نشر دیجیتالی «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها»

بعد از سه و نیم سال کورس و مطالعه و نوشتن و پرس و جو و تصحیح و بازنویسی، این کتاب به صورت دیجیتالی (پی دی اف) منتشر شد. متن کامل کتاب را میتوانید به طور رایگان با یک کلیک روی تصویر بالا دانلود کنید. دانلود، آزاد و رایگان است به شرط اینکه به فروش نرسد و به طور چاپی یا کاغذی منتشر نشود. حق انتشار چاپی محفوظ است. موسسه های انتشاراتی که با وجود نشر دیجیتالی کتاب مایل به چاپ کاغذی آن هستند، میتوانند با من از طریق جی میل تماس بگیرند.

Djavadi.Abbas@gmail.com

مقدمه کتاب:

خوانندگان گرامی،

آنچه که در صفحات بعد خواهید خواند، نتیجۀ مطالعات سه  ساله، انتخاب، ترجمه و نقل به مضمون ده ها کتاب و رسالۀ اصلی، جدید و معتبر دانشگاهی در حوزۀ «باستان شناسی ژنتیک»[1] است. یعنی در واقع من نه نویسندۀ اصلی این کتاب، بلکه بازگو کنندۀ آن آثار و نوشته ها هستم. عنوان و مشخصات تقریباً همۀ منابع استفاده شده را در زیر نویس های همین کتاب ذکر کرده ام. منابع اصلی مورد استفادۀ من در این کتاب عبارتند از:

 «تاریخ و جغرافیای ژن های انسان»[2] (1994) نوشتۀ ژنتیک شناس معروف بین المللی، استاد و مدیر سابق پژوهشکده های باستان شناسی ژنتیک در ایتالیا، کمبریج (بریتانیا) و استانفورد (آمریکا)، پروفسور لوئیجی کاوالی-اسفورزا . کتاب مزبور مانند یک آنسیکلوپدی مدرن علم ژنتیک، باستان شناسی، زبان شناسی و تاریخ نوشته شده  است.  در این کتاب، اثر نامبردۀ کاوالی-اسفورزا به صورت

Cavalli-Sforza, et al: History and Geography

 مشخص شده  است. کتاب دوم استاد کاوالی-اسفورزا با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها»[3] (2001) است . این کتاب که کاوالی-اسفورزا با همکاری ده ها پژوهشگر و کارشناس باستان شناسی، ژنتیک و زبانشناسی به قلم آورده است، به صورت زیر نشان داده شده است:

Cavalli-Sforza: Genes, Peoples

در این دو اثر، چکیدۀ ده ها سال پژوهش این دانشمند و ده ها پژوهشگر دیگر دانشگاه های مختلف و معروف را می بینیم که، به نوعی، تاریخ صد هزار سال گذشتۀ انسان است. کاوالی-اسفورزا جزو نخستین کسانی است که کوشش میکند به این پرسش ها پاسخ های علمی پیدا کند: ژن های «انسانِ از نظر آناتومی مدرن کنونی» (یعنی با وزن مغز و بیولوژی کنونی) تا چه اندازه گویا و راوی انسان های اولیه است؟ انسان ها در طول تاریخ، کدام تحول ژنتیکی  را پیموده اند و در نسل های آینده  کدام تحول ژنتیکی انسان ها محتمل است؟

کاوالی-اسفورزا جزو سرشناس ترین دانشمندانی است که با استفاده از دانش، تجربه و تکنولوژی ژنتیک، مهاجرت های انسان ها در طول دوران پیشاتاریخ را پیگیری نموده است. او با این روش سعی کرده نشان دهد که گروه های انسان ها ابتدا در داخل آفریقا و سپس در طول مهاجرت آنان به همۀ مناطق جهان در کدام دوره ها به کجا کوچ کرده، مسکون شده، به مناطق دیگری کوچ کرده، با دیگر گروه ها اختلاط یافته و یا از بین رفته اند. در نهایت این سوال یکی از نکات دقت کاوالی-اسفوورزا را تشکیل میدهد: رابطۀ تحول ژن ها و زبان انسان ها چیست؟ این دو اثر در واقع چکیده پژوهش های علمی در حوزه های ژنتیک، مردم شناسی، پیشا تاریخ، و زبان شناسی تاریخی و مقایسه ای تا سال 2000 میلادی شمرده میشود.

کتاب جدید تری که 20-30 سال پس از درگذشت کاوالی-اسفورزا و به یک معنا «به روز رسانی» آثار او شناخته میشود، عنوان «سفر ژن های ما – سرگذشت ما و نیاکانمان» (2020) را دارد. نویسندۀ این اثر پروفسور یوهانس کراوزه، از استادان معروف جهان در حوزۀ باستان شناسی ژنتیک و مدیر «مرکز مردم شناسی ژنتیک» در «انستیتوی ماکس پلانک» لایپزیگ (آلمان)[4] است. دوست و همکار کراوزه، توماس تراپه این کتاب را از دیدگاه روزنامه نگاری و روان و همه فهم بودن این موضوع پیچیده و علمی، بازنگری نموده است. کتاب مزبور به آلمانی تالیف شده و به چند زبان از جمله به انگلیسی ترجمه شده است. کراوزه در این کتاب نشان میدهد که انسان اولیه، به دنبال راه رفتن روی دو پای خود، از موطن اصلی خویش، آفریقا، به تمام جهان مهاجرت کرده است. او همچنین بر آن است که مهاجرت هایی که امروزه هم در دنیا شاهدش هستیم،  موتور تحول و تکامل انسان ها هستند و گذشته ای حدود 40 تا 100 هزار ساله دارند.کراوزه به این پرسش پاسخ می جوید که آیا ژن های ما انسان های دنیای کنونی، سرگذشت همنوعان ما در دنیای پیشا تاریخ، یعنی ده ها هزار سال پیش را نشان نمیدهند؟ کدام گروه ها در جریان مهاجرت های خود به «بیرون از آفریقا» به کدام مسیر ها رفته اند، با کدام گروه ها آمیزش یافته یا در افتاده اند؟ تغییر تدریجی رنگ پوست انسان ها را چگونه میتوان از روی تابلوی ژنتیکی این مهاجرت ها و تغییرات ژنتیکی آنان توضیح داد؟ تحول اینهمه زبان های رنگارنگ که امروزه به گوش ما میخورد، چه ارتباطی با آن گروه های انسان های پیشا تاریخ و مهاجرت های آنان دارد؟ زبان آن گروه ها چه بوده و چه شده که بعضی از زبان ها به یکدیگر نزدیک تر و دیگران به درجات مختلفی دور از یکدیگرند. و در عین حال سؤالی که حدود 200 سال است دانشمندان را به خود مشغول کرده است: از نظر باستان شناسی ژنتیک، تاریخ و چگونگی تشکیل خانواده های زبانی مانند «زبان های هند و اروپایی» و رابطۀ آنان با مهاجرت ها و تابلوی ژنتیکی گویشوران این زبان ها از چه قرار است؟

منبع اصلی دیگری که من برای جمع آوری این نوشته استفاده کرده ام، اثری جدید تر از کتاب کراوزه، این بار نوشتۀ دانشمند فرانسوی-اسپانیایی ژنتیک و بیولوژی، لوئیس کنتانا-مورسی با عنوان «سفری طولانی و پر ماجرا» (2024)[5] است که تحول انسان در صد هزار سال گذشته را شرح میدهد. این کتاب نیز به چند زبان از جمله انگلیسی، فرانسه و آلمانی ترجمه شده است.

به غیر از این چهار منبع اصلی، کتابی که بخصوص در زمینۀ تاریخ جوامع بشری و دلایل گوناگون بودن این جوامع از آن بسیار بهره برده ام، اثری با عنوان «اسلحه، میکرب و پولاد»[6] نوشتۀ «جَرِد دایموند» آمریکائی  از دانشگاه کالیفرنیا در لُس آنجلس است.

در نهایت از یک رپرتاژ علمی «تلویزیون دوم آلمان»[7] بسیار استفاده نموده ام که اساساً بر مصاحبه هایی با یوهانس کراوزه و همچنین دیرینه شناس معروف آلمان، پروفسور هِرمان پارتسینگر از «میراث فرهنگی پروسیا» در برلین مبتنی است.

*****

امروزه در دنیای علوم و به ویژه زیست شناسی (بیولوژی)، باستان شناسی و ژنتیک و همچنین زبان شناسی تاریخی، کسی نیست که اندیشۀ تحول طبیعی انسانِ چند میلیون سال پیش در آفریقا را به  طور جدی و علمی به چالش بکشد. به دنبال چارلز داروین (1809-1882) و نظریۀ او در بارۀ تکامل انسان، یافته ها و دستاوردهای علمی پنجاه سال اخیر آنقدر سریع و عمیق بودند که با دانش یکی دو قرن پیش انسان در بارۀ تاریخ تکامل انسان قابل مقایسه نیستند. کاوالی اسفورزا میگوید هر کدام از رشته های علمی مربوط به تاریخ تکامل انسان (مانند ژنتیک، تاریخ، باستان شناسی، زبان شناسی، مردم شناسی) بخشی از این پژوهش کلان علمی را انجام میدهد که در نهایت به یکدیگر پیوند یافته و یکجا، سرگذشت و چکیدۀ صد هزار سال پیش همۀ انسان ها را بیان خواهد نمود. حوزه های دیگر علمی مانند اقتصاد، جامعه شناسی، فرهنگ شناسی تاریخی، محیط زیست شناسی و هواشناسی تاریخی نیز سهم خود را در این پویش بزرگی که در دهه های آینده ادامه خواهد یافت، به جا خواهند آورد.

هر کدام از این شاخه های علمی تعابیر تخصصی خود را دارند که میتواند برای کتابدوستان غیر متخصص و حتی پژوهشگران شاخه های دیگر علوم چندان دقیق و روشن نباشد. اکثر مردم علاقمند، این قبیل واژگان و تعبیرهای تخصصی را درک نمیکنند، ولی این دلیل نادانی آنان نیست. تصور کنید که شما نمونه خون خود را برای آزمایش به یک لابراتوار میدهید. نتیجه آزمایش گزارشی دو یا سه صفحه ای است با ده ها تعبیر و علامت اختصار از واژگان حوزه های پزشکی، بیولوژی و شیمی. در اینجا معمولاًپزشک شما این کار را میکند و آن علامات اختصار را به زبانی ساده و قابل فهم به شما توضیح میدهد.

در هر حوزۀ دانش، مراعات کامل دقت تشخیص، واژگان تخصصی آن شاخۀ علم را لازم میدارد. اگر زیست شناس و متخصص ژنتیک از «توالی ژنتیکی» و «هاپلو گروه ها» سخن میگوید، باستان شناس تاریخی طبعا کوشش میکند که معنای این گونه تعابیر را بفهمد. اما اکثر مردمانی که به موضوع تحول و تکامل انسان علاقمندند، میخواهند بدون خسته و دلسرد کردن خود، با خلاصه قابل فهمی از مجموعه آخرین یافته های علمی موجود در سطح جهانی آن حوزه علمی آشنا شوند.

آنچه که در این سلسله گفتار خواهید خواند، کوششی در این سمت برای خوانندگان فارسی است، آن هم کوششی نه از طرف یک متخصص ژنتیک یا زیست شناسی و باستان شناسی، بلکه از سوی یک ایرانی نویسنده، مترجم و  دانش آموختۀ زبان شناسی. در این رهگذر هدف اصلی آن است که ما چکیدۀ آخرین دانش «ژنتیک جمعیتی»[8] انسان تا سال 2025 میلادی را کمی بهتر درک  کنیم و بفهمیم که جنبه های اساسی تاریخ تکامل انسان در این صد هزار سال گذشته حدوداً چه و چگونه بوده است.

در پایان کتاب تعریف برخی تعبیر های پایۀ بیولوژی و ژنتیک را خواهید یافت که در این نوشته استفاده شده است. اغلب این تعاریف نقل به مضمون از صفحه های اینترنتی «انستیتوی ملی بهداشت» ایالات متحده آمریکا است.

National Institute of Health, NIH (USA)

فهرست منابعِ مورد استفاده را در زیرنویس ها خواهید یافت.

عباس جوادی،

بهار 1404/2025

متن کامل کتاب «سرگذشت ژن ها» به صورت پی دی اف در این لینک


[1] Archaeo-genetics

[2] Cavalli-Sforza, L. L.; et al: History and Geography of Human Genes; Princeton University Press; Princeton (USA); 1994 

[3] Cavalli-Sforza, L. L.: Genes, Peoples and Languages, University of California Press, London, 2000

[4] Johannes Krause und Thomas Trappe: Die Reise Unserer Gene. Eine Geschichte über uns und unsere Vorfahren; Berlin, Ullstein 2020, 6. Auflage 2023

[5] Lluis Quintana-Murci: Eine grosse Odyssee, C. H. Beck, München 2024

[6] Jared Diamond: Guns, Germs and Steel; Norton & Co., New York (USA) 1999

[7] ZDF, TERRA: Sternstunden der Steinzeit, gesendet am 27.01.2025

[8] Populations genetics


ادامه خواندن

ژن ایرانی، ترکی یا عربی و یهودی وجود ندارد

به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1] در هر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.

جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در  زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد و مهم است.

اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلا هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و  ژنتیکی وجود ندارد  که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همه زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقه دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.

معمولاً زبان ها هستند که به ژن ها تاثیر میکنند، نه برعکس، زیرا اختلاف در زبان باعث کاهش آمیزش بین گویشوران دو زبان مختلف میشود و در نتیجه احتمال «داد و ستد»  جنسی و ژنتیکی بین زن و مرد کاهش می یابد.… ادامه خواندن

یافته های جدید: نیاکان مردمان ایران، ترکیه و خاورمیانه

هلال حاصلخیز و سرزمین های مجاور آن، 7500 س.پ. (ویکی پدیا)

چند آزمایش «توالی یابی کلّ ژنوم» که در مورد مردمان آسیای غربی انجام شده، نتیجه های نسبتاً شگفت انگیزی داده اند. این آزمایش ها با تکنیک «تحلیل مؤلفه های اصلی[1]» انجام یافته که از میان هزاران ویژگی و مؤلفه یک ژنوم (مثلا از آسیای غربی) مهم ترین آنها را انتخاب نموده، آنان را با مهم ترین مؤلفه های یک ژنوم از منطقه ای دیگر (مثلا آسیای شرقی) مقایسه میکند. با این طریق تفاوت ها و شباهت های اصلی این ژنوم ها معلوم میشوند. جمعیت های آسیای غربی (مثلا ایرانیان) از نظر  ژنتیکی شباهت های بسیاری با جمعیت های همسایه خود (مثلا مردم ترکیه) دارند. این را قبلاً هم میدانستیم. چند «تحلیل مؤلفه های اصلی» ژنوم مردمان آسیای غربی که تا کنون انجام شده، نشان داده اند که بین جمعیت ها و مردمان متمایز این منطقه مرزبندی های سیاسی کنونی مرزبندی های ژنتیکی نیستند و بین جمعیت های این منطقه خط و مرز مشخصی که آنها را از از نظر ژنتیکی از یکدیگر جدا کند، وجود ندارد. چندین تست مقایسه ای اخیر نشان میدهند که یکم: جمعیت های کنونی ایران و ترکیه از نظر ژنتیکی به یکدیگر شبیه تر هستند تا به جمعیت های شبه جزیره عربستان، و دوم: این دو جمعیت یعنی مردمان ایران و ترکیه به یکدیگرشباهت های ژنتیکی بیشتری دارند تا با جمعیت های سامی زبان (مثلا عربی زبان ها و عبری زبان ها).

اینها مشاهدات جالبی هستند. برای بررسی این نتیجه ها احتمالا در نظرگرفتن تحولات تاریخی هم مهم است.  یک توضیح ممکن در بارۀ این نتیجه گیری چنین است که بگوئیم مردم ایران گویشور زبان فارسی هستند، فارسی یکی از اعضای خانواده زبان های هند و اروپایی است و تاریخ پیدایش این زبان ها به هشت تا نُه هزار سال پیش برمیگردد.[2] اما توضیح دیگری هم هست که میتواند منطقی تر جلوه کند و آن توضیح این است: دستکم هزار سال است که شاهد اختلاط زبانی و فرهنگی میان مردمان مختلف این منطقه (از جمله  گویشوران کُردی و ترکی، عربی و ترکی، ترکی و فارسی، فارسی و عربی) هستیم. مرزهای سیاسی که تا کنون چندین بار تغییر یافته، نتوانسته اند مانع این اختلاط ها شوند. آیا این تحول به معنای اختلاط بیشتر بیولوژیکی و ژنتیکی هم هست؟ آیا این اختلاط و نزدیکتر شدن بیولوژیکی را میتوان در ژنوم های این مردمان نیز مشاهده کرد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش طبعاً باید تست های ژنتیکی انجام داد و نتایج چنین تست ها را با لحاظ کردن جوانب مردم شناختی و تاریخی تحلیل نمود. لیکن ما هنوز شاهد تحلیل های ژنومیکی گویشوران کُردی، ترکی و عربی معاصر در مناطق مرزی آنها نیستیم. بعید نیست که هر اندازه درک ما از تحول گوناگونی ژنتیکی مردمان آسیای غربی دقیق تر شود، توضیحات جدیدتر و دقیق تری در باره اینگونه پرسش ها نیز تالیف شوند.

صرفنظر از اینگونه کمبودها، میتوان به چند روند اصلی  در کلّیت آسیای غربی اشاره نمود. قبلاً هم گفته بودیم که سطح و ترکیب  محلی (روستا و بخش) در آسیای غربی چندان تحت تاثیر مرزهای سیاسی نیست. همچنین اشاره ای شده بود به اینکه چگونه در روستاها و بخش های آسیای غربی خویشاوندی های پدری سطح بالایی از همگِنی را در داخل روستاها و بخش ها حفظ می‌کنند. این وضع در عین حال منجر به جدایی آشکار در تنوع کروموزوم Y (ایگرگ، یا به اصطلاح «کروموزوم جنسیتی مرد») بین روستاهای همسایه می‌شود. در نتیجه در سطح منطقه آسیای غربی و داخل هر گروه قومی شاهد سطح بالایی از تنوع  هستیم، در حالیکه آمیزش خویشاوندی از آنچه که در میان جمعیت های اروپای غربی و آسیای شرقی می بینیم، بالاتر است.[3]

به خاطر بیاوریم: کروموزوم‌ها در هسته سلول‌ها قرار دارند. انسان‌ها 22 جفت کروموزوم شماره‌گذاری شده (اتوزوم) و یک جفت کروموزوم جنسیتی («ایکس وای» در مردان و «ایکس ایکس» در زنان) دارند که در مجموع ۴۶ کروموزوم می‌شود. هر جفت شامل دو کروموزوم است که یکی از هر والد می‌آید، به این معنی که فرزندان نیمی از کروموزوم‌های خود را از مادر و نیمی دیگر را از پدر خود به ارث می‌برند. زمانی که هسته در طول تقسیم سلولی حل می‌شود، می‌توان کروموزوم‌ها را  از طریق میکروسکوپ مشاهده کرد.

تنوع ژنتیکی جمعیت یهودی که به خوبی بررسی شده، نشاندهنده این روند است. به طور خلاصه میتوان گفت که ژنوم های مردم یهودی منطقه با دیگر گروه های آسیای غربی و  به ویژه گروه «دروزها» همخوانی دارد. اما در داخل جمعیت یهودی ساختاری ژنتیکی هم وجود دارد که به روشنی نشاندهنده منشاء جغرافیایی افراد این گروه است (مانند اشکنازی، سفاردی یا حبشی). مثلاً بنا بر یک بررسی اخیر در باره ژنوم های معاصر یهودیان اشکنازی، برخی عنصر های ژنتیکی این گروه در ژنوم های مردم شرق آناتولی هم مشاهده شده است. تفسیر این یافته ها قطعی نیست، اما به نظر میرسد که در شکل گیری تنوع ژنتیکی این منطقه، جنبه های مذهبی، قومی، زبانی و سیاسی نقش مهمی دارند.»[4]

نیاکان مردمان کنونی آسیای غربی

تا کنون بحث های مربوط به ژنتیک مردمان باستانی آسیای غربی اساساً مبتنی بر آثار باستان شناختی و تاریخی بود. در چند سال اخیر، نشر نخستین داده های جدید در باره ژنوم های مردمان باستانی آسیای غربی زمینه بحث های علمی جالبی در این زمینه شد. این داده های جدید برپایه توالی یابی کلّ ژنوم های صدها نفر از عهد باستان مناطق مختلف آسیای غربی به دست آمد. از آن جمله هستند مناطقی مانند ترکیه، ایران، اردن، اسرائیل و همچنین قفقاز و همچنین آسیای مرکزی. این نمونه های بازمانده از انسان ها مربوط به اکثر دوره های باستان از پارینه سنگی تا نوسنگی و برُنز میشود.

یک نتیجۀ غیر منتظرۀ این تجزیه و تحلیل ها این بود که نخستین کشاورزان ایران و آناتولی (بخش بزرگ ترکیه کنونی) و منطقه اسرائیل/اردن ( لِوانت) از نظر ژنتیکی، هم در آن دوره یعنی 10 هزار سال پیش و هم امروزه با اهالی کنونی این مناطق فرق داشته اند. یعنی گروه هایی که ده هزار سال پیش در ترکیه، ایران، اسرائیل و اردن میزیستند، از نظر ژنتیکی با گروه های معاصر ساکن این مناطق یکی نیستند.[5] این یافته، برعکس تصور قبلی پژوهشگران است که میگفتند مردمان آسیای غربی نتیجه گسترش یک جمعیت واحد از دوره نوسنگی است. با تجزیه و تحلیل های جدید میتوان بهاین نتیجه رسید که ظاهراً در دوره نوسنگی و آغاز یکجا نشینی و کشاورزی، هلال حاصلخیز سرزمینی شامل چندین جمعیت متمایز کشاورز بود که در همگرایی و اختلاط با یکدیگر در شکل گیری حوض ژنتیکی کنونی مردمان آسیای مرکزی و هلال حاصلخیز سهم داشته اند.

این جمعیت های آغازین کشاورز تاثیر خود را بر تنوع ژنتیکیی باقیمانده اوراسیا نیز گذاشته اند. طبق همین یافته های جدید، دانشمندان اکنون بر آنند که کشاورزی از طریق مهاجرت همین کشاورزانِ نحستین آسیای غربی به اروپا رسوخ کرده، تا جائیکه امروزه سهم اصلی ژنوم اروپائیان دوران معاصر به همان کشاورزان نخستین آسیای غربی (8000 سال پیش) و همچنین مهاجرت قبایل اوراسیا (5000 سال پیش) به اروپا مربوط میشود.


[1] Principal Component Analysis – PCA

[2] Gray, R. D. and Q. D. Atkinson 2023: Language-tree divergence times support the Anatolian theory of Indo-European Origin. Nature 426: 435-439.

[3] ن. نیم فصل جداگانه «ازدواج خویشاوندی» در چند صفحه بعد.

[4] Taskent and Omer, ibid.

[5] Kilinc, et al., cited in Taskent and Omer, ibid.

ادامه خواندن

نیاکان و نوادگان مردمان ایران، ترکیه و خاورمیانه

در فصل های گذشته به نقش مهم آسیای غربی (اساساً ایران، ترکیه و خاورمیانه) در جریان مهاجرت انسان ها به بیرون از آفریقا و 50-60 هزار سال بعد نقش این منطقه به عنوان گهواره آغاز و رشد کشاورزی، دامداری و دیر تر شهر سازی، خط و دولت داری اشاره شد.  از این جهت چندان شگفت انگیز نیست که این منطقه در اغلب تمدن های بزرگ  اوراسیایی نقشی کلیدی داشته و در چند هزاره گذشته  بر تحولات قبیله ای، قومی، مذهبی  و هویت های ملی  تاثیر چشمگیری گذاشته است.

در رابطه با ژنتیک مردمان دوران باستان و تحول تاریخی-ژنتیک آنان کوشش پاسخ دادن به برخی سوال ها میتواند جالب باشد، اگر چه این کار ممکن است در بعضی حالات شبیه یک گمانه زنی باشد تا یک تشخیص علمی و قطعی.

چند سال پیش (2016) دو پژوهشگر دانشگاه بوفالو (ایالات متحده) سعی کردند پژوهش های جدید دانشگاهی در رابطه با پرسش های  زیر در باره ژنتیک مردمان آسیای غربی را با در نظر گرفتن آخرین یافته ها از ژنوم های باستانی مردمان این منطقه جمع بندی و تحلیل نمایند[1]: آیا میتوان کم و بیش معین کرد که نیاکان باستانی یعنی ده هزار سال پیش مردمان کنونی ایران، ترکیه و خاورمیانه چه کسانی بودند؟ مردمان دوران باستان این منطقه آسیا چه تاثیری به شکل گیری ژنتیک دیگر مردمان اوراسیایی گذاشته اند؟  نخستین کشاورزان در دوره هلال حاصلخیز چه کسانی بودند؟  و همچنین: تاثیر ژنتیک نئاندرتال ها بر نیاکان انسان های آسیای غربی چه بود؟

آنچه که بر اساس یافته های باستانشناختی به یقین میدانیم  این است که «انسان نما»های مختلف و نئاندرتال ها پیش از تکامل انسان هوشمند نیز دستکم از 1.5 میلیون سال پیش، از آفریقا به مناطق مختلف آسیای غربی مهاجرت کرده اند. اما اطلاعات ما در باره تاریخ  دقیق این مهاجرت و نوع این انسان نما ها و نئاندرتال ها دقیق  نیست.  به احتمال قوی بین این انسان نما ها و انسان های مدرنی که به تدریج به آسیای غربی مهاجرت کرده اند، آمیزش هایی رخ داده است. از این نقطه نظر، دانشمندان بیولوژی و ژنتیک در یافته های ژنومیک این انسان های دوره «گذار» پیگیر این پرسش ها بوده اند. از این بررسی ها مشخص شده است که انسان های کنونی این منطقه در نتیجه اختلاط های 60 هزار سال پیش، میانگینی عبارت از 1-4 در صد ژن انسان های نئاندرتال را دارا هستند.

بدون شک یکی از دست آوردهای بسیار مهم  انسان های این منطقه، گذار از دوره صد هزار ساله «شکارچی-گرد آورنده» به مرحله یکجانشینی و  شروع کشاورزی و دامپروری است. در صفحات گذشته دیدیم که این تحول ابتدا  ده هزار سال پیش در منطقه هلال حاصلخیز آسیای غربی رخ داده است. کشفیات شگفت انگیز نخستین شهرهای تاریخ از جمله چاتال هویوک و گوبکلی تپه (در ترکیه کنونی)، آتلیت یام (اسرائیل کنونی)، علی کُش (ایلام در ایران کنونی) و اِریحا (کرانه غربی) زمینه بحث های بسیار جالب علمی را در باره گذار انسان به زندگی یکجا نشینی دامن زده است. پژوهش های گذشته بیشتر بر عوامل اقتصادی و مردم شناختی متمرکز بود. اما پژوهش های بعدی، زمینه را برای آشنایی با اطلاعات بیشتری آماده کرد. مثلا با بررسی خرابه های آبادی گوبکلی تپه معلوم شد که شاید باور های فوق طبیعی و «مذهبی» مردم آن دوره هم یکی از عوامل مشوّق جمع آمدن آنان در یک آبادی بوده است. اما صرفنظر از این جزئیات، مردمانی که در آسیای غربی جمع آمده بودند، پس از  دستکم 100 هزار سال زندگی در مرحله «شکار و گرد آوری غذا» ، شروع به کشاورزی نمودند، به سرعت به تعداد  جمعیت خود افزودند و سازماندهی جوامع آنان رفته رفته پیچیده تر شد. این گذار و تکامل فرهنگی به سراسر جهان رسوخ کرد و مُهر خود را بر ژنوم مردمان مختلف آسیای غربی باقی گذاشت.

نخستین دهکده کشاورزی جهان تخمیناً 12 هزار سال پیش ساخته شد. از آن دوره تاکنون  تاریخ آسیای غربی پُر از جنگ ها، مهاجرت ها،  تجارت، روابط و یا تفرقه های مذهبی و قومی و همچنین روابط خانوادگی بین خاندان های بزرگ بوده است.  پژوهش های ژنتیک بسیار کمی انجام شده که نشان دهند چگونه روابط میان جمعیت های چند دهکده کشاورزی، مردمان آسیای غربی را تبدیل به جمعیت های شهرهای بزرگ و پیچیده پنج تا چهار هزار سال پیش یعنی عصر برُنز و سپس عصر آهن  نموده است.  همچنین از هیتیت های هند و اروپایی زبان تا لشکریان اسکندر، تاثیر ژنتیک تهاجم قبایل و اقوام دیگر به این شهر ها  هنوز در پرده ابهام باقی مانده است.  در عین حال تاثیر ژنتیک دو هزار سال تحولات اجتماعی و سیاسی امپراتوری های ایرانی، عربی، رومی و بیزانس (روم شرقی)  و دیرتر امپراتوری اسلامی-ترکی عثمانی بر آسیای غربی نیز تا حد زیادی ناروشن است.  با اینهمه میتوان گفت که در رابطه با آسیای غربی، تاریخ های گوناگون ژنتیک مردمان این منطقه پرسش های فوق العاده جالبی را به پیش می آورند که آخرین پژوهش های  اخیر شروع به پاسخگویی آن نموده اند. 

یک  جنبه جدید در  پژوهش ژنوم ها

تا همین چند سال پیش اطلاعات ژنتیک به ما کمک نموده بود تا مسیر مهاجرت های افراد زنده یا نیاکان آنها را بر پایه تجزیه و تحلیل ژن های آنها مشخص کنیم. با تست های «دی ان ای» که مبتنی بر تحول زمانی و منطقه ای چند ژن معین مبتنی بودند، متوجه میشدیم که نیاکان ما از کجا بودند. اما این تجزیه و تحلیل ها محدودیت هایی داشت و فراگیر نبود. امروزه با پیشرفت های بیشتر تکنولوژی میتوان کلّیت ژنوم یک انسان را مشاهده و تحلیل نمود. در زبان تخصصی ژنتیک به این تجزیه و تحلیل پیشرفته «توالی یابی کلّ ژنوم»[2] گفته میشود.

به خاطر بیاوریم: «توالی» یعنی تسلسل، ترتیب و پشت سرهم آمدن و چیده شدن چیزی، مثلا ژن ها در هسته تقریبا هر سلول انسان. «ژنوم» به مجموعه ژن های هر ارگانیسم (مثلا انسان، دیگر جانداران و حتی گیاهان) گفته میشود. در هسته تقریبا هر سلول انسان یک «کُپی» یا نسخه کامل از این مجموعه ژن ها قرار دارد.  

از این طریق جدید که حاصل پیشرفت بزرگی در تکنولوژی علم بیولوژی محسوب میشود، نه تنها چینش چند ژن معین، بلکه ترتیب تمامی ژن های ژنوم یک انسان معین میشود. با این نوع جدید تجزیه و تحلیل میتوان نه تنها یکی دو، بلکه چندین نیای مختلف یک ژنوم را یکجا و در زمان واحد تحلیل و بررسی نمود. همچنین در صورت دسترس نمودن چند هزار نمونه از چند صد فرد زنده و نیاکان مفروض هر گروه مردم میتوان تحول و تغییر ژنتیک آن افراد و جمعیت های گذشته آنان را در طول تاریخ و در عین حال از نظر جغرافیای زیست آنان با سرعت و دقتی بیش از پیش معین نمود. مثلا میتوان در پیگیری گذشتگان ژنوم یک انسان یا جمعیت تا 700 هزار سال پیش به عقب رفت[3] و گام به گام کشف کرد که تا آن تاریخ گذشته چند صد هزار ساله، نیاکان این شخص و آن جمعیت در چه زمانی و در کجا میزیستند.

تست «توالی یابی کلّ ژنوم» امروزه به صورت فزاینده ای جهت تشخیص، درمان یا پیشگویی بیماری ها و اختلالات جسمانی و روانی ارثی و حتی «ویراستاری ژنتیک» در حوزه پزشکی به کار گرفته میشود. بعضی اشخاص هم به صورت خصوصی و به خاطر کنجکاوی در مورد سلامتی خود و کودکانشان از این تست ها استفاده میکنند تا از احتمال برخی بیماری های ارثی که شاید از ژنوم برخی نیاکان آنان معلوم شود، پیشگیری نمایند. بعضی دانشمندان ژنتیک اظهار امیدواری کرده اند که در آینده ای نه چندان دور (به شرط ادامه پیشرفت های تکنولوژی ژنتیک و در نتیجه ارزان تر شدن اینگونه تست ها) هر کس صاحب «کارت ژنومیک» خود شود تا روند تشخیص و معالجه افراد هم سریع تر و موثرتر گردد.

این روش انقلابی و جدیدِ کار چند مزیّت دیگر هم دارد. یکم سرعت تست هاست که فوق العاده افزایش یافته و دوم اینکه با این تکنولوژی جدید میتوان به طور همزمان چندین نیای شخص صاحب ژنوم  از دوره های مختلف گذشته را معین نمود. با این ترتیب هر یک ژنوم مورد تحلیل تبدیل به موزائیکی میشود که هر تکّه آن از نیای دیگری حکایت میکند. به کمک همین تکنولوژی تکامل یافته است که دانشمندان در سال های اخیر صدها ژنوم انسان های باستان از دوره ها و سرزمین های مختلف را توالی یابی کرده اند.  مثلا میتوان تشخیص داد که  کدام جزء ژنوم یک فرد بومی آسیای غربی از نیاکان نئاندرتال 50  هزار سال پیش به آن شخص به ارث رسیده و باز از همان ژنوم دریافت که کدام جزء ژنوم آسیای شرقی، یک یا دوهزار سال پیش  به ژنوم همان شخص اضافه شده که احتمالا میتواند اثر باقیمانده ای از مهاجرت های تُرکیک زبانان  به آسیای غربی باشد.[4]

این تحول و پیشرفت سریع تکنولوژیک چالش های معینی را هم با خود همراه داشته است. یک چالش عبارت از این است:  طبعاً ژنوم های انسان ها و مردمان معاصر محصول مهاجرت ها و اختلاط های بیشمار مردمان و جمعیت های گذشته و باستانی است. اما اغلب این جمعیت ها و ژنوم های آنان از بین رفته اند و دیگر قابل دسترسی نیستند.  مثلاً اروپایی های کنونی لزوماً  نوادگان اروپاییان 10 هزار سال پیش نیستند، بلکه محصول اختلاط های ژنتیک  جمعیت های گوناگون باستانی هستند، اما ژنوم های همه آنان در دسترس نیست.

در مجموع میتوان گفت که در مقایسه با تجزیه و تحلیل «توالی یابی کلّ ژنوم» اروپاییان که در سال های گذشته پیشرفت بسیاری داشته، اینگونه تحلیل ها در باره مردمان آسیای غربی بسیار اندک است. با اینهمه، همین تعداد کم تجزیه و تحلیل ها عجالتا نشان میدهند که چینش و توالی ژنوم مردمان آسیای غربی بیش از همه به توالی جمعیت های جنوب اروپا (از جمله جنوب ایتالیا) شبیه است. این شباهت نسبی بیشتر در رابطه با اعراب، ترک ها و یهودیان صدق میکند و ژنوم ایرانیان از این جهت شباهت کمتری به ژنوم جمعیت های جنوب اروپا دارد. به نظر میرسد این شباهتِ نسبتاً زیاد یا کم میتواند مربوط به نزدیکی و دوری محل زندگی مردمان نامبرده هم باشد.

چالش های دیگری هم هست. مثلا تحلیل هایی که تا کنون از مزدمان آسیای غربی انجام یافته نشان میدهند که در این مورد تاثیر ژنتیک گروه های قومی، مذهبی و فامیلی-قبیله ای بیشتر از مورد جمعیت های اروپایی است. به همین جهت جای تعجب نیست که در آسیای غربی تعداد به اصطلاح «آنکلاوها» یا «جزیره های ژنتیک»  در داخل جمعیت های متفاوت بیشتر از اروپا است. یک نمونه این قبیل «جزیره های ژنتیک» چندی پیش در گروهی از بادیه نشینان قَطَر گزارش شده است. نکته دوم این است که تصویر ژنتیک جمعیت های آسیای مرکزی (از جمله ترکیک زبان ها و مغول ها) به قدر لازم مشخص نشده است. مثلا ما از ترکمنستان، افغانستان و همچنین جمهوری آذربایجان هیچ تصویری شامل توالی کلّ ژنتیک نداریم. بدون شک میتوان گفت که این جمعیت ها که همجوار مستقیم آسیای غربی هستند، به احتمال زیاد مشترکات ژنتیک بسیاری با مردمان آسیای غربی دارند. نکته سوم مربوط به اصل «انزوا از طریق فاصله جغرافیایی» میشود، یعنی وقتی جمعیتی به دلیل دوری جغرافیایی و یا دلایل سیاسی و فرهنگی روابط خود را با جمعیت های دیگر (از جمله همسایه های خود) منجمد میکند، اختلاط ژنتیک این جمعیت ها هم راکد میشود. اما در اینجا هم چالش ها و پرسش هایی حل نشده وجود دارند. مثلا معلوم شده است که ژنتیک مردم چین در دوره «نوسنگی» (10 هزار سال پیش) شبیه تصویر ژنتیک جمعیت «هان» در چین معاصر است.  اما طبق برخی پژوهش ها، از نظر تصویر ژنومیک، جمعیت های «دوره نوسنگی» آسیای غربی شباهت چندانی با ژنوم مردمان کنونی این منطقه ندارد. توضیح این معما هنوز روشن نیست. اما عجالتا میتوان نتیجه گرفت که تصویر ژنتیک یک جمعیت و مردم مشخص لزوماً نباید شبیه تصویر ژنتیک آن جمعیت در عهد باستان باشد، کما اینکه، به خاطر ده ها مهاجرت و اختلاط در عرض 10 هزار سال اخیر، تصویر ژنتیک کنونی جمعیت آناتولی یا ایران یا خاورمیانه، لزوما شباهتی با تصویر جمعیت های همان منطقه ها در عهد باستان ندارد.

