دهخدا و براون

چشم انداز – آنچه میخوانید فصلی از کتاب دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است.

حسن جوادی – زندگی و کارهای دهخدا مشهورتر از آن هستند که احتیاجی به بازگویی باشد، ولی شاید روابط براون و دهخدا چنانچه شاید و باید مورد بحث قرار نگرفته باشد. دهخدا و براون هرگز همدیگر را ندیدند ولی هردو نسبت به دیگری حس احترام زیادی داشتند ، و چنانکه خواهیم دید باهم مکاتبه داشتند. براون سه شعر سیاسی و انتقادی و “مرغ سحر” دهخدا را درشعر و مطبوعات جدید ایران” و دو مقاله از “چرند پرند” را در جلد چهارم “تاریخ ادبیات” بطور کامل به انگلیسی ترجمه می کند، و سبک نثر دهخدا را بهترین نمونۀ نثر پویا و معاصر ایران می داند، و می نویسد: “این مقالات که بطور قطعی می توان گفت در طنز نویسی ایرانی راه نویی گشوده اند، و سبکی دارند که هم محاوره ایست و هم پرقدرت ، و مشکل است در ترجمه چنان که هستند نشان داد. هرچند که این مقالات تحت عناوین مختلف آمده اند، من تصور می کنم که از قلم دخو هستند، و با وجود این که کم نوشته است، بعقیدۀ من بخاطر قدرت همین مقالات و چند شعری که نوشته است ، مقام اول در میان اهل قلم ایران دارد. جای تاسف است با این که او مردیست جوان در ده دوازده سال گذشته آثار زیادی منتشر نکرده است.” و در حاشیه می گوید که شعر “آ کبلای” او خیلی جالب است و “مرغ سحر ” که در رثای دوستش میرزا جهانگیرخان سروده است از”زیبایی بی مانند و احساس بی نظیری برخوردار”است.

هنگامی که براون این کلمات را می نوشت مدت ده دوازده سال بود که از فعالیت های دهخدا خبر نداشت، ولی بهتر است برگردیم به آغاز دوران مشروطه که ادوارد براون شروع به همکاری با مشروطه خواهان میکند. براون از خانواده ای محافظه کار بود ولی هم او و هم پدرش که سهامدار عمده و مدیر یک شرکت کشتی سازی در نیوکاسل بود سخت مخالف سیاست های استعماری دولت انگلیس بودند. از روزگار جنگ عثمانی با روسیه براون به شرق علاقمند شده بود و در روزگار جوانی میخواست در ارتش عثمانی اسم نویسی کرده و با روسها بجنگد. او همیشه از مردمی که مورد زور و اجحاف قرار گرفته بودند دفاع می کرد. براون شدیدآ به مبارزه ایرلندی ها با انگلیس ها و دفاع از “هوم رول ” علاقمند بود و دوستی ایرلندی بنام داشت بنام جان دیلون که وکیل پارلمان انگلیس بود و براون اطلاعاتی را که از طریق دو نفر از شاگردان سابقش که در سفارت انگلیس در تهران کار می کردند می گرفت به او میرساند و دیلون سر ادورار گری را در مجلس استیضاح می کرد. براون هنگام سفرش به ایران در 1887 ، که سفرنامه مشهور “یک سال در میان ایرانیان” حاصل آن بود به وجود روح آزادیخواهی و گسترش روزن افزون آن در ایران و بطور کلی در شرق ایمان آورد و در نوشته های متعددش همیشه سعی می کرد اصالت انقلاب مشروطیت ایران را نشان دهد و با به میان نهادن حقایق، افکار عمومی را علیه سیاست استعماری روس و انگلیس برانگیزد. کتاب “انقلاب ایران” (کیمبریج 1910)، که یکی از اولین کتابهای مهم درباره انقلاب ایرانست، با اشعار زیر از میرزا آقاخان کرمانی شروع می شود:

به ایران مباد آنچنان روز بد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جوانان روس
به گیتی مباد آنکه این حور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

در این کتاب براون می خواهد به مردم اروپا، خاصه به ناظران سطحی که می خواستند مجلس ملی ایران را یکی از تفنن ها و هوسهای مظفرالدین شاه، چون آوردن امتعۀ جدید غرب مانند اتومبیل و گرامافون و غیره قلمداد کنند، نشان دهد که داشتن چنین نظری قضاوتی است غلط و حکایت از عدم درک کیفیت و اصالت انقلابی می کند که بهترین عناصر ملی ایران با یکدل طرفدار آنند.”

تا زمانی که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و عده ای از مشروطه خواهان به اروپا آمدند براون با کسانی چون تقی زاده و دهخدا تماسی نداشت، ولی روزنامه ها و نشریات مربوط به ایران از ایران و خارج را بدقت دنبال می کرد و آنها را جمع میکرد.

صور اسرافیل و بخصوص مقالات “چرند پرند” که دهخدا با طنز گزنده اش می نوشت بهتر از هر روزنامه ای معّرف روح مبارزه جوی مشروطه خواهان بود که موجب خشم مستبدین و محمد علی شاه می شد. در مدت یک سال و چند ماه که صور اسرافیل در تهران انتشار یافت ( 30 مه 1907-23 جون 1908) پنج بار بعناوین مختلف توقیف شده و یا برای مدتی از انتشار باز مانده بود، و بیشتر آنها بعلت مقالات دهخدا بود. پنجمین بار در حادثه بمباران مجلس بود، که طی آن میرزا جهانگیر خان مدیر صور اسرافیل دستگیر می شود و در باغشاه کشته می شود. میرزا جهانگیر خان یکی از هشت نفری بود که تحویل آنها را محمدعلی شاه از مجلس خواسته بود. البته بیشتر مقالات صور اسرافیل را دهخدا می نوشت ولی چون جهانگیر خان مدیر نشریه بود همه گناهان بگردن او می افتاد. چندروز پیش از بمباران مجلس از قرار معلوم امکان حمله به مجلس از طرف محمد علی شاه می رفت ، و دهخدا درشماره 32 به طنز از امکان حمله محمد علیشاه گفتگو می کند و در آخر مقاله می نویسد:

می دانید دولت می خواهد چه بکند دولت می خواهد این قشونها را یواشکی بطوری که کسی نفهمد هما نطور که عثمانی به اسم مشروطه طلبهای شهروان قشون جمع کرد و یک دفعه کاشف بعمل آمد که می خواهد با روسیه جنگ کند، دولت ما هم می خواهد یواشکی این قشونها را به اسم خراب کردن مجلس ملک المتکلمین و آقا سید جمال و هرچه مشروطه طلب، یعنی مفسد است جمع کند، درست گوش بد هید ببینید مطلب از کجا آب می خورد ها، آنوقت اینها را دودسته کند یک دسته را به اسم مطیع کردن ایل قشقایی و بختیاری بفرستد به طرف جنوب یک دسته را هم به اسم تسخیر کردن آذربایجان بفرستد به طرف شمال. آنوقت یک شب توی تاریکی آن دستۀ اولی را در خلیج فارس یواشکی بریزند توی ده بیست تا کرجی و روانه کند به طرف انگلیس و از این طرف این یکی دسته را هم همین طور آهسته و بی صدا باز دمدمه های صبح قلقلک و با روبنۀ سفرۀ نان و هرچه دارند بار کند روی چهل پنجاه تاالاغ و از سرحد جلفا از بیراهه بفرستد به طرف روسیه، آنوقت یک روز صبح زود ادوارد هفتم در لندن و نیکلای دویم در پطرزبورغ یکدفعه چشمها یشان را واکنند، ببینند که هر کدامشان افتاده اند گیر بیست تا غلام قرچه داغی و البته خدا تیغش را برا کند، خدا دشمنش را فنا کند، این هم نقشۀ شا پشال است که کشیده، اگر نه عقل ما ایرانیها که به این کارها نمی رسید که شیطان می گوید هرچه داری و نداری بفروش بده این سربازها در این سفر مال فرنگ برات بیاورند برای اینکه هم کرایه ندارد و هم گمرک صد تومنش سرمی زند به پانصد تومان، خدا بدهد برکت . یک دل هم می گویم خودم برم اما باز می گویم نکند شا پشال بدش بیاید برای اینکه فکر بکند بگوید این بدذات حالا پاش به فرنگستان نرسیده آنجا ها را هم مشروطه خواهد کرد، باری خدا سفر همه شان را بی خطر کند. (دخو)

شبی که سحرگاه روز بعد مجلس بمباران می شود دهخدا در یکی از خانه های نزدیک مقاله ای درباره خلع محمد علی شاه می نوشت و قرار بود این مقاله در مجلس خوانده شود و در صور اسرافیل چاپ گردد. دربارۀ پناهنده شدن دهخدا و دوستانش به سفارتخانه های انگلیس وعثمانی روایات مختلفی وجود دارد.

دهخدا می گوید: ” عصر روزی که فردای آن جنگ شد تقی زاده بمن گفت: شما امشب بیایید به منزل من، می خواهم یک لایحه مفصل و جامع از اعمال ناشایست و کردار ناپسندیده محمد علی شاه تهیه کنم و مواردی را که بر خلاف مشروطیت و قانون اساسی رفتار کرده یک به یک شرح بدهم و خیانت او را به مُلک و ملّت ثابت کنم، تا فردا آن لایحه را در مجلس قرائت نموده و کار او را یکسره کنیم.” دهخدا شب را در منزل تقی زاده می گذراند و چون هوا گرم بود در پشب بام دراز می کشد و این لایحه را می نویسد. صبحدم با صدای توپ و تفنگ بیدار می شود و می بیند که محمدعلی شاه پیشدستی کرده و قبل از این که مشروطه خواهان به حساب او برسند کار آنها را ساخته است. دهخدا آن روز تا بعد از ظهر با اضطراب و دلهره در منزل تقی زاده میماند و بعد از ظهر با درشکه ای که تهیه شده بود روانه سفارت انگلیس می شود. وی ادامه می دهد : “در راه یک عده سرباز جلو درشکه ما را گرفتند، ولی دو نفرسوار هندی که با ما بودند به طرف سربازها نهیب زدند که جلو درشکه سفیر انگلیس را می گیرند ، سربازها سر به زیر اند اخته خود را عقب کشیدند وما توانستیم خود را به سفارت برسا نیم واگر سربازها ما را دستگیر می کردند ‏حتما کشته می شدیم. همین که وارد سفارت شدیم من ازکاردار انگلیس پرسیدم که چه طورشد که دولت انگلیس حاضرشد محمد علی شاه با دستیاری روس ها مجلس را به توپ ببندد ‏ومشروطه را از میان بردارد ؟ کاردار سفارت انگلیس فقط این دو جمله را در جواب من گفت : ” ‏آلمان در اروپا خیلی قوی شده است.”

پس از اینکه مجلس به توپ بسته شد پاریس و لندن دو شهر عمده اروپایی بودند که مشروطه طلبان بدانجا رفتند. پیش از رسیدن پناهندگان به پاریس عده ای از آزادیخواهان در آنجا بودند که یا از ایران فرار کرده و یا تبعید شده بودند. مثلاً سردار اسعد که پس از کشته شدن پدرش بدست ظل السلطان و پس از این که عده ای از افراد فامیل و ایل او به خدمت محمد علیشاه پیوسته بودند ایران را ترک کرده بود. مخبر السلطنه هدایت در اول انقلاب تبریز والی آذربایجان بود و چون زد و خورد بین آزادیخواهان و مستبدین شروع شد، انبار مهمات را بدست آزادیخواهان سپرد و خود عازم اروپا شد. اسماعیل خان ممتاز الدوله رئیس مجلس بود و پس از بمباران مجلس با حکیم الملک به سفارت فرانسه پناهنده شده ، بعداً به اروپا آمده بود. بیشتر اینها برخلاف تقی زاده و دهخدا میانه رو بودند و می گفتند درباریان مستبد و فاسد شاه را اینقدر زورگو و خود رای کرده اند. عبد الحسین نوایی در مقاله ای در باره “اقدامات مشروطه خواهان در فرانسه و سوئیس ” نامه ای از معاضد السلطنه پیرنیا نقل می کند که سر فرستادن تلگرافی به شاه و این که چه کسانی آنرا امضا بکنند مشورت می کنند. ادوارد برا ون با تقی زاده ، معاضدالسطنه ، دهخدا و چند تن دیگر مکاتبه داشت و اصرار می کرد که به انگلستان بروند و در آنجا فعالیت بکنند . هنگامی که ادارۀ صور اسرافیل به ایوردون منتقل شد، براون به معاضد السلطنه نوشت:

حقیقتاً جای افسوس است که مرکز صور اسرافیل را اینجا قرار ندادند، زیرا اینجا هم آزادی هست و هم اهمیتش بیشتر از سویس است. حالا ما بکلی محروم مانده ایم. کسی نیست که در صورت احتیاج بتوانیم از او استشاره کنیم… میدانید که بودن جنا بعالی و جناب سید تقی زاده در مجلسهای اینجا (آنها را) چقدر تقویت می کرد.دیگر جنا بعالی بهتر می دانید، ولی به نظر مخلص قراردادن مرکز در إیورد ون جای تاسف است مگر در صورتی که در اینجا هم شخص با کفایت شایسته ای مقیم باشد. ”

در نامه دیگری به معاضد السلطنه می نویسد: “… اینجا دو سه تا از مدیر های روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردین خیلی همت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروطه خواهان و مذمتی از روس منحوس و همدستان آنها می کنند، ولی حقیقت آنست که سر ادوارد گری وزیر امور خارجه حالی بکلی مفتون روس شده است و به هیچ وجه اعتماد را نشاید.” بعداً اضافه می کند که سر ادوارد گری ” خیلی طالب دوستی با عثمانیهاست، و هرگاه آنها او را بفهمانند که مداخله روس در آذربایجان باعث ناخشنودی آنها خواهد شد شاید که موثر افتد.”

یکی از علل نبردن دفتر صور اسرافیل به لندن و یا کیمبریج این بود که معاضد السلطنه از دسایس دولت انگلیس می ترسید و فکر می کرد ممکن است برایش اشکالاتی ایجاد کنند . در ثانی دهخدا زیاد مایل نبود که اودر انگلیس بماند، و در 11 اکتبر 1908 از پاریس به معاضد السلطنه در لندن می نویسد: “باز مجدداً عرض می کنم که در انگلیس ماندن و تابع اوامر زید و عمر{و} شدن معنیش توسعه ادارۀ خود پسند هاست. آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید و ایران را بیشتر از این ها رسوا نفرمائید. برون هرچه باید بکند خودش بیشتر می کرد و بعد از این هم خواهد کرد.” در پاریس هم چاپ روزنامه محضوراتی داشت. صمد خان ممتاز السطنه سفیر ایران چنان ذهن مقامات فرانسوی و بعضی از صاحبان چاپخانه ها را مشوش کرده و آزادیخواهان ایرانی را مشتی آنارشیست معرفی کرده بود که روزی دهخدا و دوستانش به بیست و دو چاپخانه که حروف فارسی داشت مراجعه کردند ولی نتیجه ای حاصل نشد. عاقبت میرزا محمد خان قزوینی فکری بخاطرش رسید ، و آن این که دکتر جلیل خان ثقفی در یکی از چاپخانه ها کتابی در دست طبع دارد، و موافقت او را جلب کنند و صور اسرافیل را بعنوان این که کتاب اوست چاپ کنند.دکتر جلیل خان هم همکاری کرد و سه شماره صور اسرافیل که در خارج چاپ شد، در اساس چاپ پاریس است. قزوینی در یکی از نامه های خود به تقی زاده خیلی بد و بیراه به دکتر جلیل خان می گوید، ولی از انصاف نمی توان گذشت همکاری او در نشر روزنامه مهم بوده است. باری اداره روزنامه را به ایوردون می برند و دهخدا از آنجا مطالب را به قزوینی می فرستاد و او تصحیحات و کارهای دیگر را انجام می داد. البته مشکلات زیاد بود، مثلاً حروف چین یهودی که با خط عربی آشنایی داشت خط قزوینی را نمی توانست بخواند و همه مطالب را مجبور بودند به نسخ و بصورت واضح بنویسند.

نفوذ صوراسرافیل مثل سابق بی اندازه بود. فقط خبر قریب الانتشار بود ن روزنامه منتشر شده بود که همه تقاضای دریافت آنرا داشتند. دهخدا در همان نامه خود به معاضد السلطنه می نویسد: ” از عشق آباد و ایروان دو کاغذ داشتم که قریب چهل نمره روزنامه خواسته بودند. عجب حکایتی است! مردم تصور می کنند که من همان کسم که در طهران در میان لذائذ تام و تمام زندگی محاط به دوستان یک دل و برادران و اقوام با محبت با اطمینان از معیشت( اگرچه با سختی) و امید بزرگ در راه دوستان، وطن و پیروی مردمان راستگو خودم را در معرض مهالک کرده می نوشتم آنچه را که خوب می دیدم و هیچ نمی دانند که الان یاس تا چه حد و نا امیدی من تا چه اندازه است.” از این ها گذشته از وزرا و حکام سابق که در پاریس جمع بودند و نه تنها کمکی در راه انتشار صور اسرافیل نمی کردند بلکه دهخدا را در این کار به اهمال کاری متهم می کردند ، شکایت می کند :” در جواب این اشخاص فقط لازم است بگویم: برادر های عزیز من ، وزارت کردید ، ریاست کردید، دزدیدید، بردید، خوردید و الان هم فرقی که در زندگی تان پیدا نشده است همین است که پولهاتان را آورده اید در مملکت آزاد و با تجمل تری عیش می کنید.”

وضع مشروطه خواهان در فرانسه رقت آور بود. میر جواد، برادر تقی زاده ، از وضع اسفناک خود شکایت می کند. “امروز چهار روز است که هوا سرد شده و برف آمده. نه کفش دارم و نه لباس کلفت و نه منزل و خوراک. تا بحال به همه جهت دو لیره از آقا میر حمید قرض کرده ام…” با این احوال احساسات انقلابی و وطن پرستی او کم نشده است و مرتب اخبار ایران را برای تقی زاده می نویسد. میرزا موسی خان توپچی، برادر میرزا ابراهیم خان حکیم الملک، از آزادیخواهانی است که در پاریس با دهخدا و معاضد السطنه در تجدید انتشار روزنامۀ صور اسرافیل همکاری داشته است، از پاریس از ایرانیانی که همکاری نمی کنند شکایت دارد:” در همین پاریس جمعی از مفسدین هستند که شب و روز کنکاش کرده و هر یکی بخیال پیشرفت اغراض خود خود را به دیگران هم مسلک نشان داده و با هم مشغول انواع اقسام تفتین هستند.” دیگر از ایرانیان مقیم پاریس محمدصادق صاحب نسق است ، که مرتب نامه های تقی زاده و معاضد السلطنه را به آدرس “مسیو برون ” به کیمبریج می فرستد، و بریده روزنامه ها که از تقی زاده میرسد و مقالات براون را در دفتر چه های خود می چسباند، و اخبار ایران را برای آنها می فرستد. وی می نویسد: “باید یک مجمع از مردمان هشیار وطن دوست و از جان گذشته پیدا شوند. روزنامه و اطلاعات نوشته، به همه جا ارسال دارند… و لوازم آزادی خود و وطن خود را فراهم نمایند. این مطلب پول لازم دارد و پول نیست و آدم هم نیست. تمام راهها فعلاً بسته است و بنده هیچ جا امید ندارم.”

او زیاد خاطر جمع نیست که ماندن تقی زاده در کیمبریج به دعوت براون فایده ای داشته باشد، و از قول دو نفر از ایرانیان پاریس می گوید که می گفتند که “جناب آقا در آنجا کاری ندارند، کار ایشان در لندن باید بگذرد.” صاحب نسق در ادامۀ نامیدی ایکه در نامه فوق اظهار میدارد، به تقی زاده می نویسد:

با وجود این جمعی مثل جناب پرفسر برون و غیره می نویسند نباید نا امید شد و باید کار کرد، زحمت کشید تا به مقصود رسید. ناپلئون هم فرموده است هیچ کاری نشد و نمی شود ندارد. پس در این صورت جنابعالی چه خیال کرده و چه می کنید؟ آیا تصور می فرمائید که بتوان هنری به خرج داد و کاری کرد که ما از دست ظلم و جور روسها و انگلیسها خلاصی حاصل کنیم، با اینحالت سستی و بی اعتنایی ایرانیها در امور خودشان؟ باری نمی دانم چه عرض کنم؟ عجالتاً نظر بنده و جمعی دیگر به طرف لندن و به سمت جنابعالی است و منتظریم ببینیم که ایرانیهای آنجا چه می کنند؟”

همانطور که گفته شد ارتباط براون با دهخدا در همان دوران مشروطه و آمدن آزادیخواهان به اروپاست. براون در تاریخ 23 ژانویه 1909 به دهخدا که در ایوردون است از لندن نامه ای در جواب نامه او می نویسد، و می گوید:

اولاً تعجب از آن دارم که خبری از آقای سید تقی زاده ندارید ایشان پانزده روز قبل از این یعنی در هشتم ژانویه وارد تبریز گردیدند، وقتی که حرکت فرمودند از مخلص وعده گرفتند که تا خبر ورود ایشان نرسد بهیچ کس نگویم که خیال کجا دارند ولی از بس که از آن طرف در رفتن ایشان اصرار داشتند خودشان را مجبور برفتن می دانستند، حبدّا از این جانبازی و فداکاری که کمتر مثل آن مشاهده شده است! وقتی که تلگراف ایشان از تبریز رسید مثل آن بود که یک روحی جدید در قالب من دمیده شده است. مژدۀ دیگر اینکه مخبرمخصوص که سه روزنامۀ لیبرال اینجا (یعنی دیلی نیوز، دیلی کرونیکال، منچستر گاردیان) محض ابلاغ اخبارات صحیحه به این مملکت ، به تبریز فرستاده اند در نوزدهم این ماه یعنی سه شنبه گذشته به آنجا بسلامت رسیده است و تلگرف اول که فرستاده بودند در روزنامه های پنجشنبه درج شد و مقالاتی که باید بنویسند انشاءالله تا ده روز دیگر شروع خواهد شد. یک خبر موحش که فرستاده بود این بود که افواج مستبّدین اطراف تبریز را گرفته بودند و همۀ راهها را الاّ راه جلفا مسدود داشته ولی در تیمس دیروز تلگرافی از استانبول رسید که تلگرافی از تبریز به “انجمن سعادت” رسیده بود که سربازهای شاه شکستی فاحشی خورده بودند و عقب کشیده، جناب مستر لنچ بنقد در پاریس است و با جناب ممتازالدّوله و بعضی از سرکرده های بختیاری مشورت می کند و اینجا دو سه تا از مدیرها ی روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردیان خیلی هّمت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروط خواهان و مذّمتی از روس منحوس و دوستان و همداستانان آنها می کنند.”

