سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website

ما بلد نیستیم نثر ترکی بنویسیم

ما آذربایجانیان ایران، میتوانیم به ترکی شعر بگوئیم، اما نمی توانیم مقاله ای، حتی نامه ای به ترکی بنویسیم. اگر هم بنویسیم، به ناچار یا به لهجهٔ محلی خودمان (مثلا گویش تبریز) می نویسیم که استاندارد نیست، و یا آن را با ترکی ترکیه و یا ترکی باکو مخلوط میکنیم که نتیجۀ این اختلاط هم اغلب چیزی، زبانی مخلوط، اکثرا نادرست و اقلا برای ما ایرانیان آذری نامانوس و غریبه است. این، موضوع تحصیل هم نیست، موضوع استعداد آموزش این و آن شخص هم نیست، موضوع فقط ۸۰-۹۰ سال اخیر هم نیست. ما این استاندارد های نثر ترکی آذری ایران را نمیدانیم و نداریم. ما چنین تجربه را نداشتیم و هنوز هم نداریم.

من در این مورد همیشه آن مثال معروف از کُمدی «او اولماسین، بو اولسون» و یا «مشهدی عباد» معروف را میدهم که صد سال پیش در یک مجلس ضیافت در باکو، مهمانان باکوئی به لهجهٔ مخلوط آذری-عثمانی یک روزنامه نگار تحصیلکردهٔ استانبول می خندیدند، چرا که حرف های او را نمی فهمیدند. همین وضع را ما هم طبیعتا در برابر کسی داریم که ترکی تبریز را با ترکی ترکیه مخلوط میکند. وقتی کسی هنگام صحبت، ترکی تبریز و یا اردبیل را با لهجهٔ باکو و یا استانبول مخلوط میکند، نتیجه اش برای ما اغلب غریبه و گاه حتی غیر قابل فهم میشود. این در مورد صحبت و مکالمه است. پس وقت نوشتن چه؟

اگر کسی از ما ایرانیان ترکی زبان آذری بخواهد به ترکی بنویسد، نمی تواند. شاید بتواند شعری به ترکی بنویسد، چرا که ما ایرانیان شعر دوست هستیم و به آن خو گرفته ایم. شعر عروضی مانند غزل و قصیده، چه فارسی باشد و چه ترکی، همیشه به گوش و چشم ما دلنشین بوده است. شعر هجائی ترکی هم همین طور بوده و همین طور است. ما شاید ندانیم وزن و قافیه و هجا های فلان شعر ترکی درست است یا نه. اما وقتی وزن مصرع اول و دوم یک بیت غزل و یا تعداد هجا ها در یک قوشما فرق کند، فورا آن را حس میکنیم.

اما نثر؟ وقتی نثر می نویسیم، نمیدانیم ساختار جمله چطور باید باشد، بخصوص اگر آن جمله کمی طولانی باشد. و یا نمیدانیم بجای فلان کلمۀ فارسی و یا عربی چه تعبیری در ترکی بکار ببریم. در آن صورت است که کوتاه ترین و راحت ترین راه، استفاده از جمله سازی فارسی با یک ساختار اصلی زبان ترکی (مثلا فعل پایانی) و مخلوطی از صرف و نحو لهجهٔ محلی ما (مثلا تبریزی) است. و اما بسیاری ها که کمی ترکی ترکیه و یا باکو میدانند، خود را راحت کرده نصف یا بیشتر جمله سازی و واژگان خود را از آنجا میگیرند، چیزی برای ما حتی نامانوس تر و غریبه تر، درست مانند آن روزنامه نگار باکوئی صد سال پیش.

شما دیده اید که استاد شهریار، یا صمد بهرنگی و یا غلامحسین ساعدی و رضا براهنی مقاله ای، کتابی به نثر ترکی بنویسند و تازه اگر نوشتند، آن نثر واقعا به سبک ترکی خود ما ایرانیان ترکی زبان باشد و نه به سبک باکو و یا استانبول؟ اولا من ندیده ام که این بزرگان ما اصولا چندان نثر ترکی نوشته باشند. اگر هم کسی نامه ای و شاید بطور استثنائی مقاله ای به ترکی نوشته، یقینا به شدت متاثر از جمله سازی و حتی واژگان ترکی ترکیه و باکو بوده است. برای یافتن نمونه میتوانید به نمونه های نثر ترکی نشریات و مقالاتی مراجعه کنید که در رسانه های ایرانی نوشته میشوند.

کمتر کسی هست که به خواندن و نوشتن ترکی آذری و ایرانی ما علاقه داشته باشد و خودش بتواند ترکی خالص آذری و ایرانی را به نثری روان و از نگاه دستوری درست و مشترک برای ما ایرانیان آذری بنویسد، بدون آنکه ترکی ترکیه و یا باکو را تقلید نماید.

بسیاری از ما بصورت غیر اختیاری جواب میدهیم که علت اصلی این وضع در آن است که ما خواندن و نوشتن ترکی آذری را نیاموخته ایم. من هم مدت ها به همین باور بودم و این البته یک دلیل ضعف جدی ما در نوشتن نثر «ترکی آذری ایرانی» است. یک دلیل مهم دیگر این است که ما در ایران کتابت ترکی آذری ایرانی را بصورت مدرن و استاندارد درنیاورده ایم. حتی املا و نوشتار ترکی آذری در میان ما چیز معین و واحدی نیست، بلکه هرکس املای دیگری بکار می برد و حتی بعضی ها بجای الفبای فارسی با الفبای لاتین آذربایجان قفقاز و یا ترکیه می نویسند. اما این، گناه تنها ما نیست که نخوانده ایم، تنها گناه دولت هم نیست که اجازهٔ تحصیل نداده، تنها گناه دانشمندان و مردم هم نیست که نشسته زبان ترکی خودمان را از نگاه دستوری و املائی استاندارد و مدرن نکرده اند. وضعی که اکنون از نگاه نثر ترکی آذری ایران در آن هستیم، چیز جدیدی نیست.

از این جهت میان ترکی آذری ما و مثلا گیلکی و یا لری و بلوچی هم فرقی نیست. شما دیده اید تا قرن بیستم چیزی به نثر گیلکی یا بلوچی نوشته شده باشد؟ حتی کردی که در این چند دهه اخیر رواج بیشتری یافته اولین آثار نثرش متعلق به قرن هفدهم است و آنها نیز اساسا منظوم بودند. اگر در همسایگی آذربایجان ما جمهوری های مستقل ترکیه و آذربایجان قفقاز نمی بود، احتمالا آثار نثر به ترکی هنوز هم بسیار کم می بود. آیا اگر تحولات سیاسی هفتاد هشتاد سال اخیر نمی بود و کردی، زبانی محدود به ایران و ترکیه می بود، این را در باره کردی هم نمیشد ادعا کرد؟

از نگاه تاریخی هم همین طور بوده است. وقتی سلجوقی ها در قرن دهم از آسیای میانه به ایران آمدند، زبان فارسی، زبان کتبی ودولتی آنها شد. از سوی دیگر مردم ایران هم مانند خود آنها مسلمان بودند. فارسی، زبان رسمی و دولتی ماند، اما ترکی زبان ها در سطح شفاهی و شخصی با همدیگر ترکی سخن گفتند. ترکی اساسا زبانی شفاهی ماند و هنگامیکه کسی چیزی به ترکی نوشت، آن را بصورت تفنن انجام داد، مثلا موضوع مورد علاقه اش را در قالب شعر گذاشت و به ندرت از نثر کار گرفت.

طبیعی است که سنت داستان نویسی معاصر در ایران هم مانند دیگر کشور های شرقی، پدیده ای نوین است و از غرب آمده است. اما در گذشته هرچه در تاریخ و ادبیات ما بصورت نثر نوشته شده، از اسناد و قباله ها و تاریخ و سفرنامه و پندنامه و تذکره و رسالۀ علمی و غیره، اکثرا فارسی و در گذشته حتی عربی بوده است. ترکی طبیعتا تنها از سوی ترکی زبانان، آن هم فقط در این ۶۰۰-۷۰۰ سال اخیر، آن هم اساسا در شعر بکار برده شده است.

به تاریخ و تجربهٔ قفقاز مسلمان (جمهوری آذربایجان کنونی) و ترکیهٔ عثمانی هم از نگاه آثار نظم و نثر نگاهی بکنیم. قفقازی های مسلمان هم تا زمانی که رسما بخشی از ایران بودند و حتی تا چند قرن بعد از آن، یعنی دستکم تا میانه های قرن نوزدهم، درست مانند آذربایجانی های ایران، اگر چیزی می نوشتند، اساسا به فارسی می نوشتند که شامل هم نظم و هم نثر میشد. آثار ترکی آنها هم اساسا محدود به شعر بود. بعد از عهدنامه های گلستان و ترکمنچای در اوایل قرن نوزدهم، زبان روسی به تدریج جای زبان فارسی را بعنوان زبان کتبی و دولتی (اسناد رسمی و غیره) گرفت، اما در نبودن فارسی، ترکی آذری هم در سطح کتبی تقویت یافت، تا اینکه در قرن بیستم همراه با روسی به یکی از دو زبان اصلی کتبی آنها تبدیل شد.

در آناتولی و عثمانی بعدی چه؟ سلجوقیان هنگامی که در قرن یازدهم به بیزانس یعنی آناتولی آمدند، مردمی یافتند مسیحی و اکثرا یونانی زبان و یا ارمنی و آرامی و ایرانی زبان. اما فارسی که سلجوقیان با خود از ایران آورده بودند ۳۰۰-۴۰۰ سال زبان رسمی آنها در ترکیه کنونی باقی ماند، تا اینکه همراه با عثمانی ها زبان کتبی و دولتی آن دیار هم ترکی عثمانی شد که با وجود اختلاطش با فارسی و عربی، در ساختار اصلی و دستوری اش ترکی است. در آنجا گزینهٔ فارسی و یا عربی نبود. با این ترتیب در عثمانی زبان ترکی عثمانی جا افتاد و رواج یافت، هم بصورت نثر، یعنی در اسناد رسمی و دولتی و احکام محاکم و ثبت اموال و املاک، و هم در کتابت و شعر و ادبیات.

این یعنی چه؟ یعنی اینکه سنت نوشتن نثر (چه رسمی و دولتی و علمی و چه ادبی و حتی دینی) در ایران پیوسته فارسی بوده، در ترکیه از سال های ۱۴۰۰-۱۵۰۰ م. به بعد ترکی شده و در قفقاز مسلمان از ۱۸۵۰ به بعد به تدریج روسی و ترکی شده است.

نتیجه گیری من این است: ترکی زبانان ایران در تاریخ خود سنت نوشتن نثر ترکی نداشته اند. در مکتب و مدرسه هم آن را نیاموخته اند. ترکی زبان دولتی و کتبی هم نبوده و اساسا در سطح شفاهی مانده است. اما به ترکی شعر نوشته اند، در حالیکه تجربۀ نوشتن نثر ترکی بسیار محدود بوده است. بنا بر این وقتی که برخی روشنفکران و نویسندگان در قرن بیستم خواستند ترکی بنویسند، یا شعر سرودند و یا اگر خواستند نثر ترکی بنویسند، بناچار ترکی ترکیه و یا باکو را تقلید کردند که آن هم هر دو به گوش و زبان و ذهن مردم نامانوس آمده است. و این چیزی طبیعی است.

خواندن و نوشتن یک زبان و حتی زبان مادری بصورت واسطه ای واحد، استاندارد، مدرن و در سطح یک گروه بزرگ مردم، چیزی نیست که فقط با یکی دو سال درس و کورس حاصل شود. این، سنّت و تاریخ لازم دارد. لازمه اش ارادهٔ مردم و دولت، فراگیری و ثبات در آموزش، استمرار چند صد ساله، انتشارات همه جانبه، بررسی علمی و بالاخره توافق ملی و اجتماعی در چند و چون یک کوشش علمی و زبانشناختی است: استاندارد کردن واژگان، دستور زبان، تلفظ و املا. حتی اگر کسی بخواهد این کار را برای یک ملت و دولت نوپا و نوتاسیس از ابتدا شروع کرده، انجام دهد نیز این کار در کوتاه مدت ثمرهٔ چندانی نخواهد داد و نیازمند چندین قرن خواهد بود، چه رسد به زبان و یا لهجهٔ یک اقلیت زبانی که بجز شعر، پیوسته زبانی شفاهی بوده است.