گسترش دولت صفوی در ایران

تقسیم شیرینی پیروزی

موضوع بر سر غلبه شاه اسماعیل بر باقیمانده های حکومت آق قویونلو، قراقویونلو و  همچنین پیروزی او بر فرخ یسار، آخرین شیروانشاه در شمال ارس، تاجگذاری (1501) و فتح دیگر سرزمین های ایرانی تا دوازده، سیزده سال بعد بود، و گر نه به سختی میتوانستیم انتظار داشته باشیم که شاه اسماعیل یارای مقاومت زیادی در مقابل عثمانی داشته باشد که تا استانبول و فراتر از آن را هم کنترل میکرد.  

سهم اسماعیل، در ابتدا شیروان و سپس آذربایجان و بالاخره سرتاسر ایران کنونی بود. او به دنبال تاجگذاری و اعلام خود به عنوان پادشاه ایران، با کمک همان نیروهای قزلباش خود که اکثرشان از آناتولی به او پیوسته بودند، در مدتی نسبتا کوتاه اکثر سرزمین های ایران کنونی بعلاوه شرق قفقاز و بغداد را تحت کنترل خود در آورد.

بعد از دو، سه قرن ناروشنی در مرزهای ایران و آناتولی که با زوال سلجوقیان شروع شده و با دست به دست شدن این سرزمین ها بین حکومت های کوچک و بزرگ ایلخانان، تیموریان و حکومت های قبایل ترکمن تشدید شده بود، بالاخره مرزهائی شکل میگرفتند که بنا بود برای چند قرن بعد بین ایران و عثمانی کم و بیش ثابت بمانند. هنوز مرزهای شرقی در خراسان و سیستان همچنان ناروشن بودند، زیرا حکومت های محلی باقیمانده های تیموریان و حملات ازبکان همچنان ادامه داشت – تا اینکه اسماعیل این سرزمین ها را هم کم و بیش به امپراتوری جدید صفوی علاوه نمود. کم و بیش، البته، و نه مانند مرزهای ایران در قرن بیستم و قرن حاضر.

بسیاری مورخین گفته اند که به دنبال دو سه قرن دوره ملوک الطوایفی بعد از سلجوقیان، در آمدن اکثر سرزمین های ایرانی تحت لوای یک حکومت واحد و نسبتا منسجم، احتمالا مهم ترین دست آورد اسماعیل بود. بگذارید در این مورد کمی بعد  صحبت کنیم.

تا فتح تبریز بیش از هفت هزار نفر از جنگجویان قبایل ترکمن روم (آناتولی) و شام که همگی قزلباش نامیده میشدند، همراه با سران و فرماندهان خود در لشکر اسماعیل حضور داشتند. در منابع تاریخی، قزلباشان یعنی قبایل (ایلات) و طایفه هائی که حکومت شاه اسماعیل اول صفوی را بر سر کار آوردند و در دوره جانشین او شاه طهماسب اول نیز هنوز فعال بودند، چنین ثبت شده اند:[1]

ایلات دخیل در تاسیس پادشاهی صفویان

  1. شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (تابستان ها در شرق آناتولی)
  2. تکلو از جنوب آناتولی (آنطالیه، اسپارتا، منتش)
  3. ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی (ماراش یا مرعش، یوزقات)
  4. استاجلو (استاجه لو) از شرق آناتولی
  5. روملو از شرق و مرکز آناتولی (سیواس، آماسیه و توقات)
  6. افشار از آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  7. قاجار از شمال و شرق آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  8. قرامان (قره‌مان ، قارامان) از جنوب آناتولی و اطراف قونیه
  9. ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
  10. بیات از شرق آناتولی و شمال عراق
  11. ترکمان (بیشتر در شرق و جنوب ترکیه. این تعبیر در دولت عثمانی به ترک هائی اطلاق میشد که به چادرنشینی ادامه میدادند و نسبت به دولت عثمانی و جمع آوری مالیات سرکشی مینمودند.)
  12. قبایل و طایفه های کوچک تر: قرامانلو، بهارلو، آلپائوت، آغاچری، سعدلو (احتمالا همه از باقیمانده های قراقویونلو)، ایسپیرلو، ورساق، چپنی، عربگیرلو، تورغودلو، بزجلو، اجبرلو، خنسلو
  13. تعداد اندکی از طایفه ها و امیران جغتای (گرایلو) و کُرد.

این فهرست برپایه کتاب معروف مورخ ترک فاروق سومر با عنوان «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (ترجمه فارسی، تهران 1371) تهیه شده است.

اما در تاریخ، نخستین فهرست های قبایل قزلباش در اوایل صفویان منتشر شده است. مثلا در نخستین سال های سده هفدهم م. فهرستی از طرف شخصی به نام «اُلغ بیک» یا اُروج بیک معروف به «دون ژوان ایران» از قبیله بیات تهیه شد که همراه با سفیر شاه عباس به اسپانیا سفر کرده بود. او در این فهرست که در اسپانیا منتشر شده، از 32 قبیله نام می بَرد و علاوه میکند که «این سی و دو خاندان اشرافی[2] در ایران صاحب بالاترین نفوذ و قدرت هستند. هر حاکمی که به هر شهر ایران منصوب شود، لزوما و حتما باید از اشراف قبایل نامبرده باشد.»[3] باید توجه کرد که بخاطر املای اسپانیائی متن، تشخیص برخی نام های این قبایل چندان روشن نیست.  [4]

فهرست  قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی»

1. استاجلو، 2. شاملو، 3. افشار، 4. ترکمان، 5. بیات، 6. تکه لو، 7. هرماندال (؟)، 8. ذوالقدر، 9. قاجار، 10. قرامانلو، 11. بایبورتلو، 12. ایسپیرلو، 13. اوریات، 14. چاوشلو، 15. آسایش اوغلی، 16. چمیش گزکلو، 17. سازوزولاچلو (؟)، 18. قاراباجاقلو، 19. باراچلو (؟)، 20. قوینوریلو (؟)، 21. قیریقلو (یا قیرقلو)، 22. بوزچالو، 23. ماه فقیهلو، 24. حمزه لو، 25. سولاقلو، 26. محمودلو، 27. قراچماقلو، 28. قراقویونلو، 29. کوسه بایزلو (؟)، 30. پیکلو (؟)، 31. اینانلو (؟)، 32. کهگیلو.   

بعضی منابع دیگر نام برخی دیگر از طوایف مانند بهارلو و غیره را نیز داده اند، اما دیگران این تیره ها را شاخه ای از قبایل بزرگتر محسوب نموده اند. نام بعضی قبایل دیگر اصولا روشن نیست. از نام بعضی قبایل آخرین محل سکونت آنان معلوم است، مثلا شاملو از جانب شام (حلب) یا سوریه و یا روملو از شرق و جنوب آناتولی. افشار، بیات، ذوالقدر  و ورساق از آن عده قبایل ترک بودند که «از قبایل اصلی اغوز»[5] شمرده میشدند. یعنی احتمالا این عده از قبایل مستقیما از خراسان و ایران (و در نمونه افشار اصالتا از آسیای میانه) آمده بودند و نه مانند شاملو از طرف شام. البته در اینجا موضوع بر سر زمان پیوستن آنان به اردوی قزلباشان است و نه لزوما اصالت جغرافیائی تعلق آن قبیله، یعنی با در نظر گرفتن سلسله مراتب تاریخی به احتمال بسیار قوی قبایل شاملو و روملو نیز اصالتا اهل شام و روم نبودند، بلکه آنها هم مانند دیگر قبایل ترک زبان در زمان سلجوقیان یا غزنویان از آسیای میانه به ایران، روم و شام مهاجرت کرده بودند.

این قبایل که اکثریت بزرگ آنان از شاخه اغوز ایلات ترک زبان آسیای میانه بود، بعد از فتح خراسان از طرف سلجوقیان در سال 1040 م. به تدریج ابتدا به ایران و سپس آناتولی، عراق و شام مهاجرت نموده بودند. آنها در داخل خود متشکل از تیره ها و طایفه های مختلف بودند که پیوسته بخاطر مهاجرت، جنگ، وصلت و مرگ و میر کوچک تر یا بزرگ تر میشدند یا نام های دیگری میگرفتند. نام بعضی از این ایلات (مثلا افشار) در منابع قدیمی تر مانند «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز ذکر شده است. اما نام بسیاری از ایلات مزبور منسوب به رئیسان و امیران آن دوره و یا آخرین محل یا منطقه سکونت و مهاجرت آنان است. از این جهت جای شگفتی نیست که این نام ها بعد از مدتی تغییر یافته و یا از بین رفته اند. به هر حال اکثریت بزرگ این ایلات، تیره ها و طایفه ها امروزه پس از گذشت بیش از 500 سال به عنوان قبیله و طایفه از بین رفته و در جوامع معاصر شهر نشین یا حتی روستائی منطقه اساسا در نام های خانوادگی اشخاص، نام برخی روستاها یا خود پنداری های قومی  برخی افراد و گروه ها باقی مانده اند.

شاه اسماعیل از همان ابتدا و بخصوص پس از نبرد مرو (1510) و دفع دست اندازی های شیبک خان ازبک، شروع به واگذاری حکومت بسیاری از شهرها و ولایات فتح شده به امیران قزلباش نموده است. در چند سال نخست این فتوحات، تقریبا همه امیرانی که به حکومت شهرها و ولایات منصوب شده اند، تنها با یک استثناء[6] منسوب به قبایل قرلباش بودند. اما این وضع بزودی به حالت متعادل و متوازن درآمد. یعنی بنظر میرسد تشخیص «دون ژوان ایرانی» مبنی بر اینکه همه امیران صفوی در همه شهرها منسوب به این قبایل بوده اند، چندان دقیق و کامل نیست. مدتی بعد از نبرد اصلی مرو با ازبکان شیبانی، شاه اسماعیل یک امیر ایرانی را فرمانده عملیات جدیدی علیه ازبکان نمود. در نتیجه بسیاری از فرماندهان ترک قزلباش که جنگ تحت فرماندهی یک ایرانی را «عار» میشمردند، از شرکت در نبرد خودداری نمودند و این حادثه احتمالا باعث شکست لشکر اسماعیل و پیشروی ازبکان به مشهد گردید.[7] اصولا ایلات قزلباش «به دور از مردم بومی ایرانی زندگی میکردند و آنان را با کمی تحقیر تات یا تاجیک می نامیدند.»[8] به این موضوع کمی بعد باز خواهیم گشت.

قبیله های قزلباش مانند اکثر قبایل در سرزمین های دیگر موجودیتی سیال و مرتبا متغیر داشتند، تا جائی که ترکیب قومی و حتی نام های آنان ممکن بود در عرض چند سال یا دهه تغییر کند، از بین برود، یا نام دیگری بگیرد. از طرف دیگر تقریبا همه منابع هم نظر هستند که یکم: اکثریت بسیار بزرگ قبایل قزلباش ترک زبان بودند، اگر چه در میان آنان، اقلیت های کوچکی از قبایل و طایفه های کُرد (کلهر، پازوکی، چمیش گزکلو)،  مغول (اویرات)، لُر، عرب و ایرانی (تالش) هم وجود داشت، و دوم: اکثریت بزرگ قبایل قزلباش که به ایران آمدند و به لشکریان شاه اسماعیل پیوستند، از آخرین سرزمین های مسکونی خود در غرب ایران یعنی شام و آناتولی (بخصوص شرق و جنوب آناتولی) به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند.

همزمان با گسترش سلسله جدید صفوی در ایران، کدام افراد از کدام قبایل به کدام مناصب تعیین شدند؟

اولا پس از تاجگذاری در تبریز، شاه اسماعیل حسین بیگ شاملو را «وکیل» (به تعبیر کنونی معاون) و «امیر الامرا» یا فرمانده کل لشکریان خود قرار داد. حسین بیک از زمان شیخ حیدر جزو خلفا یعنی مبلغین معروف طریقت صفوی بود. او از دوره کودکی اسماعیل که در خفا می زیست، وظیفه سرپرست مذهبی و سیاسی اسماعیل را برعهده داشت. قبیله شاملو یکی از ایلات بزرگ ترکمن بود که از زمان شیخ جنید تحت لوای مذهبی و نظامی صفویه قرار گرفته و جزو قزلباشان درآمده بودند. شاملو ها قبل از صفوی نیز تابستان را در جنوب سیواس و زمستان را در حلب سوریه میگذراندند. اما پس از کسب قدرت و تاجگذاری، شاه اسماعیل با مشاهده افزایش بیش از حد قدرت حسین بیک و کلا امیران قزلباش، او را از مقام امیرالامرا برداشت و به جای او امیر نظم زرگر رشتی را که در تاریخ ها «تاجیک» یعنی ایرانی الاصل نامیده شده، به این مقام منصوب نمود. البته حسین بیک شاملو بعد ها به مقام های حاکم شیروان و هرات منصوب شد.

به همین ترتیب فرزندان و نزدیکان دیگر امیران قزلباش که در جنگ های صفوی مهارت و موفقیت نشان میدادند، به حکومت شهر ها و ولایات مختلف تعیین میشدند و گاه به دلایل گوناگون مورد خشم و توبیخ شاه اسماعیل و جانشینان او قرار میگرفتند. بدون شک موفقیت های نظامی یا دوستی و آشنائی های شخصی در انتصاب اشخاص به مقام امیر و حاکم یک محل نقش مهمی بازی میکرد. اما در مجموع بنظر میرسد انتصاب افراد به عنوان امیر به نقاط مختلف کشور امری تصادفی بود، طوری که چندان معلوم نمی شد چه کسی  از کدام قبیله و طایفه چرا به فلان محل و ولایت منصوب شده است. در نتیجه مثلا افشار ها به خوزستان[9]، اصفهان، آذربایجان غربی، کهگیلویه، و بخشی از کردستان منصوب شدند، ذوالقدر به فارس، استاجلو به آذربایجان و عراق عجم و بخشی از  طوایف کُرد (احتمالا کردهای شیعه) به قسمت هائی از خراسان.

در اینجا از دو نوع انتصاب یا اعزام سخن می رود: یکی انتصاب و اعزام امیران و افراد جداگانه به عنوان حاکم یا «والی» به شهرها و ولایات مختلف و دیگری اعزام یک قبیله و طایفه به محلی و طبق نقشه مشخصی مانند کاهش تشنج میان قبیله های گوناگون و رقیب و یا اعزام تمامی یا بخشی از یک طایفه و قبیله به مناطق مرزی (بخصوص آذربایجان و کردستان برای مقابله با عثمانی و صفحات شمالی و شرقی ایران برای دفع حملات ازبکان).

یکی دو نکته دیگر را نیز نمیتوان از نظر دور داشت. همچنانکه در مورد حسین بیک شاملو دیدیم، امکان داشت که پادشاه امیری از این قبایل را به حکومت ولایتی دوردست منصوب کند، در حالیکه قبیله او منطقه مهاجرت و چادرنشینی دیگری داشت. یعنی هیچ هم شرط نبود که امیر یک ایل و خود آن ایل در یک محل باشند. این نیز احتمالا باعث تضعیف روابط و وفاداری میان امیران و قبایل آنها گردیده است. همچنین خود یک ایل هم لزوما همیشه در یک محل نمی زیست یا مهاجرت نمی کرد. احتمال پراکنده شدن تیره ها و طایفه های یک ایل در اقصی نقاط ایران یا ترکیه بسیار زیاد بود و این روند با روند همزمان و تدریجی یکجا نشین شدن ایلات مزبور همخوانی داشت. از طرف دیگر از همان ابتدای مهاجرت قبایل ترک به ایران و آناتولی مشاهده میشود که پیوسته بخشی از آنان (در ابتدای کار بخش کوچکی) یکجا نشین شده و به کشاورزی و دامداری بدون مهاجرت پرداخته اند و این تعداد رفته رفته بیشتر شده است. این نیز به نوبه خود اهمیت سیاسی و نظامی قبیله ها را به تدریج کاهش داده است، زیرا در این شرایط تعداد کمتری از مردان قبایل مزبور تیر و شمشیر به دست گرفته به خدمت امیر قبیله یا پادشاه درآمده اند. به این تحولات باید سیاست های برنامه ریزی شده پادشاهان صفوی و متعاقبین افشار، زند و قاجار آنان را نیز اضافه کرد. مانند همه دوره های دیگر در تاریخ تقریبا همه کشورهای دیگر، پادشاهان اساسا به فکر حفظ و تحکیم و حتی در صورت امکان گسترش قدرت و درآمد خود بوده اند. آنها به همین دلیل سعی کرده اند از قدرت گرفتن بیش از حد اشخاص و گروه های اجتماعی که میتوانستند قدرت پادشاه را به چالش بکشند، پیشگیری نمایند. در نمونه شاه اسماعیل و جانشینان او (بخصوص شاه طهماسب اول و طبعا شاه عباس بزرگ) اقدامات مشخص و اکثرا موثری در جهت جلوگیری از تجمع، تمرکز و یکرنگی گروه های اجتماعی و قومی شده است، تا جائی که بسیاری از ایلات ترک  (هم به صورت خودخواسته و هم برنامه ریزی شده از طرف شاه یا سلطان) به ولایات مختلف ایران و آناتولی پخش شده اند. این نیز به تدریج به همرنگ تر شدن اجتماعی، قومی و به اصطلاح «ملی» دولت های پیشا مدرن ایران و ترکیه کمک نموده است.

برخی منابع آورده اند که شاه اسماعیل به دنبال حدود 500 سال حاکمیت دودمان های ترک تبار و ایلخانی، به طور نمادین از طرف جمعیت بومی ایران تاریخی ایران و ایرانیت را احیا کرده است.  به نظر رویمر که این پرسش را مطرح میکند،[10]  فرق اصلی بین شاه اسماعیل و پادشاهان ترکمن پیش از او در امتیازهائی است که اشرافیت بومی ایرانی به دست آورده اند. بدون شک در دوره دو سلسله ترکمنی و پیشینیان تیموری و ایلخانی آنان نیز اندیشه ایران و احیای ایرانیت پیوسته وجود داشته است. آنها احتمالا جهت توجیه و محق جلوه دادن حاکمیت خود، خود را وارثان طبیعی ایرانشهر و پادشاهان آن میدانستند.[11] با اینهمه، به نظر رویمر،[12] تاثیر و نفوذ زمین داران، تاجران، وزیران، و اهل فرهنگ ایرانی در دوره آق قویونلو و قراقویونلو اساسا محدود به نیازهای سلاطین و امیران ترک تبار بود، در حالیکه شاه اسماعیل که خود جزو زمینداران ایرانی محسوب میشد، روابط تنگاتنگی با اشراف زمیندار ایرانی داشت.

شاه اسماعیل در حالیکه خود را احتمالا بسیار مدیون کمک نظامی ایلات قزلباش می دانست، انحصار قدرت نظامی امیران ترک را به تدریج به حالت متوازن در آورد و به صورت چشمگیری، حتی در حوزه نظامی به ایرانیان بومی امکانات روزافزونی مهیا کرد. این کوشش ها در عین حال که توازن قومی در جامعه ایرانی را تقویت بخشید، به ترکان اصالتا کوچ نشین نیز شرایط یکجا نشین شدن، در هم شکستن محدوده نظامی یا دامداری و سهم گرفتن در حوزه های دیگر اجتماعی از جمله کشاورزی، تجارت، دین و فرهنگ را نیز مهیا نمود. از طرف دیگر ناگفته پیداست که شاه اسماعیلِ دوزبانه (فارسی و ترکی)، هم به عنوان یک ایرانی تبار و هم از نظر وصلت های اجدادش با ترکمن ها و حتی شاهدخت های مسیحی و رومی دلیلی نداشت که نظر و احساس مثبت کمتر یا بیشتری نسبت به ایرانیان و یا قبایل ترکمن داشته باشد.

به نظر رویمر که فصل «صفویان» در «تاریخ کمبریج ایران» را به قلم آورده است، «دست آوردهای غیر قابل انکار شاه اسماعیل عبارت بودند از تاسیس یک امپراتوری که مرزهای آن کم و بیش مشابه مرزهای ایران معاصر است، سازماندهی سیاسی این سرزمین ها، انسجام نسبی در داخل، و پاسداری آن در مقابل دشمنان خارجی»[13] بخصوص عثمانیان در غرب و ازبکان در شرق. رسمیت دادن سرکوبگرانه به مذهب شیعه دوازده امامی و اجرای این سیاست با راه های وحشتناک شاید  در شرایط پانصد سال پیش کمک کوچکی به یکجا ماندن دولت و مردمان ایران کرده باشد، اما بدون شک نتایج این سیاست مذهبی در دوره معاصر اسفناک است. برخلاف تصوراتی که در برخی آثار تاریخ نویسی معاصر به چشم میخورد، دولت صفوی هیچگونه خصوصیت ملی از خود نشان نداده است.[14] به هر تقدیر اندیشه ها و دغدغه های ناسیونالیستی، آنگونه که در دوره معاصر رایج شده، در آن دوره موجود نبود. از سوی دیگر شاه اسماعیل در مقایسه با حکومت های آق قویونلو و قراقریونلو هیچگونه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران انجام نداد. نظام سیاسی و اجتماعی صفوی همان نظام استبداد شرقی و مطلقه بود  – با یک فرق اساسی و آن اینکه شاه اسماعیل به این نظام رنگ و روی غلیظ مذهبی شیعه داد.

(ادامه دارد)

در فصل بعد: کشمکش ترک و تاجیک (ایرانی) در عهد صفوی


[1] از جمله ن. سومر: نقش ترکان آناتولی، ص. 55-134

[2] linajes y naciones

[3] Potts, p. 225

[4] برای اطلاعات دقیق تر ن. مینورسکی، تذکره الملوک (انگلیسی)، ص. 193

Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, p. 193

[5] M. T. Houtsma, “Die Ghuzenstämme,” WZKM 2 (1888): 223–224

[6] قاضی محمد کاشانی حاکم یزد که از زمان آق قویونلو ها در چندین شهر شرق ایران حکومت کرده بود.

[7] Potts, 229

[8] Potts, p. 228

این لحن «کمی تحقیر آمیز» احتمالا بخاطر آن بوده که ایرانیان بومی و شهرنشین شهرت چندانی به عنوان جنگجو، اسب سوار و تیرانداز نداشتند. هنوز در زبان ترکی آذربایجان ضرب المثل هائی وحود دارند مانند «تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی» («ترک که سوار اسب شد، دل تات ریخت.»

[9] افشارها در دوره سلجوقیان نیز به عنوان امیر به حکومت خوزستان منصوب شده بودند.

 [10] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229-231

[11] Ahmad Ashraf: Iranian Identity, in: EIr online, viewed on 05.09.2022

[12] Roemer: Ibid.

[13] Ibid.

[14] Ibid.



دسته‌ها:همگرائی ایرانیان و ترکان, رنگارنگ