پیش از شاه اسماعیل

پنجاه، شصت سال مانده به تاجگذاری شاه اسماعیل در تبریز و تاسیس سلسله صفوی (1501)، آذربایجان تحت حاکمیت جهانشاه قراقویونلو بود که متصرفات خود در ایران را گسترش داده بود، اما در رقابتی سرسختانه با اوزون حسن آق قویونلو قرار داشت. نیروی آق قویونلو در وسط، مانند یک حائل بین ایران و دولت نوپا و در حال گسترش عثمانی واقع شده بود. تخت گاه قراقویونلو ها تبریز و مرکز آق قویونلوها «آمِد» (دیاربکر کنونی) بود، در حالیکه عثمانی ها به تازگی (1453) با فتح پایتخت روم شرقی، قسطنطنیه (استانبول کنونی)، آن را مرکز و پایتخت خود قرار داده بودند.

در این مدت اتفاقات مهم، سریع و گاه غیر منتظره ای رخ داد که زمینه و شرایط تاسیس سلسله صفوی و در عین حال تحکیم دولت عثمانی را مهیا نمود. طریقت صفویه که حدود صد و پنجاه سال پیش از آن ایجاد شده بود، بخصوص در زادگاه بنیانگذارش شیخ صفی یعنی اردبیل و همچنین دیگر ولایات آذربایجان بسیار با نفوذ بود. قدرت نظامی و سیاسی در اختیار قراقویونلوها بود، اما آنها نمی توانستند مانع گسترش نفوذ صفویان شوند که در کنار تبلیغات شیعه دوازده امامی و غالی و بسیج پیروان سرسپرده خود، به گونه فزاینده ای در پی کسب قدرت بودند. به نظر می رسد در سلسله مراتب شیوخ و مرشدان صفوی، شیخ جنید نخستین کسی بود که از نظر مذهبی به شیعه غالی میل نموده و به بسیج فعال طرفداران خود در سرزمین های قراقویونلو (آذربایجان و اَران/آران یعنی تقریبا جمهوری آذربایجان کنونی)، آق قویونلو (بین قراقویونلو و عثمانی) و عثمانی پرداخته است.   

اگر چه بخصوص بعد از شاه اسماعیل مورخین صفوی ادعای شیعه بودن و حتی سیادت شیخ صفی و نوادگان او را مطرح نمودند، احتمالا سلسله شیوخ صفوی تا زمان جنید شیعه نبوده یا دستکم از سادات شمرده نشده و چندان به امور سیاسی مداخله نکرده بودند.

پس از مرگ پدر جنید، عموی او جعفر (و نه طوری که سنت طریقت ها بود، خود جنید) در اردبیل شیخ و مرشد طریقت شد. در آن دوره جنید غالبا دور از اردبیل و مشغول سفرهای تبلیغاتی خود در اران، آذربایجان و آناتولی به سر می برد، در حالیکه شیخ جعفر که مورد حمایت جهانشاه قراقویونلو و داماد او بود، از فعالیت های جنید ناراضی می نمود و از تحریک حکام قراقویونلو بر ضد تبلیغات جنید سر باز نمی زد. برخی مورخین گفته اند که شیخ جعفر احتمالا مخالف تمایلات شیعی و سیاسی جنید بوده است.

در  این میان شیخ جنید که در پی گسترش نفوذ سیاسی خود بود، به آمِد (دیاربکر کنونی) تخت گاه اوزون حسن، رقیب سرسخت جهانشاه قراقویونلو، رفت و سه سال در آنجا مانده و مشغول تبلیغات شد. او درنهایت با خواهر سلطان اوزون حسن آق قویونلو ازدواج نمود. اوزون حسن نیز برای تحکیم قدرت خود در مقابل دولت عثمانی،  با دِسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی و یونانی زبان دولت ترابوزان وصلت کرد. ضمنا او به عنوان «پادشاه ایران» از روابط جدید خانوادگی خود با دربار ترابوزان استفاده کرده و با اعزام نمایندگانی به پادشاهی های اروپائی از قبیل ونیز، مجارستان و لهستان، خواستار اتحاد عمل علیه دولت عثمانی شد.[1] (قبل از اوزون حسن، رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز با عنوان پادشاه ایران در تبریز حکمرانی میکرد. در همین دوره دولت های عثمانی و همچنین اروپائی مانند ونیز و لهستان نیز به نوبه خود سلاطین قراقویونلو و آق قویونلو را به عنوان «پادشاه ایران» شناخته و با آنها مکاتبه نموده اند). [2]

ترابوزان جزو آخرین باقیمانده های امپراتوری روم شرقی به شمار می رفت که هنوز به تصرف ترک ها در نیامده بود. هم سلطان عثمانی و هم اوزون حسن خواهان تصرف ترابوزان بودند. شیخ جنید نیز ظاهرا چنین سودائی در سر می پروراند، اما از طرفی یارای رقابت با عثمانی را نداشت و از طرف دیگر تعرض به ترابوزان روابط خانوادگی و سیاسی او را با اوزون حسن آق قویونلو به خطر می انداخت.

جنید فعالیت های سیاسی و تبلیغاتی خود را با سفرهای چند ساله اش در منطقه افزایش داد. دسته های مسلح او موسوم به قزلباشان که از میان قبایل ترکمن انتخاب شده بودند، جهت حمله و غارت روانه ارمنستان و گرجستان و سرزمین های چِرکِس های همسایه در شمال قفقاز می شدند و همزمان در میان قبایل تحت حاکمیت عثمانی ها، قراقویونلو ها و آق قویونلو ها مردم را بر ضد حاکمان خود تحریک می نمودند. اینگونه حملات و دست اندازی ها باعث ایجاد نزاع با شیروانشاهان در شمال ارس گردید. شیروانشاهان اصالتا عبارت از خاندانی بنام «یزیدیان» وابسته به قبیله عربی «شیبان» بودند که پس ازفتح ایران از سوی اعراب به شمال ارس آمدند و در مدت کوتاهی ایرانی و بعد ها ترک زبان شدند[3]. در جریان این منازعات نظامی، جنید در شیروان به قتل رسید. فرزند شیخ جنید، حیدر، که پس از کشته شدن پدر توسط نیروهای شیروانشاهان، شیخ و مرشد صفویه شد، راه سیاسی و مذهبی جنید را ادامه داد. ضمنا او نیز با دختر اوزون حسن و دسپینا خاتون یعنی عالم شاه بگوم مارتا وصلت نمود. اسماعیل که چهل سال بعد دودمان صفویان را بنیانگذاری کرد، محصول این وصلت بود. با این ترتیب مادر شاه اسماعیل، مرشد و شیخ صفویه اصالتا از اشراف مسیحی و یونانی زبان ترابوزان بود.

از این منظر هم که بنگریم، بحث هائی که هنوز هم گهگاه در باره روایات مربوط به سیادت خاندان صفوی و یا تبار و «نژاد ترکی» آنان مطرح می شود، دور از جدیت علمی جلوه میکنند. مثلا نیای شاه اسماعیل یعنی شیخ صفی اردبیلی از خاندان «پیروز الکُردی السِنجانی»[4] از شمال عراق بود. نوه شیخ صفی یعنی شیخ صدرالدین از مادری گیلانی بود. مادر شاه اسماعیل دختر اوزون حسن ترکمن و آق قویونلو بود که مادری یونانی زبان و مسیحی از شاهزادگان ترابوزان داشت . بنا بر این شاه اسماعیل علاوه بر اصالتی ایرانی یک «رگ» یونانی و یک «رگ» ترکی هم داشت. با این همه اختلاط، آن هم فقط در هشت-ُنُه نسل، حتی اگر چند نسل قبل از پیروز شاه کردی سنجانی یا نیاکان مادری اثری از سیادت هم بوده باشد، آیا چیزی از سیادت خاندان صفوی یا وابستگی آنان به این و آن «نژاد» و تبار با قی میماند؟ اینگونه بحث ها جدی نیستند و به نظر میرسد اصولا تحت تاثیر تعصب یا نا آگاهی های تاریخی مطرح میشوند، در حالیکه موضوع اصلی که باید در نظر گرفته شود، نقش شیخ صفی یا جنید و حیدر یا اسماعیل و یا هشتاد سال بعد شاه عباس اول (او هم از یک مادر مازندرانی!) در تاریخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران و این منطقه است.

مورخین در مورد وصلت هائی که در رابطه با اوزون حسن، شیخ جنید یا شیخ حیدر دیدیم، از مصلحت و دوراندیشی سیاسی سخن میگویند. بی شک ازدواج های سیاسی و مصلحتی برای تقویت نیروی خودی سیاسی در برابر رقیبان، امری عادی در منطقه و جهان به شمار میرفت. قومیت، زبان یا مذهب مانعی در این راه نبود. این در جبهه عثمانی ها نیز امری طبیعی بود. مادران اکثر سلاطین و شاهزادگان عثمانی اصالتا مسیحی (رومی، یونانی، روس، لهستانی، ونیزی و غیره) بودند. در حالی که آق قویونلوهای مسلمان و ترک اغوز برای حفظ و گسترش متصرفات خود علیه عثمانی های هم قوم و هم مذهب خود می جنگیدند، سلاطین عثمانی، قبایل مسلمان و ترک اغوز را که به طرفداری از صفویه برخاسته و به ایران مهاجرت میکردند، قلع و قمع مینمودند.

نکته جالب در اینجا آن است که عناصر دولتی و نظامی تشکیل دهنده  این دو دولت در آن برهه معین تاریخی یعنی ترک های اغوز با وجود مشترکات بسیار نزدیک قومی، زبانی و حتی مذهبی بین خود، با دو ملت بومی (ایران و روم) و دولت خودی (یعنی صفوی وعثمانی) در آمیخته و در هر سو بنیانگذار دو دولت بزرگ و متمایز ایران و ترکیه شده اند. در طرف شرق، ایرانیان با وجود همه فراز و نشیب ها با ترکان امتزاج یافتند و تبدیل به یک ملت صاحب و مدافع سرسخت یک دولت (ایران صفوی) شدند و در سوی غرب، هم تباران و هم زبانان همان ترکان با وجود همه فراز و نشیب های ویژه خود به تدریج با مردم بومی و غالبا رومی، آناتولیائی و مسیحی آناتولی امتزاج یافتند و صاحب و مدافع سرسخت دولت جدیدی دیگر (ترکیه عثمانی) گشتند. در فصل مربوط به صفویان این موضوع کمی بیشتر تحلیل خواهد شد.

البته فقط ازدواج های سیاسی باعث تقویت نیروی اوزون حسن آق قویونلو یا مدتی بعد قزلباش های شاه اسماعیل صفوی نشد. بدون تردید مهارت، برنامه ریزی و نیروی نظامی، سیاست گذاری و حتی تصادفات غیر منتظره در تحولات بعدی سهم به مراتب بزرگ تری داشته اند.

تا سال 1467 جهانشاه قراقویونلو نزدیک به سی سال با قدرت و مهارت بر آذربایجان و آران حکم راند و در این مدت حاکمیت خود را بر بسیاری نقاط ایران از جمله ری و فارس گسترش بخشید. حدود بیست سال بعد شیخ حیدر در یکی دیگر از آنچه که برخی مورخین ادامه «ماجراجوئی» های سیاسی و مذهبی نامیده اند، قزلباشانِ طرفدار خود را وارد تهاجمی علیه ترکمن های دیگر در آذربایجان نمود که در نتیجه شکست سختی خورده، خود نیز از پا درآمد. بعد از مرگ شیخ جنید و شیخ حیدر احتمالا دیگر کسی انتظار نداشت که سیزده سال بعد پسر چهارده ساله شیخ حیدر یعنی اسماعیل قبایل قزلباش ترکمن را با همان باورها و سرسختی های پدر و جد خود متحد کرده و در سال 1501 سلسله صفویان را تاسیس خواهد نمود. شاید به دنبال مرگ جهانشاه آخرین تصادف غیر منتظره ای که راه اسماعیل را هموار کرد، مرگ پدر بزرگ مادری او، اوزون حسن آق قویونلو بود. بعد از او، درست مانند پایان حکومت قراقویونلو ها، حکومت آق قویونلو ها هم به تدریج از هم پاشید و صحنه قدرت حکومتی منطقه در سرزمین های ایرانی آماده تصرف صفویان گردید.