(ادامه بحث «ژنتیک مردمان آسیای غربی» در مقاله بعدی)


[1] Taskent, Recep and Gokcumen, Omer, “The multiple histories of Western Asia: Perspectives from ancient, and modern genomes” (2016). Human Biology Open Access Pre-Prints. 113. http://digitalcommons.wayne.edu/humbiol_preprints/113

[2]Whole Genome Sequencing 

[3] Vernot and Alkey, cited by Taskent, ibid.

[4] Alkan, cited by Taskent, ibid.… ادامه خواندن

چرا ابتدا هلال حاصلخیز؟

منطقه «هلال حاصلخیز» تقریباً 9500 سال پیش (ویکی پدیا)

ده هزار سال پیش هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن نخستین مناطقی در جهان بودند که انسان ها یکجا نشین شدند و به کشاورزی و دامپروری پرداختند.  تکرار کنیم:  «هلال حاصلخیز» به مجموعه هلال شکل سرزمین های  جنوب غربی آسیا گفته میشود که شامل شرق دریای مدیترانه، جنوب شرقی و غربی آناتولی، غرب ایران، بین النهرین (میانرودان) و برخی سرزمین های همجوار آن است .امروزه این سرزمین ها، پس از ده هزار سال، بخش هایی از کشورهایی با نام های سیاسی، اقوام، زبان ها و مذاهب مختلفی هستند.  

تمامی پژوهش های باستانشناسی به این نتیجه رسیده اند که بعد از ده ها هزار سال دوره «شکار و گرد آوری غذا»،  نخستین نشانه های کشاورزی و دامپروری در نقاط مختلف هلال حاصلخیز پیدا شده و به گونه ای فزاینده گسترش یافته است. نه تنها کشاورزی و دامپروری. مدتی بعد، باز در سرزمین های گوناگون همین منطقه، شاهد آغاز نخستین نوشتار ها، بنای نخستین شهر ها و سپس تاسیس نخستین امپراتوری ها شده ایم – یعنی آغاز آنچه که «تمدن بشری» می نامیم. 

اما چرا ده ها هزار سال پس از خروج از آفریقا و زندگی در شرایط مهاجرت مدام و زندگی در شرایط «شکار و گرد آوری غذا»، انسان ها توانستند برای نخستین بار در این منطقه و نه مناطق دیگر جهان موفق به این تحول بزرگ تاریخی شوند؟ چرا هلال حاصلخیز و جمعیت های آن که تازه و به تدریج طرز زندگی شکار و گرد آوری خوراک را ترک کرده و یکجا نشین میشدند، پیشتاز این تحول بزرگ تاریخی بشر شدند و نه جمعیت هایی که پس از آفریقا به مناطق دیگر مهاجرت کرده بودند؟ آیا چیزی در ترکیب ژنتیک و بیولوژیک جمعیت های ده هزار سال پیش در این منطقه وجود داشت که آنان را از نظر به اصطلاح «نژادی» برتر، دانا تر و ماهر تر میکرد؟

به نظر جَرِد دایموند، استاد جغرافیا و جامعه شناسی تاریخی از دانشگاه لُس آنجلس چنین نظریه های «نژادی» حتی به صورت غیر جدی هم مطرح نشده اند.[1] همه این تحولات در سایه جمعیت نسبتا زیاد برای شرایط آن دوره، آب و هوای ملایم «مدیترانه ای»، همچنین موجودیت و فراوانی گیاهان و حیواناتی بود که برای گسترش کشاورزی، دامپروری و افزایش جمعیت لازم بودند و امکان اهلی کردن و پرورش آنان و ایجاد تدریجی و روزافزون مازاد آنها موجود و در دسترس بود. بررسی باستانشناختی و جامعه شناختی نخستین شهرک ها مانند «چاتال هویوک» و «گوبکلی تپه» در جنوب شرقی آناتولی تصاویر جالبی از گذار انسان های این منطقه از دوره «شکار و گردآوری غذا» به زندگی یکجانشینی و آغاز کشاورزی و دامپروری به دست میدهد. این شرایط در بسیاری از دیگر مناطق جهان وجود نداشت. گسترش کشاورزی و دامپروری (و وابسته به آن، یکجانشینی) در سرتاسر جهان چند هزار سال طول کشید. در خود سرزمین های هلال حاصلخیز تاسیس نخستین دولت ها و پیدایش خط و الفبا یکی دو هزار سال بعد اتفاق افتاد. نخستین دولت و نخستین لوحه های سومری  چند هزار سال بعد از آغاز یکجا نشینی و کشاورزی بود. تا آن وقت نه قوم و سرزمین مشخصی وجود داشت که از دیگران تمایز داده شود و نه مذهب و زبان منسجم و معینی. [2]

تاریخ و روند آغاز و رشد  کشاورزی  در هلال حاصلخیز  به مراتب بهتر و دقیق تر از دیگر مناطق  جهان مورد پژوهش علمی قرار گرفته است. مشخصات ژنتیک و باستان شناختی اغلب گیاهان و حیواناتِ  پیشا پرورش در «هلال حاصلخیز» و روند تکاملی آنان به گونه وسیع و دقیقی یافته و ثبت شده است. دایموند مینویسد که بنا به بررسی های جدید، در چین، آمریکای مرکزی و جنوب غربی استرالیا هم برخی شرایط مشابه با هلال حاصلخیز موجود بوده و مدتی پس از هلال حاصلخیز در این گوشه های جهان هم کشاورزی و پرورش حیوانات خانگی آغاز شده و توسعه یافته است. اما  مثلا گیاهان و حیوانات خانگی در نمونه چین با تاخیر زمانی پیدا شدند. آنها محدود تر بودند و وفوری مانند هلال حاصلخیز نداشتند. دایموند در باره پیشگامی تاریخی هلال حاصلخیز در این «انقلاب تمدنی» در جهان از چند عامل مهم سخن می راند.[3] عامل نخست آب و هوای معتدل و «مدیترانه ای» هلال حاصلخیز با زمستان های مرطوب و طولانی و تابستان های خشک بوده که برای بقا، پرورش و رشد گیاهان و حیوانات شرایط مساعدی ایجاد نموده است. از طرف دیگر یافته های باستانشناختی و ژنتیک نشان میدهند که حتی پیش از بهره برداری و پرورش گیاهان و حیوانات نیز تعداد فراوانی از این گیاهان و حیوانات وحشی که بعداً خانگی شدند، در هلال حاصلخیز موجود بود و جمعیت های پیشین شکارچی و گرد آورنده نیز از آن استفاده مینمودند. از جمله، انواع غلّات مثلا گندم و جوی وحشی هلال حاصلخیز  کم و بیش شبیه گندم و جوی کنونی بود که بعد ها پرورش داده شد و پرثمر تر گردید. همچنین، برتریِ بسیاری از گیاهانِ در ابتدا وحشی هلال حاصلخیز در آن بود که این گیاهان خود و یا یکدیگر را متقابلا گرده افشانی میکردند و از این طریق محصولات «میانه» یا «دورگه» (هیبرید) جدیدی ایجاد میشد و از این راه محصول بهتر، مرغوب تر و از نظر مقدار بیشتر تولید میگردید. یکی از این گیاهان ارزشمند «هیبرید»، گندم وحشی و جو برای تولید نان بود.  امکان انبار کردن غلاّت برای مابقی سال و وفور و تولید مثل بالای حیوانات خانگی مانند گاو، بز، گوسفند و خوک نیز مردم بومی بیشتری را که هنوز شکارچی و گردآورنده مانده بودند، تشویق کرده است که یکجا نشین شوند و کشاورزی و دامپروری را پیشه کنند. 

البته آب و هوای «مدیترانه ای» در دیگر مناطق دریای مدیترانه و همچنین شیلی و استرالیا هم وجود دارد. اما آب و هوای هلال حاصلخیز در شرق مدیترانه وسیع تر و متنوع تر از مناطق مشابه دیگر است. در عین حال، یک برتری دیگر هلال حاصلخیز این بوده که در فاصله های کوتاه جغرافیایی، تنوع بیولوژیک چشمگیری از «نیا محصولات زراعی» و پستانداران بزرگ وجود داشته که قابل پیوند زدن، پرورش و اهلی کردن بودند. این را در مورد مناطق دیگر صاحب آب و هوای مدیترانه ای در کالیفرنیا، جنوب غربی استرالیا، شیلی و جنوب آفریقا نمیتوان گفت. همچنین هلال حاصلخیز موطن اهلی شدن چهار نوع از پنج پستاندار اصلی خانگی جهان یعنی بز، گوسفند، گاو و خوک بوده است. (نوع پنجم یعنی سگ احتمالا 40 تا 20 هزار سال پیش نخستین پستاندار اهلی شده توسط انسان های پیشا تاریخ است. اهلی شدن اسب دیر تر، حدود چهار هزار سال پیش در دشت های اوراسیا به وقوع پیوسته است.) همچنین جالب است بدانیم که چهار پستاندار خانگی نامبرده هنوز جزو مهم ترین پستانداران خانگی در جهان هستند و آنها احتمالا به جهت اختلافات کوچک جغرافیایی و ارتفاعات مختلف زمین در نقاط گوناگونی از هلال حاصلخیز اهلی شده و پرورش یافته اند: گوسفند در سرزمین های مرکزی، بز در ارتفاعات بالاتر مانند کوهستان های زاگرس و یا در لِوانت (جنوب غربی هلال)، خوک در سرزمین های شمال مرکزی و گاو در بخش غربی هلال حاصلخیز.  با اینهمه، اگرچه احتمالا موطن اصلی این چهار پستاندار نسبتا از یکدیگر متمایز بوده، اما به خاطر نزدیکی نسبی این سرزمین های هلال حاصلخیز، این حیوانات خانگی بزودی در سرتاسر سرزمین های هلال پراکنده شده اند.

به گفته دایموند که سالیان دراز دانشگاهی و پژوهشی خود را صرف مقایسه تحول و تکامل جوامع مختلف جهان نموده، در هیچ موردی دیده نشده که علل پیشتاز بودن منطقه هلال حاصلخیز در کشاورزی و دامپروری در تاریخ بشریت به نوعی مربوط به «برتری بیولوژیک» و یا به اصطلاح «نژادی» جمعیت های گوناگون ساکن این منطقه در ده هزار سال گذشته بوده باشد. او میگوید  «من هیچ کس را نمی شناسم که به طور جدی پیشتاز بودن هلال حاصلخیز در تولید خوراک در تاریخ را به نوعی به مشخصات ویژه بیولوژیک مردم ساکن این منطقه ارتباط داده باشد.»[4]

(ادامه دارد. این فصلی از طرح کتاب جدیدی با عنوان «سرگدشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» است)


[1] Diamond: Guns, Germs and Steel, pp. 136-138

[2] در باره شکل گیری نخستین اقوام و دولت ها در منطقه هلال حاصلخیز به «پیوست» پایانی این کتاب مراجعه کنید.

[3] Ibid.

[4] Ibid.


ادامه خواندن

نقش فرهنگ و «پراکندن» آن

نقشه کشورها با سهم بالای ازدواج خویشاوندی (NHI, USA)

منظور از «پراکندن»[1] پخش و گسترش ژن ها و زبان ها یا عناصری از آنها است (مانند واژگان، تلفظ و قواعد دستوری زبان ها).  در بحث های این کتاب، تعبیر «پراکندن»، «پراکندگی» و «پخش شدن»، مفهومی مغایر و برعکس تمرکز، انزوا و رکود است. برای نمونه، پس از کشف آمریکا در قرن پانزدهم، ژنوم اروپائیان هند و اروپایی زبان به تدریج در سراسر قاره آمریکا برتری یافت و زبان های هند و اروپایی انگلیسی، اسپانیولی، پرتغالی و فرانسه رایج و جایگزین زبان بومی های سابق آمریکا شد. این یک نمونه پراکندگی، گسترش و پخش بود. بر عکس، در نمونه ای کوچکتر،  تا قرن بیستم میلادی، جمعیت های کوهستان های دور افتاده قفقاز شمالی به صورتی منزوی می زیستند. در نتیجه، ژنوم آنها تغییر زیادی نمی یافت و اختلاط ژنتیک آنان با همسایگان گرجی، آذری، ارمنی یا روس خود، کم بود. آنها دارای زبان های مخصوص و باستانی خود نیز بودند که تماس و اختلاط چندانی با زبان های مردم همسایه نداشتند. این را هم در ژنتیک و زبانشناسی میتوان «تمرکز» یا «گردآمدن در یک جا»[2] ترجمه کرد که میتواند باعث تنهایی یا انزوای ژنتیک یا زبانشناختی یک گروه مردم شود.


تا اینجا صحبت ما در این کتاب در باره تکامل انسان، تاریخ، مهاجرت ها، ژن ها، اختلاط های مستمر ژنتیک بین انسان ها و زبان های آنان بود. در سرگذشتی که به طور خلاصه در رابطه با این موضوعات مرور کردیم، به نکته ای  کم توجه کردیم – آن هم فرهنگ جمعیت های بشری و تک تک  انسان هاست.  فرهنگ  را به صدها گونه تعریف کرده اند. در اینجا بدون وارد شدن به آن بحث ها، فرهنگ را مجموعه  عادات و رسوم، دانش و تکنولوژی هایی قبول میکنیم که  نقشی اساسی در تکامل  زندگی و رفتار انسان ها در گذشته ایفا نموده و هنوز ایفا میکند.[3] فرهنگ و عادات و رسوم هم میتواند مانند ژن ها و زبان ها از شخصی به شخص دیگر و یا از جمعیتی به جمعیت دیگر منتقل شود.

فرهنگ و زبان را هر کس ابتدا از خانواده و بخصوص مادر خود می آموزد، سپس از محیط دور و بر و دیر تر از دوستان، آشنایان، مدرسه و دانشگاه، یا کتاب ها و موسسه های آموزشی، رسانه ها یا حتی محیط کار و زندگی خود…  لازم نیست شما خودتان بعد از مدتی استاد دانشگاه، نویسنده و یا متخصص تکنولوژی یا پزشکی شوید. هر کس میتواند در هر سطح اجتماعی و حرفه ای، به نوعی به تجربه، دانش، فرهنگ و عادات و رسوم محیط کوچک یا وسیع خود تاثیر کند و آن را در چارچوب و امکانات خود حفظ یا تکمیل نماید. ممکن است این آموخته ها به صورت شفاهی یا کتبی به دیگران هم منتقل شوند  و برای نسل های آینده نیز قابل دسترسی شوند. در چند دهه اخیر این «انتقال فرهنگ» از راه پلاتفرم های دیجیتالی هم رایج شده  و در حال پیشرفتی بسیار سریع است. هر آنچه که اشخاص، گروه ها و موسسه ها می آموزند و آن را   به نوعی ثبت میکنند، احتمالا به نسل های دیگر هم منتقل میشود و به جزئی از فرهنگ  آن گروه و موسسه و شاید  انسان های دور و نزدیک تبدیل میگردد.  این ذخیره یا میراث فرهنگی  تنها وسیله ای است که دانش و فرهنگ بشری را محدود به یک شخص و یک نسل نمیکند، بلکه آن را   برای نسل های بعدی نیز به میراث میگذارد. 

زبان وسیله اصلی و اساسی این انتقال  فرهنگی است و آن را تاثیرگذار میکند. از این جهت میتوان گفت که زبان یک ستون مهم فرهنگ بشری است. زبان به انسان این توانائی را میدهد که خود را با محیط دور و بر خود انطباق دهد  و در مدت زمان کوتاهی بر آن حاکم شود.  با کمک زبان است که انسان توانسته است نسبت به دیگر جانداران در موقعیتی بالاتر و توانمند تر قرار گیرد و  صاحب دانش گسترده و پیچیده  کنونی گردد. 

پدیده ای فرهنگی و بیولوژیک

بدون شک زبان پدیده ای فرهنگی است، اما این پدیده پایه و بنیادی بیولوژیک و فیزیولوژیک هم دارد. دیگر جانداران نیز میتوانند به صورتی ابتدایی و محدود، به کمک تولید صداها و حرکات مخصوص، منظور خود  را بیان کنند، چیزی را بیاموزند و حتی به ذخیره محدود تجربه های خود بیافزایند. اما همچنانکه در زیر فصل «آتش، آتش» دیدیم، در میان همه جانداران، تنها انسان است که از نظر فیزیولوژیک (مثلا داشتن «استخوان لامی») و همچنین حجم و توانایی مغز و ترکیب ژنتیک خود قادر است هر زبانی را از محیط خود بیاموزد و این پدیده فرهنگی را به کمک محیط و زندگی اجتماعی خود پیوسته تکامل بخشد.

با وجود اینکه زبان پدیده ای فرهنگی است، اما این، پدیده ای است که ریشه اش در آناتومی و فیزیولوژی انسان قرار دارد. در ابتدا آموزش زبان توسط انسان احتمالا روندی تکاملی بوده و به صورتی تدریجی و آهسته پدید آمده و تکامل یافته است. احتمالا «انسان ماهر» (هومو هابیلیس) از دو میلیون سال پیش گونه ای از این به اصطلاح «زبان» اولیه را به وجود آورده که بعد ها توسط انسان هوشمند به مرحله بالاتری از تکامل کیفی رسیده است.

شباهت های چندی بین تکامل ژن ها و زبان ها وجود دارد که ما غالبا به آن توجه نمیکنیم. مثلا جمعیتی را در نظر بگیرید که هزاران سال در جزیره ای دوردست و منزوی از مابقی مردمان و همسایگان خود زندگی کرده است. بدون شک ترکیب ژنتیک این جمعیت منزوی با ژنوم انسان های دیگر اختلاط کمتری یافته و بنا براین نسبت به ژنوم جمعیت هایی که تماس و اختلاط بیشتری با همسایگان خود داشته اند، یکرنگ تر است. به همین ترتیب زبان این گونه جمعیت های منزوی هم به جهت کمبود تماس با  زبان های دیگر دچار تغییرات کمتری شده است. همراه با ترکیب ژنتیک این جمعیت ها، زبان آنان نیز عملا دچار رکود نسبی میشود و به سختی تغییر می یابد.

صرفنظر از جمعیت های جزایر اندونزی و استرونزی، مثال نزدیک تر به ما جزیره ایسلند در شمال اروپا است که  آب و هوای سرد و قطبی دارد. ایسلند در قرن نُهم میلادی یعنی 1200 سال پیش توسط نروژی ها مسکون شد. اکثر مردم ایسلند  در کناره های حاشیه ای این جزیره زندگی میکنند. زبان معاصر ایسلندی شباهت بسیاری به زبان «نوردیک» کهن دارد که نیای زبان های اسکاندیناوی به شمار می آید و جزو شاخه ژرمنی خانواده زبان های هند و اروپایی است. امروزه یک ایسلندی زبان مدرن میتواند تا حد زیادی زبان کهن نوردیک را بفهمد. علت آن این است که بعد از قرن یازدهم این زبان دچار رکود قابل توجهی شد. مهاجرت نروژی ها و دیگران به ایسلند عملا متوقف گردید. حتی در داخل ایسلند نیز که جمعیتی حدود 400 هزار نفر دارد، تماس کمی بین مردم بومی با یکدیگر وجود داشت. همزمان با راکد ماندن تحول زبان، نادر بودن مهاجرت به ایسلند باعث کمبود جهش (موتاسیون) در ژنوم مردم بومی گردید.

نمونه دیگر انزوای ژنتیک و زبانی، جزیره ایتالیایی ساردنیا در دریای مدیترانه است. علاوه بر عامل جزیره بودن، عوامل جغرافیایی دیگری نیز باعث انزوای ژنتیک و زبانی ساردنیا بوده اند. تمرکز جمعیت ساردنیا اساسا در مناطق ساحلی بوده است. در گذشته، کوهستان های مرکزی ساردنیا مانع مهمی برای اختلاط زبانی و ژنتیک رومیان ایتالیا و حتی بین مردمان داخل این جزیره بوده است. در نتیجه امروزه در لهجه ساردنیایی زبان ایتالیایی هنوز میتوان برخی از آثار زبان لاتین باستان را مشاهده نمود.

از طرف دیگر عواملی مانند محیط دور و بر زندگی انسان  ها وجود دارند که میتوانند بر شکل و مشخصات ظاهری آنان تاثیر کنند. ما تصور میکنیم که با نگاه اول و ملاحظه رنگ تیره یا قد و قواره و یا شکل صورت و چشم انسان ها میتوانیم به اصطلاح «نژاد» آنها را تشحیص دهیم. دانشمندان بیولوژی و ژنتیک اطمینان دارند که این مشخصات ظاهری و بیولوژیک انسان ها نتیجه تاثیرات خارجی مانند نور آفتاب یا خورد و خوراک آنان در طول صد ها و هزاران سال است. البته کودکان انسان های تیره پوست معمولا تیره پوست میشوند یا قد متوسط مردم آسیای شرقی و جنوب شرقی معمولا کوتاه تر از مردم شمال اروپاست. بدون شک این مشخصات ظاهری و فیزیولوژیک انسان ها ناشی از «دی ان ای» آنهاست.  اما این مشخصات ظاهری و فیزیولوژیک  اکتسابی هستند و ممکن است در اثر مهاجرت یا اختلاط های جدید،  در چند قرن به تدریج تغییر یابند.  یک نمونه این تغییر، مشاهده برخی از مراکز جامعه شناسی کشور های مختلف است که نشان میدهد قد متوسط انسان های آسیایی در اثر بهبود  کیفیت تغذیه  در عرض چند قرن نسبتا افزایش یافته است. به هر حال، رنگ تیره پوست یک شخص یا قد و قواره و شکل چشمان و بینی او اگرچه ناشی از ترکیب ژنوم اوست و او را مثلا از یک سوئدی بومی متمایز میکند، اما (1) این گونه مشخصات فیزیکی و ظاهری نتیجه تاثیر محیط بیرون از جمله آب و هوا و تغذیه انسان هاست و (2) اینگونه مشخصات ظاهری دلیل برتر یا کهتر بودن یک شخص در مقایسه با یک شخص دیگر نیست، زیرا برخلاف ادعاهای برخی پژوهشگران قرن نوزدهم، هوشیار بودن یا نبودن، پویشگر بودن یا نبودن، میل به علم و تجربه یا غوطه خوردن در باورهای گذشته و خرافات ربطی به ترکیب «دی ان ای» اشخاص ندارد و  میتواند در هرگونه طبقه بندی های به اصطلاح «قومی» و «نژادی» دیده شود، همچنانکه این مشخصات اکتسابی و حتی «ضریب هوشی» یا «بهره هوشی» (آی کیو)[4] انسان ها میتواند وابسته به شرایط اجتماعی، اقتصادی، تحصیل و خانواده انسان ها در محیط های مختلف فرق داشته باشد.

ضریب هوشی – «آی کیو»

در قرن گذشته، روانشناس و بیولووژیست بریتانیایی «سیریل برت»  بدون ارائه کردن دلیلی علمی کوشش کرد با طرح تئوری هایی مبنی بر «وراثت ضریب هوشی» ثابت کند که هوش و ذکاوت به طور موروثی از والدین به کودکان آنها منتقل میشود. در اوایل قرن بیستم، روانشناس فرانسوی «آلفرد بینه» جزو نخستین کسانی بود که با ماموریتی از طرف حکومت خود اقدام به ـ«تست هوش» بین کودکان نمود تا راه های کمک به دانش آموزان «عقب مانده از نظر هوش و ذکاوت» را معین نماید. در نهایت 40-50 سال پیش با کوشش روانشناسان و بیولوژیست های آمریکایی بود که معلوم شد بدون احتساب عوامل فرهنگی و جایگاه اجتماعی و اقتصادی اشخاص، تست و تعیین ضریب هوشی آنان کامل و قابل اعتماد نیست. به نظر آنان، البته بخش نه چندان بزرگی از هوش و ذکاوت انسان ها احتمالا دلایل بیولوژیک دارد، اما دو سوم عوامل برانگیزنده و مشوق هوش و ذکاوت در انسان ها عبارت از انتقال زمینه های فرهنگی از والدین، خانواده، مدرسه و دانشگاه، شرایط خانوادگی و اقتصادی آنها و همچنین عواملی مانند ویژگی های زندگی شخصی است که تا کنون دقیقا تشخیص داده نشده است. در یکی از جدید ترین تلاش ها برای اثبات نظریه وراثت «ضریب هوشی»، روانشناس آمریکایی آرتور جِنسن مدعی شد که پائین بودن ضریب هوشی آمریکاییان آفریقایی تبار نسبت به آمریکاییان «سفید» دلایل ژنتیک دارد. اما تست هایی که در میان کودکان سیاه پوست آمریکا و انگلستان انجام شده، این نظریه را قبول نمی کند.

نقش ضریب هوشی در طبقه بندی اجتماعی نیز از آن موضوعات مباحثه انگیز است. بعضی پژوهشگران بدون دلیل محکمی ادعا کرده اند که فرق در ضریب هوشی انسان ها باعث تفاوت بین طبقات پائین و بالای جامعه میشود. یعنی، به گفته آنان، اشخاصی که ضریب بالائی در تست هوش داشته باشند، در عمل به تدریج وارد طبقات بالا با درآمد بهتر میشوند و کسانی که ضریب هوشی آنان پائین است، عملا از این مسابقه اجتماعی عقب میمانند. اما بسیاری پژوهش های جدید به این نتیجه رسیده اند که فرق میان افراد منسوب به طبقات بالا و پائین جامعه اساسا دلایل اجتماعی و فرهنگی و نه ژنتیک دارند.

با اینهمه، امروزه در ایالات متحده هنوز پیشداوری های زیادی در مورد «ضریب هوشی پائین» آمریکایی های آفریقا تبار وجود دارد. ظاهرا بسیاری از آمریکایی ها هنوز تصور میکنند که دلیل این امر ژنتیک است و نه مشکلات اجتماعی که در دراز مدت آمریکایی های سیاه پوست را تحت تاثیرات منفی قرار داده است. آنها فکر میکنند که رفع نمودن این مشکلات اجتماعی احتمالا در مدت زمانی نسبتا طولانی میسر خواهد شد. در این میان برخی رسانه ها گزارش دادند که طبق یک بررسی و مقایسه، میانگین ضریب هوشی ژاپنی ها 11 درجه بالاتر از میانگین ضریب هوشی «سفید پوستان» آمریکا است. این تقریبا همان فرق بین ضریب هوشی آمریکائیان سفید پوست و سیاه پوست است. برخی در تفسیر این ارقام گفته اند که دلیل عقب بودن نسبی ضریب هوشی آمریکائیان سفید پوست از ژاپنی ها احتمالا «بد بودن دبیرستان های آمریکاست»!

شاید در اینگونه موارد، بررسی و مقایسه تحول ژنتیک و اجتماعی یک دوقلوی همزاد از یک تخمک، یکی همراه با خانواده حقیقی خود (مثلا یک نوزاد سیاهپوست آمریکایی) و دیگری به عنوان فرزند خوانده در نزد خانواده ای بیگانه (مثلا یک خانواده سفید پوست آمریکایی) میتواند ما را به نتیجه درست تری در باره انتقال ژنتیک یا اجتماعی رهنمون شود. این نوع بررسی ها نادر و در عین حال پرخرج هستند. نتیجه ای که تاکنون از این نوع بررسی های چند ساله گرفته شده آن است که فرزند خوانده سیاهپوست در تحول و تکامل اجتماعی و فرهنگی خود فرق چندانی با کودک سفید پوست و همسال خود در همان خانواده ندارد.

«ازدواج خویشاوندی»[5]

نکته دیگری که ناشی از عادات و رسوم برخی جمعیت ها میشود، آمیزش یا «ازدواج خویشاوندی» اشخاص  با نزدیکان خونی است که میتواند باعث اختلال های ژنتیک و معایب جسمی و روحی در نوزادان شود. درجه نزدیکی خانوادگی هر چه بیشتر باشد، خطر اینگونه اختلال ها و معایب جسمی و روحی افزایش می یابد و بر عکس. هر چه نیاکان زن و مردی که آمیزش میکنند، از نظر ژنتیک از یکدیگر دور باشند، خطر تولد نوزادان بیمار و معیوب کمتر است. 

اگر کودک از هردو والدین خود ژن سالم گرفته باشد، احتمال اختلاط ژنتیکی در او بسیار کم خواهد بود، مگر اینکه در نسل های قبلی تر خود یکی از نیاکان پدری یا مادری او دارای ژنی اختلال یافته بوده باشد که تصادفا یعد از چند نسل به این کودک منتقل شده باشد. از این جهت است که در بعضی جمعیت ها[6] نیاکان هر دو پارتنر را تا هفت نسل می شمارند تا مطمئن شوند که ازدواج خویشاوندی صورت نمیگیرد. اگر کودک از یک والد خود ژنی اختلال یافته گرفته باشد، احتمال انتقال آن ژن به کودک 25% و اگر از هردوی والدین خود ژن اختلال یافته ای گرفته باشد، احتمال انتقال آن ژن به کودک 50% خواهد بود. اما اگر چنین هم نشود، دور از احتمال نیست که این ژن اختلال یافته چند نسل بعد در نوادگان او پیدا شود.

ازدواج های خویشاوندی توجیه های چندی مانند آشنایی بیشتر زن و مرد با یکدیگر، سهولت رفع اختلافات در داخل خانواده و حفظ ثروت در درون خانواده دارد. این نوع ازدواج ها طبق آمار و بررسی های علمی، بیش از همه در آسیای غربی (به خصوص عربستان، پاکستان، افغانستان، عراق، ایران، ترکیه، و همچنین شمال آفریقا) دیده میشود.  رایج ترین ازدواج های خویشاوندی بین عمو زاده ها، خاله زاده ها، دایی زاده ها و عمه زاده های درجه یک (مثلا دختر عمو با پسر عمو) یا درجه دو (مثلا دختر خاله بزرگ با پسر خاله بزرگ) است. در برخی کشور ها، به ویژه در کشورهای غربی، این نوع ازدواج ها  «ناپسند» شمرده میشوند. برخی جمعیت ها در غرب این نوع ازدواج را از نظر قانونی منع کرده اند، در حالیکه مثلا در کشور های آسیای غربی و آفریقای شمالی  کوشش هایی دیده میشود  که این نوع ازدواج ها از نظر مذهبی و «عادات و سنن» توجیه شود.

(بخشی از طرح کتابی جدید در باره ژن ها، جمعیت ها و زبان ها – ادامه دارد)


[1] Diffusion

[2] Dispersal, spreading

[3]Cavalli-Sforza: Genes, Peoples, p. 173

[4] IQ, Intelligence Quotient

[5]. Hamamy: Consanguineous marriages, NIH (USA)

[6] نویسنده این را شخصا از تاتارهای روسیه و کریمه شنیده است.… ادامه خواندن

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه، خاورمیانه)

درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)

در اینجا منظور از «آسیای غربی» ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و شبه جزیره عربستان است. 

قدیمی ترین باقیمانده های انسان هوشمند یا مدرن[1] که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل انسان هوشمند در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا احتمالا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.

در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1994) «درخت ژنتیک» و «ماتریس» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و فاصله ژنتیک این جمعیت ها یعنی نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد.  در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه  کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» عربی زبان (دست کم 500 سال اقامت) به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا تایلند را داشته باشند. بنا براین اگر جمعیت میعنی که زبانی مشترک دارد بعد از مدت نسبتا درازی با یکدیگر زندگی کند، «دی ان ای» افراد آن جمعیت به یکدیگر شبیه تر میشود، اما این شباهت نسبی در عین حال با هر آمیزش و اختلاط ژنتیک افراد آن جمعیت با فردی از جمعیت های دور و نزدیک دیگر درهم می آمیزد و به اصطلاح «رقیق تر میشود»[2].

نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت معین (مثلا ایران یا ترکیه) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوت هستند و آن «همگِنی» و شباهت گروهی چیزی نسبی و به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.

چند توضیح دیگر: نمونه های مردم ترکیه و اردن از خود این کشور ها  گرفته شده است. یعنی در داخل این کشورها تمایزی به اصطلاح «قومی» (از نظر زبان، مذهب، منطقه یا عادات و رسوم) بین آن انسان ها گذاشته نشده است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کُردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی (با فرق های کوچک) جداگانه (همراه با کردهای عراق یا با گروه «سوانی» از گرجستان) گروهبندی و مقایسه شده اند.

«درخت ژنتیک»  (تصویر یک) نشان دهنده فاصله ژنتیک 18 گروه مردمان آسیای غربی (تعداد متوسط ژن ها 53.7 با خطاپذیری 5.1 است. در چند دهه گذشته اندازه گیری های مختلفی از گروه های مردم کشور های مختلف انجام گرفته است. اندازه گیری گروه پژوهشگران تحت نظر کاوالی-اسفورزا که در اینجا نقل میشود، یکی از آن اندازه گیری های معتبر است.

درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)

در پائینِ تصویر، گروه کوچکی عبارت از اعراب شبه جزیره عربی شامل بادیه نشین، سعودی و یمنی را می بینیم که از دیگر گروه ها متمایز است. گروه بزرگ بالاتر تصویر شامل همه 15 جمعیت باقیمانده است. گروه کوچک پائین جز کویتی ها تمامی اعراب جنوب شبه جزیره  را در بر میگیرد.  از نظر ژنتیک لازم بود سعودی ها و  یمنی ها تا حدی به صورت متمایز طبقه بندی شوند. بادیه نشین ها را هم میتوان گروهی جداگانه به حساب آورد. آنها چادرنشینان دامدار هستند، در اکثر سرزمین های عربی حضور دارند و ده درصد جمعیت این سرزمین ها را تشکیل میدهند. از طرف دیگر آن گونه که در صفحات گذشته ذکر شد، در گذشته بادیه نشینان عرب در فتوحات اسلامی آفریقا شرکت کردند. از این جهت به دلیل مهاجرت و اختلاط، بادیه نشینان در این جدول به صورت متمایز آورده شده اند. کویتی ها همراه با بقیه در گروه بزرگتر به طور جداگانه آورده شده اند. سرزمین آنها در گذشته بخشی از تمدن باستانی سومر بود. احتمالا به همین جهت کویتی ها از نظر ژنتیک یادآور آن جمعیت های باستانی بین النهرین هستند و از اعراب دیگر فرق میکنند.

جمعیت یهودیان که مانند آسوریان و اعراب از گروه های باستانی منطقه لِوانت هستند، در این بررسی لحاظ نشده اند. اما چندین تحلیل از سال های 2000 م. نشان میدهند که 70 در صد کروموزوم های «وای» (پدری) گروه های مختلف یهودیان اسرائیلی (از جمله اشکنازی و سفاردی) و 82 در صد همان  نوع کروموزوم های فلسطینیان عرب متعلق به حوض مشترکی از کروموزوم ها هستند.[3]

از پائین تصویر به بالا برویم. چهار گروه در شیار شمالی آسیای غربی دیده میشود، شامل قفقازی های شمال، ارامنه، پاتان-پشتون و هزاره-تاجیکی.

تاجیک ها به یک زبان گروه ایرانی خانواده هند و اروپایی صحبت میکنند. گمان میرود که نیاکان آنها کشاورزان یکجا نشینی در دوره نئولیتیک آسیای مرکزی بودند که به شمال و شرق کوچ کرده اند. اغلب تاجیک ها در آسیای مرکزی زندگی میکنند. اما تعداد آنها در افغانستان حتی بیشتر از آسیای مرکزی است.

هزاره ها که اصالتا از افغانستان مرکزی هستند، به خاطر تنش های قومی و مذهبی به مناطق دیگر هم پخش شده اند. بعضی منابع هزاره ها را که تاجیکی زبان هستند، با «کوشانیان» مرتبط میدانند که دو هزار سال پیش به عنوان بخشی از قبایل «یوه چی» از آسیای میانه به افغانستان و پاکستان کنونی مهاجرت کردند و چند قرن در اینجا حکومت نمودند. برخی پژوهش ها نیز به این نتیجه رسیده اند که ترکیب ژنتیک هزاره ها اختلاطی بین آسیای شمال شرقی (اویغور، قزاق، قرقیز، مغول) و آسیای مرکزی (ازبک، ترکمن، تاجیک) است[4].


ارامنه در قفقاز، شمال ایران و بسیاری کشور های دیگر زندگی میکنند. آنها تا قرن بیستم در دولت عثمانی هم پرشمار بودند، اما در اثر قتل عامی  در سال 1915که ترکیه کنونی آن را انکار میکند، حدود 95% آنان در دولت عثمانی هلاک یا از سرزمین خود رانده شدند.

