دهخدا و براون

چشم انداز – آنچه میخوانید فصلی از کتاب دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است.

حسن جوادی – زندگی و کارهای دهخدا مشهورتر از آن هستند که احتیاجی به بازگویی باشد، ولی شاید روابط براون و دهخدا چنانچه شاید و باید مورد بحث قرار نگرفته باشد. دهخدا و براون هرگز همدیگر را ندیدند ولی هردو نسبت به دیگری حس احترام زیادی داشتند ، و چنانکه خواهیم دید باهم مکاتبه داشتند. براون سه شعر سیاسی و انتقادی و “مرغ سحر” دهخدا را درشعر و مطبوعات جدید ایران” و دو مقاله از “چرند پرند” را در جلد چهارم “تاریخ ادبیات” بطور کامل به انگلیسی ترجمه می کند، و سبک نثر دهخدا را بهترین نمونۀ نثر پویا و معاصر ایران می داند، و می نویسد: “این مقالات که بطور قطعی می توان گفت در طنز نویسی ایرانی راه نویی گشوده اند، و سبکی دارند که هم محاوره ایست و هم پرقدرت ، و مشکل است در ترجمه چنان که هستند نشان داد. هرچند که این مقالات تحت عناوین مختلف آمده اند، من تصور می کنم که از قلم دخو هستند، و با وجود این که کم نوشته است، بعقیدۀ من بخاطر قدرت همین مقالات و چند شعری که نوشته است ، مقام اول در میان اهل قلم ایران دارد. جای تاسف است با این که او مردیست جوان در ده دوازده سال گذشته آثار زیادی منتشر نکرده است.” و در حاشیه می گوید که شعر “آ کبلای” او خیلی جالب است و “مرغ سحر ” که در رثای دوستش میرزا جهانگیرخان سروده است از”زیبایی بی مانند و احساس بی نظیری برخوردار”است.

هنگامی که براون این کلمات را می نوشت مدت ده دوازده سال بود که از فعالیت های دهخدا خبر نداشت، ولی بهتر است برگردیم به آغاز دوران مشروطه که ادوارد براون شروع به همکاری با مشروطه خواهان میکند. براون از خانواده ای محافظه کار بود ولی هم او و هم پدرش که سهامدار عمده و مدیر یک شرکت کشتی سازی در نیوکاسل بود سخت مخالف سیاست های استعماری دولت انگلیس بودند. از روزگار جنگ عثمانی با روسیه براون به شرق علاقمند شده بود و در روزگار جوانی میخواست در ارتش عثمانی اسم نویسی کرده و با روسها بجنگد. او همیشه از مردمی که مورد زور و اجحاف قرار گرفته بودند دفاع می کرد. براون شدیدآ به مبارزه ایرلندی ها با انگلیس ها و دفاع از “هوم رول ” علاقمند بود و دوستی ایرلندی بنام داشت بنام جان دیلون که وکیل پارلمان انگلیس بود و براون اطلاعاتی را که از طریق دو نفر از شاگردان سابقش که در سفارت انگلیس در تهران کار می کردند می گرفت به او میرساند و دیلون سر ادورار گری را در مجلس استیضاح می کرد. براون هنگام سفرش به ایران در 1887 ، که سفرنامه مشهور “یک سال در میان ایرانیان” حاصل آن بود به وجود روح آزادیخواهی و گسترش روزن افزون آن در ایران و بطور کلی در شرق ایمان آورد و در نوشته های متعددش همیشه سعی می کرد اصالت انقلاب مشروطیت ایران را نشان دهد و با به میان نهادن حقایق، افکار عمومی را علیه سیاست استعماری روس و انگلیس برانگیزد. کتاب “انقلاب ایران” (کیمبریج 1910)، که یکی از اولین کتابهای مهم درباره انقلاب ایرانست، با اشعار زیر از میرزا آقاخان کرمانی شروع می شود:

به ایران مباد آنچنان روز بد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جوانان روس
به گیتی مباد آنکه این حور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

در این کتاب براون می خواهد به مردم اروپا، خاصه به ناظران سطحی که می خواستند مجلس ملی ایران را یکی از تفنن ها و هوسهای مظفرالدین شاه، چون آوردن امتعۀ جدید غرب مانند اتومبیل و گرامافون و غیره قلمداد کنند، نشان دهد که داشتن چنین نظری قضاوتی است غلط و حکایت از عدم درک کیفیت و اصالت انقلابی می کند که بهترین عناصر ملی ایران با یکدل طرفدار آنند.”

تا زمانی که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و عده ای از مشروطه خواهان به اروپا آمدند براون با کسانی چون تقی زاده و دهخدا تماسی نداشت، ولی روزنامه ها و نشریات مربوط به ایران از ایران و خارج را بدقت دنبال می کرد و آنها را جمع میکرد.

صور اسرافیل و بخصوص مقالات “چرند پرند” که دهخدا با طنز گزنده اش می نوشت بهتر از هر روزنامه ای معّرف روح مبارزه جوی مشروطه خواهان بود که موجب خشم مستبدین و محمد علی شاه می شد. در مدت یک سال و چند ماه که صور اسرافیل در تهران انتشار یافت ( 30 مه 1907-23 جون 1908) پنج بار بعناوین مختلف توقیف شده و یا برای مدتی از انتشار باز مانده بود، و بیشتر آنها بعلت مقالات دهخدا بود. پنجمین بار در حادثه بمباران مجلس بود، که طی آن میرزا جهانگیر خان مدیر صور اسرافیل دستگیر می شود و در باغشاه کشته می شود. میرزا جهانگیر خان یکی از هشت نفری بود که تحویل آنها را محمدعلی شاه از مجلس خواسته بود. البته بیشتر مقالات صور اسرافیل را دهخدا می نوشت ولی چون جهانگیر خان مدیر نشریه بود همه گناهان بگردن او می افتاد. چندروز پیش از بمباران مجلس از قرار معلوم امکان حمله به مجلس از طرف محمد علی شاه می رفت ، و دهخدا درشماره 32 به طنز از امکان حمله محمد علیشاه گفتگو می کند و در آخر مقاله می نویسد:

می دانید دولت می خواهد چه بکند دولت می خواهد این قشونها را یواشکی بطوری که کسی نفهمد هما نطور که عثمانی به اسم مشروطه طلبهای شهروان قشون جمع کرد و یک دفعه کاشف بعمل آمد که می خواهد با روسیه جنگ کند، دولت ما هم می خواهد یواشکی این قشونها را به اسم خراب کردن مجلس ملک المتکلمین و آقا سید جمال و هرچه مشروطه طلب، یعنی مفسد است جمع کند، درست گوش بد هید ببینید مطلب از کجا آب می خورد ها، آنوقت اینها را دودسته کند یک دسته را به اسم مطیع کردن ایل قشقایی و بختیاری بفرستد به طرف جنوب یک دسته را هم به اسم تسخیر کردن آذربایجان بفرستد به طرف شمال. آنوقت یک شب توی تاریکی آن دستۀ اولی را در خلیج فارس یواشکی بریزند توی ده بیست تا کرجی و روانه کند به طرف انگلیس و از این طرف این یکی دسته را هم همین طور آهسته و بی صدا باز دمدمه های صبح قلقلک و با روبنۀ سفرۀ نان و هرچه دارند بار کند روی چهل پنجاه تاالاغ و از سرحد جلفا از بیراهه بفرستد به طرف روسیه، آنوقت یک روز صبح زود ادوارد هفتم در لندن و نیکلای دویم در پطرزبورغ یکدفعه چشمها یشان را واکنند، ببینند که هر کدامشان افتاده اند گیر بیست تا غلام قرچه داغی و البته خدا تیغش را برا کند، خدا دشمنش را فنا کند، این هم نقشۀ شا پشال است که کشیده، اگر نه عقل ما ایرانیها که به این کارها نمی رسید که شیطان می گوید هرچه داری و نداری بفروش بده این سربازها در این سفر مال فرنگ برات بیاورند برای اینکه هم کرایه ندارد و هم گمرک صد تومنش سرمی زند به پانصد تومان، خدا بدهد برکت . یک دل هم می گویم خودم برم اما باز می گویم نکند شا پشال بدش بیاید برای اینکه فکر بکند بگوید این بدذات حالا پاش به فرنگستان نرسیده آنجا ها را هم مشروطه خواهد کرد، باری خدا سفر همه شان را بی خطر کند. (دخو)

شبی که سحرگاه روز بعد مجلس بمباران می شود دهخدا در یکی از خانه های نزدیک مقاله ای درباره خلع محمد علی شاه می نوشت و قرار بود این مقاله در مجلس خوانده شود و در صور اسرافیل چاپ گردد. دربارۀ پناهنده شدن دهخدا و دوستانش به سفارتخانه های انگلیس وعثمانی روایات مختلفی وجود دارد.

دهخدا می گوید: ” عصر روزی که فردای آن جنگ شد تقی زاده بمن گفت: شما امشب بیایید به منزل من، می خواهم یک لایحه مفصل و جامع از اعمال ناشایست و کردار ناپسندیده محمد علی شاه تهیه کنم و مواردی را که بر خلاف مشروطیت و قانون اساسی رفتار کرده یک به یک شرح بدهم و خیانت او را به مُلک و ملّت ثابت کنم، تا فردا آن لایحه را در مجلس قرائت نموده و کار او را یکسره کنیم.” دهخدا شب را در منزل تقی زاده می گذراند و چون هوا گرم بود در پشب بام دراز می کشد و این لایحه را می نویسد. صبحدم با صدای توپ و تفنگ بیدار می شود و می بیند که محمدعلی شاه پیشدستی کرده و قبل از این که مشروطه خواهان به حساب او برسند کار آنها را ساخته است. دهخدا آن روز تا بعد از ظهر با اضطراب و دلهره در منزل تقی زاده میماند و بعد از ظهر با درشکه ای که تهیه شده بود روانه سفارت انگلیس می شود. وی ادامه می دهد : “در راه یک عده سرباز جلو درشکه ما را گرفتند، ولی دو نفرسوار هندی که با ما بودند به طرف سربازها نهیب زدند که جلو درشکه سفیر انگلیس را می گیرند ، سربازها سر به زیر اند اخته خود را عقب کشیدند وما توانستیم خود را به سفارت برسا نیم واگر سربازها ما را دستگیر می کردند ‏حتما کشته می شدیم. همین که وارد سفارت شدیم من ازکاردار انگلیس پرسیدم که چه طورشد که دولت انگلیس حاضرشد محمد علی شاه با دستیاری روس ها مجلس را به توپ ببندد ‏ومشروطه را از میان بردارد ؟ کاردار سفارت انگلیس فقط این دو جمله را در جواب من گفت : ” ‏آلمان در اروپا خیلی قوی شده است.”

پس از اینکه مجلس به توپ بسته شد پاریس و لندن دو شهر عمده اروپایی بودند که مشروطه طلبان بدانجا رفتند. پیش از رسیدن پناهندگان به پاریس عده ای از آزادیخواهان در آنجا بودند که یا از ایران فرار کرده و یا تبعید شده بودند. مثلاً سردار اسعد که پس از کشته شدن پدرش بدست ظل السلطان و پس از این که عده ای از افراد فامیل و ایل او به خدمت محمد علیشاه پیوسته بودند ایران را ترک کرده بود. مخبر السلطنه هدایت در اول انقلاب تبریز والی آذربایجان بود و چون زد و خورد بین آزادیخواهان و مستبدین شروع شد، انبار مهمات را بدست آزادیخواهان سپرد و خود عازم اروپا شد. اسماعیل خان ممتاز الدوله رئیس مجلس بود و پس از بمباران مجلس با حکیم الملک به سفارت فرانسه پناهنده شده ، بعداً به اروپا آمده بود. بیشتر اینها برخلاف تقی زاده و دهخدا میانه رو بودند و می گفتند درباریان مستبد و فاسد شاه را اینقدر زورگو و خود رای کرده اند. عبد الحسین نوایی در مقاله ای در باره “اقدامات مشروطه خواهان در فرانسه و سوئیس ” نامه ای از معاضد السلطنه پیرنیا نقل می کند که سر فرستادن تلگرافی به شاه و این که چه کسانی آنرا امضا بکنند مشورت می کنند. ادوارد برا ون با تقی زاده ، معاضدالسطنه ، دهخدا و چند تن دیگر مکاتبه داشت و اصرار می کرد که به انگلستان بروند و در آنجا فعالیت بکنند . هنگامی که ادارۀ صور اسرافیل به ایوردون منتقل شد، براون به معاضد السلطنه نوشت:

حقیقتاً جای افسوس است که مرکز صور اسرافیل را اینجا قرار ندادند، زیرا اینجا هم آزادی هست و هم اهمیتش بیشتر از سویس است. حالا ما بکلی محروم مانده ایم. کسی نیست که در صورت احتیاج بتوانیم از او استشاره کنیم… میدانید که بودن جنا بعالی و جناب سید تقی زاده در مجلسهای اینجا (آنها را) چقدر تقویت می کرد.دیگر جنا بعالی بهتر می دانید، ولی به نظر مخلص قراردادن مرکز در إیورد ون جای تاسف است مگر در صورتی که در اینجا هم شخص با کفایت شایسته ای مقیم باشد. ”

در نامه دیگری به معاضد السلطنه می نویسد: “… اینجا دو سه تا از مدیر های روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردین خیلی همت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروطه خواهان و مذمتی از روس منحوس و همدستان آنها می کنند، ولی حقیقت آنست که سر ادوارد گری وزیر امور خارجه حالی بکلی مفتون روس شده است و به هیچ وجه اعتماد را نشاید.” بعداً اضافه می کند که سر ادوارد گری ” خیلی طالب دوستی با عثمانیهاست، و هرگاه آنها او را بفهمانند که مداخله روس در آذربایجان باعث ناخشنودی آنها خواهد شد شاید که موثر افتد.”

