هویت، قومیت و ملیت

دراین مقاله کوشش خواهم کرد با استفاده از منابع مختلف دانشگاهی و مرجع، تعاریف و توضیحات پایه ای در مورد سه واژه: هویت، ملیت، قومیت و همچنین یکی دو تعبیر مرتبط بدهم.

در ادوار مختلف تاریخ و آثار سه زبان مهم شرق مسلمان یعنی عربی، فارسی و ترکی این تعابیر با معانی مختلفی بکار برده شده اند. مثلا کم نیستند مواردی که در هر سه زبان کلمه «ملت» به معنای «گروه دینی» به کار برده شده است، مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود»… اما آنچه که ما در اين مقاله در نظر داریم، کاربرد معاصر و کنونی این تعابیر است که اگر چه نه کاملا، اما تا حد زیادی در اکثر کشور ها از قرن بیستم به اینسو کم و بیش به یک معنای معین و یا مشابهی بکار برده می شوند.

اولا تعبیر «هویت» identity یعنی هویت یک گروه اجتماعی را بگیریم. توافق عمومی بر آنست که هویت یک گروه اجتماعی مثلا یک قوم فقط در تمایز و فرق آن گروه با گروه و یا گروه های دیگر است که می تواند مطرح شود. مثلا برای یک گروه مردم روس که در یک گوشه شرق دور روسیه زندگی می کنند و با گروه های دیگر و غیر روس هم سر و کاری ندارند، موضوع «هویت» احتمالا اصلا مطرح نیست، یعنی آنها آگاه نیستند که چه عواملی آنها را بعنوان «روس» معین و تعریف می کنند. برای آنها زبانی که حرف می زنند، غذائی که می خورند، قصه هائی که برای کودکانشان تعریف می کنند و غیره چیزی بدیهی است. این در حالیست که زندگی آنها مثلا از نگاه مردم دری زبان شمال افغانستان که زبان و عادات و رسوم و فرهنگ دیگری دارند، عجیب و غریب است و برعکس. تنها در مقايسه گروهى و واقعى و يا حداقل از طريق رسانه ها و مسافرت و غيره است كه هر گروهى در باره مشخصات «هويت گروهى» خود و ديگران آگاهى معينى پيدا ميكند كه آن هم متاثر از ده ها عامل است كه ميتواند واقعى و يا ذهنى باشد. مجموعه اين مشخصات هويتى هستند كه يك گروه اجتماعى را بعنوان يك «قوم» و يا «گروه قومى» ethnicity, ethnic group تعريف ميكنند.

اين مشخصات قومى عبارتند از زبان، دين و عوامل ديگر مانند بیولوژی («نژاد») تاريخ ، فرهنگ و جغرافياى مشترك. در مورد هر قوم يك ويا چند تا از اين مشخصات مي تواند نقش مهم و اساسى بازى كنند، در حاليكه بعضى از اين عوامل ممكن است اساسا اهميتى نداشته باشند.

مثلا زبان احتمالا یکی ازمشخصات اصلی و تعیین کننده «آلمانی بودن» است اما برای آلمانی بودن فرق نمی کند که شما کاتولیک و یا پروتستان هستید. احتمالا تاریخ و خاطره مشترک تاریخی، ادبیات، و یا عادات و رسوم و حتی خوراک های آلمانی هم جزو این مشخصات است. از سوی دیگر فقط زبان هم برای تعیین هویت یک قوم کافی نیست، همانطور که اتریشی ها و یا آلمانی زبان های سوئیس هم آلمانی زبان هستند اما خود را آلمانی نمی دانند، بلکه اتریشی و یا سوئیسی می دانند، یعنی اتریشی و سوئیسی آلمانی زبان. هیتلر و فاشیست ها زیاد کوشش کردند همه آلمانی ها، اتریشی ها و آلمانی زبان های سوئیس را به بهانه اشتراک زبان به زور «آلمانی» بنامد، اما این تلاش ها به جنگی فاجعه بار منتهی شد ولی باز نتیجه نداد.

