میاندوره ترکمنی

سرزمین های تحت حاکمیت (۱۴۷۸) آق‌قویونلوها

پس از مرگ تیمور­(707 ق/1407 م)  و فرزند او شاهرخ میرزا (847 ق/1447 م) حکومت جانشینان تیمور به ماوراءالنهر، افغانستان و شرق ایران محدود گردید. بخش هائی از ایران و سرزمین های هم مرز ایران و شرق آناتولی تحت حکومت های ایلاتی قراقویونلو و آق قویونلو قرار گرفت که اتحادیه های قبیله ای ترکمن-اغوز بودند.

در فاصله نسبتا کوتاه فروپاشی حکومت های ایلخانان مغول و سررسیدن تیمور در غرب ایران، بین النهرین و آناتولی، قراقویونلوها در مقابل تیمور رفتاری خصمانه پیشه کردند، در حالیکه آق قویونلوها، شاید هم بخاطر همین موضع دشمنان قراقویونلوی خود و یا درک دیگری از نیروی مخرب لشکریان تیمور، روش سازش و حتی خدمت گزاری نسبت به تیمور را در پیش گرفتند. خود اوزون حسن در صفوف لشکر تیموری در نبرد آنکارا بر علیه عثمانیان شرکت نمود و به دنبال شکست ترکان عثمانی، تیمورحکومت دیاربکر را به عنوان پاداش به او سپرد. اما مرگ تیمور مانند همان نمونه امپراتوری های ایلاتی آسیای میانه شیرازه امپراتوری را در هم ریخت، زیرا تیمور نیز مانند دیگر امپراتور های قبیله ای، همه ایالات و ولایات زیر دست خود را بین فرزندان و معتمدان زیردست خود تقسیم کرده و به آنها اختیارات مطلق حکومت داده بود، در حالی که پس از مرگ امپراتور میراث خواران او نسبت به هیچ کس دیگری احساس مسئولیت و وفاداری نمی کردند. در چنین شرایطی بود که قراقویونلو ها و آق قویونلوها از فرصت استفاده نموده و خلاء حکومت را در این سرزمین ها پر نمودند، بی خبر از آنکه حکومت های خود آنان نیز بزودی به همان سرنوشت دچار خواهد شد.

منطقه

تجسم نقشه جغرافیائی-سیاسی بعد از مرگ تیمور و شاهرخ از نظر درک ساده تر این دوره مهم است. ماوراءالنهر و خراسان برای مدتی هنوز تحت حکمرانی نوادگان تیمور قرار داشت که با یکدیگر در حال رقابت و جنگ قرار داشتند. در این شرایط دو اتحادیه ایلاتی موسوم به آق قویونلو و قراقویونلو که در زمان سلجوقیان به ایران، آناتولی و شام مهاجرت کرده بودند، از خلاء سیاسی استفاده کرده و بخش هائی از ایران؛ عراق و شرق آناتولی را تحت حکمرانی خود درآوردند. در اواسط قرن پانزدهم یعنی مقارن با سال 1450م منطقه ای شامل آذربایجان (قراباغ، نخجوان، تبریز، ماکو، میانه، سلطانیه) و عراق عجم (موصل، اربیل، بغداد) با مرکزیت تبریز تابع حاکمیت جهانشاه قراقویونلو و سرزمین های غربی تری از ارضروم تا سیواس در شمال و دیاربکر، اورفا و ماردین درجنوب با مرکزیت دیاربکر تحت حاکمیت سلطان اوزون حسن آق قویونلو قرار داشت. (سرزمین های مرکزی و غربی آناتولی تحت تصرف ترک های عثمانی در آمده بود. در سال 1453 سلطان محمد عثمانی معروف به «فاتح» فسطنطنیه پایتخت روم یا استانبول کنونی را تصرف نمود.)

