مهاجرت معکوس ترک ها به ایران

در دوره آق قویونلو ها «پادشاه حسن» (آنگونه که اوزون حسن در دوره سلطنت خود نامیده می شد) قبایل ترکمن ولایات عثمانی را به بازگشت به شرق یعنی ایران فراخوانده بود. اما به نظر میرسد مهاجرت اصلی اغوزهای ترکمن به ایران پس از برآمدن شاه اسماعیل و تاجگذاری او (1501) بوده و تا جنگ چالدران (1514) ادامه یافته است.

مینورسکی کوچ های بزرگ قبایل اغوز/ترکمن به ایران را به سه مرحله تقسیم میکند: یکم: فتح ایران از طرف طغرل بیک سلجوقی (1040)، دوم: دوره قراقویونلوها و آق قویونلوها و سوم: دوره صفویان.[1] فاروق سومر، مورخ معاصر ترکیه، نیز به نوبه خود مهاجرت قبایل ترک به ایران و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان به ترکی را به سه دوره تقسیم میکند: اول: دوره سلجوقیان، دوم: دوره ایلخانان و تیموریان و دوره سوم که عبارت از زیردوره های قراقویونلو، آق قویونلو و صفوی بوده است.[2] به نظر سومر، موج اصلی و نهائی این مهاجرت ها، مرحله سوم بوده است. در این دوره سوم و نهائی، مهاجرت های مزبور با تبلیغات مذهبی-سیاسی و سازماندهی نظامی-اداری فعالین و مبلغین یا به اصطلاح «خلیفه» های صوفیان شیعه و علوی در میان قبایل ترک در سرزمین های آناتولی انجام گرفته است که تحت حکومت عثمانی قرار داشتند، اما به دلایل مختلف با آن مخالفت می ورزیدند.

روایات مربوط به نخستین جنگ های شاه اسماعیل نشان میدهند که در مدت سیزده سال نخست سلطنت او که همراه با فتح اکثر سرزمین های ایران از غرب تا شرق بوده، هزاران نفر از مردان مسلح قبایل ترکمن به لشکریان اسماعیل پیوسته اند و همزمان، هزاران نفر از خانواده های آنان همراه با چادرها و حتی احشام خود از سرزمین های عثمانی آناتولی و شام به سرزمین های ایرانی مهاجرت کرده اند. مثلا هنگامیکه شاه اسماعیل در سال 1501 الوند آق قویونلو را در ناحیه «شرور» قفقاز شکست داد، لشکریان او عبارت از 7000 نفر شامل افراد قبایل استاجلو، شاملو، روملو، تکه لو، ذوالقدر، افشار، قاجار و ورساق بود. در سال 1511 بیش از 15000 نفر از ایلات تکه لو از ناحیه های «گرمیان» و «منتشه» آناتولی به شاه اسماعیل پیوسته بودند[3] و بالاخره در سال 1516 (پس از جنگ چالدران) اعضای شاخه «بهارلو» از آق قویونلوها نیز به شاه صفوی پیوستند.

سنت بسیج سیاسی و نظامی قبایل ترکمن عثمانی به دوره پدر و پدر بزرگ اسماعیل برمیگشت. از همان دوره مسئولان حکومتی عثمانی متوجه این موضوع شدند که در ایران و بخصوص آذربایجان «توطئه ای نظامی و مذهبی» علیه عثمانی در جریان است که ممکن است باعث ریزش های حمایت مردمی و سیاسی در نظام عثمانی شود. اما در ابتدا این مسئله ظاهرا  در نظر آنها زیاد نگران کننده نبوده است. خود شیخ حیدر چند سال در آناتولی سفر کرده و مشغول تبلیغ و تربیت مریدان خود بوده است که بعد از گذراندن یک دوره و تکمیل اطلاعات به آنان لقب «خلیفه» میدادند. حتی در دوره شاه اسماعیل نیز پادشاه صفوی در یک نامه به سلطان بایزید دوم اجازه خروج شاخه ای از قبیله استاجلو را از محدوده عثمانی  درخواست کرد. سلطان عثمانی نیز در جواب خود مهاجرت اتباع خود به ایران را بلا مانع نامید، به شرط آنکه آنان بعدا به عثمانی باز گردند. بسیاری از سران قبایل بزرگ قزلباش که در سرزمین های آناتولی می زیستند، از دوره پدر و پدربزرگ شاه اسماعیل یعنی شیخ حیدر و شیخ جنید تحت تاثیر تبلیغات سیاسی و مذهبی حیدر و جنید قرار گرفته و پس از کشته شدن آنان به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند. بسیاری از آنان همزمان با فتوحات شاه اسماعیل در سرزمین های ایرانی صاحب مقام های مهم سیاسی و نظامی و در درجه اول حکومت ولایات و فرماندهی لشکر صفوی شدند.

پادشاه را به دین و مذهب چه کار؟!

در اینجا بد نیست کمی به حاشیه رفته یادی از نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل جوان کنیم. باید توجه نمود که این نامه در سال 910 هجری (1504 م.) یعنی دو سه سال بعد از تاجگذاری شاه اسماعیل به عنوان پادشاه ایران در تبریز و اعلام تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران و ده سال پیش از نبرد چالدران میان ایران شیعه و عثمانی سنی نوشته شده است. این، زمانی  است که رویاروئی صفویان شیعه با عثمانیان سنی هنوز به درجه جنگ دو طرف نرسیده بود. مریدان و هواخواهان صوفی و ترکمن شاه اسماعیل در نیمه شرقی دولت عثمانی بر ضد سلطان عثمانی و به نفع صفویان دست به تبلیغات سیاسی و مذهبی زده، اموال مردم را غارت نموده  و در عین حال هزاران نفر از مریدان ترکمن خود و زن و کودک آنان را به ایران کوچ میدادند. بایزید قبلا تا جائی که می توانست، سلاطین آق قویونلو و رئیسان عشایر کُرد سنی در سرزمین های مرزی را که حاضر به قبول حکومت صفویان نبودند، مورد حمایت قرار داده بود. اما بایزید با مشاهده تاجگذاری شاه اسماعیل و گسترش حاکمیت شیعه صفوی به عراق و فارس، برای آخرین بار کوشش کرد با اسماعیل از درِ مسالمت و مصالحه در آید. او در نامه ای  ضمن اظهار تبریک به اسماعیل صفوی به عنوان پادشاه ایران و کسی که «از تمامی ایرانیان حسیب و نسیب و نجیب تر و منسوب به یکی از خانواده های قدیم و ممدوح ترین ایران و صاحب اعوان و انصار هستند،»[4] از فتوحات اسماعیل اظهار مسرت نموده، ضمنا به پادشاه جوان صفوی تصیحت نمود که از آزار و اذیت مردم سنی مذهب دست بردارد و وارد امور مذهبی نشده، جِد و جهد خود را بر امور حکومتی متمرکز نماید. «مملکت پادشاه میخواهد، پادشاه مملکت و رعیت، و این هر دو به عدالت معمور و مرفه میشود. پادشاه به دین و مذهب که از امور معنویه و اُخرویه هست، چه کار دارد؟»[5]

البته میدانیم که شاه اسماعیل در عمل به اقدامات و تبلیغات ضد سنی چه در ایران و چه در سرزمین های عثمانی ادامه داد، تا اینکه در نهایت سلطان بایزید نامه بعدی و تهدید آمیز خود را نوشت که چنین شروع میشود: «بعد الالقاب، ای جوان کم تجربت، باز نصیحتی از پدر بشنو. از برای قبولانیدن مذهب تازه ات خون مسلمانان را مریز (…) دیگر آنکه از استیلای ممالک روم قطع امید کنید و بهتر آن است جد و جهد به اضمحلال ملوک الطوائف ایران و توران و هندوستان نموده، سلطنتی بسیار با قوت در آن سامان ها تاسیس کنید.»[6]

این دوره با پیری بایزید و شدت گرفتن کشمکش میان پسران او بر سر جانشینی سلطنت عثمانی مصادف بود. از میان آنان سلیم جوان و سرکش سپاهیان نومسلمان «یِنی چری» را با خود متحد نموده، بر تخت سلطنت نشست. شاه اسماعیل که رقیبان سلیم را پشتیبانی کرده بود، به فعالیت ها و تبلیغات خود و دست اندازی های مریدانش در سرزمین های عثمانی شدت بخشید. با بالا گرفتن تبلیغات سیاسی و مذهبی بین قبایل علوی ترکمن، تشدید مهاجرت آنان به ایران و زد و خورد ها با قوای عثمانی، لحن بسیار خصمانه ای نسبت به شیعیان علوی، صفویان و شاه اسماعیل در محافل دیوانی و لشکری عثمانی بگوش رسید و این لحن رفته رفته تند تر شد.

