بقای دولتداری در عصر بی ثباتی تیموری

حکومت های ۵۰۰-۶۰۰ سال پیش، مثلا ایلخانان و تیموریان سرزمینی به وسعت یک امپراتوری را با آنهمه امکانات محدود چگونه کنترل و اداره کردند؟ بخصوص بین سلجوقیان و صفویان، حکومت های مرکزی به ندرت انحصار حاکمیت را در دست داشتند و اگر میخواستید از مرکز پیامی به یک والی حکومت فلان ایالت بفرستید هفته ها طول میکشید تا آن پیام به دست آن والی برسد. مردم به زبان ها و لهجه های گوناگونی تکلم میکردند و اکثر آنها بیشتر از حکومت مرکزی، تابع اشراف، حاکمین و روحانیون محلی بودند. جمع آوری مالیات مشکلی جدی بود، چرا که هم صاحبان زمین و هم دهقانان به سادگی زیر این بار نمیرفتند. این وضع بخصوص در سده های میانه (ویا قرون وسطای) خاورمیانه، یعنی از قرن هفتم تا شانزدهم میلادی (اول تا دهم هجری) آشکار تر به چشم میخورد. موسسات معین قانونی که مناسبات دستگاه های حکومتی را تعریف و تعیین کند زیاد نبود. یک نکته دیگر: اهالی این جوامع هم شامل شهری ها و روستائی ها و هم شامل مردمانی بودند که در کوه ها و بصورت عشایر و قبایل زندگی میکردند و اغلب از دسترس مستقیم حکومت ها بدور بودند.

با همه این مشکلات، عجیب است که حکومت ها و جوامع سده های میانه خاورمیانه در طول حکومت سلسله های بسیار و متغیری که حتی به علت کثرت حاکمیت های محلی به مراحلی از آن «دوره ملوک الطوایفی» هم میگویند، در مجموع متشکل و «با دوام» بوده اند.

کتاب «قدرت، سیاست و دین در ایران دوره تیموری» (*) دکتر بئاتریس مانتس از دانشگاه تافتس آمریکا همین نکته را بررسی میکند که در این بلبشو، نظام اجتماعی و سیاسی چگونه به کارکرد خود ادامه داده است، چگونه و تا چه حد حکومت مرکزی توانسته است جامعه را کنترل کند و چگونه جامعه متلاشی نشده بلکه یکجا مانده است. این مطالعه در مورد ایران یک دوره مشخص، دوره تیموریان، یعنی فرزندان تیمورلنگ (۱۳۷۰-۱۴۰۵) در نیمه نخست قرن پانزدهم میلادی انجام میگیرد. توجه بخصوص کتاب به دوره سلطنت شاهرخ ، پسر تیمور است که از سال ۱۴۰۹ تا ۱۴۴۷ در خراسان، فرارود و بخش مهمی از ایران کنونی حکومت کرده است.

دوره شاهرخ بخصوص از این جهت مهم و برای مطالعه جالب است که خود شاهرخ برعکس پدرش انسانی نرمخو و حامی علم و فرهنگ بود و ظاهرا میخواست خرابی های دوره تیمور و پیشینیان او را ترمیم و بازسازی کند. شاید شخصیت شاهرخ نیز به بقا و ثبات دولتداری در این دوره کمک کرده است.

تیمور و سلسله ترک – مغول او و همچنین فرماندهان و سردارانش از آسیای میانه آمده بودند، زبانی جز مردم بومی صحبت میکردند و به حکمرانان و اردوئی تکیه مینمودند که از «رعیت ایرانی» خود بطور آشکاری فرق میکردند. اما در عین حال آنها اغلب مسلمان بودند، خواندن و نوشتن میدانستند و اکثرا زبان فارسی را بصورت روان تکلم میکردند. بسیاری از آنها با استفاده از تصرفات و فتوحاتشان زمینداران بزرگی شده بودند، از فرهنگ و ادبیات حمایت مینمودند و مشترکات بسیاری با «رعایا» و بخصوص اشراف و نخبگان ایرانی شهرها داشتند. تکیه گاه اصلی حکومت تیموریان قدر قدرت بودن اردوهای ایلاتی و عشایری آنها بود اما مانند همه حکمرانان دیگر، تیموریان نیز ناچار بودند مردم را تابع و مطیع خود کنند تا باعث آشوب و قیام آنها نشوند.