علت نامگذاری دو اتحادیه ایلاتی قراقویونلو و آق قویونلو به غیر از آنچه که آشکار است، یعنی احتمالا «ایلات صاحب گوسفندان سیاه» (قرا-قویونلو) و «ایلات صاحب گوسفندان سفید» (آق-قویونلو) دقیقا روشن نیست. اما این نامگذاری نباید ما را به تصوراتی سوق دهد که آنها خویشاوند یا متحد یکدیگر بودند. بر عکس، مانند هر اتحادیه ایلاتی که در آسیای میانه دیدیم، این دو اتحادیه، هم با یکدیگر، هم با دیگر ایلات دور و نزدیک و هم در داخل خود در حال کشمکش و رقابت مدام قرار داشتند.  به همین جهت نظام سیاسی، حیطه حکمرانی و همچنین ترکیب قومی و فرهنگی آنان پیوسته متغیر بود. بین این دو اتحادیه و در جوار آنها حاکمان محلی و به عبارت معاصر «جنگ سالاران» کوچک تر حکمرانی می کردند. همه این اوضاع ناآرام، آسایش و زندگی مردم و همچنین کشاورزی و تجارت را مختل کرده بود، چیزی که در دیگر سرزمین های باقی مانده از امپراتوری های ایلاتی مغول و تیمور نیز قابل مشاهده بود. تاریخ نگار ترک (ترکیه) خلیل یینانچ این دوره را مرحله «ییماری اجتماعی» نامیده است. [1] این همان دوره ای است که «جنگیان مزدور و ماجراجویان، عنان قبایل کوچ نشین و دسته های اشرار را به دست گرفته  و زندگی اقتصادی شهر ها و روستا ها را به هم میزدند و اغلب گذران مردم را کاملا ساقط میکردند.»[2]

اطلاعات دقیقی در باره ریشه این دو ایل در دست نیست، اما میدانیم که قبل از تیموریان در منابع نامی از این دو اتحادیه ذکر نشده است. این را هم میدانیم که اغوزهای وابسته به آق قویونلوها و قراقویونلو ها بخشی از قبایل ترکمن و اغوز بودند که از دوره سلجوقیان به بعد ابتدا به ماوراءالنهر و خراسان و مدتی بعد بخصوص به آذربایجان، قفقاز، آناتولی و شمال عراق و شام آمده و ضمن دست اندازی به شهرها و روستا ها، مراتع  و زمین های کشاورزی مردم بومی را تصرف می کردند. دسته های مسلح آنان به دنبال فروپاشی حکومت ایلخانان و تیموریان از خلاء قدرت استفاده نموده حکومت این سرزمین ها را به دست خود گرفتند.

رویمر می نویسد: «در سرزمین هائی که تحت تصرف این دو اتحادیه ایلاتی بودند، مانند دوره های قبل، غالبا مردم یکجا نشینی عبارت از ارمنی ها، کُردها، آرامی ها و اعراب می زیستند و در ابتدا نه چندان گروه های ایرانی.»[3] او چنین ادامه میدهد: «شکی نیست که گروه های مردم بومی از طرف ترکمن ها مورد استثمار و ستم فراوان قرار گرفتند، اما مردم بومی هیچ گاه از سرزمین های خود رانده نشدند و یا محو و نابود نگشتند. احتمالا افراد و خانواده های علیحده و گاه حتی گروه های به مراتب بزرگ تری قربانی شرایط آن دوره شده، خانه های خود را ترک نموده و یا با اعضای ایلات ستمگر ازدواج کرده اند. اما مشخصات قومی مردم عموما بدون تغییر باقی ماند، در حالی که گروه های بومی مزبوربا حاکمیت ترکمن ها کنار آمدند و در محل زندگی خود باقی ماندند، چنانکه در بعضی موارد امروزه هم باقی مانده اند. آنچه که دررابطه با نقش این گروه های مردم بومی درتحولات سیاسی باید نظر گرفت، این است که آنها به جز بعضی موارد استثنائی، نقشی در این تحولات نداشتند وصرفا شاهدان حوادث رنج آوری بودند که در مجموع به هیچ صورت نمی توانستند در آن دخالتی داشته باشند.»[4]

ایلات قراقویونلو و آق قویونلو غالبا زندگی چادرنشینی داشتند، گله داری میکردند و از این جهت به دنبال چراگاه های مناسب برای گوسفندان و دیگر چارپایان خود بودند. روند مزبور با تشنج میان این قبایل و مردم بومی و در عین حال به تدریج آمیزش این دو گروه با یکدیگر و مردم بومی و به طور همزمان یکجا نشین شدن قبایل ترکمن همراه بود. احتمال میرود که دستکم برخی از طایفه های مهم آق قویونلو (مانند بایندیر) و قراقویونلو (مانند بهارلو) از دوره سلجوقیان درسرزمین های میان ایران و آناتولی مسکون شده بودند.

قراقویونلو

قراقویونلوها از قرن دوازدهم به بعد غالبا در آذربایجان، شرق آناتولی و همدان به سر می بردند. در دوره سلجوقیان نام رؤسای قبیله قراقویونلو در رابطه با روستای «بهار» در شمال همدان یاد می شد و به همین جهت آنها را «بهارلو» یا «باران» می نامیدند. بنظر مینورسکی، تیمور قراقویونلو ها را از شام (سوریه) به ایران و بخصوص همدان و فارس آورد. به همین جهت برخی  منابع آنها را شاملو و «عرب» هم نامیده اند.

اصولا بسیاری از قبایل و طوایف ترک بر پایه اقامتگاه اصلی و نهائی آنان در جریان کوچ های این قبایل و یا نام رؤسای آنان نامیده می شدند (مانند شاملو، روملو، زیادلو). امروزه نام بسیاری از ولایات آناتولی و آذربایجان یادآور طایفه ها و تیره هائی از قبایل ترک زبان است که در قرون یازدهم تا پانزدهم از آسیای مرکزی و بعدا خراسان به این سرزمین ها کوچ کرده و مسکون شده بودند.

تا اواخر قرن سیزدهم قراقویونلوها بر منطقه ای از شمال عراق تا ولایات همجوار با دریاچه «وان» حاکم شده بودند. آنها پس از مرگ تیمور به سرعت بر آذربایجان که مرکز تیموریان بود، مسلط شدند. اما تا تسلط بعدی صفویان و عثمانیان بر ولایات شرقی و غربی این منطقه، حکومت این سرزمین ها و از جمله آذربایجان و شرق آناتولی میان جانشینان تیمور، قراقویونلو و نیروی رقیب آنان یعنی آق قویونلو دست به دست می گشت.

آق قویونلوها

آق قویونلوها ابتدا در ولایات شمالی و جنوبی دیاربکر در جنوب شرق ترکیه کنونی مستقر شده بودند. در سال 1403 آق قویونلو ها در حملات تیمور علیه سلطان بایزید عثمانی شرکت نمودند. احتمالا یک انگیزه آن این بود که لشکریان عثمانی قبلا از رقیب آنان یعنی قراقویونلوها پشتیبانی نموده بودند. پس از شکست جهانشاه قراقویونلو از اوزون حسن آق قویونلو، حکومت قراقویونلوها رو به زوال گذاشت و زمینه برای رشد قدرت آق قویونلوها، دستکم برای مدتی نه چندان طولانی، فراهم شد. آق قویونلوها که تبریز را پایتخت خود قرار دادند، بخصوص در دوره اوزون حسن و جانشینان او سلطان خلیل و سلطان یعقوب، علاوه بر آذربایجان، بر فارس و کرمان مسلط شدند وحاکمان بسیاری ولایات دیگر ایران نیز حاکمیت آق قویونلو را دستکم به صورت رسمی قبول نمودند.  به نظر برخی تاریخ نگاران حکومت آق قویونلو برای نائل شدن به این گسترش قدرت در ایران، از نیروهای ایلاتی قراقویونلو نیز استفاده کرده و حتی بسیاری از ترکمن های عراق و شام را به ایران گسیل نموده است. به نظر ولادیمیر مینورسکی این روند به نوعی اتحاد دوباره بخش هائی از همان مردم اغوز بود که در دوره سلجوقیان به سرزمین های فتح شده پخش شده بودند و در نتیجه آن «اشباع ایران با عناصر ترکمنی افزایش یافته است.»[5] بسیاری از فرستاده های غربی از جمله پادشاهی ونیز به ایران دوره آق قویونلو، طرز زندگی و رفتار و نقش اجتماعی و فرهنگی این قبایل ترکمن و اغوز در مناطق مختلف ایران از جمله آذربایجان را شرح داده اند.