این همان دوره ای است که «پیر سلطان ابدال»، شاعر معروف صوفی علوی، از شهر سیواس در شرق آناتولی که خود مدرسه دینی را در اردبیل ختم کرده بود، مردم محیط خود را با اشعار مذهبی و تبلیغی به قیام بر ضد «کفار» عثمانی و رفتن «به سوی شاه» یعنی شاه اسماعیل و مهاجرت به ایران دعوت میکرد:[7]

خضر پاشا بیزی بردار ائتمه دن
آچیلین قاپیلار، شاها گیده لیم
سیاست گونلری گلیپ چاتمادان
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم

گؤنول چیخماق ایسته ر شاهین کؤشکونه
جان بویانماق ایستر علی مشکونه
پیریم علی اون ایکی امام عشقینه
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم
الخ.

ترجمه:
پیش از آنکه خضر پاشا ما را به دار بکشد
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
پیش از آنکه روزهای سیاست سربرسند
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم

دل میخواهد به قصر شاه در آیم
جان میخواهد به مُشک علی معطر شوم
به عشق پیر من علی و دوازده امام
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
الخ.

پیر سلطان بالاخره از طرف «خضر پاشا» فرمانده لشکر عثمانی بازداشت و اعدام شد.

باید در نظر داشت که در اینجا «رفتن پیش شاه» به هیچ وجه تنها معنائی شاعرانه، نمادین یا صوفیانه و سیاسی نداشت، بلکه منظور به راستی رفتن به ایران و پیوستن به سرزمین «مرشد کامل» و فرمانده مطلق دین و دولت یعنی شاه اسماعیل بود. این مهاجرت عظیم در دو سطح انجام گرفت و دستکم 13-14 سال طول کشید: از تاجگذاری شاه اسماعیل در سال 1501 تا یکی دو سال پس از شکست بزرگ ایران در جنگ چالدران در سال 1514. اولا سران، فرماندهان و ریش سفیدان این قبایل و به دنبال آنان دسته های مسلح و جنگجوی قبایل نامبرده به صورت دسته جمعی به لشکریان مرشدین و شیوخ صفوی (ابتدا جنید، سپس حیدر و بالاخره اسماعیل) پیوستند.  پیروی مذهبی اعضای قبیله از رئیس و ریش سفید قبیله، سنتی دیرین در میان قبایل دشت ها بود. نمونه های بسیاری در باره قبول مذهب شیعه از سوی توده قبایل به دنبال نزدیکی رئیس قبیله به عقاید شیعه و پس از مدتی، تغییر دوباره مذهب رئیس قبیله به تسنن (تصوفی بیطرف بین شیعه و سنی) و پیروی دوباره اعضای قبیله، این بار از مذهب تسنن، روایت شده است.[8] سطح دوم «رفتن به پیش شاه» یعنی ایران آن بود که غالبا تمامی توده ایلات و طوایف قزلباش به دنبال فرماندهان و رئیسان خود به سرزمین های ایرانی مهاجرت نمودند. در فصل بعد به طور مختصر به سرگذشت این امیران و همچنین مردم عادی ایلات نامبرده که غالبا با تصمیم و فرمان پادشاهان صفوی به اقصی نقاط ایران پخش شدند، اشاره خواهد شد.

