مغول ها می آیند

نبرد «والیان» میان چنگیز خان مغول و جلال الدین خوارزمشاه منکبورنی (1221 از «جامع التواریخ» رشید الدین همدانی)

(«از سلسله گفتار «از ایران و ترکان و از تازیان»)

در اوایل قرن سیزدهم فتوحات مغول دنیای ایرانیان و ترک زبانان را لرزاند. سردار اقوام مغول تموچین، معروف به چنگیز خان، و نوادگان او با اتکاء به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی خود در سرتاسر اوراسیا، حکومت گسترده ای از چین تا ایران، اوکراین و روسیه را بنا نمودند که پهناورترین امپراتوری ایلاتی تاریخ نامیده شده است.

در شرق مسلمان ابتدا ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومیتی آنان قرار گرفت.

هجوم مغول به ماوراءالنهر و خراسان و مابقی ایران با قساوت، قتل عام و ویرانگری خاصی همراه بود و باعث شد که در این سرزمین ها «سنگ روی سنگ نماند» . امحای منظم جمعیت غیر نظامی در شهرهای شرق ایران بزودی از بلخ، مرو، نیشابورو هرات به ری، قزوین، همدان، مراغه، اردبیل و غیره سرایت نمود و همراه با بایر و ویران کردن اکثر سرزمین های کشاورزی و آبیاری به اوضاعی منجر شد که حتی عطاملک جوینی، تاریخ نگار دوره مغول، در «تاریخ جهانگشای» خود در باره قتل عام های دهشتناک سرداران و  لشکریان مغول نوشت: «هرکجا که صد هزار خلق بود… صد کس نماند.»[1]

فتوحات گسترده و برق آسای چنگیز و جانشینان او در درجه اول بر قساوت و سرعت عمل حداکثری مبتنی بود. احتمالا تعداد خود مغول ها در لشکریانی که به چهار گوشه جهان حمله می کردند چندان زیاد نبود. اما آنها با هر پیروزی، مردان سرزمین های مغلوب را به قتل می رساندند و یا به عنوان اسیر و جنگجو در صف اول حمله های بعدی خود قرار می دادند. این نیز برای اسیران مزبور در عین زنده ماندن، احتمال غارت و غنیمت را به وجود می آورد. با این ترتیب قشری از فرماندهان و امیران (به زبان مغولی «نویان» های) مغولی و ایلخانی به وجود آمد که به زبان مغولی «نؤکؤر» (نوکر) نامیده می شدند. به همین ترتیب اکثریت لشکریان مغول از نظر قومی و زبانی نه مغول، بلکه از اقوامی عبارت بودند که از سرزمین های اشغالی به لشکرمغولی پیوسته بودند. آنها صرف نظر از تعلقات طایفه ای و قومی خود به زور یا با امید چپاول (و یا هر دو) با وفاداری فرمان بر امرای بالاتر خود بودند.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد، اما نتوانست از ادامه استحاله قومی-فرهنگی و سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها چنان سنت و تجربه ای نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ کشورهای مغلوب، از جمله ایران و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود.  با وجود شدت و حِدّت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[2]

پس از ویرانگری ها و کشتار های بی حساب، زمانی که حکومت سرداران مغول و ایلخانی تثبیت شد  و هرگونه صدای مخالف سرکوب و محو گردید، ثبات و امنیتی نسبی در سرزمین های آسیای مرکزی، ماوراءالنهر و ایران و غربی فراهم گشت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  برخی تاریخ نگاران از تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود نوشته اند. اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[3] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

در ماوراءالنهر و سرزمین های ایرانی، اکثر سربازان و حتی فرماندهان مغول و ایلخانی را نه چندان خود مغول ها بلکه افراد اقوام ترک زبانی تشکیل میدادند که طی پیشروی لشکریان مغول اسیر و اجیر شده و یا به آنها پیوسته بودند.

در جریان حکومت ایلخانان مغول در ایران (1260-1335)، مغول ها ترک زبان شدند و روند همگرائی ترک زبانان با ایرانیان بومی و فارسی زبان افزایش یافت. مورخ ترک گرای ترکیه فاروق سومر که حوزه تخصص او قبایل ترک زبان و مهاجرت های آنان در این دوره بود، می نویسد: «در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شدند. این هم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است. در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی (جمهوری آذربایجان کنونی، م.) بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی (منظور آذربایجان ایران است، م.) این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک محل همزمان بکار برده میشد، اما بتدریج نام های فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند.»[4]

به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آسیای مرکزی، خراسان، آذربایجان، قفقاز شرقی و آناتولی یعنی بیزانس گذاشت. در این سرزمین ها جوامع باستانی ایرانی زبان، یونانی، ارمنی و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی نو آمدگان ترک زبان را در خود جذب کردند و با آنها در آمیختند، اما زبان آنها و در ترکیه ضمنا دین آنها یعنی اسلام را پذیرفتند.[5] در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان (قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و همچنین تاتارستان)، زبان ها و لهجه های «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی به زبان عامه مردم تبدیل شد و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[6]  

علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه  تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[7] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به گفته گلدن[8]  اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.