دهخدا و معاضد السلطنه بیش از چهار ماه در ایوردون نمی مانند و به استانبول میروند و در آنجا به انتشار “سروش ” می پردازند که خلف صدق صوراسرافیل بود. تشکیل “انجمن سعادت” در استانبول،که معاضد السلطنه رئیس آن می شود، و امکانات بهتر برای چاپ روزنامه در آنجا از علل رفتن از ایوردون بود. همان سه شماره از صور اسرافیل که در خارج چاپ شد ولوله ای در میان ایرانیان آنجا انداخت و مخصوصاً سر مقاله شماره اول که باعث گفتگو های مختلف شد. دهخدا در مقاله ” طبیعت سلطنت چیست؟” اصل موهبت الهی بودن سلطنت را در قانون اساسی زیر سئوال می برد و آن را هم خلاف شرع و هم خلاف عقل می داند و می پرسد ” منشا ضعف حدوث این خیال در اذهان عامه چیست و حقیقت امر کدامست؟ منشا خیال نادان در برابر عظمت امور و بی اثر ماندن عقل جاهل در مقابل بزرگی وقایع است.” او می گوید اگر شکوه و عظمت سلطنت را بکناری بنهیم رابطه آدم با شاه ” همان رابطه او با مستاجر، بایع ، نوکر، عیال ، بقال است و سلطنت او هم از جنس قرارداد های بین اثنینی و تخلف از شروط منتج خلع او از سلطنت است.” این مقاله که با بی باکی معمول دهخدا وبا صراحت و تعقل تمام نوشته شده بود موجب تحسین عده ای شد که از فجایع استبداد و حکومت پادشاهی بجان آمده بودند. عده ای هم بودند که میانه رو بودند و نمی خواستند یک دفعه تیشه به ریشه حکومت سلطنتی در ایران بزنند. مثلاً دکتر جلیل خان در نامه مورخ 8 فوریه می نویسد که او بر خلاف “تمام آقایان ایرانی … بکلی مخالف با مقصود اصلی مقاله افتتاحیه” نیست … (بلکه) باید همین مسلک را از دست نداد و پا از این طریقه حقّه نکشیده بیان واقع و حقایق را به زبان ملایم و معقول نوشته منتشر نمود. ” معاضد السلطنه در این باره نظربراون را خواسته بود و اوهم شاید با در نظر گرفتن سیاست روز ویا بقول خودش “در احوال حاضره “، حمایت روسیه و سرادوارد گری از محمد علی شاه ، می گوید باید با احتیاط بود:

‏درباره صوراسرافیل رأی مخلص را جویا شده بودید، به نظر مخلص این طور سخت نوشتن در خصوص شاه در احوال حاضره فایده ندارد و شاید سبب مضرت باشد. هرچه می گویند راست است، ولی گفتن هرحقیقت مصلحت نباشد و می ترسم این نسخه در دست بعضی از درباری هأ بیفتد و آن ها به شاه نشان بدهند و بگویند که مشروطه خواهان راضی نمی شوند، الا به قلع و خلع شما. پس محال است با ایشان فکر مصالحه بکنید و باید آن ها را دشمن جانی خود بدانید وهیچ مسامحه نکنید. این است فکرمخلص به طریق اجمال. خدا کند که این نسخه صوراسرافیل با وجود حسن نیت مؤلف ثمره تلخ ندهد!

در این وقت از پناهندگان جز چند نفر در لندن نمانده بود و بیشتر ایرانیان در پاریس جمع بودند. دهخدا در نامه ای از ایوردون به ابوالحسن معاضد السلطنه در پاریس می نویسد: ” چرا در این وقت باید لندن خالی باشد؟ چرا ماها نباید هرکدام مثل یک شیر زخم خورده نغریم و به هر طرف حمله کنیم ؟ والله تمام شدیم، بالله عزت دولتی، ملیت قومی، وطن، شرف، ناموس و هرچه داشتیم از دست رفت. .. آخر بابا یک حرکتی، یک جنبشی، این وزراء، این امراء ، این رجال، این شاهزادگان که امروز جا بر همه عیاشهای پاریس تنگ کرده اند تا کی صبح در بلوار گردش کنند و شب در قهوه و تئاتر یا گوشۀ خانه خرابشان بلمند؟ … شرحی به جناب پرفسور براون نوشتم. کاش یک نخود غیرت این خارجی در تن ما اهلیها بود. افسوس که نیست. ان بیچاره هم تاکی می تواند سر بی صاحب را بتراشد و در عزائی که صاحبان عزا به عیش مشغولند ماتم بگیرد؟ شما را بخدا بروید و به هر وسیله که هست جناب ممتاز الدوله را راهی کنید.”

براون می خواست مشروطه خواهانی که از ایران فرار کرده بودند به لندن بیایند ولی این کار عملی نشد، و او با اکثر مشروطه خواهان چه در داخل ایران و چه در خارج در تماس بود، و بهر نحو که بود می خواست جلوی دسیسه های مخالفین را بگیرد. در نامه ای به تقی زاده بتاریخ 20 اکتبر 1908 می نویسد: ” خدا می داند می خواهم هرچه از دستم بیاید بکنم و بعضی اقدامات هم کردم که ثمره نبخشید و در آینده هم بقدر امکان خود کوتاهی نخواهم کرد. ولی یک فردی بی نفوذی با تدبیر سلاطین و وزرا و مستبدین چه کند. خود را به کمال زحمت یک مرتبه به سر ادوارد گری رسانیدم و داد سخن بدادم. بعد عریضه مفصلی هم نوشتم. بعد سعی کردم جناب عالی را هم پیش او ببرم نشد. عجالتا چاره ای نمانده است.”

در جریانات مشروطه براون کار بزرگ خود یعنی “تاریخ ادبیات ایران ” را که دو جلد از آن را قبلاً منتشر کرده بود بسوئی می نهد و در مقدمۀ جلد سوم تاریخ ادبی (1917) می گوید که بین جلد دوم و سوم چهارده سال وقفه شده است و پنج سال و نیم اول آن را مصروف کتابهای مربوط به مشروطه کرده است و در حالی که ایران می توان گفت “در سکرات مرگ” بود دستش بنوشتن تاریخ ادبی ایران نمی رفت و اگر اصرار و تشویق زنش تنی چند از دوستانش نبود هرگز این کار تمام نمی شد. در این مدت علاوه بر فعالیت های سیاسی بطرفداری از مشروطه خواهان و ایجاد “کمیته ایران” در لندن ، که در یکی از جلسات آن نزدیک شش هزار نفر حضور می یابند، و نوشتن کتاب “انقلاب ایران” و ملاقات متعدد، دو کتاب عمده نیز می نویسد. یکی “نامه هایی از تبریز” است که شرح فجایع روسها را در عاشورای 1330 هجری (1911) می دهد و نامه هایی از از آزادیخواهانی که از دست روسها فرار کرده و مخفی بودند ترجمه می کند : دیگری “مطبوعات و شعر معاصر ایران ” است (1914) که در اساس ترجمه کتابی است که محمدعلی خان تربیت از مطبوعات ایران فراهم آورده بود و براون آنرا به انگلیسی ترجمه کرده و مقدار زیادی از اشعار شعرای دوره مشروطه را بدان اضافه می کند.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

مسئله ترجمه زبان عامیانه فارسی به انگلیسی ای که معادل آن باشد، و مخصوصاً در اوایل قرن بیستم که سبک نوشته های معمولی انگلیسی هنوز تحت تاثیر دورۀ ویکتوریا خیلی خشک و رسمی بود واقعاً مشکل بود و براون می توان گفت خوب از عهده بر آمده است. جالب این که هم در شعر فارسی و هم شعر انگلیسی زبان کوچه بازاری و عامیانه خیلی بندرت بکار میرفت، و دهخدا و اشرف گیلانی و تنی چند از شاعران برای اولین بار چنین ابتکاری می کنند، و براون هم بهمان صورت آنها را بشعر ترجمه می کند. سبک معمول براون چه در نظم و چه نثر سبکی است فاضلانه و نسبتاً صقیلی شده ولی در ترجمه این گونه اشعار یک دفعه آنرا عوض می کند. هرچند که مثلاً زنان را که “اسیر جوالند” بصورت “پیچیده در حجاب ” ترجمه می کند که تاحدی مودب تر است ولی خیلی از اصلاحات را دقیق ترجمه می کند. بطور کلی مقصود شعر را خیلی خوب می رساند و سبکی بسیار روان دارد:

(1)
مردود خــدا راندۀ هر بنــــده آکبلای — از دلقک معروف نماینـــــده آکبلای
با شوخی و با مسخره و خنده آکبلای — نز مرده گذشتی و نه از زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(2)
نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمّال — نه خوف ز درویش و نه از جذبه نه از حال
نه ترس و با مسخره و نه از پیشتو شپشال — مشـــــکل ببـــــری گور سر زنــــده آکبلای
(3)
صد بار نگفتم که که خیال تو محالست — تا نیمی ازین طائفه محبوس جوالست
ظاهر شود اســـــلام درین قوم خیالست — هی باز بزن حــــرف پراکنده آکبلای
(4)
گـــــاهی به پر و پاچۀ درویش پریدی — گه پـــــردۀ کاغذلوق آخـــــوند دریـــــدی
اسرار نهان را همه در صــور دمیدی — رو در بایستی یعنی چه؟ پوست کنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(5)
از گـــرسنگی مـــرد رعیّت بجــــهنم — ور نیست دریــــن قــوم معّیت بـــــجهنم
تریاک بُرید عِرق حــــمیت بجــــــهنم — خوش باش تو با مطرب و سازنده آکبلای
(6)
تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ — آخــــوند ز قانون و ز عدلیه شود شاد؟
اسلام ز رمّـال و ز مــــرشد شود آزاد؟ — یک دفعه بــــگو مرده شود زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای

(I)
“Rejected by men and by God the Forgiving, O Kabláy!
You’re a wonderful sample of riotous living, O Kabláy!
You’re a wag, you’re a joker, no end to your fun,
Of living and dead you are sparing of none,
Such a limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(2)
“Neither wizard, diviner nor warlock you fear, O Kabláy!
Nor the dervish’s prayer, nor the dreams of the Seer,
O Kabláy! Nor Shapshal’s’ revolver, nor mujahid’s rage:
‘Tis hard to believe you will die of old age,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(3)
“Times a hundred I’ve told you your project will fail, O Kabláy!
While half of the nation are wrapped in a veil, O Kabláy!
Can Islam in you and your circle prevail?
With fresh Words of folly your friends you’ll regale,
(4)
“At the heels of the dervish you bark and you bite, O Kabláy!
Break the Dominie’s windows ! and let in the light, O Kabláy!
While this trumpet’ of yours doth all secrets proclaim;
Yes, blazon them forth, for what know you of shame?
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(5)
“To hell with the folk, if with hunger they pine, O Kabláy!
Devil take them, the brutes, since they cannot combine, O Kabláy!
Since opium hath stolen, their courage away,
With your minstrels and singers be merry and gay,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(6)
“In Persia will bribes ever go out of fashion, O Kabláy?
Will the mulha’s for justice develop a passion, O, Kabláy?
From magic and murshids’ can Islam win free?
Bid the dead come to life, for ‘twill easier be,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kablay !”

جالب این که براون بیشتر از بعضی از ایرانیان به اهمیت ادبیات جدید و این که تغییر بزرگی را در ادبیات فارسی بوجود خواهد آورد پی برده بود. حسن مقدم ، نویسنده نمایشنامۀ مشهور “جعفر خان از فرنگ آمده ” که خود از نویسندگان نو پرداز بود، در مجموعۀ مقالاتی که در مجله پیام شرق در اسکندریه چاپ کرد مقاله ای دارد بنام “ادبیات امروز فارسی” و در آن می گوید:” بر خلاف عقیده ایرانشناس بزرگ پروفسور براون، نهضت ادبیات جدید تاکنون چیز قابل توجهی پدید نیاورده است، و نویسندگانی که ارزش ادبی دارند و تاحدی صاحب نفوذ هستند آنهایی هستند که از روش استادان قددیمی پیروی می کنند.” با این همه حسن مقدم در میان شاعران لاهوتی، ادیب الممالک و دهخدا و در میان نثر نویسان جمالزاده، ذبیح بهروز و رشید یاسمی را بزرگ می شمارد. با این که مقدم با ادب اروپایی آشنایی داشت و یکی ازپیشروان نمایشنامه نویسی در ایران بود ، هنوز درک درستی از روند جدیدی که ادب فارسی بوجود آمده و آن طور که براون می گوید ” روح ملت” را در این دورۀ تاریخی نشان می دهد، ندارد.

براون هم به اشعار اجتماعی جدید این دوره و هم به مطبوعات اهمیت فوق العاده ای می داد، و می خواست کتابی مفصل تراز منتخبات نظم و نثر بپردازد. باز به تقی زاده می نویسد: ” بعضی از اشعار منتخبه جدیده با ترجمه انگلیسی. شروع کرده ام به جمع بعضی از اشعار که خیلی بخوشم آمد از روی نسیم شمال و ایران نو و صوراسرافیل و خیر الکلام و دبیریه و غیره. ولی اگر بخواهیم یک انتخاب مفصّلی بسازیم باعث تاخیر زیاد و بزرگ شدن کتاب می شود و چون دیدم که بسیاری از نشریات هم وقعی عظیم دارد مثل خطب آقا سید جمال در الجمال و چرند و پرند در صوراسرافیل و غیره خیال کردم که بعد از تمام کردن این کتاب به تالیف کتابی دیگر مشتمل بر انتخابات منظومه و منثوره از جراید و غیره بپردازیم تا اقلاً از یک کار عمده که خیلی لازمست فارغ بشویم.” در این کتاب فقط بعضی از اشعار مثل “آکبلای”، “الحمدالله”، دختران قوچان” و غیره را ترجمه می کند تا ثابت کند که ” چه اشعار بدیعۀ جمیله در ایام مشروطه به وجود آمد،” و بعد وعده انتخابی مفصل ترازین را می دهد. براون می خواست از لحاظ ترتیب زمانی این اشعار را بیاورد: یعنی اشعار راجع به دادن مشروطه از طرف مظفرالدین شاه، اشعار فیما بین جلوس محمدعلی میرزا و توپ بستن مجلس، اشعار دورۀ استبداد صغیر، اشعار فتح تهران و تبعید محمدعلی میرزا، اشعار دورۀ مجلس دوم، و آخر سر ” بعضی مراثی و اشعار حزن انگیز راجع به فاجعۀ تبریز و شهادت شهدا و طوب بستن روضۀ مقدسۀ رضویّۀ و ملامت سر ادوارد گری و غیره. این ترتیب نزدیکتر به نقطۀ تاریخی است و طبیعی است که صناعی و روح ملت را در احوال مختلفۀ از سراً و ضراً اظهار می کند از ترتیب هجایی، و فتوری هم در متن به هم نخواهد رسانید.” براون با وجود این که ترتیب زمانی اشعار را حفظ می کند اشعار تمام این دوره ها را نمی آورد، و عجله دارد که به چاپ کتاب شروع کند “که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیاد دارد.”

در اوایل 1909 دهخدا و معاضدالسلطنه از پاریس به استانبول می آیند و انرژی تازه ای به “انجمن سعادت”می بخشند ، معاضدالسطنه با انجمن همکاری می کند و دهخدا روزنامه “سروش” را شروع می کند، که اولین شماره آن درژوئن 1909 منتشر می سازد. “سروش” فی الواقع روزنامه رسمی “انجمن سعادت”محسوب می شود ، ودهخدا از همان شماره اول در سر مقالۀ خود خاطر نشان می سازد که ایران و عثمانی مدتهاست در یک جهت و برای آزادی مبارزه می کنند ، و آزادیخواهان ترک برادران دینی ایرانیان هستند. از “سروش” جمعاً 14 شماره(از محرم 1327/1909) منتشر می شود، که دربعضی از شماره ها سرمقاله بقلم حسین دانش است. تا شماره 9 دهخدا “مدیر مسئول و سر دبیر” و بعداً “مدیر و سردبیر” است و اغلب مقالات و سر مقاله ها از اوست. در شماره هفتم “نامه ایست از شیخ حسن تبریزی از کیمبریج”، ومقالاتی از “تایمز”، “منچستر گاردین” ، “مورنینگ پست” و “اَکشن” و غیره که همه را حسین دانش ترجمه کرده است. انتشار “سروش” مانند “صور اسرافیل” در خارج زیاد داوم ندارد، و دهخدا که از تهران و کرمان به وکالت مجلس انتخاب شده بود در دسامبر 1909 استانبول را ترک می کند.

پس از خلع محمدعلی شاه هنگامی که دهخدا هنوز در استانبول بود و روزنامه “سروش” را منتشر می کرد، هم مردم تهران و هم کرمان او را به نمایندگی مجلس دوم انتخاب می کنند. دهخدا در بازگشت به ایران برخلاف انتظار رفقایش که بیشتر در حزب دموکرات جمع شده بودند به حزب اعتدالیون می پیوندد. با آغاز جنگ جهانی و آمدن نیروهای روس به شمال ایران ، دهخدا همراه اعضای کمیتۀ مهاجرت اول به قم و سپس به کرمانشاه میرود، و پس از انحلال حکومت مهاجرت بدعوت روسای ایل بختیاری دهخدا مدت دو سال و نیم در مناطق چهار محال بختیاری بسر می برد، و بیشتر مهمان امیر مفخم بختیاری می باشد ، که کتابخانه خوبی داشته است. گویا در همین زمان است که اول به فکر جمع کردن “امثال و حکم” و سپس “لغت نامۀ” مشهور خود میفتد. هرچند که دهخدا پس از پایان جنگ جهانی اول از سیاست کناره می گیرد، ولی در کشاکش میان جمهوری و سلطنت رضا شاه صحبت از رئیس جمهور شدن اوست، ولی او که طعم استبداد محمدعلیشاهی را چشیده بود، با آمدن استبداد شاهی بکلی ازسیاست دوری می کند، و بکارهای ادبی خود می پردازد. او در سال 1306 شمسی رئیس مدرسۀ علوم سیاسی، و پس از تاسیس دانشگاه تهران در (1934)1313 ریاست دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی را تا سال 1320 (1941) بعهده دارد.

براون در نامۀ مفصل خود تاسف می خورد که جایی مثل ایوردون را مرکز خود قرار داده اید ، واضافه می کند که اگر کسی انگلیسی بتواند بخواند او می تواند “مقالاتی مهّم که راجع به ایران باشد از روزنامه ها بریده بفرستم تا هرچه لایق دانید درج بفرمائید در صوراسرافیل، خودم در این روز ها اینقدر کارهای تحریری دارم که مشکل است ترجمه بکنم.”

دهخدا در نامه های خود در چند جا از براون به نیکی یاد می کند و مخصوصاً به معاضدالسلطنه می نویسد که ” آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید، و ایران را هم بیشتر از اینها رسوا نسازید.” در نامه ای دیگر به “انجمن سعادت” یاد آور می شود که برای مبارزه با سیاست طرفداری از روس سر ادوارد گری و آگاه ساختن افکار عمومی انگلیس باید عده ای از فعالین ایرانی به لندن بیایند، و بقول تقی زاده ” بیدار نگاه داشتن انگلیسها و جلب افکار انگلستان لازم ترین همه کارهاست.” دهخدا در همین نامه می نویسد: ” در خلال این احوال هم هزار دفعه چند نفر از انگلیسها که هواخواه ترقی ایران می باشند (یا بعبارت اخری بر ضد پلتیک روسند) به غالب احرار ایران که می شناختند نوشتند و عجله در فرستادن چند نفر عاقل و عالم و صاحب نفوذ ایرانی را به لندن نمودند، و از جمله یکی از بزرگان انگلیس در یک کاغذی که اینک درپیش این بنده موجوداست دیگر صریح نوشت که وزیر امور خارجۀ ما سر ادوارد گری طر فدارپولتیک روس است و اگر بزودی چند نفر به لندن نفرستید یقیناً کار ایران تمام است. ناچار جناب معاضدالسلطنه به لندن رفتند، ولی بواسطۀ اینکه صدای یک نفر نمی تواند اثری داشته باشد و گذشته از این یک نفر وکیل معزول بیشتر نیستند بطور لازم کاری از پیششان نمی رود.”
—————————————————————————————–

(1) A Literary History of Persian, IV, p. 482.
(2) در مورد این شعر نگاه کنید به مقالۀ نگارنده در ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دورۀ اول، شمارۀ اول، بهار 1389، تحت عنوان”نگاهی تطبیقی به شعر “ای مرغ سحر” دهخدا و ” به یاد آر” آلفرد دو موسه”.
(3) Home Rule
(4) E.G. Browne, The Persian Constitutional Movement: Proceedings of the British Academy, 1917-1918, p. 324
(5) برای مطالعه ای مفصل درباره صور اسرافیل و محتویات آن نگاه کنید به مقاله زیر:
Iran and political modernization in the nineteenth century: Parliamenatarianism, constitutionalism and feminism in the newspaper−SŪR-I ISRĀFĪL by Hassan Bashir, Journal of Arabic and Islamic Studies, Lancaster University, Vol. 5, 2004-5
(6) اطلاعات ماهانه ، بهمن 1327 ، ص 21.
(7) همان مقاله ، ص44
(8) مرحوم ایرج افشار فکر می کرد که این اشاره ایست به تقی زاده ” که غالباً میان دوستان خود به صفت خودپسندی و جاه طلبی شهرت داشت.” نامه های سیاسی دهخدا ، ص 110. اصل نامه در ص 20 آمده است.
(9) ایضاً ، همان ماخذ، ص 413.
(10) ایضاً ، همان ماخذ، ص425.
(11) ایضاً همانجا، ص 422.
(12) ایرج افشار،مبازه با محمد علیشاه: اسنادی از مبارزۀ آزادیخواهان ایران در اروپا و استانبول، تهران : توس، 1980/1981،سند 99، ص 199-200
(13) معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا، شهناز مرادی کوچی ، مقاله اول از مبحث “یک دهخدا و دو صوراسرافیل” از ایرج افشار، ص 156.
(14) همان کتاب ، ص 157
(15) تاریخ این نامه 29 ژانویه 1909 است. نامه های سیاسی دهخدا به کوشش ایرج افشار، تهران 1358 ، ص38-39.
(16) نامه های براون به تقی زاده ، به کوشش زریاب و ایرج افشار، تهران ، چاپ دوم 1371، ص 9.
(17) “نامه هایی از تبریز” که عکس های فجیعی از کشته شدگان بدست صمدخان و روسها در تبریز دارد بعلت بروز جنگ جهانی چاپ نمی شود و نگارنده ترجمه آنرا در تهران بسال 1351 چاپ می کند و اصل انگلیسی آنرا در سال 2008 توسط انتشارات میج در واشنگتون چاپ کرده است.
(18) مقدمه فارسی مطبوعات و شعر جدید ایران.
(19) در این بارۀ نگاه کنید به تاریخ طنز در ادبیات ایران ،اینجانب، تهران، نشر کاروان ، 1364، ص 164 ببعد، “طنز در مطبوعات”
(20) در این شعر بنظر می رسد که دهخدا از شعر مشهور “بیاد آر” آلفرد دو موسه و قطعه ای به تقلید از آن از رجایی زاده اکرم شاعر ترک متاثر شده است. نگاه کنید به مقاله اینجانب در بارۀ این شعر در ویژه نامۀ ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دوره اول، شماره اول، بهار 1389، صص 106-117.
(21) ملکه ویکتوریا در ژانویه 1901 فوت می کند وپسرش ادوارد هفتم جانشین او می شود تا 1910. بعد از دورۀ ویکتورین که بیشتر قرن نوزدهم را در بر می گیرد دوره اخیر را در ادبیات “عصر ادواردین” می نامند و در شعر تفاوت عمده ای با عصر ویکتورین ندارد فقط شعرای دوره ادواردین شاعرانی چون یتیز، کیپلینگ و درینک واتر کمتر سنت گرا هستند. از 1910 تا 1937 جورج پنجم بر تخت سلطنت انگلیس قرار دارد و اوایل دوران او را در شعر “دورۀ جورجین” می نامند، که مقدمه ایست برای “عصر جدید” و شعرایی چون تی.اس.الیوت و غیره که از دهۀ دوم قرن بیستم بوجود می آیند. براون در شعر از سبک خاصی پیروی نمی کند و ادعای شاعری هم ندارد ولی خوب از عهده ترجمه اشعار طنز آمیز و انتقادی و سیاسی دورۀ مشروطه بر آمده است. دوستش اتکینس می گوید که براون عاشق طنز های سیاسی و اجتماعی به سبک بعضی از اشعار والت ویتمن شاعر بزرگ آمریکایی بود، و این علاقه مندی شاید موفقیت او را توجیه کند.
(22) کاغذلوق کلمه ایست ترکی و کاغذی بود که بعوض شیشه با آن پنجره را می پوشانیدند.
(23) اشاره به روزنامه صور اسرافیل است که دهخدا نویسنده اصلی آن بود.
(24) The Press and Poetry of Modern Persia, pp. 180-182
(25) Message d’Orient, Alexandrine, (nd), p. 83
(26) نامه های براون به تقی زاده ، ص 73.
(27) از نامۀ براون به تقی زاده مورخ 20 ژانویه 1913، “نامه های براون به تقی زاده “، صص 73-74.
(28) Thierry Zarcone, “Ali Akbar Dihkhuda et le Journal Surush”, Les Iranians D’Istanbul, p. 244 et seq
همچنین نگاه کنید به مقاله دکتر محمد اسمعیل رضوانی در باره ادامه انتشار “سروش” در تهران بنام ” سروش روم و سروش ری، درآینده 5، 7، 9 (1979) ص 501-508.
(29) نگاه کنید به ص 126.
(30) ایرج افشار، نامه های سیاسی دهخدا، ص ص 51-52.… ادامه خواندن

ادوارد براون و احمد کسروی

آنچه میخوانید بخش بسیار کوچکی از بررسی مفصل دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. توضیح اینکه این بخش از فصل پنجم این کتاب، «بحثی در تصوف و ایرادات کسروی» گرفته شده که خود بحثی مفصل تر است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است اما چون این فصل کتاب نگاهی جالب و موشکافانه به دو مورخ تقریبا همدوره ایران یعنی مستشرق انگلیسی ادوارد براون (1862-1926) و مورخ معروف ایرانی سید احمد کسروی (1890-1946) دارد و جنبه های جالبی از نظریات و نگرش های این دو را روشن میکند تصمیم گرفتیم این بخش آن کتاب را به خوانندگان «چشم انداز» معرفی کنیم.

حسن جوادى – در حاشیۀ علاقه مندی براون به تصوف می خواهم اعتراضاتی را که کسروی از این بابت نسبت بدو داشته است بیاورم. کسروی معتقد است که براون در انتشار آثار صوفیه سوء نظری داشته است و می خواسته است آثار صوفیه را که به نظر کسروی آثار “بد آموزی” هستند بین ایرانیان انتشار بدهد. البته این نظر کسروی مثل انتقاداتی که در کتاب “حافظ چه می گوید؟” ازحافظ می کند بد بینی او را هم به بی ارزش بودن ادبیات صوفیانه و هم نسبت به شرقشناسی نشان می دهد. بررسی این موضوع از این بابت جالب است که هم کسروی و هم براون هردو طرفدار ناسیونالیسم ملی ایرانی بودند، ولی کسروی بحدی گرفتار تعصبات خاص خود و یا گرفتارباصطلاح «تئوری توطئه» است که نمی تواند خوش نیتی براون را درک کند.

اولین برخورد کسروی با براون در مورد ترجمۀ او از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار بوده است. کسروی یکصد و چهل اشتباه در ترجمۀ بروان از این کتاب پیدا کرده بود، که نشان دهنده امعان نظر و دقت او در مسائل علمی بود. کسروی این نکات را طی نامه ای به محمد قزوینی نوشت که او به براون بدهد، ولی قزوینی هرگز آنها را به براون نداد، و متاسفانه هرگز رابطه ای بین کسروی و براون برقرارنگردید. ندادن این نامه از طرف قزوینی شاید بخاطر لحن تند کسروی در انتقاد از اشتباهات براون بود. بهر حال این فرصت آشنا شدن با براون از دست میرود.

در مورد نظر کسروی دربارۀ انقلاب ایران و فعالیت های براون در زمان مشروطه بیشتر بحث خواهیم کرد. در اینجا باید گفت که نظرکسروی نسبت به این کار براون بطور کلی مثبت بوده و خصوصاً دربارۀ فجایع روسها در تبریز متذکر شده است که  «جز از پروفسور براون که دفتری در این باره چاپ کرده و اندکی از راستی ها را بازنموده چیزی در این باره نوشته نشده و اینست خود ایرانیان نیز از آن آگاهی درست نداشته اند.» ولی در تحلیل نهایی می گوید که براون و همفکران او مخالف سیاست نزدیکی به روسیه بودند که وزیر امور خارجۀ انگلیس، سر ادوارد گری، تجویز می کرد. همفکران براون بر دفاع از هندوستان تاکید داشتند و به همین علت با ایرانیان همدردی می کردند.

کسروی در مقالۀ «شرق و غرب»  (ارمغان، شماره دوم 1312 شمسی) فرصتی می یابد که مختصری به براون گوشه ای بزند در حالی که اصلاً احتیاجی نبوده است. او بطور کلی به شرق شناسان می تازد و از این شکایت میکند که اهل فضل ایران شیفتۀ غرب اند و هرچه مستشرقین از درست و نادرست بگویند بی چون و چرا قبول می کنند ولی اعتنایی به دانشمندان کشور خودشان ندارند. البته کسروی از شرق شناسانی چون دارمشتتر، نولدکه، یوستی، مارکوارت، بارتولد، راولین سون، آندریاس و کریستنسن که دربارۀ ایران باستان کار کرده اند تقدیر می کند و می گوید «منت بر سر ایران دارند و جاویدان باید حرمت آنان را نگهداریم» ولی از قرار معلوم براون جزوء آنها نیست. بعداً کسروی شرح شیادی مستشرقی را میدهد که در 1311 به دیدار او آمده بود و در تبریز در خصوص زبان آذری باستان تحقیق میکرده است و ادعا داشت که دوازده هزار لغت آذری قدیم را جمع کرده است و از آنها کتابی خواهد ساخت. کسروی می گوید که این شخص چند دوبیتی از شیخ صفی الدین اردبیلی در کتاب سلسلة النسب صفویه ، که باز به ادعای کسروی آنرا «پروفسور براون معروف » چاپ کرده است ، پیدا کرده و معین کرده است که آنها به زبان آذری هستند، «ولی نه صاحب کتاب و نه پروفسور براون ندانسته اند که در چه زبانی است.» سپس کسروی بصورت عجیبی خلط مطلب می کند . از طرفی می گوید این مستشرق گمنام بصورت «بیشرمانه ای» دروغ می گوید و ادعا می کند 12 هزار کلمۀ آذری قدیم را در دهات آذربایجان پیدا کرده است وحال آن که خود کسروی که متخصص این زبان است و برای اولین بار آنرا در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدنیا شناسانده است، بیشتر از 4 هزار کلمه در تمام این جا ها نمی تواند پیدا کند. کسروی می گوید: “یکی از شیرینکاری های اروپائیان آن که هر چیزی یا هرجایی که ایشان ندانسته یا ندیده باشد هنوز کشف نشده است.» منظورش هم اینست که او خودش پیش از اروپائیان آذری قدیم را کشف کرده است. از سوی دیگر بگفتۀ کسروی آن مستشرق «شیاد» می دانسته است که آذری قدیم یکی از شاخه های زبان پارسی است و هم از رسالۀ زبان آذری کسروی با خبر بوده است و هم ادعا میکرده است که سانسکریت و اوستایی را می دانسته است. بعلاوه شخصی چون براون چطور ممکنست فرق فارسی و یا ترکی بودن اشعار شیخ صفی در سلسلة النسب را نداند؟ حقیقت این است که براون سلسلة النسب را چاپ نکرده است بلکه برای اولین بار یک نسخۀ از آن را در کلکسیون سر آرثور هوتوم شیندلر یافته بود و این کتاب بسیار مهم را در مجلۀ آسیایی (جولای 1921) معرفی می کند . براون از دوبیتی های شیخ صفی یک نمونه می دهد و می گوید به زبان «گیلانی» می باشند و خود مولف کتاب هم معنی آنها را بفارسی معمولی می دهد. براون که به لهجه های مناطق مختلف ایران علاقه مند بود و دربارۀ بعضی از لهجه ها و زبان های مرکز و غرب ایران مقاله های مفصلی نوشته بود ، و درمعرفی سلسلة النسب صفویه می گوید که اشعار این کتاب به فارسی، ترکی و گیلکی هستند، چون خانواده شیخ صفی اصلاً از گیلان آمده بودند.

نکته دیگری که در مورد آن کسروی خلط مبحث می کند  در مورد دو مقالۀ دایرة المعارف اسلام است. او می گوید که زیر کلمۀ “آذری” فقط زبان آذری ترکی داده شده است . البته این در اول کار بوده است. بعد از چند سال که دایرة المعارف اسلامی به حرف
(T)
میرسد زیر کلمه “توکلی” ، از درویشان عهد صفویه و از نوشته های او درباره زبان قدیم آذری بحث می شود و از صفوه الصفای ابن بزاز نقل می گردد. در اینجا آذری قدیم به عنوان یک زبان مطرح میشود که از زبان های فارسی است. اولین جزوه های این دایرة المعارف پیش از 1913 و آخرین شماره های آن در 1938 منتشر شده است. مقاله آذری را دانشمند ترک احمد جعفر اوغلی به عنوان یکی از زبان های ترکی نوشته است و بعد ها در حرف
(T)
هنگام صحبت از درویش توکلی و اشعار او آذری به عنوان یکی از زبان های ایرانی مطرح میشود.

تا اینجا در رابطه با براون صحبت از زبان آذری بود، اکنون به نظر کسروی در بارۀ تاریخ ادبیات براون و علاقه مندی او به ادبیات صوفیانه می پردازیم. با اینکه قسمتی از تاریخ ادبی در روزنامۀ ایران نو چاپ شده بود کسروی یکی از مجلدات این کتاب را هنگامی که تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان را می نوشت (یعنی حدود 1933) میبیند و از انتشار آن خرسند نیست. به طور کلی کسروی در این زمان معتقد است که پرداختن براون به تاریخ شاعران ایران و خاصه شعرای متصوفه از روی بدخواهی نبوده بلکه به دلیل علاقه مندی و فریفتگی او نسبت به شعر فارسی بوده است، و تعجب می کند که چرا این کتاب را نوشته و وقت خود را تلف کرده است:

«نخست چیزی که من از کتابهای براون خواندم تاریخ مشروطۀ او بود. خشنود گردیدم که کسی در لندن نشسته وبه پیشامد های کشور ما آن اندازه دلبستگی نشان داده و بدانسان رنج برده و تاریخ آن را نوشته. همچنان کتابچه او دربارۀ التماتوم روس و کشاکش ایرانیان با آن دولت مرا بسیار سهانید. بویژه که دیدم از نکوهش دولت انگلیس نیز باز نمی ایستد و پاسخدهی آن دولت را در آن پیشامدها برخ انگلیسیان می کشد. کتابچۀ او بنام “فرمانروایی هراس در تبریز” مرا بسیار تکان داد. همچنان کتابهای او دربارۀ جنبش بابیگری و پیشآمدهای آن جنبش بمن خوش افتاد. این بود تاریخ هجده ساله را که می نوشتم در دیباچه بخش یکم از براون نامی برده باو سپاس گزاردم. لیکن روزی هم یکی از جلد های تاریخ ادبیات ایران او را دیدم و بمن شگفت افتاد که همچون براون مردی در همچون لندن جایی نشسته بجستو از شعرهای شاعران و از تاریخچۀ زندگانی آنان پرداخته. در آن زمان من دربارۀ شاعران اندیشۀ امروزی را نمی داشتم. تنها آن می دانستم که شاعران مفتخوار و بیهوده گو بوده اند. این بود دربارۀ براون نیز بیش از این نیندیشیدم که هوسمندی و بکار بیهوده ای پرداخته.»

کسروی این مطلب را در 1944 -1945 می نویسد، و از چهار جلد تاریخ ادبیات براون فقط یک جلد آن و آن هم احتمالاً همان جلد اول را دیده بود. او با قاطعیتی که مخصوص خود اوست بر تمام خدمات براون خط بطلان می کشد و او را محکوم می کند چون براون اولین تاریخ ادبیات جامع ایران را به انگلیسی نوشته است. دربارۀ بدگمان شدنش به براون می نویسد: «بویژه دانستم او را با فروغی و همدستان او همبستگی نزدیک بوده و میرزا محمدخان قزوینی را بیاری براون از تهران فرستاده اند.» از آن بدتر: «سپس دیدم پروفسور براون به همدستی شاگردش کتاب تذکرة الاولیا شیخ عطار را بچاپ رسانیده که جایی برای خوشگمانی نماند و دا ستان برای من روشن شد.» سپس می پرسد: «چرا یک انگلیسی پولی از خود بیرون ریزد که کتابهای شرقی را بچاپ رسانند؟ اگر خواستش نیکوکاری می بوده چرا نگفته از آن پول بیمارستان بسازند، یا در راه رواج دانشها در میان شرقیان بکارند؟ آیا پرفسور براون زیان صوفیگری را نمی دانسته؟»

کسروی در رساله «حافظ چه میگوید» (1943-1944) سخت به حافظ ، مولوی ، خیام و به شاعران صوفی و خراباتی بد میگوید زیرا به عقیده او اینها هم بدآموزی دینی و هم بد آموزی اخلاقی می کنند، و اروپا ئیان به خاطر ضعیف ساختن ایران با اشاعه این قبیل افکار میخواهند ایرانیان را در خواب غفلت نگه دارند ، اگر چه در این جزوه به اسم به براون نمی تازد ، ولی می گوید: «ستایش هایی که شرقشناسان از این شاعران کرده اند ( و یا می کنند) یا از روی نافهمی بوده یا عنوان بدخواهی و دشمنی داشته است.»  باز ادامه می دهد: «یک دسته عده از شرق شناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست می دارند که همه شرقیان همچون حافظ باشند که بیک کنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آنرا به آزمندان اروپا و آمریکا باز گزارند….. این شرقشناسان هرچه را که مایه درماندگی یک مردم می تواند بود – از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیش های گوناگون و مار پرستی و گاو پرستی و جوکیگری و روضه خوانی و مانند اینها—می ستایند و برواجش می کوشند. زیرا همین ها برای اروپا بیش از از میلیونها سپاه کار می کند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یک میلیون سپاه بکار آنان میخورد.»

گذشته از عقاید مخصوص خود درآنچه کسروی دربارۀ براون گفته یک عده اشتباهاتی وجود دارد. ناگفته پیداست که براون «از فروغی و همدستان» او نبوده است و بعلاوه قزوینی را کسی برای کمک به اروپا نفرستاده بود. کسروی این مطلب را بصورت یک تئوری توطئه برای به خواب کردن و خراباتی ساختن ایرانیان در آورده است. چنانچه در فصول بعد خواهد آمد براون هرقدر که می توانست به مشروطه خواهان کمک کرد. اصرار داشت که روزنامه صوراسرافیل بعوض ایوردون در لندن چاپ شود و به دهخدا و اعتضاد السلطنه نامه نوشت که به کیمبریج بیایند. براون کاری برای تقی زاده و تربیت در کتابخانه دانشگاه کیمبریج درست کرد ولی چون بودجه ای نبود بی آن که آنها متوجه شوند حقوق آنها را خودش می داد. در مورد قزوینی هم واضح است که براون و اوقاف گیب از دانش او در انتشار بسیاری از کتب فارسی استفاده می کردند، و بیشتر کتابهایی که چاپ کردند مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ ایران و دیگر کشورهای خاور میانه بود. درضمن چاپ تذکرة الاولیا را نیز که کسروی از گناهان کبیره می داند کار نیکلسون بود با مقدمۀ قزوینی. وانگهی مگر چاپ کتب صوفیه گناهست؟ از اینها گذشته مگر تمام تاریخ ادبیات براون صرف معرفی شعرای صوفیه شده است؟ در مورد اوقاف گیب هم حرف کسروی بچگانه است ، زیرا که اوقاف گیب مادر دوست براون پس از فوت پسرش بوجود آورده و براون بی آن که حقوقی دریافت کند رئیس هیئت مدیره آنجا بوده است. بعلاوه خانم گیب بخاطر علاقه ای که پسرش به آثار شرقی داشته خواسته است خاطرۀ او را با نشر کتابهای مهم شرقی زنده نگاه دارد. براون تحقیقات و بررسی های زیادی در مورد تاریخ ، نهضت های فکری ، فرهنگ و ادبیات ایران کرده است ، و نسخه های خطی بسیاری را برای بار اول شناسانده است. متاسفانه کسروی با تمام دانشمندی که داشته و کارهای خوبی که دربارۀ تاریخ ایران و مسائل دیگر کرده است، در مواردی خاص کوته بینی اش انسان را به تعجب وا می دارد.

کسروی می گوید که دشمن شعر نیست ولی شعر باید معنی داشته باشد و از روی نیاز بوده و از لفاظی بدور باشد و برای شعر خوب ، اشعار شاعر طنز سرای آذربایجانی صابر را مثال می آورد که «آن کار صابر و روزنامه ملا نصرالدین می بود که با خوی های بد مردم می جنگیدند و شعر را نیز در آن باره بکار می بردند.» (ص 26) ولی بنظر کسروی با وجود این که در زمان مشروطه فرصتی دست داده بود «از شاعران هنرنمایی چندان دیده نشد. در این باره آنچه بوده و من می دانستم در تاریخ مشروطه یاد کردم.» می گوید از میان شاعران این دوره عارف قزوینی می خواست «شاعر مشروطه»  باشد. «ولی افسوس که نتوانسته همچو صابر باشد و زنجیر های شیوۀ کهن را از دست و پای خود بگسلاند» و تنها به تصنیف های وطنی او «ارج» می نهد. در مورد ایرج میرزا نیز می گوید با آن زشت خویی که از خود نشان داده و سخنان ناپاک بیرون ریخته، برخی شعرهایش در خور آنست که ما در شمار «سخنان زنده» گیریم. از میان شعرای بعد از مشروطه تنها پروین اعتصامی را نام می برد که «شیوه نوی گرفته و شعرهایش نیز که برخی من دیده ام از روی اندیشه های بلند و سهشهای نیکخواهانه بوده.» (ص28)
بدین ترتیب کسروی شعر اجتماعی و سیاسی «متعهد»
(engagé)
را قبول دارد، ولی جالب اینجاست که از خدمتی که براون در مورد معرفی شعر و نظم دورۀ مشروطه کرده است و نمونه های بسیاری از آنها را در «شعر و مطبوعات معاصر ایران» برای اولین بار به انگلیسی ترجمه کرده است اسمی نمی برد. همچنین نمی گوید که بروان دو مقالۀ از«چرند پرند» دهخدا و اشعاری از دهخدا، بهار و خود صابر(در ترجمه یا تقلید اشرف گیلانی)  ترجمه کرده است. براون در مقدمه فارسی که برای این کتاب نوشته است می گوید که اولاً از «فواید کثیره» انقلاب مشروطه یکی این که ادبیات بکری بوجود آورده است که ادبیات مردمی است. درثانی «از لحاظ اسلوب نیز این ادبیات جدیده یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد و آن این که حقیقت را برای این که همه کس بتواند فهم نماید در لباس هزل و مزاح جلوه داده اند و یا با یکی از پرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا بآسانی قبول عامّه بهم رساند.» براون می گوید می خواهد به اروپائیان نشان بدهد که با وجود ابرهای سیاه سیاست هنوز روح مبارزه و شعر در ایران نمرده است. البته چنانچه خواهد آمد این کتاب را براون بر اساس کتابی که دوستش محمدعلی خان تربیت از فهرست مطبوعات دوره مشروطه جمع کرده بود نوشته است ولی اکثر اشعار را خودش جمع کرده است. براون 62 نمونه کوتاه و بلند از شعر دورۀ مشروطه ترجمه کرده است و متاسف است که چرا بیشتر نتوانسته است جمع و ترجمه کند در صورتی که کسروی از شعر این دوره فقط یک شعر از ایرج میرزا در نکوهش زاهدان ریایی نقل و یک شعررا هم که یکی از خوانندگان پیمان در مدح «آقای کسروی آن مرد دانا»  آورده است. آوردن شعری در تائید نظر خود از یکی از طرفداران خود بجای دادن مثال دیگری از شعر مشروطیت نشان دهنده اینست که کسروی بیشتر از اصل مطلب به اثبات نظرات خود اهمیت می دهد.

کسروی علاوه بر تعصباتی که نسبت به مستشرقین دارد فقط از دیدگاه سودمند گرایی به شعر فارسی و بطور کلی به ادبیات نگاه می کند. حتی در مورد فردوسی که یکی از شعرای بسیار معدود مورد قبول اوست بعضی از کارهای مستشرقین دربارۀ او را عبث می شمارد. کسروی مفید بودن شاهنامه را فقط بعلت «پاکسازی» فارسی از عربی و استفاده از آن بعنوان یک منبع تاریخی می داند. او پس از تاختن به برگزاری هزارۀ فردوسی که آنرا از کارهای بیهوده اشخاصی چون فروغی می داند، حتی به ترجمۀ شاهنامه و یا مطالعات مستشرقین دربارۀ آن اعتراض دارد و در مورد فرهنگ مشهور شاهنامه اثر فریتس وولف، که حاصل بیست و پنج سال کار آن مستشرق آلمانی است، اعتراض دارد و تعجب می کند که چه کسی چنین حماقتی می تواند بکند و بیست و پنج سال از عمر خود را صرف چنین کار «بیهوده ای» بکند.

لوید ریجئون که کتابی تحت عنوان پرخاشگر «صوفیان: احمد کسروی و سنت ایرانی تصوف» نوشته  و از انتقادات کسروی  نسبت به براون و مستشرقین دیگر مفصلاً بحث کرده است، پس از ارزیابی مثبتی که از کارهای علمی و جدی کسروی کرده است، مثال هایی از افراط گرایی های او داده می نویسد:  «بعلاوه ، کلی گویی های بسیار نابجای او در آثاری چون «در پیرامون ادبیات» (که در آن از بروان سخت انتقاد شده است) و امتناع او از این که انتشار آثار صوفیانه و غیر صوفیانۀ کلاسیک فارسی سودمند است اساس پژوهش علمی را برهم می زند. در واقع جزوه هایی که کسروی در باب تصوف، حافظ و ادبیات نوشته است و مراسم کتاب سوزانی های او کسروی را بیشتر از یک عالم آکادمیک یک میهن پرست افراطی و یک متعصب بنیاد گرا می سازد.»

علاقمندی به عرفان براون را بسوی ادبیات فارسی کشانده بود. چنانچه دیدیم او در سالهایی که در بیمارستان سنت بارتلمی کار می کرد از هر فرصتی استفاده کرده در تالار مطالعۀ موزه بریتانیا با نویسندگان صوفی مورد علاقه اش «خلوت» می کرد و این «پادزهری بود برای مقابله با افکار یاس آلود و بدبینانه ای که به علت برخورد دایم روزانه ام با مظاهر درد و بدبختی و ضعف بشری به وجود می آمد.» او می گوید که در این دوران هم عظمت و فضیلت ، جاودانگی روح انسانی و هم نکبت و پستی مادی را درک می کند، و اضافه می کند: «پس تعجبی نداشت که فلسفۀ وحدت وجودی مثنوی و اشعاری چون “تورا زکنگرۀ عرش می زنند صفیر” روح و فکرم را تسخیر کرده تا اعماق وجودم نفوذ کند.»  و از این که ایران همیشه مهد نهضت های مذهبی و فکری متفاوتی بوده است او را بیشتر به مطالعه نهضت های فکری علاقمند می سازد. کسروی مستشرقین را متهم می سازد که به افتراق های مذهبی در شرق دامن می زنند تا مقاصد امپریالیستی خود را پیش ببرند، ولی می دانیم که براون بطور کلی با سیاست های امپریالیستی اروپا مخالف بوده است و شواهد این امر از مخالفت او از اشغال لیبی توسط ایتالیایی ها گرفته تا مخالفت با سیاست انگلیس در ایران و ایرلند در نامه و نوشته های او موجود است. او بعنوان یک عالم و جستجوگر درادیان می خواهد مشاهدات خود را از بوجود آمدن یک نهضت جدید بنویسد، و عوالم عرفانی شرقیان را نیز درک کند. بی شک اعتقادات آنگلیکن مسیحی براون در علاقمند ساختن او به نهضت های دینی و جریان های عرفانی مهم بوده اند. در مورد تلفیق این نوع «روحانیت» مسیحی با عرفان شرقی ، حامد آلگار، از اسلام شناسان مسلمان انگلیسی، می گوید:

«مسلما هانری کربن در میان مستشرقین معاصر یگانه کسی نبوده است که در محل تلاقی جریان های روحانی و علاقمندی دانشمندانه قرار گرفته است. براون، نیکلسون، و آرثور جان آربری همه بنظر میرسد که در اثر مطالعه متون متصوفه به مسیحیت انگلیکن خود بازگشته اند . لویی ماسینیون خود را «میهمانی روحانی» در عالم اسلام می داند.»

—————————
231. نگاه کنید به تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان ،صفحات 194، 323، و 461. همچنین سهراب یزدانی و تاریخ مشروطۀ ایران، نشر نی ، تهران ، 1376، ص 166.
232. کاروند کسروی، یحیی ذکا، صص 411-413.
233. “Note on an apparently unique Manuscript History of the Safawi Dynasty of Persia,” in the Journal of the Roayal Asiatic Society, July 1921, Vol 3.
234. “Some notes on the poetry of the Persian dialects,” in the Journal of the Royal Asiatic Society, October 1895, Vol 27 Issue 4 pp. 773-825.
235. کسروی، در پیرامون ادبیات ،از انترنت، ص 81
236. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص81
237. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص 99
238. حافظ چه می گوید؟ چاپ دوم ، 1322، ص 29
239. نگاه کنید به ص 145 حاشیه 278. همچنین نگاه کنید به “مقالات شرقی ” آربری (Oriental Essays)
ص 194 که می گوید براون به خیلی از شرقیان که از لحاظ مالی در مضیقه بودند کمک میکرد.
240. Lloyd Ridgeon, Sufi Castigator: Ahmad Kasravi and the Iranian mystical tradition, Routledge, 2006, p. 127.

 … ادامه خواندن

شیخ حسن تبریزی مشهور به کیمبریجی

توضیح «چشم انداز»: این مطلب از «پیوست» کتابی با تیتر «ادوارد براون و ایران» گرفته شده و در اینجا چاپ میشود. نویسنده این کتاب دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی (کالیفرنیا) و جورج واشنگتن (واشنگتن) هستند. این کتاب که هنوز در زیر چاپ در تهران است هنوز نه به بازار آمده و نه نسخه ای از آن در اینترنت قابل دسترسی است. دکتر حسن جوادی در این اثر به زندگی و فعالیت های ادوارد گرانویل براون  (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) شرقشناس معروف انگلیسی در بریتانیا، آثار تاریخی و ادبی او در باره تاریخ و ادبیات ایران، روابط و مناسبات او با ایرانیان، نامه ها و اندیشه هایش میپردازد و در پایان شرح حال چند تن از شاگردان براون را میاورد که آن هم بسیار جالب است. بخشی که در این نوشته میاید مربوط به شیخ حسن تبریزی است.

حسن جوادی – شیخ حسن تبریزی اولین دستیارایرانی براون برخلاف دیگر دستیاران ایرانی براون از او در حدود بیست سالی مسن تر از او بود و در خانواده ای تجارت پیشه و اهل فضل در تبریز در اواخر ربع اول قرن سیزدهم هجری شمسی متولد شد.تحصیلات را در نزد پدر و سپس محضر سایر بزرگان روحانیت شیعه چون شیخ مرتضی انصاری به‏ پایان برد. بعداً به استانبول رفت و تجارتخانه در آن شهر باز کرد، پسرش حسین یگانه که بعد ها نامش حسین یگانه گشت، به مکتب حربیه عثمانی رفت ولی مدتی بعد با اتهامات سیاسی به زندان افتاد. شیخ حسن به ناچار تابعیت روسیه تزاری را قبول کرد تا فرزند خود را از زندان رهایی بخشد و او را با خود به اروپا برد. و خود پس از مدتی در لندن و سپس کمبریج اقامت گزید. به گفته خودش یازده سال در کمبریج اقامت داشت و قسمت اعظم این مدت را به تدریس‏ زبان و ادبیات فارسی و عرب در دانشگاه کمبریج اشتغال و طبعا با براون همکاری و دوستی داشت . شیخ حسن هنگامی که در استانبول اقامت داشت با مستشرق مشهور فرانسوی شارل شفر مربوط بود و نسخه ای از کتاب خطای نامه، تالیف علی اکبر خطایی ، که سفرنامه ایست به چین برای او استنساخ کرد.

آمدن شیخ حسن به لندن باید در حدود 1905 باشد زیرا که او با همکاری نجیب هندیه، یکی از آزادیخواهان فراری مصری، نشریه ای دوهفتگی بنام “خلافت” در این شهرشروع کرد که بعربی، ترکی و فارسی چاپ می شد. اولین شمارۀ عربی آن در 1906 بود. براون می گوید:” من تعداد زیادی ازشماره های ترکی، عربی و فارسی این نشریه را دارم، زیرا که من با هر دو مدیر این نشریه آشنا بودم، و شیخ حسن مدتی (حدود 1907-1909) معلم فارسی در کیمبریج بود. قدیم ترین نسخۀ ترکی که من دارم شماره 43 سال دوم (5 آوریل 1901) و قدیم ترین شمارۀ عربی 163 از سال هفتم، بتاریخ اول نوامبر 1906 است. بدین ترتیب نشریه باید در اوایل سال 1900 شروع شده باشد.از نسخۀ فارسی من از یک تا سیزده را دارم، که اولی 1 جولای 106 و آخری 15 فوریه 1907 می باشد.” براون اضافه می کند که در بیشتر شماره های فارسی شیخ حسن به پرنس ارفع الدوله، سفیر ایران دراستانبول، حمله میکرده است. در نشریۀ “خلافت” قصیده ای هم خطاب به مظفرالدین شاه سروده بود که در واقع نصیحت نامه ایست .

در استبداد صغیر که تقی زاده و دیگر آزادیخواهان به انگلستان می آیند ، شیخ حسن پا بپای براون با آنها همگامی می کرد، و هنگامی که تقی زاده برای بار اول در اگوست 1908 به لندن می آید براون چون به کنگرۀ مستشرقین به دانمارک میرود شیخ حسن را به استقبال او می فرستد، و او را بعنوان معلّم فارسی کیمبریج و آدمی “خیلی صادق مجرّب وطن پرست” معرفی می کند. شیخ حسن مقالات چندی در روزنامه های عثمانی (مثل سروش) و هندوستان (مثل حبل المتین) در دفاع از مشروطه می نویسد، و براون در مقدمۀ کتاب انقلاب ایران از همکاری او و قزوینی تشکر می کند. از جملۀ مقالات او در حبل المتین “مکتوب از کمبریج ” خطاب به محمد علی شاه (سال 16، ش 3، ص 8-9، 5 رجب 1326) “ترجمۀ از روزنامۀ شورای امت منطبعۀ مصر” دربارۀ بمباردمان مجلس و اوضاع سیاسی ایران (سال 16، ش 7، ص 13-16، جمادی الاولی 1327)، و “وکیل و موکل” (سال 16، ش 46، صص 9-11، 25 جمادی الاولی 1327)، و در روزنامۀ سروش (شماره 7، 1327) تحت عنوان “مکتوب شیخ حسن تبریزی از کیمبریج” را می توان ذکر کرد.

از کارهای دیگر شیخ حسن در رابطه با همکاری با براون و مشروطه خواهان ترجمۀ چهار گزارش و نامۀ محرمانه لیاخف به ارکان حزب قفقاز بود که روزنامه دیلی تلگراف توسط پانف روس بدست آورده بود و در اختیار براون قرار گرفته بود، و او آنها را در انقلاب ایران همراه با متن روسی آورده است. شیخ حسن این اسناد را بفارسی ترجمه وبه همان صورت دستنویس خود تکثیر و توزیع کرده است.

سعید یگانه که گویا از احفاد شیخ حسن می باشد در مقاله ای در حق او (آینده ، سال سیزدهم، آبان تا اسفند 1366 – شماره 8-12، صص706 -705) می نویسد:

“در کتاب تاریخ مشروطه براون اشارات متعددی به آن مرحوم هست.حین تدریس‏ با مشروطه‏خواهان همکاری نزدیک و مؤثر داشت.نمیدانم بچه دلیل،مرحوم سید حسن‏ تقی‏زاده با آن مرحوم عمیقا خصومت داشت و بهر مناسبتی غیرمستقیم او را میآزارد. روزگاری که دولت ایران از دول روسیه تزاری و انگلستان وام میخواست و امپراطوری معظم شرایط سخت پیشنهاد میکردند،با استفتائی از مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی در حمایت از زرتشتیان(عکس استفتاء و فتوای مرحوم آخوند در کتاب تاریخ مشروطه ادوران براون هست) به هند رفت که شاید وام موردنظر را از پارسیان هند برای دولت ایران دریافت کند.این تلاش به سائقه حب وطن و یا زیارت‏ شه عبد العظیم و دیدن یار،صورت میگرفت که ناکام ماند.در مسافرت‏های بین هند و تهران بدعوت مرحوم ناصر الملک قرا گوزلو که در دوران اقامت فرنگ دوستی داشتند، بخدمت دولت درآمد و با شوستر همکاری داشت و سپس در وزارت دارائی بخدمت‏ مشغول بود.در دوران وزارت مالیه نصرت الدوله فیروز بازنشسته شد و بقیه عمر را در قزوین، با حقوق بازنشستگی و عایدات املاک بسر کرد.مردی آزاد اندیش، صریح- اللهجه و تا حدودی تندخو بود.بسیار تشنه دانش و مطالعه بود.بخاطر دارم که همیشه‏ بمنازل روحانیون قزوین آمد و شد داشت.در محضر مرحوم آیت الله آقا سید ابو الحسن‏ رفیعی فلسفه میآموخت و بایشان زبان انگلیسی درس میداد.در این اوان،حدود صد سالگی در 23 بهمن 1329 فوت می کند.”

در مورد رفتن به هند جهت گرفتن وام من اطلاعی ندارم و نمی دانم شیخ حسن به هند رفته است یا نه؟ از طرف دیگر براون می خواست از پارسیان هند برای مشروطه خواهان کمک بگیرد و شاید هم می خواست از فوندی که در بمبی برای “بهبود بخشیدن وضع زردشتیان ایران” وجود داشت کمک بگیرد. در رابطه با این که تقی زاده حسن ظنی نسبت به شیخ حسن نداشت شاید این فکر بدین جهت باشد که در مورد “تند روی “های تقی زاده و نواب شیخ حسن نامه ای به براون نوشته است و براون در جواب می گوید در مورد تقی زاده این مطلب “از جاهای دیگر معلوم و مبرهن شد. ولی در حق نواب تا گمان بد مکنید.” ولی در اوایل اقامت تقی زاده و دوستانش در لندن و کمبریج شیخ حسن میهماندار خوبی بوده و به همه جا آنها را همراهی میکرده است.

پس از رفتن به ایران مکاتبۀ شیخ حسن و براون ادامه داشته است، و او اغلب از وضع ایران ناامید است. در 29 آوریل 1912 براون به تقی زاده می نویسد: از شیخ حسن تبریزی هم امروز از طهران کاغذی داشتم. او را هم از منصبی در خزانه که شوشتر به او داده بود بیرون کرده اند و به نقد بیکارست. او هم از وضع حالی ایران خیلی مایوس است.” شیخ حسن کتابهای خود را پیش براون گذاشته بود و در یکی از نامه های خود براون راجع به آنها می نویسد و در ضمن وضع تدریس فارسی را نیز در کیمبریج شرح می دهد که فقط او و نیکلسون مانده اند:

نصیحت مخلص این است که اگر خیال برگشتن را داشته باشید سایر کتابها را نفروشید که به ثمن قلیل به فروخت میرود، خصوصاً کتابهای انگلیسی ولی اگر می خواهید بعضی از کتابهای فارسی را بفروشید ممکن است. ولی آنها هم درینجا خیلی پول نمی آرد. اگرچه در آن میان بعضی کتابها مرغوب است.

سجاده ای که بطریق ارمغان می خواستید به مخلص مرحمت فرمائید آن را هم پیدا کرده اند ولی هنوز ندیده ام.

مطبعه ای هم که مال خودم بود که به توسط آن “کوپیه” می کردیم آن را هم پس می گیرم.
باقی منتظر اشارات جنابعالی بوده و می باشم.
بنقد هیچ معلم فارسی نداریم بغیر از خودم و نیکلسون، و به جهت قلت پول ممکن نیست کسی را بیاورم از لندن.

خالد دیروز رفت تا به مصر و اسلامبول برود و شخصی علی رضا افندی نام [را] نائب و قائم مقام خود ساخته است از برای تعلیم زبان عثمانی.… ادامه خواندن

حلقۀ استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

Browne

 

توضیح «چشم انداز»: نوشته زیر فصل ششم کتاب هنوز چاپ ناشده «ادوارد براون و ایران» بقلم استاد حسن جوادی است. در گذشته مقدمه این کتاب را که هنوز در تهران در حال آماده شدن برای چاپ است، در «چشم انداز» منتشر کرده بودیم. ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) متولد گلاسترشر انگلستان، خاورشناس و ایران‌شناس مشهور بریتانیایی بود. آثار او در باره ادبیات ایران و انقلاب مشروطه جزو مراجع کلاسیک شده است.

1- میرزا آقاخان، میرزا حبیب و روحی

چنان که گذشت اولین آشنایی براون با مشرق زمین ازطریق زبان ترکی و اولین شهر شرقی که بدان سفر کرد استانبول بود. با این که بعداً ایران و مطالعات ایرانشناسی فکر و ذکر او را بخود مشغول داشت، و گذشته از سه کتاب درباره مشروطیت ، و چند اثر مهم در مورد باب و بهاء، و بزرگترین اثر خود یعنی تاریخ ادبیات ایران در چهار جلد مفصل ، از مطالعات ترکی نیز فروگذاری نکرد. رابطه براون با ترکیه و ادبیات عثمانی از دو طریق بود: یکی بخاطر مرگ نابهنگام دوستش الیاس ویلکیلسون گیب، که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود، و پنج جلد باقیمانده را براون از روی یادداشت های او به انجام رسانید. دیگری از طریق ایرانیان مقیم استانبول چون میرزا آقاخان کرمانی ، میرزا حبیب اصفهانی و حسین دانش و غیره بود، که از طرفی او را به ایران و از سوی دیگر به ترکیه مربوط می ساختند. البته بعد از بمباران مجلس و فرار مشروطه خواهان به اروپا و باز گشت دهخدا و معاضدالسلطنه به استانبول و فعالیت های “انجمن سعادت ” این رابطه بیشتر می شود

براون در سالهایی که در کیمبریج پزشکی می خواند عربی را از پالمر و رایت و فارسی را از ادوارد کاول یاد می گرفت، ولی ترکی نه تنها در کیمبریج بلکه در هیچ یک از دانشگاه های انگلیس تدریس نمی شد. براون که ترکی را از کشیشی در نیو کاسل یاد گرفته بود نمی خواست آن را فراموش کند، و در لندن با ویلیام ردهاوس آشنا می شود، که مولف لغت های مشهور ترکی به انگلیسی و انگلیسی به ترکی ردهاوس و همچنین مترجم قسمت هایی از مثنوی بود، و مترجم رسمی وزارت خارجه بشمار می رفت. از طریق ردهاوس براون با دکتر چارلز ولز ، که چهار سال بسمت استاد انگلیسی در کالج نیروی دریایی عثمانی در استانبول کار کرده بود، آشنا می شود و مدتی پیش او ترکی می خواند. رد هاوس براون را با گیب آشنا ساخت و دوستی آن دو ثمرات بزرگی نه تنها در تاریخ ادبیات عثمانی بلکه درایجاد انتشارت “گیب مموریال” داشت.

گیب پنجسال از براون بزرگتر بود و در اوایل دهه 1880 با ترجمه تاج التواریخ و مجموعه ای ازاشعارترکی بعنوان یک ترکشناس شهرتی بهم زده بود. از طریق گیب بود که براون با عده ای از ترک های مقیم لندن و از آن جمله بعضی از اعضای سفارت عثمانی آشنا گردید و با عده ای از ادبای ترک در ترکیه رابطه برقرار کرد. یکی از آنها ابو ضیا توفیق بیک ، شاعر ترک بود، که قبلاً با براون دوست گشته و برای او کتب و روزنامه های ترکی می فرستاد. چنان که گذشت پدر براون وعده داده بود که اگر او امتحان ترای پاس را بگذاراند، خرج سفر او را به استانبول تامین خواهد کرد. براون که امتحان خود را با موفقیت گذرانده بود در جولای 1882 در یک کشتی حامل ذغال از نیوکاسل عازم مارسی شد و او یگانه مسافر آن کشتی بود. براون چند سفارش نامه از گیب و دکتر ویلز به اشخاص مختلف در استانبول گرفته بود ، و از مارسی عازم استانبول گردید.

چند هفته ای که براون بار اول در استانبول می ماند معلمی می گیرد بنام خوجه نظام الدین که با او هم فارسی و هم ترکی می خواند، ولی معلم دیگری بنام بهاالدین است که با او درباره تصوف حرف می زند و براون مطالب او را دقیقاً یادداشت می کند. جان گرنی ، که مقاله ای درباره براون و اجتماع ایرانیان استانبول نوشته است، می گوید :

خواب و خیال های جوانی او برای داخل شدن به ارتش عثمانی و جنگیدن بخاطر آن بکلی از میان رفت. اگر وی مطالعات ترکی را ادامه می داد فقط به این عنوان بود که مطالعات شرقی و خصوصاً در مورد ایران او را کامل می کرد. این علاقمندی در سه سال تحصیل در کیمبریج شروع شده و در این مسافرت بیش از پیش تقویت شده بود. این دوماه به او ثابت کرده بود که بیش از هر چیز شعر فارسی است که مورد علاقه اوست، نه فورم و تشبیهات شعر فارسی بلکه مفهوم و معنی عرفانی که اغلب در اشعار بلند پایه فارسی نهفته است. این تماس دست اول با مسلمانان از طرق مختلف ، که شیوه های مختلف اسلام را در زندگی روزانه خود دنبال می کردند، افق های جدیدی را پیش چشم او گشوده بود که قبلاً اصلاً انتظارش را نداشت. بیان بهاءالدین افندی از عرفان ، شرح او از حال و وجد، که در آن روح آدمی از بدن مفارقت می کند، و شمه ای از دنیای ملکوتی را درک می نماید، و شرحی که او از لحظات حال و تجربه هایی که از آن داشته است، براون را متقاعد ساخت که این ها مسائلی است که علاقه واقعی او در آنهاست—علاقه او به فرو رفتن و کشف تجربیات و تصورات مذهبی، علی الخصوص از نوع عرفانی و غیر معمول و نا متعارف آنها بود. این برخورد مختصر با اجتماع ایرانی استانبول به او نشان داده بود که شرقشناسی و علی الخصوص مطالعات مربوط به اسلام و عرفان رشته دلخواه اوست . برای مدت بیست و اندی سال آینده این دل مشغولی عمده او شد تا این که در گیری در انقلاب مشروطیت ایران ارتباط او را بار دیگر، ولی این بار بصورتی محکم تر و متفاوت با اجتماع ایرانیان استانبول برقرار کرد.”

البته همین نوع احساسات و علاقه عمیق به عرفان و فرهنگ ایران سبب می شود که از طب دست بکشد و زندگی خود را وقف شرقشناسی و بعبارتی دقیق تر ایرانشناسی و معرفی فرهنگ و ادبیات ایران بکند.  بار دوم سر راه ایران مختصر توفقی در استانبول دارد فرصت دیدار از دوستان سابق را ندارد و یکسره عازم ایران می شود. چنان که دیدیم در ایران مخصوصاً در اواخر اقامت یکساله اش، هنگامی که در کرمان به حلقه دارویش میفتد به عوالم عرفانی بیش از پیش راه می یابد. براون در سپتامبر 1887 چند روزی در استانبول می ماند ولی با میرزا آقاخان کرمانی و یا میرزا حبیب اصفهانی که در آنجا بودند ارتباطی ندارد. در تابستان سال بعد هنگامی که در کرمان است علاقمند به روزنامه اختر می شود ، که از سال 1876 در استانبول به مدیریت آقا محمد طاهر تبریزی منتشر می شد و میرزا آقاخان هم در آن مقاله می نوشت. اختر در این زمان اولین روزنامه فارسی است که در خارج منتشر می شود و سخت مورد غضب ناصرالدین شاه است ، مخصوصاً مقالات میرزا آقاخان کرمانی. پس از برگشتن به کیمبریج در پائیز 1888 است که براون به آقا محمد طاهر نامه ای می نویسد و به اختر آبونه می شود. بعداً مکاتبه آنها ادامه می یابد، و میرزا محمد طاهر او را از وضع دوستان مشترک و از آن جمله میرزا محمد باقر بواناتی ، چه در ایران و چه در استانبول مطلع می سازد ، و او را تشویق می کند که شرح مسافرت خود را برای اختر بنویسد. براون برای اخترمقاله می نویسد. مقاله او بفارسی درباره بودجه انگلیس است که چگونه جمع می شود و چگونه خرج می گردد. این مقاله مفصل در چهار شماره اختر چاپ می شود، و پیش از درج آن گفته می شود که آنرا “مسیو ادوارد گرانویل براون، معلم مدرسۀ دارالفنون کمبریج، و از فضلای انگلستان {که} به اقتضای کمال انسانی و انصاف خیرخواه ایران و ایرانیان است، از راه لطف {این مطلب را} به لغت فارسی بسیار مرغوب و مصطلح این زمان … بر حسب خواهش ما نوشته است.” در ضمن نشان دادن فارسی نویسی براون به فارسی زبانان مدیر اختر متذکر می شود که براون “تاچه پایه به نکات باریک اصطلاحات مملکت {ما} برخورده و تاچه حد مرغوب می نویسد.”

دو سال بعد از انتشار این مقاله شرحی در اختر چاپ می شود که “هواخواهان عالم اسلامیت را در لندن خیلی کثرت روی داده ، حتی جمعی از فضلا و دانشمندان انگلیس پس از تحقیقات دور و دراز گویا دلشان از پرتو مهر جهان افروز اسلامیت روشنایی گرفته” و انجمنی برای گسترش اسلام در لیورپول تشکیل داده اند. براون شرح مبسوطی می نویسد که چنین نیست و فقط مدرسه ای در حوالی لندن برای مسلمانان تاسیس شده ، و بعلاوه یکی از عالمان دینی مشهور انگلیس در توصیف احکام اسلامی طوری پیش رفته است که عده ای گمان کرده اند که او باطناً مسلمان گشته است. این شرح را اختر با رضایتمندی در شماره 5 (ربیع الاخر 1308/17 نوامبر 1890) چاپ می کند. یک بار دیگر هم هنگامی اختر مقاله ای از روزنامه صباح چاپ استانبول در انتقاد از امتیازنامۀ انحصار تنباکو در ایران ودرگیری جنبش ضد رژی درج می کند. براون می گوید در همین روزها، یعنی نیمۀ دوم نوامبر 1890 هنگامی که کلنل تالبوت او را برای همکاری دعوت کرده می خواهد او را استخدام کند، بر حسب اتفاق این مقاله را می خواند و خواندن چنین مقاله ای در یک روزنامه ایرانی و احساس نارضایی ایرانیان از این معامله مزید برعلت گشته “بیشتر مرا نیرو بخشیده، مجال زیادی برای تصمیم به جواب رد لازم نداشتم.”

براون زمانی که در کرمان بود با برادر روحی کرمانی آشنا شده بود. بعد از برگشتن به کیمبریج نامه ای از روحی دریافت می دارد که کتب و مواد مربوط به بابیه را می تواند برای براون بفرستد. این برای براون که بین ادعاها و ضد ادعاهای ازلی و بهایی مانده بود فرصت بی نظیری بود ، و بعلاوه نظرات براون و روحی دربارۀ این موضوعات هماهنگی زیادی داشتند. براون با میرزا آقاخان و روحی کرمانی آغاز مکاتبه می کند ، و این رابطه و فرستادن کتاب تا ژانویه 1894 ، یعنی دو سال و نیم پیش از کشته شدن روحی و میرزا آقاخان در تبریز بدست محمد علی میرزا پس از واقعه قتل ناصرالدین شاه، ادامه می یابد. براون در نامه ای مورخ 27 سپتامبر 1891 به دنیسن راس می نویسد که عده ای از ایرانیان تبعیدی “بسیار با معلومات ” را در استانبول می شناسد که از روی اجبار و یا تجارت در آنجا بسر می برند ، و اگر بخواهد می تواند نامه ای به ایشان بنویسد. ” با یکی از آنها من دایماً  در تماس هستم ، بنظر من یکی از بهترین ادبای ایرانی است که من تا کنون دیده ام ، و تعداد بسیار زیادی نسخ خطی برای من تهیه کرده است ، و من واقعاً مرهون او هستم.” بنظر می رسد که منظور براون شیخ احمد روحی است که بعداً در حاشیه انقلاب ایران می گوید : ” آن کسی که بعنوان یکی از دانشمند ترین ازلی ها که سخت مورد اعتماد صبح ازل است و دایماً در مکاتبه با او، و من از او در “فهرست و شرح نسخ بابی ( مجله آسیایی ، 1892 ، جلد 24) بنام
Shaykh A
– نام برده ام منظورم شیخ احمد روحی کرمانی بود ، که به دانش و درستکاری او رجاء واثق دارم ، و تمام نسخی که علامت
B.B.C.
را دارند فرستادۀ او می باشند.”

بی مناسبت نیست که شرح مختصری از سه نویسنده و فعال سیاسی یعنی میرزا آقا خان کرمانی، میرزا حبیب اصفهانی و میرزا احمد روحی کرمانی بدهم ، که هر سه به علل مختلف به استانبول فرار کرده، هر سه در کارهای سیاسی و ادبی نزدیک بوده و گاهی هم باهم زندگی می کردند. اول از همه میرزا حبیب ، که در 1834 یا 1835 در اصفهان متولد شده و مترجم معروف حاجی بابای اصفهانی و ژیل بلاسِ لوساژ است. پس از تحصیلات رایج زمان در اصفهان و تهران ، او مدت چهار سال در بغداد و عتبات تحصیل فقه و علوم اسلامی می کند، و پس از اندکی اقامت در تهران بعلت نوشتن رساله ای علیه سپهسالار مجبور به جلای وطن می شود و در استانبول رحل اقامت می افکند.میرزا حبیب بعنوان معلم مدرسه ایرانیان استخدام می شود، و در ضمن بکار های ادبی می پردازد، که از جمله آنان ترجمه نمایشنامه “مردم گریز” مولیر بفارسی و چاپ آثار عبید زاکانی و دیوان بواسحق اطعمه می باشد. میرزا حبیب فرانسه را نسبتاً خوب می دانست و حاجی بابا را از ترجمه فرانسه آن ترجمه کرده است، و هم روحی و هم میرزا آقاخان در این کار با او همکاری داشته اند. نسخه ای را که برای چاپ در صورت امکان برای براون می فرستند به خط میرزا آقاخان بوده است.

میرزا آقاخان در مدرسه لازیست های اصفهان فرانسه یاد گرفته و در استانبول ترکی را بدرجه ای یاد گرفته بود که می توانست به خوبی از آن ترجمه کند. برای امرار معاش میرزا آقاخان در مدرسه ایرانیان تدریس می کرد و امیدوار بود که بتواند به لندن برود. برای این منظور شروع بیاد گرفتن انگلیسی نمود. ملکم خان در روزنامه مشهور قانون که بتازگی در لندن شروع به نشر آن کرده بود، اعلان کرده بود که احتیاج به  یک نفر منشی دارد، و میرزا آقاخان خود را برای این کار کاندید کرده بود، و در ضمن به مستشرقین اروپایی اعلان کرده بود که حاضر است هر نوع کار استنساخ نسخ خطی در استانبول را برای آنها انجام دهد. براون هم با میرزا آقاخان و هم با ملکم خان رابطه داشت، و در واقع رابط بین آن دو بود. از میان روشنفکران ایرانی که در استانبول بودند پیش از همه ملکم خان در 1860 بعنوان مشاور سفیر ایران بدان شهر آمده بود ، و دو سال بعد از آن شغل معزول و بعنوان تبعیدی تا سال 1871 در آنجا مانده بود. میرزا آقاخان در 1885 به استانبول آمده بود ، و براون نشریات مختلف و از آن جمله شماره های قانون را به آدرس “پست رسانت ، صندوق پستی انگلیس ” در استانبول می فرستاد.

میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی کرمانی هر دو همفکری و هم رایی زیادی با براون داشتند و می توانستند اطلاعاتی خوبی به براون بدهند. بطور کلی براون بابیانی را که در کرمان دیده بود خیلی بیشتر اهل تساهل می یافت تا بهائیان اصفهان و شیراز و یزد که قشری و سختگیر بودند. او در کرمان شخصیت هایی چون سید جواد کربلایی و یا پدر روحی آخوند ملا محمد جعفر را ندیده بود ولی برادر بزرگ روحی شیخ مهدی بحر العلوم را دیده بود، و همین برادر سبب آشنایی براون با روحی و میرزا آقاخان شده بود.این دو پیش از آمدن به استانبول به قبرس پیش صبح ازل رفته و و دو دختر او بهجت رفعت و طلعت را بزنی گرفته بودند. ازدواج آنها توام با موفقیت نبود و همسرانشان بعد از مدتی به قبرس برگشته بودند. روحی به بغداد و سپس به حلب میرود و میرزا آقا خان هم به سوریه میرود ولی بعد از مدتی هر دو به استانبول بر می گردند و همسرانشان هم بر می گردند. زندگی هردو توام است با فقر و تنگدستی، و حتی مادر و برادر آقاخان او را از ارث پدر محروم می سازند. آقا خان در روزنامه قانون یک آگهی برای استخدام یک منشی می بیند، و آمادگی خود را برای همکاری با قانون اعلام می کند، در ضمن از براون خواهش می کند نامه او را به مالکم خان بدهد و درباره کم و کیف این کار تحقیق بکند. براون برای مدتی بصورت واسطه بین ملکم خان و آقاخان عمل می کند و شماره های قانون را تهیه کرده به ادارۀ پست بریتانیا در استانبول می فرستد. روحی و آقاخان هر دو می خواستند بهر وسیله شده خود را به اروپا برسانند، و فکر می کردند بوسیله او می توانند به افق های بازتری راه یابند. ولی آشنایی براون با ملکم زیاد جدی و در خور توجه نبود و پس از چند ماه در 1890 رابطه مستقیمی بین آقا خان و ملکم برقرار می شود. با تمام مشکلات میرزا آقاخان و روحی دمی از نوشتن باز نماندند. براون به تمام نوشته های این دو علاقمند بود، و از همه مهم تر اثر مشترک آن دو هشت بهشت بود بود که میرزا آقاخان و روحی آنرا از روی تقریرات میرزا جواد کربلایی نوشته بودند.

میرزا آقاخان بعنوان دستیار سردبیر اختر کار میکرد و براون نامه های خود خطاب به روحی را به ادارۀ اختر می فرستاد. آقا محمد طاهر مدیر اختر مشکوک می شود که براوان از کجا روحی را می شناسد و در نامه ای به براون می نویسد : “آن دو همشهری که هردو آدم های معقول و درست هستند گاه (گناه؟) است مسلکی داشته باشند که دخلی به مسلک و عالم حقیر ندارد.” و مخصوصاً تاکید میکند “جناب میرزا آقاخان در نزد حقیر مستخدم است خیال نفرمائید که با حقیر هم مسلک و هم مشرب است باقی را خود سرکار بهتر می دانید.” در ضمن هنگامی که یکی از منشیان اختر ازهشت بهشت نسخه ای بر می داشت داماد آقا محمد طاهر میرزا محمد شریف با اصرار زیاد چند صفحه از آنرا رونویسی کرده و در مجمعی از بازرگانان و ایرانیان مهم استانبول میرزا آقاخان را بعنوان یک بابی محکوم می کند. این کار باعث ناراحتی میرزا آقاخان و روحی می شود که سعی در مخفی داشتن مرام خود داشتند، و از حمایت مالی ایرانیان نیز کم کم محروم می شوند. روابط با اختر تقریباً قطع می شود و میرزا آقاخان حملات شدیدی به میرزا حسین می کند و او را “حیوان مکروه و جانور منفوره” می نامد.

ارتباط میرزا آقا خان با ملکم و دریافت شماره های قانون ، که در پخش آن و حتی فرستادن آن به ایران فوق العاده ساعی بود، تقریباً تا شماره بیستم ، توسط براون انجام می شد. میرزا آقاخان در نامه های اولیه اش همان تقاضایی را که از براون کرده است از ملکم هم می کند. “اگر منت فرموده بنده را بلندن اقامت دادید خواهید دید که از یک آدم ضعیف چه کارهای بزرگی ساخته می شود…بازهم در خدمت و فداکاری مقاصد شما بهرقسم حاضرم. چند روزنامه بتوسط میستر ادوارد براون که واسطه ذریعه بنده است از نمره های اول تا دهم که بیرون آمده بفرستید تا باز به بینید چطور ترویج آدمیت خواهم نمود.” در نامه دیگری از ملکم می خواهد آدرس او را به رفقای اروپایی “هرکس که طالب معلومات شرقی باشد” و یا بخواهد از کتابی عربی یا فارسی از کتابخانه های استانبول استنساخ نماید بدهد. در تمام نامه هایش میرزا آقاخان بشدت از اوضاع ایران انتقاد می کند و وضع خود را چنین شرح میدهد:”این بنده هزار بار از همۀ شماها دلم از هرج و مرج اوضاع حاضر خونین و مجروح است و واز زیر لگد رذالتهای این ستوران چموش جلاء وطن نموده بغربت و کربت راضی شده ام و خیلی خوشبخت میدانم خود را اگر یک میدان پهناوری بجهة جولان خامۀ شرربار و کلک شرنگ آثارم بدست افتد.”

واضح است که ملکم خان نیز مانند براون از خیلی لحاظ با میرزا آقاخان همدلی داشت . ملکم خان همراه پدرش میرزا یعقوب خان که در تهران مترجم سفارت روسیه بود در سال 1860 به استانبول می آید ، یعنی دو سال پیش از تولد براون. این زمان نهضت تنظیمات بود ، و ملهم از اصلاحات عثمانی در این دوره ، و تحت نفوذ افکار روسو و ولتر ملکم به کمک پدر ” دفتر تنظیمات را می نویسد” که جدایی قدرت اجرائیه ، قضائیه و هم چنین جدایی مذهب و دولت را از هم تبلیغ می کند و می خواهد ایرانیان درعین حال که تقلید از غرب می کنند تابع عقل و منطق باشند .ملکم خان معتقد بود که در يک حکومت مشروطه که قانون در آن حکمفرما باشد مشکلی با مذهب پيش نمی آيد. عقاید میرزا آقا خان رادیکال تر از عقاید ملکم بود. او خیلی ایده آلیست بود و برای ایده آل های خود می زیست. با گذشت زمان و تحت نفوذ آخوند زاده ، ملکم خان و فلاسفه عقل گرای فرانسوی ، میرزا آقاخان از مذهب دور می شود و در عقاید اجتماعی طرفدار سوسیالیسم می گردد و دشمن آشتی ناپذیر هر نوع حکومت استبدادی می گردد. خود او می گوید که او در عقایدش ملهم از روسو است ولی بیشتراز ولتر الهام می گیرد. او خواهان انقلاب بزرگی است شبیه انقلاب فرانسه و دنبال تغییرات اساسی است که آنها را ” شانژمان ” می خواند ، و بار ها در آثار خود به مزدک بعنوان پدر ” آنارشیست ها ، سوسیالیست ها ، نیهلیست ها و کمونیست های زمان ما” اشاره می کند که دنبال “برابری، عدالت و جمهوری” بود. میرزا آقاخان در آثار تاریخی خود چون ” آئینه سکندری” و یا ” تاریخ ایران از اسلام تا سلجوقیان” ارج خاصی به ایران پیش از اسلام می نهد و می گويد همه بدبختی های ما زير سر عرب ها و دين اسلام است و گرنه ايران عصر ساسانی یکی از دو ابر قدرت جهان بود. براون درمقدمه انقلاب ایران می گوید که از بیست و دو سال پیش، یعنی از زمان نهضت تنباکو، عقاید مختلفی درباره ایجاد حکومت قانون و مشروطیت در ایران عرضه شده است، و در این میان تبلیغ و اشاعه ایده مشروطه را به سید جمال و بعد از او به ملکم خان نسبت می دهد. براون انقلاب مشروطه را نهضتی اصیل و برخاسته از خواسته ها و آمال ملت ایران و ریشه در تاریخ آن می داند. به نظر او هرچند که جریان های آزادیخواهی عثمانی و یا افکار متفکران فرانسوی تاثیر بزرگی در شکل دادن به افکار روشنفکران ایرانی داشته است، ولی در اصالت و مردمی بودن انقلاب ایران شکی نیست. او مثال های زیادی از گذشته تاریخ ایران نقل می کند و می نویسد:” مثال هایی از این قبیل را می توان بیش از حد تکرار کرد، ولی من فکر می کنم نمونه هایی که تاکنون داده ام کفایت می کند در نشان دادن این که من تنها نیستم در این فکر که ایرانیان دارای فضایل واقعی هستند، و تحت شرایطی بهتر سزاوار بدست آوردن مقامی که در قدیم در دنیا داشته اند می باشند.” بیشتر سعی براون در این است که در زمانی که اروپائیان ملل شرقی را عقب مانده و سزاوار حکومت های دموکراتیک نمی دانستند، سابقه تاریخی ایرانیان— چه اسلامی و چه پیش از اسلام – را به رخ آنها بکشد و بگوید که چنین ملتی که به تمدن جهان خدمت کرده است باید این امکان را داشته باشد که بدون دخالت قدرت های اروپایی در امور آن، سرنوشت خود را تعیین کند، و همان طور که اروپائیان به یونان بخاطر گذشته آن احترام خاصی قایل می شوند باید به ایران همه چنین نظری داشته باشند. این نحوه دلیل آوردن با آنچه میرزا آقاخان در حق تاریخ پیش از اسلام ایران می گوید فرق کلی دارد.

براون کتاب انقلاب ایران خود را با این اشعار میرزا آقاخان شروع می کند، که فی الواقع گرفتاری ایران را بین روس و انگلیس بیان می کند:

به ایران مباد آن چنان روزِ بـــــــد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جواانان روس
بگیتی مباد آنکه این حـــــور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

بار دیگردر این کتاب و هم در کنتب شعر و مطبوعات ایران شرحی از میرزا آقاخان و دو همرزم او داده می نویسد: ” از میان این سه از همه مهم تر شیخ احمد روحی کرمانی بود که مردی متشخص با معلوماتی زیاد بود، و من مدتی مکاتبه ای ادبی با او داشتم. نامه نویسی ما در 8 اکتبر 1890 شروع گردید. او تعداد زیادی نسخه های خطی با قیمت های مناسب و درستکاری زیاد برای من پیدا کرد، و یا باعث استنساخ نسخ گرانبهای زیادی گردید.” براون می گوید که او روحی و میرزا آقا خان را ملاقات نکرده است ، ولی مکاتبه با آن دو و میرزا حبیب را سالها ادامه داده است، و در کتاب انقلاب ایران شرح مبسوطی از زندگی و عقاید میرزا آقاخان، روحی و خبیرالملک از تاریخ بیداری ایرانیان نقل می کند . براون ازمیرزا آقاخان قسمت بزرگی از” نامه باستان” را، که در زندان طرابوزان بسال 1313 هجری (96-1895) تمام کرده و در هجو ناصرالدین شاه است نقل کرده و ترجمه می کند. دو سال پس از کشته شدن میرزا آقا خان فرمانفرما این منظومه را، که به تقلید از شاهنامه است ، با تکمله ای از یک شاعر کرمانی بنام شیخ احمد مشهور به ادیب به اسم سالارنامه چاپ می کند ، ولی بعضی از قسمت های آن را که خطرناک می دانسته می اندازد.

این سه یار و همفکر سید جمال در 17 جولای 1896 در باغ شاه تبریز سر بریده شدند، و سید جمال هم که در استانبول بصورتی محترمانه زندانی بود، در آخر همین سال دچار سرطان گلو شد، و یا بروایتی پزشک عبدالحمید او را مسموم ساخت ، و در مارس 1897 در گذشت. میرزا حبیب در 1894 در بورصه درگذشته بود. در سال های آخرین قرن نوزدهم از آشنایان ایرانی براون مقیم استانبول عده زیادی نمانده بود، و این زمانی بود که او موفق شده بود ترکی را برای حاضر کردن کادر کنسولی و سفارت جزو رشته های دانشگاهی کیمبریج بکند. برای عربی نیز که از سالها قبل تدریس می شد و خود براون کرسی آن را داشت ، برنامه ای در همین راستا تاسیس کرده ودر 1903 براون سفری سه ماهه به مصر می کند. برنامه ای که براون برای زبان آموزی و آشنا ساختن مامورین وزارت خارجه با مردم و فرهنگ خاور میانه طرح کرده بود زیاد مورد استقبال مامورین استعماری انگلیس نبود، چنانچه نظر یک مامور انگلیسی نسبت به لیبرال های دانشگاهی آن زمان قبلاً از خاطرات بلانت نقل شد. در همین شرح بلانت از پیشرفت براون در زبان عربی هم صحبت می کند. بلانت در 22 ژانویه 1903 می نویسد:

پرفسوربراون از کیمبریج برای نهار آمد و نامه از آلفرد لایل آورد. وی اطلاع وسیعی در مورد شرق دارد، نه فقط بعنوان یک مستشرق بلکه از لحاظ سیاسی هم. او مدتی در ایران زندگی کرده و چند کتاب درباره آن نوشته است. او فارسی ، ترکی و عربی را می داند ، ولی اطلاع او از عربی مکالمه ای اندک است، وبه اینجا [قاهره] آمده است که آن را تمرین کند. بهمین خاطر به سخنرانی های عبده درباره قرآن به الازهر می رود، و حالا آنها را خوب می فهمد، ولی تلفظ عربی او عجیب است…. قدرت یاد گیری براون قابل توجه است و تقریباً یک ماه بعد بلانت می نویسد:

با مفتی نهار صرف کردم پرفسور براون هم آنجا بود. مایه حیرت است که پرفسور براون با چه روانی عربی صحبت می کند، در حالی که دو ماه قبل هنگامی که اینجا آمد فقط اطلاعی آکادمیک از آن داشت، و عربی هم صحبت نکرده بود. او می گوید که در درس های مفتی در الازهر حاضر می شود، و می گوید که آنها فوق العاده خوب بوده و بی باکانه اظهار می شوند، و او با حاضر جوابی به ایرادات عالمان سنتی و قدیمی جواب می دهد.

2- تاریخ شعر عثمانی، حسین دانش و رضا توفیق

بخش دوم روابط براون با دوستان مقیم استانبول در سالهای اول قرن بیستم آغاز می شود. برای تدریس ترکی یکی از دوستان گیب بنام خلیل خالد استخدام می شود که چند سالی دراواخر دهه 90 در کیمبریج درس می دهد. در این بین در تابستان 1900 حسین دانش، شاعر و ادیب ایرانی مقیم استانبول ، که برای معلمی دو خواهر زاده سلطان عبدالحمید ثانی ، پرنس صباح الدین و پرنس لطف الله ،انتخاب شده بود به مدت چند ماه به لندن می آید ، و قصد ملاقات براون را دارد. هر چند که ملاقات آنها دست نمی دهد ولی پس از برگشتن دانش به استانبول، دوستی و مکاتبه آنها سالها ادامه می یابد ، و چون دوست براون ، الیاس گیب هنگامی که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود در سال 1901 فوت می کند، حسین دانش در حاضر کردن پنج جلد بقیه کمک می کند. در مرحله بعدی رضا توفیق، شاعر و فیلسوف بنام ترک حاضر می شود که جلد هفتمی برای شعرای “مکتب جدید” یا مدرن بنویسد. البته همکاری دانش با براون تنها محدود به این اثر گیب نبود، و دانش چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ ادبی ، و فرستادن مواد و کتب مورد نیاز، و هم چنین فروش کتاب های اوقاف گیب فوق العاده کمک می کرد.

حسین دانش پسر ارشد تاجری اصفهانی بود که در 1854 به استانبول رفته و با زنی چرکسی از خانواده ای متشخص ازدواج کرده بود که در مصر بزرگ شده بود. او فارسی را از پدرش آموخته و آنرا در دبستان ایرانیان استانبول تکمیل کرده بود. از معلمان فارسی دانش حاجی رضا قلی آقا خراسانی، دوست شیخ الرئیس و سید جمال الدین اسد آبادی، بود و از این طریق دانش به حلقه دوستان سید جمال راه می یابد، و بعدها خاطرات خود را درباره سید جمال می نویسد. دیگر از معلمین او حاجی میرزا مهدی تبریزی، یکی از نویسندگان عمدۀ اختر و موسس چاپخانه خورشید ، میرزا حبیب اصفهانی و شیخ احمد روحی بودند. بعلاوه حسین دانش به مدارس رشدیه ، مکتب ملوکیه ، و مدرسه فرانسوی استانبول رفته و از جمله همکلاسی های او شاعر و مورخ ترک رجایی زاده اکرم بود. هنگامی که حسین دانش فعالیات های ادبی و روزنامه نگاری خود را آغاز می کند برای روزنامه اقدام و ثروت فنون مقاله می نویسد، و در ضمن معلومات فرانسه خود را تکمیل می کند. زمانی که او می خواست با براون ملاقات نماید، سی سال از عمرش می گذشته و بعنوان معلم فارسی و فرانسه دو شاهزاده عثمانی ، پس از مدتی مسافرت در مصر، سوئیس ، فرانسه و ایتالیا به انگلیس آمده بود. در قاهره محمد عبده و رشید رضا را دیده و در لندن به دیدار عبدالحق حامد نویسنده نامدار ترک موفق شده بود، در ضمن در مدت اقامت در لندن انگلیسی را نیز یاد می گیرد.

در بازگشت از انگلیس پدر حسین دانش در گذشت و او ناچارشغل هایی در ادارات عثمانی گرفت که بیست و چهار سال تا زمان بازنشستگی او ادامه داشت ، و در مراحل آخر مترجم ارشد ادارات عثمانی شد. در ضمن مدتی در دبستان ایرانیان فارسی و همچنین در دارالفنون تاریخ و ادبیات فارسی درس داد. در سال 1909 که دهخدا و معاضد السلطنه از پاریس به استانبول می آیند و نشریه سروش را براه می اندازند ، دانش با آن همکاری داشت ، و علاوه بر نوشتن و ترجمه مقالات ، چند سرمقاله نیز بقلم او می باشد. بیشتر اشعار ترکی و فارسی دانش تا سال 1925 در مجلات چاپ شدند ، و در این سال او آنها را در مجموعه ای به نام کاروان عمر جمع کرده به عبدالحق حامد تقدیم کرد. شعری دیگر که شهرت زیادی می یابد ” خرابه های مداین” بود که در 1912 منتشر می سازد ، و کاظم زاده ایرانشهر که در این وقت در استانبول می زیست بعد ها مقدمۀ ترکی آن را ترجمه کرده همراه با شش نظیره شعر “ایوان مداین” خاقانی در ایرانشهر چاپ می کند. براون در شعر و مطبوعات جدید فارسی درباره آن بحث کرده و “زیبایی حزن انگیز” آن را می ستاید. “خرابه های مداین ” بخاطر علاقه رضا توفیق به ایران و ادبیات فارسی به او تقدیم شده است . او در مقدمه ای ترکی که برای آن نوشته است می گوید علاقمندی او “به زبان ظریف و زیبای فارسی از کودکی آغاز شده و در این زبان چنان آهنگ و افسونی نهفته است که او را از همان کودکی مفتون خود کرده است.” بعداً به تحقیق و مطالعه در ادبیات فارسی می پردازد و می نویسد: “در حالی که پا از استانبول بیرون ننهاده بودم، مدتی چندان در ویرانه های پرس و پولیس گشت وگذارکردم که روحم پری آن ویرانه های باشکوه، جانم شیفتۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان شد. بدیهی است آدمی که این چنین فکراً و قلباً و تربیتاً به مملکتی وابسته باشد، آن را در همه حال دوست می دارد … این محبت تنها منحصر بمن نیست: بر آن ادعایم که هر آن کس که تا اندازه ای در تاریخ و فرهنگ ایران تتبع کرده باشد، دل از مهر آن نمی تابد . من ایمان دارم که دوست گرامیم ، مستشرق فاضل، پرفسور براون ، ایران را بیش از یک ایرانی می شناسد و به اندازه یک ایرانی دوست دارد … کسی پیدا نمی شود که بقدر کافی در تاریخ، زبان، آثار فرهنگی، کتاب های جاودانی این ملت پژوهش کرده باشد و مفتون کمالات معنوی آن نشده باشد، و نیزپیدا نمی توان کرد کسی را که با گذشته شکوهمند این ملت آشنایی داشته و از حال زار امروزیش دلخون و شکسته خاطر نباشد.” رضا توفیق اضافه می کند “حسین دانش نیز اگرچه مقیم استانبول است ، آنی از مقدرات سیاسی ایران ِ دستخوش نیرنگ های اروپا شده ، غافل نیست.”

از آثار دیگرحسین دانش زردشت نامه ، ترجمه پانزده قصه لافونتن به شعر فارسی ، تعلیم زبان فارسی در چهار جلد (1913)، “سر آمدان هنر”، که ترجمه گزیده ایست از بهترین اشعار فارسی به ترکی (1924) و تحقیقی بسیار جامع دراشعار و احوال خیام بنام رباعیات عمر خیام (1922)، است که آنرا به براون اهدا کرده است.تحقیق او راجع به خیام از لحاظ تحلیل افکار و فلسفه خیام، آوردن منابع تازه قابل توجه است. دانش بعد از کریستنسن یکی از اولین کسانی است که از روی تعداد معدود رباعیات نقل شده در منابع قدیمی می خواهد از انبوه رباعیات منسوب به خیام رباعیات اصیل را بر گزیند ، و این همان متدی است که بعد ها صادق هدایت و دیگران از آن استفاده کردند. هنگام چاپ کتاب خیام دانش در یکی از کتابخانه های استانبول به نسخه ای از طربخانه رشیدی دست یافت، که از عمده ترین منابع مربوط به رباعیات خیام است ، او اولین کسی است که از آن استفاده کرده است.

پس از مرگ گیب مادر و زن او از براون خواستند که به تاریخ شعر عثمانی که حاصل یک عمر تحقیق و علاقه او به ادبیات ترک بود، نظری بیندازد و ببیند که به چه صورتی بقیه مجلدات آن را می تواند آماده کرد. از این تاریخ ادبی بزرگ، که از قدیم ترین ایام تا زمان مولف و مکتب “جدید شعر عثمانی” می رسید، فقط جلد اول در 1900 چاپ شده بود، و گیب ترجمه بعضی از اشعار کلاسیک ترکی را در مجموعه کوچکی در 1882 منتشر ساخته بود.جلد دوم تقریباً حاضر بود . براون در وهله اول فکر کرد که تمام مجلدات تقریباً حاضر است و با کمی کار و تحقیق می توان آن را در سه یا چهار مجلد آماده چاپ ساخت، بدین جهت در نامه پر سوز و گدازی که شرح مرگ و خا ک سپاری دوستش را به حسین دانش داده است، از او خواهش کرد که در این کار و مخصوصاً در مورد ادبیات جدید یاری کند. اما پس از بررسی و تحقیق بیشتر و گذشت مدتی از این کارمعلوم شد که بکار خیلی زیادتری احتیاج هست. براون رضا توفیق را برای همکاری انتخاب کرد، که از مدت ها قبل با او دوست بوده و یکی از ادیبان و شاعران بنام ترکیه بود.

گیب جلد اول کتاب خود را با نگاهی کلی به اصل، خصوصیات، و دایره شعر عثمانی، انواع شعر و اوزان و قافیه شروع کرده ، بعداً به سنن شعری ترکی، فلسفه و تصوف در آن می پردازد. بخش دوم کتاب را عارفان اولیه چون رومی ، سلطان ولد، یونس امره و عاشق پاشا تشکیل داده ، سپس در بخش های دیگر شعرای اولیه غیر مذهبی، دیوانی، رمانتیک ها و بالاخره شاعران حروفی و همچنین شعرای درجه دوم مورد بحث قرار می گیرند و از هریک نمونه هایی بشعر انگلیسی داده می شود. جلد دوم که از 1450 تا پایان دوره سلیم اول یعنی 1520 میرسد ، پیش از مرگ گیب تقریباً حاضر بود و با مختصر دستکاری آماده چاپ می شود. جلد سوم از پایان جلد سابق تا 1712 ، یعنی تقریباً دو قرن و شعرائی چون ذاتی ، خیالی ، فضولی و یحیی بیک ، لامعی و نبی را در بر می گیرد ، که دوران آغازین و میانی کلاسیک شعر عثمانی است . این جلد نیز تقریباً حاضر بود و براون تکمله ای مرکب از خلاصه هشت منظومه از روی یادداشت های گیب فراهم می کند. پنج منظومه لامعی عبارتند از سلامان و ابسال ، وامق و عذرا، شمع و پروانه ، هفت پیکر و مناظره زمستان و بهار، و از یحیی بیک شاه و گدا، و از نبی خیر آباد . چنان که می بینید اغلب این منظومه ها تقلید هایی هستند از آثار شعرای ایران ، و گیب در پایان این جلد بحث مفصلی دارد درباره تقلید بیش از حد شعرای دوره کلاسیک عثمانی ازآثار بزرگ ادب فارسی ، و این که دایره نفوذ معنوی و ادبی ایران چقدر وسیع است. او می گوید که در مقایسه با مدل های اولیه از شعرای بزگ ایران شعرای ترک در پرداخت و پروراندن این منظومه ها و یا داستان ها هنر زیادی نشان ندادند، و فقط در اواخر این دوره در آثار یحیی بیک گه گاهی بارقه ای از نوآوری و نبوغ خاص شعر ترکی بچشم می خورد و عاقبت در اشعار نبی شکوفا می شود. گیب نبوغ شعر ترکی را به روح بیدارگری تشبیه می کند که الهه شعر ترکی را از افسون و تکرار ادب فارسی رها می سازد.

درجلد چهارم آغاز تحول در شعر عثمانی و آخرین پیروان مکتب فارسی یعنی شاعرانی چون سامی ، حامی، رشید ، نافعی، نایلی و شیخ رضا مورد بحث قرار می گیرند، و سپس دوره رمانتیک ها می آید. در بخش های بعدی سه دوره مشخص مکتب رمانتیک ها و شعرایی چون شیخ غالب ، خلوصی ، عاکف پاشا ، فطنت خانم و لیلا خانم و غیره مورد مطالعه قرار می گیرند، و تا ربع اول قرن نوزدهم و دوره تنظیمات میرسد. این جلد هم تاحد زیادی حاضر بود و براون آنرا ویراستاری کرده و در 1905 چاپ می کند . جلد پنجم برخلاف جلد های سابق فقط بصورت یادداشت هایی موجود بود و گیب می خواست آنرا تا آغاز قرن بیستم برساند ، ولی بغیر از سه فصل ، که تاحدی حاضر بودند، فصل آغازین ناتمام میماند. براون این سه فصل را باتمام رسانده و فهرست کاملی از مندرجات جلدهای سابق را در آخر کتاب می آورد. فصل اول “آغاز دوره ای جدید” نام دارد ، که 1859 تا 1879 را در بر می گیرد و با ترجمه آثاری از شعرای فرانسه توسط شناسی شروع می شود ، که در حقیقت آغاز رابطه با ادب اروپایی است. دو فصل دیگر یکی درباره شناسی و دیگری درباره ضیا پاشا می باشد. در مقدمه این جلد که براون در 1907 نوشته است، می گوید ادبیات جدید عثمانی موضوعی است که تعلق به کسی ندارد یا بعبارت او
no man’s land
است و کسی درباره آن تحقیق نکرده است. گیب در این باره نوآوری کرده و اولین مستشرقی است به چنین موضوعی پرداخته است. افسوس که عمرش وفا نکرد و جز این سه فصل را ازخود بجای نگذاشته است، ولی براون امیدوار است ادیبی ترک بسیار دانشمند، که فعلاً نام او را نمی تواند فاش کند، شرح حال و تحلیل آثار شعرای بعدی و معاصر را باتمام برساند. جلد ششم متن تمام شعرهایی است که گیب آنها را در مجلدات پنج گانه ترجمه کرده ، و اغلب هم بشعر انگلیسی ترجمه کرده است. کتاب تاریخ شعر عثمانی را می توان اولین و بزرگترین مجموعه شعر ترکی در ترجمه انگلیسی نامید که هنوز هم ارزش خود را حفظ کرده است. گیب در ترجمه های خود کوشیده است که اوزان، قوافی و فورم اشعار را حفظ کند ، و تا حدی خواسته است به آنها حالتی قدیمی، ابهام آمیز   شرق افسانه ای بدهد.

حسین دانش در حاضر کردن مجلدات تاریخ شعر عثمانی با براون همکاری می کرد ، ولی احتیاج به یک ادیب و شاعر ترک ، مخصوصاً برای دوره “معاصر” بود و براون رضا توفیق (1864-1944) را در نظر می گیرد. او از چند لحاظ با براون همفکری داشت: اولاً درباره نهضت های فکری و فلسفی اسلامی تحقیق زیادی کرده بود ، و با همکاری کلمان هوارت متون مربوط به حروفیان را با شرحی مفصل به فرانسه جزو سری گیب به چاپ رسانده بود. بعلاوه او در همین سالهای 1913-1914 سه کتاب مربوط به فلسفه اسلامی را در استانبول چاپ کرده بود. توفیق در فرانسه درس خوانده و بگفته یکی از مستشرقینی که با او کار کرده بود ” هوشیاری و معلومات وسیعی داشت. عرفان را از شرق و تفکر علمی را از غرب فرا گرفته بود ، و زبان فرانسه را با فصاحت حرف می زد.” از سوی دیگر او علاقه زیادی به ادبیات فارسی ، فلسفه، هنر و ادبیات ایران داشت. از هر لحاظ رضا توفیق برای اتمام کار گیب فوق العاده بود ، فقط اشکال در این بود که رضا توفیق به سیاست گرویده و به وکالت مجلس انتخاب شده بود و در بعضی از موارد بزحمت جواب نامه های براون را می داد. در این مواقع بود که حسین دانش به داد براون میرسید و توفیق را در استانبول پیدا می کرد و قسمت های مختلف جلد آخر تاریخ شعر عثمانی را بدست آورده برای براون می فرستاد. دو بار ، یکی در اوت 1909 و بار دیگر در سپتامبر 1910 ، رضا توفیق در کالج پمبروک در کیمبریج می ماند و روی نویسندگان معاصر ترک چون نامق کمال، عبدالحق حامد ، اکرم بیک محمد رجایی زاده کار میکند. او مقالات خود را بفرانسه می نوشت و براون آنها را به انگلیسی ترجمه می کرد، ولی اشعار آنها را از ترکی به انگلیسی ترجمه می کرد.

همکاری رضا توفیق با براون از 1907 شروع می شود و با چند وقفه تا آغاز جنگ اول ادامه می یابد. این دوره تاریخ ترکیه سالهای مبارزه برای آزادی بود. در 23 ژوئیه 1908 در زیر فشار ترکان جوان وگروههای دیگر، عبدالحمید ثانی مشروطیتی را که در 1877 موقوف شده بود اعاده می کند. سلطان که هرگز دلش با آزادایخواهان نبود در اثر کودتایی در آوریل سال بعد برکنار گشته ، برادرش بنام محمد پنجم جانشین او میشود که چهارماه پیش از پایان جنگ اول فوت می کند . ولی نه او نه برادرش محمد ششم که در 1922 بوسیله حکومت ملی آتاتورک از سلطانی خلع می شود، قدرتی نداشتند و امپراطوری عثمانی در دوره جنگ اول ، که بتدریج سرزمین های خود را از دست می دهد و بوسیله “دیکتاتوری سه پاشا “( محمد طلعت پاشا، انور پاشا و جمیل پاشا) اداره می شود. نوسانات سیاسی و سانسور مطبوعات در دوره های مختلف کار رضا توفیق را مشکل می سازد. براون که سفری کوتاه در آوریل 1908 به استانبول می کند قسمت اول مقاله مربوط به سیاست و ادبیات نامق کمال را دریافت می کند، ولی یک سال بعد رضا توفیق مایل نیست این مقاله چاپ شود چون مواد بیشتر و بهتری بدست آمده است. اندکی بعد بعلت پیروزی ترکان جوان وضع خیلی بهتر شده است و توفیق با کمال آزادی درباره افکار تجدد خواهانه نامق کمال می خواهد بنویسد ، ولی خودش چنان در گیر سیاست شده است که فرصت ندارد. درگیری ها و آشوب های سالهای پیش از جنگ مزید بر علت می شود. حسین دانش در نامه ای به براون مورخ “7 مارت افرنجی 1912 ” می نویسد:

از احوالات ترکیه چیزی که بتوانم ازآن – بسبب اهمیتش– آگاهی دهم اینست که
Martial court
بشدت در کارست و تخمیناً اکنون پانزده روز است که رضا توفیق در حبس است. چون در جایی از استانبول بدون اذن ادارۀ عرفیه کنفرانسی بمردم داد و محکوم به حبس بیست و پنج روزه گردید. حالا نزدیکست که دوره محبوسیتش بانجام رسد. بیچاره خیلی با پولیتیک داخلی اینجا مشغولست و درصنف مخالفین ایستاده با پارتی
Union and Progress
همیشه در جدل و گفتگوست. خیلی تاسف می خورم که مشاغل علمی را بکنار گذاشت و سرش گرم پولیتیک بی ثمر شد…. بیچاره رضا توفیق چندی پیش از این دو دفتر که مندرجاتش بزبان فرانسوی بود پیش بنده گذاشت و از من التماس کرد که پس از خواندن آنها را بجنابعالی فرستم تا ضمیمه ( تاریخ ادبیات گیب) کنید. دفترها هنوز پیش منست و پس از گرفتن رای او عماً قریب به سرکار عالی خواهم فرستاد.

