1540: تبریز، آداب و رسوم ایرانی

شاه طهماسب ازهمایون شاه هندوستان پذیرائی میکند - قصر چهل ستون
شاه طهماسب ازهمایون شاه هندوستان پذیرائی میکند – قصر چهل ستون

این هم قسمت سوم و پایانی بخش مربوط به آذربایجان سیاحتنامه  «میکله ممبره»

Michele Membre

از  سال های 1539-40 است که از سوی جمهوری ونیز به ایران صفوی فرستاده شده و نامه خصوصی حکومت ونیز را به شاه طهماسب رسانیده بود تا دولت صفوی را به اتحاد علیه عثمانی تشویق کند. ممبره  در سال 1539 از طریق آناطولی و کریمه به گرجستان و از آنجا به ایران سفر کرد. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود.  – عباس جوادی

فصل پنجم

تبریز، آداب و رسوم ایرانی و امور جاریه

بالاخره در ماه دسامبر، اگر اشتباه نکرده باشم، ما وارد شهر تبریز شدیم. شاه در قصر خود دو روز ماند و بعد بار عامی داد. آنها قصر شاه را داشتند تعمیر می کردند. این قصر خیلی زیبا در میان باغی واقعست . اطرافش دیواری دارد که نصفش سنگ و نصف دیگر از گل ضخیم است و دو در وازه دارد یکی بسوی شرق و دیگری بسوی جنوب شرق. قسمتی که در طرف شرق است میدانی دارد بسیار تمیز، هموار و بزرگ. در وسط میدان تیری دراز و چوبی قراردارد و بر سر آن سیبی زرین است. در طرف شمال قصر دو مسجد زیبا پهلوی هم قرار دارند، و در سوی شرق، کنار میدان شاه مسجد زیبای دیگری می سازد. در کنار خیابان رودخانه است که “چای” نامیده می شود. در طرف جنوب شرق دیواریست که پشت آن باغیست. در طرف شرق میدان، هنگامی که بسوی قصر شاه میروید اقامتگاه برادرش بهرام میرزا قرار دارد. در طرف جنوب شرقی، نوزده گام آن سوی دروازه، پلی است که خیابان را بسوی جنوب شرق می برد، و در سر این خیابان خانه سیدهای اسکو می باشند که هر چهار نفر در آن خانه زندگی می کنند. آنها همه مردانی جوان هستند که بزرگترین شان سی و هفت یا سی و هشت سال دارد.

داخل قصر شاه راه ها توسط میله های چوبی محدود شده اند زیراکه همه جا باغ است. فراشان با چوبدستی بر دروازه ایستاده اند. در دروازه اول، در جنوب شرق نزدیک پل، هنگام وارد شدن بطرف راست اداره قورچی باشی می باشد. در طرف چپ در دیگریست که بسوی خزانه باز می شود ، و در آنجا زرگران قرار دارند. چون بخط مستقیم بروید در یک سو باغ است و در سوی دیگر راههای محدود شده مذکور. دست چپ، در طرف اطاق های اندرون ، که شاه در آنها می خوابد، اداره بهرام میرزا ست. در طرف راست مقابل این عمارت اداره شاهقلی خلیفه قرار دارد، که مهرهای خود را با طلا و جواهرات حمایل کرده است. هنگامی که اندکی بسوی شرق بگردید دری بزرگ در جلویتان واقعست که در دست راست آن اداره قاضی جهان ، وزیر شاه ، می باشد، و پشت آن گنبدی است بلند از آجر با دروازه ای با دیوارهایی آبی (38). در این گنبد اسلحه های زیادی است که همه در صندوق های پوشیده از چرم قرار دارند، و هر دو صندوق را بار یک شتر می کنند. من دیدم که در این صندوق ها تیرو کمان، شمشیر و زره بودند. هنگامی که از اداره قاضی جهان رد می شوید دری دیگر است که از آن می توان به تالاری رفت که شاه بار عام می دهد. چون از این در کوچک بگذرید از زیر یک رشته گنبد می گذرید که زیر آنها قورچیان با شمشیر های خود بر روی زمین نشسته اند. اگر راه خود را ادامه دهد بطرف غرب، یعنی دست چپ، قصری بزرگ است با چهار اطاق، پشت یکدیگر، با فرش ها با کفش کن ها، و بر هر دری به مناسبت اهمیت آن چند فراش ایستاده است. در این اطاقها مردم دور ها دور می نشینند. اطاقی که شاه در آنست کوچک و بسیار زیباست با نقش و نگاری از لاجورد و گل بوته ها. تمام اطاقها نیز گنبد دارند و چنین آراسته شده اند. در پنجره ها بنظر میرسد که بر روی شیشه ها نقش و نگارهایی هستند. اطاق دوم بزرگتر است و در آن سلطان های والا مقام تر و در اطاق سوم سلطان های کم مقام تر می نشینند. در اطاق چهارم قورچیان محبوب شاه قرار دارند که منتظرند بدرجه سلطانی برسند. در باغی بطرف غرب خوابگاه شاه قرار دارد که عبارت از چهار اطاقست. پهلوی آنها حمام شاهی است. هنگامی که کسی از طرف شرق، و از سوی میدان، وارد می شود، در هر دو سو دیوارهایی کوتاه هستند. آنگاه بسوی شمال بطرف راست، در گوشه دربار، در شمال شرق طویله اسبان قرار دارد، و زیر طویله بسوی شرق، آشپزخانه قرار دارد. از اشپزخانه هنگامی که بطرف غرب بسوی قصر می روید، داخل باغ نزدیک گوشه دیگر حیاط بطرف شمال، اطاقی اسا که در آنجا نیزه ساخته و رنگ می کنند. پائین تر از آن مسجدی است که امرا در آن نماز می خوانند. نزدیک برجی که محل اسلحه است حوضی چهار گوشه و سنگی است که هر طرف آن سی و هشت ذرع می باشد. پر است از آب شیرین و داخل حوض چهار ستون مرمری کوچک است و بر روی آنه گنبدی است و تمام دور آن دیواره ای است از چوب های نازک و نقاشی شده. شاه بر روی آن می نشیند وصید ماهی می کند. در حوض ماهی زیادست و قایقی هم با پارو و نشیمنگاه آن دیواره ای چوبی دارد.

شاه مرا به شاهقلی خلیفه مهردار سپرد، و من تمام وقت در خانه های امرا رفت و آمد داشتم، یعنی شاهقلی خلیفه، قورچی باشی، قرا خلیفه، نارنجی سلطان، تک یاتان منصور، قاضی جهان، شاه وردی داروغه، شاه علی سلطان و سید های اسکو، همه از مصاحبت من لذت می بردند و مرا بخانه هایشان می بردند و گاهی پانزده یا بیست روز مرا میهمان  می کردند. چون هیچ چیزی از کشورهای اروپایی نمی دانستند شنیدن در آن باره را خیلی دوست داشتند. زنان آنها خیلی خوشگلند، و دور گردنشان مرواریدهای بزرگ، گرد و زیبا می آویزند. این زنان خیلی دوست داشتنی و تمام پول شوهرانشان در دست آنهاست. هنگامی که شوهر پولی می خواهد باید از زنش بگیرد. قزلباشان زنانشان را خیلی دوست دارند. خانمها در شهر مثل مردان سواره میروند و بجای مهتر کلفت دارند، و آنها صورتشان را با پارچه ای سفید می پوشانند و تنها چشمانشان دیده می شود.

ماه های دسامبر و ژانویه خیلی سرد بوده و همیشه برف می آمد. بخاطر سرما در خانه تنوری داشتند، که در زمین قرار دارد و سر آن که در محاذات زمین است باز می باشد. زیر زمین تونلی ساخته اند که از آن باد به ته تنور آمده و آنرا روشن نگاه می دارند. در تنور هیزم یا ذغال می سوزانند. همه دور تنور می نشینند و برخی دست و برخی پای خود را بسوی آن می آورند. هر خانه تنوری دارد زیرا که در غیر این صورت نمی توان از سرمایی که سه تا چهار ماه طول می کشد خلاص شد. اغلب نان مسطح درست کرده و در داخل تنور می پزند.

در آن روزها شاه طهماسب مادر خود بنام تاجلو بیگم را به شیراز تبعدید کرد، زیرا من شنیدم که باو گفته بودند که او می خواهد او را مسموم ساخته و بجای او بهرام میرزا را شاه کند. هنگامی که شاه این خبر را شنید تمام املاک مادر را ضبط کرد که ثروتی بزرگ بود. او مادرش را فقط به همراه سه کلفت فرستاد و سیصد دوکات سالیانه بدو مقرری داد. او مادر نکشت چون پدرش وصیت کرده بود که هیچ وقت مادر و یا برادرانش را نکشد.

در روز اول ماه فوریه شاه جشنی دارد که سه روز ادامه دارد (39)، در میدان بارگاه و چادر هایی صف اندر صف برپای می کنندو درهای چادر ها بسوی شرق است. این چادرها خیلی زیبا هستند با تیرهایی مذهب و منقش. بیرون آنها سفید است ولی داخل آنها بسیار آراسته است با فرشهای عالی. شاه در میدان بر اسب سوار شده و بتاخت میرود در حالی که چوگان با گوی چوبی می بازد. دو چوب در دو سوی میدان می گذارند و آنها در دو تیم بازی می کنند: برادر او با چهار نفر و خود شاه با چهارتن دیگر. شاه گوی را بسوی دروازه برادر و برادرش گوی را بسوی دروازه شاه میراند. آنها اسب تازی کرده و گویی چوبی را که اندکی بزرگتر از تخم مرغ است می زنند. بدین ترتیب بمدت دو ساعت بازی می کنند، و جمعیت و سربازان به تعداد بیشمار دور میدان و در خیابان می ایستند و هنگامی که شاه را می بینند، سرهایشان را بزیر آورده و فریاد می کشند:
” شاه شاه.”

به مدت سه روز صوفیان [ پیروان شاه طهماسب] از دهات پای پیاده می آیند و با آلات و خلیفه خود ، در گروه های پنجاه تا شصت نفری می آیند. در میدان مذکور دایره ای را تشکیل داده ، و یک به یک و یا دو، سه و یا چهار نفری شروع به رقص می کنند. دیگران موسیقی می نوازند و خدا و شاه طهماسب را می ستایند. هر یک از خلیفه ها چماقی در دست دارد، و تعداد بیشماری از آنان می آیند و بسیاری از آنها برای شاه هدیه می آورند. بعضی از آنها ده گوسفند اخته، و بعضی بره و برخی اسب و خلاصه هرکس به نسبت وضع مالی پیشکشی می آورد. می گویند شاه عُشر درآمد سرانه آنها را بعنوان پیغمبر ایشان دریافت می دارد. در میان آنها کسانی هستند هنگامی صاحب دختری می شوند می گویند نوزاد نذر شاه است، و هنگامی که دختر به سنّ بلوغ میرسد بسیاری از آنها او را برده به شاه نشان می دهند. شاه دخترانی را که می پسندد نگه داشته بقیه را بر می گرداند. کسانی هستند که تمام اموال خود را وقف شاه کرده و خود زاهدانه در گوشه ای بنام شاه اعتکاف می کنند. در روزهایی که آنها جشن می گیرند دیگران نشسته و بعنوان ذکر لااله الا الله می گویند. شاه به بسیاری از افراد غذا می دهد. او در بارگاه در جای معمولی خویش بر روی تختی از چوب مذهب و پوشیده از مخمل می نشیند. در جلوی او بر روی زمین سینی ها یی پر از پلو و گوشت گوسفند می گذارند، و فکر می کنم تعداد سینی ها حدود سه یا چهار هزار بودند. تعداد این سینی ها بقدری زیادند که مسافتی حدود چهل و پنج ذرع از زمین را در بر می گیرند. برنج قسمی سیاه، قسمی آبی، قسمی سرخ و قسمی هم زرد و سفید است. بعضی از آنها را تند مزه و برخی شیرین هستند و اقسام پلو بسیار است. امرا همه داخل چادرها دایره وار می نشینند و هنگام خوردن آنها شب است. سپس شاه به خانه خود میرود و همه بجز صوفیان بخانه های خود میروند. صوفیانی که برای مدح شاه آمده اند شب می میمانند و تمام شب مشغول نواختن موسیقی وآواز خوانی و ستایش شاه هستند. این ترتیبات بمدت سه روز دوام دارد و سپس می پراکنند.

در آن ماه یک خادمی از قره خلیفه مرا در تبریز به خانه ای در میدانی برد که در آنجا نقاره می زدند. هنگامی که از این خیابان رد می شدم من خانه ای دیدم که در آن ساعتی دیدم که ساخت دست پیرمردی ایرانی با ریشی سفید بود. ساعت در جعبه ای چوبی و منقش ساخته شده بود، و درازای آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود. در وسط و بالای این جعبه زنگی کوچک بود، و از آن چوبی بیرون می آمد و سر هر ساعتی زنگ می زد. در جلوی این جعبه پیکره دو سوار با نیزه هر یک به اندازه یک مرغ ، و دو قوچ هریک باندازه یک موش صحرایی بزرگ گذاشته شد ه بودند. هنگامی که ساعت میزد دو سوار نیزه بهم می زدند و قوچ ها بهم میزدند. این کار ها توام باهم و به تعداد شماره زنگ ساعت انجام می گرفت. هنگامی که ماه نیز می گرفت ساعت زنگ میزد. در این ساعت دهانه ای بود که از آنجا زنان و مردان بخت خود را می جستند. آنها به این دهانه سکه ای مسی که “آلتون” خوانده می شود می گذاشتند، و این سکه پائین میرود و بلافاصله صدایی شنیده می شد و دری باز شده اژدهایی در آمد و از دهانش توپ آهنی کوچکی بیرون می اندازد. پائین این در در دیگری باز می شد و جانوری گربه مانند بیرون می آمد، و توپ مذکور در دهان گربه میفتاد. سپس درطرف دیگر جعبه دری دیگری باز می شد و ماری بیرون می آمد و از دهانش تکه کوچکی کاغذ با نوشته ای روی آن بیرون می انداخت. آنها کاغذ را خوانده و آنچه رویش نوشته شده بود فال آنها حساب می شد. من نیز فال خود را گرفتم. بر کاغذ من نوشته شده بود که بزودی ثروتی بزرگ بمن خواهد رسید، و من هنوز منتظرم. من از استاد ساعتساز پرسیدم که آیا  تا کنون شبیه این ساعت را دیده است و یا او ساختن این را از کسی آموخته است؟ او گفت که هرگز چیزی شببه آن ندیده است و از کسی هم ساختن آنرا نیاموخته است، ولی این را فقط در کتابها یافته است.

غذای صوفیان یعنی امرای دولت همیشه عبارتست از برنج های مختلف: بغرا، قاورمه، قلیه پلو، قاورمه پلو، قلیه تورشی سی،ساری پلو، کباب جوجه و شوربا. اینها غذا های آنهاست، همیشه پلو دارند که ما بجای آن ماکورونی داریم. آنها گوشت قوچ اخته را تکه تکه کرده مقدار کمی آب در دیگ ریخته می گذارند تا به پزد. آنگاه پیاز را خرد کرده و با ادویه در آن می ریزند. برای غذایی دیگر گوشت ریز ریز کرده خوب می پزند، و بعد برنج را اضافه کرده می گذارند تا باهم بپزد. سپس مقداری نخود و یک نوع ادویه تلخ مزه اضافه می کنند که پلو را به رنگ آبی در می آورد. یک غذای دیگر بدون برنج است و بدان کشمش علاوه می کنند. غذای دیگر پلو است با کره، زعفران و عسل سفید. تمام غذای های آنها با برنج است، و گوشت قوچ اخته و بره و مرغ و تیهو و بسیاری دیگر از مرغان را هم کباب می کنند، ولی قیمت آنها گران است. یک بره یک دوکات است و یک مرغ به قیمت موزانیگ (40) است. ایرانیان خرگوش نمی خورند. نان، جو، انگور و گیلاس فراوان است ولی بقیه میوه جات گران است. پرتقال گرانست و در تبریز اصلا پیدا نمی شود و از شیروان نمی آورند. انار هم گرانست. خربزه در فصلش ارزانست که تا فوریه دوام دارد. و همین طور انگور. صوفیان مقدار زیادی می خورند.

هنگامی که سلطانی سوار شده به دربار میرود شاطری جلوی او می دود که جورابهایی گشاد تا زانو و شلواری پارچه ای به پا دارد دارد و پیراهن سفید او تا به زانو میرسد. او زنگی کوچکی در جلوی کمربندش دارد. خادمی دیگر جلوی سلطان پای پیاده ره می سپرد و فوطه او را همراه قالیچه ای همراه در میان آن بر شانه خود دارد، و در دست راست آبریزی نقره ای و گردن دراز پر از آب بدست دارد. خادمی دیگر تیر و کمان او را حمل می کند که او را “اوخ یای قورچی سی” می خوانند. بیست یا سی خادم دیگر نیز، بعضی سوار و بعضی پیاده ، همراه سلطان هستند، و هنگامی که به دروازه دربار میرسند، اینها بیرون میمانند، و بعنوان احترام آستانه دروازه را می بوسند. سلطان با فاصله ای از دربار از اسب فرود آمده و تنها با خادمی که حامل فوطه و آبریز است به درون میرود. زیرا هنگامی که داخل دربارکه شاه در آنجا بار عام می دهد می شود باید کفش های خود را در آورد و خادم بیرون در مواظب کفش هاست. سلطان هنگامی که می خواهد در مسجد نماز گزارد او قالیچه را روی زمین انداخته و رویش نماز می خواند. چون آنها با آب وضو می گیرند این آبریز را همراه دارند. همه آنها چنین می کنند. هنگامی که شاه طهماسب در دربار غذا می خورد به تمام کسانی که در حضورش هستند غذا می دهد، و یک سینی پر از پلو و گوشت با مقدار زیادی از کره و روغن جلوی هر کس می نهند. خادمان سفره شاه که فراش خوانده می شوند، آنچه از غذای امرا مانده است برداشته از دیوانخانه بیرون میروند و خادم آن امیر یا سلطان را صدامیزنند. خادم دوان دوان آمده سینی نقره ای یا چینی را می گیرد. آو آنچه می خواهد می خورد و بقیه را در همان سینی روی زمین می گذارد. تمام خادمان چنین می کنند. آنگاه خادمان سفره شاهی می آیند و تمام ظرفها را جمع می کنند و بدین ترتیب هیچ سینی یا لگنی گم نمی شود.

شاه تنها غذا می خورد و سلطانها نگاه می کنند و آنگاه غذا را بین آنها تقسیم می کند، زیرا که تمام غذا را پیش او می آورند. آبی که شاه می خورد یکی از فراشان در کوزه ای چینی یا نقره ای در دست دارد و من دو جور از این نوع کوزه دیده ام، و شاه آنرا با مهر خود مهم می کند، و هنگامی که می خواهد آب بخورد مهر را می شکند. هنگامی که غذا بر چیده شد دوباره کوزه را مهر می کند (41). من در دربار شیرینی زیادی دیدم. رسم شاه است که هر روز یک دست از لباس خود و گاهی سه یا چهار دست لباس بعنوان خلعت به امرا می دهد. راست است که لباسهای او زیاد گرانها نیستند زیرا که از لباس های گران قیمت زیاد خوشش نمی آید، و تنها لباس هایی از پارچه بوغاسی رنگین و اعلا می پوشد، و گاهی هم از ساتین و گاهی هم جامه زر دوزی شده بتن می کند، ولی فقط باید بافت یزد باشد. او بصورت نقدی هدایای زیادی می دهد، و هنگامی که هدیه می دهد مقدار آن صد، دویست یا سیصد تومان است. هر تومانی چهل دوکات می باشد. او به قورچیان خود مواجب زیادی می دهد. بعضی از آنان سالی سی تومان ، بعضی ده و برخی چهار یا پنج تومان می گیرند، و این پائین ترین مواجب آنهاست. راست است که آنها اسبان و سلاح های خوب دارند و لبه تیغ آنان تیز است. آنها غیر از زره و تن پوش چیزی بر تن ندارند. در آن ایام او به شاه علی چپنی صد تومان هدیه داد و شهر خوی و قلعۀ وان را باو داد، و پسر او دده بیگ را یکی از قورچیان خود ساخت.

در این ایام شاه طهماسب برادر خود بهرام میرزا را با سپاهی برای جنگ با امیری کُرد در بین النهرین فرستاد. بهرام میرزا می خواست مرا با خو ببرد و من همراه او رفتم. امیر کُرد فرار کرد و و جز درگیری مختصری نشد. برادر و پسر این امیر اسیر شدند و آنها را به حضور شاه آوردند، و او دستور داد که سر پسر برادر را ببرند و ریش (برادر هم؟). بهرام میرزا تمام آن ناحیه را از جمعیت خالی ساخت و تمام چهارپایان را با خود برد. چون بعضی از قورچیان شاه زیاد حاضر برفتن به جنگ نبودند عقب ماندند. بهرام میرزا به شاه نامه ای نوشت، و شاه بلافاصله قرا خلیفه را فرستاد و دستور داد هر یک از قورچیانی که عقب مانده بودند می بایست وارونه سوار خر شده و با زنگهایی بر کمر ، در شهر گردیده و به حضور شاه بیایند. بدین ترتیب قرا خلیفه با دستور شاه و خرها آمده و تمام کسانی که عقب مانده بودند ، سوار بر خرها پیش شاه آمدند. در میان آنها یک سفره چی شاه هم بود. دیگری بنام “کوپک قیران” عفو گردید زیرا که شاه او را خیلی دوست داشت. بدین ترتیب آنها وارد میدان گشته بحضور شاه آمدند و جمعیت انبوهی برای دیدن آنها آمدند. شاه از اندرون بیرون آمده تا از آنها باز جویی کند و درباره شان حکم کند. آنها نیز به نوبه خود می خواستند از اتهاماتی که شده خود را پاک سازند. آنها بر روی خر آنها ماندند تا این که بالاخره رفتند. شاه دستور داد که به هریکی یک دست از لباس خودش بدهند.

چند روز بعد آنها از شیروان در  بار و بندیل سر های بریده آوردند که با کاه انباشته شده بودند، و سه پرچم، سه طبل که القاص میرزا برادر شاه فرستاده بود، پس از این امرایی را که به جنگل فرار کرده بودند و اطاعت نمی کردند. شاه دستور داد که سر آنها را در وسط میدان جایی که مردم را مجازات می کنند ببرند و سرها را از دار بیاویزند، و نقاره ها سه شب و روز نواخته میشد.

بعد از این جشن عید پاک که آنها بایرام می خوانند جشن گرفته شد، و به شرحی که گفتم شادی زیاد کردند. یعنی خیمه های زیادی در میدان برپای داشتند و چوگان بازی کردند. روز بعد وزیر شاه ، قاضی جهان، پیشکش بسیار بزرگی به شاه داد، و اگر اشتباه نکرده باشم، شامل نه اسب اصیل با پوشش های زر دوزی و زین های طلا، و رشته های زرین بافته بر یال آن اسبان بود. بعلاوه هیجده قاطر خوب، سی و سه شتر راهوار با پارچه های مخمل، ساتین، و پارچه های زیاد برای عمامه، ظرفهای نقره ای، کوزه ها، کمربند های مذهب و نمی دان چقدر پول نقد. آنقدر که شنیدم ارزش پیشکش یک هزار تومان بود، یعنی چهل هزار دوکات. شتران شاه خیلی خوب و قدرتمندند، و آنها را بیسراک (42) می خوانند و بهتر از شتران ترکها هستند. همچنین چادرها، اسلحه و تیر و کمان آنها بسیار خوب هستند.

پس از آن روز شاه میهمان قاضی جهان بود و سه روز در خانه او ماند، و سپس به کاخ خود برگشت. تمام مخارج از طرف قاضی جهان پرداخت شد، و فکر می کنم که مسلماً بیش از سه هزار نفر در خانه او غذا می خوردند.

در اول آوریل 1540 ایلچی ای به دربار شاه در تبریز آمد که از خراسان توسط شاه خوارزم فرستاده شده بود و اسم این شاه اوزبک است، یعنی “یاشیل باشان” ( دارند گان کلاه های سبز). شاه خوارزم با شاه دیگر از یاشیل باشان در جنگ است، و این یکی خویش عبید خان اوزبک است. شاه خوارزم برادر و پسر شاه دیگر را گرفته و سرشان را بریده و با کاه انباشت. با این ایلچی این سرها را برای شاه طهماسب فرستاد و پیغام داد که می خواهد یوغ بندگی او را بگردن گیرد، و می خواهد تاج را قبول کند. شاه سه روز و سه شب جشن گرفت و در تمام مدت نقاره ها نواخته می شد، و سرها را در میدان از دار آویختند. پس از چند روز طهماسب سفیری از طرف خود به شاه خوارزم فرستاد. سفیر شاه در امن و امان با ارمغان و خیمه های زیاد، و تاج های زیادی قزلباشی سفر کرد. بعد از دو ماه سفیر با برادر شاه خوارزم برگشت، و او چهل یا پنجاه نفر از کسان خود را همراه داشت که همه بدون ریش بودند، و برادر شاه هم ریش نداشت. من پرسیدم چرا این مردان ریش ندارند. گفتند که این نژاد نمی توانند ریش بگذارند. تمام امرا و برادر شاه با احترام و تشریفات زیاد به استقبال برادر شاه خوارزم رفتند و بمدت سه روز و شب نقاره ها نواخته می شدند (43).

در آن ماه دو امیر کم اهمیت کُرد که در اطاعت شاه نبودند به دربار آمدند و خواستار تاج و فرمانبرداری شدند. شاه موافقت کرد و هدیه زیادی به آنها داد، و آنها یک ماه مانده و سپس رفتند.

در تمام این مدت من می خواستم که مرخص شوم ولی نتیجه نداشت چون شاه دستور داده بود که سفیری همراه من باید بیاید، و این شخص بایرام بیگ چاوشلو بود که مردی بسیار خوب و در خدمت برادر شاه القاص میرزا در شیروان بود. طهماسب به القاص میرزا نوشت که او را بفرستد، و بدین جهت بود که شاه رفتن مرا به تاخیر می انداخت. سفیر بیش من عجله داشت زیرا که آثاری از فرستاده شدن او نبود.

در آن ماه سلطانی که حاکم قزوین بود مُرد و شاه یکی از قورچیان خود را بجای او نامزد کرد. این یک قورچی بود که بهیچ وجه فکر نمی کرد شاه او را ممکنست یک سلطان بکند. روزی شاه هنگامی که قورچی در خانه خود بود عقب او فرستاد. قورچی پیش شاه رفت ولی منتظر چیزی نبود. چنانچه رسم است فوراً لباس سلطانی را به او دادند و همچنین تمام خانه و اسباب سلطان فقید، یعنی پول نقد، پرده ها، چهارپایان و حکومت شهر قزوین را به او داد و حتی زن او را نیز به قورچی داد. در عرض یک ساعت طهماسب قورچی را صاحب همه چیز کرد، و در تمام کشور این را بعنوان معجزه ای گرفتند. راست است که قورچی مذکور کارهای شجاعانه زیادی کرده بود، و سر های زیادی برید ه و پیش شاه آورده بود، ولی شاه هرگز هدیه ای بدو نداده بود، و او فکر نمی کرد که مورد لطف شاه بوده باشد. این واقعه در ماه آوریل 1540 بود (44).

فصل ششم

ملاحظاتی دیگر درباره دربار، زندگی در تبریز و وقایع جاری

چنانچه قبلاً گفتم تمام این مدت من با تمام درباریان شاه دوستی و صحبت های زیادی داشتم، خصوصاً با برادرش بهرام میرزا، که به دفعات شبها هنگامی که عیش و عشرت می کرد مرا می خواند تا از مصاحبت من بهره مند گردد و نحوه بزم (صحبت) آنها را نشان دهد. در بزم آنها آلات موسیقی چون طنبور، چنگ، نی و تنبک و چنگ کوچک بکار می نواختند و پسر خیلی زیبا به نهایت خوب آواز می خواند. این اشخاص در حضور او بودند، یعنی نارنجی سلطان، کچل شاه وردی بیک، قره خلیفه، سیدی از خراسان و سه مرد جوان بنام های علی جان، شاه خرم (؟) و پسری دیگر از شیروان که هرسه پهلوی هم نشسته بودند. سه مرد دیگر که مسن تر بودند در سوی دیگر نشسته بودند، و یکی از اینها پروانه چی بهرام میرزا بود، که بتازگی ازدواج کرده بود. دو نفر دیگر سفره چی های او بودند. موسیقی نوازان در یک سو و خود بهرام میرزا مقابل عالیجان نشسته بود. برای این میهمانی بزرگ چادر های زیادی در میدانی که پشت خانه او بطرف شمال کنار باغ واقعست برپا کرده بود، و همه روی فرش های اعلا نشسته بودند.

تمام بهرام میرزا مشغول عیش و عشرت (صحبت) بود، و آنها مقدار زیادی عرق و مشروب دارچینی خوردند و نتیجتاً بهرام میرزا مست شده روی زمین دراز کشیده بخواب رفت. آنگاه نوازندگان و دیگران همه رفتند و جز دو مرد جوان که مستانه روی زمین دراز کشیده بودند. این بعد از نیمه شب بود. ما برای خوابیدن به خانۀ نارنجی سلطان رفتیم چون خانۀ او بسیار نزدیک و درهمین خیابان بود. روز بعد بهرام میرزا از من پرسید که ایا شما مست شده بودید؟ جواب دادم : خیر و خیلی تعجب کرد. در نتیجه تصمیم گرفت که بار دیگر مرا دعوت نماید تا این بار مست گردم، ولی من هیچ وقت مایل به رفتن پیش او نبودم و به خاطر این بود که او از من نسبتاّ دلسرد شده بود.

وقتیکه با سیدهای [اسکو] صحبت می کردم ایشان از من خواستند تا دلیل بودن تصویری از یک شیر در پرچم ونیز را توضیح دهم. زیرا که شیر نشان شاه است، چون علی شیریست که دیده نمی شود. در ظاهر او مردیست ولی در واقع او شیریست که خاد برای از میان بردن کفار فرستده است. بدین جهت است که در پرچم های آنها علی بسان شیری تصویر می شود. بدین جهت بود که می خواستند بدانند دلیل بودن شیر را در پرچم ونیز بدانند. من هم گفتم درجه اخلاص و دوستی ونیزیان را نسبت به شاه از این لحاظ می توانند حدس بزنند زیرا که ونیز چنان محبت و عشقی نسبت به علی دارد که نشانه او را بر روی علم های خود دارند و او را می پرستند و به او بیش از سایر قدسیین اخلاص دارند. آنها از من خواستند تا بگویم این چگونه اتفاق افتاده است؟

من گفتم: هنگامی که علی زنده بود هرچند که در این نواحی بصورت مردی دیده می شد ولی در ناحیه ونیز او معمولا بصورت شیری می گشت، و بسیاری او را دیده بودند،و او سخنان خدا را در گوش مردان مقدس نجوا می کرد و از معجزات و آیات آسمانی صحبت می کرد. آنها تمام اینها را نوشتند و بصورت کتابی در آوردند، که آنرا انجیل می خوانند.
سیه ها بمن گفتند که قبول دارند که انجیل راست است و بدان اعتقاد دارند، و بدین ترتیب آنها کاملاً آگاه بودند و گفتند که مرا می توانند به حق “موالی” بخوانند که به معنی “محبوب علی” است، و کشتن یک ونیزی جرمی است بزرگتر از کشتن یک هزار نفر عثمانی.

غذای آنها مثل غذای ترکان است ولی ایرانیان گشاد دستی و صمیمت زیادتری دارند، و بیشتر از عثمانیان مردم را برای غذا خوردن بخانه شان دعوت می کنند.

هنگامی که یکی از آنها میمیرد عده زیادی برای تشیع جنازه میروند در حالی که علم های سیاه بدون نقش در دست دارند و کنار علم ها با بوته های زرین و منگوله تزئین شد اند. بر روی نیزه ای شاخه های زیادی چون درخت می گذارند و بر روی آنها نارنج های سرخ گذاشته اند، و همراه با زدن تنبک حرکت می کنند. تابوتی از از چوب می سازند که کوچک است و چهار مرد می تواند آنرا حمل کنند، و بر روی آن پسر کوچکی که می تواند قرآن بخواند می گذارند. مرده را کسان زیادی بدرقه می کنند. اگر او سرباز پادشاه بوده باشد اسب او را نیز با یراق و سلاح کامل یدک می کشند. آنگاه تابوت را در مسجد خودشان می گذارند. اگر مرده مردی مورد عنایت شاه بوده باشد شاه دستور میدهد که او را در شهر اردبیل، در فاصله سه روزه تبریز، به خاک سپارند. من این را می دانم زیرا که در آن زمان برادر تک یااتان منصور که یکی از قورچیان شاه بود فوت کرد و دستور آمد که او را در اردبیل خاک کنند. در آن روز تمام امرا به خانه منصور مذکور رفتند تا او را تسلی بخشند، و من نیز رفتم. خانه او بطرف جنوب شرق است یعنی اگر بخواهید از خانه قره خلیفه و از میدانی که نقاره خانه دارد به خانه او روید از خیابانی می گذرید که مستقیماً بطرف شرق میرود و نزدیک خانه یکی از سیدهاست. این سید در کوچه می نشیند و برای مردم نامه و عریضه می نویسد. در کنار او طرف چپ دریچه کوچکی است و چون از آن بگذرید به این خیابان مستقیم می رسید. خانه مردی که فوت کرد آنجا بود. من همراه قره خلیفه رفتم تا منصور را که دوست من هم بود تسلیت گویم.

در آن روزها امری محتشمی از گیلان آمد که اسمش سوپرسی و او از زمین های خود ش توسط امیری دیگر رانده شده بود. او به تبریز آمده بود تا از شاه کمک بخواهد. شاه تمام امرای خود را از شهر به استقبال او فرستاد، و دستور داد تا به او تاج، لباس و هدیه دهند. شاه میهمانی بزرگی داد و قول داد که لشکری گران همراهش بکند تا زمین های خود را گرفته و دشمن را نابود سازد. هنگامی که این امیر داخل شهر شد تبرائیان پیش پای او فریاد زنده باد شاه و لعنت بر عثمانیان را می زدند.

شاه تاج خود را با عمامه ای دور آن بسر می کند، و پارچه عمامه تا آخر آن میرسد. تمام کسانی که مورد عنایت قرار می گیرند پارچه عمامه را بطرزی که شاه دور تاج خود دارد می پیچند بمدت سه تا چهار روز دارند و سپس به طرزی دیگر می پیچند. این طرز پیچیدن عمامه تاج را “شاه دستوری” می خوانند. سید های اسکو، قاضی جهان ، برادران شاه و قورچیان بطرز شاه دستوری عمامه را می پیچند. هیچکس تاج مخملی نمی تواند بسر کند مگر این که شاه آنرا به او داده باشد، و همچنین است کمربند و جام زرین یا پرهایی که بسر می زنند و یا شمشیری که غلافی زرین دارد. شاه همیشه این اشیا را بک کسانی می دهد مورد مرحمت او قرار می گیرند. در آن زمان یکی از ترکان آناطولی را دیدم که به دربار شاه آمده بود و طالب عمامه شاهی بود، که معمولا شاه به قیمتی زیادمی دهد. گیرنده عمامه معمولا برای آن یک اسب پیشکش می کند، و این کار مخفیانه اتفاق میفتد. من از این قضیه این طور آگاه شدم زیرا که مردی از آدنه به خانه شاه قلی خلیفه آمده بود و من در این خانه میهمان بودم. این شخص بعنوان هدیه کیسه ای از انجیر خشک خوب آورده بود و از او خواهش کرد که یکی از پارچه های عمامه اش را بدو بدهد. او بعنوان پیشکش اسبی به شاه می داد. شاه قلی خلیفه با دشواری زیاد توانست این پارچه را بدست آورد و او بود که اسب را تقدیم کرد. هنگامی که این ترک پارچه را دید دستها را به آسمان بلند کرده شکر خدا را بجای آورد. سرش را بر زمین گذشته گفت: شاه، شاه، و از خوشحالی در پوست نمی گنجید. آنگاه پارچه را برداشته و رفت. من پرسیدم که فایده این پارچه چیست. ترک مذکور گفت که آن متبرک است. زیرا که پدرش مریض است و در خوابی شاه را دیده بود و این پارچه را برای شفای پدر می خواست. هر سالی مردم زیادی از این قبیل می آیند ولی مخفیانه می آیند و هیچکس نمی داند مگر این که یک نفر از دربار باشد.
مرد دیگری دیدم که از خراسان آمده بود و با اصرار زیاد یکی از لنگه های کفش شاه را می خواست. او نیز بخانه شاه قلی خلیفه آمد و یک ماه در آنجا بود تا توانست آن کفش را بگیرد. جلوی من او آنرا میان پنبه گذاشت و صدبار انرا بوسید و بر چشمش نهاد و خیلی خوشحال بود. شاه قلی خلیفه بمن گفت که این مرد با لنگه کفش شاه امرار معاش می کند، و آنرا به ترکمانان نشان داده و آنها از روی اعتقاد آنچه برای آن مرد لازم است می دهند.اگر یکی از آنها مریض باشد از او می خواهند که کفش را به مریض نشان دهد و به او پول می دهند. این ترتیب مرد خراسانی لنگه کفش را گرفته رفت. پسر بزرگ قره خلیفه مریض شد و در حضور من او کسی را به دربار فرستاد تا کمی از آبی که شاه دست خود را می شوید بیاورد. آبی را که بعد از شستن دستها باقی میماند ، و ما بیرون می ریزیم شاه نگاه می دارد. مقداری از این آب باقیمانده را در ظرفی سیمین بدو دادند و پسر آنرا خورد تا شفا یابد، زیرا که می گویند که آن آب مقدسی است، و آنرا به رجال مهم می دهند.

هنگامی که صوفیان سوگند می خورند می گویند :”شاه باشی سی” یعنی بسر شاه. هنگامی که می خواهند از کسی سپاس گزاری کنند می گویند :”شاه مرادین ورسین” یعنی شاه مراد اور را بر آورد. هنگامی که سوار می شوند می گویند: “شاه” و زمانی که پیاده می شوند می گویند :”اِن ، شاه”[ پیاده شو، به اذن شاه]. در آن نواحی چیزی دیگر جز لفظ “شاه” شنیده نمی شود. می گویند طهماسب فرزند علی است هرچند که علی 900 سالست که فوت کرده است. تمام امرا که می خواهند سپاس شاه را بگویند، خواه در ححضور و خواه در غیاب او، سرشان را بسوی زمین خم کرده و می گویند: “شاه مرتضی علی”.

من اغلب به جشن های عروسی انها رفته ام. اولین کاری که می کنند به صف از یک سر تا سر دیگر اطاق روی فرش های اعلا می نشینند. آنگاه ستایش خدا و بعد ستایش شاه طهماسب را می کنند. خلیفه اول شروع می کند و همه می گویند: لاالله الاالله و فقط این جمله را یک ساعت تکرار می کنند. آنگاه شروع به خواندن اشعار می کنند که در مدح شاه توسط شاه طهماسب و شاه اسمعیل سروده شده اند. این اشعار را ختایی می خوانند. بعد از این کسی با تنبور شروع به خواندن اسامی یک بیک حظار می کند، و هرکسی که نامش خوانده می شود می گوید “شاه باش” یعنی “شاه سر است” (45). تمام کسانی اسمشان خوانده می شود به طنبورچی پول مطابق شانشان پول می دهند. پس از آن خلیفه چماق چوبی کلفتی در دست گرفته بهر کسی ضربه ای می زند. بخاطر عشق شاه همه یک بیک بمیان اطاق آمده خود را روی زمین انداخته و خلیفه مذکور ضربه چماق محکمی به نشیمنگاه هریک می زند. آنگاه خلیفه سر و پای کسی را که زده است می بوسید ، و آنگاه آن مرد برخاسته و چماق را می بوسد. بدین ترتیب همه یک بیک عمل می کنند. وقتی که من در آنجا نشسته بودم نوبت منهم رسید، و مردکه نابکاری که شلواری از پارچه پنبه ای به پای داشت چنان ضربه ای به کفل من زد که هنوز هم درد می کند. این کار را برای آن می کنند چون شاه دستور داده است، بعلاوه هیچ یک از قورچیان شاه نمی تواند بدون اجازه او نمی تواند ازدواج کند زیرا که او رسوم و آداب عروسی را معین می کند. می گویند ضربه چماق به معنی اولین حرف الفبای آنهاست، که آنها می گویند الف، با، تا، و ثا که این طور می نویسند: ا،ب، ت، ث. هنگامی که اجرای این رسم تمام می شود طنبور و آلات دیگر موسیقی نواخته می شوند و اشعاری در ذم عثمانیان می خوانند، و این که چگونه آنها به تبریز آمده تمام توپخانه خود را از دست دادند و داستانهای زیادی شبیه این، و این که چگونه شاه به سرزمین عثمانیان حمله خواهد کرد و جنگ خواهد کرد، و بسیاری از چیزهای دوست داشتنی دیگر. آنگاه همه ، در دسته های دوتایی، سه تایی و چهارتایی می رقصند، مردان در یک اطاق و زنان در اطاقی دیگر. زیرا که مردان و زنان در یک جا جمع نمی شوند. سپس آنها غذا می خورند و بخانه های خود میروند و بدین ترتیب عروسی انجام می گیرد.
در ماه مه ایرانیان تعزیه پسر علی را می گیرند که امام حسین خوانده می شود. او با قومی که [آل] یزید خوانده می شود و سرش را بریدند. برای شهادت او مراسم تعزیه بمدت ده روز آنجام می گیرد، و همه عمامه سیاه و لباس سیاه می پوشند. در این ده روز شاه از دربار خود بیرون نمی آید. از سرشب تا یک ساعت از شب رفته دسته ها در خیابانها و مساجد می گردند و بفارسی مرثیه امام حسین مذکور را می خوانند. این را عاشورا می خوانند که اول ماه مه شروع شد و در دهم آن ماه به پایان رسید. من مردان جوانی را دیدم که تن خود را سیاه کرده بودند و برهنه راه میرفتند. من در میدان بیگم مردی دیدم کهدر زمین گودالی قبر مانند کنده و برهنه در آن ایستاده بود و تا گلوی او با خاک پر شده بود، و این هم از مراسم تعزیه بود. این من بچشم خودم دیدم. شب همه زنان به مساجد میروند و واعظی روضۀ پسرعلی را می خواند و خانمها شدیداً گریه می کنند.

پس از این که عاشورا تمام گشت شاه طهماسب دستور داد که کارخانه های او یعنی چارپایان بار شده بار اسباب درباری بطرف شرق بسوی اوجان بروند در راهی که به سلطانیه میرود و مراتع سبز و خوبی دارد. هنگامی که امرا دیدند که دربار آماده حرکت است آنها هم شتران خود را با صندوق هایشان فرستادند. بدین ترتیب تعداد بی شماری از شتران و قاطران باری دایماً در حرکت بودند. در بیستم مه 1540 شاه بسوی اوجان حرکت کرد که قبلاً دربار خود را فرستاده بود. پس از دو روز دو امیر کم رتبه کرد آمده و از شاه طلب تاج کردند زیرا که می خواستند طوق اطاعت او را بگردن کشند. شاه هدایای زیادی به آنها داد و سه روز جشن گرفته شد و نقاره ها را می نواختند.

———————————-

بخش اول سیاحتنامه ممبره:

1539: سفر از گرجستان به سوی تبریز

بخش دوم سیاحتنامه ممبره: حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

———————————–

زیرنویس ها:
38 – به نظر میرسد که این ساختمان همان ایوان ارک علیشاهی یا مسجد علیشاه است.
39 – مترجم انگلیسی مورتن می گوید شاید این عید فطر باشد که در سال 1540 به هشتم فوریه افتاده بود، ولی ذکری از روزه گرفتن نیست.
40 – Monzangigo
یک لیره نقره ای ونیزی است بوزن 3و52 گرم.
41 – چند سال پیش از این تاریخ توطئه ای برای مسموم ساختن شراب طهماسب شده بود و او در این تاریخ دگر شراب نمی خورد. مترجم انگلیسی.
42 – در اصل
Techerech
ویراستار ایتالیایی فکر می کند که مراد از این کلمه “بیسراک” فارسی است به معنی “شتر قوی و جوان”.
43 – مورتن مترجم انگلیسی می گوید: در آن وقت شاه طهماسب در تبریز نبود و از برادر شاه خوارزم در اردوی همایونی می بایست پذیرایی شده باشد.
44 – امیر سلطان حاکم قزوین در گذشته بود و او پدر بزرگ حسن روملو بود که در مورد این قورچی به نام پیر سلطان خلیفه در تاریخ احسن التواریخ می نویسد : “که در بلاهت از اقران خود مستثنی بود.”
45 – در اصل ممبره چنین است ولی مورتون (مترجم انگلیسی) حدس میزند که مراد “شاد باش” فارسی است که در ترکی “شا باش” گردیده است.

1539: سفر از گرجستان به سوی تبریز

Mission to the Lord Sophy of Persia (1539-1542) - The description of his mission to the court of the Shah Tahmasp I of Persia by the Venetian Michele Membre is one of the most informative as well as one of the most individual of the few European accounts of 16th century Persia
Mission to the Lord Sophy of Persia (1539-1542) – The description of his mission to the court of the Shah Tahmasp I of Persia by the Venetian Michele Membre

توضیح: در زمان شاه طهماسب اول (1523-76)، فرزند شاه اسماعیل صفوی، «جمهوری دریائی» ونیز (ایتالیا) برای مقابله بهتر با دولت عثمانی خواهان روابط نزدیک با ایران صفوی بود. از این جهت جمهوری ونیز «میکله ممبره»

Michele Membre

را در سال های 1539-40 به ایران فرستاد. در پایان سفر، ممبره بعد از ملاقات با شاه طهماسب، دو نامه خصوصی او را به دوک ونیز «آندریا دوره آ» و سنای این شهر برد. این دو نامه که هنوز در آرشیو ملی ونیز نگهداری میشود در ایران باز نشر شده ولی تا جائیکه میدانم، سیاحتنامه ای که «ممبره» در سال 1542 بچاپ رسانید و «بهترین گزارش اروپائی از ایران قرن شانزدهم» نامیده شده، هنوز بطور کامل در ایران ترجمه و منتشر نشده است. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. «چشم انداز» در اینجا سه بخش این سفرنامه را که مربوط به آذربایجان میشود منتشر میکند (برای اطلاعات بیشتر در باره این کتاب و یا خرید آنلاین ترجمه انگلیسی آن روی عکس بالا کلیک کنید) – عباس جوادی

فصل سوم

ایران: اردوی همایونی و دربار شاه طهماسب
و رسیدن ممبره به حضور شاه

روز دیگر در معیت پنج ارمنی دیگر که به لوری میرفتند حرکت کردیم که اولین شهر در قلمروی ایران و هم مرز با گرجستان است. از تفلیس ما بمدت هفت روز همیشه بسوی جنوب یا جنوب شرق سفر کردیم، در راهی پر از راهزن، و کوه ها و تپه های زیاد پر از جنگل. پادشاه لوارساپ (25) بعنوان خراج سالی یک هزار به دولت صفوى می دهد. شهر لوری مانند حصاریست سنگی و در کنار حصار رودی از غرب به شرق جاریست، و اطراف شهر پر است از دهات ارمنی نشین که بعضی رعیت صوفی و برخی رعیت پادشاه لوارساب هستند. هنگامی که به حصار لوری رسیدم خود را به کوتوال آنجا موسوم به محمد خلیفه پسر شاه علی سلطان چپنی معرفی کرده و از او کمک خواستم تا مرا هرچه زودتر به خداوندکار ش ، یعنی صوفی، برساند که نتایج مهمی خواهد داشت. محمد خلیفه چون این را شنید بلافاصه به هفت نفر دستور داد که همراه ما به دربار صوفی بیایند. او اسبی نیز بمن داد چون اسب خیلی خسته بود و قادر به حمل من نبود.

آن شب سرکرده مزبور مرا بیش از حدّ عزیز داشت و میهمانی نوازی بیحدی کرد، و صبح دیگر بشرحی که گفتم مرا روانه ساخت. ما بمدت سه روز بر کوهایی بلند پر از جنگل سفر کردیم و آنگاه وارد راهی دیگر گشته و دو روز از تپه و چهار روز دیگر از دشت هایی مسطح گذشتیم. در راه از شهری بنام نخچوان گذشتیم، و در آن زمان خانه های جدیدی در آنجا برای سلطا ن منتشا (29) ، که در ایروان است ، می ساختند. سپس از نخجوان به شهری بسیار کوچک بنام مرند رسیدیم که باغات زیادی دارد. از لوری تا مرند ساکنان تمام دهات ارمنی مسیحی بودند و رعیت صوفی.

ما در دو فرسخی آن سوی مرند به شاه رسیدیم که با اردوی خود (یعنی قشون با چادرهای آن) در چمنزاری اطراق کرده بودند. کسانی که همراه من بودند مرا به اقامتگاه شاه علی سلطان، پدر محمد خلیفه سرکرده شهر لوری، بردند. شاه علی سلطان خیلی از دیدار من خوشحال و مسرور گشت، و فوراً سوار گشته و به حضور شاه طهماسب صوفی رفت تا او را از آمدن من آگاه سازد. صوفی از شنیدناین خبر بسیار خوشحال شد، و به شاه علی سلطان گفت که باید سه روز میزبان من باشد و سپس او را با نامه دولت ونیز به حضور من بیارید، و چنانکه رسم است در میهمانوازی کوتاهی نکند. این در ماه اوت 1539 بود.

روز بعد از آناطولی یعنی از ایالت ارزنجان ترکمانان علی (27) با عیال و احشام خود، کلاً هشتصد خانوار بودند و برای دیدن شاه آمده بودند، رسیدند. ششصد سوار از این ترکمانان با اسلحه و نیزه در فاصله ای از بارگاه شاه سوار بر اسب دور می گشتند و فریاد می زدند “الله الله.” این یک روز بعد از رسیدن من به اردوی صوفی بود. آنها همان طور فریاد می زدند “الله الله” تا این که شاه از بارگاه خود بیرون آمد. سپس صوفی دستور داد که بزرگان آنها بحضور او بیایند، و آنان یک بیک آمده پای شاه را بوسیدند. شاه به هریک پارچه ای جهت لباس و کلاهی که تاج خواند می شود داد. آنگاه ترکمانان مذکور هریک بقدر وسع خود، تعدادی چهارپا، بعضی اسب، بعضی شتر و برخی قوچ های اخته، به شاه پیشکش کردند. شاه آنها را به قسمت از قلمروی خود فرستاد، یعنی گروهی به ایالت خراسان، دیگری به ایالت شیروان و سومی به ایالت عراق.

تعداد چادر ها در اردوی شاه طهماسب بسیار زیاد بود، و مطابق آنچه من خود توانستم بشمارم تعداد آنها احتمالاً حدود پنج هزار بود. بنظر اگر خدمه را حساب نکنیم او چهارده هزار سوار داشت . تعداد اسبان و قاطران بحدی زیاد بود که نمی شد حساب کرد و تمام دشت پر از چارپایان بود.

چنانچه گفتم چون روز سوم گذشت مطابق دستور شاه، شاه علی سلطان مذکور مرا به حضور صوفی برد، و من نامۀ حکومت ونیز را بدست صوفی دادم، و این را من مفصلاً در نامه اول خود به عالیجاه هان از شهر لیسبون گزارش دادم. سپس شاه طهماسب با اردوی خود یعنی قشونش از جای مذکور بسوی مراغه حرکت کرد. با این همه برای این که عالیجاه هان محترم اطلاعات مفصل تری درباره آداب و رسوم دربار صوفی داشته باشند به شرح بیشتری مبادرت می ورزم. دربار صوفی با طنابی به ضخامت یک انگشت که دایره کاملی را تشکیل می داد احاطه شده بود مثل حیاطی که اطرافش دیواری بود با دو دروازه. هر سه گامی تیری چوبین با نوکی آهنین بر زمین نشانده بودند و بر سر آن حلقه آهنینی بود که طناب مذکور از آن می گذشت. بلندی هر تیر دو متر و نیم بود. دربار او بدین ترتیب بود: در میان دایره بارگاه های او بودند. در قسمت مقدم هنگامی که از دروازۀ دایره وارد می شدید و مقابل آن دروازه قصری است که سلام رسمی در آن برگزار می شودو آنرا دیوانخانه می خوانند و ازسه چادر بزرگ پشت سرهم تشکیل می شود. چادر وسطی خیلی بزرگ است، و در توی آن اطاقیست ساخته شده از تیر های مذهّب به شکل یک گنبد و با پارچه ای ارغوانی گل دوزی با ابریشم شده پوشانیده شده است. در کف اطاق نمد سرخی بود که آستری از کرباس پشمی داشت، و روی این نمد فرشهای گرانبها و ابریشمی با نقوش حیانات و درختان بودند. در یک سوم این چادر هنگامی که هوا سرد نیست صوفی می خوابد. پشت خیمه سوم آبریزگاه اوست که بشکل اطاقی دراز با چوب و پارچه ساخته شده است. دربار صوفی چنین بود.

اولین چادر یا بارگاه برای بار عام است که او با امیران خود می نشیند. در چهارسوی این خیمه سلطان های بسیار محتشم بصف می نشینند، و در پشت آنان بفاصله ای کم سلطانهای دیگر که مقامی پائین تر دارند می نشینند و پشت آنان قورچیان یا سواران صف اندر صف می نشینند، چنان که محل سلام احاطه گشته است از مردانی که روی زمین نشسته اند. مهم ترین اشخاص چتری بسر دارند که سایه بان خوانده می شود و آنها را از آفتاب نگه می دارد. دیگران تما روز روی زمین نشسته اند تا این که شاه به اندرون برود. خارج از خیمه دیوانخانه خدمه و حاجبان ایستاده اند و یساول خوانده می شوند و هر یک چماقی بطول دو ذراع یا بیشتر و بضخامت یک انگشت در دست دارند، که یک سر آن نقره با تکمه ای کوچک مذّهب یا رنگ آمیزی شده است. از میان آنان من شش یا هفت یساول را من می شناسم که از دیگرحاجبان به شاه نزدیکترند.، و هنگامی که شاه می خواهد با کسی صحبت بکند، او را فرا می خوانند تا به درون آمده سخن بگوید. بدین جهت این شش یا هفت نفر “مصاحب” یعنی محبوب و دوست شاه خوانده می شوند. اسامی آنها چنین است:

قرا خلیفه شاملو، که ریش سیاه دارد، و او نه سفید اندام و نه سیه چرده است، و سوارکار خوبیست. او شجاع است و شاه او را عزیز می دارد. این قره خلیفه دو برادر دارد که در خدمت بهرام میرزا، برادر شاه هستند. یکی از برادران عمامه ای بر سردارد که تیر از آن می گذرد، و او یساقی بهرام میرزا است و برادر دیگر قورچی اوست. قرا خلیفه مذکور دو زن دارد یکی از تبریز و دیگری از شیروان. از زن تبریزی او دو پسر و یک دختر دارد، که او را به پسر یک قورچی و یا یساول به زنی اده است. یکیاز پسران جوانیست نوزده بنام احمد که شاه او را قورچی خود ساخته است. پسر دیگر بنام “هان موکسل” کوچک است و دارد الفبا را یاد می گیرد. از زن شیروانی پسری دیگر دارد که در آن زمان یک ساله بود. قبلا قره خلیفه زن دیگری داشت که اکنون ترکش کرده است، و از او پسری دارد که هفت ساله است. خانه او در میدان تبریز واقع است نزدیک جایی که بغرا می فروشند. نزدیک بغرا فروش دروازه ای است که به کوچه تنگی در سمت غرب باز می شود ، و مقابل آن و نزدیک خانه او قورچی ای بنام حسین ابراهیم آقا زندگی. در حیاط خانه قره خلیفه، هنگامی که از دروازه وارد می شوید، عمارتی است که او مردم را در آن می پذیرد، و پشت آن آشپزخانه است و پشت آن دیواری قرار دارد که آنسوی آن کاروانسرایی است. در سمت چپ طویله اسبان است. حیاط این خانه کوچک است و باغی کوچک دارد که در سوی دیگر اطاقی است برای قیلوله نیم روز.

چنانچه گفتم این یساولان در دیوانخانه ایستاده اند. بیست و پنج یا سی گام پشت سه خیمه بارگاه اطاقهایی هستند که در آنها صوفی می خوابد. این اطاقها شبیه یکدیگرند فقط یکی از آنها حمامی گنبد دار دارد، و این یکی از گنبدهایی است که من قبلا حرفش را زدم. پوشش این گنبد از نمد سفید که بعضی از قسمت های آن به سرخی می زند. بیرون اندرونی پنج حاجب پیر می ایستند. بطرف غرب گنبدی دیگر است که پوشیده است از پارچه ارغوانی، مثل گنبد دیگر که شرح دادم، و در زیر آن نقاشان کار می کنند. بیرون دربار شاهی آشپزخانه سلطنتی قرار دارد و در کنار آن خیمه های دیگر برای مواد غذایی و آذوقه قرار دارند. در کنار اینها خیمه های محبوب ترین افراد یعنی بهرام میرزا، سام میرزا و سید های اسکویی و دیگران قرار دارند. بدین ترتیب تا جایی که چشم کار می کرد خیمه ها بودند با نظم زیاد و خیابان هایی بین آنها.

در دربار هنگامی که شاه می نشیند همه می نشینند و هنگامی که بر می خیزد همه بر می خیزند. صبح وقتی که از اندرون در می آید تا به دیوانخانه برود، دو مرد که هریکی طبلی فولادی در دست دارند پیش او راه میروند و فریاد الله اکبر می زنند و می گویند صد هزار لعنت بر عمر، عثمان و ابوبکر باد، و به این کار ادامه می دهند تا وقتی شاه می نشیند و آنگاه ساکت می شوند.هنگامی که می خواهد به اندرون برگردد همین کار را از سر می گیرند. برادر او نیز هنگامی که به قصر میرود یکی از این افراد که تبرائی خوانده می شوند همراه دارد، و او تا زمانی که می نشیند به همین صورت فریاد می زند. همین روش را نیز سید اسکویی، قاضی جهان، وزیر اعظم و خلیفه، و شاهقلی خلیفه مهردار، کسی که تمام اسناد شاه را مهر می کند، دارند. این مهمر دار مرد چاقی است و یک چشمش هم معیوب است و ریش کوتاهی دارد. او پسری دارد که پروانه چی (28) شاهست. خانه او در تبریز به طرف شرق نزدیک گرمابه ای که مقابل رودخانه است. قورچی باشی نیز مردی با ریش سفید نیز یک تبرایی دارد. خانه او در تبریز در سمت غرب شهر است کنار گرمابه ای و حیاط خانه اش باغ زیبایی است. تمام این امراء بزرگ هریک یک یا دو تبرایی داردند که لعنت بر عثمانیان می کنند.

بر گردیم به شرح حوادث خودم. هنگامی که سه روز معهود گذشت شاه علی سلطان مذکور ما را به حضور شاه برد. شاه در دیوانخانه بود با بارگاه های زیبا که پر از نقش و نگار گل بودند و مفروش با فرشهای گرانبها. شاه بر تکیه ای نمدی نشسته بود که از نمد خراسان و بسیار گرانبها بود، و در کنار او شمشیرش بود که غلافی با نقش های پوست ببر داشت (29)، و کمان او با چهار یا پنج تیر. در یک سوی او بزرگترین امرا بودند، و در سوی دیگر، اگر درست بخاطر داشته باشم، برادرش بهرام میرزا، سید های اسکویی، قاضی جهان، گوکچه سلطان، شاهقلی خلیفه، قورچی باشی و دیگران که بیادم نمانده اند. بعنوان یساولان تک یاتان منصور (30)، قره خلیفه و سلیمان چلبی در خدمت بودند. تک یاتان منصور مردیست تنومند با ریشی کوتاه و حدوداً سی و پنج سال دارد. یساول دیگری بود بنام “کوپک قیران” یعنی ” سگ کش”، و او مردی است بسیار ستبر و کوتاه قامت با ریشی کوتاه و شکمی بزرگ. یساولان دیگری بودند بنام کچل شاه وردی، فرخزاد بیک، که یساول باشی می باشد، و مردیست تنومند با ریشی نیمه سفید،. یکی دیگر بود بنام نارنجی سلطان، مردی با ریشی کوتاه و سیاه، و چهره ای سیه چرده و او کردیست که لباسی نارنجی می پوشد، و نوازنده خوبیست و صدایی خوش دارد. او پسری دارد نوزده ساله بنام شاه خرم(31)، که در خدمت بهرام میرزا بود ولی بعداً شاه او را بخدمت گرفته و پروانه چی خود ساخته است. نارنجی سلطان سلطا یساولی است و خواهری دارد با یک پسر و یک دختر. پسر که بیست وساله است نامش شاهقلی بیک است و پروانه چی بهرام میرزاست. شوهر خواهر نارنجی سلطان در خدمت منتشا سلطان در ایروان است ولی خواهر با نارنجی سلطان زندگی می کند. نه فقط لباس های نارنجی سلطان نارنجی رنگ هستند بلکه چادر، شتران، شمشیر، چماق، وحتی کاغذی که بر آن می نویسد نارنجی رنگ هستند. یساولی دیگر بنام حسین بیک قورقچی مصاحب شاه طهماسب است. دیگری با ریشی دراز و سفید بنام شاهقلی می باشد که خانه اش نزدیک خانه سید اسکویی می باشد و قره خلیفه داماد اوست. یکی دیگر بنام شاه وردی بیک داروغه شهر تبریز است، و من اسامی یاساولان دیگر را بیاد ندارم.

همراه سلطان شاه علی چپنی من به خیمه گاه شاه وترد گشتم و ادای احترامات لازمه را کردم. دستور داد که بنشینم که همه نشسته بودند.پس از اندکی از من سبب آمدنم را جویا شد. گفتم که عالیجاهان هیات حاکمۀ ونیز، که بسیار وفادار و دوستار ند و طالب دوستی اعلیحضرت می باشند، او را بعنوان یگانه و امپراطور واقعی می شناسند، و بدین جهت است که مرا بحضور فرستاده اند تا این نامه را تقدیم کنم که مضمون آن به نفع او و تار و مار ساختن دشمنان او یعنی عثمانیان می باشد، چنان که به تفصیل در نامه مذکور آمده است. هنگامی که صوفی سخنان مرا شنید او بسیار خوشحال شد، و من فوراً کتابی را که نامه در جلد آن مخفی کرده شده بود نشانش داده گفتم که نامه در این کتابست. قره خلیفه مذکور کاردی کوچک در آورده چرم بیرونی جلد را برید. چون دیدند که نامه با سریشم خوب چسبیده شده بود همه خیلی خوشحال شدند و نامه را از کتاب بیرون کشیدند. او قسمتی از جلد دیگر را نیز باز کرد چون فکر می کرد نامه دیگری در آن بود، و البته جز چوب چیزی نیافت. او کتاب را بمن داد و نامه پیش او ماند. در این وقت قورچی باشی گفت: “راست است که می گویند که تمام ملل یک چشم دارند و فرنگیان دو.” (32)

آنگاه صوفی از من پرسید از راهی که آمده بودم چون به نظر او که کار بزرگی بود که از خطرات زیاد رسته و توانسته بودم به آنجا برسم، خصوصاً وقتی که شنید ترکان چقدر از گذشتن از مرز سختگیری می نمایند. من شرح سفر خود را دادم و او بسیار مشعوف شد. او از من پرسید که اهل کجا هستم. جواب دادم که از شهر ونیزم. او از پدر و مادر، خواهر و برادر و از سن و مقام من پرسید. با و گفتم که من مادر، پدر و برادری دارم و من نجیب زاده ای اهل ونیز می باشم و چنان که از قیافه ام هویداست سن من سی سال است. هنگامی که این سئوالات به پایان رسید او مرا مرخص کرد تا بخانه رفته و استراحت نمایم، و مرا به شاه علی سلطان سپرد. او دستور داد که خلعتی بمن داده شود با مبلغی تقریباً هشتاد دوکات و یک اسب.
————————————–
زیرنویس ها:
25 – لوارساب اول، پادشاه کارتلی، 1535-1558.
26 – سلطان منتشاء از قبیله شیخلوی استاجلو بود و نخجوان اولکای او بود و او در سال 1545 در آن شهر در می گذرد.
27 – معلوم نیست مراد از “ترکمانان علی” چیست؟ احتمالاً نام ایلی است و شاید که مراد ایل تکلو باشد.
28 – پروانه چی ماموری بوده است در خدمت شاه برای رسانیدن اوامر شفاهی او به کسان مربوط و این که ببیند که دستورات شاه اجرا می گردد.
29 – در متن پوست شیر است که نقشی ندارد و مترجم انگلیسی می گوید احتمالاً مراد نقش پوست ببر است.
30 – در اصل
Tachiatan Masur
به نظر میرسد که اسم این شخص “تک یاتان منصور” باشد.
31 – در اصل
Chiach cherm
است که شاید “شاه کرم” باشد..
32 – مترجم انگلیسی اضاف می کند: مقایسه کنید با گفته اوزن حسن آق قویونلو به سفیر ونیزی بنام باربارو که می گوید: “دنیا سه چشم دارد و ختائیان دو و فرنگان یکی”.

بخش بعدی:

اردو در حرکت – حرکت به مراغه و رفتن به تبریز