یکی از علل نبردن دفتر صور اسرافیل به لندن و یا کیمبریج این بود که معاضد السلطنه از دسایس دولت انگلیس می ترسید و فکر می کرد ممکن است برایش اشکالاتی ایجاد کنند . در ثانی دهخدا زیاد مایل نبود که اودر انگلیس بماند، و در 11 اکتبر 1908 از پاریس به معاضد السلطنه در لندن می نویسد: “باز مجدداً عرض می کنم که در انگلیس ماندن و تابع اوامر زید و عمر{و} شدن معنیش توسعه ادارۀ خود پسند هاست. آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید و ایران را بیشتر از این ها رسوا نفرمائید. برون هرچه باید بکند خودش بیشتر می کرد و بعد از این هم خواهد کرد.” در پاریس هم چاپ روزنامه محضوراتی داشت. صمد خان ممتاز السطنه سفیر ایران چنان ذهن مقامات فرانسوی و بعضی از صاحبان چاپخانه ها را مشوش کرده و آزادیخواهان ایرانی را مشتی آنارشیست معرفی کرده بود که روزی دهخدا و دوستانش به بیست و دو چاپخانه که حروف فارسی داشت مراجعه کردند ولی نتیجه ای حاصل نشد. عاقبت میرزا محمد خان قزوینی فکری بخاطرش رسید ، و آن این که دکتر جلیل خان ثقفی در یکی از چاپخانه ها کتابی در دست طبع دارد، و موافقت او را جلب کنند و صور اسرافیل را بعنوان این که کتاب اوست چاپ کنند.دکتر جلیل خان هم همکاری کرد و سه شماره صور اسرافیل که در خارج چاپ شد، در اساس چاپ پاریس است. قزوینی در یکی از نامه های خود به تقی زاده خیلی بد و بیراه به دکتر جلیل خان می گوید، ولی از انصاف نمی توان گذشت همکاری او در نشر روزنامه مهم بوده است. باری اداره روزنامه را به ایوردون می برند و دهخدا از آنجا مطالب را به قزوینی می فرستاد و او تصحیحات و کارهای دیگر را انجام می داد. البته مشکلات زیاد بود، مثلاً حروف چین یهودی که با خط عربی آشنایی داشت خط قزوینی را نمی توانست بخواند و همه مطالب را مجبور بودند به نسخ و بصورت واضح بنویسند.

نفوذ صوراسرافیل مثل سابق بی اندازه بود. فقط خبر قریب الانتشار بود ن روزنامه منتشر شده بود که همه تقاضای دریافت آنرا داشتند. دهخدا در همان نامه خود به معاضد السلطنه می نویسد: ” از عشق آباد و ایروان دو کاغذ داشتم که قریب چهل نمره روزنامه خواسته بودند. عجب حکایتی است! مردم تصور می کنند که من همان کسم که در طهران در میان لذائذ تام و تمام زندگی محاط به دوستان یک دل و برادران و اقوام با محبت با اطمینان از معیشت( اگرچه با سختی) و امید بزرگ در راه دوستان، وطن و پیروی مردمان راستگو خودم را در معرض مهالک کرده می نوشتم آنچه را که خوب می دیدم و هیچ نمی دانند که الان یاس تا چه حد و نا امیدی من تا چه اندازه است.” از این ها گذشته از وزرا و حکام سابق که در پاریس جمع بودند و نه تنها کمکی در راه انتشار صور اسرافیل نمی کردند بلکه دهخدا را در این کار به اهمال کاری متهم می کردند ، شکایت می کند :” در جواب این اشخاص فقط لازم است بگویم: برادر های عزیز من ، وزارت کردید ، ریاست کردید، دزدیدید، بردید، خوردید و الان هم فرقی که در زندگی تان پیدا نشده است همین است که پولهاتان را آورده اید در مملکت آزاد و با تجمل تری عیش می کنید.”

وضع مشروطه خواهان در فرانسه رقت آور بود. میر جواد، برادر تقی زاده ، از وضع اسفناک خود شکایت می کند. “امروز چهار روز است که هوا سرد شده و برف آمده. نه کفش دارم و نه لباس کلفت و نه منزل و خوراک. تا بحال به همه جهت دو لیره از آقا میر حمید قرض کرده ام…” با این احوال احساسات انقلابی و وطن پرستی او کم نشده است و مرتب اخبار ایران را برای تقی زاده می نویسد. میرزا موسی خان توپچی، برادر میرزا ابراهیم خان حکیم الملک، از آزادیخواهانی است که در پاریس با دهخدا و معاضد السطنه در تجدید انتشار روزنامۀ صور اسرافیل همکاری داشته است، از پاریس از ایرانیانی که همکاری نمی کنند شکایت دارد:” در همین پاریس جمعی از مفسدین هستند که شب و روز کنکاش کرده و هر یکی بخیال پیشرفت اغراض خود خود را به دیگران هم مسلک نشان داده و با هم مشغول انواع اقسام تفتین هستند.” دیگر از ایرانیان مقیم پاریس محمدصادق صاحب نسق است ، که مرتب نامه های تقی زاده و معاضد السلطنه را به آدرس “مسیو برون ” به کیمبریج می فرستد، و بریده روزنامه ها که از تقی زاده میرسد و مقالات براون را در دفتر چه های خود می چسباند، و اخبار ایران را برای آنها می فرستد. وی می نویسد: “باید یک مجمع از مردمان هشیار وطن دوست و از جان گذشته پیدا شوند. روزنامه و اطلاعات نوشته، به همه جا ارسال دارند… و لوازم آزادی خود و وطن خود را فراهم نمایند. این مطلب پول لازم دارد و پول نیست و آدم هم نیست. تمام راهها فعلاً بسته است و بنده هیچ جا امید ندارم.”

او زیاد خاطر جمع نیست که ماندن تقی زاده در کیمبریج به دعوت براون فایده ای داشته باشد، و از قول دو نفر از ایرانیان پاریس می گوید که می گفتند که “جناب آقا در آنجا کاری ندارند، کار ایشان در لندن باید بگذرد.” صاحب نسق در ادامۀ نامیدی ایکه در نامه فوق اظهار میدارد، به تقی زاده می نویسد:

با وجود این جمعی مثل جناب پرفسر برون و غیره می نویسند نباید نا امید شد و باید کار کرد، زحمت کشید تا به مقصود رسید. ناپلئون هم فرموده است هیچ کاری نشد و نمی شود ندارد. پس در این صورت جنابعالی چه خیال کرده و چه می کنید؟ آیا تصور می فرمائید که بتوان هنری به خرج داد و کاری کرد که ما از دست ظلم و جور روسها و انگلیسها خلاصی حاصل کنیم، با اینحالت سستی و بی اعتنایی ایرانیها در امور خودشان؟ باری نمی دانم چه عرض کنم؟ عجالتاً نظر بنده و جمعی دیگر به طرف لندن و به سمت جنابعالی است و منتظریم ببینیم که ایرانیهای آنجا چه می کنند؟”

همانطور که گفته شد ارتباط براون با دهخدا در همان دوران مشروطه و آمدن آزادیخواهان به اروپاست. براون در تاریخ 23 ژانویه 1909 به دهخدا که در ایوردون است از لندن نامه ای در جواب نامه او می نویسد، و می گوید:

اولاً تعجب از آن دارم که خبری از آقای سید تقی زاده ندارید ایشان پانزده روز قبل از این یعنی در هشتم ژانویه وارد تبریز گردیدند، وقتی که حرکت فرمودند از مخلص وعده گرفتند که تا خبر ورود ایشان نرسد بهیچ کس نگویم که خیال کجا دارند ولی از بس که از آن طرف در رفتن ایشان اصرار داشتند خودشان را مجبور برفتن می دانستند، حبدّا از این جانبازی و فداکاری که کمتر مثل آن مشاهده شده است! وقتی که تلگراف ایشان از تبریز رسید مثل آن بود که یک روحی جدید در قالب من دمیده شده است. مژدۀ دیگر اینکه مخبرمخصوص که سه روزنامۀ لیبرال اینجا (یعنی دیلی نیوز، دیلی کرونیکال، منچستر گاردیان) محض ابلاغ اخبارات صحیحه به این مملکت ، به تبریز فرستاده اند در نوزدهم این ماه یعنی سه شنبه گذشته به آنجا بسلامت رسیده است و تلگرف اول که فرستاده بودند در روزنامه های پنجشنبه درج شد و مقالاتی که باید بنویسند انشاءالله تا ده روز دیگر شروع خواهد شد. یک خبر موحش که فرستاده بود این بود که افواج مستبّدین اطراف تبریز را گرفته بودند و همۀ راهها را الاّ راه جلفا مسدود داشته ولی در تیمس دیروز تلگرافی از استانبول رسید که تلگرافی از تبریز به “انجمن سعادت” رسیده بود که سربازهای شاه شکستی فاحشی خورده بودند و عقب کشیده، جناب مستر لنچ بنقد در پاریس است و با جناب ممتازالدّوله و بعضی از سرکرده های بختیاری مشورت می کند و اینجا دو سه تا از مدیرها ی روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردیان خیلی هّمت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروط خواهان و مذّمتی از روس منحوس و دوستان و همداستانان آنها می کنند.”

دهخدا و معاضد السلطنه بیش از چهار ماه در ایوردون نمی مانند و به استانبول میروند و در آنجا به انتشار “سروش ” می پردازند که خلف صدق صوراسرافیل بود. تشکیل “انجمن سعادت” در استانبول،که معاضد السلطنه رئیس آن می شود، و امکانات بهتر برای چاپ روزنامه در آنجا از علل رفتن از ایوردون بود. همان سه شماره از صور اسرافیل که در خارج چاپ شد ولوله ای در میان ایرانیان آنجا انداخت و مخصوصاً سر مقاله شماره اول که باعث گفتگو های مختلف شد. دهخدا در مقاله ” طبیعت سلطنت چیست؟” اصل موهبت الهی بودن سلطنت را در قانون اساسی زیر سئوال می برد و آن را هم خلاف شرع و هم خلاف عقل می داند و می پرسد ” منشا ضعف حدوث این خیال در اذهان عامه چیست و حقیقت امر کدامست؟ منشا خیال نادان در برابر عظمت امور و بی اثر ماندن عقل جاهل در مقابل بزرگی وقایع است.” او می گوید اگر شکوه و عظمت سلطنت را بکناری بنهیم رابطه آدم با شاه ” همان رابطه او با مستاجر، بایع ، نوکر، عیال ، بقال است و سلطنت او هم از جنس قرارداد های بین اثنینی و تخلف از شروط منتج خلع او از سلطنت است.” این مقاله که با بی باکی معمول دهخدا وبا صراحت و تعقل تمام نوشته شده بود موجب تحسین عده ای شد که از فجایع استبداد و حکومت پادشاهی بجان آمده بودند. عده ای هم بودند که میانه رو بودند و نمی خواستند یک دفعه تیشه به ریشه حکومت سلطنتی در ایران بزنند. مثلاً دکتر جلیل خان در نامه مورخ 8 فوریه می نویسد که او بر خلاف “تمام آقایان ایرانی … بکلی مخالف با مقصود اصلی مقاله افتتاحیه” نیست … (بلکه) باید همین مسلک را از دست نداد و پا از این طریقه حقّه نکشیده بیان واقع و حقایق را به زبان ملایم و معقول نوشته منتشر نمود. ” معاضد السلطنه در این باره نظربراون را خواسته بود و اوهم شاید با در نظر گرفتن سیاست روز ویا بقول خودش “در احوال حاضره “، حمایت روسیه و سرادوارد گری از محمد علی شاه ، می گوید باید با احتیاط بود:

‏درباره صوراسرافیل رأی مخلص را جویا شده بودید، به نظر مخلص این طور سخت نوشتن در خصوص شاه در احوال حاضره فایده ندارد و شاید سبب مضرت باشد. هرچه می گویند راست است، ولی گفتن هرحقیقت مصلحت نباشد و می ترسم این نسخه در دست بعضی از درباری هأ بیفتد و آن ها به شاه نشان بدهند و بگویند که مشروطه خواهان راضی نمی شوند، الا به قلع و خلع شما. پس محال است با ایشان فکر مصالحه بکنید و باید آن ها را دشمن جانی خود بدانید وهیچ مسامحه نکنید. این است فکرمخلص به طریق اجمال. خدا کند که این نسخه صوراسرافیل با وجود حسن نیت مؤلف ثمره تلخ ندهد!

در این وقت از پناهندگان جز چند نفر در لندن نمانده بود و بیشتر ایرانیان در پاریس جمع بودند. دهخدا در نامه ای از ایوردون به ابوالحسن معاضد السلطنه در پاریس می نویسد: ” چرا در این وقت باید لندن خالی باشد؟ چرا ماها نباید هرکدام مثل یک شیر زخم خورده نغریم و به هر طرف حمله کنیم ؟ والله تمام شدیم، بالله عزت دولتی، ملیت قومی، وطن، شرف، ناموس و هرچه داشتیم از دست رفت. .. آخر بابا یک حرکتی، یک جنبشی، این وزراء، این امراء ، این رجال، این شاهزادگان که امروز جا بر همه عیاشهای پاریس تنگ کرده اند تا کی صبح در بلوار گردش کنند و شب در قهوه و تئاتر یا گوشۀ خانه خرابشان بلمند؟ … شرحی به جناب پرفسور براون نوشتم. کاش یک نخود غیرت این خارجی در تن ما اهلیها بود. افسوس که نیست. ان بیچاره هم تاکی می تواند سر بی صاحب را بتراشد و در عزائی که صاحبان عزا به عیش مشغولند ماتم بگیرد؟ شما را بخدا بروید و به هر وسیله که هست جناب ممتاز الدوله را راهی کنید.”

براون می خواست مشروطه خواهانی که از ایران فرار کرده بودند به لندن بیایند ولی این کار عملی نشد، و او با اکثر مشروطه خواهان چه در داخل ایران و چه در خارج در تماس بود، و بهر نحو که بود می خواست جلوی دسیسه های مخالفین را بگیرد. در نامه ای به تقی زاده بتاریخ 20 اکتبر 1908 می نویسد: ” خدا می داند می خواهم هرچه از دستم بیاید بکنم و بعضی اقدامات هم کردم که ثمره نبخشید و در آینده هم بقدر امکان خود کوتاهی نخواهم کرد. ولی یک فردی بی نفوذی با تدبیر سلاطین و وزرا و مستبدین چه کند. خود را به کمال زحمت یک مرتبه به سر ادوارد گری رسانیدم و داد سخن بدادم. بعد عریضه مفصلی هم نوشتم. بعد سعی کردم جناب عالی را هم پیش او ببرم نشد. عجالتا چاره ای نمانده است.”

در جریانات مشروطه براون کار بزرگ خود یعنی “تاریخ ادبیات ایران ” را که دو جلد از آن را قبلاً منتشر کرده بود بسوئی می نهد و در مقدمۀ جلد سوم تاریخ ادبی (1917) می گوید که بین جلد دوم و سوم چهارده سال وقفه شده است و پنج سال و نیم اول آن را مصروف کتابهای مربوط به مشروطه کرده است و در حالی که ایران می توان گفت “در سکرات مرگ” بود دستش بنوشتن تاریخ ادبی ایران نمی رفت و اگر اصرار و تشویق زنش تنی چند از دوستانش نبود هرگز این کار تمام نمی شد. در این مدت علاوه بر فعالیت های سیاسی بطرفداری از مشروطه خواهان و ایجاد “کمیته ایران” در لندن ، که در یکی از جلسات آن نزدیک شش هزار نفر حضور می یابند، و نوشتن کتاب “انقلاب ایران” و ملاقات متعدد، دو کتاب عمده نیز می نویسد. یکی “نامه هایی از تبریز” است که شرح فجایع روسها را در عاشورای 1330 هجری (1911) می دهد و نامه هایی از از آزادیخواهانی که از دست روسها فرار کرده و مخفی بودند ترجمه می کند : دیگری “مطبوعات و شعر معاصر ایران ” است (1914) که در اساس ترجمه کتابی است که محمدعلی خان تربیت از مطبوعات ایران فراهم آورده بود و براون آنرا به انگلیسی ترجمه کرده و مقدار زیادی از اشعار شعرای دوره مشروطه را بدان اضافه می کند.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

مسئله ترجمه زبان عامیانه فارسی به انگلیسی ای که معادل آن باشد، و مخصوصاً در اوایل قرن بیستم که سبک نوشته های معمولی انگلیسی هنوز تحت تاثیر دورۀ ویکتوریا خیلی خشک و رسمی بود واقعاً مشکل بود و براون می توان گفت خوب از عهده بر آمده است. جالب این که هم در شعر فارسی و هم شعر انگلیسی زبان کوچه بازاری و عامیانه خیلی بندرت بکار میرفت، و دهخدا و اشرف گیلانی و تنی چند از شاعران برای اولین بار چنین ابتکاری می کنند، و براون هم بهمان صورت آنها را بشعر ترجمه می کند. سبک معمول براون چه در نظم و چه نثر سبکی است فاضلانه و نسبتاً صقیلی شده ولی در ترجمه این گونه اشعار یک دفعه آنرا عوض می کند. هرچند که مثلاً زنان را که “اسیر جوالند” بصورت “پیچیده در حجاب ” ترجمه می کند که تاحدی مودب تر است ولی خیلی از اصلاحات را دقیق ترجمه می کند. بطور کلی مقصود شعر را خیلی خوب می رساند و سبکی بسیار روان دارد:

(1)
مردود خــدا راندۀ هر بنــــده آکبلای — از دلقک معروف نماینـــــده آکبلای
با شوخی و با مسخره و خنده آکبلای — نز مرده گذشتی و نه از زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(2)
نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمّال — نه خوف ز درویش و نه از جذبه نه از حال
نه ترس و با مسخره و نه از پیشتو شپشال — مشـــــکل ببـــــری گور سر زنــــده آکبلای
(3)
صد بار نگفتم که که خیال تو محالست — تا نیمی ازین طائفه محبوس جوالست
ظاهر شود اســـــلام درین قوم خیالست — هی باز بزن حــــرف پراکنده آکبلای
(4)
گـــــاهی به پر و پاچۀ درویش پریدی — گه پـــــردۀ کاغذلوق آخـــــوند دریـــــدی
اسرار نهان را همه در صــور دمیدی — رو در بایستی یعنی چه؟ پوست کنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(5)
از گـــرسنگی مـــرد رعیّت بجــــهنم — ور نیست دریــــن قــوم معّیت بـــــجهنم
تریاک بُرید عِرق حــــمیت بجــــــهنم — خوش باش تو با مطرب و سازنده آکبلای
(6)
تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ — آخــــوند ز قانون و ز عدلیه شود شاد؟
اسلام ز رمّـال و ز مــــرشد شود آزاد؟ — یک دفعه بــــگو مرده شود زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای

(I)
“Rejected by men and by God the Forgiving, O Kabláy!
You’re a wonderful sample of riotous living, O Kabláy!
You’re a wag, you’re a joker, no end to your fun,
Of living and dead you are sparing of none,
Such a limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(2)
“Neither wizard, diviner nor warlock you fear, O Kabláy!
Nor the dervish’s prayer, nor the dreams of the Seer,
O Kabláy! Nor Shapshal’s’ revolver, nor mujahid’s rage:
‘Tis hard to believe you will die of old age,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(3)
“Times a hundred I’ve told you your project will fail, O Kabláy!
While half of the nation are wrapped in a veil, O Kabláy!
Can Islam in you and your circle prevail?
With fresh Words of folly your friends you’ll regale,
(4)
“At the heels of the dervish you bark and you bite, O Kabláy!
Break the Dominie’s windows ! and let in the light, O Kabláy!
While this trumpet’ of yours doth all secrets proclaim;
Yes, blazon them forth, for what know you of shame?
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(5)
“To hell with the folk, if with hunger they pine, O Kabláy!
Devil take them, the brutes, since they cannot combine, O Kabláy!
Since opium hath stolen, their courage away,
With your minstrels and singers be merry and gay,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(6)
“In Persia will bribes ever go out of fashion, O Kabláy?
Will the mulha’s for justice develop a passion, O, Kabláy?
From magic and murshids’ can Islam win free?
Bid the dead come to life, for ‘twill easier be,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kablay !”

جالب این که براون بیشتر از بعضی از ایرانیان به اهمیت ادبیات جدید و این که تغییر بزرگی را در ادبیات فارسی بوجود خواهد آورد پی برده بود. حسن مقدم ، نویسنده نمایشنامۀ مشهور “جعفر خان از فرنگ آمده ” که خود از نویسندگان نو پرداز بود، در مجموعۀ مقالاتی که در مجله پیام شرق در اسکندریه چاپ کرد مقاله ای دارد بنام “ادبیات امروز فارسی” و در آن می گوید:” بر خلاف عقیده ایرانشناس بزرگ پروفسور براون، نهضت ادبیات جدید تاکنون چیز قابل توجهی پدید نیاورده است، و نویسندگانی که ارزش ادبی دارند و تاحدی صاحب نفوذ هستند آنهایی هستند که از روش استادان قددیمی پیروی می کنند.” با این همه حسن مقدم در میان شاعران لاهوتی، ادیب الممالک و دهخدا و در میان نثر نویسان جمالزاده، ذبیح بهروز و رشید یاسمی را بزرگ می شمارد. با این که مقدم با ادب اروپایی آشنایی داشت و یکی ازپیشروان نمایشنامه نویسی در ایران بود ، هنوز درک درستی از روند جدیدی که ادب فارسی بوجود آمده و آن طور که براون می گوید ” روح ملت” را در این دورۀ تاریخی نشان می دهد، ندارد.

براون هم به اشعار اجتماعی جدید این دوره و هم به مطبوعات اهمیت فوق العاده ای می داد، و می خواست کتابی مفصل تراز منتخبات نظم و نثر بپردازد. باز به تقی زاده می نویسد: ” بعضی از اشعار منتخبه جدیده با ترجمه انگلیسی. شروع کرده ام به جمع بعضی از اشعار که خیلی بخوشم آمد از روی نسیم شمال و ایران نو و صوراسرافیل و خیر الکلام و دبیریه و غیره. ولی اگر بخواهیم یک انتخاب مفصّلی بسازیم باعث تاخیر زیاد و بزرگ شدن کتاب می شود و چون دیدم که بسیاری از نشریات هم وقعی عظیم دارد مثل خطب آقا سید جمال در الجمال و چرند و پرند در صوراسرافیل و غیره خیال کردم که بعد از تمام کردن این کتاب به تالیف کتابی دیگر مشتمل بر انتخابات منظومه و منثوره از جراید و غیره بپردازیم تا اقلاً از یک کار عمده که خیلی لازمست فارغ بشویم.” در این کتاب فقط بعضی از اشعار مثل “آکبلای”، “الحمدالله”، دختران قوچان” و غیره را ترجمه می کند تا ثابت کند که ” چه اشعار بدیعۀ جمیله در ایام مشروطه به وجود آمد،” و بعد وعده انتخابی مفصل ترازین را می دهد. براون می خواست از لحاظ ترتیب زمانی این اشعار را بیاورد: یعنی اشعار راجع به دادن مشروطه از طرف مظفرالدین شاه، اشعار فیما بین جلوس محمدعلی میرزا و توپ بستن مجلس، اشعار دورۀ استبداد صغیر، اشعار فتح تهران و تبعید محمدعلی میرزا، اشعار دورۀ مجلس دوم، و آخر سر ” بعضی مراثی و اشعار حزن انگیز راجع به فاجعۀ تبریز و شهادت شهدا و طوب بستن روضۀ مقدسۀ رضویّۀ و ملامت سر ادوارد گری و غیره. این ترتیب نزدیکتر به نقطۀ تاریخی است و طبیعی است که صناعی و روح ملت را در احوال مختلفۀ از سراً و ضراً اظهار می کند از ترتیب هجایی، و فتوری هم در متن به هم نخواهد رسانید.” براون با وجود این که ترتیب زمانی اشعار را حفظ می کند اشعار تمام این دوره ها را نمی آورد، و عجله دارد که به چاپ کتاب شروع کند “که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیاد دارد.”

در اوایل 1909 دهخدا و معاضدالسلطنه از پاریس به استانبول می آیند و انرژی تازه ای به “انجمن سعادت”می بخشند ، معاضدالسطنه با انجمن همکاری می کند و دهخدا روزنامه “سروش” را شروع می کند، که اولین شماره آن درژوئن 1909 منتشر می سازد. “سروش” فی الواقع روزنامه رسمی “انجمن سعادت”محسوب می شود ، ودهخدا از همان شماره اول در سر مقالۀ خود خاطر نشان می سازد که ایران و عثمانی مدتهاست در یک جهت و برای آزادی مبارزه می کنند ، و آزادیخواهان ترک برادران دینی ایرانیان هستند. از “سروش” جمعاً 14 شماره(از محرم 1327/1909) منتشر می شود، که دربعضی از شماره ها سرمقاله بقلم حسین دانش است. تا شماره 9 دهخدا “مدیر مسئول و سر دبیر” و بعداً “مدیر و سردبیر” است و اغلب مقالات و سر مقاله ها از اوست. در شماره هفتم “نامه ایست از شیخ حسن تبریزی از کیمبریج”، ومقالاتی از “تایمز”، “منچستر گاردین” ، “مورنینگ پست” و “اَکشن” و غیره که همه را حسین دانش ترجمه کرده است. انتشار “سروش” مانند “صور اسرافیل” در خارج زیاد داوم ندارد، و دهخدا که از تهران و کرمان به وکالت مجلس انتخاب شده بود در دسامبر 1909 استانبول را ترک می کند.

پس از خلع محمدعلی شاه هنگامی که دهخدا هنوز در استانبول بود و روزنامه “سروش” را منتشر می کرد، هم مردم تهران و هم کرمان او را به نمایندگی مجلس دوم انتخاب می کنند. دهخدا در بازگشت به ایران برخلاف انتظار رفقایش که بیشتر در حزب دموکرات جمع شده بودند به حزب اعتدالیون می پیوندد. با آغاز جنگ جهانی و آمدن نیروهای روس به شمال ایران ، دهخدا همراه اعضای کمیتۀ مهاجرت اول به قم و سپس به کرمانشاه میرود، و پس از انحلال حکومت مهاجرت بدعوت روسای ایل بختیاری دهخدا مدت دو سال و نیم در مناطق چهار محال بختیاری بسر می برد، و بیشتر مهمان امیر مفخم بختیاری می باشد ، که کتابخانه خوبی داشته است. گویا در همین زمان است که اول به فکر جمع کردن “امثال و حکم” و سپس “لغت نامۀ” مشهور خود میفتد. هرچند که دهخدا پس از پایان جنگ جهانی اول از سیاست کناره می گیرد، ولی در کشاکش میان جمهوری و سلطنت رضا شاه صحبت از رئیس جمهور شدن اوست، ولی او که طعم استبداد محمدعلیشاهی را چشیده بود، با آمدن استبداد شاهی بکلی ازسیاست دوری می کند، و بکارهای ادبی خود می پردازد. او در سال 1306 شمسی رئیس مدرسۀ علوم سیاسی، و پس از تاسیس دانشگاه تهران در (1934)1313 ریاست دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی را تا سال 1320 (1941) بعهده دارد.

براون در نامۀ مفصل خود تاسف می خورد که جایی مثل ایوردون را مرکز خود قرار داده اید ، واضافه می کند که اگر کسی انگلیسی بتواند بخواند او می تواند “مقالاتی مهّم که راجع به ایران باشد از روزنامه ها بریده بفرستم تا هرچه لایق دانید درج بفرمائید در صوراسرافیل، خودم در این روز ها اینقدر کارهای تحریری دارم که مشکل است ترجمه بکنم.”

دهخدا در نامه های خود در چند جا از براون به نیکی یاد می کند و مخصوصاً به معاضدالسلطنه می نویسد که ” آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید، و ایران را هم بیشتر از اینها رسوا نسازید.” در نامه ای دیگر به “انجمن سعادت” یاد آور می شود که برای مبارزه با سیاست طرفداری از روس سر ادوارد گری و آگاه ساختن افکار عمومی انگلیس باید عده ای از فعالین ایرانی به لندن بیایند، و بقول تقی زاده ” بیدار نگاه داشتن انگلیسها و جلب افکار انگلستان لازم ترین همه کارهاست.” دهخدا در همین نامه می نویسد: ” در خلال این احوال هم هزار دفعه چند نفر از انگلیسها که هواخواه ترقی ایران می باشند (یا بعبارت اخری بر ضد پلتیک روسند) به غالب احرار ایران که می شناختند نوشتند و عجله در فرستادن چند نفر عاقل و عالم و صاحب نفوذ ایرانی را به لندن نمودند، و از جمله یکی از بزرگان انگلیس در یک کاغذی که اینک درپیش این بنده موجوداست دیگر صریح نوشت که وزیر امور خارجۀ ما سر ادوارد گری طر فدارپولتیک روس است و اگر بزودی چند نفر به لندن نفرستید یقیناً کار ایران تمام است. ناچار جناب معاضدالسلطنه به لندن رفتند، ولی بواسطۀ اینکه صدای یک نفر نمی تواند اثری داشته باشد و گذشته از این یک نفر وکیل معزول بیشتر نیستند بطور لازم کاری از پیششان نمی رود.”
—————————————————————————————–