مناسبات حکومت و جامعه در سده های میانه خاورمیانه موضوع پیچیده ای است. مانند نمونه های دیگر، در اینجا هم سلطان مرکز ثقل و محور اصلی حاکمیت بود، اگرچه هیچگاه توان آن را نداشت که حاکمیت را به انحصار مطلق خود درآورد. او وضع دوگانه ای داشت: از یک سو فراتر از پیروان و رعایای خود بود و از سوی دیگر به پشتیبانی آنها نیازمند بود. از آنجا که نظام معینی برای جانشینی موجود نبود، مرگ سلطان اغلب باعث شروع یک مبارزه و کشاکش سخت بر سر حاکمیت و جانشینی او میشد. اگر سلطان بطور جدی مریض میشد، معمولا نظام اردوی دولتی و وفاداری سربازان مختل میگردید و در صورت فوت سلطان همه چیز و تمام مناسبات بهم میخورد، جنگ و زدوخورد ها میتوانست روستاها و شهرهای زیادی را ویران کند و باعث مرگ هزاران نفر و ازبین رفتن محصولات و وضع مالیات ها و خراج های طاقت فرسا شود، تا اینکه همه چیز از نو و تحت حاکمیت سلطان جدیدی که در جنگ جانشینی پیروز شده است، شروع شود و تا کشاکش بعدی ادامه یابد. فوت سلطان، مردم را دچار نگرانی شدید و سراسیمگی مینمود، اما وقتی سلطان «قدر قدرت» فوت میکرد احترام به حکومت مرکزی، به املاک و ثروت و حتی جسد سلطان هم از بین میرفت. هرکس تلاش میکرد همه چیز را از نو تقسیم کند و از این کشاکش سهم بیشتری بگیرد. در این میان در حالیکه مردم نگران جان و مال خود بودند، سلطان فقید، فرزندان و فرماندهان سلطان و نظام و حکومت او از حمله و تجاوز مصون نبودند. رقابت ها و جنگ های جدید جانشین سلطان را معین میکرد و اگر در زمان پیری و یا بیماری سلطان کسی، مثلا یکی از فرزندان و یا فرماندهان او قدرت را تا حدی از آن خود کرده بود، این کشاکش زود تر به نتیجه میرسید.

و لیکن با وجود شکنندگی و ضربه پذیری حکومت مرکزی، خاورمیانه در دوره سده های میانه مورد بحث، محل جوامع نسبتا با ثباتی بود که مدام در حال تجدید حیات و قوای خود بودند. در این رهگذر این جوامع نه چندان به ساختار های رسمی بلکه بیشتر به مناسبات شخصی اتکاء مینمودند. جمعیت های شهری که بیشتر از دیگران متکی به حکومت مرکزی بودند شامل این گروه های علیحده و خودآگاه میشد: طبقات روحانی، صنعتکاران، پیشه وران و بازرگانان. هیچکدام از این اصناف و طبقات در گروه های رسمی صنف خود متشکل نبودند که مناسبات معین و مشخصی با حاکمین محل، شهر و یا مرکز داشته باشند.

شهر های بزرگ معمولا دارای حاکمین و والیانی بودند که از سوی حکومت مرکزی تعیین شده بودند. در ضمن شهر ها صاحب اردوهای محلی خود نیز بودند، اما این قوای نظامی آن قدر از نظر تعداد قوی نبودند که بر تمام منطقه نظارت داشته باشند. شهر هائی که تیموریان از آنجا بر بقیه مملکت حکمرانی میکردند بیشتر مانند جزایر کوچکی بودند در دریای مناطق نیمه مستقلی که کنترل آنها فقط وابسته به یک رشته ائتلاف ها، رقابت ها و جنگ ها، لشکرکشی های تنبیهی و کمی هم خوش شانسی بود. بعضی شهر های بزرگ تحت فرمان رهبران محلی خود باقی میماندند که بصورت عمال حکام بالاتر در آمده بودند. همه حکام محلی شهر ها، مناطق کوهستانی و ایلات و عشایر صاحب اهداف و برنامه های سیاسی خود بودند. با اینهمه، نظام اقتصادی تا حدی قوی بود که در نتیجه آن خاورمیانه از نظر اقتصادی جزو مناطق با ثبات دنیا بشمار میرفت.

کتاب پروفسور مانتس تنها اثری نیست که به توضیح این معما میکوشد. دانشمندان دیگری نیزدر باره اهمیت بستگی ها و وفاداری های اجتماعی، دینی و عقیدتی در راه حفظ و تحکیم ثبات در ایران ابتدای قرون میانه توضیح داده اند. آنها مثلا نشان میدهند که مردم صداقت خود را در سلسله مراتب آمر و مامور و ارتش از طریق روابط خانوادگی، مذهبی ، قبیله ای و یا چیز هائی مانند سوگند و عهد وفاداری بوجود می آوردند. این وفاداری ها طبعا دائمی نبودند، اما باعث این درک میشدند که وفاداری در ضمن از نقطه نظر اقتصادی، گروهی، خانوادگی، قبیله ای و غیره به نفع افراد است. دانشمندان دیگر به اهمیت نقش شهری ها بخصوص روحانیون بعنوان عامل پیوند دهنده مرکز و اکثریت روستائی و یا ایلاتی جمعیت اشاره میکنند. اما بیشک درعرض حدودا پانصد سال از سده های میانه ایران (۱۰۰۰-۱۵۰۰ م)، هر سلسله و حتی شخصیت هر سلطان و حکمران در تعیین و تغییرات این وفاداری ها و طبیعتا در ثبات و نظم اجتماعی ناشی از آن نقش خود را بازی میکرد. موضوعی که مورد توجه خاص کتاب خانم مانتس است، طوری که گفته شد، دوره تیموریان و بخصوص ۳۸ سال حکومت شاهرخ، پسر تیمور لنگ در ایران است.

احتمالا بعضی از مشخصات را میتوان به اغلب مراحل سده های میانه ایران و از جمله پیشینیان تیموریان مانند غزنویان و سلجوقیان هم شامل کرد. مثلا تیموریان نیز این سیستم اداری سلجوقیان را که اداره همه ایالات را ترجیحا تحت کنترل فرزندان سلطان و خویشان درجه اول او قرار دهند، ادامه داده اند. آنها هم مانند پیشینیان خود در مناطقی که تحت کنترل و حاکمیت خان، رئیس ایل و طایفه ای معین و یا یک روحانی بانفوذ بوده، قدرت را با او تقسیم کرده و یا با او به جنگ پرداخته اند. همچنین چون نظام سازمان یافته ای برای جمع آوری مالیات و ارسال آن به سلطان نبوده، حاکمین تیموری تا حد زیادی ایالات و والیان محلی را که تا درجه معینی فرزندان و یا قوم و خویش خودشان و یا روسای قبایل بودند، در کار جمع آوری مالیات آزاد گذاشته ولی بطور غیر مستقیم از آن والیان خراج و مالیات غیر مستقیم میگرفتند. البته این وضع ناشی از عدم توان کنترل مناطق توسط مرکز بوده و کمتر به «آزادی» و «خود مختاری» مناطق ربط داشته که امروزه بعضی ها در مورد نظام دوره پیشا معاصر تاریخ ایران ادعا میکنند. اما به هر حال این ضعف کنترل و فقدان سازمان دهی خود تا حدی دست و پای مناطق را در سازماندهی زندگی اجتماعی و اقتصادی خودشان آزاد گذاشته است، آزادی که از آن نه فقط مردم و حاکمین محلی بلکه خود حکومت مرکزی تا حد قابل توجهی بهره مند شده است، چرا که والیان و حکمرانان ایالات و ولایا ت بزرگ و نسبتا بزرگ عبارت از خویشان نزدیک سلطان و متفقین او بودند. این هم به نوبه خود به آمیزش و اختلاط تدریجی سلسله های حکومتی و بانفوذ با مردم بومی تمام ایالات ایران کمک کرده است. اینکه تقریبا دویست سال بعد از تیموریان مثلا می بینیم که اکثریت بزرگ ایلات و قبایل قبلا مجزائی مانند سلجوقیان، افشار ها، قاجار ها و یا اتحادیه ایلات شاهسون با مردم محل زیست خود نسبتا به خوبی آمیزش یافته اند نتیجه همین روند امتزاج است که یکی از عوامل نگهدارنده جامعه ایران در طول دوره های نابسامانی، تغییرات مدام حکومت، ملوک الطوایفی، هجوم های بیگانه و کوچ و مهاجرت های بزرگ سده های میانه بوده است. در مقاله های دیگری در نمونه ایل افشار ایران که یکی از ایلات ترک زبان اوغوز («غُز») بود که اصلا از آسیای میانه به ایران کوچ کرده بود، به اختلاط این قوم با ایرانیان و نقش برجسته آن در تشکل ملیت ایرانی معاصر اشاره کرده ام.