از نظر اصل و نسب، ظاهر بیولوژیک و به اصطلاح نژاد هم نقش بازی می کند. مثلا اگر چه آلمانی ها مخصوصا با اقوام همسایه بسیار آمیخته اند، اما وقتی ازیک فرد «آلمانی» صحبت می شود، معمولا انسانی «آسیائی» مانند چینی ها در نظر گرفته نمی شود. اما این مشخصات ظاهری آلمانی بودن مخصوصا در این صد سال اخیر بیشتر از پیش عوض شده و مثلا بخش معینی از آلمانی ها در اثر مهاجرت های بعد از جنگ جهانی دوم، ظاهر و ریخت آسیائی و یا حتی آفریقائی دارند.

در مورد یهودیان بنظر میرسد مشخصه اصلی قومیت یهود نه زبان، بلکه دین و حافظه تاریخی و دینی آنهاست.

غالبا ویژگی و مشخصات بیولوژیک و نژادی (ساخت بدن و سر، رنگ مو، چشم و غیره) مشخصه اصلی و یا تعیین کننده هیچ قومی نیست، اما این ویژگی همراه با مشخصات دیگر در تعریف هویت اقوام نقش بازی می کند. امروزه جامعه شناسان اصولا خود مسئله نژاد را زیر علامت سوال قرار می دهند. آیا اصولا چیزی بنام «نژاد» وجود دارد؟ طبیعتا میان یک سوئدی مو طلائی و چشم آبی با یک آفریقائی سیاه پوست فرق هست. اما بین خود مردم اسکاندیناوی و یا آفریقا نیز آن قدر فرق هست که به سختی میتوان انسان ها را به گروه های نژادی مجزا تقسیم کرد.

عوامل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی نیز در تعیین «هویت» قومی و ملی هر فرد و گروه اجتماعی اهمیت بزرگی دارند.

خاطره و ذهن تاریخی و گذشته مشترک هم می تواند در تعریف قومیت نقش اساسی بازی کند. آلمانی ها، اتریشی ها و سوئیسی های آلمانی زبان مشترکات بسیاری از نظر زبان و دین دارند اما بخاطر فرهنگ و تاریخی متفاوت، هرکدام خود را قوم  دیگری می شمارند.

بنا بر این تعریف، هویت هر قوم بر پایه ترکیب بخصوص آن قوم از مشخصات قومی است و نمی توان برای تمام اقوام دنیا یک نسخه واحد با لیست واحد ویژگی ها و مشخصات داد.

لغات مرتبط: درک امروزه از تعبير «قومیت» ethnicity به معنای اسم صفت قوم است، یعنی آنچه که مربوط به آن قوم است. تعبیر «قومیت» از اسم «قوم» است. اگر گروهی را «قوم» بنامیم، به مجموعه مشخصات قومی آن گروه «قومیت» می گوئیم، مثلا قومیت کُردی.

تعبیر«قوم گرا» ethnic nationalist, ethnicist به کسی اطلاق می شود که ادعای دفاع از منافع قوم بخصوصی را می کند (در ضمن: «قوم گرائی» و یا »ناسیونالیسم قومی»).

«ملت» موضوع دیگری است. قبلا گفتیم که این تعبیر و همچنین تعابیر دیگر و مرتبط در تاریخ به معنا های مختلف و حتی متضاد بکار برده شده. اما آنچه که امروز و از قرن بیستم به این سو از تعبیر «ملت» در نظر گرفته می شود، بر عنصر «شهروندی» یک کشور مبتنی است. با این ترتیب «ملت» کلیت و تمامی اعضا و شهروندان یک کشور صرفنظر از مشخصات قومی (یعنی زبانی، نژادی، دینی و غیره) است. مثلا «ملت آمریکا» شامل همه شهروندان ایات متحده آمریکا از جمله سفید پوستان آنگلو ساکسون، بومیان آمریکائی، آمریکائیان سیاه پوست، هیسپانیک ها، شهروندان در اصل مهاجر از آسیای شرقی و جنوب شرقی و غیره و در ضمن مسیحی، بودائی، مسلمان، بیدین و غیره می شود.

مجموعه مشخصات و ویژگیهائی را که یک ملت را تشکیل میدهد و همه آن شهروندان در آن شریک هستند «ملیت» و در انگلیسی و زبانهای نزدیک به آن nationality می نامیم که معنایش به فارسی «شهروندی» میشود (نه قومیت و تبار)، مانند «ملیت آمریکائی».