با این ترتیب قزلباشان از نظر نظامی در بر سر کار آوردن شاه اسماعیل نقش کلیدی داشتند. فارق سومر مینویسد هزاران خانوار از قبایل بزرگ و کوچک ترکمن به هواداری از صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کرد و این کوچ «بیش از صد سال طول کشید.»[9] کمال پاشازاده، مورخ عثمانی در «تاریخ آل عثمان» در باره مهاجرت شاهزاده قورقود از قبیله تکه لو (مسکون درآنطالیه، آنتالیای کنونی) مینویسد: «مردانی گستاخ و بی باک از دیار تکه که سر دسته اعوان و انصار شاه اسماعیل بودند، از آشفتگی زمان استفاده کرده و با 200 الی 300 نفر از یاران خود خروج کردند. آنان که در دیار خود رعیت بودند، به شاه اسماعیل پیوسته و شوکت او را افزون کرده و خود نیز صاحب خدم و حشم شدند. افراد دیگر نیز مردگان را بر زندگان بار کرده و دیار خود را ترک کردند. مولف گوید:
ترکلر تَرک ایدیب دیارلرین
ساتدیلر یوق بهایه داوارلرین.»
یعنی: ترکان احشام خود را به بهائی نا چیز فروختند و دیار خود را ترک کردند.

مورخ مشهور عثمانی خواجه سعد الدین در باره کوچ قبایل ترک به ایران مینویسد:
باشینا تاج آلدی، چیخدی اول پلید
ایتدی بی ادراک ترکلری مرید


یعنی «آن پلید (شاه اسماعیل) تاج (منظور کلاه مخصوص قزلباشان) را بر سر نهاد و ترکان بی ادراک را مرید خود ساخت.»[10] در این دوره ظاهرا اکثر مورخین عثمانی ترکان علوى آناتولی را طرفدار دولت صفوی ایران میدانستند. مثلا علی بن عبدالله در عریضه ای به سلطان سلیم مینویسد: «روزگاری میرسد که اکثر اهالی روم اردبیلی شده و کافر خواهند شد.»[11]

دیگر در مقابله با شاه اسماعیل و طرفداران او در آناتولی تعابیری مانند «کافر»، «ملحد» و «بی ادراک» بکار برده میشد. این تشدید جنگ سرد و مقدمه جنگی داغ بین عثمانى سنى و ایران شیعه بود .آن دسته از قبایل ترکمن آناتولی که سنی نشده بودند و تمایلی به صفویه و ایران «صوفی» داشتند، در نظر حاکمان عثمانی تبدیل به «دشمن داخلی» و نوعی «ستون پنجم» کشور همسایه، مخاصم و «ملحد» یعنی ایران شده بودند که  میبایست برطرف میشدند.

بعد از اینکه هزاران خانوار یعنی احتمالا ده ها هزار نفر از ترکان پیرو صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کردند، لشکر عثمانی به قلع و قمع باقیماندگان قبایل ترک علوی پرداخت که با «مرشد کامل» صفوی یعنی شاه اسماعیل همبستگی نشان داده و یا حتی مورد سوء ظن ماموران عثمانی قرار گرفته بودند. بعضی از قبایل ترکمن مانند تکه لو، ذوالقدر و استاجلو در عمل از صحن آناتولی ناپدید شدند. دیگر گروه های ایلات ترک زبان شیعه و علوی به سرزمین های «اوچ» یا حاشیه عثمانی در غرب مانند بالکان کوچانده شدند، تا هم از «تیررس» تبلیغات علویان صفوی دور شوند و هم در این سرزمین ها به تبلیغ اسلام (هرچند اسلامی مورد شک عثمانیان) بپردازند.

«یک کس را زنده نمیگذارم»

متقابلا شاه اسماعیل پس از تاجگذاری در تبریز، با کمک همان قزلباشان که از آناتولی آمده بودند مذهب تشیع را این بار با «قوه قهریه» در آذربایجان و اغلب نقاط دیگر ایران حاکم کرد. در خود تبریز که تا دوره صفویه اکثریت مردمش سنى مذهب بود، به قول یك سیاح ونیزى بیست هزار نفر کشته شد. بنا به «تاریخ شاه اسماعیل» (به نقل از ادوارد براون) روحانیون که از تحمیل مذهب شیعه بر مردم نگران شده بودند، از شاه اسماعیل میپرسند: «قربانت شویم، دویست، سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن سنی اند… میترسیم که مردم بگویند پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ بالله اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب توان کرد؟ پادشاه فرمود که مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم با حضرات ائمه معصومین همراه من اند و من از هیچ کس باک ندارم. به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.»[12]