زبان هند و اروپایی پاتان ها «پشتو» یا «پوختو» نامیده میشود. آنها از افغانستان هستند. بخش قابل توجهی از آنان هم در  پاکستان زندگی میکند. به نظر میرسد مهاجرت پاتان ها به پاکستان در سده های سیزدهم تا شانزدهم میلادی رخ داده است. زبان آنها به عنوان سکایی یا اسکیتی شرقی طبقه بندی شده است. گمان میرود این زبان با هجوم قبایل استپ های آسیای مرکزی  در این مناطق جا افتاده است. 

سوانی زبان ها گروهی در گرجستان هستند و از نظر ژنتیک با مردم سواحل خزر نزدیکی دارند.

گروه جمعیت های سواحل دریای خزر در شمال ایران زندگی میکنند.

کُرد ها اساسا از غرب ایران هستند. آنها در سرزمین های میان ترکیه، ایران و عراق و برخی کشورهای دیگر مانند شمال سوریه زندگی میکنند. زبان آنها شاخه متمایزی از زبان های ایرانی (هند و اروپائی) است.  برخی از گروه های کُردی زبان  هنوز کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین هستند و  ساختار های کوچ نشینی را حفظ میکنند. آنها از نظر ژنتیک به عراقی ها نزدیک هستند.   

عراقی ها (به جز کُرد های عراق) مشخصات متمایز عراقی خود را دارند.

در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود جمهوری ترکیه است. گروه های ترکیک زبان آسیای مرکزی (زبک، قزاق و دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در تحلیل و مقایسه دیگری بررسی شده است. در آن تحلیل دوم می بینیم که از نظر ترکیب و تصویر ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند.

البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب نامبرده کاوالی/اسفورزا چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد … (تقریبا هزار  سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ‘ترک ها’ یک تعریف سیاسی است، و گرنه آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[4]

تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به یکدیگر هستند. ایران شناس معروف آمریکایی ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد و تاثیر فرهنگی قبایل ترک هزار سال پیش در ایران و آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی در آناتولی و بخش های معینی در ایران و قفقاز، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند ضمنا نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) نیز باشد.[5]

تصویر دو: ماتریس فاصله ژنتیکی جمعیت های آسیای غربی (کاوالی/اسفورزا)

در ماتریس (تصویر دو) درجه عددی فاصله های ژنتیکی طبق کاوالی-اسفورزا داده شده است. این تصویر ها برای مقایسه جمعیت «الف» با «ب» مناسب است و نه مقایسه یک جمعیت با تمامی جمعیت های دیگر. برای این کار باید رقم یک جمعیت را در خط افقی با رقم جمعیت مقایسه شونده در خط عمودی یک جمعیت مقایسه نمود و بر  عکس.  این ماتریس نشان دهنده نزدیکی (ارقام کوچک تا 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) است. هر قدر فاصله ژنتیک یک جمعیت با دیگر جمعیت ها کمتر باشد، شباهت ژنتیک آن جمعیت با جمعیت مورد مقایسه بیشتر است – و برعکس.

به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک از هیچکدام از جمعیت های دیگر فاصله چندان دور ژنتیکی ندارند. فاصله ژنتیک آنها با هیچ جمعیتی بالاتر از 100 نیست. نزدیک ترین جمعیت به ایرانیان، جمعیت های مردم سواحل خزر (2)، کُرد و ترکیه (هر دو 4) و «دروز»، اردن و لبنان (هر سه 5) است. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر جمعیت های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. این در عین حال میتواند نشانه اختلاط رنگارنگ ایرانیان از نظر ژنتیک شمرده شود.  شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد.

یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده  یک گوناگونی چشمگیر و همراه با تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو  تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و همچنین قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[6] کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت. اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است».[7]


[1] Homo sapiens sapiens

[2] Dilution

[3] A. Nebel et al.: High-resolution Y haplotypes of Israeli and Palestinian Arabs reveal geographic 11substructure and substantial overlap with haplotypes of Jews. https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/11153918/

[4] Guanglin He, et al: A comprehensive exploration of the genetic legacy and forensic features of Afghanistan and Pakistan Mongolian descent-Hazara, PubMed, NHL (USA), 2019,  https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/31257046/

[5] Cavalli-Sforza et al: History and Geography of Human Genes, p. 243

[6] Windfuhr: ‘IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview;’ EIr online, viewed on 20.02.2023

[7] Zohreh Mehrjoo, Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023

[8] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286

(ادامه دارد)… ادامه خواندن

نژادپرستی از نگاه علمی

A Design by Abol Bahadori

عواقب نژادپرستی وحشت آور و وخیم است. عملا همه  مذهب ها و نظام های اخلاقی مدرن، نژادپرستی را مورد انتقاد قرار میدهند. با اینهمه پرسیده میشود: آیا میتوان این اندیشه را قاطعانه رد کرد که برخی «نژاد» ها «برتر» از دیگران هستند و آیا میتوان بین «نژاد» های گوناگون فرق های از نظر اجتماعی مهم و موروثی را مشاهده کرد؟ بین گروه های مردم مشخصات معین و قابل مشاهده ای وجود دارند که تا درجه معینی مربوط به ژن های آنان میشود. از آن جمله است رنگ پوست، شکل و رنگ چشم، نوع و رنگ مو، ریخت چهره یا قواره بدن. آیا این گونه مشخصات و یا خصوصیات مشابه فیزیکی دیگر، دلیل کافی علمی برای موجودیت نژادپرستی به دست میدهند؟ و آیا فرق های دیگری وجود دارند که میتوانند نژاد پرستی را حق بجانب جلوه دهند؟

ابتدا باید طبیعت این فرق ها بین انسان ها را تعریف کرد که میخواهیم بررسی کنیم. با این ترتیب میتوانیم درک کنیم که منظور ما از «نژاد» چیست، کدام گروه های انسان ها را میخواهیم مطالعه نماییم و فرق های مورد نظر، از نگاه علمی چه چیز را نشان میدهند؟

فرق های بیولوژیک و فرهنگی

اولا باید در نظر گرفت که اکثر مردم فرق چندانی میان ویژگی ها و مشخصات موروثی بیولوژیک (زیست شناختی) مانند رنگ پوست از سویی و، از سوی دیگر، فرق های فرهنگی مانند عادات و رسوم خانوادگی نمی گذارند. اغلب مشکل است که تشخیص داد کدام مشخصات، فرهنگی یا بیولوژیک هستند. گاهی یک تفاوت ظاهری، دلیلی بیولوژیک دارد که در آن صورت آن را تفاوتی ژنتیک می نامیم، یعنی این مشخصات مربوط به «دی ان ای» انسان میشود. گاهی دیگر این فرق ها مربوط به رفتار یک خانواده یا جمعیت میشود، چیزی که مردم از خانواده و محیط خود کسب میکنند و آن را به اصطلاح «از خود می نمایند.» به این مشخصات که ریشه های فرهنگی دارند، «اکتسابی» میگویند. گاهی نیز هر دو گروه این عوامل بیولوژیک و فرهنگی به طور مشترک در شکل گیری این فرق ها موثر هستند. خصوصیات ژنتیک انسان بسیار پایدار هستند و معمولا هزاران سال بدون تغییر مهمی باقی میمانند، مگر اینکه موضوع بر سر یک مهاجرت بزرگ به سرزمینی نا آشنا و دوردست باشد (به نمونه آفریقایی تباران آمریکا و تغییر  بسیار تدریجی «دی ان ای» آنها مراجعه کنید که در پیش به آن اشاره شد.) در مقابل، ویژگی ها و مشخصات فرهنگی یک جمعیت ممکن است به سرعت تغییر یابند.

همان طور که گفته شد، میان افراد متعلق به جمعیت های گوناگون فرق های آشکار و نمودار مانند رنگ پوست وجود دارد. مردم معمولا بر اساس همین فرق های ظاهری و فیزیکی، انسان ها را در گروه بندی ها و به اصطلاح «نژاد» های گوناگون تقسیم میکنند. این تقسیم بندی «نژادی» بحق می بود اگر از نظر علمی ثابت میشد که این فرق های ژنتیک باعث برتری یک گروه انسان ها بر گروهی دیگر میشود. بنظر میرسد این معیار در قضاوت نهایی بر سر موجودیت و اهمیت «نژاد» ها از همه معیارهای دیگر علمی تر و قابل قبول تر است. بعضی ها در این زمینه کوچکترین فرق های فرهنگی سطحی بین انسان ها را نیز معیار تقسیم انسان ها به نژاد های گوناگون میشمارند. البته این، راه ساده تری است، زیرا آزمایش و اثبات ربط داشتن این یا آن خصوصیت و ویژگی انسان ها با دستگاه ژنتیک انسان بسیار مشکل تر است و دانش فراگیر پزشکی، بیولوژیک، زبانشناختی، تاریخی و آزمایشگاهی طلب میکند. اما به راستی درست بنظر نمیرسد که کسی نسبت به شخص دیگری اظهار تمسخر یا برتری نماید، بخاطر اینکه آن شخص «غیر خودی» با صدای بلند صحبت میکند، با سر و صدا غذا میخورد، یا لهجه و تلفظی  غیر استاندارد و حتی غلط دارد. این نوع عدم تعامل با دیگران در برخی کشور ها و بین بعضی طبقات اجتماعی نسبتا رایج است. اما برطرف کردن و اصلاح این نوع پیشداوری های خود برتربینانه از طریق کنترل، آموزش و تربیت اجتماعی بسیار ساده تر از مقابله با نژادپرستی واقعی است.   

فرق های پنهان، فرق های آشکار

آنچه که در گذشته و حال در بسیاری کشورها دقت مردم عادی را نسبت به اشخاص به اصطلاح «غیر خودی» جلب کرده و میکند، جنبه هایی ظاهری مانند رنگ پوست و مو، قد و قواره، شکل چشم، پوشش و یا طرز سخن گفتن آنان در کوچه و بازار است. بسیاری انسان ها با یک نگاه کوتاه سعی میکنند حدس بزنند که «فرد غیر خودی» از کدام قوم و ملت است و به او عنوان کدام «نژاد» و «قوم» را میتوان داد. اگر شما اختلاط های گذشته نیاکان این افراد «غریبه» را در نظر نگیرید، میتوانید شابلون های رایج خود را به کار انداحته و نسبتا به راحتی گمانه زنی کنید که فلان «غریبه» احتمالا اروپایی، آفریقایی یا آسیایی/چینی است. البته این شابلون ها در هر کشور و فرهنگی فرق میکند. در آمریکا یعنی ایالات متحده، «آسیایی» به تیپ انسان هایی مانند چینی و ژاپنی گفته میشود، در حالیکه مثلا ما ایرانیان از نگاه آمریکاییان از تیپ یا «نژاد قفقازی» هستیم. در ایران عناوینی مانند سیاه پوست، زرد پوست، سفید پوست هنوز هم رایج است، در حالیکه حتی اگر تنها رنگ پوست را هم معیار قرار دهیم، بین این طبقه بندی ها هزاران رنگ وسط و مختلط وجود دارد که نتیجه اختلاط های میلیون ها انسان است. اختلاط انسان ها بخصوص در دو سه هزار سال گذشته پیوسته و روز افزون بوده و به همین جهت ساختار ژنتیک و فرهنگی آن ها، صرفنظر از تبار آنان، مختلط تر از قبل هم شده است.

ما به این شابلون ها عادت کرده ایم. هر کدام از این شابلون ها در قاره ای از کره زمین تصویر غالب مردم آن قاره را تشکیل میدهد. سیاهپوستان در آفریقا، چینی ها و ژاپنی ها در آسیا، سفید پوستان ها در اروپا … اما این را هم میدانیم که مثلا در آمریکا اگرچه هنوز به اصطلاح سفید پوست های اروپایی تبار اکثریت نسبی جمعیت کل را تشکیل میدهند، اما آفریقایی تبار ها و چینی تبار ها هم اقلیت چندان کوچکی نیستند.

هر بار که ما با چنین تصویری روبرو شده، این و آن شخص را  بر  پایه رنگ پوست و دیگر خصوصیات فیزیکی آنان در قالب و شابلونی «نژادی» میگذاریم، در ذهن ما این توهم تقویت میشود که بله، این شابلون ها هرکدام نشان دهنده یک نژاد جداگانه «پاک و خالص» است. بدین ترتیب وجود گروه هایی از انسان ها موسوم به «نژاد» را در ذهن خود امری «ثابت شده» به حساب می آوریم. اما واقعیت علمی تا اندازه ای با این تصورات قالبی قاطبه مردم فرق دارد. بله، برخی از این خصوصیات فیزیکی انسان ها که فورا به چشم میخورند، ریشه ژنتیک هم دارند. اما این را هم میدانیم که مثلا رنگ پوست و بزرگی و کوچکی بدن گروه های انسان ها در عین حال (و احتمالا در درجه اول) تاثیر کمی یا زیادی نور آفتاب و تغذیه انسان ها در طول هزاران سال است. برای نمونه بسیاری از ما نمیدانیم که 8000 سال پیش اغلب اروپاییان پوستی تیره داشتند و رنگ پوست اکثر آنها (بخصوص در قسمت های شمالی این قاره) در عرض همین چند هزار سال سفید و روشن شده است. ضمنا این تغییر رنگ پوست اصولا وابسته به تاثیر شدید یا ضعیف نور آفتاب است. هر چه نور آفتاب شدیدتر باشد، رنگدانه (پیگمِنت) پوست انسان نیز به تدریج (طی چند هزار سال) به تیرگی میل میکند تا از نفوذ سرطان زای اشعه ماورء بنفش پیشگیری شود.[1] با اینهمه برخی از این خصوصیات ممکن است موروثی یعنی ژنتیک هم باشند (که البته آن هم بعید نیست که در طول تاریخ به تدریج تغییر یابد).

دانشمندان امروزه یقین دارند که خصوصیات ژنتیک و فرهنگی که در بالا ذکر شد و مجموعه آنها که بطور عمومی، غیر علمی و غیر دقیق در زبان مردم «نژاد» نامیده میشود، در اواخر مهاجرت انسان ها از آفریقا به مناطق دیگر دنیا به وجود آمده اند. این انسان ها در طول ده ها هزار سال پس از مهاجرت بزرگ خود، با شرایط مختلف آب و هوا، تغذیه، حفاظت و ایمنی خود مانند گرمای شدید و سرمای فوق العاده، سیل، آتش فشان و بیماری های واگیر روبرو شده اند.

مواجه شدن با آب و هوا یا شکل تغذیه ای متفاوت از پیش که انسان ها در جریان مهاجرت خود با آن روبرو شده اند، آنها را به مطابقت با این شرایط جدید بیولوژیک و همچنین فرهنگی وادار کرده و این، طی سالیان دراز، خصوصیات ژنتیک و در عین حال فرهنگی و اجتماعی آنان را متحول نموده است. میتوان گفت که نظام ژنتیک (و در عین حال فرهنگی) هر گروه جمعیت انسان ها، که شرطاً آن را «قوم» مینامیم، مطابق با منطقه سکونت آن گروه «مهندسی شده»  و با مهاجرت ها و اختلاط های جدید بتدریج تغییر یافته است. این نظام ژنتیک و خصوصیات فرهنگی مدت های طولانی به گونه ای کم و بیش استوار و تیپیک برای آن گروه قومی بدون تغییرات مهم و بزرگی دوام می آورد، مگر اینکه اتفاق بزرگ و مهمی مانند مهاجرتی بزرگ و جدید  یا حمله از بیرون و اختلاط وسیع ژنتیک با قومی جدید رخ دهد تا آن نظام ژنتیک و فرهنگی به تدریج تغییر یابد. پیش تر هم گفته شد که در این قبیل موارد، اصولا تحول ژنتیک بسیار کُند و آهسته، ولی تحولات فرهنگی (مانند زبان، عادات و رسوم) بسیار سریع تر رخ میدهد. 

(بخشی از طرح کتابی جدید – ادامه دارد)

ادامه خواندن

نیم جزیره عربی

خاورمیانه در عهد باستان (ویکی پدیا)

نیم جزیره عربی سرزمینی خشک است. مردم آن اصولا در مناطق ساحلی شرق و جنوب غربی جمع شده اند. در جنوب «دریای مُرده» و شمال نیم جزیره عربی سرزمینی هست به نام «اِدوم» که امروزه میان اسرائیل و اردن تقسیم شده است. جمعیت «اِدوم» در عهد باستان ابتدا علیه پادشاهی اسرائیل جنگیدند و دیر تر به پادشاهی «یهودا» مهاجرت کردند. پس از قرن پنجم پ.م. نحستین اشاره های تاریخی به قوم «نَبَطی ها» پیدا شده که در این منطقه مسکون شده بودند.  نبطی ها تکنیک های جدیدی جهت نگهداری آب در صحرا اختراع نمودند و این دست آورد به آنان امکان داده در صحرای جنوبی دست به بنای شهرها و معبد ها بزنند. نبطی ها درآمد خود  را به تجارت عود میان عربستان و خاورمیانه مدیون بودند، زیرا سرزمین نبطی ها در مسیر کاروان ها بین این دو منطقه قرار داشت.

ساکنان سواحل شرقی عربستان عبارت از دو گروه بزرگ بودند:

یکم: منطقه ای موسوم به «دیلموم» در سواحل خلیج فارس که از سومر تا جزیره بحرین ادامه داشت. این ناحیه از نظر حمل و نقل کالاهای تجاری از «مَجان» (یا مَجَن، توضیح در پائین) یا از حوزه رود سند به سومر و دیرتر به اکد در بین النهرین مورد استفاده بود. عمده این کالا ها عبارت بودند از چوب، مس و سنگ جهت حکاکی و کنده کاری.

دوم: «ماجان» که نام منطقه ای بود در نیم جزیره عربی، هم مرز با «امارات متحده عربی – ابوذبی» کنونی (در سواحل خلیج فارس و طرف عربی تنگه هرمز) و همچنین عمان کنونی.

در هر دو منطقه ساحلی شرق  نیم جزیره، فعالیت تجاری حد الامکان تا نواحی دور از ساحل هم پیش میرفت. سبک معماری از جمله قبرهای عربی و ایرانی ماجان در طرف عربی و همچنین مکران (در طرف ایران) حاکی از تماس های باستان میان ایران و عربستان است.

در سواحل جنوب غربی عربستان «مُرّ» (یا مُر مکّی) و عود خوشبو تولید میشد. در دوره پادشاهی سلیمان، مردم با اسرائیل، از راه بحر احمر (دریای سرخ) و یا در امتداد سواحل عربی از طریق راه های کاروان رو که به شهر باستانی «پِترا» (در سوریه کنونی) منتهی میشد، تجارت میکردند. یک راه دیگر کاروان رو از صحرا میگذشت و از دیلموم رد میشد.  از نظر گذشته اقوام عربی نام بعضی از آنها مانند «سَبا» ها و «مَعین ها» را میدانیم. سباها اتحادیه ای قبیله ای در یمن کنونی بودند و «مَعین ها» در شمال سرزمین سباها می زیستند. این دو منطقه در نزدیکی دیگر راه های کاروان رو بود که برای تجارت با حبشه استفاده میشد. تجارت اعراب در دوره امپراتوری روم رشد نمود و در دوره اسلام نیز فعال بود. وقتی که پرتغالی ها در اواخر سده پانزدهم آفریقا را با کشتی های خود دور زدند، نوشتند که شاهد شکوفائی تجارت اعراب از خلیج فارس تا چین شده اند.

گسترش حاکمیت اعراب

شهر مکه که محل تولد پیامبر اسلام بود، تبدیل به مرکز دین و جهان اسلام شد. مکه در عین حال مرکز تجارت بین عربستان و خاورمیانه بود. در دوره زندگی حضرت محمد و خلیفه های متعاقب او تمامی عربستان، سوریه، ایران, عراق و مصر در دوره کوتاهی فتح شد. در کمتر از 80 سال آفریقای شمالی و بخشی از اسپانیا نیز به دست مسلمانان افتاد.

پس از تسخیر آفریقای شمالی از طرف اعراب، موج بعدی تهاجم از سوی «بنو هلال» یا هلالیان انجام گردید. آنها بادیه نشینانی عرب بودند که اصالتا در  نزدیکی مکه زندگی کوچ رو داشتند و در قرن پنجم ق. به شمال آفریقا مهاجرت کردند. بادیه نشینان، یک دهم جمعیت اعراب در خود عربستان و خاورمیانه را تشکیل میدهند. هلالیان به زندگی بادیه نشینی و دام پروری دلبستگی شدیدی دارند و هنوز هم بخش مهمی از آنان همچنان این طرز زندگی را ترجیح میدهد. تهاجم هلالیان باعث شد که «بربریان» بومی آفریقای شمالی از موطن خود رانده شوند. بسیاری از آنها یا به اسارت درآمدند و یا به مناطق مرکزی صحرای آفریقا کوچ نمودند و قبایل عرب جایگزین آنان گشتند.  این جابجایی ژنتیک و زبانی، در عین حال به خاطر افزایش سریع و بی رویه دام پروری (بخصوص شتر، اسب و گوسفند) باعث خشک شدن هرچه بیشتر زمین و کاهش چراگاه ها در شمال آفریقا گردید.

حاکمیت اعراب نظام پخش و تقسیم جمعیت ها را در آسیای غربی متحول ساخت. بسیاری از شهرهایی که مرفه و پررونق بودند، متروک شدند و برعکس، شهرهای جدیدی ساخته شد. مدتی بعد، حاکمیت اعراب با تهاجم قبایل ترک از آسیای مرکزی به پایان رسید. ترک ها که به کمک ایرانیان مسلمان شده بودند، در دوره سلجوقیان ترک در قرن یازدهم امپراتوری بزرگی در ایران و دیگر سرزمین های خلافت اسلامی به وجود آوردند، بغداد را به دست خود گرفتند  و سپس بر آناتولی و دیگر سرزمین های روم شرقی حاکم گشتند. بغداد در قرن سیزدهم دوباره، اما این بار از طرف گروه دیگری از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی یعنی مغول ها تسخیر و غارت شد. حاکمیت عربی در بسیاری از سرزمین های اعراب به دست امپراتوری عثمانی افتاد. عثمان (درگذشت در سال 1320 م.) یکی از امیران ترک در آناتولی بود. ترک های عثمانی پس از تصرف تمامی آناتولی و بالاخره استانبول کنونی (1453 م.) در یکی دو قرن بعدی بالکان، سوریه، مصر، بین النهرین، لیبی، تونس، الجزایر و بخش بزرگ خودِ عربستان را تسخیر نمودند. این تصرفات ترکی در آسیای غربی و حتی ایران و آناتولی تاثیر مهمی بر ترکیب ژنتیک مردمان محلی نگذاشت، اگرچه باعث تغییر زبان مردم در آناتولی و قسمت هایی از سرزمین های دیگر شد. فروپاشی امپراتوری عثمانی در قرن نوزدهم م. شروع شد و با جنگ جهانی اول در اوایل قرن گذشته به سقوط امپراتوری عثمانی و تاسیس جمهوری ترکیه در سال 1923 م. منجر گردید.

(در ادامه: زبان های آسیای غربی)… ادامه خواندن

ایران باستان تا اسلام

راه شاهی عهد هخامنشی Iran Chamber Society

در کنار ایلام که شاخه جنوب شرقی هلال حاصلخیز بود و با بین النهرین روابط نزدیکی داشت، شمال غربی ایران نیز در انقلاب کشاورزی دوران نوسنگی شرکت کرد.  پیش از 2000 پ.م.یعنی حدود 4000 سال پیش، ایران از سوی برخیقبایل دامدار آسیای مرکزی از جمله ماد ها مورد تهاجم قرار گرفت. نام مادها برای نخستین بار در اسناد آسوری قرن هشتم پ.م. ذکر شده است. به روایت این اسناد، ماد ها همراه با دیگر اقوام ایرانی در مناطق مرکزی زاگرس مسکون شدند. آنها قلعه محکمی به نام اکباتانا (همدان کنونی) ساخته و آن را پایتخت خود قرار دادند.  اکباتانا بین سده های هشتم تا ششم پ.م. مسکون گردید. مادها همراه با بابلیان امپراتوری آشور را سرنگون کردند. مدتی بعد دودمان هخامنشی پارس (در جنوب ماد و شرق ایلام) نیرو گرفت و قدرتمند شد. پادشاه پارس، کورش بزرگ، آخرین پادشاه ماد را شکست داد و امپراتوری پهناوری را ایجاد نمود که از آسور وسیع تر بود و از آناتولی تا رود سند را در بر میگرفت. داریوش، یکی از جانشینان کورش، شبکه ای از راه های سرتاسری با کیفیت بالا در امپراتوری تاسیس کرد که ایستگاه های منظمی داشت. این ایستگاه ها در عین حال نقش مراکز اداری را ایفا می نمودند. شاهراه اصلی عبارت از دو شاخه بود که یکی از پاسارگاد (پایتخت امپراتوری) و دیگری از اکباتانا (هگمتانا، همدان، یکی دیگر از پایتخت های هخامنشی) شروع میشد. این دو «راه شاهی» در شوش به یکدیگر می پیوستند و سپس از طریق بین النهرین (عراق کنونی) به شهر ساردیس[1]، یکی از مراکز آناتولی میرفتند. این راه شاهی حدود 2700 کیلومتر درازا و 111 ایستگاه داشت که در آنجا چاپار ها عوض میشدند و با اسب های تازه نفس راه را ادامه میدادند.

در ایران باستان کشاورزی اهمیت زیادی داشت. تکنیک های آبیاری ایرانی و بخصوص «قنات» به آناتولی، آسیای مرکزی  و دیگر سرزمین ها گسترش یافت. قنات ها شبکه چاه هایی بودند که در زیر زمین به یکدیگر متصل بودند. با استفاده از نیروی جاذبه زمین، ابتدا از چاهی در بلندی تا چند چاه متصل به هم در سطوح پایین تر، آب را به زمین وسیعی پخش مینمود.  در این دوره برنج و نیشکر احتمالا از هند و هلو و زردآلو از چین به ایران آورده شد.

امپراتوری هخامنشی دو قرن پا بر جا بود، تا اینکه اسکندر مقدونی در اواخر 13 سال سلطنت خود، آن را سرنگون نمود. این در اواخر قرن چهارم پ.م. بود. اسکندر کوشید تمدن یونانی را به آسیای غربی بیاورد، اما او نظام و تقسیمات اداری  ایرانی را تغییر نداد. جانشینان او در امپراتوری پهناور هخامنشی برخی از فرماندهان برجسته لشکر او بودند که امپراتوری را بین خود تقسیم کردند. فرماندهی که پادشاه ایران و سرزمین های همجوار آن شد، «سلوکوس» نام داشت و به همین دلیل سلسله او را «سلوکیان» مینامند. سلوکیان سعی کردند در منطقه حکومت خود به رواج فرهنگ یونانی ادامه دهند. اما حکومت ایرانیان به خود ایرانیان بازگشت.

پس از سلوکیان، سلسله اشکانیان یا پارتی ها (240 پ.م. تا 224 م.) و سپس ساسانیان (225-621 م.) بر سر کار آمدند. احتمالا نخستین حاکمان محلی اشکانی از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی بودند. اما امپراتوری اشکانی سیاست های اسکندر را با جدیت ادامه داد. شاهان اشکانی کشاورزی، یکجا نشین شدن و «شهری شَوی» اهالی را تقویت کردند و کانال های جدید آبیاری احداث نمودند. به دنبال اشکانیان، دودمان ساسانیان بر سر کار آمدند. آنان نیز سیاست تحکیم شبکه های آبیاری و گسترش شهرها را ادامه دادند. جمعیت شهرهای مغلوب در جنگ و لشکریانی که شکست خورده و پراکنده شده بودند، وادار به مسکون شدن گشتند. در نتیجه، جمعیت شهرهای بزرگ و کوچک بسیار افزایش یافت، تا حدی که افزایش جمعیت تا مدت ها به آن درجه نرسید. سازماندهی اداری دولت برپایه «شهر ها» (دیرتر «خوره ها» به معنی استان یا ساتراپی های دوره هخامنشی) تنظیم شده بود، اما قدرت دولت مرکزی در دوره ساسانیان بیش از گذشته شد. جنگ های بی پایان و فرسایشی ایران ساسانی با روم شرقی (بیزانس) در غرب امپراتوری از جمله آناتولی و عراق کنونی، باعث تضعیف فزاینده هر دو  دولت گردید. مالیات های سنگین، خودسری و بی نظمی در لشکریان و اداره کشور پیوسته افزایش یافت و باعث نارضایتی و بی تفاوتی مردم  و هرج و مرج اجتماعی گردید. احتمالا این عوامل نقش مهمی در فروپاشی دولت ساسانی (و نیز پانصد سال بعد بیزانس) و فتوحات نسبتا آسان اعراب در ایران و آسیای مرکزی داشته اند.

(در ادامه: نیم جزیره عرب)


[1] ساردیس مرکز پادشاهی لیدیا در جنوب غربی َآناتولی بود. این شهر در زمان هخامنشیان به عنوان مرکز ساتراپی لیدیا به امپراتوری ایران الحاق شد و بعد از حمله اسکندر، جزو شهر های مهم بیزانس بود.… ادامه خواندن

عصر آهن در سرزمین های لِوانت


نقشه پادشاهی های اسرائیل و یهودا، 830 پ.م. (ویکی پدیا)

تعریف، حدود و حتی نامگذاری قاره ها، سرزمین ها و مناطق جغرافیایی ممکن است از نظر دانشمندان و متخصصین فرق کند. در این نوشته منظور نویسنده از تعبیر «لوانت» همه کشور ها و سرزمین های همجوار با دریای مدیترانه از ترکیه تا مصر است.

عصر آهن (3200-2550 س.پ.) به مرحله ای از تاریخ گفته میشود که آهن به صورتی گسترده در ساخت ابزار و سلاح ها جایگزین برُنز گردید، و گرنه انسان  در دوره هیتیت ها هم مقدار کمی آهن تولید کرده و از آن استفاده نموده است.

به دنبال هرج و مرج و ویرانی ناشی از حملات «مردمان دریا» و سقوط دولت هیتیت (3200 س.پ.) جمعیت هاو دولت ها ی جدیدی در سواحل مدیترانه و سرزمین های همجوار آن تشکیل یافت (یکی از آن ها هم عبارت از فیلیسطینی ها بود).

آرامی ها.   آرامی ها مردمانی دامدار و دشت نشین در مناطق مرکزی سوریه بودند. استفاده از شتر میان آنان رواج یافته بود و این، باعث شد که آرامی ها در کار تجارت در راه های دشت ها و صحراها فعال و ورزیده شوند. آرامی ها در ضمن از نخستین جمعیت هایی بودند که خط و املای فنیقی ها را به کار گرفتند.

کنعانیان.   آنان در منطقه کنعان در نزدیکی کوه کرمل در سواحل دریای مدیترانه میزیستند و فرهنگ اجداد خود، فنیقی ها را ادامه میدادند. فنیقی ها و دیرتر کنعانیان تا سده دهم پ.م. نفوذ و حضور خود را به اغلب سواحل دریا گسترش دادند و خطی الفبایی ایجاد کردند که پایه و زمینه همه الفباهای اروپایی شد. فنیقیان تاجران ماهری بودند که در بسیاری مناطق ساحلی مدیترانه از جمله شمال آفریقا، غرب سیسیل، ساردینیا، کورسیکا، اسپانیا و آن سوی جبل الطارق مراکز تجارتی تاسیس نمودند. برخی از این مراکز مانند «کارتاژ» در نزدیکی تونس صاحب اهمیت زیاد تجاری و حتی سیاسی شدند.

اسرائیلیان.[1]   اسرائیلیان خیلی زود در منطقه لوانت مسکن گزیدند. آنان یکی از قبایل سامی زبان و احتمالا از تبار آرامی ها یا شاید کنعانیان بودند. روایت انجیل در رابطه با قدیمی ترین مسکن اسرائیلیان این است که آنان در رابطه با پیامبر ابراهیم از شهر «اور» (از دولتشهر های سومر، در جنوب عراق کنونی) هجرت کرده و در امتداد رود فرات،  رو به سوی شمال، راه کنعان را در پیش گرفتند. عشایر عبری زبان احتمالا در قرن چهاردهم پ.م. در اسرائیل کنونی مسکن گزیدند. آنجا، در مقابل فشار همسایگان مخاصم مانند فیلیسطینی ها، از قبیله های عبری زبان دعوت شد که همه تحت رهبری پادشاه «شائول» (1020 پ.م.) متحد شوند. بنا به روایات، آنان نیز چنین کردند و بر دشمنان چیره گشتند. دیر تر پادشاهی عبری زبانان به دو بخش شمالی (اسرائیل) و جنوبی (یهودا) تقسیم گردید. اما بعدها هر دوی این پادشاهی ها به تصرف حاکمان بیگانه درآمد: اسرائیل در سال 722 پ.م.  به دست آسوریان افتاد و ساکنان این سرزمین تبعید شدند. بخش جنوبی یعنی یهودا نیز تحت حاکمیت بابلیان درآمد که اورشلیم را تسخیر نمودند و یهودیان را به اسارت گرفته و به بابل راندند. آخرین مهاجرت بزرگ یهودیان در سال 70 میلادی بود که تیتوس، سردار امپراتوری روم (که بعدها خود امپراتور روم شد)، اورشلیم را تسخیر نمود و معبد آن شهر را ویران کرد. 

اورارتویی ها.   اورارتویی ها از سرزمین های شمال غربی ترکیه کنونی بودند. شاید نام اورارتو با نام کوه «آرارات» در شرق ترکیه بی ارتباط نباشد. اورارتویی ها از نظر تباری به «هورّی ها» نردیک بودند ، از همان منطقه می آمدند و زبانشان شبیه زبان آنان بود. منشاء زبان اورارتویی نیز مانند زبان «هورّی» نامعلوم است. اورارتویی ها در شمال آسور یک پادشاهی تاسیس کرده بودند که از نظر فرهنگی و تاحدی سیاسی تحت نفوذ آسوریان بود. در اواخر قرن هشتم پ.م. پادشاهی اورارتو با تاخت و تاز کیمریان روبرو شد که قبیله کوچ نشینی از قفقاز بودند. آنها استقلال خود را از دست دادند و در مقابل، ارمنی ها که هند و اروپایی زبان بودند، حاکم منطقه شدند. شاید هم نام «آرمن/ارمن» بر اساس یک اشتباه تلفظی و املایی یونانیان در نام «آرامی ها» به وجود آمده است. ارامنه خود را «هایک» می نامند. ارامنه در تاریخ خود بارها با اشغال و ویرانگری از سوی بسیاری لشکریان مادی، پارسی، یونانی، رومی، بیزانسی، صلیبی، عرب، ترکمن و ترک روبرو گشتند.[2]

آسوریان.   آسوریان یا آشوریان نام خود را از شهر «آسور» در شمال عراق کنونی گرفته اند که از 2400 پ.م. نامی شناخته شده است. زبان آنها از خانواده زبان های سامی و شبیه آکادی بوده که در جنوب عراق کنونی کاربرد داشته، اما از آکادی متفاوت بوده است. آسوریان با آناتولی مرکزی روابط تجاری داشتند.

آسوریان دولتی را تاسیس نمودند که کم و بیش بر تمامی منطقه هلال حاصلخیز  حاکم شده بود. البته این حکومت نیز فراز و نشیب داشت، اما به هر حال تا سال 605 پ.م. پا برجا بود. آسوریان خط میخی به کار میبردند. بسیاری از نوشته های آنان حفظ شده است. امروزه این اسناد به ما امکان میدهند که تاریخ آسوریان را تا اندازه زیادی بیاموزیم.

خط میخی برای نخستین بار  در سال 3000 پ.م. توسط سومریان به کار گرفته شد. آنها پیش از کاربرد خط میخی، با هیروگلیف های مصری مینوشتند. آکادیان، سومرها، کاسی ها، ایلامیان، ایرانیان، میتانی ها، هورّی ها، هیتیت ها و مردمان تحت حاکمیت آنان مانند بابلیان و آشوریان از خط میخی استفاده میکردند. زبان آرامی ها مدت کوتاهی بعد با الفبای فنیقی نوشته شد و جایگزین زبان آسوری گردید. آرامی به تدریج زبان رایج همه منطقه شد. این زبان هنوز هم مورد  استفاده گروه هایی از مردم منطقه است. مثلا در شمال عراق مردمانی میان موصل و اربیل که در فاصله نه چندان دوری از پایتخت آسور باستان، نینوا، زندگی میکنند و خود را «آسوری» یا «آشوری» می نامند، به این زبان سخن میگویند.  آن ها مسیحی مذهب هستند و احتمالا خود را از تبار آشوریان باستان می شمارند.

(در ادامه: ایران)


[1] Cavalli-Sforza, et al: History and Geography, p. 217 

[2] Ibid, 218… ادامه خواندن

عصر برُنز در خاورمیانه

کتیبه سومری از 4600 س.پ. (ویکی پدیا)
کتیبه سومری از 4600 س.پ. (ویکی پدیا)

عصر برنز (5300-3200 س.پ.) یکی از مراحل تاریخ پیشرفت بشری است که در آن انسان ها به فلزکاری و ساخت ابزارها پرداختند. برنز از گداختن مس و قلع به وجود می آید. از این جهت گداختن آهن که برای ذوب، درجه حرارت بالاتری نیاز دارد، هزار سال  بعد آغاز شده است. به آن دوره هم «عصر آهن» (3200-2500 س.پ.) گفته میشود.