(1) A Literary History of Persian, IV, p. 482.
(2) در مورد این شعر نگاه کنید به مقالۀ نگارنده در ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دورۀ اول، شمارۀ اول، بهار 1389، تحت عنوان”نگاهی تطبیقی به شعر “ای مرغ سحر” دهخدا و ” به یاد آر” آلفرد دو موسه”.
(3) Home Rule
(4) E.G. Browne, The Persian Constitutional Movement: Proceedings of the British Academy, 1917-1918, p. 324
(5) برای مطالعه ای مفصل درباره صور اسرافیل و محتویات آن نگاه کنید به مقاله زیر:
Iran and political modernization in the nineteenth century: Parliamenatarianism, constitutionalism and feminism in the newspaper−SŪR-I ISRĀFĪL by Hassan Bashir, Journal of Arabic and Islamic Studies, Lancaster University, Vol. 5, 2004-5
(6) اطلاعات ماهانه ، بهمن 1327 ، ص 21.
(7) همان مقاله ، ص44
(8) مرحوم ایرج افشار فکر می کرد که این اشاره ایست به تقی زاده ” که غالباً میان دوستان خود به صفت خودپسندی و جاه طلبی شهرت داشت.” نامه های سیاسی دهخدا ، ص 110. اصل نامه در ص 20 آمده است.
(9) ایضاً ، همان ماخذ، ص 413.
(10) ایضاً ، همان ماخذ، ص425.
(11) ایضاً همانجا، ص 422.
(12) ایرج افشار،مبازه با محمد علیشاه: اسنادی از مبارزۀ آزادیخواهان ایران در اروپا و استانبول، تهران : توس، 1980/1981،سند 99، ص 199-200
(13) معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا، شهناز مرادی کوچی ، مقاله اول از مبحث “یک دهخدا و دو صوراسرافیل” از ایرج افشار، ص 156.
(14) همان کتاب ، ص 157
(15) تاریخ این نامه 29 ژانویه 1909 است. نامه های سیاسی دهخدا به کوشش ایرج افشار، تهران 1358 ، ص38-39.
(16) نامه های براون به تقی زاده ، به کوشش زریاب و ایرج افشار، تهران ، چاپ دوم 1371، ص 9.
(17) “نامه هایی از تبریز” که عکس های فجیعی از کشته شدگان بدست صمدخان و روسها در تبریز دارد بعلت بروز جنگ جهانی چاپ نمی شود و نگارنده ترجمه آنرا در تهران بسال 1351 چاپ می کند و اصل انگلیسی آنرا در سال 2008 توسط انتشارات میج در واشنگتون چاپ کرده است.
(18) مقدمه فارسی مطبوعات و شعر جدید ایران.
(19) در این بارۀ نگاه کنید به تاریخ طنز در ادبیات ایران ،اینجانب، تهران، نشر کاروان ، 1364، ص 164 ببعد، “طنز در مطبوعات”
(20) در این شعر بنظر می رسد که دهخدا از شعر مشهور “بیاد آر” آلفرد دو موسه و قطعه ای به تقلید از آن از رجایی زاده اکرم شاعر ترک متاثر شده است. نگاه کنید به مقاله اینجانب در بارۀ این شعر در ویژه نامۀ ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دوره اول، شماره اول، بهار 1389، صص 106-117.
(21) ملکه ویکتوریا در ژانویه 1901 فوت می کند وپسرش ادوارد هفتم جانشین او می شود تا 1910. بعد از دورۀ ویکتورین که بیشتر قرن نوزدهم را در بر می گیرد دوره اخیر را در ادبیات “عصر ادواردین” می نامند و در شعر تفاوت عمده ای با عصر ویکتورین ندارد فقط شعرای دوره ادواردین شاعرانی چون یتیز، کیپلینگ و درینک واتر کمتر سنت گرا هستند. از 1910 تا 1937 جورج پنجم بر تخت سلطنت انگلیس قرار دارد و اوایل دوران او را در شعر “دورۀ جورجین” می نامند، که مقدمه ایست برای “عصر جدید” و شعرایی چون تی.اس.الیوت و غیره که از دهۀ دوم قرن بیستم بوجود می آیند. براون در شعر از سبک خاصی پیروی نمی کند و ادعای شاعری هم ندارد ولی خوب از عهده ترجمه اشعار طنز آمیز و انتقادی و سیاسی دورۀ مشروطه بر آمده است. دوستش اتکینس می گوید که براون عاشق طنز های سیاسی و اجتماعی به سبک بعضی از اشعار والت ویتمن شاعر بزرگ آمریکایی بود، و این علاقه مندی شاید موفقیت او را توجیه کند.
(22) کاغذلوق کلمه ایست ترکی و کاغذی بود که بعوض شیشه با آن پنجره را می پوشانیدند.
(23) اشاره به روزنامه صور اسرافیل است که دهخدا نویسنده اصلی آن بود.
(24) The Press and Poetry of Modern Persia, pp. 180-182
(25) Message d’Orient, Alexandrine, (nd), p. 83
(26) نامه های براون به تقی زاده ، ص 73.
(27) از نامۀ براون به تقی زاده مورخ 20 ژانویه 1913، “نامه های براون به تقی زاده “، صص 73-74.
(28) Thierry Zarcone, “Ali Akbar Dihkhuda et le Journal Surush”, Les Iranians D’Istanbul, p. 244 et seq
همچنین نگاه کنید به مقاله دکتر محمد اسمعیل رضوانی در باره ادامه انتشار “سروش” در تهران بنام ” سروش روم و سروش ری، درآینده 5، 7، 9 (1979) ص 501-508.
(29) نگاه کنید به ص 126.
(30) ایرج افشار، نامه های سیاسی دهخدا، ص ص 51-52.… ادامه خواندن

ادوارد براون و احمد کسروی

آنچه میخوانید بخش بسیار کوچکی از بررسی مفصل دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. توضیح اینکه این بخش از فصل پنجم این کتاب، «بحثی در تصوف و ایرادات کسروی» گرفته شده که خود بحثی مفصل تر است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است اما چون این فصل کتاب نگاهی جالب و موشکافانه به دو مورخ تقریبا همدوره ایران یعنی مستشرق انگلیسی ادوارد براون (1862-1926) و مورخ معروف ایرانی سید احمد کسروی (1890-1946) دارد و جنبه های جالبی از نظریات و نگرش های این دو را روشن میکند تصمیم گرفتیم این بخش آن کتاب را به خوانندگان «چشم انداز» معرفی کنیم.

حسن جوادى – در حاشیۀ علاقه مندی براون به تصوف می خواهم اعتراضاتی را که کسروی از این بابت نسبت بدو داشته است بیاورم. کسروی معتقد است که براون در انتشار آثار صوفیه سوء نظری داشته است و می خواسته است آثار صوفیه را که به نظر کسروی آثار “بد آموزی” هستند بین ایرانیان انتشار بدهد. البته این نظر کسروی مثل انتقاداتی که در کتاب “حافظ چه می گوید؟” ازحافظ می کند بد بینی او را هم به بی ارزش بودن ادبیات صوفیانه و هم نسبت به شرقشناسی نشان می دهد. بررسی این موضوع از این بابت جالب است که هم کسروی و هم براون هردو طرفدار ناسیونالیسم ملی ایرانی بودند، ولی کسروی بحدی گرفتار تعصبات خاص خود و یا گرفتارباصطلاح «تئوری توطئه» است که نمی تواند خوش نیتی براون را درک کند.

اولین برخورد کسروی با براون در مورد ترجمۀ او از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار بوده است. کسروی یکصد و چهل اشتباه در ترجمۀ بروان از این کتاب پیدا کرده بود، که نشان دهنده امعان نظر و دقت او در مسائل علمی بود. کسروی این نکات را طی نامه ای به محمد قزوینی نوشت که او به براون بدهد، ولی قزوینی هرگز آنها را به براون نداد، و متاسفانه هرگز رابطه ای بین کسروی و براون برقرارنگردید. ندادن این نامه از طرف قزوینی شاید بخاطر لحن تند کسروی در انتقاد از اشتباهات براون بود. بهر حال این فرصت آشنا شدن با براون از دست میرود.

در مورد نظر کسروی دربارۀ انقلاب ایران و فعالیت های براون در زمان مشروطه بیشتر بحث خواهیم کرد. در اینجا باید گفت که نظرکسروی نسبت به این کار براون بطور کلی مثبت بوده و خصوصاً دربارۀ فجایع روسها در تبریز متذکر شده است که  «جز از پروفسور براون که دفتری در این باره چاپ کرده و اندکی از راستی ها را بازنموده چیزی در این باره نوشته نشده و اینست خود ایرانیان نیز از آن آگاهی درست نداشته اند.» ولی در تحلیل نهایی می گوید که براون و همفکران او مخالف سیاست نزدیکی به روسیه بودند که وزیر امور خارجۀ انگلیس، سر ادوارد گری، تجویز می کرد. همفکران براون بر دفاع از هندوستان تاکید داشتند و به همین علت با ایرانیان همدردی می کردند.

کسروی در مقالۀ «شرق و غرب»  (ارمغان، شماره دوم 1312 شمسی) فرصتی می یابد که مختصری به براون گوشه ای بزند در حالی که اصلاً احتیاجی نبوده است. او بطور کلی به شرق شناسان می تازد و از این شکایت میکند که اهل فضل ایران شیفتۀ غرب اند و هرچه مستشرقین از درست و نادرست بگویند بی چون و چرا قبول می کنند ولی اعتنایی به دانشمندان کشور خودشان ندارند. البته کسروی از شرق شناسانی چون دارمشتتر، نولدکه، یوستی، مارکوارت، بارتولد، راولین سون، آندریاس و کریستنسن که دربارۀ ایران باستان کار کرده اند تقدیر می کند و می گوید «منت بر سر ایران دارند و جاویدان باید حرمت آنان را نگهداریم» ولی از قرار معلوم براون جزوء آنها نیست. بعداً کسروی شرح شیادی مستشرقی را میدهد که در 1311 به دیدار او آمده بود و در تبریز در خصوص زبان آذری باستان تحقیق میکرده است و ادعا داشت که دوازده هزار لغت آذری قدیم را جمع کرده است و از آنها کتابی خواهد ساخت. کسروی می گوید که این شخص چند دوبیتی از شیخ صفی الدین اردبیلی در کتاب سلسلة النسب صفویه ، که باز به ادعای کسروی آنرا «پروفسور براون معروف » چاپ کرده است ، پیدا کرده و معین کرده است که آنها به زبان آذری هستند، «ولی نه صاحب کتاب و نه پروفسور براون ندانسته اند که در چه زبانی است.» سپس کسروی بصورت عجیبی خلط مطلب می کند . از طرفی می گوید این مستشرق گمنام بصورت «بیشرمانه ای» دروغ می گوید و ادعا می کند 12 هزار کلمۀ آذری قدیم را در دهات آذربایجان پیدا کرده است وحال آن که خود کسروی که متخصص این زبان است و برای اولین بار آنرا در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدنیا شناسانده است، بیشتر از 4 هزار کلمه در تمام این جا ها نمی تواند پیدا کند. کسروی می گوید: “یکی از شیرینکاری های اروپائیان آن که هر چیزی یا هرجایی که ایشان ندانسته یا ندیده باشد هنوز کشف نشده است.» منظورش هم اینست که او خودش پیش از اروپائیان آذری قدیم را کشف کرده است. از سوی دیگر بگفتۀ کسروی آن مستشرق «شیاد» می دانسته است که آذری قدیم یکی از شاخه های زبان پارسی است و هم از رسالۀ زبان آذری کسروی با خبر بوده است و هم ادعا میکرده است که سانسکریت و اوستایی را می دانسته است. بعلاوه شخصی چون براون چطور ممکنست فرق فارسی و یا ترکی بودن اشعار شیخ صفی در سلسلة النسب را نداند؟ حقیقت این است که براون سلسلة النسب را چاپ نکرده است بلکه برای اولین بار یک نسخۀ از آن را در کلکسیون سر آرثور هوتوم شیندلر یافته بود و این کتاب بسیار مهم را در مجلۀ آسیایی (جولای 1921) معرفی می کند . براون از دوبیتی های شیخ صفی یک نمونه می دهد و می گوید به زبان «گیلانی» می باشند و خود مولف کتاب هم معنی آنها را بفارسی معمولی می دهد. براون که به لهجه های مناطق مختلف ایران علاقه مند بود و دربارۀ بعضی از لهجه ها و زبان های مرکز و غرب ایران مقاله های مفصلی نوشته بود ، و درمعرفی سلسلة النسب صفویه می گوید که اشعار این کتاب به فارسی، ترکی و گیلکی هستند، چون خانواده شیخ صفی اصلاً از گیلان آمده بودند.

نکته دیگری که در مورد آن کسروی خلط مبحث می کند  در مورد دو مقالۀ دایرة المعارف اسلام است. او می گوید که زیر کلمۀ “آذری” فقط زبان آذری ترکی داده شده است . البته این در اول کار بوده است. بعد از چند سال که دایرة المعارف اسلامی به حرف
(T)
میرسد زیر کلمه “توکلی” ، از درویشان عهد صفویه و از نوشته های او درباره زبان قدیم آذری بحث می شود و از صفوه الصفای ابن بزاز نقل می گردد. در اینجا آذری قدیم به عنوان یک زبان مطرح میشود که از زبان های فارسی است. اولین جزوه های این دایرة المعارف پیش از 1913 و آخرین شماره های آن در 1938 منتشر شده است. مقاله آذری را دانشمند ترک احمد جعفر اوغلی به عنوان یکی از زبان های ترکی نوشته است و بعد ها در حرف
(T)
هنگام صحبت از درویش توکلی و اشعار او آذری به عنوان یکی از زبان های ایرانی مطرح میشود.

تا اینجا در رابطه با براون صحبت از زبان آذری بود، اکنون به نظر کسروی در بارۀ تاریخ ادبیات براون و علاقه مندی او به ادبیات صوفیانه می پردازیم. با اینکه قسمتی از تاریخ ادبی در روزنامۀ ایران نو چاپ شده بود کسروی یکی از مجلدات این کتاب را هنگامی که تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان را می نوشت (یعنی حدود 1933) میبیند و از انتشار آن خرسند نیست. به طور کلی کسروی در این زمان معتقد است که پرداختن براون به تاریخ شاعران ایران و خاصه شعرای متصوفه از روی بدخواهی نبوده بلکه به دلیل علاقه مندی و فریفتگی او نسبت به شعر فارسی بوده است، و تعجب می کند که چرا این کتاب را نوشته و وقت خود را تلف کرده است:

«نخست چیزی که من از کتابهای براون خواندم تاریخ مشروطۀ او بود. خشنود گردیدم که کسی در لندن نشسته وبه پیشامد های کشور ما آن اندازه دلبستگی نشان داده و بدانسان رنج برده و تاریخ آن را نوشته. همچنان کتابچه او دربارۀ التماتوم روس و کشاکش ایرانیان با آن دولت مرا بسیار سهانید. بویژه که دیدم از نکوهش دولت انگلیس نیز باز نمی ایستد و پاسخدهی آن دولت را در آن پیشامدها برخ انگلیسیان می کشد. کتابچۀ او بنام “فرمانروایی هراس در تبریز” مرا بسیار تکان داد. همچنان کتابهای او دربارۀ جنبش بابیگری و پیشآمدهای آن جنبش بمن خوش افتاد. این بود تاریخ هجده ساله را که می نوشتم در دیباچه بخش یکم از براون نامی برده باو سپاس گزاردم. لیکن روزی هم یکی از جلد های تاریخ ادبیات ایران او را دیدم و بمن شگفت افتاد که همچون براون مردی در همچون لندن جایی نشسته بجستو از شعرهای شاعران و از تاریخچۀ زندگانی آنان پرداخته. در آن زمان من دربارۀ شاعران اندیشۀ امروزی را نمی داشتم. تنها آن می دانستم که شاعران مفتخوار و بیهوده گو بوده اند. این بود دربارۀ براون نیز بیش از این نیندیشیدم که هوسمندی و بکار بیهوده ای پرداخته.»

