دوره طلایی دانش در اسلام

یک کتابخانه عمومی در بغداد قرن 13، کتابخانه ملی فرانسه

عباس جوادی –  هنگامی که مامون در سال 819 م پس از جنگی خونین با برادرش امین از مرو به بغداد بازگشت و بر تخت خلافت نشست، چندان کسی از نزدیکان و بزرگان دولتی برادرش امین و یا پدر و اجدادش هارون، مهدی و منصور در دربار خلیفه نمانده بود و او می بایستی برای بیشتر مقام های مهم دولتی اشخاص جدیدی پیدا کند. این اشخاص جدید اکثرا از سرآمدان ایرانی و یا نُجبای عراقی بودند که رابطه معنوی چندانی با خاطرات و فرهنگ بادیه نشینی در شبه جزیره عربستان نداشتند. اما آنها با پیشینیان عرب خود دو وجه اشتراک داشتند: اولا آنها دین زرتشتی اجداد خود را ترک کرده، مسلمان شده و برای خود نام های عربی و اسلامی انتخاب نموده بودند و ثانیا زبان عربی را با فصاحت و عُمقی شگفت انگیز آموخته بودند و با فرهنگ عربی نیز بسیار خوب آشنا شده بودند. در این کار ایرانیان آنقدر پیش رقته بودند که حتی پانصد سال بعد مورخ و فیلسوف عرب، ابن خلدون در کتاب «المقدمه» خود می نویسد که «به جز چند استثنا، اکثر علما چه در حوزه دینی و چه در زمینه علوم عقلی، عجم (یعنی غیر عرب و اکثرا ایرانی، -م) هستند»[1]. در امور دولتداری، وزارت، دبیری که مسئول ارتباطات و نامه نگاری های رسمی و قراردادها و ثبت اسناد بود، دیوان تشریفات دربار، دیوان خراج یعنی جمع آوری مالیات و دیوان بَرید یعنی پُست و راه ها نیز وضع مشابهی حاکم بود. ساختار اصلی این بوروکراسی دولتی از ایران ساسانی گرفته شده بود و نخبگان ایرانی به خوبی با آن آشنا بودند.

این قشر بزرگ نخبگان چهره جدیدی به دولت اسلامی عباسی و دستگاه خلافت آنان بخشید که با تصویر کلی دودمان امویان کاملا فرق داشت. خلفا همچنان عرب بودند  و «امیرالمومنین» نامیده می شدند. اما برخلاف دوران گذشته، در مراتب پایین تر از خلیفه، عجم به شرط پذیرش دین اسلام و تسلط بر زبان و فرهنگ عربی، برتر از عجم نبود و حتی بر عکس، چنانکه در فصل گذشته دیدیم، در میان اعراب چنین نگرانی عمیقی به وجود آمده بود که ایرانیان و بخصوص خراسانیان ارکان دولت عباسی را قبضه کرده اند.

البته این بوروکراسی جدید زودتر از مامون، همزمان با سقوط امویان و بر سر کار آمدن عباسیان شروع شده بود و شاید دلیل اصلی آن هم این بود که عباسیان حکومت خود را بیش از همه مدیون ایرانیان و بخصوص خراسانیان بودند. اما خلافت مامون و آمدن او به بغداد به این «ایرانی» و جهانی شدن دولت عربی و اسلامی تکان بزرگی داد.

شاید هم یک فرق مهم دولتداری نوع جدید و «ایرانی» دستگاه عباسیان با گذشته، در تلفیق  شایستگی، ثروت و قدرت با علم، هنر و ادب بود[2].

در گذشته ثروت اساسا محصول قدرت بود، چیزی که در درجه اول به تیر و شمشیر تکیه می کرد. مهارت اهمیت درجه اولی نداشت و لزوما به قدرت و ثروت منتهی نمی شد. اما به هر حال علم و ادب عنصر جدیدی بود که به جامعه اسلامی علاوه شده بود. شرایط و الزامات پیدایش و شکوفا شدن علوم و فنون از جمله تمدن شهری، سنت فرهنگی و نوشتاری و همچنین آرامش و رفاه نسبی اجتماعی را در فصل های گذشته تا حدی بررسی کردیم. اما باید روی تعبیر و معنای «ادب»، طوری که پس از عباسیان در فرهنگ اسلامی جا افتاد، کمی تامل کرد.

به تدریج مسئولیت اداره دیوان یعنی بوروکراسی دولتی به تبعیت از نظام ساسانی به فرد مقتدر و دانایی به نام «وزیر» سپرده شد. اگرچه اندیشه تاسیس منصب وزارت در دوره امویان پیدا شد، اما این مقام عملا در دوره خلافت منصور و هارون الرشید و وزارت خالد و یحیی برمکی بلخی و سپس با خلافت مامون و وزیر او فضل بن سهل سرخسی جا افتاد و تثبیت شد. بعد از مامون، این بوروکراسی به صورت اداره ها و یا دیوان های جداگانه مانند خراج (مالیات) و برید (مراسلات و پست) و جُند (لشکر) و «کُتّاب» (به معنی دبیران) تحت نظارت وزیر اعظم تقسیم شد. البته وزیر در نهایت زیر دست خلیفه و مجری فرامین او بود، اما بعد از خلیفه هیچ کس به اندازه وزیر قدرت نداشت، گرچه این مناسبات هم پیوسته تابع شخصیت خلیفه و وزیر و شرایط زمانه بود. این سنت دولتداری بعد از خلیفه متوکل در سال 861 م با برتری فرماندهان نظامی ترک در دارالخلیفه عباسی به نفع نظامیان تغییر یافت، اما در دوره دودمان های سامانیان، غزنویان و سلجوقیان با چهره هایی مانند جیهانی، بلعمی، بیهقی، نظام الملک و نصیرالدین طوسی تا مدت ها همچنان ادامه داشت.

در حالیکه خلیفه ها، پادشاهان و امیران می آمدند و می رفتند، ولی کار اداره دولت از طریق وزیران اکثرا ایرانی که کاردان و سیاستمدار بوده و اغلب دانشمند، ادیب و مورخ هم بودند و در حیطه قدرت خود علوم و فنون را تشویق و حمایت می نمودند، ادامه می یافت.

دبیران نیز که زیر دست وزیران کار می کردند، مُلزم بودند زبان عربی و فارسی را به خوبی و شیوایی بدانند. آنها می بایست سطح اطلاعات مطلوبی از فقه و کلام، تاریخ، جغرافیا و راه ها، نجوم، ریاضیات و محاسبات مالی می داشتند و همچنین صاحب معلومات عمومی در حوزه های گوناگون فنی چون گردش آفتاب و ماه و طول روز و شب و نیز محاسبات مربوط به اندازه گیری مسافت ها و اوزان می بودند و همه این خصوصیات را با رفتار و مَنشی نجیبانه می آمیختند[3]. این طبقه دبیران نیز که در دولت عیاسیان و متعاقبا در دولت های طاهریان، سامانیان و آل بویه تا غزنویان و سلجوقیان بوروکراسی دولتی را تشکیل می دادند، به نوبه خود علم و ادب را در حد توانایی خویش ترغیب و تشویق نموده و دانشمندان و ادیبان را حمایت می کردند.

بیت الحکمه بغداد

از ابتدای این دودمان یعنی سال 750 م تا دو سه قرن بعد اکثر خلفای عباسی به درجات مختلفی حامی علم و ادب و یا شاخه های معینی از آن بودند. اما در صد سال نخست عباسیان، مخصوصا خلیفه مامون (786-833 م) شخصا نقش خاصی در حمایت موثر و فعال از شکوفایی همه جانبه علوم و فنون در این مرحله از تاریخ اسلام ایفاء نمود، دوره ای که مانند آن دیگر تکرار نشد. نزدیکان خلیفه و دیگر بزرگان دولت مانند حاکمان بغداد که از دودمان ایرانی طاهریان بودند و دیگر شخصیت های غیرنظامی و ثروتمند نیز به پیروی از خلیفه، اهل دانش و قلم را تحت حمایت شخصی خود می گرفتند.

برخی از مورخین، این دوره شکوفایی علوم و فنون در دنیای اسلام را «دوره طلایی اسلام» نامیده و تاسیس کتابخانه ای  بنام « بیت الحکمه» یا خانه حکمت و دانش در بغداد در زمان خلافت هارون الرشید یا مامون را سرآغاز این دوره می شمارند.

در باره تعبیر «دوره طلایی اسلام» مورخین و پژوهشگران نظرات مختلفی دارند. عموما مورخین معاصر ترجیح می دهند که از به کار بردن عنوان «دوران طلایی» برای ادیان پرهیز کنند، چرا که معیار موفقیت های برجسته در حوزه های مختلف که می تواند پایه اطلاق تعبیر «دوران طلایی» گردد، اصولا در باره یک کشور یا شهر و یا یک دودمان تاریخی صدق می کند. اما ارزیابی «طلایی» بودن یک دین، آن هم در گستره چند هزارساله آن منطقی به نظر نمی رسد. با اینهمه نمی توان نادیده گرفت که تقریبا همه حوزه های فلسفه و علم در مرحله معینی از تاریخ دودمان عباسیان شکوفایی و رشد خارق العاده ای در سطح جهانی داشته است. به همین جهت در کتب جدید تر تاریخ، مرحله معینی از دوران حکومت عباسیان نه به عنوان «دوره طلایی» دین اسلام، بلکه دوره ای در نظر گرفته می شود که به دلایل خاص خود صحنه شکوفایی بی نظیر فعالیت های علمی و فلسفی گردید و حتی تا درجه معینی به رونق تجارت، معماری و هنر انجامید. غالبا گفته می شود که این مرحله در نیمه های قرن هشتم میلادی با سرکار آمدن سلسله عباسیان آغاز شده و بخصوص در دوره خلیفه مامون به اوج خود رسیده است. اما در باره پایان این مرحله اختلاف نظر هست. در حالیکه برخی می گویند این دوره در نتیجه حملات مغول به بغداد و سرنگونی عباسیان در سال 1258 م به پایان رسید، دیگران برآنند که زوال این شکوفایی علمی در تاریخ اسلام یکی دو قرن پیش از حمله مغول شروع شده بود. نگارنده ترجیح داده است که به پیروی از برخی پژوهشگران و تاریخ نگاران از جمله پروفسور جمیل (جیم) الخلیلی[4]، استاد فیزیک از بریتانیا از تعبیر «دوره طلایی دانش» در عالم اسلام استفاده نماید.

و یکی از مراکز این نهضت و شکوفایی علمی در بغداد دوران عباسیان، کتابخانه یا موسسه «بیت الحکمه» بود.

بیت الحکمه که محصول اندیشه های هارون الرشید و سپس حمایت فرزندش مامون بود، احتمالا در سال های 825-826 م گشایش یافته است. ولی تاریخ واقعی تاسیس این مرکز و نحوه و ابعاد فعالیت آن مورد اختلاف مورخین است. بعضی ها بر این باورند که بیت الحکمه مرکز ترجمه متون و کتب یونانی و پهلوی به عربی و در عین حال مرکز تحصیل، پژوهش و کلا حیات علمی بغداد بوده است[5]. اما دیگر مورخین از آن تنها به عنوان کتابخانه ای یاد می کنند که احتمالا از خانواده برمکیان باقی مانده و اساسا مرکز کتاب های پهلوی و ترجمه آنها به عربی بوده است. به نظر آنها ترجمه های یونانی به عربی دیرتر و به طور جداگانه و طی سفارشات رسمی، اما بطور خصوصی و نه در بیت الحکمه انجام می گرفته است[6]. برای ما تعیین محل اینگونه فعالیت ها اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که نهایتا چه در بیت الحکمه و چه در خانه ها و کتابخانه های شخصی افراد با نفوذ و متمول بغداد، حدود نود تا صد ترجمه یونانی و پهلوی به عربی انجام گرفته و همچنین در این دوره دانشمندان بسیاری به بغداد جذب شده و تحت حمایت خلیفه و دیگر بزرگان دولت به تحقیق و تالیف آثار خود پرداخته اند.

بنا بر این ما در اینجا ابتدا این دو موضوع را  بحث خواهیم نمود. یکم: اهمیت جمع آوری کتاب های مهم و نادر و ترجمه آثار مهم کلاسیک مخصوصا از یونانی به عربی، و دوم: جذب دانشمندان از چهار گوشه جهان اسلام به بغداد و حمایت از آنها در راه پژوهش و تالیف آثار جدید علمی.

اولین اقدام مهم مامون جمع آوری و ترجمه آثار کلاسیک یونانی و کمی ایرانی و هندی بود. البته در زمان پدر مامون یعنی هارون و جد او یعنی منصور ترجمه آثار پهلوی و تا حدی سانسکریت مورد توجه بیشتری بود. به عبارت دیگر ترجمه آثار تمدن های باستان به عربی از قبل از مامون شروع شد. حتی برخی مکتوبات اداری و حسابداری ساسانی در دوره امویان از پهلوی به عربی ترجمه شده بود. بعد ها در دوره منصور و هارون الرشید نیز برخی از آثار پهلوی و سانسکریت به ویژه در حوزه های اساطیر، نجوم و پزشکی به عربی ترجمه شد. بعنوان نمونه می توان از روزبه پور دادویه معروف به ابن مقفع، نویسنده و مترجم معروف ایرانی، نام برد که کتاب «کلیله و دمنه» را در همان دوره خلیفه منصور از پهلوی به عربی ترجمه کرد. اصل این آثار احتمالا به زبان سانسکریت بوده که بعدا به پهلوی نوشته شده است. اما متن پهلوی «کلیله و دمنه» پس از فتوحات عرب مانند بسیاری از آثار دیگر پهلوی از بین رفت. بنا بر این امروزه اگر ترجمه عربی «کلیله و دمنه» نمی بود، ما اساسا از وجود چنین اثری به زبان پهلوی بی خبر می بودیم. بدین جهت می توان گفت که ترجمه های عربی از پهلوی و سانسکریت باعث «نجات» آن آثار شده اند تا ما در دوران معاصر از آنها با خبر باشیم.

موج ترجمه آثار کلاسیک یونانی به عربی جهش دیگری به این «نهضت» داد. خلفای عباسی این دوره بر این باور بودند که دولتداری ایرانیان بسیار پیشرفته است، اما در علم و فلسفه کسی به پای یونانیان نمی رسد. در این باره ما در گذشته این نقل قول را از مورخ و متفکر معروف عرب الجاحظ آورده بودیم که گفته بود: « اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولتمداری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[7]. از این جهت خلیفه هفتم عباسی، مامون به ترجمه های مستقیم آثار کلاسیک از زبان یونانی و سریانی به عربی اهمیت ویژه ای می داد. منظور از «سریانی» گونه شمال شرقی زبان باستان آرامی است که بین قرن های دوم و هفتم میلادی آثار بسیاری بخصوص مربوط به کلیسای شرقی نسطوری به این زبان نوشته شده و زبان آسوری کنونی باقیمانده آن است. علت اینکه برخی آثار کلاسیک یونانی از ترجمه سریانی آنان به عربی ترجمه شده نیز مانند ترجمه «کلیله و دمنه»  آن است که در زمان هارون الرشید و مامون ظاهرا اصل یونانی برخی آثار کلاسیک یونانی دیگر از بین رفته و از آنها تنها ترجمه های سریانی باقی مانده بود. در این مورد هم درست مانند نمونه «کلیله و دمنه» اگر این آثار از سریانی به عربی ترجمه نمی شدند، امروزه حتی در دنیای غرب کسی از موجودیت این آثار کلاسیک یونانی اطلاعی نمی داشت. همچنین از آنجایی که  مترجمین عربی آثار کلاسیک یونانی غالبا از مسیحیان نسطوری بودند، تسلط آنان به سریانی و انتخاب متون سریانی آثار یونانی برای آنان امری بدیهی بود.

در قرون دوازدهم و سیزدهم که طلایه داران جنبش فرهنگی رنسانس در اروپا تشنه رجعت و بازخوانی و بهره گیری از آثار کلاسیک یونانی بودند، دریافتند که برخی از این آثار کاملا از بین رفته اند و از آنها تنها ترجمه های عربی باقی مانده است. از این جهت مترجمین اروپایی مخصوصا در ایتالیا و اسپانیا آثار گم شده یونانی و همچنین آثار جدید تر علمی شرقیان مسلمان مانند خوارزمی و ابن سینا را از عربی به لاتین ترجمه کردند تا در دوران بیداری و اصلاحات اروپا مطالعه، بررسی و تدریس شوند. بسیاری از مورخین معاصر این موضوع را که ترجمه عربی برخی از آثار کلاسیک باعث «نجات» آنان از مفقودی مطلق گردیده، یکی از خدمات بزرگ شکوفایی و دوران طلایی دانش در عهد عباسیان می دانند. به نظر آنها این ترجمه ها باعث شده اند که تاریخ تحول تمدن اروپایی از پایان دوران باستان در قرن ششم تا اوایل رنسانس در قرن پانزدهم بخاطر وقفه یکهزار ساله «قرون وسطی» از بین نرود[8].

در تاریخ تمدن اروپایی «قرون وسطی» به دوره ای نزدیک به یکهزار سال گفته می شود که با فروپاشی امپراتوری روم غربی در قرن ششم میلادی شروع شده و با آغاز رنسانس اروپا در قرن پانزدهم به پایان رسیده است. تا گذشته ای نه چندان دور، بسیاری از مورخین غربی قرون وسطی را دوران تاریکی و «وقفه» در پیشرفت دانش و فرهنگ اروپایی می شمردند. با رواج یافتن بحث مربوط به دوران طلایی دانش در اسلام، برخی مورخین به این نتیجه رسیده اند که این دوره عالم اسلام، نقش «پل» میان تمدن باستان و رنسانس بازی کرده است.

خلیفه مامون در طی «نهضت ترجمه آثار کلاسیک» با صرف مبالغی هنگفت و پرداخت حقوق های گزاف گروه بزرگی از نویسندگان و مترجمین را در بغداد گرد هم آورده بود. او حتی نمایندگان مخصوص خود را به قسطنطنیه و اسکندریه فرستاد تا کتاب های کمیاب یونانی را به بهایی بسیار گران خریداری کرده و به بغداد بیاورند. ده ها اثر، چندین بار و هر بار با تصحیحات، حواشی و توضیحات جدیدی از سوی افراد مختلف از یونانی به عربی ترجمه شد.

بنظر می رسد خلفای عباسی که در پی یک جنگ داخلی جایگزین امویان شده بودند، «لازم می دیدند که با رفتاری دوراندیشانه نقش حامیان چند فرهنگی علم و آموزش را ایفا نمایند. یکی از اقداماتی که آنها به همین منظور انجام دادند، برپا کردن نهضت ترجمه ای بود که در طول آن تقریبا همه آثار غیر ادبی، غیر تاریخی و غیر دینی یونانی با یک برنامه ریزی به عربی برگردانده شد»[9].

از گروه بزرگی که در بغداد مشغول جمع آوری و ترجمه آثار علمی و کلاسیک در دوره مامون و جانشین او معتصم بودند، می توان از بزرگانی مانند برادران «بنوموسی» و ابو زید حُنین بن اسحاق نام برد که نه تنها مترجمینی زبردست، بلکه از دانشمندان معروف عصر خود بودند که آثار علمی فراوانی تالیف نمودند.

برادران «بنوموسی» یعنی «پسران موسی» با نام های محمد، احمد و حسن بن موسی شاکر که اهل مرو و ایرانی تبار بودند، تحت حمایت شخصی مامون، حاکم وقت خراسان و خلیفه بعدی قرار داشتند که در دوران حکومت خراسان نبوغ علمی آنان را تشخیص داده و هر سه را با خود به بغداد آورد. آنها که پهلوی می دانستند و یونانی را نیز آموخته بودند، بسیاری از آثار کلاسیک فلسفی و علمی آن دوره را به عربی ترجمه نمودند. هر سه برادر که از این طریق صاحب ثروت و نفوذ بسیاری شده بودند، خود تعداد زیادی مترجم را با دستمزد های بالا استخدام کرده و به کار ترجمه آثار مهم کلاسیک گماشته بودند. اما شهرت اصلی برادران موسی بخاطر پژوهش و تالیف آثار معروفی در آن زمان در باره هندسه و اختراع دستگاه های مکانیکی جدید از جمله برای کشاورزی و آبیاری بود. احتمالا معروف ترین اثر بنو موسی «کتاب الحیَل» یعنی کتاب مصور ترفندها و اختراعات مهندسی آنها بود. برادران بنوموسی در ضمن جزو نخستین ریاضی دانانی بودند که سنت و راه ریاضی دانان کلاسیک یونانی را ادامه داده و آن را تکمیل نمودند. یکی از شاگردان جوان بنوموسی، حُنین بن اسحاق نام داشت که به روایتی، به تدریج مسئولیت کل کارهای ترجمه در بیت الحکمه را بر عهده گرفت.

حُنین بن اسحاق اصالتا از اعراب مسیحی و نسطوری نزدیک بغداد بود که در کنار یونانی، پهلوی یا فارسی میانه و سریانی یعنی آرامی میانه را به خوبی آموخته و بخصوص با ترجمه آثار کلاسیک پزشکی از جمله کتب پزشک یونانی، جالینوس شهرت یافته بود. علاوه بر این، حُنین بسیاری از متون کلاسیک یونانی را از زبان یونانی و یا از ترجمه های سریانی و آرامی قدیم  آنان  به عربی ترجمه کرد. حُنین در عین حال پزشک مخصوص خلیفه متوکل و مولف تقریبا یکصد کتاب علمی از جمله ده جلد در باره چشم پزشکی بود.

دوره متاخر«نهضت ترجمه» که برخلاف دوره متقدم آن به جای ترجمه آثار پهلوی و سانسکریت مستقیما بر ترجمه آثار کلاسیک یونانی متمرکز شده بود، از سال 750 م تا اواخر قرن دهم یعنی حدود دویست سال و حتی کمی بیشتر ادامه یافت. در این دوره به روایتی نَوَد کتاب و به روایتی دیگر «تقریبا همه کتب غیر ادبی، غیر تاریخی و غیر دینی یونانی که در مناطق شرقی بیزانس و خاورمیانه در دسترس بودند»[10] به عربی ترجمه  و همراه با تفسیر و حواشی لازم منتشر شدند. جلیل (جیم) الخلیلی، فیزیکدان عراقی تبار بریتانیایی می نویسد: «دیگر نیازی به ترجمه دانش کلاسیک یونان باقی نمانده بود. پژوهش های جدیدی به زبان عربی منتشر شده بود که به سطح دانش بشری در این رشته ها ارتقاء بیشتری بخشیده بودند. مثلا نوشته بطلیموس با نام مَجسطی (در باره ریاضیات و ستاره شناسی، -م) دیگر کتاب روزآمدی محسوب نمی شد.»[11]

یکی از بزرگان دوره طلایی دانش در جهان اسلام که شاید بتوان گفت دانشمندان کلاسیک یونان را پشت سر نهاده بود، محمد بن موسی خوارزمی بود که به قول الخلیلی «بزرگترین دانشمند عالم اسلام» است. خوارزمی در بغداد و در محیط بیت الحکمه فعالیت می کرد. او جزو دانشمندانی بود که زیاد در کار ترجمه متون نبودند، بلکه راسا به کار های علمی می پرداختند و از چهار گوشه امپراتوری عباسی به بغداد جذب شده و مورد حمایت دستگاه خلافت قرار گرفته بودند. فهرست مشخصی در دست نیست که نشان دهد کدام دانشمند در کدام مرحله و از سوی کدام خلیفه عباسی و یا وزیر و دبیر دستگاه خلافت به بغداد دعوت شده است. ولی به نظر می رسد که دعوت دانشمندان به بغداد، یکی دو قرن بعد از فروکش کردن «نهضت ترجمه» نیز تا حدی ادامه یافته و به موازات زوال خلافت عباسی در قرون یازدهم و دوازدهم، اساسا دودمان های تابعه مانند سامانیان و آل بویه به حمایت از دانشمندان، ادیبان، نویسندگان و شاعران پرداخته اند.

در اینجا کافی است تنها به چند تن از مشهورترین دانشمندان آن دوره که مورد حمایت دستگاه خلافت قرار گرفته و تا چندین قرن بعد زبانزد محافل علمی و دانشگاهی اروپا بودند، اشاره نماییم:

محمد بن موسی خوارزمی (780-850) حکیم و ریاضی دان معروف از خوارزم که در جبر تبحر داشت و کتاب های ریاضیات او از عربی به لاتین ترجمه و صد ها سال در اروپا تدریس می شد. کلمه «آلگوریتم» از نام  وی یعنی «خوارزمی» و نام اروپایی علم جبر یعنی «آلجبرا» از کتاب خوارزمی به نام «الجبر» گرفته شده است. تحت تاثیر خوارزمی، عددنویسی رومی رایج در اروپا به عددنویسی کنونی هندی-عربی تغییر یافت.

یعقوب بن اسحاق کِندی (800-873 م) اصالتا از جنوب عربستان، فیلسوف برجسته اسلامی، ریاضی دان، منجم و مترجم عرب است که حدود 270 کتاب و رساله  در باره ده ها زمینه نوشته و بسیاری از آنان از بین رفته است.

ابوعلی حسن بن هیثَم (956-1040 م) که یکی از مبرزترین ریاضی دانان عرب و به تشخیص «دانشنامه اسلام»، چاپ دوم در لیدن، «بدون شک برجسته ترین فیزیک دان بود»[12].

برخی دیگر از دانشمندان مشهور این دوره نیز در بعضی مراحل زندگی خود گذری به بغداد داشته اند و یا چندین سال در آنجا زندگی کرده و به شهر های دیگر و مهم آن دوره مانند دمشق، قاهره، ری، بلخ و بخارا سفر کرده اند. اما در باره حمایت آنان از سوی حاکمان عباسی و یا اصولا روابط آنان با دستگاه خلافت اطلاعات روشنی در دست نیست. مثلا نمونه ابونصر محمد فارابی (870-950 م)  از فاراب و یا پاراب قزاقستان یا افغانستان کنونی را داریم. فارابی که به عنوان حکیم و فیلسوف بزرگ این دوره  کوشش می کرد فلسفه منطق بنیاد یونان را با اصول اسلامی منطبق کند، با لقب «معلم ثانی» پس از ارسطو معروف شده بود. گویا فارابی در همین دوره مدتی در بغداد نیز زندگی کرده، اما ظاهرا رابطه ای با دستگاه خلافت نداشته است.

نمونه دیگر محمد زکریا رازی (854-925 م) از شهر ری است که سرشناس ترین پزشک و داروشناس دنیای اسلام شمرده می شود و در کنار ابن سینا (970-1037 م) که تقریبا شصت سال بعد از او به دنیا آمد، از بزرگان تاریخ پزشکی جهان نامیده شده است. رازی با برتر شمردن خِرد بر ایمان کورکورانه، در عین حال  اندیشه های فلسفی بحث برانگیزی در باره عقل و وحی، آغاز هستی و خیر و ضرر ادیان و پیامبران در زندگی مردم داشت. رازی که تحت حمایت حاکمان محلی ری از جمله سامانیان قرار داشت، مدتی نیز در بغداد زندگی و کار کرد. او با دعوت خلفای عباسی به تاسیس و کار بیمارستان های مختلف بغداد کمک کرد، اما بخش اصلی کار و زندگی رازی در ری بود. بعید نیست که بعضی مواضع نفی آمیز و خِردگرایانه ای که در مورد ادیان، کتب آسمانی و پیامبران به رازی نسبت داده می شود، در کوتاه بودن اقامت وی در بغداد موثر واقع شده است[13].

همچنین لازم است به خاندان معروف ایرانی الاصل نوبختی نیز اشاره نمود که در سال های خلافت منصور و چند جانشین او به عنوان منجم دربار کار و فعالیت می کردند. بنیانگذار این خاندان که در منابع «نوبخت فارسی مجوسی منجم» خوانده می شود، به دعوت منصور اسلام آورد و نام «ابوسهل نوبخت» را گرفت. او با پیشگویی خلافت منصور و تعیین زمان مناسب برای بنای شهر بغداد شهرت و مکنت یافت  و در دوره هارون الرشید برخی آثار پهلوی را نیز به عربی ترجمه نمود. فرزندان ابوسهل نیز با فعالیت خود در علم نجوم، سیاست و تحقیقات فقه شیعه شهرت یافتند. معروف ترین آنها حسن بن موسی نوبختی مولف «فرق الشیعه» است که از نخستین آثار منسجم در باره فرقه های شیعه به شمار می رود[14].

در اینجا ما به آثار مهم تاریخی، جغرافیایی، ادبی و دینی که در دوره طلایی دانش در اسلام تالیف شده اند و نویسندگان این کتاب ها اشاره ای نمی کنیم، زیرا اصل توجه ما در این مباحث به علوم عقلی است.

قرن نهم و دهم میلادی (800 تا 1000 م) دوره اصلی شکوفایی علم و ادب در دنیای اسلام بود. در کنار بیت الحکمه، ده ها کتابخانه شخصی دیگر در بغداد تاسیس شده بود که متعلق به افراد بانفوذ و متمول شهر بودند. در این مراکز نه تنها علمای عرب، بلکه دانشمندان و مترجمین برجسته ایرانی، مسیحی و یهودی نیز گرد هم آمده و مشغول بحث، پژوهش، تالیف و ترجمه بودند.   جالب توجه است که این نهضت بزرگ ترجمه و تالیف صرفا به علت علاقه خلفا و وزیران نبود. گویی این نهضت از نخبگان دولت عباسی  در بغداد گرفته تا افراد با نفوذ و متمول و حاکمان ولایات و فرماندهان نظامی، همه را در برگرفته بود. «نهضت ترجمه فراسوی همه مرز های دینی، فرقه ای، قومی، قبیله ای و زبانی بود. در میان حامیان این نهضت هر کسی را یافتن ممکن بود: عرب و غیر عرب، مسلمان و غیر مسلمان، سنی و شیعه، سپهسالار و افراد غیرنظامی، تاجر و زمیندار.»[15]

چرایی و چگونگی پیدایش چنین محیط مساعد برای شکوفایی علم و ادب در دنیای اسلام هنوز بقدر کافی مورد بحث و تحلیل قرار نگرفته است. اما بدون شک اگر دولت امویان باقی مانده بود، اگر علاقه شخصی و تشویق معنوی و مالی خلفای عباسی و امیران محلی نمی بود و اگر امپراتوری گسترده عباسیان دولت واحدی با یک ایدئولوژی و زبان مشترک یعنی اسلام و عربی نمی بود، به سختی می توانستیم بگوییم که در شرایط 1200 سال قبل اصولا چنین شکوفایی علمی می توانست پیش بیاید و برای بیش از 200 سال دوام بیاورد.

همچنین در پیروی از بغداد و با حمایت حکومت های ولایات اسلامی در بخارا، بلخ، کوفه، قاهره و قرطبه در اسپانیا کتابخانه های دیگری نیز تاسیس یافت. کتابخانه معروف امیران سامانی در بخارا که ابن سینا و ابوریحانی بیرونی نیز مدتی در آن مشغول پژوهش و تالیف آثار خود بودند، در همین دوره و با حمایت مستقیم امیران و وزیران سامانی فعال بود. از این جهت می توان گفت که اگرچه بغداد بعنوان پایتخت دولت عباسی جاذبه بیشتری نسبت به دیگر مراکز علمی و فرهنگی عالم اسلام در این دوره داشت، اما شکوفایی علم و ادب منحصر به بیت الحکمه و یا بغداد نبود.

از اواخر قرن نُهم میلادی به بعد دو تحول مهم در مرکز خلافت رخ داد. اولا حکومت های محلی و از جمله سامانیان و آل بویه در ایران قدرت و استقلال بیشتری در برابر خلافت و دولت مرکزی عباسیان بدست آوردند و بدین ترتیب نفوذ سیاسی و در نتیجه توان مالی خلفا کاهش یافت. همچنین نظامیان و فرماندهان ترک که از آسیای میانه برای حفاظت از دستگاه خلافت آورده شده بودند، بزودی آنچنان قدرت یافتند که خلفا در دست آنان بازیچه ای بیش نبودند، تا جایی که  چند خلیفه بدست آنان به قتل رسید.

ثانیا همزمان با خلافت متوکل که در سال 861 م به دست گروهی از نظامیان ترک دربار به قتل رسید، اصولا جهت گیری مذهبی و سیاسی دستگاه خلافت به سرکوب جریان فلسفی و دینی خِرَدگرایانه معتزله و همچنین مقابله با علویان و دیگر مذاهب و فرقه های غیر سنتی متمایل شد. فشار بر اقلیت های دینی مانند مسیحیان و یهودیان شدت گرفت. به موازات این تحولات، تشویق و ترغیب دانشمندان و نیز پژوهش های علمی یا فلسفه های غیر الهی و به همین ترتیب ترجمه آثار کلاسیک یونانی رو به زوال گذاشت، در حالیکه فقه و تاریخ نگاری اسلامی و شعر و ادبیات عربی تا مدتی همچنان مورد حمایت بود. قدرت و ثروت خلفا و دولت و انسجام نسبی آن رو به زوال گذاشت. مرزبندی ها و اختلافات مذهبی و فرقه ای متبلور تر شد. تمایل به سنت گرایی و اتکاء مطلق به احکام دینی و احادیث و نیز درون گرایی متصوفانه و پرهیز از شک، پرسش و پژوهش خِرَدگرایانه دست بالا را گرفت.

این بار خلیفه ها با اقتدار آل بویه ایرانی و سپس سلجوقیان ترک بیش از پیش به صورت حکمرانان نمایشی در آمدند و عاقبت دودمان عباسیان در سال 1258 م  در نتیجه حمله هلاکوخان مغول کاملا منقرض شد.

برخی مورخین بر آنند که دوره شکوفایی علم و ادب با حمله  ویرانگر هلاکو خان مغول به بغداد در سال 1258 م و تخریب این شهر و از جمله بیت الحکمه رسما پایان یافته است. شاید گذاشتن چنین نقطه پایان تاریخی از نگاه تاریخ نگاری جالب باشد. اما واقعیت این است که دوران طلایی دانش در عالم اسلام یکی دو قرن قبل از حمله مغول و همزمان با آغاز زوال قدرت و مکنت خلفای عباسی رو به افول گذاشته بود.

سه نگرش بحث برانگیز

گفتیم که براستی هم اکثر دانشمندان پانصد سال نخست اسلام و بخصوص دویست سال (800-1000 م) دوره طلایی دانش در اسلام نه عرب، بلکه «عجم» یعنی غیرعرب و بخش مهمی از آنان از سرزمین های ایران سابق ساسانی بودند. همچنین جالب است که از میان ایرانیان نیز کسانی که یا مستقیما و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، گروه نسبتا بزرگ تری را تشکیل می دادند[16]. با اینهمه، در میان آنان تعداد مشاهیری که اصالتا از روم شرقی و یا بیزانس، مصر، خود اسپانیا که در قرن هشتم تحت تصرف اعراب در آمده بود نیز قابل چشم پوشی نیست.

شاید می توان درک کرد که چرا ایرانیان بزرگترین گروه دانشمندان و فیلسوفان، ادبا، وزیران و دبیران و حتی علمای دینی جهان اسلام تا دوره زوال سلجوقیان و مدتی بعد از آن را تشکیل می دادند.  به قول ریچارد فرای «ایرانیان اولین کسانی بودند که به اندیشه «عرب یعنی اسلام» پایان نهاده و اسلام را به فرهنگ و دینی به راستی جهانی تبدیل نمودند»[17]. جای شک نیست که کوله بار فرهنگی و تاریخی ایرانیان و رومیان با گذشته دولتداری این دو امپراتوری باعث تاثیرگذاری چشمگیر آنان بر محیط فرهنگی و علمی امپراتوری جدید اسلامی شده است. همچنین به احتمال قوی قرار داشتن خراسان و ماوراءالنهر در حاشیه شرقی ایران ساسانی و تاثیر مستقیم و درازمدت ادیان و فرهنگ های همسایه مانند آیین بودایی از هندوستان و چین و ادیان زرتشتی، مسیحیت، یهودیت و مانویت از نجد ایران و خاورمیانه  نیز نقش مهمی در فراوانی دانشمندان وبوروکرات های دولتی از این منطقه این دوره داشته است.

این دوره شکوفایی علم و صنعت در دنیای اسلام که بعد ها برخی سیاحان و مورخین غربی قرن نوزدهم میلادی به آن نام «دوره طلایی اسلام» را دادند، در دوره دودمان عباسیان اتفاق افتاد و مستقیما با حمایت شخصی خلفای عباسی و به ویژه هارون الرشید و فرزندش مامون عملی شد. حتی می توان گفت که  قبل از هارون الرشید، احتمالا منصور خلیفه دوم  عباسی با کمک خانواده برمکیان بلخ و دیگر نخبگان ایرانی پایتخت دولت اسلامی را از دمشق ابتدا به کوفه و سپس به بغداد منتقل کرد و این شهر را برای دستکم دو سه قرن تبدیل به مرکز سیاسی، تجاری، علمی و هنری جهان نمود. پیش تر نیز گفتیم که چگونه عباسیان با کمک ایرانیان و بخصوص ایرانیان خراسان، امویان را برکنار کرده و خود بر سر کار آمدند. به این عوامل باید انتقال پایتخت از دمشق به بغداد در نزدیکی پایتخت ایران باستان و ساختن شهری موافق با نیازهای پایتخت یک امپراتوری با سازماندهی اداری و مالی طبق نمونه ساسانیان را نیز افزود. روابط نزدیک شخصی و خانوادگی میان منصور، هارون الرشید و مامون با خانواده ها، دولتمردان و فرماندهان ایرانی و بخصوص خراسانی و عوامل دیگری مانند جریان معتدل تر فکری و مذهبی معتزله را هم باید به این مجموعه عوامل اضافه نمود. در نهایت اگر گسترش امپراتوری و افزایش ثروت و قدرت آن را نیز در نظر بگیریم، نمی توان شگفت زده شد که حتی مورخین معروف عرب مانند جاحظ بصری دودمان عباسیان را «عجمیه خراسانیه»[18]  نامیده اند. در این شرایط و با در نظرگرفتن اینهمه عوامل تاثیر گذار، نقش برجسته ایرانیان و بخصوص خراسانیان در تاریخ پانصد ساله عباسیان (750-1258 م) امری بدیهی جلوه می کند.

طی  پانصد سال حکومت عباسیان و نیز دودمان های طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و سلجوقیان و حتی مغول، سرزمین های خراسان و ماوراءالنهر مانند منبع تمام نشدنی نخبگان در همه زمینه های علمی، دینی، فلسفی و دولتداری بود که تا قرن سیزدهم میلادی نیاز تمام این دولت ها را برآورده نموده است. در این دوره طولانی هیچ امیر، سلطان و یا شاهی صرفنظر از هرگونه سلیقه سیاسی یا مذهبی و تعلقات قومی و قبیله ای خود نخواسته و یا شاید نتوانسته که از این ثروت معنوی و توانایی رجال سیاسی و و دانشمندان خراسان و ماوراءالنهر چشم پوشی کند.

فقط ایرانیان؟

اما طوری که شرح آن رفت، دور از واقعیت و انصاف خواهد بود اگر این شکوفایی علوم و فنون را اساسا به ایران یا به ایران تاریخی یا خراسان و ماوراءالنهر محدود کنیم و نقش عوامل و اقوام، فرهنگ ها و سرزمین های دیگری را که ذکر کردیم، نادیده بگیریم . احتمالا بدون وجود دولت بزرگ عباسیان و خلفایی مانند مامون که شخصا علاقمند به ترویج علوم و فنون بود و همچنین بدون پول و ثروتی که در بغداد جمع می شد و بخشی از آن برای اینگونه اهداف صرف می گردید، و یا بدون گردهم آمدن فعالانه نخبگان ایرانی، رومی، عرب، آفریقایی و اسپانیایی، شکوفایی علوم و فنون به آن صورت که در دوره ها و سرزمین های گوناگون جهان اسلام مشاهده شد، پدید نمی آمد. همچنین اگر جریان فلسفی و مذهبی «معتزله» نمی بود که برای مدتی نزدیک به یک قرن شرایط نسبتا مساعدی برای پژوهش های عقل مدار و خِردگرایانه فراهم نمود (اگرچه این جریان بعدها به افراط و سرکوب دگراندیشان انجامید)، در آن صورت شاید در تاریخ اسلام شاهد چنین مرحله ای به نام «دوره طلایی دانش» نمی بودیم.

به زبان عربی

و اما در کنار مبالغه در مقام خراسان و ماوراءالنهر و اغراق در نقش ایرانیان در «دوران طلایی دانش در اسلام»، نگرش دومی نیز وجود دارد که صرفا به خاطر آنکه تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و تاریخی این دوره به زبان عربی نوشته شده، خود این دوره و دانشمندان و آثار آن را به فرهنگ و کلا «اعراب» نسبت می دهند و این واقعیت را ناگفته می گذارند که آثار تولید شده در این دوره به عربی بودند، اما در تایید و ادامه گفته های ابن خلدون، فیلسوف و مورخ معرف عرب از قرن چهاردهم، اکثریت آن دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی اصولا ایرانی به معنی انسان های متعلق به فرهنگ، تمدن و زبان های ایرانی بودند. این موضوع اکثرا در سطح غیردانشگاهی، گاه عالمانه و گاه از روی بی توجهی و نا آگاهی مسکوت گذاشته شده است.

در سرتاسر این دوره، از بخارا در شرق تا شمال آفریقا، عربی زبان مشترک علم، ادب، دین، تالیف و ترجمه بشمار می رفت. از این جهت در برخی از منابع اروپایی از این دوره به عنوان دوره شکوفایی «علم و ادب عرب» و یا «شکوفایی علم عربی» نیز سخن گفته اند، اگر چه بطوری که دیدیم، اکثر دانشمندان، نویسندگان و مترجمین این دوره خود عرب نبودند، اما به عربی می نوشتند. در دوران معاصر برخی از مورخین در اشاره به این دوران بجای «علم عربی» از آثار علمی «به زبان عربی» سخن می گویند[19]. مثلا الخلیلی می نویسد که اکثر آثار و ترجمه های این دوره به عربی بودند، اما نویسندگان آنان غالبا عرب نبودند و علاوه می کند که منظور او از تعبیر «علوم عربی» که در کتاب خود نیز به کار برده، این است که این آثار به زبان عربی و نه لزوما «توسط اعراب» نوشته شده اند[20]. این درست مانند آن است که تا قرن نوزدهم میلادی تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و دینی اروپایی به زبان لاتین بودند.

در باره دو موضوع بالا در فصل های گذشته به قدر کافی توضیح داده ایم. و اما نکته ای که به ندرت بحث شده است:

ترک ها در دوره طلایی دانش

و اما در کنار مبالغه در مقام و نقش ایرانیان و اعراب در «دوران طلایی دانش در اسلام»، نگرش سومی نیز وجود دارد که  واقعیات و بستر حوادث تاریخی را در نظر نمی گیرد. در دهه های اخیر و بخصوص در ترکیه، آسیای مرکزی و برخی منابع جدید غربی[21] آثاری منتشر شده اند که اکثریت بزرگ مشاهیر ایرانی دوره شکوفایی علمی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به صِرف اینکه محل تولد آنان خراسان تاریخی یا ماوراءالنهر بوده، از بستر وسیع تر اسلامی و ایرانی جدا کرده، آنان را محصول «تمدن آسیای مرکزی» معرفی می کنند.

و لیکن منظور از «تمدن آسیای مرکزی» کدام تمدن و فرهنگ است؟

شکی نیست که خراسان و حتی «خراسان تاریخی» که شامل افغانستان نیز می شود، از نظر تاریخی بخشی از تمدن و فرهنگ ایرانی بوده است. تا اوایل اسلام، در مناطق مرزی «حاشیه» از جمله ماوراءالنهر، با وجود برتری آشکار فرهنگ و تمدن ایرانی، نفوذ تاریخی تمدن و فرهنگ هندی و چینی نیز دیده می شود.  بعد از ظهور اسلام دو عنصر جدید عربی و ترکی نیز در بستر فرهنگ اسلامی به تمدن و فرهنگ ایرانی مردم منطقه اضافه شده است.

پس اگر فرهنگ اساسا چادرنشینی اقوام دشت های شمال تا پیش از اسلام را در نظر نگیریم، «تمدن و فرهنگ آسیای مرکزی» کدام است که گویا سرآمدانی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به وجود آورده است؟ آنچه که زمینه رشد و شکوفایی علوم و فنون، ادبیات و هنر را مهیا می کند، ، طوری که دیدیم، در درجه اول سرزمین و دشت و دمن نیست، بلکه شهرنشینی و تمدن است. فرهنگ و تمدن تاریخی خراسان و ماوراءالنهر به تائید همه مورخین معتبر جهان، بخش لاینفکی از فرهنگ و تمدن ایرانی بود.

اتفاقا بد نیست از این فرصت استفاده کرده و به مقام و سهم ترک ها در «دوره طلایی دانش» در اسلام اشاره ای بکنیم. در این مورد هم باید جانب واقعیت و انصاف را گرفت و از احساسات قومی یا مذهبی دوری جست.

بدون شک اکثر دانشمندان و مترجمین این دوره، ایرانی، رومی، یهودی و عرب از متصرفات دو دولت سابق ایران ساسانی و روم شرقی بودند. می دانیم که بخصوص در آغاز این دوره، ترک ها که اکثریت قریب به اتفاقشان چادر نشین و ساکن دشت های آسیای مرکزی بودند، به جهت طرز زندگی خود نمی توانستند پزشکان، مورخین، ریاضی دانان،  فیلسوفان، اخترشناسان یا مترجمین سرشناسی داشته باشند. اما نباید دچار مبالغه از سویی و انکارگرایی از سوی دیگر شد. پس  واقعیت چیست؟

پس از قرن نُهم میلادی به تدریج شاهد چند دانشمند ترک تبار می شویم که معروف ترین آنان عبدالحمید بن ترک، ریاضی دان برجسته قرن نُهم میلادی و معاصر ابوعبدالله محمد خوارزمی است. چندین اثر ریاضی به ابن ترک نسبت داده می شود که اکثر آنان به جز رساله ای در باره حل هندسی معادلات درجه دوم که ظاهرا بخشی از کتاب بزرگ تری در باره جبر بوده، از بین رفته اند. اطلاعاتی که در منابع تاریخی در باره زندگی ابن ترک داده می شود بسیار کم و مبهم است. اگرچه نام و نسب محلی  وی در برخی منابع «جیلی» و «ختلی» نیز ذکر شده و برخی مولفین از این کُنیه ها نتیجه های محتمل دیگری مانند گیلانی بودن او نیز کرده اند، اما به نظر می رسد که ذکر لقب «ترک» در پایان سلسله نسب هایی که به او نسبت داده شده، دستکم حکایت از ریشه ترکی او دارد.

در عین حال در اواخر قرن نُهم تا اواسط قرن دهم میلادی از پدر و پسری منجم به نام ابوالقاسم و ابوالحسن اَماجور (یا «ماجور») تُرکی نیز روایت شده است که اهل هرات افغانستان کنونی و اصالتا از منطقه فرغانه (میان سه کشور ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان کنونی) بودند. درباره زندگی آنها اطلاعات دقیقی موجود نیست، ولی منابع[22] آورده اند که آنان میان سال های 272 تا 321 ق (قرن دهم میلادی) ابتدا مدتی در شیراز و سپس مدت طولانی تری در بغداد سیارات و خسوف و کسوف و خورشید را رصد کرده و چندین کتاب در باره نتایج رصد های خود نوشته اند.

احتمالا ابن ترک و پدر و پسر اماجور از نخستین دانشمندان ترک بودند که به فعالیت علمی به معنای علوم «عقلی» پرداخته اند.

طوری که در فصل بعد نیز خواهیم دید، نخستین آثار «نقلی» ترکی، نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» اثر یوسف خاص حاجب اوغلی و «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز صد سال بعد یعنی در قرن یازدهم بعد از سقوط سامانیان و در دوره دودمان قراخانیان نوشته شده اند.

جالب است که هم کاشغری و هم پدر و پسر اماجور و همچنین به روایتی ابن ترک نیز چند سال در بغداد به سر برده اند، تا جایی که می توان حدس زد که آنها هم احتمالا به درجه ای و برای مدتی که دقیقا معلوم نیست، مشمول مراحل پایانی برنامه جذب دانشمندان به بغداد از سوی دستگاه خلافت بوده اند.

با این ترتیب می توان نتیجه گرفت که ظهور دانشمندان و متفکرین ترک در «دوره طلایی دانش» در اسلام، به دلایلی که ذکر شد، دیر تر از دیگران و تعداد آنان محدود بود[23]. اما برخی مورخین ترک برای بزرگ نمایی نقش ترک ها در دوره مزبور دست به افراط و مبالغه در آثار خود می زنند.

مثلا در یکی از این منابع چنان وانمود می شود که (با وجود تاکید ابن خلدون بر نقش بزرگ ایرانیان در علوم و حوزه تفکر قرون وسطی[24]، -م) «وقتی که منشاء جغرافیایی این دانشمندان و متفکرین را در نظر می گیریم، به صراحت می بینیم که خود ایران نیز تا اندازه ای عقب می ماند و گهواره اصلی این دانشمندان، آسیای مرکزی و در مقیاس وسیع ترش ترکستان است.» . این نقل قول از مقاله ای با عنوان «مقام ترکان در علوم و تفکر قرون وسطی» نوشته آیدین ساییلی استاد سابق دانشگاه های ترکیه است. مرحوم ساییلی برای اثبات این نگرش خود، سه دانشمند سرشناس این دوره محمد خوارزمی، ابوریحان بیرونی و ابوعلی سینا را از نگاه تباری «ترک» می نامد، چیزی که بر پایه هیچ اثر تاریخی قابل توجیه نیست . به جز برخی آثار معاصر ترکی هیچ اثر جدی و علمی، ایرانی بودن فرهنگ و زبان این سه دانشمند ماوراءالنهری را مورد تردید قرار نداده است.

بنظر می رسد جنبه سیاسی و احساساتی مقاله مزبور پروفسور ساییلی، به مستدل و علمی بودن آن سایه افکنده است. صرفنظر از خوارزمی، بیرونی و ابن سینا که در مورد اصالت ایرانی آنان هیچ منبع و مورخی جدی اظهار شکی نکرده، ساییلی در باره قومیت محمد فارابی نیزبدون ذکر ناروشنی های مطلقی که در باره زندگی این دانشمند وجود دارد، تنها با تکیه بریکی از دو تفسیراصلی تاریخی که بیش از سیصد سال پس از فوت فارابی نوشته شده اند، او را به یقین ترک می نامد. او می نویسد: «فارابی ها، بیرونی ها، فرغانی ها، خوارزمی ها، ابن سینا ها، آلپ اَر تونقار ها، آلپ ارصلان ها (…) همانند برلیان هایی هستند که تاریخ ترکی را می آرایند.»[25]

دیمیتری گوتاس، مورخ یونانی-آمریکائی که زندگینامه فارابی را با مراجعه به اکثر منابع تاریخی و به طریق مقایسه ای و تحلیلی بررسی کرده، می نویسد که منابع حاوی اطلاعات مربوط به زندگی فارابی را می توان به دو مرحله تقسیم کرد: منابعی که از دوره زندگی فارابی تا قرن دوازدهم میلادی یعنی حدودا سیصد سال بعد نوشته شده اند و منابعی که از قرن دوازدهم به بعد یعنی سیصد سال پس از فوت فارابی تالیف شده اند. منابع گروه اول از جمله آثار ابن ندیم، مسعودی و ابن حوقل که قابل اطمینان تر هستند، اطلاعات دقیق و روشنی در باره زندگی او نمی دهند، در حالیکه منابع دیر تر یعنی سه قرن بعد از فوت فارابی اصولا با گمانه زنی و تخیلات مخلوط شده اند. این منابع نیز صرفنظر از تخیلاتی که در تاریخ بیهقی ذکر شده،  اصولا عبارت از دو منبع هستند که همه زندگینامه های بعدی برپایه همین دو منبع نوشته شده اند: «عیون» تالیف ابی اُصیبعه از شام که ادعا می کند پدر فارابی فارِسی (ایرانی) بوده و ابن حَلکان از عراق که فارابی را ترک تبار نامیده است. به نظر گوتاس این اطلاعات و دیگر تفصیلات و شاخ و برگ هایی مانند نام و نسب فارابی که چند قرن بعد پیدا شده، محصول خیالبافی است و ربطی به واقعیات ندارد. منابع تاریخی حتی در مورد محل تولد فارابی یا ریشه های جغرافیایی او نیز اختلاف دارند. در این مورد برخی مانند «حدود العالم» و ابن حوقل از فاراب (به فارسی قدیم «پاراب») در کرانه رود سیحون یا سیردریا (امروزه تقریبا اُترار در قزاقستان کنونی) و برخی دیگر مانند ابن ندیم از «فاریاب» خراسان («من الفاریاب من ارض خراسان») در میان مرورود و بلخ نام برده اند[26].

نمونه ای دیگر: در کتاب تحقیقی جدید و کلا بسیار جالبی به قلم فردریک استار که مدتی پیش در آمریکا به چاپ رسید،  گفته می شود که در جبهه نظامی هم مدتی پس از تسخیر آسیای مرکزی توسط اعراب، «باد مشرق زمین بر فراز بغداد وزیدن گرفت»[27] و «ابومسلم با لشکر اساسا تُرک آسیای مرکزی خود عباسیان را بر سرکار آورد، همان لشکری که تبدیل به ستون فقرات قدرت نظامی خلافت شد»[28]. آیا این گفته با واقعیات تاریخی همخوان است؟

در فصل های گذشته دیدیم و در بخش دوم این کتاب با تفصیلات بیشتری خواهیم دید که مدت کوتاهی بعد از سقوط امویان و برسر کار آمدن عباسیان به دست ابومسلم خراسانی و لشکر خراسانی او، تعداد ترکانی که اکثرا از میان اسیران و یا داوطلبان قبایل دشت های شمال به عنوان جنگجو و بعدا حتی فرمانده نظامی به صفوف لشکریان طاهریان و سامانیان و سپس لشکر خلفای عباسی پیوستند، بیشتر و بیشتر شد. اما در دوره فروپاشی امویان یعنی سال 750 میلادی قبول اسلام از سوی ترکان و موج نفوذ آنان از دشت های شمال به ماوراءالنهر و خراسان هنوز در مراحل نخستین خود بود. هیچ روایت تاریخی وجود ندارد که نشان دهد لشکر ابومسلم «اساسا از ترک های آسیای میانه عبارت بود.» برعکس، طوری که در فصل های گذشته دیدیم، بنا به منابع موجود تاریخی، این لشکر در اوایل اکثرا از اعراب مهاجر خراسان عبارت بود، اما به تدریج تعداد ایرانیان نو مسلمان در آن افزایش می یافت[29].

تردیدی نیست و جای بحثی جدی وجود ندارد که اولا خراسان و حتی ماوراءالنهر بخشی از فرهنگ، تاریخ و تمدن ایرانی بود و همچنان هست و این دو سرزمین تاریخی را نمی توان با تکیه بر معیارهای تاریخی-فرهنگی و حتی جغرافیایی از تاریخ و تمدن ایران جدا وانمود کرد. ثانیا اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان و دولتمردان برجسته خراسان و ماوراءالنهر ایرانی الاصل و محصول فرهنگ و تمدن ایرانی بودند که دیگر رنگ اسلامی هم گرفته بود. در این مورد نه تنها مورخین و منابع اسلامی و عرب مانند ابن خلدون، بلکه همه مورخین اتفاق نظر دارند.

از یک جهت این موضوع ما را باز به نظریه معروف ابن خلدون راجع به تمدن و نقش شهرنشینی در مقابل «عصبیت» یعنی حس تعصب قومی و دینی چادرنشینان و نقش آن در تاسیس و حفظ دولت ها بر می گرداند که در فصل های پیش به آن اشاره کردیم. در آن دوره هر دو فرهنگ عربی و ترکی به تازگی از زندگی چادرنشینی برخاسته و به شهرنشینی رو آورده بودند: فرهنگ عربی و بخصوص اعراب مدیترانه و شهرهایی مانند کوفه و بصره با تکیه بر اسلام و زبان قرآن یعنی عربی، تحرکی بیشتر داشت و فرهنگ ترکی با تاخیر و تکیه اصلی بر نیرو و مهارت جنگجویی و نظامی ترکان. از این نظر روند چند سده بعدی و نقش فزاینده عنصر عربی و ترکی در زمینه های حکمرانی، نظامی و به تدریج علمی و فرهنگی نباید جای شگفتی چندانی داشته باشد.

به طور خلاصه می توان گفت که  در طی این دویست سیصد سالی که «دوره طلایی دانش در اسلام» نامیده می شود،   پدیده واحد و منسجمی به نام شکوفایی علم و هنر در تمام دنیای اسلام  و تحت یک حکومت معین موجود نبود. بنظر می رسد که برای مدتی بیش از دو قرن در بغداد و با حمایت خلفا، و سپس گاه در قاهره و بخارا و گاه در دمشق و اسپانیا، با پشتیبانی معنوی و یا مالی این یا آن حکومت و امیر، در این و یا آن حوزه علمی، هنری و یا فلسفی، کار پژوهش و تالیف و یا ترجمه رواج یافته  و دیرتر بخاطر تغییر حاکم و حکومت، رواج و زوال این و یا آن طرز فکر فلسفی و مذهبی، و یا اراده فلان امیر، دوره شکوفایی مزبور فروکش کرده است.  این را می توان به روشنی در مثال های سامانیان و سلسله های متعاقب آنان دید که در فصل آینده شرح خواهیم داد.

زیرنویس ها:

[1] در این مورد به فصل «چرا خراسان و ماوراءالنهر؟» کتاب حاضر مراجعه کنید.

[2] کندی، بغداد 243-245

[3] باسورث، مفاتیح العلوم، به نقل از ابن قتیبه دینوری، 98-99

[4] جیم الخلیلی، در بیت الحکمه، فرانکفورت 2016

[5] الخلیلی، در بیت الحکمه

[6] گوتاس، تفکر یونانی 58-60

[7] جاحظ، مناقب 67

[8] الخلیلی، همانجا، ص 18

[9]دانشنامه «سنت کلاسیک»، انتشارات دانشگاه هاروارد، 491-492

[10] گوتاس، همانجا، ص 1

[11] الخلیلی، همانجا، ص 97

[12] ورنت، ج: «این الحیثم»، در: دانشنامه اسلام (بریل)، چاپ دوم، با ویراستاری پ. برمان و دیگران، مراجعه در تاریخ 20.07.2020

[13] در مورد برخی دیگر از سرآمدان علم و ادب ماوراءالنهر و خراسان از جمله ابن سینا و ابوریحان بیرونی در فصل بعد اطلاعات بیشتری خواهیم داد.

[14] شین و. آنتونی: خاندان نوبختی، ایرانیکا،  مراجعه در تاریخ 25.03.2020

[15] گوتاس، تفکر یونانی و فرهنگ عربی، ص 5

[16] در این باره می توانید به فهرستی از معروف ترین دانشمندان، فیلسوفان و مترجمین جهان اسلام میان سال های 650 تا 1250 که در پایان همین کتاب درج شده، مراجعه کنید.

[17] فرای 1975، مقدمه xii

[18] جاحظ، البیان 366

[19] از اواخر این دوره یعنی قرن دهم و مخصوصا یازدهم میلادی به بعد شاهد تجدید حیات زبان و ادبیات نوشتاری فارسی هستیم که با پشت سر گذاشتن مرحله زبان پهلوی و یا فارسی میانه، وارد دوره «فارسی دری معاصر» می شود. این موضوع مهم را در فصل جداگانه ای  بحث خواهیم کرد.

[20] الخلیلی، در بیت الحکمه 25

[21] به عنوان نمونه ن. استار: روشنگری گمگشته (به انگلیسی) (2015)، و همچنین: آیدین ساییلی: مقام ترک ها در تفکر علمی قرون وسطی (به ترکی)، آنکارا 1985

[22] د. پینگری، ایرانیکا، مدخل «بنو اماجور»،  مراجعه در تاریخ 20.03.2020

[23] در حوزه علوم «عقلی»، باید از دانشمند برجسته دیگر ترک، محمد طارق اُلغ بیگ فرزند شاهرخ از پادشاهان تیموری ایران و نوه تیمور لنگ نیز نام برد، اگر جه او مربوط به دویست سال بعد از دوره مورد نظر ما یعنی سده های چهاردهم و پانزدهم می شود. شاهرخ و فرزندش الغ بیگ که در سال 795 ق (1393 م) در سلطانیه زنجان به دنیا آمده بود، گوئیا هم و غم خود را وقف ترمیم نسبی ویرانگری هایی کرده بودند که پدر و پدر بزرگشان تیمور در عالم اسلام به بارآورده بود. شاهرخ و الغ بیگ هر دو درآبادانی متصرفات خود و رواج علم و ادب کوشا بودند. الغ بیگ حکومت ماوراءالنهر را داشت و پادشاهی ریاضی دان و اخترشناسی برجسته بود که یکی از دهانه های سطح کره ماه به نامش ثبت گردیده است. او مولف کتاب «زیج الغ بیگ» است که از دقیق ترین تقویم های اسلامی به شمار می رود.

[24] ن. فصل «چرا خراسان و ماوراءالنهر؟» در همین کتاب

[25] ساییلی، همانجا، ص 179

[26] ن. دیمیتری گوتاس در مدخل «فارابی، زندگینامه» در ایرانیکا، مراجعه در 14.06.2020.

[27] استار، همانجا، ص 126

[28] همانجا، 127

[29] ن. فصل «انقلاب عباسی و خراسان» همین کتاب

(ادامه دارد)

—————————–

مقاله قبلی: از مرو تا بغداد

مقاله بعدی: سامانیان، دوره شکوفایی

منابع اصلی در این لینک



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام