
امپراتوری آشور همه مردمان و اقوام زیردست حود را تحت یک حاکمیت مطلقا مرکزی قرار داده و حتی بعضی از آنان را به سرزمین های دیگر کوچانیده بود. بر خلاف آشور، جانشینان مادی و هخامنشی آنان در امپراتوری ایران نه تنها گوناگونی و تعدد قومی و فرهنگی اقوام متبوع خود را می پذیرفتند، بلکه این گوناگونی را تقویت هم میکردند[1]. اقشار حاکم و نخبگان محلی سرزمین های فتح شده حق آن را داشتند که بر سر کار بمانند. نظام اداری آنان بر سر جای خود باقی میماند، به عادات و سُنن و خدایان آنان احترام گذاشته میشد. هنگامی که کورش یهودیان را از تبعید بابل آزاد نموده و آنان را به موطن خود باز پس فرستاد، یهودیان را در بازسازی معبد خود در اورشلیم حمایت نمود. زبان و خط هر قوم نیز مورد احترام بود. اغلب سنگ نوشته های سلطنتی چند زبانه بودند. اما زبان مشترک اداری، آرامی بود. در نتیجه، عموما در زندگی روزمره مردمان مختلفی که تحت حاکمیت ایرانیان میزیستند، فرق چندانی ایجاد نشده بود.
در قرن پنجم پ.م. یعنی 2500 سال پیش امپراتوری هخامنشی ایران تخمینا 20 استان داشت که «ساتراپی» نامیده میشدند. حاکمان این ساتراپی ها «ساتراپ» به معنی حاکم و استاندار و در واقع شاه آن سرزمین نام داشتند. واژه ساتراپ یا «شَهرَب» به معنای «نگهبان شهر و سرزمین» ریشه در پارسی باستان دارد. معمولا این ساتراپ را «شاهنشاه» یعنی پادشاه امپراتوری هخامنشی از بین بزرگان و اشراف ایرانی انتخاب میکرد. معاش و پاداش های ساتراپ ها از حساب درآمد املاک سلطنتی همان استان پرداخت میشد که به این ساتراپ اختصاص یافته بود. اما ساتراپ خود، مالک این املاک نبود. هر ساتراپ به پشتیبانی و حمایت قشر حاکم و اشراف استان خود متکی بود. مهم ترین وظیفه ساتراپ آن بود که در استان خود آرامش، امنیت و رفاه مردم آن استان را تامین نماید و به طور منظم هر سال به مرکز یعنی تخت جمشید یا «پرسپولیس» خراج یا باج مقرری خود را بپردازد. مورخ یونان باستان هرودوت فهرست دقیقی از انواع مالیات سالانه ساتراپی های مختلف دوره داریوش بزرگ را به دست میدهد. مثلا مصریان علاوه بر 700 تالنت نقره در سال، مقدار معینی غلات جهت مصرف ایرانیان مقیم مصر هم می پرداختند. بابل علاوه بر نقره، سالانه 500 نوجوان عقیم را نیز تحویل می داد و هندیان که پر جمعیت ترین گروه را تشکیل میدادند، مالیات خود را به صورت گَردِ طلا می پرداختند. مجموعه خراج سالانه ای که به تخت جمشید پرداخت میشد، برابر با 380 هزار کیلوگرم نقره بود.
