ایروان، نخجوان، تبریز – سال ۱۶۹۴

جووانی گمیلی کاریری
جووانی گمیلی کاریری

آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال    1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.

ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)

جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است

ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر

هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.

اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.

من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد  و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.

ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.

ادامه خواندن “ایروان، نخجوان، تبریز – سال ۱۶۹۴”

زبان ترکی در روزگار صفویان

آنچه می خوانید بخشی از مقدمه کتاب «فرهنگ ترکی جغتائی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی» تالیف محمد رضا و عبدالجلیل نصیری (دوره صفویه) است که به کوشش، تصحیح و با مقمه های مفصل دکتر حسن جوادی و ایرانشناس معروف هلندی ویلم فلور درسال 1393 در تهران و توسط کتابخانه مجلس شورای اسلامی در 354 صفحه به چاپ رسید.

حسن جوادی و ویلم فلور – صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد، دارای اهمیت زیادی بود و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند.

زبان ترکی آذری معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان «ترکی» نامیده می شد. شعرایی مانند فضولی بغدادی که در این زمان و حتی پیش از صفویان به این زبان شعر می گفتند، از آن بعنوان «ترکی» نام برده اند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعری است که اصطلاح «متکلمین قزلباشی» را بکار می برد. باید گفت که زبان مادری صادقی قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی او در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را «ترکی قزلباشی» می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان «ترکی» نام برده اند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را «ترکمانی» نام داده اند.

در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش  بشمار می رفت. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تا حدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت منفرد باقی ماند.

روند گسترش زبان ترکی آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که «آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.» اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی ؟؟) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود، هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که «در لار ترکی حرف میزنند.» بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارسی زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که «زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.» در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند، زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین «زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند». به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان «کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی» بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارسی زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند  و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند. ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 «در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند، ایرانیان این نواحی را «فرنگی»

(ّFrankish)

می خواندند.» حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا

(Elatamedia)

که بین خوی و مرند واقع است، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارسی زبان کم بود.

در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد: «مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبان های قدیمی هستند، حرف می زنند.» باز بقول چلبی در مراغه «بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و فصیح اللسان و بدیع البیان هستند.» دربارۀ تبریز می گوید «مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند» و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد و می گوید «اما ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.».»

به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارسی زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری «اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد معتنابهی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.» بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف می زدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.

باز به نظر میرسد که در قرن هفدهم زبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان  پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.

چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود، استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشیده بود و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که «در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست».  مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن «ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند می گفت: سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار می کردند.» باز بگفتۀ اولئاریوس  ایرانیان غیر از زبان خود زبان ترکی را نیز به اولاد خود یاد می دهند، مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. در دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فقط فارسی حرف می زنند.» در جایی دیگر اولئاریوس می گوید: «شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی پول برای هرکسی که خواست شعری می نویسند» و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ – بیز داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ

وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از «سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره». در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که «ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.» خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان «قزلباش » می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد: «در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.» به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 : «ترکی که زبان مادری صفویه می باشد، زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند. استعمال ترکی از دربار به رجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.»

سانسون فرانسوی که بین سال های 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد، می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند: «قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.» ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب «یاخشی دیر » می دهند، بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت «یاخشی دیر.» رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش «آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.» جالب این که هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند، هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.

نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان اداری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانی که به فارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: «به خدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشد که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است».

اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد، شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید: «خوش گلدین، صفا گلدین». دلاوله می گوید: «شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم، شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را (به ترکی) به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.»

دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد. میرزا نقی نصیری در «القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه» (سال 1731) دراین باره می نویسد: «صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و به هر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.»

علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید: «از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.»

نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات به فارسی بود، مراسلات ترکی نیز چه به خارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد: «چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.» و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود : «اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.»

طرخان گنجه ای می گوید: «زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسماعیل و شاه طهماسب صادر می شده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول به بعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.» آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس «ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان (؟) باشد ولی به خط تاتاری.»

ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد، حادثه ای است که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است. حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند و شاه دستور مجازات آنها را می دهد:

«نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگی را لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق

وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر ترکی آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحاظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتاب های دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگی به فرانسوی ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی «قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی» تالیف کرد و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفون است، و شاهان صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. او در ضمن جدول هایی هم ترتیب داده است که بطور کلی فهرستی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور به فرانسوی نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری به فرانسوی که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.

شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادی است .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که به فارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).

برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان، شاهان صفوی حامی شعرا بودند و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسماعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که «مخزن» شاعر چغتائی حیدر را به فارسی ترجمه کنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا به مناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.

(منابع در اصل مقدمه کتاب «فرهنگ نصیری»)

تورخان گنجه ای در باره «ترکی عجمی»

Wiener Zeitschrift

هنوز بطور یقین و با استدلالی علمی نمیتوان گفت که دو گویش ترکی عثمانی و آذری از کی و تحت کدام شرایط تاریخی و مردم شناسی از همدیگر جداشده بصورت زبان ها و یا گویش هائی مستقل در آمده اند. بعضی چیز ها اما روشن است. هنگام کوچ بزرگ قبایل ترک زبان به ایران و آناتولی که از قرن دهم و بخصوص یازدهم میلادی به بعد شروع شد، تفکیکی بین ترکی ایران و آناتولی نبود. علت این امر هم احتمالا قبل از همه چیز در این بود که قبایلی که به ایران و یا آناتولی کوچ میکردند از قبیل افشار و یا بیات و تکه لو و غیره همه یکی بودند. بعضی از آنها در ایران مانده و برخی به آناتولی و مناطق دیگرمیرفتند یعنی ریشه قومی آنها و زبان و لهجه شان یکی و یا بهمدیگر بسیار نزدیک بود. ظاهرا بعد از سکنای تدریجی آنها و آمیزششان با مردم محلی و زبان و فرهنگ آنانست که دو گویش آناتولی و ایرانی زبان ترکی که در ابتدا با تعابیری نظیر ترکی عجمی و سپس ترکی قزیلباشی و صفوی و آذری و در آن سو ترکی رومی و بعد هاعثمانی خوانده میشد بوجود آمد. حتی میتوان به جرات ادعا نمود که احتمالا تا ایجاد دو دولت عثمانی در آن سو و صفوی در این سو هنوز نمیتون از دو گویش کاملا جداگانه سخن گفت. تحقیقات تاریخی و مردم شناسی و به ویژه زبانشناسی که به درک این موضوع کمک کنند بسیار کم اند. از نظر زبان شناسی مناسب ترین راه، مقایسه آثار کتبی ترکی آن دوره است که در بلاد روم یعنی آناتولی و ایران کنونی منتشر شده اند. تعداد اولین آثارخطی که در هر دو سو به ترکی منتشر شده اند زیاد نیست و اکثر آنها در ابتدا لغات و یا ترجمه آثاری مانند دیوان اشعار (از قبیل مثنوی مولانا جلال الدین بلخی) ویا آثار اخلاقی و دینی وبودند. مقاله مختصرمرحوم استاد ترخان گنجه ای از این نقطه نظر بسیار پر اهمیت است. این مقاله با عنوان «ترکی عجمی» در یاد نامه 70 سالگی آندراس تیتسه در سال 1986 درمجله شرقشناسی وین (اتریش) چاپ شده است:

Tourkhan Gandjei: “Turcica Agemica”, in: Wiener Zeitschrift fuer die Kunde des Morgenlandes, Wien 1986

استاد گنجه ای در این مقاله دو ترجمه ترکی کتاب صفوه الصفای توکلی بن اسمعیل بن بزاز (قرن هشتم هجری) را که در باره زندگی و آثار شیخ صفی الدین نوشته شده مورد بحث قرار میدهد: یک ترجمه که در شیراز انجام شده و ترجمه دیگری که  تقریبا 90 سال قبل از آن از یک باب همین کتاب به ترکی عثمانی در دست است. استاد گنجه ای تعدادی از لغات ترکی این دو ترجمه را کنار همدیگر گذاشته کوشش به مقایسه این دو گویش در ترجمه میکند اما ظاهرا بخاطر کمبود جا و فرصت، این دو را بطور دقیق و مفصل مقایسه نکرده،  نتیجه گیری های لازم را نمیکند بلکه  ضمن راهنمائی های کلی و اشاراتی مثلا به تاثیر زبان و فرهنگ های بومی بر تشکل این دو گویش ترکی، فقط زمینه تامل و بحث در این باب را مطرح مینماید. مقاله مزبور را که از سوی دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران وبرکلی کالیفرنیا  به فارسی ترجمه شده است در زیر ملاحظه میفرمائید.

ترخان گنجه ای، لندن – کتاب صفوة الصفا نوشتۀ توّکلی (توکلی) بن اسماعیل (اسمعیل) بن بزاز، که تالیف آن اندکی پیش از 759 هجری/ 1358 میلادی تما م شده ،اثری است پرحجم به فارسی دربارۀ زندگی، گفته ها و معجزات شیخ صفی الدین (متوفی 735/1334)، جدّ صفویه که نام سلسلۀ صفویه هم از اوست. از همان اوایل یعنی از زمان شاه اسماعیل در متن کتاب دست بردند تا صفویه را از احفاد پیغمبر نشان دهند. در روزگار شاه طهماسب هم نسخه دیگری که بصورت زیادی تحریف شده بود به همین منظور توسط ابوالفتح الحسینی تهیه گردید.

تمامی کتاب در تحریر میرابوالفتح به تشویق و حمایت شاهقلی خلیفه، از شاخۀ قاورقالو قبیلۀ ذوالقدر، که در زمان شاه طهماسب منصب مهم مُهردار سلطنتی را عهده دار بود، توسط محمد الکاتب مشهور به نشاطی به سال 949/1542 در شیراز به ترکی ترجمه گردید. نشاطی در مقدمه میگوید که این کار را برای استفاده مریدان ترک زبان و در واقع تمام مردم ترکستان ( قامو ترک مریدلر بلکه بیتون ترکستان آدملری) انجام داده است. ریو در بخشی که در فهرست خود به نسخ ترکی شرقی تخصیص داده است شرحی از این نسخه می دهد و می گوید : «زبان این ترجمه چغتایی خالص نیست، بلکه فورمهای آن نرم تر گشته و بیشتر به فورمهای ترکی آذربایجانی شبیه است.»

فواد کوپرولو و اکمان ، که بنظر میرسد دسترسی به ترجمۀ نشاطی نداشتند، گفتۀ ریو را دربارۀ زبان این اثرخلاصه وار تکرار می کنند. کوپرولو، ظاهراً تحت تاثیر کلمۀ «ترکستان» که در مقدمه می آید و ریو هم آنرا ذکر می کند، نتیجه می گیرد که این کتاب جهت گسترش تبلیغات صفویان در میان ترکان آسیای مرکزی وبه مقصد مطالعه توسط قزلباشان چغتایی زبان تحریر گشته است.

توغان، که علاوه بر نسخۀ کتابخانۀ بریتانیا دو نسخۀ کتابخانۀ سلطنتی تهران را نیز دیده بود، پس از این که تقریباً با گفته های عالمان فوق اظهارتوافق میکند و زبان ترجمه را «ترکی-چغتایی با مخلوطی از ترکی غربی» می داند، می گوید:«این کتاب نه تنها اثرماندگاری به ترکی شیراز را نشان می دهد، بلکه نمونه ایست از ترکی که در دربار شاهان اولیه صفوی صحبت میشده است.»

این زبان مسلماً ترکی غربی است و ریو اولین کسی است که آنرا بعنوان چغتایی معرفی می کند و بعقیده من تحت تاثیر نحوه املا و بعلاوه کلمۀ «ترکستان» که در مقدمه می آید دچار اشتباه گشته است. نحوۀ تحریر این متن در حقیقت از متون معرب عثمانی فرق دارد و در عین حال شبیه تحریر متون چغتایی است ولی عیناً مثل آنها نیست. برای مثال استفاده

(ş)

و

(ţ)

در کنار

(s)

و

(t)

در کلمات ترکی را می توان ذکر کرد که شامل حروف صدا دارخُلفی می شوند که از حلقوم و یا سقف دهان می آیند و این با سیستم تلفظ چغتایی مباینت دارد. این شیوه املا همانست که در دیوان های جهانشاه ، هدایت، و شاه اسمعیل دیده می شود و این را می توان به نسخه های خطی باصطلاح «عادی نشدۀ» {و یا مدرن نشده} نسیمی رساند. در مورد کلمۀ «ترکستان» هم باید گفت که این کلمه در اینجا به معنایی محدود تر برای آذربایجان و نواحی مجاورترک زبان آن بکار رفته است و به همین معنی کلمه یا اصطلاح “ترکستان” توسط دیگران نیز بکار رفته است. مثلاً یک نویسندۀ قرن هفدهم از شهر بومی خود گنجه بعنوان «اعظم بلاد ترکستان» نام می برد، و اهل حقّ شاه اسمعیل را «ترکستانین پیری» می خواندند.

مطالعه جامعی از زبان ترجمۀ نشاطی از صفوة الصفا از لحاظ مقایسۀ واژگان و ساختار و صرف آنها با آثار منظوم پیشتر از آن تا حال انجام نشده است، و مسلماً چنین بررسی برای دانستن وضعیت زبان ترکی نوشتاری که در آن زمان در ایران شکل می گرفت حائز اهمیت زیادی خواهد بود. فعلاً، چون ترجمه ای به ترکی عثمانی از باب چهارم صفوة الصفا، مورخ 861/1457 ، در دست است ، بعنوان بزرگداشت آندریاس تیتزه و علاقمندی او به آثار آذری-عثمانی، من پیشنهاد می کنم که قسمت های معادل این دو متن را باهم مقایسه کرده و فرق های عمدۀ این دوشاخه زبان ادبی اوغوز را از دید زبانشناسی بیان نمایم. بعلت کمی جا من این مقایسۀ واژگانی را محدود به یک فصل از باب چهارم می کنم که در آن سی و سه حکایت در هر دو ترجمه آمده اند.

مترجمین دربارۀ کلمات کلاسیک فارسی متن اصلی رفتار متفاوتی دارند. در حالی که نشاطی می کوشد کلمات فارسی متن را به معادل های اصیل ترکی آنها ترجمه نماید و اشعار را به ترکی ساده ترجمه می کند، مترجم عثمانی بصورت گسترده از کلمات فارسی و عربی متن اصلی استفاده کرده ، اشعار فارسی را گاهی با ترجمه و گاهی بدون ترجمه نقل می کند.

در فهرست زیر اول کلماتی از ترجمۀ نشاطی و سپس معادل آنها از ترجمۀ عثمانی و بالاخره ترجمه فارسى اين لغات داده شده اند.

آخ/ روان اُل – روان شو
آلقیش/ دعا – دعا
آریت/ پاک اِت – پاک کن
آرتیق اِت/ زیاده اِت – زیاد بکن
آشاقی دِلوک/ مقعد – مقعد
بای کیشی/ منعم – مرد ثروتمند
بِلّو/ظاهر – آشکار
بیتیک/نسخه – ًنوشته
بیتون/جامع – تمام
بولاق/چشمه – چشمه
بولاشیق/ملموّث – کثیف
بویوروق/امر – فرمان
چاغ/ وقت – وقت و زمان
چاخیر ایچیجی/ شارب الخمر – شرابخور
چوخ/ جمیع – تمام
دنگیز/ دریاً- دريا
دیشی خاتون/عورت – زن
دُغ/وجوده گل – زاده شو
اینگن/ غایت – زیاد
ايپك/ابريشم – ابريشم
ایی/ رایحه- رايحه
ایت/کلب – سگ
نچه/ خيلى – خیلی
اٶگوت/نصيحت – نصیحت
اٶرتول/ مستور قال – پوشیده بمان
اٶزگه/ غیره – دیگری
قارقا/ زاغ – کلاغ
قات/ کرّه – دفعه
قرانقولوق/کدورت – تاریکی
قازمه/كلنگ – کلنگ
قوللوق/ حضرت – خدمت
قورتول/ خلاص بول – فرار بکن
ساتیجی/بازرگان – بازرگان
صایرو/خسته – بیمار
سئچ/فرق اِت – فرق بگذار
سئوین/فرح بول – خوشحال شدن یا خوشوقت بودن
سوچلو/گناه ایشلی ین – گنهکار
اوشاق/ولد – بچه
یاپینوق/كفن – کفن
یاقیشور/مناسب – مناسب
جالب تر مواردی است که این دو ترجمه کلمات متفاوت ترکی را در مقابل کلمات فارسی و یا عربی که در متن اصلی استعمال شده بکار می برند:

آپار/ایلت – چیزی را بردن
چئویرت/ دوندور – برگردیدن
ده/ ایت – گفتن
دیچی/سویله ایجی – گوینده
دیشهارو/طاشرا – بیرون
دونگوز/طنقوز – خوک
دوپتالو/طوپ طولو کاملاً پر
ایله/ اِت – کردن
گنه/گرو – دوبار
من/ بن – من (شخص اول)
نسته/نسنه – چیز
نیشون/نیچون – چرا؟
اٶز/ کندو – خود
قالخ/ قوپ، طوری گَل – برخیز
قرانقغولو/قرانو – تاریک

(qaraŋu)
قایئت/گری دٶن – برگشتن
قیل/ ائت – کاری را کردن
صال/بیراق – بیانداز
سٶیله/ اِیت – گفتن
سورو/بولوک – رمه واحشام
تانی/بیل – دانستن
تاپ/بول – پیدا کن
تور/دوزاق،طوزاق – تور و دام
اوفات/ صی – شکستن
اولو/بویوک – بزرگ
اوشاق/اوغلان – بچه، پسر
وار- /گِت – رفتن
یاخشی/ ایو – خوب
یامان/یاوزً- “بد”
یان (یندا) / قات (یندا) – در نظرش، در نزدش
یاندور-/یاق، – گٶیند سوزاندن
ینگیدن/گرو – از نو
در حالی که واژه “ترکش” فارسی در ترجمه عثمانی “بیلیک ”

(bilil<bil-lik)

است ، نشاطی برای آن کلمه مغولی “صداق” را بکار می برد. همین طور هم برای “مقراض” عربی (قیچی) ترجمه عثمانی واژه ترکی “صیندو” را بکار می برد ولی در ترجمه ای که در ایران شده کلمه مغولی “قایچی” می باشد. در ترجمه نشاطی واژه “هزه” برای “هنوز” فارسی و “سایا” از “ساده” فارسی (امرد عربی به معنی جوان بی ریش) کلمات باقیمانده ای از زبان ایرانی از میان رفته آذربایجان، یا الآذریه می باشند که پیش از آمدن ترکان در این ولایت به کار میبردند.

ریشه های زبان ادبی که در ترجمه نشاطی بکار رفته است را می توان در زمان جلایریان در نواحی آذربایجان و عراق یافت و تکامل بیشتر آن را نیز میتوان در زمان سلسله های قراقویونلوو آق قویونلو مشاهده نمود. گذشته از خصوصیات املائی، این زبان تعدادی وجوه مشخصه خود را دارد که آنرا از ترکی عثمانی مجزا ساخته و هویتی مستقل بدان می بخشد. همین زبانست که دردورۀ صفویان در اصفهان توسط نویسندگان بومی “قزلباشی” خوانده می شد تا از ترکی عثمانی (رومی) و ترکی شرقی (چغتایی) متفاوت باشد.

(باز نشر مقاله ای از سال 2011)

سفرهای تنررو

SeSafarnamehCover

كتاب «سه سفرنامه» كه سال پیش در تهران چاپ شده از بسیار جهات فوق العاده جالب است. این سفرنامه ها وضع ایران و سرزمین های دور و بر آن را بین اواخر قرن دوازدهم میلادی (زمان سلطنت سلطان سنجر سلجوقی) تا اویل قرن شانزدهم (پایان دوره شاه اسماعیل صفوی و اوایل سلطنت شاه طهماسب) تعریف میکند.

اولین سفرنامه متعلق به رابى بنيامين اسپانيائى و در شرح سفر او به بيزانس، ايران و ماوراء ايران در قرن دوازدهم یعنی  يعنى زمان سلجوقيان است. توجه خاص او در این سفر به زندگی و وضع یهودیان در این سرزمین هاست اما مشاهدات دیگرش اقلا به همان درجه جالب هستند. او از قسطنطنیه یعنی روم شرقی  به بیزانس وارد میشود که دیگر صحنه دست اندازی های سلجوقیان شده است و قرار است بعد از مدتی کاملا تحت تصرف سلجوقیان، خان نشین های ترک آناتولی و بالاخره عثمانی قرار گیرد. رابی بنیامین طی سفری دور و دراز از اوضاع آناتولی، ایران و ماوراالنهر میگوید. او بعد از دیداری از مصر در سال 1173 به اسپانیا برمیگردد.

سفرنامه دوم متعلق به میکله ممبره ایتالیائی است که نامه ای از پادشاه ونیز به شاه طهماسب میاورد تا روابط ونیز با ایران صفوی را در مقابل عثمانی تقویت کنند. ممبره در سال 1539  با این سفر پنهانی  از طریق کریت و  «چشمه» وارد امپراتوری عثمانی میشود و از سامسون به کریمه و سپس گرجستان میرود و آنجا در قلعه لوری خود را به حاکم ایرانی آنجا معرفی میکند و از آنجا از طریق ایروان و نخجوان به تبریز میرود. ممبره در این سفر مشاهدات بسیار جالب و دقیقی در باره زندگی، عادات و رفتارمردم عادی، حکام، درباریان و پادشاه صفوی در تبریز میدهد. او بدنبال عهد نامه صلح بین عثمانی و حکومت ونیزکه باعث دلسردی شاه طهماسب مبشود به هند میرود و سپس از طریق هرمز به اروپا برمیگردد.

و بالاخره سومین سفرنامه متعلق به تنرروی پرتغالی است که تقریبا همزمان با ممبره، یعنی بین 1523-25 از طریق هرمز به ایران میاید و از لار، شیراز، اصفهان، کاشان، قم و سلطانیه به تبریز میرود و به حضور شاه اسماعیل میرسد. تنررو سپس با شاه به اردبیل میرود اما در همان سال شاه اسماعیل فوت میکند و تنررو از راه وان به حلب و شمال عراق میرود و از آنجا خود را به هرمز رسانیده و به اروپا برمیگردد.

شرحی که تنررو از مهمانی های شاه اسماعیل، حرکت اردو، شکار و شرابخواری های شاه و در ضمن سفاکی های او میدهد جالب توجه است. او مثلا در جائی میگوید که در اصفهان پنج هزار نفر را به علت سنی بودن «چون گوسفند سر بریده اند.» البته در اینجا باید کمی احتیاط کرد چرا که تنررو خود میگوید که این را در اصفهان از مردم شنیده و خود شاهدش نبوده است. از سوی دیگر سفرنامه تنررو از جهت تصویر هر چند مختصری که از هر شهر ایران در باره ترکیب قومی و زبانی مردم آن مناطق میدهد بسیار جالب است. او از لار تا کاشان و قم و میانه و تبریز، تنریرو هنگام تصویر جمعیت این مناطق از «ایرانیان» و «ترکمانان» سخن میگوید.

تارنمای «چشم انداز» در گذشته چند نمونه از سفرنامه میکله ممبره  (این لینک، این لینک و این لینک) را منتشر کرده بود. اینک شرح سفر تنررو:

سفرهای تنررو به خلیج فارس، ایران و بین النهرین

ترجمۀ
ویلیم فلور و حسن جوادی

فصل اول
در باره شهر هرمز در پادشاهی ایران

پیش از آن که شاه مانوئل
(Manuel)
پادشاهی هرمز را جزوء کشور خود کند، پادشاهان هرمز به شیخ اسماعیل یا صوفی (چنانچه اکنون خوانده می شود) خراج می دادند، و غیر از این مالیاتی نمی دادند. چون شاه مانوئل می خواست بداند که عایدات گمرک هرمز چقدر می باشد، برای آنجا مامورین پرتقالی تعیین نمود، این هنگامی بود که دیوگو لوپس ده سکیرا
(Diogo Lopes de Sequiera)
در هند [گوآ] حکومت می کرد.

با این همه پادشاه هرمز علیه پرتقالیان طغیان کرد، و فرمان داد که تمام عایدات گمرکی به صوفی داده شود، که تا آن زمان صوفی ادعای دریافت آنها و عایدات دیگر را داشته است. در ضمن شاه هرمز از شاه اسماعیل خواست تا از او را در برابر پرتقالیان حمایت نماید. این امر صوفی را خوش آمد و با لشکری به کمک آمد. با این همه هنگامی که این لشکر به ساحل خلیج رسید پادشاه هرمز فوت کرده و کسی دیگر که با پرتقالیان موافق بود بجای او نشانده شده بود. هنگامی که سران لشکر صوفی که به کمک پادشاه آمده بودند دیدند که آمدن آنان بی حاصل بود به غارت کاروانهایی که بسوی هرمز میرفتند پرداختند.

بدین ترتیب عایدات گمرک هرمز از دست شاه جدید در آمد، و او از نائب السطنه هند دوراته ده منیسیس
(Duarte de Meneses)
عذر خواست که نتوانسته است خراج پادشاه پرتقال را تامین کند. پرداخت این خراج اجباری بود. بخاطر رهانیدن هرمز از این مخمصه و لشکر صوفی، نائب السلطنه دستور داد که سفارتی به دربار صوفی فرستاده شود، و خصوصاً شخص خیلی محترمی بنام بالتازار په سوآ
(Balthasar Pessoa)
را بعنوان سفیر فرستاد، و سپس او شهر هرمز را ترک کرد. من اکنون به شرح شهر هرمز می پردازم.

شهر هرمز در جزیره ای به همین نام و در دهانه خلیج فارس واقع است، و از ساحل سه فرسخ فاصله دارد. پیرامون آن سه تا چهار فرسخ است. در جزیره کوهی است و در دامنۀ آن معدن نمکی است که نمک هندی خوانده می شود. در طرف دیگر کوه گوگرد یافت می شود که درون آن سفید و پاک و بیرونش سرخ می باشد. در فاصله سه فرسخی از شهر سه چشمۀ آب خوب هستند و دیگر چاهی در جزیره نیست، مگر برکه ای و یا گودالی با آبی شور. در جزیره نه درختی است و نه سبزه زاری. با این که هرمز تا این حد لم یزرع است مسلمانان در آنجا شهری بنا نهاده اند، و چون جزیره در ترعه ای واقع شده بندری بسیار خوب دارد. شهری که هرمز نام داده اند در خمیدگی یک شبه جزیره واقعست. یک طرف بندر در سمت شرقی و یک طرف دیگر آن در سمت غربی جزیره قرار دارد، و در این بندر کشتی هایی به ظرفیت چهار صد تن می توانند لنگر اندازند.

شهر هرمز مسطح است و بغیر از کاخ پادشاهی قلعه ای ندارد. ولی خانه های زیاد و خیلی زیبایی دارد که از سنگ و گچ ساخته شده اند، سه یا چهار طبقه هستند و پشت بام های آنها مسطح هستند. چون در تابستان هوا بسیار گرم است، خانه ها باد گیر دارند که به دود کش های سفید می مانند و از پشت بام ها بیرون زده اند. این بادگیرها در وسط خانه ساخته شده اند تا درتابستان باد از میان آنها جریان یابد، و در زمستان آنها را می بندند.
اهالی هرمز پیروی آئین محمدند و ایرانی و عرب هستند و عربی و فارسی حرف می زنند. اعراب سیه چرده اند و ایرانیان پوست سفیدتری دارند وخوب چهره اند. همه گی عشرت طلبند چه در طعام و چه در لذات جنسی، و رفتار آنان در مورد اخیر به حد هرزگی میرسد. اهالی سوارکاران بیمانندی هستندی و چوگان می بازند. بعلاوه آنها نوازندگان خوبی هستند چه از لحاظ خوانندگی و چه از جهت نوازندگی. آنها نه تنها استعداد زیادی در آواز خوانی دارند بلکه در نقالی و باز گویی تاریخ و دیگر هنرها ید طولا دارند.

مردان دربارۀ زنان بیحد غیرتی هستند، و حق هم دارند، زیرا که زنان خیلی زیبا و دلربا هستند. آنها بندرت خانه را تر ک می نمایند، و هنگامی که بیرون می روند تمام بدن خود را با پارچه ای به بزرگی لحافی می پوشانند، و فقط سوراخ هایی در آنست برای دیدن. هم زنان و مردان بیش از حد آرایش می کنند. درفصل زمستان قبای ابریشمی تو دوزی شده و رو پوشی سرخ از پارچه ظریف به تن می کنند. در تابستان تن پوش آنان به همین صورت است منتها از جنس کتان بسیار نازک، که هم پیراهن و هم شلوار دوخته اند. کفش آنها نوک تیز و از چرم و یا ابریشم می باشد. سرپوش آنان پارچه سفیدی است شبیه عمامه که دورش نواری سرخ پیچیده اند، و از وسط آن پارچه ای تا شده بصورت شاخی در آمده است. آنها نه تنها در آرایش و لباس افراط می کنند در حمل اسلحه نیز چنین هستند. مثلاً مردان قدّاره و خنجر و تیرو کمانی ترکی با خود دارند، و تیراندازان فوق العاده ای هستند. بعلاوه سپری نیز حمل می کنند که آنرا “کوفوس” می نامند. اینها از پارچه ابریشمین و پنبه درست شده و بحدی محکم است که هیچ تیری بر آن کارگر نیست. در زمان صلح نیز آنان این اسلحه ها را باخود دارند. در زمان جنگ زره آهنین و پولادین به تن می کنند و نیزه بر میدارند. چناننچه پیشتر گفتم موقعیت شهر هرمز بحدی خوب است که با وجود لم یزرع بودن در آنجا تجارزیاد و بسیار ثروتمند و صرّافان وجود دارند، و همچنین داد و ستدی گسترده بین سکنه و خارجیان از سرزمین های مختلف وجود دارد. بدین جهت امتعه زیاد و پربها از همه سو بدینجا می آید.

هرچند که این جزیره حاصلی ندارد آذوقه دراین شهر بهتر از تمام شهرهای دنیا است. مثلاً گندم، گوشت، کره، هرنوع گوشت شکار شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود، و بعلاوه تره بار، میوه های خشک و بسیاری از میوه جات که کاملاً با میوه های ما فرق دارد با کشتی بدینجا آورده می شود. حتی آب آشامیدنی و هیزم نیز از بیرون آورده می شود. با این که همه آذوقه از خارج آورده می شود غذا در بازارهای آن بسیار زیاد است و مسلمانان آنها را به نحو خوب و بسیار لذیذ درست می کنند. پس از برداشتن پشم گوسفند تمامی آنرا با پوست بریان می کنند، و بدانجهت گوشت آن بسیار لذید است.
همه چیز بوزن و قیمت معین بفروش میرسد مطابق قواعد معین. اگر کسی مقررات را رعایت نکند و یا کم فروشی نماید شدیداً مجازات می گردد. آنها خیلی مواظبند که عدالت در مورد همه کس رعایت گردد. پول رایج سکه مسلمانی است. سکه ها از طلا و نقره خالص و مس هستند. سکه های طلا اشرفی خوانده می شوند و ارزش آنها سیصد رایس
(Réis)
است ، سکه نقره “تنگه” خوانده می شود و ارزش آن سه ونتایس
(Vinteis)
می باشد ولی مسلمانان آنرا “لاری” می خوانند، زیرا که آن در شهری بنام لارضرب می شود. سکه های مسی “فلوس” خوانده می شود و ارزش آنها هفت سایتایس
(Ceitas)
است.

در هرمز امکان تفریح زیاد است، و برای سرگرمی کسانی که به تاریخ علاقمندند امکاناتی وجود دارد. در زیر چادر بزرگ در ساعات بخصوصی صبح و یا در بعد از ظهرپیرمردی مسلمان از کتابهای تاریخی قدیم چون اسکندرنامه و تواریخ مشهور دیگر می خواند . منظور این که جوانان از این داستانها پند گیرند.

این شهر پایتخت پادشاهی هرمز است و نام آن نیز بدین مناسبت است. این پادشاهی شهرها و دهات زیادی هم در ساحل عربستان و هم در ساحل ایران دارد ، که در بیشتر آنها نان، گوشت، ماهی و خرما به وفور یافت می شود. از این شهرها و دهات پادشاه هرمز به شیخ اسمعیل یا صوفی ( که او را در اینجا بدین نام می خوانند) خراج می دهد. پادشاهان هرمز همیشه در این شهر اقامت داشته اند، و نائب السلطنه ای داشته اند که وزیرخوانده می شود، و امور مملکت را اداره می کند. زیرا که پادشاهان خود به این کارقادر نبودند وفقط می توانستند به عیش و نوش بپردازند. اگر مثل شاهان دیگر می خواستند مستقل باشند و یا در امور کشوری دخالت کنند، آنها را کور می کردند و مستمری ای از در آمد پادشاهی به آنها می دادند. در عین حال اگر شاه پسری داشت بجای او می نشست و اگر پسری نبود یکی از خویشان نزدیک انتخاب می شد، ولی اگر او نیز می خواست در امور کشوری دخالت نماید به همان سرنوشت دچار می گشت. اگر پادشاه به امور کشور توجهی نداشت در عیش و عشرت زندگی می کرد و درباری بزرگ شامل اندورن و بیرونی در خدمت او بود ، و پول زیادی خرج می کرد. پادشاه سربازان پیاده و سواره زیادی داشت که از او محافظت می کردند. او مرغان شکاری زیادی داشت، و زندگی را بخوشی و راحتی می گذارنید. بیشتر اوقات او در جزیره قشم می گذرد، که در سه فرسخی هرمز قرار دارد با آب و درخت فراون ، و پادشاه مرغان شکاری مختلف را در آنجا نگاه می دارد.

فصل دوم
چگونه سفیرهرمز را ترک گفت؟

سفیر بالتازارپاسوآ از شهر هرمز حرکت کرد و همراه او خادم صوفی بنام عبدالخلیفه بود. منشی سفارت ویچنته کره آ
(Vicente Correa)
مترجم هیات آنتونیو ده نورونیا
(Antonio de Noronha)
یهودی ای بود که بدرخواست خود در شهر نامبرده به آئین عیسی در آمده بود. معاون سفیر ژآوه ده گوویا
(João de Gouvea)
بود و درخدمتش پانزده پرتقالی سواره بودند، که در میان آنان گاسپار میلهیورو
(Gaspar Milhiero)
وکشیش فرانسیکو کلیادو
(Francisco Callado)
و دیگر خادمان بودند. هنگامی که متوجه شدم که سفیر خود را برای سفر مهیا می کند تصمیم گرفتم که او را همراهی کنم تا بتوانم به آرزوی خود برای دیدن دنیا برسم و همچنین احساس می کردم که لازمست این شهر را ترک گویم زیرا از مردی که سابقاً با او مشاجراتی داشتم می ترسیدم، و او ثروتمند تر از آن بود بگذارد کسانی که از او می ترسیدند در جوارش به آرامش بسر برند.

بدین ترتیب بود که روز یکشنبه اول سپتامبر[1523] ساعت ده از هرمز در کشتی پادشاهی شراع کشیدیم و راهی ساحل شدیم در حالی که صدای شیپورهای زیاد بدرقه راه ما بود. در جایی که بندل نامیده می شد (یعنی در زبان ما بندر) ودهی از کلبه های حصیری داشت پیاده شدیم. مردمان فقیری در اینجا زندگی می کنند و برای تجار هرمزمحصول خرما برداشت می کنند که در اینجا خوب عمل می آید.سفارت برای چند روز درنگ کرد تا چهارپایان برای افراد سفارت و شتر برای حمل لباس و دیگر ضروریات لازم برای سفر برسند. بدین ترتیب ما این محل را ترک و سفر خویش را آغاز نمودیم و در کنار ساحل به مسافت پنج یا شش فرسخ در نواحی خالی از سکنه بطرف شمالغرب راه پیمودیم. بالاخره در آخر روز به تعدادی چشمه رسیدیم. در آنجا خانه ای نبود و فقط چند نخل خرما بودند. مسلمانانی که همراه بودند گفتند که فاصله بندل و این محل پنج فرسخ است. از آنجا حرکت کرده و پس از سه روز راه پیمایی به همین صورت به جایی رسیدیم که “قبرستان” خوانده می شد. در اینجا درختان نخلی بودند با چشمه ای از آب شیرین ، و در نزدیکی آن خانه بزرگ خشتی با گنبد و چهار درگاه که در میان آن آب انباری قرارداشت. این گونه ساختمان را در فارسی کاروانسرا می نامند که به معنی جای آسودن کاروانها و مسافران است. اینها را مسلمانان متمکن و قدرتمند می سازند تا رحمت ایزدی شامل حالشان گردد، چنانچه در میان ما ثروتمندان بیمارستان می سازند. در این گونه بنا ها مسافران و کاروانیان می توانند استراحت نمایند.

در این نواحی در فصل تابستان به سبب شدت گرما درها را نمی بندند. گرما گاهی چنان زیاد می شود که مردم از شدت گرما هلاک می شوند، و من این را بچشم خود دیدم. این ده نزدیک ساحل واقع و در قلمروی هرمز است. باز براه ادامه دادیم و خلیج فارس را ترک کرده به مدت دو روز از ناحیه ای لم یزرع و دره هایی خشک گذشتیم تا این که به نخلستانی با آب انبار آب شیرین رسیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. بالاخره ما به شهری رسیدیم که لار خوانده می شود و در آن سوی مرز پادشاهی هرمز واقعست و جزوء قلمروی ایران است.

فصل سوم
دربارۀ شهر لار

شهر لار که بیشتر از هرمز به طرف غرب می باشد ، جزوء پادشاهی ایرانست وبا کوه ها احاطه شده است. حصار لار از سنگ و گچ ساخته شده و در بسیاری از قسمت های آن کاشی های اسلامی گذاشته اند که فوق العاده زیبا هستند. شهر خانه های زیبای زیادی دارد با دیوارهای قاب بندی شده به سبک فرانسوی و خشت، و کوچه های زیاد. جمعیت آن باید در حدود چهار هزار نفر باشد که بیشتر مسلمان و پوست سفیدند و آنها را لاری می خوانند.در زمستان اهالی خفتان های پنبه ای تو دوزی شده و در تابستان لباس هایی از پارچه های معمولی می پوشند. شلوارهای آنها دراز و کفش هایشان نوک برگشته دارد. هم روی و هم کف کفش ها از پارچه های پنبه ای درست شده اند و خیلی با داوام هستند.

در این شهر کمان های ترکی بسیار اعلایی می سازند که زه آنها بسیار کشیده می شود، و چون خیلی کفیت عالی دارند خواهان زیاد دارند به شهرهای زیاد دیگر نیز می فروشند. می گویند “کمان لار” چنان که ما می گوییم ” کلاه خود میلانی.” سرپوش مردان عبارت است از عمامه ای ازپارچه پنبه ای و کلاهی ابریشمی، و بعضی از آنها تاج “صوفی” به سر دارند (1).

غذای اصلی این ناحیه خرما و بعلاوه جو می باشد، و از جو که فراونست نانی ضخیم می پزند که شبیه “پن کیک” ماست. اینجا گندم هم دارند ولی زیاد نیست. گوشت مصرفی آنها از گوشت بز است و گور خرانی که با تیرو کمان در کوهها شکار می کنند، و در آن مهارت زیادی دارند. اهالی لار چه در زمان جنگ و چه در صلح تیر و کمان با خود دارند.

قلمروی پادشاه لار خیلی وسیع است، و در خارج شهر با فاصله بسیار کم از حصار املاکی هستند با خانه های زیبا که باغات میوه مانند اسپانیا و نخلستان دارند. در این شهر یهودیان ایرانی زندگی می کنند که فقیرند و اصلاً از این نواحی می باشند. در اینجا سکه هایی ضرب می شود که “لاری” می خوانند و ارزشش سه و ینتا یس
(Vinteis)
می باشد. در این سرزمین چاوادارن زیادی هستند، که هریک از آنان هفت یا چهارده و یا بیست و قاطر دارد. تعداد هفت چهارپا یک “قطار” خوانده می شوند، که به معنی یک رشته چهار پا می آید، و می گویند که فلانی چارواداریست با یک قطار یا دو قطار. آنها در سرتاسر ایران کار می کنند و بین شهرهای مختلف امتعه را بصورتی قابل اعتماد و خوب حمل و نقل می کنند، زیرا که شجاع و جسورند و راهزنان جرات حمله به آنها را ندارند. هنگام سفر چارواداران همیشه با تیر و کمان، سپر پولادین و شمشیر دراز و تیز بخوبی مسلحند.

اهالی این نواحی بر این باورند که تیمور بزرگ که زمانی پادشاه ایران بود از این شهر بوده است و در اصل چارواداری می کرده است، و من این را بارها از مردم اینجا شنیده ام. بالاخره از چارواداری به شاهی ایران میرسد و مطیع سلطان بزرگ ترک می شود. نه تنها بخاطر سفاکی های ، بلکه بطور کلی خاطره تیمور در این نواحی هنوز خیلی زنده است. ولی بعضی از تاریخ نگاران اروپایی که دربارۀ زندگی او نوشته اند می گویند تیمور در اول شبانی می کرد ، ولی مردم این نواحی این گفته را قبول ندارند. من خودم عقیده مردم محلی را ترجیح می دهم زیرا که اطلاع آنها دست اولست و بعلاوه چاروادران این نواحی مردانی شجاع و قوی هستند و همیشه آماده مواجه با هرگونه مشگلی. در این دیار بیابانی گذشتن از چارواداری به راهزنی گام کوچکی است ولی برای یک شبان این کار مشکل تر است. تیمور سرداری بزرگ ولی بیش از حّد سفاک بود و بدین جهت است کسانی که او را دیدند او را از هر لحاظ با هانیبال، سردار کارتاژ، مقایسه می کنند. هرچند که تیمور در تمام امور بخت با او یاری میکرد فقط کسی کتابی در حق او ننوشت. کسی که از چارواداری به مقام شاه بزرگی میرسد باید که بر موانع زیادی فایق آید و باید شخصی بسیار مکّار وحیله گر باشد، و در ضمن شجاعت فوق العاده ای داشته باشد، و از مشاورت مشاورانی خوب بهره مند گردد. با این همه ما درباره زندگی تیمور جز معلوماتی مبهم چیزی نداریم.
این پادشاهی لار از لحاظ زمین بیشتر قابل زراعت نیست، و کوههای زیاد با پرتگاه ها و دره های پر صخره و سنگستانی دارد، و زمین های بایر در آن زیاد است. با این همه در میان آنها دره هایی است که نخلستان و آب دارند و آب انبار که در آن آب باران جمع می شود. در اینجا گله های اسب پرورش می دهند که وسیله عمدۀ معاش آنهاست. اسبان را از لار به هرمز و از آنجا به هند می برند. در تابستان این نواحی بسیار گرم است ولی نه باندازه هرمز. باران به ندرت در اینجا می بارد ولی تابستان و زمستان هوا مثل اروپاست. در حوالی شهر در دامنه کوهی کوچک حیوانی را پرورش می دهند که باندازه آهویست که کاملاً رشد کرده است. در معده آن سنگ هایی تولید می شود که “پاد زهر” (2) خوانده می شود و مردم آنجا بدان فوق العاده ارزش می دهند وطالب آن هستند زیرا که می گویند علیه زهر کارگر است. این سنگ در معده این حیوان بخاطر علفی است که فقط در این نواحی میروید تولید می شود. این سنگ برنگ سبز تیره و باندازه انگشت کوچک یک مرد است و من در استعمال آن شرکت داشتم.

