هویت ایرانی و دین

Designed by Abol Bahadori

چند سال پیش وقتی آقای محموداحمدی نژاد هنوز رئیس جمهوری ایران بود ضمن یک سخنرانی در استان گلستان گفت: «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.»

البته از نظر تعابیر درست تر است نه از «قومیت ایرانی» بمعنی این یا آن تبار و مذهب و زبان، بلکه از «ملیت ایرانی» به معنی عضویت در یک ملت یک کشور واحد با دولت، سرزمین، فرهنگ و تاریخ و حافظه تاریخی مشترک صحبت کرد که شامل همه اجزاء قومی و یا مذهبی است، صرفنظر از اینکه دین، مذهب، رنگ پوست، زبان و یا جنسیت این اجزاء ملت از چه قرار است. بعضی ها این «هویت ایرانی بودن» را «ایرانیت» هم می نامند.

ورای این موضوع، اینکه آقای احمدی نژاد از نظر اولویت «اسلامیت» بر «قومیت ایرانی» از نقطه نظر تاریخی حق بجانب است یا نه، بحث دیگری است. اما به نظر من، کلا این، بحثی بسیار مهم، جالب و برای اوضاع کنونی آموزنده است. البته این بحث، کار فیس بوک و شعار دادن نیست که با کامنت نوشتن، آن هم از طرف کسانی که از تاریخ بی خبرند،  بتواند حل و فصل شود. تاریخ دانان ما این موضوع را باید بصورتی همه جانبه و مردم فهم بشکافند و به مردم توضیح دهند.

آنچه که در نگاه اول به نظر نگارنده میرسد اینست که ما تقریبا صد سال بعد از اسلام در نمونه ابومسلم خراسانی و همسوئی با بنی عباس در مقابل بنی امیه، «مدل» کوششی صمیمانه برای تلفیق اسلام با هویت و ملیت ایرانی را می بینیم. مدت کوتاهی بعد از ابومسلم، بابک خرمدین شاید مهم ترین و آخرین کوشش ترجیح ملیت ایرانی بر اسلامیت بود که شکست خورد. بعد از آن، ایرانیان دیگر راه تقابل قومیت (و یا ملیت) و اسلامیت را در پیش نگرفتند. بر عکس، شاید قیام ناموفق بابک درسی بود که بعد از آن ایرانیان همیشه (و با موفقیت) کوشش کردند این دو یعنی اسلامیت و ملیت را با یکدیگر تلفیق دهند.

دوران صفوی (حدودا ۵۰۰ سال پیش) و شکل گیری ابتدائی هویت و دولت – ملت ایرانی و شیعه در مقابل عثمانیِ سنَی نقطه اوج تلفیق دین و دولت، یعنی اسلامیت شیعه و ملیت ایرانی بود. بعد از صفویان هم هیچ سلسله ایرانی حکومت و ملیت را در تقابل و تعارض با اسلامیت نگذاشت، چونکه احتمالا، آنگونه که در زمان پهلوی هم دیدیم. حتی اگر هم حاکمین تعصب چندانی در اسلامیت سنتی نداشتند، اما رویاروئی با دین و باور های مردم و در نتیجه روحانیون را ریسک بزرگی برای حاکمیت خود ارزیابی میکردند.

دوران جمهوری اسلامی اما در عین کوشش برای ادامه تلفیق اسلامیت و ملیت ایرانی ، از نظر تمایلات عقیدتی و فلسفی و مهم تر از آن طرز کشورداری و سیاست های روزمره به ترجیح اسلامیت بر ایرانیت میل کرد و در این رهگذر حتی خطر و ریسک رویاروئی با بخش های مهمی از مردم را هم به جان خرید. این که این سیاست را تا کی و تا کدام درجه میتوان ادامه داد، معلوم نیست اما ظاهرا شکی نیست که مردم که قاطبه آنان محافظه کار و مومن هستند، نمیخواهند شاهد تعارض و تقابل بین ملیت و دین خود شوند.

