سامانیان و دوره شکوفایی

شرق ایران کنونی در خلافت عباسیان (سایکس: تاریخ ایران)

از نظر دولتداری، سامانیان با حکم خلیفه و پشتیبانی طاهریان ابتدا حاکمیت چهار شهر شرق ماوراءالنهر را به دست آوردند. اما اقتدار اصلی سامانیان پس از درگذشت طاهر و زوال دودمان طاهریان در خراسان بود. در نهایت سامانیان طولانی تر از طاهریان بر سر قدرت بودند.

به گفته بارتولد، بنیانگذار دودمان سامانیان «سامان خُدات» (خداه، خدا) حاکم روستای سامان در نزدیکی بلخ بود  و از تبار بهرام چوبین از سرداران شورشگر ساسانی محسوب می شد که بنا به روایات در سال 591 به قبایل ترک پناه برده بود[1]. سامان خدات در دوره امویان مورد حمایت حاکم خراسان اسد بن عبدالله قرار داشت. او با تشویق اسد به اسلام گروید و به احترام حاکم عرب، نام فرزندش را «اسد» گذاشت. اسد خود از آغاز جنبش عباسیان از آنان حمایت نمود و چهار فرزند او در زمان خلافت مامون (همراه با طاهر بن حسین سرسلسله طاهریان) در سرکوب شورشگران و رقیبان مامون فعالانه شرکت کردند. مامون هرچهار فرزند اسد سامانی را به حکومت چهار شهر ماوراءالنهر یعنی سمرقند، فرغانه، چاچ یعنی تاشکند و هرات منصوب کرد. این در سال 819 و در دوره حکومت طاهریان در خراسان و ماوراءالنهر بود. از این چهار برادر و فرزندان آنها تنها نصر احمد بن اسد، حاکم فرغانه و برادر او امیر اسماعیل و فرزندان او در حاکمیت شهرهای ماوراءالنهر مانده، حتی قدرت خود را به دیگر شهرهای ماوراءالنهر و سپس خراسان گسترش دادند.

با درگذشت طاهر بن حسین و فروپاشی حکومت طاهریان در خراسان، نصر بن احمد (نصر یکم) سامانی عملا تبدیل به تنها حاکم ماوراءالنهر شد و خلیفه عباسی نیز در سال 875 او را در این مقام تایید نمود. با این ترتیب نصر یکم رسما نخستین امیر دودمان سامانیان بود، اما با در نظرگرفتن فتوحات بعدی و گسترش حیطه حاکمیت این دودمان، احتمالا باید برادر او اسماعیل را بنیانگذار واقعی سامانیان نامید. اسماعیل بن احمد پس از اختلاف با برادرش نصر و شکست دادن او در یک جنگ، با ادامه حاکمیت او مخالفتی نکرد، تا جایی که  نصر تا زمان مرگش در سال 892 رسما حاکم ماوراءالنهر باقی ماند. این شکل احترام به «برادر شکست خورده»  نیز در واقع اعتبار و محبوبیت اسماعیل را دو چندان نمود.

اسماعیل پس از پیروزی بر عمرو بن لیث صفاری، از سوی خلیفه به عنوان حاکم کل خراسان از جمله ماوراءالنهر تعیین شد. او دو بار در سال های 893 و 903 به تالاس (عربی: طراز در قرقیزستان کنونی) حمله برد تا مرزهای شمالی را در مقابل دست ­اندازی­ های قبایل ترک­ مصون کند. این لشکرکشی ها باعث گسترش حیطه حاکمیت سامانیان به آن سوی سیر دریا، پذیرش بیشتر اسلام از سوی ترکان چادر نشین و آرامش نسبی در مرزهای دولت اسلامی با قبایل کوچ نشین گردید.

«جبال» در نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)

در این لشکرکشی ها ده ها هزار اسیر مرد و زن به دست سامانیان افتاد که به ماوراءالنهر آورده شدند. مثلا درلشکر کشی سال 893 «ده هزار نفر کشته و پانزده هزار نفر اسیرگرفته شد»[2]. آنها دیرتر یا به فروش می رسیدند و یا به عنوان غلامان جنگی و سرباز به خدمت دولت سامانی درمی آمدند و یا برای دستگاه خلافت در بغداد فرستاده می شدند. مدتی بعد خود ترک های نو مسلمان به دشت ها هجوم برده، ترک های «کافر» را اسیر می ­گرفتند. این روند تا اواسط قرن دهم یعنی تا اسلام آوردن اکثریت ترک های چادرنشین ادامه داشت. در قرن های دهم و یازدهم دیگر اکثر ترک های آن سوی سیر دریا مسلمان شده بودند.

در دوره سامانیان حاکمیت کامل اسلامی بر خود ماوراءالنهر نیز حاصل شد و اکثرمردم  به اسلام گرویدند. بسیاری از ترک های دشت ها نیز در جریان لشکرکشی ها و یا بعدا به اسلام گرویدند. بخش بزرگی از این ترک ها و واحه ­های شمال سیردریا (سیحون) و از جمله کاشغر که اساسا وابسته به دو گروه قبیله­ ای اغوز و قراخانی (و یا قارلوق) و طایفه ­های مربوط به آنان بودند، در نیمه دوم قرن دهم بدون جنگ و خونریزی و اصولا داوطلبانه مسلمان شدند.  همچنین در نتیجه لشکرکشی های تالاس راه دراویش ایرانی که غالبا تمایلات صوفی هم داشتند به دشت های آسیای میانه باز شد. در باره چگونگی راه یابی این دراویش و افکار صوفیانه به آسیای میانه جداگانه توضیح داده خواهد شد.

دربار سامانیان در بخارا مدرسه ویژه ­ای برای غلامان ترک داشت که آنها را به عنوان سربازان و فرماندهان نظامی تربیت می ­کرد. عده ­ای از این افراد کارآزموده در دستگاه حاکم ماوراءالنهر و خراسان می ­ماندند و تعداد بیشتری از آنان برای خدمت در دربار و لشکر عباسیان به بغداد و سامرا (در شمال بغداد) اعزام می شدند که در زمان خلیفه معتصم  تبدیل به مرکز مهم نظامیان ترک شده بود. وزیر معروف سلاطین سلجوقی، نظام الملک طوسی، این سیستم آموزش نظامی و اداری سامانیان را در اثر معروف خود «سیاست نامه» شرح داده و آن را به عنوان نمونه ­ای که می تواند سرمشق قرار گیرد، تعریف کرده است.

مقارن قرن دهم در ماوراءالنهر بود که ترک­ هایی که از دشت­ های شمال می آمدند، ابتدا اسلام می ­آوردند و پس از مدتی به دستگاه خلافت در بغداد اعزام می ­شدند و یا به دیگر نقاط امپراتوری می رفتند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی و از جمله خدمت در لشکر اسلامی پذیرفته نمی ­شدند[3]. پس از قرن دهم تا یازدهم، خبر و یا روایتی در باره مقاومت جدی ترکان (و یا ایرانیان) در برابر قبول اسلام نمی بینیم. شاید آخرین مقاومت در برابر حاکمیت اعراب و دین اسلام، جنبش بابک خرم دین در اواخر قرن نهم در آذربایجان بود که در دوره خلافت معتصم در هم شکسته شد. رهبری این عملیات با سردار معروف لشکر خلافت، افشین هارون از استروشن ماوراءالنهر بود که بعد از سرکوب قیام بابک، خود با اتهام همکاری با شورش مازیار در مازندران، ختنه نبودن و تمایل به دین زرتشتی کشته شد[4].

امیر اسماعیل سامانی مدتی طبرستان، ری و حتی قزوین را هم به قلمرو خود افزود، اما سیستان و باقیمانده ایالت جبال (ماد سابق) خارج از حیطه حاکمیت او ماند. او اگرچه رسما نماینده خلیفه عباسی در خراسان و ماوراءالنهر بود و عملا سلطان و پادشاه سرزمین خود به شمار می رفت، اما هرگز خود را بالاتر از «امیر» نمی دانست. در نظام اداری عباسیان «امیر» در واقع نایب السلطنه خلیفه عباسی بود. اسماعیل که «پیوسته خلیفه را طاعت نمودی»[5]، طبق روش رایج میان امیران سامانی، هدایایی به خلیفه می فرستاد، اما به نظر می رسد که او از پرداخت منظم مالیات و خراج به بغداد خودداری کرده است[6]. به هر حال به نظر می رسد روابط اسماعیل و دیگر امیران سامانی با خلفای عباسی با احترام و ملاحظات خاصی بوده است. هدایای امیران عبارت از زر و سیم و یا بردگان ترک بوده، اما پرداخت منظم خراج در کار نبوده است. به همین صورت در سکه های سامانی بر یک روی سکه نام خلیفه و بر روی دیگرش نام امیر سامانی حک می شد و در نمازهای جمعه خطبه به نام خلیفه و امیر، هر دو خوانده می شد.

اکثرتاریخ نگاران امیر اسماعیل را با احترام و تحسین یاد کرده اند. در این میان ظاهرا آنچه مورخین را بیش از همه تحت تاثیر مثبت قرار داده، بیشتر از فرماندهی و سیاستمداری امیر اسماعیل، رفتار نیک او با مردم و حس عدالت خواهی وی نسبت به دوست و دشمن بوده است. مثلا منابع تاریخی می نویسند که پس از دوبار لشکرکشی به دشت های شمال برعلیه ترکان مسلح چادرنشین، در سمرقند و بخارا نیازی به نگهبانی از شهر و خانه ها نبوده و هر کس در آرامش و صلح زندگی می کرده، در حالیکه مثلا در اواخر دودمان سامانیان، وضع امنیتی ماوراءالنهر کاملا آشفته شده بود. نمونه دیگر سنگ های ترازوهاست که روی آنها نام امیر اسماعیل حک شده بود و این نشان می دهد که عاملان دولت وزن واقعی این سنگ ها را کنترل می نمودند تا سوء استفاده ای از سوی فروشندگان انجام نگیرد.

جانشین اسماعیل، احمد، سیستان را که هنوز تحت حاکمیت صفاریان باقی مانده بود، فتح کرد، اما در طبرستان گروهی از شیعیان زیدی قیام کردند و احمد بن اسماعیل پیش از آنکه کار زیادی از دستش برآید، به دست گروهی از غلامانش کشته شد. برخی منابع نوشته اند که علت قتل احمد آن بوده که او «بیش از حد» به برخی «علما» گوش فرا می داده و همچنین، امیر احمد، برخلاف پدرش، اسماعیل، امر کرده بود که فرمان ها و تصمیمات دولت، بر عکس دوران امیر اسماعیل، نه به فارسی، بلکه  به عربی نوشته شوند[7]. منظور دقیق از این گمانه زنی ها روشن نیست. اما می دانیم که مدتی بعد فرزند و جانشین او، نصر، که متهم به طرفداری از شیعه اسماعیلیه شده بود، با کوشش فرزند خود از شورش علمای سنتی و توطئه نظامیان ترک دربار جان به در برده است.

فرزند او نصر بن احمد (نصر دوم) هنگامیکه جانشین پدر شد، هشت سال بیشتر نداشت.  احتمالا همین صغیر بودن نصر دوم باعث تشدید کشمکش ها و دشمنی های خانوادگی سامانیان، جناح بندی ­های داخلی و حتی شورش عمو و برادرانش علیه او شده است. با اینهمه، نصر در مدت کوتاهی موفق به کنترل بحران های داخلی به نفع خود شده و وفاداری درباریان ناراضی و شورشی را به دست آورد و قدرت خود را تحکیم نمود. نصر دوم حتی توانست ری و طبرستان را فتح کند، اگرچه حفظ این ولایات برای او آسان نبود.

نصردوم بی شک موفقیت خود در حل بحران های داخلی دربار را مدیون دو وزیر دانشمند و کاردان خود، ابوعبدالله جیهانی و سپس ابوالفضل بلعمی بود. نصر بیست و نه سال حکومت کرد. منابع گوناگون نوشته ­اند که نصر در دوره حکومت خود، مُبلغین شیعه اسماعیلی را در ماوراءالنهر مورد حمایت قرار داده و حتی، بنا به برخی منابع، گویا خود او پیرو اسماعیلیه شده بود. ظاهرا همین موضوع به صورت دلیلی درآمده بود که علمای دینی سنتی و مکتبی بخارا با نصر از در انتقاد و مخالفت در آیند و فرماندهان و سربازان دربار که اکثرا ترک و سنی بودند، بخصوص در اواخر حکومت او این موضوع را بهانه قرار داده به فکر شورش و برکنار کردن او باشند. اما طبق همین منابع، نوح، پسر نصر، از یکی از توطئه هایی که علیه پدرش چیده شده بود، با خبر شده و در ضیافتی که برای طراحی آن توطئه برگزار شده بود، رهبر توطئه گران را کشته و با بقیه شورشگران به توافقی رسید. طبق این توافق قرار شد نصر از مقام خود کناره گیری کند و فرزندش نوح بر جای پدر بنشیند و در مقابل، فرماندهان لشکر در تصفیه فیزیکی اسماعیلی ها آزادی کامل داشته باشند. این حادثه که در سال 943 روی داد، زمینه قتل عام اسماعیلی ها را در خراسان و ماوراءالنهر فراهم نمود. از آن وقت به بعد نفوذ شیعه های اسماعیلی در خراسان و ماوراءالنهر به چند ولایت دوردست و کوهستانی محدود شد.

اما نوح یکم پس از نُه سال حکومت در سال 954 درگذشت. جانشین او عبدالملک بازیچه ای شد دردست نظامیان و فرماندهان دربار و بخصوص آلپ تگین که بالاخره امیر را ناچار کرد که حکومت خراسان را به او بدهد. پس از مرگ عبدالملک در سال 961 نظامیان ترک میان خود شروع به رقابت و کشمکش بر سر قدرت نمودند. حاکم خراسان آلپ تگین مسابقه قدرت را باخت و از نیشابور به غزنی (غزنه و یا همان غزنین تاریخی در افغانستان کنونی) رفت تا در آنجا حکومتی را برقرار کند که بعد ها «غزنویان» نام گرفت. در دوره حکومت نوح دوم (نوح بن منصور) دولت سامانی هنوز قدرت خود را بر اکثر نواحی و ولایات ماوراءالنهر اِعمال می کرد. در همین دوره بود که ابن سینا امیر نوح بن منصور را که بیمار شده بود، معالجه کرد و امیر به او اجازه داد که در کتابخانه بزرگ و غنی دربار در بخارا تحقیق کرده و تالیفات خود را ادامه دهد.

آرامگاه امیر اسماعیل در بخارا

پس از مرگ نوح یکم و بخصوص پس از عبدالملک، امیرانی که در آخرین دهه های دودمان سامانیان برسر کار آمدند، فاقد قدرت و نفوذ بودند و هر کدام مدت کوتاهی بر سر کار ماندند. اما جالب است که در همین مدت دو موضوع در کانون توجه این آخرین امیران سامانی باقی مانده بود: اولا حمایت از علم، ادب، موسیقی و هنر و ثانیا رقابت با حکومت آل بویه در مناطق مرکزی و غربی ایران. اگرچه بخش های بزرگی از مردم سرزمین ­های مرکزی و غربی ایران سنی بودند، ولی می دانیم که آل بویه شیعه زیدی بودند و از آنجایی که سامانیان نیز مانند اکثر روحانیان و مردم ماوراءالنهر و خراسان اهل سنت بوده و از مکاتب حنفی و یا شافعی پیروی می­ نمودند، کشمکش میان سامانیان و آل بویه، علاوه بر جنبه سیاسی، ماهیتی مذهبی هم داشت.

آخرین امیران سامانی مخصوصا پس از مرگ نوح یکم در اواسط قرن دهم (954) هم به فرماندهان نظامی ترک و سنی دربار و هم مخصوصا به علما و فقها که اکثرا سنی و حنفی بودند، وابسته­ تر و مطیع تر گشتند. علت این امر احتمالا ضعف روزافزون امیران و نیاز به حفظ دودمان و حاکمیت خود بود. همزمان با این روند می بینیم که آخرین امیران سامانی تمایل زیادی به تعارض و تقابل با هرگونه «بدعت» و یا مکتب و جریان فکری غیر متعارف و فرقه مذهبی داشتند که با جریان غالب و اکثریت مذهبی مردم منطقه یعنی اهل سنت مغایرت داشت. شاید هم از این جهت آنان ترجمه­ فارسی و انتشار بسیاری از آثار مهم اسلامی را که به عربی نوشته شده بودند، ترتیب دادند، تا «خواص جامعه» بهتر بتوانند در مقابل فرقه ­های دیگر از اسلام سنتی دفاع کنند. اما در عمل این تلاش ها نتوانستند از سقوط اجتناب نا پذیر سامانیان جلوگیری نمایند. در واقع در سال 999 که پایان دولت سامانی به شمار می رود، نه تنها کرمان و طبرستان و گرگان که با حکم خلیفه به حکومت سامانیان سپرده شده بود، عملا از کنترل آنها خارج شده و به تصرف عضدالدوله از آل بویه افتاده بود، بلکه زور امیران سامانی حتی به والیان محلی خوارزم، چاچ و فرغانه نیز نمی رسید و آنها عمدتا در بخارا و تا حدی هم در سمرقند اعتباری داشتند که آن هم محدود بود.

 

قدرت و دولتداری سامانیان

پیش تر هم گفته بودیم که نصر اول و به دنبال او امیر اسماعیل از سوی خلیفه به عنوان حاکمان خراسان و ماوراءالنهر تعیین شده بودند. این گونه احکام البته تنها اعتبار یک حاکم را می افزود و گرنه وسعت قلمرو و ثبات حاکمیت هر امیری وابسته به  قدرت شمشیر، مهارت در فرماندهی و وفا داری  لشکریان او بود. در عین حال معمولا روند اوضاع چنان بود که در صورت قدرت گرفتن این و یا آن حاکم وفادار، خلیفه حاکمیت چند ایالت و ولایت همجوار دیگر را نیز به آن حاکم می­ سپرد. مثلا خلیفه در مقطع زمانی معینی حاکمیت اصفهان و یا سیستان را نیز به امیران سامانی داد. آنها اگر چه با یک لشکر کشی مدتی ظاهرا بر این ایالات دورتر حاکم شدند، اما نتوانستند به صورت مستمر بر این ولایات حکومت کنند.

در اینجا به نظر می رسد برای جلوگیری از سوء تفاهم خوانندگان توضیح کوتاهی ضروری باشد. امیر اسماعیل سامانی در منابع تاریخی نایب خلیفه، حاکم و یا والی خراسان و ماوراءالنهر و در عین حال، طوری که امیران سامانی خود را می نامیدند، «امیر» نامیده می شد، در حالیکه وی عملا همان پادشاه خراسان و ماوراءالنهر بود. همه این عناوین در مورد خراسان و ماوراءالنهر که در اکثر دوره عباسیان بخشی از خراسان شمرده می شد، یک معنا داشت. همین اطلاق در مورد حاکمان ایالات دیگر هم صادق بود. حاکمان و یا والیان و در واقع شاهان محلی ایالت ها را خلیفه (امیرالمومنین) به این وظیفه منصوب و یا از آن عزل می کرد. همچنین نظام فرمان دهی و فرمان بری، اخذ مالیات و خراج و یا سرباز گیری نیز متناسب با همین هرم از بالا به پائین سازماندهی شده بود. بعد از آغاز زوال خلافت عباسی آن دسته از حاکمان و والیان محلی قدرتمندی که به سرزمینی وسیع حکم می راندند، مانند سلطان محمود غزنوی و ملکشاه سلجوقی خود را به تدریج «سلطان» و «شاه» نامیدند.

همچنین گفتیم که برخلاف ایران ساسانی، ماوراءالنهر از نگاه تاریخی به دلایل مختلف همیشه متشکل از حکمرانانی  کوچک و محلی در شهرهای مهم این سرزمین ازجمله سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) و یا کمی دورتر، بلخ و خوارزم بود.البته نوعی تقسیمات اداری مبتنی بر حاکمیت ایالت ها و ولایت ها همیشه در تاریخ همه این سرزمین ها وجود داشت و این وضع پس از اسلام نیز ادامه داشت. اما در دوره ساسانیان و یا حتی پیش تر از آنان در ماوراءالنهر اصولا دولتی مرکزی و حتی ایالتی که  از نگاه سیاسی و نظامی کم و بیش بر سرتاسر منطقه حاکم باشد و مثلا از مردم همه ولایات مالیات بگیرد، در بین نبود. از این جهت مهم است که ببینیم آیا در دوره سامانیان از نگاه مرکزیت اداره دولتی تغییر مهمی رخ داده بود یا نه. جواب کوتاه به این پرسش این است که امیران سامانی کوشش هایی در این جهت انجام دادند، اما هم گذشته ماوراءالنهر و هم اوضاع کلی سیاسی پس از سقوط ساسانیان و تسلط اعراب، شرایط ایجاد و تقویت دولتداری متمرکز در ماوراءالنهر و خراسان را دشوارتر کرده بود.

امیر اسماعیل ابتدا تلاش نمود که در محدوده ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و خوارزم کنونی حاکمیت پادشاهان و شاهزادگان کوچک را لغو کند و همه را تابع دولت خود در بخارا نماید. اما در قرن دهم که حتی خلیفه عباسی نیز عملا در کنترل حاکمان محلی مناطق کمی دورتر از بغداد دچار مشکلات می­ شد، تحکیم قدرت دولت در ماوراءالنهر کار آسانی نبود. با اینهمه، امیر اسماعیل یک حاکم سامانی را برای شمال خوارزم منصوب نمود، اگرچه در جنوب خوارزم، پادشاه محلی حاکمیت امیر اسماعیل را پذیرفت و همچون خراج گذار او در منصب خود باقی ماند. به نظر می ­رسد پادشاهی محلی استرَوشنه (اشروسنه قدیمی و استروشن در تاجیکستان کنونی) نیز در همین مدت (احتمالا 893) برچیده شده و این سرزمین رسما تحت حاکمیت سامانیان درآمده است.

شجره سامانیان

سازماندهی داخلی دولت سامانی شبیه دولت مرکزی عباسیان طرح ریزی شده بود. به گفته فرای[8] حیطه قلمرو دولت سامانی اساسا از دو بخش اصلی ماوراءالنهر و خراسان تشکیل یافته بود. در بعضی دوره ها، خلیفه، حکومت بعضی ولایات و ایالات همسایه را نیز به امیر سامانی داد. اما عملا تصرف و حفظ این حکومت ها مثلا در طبرستان و یا ری و اصفهان مشکل و شکننده بود.

خراسان در واقع تحت حاکمیت فرمانده لشکر و یا حاکم سامانی خراسان با مرکزیت مرو و دیرتر نیشابور قرار داشت. دو شهر دیگر خراسان عبارت از بلخ و هرات بود. در ابتدا امیر سامانی حکومت خراسان را به یکی از خویشان خود می داد. اما دیر تر با قدرت گرفتن غلامان و فرماندهان ترک در دولت سامانی، امیر سامانی مجبور شد حکومت خراسان را به این فرماندهان بدهد. در این صورت نیز مقابله با خودسری و سرکشی این فرماندهان مشکل بود. اگر امیر نفوذ و قدرت کافی داشت، حکمش نه تنها در بخارا و سمرقند، بلکه حتی در خراسان نیز اجرا می شد. اما اگر امیر ضعیف بود، در نزد حاکمان زیر دست خود اعتبار چندانی نداشت و بدین ترتیب جمع آوری مالیات و یا سرباز در دوره های ضروری با دشواری هایی روبرو می شد.

در دوره سامانیان پایتخت  این دولت پیوسته بخارا بود، اما وزن سیاسی و بخصوص نظامی خراسان بی شک مستقیما بر سرنوشت دولت تاثیر می­ گذاشت.

با اینهمه به نظر می رسد ماوراءالنهر کم و بیش با پذیرش دین اسلام و جا افتادن نظام دولتداری جدید (خلافت اسلامی، امارت سامانیان و حاکمان محلی) یعنی میان سال های 700 تا 850 از سرزمینی منقسم به حکمرانان کوچک به یکی از ولایات خلافت عباسیان تحت حاکمیت سامانیان و دولت های بعدی تبدیل شد. در ضمن با آنکه تا دوره سامانیان هر یک از شهرهای ماوراءالنهر پادشاهی و هرپادشاهی عنوانی داشت، ولی ملاحظه می شود که در زمان سامانیان این قبیل عناوین از قبیل نام های سغدی شاهزادگان و حاکمان شهرهای مختلف مانند خدات، اخشید و افشین در جهت کوششی برای تحکیم یک دولت مرکزی و متحد در ماوراءالنهر برچیده می شوند. با اینهمه، احتمالا بخاطر سنت نظام دولتشهری در تاریخ ماوراءالنهر، روابط امیران سامانی با حاکمان و سران محلی ولایات منطقه بیشتر برپایه وصلت و مصالحه بود و نه رویاروئی، جنگ و حذف طرف مقابل.

از نظر تمرکز در اداره کردن دولت، قدرت سامانیان بخصوص در اواخر این دودمان در عمل متمرکز بر بخارا و سمرقند بود. برای نمونه «سامانیان صاحب اختیار رسمی خوارزم بودند، اما در عمل ندرتا در آن سرزمین مداخله می ­کردند»[9].

مانند اکثر ولایات دیگر ایران در عهد عباسیان، در ماوراءالنهر نیز تبعیت حاکم یک ولایت کوچک از امیر ویا حاکم ایالت بزرگ (مثلا تبعیت حاکم خوارزم از امیر سامانی در بخارا) دو پایه اصلی داشت: اول جمع آوری و ارسال مالیات ودوم تامین سرباز و جنگجو. البته میزان تمرکز و سازماندهی اداری دولت و لشکر بسته به قدرت و نفوذ و نیزاعتبار امیر و یا پادشاه هم بود. مثلا در حالی که امیر اسماعیل توانسته بود حکومت خوارزم و حتی طبرستان را تابع خود کند، ولی امیران جانشین او در این راه  دچار مشکلاتی جدی بودند.

در پایتخت یعنی بخارا حکومت سامانی دو شاخه اصلی داشت: یکم «درگاه» و یا همان دربار که امیر سامانی در راس آن قرار داشت و سپاه زیر دستش و تحت فرمانش بود. دوم: «دیوان» به معنی دیوان وزیران به معنی بوروکراسی دولتی که ریاست آن را «وزیر» (به معنی وزیر اعظم) عهده دار بود. وزیر، دست راست امیر به حساب می آمد و بعضا از جمله در غیاب امیر حتی می توانست به سپاه هم فرماندهی نماید. دربار یعنی امیر و خانواده وی تحت نگهبانی و حفاظت «حاجب» و به اصطلاح گارد نظامی مخصوص او بود که اکثرا عبارت از غلامان سابق ترک بودند. کارهای جاری و غیر نظامی خانواده امیر نیز تحت مسئولیت مقامی به نام «وکیل» بود. به عبارت دیگر دیوان یعنی بوروکراسی دولتی و رئیس آن یعنی وزیر در برابر دو بخش جداگانه درگاه یعنی حاجب و وکیل نوعی «توازن» برقرار می کرد.  ولی این مناسبات بسته به افراد مسئول و تاثیر و روابط آنها با همدیگر در دوره های گوناگون، فراز و نشیب زیادی داشت.

حوالی سال های 950-960 نقش دیوان بخاطر وزیران قدرتمند و دانشمندی از خانواده­ های جیهانی و بلعمی چشمگیر و حتی تعیین کننده بود. به گفته مولف «تاریخ بخارا»، نرشخی،  دیوان سامانیان در دوره این وزیران ده وزارتخانه داشت که مهم ترین آنان عبارت بودند از دیوان وزیر (به اصطلاح امروزی: صدارت و یا نخست وزیری)، مستوفی (خزانه داری)، صاحب شُرطه (نگهبانان دربار)، بَرید (مراسلات و پُست)، محتسب (پلیس و انتظامات)، مشرِف (مفتش عمومی)، اوقاف (عطیه های دینی)  و قضا (دادگستری)[10]. اما دیرتر، در نیمه قرن دهم، درست مانند آنچه که در دربار خلافت عباسی در بغداد رخ داد، درپایتخت و دربارسامانی نیز قدرت «حاجب» یعنی گارد غلامان و فرماندهان بالا گرفت و همین تحولات در دستگاه حاکم خراسان نیز اتفاق افتاد. نتیجه این وضع، رقابت و کشمکش بر سرقدرت بود و از آنجا که در هر دو مورد ماوراءالنهر و خراسان نظامیان تازه به دوران رسیده ترک اکثریت و قدرت را در دست داشتند، رقابت و جنگ قدرت اساسا میان گروه ­های ترک بود. با این ترتیب، در اواخر این دودمان، امیران سامانی که نه قدرت و نفوذ اجداد خود را داشتند و نه در داخل خانواده خود صاحب آرامش و صلح بودند، قدرت را به نفع حاکمیت ­های نظامی و سیاسی ترک از دست دادند.

در بحبوحه همه این کشمکش های سیاسی و اتحاد ها و افتراق های گروهی و خانوادگی سامانیان و همچنین اِعمال نفوذ و رقابت سرسختانه گروه های نظامی ترک با همدیگر، قراخانیان ترک که در شمال و شرق ماوراءالنهر یعنی در کاشغر و بالاساغون به اسلام گرویده و دولتی تشکیل داده بودند، از ضعف و بی ثباتی دولت سامانیان استفاده کرده، در سال 995 وارد بخارا شدند و دولت سامانی را برکنار نمودند.

طبق روایت تاریخ نگاران، انتقال قدرت از سامانیان به قراخانیان به تدریج انجام گرفت و چند سال ادامه یافت، بدون آنکه این انتقال قدرت همراه با جنگ و خونریزی جدی باشد. مردم سغد اگرچه هنوز نسبت به دودمان و امیران سامانی و خدمات آنان حس احترام داشتند، اما حاضر نشدند از آنان در مقابل قراخانیان دفاع کنند. نصر ایلک، خاقان (قاغان و یا قاآن) قراخانی که مسلمان شده بود، حتی خطاب به مردم پیام داد که  او همچون «دوست و همکیش» سغدیان به بخارا آمده، دولت را به دست گرفته است.  امیر سامانی، عبدالملک که از بخارا گریخته بود، کوششی نشان داد تا مردم را بر ضد قراخانیان بشوراند، اما با  بی تفاوتی مردم روبرو شد. حتی علمای با نفوذ بخارا به مردم توصیه کردند که «قراخانیان نیز مسلمانان مومن و اهل سنت هستند و انشالله لایق حکومت می باشند»[11]. در واقع به نظر می رسید که قراخانیان نیز چندان در تصرف قدرت سامانیان جدی نبودند و یا به آن باور نمی کردند، چرا که ده سال بعد آخرین «امیر» بی قدرت سامانی، اسماعیل دوم، مجددا تلاش نمود تا به یاری ترک های اغوز تخت و دربار از دست رفته خود را به دست آورد. اما با وجود برخی کوشش های ترک های اغوز، امیر سامانی موفق نشد و قدرت رسما به دست قراخانیان ترک افتاد، بدون آنکه آنان کوششی جدی در این راه نموده باشند.

اگر از حکومت ­های محلی چهار فرزند اسد در چهار شهر ماوراءالنهر صرفنظر کنیم، می توان آغاز دودمان سامانیان را در سال 875  یعنی تاریخ آغاز حکمرانی نصر بن احمد در نظر گرفت. در واقع حکومت اصلی و یا دوره اوج قدرت سامانیان یک قرن طول کشید. یکصد سال پس از حکومت نصر و اسماعیل و به ویژه نصر بن احمد و یا نصر دوم که دوران شکوفایی فرهنگی و سیاسی این دودمان را تحقق بخشید،  نوادگان آنان دچار اختلافات خانوادگی، کشمکش از داخل، فشار از سوی نظامیان و بخصوص غلامان ترک خود و تصرف قدرت از سوی دودمان ­های نوخاسته ترک یعنی قراخانیان و غزنویان شده و به حاکمان «صوری» مبدل گشتند که این حاکمیت ظاهری هم در سال 1005 رسما از میان رفت.

پایان حکمرانی سامانیان همزمان بود با پایان حاکمیت و اکثریت قومی و فرهنگی دستکم هزار ساله ایرانی تباران بر ماوراءالنهر و آغاز حاکمیت ترکان از طیف ها و طایفه های گوناگون، روندی که تاثیرش تنها به ترک زبان  شدن و یا حاکمیت ترکان بر آسیای مرکزی محدود نمی شد.

بدین ترتیب در آسیای میانه، ماوراءالنهر، ایران و خاورمیانه و دیرتر روم شرقی (بیزانس و یا ترکیه کنونی) تحولاتی بنیادین آغاز گردیده بود که می رفت تا همه چیز را در این مناطق دستخوش تغییر نماید و به آنچه که با ظهور و گسترش اسلام متحول شده بود، شکل و محتوای جدیدی بدهد: حکومتداران و لشکریانی  با اصلیت ترکی که در حال آمیزش با مردم، فرهنگ و دولتداری ایرانی در بستری مشترک و اسلامی بودند.

(ادامه دارد)

[1] بارتولد 1928، 209. نام های خدات، خداه و یا خدا به معنی رئیس، صاحب و یا رهبر، امروزه در برخی واژه های فارسی معاصر مانند «کدخدا» هنوز مورد استفاده است.

[2] بارتولد 1928، 224

[3] عثمان 168

[4] ابن الاثیر 3998-4021

[5] نرشخی 109

[6] گردیزی 323-325

[7] فرای، تاریخ کمبریج 141

[8] فرای 1975، 203

[9] باسورث 1381، 16

[10] نرشخی، ترجمه انگلیسی 26

[11] گولدن 1990، 360

منابع اصلی در این لینک



دسته‌ها:ترکیه، جمهوری آذربایجان و آسیای میانه, رنگارنگ, ریگ آمو