بدون شک این مالیات سالانه برای تامین مالی حفظ و بقای امپراتوری لازم بود. اما پرداخت این مبالغ از طرف ساتراپی های تحت حاکمیت هخامنشی در عین حال نماد فرمانبرداری آنان از پادشاه هخامنشی به شمار میرفت. همه پرداخت های مالیاتی به تخت جمشید انتقال می یافت و طی مراسم مخصوص و با شکوهی در پیش چشمان عامه مردم به مقامات مربوطه امپراتوری تحویل داده میشد. احتمالا «آپادانا» همان محلی بوده که این مراسم بار عام و تقدیم مالیات و هدایا اجرا میشده است. دیوارهای بیرونی آپادانا با نقش و نگاری آزین یافته است که نشان دهنده ورود 20 هیئت نمایندگی از ساتراپی های چهار گوشه امپراتوری به تخت جمشید است. آنها پوشاک و زینت آلات مخصوص و محلی خود را بر تن و هدایای خود را در دو دست خود داشتند. لیدیایی ها (از ازمیر و مانیسا در ترکیه کنونی)، کاپادوکیایی ها (آناتولی مرکزی)، باکتریایی ها (بلخ کنونی)، هندیان و دیگران هرکدام هدایای مخصوص خود را می آوردند. از اینجا معلوم میشود که ظاهرا انتظار میرفت هر ساتراپی به جز مالیات مقرری، هر ساله هدایایی به شخص پادشاه ایران نیز بفرستد.
زمانی که داریوش فرمان بنای کاخ خود در شوش را داد، سنگ تراشان لیدیا و مصر و همچنین آجرپزان بابل به شوش شتافتند و از هر گوشه دنیا انواع اشیای پربها و کمیاب مانند زر، لاجورد، عقیق، فیروزه، آبنوس و عاج به آنجا سرازیر گردید.
پادشاه نماد حکمرانی مطلق بود و جمع آمدن فرستادگان ساتراپی های گوناگون با پوشاک و زبان های محلی خود در تخت جمشید، در عین حال به عنوان نشانه همبستگی آنان و جشن گوناگونی و رنگارنگی در یک بدنه واحد امپراتوری و تحت رهبری یک «شاه شاهان» شمرده میشد که به خواست اهورا مزدا بر پهنه گسترده ای از جهان حکمرانی میکرد.
مدیریت چنین امپراتوری گسترده ای شدیدا نیازمند یک شبکه ارتباطاتی وسیع و کاملا کارآمد بود. همه ساتراپی ها از طریق «راه های شاهی» یا شاهراه ها به پاسارگاد، پایتخت هخامنشی، پیوسته بودند. یک شاهراه از پاسارگاد و یک شاهراه دیگر از اکباتان (همدان) در نزدیکی شوش به هم می پیوست و شاهراه مزبور سپس به سوی میانرودان و سارد (ساردیس) در غرب آناتولی ادامه می یافت. این شاهراه اولین جاده بینالمللی جهان و مدرنترین و امنترین جاده در دوران خود بود. در فاصله های معینی از این شاهراه ها چاپارخانه هائی جهت استراحت مسافران و پیک بران تاسیس شده بود. در این چاپارخانه ها پیوسته تعدادی پیک بر و اسب آماده رسانیدن مال و پیام به نقاط بعدی بودند. هرودوت تحت تاثیر این شبکه قرار گرفته بود و مینوشت:
«در دنیا هیچ چیز نمی تواند سریعتر از این پیک بران باشد. این یکی از اختراعات ایرانیان است. آنها میگویند که فلان راه چند روز طول میکشد و برای این کار چند نفر با چند اسب لازم است، زیرا برای هر روز سفر یک نفر و یک اسب در اختیار گذاشته میشود و هیچ برف، هیچ باران، هیچ گرما و هیچ شبی نمیتواند مانع آنها شود. هرکس باید راه مقرر شده را در اسرع وقت بپیماید.»[2]
مشهورترین قطعه شاهراه میان شوش و سارد در سواحل دریای اژه قرار داشت که طول آن 2500 کیلومتر بود. چاپار ها میتوانستند این شاهراه را در عرض چند روز پشت سر بگذارند.