پس از مرگ چنگیز خان امپراتوری وسیع او طبق رسم ترکی-مغولی میان پسرانش تقسیم شد. هر بخش به زبان مغولی «اولوس» نامیده می شد که معنی ملت یا دولت میدهد (در ترکی ترکیه کنونی این واژه احیاء شده و معنی «ملت» میدهد). اولوس ها  از نظر اداری همان نقش خان نشین ها یا خانات های ایلاتی آسیای میانه را داشتند. یک خان در راس هر «اولوس» قرار داشت که حاکم مطلق آن گروه از قبایل بود. در ابتدا همه خان های اولوس های چنگیزی زیر دست خاقان یعنی «خان خان ها» و حاکم کل مناطق مرکزی مغولستان یعنی خود چنگیز بود، اما بعد ها خان های زیردست خاقان شروع به سرپیچی کردند (این، تا حد زیادی شبیه سرنوشت تقسیم امپراتوری سلجوقی پس از مرگ سه خان نخست این سلسله بود.) 

پس از چنگیز مناطق ماوراءالنهر شامل بخارا، سمرقند، تاشکند (چاچ دوره ایرانیان)، کابل، کاشغر و ختن در غرب تا «تورفان، «بیش بالیق» و مرکز این خان نشین یعنی «آلمالیق» در شرق به پسر دوم او «چاغاتای خان» رسید و به همین جهت این «اولوس» نام چاغاتای (به مغولی: چاغادای، به صورت عربی شده: جغتای) را گرفت. در سرزمین های افغانستان کنونی، ایران، خاورمیانه و آناتولی متصرفات مغولی سهم هلاکو شد که یکی از نوه های چنگیز بود. این حکومت با نام «ایلخانان» معروف شده است. ایلخانان مغول در اواخر قرن سیزدهم با وجود منشاء مغولی خود به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. آنها  از «ایرانیت» و فرهنگ و زبان فارسی حمایت نمودند.

در دوره ایلخانی، ایران صحنه تغییرات مهمی شد. در حالی که برخی از سرزمین های ایرانی به دنبال قتل و غارت و ویرانی های مغول ها به گونه چشمگیری دچار رکود شدند، مناطق دیگری شاهد بازگشت رواج بازار و تجارت گشتند.  از نظر سیاسی حاکمان ایلخانی ایران به طور غیر مستقیم به احیای ایرانی متحد کمک رساندند. «مرزهای دولتی ایران که در عهد سلاطین صفوی معین گردید، (به یک استثنای مهم آناتولی) تا حد زیادی شبیه مرزهای دوره ایلخانیان بود و کاربرد تعبیر «ایران-زمین» رواج بسیاری یافت.»[9] به گفته احمد اشرف، «تاریخ نگاران مشهور هر دو دوره ی ایلخانی و تیموری تعبیر های «ایران» و «ایرانزمین» را به معنی اندیشه ای تاریخی و همزمان به عنوان یک واحد سیاسی به کار برده اند. رشید الدین فضل الله (درگذشت 1318 م.) در اثر بزرگ خود «جامع التواریخ» و نیز «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» به طور مکرر نام «ایران» را به کار برده است. همچنین به نظر می رسد که او برای نخستین بار در تعبیر «کشور ایران» از واژه «کشور» برای نام گذاری ایران عصر خود استفاده کرده است.»[10]

تحول مهم دیگری که در دوره ایلخانان و تیموریان اتفاق افتاد، تغییرات ساختار جمعیتی و زبانی مردم ایران بود. در این دوره عنصر «دشت های اوراسیا» که امروزه اصولا با تعابیر ترک، ترکی یا «ترکیک» از آن نام می بریم، تحکیم یافت. در نتیجه، کمربند زبان های ترکیک که از آسیای مرکزی آغاز شده بود، از طریق صفحات بزرگی از شمال ایران به آناتولی یعنی ترکیه کنونی گسترش یافت.  


[1] پطروشفسکی، به نقل از جوینی، در: اوضاع اجتماعی-اقتصادی ایران در دوره ایلخانیان، تاریخ کمبریج ایران، ج. 5، ص 456

[2] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[3] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86

[4] Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 435-443

برای چکیده فارسی این رساله ن.: عباس جوادی، ایران و آذربایجان، ص. 349-356

[5] Golden: Introduction, pp. 283-308

[6] Barthold: Ibid.: pp. 211, 213

[7] «یُوان» دودمانی مغولی بود که در قرون سیزدهم و چهاردهم در برخی بخش های غربی چین حکمرانی میکرد.

[8] Golden: Iranians and Turks, p. 31

[9] Rueven, Amitai: Il-Khanids, i. Dynastic History, in: EIr, retrieved on 18.01.2022

[10] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  retrieved on 18.01.2022

(ادامه دارد)

فصل بعدی: تیمور و دوره تیموری در این لینک




دسته‌ها:از ایران و ترکان و از تازیان