براون جزوه نامق کمال را ترجمه می کند، و رضا توفیق دو بار که در انگلیس بود درباره اکرم رجایی زاده ، علی بیک ،عبدالحق حامد و “مکتب جدید” می نویسد که خودش تعداد صفحات کل آنها را به 800 تخمین می زند. ولی در سپتامبر 1910 توفیق وعده می دهد که بزودی اندک نواقصی که مانده است فرستاده خواهد شد. دو سال بعد ، ظاهراً در برابر بیصبری براون رضا توفیق در نامه فرانسه اش می نویسد: “برای شما یک جنتلمن انگلیسی که در امنیت کامل کشور خوشبخت خود زندگی می کنید، تصور واقعیت های سخت زندگی یک مرد درستکار و مومن به اصول و عقاید خود در اینجا چقدر سخت است.” و سپس این شعر حافظ را می آورد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل — کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

این در اواخر سال 1912 بود و تا آغاز جنگ جهانی هم شرح حال و تحلیل آثار شعرای معاصر تمام نمی شود، و براون به تشویق حسین دانش کار نوشتن جلد سوم تاریخ ادبیات ایران خود را از سر می گیرد. در دوره چهار ساله جنگ رابطه پستی با ترکیه فی الواقع قطع می شود و کار کتاب گیب بپایان میرسد. مقالاتی را که رضا توفیق در باره شعرای متاخر می نویسد براون ترجمه نمی کند و از آنها اثری در میان کاغذ های او نیست. براون در مقدمه جلد ششم تاریخ شعر عثمانی می نویسد: “در 24 جولای 1908 که این جلد زیر چاپ میرود یک ماه است که ایران به طرزی وحشیانه ازحکومت مشروطه محروم گشته است… ولی در ترکیه حکومت مشروطه برقرار گشته است….پنهانکاری بیش از این جایز نیست ، و من بدون آن که دیگر پروایی داشته باشم باید بگویم که ادیب ترکی که تاکنون همیشه به او اشاره کرده ام رفیق فاضل و خوش ذوق من دکتر رضا توفیق است.”در ضمن براون اضافه می کند که مقاله “نامق کمال” از رضا توفیق«پدر شعر جدید ترک» حاضر است وبقیه بخش ها برای کامل ساختن جلد هفتم آماده خواهند شد، ولی هرگز جلد هفتم گیب چاپ نمی شود.

(از چاپ زیر نویس ها معذوریم)ادامه خواندن

مقدمه كتاب «ادوارد براون و ايران»

توضيح “چشم انداز” – استاد حسن جوادى چند ماه پيش كتابى را كه چهار سال بود براى تكميلش كار ميكرد به اتمام رسانيد: ادوارد براون و ايران. اين كتاب ٣٥٠ و چند صفحه اى اكنون آماده چاپ است و مولف آن با موسسات گوناگون انتشاراتى در اين مورد گفتگو ميكند. فرصت را غنيمت شمرده قبل از چاپ كتاب مقدمه آن و يكى از پيوست هاى آن را كه روابط براون و يكى از شاگردانش بنام شيخ حسن تبريزى را بررسى ميكند در «چشم انداز»  منتشر خواهيم نمود. براى آشنائى بيشتر با زندگى و آثار ايران شناس و متخصص تاريخ ادبيات و مشروطه ايران ادوارد گرنويل ميتوانيد به اين لينك و ديگر منابع مراجعه كنيد.

حسن جوادى – آشنایی من با آثار براون در تبريز سال هاى 1330 از کلاس نهم شروع شد. بعد از کلاس نهم من مریض شده به مدرسه نرفتم و سه سال آخر را بصورت متفرقه امتحان داده در دو سال گذرانیدم. من از طریق نوشته های علامه قزوینی با آثار و زندگی براون آشنا شدم. با زحمت زیاد چهار جلد تاریخ ادبیات براون را از نشریات دانشگاه کیمبریج سفارش دادم. يك پیرمرد ارمنی را که از دست بلشویک ها گریخته بود و زبان های زیادی می دانست پیدا کردم و از جلد سوم براون که مربوط به دوره مغول و تیموریان است شروع به مطالعه کردیم. ترجمه های براون از آثار شعرای ایران در سر تاسر تاریخ ادبیات خیلی به بهتر ساختن انگلیسی من کمک کرد. “مسیو لئون” مقالاتی دربارۀ شرق شناسان بزرگ روس، انگلیس، فرانسه و آلمان نوشته بود که هیچ کدام را در جایی چاپ نکرده بود. آنها را برای من می خواند و اینها باعث علاقه مندی من به تاریخ شرقشناسی گردید.

در سال 1338 من از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفتم و عنوان رسالۀ من “تاثیر ادبیات فارسی بر روی ادبیات فارسی.” بود. اندکی بعد برای ادامه تحصیل اول به پاریس و سپس به کیمبریج انگلستان رفتم و هیچ انتظار نداشتم که در دوره دکترای ادبیات انگلیسی کیمبریج قبول شوم ولی این کار شد. استاد من پروفسور آرتور ج آربری معروف بود که او هم شاگرد رينولد نیکلسون بود و به براون ارادت خاصی داشت. از سوی دیگر پسر عموی پدرم مرحوم حاج میرزا عبدالله مجتهدی، که از فضلا و مجتهدین نامدار تبریز بود، نامه ای به انگلیسی به پروفسور مینورسکی نوشته سفارش مرا کرده بود. مینورسکی که سالها در ایران بود و چند سالی در تبریز کنسول روس بود معلومات وسیع و عجیبی داشت. دوازده زبان می دانست و اغلب آنها را بخوبی صحبت می کرد. مینورسکی پس از این مدتی بعد از انقلاب اکتبر به درخواست بلشویک ها بعنوان شارژه دافر روسیه در تهران مانده بود، به روسیه بر نگشته به پاریس مهاجرت کرده بود. براون اول از او دل خوشى نداشت و فکر می کرد که او از عمّال روس است، ولی بعداً که علاقه مندی او را به ایران دیده بود سعی کرد به او کمک کند. آخر سر هم دوست نزدیک براون سر دنیسن راس مینورسکی را بعنوان استاد به مدرسۀ السنه شرقی و آفریقایی لندن آورده بود. زمانی که من در سال 1960 به کیمبریج رفتم مینورسکی باز نشسته شده در آپارتمانی دو طبقه ای روبروی باغ نباتات کیمبریج زندگی میکرد.

من در کالج پمبروک بودم و بعداً هم مدّرس فارسی و دستیار آربری شدم. براون پیش. از ازدواج در پمبروک زندگی می کرد و در “حیاط پیچک ها ” آپارتمانی داشت که روزگاری محل اقامت جوان ترین نخست وزیر انگلیس یعنی پیت بود. من در کیمبریج با لارنس لکهارت ، که کتاب نادر شاه او مشهور است، آشنا شدم. او نیز شاگرد براون بود و شرح کلاس های براون را می داد که چقدر پر جذبه و جالب بودند، و می گفت اغلب شبها دانشجویان در اطاق براون جمع می شدند و پای صحبت او می نشستند. من درکتابخانه دانشگاه کیمبریج و همچنین کتابخانه کالج پمبروک بیشترکتابها و یادداشت های براون را دیده بودم و می دانستم که او کتابی بنام “نامه هایی از تبریز” دارد که هرگز چاپ نشده بود. سال 1962 یک صدمین سالگرد تولد براون بود و مراسمی در کالج بر گزار شده بود. یکی از دو پسر براون یعنی سر پتریک براون که قاضی دیوان عالی لندن بود به مناسبت این مراسم به پمبروک آمده بود. من از او اجازه گرفتم که “نامه هایی از تبریز” را ترجمه و چاپ بکنم. ولی کار ترجمه این کتاب چند سالی طول کشید وتا برگشتن به ایران در 1965 مقدور نشد.

در 1969 دوباره برای تدریس به کیمبریج برگشتم ودر فاصله این چند سال ترجمه “نامه هایی از تبریز” از انگلیسی بفارسی تمام شده بود و من آنرا برای نشر به شرکت خوارزمی سپرده بودم. البته براون این نامه ها را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده بود ولی من هر قدر گشته بودم آنها را پیدا نکرده بودم. هنگام اقامت دوم در کیمبریج با شادروان لکهارت در این باره صحبت کردم. او گفت یکی از نوه های براون باسم خانم کرافورد را می شناسد که خارج از کیمبریج زندگی می کند و مقداری از اسناد براون پیش اوست. یک روز بهمراهی لکهارت بخانه خانم کرافورد رفتم واو ما را به زیر زمین خانه اش برد که دو صندوق پر از اسناد و نامه های براون آنجا بود. این اسناد که این خانم در کمال محبت در اختیار من گذاشت اکنون در کتابخانه دانشگاه کمبریج هستند. تمام نامه ها را در آنجا یافتم ، و چنان که در جای خود خواهد آمد، چاپ کردم. آن زمان ماشین کپی بصورت امروزی رایج نبود ولی من توانستم ازمقداری از مکاتبات براون نسخه برداری کنم.

خواندن این مکاتبات و اسناد بیش از پیش مرا به شخصیت براون علاقمند ساخت، و مقاله ای تحت عنوان “ای. جی. براون و نهضت مشروطۀ ایران ” نوشتم که در سال 1976 در ایران : مجلۀ موسسۀ بریتانیا برای مطالعات ایرانشناسی منتشر شد، و این سرآغازی بود برای کتاب حاضر. تا آنزمان کسی در ایران، وحتی می توانم بگویم در انگلستان نیز، براون را در زمینۀ لیبرال های آزادیخواه انگلیس مطالعه نکرده بود. آنها کسانی بودند که با سیاست استعماری دولت خودشان در خاور میانه، خصوصاً سیاست سر ادوارد گری برای راضی نگه داشتن روسها بخاطر ترس از آلمان، و دادن هرگونه آزادی عمل در ایران به آنها مخالفت می کردند ، و یا بر ضدسیاست های انگلیس در ایرلند، و همچنین جنگ های بوئر بودند. براون مانند دوستش ویلفرید بلانت، که نشریاتش دربارۀ فجایع انگلیس در مصر در انگلیس غوغایی بر پا کرد و بخاطر مخالفتهایش دربارۀ ایرلند به زندان افتاد، او در میان لیبرالها شخصیت نابی بود. براون چهل سال از عمر خود را به تدریس و تحقیق ، در درجه اول به فرهنگ و ادبیات ایران و سپس به مطالعات اسلامی، عربی و ترکی اختصاص داد و متون مهم زیادی را چاپ و یا ترجمه کرد. او تدریس ترکی را در کیمبریج آغاز کرد و به مطالعات فارسی و عربی حیاتی نو بخشید.

من همیشه می خواستم مکاتبات و اسناد براوان را در جایی چاپ بکنم ولی افسوس که دیگر به قسمت اعظم آنها دسترسی نداشتم. تمام این نامه ها واسناد براون توسط خانم کرافورد به کتابخانه دانشگاه کیمبریج اهدا شده بودند و من بعد از 1970 ، دیگر گذرم به کیمبریج نیفتاده است. خوشبختانه چند تن از دوستان عزیز به من کمک کرده اند تا این کتاب را بجایی برسانم. يكى از آنها جان گرنى، استاد باز نشسته اکسفورد است که سالها درباره براون کار کرده است و کتاب مفصلی درباره او دارد که هنوز چاپ نشده است، گرنى لطف خاصی بمن داشت و هر وقت سئوالی داشتم با کمال گشاده رویی جواب داده است، و من بیش از همه رهین منت او هستم. دوست دیگری که تمام نامه های براون به حسین دانش در استانبول را در اختیار من گذاشته است استاد پیتر چلکفسکی از دانشگاه نیوریورک است که سالها پیش این نامه ها را از مجموعه ای درخانواده دانش در استانبول بخط خود استنساخ کرده و مقاله ای هم بر اساس آنها نوشته است. این نامه ها گویا در سرقتی که بعداَ از خانه دانش شده است از بین رفته اند. پروفسور چلکفسکی رونوشت تمام این نامه ها و یادداشت های خود را در اختیار من گذاشت، ولی متاسفانه به جواب این نامه ها که 32 عدد است و در بين اسناد بروان در دانشگاه کیمبریج است دسترسی نداشته ام. دوست جوانتری که خیلی کمک کرده است آقای دکتر منصور بنکداریان می باشد، که در کتاب باارزش خود “بریتانیا و انقلاب مشروطیت ایران سالهای 1911-1906 : سیاست خارجی، امپریالیسم و مخالفت” (چاپ دانشگاه سیرا کیوز 2006)، تمام مدارک مربوط به براون و دیگر مخالفان سیاست استعماری انگلیس نه تنها درمورد ایران بلکه درباره ایرلند را هم جمع کرده است. علاوه بر این کتاب دکتر بنکداریان مقالات دیگر خود را نیز در اختیار من گذاشته است و هیچ گونه همفکری و راهنمایی را از من دریغ نکرده است. زنده یاد استاد ایرج افشار علاوه بر چاپ کتابهای متعددى چون “نامه های براون به تقی زاده” و غیره کمک های زیادی برای بدست آوردن اسناد و عکس های این کتاب کرده است و راهنمایی های ایشان نیز مثل همیشه خیلی مفید بوده است. از دوستان دیگر کمک های دوست و همکار عزیز من دکتر ویلیم فلور، ایرانشناس بنام هلندی، دکتر احمد کاظمی موسوی از دانشگاه مریلند، آقای عارف همدم از دوستان دانشمند افغانی و همچنین خانم مونیکا ویت از همکاران آمریکایی نویسنده را باید ذکر کنم.

حسن جوادی

بتسدا، مریلند، جون 2013
———————————————————

Browne
فهرست فصل هاى كتاب “ادوارد براون و ايران

فصل اول: ایام تحصیل

فصل دوم: وضع سیاسی انگلیس و دوستان ایرانی براون

فصل سوم: یک سال در میان ایرانیان

فصل چهارم: تدریس فارسی و مطالعات بابیه

فصل پنجم: بحثی در تصوف و ایرادات کسروی

فصل ششم: حلقۀ استانبول: ایرانیان مقیم استانبول و براون

فصل هفتم: براون و بلانت ، شرقشناسی ، اسلام و استقلال ملل شرق

فصل هشتم: مقدمات مشروطه و علاقه مندی براون به سیاست

فصل نهم: بعد از فتح تهران : کمیته ایران بعد از فتح تهران ودوره دوم فعالیت براون

فصل دهم: اوقاف گیب

فصل یازدهم: سه کتاب : انقلاب ایران، شعر و مطبوعات ایران،  نامه هایی از تبریز

فصل دوازدهم : سالهای جنگ جهانی

فصل سیزدهم: براون و کرزن

فصل چهاردهم: تاریخ ادبیات ایران

فصل پانزدهم : سالهای باز پسین

پیوست ها

1 . شیخ حسن تبریزی

2 . لارنس لکهارت

3. عیسی صدیق

4. ذبیح بهروز 306

5. اقبال لاهوری

6. رابینو

7. یحیی دولت آبادی

8. دهخدا

9. براون و دوستان ایرلندی او

10. مینورسکی

11. دنیسن راس

12. سر آلبرت شیندلر

13. گای لسترانج

14. رینالد نیکلسون

15. معاضد السلطنه نائیتی

16.میجر استوکس

17. آرامگاه براون و همسرش

 … ادامه خواندن

«قاتل آیت‌الله بهبهانی نه با تقی‌زاده بلکه با حیدر عمواوغلی رابطه داشت»

تاریخ ایرانی: حسن جوادی متولد ۱۳۱۷ است و در سن ۲۸ سالگی دکترای ادبیات انگلیسی خود را از دانشگاه کمبریج دریافت کرد. در سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴ مشغول به تحصیل در کمبریج بود؛ جایی که سال‌هایی پیش‌تر حسن تقی‌زاده نیز البته در مدرسه علوم شرقی و آفریقایی لندن درس می‌داد. او استادیار دانشگاه تهران، دانشیار دانشگاه کمبریج و استاد دانشگاه برکلی بود و در سال ۱۹۹۰ بازنشسته شد. «تاریخ طنز در ادبیات فارسی»، «تاثیر ادبیات فارسی بر ادب انگلیسی» و «ایران از دیده سیاحان اروپایی» از جمله آثار تالیفی دکتر جوادی است. «گذری به هند» نوشته ‌ای.‌ام. فوستر، «نامه‌هایی از تبریز» نوشته ادوارد براون، «وحی و عقل» نوشته آربری، «تاریخ ادبیات آمریکا» نوشته ویلیس ویگر، نمایشنامه «مده» نوشته ژان آنوی نیز از جمله آثاری است که او به فارسی ترجمه کرده است. او ترجمه «تولدی دیگر» و دیگر اشعار فروغ فرخزاد، رساله «اخلاق الاشراف» عبید زاکانی و دیگر آثار طنز او و «معایب‌الرجال بی‌بی خانم استرآبادی» و «تادیب‌النسوان» از مولفی نا‌شناس به انگلیسی را نیز در کارنامه خود دارد. حسن جوادی در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی» به برخی شبهات درباره زندگی طوفانی سید حسن تقی‌زاده پاسخ داده است.

***

کمی از ملاقات‌های خودتان با حسن تقی‌زاده بگویید. آخرین ملاقاتتان با تقی‌زاده در کجا انجام شد؟ گمانم در آن دوران شما در کمبریج تدریس می‌کردید. بیشتر حول چه مباحثی صحبت می‌کردید؟

سید حسن تقی‌زاده را دوبار دیدم. بار اول در زمان مصدق بود، در جلسه‌ای در خانه یکی از اقوام، حاجی محمدحسین آقای مجتهدی. در آن زمان کلاس هشتم یا نهم بودم، پسربچه‌ای که کسی به او اعتنایی نداشت. جو سیاسی پرتنش بود و دسته‌های چپ و راست مقابل هم صف‌آرایی می‌کردند. از آن جلسه تنها چیزی که به یاد دارم تلاش حاضران برای تفاهم میان تقی‌زاده و مخالفانش بود. بار دوم تقی‌زاده را سال ۱۳۴۷ در انجمن ایران‌شناسی بریتانیا در تهران دیدم، در پیری بر روی ویلچر. در آن زمان «نامه‌هایی از تبریز» ادوارد براون را از انگلیسی ترجمه کرده بودم. این تنها کتابی بود که براون موفق به چاپ آن نشده بود و من اجازه ترجمه و نشرش را از پسر براون گرفته بودم. در جستجوی اصل نامه‌ها به فارسی بودم. تقی‌زاده می‌گفت که چیز زیادی از آن نامه‌ها به یاد ندارد. او این نامه‌ها را با امضای مستعار خطاب به براون می‌فرستاد. بعداً این نامه‌ها را در خانه نوه براون در دهکده‌ای اطراف کمبریج پیدا کردم و مقاله تقی‌زاده دربارۀ ثقةالاسلام را که در حبل‌المتین چاپ شده بود نیز در کتابخانه دانشگاه کمبریج در لابه‌لای اسناد براون پیدا کردم. در آن دیدار بیشتر صحبت ما درباره پروفسور مینورسکی بود. من مدتی با مینورسکی کار کرده بودم و از همین‌رو در آن دیدار تقی‌زاده از کارهای او می‌پرسید. تقی‌زاده خیلی به تحقیقات او احترام می‌گذاشت و در مطالعات ایرانشناسی‌اش خود را مدیون او می‌دانست. این دیدار تقریباً یک سال پیش از مرگش بود و متوجه شدم که نظرات او نسبت به سابق خیلی عوض شده‌ است. سید حسن تقی‌زاده در دوران پیری به غلامحسین صدیقی گفته بود که پا‌فشاری‌اش بر خلع محمدعلی شاه، درست وقتی که او خواستار سازش و آشتی بوده، کاری نادرست بوده و عمیقا نسبت به آن پشیمان است. شاید تقی‌زاده در اواخر عمر فکر می‌کرد که مسالمت بیشتر، نتیجه بهتری می‌داد و در آن صورت روس‌ها و انگلیس‌ها آن اندازه کارشکنی نمی‌کردند که بعداً کردند. شاید منظور تقی‌زاده این بود که در اوایل مشروطه شور و هیجان انقلابی او بیش از حد بوده است. به هر حال در آن دیدار آخرین، تقی‌زاده را بسیار اهل اعتدال و تا حدی محافظه‌کار دیدم.

یکی از اتهاماتی که به تقی‌زاده زده می‌شد، جاسوسی برای بریتانیا مخصوصا به دلیل امضای قرارداد ۱۹۳۳ بود. او در مجلس پانزدهم توضیح داد که با تمدید دوره امتیاز نفت مخالف بوده ولی چاره‌ای جز امضای قرارداد نداشته و اگر آن قرارداد را امضا نمی‌کرد، فرد دیگری امضا می‌کرد ولی جان او به خطر می‌افتاد. آیا این صرفا یک توجیه بود و او یک وابسته انگلیس بود؟

این از آن اتهاماتی است که بعضی ایرانیان بدون دلیل و منطق به افراد می‌زنند. چند تن از مخالفان تقی‌زاده (از جمله عباس اسکندری در موقع بحث درباره اعتبارنامۀ تقی‌زاده در مجلس) گفته بودند که انگلیسی‌ها از بدو مشروطیت، تقی‌زاده را ترویج و تبلیغ کرده‌اند و به ناحق از او قهرمانی ساخته‌اند. مهدی مجتهدی در کتاب «تقی‌زاده و روشنگری‌ها» نکات جالبی از وطن‌پرستی و روشنفکری تقی‌زاده به نقل از گزارش‌های سر اسپرینگ رایس، وزیر مختار انگلیس به سر ادوارد‌ گری، وزیر امور خارجه انگلیس می‌آورد و می‌گوید: «در مقابل این ادعا باید گفت که ممکن است انگلیسی‌ها برای منظوری از یک فرد عادی حمایت کنند و او را تقویت نمایند. اما در گزارش محرمانه‌ای که به وزیر خارجه خود می‌دهند از جاده حقیقت منحرف نمی‌شوند و وزیر خارجه خود را فریب نمی‌دهند.» یعنی اگر او جاسوس بود در این گزارش‌ها به گونه دیگری از او یاد می‌شد. گزارش اسپرینگ رایس و همچنین اسمارت، یکی دیگر از کارکنان وزیر مختاری، خیلی جالب است. او می‌گوید که «از یکسو افکار ترقی‌خواهانه تقی‌زاده شباهت به افکار اروپایی دارد و از سوی دیگر عقاید او شباهت به عقاید سوسیالیستی دارد، اما از نوع مردان انقلابی خیال‌پرور نیست و ناطقی زبردست است.» از نوشته‌ها و نامه‌های تقی‌زاده حتی می‌توان برداشت کرد که او نسبت به سیاستمداران انگلیسی و خصوصاً سیاست آن‌ها نسبت به ایران نظری فوق‌العاده منفی داشته است. این البته در اوایل مشروطه بود و تقریباً ۲۰ سال بعد در ۱۹۳۳ وقتی که تقی‌زاده به دستور رضاشاه قرارداد نفت را امضا می‌کرد شرایط متفاوت بود. اما همه می‌دانیم کسانی که با رضاشاه مخالفت می‌کردند چه سرنوشتی داشتند و تقی‌زاده یک بار در زمان رضاشاه مغضوب او شده بود و فقط با ماندن در اروپا توانسته بود جان سالم بدر برد. بنابراین از امضای آن قرارداد نمی‌توان جاسوسی او برای انگلیس را نتیجه گرفت. از نامه‌های تقی‌زاده بر می‌آید که او نسبت به مفاد قرارداد نفت نظر موافقی نداشت ولی از دستور رضاشاه هم نمی‌توانست سرپیچی کند. از ۱۳۰۳ تا ۱۳۱۱ تیمورتاش، وزیر دربار مقتدر رضاشاه با روسای شرکت نفت در مذاکره بود و حتی نامه‌ای از تقی‌زاده به تیمورتاش در دست است که نشان می‌دهد او در حالی که سفیر ایران در انگلیس بوده از این سیاست استتار و مذاکره پنهانی تیمورتاش گله کرده است. از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلیس درباره بحران نفت ایران که دکتر شیخ‌الاسلامی منتشر کرده نیز می‌توان واقعیت ماجرا را دریافت. لغو قرارداد دارسی از سوی ایران در ۲۷ نوامبر ۱۹۳۲ به جکسن، رئیس شرکت نفت در ایران ابلاغ می‌شود و او در نامه‌ای به مشاور سر جان کدمن رئیس کل شرکت نفت می‌نویسد که «دولت ایران مرتکب خبطی بزرگ شده است و از این می‌توان به نفع شرکت بهره‌برداری کرد.» این اقدام شرکت نفت، فروغی و تقی‌زاده را تکان داد و به گفته جکسن غیر از وزیر دربار هیچ یک از اعضای کابینه از مکنون خاطر ملوکانه مطلع نبودند و هیچ کس هم جرات ابراز عقیده نداشتند: «با این وصف به قراری که اطلاع یافته‌ام میان وزراء باز تقی‌زاده جرات داشت تا اعلیحضرت را متوجه عواقب سوء این تصمیم ناگهانی سازد و اجازه گیرد… راه شروع مذاکرات مسالمت‌آمیز قضیه یکباره مسدود نگردد.»

(FO 371,16933)

از قرار معلوم تقی‌زاده چند روز پس از این تاریخ برخورد شدیدی با رضاشاه داشته و می‌خواسته از پست خود به عنوان وزیر دارایی استعفا بدهد، ولی رضاشاه می‌گوید که در ایران «وزراء آزاد نیستند که از پست خود استعفا بدهند.» یکی از مشاوران وزیر خارجه انگلیس نیز در گزارشی از وزیر مختاری به وزارت خارجه انگلیس در خصوص استعفای تقی‌زاده که‌‌ همان زمان نامزد نخست‌وزیری نیز بود، می‌نویسد: «فکر می‌کنم که اگر تقی‌زاده نخست‌وزیر بشود برای ما جای بسی تاسف و پشیمانی خواهد بود، زیرا این مرد سیاستمداری است ناسیونالیست که حس ملی‌گرایی‌اش در این اواخر حدت و شدت یافته است.»

(E.5400/47,34)

دست داشتن یا آگاهی از نقشه ترور اتابک و همچنین آیت‌الله بهبهانی از دیگر اتهاماتی است که به تقی‌زاده زده‌ شده است. پس از گلوله‌باران آیت‌الله بهبهانی در منزلش و بازداشت حیدر عمواوغلی، با نفوذی که دموکرات‌ها در مجلس داشتند متهمان جان سالم به در بردند و همین ظن‌ها را نسبت به رضایت تقی‌زاده از ترور‌ها افزایش داد. نقش تقی‌زاده در این ترور‌ها چه بود و آیا این ترور‌ها با دیدگاه‌هایش در مجلس اول منطبق بود؟

این اتهام با اینکه بار‌ها تکرار شده اما درست نیست. در مجلس دوم هیجان‌های شدید سیاسی در جریان بود و اختلافات اعتدالیون و انقلابیون به ترور شخصیت‌های سیاسی منجر شد. تقی‌زاده در خاطرات خود به ملاقاتی با آیت‌الله طباطبایی در خانه سردار اسعد اشاره می‌کند که طی آن تلگراف آخوند ملا کاظم خراسانی می‌رسد و آیت‌الله طباطبایی او را تشویق می‌کند که «شما وارد شوید به آخوند. این کار صاف می‌شود و خیلی با احترام برمی‌گردید.» تقی‌زاده هم به تندی جواب می‌دهد که او کاری خلاف اسلام نکرده است. در این بین قتل سید عبدالله [بهبهانی] اتفاق افتاد و همه چیز خراب شد. در شب نهم رجب ۱۳۲۸ (۱۵ جولای ۱۹۱۰) چهار تن از مجاهدین قفقازی به خانه سید عبدالله بهبهانی ریختند و او را کشتند. کسروی که دشمنی‌اش با تقی‌زاده کاملاً آشکار است حیدر عمواوغلی را «دست‌افزار» تقی‌زاده می‌خواند و او را در قتل بهبهانی مقصر می‌داند. در صورتی که عباس اقبال می‌نویسد: «یک عده از هنگامه‌جویان و روسای حزب اعتدال که با دموکرات‌ها دشمنی داشتند، این قتل را به تحریک دموکرات‌ها و آقای تقی‌زاده که لیدر ایشان بود دانستند.» اندکی بعد چند تن از مجاهدان دسته معزالسلطان در چهارراه مخبرالسلطنه بر سر علی‌محمدخان تربیت ریختند و او را نیز با یک تن از رفقایش کشتند. این هم با دستور اعتدالیون به کینه‌خواهی دموکرات‌ها بود. رجب، قاتل آیت‌الله بهبهانی نه با تقی‌زاده بلکه با حیدر عمواوغلی رابطه داشت، با این همه این شعر در تهران بسیار مشهور شده بود: «فقیهی که اسلام را بود پشت/ تقی‌زاده گفت و شقی‌زاده کشت».

کسروی که همیشه با قاطعیت زیادی حکم می‌کند بدون اینکه دلیلی نشان دهد تقی‌زاده را در قتل بهبهانی دخالت می‌دهد، در صورتی که اسماعیل امیرخیزی که یکی از بی‌طرف‌ترین مورخین مشروطیت است در مقابل اتهامات کسروی از تقی‌زاده دفاع می‌کند و می‌گوید: «من قریب پنجاه سال است که تقی‌زاده را می‌شناسم و به او ارادت دارم و از عقیده سیاسی وی مطلع هستم و به طور قطع می‌دانم که وی مخالف تروریسم است. تقی‌زاده مرد پاکدامنی است که هرگز گرد اینگونه کارهای زشت بر دامن عصمتش نه نشسته است و ساحت قدرش از این قبیل آلایش‌های ناشایست مبری است و منزه است.» جالب آنکه پیش از واقعه قتل بهبهانی، تقی‌زاده به خاطر دشمنی‌هایی که با او می‌شد به جان خود ترسیده بود و از مجلس تقاضای مرخصی کرده و آماده سفر بود که از ایران برود. در چنین موقعیتی هیچ دلیلی نداشت با درگیر شدن در قتل شخصیتی چون بهبهانی جان خود را به خطر اندازد. به‌علاوه نوشته‌های تقی‌زاده نشان می‌دهد که او با وجود مخالفت‌هایی که با بهبهانی داشت احترام فوق‌العاده‌ای نسبت به وی داشت.

علت دشمنی کسروی با تقی‌زاده معلوم نیست. کسروی با اینکه مورخ خوبی بود، در انتقاد از کسانی که با آن‌ها خوب نبود افراط می‌کرد و سندی هم ارائه نمی‌داد. کسروی هر جا که فرصتی می‌یابد خصوصا به تقی‌زاده و تربیت می‌تازد بی‌آنکه سندی ارائه کند. از تقی‌زاده انتقاد می‌کند که در استانبول نشسته و به قربانیان فجایع روس در تبریز کمک نمی‌کند.

نمونه‌ای دیگر از انتقادات کسروی به نامه‌ای برمی‌گردد که براون از شاگردش والتر اسمارت، کنسول انگلیس در تبریز و بعدا شیراز، دریافت کرده و در آن از بعضی کارهای ستارخان انتقاد شده بود، با اینکه اسمارت متذکر کارهای بزرگ ستارخان هم شده بود. براون نام نویسنده را نداشت و این نامه را بدون ذکر نام نویسنده در مجموعه نامه‌های تبریز آورده بود. کسروی بی‌آنکه تحقیقی کرده باشد این نامه را به محمدعلی تربیت و تقی‌زاده نسبت می‌دهد و در تاریخ مشروطه خود می‌نویسد: «بد‌تر از همۀ این‌ها آنکه میرزا محمدعلی‌خان تربیت که از خویشان تقی‌زاده و از افزارهای دست او می‌بود، او نیز همچون تقی‌زاده به لندن و کانون‌های سیاسی آنجا راه می‌داشت و به تازگی از آنجا بازگشته در تبریز می‌زیست، او هم با ستارخان دشمنی می‌کرد و ما می‌بینیم نامه‌ای به پروفسور براون نوشته که نکوهش بسیار از ستارخان و کار‌هایش کرده و او را «لوتی» و «تاراجگر» و «قره‌داغی» خوانده و از براون خواهش کرده که چیزی در ستایش او ننویسد و در پایان نامه تقی‌زاده را گواه گفته‌های خود نشان داده که پیداست با دستور او نوشته و براون ترجمۀ این نامه را در آخرهای کتاب خود آورده است.» و اضافه می‌کند: «آن نامه بی‌نام چاپ شده، ولی ما می‌دانیم که نویسنده‌اش تربیت بوده.» اینکه کسروی می‌گوید این نامه ترجمه نامه تربیت است اصلاً درست نیست، بلکه همچنان که اشاره شد این نامه از والتر اسمارت است که مدتی در تبریز کنسول انگلیس بوده است. این‌ها همه نشان می‌دهد که همه سخنان کسروی درباره تقی‌زاده مستند و قابل اتکا نیست.

تقی‌زاده در سال ۱۹۱۴ راهی آلمان می‌شود. او می‌گوید: «ما شوق زیادی به آلمان داشتیم. ایرانی‌ها آلمان را مثل حضرت داوود می‌دانستند که آمده آن‌ها را نجات بدهد. ما همه برای آلمان سینه می‌زدیم.» این رویکرد تقی‌زاده چه نسبتی با برخی روایت‌ها درباره تمایل او به انگلیس دارد؟

تقی‌زاده پس از خروج از ایران متهم به فساد سیاسی بود و رفتنش مصادف بود با قتل سید عبدالله بهبهانی. از این‌رو مدتی در اروپا آواره بود. بعدا به دعوت نبیل‌الدوله به آمریکا رفت و در نیویورک از طریق هندی‌هایی که علیه استعمار انگلیس می‌جنگیدند و از آلمان کمک می‌گرفتند با آلمانی‌ها رابطه برقرار کرد و همچون برخی ایرانیان آن زمان سعی کرد از طریق آلمانی‌ها به ایران کمک کند. پس از آن به آلمان رفت، در زمانی که وضع ایران اسفناک است. انتخابات مجلس سوم در ساعات تاریک تاریخ ایران آغاز می‌شود و تقی‌زاده که در آمریکا بود، از طرف مردم تهران به نمایندگی انتخاب می‌شود. این در نوامبر ۱۹۱۴ بود و اندکی بعد عده‌ای از وکلا پایتخت را ترک می‌کنند و در غرب کشور حکومتی بنام حکومت مهاجر برای مبارزه با انگلیس و روس تشکیل می‌دهند. تقی‌زاده هم تصمیم می‌گیرد که در برلین کمیته مبارزه را تشکیل دهد و با وطن‌پرستانی که یا در تهران بودند یا در غرب کشور، با حکومت مهاجر همکاری کند.

تقی‌زاده کمیته ایرانیان مقیم برلین را به وجود آورد و مجله کاوه را منتشر کرد. تصمیم گرفت که ایرانیان وطن‌پرست را که در اطراف اروپا و یا استانبول پراکنده بودند در برلین جمع کند. بدین ترتیب علاوه بر رضا افشار، کاظم‌زاده ایرانشهر از کمبریج، ‌پورداوود و اشرف‌زاده و علامه قزوینی از پاریس، جمالزاده و نصرالله خان جهانگیر و سعدالله‌خان درویش راوندی از سوئیس، میرزا اسماعیل نوبری و حاجی اسماعیل آقا امیرخیزی و میرزا آقا ناله‌ملت و میرزا اسماعیل یکانی و محمود غنی‌زاده از استانبول به آلمان می‌روند. در ضمن تصمیم گرفته می‌شود که عده‌ای برای فعالیت و نشر روزنامه به نواحی مختلف ایران و بغداد فرستاده شوند. کاظم‌زاده و میرزا رضاخان به تهران، اشرف‌زاده به شیراز، جمالزاده، امیرخیزی، پورداوود و نوبری به کرمانشاه و بغداد می‌روند. به گفته جمالزاده، «کمیته در کارهای خود دارای استقلال بود. کمک مالی دولت آلمان بسیار محدود بود. تقی‌زاده هم مانند دیگران به زندگی بسیار ساده قانع بود.»

«کشف تبلیس یا دورویی و نیرنگ انگلیس» و «جنایت روس و انگلیس نسبت به ایران» از مقالاتی است که در کاوه منتشر می‌شود و نشان از عدم تمایل این حلقه به سوی انگلیس و شوروی دارد. از جمله مقالات متعددی که تقی‌زاده در کاوه منتشر می‌سازد یکی هم مقاله‌ای‌ است درباره مقاله ادوارد براون در منچستر گاردین (۲۶ ژانویه ۱۹۱۸) تحت عنوان «امید برای ایران، سیاست تازه انگلیس» که در آن دولت انگلیس را در مسلک دوستی به ایران ترغیب کرده بود. تقی‌زاده با پنج اصلی که براون ارائه داده بود کاملاً موافقت داشت ولی در عین حال به براون هشدار می‌داد که زیاد به تغییر سیاست انگلیس دل نبندد و در ضمن از سیاست آلمان هم دفاع می‌کرد: «بدبختانه فشارهای دائمی حکومت تزار سابق روس به خصوص پس از حصول ائتلاف در میان حکومت روس و آلمان در پوتسدام در ۵ نوامبر ۱۹۱۰ (۲ ذی‌القعده ۱۳۲۸) به ائتلاف روس و انگلیس یک شکل دیگری داد که به کلی مغایر با شکل اصلی بالنسبه بی‌غرضانه‌تر آن بود و کم کم نه تنها به تقسیم اقتصادی بلکه به تقسیم سیاسی ایران منجر گردید. در حین آغاز جنگ بین‌المللی و مخصوصاً پس از دخول عثمانی به جنگ در پهلوی دول مرکزی اروپا، دولت آلمان به سرعت خواست از نارضایی ایرانیان از سیاست روس و انگلیس استفاده نموده و یک تحریکات ماهرانه و دوراندیشانه در ایران به عمل بیاورد تا ایرانیان را به طرف خود بکشد و اگرچه ایران بالاخره بی‌طرفی خود را اعلان کرد ولی چیزی نمانده بود که بدین تحریکات فریفته بشود. با وجود این و با آنکه بی‌طرف ماند آنقدر خسارت و صدمه به ایران وارد شد که اگر داخل جنگ شده بود بیش از آن نمی‌شد و تمام ایالات غربی ایران به خصوص از تبریز تا همدان و کرمانشاه و تا قم و کاشان و اصفهان و شیراز به واسطۀ قشون‌های رقیب به نسبت مد و جزر اردوهای آن‌ها در رفت‌ و‌ برگشت، خراب و تباه گردید. حالا ما می‌توانیم امیدوار بشویم و باور بکنیم که وقت آن رسیده است که ایران تلافی این خسارت‌ها را ببیند.» (کاوه شماره ۲۷، ص۶)

تقی‌زاده با ایده رضاخان مبنی بر تغییر سلطنت مخالف بوده و در نطق مشهور خود در مجلس پنجم هم می‌گوید:«خدا را شاهد می‌گیرم که این حرف که می‌گویم محض خیرخواهی مملکت و خیرخواهی‌‌ همان شخص است که زمام امور مملکت را در دست دارد و من خیر او را می‌خواهم و از جان خود بیشتر می‌خواهم… ولی ترجیح می‌دادم که (موضوع تغییر سلطنت) رجوع شود به کمیسیون، چون ممکن است راه حل بهتر و قانونی‌تری پیدا شود که هیچ خدشه و سوسه در کار پیدا نباشد… اگر این را اجازه ندهند گفته شود، سوسه در کار پیدا می‌شود و مطابق صلاح خودشان نیست.» چرا تقی‌زاده با این ایده رضاخان مخالف بود؟

تقی‌زاده در «زندگی طوفانی» (صفحات ۲۰۵‌ـ‌۱۹۷) می‌گوید که او، مصدق، مستوفی‌الممالک، مشیرالدوله، حسین علاء، دولت‌آبادی و چند تن دیگر در خانه سردار سپه جلساتی تشکیل می‌دهند. سردار سپه با محمدحسن میرزای ولیعهد خیلی بد بود و اینطور نشان می‌داد که اگر ایران جمهوری شود دیگر شاه نمی‌تواند او را از مقام خود بردارد. بعدا سردار سپه تسلط روزافزونی بر وکلای مجلس پیدا می‌کند و به فکر برانداختن احمدشاه می‌افتد. تقی‌زاده، مصدق، مدرس و چند تن دیگر در مخالفت خود با تغییر سلطنت باقی می‌مانند. بنابراین تنها تقی‌زاده نبود که می‌خواست سردار سپه را از خلع سلطنت از قاجاریه منصرف سازد، مستوفی‌الممالک هم می‌خواست راه‌حل بهتری پیدا کند. مشهور است که سردار سپه، مستوفی‌الممالک را برای مشاوره دعوت می‌کند و او را آنقدر نگه می‌دارد که طرح موضوع در مجلس تمام بشود. تقی‌زاده آدم اصولی و دموکراتی بود. از طرفی احساس می‌کرد که سردار سپه تبدیل به یک دیکتاتور خواهد شد و از سوی دیگر می‌دید که ایران محتاج حکومت شخصی قدرتمند است. مخالفین بعد از خلع سلطنت قاجار دیگر به مجلس نمی‌روند. مدرس عاقبت کشته می‌شود و رضاشاه به مصدق و تقی‌زاده منصبی نمی‌دهد. تقی‌زاده نامزد وکالت مجلس ششم شده و از حوزهٔ انتخابیهٔ تهران وارد مجلس می‌شود. اما پیش از افتتاح مجلس، توسط هیات وزرا به عنوان مسوول غرفهٔ ایران در نمایشگاه فیلادلفیا رهسپار آمریکا می‌شود و در نوروز ۱۳۰۶ به تهران بر می‌گردد و در مجلس ششم حضور می‌یابد. بعداً رضاشاه تصمیم می‌گیرد که افرادی چون مصدق و تقی‌زاده و مدرس به مجلس نروند. تقی‌زاده مدتی در عسرت و فقر زندگی می‌کند و یک بار هم که با مصدق در یک دعوی حقوقی همکاری دارد پولی گیرش نمی‌آید تا اینکه والی خراسان می‌شود.

تقی‌زاده بعد‌ها نسبت به نخست‌وزیری محمد مصدق هم انتقاداتی وارد می‌دانست. با اینکه خودش طرفدار ملی شدن نفت بود اما ایرج افشار از قول تقی‌زاده گفته است: «به نظر من آنچه باید عین حقیقت بگویم این است که خودش آدم درستکار و امین و وطن‌پرستی است. گفتم این آدم کارهایی که بر ضد کمپانی نفت و فلان و فلان کرد، این‌ها ناحق نبود. برای اینکه آن‌ها خیلی ناحق رفتار می‌کردند… گفتم دکتر مصدق در آن کار که کرد ناحق نبود. عیب کار مصدق این بود که خیلی افراط می‌کرد، به اصطلاح ایران هوچی‌گری می‌کرد. جنجال برپا می‌کرد.» کدام مواضع مصدق از سوی تقی‌زاده هوچی‌گری یا جنجالی به حساب می‌آمد؟

نسبت دادن هوچی‌گری به دکتر مصدق درست نیست ولی در عین حال عناد و لجاجتی که گاهی دکتر مصدق نشان می‌داد هم درست نبود. البته در نظر بگیریم که پس از برکناری رضاشاه، مصدق عجولانه و بدون مطالعه، جمله مشهور خود را درباره تقی‌زاده می‌گوید: «مادر روزگار نزاید فرزندی که به بیگانه چنین خدمتی کرده است.» شاید این گفته مصدق علت حرف و انتقاد تقی‌زاده بوده باشد. مصطفی فاتح می‌گوید: «روزی از دکتر مصدق پرسیدم که بی‌انصافی نبود که تقی‌زاده را بی‌جهت متهم به تمدید قرارداد کردید که خودتان بهتر از همه می‌دانید که تصمیم‌گیرنده حقیقی آن ایام کی بود؟ جواب داد که خودم نیز کاملا از این موضوع خبر دارم. منظورم تقی‌زاده نبود و کس دیگر بود و به احترام اعلیحضرت شاهنشاه فعلی نخواستم که مکنون ضمیر خود را صریح‌تر بیان کنم.»

——————————————–

همچنین بخوانید:
چند مقاله حسن جوادی
حسن جوادی: یاد مانده های من از غلامحسین ساعدی
کتاب های حسن جوادی به انگلیسیادامه خواندن