سفیر و همراهان او در یکی از محلات شهر اقامت گزیدند، ولی باید گفت که پادشاه این ناحیه رفتاری دوستانه نداشت. تنی چند از تجار مسلمان که در شهر هرمز تجارت دارند ازخوردنی های محلی به سفیر هدیه دادند. ما چند روزی در اینجا اقامت داشتیم و بخاطر تغییر آب و هوا تقریباً همه مریض شدیم و خون قی کردیم. هنگامی که اندکی بهتر شدیم سفیر مقدمات سفر را دید و برای همراهان هریک اسبی خرید و ما دوباره براه افتادیم.

فصل چهارم
چگونگی سفر از لار و دربارۀ ترکمانان

ما شهر لار را ترک کرده متوجه شمالغرب شدیم، و سه روز تمام از نواحی لم یزرع و پر پیچ و خم گذشتیم. در عرض این سه روز چیزی قابل ذکر ندیدم. شب را در دره ای کنار رودی گذراندیم. این ناحیه ای بود کاملا بدون سکنه و ترس ما از شیرها زیاد بود، و بدین جهت شب ها ما دایماً مراقب بودیم و لگام اسب های خود را در دست داشتیم. چاروادرانی که در لار اجیر کرده بودیم قاطران را در میان دایره ای نگاه داشتند و اطراف آن آتش روشن کردند. آنها می گفتند که بسیار می ترسند چون در این ناحیه شیران زیادند و شب ها چارپایان کاروان را می کشند. با این همه در تمام شب ما هیچ حیوان وحشی ندیدیم شاید بخاطر این که آتش روشن کرده بودیم و یا این که نگهبانی می کردیم.این رودخانه از شرق به غرب جریان دارد و بالاخره به خلیج فارس می ریزد.

روز دیگر ما به سفر خود در این ناحیه ادامه دادیم، و پس از گذشتن از کوهی به ناحیه مسکونی رسیدیم که دهکده های زیاد و تعداد زیادی برزگرداشت. در این حوالی قلاع و استحکامات سنگی و آب انبارهایی برای آب باران بودند. این بناها برای حفاظت مردم این ناحیه از رهزانان بودند و به محض این که راهزنان را می بینند به آنها پناه می برند. این راهزنان ترکمانان هستند و از زادگاه صوفی می آیند و تمام سال را در هوای آزاد زیر چادر زندگی می کنند. چادرهای گرد آنها یا پارچه سفید و یا از نمد ساخته شده اند. زندگی آنان از پرورش اغنام و اسبان می گذرد، و مردمانی سفید پوست با موهایی سرخند. جامۀ های آنها از پارچه های پنبه ای تودوزی شده است و لباس رویی وخیلی مزّین آنها تا مرفق میرسد. در زمستان این لباسها آستری از پوست برّه و روباه دارند. زنان ترکمانان زیبا هستند، و با هنرمندی زیاد فرشهای ابریشمی می بافند. آنها همیشه در این مجموعه های چادری زندگی می کنند و هر مجموعه عبارت از پانصد تا ششصد چادر است، وگاهی هم کمتر. آنها سوار اسبان و مادیان های زیبایی می شوند که خود پرورش داده اند، و همیشه مجهز به تیرو کمان، قداره یا شمشیر با سپر های پودلادی می باشند. آنها از نیزه استفاده نمی کنند مگر در جنگ های بزرگ.چه در زمستان و چه در تابستان همیشه آنها در حرکتند، زیرا اگر در یک ناحیه برف ببارد به ناحیه ای دیگرکه آب و هوا بهتراست میروند.در سرتاسر قلمروی صوفی به این نوع افراد برخوردیم. آنها مطابق قوانین صوفی ، که “رفوی” (3) خوانده می شود، زندگی می کنند. مطابق این قوانین علی بیشتر از محمد مورد احترام است. آنها تاجی سرخ برسر دارند و ترکی حرف می زنند، و آنها “قزلباش” خوانده می شوند که در زبان آنان به معنی “سرخ سران” می باشد. بنظر من این مردم نه پیروی دین مسلمانی هستند و نه پیروی کافری و یا چیزی دیگر.

پس از ان که من از سرزمین فرمانروای لار گذشتیم و براه خود بسوی شمال غرب ادامه دادیم. راه ما از میان دو سلسله جبال و دشتی وسیع میان آن دو می گذشت. یکی از این سلسله ها که زیاد هم بلند نیست در محازی خلیج فارس در جنوب ادامه می یابد و روی آن پوشیده از جنگل های سرو است. دیگری بسوی شمال میرود و تدریجاً گسترش می یابد. فاصله بین دو رشته هشت و بعضاً شش فرسخ است. مسافرت در طول این دره شش روز طول می کشد، و آنرا “خشک دره” (4) می نامند که در زبان آنها به معنی “دره خشک و یا زرد” می آید. ولی ما آنجا را در عرض پنج روز پیمودیم و بالاخره در یکی از مجموعه های چادرها توقف و استراحت کردیم و هرچه می خواستیم آنجا فراهم بود. شکار و حیوانات وحشی از همه نوع در این نواحی پیدا می شود، مثلاً شیرو پلنگ، و از پلنگ هم بیشتر از شیر می ترسند. همچنین گرگ و خرس که خسارات زیادی به این چادرها وارد می سازند زیرا که همیشه در آنها را می بندند و چادرها نزدیک هم هستند و میانشان تقریباً فاصله ای نیست. میان اردوگاه آغلی است که شبها حیوانات را در آن نگاه می دارند. بیرون اردوگاه سگهای شبانی با قلاده ای بر گردن پاسداری می کنند.

فصل پنچم
دربارۀ اصل و قوانین و عادات صوفی

صوفی پسر شیخی بود که میان مسلمانان احترام زیادی داشت، و او بر شهری بنام اردبیل فرمانراوا بود. مادرش دختر امیر بزرگ دیگری بود. هنگامی که حامله بود از منجمان، که در آن کشور تعداد زیادی از آنها خیلی معروفند و جادوگری هم می دانند ، درباره ستارۀ پسر مشورت خواست، و آنها پیش بینی کردند که این طفل پادشاهی پرقدرت ولی بسیار سفّاک خواهد شد. برای این که او را نکشند یکی از منجمان بزرگ بنام دورمیش خان (5) در هشت یا ده ساله گی او را دزدید و پیش خود برد، و بعدها صوفی این شخص را یکی از امیران بزرگ خود ساخت. دورمیش خان او را به ارمنستان برد که در آن وقت خراجگزار پدر مادر صوفی بود و او فرمانروای تبریز بود. این منجم او را به یک کشیش ارمنی سپرد که در جزیره ای میان دریاچه ای در این کشور زندگی می کرد، و ساکنان این جزیره راهبان ارمنی بودند، و در آنجا دیری بود و راهبان آن فوق العاده با تقوا بودند، و در میان تمام اهالی کشور احترام زیادی داشتند. من شنیده ام که آنها بنام عیسی مسیح معجزات زیادی کرده اند. صوفی در میان راهبان بزرگ شد و در راه و روش آنان پرورش یافت.

بالاخره منجم بر گشت و او را به خانه پادشاه گیلان برد که عمّ این پسربود. از اینجا بود که صوفی با سورانی چند خروج کرد و شهرها و قصباتی که سر راه او بودند تصرف کرد. هرچه بعنوان غنیمت و تاراج می گرفت با کمال سخاوت میان پیروانش پخش میکرد، و بدین سبب بسیاری از ترکمانان طرفدار او گشتند. او مردم را به طریقت خود دعوت کرد و ادعای پیغمبری نمود و گفت که از خویشان علی می باشد. به گفتۀ او پادشاهان این سرزمین ها در پیروی از آئین محمد و علی غفلت می کردند، و بزودی او آئینی آورد که در آن یازده تن از خانواده خود را بعنوان پیغمبر معرفی می کرد و با خود او دوازده تن می شدند. او کلاه تاج را اختراع کرد که کلاهی است بزرگ و سرخ و بصورت طوماری بلند است و دوازده چاک دارد، و آنرا بر سر نهاد بدین ترتیب تمام پیروانش این کلاه را بر سر می گذارند و کتابی دارند که در آن آئین او نوشته شده است.

او به تمام ولایات و ایالات ایران سفیرانی فرستاد، و تمام کسانی که سر بر فرمان او نهادند خادم و خراجگزار او گشتند و تابع قوانین و فرمانین او شدند. کسانی از آئین او سرپیچیدند صوفی به آنها حمله کرد و تمام سرزمین شان را با خاک یکسان ساخت و آنها را شدیدا مجازات کرد. صوفی مساجد آنها را خراب کرد و مناره های آنها ویران ساخت و آنها را طویله اسبان سپاه خود ساخت. چون شاه شیراز که فرمانراویی پرقدرت بود تاج صوفی را بر سر ننهاد، صوفی بدو حمله کرده او را بهمراه بسیاری از مسلمانان هلاک ساخت. صوفی این شهر را پس از ویران ساختن زیر فرمان خود در آورد.

فصل ششم
دربارۀ شهر شیراز و چگونه سفیر بدانجا فرود آمد

پس از گذشتن از کوهها ما به شیراز رسیدیم که شهریست در پادشاهی صوفی. پیش از رسیدن بدانجا پنجاه سوار که بدستور حاکم شهر به استقبال آمده بودند به ما رسیدند. تمام آنها از رجال کشور بودند و بطرزی بسیار خوب لباس پوشیده و بر اسبان عالی سوار بودند. بیشتر آنان پرهای گرانبها با نگین های طلایی و جواهرنشان بر عمامه خود داشتند.این پرها از پرندگانی که پرهای زیبا دارند گرفته و از هند می آورند و در ایران هم یافت می شود، و ارزش هریک از آنان کمتر از پانصد یا ششصد کروزادوس
(Cruzados)
می باشد. چنانچه ما در وصف کسانی که بطرز مجلل و شکوهمندی لباس پوشیده اند می گوئیم “با پنجاه مهمیز طلایی”، در اینجا می گویند” با پنجاه پر.”
این سوراران ما را تا مهمانسرایی که درحومۀ شهر واقع بود همراهی کردند، که بنایی است بزرگ و مزین با باغی بزرگ پر از درختان میوه زیاد که بیشتر آنها در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا سفیر و تمام همراهانش مریض شدند و سه یا چهار نفر فوت کردند. ما چند روزی در این شهر ماندیم تا این که سفیر بهبود یافت و این در نتیجۀ مداوای پزشکان مسلمان بود . در این کشورتعدادی از پزشکان حاذق هستند و همچنین ادویه و داروها و نحوه درمان پزشکی خوب شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود وجود دارند.
شیراز شهر بزرگی است و پایتخت کشور است، و در پای کوه هایی است که بطرف غرب ادامه دارند. شهر بسیار قدیمی است و حصاری سنگی دارد که بسیارجای آن فرو ریخته است. در این شهر پرجمعیت خانه های با شکوه زیاد است که پنجره های شیشه ای دارند زیرا که در زمستان هوا بسیار سرد است. مردم مسلمان کشور ایران به شهر شیراز اهمیت زیادی می دهند، و می گویند که در مقام مقایسه با شیراز و تجارت بسیار پررونق آن قاهره دهی بیش نیست. اهالی شیراز ترکمانان و ایرانیان (6) هستند. آنها خوش قامتند با پوستی سفید و موی سرخ . آنها از این لحاظ متفاوتند که ترکها ترکی و فارس ها فارسی حرف می زنند. زبان اخیر شیرین تر و بهتر است.

همه لباس هایی از ماهوت می پوشند که در زمستان آستری ضخیم و تودوزی و از پوست های گرانبها دارند. البته کسانی که امکان مالی دارند زیرا که این پوست ها در این کشور بسیار گرانند. بیشتر مردم آستر هایی از پوست گوسفند و یا روباه دارند. شلوار آنان دراز، جوراب آنان ساقه بلند و کف کفش شان میخهای زیادی دارد. روپوش آنان از پارچه های صقرالابی و از پارچه هایی به رنگ بنفش و آبی می باشد که در این نواحی بسیار گرانند.

گندم، گوشت، کره، جو، برنج،زعفران وتمام محصولاتی که در این ناحیه بعمل می آید بحد وفور وجود دارد. باغات زیاد در اینجاست که علاوه بر تره بار، سیب، گلابی،هلو، به و انگورالیکنته (7) بعمل می آید و بعلاوه گل های سرخ صد برگ وجود دارد که از آن مقدار زیادی گلاب می گیرند. میوه ها را خشک کرده و برای فروش به هرمز می فرستند. همچنین برای فروش اسبان زیادی پرورش داده به هند می فرستند. در اینجا وارد باغی شدم متعلق به پادشاه سابق که پیرامون آن در حدود دو فرسخ بود و در آن چیزهای شگفت آوری دیدم. اولاً بناهای زیبایی که از مرمر و سنگ های دیگر بودند با پنجره هایی از شیشه های عالی و گج کاری و کاشی های اعلا که در این ناحیه تولید می شود، در ثانی جنگل های کوچک مختلف شبیه آنکه در اسپانیا یافت می شود و از میان آنها راه هایی می گذرد و در کنار آنها ردیفی از درختان سرو نزدیک هم کاشته شده بودند. درختان سرو در دو طرف خیابان چنان سر به آسمان کشیده اند که هنگام ظهر مثل شب است، و چنان شبی که فکر می کردم راه خود را نخواهم یافت. در گذشته در فصل شکوفه بقدری گل سرخ از آن باغ می چیدند که هر روزه وزن آنها می توانست به داوزده هزار
(َArrateis)
برسد. در وسعت باغ استخریست و درمیانش بنایی واقع شده که فرمانروای سابق این سرزمین برای تفریح خود ساخته بود. هنگامی که صوفی به این شهر آمد برای عیش و نوش و شرابخواری به این بنا رفت، که در میان آنان بهترین وسیله خوش گذرانی حساب می شود. همراه او تنی چند از نجبای مسلمان و سرداران بودند که در قایق هایی به آن خانه رفتند و شراب و غذا خوردند.سپس صوفی به همراهانش دستور داد که وارد آب شده در آنجا باهم بجنگند، و در نتیجه این کار عده ای غرق شدند. این باعث خنده و انبساط خاطر صوفی گردید.

حاکم شهر بنا بر عادات و مرسوم این کشور میهمانی بزرگی برای سفیر ترتیب داد، که درباره اش صحبت خواهم کرد زیراکه خیلی عجیب و غریب بود. بلافاصله بعد از صبحانه ای خوشمزه آنها شروع به نوشیدن شراب می کنند و تا نیمه شب و حتی تا برآمدن آفتاب این کار ادامه دارد، این در صورتی است که میزبان پیش از آنان از مستی نقش زمین نشده باشد. آنها از شرابخواری دست نمی کشند تا این که مست شوند، و بدین جهت است که ساقی دایماً دور می گردد و پیمانه ها را پر می کند. در این مجالس ساغر های زیبا از نقره و طلا ساخته اند مرصع به فیروزه و یاقوت. در این میهمانی ها همیشه آلات مختلف موسیقی و خوانندگان زن و مرد هستند که چنگ و انواع آلات خوش آهنگ موسیقی را می نوازند. بین مدعوین هدیه های زیادی مبادله می شود، و در مقابل هر هدیه هدیه ای گرانبها تر داده می شود و مراسم مفصلی دارند. به محض ورود میهمان به خانه میزبان پیش پای او پارچه ابریشمین و یا پارچه گرانبهای دیگر می گسترند، و از در خانه تا جایی که قرارست بنشیند با تعارفات زیاد او را از روی این پا اندازها می برند. در تمام این مدت نوکر میزبان از میهمان استقبال می کند بی آن که پای نوکر به پا انداز برخورد. به محض این که اثرات باده ظاهر شود و سرها گرم شود، آنها بلند شده بهم تعارف می کنند، و هر یک از آنان جامی پر در دست داشته و بلافاصله آنرا خالی می کند. هنگامی که تقریباً مست گشتند میزبان دستور می دهد که هدایا را بیاورند، مثلاً قباهای ابریشمین، پارچه های زردوزی شده با حاشیه هایی از پوست سمور، و یا شمشیرهای زرین و مرصع به فیروزه. بالاخره میزبان لباس مهمان درآورده و لباس هدیه خود را بدو می پوشاند و شمشیری گرانبها بر کمر او می بندد. بالاخره مقدارزیادی از انواع خوراکهای لذیذ آورده می شوند و پس از صرف غذا مهمانی به پایان میرسد. این رجال آنچنان از خود راضی و متکبرند که این گونه مجالس را لازمه حفظ حیثیت و آبروی خود می دانند، و در میهمانی دادن باهم رقابت می کنند. دراینجا من باید بگویم که میزبان ما حاکم شهر از این که سفیر و پرتقالیان دیگر شراب را با آب مخلوط کردند خیلی متعجب شد.

فصل هفتم
چگونه سفیر شیراز را برای رفتن به دربار صوفی ترک گفت و در راه چه دید؟

ما از شهر بیرون آمدیم و بسوی شمالغرب راندیم. راه از میان کوه ها و درطول سلسله جبالی مرتفع که در طرف چپ ما قرار داشت و مسلمانان کوه اسکندر می نامند می گذشت. در طول راه چیزی قابل عرض نبود، غیر از این که در آخر هر روز درخانه ای بزرگ فرود می آمدیم، و آنها را چنانکه قبلاً ذکر شد کاروانسرا می نامند. در بعضی از آنها مسلمانانی بودند که هرچه مورد نیاز بود، از قبیل جو، کاه، کشمش، پنیر، و یک خوردنی که از عسل، بادام، و میوه مغزدار درست می کنند و در اسپانیا آنرا “تورائو” (9) می خوانند ، بما می فروختند. بعضی از این کاروانسراها ساکنانی داشتند و بطور مجانی بما غذا دادند و ما در مقابل آن پول اقامت خوبی دادیم. غذایی که بلافاصله پس از رسیدن بما می دادند اول نان و عسل و سپس گوشت بود که مطابق درجه هرکس کیفیت آن فرق می کرد.

از شیراز تا اصفهان ششصد فرسخ است که ما آنرا دربیش از بیست روز طی کردیم. در طول راه جاهایی بود که بیم حمله راهزانان میرفت و بدین جهت هم سفیر به کاروان بزرگی از چاروادران مسلمان پیوسته بود. بعلاوه چون ما ده یا دوازده تفنگچی پرتقالی هم همراه داشتیم راهزانان جرات حمله نداشتند. بدین ترتیب ما بدون دردسری وارد شهر اصفهان پایتخت پادشاهی صوفی شدیم.

فصل هشتم
دربارۀ شهر اصفهان پایتخت پادشاهی

این شهربا حصاری از خشت بطرز فرانسوی محصور شده است، و در دشتی در شمالغرب واقع است و جمعیت زیادی دارد. ساکنان آن مسلمانند از فرقه محمد و علی [یعنی سنی و شیعه]. پوست آنان مانند شیرازیان سفید است. حومۀ اصفهان وسیع و خاک آن بسیار حاصلخیز است. بعلاوه در آنجا چهارپایان زیادی پرورش می دهند، و گاو های نری دارند که زمین را با آنها شخم می کنند.

ساکنان شهر قانونی دارند که مباین با آئین صوفی است و “سنی” خوانده می شود وهمان قانون ترک بزرگ است. هنگامی که صوفی به فرمانروای این سرزمین دستورداد که کلاه سرخی که در زبان خودشان “تاج” می نامند بسر نهند او امتناع کرد، و صوفی با لشکر بزرگ به شهر و حومۀ آن حمله کرد. او در این شهر فجایع زیادی مرتکب شد. اهالی را چون گوسفندانی دست و پا بسته روی زمین ردیف کردند و او شخصاً با دو شمشیر و یا با دو قداره در دست چپ و راست آنها شاپ شاپ سر می برید، و گاهی پا و گاهی دست آنها را نیز می برید. اینها را در اصفهان که چند روز در آنجا استراحت کردیم بما گفتند. ما در خانه هایی اقامت داشتیم که مشرف به میدانی بزرگ بودند، و در آنجاپشته ای خاکی بزرگی بود از استخوانهای نیم سوخته انسان. زیرا پس از ارتکاب این فجایع او دستور داده بود که بیش از پنج هزار مسلمان را بسوزانند. من این استخوانها و خاکستر مخلوط با خاک را به چشم خود دیدم. بدین ترتیب او خود را فرمانروای این سرزمین کرد و تمام مسلمانان بدو احترام می گذارند.

در این شهر چیزی بما گفتند که باعث تعجب زیاد گردید ولی اهالی از آن تعجب نمی کردند. موضوع اینست. مسلمانی در خانه اش چاهی دارد که آبش بسیار گوارا ست، هنگامی که ملخ می آید و محصول را می خورد، سطلی از آب این چاه پر می کنند و آنرا از سه پایه ای در هرمزرعه می آویزند. اندکی نمی گذرد که دسته ای از پرندگان به بزرگی سار به مزارع فرود می آید و تمام ملخ ها را می کشند و چیزی از آنها را باقی نمی گذارند. پرندگان پس از کشتن ملخ ها بلافاصله از آنجا میروند.

من این مرغان را دیده ام و در این نواحی اهمیت زیادی می دهند و کسی آنها را نمی کشد زیرا کشتن آنها را گناه می دانند. می گویند که دراین کار چیزی غیرعادی وجود ندارد. باید بگویم که من واقعۀ خوردن ملخ را خودم ندیده ام ولی این نوع پرنده را دیده ام.

فصل نهم
روش شکاری صوفی

ما در این شهر چندین روز اقامت داشتیم تا از خستگی سفر در آییم. سپس بسوی شمال به قصد اقامتگاه صوفی حرکت کردیم. روز اول به خانه های بزرگ و زیبایی رسیدیم که در آن مسلمان پیری زندگی می کرد، و این خانه ها و پیرمرد فقط برای نگاهداری از چهار یوز رام و تربیت شده برای شکار بودند. صوفی بدانها اهمیت زیادی می دهد و بدستور اوست که آنها را نگه می دارند. روز دوم در دشتی وسیع به برج تقربیاً بلندی رسیدیم که از کله ها و شاخ های گوزن ساخته بودند، و از مسلمانی که همراه ما بود شنیدیم که این برج را بدستور صوفی هنگامی که تمام اردوی او به قصد شکار در این ناحیه بود ساخته اند. صوفی علاقه بیحدی به شکار دارد که به ترتیب زیر انجام می گیرد. به محض این که به ناحیه ای می رسد که درآن کوهی است به اردوی خود دستور می دهد تا آن کوه را در سه ردیف دیراه وار احاطه کنند. بدین ترتیب که درباریان در ردیف اول، سپس لشکریان ودر ردیف سوم زنان باشند. آنها به تدریج دایره ها را تنگ تر می کنند و حیوان وحشی نمی تواند از کوه بالا رود. صوفی این نوع شکار را فقط در ناحیه ای ترتیب میدهد که در آن کوهی با سراشیبی زیاد باشد. به محض این که کوه را احاطه کردند صوفی و همراهان بهر حیوانی که می رسند آنرا می کشند. اولا با تیر و کمان و سپس با شمشیر. هنگامی که از کشتن سیر شدند لشکریان جای آنها را گرفته و حیوانات وحشی ای که هنوز مانده اند می کشند. اگر در میان حیوانات شیر یا پلنگی بود هیچ کس بجز صوفی اجازه کشتن آنرا ندارد. برای این کار او از اسب پیاده شده سوار قاطری می شود چون قاطر کمتر از اسب از شیر می ترسد، و بدین ترتیب شیر را می کشد. کشتار حیوانات سه تا چهار روز بطول می انجامد، و او به یادگار شکار در آن محل دستور می دهد تا از کله حیوانات کشته شده و از گل برجی بسازند ، و ما طی سفر خود شماری از این برج ها را مشاهده کردیم.

فصل دهم
دربارۀ شهر کاشان

کاشان بفاصله سی فرسخی اصفهان در پای سلسله کوههایی که از شرق به غرب کشیده شده قرار دارد. حصاری بطرز حصار فرانسوی و از خشت آنرا در بر می گیرد، و اهالی آن همه مسلمان ایرانی و یا ترکمان می باشند. اکثریت آنان تجار و پیشه وران و خصوصاً نساجان هستند. در اینجا ابریشم، ساتین، پارچه های زربفت به مقدار زیاد بافته می شود، و تجارت در این شهر روج زیاد دارد. کاشان که اهالی آن حدود چهار یا پنج هزار نفر است بازگانان ثروتمند زیادی دارد. حومۀ شهر خصوصاً از نظر مواد غذایی زیاد حاصلی ندارد، زیرا که زمین آن بیشتر شن است. فقط در حاشیۀ شهر مزارع گندم و جو وجود دارد. مانند اسپانیا در آنجا باغات خوب میوه است، و چون در اینجا بندرت باران می بارد آب این مزارع بواسطۀ نایژه های چوبین از کوهستان آورده می شود. سفیر و پرتقالیان در حومۀ شهر برای چند روز استراحت کردند. در این محلات که اکنون مسکون نیستند خانه های بزرگی وجود دارد که صاحبان آنها سالهاست در گذشته اند. در این نواحی قبور ولوحه های یاد بود آنها هنوز به چشم میرسد ولی کسی نمی داند که آنان چه کسانی بودند.

در اینجا اقامت ما از چند روز به چند ماه کشید زیرا که ما منتظر رسیدن بهار بودیم تا به سفر خود به دربار صوفی ادامه دهیم. زیرا که این ناحیه هم از ناحیه پیشین و هم به شهری که میرفتیم هوای معتدل تری داشت. پس از زمستانی سخت در اینجا براه افتادیم. اگر بطرز اریب بسوی شرق بروید بفاصله سه روزه شهر دیگریست بنام
(Hies)
هیس. در اینجا نیز پارچه های ابریشمی زیادی بافته می شود که از پارچه کاشان جلوه بیشتری دارند زیرا که می گویند آب و هوای اینجا بهتر است. پس از ترک کاشان راه ما بسوی شمال شرق از میان نواحی شنزار و خشک می گذشت تا این که به شهری بنام قم رسیدیم.

فصل یازدهم
دربارۀ شهر قم

شهر قم در دشتی قرار دارد و حصار خشتی و سنگی دارد، و تعداد اهالی حدود دو هزار می باشد. موقعیت آن بطرف شرق و جنوب شرق ، ومیوه و غذا در آن بسیار فراوان است. در آنجا احشام مختلف و از آن جمله شتر و شترانی که یال سیاه دارند پرورش می دهند. اهالی ترکمن و ایرانیان هستند، و همه از آئین علی و محمد پیروی می کنند. نزدیک شهر رودخانه ای با آب فراون وجود دارد، و نزدیک آن کارونسرایی بسیار زیبا واقسعت که ما چند روزی در آن رخت اقامت افکندیم. سپس ما حرکت کرده بعد از سه روز بالاخره به شهر ساوه رسیدیم.

فصل دوازدهم
) (11) درباره شهری بنام ساوه تقریباً در مرز فارس

شهر ساوه شهریست بسیار بزرگ و قدمت آن از ساختمانهایش پیداست. بنظر میرسد که آنرا کفار یونانی بنا کرده اند. با این که خرابه های زیادی در شهر وجود دارد و حصار آن را ویران ساخته اند، هنوز ساختمانهای بزرگ و خوب در آن دیده می شود. بام بیشتر خانه های مسلمانان مسطح است، و اهالی شهربه ندرت به بازرگانی و زراعت می پردازند، زیرا که شهر در ناحیه ای کم حاصل واقعست و در آنجا جز حیوانات وحشی خصوصاً گوزن و آهو پیدا نمی شود. از شاخ گوزن کمان ترکی می سازند که اغلب مسلمانان با خود دارند، و بیشتر مردم این شهر هنر کمان سازی را می دانند. بطرف غرب این شهر بیابان وسیعی است که تا رود فرات و بابل که مسلمانان آنرا بغداد می نامند ادامه دارد. از این شهرحرکت کرده از ناحیه ای با دهاتی چند گذشتیم که اهالی آنها ایرانیان و ترک زبانان هستند و بالاخره به شهری رسیدیم بنام میانه.

فصل سیزدهم
دربارۀ شهر میانه و سلطانیه

میانه شهریست واقع بطرف غرب کوههایی که ذکر آنها گذشت،. ساختمانهای آن با دیوارهای خشتی چارچوبی بطرز فرانسوی. اهالی سفید پوست، مسلمان و ترکمن و ایرانیانند. آنها از بازرگانی، دام داری و کشاورزی زندگی می کنند. بطرف شرق زمینهای وسیع کشاورزی و دامداری گسترده است. در زمستان این ناحیه بسیارسرد می شود و برف زیادی می بارد. مانند اسپانیا در اینجا نیز باغات زیاد میوه وجود دارد . شهر در قلمروی صوفی واقسعت. ما شب را در اینجا سپری ساخته و صبحگاه دوباره حرکت کردیم، و پس از سه روز به شهری بنام سلطانیه رسیدیم، که حصارو خانه های خوب زیادی دارد. بما گفتند که در قدیم این شهری یونانی بوده است و از لحاظ سبک معماری خانه ها هم این را نشان می دهد. اهالی این شهر مسلمانان ایرنیان و ترکمانانند. شهر نزدیک کوهی واقعست و حدود سه هزار نفر سکنه دارد.
تجارت این شهر رونق دارد و سوداگران زیادی در اینجا رحل اقامت افکنده اند. بما گفتند که صوفی پس از شکست بزرگی که از دست ترک بزرگ یافت به اینجا گریخت، و در اینجا به بازسازی لشکر خود پرداخت. این ناحیه خیلی حاصلخیزست و محصولات زیاد دارد، و همچنین دام داری و باغات میوه مانند اسپانیا زیاد است. ما شهر را بطرف شمال ترک گفتیم و طی دو روز از ناحیه ای گذشتیم که ساکنان آن مردم سلطانیه بودند، و به شهری رسیدیم به نام انگاو
(Angão)
که حومه وسیعی دارد (12).

فصل چهاردهم
دربارۀ شهر انگاو

انگاو شهریست بسیار قدیم که در جاهای مختلف آن ابنیۀ مخروبه زیاد و بسیار قدیم بچشم میرسد. شهر در دشتی بطرف شمال شرق واقعست و ساکنان آن مسلمانان فارس زبان و ترکمانانند، و تعداد تجارآن کم است. بیشتر اهالی از کشاورزی و دام داری تامین معیشت می کنند. این نواحی بسیار حاصلخیز است و درنواحی اطراف دهات زیادی وجود دارند. زمین را با گاو نر شخم می کنند. ما در اینجا بمدت دو روز توقف کردیم و در طی این مدت امیری باسم قاسم بایندر که مثل ما در آنجا توقف کرده بود سفیر را مورد تفقد زیاد قرار داد.از مردم شنیدیم که او از خاندان سلطنتی [آق قویونلو] ودارای احترام زیاد است، و قسمتی بزرگ ازپادشاهی ایران که صوفی فتح کرده بود، حق موروثی او بود. قاسم بایندر با دربار کوچک خود و سوارانی چند در این ناحیه سکنی گزیده بود، و سگان و پرندگان شکاری زیادی داشت زیرا که سخت دلبستۀ شکار بود. او مردی با سخاوت و شریف بود، وطبق عادات و رسوم این مردم با تمام تشریفات، که وصفی از آن پیشتر گذشت، به احترام ما ضیافت بزرگی ترتیب داد.

روز دیگر ما براه افتادیم در حالی که این امیر ما را بدرقه می کرد. تاجایی که راه ما از کنار رودخانه ای می گذشت او همراه ما بود و باز های خود را رها میکرد که پرندگان را شکار کنند، و بدین ترتیب بیش از یک فرسخ با ما آمد. پیش از این که ما را ترک گوید او از سفیر و سایر پرتقالیان خواست که فرود آیند و در آنجا و در هوای آزاد دوباره ضیافتی مفصلی ترتیب داد که برای آن آذوقه و وسایل لازم آورده بود. پس از آن او با ادب زیاد ما را ترک گفت و بخانه خود رفت. بیش از تمام کسانی که تاکنون دیده بودیم این امیر بما احترام و محبت نشان داد . ما تمام روز و پاسی از شب را در راه بودیم تا بالاخره به کاروانسرایی رسیدیم و در آنجا استراحت کردیم. روز دیگر بطرف شمالغرب به راه خود ادامه دادیم و تمام روز در نواحی کوهستانی راه پیمودیم. برای خوابیدن کاروانسرایی یافتیم که در جوار ده کوچکی بود بنام ترکمن دل که ساکنانش ترکمانان بودند. در آنجا ما از پلی آویزان بر روی رودی وسیع گذشتیم، و از سرزمینی با دهات معمور رد شدیم و شب بعد برای خوابیدن به جایی رسیدیم که دو کاروانسرای زیبا داشت با اطاق های مجهز ومحفوظ و پنجره هایی که بتازگی شیشه کرده بودند. شنیدیم که اینها را بدستور همسر صوفی ساخته بودند و بتازگی کار بنای آنها انجام یافته بود. جمعیت این نواحی زیادست و در دهات و اردوگاه های زیاد کشاورزان مسلمان و ترکمانان زندگی می کنند. این نواحی بسیار سرد است و همه جا برف بود که مشکلات زیادی برای ما ایجاد کرد. با این که همراه ما راهنمایان محلی بودند چارپایان با بارهای شان مرتب میفتادند. بخاطر سرمای بیحد و برف زیاد در این نواحی اغلب می شود که سوار روی اسب خود یخ میبندد و چسبیده به زین خود میمیرد و اسبش اورا بدین وضع به یکی از دهات میرساند. این داستان را در اینجا بما گفتند. بمدت یک روز ما باز بسوی شمالغرب راندیم، و شب را در کاروانسرایی گذراندیم که در آن سوی کوهستان بود که آنرا پشت سر گذاشته و از راهی تنگ و سنگی از گذشتیم. بما گفتند که این راه را با کلنگ و تیشه از کوه بریده بودند. پس از ترک این محل باز بسوی شمالغرب رفتیم و از ناحیه ای پرجمعیت که مزارع و دهات زیادی داشت گذشتیم و به مهم ترین و ثروتمند ترین و بزرگترین شهر در تمام قلمروی صوفی رسیدیم که تبریز نامیده می شود و من درباره آن خلاصه وار شرحی خواهم داد.

فصل پانزدهم
دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع است که بزبان فارسی الدبه می نامند

تبریز شهریست بسیار بزرگ که بطرف غرب واقعست بین دو رشته کوه که یکی بطرف شمال ودیگری بسوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد با حصاری کوچک ، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبقه بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است زیرا که در اینجا هوا خیلی سرد است و اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفاظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغهای بزرگ ومیوه دار واقعند و در آنها اکثراً ساختمانهای بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد، و بدین ترتیب بیشتر از یک دیوار ایمنی وجود دارد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیز اند. بازارهای دراز و مسقف در تبریز هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند ، و در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در این بازار ها ده دوازده کاروانسرا ی بزرگ و پرشکوه که هریک باندازه دهی است واقعند، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که مانع ورود سواران می شود.
گذشته از این کاروانسراها که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها وجود دارد. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی بکار های پر درآمد خود مشغولند. یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغ های میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه بنحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که بطرز هنرمندانه ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.

در این شهر فارسى زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سفید پوست و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها بظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دارند که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسبهای خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده است. زنان زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جورابهایی به رنگ سرقلاتی یا قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباسها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی لباس عوام نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.

برای صوفی تجارت ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارتها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جو و برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.

در اینجا دو دسته مسیحی هستند و تعداد آنها در این کشور قابل ملاحظه است. یک دسته فرنگ
(Frangues)
نامیده می شود و عادات و آئین آنها عیناً مثل ماست، و اکثریت آنان کشاورزان و صنعتگران هستند. دسته دیگر ارمنیان می باشند که بیشتر آنان تجار ثروتمندی بوده و دیگران شراب می سازند و مخفیانه به مسلمانان می فروشند. آنها چند کلیسا و عبادتگاه کوچک دارند که در آنها مراسم عشاء ربانی را برگذار می کنند. اجرای مراسم مذهبی آنها بطرز کلیسای اصلی مسیحیان ولی بصورتی بسیار بد صورت می گیرد.

از میان شهر رودی با آبی بسیار گوارا جریان دارد و تمام جمعیت آنرا مصرف کرده و می آشامند. آب را توسط کانال های زیرزمینی به تمام کوچه ها می آورند، و در هرکوچه در جاهایی معین دهانه هایی با درب هایی سنگی است که موقع نیاز از آنجا آب می کشند. در زمستان آب کانالها گرم است، ولی اندکی از بیرون آوردن آن نمی گذرد که یخ می بندد. در تابستان هوای این نواحی بحدی گرم است که مردم در زیر زمین خانه هایی بخصوص یخ نگه می دارند و آنرا می فروشند. همچنین گیاهان دارویی را همه جا می فروشند. برای دولتمردان و ثروتمندان از کوهستانها برف می آورند، و در انبار های خاص نگه می دارند، و آنرا در آبی که می آشامند می ریزند.

در خانۀ پر جلال یکی از ثروتمندان که از باغات میوه احاطه شده است و مانند آنرا نیز در اسپانیا می توان یافت، ما را به گرمی پذیرفتند و ما چند روز از خستگی راه آسودیم. حاکم شهر دستور داد که تمام ما یحتاج ما از جمله کاه و جو برای اسبان را بما دهند. پس از چند روز ما برای رفتن به دربار و اردوی صوفی حاضر شدیم.

فصل شانزدهم
در رفتن بسوی اردوی صوفی

ما شهر تبریز را ترک گفته و بسوی شرق راندیم و در طی روزهای زیاد مسافت کمی را پیمودیم زیرا که همیشه مسلمانی بنام عبدالخلیفه حرکت ما را به تعویق می انداخت. این مرد یکی از خادمین صوفی بود و از این جهت احترام زیادی داشت، و از هرمز همراه و تحت حمایت ما بود. ما مسافتی قریب پنجاه فرسخ راه پیمودیم و همیشه از نواحیی می گذشتیم که در آنجا به ترکمانان و آلاس های زیاد (13) بر خوردیم. ما اغلب در چادرهایی که داشتیم در هوای آزاد اطراق می کردیم و گاهی در کاروانسراها می ماندیم. مسیر ما از چمن زارهای پرتپه می گذشت که در تابستان علف زیاد دارد و فاقد درختزار بود به جز شماری از درختان میوه و غیره که مردم دردهات کاشته بودند. غذا را فقط با پشکل شتر و اسب می پزند، و در بسیار از نواحی آتش را از خاکی که از بعضی معادن ، که ازآنها تعدادی در اینجاها وجود دارد و از آنها ماده ای بنام
(Natafe)
بیرون می آید، درست می کنند. نفت برای معالجه بعضی از امراض هم بکار میرود. بالاخره هنگامی که ما بفاصله یک روزه از اردوی صوفی رسیدیم، حاکم اردو پیش سفیر آمده و اطلاع داد که ما باید در کنار رودخانه چادر بزنیم. بدین جهت ما چادرهایی که همراه داشتیم برپا ساختیم، و در عرض ده یا داوزده روزی که در آنجا بودیم مرتباً تعداد زیادی از مسلمانان سوار بر اسب با اسباب و اموال و زنان خود از جلوی ما می گذشتند. پس از سپری گشتن این ایام از ما دعوت شد که به سفر خود ادامه دهیم، و نصف روز از حرکت نگذشته بود که تعداد زیادی از رجال مسلمان با ساغر های سیمین پراز شراب و صندوق های بزرگ شیرینی وسیب به استقبال آمده بما خوش آمد گفتند. در هر منزلی که توقف می کردند ساغر های شراب دور می گشت، و ما را نیز به خوردن دعوت می کردند. البته ما هم همراهی می کردیم ولی نه بدرجۀ اشتیاق و از خود بی خود شدن آنها. بدین ترتیب ما تمام روز را باده گساری کردیم تا به اردو رسیدیم و در جایی که ا تعیین شده بود چادرها را برپا نمودیم. سفیر در حال استراحت بود که پیشکار صوفی رسید، و آنها او را در زبان خود “وکیل” می خوانند و مقداری غذا بعنوان هدیه آورد، که شامل گوشت گوسفند کباب گشته در کره در سینی ای چینی بزرگ بر روی توده ای از برنج بطرزی بسیار لذید با ادویه های مختلف تهیه شده بود، و کاسه ای بزرگ از گندم با سرپوشی گنبدوار و طلایی نیز همراه بود. بعلاوه او دو تنگ پر از شراب خوب که دهانه های تنگ آنها با سرب مهر شده بودند همراه آورده بود. او بما خوش آمد گفت و از ما خواست که بخوبی استراحت کنیم . او افزود که صوفی نسبت بما نظر خوبی دارد و مورد الطاف بیحد او قرارخواهیم داشت زیرا که پرتقالیان هنگامی که او به پادشاهی ایران رسیده است به هند آمده اند. گفتۀ او درست بود زیرا که آلفونسو د آلبوکرکه درست همزمان با بقدرت رسیدن صوفی هرمز را تسخیر کرده و آنرا خراجگزار پرتقالیان ساخت. چون پادشاه هرمز قبلاً خراجگزار صوفی بود و از دست او تاج قزلباشی گرفته بود، نائب السلطنه آلبوکرکه را وادار بفرستادن سفیری به صوفی ساخت، و بدین ترتیب فرناو گومز ده لموس دا تروفا
(Fernão Gomes de Lemos da Trofa)
و چند تن از پرتقالیان روانه دربار صوفی شدند. صوفی او را با احترام زیاد پذیرفت زیرا که می خواست قدرت زیاد خود از آمدن سفیر پرتقال به حکمرانان مسلمان که تحت فرمان خود آورده بود نشان دهد. صوفی به درباریان خود گفت که نه تنها حکمرانان مسلمانان شرق مطیع او گشته بودند بلکه فرنگان نیز که از منتهای الیه غرب جهان به او سفیر و هدایا فرستاده بودند.

بدین جهت فرناو گومز ده لموس مذکور بصورت بسیار دوستانه ای پذیرفته شد و توانست تمام مسائلی را که بخاطر آنها سفر کرده بود حل نماید. بعلاوه صوفی مقدار معتنابهی سنگهای قیمتی زیبا باو هدیه کرد، که دربارۀ آنها مورخین مقیم هند شرح کشافی نوشته اند.

فصل هفدهم
دربارۀ بار عامی که صوفی داد

ما در این اردوگاه چند روز ماندیم ولی سفیر فرصتی نیافت که با صوفی یا حکامش صحبت کند، زیرا که آنها مشغول تدارک بار عامی بزرگ بودند ، که صوفی می خواست بدهد و تمام اشراف و عوام کشور بدان دعوت شده بودند. به این بار عام سه پادشاه آمدند، یعنی پادشاهان گیلان، شیروان و مازندران. بعلاوه دو سفیر از پادشاهی گرجی ها آمدند که اهالی آن مسیحی هستند و کشورشان در سرحد شمالی کشور صوفی قرار دارد. من آنها و همچنین فرمانراویان مهم دیگر مسلمان که همراهان زیادی داشتند دیدم.