بررسی موضوع «ایرانیت»، ملیت و هویت ایرانی و یا شهروندی ایرانی از نقطه نظر مذهب و بطور مشخص تشیع هم برای ما ایرانی ها مهم است.

تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم یکی از قوی ترین عناصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به این سو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه انداخته میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور است.

مثلا پانصد سال پیش در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا صفوی و عثمانی، مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی بسیار مهم و روز افزون داشته و دارند.

در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و «آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اکثریت بزرگ ایرانیان، بله، حدود ۵۰۰ سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و ملیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را به یکدیگر نزدیک تر نموده، اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد تر کرده است.

شاید بیان این تشخیص تاریخی تا حدی تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بی اعتبار نشده و خیلی ها هم اصلا آن را نمیدانند: ۵۰۰ سال پیش وقتی شاه اسماعیل صفوی بر سر کار آمد، یک اتفاق تاریخی برای سرنوشت ایران رخ داد که نقطه عطف در تاریخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقریبا ۸۵۰ سال از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و توسعه آن از جمله به ایران، فراز و فرود امپراتوری های بنی امیه و سپس بنی عباس که ایران کنونی هم جزو آن بود، زوال حکمرانی و کنترل خلفای شام و سپس بغداد، خیزش سلسله های محلی منطقه ای مانند سامانیان، کوچ انبوه قبایل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکمیت و در نهایت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفویان در ایران، این سرزمین را بعد از آن همه توفان های ۸۵۰ ساله به یک  صورت اولیه  «دولت- ملت» در آورد که در مقابل دیگر کشور های همسایه و منطقه از جمله ترکیه عثمانی دوباره صاحب هویت و شخصیت خود بود. شاید مهمترین کارصفوی، دادن انسجام و هویت به مفهومی از «ایران» بود که از سقوط ساسانی به این سو، برای صد ها سال از بین رفته و یا بی اهمیت شده بود.

شاه اسماعیل و جانشینان او با گسترش و حفظ دولت صفوی، روحیه وابستگی اتباع این سرزمین به یک مرز و بوم ایرانی را احیاء و تقویت کردند. همزمان، در جریان تحکیم مذهب و قدرت حاکمان جدید، تند روی ها و خشونت های بی شماری به وقوع پیوست. اما با تبدیل تشیع به مذهب رسمی ایران هویت و ملیت ایرانی به غیر از سرزمین، صاحب ایدئولوژی و شخصیتی هم شد که ایران و ایرانی بتواند از آن پس خود را از محیط و همسایگان خود، به ویژه عثمانیان و اُزبکان سنَی در غرب و شرق، متمایز و جدا کند. با این ترتیب بیرقی که قزلباشان صفوی وعساکر عثمانی زیر آن برضد یکدیگر می جنگیدند اگر چه فقط رنگ شیعه و سنی نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.

صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حِدّت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید.

برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با سیاستی تندرو تر و رنگی  برگرفته از قرن بیستم بود. در ایران قرن بیست و یکم هنوز هم اکثریت بزرگ جمعیت، شیعه مذهب است، اگرچه آنها لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیستند. حتی بنظر میرسد غالب آنان، چه شیعه و چه سنی، چه مسلمان و غیر مسلمان، از تغییر نظام به حکومتی اسلامی دلسرد شده و از آن روی گردانده اند. شاید با وجود همه کارنامه شکست نظام اسلامی ایران، عامل شیعه بودن اکثر مردم هنوز هم مانند ۵۰۰ سال گذشته، تا اندازه معینی باعث نزدیکی و انسجام ملی ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران و تبعات فاجعه بار آن در رابطه با سرکوب آزادی های بنیادین، سیاست خارجی و اقتصادی، فساد مالی و ماجراجوئی های نظامی، در عین حال انسجام و همبستگی مجموعه ایرانیان را خدشه دار کرده و احساس همگانی ملیت و یا شهروندی ایرانی ورای دین و مذهب و تبار و زبان را تضعیف میکند

(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)



دسته‌ها:یادداشت, کتاب های عباس جوادی, ایران و آذربایجان

نظر یا سؤال شما