زبان های ایرانی باستان که تا 2500 س.پ. {سال پیش} به کار می رفتند، به دو گروه تقسیم می شوند. گروه نخست عبارت از زبان اوستائی آثار زرتشتی و زبان پارسی باستان دوره هخامنشیان است که از هر دو آثار نوشتاری وجود دارد. گروه دوم شامل زبان مادها (مادی) و زبان سکا ها (سکائی) می شود که از شمال خزر در روسیه جنوبی تا اوکراین به صورت قبایل غالبا کوچ نشین می زیستند. از این گروه دوم، چه ماد ها و چه سکاها، آثار نوشتاری باقی نمانده و یا وجود نداشته است. تنها واژه ها و نام هائی در آثار ثانوی پارسی باستان و اوستائی و همچنین زبان های دیگر، بخصوص یونانی، به یادگار مانده که برپایه بررسی و مقایسه آنان با یکدیگر، مورخین به این نتیجه قطعی رسیده اند که اولا این واژگان و نام ها بایستی به مادی و سکائی تعلق داشته باشند و ثانیا اینکه آنها از نظر زبان شناسی «شاخ و برگ یک درخت هستند.»
از میان این زبان ها تنها پارسی باستان است که پس از هخامنشیان تا ظهور اسلام به صورت «فارسی میانه» و بعد از اسلام به صورت فارسی معاصر یا «دری» ادامه یافته است، تحولی که به گفته زبان شناسان تاریخی به طور قابل اثباتی نشان دهنده روند تاریخی یک زبان اساسا واحد است.[1] این در حالی است که زبان اوستائی با همه لهجه های تاریخی خود از میان رفته و تنها متون کتبی آن باقی مانده است. از سوی دیگر زبان ماد ها در زبان پارسی مستحیل شده و خود از بین رفته است. زبان سکائی نیز از بین رفته و احتمالا زبان های بعدی سُغدی (یغنابی کنونی در تاجیکستان) و آلانی (اوسِتی کنونی در شمال قفقاز) از باقیمانده های تحول یافته برخی شاخه های زبان و دقیق تر بگوئیم، زبان ها یا لهجه های باستانی سکائی هستند.… ادامه خواندن
( فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» نوشته عباس جوادی، نشر مروارید، تهران 1403)
شاید ولادیمیر مینورسکی، شرق شناس معروف روسی (1877-1966) از اولین کسانی است که ریشههای مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و تا حدی زبان شناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دائره المعارف اسلامی» از سال 1927 زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، به عنوان یکی از گروههای قومی ماد باستان، چنان آمیزهای (از «تیپ»های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود.[1]
در سال 1961 یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین پژوهشگران فارسی میانه (پهلوی) و زبان کردی شمرده میشود، مقالهای با عنوان «ریشههای زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کردها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه میگیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری مادها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمیکنند که میخواهند مادهای باستان را در این نقش ببینند.»[2]
دانیل پاتس در اثر خویش به نام «کوچ نشینی در ایران» مینویسد که کوششهای ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «کوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبان شناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است.[3]
به نظر مک کنزی، تلاشهای ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام کوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی میگوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نامهای «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کردهاند. دو مورخ نخستین، به این نامها فقط به عنوان واحدهای فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره میکنند، در حالی که استرابو از «کورتیها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسیها، اماردیها و تاپیریها نام میبرد که همچون «اشرار کوچ نشین» در کوهستانهای زاگرس میزیستند.[4]
مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است.[5] این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.
اما نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمع: «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر میشود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی میشود. در آنجا جنگهای اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده میشود که چوپانی و گله داری میکردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح میدهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس[6] روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»
بدون شک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد بر می گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به مادها میرسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه ای با اقوام و تبارهای دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری به شمار می آیند.
مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی، این نام {یعنی «کُرد»} چنان بکار برده میشود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترکها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق میشود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لرها و قبایل گورانی هم گردانیده میشود.»[7]
در مجموع، اتفاق نظر اکثر دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچ نشین» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچ نشین ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شدهاند. مینورسکی (همانجا) میگوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنائی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نمودهاند. «ان لمبتون مینویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچ نشینان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کرد» هائی سخن میگوید که گلههای شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند.»[8] پاتس از دهها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام میبرد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر دادهاند.[9] به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست سی و سه قبیله کوچ نشین را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان {کردها} به سرتاسر ایران پخش شده اند.» پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال 961 م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را «کردهای طبرستان» و حتی اعراب را «کرد های سورستان» (آسورستان) می نامند.»[10]
با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به دوره پس از سده دهم-یازدهم میلادی مربوط میشود.
از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرنها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته میشد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دورهای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفتهاند.
زبانی ایرانی
ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کردهای معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسهای است.
دیاکونوف مینویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی، اکنون به زبانی که اسلاف بلافصل آنان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمیگویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبانهای سومری و هُری به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبانهای ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبانهای سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمینها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبانهای دیگری سخن میگفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها میباشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کردهاند.»[11]
به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ مادها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، کرمانشاه، آذربایجان و کردستان، دهها قبیله بومی در این مناطق میزیستهاند. سرزمین مادها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز دهها قبیله و قوم میزیستند.
مادها که سه هزار سال پیش به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با دهها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبانهای ایرانی) شد.
اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از کوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی هُریان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوههای البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمیدهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشارهای به این اقوام نمیکردند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با مادها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفتهاند.
همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: لهجه های شفاهی زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به شاخه های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن میشود و امروزه زبانهای گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبانها و لهجههای ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافتهاند.
برخلاف برخی ادعاها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.
زبان کردی (شامل لهجههای گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبانهای شمال غربی گروه زبانهای ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبانهای ایرانی میشمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است.[12]
گرنوت ویندفور، متخصص برجستۀ زبانهای ایرانی، در بارۀ اینکه همۀ زبانهای معاصر ایرانی مشتقات زبانهای باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، میگوید: «عموماً حتی میتوان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبانهای معاصر {ایرانی} ادامه زبانهای محلی و منطقهای هستند. برای نمونه، میتوان گفت که زبانهای ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن و ماد بزرگ تکلم میشدند، لهجههای مادی هستند، اگر چه نمونههای موجود مادی باستان از واژههای دخیل در پارسی باستان ماخوذ میباشند.»[13]
در برخی منابع کُردی ادعا میشود که اگرچه کُردی جزو زبانهای ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از شاخه های زبانهای ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشههای زبان کردی» مینویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجههای ایرانی متمایز میکند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیدهام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کُردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد.»[14] آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبانهای ایرانی میپردازد، تا با نمونههای مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخههای خانواده زبانهای ایرانی، یکی از این زبانهاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبانهای ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونههای زبانهای ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است.[15]
[1] V. Minorsky: “Kurds,” Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150
[2] MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69
[3] Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112
[4] MacKenize: Ibid
[5] Potts: Ibid, p. 121
[6] Potts: Ibid
[7] MacKenize, ibid
[8] Potts, ibid, 160
[9] Potts: Ibid, pp. 160-165
[10] Potts, ibid, 164
[11] دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1345، ص. 93
[12] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42
آنچه که میخوانید، فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
در این فصل میخواهیم بطور خلاصه، تا اندازه ای که برای دانش امروزی زبان شناسی تاریخی روشن است، به سرگذشت زبان مادی در دوره باستان و تغییر و تحول آن به صورت زبانها و لهجه های بعدی یعنی پهلوی (دوره ایرانی میانه) و معاصر (ایرانی نو) اشاره کنیم. در این رهگذر، تاکید اصلی ما روی زبانهای سرزمین تاریخی «آتروپاتن» یعنی آذربایجان و کردستان ایران خواهد بود که هسته اصلی و مشترک «آتروپاتن» را تشکیل می داد.
برای درک چهارچوب تاریخی و زبان شناختی موضوع، باید ابتدا مقدمه ای در باره تعبیر «زبانهای ایرانی» و جایگاه زبان و لهجه های مادی در دوره پارسی باستان، میانه و مشتقات آن در دوره فارسی معاصر را یادآوری نمود.
زبان های موجود ایران
در ایران کنونی، زبانهای گوناگونی از خانواده های مختلف زبانی تکلم میشود، از آن جمله:
– هند و اروپائی: در زیر گروه «هند و ایرانی»: فارسی، تاتی، تالشی، کردی، زازا، گورانی، گیلکی، لری، بلوچی، و در یک زیر گروه دیگر زبانهای هند و اروپائی: ارمنی – سامی: عربی، عبری، آسوری/آشوری – آلتائی: ترکی آذرى، ترکمنی، خلجی – و دراویدی: براهوئی.
دو تعبیر «زبانهای ایران» و زبانهای ایرانی» هر کدام معنای دیگری دارد و نباید آنها را عوضی گرفت. منظور از تعبیر «زبانهای ایران» یا «زبانهای کنونی ایران» همه زبانهائی است که در چهارچوب سیاسی ایران کنونی تکلم میشوند – صرفنظر از نزدیکی و یا دوری ساختاری آن زبانها به یکدیگر و اینکه کدام زبان به کدام خانواده زبانها تعلق دارد، مانند فارسی، ترکی، عربی، آسوری و غیره… اما منظور از تعبیر «زبان های ایرانی» همه زبان هائی هست که به خانواده زبان های ایرانی (و نه آلتائی یا سامی و دراویدی) تعلق دارند، چه زبان هائی که در داخل ایران به کار میروند و چه در خارج از ایران، چه در گذشته و چه در حال حاضر، مانند پهلوی، فارسی، کردی، بلوچی، پشتو، سکائی، سغدی یا تاجیکی و اوستی.
در فهرست بالا نام چهار خانواده زبانهای دنیا را برده ایم که در ایران تکلم میشوند. اما روشن است که از نظر ساختاری، دستوری و تاریخی، فارسی، ترکی و عربی وابسته به خانواده های گوناگون زبانی هستند. در اینجا تضادی در بین نیست، همچنانکه کُردی یکی از زبانهای ترکیه کنونی است، اما جزو خانواده زبانهای آلتائی (ترکیک) نیست، بلکه مانند فارسی زبانی هند و ایرانی در خانواده بزرگتر زبان های هند و اروپائی است. و اما از نظر زبان شناختی، زبان فارسی متعلق به خانواده «زبانهای ایرانی» است، ترکی یک عضو «زبانهای آلتائی» و عربی جزو «زبانهای سامی»، اگرچه بین این سه زبان و ادبیات آنها در طی 1400 سال گذشته داد و ستد های بسیار زیاد، مستمر و نزدیک واژگانی، دستوری و حتی آوائی صورت گرفته که خود منتج به روندهای استحاله ای و آمیزشی زبانی بین فارسی، عربی و ترکی شده است.
خانواده «زبان های ایرانی»
«زبانهای ایرانی» نام شاخه غربی گروه «زبانهای هند و ایرانی» است که خود بخشی از خانواده زبانهای هند و اروپائی است. زبان هندی متعلق به شاخه شرقی زبانهای هند و ایرانی است.
زبانهای ایرانی را میتوان از نگاه سلسله مراتب تاریخی، موقعیت جغرافیائی یا ویژگی های زبان شناختی این زبانها تعریف و طبقه بندی نمود.
از نظرتاریخی، زبانهای ایرانی را به سه مرحله باستان، میانه و معاصر تقسیم میکنند. دوره های تقریبی کاربرد این زبانها عبارتند از: باستان (تا پایان هخامنشیان و مدتی بعد از آن)، میانه: (از سقوط هخامنشیان تا اسلام و مدتی بعد از آن)، و معاصر: (از اسلام تا کنون).
زبان های ایرانی عبارتند از پارسی باستان، اوستائی، مادی و سکائی.
پارسی باستان و اوستائی دو شاخه متمایز زبانهای باستانی ایران هستند که تا مدتی پس از پایان دوره هخامنشیان در جنوب و جنوب غربی ایران و احتمالا بعضی سرزمین های مرکزی فلات ایران مورد استفاده بودند. اوستائی که اصولا ویژه آثار مذهبی زرتشتی بوده، حتی قبل از دوره فارسی معاصر جنبه کاربردی خود را از دست داده بود، اما پارسی باستان به صورت پارسی میانه و سپس پارسی معاصر (فارسی) ادامه یافته است. چندین اثر نوشتاری به اوستائی و پارسی باستان، آثار بیشتری به پارسی میانه (پهلوی) و طبعا آثار به مراتب فراوانی به فارسی معاصر وجود دارند. فارسی تنها زبان ایرانی است که درهر سه دوره باستان، میانه و معاصر بطور مستند و نوشتاری موجود بوده است. هیچ زبان دبگر ایرانی این ویژگی را ندارد. ریشه فارسی در پارسی باستان است که زبان امپراتوری هخامنشی بوده وپس از هخامنشیان به صورت پارسی میانه (پارسی پهلوی) تحول یافته و بالاخره پس از اسلام به شکل فارسی معاصر در آمده است.
دو زبان مادی و سکائی اثری از خود بجا نگذاشته اند و اطلاعات ما در باره آنها تنها مبتنی بر تحلیل نام ها و واژگان جداگانه ای است که در آثار دیگر (اصولا در آثار پارسی باستان و اوستائی) پیش آمده اند و به این زبانها نسبت داده میشوند. این گونه زبان ها «اُنوماستیک» خوانده میشوند. ویندفور مینویسد: «حتی بدون داشتن نشانه هائی از دوره پیشا مدرن {باستان} نیز میتوان قبول کرد که زبان های معاصر {ایرانی} ادامه زبان های محلی و گمگشته گذشته هستند. مثلا زبان های معاصر آذربایجان و مناطق مرکزی ایران {مانند تاتی، کردی، گیلکی} که محل کاربردشان ماد آتروپاتن و یا ماد بزرگ بود، «لهجه های» مادی هستند، اگرچه ما زبان باستان مادی را اصولا به کمک نشانه های مادی موجود در پارسی باستان می شناسیم.»[1]
زبان مادی اگرچه امروزه به صورتی که در دوره باستان مورد استفاده بوده، از بین رفته، اما منشاء و ریشۀ گروهی از زبانهای ایرانی میانه (پهلوی پارسیک، اشکانی و مادی) و زبانهای معاصر ایرانی (تاتی و یا همان پهلوی «آذری»، تالشی، گیلکی، کردی، زازا، گورانی، سمنانی و غیره) را تشکیل میدهد. زبان باستان سکائی نیز مانند مادی از بین رفته و تنها برپایه تحلیل های انوماستیک تعریف شده است. طبق این تحلیل ها گفته میشود که زبان های ایرانی میانه خُتَنی، سُغدی، بلخی و خوارزمی (در آسیای میانه) و سَرمَتی و اُسِتی (در قفقاز) احتمالا باقیمانده های زبان های شرقی و غربی سکائی بودند. امروزه هنوز باقیمانده هائی از این زبان ها در آسیای میانه و قفقاز تکلم میشوند.
از زبان پارسی میانه (پهلوی) آثار نوشتاری اندکی باقی مانده است. زبان مادی در دوره ایرانی میانه با پهلوی اشکانی و پارسی میانه تلفیق و آمیزش یافته، در حالی که زبانها و لهجه های محلی یعنی شفاهی پهلوی در ماد به موجودیت خود ادامه داده اند. اما از این زبانها و لهجه های محلی مادی در این دوره میانه (مانند تاتی-آذری و یا کردی) به جز نشانه هائی پراکنده در درون نوشته های معاصر فارسی («فهلویات») آثار نوشتاری منسجم و مستقلی باقی نمانده است.
بعد از اسلام در آثار نوشتاری فارسی معاصر و معیار بصورت پراکنده با اشعار و متون نثری روبرو میشویم که «فهلویات» نامیده میشوند و نشان از زبانها و لهجه های محلی و شفاهی مادی دارند ( گونه های مختلف آذری/تاتی، تالشی، گیلکی و کردی). تمایز و طبقه بندی دستوری، واژگانی و آوائی فهلویات هنوز بصورت کامل انجام نگرفته است. آثار نوشتاری به زبانها و لهجه های کنونی اصالتا مادی (مانند کُردی، تاتی، تالشی، گیلکی) تنها در چند سده اخیر انجام گرفته است. اولین اثر نوشتاری کُردی از سده های شانزدهم و هفدهم میلادی است و تنها در قرن بیستم است که آثار نوشتاری به زبانهای تالشی و گیلکی معاصر نوشته شده است.
برخی دیگر از زبانهای ایرانی در اثر فشار و گسترش زبانهای دیگر از بین رفته اند (مانند بخش بزرگی از تاتی-آذری یا خوارزمی ایرانی در مقابل ترکی و یا زبانهای شرقی ایرانی در مقابل گسترش فارسی نو، ترکی و چینی).
در زیر جدولی از زبانهای ایرانی در مراحل سه گانه تاریخی آنان یعنی دوره های باستان، میانه و معاصرداده میشود. توضیح اینکه در کتاب «زبانهای ایرانی» تالیف و تحریر گرنوت ویندفور[2] گونه های جنوبی زبان تاتی همراه با تالشی جزو یک گروه واحد بنام «تاتی» رده بندی شده و «آذری» یعنی مجموعه لهجه های شفاهی مادی مردم آذربایجان که امروزه بجز چند روستای پراکنده بطور گسترده از بین رفته و جایش را به ترکی آذری سپرده، با زبان تاتی که در مناطق بیشتری در فلات مرکزی ایران تکلم میشود، هم معنا به شمار می آید (لهجه تاتی قفقاز که آن هم زبانی ایرانی است، متعلق به گروهی دیگر است). چند منبع دیگر اصلی و دانشگاهی[3] نیز گونه های میانه ایرانی در آذربایجان (از جمله زبان فهلویات) را گونه باستانی زبان تاتی محسوب میکنند که عضو دسته شمال غربی زبانهای ایرانی است. طبق همین طبقه بندی خود این دسته به دو بخش شرقی (تالشی، تاتی) و گروه غربی (زازا، گورانی، کردی) تقسیم میشود. از سوی دیگر برخی از دانشمندان، زبان کردی (کرمانجی، سورانی) را بیشتر از زبانهای شمال غربی، همانند فارسی متعلق به گروه جنوب غربی زبانهای ایرانی میشمارند.[4]
ایرانی باستان
جنوب غربی: پارسی باستان مرکزی: اوستائی شمال غربی: مادی (انوماستیک) شمال شرقی: سکائی (انوماستیک)
ایرانی میانه
ایرانی میانه غربی جنوب غربی: پارسی میانه (یا پارسی پهلوی) شمال غربی: اشکانی (پارتی یا پهلوی اشکانی-مادی)
ایرانی میانه شرقی بلخی (باکتریائی) سُغدی خوارزمی خُتنی و تومُشگی سکائی و سَرماتی میانه
ایرانی معاصر
ایرانی غربی
ایرانی شمال غربی، دسته نخست
گروه زاگرس علیا وفلات مرکزی
-زازاکی، دیمیلی
-کردی
= کردی شمالی (کرمانجی)
=کردی مرکزی (سورانی)
=کردی جنوبی و جنوب غربی
-گورانی
-گروه اورومان (هاورامان)، حوزه کرمانشاه
-بجلانی، حوزه موصل (عراق)
ایرانی شمال غربی، دسته دوم
گروه تاتییا آذری
-گروه تاتی شمالی
– هرزنی، امروزه در گلین قیه، میان مرند و جلفا
– لهجه های دیزمار: اساسا روستای کرینگان و حسنو، اهر
گروه تالشی
-تالشی شمالی، آستارا و سواحل جمهوری آذربایجان
-تالشی مرکزی: اسالم هشتپر و سواحل خزر در شمال غرب ایران
– تالشی جنوبی: شاندرمن، ماسال، ماسوله
لهجه های خلخال،آذربایجان شرقی
– شاهرود طارم: شال، کلور، لرد
– خورش رستم
– کئجل
لهجه های طارمی
– لهجه های طارم علیا، زنجان: هزارود، سیاوند
– لهجه های رودبار، گیلان
لهجه های خوئین وزنجان
تاتی جنوبی
– لهجه های رامند قزوین، تاکستان
– لهجه اشتهاردی، کرج
لهجه های شمال وشمال شرق قزوین
– منطقه کوهپایه
– رودبار الموت
– لهجه های الموت
لهجه های الویر و ویدر، نزدیکی ساوه
لهجه های وفس، نزدیکی اراک
لهجه های دره سفیدرود، رودبار(گذار به زبانهای خزر)
ایرانی جنوب غربی
فارسی و گونه های آن
-فارسی -فارسی تاتی و یا تاتی قفقاز (جنوب شرقی قفقاز) -فارسی خراسانی -گونه های دو سوی مرز ایران و افغانستان -گونه های افغانی (شامل دری و کابلی) -تاجیکی
گروه های فارسی زاگرس جنوبی و فارس
-لهجه های فارس -شوشتری و دزفولی -گونه های لُری -سیوندی -دوانی
گروه های دورتر ازفارسی، لارستان و خلیج فارس
گروه خلیج
-بندری -مینابی -بشکردی -کُمزاری (دو سوی تنکه هرمز)
لهجه های خوری با مشخصات کُردی در حوزه کویر
لهجه های بلوچی
لهجه های حوزه دریای خزر
-گالشی (گویش دامداران کوهستانی البرز) -گیلکی –طالقانی، تنکابنی -مازندرانی (سابقا طبری) -گرگانی (در قرن شانزدهم از بین رفته)
حوزه سمنان
-سنگسری، جزیره زبانی -سمنانی، جزیره زبانی -سُرخه ئی و لاسگردی و افتری، جزیره زبانی
ایرانی شرقی
گونه های پشتو
-پشتو -پشتوی وانتسی، در جنوب شرقی
حوزه پامیر
-پامیری شمالی
-یزغلامی و ونجی -گروه شُغنانی-روشانی شامل شغنانی و بجووی، بروازی، روشانی، خوفی، برتنگی، روشوروی در منظقه پامیر تاجیکستان، افغانستان و پاکستان – سریکُلی در ایالت شینجان -اویغور چین
گروه ایشقاشمی
-ایشقاشمی مرکزی
گونه های وَخی
-وخی (جزیره زبانی) -یدغا و مونجی
ایرانی جنوب شرقی
-پراچی -اورموری
ایرانی شمالی
-یغنابی، شمال غربی تاجیکستان -اوسِتی، قفقاز مرکزی
[1] Gernot Windfuhr.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr. (ed.): The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42
[2] Gernot Windfuhr.: Ibid
[3] از جمله استیلو، 1981. جدول پایانی این نوشته با استفاده از دو منبع زیر تالیف شده است که امروزه جزو آثار اصلی و مرجع ایران شناسی (ویندفور) و تات شناسی (استیلو) شمرده میشوند: Windfuhr: Ibid Stilo, D. L.: The Tati Language Group in the Sociolinguistic Context of Northwestern Iran and Transcaucasia, Iranian Studies, vol. 14, 1981
[4] MacKenzie, D.: The Origins of Kurdish, 1961, in: Transactions of Philological Society, pp. 68-69; see also: McCarus, E. N.: Kurdish, in: Windfuhr, G.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 587-590
(ادامه مطلب در خود کتاب. برای اطبت خود نشذ مروارید یا لاعات بیشتر، از جمله خرید کتاب چاپی یا دریافت آن به صورت پی دی اف یا به پرتال «طاقچه» مراجعه فرمائید. برای اطلاعات بیشتر روی این لینک کلیک کنید.)
نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش
آنچه که میخوانید، نخستین صفحه های کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
تاریخ نوشتاری یا «مکتوب» آذربایجان و کردستان تقریبا 3000 سال پیش آغاز میشود، درست ترش: حدود 850 سال پیش از میلاد، با ذکر نام ماد ها و پارسی ها در سنگ نوشته های آشور… بدون شک قدمت خود این سرزمین ها بیشتر است و به میلیون ها سال قبل از آن برمیگردد. اما در اینجا سخن ما از پیشا تاریخ نیست، از تاریخ است، آن هم تاریخ نوشتاری اقوام پیشا ایرانی و سپس ایرانی و همسایگان آنان، یعنی آثار تاریخی و در درجه اول مکتوبی که به حضور اقوام پیشا ایرانی و ایرانی (مادها، پارسی ها، سکا ها و دیر تر پارتی ها و دیگران) اشاره داشته اند.
مرزهای سیاسی کنونی نباید ما را به اشتباه بیندازد. هر منطقه و قوم باستان تاریخ نوشتاری دیگری دارد. اما هیچکدام از آنها کهن تر از هشت هزار سال نیست. مثلا تاریخ مکتوب عیلامیان در جنوب غربی ایران به بیش از 5000 سال پیش و تاریخ همسایگان آشوری، بابلی و سومری آن در عراق کنونی تا به 7500 سال میرسد.
در میان سرزمین هائی که در ایران کنونی جای گرفته اند، قوم، دولت و تمدن عیلام قدیمی تر از همه است. اما عیلام قوم و دولتی ایرانی نبود (اگرچه بعدا ضمن اختلاط با ماد ها و پارسیان، ایرانی شد). تا جائی که میدانیم، اقوام ایرانی حدود 3000-3500 سال پیش به ایران کنونی آمده اند.
آیا میتوان کم و بیش تخمین زد که پیش از ایرانیان کدام اقوام در منطقه آتروپاتن به سر می بردند، نخستین اقوام ایرانی کدام گروه ها بودند، در کدام مرحله، از کجاها و چگونه به این سرزمین ها آمدند و به این ترتیب آغازگر تاریخ ایران شدند؟
نمی توانیم تا آنجا که اطلاع داریم به عقب بر نگردیم. نه تنها آذربایجان و کردستان، بلکه همه ایران در جریان تاریخ دور و دراز کره زمین و نوع بشر چیزی جز درختی کوچک در گوشه ای از جنگلی بی انتها نبود. پس بگذارید ابتدا سرگذشت همه «جنگل» را به طور کوتاه مرور کنیم، تا جایگاه این منطقه و این دوره در موقعیت پیشا تاریخی منطقه روشن تر شود و بهتر درک کنیم که آن «قاب» تاریخی که اقوام پیشا ماد و سپس مادها و پارسی ها آمده و در آن جای گرفتند، کم و بیش چه بوده است.
*****
امروزه پس از پژوهش ها و کشفیات دانشمندان تاریخ، زبان شناسی، مردم شناسی، باستان شناسی، جامعه شناسی و ژنتیک در 200 سال گذشته، دیگر کسی به طور جدی شک نمی کند که تکامل و تحول تقریبا 200 هزار ساله انسان مدرن («هوشمند») در آفریقا رخ داده و اینکه این آخرین نوع انسان معاصر حدود 40 تا 60 هزار سال پیش به تدریج در عرض هزاران سال از آفریقا به تمام دنیا پراکنده شده است.[1]
یک نتیجه گیری مهم از این کشفیات علمی که در یکی دو قرن اخیر بار ها تائید شده، آن است که هیچ شکی نداشته باشیم. در دنیا هیچ شخص، طایفه، قوم و ملتی نیست که ریشه اصلی و نیاکان 60 هزار سال پیش او از آفریقا نباشد. هیچ قوم و ملتی (خارج از آفریقا) نیست که بتواند به دور از احساسات و تعصب به طور جدی ادعا کند که «جد اندر جد» و «از ازل» بومی کشور و سرزمین بخصوصی بوده است. در این مهاجرت ها هر کس و هر گروه انسان ها سرگذشت پر فراز و نشیب و مخصوص به خود را داشته است، درست مانند طایفه و خانواده بزرگی که روزگاری میرسد و هر فرد آن به نقطه ای از جهان پخش میشود.
در آفریقا تکامل و تحول انسان معاصر میلیون ها سال طول کشیده و مراحل تکاملی بسیاری را پشت سر گذاشته، تا این «آخرین مدل» انسان به صورت انسان کنونی در آمده است. انسان های مدرن در ابتدا در ترکیب گروه های نسبتا کوچک مرتبا در حال حرکت، جستجوی سرزمین های جدید، شکار و گرد آوری گوشت و دیگر مواد غذائی و محافظت خود از آفات طبیعی و حیوانات وحشی بودند. اما آنها به تدریج یکجا نشین شدند، برخی حیوانات را اهلی کردند و به کشاورزی و دامداری پرداختند. آنها با هزاران کوچ به پیش و پس و دور و نزدیک و هر بار همزمان با آمیزش و زاد و ولد با افراد نزدیک، آشنا و گاه دور و بیگانه، صاحب شباهت یا دوری ظاهری و فیزیکی، عادات و رسوم، فرهنگ و زبان و طرز زندگی اقتصادی و اجتماعی گشتند. احتمالا اینگونه بود که در نقاط مختلف گیتی اقوام و قبایل مختلف به وجود آمد. طبعا گروه مردمانی که مثلا در شمال ایران کنونی ایجاد شده بود با گروه جنوب عراق فرق میکرد، اگرچه آنها به یکدیگر شبیه تر از مثلا فلان گروه اندونزی و چین بودند. حتی این شباهت ها، نزدیکی ها و دوری ها هم در طول زمان با مهاجرت ها و وصلت های جدید تغییر می یافت. دوری یا نزدیکی جغرافیائی گروه ها و شرایط طبیعی و اقلیمی آنان در تحول بیولوژیک و همچنین اجتماعی هر کدام از آنان نقش مهمی داشت. به دنبال ترک آفریقا، ظاهر فیزیکی و رنگ پوست و همچنین طرز زندگی، باور ها و عادات و رسوم آنان در طول هزاران سال شکل دیگری به خود گرفت و آن «اشکال دیگر» نیز به تدریج، اما به طور پیوسته تغییر یافت. در حالی که در آفریقا گوناگونی ژنتیک انسان ها بسیار متنوع تر و پیچیده تر بود، با پراکنده شدن انسان ها در اقصی نقاط جهان و همچنین افزایش جمعیت و اختلاط آنان با یکدیگر (بخصوص گروه های همسایه و نزدیک)، ترکیب ژنتیک انسان ها ساده تر و با وجود ادامه اختلاف در ظاهر فیزیکی آنان، شباهت بیولوژیک آنها به یکدیگر بیشتر شد.[2] بخصوص با پیشرفت تکنولوژی، مدرنیزه شدن زندگی اجتماعی، افزایش جمعیت جهان و اختلاط بیشتر انسان ها، این روند پیچ در پیچ مهاجرت و آمیزش انسان ها احتمالا بیشتر هم خواهد شد.
در اینجا موضوع مورد بحث ما تاریخ باستان شمال غربی ایران و مناطق همسایه آن است. با در نظر گرفتن مرزهای سیاسی کنونی، دقت اصلی ما در این نوشته به آذربایجان و کردستان است، اگرچه در دوره باستان (دستکم تا پیش از هخامنشیان) این دو منطقه به عنوان واحد های سیاسی تعریف و شناخته نشده بودند. مرحله زمانی مورد بحث ما «تاریخ مکتوب» است، یعنی از زمان آغاز خط و نوشتار (حدود 7300 سال پیش در بین النهرین و مصر باستان). تعیین این سرآغاز برای هر منطقه جهان فرق میکند. گفتیم که در رابطه با منطقه مورد بحث ما، «تاریخ مکتوب» حد اکثر از 3000 سال پیش شروع میشود، یعنی با نخستین اشاره ها در سنگ نوشته های آشوری به اقوام مادی و پارسی و همچنین اقوام پیش از آنها.
اما قبل از ماد ها و پارسی ها، قبل از تمدن های بین النهرین، قبل از پیدایش و کاربرد خط و نوشتار چه؟
باستان شناسان و دانشمندان ژنتیک با پژوهش های خود به میلیون ها سال پیش میروند و مثلا مشخصات ژنتیک و شرایط زندگی انسان های نئاندرتال و نخستین گروه های انسان های شکارچی و گردآورنده در آفریقا، آسیا و اروپا را ثبت میکنند. در این زمینه پژوهش های چند دهه گذشته دانشمندان در سایه پیشرفت های تکنولوژیک به نتایج شگفت انگیزی رسیده است. بسیاری از معما ها و گره ها گشوده شده، اما پرسش ها و بحث های علمی در باره صد ها موضوع دیگر هنوز در جریان است. بگذارید چکیده کاملا کوتاهی را از آنچه که در باره منطقه مورد بحث ما میدانیم، تا جائی که از جدیدترین آثار علمی بر می آید، در چند پاراگراف خلاصه کنیم.
پس از «مهاجرت بزرگ» از آفریقا
گفتیم که حدود 60 هزار سال پیش گروه های مختلف «نوع بشر» یعنی انسان هوشمند پس از سپری کردن چند میلیون سال در آفریقا، به تدریج به آسیا و اروپا مهاجرت نموده و از آنجا در عرض چند هزار سال در همه مناطق قابل سکونت دنیا پراکنده شدند.
بد نیست ضمنا بدانیم که مسیر این مهاجرت ها اصولا (ولی نه همیشه) در امتداد دریاها و رودخانه ها بوده است. این هم جالب است که بنا به تخمین دانشمندان، ده هزار سال پیش (یا 8000 سال پ.م.) یعنی در مراحل نهائی عصر یخبندان، جمعیت کل انسان ها در کره زمین احتمالا بین پنج تا 10 میلیون نفر بوده است. این را میتوان با جمعیت کل جهان دو هزار سال قبل (200 تا 500 میلیون نفر) و جمعیت کنونی مردم دنیا (بیش از هشت میلیارد نفر) و همچنین جمعیت پیش بینی شده برای سال های 2050 (حدود ده میلیارد نفر) مقایسه کرد، تا شدت افزایش جمعیت جهانی و نتایج احتمالی آن را تخمین زد. دو عامل بزرگ و مهم در سیر تحولی جمعیت جهان اقلیم-آب و هوا و متناسب با تغییرات آن (و همچنین افزایش جمعیت و شرایط اقتصادی و سیاسی کشور ها) مهاجرت انسان ها از منطقه ای به منطقه دیگر جهان است که هنوز از داغ ترین موضوع های بین المللی است.
امروزه دانشمندان باستان شناسی و ژنتیک مدرن میتوانند با سرعت شگفت انگیزی تصویر ژنتیک و «دی ان ای» انسان های پنجاه هزار سال پیش را از منطقه الف دنیا معین کنند، آن را با دیگر نمونه ها از منطقه ب مقایسه نمایند، نزدیکی و دوری آنها را نسبت به یکدیگر تشخیص دهند، دوره تقریبی زندگی گویشوران این یا آن زبان را محاسبه نمایند، بر پایه مقایسه این نمونه ها سیر و نوسان های مهاجرت انسان ها را تعیین کنند و مناسبت های ژنتیک آنان با دیگر انسان های گذشته و حتی درجه نزدیکی یا دوری بیولوژیک آنها با انسان های کنونی، یعنی همه ما زندگان را با معیارهائی قابل اندازه گیری ثبت نمایند.
زبانها، چه زبانهای ساده و کوچک دوردست و چه زبانهای بزرگ و مدرن کنونی، در درون خود دستگاه های فوق العاده پیچیده و منظمی جهت برقراری ارتباط بین انسان ها هستند. به نظر میرسد که سخن گفتن به یک زبان، قابلیت ویژه انسان در عالم موجودات زنده است. توان آموزش یک زبان در نظام ژنتیک هر انسان نهفته است. اما آموزش این یا آن زبان معین به این یا آن مشخصات ژنتیک اشخاص ربطی ندارد. هر کودک میتواند صرفنظر از مشخصات فیزیکی و ژنتیک (یا بیولوژیک) خود هر زبانی را از خانواده و محیط اجتماعی خود بیاموزد.
با در نظر گرفتن همه این عوامل میتوان گفت که بله، در شرایط اختلاط های فزاینده و بخصوص با گذشت زمان، گویشور این یا آن زبان بودن، نشانه تعلق به این یا آن گروه قومی و ژنتیک نیست. اما بخصوص در دوران باستان و در رابطه با مردمان کوچ نشین، بررسی زبان یک گروه و تحلیل و پی گیری تحول آن میتواند همراه با بررسی آثار تاریخی، جامعه شناسی و ژنتیک تصویر کامل تری از سیر تکاملی گروه های مختلف مردم به دست بدهد.
ضمنا بررسی زبان گروه های مردم (از جمله تشخیص شاخه های خانواده های زبانی و لهجه های آنها) میتواند به ما کمک کند که بفهمیم این یا آن زبان اروپائی یا آسیائی در چه دوره ای و چگونه گسترش یافته و یا از بین رفته است. البته، به گفته یوهانس کراوزه، دانشمند سرشناس ژنتیک از آلمان، «مردگان نمی توانند صحبت کنند» و ما نمیتوانیم بگوئیم که صاحبان استخوان های چند هزار سال قبل به چه زبانی سخن میگفتند. «اما ما میتوانیم مثلا به کمک بررسی و پیگیری خانواده های زبانی بگوئیم که زبانهای اروپائی و آسیائی چگونه بین انسان ها گسترش یافته اند.»[3]
تا دوره نوسنگی
منظور از چند توضیح بالا کمک به یافتن جواب به پرسشی بود که قبلا مطرح کرده بودیم: وضع منطقه مورد بحث ما یعنی آذربایجان و کردستان کنونی قبل از مادها (یعنی قبل از سه هزار سال پیش) چه بود؟ جواب کلی میتواند این باشد که در این مورد اطلاعات چندان زیادی نداریم. اطلاعات محدود ما در باره سه-چهار قرن قبل از مادها شاید کمکی به ما بکند، اما اگر بخواهیم از آن هم عقب تر برویم و مثلا از وضع این منطقه در ده هزار سال قبل تصویری کلی به دست بیاوریم، کار ما به مراتب مشکل تر خواهد شد، زیرا در این مورد آثار نوشتاری موجود نیست و ما ناچار خواهیم بود به کمک باستان شناسی و یافته های جدید ژنتیک و زبان شناسی تاریخی مراجعه کنیم. مثلا در چند سال اخیر دانشمندان گفته اند که 8000 سال قبل، همزمان با رشد کشاورزی و یکجا نشینی در آناتولی، مردمان دوره نوسنگی شمال غربی ایران که به تدریج با کشاورزی و یکجا نشینی آشنا شده بودند از آن سرزمین ها یعنی آذربایجان و کردستان کنونی و همچنین شرق آناتولی به دو سمت مهاجرت کرده اند: از طریق قفقاز به شمال و از طریق مناطق جنوبی ایران به سوی پاکستان و هندوستان کنونی.[4] اما در باره زبان و فرهنگ آنان اطلاعی در دست نیست. به این دوره نام «پیشا تاریخ» داده اند، زیرا هیچگونه خط و املا در آن دوره ها موجود نبوده و آثاری نوشتاری از آن باقی نمانده است. نخستین آثار نوشتاری انسان مربوط به دوره سومر ها حدود 5400 سال پیش است.
50-60 هزار سال پیش زمانی که انسان هوشمند از آفریقا به آسیا و اروپا مهاجرت میکرد، هنوز دوره یخبندان روی کره زمین ادامه داشت. آخرین دوره عصر یخبندان حدود 115 هزار سال پیش شروع شد و تا یازده-دوازده هزار سال پیش ادامه یافت. این رقم 12 هزار سال پیش را بهتر است به خاطر بسپاریم. پایان نسبی دوره یخبندان، آغاز دوره «نوسنگی» و، همزمان با آن، رو آوردن انسان ها به کشاورزی در آناتولی و «هلال حاصلخیز» (از مصر، اسرائیل، سوریه و عراق تا غرب ایران) همه دوازده هزار سال پیش شروع شده است. حتی به نظر زبان شناسان تاریخی، آغاز شکل گیری زبانها و دوری و نزدیکی آنها به یکدیگر، یعنی به عبارتی شکل گیری خانواده های زبانی (مانند خانواده زبانهای هند و اروپائی) هم احتمالا یازده-دوازده هزار سال پیش رخ داده است.
بین 60 هزار سال پیش یعنی آغاز مهاجرت بزرگ انسان ها به خارج از آفریقا و دوازده هزار سال پیش یعنی آغاز کشاورزی و شکل گیری زبانها حدود پنجاه هزار سال فاصله هست. در این مدت احتمالا مهاجران آفریقائی بیشتر به سوی آسیای گرم و کمتر به اروپای سرد رفته اند، زیرا شمال اروپا زیر لایه های یخ قرار داشت و حتی اروپای مرکزی بیشتر اوقات سال به خاطر سرمای غیر قابل تحمل دوره یخبندان چندان قابل سکونت نبود. اما با گذشت زمان فاصله های اعتدال هوا طولانی تر میشد و انسان های بیشتری به اروپا مهاجرت میکردند. در این میان مردم بیشتری از شاخ آفریقا و شمال مصر به خاورمیانه، آناتولی، ایران و از آنجا به قفقاز و آسیای میانه و شرقی، چین، یا از طریق هندوستان به آسیای جنوب شرقی و استرالیا میرفتند – و یا اینکه راه اروپا را در پیش میگرفتند (مهاجرت بزرگ به آمریکا حدود 15 هزار سال پیش بود). احتمالا روحیه کنجکاوی، کاشف منشی و تا حدی هم «قاپیدن» سرزمین های مناسب انگیزه های مهمی برای این «مهاجران جهانی» به شمار میرفته است.
هرچه بوده، به هر حال 50 هزار سال از آغاز این مهاجرت عظیم گذشته و در عرض این پنجاه هزار سال، تعداد جمعیت کل آنان به 10 تا 50 میلیون نفر رسیده است.
تا 12000 سال پیش احتمالا همه جوامع بشری به صورت «شکارچی-گردآورنده» می زیستند. آنها با صید ماهی و حیوانات وحشی و مصرف گیاهان تغذیه مینمودند. مردم شناسان تاریخی گفته اند که گروه های انسان های اولیه از ابتدای تکامل انسان یعنی چند میلیون سال قبل از مهاجرت بزرگ از آفریقا و حتی هزاران سال بعد از این مهاجرت، به صورت جوامع شکارچی-گردآورنده زیسته اند. طبعا در این جوامع موسسه دولت و دیگر سازمان دهی های اجتماعی و اقتصادی وجود نداشته و احتمالا به تدریج، آن هم به صورت کاملا ابتدائی به وجود آمده و تکامل یافته است. طوری که گفته شد، احتمالا شکل گیری و انسجام نسبی اکثر لهجه های مختلف زبانها و خانواده های زبانها هم در پایان این دوره شروع شده است.
جوامع شکارچی-گردآورنده با کشاورزی آشنا نبودند. یک واحد این گونه جوامع معمولا عبارت از گروهی از خانواده های خویشاوند (تا حدود 100 نفر) بود که برای تغذیه خود از طریق شکار و جمع آوری مواد غذائی ناچار به پیمودن مسافت های نسبتا طولانی میشدند. اغلب این گروه ها کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین بودند و در یک منطقه محدود و معین دوام نمی آوردند. تاثیر نزدیکی یا دوری این گروه ها بر مناسبات میان آنها، اختلاف و اختلاط گروه ها و تاثیر آن بر بافت ژنتیک افراد این گروه ها، مسیر جغرافیائی مهاجرت آنان و همچنین تحول زبانها و لهجه های آنها موضوعات فوق العاده جالبی هستند که همچنان مورد بررسی قرار دارند.
«انقلاب نوسنگی»
پنجاه هزار سال بعد از مهاجرت بزرگ از آفریقا، سرمای عصر یخبندان که آخرین مرحله آن 115 هزار سال پیش آغاز شده بود، به تدریج کاهش یافت. هوا در مجموع گرمتر و ملایم تر شد. این دوره که با پیدایش کشاورزی، یکجا نشین شدن تدریجی انسان ها و چند هزار سال بعد اختراع خط و الفبا و آغاز تاریخ مکتوب در بین النهرین همراه بود، «عصر نوسنگی» (نئولیتیک) خوانده میشود. عصر نوسنگی مرحله نهائی «عصر سنگی» بود که دوره تکامل فرهنگی و مهارت های فنی انسان های پیشا تاریخ است و با معیارهای زیر شناخته میشود: شکل های جدید کاربرد سنگ به عنوان ابزار، استفاده از گیاهان و حیوانات اهلی شده، سکونت دراز مدت در آبادی ها، تکامل نسبی مسکن نسبتا ماندگار متناسب با یکجا نشین شدن انسان ها، و پیدایش هنر سفالگری و بافندگی. با در نظر گرفتن این جوانب مهم تمدن تاریخی انسان، عصر نوسنگی را ضمنا «انقلاب نوسنگی» نیز نامیده اند.
آغاز عصر نوسنگی در هر منطقه جهان فرق داشته است. طبعا این فرق ها وابسته به وضع اقلیم و در عین حال انتقال پدیده های این مرحله مانند کِشت و تولید غلات و حبوبات به مناطق دیگر نیز بوده است. غالبا گفته میشود که عصر نوسنگی حدود 9-10 هزار سال پیش از میلاد یعنی 11-12 هزار سال قبل آغاز شده و با جایگزین شدن ابزار سنگ توسط برُنز (مخلوط قلع و مس) به عنوان ابزار و سلاح به پایان رسیده است. در ادامه، آغاز و سرانجام عصر برنز و جایگزین شدن آن با «عصر آهن» نیز در هر منطقه متفاوت بوده است. در غرب ایران که پس از قرن هشتم پ.م. ماد و آتروپاتن نیز شامل آن میشود، آغاز و پایان مراحل مختلف این دوره 10 هزار ساله (تا میلاد مسیح) غالبا چنین تعریف شده است.
11-12 هزار سال پیش: آغاز دوره نوسنگی یا نئولیتیک در هلال حاصلخیز و آناتولی (در ایران تقریبا هزار سال بعد).[5]
5300 سال پیش: آغاز عصر برنز که پس از دو هزار سال به پایان میرسد و کار برد آهن به جای برنز آغاز میشود.
3200 سال پیش: آغاز عصر آهن که حدود 2600 سال پیش (در ایران: دوره مادها) به پایان میرسد.
عصر آهن با فروپاشی دو تمدن بزرگ این عصر یعنی میسِنی های یونان و هیتیت های آناتولی و برآمدن ماد ها و هخامنشیان ایرانی به پایان رسید.
به گفته فرانک هول که دوره نوسنگی در آسیای غربی را بررسی کرده، همه مکان های کشف شده دوره نوسنگی در ایران در مناطقی قرار دارند که برای کشت دیمی (اساسا به کمک آب باران) مناسب بودند. آبادی های این دوره اندک و فاصله آنها از یکدیگر بسیار بود. مردم هنوز شکار و گرد آوری مواد غذائی دوران گذشته را کاملا ترک نکرده بودند. در این دوره هنوز فرقی در موقعیت اجتماعی و سیاسی افراد به وجود نیامده بود. اطلاعات کنونی ما در باره دوره نوسنگی غرب ایران اصولا مربوط به دامنه های دو سوی کوه های زاگرس مرکزی و دشت های متصل به آن در کردستان است. اماکن مهم دیگر از نظر یافته های ایرانی دوره نوسنگی عبارت هستند از حاج فیروز در جلگه سولدوز آذربایجان، تپه سراب در جلگه کرمانشاه و همچنین تپه گوران، علی کش و گنج دره در لرستان. بدون شک اگر کاوش های بیشتری در این زمینه انجام گیرد، دانش ما بخصوص در رابطه با اماکن نوسنگی جنوب و شمال شرقی ایران افزایش خواهد یافت. دشت های موجود در انتهای فلات بین النهرین، لرستان و خوزستان تا کنون اطلاعات بسیاری در رابطه با دوره نو سنگی در ایران را به دست داده اند. در آن بخش کردستان کنونی که از قرن بیستم به بعد در دولت عراق قرار گرفت و همچنین در مناطق کردنشین ترکیه کنونی کشفیات مهم دیگری از دوره عصر نوسنگی وجود دارد. در جنوب ایران که به نظر میرسد نقش مهمی در دوره نوسنگی داشته و همچنین در افغانستان پژوهش های چندانی انجام نیافته است.[6]
در اینگونه نوشته های تاریخی که به گذشته ای باستان مربوط میشود، بهتر است مخصوصا به کسانی که با تاریخ و سلسله مراتب آن آشنائی چندانی ندارند، یادآوری نمود که وقتی در اینجا مثلا از ایران، افغانستان، آذربایجان یا کردستان سخن میرود، منظور ایران، کردستان یا آذربایجان و افغانستان کنونی نیست، بلکه همان سرزمین هاست که در آن دوره ها چنین نامی نداشتند و ترکیب اجتماعی و فرهنگی و بدون شک زبان و باورهای آنان فرق میکرد، اما امروزه در اثر تحولات مشخص تاریخی، سیاسی و فرهنگی گذشته، این نام ها را گرفته اند. به همین دلیل است که بسیاری تاریخ نگاران که در رابطه با احتمال چنین سوء تفاهم ها حساسیت دارند، معمولا به دنبال نام های معاصر مانند کردستان یا آذربایجان، واژه «کنونی» یا «بعدی» را علاوه میکنند. از این جهت در اینگونه موارد خواننده تاریخ باید بتواند قضاوت کند که مثلا ده هزار سال پیش در مناطق مورد بحث ما نه فقط واحدی سیاسی یا گروه مردمی به نام ماد یا آذربایجان و کردستان و زبانهای کنونی فارسی، مادی، کردی، ترکی و عربی وجود نداشت، بلکه طوری که خواهیم دید، حتی به مهاجرت ماد ها و پارسی ها به این مناطق هفت-هشت هزار سال دیگر باقی مانده بود. انسان ها در تمام دنیا به صورت گروه های کوچک در مرحله «شکارچی-گردآورنده» می زیستند و آن وجوه تمایز ژنتیک، «قومی»، ملی، سیاسی و مذهبی که امروزه بلافاصله با تعابیری مانند کردستان و آذربایجان به فکر بعضی ها میرسد، وجود نداشت. از این جهت دور از دانش و خالی از جدیت است که کسی یا گروهی بعد از هزاران یا حتی چند صد سال، به خاطر دلبستگی به سرزمین یا گروهی که امروزه نامش این یا آن است، نسبت به دیگران احساس برتری و یا خود کم انگاری نماید.
تقسیم بندی آخرین جوامع پیشا تاریخ (سنگی، برنز، آهن) را به یاد بیاوریم. این جوامع از 12000 سال پیش به بعد هر قدر به کشاورزی رو می آوردند، از زندگی به صورت شکارچی-گردآورنده دور میگشتند. این روند نیز تدریجی بود. بعضی از آنها بخصوص در هلال حاصلخیز و آناتولی سریع تر و فشرده تر به تاسیس جامعه کشاورزی و حتی ساختن نخستین حکومت ها و وضع نخستین قانون ها (حمورابی بابل، 3800 سال پیش) موفق شدند. برخی دیگر مدت طولانی تری به صورت کوچ نشینی زیستند و آنگاه یکجا نشین شدند و حتی برای مدتی حکومت های هرچند نا استوار خود را بنا نهادند که زمینه ای برای تاسیس نظام های اجتماعی جدیدی گردید.
«فرهنگ» های منطقه ای
چگونه میتوان چند و چون مناسبات فرهنگی و اجتماعی جمعیت هائی را آموخت که در دوره پیشا تاریخ، پیش از ایجاد خط، الفبا و نخستین آثار نوشتاری می زیستند؟ در تاریخ هرچه عقب تر برویم، آموزش آن سخت تر میشود و مهم ترین دلیل این سختی آن است که در این مورد آثار نوشتاری وجود ندارند. این کار را میتوان تا اندازه ای در «فرهنگ» ها یا آنگونه که در برخی منابع فارسی ترجمه کرده اند، «تمدن» های پیشا تاریخی دوره های آهن، برنز و نوسنگی جستجو نمود. این مجموعه ها دولت، قبیله، اتحادیه و غیره نبودند و سازماندهی سیاسی و اجتماعی نداشتند. این «فرهنگ» ها منطقه وسیعی را با گروه های انسان های مختلف در بر میگرفتند. این جمعیت ها مجموعه غیر ثابت و متغیری از مردمان دوره های هزاران ساله شکارچی-گردآورنده یا کوچ نشین و دام پرور بودند. آنها احتمالا تا حدی برپایه غریزه «کبوتر با کبوتر، باز با باز» از نظر همسایگی، زندگی اجتماعی و معیشت، آداب و سنن و زبان خود همدیگر را یافته و به یکدیگر نزدیک تر از مردمان دوردست تر شده بودند. دانش ما در باره این «فرهنگ» ها تنها مبتنی بر آثار باستان شناسی، مقایسه با فرهنگ های گذشته و همسایه و همچنین بررسی ژنتیک مهاجرت های آنان است. باستان شناسان و مردم شناسان تاریخی، وابسته به منطقه زیست این گروه ها، مشخصات هنری دست ساخته های آنان (مانند قاب های سفالین یا گور خانه ها) و یا نام محلی که این مجموعه های تاریخی یافت شده، نام های مشخصی به این فرهنگ ها داده اند، مانند فرهنگ گورچالی یا «یامنا»، فرهنگ آندرونوو، یا فرهنگ آمو دریا (باختر-مرو). از نقطه نظر پیدایش و تحول ماد ها و پارسی ها دو فرهنگ مربوط به اوراسیا یعنی فرهنگ گورچالی یا «یامنا» (در دشت های اروپای شرقی و قزاقستان) و به دنبال آن فرهنگ آندرونوو (در آسیای مرکزی) اهمیت خاصی به عنوان خاستگاه اصلی این نخستین ایرانی زبانان دارند.
از نیاکان هند و ایرانی زبان پیشا تاریخی که بنا بر آخرین بررسی های دانشمندان در اوراسیا (فرهنگ «آندرونوو») می زیستند، اثری نوشتاری در دست نیست. اما از افسانه ها و ادبیات شفاهی آنان که صد ها و شاید هزاران سال سینه به سینه منتقل شده و قرن ها بعد به رشته تحریر درآمدند، میتوان استفاده زیادی نمود. آیا مثلا نام های خاص، جاینام ها، یا باورهائی که در این منابع ذکر شده اند، کمکی به ما نمیکنند؟ نتیجه بررسی های مدرن قدیمی ترین آثار پارسی باستان، اوستائی و از طرف دیگر سانسکریت میتواند راهنمای خوبی برای ما باشند.
(ادامه مطلب در خود کتاب. برای خرید کتاب چاپی یا دریافت آن به صورت پی دی اف به نشر مروارید در تهران، یا به پرتال «طاقچه» مراجعه فرمائید. برای اطلاعات بیشتر روی تصویر کلیک کنید.)
[1] در این باره هزاران کتاب و مقاله علمی و جدید به بسیاری از زبانهای جهان وجود دارد. برای نمونه از میان کتاب های جدید ژنتیک ن.:
Luigi Luca Cavalli-Sforza, Paolo Menozzi and Alberto Piazza: The History and Geography of Human Genes, Princeton, 1994
Johannes Krause und Thomas Trappe: Die Reise unserer Gene, Berlin 2019
و از میان کتاب های زبان شناسی به:
Windfuhr: 2. ‘Dialectology and Topics,’ in: Windfuhr (ed.): Iranian Languages, Routledge, Oxon, UK and New York, 2009, pp. 5-18
[2] Henn, Cavalli-Sfroza and Feldman: The Great Human Expansion, 2014
[3] Krause und Trappe: Die Reise unserer Gene, S. 138-140
[4] Ibid
[5] Frank Hole: Neolithic Age in Iran, in EIr online, viewed on 20.04.2023.
شرح جناب کاوه بیات در مجله «جهان کتاب» در باره سه کتاب اخیر عباس جوادی: «ترکان ایران و ایران ترکان»، «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان»، و «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»
متن یادداشت افتتاحی عباس جوادی در نشست «پژوهشکده اسناد، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» دوشنبه، 10 دی ماه 1403، جهت نقد و بررسی سه کتاب اخیر او که در ایران به چاپ رسیده است. سخنرانان: احسان هوشمند، پژوهشگر حوزه اقوام ایرانی؛ سید مهدی حسینی تقی آباد، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران؛ دبیر نشست: مصطفی نوری، پژوهشگر تاریخ معاصر سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران.
به همه شرکت کنندگان محترم این نشست عرض سلام و ادب دارم. از «پژوهشکده اسناد، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» و بخصوص دکتر مصطفی نوری، پژوهشگر این مرکز، بخاطر برگزاری این نشست و همچنین شرکت کنندگان این صحبت، استاد احسان هوشمند و دکتر سید مهدی حسینی، بسیار سپاسگزارم. امیدوارم این نشست بتواند در چارچوب وقتی که داریم، به بررسی و درک بهتر جوانب ناروشن این سه نوشته و اساسا موضوعات مرتبطِ مطرح شده در تاریخ ایران و منطقه کمک کند.
در ابتدا این را عرض کنم که تصادف جالب و برای من نیکبختانه ای است که این سه کتاب در یک نشست مورد بحث قرار میگیرند، چونکه در ذهن من هم، در این هر سه کتاب و چند کتاب دیگری که در اروپا چاپ شده و نیز بسیاری از مقالاتی که در وب سایت شخصی من «چشم انداز» منتشر شده، یک خط قرمز واحد و مشترک وجود دارد که بستر تاریخی و اجتماعی همه این نوشته ها را تعریف و معین میکند. این خط قرمزو مشترک، از نظر زمانی حدودا در سال های 650 میلادی با شکست ساسانیان و حمله اعراب و گسترش اسلام در خاورمیانه، ایران و آسیای مرکزی و مدتی بعد در آناتولی یا ترکیه کنونی شروع میشود. پایان این دوره به یک معنا سقوط خلافت عباسی به دست سلجوقیان در قرن سیزدهم و حدودا 250 سال بعد است. اما من پایان واقعی آن دوره را زمان احیای دولتداری ایرانی یعنی صفویان در ایران و در آناتولی سقوط قسطنطنیه یا استانبول بعدی به عنوان مرکزدولتداری مسیحی در هیئت روم شرقی یا بیزانس حدود سال 1500 قرار میدهم. یعنی تاسیس دو دولت اصلی و نسبتا قدرتمند خاورمیانه به عنوان دولت های تا حد زیادی «ملی» که تا چهار-پنج قرن بعد نقش اصلی را در این منطقه ایفا نمودند. البته من آگاه هستم که این دوره و مرحله های کوچک تر آن را نمیتوان بدون اشاره ای به گذشته آن مرحله ها درست درک و تحلیل نمود.
و اما در این دوره ی تقریبا 900 ساله از ظهور اسلام تا تاسیس دولت های صفوی و عثمانی، حاکمیت سیاسی در ایران ساسانی ابتدا به خلافت اسلامی و به تدریج به دست حاکمان منطقه ای ایرانی گذشت. در حالیکه خلفای اموی و دیرتر عباسی در شام و سپس بغداد حاکم سرتاسر سرزمین های اسلامی بودند، در مناطق مختلف، امیران و حتی سلاطین بومی بر سر کار آمدند که ظاهرا تابع خلیفه بودند، اما به تدریج حتی به خلیفه مالیات هم نمی پراختند. حاکمان جدید تجربه دولتداری نداشتند. از این جهت نظام اداری ساسانی مبنی بر تقسیم اداری اکشور به ایالت ها و ولایت ها ادامه یافت.
باز شدن مرزهای ایران و مهاجرت ها و گاه حملات اقوام عربی از غرب و اقوام ترک از دشت های شرقی و شمالی به ایران، تغییر دین ایرانیان به اسلام، مسلمان شدن تدریجی ترکان دشت ها به کمک ایرانیان، اسلام آوردن و عربی زبان شدن بخش بزرگی از خاورمیانه به جز ایران که فارسی زبان باقی ماند، جزو برخی از این تحولات اجتماعی بودند. ناآرامی و در عین حال همگرائی و اختلاط های قومی، زبانی، فرهنگی و سیاسی تاثیر عمیق خود را بر بافت اجتماعی، اقتصادی جوامع ایران و مابقی خاورمیانه گذاشت. گسترش نفوذ و سپس حاکمیت ترکان سلجوقی به سرزمین های روم شرقی و بالاخره تاسیس امپراتوری عثمانی در جوار دولت صفوی ایران چهره ی جدید و کلی منطقه را ترسیم نمود.
این بستر عمومی سیاسی و اجتماعی عبارت از همان خط قرمز و مشترکی است که در هر سه این کتاب به چشم میخورد و آنها را تا حدی مشابه به هم ساخته است. بنظرم بازگو نمودن این سلسله مراتب تاریخی به زبانی ساده، مخصوصا به جوانانی که از این موضوعات تاریخی اطلاعات جسته و گریخته و اغلب ناقصی دارند و یا اصولا علاقه چندانی به آن حس نمیکنند، به هر حال مفید و لازم است. البته این اطلاعات را در اکثر کتاب ها ونوشته های تاریخی و اجتماعی که با وسواس و دقت لازم علمی نوشته شده اند، میتوان یافت. لیکن بسیاری از این قبیل نوشته ها به زبان های اروپائی هستند و غالبا به فارسی ترجمه نشده اند.
ورای این به اصطلاح «بستر عمومی» تحولات، من سعی کرده ام در هرکدام از این کتاب ها یکی دو جنبه معین و مهم این تحولات را شرح دهم و تا حد امکان بر پایه آثار علمی معاصر تحلیل کنم، تا خوانندگان در مورد تاریخ گذشتگان و همسایه های ما گرفتار تخیلات و گمانه زنی های بی دلیل و یا روایات و ادعاهای بی پایه نشوند.
مثلا آخرین کتاب من «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» (که امیدوارم آخرین کتاب من هم نباشد) مربوط به زوایا، گذشته های دور و نزدیک اختلاط قومی، یعنی ژنتیک، سیاسی، فرهنگی و زبانی ایرانیان با قبایل ترک زبانی است که به دنبال گسترش اسلام وارد جلگه ایران شدند و با مردمان بومی این سرزمین ها اختلاط یافتند. این تاریخ حتی به صد ها سال قبل از اسلام برمیگردد، یعنی به دوره ای همزمان با ساسانیان و قبل از آن در ایران، اما این تماس ها و همگرائی نه در ایران، بلکه در دشت های مغولستان کنونی جریان داشت که سرزمین مشترک ایرانی زبانان شرقی (سکا ها) بود. همچنین ظاهرا کمتر کسی از تاریخدوستان جوان ما درباره ی اتفاق عمل نظامی ایران ساسانی و نخستین دولت ترک در سال های 550 میلادی و تقسیم حاکمیت آسیای مرکزی بین این دو اطلاعات چندانی دارد. موضوع ادامه و حتی تحکیم هویت ایرانی در دوره های حاکمیت سلجوقیان، ایلخانان مغول و قبایل ترکمن نیزفصل دیگری از این کتاب است، در حالیکه هنوز بعضی ها تصور میکنند که تعبیر ایران و خود شناسی ملی ایرانی با رضا شاه شروع شده و محصول اندیشه غربی دولت-ملت است.من در عین حال فکر میکنم که در این کتاب فصل مربوط به ژنتیک و داده های آخرین تحلیل های باستانشناسی ژنتیک در باره منطقه ما از جمله نزدیکی بارز ژنتیک بین مثلا ایرانیان و ترکان ترکیه یا ترکمن ها (مثلا در مقایسه با قزاق ها و قرقیزهای آسیای میانه) بسیار جالب است. همچنین من در آنجا تا حدی به این موضوع پرداخته ام که تا این 40-50 سال !!!!!! اخیر حتی بسیاری تاریخ نگاران، عامل زبان و جغرافیای کنونی یعنی مرزبندی های قرون بیستم و بیست و یکم را جزو معیار های اصلی قومیت یک گروه انسان ها میشمردند، در حالیکه چنین نیست. اینکه کسی امروزه ترک ترکیه است، دلیل نیست که لزوما با فیلسوف یونانی 2500 سال پیش هراکلیت که اهل شهر «میلِت» در ترکیه کنونی بود، هم تبار باشد و یا هر که امروزه انگلیسی زبان است، لزوما از تبار آنگلو ساکسون نیست. زیرا در طول ده ها هزار سال گذشته و از جمله هزاره های نزدیک به ما اختلاط های ژنتیک، زبانی، فرهنگی و اجتماعی بخصوص بین اقوام همسایه آنقدر زیاد بوده که امروزه تمایز و مرزبندی بین آنها عملا و معمولا غیر ممکن است. در طول این قرن ها گروه های مختلف مردم با دیگران اختلاط یافته اند و قیافه و زبان و مذهب آنها نیز کم یا زیاد تغییر یافته است. در این مورد مثالی که در ده بیست سال گذشته رواج یافته، بسیار جالب است. تعداد پدربزرگان و مادر بزرگان خود و پدربزرگان و مادربزرگان آنها را تا بیست یا چهل نسل گذشته حساب کنید. اگر فقط 20 نسل یعنی حدودا پانصد سال عقب بروید، خواهید دید که فقط شما مانند هر شخص دیگر ممکن است دارای یک میلیون و در صورت 40 نسل عقب رفتن، حدود یک تریلیون (دو به توان چهل) نفر نیای مستقیم (البته با احتساب مدت زمان طی شده و مرگ اکثریت در چند نسل و امکان همپوشی نیاکان) هستید. البته همه انسان ها، آنگونه که اکثریت دانشمندان تاریخ، باستان شناسی و ژنتیک قبول دارند، اصالتا از آفریقا آمده اند. بنا براین ما همه در اصل ریشه ای مشترک داریم. اما طبعا این اشتراک در ریشه و نسب بین مردمان سرزمین های همسایه اصولا بیشتراست (مگر اینکه گروه مورد بررسی به تازگی به منطقه مورد نظر کوچ کرده باشد). این چیزی است که آزمایش های «دی ان ای» نیز آن را تائید می کنند. از این جهت نیز هیچ جای شگفتی نیست که امروزه مثلا ترکیب تباری و ژنتیک مردمان ساکن ترکیه، عراق، قفقاز جنوبی و ایران به یکدیگر بسیار نزدیک است، صرفنظر از اینکه زبان، مذهب و عادات و رسوم کنونی آنان چیست.
کتاب «ازآتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» هم یک نمونه مشخص این گونه روابط تاریخی بین دو گروه مردم همسایه در دوره پیش از اسلام یعنی آتروپاتن باستان شامل آذربایجان و کردستان کنونی از سوئی و ارمنستان از سوی دیگر است. تصور اینکه مردم آذربایجان، کردستان و ارمنستان صرفا بخاطر تمایزهای زبانی، مذهبی و سیاسی کنونی خود و یا مرزبندی های سیاسی بین خود به همان درجه از یکدیگر دور و متمایزهستند، خالی از نگرش علمی و مدرن است. بخصوص دوره اشکانیان (247 پ.م. تا 224 م.) یعنی حدود 500 سال از تاریخ این منطقه، شاید مهم ترین مرحله اختلاط سیاسی، تباری ، زبانی و فرهنگی مردم ایرانی (به ویژه اهل آتروپاتن یعنی آذربایجان و کردستان) و ارمنستان همسایه است، اما این جوانب اختلاط تاریخی نامبرده، متاسفانه هنوز چندان پژوهش نشده است.
در نهایت کتاب «ترکان ایران و ایران ترکان» یک بازنگری به تاریخ سیاسی و به اصطلاح «دودمانی» به دوره 900 ساله نامبرده به دنبال استقرار حاکمیت عربی و نفوذ اسلام در این منطقه گسترده از آسیای میانه و ایران تا آناتولی و خاورمیانه است. توجه خاص این کتاب به پیدایش عنصر ترک در صحنه تاریخ ایرانیان، مناسبات آنان با ایران و ایرانیان از نظر نظامی، سیاسی و اجتماعی-فرهنگی است و با دقت خاصی به این موضوع می پردازد که چگونه ترک های دشت های بی در و پیکر اورآسیا، به دنبال ورود به جهان اسلام از راه آسیای مرکزی و خراسان، با مردم بومی سرزمین های ایرانی و بعد ها آناتولی، عراق، شرق قفقاز و شمال سوریه و حتی مصر به صورت تنگاتنگ و از هر جهت: سیاسی، اجتماعی، مذهبی و فرهنگی در «دیگ همجوش» این مناطق از جمله، ایران و ترکیه بعدی پایه های ملت های نوین منطقه را به وجود آوردند که امروزه، با همه کامیابی ها و ناکامی هایش، شاهد آن هستیم. دو سه موضوع دیگر مورد توجه خاص این کتاب عبارت هستند از: نقش ایرانیان در جذب ترکان به عالم اسلام، احیا و شکوفائی زبان فارسی، تحول، تکامل و استانداردشدن زبان های مختلف ترکی که امروزه در اورآسیا، ایران و ترکیه به زبان های متمایزی تبدیل شده اند، شکوفائی علم و دانش در مرحله معینی از این دوره و پس از مدتی غالب شدن نگرش و طرز فکر ضد علمی به ویژه پس از ابو حامد محمد غزالی، و همچنین بررسی نقادانه و امیدوارم منصفانه (مثلا در باره فارابی و ابن سینا) مبنی بر اینکه صرفا محل کنونی تولد یا زبان تالیف اثری دلیل اصالتا عرب یا ترک بودن و دیگر مشخصات به اصطلاح «قومی» دانشمندان و بزرگان علم و ادب تاریخ مشترک ما نیست، صرفنظر از اینکه اینگونه مباحثات غیرجدی و غیر علمی، به سود کسی نیست و تنها شکاف بین گروه های مردم منطقه را عمیق تر میکند.
در پایان میتوانم بگویم که هیچکدام از این کتاب ها با هدف ترویج و تبلیغ این یا آن اندیشه و طرز فکر سیاسی و اجتماعی نوشته نشده اند. اما امید من آن است که این نوشته ها از طریق بالابردن سطح آگاهی واقع بینانه و علمی مردم و بخصوص جوانان در باره مسائل مربوط به هویت، تاریخ، زبان، مذهب و فرهنگ های منطقه وسیع ما، به زندگی آرام، مسالمت آمیز و همسو با پیشرفت همه مردمان ایران و همسایگان دور و نردیک آن یاری رساند، حتی اگر این، کمکی ناچیزباشد.
متشکرم.
(فایل صوتی سخنرانی دبیر نشست و سخنرانان درکانال «تلگرام» مرکز. فایل تصویری نشست بعد از تهیه توسط این مرکز در همان کانال پخش خواهد شد. متن خبر نشست آماده شده از طرف «سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» در این لینک.)
منبع: آنسیکلوپدی تاریخ جهان، ج. 2، مسکو 1956، به نقل از ویکی پدیا
تاریخ هیچ کشور و ملتی را نمی توان جدا از تاریخ کشور ها و ملت های همسایه آن بررسی کرد و به نتیجه درستی رسید، مخصوصا اگر موضوع بر سر یک همسایه دیوار به دیوار باشد.
تا عصر برنز یعنی تا 3200 سال پیش در سرزمین های میان سه دریاچه ارومیه، وان (در ترکیه) و سِوان (در ارمنستان) اتحادیه های مختلف قومی حکم میراندند. نخستین حکومت های نسبتا منسجمی که در این سرزمین ها میشناسیم، میتان، هیتیت، ماننا و بالاخره اورارتو (890-560 پ.م.) نام دارند. زبان غالب این دولت ها هند و اروپائی (در میتان و هیتیت) و هورو-اورارتوئی (در ماننا و اورارتو) بود.
دولت اورارتو به دنبال فروپاشی هیتیت در آناتولی تاسیس یافت و پایتخت آن در ساحل شرقی دریاچه وان بود. اورارتو در قدرتمند ترین دوران خود تا ارمنستان کنونی، غرب و جنوب دریاچه ارومیه و شمال عراق کنونی تا دریاچه وان را در بر میگرفت. مردم اورارتو از چهار قبیله اصلی تشکیل شده بودند. اورارتوئی که زبان یکی از این قبیله ها بود، ارتباطی با زبانهای هند و اروپائی یا سامی نداشت و مانند زبانهای هوری، کوتی و لولوبی بعد از مدتی جزو زبانهای مُرده در آمد. از سال های 550 پیش از میلاد به بعد، اورارتو که در اثر حمله های آشور از غرب و جنوب و قبایل سکائی و کیمِری از دشت های شمال تضعیف شده بود، در حال فروپاشی قرار داشت. به نظر میرسد که مادها مدت کوتاهی قبل از انقراض کامل اورارتو، باقیمانده های این دولت را زیر تسلط خود در آورده و آن را به ساتراپی های ماد افزوده اند.
برخی از مورخین ارمنی ارمنستان را از نظر تاریخی ادامه دهنده دولت داری اورارتو میشمارند. ارامنه یکی از اقوام تشکیل دهنده اورارتو بودند. اما زبان اورارتوئی از نظر ساختاری ارتباطی با ارمنی ندارد. ارمنی مانند فارسی و یونانی زبانی هند و اروپائی است. بنظر میرسد گروه های نیا ارمنی چند هزار سال پیش از آن از دشت های اوراسیا در جنوب روسیه و یا «فریقیا» در غرب آناتولی به این مناطق آمده و به عنوان نیروی مهمی در دولت اورارتو با اقوام بومی آن آمیزش یافته اند. شبیه این سرگذشت را درمقاله های پیش در مورد ماد ها و مهاجرت آنان به فلات ایران نیز دیده بودیم.
مدتی بعد (2580 سال پیش) خود دولت ماد از طرف کورش دوم هخامنشی بر چیده شد. در جریان گسترش امپراتوری هخامنشیان در بین النهرین و آناتولی، سرزمین و اقوام تابع اورارتوی سابق نیز به عنوان ساتراپی سیزدهم جزو امپراتوری هخامنشی گردید. در همین دوره است که برای اولین بار در سنگ نوشته بیستون داریوش هخامنشی (نزدیک کرمانشاه) نام «آرمینا/ارمینا» یا «آرمینیا» (ارمنستان) به عنوان یکی از متصرفات هخامنشی ذکر شده است. احتمالا در دوره داریوش آرامی زبان کتبی و مشترک امپراتوری هخامنشی گردید و به قول گزنفون، آشنائی با زبان پارسی {باستان} نیز میان ارامنه افزایش یافت.[1] ظاهرا در این دوره ارامنه از اورارتوئیان که در منطقه کوه آرارات می زیستند و ولایت «آیرارات» را داشتند، متمایز بودند. ولی حتی در متن بابلی سنگ نوشته سه زبانه بیستون نام «آرمینا» به عنوان «اوراشتو» (اورارتو) ترجمه شده است. این نیز نشان میدهد که میتوان ارمنستان را به نوعی جانشین اورارتوی سابق به شمار آورد. مانند همه ساتراپی ها، ارمنستان نیز در چهارچوب دولت هخامنشی تحت حکومت محلی و موروثی خود بود. گزنفون در سال 401 پ.م. می نوشت که ارمنستان عبارت است از دو بخش شرقی و غربی در دو طرف رود «تله بوآس» {احتمالا فرات}.[2]
حاکمان یِرواندی[3] (به فارسی: اروندی) ابتدا ساتراپ پادشاهان مادی و هخامنشی بودند، اما پس از آنکه اسکندر مقدونی هخامنشیان را در سال 331 پ.م. شکست داد، به عنوان پادشاهان مستقل به حکومت ارمنستان ادامه دادند.
بعد از فروپاشی هخامنشیان، حکومت فرماندهان سلوکی معمولا دخالت چندان مستقیمی به حاکمان ارمنستان نمیکرد. پس از مرگ زود هنگام اسکندر، ظاهرا توجه اصلی جانشینان او، بیشتر از نقاط «دوردست» ارمنستان و آتروپاتن، به ماد بزرگ و بین النهرین بود.
در همین دوره پسا هخامنشی هست که نقش آتروپاتن برای ما نه تنها به عنوان یکی از مناطق هخامنشی سابق، بلکه سرزمینی برجسته میشود که بر خلاف دیگر ایالات ایرانی، تحت حاکمیت فرماندهان سلوکی اسکندر قرار نگرفت، بلکه بخصوص در 150 سال اول پس از شکست هخامنشیان «به حال خود رها شد» و تا حد زیادی خودمختار و عملا «مستقل» ماند.
2200 سال پیش، به دنبال آغاز فروریزی حکومت یونانی-باکتریائی (بلخ)، قدرت و نفوذ فرماندهان سلوکی در همه ولایات ایرانی رو به زوال گذاشت. به همان درجه که سلوکیان زوال می یافتند، اشکانیان که از شرق ایران برآمده و خواهان احیای «ایرانیت» باستان بودند، به جانب غرب، تا همدان و آتروپاتن پیش می آمدند. در نهایت همراه با دیگر ساتراپی های «سنتی» ایران، آتروپاتن نیز دیگر عملا به سبک پیشین، به هیئت یک ساتراپی عادی اشکانی (و سپس ساسانی) باز گشت. با برقراری دولت اشکانی و احیای حاکمیت ایران در اکثر ساتراپی ها و از جمله آتروپاتن، آن خلاء یا در واقع «بی صاحبی» سیاسی که در شرایط اشغال ایران از سوی قوای مقدونی-یونانی به وجود آمده بود، از بین رفت. احتمالا تاریخ آغاز «همجوشی» دوباره آتروپاتن با ایران اشکانی مقارن با 2150 سال پیش است که مهرداد یکم اشکانی همه ایالت های ایرانی را از دست فرماندهان مقدونی-یونانی در آورد. بعد از آن 150-200 سال آتروپاتن دیگر آن خودمختاری قبلی را نداشت و عینا مانند دیگر ایالت های حاشیه ایران شده بود. این وضع آتروپاتن در ارتباط تنگاتنگ با تحولات ارمنستان همسایه قرار داشت.
وضع ارمنستان به عنوان دولتی نسبتا جوانتر و طبعا به مراتب کوچکتر از ایران فرق میکرد. در حالی که باقیمانده جانشینان اسکندر در هر ایالت و ولایت سابق مقدونی-یونانی در آناتولی، سوریه و مصر در تلاش ادامه حکومت خود بودند، نیروی تازه نفسی از ایتالیا برخاسته بود که میرفت تا بخش اعظم آناتولی و سواحل مدیترانه را به دست خود بگیرد. این نیرو جمهوری و سپس امپراتوری روم بود. در آناتولی، فرماندهان سلوکی در نهایت تاب مقاومت در برابر امپراتوری نوخاسته روم را نیاوردند. شکست بزرگ آنتیوخوس سلوکی در برابر رومیان در ماگنسیای آناتولی (مانیسای کنونی ترکیه) 190 سال مانده به میلاد مسیح به نوعی سرنوشت ارمنستان را هم رقم زد. در شرایط برآمدن حاکمیت «ابر قدرت جدید غربی» یعنی روم در آناتولی، در ارمنستان پادشاهان آرتاشسی بر سر کار آمدند. آنها از دولت سلوکی دوری جسته و خود را تحت حمایت روم قرار دادند. این، کم و بیش زمانی بود که حاکمیت دولت اشکانی بر آتروپاتن نیز هر چه بیشتر تحکیم میشد.
در ارمنستان آرتاشس یکم پادشاهی مستقل ارمنستان را پایه گذاری کرد. اما مدتی بعد او شکست سختی از فرمانده سلوکی خورد. در اواخر قرن دوم پ.م. (120 پ.م.) پادشاه دیگر ارمنستان، آرتاوازد نیز شکست سختی از مهرداد دوم اشکانی ایران خورد. پادشاه اشکانی به دو شرط به مصالحه با ارمنستان رضایت داد: قبول تحت ولایت ایران ماندن ارمنستان و گروگان دادن برادر (یا به روایتی فرزند) آرتاوازد به نام تیگران.
تیگران چندین سال در تیسفون تحت نظارت دستگاه دولت اشکانی زیست و آموزش ایرانی دید. چند سال بعد مهرداد دوم تیگران را به ارمنستان پس فرستاد، به شرط آنکه ارمنستان در مورد «هفت دره مورد مباحثه» میان ارمنستان و ایران اعلام انصراف کند[4] و بپذیرد که ارمنستان همچنان زیر ولایت ایران خواهد ماند. به نظر خاور شناس آلمانی یوزف مارکوارت که از مورخین گوناگون یونانی و رومی نقل قول میکند، این هفت دره مدت ها مورد اختلاف ایران و ارمنستان بوده و احتمالا در خط مرزی آتروپاتن و ارمنستان قرار داشتند. تاریخ پس فرستاده شدن تیگران توسط پادشاه اشکانی، بنا به نوشته همین منابع «اواخر قرن دوم قبل از میلاد» است. اگر درستی این روایت را بپذیریم، به باور من میتوان دو نتیجه مهم از آن گرفت: یکم اینکه تا به همین تاریخ، یعنی حدود 200 سال پس از فروپاشی هخامنشیان و عملا خود مختاری آتروپاتن، موضوع مرز میان آتروپاتن و ارمنستان و تامین منافع آتروپاتن را نه پادشاه محلی یا ساتراپ آتروپاتن، بلکه شاهنشاه اشکانی ایران برنامه ریزی و اجرا میکند، با پادشاهی ارمنستان مذاکره کرده و به نتیجه میرسد. هنگامیکه موضوع بر سر منافع کل ایران از جمله حفاظت از مرزهای خارجی با ارمنستان مطرح است، این مسئله از حالت محلی درآمده و به صورت موضوعی ملی و ایرانی مطرح میشود، و دوم: این توافق در آتروپاتن یا ارمنستان موضوع بحث و اختلاف نظر نمیشود (تا جائی که میدانم، در این مورد هیچگونه روایت و خبر تاریخی موجود نیست). طرفین اصلی این مباحثه و توافق، ایران و ارمنستان هستند و ظاهرا این موضوع از نظر حاکمان محلی آتروپاتن نیز به همین صورت قبول میشود. از نظر «خود مختاری» آتروپاتن، این خود مختاری حد اکثر 200 سال پس از شکست هخامنشیان عملا و بدون اعتراض کسی عملا ملغی شمرده میشود.
و اما برگردیم به سرنوشت تیگران. تیگران احتمالا در سال 94 یا 95 پ.م. به ارمنستان باز گشت و به عنوان پادشاه دوم یا سوم آرتاشسی تاجگذاری نمود. او ابتدا به جنوب شرقی آناتولی حمله کرد و آن را به دولت خود علاوه نمود. به گفته مورخ یونانی استرابو، مردم این هر دو بخش ارمنستان به زبان مشترک ارمنی سخن میگفتند. زبان اسناد رسمی و مکاتبات، نوعی آرامی آمیخته با بسیاری واژگان فارسی بود. این سنت هخامنشی تا دو قرن پس از میلاد مسیح نیز ادامه داشت.[5]
تیگران سپس دختر پادشاه پونتوس در سواحل دریای سیاه را به همسری گرفت، آنگاه سرزمین «کاپادوکیا» در آناتولی مرکزی را فتح نمود و پادشاه این ولایت را که عامل رومیان بود، برکنار کرد. اما فرمانده رومی آناتولی نیروهای تیگران را شکست داده و پادشاه معزول را دوباره به مقام خود بازگردانید. سپس فرمانده رومی در کناره های فرات با یکی از نمایندگان مهرداد دوم، پادشاه اشکانی، ملاقات نمود. تیگران از این ملاقات دچار سوء ظن شده بود، اما همچنان به مهرداد دوم وفادار ماند (یکی از دختران تیگران بنام «آریازاته» از همسران مهرداد بود). اما هنگامیکه موقعیت مهرداد دوم در اواخر سلطنت او رو به زوال نهاد، تیگران به آتروپاتن حمله کرده و احتمالا «هفت دره» مورد مباحثه با ایران را اشغال نمود. او به زودی سرزمین های بیشتری از آتروپاتن و شمال بین النهرین را تصرف کرد و حتی تا دروازه های همدان پیش آمده و کاخ تابستانی پادشاهان اشکانی را به آتش کشید.[6] تیگران از فرصت تاریخی زوال قطعی فرماندهان سلوکی در سوریه کنونی نیز استفاده کرده و آنها را تابع امپراتوری جدید ارمنی خود نمود. شاهان کوچک و محلی تقریبا همه ولایات فتح شده به عنوان عامل پادشاه ارمنستان در مقام خود ابقا میشدند. در این دوره نسبتا کوتاه پهنای دولت ارمنی و عوامل تابع آن مدتی تا دریای مدیترانه می رسید. در این شرایط که تیگران خود را لایق عنوان «شاه شاهان» می شمرد، چندین سکه به نام او با همین عنوان ضرب شد. تیگران به آئین مزدا تمایل نشان میداد، به کورش و تشریفات دربار هخامنشی علاقه داشت و آن را با آداب و رسوم جدید تر اشکانی می آمیخت، اما در عین حال خود را درست مانند پادشاهان اشکانی بعد از مهرداد یکم، دوست دار یونان و فرهنگ آن می نامید.
بعد از سال 70 پ.م. تقریبا همه تحولات به ضرر تیگران بود. پادشاه پونتوس که متّفق تیگران بود، از رومیان شکست خورد و به ارمنستان پناه برد. رومیان سپس به ارمنستان حمله کردند و شهر نو ساخت «تیگراناکرت» را ویران نمودند. شاید آخرین ضربه به تیگران، شورش فرزند و جانشین او «تیگران جوان» بر ضد پدر بود. تیگران پیر از فرهاد سوم، پادشاه اشکانی درخواست کمک کرد و در مقابل گفت که حاضر است از شمال بین النهرین و «هفت دره» آتروپاتن عقب نشینی کند. اما پادشاه اشکانی نیز با رومیان در حال مذاکره بود و نمیتوانست جانب پادشاه ارمنستان را بگیرد. در نهایت تیگران به اردوگاه رومیان رفته، تسلیم شد و به ترک همه متصرفات خود که خارج از ارمنستان «سنتی» آن دوره بودند، رضایت داد. «شاهنشاه تیگران» سعی خود را کرد، اما ظاهرا نتوانست پیش بینی کند که امپراتوری بزرگ روم بزودی همه سرزمین های ساحلی مدیترانه را به تبعیت مستقیم قیصر روم در خواهد آورد. در آن دوره تاریخی منطقه، این قاعده کلی تائید خود را باز می یافت که، در شرایط عادی، کشور های کوچک و ضعیف علی الاصول یارای مقاومت در برابر امپراتوری های بزرگ و در حال گسترش را ندارند.
در اوایل سده نخست میلادی دودمان آرتاشسیان در نتیجه هرج و مرج میان گروه های حاکم ارمنی و تشدید رقابت ایران و روم از صحنه سیاسی ارمنستان ناپدید شد. بالاخره روم و ایران توافق کردند که پادشاهان ارمنستان باید هر بار با پیشنهاد یک طرف و رضایت طرف دوم انتخاب شوند، تا این امر باعث اختلاف ایران و روم نگردد. بعد از آن هفت شاهزاده اشکانی با رضایت رومیان و شش پادشاه با پیشنهاد رومیان و کسب رضایت ایرانیان به عنوان پادشاه ارمنستان تاج بر سر نهادند. بالاخره ایران و روم توافق نمودند که تیرداد یکم اشکانی (یکی از برادران بلاش یا وُلگش، آخرین شاهنشاه مهم اشکانی ایران) بر تخت سلطنت ارمنستان بنشیند و در آینده پادشاهان ارمنستان لزوما از شاهزادگان اشکانی باشند، اما هر بار به تائید روم برسند. این سر آغاز دودمان اشکانی ارمنستان بود که تا سال 428 میلادی، یعنی حتی پس از فروپاشی دودمان اشکانیان ایران و روی کار آمدن ساسانیان ادامه داشت. با این ترتیب دوره جدیدی از رقابت دو امپراتوری بزرگ شرق و غرب: ایران ساسانی در مقابل روم آغاز شده بود و ارمنستان به عنوان کشوری حائل در وسط این دو قرار داشت – با همه بحران ها، فشار ها و کجدار و مریز ها.
دوره تقریبا چهار صد ساله حکمرانی اشکانیان ارمنستان همراه با افزایش نفوذ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در ارمنستان و همچنین قبول مسیحیت (تقریبا 1700 س.پ.) و صد سال بعد ابداع الفبا و زبان نوشتاری ارمنی بود. این موضوعات بسیار جالب متاسفانه خارج از موضوع اصلی مقاله حاضر است.
[1] M. L. Chaumont: Iran and Armenia, in: EIr online, viewed 10.07.2023.
[2] Ibid
[3] Orontid
[4] J. Markwart: Ērānšahr, pp. 109, 173
[5] Ibid
[6] چکیده ای از فتوحات تیگران بزرگ را که از سوی مورخین یونانی و رومی گزارش شده، میتوان در این مدخل دانشنامه «ایرانیکا» مطالعه نمود:
Chaumont: Iran and Armenia, in: EIr online… ادامه خواندن
در این نوشته می خواهیم نشان دهیم که ریشه ی جاینام «آذربایجان» از کجا می آید، از نگاه تاریخی کهن ترین نشانه های کاربرد این نام کجا، به چه زبان و در کدام دوره ها هستند، و در طول تاریخ، املا و تلفظ این نام چگونه تحول یافته، تا اینکه به صورت کنونی خود درآمده است.
سه نکته مهم
طبیعی است که نام شهر و کشوری هرچه کهن تر باشد، آموزش ریشه ها و اصل آن هم مشکل تر است، چرا که در دوره طولانی گذشته ممکن است این نام تغییر یافته، و یا آن شهر و روستا کلا از بین رفته، و یا اصلا کسی در باره آن چیزی ننوشته، وضع سیاسی، مردم شناختی و یا زبان آن شهر و کشور دچار تحول گشته و یا به جز زبان، املا و الفبای مورد استفاده برای درج آن جاینام نیز تغییر یافته باشد. برای ریشه یابی یک جاینام کهن چاره ای نیست جز اینکه تاریخ آن شهر، کشور و منطقه را بدانیم و در هر مرحله تاریخی این نام را در همه منابع قابل دسترس، چه بومی و چه خارجی، ثبت کنیم، تا به قدیمی ترین کاربردهای این نام برسیم.
ریشه جاینام «آذربایجان» به حدودا 2300 سال پیش بر می گردد. این نام پس از سقوط هخامنشیان به دست لشکر مقدونی-یونانی اسکندر رایج شده است، این را باید از نگاه تاریخی دانست. پیش از این دوره نه نام آذربایجان و نه شکل های باستانی آن وجود نداشت. اما با اینهمه قدمت، ریشه یابی نام «آذربایجان» مشکل چندان بزرگی نیست، چرا که در این باره منابع نوشتاری و تاریخی زیادی به زبانهای گوناگون موجود هستند که تحول و روند دگرگونی این جاینام را نشان می دهند.
نکته دوم این است که اگر بررسی خود را بر تحول تاریخی آن جاینام مبتنی نکنیم و تنها برپایه ی تجزیه وتحلیل اجزای نام کنونی این یا آن شهر، آن هم با تکیه بر زبان کنونی خود و خط و املای آن کوشش به یک به اصطلاح «تحلیل اشتقاقی» از آن نام نماییم، بدون شک به طور فاحشی دچار اشتباه خواهیم شد. این طریق کار، اگر چه آسان است و هر کسی از عهده آن بر می آید، اما بررسی علمی نیست، بلکه یک گمانه زنی و حتی اغلب خیالبافی است که ممکن است وابسته به تصور و یا آرزوی هرکس، نتیجه دیگری بدهد، بی آنکه دلیل و شاهدی به این گمانه زنی ها ارائه گردد. مثلا اگر بخواهیم در مورد نام «آذربایجان» بدون در نظرداشت نام های این منطقه در مراحل مختلف تاریخ و به زبانهای گوناگون، این نام را به طور مصنوعی به اجزایی مانند آذر-بای-جان تقسیم کنیم و به دنبال شباهت ظاهری بین این اجزای واژگانی و این یا آن واژه در زبان کنونی خود برویم، هم خودمان و هم دیگران را گمراه خواهیم کرد. دیر تر خواهیم دید که این جاینام شکل تاریخی جاینام هائی است که در طول بیش از 2300 سال در مرحله های مختلف تاریخ به فارسی، یونانی، ارمنی، سریانی و دیگر زبانها رایج شده و در آثار مختلف ثبت گردیده است.
و بالاخره نکته سوم هم این است که بررسی ما باید دانش موجود و نتیجه گیری های دانشمندان معتبر دنیا را که در حوزه های مربوطه یعنی تاریخ، زبانشناسی و جغرافیای ایران و خاورمیانه باستان متخصص هستند، در نظر گیرد و مجموعا با یافته های آنان همخوان باشد، مگر اینکه کسی بخواهد با ارایه دلایل و شواهد کافی علمی، دانش آکادمیک کنونی را تکمیل کند و یا حتی آن را به چالش بکشد.
ریشه های نام آذربایجان
در دوران باستان، یعنی مثلا سه هزار سال پیش، سرزمینی به نام «آذربایجان» وجود نداشت. دولت ماد که آذربایجان و کردستان را در بر میگرفت و مرکزش اکباتان یعنی همدان کنونی بود، حدود 2700 سال پیش تاسیس یافت و بعد به سوی غرب و شرق، یعنی آشور و بابل از سویی و عیلام و اصفهان و طبرستان از سوی دیگر گسترش یافت. حدودا 150 سال بعد هخامنشیان بر سر قدرت آمدند و امپراتوری را حتی بزرگ تر هم کردند. اما نه در دوره ماد و نه بعدا در زمان هخامنشیان، آن گوشه شمال غربی ایران امروز هنوز نام آذربایجان را نداشت. این سرزمین بخشی از یک ایالت و یا استان و به اصطلاح آن دورهها «ساتراپی» بزرگ و مهم به نام ماد بود.
امپراتوریهای ماد و هخامنشی از نگاه اداری به ایالتها و یا «ساتراپی»ها تقسیم شده بودند. هر ساتراپی یک «ساتراپ» و یا حاکم و پادشاه محلی داشت که همه کاره و در واقع «مالک» آن ایالت به شمار میرفت، اما در عین حال تابع و خراج پرداز شاه شاهان و یا شاهنشاه ایران هم بود. طبعا شاهنشاه میتوانست این ساتراپها را عزل کند و به جای آنها کس دیگری را بگذارد. گاه حتی میان آنان اختلاف و جنگ هم رخ میداد.
در آثار مربوط به تاریخ باستان، نام همه ساتراپهای محلی ماد و یا هخامنشی ذکر نشده است، اما نام بعضیها که نقشی فراتر از محل حکومت خود داشتند، به ما معلوم است. مثلا از منابع و مورخین یونانی می دانیم که در آخرین سالهای دولت هخامنشی، ایالت ماد ساتراپ و یا پادشاهی محلی به نام آترپات، آتورپات و یا آذرباذ داشته که یونانیها او را «آتروپاتس» و یا «آتروپات» مینامیدند.
این نام «آترپات» از کجا میآید؟
طوری که ایران شناس معروف آلمانی تئودور نولدکه در مقاله «آتروپاتن» (1880) مینویسد، «آترپات» که حتی به صورت «آترپاته» در اوستا هم آمده،[1] در ایران باستان نامی رایج بوده است. این نام معنی «نگهبان آتش و یا حفظ شده از سوی آتش» میدهد و ترکیبی است از واژه «آتر» (آدور، آذور، آذر یعنی آتش) و پسوند -پات/-باد به معنی نگهبان و یا حفظ شده از سوی کسی و یا چیزی. این نام بعدها در دوره اشکانیان و ساسانیان صورت «آذرباذ» («آذرباد») به معنی «نگهبان آتش» و یا «شخص حفظ شده از سوی آتش» را به خود گرفته است.
کعبه زرتشت در مجموعه ی باستانی نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید
آتروپات، ساتراپ ماد در اواخر هخامنشیان، که خود مادی بوده و از اشراف قدرتمند این سرزمین به شمار میرفته، حدودا بین سالهای 370 و 321 پیش از میلاد زیسته است. آتروپات هنگام حمله اسکندر مقدونی به ایران هخامنشی، ابتدا در کنار داریوش سوم و بر ضد اسکندر جنگیده، اما پس از مشاهده زوال هخامنشیان، جزو فرماندهان اسکندر در آمده و پس از پیروزی اسکندر، حکومت خود را در این سرزمین حفظ کرده است. داستان ادامه ساتراپی آتروپات دراز است و روایتهای مختلفی در این مورد هست. خلاصه اش این است که آتروپات در زمان داریوش سوم ساتراپ تمام سرزمین وسیع ساتراپی ماد بود که شامل آذربایجان، همدان، اصفهان و ری و غیره میشد. اسکندر بخاطر وفاداری و خدمات آتروپات، او را در ساتراپی ماد تایید و یا به اصطلاح «ابقا» میکند. اما پس از مرگ اسکندر، میان فرماندهان یونانی و مقدونی او رقابت و کشاکش برسر تقسیم امپراتوری راه میافتد و چون شمال شرق ایران یعنی آذربایجان و کردستان کنونی برخلاف اکباتان (همدان) مورد توجه چندان آن فرماندهان نبوده، کسی با ادامه سلطنت آتروپات در آن کوشه شمال غربی ماد مخالفت نمیکند.
سلطنت و خودمختاری آتروپاتیان در آذربایجان چندان زیاد ادامه نمییابد. مدتی بعد آنها با اشکانیان ایران و اشکانیان ارمنستان آمیزش پیدا میکنند و جای خود را به حکمرانان دیگر می سپارند. اما حتی پس از سقوط این سلسله و حاکمیت دودمان اشکانیان نیز نام سردار ماد ایرانی، آترپات و یا آتروپات، به صورتهای مختلف آن (آدوربادگان، آذوربادگان، آذرباذگان، آذربایگان) روی این سرزمین باقی میماند.
ترجمه بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت: من مزدیسن، بغ شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه[است]. خداوندگار ایران شهرم و[این] شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…
«آدوربادگان» در حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل، Parthian Sources Online
با این ترتیب پس از مرگ اسکندر مورخین و جغرافیاشناسان یونانی از دو ماد سخن میگویند: یکم: ماد بزرگ (و یا فقط «ماد») و دوم: «ماد کوچک»، «ماد آتروپات» (آن بخش از سرزمین ماد که تحت حاکمیت آتروپات است) و یا صرفا «آتروپاتن» به معنی «سرزمین تحت سلطنت آتروپات،» مرکب از نام آتروپات و پسوند یونانی-لاتین اِن/-اُن به معنی مکان و سرزمین. در نتیجه «آتروپاتن» نامی است که یونانیان و رومیان به این سرزمین دادهاند و معنی مکان و سرزمین مربوط و یا متعلق به آتروپات را میدهد.
این توضیح نام «آتروپاتن» و «آتروپاتکان» و توصیف حدود جغرافیائی آن در تاریخ برای اولین بار توسط مورخ یونانی استرابو (متولد سال 63 پیش از میلاد) در کتاب معروفش بنام «جغرافیا» داده شده که حدود «آتروپاتن» یا «ماد کوچک» را چنین تعریف کرده است:
«ماد به دو بخش تقسیم میشود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان {همدان} است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتیها {اشکانیان} است {…} بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپات گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه {ماد آتروپاتن} شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز {به حکومت} ادامه میدهند و در زمانهای گوناگون با {خانوادههای} پادشاهان ارمنستان، سوریه {آشور} و پارتی {اشکانی} وصلت نمودهاند. {…} آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد {بزرگ} هممرز است. {…} ارمنیان و پارتیها همسایگان قدرتمند آتروپاتنیها هستند که آنان {آتروپاتنیان} را پیوسته غارت کنند، اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس {پسر بارداس} را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را {ارمنیان را} شکست دادند و آنها {ارمنیان} هم دوستان سزار {روم} شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند.»[2]
در قرن نوزدهم، ایران شناس سرشناس، جیمز دارمستتر فرانسوی و جغرافیاشناس جهان باستان، هاینریش کیپرت آلمانی، نوشتند که بدون شک نام آذربایجان با واژه آذر/آتور به معنی آتش رابطه دارد و احتمالا منظور از آن «سرزمین آتش» بوده است. آنها با این استدلال چنین نظر دادند که شاید هم نامگذاری آتروپاتن مربوط به دوره پیش از حکومت ساتراپ ماد یعنی آتروپات بوده است. لیکن نولدکه و اکثر ایران شناسان دیگر گفتهاند که اولا تعریف و ریشه شناسی استرابو، مورخ یونانی، جای شکی در ریشه این جاینام و ارتباط آن با ساتراپ ماد باقی نمیگذارد و ثانیا در هیچ اثر تاریخی دیده نمیشود که پیش از مرگ اسکندر نام مشخص و مشابه دیگری برای این سرزمین مطرح شده باشد.[3]
بعد از اسکندر نام این سرزمین چگونه تحول یافته؟
در سنگ نوشته معروف بیستون در نزدیکی کرمانشاه، داریوش یکم هخامنشی (520 پ. م.) هنگام برشمردن سرزمینهای تحت حاکمیت خود، در کنار پارس، عیلام، آشور و غیره کلا از ماد («مادا/ماتا») نام میبرد و به سرزمین جداگانه و کوچکتری در شمال غرب آن که آذربایجان و کردستان کنونی باشد، اشارهای نمیکند.
پس از شکست ایران از اسکندر، مدتی طولانی چندان اثری به فارسی، چه فارسی باستان و چه فارسی میانه نوشته نمیشود . تنها تا اندازهای در دوره اشکانیان و تا حد به مراتب بیشتری در دوره ساسانیان با آثار فارسی روبرو میشویم که اطلاعاتی در مورد جغرافیای ایران آن دوره به دست میدهد.
مثلا شاپور یکم ساسانی (حدودا 260 م.) در سنگ نوشتهٔ معروفش در «کعبهٔ زرتشت» در نزدیکی تخت جمشید، منطقه کنونی آذربایجان را «آدوربادگان» مینامد. این سنگ نوشته به سه زبان فارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده است. در دو اثر دیگر فارسی میانه، «کارنامه اردشیر بابکان»[4] و«شهرستانهای ایرانشهر»[5] هم همین نام «آدوربادگان» به کار برده میشود. این آثار مربوط به سالهای 250 میلادی یعنی دوره ساسانیان هستند.
مینورسکی شکل «آتارپاتاکان/آترپاتکان» در فارسی میانه و «آذرباذگان» اوایل فارسی معاصر را جزو کاربردهای قدیمی فارسی این نام میشمارد.[6] در همین دورهٔ ساسانیان و اوایل اسلام به صورتهای جدید تر این نام یعنی «آذوربادگان/آذرباذگان» و در نهایت «آذربایگان» نیز بر میخوریم و همین نام آذربایگان است که پس از اسلام و رسوخ زبان عربی صورت «آذربَیجان» و «آذربایجان» را به خود میگیرد، چرا که در تلفظ معیار عربی «گ» نیست و اغلب با «ج» جایگزین میشود. در زبان عربی معاصر هنوز همان شکل «آذربیجان» رایج است.
در این تحول تاریخی و زبانشناختی نام آتارپاتکان، آترپاتکان، آذرباذگان و آذربادگان تا آذربایگان، آذربَیجان و آذربایجان که تقریبا یکهزار سال طول میکشد، چند نکته از نگاه آواشناسی و آوانویسی و همچنین یکی دو دگرگشت آواشناختی بیش از همه مهم و جالب است.
اولا باید در نظر گرفت که در نوشتار متون فارسی میانه (به خط پهلوی که نوع اصلاح شدهای از خط آرامی است) تشخیص آواها بسیارمشکل است. یک دلیل این وضع در آن است که چه خود خط پهلوی و چه «خط مادر» آرامی مانند خط عربی و فارسی کنونی ما، ابجد بنیاد است و واکهها یعنی مصوتها را اصولا منعکس نمیکند. این هم طبیعتا دانشمندان و زبانشناسان را ناچار میکند برپایه دانستهها و مقایسههای خود تا حدی گمانه زنی بکنند و راه استنتاج را در پیش بگیرند. ثانیا مانند برخی زبانهای دیگر، بعضی آواها و حروف مانند د-ت و یا ب-پ جابجایی پذیر هستند و مثلا همه گونههای آدور/آتور/آثور/آذور و یا آدر/آذر/آتر/آثر محتمل و درست هستند و احتمالا در دورهها و یا نقاط مختلف کشور رایج بوده و بعد دچار تحول شدهاند.
ویس و رامین، 1349، ص 527، قرن پنجم ق.
از سوی دیگر به نوشتهٔ مک کنزی، نویسنده «فرهنگ فشرده زبان پهلوی»، به خصوص در گونه زبانهای ایرانی غربی (آذربایجان، کردستان) آواهای واکدار (باصدای) انسدادی ب-د-گ وهمچنین همخوان انسدادی-سایشی ج که میان یک واکه (مصوت) و یک همخوان (صامت) قرار دارند، پیوسته به صورت سایشی و-ذ-غ-ژ تلفظ میشوند. با این ترتیب در نمونه نام «آدربادگان»، «د» نخست و دوم که هردو به دنبال «آ» میآید، «ذ» (مانند «ذیس» یعنی «این» انگلیسی تلفظی میان «د» و «ز») صدا میدهد.[7] از این جهت تبدیل آوای «د» به «ذ» در شکل باستانی «آدوربادگان» به «آذوربادگان/آذربادگان» چیزی روشن و قابل توضیح است. احتمالا تبدیل تدریجی آوای دوم «د» در «آذربادگان» به «ی» (که آن هم نوعی آوای سایشی است) یعنی «آذربایگان» نیزباید طبق همین قاعده قابل توضیح باشد.
م. اشترک در مدخل «آذربایجان» نخستین چاپ «دانشنامه اسلام» مینویسد: «هیچ شکی نیست که در قرن سوم م. تلفظ دقیق این نام آذُرباذگان بوده، اما در قرن چهارم م. آوای دوم «ذ» در سریانی (آرامی میانه) و همچنین یونانی بیزانسی به «ی» تبدیل شده، به صورت «آذُربایگان» در آمده و بعدها از سوی جغرافی دانان عرب به شکل آذربایجان و آذربَیجان نوشته شده است.[8]
در اولین منابع تاریخی دوره اسلامی مانند «المسالک والممالک» ابن خرداذبه (قرن سوم ق.) نام آذربایجان به همین صورت «آذربیجان» با «ذ» و حتی «ک» (بجای ج) یعنی به صورت «آذربادکان» نوشته شده است.[9] در «مسالک و ممالک» اصطخری (قرن چهارم ق.) هر دو شکل «آذربیجان» و «آذربایگان» به کار برده شده است.[10] فردوسی در چند جای شاهنامه (قرن چهارم-پنجم ق.) به طور حماسی از «آذرابادگان» سخن میگوید.[11] تقریبا به صورت همزمان در منظومه «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی (قرن پنجم ق.) با هردو شکل «آذربادگان» و «آذربایگان» روبرو می شویم.[12] اما عموما پس از قرن چهارم و پنجم هجری (یازدهم و دوازدهم میلادی) شکل «آذربایجان» جا میافتد، اگرچه گهگاه و بخصوص در متون ادبی هنوز هم با تعابیر آذرابادگان و آذربایگان نیز روبرو میشویم.
اکثر آثار عربی نخستین قرنهای پس از اسلام مانند «الکامل» ابن الاثیر، «التنبیه و الاشراف» مسعودی و یا «مسالک و ممالک» ابن حوقل شکل «اذربیجان» را به کار بردهاند که هنوز هم املای معیار عربی معاصر برای نام «آذربایجان» است.
اولین کتاب فرهنگ ترکی یعنی «دیوان لغات الترک» اثر محمود کاشغری از قرن پنجم ق. نیز لفظ «آذربادکان» و «آذرابادکان» را به کار برده است.
کاشغری: «ارض آذربادکان» در دیوان لغات الترک، (کتابخانه ملی آثار خطی، موقوفات علی امیری، استانبول) کره زمین با تمرکز روی خاورزمین
همچنین به موازات تلفظ و املای فارسی میانه مشاهده میکنیم که منابع یونانی و کلا اروپایی نیز که در گذشته اساسا از تعبیرهای «ماد کوچک» و «آتروپاتن» استفاده میکردند، در دوره ساسانیان و اوایل اسلام این سرزمین را «آذربیگانون» مینامند که همان «آذربیگان» و «آذربایگان» فارسی پیش از اسلام بعلاوه پسوند یونانی-لاتین اُن/اِن به معنی سرزمین و مکان است. این هم احتمالا اثر تحول نام آذربایجان در خود فارسی است که بعدا به صورتهای گوناگون وارد زبانهای دیگر از جمله یونانی میشود. یک مثال بارز «جنگهای ایران» نوشته مورخ یونانی پروکوپیوس (سالهای 500 م.) است که در شرح جنگهای ایران ساسانی و یونان آذربایجان را «آدربیگانُن» نامیده است.[13]
امروزه در حالی که اکثر زبانهای خارجی از جمله انگلیسی، فرانسه و روسی شکل «آذربایجان» را قبول کرده، تلفظ و املای آن را با قواعد املائی و آواشناختی خود سازگار نموده اند، برخی از زبانهای قدیمی که در دوره اسکندر و پس از او نیز این نام را به مناسبتی در ادبیات خود به کار بردهاند، هنوز در شکل کنونی خود برای نامگذاری آذربایجان آثاری از نام باستانی آن را نگهداری کردهاند، مانند «آدرباداگان» به ارمنی معاصر و یا «آدربیگانیا» که تا مدتی پیش شکل رسمی و رایج این نام در زبان یونانی بود.
«آذربیگانون»، «آذربیگان» با پسوند یونانی -اُن به معنی سرزمین: بریده ای از کتاب «جنگ های ایران» اثر پروکوپیوس، ۵۰۰-۵۶۵
زیرنویس ها
[1] Nöldeke, Th.: Atropatene, ZDMG 34, 1880, pp. 692f
[2] Strabo: Geography, 1, 13, 11
[3] Shottky, M.: Media Atropatene und Gross-Armenien in hellenistischer Zeit, Bonn, 1989, pp. 4-5
[4] Kassock, Z. J. V.: Karnamag i Ardashir i Papagan, A Pahlavi Student’s 2013 Guide, Fredericksburg, VA, US, 2013, p. 28
[5] شهرستانهای ایرانشهر، با آوانویسی، ترجمه فارسی و یادداشتها از تورج دریایی، تهران 1388، ص 34-35
[6] Minorsky, V.: «Adharbaydjan», in: Encyclopaedia of Islam, New Edition, Volume 1, pp. 188-190, 1960, viewed online on 23.01.2016
[7] MacKenzie, D. N.: A Concise Pahlavi Dictionary, London, 1971, p. xv
[8] Streck, M. : Adharbaidjan, in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1936), viewed online 23. January 2017
[9] عبدالله ابن خرداذبه (احتمالا م. 300 ه.): المسالک و الممالک، چاپ لیدن، 1889، ص 119
[10] اصطخری، ا. ا.: مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران 1340، ص 155-161 زریاب خویی: همانجا
[11] برای نمونه: پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود: نخستین خراسان ازو یاد کرد — دل نامداران بدو شاد کرد دگر بهره زان بد قم و اصفهان — نهاد بزرگان و جای مهان وزین بهره بود آذرابادگان — که بخشش نهادند آزادگان
[12] گرگانی، ف. ا.: ویس و رامین، با تصحیح م. تودووا و آ. گواخاریا، تهران 1337 ص. 527
[13] Procopius: History of Wars, Vol. I and II: The Persian War, p. 47… ادامه خواندن