این مراسم را در زبان خود “نوروز” می خوانند که به معنی روز اول سالست. برای این مراسم صوفی مقدار زیادی خواربار و آذوقه و بهترین شراب ها را تهیه دیده بود. همچنین لباسهای ابریشمی و زردوزی مزین به فیروزه و یاقوت، شمشیر های زرین، اسبانی با یراق های سیمین و زین هایی پوشیده از سمور و قاقم و پوست های گرانبهای دیگر حاضر ساخته بود. تمام اینها می بایست میان امراء و بزرگان بنا به درجه و خدمت آنان تقسیم گردد. صبح همان روز چادرهای جدید و بسیار بزرگ و پرشکوه برای صوفی بنا کردند، که یکی از آنها بیش از حد بزرگ و پر جلال بود، و میشد آنرا با تالار بارعام پادشاه اسپانیا مقایسه کرد. آن خرگاه گرد بود با ستونی بلند در میان آن به ضخامت بالای ران یکمرد که با رنگ های طلایی و آبی رنگ شده بود و روی آن با رنگهای روغنی عالی نقاشی شده بود. داخل خرگاه آستری از ساتین رنگین داشت با روبانهای زیاد، و روی زمین فرش های گرانبها گسترده بودند با مخده های ابریشمین.دیوارهای خرگاه عمودی بودند و بدانجهت فضای بیشتری داشت و برای تمام پادشاهان و بزرگان که به ترتیب مراتب نشسته بودند جای بود و صوفی با فاصله ای جلوی آنها نشسته بود. جلوی در خرگاه سایه بان آراسته و مزینی بود مفروش با فرشها ی زیاد که بزرگی آن بحدی بود که می توان گفت مثل بارگاه بیرونی و تالار انتظار صوفی بود و در آن غذا هم داده میشد. کف خرگاه که پوشیده از فرش بود سفره های ابریشمی گسترده بودند و برروی آنها صراحی های سیمین پر از شراب و پیاله کوچک سیمین برای نوشیدن گذاشته بودند. برای صوفی ساغرهای زرین و سیمین مرصع به فیروزه و یاقوت و پیاله هایی همراه آنها گذاشته بودند. مراسم پذیرایی بدین ترتیب بود، که صوفی از سفیر پرتقال و شماری از پرتقالیان که من هم جزوء آنان بودم، خواست که پیش سفره او بفاصله دو قدم بنشینیم. در تمام خوردن غذا چشم صوفی بر سفیر بود، و بسیار اوقات دستور میداد که از بهترین اغذیه بما بدهند. در دو سوی خرگاه سفره ها ردیف شده بودند که پهنای هریک آنها دو ذرع میشد. غذا بیشتر گوشت گوسفند و برنجی بود که رنگ های مختلفی داشت مثل سیاه، سفید، زرد و رنگهای زیاد دیگر. بعلاوه شیرینیجات و خاگینه ونان گندم که مسطح بود. آنچه نبود مرغ بود که در این کشور زیاد بدان توجه نمی شود و کمتر آنرا می خورند. این پذیرایی تقریباً تمام روز دوام داشت، و تمام پادشاهان و امرا به نوبت برای صوفی شراب ریختند. پسرشانزده ساله صوفی که در آنجا بود در شراب خوردن پدر را همراهی کرد و در این مراسم شرکت داشت. تمام مراسم با صدای موسیقی از چنگ، نی، سنج و آلات بسیار دیگر که میان ما مرسوم نیست، ولی همه خوش آهنگ بودند و بخوبی با آهنگ های زیبایی که اجرا می شد هم آهنگی داشتند. بدین ترتیب بود که روز بپایان رسید.

روزبعد مامورین صوفی بنا بدستور او مشغول توزیع خلعت ها و هدایای دیگر بودند که نشانه ای از مرحمت او تلقی می شد. برای سفیر قبایی زردوزی و بالاپوشی که بطریق آنها دوخته شده بود، و برای پرتقالیان همراه فقط قباهایی از ساتین رنگین دادند. در همان روز صوفی فرمان داد که دو ستون بلند بفاصله ای از خرگاه او برپا شود، و بر سر هریک از آنها چوبی نازک ولی سخت محکم کرده بودند و بر روی آن سیبی زرین باندازه پرتقالی معمولی گذاشته بودند. در کنارهر یک از این دو ستون سایه بانی از ابریشمی گرانبها برپا کرده بودند. صوفی و پادشاهان مذکور و امرا زیر آن نشسته و با تیر وکمان سیبها را نشانه گرفتند، ولی فقط تنی چند توانستند آنها را بزنند، و بدین ترتیب قسمتی از روز گذشت. اندکی بعد تعداد زیادی از رجال مسلمان که بصورت با شکوهی لباس پوشیده بودند، با کلاه های پردار سوار بر اسب پیش آمدند، و در یک سوی اردوگاه صف کشیدند. هریک از آنها به نوبت بسوی ستون تاختند و هنگام نزدیک شدن تیری به سیب انداختند و بعضی که خیلی مهارت کار بودند آنرا انداختند. کسی که سیبی را می انداخت فوراً از اسب پیاده شده سیب را می گرفت و جلوی صوفی تعظیم غرایی می کرد. بعد از آن جام بزرگی از شراب بدو می دادند تا سر کشد. در ضمن بلافاصله ستون را با طنابی خم می کردند و دوباره سیبی روی آن می گذاشتند. هر سیبی بوزن سی کروزادوس
(Cruzados)
بود، و دو صندق پر از این سیب پیش صوفی دیده می شد. در این روز تمام آنها بطریقی که گفته شد به برنده گان رسید.
روز بعد صوفی دستور داد تا هدایای نایب السلطنه دوراته ده منیسس
(Duarte de Meneses)
و پادشاه هرمز را پیش او آورند. هدایای پادشاه هرمز شامل بارهای زیاد از پارچه های بنگالی، ظروف پر از زنجبیل جهت نگهداری [غذا] و قطعه عنبری که باندازه سر یک مرد بود، و چند انگشتری با نگین های یاقوت و الماس و یک ظرف چینی لعاب دار باندازه یک چرخ. از جمله هدایای نایب السلطنه جامی سیمین و طلاکاری شده، آفتابه لگن، نمکدان، دو جام بزرگ شراب ، و زینی با رکاب، و چکمه های سواری، زره سینه و اسلحه هایی چند که بصورت زیبایی با نقش های زرین آراسته بودند بعلاوه دو مخده ابریشمی برای نشستن، پرده ای برای تختخوابی ابریشمی که به طرز پرتقالی درست شده بود، و زره ای کامل برای بالا تنه که پر از نقش های زیبا بود. هنگامی که تمام این هدایا جمع شد، صوفی از خرگاه در آمد و بر روی مسندی که آورده بودند نشست. سفیر نیز بدانجا رفت ، و هدایا را توسط دو مسلمان یک به یک بدو نشان دادند. معذلک صوفی علاقه ای نشان نداده جز به زره که من به تن داشتم و اسلحه که حمل می کردم حتی به آنها نگاه هم نکرد. او دستور داد که زره و اسلحه ها را به او نشان دهند و برای اینکه نشان دهد از دیدنشان لذت زیادی برده است از من خواست تا در آنجا بمانم و با من شروع به صحبت کرد. او یکی از دستکش های آهنی از دست من کشید و بدست خود کرد، و فوراً یکی از مقربین خود را صدا کرده دستور داد که زره را برتن کند، و به اوگفت: ” بدین ترتیب تو با من به این سفر خواهی آمد.” سپس دستور که آن ظرف چینی لعابدار را آورده و پر از شراب سازند و همه می بایست از آن بنوشند. رسمی است قدیم در میان شاهان ایران کسی که بیش از دیگران شراب خورد و دیرتر از همه مست شود احترام زیادی می یابد. بدین ترتیب ظرف چینی را پر کردند و مقدار زیادی شراب در آن بود. اول صوفی جرعه هایی کوچکی از آن نوشید و در این ضمن رجالی که دور او بودند شوخی کرده و لطیفه می گفتند. صوفی پس از نوشیدن ظرف چینی را به پادشاهان و فرمانراویانی که دور اونشسته بود داد و به نظر من که نزدیک او بودم و کاملا او را می شنیدم ، شروع به گفتن لطیفه کرد. هنگامی که مجلس شراب بپایان رسید صوفی به همراه مسلمانان و رجالی که از مقربان او بودند بر اسب نشسته با بازها و سگان شکاری خود، دور از راهی که به اردو منتهی می شد، بسوی دشت تاخت.

در طی مدتی که ما در اردوگاه بودیم دسته های زیادی از مردان و زنان مسلمان با شادی و موسیقی بدانجا می آمدند . به محض رسیدن آنها به صوفی آگاهی می دادند و او شخصا در حالی که شمشیری بر کمر داشت جلوی خرگاه خویش می آمد و برای این که میهمان نوازی و احترام خود را نشان دهد بلافاصله جلوی آنها جام شرابی سر می کشید. آنها نیز پیش پای او گاویی را قربانی می کردند و داد می زدند که از این به بعد هیچ حادثه ناخوش آیندی در زندگی صوفی پیش نخواهد آمد. کسانی که اسبان نر یا مادیان و یا دخترکان زیبایی داشتند بدو هدیه می کردند، و بعد از این مراسم آنها خوشحال و راضی به خانمان خود بر می گشتند.

در طی اقامت خود دراردو من بارها این مراسم را دیدم. بما گفتند که در این اردو بیش از سی هزار اسب و بیست هزار چادر بودند ، و بعلاوه همیشه از امرای بزرگ سه تا چهار نفر در آنجا اقامت داشتند و خرگاه آنها تقریباً به بزرگی خرگاه صوفی بود. بهمراه این امیران نوازندگانی با شیپور، دف، طبل های کوچک و بزرگ بودند که بمدت یک ساعت سحرگاه و هنگام غروب آنها را می نواختند. زنان آنان در خیمه هایی جداگانه منزل داشتند که به همان بزرگی و درست پشت خیمه های آنان بود. هنگامی که اردوگاه چادرها برپا می شود تمام زنان اردو پشت جایی که زنان اقامت دارند جمع می شوند. آنها با لباسهای بسیار زیبا و سوار بر بهترین اسبان همسران خود با زین و یراق های گرانبها بدانجا می آیند و مثل مردان اسب می رانند. لباس آنها زیاد با مردان فرقی ندارد فقط توری ابریشمی بر سر دارند و زلف های بافته شان از پشت سر پیدا ست و آنها صورت خود را آرایش می کنند. جلوی زین آنها بالشی حریری قرار دارد و برروی آن بعنوان احترام خم می شوند. مردان نیز بهترین لباس های خود را برتن دارند که عبارت است از قبایی ابریشمی و بالاپوشی از مخمل و ابریشم صقلابی رنگ و پارچه سرخ رنگ. کسانی که از عهده خرید لباس ابریشمی نمی آیند قبایی تو دوزی شده از پارچه ای آبی رنگ و سفید با بالا پوشی با آستری آبی به سبک لندنی به تن دارند، و جورابهای بلندشان را روی شلوار آبی رنگشان می کشند، وکفش های محکم چرمی با کف میخ کوبی شده بر پای دارند. در پاشنه کفش ها بندی آهنین بود که از آن نوکی به اندازه یک اینچ بیرون می آمد و بعنوان مهمیزی بکار میرفت. آنها کمربندی چرمی نازک و بافته شده و آهن کوب بر کمر دارند که از آن شمشیر خود را می آویزند. شمشیر آنها بدرازی چهار وجب است با یک لبه تیز با دسته ای حکاکی شده و از پولاد بسیار خوب. آنها سر و روی خود را از ته می تراشند و فقط سبیل بر پشت لب دارند، و هنگامی که موی آنها سفید می شود می گذارند تا ریششان بلند شود. اسبان آنها بزرگ و پرزورند، و یراق آنها مرکب از زین و بندرکاب و شکم بندی به بزرگی پای سوار بودند. رکاب اسبان از آهن و شبیه رکاب چهارپایان است که در ایام قدیم بود، ولی با این همه اکثراً از آهن است. یراق اسب بیشتر مرکب است از بندهای چرمی با نقش هایی روی آنها که در آنها کم بکار رفته است و سربند ها نیز مانند پاردم نازک است . سینه بند که اغلب آبی رنگ است لا دوزی شده و با روغن جلا داده اند، و روی پاردم کفل اسب بکلی با پارچه ای ابریشمی یا زردوزی شده پوشیده است و حاشیه ای از نخ های تابیده و رنگارنگ دارد. در زمان صلح اغلب مردان تیر و کمان دارند و در جنگ زره ای تنگ بافته برتن کرده و از نوک آهنی و سرخ و سبز زوبینی که دارند و مثل سر نیزه است پرچمی کوچک رنگارنگ آویزان است.

اردو بحدی بزرگ است که اگر در دشتی صاف برپا شود، که بندرت اتفاق میفتد، گاهی پرندگان در اثر فریاد مسلمانان میان چادر ها میفتند و مردم آنها را می گیرند. بفاصله نیم فرسخ یا بیشتر از این اردو همیشه یک اردوی دیگری با چادرهای زیبا است که در آن سوداگران زیادی اقامت دارند، و اقمشه و متاع زیادی دارند از قبیل لباس های ابریشمی با آسترهای گرانبها ، یراق ها و زین ها با تمام مخلفات، و گندم، جو، گوشت، کره ، میوه جات و برنج. آشپزهایی که در اردو هستند غذا های لذیذ بسیاری تهیه می کنند و می فروشند. این اردو را “اردو بازار” می خوانند یعنی اردوی سوداگران. همیشه تعدادی زیادی از مسلمانان در آنجا هستند و شبیه بازاری بزرگ است، و هرچه مورد نیاز اردوی صوفی می باشد از این اردو بازار تهیه می شود.

فصل هیجدهم
دربارۀ دریای کاسپین که ایرانیان آنرا دریای گیلان می خوانند

پس از این که هر چمنزاری توسط اسبان و شتران کاروانان و اردو چرا می شد ، هرچند روز از محل اردو را تغییر می دادند تا از چمنزارهای کنار آن که در این ناحیه زیاد و خوب هستند استفاده کنند. بالاخره ما به سلسلۀ جبالی رسیدیم که بسوی شرق ادامه می یافت و مجاور دریای کاسپین که ایرانیان آنرا دریای گیلان می خوانند بود. آب این دریا بسیار تلخ است و پیرامون آن یک صد فرسخ و عرضش پانزده تا بیست فرسخ است. در آن ماهی فلس دار بوفور یافت می شود، و از آن بیشتر ماهی های بدون فلس است که شبیه ماهی کاساو (14) و ماهی های شبیه آن. تمام این ماهی ها را در بازار می فروشند که خیلی پر گوشت و خوشمزه هستند. بین قصبات و دهات زیاد اطراف این دریا کشتی ها و قایق در آمد و شد هستند.آبریزگاهی در این دریا می باشد که مصّب چند رودخانه است، و اغلب طوفان های سختی می شود بی آن که بارانی باشد.

پس از چند روز که اردو از پای کوهستان حرکت کرد، و پس از چند توقف ما به شهری پرجمعیت و مهم بنام اردبیل رسیدیم که در گذشته فرمانروای آن شیخ حیدر پدر صوفی بود. زمین های اطراف شهر بسیار حاصلخیز است و هر نوع محصولی که بخواهی در آنجا عمل می آید.

فصل نوزدهم
چگونه صوفی با اردوی خویش به شهری در پادشاهی خود رسید که اردویل خوانده می شود

اردویل شهریست بزرگ که در فاصلۀ ده دوازده روزی تبریز و اندکی بسوی شمال واقسعت. در آن خانه های باشکوه از گچ وگل که بطرز فرانسوی ساخته شده اند و مسلمان فارس زبان آنجا ساکنند که بیشتر سوداگرند زیرا که در ناحیه واقع در سرحد دو یا سه پادشاهی قرار دارند و تجارت ابریشم و متاع های دیگر می کنند. این ناحیه باندازه تبریز سرد نیست، و محصولات آن زیاد است از قبیل گندم، جو و میوه جاتی که در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا مسجدیست که از نظر مسلمانان خیلی مهم است چون در آن پدر صوفی مدفونست. در دشت و تپه های اطراف شهر اردوی صوفی چند روز اطراق کرد.
یک روز هنگام ظهرخدمتکار مسلمان صوفی که از هرمز همراه ما بود بدیدن سفیر آمد و گفت که بهتر است بزودی خود را آماده سفر سازیم و علیق به اسبان دهیم، زیرا که مصلحت است که هرچه زودتر اردو را ترک نمائیم. از شنیدن این سخن سفیر هراسان شد زیرا شایعه ای بود که صوفی در آستانه مرگ است. اگر او میمرد مسلماَ هرچه داشتیم به تاراج می رفت. این مرد ما را در شک و نگرانی گذاشت ، و چون از پیش هم سوء ظن داشتیم و بخاطر هشدار او سفیر و پرتقالیان تصمیم گرفتند که خیمه برکنند وحرکت کنند . ما در کاروانسرایی خالی در مجاورت اردو پناه گرفتیم و مصمم شدیم با چند تفنگی که داشتیم از خود دفاع کنیم، ولی بالاخره بدین نتیجه رسیدیم که این کاروانسرا ایمن نیست زیرا که بزرگ بود و درو پیکری نداشت. بالاخره خود را بخطر انداخته و روانه تبریز شدیم.

پس از آن بی آن که استراحتی کنیم سه روز و شب راه پیمودیم و فقط برای چریدن اسبها توقف کردیم. در آخر این مدت اسبها نیز نمی توانستند طاقت بیاورند. بالاخره با کوشش زیاد به تبریز رسیدیم و در همان خانه قبلی اقامت گزیدیم. سه چهار روز پس از رسیدن ما خبر رسید که صوفی فوت کرده است و پسرش بجای او به پادشاهی رسیده است. این خبر توسط یکی از رجال صوفی آورده شده بود، و او سرکردۀ فوج بزرگی از سوران بود. امیر مزبور امر کرد که در تمام شهر جار زنند که همه باید به زندگی معمولی خود ادامه دهند تا شلوغی اتفاق نیفتد و کسانی که سر بفرمان ننهند بلافاصله کشته خواهند شد. او با تمام افراد فوجش که کاملاً مسلح بودند چندین روز در کوچه های شهر که تقریباً خالی از مردم بودند می گشتند. سفیر و ما پرتقالیان در آن خانه پناه گرفته بودیم و شبها اسلحه به دست و تفنگ های آماده کشیک می دادیم تا این که شهربحالت معمولی برگشت و دکانها باز شدند. عاقبت خبر رسید که شاه جدید که خود را طهماسب سلطان می خواند تصمیم گرفته بود تا با اردوی خود به محلی کوهستانی که علفزاران و آب خوبی داشت برود. پس از رسیدن بدانجا او از خزانه دار پدرش خواسته بود تا حساب پس دهد، و چون جواب های او مطابق میلش نبود دستور داده بود که او را با شکنجه های وحشیانه بکشند، و از دیگر رجال هرچه داشتند گرفته بود. منصب داران بزرگ دیگر را که گناهی داشتند با شمشیر شخصاً کشته است، و هنگامی ازاین بیرحمی ها سیر شد دستور داد که چند شیر و خرس حاضر سازند و آنها را نیز کشت. او این کارها را برای ترسانیدن مردم کرد چون در ممالک مسلمان فرمانروایان چنین رفتار می کنند. پس از چند روز سفیر تصمیم گرفت تا به اردوی شاه جدید رفته و پیغامی را که تا بحال به دادن آن نشده بود باو دهد. ولی من از سفیر اجازه گرفتم تا به سفر خود با دسته ای از مسیحیان ارمنی ادامه دهم ، و آنها گفته بودند که عازم اورشلیم هستند و مرا نیز که خیلی می خواستم آن شهر را زیارت کنم از من محافظت خواهند کرد. چون امکان دیدن کشورهای دیگر برای من بود من تبریز را ترک گفته و بسفر خود ادامه دادم.

فصل بیستم
چگونه من شهر تبریز را ترک گفتم و دربارۀ بعضی از حوادث سفر

من تبریز را بسوی غرب ترک کردم و بهمراهم هفت ارمنی مسیحی بودند. شش نفر آنها تاجرهایی کم مایه بودند و از ایالتی بنام نخجوان می آمدند. این ایالت ده دوازده فرسخ با تبریز فاصله دارد (15) و در قلمروی صوفی می باشد. روز اول سفر به کاروانسرایی رسیدیم و شب را در آن گذراندیم. روز بعد راه دو روز را یک روزه پیمودیم و به دهی بزرگ رسیدیم که در آن مسیحیان بودند یعنی فرنگانی که مذهب و رسوم ما را دارند و مانند ما مردمانی سفید پوست هستند. اهالی تمام ایالت مسیحی و عده کمی فارسی زبان بودند، و آنها از کشاورزی و پرورش دام زندگی می کنند. در زمستان این ناحیه بسیار سرد است، و کوههای زیادی هم در طرف شمال قرار دارد که می گویند کشتی نوح در آنجا قرار دارد. آنها کوه و کشتی را نشان دادند که هردو پوشیده از برف بودند، ومن جز برف چیزی ندیدم ولی همراهانم اصرار داشتند که اگر خوب نگاه کنم کشتی را خواهم دید. من چیزی ندیدم و چون چشمان من زیاد خوب نیستند نتوانستم چیزی ببینم. مسیحیان آن ده می گفتند که این حقیقت دارد و راهبان و کشیشان مسیحی از آن کوه بالا رفته و تکه های چوب و دیگر اشیا را بعنوان دلیل همراه آوردند، ولی کسان دیگر تا کنون نتوانسته اند از این کوه بالا روند زیرا که پاهایشان خسته شده و مجبور به برگشتن شدند. بعلاوه بمن گفتند که در این ناحیه پنج کلیسای بسیار بزرگ و قدیمی واقعست و بدانها معجزات زیادی نسبت می دهند، که یکی از آنها اینست. این کلیساها از چنان قدرت جادویی بهره مندند که هرقدر مردم در آنها جمع شود هرگز پر نمی شوند. یک بار صوفی برای امتحان این موضوع با تمام قشونش بیکی از کلیساها رفته بود. من این مطلب را امتحان نکردم و وسیله ای هم برای دانستن آن ندارم. اگر درست هم باشد معمای عجیبی نیست.

همچنین بمن گفتند چگونه معجون بالسان درست می شود که آنها مرّ می خوانند و بین آنها گران و ازرشمند است. ترتیب درست کردن آن چنین است: عده زیادی کشیش درفضای آزاد جمع شده عبادتگاهی می سازند و بر آن هفت تخته قالی می اندازند، و در آنجا ظرفی پراز گلهای بسیار می گذارند. پس از آنکه مدتی عبادت کردند قطعه ای از بالسان از قاهره درمصر آمده است در آن می اندازند، و به نیایش خود ادامه می دهند. و بالاخره با احترام زیاد یکی از استخوانهای بازوی گرگوری مقدس را در آن می اندازند، که ادعا می کنند از بقایای آن قدیس است. بلافاصله معجون به جوش می آید، و کفی را که بر روی آن جمع می گردد راهبان برداشته و میان خود تقسیم می کنند. آنچه از معجون مانده است آنان نگاه می دارند وبزرگ کشیشان مسئول حفظ آنست. این معجون مرّ برای اولین بار در زمان یکی از قدیسین بزرگ قدیم تهیه شد. باز اهالی دهکده بمن گفتند که صوفی نیز دستور داد که ترتیب ساختن را معجون را باو نشان بدهند زیرا که می خواست بداند آنچه شنیده است درست می باشد، و آخر سر هم قبول کرد که حق با آنهاست.

در این ناحیه تاکستانها و باغات میوه زیاد است که در آنها سیب عمل می آید، و مسیحیان آنرا به دربار صوفی و تمام قلمروی او میفروشند. شش نفر از ارمنیانی که با من آمده بودند اینجا ماندند، ولی من در معیّت یک ارمنی که مانده بود و از همه ثروتمند تر و مهم تر بود براه خود ادامه دادم. اسم او واکویا نوری زآیو
(Vacoianorizão) بود و او عازم شهر کوچکی بود که در آن زن و خانه اش بود. اسم این شهر واقع در ارمنستان پایین بتلیس است، و وجه تسمیۀ این ناحیه بدان جهت است از جایی که ما آمدیم ارمنستان بالا می باشد. ارمنستان بالا جزوء قلمروی صوفی است ، که با مسیحیان بخوبی رفتار می کند و به آنها اجازه داشتن کلیسا را می دهد که در آنها هرسال در جشن های مذهبی عشاء ربانی انجام می گیرد و همه در مراسم نان و شراب به سبک کلیسای قدیم اشتراک می کنند.
در یکی از این مراسم من به کلیسای آنان رفتم. در وسط کلیسا عبادتگاهی بود تصویری مذهبی در آن نبود، و بر روی میز تحریر کتابی بود که بر روی پوست نوشته شده بود. در برابر آن راهبی با مو و ریشی دراز ایستاده بود ، و صورتش بطرف عبادتگاه بود که کاملاً مخالف آئین ماست. او لباده ای از پارچه ای زبر برتن داشت. مردم بر روی زمین پای دیوار کلیسا نشسته بودند چنانچه عادت نشستن زنان است، و هرکس کاسه و بطریی از کدو ی پر از شراب و نان و چیزهای دیگر پیش خود و از آنها می خورد. هنگامی که در حین نیایش کشیش صدای خود را بلند کرد مردم با خواندن سرودی روحانی جواب دادند و در ضمن آنرا با دعای “پدر ما در آسمان” همراهی کردند. چون از مراسم دعای آنان چیزی نفهمیدم و برایم خسته کننده بود، بیرون رفتم و بقیه مراسم را ندیدم.
این کشیشان بغایت پرهیزکار پارسا هستند، و مجرّد می مانند. ولی باید گفت که بعضی از آنان ازدواج می کنند و زن وبچه دارند، اما اگر زن بمیرد کشیش دیگر ازدواج نمی کنند. در ایام روزه داری و پیش از کریسمس نه حیوانی ذبح شده و نه روغن و کره می خورند. غذای آنها در این زمان فقط نان و شلغم و سبزیجاتی است که در سرکه حفظ شده است، و شراب هم می خورند. من تمام اینها را خود دیدم.

فصل بیست و یکم
چگونه من این کشور را ترک کرده و به سفر ادامه دادم

من این کشور را بهمراهی تاجر اخیر الذکر ارمنی ترک گفتم. او ده دوازده قاطر با بارهای پر از امتعه مختلف داشت. ما بسوی غرب از منطقه ای از دره های عمیق و جنگل های بلوط پیش رفتیم که اهالی آن ارامنه، فرنگان و مسلمانانی که خود شان کرد می نامند و مردمی پوست سفیدند. اینها از پرورش دام زندگی می کنند، و بیشتر در حرکتند و اغلب در نواحی کوهستانی غیر مسکون اقامت می کنند، زیرا که نمی خواهند از کسی فرمان برند. پس از سه روز ما به دریاچه ای رسیدیم که آبی تلخ مزه داشت و درارمنستان پائین در میان کوهها و قلاع مرتفع قرار دارد. می گویند درازای این دریاچه هفت یا هشت فرسخ و پنای آن پنج تا شش فرسخ است. در میان آن دو جزیره کوچک است و تعلق به رهبان پارسای ارمنی دارند، که در صومعه های جداگانه زندگی می کنند و باغات میوه خوبی دارند شبیه آنچه در نواحی ما وجود دارد. راهبانی که در این دو جزیره زندگی می کنند مورد احترام زیاد مردم نواحی و نواحی قریب آن می باشند. بمن گفتند که آنها بارها در حضور مسلمانان معجزه کرده اند. یکی از آنان اخیراً یک ماهی کاملاً خشک را گرفته و در برابر تعداد زیادی از مسیحیان و کفار بنام نجات دهنده ما حضرت عیسی آنرا در آب فرو کرده و همه دیدند که چگونه این ماهی معجزه وار فوراً زنده و شروع به شنا کرد. اهالی این ناحیه مسیحیان ارمنی هستند، و در اینجا قلمروی صوفی به پایان میرسد و حکمرانی ترک بزرگ شروع می گردد. در ساحل این دریاچه شهری واقسعت بنام ارگیس
(Argiz).

فصل پنجاه و سه
دربارۀ شهری در بیابان بنام الرقّه

شهر الرقّه بفاصله سه روزه از فرات بسوی بغداد در بیابان واقعست، و اطراف آنرا دیواری فروریخته احاطه کرده است. اهالی آن اعراب مسلمان هستند از کشاورزی و خصوصاً از کشت لوبیا، جو ، حبوبات، خرما ، انگور، به و انار امرار معاش می کنند، و تمام اینها بخاطر چشمه ایست که از زمین درمی آید.، و با این آب مزارع اطراف را تا حدی که امکان دارد آبیاری می کنند. خرمای اینجا بسیار مرغوب است. این ناحیه جزوء قلمروی صوفی می باشد. مسلمانان اینجا از مالیات محلی بعنوان در آمد استفاده می کنند. آنها خود را سید می نامند و ادعا می کنند که از خاندان علی و محمد هستند. آنها ایرانیانی سفید پوست هستند و برسم ایرانی لباس می پوشند. ریش آنها دراز و موی سر شان بافته است. بخاطر مالیاتی که می گیرند مجبورند مخارج سه روزه هر کاروانی که در آنجا توقف می کند به پردازند. من در اینجا اقامت کردم و تمام مدت بر روی الیاف نخل دراز کشیدم زیرا که نمی توانستم از جایم بلند شوم. هر صبح برایم غذا آوردند که عبارت بود از شیر گرم شده، چند عدد خرما و نان پهن گندم. من بزودی دوباره تندرستی خود را بازیافتم. هنگامی که حال من و همچنین مسلمان همراهم خوب شد ما مشک های پر از آب خود را بر پشت انداخته براه افتادیم. بدین ترتیب بود که ما بعد از سه روز به شهری دیگر رسیدیم بنام خفتا
(Xefeta).

فصل پنجاه و چهارم
دربارۀ شهری در بیابان بنام خفتا

این شهر خفتا در فاصله دو روز سفر بطرف غرب رود فرات در بیابانی واقعست، و ساکنان اعراب مسلمان هستند که از کشت گندم، جو و حبوبات زندگی می کنند. اطراف آنرا دیواری فرا گرفته است شبیه شهر قبلی که شهر از دستبرد دزدان اعراب بدوی حفظ می کند. برای رسیدن به بغداد باید ازاین شهربیابانی بگذرید. در این شهر وفور مواد غذایی حتی بیشتر از شهر قبلی است و کیفیت آنها بسیار خوبست مخصوصاً خرمای آنجا. در اینجا نیز چاهی است که آبش از چاه شهر قبلی بیشتر است و برای آبیاری مزارع بکار میرود، ولی اطراف شهر بیشتر لم یزرع است. این نیز در قلمروی صوفی می باشد. در میان اهالی سید ها هستند که نجیب زاده محسوب می شوند، و لباس آنان مثل سید های شهر قبلی است. آنها فارسی و عربی صحبت می کنند و رفتاری شبیه روحانیون دارند. آنها نیز ملزمند که بمدت سه روز غذا و حبوبات به کاروانها بدهند. ما در اینجا بمدت سه یا چهار روز ماندیم و سپس بمدت دو روز و نیم در بیابان سفر کردیم در حالی که مشک های آبمان را بر شانه حمل می کردیم. بدین ترتیب بود که ما به شهری رسیدیم به نام مشهد علی یعنی مسجد علی.

فصل پنجاه و پنجم
دربارۀ شهری واقع در بیابان در یک فرسخی فرات که در آن مرقد علی واقعست

مشهد علی شهریست در فاصله دو فرسخی فرات واقع در بیابان نرسیده به بغداد، و حصاری از آجر دارد با بنا ها و خانه های بسیار عالی. تعداد اهالی شاید در حدود دو هزار می باشد و اغلب آنها از تجار سیدانی هستند که من پیش از ازین وصف کردم. مسلمانان زیادی هم برای زیارت به اینجا می آیند همچنان که به زیارت خانۀ [کعبه ] در مکه می روند. در اینجا علی در مسجدی مدفونست که برای آنان جای بس مقدسی است. در این شهر کشاورز نیست، و در اطراف تا چشم کار می کند نه مزرعه ایست و نه آبی. آب را فقط با شتر از فرات می آورند. من در اینجا برای چند روزی در انتظار کاروانی ماندم که همراه آن تاجر ونیزی آقای آندره قرار بود بیاید. در اینجا ما چند روزی استراحت کردیم تا از خستگی راه پیمایی در بیابان که تقریباً سرتاسر آن را پیموده بودیم بدر آییم. چند روز بعد کاروان از چارپایان بما ملحق شد و ما بدین ترتیب این شهر را ترک گفتیم و بسوی جنوب غرب رفتیم و پس از هشت روز در بیابان به بصره رسیدیم. این کوتاه ترین راهی است که می توان گرفت یعنی هشت روز تا بصره و هشت روز دیگر تا شهر دمشق. تمام این سفر را نمی توان بر پشت شتر انجام داد بلکه باید پیاده رفت. مضاف بر این که هر کس باید مشک آب و غذای خود را با خود حمل کند، زیرا که سر راه آبی نیست. ما از بی آبی در زحمت بودیم زیرا آبی که از مشهد علی با خود برداشته بودیم بزودی تمام شد و آب دیگری در سر راه نبود. ولی بدویان با بیشتر چارپایان راه دیگری را پیش گرفتند که فکر می کردند در آن چاه های آب هست ولی چنین نبود.

فصل پنجاه و شش
چگونه بدستور حاکم هرمز کریستوآو مندونسا با نامه هایی به پادشاه ما،از هرمز از راه خلیج فارس و دجله به بصره رفته تا از آنجا از طریق بیابان به سفر خود ادامه دهم

مدت اقامت من در هرمز پنج یا شش سال شده بود که کریستوآو مندونسا
(Christovão de Mendonça)
کوتوال قلعه و حاکم پادشاهی هرمز شد. چون او می دانست که من تمام راه را از مصر آمده، بیابان را در نوردیده بودم، چند بار از من خواسته بود که آیا من حاضرم با نامه هایی به پادشاه خودمان از طریق خشکی به پرتقال بروم؟ وی اطمینان داشت که من به این سفر خواهم رفت و بمن وعده داد که مسلماً پادشاه بخوبی مرا پادداش خواهد داد. زیرا که نایب السطنه لوپو واز دوسامپا ئیو
(Lopo Vaz de Sampaio)
اصرار داشت کسی را برای رفتن به پرتقال از طریق خشکی پیدا کند، و این شخص در ضمن مسافرت از سرزمین ترک بزرگ اطلاع یابد که آیا ترکان نقشۀ حمله به هند را در سر می پرورانند یا نه؟ من دلایل خوبی داشتم که از رفتن عذر بخواهم زیرا که تمام سختی ها و خطرات سفر گذشته من پیش چشمم بود، اما حاکم بحدی اصرار کرد و از دوستان و کسانی که بمن نزدیک بودند خواست تا مرا متقاعد نمایند تا به این سفر مبادرت کنم. هنگامی که دیدم علیرغم امتناع من او باصرار خود ادامه می دهد و به سبب وعده های زیاد که در مکاتبات رسمی می داد، من گفتم که حاضر به مسافرت هستم. ولی باین شرط که او وسائل لازم سفر را در اختیار من گذاشته و نامه ای به پادشاه بصره بنویسد و از او بخواهد تا یک نفرراهنما و وسائلی را که خواهم خواست در اختیار من بگذارد. زیرا که دیدم تقریباً تابستان به پایان رسیده و کاروانها مدتیست که حرکت کرده بودند.

در اواخر سپتامبر 1528 هرمز را ترک گفتم زیرا که فراهم ساختن مقدمات سفر و منتظر شدن برای کشتی ای که ما را به بصره برساند بطول انجامیده بود. هنگامی که کشتی مذکورشراع برکشید ما از تنگه دریایی گذشتیم که جغرافیا نویسان خلیج فارسش می نامند، و این تنگه بین ایران و عربستان واقعست و طول آن دویست فرسخ است. عرض آن در پهن ترین قسمت بین دو ساحل بیست یا بیست و پنج فرسخ است، و در جاهای دیگر یازده فرسخ و یا کمتر است. هنگامی که از جزیره هرمز حرکت می کنید خلیج فارس بطرف شمالغرب تا مصبّ فرات ادامه می یابد. درمیان این خلیج جزایریست که ساکنان آن اعراب مسلمان هستند، و بغیر از خرما چیزی خوردنی در آنها پیدا نمی شود، و ساکنان آنها از صید مروارید گذران می کنند. مهم ترین این جزایر بحرین است که بزرگترین و ثروتمند ترین جزایر خلیج می باشد، و هر سال در آنجا مروارید صید می کنند. این مروارید ها بهترین و گرانبها ترین مروارید هایی هستند که در کشورهای شرقی و هند می توان یافت. این جزیره در سر خلیج مذکور بطرف ساحل عربستان و روبروی شهری بنام القطیف واقعست. تمام این نواحی متعلق به پادشاهی هرمز است.

فصل پنجاه و هفت
چگونگی صید مروارید در این خلیج

در تمام جزایری خلیج فارس در ماه های جون، جولای و اگوست ساکنان مسلمان آنها به صید مروارید اشتغال دارند. بمحض این که باد کاملا آرام می گیرد آنها از جایی نزدیک ساحل و در جایی که نشانی از صدف می یابند درعمق دوازده یا پانزده متری لنگر قایق را می اندازند. آنگاه طناب درازی را به زیر بغل یک مرد و سنگی به پای او می بندند تا بسرعت بیشتری به ته دریا رود. گیره ای بر بینی او می گذارند تا آب به سوراخ های بینی نرود. او سطلی در دست دارد و بمحض یافتن صدف آنرا پرده و طناب را تکان می دهد تا او را بسرعت ولی با احتیاط بیرون کشند. اغلب اتفاق می افتد که غواص را وقتی که بیرون می آید مرده است. صدف ها به بزرگی کف دست است، و بیرون آنها سیاه رنگ و داخلشان درخشنده و پر جلا است . صدف ها را روی پارچه های کتانی زیر آفتاب باز می کند و مروارید ها را در می آورند. در آن سال باد شمالغربی زودتر از معمول شروع به وزیدن کرد، چون این باد از جلوی ما می وزید وکشتی ما پر از کالا بود ما نتوانستیم حرکت کنیم. بدین جهت مدتی تلف کردیم و کشتی را در جهت مخالف باد بصورت زیگزاگ از این ساحل به آن ساحل پیش بردیم و در ساحل دیگر بانتظار باد موافق لنگر انداختیم. بدین ترتیب آنقدر تاخیر داشتیم که سفر ما چهل روز طول کشید تا این که به جزیره ای بنام خارگ نزدیک مصب رود فرات رسیدیم.

فصل پنجاه و هشت
دربارۀ شهری بنام خارک که بندریست

خارک شهریست کوچک که هم سطح دریاست و پیرامون آن یک فرسخ هم نمی شود. شهر در طرف ایران و در نزدیکی مصب فرات واقعست، و تعداد اهالی آن بسیار کم و همه مسلمانند . همه آنها راهنمایانی هستند که کشتی ها را از مصب رودخانه تا بصره می برند و بر می گردانند، و فاصله میان این دو حدود شصت و چهار فرسخ است. در داخل جزیره غارهایی هستند که پر از خرچنگ می باشند و اهالی از آنها برای تقویت قوه باه استفاده می کنند و برایشان ارزش زیادی قائلند.

در این جزیره ما راهنمایی گرفتیم که کشتی ما را تا رود خانه هدایت کرد. مصّب این رود بحدی بزرگ است که دو ساحل آن را نمی شد از کشتی دید. تنها پس از این که ما با باد موافق بمدت نیم روز در خلاف جهت رود رفتیم بتدریج دو طرف ساحل که پوشیده از نخلستان می باشد دیده شد ، ولی بالای رود قابل کشتی رانی نیست مگر در ایامی که رود طغیان می کند. هنگامی که طغیان آب فرو می نشیند خطر به گل نشستن کشتی وجود دارد . اگر در میان بستر رود نباشید، و باید تا طغیان دوباره آب صبر کنید تا کشتی شناور گردد. طغیان آب از دریا آب شیرین رود را پس می زند و بدین ترتیب آب رودخانه بالا می آید و کشتی های پر بار می توانند بسوی بصره حرکت کنند.
در نصف راه بر روی رود بودیم که من کشتی را ترک گفته به ساحل رفتم تا ببینم ما چقدر وقت در انتظار طغیان آب تلف کرده بودیم؟ سپس راه خود را از میان نخلستانها وآبادی ها ادامه دادم و در دهات اطراف مسیحیان، مسلمانان و یهودی های عرب زندگی می کنند. همان روز من به بصره رسیدم و دیدم که راه خشکی سریع تر از طریق رود مذکور است. این رود از شمالغرب بطرف جنوب شرق جریان دارد وبه دریایی می ریزد که قبلاً گفتم خلیج فارس نامیده می شود.

فصل پنجاه و نهم
در بیان شهر بصره که در نزدیک رود فرات و در سر خلیج فارس واقع است

بصره شهریست واقع در دو فرسخی غرب رود فرات، و از آنجا آبراهی است که از رود نامبرده به این شهر میرود و بنظر من ساخته دست انسان است. پهنا و عمق آن قابل ملاحظه بوده و بفاصله کمی از شهر به پایان می رسد. کشتی ها به این آبراه وارد شده و بار خود را پیاده کرده و بار گیری می نمایند، و این زماانی است که طغیان آب کشتی ها را به بالای رود می برد. شهر را دیوار فراگرفته است که از گل است ولی محکم و استوار می باشد. خانه های شهر به همین صورت از گل ساخته شده اند و بامهای مسطحی دارند. در این شهر تعداد زیادی عرب مسلمان هستند که از بادیه برای فروش امتعۀ خود می آیند. نواحی شهر بمسافت هشت یا ده فرسخ بطرف دریا و به پهنای چهار یا پنج فرسخ بسیار حاصل خیزاست، و بیرون این ناحیه لم یزرع و بیابان است، و در آن مسلمانان عرب و مسیحیان یعقوبی و دیگران که خود فرنگی می خوانند اقامت دارند. آنها همه سفید پوست و سیاه مویند. در این ناحیه که شرح دادم اهالی از پرورش نخل و چهارپایان کوچک وگاومیش امرار معاش می کنند. همه مزارع از آب رود مذکور از طریق کانال های آبی که ساخته اند مشروع می شوند.