کسروی این مطلب را در 1944 -1945 می نویسد، و از چهار جلد تاریخ ادبیات براون فقط یک جلد آن و آن هم احتمالاً همان جلد اول را دیده بود. او با قاطعیتی که مخصوص خود اوست بر تمام خدمات براون خط بطلان می کشد و او را محکوم می کند چون براون اولین تاریخ ادبیات جامع ایران را به انگلیسی نوشته است. دربارۀ بدگمان شدنش به براون می نویسد: «بویژه دانستم او را با فروغی و همدستان او همبستگی نزدیک بوده و میرزا محمدخان قزوینی را بیاری براون از تهران فرستاده اند.» از آن بدتر: «سپس دیدم پروفسور براون به همدستی شاگردش کتاب تذکرة الاولیا شیخ عطار را بچاپ رسانیده که جایی برای خوشگمانی نماند و دا ستان برای من روشن شد.» سپس می پرسد: «چرا یک انگلیسی پولی از خود بیرون ریزد که کتابهای شرقی را بچاپ رسانند؟ اگر خواستش نیکوکاری می بوده چرا نگفته از آن پول بیمارستان بسازند، یا در راه رواج دانشها در میان شرقیان بکارند؟ آیا پرفسور براون زیان صوفیگری را نمی دانسته؟»

کسروی در رساله «حافظ چه میگوید» (1943-1944) سخت به حافظ ، مولوی ، خیام و به شاعران صوفی و خراباتی بد میگوید زیرا به عقیده او اینها هم بدآموزی دینی و هم بد آموزی اخلاقی می کنند، و اروپا ئیان به خاطر ضعیف ساختن ایران با اشاعه این قبیل افکار میخواهند ایرانیان را در خواب غفلت نگه دارند ، اگر چه در این جزوه به اسم به براون نمی تازد ، ولی می گوید: «ستایش هایی که شرقشناسان از این شاعران کرده اند ( و یا می کنند) یا از روی نافهمی بوده یا عنوان بدخواهی و دشمنی داشته است.»  باز ادامه می دهد: «یک دسته عده از شرق شناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست می دارند که همه شرقیان همچون حافظ باشند که بیک کنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آنرا به آزمندان اروپا و آمریکا باز گزارند….. این شرقشناسان هرچه را که مایه درماندگی یک مردم می تواند بود – از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیش های گوناگون و مار پرستی و گاو پرستی و جوکیگری و روضه خوانی و مانند اینها—می ستایند و برواجش می کوشند. زیرا همین ها برای اروپا بیش از از میلیونها سپاه کار می کند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یک میلیون سپاه بکار آنان میخورد.»

گذشته از عقاید مخصوص خود درآنچه کسروی دربارۀ براون گفته یک عده اشتباهاتی وجود دارد. ناگفته پیداست که براون «از فروغی و همدستان» او نبوده است و بعلاوه قزوینی را کسی برای کمک به اروپا نفرستاده بود. کسروی این مطلب را بصورت یک تئوری توطئه برای به خواب کردن و خراباتی ساختن ایرانیان در آورده است. چنانچه در فصول بعد خواهد آمد براون هرقدر که می توانست به مشروطه خواهان کمک کرد. اصرار داشت که روزنامه صوراسرافیل بعوض ایوردون در لندن چاپ شود و به دهخدا و اعتضاد السلطنه نامه نوشت که به کیمبریج بیایند. براون کاری برای تقی زاده و تربیت در کتابخانه دانشگاه کیمبریج درست کرد ولی چون بودجه ای نبود بی آن که آنها متوجه شوند حقوق آنها را خودش می داد. در مورد قزوینی هم واضح است که براون و اوقاف گیب از دانش او در انتشار بسیاری از کتب فارسی استفاده می کردند، و بیشتر کتابهایی که چاپ کردند مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ ایران و دیگر کشورهای خاور میانه بود. درضمن چاپ تذکرة الاولیا را نیز که کسروی از گناهان کبیره می داند کار نیکلسون بود با مقدمۀ قزوینی. وانگهی مگر چاپ کتب صوفیه گناهست؟ از اینها گذشته مگر تمام تاریخ ادبیات براون صرف معرفی شعرای صوفیه شده است؟ در مورد اوقاف گیب هم حرف کسروی بچگانه است ، زیرا که اوقاف گیب مادر دوست براون پس از فوت پسرش بوجود آورده و براون بی آن که حقوقی دریافت کند رئیس هیئت مدیره آنجا بوده است. بعلاوه خانم گیب بخاطر علاقه ای که پسرش به آثار شرقی داشته خواسته است خاطرۀ او را با نشر کتابهای مهم شرقی زنده نگاه دارد. براون تحقیقات و بررسی های زیادی در مورد تاریخ ، نهضت های فکری ، فرهنگ و ادبیات ایران کرده است ، و نسخه های خطی بسیاری را برای بار اول شناسانده است. متاسفانه کسروی با تمام دانشمندی که داشته و کارهای خوبی که دربارۀ تاریخ ایران و مسائل دیگر کرده است، در مواردی خاص کوته بینی اش انسان را به تعجب وا می دارد.

کسروی می گوید که دشمن شعر نیست ولی شعر باید معنی داشته باشد و از روی نیاز بوده و از لفاظی بدور باشد و برای شعر خوب ، اشعار شاعر طنز سرای آذربایجانی صابر را مثال می آورد که «آن کار صابر و روزنامه ملا نصرالدین می بود که با خوی های بد مردم می جنگیدند و شعر را نیز در آن باره بکار می بردند.» (ص 26) ولی بنظر کسروی با وجود این که در زمان مشروطه فرصتی دست داده بود «از شاعران هنرنمایی چندان دیده نشد. در این باره آنچه بوده و من می دانستم در تاریخ مشروطه یاد کردم.» می گوید از میان شاعران این دوره عارف قزوینی می خواست «شاعر مشروطه»  باشد. «ولی افسوس که نتوانسته همچو صابر باشد و زنجیر های شیوۀ کهن را از دست و پای خود بگسلاند» و تنها به تصنیف های وطنی او «ارج» می نهد. در مورد ایرج میرزا نیز می گوید با آن زشت خویی که از خود نشان داده و سخنان ناپاک بیرون ریخته، برخی شعرهایش در خور آنست که ما در شمار «سخنان زنده» گیریم. از میان شعرای بعد از مشروطه تنها پروین اعتصامی را نام می برد که «شیوه نوی گرفته و شعرهایش نیز که برخی من دیده ام از روی اندیشه های بلند و سهشهای نیکخواهانه بوده.» (ص28)
بدین ترتیب کسروی شعر اجتماعی و سیاسی «متعهد»
(engagé)
را قبول دارد، ولی جالب اینجاست که از خدمتی که براون در مورد معرفی شعر و نظم دورۀ مشروطه کرده است و نمونه های بسیاری از آنها را در «شعر و مطبوعات معاصر ایران» برای اولین بار به انگلیسی ترجمه کرده است اسمی نمی برد. همچنین نمی گوید که بروان دو مقالۀ از«چرند پرند» دهخدا و اشعاری از دهخدا، بهار و خود صابر(در ترجمه یا تقلید اشرف گیلانی)  ترجمه کرده است. براون در مقدمه فارسی که برای این کتاب نوشته است می گوید که اولاً از «فواید کثیره» انقلاب مشروطه یکی این که ادبیات بکری بوجود آورده است که ادبیات مردمی است. درثانی «از لحاظ اسلوب نیز این ادبیات جدیده یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد و آن این که حقیقت را برای این که همه کس بتواند فهم نماید در لباس هزل و مزاح جلوه داده اند و یا با یکی از پرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا بآسانی قبول عامّه بهم رساند.» براون می گوید می خواهد به اروپائیان نشان بدهد که با وجود ابرهای سیاه سیاست هنوز روح مبارزه و شعر در ایران نمرده است. البته چنانچه خواهد آمد این کتاب را براون بر اساس کتابی که دوستش محمدعلی خان تربیت از فهرست مطبوعات دوره مشروطه جمع کرده بود نوشته است ولی اکثر اشعار را خودش جمع کرده است. براون 62 نمونه کوتاه و بلند از شعر دورۀ مشروطه ترجمه کرده است و متاسف است که چرا بیشتر نتوانسته است جمع و ترجمه کند در صورتی که کسروی از شعر این دوره فقط یک شعر از ایرج میرزا در نکوهش زاهدان ریایی نقل و یک شعررا هم که یکی از خوانندگان پیمان در مدح «آقای کسروی آن مرد دانا»  آورده است. آوردن شعری در تائید نظر خود از یکی از طرفداران خود بجای دادن مثال دیگری از شعر مشروطیت نشان دهنده اینست که کسروی بیشتر از اصل مطلب به اثبات نظرات خود اهمیت می دهد.

کسروی علاوه بر تعصباتی که نسبت به مستشرقین دارد فقط از دیدگاه سودمند گرایی به شعر فارسی و بطور کلی به ادبیات نگاه می کند. حتی در مورد فردوسی که یکی از شعرای بسیار معدود مورد قبول اوست بعضی از کارهای مستشرقین دربارۀ او را عبث می شمارد. کسروی مفید بودن شاهنامه را فقط بعلت «پاکسازی» فارسی از عربی و استفاده از آن بعنوان یک منبع تاریخی می داند. او پس از تاختن به برگزاری هزارۀ فردوسی که آنرا از کارهای بیهوده اشخاصی چون فروغی می داند، حتی به ترجمۀ شاهنامه و یا مطالعات مستشرقین دربارۀ آن اعتراض دارد و در مورد فرهنگ مشهور شاهنامه اثر فریتس وولف، که حاصل بیست و پنج سال کار آن مستشرق آلمانی است، اعتراض دارد و تعجب می کند که چه کسی چنین حماقتی می تواند بکند و بیست و پنج سال از عمر خود را صرف چنین کار «بیهوده ای» بکند.

لوید ریجئون که کتابی تحت عنوان پرخاشگر «صوفیان: احمد کسروی و سنت ایرانی تصوف» نوشته  و از انتقادات کسروی  نسبت به براون و مستشرقین دیگر مفصلاً بحث کرده است، پس از ارزیابی مثبتی که از کارهای علمی و جدی کسروی کرده است، مثال هایی از افراط گرایی های او داده می نویسد:  «بعلاوه ، کلی گویی های بسیار نابجای او در آثاری چون «در پیرامون ادبیات» (که در آن از بروان سخت انتقاد شده است) و امتناع او از این که انتشار آثار صوفیانه و غیر صوفیانۀ کلاسیک فارسی سودمند است اساس پژوهش علمی را برهم می زند. در واقع جزوه هایی که کسروی در باب تصوف، حافظ و ادبیات نوشته است و مراسم کتاب سوزانی های او کسروی را بیشتر از یک عالم آکادمیک یک میهن پرست افراطی و یک متعصب بنیاد گرا می سازد.»

علاقمندی به عرفان براون را بسوی ادبیات فارسی کشانده بود. چنانچه دیدیم او در سالهایی که در بیمارستان سنت بارتلمی کار می کرد از هر فرصتی استفاده کرده در تالار مطالعۀ موزه بریتانیا با نویسندگان صوفی مورد علاقه اش «خلوت» می کرد و این «پادزهری بود برای مقابله با افکار یاس آلود و بدبینانه ای که به علت برخورد دایم روزانه ام با مظاهر درد و بدبختی و ضعف بشری به وجود می آمد.» او می گوید که در این دوران هم عظمت و فضیلت ، جاودانگی روح انسانی و هم نکبت و پستی مادی را درک می کند، و اضافه می کند: «پس تعجبی نداشت که فلسفۀ وحدت وجودی مثنوی و اشعاری چون “تورا زکنگرۀ عرش می زنند صفیر” روح و فکرم را تسخیر کرده تا اعماق وجودم نفوذ کند.»  و از این که ایران همیشه مهد نهضت های مذهبی و فکری متفاوتی بوده است او را بیشتر به مطالعه نهضت های فکری علاقمند می سازد. کسروی مستشرقین را متهم می سازد که به افتراق های مذهبی در شرق دامن می زنند تا مقاصد امپریالیستی خود را پیش ببرند، ولی می دانیم که براون بطور کلی با سیاست های امپریالیستی اروپا مخالف بوده است و شواهد این امر از مخالفت او از اشغال لیبی توسط ایتالیایی ها گرفته تا مخالفت با سیاست انگلیس در ایران و ایرلند در نامه و نوشته های او موجود است. او بعنوان یک عالم و جستجوگر درادیان می خواهد مشاهدات خود را از بوجود آمدن یک نهضت جدید بنویسد، و عوالم عرفانی شرقیان را نیز درک کند. بی شک اعتقادات آنگلیکن مسیحی براون در علاقمند ساختن او به نهضت های دینی و جریان های عرفانی مهم بوده اند. در مورد تلفیق این نوع «روحانیت» مسیحی با عرفان شرقی ، حامد آلگار، از اسلام شناسان مسلمان انگلیسی، می گوید:

«مسلما هانری کربن در میان مستشرقین معاصر یگانه کسی نبوده است که در محل تلاقی جریان های روحانی و علاقمندی دانشمندانه قرار گرفته است. براون، نیکلسون، و آرثور جان آربری همه بنظر میرسد که در اثر مطالعه متون متصوفه به مسیحیت انگلیکن خود بازگشته اند . لویی ماسینیون خود را «میهمانی روحانی» در عالم اسلام می داند.»