یک نشانه بارز همگرائی و آمیزش  ایرانیان بومی و قبایل و ایلات اغوز تغییر تدریجی زبان نخست و شفاهی مردم در آذربایجان و مناطق همجوار آن است، چیزی که قبلا در مورد آسیای مرکزی و ماوراءالنهر (از جمله خوارزم و سغد) نیز به آن اشاره کرده بودیم. به نظر تاریخ نویس ترک ترکیه فاروق سومر تغییر زبان نخست و شفاهی مردم آذربایجان از فارسی (پهلوی آذربایجان یا آذری) به ترکی در سه مرحله انجام یافته است: یکم: دوره سلجوقیان، دوم: دوره مغول و سوم: دوره بعد از مغول ها (قراقویونلو، آق قویونلو و صفوی.) طبق همین نظریه،  در دو دوره نخست، ایلات ترک اغوز به سوی غرب (آذربایجان و آناتولی) سرازیر شدند و در دوره سوم  مهاجرت معکوس همین اقوام و قبایل به ایران انجام گرفت. بنا به این مورخ ترک و همچنین پیتر گلدن، مرحله سوم این تحول یعنی دوره «مهاجرت معکوس» به ایران، نقشی اساسی در تغییر یا «دگرگشت» زبان شفاهی آذربایجانیان ایفاء کرده است و این مهاجرت ها ضمنا در جریان اختلافات با دولت عثمانی، زمینه تاسیس دولت صفوی در ایران را فراهم نموده است.[6]

احتمالا از اواخر دوره ایلخانان مغول، مشخصا حکومت غازان خان و سلطان محمد خدابنده (اولجایتو) که تخت گاهشان در تبریز و سلطانیه بود، زبان ترکی (شامل همه لهجه های آن مانند اغوزی، قپچاقی و قارلوقی) به عنوان زبان شفاهی در بین سرآمدان حکومتی و لشکری رایج شده بود.[7] در این دوره و بخصوص دوره های بعدی آق قویونلو ها و قراقویونلوها گروه های مغول (مانند جلایر و سولدوز)  و همچنین گروه های غیر اغوز ترک  مانند اویغور، قپچاق و قارلوق نیز که به آذربایجان و آناتولی شرقی آمده بودند، گویشور ترکی اغوزی شدند.  زبان شفاهی مغولی نیز در بین قشر محدودی از حکومتداران ایلخانی رایج بود، اما فارسی همچنان زبان کتبی و دولتی ایلخانیان و سپس آق قویونلو ها و قراقویونلو ها به شمار می رفت.