منابع دیگر به نقش دین و مذهب در حفظ انسجام ملی جامعه در شرایط نابسامانی قرون وسطا اشاره بخصوصی میکنند. اغلب مردم بومی ایران و مهاجران ترک اوغوزیا ترکمان (شامل قشر رهبری کننده آنان یعنی خاندان سلجوقیان) در دوره پانصد ساله ۱۰۰۰-۱۵۰۰ مسلمان و اکثرشان سنی مذهب بوده اند. قابل توجه است که در حالیکه خود چنگیز خان و تیمور مسلمان نبودند، اکثریت فرزندان و جانشینان آنان از جمله ایلخانان و تیموریان در ایران تبدیل به مسلمانان متدین و گاه متعصبی شدند. از جمله اولجایتوایلخان ایرانی مغول که ابتدا مسیحی بود، سپس بودائی و آنگاه پس از قبول اسلام و تبدیل نام خود به سلطان محمد خدابنده ابتدا سنی حنفی و بالاخره شیعه شد و به ترویج پیگیرانه شیعه پرداخت. احتمالا درسده های میانه ایران که سازماندهی اجتماع دچار نابسامانی و حتی هرج و مرج شده بود، دین و مذهب بعنوان یکی از عوامل نادر «متحد کننده» مردم، نقش بخصوصی در تقویت بیشتر حس «ما» و انسجام خانواده و جامعه بازی کرده است. در پایان سده های میانه، در سال ۱۵۰۱، این عامل با آمدن صفویان که شیعه را تبدیل به نوعی «ایدئولوژی» دولتی ایران نوین در مقابل خارجیان و بخصوص عثمانی و اوزبکان سنی کردند، به اوج خود رسیده است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منبع

(*) Beatrice Manz: Power, Politics and Religion in Timurid Iran, Cambridge University Press, Cambridge (UK), 2007… ادامه خواندن

شهر دربند در تاریخ

شهر قدیمی دربند و استحکامات و دژ اطراف آن از طرف یونسکو بعنوان بخشی از «میراث تاریخی بشریت» اعلام شده است. از هزاره نخست پیش از میلاد به بعد «دژ دربند» نقشی بزگ و استراتژیک در کنترل مرز بین شمال و جنوب قفقاز یعنی غرب دریای خزر بازی کرده و نام «دروازه قفقاز» را بخود گرفته است.

در دوران هخامنشیان این منطقه که هنوز شهر سازی چندانی در آن نشده بود، تحت حاکمیت ایران هخامنشی بود. بعد از لشکر کشی اسکندر مقدونی و ایجاد «ساتراپی» های جداگانه در دوره سلوکیان و بدنبال آنان در دوره اشکانیان، کم و بیش منطقه کنونی جمهوری آذربایجان «آلبانیای قفقاز» ( به فارسی: «اران» و یا «آران») نامیده شد. در کشاکش نظامی و سیاسی بین ساسانیان و بیزانس، قفقاز بین این دو تقسیم شد. آران تحت حاکمیت ایران قرار گرفت و مناطق غربی آن (ارمنستان و ایبری یعنی گرجستان کنونی) غالبا خراجگذار بیزانس شدند.