لغات مرتبط: امروزه «ملت گرائی» nationalism که در فارسی هم گاهی «ناسیونالیسم» گفته می شود به معنای طرفداری از کلیت یک ملت و کشور (صرفنظر از مشخصات قومی عناصرتشکیل دهنده آن ملت) است.

در ضمن: «ملت گرا» و یا «ناسیونالیست» به کسی گفته می شود که ادعای دفاع از منافع کل مردم و شهروندان یک کشور را می کند.

در کاربرد زبان فارسی تعبیر «مردم» به  یک گروه (بزرگ و یا کوچک)  صرفنظر از هویت، قومیت، ملیت، دین و زبان اطلاق می شود. ولی تعبیر «خلق» در قرن بیستم از طرف کمونیست ها رایج شد و معنای «بخش زحمتکش یک ملت منهای ستمگران آن ملت» را گرفت که تا آن وقت اصلا به این صورت رایج نبود (مثلا «خلق ترکمن ایران» و یا «خلق های ایران»). امروزه این تعبیر با این کاربرد دیگر از رواج افتاده است.

——————————————–

بعضی منابع:

Joshua FISHMAN et al: Handbook of Language and Ethnic Identity, Oxford 1999.

درس های سازمان ملل متحد در باره اقوام و تبعیض قومی

قومیت و نژادادامه خواندن

هويت اجتماعى زور نميپذيرد

commentary10

عباس جوادی – بعضی رژیم های سیاسی، مذاهب و ادیان، ایدئولوژی ها و یا احزاب سیاسی و حتی اشخاص علیحده کوشش میکنند نوع بخصوصی از هویت اجتماعی و گروهی را به افراد تحمیل کنند. در گذشته رژیم شوروی به زور میخواست هر شهروند اتحاد شوروی خود را فارغ از ملیت و زبان و دین و عقیده همچون «انسان شوروی» تعریف و حس کند. اما بعد از هفتاد سال این سیاست ورشکسته شد. در ایران رژیم گذشته میخواست با تبلیغات و محدود کردن نظرهای مخالف به همه بقبولاند که همه ایرانی ها لزوما از نظر نژاد و تیره «آریائی» هستند و زبان فارسی هم باید جایگزین زبان های ملی دیگر شود در حالیکه رژیم کنونی همه را وادار به این حس میکند که هویت اسلامی مهم تر و فراتر از احساس ایرانی بودن است و حتی در همان هویت اسلامی هم اولویت به مذهب شیعه اثناء عشری داده میشود.

در این رهگذر رژیم گذشته موفق نشد و به احتمال قوی رژیم کنونی هم موفق نخواهد شد.

قانون را میتوان بر خلاف خواست مردم و تک تک افراد قبول و به زور اجرا کرد. میتوان همه را مجبور به رعایت پوشش و رفتار معینی در کوچه و خیابان کرد. میتوان شرايط معينى براى رهبر و وزیر و وکیل شدن را به جامعه تحمیل نمود. میتوان روزنامه ها و احزاب را ممنوع کرد و یا وب سایت ها را فیلتر کرد اما نمیتوان ترجیح های شخصی افراد را در حیطه زندگی خصوصی آنها منع و قدغن کرد.

به همان درجه که نمیتوانید فلان کس را مجبور کنید نه از آبگوشت بلکه از قورمه سبزی خوشش بیاید، نمیتوانید دین و باور معنوی، عقیده سیاسی و اجتماعی و یا محبت و یا نفرت به کسی و چیزی را به زور و یا با قانون و قوه قضائیه به کسی تحمیل کنید.

هویت اجتماعی، ملی و قومی هم از این قبیل است.

هويت يك فرد يا گروه اجتماعى اصولا در مقايسه با ديگران مطرح ميشود و قابل فهم است و نه به تنهائى. کسی که در یک دهکده دوردست ژاپن زندگی میکند وقتی «ما» میگوید احتمالا منظورش «ما» در مقایسه با کسانی است که فامیل «ما» نیستند و یا «ما» به معنای اهل دهکده «الف» در مقایسه با مردم دهکده «ب». احتمالا بین این ژاپنی بودائی اهل آن دهکده دوردست ژاپن و مثلا یک پاکستانی مسلمان و سنی مذهب و اردو زبان اهل کراچی اصولا احساس تمایز و «ما» و «آنها» مطرح نیست.