در مدت نسبتا کوتاهی از تبریز تا فارس، اصفهان، ری، خراسان، کرمان و هرمز، حتی مساحتی به مراتب بزرگ تر از ایران کنونی (همچنین شامل بخش هائی از شمال رود ارس، شرق آناتولی، بغداد، مرو، هرات و قندهار) تحت حاکمیت صفوی قرار گرفت. بسیاری از این سرزمین ها تا آن دوره اغلب در نظام ملوک الطوایفی به سر می برد. در هر منطقه حاکم، سلطان، امیر و به تعبیر امروزی «جنگ سالار» دیگری حکم می راند. آنها پیوسته با یکدیگر در کشمکش و رقابت بودند و به سختی از پادشاه و سلطانی واحد پیروی می نمودند. حکومت صفوی این نظام را از بیخ و بن دگرگون نکرد، لیکن به دنبال رقابت های منطقه ای و سیاسی آمیخته با آشوب، فقر و ناامنی بعد از سلجوقیان، نخستین گام های یک نظام نسبتا منسجم و واحد را پی ریزی نمود که در دوره شاه عباس تا حدی مستحکم تر شد.

اما بهائی که برای تحکیم قدرت سرتاسری شاه اسماعیل و آغاز انسجام سیاسی و اجتماعی ایران پرداخته شد، بخصوص از جهت تحمیل مذهب شیعه دوازده امامی، بی شباهت به دیگر فاجعه های خونین تاریخ چند قرن پیش تر این سرزمین نبود. تقریبا در هر ولایتی که از طرف شاه اسماعیل و امیران قزلباش فتح می شد، معلوم میشد که تهدید شاه اسماعیل مبنی بر گردن زدن «رعیت معترض» توخالی و پوشالی نبود. تقریبا همه حاکمان و امیران ایالات و ولایات که از دوره آق قویونلو، قراقویونلو و باقیمانده های تیموریان در شرق ایران مانده بودند، به قتل رسیدند. بی شک در اینجا معیار اصلی قضاوت، قبول حقانیت شیعه دوازده امامی بود.  اما در این رهگذر قزلباش ها هم برای کسب قدرت و ثروت هرچه بیشتر شخصی و در راه غصب و کسب قدرت، امیران و حاکمان پیشین، افراد و خانواده های با نفوذ محلی و حتی قبایل رقیب قزلباش را نیز قتل و غارت میکردند.[13] بنا به منابع گوناگون، اینگونه تعرضات نه تنها در شرق ایران (از جمله قندهار و بلخ)، بلکه در مناطق مرکزی مانند اصفهان، ابرقو، کازرون، کاشان، سمنان و کرمان نیز رخ داده است. برای نمونه رئیس محمد کرّه را در اصفهان عریان و عسل مال کرده و در قفسی آهنین حبس نمودند تا با هجوم زنبور ها زجر کُش شود و بعد مانند بسیاری از امیران دیگر جسدش را به آتش سپردند. گفته میشود در سال 1503 م. شاه اسماعیل و پیروانش در کازرون فارس چهار هزار نفر را قتل عام نمودند و آرامگاه شیوخ صوفی این منطقه را باز کرده، آنان را مورد اهانت قرار دادند. به همین ترتیب، بعد از فتح هرات در سال 1510 تمامی آثار باقیمانده از طریقت نقشبندیه را نابود نموده و قبر شاعر معروف و صوفی ایران، عبدالرحمان جامی را شکافته و ناپاک نمودند.[14] بیست سال پس از تسخیر اصفهان به دست شاه اسماعیل، سیاح پرتغالی آنتونیو تنریرو  از این شهر دیدن کرده و نوشت که در اینجا «تپه های بزرگی عبارت از جمجمه ها و خاکستر افرادی را مشاهده نموده است که گفته میشود تعدادشان پنج هزار نفر بوده و همگی زنده-زنده سوزانده شده اند.»[15]

نمونه های خوردن گوشت دشمنان شاه صفوی هم روایت شده است. مثلا شاه اسماعیل پس از غلبه بر شیبک خان ازبک در مرو خراسان (1514) سر او را از تنش جداکرده و به پیروان قزلباش خود گفته است  «هر کس که سرِ مرا دوست دارد، از گوشت دشمن من طعمه سازد». سربازان با شنیدن این سخن، به پیکر شیبک حمله برده و برای خوردن گوشت خام بدن او به درگیری بین یکدیگر پرداخته اند.[16] «همانند دیگر قبایل گله دار ایران، قزلباش ها در راه دسترسی به چراگاه های مناسب، پیوسته با یکدیگر در حال جنگ و زد و خورد بودند. همچنین، رؤسای این قبایل با هدف افزایش قدرت و اعتبار خود، در جنگ و گریز بین خود و حمله به شهرها و کاروان ها با یکدیگر رقابت میکردند.»[17] به گفته ویلم فلور[18] این گونه جنگ ها و منازعات نه تنها بین قبایل مختلف قزلباش، بلکه میان اعضای یک قبیله هم مشاهده میشد.

با وجود خونریزی هائی چنین بیشمار، این، 900 سال بعد از متلاشی شدن دولت ساسانیان به دست اعراب، آغاز انسجام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی-مذهبی ایران به شمار میرفت. چرا و چگونه؟

تاریخ ضد و نقیض های بسیاری دارد.

در ادامه: حکومت، امتزاج و همگرائی


[1] Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, 30.

[2] Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, Türk Tarih Kurumu, Ankara 1976

برای مطالعه اصل ترکی اینجا را کلیک کنید، به فارسی: «نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان». این رساله متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی ترجمه کامل نشده است. در تارنمای «چشم انداز» خلاصه نسبتا وسیعی از این مقاله داده شده است، در این لینک.

[3] Savory: “The principal offices of the Ṣafawid state,” 92.

[4] فلسفی، ن.: چند مقاله تاریخی و ادبی، ص. 5-8، تهران 1342، به نقل از نسخه خطی «انقلاب الاسلام بین الخاص و العام.»

[5] همانجا.

[6] همانجا، ص. 12

[7] در ادبیات تصوفی و شیعه-علوی این دوره واژه «شاه» هم به معنی ایرانی پادشاه و هم همچون عنوانی مخصوص علی بن ابیطالب و گاه امام سوم شیعیان، حسین بن علی، به کار میرفت.

[8] یک نمونه مشخص و نسبتا معروف، تغییر جبهه و مذهب دادن «اولامه خان» از سران طایفه ای از قبیله تکه لو در شرق آناتولی است. او به دنبال آن که دولت عثمانی زمین هائی را که قبلا به او سپرده بود، به دلایلی نامعلوم از دست او گرفت، در سال 1511 به شورش ضد عثمانی شاهقلی خان تکه لو پیوست، اما به دلیل شکست این شورش، از عثمانی شکست خورده و همراه با طایفه اش به ایران پناه برد، مورد التفات شاه اسماعیل قرار گرفت و حاکم آذربایجان گردید. اما در دوره شاه طهماسب، اولامه خان این بار در آذربایجان قیام کرد و به عثمانی پناه برد. سلطان سلیمان اولامه خان را «والی» یا حاکم بتلیس (بیتلیس) تعیین نمود و مدتی بعد اولامه خان در راس قشون عثمانی و با پرچمداری تسنن حنفی به آذربایجان حمله نمود و مدتی تبریز را اشغال نمود. ن. جوادی، ع.: قبیله گرائی در تاریخ ایران، در: آذربایجان و ایران، ص. 89-92.

[9] فاروق سومر:  نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، ص. 27-38

[10] کمال پاشازاده، به نقل فاروق سومر، همانجا.

[11] همانجا

[12] Edward Brown: A Literary History of Iran, Vol. 4, Cambridge 2009, p. 53

[13] Potts: Nomadism in Iran, p. 228

[14] Ibid., p. 227

[15] Ibid.

[16] Bashir, F.: “Shah Isma’il and the Qizilbash: Cannibalism in the religious history of Early Safavid Iran,” History of Religions, 45/3 (2006): p. 236ff.

[17]Oberling, P.: review of J. J. Reid, Tribalism and society in Islamic Iran, 1500–1629, JAOS 106 (1986): 379.

[18] Floor, W.: “A note on the Grand Vizierate,” 441.


متن نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل اول صقوی

د




دسته‌ها:همگرائی ایرانیان و ترکان