سومرها.  برنز در مرحله های نخست عصر برنز در بین النهرین (میانرودان، میان رودهای دجله و فرات) کمیاب بود. اما در کاوش های شوش تعدادی تبر برنزی کشف شده است. هر چه عصر برنز پیشرفت میکرد، تعداد بیشتری از دولتشهرها تاسیس میشدند. شاهان این دولتشهرها شاید انتخاب میشدند. آن ها با قدرت و حاکمیتِ پیشوایان معبد ها در حال رقابت بودند. اور، نیپور و «لاگاش» جزو آن دولتشهرهای سومری بودند که از خود تمایل معینی به گسترش قدرت نشان میدادند. این احتمالا 5000 س.پ. بود، یعنی حدودا زمان تاسیس نخستین سلسله در مصر باستان در 5100 س.پ. در این دوره طبقات و اقشار اجتماعی به تدریج شکل می گرفتند. خانواده های اشرافی حاکم، صاحب زمین هایی بودند که از طرف گماشته های آنان اداره میشد. وضع این گماشتگان کمی از بردگان بهتر بود. نظام قدیمی کنتزل مشترک زمین از طرف اعضای گروه های خویشاوند هنوز موجود بود، اما در حال زوال قرار داشت. پادشاهان اغلب تقلا میکردند مالکیت زمین های معابد و روحانیان را از دست آن ها بگیرند و معمولا هم موفق میشدند.

اَکدیان [1].      شهرسازی اکدی ها شبیه سومریان بود. پایتخت اکدیان به نام «اکد» در نزدیکی بابل قرار داشت، اما محل دقیق آن معلوم نیست. «سارگون» اکدی از شهر «کیش» شهر اوروک را در سال 2350 پ.م. فتح نمود و حاکمیت خود را به بخش هایی از سوریه، آناتولی، ایران و دره سند گسترش بخشید. امپراتوری اکدیان چندان طول نکشید و در نتیجه حملات قبایل شمالی، شرقی و غربی از هم پاشید.  بدین ترتیب سومین سلسله پادشاهان شهر سومری «اور» بر سرزمین شاهان اکدی حاکم شدند و حتی  آن را گسترش دادند. در سال 2000 پ.م. ایلامیان که تا 2300 پ.م. خود تحت سلطه اکدیان در آمده بودند، بر سومریان چیره شدند. سومریان شهرهای «لارسا» و «ایسین» دوباره قدرت منطقه را به دست  خود گرفتند، تا اینکه  «حمورابی» دودمان جدیدی را تاسیس نمود (1800 پ.م.) و بابل را پایتخت خود ساخت. دویست سال بعد «کاسی ها» که قومی احتمالا از شمال یا کوهستان زاگرس بودند، قدرت را در بابل به دست گرفتند. این بار نوبت بازگشت حکومت ایلامیان همراه با آسوریان (آشوریان) بود (1200 پ.م.) که قومی از شمال  شرقی بین النهرین بودند.

هیتیت ها.   هیتیت ها قومی هند و اروپایی زبان بودند. اسنادی که از قرن بیستم پ.م. یا کمی بعد از آن باقی مانده اند، نشان میدهند که هیتیت ها در آناتولی مرکزی مسکون بودند. پایتخت آن ها «هاتـوشا» (خاتوشا) در ترکیه کنونی بود که امروزه «بوغاز کؤی» نامیده میشود. آن ها به حاکمیت دودمان حمورابی در بابل پایان دادند، با مصری ها برسر تجارت در خاورمیانه جنگیدند و با هورّی ها نیز درافتادند که احتمالا از شمال آمده بودند. هورّی ها زبانی غیر سامی و غیر هند و اروپایی داشتند. شاید هم ریشه زبان هورّی از زبان اورارتویی بود. بین 1500 تا 1350 پ.م. قبیله ای هند و اروپایی زبان به نام «میتانی ها» هورّی ها را شکست داد و برای مدت کوتاهی پادشاهی خود را در  شمال بین النهرین تاسیس نمود.

مردمان دریا.   تعبیر «مردمان دریا» به گروهی از قبایل دریانورد مهاجم از جزایر مدیترانه گفته میشود که پادشاهی مصر و دیگر حکومت های شرق مدیترانه را در اواخر عصر برُنز (1200 پ.م.) ساقط کردند. در اثر خرابی هایی که «مردمان دریا» به بار آوردند، بسیاری از آثار تاریخی مربوط به این دوره از بین رفتند. اما مصری ها که در برابر حملات این قبایل مهاجم مقاومت موفقیت آمیزی نشان دادند،  نام برخی از این قبایل را در هیروگلیف های خود ذکر کردند، از قبیل لیکیایی های آناتولی، سیسیلی ها و «پِلِسِت» ها که در انجیل با نام «فیلیسطین» ذکر شده اند . نام جغرافیایی «فلسطین» هم از این ریشه است و به بیش از سه هزار سال پیش برمیگردد. 

(ادامه دارد. در بخش بعد: عصر آهن در منطقه «لِوانت»)


[1] Akkadians… ادامه خواندن

پیشاتاریخ خاورمیانه

مناطق کاوش های باستانی در خاورمیانه (Cavalli-Sforza, et al: 1994)

در چندین نقطه آسیای غربی باقیمانده های چند نوع انسان تبارهای اولیه و انسان معاصر کشف شده است. حتی در برخی غار ها استخوان های دو یا سه نوع مختلف انسان های اولیه یافت شده است. به عنوان یک نمونه میتوان به کوه «کرمل» در اسرائیل اشاره کرد. این یافته ها مربوط به دوره های مختلف هستند. اما باقیمانده های انسان معاصر  عموما مربوط به 100 هزار س.پ. میشوند. مدتی طولانی تصور عمومی این بود که انسان در خاورمیانه پیدا شده و تکامل یافته است. احتمالا این تصورات تحت تاثیر انجیل بود که منشاء جغرافیایی آن خاورمیانه است. پس از انقلاب تکنولوژی قرن 20 و 21 و بخصوص 60-70 سال اخیر که به کمک تحلیل های «دی ان ای» تحولات ژنتیک هزاران سال پیش را روشن تر ساخت، آن تصورات دگرگون شد و نظریه علمی تکامل، پیدایش و گسترش انسان از آفریقا برتری یافت. به هرحال نظر به اینکه خاورمیانه احتمالا یکی از راه های اصلی مهاجرت انسان از آفریقا به بیرون بوده، این منطقه نقش مهمی در تکامل انسان معاصر ایفا نموده است.

تقریبا در آغاز دوره نوسنگی یعنی ده هزار سال پیش یکجا نشینی و کشاورزی در خاورمیانه و آناتولی، آسیای شرقی و آمریکای مرکزی آغاز شد و به دیگر مناطق جهان گسترش یافت. نقش «هلال حاصلخیز»، شرق و غرب آناتولی و مناطق غربی ایران در این رابطه بیشتر از آسیای شرقی و آمریکای مرکزی بررسی شده است. «هلال حاصلخیز»[1] به منطقه ای از خاورمیانه گفته میشود که کشاورزی برای نخستین بار از آنجا شروع شده است. طبق کاوش های باستانشناسی حدود احتمالی هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن را میتوان چنین تعریف کرد: شاخ غربی هلال حاصلخیز شامل منطقه های باستانی «اِریحا» (جنوب اسرائیل کنونی) و «بِیضا» (اردن کنونی) میشود. در شمال سوریه «اوغاریت» یا «راس شَمره» و «تل مَریبط» واقع است. «چای ئونو» در جنوب شرقی ترکیه کنونی  محل پرورش گوسفند و تولید غله بوده است. شاخ شرقی هلال تا شرق رود دجله و خلیج فارس ادامه یافته است. در شمال عراق (جنوب کوه های زاگرس در کردستان کنونی) منطقه «شانه در» محل پرورش گوسفند و بُز بوده است (ضمنا در غار «شانه در» استخوان های انسان نئاندرتال نیز یافت شده است.[2] ده ها نمونه دیگر  از دوره های پارینه سنگی و نوسنگی از مناطق مختلف ایران، عراق، کردستان و جمهوری آذربایجان کنونی کشف شده اند[3]). از «شانه در» به سوی جنوب، قلعه «چَرمو» (اقلیم کردستان کنونی) احتمالا محل پرورش خوک و جنوبی تر از آن «علی کُش» (استان ایلام ایران) احتمالا محل پرورش گوسفند و بُز بوده است. شوش باستانی، مرکز فرهنگ ایلامی، در جنوب غربی ایران قرار دارد. بدون شک فرهنگ و زبان ایلامی مانند دیگر فرهنگ ها و زبان های باستانی خاورمیانه تحت تاثیر زیاد سومر بوده است. ایلامی ها احتمالا از نظر سیاسی تحت تاثیر سومر قرار داشتند، اما از نظر زبان به درجه معینی مستقل بودند. زبان ایلامی شاخه ای از خانواده زبان های دراویدی بود.[4]

مناطق و جمعیت های حاورمیانه و هلال حاصلخیز (Cavalli-Sforza, et al: History and Geography, 1994)

ده هزار سال پیش در خاورمیانه، همزمان با آغاز کشاورزی،گروه های مختلف مردم این سرزمین به اهلی کردن و پرورش حیوانات، کشت غلات، حبوبات، سبزی و میوه و بهبود روش ها و تکنیک های کشاورزی و دامداری پرداختند. همزمان، تکنیک ساختمان خانه ها و آبادی ها به تدریج پیشرفت نمود. جالب است که به طور تقریبا همزمان، مشابه همین تحولات در شرق آسیا (چین کنونی) و آمریکای مرکزی هم مشاهده شد، در حالیکه خاورمیانه از این مناطق بسیار دورتر از آن بود که مناطق نامبرده تحت تاثیر خاورمیانه قرار گرفته باشند.

در نتیجه پیشرفت و بهبود کشاورزی و دامداری، جمعیت مردم افزایش غیر منتظره ای در آناتولی و «هلال حاصلخیز» یافت. در این نوشته منظور از تعبیر «هلال حاصلخیز» منطقه ای از جنوب اسرائیل تا شمال سوریه، از جنوب غربی ایران (ایلام و خوزستان بعدی) تا کوه های زاگرس و شمال غربی ایران (آذربایجان، شمال عراق، کردستان کنونی و قفقاز جنوبی) و از شرق آناتولی تا جنوب شرقی، جنوب و جنوب غربی ترکیه (منطقه دریای «اِژه») است. برخی از نقاطی را که کشاورزی و دامداری در این منطقه رشد قابل ملاحظه ای نشان داده، میتوان در نقشه بالا مشاهده نمود. یک نمونه برجسته این آبادی های اولیه محلی به نام «چاتال هویوک» در ترکیه کنونی است که از سوی باستانشناسان به عنوان نخستین شهر تاریخ شمرده میشود. با این ترتیب تا 6000 س.پ. راه برای تاسیس و تکامل شهرهای بیشتر  و سازمان یافته تر باز شد. نمونه بارز این تحول مهم شهر سومری «اوروک» است. هزار سال بعد، حدود 5000 س.پ.، نخستین آثار کتبی به سومری به وجود آمده اند. با این تحول انقلابی، نوشتار به عنصری گریز ناپذیر در تاریخ تمدن تبدیل گشت که به تدریج در طول چند هزاره بعد به صورت الفباهای مختلف کنونی درآمد. این تحول، پیشرفتی شگرف در ثبت اندیشه و دانش بشری به شمار می آید. معمولا دوره های پیش از نوشتار را «پیشا تاریخ» و بعد از آن، یعنی از 5000 س.پ. تاکنون را «تاریخ» می نامند.

ریشه زبان سومری معلوم نیست. تا کنون زبانشناسان توانسته اند معنای فقط چند واژه سومری را تا حدودی معین کنند. اوروک تنها شهر سومری نبود. سومری ها با سوریه و جنوب غربی ایران (ایلام و خوزستان بعدی) رابطه داشتند و تجارت میکردند. شهر باستانی شوش مرکز فرهنگ ایلامی بود.

در پایان این بخش باید توضیخ داد که نام های جغرافیایی پیشا تاریخ و عهد باستان اصولا نام هایی هستند که در آثار نوشتاری باستان (مثلا سنگ نوشته ها) ذکر شده اند (مانند ایلام، اریحا) در غیر این صورت نام نزدیک ترین محل یا آبادی که منطقه باستان شناسی در آن واقع شده، به عنوان نام آن منطقه کاوش ذکر میشود و این نام ممکن است نه ملهم از نام اصلی باستانی و به همان زبان باستان، بلکه به زبان معاصر منطقه و کشوری باشد که منطقه مزبور امروزه در آنجا قرر دارد، مانند علی کُش، چای ئونو).   

(در بخش بعدی: عصر برُنز در خاورمیانه)


[1] Fertile Crescent

[2] Shanidar 10: a Middle Paleolithic immature distal lower limb from Shanidar Cave, Iraqi Kurdistan, https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/17574652/

فهرست جالبی از این مناطق پیشاتاریخی ایران در این لینک:

https://en.wikipedia.org/wiki/Prehistory_of_Iran

[4] Cavalli-Sforza, et al: History and Geography, p. 216

ادامه خواندن

آسیای غربی در ده هزار سال گذشته

آسیای غربی در دوره نوسنگی با برخی از نخستین آبادی ها (8000 س.پ.)

در این بخش که در واقع نوعی «پیوست مضمونی» به کتاب حاضر است، کوشش میکنم نگاهی نزدیک تر به منطقه «آسیا» و اگر دقیق تر بگوییم، «آسیای غربی» (ازجمله ایران کنونی) داشته باشم و توجه خوانندگان را به نقش این منطقه در طول تقریبا صد هزار سال گذشته از دیدگاه ژنتیک، زبان ها، تاریخ، جغرافیا و مهاجرت ها جلب کنم.

به چند دلیل آسیا از نظر جغرافیایی و تاریخی در مرکز جهان قرار دارد: رابطه مستقیم زمینی با اروپا، ارتباط با آفریقا از طریق کانال سوئز و باب مندب در شرق و جبل طارق در غرب، و نزدیکی با آمریکا از تنگه «برینگ». رابطه آسیا با اروپا آنقدر نزدیک و عملا تفکیک ناپذیر است که حتی بسیاری از دانشمندان از تعبیر «اوراسیا» استفاده میکنند. زمان احتمالی ورود انسان معاصر به هر قاره را میتوان حدس زد، اما متاسفانه چندان معلوم نیست که آنها در داخل هر قاره، مثلا آسیا یا اروپا، از کدام مسیرها در این سرزمین ها پخش شده اند. به هر صورت حدس قوی بر آن است که مهاجرت اصلی و آغازین انسان معاصر از آفریقا به بقیه دنیا ابتدا و در درجه اول از طریق آسیا بوده، بخصوص بخاطر شرایط مساعد، معتدل و احتمالا گرم آب و هوا،  تعداد جمعیت مهاجر در آسیا به سرعت افزایش یافته و آنها از طریق خاورمیانه و آناتولی به مابقی آسیا و جهان پراکنده شده اند.

گمانه زنی دوم آن است که انسان ها در ابتدا اصولا در امتداد آب (دریا ها، اقیانوس ها) در دنیا پخش شده و دیرتر به داخل سرزمین های نو رفته اند.  

بعد از اینکه چند هزار سال از نخستین امواج مهاجرت انسان ها گذشته، بخصوص پس از آغاز دوره یکجا نشینی و کشاورزی (حدود ده هزار سال پیش) میتوان بر پایه نشانه های باستان شناسی مربوط به کشت و پرورش غلات، اهلی کردن حیوانات، ساختن خانه و تکامل تکنیک های ساخت خانه و پخت و پز، گمانه زنی های قابل اعتماد تری در باره مسیر پخش شدن انسان ها در دنیا  مطرح نمود.

آسیا بزرگترین و در عین حال، از نظر ترکیب ژنتیک، اقتصادی، جغرافیایی واجتماعی پیچیده ترین  قاره دنیاست. آسیا در عین حال پرجمعیت ترین قاره دنیاست. بلند ترین کوه های دنیا در این قاره قرار دارند. این کوه ها و در عین حال دشت های پهناور، صحرا های خشک و سوزان و دریاچه های بزرگ مناطق مختلف آسیا را از نظر ژنتیک، زبان و تاریخ از یکدیگر جدا کرده است. از این جهت برخی دانشمندان در بررسی این قاره، آن را به هفت منطقه بزرگ  تقسیم نموده و هر کدام از آنها را جداگانه بررسی می نمایند، زیرا در طول ده ها هزار سال بعد از «مهاجرت بزرگ» از آفریقا، هر یک از این مناطق آسیا تحولی مخصوص به خود داشته است. این مناطق آسیایی عبارتند از: آسیای غربی، آسیای جنوبی، آسیای شمالی، آسیای میانه، آسیای مرکزی، آسیای شرقی و آسیای جنوب شرقی.

در صفحات بعدی این نوشته، دقت اصلی ما به بخش «آسیای غربی» خواهد بود. از نظر جغرافیایی منطقه «آسیای غربی» دربرگیرنده سرزمین هایی میشود که امروزه، پس از گذشت هزاران سال، شامل تقسیم بندی های سیاسی خاورمیانه معاصر (شبه جزیره عربستان، اسرائیل، اردن، سوریه، لبنان، عراق) و همچنین آناتولی (بخش بزرگ ترکیه کنونی)، ایران، قفقاز جنوبی (ارمنستان، جمهوری آذربایجان، گرجستان) میشود.

ادامه این کتاب به صورت فصل های جداگانه، ابتدا در سایت «چشم انداز» به خوانندگان عرضه خواهد شد تا، در پایان، مجموعه این نوشته به صورت چاپی و «پی دی اف» منتشر گردد.

(ادامه دارد.)

بسته همه فصل های موجود تا تاریخ 22.05.25

ادامه خواندن

استخوان های بی زبان

گهواره و گسترش هند و اروپایی زبان های نخستین از هشت هزار سال قبل به بعد (کراوزه 2024)

دنیای امروز حدود هشت  میلیارد نفر جمعیت دارد. آنها به پنج تا هفت هزار زبان جداگانه سخن میگویند. بسیاری از این زبان ها و بخصوص زبان های هند و اروپایی که مجموع گویشوران آن حدود 3.5 میلیارد نفر است، از طرف زبانشناسان مورد بررسی های دقیق قرار گرفته است. آنها به تاریخ مکتوب و نوشته ها و نمونه های باقیمانده از دوران قدیم تکیه نموده و کوشش کرده اند از این راه ریشه های واژگان و دستور این زبان ها را یافته و با یکدیگر مقایسه نمایند. توانایی سخن گفتن و به این صورتِ تکامل یافته با دیگران رابطه برقرار کردن، مخصوص انسان هاست و به دستگاه ژنتیک او وابسته است، اگرچه ژن های باقیمانده از هیچ کس نمی تواند معین کند که این یا آن شخص هزار سال یا ده هزار سال پیش به چه زبانی صحبت میکرد. به عبارت دیگر، «استخوان هایی که تحلیل میکنیم، نمی توانند زبان باز کنند و حرف بزنند، تا هنگام تحلیل بفهمیم که صاحب این استخوان به چه زبانی سخن میگفت».[1] با اینهمه، پیشرفت های علم ژنتیک که در سال های گذشته شاهدش بودیم، به کمک ما میرسند، تا جایی که امروزه دقیقا میتوان گفت که اکثر زبان های کنونی اروپا و آسیا در کدام دوره و کدام مناطق پخش شده اند. این کار اساسا از طریق رهگیری ژنوم هایی انجام میگیرد که میتوانیم به کمک تست های فراوان از مردمانی بگیریم که میتوانیم بر پایه دانش تاریخی حدس بزنیم که هزار یا دو هزار سال پیش بومی های این یا آن منطقه اروپا، آناتولی، قفقاز و یا ایران بودند. این تست ها هرچه بیشتر انجام یابند، نتایج آن هم قابل اطمینان تر خواهد بود.

این تحلیل ها نشان میدهند که زبان های هند و اروپایی که بزرگترین خانواه زبان های دنیاست، 8000 سال پیش توسط نخستین کشاورزهای آناتولی (ترکیه کنونی) و همچنین 5000 سال پیش با مهاجرت نخستین هند و اروپایی زبانان از منطقه ای شامل شرق ترکیه، شمال غرب ایران (آذربایجان)، ارمنستان و جمهوری آذربایجان کنونی از سویی به هند، و از سوی دیگر به اروپا گسترش یافته است.[2]  البته اگر از زمان مهاجرت انسان های معاصر از آفریقا به دیگر نقاط دنیا یعنی دستکم از 50-60 هزار سال پیش تا کنون حساب کنیم، 8000 یا 5000 سال پیش چندان دور جلوه نمیکند.

پس، تا هشت هزار یا ده هزار سال پیش چه؟ مثلا در ایران، آناتولی یا خاورمیانه و اروپا گروه های مردمی که تا پنجاه هزار سال پیش از آن از آفریقا آمده بودند، به چه زبان هایی صحبت میکردند؟ این را نمیدانیم. اما این را میدانیم که بنا بر تحلیل های ژنتیک از مردمان بومی اقیانوسیه و گینه نو و همچنین بومیان «آب اوریژین» استرالیا این گروه های مردم حدود 40 هزار سال پیش، از آفریقا به این مناطق آمده بودند. نتیجه گیری نسبتا منطقی این یافته ژنتیک میتواند آن باشد که آن گروه های مردم اقیانوسیه و استرالیا به نوعی اولیه و محدود از زبان های بومی خود سخن میگفتند. زبان های خویسان ها که در خود آفریقا بودند نیز دستکم به همان اندازه قدیمی است. خویسان زبان ها احتمالا از نخستین گروه هایی بودند که از طریق عربستان به آسیا رفتند. در باره مناطق دیگر دنیا و پخش گروه های انسان ها در آنجا نیز تنها برخی اطلاعات عمومی داریم. احتمالا با کشفیات و بررسی های نو بعید نیست اطلاعات جدیدی در این مورد به دست آوریم. در مجموع این را میدانیم که به خاطر دوره های متناوب یخبندان مهاجرت های بزرگ به اروپا کمی دیرتر، یعنی حدود 40 هزار سال پیش بوده، اگرچه استخوان های اندک انسان های قدیمی تر از آن نیز در یونان و خاورمیانه (اسرائیل) یافت شده اند که هنوز دلیل کافی بر مهاجرتی گسترده به شمار نمی آیند.

ضمنا، این را هم باید در نظر گرفت: همه انسان ها، چه در داخل و چه در خارج از آفریقا، تا دوره نوسنگی و انقلاب کشاورزی صد ها هزار سال به صورت «شکارچی و گرد آورنده» زندگی میکردند، مطابق شرایط این طرز زندگی در گروه های نسبتا کوچک میزیستند و  از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ مینمودند. بعد از مدتی این طرز زندگی با طرز زندگی دامداری تلفیق یافت و گروه های دامدار درعین حال که کوچ میکردند، به شکار و جمع آوری هم می پرداختند. در فصل نخست این کتاب در باره اهمیت آتش و شکار هم گفته شده بود که احتمالا نخستین شکل های بیان و ارتباط زبانی بین انسان ها به  صورت شفاهی، بین گروه های نسبتا کوچکی از شکارچیان و گردآورندگان در اطراف اجاق های آتش در «عصر سنگ» اتفاق افتاده و از 3.4 میلیون سال پیش تا چند هزار سال پیش ادامه داشته است. بنا بر این میتوان تصور کرد که انسان ها در سراسر جهان در گروه های بزرگ و کوچک خود جمع شده و هر کدام سیستمی ابتدایی با کم و بیش واژگان، قواعد دستوری و نظام آوایی جهت مبادله اطلاعات و بیان اندیشه های خود به وجود آورده اند. در چنین شرایطی گمانه زنی در مورد یک زبان به صورتی که ما امروزه از این کلمه درک میکنیم، چندان منطقی و بجا جلوه نمیکند. احتمالا ده ها هزار سال طول کشیده تا گروه های مختلف همسایه و دور در عین حال که با یکدیگر جنگ و صلح میکردند، نزدیک تر یا دورتر میشدند، با هم می آمیختند یا می جنگیدند. آنها احتمالا در همین روند ها بود که به تدریج در طول چند هزار سال شکل های ابتدایی زبان ها و گویش هایی را به وجود آورده اند. همین شکل های ابتدایی زبانی و فرهنگی بوده که میرفت تا در تحولات تاریخی بعد، همزمان با فراز و نشیب تاریخ و تمدن ده هزار سال گذشته، شکل های نوین و معاصر زبان های مختلف را به خود گیرد.

و اما به موضوع پیدایش و گسترس زمان و مکان احتمالی زبان های هند و اروپایی برگردیم.

هند و ایرانی تا اروپایی

از ایسلند تا پرتغال، از یونان تا روسیه، شما هر زبانی که میشنوید، به استثنای دو سه نمونه نسبتا کوچک (مانند باسکی، مجاری، فنلاندی و استونیایی) و همچنین کلّ قاره های آمریکا و استرالیا متعلق به خانواده زبان های هند و اروپایی است. مهم نیست که زبان و لهجه رسمی و کتبی این کشور های معاصر از برخی لهجه های مردم همان کشور ها فرق میکند یا نه. گاه شاید زبان اصلی شما انگلیسی یا فرانسه است، اما لهجه های محلی این زبان ها (که اکثرا نوشته هم نمیشود) گاه برای خود گویشوران این زبان ها به سختی قابل فهم است.

این خانواده زبانی یک شاخه بزرگ آسیایی هم دارد که عبارت است از هندی و ایرانی، در شمال: ارمنی، تاتی و تالشی، در شمال غربی: اوسِتی و در شرق: بخش های کُردی … یعنی اگر درتاریخ مدتی طولانی به عقب برویم، اصولا و منطقا باید به ریشه یا اصل زبان یا زبان ها ولهجه های نیا هند و اروپایی برسیم، یعنی ریشه ای که همه شاخه های دور و نزدیک «درخت» هند و اروپایی از آن جدا شده اند. البته این، نظریه ای تئوریک است و ما هرگز نخواهیم دانست که در عمل، این زبان نیا هند و اروپایی چه واژگان و تلفظی داشته است. انسان هایی که درگذشته اند و حتی غالبا استخوان هایشان هم تبدیل به گرد وخا ک شده، بدون شک نمی توانند سر بلند کرده و حرف بزنند. از این جهت زبانشناسان تاریخی به ناچار به قدیمی ترین آثار نوشتاری هند و اروپایی مراجعه میکنند و این قبیل متن ها را تحلیل می نمایند. اما وقتی که این گونه آثار کتبی ثبت شده، مثلا هزار سال پیش، مدت ها از پیدایش زبان های هندواروپایی گذشته بود. بنا بر این، بسیاری نظریه ها در باره پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپایی هنوز در سطح تئوریک باقی مانده اند. با اینهمه، برخی از این تئوری ها، هنگامیکه آنها را در بستر تحولات تاریخی و ژنتیک گویشوران زبان های هند و اروپایی بررسی میکنیم، منطقی تر از دیگران بنظر میرسند.

در باره این که زبان های هند و اروپایی در کدام دوره و چگونه در اروپا پا گرفته و گسترش یافته اند، دو تئوری اصلی موجود است. در چندین دهه گذشته طرفداران این یا آن تئوری به بحث و استدلال بین خود ادامه داده اند. بنا بر تئوری نخست، این زبان ها به دنبال انقلاب نوسنگی یا کشاورزی (8000 سال پیش) در اروپا پخش شده اند. طبق تئوری دوم، ریشه پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپایی مربوط به مهاجرت های بزرگ قبایل گویشور همین زبانها 5000 سال پیش از استپ ها یا دشت های اوراسیا (آسیای مرکزی، روسیه، اوکرائین) به اروپا، ایران و هندوستان بوده است. این که این دو مهاجرت بزرگ در هشت و سپس پنج هزار سال پیش اتفاق افتاده، در چند دهه اخیر با تحلیل های مدرن ژنتیک اثبات شده و جای تردیدی باقی نگذاشته است.

پیش از این تحلیل های ژنتیک، بخصوص در دنیای آکادمیک آلمانی قرن پیش، بسیاری از  زبانشناسان رغبت زیادی داشتند که اصل زبان های اروپایی (از جمله ژرمنی/آلمانی) را نه ارمغانی «صادراتی» از استپ های شرق، بلکه محصول خود اروپا بشمارند. «آنها بیشتر با دغدغه های سیاسی و «ملی» تئوری نخست را ترجیح میدادند و میگفتند زبان های اروپایی نیز مانند فرهنگ کشاورزی که پس از آغاز یکجا نشینی انسان ها در آناتولی آغاز یافته، دست آورد  عمومی انسان هاست و نه «ره آورد» مهاجران آناتولیایی و اوراسیایی به اروپا.

در واقع، پایه این نظریه که زبان های اروپایی محصول خود انسان های اروپاست و ربطی به شرق، آناتولی و ایران یا هند ندارد، زمانی متزلزل و غیر قابل دفاع شد که در قرن نوزدهم بیشتر زبانشناسان اروپایی به دنبال بررسی های مقایسه ای خود، به این نتیجه رسیدند که سانسکریت (زبان کلاسیک هندی)، لاتین و یونانی از یک ریشه اصلی هستند. مدتی بعد با کشفیات جدید در باره زبان های پارسی و اوستایی، اندیشه خانواده زبان های هند و اروپایی شکل مشخص تری به خودگرفت، تا جایی که درخت زبان های هند و اروپایی که زبانشناس آلمانی «آگوست شلایخر» در نیمه قرن نوزدهم تهیه کرد، کم و بیش همان بود که امروزه در بسیاری منابع زبانشناسی می بینیم.

چند سال پیش تیم بین المللی بزرگی عبارت از متخصصین برجسته ژنتیک و باستانشناسی از طرف انستیتوی «ماکس پلانک» آلمان در همکاری با دانشگاه هاروارد آمریکا مسئول پژوهش و تدوین گزارشی علمی در باره ریشه، تاریخ و خاستگاه زبانهای هند و اروپائی گردید. آنها به کمک باقیمانده استخوان های  45 نفر از انسان های دوره باستان که بین 3200 و 6500 سال پیش در قفقاز زیسته اند، «دی ان ای» آنان را از نظر نقش دو منطقه آناتولی در جنوب و فرهنگ گورچالی در شمال قفقاز بررسی نمودند. گزارش مزبور در سال 2018 منتشر شد.[3] یکی از نتایج جالبی که از این تحلیل ها به دست آمد، بخصوص قابل توجه بود و آن اینکه برخلاف تصور غالب، صاحبان این ژن ها اصولا به شمال مهاجرت کرده اند و نه مستقیما به  غرب آناتولی.  بعد، آنها از آنجا به دشت های پونتیک اروپای شرقی مهاجرت نموده اند. این نیز نشان میدهد که احتمالا بسیاری از زبانهای نخستین نیاهندواروپائی از جنوب قفقاز به شمال و از آنجا به اروپا گسترش یافته اند.

هلال حاصلخیز و انقلاب کشاورزی، 7500 س.پ.، ویکی پدیا

نکته دیگری نیز که بسیار جالب است اینکه به گفته یوهانس کراوزه، مشخصات ژنتیک آن انسان های باستان که از طریق قفقاز از جنوب به شمال مهاجرت کرده اند، با مشخصات ژنتیک کشاورزان پیشا تاریخی که در شمال غرب ایران کنونی زندگی میکردند، همخوان است. از این جهت احتمالا میتوان نتیجه گیری کرد که گونه های باستانی بسیاری از زبانهای هند و اروپائی ابتدا در سرزمین های شمال غربی ایران کنونی، جنوب قفقاز و شرق آناتولی رشد و نمو کرده و دیرتر، در طول مهاجرت به شمال کوه های قفقاز و از آنجا به اوراسیا شکل گرفته اند.

کراوزه که خود عضو هیئت علمی تهیه کننده گزارش نامبرده بود، یک سال بعد از انتشار این گزارش، کتاب معروف خود با عنوان «سفر ژن های ما» (2019) را نوشت.او در این کتاب میگوید: «امروزه ما به طور قطع میدانیم که هم 8000 سال پیش و هم 5000 سال پیش دو مهاجرت کلان (به سوی غرب) رخ داده است.»[4]  او در زیر فصل مخصوصی در کتاب نامبرده با عنوان «ریشه در ایران» مینویسد: «گسترش کشاورزی از شرق هلال حاصلخیز ضمنا دوره ایرانی نوسنگی نیز نامیده میشود، زیرا اگرچه این دو روند همزمان جریان یافتند،  لیکن مستقل از یکدیگر بودند. در آن دوره (8000 سال پیش) مردم از سرزمین های ایران (کنونی) رو به سوی شرق نهادند و تا شمال هندوستان پیش رفتند و (همچنین) از طریق قفقاز به شمال رفتند. 8000 سال پیش مردمان دوره نوسنگی ایران تبدیل به نیاکان مردمانی از قبیل پاکستان، افغانستان و شمال هندوستان و همچنین نیاکان مردم فرهنگ گورچالی یا یامنا شدند.»[5]

پنج سال بعد از انتشار پژوهش فوق، هیئت علمی دیگری باز از طرف انستیتوی «ماکس پلانک آلمان» با مدیریت پُل هگرتی، متخصص زبان شناسی و روند تکاملی انسان ها، و شرکت چندین دانشمند برجسته زبان شناسی و ژنتیک از جمله خود یوهانس کراوزه همین موضوع تاریخ و سرزمین های پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپائی را بررسی نموده و در سال 2023 (1402 خورشیدی) نتایج این پژوهش را منتشر کردند.[6] پژوهش جدید تر مزبور با لحاظ کردن جنبه های بیشتر زبان شناختی از جمله مقایسه تاریخی و تحلیلی واژگان پایه در 109 زبان معاصر هند و اروپائی و 52 زبان باستانی هند و اروپائی به نتیجه ای رسید که بررسی پیشین همین موسسه را تکمیل و دقیق تر کرده است.

بنا بر آخرین پژوهش نامبرده، زمان پیدایش نخستین خانواده زبان های هند و اروپائی حدود 8100 سال پیش در پایانه شرقی هلال حاصل خیز یعنی شمال غربی ایران، جنوب قفقاز و شرق آناتولی بوده است. احتمالا از این منطقه است که زمینه پیدایش زبان های آناتولیائی (مانند هیتیتی) و ارمنی آماده شده است. بخشی از نیا هند و اروپائی زبانان  مستقیما از طریق آناتولی به غرب مهاجرت کرده اند (یونانی، آلبانیائی)، اما گروه بزرگ تری از قفقاز به شمال رفته و از آنجا حدود 5000 سال پیش همراه با گروه هائی از فرهنگ گور چالی (یامنا) به دشت های پونتیک در اروپای شرقی رفته و از آنجا به تدریج به همه اروپا پخش شده اند. همزمان، شاخه کوچکی (تُخاری) از شمال به آسیای میانه کوچ کرده است. مدتی بعد گروه باز نسبتا کوچکی خود را تا 3500 سال پیش به اوراسیا رسانده است. به نظر میرسد این، همان گروه هند و ایرانیان از جمله نیا هندی زبانان، ماد ها، پارسی ها و پارتی هاست که حدود هزار سال بعد به جنوب (هند و ایران کنونی) مهاجرت میکنند.

بنا به این گزارش، اولین انشعاب و انسجام مهم زبانهای هند و اروپائی (بالتیک/اسلاوی، ژرمنی، سِلتی یا کِلتی، ایتالیک) مقارن با 7000 سال پیش رخ داده است. زبان های هند و ایرانی بعد از 3500 سال پیش به جنوب و جنوب غربی آسیا یعنی هندوستان و ایران گسترش یافته اند. این هم مشخصا تائید دیگری است بر نطریه های مهاجرت مادها و پارسی ها بین 3500 تا 3000 سال پیش به هندوستان و ایران کنونی که در دیگر آثار این نویسنده شرح داده شده است.

(ادامه دارد. فصلی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها)


[1] Krause, S. 138

[2] Ibid.

[3] Chuan-Chao Wang, et al: The genetic prehistory of the Greater Caucasus, 2018

[4] Krause: Ibid, S. 140

[5] Krause: Ibid, p. 148-149

[6] Paul Heggarty, et al: Language trees with sampled ancestors support a hybrid model for the origin of Indo-European languages, in: Science, vol. 381, n. 6656, 2023..… ادامه خواندن

زبان و ژنوم – تحولی نه همیشه موازی

آسیای غربی

در صفحات گذشته به موضوع تقسیم بندی انسان ها و همچنین جانوران و گیاهان به گروه ها و زیرگروه های مختلف اشاره شده بود. زبانشناسان، زبان های مختلف جهان را نیز به گروه ها و زیر گروه های گوناگون تقسیم میکنند، از جمله خانواده زبان های هند و اروپایی (شامل زیر گروه های هند و ایرانی، رُمانس، اسلاوی، سلتی و غیره)،  خانواده زبان های سامی (از جمله عربی، عبری، آسوری) یا خانواده زبان های آلتایی (مانند ترکی، مغولی و تونقوزی) و ده ها گروه بزرگ و کوچک زبان های دیگر. این را هم دیدیم که در دنیا پنج تا هفت هزار زبان جداگانه وجود دارد که بسیاری از ما حتی نام اکثر آنها را نشنیده ایم.