هر کس ممکن است خود را بعنوان عضو یک جامعه و گروه اجتماعی به شکل دیگری تعریف یعنی از دیگران متمایزکند. اینجاست که برای هرکس وجه تمایز او بر اساس جنسیت، خانواده، تحصیل، وضع مالی، زبان، سن، مذهب، قومیت، شهر و یا روستای سکونت، منطقه بزرگتر سکونت (استان و کشور)، دانش و تمایلات اجتماعی، سیاسی و مذهبی، تجربه شحصی(سفر، تماس، اقامت در مناطق مختلف) و یا مفاهیم مجرُد تر مانند قوم و ملت و میهن فرق کند.

درمقاله دیگری هم عرض کرده بودم. مثلا هر از گاهی آیات عظام و رهبران جمهوری اسلامی میگویند: «ایرانی، اول مسلمان است، بعد ایرانی».

آیا هر ایرانی مسلمان است؟ و یا باید مسلمان باشد؟ آیا هر ایرانی شیعه است؟ آیا حتما آن نوع مسلمان و یا شیعه ای باید باشد که حکومت میخواهد؟ آیا برای یک ایرانی در درجه اول ایرانی بودن مهم است یا مسلمان بودن، و یا آسوری بودن، و یا مرد بودن، و یا مادر بودن، و یا صاحب خانواده اش بودن، و یا هیچکدام اینها را درجه بندی نکردن و بالاتر و پائین تر نگذاشتن، و یا هیج چيزبخصوصی نبودن؟

آیا هر ایرانی میتواند هویت اجتماعی خودش را طوری که خودش میخواهد تعریف و معین کند؟

مثلا بنده اولا یک انسان و یک مرد هستم. متعلق به خانواده خودم هستم که اصلا اهل کوی مقصودیه شهر تبریز در استان آذربایجان شرقی ایران است. ما مسلمان شیعه مذهب هم هستیم. من میتوانم مشخصات دیگر هویتی هم بخودم بدهم از قبیل درآمد و سطح زندگی، سطح تحصیل و یا محیط های جغرافیائی و فرهنگی گذشته و حال که بر تشکل شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر گذار بوده اند. مثلا من علاوه بر همه اینها سال های سال در آلمان هم زندگی کرده ام و محیط و فرهنگ آلمان به شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر بسیاری کرده.

من دقیقا نمیدانم و شخصا برایم هیچ هم مهم نیست که قوم و نژاد یعنی چه. اما من تُرک هم هستم: تُرک به معنای تُرک زبان و نه قوم و نژاد و ملتی متمایز از دیگر ایرانیان.

من بعنوان یک تبریزی الاصل، با وجود ده ها سال اقامت در خارج، در تمایز از یک شیرازی و یا اردبیلی، تبریزی هستم، ،نسبت به یک «فارس» یعنی فارسی زبان تهرانی و یا اصفهانی، «تُرک» هستم، نسبت به یک تُرک ترکیه و یا یک روس، ایرانی هستم (و البته تصور میکنم بخاطر تجربه نزدیک و شخصی ام، نسبت به ترکیه، جمهوری آذربایجان، اروپا و آمریکا هم احساس نزدیکی دارم.)

من ترکیبی از مجموعه و همه این شاخص های هویت اجتماعی هستم.

ممكن است كسى خودش را بيشتر از همه چيز مسلمان ويا مسيحى ويا ايرانى و يا كُرد و يا كرمانى حس كند. ممكن است كسى كه مدتى در كانادا زندگى كرده با احساس ايرانيتش وداع كند و خود را اساسا كانادائى بنامد. ممكن است كسى خودش را اصلا چيز بخصوصى حس نكند. مگر ميشود مردم را از اين طور و يا آن طور حس كردن خودشان منع كرد؟ قانونا ميشود و ممكن است از بروز علنى آن جلو گيرى كنيد. ولى نميتوانيد مانع اين و يا آن طور حس كردن مردم شويد.

نمیدانم نظر ایرانیانی که در ایران هستند و همیشه هم در ایران مانده اند در مقابل این گفته رهبران حکومت که «همه ایرانی ها اول مسلمانند بعد ایرانی» چه میتواند باشد. بعضی از افراد و یا گروه های سیاسی هم با القا و یا با فشارمیخواهند ما زبان مادری خود یعنی تُرکی را ترک کنیم تا فارسی زبان مادری همه شود. بعضى هاى ديگر هم برعكس میخواهند ما بخاطر زبان مادری مان یعنی به علت ترک زبان بودنمان خود را از ایران وایرانیان جدا حس کنیم.

من نمیدانم احساس دیگران چطور است اما بهر حال میدانم که مثلا دراروپا کسی خوشش نمی آید و قبول نمیکند که کس دیگری بیاید و بجای شما معین کند که شما خودتان را چطور باید حس کنید و هویت اجتماعی شما چطور باید تعریف شود.

بنظرم هم دولت و هم آحاد ملت، چه اسلامی و چه ملی، چه چپ و چه راست، چه تبریزی و چه تهرانی، چه ترک و چه فارس و چه مسلمان و چه بهائی باید اجازه دهند که هرکس خود با آزادی هویت اجتماعی، قومی، ملی و مذهبی خود را تعیین و تعریف کند.

قانون ها ممكن است اين را قبول نکنند. اما مردم در زندگی شخصی خود زیر بار کسی نمیروند.

 … ادامه خواندن

قومیت ایرانی و تشیع

 

Analysis 2

عباس جوادی – تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم قویترین عنصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به اینسو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه رانده میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، میتواند منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور باشد. بنظرم مثلا در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا عثمانی و صفوی مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در 200-300 سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی مهم داشته و دارند.

در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت و یا قوم را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و »آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اكثريت بزرگ ایرانیان، حدود 500 سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و قومیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را بهمدیگر نزدیک تر نموده اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد ترکرده است.

شايد بيان اين تشخیص تاريخي تا حدي تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بي اعتبار نشده و خيلي ها هم اصلا آن را نميدانند: 500 سال پيش وقتي شاه اسماعيل صفوي بر سر کار آمد، يک اتفاق تاريخي براي سرنوشت ايران رخ داد که نقطه عطف در تاريخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقريبا ٩٠٠ سال از ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان و توسعه آن از جمله به ايران، فراز و فرود امپراتوري هاي بني اميه و سپس بني عباس که ايران کنوني هم جزو آن بود، زوال حکمراني و کنترل خلفاي شام و سپس بغداد، خيزش سلسله هاي محلي منطقوي مانند سامانيان، کوچ انبوه قبايل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکميت و در نهايت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفويان در ايران اين سرزمين را بعد از آن همه توفان هاي ٩٠٠ ساله به صورت دولت- ملت در آورد که در مقابل ديگر کشور هاي همسايه و منطقه از جمله ترکيه عثماني دوباره صاحب هويت و شخصيت خود شد. شايد مهمترين کارصفوی، دادن انسجام و هويت به مفهومي از «ايران» بود که از سقوط ساساني به اين سو، براي صد ها سال از بين رفته و يا بي اهميت شده بود.

شاه اسماعيل و دیگر شاهان صفوی با گسترش و حفظ دولت صفوي، هم از نظر سرزمين و حيطه حاکميت و روحيه وابستگي اتباع اين سرزمين به يک مرز و بوم «قوميت ايرانی» را احياء و تقويت کردند و هم براي اين کار فقط به فتح سرزمين و حکمراني بر آن بسنده ننمودند. تند روی ها و خشونت هاي بي شماري به وقوع پيوست، اما با تبديل تشيع به مذهب رسمي ايران هويت و قوميت ايراني به غير از سرزمين، صاحب ايدئولوژي و شخصيتي هم شد که ايران و ايراني بتواند از آن پس خود را از محيط و همسايگان خود علي الخصوص عثمانيان و اوزبکان سنَی در غرب و شرق متمايز و جدا کند. با اين ترتيب بيرقی که قيزيلباشان صفوي وعساکر عثماني زير آن برضد همديگر مي جنگيدند اگر چه فقط رنگ شيعه و سني نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.

صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حدت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید. برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با رنگی گرفته از قرن بیستم بود.

در زمان صفوی صد ها هزار نفر از علویان آناتولی به ایران شیعه و صفوی کوچ کرده و در مقابل صد ها هزار نفر از کرد ها و ترک های سنی ایران به عثمانی مهاجرت کرده و به ترکیب قومی و مذهبی این دو کشور مهری ماندنی زدند. در ایران قرن بیست و یکم تقریبا 90 در صد جمعیت شیعه مذهب و اکثریت بزرگ آنان محافظه کار ومذهبی است اگرچه لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیست. این عامل ورای خواست حکومت و یا مخالفین همجنان و مانند 500 سال گذشته باعث نزدیکی و انسجام ملی اکثریت شیعه ایران و ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران در عین حال انسجام و همبستگی اقلیت غیر شیعه جمعیت را خدشه دار کرده احساس همگانی قومیت ایرانی را تضعیف میکند.

 … ادامه خواندن

هویت و گِردی گردو

Diversity in Harmony

عباس جوادی – آیا میتوان گفت همه طرفداران فلان تیم فوتبال و یا همه آمریکائی ها، و یا همه مسلمانان، و یا همه کاتولیک ها، و یا همه ایرانیان و یا همه ترک ها فلان و یا بهمان طورند؟

مرحوم پدر من  در دانشگاه تبریز فلسفه و ادبیات خوانده بود و حتما میخواست بعضی چیز ها را به من هم یاد دهد. چیزی که او مرتبا بعنوان یک اصل فلسفی به من میگفت و به تفصیل توضیح میداد  این بود: هر گردوئی گِرد است اما هر گِردی گردو نیست. بعد ها در دانشگاه در مورد هویت انسان ها دو مطلب را بعنوان دو اصل اولیه به ما آموختند.

یکم

یکم: هویت اجتماعی انسان ها چیزی یک لایه نیست. ده ها لایه و شاخص هویت هر فرد را معین میکند که در نتیجه در عین حال که یک شخص با هزاران و صدها هزار انسان دیگر شاخص ها و گروه های مشترک اجتماعی دارد با همان اشخاص ده ها نقاط جدائی و تمایز هم دارد در حالیکه آن نقاط مورد اختلاف را با گروهی دیگر تقسیم میکند. یعنی هر انسان هرگز فقط یک هویت اجتماعی ندارد بلکه در عین حال صاحب ده ها هویت اجتماعی است.

به این ترتیب هیچ کس مثلا فقط ایرانی، فقط مسلمان و یا فقط تُرک زبان، و یا فقط معلم وغیره نیست. ده ها شاخص دیگر مانند کشور و محل زندگی، جنسیت، خانواده، فرهنگ محیط، سطح تحصیل و درآمد و یا روحیات فردی و مشخصات جسمی و عوامل ژنتیک در تعیین هویت هرکس اثر میگذارد. اینست که بلا استثناء بین مثلا  دو آلمانی، دو مسلمان، و یا دو فارسی زبان همیشه یک رشته فرق های مهمی وجود دارد که که در نتیجه هر انسان روی زمین  در عین حال که متعلق به این یا آن گروه است، در عین حال  شخصی منحصر بفرد است. از این جهت یک نفر هم عضو یک گروه قومی و ملی است، هم عضو ده ها گروه دیگر اجتماعی است و هم در عین حال شخصی منحصر به فرد هم هست و شبیه مطلق هیچ کس دیگر در جهان نیست.

آیا معنای این اصل رد گروه های متمایز اجتماعی مانند ملت ها، اقوام، مومنان این یا آن دین و مذهب، اعضای این یا آن شغل و پیشه و یا این و یا آن عقیده و حزب سیاسی و طرفداران این یا آن تیم فوتبال است؟ البته نه. البته همه این گروه ها و صد ها گروه دیگر اجتماعی وجود دارند.

جای دیگری هم عرض کرده بودم. مثلا بنده خودم تبریزی، آذربایجانی، ایرانی و ترک زبان هستم. اما فقط تبریزی، آذربایجانی، ایرانی و ترک زبان نیستم. دین، جنسیت، سن، تحصیل، درآمد، محل اقامت، تجربه زندگی، خانواده، روحیه و خلق و خو، و ده ها عامل دیگر باعث میشوند من، هم خود را عضو یک جامعه هفتاد میلیونی ایرانیان حس کنم و هم جزو جامعه ترک زبانان آذربایجان، هم مسلمانان دنیا، هم شیعه ها، ولی در عین حال بخاطر اشتراک درمحل زندگی، خانواده و یا تحصیل و تجربه گذشته و یا تمایلات فکری و عادات اجتماعی خود را از جهاتی به یک ترک ترکیه  و از جهاتی دیگر به اروپائی ها و یا آمریکائی ها نزدیک تر از ایرانی ها حس کنم.

هویتی که من خود را متعلق به آن حس میکنم مخلوط و مجموعه همه آن ده ها و صد ها عامل و شاخص است. هویت چیزی یک بُعدی  و یا «یک حزبی» نیست بلکه ده ها و صد ها لایه دارد. من مانند هر فرد دیگر، عضو ده ها گروه اجتماعی بزرگ و کوچک هستم اما درعین حال درست بخاطر ویژگی بخصوصم در ترکیب اینهمه عامل و شاخص که در هیچ کس دیگری در جامعه بشری نیست، مانند هر فرد دیگر این جامعه چند میلیاردی، من هم مختص به خود و منحصر به فرد هستم.

بدین ترتیب تصور «ما» ایرانی ها در مقابل غیر ایرانی ها، «ما» تُرک ها در مقابل دنیای غیر تُرک، «ما» مسلمانان در مقابل دنیای غیر مسلمان و غیره در عین حال که هر کدام تا اندازه ای درست است زیرا هر کدام از ما یا ایرانی است یا نیست، یا ترک زبان است یا نیست، یا مسلمان است و یا نیست، اما این تصویر کامل نیست و فقط گوشه ای از واقعیت است در حالیکه واقعیت هویت ما موزائیکی از هویت های گوناگون و مکمل یکدیگر است.

تصوراتی که مبتنی بر «ما»ی خالص و صد در صد تک هویتی بر ضد «آنها»ی خالص و صد در صد تک هویتی هستند ناشی از فرهنگ محدود خود برتر بینی است که بعضی ایدئولوژی ها، سیاست ها، احزاب و متاسفانه حتی ادیان مختلف تبلیغ کرده و میکنند و تا حد زیادی در مخیله نسل های جامعه بشری اثری پایدار گذاشته است. همین تفکیک های مطلق قومی، فرهنگی، نژادی، زبانی و یا دینی هم با واقعیت پیچیده تر و بمراتب رنگارنگ هویت اجتماعی انسانها منطبق نیست و هم زمینه ساز خصومت و نزاع بین بلوک های باصطلاح «خالص» و تک هویتی گروه های اجتماعی میشود.

اکثر پیشداوری های قومی و فرهنگی، زبانی و مذهبی ناشی از همین طرز تفکر است. اگر هویت انسانها را نه یکرنگ بلکه مطابق با واقعیت چند بُعدی و رنگارنگ ببینیم «همه مسلمانان فلان طورند» و یا «همه آمریکائی ها فلان جورند» نخواهیم گفت و فریب تبلیغاتی ابتدائی و هولناک مانند «نژاد پاک آریائی» و یا «فقط تُرک ها دوست تُرک ها هستند» را نخواهیم خورد.

نکته دوم

نکته دوم و بهمان درجه مهمی که در دانشگاه به ما یاد داده اند اینست که هویت هر فرد چیزی شخصی است و کاملا وابسته به تشخیص آزادانه آن فرد. نمیتوان و نباید به زور تبلیغات، دولت و یا قانون هیچ فرد جامعه را مجبور کرد که خود را عضو و یا تابع این یا آن هویت گروهی و اجتماعی حس کند.

اگر کسی، گروهی، رسانه ای، حزبی و یا حکومتی با تبلیغ و تشویق خواست انسانها را وادار کند که خود را فقط عضو یک گروه اجتماعی، یک قوم، یک ملت، یک دین و مذهب، یک نژاد، یک گروه زبانی و غیره حس کنند یعنی مشترکات انسانها با گروه های دیگر را نادیده گیرند و در عمل افراد گروه های دیگر را «بیگانه» و «غیر خودی» محسوب نمایند در ذهن بنده فورا یک زنگ خطر بصدا در خواهد آمد که ته این فرهنگ و تبلیغات، دانسته یا نادانسته، نقشه ای برای تفرقه و دشمنی بین انسانها خوابیده است.

گذاشتن مصنوعی و زورکی انسانها در قوطی های مجزا از هم  و تک هویتی مانند این ملت در مقابل آن ملت، این قوم در مقابل آن قوم و این مذهب در مقابل آن مذهب، هم خلاف طبیعت و واقعیت است و هم ایجاد تفرقه و خصومت میکند.… ادامه خواندن