در سال 1467 اوزون حسن آق قویونلو در دو نبرد بزرگ رقیب قراقویونلوی خود را شکست داد و وارد تبریز، تخت گاه قراقویونلوها شد. مانند بسیاری حکومت های ایلاتی دیگر، حکومت قراقویونلوها با شکست و مرگ رئیس قبیله و حکومت، یعنی جهانشاه، متلاشی و در نتیجه کشاکش رقیبان خویشاوند بر سر سلطنت و ریاست ایل، از هم پاشید. اوزون حسن با فتح آذربایجان پایتخت خود را از آمِد (دیاربکر) به تبریز منتقل کرد وعنوان «پادشاه ایران» را به خود گرفت، چیزی که قبل از اوزون حسن رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز انجام داده بود. سی و چند سال بعد نیز اسماعیل، فرزند حیدر، با نام شاه اسماعیل اول صفوی با همان عنوان «پادشاه ایران» در تبریز تاج بر سرگذاشت.

از سوی دیگر قتل پدر اسماعیل یعنی شیخ حیدر به فاصله نسبتا کوتاهی پس از قتل جد او شیخ جنید توسط شیروانشاه در شمال ارس که عامل آق قویونلو بود، فرزندان و طرفداران شیعه و علوی شیخ حیدر را در راه کسب قدرت جری تر نمود.

باقیمانده های حکومت آق قویونلو که از افزایش نفوذ سیاسی و مذهبی صفویان به هراس افتاده بودند، سه فرزند شیخ حیدر، سلطان علی که پس از مرگ حیدر مرشد جدید صفویه و رهبر این جنبش شده بود، ابراهیم و اسماعیل هفت ساله را در اردبیل به اسارت گرفته و در استخر فارس محبوس نمودند. در کشاکش و رقابت خونین بین وارثان حکومت آق قویونلو، سه فرزند شیخ حیدر ابتدا از زندان آزاد شدند. سلطان علی در جریان این کشمکش ها کشته شد. ابراهیم و اسماعیل پنهانی به اردبیل و سپس لاهیجان گریختند. پنج سال بعد اسماعیل در سن دوازده سالگی به عنوان شیخ و مرشد آینده طریقت صفویه تحت حمایت و تعلیم مذهبی، فرهنگی و نظامی فعالین و صوفیان قزلباش قرار گرفت.

دوره جدید تبلیغات و بسیج مذهبی و نظامی شروع شده بود. همگی دو سال بعد، اسماعیل، به دنبال بسیج پیروان سرسپرده خود از میان قبایل ترکمن آناتولی، عراق و سوریه، در تبریز تاج بر سر نهاد، خود را «پادشاه ایران» اعلام کرد و شیعه دوازده امامی را مذهب رسمی ایران اعلام نمود.

از این تاریخ تا سیزده سال بعد (920ق/1514م) دوره اصلی و تعیین کننده ای برای صفویان به شمار می رفت تا حکمرانی بر اکثر ولایات ایرانی را به دست آورند، باقیمانده نیروهای آق قویونلو و قراقویونلوو همچنین قبایل ترک زبان و نیروهای مسلح آنان را به طرف خود جذب کنند تا توان رویاروئی با دولت نوپای عثمانی را به دست آورند. نبرد چالدران ( آذربایجان غربی) در شمالی ترین ولایت مرزی میان ایران و ترکیه کنونی نقطه اوج این رویاروئی بود.


[1] Malgorzata Dabrowska: Uzun Hasan’s Project of Alliance with the Polish King (1474), pp. 171-185

[2] Roemer: Ibid., 339; Fragner: Shah Ismail’s Farmans and Seneds, pp. 38-39

مثلا ن. دو نامه سلطان سلیم عثمانی به سلطان الوند آق قویونلو که در آن سلطان سلیم، الوند را «شهنشاه ایران» می نامد (عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران 2536، صص. 700-707).

[3] شیروانشاهان پس از اسلام بر بخش مسلمان شمال ارس حاکم شدند و با فراز و نشیب معینی تا تاسیس سلسله صفویان در حکومت شیروان و اران (جمهوری آذربایجان کنونی) بودند. آنها بزودی نام های ایرانی گرفتند و فرهنگ و ادب ایرانی را ترویج نمودند. نظامی گنجوی و خاقانی شروانی برجسته ترین شاعران این دوره بودند. شیروانشاهان از قرن نهم تا اوایل قرن شانزدهم گاه به صورت مستقل و گاه به عنوان عامل حکومت های بزرگ تر منطقه مانند ایلخانان و آق قویونلوها حکمرانی نمودند.

[4] ابن بزاز اردبیلی: صفه الصفا، ص 70.

ادامه دارد (در فصل بعد: صفویان و احیای ایران)


ادامه خواندن

«موج سوم حکمرانی ترکمن ها» و صفویان

شاه اسماعیل اول صفوی

مینورسکی از یک دوره تقریبا پانصد ساله حکمرانی ترکمن ها در تاریخ ایران سخن می گوید. بنظر او این دوره از سه مرحله عبارت بوده است: مرحله نخست که در سال 1040 م. با غلبه اولین سلطان سلجوقی طغرل بیک بر سلطان مسعود غزنوی  و فتح نیشابور آغاز شد. مرحله دوم عبارت بود از حکومت قراقویونلو ها و آق قویونلوها و بالاخره مرحله سوم که از اوایل دوره صفوی و تاجگذاری شاه اسماعیل در سال 1501 آغاز یافت.[1] بنظر میرسد از این دیدگاه، پایان این دوره حکمرانی ترکمن ها در ایران بخصوص در دوره شاه عباس کبیر یعنی حدودا صد سال بعد بوده است. در این دوره قبایل ترکمن (و برخی قبایل و طایفه های دیگر) که مجموعا نام قزلباش را گرفته و در به قدرت رسیدن شاه اسماعیل اول نقشی کلیدی ایفاء کرده بودند، به عنوان پاداش خدمت خود، حکومت اغلب ایالات ایران و مقامات مهم لشکری و درباری را بدست گرفتند، اما به تدریج یکجا نشین شده و در مجموعه قومیت و فرهنگ ایرانی استحاله یافتند و در نهایت مقام و نفوذ ممتاز خود در حکومت را که به درجه یکه تازی رسیده بود، از دست دادند.

موضوع حاکمیت های محلی قبایل ترکمن (و غیر ترکمن) در سرزمین های مختلف ایران و به تدریج استحاله آنان در مجموعه ملیت جدید ایرانی در دوران پسا عربی و پسا ترکی دارای اهمیت بزرگ سیاسی و اجتماعی است. از این جهت این موضوع به دنبال بررسی کلی سلسله صفویان و به طور جداگانه به بحث گذاشته خواهد شد.

برآمدن صفویه

جنبش صفویه که در اواخر قرن پانزدهم حکومت آق قویونلو و باقیمانده های قراقویونلو ها را سرنگون کرده و در نهایت با تاسیس دودمان صفوی ایران را از نظر سیاسی و مذهبی متحول نمود، در آذربایجان ریشه گرفته، رشد نموده بود.

دویست سال پیش از تاجگذاری شاه اسماعیل اول، طریقت عرفانی صفویه در اردبیل از طرف شیخ صفی الدین اسحاق (1252-1334 ق.) بنیان گذاری شد که نخستین مرشد این طریقت بود و نام طریقت نیز از اوست. صفویه در ابتدا طریقتی عرفانی بود که مانند صد ها زاویه و طریقت دیگر بعد از حمله مغول به وجود آمده بود. آنان زهد و عبادت را در پیش گرفته بودند  و اگرچه از ابتدا در پی تحکیم نفوذ مذهبی و دنیوی خود بودند، اما مستقیما در امور سیاسی زمان خود یعنی حکومت های  ایلخانی و تیموری مداخله نمی کردند.  مرشدان صفویه در نظر مریدان خود دارای صفات ماوراء طبیعی و معجزات بودند.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و با کمک فرزند و جانشین او، شیخ صدرالدین موسی، نوشته شده، «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نسَب جد بزرگ شیخ صفی «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود.[2]  از این جهت بسیاری مورخین شیخ صفی را اصالتا به کردستان منسوب شمرده اند. به نظر احسان یارشاطر شیخ صفی ایرانی تبار، فارسی زبان و سنی مذهب بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده و دوزبانه بوده اند.[3]

نوادگان شیخ صفی و بخصوص شیخ جنید و شیخ حیدر (پدر شاه اسماعیل) که طبق سنت مرسوم، رهبری طریقت را بر عهده گرفتند، از دو نظر سمت و سوی جنبش صفویه را تغییر دادند. اولا از نظر سیاسی، این مرشدان طریقت و نمایندگان آنان که «خلیفه» نامیده می شدند، هدف مشخص به دست آوردن حکومت حتی از راه نظامی را در پیش گرفتند و ثانیا از نظر مذهبی، آنها از دوره جنید به بعد به شیعه دوازده امامی و غالی گرویدند که به امامان شیعه و حتی مرشدان طریقت خود عملا مقام الوهیت قائل بود. اگرچه خود شیخ صفی به قول اکثر پژوهشگران سنی مذهب بوده و ادعای سیادت نداشته، جانشینان بعدی او و بخصوص شاه اسماعیل خود را مستقیما منسوب به آل علی می شمرد («آنام دیر فاطمه، آتام علی دیر» یعنی مادرم فاطمه و پدرم علی است).  مریدان شیوخ صفوی کشته شدن در راه امامان شیعه و «نمایندگان» آنان یعنی جنید، حیدر و بعد ها اسماعیل را «شهادت» و راه وصول به «جنت اعلی» می شمردند. مرشدان نیز ظاهرا بر این باور بودند که به راستی «ظل الله» یعنی سایه خدا و نماینده امام غایب بر روی زمین هستند. مثلا شاه اسماعیل در اشعار ترکی خود بار ها امام اول شیعیان علی بن ابیطالب را به عنوان مقامی الهی ستوده، او را «حق» و «کردگار» و خود را «حقین سری» (سرِحق) نامیده و یا مریدانش را به سجده در مقابل خود وا داشته است. این قبیل نمونه ها از سوی بسیاری مورخین به عنوان نشانه های آشکار ادعای الوهیت تعبیر شده است.[4]  

قزلباش ها

جنید و حیدر شخصا طی سفرهای متمادی در آذربایجان، قفقاز و شرق آناتولی به بسیج و تعلیم مذهبی و نظامی طرفداران خود پرداختند. پشتوانه مردمی آنان اساسا ایلات ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد در این مناطق مسکون شده و به تدریج به صورت نیروئی سیاسی در آمده بودند. این گروه های ایلاتی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان قدرت چندانی برای عرض اندام مستقل سیاسی نداشتند، اما همزمان با فروپاشی آخرین حکمرانان تیموری در غرب ایران و شرق آناتولی وارد صحنه سیاسی منطقه شدند. دو گروه بندی اصلی این ایلات، قراقویونلو ها و آق قویونلوها بودند که در فصل گذشته به آن اشاره شد. مهم ترین ایلات ترک زبان اغوز که تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی مرشدان، خلیفه ها و مریدان صفوی قرار گرفته بودند و بعد ها بدنه نظامی لشکریانی را تشکیل دادند که شاه اسماعیل و سلسله صفوی او را بر سر کار آورده و تا مدت ها آن را محافظت نمودند، عبارت بودند از شاملو، استاجلو، تکه لو، بیات، روملو، قاجار، قرامانلو، افشار، ذوالقدر و تیره های مختلفی از ایلات  دیگر اغوز. به گفته مورخین، همه آنان ابتدا به غرب ایران، آناتولی، عراق عجم و شام مهاجرت کرده بودند، اما بعد ها اساسا با تشویق و ترغیب صفویان )و بنا به روایات دیگر ابتدا با تشویق تیمور لنگ و دیرتر آق قویونلوها) به ایران باز گشتند.[5] بدون شک اختلافات گروه های ایلاتی نامبرده با حکومت نوپای عثمانی نیز که در پی تحکیم قدرت دولتی خود و کاهش مناسبات و اصول زندگی عشیره ای و ایلاتی بود، در روند «بازگشت به شرق» این ایلات نقش مهمی داشت[6]. رزمندگان این ایلات را که پس از شیخ جنید کلاهی سرخ با دوازده نشان یادآور دوازده امام شیعه بر سر داشتند، «قزلباش» می نامیدند.

این تحولات در دوره ای رخ داده است که حاکمیت تیموری در حال فروپاشی بود، آق قویونلوها و قراقویونلوها سعی به پرکردن جای خالی تیموریان در غرب ایران، قفقاز و شرق آناتولی میکردند و سلجوقیانی که از حدود دویست سال پیش از آن وارد آناتولی یا «روم شرقی» شده بودند، در حال تحکیم دولت جدید عثمانی قرار داشتند. از این منظر که نگاه کنیم، آق قویونلو ها و قراقویونلوها در تلاش خود برای حفظ قدرت در منطقه، هم با یکدیگر در حال رقابت بودند (که بالاخره با غلبه اوزون حسن آق قویونلو  بر قراقویونلوها انجام یافت) و هم در رقابتی جدی با ترکان عثمانی قرار داشتند. برآمدن صفویان که در زمینه کنار زدن قراقویونلو ها و آق قویونلو ها انجام گرفت، نخستین قدم در ایجاد دولت جدید ایران در برابر دولت عثمانی بود. ایلات اغوز ترکمن در این روند نقشی کلیدی داشتند.

مینورسکی می نویسد «در دوره حکومت دو سلسله ترکمن آق قویونلو و قراقویونلو، ایلات ترک زبانی که در زمان سلجوقیان به سوی ارمنستان، شمال عراق، شام و آناتولی رفته بودند، به سمت شرق (یعنی ایران، -م.) بازگشتند. در نتیجه بخش های پراکنده شده مردم واحد اغوز به یکدیگر پیوستند و بدین ترتیب ایران با مشخصات ترکمنی لبریز گردید.»[7] از این جهت، به نظر مینورسکی، «صرفنظر از اینکه صفویان در بیداری ملی ایرانیان چه نقشی بازی کرده اند، چندان بیمورد نیست که اوایل سلسله صفوی را دوره سوم مهاجرت ترکمن ها از غرب به سوی شرق شمرد. اکثریت بزرگ حامیان شاه اسماعیل یکم وابسته به ایلات مستقر در آسیای صغیر (ترکیه کنونی، م.)، سوریه و ارمنستان همراه با مخلوطی از ایلات جدا شده از گروه های به یکدیگر رقیب آق قویونلو و قراقویونلو بودند.»[8]

(ادامه دارد)


زیرنویس ها:

[1] Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, Introduction, p. 30

[2] اردبیلی، ابن بزازاردبیلی: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1373، ص 70

[3] Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopædia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245

[4] مثلا ن. به اشعاری مانند: منم بیر تن، ولی جانیم علی دور (من تنها یک جسم هستم، اما جانم علی است)

من اول سرباز جانبازم، فلک فوقونده دیر داریم (من آن سرباز جانباز هستم که خانه ام در ماوراء فلک است)

آدیم شاه اسماعیل، حقین سری یم (نام  من شاه اسماعیل است، من سر حق هستم)

در این مورد برخی منابع عثمانی و ترکی بی شک زیاده روی کرده و در مقابل، بعضی منابع ایرانی تلاش نموده اند شرایط سیاسی و تاریخی این قبیل نمونه ها را توضیح دهند یا توجیه کنند. مدلل ترین اثری که نگارنده در این باره خوانده، رساله مینورسکی «اشعار شاه اسماعیل یکم» (به انگلیسی، در زیر) است. برای منابع بیشتر ن. پاتس: کوچ نشینی در ایران، ص. 222-224 (در زیر):

Minosrsky: The Poerty of Shah Isma’il I, p. 126a

Potts: Nomadism in Iran, pp. 222-224

[5] Matthee: Safavid Dynasty, in: EIr online, viewed on 13.06.20

[6] ن. جوادی، ع.: قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی، در: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، ص. 66-78

[7]Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, p 188

[8] Minorsky: Ibid.… ادامه خواندن