«خانواده زبان ها» به گروه هایی از زبان ها گفته میشود که میتوان با شواهد و نشانه های زبانشناختی (واژگان، ساختار دستوری) حدس زد که ریشه و پیشینه مشترکی دارند و از یک یا چند زبان قدیمی برآمده اند. برخی دانشمندان حتی این خانواده های زبان ها را نیز بین خود تقسیم کرده و بر پایه نزدیکی بیشتر این خانواده ها به اصطلاح «بزرگ خانواده های زبانی»[1] را تعریف کرده اند. مثلا بنا به بعضی زبانشناسان، خانواده های زبانی هند و اروپایی، آفرو آسیایی، آلتایی و اورالی

به جهت نزدیکی ریشه ای به یکدیگر از یک «سوپر خانواده» زبانی برآمده اند که آنها نامش را گروه زبان های «نوستراتیک»[2] گذاشته اند. بنا بر این نظریه، اگر به زبان های منطقه ما یعنی آسیای غربی شامل ایرانی، عربی، عبری، ترکی، یا ارمنی و آسوری دیدگاه کنیم، همه این زبان ها از یک ریشه منشعب شده اند که احتمالا به چند ده هزار سال بعد از مهاجرت بزرگ انسان ها از آفریقا و یا به احتمال قوی تر به 10-12 هزار سال پیش یعنی آغاز دوره نوسنگی و گسترش کشاورزی در آناتولی، غرب ایران و «هلال حاصلخیز» بر میگردد.  زبان های دورتر مانند چینی-تبتی یا گروه های زبان های جنوب شرق آسیا، اقیانوسیه و گینه نو که شامل هزاران زبان کوچک و بزرگ میشوند، «سوپرخانواده» های دیگر زبان ها را تشکیل میدهند.

بحث طرفداران این نظریه های علمی مختلف و گاه متناقض با یکدیگر هنوز پایان نیافته است. اساس اینگونه نظریه ها، گذاشتن پیدایش زبان ها در یک بستر یا چارچوب مناسب تحول ژنتیک این جوامع و تحول تاریخی است. در اینجاست که می بینیم بین پیدایش و تحول ژنتیک گروه های انسان ها و زبان های آنان نزدیکی، تشابه و همگونی های معینی وجود دارد. پایه فکری این نزدیکی و همگونی این است: هزاران سال پیش، یک گروه بزرگ و مختلط انسان ها در جریان مهاجرت خود، قبل از اینکه به شاخه های جداگانه ای تقسیم شده و هرکدام به سویی برود، در یک منطقه وسیع مانند آناتولی جمع میشود. این موضوع در بسیاری از تحلیل های اخیر  ژنتیک از ژنوم انسان های پیشا تاریخ تا حد زیادی مشخص شده است. بنظر میرسد در حوزه منطقه ما این نوع مراکز تجمع انسان های اولیه عبارت بوده اند از: نقاط مختلف خاورمیانه، آناتولی، نقاط مختلف ایران و جنوب هندوستان.[3] آن ها احتمالا بین یکدیگر می آمیزند یا به هر حال به نوعی «زبان مشترک» یا دستکم «نزدیک» سخن میگویند. بدون شک، این یک زبان منسجم و منظم با نوشتار و دستور ثبت شده ای نیست.

بنظر دانشمندان ژنتیک و زبانشناسی تاریخی، احتمالا این دو عنصر یعنی ریشه و منطقه مشترک سکونت و آمیزش همراه با اشتراک یا نزدیکی میان زبان های نخستین این گروه ها باعث ایجاد شباهت و همخوانی ژنتیک و زبانشناختی بین گروه ها و زبان هایی شده است که در ادامه مهاجرت های خود هزاران سال بعد، از بطن این جوامع اولیه در مناطقی مانند هندوستان، ایران، قفقاز یا خاورمیانه تحول یافته اند. 

اگر این نظریه های علمی (صرفنظر از جزئیات) در کلّیت و سمت گیری اصلی خود در خور دقّت باشند، میتوان نزدیکی زبان هایی مانند ایرانی، اسلاوی، رُمانس، ژرمنی یا ارمنی  را (به شرط تحقیقات بیشتر زبانشناختی و تاریخی)، به خاطر نردیکی جغرافیایی گویشوران این زبان ها نسبتاً به راحتی درک نمود. در اینگونه بررسی ها البته عنصر همسایگی و نزدیکی جغرافیایی (مثلا سرزمین های اروپا و آسیای غربی و جنوبی) به عنوان عامل تشویق کنند نقش بزرگی ایفا میکند، در حالیکه دوری جغرافیایی، مانند ایران و آناتولی از چین و اقیانوسیّه، آشکارا عاملی بازدارنده به شمار میرود.

اما مانند همه تحولات بزرگ اجتماعی، اینگونه مهاجرت ها و اختلاط های ژنتیک و زبانی هم استثنا ها و گسست های خود را دارند. مثلا چگونه شده که ژنوم اکثریت مردم ایالات متحده یا استرالیا شبیه ژنوم اروپایی های غربی و زبان آن ها انگلیسی است و نه ژنوم های پیش از مهاجرت اروپائیان به این مناطق؟ و یا چگونه شده که هزار سال پیش قبایل و طایفه های ترک زبان بعد از اختلاطی چند صد ساله در ایران وارد ترکیه کنونی شدند و زبان و دین این سرزمین را ترکی و اسلام نمودند، در حالیکه ژنوم کنونی اکثر آنان تنها نشانه ای جزئی از ژنوم اصلی آسیای میانه دارد که خاستگاه اصلی ترک های هزار سال پیش شمرده میشود؟ دلیل این گسست ها را فقط میتوان در تاریخ مهاجرت ها و آمیزش های مختلف و رنگارنگ جستجو کرد. در فصل بعد به چند نمونه اشاره خواهد شد. اما فعلا کافی است گفته شود که قانون مطلقی که شامل همه  سرزمین ها و همه جمعیت ها باشد وجود ندارد و هر نمونه ژنتیک و زبانشناختی بر پایه گذشته تاریخی، اجتماعی و فرهنگی خود دارای ویژگی های خود است.


[1] Superfamilies, macrofamilies

[2] Nostratic

[3] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples, and Languages, p. 156

ضمناّّ:

G.M. Kilinc, et al: The Demographic Development of the First Farmers in Anatolia, in: https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC5069350/, NIH (USA), 2016

(فصل دیگری از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» – ادامه دارد.)


ادامه خواندن

همخوانی میان تحول بیولوژیک و تحول زبانشناختی

بله، به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1] در هر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدی جمعیت مزبور افزایش یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.

جهش های ژنتیک به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات زبانشناختی به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیونها، حتی میلیارد ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم مهم است.

اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولا آنگونه که قبلا هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دوره نوزادی هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیک وجود ندارد  که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیا همه زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند، متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقه دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست. معمولا زبان ها هستند که به ژن ها تاثیر میکنند، نه برعکس، زیرا اختلاف در زبان باعث کاهش آمیزش بین گویشوران دو زبان مختلف میشود و در نتیجه احتمال «داد و ستد» ژنتیک بین دو نفر کاهش می یابد.

تحول زبانشناختی نوع ویژه ای از تحول فرهنگی است. چگونه ممکن است که این دو سیستم کاملا متفاوت یعنی زبان و ژن ها، راه های مشابهی در تحول خود داشته باشند؟ جواب این پرسش ساده است: افراد دو جمعیت نزدیک به هم به احتمال زیاد به تدریج با یکدیگررابطه خواهند داشت و شاید حتی آمیزش خواهند کرد. این، باعث اختلاط ژن ها (طی مدتی بسیارطولانی) و زبان ها (طی مدتی بسیار کوتاه تر)  خواهد شد. این دو تغییر در طول زمان، شباهت و همگونی ژنتیک و زبانشناختی به وجود خواهند آورد. بر عکس، دو جمعیت جدا و دور افتاده از هم، معمولا از نظر ژنتیک و زبان متفاوت هستند. انزوا ممکن است دلایل جغرافیایی، محیط زیستی یا اجتماعی داشته باشد. در آن صورت احتمال آمیزش بین زنان و مردان این دو جمعیت کم خواهد بود و این، به تدریج باعث تحول جداگانه این دو جمعیت و تفاوت های  متقابل ژنتیک بین آنان خواهد شد.  روند مشابهی نیز در رابطه با زبان این دو جمعیت دیده خواهد شد و در نهایت شاهد دور افتادن این دو زبان از یکدیگر خواهیم گردید. از این جهت اصولا میتوان تصور کرد که میان تحول ژنتیک و زبانشناختی نوعی همخوانی و موازنه وجود دارد.

با اینهمه، ممکن است بین تحول ژنتیک و زبانشناختی یک جمعیت به دلایل گوناگونی گسست ایجاد شود و آنها هر کدام به راه مختلفی بروند. مثلا در اروپا، در میان ده  ها زبان و لهجه هند و اروپایی اسلاوی، ژرمنی و رومی، زبان مجاری هم وجود دارد که متعلق به گروه زبان های اورالی است. زبان های خویشاوند مجاری در شمال شرقی اروپا و غرب سیبری به کار میروند. اما امروزه بیش از 90 درصد کُد ژنتیک مجارها شبیه دیگر مردمان اروپا یعنی جمعیت های هند و اروپایی زبان است. چرا در مرکز اروپا این گسست پیش آمده است؟ 

در قرن نُهم م. قبیله های مجاری زبان موطن خود در روسیه کنونی را ترک نموده و سرزمین کنونی مجارستان را اشغال نمودند. در آن دوره همین سرزمین تحت تصرف قبایل آوار بود که آنها نیز از اورآسیا به اروپا حمله کرده بودند. در نتیجه تهاجم مجارها، یک پادشاهی مجار در این سرزمین تاسیس گردید. این حکومت، زبان مجاری خود را به مردم بومی که گویشور لهجه های گوناگون رومی بودند، تحمیل نمود. تعداد مجارهای فاتح زیاد بود، اما مجموع آنان با کمتر از حدود 30 درصد کل جمعیت، اکثریت مردم را تشکیل نمیداد.  از این جهت، تاثیر ژنتیک مهاجمان بر مردم محلی چندان قابل توجه نبود. به این اختلاط ژنتیک گروه های مردم باید اختلاط آنها با گروه های مردمان همسایه را نیز علاوه نمود. همه این ژن ها مجموعا ژنوم میانگین و اروپایی کنونی مجارها را تشکیل میدهد. امروزه فقط 10 در صد کُد ژنتیک مردم مجارستان را میتوان به مهاجمان 1200 سال پیش نسبت داد. 

نمونه دوم فتح رُم، پایتخت امپراتوری پهناور و قدرتمند روم در سده های چهارم و پنجم م. توسط قبایل بدوی است. بخش قابل توجهی از آنها عبارت از قبایل ژرمن و کوچ نشینان استپ ها بودند که زیر فشار هون ها به روم حمله میکردند.  اما قبایل بدوی با وجود سرنگون کردن نظام امپراتوری روم نتوانستند زبان رومی یا لاتین امپراتوری را با زبان های خود جایگزین کنند. شاید یک دلیل مهم پایداری زبان (یا زبان های) رومی، تعداد به مراتب بزرگتر جمعیت روم و همچنین برتری اجتماعی-اقتصادی آنان نسبت به مهاجمان چادرنشین بود که به حفظ هویت فرهنگی آنان در مقابل مهاجمان یاری می نمود.

سقوط روم، در نقاط دوردست تر از ایتالیا و اسپانیای کنونی، باعث جابجایی زبانی هم شد. مثلا در انگلستان، سپاهیان آنگلو-ساکسون که قبایلی ژرمنی از شمال آلمان و اسکاندیناوی بودند و به عنوان جنگجویان مزدور در لشکر روم خدمت میکردند، در قرن ششم م. حکومت را  به دست خود گرفتند و زبان خود را  در انگلستان رایج نمودند، همان زبانی که امروزه پس از قرن ها تحول، نام «انگلیسی» را به خود گرفته است.

یک جابجایی مهم زبانی دیگر در ترکیه کنونی در اواخر قرن یازدهم م. شروع شد، یعنی زمانی که قبایل ترک که اصالتا از آسیای مرکزی می آمدند، پس از ایران به امپراتوری روم شرقی یا بیزانس حمله نمودند و بر این باقیمانده امپراتوری روم که حاکمیتش به آناتولی و بالکان محدود شده بود، حاکم شدند. در نهایت، آنها در سال 1453 قسطنطنیه را فتح نمودند که بعدها نام «استانبول» را به خود گرفت. در طی چند قرن به تدریج ترکی جایگزین زبان یونانی شد که زبان حکومت، کلیسا و اکثریت روم شرقی بود. این جایگزینی از آن جهت نیز جالب و مهم بود که ترکی برخلاف یونانی متعلق به گروه زبان های هند و اروپایی نیست، بلکه جزو زبان های آلتایی به شمار میرود. «در این مورد هم تاثیر ژنتیک این تهاجم بر  ژنوم اکثریت مردم بومی قابل توجه نبود. تعداد جنگجویان ترک زیاد نبود. آنها حتی گاه همراه با طایفه های خود سفر میکردند. با اینهمه، در مقایسه با مردم بومی، تعداد مهاجمان و حتی خانواده های آنان از مردم بومی که صاحب تمدنی قدیم و رشد اقتصادی بودند، کمتر بود.»[2] با وجود این، مردم بومی به تدریج و طی چند قرن مطیع ترک ها گشتند و این مهاجمان زبان خود یعنی ترکی و دین خود یعنی اسلام را به مردمان غالبا رومی و مسیحی ترکیه حاکم نمودند.

نمونه های تغییر کامل زبان یک جمعیت محدود به اروپا نیست. 4000-5000 سال پیش مهاجرت بزرگ نیا هند و ایرانی زبانان از آسیای مرکزی و دشت های اوراسیا به هند، افغانستان، پاکستان و ایران کنونی، زبان های بومی این سرزمین ها را که بخصوص در جنوب ایران، پاکستان و هندوستان کنونی متعلق به گروه زبان های دراویدی بود، پس رانده و با زبان های هند و اروپایی/هند و ایرانی خویش یعنی اساسا پارسی باستان و سانسکریت جایگزین نمود.[3]

چند نمونه دیگر: آنگونه که در مورد آمریکا می بینیم، جایگزینی کامل یک زبان با زبانی دیگر زمانی راحت تر انجام میگیرد که این روند زیر فشاری سازمان یافته از سوی نیروهای نوآمده صورت پذیرد. در غیر این صورت احتمال دارد زبان یک گروه (معمولا گروهی کوچک یا دور افتاده مثلا بالای کوه ها یا در مناطق دوردست) برای چند هزار سال بدون تغییر باقی بماند، حتی اگرژن های مردم همسایه کاملا تغییر پیدا کنند. چند نمونه این نوع تحول، باسک ها، لاپ ها و اسکیموها هستند.   باسک ها که در کوهستان های «پیرِنه» میان فرانسه و اسپانیا زندگی میکنند، زبان اصلی خود را که احتمالا از دوران پیش از هند و اروپایی شدن زبان های اروپا یعنی دستکم از 5000 س.پ. باقی مانده، حفظ کرده اند. اما به دلیل اختلاط چند هزار ساله ژنتیک، میان ژنوم باسک ها و جمعیت های فرانسه و اسپانیا تفاوت چندانی نیست.

در مقابل، مثلا در تانزانیا (شرق آفریقا) که غالبا بانتو زبان است، نمونه دو جمعیت را داریم که خویسان زبان بودند و هنوز خویسان زبان مانده اند، بدون آنکه ژن هایشان هم با ژن های اغلب بانتو زبانان منطبق شود. بانتوزبان ها احتمالا 2000 سال پیش به تانزانیا آمدند. طبق محاسبه برخی دانشمندان، جمعیتی که در وسط دیگر جمعیت ها با ژنومی متفاوت و به صورت منزوی مانده  باشد،  در هر نسل پنج درصد ژنوم اصلی آن جمعیت تغییر می یابد، طوری که بعد از 1000 سال (40-50 نسل) 87 درصد و بعد از 2000 سال 98 درصد ژن های اصلی آن جمعیت تغییر می یابد.[4]

خلاصه کنیم: تغییر کامل یا «دگرگشت» زبان یک جمعیت  تنها عاملی نیست که تحول همخوان و موازی ژنتیکی و زبانشناختی آن جمعیت را مختل میکند. تغییر ژنتیکی جمعیتی کوچک ناشی از آمیزش و انتقال ژن های جدید از سوی جمعیت های همسایه نیز یک امکان دیگر به هم خوردن همخوانی ژنتیک و زبانشناختی است. بدون شک در این بررسی ها مراجعه به تاریخ جهت توضیح تحولات دیگر نیز میتواند به ما کمک کند. این نیز قابل توجه است که با وجود احتمال های جایگزینی ژنتیک و زبانشناختی، در «جنگل مدرن» آمیزش ها و تغییرات ژنتیک و زبانشناختی، تکنولوژی های مدرن قادر هستند امکان رهگیری هر دو تحول جداگانه ژنتیک و زبانشناختی را به ما عرضه کنند. اما این را هم باید در نظر داشت که با تحولات سریع مهاجرت ها و آمیزش ها در دنیای مدرن کنونی، توان پیشگیری از روند ناپدید شدن برخی زبان ها، مخصوصا زبان های کوچک با تعداد محدودی از گویشوران، بسیار دشوارتر خواهد شد.


[1] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples; p. 143-144

[2] Ibid, p. 152

[3] عباس جوادی: آتروپاتن باستان، ص. 44-48

[4] Cavalli-Sforza: Gene, Peoples; p. 153-154

(فصل دیگری از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» – ادامه دارد.)


ادامه خواندن

«آفریقای سیاه»؟

روی کره زمین خانواده ژنتیک فوق العاده بزرگی عبارت از هشت میلیارد نفر زندگی میکند.  حدود 99.09 در صد «دی ان ای» آن ها عینا مشابه یکدیگر است. آنهمه فرق های بیولوژیک و ژنتیکِ انسان ها که در دور و بر خود و یا رسانه ها می بینیم (از جمله رنگ پوست، چشم، شکل و ظاهر آنان) ناشی از تاثیر تنها 0.09 درصد از مجموعه ژن های انسان ها  است. همین ژن ها هستند که تنوع و گوناگونی هر یک از هشت میلیارد نفر را ایجاد میکنند. تنوع و گوناگونی ژنتیک میان انسان های کره زمین آن قدر زیاد است که هر کدام از آن ها از نظر بیولوژیک و ظاهر فیزیکی از دیگری فرق میکند (جز دوقلوهایی که از یک تخمک مشترک لقاح یافته باشند – که آن ها نیز صد در صد عین همدیگر نیستند).

جمعیت کل قاره آفریقا که بعد از آسیا بزرگترین قاره جهان به شمار میرود،  1.4 میلیارد نفر است و مساحت آن حدود 20 درصد مساحت زمینی کل دنیا محاسبه شده است. با اینهمه، تنوع و گوناگونی ژنتیک انسان های بومی آفریقا از بقیه دنیا بیشتر است. این، شاید برای مردم عادی چیزی شگفت انگیز باشد، زیرا اکثر مردم این قاره را یکرنگ و «سیاه» تصور میکنند و از رنگارنگی ژنتیک مردم آن با خبر نیستند. به هر حال آفریقا گهواره اصلی و اولیه همه ما انسان هاست. درست است که 50 تا 100 هزار سال قبل انسان های نخستین که از آفریقا به بقیه دنیا مهاجرت کردند، با کوچ ها و آمیزش های خود  میلیاردها نوع ژنوم مخصوص هر فرد جداگانه را ایجاد نمودند. اما پیش از این مهاجرت بزرگ و حتی بعد از آن نیز انسان های آفریقا در داخل خودِ آفریقا نیز پراکنده شده و حد اکثر تنوع و گوناگونی ژنتیک را ایجاد نموده بودند. اصل «همخوانی در نزدیکی جغرافیایی و ژنتیک» در مورد مردم آفریقا هم صدق میکند. اما جالب است که تفاوت ژنوم های انسان های آفریقا از مابقی دنیا به مراتب بیشتر است. مثلا فرق های «دی ان ای» بومیان شرق و غرب آفریقا دو برابر فرق «دی ان ای» اروپایی ها و آسیایی های غربی (از جمله ایران، ترکیه و خاورمیانه) است. با این ترتیب تمامی انسان های دنیا از نظر ژنتیک بخشی از تنوع ژنتیک آفریقایی هستند – با دو استثنای انسان های اولیه «نئاندرتال» و «دنیسووا» که ابتدا در اروپا و اقیانوسیه پیدا شدند و بعد از چند هزار سال با انسان مدرن آفریقائی اختلاط یافته و در آن  مستحیل گشتند. به همین جهت است که در «دی ان ای» بسیاری از ما احتمالا سهمی بسیار کوچک متعلق به نیاکان نئاندرتال و دنیسووا هم وجود دارد.

تعبیر «آفریقای سیاه» در دوره استعماری قرن های هجدهم  و نوزدهم برای نامگذاری تمامی بخش جنوبی صحرای بزرگ آفریقا پیدا شد و در غرب رایج گردید. این، اساسا در رابطه با رنگ تیره پوست اغلب مردمان بومی این مناطق بود. امروزه کمتر کسی تعبیر کهنه شده «آفریقای سیاه» را به کار می برد، اما آثار اینگونه نامگذاری ها هنوز در بسیاری از جمعیت های دنیا به چشم میخورد. مثلا در سرشماری سال 2000 ایالات متحده، از شهروندان کشور در باره «نژاد»ی سوال شده بود که خود را متعلق به آن حس میکنند. در این سرشماری  نیز به اصطلاح «نوادگان» 500 سال پیش بومیان جنوب آفریقا خود را «سیاه» نامیده بودند، در حالی که نه طبقه بندی کلی «سیاه» و نه طبقه بندی های دیگری مانند «سفید»، «اسپانیک» «آسیایی» و «قفقازی» هیچکدام دقیق نیستند و در داخل هرکدام از این طبقه بندی ها میلیون ها نوع و تیپ جداگانه را میتوان تشخیص داد. از جمله ایرانیان که از نظر جغرافیایی آسیایی هستند، در ایالات متحده «قفقازی» شمرده میشوند، «آسیایی» به مردم چین، ژاپن و آسیای جنوب شرقی تبار اطلاق میشود و تعبیر «اسپانیک» که در ابتدا اصولا برای لحاظ کردن مکزیکی تبار ها در نظر گرفته شده بود، امروزه به هر شهروند ایالات متحده گفته میشود که اصالتا اسپانیولی زبان بوده است. تعبیر «سفید» هم اصولا مخصوص اروپایی تبار هاست، در حالی که ظاهر فیزیکی یک سوئدی اروپایی تبار معمولا چندان مشابه یک پرتغالی اروپایی تبار نیست.

بدون شک تقسیم بندی انسان ها به تیپ ها و گونه های ظاهری مختلف از جمله با معیار رنگ پوست و شکل ظاهری سر و بدن، به خودی خود، کاری نژاد پرستانه نیست. شاید هم این، ضمنا تلاشی از سوی جمعیت ها و بعضی ها برای شامل کردن خود آن ها در گروه های معین اجتماعی است. ولی مخصوصا در نمونه تمایز گذاشتن بین انسان ها بر اساس رنگ پوست آن ها دیده میشود که این اقدام تا چه اندازه بی ثمر و گمراه کننده است. مثلا رنگ پوست یک ایرلندی تبار آشکارا از یک بومی جنوب ایتالیا روشن تر است. اما هر دوی آنان «سفید» شمرده میشوند. یا اینکه نمیتوان «بانتوها» را که یک گروه بومیان جنوب آفریقا هستند با «خویسان» ها که گروه دیگری از همین منطقه هستند و زبان و ظاهر فیزیکی دیگری نسبت به بانتوها دارند، صرفا به خاطر تیرگی رنگ پوستشان مجموعا «سیاه» نامید.

کسانی که در تابستان به کنار دریا میروند تا پوستشان تحت تاثیر نور خورشید برُنزه و تیره شود، میدانند که درجه روشنی یا تیرگی رنگ پوست، نسبی و تدریجی است. با اینهمه، برای بسیاری از مردم هنوز هم رنگ پوست وجه مشخصه اصلی جهت تمایز بین ظاهر فیزیکی اشخاص به شمار میرود؛ و گر نه، در رابطه با رئیس جمهور سابق ایالات متحده، باراک اُباما، بسیاری از ما فراموش نمیکرد که بله، رنگ پوست او تیره است، زیرا پدرش اصالتا از آفریقا بود، اما  مادر او اصالت اسکاتلندی-ایرلندی داشت.

امروزه میدانیم که چندین ژن مختلف در معین شدن رنگ پوست انسان ها تاثیر گذار هستند. به همین ترتیب هزاران رنگ میانه بین سیاه و سفید به وجود آمده و در آینده نیز چنین خواهد بود. در عین حال، رنگ پوست، اولین و ساده ترین وسیله ای هست که بسیاری از ما با نگاه اول تلاش میکنیم منشاء جغرافیایی یک شخص را حدس بزنیم. طوری که دیدیم، تشخیص اینکه فلان شخص «از کجا می آید؟» صرفنظر از اینکه غالبا اهمیتی ندارد، اغلب درست هم نیست. 

با اینهمه، میتوان در بعضی موارد درک کرد که چرا بعضی ها میخواهند در ابتدای روبرو شدن با کسی بدانند که او اهل کجاست و از کجا می آید. مثلا برای یک پزشک سرطان شناس بهتر است که بداند مریض آفریقایی او که ممکن است مشکلی با پروستات یا مالاریا داشته باشد، از شرق یا غرب آفریقاست، زیرا بعضی ژن ها در بعضی افراد برخی ناحیه های این مناطق آفریقا احتمال دچار شدن به سرطان پروستات یا مقاوم بودن در برابر واکسن مالاریا را  تقویت میکند. در دهه های گذشته این قبیل اطلاعات تا اندازه ای اهمیت داشت. اما در دهه های آینده احتمالا دانش پزشکی، بیولوژی و ژنتیک آن قدر رشد خواهد کرد که پزشک هر بیمار جداگانه خواهد توانست ژنوم بیمار خود  را تحلیل کند و تشخیص دقیق تری انجام دهد. در آن صورت، دیگر لازم نخواهد بود که بدانیم «نژاد»، قومیت یا ریشه ژنتیک کدام فرد چیست، بلکه هر فرد مشخص به عنوان یک «میکس دی ان ای» شخصی، جداگانه و مخصوص به خود در نظر گرفته خواهد شد. دانشمندان پزشکی و ژنتیک حدس میزنند که در ده سال آینده وقوع این روند بعید نیست، مخصوصا به این دلیل که این قبیل تحلیل ها به مراتب ارزان تر خواهند شد.

اما شکی نیست که با وجود پیشرفت شگرف علم و تکنولوژی، در آینده نیز اصرار مردم عادی بر تفکیک و تمایز گذاشتن بین هم نوعان خود بر پایه علایم و نشانه های ظاهری و فیزیکی انسان ها برای مدتی دیگر ادامه خواهد یافت.

(بخشی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)


ادامه خواندن

مرزهای سیاسی مرزهای ژنتیک نیستند

هیچ فردی در دنیا حامل ژن هایی نیست که با تکیه بر «دی ان ای» خود بتواند بگوید او متعلق به این یا آن گروه قومی و تباری، مثلا یهودی، ترک، کُرد، ارمنی و غیره است. هیچکدام از آن ادعا های منسوخ گذشته مبنی بر اینکه این یا آن ترکیب ژنتیک نشان دهنده تعلق قومی، زبانی یا مذهبی به این یا آن قوم مشخص است، پایه علمی ندارد. درست است که از اسپانیا و پرتغال تا کوه های اورال و از آنجا تا فلات ایران و خاورمیانه، از این تا فلان نقطه جهان  مشاهده میکنیم که در این یا آن شخص معین تعدُد و به اصطلاح «فرِکانس» گروهی از ژن ها بیشتر از گروه های دیگر است و هر چه از نقطه ای دور شده و به منطقه دیگری میرویم، این تصویر به تدریج تغییر می یابد. بر همین پایه هم هست که دانشمندان ژنتیک میتوانند با تحلیل آب دهان و یا آزمایش موی شما تخمین بزنند که شما و نیاکانتان احتمالا از کدام منطقه دنیا می آیید یا دو هزار سال پیش نیاکان قدیمی تر شما از کجا بوده اند. «اما کوشش برای منسوب کردن این ترکیب های ژنتیک به این یا آن قوم و مرز سیاسی کنونی همان قدر بی ثمر است که شما بخواهید در یک رنگین کمان (یا «دایره رنگی»)، رنگ های مختلط و درهم آمیخته را بین قوطی های رنگی جداگانه ای تقسیم کنید. بله، در اینچنین دایره ها، درست مانند تصویر «دی ان ای» میتوان فاصله دو شخص جداگانه را محاسبه کرد و در مورد نزدیکی ژنتیک آن دو نفر گمانه زنی نمود، اما نمیتوان گروه های مشخص و متمایزی را از یکدیگر جدا کرد و یا همه این دایره رنگی را بین چند گروه (یا قوم و نژاد) تقسیم نمود.[1] به همین دلیل است که موسسه های جدی و علمی تشخیص «دی ان ای» فقط منطقه محتمل نیاکان شما را گمانه زنی میکنند و نه هویت قومی، تباری، «نژادی» یا زبانی و مذهبی شما و نیاکان شما را. هیچ بعید نیست که دو نفر ساکن دو شهر نزدیک به یکدیگر صاحب مشخصات مختلف تری باشند تا دو ساکن دو شهر در دو کشور مختلف همسایه. در اینجا فقط جزیره ها و مردمان بومی آنها را میتوان مستثنی نمود. احتمالا سرزمین های محاط با کوه های بلند یا آب های پهن و عمیق مانند جزیره ها کم و بیش دارای جمعیتی با شباهت نسبتا بیشتر ژنتیک هستند.

اصولا میتوان گفت هر منطقه ای که مانند اروپا یا آسیای غربی (از جمله ایران، افغانستان، قفقاز، خاورمیانه  و ترکیه) در تاریخ خود صحنه مهاجرت، لشکر کشی و در نتیجه اختلاط قومی مستمر و طولانی مدتی شده باشد، جمعیت های آن صاحب ژنوم های نا همگون تری نسبت به جمعیت های سرزمین های «بسته» تر مانند جزیره هاست که ژنوم جمعیت های آنان نسبتا همگون تر است. با اینهمه، اصل تحول و تغییر «دی ان ای» انسان ها در همه دنیا بسیار تدریجی[2] و مانند تغییر رنگ ها در یک رنگین کمان عملا غیرقابل تفکیک است. معنای این تشخیص آزمایشگاهی آن است که مثلا رشته کوه های اورال یا قفقاز و یا تنگه بوسفور استانبول و دریای خزر از نظر «دی ان ای» جمعیت های این سو و آن سوی این پدیده های جغرافیایی گسست و تغییر چشمگیری ایجاد نمیکنند. حتی در آن سوی دریای پهناور مدیترانه نیز ژنوم  انسان ها دچار دگرگونی ناگهانی و عمیقی نمیگردد. با تست های مدرن میتوان دید که تغییرات تدریجی «دی ان ای» انسان ها به گونه ای متناسب با خط سیر مهاجرت انسان های مدرن اولیه از آفریقا به مابقی دنیا انجام گرفته است. مردمان شمال آفریقا از نظر «دی ان ای» به اروپائیان و جمعیت های آسیای غربی (از جمله ایران، خاورمیانه، ترکیه، ارمنستان، گرجستان، جمهوری آذربایجان) نزدیک تر هستند، زیرا همین منطقه ها به دنبال مهاجرت بزرگ انسان ها از آفریقا نخستین هدف این مهاجرت بودند و بعد از آن هم همین مردمان  با یکدیگر در آمیخته اند.[3] فاصله ژنتیک مردمان این منطقه ها از جمعیت های بومی حوزه اقیانوس آرام، نخستین اهالی شمال آمریکا و نخستین اهالی آمریکای جنوبی بیشتر است. آخرین هدف مهاجرت های انسان ها به آمریکای جنوبی بوده است.  از شرق آفریقا تا «جزایر آتش» در جنوب آمریکای جنوبی جمعیت های بومی از نظر جغرافیایی هرچه به یکدیگر نزدیک تر باشند، از دیدگاه «دی ان ای» نیز به یکدیگر شبیه تر هستند. حتی اقلیت های قومی این مناطق نیز مشمول این قاعده عمومی هستند. مثلا اقلیت باسک ها در مرز فراسه و اسپانیا از نظر ژنتیک تفاوتی با فرانسوی ها و اسپانیائی ها ندارند – تنها زبان آنهاست که متفاوت است.

گروه های جمعیتی این مناطق در بعضی موارد (مانند یوگسلاوی سابق در سال های 1990) تحت تاثیر جریان های فرهنگی و سیاسی، خود را اساسا با زبان (حتی لهجه) یا مذهب و دین خود (اسلام، کاتولیک، ارتدکس) تعریف کردند که نتیجه اش خونریزی یا دستکم جدایی سیاسی بود،  در حالیکه با وجود تفاوت های  زبانی و مذهبی، از نظر ژنتیک فرق های چشمگیری بین آنها نبود و نیست. امروزه دیگر روشن شده است که دستکم از نظر ژنتیک هیچ دستاویزی برای گروه های سیاسی  وجود ندارد که اختلافات قومی خود را به صورتی مبالغه آمیز برجسته کنند. 

این دانش ژنتیک نیز یکی از خدمات پیشرفت های تکنولوژیک در حوزه ژنتیک و بیولوژی است که از 70 سال پیش به این سو شاهدش بوده ایم.

خلق؟ قوم؟ گذشته ها گذشته

تحول ژنتیک جمعیت های مختلف دنیا در چند هزاره گذشته به سمت دیگری رو آورده است. چند هزار سال است که ترکیب ژنتیک انسان های دنیا به تدریج به یکدیگر نزدیک تر و مشابه تر از پیش میشود. پیش از آن، هزاران سال بود که روند معکوسی موجود بود. انسان ها در سرزمین های مختلف جهان مسکون میشدند و با این ترتیب انشعاب ها، فرق ها و رنگارنگی ژنوم های داخل جمعیت های جهان یعنی تنوع داخلی در این جمعیت ها افزایش می یافت.  لیکن مشاهده میکنیم که در چند هزاره پیش «شجره نامه» یا درخت خانوادگی انسان های جهان مشترکات بیش از پیشی ازخود نشان میدهد. از نظر ژنتیک انسان ها دوباره به یکدیگر شبیه تر میشوند. چرا؟

به نظر میرسد یک علت اصلی این روند افزایش دوامدار مهاجرت ها و در نتیجه آمیزش جمعیت های مختلف جهان بخصوص در چند هزاره گذشته است. امروزه در دنیا جایی نمانده که پای آدمان به اصطلاح «غیر خودی» به آن نرسیده،آمیزشی با مردمان بومی آن جمعیت نشده و بدین ترتیب انسان هایی حاصل این اختلاط های ژنتیک به وجود نیامده باشد. در ده هزار سال گذشته اختلاف ژنتیک بین انسان های اروپا و آسیای غربی (ایران، ترکیه، خاورمیانه) 50 درصد کاهش یافته است[4]. در سطح جهانی هم شاهد چنین روندی هستیم. با در نظرگرفتن احتمال بزرگ افزایش حتی بیشتر تحرک، رفت و آمد، مهاجرت و نقل مکان زندگی انسان ها، احتمالا روند مشابه تر شدن ژنتیک انسان های دنیا در آینده بیشتر از این نیز خواهد شد.

این، برای کسانی که حتما و هنوز میخواهند جمعیت ها و ملت های دنیا را بین گروه های متمایز (و غالبا مخاصم یکدیگر) تقسیم کنند و گروه خود را برتر از دیگران بشمارند، خبر خوبی نیست. اگر نزدیکی ژنتیک انسان های جهان همچنان به روند افزایشی خود ادامه دهد، صداقت مبالغه آمیز نسبت به مفاهیمی مانند «خلق» و «قوم» (از دیدگاه گروه های سیاسی چپ و راست به عنوان بخش های متمایزی از یک ملت مشترک) حتی مشکل تر از این خواهد شد.


[1] Krause, S. 241

[2] gradient

[3] Krause, S. 242

[4] Krause, S. 246

(بخشی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)

ادامه خواندن

یعنی چه «نژاد»؟

بنا به تعریف دانشمندان ژنتیک و بیولوژی «نژاد به گروهی از انسان ها گفته میشود که بتوانیم آن ها را از دیدگاه بیولوژیک از دیگران تفکیک کنیم».[1] برای اینکه تشخیص ما راجع به «نژاد» نامیدن یک گروه از انسان ها علمی باشد، باید بتوانیم به قدر کافی داده های علمی از جمعیت مورد نظر خود و همچنین جمعیت های همسایه و نزدیک داشته باشیم تا آنها را با یکدیگر مقایسه نموده و به نتیجه ای کلی در باره شباهت ها و فرق های مهم و اساسی بیولوژیک آنها دست یابیم. هر چه تست ها و داده های آزمایشی ما بیشتر باشد، نتیجه های آزمایش ها نیز قابل اعتماد تر خواهد بود. 

قبل از همه چیز باید مرزهای سیاسی موجود را به عنوان مرزهای ژنتیک نادیده گرفت. این موضوع بخصوص  در رابطه با مرزهای سیاسی جدید یا نسبتا جدید صدق میکند، زیرا مرزبندی های سیاسی جدید تر احتمالا (اما نه لزوما) هنوز فرصت چندانی برای نزدیکی بیولوژیک در داخل آن جمعیت ایجاد نکرده اند، در حالیکه بعد از گذشت چند قرن از یک مرزبندی کم و بیش معین و ثابت سیاسی، میتوان انتظار داشت که آمیزش در داخل آن جمعیت از آمیزش با جمعیت های دیگر  بیشتر بوده و با این ترتیب نزدیکی بیولوژیک آنها نیز در مقایسه با جمعیت های دورتر زیادتر خواهد بود.