دریا در تجارت با سرزمین های دوردست نقش مهمی داشت. امپراتوری هخامنشی تقاطع بسیار مهمی از راه های دریائی را کنترل میکرد: سواحل جنوبی دریای سیاه از رود دانوب تا قفقاز، مدیترانه شرقی از مقدونیه تا برقه یا «سیرنه» در سواحل شرقی لیبی، ساحل غربی دریای سرخ (احمر)، خلیج فارس و دریای عربی از منتها الیه فرات و دجله تا رود سِند و همچنین دریاچه های خزر و آرال… مجموع طول همه این آبراه های ساحلی به بیش از 9000 کیلومتر میرسید. ایران عملا تجارت بین المللی در طول همه این خطوط دریائی را تحت کنترل خود داشت. اکثر راه های دریایی مزبور برای امور تجارتی مورد استفاده قرار میگرفتند. ایران طبق برخی منابع در شرق مدیترانه یک ناوگان دریایی هم داشته است. مخارج این ناوگان بر عهده پادشاه بوده، اما ملوانان و دیگر کارکنان کشتی ها از میان اقوامی مانند فنیقی ها و ایونی های یونانی زبان (در سواحل غربی ترکیه کنونی) استخدام میشده اند که تجربه بیشتری در کشتیرانی داشتند. به گفته هرودوت، در جنگ دریایی ایران و یونان در سالامیس (جنوب شرقی یونان) تعداد کشتی ها و قایق های جنگی ایران بیش از سه هزارفروند بوده است. با اینهمه، نبرد خونین سالامیس در سال 480 پ.م. با شکست ایران به پایان رسید.
مانند دیگر نمونه های عهد باستان، تاسیس و بقای امپراتوری پهناور هخامنشی مدیون لشکر و رزمندگی پایدار آن بود. پادشاه فرمانده کل ارتش بود. طبقه اشراف پادشاه را حمایت میکرد. پسران طبقه اشراف آموزش جدی و سخت نظامی میدیدند. در اینجا هم بایستی نقل قولی از هرودوت بیاوریم، زیرا اطلاعات اصلی ما در باره مادها و بخصوص هخامنشیان اصولا از اثر «تواریخ» هرودوت است. او در باره فرزندان ذکور طبقه اشراف ایرانی در آن دوره مینویسد که «آنان (یعنی اشراف ایرانی) پسران خود را از پنج سالگی تا بیست سالگی تنها و تنها در سه حوزه تربیت میکنند: اسب سواری، تیر اندازی و درستکاری».[3]
از اندک تاریخ نگاران دیگر همین دوره مثلا دیودور سیسیل میتوان دریافت که ارابه های جنگی هنوز در دوره هخامنشیان نقش مهمی در جنگ ها ایفا میکردند. اما ظاهرا سواره نظام و پیاده نظام دیگر به دو ستون اصلی لشکر تبدیل شده و ارابه های جنگی نقش مهم پیشین خود را از دست داده بودند. احتمالا تحرک کمتر ارابه های یک یا دو اسبه که تنها یکی دو جنگجو را حمل میکردند و جای زیادی را میگرفتند، دلیل مهمی در پسرفت اهمیت این ارابه ها شده بود. ناگفته نماند که نخستین نشانه های پرورش و کاربرد اسب در امور زندگی عادی و همچنین نقل و انتقالات امور جنگی و در عین حال نخستین آثار استفاده از ارابه های جنگی به مردم چادرنشین آسیای میانه، از جمله ایرانی زبانان قبایل سکایی و اسکیتی و دیگر اقوام کوچ نشین نسبت داده میشود.
باوجود تداوم اهمیت پیاده نظام، سواره نظام که عموما مبتنی بر استفاده از اسب بود، در امور نظامی نقش درجه اول را ایفا میکرد. نخستین بار در ایران مادها سواره نظام را در لشکر خود سازماندهی کردند. پارسی ها هم این سنت را ادامه داده و تقویت نمودند. در جنگ ها غالبا از تیرو کمان و همچنین نیزه استفاده میشد. اما طبعا پیاده نظام نیز پیوسته نقشی اساسی داشت. آنها مثلا در ابتدای نبرد، با سپرهای خود نیروی دفاعی مهمی را تشکیل میدادند و وقتی کار به جنگ تن به تن میکشید، میتوانستند سرنوشت نبرد را تعیین کنند.
گمانه زنی در باره تعداد نیروهای نظامی لشکر ایران کار سخت و شاید امکان ناپذیری است. در گذشته اکثر تاریخ نگاران هنگام تصویر نبرد با ملت ها و اقوام مخاصم تمایل به آن داشته اند که نیروهای خودی را کمتر و نیروهای مخاصم را بیشتر نشان دهند و در این باره مبالغه نمایند. در مورد جنگ های ایران با یونان و پسان تر روم (در دوره ساسانیان) هم همین گونه است. مثلا این ادعای هرودوت که لشکر ایرانیان در دوره خشایارشا متشکل از دو و نیم میلیون نفر بوده، گزافه گویی بزرگی به نظر میرسد. شخص پادشاه از سوی یک یگان ویژه عبارت از 10 هزار نفر مسلح به نیزه و شمشیر حفاظت میشده است. آنها همگی از میان ایرانیان انتخاب میشده اند. باقیمانده سپاهیان که احتمالا عبارت از چند صد هزار نفر بوده، از استان های مختلف به لشکرفرا خوانده میشدند.
برای نگهداری چنین سپاهی بزرگ، لازم بود در داخل امپراتوری و مرزهای آن نظم و امنیت حکمفرما باشد. برای کسانی که هر لحظه آماده بودند به سپاه ایران بپیوندند و در صفوف آن بجنگند، بخشی از زمین های سلطنتی (دولتی) سپرده میشد تا از آن راه امرار معاش کنند. به تدریج که سپاه ایران حرفه ای شد و سپاهیان شروع به گرفتن مقرری نمودند، یک قشر دبیران و مدیران به رتق و فتق امور سرزمین های سپاهیان پرداختند تا اینکه هزینه زندگی سپاهیان و خانواده های آنان به طور منظم تامین شود. گاه حتی لازم می آمد که لشکری عبارت از سپاهیان مزدور و خارجی «اجاره» میگردید. مفصل ترین شرحی که از اینگونه سپاهیان مزدور در دست داریم، شرح حال نقشه «کودتایی» است ناموفق از تاریخ نگار معروف یونان باستان، گزنفون آتنی، که خود عضو سپاهی عبارت از ده هزار سرباز مزدور یونانی بوده که «کورش کوچک» در سال 401 پ.م. در آناتولی جمع آوری کرده بود تا برادر خود، اردشیر دوم هخامنشی را خلع نموده و خود به تخت بنشیند.[4]
در نمونه هرودوت هم دیدیم. هنگامیکه تاریخ نگاران یونان باستان در رابطه با صد سال پایانی هخامنشیان از زوال اخلاقی و سازماندهی، هرج و مرج و رقابت های خونین داخلی سخن میگویند، نمی توان پیش داوری های آنان را در نظر نگرفت. اما همین نمونه توطئه «کورش کوچک» بر ضد اردشیر دوم نیز نشان میدهد که چه شد که 130 سال بعد از توطئه «کورش کوچک» و شدت گرفتن ضعف های داخلی و جنگ های بیهوده و فرسایشی با مقدونیان و یونانیان همسایه، اسکندر مقدونی در افق غربی ایران پیدا شد.
[1] Barry Cunliffe: 10000 Jahre Geburt und Geschichte Eurasiens, Darmstadt (Germany) 2016, Theiss, S. 234
[2] Herodotes, Histories 8, 98
[3] Ibid., 1,136
[4] این اقدام با شکست و کشته شدن کورش کوچک روبرو میشود و سپاه مزبور فرومی پاشد. سرگذشت این اولین سپاه مزدور خارجی در عهد باستان بسیار جالب است. به جز خود کتاب «آناباسیس» نوشته گزنفون که در این باره شرح مفصلی داده، پژوهش های مدرن و جالب جدیدی نیز در این باره نوشته شده، از جمله:
Wollfgang Will: Der Zug der 10,000. Die unglaubliche Geschichte eines antiken Söldnerheeres. München, C.H. Beck, 2024
(ادامه دارد: فراز مقدونیه در افق غربی ایران)
دستهها:از کورش تا اسکندر, تاریخ
از کورش تا اسکندر