—————————
231. نگاه کنید به تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان ،صفحات 194، 323، و 461. همچنین سهراب یزدانی و تاریخ مشروطۀ ایران، نشر نی ، تهران ، 1376، ص 166.
232. کاروند کسروی، یحیی ذکا، صص 411-413.
233. “Note on an apparently unique Manuscript History of the Safawi Dynasty of Persia,” in the Journal of the Roayal Asiatic Society, July 1921, Vol 3.
234. “Some notes on the poetry of the Persian dialects,” in the Journal of the Royal Asiatic Society, October 1895, Vol 27 Issue 4 pp. 773-825.
235. کسروی، در پیرامون ادبیات ،از انترنت، ص 81
236. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص81
237. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص 99
238. حافظ چه می گوید؟ چاپ دوم ، 1322، ص 29
239. نگاه کنید به ص 145 حاشیه 278. همچنین نگاه کنید به “مقالات شرقی ” آربری (Oriental Essays)
ص 194 که می گوید براون به خیلی از شرقیان که از لحاظ مالی در مضیقه بودند کمک میکرد.
240. Lloyd Ridgeon, Sufi Castigator: Ahmad Kasravi and the Iranian mystical tradition, Routledge, 2006, p. 127.

 … ادامه خواندن

فرهنگ ترکی – فارسی نصیری منتشر شد

Nasiriعباس جوادی – فرهنگ ترکی جغتائی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی «نصیری» تالیف محمد رضا و عبدالجلیل نصیری (دوره صفویه) در تهران و توسط کتابخانه مجلس شورای اسلامی در 354 صفحه به چاپ رسید و به کتابفروشی ها فرستاده شد. حجت الاسلام رسول جعفریان رئیس سابق کتابخانه مجلس در این مورد به سایت «خبر آنلاین» گفت: «فرهنگ نصیری که یک فرهنگ ترکی (انواع ترکی شامل: ترکی جغتایی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی) به فارسی است و یکی از بهترین متونی است که در این زمینه برجای مانده است. این اثر از تولیدات علمی بسیار عالی دوره شاه سلیمان صفوی و توسط برخی از منشیان دربار اوست که برای نخستین بار به چاپ می رسد. چند سال قبل جناب آقای حسن جوادی برای چاپ آن در کتابخانه مجلس تماس گرفتند و بنده با چاپ آن ضمن منشورات کتابخانه موافقت کردم. اکنون این اثر که به همراهی آقای فلور چاپ شده و نام آقای مصطفی کاچالین هم روی آن دیده می شود، خوشبختانه به چاپ رسیده است. مصححان مقدمه مفصلی در چند قسمت بر این کتاب نوشته اند.»

حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند، تهیه و تنظیم  این لغتنامه را انجام داده اند که حدودا   350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. این پدرو پسر هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده نموده اند. آنچه که در زیر میخوانید، طرح مقدمه این لغتنامه است. در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قزلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و جغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند،  زیرا غرض از انتشار این اثر فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. 

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در موزه بریتانیا (بریتیش میوزیوم) است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.… ادامه خواندن

زبان نخجوان و تبریز 400 سال پیش

عباس جوادی – سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی  (1611-1682) که دیده های خود را در ده ها کشور جهان دوره عثمانی و صفوی در ده جلد بقلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران و قفقاز، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنها دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان بدور مانده است.

در رابطه با دوره صفوی متاسفانه تاریخ نویسی ایرانی و کلا شرقی اصولا به سیاحتنامه ها و تواریخ غربی تکیه میکند و این موضوع بحق مایه انتقاد بسیاری ها شده است. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامه ها و دیگرمنابع به زبان های خاور میانه است در حالیکه  تعداد این گونه آثار به زبانهای غربی بیشتر است. اما جای تعجب و تاسف است که شرقی ها مثلا حتی از آن تعداد محدود آثار شرقی که در مورد کشور های دیگرشرق نوشته شده هم چندان استفاده نکرده اند.

یک نمونه این بی اعتنائی نسبت به استفاده از سیاحتنامه معروف عثمانی اولیا چلبی است که یکی از پر کار ترین و فعال ترین سیاحان شرق مسلمان بود که به «هفت اقلیم» جهان سفر کرده و یادداشت های بسیار و فوق العاده دقیق و جالبی در مورد زندگی سیاسی، اجتماعی، انسان ها، تجارت و کشاورزی، علم و ادبیات، تولیدات کشاورزی، معماری، خوردنی ها، زبان، فرهنگ و عادات مردم محل نوشته است.

بعد از فوت اولیا چلبی در قاهره سیاحتنامه او در ده جلد به استانبول منتقل شد اما ظاهرا دو جلد آخر این اثر بطور کلی گم شده است. بقیه جلد ها در «قصر سلطنتی بغداد» استانبول محافظت شد اما  نه در غرب و نه در شرق و حتی خود عثمانی توجه چندانی به این سیاحتنامه بی نظیر نشان داده نشد. اروپائی ها در اوایل قرن نوزدهم این اثر را کشف کرده خلاصه های نسبتا خوبی از آن به انگلیسی چاپ کردند. در خود عثمانی حدود 80-90 سال بعد بود که این اثر در 1314 هجری قمری به صورت اصلی اش یعنی به ترکی عثمانی در استانبول منتشر شد. بعد از تاسیس جمهوری ترکیه و تغییر الفبا سیاحتنامه مزبور با حروف جدید لاتینی و اغلب با ساده کردن لغات عثمانی به چاپ رسید.

نه به فارسی و نه به انگلیسی متاسفانه ترجمه کامل، تحلیلی و مقایسه ای که بر اساس چاپ های مختلف این اثر منتشر شده باشد وجود ندارد. نشر تحلیلی و مقایسه ای این اثر به زبان ترکی هم موجود نیست.

اولین بار ویلم فلور و حسن جوادی، دو استاد تاریخ از آمریکا، در سال 2010 بخش های مربوط به ایران و قفقاز این سیاحتنامه را جدا کرده، با مقایسه با چاپ های مختلف سیاحتنامه و توضیحات مفصل به انگلیسی چاپ کردند:

Travels in Iran

Travels in Iran and the Caucasus, 1647 & 165

این اثر که فقط بخش های مربوط به ایران و قفقاز سیاحتنامه را در برمیگیرد از ایروان و تفلیس و نخجوان شروع شده تا تبریز، اردبیل، همدان و بصره ادامه مییابد. ما در اینجا فقط بخش های مربوط به زبان مردم نخجوان و تبریز را عینا به نقل از نشر ترکی عثمانی سیاحتنامه میدهیم تا وضع زبان آذربایجانی ها حدود 400 سال پیش تا حدی در پیش چشمان خوانندگان ترسیم گردد.

ابتدا بعد از شرح قلعه نخجوان این اطلاعات مختصر در مورد زبان مردم این ولایت داده میشد:

ترجمه: (بخش «در توصیف قلعه نخجوان»):

«رعایا و برایای این شهر به زبان دهقانی سخن میگویند اما شاعران عارف و ظریفان ندیم با ظرافت و نزاکت به زبان پهلوی و مغولی سخن میگویند که زبان هائی باستانی هستند. اهالی شهر هم چنین سخن گویند: اولا زبان دهقانی، دری، فارسی و پارسی، غازی و زبان پهلوی. زبان هاى آنها همراه با نام محل هايشان ذكر خواهد شد.» در مورد زبان فارسی مرحوم کمال پاشازاده در اثر خود موسوم به (دقایق الحقایق) چنین میفرماید: «قال فی تفسیر الدیلمی سال رسول الله صلی الله علیه و سلم عن میکائیل علیه السلام هل یقول الله تعالی شیا بالفارسیه؟ قال نعم یا رسول الله فی صحف ابراهیم (علیه السلام) «چه کنم با این مشت خاک ستمکاران جز آنکه پیام آرم. قال النبی علیه السلام من طعن حرکه الغازی فهوه کافر بالله و قال النبی علیه السلام لسان اهل الجنه العربیه و الفارسیه الدریه).

توضيح مترجمين انگليسى در مورد زبان هاى مذكور چنين است: “دهقانى” بخودى خود زبان نيست، منظور از “دهقانى” احتمالا زبان و طرز مكالمه مردم عادى و عوام است (ميدانيم كه مثلا منظور فردوسى هم از تعبير “دهقان” در تعابير ترك و تازى و دهقان مردم بومى زمان خود در خراسان بوده است). منظور از فارسى و پارسى و درى احتمالا همان فارسى درى خراسان است. منظور از”پهلوى” احتمالا تاتى است كه از زبانهاى ايران شرقى است. و زبان “غازى” به ما معلوم نيست.

بعدا چلبى به نقل از كمال پاشازاده، تاريخنويس و سياستمدار عثمانى متقدم چلبى نقل قولى از يك حديث مياورد كه در آن حضرت پیغمبر در مکالمه ای با میکائیل (ع.م.) میگوید: «زبان اهل بهشت عربی و فارسی دری است.» حالا صحت و سقم این حدیث اصلا موضوع بحث نیست، اما طبیعتا طرح این حدیث توسط اولیا چلبی جالب است.

سپس بعد از شرح قلعه تبریز، زیبائی های شهر، شاعران و نویسندگان، باغ ها، حمام ها، کوه ها و چشمه ها و قنات های تبریز در یک چند جمله به زبان مردم تبریز میپردازد:

زبان مردم تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650): از سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی چاپ 1314 هجری قمری، استانبول– ترجمه:

«زبان اهالی اش (تبریز): ارباب فرهنگ و معارف شهر به فارسی تکلم کنند، اما تره (احتمالا ترکمان)، افشار و گوک دولاق هایش لهجه مخصوصی دارند که چند نمونه تقدیم می شود: هزه تانمه میشم (هنوز ندیده ام)، منمچون خاطرمانده اولوپدر (از من رنجیده است)، دارجنحمشم (رنجیده خاطر شدم)، پارونجشم (دشمن شدم)، آپارکیلن چاقری (شراب را بیاور).

——————————————

 متن کامل (عثمانی) «سیاحتنامه» اولیا چلبی را با خط اصلی عربی – فارسی آن

ادامه خواندن

تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

Kashgari

عباس جوادی – حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در بریتیش میوزیوم است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.

بیشتر فرهنگ های منثوردر مقدمه فصلی را به شرح نکات دستوری ، تلفظ و نکات املایی تخصیص می دهند و سپس به دادن معانی لغات می پردازند. آقای علی صبّاغ که مقاله ای  در این زمینه نوشته اند این نوع فرهنگ ها را از لحاظ مقدمه بر دونوع تقسیم می نماید: گروه اول فرهنگ های منثور با مقدمۀ بلند پس از گفتگو از منابع مورد استفاده، از شیوه تدوین و تنظیم سخن می گویند و در طی فصل هایی به قواعد دستوری و گاهی به طرز املای لغات می پردازند، و بعد از اینها لغات را بصورت الفبایی می آورند. گاهی مقدمه به حدی بلند است که می تواند کتابی جداگانه باشد مثلاً در “مبانی الغه” در آغاز فرهنگ سنگلاخ. نوع دوم فرهنگ هایی است که مولف مقدمه زیادی ندارد و بیشتر به اصل مطلب یعنی شرح لغات می پردازد. از نوع دوم می توان مقدمه دیوان لغات ترکی کاشغری را مثال آورد که مقدمه مفصلی نیست. گاهی نیز مقدمه خیلی کوتاهست مثلاً “فرهنگ فارسی به ترکی” خطیب رستم مولوی مقدمه فقط چهارده سطر است. مقدمۀ کتاب حاضر نسبتاً دراز است و در دوازده ورق از نسخۀ خطی عبدالجمیل نصیری عمدة راجع به نکات دستوری و نحوۀ املا ی لغات جغتایی گفتگو می کند.
نصیری در مقدمۀ کتاب خود چندین صفحه به خصوصیات دستور زبان ترکی تخصیص می دهد و مقدمه را بر دو باب تقسیم می نماید: اول دربارۀ املا حروف در جغتایی و مقایسۀ آن با رومی (ترکیه امروز) و قزلباشی (آذربایجان). در این قسمت مثلاً نحوه نوشته شدن الف و حمزه داده می شود که در چه مواردی نوشته شده و یا نمی شود. باز مثلاً در مورد نوشته شدن حرف قاف می گوید: مثلاً حروف اول و آخر لفظ “قوروق ” را که امر و بمعنی بترس است بقاف باید کتابت نمود زیرا که در اول و آخر کلمه واقع شده و چون مرکب ساخته مثلاً “قورقامین” گویند یعنی که می ترسم که هرچند که قاف ثانی در میان کلمه واقع شده می باید که تغییر نداده باز بقاف قلمی نمایند.
فصل دوم مقدمه در بارۀ قواعد سخنوری است ، و در آن نصیری حروف الف، ب، ج، دال، ر، سین، شین، غین، میم، نون و واو را گرفته حالات مختلف دستوری را در جغتایی، رومی و قزلباشی بیان می کند، و اشعاری هم جهت استشهاد از جغتایی می آورد. تقسیماتی که برای هر حرفی داده می شود یکسان نیستند و از دو تا هفت قسمت می تواند باشد. برای نمونه دربارۀ حروف “دال” می نویسد: د ابجد بر شش قسم باشد، اول دالی که در ترکی رومی و قزلباشی و جغتایی با یاء افاده معنی ماضی غایب کند چون “ایلدی” و “قیلدی” یعنی کرد و دال مکسور و مضموم که با میم ساکن در لغت رومی و قزلباشی و جغتایی افادۀ متکلم کند مثال قزلباشی [9 الف] و رومی “ایلدوم” و مثال جغتایی “ایلدیم” یعنی کردم. سیم دالی که با قاف یا کاف در لغت رومی و قزلباشی افادۀ متکلم مع الغیر کند، چون “گلدوق” و “گلدوک” به معنی آمدیم. چهارم دالی که افادۀ مصدر کند و آن مضموم و در ترکی رومی و قزلباشی با کاف عجمی و در ترکی جغتایی با قاف استعمال شود و آن مشروط بود باین که بعد از کاف و قاف ضمیر باشد چون “گلدوکی” و “گیلدوقی” یعنی آمدن او و”دگلدوکونک” و “گلدوکیم” یعنی آمدن تو و آمدن من. پنجم دال مفتوحی که در ترکی جغتایی افادۀ معنی وقت می کند چون ” ایتاردا” یعنی وقتی که می کند و در قزلباشی و رومی نیز همان افاده نماید. ششم دالی که با نون ساکن بمعنی از باشد و دال مزبور در در ترکی رومی و قزلباشی مفتوح بود، چون “گتمکدن” یعنی از رفتن و در جغتایی مکسور باشد.

زبان ترکی در روزگار صفویان
صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد دارای اهمیت زیادی بود، و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند. زبان ترکی آذری معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان “ترکی” نامیده می شد. شعرایی که در این زمان و حتی پیش از صقویان که به این زبان شعر گفتند مانند فضولی بغدادی، از آن بعنوان “ترکی” نام بردند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعریست که اصطلاح “متکلمین قزلباشی” را بکار می برد، وباید گفت که زبان مادری او قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را “ترکی قزلباشی” می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان “ترکی” نام بردند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را “ترکمانی” نام داده اند.
در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش بشمار میرفت. [شاه عباس زبان اردو]. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تاحدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت انتزاعی باقی ماند.
روند گسترش زبان ترکی آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که “آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.” اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی(؟؟)) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود. هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که ” در لار ترکی حرف میزنند.” بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارس زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند.، و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که “زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.” در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین “زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند” ، به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان “کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی” بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارس زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند ، و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند . ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 ” در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند ایرانیان این نواحی را “فرنگی”

(ّFrankish)

می خواندند.” حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا

(Elatamedia)

، که بین خوی و مرند واقعست، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارس زبان کم بود. در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد:” مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبانهای قدیمی هستند، حرف می زنند.” باز بقول چلبی در مراغه ” بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و «فصیح اللسان و بدیع البیان» هستند.” دربارۀ تبریز می گوید” مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند” و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد، اما “ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.”
به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارس زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری ” اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد متنابعی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.” بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف میزدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.

باز به نظر میرسد که در قرن هفدهم زبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان  پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.
چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشیده بود و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که “در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست” شاه عباس اول گفته است: “…….” مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند گفت:” سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار کردند.” باز بگفتۀ اولئاریوس ” ایرانیان غیر از زبان خود زیان ترکی را به اولاد خود یاد می دهند مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. در دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فقط فارسی حرف می زنند.” در جایی دیگر اولئاریوس می گوید:” شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی “پول” شعری می نویسند برای هرکسی که خواست،” و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ – بیز داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ

وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از “سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره”. در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که “ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.” خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان “قزلباش ” می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد:”در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.” به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 :” ترکی که زبان مادری صفویه می باشد زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند.استعمال ترکی از دربار به راجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.” سانسون فرانسوی که بین سالهای 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند:” قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.” ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب “یاخشی دیر ” می دهند بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت “یاخشی دیر.” رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش ” آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.” جالب این که هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.
نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان اداری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانی که بفارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: “بخدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشه که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است”.
اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید :”خوش گلدین، صفا گلدین”. دلاوله می گوید:” شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را (به ترکی) به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.” دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد.میرزا نقی نصیری در “القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه “(سال 1731) دراین باره می نویسد:” صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و بهر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.”
علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید:” از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.”
نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد:” چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.” و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود :”اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.” طرخان گنجه ای می گوید: “زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.” آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس “ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان باشد ولی به خط تاتاری.”
ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد حادثه ایست که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است.حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند وشاه دستور مجازات آنها را می دهد:

نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگی را لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق

وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر ترکی آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحاظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتابهای دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگی به فرانسوی ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی “قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی” تالیف کرد ، و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفونست، و شاها ن صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. در ضمن جدولهایی هم ترتیب داده است که بطور کلی شمائی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری م که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور به فرانسوی نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری به فرانسوی که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.

شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادی است .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که بفارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).

برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان شاهان صفوی حامی شعرا بودند ، و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسمعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که “مخزن” شاعر چغتائی حیدررا به فارسی ترجمه بکنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا بمناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.

مولف کتاب و خاندان او
عبدالجمیل نصیری و پدر او محمد رضا نصیری، که هردو از منشیان دربارصفوی بودند، مولف نسخه حاضر هستند. پدر این فرهنگ را تقریباً بیست سال پیشتر از مرگ خود شروع کرده اما نتوانست آنرا به پایان برساند، و پسرش عبدالجمیل نصیری که عنوان الطوسی را نیز بنامش اضافه کرده بود که خود را به خواجه نصیرالدین طوسی نسبت دهد، این کار را به اتمام رساند. پدر و پسر به خانواده با نفوذ نصیری ارودبادی تعلق داشتند که تقریباً نسل به نسل عهده دار مناصب مهم در دربار صفوی بودند. هرچند که این خانواده ادعای نسبت به نصیرالدین طوسی داشته است اما سندی یا دلیلی بر این ادعا نیست. اولین شخصی که از این خاندان در تاریخ ذکری از او رفته است ملک بهرام اردوبادی که در خدمت شاهان آق قویونلو بود و هنگام جلوس شاه اسمعیل اول مجبور به استعفاء گردید. او مثل بیشتر صاحبان منصب این زمان در خارج از کشور پناه جست. هنگامی که شاه اسمعیل چند سال پس از بر تخت نشستن از اردوباد دیدن کرد از ویرانی خانه های زیبای آنجا تعجب کرد، و یکی از ملازمین شاه خاطر نشان ساخت که این وضع بخاطر رفتن بزرگانی چون ملک بهرام بوجود آمده است. این شخص یکی از اقربای خواجه عتیق منشی شاه بود وخواجه عتیق کسی است که برای بار اول مهرشرا در فرامین شاه اسمعیل می بینیم. به همین خاطر بود که شاه اسمعیل ملک بهرام را به ایران دعوت کرد. بازگشت ملک بهرام بحدی درآبادانی اردوباد موثر بود که شاه اسمعیل او را کلانتر اردوباد ساخت. هنگامی که شاه به شکار و ماهیگیری بدین شهر می آمد ملک بهرام میهماندار او می بود.
خاندان نصیری یا اردوبادی همیشه شامل الطاف همایونی بود. میرزا کافی(متوفی 1561-1562) از اقربای ملک بهرام منشی الممالک شاه طهماسب اول بود. ملک بهرام که در راه مکه در حدود 1550 فوت کرده بود پنج پسر داشت: میرک بیک پسر ارشدش منشی و لشکر نویس معصوم بیک صفوی وزیر اعظم شاه طهماسب اول از 1553 تا 1568 بود. پسر دوم ادهم بیک مستوفی و سپس وزیر سلطان مصطفی میرزا بود. پس از کشته شدن این شاهزاده در 1576 بدت دو سال شغلی نداشت تا این که در 1578 شاه محمد خدابنده او را کلانتر تبریز ساخت. ولی چون او با حاکم تبریز نتوانست بسازد استفعاء داده به اردوباد برگشت. در سال 1584 حاکم جدید تبریز از او خواست که دوباره کلانتری تبربز را بعهده گیرد و او به تبریز برگشت و بعداً وزیر همین حاکم گردید.
مدتی بعد ادهم بیک وزیر مهردار شاه عباس شد، ولی عاقبت او از کار ادرای خسته شده درمزار شیخ صفی در اردبیل عزلت گزید، و عاقبت در شیراز بسال 1608 درگذشت. پسر سوم حاتم بیک که پس از پدرش کلانتر اردوباد شد، بعلت اختلافات محلی استعفاء کرده به دربار صفوی روی آورد و از آنجا به وزارت حاکم خوی منصوب شد. در زمان شاه عباس وزیر حاکم کرمان و سپس شاه او را مستوفی الممالک ساخت.، و پس از شش ماه وزیر اعظم شد. او تا مرگش در سال 1610 در این مقام باقی ماند. پسر چهارم ابو تراب بیک اول مستوفی و سپس وزیر حاکم مشهد بود. پسر پنجم ابو طالب بیک، اول مستوفی و بعد وزیر حاکم هرات بود، و در زمان محاصره هرات در 1587-1588 حاکم او را بعنوان ایلچی به عبدالله خان اوزبک فرستاد. سرنوشت شومی در انتظار ابو طالب بیک بودو عبدالله خان برای این که نشان دهد اهمیتی به مذاکرات نمی داد، اوطالب نگون بخت را دم دهانه توپ گذاشت. شاه عباس به سبب این اتفاق بود که برادر سوم حاتم بیک را وزیر اعظم ساخت، و بخاطر خدمات خاندان نصیری پسر ده ساله حاتم بیک ، میرزا ابو طالب را بجای پدر نشاند و تا سال 1621 در این مقام بود. ولی بقول اسکندر بیک منشی “بجهت بعضی امور که لازمۀ نشاء [نشاط؟] جوانی و غرور جاه و منصب است از این عطیۀ والا مهجور گشت” . بنظر میرسید که دوران اداری او سر آمده است ولی شاه صفی اول او را مجلس نویس خود ساخت، و او دوباره در 1632 وزیر اعظم گشت. میرزا ابوطالب تا 1634 در این مقام میماند و در این سال شاه صفی بعلتی نامعلوم او را می کشد.
این بدبختی تاثیری در بقیه افراد خاندان نصیری ندارد. ادهم بیک پسری داشت بنام میرزا عبدالحسین که منشی الممالک شاه صفی می شود و او مولف کتاب منشاتی است بنام تحفۀ شاهی. ادهم بیک دو پسر داشت یکی محمد رضا که مجلس نویس می شود و دیگری میرزا زین العابدین که منشی الممالک می شود. میرزا محمد رضا مولف کتاب کشف الایات قرآن کریم و فرهنگ ترکی حاضر است، و او خودش این کتاب را منشآت سلیمانی می نامد. او دو پسر داشت:عبدالجمیل ، که تالیف پدر را تکمیل می کند، و دیگری محمد تقی.
دربارۀ مولفات محمد رضا نصیری که دو عدد از آنها را پسرانش تکمیل کردند باید گفت که او در اساس مولف سه کتاب بوده است: اول “کشف الایات قرآن کریم ” که نسخۀ آن در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران است ؛ دوم منشات سلیمانی که راهنمایی است برای منشیان و نامه نویسی و در دهۀ 1670 میلادی بفرمان شاه سلیمان تالیف گشته است. و در سال 1388 توسط کتابخانه و موزه مرکز اسناد مجلس شورای ملی منتشر شده است؛ سومین تالیف “فرهنگ ترکی” حاضر است که عنوان خاصی ندارد و احتمالاً عنوان آن توسط مرحوم محمد تقی دانش پژوه که آنرا فهرست کرده است داده شده است.
عبدالجمیل در آغاز “فرهنگ ترکی ” می گوید که مولف بخش “متعلقات زبان ترکی ” را از کتاب “منشآت سلیمانی ” برداشته است. آقای رسول جعفریان ، که اخیراً “منشآت سلیمانی ” را تصحیح کرده اند می گوید که مولف آن شنخته نیست و عده ای از منشیان دربار شاه سلیمان به امر این پادشاه این کتاب را نوشته اند. اما از گفتۀ عبدالجمیل کاملاً معلوم است که در اساس پدرش این کتاب را نوشته است، عبدالجمیل می نویسد: ” … آنرا از کتاب منشات سلیمانی بیرون و این نسخه را مشتمل ساخت بر مقدمه و چهار کتاب و خاتمه که هر یک مشتمل است بر چند باب …” و لی آن را به انجام نرسانیده است . در شرحی که مرحوم دانش پژوه دربارۀ “فرهنگ ترکی” نوشته مقدمۀ عبدالجمیل را چنین خلاصه کرده است : ” پدرم بیست مجلد لغات ترکی و رومی و جغتایی و قزلباشی و خطایی می کرد و می خواست آنها را در کتابی بنام منشآت سلیمانی بگنجاند” (محمد تقی دانش پژوه، فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، جلد 16 (تهران 1357) ص 86. هنگامی که ما متن بخش “متعلقات زبان ترکی” در “منشآت سلیمانی” [ص 217] را با مقدمه “فرهنگ ترکی ” مقایسه می کنیم می بینیم که تقریباً یکی هستند. خلاصه این که محمد رضا نصیری دوکتاب نوشته است که هیچ یک را نتوانست به اتمام برساند. یکی “فرهنگ ترکی” بود که پسرش عبدالجمیل آنرا به اتمام رسانید. دیگری منشآت سلیمانی است که پسر دیگر ابوالقاسم آنرا تمام کرد.
نسخه ای دیگر شبیه “منشآت سلیمانی” به شماره (Add. 7691) در بریتیش میوزیوم وجود دارد که زیر اسم ابوالقاسم بن محمد رضا نصیری می باشد. در این نسخه نیز دو بخش “متعلقات زبان ترکی” و “سخنوری” عیناً همان بخش هایی هستند که هم در “فرهنگ ترکی” و هم در “منشآت سلیمانی” آمده اند. ابوالقاسم نسخۀ موجود در بریتیش میوزیوم را دربارۀ املا، قواعد سخنوری و منشی گری تدوین نمود. در یادداشتی که او به تاریخ 1117 قمری بر روی ورق اول کتاب گذاشته است آنرا رسالۀ دَوّران نامیده است. معنی کلمۀ اخیر معلوم نیست و ریو حدس می زند که مقصود از آن “دبیران” باشد چون مولف امیدوار است که کتابش برای “دَوّران نمایان عرصۀ روزگار” مفید باشد.
از اعضای دیگر از خاندان نصیری که صاحب تالیفات بوده اند می توان محمد ابراهیم نصیری مولف دستور شهریاران ، معاصر شاه سلطان حسین، میرزا نقی نصیری مجلس نویس شاه طهماسب دوم و مولف القاب و مواجب سلاطین صفویه را ذکر کرد. آخرین فرد مهم این خاندان میرزا کافی که خلیفه خلفای شاه اسمعیل دوم بود و بعدها بعنوان سفیر نادر شاه به روسیه می رود.
نسخۀ فرهنگ ترکی
نسخۀ “فرهنگ ترکی” نسخۀ منحصر بفردی است که در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران محفوظ است. از گذشتگان میرزا محمد مهدی خان استرآبادی منشی نادر شاه و مؤلف فرهنگ “سنگلخ” و “عالم آرای نادری” ذکری از این کتاب می کند هرچند که بدان اهمیت زیادی نمی دهد. ناشر انگلیسی “سنگلخ” سر جرالد کلاوسون نیز دسترسی به این نسخه نداشته و به تبعییت از میرزا مهدی خان ذکر آنرا به اجمال برگذار می کند. مرحوم محمدتقی دانش پژوه در “فهرست نسخه های خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران” (جلد 16، ص 86) تهران1357 شرح کوتاهی از این نسخه کرده می گوید که محمد رضا نصیری کتاب دیگری بنام “منشآت سلیمانی” دارد. مرحوم تورخان گنجه ای در مقاله ای که در مجلۀ تورکیکا (1991، جلد 21، صص 311-318) دربارۀ “زبان ترکی دربار صفویه در اصفهان” نوشته این نسخه را بیشتر معرفی کرده است. دو سال پیش از طریق دوست عزیز آقای محمد علی تاج احمدی (پاریس) ویکی دیگر از دوستان محترم بود که این نسخه بدست ما رسید و هردو دررفع اشکالات این فرهنگ سهم بزرگی داشته اند .
نسخه ایکه در دسترس ماست بنظر میرسد که نسخه منحصر بفردیست، و 193 ورق دارد. آخر نسخه ، یعنی بخش خاتمه که مربوطست به زبان قلماقیه (کلموکی) پنج ورق افتادگی دارد.بطور کلی نسخه بخطی نسخ خوانا نوشته شده است. لغات ترکی بخطی متفاوت نوشته شده و بالای هرکلمه خطی کشیده شده است. مطابق روش نسخه های قدیم فرقی بین “ب” و “پ”، “ج”و”چ”و “ک”و “گ” گذاشته نشده است و فرق آنها با ذکر “با”، “جیم” و “کاف” عجمی و عربی مشخص می شود. در بعضی مواقع کاف با سه نقطه (ڭ) که در ترکی عثمانی مرسوم بوده بکار برده شده است. عبدالجمیل در بسیاری از موارد نظر پدرش را در مورد معانی بعضی لغات در حاشیه می آورد و در آخر همیشه حرف “ص” و گاهی ” ص 12″ را ذکر می کند . بعنوان مثال می گوید :” والد فقیر گوید که این لغت در نسخه صحیح نبود ص” که اشاره است به یکی از منابعی که در مقدمه ذکر می شود. در جایی دیگر می گوید: ” اونداماق فریاد کردن ” و در حاشیه اضافه می کند: والد فقیر گوید که یا بمعنی طلبیدن است. ص ” در جایی دیگر می نویسد: ” مَشَیِسْتَان بیشه، والد فقیر گوید مشه مترّک بیشه و ستان فارسی است . چون اول آنرا مترّک و اسم کرده اند نوشته شد.” در بعضی موارد نیز وجه اشتقاق و یا اصل کلمه را توضیح می دهد، مثلاً : “مُشْنُلُق مژده، والد فقیر گوید که اصل آن مژده لق فارسی است لیکن چون مترّک و بکلمۀ دیگر ضم و اسم و اصطلاح کرده اند نوشته شد.”
مولف بطور کلی معادل کلمات ترکی را بفارسی و گاهی بعربی می دهد. ولی درمورد بعضی از کلمات مانند اسامی پرندگان، میوه ها، اصطلاحات مربوط به جنگ و شکار و احیاناَ آداب و رسوم معادل های محلی آنها را نیز می دهد. مثلاً زیر عنوان ” طاغ اَرُکی ” می گوید : “سیب صحرایی است که به یونانی زعرور و بعربی ذو ثلث حبّات و بشیرازی کیل و در خراسان علف شیران خوانند.” از لحاظ کلمات فارسی هم “فرهنگ ترکی” جالب است. مثلاً برای “اولاغ” یا “اولاق” معنی قدیمی آن را می دهد که گویا به اسب هم اطلاق میشده است. یا در مورد کلمۀ “آوداز” قزلباشی می گوید: ” آبی که جهت استنجا باشد و منقول از فارسی است یعنی آبدست ، گویند آوداز آلور یعنی استنجا می کند.”
در مورد آداب و رسوم نیز نکات جالبی دارد. مثلاً در مورد هَفْدانَه می گوید : “آش عاشورا. والد حقیر گوید که فارسی غلط است و چون متّرک و اسم کرده اند نوشته شد.” در مورد عدد نه می گوید:

توقوز عدد نه و عادت جغتای است که در مجلس شراب اگر از قدح یک قطرۀ بریزد نه قدح میخورند واگر قدح بریزد سی قدح میخورند و معنی دیگر اینکه اگر از قدح کسی قطرۀ بچکد نه قدح همانکس میخورد و اگر بریزد سی، مثال:
غم غذاسی آراسیله قانی ترکانه ایاق ؛ تور آیلی بیله تامسا توقوز اِقسه اورتوز.

در مورد رسمی دیگر می گوید : جینکه و چِنْکَه بکاف عجمی بازی که به عادت جغتای در عروسی مرد و زن دست برداشته به نوای مخصوص و با آهنگ رقص می کنند.

مؤلف دربارۀ بعضی از لغات ترکی که با فارسی مشترکند نکات جالبی دارد، و گاهی نیز کلماتی از فارسی می آورد که دیگر مصطلح نیستند. بعنوان نمونه چند مثال از این دو نوع لغات داده می شود:

رَجه ریسمان معماران با فارسی مشترک است.
زَنْدَ بی نوعی ثیاب است و بفارسی نیز مصطلح و بعربی زندبیجی گویند
سایقور با فارسی مشترک و نوعی حریری است سفید.
قبتورغا کیسۀ بزرگ بفارسی نیز مستعمل است.
قُربان موضع کمان به فارسی نیز مستعمل است.
کَتْ بکاف عربی تخت پادشاهان هند و صندلی با فارسی مشترک است.
کَچَّه بکاف عربی نادان با فارسی مشترک.
گََزَک کاف اول عجمی و ثانی عربی مزۀ شراب و با فارسی مشترک است.
کیش بکاف عربی بفارسی مستعمل و بعربی کنانه گویند و خز و سمور.
یکران بفارسی مصطلح و بعربی قَلا است.

منابع مورد استفادۀ مؤلف

به گفته عبدالجمیل پدر او محمد رضا النصیری، منشی الممالک شاه عباس دوم، به مدت بیست سال “لغات مشکل ترکی را با قسامها از رومی و جغتایی و روسی و لغات غریبه و خطایی جمع می کرد و کتابی به ابواب و فصول قرار داده بوده که بتدریج هرگاه لغتی یا کتابی روی می داد در آن درج می نمود و آنچه رومی بود یا قزلباشی ” جمع می کرد. باز به گفتۀ عبدالجمیل منابع مورد استفاده عبارت بودند از دو قسم: اول کتابهایی که به جغتایی، ترکی رومی، قزلباشی و روسی نوشته شده بودند، دوم استفاده از منابع شفاهی. از قسم اول مؤلف کتابهای زیر را نام می برد:
الف- کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال 1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.
ب- تحفۀ شاهدی که تحفۀ حسامی نیز خوانده می شود تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.
ج- مؤلف باز می گوید که ” و از دو کتاب لغت جغتایی که برومی ترجمه کرده اند، و بعد از این شرح آن مذکور خواهد شد، استفاده شده است. ولی بعداً شرح این دو کتاب را نمی دهد. پیش از نسخۀ حاضر فقط سه کتاب در زمینۀ لغات جغتایی به ترکی عثمانی موجود است و می توان گفت دو کتابی که عبدالجمیل بدانها اشاره می کند از آنها باشد. یکی از آنها لغت مشهور به “ابوشقا” است که در قرن شانزدهم بعنوان لغت نامه جغتایی به ترکی عثمانی به لهجۀ آناطولی تصنیف شده است و در نوع خود یکی از قدیم ترین من جغتایی بشمار میرود. دیگری بدایع اللغت ازایمانی طالع هروی که پنجهه سال پیش بچاپ رسیده است.
از میان منابع احتمالی مورد استفاده نصیری بدایع اللغت از طالع امامی هروی ، که تعریف لغات مشکل آثار نوایی بفارسی می باشد، می توان نام برد. کتاب دیگری که احتمالاً مورد استفاده او بوده است نصاب ترکی در لغتاست که فرهنگی است منظوم بفارسی و در سال 1627 تالیف شده است. کتابی دیگر کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتای به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی. بنظر می رسد که نصیری از فرهنگ چند زبانۀ زبان گویا و جهان پویا که از قرن چهاردهم میلادی می باشد استفاده نکرده است.

نحوۀ تنظیم فرهنگ

نصیری کتاب خود را به نحوی تنظیم کرده است که با فرهنگ نویسان دیگر زمان خود فرق دارد . او انواع زبان ترکی را معین کرده برای هر یک از آنان فصلی جداگانه ترتیب داده است و خصوصیات هریک را در آنجا ذکر می کند. فرهنگ او لغاتی از جغتایی، رومی ، قزلباشی، “ترکی روسی”، و قالموقی بدست می دهد، و جغتایی بخش عمده آنرا تشکیل می دهد. در قسمت اخیر اشعار زیادی از امیر علیشیر نوایی و بعضی از شعرای دیگر آورده است.

بطور کلی در آسیای میانه سه نوع ترکی متداول بود: اولاً ترکی شرقی (جغتایی /اویغور)، ثانیاً ترکی اوغوز (ترکی رومی، آذری، و ترکمن)، ثالثاً ترکی قبچاق. سیر تحول زبان ترکی شرقی به سه مرحله تقسیم می شود: ترکی خوارزمی و جغتایی قدیم (از قرن هفتم تا چهاردهم )، سپس جغتایی کلاسیک (از قرن پانزدهم تا نوزدهم)، و آخرین مرحله زبان اوزبکی معاصر می باشد. در روزگار صفویان زبان جغتایی برای ایران اهمیت سیاسی زیادی داشت زیرا که دولت شیبانی در آسیای میانه قرار داشت، و با ایران مرز مشترک طولانی ای داشت. علیرغم جنگ های مختلف در آغاز قرن شانزدهم، روابط سیاسی صمیمانه ای بین دولتین در قرن هفدهم بوجود می آید. چند تن از خانهای اوزبک در سفر خود به مکه از ایران نیز دیدن می نمایند. گاهی میشد که شاهزادگانی که دعوی تخت و تاج دولت شیبانی را داشتند به دربار ایران پناه می جستند. تمام این فعالیت ها مراسلات و تبادل نظر بین دولتین را ضروری می ساخت. نصیری هم این نکته را بعنوان یکی از دلایل نوشتن کتاب ذکر می کند.

رومی اصطلاحی است که برای ترکی عثمانی بکار میرفت. ایران و عثمانی که مرز مشترک طولانیی داشتند، پس از جنگ های طولانی در سال 1639 صلح بین آنها برقرار می گردد. نا گفته نماند که سپاه عثمانی بین 1585 و 1607 آذربایجان را تحت تصرف خود داشته است. روابط تجاری و فرهنگی مهم بین آن دو وجود داشت. در نتیجه مبادلات زیادی بین دو کشور وجود داشت. بطور کلی می توان گفت که ادب فارسی نقش مهمی در زندگی درباریان و فضلای عثمانی داشته است. چنانچه مثلاً هنگامی که سلطان محمد فاتح استانبول را می گیرد و وارد قصر کنستانتین می شود شعری بفارسی مرتجلاً می سراید، و سلطان سلیم قانونی دیوانی به فارسی دارد.
ترکی قزلباشی که توسط قبایل قزلباش که بیشتر در شمال غربی ایران ساکن بودند بکار میرفت و در ضمن زبان دربار صفوی بود، چنان که در بالا در مورد وضع ترکی آذربایجانی یا قزلباشی گفته شد این زبان در مناطق مختلف ایران و مخصوصاً در نواحی شمالغربی به تدریج گسترش می یافت ، و بعلاوه در همین دوره زبان رایج اردوی همایونی بود.

عبدالجمیل زبان “ترکی روسی” را به فرهنگش اضافه کرده است زیرا که روابط تجارتی و سیاسی بین ایران و روسیه وجود داشت و مبادله نامه ها بین فرمانروایان این دو کشور به خواهش تسار روسی به زبان ترکی انجام می گرفت. در این زمینه عبد الجمیل مینویسد: “آنچه روسی بوده که از کتاب روس بیرون نوشته شده و اگر چه آن جماعت را لغتی علیحده غیر ترکی است، اما در میان ایشان جمعی از ترکمانان هستند که در آنجا متولد شده بترکی تکلم می کنند و می نویسند و بالجمله آنرا نیز بابی کرده بود.” در این بخش علاوه بر کلمات ترکی قبچاق تعداد زیادی اسامی جغرافیایی نیز آمده است که همۀ مربوط به نواحی روسیه می باشند.
بخش آخرین کتاب اختصاص به زبان قلماقیه دارد که عبدالجمیل آن را چنین معرفی می کند: ” فی اللغات الغریبه و هی اللغات القلماقیه والد حقیر گوید که حروف این لغت منحصر است برهیجده حرف،” . در حقیقت قلماقی جزوء گروه زبانهای ترکی نیست و به دستۀ زبنهای مغولی و خاصه به شاخۀ اویرات تعلق دارد، و قلماقی مهم ترین نمایندۀ این شاخه می باشد. آوردن این زبان در این کتاب عجیب می نماید ولی باید در نظر داشت که گروه های فلماق مرتباً در زمان شاه عباس دوم به قصد چپاول به نواحی گرگان حمله می کردند. شاه سلیمان صفوی نیز روابط زیادی با این قبایل داشت.

بدین ترتیب نحوه تنظیم این فرهنگ جنبه ای کاملاً عملی داشته است. محمد رضا نصیری در دارالانشاء همایونی سمت منشی داشت ، و چنانچه پیشتر گفته شد، پدرش منشی الممالک بود. شغل آنها ایجاب می کرد که مراسلات و مکاتبات به پادشاهان کشورهای خارجه را اداره کنند، و اگر احتیاجی بود نامه های رسیده را ترجمه کنند و به آنها جواب تهیه کنند. بدین جهت کسانی که در دارالانشاء مقام منشی داشتند می بایست دانش خوبی از زبانهای مختلف مخصوصاً عربی، فارسی و ترکی داشته باشند. به گفتۀ عبدالجمیل در فرهنگ ترکی :” و از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد. . مدت بیست سال بود که لغات مشکل ترکی را باقسامها از رومی و جغتایی و روسی و لغات غریبه و خطایی جمع می کرد و کتابی به ابواب و فصول قرار داده بوده.”
اهمیت فرهنگ ترکی
میرزا مهدی خان استرآبادی، که فرهنگ سنگلاخ را تالیف کرده و تاکنون آنرا بعنوان بهترین فرهنگ جغتایی- فارسی شمرده اند بر این عقیده است که فرهنگ ترکی تالیف نصیری زیاد اعتباری ندارد، زیرا که در مورد یک کلمه سه اشتباه کرده است. او در مورد یک شعر که نصیری نقل می کند (ورق 72 ب) زیر کلمه “ایشتیکاج ” می گوید که نصیری دراین لفظ یک غلط و در معنی دو غلط کرده اما در معنی سه غلط در یک لفظ کرده است.
کلاوسن ویراستار سنگلخ می گوید ” بهرحال ما می توانیم از بین رفتن منابع قبلی را – اگر جبران ناپذیر هم باشند- با شکیبایی  تحمل نماییم . بهر حال اگر با این قضاوت موافق باشیم و یا نه، زبانشناسان ترکی و همچنین پژوهشگران دورۀ صفوی مواد زیادی در این فرهنگ نصیری خواهند یافت.

————————-

در ضمن بخوانید:

نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیشادامه خواندن