در کنار مرزبندی های سیاسی، یک رشته مرزبندی های طبیعی مانند کوه های سربلند، دریا ها، حتی رودخانه های عمیق  میتوانند مانع معینی در مقابل آمیزش و همخوانی بیولوژیک بین جمعیت ها شوند. جزیره ها و اقیانوس ها، بخصوص در دوره هایی که حمل و نقل مانند دوران مدرن پیشرفت نکرده بود، مانعی جدی در برابر آمیزش جمعیت های مختلف بود. اما امروزه کمتر مکان مسکونی روی کره زمین مانده که کسی قدم به آنجا نگذاشته باشد. کاوالی-اسفورزا مینویسد؛ با اینهمه، تست ها نشان میدهند که هیچ دور از احتمال نیست که جمعیت دو شهر یا روستای همسایه در مقایسه با یکدیگر از نظر ژنتیک به گونه مشهودی متمایز باشند. او چند نمونه از ایالات متحده و ایتالیا میدهد و میگوید که البته شما میتوانید از تعداد محدود و معینی از ساکنان یک روستا تست ژنتیک انجام دهید. اما تعداد ژن هایی که میتوانید از یک فرد آزمایش کنید سر به میلیارد ها میزند و شما هر چه بیشتر این ژن ها را آزمایش کنید، کمتر به تشابه ژنتیک و «دی ان ای» دو نفر جداگانه پی میبرید. البته اینجا تمام صحبت بر سر 99.09 در صد «دی ان ای» مشترک همه انسان های جهان با یکدیگر نیست، بلکه همه این فرق ها که هر فرد را در جهان از همه ساکنان دیگر کره زمین متمایز میکند، در آن 0.09 درصد باقی «دی ان ای» انسان هاست.[2] 

از طرف دیگر، از دیدگاه علمی و آزمایشی، مجموعه ژن ها یعنی ژنوم انسان عبارت از اجزا یا قوطی های مجزا از یکدیگر نیست، بلکه مانند یک پالِت رنگی، بدون مرز و به اصطلاح «تو در تو»[3] می باشد. این نیز احتمالا ناشی از اختلاط های مداوم میلیارد ها انسان در طول تاریخ و در حال حاضر است که با هر یک آمیزش، باعث اختلاط جدید ژن های دو انسان و به وجود آمدن فرزند و ژنوم جدیدی میشود و به این ترتیب، اختلاط ها، هر بار در هر گوشه جهان ترکیب جدیدی را تولید میکنند که مخصوص به خود است و هرگز کاملا مشابه ژنوم هیچ شخص دیگری در دنیا نیست. نمیتوان گفت که از فلان جا به بعد اروپایی ها زندگی میکنند، آن طرف خط آسیایی ها هستند و غیره. اینها همه تو در تو هستند. البته کسی که در افغانستان یا ترکیه زندگی میکند به یک ایرانی و ارمنی و کُرد نزدیک تر است، تا کسی که زاده و بزرگ شده آسیای جنوب شرقی یا ژاپن است. در اینجا جغرافیا نقش بزرگی بر عهده دارد و البته موضوع مهاجرت ها هم که پیوسته وجود داشته و حتی بیشتر شده، باعث تشدید این اختلاط ها گشته است. یعنی با وجود اینهمه مهاجرت و اختلاط که در 70-80 هزار سال اخیر یعنی از مهاجرت های انسان ها از آفریقا به مابقی دنیا انجام گرفته، هنوز میتوان بین ظاهر فیزیکی انسان ها، مثلا رنگ پوست و شکل و شمایل چهره آنها فرق گذاشت. اما این تشخیص ها بسیار کلی است و نمیتوان انسان ها را در قالب ها و شابلون های جدا از یکدیگر در سه، چهار یا حتی صد گروه و «نژاد» تقسیم کرد.

واژه و مفهوم «نژاد»[4]، آنگونه که ما امروزه آن را می فهمیم، زمانی پیدا شد که اروپایی ها دنیا را کشف میکردند. در سده هجدهم میلادی، یعنی زمانی که علوم مدرن پی ریزی میشد، فیلسوف ها و پژوهشگران نیز جوامع جدیدی از انسان ها را کشف میکردند و هر کدام از آنها را به گروه ها و صفاتی منسوب مینمودند که گاه تحقیر آمیز هم بود: اروپایی ها (سفید)، آسیایی ها (زرد)، آمریکایی ها (سرخ)، آفریقایی ها (سیاه)…  و متناسبا: پُرکار، گوشه گیر، صفراوی، خواب آلود… خود برتربینی نسبت به هر گروه «غیر خودی» در همین دوره شکلی جدید پیدا کرده و تبدیل به عاملی  نویافته و به اصطلاح «علمی» برای تحکیم اندیشه نژادپرستی در عصر استعمار گردید. تنها در نیمه دوم قرن بیستم و بخصوص اوایل قرن حاضر و به کمک پیشرفت شگرف و تکنولوژیک علوم ژنتیک، بیولوژی، تاریخ و زبانشناسی بود که معلوم شد ظاهر فیزیکی انسان ها از یکدیگر متفاوت است، اما در داخل هر گروه هم هزاران شکل و ظاهر میانه وجود دارد و شابلون ها و «قوطی» های از یکدیگر جدا با مرزهای مشخصی نیست که هرکدام از آنها را «نژاد» نامید.

آیا تقسیم بندی انسان ها عموما نادرست است؟

حال که تقسیم بندی انسان ها بین «نژاد» ها را نادرست نامیدیم، میتوان پرسید آیا تقسیم بندی انسان ها بین گروه های مختلف کلا و عموما غلط است و نباید این کار را کرد؟ نه فقط در علم، بلکه حتی در زندگی روزمره هم وقتی با انواع و گونه های بسیاری از اشیاء، جانداران و گیاهان روبرو میشویم، سعی میکنیم برای نظم دادن به این درهم و برهمی، آنها را در گروه های مختلف تقسیم کنیم. منظور از تقسیم بندی همین است. با این کار میتوانیم به صورت آسان تر و با کلمه های کمتری تعداد  بسیار کثیری از اشیاء، پدیده ها و موجودات را نامگذاری و تعریف کنیم، حتی اگر در نتیجه این تقسیم بندی نارسایی هایی هم پیدا شود. مثلا جانورشناسان و گیاه شناسان هزاران و حتی میلیون ها نوع موجودات را  به گروه های مختلف مانند پستانداران، خزندگان و غیره تقسیم کرده اند و حتی هنوز این کار آنها پایان نیافته است. اگر این همه انواع مختلف با چنین تعداد کثیری وجود نداشت، نیازی هم به تقسیم بندی نمی ماند.

انسان ها تنها موجوداتی نیستند که اشیاء و جاندارانی را که با آنها روبرو میشوند، در گروه های مختلف تقسیم بندی میکنند. مثلا شمپانزه ها خوب میدانند که کدام گیاهان را میتوان خورد و کدام گیاهان زهرآلود هستند. آنها حتی این را به نوزادان خود می آموزند.


[1] Cavalli-Sforza: Genes…, p. 25

[2] (US) National Human Genome Research Institute, https://www.genome.gov/dna-day/15-ways/human-genomic-variation

[3] continuum

[4] Race, Rasse

(بخشی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)


ادامه خواندن

نژادپرستی از نگاه علمی

عواقب نژادپرستی وحشت آور و وخیم است. عملا همه  مذهب ها و نظام های اخلاقی مدرن، نژادپرستی را مورد انتقاد قرار میدهند. با اینهمه پرسیده میشود: آیا میتوان این اندیشه را قاطعانه رد کرد که برخی «نژاد» ها «برتر» از دیگران هستند و آیا میتوان بین «نژاد» های گوناگون تفاوت های از نظر اجتماعی مهم و موروثی را مشاهده کرد؟ بین گروه های مردم، مشخصات معین و قابل مشاهده ای وجود دارند که تا درجه معینی مربوط به ژن های آنان میشود. از آن جمله است رنگ پوست، شکل و رنگ چشم، نوع و رنگ مو، ریخت چهره یا قواره بدن. آیا این گونه مشخصات و یا خصوصیات مشابه فیزیکی دیگر، دلیل کافی علمی برای موجودیت نژادپرستی به دست میدهند؟ و آیا فرق های دیگری وجود دارند که میتوانند نژاد پرستی را حق بجانب جلوه دهند؟

ابتدا باید طبیعت این فرق ها بین انسان ها را تعریف کرد که میخواهیم بررسی کنیم. با این ترتیب میتوانیم درک کنیم که منظور ما از «نژاد» چیست، کدام گروه های انسان ها را میخواهیم مطالعه نماییم و فرق های مورد نظر، از نگاه علمی چه چیز را نشان میدهند؟

فرق های بیولوژیک و فرهنگی

اولا باید در نظر گرفت که اکثر مردم فرق چندانی میان ویژگی ها و مشخصات موروثی بیولوژیک (زیست شناختی) مانند رنگ پوست از سویی و، از سوی دیگر، فرق های فرهنگی مانند عادات و رسوم خانوادگی نمی گذارند. اغلب مشکل است که تشخیص داد کدام مشخصات، فرهنگی یا بیولوژیک هستند. گاهی انگیزه یک فرق، عاملی بیولوژیک است که در آن صورت آن را عاملی ژنتیک می نامیم، یعنی این مشخصات مربوط به «دی ان ای» انسان میشود. گاهی دیگر این فرق ها مربوط به رفتار یک خانواده یا جمعیت میشود، چیزی که مردم از خانواده و محیط خود کسب میکنند و آن را به اصطلاح «از خود می نمایند.» به این مشخصات که ریشه های فرهنگی دارند، «اکتسابی» میگویند. گاهی نیز هر دو گروه این عوامل بیولوژیک و فرهنگی به طور مشترک در شکل گیری این فرق ها موثر هستند. خصوصیات ژنتیک انسان بسیار پایدار هستند و معمولا هزاران سال بدون تغییر مهمی باقی میمانند، مگر اینکه موضوع بر سر یک مهاجرت بزرگ به سرزمینی نا آشنا و دوردست باشد (به نمونه آفریقایی تباران آمریکا و تغییر  بسیار تدریجی «دی ان ای» آنها مراجعه کنید که در پیش به آن اشاره شد.) در مقابل، ویژگی ها و مشخصات فرهنگی یک جمعیت مانند زبان و عادات و رسوم رایج ممکن است نسبتا به سرعت تغییر یابند.

همان طور که گفته شد، میان افراد متعلق به جمعیت های گوناگون فرق های آشکار و نمایان مانند رنگ پوست وجود دارد. مردم معمولا بر اساس همین فرق های ظاهری و فیزیکی، انسان ها را در گروه بندی ها و به اصطلاح «نژاد» های گوناگون تقسیم میکنند. این تقسیم بندی «نژادی» بحق می بود اگر از نظر علمی ثابت میشد که این فرق های ژنتیک باعث برتری یک گروه انسان ها بر گروهی دیگر میشود. بنظر میرسد این معیار علمی در قضاوت نهایی بر سر موجودیت و اهمیت «نژاد» ها از همه معیارهای دیگر علمی تر و قابل قبول تر است. بعضی ها در این زمینه کوچکترین فرق های فرهنگی سطحی بین انسان ها را نیز معیار تقسیم انسان ها به نژاد های گوناگون میشمارند. البته این، راه ساده تری است، زیرا آزمایش و اثبات ربط داشتن این یا آن خصوصیت و ویژگی انسان ها با دستگاه ژنتیک انسان بسیار مشکل تر است و دانش فراگیر پزشکی، بیولوژیک، زبانشناختی، تاریخی و آزمایشگاهی طلب میکند. اما به راستی درست بنظر نمیرسد که کسی نسبت به شخص دیگری اظهار تمسخر یا برتری نماید، بخاطر اینکه آن شخص «غیر خودی» با صدای بلند صحبت میکند، با سر و صدا غذا میخورد، و یا لهجه و تلفظی  غیر استاندارد و حتی غلط دارد. این نوع عدم تعامل با دیگران در برخی کشور ها و بین بعضی طبقات اجتماعی نسبتا رایج است. اما برطرف کردن و اصلاح این نوع پیشداوری های خود برتربینانه از طریق کنترل، آموزش و تربیت اجتماعی بسیار ساده تر از مقابله با نژادپرستی واقعی است.  

فرق های پنهان، فرق های آشکار

آنچه که در گذشته و حال در بسیاری کشورها دقت مردم عادی را نسبت به اشخاص به اصطلاح «غیر خودی» جلب کرده و میکند، جنبه هایی ظاهری مانند رنگ پوست و مو، قد و قواره، شکل چشم، پوشش و یا طرز سخن گفتن آنان در کوچه و بازار است. بسیاری انسان ها با یک نگاه کوتاه سعی میکنند حدس بزنند که «فرد غیر خودی» از کدام قوم و ملت است و به او عنوان کدام «نژاد» و «قوم» را میتوان داد. اگر شما اختلاط های گذشته نیاکان این افراد «غریبه» را در نظر نگیرید، میتوانید شابلون های رایج خود را به کار انداحته و نسبتا به راحتی گمانه زنی کنید که فلان «غریبه» احتمالا اروپایی، آفریقایی یا آسیایی/چینی است. البته این شابلون ها در هر کشور و فرهنگی فرق میکند. در آمریکا یعنی ایالات متحده، «آسیایی» به تیپ انسان هایی مانند چینی و ژاپنی گفته میشود، در حالیکه مثلا ما ایرانیان از نگاه آمریکاییان از تیپ یا «نژاد قفقازی» هستیم. در ایران عناوینی مانند سیاه پوست، زرد پوست، سفید پوست هنوز هم رایج است، در حالیکه حتی اگر تنها رنگ پوست را هم معیار قرار دهیم، بین این طبقه بندی ها هزاران رنگ وسط و مختلط وجود دارد که نتیجه اختلاط های میلیون ها انسان است. اختلاط انسان ها بخصوص در دو سه هزار سال گذشته پیوسته و دائمی است و به همین جهت سیستم های ژنتیک و فرهنگی انسان ها، صرفنظر از «نژاد» های آنان مانند یک .

ما به این شابلون ها عادت کرده ایم. هر کدام از این شابلون ها در قاره ای از کره زمین تصویر غالب مردم آن قاره را تشکیل میدهد. سیاهپوستان در آفریقا، چینی ها و ژاپنی ها در آسیا، سفید پوستان ها در اروپا … اما این را هم میدانیم که مثلا در آمریکا اگرچه هنوز به اصطلاح سفید پوست های اروپایی تبار اکثریت نسبی جمعیت کل را تشکیل میدهند، اما آفریقایی تبار ها و چینی تبار ها هم اقلیت چندان کوچکی نیستند.

هر بار که ما با چنین تصویری روبرو شده، این و آن شخص را  بر  پایه رنگ پوست و دیگر خصوصیات فیزیکی آنان در قالب و شابلونی «نژادی» میگذاریم، در ذهن ما این توهم تقویت میشود که بله، این شابلون ها هرکدام نشان دهنده یک نژاد جداگانه «پاک و خالص» است. بدین ترتیب وجود گروه هایی از انسان ها موسوم به «نژاد» را در ذهن خود امری «ثابت شده» به حساب می آوریم. اما واقعیت علمی تا اندازه ای با این تصورات قالبی قاطبه مردم فرق دارد. بله، برخی از این خصوصیات فیزیکی انسان ها که فورا به چشم میخورند، ریشه ژنتیک هم دارند. اما این را هم میدانیم که مثلا رنگ پوست و بزرگی و کوچکی بدن گروه های انسان ها در عین حال (و احتمالا در درجه اول) تاثیر کمی یا زیادی نور آفتاب و تغذیه انسان ها در طول هزاران سال است. برای نمونه بسیاری از ما نمیدانیم که 8000 سال پیش اغلب اروپاییان پوستی تیره داشتند و رنگ پوست اکثر آنها (بخصوص در قسمت های شمالی این قاره) در عرض همین چند هزار سال سفید و روشن شده است. ضمنا این تغییر رنگ پوست اصولا وابسته به تاثیر شدید یا ضعیف نور آفتاب است. هر چه نور آفتاب شدیدتر باشد، رنگدانه (پیگمِنت) پوست انسان نیز به تدریج (طی چند هزار سال) به تیرگی میل میکند تا از نفوذ سرطان زای اشعه ماورء بنفش پیشگیری شود.[1] با اینهمه برخی از این خصوصیات ممکن است موروثی یعنی ژنتیک هم باشند (که البته آن هم بعید نیست که در طول تاریخ به تدریج تغییر یابد).

دانشمندان امروزه یقین دارند که خصوصیات ژنتیک و فرهنگی که در بالا ذکر شد و مجموعه آنها که بطور عمومی، غیر علمی و غیر دقیق در زبان مردم «نژاد» نامیده میشود، در اواخر مهاجرت انسان ها از آفریقا به مناطق دیگر دنیا به وجود آمده اند. این انسان ها در طول ده ها هزار سال پس از مهاجرت بزرگ خود، با شرایط مختلف آب و هوا، تغذیه، حفاظت و ایمنی خود مانند گرمای شدید و سرمای فوق العاده، سیل، آتش فشان و بیماری های واگیر روبرو شده اند.

مواجه شدن با آب و هوا یا شکل تغذیه ای متفاوت از پیش که انسان ها در جریان مهاجرت خود با آن روبرو شده اند، آنها را به مطابقت با این شرایط جدید بیولوژیک و همچنین فرهنگی وادار کرده و این، طی سالیان دراز، خصوصیات ژنتیک و در عین حال فرهنگی و اجتماعی آنان را متحول نموده است. میتوان گفت که نظام ژنتیک (و در عین حال فرهنگی) هر گروه جمعیت انسان ها، که شرطاً آن را «قوم» مینامیم، مطابق با منطقه سکونت آن گروه «مهندسی شده»  و با مهاجرت ها و اختلاط های جدید بتدریج تغییر یافته است. این نظام ژنتیک و خصوصیات فرهنگی مدت های طولانی به گونه ای کم و بیش استوار و تیپیک برای آن گروه قومی بدون تغییرات مهم و بزرگی دوام می آورد، مگر اینکه اتفاق بزرگ و مهمی مانند مهاجرتی بزرگ و جدید  یا حمله از بیرون و اختلاط وسیع ژنتیک با قومی جدید رخ دهد تا آن نظام ژنتیک و فرهنگی به تدریج تغییر یابد. پیش تر هم گفته شد که در این قبیل موارد، اصولا تحول ژنتیک بسیار کُند و آهسته، ولی تحولات فرهنگی (مانند زبان، عادات و رسوم) بسیار سریع تر رخ میدهد. 

(یخشی از طرح کتاب جدید «ژنتیک، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)


[1] Krause, pp. 87-88… ادامه خواندن

برخی از برانگیزنده های نژادپرستی

Designed by Abol Bahadori

تقریبا هر جمعیتی میتواند دلیل خوبی پیدا کند تا خود را، دستکم در حوزه معینی مانند ورزش، ادبیات یا پخت و پز، «برتر» از دیگران حس نماید. زندگی روزمره و معمولی هر شخص سرشار از عادات و رسوم فردی و فرهنگی-اجتماعی آن شخص است و این، صد ها فرصت ایجاد میکند تا آدمی این رشته عادات و رسوم خود را با عادات و رسوم ناآشنا و غالبا متفاوت دیگران مقایسه کند. شاید ما ریشه های این قبیل عادات و رسومِ برای ما «بیگانه» دیگران را ندانیم، اما بااینهمه بعید نیست که اینگونه عادات و رسوم در ما ترس یا حتی حس نفرت ایجاد کند. «طبیعت انسانی از تغییر خوشش نمی آید، حتی اگر آدمی از وضع موجود خویش هم راضی نباشد. بعید نیست که همین وابستگی به عادات و رسوم موجود خود و ترس از تغییر، حتی تغییری احتمالا مثبت، است که زمینه محافظه کاری را فراهم میکند که آن هم ممکن است به نژادپرستی بینجامد.»[1]

بدون تردید میان جمعیت ها و ملت های مختلف فرق وجود دارد، از جمله در زبان، مذهب، رنگ پوست، شکل و قواره بدن، طرز تهیه و طعم خوراک ها و ده ها و صد ها عادت و سنت دیگر که هرکس طی سال های متمادی از خانواده، محیط و جامعه خود آموخته است. ما  طبعا تصور میکنیم که آموخته های ما درست و خوب و آموخته های دیگران ناآشنا و نادرست هستند.  از دیدگاه اندیشمندان یونان باستان، هر کس که زبان یونانی نمیدانسته «بدوی» شمرده میشده است. چینی های باستان سرزمین خود را «مرکز جهان» میشمردند و داریوش هخامنشی به آریایی بودن خود افتخار مینمود.

طبعا کسی که از شرایط زندگی خود در سرزمین و میان جمعیت بومی خویش ناراضی است و به سرزمین دیگری مهاجرت میکند، بیشتر آمادگی دارد که سختی های شرایط جدید در سرزمین یا قاره نا آشنایی را بپذیرد. او حتی ممکن است قبول کند که باید زبان یا طرز زندگی نوی را بیاموزد. اما چنین شخصی معمولا ترجیح میدهد در پیله آشنا و راحت قبلی خود زندگی کند – دور از نگرانی و ترس از هر چیزی که برای او غریبه و ناآشناست.

بسیاری عوامل دیگر نیز میتوانند باعث تحریک نژادپرستی شوند. یکی از برانگیزنده های مهم نژادپرستی، فرافکنی یا نسبت دادن ناخشنودی های خویشتن به دیگران و مقصر  شناختن آنان است. میدانیم که در جوامع مدرن «حس بیگانگی از خود» موضوع مهمی است که میتواند باعث نگرانی، دلهره و حتی نفرت و خشونت شود. اینگونه احساسات میتواند نتیجه مشکلات خانوادگی، فقر، بیکاری، بیعدالتی، حس نابرابری، حسادت و  عجز باشد که ممکن است با مشاهده ثروت هنگفت در دست تعداد قلیلی از انسان ها به وجود بیاید. این عوامل نیز در دنیای کنونی ممکن است باعث نفرت و خشونت شوند و مجموعه این احساسات به کمک تبلیغات اغلب یکجانبه و دشمنی افکن سیاسی به جامه نژادپرستی پیچیده شود.

امروزه در بعضی کشور ها نژاد پرستی پررنگ تر شده و حتی جلوه ای سیاسی یافته است. در شرایط آرام، صلح و نظم در جامعه، نژادپرستی کمتر به چشم میخورد. اما امروزه ناآرامی و خشونت در رابطه با مهاجرت های بزرگ از کشورهای فقیر به کشورهای پیشرفته تر، در کنار مشکلات سیاسی و اقتصادی، بهانه و زمینه بروز نژادپرستی را هم تقویت میکند.   

(یخشی از کتاب جدید «ژنتیک، اقوام و زبان ها»، ادامه دارد.)


[1] Cavalli-Sforza (B), p. 7… ادامه خواندن

تحول ژن ها، تحول زبان ها

در دنیا حدود 5000 تا 7000 زبان جداگانه وجود دارد. شمارش زبان ها توسط دانشمندان بستگی به این دارد که آنها کدام زبان ها را زبان، لهجه یا گویش حساب میکنند. این، البته به مقام و اهمیت سیاسی و اجتماعی  این زبان ها و لهجه ها هم مربوط میشود. بعضی از این زبان ها چندین میلیارد نفر گویشور دارند و بعضی های دیگر فقط چند هزار نفر. زبان ها یا لهجه هایی که بیش از چند صد نفر گویشور ندارند، در معرض نابودی قرار دارند، همان گونه که تا حال هزاران زبان و لهجه در اثر اختلاط ها و استحاله های قومی، سیاسی  و زبانشناختی از بین رفته اند.

لازم نیست شما زبانشناس باشید تا شباهت بین بسیاری لغات و تعابیر فارسی، کُردی، بلوچی و پشتو را تشخیص دهید. این زبان ها همه از گروه زبان های ایرانی هستند. بین انگلیسی و آلمانی، فرانسه و ایتالیایی، روسی و بلغاری هم همین شباهت ها وجود دارند. این گروه ها در عین حال همه شاخه های جداگانه زبان های اروپایی هستند که همراه با هندی و فارسی گروه بزرگتری از زبان های هند و اروپایی را تشکیل میدهند.  در باره ترکی ترکیه، ترکی آذری، ترکمنی یا حتی قزاقی و قرغیزی هم همین طور است. زبان های عربی و عبری هم از لحاظ واژگان، ساختار و تلفظ به یکدیگر نزدیک هستند. البته ممکن است یک واژه در انگلیسی به یک معنا و واژه ای مشابه در آلمانی معنایی کم و بیش دیگر داشته باشد. اما به هر حال همه  این قبیل نمونه ها به تحولات زبانشناختی مختلفی اشاره میکنند که نشان میدهند گویشوران پیشین این زبان ها در تاریخی دور یا نزدیک در سرزمینی مشترک یا در همسایگی یکدیگر زیسته و زبان یا لهجه آنان به یکدیگر تاثیر کرده است.

دانشمندان، گروه زبان هایی را که از نظر واژگان، دستور زبان و دستگاه آوایی به یکدیگر شبیه و نزدیک  هستند «خانواده زبانی» مینامند.  مثلا فارسی، کُردی، گیلکی، بلوچی و پشتو از «خانواده زبان های ایرانی» هستند. اگر از این هرم بالا برویم، می بینیم که خود زبان های ایرانی شاخه ای از گروه زبان های هند و ایرانی (شامل ایرانی و هندی) شمرده میشوند. زبان های هند و ایرانی نیز خود زیر شاخه ای از خانواده بزرگ زبان های هند و اروپایی هستند که گروه های مختلف زبان های رومی یا «رُمانس» (ایتالیایی، اسپانیولی، فرانسه، پرتقالی، رُمانیایی)، ژرمنی (آلمانی، انگلیسی، هلندی، سوئدی، فلاندری)، اسلاوی (از جمله روسی، بلغاری، چکی، اسلوواکیایی، صربی، کرواتیایی)، ارمنی، یونانی، آلبانیایی هم جزو این خانواده بزرگ زبانی هستند. به جز این زبان ها چندین گروه زبان ها مانند زبان های سامی (عربی، عبری، سریانی) و خانواده زبان های آلتایی (ترکی، مغولی و تونقوزی) به صورت خانواده های زبانی تعریف شده اند. علاوه بر این، هزاران زبان بسیار بزرگ تا بسیار کوچک دیگر مانند ماندارین (چینی)، براهویی و زبان گینه نو وجود دارند که چند میلیارد تا چند هزار نفر گویشور دارند.

در منطقه ما یعنی آسیای غربی، از جمله ایران، تقریبا همه زبان های ایرانی،  زبان های ترکیک (ترکی آذری، ترکمنی)، سامی (عربی، عبری، آسوری)، دیگر زبان های هند و اروپایی (ارمنی) و براهویی (از زبان های دراویدی) به کار میرود. می بینیم که سه زبان فارسی، عربی و ترکی با وجود اشتراک بسیاری در واژگان خود، متعلق به گروه ها یا خانواده های زبانی مختلفی هستند . فارسی همانند هندی، کُردی، پشتو و ارمنی یکی از زبان های هند و اروپایی، عربی همراه با عبری و آسوری یکی از زبان های سامی و ترکی همراه با مغولی و تونقوزی یکی از زبان های آلتایی است. البته بین فارسی و عربی یا فارسی و ترکی هم واژگان مشترک و مشابه بسیاری وجود دارد. اما این سه زبان از سه خانواده های زبانی مختلف هستند، اگرچه در نتیجه همسایگی و تاریخ مشترک بین این گویشوران، زبان های آنان تاثیرات چشمگیری بر یکدیگر گذاشته اند.

یکی از نمونه های آشکار نزدیکی و شباهت واژگانی و ساختاری میان زبان های هند و اروپایی را میتوان در مقایسه بسیاری لغات پایه مانند برادر، براذر، برودر، فرِر (فارسی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه) دید. فرق «فرر» فرانسه با «براذر» انگلیسی نمایان است و این را میتوان در متن تحولات تاریخی-زبانشناختی توضیح داد. در اینجا باید به تاریخ نفوذ زبان لاتینی از جنوب، فرانک های ژرمنی زبان و همچنین «گُل» های سِلتی زبان از شمال سرزمین کنونی فرانسه مراجعه کرد. «فرِر» احتمالا از تاثیرات لاتین بر زبان فرانسه است (ایتالیایی: فراتِللو).  در هرکدام از این زبان ها هم میتوان فرق بین این یا آن واژه در این یا آن لهجه را مشاهده کرد، مانند فارسی (آب، اوو، آو) یا بین یک زبان و زبان بسیار نزدیک دیگر (چه در حال حاضر و چه در طول تاریخ) مانند سفید/اسپی/سپی/اسپیت (فارسی/کردی/پشتو/بلوچی).

اینگونه رهگیری های تاریخی در عین حال که مثلا مربوط به ریشه شناسی زبان فرانسه میشود، اشاره ای است به تاریخ، موقعیت جغرافیایی و مراحل مهاجرت و سکونت اقوام فرانک، لاتین و گُل در سرزمین کنونی فرانسه و شکل گیری ژنوم فرانسوی زبانان فرانسه در مقایسه با دیگر اقوام هند و اروپایی زبان. یعنی تحلیل دو جدول و یا «درخت» زبانشناختی و ژنتیک و مقایسه آنها میتواند از هر دو جهت، هم از نظر ژنتیک و هم زبانشناسی تاریخی، به درک گذشته و تاریخ و جغرافیای گویشوران این یا آن زبان کمک قابل توجهی بکند. از این جهت بعضی دانشمندان ژنتیک مانند کاوالی-اسفورزا[1]  کوشش کرده اند به موازات طرح جدول یا «درخت» ژنتیک جمعیت های مختلف دنیا، خانواده های زبانی آنان را نیز نشان دهند و به مقایسه و تحلیل این دو جدول بپردازند. کاوالی-اسفورزا از جدول دوگانه خود (ژنتیک و زبانی) نتیجه میگیرد که زبان جمعیت هایی که همسایه هستند و نزدیک به یکدیگر زندگی میکنند، احتمالا  و معمولا متعلق به خانواده زبانی مشترکی هستند. البته این، در مورد سرزمین هایی که صحنه مهاجرت های بزرگ و بسیار بوده اند ممکن است چندان صدق نکند.

آیا بین این دو جدول، شباهت های معینی وجود دارد؟ تحول زبان یک جمعیت و تحول ژنوم یا نظام ژنتیک انسان های آن جمعیت همزمان نیستند و در طول مدت یکسانی رخ نمیدهند. تغییرات زبانی بسیار سریعتر پدید می آیند. ممکن است تلفظ، واژگان و ساختار های دستوری و اصطلاحاتی که امروزه ما در زبان خود به کار میبریم، صد سال بعد کم یا زیاد تغییر یابد. اما تحول ژنتیک انسان ها بسیار بسیار آهسته تر است. اختلاط های ژنتیک به تدریج رخ میدهند و بدن انسان میتواند ژن های متحول شده را هزاران، حتی میلیون ها سال محافظت کند. در نتیجه امروزه یک یونانی زبان اصالتا اهل یونان احتمالا زبان یونانیِ عصر افلاتون و ارستو را چندان نمیفهمد. برای ما ایرانیان، زبان پهلوی دوره ساسانیان و البته پارسی باستان سنگ نوشته بیستون از دوره هخامنشیان غیر قابل فهم است. به نظر کاوالی-اسفورزا امروزه یک ساکن شهر رُم ایتالیا نمیتواند زبان یک رومی دو هزار سال پیش را بفهمد. معمولا بعد از گذشت پنج تا ده هزار سال توان تشخیص واژه های مشابه در گذشته و حالِ یک زبان  به ده درصد یا کمتر از آن کاهش می یابد.[2]      

در هر دو مورد تحول ژنتیک و زبانی، تغییری که در یک فرد به وجود می آید (مثلا اختلاط قومی یا تغییر زبانی) میتواند بعد از گذشت مدتی به زبان و ژنوم تمامی جمعیت آن فرد نیز نفوذ کند. در رابطه با ژن ها، این تغییر را «موتاسیون» یا «جهش» مینامند که تنها از طریق پدر و مادر به فرزند منتقل میشود و پس از نسل های بسیار افزایش می یابد و میتواند بخشی از ژنوم موروثی نیاکان آن فرد را  تغییر دهد. بدن انسان، ژنوم تغییر یافته را به خوبی از تاثیرات خارجی محافظت میکند. جهش های ژنتیک به ندرت رخ میدهند، اما تاثیری مانا دارند، در حالیکه تغییرات زبانی از نظر تعداد به مراتب بیشتر هستند، ربطی به خویشاوندی افراد ندارند و ممکن است بین همه افراد یک جمعیت شایع شوند. یک کلمه به سختی میتواند هزار سال از نظر معنا و تلفظ به صورتی ثابت باقی بماند، اما یک ژن جدید قادر است یک میلیون و شاید یک میلیارد سال بدون تغییر به موجودیت خود ادامه دهد. با وجود این فرق ها، چند شباهت مهم هم بین نظام ژنتیک و زبانشناختی انسان ها و جمعیت ها وجود دارد.

دو جمعیت که از نظر جغرافیایی از یکدیگر دور هستند و ارتباطی بین خود ندارند، احتمالا از نظر ژنتیک و همچنین زبان، ممکن است صاحب مشخصات متفاوتی باشند. دوری جغرافیایی، احتمال ازدواج بین دو جمعیت را کاهش میدهد و این، شرایط تحول ژنتیک مستقل و جداگانه این دو جمعیت را فراهم مینماید. به همین ترتیب، دوری و جدایی جغرافیایی، احتمال نزدیکی و تاثیر متقابل دو زبان این دو جمعیت را نیز کاهش میدهد. در نتیجه دو زبان مفروض طی گذشت سال ها از یکدیگر دور و بدون تاثیر گذاری و تاثیر پذیری میمانند. علت های دیگری هم هستند که نشان میدهند تحول دوگانه ژنتیک و زبانی یک جمعیت هر کدام راه خود را طی میکند و این دو، لزوما همپوشی کاملی با یکدیگر ندارند.

زبان یک جمعیت ممکن است در طول مدت زمانی نسبتا کوتاه، مثلا چند قرن، عوض شود، بدون آنکه ژنوم یا نظام ژنتیک آن جمعیت که از نیاکان هزاران سال پیش خود با اختلاط های گوناگون به اعضای آن جمعیت به ارث رسیده، تغییر چندانی بکند. مثلا در اروپا، زبان مجاری را می بینیم که مانند جزیره ای در وسط زبان های اروپایی اسلاوی، ژرمنی و رومی قرار دارد. اما مجاری متعلق به شاخه اورالی خانواده زبان های اورالی-اوگری است. دیگر زبان های این خانواده زبانی در شمال شرقی اروپا (فنلاندی) و غرب سیبری (استونیایی) هستند. زمینه تاریخی این گسستگی زبانی چنین است: در اواخر قرن نهم میلادی قبایل کوچ نشین مجار موطن پیشین خود در اوراسیا را ترک کرده و به سرزمین های مجارستان کنونی در اروپا حمله نمودند. قبل از آنها آوارهای هند و اروپایی زبان هم باز از اوراسیا به این سرزمین هجوم آورده، مسکون شده بودند. نتیجه حملات مجارها آن شد که یک سلطنت مجاری تاسیس یافت و زبان مجاری زبان رسمی گردید، در حالیکه زبان مردم این سرزمین، رومی (از خانواده هند و اروپایی) بود. میتوان گفت با سهمی برابر با تخمینا 30 درصد  تعداد جمعیت فاتحان مجار نسبتا زیاد بود، اما اکثریت جمعیت این  سرزمین را تشکیل نمیداد. از این جهت تاثیر ژنتیک تهاجم مجارها چندان چشمگیر نبود و به دنبال این تحول جمعیتی، تصویر ژنتیک مردم با اختلاط های بیشتر با همسایگان جدید حتی مختلط تر هم شد. امروزه میتوان گفت که سهم ژنتیک مهاجمان اورالی مجار در جمعیت کل مجارستان به سختی به ده در صد تصویر کلی ژنتیک  مردم مجارستان میرسد.

نمونه دیگر، فتح رُم، پایتخت امپراتوری پهناور روم در قرن ششم میلادی به دست قبایل کوچ نشین ژرمن است که از شمال اروپا آمده بودند. در این نمونه نیز تعداد جمعیت مغلوب به مراتب بیشتر از مهاجمان بود. آنها از نظر اجتماعی و اقتصادی پیشرفته تر از مهاجمان بودند و بدین ترتیب زبان ژرمنی مهاجمان نتوانست چندان تاثیری بر زبان رومیان بگذارد. دو نمونه دیگر نیز جالب است. فرانک ها که جمعیتی ژرمنی زبان با تاثیری قوی بر تحولات سیاسی سرزمین فرانسه بودند، نتوانستند با زبان ژرمنی خود بر شکل گیری زبان فرانسه تاثیری بازدارنده بگذارند. این در حالی بود که آنگلو-ساکسون های ژرمنی که جنگجویان مزدور لشکر روم در بریتانیا بودند، پس از فروپاشی امپراتوری روم در قرن ششم امور دولتی را در بریتانیا به دست خود گرفتند و در نهایت زبان ژرمنی شده انگلیسی را به مردم این سرزمین قبولاندند که تا آن دوره غالبا به زبان های بومی و سِلتی خود سخن میگفتند.

تقریبا سه هزار سال قبل از آن، یعنی بین 3000 تا 4000 سال پیش، مهاجمان هند و ایرانی زبان از اوراسیا (شمال و شرق ایران و افغانستان کنونی) زبان های هند و ایرانی خود را به ایران، افغانستان، هندوستان و پاکستان کنونی آوردند و از جمله زبان های دراویدی مردم بومی بخشی از این سرزمین ها را پس راندند.

در قرن یازدهم یعنی تقریبا هزار سال پیش هم در ترکیه کنونی  زبان مردم تغییر یافت. ترکیه کنونی تا آن دوره روم شرقی یا بیزانس نامیده میشد و زبان های اصلی آن یونانی شرقی، آرامی، ارمنی و زبان های ایرانی بود. قبایل کوچ نشین ترک که اصالتا از آسیای میانه بودند، از طریق ایران به بیزانس حمله ور شده و نهایتا در سال 1453 پایتخت بیزانس یعنی کنستانتینوپل (استانبول کنونی) را فتح نمودند و دولت عثمانی را تاسیس کردند. جایگزینی یونانی با ترکی به ویژه از این جهت قابل ملاحظه بود که ترکی که زبانی آلتایی است، برخلاف یونانی از خانواده زبان های هند و اروپایی نبود. در این نمونه نیز تاثیر ژنتیک ترک ها بر مردم بومی آناتولی که اکثریت جمعیت کل این سرزمین را تشکیل میدادند، چندان قابل توجه نبود. بعد از چند نسل مردمان بومی به تدریج دست از مقاومت در مقابل مهاجمان کشیده و از درِ سازش و اختلاط تدریجی در آمدند که یک نتیجه نهایی آن، ترکی شدن زبان اکثریت مردم و به اسلام گرویدن آنان بود. مشابه همین روند ، اما با ویژگی هایی دیگر، در آذربایجان و برخی سرزمین های دیگر منطقه رخ داد. میتوان به ده ها نمونه دیگر تغییر زبان یک جمعیت معین در نتیجه تحولات مهاجرتی، نظامی و آفات و تغییرات بزرگ طبیعی یا محیط زیستی اشاره کرد که در بعضی موارد، اما نه همیشه، باعث جایگزین شدن زبان اکثریت مردم آن سرزمین میشود، بدون آنکه جمعیت های تازه وارد با وجود اختلاط های تدریجی بتوانند طی چندین قرن تاثیر معین و نه چندان مهمی بر ژنوم مردم بومی بگذارند.

طبق محاسبات کاوالی-اسفورزا [3] اگر پنج در صد هر نسل در جمعیت بومی هر سرزمینی به طور منظم و پی در پی (یعنی چندین نسل) از حساب مهاجران، همسایگان و یا مهاجمان خود عبارت باشد، این جمعیت بعد از سه قرن میتواند تنها 70 در صد ژنوم اصلی و پیشا مهاجرتی نیاکان خود را حفط نماید. این محاسبه ای بر پایه مهاجرت آمریکایی های آفریقایی تبار به قاره آمریکاست که تاکنون 70 در صد ژنوم هایشان را حفظ کرده اند، اما 30 در صد ژنوم های آنان غالبا متعلق به سفید پوستان آمریکاست. با این حساب، در صد سهم ژنوم پیشین و اصلی آمریکایی های آفریقایی تبار بعد از هزار سال به سختی 10 در صد خواهد بود. البته نباید نا گفته گذاشت که به اصطلاح «ژنوم اصلی نیاکان» که میگوییم، هرگز، حتی چند هزار سال پیش، ژنومی یکرنگ، خالص و نشان دهنده جمعیت و به اصطلاح «نژاد» خاص و معینی نبوده، بلکه پیوسته، در اکثر موارد، حاصل اختلاط ژنتیک آن «نیاکان» چند هزار سال پیش با جمعیت های دیگر آن دوره های باستان بوده است. از این جهت تصور اینکه مثلا فلان «نژاد» و زبان در بهمان دوره «پاک و خالص» بوده، اما با مهاجرت ها و تحولات نظامی و اجتماعی با ژنوم و زبان دیگری جایگزین شده، دور از واقعیات علمی و تاریخی است، مگر اینکه موضوع بر سر جمعیتی کوچک در سرزمینی دور دست در جزیره ای منزوی یا در بلندی کوه های مرتفع و دست نارس باشد که از هزاران سال پیش تا کنون بین خود زیسته اند. میدانیم که این گونه جمعیت ها هم در تاریخ وجود داشته اند، اما غالبا، بخاطر دوری از مهاجرت ها و اختلاط ها، در نتیجه آمیزش های نزدیک خانوادگی (حتی با محارم) که در اینچنین جوامع منزوی پدیده ای اجتناب ناپذیر به شمار میرود، دچار نقص های ژنتیک شده و به تدریج مضمحل گشته اند.

در گفتار بعدی به موضوع خواهیم پرداخت و اینکه «آیا اصولا از نظر علمی چیزی به نام نژاد وجود دارد؟»


[1] Cavalli-Sforza (B), p. 144

[2] Ibid, p. 137

[3] Cavalli-Sforza (B), p. 146… ادامه خواندن

مهاجرت و جغرافیا

گفتیم که نوع انسان از ابتدا در حال حرکت و مهاجرت بوده و میدانیم که امروزه بعد از گذشت بیش از 200 هزار سال هنوز هم سرگذشت «انسان در مهاجرت» پایان نیافته است – هر چند در شرایطی دیگر.   

در ابتدا، همه ما انسان ها تقریبا در غالب دوره موجودیت خود در روی زمین جمعیتی از شکارچیان و گرد آورندگان بوده ایم و بالاخره در این 10 هزار سال گذشته اکثرا به دامپروری و یا کشاورزی پرداخته ایم. در طول این مدت، طی حرکت ها و مهاجرت های انسان، مکان های جغرافیایی و طول مسافت هایی که انسان طی کرده، از نظر رهگیری تغیییرات ژنتیک و بیولوژیک انسان ها موضوعی جالب و مهم است. شکارچیان و گردآورندگان غالبا مسافت های طولانی پشت سر گذاشته اند. مسافت های مهاجرت دامپروران نیز با 500 تا  1000 کیلومتر فرق چندان زیادی با شکارچیان و گردآورندگان نداشته، اگرچه طول مسافتی که دامپروران پشت سر میگذاشتند، در طی سال ها محدود تر شده است.

جستجوی جفت، آمیزش و اگر با تعبیر رایج کنونی بگوییم «ازدواج» نیز یکی از انگیزه های اصلی مهاجرت بوده است. از نگاه ژنتیک، آنچه که مهاجرت را جالب و درخور مطالعه میکند، فرق  هایی هست که میتوان در ویژگی های محل تولد پدر، مادر و فرزند آن دو مشاهده نمود. مسافت هایی که با مقصد ازدواج و تشکیل خانواده طی میشدند (و هنوز هم طی میشوند) معمولا چندان طولانی نبودند (و نیستند). امروزه هم اکثر ازدواج ها با افراد همان محله، روستا یا شهر و کشور و یا کمی از آن دورتر انجام میشود. در بررسی های ژنتیک، این نوع مهاجرت های «کوچک» بر نسبت «فاصله های ژنتیک و جغرافیایی» انسان ها تاثیر گذارهستند. معنای این تشخیص علمی آن است که در آمیزش ها فاصله جغرافیایی مرد و زن هر قدر کمتر باشد، ساختار ژنتیک آنان نیز به یکدیگر شبیه تر خواهد بود. برعکس، هر قدر فاصله جغرافیایی آنان دور تر باشد ساختار ژنتیک آنان متفاوت تر خواهد بود. این یکی از عوامل مهمی است که دانشمندان مهاجرت های گروه های مردم را تحلیل و محاسبه میکنند.

اما مهاجرت های بزرگ پدیده ای کاملا دیگر است. اینگونه مهاجرت ها نادر تر از مهاجرت های کوچک هستند، اما در تاریخ انسان ها تاثیری عمیق و بزرگ گذاشته اند. یکی از انواع مهاجرت های بزرگ، آگاهانه مسکون نمودن یک منطقه معین است که امروزه به آن «استعمار» یا «مستعمره سازی» میگوییم. چند نمونه این نوع مهاجرت های  تاریخیِ کلان عبارت است از مستعمره سازی حوزه دریای مدیترانه توسط یونانیان و فنیقیان (288 س.پ.) و مستعمره سازی آمریکا، استرالیا و آفریقای جنوبی توسط اروپاییان (500 سال گذشته). در دوران پیشا تاریخ نیز از اینگونه مهاجرت های بزرگ اتفاق افتاده است. مثلا میتوان به انفجار جمعیت دنیا 8-10 هزار سال پیش بعد از آغاز یکجا نشینی و کشاورزی اشاره نمود که امواج گسترده مهاجرت ها را بر انگیخت. اگر جمعیت کل جهان از ابتدای مهاجرت از آفریقا تا 10 هزار سال پیش را بین یک تا 10 میلیون نفر فرض کنیم [1]، می بینیم که جمعیت کل جهان تا 10 هزار سال پیش چقدر آهسته رشده کرده و از 10 هزار سال پیش تا کنون (بیش از هشت میلیارد نفر) چه آهنگ رشد شگفت انگیزی داشته است.

اصولا چه در دوران  پیشا تاریخ و چه در دوره های تاریخی ده هزار سال گذشته، افزایش جمعیت یک منطقه باعث اشباع جمعیتی آن منطقه شده و انسان ها را تشویق یا مجبور نموده تا از هر راه  ممکن به سرزمین های جدید و غیر مسکون یا نسبتا مسکون رو بیاورند. اینگونه مهاجرت ها معمولا تاثیر مهمی بر «دی ان ای» و مُهر ژنتیک انسان های این مناطق گذاشته و در عین حال تصویر کلی ژنتیک جمعیت های مختلف جهان را مختلط تر و آمیخته تر نموده است. در نتیجه، بخصوص در رابطه با جمعیت های پر تحرک و مهاجر ممکن است دیده شود که نیاکان پیشین آنان چند هزار کیلومتر دور تر از موطن کنو نی آنان زیسته اند. از این جهت گفته میشود که مهاجرت یک «جمعیت فرزند» از داخل یک «جمعیت مادر» به سرزمینی دورتر (مثلا از اوراسیا به ایران و هندوستان یا از انگلستان به آمریکا) باعث گسستگی و اختلاط های ژنتیک جدید میشود، در حالیکه مهاجرت بین جمعیت های همسایه، نزدیکی و اختلاط و در نتیجه همسانی بیشتر ژنتیک جمعیت های مختلف را تشویق مینماید. با این ترتیب میتوان گفت که هر قدر دانشمندان، نقشه های جغرافیایی کاملتری از ترکیب ژنتیک انسان ها و تحول آن در طول تاریخ و از مناطق مختلف تهیه کنند، آگاهی ما از پیشا تاریخ و تاریخ جمعیت های جداگانه بشری درست تر و دقیق تر خواهد شد. البته در این رهگذر نیز دست آوردهای مدرن رشته های دیگر علمی مانند باستان شناسی به تکمیل دانش ما کمک خواهد نمود.  

بگذارید در بخش بعدی این گفتار در باره رابطه ژن ها با تحول زبان انسان ها مکث کنیم.


 Cavalli-Sforza (B), p. 93-95 [1]… ادامه خواندن

مهاجرت های بزرگ

نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش

امروزه مهاجرت، چه قانونی و چه غیر قانونی، چه شخصی و خانوادگی و چه گروهی، چه فرار، پناهجویی و یا مهاجرت رسمی برای کار یا تحصیل، چه به دلایل سیاسی یا اقتصادی، در کنار تغییرات آب و هوا و رشد ناموزون اقتصادی و آزادی های سیاسی، یکی از مهمترین معضل های اجتماعی و سیاسی در جهان است. اکثر دولت های دنیا، بخصوص کشورهای صنعتی، پیشرفته و دمکراتیک،  با جوانب اقتصادی، سیاسی، امنیتی و اجتماعی این موضوع روبرو هستند. در کشور های اروپایی، آمریکا، کانادا و استرالیا که میانگین سنّ جمعیتشان بالا رفته و رشد جمعیت کارآمدشان کاهش یافته، از طرفی خواست استخدام افراد متخصص و با تجربه از خارج بیشتر شده و از طرف دیگر محبوبیت برخی جریانات افراطی که خواهان قطع و یا محدودیت حداکثری مهاجرت از خارج هستند، باعث افزایش نگرانی و ناآرامی در مورد رشد اقتصادی و رفاه و آزادی در این کشور ها گشته است. در این میان اغلب فراموش میشود که مهاجرت انسان به سرزمین های دیگر، از دستکم صد هزار سال قبل تاکنون، حتی از 40 تا 70 هزار سال پیش تا امروز، کلید و راهگشای جدی پیشرفت و رفاه انسان بوده است. در عین حال، به سختی میتوان شرایط جهانی از بیخ و بن متحول شده کنونی از جمله افزایش بی رویه جمعیت دنیا، گرمایش و کاهش انرژی لازم برای پیشرفت را با امکانات ابتدایی دوران پیشا تاریخ و جمعیت نسبتا ناچیز مردم در آن دوران مقایسه نمود. 

حتی چند هزار سال قبل از آغاز مهاجرت بزرگ انسان هوشمند  به خارج از آفریقا،  نیاکان آفریقایی ما در داخل آفریقا در حال حرکت و مهاجرت از نقطه ای به نقطه دیگر بودند، درجستجوی  زمینی بارورتر یا شکار دسته جمعی بهتر، یا گریز از گروه های رقیب همسایه… اما به هر حال آنچه که باستان شناسان  و دانشمندان ژنتیک تا کنون یافته و با نشانه ها و دلایل خود به اثبات آن کوشیده اند، این است که حتی قبل از آنکه انسان هوشمند احتمالا 200-300 هزار سال قبل در آفریقا پا به عرصه وجود بگذارد، انسان تبار های کهن تر از او مانند انسان راست قامت و دیر تر نوادگان احتمالی او مانند نئاندرتال و دنیسووا دو میلیون سال پیش به آسیا و اروپا  مهاجرت کرده اند.

انسان هوشمند کنونی یا «انسان از نظر آناتومی مدرن» (یعنی مثلا با قامتی کاملا راست  و مغزی بزرگ تر از پیشینیان خود)  پس از تکامل در آفریقا شروع به پخش شدن در داخل آفریقا نموده و حدود 100 هزار سال پیش به تدریج از طریق شمال شرق آفریقا وارد آسیا و اروپا گشته و ابتدا از طریق مناطق ساحلی در این دو قاره پراکنده شده است. اما این مهاجرت بسیار تدریجی بوده و با مشکلات بسیاری مانند روبرویی با انسان نما های پیش از انسان مدرن و دیرتر در اروپا سرمای سخت و تحمل ناپذیر آخرین مرحله عصر یخبندان (21 تا 18 هزار س.پ.) همراه بوده است.

البته قبل از آن هم انسان مدرن به دنبال تکامل خود در آفریقا در تلاش های «جستجوگرانه» خود به آسیا و اروپا رفته است. قدیمی ترین آثار ژنتیک مبنی بر مهاجرت های احتمالا منفرد انسان مدرن به خارج از آفریقا مربوط به 220 هزار س.پ. است. اما بنظر میرسد هنوز برای انسان مدرن وقت آن نرسیده بوده تا به طور وسیع در قاره های دیگر پخش شود. در آن دوره گونه های دیگر و قبلی تر انسان های اولیه مانند نئاندرتال و انسان زبردست و کلا «انسان راست قامت» («اِرِکتوس») در اروپا و آسیا حضور داشت. ظاهرا روبرو شدن انسان مدرن با پیشینیان اولیه نوع خود، گاه خشونت بار و گاه حتی همراه با نزدیکی و آمیزش جنسی بوده است. این را میتوان از سهم بسیار کوچک (حدود دو در صد) در نظام ژنتیک انسان امروزی نیز مشاهده نمود. میتوان گفت که حدود 100 هزار س.پ. مهاجرت انسان مدرن به بیرون از آفریقا – ابتدا به آسیا و اروپا – شروع شده، اما این مهاجرت تا 40 هزار س.پ. اکثر آسیا و اروپا را فرانگرفته است.

آسیا

نیاکان مستقیم ما انسان های معاصر، بین 100 تا 40 هزار سال پیش از موطن اصلی خود آفریقا به آسیا و اروپا مهاجرت کردند. قدیمی ترین استخوان های مربوط به انسان هوشمند در دو ولایت اسرائیل به نام ـ«اسخول»  و «قفزه»  یافت شده اند که متعلق به 90 و 130 هزار سال پیش هستند. در «جبل فایه» امارات متحده عربی نیز استخوان هایی یافت شده که مربوط به حدود 130 هزار سال پیش است. چندی پیش در «غار میسلیه» اسرائیل نیز استخوان های یک انسان هوشمند کشف شد که قدمتی برابر با 180 هزار سال دارد. البته همه این نمونه ها هنوز نمیتواند نشانه مهاجرت انبوه بزرگی از انسان های هوشمند از آفریقا به خاورمیانه باشد. اما به هر حال میتوان تصور کرد که مهاجرت به آسیا  200 تا 100 هزار سال پیش شروع شده و سپس شدت گرفته است. پژوهش اخیر دیگری نشان داد که گروهی از این انسان های هوشمند که ظاهرا ماجراجو هم بودند، مستقیما به جزیره سوماترا در غرب اندونزی رفته اند . این یافته ها هم مربوط به 60-70 هزار سال پیش است. در همین ارتباط یافته های دیگری هم وجود دارند که نشان میدهند گروه هائی از انسان ها در همین دوره به دنبال پسرفت یخبندان از همین مناطق جنوب شرق آسیا رو به شمال آسیا حرکت کرده اند. برخی پژوهش های جدید دیگر نشان دهنده حضور انسان هوشمند در شمال استرالیا در 65 هزار سال پیش هستند که احتمالا مربوط به نخستین امواج مهاجرت از آفریقاست که در مقابل امواج بعدی مهاجرت ناچیز به شمار می آیند. 

حدود 45-55 هزار سال پیش به اصطلاح «امواج اصلی» مهاجرت از آفریقا به آسیا و اروپا شروع شده و  این امواج کوچ در نهایت به مسکون شدن همه مناطق جهان منتج شده اند. آثار ژنتیک همه این مهاجرت ها که از استخوان های همه انسان های هوشمند این دوره اصلی مهاجرت بزرگ یافت شده، تقریبا در همه انسان های کنونی دنیا در غالب مناطق جهان مشاهده میشود. این نیز نشان میدهد که انسان های هوشمند با مهاجرت های بزرگ خود به  سرتاسر جهان، همه انواع انسان های اولیه مانند نئاندرتال و دنیسووا را پس رانده و یا از طریق آمیزش، در خود مستحیل نموده اند. در همین دوره، یعنی مشخصا 40-45 هزار سال پیش بود که انسان هوشمند به اروپا قدم گذاشت و در اینجا ضمنا با آخرین بازمانده های انسان نئاندرتال آمیزش یافت. البته این آمیزش ها بسیار کم بودند.

با وجود اطلاعاتی که از نظر تحول ژنتیک مردمان آسیا تا سال 2024 در دست است، باید گفت که بررسی های ژنتیک در باره جمعیت های مختلف قاره آسیا کم و محدود است. این در حالی است که آسیا، مانند امروز، دارای فرهنگی رنگارنگ و غنی و شاید چند هزار زبان مختلف بود. از سوی دیگر آسیا قاره ای فوق العاده پهناور با مرزهای طبیعی و جغرافیایی بسیار و مشخصات متمایز فرهنگیِ آنچنان فراوانی است که باعث میشود نتوانیم تاریخ تحول ژنتیک جمعیت های آسیایی را به سادگی معین کنیم. از این جهت برخی دانشمندان بر آن هستند که در آسیا منطقه های متمایز و مختلفی وجود دارند و باید در بررسی های ژنتیک میان آن ها، مثلا بین جمعیت های آسیای جنوبی، جنوب شرقی یا آسیای شمال شرقی تمایز قائل شد. نیاکان اوراسیایی ها در جریان مهاجرت هایشان یک بار حدود 57 هزار سال پیش و بار دوم 42 هزار سال پیش از نیاکان جنوب شرقی آسیا جدا شده اند و با این ترتیب دو گروه  اوراسیایی های غربی (شامل اروپا، ایران، آناتولی، خاورمیانه و هند) و اوراسیایی های شرقی (شامل چین، ژاپن، کره، تبت، مغولستان و آسیای میانه) به وجود آمده است. بعضی از دانشمندان از این بررسی نتیجه گرفته اند که احتمالا نیاکان اوراسیایی ها یک بار از موطن اصلی خود آفریقا به بیرون مهاجرت کرده، اما چند هزار سال پس از مهاجرت، به دو گروه غربی (شمالی) و شرقی (جنوبی) تقسیم شده اند.

اگرچه بررسی های کلی قاره آسیا از نظر تاریخی-ژنتیک چندان زیاد نیستند، اما میتوان بر پایه تحلیل هایی که تاکنون انجام شده، جمعیت های آسیایی را به گروه های بزرگ ژنتیک تقسیم بندی کرد. این تقسیم بندی ژنتیک، صرفنظر از برخی استثنا ها، متناسب با خانواده های زبانی موجود در آسیا هست. از آن جمله میتوان به گروه های هند و اروپایی، آلتایی و چینی-تبتی، استراسیایی، تای-کادایی و همونگ-میِنی اشاره نمود.

سوال دیگر این است که مسیر احتمالی این کوچ ها چه بوده است؟ در آسیا  طبعا به جهت نزدیکی به آفریقا و نشانه های ژنتیک باقیمانده، در درجه اول سرزمین «لِوانت» یا «شام»، آناتولی و خاورمیانه را میتوان ذکر نمود. لوانت شامل سرزمین های شرقی دریای مدیترانه از ترکیه تا مصر است. این مهاجرت تا جنوب شرقی آسیا ادامه یافته است.  احتمالا آب و هوای معتدل لوانت، بین النهرین، آناتولی و ایران نیز در جذب و جمع شدن مهاجران در این سرزمین ها بی تاثیر نبوده است. مثلا یک رساله علمی که اخیرا (2024) منتشر شده، با در نظرگرفتن شرایط جوّی دوره بعد از مهاجرت از آفریقا، نقش جلگه ایران را به عنوان  یکی از گذرگاه ها و مراکز جمع آمدن («هاب») مهاجران نخستین بررسی کرده است.[1] به هر حال چنین به نظر میرسد که سه منطقه نامبرده در ابتدای مسیر این مهاجرت بزرگ از آفریقا قرار داشته اند.

بعضی از ژنتیک شناسان کوشش کرده اند بر پایه داده های موجود ژنتیک و زبانشناختی، گمانه زنی کنند که کلّا در آسیا مسیر های اصلی نخستین مهاجرت های انسان ها پس از تَرک آفریقا کدام منطقه ها بوده است. بنظر میرسد انسان های مدرن باید پس از رسیدن به آسیا پس از مدتی از اینجا به گونه ای وسیع پخش شده و به سمت های گوناگونی مهاجرت کرده باشند. کاوالی-اسفورزا از این مناطق سخن میگوید: «(1) منطقه ای در شمال غربی ایران، جنوب دریای خزر، در غرب منطقه ای نزدیک عراق و در شمال شرقی منطقه ترکمنستان؛ (2) آسیای جنوب شرقی؛ (3) منطقه حوزه دریای ژاپن شامل ژاپن، کُره، منچوری شمال شرقی چین؛ (4) شمال هندوستان و (5) آسیای مرکزی.[2]»


گهواره و گسترش هند و اروپایی زبان های نخستین از هشت هزار سال قبل به بعد (کراوزه 2023)

دانشمندان نامبرده  (از جمله کراوزه 2023) به کمک تکنولوژیِ مدرن ده سال گذشته در این رابطه از منطقه ای شامل شمال غربی ایران، شرق آناتولی، قفقاز جنوبی و شمال عراق («خاستگاه») به عنوان گهواره نیای زبان های هند و اروپایی (8000 سال پیش) و چهار مهاجرت بزرگ از این خاستگاه سخن گفته اند: 

(1-2) (8000 سال پیش) به طرف آناتولی (جا افتادن زبان های آناتولیایی مانند هیتیتی، همزمان: یونانی)،

(3) (احتمالا در همان دوره و از همان خاستگاه) به طرف شمال قفقاز و اوراسیا (منطقه فرهنگ گورچالی) و همزمان: ارمنی،

(4) (احتمالا در همان دوره و از همان خاستگاه) به طرف جنوب ایران و از آنجا هندوستان، از آنجا رو به سوی شمال و  الحاق به حوزه فرهنگ گورچالی یا «یامنا»،

(5-6) (احتمالا 5600 س.پ. از منطقه فرهنگ گورچالی یا «یامنا» در اوراسیا) مهاجرت در دو سمت مخالف: غرب (زبان های اروپایی) و شرق (در نهایت احتمالا 4-5 هزار س.پ.) به هندوستان و ایران (زبان های هند و ایرانی).

اشاره  ای به منطقه های دیگر جهان نیز میتواند جالب باشد: از 53 هزار سال پیش به بعد امواج مهاجرت بیشتر شده و تعداد جمعیت انسان های مهاجر نیز افزایش یافته است. مثلا موج نخستین و اصلی مهاجرت در 53 هزار سال پیش به شمال استرالیا و هشت سال بعد به جنوب استرالیا رسیده است. باید این را هم در نظر گرفت که در آن دوره ها سطح دریاهای آزاد از سطح کنونی دریاها حدود 100 متر پایین تر بوده است.[3] احتمالا 40 هزار سال پیش انسان های نخستین از این مناطق جنوبی آسیا رو به شمال شرقی آسیا و در نهایت تنگه «برینگ» گذاشته اند (منتها الیه شرق سیبری) که آسیا را به قاره آمریکا وصل میکند. دانشمندان میگویند که انسان هوشمند اولین بار حدود 15 هزار سال پیش از تنگه برینگ گذشته، وارد آمریکا شده و از طریق سواحل غربی آمریکا و یا دالان های یخ نبسته به جنوب قاره آمریکا روانه شده است. 

با وجود گسترش فراگیر انسان در همه قاره های دنیا، بعضی مناطق هم وجود دارند که تا هزاران سال بعد پای هیچ انسانی به آنجا نرسیده بود. مثلا جزایر هاوائی دو هزار سال پیش و زلاند نو هزار سال پیش مواجه با کوچ انسان ها شده است.

اروپا

هیچ قاره ای به اندازه، وسعت و دقتِ اروپا موضوع تحلیل های علمی از جمله تاریخی و ژنتیک قرار نگرفته است. طبق داده های باستان شناسی، نخستین انسان های مدرن از 42 تا 45 هزار سال پیش به بعد شروع به مهاجرت و سکونت در اروپا کرده اند. میتوان از نظر علمی مشاهده کرد که آن ها با نئاندرتال ها هم آمیزش نموده اند. در عین حال میدانیم که انسان های نخستینی که به اروپا آمده اند، در نظامِ ژنتیکِ انسانِ اروپایی کنونی رد پای مهمی از خود بجا نگذاشته اند. قدیمی ترین اثری که تا کنون از انسان مدرن اروپائی یافت شده مربوط به انسانی است که 37 تا 41 هزار سال پیش در رُمانی زیسته و یکی از اسلاف اصلی اش نئاندرتال بوده است.

اگر همه بررسی های ژنتیک در باره انسان های اروپایی را جمع بندی کنیم، میتوانیم در رابطه با ژنتیک جمعیت های اروپا، از چهار مرحله مهم تاریخی سخن بگوییم. در مرحله اول، 45 هزار سال پیش اروپا از سوی انسان هایی که از آفریقا (شاید هم از طریق خاورمیانه) می آمدند، مسکون گردید. مرحله دوم 21 تا 18 هزار سال پیش بود که اروپا بخاطر یخبندانِ غیر قابل تحمل این مرحله، تا حد زیادی از سکنه خالی شد. در این دوره کانال های هوای نسبتاً معتدل که در مناطق گرم تر در جنوب فرانسه و شمال اسپانیا وجود داشت و همچنین از حوزه دریای سیاه به شمال یخ بسته اروپا منتهی میشدند، راه های مناسبی برای «مردم شکار چی و گردآورنده» اروپا را تشکیل میدادند که در اغلب سرزمین های اروپا پخش شوند.  مرحله سوم آغاز و گسترش کشاورزی و دامداری در جهان بود که 10 هزار سال پیش ابتدا در سرزمین های «هلال حاصلخیز» (شامل «لِوانت» یعنی سرزمین های ساحلی دریای مدیترانه از آناتولی تا مصر، غرب ایران، شمال عراق و سوریه تا دریای مدیترانه) شروع شد و تقریبا یک تا دو هزار سال بعد یعنی حدوداً هشت هزار سال پیش به کمک مهاجرت کشاورزان از آناتولی به اروپا، دراین قاره نیز پایه گرفت و رایج شد. این مرحله که مبتنی بر کشاورزی، دامداری و  یکجانشینی بود، عموما دوره «دوره نوسنگی» یا «انقلاب کشاورزی» نامیده شده است. فرهنگ دهقانی مزبور بین هشت تا شش هزار سال پیش تمامی اروپا تا نیم جزیره ایبری، اسکاندیناوی و جزایر بریتانیا را فراگرفت.  مرحله چهارم آخرین مهاجرت بزرگی بود که مُهری مانا بر تاریخ اروپا زد. این مهاجرت در پایان عصر نوسنگی و همزمان با عصر برُنز از سمت شرق به اروپا آمد. این مهاجر مربوط به جمعیت مردمان دامدار در دشت های میان دریای خزر و دریای سیاه بود که بخشی از فرهنگ پیشا تاریخ «گورچالی» یا «یامنا» در شمال و شرق دریای خزر  شمرده میشود. این جمعیت ها احتمالا 4500 سال پیش به اروپا آمده و زبان های هند و اروپائی را از اوراسیا به اروپا آورده اند.

البته بحث ها در باره این موضوع هنوز به پایان نرسیده است. به هر حال تحلیل ژنتیک انسان های پیشا تاریخ در اروپا چنین نشان داده که جمعیت های کنونی اروپا محصول اختلاط سه عنصر اصلی ژنتیک هستند که هرکدام منشاء خاصِ برآمدنِ خود را داشته است: جمعیت شکارچی و گردآورنده اروپای غربی در دوره میان سنگی، جمعیت های دهقانی آناتولی در دوره میان سنگی و مهاجرت جمعیت های دشت های آسیای مرکزی در دوره فرهنگ گورچالی به اروپا. این سه عنصر ژنتیک در همه جمعیت های کنونی اروپا مشاهده میشوند، ولی امکان دارد نسبتِ موجودیت هر یک از این سه جزء در هر سرزمین اروپایی، وابسته به ویژگی های تاریخی اختلاط جمعیت های مورد بحث، فرق کند.[4

آمیزش میان آسیایی ها و آفریقایی ها تاثیر خود  را بر ترکیب ژنتیک اروپایی ها گذاشته است. چندین رشته از ویژگی های ژنتیک اروپائی ها را میتوان یافت که بین دو جمعیت آسیایی و اروپایی مشترک هستند. آفریقا از راه های مختلف از جمله خاورمیانه هم روی مردم اروپا تاثیر ژنتیک گذاشته است. خاورمیانه، بدون آنکه نیازی به راه های دریایی باشد، هم از طریق آفریقا و هم آسیا به اروپا دسترسی داشته است. شاید هم خاورمیانه، نخستین منطقه ورود مهاجرت های اولیه انسان مدرن از آفریقا به اروپا بوده است که 40-45 هزار سال پیش شروع شد. 30 هزار سال بعد یعنی ده هزار سال پیش در دوره نوسنگی هم گروه های بزرگ انسان ها از خاورمیانه به اروپا مهاجرت کردند. این احتمال را هم نمیتوان رد کرد که انسان های مدرن از شمال غربی آسیا (قزاقستان، روسیه و اوکراین) نیز وارد اروپا شده اند.


انگیزه های مهاجرت

در پایان فصل مهاجرت ها میتوان به این پرسش هم اشاره کرد: کدام انگیزه های مهم باعث شدند انسان هوشمند ده ها هزار سال قبل، از آفریقا به نقاط مختلف دنیا مهاجرت کند؟ شاید بخشی از جواب این پرسش را بتوان در وضع کنونی دنیا و مهاجرت و دلایل فرار و پناهجوئی سالانه هزاران انسان از کشورهای خاورمیانه و آفریقا به اروپا جستجو کرد. معمولا عامل راحتی، انسان را تشویق میکند که تا حد امکان وضع کلی خود از جمله محل اقامت خود را تغییر ندهد. اما برخی شرایط و تحولات مانند آب و هوا، فشار و دشمنی از بیرون، قحطی، پیگرد از سوی گروه های خارجی و محروم شدن از مزایایی که انسان سابقا داشته و بعدا از آن محروم شده، میتوانند آدمی را به ترک دیار خود تشویق یا وادار کنند. البته در مورد انسان های مهاجر از آفریقا نمیتوان غیر قابل تحمل شدن عوامل مدرن کنونی مانند نیافتن کار مناسب، در آمد کم یا فشار سیاسی را عنوان نمود.  اما اگر برای نیاکان مهاجر آفریقایی ما هوا یکباره داغ و سوزان شده یا یافتن آب آشامیدنی به مشکل بزرگی تبدیل گشته و تصور و شنیده های آنان دال بر آن بوده باشد که در مسافتی دور تر  میتوان از آب و هوایی بهتر و صید شکاری آسانتر و غنی تر بهره مند شد، آنها می بایستی چه تصمیم دیگری جز مهاجرت میگرفتند؟ بعید نیست که عوامل دیگری مانند آفات طبیعی، رقابت و رویارویی با گروه های همسایه و دشمن نیز نقش معین و تعیین کننده ای در مهاجرت آنان داشته است.  کشف و حکمرانی بر آتش و کاربرد سنگ ها با لبه تیز برای شکار و پخت و پز که در صفحات پیش به آن اشاره شد، قبل و همزمان با این مهاجرت بزرگ بود که تا مدت ها در دوران نوسنگی، عصر برنز و آهن ادامه یافت و تکمیل شد. استفاده از پوست حیوانات برای پوشیدن و گرم کردن خود در مقابل سرما و یا اختراع ابزاری برای شکار بهتر هم جزو این تحولات است که انسان های مهاجر ابتدا در آفریقا یافته و همزمان با مهاجرت خود آن را تکمیل کرده اند. کنجکاوی، نوآوری، جستجوگری و پیشرفت… این نیز جزو ویژگی ها و برتری های ذاتی انسان و ظاهرا خصوصیاتی هست که انسان هوشمند را به گونه متمایزی از دیگر جانداران جدا میکند.

در ادامه این سلسله گفتار ها، به شکل گیری خانواده زبان های هند و اروپایی و همچنین روابط زبان و نظام ژنتیک انسان ها، موضوع نژاد، و خودبرتربینی نژادی، قومی و زبانی و نتایج دیگری خواهیم پرداخت که از بررسی تاریخی و جغرافیائی ژن ها، جمعیت ها و موضوع زبان ها میتوان گرفت.

(ادامه دارد)


[1] Leonardo Valini, et al: The Persian plateau served as hub for Homo sapiens after the main out of Africa dispersal, PMC Pub Med Center, NIH (USA), 2024, https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC10963722/

[2] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples, p. 156

[3] Groeneveld, E. (2017, May 15). Early Human MigrationWorld History Encyclopedia. Retrieved from https://www.worldhistory.org/article/1070/early-human-migration/

[4] Quintana-Murci, S. 82-84… ادامه خواندن

«غرور یک امپراتور»

لوئیجی کاوالی-اسفورزا، ژنتیک شناس معروف بین المللی، در مقدمه یکی از کتابهایش در باره نمایشنامه «کُپرنیک» اثر نویسنده سرشناس ایتالیائی «لئوپاردی» صحبت میکند.  شخصیت های اصلی داستان عبارت هستند از: خورشید، «ساعت نخست روز» و کپرنیک.[1] در صحنه اول، خورشید به  ساعت نخست شکایت میکند و میگوید که دیگر از گردش دور زمین خسته شده و باید از زمین خواست که پس از این او کمی از این بار را بر دوش بگیرد و خودش دور خورشید بچرخد. ساعت نخست با سراسیمگی و نگرانی میخواهد خورشید را از این نقشه اش باز دارد، زیرا فکر میکند اگر اوضاع عوض شود و به جای آنکه خورشید دور زمین بگردد، زمین دور خورشید بچرخد، همه نظام هستی به هم میخورد و سنگ روی سنگ باقی نمی ماند. اما خورشید از نظرش دست بردار نیست و میگوید اگر به فیلسوف های هوادار زمین گفته شود، آنها همه را قانع خواهند کرد که این تغییر کار درستی است، چرا که آنها قادرند هر چیز را که بخواهند، چه خوب و چه بد، به دیگران بقبولانند. صحنه دوم نمایشنامه نشان میدهد که خورشید به خواست خود عمل کرده و دیگر دور زمین نمی چرخد. کپرنیک که شدیدا از بر نیامدن خورشید دچار واهمه و نگرانی شده، همراه با ساعت نخست پیش خورشید میرود، تا ببینند او چه میگوید. خورشید میگوید زمین باید از ادعای خود مبنی بر اینکه مرکز کیهان است، دست بردارد و دور او بچرخد. کپرنیک میگوید حتی برای فیلسوف ها هم قانع کردن زمین به این تغییر بنیادین مشکل خواهد بود. زمین و ساکنان آن به این باور عادت کرده اند که آنها مرکز هستی و کیهان هستند و همین باور در آنان غرور و تکبُر یک امپراتور  را به وجود آورده است. تغییری چنین سهمگین عواقبی به همان درجه سهمگین به بار خواهد آورد، چه فیزیکی و چه اجتماعی و فلسفی. تمام تصورات و پیش فرض ها در باره زندگی بشر زیر و رو خواهد شد. اما خورشید اصرار میکند و میگوید که بعد از این تغییر نیز زندگی به روال سابق ادامه خواهد یافت، همه پادشاهان و امیران همچنان به اهمیت و برتری خود باور خواهند داشت و قدرت آنان کوچکترین خللی نخواهد دید. کپرنیک ایرادهای دیگری نیز می گیرد و میگوید: در آن صورت ممکن است یک انقلاب کهکشانی صورت گیرد، ممکن است سیاره های دیگر نیز سر بلند کنند و مدعی شوند که آنها هم حق دارند مانند زمین خود را مرکز هستی بپندارند. حتی ممکن است ستارگان نیز دست به اعتراض بزنند. در نهایت ممکن است خورشید اهمیت خود را از دست بدهد و برای خود مدار دیگری را انتخاب کند.  اما  خورشید همچنان پافشاری میکند که دیگر میخواهد استراحت کند و از چرخیدن دور زمین دست بردارد. خورشید در پایان برای رفع واهمه کپرنیک از سوزانده شدن با اتهام کُفر و الحاد میگوید اگر او کتابی در این باره بنویسد و آن کتاب را به پاپ واتیکان تقدیم نماید، از چنین سرنوشت محتومی جان به در خواهد برد.

«غرور یک امپراتور» منحصر به کره زمین نبوده و نیست. بین انسان ها، گروه ها، رهبران و حکومت ها کم نیستند انسان ها یا حکومت ها و جمعیت هایی از انسان ها که هر کدام تصور میکنند که سرزمین، قوم، مذهب یا زبان آنها بهتر و برتر از دیگران است.

امپراتوری ها، قدرت ها، رهبران بزرگ و خانواده های با نفوذ می آیند و میروند. اما ساختار های قدرت اساسا تغییر چندانی نمی کند. امپراتوری هخامنشی، روم و چنگیز، هنگامی که عُمرشان به سر رسید، فرو پاشیدند. هر بار همه چیز به هم خورد، اما هر بار وارثان آن امپراتوری ها بزودی شکل و نظام جدیدی به خود گرفتند.

به دست آوردن قدرت سیاسی غالبا از طریق خشونت و زور میسر میشود، اما خشونت و زور لزوما جنبه فیزیکی ندارد، بلکه میتواند اشکال دیگری مانند عوامل اقتصادی، فرهنگی یا مذهبی هم داشته باشد. شرایط خارجی مساعد هم میتواند باعث ثبات یک جامعه گردد، اگر چه این ثبات شاید هم گذرا باشد.

غرور ملی بخصوص در دوران موفقیت یک ملت به جوش می آید. وقتی ملتی خود را قوی حس میکند، برایش آسان تر است که بگوید «ما بهتر از دیگران هستیم». اما قدرت ممکن است ریشه های مختلف و غیر عادی داشته باشد. تصمیم های عاقلانه و اقدامات سیاسی حساب شدۀ دو سه رهبر و یا چند گروه کوچک میتواند در شرایط معین تاریخی به تاسیس دولت هایی نسبتا پایدار بیانجامد. آسان نیست سیاستمدارانی را که با حس مسئولیت، قدرت خود را اعمال میکنند، با جانشینانی جایگزین نمود که به همان درجه حس مسئولیت دارند.  در دوره های نیکبختی، پیشرفت و رفاه، مردم میتوانند خود را قانع کنند و بگویند که دست آوردهای آنان به خاطر صفات و کیفیت های عالی ملت، تبار و «نژاد» آنان است.

فیلسوف فرانسوی کلود لِوی-استراوس نژادپرستی را به صورتی چکیده چنین تعریف کرده بود: تصور اینکه یک نژاد (معمولا نژاد شخص با گروه نژادپرست) از نظر بیولوژیک، به خاطر  ژن ها، کروموزوم ها و «دی ان ای» عالی از همه نژاد های دیگر برتر است.

در هر دوره مشخص و ویژه تاریخی  بسیاری ملت ها میتوانند به صورت حاکم یا دستکم نافذ بر دیگر ملت ها درآیند، در حالی که قبل از آنها ملت های دیگر نیز در چنین موقعیتی بوده اند و یا در آینده خواهند بود. البته لازم نیست شما واقعا در همه چیز ملتی برتر و سرآمدتر از دیگران باشید، تا خودتان هم به آن باور کنید. حتی موفقیتی قابل توجه، اما محدود هم میتواند قدرت شما را به دیگران نشان دهد. اما آیا چنانکه بعضی ها میگویند، موفقیت و برتری بعضی ملت ها بر دیگران به دلیل بیولوژی، ژن ها و «دی ان ای» آنان است؟

از نظر فردی، خانوادگی و قومی هم اگر در نظر بگیریم، انسان ها غالبا به دنیای کوچکی که در آن زاده شده اند و به هر چه که در آن است، عشق میورزند، آن را بهتر و برتر از دیگر دنیاها می شمارند و نمیخواهند آن را ترک کنند.

به نظر میرسد که این، احساسی بسیار طبیعی است. پس سیل مهاجرت های سال های اخیر و در واقع قرن ها و هزاره های گذشته مردم کشورهای مختلف به سرزمین های مرفه تر و آزادتر با شرایط بهتر را چگونه میتوان فهمید؟ در عین حال: اگر امواج گسترده مهاجرانی که امرلوئیجی کاوالی-اسفورزا، ژنتیک شناس معروف بین المللی، در مقدمه یکی از کتابهایش در باره نمایشنامه «کُپرنیک» اثر نویسنده سرشناس ایتالیائی «لئوپاردی» صحبت میکند.  شخصیت های اصلی داستان عبارت هستند از: خورشید، «ساعت نخست روز» و کپرنیک*. در صحنه اول، خورشید به  ساعت نخست شکایت میکند و میگوید که دیگر از گردش دور زمین خسته شده و باید از زمین خواست که پس از این او کمی از این بار را بر دوش بگیرد و خودش دور خورشید بچرخد. ساعت نخست با سراسیمگی و نگرانی میخواهد خورشید را از این نقشه اش باز دارد، زیرا فکر میکند اگر اوضاع عوض شود و به جای آنکه خورشید دور زمین بگردد، زمین دور خورشید بچرخد، همه نظام هستی به هم میخورد و سنگ روی سنگ باقی نمی ماند. اما خورشید از نظرش دست بردار نیست و میگوید اگر به فیلسوف های هوادار زمین گفته شود، آنها همه را قانع خواهند کرد که این تغییر کار درستی است، چرا که آنها قادرند هر چیز را که بخواهند، چه خوب و چه بد، به دیگران بقبولانند. صحنه دوم نمایشنامه نشان میدهد که خورشید به خواست خود عمل کرده و دیگر دور زمین نمی چرخد. کپرنیک که شدیدا از بر نیامدن خورشید دچار واهمه و نگرانی شده، همراه با ساعت نخست پیش خورشید میرود، تا ببینند او چه میگوید. خورشید میگوید زمین باید از ادعای خود مبنی بر اینکه مرکز کیهان است، دست بردارد و دور زمین بچرخد. کپرنیک میگوید حتی برای فیلسوف ها هم قانع کردن زمین به این تغییر بنیادین مشکل خواهد بود. زمین و ساکنان آن به این باور عادت کرده اند که آنها مرکز هستی و کیهان هستند و همین باور در آنان غرور و تکبُر یک امپراتور  را به وجود آورده است. تغییری چنین سهمگین عواقبی به همان درجه سهمگین به بار خواهد آورد، چه فیزیکی و چه اجتماعی و فلسفی. تمام تصورات و پیش فرض ها در باره زندگی بشر زیر و رو خواهد شد. اما خورشید اصرار میکند و میگوید که بعد از این تغییر نیز زندگی به روال سابق ادامه خواهد یافت، همه پادشاهان و امیران همچنان به اهمیت و برتری خود باور خواهند داشت و قدرت آنان کوچکترین خللی نخواهد دید. کپرنیک ایرادهای دیگری نیز می گیرد و میگوید: در آن صورت ممکن است یک انقلاب کهکشانی صورت گیرد، ممکن است سیاره های دیگر نیز سر بلند کنند و مدعی شوند که آنها هم حق دارند مانند زمین خود را مرکز هستی بپندارند. حتی ممکن است ستارگان نیز دست به اعتراض بزنند. در نهایت ممکن است خورشید اهمیت خود را از دست بدهد و برای خود مدار دیگری را انتخاب کند.  اما  خورشید همچنان پافشاری میکند که دیگر میخواهد استراحت کند و از چرخیدن دور زمین دست بردارد. خورشید در پایان برای رفع واهمه کپرنیک از سوزانده شدن با اتهام کُفر و الحاد میگوید اگر او کتابی در این باره بنویسد و آن کتاب را به پاپ واتیکان تقدیم نماید، از چنین سرنوشت محتومی جان به در خواهد برد.

«غرور امپراتور» منحصر به کره زمین نبوده و نیست. بین انسان ها، گروه ها، رهبران و حکومت ها کم نیستند انسان ها یا حکومت ها و جمعیت هایی از انسان ها که هر کدام تصور میکنند که سرزمین، قوم، مذهب یا زبان آنها بهتر و برتر از دیگران است.

امپراتوری ها، قدرت ها، رهبران بزرگ و خانواده های با نفوذ می آیند و میروند. اما ساختار های قدرت اساسا تغییر چندانی نمی کند. امپراتوری هخامنشی، روم و چنگیز، هنگامی که عُمرشان به سر رسید، فرو پاشیدند. هر بار همه چیز به هم خورد، اما هر بار وارثان آن امپراتوری ها بزودی شکل و نظام جدیدی به خود گرفتند.

به دست آوردن قدرت سیاسی غالبا از طریق خشونت و زور میسر میشود، اما خشونت و زور لزوما جنبه فیزیکی ندارد، بلکه میتواند اشکال دیگری مانند عوامل اقتصادی، فرهنگی یا مذهبی هم داشته باشد. شرایط خارجی مساعد هم میتواند باعث ثبات یک جامعه گردد، اگر چه این ثبات شاید هم گذرا باشد. (نیکلاس کپرنیکوس (1473-1543) ستاره شناس و ریاضی دان ایتالیایی بود که برای نخستین بار در عالم غرب نشان داد زمین مرکز کیهان نیست و خورشید دور زمین نمی چرخد، بلکه زمین دور خورشید می چرخد.)

غرور ملی بخصوص در دوران موفقیت یک ملت به جوش می آید. وقتی ملتی خود را قوی حس میکند، برایش آسان تر است که بگوید «ما بهتر از دیگران هستیم». اما قدرت ممکن است ریشه های مختلف و غیر عادی داشته باشد. تصمیم های عاقلانه و اقدامات سیاسی حساب شدۀ دو سه رهبر و یا چند گروه کوچک میتواند در شرایط معین تاریخی به تاسیس دولت هایی نسبتا پایدار بیانجامد. آسان نیست سیاستمدارانی را که با حس مسئولیت، قدرت خود را اعمال میکنند، با جانشینانی جایگزین نمود که به همان درجه حس مسئولیت دارند.  در دوره های نیکبختی، پیشرفت و رفاه، مردم میتوانند خود را قانع کنند و بگویند که دست آوردهای آنان به خاطر صفات و کیفیت های عالی ملت، تبار و «نژاد» آنان است.

«خیال و  توهم فناناپذیر بودن، همۀ درس های تاریخ را نادیده میگیرد. در دوره رفاه و پیشرفت نگاه انتقادی به خویشتن کمیاب میشود.»[1] 

فیلسوف فرانسوی کلود لِوی-استراوس نژادپرستی را به صورتی چکیده چنین تعریف کرده بود: تصور اینکه یک نژاد (معمولا نژاد شخص با گروه نژادپرست) از نظر بیولوژیک، به خاطر  ژن ها، کروموزوم ها و «دی ان ای» عالی از همه نژاد های دیگر برتر است.

در هر دوره مشخص و ویژه تاریخی  بسیاری ملت ها میتوانند به صورت حاکم یا دستکم نافذ بر دیگر ملت ها درآیند، در حالی که قبل از آنها ملت های دیگر نیز در چنین موقعیتی بوده اند و یا در آینده خواهند بود. البته لازم نیست شما واقعا در همه چیز ملتی برتر و سرآمدتر از دیگران باشید، تا خودتان هم به آن باور کنید. حتی موفقیتی قابل توجه، اما محدود هم میتواند قدرت شما را به دیگران نشان دهد. اما آیا چنانکه بعضی ها میگویند، موفقیت و برتری بعضی ملت ها بر دیگران به دلیل بیولوژی، ژن ها و «دی ان ای» آنان است؟

از نظر فردی، خانوادگی و قومی هم اگر در نظر بگیریم، انسان ها غالبا به دنیای کوچکی که در آن زاده شده اند و به هر چه که در آن است، عشق میورزند، آن را بهتر و برتر از دیگر دنیاها می شمارند و نمیخواهند آن را ترک کنند.

به نظر میرسد که این، احساسی بسیار طبیعی است. پس سیل مهاجرت های سال های اخیر و در واقع قرن ها و هزاره های گذشته مردم کشورهای مختلف به سرزمین های مرفه تر و آزادتر با شرایط بهتر را چگونه میتوان فهمید؟ در عین حال: اگر امواج گسترده مهاجرانی که امروزه به دیگر کشور های مرفه تر و آزادتر می گریزند یا ترجیح میدهند که با خانواده های خود در آنجا زندگی کنند، در صورت دسترسی به یک زندگی بهتر در کشورهای خود نمی ماندند؟

این بحث را ادامه خواهیم داد. 


[1] Cavalli-Sforza (B), pp. 5-7


ادامه خواندن

دو گام بزرگ به پیش

«گوه» – نخستین ابزار انسان های اولیه

حکمرانی بر آتش

کنتکنترل آتش در «عصر سنگ» تحول عظیمی در این دوره پیشا تاریخ بشریت ایجاد کرد. عصر سنگ  (با تعبیر قدیم «عهد حَجَر»)که آغازش احتمالا چهار و نیم میلیون س.پ. بوده و تا چهار تا دو هزار س.پ. ادامه یافته، مرحله ای از تاریخ کره زمین است که نوع بشر در آن، از سنگ به عنوان ابزار (مثلا برای شکار) استفاده کرده است. با این ترتیب عصر سنگ خیلی پیش تر از  مهاجرت انسان ها از آفریقا به سراسر دنیا بود. اصولا میتوان گفت که حکمرانی انسان بر آتش و کنترل آن، راه پیشرفت های شگرف بعدی تمدن بشری را هموار ساخته است.

سرزمین تانزانیا در شرق آفریقا را پیش چشم خود بیاوریم. چندین پژوهشگر از لندن آمده و در این سرزمین «گهواره تمدن بشری» را جستجو کرده اند تا ببینند که آدمی چگونه به موجودی تبدیل شده که امروز می بینیم. آغاز این «گهواره تمدن» به دوره هایی بسیار دور باز میگردد – از جمله به ژرف درّه «اُلدووای» در تانزانیا. بیش از یک صد سال است که باستان شناسان کشورهای مختلف در این درّه باقیمانده هایی از عصر سنگ را جستجو میکنند. در آنجا «ایگناسیو دِ لا تورا» با همکاران خود سرگرم کند و کاو از زیر خاک است. تاکنون چندین یافته از انسان های عصر سنگ از زیر خاک این دره بیرون آورده شده و نام «دره ی الدو» را زبانزد باستان شناسان کرده اند.

میان کهن ترین نوع «انسان تبارها» و «انسانِ از نظر آناتومی مدرن» کنونی حدود 600 هزار سال فاصله است. در این فاصله انواع مختلف «انسان تبارها» (مانند انسان زبردست و انسان راست قامت) و بالاخره  نئاندرتال و دنیسووا به وجود آمده و چند صد هزار سال بعد، تا حدود 40 هزار سال قبل، از بین رفته اند. اکثر این انسان تبارها در آفریقا  پا به عرصه وجود گذاشته و بعضی از آنها از آفریقا به دیگر نقاط جهان مهاجرت کرده اند. انسان مدرن کنونی (هوشمند) حدود 200-300 هزار سال پیش در آفریقا تکامل یافته و حدود 100 تا 50-60 هزار سال پیش به گونه روز افزونی از آفریقا به دیگر نقاط دنیا مهاجرت کرده است. وقتی که انسان مدرن در نتیجه تحول و جهش های ژنتیک از درون انواع پیشین انسان تبار ها به وجود آمد، بسیاری از انواع قدیمی تر انسان تبار ها ازبین رفته بود، اما برخی از آنها (مانند نئاندرتال) هنوز زنده بوده است. نئاندرتال ها حدود 40 هزار سال پیش از بین رفته اند و انسان مدرن کنونی تبدیل به تنها نوع باقیمانده انسان تبار های پیشا تاریخ به زیست و تکامل خود ادامه داده است. تحلیل های ژنتیک فسیل های انسان دنیسووا (جنوب سیبری) و حتی موجودیت آثاری ژنیتک از انسان تبار های نئاندرتال و دنیسووا (تا 3-4 درصد) در مجموعه ژن ها و دی ان ای ما انسان های کنونی جهان نشان میدهد که تا زوال کامل انواع دیگر انسان تبار ها، بین آنها و همچنین میان انسان مدرن کنونی و انسان تبار های دیگر که هنوز کاملا از بین نرفته بودند، همزیستی و حتی آمیزش جنسی نیز وجود داشته است.

نخستین یافته های ابزار انسان های عصر سنگ مربوط به دو و نیم میلیون سال پیش است. این ابزارها ابتدا به انسان «هومو هابیلیس» («هابیلی» یا انسان زبردست) که کمترین شباهت را به انسان های معاصر داشت، نسبت داده میشود. سپس ابزار های سنگی ساخته دست «انسان راست قامت» (هومو اِرِکتوس) مانند سرِ تیشه سنگی (یا «گوه» با تلفظ «گُ-وِ-ه») می آیند که این انسان های اولیه میتوانستند از آن برای احتیاجات زندگی  روزمره خود استفاده نمایند. در این دره چندین نمونه از این قبیل ابزار سنگی یافت شده است. پروفسور دِ لا توره میگوید فرق بین ابزار انسان و حیوانات در آن است که انسان ابزار خود را می سازد، اما حیوانات از اشیاء طبیعی مانند سنگ و چوب آنگونه که وجود دارند، استفاده میکنند، بدون آنکه چیزی از آن درست کنند تا از آن به عنوان ابزار استفاده نمایند. از نمونه سر تیشه سنگی، روشن میشود که انسان اولیه این ابزار را با نیت و برنامه مشخصی برای استفاده خود تهیه کرده است. با این ابزار آنها قادر بودند استخوان را بشکنند، سوراخ کنند، ریشه گیاهان را در آورده و خُرد کنند و یا پوست حیوانات را بکَنند تا گوشت آنها را بخورند. انسان راست قامت به دلیل چانه و دندان های نه چندان قوی خود از عهده این کار بر نمی آمد.

حیوانات ویژگی ساختن ابزار را ندارند. تولید و ساخت ابزار، مخصوص انسان است.

سرِ تیشه سنگی یا «گوه» ابزار مکانیکی ساده ای است که یک طرف آن بزرگ و طرف دیگر باریک است و نوک تیز و بُرّائی دارد که میتوان با آن اجسام طبیعی مانند چوب را شکاف و آن را دو تکه کرد. این ابزار به عنوان نخستین جهش (موتاسیون) مهم در تکامل ابزار توسط انسان شمرده میشود. برخی دانشمندان ساختن «گوِه» را حتی مهم تر از ساخت ماشین بخاری یا کامپیوتر حساب میکنند. انسان اولیه به کمک نوک تیز این گونه «گوه ها» دسترسی سریع تر و راحت تری به گوشت حیوانات پیدا کرد و به این ترتیب جذب پروتئین توسط انسان های اولیه افزایش یافت. پروفسور «هرمان پارتسینگر» از  «بنیاد میراث فرهنگی پروسیا» میگوید این تحول بزرگ در تغذیه انسان اولیه نه تنها باعث افزایش حجم و توان ماهیچه ها، بلکه، همزمان، زمینه ساز افزایش حجم و وزن تدریجی مغز انسان شد و این هم انسان را به کارها و مهارت های کاملا جدیدی سوق داد. در عرض یک میلیون سال بعد حجم مغز انسان از 640 به 900 سانتی متر مکعب رسید. همزمان، قدرت فکری انسان هم طبعا افزایش یافت.  گام بعدی در تکامل انسان، کشف ونگهبانی آتش بود .

آتش، آتش

احتمالا انسان راست قامت برای نخستین بار با آتشی آشنا شده است که در نتیجه رعد و برق، آتشفشان، یا برخورد تصادفی «مِتِه اوروئید» یا شهاب واره ها از فضا به محل زیست او ایجاد شده بود. این قبیل آتش سوزی ها و آتشفشان ها بدون شک خطر مرگباری برای انسان های اولیه بودند. اما انسان راست قامت احتمالا حدود یک میلیون سال پیش در موطن خود، آفریقا، بر ترس خود از آتش فائق آمده و ارزش بی نظیر آن را کشف نمود. او راه های استفاده و حفظ آتش را آموخت و احتمالا به عنوان نخستین گروه از انسان های اولیه، گوشت را روی آتش کباب کرده و خورد. او یاد گرفت که چگونه آتش را حفظ کند و از آن استفاده نماید. این «شعله مقدس» تاریکی شبانه را روشن میکرد. آتش، حشرات و حیوانات درّنده را که دشمن اصلی انسان های اولیه بودند در فاصله دورتری نگه میداشت. قدیمی ترین باقیمانده های اجاق های اردوگاه ها که در آنجا آتش برپا میشد و غذا صرف می گردید، مربوط به حدود 800 هزار سال پیش است. همه این یافته ها که مربوط به اجاق اردوگاه ها میشود، نشان میدهند که انسان راست قامت توانسته است قدرت آتش را مهار کند. پختن یا کباب کردن غذا و گوشت جنبه های دیگری برای سلامت بدن و تقویت مغز دارند. از این طریقِ هضم غذا، بدن انرژی کمتری صرف میکند و با این ترتیب انرژی صرفه جوئی شده در اختیار مغز قرار میگیرد. به این ترتیب حجم مغز انسان در طول هزاران سال به یک هزار سانتی متر مکعب رسید که نزدیک به حجم و بزرگی مغز انسان مدرن است.

اجاق اردوگاه ها یعنی جایی که افراد یک گروه از انسان ها در اطراف آتش جمع شده، خود را از حشرات و حیوانات درّنده حفظ میکردند، نقش بسیار مهم دیگری هم ایفا میکرد. به احتمال قوی در همین جاست که گروه جمع شده انسان ها با نخستین اشاره ها، حرکات دست و صورت و چشم، و صداهای گوناگون که هر کدام بیانگر یک معنا و حالت دیگر بوده  و حتی احتمالا نخستین شکل های ابتدائی «زبان» با یکدیگر رابطه برقرار میکردند. به نظر پروفسور پارتسینگر «بدون شک میتوان قبول کرد که آتش و مشخصا اجاق اردوگاه ها مراکز گرد هم آئی، مبادله اطلاعات روزمره و احتمالا محل پیدایش اولین زبان ها بوده است.»[1] طبعا مدت زمان طولانی دیگری لازم بود تا انسان اولیه از حکمرانی بر آتش گامی جلو تر گذاشته و خود با تکنیک ایجاد آتش آشنا شود. احتمالا 40 هزار سال پیش بود که انسان های اولیه توانستند با کوفتن یا سائیدن برخی سنگ ها آتش تولید کنند. با این دست آورد بزرگ یعنی کشف و حکمرانی بر آتش است که نخستین انسان های راست قامت از آفریقا به نقاط مختلف آسیا و اروپا مهاجرت میکنند. مهاجرت انسان راست قامت به اروپا حدودا 600 هزار سال پیش بود. هوای اروپا در آن دوران چند درجه سانتی گراد بالاتر از امروز بود. شاید آنها در اینجا شکار های پر ثمری میکردند و طعمه های چرب و نرمی می یافتند. قدیمی ترین سلاحی که در دنیا یافت شده، نیزه های  300 هزار ساله، باریک و دراز «انسان هایدلبرگ» در «شونینگن» آلمان کنونی هستند. این نیزه ها با تکنیکی ساخته شده اند که هنوز هم در ساخت نیزه های المپیک به کار میرود.  در عین حال از یافته های استخوان های فراوان اسب های وحشی در شونینگن چنین بر می آید که انسان های نخستین این مناطق به صورت گروهی به شکار میرفتند. در «انسان نئاندرتال» که به دنبال «انسان هایدلبرگ» پا به عرصه وجود گذاشته نیز خصوصیات مشابهی دیده میشود. از نظر ژنتیک بین نئاندرتال و انسان کنونی تنها 0.2 درصد فرق وجود دارد. قدیمی ترین باقیمانده های استخوان نئاندرتال مربوط به 130 هزار سال پیش است. اما نئاندرتال ها خیلی پیش تر از این پا به عرصه وجود نهاده اند.

50 تا 40 سال پیش باستان شناسانی که استخوان های نئاندرتال ها را بررسی میکردند، با یافتن یک استخوان مخصوص به نام «استخوان لامی» (به انگلیسی: هایوئید) دچار شگفتی شدند، زیرا انسان مدرن از نظر آناتومی به کمک همین استخوان که وسط گردن انسان قرار دارد و همچنین دو عامل دیگر یعنی توانایی ذهنی و نیز یک ژن مخصوص به نام «فوکس پ-2» (معروف به «ژن زبان») قادر به سخن گفتن و حرف زدن است. برخی جانداران دیگر و به ویژه پستانداران نیز غالبا ژن فوکس پ-2 دارند،  اما این ژن در بدن انسان دو آمینو آسید دارد که جایگاه آن در ژنوم جانداران دیگر فرق میکند. در چند سال اخیر دانشمندان ضمن پژوهش خود دیده اند که نئاندرتال ها نیز این استخوان و به اصطلاح «ژن زبان» را داشته اند. آنها نیز به گونه ای «زبان» حرف میزدند، اما ما نمیدانیم که کدام زبان و به چه شکلی. ژن «فوکس پ-2» یا «ژن زبان»، انسان و احتمالا نئاندرتال را قادر به حرف زدن کرده است. این موضوع روشن است. اما این ژن نمیتواند معین کند انسان های آن دوره ها به کدام زبان سخن گفته اند. این استخوان و ژن فقط به انسان (و احتمالا نئاندرتال) توانائی حرف زدن داده است. هر کودک توانایی آموزش هر زبان نخست از خانواده یا محیط دور و بر خود را دارد، اما هر زبان بخصوص، ژن یا استخوان بخصوصی ندارد.[2]

باقیمانده های نئاندرتال ها در سال های اخیر به خوبی مورد بررسی قرار گرفته اند. ظاهرا بدن آنها تشابه زیادی با نظام ژنتیک انسان های مدرن (هومو ساپینس) داشت. آنها حتی قبل از انسان مدرن مُرده های خود را با مراسم خاصی به خاک می سپردند.

200-300 هزار سال پیش در حالیکه نئاندرتال ها در اکثر سرزمین های اروپا پخش می شدند، در آفریقا نوع جدید تری از انسان پا به عرصه وجود گذاشت: هومو ساپیِنس، انسان هوشمند، انسانِ از نظر آناتومی مدرن کنونی. این آخرین نوع انسان، ذهنی پیوسته جویا و پویا و نیرویی خستگی ناپذیر داشت که همیشه در جستجوی افق های جدید و کشف نشده بود. این انسان هوشمند حدود 100 هزار سال پیش به تدریج از موطن اصلی خود آفریقا بیرون آمد. این مهاجرت که امروز معروف به «بیرون از آفریقا»[3] شده، چند هزار سال بعد فزونی گرفت، تا جائی که معمولا گفته میشود بیشترین مهاجرت ها به بیرون از آفریقا بین 70 تا 40 هزار سال پیش بوده است.

در عرض چند ده هزار سال بعد انسان مدرن در همه سرزمین ها و قاره های جهان پخش میشود. انسان مدرن و مهاجر آمده بود که بماند.


[1]  ZDF: ibid.

[2] Cavalli-Sforza (B), p. 150

[3] Out of Africa

(ادامه دارد)


ادامه خواندن

«ریشه های همه ما از آفریقاست»

نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 15-60 هزار سال پیش

نزدیک به همه دانشمندان باستان شناسی و ژنتیک بر آنند که اگر خیلی عقب برویم، خط تولید مثل  نیاکان ما به حدود هفت میلیون سال پیش در آفریقا برمیگردد، یعنی زمانی که این خط از خط تولید مثل مشترک ما با نزدیک ترین خویشاوند ژنتیک ما یعنی شمپانزه ها جداشد. نتیجه آن شد که یک عده اشکال مختلف «انسان» یا «انسان نما» ها به وجود آمدند، مثلا «آردی پیتکوس» یا «استرالوپیتکوس» که فُسیل معروف به «لوسی» هم از آن گروه است. آنها بیش از سه میلیون سال قبل در آفریقا می زیستند و در مقایسه با انسان معاصر، به مراتب به شمپانزه ها شبیه تر بودند. خط ژنتیک «هومو اِرِکتوس» یا «انسان راست  قامت» حدود 1.9 میلیون سال پیش به وجود آمد. این تحول، یعنی حرکت روی دو پا، انقلابی بزرگ در تحول انسان بود. این انسان های راست قامت در عرض چند صد هزار سال به سرتاسر آفریقا و سرزمین های وسیعی از اورآسیا پخش شدند. در واقع آنها نخستین نیاهای انسان بودند که آفریقا را ترک کردند. آنها در اورآسیا به تکامل و تحول خود ادامه دادند و نمونه هائی مانند به اصطلاح «انسان پکن» را به وجود آوردند، اما دیرتر از بین رفتند. برعکس، حدود 600 هزار سال پیش، از انسان های راست قامت خط های ژنتیک جدیدی به وجود آمدکه شامل انسان نما های «نئاندِرتال»، «دِنیسووان» و انسان مدرن کنونی میشد.

امروزه دیگر کسی تردیدی ندارد که این نخستین تحول یعنی جدائی  نیاکان شمپانزه ها و انسان ها در آفریقا رخ داده است. اما تا مدت نه چندان درازی پیش گروهی از دانشمندان (که آنها هم قبول میکردند تحول مزبور ابتدا در آفریقا انجام یافته،) این پرسش را مطرح میکردند که آیا تحول بعدی از انسان راست قامت به انسان مدرن یا «هوشمند» کنونی تنها در آفریقا رخ داده، یا پس از مهاجرت انسان های راست قامت به اورآسیا، در خارج از آفریقا نیز به وقوع پیوسته است. تا سالهای 90 میلادی به اصطلاح «تئوری چند منطقه ای» در تکامل انسان بین بسیاری دانشمندان رایج بود که میگفتند نیاکان مردم مناطق مختلف دنیا ویژگی های همان مناطق متمایز را داشته اند، به عبارتی دیگر اروپائی ها از تبار نئاندرتال، آفریقائی ها از انسان های راست قامت آفریقا و آسیائی ها از انسان راست قامت آسیائی مانند «انسان پکن» می آیند. اما از 70-80 سال قبل به بعد، همزمان با پیشرفت تجزیه و تحلیل استخوان ها ی انسان های دوره پیشا تاریخ و بخصوص پیشرفت تحلیل تکنولوژی ژنتیک نظریه «مهاجرت از آفریقا» مورد قبول همه قرار گرفت. این نظریه بر آن است که انسان معاصر یا «هوشمند» در آفریقا از نوع انسان راست قامت تکامل یافته، به تمام دنیا مهاجرت کرده و دیگر گونه های انسان های نخستین را پس رانده است.

«این دو نظریه ده ها سال در مقابل یکدیگر قرار گرفته بود و دانشمندان هر دو نظریه در هر نشست و کنفرانس علمی برای اثبات موضع خود تلاش می نمودند.  امروزه با پیشرفت های غیر منتظره دهه های اخیر و مشاهده تاثیر ژنتیک نئاندرتال ها بر مردم اروپا و دنیسووا ها بر مردم اقیانوسیه شاید بتوان گفت که هر دو نظریه منطقی جلوه میکنند و به عبارت دیگر چندان هم ناقض یکدیگر نیستند. اما درجه تاثیر پذیری و تاثیر گذاری میتواند در هر مورد مشخص فرق کند. 97 تا 98 در صد ژن های اروپائیان منشاء آفریقائی دارند و دو تا سه در صد «ژنوم» یا مجموعه ژن های آنها را میتوان منسوب به نئاندرتال ها حساب نمود، در حالیکه هفت درصد ژن های بومیان اصلی استرالیا و پاپوا-گینه نو منشاء نئاندرتال و دنیسووا و 97 درصد ژن های آنان منشاء آفریقائی دارند. در مقابل، تنها بخشی از ساکنان بومی آفریقای زیر صحرائی [1] وجود دارد که ژنوم نیاکان نخستین آنان ریشه ای خارج از آفریقا ندارند [2].

«قدیمی ترین فسیل های انسان هوشمند در حبشه یافت شده اند و مربوط به حدود 160 تا 200 هزار سال پیش هستند. اما تاکنون هیچ یافته باستان شناختی دیده نشده که نشان دهد ریشه خط ژنتیک نئاندرتال و دنیسووان در چه دوره ای از خط ژنتیک انسان مدرن جدا شده است. مدت ها گفته میشد که پایه اصلی تکامل انسان در شرق آفریقا بوده است، زیرا اکثر استخوان های انسان های نخست در این منطقه یافت شده اند. اما از سال 2017 به بعد دانشمندان به شواهدی دست یافتند که نشان میدهند تکامل انسان کنونی نه فقط در شرق آفریقا، بلکه در نقاط دیگر این قاره نیز به وقوع پیوسته است. مثلا در مراکش کاسه سر انسانی یافت شد که 300 هزار سال پیش زیسته است. با این ترتیب معلوم شد که آفریقای شرقی تنها منطقه تکامل اولیه انسان نبوده است. احتمالا مدتی طولانی لازم است تا بدانیم کدام مناطق آفریقا صحنه اصلی نخستین تکامل نوع بشر بوده است. شاید هم هرگز پاسخی به این پرسش یافت نخواهد شد. لیکن این را میتوانیم با اطمینان کامل بگوئیم که ریشه های ژنتیک همه ما انسان ها در آفریقا  است».[3]

بدون شک جمعیت انسان هائی که در آفریقا به صورت انسان معاصر کنونی تکامل یافتند و به تدریج به همه نقاط جهان پخش شدند، با جمعیت هزار سال پیش و البته جمعیت کنونی  جهان قابل مقایسه نیست.  تصور کنید که مثلا ده هزار سال پیش (یعنی 30-40 هزار سال پس از مهاجرت انسان ها از آفریقا و پخش شدن آنها در سراسر دنیا) جمعیت انسان های کل کره زمین احتمالا تنها چهار میلیون نفر بوده است.[4] از طرف دیگر مهاجرت انسان های معاصر از آفریقا به دیگر سرزمین های جهان البته یکباره صورت نگرفته و هزاران سال طول کشیده است. تخمین های دانشمندان بر آن است که این مهاجرت ها احتمالا بین 50 هزار تا 110 هزار سال پیش انجام گرفته است. نخستین مهاجرت ها طبعا به مناطق نزدیک به شمال آفریقا و بخصوص شمال دریای سرخ بوده که از آنجا راه مهاجرت به آسیا در شرق (100-110 هزار سال پیش به مصر، سواحل دریای مدیترانه و آناتولی، 100-70 هزار سال پیش به ایران و هندوستان و 50 هزار سال پیش به استرالیا) و راه به اروپا در غرب (40 هزار سال پیش) باز شده است. مهاجرت به قاره آمریکا احتمالا حدود 15 هزار سال پیش آغاز شده است.

باید در نظر داشت که آخرین عصر یخبندان 21 تا 18 هزار سال پیش ادامه داشته و در طول این سه تا چهار هزار سال تمام اروپای شمالی زیر یخ و برف مدفون بوده است. در نتیجه در این مدت به مناطق شمالی کره زمین مهاجرت چندانی انجام نگرفته و گروه هائی از انسان های نخستین که به مناطق یخبندان (مثلا شمال اروپا) مهاجرت کرده بودند، اکثرا هلاک شده و یا به مناطق گرم تر جنوب (از جمله اسپانیا) پناه برده اند. به دنبال اعتدال یافتن تدریجی هوا،  امواج مهاجرت به اروپا، آسیا و آمریکای  شمالی به تدریج از سر گرفته شده و افزایش یافته است.

(ادامه دارد)


[1] Sub-Saharan Africa

[2] Johannes Krause : S. 45-47.

[3] Ibid.

[4] Colin McEvedy and Richard Jones, 1978, Atlas of World Population History, Facts on File, New York, 1978… ادامه خواندن