در دوره ساسانیان حاکمیت ایران بر منطقه آران و داغستان کنونی تحکیم یافت. دیوار های دوگانه این حصار در قرن پنجم میلادی از سوی خسرو انوشیروان ساسانی برای ممانعت از تاخت و تاز خزری های شمال قفقاز و دیگر قبایل چادرنشین ساخته شد. بخش قابل توجهی از شهر باستانی دربند بین این دو دیوار قرار دارد. این دیوار ها تا بیش از ۱۵ متر ارتفاع دارند که با تخته سنگ های بزرگ بنا شده اند.

معروف است که در زمان ساسانیان همین دژ و حصار مانع حمله ایستمی خان (یا ایشتمی خان) ترک از شمال قفقاز به ایران شده است.

چند سال پیش یونسکو نوشته بود که بخش بزرگ این دیوار ها در اثر گذشت زمان و بی توجهی و در عین حال دزدی سنگ های تاریخی که حدود ۱۵۰۰ سال پیش در ساختمان آن بکار رفته، در حال بدی قرار دارد.

اهمیت استراتژیک این دژ و حصار در آنست که در دامنه های کوه های تباساران (رشته کوه های قفقاز) قرار دارند و تنها نقطه نفوذی بین دریا و کوه ها را تشکیل میدهند. دژ و حصار دربند حدود ۱۵ قرن از سوی دولت های گوناگون جهت مقاصد دفاعی مورد استفاده قرار گرفته است. در آخرین سال های ساسانی که ایران با حملات بیزانس و بعد ها اعراب مواجه شده بود قبایل ترک ماوراالنهر و شمال قفقاز تحت فرماندهی «تون جبغو خان» هم از شرق و هم از غرب دریای خزر به ایران حمله میکردند. آنها در سال ۶۲۶ که خسرو پرویز با هراکلیوس بیزانس مشغول جنگ بود، توانستند دژ دربند را شکسته به قفقاز سرازیر شوند. در سال های بعد از اسلام دربند تحت حاکمیت خلافت اسلامی (امویان و عباسیان)، مغول، تیمور و شیروان خانان بود.

از دوره صفویان به بعد حاکمیت نسبی ایران بر دربند دوباره تامین گردید، اما بدنبال تضعیف ایران بعنوان قدرت منطقه ای و اغتشاشات و فساد داخلی، قدرت نو خاسته شمال یعنی روسیه که تا ۳۰۰-۴۰۰ سال پیش نقش چندانی در منطقه نداشت، بتدریج حاکمیت دربند و داغستان را بدست گرفت. این منطقه و شهر عملا در سال ۱۸۰۶ بدست روسیه افتاد و با قرارداد گلستان در سال ۱۸۱۳ حاکمیت روسیه بر دربند و داغستان رسما از طرف ایران پذیرفته شد.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

امپراتوری ایران و چند سوال

عباس جوادی (2005) – حداقل در همین منطقه خودمان چند امپراتوری داشتیم؟ هخامنشی، ساسانی، بیزانس، امویان، عباسیان، صفویه، عثمانی، روسیه… آیا در دوره نادرشاه، و قاجاریه هم ایران «امپراتوری» بود؟ کتاب های تاریخ را که بخوانیم معمولا تا زمان پهلوی (ویا حد اقل تا آخرین جنگ های ایران و روس و ایران و عثمانی و از دست رفتن ولایات قفقاز، بخشی از کردستان و عراق در غرب و ولایات مرو وهرات در شرق) از ایران به نام «امپراتوری ایران» نام میبرند – یعنی تا زمانی که در دوره قاجار ایران هم آن مناطق را از دست داد و هم خود صحنه رقابت و اعمال نفوذ امپراتوری های انگلیس و روس شد.

تعریف «امپراتوری» میتواند مختلف باشد و هر موردی با مورد دیگر فرق کند. مثلا معلوم نیست آیا میتوان به دولت های پهناور آتیلای هون و یا چنگیز خان مغول که مبتنی بر نظامی ایلاتی و تسخیرات موقتی و متکی بر یک فرد بود نام «امپراتوری» را داد یا نه زیرا اگرچه فتوحات آتیلا و چنگیز بسیار سریع و گسترده بودند اما فقط بر حمله و غارت متکی بودند که علتش هم هویت نظام ایلاتی و کوچنده بود که نظام ثابت و یکجا نشین نداشت و حتی اغلب دارای پایتخت ثابتی هم نبود. این حکومت ها در سرزمین ها ئی که فتح کرده بر آن حکمرانی میکردند چندان «بومی» نشدند و ادامه نیافتند بلکه بزودی پس از مرگ «خان» های کلیدی یعنی آتیلا و چنگیز و چند وارث آنان متلاشی گشتند. یعنی به نظر میرسد تداوم و بقای حداقل نسبی، یکجا نشین بودن اکثریت مردم یک سرزمین و داشتن معیار های حد اقل یک «دولت» عمل کننده، از شروط اولیه «امپراتوری» است.

هسته مرکزی و قومی دولت های غُز (اُغوز) و ترکمان ایران مانند سلجوقیان و آق قویونلو ها هم اساسا همان ترکیب ایلاتی را داشت. آن خان ها و سلطان ها هم در درجه نخست به قبایل و ایلات خود (سلجوقیان، بایندر) متکی بودند. اما اینجا فرق بزرگ با حکمرانی آتیلا در آن بود که سلجوقیان و یا دیگر سلسله ها تا صفویان به دولتداری و بوروکراسی بومی ایرانی تکیه میکردند. ثانیا آنها با وجود آنکه خود از زندگی کوچنده میامدند، با صنف بزرگ خواجگان و مدیران اداری، دولتی، فرهنگی و دینی بومی یعنی ایرانی می آمیختند تا جائیکه بعد از چند صد سال یعنی تا صفویان نخبگان و رهبران و حتی اکثریت توده این ایلات دیگر یکجا نشین، بومی و ایرانی شده بودند. احتمالا بدون این دو عامل یعنی یاری گرفتن از بوروکراسی محلی که در زمینه دولتداری تجربه امپراتوری جهانی داشت و ثانیا بدون آمیزش و بومی شدن خود این قبایل، سرنوشتی مانند آتیلا و یا چنگیز در انتظارشان می بود. در موارد دیگر هم این را میتوان دید. جوامع یونان و روم هزار سال پیش از آن، هجوم ها و مداخلات اغلب ویرانگر قبایل واندال، ویزی گوت و یا هون را با موفقیت در خود مستحیل کردند. اما این روند در اکثر اوراسیای روسیه کنونی که صاحب تجربه دولتداری نبوده اند دیده نمیشود.

سؤال دیگری که تاریخ نویسان در جستجوی جواب آن هستند این است که چه عواملی باعث پیدایش و بعدا سقوط امپراتوری ها شده است؟ چرا بعضی ها مانند ایران صفوی فقط ۲۰۰ سال و بعضی دیگر مانند ترکیه عثمانی ۶۰۰ سال پا بر جا بوده اند؟ چه عواملی باعث شده اند که همچون تصادفی جالب درست زمانی که سلسله صفوی دچار انحطاط و سقوط کامل شد، ستاره امپراتوری روسیه تزاری درخشیدن گرفت، تا حدی که نه فقط ایران صفوی و تا حد قابل توجهی ترکیه عثمانی را شکست داد، بلکه با امپراتوری بریتانیا هم شروع به رقابت نمود.

تاریخ شناس فرانسوی آگوست بیلی در تحلیل علل فروپاشی امپراتوری بیزانس یک دلیل اصلی را در نظام وراثت سلطنت می بیند که در صورت بر سرکار آمدن آدمی بی کفایت، خونخوار، فاسد و یا بی تدبیر باعث فروپاشی امپراتوری و یا تضعیف جدی آن میشد.این موضوع البته در تمام سلسله های ایرانی هم صادق بود.

بی شک این نکته مهمی است، اما نظام وراثتی در تقریبا همه امپراتوری های گذشته وجود داشته و نمیتواند تنها توضیح زوال آن نظام ها و یا کوتاهی عمرشان باشد.