مطالعه «عرضنامه» یا شرح سان ارتش سلطان اوزون حسن آق قویونلو که احتمالا در سال 881/1476 به فارسی نوشته شده، از نظر درک مناسبات قومی و فرهنگی و همگرائی ایرانیان و ترک زبان ها که به عنوان سلطان یا قبایل کوچ نشین به ایران آمده بودند، بسیار جالب و آموزنده است. نویسنده «عرضنامه» یعنی جلال الدین دوانی زمان سان ارتش، خود در محل سان که در «بند امیر» واقع درجنوب تخت جمشید بوده، حضور داشته و این گزارش را به امر سلطان خلیل یکی از پسران اوزون حسن نوشته است. مقدمه «عرضنامه» با آیاتی از قران کریم و ستایش سلطان خلیل شروع میشود که در آن جلال الدین دوانی سلطان خلیل را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» مینامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان می نویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است.» مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را می دهد: «ظاهرا منظور نویسنده این است که سلطان خلیل هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود و نسب اش به تور پسر فریدون میرسید. مطابق عقاید عامه این شاهزادگان با پیشدادیان (جمشید و غیره) مربوط میشوند.»[8] طبق اساطیر ایرانی که شاهنامه فردوسی هم بر آن تاکید کرده، تور یکی از شاهزادگان ایرانی بود که به «توران» در آنسوی رود آمو رفته، پادشاهی مجزای خود را تاسیس نمود.

اصولا از زمان غزنویان و بخصوص در دوره سلجوقیان و حتی اتابکان که نخستین پادشاهانشان ترک و منشاء اصلی آنان آسیای مرکزی بود، کوشش تاریخ نویسان و خواجگان و دبیران دربار که اغلب ایرانی بودند، بر آن بود که برای مدح و ثنای سلاطین خود که همگی ترک زبان بودند، آنها را به نسل بومی و باستانی ایرانی مانند جمشید و انوشیروان وصل کنند و این کوشش احتمالا به آن خاطر بکار می رفت که مورد خوشایند این سلاطین بود. به همین ترتیب می بینیم که مثلا اتابکان، سلجوقیان ترکیه و یا شیروانشاهان شمال ارس به فرزندان خود یعنی سلاطین بعدی، کمتر نام های عربی و اسلامی، بلکه بیشتر نام های ایرانی و فارسی (مانند جمشید و خسرو، منوچهر، رستم) می دادند. در دوره صفویه این سنت تا حدی ادامه یافت.

جالب است که سلجوقیانی که زمان امپراتوری روم به آناتولی رفته حاکمیت خود را در آنجا نیز برقرار کردند هم مدتها از طرف تاریخ نویسان وفادارشان بعنوان نوادگان امپراتوران رومی–یونانی معرفی می شدند و حتی در یکی دو قرن نخست بعد از ورود سلجوقیان به صحنه امپراتوری روم، در سکه های سلجوقی این دوره نقش صلیب مشاهده می شود.

مینورسکی در باره ترکیب قومی در لشکر آق قویونلو می نویسد: «مشکل است از لحاظ نژادی در باره افراد این لشکر بحث کرد. مسلما «بوی نوکران» ترکمن بودند و قسمت اعظم جنگجویان از این نژاد بودند، گرچه حتما عناصر دیگری نیز وجود داشته است. پدر زن سلطان خلیل امیر سهراب که فرمانده کُردهای چامیشقزاق بود، به احتمال زیاد افراد قبیله خود را به همراه داشت. خدمه را بی شک از میان رعایا انتخاب میکردند. دوانی بطرز جداگانه نام 340 امیر کُرد و 350 سرکرده قبیله (لُر) شول را ذکر میکند.»[9] البته این ارقام مربوط به لشکر ایالتی آق قویونلو ها در ایالت فارس است. اما بنظر می رسد در ایالات دیگر هم وضعی مشابه با تصویری مشابه وجود داشته، یعنی اکثر سپاهیان ترک و بخشی از آنها کُرد بوده اند. مناصب کلیدی نظامی در دربار آق قویونلو و دستگاه لشکری اساسا از قبیله اصلی آق قویونلو یعنی بایندیر بودند و منشیان، خواجه ها و بخشی از مستوفیان، ایرانی بودند.

در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «تات» و «ایرانی» یعنی مردم بومی) تفکیک می شد. همزمان با آق قویونلو ها و شاید بیشتر صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی دیگر تمایز بین «ترک» بمعنای قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین می رود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که در دوره صفویان (بخصوص به دنبال اختلافات مذهبی-سیاسی با دولت عثمانی) قبایل ترک زبان دیگر با مردم بومی ایران اختلاط می یابند و خودشان ایرانی میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار داشته است. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم می خورد و در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا بعد ها دکتر مصدق را از نظر قومی ترک نامیده و از بقیه ایرانیان تفکیک نمی کرد.

در آناتولی یعنی امپراتوری بیزانس شرقی (روم) سابق هم وضعی مشابه مشاهده می شود، اما در اینجا بیشتر از آق قویونلو های آناتولی، شاید «بیک لیک» ها و یا خان نشین های آناتولی و خود سلسله عثمانی هست که بین بیزانس سابق و عثمانی نقش پُل و مرحله گذار را بازی می کند طوریکه در آنجا هم اقوام و قبایل کوچ نشین ترک زبان با مردم بومی آناتولی امتزاج یافته و «ملت جدید» «ترک–عثمانی» را بوجود می آورند که اگرچه زبان رسمی اش در ابتدا فارسی و دیر تر ترکی عثمانی بود، ولی ترکیب قومی و «نژادی» اش مختلط است.

قرون چهاردهم و پانزدهم دوره فروپاشی و شکل گیری های جدید قومی و قبیله ای در سرتاسر سرزمین هائی سابقا چنگیزی و تیموری بود. در این مدت از سیبری تا آسیای مرکزی، شمال دریای خزر و دریای سیاه و حتی مصر دوره مملوکیان مصر، خان نشین های کوچک و بزرگ جدیدی از سوی ازبکان، قزاق ها، قرقیزها، تاتارها تشکیل شدند که زمینه های اولیه دولت های بعدی پیشا مدرن کنونی بودند. در شرق آناتولی، در امتداد مرز بیزانس (آناتولی) خان نشین های ترک زبان موسوم به «بیکلیک ها») ایجاد شدند. این خان نشین ها از نظر قومی و زبانی مختلط بودند. در ایران، آناتولی، شمال عراق و شام گروه های حاکم عبارت از اغوزهای ترکمن و دیگر گروه های ترک زبان و به درجه کمتری مغول بودند که زبان نوشتاری و کتبی آنها تا مدت ها همچنان فارسی بود [10] و به تدریج در محیط و شرایط جدید دوری از دولت داری ایرانی، به ترکی عثمانی تبدیل شد.

بدون شک در کنار موضوع زبان، همگرائی و آمیزش قومی و تباری نیز جنبه مهم و دیگری از تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان را تشکیل میدهد. اما چنانکه پیش تر نیز ذکر شد، در این نوشته دقت اصلی ما به موضوع همگرائی زبانی و فرهنگی ایرانیان و ترکان است. با اینهمه، در فصل های بعد به این موضوع و همچنین پدیده جالب احیای اندیشه ایرانیت و ایرانشهری در هزار سال دوره سلطنت ترک زبانان در ایران نیز به طور خلاصه خواهیم پرداخت، چرا که به باور نگارنده این نیز جلوه دیگری از همگرائی ایرانی زبانان و ترک زبانان و تبدیل آنان به ملت پیشا مدرن ایرانی در دوره صفوی است.

(ادامه دارد)

فصل قبلی: دوره تیموری در این لینک


زیرنویس ها:

[1] Yinanç: Akkoyunlular, s. 258

[2] Roemer: The Turkmen Dynasties, in: Cambridge History of Iran, vol. 6, p. 154

[3] Ibid.

[4] Ibid.

[5] Minorsky: Tadhkirat al-Muluk, p. 188

[6] Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, s. 429-447  

[7] Sümer: Oğuzlar, s. 143-145

[8] «مینورسکی: پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس، در: مجله بررسی های تاریخی» (شماره 6، سال سوم، دی ماه 1347)، ص. 187-195

[9] همانجا

[10] Korkmaz, Z.: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri,1984, PDF, viewed on 12. June 2020



دسته‌ها:همگرائی ایرانیان و ترکان, از ایران و ترکان و از تازیان