طراح و مجری «حکومت ملی» فرقه

Joseph Stalinعباس جوادی – ترجمه فارسیسند «فوق العاده محرمانه» «فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میر جعفر باقروف در باره «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی» و دیگر استان‌های شمالی ایران (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) برای اولین بار در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. از پی آن، اسناد دیگری از حزب کمونیست شوروی که تا فروپاشی اتحاد شوروی «فوق العاده محرمانه» بودند، ترجمه شده در همین تارنما در اختیار عموم قرار گرفتند.

بنظر من این اسناد و بویژه «فرمان استالین» برای همه ما ایرانیان و بخصوص آذربایجانی‌ها از نظر فهم و درک موضوع ۲۱ آذر اهمیت فوق العاده‌ای دارد. چرا؟ برای اینکه این، یک موضوع بی اهمیت تاریخی نیست که تمام شده و رویش برف باریده باشد. هنوز که هنوز است، تصورگروهی از ما آذربایجانی‌ها آنست که حکومت پیشه وری «اگر چه از خارج حمایت می‌شد، ولی به هر حال ملی بود» و «کارهای مثبتی انجام داد،» اما «رژیم شووینیستی و استبدادی شاه آنرا سرکوب نمود.» بنظر من این نگرش با واقعیات جور درنمی‌آید، موضوع را از زمینه، تاریخ و پس منظرش جدا می‌کند و باصطلاح «درخت را می‌بیند اما جنگل را نمی‌بیند» و بالاخره این باور را اساس قرار می‌دهد که تکیه بر یک تجزیه طلبی که برنامه ریزی و رهبری اجرایش با یک قدرت خارجی، آنهم یک دولت اشغالگر باشد، هیچ عیبی ندارد و می‌تواند بعنوان یک حرکت و حکومت «ملی» مورد تائید و حمایت قرار گیرد.

خاطرات و تاریخ‌های نوشته آدم‌های بیطرف و غیر ذینفع را که بخوانید، می‌بینید که در سال‌های ۱۳۱۵- ۱۳۲۵ اوضاع ایران و دنیا بد و نا آرام بود. بهر حال جنگ بود. در ایران قحطی نبود، اما کمبود مواد غذائی بود. زورگوئی و استثمار و اینها هم البته بود (در کدام کشور نبود؟) اعتراض و غیره هم بود. ایران ضعیف و ناتوان از یک طرف تحت سلطه یک حکومت غیر دمکراتیک قرار داشت و از طرف دیگر تحت نفوذ و دست اندازی شوروی از شمال و انگلیس از جنوب قرار داشت و آلمان نازی هم به مشکلات خارجی اضافه شده بود. هر نوع تحریک و توطئه هم موجود بود. روس‌ها هم آمده آذربایجان و بخشی از کردستان، گیلان، مازندران و خراسان را گرفته بودند. حساب کنید که در این چنین شرایطی مسکو تصمیم می‌گیرد در شمال ایران بماند و این استان‌های ایران را به اتحاد شوروی الحاق کند و یا دستکم بصورت مناطق خود مختاربه خود وابسته نماید.

این سند اولین بار است که بطور مشخص و مستند نشان می‌دهد که معمار و طراح اصلی همه ماجرای فرقه و ۲۱ آذر، مسکو و شخص استالین بود. مجری اصلی اش هم باقروف، ارتش سرخ و کشفیات شوروی بودند.

حالا شما می‌توانید برای خودتان فکر و قضاوت کنید که آن دسته از آذربایجانی‌های ایران که آن برنامه‌های استالین و باقروف را انجام می‌دادند صرفنظر از خوبی و یا بدی نیت خود در چه وضعی بودند و چه نقشی باز می‌کردند.

بعضی‌ها می‌گویند شاید نیت شخص پیشه وری خوب بود اما حساب غلام یحیی و امثالهم فرق می‌کرد. شاید. من می‌گویم اصلا اینها چه اهمیتی دارند؟ «نیت خوب» یک شخص، حتی یک رهبر محلی که تنها و تنها مجریِ یک مجریِ دیگرِ دیکتاتوریک قدرت و دولت بزرگ خارجی است، در یک چنین توطئه و تجاوز کلان خارجی چه نقشی بازی می‌کند مگر؟ تقسیم اراضی و زبان مادری و شعر ترکی و مطبوعات و راه اندازی رادیو و غیره مگر بد بود؟ اینها اقدامات خوب و مردم پسند اما نیم بندی بودند که بیشتر روی کاغذ ماندند و عملی نشدند. اما درست است که حکومت پهلوی به فکر این قبیل برنامه‌ها نیافتاده بود. مگر تاسیس رادیو تبریز و بیمارستان شوروی بد بود؟ بد نبود، خوب بود. اما نباید فراموش کرد که اینها را به تنهائی نباید دید. اینها سنگفرش‌های راهی بود که از بیرون طرح ریزی شده بود و مقصد اصلی از اینهمه اقدامات و شعار و تبلیغات، اساسا نه تدریس زبان ترکی و یا معالجه بیماران آذری بلکه در درجه نخست الحاق آذربایجان به شوروی و یا در آمدن آذربایجان به صورت یک زائده باکو و مسکو بود و نه بخاطر «مبارزه مردم زحمتکش» ما در راه عدالت اجتماعی و حقوق ملی.

مگر استالین و حزب کمونیست به ملت هائی که در اتحاد شوروی بودند مانند آذربایجانی‌ها، تاتارها، تاجیک‌ها و یا قزاق‌ها و حتی خود روس‌ها عدالت و حقوق ملی داده بود؟

تا حالا هر کس که می‌گفت اینها به دستور شوروی و با تکیه بر ارتش اشغالگر سرخ آمدند و چون آن رفت، این هم برافتاد، جواب می‌دادند که این گفته‌ها، تبلیغات «شووینیستی» و ضد کمونیستی است. حالا که بعد از سقوط شوروی بعضی از اسناد سابق از جمله سند «فرمان استالین» فاش شده، می‌بینیم که وضع از آنچه که تصور می‌کردیم و حدس می‌زدیم هم بد تر بوده است. رهبری حزب کمونیست شوروی و شخص استالین گام به گام کار هائی را که باید انجام می‌شد را طرح ریزی کرده و دستورش را هم داده بودند که کی کدام کار را چه مقدار و تا کی انجام بدهد. با این سند دیگر نمی‌توان این را انکار کرد. حالا ممکن است عقیده کسی این باشد که «اصلا مهم نیست که جریانی، دسته‌ای، حکومتی از ناف به بیگانه، به رژیم و ارتشی بیگانه، آن هم رژیمی مانند استالین و باقروف وابسته باشد و باعث تجزیه مملکت شود، مهم اینست که به هدف خود مختاری محلی و زبان مادری برسیم. » اگر کسی می‌خواهد این نظر را بدهد، خوب بدهد. در این دنیا بعضی‌ها هم هستند که بخاطر یک «دعوای خانوادگی» بجای آن که این دعوا را در داخل خانواده حل کنند آنرا به بیرون می‌کشانند و با همسایه همدست شده خانه خودشان را ویران می‌کنند. بعضی‌ها می‌توانند این کار را بکنند. اما بنده تصور نمی‌کنم این طرز فکر با طرز فکر و عمل و سنت و تاریخ ما و بخصوص ما آذربایجانی‌ها سازگار باشد.

ما میدانیم که گروهی از اعضاء و رهبران فرقه و بخصوص فدائیان و رهبر آنها غلام یحیی که با شوروی، یعنی اساسا با باکو و ارتش سرخ رابطه داشتند، جناح «تند رو» و اشخاصی مانند خود پیشه وری و یا علی شبستری و سلام الله جاوید «جناح معتدل» به شمار می‌رفتند. اما وقتی بالای هر دوی این «جناح‌ها» کسی مانند باقروف از حزب کمونیست آذربایجان و نزدیکان ارتشی و اطلاعاتی شوروی او هستند که عملا مسئول اجرائی دستورهای مسکو شده‌اند و بالای آنها هم خود مسکو و شخص استالین قرار گرفته‌اند، «نیت شخصی» این یا آن فرد فرقه در تبریز و زنجان چه اهمیتی دارد؟ تازه ما نمی دانیم در ذهن و مغز پیشه وری و یا اشخاصی که در جبهه بندی داخلی فرقه به او نزدیک تر بودند، چه می‌گذشت. اما این را به یقین و برپایه اسناد فاش شده سال‌های اخیر به خوبی می دانیم که پیشه وری هم مانند دیگران تا پایان زندگی خود بطور مطلق فرمان‌های صادره از باکو و مسکو را اجرا کرده، اگر چه بخصوص پس از فرار به شوروی بطور خصوصی به دوستان نزدیک حزبی اش برخی شکایت‌ها نموده است. او حتی در نامه نهائی خود که چند روز پیش از گریختن خود و رهبری فرقه به باکو خطاب به «رهبری شوروی» و استالین نوشت، پیشنهاد کرد که اگر مسکو بخواهد آنها می‌توانند استقلال آذربایجان را اعلام کنند و یا اگر به آنها کمک اسلحه شود، بر ضد حکومت ایران بجنگند. پیشه وری در این آخرین نامه گلایه آمیز اما پر تمنای خود می‌گوید: «سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می‌توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.»

نکته دیگر نقش حزب کمونیست آذربایجان شوروی و رهبران آن و بخصوص میر جعفر باقروف است. احتمالا بین نقشه‌های مسکو و باکو فرق هائی پنهانی وجود داشته است، اگرچه در ظاهرا هردوی آنها صد در صد یکی بودند. برخی تاریخنویسان و تحلیلگران گفته‌اند که باقروف با مدیریت این جریان در آذربایجان ایران و کردستان می‌خواسته از سوئی خدمت بزرگی به استالین بکند و از سوی دیگر با «اتحاد دو آذربایجان قفقاز و ایران» موقعیت خود را در داخل اتحاد شوروی به دو سه برابر قبل برساند. اینها اساسا گمانه زنی هستند، اگرچه بعید نیست بخشی از واقعیتی را هم منعکس کنند که هیچکس به روشنی و به طور قابل اثبات نمی داند. اما باز، نیت شخصی و تمایلات ذهنی و احتمالا ناسیونالیستی باقروف و نزدیکان حزبی او و یا خود پیشه وری نیز، حتی اگر طوری که روایت می‌شود، درست باشد، اهمیتی نداشته و ندارد و در نتیجه نهائی تاثیری نکرده و نمی‌توانسته بکند، زیرا اصل برنامه و روند حوادث نه در تبریز، مهاباد و یا باکو، بلکه در مسکو تهیه شده، آغاز گردیده و در وسط طبق برنامه قطع گردیده است.

فرمان استالین در مورد ۲۱ آذر به آن معناست که در تاریخ و جامعه همه چیز منطبق با شعارها، شنیده‌ها و تخیلات ناشی از جوانی و کوری عقیدتی آدمی تحقق نمی یابد.

دوران بعد از جنگ، اشغال ایران و فعالیت حزب توده و فرقه دمکرات را به خاطر بیاورید. آن همه نطق و جلسه و میتینگ و موافقت و مخالفت و شعار و صحبت حق و عدالت و غیره را به یاد بیاورید… آن همه عکس و فیلم و گزارش و خبر و تحلیل را هم به آن علاوه کنید. امروزه معلوم می شود که حداقل در مورد جریان فرقه دمکرات آذربایجان، همه اش صحنه سازی مسکو و حکومت دست نشانده اش در باکو بود. نام آدم هائی که در طرف ایران دنبال این جریان افتادند را شما بگذارید. حرف‌ها و کوشش‌های هموطنانی که نیت نیکی داشتند، اما دنبال این جریان افتادند، چیزی جدا و فرعی بود که بستر حوادث را تغییر نمی‌داد. تعیین کننده و مجری حوادث آذربایجان و فرقه دمکرات در خود ایران و آذربایجان نبود، در مسکو و باکو بود. ماجرای ۲۱ آذر هرچه بود چیزی بود که متعلق به آذربایجان ایران نبود. نقشه‌ای بود که برای آذربایجان چیده شده بود. فاجعه‌ای بود که آذربایجانیان نخواستند، دیگران برای آذربایجانیان خواستند.

اصلا نظر افراد هم زیاد مهم نیست، چرا که در روند حوادث گذشته تغییری نمی دهد. واقعیت عریانی که از این سند مشهود می‌شود چیست؟ بنظر من اینکه: (۱) کل جریان 21 آذر و شعارها وهای و هوی و باصطلاح «دعوی» آذربایجان و زبان مادری و غیره در مسکو و باکو طرح ریزی شده بود و برای منافع شوروی و حزب کمونیست بود نه منافع آذربایجان. (۲) مجریان محلی این فرمان ، چه شخصا نیت خوب داشتند و چه بد، مجری برنامه مسکو بودند، در حالیکه شاید خیلی‌ها نمی‌دانستند و بعضی‌ها می‌دانستند و به روی خود نمی‌آوردند، و بالاخره (۳) در این راه، هم طراحان خارجی و هم مجریان داخلی از مشکلات و فساد و مظالم عقب ماندگی داخلی استفاده کرده برای ملت بیچاره نقش منجی بین المللی را بازی می‌نمودند.

پیش از همه چیز و مهم تر از همه چیز: با در نظرگرفتن آن سند سری حزب کمونیست، «دمکرات» نامیدن این فرقه و «ملی» نامیدن حکومت آن به هر دلیل و عنوانی که باشد، دور از جدیت و واقعیت است.

بعضی‌ها نیز در مقابل افشای آن اسناد تاریخی گفتند که گذشته هر چه بوده، گذشته است. امروزه برپایه آنچه در گذشته رخ داده نمی‌توان حق تحصیل و تدریس زبان مادری را نادیده گرفت.

این موضوع کاملا دیگری است. در این بررسی که خواندید، موضوع بر سر گذشته و اسناد تاریخی مربوط به حکومت پیشه وری بود و اینکه با اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ و سپس تاسیس فرقه و حکومت پیشه وری، چه شد و چگونه شد و اینکه از آن تحولات چه درس هائی می‌توان برای امروز گرفت. موضوع بر سر این نبود که بنده و یا افراد دیگر شخصا در باره آموزش زبان مادری چه نظری داریم. اما اگر موضوع نظر شخصی برای آینده باشد، من هم بعنوان یک فرد بر آنم که با وجود نگرانی‌های موجود در داخل دولت و ملت، نمی‌توان و نباید موضوع تحصیل زبان مادری و یا پدری و یا هر زبان دیگر را تا این اندازه که فعلا شاهدش هستیم، به صورت محدود نگه داشت. بنظر بنده ادامه این محدودیت‌ها نه درست است و نه مقرون به صرفه دولت و ملت.

طرح چند ساعت تحصیل زبان مادری در هفته بنظر بنده می‌تواند برای هر دانش آموز و دانشجو و والدین آنان مثبت و مفید باشد، به شرط آنکه خود او و خانواده اش این را بخواهند و به اجرای آن کمک کنند. در آن صورت این برنامه می‌تواند در چهار چوب امکانات قانونی و عملی، اجرائی شود. اگر چنین شرایطی مهیا شود، دولت می‌باید حدالامکان به اجرائی شدن آن کمک کند و یا به مدارس خصوصی امکان و آزادی بیشتری در حوزهٔ تدریس و تحصیل زبان‌ها بدهد.

آنچه خواندید، شرح یخشی از تاریخ آذربایجان بود. موضوع تحصیل زبان مادری و یا پدری در مدرسه‌ها، مسئله مهم اما پیچیده دیگری است که بحث جداگانه‌ای می‌طلبد.

در ضمن بخوانید:

فرماناستالیندرباره ۲۱آذر

سران فرقه دمکرات از نگاه دکتر جهانشاهلو

سران درجه یک فرقه دمکرات در یک جلسه در تبریز با عکس های لنین و استالین پشت سرشان

پنج سال پیش، در مهر ماه 1391، با فوت دکتر نصرت الله جهانشاهلو، معاون میرجعفر پیشه وری رئیس فرقه دمکرات و «باش وزیر» این حکومت، آخرین عضو برجسته این فرقه و آن دوره هم بدرود حیات گفت. بپسندیم یا نه، تعریف کنیم یا انتقاد، آثار و خاطرات هرکدام از آنها، حد اقل آنهائی که چیزی از خود بجا گذاشته اند، از نظر تاریخی اهمیت دارد. ما در اینجا بخشی از کتاب معروف دکتر جهانشاهلو بنام «سرگذشت ما و بیگانگان» را که در آن در باره چند تن از سران برجسته فرقه توضیحاتی شخصی داده باز نشر میکنیم.

آقای سیدجعفر پیشه‌وری

او دبیر یکم فرقة دمکرات و باش وزیر حکومت ملی آذربایجان، مردی پر تلاش بود. من از او ضعف مالی ندیدم و نشنیدم. او گاهی بسیار دلیر و زمانی بسیار ترسو بود. به دیگر سخن، در ستیز با دشمن و بیگانه، روش پایداری نداشت و سرانجام هم در سر همین دو دلی‌ها و بی‌باکی‌های حساب نشده، جان خود را از دست داد. او با این‌که به همة دوستان نزدیک خود دلداری و نوید بهبود کارها را می‌داد، خود ناامید بود و چندین بار به من گفت که خداوند کامبخش (از رهبران حزب توده) را لعنت کند که مرا دوباره به این کارها کشاند. او می‌گفت: من رو‌س‌ها را خوب می‌شناسم. آنها در جایی که سودشان اقتضا کند، ما را میان میدان تنها رها خواهند کرد و چه بسا، به دست دشمن خواهند داد. به راستی همین جور هم شد.

روزی از دارایی ارتش به من گزارش دادند که غلام یحیی (سردسته «فدائیان» مسلح فرقه) ، پی در پی تکه کاغذهای یادداشت مانندی به خط و امضای آقای پیشه‌وری می‌آورد که کم‌ترین آن، صد هزار تومان حواله است (صد هزار تومان به حساب آن روز، پول خیلی زیادی بود) و پول دریافت می‌کند. اما صورت مخارج را به هیچ رو نداده است. من به آقای پیشه‌وری گفتم، غلام یحیی این همه پول را برای چه دریافت می‌کند؟

ما که در زنجان، بیش از ٢٠٠ تن فدایی نداریم و از سوی دیگر، چرا به دارایی ارتش حساب پس نمی‌دهد. آنجا یک اداره است و باید درآمد و دررفتش، بر پایة مدرک باشد. پیشه‌وری گفت: گمان می‌کنی من این یادداشت‌ها را به میل خود می‌نویسم. آنها دستور می‌دهند و من هم می‌نویسم (مقصودش روس‌ها بودند).

روزی که غلام یحیی از زنجان آمده بود و به ما درباره اوضاع آنجا گزارش می‌داد. پیشه‌وری از او پرسید: نزدیک به دویست و پنجاه هزار گوسفندی را که از چوبدارها و دشمنان خلق مصادره کرده‌اند، چرا نمی‌فروشید و پولش را روانة وزارت دارایی نمی‌کنید؟ غلام یحیی گفت: آقای پیشه‌وری، گوسفندها را فداییان سر بریدند و خوردند. آقای پیشه‌وری نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. پس از رفتن غلام یحیی، به من گفت، اکنون دیدی که او چگونه حساب پس می‌دهد. می‌گوید دویست و پنجاه هزار گوسفند را، دویست تن فدایی در این چند ماه خورده‌اند. او خود را نمایندة این دولت و پاسخ‌گو در برابر ما نمی‌داد. او خود را به حق، گماردة دیگران می‌داند و به آنها، نه تنها حساب، بلکه پول‌ها را تحویل می‌دهد.

دکتر سلام‌الله جاوید

گرچه به ظاهر پزشک بود؛ اما با پزشکی چندان آشنایی و سروکار نداشت. او از دست یاران با سابقة روس‌ها و سازمان امنیت آن بود. به گفتة پیشه‌وری، او هنگامی که پس از مدت کوتاهی زندانی شدن، به کاشان تبعید شد که پیشه‌وری هم آن زمان در آنجا تبعید بود، در میان مردم نقش جاسوس و پادوی شهربانی را بازی می‌کرد.

پس از شهریور ١٣٢٠ که جدا از اتحادیة کارگران حزب توده، آقای یوسف افتخاری اتحادیة دیگری پدید آورده بود. جاوید، به دستور شهربانی و پشتیبانی عمال روس، اتحادیه‌ای بر پا کرد که به سبب ناتوان بودن در ادارة آن، زود از هم پاشید.

اصولاً در آذربایجان و ایران، جز چند تن انگشت شمار، کسی او را نمی‌شناخت و در میان کمونیست‌های پیشین هم، سرشناس نبود. آقای پیشه‌وری می‌گفت: از باکو، سازمان امنیت شوروی او را توصیه کرد و شرکت او در کمیتة مرکزی و دولت فرقة دمکرات نیز، از این رو انجام پذیرفت.

خود و خانواده‌اش از مهاجرین باکو بودند. از این‌رو، با نمایندگان سازمان امنیت روس در تبریز سروسری داشت و با همة گروه‌های مهاجر و کسانی که با دستگاه پلیس ایران نیز بستگی داشتند، همراز بود. وی از همة دزدها و غارتگران که به رده‌های فرقه رخنه کرده بودند، باج می‌گرفت و در همة مصادره‌هایی که در تبریز یا در شهرهای دیگر انجام می‌گرفت،‌ سرراست یا ناسرراست، دست داشت و سهم می‌ستاند.

جلسه رهبران فرقه دمکرات در تبریز 1325

آقای غلامرضا الهامی وزیر دارایی

اهل تبریز و پدرش از کارگزاران گذشتة وزارت خارجه بود و گویا پیش از آن شهردار تبریز بود. از آقای پیشه‌وری شنیدم که به سبب پروندة اختلاسی که به حق یا ناحق داشت، زیر پیگیرد بود و گویا دستور بازداشت او هم صادر شده بود، هنگامی که کار فرقه تبریز بالا گرفت، بدان پیوست. از دید مالی در گوشه و کنار، دربارة او، به‌ویژه دربارة چاپ برگ‌های قرضه‌ای که فرقه به جای پول کاغذ به کار می‌برد، چیزهایی شنیده می‌شد که چون عمر حکومت فرقه دوام نکرد،‌ زمان بررسی آنها و سندهای بانکی نرسید، تا درست یا نادرست بودن آن آشکار گردد. اما کارهایی که شایستة یک وزیر نبود، او انجام می‌داد. در این میان، کارگاهی به سرپرستی همسر خود دائر کرده بود که در آن گروهی زن مزدور، به دوخت و دوز سرگرم بودند و با پارچه‌های ارزانی که از وزارت اقصاد دریافت می‌کرد، پیراهن‌های مردانه تولید و به تهران می‌فرستاد و به قیمت گران به فروش می‌رساند.

آقای جعفر کاویان وزیر جنگ

این شخص که در گذشته به نام مشتی (مشهدی) خوانده می‌شد، از کمونیست‌های قدیمی بود. گروهی از کمونیست‌ها می‌گفتند که او پس از یک بار دستگیری، به خدمت ادارة سیاسی درآمد و هنگامی که آقایان سرهنگ عبدالله سیف و محمد شریف نوایی رییس شهربانی و ادارة سیاسی آذربایجان بودند، از او در شناخت کمونیست‌ها و روش کار آنان بهره‌برداری می‌کردند. اما خود او مدعی بود که رییس شهربانی و ادارة سیاسی را دست انداخته بود. چگونه می‌توان باور کرد که مشدی کاویان مردی بی‌سواد با آن بضاعت مزجاه از آگاهی سیاسی، دو تن افسر عالی‌رتبة شهربانی را که از بهترین پلیس‌های ایران و تحصیل کرده و آزموده بودند، بفریبد.

او پیش از این‌که فرقة دمکرات آذربایجان حکومت را به دست گیرد، در صنف نانوایان کارگر بود و در آستانة ٢١ آذرماه [١٣٢٤]، ژنرال آتاکیشی‌اوف وزیر سازمان امنیت جمهوری آذربایجان شوروی، در تدارک قیام تبریز برای تقسیم جنگ‌افزار میان اعضای فرقه، از او بهره‌برداری کرد و به پاداش همین خدمت، پس از ٢١ آذر ماه و تشکیل دولت فرقه، او را به‌عنوان وزیر جنگ به پیشه‌وری تحمیل کرد (به گفتة خود پیشه‌وری).

او مردی بی‌سواد و نادان و فریب‌کار بود و پس از سرکار آمدن، برای خود دستگاهی چید. در کوچه‌هایی که از چند سو به خانة او می‌رسید، تفنگداران ویژه همواره پاس می‌دادند. در سردر ورودی خانة او، سه خودکار سنگین کار گذارده بودند، کوته سخن بیا و برویی داشت.

خود او به گفت که من آدمی دست و دلباز هستم و سفرة من همیشه گسترده است. روزی یک گونی برنج در خانة من پلو پخته می‌شود و همة دوستان من، هر روز نهار را با من می‌خورند و… .

او از کیسة وزارتخانه، به یاران خود حاتم‌بخشی می‌کرد. در جیبش همواره مقداری فشنگ تپانچه داشت و هر کس از او تپانچه تقاضا می‌کرد، یک مشت فشنگ به او می‌داد و می‌گفت: حالا این را داشته باش تا تپانچه هم بعد دریافت کنی. او سر دستة مصادره‌کنندگان بود و در آن یکسال، خیلی مال اندوخت، به جوری که هنوز فرزندانش در باکو از آن برخوردارند.

او بزرگ‌ترین پول نقدی را که به دست آورد، از فروش جنگ‌افزارهای فرقه بود. او گروهی همداست داشت که بیش‌تر از مهاجرین بودند و همة آنان را پس از این‌که وزارت جنگ منحل شد و او به ریاست شهربانی منصوب گردید، با خود به آنجا برد.

فروش جنگ‌افزار، کار پی‌گیر آنان بود و قیمت هر یک تفنگ و تپانچه و خوکار دستی و سبک مقطوع بود. گرچه جسته و گریخته آگاهی می‌رسید که او جنگ‌افزار می‌فروشد؛ اما هنگامی آشکار شد که او پیرمردی را که در ارتش کارمند جزء بود، از کار برکنار و زندانی کرد. خانوادة این مرد، شبانه نزد من آمدند و وضع خودشان را بازگو کردند. من سبب بازداشت او را پرسیدم. گفتند: چون او از فروش جنگ‌افزار آگاهی دارد، آقای جنرال کاویان می‌خواهد او را سر به نیست کند.

پرچم فرقه دمکرات آذربایجان

آقای محمد بی‌‌ریا وزیر فرهنگ

آقای بی‌ریا پیش از این‌که حزب توده در آذربایجان تشکیل شود و پس از آن تا پیدایش فرقة دمکرات، تصنیف‌های ساختة خود را در باغ ملی تبریز می‌خواند و تنبک می‌زد و مسئول بخشی از گردونه‌ها و چرخ و فلک‌ها بود. پس از تشکیل حزب توده، عضو حزب شد و به اتحادیة کارگران نیز راه یافت و در تبریز، با عمال باقراوف که همراه ارتش سرخ برای انجام نقشة ویژة تجزیة آذربایجان آمده بودنإ، در خانة فرهنگ شوروی آشنا شد. آقای میرزا ابراهیم‌اوف که به ظاهر پوشاک افسری و درجة سرگردی ارتش سرخ داشت و دربه‌در، پس کسانی بود که بتوانند بر علیه زبان فارسی تبلیغ کنند و به ترویج ترکی آذری بپردازند، با آقای بی‌ریا آشنا شد.

در نخستین دیدار، محمد بی‌ریا را که شخصی دیده و به سبب کم‌سوادی و نادانی لگام گسیخته بود، پسندید. از آن پس عمال روس، او را در اتحادیة کارگران حزب توده، سخت تقویت کردند تا جایی که اتحادیة کارگران تبریز را قبضه کرد و از آن، یک سازمانی تمام عیار روسی ساخت. چنان‌که در پیش یادآور شدم، همة در و دیوار اتحادیة کارگران تبریز، مزین به عکس‌های استالین و باقراوف و دیگر رهبران حزب بلشویک بود. کارگران عضو اتحادیه می‌بایستی همه کمربند خو را با قلاب داس و چکش سرخ، آراسته می‌کردند.

آقای محمد بی‌ریا، به زور میرزا ابراهیم اوف و دستور ژنرال آتاکیشی‌اوف، نمایندگان حزب توده آقایان علی امیر خیزی و خلیل ملکی و دکتر حسین جودت را از آذربایجان تبعید کرد.

بی‌ریا، از زمرة چندتن انگشت شمار بود که در میان مردم علناً زبان فارسی را بیگانه می‌خواند و چنین وانمود می‌کرد که زبان اصلی مردم آذربایجان حتی از زمان‌های بسیار دور، ترکی بوده است و گویا در نتیجة سلطة فارس‌ها، مردم بیچارة آذربایجان، ناچار به فارسی می‌خوانند و می‌نویسند و هر روز هم اباطیلی به نام شعر به ترکی می‌سرود که تنها قافیه داشت و بس.

چون دولت فرقه تشکیل شد، میرزا ابراهیم‌اوف او را به وزارت فرهنگ گماشت و گویی دیگر عامی‌تر از او در آذربایجان یافت نمی‌شد. از سوی دیگر چون او را دستگاه روس کاندیدای نخست‌وزیری فرقه کرده بود، به پیشه‌وری به‌عنوان معاون دولت تحمیل کردند. به جوری که خود آقای پیشه‌وری می‌گفت، پس از نزدیک یک ماه و نیم، چون کارها از هم گسیخته شد، از اربابان روس خواهش کرد که شر آقای بی‌ریا را دست‌کم از نخست‌وزیری کوتاه کنند. اما میرزا ابراهیم اوف، هم‌چنان در ابقای او پافشاری می‌کرد، تا این‌که در دیداری که در نخست‌وزیری با سرکنسول آمریکا داشت، باطیلی در پاسخ پرسش‌های او گفت که آنان را مجبور کرد، تا او را از آنجا دور کنند.

مقامات سرکنسول‌گری آمریکا مخصوصاً گفته‌ای او را در شهر انتشار دادند. به جوری که هنگامی که من به تبریز رفتم، سران فرقه و دولت در دیدارشان با من، همه از این‌که شر این مرد نادان از نخست‌وزیری کنده شده است، اظهار خوشنودی می‌کردند. گویا او در گفتگوهایش با سرکنسول آمریکا، علنا از روابط نزدیک فرقه با روس‌ها و مقامات باقراوف و حتی این‌که در نظر است آذربایجان واحدی تشکیل شود، سخن رانده بود و مناسبات نزدیک با روس‌ها را به‌عنوان افتخار، به رخ نمایندة آمریکا کشده بود.

آقای محمد بی‌ریا، تنها وزیر فرهنگ نبود، بلکه صدارت اتحادیة کارگران آذربایجان را نیز یدک می‌کشید و در برابر کمیتة مرکزی فرقه، دکانی به نام شورای مرکزی اتحادیة کارگران آذربایجان باز کرده بود.

آقای محمد بی‌ریا، در مصادرة اموال مردم دستی نداشت. چون او یک مسلمان سخت و سفت بود، تجاوز مستقیم به اموال دیگران را گناه می‌دانست. اما رشوه را به نام هدیه، حلال می‌شمرد و می‌گرفت، اگرچه از خانوادة فقیری بود. وی از همین را ه برای خود خانه و زندگی آراسته‌ای آماده کرد و دختر یکی از بازرگانان تبریز را به زنی گرفت. او عملاً جزو دارودستة آقایان سلام‌الله جاوید و علی آقای شبستری و کاویان و به دیگر سخن، آلت دست آنها بود.

هنگامی که روس‌ها آقای پیشه‌وری و آقای پادگان و مرا مخالف حل مسالمت‌آمیز مسایل با دولت قوام‌السلطنه و به دیگر سخن، دریافت امتیاز نفت تشخیص دادند و قرار شد که ما را به باکو تبعید کنند، با صلاح دید میرزا ابراهیم اوف، محمد بی‌ریا را صدر فرقة دمکرات آذربایجان نامیدند.

اما صدارت او، دو سه روزی بیش، دوام نکرد و پیش از رسیدن ارتش شاهنشاهی به تبریز، هنگامی که در خیابان پهلوی از اتومبیل پیاده می‌شد که به ساختمان کمیتة مرکزی فرقه برود، مورد هجوم مردم قرار گرفت و از ترس به بیمارستان شوروی که در همان نزدیکی بود گریخت و از همان جا پنهانی، روس‌ها او را به باکو بردند.

آقای زین‌العابدین قیامی

او از آغاز جوانی و مشروطیت با آزادی‌خواهان هم‌دوش بود و در دورة یکم مجلس شورای ملی به نمایندگی از قرجه‌داغ برگزیده شد. اما به سبب نداشتن سن قانونی، اعتبارنامه‌اش رد شد.

در قیام شیخ محمد خیابانی از یاران نزدیک او بود. او کارمند بلندپایة وزارت کشور بود. و در سال 1320 گویا در کابینة آقای فروغی، کفیل وزارت کشور نیز بود. و در بسیاری از فرمانداری‌ها و استان‌ها، فرماندار و استاندار شد و واپسین شغل او، استانداری آذربایجان خاوری بود. او چون با سلیمان میرزا [اسکندری] دم‌خور بود، به اشارة او، به حزب توده پیوست و سپس هنگامی که در تبریز در ١٣٢٤ استاندار آذربایجان بود، به فرقه پیوست. پس از تشکیل حکومت فرقه، او پست دولتی نپذیرفت تا سرانجام با اصرار آقای پیشه‌وری، رییس دیوان عالی کشور شد و دادگستری و دادستانی با مشورت او کار می‌کرد.

از سوی دیگر، چون حاج میرزا علی آقای شبستری که اسماً رییس مجلس آذربایجان شد، مردی کم‌سواد و ناآگاه بود، عملاً دستگاه مجلس را او می‌گرداند. او مردی پاک‌دامن، آگاه به سیاست بود و به تاریخ سیاسی ایران آشنایی ژرف داشت. پس از شکست فرقه، به باکو رفت و در آنجا همواره عضو کمیتة مرکزی فرقه و استاد تاریخ در دانشگاه باکو بود و در همان‌جا، درگذشت.

آقای فریدون ابراهیمی دادستان آذربایجان

من او را از زمان عضویت در سازمان جوانان حزب توده در تهران می‌شناختم. آن زمان، او دانشجوی دانشکدة حقوق بود. او پاکدامن و معتقد به حزب و فرقه بود؛ اما به سبب ناآزمودگی، زیاده‌روی‌هایی می‌کرد.

او به فارسی و ترکی آذری هر دو خوب می‌نوشت. از این‌رو، ادارة روزنامة آذربایجان ارگان فرقه به او واگذار بود. سرانجام دکتر سلام‌الله جاوید، پس از ٢١ آذر ماه ١٣٢٥ او را که در خانه‌ای پنهان بود، تحویل دادگاه ارتش داد و اعدام شد.

آقای صادق پادگان

اصلا تبریزی اما از مهاجرینی بود که پیش از جنگ جهانی دوم به تبریز بازگشت. او پیش از حاکمیت فرقه، نزد بازرگانان بزرگ حسابدار بود. او عضو کمیتة حزب تودة آذربایجان و سپس صدر آن شد. هنگامی که روس‌ها تصمیم به تشکیل فرقة دمکرات گرفتند، با او گفتگو و او را آماده کردند که بدون دستور کمیتة مرکزی حزب توده، آن سازمان را به فرقه ملحق کند.

پس از تشکیل فرقه، او در کمیتة مرکزی معاون پیشه‌وری بود و چون پیشه‌وری سرگرم کارهای دولتی بود، همة کار فرقه را او و آقای قیامی می‌گرداندند و گاهی از من نیز یاری می‌خواستند او در بسیاری از موارد با آقای پیشه‌وری اختلاف‌نظر داشت اما به هر حال مردی پاک‌دامن و راست‌گو و یک‌رنگ بود.

گرچه گاهی سلام‌الله جاوید و شبستری و دارو دستة آنها، می‌کوشیدند تا از او، علیه پیشه‌وری استفاده کنند اما همین که موضوع بر او آشکار می‌شد، تن به کار نادرست نمی‌داد.

پس از رفتن به باکو، هم‌چنان عضو کمیتة مرکزی و دفتر سیاسی بود و در دفتر سیاسی فرقه که از نو به دستور باقراوف، آقای پیشه‌وری تشکیل داد و مرا دبیر تبلیغات گذاشت، او دبیر تشکیلات شد. پس از کشته شدن پیشه‌وری، روس‌ها او را، به دبیر اولی فرقه گمارند. او رفتارش با مردم همواره دوستانه بود و به درد مردم می‌رسید. سرانجام او را از کار برکنار کردند.

آقای غلام یحیی دانشیان

او اسماً معاون وزیر جنگ، آقای کاویان بود اما با وزارت جنگ کاری نداشت. پس از این‌که من از زنجان به تبریز رفتم، او همواره در آنجا بسر می‌برد و در سال ١٣٢٥ که عده‌ای فدایی سردوشی گرفتند، او ژنرال فدایی شد.

او آن‌گونه که خود می‌گفت، پدرش از سراب آذربایجان بود. اما خود وی، در باکو در بخش صابونچی متولد و همان‌جا بزرگ شد. او به هیچ خط و زبانی نمی‌توانست بنویسد و بخواند و حتی به زبان ترکی آذری هم که زبان مادری اوست، فصیح گفتگو نمی‌کند. تنها کمی الف و بای روسی را می‌شناسد که زبان ترکی آذری را بدان می‌نویسد. او می‌تواند، نام خود را بنویسد.

او خود می‌گفت در همان بخش صابونچی باکو در کارخانه‌ای سوهان‌کش بوده است. اما چنان‌که من توانستم آگاهی یابم، او از همان آغاز نوجوانی پس از دیدن یک دوره آموزش پلیسی، به مرزشکنی اشتغال داشت.

در همه جمهوری‌های شوروی که هم مرز با کشورهای دیگر هستند، در سازمان امنیت، اداره‌ای است که کسانی را برای گذر کردن غیررسمی از مرز همان جمهوری آموزش می‌دهند. این جوانان، از میان کسانی انتخاب می‌شوند که تندرستند و به زبان کشور همسایه به‌ویژه لهجه‌های مرزنشینان آنان خوب آشنا هستند. فلسفة این کار این است که کسی نتواند در تماس با آنان، در بومی بودن آنان تردید کند و چون فراسوی هر مرزی دست نشاندگانی آماده دارند، انی مرزشکنان دستورها را به آن جاسوسان می‌رسانند و آگاهی‌های آنان را با خود می‌آورند.

در آستانة جنگ دوم جهانی که روس‌ها، بیگانگان را به دستاویز امنیتی از کشور اتحاد شوروی می‌راندند، آقای غلام یحیی نیز با ایرانیان مهاجر آذربایجان، روانه شد و در بخش سراب سکنی گزید. از خود او شنیدم که نخست در روستاهای سراب، شیره (دوشاب) می‌فروخت. اما پس از آشنایی با چند تن دزد، به کار قصابی پرداخت. او خود گفت که روزی دو تن به من گفتند که از شیره فروشی پولی در نمی‌آید، اگر تو بتوانی قصابی کنی، ما گوسفندش را از راه دور تأمین و درآمدش را میان خود تقسیم می‌کنیم. من پذیرفتم و آنها شبانه از روستاهای دور دست، گوسفند می‌دزدیدند و من در روستای خود و دیگر روستاهای دورتر، گوشت آنها را می‌فروختم و در ضمن تبلیغات ضد دولتی و کمونیستی نیز می‌کردم. تا این‌که، ژاندارم‌ها مرا دستگیر و زندانی کردند.

او پس از رهایی از زندان، به عضویت اتحادیة کارگران حزب توده در آذربایجان درآمد و در آستانة تشکیل فرقة دمکرات، او مسئول اتحادیة کارگران شهر میانه بود. هنگامی که در مهرماه ١٣٢٤ در تبریز کنگره فرقه تشکیل شد و من در آن شرکت کردم، او در آن جا پادویی می‌کرد و من نخستین بار او را در آنجا دیدم.

در آ‎غاز آذر ماه ١٣٢٤، با جنگ‌افزاری که روس‌ها توسط کاپیتان نوروزاوف در اختیار او گذاشتند، شهر میانه را از دست دولتیان درآورد. در اواخر آذرماه، او را با گروهی فداییان سراب و میانه، از تبریز، به یاری فداییان زنجان فرستادند. من تا در زنجان بودم، به او فداییان دستة او مهار زدم و نگذاشتم که به حقوق مردم تجاوز کنند. اما پس از رفتن من از زنجان به تبریز، او و فداییان زیر فرماندهیش، روی آدم‌کشان و غارتگران تازی و مغول و غز را، سپید کردند.

هنگامی که مواد قرارداد به فرقة کردستان، رسید ماده‌ای را آقای فیروز خواند که من در شگفت شدم. البته عین عبارت آن را بیاد ندارم اما چون در من سخت اثر کرد، مفهوم آن را پس از سال‌ها هنوز به خاطر دارم که چنین بود که دولت ایران به همة کردهایی که در جریان فرقة دمکرات کردستان شرکت جسته‌اند، عفو عمومی می‌دهد و برای بهبود وضع کردستان، پول در اختیار آنان می‌گذارد و در عوض کردها از هر نوع ادعاهای ارضی خود نسبت به خاک ایران، صرف‌نظر می‌کنند.

آقای قاضی محمد در این هنگام، در ستایش آقای مظفر فیروز به سبب تنظیم این ماده، داد سخن می‌داد و بله قربان، بله قربان می‌گفت و آقایان دیگر همه خاموش بودند.

من به آقای فیروز گفتم، من با این ماده مخالفم، چون کردها چه ادعایی می‌توانند به ایران که میهن آنهاست داشته باشند، تا صرف‌نظر کنند. من به هیچ رو با این موافق نیستم. کردها پاک‌ترین ایرانیان هستند و کردستان بخشی جدانشدنی از خاک ایران است و هیچ کرد میهن‌پرور و شرافتمندی، ادعای ارضی به خاک میهن خود ایران ندارد. از این گذشته این قراردادی که امروز، ما آنها را امضاء می‌کنیم، بعدها سندی در دست بیگانگان و دشمنان ایران خواهد شد تا کرد را ایرانی و کردستان را، از خاک ایران به شمار نیاورند.

آقای مظفر فیروز، خاموش بود. اما آقای قاضی محمد گفت: آقای دکتر، شما دیرگ چرا مخالفت می‌کنید، اگر جناب آقای فیروز، لطف می‌فرمایند، لااقل شما بی‌طرف بمانید.

گفتیم آقای قاضی محمد، من یک ایرانی هستم و نیاکانم برای استقلال و آزادی این مرز و بوم همه در جوانی در روی اسب و دست به شمشیر در میدان‌های نبرد با بیگانه، غرق به خون شده‌اند. چطور می‌توانم در برابر سند فروش بخشی از ایران، خاموش بنشینم.

پیشه‌وری که می‌دانست این گفتگوها چه عواقب بدی دارد، هم‌چنان ساکت بود. سرانجام چون گفتگو به درازا کشید، جلسه برای نیم ساعت از رسمیت افتاد، تا چای بنوشیم.

آقای تیمسار هدایت با چشمان اشک‌آلود به من نزدیک شد و گفت آقای دکتر، شما امروز خاری بزرگ را از دل من بیرون آوردید. آفرین بر میهن‌پروری و دلیری شما. من تا این اندازه دلیری در شما گمان نداشتم، آن هم در این شرایط وحشت و ترور. آفرین بر شما. من آنچه امروز گذشت، به حضور اعلی‌حضرت همه را عرض خواهم کرد. می‌بینید که چه کسی را مأمور، چه کاری کرده‌اند و لگام ما را در دست چه کسانی سپرده‌اند (مقصوش، آقای مظفر فیروز بود). من در اینجا سامان ایراد و اعتراض ندارم. اما شما از میهن‌تان، مردانه دفاع کردید.

همین که جلسه از نو آغاز شد، باز از نو همان ماده خوانده شد. من باز گفتم به نظر من، تصویب چنین ماده‌ای از سوی ما که همه خود ایرانی و تمثیل کنندة آمال و آرزوهای ملت ایران می‌دانیم، یک ننگ تاریخی است. هر امتیاز دیگری به کردها و کردستان بدهید من با آغوش باز، نه تنها موافقم، بلکه از آن استقبال و دفاع خواهم کرد.

آقای فیروز گفت، آقای دکتر پس شما دیکته کنید، من بنویسم. گفتم خواهش می‌کنم مرقوم فرمایید که: در عوض کردها و فرقه دمکرات کردستان، در آرامش و بهبود و پیشرفت کشاورزی و هنر ولایت خود و زنده نگاه داشتن فرهنگ و تاریخ میهن و سرزمین نیاکان خویش ایران، بیش از پیش کوشا و فداکار خواهند بود.

این قرارداد هم مانند دیگر قراردادها، همان‌جوری که انتظار می‌رفت، مورد تصویب آقای قوام‌السلطنه و شاه قرار نگرفت. آشکار بود که به‌ویژه، با یک مادة آن که می‌بایست، درجاتی را که حکومت فرقة آذربایجان به افسران داده است، مورد تصویب ستاد ارتش قرار گیرد، شاه به هیچ رو موافقت نخواهد کرد.

مخالفت من با آن مادة این قرارداد، سبب تهدیدهای سخت آقای سرهنگ قلی‌اوف معاونت وزارت امنیت آذربایجان شوروی که پس از رفتن ژنرال آتاکشی‌اوف همه کاره و آقا بالاسر ما بود، گردید.

همان روز پس از جلسه، آقایان دکتر سلام‌الله جاوید و قاضی محمد، به حضور آقای سرهنگ قلی‌اوف رسیدند و آنچه گذشته بود، به او گزارش دادند. او هم همان شب، آقای دکتر صمداوف را که اسماً رییس بیمارستان شوروی در تبریز ولی رسماً رابط مقامات روس با ما و به‌ویژه با آقای پیشه‌وری بود و دم‌بدم،‌به بهانة درمان، به خانة او رفت و آمد داشت، نزد آقای پیشه‌وری فرستاد و نه تنها گله، بلکه تهدید کرد که من چنان و چنین می‌کنم. شما به جای این‌که از حقوق خلق کرد طرفداری کنید، علیه آن داد سخن می‌دهید. دکتر جهانشاه‌لو نمایندة مردم آذربایجان است یا نمایندة محمدرضاشاه؟

آقای پیشه‌وری، صبح آن روز به من گفت: هوا بسیار پس است. مواظب خودت باش. گفتم من از هیچ کس باکی ندارم. گفت به: هر حال آنها مسلط‌ اند و انواع تحریکات و اقدامات، از آنها ساخته است.

آقای مظفر فیروز و همراهان، پس از یکی دو روز دیگر، به تهران بازگشتند و سرانجام نتیجة همة این گفتگوها این شد که فرقة دمکرات آذربایجان از حاکمیت صرف‌نظر کرد و پذیرفت کسی را به دولت، به سمت استاندارد آذربایجان معرفی کند و بودجة آذربایجان را هم‌چنان، دولت قوام‌السلطنه مانند پیش از حکومت فرقه، اداره کند و وزارتخانه‌های آذربایجان، با همان دستگاه و سازمان و کارکنان، مانند پیش از ٢١ آذرماه ١٣٢٤، چون ادارات به کار پردازند.

نامه استالین به پیشه وری و آخرين تقلّاى فرقه

یوزف و. استالین
ژوزف و. استالین

آنچه كه خواهید خواند اولین و تنها ترجمه كامل و فارسى نامه تاريخى ژوزف استالين رهبر حزب كمونيست شوروى به سید جعفر پيشه ورى رئيس فرقه دمكرات آذربايجان (ايران) است. پیشه وری براى مدت يك سال نخست وزير حكومت اين فرقه در تبريز بود كه چهار سال بعد از اشغال شمال ايران توسط ارتش سرخ، در ٢١ آذر سال ١٣٢٤ تاسيس و درست پس از يك سال با عقب نشینی قوای شوروی و بازگشت ارتش ایران به آذربایجان متلاشى شد.

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز درحالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور مینمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورد.  در مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه راهی مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمیتوانست تحت اشغال باشد و بنا براین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک میکردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا می کرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارند.  تا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بی خبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکو از «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) يعنى یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح ميدهد. باور عمومى بر آنست كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروى بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ايران قدرت ايستادگى را ازدست داده متلاشى شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار می رود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت، اما ظاهرا کسی جز «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» اصل و فتوکپی اصل این نامه را ندارد. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» مؤسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد (۳).

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند درآرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

(AVP RF) AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

با این همه، مترجم این نامه به فارسی، عباس جوادی، برای کسب اطمینان کامل، بررسی کوتاهی در آرشیوهای فدراسیون روسیه انجام داد. ظاهرا به راستی کسی فتوکپی اصل نامه استالین به پیشه وری را ندارد. به گفته چندین منبع، اصل نامه هنوز در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» در مسکو است اما ظاهرا اجازه فتو کپی برداشتن از آن را به هر کسی نمی دهند. اما دلیل دیگر و روشن وجود این نامه آن است که متن آن را برای اولین بارخانم  ناتالیا ایگورووا، دکتر علم تاریخ و عضو انستیتوی تاریخ عمومی آکادمی علوم روسیه خود در آرشیو دیده، عینا رونویسی کرده و برای اولین بار متن کامل این نامه را در سال ۱۹۹۴ در مجله همین انستیتو
Novaya I Noveishaya Istoriya, Nr. 3, May-June 1994
جزو مقاله ای با تیتر «بحران ایران ۱۹۴۵-۱۹۴۶» به چاپ رسانیده است:

نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 2
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 2
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 3
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 3

و اما متن کامل نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما دربررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

اولا: شما ميخواهيد تمام خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان فورا برآورده شوند. و ليكن شرايط فعلى، تحقق اين برنامه را غير ممكن ميسازد. لنين خواست هاى انقلابى را بصورت خواست هاى عملى – تكرار ميكنم: بصورت خواست هاى عملى مطرح ميكرد و اين كار را زمانى انجام ميداد كه كشور در حال گذار از تجربه يك بحران انقلابى در اثر جنگى ناموفق با دشمنى خارجى باشد. اين وضع در سال ١٩٠٥ هنگام جنگ ناموفق با ژاپن و در سال ١٩١٧ هنگام جنگ ناموفق با آلمان موجود بود. اينجا شما ميخواهيد از لنين پيروى كنيد. اين، چيزى بسيار خوب و قابل تحسين است.

اما وضع كنونى ايران كاملا فرق ميكند. در ايران هيچ وضع عميقا انقلابى موجود نيست. در ايران تعداد كارگران كم است و آنها سازماندهى خوبى ندارند. دهقانان ايران هنوز فعاليت جدى از خود نشان نميدهند. ايران در حال جنگى بر عليه دشمن خارجى نيست كه باعث تضعيف دايره هاى انقلابى (حكومتى؟ -مترجم) از طريق يك شكست نظامى شود. نتيجتا در ايران شرايطى كه كارآمد بودن تاكتيك هاى سال هاى ١٩٠٥ و ١٩١٧ را تائيد كند موجود نيست.

ثانيا: مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقى ميماندند شما ميتوانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نميتوانستيم نيروهاى شوروى رادر ايران نگهداريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكائى ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آنصورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيرو هاى آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروهارا از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيائى ها و آمريكائيها بگيريم، جنبش آزاديبخش در مستعمرات را دامن بزنيم و بدين ترتيب سياست آزاد سازى خود را حق بجانب تر و موثر تر نمائيم.

ثالثا: با اين تفاسير در رابطه با وضع ايران ميتوان چنين نتيجه گيرى كرد: در ايران بحران عميق انقلابى وجود ندارد. در ايران اوضاع جنگى با دشمنان خارجى موجود نيست كه در نتيجه يك شكست نظامى ارتجاع تضعيف شود و باعث بحران گردد. تا مدتى كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهى يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما ميبايست ايران را ترك ميكردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه براى حفظ خود و حكومتش بعضى اصلاحات دمكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهاى دمكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطى چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوى نمائيم و زمينه اى براى ادامه دمكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم. تمام توصيه هاى ما به شما مبتنى بر اين تشخيص است. البته در پيش گرفتن تاكتيك ديگرى هم ممكن بود: تف كردن به همه چيز، قطع رابطه با قوام و با اين ترتيب تضمين پيروزى مرتجعين طرفدار انگليس. اما اين ديگر نه يك تاكتيك بلكه حماقت ميبود. اين درواقع خيانت به امر خلق آذربايجان و دمكراسى ايرانى ميبود.

رابعا: طورى كه شنيده ام شما ميگوئيد ما شما را ابتدا به عرش اعلی برديم و سپس به قعر ادنى پرت كرده به شما بى احترامى نموديم. اگر اين شنيده هايم درست باشد، براى ما جاى تعجب است. واقعا چه اتفاقى افتاده است؟ در اينجا ما تكنيكى را بكار برده ايم كه هر انقلابى با آن آشناست. در هر شرايطى كه شبيه شرايط امروز ايران باشد، اگر كسى بخواهد حد اقل معينى از طلب هائى را از حكومت بدست آورد، در آنصورت جنبش بايد به راه خود ادامه دهد، از خواست هاى حد اقل فراتر رود و خطرى (فشارى، -مترجم) براى حكومت ايجاد كند تا اينكه دادن امتياز از سوى حكومت تامين گردد. اگر شما خيلى پيش نميرفتيد در شرايط كنونى ايران نميتوانستيد به اهدافى (امتيازاتى، -مترجم) نائل شويد كه حكومت قوام امروزه ناچار به تامين آن است. قانون جنبش انقلابى همين است. بى حرمتى به شما اصلا و ابدا مطرح نيست. بسيار عجيب است كه شما تصور ميكنيد ما شما را آلوده به لكه ننگ و بى احترامى كرده ايم. بر عكس، اگر شما عاقلانه رفتار كنيد و با حمايت معنوى ما خواهان قانونى شدن وضع واقعى و فعلى در آذربايجان شويد در آنصورت هم آذرى ها و هم ايران به شما بعنوان پيشاهنگ جنبش مترقى و دمكراتيك در خاورميانه احترام خواهد گذاشت.

ى. استالين

نامه بالا نكات مهم زير را براى اولين بار از زبان خود استالين رسما تائيد ميكند:

يكم: استالین در عین حال که میگوید باقی ماندن نیروهای شوروی میتوانست بقای حکومت فرقه را تامین کند، اضافه میکند که نيروهاى شوروى از ايران بيرون رفتند زيرا غرب تهديد كرده بود كه در غير آن صورت آنها هم ميتوانند در كشور هائى نظير مصر و اندونزى بمانند. عنصر فشار غرب بر استالین برای بیرون بردن نیرو هایش از ایران بار ها تحلیل و مطرح شده اما  تا جائیکه اطلاع داریم از سوی مقامات بلند پایه شوروی هرگز تائید نشده بود.

دوم: استالین مکررا تاکید میکند که حکومت قوام را باید بهرحال در مقابل «دایره های طرفدار انگلیس» در ایران حمایت کرد تا امتیازات و «اصلاحاتی» که قرار است قوام انجام دهد واقعا عملی شود.

سوم: استالین تائید میکند که پیشه وری از رفتار رهبری حزب کمونیست شوروی ناراضی و شاکی بوده و  بنظرش روسها او را ابتدا«به عرش اعلا برده بعد به قعر ادنی پرتاب کرده اند». اما ضمن بیجا شمردن این نگرانی پیشه وری، استالین میگوید برعکس، کوشش های پیشه وری و فرقه از این جهت نتیجه داده که در سایه این فعالیت های فرقه و پیشه وری، الان میتوان از حکومت قوام خواست اهداف و امتیازاتی را که قول داده است عملی کند. مدت ها ناظرین و تاریخنویسان گوناگون گفته بودند که یک انگیزه مهم روس ها در رها کردن پیشه وری و حکومت فرقه، وعده امتیاز استخراج نفت در شمال ایران از سوی قوام السلطنه بود اما این نکته هم پیوسته از طرف روس ها تکذیب میشد اگرچه روس ها بلافاصله بعد از اشغال شمال ایران و چند سال قبل از حکومت پیشه وری سیصد کارشناس نفتی خود را بدون اطلاع حکومت ایران به شمال ایران فرستاده بودند. در عین حال این نامه استالین رسما تائید میکند که مسکو به حکومت فرقه بعنوان وسیله ای برای گرفتن امتیازات و رسیدن به اهداف خود مینگریسته است.

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، دکتر جاوید و غلام دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود درمقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:
АВПРФ, ф.
۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱-۷
Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵)  میگوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨- ۲٣۰) وجود دارد:
AR SPIHMDA
f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨-۲

معلوم نیست اصولا مضمون نامه پیشه وری به اطلاع کسی از رهبران بلند پایه حزب کمونیست و یا حکومت شوروی رسیده است یا نه.  اما از روند حوتدث میدانیم که رهبری شوروی، چه استالین و بریا و چه باقروف، به این تقاضاهای پیشه وری و رفقایش وقعی نگذاشتند.

به دنبال خروج نیرو های شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب مبشدند. نیروهای فدائی» هم می بایست بتدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بود – چه از طریق تحویل مسالمت آمیزقدرت فدائیان و چه زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم میشد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری میداشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلان استقلال کنند.

حکومت فرقه دمکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دمکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» میخواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایران!» خاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

روز پنجشنبه ۲۱ آذر ماه آیت الله حاج میرزا عبدالله مجتهدی از اندك روحانیون برجسته اى که  در دوره پیشه ورى همچنان در تبریز باقی مانده بود، در خاطراتش می نوشت:

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند (۷)

اکثر رهبران بلند پایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۸).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ میرسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن میگفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۹) در حالیکه یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دمکرات ها» خبر میداد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بیمورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته میشود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری دریازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتوموبیل در آذربایجان شوروی به قتل رسید. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده میکرده است.

زیرنویس ها
(1).  برای مطالعه اصل روسی مضمون این سند و ترجمه انگلیسی آن این لینک را کلیک کنید
(2). مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملی-دموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نو یافته)، تارنمای اخبار روز
(3). حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دمکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383

(4). اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184
(5) مجتهدی، عبدالله: بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی، تهران 1381، ص 433
(6).  اتابکی، همانجا
(7). اتابکی، همانجا، ص 182
یک منبع اصلی دیگر و مورد استفاده:
(8) Yegorova (Egorova), Natalia:The ‘Iran Crisis’ of 1945-46; A View from the Russian Archives; CWIHP Working Paper, No. 15 May 1996
این کم و بیش همان مقاله ای است که آکادمیک یگورووا در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1، نوشته که حاوی متن کامل نامه استالین است.

more-e1497357658356

خاطرات حمله روس ها و اوایل فرقه دمکرات

سال 1941: تانک های روسی در تبریز
سال 1941: تانک های روسی در تبریز

این خاطره را پسرعموی فاضل و متواضع بنده، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جرج واشنگتن دکتر حسن جوادی نوشته است. «سرگرد محمد جوادی» که نامش در این نوشته ذکر میشود ابوی مرحوم بنده است. در زمان حمله روس ها به آذربایجان من هنوز متولد نشده بودم.

حسن جوادی – قدیم ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارم از شهریور 1320 و بمباران و اشغال تبریز توسط روسها می باشد. کمی بیشتراز سه سال داشتم و بسیاری از جزئیات حوادث را بعد ها از بزرگتر ها یاد گرفتم ولی طرح اصلی وقایع بصورت زنده ای در ذهن من است. بمباران خانه و اطاقی که شب قبل در آن خوابیده بودیم چیزی نیست که فراموش شود. عموی من سرگرد محمد جوادی، رئیس مخابرات ارتش بود، و شب قبل به پدر و مادرم خبر داده بود که ممکن است روسها حمله کنند، و خودش یک دست لباس شخصی برداشته بود که اگر ارتش از هم پاشید آنرا بپوشد. یادم می آید پیرزن مهربانی داشتیم بنام مسمه خاله که برای ما بچه ها از گذشته ها و از انقلاب زمان مشروطه داستانهای جالبی می گفت. عمویم با عجله ایکه در رفتن داشت دم پایی های مسمه خاله را هم محض احتیاط برداشته بود. بعداً در حیص و بیص فرار مسمه خاله دنبال کفش هایش می گشت و کسی را که آنها را برداشته بود نفرین می کرد.

دم دمه های صبح بود با صدای غرش هواپیما ها از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. هواپیما های روسی در آسمان بودند و اعلامیه می ریختند. بمباران هنوز شروع نشده بود که همگی خانه را ترک گفتیم. به گمانم پدرم قبلا فکرش را کرده بود و درشکه ای گرفتیم و به باغ بزرگی که در خارج شهر، نزدیک راه تهران در پیکریه داشتیم رفتیم. “باغ وزیر” پر بود از آدم که از تبریز فرار کرده بودند و می خواستند زیر درختان پنهان شوند. یادم می آید که چند نفر آلمانی هم بودند که می خواستند خودشان را پنهان کنند و از افتادن بدست روسها سخت واهمه داشتند. مردم هم خیلی به آنها محبت می کردند و گویا عده ای را هم فرار داده بودند. من البته در آن وقت از آلمان و آلمانی ها چیزی نمی دانستم. فقط می دانستم رادیو صبایی که داریم ساخت آلمان است، و پدرم مرتب به رادیو آلمان گوش می داد که بفارسی بود و من چیزی نمی فهمیدم. بعدها این جزئیات را از پدرم شنیدم. پدرم که چندی پیش شروع به یاد گرفتن آلمانی کرده بود تمام کتابهای آلمانی اش را پنهان کرده بود. ما فکر نمی کردیم که خانه ما را بمباران بکنند، ولی بعد فهمیدیم که بمباران خانه مت هم بنوعی مربوط به آلمانی ها بود. پشت خانه ما که نزدیک بازار امیر بود اطاق تجارت آلمان  قرار داشت. ظاهرا روسها دقیقاً از نقشه تبریز خبر داشتند، و خانه ما را هم بخاطر مجاورت با همین اطاق بازرگانی آلمان بمباران کردند.

تعداد مردم در باغ وزیر مرتباً زیاد می شد. یادم می آید که میان یکی از کرت های انگور، که به ترکی قانا می گویند، نشسته بودیم و پدرم سفره را که مقداری نان و قابلمه ای پر از گوشت در آن بود بر روی زمین گسترده بود و بما می گفت بخورید ولی بمحض این که سر و صدایی بلند می شد آنها را جمع می کرد و به زیر درختی یا کرتی دیگر می رفتیم. گوشتها اصلا نپخته بودند ولی پدرم اصرار داشت که آنها را بخوریم. بعد از آن یادم نیست چی شد ولی صحنه دیگری که بخاطرم مانده این است که ما باغ وزیر را ترک کرده و از زیر درختان دو دهکده خارج تبریز باریش و باسمنج میرفتیم. گاه گاهی هواپیما های روسی درآسمان دیده می شدند و ما از ترس به زیر درختها پناه می بردیم. در آن حیص و بیص دختر عموی من منیژه که اندکی از من بزرگتر بود روی دوش مصدر عموی من نقدعلی نشسته بود و مرتب کلاه او را برداشته کجکی می گذاشت که مد جدید کلاه خانمها این طور است. حالا که فکر می کنم من هرگز مادر و خاله ام را که زن عمویم می شد با کلاه و مانتو ندیده بودم. هفت سال از کشف حجاب توسط رضا شاه می گذشت و مادر من فقط در مراسمی که بخاطر پدرم دعوت می شد و مجبور بود برود و نمی توانست از آنها اجتناب نماید می رفت و الا در خانه میماند. از یکی از این مراسم رسمی که زنان کارمندان دولتی مجبور بودند بدون حجاب شرکت کنند عکسی داریم که مادرم در صف جلو در حالی که ماتنوئی به تن کرده و کلاهی بسر دارد در صف جلو ایستاده است. برای این که دستهایش هم دیده نشوند دستکش دست کرده است و انگشترالماسش را هم روی دستکش به انگشت دارد.

چند روز ما در دهات اطراف تبریز اطراق کردیم تا به تبریز برگشتیم ولی جرات نمی کردیم به خانه خودمان برگردیم. پدرم به خانه مان رفته بود و دیده بود که یک طرف خانه را بمب انداخته اند. برای مدتی در یکی از محلات دور تبریز خانه ای اجاره کردند و ما مدتی در آنجا ماندیم ولی گاه گاهی به خانه خودمان سری می زدیم. خانه ما در خیابان دارایی امروز و یا حرمخانه آن زمان ونزدیک بازار امیر بود. حیاط وسیعی داشت با حوضی مستطیلی بسیار بزرگ و دو ردیف ساختمان دو طبقه در طرف شمال و غرب خانه قرار داشت، و پشت ساختمان اصلی هم یک حیاط خلوت با اطاق خدمه و غیره بود. پشت خانه ما در طرف غرب بطرف بازار امیر موسسه ای آلمانی بود که بعد ها دانستم که اطاق تجارت آلمانها بوده است. بمبی که انداخته بودند درست اطاق خواب ما را مثل یک قالب پنیر بریده و تا زیر زمین رفته بود. جالب این که رادیو صبای ما روی میز کوچکی کنار یکی یکی از تختخوابها دست نخورده مانده بود در صورتی که بقیه اثاث اطاق در زیر زمین خورد و پخش شده بودند. در رابطه با اطلاع روسها از نقشه شهر تبریز باید بگویم که زنی گدا با بچه کوچکی جلوی در خانه ما می نشست که ما می گفتیم “مهاجر” است یعنی از آذربایجان شوروی آن زمان آمده بود. پدرم که آدم بسیار خیّری بود خیلی باو می رسید و لباسهای مرا به بچه اش می داد. بعد از آمدن روسها این زن لباس افسران روسی را به تن کرده بود. یک مورد دیگر این بود که روزی دو سرباز روس بخانه عموی من آمدند، و البته عموی من در آن وقت به تهران فرار کرده بود، و آنها دنبال عموی من بودند. اهل خانه گفتند که اینجا خانه یک تاجر است و افسری در اینجا نیست. سربازان به دفتری که در دست داشتند نگاه کرده گفتند: «چنین نیست. و اینجا خانه افسری نسبتا کوتاه قد و چاق.» از قرار معلوم تعداد مامورین اطلاعاتی روسیه در ایران در آن زمان خیلی زیاد بود. سالها بعد هنگامی که من در واشنگتون کار می کردم و چند سال بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1990 اتفاق افتاده و آذربایجان شوروی هم جمهوری مستقلی شده بود، حیدر علی یف بعنوان رئیس جمهور آذربایجان در واشنگتون در دیدار رسمی بود. من هم او را می شناختم و چند بار با او مصاحبه کرده بودم. یک شب در یک میهمانی دیدم که حیدر علی یف با یک ایرانی مقیم آمریکا فارسی صحبت می کند، وبا تعجب از حیدر علی یف پرسیدم: «جناب پرزیدنت شما فارسی را کجا یاد گرفته اید؟» او خندیده گفت:«در شهر شما» . من مدتها فکر می کردم این در زمان جنگ بوده است بعداً حساب کردم که حیدر علی یف متولد 1923 بود و در 2003 فوت می کند، و در 1941 هیجده سال داشته است و نمی توانست سمتی در ارتش روس داشته باشد. چهارسال بعد در زمان پیشه وری این احتمال بیشتر است. بعلاوه در زمان پیشه وری پدر زن حیدر علی یف دکتر عزیز علی یف مامور ارشد تبلیغات روسها در تبریز بوده و بیمارستان شوروی را هم در تبریز تاسیس می کند. احتمال دارد که حیدر علی یف همراه او در تبریز بوده است.

ما مدتی هم به تهران رفتیم و خانه ای در خیابان شاهرضای سابق در کوچه فتوحی روبروی کالج اجاره کردیم. آنوقت آن سوی خیابان شاهرضا تا مجسمه فردوسی بندرت ساختمانی دیده می شد یا در خاطر من چنین تصوری مانده است. مادر من برای من لباسهایی به شیوه لباسهای سربازان متفقین دوخته بود. یادم می آید یک روز سوار اتوبوس شدیم که تازه در تهران راه افتاده بود. چند نفر سرباز هندی با عمامه های مخصوصشان، با سبیل های پر پشت با اونیفرم های کرم رنگشان در اتوبوس بودند. لباس من هم خیلی شبیه لباس آنها بود. یکی از آنها مرا از دست مادرم گرفت و بغل خودش نشاند و با من صحبت می کرد. ولی من چنان مرعوب سبیل های او شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. خوشبختانه گویا هندی ها نزدیک سفارت انگلیس پیاده شدند و من به دامن مادرم پناه بردم.

از شهریور 1320 تا پائیز 1324 که ما برای بار دوم به تهران رفتیم و یا فرار کردیم سالهای پر حوادثی بود و من نسبت به سنم آگاهی زیادی پیدا کرده بودم. پس از برگشتن از تهران سال 1322 خیلی خوبی بود. پدر و عمویم که هر دو کار دولتی را ول کرده بودند به کارهای یکی دودهی که به مادر و خاله ام رسیده بودند میرسیدند. سیستم قدیم ارباب رعیتی برقرار بود و با وجود سربازان روسی حرفی ازسیستم اشتراکی و ندادن حق مالک و غیره در میان نبود. دهی داشتیم بنام “چشمه کلان” در طرفهای رضائیه که می گفتند ساکنان آن همه کُرد هستند و نمی خواهند سهم غله ارباب را بدهند ولی در عوض میوه خشک شده، کشمش، دوشاب، بادام و گردو وغیره می دادند که برای ما بچه ها خیلی خوب بود. در ضمن گندم هم از دهات دیگر می آمد و آنرا آرد می کردند و هر از چند وقت زنان نانوا از صبح زود می آمدند و نان می پختند. نان پزی در تنوری که دریک گوشه حیاط و آشپزخانه بزرگ آنجا قرار داشت برای من خیلی جالب بود. دو نوع نان می پختند: لواش را با چسباندن به دیواره تنور می پختند، و یوخا را روی ساج روی تنور می پختند. بیشتر لواش را خشک کرده روی هم می چیدند، و به تدریج می آوردند و رویش مختصری آب می زدند و می خوردیم. قورمه کردن گوشت گوسفند، قوره کشیدن، خشک کردن گل سرخ هر کدام مراسم و زمان مخصوصی داشت. همان سال 1322 که سال پر برکتی برای ما بود، خواهرم زحل متولد شد که پنج سال از من کوچکتر بود.

ما نوکری داشتیم بنام صمد که مرا به خانه فوکس روسها می برد. روسها دو تا جا برای تبلیغات داشتند. یکی در باغ گلستان بود که گاه گاه در آنجا نمایش هم می دادند، و دیگری در خیابان پهلوی نزدیک سینما هما. در اینجا عکس های جنگ، پیشرفت سربازان روس وهمچنین فیلم های جنگ را نشان می دادند. در خیابان تربیت هم مرکزی بود برای تبلیغات انگلیسی ها و آنجا هم مجله شیپور و روزگار نو را می فروختند. عمویم پس از فروختن خانه سابقش ، خانه ای با باغی بزرگ اول خیابان منصور خریده بود که همسایه دیوار به دیوار آن اقامتگاه سربازان روسی بود. در حیاط آنجا نیز گاهی فیلم های روسی نشان می دادند و ما از پنجره طبقه دوم نگاه می کردیم . پدرم گاهی از این مجلات می خرید ولی اکثرا روزنامه های فرانسه می خرید که من در این وقت نه فارسی می توانستم بخوانم و نه فرانسه. وقتی که در 1323 در مدرسه رشدیه به کلاس تهیه رفتم کم کم یاد گرفتم بخوانم و البته زیاد چیزی نمی فهمیدم. سال بعد ، یعنی پائیز 1324 وضع خیلی عوض شده بود. پیشه وری به تبریز آمده بود و فرقه دموکرات تشکیل شده بود. مجله “آذربایجان” چاپ باکو، که هنوز هم بوی مرکب چاپ آن را بیاد می آورم، به ترکی بود جلوی مدرسه می فروختند. قیمتش دو قران بود. جالب این که ما بچه های کلاس اول آنرا می خواندیم. هنوز زبان تدریس ترکی نشد ه بود.

سال 1324 برای ما که نسبتا ثروتی داشتیم سال پر هراسی بود. هر روز می شنیدیم که فلان افسر و یا فلان مامور دولت را ترور کردند . یک بار خبر آمد که حاجی احتشام مالک ده لیقوان، که پنیرش آنقدر معروف است، بدست دهاتی ها کشته شده است. می گفتند حاجی احتشام مالک سخت گیری بود و گویا گوشش هم سنگین بود، و خانه قلعه مانندی هم برای خودش بالای کوه ساخته بود. دهاتی ها بخاطر شکایتی که داشته اند بخانه اش می ریزند و او می گوید حرف شما را خوب نمی شنوم. می گویند:«گوشت را وا می کنیم.» و با فرو کردن میله ای در گوشش مرد بدبخت را می کشند. مادر و پدر من سخت هراسان شده بودند. دو دل بودند که به تهران بروند یا نه؟ یادم می آید جواهرات مادرم و پولهایشان را در کیسه ای گذاشته بودند، و هر روز یک کاشی بخصوص از راهروی خانه را در می آوردند و زیر آن چال می کردند. باز چند روز دیگر آنرا در می آوردند و جای دیگری چال می کردند.

بالاخره قرار شد که ما به تهران برویم. فکر می کنم آبان 1324 بود هنوز ثلث اول تما م نشده بود که ما از فرودگاه تازه تاسیس تبریز با یک هواپیمای روسی عازم تهران شدیم. فرودگاه تبریز را برای مقاصد نظامی ساخته بودند ولی روسها از آنجا خط هوایی راه انداخته بودند. این اولین باری بود که ما سوار هواپیما می شدیم. هواپیما یک هواپیمای نظامی بود و دو ردیف سکو مانند برای نشستن در دو سو داشت. از توالتش هم بهتر از پنجره ها زمین دیده می شد. من مرتب به توالت می رفتم و زمین را نگاه می کردم. در تهران به هتلی بنام گیلان نو رفتیم که نزدیک میدان توپخانه بود. پس از چندی پدرم خانه ای در طرفهای دروازه دولت اجاره کرد، و پس از این که در اطاقها گوگرد سوزانیدند تا اگر حشراتی بود کشته شوند، خانه را مفروش کردند. یادم می آید پدر و مادرم ده هزار تومان داشتند و این تمام مایملک شان بود. می خواستند با آن کاری را شروع کنند ولی کاری هم بلد نبودند. یکی بار دور کرسی نشسته بودیم و پدر و مادرم سخت مشغول صحبت بودند که چنین و چنان بکنیم. یک باره من در امده پیشنهادی کردم. پدرم بمن نگاهی کرد و گفت: «این بچه اینجا چکار می کند؟». یادشان رفته بود که مرا بمدرسه ای بگذارند.
———————————————–

از فیس بوک:

AM
من از پدرم شنیدم که یک کارگر کارخانه برنج کوبی شهسوار نیز پس از ورود ارتش سرخ لباس افسری پوشیده بود

KH
آقای جوادی این نوشته ادامه دارد یا همین‌جا تمام شد؟ مثل سریالهای جذاب در میانه ماجرا تمام شد و سئوال «بعدش چی شد؟» برای ما ماند!

Abbas Djavadi
🙂 جذابیت این قبیل فیلم ها هم در همین است که نیمه کاره تمام میشود.

Abbas Djavadi
راستش نمیدانم. میدانم که ایشان یادداشت هائی دارند اما نمیدانم کی منتشر میشود و اصولا برای انتشار تهیه خواهند کرد یا نه

KH
امیدوارم خاطراتشان را به شکل کتاب منتشر کنند. یا دستکم هرازگاهی در همین وب سایت شما بنویسند.

Hasan Javadi
آقاى حسينى عزيز، خیلی ممنون از اظهار لطف تان. من اکنون گرفتار تصحیح دو تا از کتابهایم هستم و بمحض فراغت از آنها به نوشتن خاطرات خود ادامه ميدهم. شاید دوره پیشه وری هم جالب باشد.

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Cat