سازمان دهی امور اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت هم بنظر میرسد عامل دیگری در حفظ وسلطنت موروثی  یا متلاشی شدن کشور های بزرگ و امپراتوری ها بوده است. در ایران (و بسیاری از امپراتوری های دیگر) شکل مناسبات مرکز و مناطق (یا حاشیه)  غالبا بر زور و گاه جنگ استوار بوده است. مناطق به مرکز مالیات و باج میسپردند و اگر نمی سپردند مرکز به آن مناطق لشکر کشی میکرد. از سوی دیگر مرکز، مناطق و رؤسای قبایل و اشراف آن منطقه را در کار های حکومت محلی آزاد میگذاشت. در هنگام جنگ، مناطق به مرکز سرباز و مالیات اضافی میدادند و وقتی خود مناطق مورد حمله قرار میگرفتند مرکزمسئول دفاع از آنها بود، اگرچه این کار را بیشتر نه بخاطر خود آنها بلکه ادامه باج گیری از آنها میکرد.

وضع جغرافیائی ایران، صحرا و غیر قابل کشت بودن دستکم نصف آن، طول راه ها و دوری آبادی ها از یکدیگر که از جمله باعث کم و دیر رشد کردن ارتباطات و خرید و فروش و در ضمن صنایع شده است، عامل دیگر فروپاشی سلسله های ایرانی بوده و در عین حال پراکندگی و نه انسجام ملی را تشویق کرده است.

خودکامگی پادشاه عامل دیگر و مهمی در سلسله های ایرانی بود. هیچ کس بدون رضایت شاه نمی توانست در نردبان ترقی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه بالا رود. شاه هر لحظه میتوانست بدون هیچگونه دلیلی هر کسی را که خواست از کار برکنار کند، او را به زندان بیاندازد و یا حکم قتلش را بدهد. حکمرانان و والیان محلی هم که مطلقا هست و نیستشان وابسته به شاه بود در برابر زیر دستان خود نقش شاه های محلی را بازی میکردند و تمام این نظام باعث آشوب و بی حسابی در اجتماع، ترس از آینده، بی اعتنائی به قانون و خرید و فروش «عنایت» و «لطف» پادشاهان، والیان، وزیران، وکیلان، قضات و روحانیان میشد.

این بی بند و باری حکومت بخصوص با بر سر کار آمدن صفویان به شدت بدتر شد زیرا پادشاهان صفوی حکومت را با دین و مذهب هم معنا کردند و خود را نه فقط پادشاه بلکه سایه خدا و نایب امام زمان هم نامیدند، طوریکه کوچکترین مخالفت و اعتراض به آنها و حکومتشان «محاربه با خدا و ائمه اطهار» شناخته میشد و خون آدمی را حلال میکرد. در عین حال بنظر میرسد بنائی که در زمان صفویه با رسمی کردن تشیع به عنوان مذهب دولتی، به زور قبولاندن آن به مردم و محروم کردن غیر شیعه از بعضی مزایای کلیدی اجتماعی و سیاسی گذاشته شده، در عین حال که ایران را در مقابل هجوم های عثمانی و اُزبک های سنّی، متحد و مقاوم کرده، بخش های غیر مسلمان و غیر شیعه ایرانیان را از دولت دور کرده و باعث افتراق و شکنندگی وحدت ملی و دولتی گشته است. یک مثل ترکی هست که میگوید «تفنگ ایجاد اولدی، مردلیک پوزولدی» یعنی «از وقتی تفنگ ایجاد شد، مردانگی از رواج افتاد.» میگویند این مثل زمانی به زبان مردم افتاد که در جنگ چالدران نیروهای شاه اسماعیل که نه اسلحه گرم داشتند و (با تکیه بر اینکه پیر و مرشدشان شاه اسماعیل شکست ناپذیر است) نه به آن اعتقادی داشتند، با تفنگ ها و آتش توپ های اردوی عثمانی روبرو گشتند که سلطان سلیم از غرب گرفته بود و این هم به نوبه خود نقش مهمی در شکست ایران صفوی بازی کرد. البته قبل از «دوران تفنگ» هم به سختی میتوان از «مردانگی» در جبهه های جنگ سخن گفت. اما به هر حال بعد از شروع انقلاب صنعتی و اصلاحات در غرب و عقب افتادن شرق دیگر دوران فتوحات سنتی مبتنی بر شمشیر و اسب گذشته بود و دنیا میرفت تا دیگر نشانی از هیچکدام از آن امپراتوری های سنتی نماند. آخرین آنها امپراتوری عثمانی بود.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن