همزبانی و همدلی از نظر مولانا جلال الدین

Rumi

اخیرا کتاب بسیار جالب و آموزنده محقق معروف ترکیه حلمی ضیاء اولکن به نام «تاریخ تفکر ترکی» را می خواندم. استاد بدون آنکه نیت جدل در باره هویت قومی و یا مذهبی کسی را داشته باشد از فارابی و ابن سینا (قرن دهم -یازدهم میلادی) بعنوان متفکران مشهور ترک نام می بُرد. تا جائی که اطلاع دارم، در باره اصل و نسب  این دو شخصیت بزرگ عالم اسلام دویست-سیصد سال بعد از  فوتشان روایات گوناگونی مطرح شده است. حتی در مورد محل تولد فارابی یک ادعا آنست که او در فاراب (پاراب) درخراسان قدیم، امروزه درترکمنستان) متولد شده، در حالیکه چند منبع دیگر محل تولد او را در اُترار در قزاقستان کنونی می نامند.

با خواندن این کتاب من بعنوان کسی که در محیط ایرانی بزرگ شده ام و این دو را دانشمندان ایرانی می دانم، بی اختیار از خود سوال کردم که فارابی و ابن سینا را چطور می‌توان ترک نامید؟

البته به مراتب مشکل تر است که نسب و تبار شخصی را که هزار سال پیش زیسته، معین کرد، اما شاید بتوان در باره زبان اصلی و یا مادری و یا پدری او چیزی گفت و یا اقلا به زبان نوشته هایش نگاه کرد، اگر چه بسیاری از نویسندگان ایرانی تبار آن دوره (از جمله خود ابن سینا و فارابی) که در زمان خلافت عباسیان زیسته اند، اکثر آثارشان را به عربی نوشته اند.

می توانید این سوال را بکنید که اصلا دانستن اینکه فارابی ترک زبان بود و یا فارسی زبان، چه فایده ای دارد؟ اگر هم فایده ای دارد، این، یک فایده علمی از روی حرص دانستن است و یا می خواهیم آن را وسیله تفاخر خود کنیم و یا مستمسکی برای این دعوا قرار دهیم که «این دانشمند مال ماست و به شما مربوط نیست»؟

آموختن گذشته و تاریخ جالب و شیرین است، اما نه با منظور خصومت با دیگران.

حتی تا صد سال پیش در کشور های ما نژاد و قوم و زبان مادری افراد مشخصات و وزن و اهمیت امروزی را نداشتند، در حالیکه دین و مذهب اهمیت بیشتری داشت، چه رسد به هزار سال پیش که در پی تسخیر ایران از سوی اعراب و برقراری خلافت عربی و دین اسلام، عربی بخصوص تا سقوط خلافت عباسی در قرن سیزدهم میلادی زبان اصلی علم و طبیعتا دین (اما نه لزوما شعر و ادبیات) بود.

در کودکی مرحوم پدرم مرتبا از «مولوی» یعنی مولانا جلال الدین بلخی (رومی) برایم می خواند، هم از مثنوی و هم از «دیوان شمس» که بطور کامل در خانه ما بود. هیچوقت موضوع این که مولوی فارسی زبان و یا ترک زبان بود،  برایمان مطرح نشده بود. همه می‌دانستیم که مولوی فارسی زبان بود. قبول میکردیم که مولوی «شاعر ماست» و درعین حال شاعر همه بشریت.

به راستی هم برای ما مهم‌تر از هر چیز دیگری باید این باشد که مولوی در «مثنوی مولوی» و همچنین «دیوان شمس» خود برای همه بشریت بیش از 60 هزار بیت شعر به  یادگار گذاشته است. واقعیت دیگر هم این است که اکثریت قریب به اتفاق اشعار مولوی به فارسی و فقط اندکی به عربی است. مولوی حتی برای تفنن چند بیت به یونانی عامیانه شرقی سروده که ظاهرا در آن دوره هنوز در روم شرقی و یا بیزانس یعنی ترکیه کنونی رایج بود.

می دانیم که دوره  زندگی مولوی (1207-1273) در قونیه (در ترکیه کنونی) درست در اواسط تحول پانصد ساله جامعه مسیحی و اساسا یونانی زبان روم شرقی به یک جامعه مسلمان و ترک زبان بوده است که نتیجه کوچ‌های مستمر و حکومت ترکان سلجوقی از آسیای میانه و از طریق ایران به روم شرقی بود.  به همین جهت هم مولوی به خاطر اقامت در قونیه لقب «رومی» گرفته است، اگر چه زادگاهش در نزدیکی بلخ تاریخی میان افغانستان وتاجیکستان کنونی است که درحمله مغول‌ها صدمه بسیار دید. یعنی در میان مردم آن دوره در قونیه ترکیه بعضی ها یونانی صحبت میکردند، بعضی ها ترکی. مولانا و اطرافیانش هم که فارسی زبان بودند و عربی هم بعنوان زبان دین و علمای اسلامی همراه با فارسی، زبان فرهنگ و هنر بود.

مولوی به‌خاطر همین محیط مخلوط آن دوره، ظاهرا کمی ترکی هم می دانست، همچنانکه برای تفنن گاه برخی واژه‌های ترکی هم در اشعارش به کار برده است.

یاد یک غزل مولوی از «دیوان شمس» (غزلیات، غزل ش 2233) افتادم که با این ابیات شروع میشود اما نمیدانم این روز ها در این مورد هم طبق معمول بحث هست یا نه:

ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب، سو

والخ

 از این شعرهم می‌توان فهمید که مولوی چندان ترکی بلد نبود اگر چه به قولی 17 قطعه شعر از او مانده است  که یا ترکی  و یا حاوی کلمات ترکی هستند.

معروف ترین روزنامه نگار-تاریخ شناس ترکیه مراد بارداقچی در برنامه هفتگی  اش در باره تاریخ (تاریخین آرخا اوداسی، اطاق پشتی تاریخ) در تلویزیون «خبر تورک» بدون   شک و با قاطعیت می گوید «مولوی نه فقط ایرانی بلکه فارسی زبان بود، این  موضوع به صراحت در مناقب العارفین اثر افلاکی با تمام جزئیاتش شرح داده شده… یک مُد ترک نامیدن همه شروع شده. این را دیگر باید بعد از 800 سال به طور روشن گفت . مولوی ایرانی فارسی زبان است، ترک (زبان) نیست.  با پسرش سلطان ولد هم نه به ترکی بلکه به  فارسی صحبت می کرد…» (در لینک پائین):

آقای بارداقچی هم این تشخیص خود را نه برای جنگ و جدل کودکانه در باره زبان و قومیت مولانا جلال الدین، بلکه اتفاقا برای رد این قبیل تلاش ها و صرفا بعنوان تشخیصی علمی و تصحیح اشتباهات  تعصب آمیز میکند.

 با اینهمه طبیعتا هرکس بخواهد، می تواند بهانه ای برای «صاحب شدن» به این شخصیت بزرگ شعر و تصوف شرق پیدا کند. از این نقطه نظرمولانا جلال الدین احتمالا هم به خاطر زادگاهش که امروزه در افعانستان است، افعان بوده، هم به‌خاطر زبانش ایرانی بوده و هم ترک، چرا که محل زندگی طولانی ترش یعنی قونیه امروزه در ترکیه قرار دارد. اما واقعیت دیگر این است که آن وقت ها خط کشی ها و مرز بندی های دینی و مذهبی بوده،  اما خط و مرز قومی و نژادی بخصوصی در اسلام نبوده و یا خیلی ضعیف تر از جا های دیگر بوده است.

فارغ از اینهمه کشاکش قومی و ملی که امروزه یعنی 800 سال پس از مولوی میان برخی اشخاص و گروه ها در جریان است، خود مولوی به موضوع قومیت و زبان چنین اشاره کرده و چیزی را که برای او بسیار مهمتر است اینگونه توصیف نموده:

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
(مثنوی معنوی، دفتر اول، قصه هُد هُد و سلیمان)
———————————————————-

(انتشار نخست در 25 اوت 2011)

 … ادامه خواندن

نظامی تُرک بود؟

Nizami

مدتی پیش دوستی نسخه رساله ای را به من فرستاد با تیتر

ON THE MODERN POLITICIZATION OF THE PERSIAN POET NEZAMI GANJAVI

به قلم سیاوش لُرنژاد و علی دوست زاده که از طرف «واحد مطالعات ایرانی مرکز بررسی های قفقاز» در ایروان (ارمنستان) چاپ شده است. با همان اولین نگاه به این اثر معلوم میشود که هر دو مولف خیلی کار کرده و زحمت کشیده اند اما ظاهرا هم وغم اصلی نویسندگان و حتما ناشرین این بوده که نشان دهند نظامی و دیگر شاعران پارسی گوی جمهوری آذربایجان امروز چقدر نسبت به ترکان آن زمان بدبین بوده و آنها را نکوهش کرده اند. بهمین ترتیب مولفین این رساله میخواهند ثابت کنند که نظامی و یا خاقانی ترک زبان نبودند.

این در حالی است که در جمهوری آذربایجان نظامی را «شاعر ترک آذربایجان» می پندارند. مردم عوام آن سرزمین نمیدانند و نمیتوانند باور کنند که نظامی اصلا شعر به ترکی نگفته و تنها پارسی گو بوده اگرچه اکثر اشعارش به ترکی آذری و بصورت شعر ترجمه شده است.

«شاعر ترک» نامیدن نظامی بیشک ادعای بی اساسی است اما «شاعر آذربایجان» نامیدن او چه عیبی دارد؟ بهمان درجه که مولانا جلال الدین بلخی اهل بلخ بود که امروز در افقانستان است و بهمین جهت اکثر افغان ها او را افغانی میدانند، نظامی هم اهل گنجه بود که امروزه در جمهوری آذربایجان است و آذربایجانی های شمال هم میتوانند او را آذربایجانی بدانند اگر چه هم مولانا و هم نظامی را، صرفنظر از هر چیز دیگر، صرفا بخاطر فارسی نوشتن شان، بیشک و براحتی میتوان فارسی زبان، ایرانی و متعلق به «فضای فرهنگی» ایرانی و فارسی شمرد اگر چه آن وقت ها «ایران» به معنای باستان آن و یا دوره بعد از صفویان وجود نداشت و شروانشاهان، نسلی که در اصل عرب بودند و بعد ها ایرانی شده بودند، در عمل استقلال منطقه ای خود را داشتند.

شکی نیست که نظامی و خاقانی در محیط فرهنگی فارسی زندگی کرده و آثار خود را نوشته اند و گرنه آثارشان را به فارسی نمی نوشتند. اکثر منابع (و نه فقط منابع ایرانی) میگویند که اشعار ترکی که به نظامی نسبت داده میشود متعلق به یک نظامی دیگر از قونیه در ترکیه است و تا جائی که شنیده ام این را در محافل علمی باکو هم قبول دارند.

کتاب «نزهه المجالس» اثر جمال الدین خلیل شروانی است که در قرن سیزدهم یعنی دوره نظامی و خاقانی نوشته شده و مجموعه ای از ۴۱۰۰ رباعی شاعران اران و آذربایجان است. این اشعار همگی به فارسی نوشته شده اند. جمال الدین شروانی این اثر را به علاء الدین شروانشاه فریبرز سوم اهداء نموده است.

از سوی دیگر هیچ دلیل موثقی نیست که نشان دهد نظامی و یا خاقانی شعری به ترکی گفته باشند. به یقین گفتن این هم تقریبا ناممکن است که نظامی ترکی میدانست یا نه.

یک عده میگویند نظامی ترکی میدانست و حتی ترک زبان بود. دیگران میگویند هم نمیدانست و هم با این شعر «ترکانه سخن گفتن» را بر خود عیب شمرده است:

ترکی صفت وفای ما نیست — ترکانه سخن سزای ما نیست

و اما یک طرف از این شعر نتیجه گرفته که نظامی سرودن شعر به زبان ترکی را «سزاوار» خود ندانسته و گروه دوم گفته است که نظامی در اصل میتوانسته و میخواسته این مثنوی را به ترکی بسراید اما بخاطر فشار حاکمین آن دوره که ایرانی عرب تبار بودند اين کار را نکرده و این بیت را سروده است. طبعا این قبیل تلاش ها برای ترکی زبان بودن نظامی دور از جدیت به نظر میرسد و نشانه ناآگاهی از تاریخ و دوران و محل زندگی نظامی است.

در این میان بعضی از افراد مطلع از ادبیات در جمهوری آذربایجان بصورت بدور از منطق سعی میکنند با اشاره به بعضی لغات ترکی در شعر نظامی و یا بعضی ابیات مانند
پدر بر پدر مر مرا ترک بود — به فرزانگی هر یکی گرگ بود
که منابع زیادی میگویند منسوبیتش به نظامی شدیدا مورد شک است. پس و پیش این بیت معلوم نیست چیست، از کدام منظومه است و در کدام نسخه نوشته شده است. در عین حال تُرک با گرگ هم وزن نیست و بعید است نظامی که استاد بلاشک شعر فارسی بود، چنین بیتی را سروده باشد.در نهایت باید گفت در ادبیات ایران «گرگ» هرگز نماد «فرزانگی» نبوده بلکه اصولا نشاندهنده درنده خوئی بشمار رفته است و این تشبیه «گرگ فرزانه» بیشتر یاد آور ادبیات ترک گرای قرن بیستم است.

خود نظامی در اول منظومه «لیلی و مجنون» می نویسد که مادرش «رئسه» نام داشته و «کُرد» بوده است:

گر مادر من رئیسه کرد     مادر صفتانه پیش من مرد

بعضی اشعار نظامی در هجو بیرحمی و خشونت ترک ها و دیگر اشعارش در تحسین شجاعت و جنگاوری آنهاست. اما در این شکی نیست که هم نظامی و هم خاقانی اشعار بسیاری در مدح ایران و فرهنگ و سنن ایرانیان دارند.

زمان زندگی نظامی، ترکی بعنوان زبان و فرهنگ در شمال ارس یعنی قفقاز شرقی موجود بود، اگرچه هنوز زبان و فرهنگ اکثریت بزرگ مردم نشده بود. ترکی شدن زبان مردم اساسا با کوچ های قبایل ترک  و در دوره سلجوقیان شروع شد. در دوره نظامی این روند تحول زبان مردم که چندین قرن طول کشید، تازه شروع شده بود. اصل آذربایجان یعنی آذربایجان ایران که روشن است از ابتدا پارچه ای از ایران ماد و هخامنشی و متعاقبین آنها بوده است. اما منطقه قفقاز شرقی یعنی جمهوری آذربایجان کنونی یا از زمان هخامنشیان و بخصوص ساسانیان مجموعا بخشی از ایران باستان بود و یا جزو مناطق حائل و مورد مشاجره در شمال ایران به شمار میرفت. این منطقه در زمان نظامی (قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجری) باوجود نفوذ ترکی تحت تاثیر و نفوذ ایران و فرهنگ فارسی و ایرانی بود، در حالیکه بعد از افزایش مهاجرت ترک ها و بخصوص دوره ایلخانیان و بعد ها آق قویونلو ها و صفویان، نفوذ زبان و فرهنگ ترکی بمراتب بیشتر شد.… ادامه خواندن

تُرکان ١٠٠٠ سال پیش و حالا

عباس جوادی – ابتدا میخواهم در اینجا مطلبی از ادبیات فارسی ایران نقل کنم:

در ترکان و اصحاب ایشان

الیأجوج و المأجوج: قوم ترکان که به ولایتی متوجه شوند.

القحط: نتیجهٔ ایشان.

المصادرات و القسمات: سوقات ایشان.

التالان: صنعت ایشان.

التراش: مال ایشان.

زلزله الساعة: آن زمان که فرود آیند.

النکیر و المنکر: دو چاوش ایشان که بر دو طرف در ایستاده و بر چماق تکیه زده.

عبید زاکانی: رساله دلگشا

مطمئنم بسیاری از ما با خواندن این مطلب آزرده خاطر و شاید غضبناک خواهند شد. بعضی ها خواهند گفت چاپ و پخش و نقل چنین مطالبی باعث تفرقه و دشمنی میشود و باید از آن جلوگیری نمود. یک دسته هم شاید این متن (و نویسنده اش) را «محکوم و تکفیر» کنند در حالیکه یک دسته دیگر هم شاید ذوق زده شوند و بخواهند آن را اینجا و آنجا پخش کنند.

ولی واقعیت چیست؟ واقعیت اینست که این مطلب بخشی از «رساله دلگشا»، اثر شاعر و نویسنده طنز و هزل نویس قزوینی نظام الدین عبید زاکانی است که مولف آثار گرانبهائی مانند «موش و گربه» هم هست. تخصص عبید به تازیانه انتقاد گرفتن تعصب و خرافات، ظلم و جهل است و در این راه او در مقابل ایرانی و عرب و ملا و قاضی هم ایست نمیکند. در عین حال عبید مطالبی دارد که از نظر عرف رایج آن دوران و امروز ایران میتوانند «مستهجن» خوانده شوند. عبید که هم دوره حافظ بوده در شیراز درس خوانده و کار کرده و در اواخر عمر خود به موطنش قزوین برگشته است. جالب اینکه خود عبید از نسل و تبار قبیله عرب «بنی خفاجه» بوده که به ایران آمده و در نواحی همدان و قزوین ساکن شده بودند.

واقعیت دیگر چیست؟ اینست که این نوشته مربوط به ۷۰۰ سال پیش است. عبید این و دیگر آثارش را در قرن هفتم واوایل قرن هشتم هجری (قرن چهاردهم میلادی) یعنی بدنبال دو جریان مهم در سرزمین ایران کنونی نوشته است: امواج لاینقطع کوچ قبایل و عشایر ترک از آسیای مرکزی به خراسان و بقیه مناطق ایران و مهمتر از همه به آناتولى و هجوم ویرانگر مغول در حالیکه بخش مهمی از قبایل ترک یا در جریان فرار از دست هجوم مغول و یا بعنوان سربازهمراه با مغول ها به ایران آمده بودند. جريان کوچ قبایل ترک بیش از صد سال بعد از قرن چهاردهم هم ادامه یافته است.

واقعیت دیگر اینست که «کوچ» و اسکان قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران همرا ه با خرابی، غارت و کشتار بسیاری بوده است که اگر چه با هجوم مغول قابل مقایسه نیست اما حمله مغول و دوره ایلخانان (یعنی جانشینان چنگیز) در ایران در مجموع ۸۰-۹۰ سال طول کشیده در حالیکه کوچ قبایل ترک تقریبا برای ۵۰۰ سال مستمر بوده است. فرق دیگر در اینکه مغول ها از نظر تعداد کمتر بودند و آمده بودند تا غارت كنند و بروند – و یا اینکه اکثر آنها در ابتدا چنين نقشه اى داشتد، اگرچه بعضی از آنها بعنوان اقشار حاکم و سلطان و خان ماندند و بتدریج با مردم محلی آمیختند و مستحیل شدند. اما قبایل ترک زبان پر شمار بودند و اغلب بصورت طایفه و یا ایلات هرکدام ۵۰۰ تا ۵-۶ هزار نفری آمدند که بمانند و صد ها سال از شرق به غرب کوچیدند تا بالاخره اکثریت آنان در وطن هاى جدیدشان ساکن شدند. اکثر مردم عادی این ایلات و عشایر در سرزمین های جدید به کار دامداری وکشاورزی رو آوردند. تعدادی از زن و مرد و کودک که در جنگ ها و زد و خورد ها اسیر افتاده و بی پول و بی پناه شده بودند بعنوان غلام و کنیز در بازار های برده فروشی همه ولایات به فروش میرفتند. آنها که پیش کسوت تر بودند و هنر جنگجوئی داشتند بعنوان سربازان مزدور و فرماندهان به خدمت پادشاهان محلی در آمدند و حتی در ارتش این پادشاهان بر علیه قبایل جدید ترک که میامدند جنگیدند و یا وقتی قدرت کافی یافتند خود بر تخت سلطنت نشستند و امپراتوری های اصلی منطقه را تاسیس و برای صد ها سال حفظ کردند.

یک نمونه اش سلطان محمود و پسرش سلطان مسعود غزنوی بود که پدرانشان از غلامان تُرک بودند که سامانیان آنها را خریده همچون سرباز و جنگنده بکار گرفتند اما هنگام ضعف سامانيان حکومت خراسان را بدست گرفتند و بعد از مدتی از سوی نیروئی قوی تر و بزرگ تر یعنی سلجوقیان (که آنها هم تُرک بودند) عقب رانده شدند.

در تاریخ سلجوقیان (۱) میخوانیم که قبل از فتوحات بزرگ اولین سلطان سلجوقی یعنی طغرل بیگ، برادرش چاغری بیگ برای یک «سفر اکتشافی» با سه هزار جنگجویش به خراسان، ری، آذربایجان، ارمنستان و وان میرود و با غنایم هنگفتی به آسیای مرکزی برمیگردد و به برادرانش توصیه میکند که راه به مشرق «پر برکت است».

اما مثل دیگران، بعد از اینکه سلجوقیان بر سریر قدرت نشستند، خودشان برای حفظ امنیت و آرامش کشور کوشش کردند از کوچ بیشتر قبایل ترکمن و یا حد اقل غصب و غارت آنان جلوگیری کنند اما کمتر در این رهگذر موفق شدند. در زمان سلجوقیان و سپس مغول ها بود که کوچ قبایل ترک به ایران و ترکیه کنونی افزایش پر شدتی یافت.

طبیعتا «کوچ» آن دوره ها هیچوقت با صلح و آرامش و رضایت طرفین و یا خرید زمین و یا خانه رخ نداده، بر عکس با حمله، غارت، غصب و کشتار همراه بوده است. علاوه بر این، ما در اینجا نه از يك كوچ عده محدودى در مدت زمانى كوتاه بلكه از کوچ صد ها هزار نفر و احتمالا چند میلیون نفر در عرض ۵۰۰ سال از آسیای مرکزی به خراسان، از آنجا به تمام ایران و از آنجا به ترکیه و عراق کنونی صحبت میکنیم.

این دوره ای ۵۰۰ ساله است که تقریبا از سال ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی یعنی از قبل از غزنویان شروع شده تا سلجوقیان و صفویان را در بر میگیرد. تصور قالبی از «ترک ها» و اقوام ترک بعنوان افرادی که جنگجو، جسور، خشن، غارتگر، بیرحم، سرباز، امیر و سلطان و در عین حال «زیبا»، «چشم باریک» و «دلربا» هستند مربوط به همین دوره و کوچ های آنان از شرق به غرب است. این دوره، مرحله طولانی تاخت و تاز ها و غارت و کشتار و در عین حال خرید و فروش بردگان از آسیای مرکزی است که اکثرشان را ترکان تشکیل میدادند و همه این عوامل منتهی به قالب های مبتنی بر رخداد های اجتماعی و یا پیشداوری های مذکور میشود که با وجود همه مبالغه ها در ميان مردم بومى، با واقعیات چندان هم بی ربط نبودند و به ادبیات و شعر هم رسوخ کرده اند.

این همان دوره آشوب، حملات قبایل، غصب خانه و مال و ثروت و همچنین زمین دامداری و کشت، تعیین شاهزاده ها و یا خویشان سلطان ها به مقامات پراهمیت و پر درآمد فرماندار و والی و قاضی و غیره است که ۵۰۰ سال، تا دوره صفویان با بعضی فاصله ها و استثنا ها حکمفرما بوده و حتی در دوره صفوی و بعدش هم به نوعی و شکلی ادامه داشته است. این همان دوره ای است که عبید زاکانی، و نه فقط او بلکه فردوسی، نظامی، خاقانی، سنائی و دیگران با کنایه و یا آشکارا از «ظلم و تعدی» قبایل کوچنده تُرک و رفتار و گفتار «تُرکانه» آنان شکایت کرده اند. این وضع چه در ایران و چه در «بلاد روم» یعنی ترکیه کنونی که یکی از اهداف اصلی کوچ قبایل ترک بود بسیار مشابه بود.

چند مثال
خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است

خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو

خاقانی: دیوان اشعار: غزلیات: غزل شمارهٔ۲۹۷
ویا
به نفرین تُرکان زبان برگشاد

که بی فتنه تُرکی ز مادر نزاد

زچینی بجز چین ابرو مخواه

ندارند پیمان مردم نگاه

اگر تُرک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی

نظامی گنجوی: شرف نامه: سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب سو
آب حیات تو گر از این بنده تیره شد
ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست
ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من
عشقت گرفت جمله اجزام مو به مو

مولانا جلال الدین رومی، دیوان شمس، غزلیات، ش ۲۲۳۳

توضیح اینکه در ادبیات آن دوره ها برای صد ها سال تعابیری مانند «تُرکانه»، «ترکتازی» و یا «تُرکی صفتی» به معنی «خشونت در گفتار و رفتار» رایج بوده که ظاهرا نوعی انعکاس همین کوچ های خشونت بار چند صد ساله است و از طرف دیگر در ادبیات همین دوره منظور از «چینی» و «تُرک چینی» (و یا «ختائی») اغلب افراد منسوب به قبایل تِرک زبان بود که از آسیای مرکزی و «چین و ماچین» به ایران کوچ میکردند زیرا ایرانیان بومی، تازه رس های ترک زبان، «سپید پوست و چشم باریک» را«شبیه چینی» ها تصور میکردند.

این گونه تعابیر و لغات، اشعار و حکایات در آن دوره ها وجود داشت. حتی در زبان و اشعار ترکی هم رگه هائی از این ذهنیت منفی نسبت به تُرک ها و زبان، گفتار و رفتار آنها را میتوان یافت. در جمهوری آذربایجان هنوز برای بیان خشن بودن طرز گفتار یک فرد از تعبیر«تورکون سؤزو» («به گفته ترک ها») استفاده میکنند. به این ضرب المثل ترکی آذری ایران دقت کنید: «تاتین گلیشی، تورکون گئدیشی – ترجمه: مهمان آمدن تات خوش آیند است و رفع مزاحمت ترک.» و یا مثلا محمد فضولی، شاعر معروف تُرک (از طایفه بیات اوغوز ها) که به هر سه زبان تُرکی و فارسی و عربی مینوشت و در قرن پانزدهم – شانزدهم میلادی (۱۴۸۳-۱۵۵۶) درعراق کنونی زندگی کرده مینویسد:

اول سببدن فارسی لفظیله چوخدور نظم کیم

نظم نازک ترک لفظیله ایکن دشوار اولور

منده توفیق اولسا بو دشواری آسان ایلرم

نوبهار اولقاج دیکندن برگ گل اظهار اولور

ترجمه
علت اینکه نظم به لفظ فارسی زیاد است اینست که – (نوشتن) نظم نازک (لطیف) به ترکی دشوار است – اگر توفیق دست دهد من این دشوار را آسان خواهم کرد – وقتی نوبهار شد برگ گل از خار ظهور میکند.

ظهور گلبرگ از خار
در مورد «نظم»، اگرچه رقابت نظم ترکی با فارسی هیچ هم آسان نبوده، اما نظم ترکی بعد از فضولی و در این ۵۰۰ سال اخیر پیشرفت بسیاری کرده و کسی نمیتواند انکار کند که امروزه ادبیات ترکی با داشتن شعرائی مانند یحیی کمال و ناظم حکمت و حتی اخذ جایزه نوبل در ادبیات، چیززیادی از ادبیات دو زبان بزرگ دیگر شرق یعنی عربی و فارسی کم ندارد.

و اما در این ۱۰۰۰ سال گذشته و حد اقل در این ۵۰۰ سال اخیر «از زیر این پل آب های بسیاری گذشته» و تحولات عمیقی در ایران، قفقاز، ترکیه و منطقه شده است. آنهائی که عبید زاکانی و نظامی و دیگران بعنوان «تُرک» و «چینی» توصیف میکردند در این مدت با مردم بومی منطقه در آمیخته در هر بخشی از آن یعنی ایران و ترکیه و غیره ملت های مستقلی بوجود آورده و از آن دفاع و حراست کرده اند. در ایران همان اقوام تُرک همراه با آمیزش با مردم بومی و تشکیل سلسله های ایرانی مدافعان اصلی ایران معاصر شده اند و در ترکیه به مدت ۶۰۰ سال آخرین امپراتوری اسلامی یعنی سلسله عثمانی را بنیاد کرده حفظ نموده اند که به جمهوری ترکیه کنونی منتج شده است.

یک نتیجه اینکه این آثار، اشعار، حکایات و امثال مربوط به هزار تا ۵۰۰ سال پیش، حوادث آن دوره و عواقب آن حوادث است و از نظر جامعه شناسی و تاریخ، ظهور چنین نگرش ها، واکنش ها، ذهنیت ها و تصورات در آن بستر تاریخی چیز عجیبی نیست. اما اینها را نمیتوان و نباید عینا به زمانه و اوضاع کنونی منتقل کرده از آن برای پندار ها و رفتار های امروزی مان نتیجه گیری کرد. جای تاسف در آنست که اکثریت بزرگ ما این قبیل اشعار، حکایات و ضرب المثل ها را طوطی وار تکرار میکنیم بدون آنکه بدانیم این آثار متعلق به کی هستند، در کدام جغرافیا، تحت چه شرایطی و در کدام دوره تاریخی – اجتماعی بوجود آمده اند.

نتیجه دوم اینکه به صرف اینکه این قبیل اشعار و آثار و مطالب آهنگ ضد یک قوم را دارند، خنده دار است اگر کسانی بخواهند امروز بعد از گذشت ۷۰۰-۸۰۰ سال این آثار و مطالب تاریخی و ادبی را یا کاملا نادیده بکیرند و یا این گونه مطالب، نویسندگان آن و یا کلا ادبیات فارسی را «تحریم» و یا «تلعین» کنند. این قبیل مطالب را در بسیاری از زبان ها و ادبیات ها، از جمله خود ترکی هم میتوان یافت. از طرف دیگر این قبیل آثار و ادبیات به فارسی در مورد اعراب و دیگران هم هست و میدانیم که اعراب و ترک ها وهندی ها هم در باره ایرانیان و تاجیک ها دارند که این آخری (یعنی هندی ها) بیشتر مربوط به دوره های لشکر کشی های غزنویان و نادر شاه به هند میشود.

و نتیجه سوم اینکه کسانی که یا از روی نادانی و یا مغرضانه از این قبیل ادبیات هزار سال پیش برای سیاست ورزی های امروزشان سوء استفاده میکنند آب ها را بطور خطرناکی گل آلود میکنند.

نه میتوان تاریخ را انکار کرد و ادعا نمود که چنین حوادثی در طول مدتی چند صد ساله نبوده و هرچه در تاریخ و ادبیات منعکس شده دروغ و مبالغه است و نه میتوان با نگاه و تصورات ۵۰۰-۱۰۰۰ سال قبل امروز به اقوام کوچنده دیروز نگاه کرد گویا اینها همان ها هستند که خانه ها و ثروت ایرانیان و رومیان بومی این سرزمین ها را با خشونت و قهر گرفته اند.

همه مردمانی که امروز درآسیای میانه، افغانستان، ایران، قفقاز، ترکیه و بخشی از عراق میبینیم آمیخته ای از مردم بومی پیش از اسلام، پیش از ترک و مغول و اقوام و قبایلی است که بعدا آمده در این سرزمین ها ساکن شده اند. نوادگان آن اقوام عرب و ترک و مغول هم نوادگان همان مردم بومی هستند که امروزه افغان، ایرانی و یا ترک (ترکیه) مینامیم.

خود مردمی که چه در ایران و روم و چه در سرزمین های دیگر دنیا در یک مقطع زمانی «بومی» خوانده میشدند خود از جائی به این سرزمین های «بومی» خود آمده اند، چرا که هیچ قوم و ملتی در جائیکه «بومی» خوانده میشود بطور ازلی و از ابتدای خلقت و تاریخ نزیسته و روزی و روزگاری، کمی پیشتر یا بعد تر، به آنجا آمده است.

درست مانند وایکینگ ها، فرانک ها، هون ها، ژرمن ها… عین آنگل ها و ساکسون ها که از آلمان و هلند و دانمارک کنونی به جزیره بریتانیا رفته با اختلاط قومی و زبانی با مردم بومی، ملت و مملکت کنونی انگلیس و بریتانیا را ایجاد کرده اند.

هم بی معناست کسی احساس عقده و کمبودی کند که چند قرن بعد تر از قومی دیگر به سرزمینی آمده و هم مسخره است کسی بخود و گروه اجتماعیش ببالد چرا که آنها کمی پیشتر از اقوام بعدی آنجا بوده اند.

مگر ریشه همه ما از آفریقا نیست؟

(نشر اول این مقاله در ژانویه 2013 بود)

————————-

بعضی منابع:

1) M. Halil Yinanç: Türkiye Tarihi Selçuklular Devri, s. 36

2) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, 1981

3) تاریخ اسلام. پژوهش دانشگاه کمبریج. تهران 1381

4) عباس جوادی: چگونه «انگلستان» انگلستان شدادامه خواندن

ما کِی واقعا «بارگهِ داد» بودیم؟

عباس جوادی – وقتی من مدرسه میرفتم، مرحوم پدرم به من درس عربی و ادبیات و فلسفه میداد. از حافظ و سعدی و فردوسی و یا معجز و صابر میخواند و میگفت که کدام شعر و یا حکایت را چطور باید تفسیر کرد و یا ریشه کدام کلمه چیست و یا کلمات «کتیبه» و «کاتب» چه مناسبت دستوری با همدیگر دارند. بعد از اینهمه سال بعضا یاد آن اشعار و مباحث می افتم. مثلا یادم هست که برایم مرتب قصیده معروف خاقانی شیروانی (و یا شروانی) به نام«ایوان مدائن» را میخواند و میخواست من آن را از بر کنم. شعر را می شناسید؟

از قصیدهٔ ایوان مدائن (خاقانی شیروانی)

هان ای دل عبرت‌بین ازدیده نظر کن هان *  ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن  * وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله خون گوئی *  کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد *  گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله * خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده گر چه لب دریا هست از دجله زکاة استان
گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
تا سلسله ایوان بگسست مدائن را *  در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را *  تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو *  پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون *  گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق ماییم به درد س*   از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی *  جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما *  بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را *  حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

حسرت «گذشته ای پرافتخار» چیز جدیدی برای ادبیات ایران و ادبیات ملل دیگر نیست. اما هر چه سنّم بالاتر رفت شک من بیشتر شد. واقعا طوری که در این شعر گفته میشود: «ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما»،  ما ایرانیان آیا واقعا روزی، روزگاری «بارگهِ داد» و عدالت و انصاف بودیم؟ و یا حتی دیگران چنین بودند؟ کِی «بارگهِ داد» بودیم ما؟ زمان هخامنشیان و ساسانیان که نبودیم. دوره خلافت اسلامی و چند صد سال نظام ملوک الطوایفی که نبودیم. بعد از آن در زمان سلجوقیان و صفویان و قاجار بودیم؟ دوره پهلوی «بارگهِ داد» بود و یا زمان جمهوری اسلامی؟

ادامه خواندن