هنگامی که من به شهر رسیدم و دیدم کاروانهایی که هر سال از اینجا به حلب و دمشق میروند مدتی پیش رفته اند، فوراً پیش پادشاه شهر رفتم. اوعربی مسلمان و پیری با تجربه زیاد بود که فقط چند سالی بود ازسفرهای تجاری با شتر بین دمشق و بصره دست کشیده بود. من نامه هایی را که از پادشاه هرمز و فرمانروای پرتقالی هرمز برایش داشتم دادم و در آنها سفارش مرا کرده خواسته بودند احتیاجات مرا بر آورده کند. مهم تر از هر چیز او می بایست راهنمای خوبی که راههای صحرا را بخوبی می شناخت در اختیار من می گذاشت. پس از دادن نامه ها مدتی گذشت و من جوابی دریافت نکردم. پس از چند روز او عقب من فرستاد و گفت که هرگز مردی چون من ندیده است. آیا واقعاً من حاضر بودم که خود را به مخاطره اندازم و همراه فقط یک راهنما از صحرا بگذرم؟ بعلاوه او نه کسی را می شناخت و نه کسی را پیدا کرده بود که به این کار تن دهد زیرا که همه از جانوران وحشی می ترسیدند، الخصوص از شیر و پلنگ. چون ما فقط دو نفر بودیم حیوانات وحشی مسلماً حمله کرده ما را می کشتند. کسی جز با کاروانی پر جمعیت نمی خواست این سفر را انجام دهد، و بدین جهت من می بایست از این سفر پر مهلکه بکلی صرف نظر کنم. با این حال من بدو گفتم مصمم به این سفر می باشم هرچه باداباد. پس از گذشت پانزده روز او دوباره مرا فراخواند و گفت مسلمانی را پیدا کرده است که حاضر است با من به سفر رود، ولی پادشاه بهیچ وجه ایمنی من را ضمانت نمی کند و من به مسئولیت خودم به این سفر میروم. اگر من واقعاً قصد سفر دارم می توانم با این راهنما و مواجب او قرار بگذارم. او بلافاصله این راهنما را که در چادرهای اعراب بادیه در بیابان خارج از شهر زندگی می کرد احضار کرد. هنگامی که راهنما آمد من با او به توافق رسیدم که به او هشتاد کروسادوس بدهم و یک شتر یک کوهانه برای او یکی دیگر برای خود بخرم. همچنین مشک های آب و نان خشک ، خرما و مویز ، و آرد برای جماّزه ها تهیه کنم. از این آرد خمیری سفت بشکل گلوله گرد درست کردند تا شتران از آن بخورند. شتر می تواند ده تا پانزده روز بدون آب سفر کند، و می تواند در شبانه روز بیست تا بیست و پنج فرسخ فقط با خوردن این گلوله های خمیری که اغلب هریک کمتر از یک چارک هستند سفر کند.

———————-

پانویس ها:

[1] تنریرو کلمۀ پرتقالی
(Carapução)
به معنی کلاه بزرگ بکار می برد و آنرا “تاج” معنی می کند

[2] تنررو بجای “پاد زهر” کلمۀ
(Bazar)
بکار می برد که معمولا
(Bezoar)
می نویسند و معلومست که از پاد زهر فارسی است

[3] مراد از “رفوی” البته “صفوی” است

[4] “Coscojarde”

[5] Dormiscão

[6]  تنررو وقتی که منظورش فارسی زبانان هستند کلمۀ
(persianos)
را بکار می برد و می گوید زبان آنها
(pèrsio)
یعنی فارسی می باشد

[7] Alicante
نام منطقه ای در اسپانیاست و تنررو انگور های شیراز را به انگورهای آنجا تشبیه می کند

[8] آراته یس مساوی است با 0.459 کیلو گرم

[9] (Torrão)
احتمالاً این خوردنی باید سوهان عسلی باشد

[10] Hies
اسم این محل معلوم نیست و شاید مراد آران و بیدگل باشد و یا ممکنست که مراد “فین” است و کاتب نسخه یا خود تنررو اشتباه کرده “فین” را “هیس” خوانده است

[11] مولف کلمه
(Pèrsia)
را بکار می برد که بنظر میرسد منظور ایالت فارس است

[12] بنظر میرسد که منظور از شهر انگاو همان زنجان باشد ولی مولف اشتباه کرده است. از طرف دیگرمیانه و سلطانیه نزدیک همدیگر نیستند برعکس زنجان و سلطانیه چنین هستند، در نتیجه به نظر میرسد که فصل سیزدهم باید مربوط به زنجان و سلطانیه باشد و فصل چهاردهم مربوط به شهر میانه

[13] آلاس
(Alas)
احتمالاً باید “اولوس” باشد که کلمه ایست مغولی و ترکی به معنی تیره یا دسته از یک ایل.

[14] Cassava (Pseudotolithus Senegalensis)

[15] البته فاصله بین تبریز و نخجوان خیلی بیشتر است

سفرنامه تنریرو در فرمت پی دی اف برای دانلود و چاپ مجانی در این لینک

دهخدا و براون

ادوارد براون
ادوارد براون

چشم انداز – آنچه میخوانید فصلی از کتاب دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است.

علی اکبر دهخدا
علی اکبر دهخدا

حسن جوادی – زندگی و کارهای دهخدا مشهورتر از آن هستند که احتیاجی به بازگویی باشد، ولی شاید روابط براون و دهخدا چنانچه شاید و باید مورد بحث قرار نگرفته باشد. دهخدا و براون هرگز همدیگر را ندیدند ولی هردو نسبت به دیگری حس احترام زیادی داشتند ، و چنانکه خواهیم دید باهم مکاتبه داشتند. براون سه شعر سیاسی و انتقادی و “مرغ سحر” دهخدا را درشعر و مطبوعات جدید ایران” و دو مقاله از “چرند پرند” را در جلد چهارم “تاریخ ادبیات” بطور کامل به انگلیسی ترجمه می کند، و سبک نثر دهخدا را بهترین نمونۀ نثر پویا و معاصر ایران می داند، و می نویسد: “این مقالات که بطور قطعی می توان گفت در طنز نویسی ایرانی راه نویی گشوده اند، و سبکی دارند که هم محاوره ایست و هم پرقدرت ، و مشکل است در ترجمه چنان که هستند نشان داد. هرچند که این مقالات تحت عناوین مختلف آمده اند، من تصور می کنم که از قلم دخو هستند، و با وجود این که کم نوشته است، بعقیدۀ من بخاطر قدرت همین مقالات و چند شعری که نوشته است ، مقام اول در میان اهل قلم ایران دارد. جای تاسف است با این که او مردیست جوان در ده دوازده سال گذشته آثار زیادی منتشر نکرده است.” و در حاشیه می گوید که شعر “آ کبلای” او خیلی جالب است و “مرغ سحر ” که در رثای دوستش میرزا جهانگیرخان سروده است از”زیبایی بی مانند و احساس بی نظیری برخوردار”است.

هنگامی که براون این کلمات را می نوشت مدت ده دوازده سال بود که از فعالیت های دهخدا خبر نداشت، ولی بهتر است برگردیم به آغاز دوران مشروطه که ادوارد براون شروع به همکاری با مشروطه خواهان میکند. براون از خانواده ای محافظه کار بود ولی هم او و هم پدرش که سهامدار عمده و مدیر یک شرکت کشتی سازی در نیوکاسل بود سخت مخالف سیاست های استعماری دولت انگلیس بودند. از روزگار جنگ عثمانی با روسیه براون به شرق علاقمند شده بود و در روزگار جوانی میخواست در ارتش عثمانی اسم نویسی کرده و با روسها بجنگد. او همیشه از مردمی که مورد زور و اجحاف قرار گرفته بودند دفاع می کرد. براون شدیدآ به مبارزه ایرلندی ها با انگلیس ها و دفاع از “هوم رول ” علاقمند بود و دوستی ایرلندی بنام داشت بنام جان دیلون که وکیل پارلمان انگلیس بود و براون اطلاعاتی را که از طریق دو نفر از شاگردان سابقش که در سفارت انگلیس در تهران کار می کردند می گرفت به او میرساند و دیلون سر ادورار گری را در مجلس استیضاح می کرد. براون هنگام سفرش به ایران در 1887 ، که سفرنامه مشهور “یک سال در میان ایرانیان” حاصل آن بود به وجود روح آزادیخواهی و گسترش روزن افزون آن در ایران و بطور کلی در شرق ایمان آورد و در نوشته های متعددش همیشه سعی می کرد اصالت انقلاب مشروطیت ایران را نشان دهد و با به میان نهادن حقایق، افکار عمومی را علیه سیاست استعماری روس و انگلیس برانگیزد. کتاب “انقلاب ایران” (کیمبریج 1910)، که یکی از اولین کتابهای مهم درباره انقلاب ایرانست، با اشعار زیر از میرزا آقاخان کرمانی شروع می شود:

به ایران مباد آنچنان روز بد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جوانان روس
به گیتی مباد آنکه این حور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

در این کتاب براون می خواهد به مردم اروپا، خاصه به ناظران سطحی که می خواستند مجلس ملی ایران را یکی از تفنن ها و هوسهای مظفرالدین شاه، چون آوردن امتعۀ جدید غرب مانند اتومبیل و گرامافون و غیره قلمداد کنند، نشان دهد که داشتن چنین نظری قضاوتی است غلط و حکایت از عدم درک کیفیت و اصالت انقلابی می کند که بهترین عناصر ملی ایران با یکدل طرفدار آنند.”

تا زمانی که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و عده ای از مشروطه خواهان به اروپا آمدند براون با کسانی چون تقی زاده و دهخدا تماسی نداشت، ولی روزنامه ها و نشریات مربوط به ایران از ایران و خارج را بدقت دنبال می کرد و آنها را جمع میکرد.

صور اسرافیل و بخصوص مقالات “چرند پرند” که دهخدا با طنز گزنده اش می نوشت بهتر از هر روزنامه ای معّرف روح مبارزه جوی مشروطه خواهان بود که موجب خشم مستبدین و محمد علی شاه می شد. در مدت یک سال و چند ماه که صور اسرافیل در تهران انتشار یافت ( 30 مه 1907-23 جون 1908) پنج بار بعناوین مختلف توقیف شده و یا برای مدتی از انتشار باز مانده بود، و بیشتر آنها بعلت مقالات دهخدا بود. پنجمین بار در حادثه بمباران مجلس بود، که طی آن میرزا جهانگیر خان مدیر صور اسرافیل دستگیر می شود و در باغشاه کشته می شود. میرزا جهانگیر خان یکی از هشت نفری بود که تحویل آنها را محمدعلی شاه از مجلس خواسته بود. البته بیشتر مقالات صور اسرافیل را دهخدا می نوشت ولی چون جهانگیر خان مدیر نشریه بود همه گناهان بگردن او می افتاد. چندروز پیش از بمباران مجلس از قرار معلوم امکان حمله به مجلس از طرف محمد علی شاه می رفت ، و دهخدا درشماره 32 به طنز از امکان حمله محمد علیشاه گفتگو می کند و در آخر مقاله می نویسد:

می دانید دولت می خواهد چه بکند دولت می خواهد این قشونها را یواشکی بطوری که کسی نفهمد هما نطور که عثمانی به اسم مشروطه طلبهای شهروان قشون جمع کرد و یک دفعه کاشف بعمل آمد که می خواهد با روسیه جنگ کند، دولت ما هم می خواهد یواشکی این قشونها را به اسم خراب کردن مجلس ملک المتکلمین و آقا سید جمال و هرچه مشروطه طلب، یعنی مفسد است جمع کند، درست گوش بد هید ببینید مطلب از کجا آب می خورد ها، آنوقت اینها را دودسته کند یک دسته را به اسم مطیع کردن ایل قشقایی و بختیاری بفرستد به طرف جنوب یک دسته را هم به اسم تسخیر کردن آذربایجان بفرستد به طرف شمال. آنوقت یک شب توی تاریکی آن دستۀ اولی را در خلیج فارس یواشکی بریزند توی ده بیست تا کرجی و روانه کند به طرف انگلیس و از این طرف این یکی دسته را هم همین طور آهسته و بی صدا باز دمدمه های صبح قلقلک و با روبنۀ سفرۀ نان و هرچه دارند بار کند روی چهل پنجاه تاالاغ و از سرحد جلفا از بیراهه بفرستد به طرف روسیه، آنوقت یک روز صبح زود ادوارد هفتم در لندن و نیکلای دویم در پطرزبورغ یکدفعه چشمها یشان را واکنند، ببینند که هر کدامشان افتاده اند گیر بیست تا غلام قرچه داغی و البته خدا تیغش را برا کند، خدا دشمنش را فنا کند، این هم نقشۀ شا پشال است که کشیده، اگر نه عقل ما ایرانیها که به این کارها نمی رسید که شیطان می گوید هرچه داری و نداری بفروش بده این سربازها در این سفر مال فرنگ برات بیاورند برای اینکه هم کرایه ندارد و هم گمرک صد تومنش سرمی زند به پانصد تومان، خدا بدهد برکت . یک دل هم می گویم خودم برم اما باز می گویم نکند شا پشال بدش بیاید برای اینکه فکر بکند بگوید این بدذات حالا پاش به فرنگستان نرسیده آنجا ها را هم مشروطه خواهد کرد، باری خدا سفر همه شان را بی خطر کند. (دخو)

شبی که سحرگاه روز بعد مجلس بمباران می شود دهخدا در یکی از خانه های نزدیک مقاله ای درباره خلع محمد علی شاه می نوشت و قرار بود این مقاله در مجلس خوانده شود و در صور اسرافیل چاپ گردد. دربارۀ پناهنده شدن دهخدا و دوستانش به سفارتخانه های انگلیس وعثمانی روایات مختلفی وجود دارد.

دهخدا می گوید: ” عصر روزی که فردای آن جنگ شد تقی زاده بمن گفت: شما امشب بیایید به منزل من، می خواهم یک لایحه مفصل و جامع از اعمال ناشایست و کردار ناپسندیده محمد علی شاه تهیه کنم و مواردی را که بر خلاف مشروطیت و قانون اساسی رفتار کرده یک به یک شرح بدهم و خیانت او را به مُلک و ملّت ثابت کنم، تا فردا آن لایحه را در مجلس قرائت نموده و کار او را یکسره کنیم.” دهخدا شب را در منزل تقی زاده می گذراند و چون هوا گرم بود در پشب بام دراز می کشد و این لایحه را می نویسد. صبحدم با صدای توپ و تفنگ بیدار می شود و می بیند که محمدعلی شاه پیشدستی کرده و قبل از این که مشروطه خواهان به حساب او برسند کار آنها را ساخته است. دهخدا آن روز تا بعد از ظهر با اضطراب و دلهره در منزل تقی زاده میماند و بعد از ظهر با درشکه ای که تهیه شده بود روانه سفارت انگلیس می شود. وی ادامه می دهد : “در راه یک عده سرباز جلو درشکه ما را گرفتند، ولی دو نفرسوار هندی که با ما بودند به طرف سربازها نهیب زدند که جلو درشکه سفیر انگلیس را می گیرند ، سربازها سر به زیر اند اخته خود را عقب کشیدند وما توانستیم خود را به سفارت برسا نیم واگر سربازها ما را دستگیر می کردند ‏حتما کشته می شدیم. همین که وارد سفارت شدیم من ازکاردار انگلیس پرسیدم که چه طورشد که دولت انگلیس حاضرشد محمد علی شاه با دستیاری روس ها مجلس را به توپ ببندد ‏ومشروطه را از میان بردارد ؟ کاردار سفارت انگلیس فقط این دو جمله را در جواب من گفت : ” ‏آلمان در اروپا خیلی قوی شده است.”

پس از اینکه مجلس به توپ بسته شد پاریس و لندن دو شهر عمده اروپایی بودند که مشروطه طلبان بدانجا رفتند. پیش از رسیدن پناهندگان به پاریس عده ای از آزادیخواهان در آنجا بودند که یا از ایران فرار کرده و یا تبعید شده بودند. مثلاً سردار اسعد که پس از کشته شدن پدرش بدست ظل السلطان و پس از این که عده ای از افراد فامیل و ایل او به خدمت محمد علیشاه پیوسته بودند ایران را ترک کرده بود. مخبر السلطنه هدایت در اول انقلاب تبریز والی آذربایجان بود و چون زد و خورد بین آزادیخواهان و مستبدین شروع شد، انبار مهمات را بدست آزادیخواهان سپرد و خود عازم اروپا شد. اسماعیل خان ممتاز الدوله رئیس مجلس بود و پس از بمباران مجلس با حکیم الملک به سفارت فرانسه پناهنده شده ، بعداً به اروپا آمده بود. بیشتر اینها برخلاف تقی زاده و دهخدا میانه رو بودند و می گفتند درباریان مستبد و فاسد شاه را اینقدر زورگو و خود رای کرده اند. عبد الحسین نوایی در مقاله ای در باره “اقدامات مشروطه خواهان در فرانسه و سوئیس ” نامه ای از معاضد السلطنه پیرنیا نقل می کند که سر فرستادن تلگرافی به شاه و این که چه کسانی آنرا امضا بکنند مشورت می کنند. ادوارد برا ون با تقی زاده ، معاضدالسطنه ، دهخدا و چند تن دیگر مکاتبه داشت و اصرار می کرد که به انگلستان بروند و در آنجا فعالیت بکنند . هنگامی که ادارۀ صور اسرافیل به ایوردون منتقل شد، براون به معاضد السلطنه نوشت:

حقیقتاً جای افسوس است که مرکز صور اسرافیل را اینجا قرار ندادند، زیرا اینجا هم آزادی هست و هم اهمیتش بیشتر از سویس است. حالا ما بکلی محروم مانده ایم. کسی نیست که در صورت احتیاج بتوانیم از او استشاره کنیم… میدانید که بودن جنا بعالی و جناب سید تقی زاده در مجلسهای اینجا (آنها را) چقدر تقویت می کرد.دیگر جنا بعالی بهتر می دانید، ولی به نظر مخلص قراردادن مرکز در إیورد ون جای تاسف است مگر در صورتی که در اینجا هم شخص با کفایت شایسته ای مقیم باشد. ”

در نامه دیگری به معاضد السلطنه می نویسد: “… اینجا دو سه تا از مدیر های روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردین خیلی همت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروطه خواهان و مذمتی از روس منحوس و همدستان آنها می کنند، ولی حقیقت آنست که سر ادوارد گری وزیر امور خارجه حالی بکلی مفتون روس شده است و به هیچ وجه اعتماد را نشاید.” بعداً اضافه می کند که سر ادوارد گری ” خیلی طالب دوستی با عثمانیهاست، و هرگاه آنها او را بفهمانند که مداخله روس در آذربایجان باعث ناخشنودی آنها خواهد شد شاید که موثر افتد.”

یکی از علل نبردن دفتر صور اسرافیل به لندن و یا کیمبریج این بود که معاضد السلطنه از دسایس دولت انگلیس می ترسید و فکر می کرد ممکن است برایش اشکالاتی ایجاد کنند . در ثانی دهخدا زیاد مایل نبود که اودر انگلیس بماند، و در 11 اکتبر 1908 از پاریس به معاضد السلطنه در لندن می نویسد: “باز مجدداً عرض می کنم که در انگلیس ماندن و تابع اوامر زید و عمر{و} شدن معنیش توسعه ادارۀ خود پسند هاست. آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید و ایران را بیشتر از این ها رسوا نفرمائید. برون هرچه باید بکند خودش بیشتر می کرد و بعد از این هم خواهد کرد.” در پاریس هم چاپ روزنامه محضوراتی داشت. صمد خان ممتاز السطنه سفیر ایران چنان ذهن مقامات فرانسوی و بعضی از صاحبان چاپخانه ها را مشوش کرده و آزادیخواهان ایرانی را مشتی آنارشیست معرفی کرده بود که روزی دهخدا و دوستانش به بیست و دو چاپخانه که حروف فارسی داشت مراجعه کردند ولی نتیجه ای حاصل نشد. عاقبت میرزا محمد خان قزوینی فکری بخاطرش رسید ، و آن این که دکتر جلیل خان ثقفی در یکی از چاپخانه ها کتابی در دست طبع دارد، و موافقت او را جلب کنند و صور اسرافیل را بعنوان این که کتاب اوست چاپ کنند.دکتر جلیل خان هم همکاری کرد و سه شماره صور اسرافیل که در خارج چاپ شد، در اساس چاپ پاریس است. قزوینی در یکی از نامه های خود به تقی زاده خیلی بد و بیراه به دکتر جلیل خان می گوید، ولی از انصاف نمی توان گذشت همکاری او در نشر روزنامه مهم بوده است. باری اداره روزنامه را به ایوردون می برند و دهخدا از آنجا مطالب را به قزوینی می فرستاد و او تصحیحات و کارهای دیگر را انجام می داد. البته مشکلات زیاد بود، مثلاً حروف چین یهودی که با خط عربی آشنایی داشت خط قزوینی را نمی توانست بخواند و همه مطالب را مجبور بودند به نسخ و بصورت واضح بنویسند.

نفوذ صوراسرافیل مثل سابق بی اندازه بود. فقط خبر قریب الانتشار بود ن روزنامه منتشر شده بود که همه تقاضای دریافت آنرا داشتند. دهخدا در همان نامه خود به معاضد السلطنه می نویسد: ” از عشق آباد و ایروان دو کاغذ داشتم که قریب چهل نمره روزنامه خواسته بودند. عجب حکایتی است! مردم تصور می کنند که من همان کسم که در طهران در میان لذائذ تام و تمام زندگی محاط به دوستان یک دل و برادران و اقوام با محبت با اطمینان از معیشت( اگرچه با سختی) و امید بزرگ در راه دوستان، وطن و پیروی مردمان راستگو خودم را در معرض مهالک کرده می نوشتم آنچه را که خوب می دیدم و هیچ نمی دانند که الان یاس تا چه حد و نا امیدی من تا چه اندازه است.” از این ها گذشته از وزرا و حکام سابق که در پاریس جمع بودند و نه تنها کمکی در راه انتشار صور اسرافیل نمی کردند بلکه دهخدا را در این کار به اهمال کاری متهم می کردند ، شکایت می کند :” در جواب این اشخاص فقط لازم است بگویم: برادر های عزیز من ، وزارت کردید ، ریاست کردید، دزدیدید، بردید، خوردید و الان هم فرقی که در زندگی تان پیدا نشده است همین است که پولهاتان را آورده اید در مملکت آزاد و با تجمل تری عیش می کنید.”

وضع مشروطه خواهان در فرانسه رقت آور بود. میر جواد، برادر تقی زاده ، از وضع اسفناک خود شکایت می کند. “امروز چهار روز است که هوا سرد شده و برف آمده. نه کفش دارم و نه لباس کلفت و نه منزل و خوراک. تا بحال به همه جهت دو لیره از آقا میر حمید قرض کرده ام…” با این احوال احساسات انقلابی و وطن پرستی او کم نشده است و مرتب اخبار ایران را برای تقی زاده می نویسد. میرزا موسی خان توپچی، برادر میرزا ابراهیم خان حکیم الملک، از آزادیخواهانی است که در پاریس با دهخدا و معاضد السطنه در تجدید انتشار روزنامۀ صور اسرافیل همکاری داشته است، از پاریس از ایرانیانی که همکاری نمی کنند شکایت دارد:” در همین پاریس جمعی از مفسدین هستند که شب و روز کنکاش کرده و هر یکی بخیال پیشرفت اغراض خود خود را به دیگران هم مسلک نشان داده و با هم مشغول انواع اقسام تفتین هستند.” دیگر از ایرانیان مقیم پاریس محمدصادق صاحب نسق است ، که مرتب نامه های تقی زاده و معاضد السلطنه را به آدرس “مسیو برون ” به کیمبریج می فرستد، و بریده روزنامه ها که از تقی زاده میرسد و مقالات براون را در دفتر چه های خود می چسباند، و اخبار ایران را برای آنها می فرستد. وی می نویسد: “باید یک مجمع از مردمان هشیار وطن دوست و از جان گذشته پیدا شوند. روزنامه و اطلاعات نوشته، به همه جا ارسال دارند… و لوازم آزادی خود و وطن خود را فراهم نمایند. این مطلب پول لازم دارد و پول نیست و آدم هم نیست. تمام راهها فعلاً بسته است و بنده هیچ جا امید ندارم.”

او زیاد خاطر جمع نیست که ماندن تقی زاده در کیمبریج به دعوت براون فایده ای داشته باشد، و از قول دو نفر از ایرانیان پاریس می گوید که می گفتند که “جناب آقا در آنجا کاری ندارند، کار ایشان در لندن باید بگذرد.” صاحب نسق در ادامۀ نامیدی ایکه در نامه فوق اظهار میدارد، به تقی زاده می نویسد:

با وجود این جمعی مثل جناب پرفسر برون و غیره می نویسند نباید نا امید شد و باید کار کرد، زحمت کشید تا به مقصود رسید. ناپلئون هم فرموده است هیچ کاری نشد و نمی شود ندارد. پس در این صورت جنابعالی چه خیال کرده و چه می کنید؟ آیا تصور می فرمائید که بتوان هنری به خرج داد و کاری کرد که ما از دست ظلم و جور روسها و انگلیسها خلاصی حاصل کنیم، با اینحالت سستی و بی اعتنایی ایرانیها در امور خودشان؟ باری نمی دانم چه عرض کنم؟ عجالتاً نظر بنده و جمعی دیگر به طرف لندن و به سمت جنابعالی است و منتظریم ببینیم که ایرانیهای آنجا چه می کنند؟”

همانطور که گفته شد ارتباط براون با دهخدا در همان دوران مشروطه و آمدن آزادیخواهان به اروپاست. براون در تاریخ 23 ژانویه 1909 به دهخدا که در ایوردون است از لندن نامه ای در جواب نامه او می نویسد، و می گوید:

اولاً تعجب از آن دارم که خبری از آقای سید تقی زاده ندارید ایشان پانزده روز قبل از این یعنی در هشتم ژانویه وارد تبریز گردیدند، وقتی که حرکت فرمودند از مخلص وعده گرفتند که تا خبر ورود ایشان نرسد بهیچ کس نگویم که خیال کجا دارند ولی از بس که از آن طرف در رفتن ایشان اصرار داشتند خودشان را مجبور برفتن می دانستند، حبدّا از این جانبازی و فداکاری که کمتر مثل آن مشاهده شده است! وقتی که تلگراف ایشان از تبریز رسید مثل آن بود که یک روحی جدید در قالب من دمیده شده است. مژدۀ دیگر اینکه مخبرمخصوص که سه روزنامۀ لیبرال اینجا (یعنی دیلی نیوز، دیلی کرونیکال، منچستر گاردیان) محض ابلاغ اخبارات صحیحه به این مملکت ، به تبریز فرستاده اند در نوزدهم این ماه یعنی سه شنبه گذشته به آنجا بسلامت رسیده است و تلگرف اول که فرستاده بودند در روزنامه های پنجشنبه درج شد و مقالاتی که باید بنویسند انشاءالله تا ده روز دیگر شروع خواهد شد. یک خبر موحش که فرستاده بود این بود که افواج مستبّدین اطراف تبریز را گرفته بودند و همۀ راهها را الاّ راه جلفا مسدود داشته ولی در تیمس دیروز تلگرافی از استانبول رسید که تلگرافی از تبریز به “انجمن سعادت” رسیده بود که سربازهای شاه شکستی فاحشی خورده بودند و عقب کشیده، جناب مستر لنچ بنقد در پاریس است و با جناب ممتازالدّوله و بعضی از سرکرده های بختیاری مشورت می کند و اینجا دو سه تا از مدیرها ی روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردیان خیلی هّمت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروط خواهان و مذّمتی از روس منحوس و دوستان و همداستانان آنها می کنند.”

دهخدا و معاضد السلطنه بیش از چهار ماه در ایوردون نمی مانند و به استانبول میروند و در آنجا به انتشار “سروش ” می پردازند که خلف صدق صوراسرافیل بود. تشکیل “انجمن سعادت” در استانبول،که معاضد السلطنه رئیس آن می شود، و امکانات بهتر برای چاپ روزنامه در آنجا از علل رفتن از ایوردون بود. همان سه شماره از صور اسرافیل که در خارج چاپ شد ولوله ای در میان ایرانیان آنجا انداخت و مخصوصاً سر مقاله شماره اول که باعث گفتگو های مختلف شد. دهخدا در مقاله ” طبیعت سلطنت چیست؟” اصل موهبت الهی بودن سلطنت را در قانون اساسی زیر سئوال می برد و آن را هم خلاف شرع و هم خلاف عقل می داند و می پرسد ” منشا ضعف حدوث این خیال در اذهان عامه چیست و حقیقت امر کدامست؟ منشا خیال نادان در برابر عظمت امور و بی اثر ماندن عقل جاهل در مقابل بزرگی وقایع است.” او می گوید اگر شکوه و عظمت سلطنت را بکناری بنهیم رابطه آدم با شاه ” همان رابطه او با مستاجر، بایع ، نوکر، عیال ، بقال است و سلطنت او هم از جنس قرارداد های بین اثنینی و تخلف از شروط منتج خلع او از سلطنت است.” این مقاله که با بی باکی معمول دهخدا وبا صراحت و تعقل تمام نوشته شده بود موجب تحسین عده ای شد که از فجایع استبداد و حکومت پادشاهی بجان آمده بودند. عده ای هم بودند که میانه رو بودند و نمی خواستند یک دفعه تیشه به ریشه حکومت سلطنتی در ایران بزنند. مثلاً دکتر جلیل خان در نامه مورخ 8 فوریه می نویسد که او بر خلاف “تمام آقایان ایرانی … بکلی مخالف با مقصود اصلی مقاله افتتاحیه” نیست … (بلکه) باید همین مسلک را از دست نداد و پا از این طریقه حقّه نکشیده بیان واقع و حقایق را به زبان ملایم و معقول نوشته منتشر نمود. ” معاضد السلطنه در این باره نظربراون را خواسته بود و اوهم شاید با در نظر گرفتن سیاست روز ویا بقول خودش “در احوال حاضره “، حمایت روسیه و سرادوارد گری از محمد علی شاه ، می گوید باید با احتیاط بود:

‏درباره صوراسرافیل رأی مخلص را جویا شده بودید، به نظر مخلص این طور سخت نوشتن در خصوص شاه در احوال حاضره فایده ندارد و شاید سبب مضرت باشد. هرچه می گویند راست است، ولی گفتن هرحقیقت مصلحت نباشد و می ترسم این نسخه در دست بعضی از درباری هأ بیفتد و آن ها به شاه نشان بدهند و بگویند که مشروطه خواهان راضی نمی شوند، الا به قلع و خلع شما. پس محال است با ایشان فکر مصالحه بکنید و باید آن ها را دشمن جانی خود بدانید وهیچ مسامحه نکنید. این است فکرمخلص به طریق اجمال. خدا کند که این نسخه صوراسرافیل با وجود حسن نیت مؤلف ثمره تلخ ندهد!

در این وقت از پناهندگان جز چند نفر در لندن نمانده بود و بیشتر ایرانیان در پاریس جمع بودند. دهخدا در نامه ای از ایوردون به ابوالحسن معاضد السلطنه در پاریس می نویسد: ” چرا در این وقت باید لندن خالی باشد؟ چرا ماها نباید هرکدام مثل یک شیر زخم خورده نغریم و به هر طرف حمله کنیم ؟ والله تمام شدیم، بالله عزت دولتی، ملیت قومی، وطن، شرف، ناموس و هرچه داشتیم از دست رفت. .. آخر بابا یک حرکتی، یک جنبشی، این وزراء، این امراء ، این رجال، این شاهزادگان که امروز جا بر همه عیاشهای پاریس تنگ کرده اند تا کی صبح در بلوار گردش کنند و شب در قهوه و تئاتر یا گوشۀ خانه خرابشان بلمند؟ … شرحی به جناب پرفسور براون نوشتم. کاش یک نخود غیرت این خارجی در تن ما اهلیها بود. افسوس که نیست. ان بیچاره هم تاکی می تواند سر بی صاحب را بتراشد و در عزائی که صاحبان عزا به عیش مشغولند ماتم بگیرد؟ شما را بخدا بروید و به هر وسیله که هست جناب ممتاز الدوله را راهی کنید.”

براون می خواست مشروطه خواهانی که از ایران فرار کرده بودند به لندن بیایند ولی این کار عملی نشد، و او با اکثر مشروطه خواهان چه در داخل ایران و چه در خارج در تماس بود، و بهر نحو که بود می خواست جلوی دسیسه های مخالفین را بگیرد. در نامه ای به تقی زاده بتاریخ 20 اکتبر 1908 می نویسد: ” خدا می داند می خواهم هرچه از دستم بیاید بکنم و بعضی اقدامات هم کردم که ثمره نبخشید و در آینده هم بقدر امکان خود کوتاهی نخواهم کرد. ولی یک فردی بی نفوذی با تدبیر سلاطین و وزرا و مستبدین چه کند. خود را به کمال زحمت یک مرتبه به سر ادوارد گری رسانیدم و داد سخن بدادم. بعد عریضه مفصلی هم نوشتم. بعد سعی کردم جناب عالی را هم پیش او ببرم نشد. عجالتا چاره ای نمانده است.”

در جریانات مشروطه براون کار بزرگ خود یعنی “تاریخ ادبیات ایران ” را که دو جلد از آن را قبلاً منتشر کرده بود بسوئی می نهد و در مقدمۀ جلد سوم تاریخ ادبی (1917) می گوید که بین جلد دوم و سوم چهارده سال وقفه شده است و پنج سال و نیم اول آن را مصروف کتابهای مربوط به مشروطه کرده است و در حالی که ایران می توان گفت “در سکرات مرگ” بود دستش بنوشتن تاریخ ادبی ایران نمی رفت و اگر اصرار و تشویق زنش تنی چند از دوستانش نبود هرگز این کار تمام نمی شد. در این مدت علاوه بر فعالیت های سیاسی بطرفداری از مشروطه خواهان و ایجاد “کمیته ایران” در لندن ، که در یکی از جلسات آن نزدیک شش هزار نفر حضور می یابند، و نوشتن کتاب “انقلاب ایران” و ملاقات متعدد، دو کتاب عمده نیز می نویسد. یکی “نامه هایی از تبریز” است که شرح فجایع روسها را در عاشورای 1330 هجری (1911) می دهد و نامه هایی از از آزادیخواهانی که از دست روسها فرار کرده و مخفی بودند ترجمه می کند : دیگری “مطبوعات و شعر معاصر ایران ” است (1914) که در اساس ترجمه کتابی است که محمدعلی خان تربیت از مطبوعات ایران فراهم آورده بود و براون آنرا به انگلیسی ترجمه کرده و مقدار زیادی از اشعار شعرای دوره مشروطه را بدان اضافه می کند.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

مسئله ترجمه زبان عامیانه فارسی به انگلیسی ای که معادل آن باشد، و مخصوصاً در اوایل قرن بیستم که سبک نوشته های معمولی انگلیسی هنوز تحت تاثیر دورۀ ویکتوریا خیلی خشک و رسمی بود واقعاً مشکل بود و براون می توان گفت خوب از عهده بر آمده است. جالب این که هم در شعر فارسی و هم شعر انگلیسی زبان کوچه بازاری و عامیانه خیلی بندرت بکار میرفت، و دهخدا و اشرف گیلانی و تنی چند از شاعران برای اولین بار چنین ابتکاری می کنند، و براون هم بهمان صورت آنها را بشعر ترجمه می کند. سبک معمول براون چه در نظم و چه نثر سبکی است فاضلانه و نسبتاً صقیلی شده ولی در ترجمه این گونه اشعار یک دفعه آنرا عوض می کند. هرچند که مثلاً زنان را که “اسیر جوالند” بصورت “پیچیده در حجاب ” ترجمه می کند که تاحدی مودب تر است ولی خیلی از اصلاحات را دقیق ترجمه می کند. بطور کلی مقصود شعر را خیلی خوب می رساند و سبکی بسیار روان دارد:

(1)
مردود خــدا راندۀ هر بنــــده آکبلای — از دلقک معروف نماینـــــده آکبلای
با شوخی و با مسخره و خنده آکبلای — نز مرده گذشتی و نه از زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(2)
نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمّال — نه خوف ز درویش و نه از جذبه نه از حال
نه ترس و با مسخره و نه از پیشتو شپشال — مشـــــکل ببـــــری گور سر زنــــده آکبلای
(3)
صد بار نگفتم که که خیال تو محالست — تا نیمی ازین طائفه محبوس جوالست
ظاهر شود اســـــلام درین قوم خیالست — هی باز بزن حــــرف پراکنده آکبلای
(4)
گـــــاهی به پر و پاچۀ درویش پریدی — گه پـــــردۀ کاغذلوق آخـــــوند دریـــــدی
اسرار نهان را همه در صــور دمیدی — رو در بایستی یعنی چه؟ پوست کنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(5)
از گـــرسنگی مـــرد رعیّت بجــــهنم — ور نیست دریــــن قــوم معّیت بـــــجهنم
تریاک بُرید عِرق حــــمیت بجــــــهنم — خوش باش تو با مطرب و سازنده آکبلای
(6)
تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ — آخــــوند ز قانون و ز عدلیه شود شاد؟
اسلام ز رمّـال و ز مــــرشد شود آزاد؟ — یک دفعه بــــگو مرده شود زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای

(I)
“Rejected by men and by God the Forgiving, O Kabláy!
You’re a wonderful sample of riotous living, O Kabláy!
You’re a wag, you’re a joker, no end to your fun,
Of living and dead you are sparing of none,
Such a limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(2)
“Neither wizard, diviner nor warlock you fear, O Kabláy!
Nor the dervish’s prayer, nor the dreams of the Seer,
O Kabláy! Nor Shapshal’s’ revolver, nor mujahid’s rage:
‘Tis hard to believe you will die of old age,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(3)
“Times a hundred I’ve told you your project will fail, O Kabláy!
While half of the nation are wrapped in a veil, O Kabláy!
Can Islam in you and your circle prevail?
With fresh Words of folly your friends you’ll regale,
(4)
“At the heels of the dervish you bark and you bite, O Kabláy!
Break the Dominie’s windows ! and let in the light, O Kabláy!
While this trumpet’ of yours doth all secrets proclaim;
Yes, blazon them forth, for what know you of shame?
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(5)
“To hell with the folk, if with hunger they pine, O Kabláy!
Devil take them, the brutes, since they cannot combine, O Kabláy!
Since opium hath stolen, their courage away,
With your minstrels and singers be merry and gay,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(6)
“In Persia will bribes ever go out of fashion, O Kabláy?
Will the mulha’s for justice develop a passion, O, Kabláy?
From magic and murshids’ can Islam win free?
Bid the dead come to life, for ‘twill easier be,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kablay !”

جالب این که براون بیشتر از بعضی از ایرانیان به اهمیت ادبیات جدید و این که تغییر بزرگی را در ادبیات فارسی بوجود خواهد آورد پی برده بود. حسن مقدم ، نویسنده نمایشنامۀ مشهور “جعفر خان از فرنگ آمده ” که خود از نویسندگان نو پرداز بود، در مجموعۀ مقالاتی که در مجله پیام شرق در اسکندریه چاپ کرد مقاله ای دارد بنام “ادبیات امروز فارسی” و در آن می گوید:” بر خلاف عقیده ایرانشناس بزرگ پروفسور براون، نهضت ادبیات جدید تاکنون چیز قابل توجهی پدید نیاورده است، و نویسندگانی که ارزش ادبی دارند و تاحدی صاحب نفوذ هستند آنهایی هستند که از روش استادان قددیمی پیروی می کنند.” با این همه حسن مقدم در میان شاعران لاهوتی، ادیب الممالک و دهخدا و در میان نثر نویسان جمالزاده، ذبیح بهروز و رشید یاسمی را بزرگ می شمارد. با این که مقدم با ادب اروپایی آشنایی داشت و یکی ازپیشروان نمایشنامه نویسی در ایران بود ، هنوز درک درستی از روند جدیدی که ادب فارسی بوجود آمده و آن طور که براون می گوید ” روح ملت” را در این دورۀ تاریخی نشان می دهد، ندارد.

براون هم به اشعار اجتماعی جدید این دوره و هم به مطبوعات اهمیت فوق العاده ای می داد، و می خواست کتابی مفصل تراز منتخبات نظم و نثر بپردازد. باز به تقی زاده می نویسد: ” بعضی از اشعار منتخبه جدیده با ترجمه انگلیسی. شروع کرده ام به جمع بعضی از اشعار که خیلی بخوشم آمد از روی نسیم شمال و ایران نو و صوراسرافیل و خیر الکلام و دبیریه و غیره. ولی اگر بخواهیم یک انتخاب مفصّلی بسازیم باعث تاخیر زیاد و بزرگ شدن کتاب می شود و چون دیدم که بسیاری از نشریات هم وقعی عظیم دارد مثل خطب آقا سید جمال در الجمال و چرند و پرند در صوراسرافیل و غیره خیال کردم که بعد از تمام کردن این کتاب به تالیف کتابی دیگر مشتمل بر انتخابات منظومه و منثوره از جراید و غیره بپردازیم تا اقلاً از یک کار عمده که خیلی لازمست فارغ بشویم.” در این کتاب فقط بعضی از اشعار مثل “آکبلای”، “الحمدالله”، دختران قوچان” و غیره را ترجمه می کند تا ثابت کند که ” چه اشعار بدیعۀ جمیله در ایام مشروطه به وجود آمد،” و بعد وعده انتخابی مفصل ترازین را می دهد. براون می خواست از لحاظ ترتیب زمانی این اشعار را بیاورد: یعنی اشعار راجع به دادن مشروطه از طرف مظفرالدین شاه، اشعار فیما بین جلوس محمدعلی میرزا و توپ بستن مجلس، اشعار دورۀ استبداد صغیر، اشعار فتح تهران و تبعید محمدعلی میرزا، اشعار دورۀ مجلس دوم، و آخر سر ” بعضی مراثی و اشعار حزن انگیز راجع به فاجعۀ تبریز و شهادت شهدا و طوب بستن روضۀ مقدسۀ رضویّۀ و ملامت سر ادوارد گری و غیره. این ترتیب نزدیکتر به نقطۀ تاریخی است و طبیعی است که صناعی و روح ملت را در احوال مختلفۀ از سراً و ضراً اظهار می کند از ترتیب هجایی، و فتوری هم در متن به هم نخواهد رسانید.” براون با وجود این که ترتیب زمانی اشعار را حفظ می کند اشعار تمام این دوره ها را نمی آورد، و عجله دارد که به چاپ کتاب شروع کند “که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیاد دارد.”

در اوایل 1909 دهخدا و معاضدالسلطنه از پاریس به استانبول می آیند و انرژی تازه ای به “انجمن سعادت”می بخشند ، معاضدالسطنه با انجمن همکاری می کند و دهخدا روزنامه “سروش” را شروع می کند، که اولین شماره آن درژوئن 1909 منتشر می سازد. “سروش” فی الواقع روزنامه رسمی “انجمن سعادت”محسوب می شود ، ودهخدا از همان شماره اول در سر مقالۀ خود خاطر نشان می سازد که ایران و عثمانی مدتهاست در یک جهت و برای آزادی مبارزه می کنند ، و آزادیخواهان ترک برادران دینی ایرانیان هستند. از “سروش” جمعاً 14 شماره(از محرم 1327/1909) منتشر می شود، که دربعضی از شماره ها سرمقاله بقلم حسین دانش است. تا شماره 9 دهخدا “مدیر مسئول و سر دبیر” و بعداً “مدیر و سردبیر” است و اغلب مقالات و سر مقاله ها از اوست. در شماره هفتم “نامه ایست از شیخ حسن تبریزی از کیمبریج”، ومقالاتی از “تایمز”، “منچستر گاردین” ، “مورنینگ پست” و “اَکشن” و غیره که همه را حسین دانش ترجمه کرده است. انتشار “سروش” مانند “صور اسرافیل” در خارج زیاد داوم ندارد، و دهخدا که از تهران و کرمان به وکالت مجلس انتخاب شده بود در دسامبر 1909 استانبول را ترک می کند.

پس از خلع محمدعلی شاه هنگامی که دهخدا هنوز در استانبول بود و روزنامه “سروش” را منتشر می کرد، هم مردم تهران و هم کرمان او را به نمایندگی مجلس دوم انتخاب می کنند. دهخدا در بازگشت به ایران برخلاف انتظار رفقایش که بیشتر در حزب دموکرات جمع شده بودند به حزب اعتدالیون می پیوندد. با آغاز جنگ جهانی و آمدن نیروهای روس به شمال ایران ، دهخدا همراه اعضای کمیتۀ مهاجرت اول به قم و سپس به کرمانشاه میرود، و پس از انحلال حکومت مهاجرت بدعوت روسای ایل بختیاری دهخدا مدت دو سال و نیم در مناطق چهار محال بختیاری بسر می برد، و بیشتر مهمان امیر مفخم بختیاری می باشد ، که کتابخانه خوبی داشته است. گویا در همین زمان است که اول به فکر جمع کردن “امثال و حکم” و سپس “لغت نامۀ” مشهور خود میفتد. هرچند که دهخدا پس از پایان جنگ جهانی اول از سیاست کناره می گیرد، ولی در کشاکش میان جمهوری و سلطنت رضا شاه صحبت از رئیس جمهور شدن اوست، ولی او که طعم استبداد محمدعلیشاهی را چشیده بود، با آمدن استبداد شاهی بکلی ازسیاست دوری می کند، و بکارهای ادبی خود می پردازد. او در سال 1306 شمسی رئیس مدرسۀ علوم سیاسی، و پس از تاسیس دانشگاه تهران در (1934)1313 ریاست دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی را تا سال 1320 (1941) بعهده دارد.

براون در نامۀ مفصل خود تاسف می خورد که جایی مثل ایوردون را مرکز خود قرار داده اید ، واضافه می کند که اگر کسی انگلیسی بتواند بخواند او می تواند “مقالاتی مهّم که راجع به ایران باشد از روزنامه ها بریده بفرستم تا هرچه لایق دانید درج بفرمائید در صوراسرافیل، خودم در این روز ها اینقدر کارهای تحریری دارم که مشکل است ترجمه بکنم.”

دهخدا در نامه های خود در چند جا از براون به نیکی یاد می کند و مخصوصاً به معاضدالسلطنه می نویسد که ” آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید، و ایران را هم بیشتر از اینها رسوا نسازید.” در نامه ای دیگر به “انجمن سعادت” یاد آور می شود که برای مبارزه با سیاست طرفداری از روس سر ادوارد گری و آگاه ساختن افکار عمومی انگلیس باید عده ای از فعالین ایرانی به لندن بیایند، و بقول تقی زاده ” بیدار نگاه داشتن انگلیسها و جلب افکار انگلستان لازم ترین همه کارهاست.” دهخدا در همین نامه می نویسد: ” در خلال این احوال هم هزار دفعه چند نفر از انگلیسها که هواخواه ترقی ایران می باشند (یا بعبارت اخری بر ضد پلتیک روسند) به غالب احرار ایران که می شناختند نوشتند و عجله در فرستادن چند نفر عاقل و عالم و صاحب نفوذ ایرانی را به لندن نمودند، و از جمله یکی از بزرگان انگلیس در یک کاغذی که اینک درپیش این بنده موجوداست دیگر صریح نوشت که وزیر امور خارجۀ ما سر ادوارد گری طر فدارپولتیک روس است و اگر بزودی چند نفر به لندن نفرستید یقیناً کار ایران تمام است. ناچار جناب معاضدالسلطنه به لندن رفتند، ولی بواسطۀ اینکه صدای یک نفر نمی تواند اثری داشته باشد و گذشته از این یک نفر وکیل معزول بیشتر نیستند بطور لازم کاری از پیششان نمی رود.”
—————————————————————————————–

(1) A Literary History of Persian, IV, p. 482.
(2) در مورد این شعر نگاه کنید به مقالۀ نگارنده در ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دورۀ اول، شمارۀ اول، بهار 1389، تحت عنوان”نگاهی تطبیقی به شعر “ای مرغ سحر” دهخدا و ” به یاد آر” آلفرد دو موسه”.
(3) Home Rule
(4) E.G. Browne, The Persian Constitutional Movement: Proceedings of the British Academy, 1917-1918, p. 324
(5) برای مطالعه ای مفصل درباره صور اسرافیل و محتویات آن نگاه کنید به مقاله زیر:
Iran and political modernization in the nineteenth century: Parliamenatarianism, constitutionalism and feminism in the newspaper−SŪR-I ISRĀFĪL by Hassan Bashir, Journal of Arabic and Islamic Studies, Lancaster University, Vol. 5, 2004-5
(6) اطلاعات ماهانه ، بهمن 1327 ، ص 21.
(7) همان مقاله ، ص44
(8) مرحوم ایرج افشار فکر می کرد که این اشاره ایست به تقی زاده ” که غالباً میان دوستان خود به صفت خودپسندی و جاه طلبی شهرت داشت.” نامه های سیاسی دهخدا ، ص 110. اصل نامه در ص 20 آمده است.
(9) ایضاً ، همان ماخذ، ص 413.
(10) ایضاً ، همان ماخذ، ص425.
(11) ایضاً همانجا، ص 422.
(12) ایرج افشار،مبازه با محمد علیشاه: اسنادی از مبارزۀ آزادیخواهان ایران در اروپا و استانبول، تهران : توس، 1980/1981،سند 99، ص 199-200
(13) معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا، شهناز مرادی کوچی ، مقاله اول از مبحث “یک دهخدا و دو صوراسرافیل” از ایرج افشار، ص 156.
(14) همان کتاب ، ص 157
(15) تاریخ این نامه 29 ژانویه 1909 است. نامه های سیاسی دهخدا به کوشش ایرج افشار، تهران 1358 ، ص38-39.
(16) نامه های براون به تقی زاده ، به کوشش زریاب و ایرج افشار، تهران ، چاپ دوم 1371، ص 9.
(17) “نامه هایی از تبریز” که عکس های فجیعی از کشته شدگان بدست صمدخان و روسها در تبریز دارد بعلت بروز جنگ جهانی چاپ نمی شود و نگارنده ترجمه آنرا در تهران بسال 1351 چاپ می کند و اصل انگلیسی آنرا در سال 2008 توسط انتشارات میج در واشنگتون چاپ کرده است.
(18) مقدمه فارسی مطبوعات و شعر جدید ایران.
(19) در این بارۀ نگاه کنید به تاریخ طنز در ادبیات ایران ،اینجانب، تهران، نشر کاروان ، 1364، ص 164 ببعد، “طنز در مطبوعات”
(20) در این شعر بنظر می رسد که دهخدا از شعر مشهور “بیاد آر” آلفرد دو موسه و قطعه ای به تقلید از آن از رجایی زاده اکرم شاعر ترک متاثر شده است. نگاه کنید به مقاله اینجانب در بارۀ این شعر در ویژه نامۀ ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دوره اول، شماره اول، بهار 1389، صص 106-117.
(21) ملکه ویکتوریا در ژانویه 1901 فوت می کند وپسرش ادوارد هفتم جانشین او می شود تا 1910. بعد از دورۀ ویکتورین که بیشتر قرن نوزدهم را در بر می گیرد دوره اخیر را در ادبیات “عصر ادواردین” می نامند و در شعر تفاوت عمده ای با عصر ویکتورین ندارد فقط شعرای دوره ادواردین شاعرانی چون یتیز، کیپلینگ و درینک واتر کمتر سنت گرا هستند. از 1910 تا 1937 جورج پنجم بر تخت سلطنت انگلیس قرار دارد و اوایل دوران او را در شعر “دورۀ جورجین” می نامند، که مقدمه ایست برای “عصر جدید” و شعرایی چون تی.اس.الیوت و غیره که از دهۀ دوم قرن بیستم بوجود می آیند. براون در شعر از سبک خاصی پیروی نمی کند و ادعای شاعری هم ندارد ولی خوب از عهده ترجمه اشعار طنز آمیز و انتقادی و سیاسی دورۀ مشروطه بر آمده است. دوستش اتکینس می گوید که براون عاشق طنز های سیاسی و اجتماعی به سبک بعضی از اشعار والت ویتمن شاعر بزرگ آمریکایی بود، و این علاقه مندی شاید موفقیت او را توجیه کند.
(22) کاغذلوق کلمه ایست ترکی و کاغذی بود که بعوض شیشه با آن پنجره را می پوشانیدند.
(23) اشاره به روزنامه صور اسرافیل است که دهخدا نویسنده اصلی آن بود.
(24) The Press and Poetry of Modern Persia, pp. 180-182
(25) Message d’Orient, Alexandrine, (nd), p. 83
(26) نامه های براون به تقی زاده ، ص 73.
(27) از نامۀ براون به تقی زاده مورخ 20 ژانویه 1913، “نامه های براون به تقی زاده “، صص 73-74.
(28) Thierry Zarcone, “Ali Akbar Dihkhuda et le Journal Surush”, Les Iranians D’Istanbul, p. 244 et seq
همچنین نگاه کنید به مقاله دکتر محمد اسمعیل رضوانی در باره ادامه انتشار “سروش” در تهران بنام ” سروش روم و سروش ری، درآینده 5، 7، 9 (1979) ص 501-508.
(29) نگاه کنید به ص 126.
(30) ایرج افشار، نامه های سیاسی دهخدا، ص ص 51-52.

بیزل بانتینگ

basil-bounting
حسن جوادی – بیزل بانتینگ (1900-1985) یکی از شعرای نسبتاً مشهور نیمه قرن بیستم انگلیس است که در ایران زیاد شناخته شده نیست او ترجمه های خوب و شاعرانه ای از شعرای کلاسیک ایران کرده است،

بانتینگ در شهر کوچک استاکسود آن تاین ، اسکاتلند در خانواده ای متوسط الحال بدنیا آمد. خانواده بیزل از کویکر ها بودند که صلح طلبند و مخالف جنگ، در نتیجه هنگامی که بیزل در جنگ جهانی اول بر اساس اعتقادات مذهبی از رفتن به جبهه امتناع کرد مدت هیجده ماه او را به زندان انداختند. ارزا پاوند می نویسد: ” فکر می کنم بیزل بانتینگ تنها کسی است که به عنوان مخالفت وجدانی با جنگ در زمان متارکه شش ماه در زندان بسر برده است.” وقتی که او را حبس کردند هیجده ساله بود و بگفته ارزا پاوند مدتی هم بعد از جنگ در زندان بود.

پس از رهایی از زندان بانتینگ به لندن رفته و در دانشکده اقتصاد ثبت نام کرد، ولی اقتصاد چیزی نبود که با طبع ادبی او سازگار باشد، در نتیجه تحصیلات خود را نا تمام گذاشته و منشی یکی از وکلای مجلس عوام انگلیس می شود. در این وقت مسافرتی به ممالک اسکاندیناوی کرده و می خواست سفری به روسیه برود که موفق نمی شود. در سال 1932 بیزل را در پاریس می یابیم که بعنوان کارگر راهسازی کار می کند و در این جاست که با ارزا پاوند و بعد ها با ارنست همینگوی آشنا می شود.

فعالیت ادبی بیزل از مدرسه کویکر ها که تمام تحصیلاتش را در آنجا کرده بود شروع می شود. روزی در کتابخانه مدرسه نسخه ای از برگ های علف والت ویتمن را پیدا می کند و چنان تحت تاثیر شعر آهنگین او قرار می گیرد که مقاله ای درباره ویتمن می نویسد، و این مقاله بر خلاف انتظار معلمین بیزل بانتیگ برنده جایزه بزرگی می شود. از همان زمان شروع به نوشتن شعر می کند و اشعارش در مجلات مختلف چاپ می شود. در اوایل دهه بیست پس از مدتی اقامت در برلن و عمدتاً پاریس به شهرراپالو در ساحل مدیترانه و در فاصله کمی از جنوا رفته و به گروه شاعران و هنرمندانی که در آنجا گرد آمده بودند می پیوندد. نامدار ترین شاعران این گروه یتیس، ارزا پاوند، و کارلس ویلیام کارلوس بودند. بیزل مدتی هم در لندن بسر برد و به گروه مشهور بلومزبری پیوست که تی. ای. الیوت و دی. اچ. لارنس جزوء آن بودند. یکی از دوستان گروه راپالو شاعر و منقدی آمریکایی بنام لویس ژوکفسکی بود، که بعد ها آثار زیادی چاپ کرد و تا آخر عمر دوست و همدم او باقی ماند. ژوکفسکی و پاوند دو نفری بودند که از لحاظ شعری تاثیری بسزا و مشخص برروی بیزل بانتینگ داشتند.

بیزل بانتینگ مقالات ادبی می نوشت و نقد شعر و موسیقی می کرد ، ولی چنان شهرتی نداشت که بتواند از بابت آنها پولی خوبی بگیرد و بتواند امرار معاش بکند. درنتیجه همیشه هشتش گرو نه اش بود و کارهای مختلفی می کرد. انتشار “گزیده فعال اشعار” توسط ارزا پاوند در سال 1933 واقعه مهمی برای بیزل بود، چون نه تنها آنرا ارزا پاوند به او تقدیم کرده بود بلکه بسیاری از اشعارش را نیز در آنجا آورده بود. چند سال پیش از این بانتینگ ارزا پاوند را با شعر فارسی آشنا ساخته بود، و چون پاوند می خواست اشعار شاهنامه را برای او بخواند، او بطور جدی شروع به مطالعه فارسی کرده بود، و بخاطر علاقه خاصی که به شاهنامه داشت اسم دختر دومش را رودابه و پسرش را رستم گذاشته بود. چند سال پیشتر بیزل یک کتاب درب و داغون “قصه های شرقی” را بفارسی در جنوا پیدا کرده و شروع بیاد گرفتن فارسی کرده بود. بعداً همراه ارزا پاوند و زنش دروتی پاوند شروع به خواندن شاهنامه از روی ترجمه فرانسه ژول مول کرده بود. آنها بحدی به داستان های شاهنامه علاقمند شده بودند که می خواستند بیزل بطور جدی فارسی یاد گرفته برایشان شاهنامه بخواند. در همین رابطه فرهنگ گرانبهای ولررز برایش خریده و زنش ماریان نسخه ای از فرهنگ فارسی اشتاین گاس را از نیویورک برایش آورده بود.

سال های پیش از جنگ جهانی دوم بیشتر در اسپانیا و پرتغال گذشت و مدتی هم بانتینگ و خانواده اش در جزایر قناری زندگی کردند. در سال 1936 در آغاز جنگ های داخلی اسپانیا بود که بانتینگ بخاطر طرفداری از مخالفین و ترس از دستگیری از طرف دولت فرانکو عازم انگلستان شد و مدتی هم در مدرسه دریانوردی نیو کاسل اسم نویسی کرد به این امید که دیپلم دریانوردی بگیرد و در کشتی های تجاری کاری پیدا کند. در تمام مدت بانتینگ هم مقالات ادبی و هم برای مجلات معتبر می نوشت. در سال 1936 او چهار نقد کتاب و شعر “پسران فریدون” ، که بر گرفته از شاهنامه بود، برای چاپ در مجله کرایتریون به تی . اس. الیوت فرستاد که سردبیر این نشریه بسیار معتبر بود. ولی الیوت فقط دو نقد کتاب را بعد از مدتی چاپ کرد. بانتینگ با وجود این که الیوت راسالها بود می شناخت هرگز از او کمکی ندید.

از آوریل 1938 تا آغاز جنگ در سپتامبر 1939 بانتینگ شغل ناخدایی یک کشتی دو دگله را بدست آورد و چند سفر به نیویورک و لوس آنجلس کرد، و درست بر عکس جنگ جهانی اول داوطلب شرکت در جنگ شد ، و با عجله از کالیفرنیا به لندن برگشت. برای مدتی اوتعلیم هوانوردی دید و مامور پرواز در بالون و حفظ کشتی ها از این طریق شد، که کار خطرناکی بود، و مدتی هم در ایتالیا و در جبهه سیسلی جنگید، و در این زمان بود که داوطلب شد به ایران برود . او با وجود این که اصلا فارسی صحبت نکرده بود در تقاضا نامه اش نوشت که “فارسی بسیار قدیم و کلاسیک را می داند ” و بعنوان مترجم یک واحد نظامی به ایران رفت . بگفته خود بانتینگ “فارسی زبان آسانی است” و صحبت کردن با لر ها و بختیاری ها برای او آسان تر از صحبت کردن با تهرانی ها بود چون ” آنها فارسی قدیم تری را بکار می بردند.” خودش می گوید که ” واحد من رشک همه واحد ها شده بود. بختیاری ها رسم میهمان نوازی را چنان که رسم ایلات است بجای می آوردند و از ما با چپق و قلیان ، شیرینی و مشروب و پلو پذیرایی می کردند ، و در گرمای وحشتناک خوزستان ، مردی بادبزن بدست مرا مرتب باد می زد.”

کار مترجمی در ایران طولی نکشید و بانتینگ برای ماموریت های جنگی به شمال افریقا رفت و مدتی در قاهره سرکرده یک اسکادران هوایی شد. بعداً به انگلیس برگشته منتظرخبری از ماموریت دوباره در ایران شد. در سال 1945 بود که شغل معاونت کنسولی در اصفهان درست شد و بانتینگ در نامه ای به دوستی نوشت:

“… حس تنوع من در این جنگ کاملاً ارضاع شده است، و تقریباً در هر جبهه بدرد بخوری که بوده ، بجز دونکرک، تجربه آموخته ام. از مقام افسر هوایی درجه اول به سرکردگی اسکادران هوایی (که معادل درجه سرگردی است) رسیده ام، و جاهای بسیاری را که در غیر این صورت نمی توانستم ببینم دیده ام. ملوان ، مامور بالون ، مشق دهنده سربازان، مترجم، کارفرما ، راننده کامیون در صحرا شده و افسر اطلاعات برای یک اسکادران هواپیما های جنگی، و مامورگزارش امور قبایل شده و حالا هم کنسول در شهری شده ام که کم و بیش نقطه حساسی است.”

شغل معاونت کنسولی در اصفهان مدت زیادی ادامه نداشت، و یک سال بعد بانتینگ را در قاهره می یابیم که با تحسر به ژکوفسکی می نویسد:” در کشور ما دیگر احتیاجی به آنچه در غرب آسیا—بین اردن و هند و یا بین حضرالموت و اوکراین می گذرد ندارند و زیاد اهمیت هم نمی دهند. دیگر روزهای خوش من ، مسافرت در میان ایلات کوهستانی ، سفرهای طولانی سوار بر اسب، شکارها ، پذیرایی حاکمان محلی ، و کاکتل دیپلومات ها سر آمده است.” در ضمن اضافه می کند که ” بختیاری ها یادداشتی برای دولت انگلیس فرستاده خواهان بازگشت من هستند.” ولی تحسر او زیاد موردی نداشت زیرا که در همان سال باز بعنوان مامور عالی اطلاعات در سفارت انگلیس دوباره روانه ایران گشت ، و به ژکوفسکی نوشت: “شغل جدید لازمه اش هشیاری و مردم داری مطلق بود” که می بایست از خودش نشان دهد. بانتینگ خوشحال بود از این که دوباره “در یکی از متمدن ترین ممالک دنیا و یکی از خوش آیند ترین جاها برای زندگی کردن” خواهد زیست.

رابرت پین که در آن زمان در ایران بود در کتاب خویش “سفری به ایران” (1951) درباره دیدارش با بانتینگ نوشت:

“مدتی در آبشار باغ یک شاعر انگلیسی، و در استخر شنای او با کاشی های سرخش که از شمیران فاصله چندانی نداشت، و پر بود از گل های سرخ پژمرده، شنا کردم. دوست شاعر ما عشقی پرشور به ایران دارد، و شاعران آن را بطرزی عالی ترجمه کرده است. او بسیاری از لهجه های ایرانی را می داند، و وقتی که در باغ خود در کنار کتابها و پیپ هایش هست، و همسر ظریفانه زیبای ارمنی اش در کنار اوست ، دنیا و بلند پروازی های خود را به هیچ می انگارد. … شاعر ما بخاطر حکمت قضاوت های سیاسی اش شهرت دارد و بهترین اشعار روزگار ما را سروده است، هرچند که بندرت آنها را چاپ کرده است. می گویند او دست تنها آتش انقلابی را که بدست آلمانی ها در میان بختیاری ها روشن شده بود خاموش ساخته است، و شاید هم باعث شده است که مسیر جنک عوض شود.. من وقتی که در چین بودم درباره او شنیده بودم و ارزا پاوند درباره اش گفته بود: ” اگر جوان بودم تنها بخاطر دیدن او به تهران می رفتم.”

“همسر ظریفانه زیبای” او سیما آدالایان بود که بانتینگ در 2 دسامبر 1948 با او ازدواج کرده بود، و ارزا پاوند در این زمان نمی توانست با بانتینگ رابطه داشته باشد ، چون بعد از جنگ بخاطر سخنرانی هایش از رادیو رُم و طرفداری از موسولینی و متحدین از طرف پاتیزان ها دستگیر شده به مقامات آمریکایی تحویل داده شده بود. آمریکایی ها او را مدت شش ماه در اردوگاهی نزدیک پیزا در قفصی در هوای آزاد نگاه داشته بودند و چون مریض شده بود به بیمارستان نظامی برده بودند. البته بعداً او را به آمریکا می بردند که بجرم خیانت محاکمه شود، ولی چون از لحاظ روانی تشخیص داده شده بود قابل محاکمه نیست، او را بمدت 12 سال بیک بیمارستان روانی انداختند. در سال 1958 بود که بالاخره دوران بازداشت پاوند در بیمارستان روانی بسر آمد و اجازه یافت که به ایتالیا بر گردد. جالب این که “سرودهای پیزا” ، که در بازداشتگاه پیزا شروع شده بود در بیمارستانی روانی به پایان رسید و در 1946 جایزه بزرگ بولینگن را دریافت داشت . بانتینگ از لحاظ سیاسی با پاوند توافقی نداشت ولی از لحاظ شعر و شاعری همیشه پیرو و مرید او باقی ماند. چهار سال پس از این تاریخ بود که ناشر مهمی در گالونستون تکزاس مجموعه اشعار بانتینگ را با مقدمه مفصلی چاپ کرد. این برای بانتینگ موفقیت بزرگی بود، ولی بعلت عدم تمایل تی . اس . الیویت فیبر اند فیبر، ناشر بزرگ انگلیسی، آن را در انگلستان چاپ نکرد. این گویا بیشتر بخاطر مقدمه “اشعار 1950” بود که بانتینگ در آن از بعضی از شاعران انگلیسی انتقاد کرده بود.

بعد از شغل معاونت کنسولی در اصفهان بانتینگ مدتی بعنوان خبرنگار روزنامه “تایمز” در ایران کار کرد، ولی این کار هم در آوریل 1950 بپایان رسید. بانتینگ با همسر ایرانی اش که تازه پسری زایید بود به انگلیس برگشت، و مدتی کوتاه خبرنگار روزنامه ” پژواک شمالی” درایتالیا شد. در این وقت بود که دیداری هم از راپالو کرد که از دوستان قدیم یکی دونفر بیشتر نمانده بود. مخصوصاً محبوس بودن ارزا پاوند خیلی او را ناراحت می کرد.

در اکتبر 1950 بود که بانتینگ دوباره خبرنگار “تایمز” در ایران شد. زمستان این سال در بحبوبه ملی شدن نفت برای خبرنگاران خارجی و خاصه انگلیسی روزگار سختی بود. بگفته بانتینگ یک بار دو نفر برای ارعاب او بسراغش آمده بودند و زنش آنها را از سر وا کرده بود. یک بار دیگر هنگامی که او در هتل ریتز تهران بود عده ای جمع شده و فریاد می زدند ” مرگ بر بانتینگ!” می نویسد :” فکر کردم اینها که مرا ندیده اند چطور است من هم رفته همراه آنها داد بزنم.” در نتیجه از هتل بیرون رفته همراه جمعیت داد می زند :” مرگ بر بانتینگ!” بالاخره در آوریل 1952 بخاطر این که او سابقاً معاون کنسول بود، فارسی می دانست و زن ایرانی داشت، و بیشتر بخاطر این که نمی خواست در اخباری که می دهد دخل و تصرفی بکند، دولت مصدق او را اخراج کرد. باز بانتینگ بیکار ماند.

از قرار معلوم اکثر گزارش های بانتینگ واقع بینانه و خیر خواهانه بودند. در نامه ای به ژکوفسکی می نویسد:
“سردبیر تایمز نوشته است که تمام گزارش ها بیش از حد دقیق، منصفانه و مطابق حقیقت بودند. ( و من) قضاوتی صحیح در حق امور ایران و دلبستگی عمیقی نسبت بمردم آن داشتم و زندگی ام را صرف آن کشور کردم در یک وقت دیگر مرا “بهترین دوست ایران در غرب خواندند. بخاطر همین هم بچه های من باید گرسنه بمانند و خودم را هم نمی گذارند در جایی دیگر نظری درست ارائه دهم. این هفته نمی توانیم پول قصاب را بدهیم. (نامه به ژکوفسکی 18 جون 1953).

بخاطر نداشتن تحصیلات دانشگاهی بانتینگ نه می توانست بعنوان شرقشناس در جایی استخدام شود و نه بخاطر مقررات وزارت امور خارجه می توانست از تجربه دیپلماتیک خود در کاری استفاده بکند ، و عاقبت در نشریه “منچستر گاردین” شغلی نیمه وقت پیدا کرد. در اکتبر همین سال بود که دخترش رودابه از آمریکا زنگ زده خبر وحشتناکی را به او داد. پسر پانزده ساله اش رستم فلج اطفال گرفته و فوت کرده بود. این برای بانتینگ ضربه وحشتناکی بود و قطعه “شعری برای رستم” نتیجه این واقعه است ، که یکی از شخصی ترین و با احساس ترین اشعار اوست. در همین زمان بود که بانتینگ شغلی بعنوان معاون سردبیر روزنامه “ایونیگ کرونیکل” در نیوکاسل پیدا کرد و بیشتر مسئول مقالات اقتصادی بود. با وجود این اصلاً کار را دوست نداشت و تمام وقت او را می گرفت از روی ناچاری مدت بیش از ده سال به این کار ادامه داد. در سال 1963 بود که در اثر مساعی دو دوست شاعر ش یعنی ژوکوفسکی و توماس پیکارد، که تازه بادومی آشنا شده بود، کم کم اشعار بانتینگ شهرت یافت. شعر مشهور او بنام “غنایم” ، که عنوان آن از سوره الانفال گرفته شده است، ، در سال 1963 توسط پیکارد نشر یافت. یک سال بعد بود که مشهورترین شعر او بنام “بریگ فلَتس” نوشته شد ، که در واقع زندگی خود شاعر است از دیدی شاعرانه در محیط و سرزمین آبا و اجدادی او نوثمبرلند که ایالتی است بین انگستان و اسکاتلند می گذرد. در سال 1968 مجموعه اشعار او چاپ شد و ده سال بعد انتشارات دانشگاه آکسفورد تمامی اشعار او را به طبع رسانید. بیست سال آخر زندگی بانتینگ به سخنرانی ها و شعر خوانی ها در انگلیس و آمریکا گذشت، و در ضمن نشر آثار خود مجموعه اشعار چند تن از شاعران همعصر خود را نیز چاپ کرد. یک بار در یک مصاحبه تلویزیونی از او پرسیدند آیا می ترسید که اصلاً اشعار او ناشناخته بماند؟ بانتینگ با خونسردی جواب داده بود : ” من کاملاً مطمئن بودم که روزی اشعار من شهرت خواهند یافت. اگر عملاً هم خواننده ای زیادی نداشته باشید، و لی خوانندگان شما کسانی چون ییتیس، پاوند، الیوت و کارلوس ویلیامز باشند، خاطر جمع باشید که دیر یا زود روزی شهرت خواهید یافت” .

دربارۀ زندگی بانتینگ بیش از حد صحبت کردیم اکنون باید به شرح شعر “غنایم” و ترجمه های او از فارسی بپردازیم. او بطور کلی اشعار خود را به سه نوع تقسیم کرده است: (Ode ) که بیشتر شبیه “سونت” است،و (Sonata) که همان “سونات” موسیقی است وبخاطررابطه نزدیکی که شعر او با موسیقی دارد این کلمه را انتخاب کرده است.بانتینگ ترجمه های خود را
(Overdraft)
یا “پیش نویس” نامیده است که شرح آنها خواهد آمد. “بریگ فلتس” و “غنایم” جزوء “سونات” های او هستند و هردو از زندگی خود او گرفته شده اند و حرکت هایی موسیقی وار دارند.

“غنایم” سه بخش دارد و بخش میانی آن دربارۀ زندگی او در ایران است. بانتینگ در این شعر نظرات مختلف شرق و غرب را نسبت به زندگی و مرگ مورد بحث قرار می دهد. تاکید او بیشتر روی نظر جامعۀ شرقی است که می گوید “تمامیتی” دارد که جوامع غربی فاقد آنست. در ضمن نظرات متفاوتی که هریک از این دو دیدگاه دارند آورده شده اند. بانتینگ در بخش اول گفتگوی چهار نفر را می آورد که پسران “شم” پسر نوح هستند و بطور کلی زندگی را بصورت سفری می گیرند برای رسیدن به جنت و یا “زاین”. اولین این چهار نفر “آشور” نام دارد و مامور مالیات است و عاقبت هم شغل سربازی را بر می گزیند. نظرات او در مقابل نظرات کسانی که با او طرف معامله هستند قرار می گیرند، و دیدگاه های سه نفر دیگر نیز بهمین ترتیب داده می شوند. نظر شرقی نسبت به زندگی بعنوان یک سفر با مرگ مرحلۀ پایانی و اجتناب ناپذیر آن از دیدگاه هر دسته و برداشت هر دسته از لذاید جسمانی بعنوان بخشی معمولی از زندگی در تابلو های ظریف تصویر می شوند. رنگ ها و تجانس آهنگی کلمات در شعربانتینگ نقش عمده دارند. شخصیت سوم که یک عرب بدوی است هنگام وصف اردوگاه کاروان بیت اول معّلقۀ مشهور عمروالقیس را می خواند و بانتینگ وصف چادرها را زیر نور نقره فام ماه بر “گسترۀ شن های زرین و رنگ پریده صحرای عربستان “از قصیدۀ منوچهری می گیرد.

تنها وصف مناظر شرقی نیست که بانتینگ ازروی دیده ها و تجربیات خود تصویر می کند بلکه از لحاظ افکارو اسلوب شعری نیزاز ادبیات ، تاریخ و فرهنگ خاور میانه و خاصه ایران الهام می گیرد .هرچند که می گوید شعراو “بیشتر از معلومات ادبی بر کلمات و صور خیال متکی است” ولی تعداد اسامی فارسی مخصوصاَ در بخش دوم “غنایم” بحدی زیاد است که حاشیه کلی ایکه درباره آنها نوشته است کافی نیست. از ابن سینا، نظام الملک، خیام، ملک شاه، تاج الملک گرفته تا برنامۀ صبحگاهی شیر خدا و یا قصه گویی صبحی و آواز تاج اصفهانی همه درشعر او آمده اند . بخش دوم هم از لحاظ تکنیک شعری و هم از لحاظ فضای آن با بخش اول فرق دارد. در اینجا شخصیت خاصی صحبت نمی کند فقط خود شاعر است که راوی است و تصویری غنی و پرنقش و نگار ازآفریده های هنری و ادبی این گروه شرقی را می دهد که عمدة ایرانی هستند، و هم دید آنها نسبت به زندگی و هم آنچه می سازند و یا بدست می آورند با دستۀ اول فرق دارد. در اینجا گفتگو از آفریدن زیبایی است و گویی هدف زندگی اینست:

از دست لرزان حاجی مصّور
لطافت درخت و حیوان
با خطوطی شیوا
بر روی عاج می درخشد.
صدای نی
سایه بر چهره زمین زیر چنارها چال انداخته است
صدای نیستانی می گریزد و باز می گردد
چون دو خدا که در میان ستارگان همدیگر را دنبال کنند.
تاج قرارست بخواند، تاج،
هنگامی که تار و ضرب خاموش شوند
صدایش آرام، صاف و پرطنین بر می خیزد
گویی آهنگینی ووزن شعر را ازحافظ دارد.
هیچ چیزی نبوده است و نیست
چون ملوک ضرابی
صدایش را گویی از چاهی می کشد
که عمیق تر ازتاریخ است.

در نامه های خود به ژکوفسکی بانتینگ بدقت شرح تجربیات خود در ایران را می دهد که یاد داشتهای او را بر “غنایم” تکمیل می کند. مثلاً می گوید که “میر مصوّر بزرگترین مینیاتوریست معاصر ایران دچار نوعی مرض پارکینسون شده است.” یا می نویسد که یک روز از هتلی پر از جمعیت در شیراز فرار می کند و به باغی بسیار زیبا با چنار های تنومند پناه می برد که “سایه ها بر روی زمین می رقصیدند” و نیستانی ماهرترین نی نواز ایران نی اش در آورد ه چند ساعتی او را مسحور می کند. همین طور هم دربارۀ ملوک ضرابی، برنامه های رادیویی شیر خدا و صبحی مهتدی صحبت می کند. تنها ایران معاصر مورد نظر بانتینگ نیست بلکه با استفاده از معلومات وسیع خویش از ادبیات و تاریخ ایران دورۀ سلجوقیان را بعنوان نمونه ای از تاریخ فرهنگی ایران می گیرد و تصویری ازبرداشت آنان و جانشینان فرهنگی آنان از مرگ وزندگی می کشد. این بخش با وصفی از مسجد جامع اصفهان آغاز می شود که ” نمونه خوبیست از آثاردوره سلجوقی تا اوایل صفوی” و این که این گروه چگونه زندگی خود را صرف ساختن چنان بنا های ماندگار و اعجاب آمیزی کردند. از لحاظ معماری اسلامی این مسجد دارای اهمیت خاصی است و در آن مسئله نهادن گنبدی گرد بر اساسی مربع شکل حل شده و” معجزه ایست در معماری.” بانتینگ با مهارت اصطلاحات معماری را هنگام وصف ساختن مسجد جامع- گنبدی که نظام الملک در ضلع جنوبی ساخته است، شبستانی که رقیبش تاج الملک بنا کرده است، و یا مقایسه ایوان با طاق گوتیک- بکار می برد، و در ضمن به معماری غرب، و همچنین به دیدگاه غرب نظر دارد و اغلب با جناسی لطیف این دو دیدگاه را مقایسه می کند. مثلاَ دو کلمه
( capital)
و
(base)
که به معنی سر ستون و کنده کاری روی آن واساس یا ستون هستند را بکار می برد و می گوید سلجوقیان بدان دو توجهی نداشتند. در عین حال همین دو کلمه بمعنی “سرمایه” و “اساس اندوخته ” است که در تمدن مادی غرب اساس همه چیز است. یا می گوید : سلجوقیان روی به زوال نهادند، اما با روحیه از میان رفتند و”با تمام اینها، هم از مبالغه کاری رومیان اجتناب کردند و مغز سربی مصر را هم نپذیرفتند” که اشاره ایست به سبک معماری رومی و مصری در مقایسه معماری ایرانی . بانتینگ حس تحسین زیادی نسبت به عظمت و معماری اهرام ندارد ، و می گوید “مصریان اهرام را برای ترساندن مرگ ساختند.”

بانتینگ معماری ایران را نمونه ای از پیروزی ایرانیان می انگارد که پر از لطف، زیبایی و نور است، و گویی هر کاشی و یا ستون آن زنده است. شعر نیز در زندگی ایرانیان اهمیت خاصی دارد و بانتینگ به مجالس شعر خوانی “بر روی ایوان کنار استخر با وافور، ودکا و چای ” اشاره می کند که ” از سعدی و عنصری می خواندند. او خیام را در رابطه با ملکشاه و بر پا ساختن گنبدی در وارمین ذکر می کند. منتهی “ملکشاه او را حسابگر بهتری از صاحب قرآن” می یابد ، که ممکنست اشاره ای تنظیم تاریخ جلالی باشد که از تاریخ هجری بهتر است و یا عقاید لاادریه و دم غنیمت شمری خیام باشد که به زندگی این دنیا اهمیت خاصی می دهد. او برای نشان دادن مخالفت قشریون با خیام به داستان آن رباعی ساختگی مربوط به تناسخ منسوب به خیام اشاره می کند و مدّرسی در دانشگاه او را “خر لگام گسیخته” می خواند. در بخش سوم “غنایم” شاعر عرب ایرانی الاصل بشّار ابن بُرد مانند خیام شک می کند “به عقب بر می گردد ، حدس می زند از کجا آمده ایم ، ومی اندیشد به کجا خواهیم رفت.” بانتینگ جدا افتادن شرق و غرب از هم را فاجعه ای بزرگ می داند و بیشتر قشری گرایی دینی را هر دو طرف را در این میان مسئول می داند. در مورد مسیحیت می گوید “آنها از خداون بعنوان تازیانه ای برای راندن مردم استفاده کردند.”

در بخش سوم “غنایم” شاعر به خاور میانه و شمال افریقا در زمان جنگ بر می گردد و صحنه هایی سور رئالی از جنگ و ویرانی، سرگشتگی و آوارگی را تصویر می کند. او از تجربه سفر خود در شمال افریقا در سالهای پایانی جنگ استفاده می کند و در جمله ای که هفده خط است شرح ویرانی شهرها و سرگشتگی و درماندگی اهالی را می دهد و پس از شرح گورستانی از زمان رومیان در لیبی متوجه غرب می شود و شرح بمباران گلاسکو را می دهد . او بیشتر علت این فاجعه را مادیگرایی و سود جویی بی مهابای غرب می داند.

اکنون باید اندکی هم به ترجمه های او بپردازیم زیرا که ترجمه های او از فارسی، لاتینی ، چینی و ژاپونی قسمت قابل توجهی از آثار او را تشکیل می دهند و بعلاوه خود او می گوید “هرچه از هنر شاعری آموخته ام از شاعرانی بوده است که سالهاست مرده اند و اسامی آنها هم معلوم است.” او در واقع تحت تاثیر ارزا پاند بود که به ترجمه شعری روی آورد، و مسئلۀ ترجمه را بارها و بارها با پاند، الیوت، ژکوفسکی و دیگر دوستانش بحث می کند. پاند معتقد بود که در ترجمۀ شعر اول باید زبان واقعی و معمولی انگلیسی باشد. البته منظور زبان عامیانه نیست بلکه زبان ادبی محاوره ایست. در ثانی وفاداری به اصل هم از لحاظ معنی و هم از لحاظ “آتمسفر” یا به اصطلاح “فضای” شعرو آهنگینی و روانی جملات بیشتر مدّ نظر است تا تحت الفظی بودن. خود بانتینگ با این روش ترجمه کاملاَ موافق بود و در مقاله ای که دراین باره می نویسد روش های ترجمه های چوسر و درایدن را از لاتینی مقایسه می کند، و از درایدن نقل قولی می آورد که “بعضی از ترجمه ها آثاری هستند که بر پای خود می ایستند، آثاری هستند در زبان خودشان برابر اصلشان هستند و لزومی ندارد که بر اهمیت اصلشان تکیه کنند، خودشان ادعای استقلال می کنند و مسئولیتی را می پذیرند که از دوام اصلشان جدانیست.” بانتینگ علاوه می کند که او بجای جمله به جمله ترجمه کردن روش چوسر را قبول دارد که کل شعر را درنظر دارد وعلاوه می کند “ما باید از ترجمه هایی بحث کنیم که باقی میمانند و در ادبیات اثر می گذارند.” از این نقطۀ نظرترجمه های فیتز جرالد و ارزا پاند قابل بحث می داند و روی مزایا و خصوصیات روش هر یک از این دو مفصلاَ توضیح می دهد. او “زبان محاوره ای ” را ترجیح میدهد ولی زبان محاوره ای که در ضمن تسلسل فکری هم داشته باشد. بانتینگ معتقد است که این جنبۀ فتیز جرالد بر پاند می چربد. باز به گفته بانتینگ “ادراک و فهمی که برای همه آشناست” بهتر است از “وضوح فرهنگستانی.” فاما این که دست کاری اصل شعر درست نیست بانتینگ می گوید “وقتی که هدف ما نوشتن یک شعر انگلیسی است و نه بیان و توضیح یک شعر خارجی این مسئله مطرح نیست: و بنظر می رسد که بین این دو راه راهی وسطی را نمی شود در پیش گرفت.”

بانتینگ مرید ازرا پاند بودو او مقدمه ای بر “مجموعه اشعار”ش نوشت. از لحاظ ایجاز کلام،موسیقی و بکار بردن با مهارت کلمات او شباهت زیادی به پاند دارد ، و تأثیر بانتینگ در شعر مدرن انگلیسی قابل ذکر است. ترجمه و تقلید های او از شعر فارسی نسبتاَ زیاد هستند ولی فکر می کنم همه آنها از مجلات مختلف جمع آوری نشده اند. او را می توان با آرثوروالی دوست دیگر ازرا پاند که با ترجمه بسیار زیبای آثار چینی وژاپونی انقلابی در معرفی آن کلاسیک ها در انگلیسی بوجود آورد،مقایسه کرد. از ترجمه های مشهور او قصیده رودکی ” مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود” ، شعر فردوسی درمورد پیری وچند غزل حافظ را می توان نامبرد. در اینجا من بعنوان نمونه یک رباعی رودکی را می اورم که بانتینگ بصورت شعر مدرن ترجمه کرده است. البته باید گفت که در ترجمه های دیگر بانتینگ بیشترصورت و فورم شعر فارسی را نگه می دارد.

یک نمونه از ترجمۀ بانتینگ رباعی زیر از رودکی است که با زیبایی تمام ترجمه کرده است و مثال خوبی می تواند باشد از آنچه بعضی از منتقدین “ترجمه خلاّقه ”
(creative translation )
نامیده اند:

آمد بر من ، که ؟ یار، کی ؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم ، خصمش که؟ پدر
دادمش دوبوسه،بر کجــــا؟ بر لب تـــر لب بُد؟ نه ، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چوشکر
Came to me—
Who?
She.
When?
In the dawn, afraid.
What of?
Her father’s.
Confide!
I kissed her twice.
Where?
On her moist mouth.
Mouth?
No.
What then?
Cornelian.
How was it?
Sweet.
همین رباعی را دیک دیویس ، استاد ایران شناسی دانشگاه اوهایو و یکی از بهترین مترجمین شعر فارسی به شعر انگلیسی ، در مجموعه ترجمه هایی که از رباعیات فارسی در 1997 منتشر کرد آورده است و آنرا از عنصری می داند . مقایسۀ این دو ترجمه جالب است:
Who came to me? She did. And when? At dawn.
Afraid of whom? An enemy. Who is…? Her father.
I kissed her twice. Where? On the lips. The lips?
Say rubies rather. And they were? As sweet as sugar.

در وهله اول فورم دو ترجمه متفاوت است. در حالی که شعر بانتینگ چون آبشار فرو می ریزد شعر دیویس چون چشمه ساری روانست. خود دیویس هم در مقدمه کتابش می گوید که فرق ترجمه های او با ترجمه های بانتینگ در قالب شعری است. ترجمه بانتینگ شعر آزاد است و ترجمۀ دیویس مصرع پنج ضربیست (pentameter)، که فورمیست سنتی. ضرب آهنگ این دو نیز متفاوت است : اولی سریع و فشرده است ، و دومی به آرامی حرکت می کند هرچند که تمام مکالمه در چهار مصرع جای می گیرد. زبان این دو هم متفاوت است.توجه می کنید که در اصل کلمۀ (confide ) نیست و بانتینگ با افزودن آن که به معنی “سّر خود را بکسی گفتن” است و این که شاعراز معشوقش می خواهد راز خود را بگوید و آوردن علامت تاکید به فضای شعر هیجان بیشتری داده است. ترجمۀ دیویس هم زیباست، ولی انتخاب کلمات و نحوه آوردن آنها گیرایی ویژه ای به ترجمۀ بانتینگ می بخشد. مثلاً
(cornelian)
بجای عقیق هم دقیق تر و هم رساتر است از
(rubies).

بانتینگ در اکثر موارد آزادی بیشتری در ترجمه شعر دارد و هدف او بیشتر رساندن فضای شعر است . مثلاَ در شعر زیر از سعدی بانتینگ “چشم پر خون” را ترجمه نمی کند و می گوید “این نامه را می نویسم درحالی که اشکم با مرکب در می آمیزد.” بنظر میرسد که او این اغراق شاعرانه را مطابق ذهنیت خواننده انگلیسی زیاده از حد مبالغه آمیز یافته است:

من این نامه که اکنون می نویسم به آب چـــشم پـــر خون می‌نویسم
ازین در بـــر نوشتم نـــامه لیکن نه آن ســوزست کاکنون می‌نویسم
به عـــذرا درد وامـــق می‌نمــایم به لیـــلی حــــال مجنون می‌نویسم
نـــگارا قصهٔ خود را به خـــدمت نـــمی‌دانم که تا چون می‌نویســـم
تو بپذیر، ارچه من عذری نیارم تو خوش خوان، گرچه من دون می‌نویسم

This I write, mix ink with tears,
And have written of grief before, but never so grievously,
To tell Azra Vamiq’s pain,
To tell Laila Majnun’s plight,
To tell you my own
Unfinished story.
Take it. Seek no no excuse.
How sweetly you will sing what I so sadly write.

در ترجمۀ این شعر- که زیاد هم شعر با محتوایی نیست – زبان بانتینگ فوق العاده موجز و رساست ولی فورم اصلی شعر را از لحاظ قافیه و ردیف رعایت نمی کند. اصولاً بانتینگ حتی در غزل و قصیده نیز رعایت فورم و قافیه را نمی کند. ترجمه های او بشعر آزاد است و بصورت های مختلف چون قافیه داخلی، تجانس آوایی، قرینه سازی ریتم شاعرانه مصرع ها را حفظ می کند. در اغلب موارد که فکر می کند بعضی از قسمت های یک شعر بخصوص برای خواننده انگلیسی زبان زیاد جالب نیست آنها را حذف میکند. مثلاً قصیده زیر از منوچهری، که خیلی مورد علاقۀ بانتینگ بود، سی و شش بیت دارد، و او فقط ابیات 1 تا 12 را ترجمه کرده است. پس از بیت دوازدهم منوچهری به مدح ممدوح می پردازد که برای خواننده خارجی ممکنست زیاد جالب نباشد. مصرع دوم بیت دوازدهم که گریزیست به مدح ممدوح ، یعنی (سلطان مسعود) نیز عوض شده است تا تمامیتی به ترجمه داده شود:

ابر آذاری چــــمنها را پر از حورا کند
باغ پر گلبن کند، گلبن پر از دیبا کند
گوهر حمرا کند از لؤلؤ بیضای خویش
گوهر حمرا کـــسی از لؤلؤ بیضا کند
کوه چون تبت کند چون سایه بر کوه افکند
باغ چون صنعا کند چون روی زی صحرا کند
نالهٔ بلبل سحرگاهان و بــــــاد مشکبوی
مـــــردم سرمست را کــــالیوه و شیدا کند
گاه آن آمد که عاشق برزند لختی نفس
روز آن آمد که تائب رای زی صهبا کند
من دژم گردم که با من دل دوتا کرده‌ست دوست
خرم او باشد که با او دوست دل یکتا کند
هر زمان جوری کند بر من به نو معشوق من
راضیم راضی به هرچ آن لاله‌رخ با ما کند
گر رخ من زرد کرد از عاشقی گو زرد کن
زعفران قیمت فزون از لالهٔ حمرا کند
ور همی‌چفته کند قد مرا گو چفته کن
چفته باید چنگ تا در چنگ ترک آوا کند
ور همی آتش فروزد در دل من، گو فروز
شمع را چون برفروزی روشنی پیدا کند
ور ز دیده آب بارد بر رخ من گو ببار
نوبهاران آب بــــاران باغ را زیبا کند

The thundercloud fills meadows with heavenly beauty,
gardens with plants, embroiders plants with petals,
distills from its own white pearls brilliant dyes,
makes a Tibet of hills where its shadow falls,
San‘a of our fields when it passes on to the desert.
Wail of the morning nightingale, scent of the breeze,
frenzy a man’s bewildered, drunken heart.
Now is the season lovers shall pant awhile,
now is the day sets hermits athirst for wine.

Shall I sulk because my love has a double heart?
Happy is he whose she is singlehearted!
She has found me a new torment for every instant
and I am, whatever she does, content, content.
If she has bleached my cheek with her love, say: Bleach!
Is not pale saffron prized above poppy red?
If she has stooped my shoulders, say to them: Stoop!
Must not a harp be bent when they string it to sing?
If she has kindled fire in my heart, say: Kindle!
Only the kindled candle sends forth light.
If tears rain from my eyes, say: Let them rain
Spring rains make fair gardens. And if then
she has cast me into the shadow of exile, say:
Those who seek fortune afar find it the first.

چنانچه می بینید بانتینگ پنج بیت اول که را وصف بهار است و شکوفایی طبیعت از بقیه یعنی شکایت عاشق از معشوق جدا کرده است.او بعضی از صفات سنتی چون “حورا” و “لاله رخ” و یا اوصافی چون “لولوی حمرا” و یا “لولوی بیضا” را انداخته است و زبان او ساده تر و معمولی است و به فخامت زبان منوچهری نیست ، با این همه فضای اصلی شعر را تا حد زیادی در آورده است. باید در نظر داشت که زبان منوچهری زبان هزار سال پیش است و مشکل است معادلی برای آن در انگلیسی پیدا کرد که هم به زبان امروزی باشد و هم نشانه ای از خصوصیات قدیمی در آن باشد. او بعضی از کلمات را بصورت زیبایی آورده است. مثلاَ ” دَژم بودن” از “دل دوتا کردن” معشوق و یا “خرم بودن” کسی که دوست با او “دل یکتا ” کرده است چنین آورده است:
Shall I sulk because my love has a double heart?
Happy is he whose she is singlehearted!

بانتینگ علاقه خاصی به شاعران سبک خراسانی داشت ، و از آن میان منوچهری و فردوسی شاعران محبوب او بودند. علاوه بر این که یاد گرفتن فارسی را در آغاز برای خواندن شاهنامه شروع کرده بود دربعضی از اشعار خود از فردوسی الهام گرفته است. مثلاً درشعر “بگذار بیاد آرند سمنگان را/ آن پل و برج و بارو را ” سمنگان عشرتگاه رستم و تهمینه و زادگاه سهراب است ، و شاعر به ایام خوشی که “یک شب و یک ساعت “داشتند و “بخوشی خوردند و آرمیدند” اشاره می کند ، و سپس به تراژدی زندگی اشاره می کند و می گوید :”آنان از یاد آوردن آن یک شب و یک ساعت گریستند.”

بانتینگ قسمت های زیادی از شاهنامه را ترجمه کرده بود و امیدوار بود که لااقل چند داستان از آن را کامل کرده به چاپ برساند. پاند نیز بانتینگ را به ترجمۀ شاهنامه ترغیب می کرد و هردوی آنان مکاتبات زیادی با تی.اس. الیوت داشتند که ویراستار عمده شرکت نشر مشهور فیبر اند فیبر بود. متاسفانه از تمام ترجمه هایی که بانتینگ از شاهنامه کرده است فقط دو قطعۀ در دست است . یکی “پسران فریدون ” است که در آن سرایرج را برای فریدون می آورند ، و درد پدر از مرگ فرزند را نشان می دهد . این ترجمه را اول تی.اس. الیوت در مجلۀ با نفوذ “کرایتریون” منتشر می کند، و پس از مرگ بانتینگ ناشر او آنرا جزوء مجموعۀ اشعار می سازد. خود او فقط قطعۀ مشهوری را که فردوسی بمناسبت شصت سالگی اش سروده است جزوء اشعارش گذاشته است و چند بیت اول آن چنین است:

چو آمد به نزدیک ســر تیـغ شست مده می که از سال شد مرد مست
بــــه جــای عــنانم عـصا داد سـال پراکنده شد مال و برگشت حــال
کشــــیدن نــدانـــد ز دشـمــن عنان اگـــر پیش مــژگــانـش آید سنان
همان دیده‌بان بــر ســر کـــوهســار نــبیند هــمــی لشکر بـــی شمـار
پــــر از بـــرف شـد کـوهسار سیاه هــمــی لشـکر از شــاه بیند گناه …..

When the sword of sixty comes nigh his head
Give a man no wine, for he is drunk with years.
Age claps a stick in my bridle-hand:
Substance spent, health broken,
Forgotten the skill to swerve aside from the joust
With the separated grazing my eyelashes.

The sentinel perched on the hill top
Cannot see the countless army he used to see there:
The black summit’s deep in snow
And its lord himself sinning against the army.

موسیقی شعر برای بانتینگ خیلی مهم بود و او این مطلب را هم در ترجمه ها و هم در اشعار خودش در نظر دارد. او ترجمه ها ی خود را (Overdrafts) می نامد که می توان “پیش نویس” و یا “مسوده” ترجمه کرد، و بنظر می آید که می خواست روی آنها بیشتر کار کند. او از فردوسی و منوچهری یک شعر از هر کدام و از رودکی و سعدی دو شعر برای مجموعۀ آثار خود را برگزیده است. در صورتی که از ترجمه هایی که کرده است و پس از مرگ او جمع آوری شده اند یک شعر از فردوسی، پنج شعر از منوچهری ، سه شعر از سعدی و چهار شعر از حافظ هستند. البته “موش و گربه ” عبید را نیز باید به این لیست اشعار اضافه کرد که بطور کامل ترجمه کرده است. اکثر ترجمه ها از فارسی تمامی اصل نیستند و بانتینگ می خواست یک قسمت غزل یا قصیده را برداشته و آنرا تبدیل به واحد مستقلی بکند. مثلاَ در ترجمه غزل حافظ “ای نور چشم من سخنی گوش کن/ چون ساغرت پراست بنوشان و نوش کن” ابیات آنرا پس و پیش کرده است و خواسته است در آن سه واحد مستقل فکری درست کند. متاسفانه ترجمه های بانتینگ از حافظ زیاد نیست والا از لحاظ انسجام کلام و آهنگینی با وجود این که بصورت شعر آزاد هستند خیلی خوب ترجمه شده اند.

چنانچه گذشت بانتینگ علاقه خاصی به منوچهری داشت و در نامه های خودچند بار مفصلاَ از سبک شاعری او بحث می کند. می گوید :”تنوع شعر او فوق العاده است و هر کاری که کرده است بهتر از دیگران کرده است. اگر صراحت کاتولوس را بخواهی باید بروید سراغ منوچهری. سرعت آناکرئون را فقط در منوچهری می توان پیدا کرد. موسیقی پیچیدۀ اسپنسر رامی توان در منوچهری دید. قصیده رسمی با تمام فخامت و شکوه زبان وطرز بیان آن را نه در پندار بلکه در منوچهری می شود یافت. طنزمنوچهری مستقیم و کوبنده است” سپس بانتینگ خیلی دربارۀ منوچهری در دربار غزنوی و رابطه او با سلطان محمود و مسعود بحث می کند. او معتقد است که خیلی بیشتر از اکثر شرقشناسان انگلیسی و اروپایی دربارۀ شعر فارسی خصوصاً شعرای اولیه “چون فردوسی، رودکی، منوچهری، فرخی وغیره ” مطالعه کرده است، و درک و تحلیل آثار این شاعران برای درک اساسی ادبیات ایران ضروریست. خصوصاَ مطالعه سبک این شاعران را برای درک بهتر عناصر شعری حافظ ضروری می داند ،و می گوید “من معتقدم که موسیقی شعر منوچهری و عنصری همیشه در گوش حافظ بوده است.”

جزوء ترجمه های بانتینگ “موش و گربۀ” عبید زاکانی را نیز نباید فراموش کرد که تحت عنوان “گربه عابد” جزوء “مجموعۀ اشعار” آورده است و اولین ترجمه ایست بانگلیسی از این اثر. پیش از بانتینگ ادوارد براون قسمت هایی از “موش و گربه” را در تاریخ ادبیات خود (جلد سوم) آورده است ، و آرثور کریستنسن تمامی آنرا با توضیحات زیاد به دانمارکی ترجمه کرده بود. گذشته از ترجمۀ بانتینگ “موش و گربه” تاکنون چهار بار به انگلیسی ترجمه شده است: توسط عمر پاند، آربری، مسعود فرزاد و دیک دیویس. مقایسه این پنج ترجمه از لحاظ سبک و نزدیکی به لحن طنز آمیز عبید جالب است. البته بغیر از آربری و مسعود فرزاد دیگر مترجمین متذکر اهمیت سیاسی اثر و این که گربه می تواند مبارزالدین مظفر”عابد و زاهد” خون آشام عصر عبید و حافظ باشد نمی شوند. بانتینگ آنرا داستانی بسیار خواندنی برای کودکان می داند که تا بیست سال پیش (از زمان بانتینگ) بچه ها آنرا در مدرسه می خواندند و “نه همه چیز آن بلکه بسیاری از نکات آن واقعیت دارد.” “گربه عابد” یگانه ترجمه بانتینگ از فارسی است که در آن با موفقیت فورم مثنوی و ردیف قافیه را در آورده است، و با وجود این که داستان را از بعضی لحاظ مدرن کرده است ، و مثلاَ برای “محتسب” کلمه “پلیس” را بکار برده است، طنز عبید را خوب در آورده است.

در مقاله ای که پروین لولوی و گلین پورسگلاو نوشته اند چند ترجمۀ بانتینگ را از فارسی با اصل های آنها مقایسه کرده اند و باین نتیجه رسیده اند که باوجود این که بعضی از خصوصیات بدیعی وکلامی اشعار فارسی از میان رفته است ولی باز “خیلی بیشتر از بسیاری از ترجمه های تحت الفظی لحن و خصوصیات شعری اصل را میرسانند.” بعلاوه این ترجمه ها قسمت قابل توجهی از موفقیت های شعری بانتینگ می باشند، و قسمتی مهم ، ولی فراموش شده ازترجمه های ممتاز ادبی انگلیسی از فارسی می باشند.” خود بانتینگ در ترجمۀ شعر با ازرا پاند هم عقیده بود که باید آن “انرژی” و زیبایی آهنگین آن حفظ شود و با ترجمه های “دانشمندانه” و یا “آکادمیک” موافق نبود. بانتینگ می نویسد:

شعر فارسی بصورت بسیار بدی، و شعر عربی تاحدی کمتر از دست استادان نو افلاطونی که می خواهند همه چیز را بطرزی خود پسندانه به تصوف بچسپانند صدمه دیده اند….
در راه برگرداندن موفق آمیز تر شعر فارسی مشکلاتی هست. مثلاَ حافظ تقریباَ تماماَ متکی براستادی او برآهنگ و تلویحات ادبی می باشد ، که هیچ یک قابل ترجمه نیست. قدرت و تنوع بسیار زیاد منوچهری اغلب بصورت طرحهایی بیان می شوند که مانند نقش و نگار ظریف و پیچیدۀ فرش ایرانی می باشند. بزرگی دیوان سعدی حتی آن استادان را می ترساند که غزل های کلیدی را پیدا کنند…..

در این ادبیا ت ها حدالاقل همان قدر تنوع هست که در ادبیات هر زبان اروپایی که بگیرید….
اگر نخواهیم که از کم خونی فرهنگی هلاک نشویم باید دیر یا زود از(فرهنگ) اسلامی مایه بگیریم. این هم با پیدا کردن سمبول هایی در شعر مولوی به پلوتینوس و یا در آوردن بعضی شعر های معمولی که در همه جا پیدا می شوند به انگلیسی بد میسر نخواهد شد.

بیزل بانتینگ این مطلب را در مقدمه ای که بر “اشعار عربی و فارسی در ترجمه انگلیسی”(1970) پسر ازرا پاند منتشر کرد می نوشت، ودر اشاره ای که به “استادان” می کند کلمه “دان” را بکار می برد که معمولاَ به استادان دانشگاه های کیمبریج و اکسفورد اطلاق می شود. بنظر میرسد منظور بانتینگ در اینجا نیکلسون است. او زیاد توجهی به تصوف نداشت و در ترجمه هایی که از حافظ کرد کاملاَ جنبه عرفانی اشعار او را نادیده گرفته است. با این همه بانتینگ می گوید که عمر پاند وجوه تشابهی بین شعر عربی و فارسی و شعر انگلیسی پیدا کرده است که “درخور توجه و دلپذیر” است و باید بدانسوی رفت. عمرپاند نیز می گوید که ترجمۀ شعر “مرا بسود و فررویخت” و یک رباعی رودکی توسط بانتینگ باعث شد که او بسوی ترجمه از فارسی و عربی روی آورد.
————————————————————
زیرنویس ها:
1 – Stockswood-on- Tyne
2 – Victoria Forde, The Poetry of Basil Bunting, Bloodaxe Books, Glascow, Scotland, 1991, p. 19
3 – Rapallo
4 – Vullers
5 – The Criterion
6 – Schooner
7 – خاطرات 9 مه 940
8 – همان کتاب ص 49 ( 21 آوریل 1945)
9 – Robert Payne, Journey to Persia, 1951
10 – Pisan Cantos (1946), Bollingen Prize
11- Northern Echo
12 – The Spoils
بگفته خود بانتینگ عنوان شعر از سوره الانفال ( یَسلونک عَن الانفال قُل اَلانفالِ لله و الرسول) گرفته شده است.
13 – Briggflatts
14 – Northumberland
15 – “Measure of Words” with Basil Bunting in Tynne Tees TV, 21 July 1983 and 21 April 1985.

16 – داستان این رباعی مضحک که به خیام منسوبش کرده اند از تاریخ‌الفی است و از این قرار است. عمر خیام در حیاط مدرسه‌ای چند خر را می‌بیند و می‌گوید كه یكی از آن‌ها طلبه‌ای بوده است كه بدان صورت دوباره به این عالم آمده است:
ای رفته و بازآمده (بل هم) گشته نامــــت ز میان نـــام‌ها گم گشته
ناخن همه جمـــع آمده و سُم گشته ریش از پسِ كون درآمده دُم گشته

احمد حامد الصراف، عمر الخیام، بغداد، 1949، ص 33. “بل هم” اشاره است به آیۀ قرآنی “بل هم کالانعام او اضّل”

17 – از نامۀ عزرا پاوند به دوستش رواس مورخ آوریل 1935 به نقل از مقالۀ ویکتوریا فورد در کتاب زیر:
“Translations and adaptations of Basil Bunting” by Sister Victoria Marie Forde in Basil Bunting”Man and Poet, ed. Caroll F. Tercell, University of Maine, 1981, p. 302.

18 – Criterion,XV (July,1936),pp 715-716
19 – Basil Bunting, Colleted Poems, (London: Fulcrum Press, 1968)
20 – Arthur Waley
21 – Collected Poems, p. 144
Dick Davis, Borrowed Ware:Medieval Persian Epigrams, Washington, D.C., Mage 1997

23 – Basil Bunting, The Complete Poems,Oxford University Press, 1994, p. 141
24 – Basil Bunting, Uncollected Poems, ed. Richard Caddel, Oxford University Press, 1991, p. 39
25 Basil Bunting, The Complete Poems, ed. Richard Caddel, Oxford University Press, 1994, p. 136 –
26 – محمود کیانوش در نقدی که بر کتاب خودش
(Modern Persian Poetry )
تحت عنوان “اشتباه در شنیدن زبان: ایرانشناسی غربیانه” کرده است ایراداتی بر همین ترجمه بانتینگ از حافظ گرفته است. یکی دو تا از ایرادات کیانوش وارد است ولی وی فقط دقیق بودن ترجمه را ملاک قرار داده است و به این که بانتینگ می خواسته است شعر خوب انگلیسی بوجود آورد توجه نکرده است. نگاه کنید به بررسی کتاب، شماره 27 ، سال هفتم، پائیز 1376، صص 309-310
27 – نامۀ بانتینگ به مجلۀ
(Nine)
مورخ 28 ژوئیه 1949 به نقل از کتاب “بازیل بانتینگ: مرد و شاعر” ص 322
28 – نامه به ژکوفسکی مورخ 29 اکتبر 1953 به نقل از کتاب فوق ، ص 315
29 – در مورد این ترجمه ها و اهمیت تاریخی “موش و گربه” نگاه کنید به ترجمۀ من از آثارطنزی عبید زاکانی. در نشر اول این کتاب من ترجمۀ “موش و گربه” از مسعود فرزاد را آورده بودم ولی در چاپ دوم آن دیک دیویس اجازه داد که ترجمۀ او را بگذارم
Obeyd-e Zakani, Ethics of the Aristocrats and Other Satirical Works, tr. Hasan Javadi, Mage , Washington D.C., 2008
30 – یادداشت بانتینگ بر “گربۀ عابد” در مجموعه اشعار، ص 212

31 – arvin Loloi and Glyn Pursglove, Basil Bunting’s Persian Overdrafts in Basil Banting Man and Poet, 353
32 – Basil Bunting,”Foreward,” in Omar Pound, Arabic and Persian Poems (New York, 1970), p. 11
———————————————————————————————————

فصلی از کتاب “تاثیر ادبیات فارسی بر ادبیات انگلیسی” تالیف حسن جوادی
اصل انگلیسی این کتاب یک بار در 1985 در کلکته و بار دیگر در 2005 در کالیفرنیا چاپ شده است ، متن فارسی آن نیز قرار است از طرف فرهنگستان چاپ شود.
Hasan Javadi, Persian Literary Influence on English Literature, Mazda, Costa Mesa, 2005.

ادوارد براون و احمد کسروی

ادوارد براون
ادوارد براون

آنچه میخوانید بخش بسیار کوچکی از بررسی مفصل دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. توضیح اینکه این بخش از فصل پنجم این کتاب، «بحثی در تصوف و ایرادات کسروی» گرفته شده که خود بحثی مفصل تر است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است اما چون این فصل کتاب نگاهی جالب و موشکافانه به دو مورخ تقریبا همدوره ایران یعنی مستشرق انگلیسی ادوارد براون (1862-1926) و مورخ معروف ایرانی سید احمد کسروی (1890-1946) دارد و جنبه های جالبی از نظریات و نگرش های این دو را روشن میکند تصمیم گرفتیم این بخش آن کتاب را به خوانندگان «چشم انداز» معرفی کنیم.

احمد کسروی
احمد کسروی

حسن جوادى – در حاشیۀ علاقه مندی براون به تصوف می خواهم اعتراضاتی را که کسروی از این بابت نسبت بدو داشته است بیاورم. کسروی معتقد است که براون در انتشار آثار صوفیه سوء نظری داشته است و می خواسته است آثار صوفیه را که به نظر کسروی آثار “بد آموزی” هستند بین ایرانیان انتشار بدهد. البته این نظر کسروی مثل انتقاداتی که در کتاب “حافظ چه می گوید؟” ازحافظ می کند بد بینی او را هم به بی ارزش بودن ادبیات صوفیانه و هم نسبت به شرقشناسی نشان می دهد. بررسی این موضوع از این بابت جالب است که هم کسروی و هم براون هردو طرفدار ناسیونالیسم ملی ایرانی بودند، ولی کسروی بحدی گرفتار تعصبات خاص خود و یا گرفتارباصطلاح «تئوری توطئه» است که نمی تواند خوش نیتی براون را درک کند.

اولین برخورد کسروی با براون در مورد ترجمۀ او از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار بوده است. کسروی یکصد و چهل اشتباه در ترجمۀ بروان از این کتاب پیدا کرده بود، که نشان دهنده امعان نظر و دقت او در مسائل علمی بود. کسروی این نکات را طی نامه ای به محمد قزوینی نوشت که او به براون بدهد، ولی قزوینی هرگز آنها را به براون نداد، و متاسفانه هرگز رابطه ای بین کسروی و براون برقرارنگردید. ندادن این نامه از طرف قزوینی شاید بخاطر لحن تند کسروی در انتقاد از اشتباهات براون بود. بهر حال این فرصت آشنا شدن با براون از دست میرود.

در مورد نظر کسروی دربارۀ انقلاب ایران و فعالیت های براون در زمان مشروطه بیشتر بحث خواهیم کرد. در اینجا باید گفت که نظرکسروی نسبت به این کار براون بطور کلی مثبت بوده و خصوصاً دربارۀ فجایع روسها در تبریز متذکر شده است که  «جز از پروفسور براون که دفتری در این باره چاپ کرده و اندکی از راستی ها را بازنموده چیزی در این باره نوشته نشده و اینست خود ایرانیان نیز از آن آگاهی درست نداشته اند.» ولی در تحلیل نهایی می گوید که براون و همفکران او مخالف سیاست نزدیکی به روسیه بودند که وزیر امور خارجۀ انگلیس، سر ادوارد گری، تجویز می کرد. همفکران براون بر دفاع از هندوستان تاکید داشتند و به همین علت با ایرانیان همدردی می کردند.

کسروی در مقالۀ «شرق و غرب»  (ارمغان، شماره دوم 1312 شمسی) فرصتی می یابد که مختصری به براون گوشه ای بزند در حالی که اصلاً احتیاجی نبوده است. او بطور کلی به شرق شناسان می تازد و از این شکایت میکند که اهل فضل ایران شیفتۀ غرب اند و هرچه مستشرقین از درست و نادرست بگویند بی چون و چرا قبول می کنند ولی اعتنایی به دانشمندان کشور خودشان ندارند. البته کسروی از شرق شناسانی چون دارمشتتر، نولدکه، یوستی، مارکوارت، بارتولد، راولین سون، آندریاس و کریستنسن که دربارۀ ایران باستان کار کرده اند تقدیر می کند و می گوید «منت بر سر ایران دارند و جاویدان باید حرمت آنان را نگهداریم» ولی از قرار معلوم براون جزوء آنها نیست. بعداً کسروی شرح شیادی مستشرقی را میدهد که در 1311 به دیدار او آمده بود و در تبریز در خصوص زبان آذری باستان تحقیق میکرده است و ادعا داشت که دوازده هزار لغت آذری قدیم را جمع کرده است و از آنها کتابی خواهد ساخت. کسروی می گوید که این شخص چند دوبیتی از شیخ صفی الدین اردبیلی در کتاب سلسلة النسب صفویه ، که باز به ادعای کسروی آنرا «پروفسور براون معروف » چاپ کرده است ، پیدا کرده و معین کرده است که آنها به زبان آذری هستند، «ولی نه صاحب کتاب و نه پروفسور براون ندانسته اند که در چه زبانی است.» سپس کسروی بصورت عجیبی خلط مطلب می کند . از طرفی می گوید این مستشرق گمنام بصورت «بیشرمانه ای» دروغ می گوید و ادعا می کند 12 هزار کلمۀ آذری قدیم را در دهات آذربایجان پیدا کرده است وحال آن که خود کسروی که متخصص این زبان است و برای اولین بار آنرا در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدنیا شناسانده است، بیشتر از 4 هزار کلمه در تمام این جا ها نمی تواند پیدا کند. کسروی می گوید: “یکی از شیرینکاری های اروپائیان آن که هر چیزی یا هرجایی که ایشان ندانسته یا ندیده باشد هنوز کشف نشده است.» منظورش هم اینست که او خودش پیش از اروپائیان آذری قدیم را کشف کرده است. از سوی دیگر بگفتۀ کسروی آن مستشرق «شیاد» می دانسته است که آذری قدیم یکی از شاخه های زبان پارسی است و هم از رسالۀ زبان آذری کسروی با خبر بوده است و هم ادعا میکرده است که سانسکریت و اوستایی را می دانسته است. بعلاوه شخصی چون براون چطور ممکنست فرق فارسی و یا ترکی بودن اشعار شیخ صفی در سلسلة النسب را نداند؟ حقیقت این است که براون سلسلة النسب را چاپ نکرده است بلکه برای اولین بار یک نسخۀ از آن را در کلکسیون سر آرثور هوتوم شیندلر یافته بود و این کتاب بسیار مهم را در مجلۀ آسیایی (جولای 1921) معرفی می کند . براون از دوبیتی های شیخ صفی یک نمونه می دهد و می گوید به زبان «گیلانی» می باشند و خود مولف کتاب هم معنی آنها را بفارسی معمولی می دهد. براون که به لهجه های مناطق مختلف ایران علاقه مند بود و دربارۀ بعضی از لهجه ها و زبان های مرکز و غرب ایران مقاله های مفصلی نوشته بود ، و درمعرفی سلسلة النسب صفویه می گوید که اشعار این کتاب به فارسی، ترکی و گیلکی هستند، چون خانواده شیخ صفی اصلاً از گیلان آمده بودند.

نکته دیگری که در مورد آن کسروی خلط مبحث می کند  در مورد دو مقالۀ دایرة المعارف اسلام است. او می گوید که زیر کلمۀ “آذری” فقط زبان آذری ترکی داده شده است . البته این در اول کار بوده است. بعد از چند سال که دایرة المعارف اسلامی به حرف
(T)
میرسد زیر کلمه “توکلی” ، از درویشان عهد صفویه و از نوشته های او درباره زبان قدیم آذری بحث می شود و از صفوه الصفای ابن بزاز نقل می گردد. در اینجا آذری قدیم به عنوان یک زبان مطرح میشود که از زبان های فارسی است. اولین جزوه های این دایرة المعارف پیش از 1913 و آخرین شماره های آن در 1938 منتشر شده است. مقاله آذری را دانشمند ترک احمد جعفر اوغلی به عنوان یکی از زبان های ترکی نوشته است و بعد ها در حرف
(T)
هنگام صحبت از درویش توکلی و اشعار او آذری به عنوان یکی از زبان های ایرانی مطرح میشود.

تا اینجا در رابطه با براون صحبت از زبان آذری بود، اکنون به نظر کسروی در بارۀ تاریخ ادبیات براون و علاقه مندی او به ادبیات صوفیانه می پردازیم. با اینکه قسمتی از تاریخ ادبی در روزنامۀ ایران نو چاپ شده بود کسروی یکی از مجلدات این کتاب را هنگامی که تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان را می نوشت (یعنی حدود 1933) میبیند و از انتشار آن خرسند نیست. به طور کلی کسروی در این زمان معتقد است که پرداختن براون به تاریخ شاعران ایران و خاصه شعرای متصوفه از روی بدخواهی نبوده بلکه به دلیل علاقه مندی و فریفتگی او نسبت به شعر فارسی بوده است، و تعجب می کند که چرا این کتاب را نوشته و وقت خود را تلف کرده است:

«نخست چیزی که من از کتابهای براون خواندم تاریخ مشروطۀ او بود. خشنود گردیدم که کسی در لندن نشسته وبه پیشامد های کشور ما آن اندازه دلبستگی نشان داده و بدانسان رنج برده و تاریخ آن را نوشته. همچنان کتابچه او دربارۀ التماتوم روس و کشاکش ایرانیان با آن دولت مرا بسیار سهانید. بویژه که دیدم از نکوهش دولت انگلیس نیز باز نمی ایستد و پاسخدهی آن دولت را در آن پیشامدها برخ انگلیسیان می کشد. کتابچۀ او بنام “فرمانروایی هراس در تبریز” مرا بسیار تکان داد. همچنان کتابهای او دربارۀ جنبش بابیگری و پیشآمدهای آن جنبش بمن خوش افتاد. این بود تاریخ هجده ساله را که می نوشتم در دیباچه بخش یکم از براون نامی برده باو سپاس گزاردم. لیکن روزی هم یکی از جلد های تاریخ ادبیات ایران او را دیدم و بمن شگفت افتاد که همچون براون مردی در همچون لندن جایی نشسته بجستو از شعرهای شاعران و از تاریخچۀ زندگانی آنان پرداخته. در آن زمان من دربارۀ شاعران اندیشۀ امروزی را نمی داشتم. تنها آن می دانستم که شاعران مفتخوار و بیهوده گو بوده اند. این بود دربارۀ براون نیز بیش از این نیندیشیدم که هوسمندی و بکار بیهوده ای پرداخته.»

کسروی این مطلب را در 1944 -1945 می نویسد، و از چهار جلد تاریخ ادبیات براون فقط یک جلد آن و آن هم احتمالاً همان جلد اول را دیده بود. او با قاطعیتی که مخصوص خود اوست بر تمام خدمات براون خط بطلان می کشد و او را محکوم می کند چون براون اولین تاریخ ادبیات جامع ایران را به انگلیسی نوشته است. دربارۀ بدگمان شدنش به براون می نویسد: «بویژه دانستم او را با فروغی و همدستان او همبستگی نزدیک بوده و میرزا محمدخان قزوینی را بیاری براون از تهران فرستاده اند.» از آن بدتر: «سپس دیدم پروفسور براون به همدستی شاگردش کتاب تذکرة الاولیا شیخ عطار را بچاپ رسانیده که جایی برای خوشگمانی نماند و دا ستان برای من روشن شد.» سپس می پرسد: «چرا یک انگلیسی پولی از خود بیرون ریزد که کتابهای شرقی را بچاپ رسانند؟ اگر خواستش نیکوکاری می بوده چرا نگفته از آن پول بیمارستان بسازند، یا در راه رواج دانشها در میان شرقیان بکارند؟ آیا پرفسور براون زیان صوفیگری را نمی دانسته؟»

کسروی در رساله «حافظ چه میگوید» (1943-1944) سخت به حافظ ، مولوی ، خیام و به شاعران صوفی و خراباتی بد میگوید زیرا به عقیده او اینها هم بدآموزی دینی و هم بد آموزی اخلاقی می کنند، و اروپا ئیان به خاطر ضعیف ساختن ایران با اشاعه این قبیل افکار میخواهند ایرانیان را در خواب غفلت نگه دارند ، اگر چه در این جزوه به اسم به براون نمی تازد ، ولی می گوید: «ستایش هایی که شرقشناسان از این شاعران کرده اند ( و یا می کنند) یا از روی نافهمی بوده یا عنوان بدخواهی و دشمنی داشته است.»  باز ادامه می دهد: «یک دسته عده از شرق شناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست می دارند که همه شرقیان همچون حافظ باشند که بیک کنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آنرا به آزمندان اروپا و آمریکا باز گزارند….. این شرقشناسان هرچه را که مایه درماندگی یک مردم می تواند بود – از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیش های گوناگون و مار پرستی و گاو پرستی و جوکیگری و روضه خوانی و مانند اینها—می ستایند و برواجش می کوشند. زیرا همین ها برای اروپا بیش از از میلیونها سپاه کار می کند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یک میلیون سپاه بکار آنان میخورد.»

گذشته از عقاید مخصوص خود درآنچه کسروی دربارۀ براون گفته یک عده اشتباهاتی وجود دارد. ناگفته پیداست که براون «از فروغی و همدستان» او نبوده است و بعلاوه قزوینی را کسی برای کمک به اروپا نفرستاده بود. کسروی این مطلب را بصورت یک تئوری توطئه برای به خواب کردن و خراباتی ساختن ایرانیان در آورده است. چنانچه در فصول بعد خواهد آمد براون هرقدر که می توانست به مشروطه خواهان کمک کرد. اصرار داشت که روزنامه صوراسرافیل بعوض ایوردون در لندن چاپ شود و به دهخدا و اعتضاد السلطنه نامه نوشت که به کیمبریج بیایند. براون کاری برای تقی زاده و تربیت در کتابخانه دانشگاه کیمبریج درست کرد ولی چون بودجه ای نبود بی آن که آنها متوجه شوند حقوق آنها را خودش می داد. در مورد قزوینی هم واضح است که براون و اوقاف گیب از دانش او در انتشار بسیاری از کتب فارسی استفاده می کردند، و بیشتر کتابهایی که چاپ کردند مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ ایران و دیگر کشورهای خاور میانه بود. درضمن چاپ تذکرة الاولیا را نیز که کسروی از گناهان کبیره می داند کار نیکلسون بود با مقدمۀ قزوینی. وانگهی مگر چاپ کتب صوفیه گناهست؟ از اینها گذشته مگر تمام تاریخ ادبیات براون صرف معرفی شعرای صوفیه شده است؟ در مورد اوقاف گیب هم حرف کسروی بچگانه است ، زیرا که اوقاف گیب مادر دوست براون پس از فوت پسرش بوجود آورده و براون بی آن که حقوقی دریافت کند رئیس هیئت مدیره آنجا بوده است. بعلاوه خانم گیب بخاطر علاقه ای که پسرش به آثار شرقی داشته خواسته است خاطرۀ او را با نشر کتابهای مهم شرقی زنده نگاه دارد. براون تحقیقات و بررسی های زیادی در مورد تاریخ ، نهضت های فکری ، فرهنگ و ادبیات ایران کرده است ، و نسخه های خطی بسیاری را برای بار اول شناسانده است. متاسفانه کسروی با تمام دانشمندی که داشته و کارهای خوبی که دربارۀ تاریخ ایران و مسائل دیگر کرده است، در مواردی خاص کوته بینی اش انسان را به تعجب وا می دارد.

کسروی می گوید که دشمن شعر نیست ولی شعر باید معنی داشته باشد و از روی نیاز بوده و از لفاظی بدور باشد و برای شعر خوب ، اشعار شاعر طنز سرای آذربایجانی صابر را مثال می آورد که «آن کار صابر و روزنامه ملا نصرالدین می بود که با خوی های بد مردم می جنگیدند و شعر را نیز در آن باره بکار می بردند.» (ص 26) ولی بنظر کسروی با وجود این که در زمان مشروطه فرصتی دست داده بود «از شاعران هنرنمایی چندان دیده نشد. در این باره آنچه بوده و من می دانستم در تاریخ مشروطه یاد کردم.» می گوید از میان شاعران این دوره عارف قزوینی می خواست «شاعر مشروطه»  باشد. «ولی افسوس که نتوانسته همچو صابر باشد و زنجیر های شیوۀ کهن را از دست و پای خود بگسلاند» و تنها به تصنیف های وطنی او «ارج» می نهد. در مورد ایرج میرزا نیز می گوید با آن زشت خویی که از خود نشان داده و سخنان ناپاک بیرون ریخته، برخی شعرهایش در خور آنست که ما در شمار «سخنان زنده» گیریم. از میان شعرای بعد از مشروطه تنها پروین اعتصامی را نام می برد که «شیوه نوی گرفته و شعرهایش نیز که برخی من دیده ام از روی اندیشه های بلند و سهشهای نیکخواهانه بوده.» (ص28)
بدین ترتیب کسروی شعر اجتماعی و سیاسی «متعهد»
(engagé)
را قبول دارد، ولی جالب اینجاست که از خدمتی که براون در مورد معرفی شعر و نظم دورۀ مشروطه کرده است و نمونه های بسیاری از آنها را در «شعر و مطبوعات معاصر ایران» برای اولین بار به انگلیسی ترجمه کرده است اسمی نمی برد. همچنین نمی گوید که بروان دو مقالۀ از«چرند پرند» دهخدا و اشعاری از دهخدا، بهار و خود صابر(در ترجمه یا تقلید اشرف گیلانی)  ترجمه کرده است. براون در مقدمه فارسی که برای این کتاب نوشته است می گوید که اولاً از «فواید کثیره» انقلاب مشروطه یکی این که ادبیات بکری بوجود آورده است که ادبیات مردمی است. درثانی «از لحاظ اسلوب نیز این ادبیات جدیده یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد و آن این که حقیقت را برای این که همه کس بتواند فهم نماید در لباس هزل و مزاح جلوه داده اند و یا با یکی از پرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا بآسانی قبول عامّه بهم رساند.» براون می گوید می خواهد به اروپائیان نشان بدهد که با وجود ابرهای سیاه سیاست هنوز روح مبارزه و شعر در ایران نمرده است. البته چنانچه خواهد آمد این کتاب را براون بر اساس کتابی که دوستش محمدعلی خان تربیت از فهرست مطبوعات دوره مشروطه جمع کرده بود نوشته است ولی اکثر اشعار را خودش جمع کرده است. براون 62 نمونه کوتاه و بلند از شعر دورۀ مشروطه ترجمه کرده است و متاسف است که چرا بیشتر نتوانسته است جمع و ترجمه کند در صورتی که کسروی از شعر این دوره فقط یک شعر از ایرج میرزا در نکوهش زاهدان ریایی نقل و یک شعررا هم که یکی از خوانندگان پیمان در مدح «آقای کسروی آن مرد دانا»  آورده است. آوردن شعری در تائید نظر خود از یکی از طرفداران خود بجای دادن مثال دیگری از شعر مشروطیت نشان دهنده اینست که کسروی بیشتر از اصل مطلب به اثبات نظرات خود اهمیت می دهد.

کسروی علاوه بر تعصباتی که نسبت به مستشرقین دارد فقط از دیدگاه سودمند گرایی به شعر فارسی و بطور کلی به ادبیات نگاه می کند. حتی در مورد فردوسی که یکی از شعرای بسیار معدود مورد قبول اوست بعضی از کارهای مستشرقین دربارۀ او را عبث می شمارد. کسروی مفید بودن شاهنامه را فقط بعلت «پاکسازی» فارسی از عربی و استفاده از آن بعنوان یک منبع تاریخی می داند. او پس از تاختن به برگزاری هزارۀ فردوسی که آنرا از کارهای بیهوده اشخاصی چون فروغی می داند، حتی به ترجمۀ شاهنامه و یا مطالعات مستشرقین دربارۀ آن اعتراض دارد و در مورد فرهنگ مشهور شاهنامه اثر فریتس وولف، که حاصل بیست و پنج سال کار آن مستشرق آلمانی است، اعتراض دارد و تعجب می کند که چه کسی چنین حماقتی می تواند بکند و بیست و پنج سال از عمر خود را صرف چنین کار «بیهوده ای» بکند.

لوید ریجئون که کتابی تحت عنوان پرخاشگر «صوفیان: احمد کسروی و سنت ایرانی تصوف» نوشته  و از انتقادات کسروی  نسبت به براون و مستشرقین دیگر مفصلاً بحث کرده است، پس از ارزیابی مثبتی که از کارهای علمی و جدی کسروی کرده است، مثال هایی از افراط گرایی های او داده می نویسد:  «بعلاوه ، کلی گویی های بسیار نابجای او در آثاری چون «در پیرامون ادبیات» (که در آن از بروان سخت انتقاد شده است) و امتناع او از این که انتشار آثار صوفیانه و غیر صوفیانۀ کلاسیک فارسی سودمند است اساس پژوهش علمی را برهم می زند. در واقع جزوه هایی که کسروی در باب تصوف، حافظ و ادبیات نوشته است و مراسم کتاب سوزانی های او کسروی را بیشتر از یک عالم آکادمیک یک میهن پرست افراطی و یک متعصب بنیاد گرا می سازد.»

علاقمندی به عرفان براون را بسوی ادبیات فارسی کشانده بود. چنانچه دیدیم او در سالهایی که در بیمارستان سنت بارتلمی کار می کرد از هر فرصتی استفاده کرده در تالار مطالعۀ موزه بریتانیا با نویسندگان صوفی مورد علاقه اش «خلوت» می کرد و این «پادزهری بود برای مقابله با افکار یاس آلود و بدبینانه ای که به علت برخورد دایم روزانه ام با مظاهر درد و بدبختی و ضعف بشری به وجود می آمد.» او می گوید که در این دوران هم عظمت و فضیلت ، جاودانگی روح انسانی و هم نکبت و پستی مادی را درک می کند، و اضافه می کند: «پس تعجبی نداشت که فلسفۀ وحدت وجودی مثنوی و اشعاری چون “تورا زکنگرۀ عرش می زنند صفیر” روح و فکرم را تسخیر کرده تا اعماق وجودم نفوذ کند.»  و از این که ایران همیشه مهد نهضت های مذهبی و فکری متفاوتی بوده است او را بیشتر به مطالعه نهضت های فکری علاقمند می سازد. کسروی مستشرقین را متهم می سازد که به افتراق های مذهبی در شرق دامن می زنند تا مقاصد امپریالیستی خود را پیش ببرند، ولی می دانیم که براون بطور کلی با سیاست های امپریالیستی اروپا مخالف بوده است و شواهد این امر از مخالفت او از اشغال لیبی توسط ایتالیایی ها گرفته تا مخالفت با سیاست انگلیس در ایران و ایرلند در نامه و نوشته های او موجود است. او بعنوان یک عالم و جستجوگر درادیان می خواهد مشاهدات خود را از بوجود آمدن یک نهضت جدید بنویسد، و عوالم عرفانی شرقیان را نیز درک کند. بی شک اعتقادات آنگلیکن مسیحی براون در علاقمند ساختن او به نهضت های دینی و جریان های عرفانی مهم بوده اند. در مورد تلفیق این نوع «روحانیت» مسیحی با عرفان شرقی ، حامد آلگار، از اسلام شناسان مسلمان انگلیسی، می گوید:

«مسلما هانری کربن در میان مستشرقین معاصر یگانه کسی نبوده است که در محل تلاقی جریان های روحانی و علاقمندی دانشمندانه قرار گرفته است. براون، نیکلسون، و آرثور جان آربری همه بنظر میرسد که در اثر مطالعه متون متصوفه به مسیحیت انگلیکن خود بازگشته اند . لویی ماسینیون خود را «میهمانی روحانی» در عالم اسلام می داند.»

—————————
231. نگاه کنید به تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان ،صفحات 194، 323، و 461. همچنین سهراب یزدانی و تاریخ مشروطۀ ایران، نشر نی ، تهران ، 1376، ص 166.
232. کاروند کسروی، یحیی ذکا، صص 411-413.
233. “Note on an apparently unique Manuscript History of the Safawi Dynasty of Persia,” in the Journal of the Roayal Asiatic Society, July 1921, Vol 3.
234. “Some notes on the poetry of the Persian dialects,” in the Journal of the Royal Asiatic Society, October 1895, Vol 27 Issue 4 pp. 773-825.
235. کسروی، در پیرامون ادبیات ،از انترنت، ص 81
236. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص81
237. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص 99
238. حافظ چه می گوید؟ چاپ دوم ، 1322، ص 29
239. نگاه کنید به ص 145 حاشیه 278. همچنین نگاه کنید به “مقالات شرقی ” آربری (Oriental Essays)
ص 194 که می گوید براون به خیلی از شرقیان که از لحاظ مالی در مضیقه بودند کمک میکرد.
240. Lloyd Ridgeon, Sufi Castigator: Ahmad Kasravi and the Iranian mystical tradition, Routledge, 2006, p. 127.

 

تبریز در سال 1525 میلادی

این هم فصل دیگری از سیاحتنامه آنتونیو تنرئیرو
Antonio Tenreiro
سیاح پرتغالی است که در سال 1525 یعنی نزدیک به 500 سال پیش از ایران دیدن کرده است. یکی دو بخش این سیاحتنامه را که در باره جنوب ایران است در همین سایت تقدیم کرده بودیم. فصل پانزدهم در مورد تبریز است. دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران و برکلی، و ایرانشناس معروف ویلم فلور
Willem Floor
اکنون در حال ترجمه سیاحتنامه تنرئیرو از زبان پرتغالی به فارسی هستند که امیدوارم به زودی در دسترس علاقمندان قرارگیرد. آنچه می آید از چرکنویس مترجمین است و بنابر این ممکن است اشتباهات تایپی و دستوری داشته باشد.

فصل پانزدهم

دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع آست که بزبان فارسی الدبه می نامند

تبریز شهری است بسیار بزرگ که به طرف غرب واقع است، بین دو رشته کوه که یکی به طرف شمال ودیگری به سوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد و حصاری کوچک دارد، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گّل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبق بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است، زیرا در اینجا هوا خیلی سرد است. اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفاظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغ های بزرگ ومیوه دار واقعند و در آنها اکثراً ساختمانهای بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد و بدین ترتیب بیشتر از کشیدن دیوار ایمنی به وجودمی آورد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیزاند. بازارهای تبریز دراز و مسقف هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند. در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در بازار ها ده، دوازده کاروانسرای بزرگ و پرشکوه قرار گرفته اند که هریک به اندازه دهی است، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که از ورود سواران مانع می شود. گذشته از این کاروانسراهائی که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها  دارند. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی به کار های پر درآمد خود مشغولند . یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغهای میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی (شاه صفوی، م.) در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه به نحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که به طرز هنرمندانه ای ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.

در این شهر فارسی زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سپید تن اند و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها به ظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دراد که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسبهای خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده اند. آنها زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جورابهایی به رنگ صوقلابی یار قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباسها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی عوام لباسی نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.

برای صوفی (منظور پادشاه صفوی است، -م) از ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارتها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جوف برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.

در اینجا دو دسته مسیحی هستند و تعداد آنها در این کشور قابل ملاحظه است. یک دسته فرنگ
(Frangues)
نامیده می شود و عادات و آئین آنها عیناً مثل ماست، و اکثریت آنان کشاورزان و صنعتگران هستند. دسته دیگر ارمنیان می باشند که بیشتر آنان تجار ثروتمندی بوده برای دیگران شراب می سازند و مخفیانه به مسلمانان می فروشند. آنها چند کلیسا و عبادتگاه کوچک دارند و در آنها مراسم عشاء ربانی را برگزار می کنند. اجرای مراسم مذهبی آنها بطرز کلیسای اصلی مسیحیان ولی بصورتی بسیار بد صورت می گیرد.

از میان شهر رودی با آبی بسیار گوارا جریان دارد و تمام جمعیت آنرا مصرف کرده و می آشامند. آب را توسط کانال های زیرزمینی به تمام کوچه ها می آورند، و در هرکوچه در جاهایی معین دهانه هایی با درب هایی سنگی است که موقع نیاز از آنجا آب می کشند. در زمستان آب کانالها گرم است، ولی اندکی از بیرون آوردن آن نمی گذرد که یخ می بندد. در تابستان هوای این نواحی بحدی گرم است که مردم در زیر زمین خانه هایی معین یخ نگه می دارند و آنرا می فروشند. همچنین گیاهان دارویی را همه جا می فروشند. برای دولتمردان و ثروتمندان از کوهستانها برف می آورند، و در انبار های خاص نگه می دارند، و آنرا در آبی که می آشامند می ریزند.

در خانه پر جلال یکی از ثروتمندان که از باغات میوه احاطه شده است و مانند آنرا نیز در اسپانیا می توان یافت، ما را به گرمی پذیرفتند و ما چند روز از خستگی راه آسودیم. حاکم شهر دستور داد تمام ما یحتاج ما از جمله کاه و جو برای اسبان را بما دهند. پس از چند روز ما برای رفتن به دربار و اردوی صوفی حاضر شدیم.

———————————

در ضمن بخوانید: 500 سال پیش از شیراز تا تبریز


منتشر شد: 

سه سفرنامه، رابی بنیامین تطیلی، آنتونیو تنررو، میکائیل ممبره، ترجمه و تحقیق دکتر حسن جوادی و ویلم فلور، تهران 1393، نشر موقوفات دکتر محمود افشار

 

 

شیخ حسن تبریزی مشهور به کیمبریجی

فتوای مرحوم ملا کاظم خراسانی در باره زرتشتیان
فتوای مرحوم ملا کاظم خراسانی در حمایت از زرتشتیان

توضیح «چشم انداز»: این مطلب از «پیوست» کتابی با تیتر «ادوارد براون و ایران» گرفته شده و در اینجا چاپ میشود. نویسنده این کتاب دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی (کالیفرنیا) و جورج واشنگتن (واشنگتن) هستند. این کتاب که هنوز در زیر چاپ در تهران است هنوز نه به بازار آمده و نه نسخه ای از آن در اینترنت قابل دسترسی است. دکتر حسن جوادی در این اثر به زندگی و فعالیت های ادوارد گرانویل براون  (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) شرقشناس معروف انگلیسی در بریتانیا، آثار تاریخی و ادبی او در باره تاریخ و ادبیات ایران، روابط و مناسبات او با ایرانیان، نامه ها و اندیشه هایش میپردازد و در پایان شرح حال چند تن از شاگردان براون را میاورد که آن هم بسیار جالب است. بخشی که در این نوشته میاید مربوط به شیخ حسن تبریزی است.

حسن جوادی – شیخ حسن تبریزی اولین دستیارایرانی براون برخلاف دیگر دستیاران ایرانی براون از او در حدود بیست سالی مسن تر از او بود و در خانواده ای تجارت پیشه و اهل فضل در تبریز در اواخر ربع اول قرن سیزدهم هجری شمسی متولد شد.تحصیلات را در نزد پدر و سپس محضر سایر بزرگان روحانیت شیعه چون شیخ مرتضی انصاری به‏ پایان برد. بعداً به استانبول رفت و تجارتخانه در آن شهر باز کرد، پسرش حسین یگانه که بعد ها نامش حسین یگانه گشت، به مکتب حربیه عثمانی رفت ولی مدتی بعد با اتهامات سیاسی به زندان افتاد. شیخ حسن به ناچار تابعیت روسیه تزاری را قبول کرد تا فرزند خود را از زندان رهایی بخشد و او را با خود به اروپا برد. و خود پس از مدتی در لندن و سپس کمبریج اقامت گزید. به گفته خودش یازده سال در کمبریج اقامت داشت و قسمت اعظم این مدت را به تدریس‏ زبان و ادبیات فارسی و عرب در دانشگاه کمبریج اشتغال و طبعا با براون همکاری و دوستی داشت . شیخ حسن هنگامی که در استانبول اقامت داشت با مستشرق مشهور فرانسوی شارل شفر مربوط بود و نسخه ای از کتاب خطای نامه، تالیف علی اکبر خطایی ، که سفرنامه ایست به چین برای او استنساخ کرد.

آمدن شیخ حسن به لندن باید در حدود 1905 باشد زیرا که او با همکاری نجیب هندیه، یکی از آزادیخواهان فراری مصری، نشریه ای دوهفتگی بنام “خلافت” در این شهرشروع کرد که بعربی، ترکی و فارسی چاپ می شد. اولین شمارۀ عربی آن در 1906 بود. براون می گوید:” من تعداد زیادی ازشماره های ترکی، عربی و فارسی این نشریه را دارم، زیرا که من با هر دو مدیر این نشریه آشنا بودم، و شیخ حسن مدتی (حدود 1907-1909) معلم فارسی در کیمبریج بود. قدیم ترین نسخۀ ترکی که من دارم شماره 43 سال دوم (5 آوریل 1901) و قدیم ترین شمارۀ عربی 163 از سال هفتم، بتاریخ اول نوامبر 1906 است. بدین ترتیب نشریه باید در اوایل سال 1900 شروع شده باشد.از نسخۀ فارسی من از یک تا سیزده را دارم، که اولی 1 جولای 106 و آخری 15 فوریه 1907 می باشد.” براون اضافه می کند که در بیشتر شماره های فارسی شیخ حسن به پرنس ارفع الدوله، سفیر ایران دراستانبول، حمله میکرده است. در نشریۀ “خلافت” قصیده ای هم خطاب به مظفرالدین شاه سروده بود که در واقع نصیحت نامه ایست .

در استبداد صغیر که تقی زاده و دیگر آزادیخواهان به انگلستان می آیند ، شیخ حسن پا بپای براون با آنها همگامی می کرد، و هنگامی که تقی زاده برای بار اول در اگوست 1908 به لندن می آید براون چون به کنگرۀ مستشرقین به دانمارک میرود شیخ حسن را به استقبال او می فرستد، و او را بعنوان معلّم فارسی کیمبریج و آدمی “خیلی صادق مجرّب وطن پرست” معرفی می کند. شیخ حسن مقالات چندی در روزنامه های عثمانی (مثل سروش) و هندوستان (مثل حبل المتین) در دفاع از مشروطه می نویسد، و براون در مقدمۀ کتاب انقلاب ایران از همکاری او و قزوینی تشکر می کند. از جملۀ مقالات او در حبل المتین “مکتوب از کمبریج ” خطاب به محمد علی شاه (سال 16، ش 3، ص 8-9، 5 رجب 1326) “ترجمۀ از روزنامۀ شورای امت منطبعۀ مصر” دربارۀ بمباردمان مجلس و اوضاع سیاسی ایران (سال 16، ش 7، ص 13-16، جمادی الاولی 1327)، و “وکیل و موکل” (سال 16، ش 46، صص 9-11، 25 جمادی الاولی 1327)، و در روزنامۀ سروش (شماره 7، 1327) تحت عنوان “مکتوب شیخ حسن تبریزی از کیمبریج” را می توان ذکر کرد.

از کارهای دیگر شیخ حسن در رابطه با همکاری با براون و مشروطه خواهان ترجمۀ چهار گزارش و نامۀ محرمانه لیاخف به ارکان حزب قفقاز بود که روزنامه دیلی تلگراف توسط پانف روس بدست آورده بود و در اختیار براون قرار گرفته بود، و او آنها را در انقلاب ایران همراه با متن روسی آورده است. شیخ حسن این اسناد را بفارسی ترجمه وبه همان صورت دستنویس خود تکثیر و توزیع کرده است.

سعید یگانه که گویا از احفاد شیخ حسن می باشد در مقاله ای در حق او (آینده ، سال سیزدهم، آبان تا اسفند 1366 – شماره 8-12، صص706 -705) می نویسد:

“در کتاب تاریخ مشروطه براون اشارات متعددی به آن مرحوم هست.حین تدریس‏ با مشروطه‏خواهان همکاری نزدیک و مؤثر داشت.نمیدانم بچه دلیل،مرحوم سید حسن‏ تقی‏زاده با آن مرحوم عمیقا خصومت داشت و بهر مناسبتی غیرمستقیم او را میآزارد. روزگاری که دولت ایران از دول روسیه تزاری و انگلستان وام میخواست و امپراطوری معظم شرایط سخت پیشنهاد میکردند،با استفتائی از مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی در حمایت از زرتشتیان(عکس استفتاء و فتوای مرحوم آخوند در کتاب تاریخ مشروطه ادوران براون هست) به هند رفت که شاید وام موردنظر را از پارسیان هند برای دولت ایران دریافت کند.این تلاش به سائقه حب وطن و یا زیارت‏ شه عبد العظیم و دیدن یار،صورت میگرفت که ناکام ماند.در مسافرت‏های بین هند و تهران بدعوت مرحوم ناصر الملک قرا گوزلو که در دوران اقامت فرنگ دوستی داشتند، بخدمت دولت درآمد و با شوستر همکاری داشت و سپس در وزارت دارائی بخدمت‏ مشغول بود.در دوران وزارت مالیه نصرت الدوله فیروز بازنشسته شد و بقیه عمر را در قزوین، با حقوق بازنشستگی و عایدات املاک بسر کرد.مردی آزاد اندیش، صریح- اللهجه و تا حدودی تندخو بود.بسیار تشنه دانش و مطالعه بود.بخاطر دارم که همیشه‏ بمنازل روحانیون قزوین آمد و شد داشت.در محضر مرحوم آیت الله آقا سید ابو الحسن‏ رفیعی فلسفه میآموخت و بایشان زبان انگلیسی درس میداد.در این اوان،حدود صد سالگی در 23 بهمن 1329 فوت می کند.”

در مورد رفتن به هند جهت گرفتن وام من اطلاعی ندارم و نمی دانم شیخ حسن به هند رفته است یا نه؟ از طرف دیگر براون می خواست از پارسیان هند برای مشروطه خواهان کمک بگیرد و شاید هم می خواست از فوندی که در بمبی برای “بهبود بخشیدن وضع زردشتیان ایران” وجود داشت کمک بگیرد. در رابطه با این که تقی زاده حسن ظنی نسبت به شیخ حسن نداشت شاید این فکر بدین جهت باشد که در مورد “تند روی “های تقی زاده و نواب شیخ حسن نامه ای به براون نوشته است و براون در جواب می گوید در مورد تقی زاده این مطلب “از جاهای دیگر معلوم و مبرهن شد. ولی در حق نواب تا گمان بد مکنید.” ولی در اوایل اقامت تقی زاده و دوستانش در لندن و کمبریج شیخ حسن میهماندار خوبی بوده و به همه جا آنها را همراهی میکرده است.

پس از رفتن به ایران مکاتبۀ شیخ حسن و براون ادامه داشته است، و او اغلب از وضع ایران ناامید است. در 29 آوریل 1912 براون به تقی زاده می نویسد: از شیخ حسن تبریزی هم امروز از طهران کاغذی داشتم. او را هم از منصبی در خزانه که شوشتر به او داده بود بیرون کرده اند و به نقد بیکارست. او هم از وضع حالی ایران خیلی مایوس است.” شیخ حسن کتابهای خود را پیش براون گذاشته بود و در یکی از نامه های خود براون راجع به آنها می نویسد و در ضمن وضع تدریس فارسی را نیز در کیمبریج شرح می دهد که فقط او و نیکلسون مانده اند:

نصیحت مخلص این است که اگر خیال برگشتن را داشته باشید سایر کتابها را نفروشید که به ثمن قلیل به فروخت میرود، خصوصاً کتابهای انگلیسی ولی اگر می خواهید بعضی از کتابهای فارسی را بفروشید ممکن است. ولی آنها هم درینجا خیلی پول نمی آرد. اگرچه در آن میان بعضی کتابها مرغوب است.

سجاده ای که بطریق ارمغان می خواستید به مخلص مرحمت فرمائید آن را هم پیدا کرده اند ولی هنوز ندیده ام.

مطبعه ای هم که مال خودم بود که به توسط آن “کوپیه” می کردیم آن را هم پس می گیرم.
باقی منتظر اشارات جنابعالی بوده و می باشم.
بنقد هیچ معلم فارسی نداریم بغیر از خودم و نیکلسون، و به جهت قلت پول ممکن نیست کسی را بیاورم از لندن.

خالد دیروز رفت تا به مصر و اسلامبول برود و شخصی علی رضا افندی نام [را] نائب و قائم مقام خود ساخته است از برای تعلیم زبان عثمانی.

حلقۀ استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

Browne

 

توضیح «چشم انداز»: نوشته زیر فصل ششم کتاب هنوز چاپ ناشده «ادوارد براون و ایران» بقلم استاد حسن جوادی است. در گذشته مقدمه این کتاب را که هنوز در تهران در حال آماده شدن برای چاپ است، در «چشم انداز» منتشر کرده بودیم. ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) متولد گلاسترشر انگلستان، خاورشناس و ایران‌شناس مشهور بریتانیایی بود. آثار او در باره ادبیات ایران و انقلاب مشروطه جزو مراجع کلاسیک شده است.

1- میرزا آقاخان، میرزا حبیب و روحی

چنان که گذشت اولین آشنایی براون با مشرق زمین ازطریق زبان ترکی و اولین شهر شرقی که بدان سفر کرد استانبول بود. با این که بعداً ایران و مطالعات ایرانشناسی فکر و ذکر او را بخود مشغول داشت، و گذشته از سه کتاب درباره مشروطیت ، و چند اثر مهم در مورد باب و بهاء، و بزرگترین اثر خود یعنی تاریخ ادبیات ایران در چهار جلد مفصل ، از مطالعات ترکی نیز فروگذاری نکرد. رابطه براون با ترکیه و ادبیات عثمانی از دو طریق بود: یکی بخاطر مرگ نابهنگام دوستش الیاس ویلکیلسون گیب، که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود، و پنج جلد باقیمانده را براون از روی یادداشت های او به انجام رسانید. دیگری از طریق ایرانیان مقیم استانبول چون میرزا آقاخان کرمانی ، میرزا حبیب اصفهانی و حسین دانش و غیره بود، که از طرفی او را به ایران و از سوی دیگر به ترکیه مربوط می ساختند. البته بعد از بمباران مجلس و فرار مشروطه خواهان به اروپا و باز گشت دهخدا و معاضدالسلطنه به استانبول و فعالیت های “انجمن سعادت ” این رابطه بیشتر می شود

براون در سالهایی که در کیمبریج پزشکی می خواند عربی را از پالمر و رایت و فارسی را از ادوارد کاول یاد می گرفت، ولی ترکی نه تنها در کیمبریج بلکه در هیچ یک از دانشگاه های انگلیس تدریس نمی شد. براون که ترکی را از کشیشی در نیو کاسل یاد گرفته بود نمی خواست آن را فراموش کند، و در لندن با ویلیام ردهاوس آشنا می شود، که مولف لغت های مشهور ترکی به انگلیسی و انگلیسی به ترکی ردهاوس و همچنین مترجم قسمت هایی از مثنوی بود، و مترجم رسمی وزارت خارجه بشمار می رفت. از طریق ردهاوس براون با دکتر چارلز ولز ، که چهار سال بسمت استاد انگلیسی در کالج نیروی دریایی عثمانی در استانبول کار کرده بود، آشنا می شود و مدتی پیش او ترکی می خواند. رد هاوس براون را با گیب آشنا ساخت و دوستی آن دو ثمرات بزرگی نه تنها در تاریخ ادبیات عثمانی بلکه درایجاد انتشارت “گیب مموریال” داشت.

گیب پنجسال از براون بزرگتر بود و در اوایل دهه 1880 با ترجمه تاج التواریخ و مجموعه ای ازاشعارترکی بعنوان یک ترکشناس شهرتی بهم زده بود. از طریق گیب بود که براون با عده ای از ترک های مقیم لندن و از آن جمله بعضی از اعضای سفارت عثمانی آشنا گردید و با عده ای از ادبای ترک در ترکیه رابطه برقرار کرد. یکی از آنها ابو ضیا توفیق بیک ، شاعر ترک بود، که قبلاً با براون دوست گشته و برای او کتب و روزنامه های ترکی می فرستاد. چنان که گذشت پدر براون وعده داده بود که اگر او امتحان ترای پاس را بگذاراند، خرج سفر او را به استانبول تامین خواهد کرد. براون که امتحان خود را با موفقیت گذرانده بود در جولای 1882 در یک کشتی حامل ذغال از نیوکاسل عازم مارسی شد و او یگانه مسافر آن کشتی بود. براون چند سفارش نامه از گیب و دکتر ویلز به اشخاص مختلف در استانبول گرفته بود ، و از مارسی عازم استانبول گردید.

چند هفته ای که براون بار اول در استانبول می ماند معلمی می گیرد بنام خوجه نظام الدین که با او هم فارسی و هم ترکی می خواند، ولی معلم دیگری بنام بهاالدین است که با او درباره تصوف حرف می زند و براون مطالب او را دقیقاً یادداشت می کند. جان گرنی ، که مقاله ای درباره براون و اجتماع ایرانیان استانبول نوشته است، می گوید :

خواب و خیال های جوانی او برای داخل شدن به ارتش عثمانی و جنگیدن بخاطر آن بکلی از میان رفت. اگر وی مطالعات ترکی را ادامه می داد فقط به این عنوان بود که مطالعات شرقی و خصوصاً در مورد ایران او را کامل می کرد. این علاقمندی در سه سال تحصیل در کیمبریج شروع شده و در این مسافرت بیش از پیش تقویت شده بود. این دوماه به او ثابت کرده بود که بیش از هر چیز شعر فارسی است که مورد علاقه اوست، نه فورم و تشبیهات شعر فارسی بلکه مفهوم و معنی عرفانی که اغلب در اشعار بلند پایه فارسی نهفته است. این تماس دست اول با مسلمانان از طرق مختلف ، که شیوه های مختلف اسلام را در زندگی روزانه خود دنبال می کردند، افق های جدیدی را پیش چشم او گشوده بود که قبلاً اصلاً انتظارش را نداشت. بیان بهاءالدین افندی از عرفان ، شرح او از حال و وجد، که در آن روح آدمی از بدن مفارقت می کند، و شمه ای از دنیای ملکوتی را درک می نماید، و شرحی که او از لحظات حال و تجربه هایی که از آن داشته است، براون را متقاعد ساخت که این ها مسائلی است که علاقه واقعی او در آنهاست—علاقه او به فرو رفتن و کشف تجربیات و تصورات مذهبی، علی الخصوص از نوع عرفانی و غیر معمول و نا متعارف آنها بود. این برخورد مختصر با اجتماع ایرانی استانبول به او نشان داده بود که شرقشناسی و علی الخصوص مطالعات مربوط به اسلام و عرفان رشته دلخواه اوست . برای مدت بیست و اندی سال آینده این دل مشغولی عمده او شد تا این که در گیری در انقلاب مشروطیت ایران ارتباط او را بار دیگر، ولی این بار بصورتی محکم تر و متفاوت با اجتماع ایرانیان استانبول برقرار کرد.”

البته همین نوع احساسات و علاقه عمیق به عرفان و فرهنگ ایران سبب می شود که از طب دست بکشد و زندگی خود را وقف شرقشناسی و بعبارتی دقیق تر ایرانشناسی و معرفی فرهنگ و ادبیات ایران بکند.  بار دوم سر راه ایران مختصر توفقی در استانبول دارد فرصت دیدار از دوستان سابق را ندارد و یکسره عازم ایران می شود. چنان که دیدیم در ایران مخصوصاً در اواخر اقامت یکساله اش، هنگامی که در کرمان به حلقه دارویش میفتد به عوالم عرفانی بیش از پیش راه می یابد. براون در سپتامبر 1887 چند روزی در استانبول می ماند ولی با میرزا آقاخان کرمانی و یا میرزا حبیب اصفهانی که در آنجا بودند ارتباطی ندارد. در تابستان سال بعد هنگامی که در کرمان است علاقمند به روزنامه اختر می شود ، که از سال 1876 در استانبول به مدیریت آقا محمد طاهر تبریزی منتشر می شد و میرزا آقاخان هم در آن مقاله می نوشت. اختر در این زمان اولین روزنامه فارسی است که در خارج منتشر می شود و سخت مورد غضب ناصرالدین شاه است ، مخصوصاً مقالات میرزا آقاخان کرمانی. پس از برگشتن به کیمبریج در پائیز 1888 است که براون به آقا محمد طاهر نامه ای می نویسد و به اختر آبونه می شود. بعداً مکاتبه آنها ادامه می یابد، و میرزا محمد طاهر او را از وضع دوستان مشترک و از آن جمله میرزا محمد باقر بواناتی ، چه در ایران و چه در استانبول مطلع می سازد ، و او را تشویق می کند که شرح مسافرت خود را برای اختر بنویسد. براون برای اخترمقاله می نویسد. مقاله او بفارسی درباره بودجه انگلیس است که چگونه جمع می شود و چگونه خرج می گردد. این مقاله مفصل در چهار شماره اختر چاپ می شود، و پیش از درج آن گفته می شود که آنرا “مسیو ادوارد گرانویل براون، معلم مدرسۀ دارالفنون کمبریج، و از فضلای انگلستان {که} به اقتضای کمال انسانی و انصاف خیرخواه ایران و ایرانیان است، از راه لطف {این مطلب را} به لغت فارسی بسیار مرغوب و مصطلح این زمان … بر حسب خواهش ما نوشته است.” در ضمن نشان دادن فارسی نویسی براون به فارسی زبانان مدیر اختر متذکر می شود که براون “تاچه پایه به نکات باریک اصطلاحات مملکت {ما} برخورده و تاچه حد مرغوب می نویسد.”

دو سال بعد از انتشار این مقاله شرحی در اختر چاپ می شود که “هواخواهان عالم اسلامیت را در لندن خیلی کثرت روی داده ، حتی جمعی از فضلا و دانشمندان انگلیس پس از تحقیقات دور و دراز گویا دلشان از پرتو مهر جهان افروز اسلامیت روشنایی گرفته” و انجمنی برای گسترش اسلام در لیورپول تشکیل داده اند. براون شرح مبسوطی می نویسد که چنین نیست و فقط مدرسه ای در حوالی لندن برای مسلمانان تاسیس شده ، و بعلاوه یکی از عالمان دینی مشهور انگلیس در توصیف احکام اسلامی طوری پیش رفته است که عده ای گمان کرده اند که او باطناً مسلمان گشته است. این شرح را اختر با رضایتمندی در شماره 5 (ربیع الاخر 1308/17 نوامبر 1890) چاپ می کند. یک بار دیگر هم هنگامی اختر مقاله ای از روزنامه صباح چاپ استانبول در انتقاد از امتیازنامۀ انحصار تنباکو در ایران ودرگیری جنبش ضد رژی درج می کند. براون می گوید در همین روزها، یعنی نیمۀ دوم نوامبر 1890 هنگامی که کلنل تالبوت او را برای همکاری دعوت کرده می خواهد او را استخدام کند، بر حسب اتفاق این مقاله را می خواند و خواندن چنین مقاله ای در یک روزنامه ایرانی و احساس نارضایی ایرانیان از این معامله مزید برعلت گشته “بیشتر مرا نیرو بخشیده، مجال زیادی برای تصمیم به جواب رد لازم نداشتم.”

براون زمانی که در کرمان بود با برادر روحی کرمانی آشنا شده بود. بعد از برگشتن به کیمبریج نامه ای از روحی دریافت می دارد که کتب و مواد مربوط به بابیه را می تواند برای براون بفرستد. این برای براون که بین ادعاها و ضد ادعاهای ازلی و بهایی مانده بود فرصت بی نظیری بود ، و بعلاوه نظرات براون و روحی دربارۀ این موضوعات هماهنگی زیادی داشتند. براون با میرزا آقاخان و روحی کرمانی آغاز مکاتبه می کند ، و این رابطه و فرستادن کتاب تا ژانویه 1894 ، یعنی دو سال و نیم پیش از کشته شدن روحی و میرزا آقاخان در تبریز بدست محمد علی میرزا پس از واقعه قتل ناصرالدین شاه، ادامه می یابد. براون در نامه ای مورخ 27 سپتامبر 1891 به دنیسن راس می نویسد که عده ای از ایرانیان تبعیدی “بسیار با معلومات ” را در استانبول می شناسد که از روی اجبار و یا تجارت در آنجا بسر می برند ، و اگر بخواهد می تواند نامه ای به ایشان بنویسد. ” با یکی از آنها من دایماً  در تماس هستم ، بنظر من یکی از بهترین ادبای ایرانی است که من تا کنون دیده ام ، و تعداد بسیار زیادی نسخ خطی برای من تهیه کرده است ، و من واقعاً مرهون او هستم.” بنظر می رسد که منظور براون شیخ احمد روحی است که بعداً در حاشیه انقلاب ایران می گوید : ” آن کسی که بعنوان یکی از دانشمند ترین ازلی ها که سخت مورد اعتماد صبح ازل است و دایماً در مکاتبه با او، و من از او در “فهرست و شرح نسخ بابی ( مجله آسیایی ، 1892 ، جلد 24) بنام
Shaykh A
– نام برده ام منظورم شیخ احمد روحی کرمانی بود ، که به دانش و درستکاری او رجاء واثق دارم ، و تمام نسخی که علامت
B.B.C.
را دارند فرستادۀ او می باشند.”

بی مناسبت نیست که شرح مختصری از سه نویسنده و فعال سیاسی یعنی میرزا آقا خان کرمانی، میرزا حبیب اصفهانی و میرزا احمد روحی کرمانی بدهم ، که هر سه به علل مختلف به استانبول فرار کرده، هر سه در کارهای سیاسی و ادبی نزدیک بوده و گاهی هم باهم زندگی می کردند. اول از همه میرزا حبیب ، که در 1834 یا 1835 در اصفهان متولد شده و مترجم معروف حاجی بابای اصفهانی و ژیل بلاسِ لوساژ است. پس از تحصیلات رایج زمان در اصفهان و تهران ، او مدت چهار سال در بغداد و عتبات تحصیل فقه و علوم اسلامی می کند، و پس از اندکی اقامت در تهران بعلت نوشتن رساله ای علیه سپهسالار مجبور به جلای وطن می شود و در استانبول رحل اقامت می افکند.میرزا حبیب بعنوان معلم مدرسه ایرانیان استخدام می شود، و در ضمن بکار های ادبی می پردازد، که از جمله آنان ترجمه نمایشنامه “مردم گریز” مولیر بفارسی و چاپ آثار عبید زاکانی و دیوان بواسحق اطعمه می باشد. میرزا حبیب فرانسه را نسبتاً خوب می دانست و حاجی بابا را از ترجمه فرانسه آن ترجمه کرده است، و هم روحی و هم میرزا آقاخان در این کار با او همکاری داشته اند. نسخه ای را که برای چاپ در صورت امکان برای براون می فرستند به خط میرزا آقاخان بوده است.

میرزا آقاخان در مدرسه لازیست های اصفهان فرانسه یاد گرفته و در استانبول ترکی را بدرجه ای یاد گرفته بود که می توانست به خوبی از آن ترجمه کند. برای امرار معاش میرزا آقاخان در مدرسه ایرانیان تدریس می کرد و امیدوار بود که بتواند به لندن برود. برای این منظور شروع بیاد گرفتن انگلیسی نمود. ملکم خان در روزنامه مشهور قانون که بتازگی در لندن شروع به نشر آن کرده بود، اعلان کرده بود که احتیاج به  یک نفر منشی دارد، و میرزا آقاخان خود را برای این کار کاندید کرده بود، و در ضمن به مستشرقین اروپایی اعلان کرده بود که حاضر است هر نوع کار استنساخ نسخ خطی در استانبول را برای آنها انجام دهد. براون هم با میرزا آقاخان و هم با ملکم خان رابطه داشت، و در واقع رابط بین آن دو بود. از میان روشنفکران ایرانی که در استانبول بودند پیش از همه ملکم خان در 1860 بعنوان مشاور سفیر ایران بدان شهر آمده بود ، و دو سال بعد از آن شغل معزول و بعنوان تبعیدی تا سال 1871 در آنجا مانده بود. میرزا آقاخان در 1885 به استانبول آمده بود ، و براون نشریات مختلف و از آن جمله شماره های قانون را به آدرس “پست رسانت ، صندوق پستی انگلیس ” در استانبول می فرستاد.

میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی کرمانی هر دو همفکری و هم رایی زیادی با براون داشتند و می توانستند اطلاعاتی خوبی به براون بدهند. بطور کلی براون بابیانی را که در کرمان دیده بود خیلی بیشتر اهل تساهل می یافت تا بهائیان اصفهان و شیراز و یزد که قشری و سختگیر بودند. او در کرمان شخصیت هایی چون سید جواد کربلایی و یا پدر روحی آخوند ملا محمد جعفر را ندیده بود ولی برادر بزرگ روحی شیخ مهدی بحر العلوم را دیده بود، و همین برادر سبب آشنایی براون با روحی و میرزا آقاخان شده بود.این دو پیش از آمدن به استانبول به قبرس پیش صبح ازل رفته و و دو دختر او بهجت رفعت و طلعت را بزنی گرفته بودند. ازدواج آنها توام با موفقیت نبود و همسرانشان بعد از مدتی به قبرس برگشته بودند. روحی به بغداد و سپس به حلب میرود و میرزا آقا خان هم به سوریه میرود ولی بعد از مدتی هر دو به استانبول بر می گردند و همسرانشان هم بر می گردند. زندگی هردو توام است با فقر و تنگدستی، و حتی مادر و برادر آقاخان او را از ارث پدر محروم می سازند. آقا خان در روزنامه قانون یک آگهی برای استخدام یک منشی می بیند، و آمادگی خود را برای همکاری با قانون اعلام می کند، در ضمن از براون خواهش می کند نامه او را به مالکم خان بدهد و درباره کم و کیف این کار تحقیق بکند. براون برای مدتی بصورت واسطه بین ملکم خان و آقاخان عمل می کند و شماره های قانون را تهیه کرده به ادارۀ پست بریتانیا در استانبول می فرستد. روحی و آقاخان هر دو می خواستند بهر وسیله شده خود را به اروپا برسانند، و فکر می کردند بوسیله او می توانند به افق های بازتری راه یابند. ولی آشنایی براون با ملکم زیاد جدی و در خور توجه نبود و پس از چند ماه در 1890 رابطه مستقیمی بین آقا خان و ملکم برقرار می شود. با تمام مشکلات میرزا آقاخان و روحی دمی از نوشتن باز نماندند. براون به تمام نوشته های این دو علاقمند بود، و از همه مهم تر اثر مشترک آن دو هشت بهشت بود بود که میرزا آقاخان و روحی آنرا از روی تقریرات میرزا جواد کربلایی نوشته بودند.

میرزا آقاخان بعنوان دستیار سردبیر اختر کار میکرد و براون نامه های خود خطاب به روحی را به ادارۀ اختر می فرستاد. آقا محمد طاهر مدیر اختر مشکوک می شود که براوان از کجا روحی را می شناسد و در نامه ای به براون می نویسد : “آن دو همشهری که هردو آدم های معقول و درست هستند گاه (گناه؟) است مسلکی داشته باشند که دخلی به مسلک و عالم حقیر ندارد.” و مخصوصاً تاکید میکند “جناب میرزا آقاخان در نزد حقیر مستخدم است خیال نفرمائید که با حقیر هم مسلک و هم مشرب است باقی را خود سرکار بهتر می دانید.” در ضمن هنگامی که یکی از منشیان اختر ازهشت بهشت نسخه ای بر می داشت داماد آقا محمد طاهر میرزا محمد شریف با اصرار زیاد چند صفحه از آنرا رونویسی کرده و در مجمعی از بازرگانان و ایرانیان مهم استانبول میرزا آقاخان را بعنوان یک بابی محکوم می کند. این کار باعث ناراحتی میرزا آقاخان و روحی می شود که سعی در مخفی داشتن مرام خود داشتند، و از حمایت مالی ایرانیان نیز کم کم محروم می شوند. روابط با اختر تقریباً قطع می شود و میرزا آقاخان حملات شدیدی به میرزا حسین می کند و او را “حیوان مکروه و جانور منفوره” می نامد.

ارتباط میرزا آقا خان با ملکم و دریافت شماره های قانون ، که در پخش آن و حتی فرستادن آن به ایران فوق العاده ساعی بود، تقریباً تا شماره بیستم ، توسط براون انجام می شد. میرزا آقاخان در نامه های اولیه اش همان تقاضایی را که از براون کرده است از ملکم هم می کند. “اگر منت فرموده بنده را بلندن اقامت دادید خواهید دید که از یک آدم ضعیف چه کارهای بزرگی ساخته می شود…بازهم در خدمت و فداکاری مقاصد شما بهرقسم حاضرم. چند روزنامه بتوسط میستر ادوارد براون که واسطه ذریعه بنده است از نمره های اول تا دهم که بیرون آمده بفرستید تا باز به بینید چطور ترویج آدمیت خواهم نمود.” در نامه دیگری از ملکم می خواهد آدرس او را به رفقای اروپایی “هرکس که طالب معلومات شرقی باشد” و یا بخواهد از کتابی عربی یا فارسی از کتابخانه های استانبول استنساخ نماید بدهد. در تمام نامه هایش میرزا آقاخان بشدت از اوضاع ایران انتقاد می کند و وضع خود را چنین شرح میدهد:”این بنده هزار بار از همۀ شماها دلم از هرج و مرج اوضاع حاضر خونین و مجروح است و واز زیر لگد رذالتهای این ستوران چموش جلاء وطن نموده بغربت و کربت راضی شده ام و خیلی خوشبخت میدانم خود را اگر یک میدان پهناوری بجهة جولان خامۀ شرربار و کلک شرنگ آثارم بدست افتد.”

واضح است که ملکم خان نیز مانند براون از خیلی لحاظ با میرزا آقاخان همدلی داشت . ملکم خان همراه پدرش میرزا یعقوب خان که در تهران مترجم سفارت روسیه بود در سال 1860 به استانبول می آید ، یعنی دو سال پیش از تولد براون. این زمان نهضت تنظیمات بود ، و ملهم از اصلاحات عثمانی در این دوره ، و تحت نفوذ افکار روسو و ولتر ملکم به کمک پدر ” دفتر تنظیمات را می نویسد” که جدایی قدرت اجرائیه ، قضائیه و هم چنین جدایی مذهب و دولت را از هم تبلیغ می کند و می خواهد ایرانیان درعین حال که تقلید از غرب می کنند تابع عقل و منطق باشند .ملکم خان معتقد بود که در يک حکومت مشروطه که قانون در آن حکمفرما باشد مشکلی با مذهب پيش نمی آيد. عقاید میرزا آقا خان رادیکال تر از عقاید ملکم بود. او خیلی ایده آلیست بود و برای ایده آل های خود می زیست. با گذشت زمان و تحت نفوذ آخوند زاده ، ملکم خان و فلاسفه عقل گرای فرانسوی ، میرزا آقاخان از مذهب دور می شود و در عقاید اجتماعی طرفدار سوسیالیسم می گردد و دشمن آشتی ناپذیر هر نوع حکومت استبدادی می گردد. خود او می گوید که او در عقایدش ملهم از روسو است ولی بیشتراز ولتر الهام می گیرد. او خواهان انقلاب بزرگی است شبیه انقلاب فرانسه و دنبال تغییرات اساسی است که آنها را ” شانژمان ” می خواند ، و بار ها در آثار خود به مزدک بعنوان پدر ” آنارشیست ها ، سوسیالیست ها ، نیهلیست ها و کمونیست های زمان ما” اشاره می کند که دنبال “برابری، عدالت و جمهوری” بود. میرزا آقاخان در آثار تاریخی خود چون ” آئینه سکندری” و یا ” تاریخ ایران از اسلام تا سلجوقیان” ارج خاصی به ایران پیش از اسلام می نهد و می گويد همه بدبختی های ما زير سر عرب ها و دين اسلام است و گرنه ايران عصر ساسانی یکی از دو ابر قدرت جهان بود. براون درمقدمه انقلاب ایران می گوید که از بیست و دو سال پیش، یعنی از زمان نهضت تنباکو، عقاید مختلفی درباره ایجاد حکومت قانون و مشروطیت در ایران عرضه شده است، و در این میان تبلیغ و اشاعه ایده مشروطه را به سید جمال و بعد از او به ملکم خان نسبت می دهد. براون انقلاب مشروطه را نهضتی اصیل و برخاسته از خواسته ها و آمال ملت ایران و ریشه در تاریخ آن می داند. به نظر او هرچند که جریان های آزادیخواهی عثمانی و یا افکار متفکران فرانسوی تاثیر بزرگی در شکل دادن به افکار روشنفکران ایرانی داشته است، ولی در اصالت و مردمی بودن انقلاب ایران شکی نیست. او مثال های زیادی از گذشته تاریخ ایران نقل می کند و می نویسد:” مثال هایی از این قبیل را می توان بیش از حد تکرار کرد، ولی من فکر می کنم نمونه هایی که تاکنون داده ام کفایت می کند در نشان دادن این که من تنها نیستم در این فکر که ایرانیان دارای فضایل واقعی هستند، و تحت شرایطی بهتر سزاوار بدست آوردن مقامی که در قدیم در دنیا داشته اند می باشند.” بیشتر سعی براون در این است که در زمانی که اروپائیان ملل شرقی را عقب مانده و سزاوار حکومت های دموکراتیک نمی دانستند، سابقه تاریخی ایرانیان— چه اسلامی و چه پیش از اسلام – را به رخ آنها بکشد و بگوید که چنین ملتی که به تمدن جهان خدمت کرده است باید این امکان را داشته باشد که بدون دخالت قدرت های اروپایی در امور آن، سرنوشت خود را تعیین کند، و همان طور که اروپائیان به یونان بخاطر گذشته آن احترام خاصی قایل می شوند باید به ایران همه چنین نظری داشته باشند. این نحوه دلیل آوردن با آنچه میرزا آقاخان در حق تاریخ پیش از اسلام ایران می گوید فرق کلی دارد.

براون کتاب انقلاب ایران خود را با این اشعار میرزا آقاخان شروع می کند، که فی الواقع گرفتاری ایران را بین روس و انگلیس بیان می کند:

به ایران مباد آن چنان روزِ بـــــــد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جواانان روس
بگیتی مباد آنکه این حـــــور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

بار دیگردر این کتاب و هم در کنتب شعر و مطبوعات ایران شرحی از میرزا آقاخان و دو همرزم او داده می نویسد: ” از میان این سه از همه مهم تر شیخ احمد روحی کرمانی بود که مردی متشخص با معلوماتی زیاد بود، و من مدتی مکاتبه ای ادبی با او داشتم. نامه نویسی ما در 8 اکتبر 1890 شروع گردید. او تعداد زیادی نسخه های خطی با قیمت های مناسب و درستکاری زیاد برای من پیدا کرد، و یا باعث استنساخ نسخ گرانبهای زیادی گردید.” براون می گوید که او روحی و میرزا آقا خان را ملاقات نکرده است ، ولی مکاتبه با آن دو و میرزا حبیب را سالها ادامه داده است، و در کتاب انقلاب ایران شرح مبسوطی از زندگی و عقاید میرزا آقاخان، روحی و خبیرالملک از تاریخ بیداری ایرانیان نقل می کند . براون ازمیرزا آقاخان قسمت بزرگی از” نامه باستان” را، که در زندان طرابوزان بسال 1313 هجری (96-1895) تمام کرده و در هجو ناصرالدین شاه است نقل کرده و ترجمه می کند. دو سال پس از کشته شدن میرزا آقا خان فرمانفرما این منظومه را، که به تقلید از شاهنامه است ، با تکمله ای از یک شاعر کرمانی بنام شیخ احمد مشهور به ادیب به اسم سالارنامه چاپ می کند ، ولی بعضی از قسمت های آن را که خطرناک می دانسته می اندازد.

این سه یار و همفکر سید جمال در 17 جولای 1896 در باغ شاه تبریز سر بریده شدند، و سید جمال هم که در استانبول بصورتی محترمانه زندانی بود، در آخر همین سال دچار سرطان گلو شد، و یا بروایتی پزشک عبدالحمید او را مسموم ساخت ، و در مارس 1897 در گذشت. میرزا حبیب در 1894 در بورصه درگذشته بود. در سال های آخرین قرن نوزدهم از آشنایان ایرانی براون مقیم استانبول عده زیادی نمانده بود، و این زمانی بود که او موفق شده بود ترکی را برای حاضر کردن کادر کنسولی و سفارت جزو رشته های دانشگاهی کیمبریج بکند. برای عربی نیز که از سالها قبل تدریس می شد و خود براون کرسی آن را داشت ، برنامه ای در همین راستا تاسیس کرده ودر 1903 براون سفری سه ماهه به مصر می کند. برنامه ای که براون برای زبان آموزی و آشنا ساختن مامورین وزارت خارجه با مردم و فرهنگ خاور میانه طرح کرده بود زیاد مورد استقبال مامورین استعماری انگلیس نبود، چنانچه نظر یک مامور انگلیسی نسبت به لیبرال های دانشگاهی آن زمان قبلاً از خاطرات بلانت نقل شد. در همین شرح بلانت از پیشرفت براون در زبان عربی هم صحبت می کند. بلانت در 22 ژانویه 1903 می نویسد:

پرفسوربراون از کیمبریج برای نهار آمد و نامه از آلفرد لایل آورد. وی اطلاع وسیعی در مورد شرق دارد، نه فقط بعنوان یک مستشرق بلکه از لحاظ سیاسی هم. او مدتی در ایران زندگی کرده و چند کتاب درباره آن نوشته است. او فارسی ، ترکی و عربی را می داند ، ولی اطلاع او از عربی مکالمه ای اندک است، وبه اینجا [قاهره] آمده است که آن را تمرین کند. بهمین خاطر به سخنرانی های عبده درباره قرآن به الازهر می رود، و حالا آنها را خوب می فهمد، ولی تلفظ عربی او عجیب است…. قدرت یاد گیری براون قابل توجه است و تقریباً یک ماه بعد بلانت می نویسد:

با مفتی نهار صرف کردم پرفسور براون هم آنجا بود. مایه حیرت است که پرفسور براون با چه روانی عربی صحبت می کند، در حالی که دو ماه قبل هنگامی که اینجا آمد فقط اطلاعی آکادمیک از آن داشت، و عربی هم صحبت نکرده بود. او می گوید که در درس های مفتی در الازهر حاضر می شود، و می گوید که آنها فوق العاده خوب بوده و بی باکانه اظهار می شوند، و او با حاضر جوابی به ایرادات عالمان سنتی و قدیمی جواب می دهد.

2- تاریخ شعر عثمانی، حسین دانش و رضا توفیق

بخش دوم روابط براون با دوستان مقیم استانبول در سالهای اول قرن بیستم آغاز می شود. برای تدریس ترکی یکی از دوستان گیب بنام خلیل خالد استخدام می شود که چند سالی دراواخر دهه 90 در کیمبریج درس می دهد. در این بین در تابستان 1900 حسین دانش، شاعر و ادیب ایرانی مقیم استانبول ، که برای معلمی دو خواهر زاده سلطان عبدالحمید ثانی ، پرنس صباح الدین و پرنس لطف الله ،انتخاب شده بود به مدت چند ماه به لندن می آید ، و قصد ملاقات براون را دارد. هر چند که ملاقات آنها دست نمی دهد ولی پس از برگشتن دانش به استانبول، دوستی و مکاتبه آنها سالها ادامه می یابد ، و چون دوست براون ، الیاس گیب هنگامی که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود در سال 1901 فوت می کند، حسین دانش در حاضر کردن پنج جلد بقیه کمک می کند. در مرحله بعدی رضا توفیق، شاعر و فیلسوف بنام ترک حاضر می شود که جلد هفتمی برای شعرای “مکتب جدید” یا مدرن بنویسد. البته همکاری دانش با براون تنها محدود به این اثر گیب نبود، و دانش چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ ادبی ، و فرستادن مواد و کتب مورد نیاز، و هم چنین فروش کتاب های اوقاف گیب فوق العاده کمک می کرد.

حسین دانش پسر ارشد تاجری اصفهانی بود که در 1854 به استانبول رفته و با زنی چرکسی از خانواده ای متشخص ازدواج کرده بود که در مصر بزرگ شده بود. او فارسی را از پدرش آموخته و آنرا در دبستان ایرانیان استانبول تکمیل کرده بود. از معلمان فارسی دانش حاجی رضا قلی آقا خراسانی، دوست شیخ الرئیس و سید جمال الدین اسد آبادی، بود و از این طریق دانش به حلقه دوستان سید جمال راه می یابد، و بعدها خاطرات خود را درباره سید جمال می نویسد. دیگر از معلمین او حاجی میرزا مهدی تبریزی، یکی از نویسندگان عمدۀ اختر و موسس چاپخانه خورشید ، میرزا حبیب اصفهانی و شیخ احمد روحی بودند. بعلاوه حسین دانش به مدارس رشدیه ، مکتب ملوکیه ، و مدرسه فرانسوی استانبول رفته و از جمله همکلاسی های او شاعر و مورخ ترک رجایی زاده اکرم بود. هنگامی که حسین دانش فعالیات های ادبی و روزنامه نگاری خود را آغاز می کند برای روزنامه اقدام و ثروت فنون مقاله می نویسد، و در ضمن معلومات فرانسه خود را تکمیل می کند. زمانی که او می خواست با براون ملاقات نماید، سی سال از عمرش می گذشته و بعنوان معلم فارسی و فرانسه دو شاهزاده عثمانی ، پس از مدتی مسافرت در مصر، سوئیس ، فرانسه و ایتالیا به انگلیس آمده بود. در قاهره محمد عبده و رشید رضا را دیده و در لندن به دیدار عبدالحق حامد نویسنده نامدار ترک موفق شده بود، در ضمن در مدت اقامت در لندن انگلیسی را نیز یاد می گیرد.

در بازگشت از انگلیس پدر حسین دانش در گذشت و او ناچارشغل هایی در ادارات عثمانی گرفت که بیست و چهار سال تا زمان بازنشستگی او ادامه داشت ، و در مراحل آخر مترجم ارشد ادارات عثمانی شد. در ضمن مدتی در دبستان ایرانیان فارسی و همچنین در دارالفنون تاریخ و ادبیات فارسی درس داد. در سال 1909 که دهخدا و معاضد السلطنه از پاریس به استانبول می آیند و نشریه سروش را براه می اندازند ، دانش با آن همکاری داشت ، و علاوه بر نوشتن و ترجمه مقالات ، چند سرمقاله نیز بقلم او می باشد. بیشتر اشعار ترکی و فارسی دانش تا سال 1925 در مجلات چاپ شدند ، و در این سال او آنها را در مجموعه ای به نام کاروان عمر جمع کرده به عبدالحق حامد تقدیم کرد. شعری دیگر که شهرت زیادی می یابد ” خرابه های مداین” بود که در 1912 منتشر می سازد ، و کاظم زاده ایرانشهر که در این وقت در استانبول می زیست بعد ها مقدمۀ ترکی آن را ترجمه کرده همراه با شش نظیره شعر “ایوان مداین” خاقانی در ایرانشهر چاپ می کند. براون در شعر و مطبوعات جدید فارسی درباره آن بحث کرده و “زیبایی حزن انگیز” آن را می ستاید. “خرابه های مداین ” بخاطر علاقه رضا توفیق به ایران و ادبیات فارسی به او تقدیم شده است . او در مقدمه ای ترکی که برای آن نوشته است می گوید علاقمندی او “به زبان ظریف و زیبای فارسی از کودکی آغاز شده و در این زبان چنان آهنگ و افسونی نهفته است که او را از همان کودکی مفتون خود کرده است.” بعداً به تحقیق و مطالعه در ادبیات فارسی می پردازد و می نویسد: “در حالی که پا از استانبول بیرون ننهاده بودم، مدتی چندان در ویرانه های پرس و پولیس گشت وگذارکردم که روحم پری آن ویرانه های باشکوه، جانم شیفتۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان شد. بدیهی است آدمی که این چنین فکراً و قلباً و تربیتاً به مملکتی وابسته باشد، آن را در همه حال دوست می دارد … این محبت تنها منحصر بمن نیست: بر آن ادعایم که هر آن کس که تا اندازه ای در تاریخ و فرهنگ ایران تتبع کرده باشد، دل از مهر آن نمی تابد . من ایمان دارم که دوست گرامیم ، مستشرق فاضل، پرفسور براون ، ایران را بیش از یک ایرانی می شناسد و به اندازه یک ایرانی دوست دارد … کسی پیدا نمی شود که بقدر کافی در تاریخ، زبان، آثار فرهنگی، کتاب های جاودانی این ملت پژوهش کرده باشد و مفتون کمالات معنوی آن نشده باشد، و نیزپیدا نمی توان کرد کسی را که با گذشته شکوهمند این ملت آشنایی داشته و از حال زار امروزیش دلخون و شکسته خاطر نباشد.” رضا توفیق اضافه می کند “حسین دانش نیز اگرچه مقیم استانبول است ، آنی از مقدرات سیاسی ایران ِ دستخوش نیرنگ های اروپا شده ، غافل نیست.”

از آثار دیگرحسین دانش زردشت نامه ، ترجمه پانزده قصه لافونتن به شعر فارسی ، تعلیم زبان فارسی در چهار جلد (1913)، “سر آمدان هنر”، که ترجمه گزیده ایست از بهترین اشعار فارسی به ترکی (1924) و تحقیقی بسیار جامع دراشعار و احوال خیام بنام رباعیات عمر خیام (1922)، است که آنرا به براون اهدا کرده است.تحقیق او راجع به خیام از لحاظ تحلیل افکار و فلسفه خیام، آوردن منابع تازه قابل توجه است. دانش بعد از کریستنسن یکی از اولین کسانی است که از روی تعداد معدود رباعیات نقل شده در منابع قدیمی می خواهد از انبوه رباعیات منسوب به خیام رباعیات اصیل را بر گزیند ، و این همان متدی است که بعد ها صادق هدایت و دیگران از آن استفاده کردند. هنگام چاپ کتاب خیام دانش در یکی از کتابخانه های استانبول به نسخه ای از طربخانه رشیدی دست یافت، که از عمده ترین منابع مربوط به رباعیات خیام است ، او اولین کسی است که از آن استفاده کرده است.

پس از مرگ گیب مادر و زن او از براون خواستند که به تاریخ شعر عثمانی که حاصل یک عمر تحقیق و علاقه او به ادبیات ترک بود، نظری بیندازد و ببیند که به چه صورتی بقیه مجلدات آن را می تواند آماده کرد. از این تاریخ ادبی بزرگ، که از قدیم ترین ایام تا زمان مولف و مکتب “جدید شعر عثمانی” می رسید، فقط جلد اول در 1900 چاپ شده بود، و گیب ترجمه بعضی از اشعار کلاسیک ترکی را در مجموعه کوچکی در 1882 منتشر ساخته بود.جلد دوم تقریباً حاضر بود . براون در وهله اول فکر کرد که تمام مجلدات تقریباً حاضر است و با کمی کار و تحقیق می توان آن را در سه یا چهار مجلد آماده چاپ ساخت، بدین جهت در نامه پر سوز و گدازی که شرح مرگ و خا ک سپاری دوستش را به حسین دانش داده است، از او خواهش کرد که در این کار و مخصوصاً در مورد ادبیات جدید یاری کند. اما پس از بررسی و تحقیق بیشتر و گذشت مدتی از این کارمعلوم شد که بکار خیلی زیادتری احتیاج هست. براون رضا توفیق را برای همکاری انتخاب کرد، که از مدت ها قبل با او دوست بوده و یکی از ادیبان و شاعران بنام ترکیه بود.

گیب جلد اول کتاب خود را با نگاهی کلی به اصل، خصوصیات، و دایره شعر عثمانی، انواع شعر و اوزان و قافیه شروع کرده ، بعداً به سنن شعری ترکی، فلسفه و تصوف در آن می پردازد. بخش دوم کتاب را عارفان اولیه چون رومی ، سلطان ولد، یونس امره و عاشق پاشا تشکیل داده ، سپس در بخش های دیگر شعرای اولیه غیر مذهبی، دیوانی، رمانتیک ها و بالاخره شاعران حروفی و همچنین شعرای درجه دوم مورد بحث قرار می گیرند و از هریک نمونه هایی بشعر انگلیسی داده می شود. جلد دوم که از 1450 تا پایان دوره سلیم اول یعنی 1520 میرسد ، پیش از مرگ گیب تقریباً حاضر بود و با مختصر دستکاری آماده چاپ می شود. جلد سوم از پایان جلد سابق تا 1712 ، یعنی تقریباً دو قرن و شعرائی چون ذاتی ، خیالی ، فضولی و یحیی بیک ، لامعی و نبی را در بر می گیرد ، که دوران آغازین و میانی کلاسیک شعر عثمانی است . این جلد نیز تقریباً حاضر بود و براون تکمله ای مرکب از خلاصه هشت منظومه از روی یادداشت های گیب فراهم می کند. پنج منظومه لامعی عبارتند از سلامان و ابسال ، وامق و عذرا، شمع و پروانه ، هفت پیکر و مناظره زمستان و بهار، و از یحیی بیک شاه و گدا، و از نبی خیر آباد . چنان که می بینید اغلب این منظومه ها تقلید هایی هستند از آثار شعرای ایران ، و گیب در پایان این جلد بحث مفصلی دارد درباره تقلید بیش از حد شعرای دوره کلاسیک عثمانی ازآثار بزرگ ادب فارسی ، و این که دایره نفوذ معنوی و ادبی ایران چقدر وسیع است. او می گوید که در مقایسه با مدل های اولیه از شعرای بزگ ایران شعرای ترک در پرداخت و پروراندن این منظومه ها و یا داستان ها هنر زیادی نشان ندادند، و فقط در اواخر این دوره در آثار یحیی بیک گه گاهی بارقه ای از نوآوری و نبوغ خاص شعر ترکی بچشم می خورد و عاقبت در اشعار نبی شکوفا می شود. گیب نبوغ شعر ترکی را به روح بیدارگری تشبیه می کند که الهه شعر ترکی را از افسون و تکرار ادب فارسی رها می سازد.

درجلد چهارم آغاز تحول در شعر عثمانی و آخرین پیروان مکتب فارسی یعنی شاعرانی چون سامی ، حامی، رشید ، نافعی، نایلی و شیخ رضا مورد بحث قرار می گیرند، و سپس دوره رمانتیک ها می آید. در بخش های بعدی سه دوره مشخص مکتب رمانتیک ها و شعرایی چون شیخ غالب ، خلوصی ، عاکف پاشا ، فطنت خانم و لیلا خانم و غیره مورد مطالعه قرار می گیرند، و تا ربع اول قرن نوزدهم و دوره تنظیمات میرسد. این جلد هم تاحد زیادی حاضر بود و براون آنرا ویراستاری کرده و در 1905 چاپ می کند . جلد پنجم برخلاف جلد های سابق فقط بصورت یادداشت هایی موجود بود و گیب می خواست آنرا تا آغاز قرن بیستم برساند ، ولی بغیر از سه فصل ، که تاحدی حاضر بودند، فصل آغازین ناتمام میماند. براون این سه فصل را باتمام رسانده و فهرست کاملی از مندرجات جلدهای سابق را در آخر کتاب می آورد. فصل اول “آغاز دوره ای جدید” نام دارد ، که 1859 تا 1879 را در بر می گیرد و با ترجمه آثاری از شعرای فرانسه توسط شناسی شروع می شود ، که در حقیقت آغاز رابطه با ادب اروپایی است. دو فصل دیگر یکی درباره شناسی و دیگری درباره ضیا پاشا می باشد. در مقدمه این جلد که براون در 1907 نوشته است، می گوید ادبیات جدید عثمانی موضوعی است که تعلق به کسی ندارد یا بعبارت او
no man’s land
است و کسی درباره آن تحقیق نکرده است. گیب در این باره نوآوری کرده و اولین مستشرقی است به چنین موضوعی پرداخته است. افسوس که عمرش وفا نکرد و جز این سه فصل را ازخود بجای نگذاشته است، ولی براون امیدوار است ادیبی ترک بسیار دانشمند، که فعلاً نام او را نمی تواند فاش کند، شرح حال و تحلیل آثار شعرای بعدی و معاصر را باتمام برساند. جلد ششم متن تمام شعرهایی است که گیب آنها را در مجلدات پنج گانه ترجمه کرده ، و اغلب هم بشعر انگلیسی ترجمه کرده است. کتاب تاریخ شعر عثمانی را می توان اولین و بزرگترین مجموعه شعر ترکی در ترجمه انگلیسی نامید که هنوز هم ارزش خود را حفظ کرده است. گیب در ترجمه های خود کوشیده است که اوزان، قوافی و فورم اشعار را حفظ کند ، و تا حدی خواسته است به آنها حالتی قدیمی، ابهام آمیز   شرق افسانه ای بدهد.

حسین دانش در حاضر کردن مجلدات تاریخ شعر عثمانی با براون همکاری می کرد ، ولی احتیاج به یک ادیب و شاعر ترک ، مخصوصاً برای دوره “معاصر” بود و براون رضا توفیق (1864-1944) را در نظر می گیرد. او از چند لحاظ با براون همفکری داشت: اولاً درباره نهضت های فکری و فلسفی اسلامی تحقیق زیادی کرده بود ، و با همکاری کلمان هوارت متون مربوط به حروفیان را با شرحی مفصل به فرانسه جزو سری گیب به چاپ رسانده بود. بعلاوه او در همین سالهای 1913-1914 سه کتاب مربوط به فلسفه اسلامی را در استانبول چاپ کرده بود. توفیق در فرانسه درس خوانده و بگفته یکی از مستشرقینی که با او کار کرده بود ” هوشیاری و معلومات وسیعی داشت. عرفان را از شرق و تفکر علمی را از غرب فرا گرفته بود ، و زبان فرانسه را با فصاحت حرف می زد.” از سوی دیگر او علاقه زیادی به ادبیات فارسی ، فلسفه، هنر و ادبیات ایران داشت. از هر لحاظ رضا توفیق برای اتمام کار گیب فوق العاده بود ، فقط اشکال در این بود که رضا توفیق به سیاست گرویده و به وکالت مجلس انتخاب شده بود و در بعضی از موارد بزحمت جواب نامه های براون را می داد. در این مواقع بود که حسین دانش به داد براون میرسید و توفیق را در استانبول پیدا می کرد و قسمت های مختلف جلد آخر تاریخ شعر عثمانی را بدست آورده برای براون می فرستاد. دو بار ، یکی در اوت 1909 و بار دیگر در سپتامبر 1910 ، رضا توفیق در کالج پمبروک در کیمبریج می ماند و روی نویسندگان معاصر ترک چون نامق کمال، عبدالحق حامد ، اکرم بیک محمد رجایی زاده کار میکند. او مقالات خود را بفرانسه می نوشت و براون آنها را به انگلیسی ترجمه می کرد، ولی اشعار آنها را از ترکی به انگلیسی ترجمه می کرد.

همکاری رضا توفیق با براون از 1907 شروع می شود و با چند وقفه تا آغاز جنگ اول ادامه می یابد. این دوره تاریخ ترکیه سالهای مبارزه برای آزادی بود. در 23 ژوئیه 1908 در زیر فشار ترکان جوان وگروههای دیگر، عبدالحمید ثانی مشروطیتی را که در 1877 موقوف شده بود اعاده می کند. سلطان که هرگز دلش با آزادایخواهان نبود در اثر کودتایی در آوریل سال بعد برکنار گشته ، برادرش بنام محمد پنجم جانشین او میشود که چهارماه پیش از پایان جنگ اول فوت می کند . ولی نه او نه برادرش محمد ششم که در 1922 بوسیله حکومت ملی آتاتورک از سلطانی خلع می شود، قدرتی نداشتند و امپراطوری عثمانی در دوره جنگ اول ، که بتدریج سرزمین های خود را از دست می دهد و بوسیله “دیکتاتوری سه پاشا “( محمد طلعت پاشا، انور پاشا و جمیل پاشا) اداره می شود. نوسانات سیاسی و سانسور مطبوعات در دوره های مختلف کار رضا توفیق را مشکل می سازد. براون که سفری کوتاه در آوریل 1908 به استانبول می کند قسمت اول مقاله مربوط به سیاست و ادبیات نامق کمال را دریافت می کند، ولی یک سال بعد رضا توفیق مایل نیست این مقاله چاپ شود چون مواد بیشتر و بهتری بدست آمده است. اندکی بعد بعلت پیروزی ترکان جوان وضع خیلی بهتر شده است و توفیق با کمال آزادی درباره افکار تجدد خواهانه نامق کمال می خواهد بنویسد ، ولی خودش چنان در گیر سیاست شده است که فرصت ندارد. درگیری ها و آشوب های سالهای پیش از جنگ مزید بر علت می شود. حسین دانش در نامه ای به براون مورخ “7 مارت افرنجی 1912 ” می نویسد:

از احوالات ترکیه چیزی که بتوانم ازآن – بسبب اهمیتش– آگاهی دهم اینست که
Martial court
بشدت در کارست و تخمیناً اکنون پانزده روز است که رضا توفیق در حبس است. چون در جایی از استانبول بدون اذن ادارۀ عرفیه کنفرانسی بمردم داد و محکوم به حبس بیست و پنج روزه گردید. حالا نزدیکست که دوره محبوسیتش بانجام رسد. بیچاره خیلی با پولیتیک داخلی اینجا مشغولست و درصنف مخالفین ایستاده با پارتی
Union and Progress
همیشه در جدل و گفتگوست. خیلی تاسف می خورم که مشاغل علمی را بکنار گذاشت و سرش گرم پولیتیک بی ثمر شد…. بیچاره رضا توفیق چندی پیش از این دو دفتر که مندرجاتش بزبان فرانسوی بود پیش بنده گذاشت و از من التماس کرد که پس از خواندن آنها را بجنابعالی فرستم تا ضمیمه ( تاریخ ادبیات گیب) کنید. دفترها هنوز پیش منست و پس از گرفتن رای او عماً قریب به سرکار عالی خواهم فرستاد.

براون جزوه نامق کمال را ترجمه می کند، و رضا توفیق دو بار که در انگلیس بود درباره اکرم رجایی زاده ، علی بیک ،عبدالحق حامد و “مکتب جدید” می نویسد که خودش تعداد صفحات کل آنها را به 800 تخمین می زند. ولی در سپتامبر 1910 توفیق وعده می دهد که بزودی اندک نواقصی که مانده است فرستاده خواهد شد. دو سال بعد ، ظاهراً در برابر بیصبری براون رضا توفیق در نامه فرانسه اش می نویسد: “برای شما یک جنتلمن انگلیسی که در امنیت کامل کشور خوشبخت خود زندگی می کنید، تصور واقعیت های سخت زندگی یک مرد درستکار و مومن به اصول و عقاید خود در اینجا چقدر سخت است.” و سپس این شعر حافظ را می آورد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل — کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

این در اواخر سال 1912 بود و تا آغاز جنگ جهانی هم شرح حال و تحلیل آثار شعرای معاصر تمام نمی شود، و براون به تشویق حسین دانش کار نوشتن جلد سوم تاریخ ادبیات ایران خود را از سر می گیرد. در دوره چهار ساله جنگ رابطه پستی با ترکیه فی الواقع قطع می شود و کار کتاب گیب بپایان میرسد. مقالاتی را که رضا توفیق در باره شعرای متاخر می نویسد براون ترجمه نمی کند و از آنها اثری در میان کاغذ های او نیست. براون در مقدمه جلد ششم تاریخ شعر عثمانی می نویسد: “در 24 جولای 1908 که این جلد زیر چاپ میرود یک ماه است که ایران به طرزی وحشیانه ازحکومت مشروطه محروم گشته است… ولی در ترکیه حکومت مشروطه برقرار گشته است….پنهانکاری بیش از این جایز نیست ، و من بدون آن که دیگر پروایی داشته باشم باید بگویم که ادیب ترکی که تاکنون همیشه به او اشاره کرده ام رفیق فاضل و خوش ذوق من دکتر رضا توفیق است.”در ضمن براون اضافه می کند که مقاله “نامق کمال” از رضا توفیق«پدر شعر جدید ترک» حاضر است وبقیه بخش ها برای کامل ساختن جلد هفتم آماده خواهند شد، ولی هرگز جلد هفتم گیب چاپ نمی شود.

(از چاپ زیر نویس ها معذوریم)

خاطراتی از مینورسکی

ولادیمیر مینورسکی (1877-1966): برگ زرد
ولادیمیر مینورسکی (1877-1966): برگ زرد

 

حسن جوادی – اواخر تابستان 1959 بود. من که بتازگی از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفته بودم به پاریس رفته و در رشته دکترای انگلیسی ثبت نام کرده بودم. حالا چرا به پاریس رفته بودم بخاطر این که در اساس فکر می کردم که مرا در دانشگاه های انگلیس برای دکترای ادبیات انگلیسی قبول نمیکنند. بعلاوه پدر من که تحصیل کرده فرانسه بود خیلی درباره زندگی در پاریس و ادبیات فرانسه صحبت می کرد و مرتب روزنامه های فرانسه را می گرفت. من هم زبان فرانسه را اول از پدرم یاد گرفته و بعدا در دانشکده تبریز ادامه داده بودم طوری که در امتحان ورودی سوربن قبول شدم. بعد از مدتی که با کلاسهای دوره دکتری سپری شد قرار بود که ویزای دانشجویی خودم را تمدید کنم ولی پلیس موافقت نکرد و گفتند که ویزای دانشجویی تو برای انگلستان است.  شب ژانویه به لندن رفتم و چند شب پیش دوستان تبریزی که در آنجا بودند ماندم. به دانشگاه لندن مراجعه کردم گفتند که ما تا حال سابقه پذیرفتن دانشجو از دانشگاه تبریز را نداشتیم. فکر کردم به کیمبریج بروم شاید آنجا موفق شدم. مادر یکی از دوستان دبستانی من مهدیه ثاقب پالتویی به من داده بود که برایش ببرم بعلاوه توصیه نامه ای هم برای پروفسور ولادیمیر مینورسکی داشتم و این دو در کیمبریج بودند.

نامه ای که به مینورسکی داشتم از پسر عموی پدرم مرحوم حاجی میرزا عبدالله مجتهدی بود که یکی از مجتهدین بنام و بسیار فاضل روزگار خود بود، و این نامه را حاج میرزا عبدالله به انگلیسی بسیار خوبی نوشته بود. میرزا عبدالله آقا علاوه بر اجتهاد معلومات وسیعی در ادبیات عرب داشت و انگلیسی و فرانسه بخوبی و آلمانی را تا حدی که بتواند از آن استفاده کند آموخته بود. او مرا که جوانک بیست و چند ساله ای بودم به محافل ادبی تبریز می برد و با فضلایی چون آقایان چرندابی، قاضی طباطبایی، مهدی روشن ضمیر و برادران نخجوانی آشنا کرده بود، و آنها هم محض احترام به میرزا عبدالله به من توجه می کردند. خلاصه میرزا عبدالله آقا در نامه اش از من تعریف کرده و سفارش مرا به مینورسکی کرده بود.

یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی
یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی

اواسط ژانویه 1960 بود که قرار شد به همراه دوست عراقیم مصطفی کامل الشیبی، که بعدها دانشمند فرزانه ای شد، به دیدن مینورسکی برویم. خانه مینورسکی در خیابان
Bateman
بود جلوی باغ نباتات کیمبریج و او هر روز همراه زنش برای گردش به آنجا میرفت. زن مینورسکی مترجم کتابهای متعددی از روسی به انگلیسی بود و فرزندی هم نداشتند. خانه سه طبقه آنها از همان در ورودی تا طبقه آخر پر از کتاب بود. در وسط اطاق کار مینورسکی میزی بود که زنش هر وقت به ما چایی و شیرینی می داد کتابها را مرتب و یکسان می کرد و روی آنها یک رومیزی دومی می انداخت و بساط چایی را آنجا پهن می کرد.

روز اولی که با مینورسکی آشنا شدم خیلی از من راجع به تبریز سئوال کرد، و گفت چند سالی پیش از انقلاب اکتبرکنسول روسیه در آن شهر بود و روزهای خوشی در آنجا گذرانیده بود. استعداد زبان مینورسکی حیرت آور بود و دوازده زبان را بخوبی می دانست. در ضمن آن روز کتاب “حیدربابایه سلام” شهریار را برایش برده بودم. از من خواست که آنرا برایش بخوانم:

حیدر بابا ایلدریم لار شاخاندا – سئل لر سولار شاقیلدییب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلییب باخداندا – سلام اولسون شوکتوزه الوزه
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه…

من چون فکر می‌کردم شاید مینورسکی بعضی از اصطلاحات آذری را نداند آنها را عوض کرده با ترکی استانبولی جایگزین می‌کردم. مینورسکی رو بمن کرده گفت: “چرا این جوری می‌خوانی؟ به ترکی تبریزی خودمان بخوان تا کیف کنم”. منظورش ترکی آذربایجانی و لهجه تبریزی بود که آنرا فوق‌العاده خوب صحبت می‌کرد . تا جایی که یادم هست مینورسکی زبانهای روسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیولی، یونانی ، لاتینی، ترکی، فارسی، کردی، گرجی، ارمنی را بخوبی می دانست.

یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری
یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری

پنج سال بعد وقتی که دکترای خود را از دانشگاه کیمبریج می گرفتم برای جشن فارغ التحصیلی چند تن از استادان را نیز دعوت کرده بودم. مینورسکی یگانه استادی بود که با وجود کبر سن آمده بود و با همه خوش و بش و شوخی می کرد. دوستی دارم بنام خانم دکتر شمس آوری، که بعدها استاد دانشگاه تهران شد و اکنون در آمریکاست. آن وقت پری برای مدت کوتاهی به کیمبریج آمده بود و در میهمانی بغل دست مینورسکی نشسته بود . مینورسکی از او پرسید: پری پدر تو که کرد است به کدام یک از لهجه های کردی حرف می زند، کورمانچی، سورانی و زازا- گورانی؟ تو به کدام یک از اینها صحبت می کنی؟ پری یکی از اینها را نام برد و مینورسکی بلافاصله شروع کرد به همان زبان صحبت کردن. پری بحدی حیرت زده شده بود که برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد. پرسیدیم که این زبان را کی و کجا یاد گرفته است. مینورسکی می گفت وقتی که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی ایران و عثمانی بود مدت شش ماه در در سرحدات ایران بسر برده بود و کردی را هم آنجا یاد گرفته بود. نماینده روسیه مینورسکی و نماینده انگلیس در این کمیسیون آرنولد ویلسن بود، و زن مینورسکی هم در این سفر مدتی با او بوده است.

مینورسکی می گفت آن سال زمستان سختی بود و در جلوی غاری چادر زده بکارهای معین ساختن خط مرزی مشغول بودیم. بالاخره بهار شد و از یک گوشه تاریک غار خرس بزرگی که تا آنوقت در خواب زمستانی بود در آمد و نگاهی بما کرد و سپس راهش را کشید و رفت. معلوم شد که در تمام این مدت که ما در غار آتش روشن کرده بودیم آن خرس در گوشه ای خوابیده بود.

مینورسکی بسیاری از مناطق ایران را زیر پا گذاشته بود و بسیاری از شهرهای ایران را بخوبی می شناخت. یکی از خصوصیات زبان دانی مینورسکی توجه او به لهجه های زبانهایی بود که می‌دانست. باز نقل میکرد که یک بار به یکی از دهات اطراف سلطانیه رفته بود تا دربارۀ زبان ترکی خلجی تحقیق نماید. ولی هر جا که می رفت و با دهاتی ها صحبت که می کرد می گفتند که آنها این زبان را نمی شناسند و آن طور هم حرف نمی زنند. در ضمن هر بار که به دهات اطراف میرفت یک نفر ژاندارم همراه او بود. یک روز به تنهایی سراغ دهقانان میرود و این بار همه به خلجی با او صحبت می کنند. مینورسکی تعجب کرده می پرسد سبب چیست که شما آشنایی با این زبان را انکار می کردید؟ می گویند:” آخر شما با یک ژاندرام می آمدید. ما با ژاندارم جماعت کاری نداریم و نمی خواهیم به درد سر بیفتیم!”

ولادیمیر فدوروویچ مینورسکی (1877-1966) در روسیه متولد شده و در سال 1900 از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل شده بود و سپس در موسسه مشهور زبان های شرقی لازارف رشته شرقشناسی را به پایان رسانیده بود. او در 1903 به استخدام وزارت خارجه روسیه در آمده و از 1904 تا 1908 کنسول روس در تبریز بود، و بعد از مدتی مأموریت در ترکستان، سن پیترزبورگ و استانبول، در 1914 نماینده روسیه در کمیسیون تحدید مرزی ایران و عثمانی می‌شود. چنان که گفتم در این زمان بود که گویش های مختلف کردی را به ‏خوبی فرا می‌گیرد. بعداُ مینورسکی به‏ عنوان شارژه دافر روسیه در تهران تعیین می‌شود، و در زمان انقلاب اکتبربالشویکها از او می‌خواهند به ‏عنوان شارژه دافر روس در ایران بماند. جالب اینکه مینورسکی یکی از معدود مأمورینی بود که هم برای دولت تزاری و هم برای با لشویک‌ها خدمت کرده است. او در 1919 ایران را ترک می‌کند و استاد مدرسه السنه شرقی پاریس می‌شود. در این زمان ایرانیانی که در پاریس بودند به مینورسکی به دیده‏ سوء ظن می‌نگریستند و می‌گفتند او در خدمت دولت روس بوده است. ادوارد براون هم اول او را متهم به سوء نیت درباره ایران می‌کند، ولی بعداً که می‌بیند مینورسکی واقعاً طرفدار ایران بوده است نظرش را عوض می‌کند، چنانچه دیگران هم همین طور می‌کنند. علامه قزوینی خیلی از مینورسکی تعریف می‌کند و می‌گوید خیلی از متد‌های تحقیق به سبک اروپایی را مینورسکی به او یاد داده است. مجتبی مینوی می‌گوید که مینورسکی او را به کتابخانه ملی پاریس برد و سیستم فهرست‌های آنجا را به او یاد که اینجا به منزله یک شهر است و هر کتابی مثل یک خانه و یا شهروند این شهر می‌باشد و هریک از این فهرست‌ها به ‏منزله کارت شناسایی اوست. سپس او را بدیدن پرنس ایگور بارودین دراپرای پاریس می‌برد و مینوی را با موسیقی غربی آشنا می‌سازد.

در جریان نمایشگاه بین المللی ایران سر دنیسن راس، رئیس مدرسه زبانهای شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن مینورسکی را می‌بیند و به عنوان استاد ادبیات فارسی به لندن دعوت می‌کند. در رابطه با همین نمایشگاه که مینورسکی در 1930 منشی شرقی آن می‌شود ، به هنر ایران خصوصاً خطاطی و مینیاتور علاقه مند می‌شود و راجع به آنها سخنرایی می‌کند و هم کتاب‏هایی چاپ میکند. از آن جمله هستند ترجمه‏ “گلستان هنر” از قاضی احمد قمی در 1959 تحت عنوان “خطاطان و نقاشان ایران”. سال‏ها بعد نسخه‌های خطی ترکی کتابخانه چستر بیتی و خصوصاً مینیاتور‌های آنها را فهرست می‌کند. دو سال بعد بعلت جنگ و بمباران لندن مدرسه‏ السنه شرقی به کیمبریج منتقل می‌شود، و مینورسکی پس از بازنشستگی نیز تا آخر عمردر کیمبریج میماند، فقط یک سال در 1948 برای تدریس به دانشگاه فواد اول میرود.

مینورسکی سی و چهار سال پر بار‌ترین دوره عمر خود را در لندن و کیمبریج می‌گذراند و بیشتراز 209 کتاب و مقاله تحقیقی، که فهرست آ نها در کتابی که از طرف دانشگاه تهران به افتخار هشتادمین سال تولد او چاپ شده آمده است ، محصول این سالهاست. بیشتر این تعداد مقالاتی هستند که مینورسکی برای دایرة المعارف اسلامی و یا سایر نشریات علمی نوشته است. ترجمه بعضی از این مقالات در ایران به‏ صورت کتاب چاپ شده‌اند. مثلاً مقاله‌ای درباره تبریز در دایرة المعارف اسلامی که توسط عبدالعلی کارنگ ترجمه شده تحت عنوان “تاریخ تبریز” چاپ شده است . از میان این نشریات یازده عدد کتاب مستقل و یا تک نگاری درباره تاریخ ایران و یا فرهنگ ایران هستند.

مینورسکی، که دانشمندی استثنایی بود و درباره‏ موضوعات مختلف تحقیق کرده بود، در اکثر موارد مخاطب او ایرانشناس، مورخ و ادیب آشنا به امور ایران بود. او قصد نداشت که فرهنگ و ادبیات ایران را به عامه مردم انگلیسی زبان بشناساند، ولی دلبستگی فوق‌العاده‌ای به فرهنگ و تاریخ ایران داشت. کلیفورد بازورث، که خود از پژوهشگران به‏نام تاریخ ایران است، در دانشنامه‏ ایرانیکا درباره‏ مینورسکی می‌نویسد:” مینورسکی دانشمند بلند پایه تاریخ ایران، تاریخ و جغرافیا، ادبیات و فرهنگ است که در عرصه‏ وسیعی کار کرد و پژوهش‌های ارزشمندی درباره مطالعات ترکی، مغولی، قفقازی، ارمنی و بیزانسی، در مواردی که به تاریخ ایران مربوط می‌شد از خود بجای گذاشت. با دانستن زبانهای متعدد اروپایی و اسلامی، علاقه مندی مینورسکی او را قادر ساخت از شرق اروپا تا میانه آسیا تحقیقات خود را گسترش دهد، و از یافتن اصل روس‏ها گرفته تا نو آوری‌های اداری ومالی مغولان در اروپای شرقی تحقیق نماید—تحقیقاتی که همطراز پژوهش‌های بزرگانی پیش از او چون مارکورات و بارتولد بود، ولی این جهان ایرانی بود که با همه غنای فرهنگی و خصوصیات بارز خود بیش از همه در دل کوشش‌های چند جانبه‏ او باقی ماند.” خود مینورسکی در مقدمه‏ “بیست مقاله‏ مینورسکی ” که دانشگاه تهران چاپ کرد (1964)، هنگامی که به هشتاد و شش سال زندگی خود می‌نگرد، می‌گوید:” علیرغم تنوع مسائلی که علاقه‏ مرا بخود مشغول داشته اند، بی شک موضوعات ایرانی بیش از هرچیزی در مرکز توجه من بودند….ایران، تاریخ و ادبیات آن همیشه با زندگی ملل بسیاری، از دور و نزدیک، مربوط بوده است، و در من همیشه وسوسه‌ای وجود داشت که این رابطه‌ها و عکس العمل‌ها را بررسی کنم.”

مطالعات عمده مینورسکی درباره جغرافیای تاریخی، تاریخ قرون وسطی ایران و قفقاز، گویش‌های ترکی مانند خلجی، اهل حق، تاریخ کرد‌ها، ادبیات فارسی – خصوصاٌ فخرالدین گرگانی و خاقانی و بسیار مسائل مربوط به اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران می‌باشد. وسعت معلوما ت و امعان نظراو حیرت انگیز است. مثلاٌ متنی ناشناخته از قرن چهارم هجری یعنی حدود العالم را از روی نسخه منحصر بفرد و می‌توان گفت بسیار مغشوش آن با دقت عجیبی تصحیح می‌کند و هفت سال برسر آن زحمت می‌کشد. بسیاری از اسامی جاهایی را که در نقاط دور و خارج از حوزه تخصص او قرار داشته مثل چین و هند از متخصصین مربوطه می‌پرسد و پیدا می‌کند.همین نوع دقت نظررا در ترجمه، تصحیح و تحشیه دو سفرنامه ابی دّلف به دیار ترکان، خزر‌ها و روس‏ها، و خراسان و یا کتابی که درباره‏ شرح های شرف الزمان طاهر مروزی در حق اتراک، و چین و هند تألیف کرده می‌بینیم. مینورسکی در مورد مردم وسرزمین‌های ناشناخته‌ای که بیرون مرزهای ممالک اسامی قرار داشتند تحقیقات وسیعی کرده است، و متد او در این بررسی ها و همچنین در پژوهش‌های مربوط به تاریخ و ادب فارسی پیروی از روش “پوزتویسم” استاد خود بارتولد بود. او از کلی گرایی و دادن تئوری‌های وسیع و همه جانبه وحشت داشت، و می‌گفت پیش از دادن تحلیلی با معنی و تعمیم دادن مطلب، باید با دقت و حوصله اطراف و جوانب را در نظر گرفت و کار عملی و تحقیق زیاد کرد.

برای نشان دادن تنوع و وسعت پژوهش‌های مینورسکی فقط فهرستی از “بیست مقاله‏ مینورسکی: شامل مقالات تحقیقی مربوط بمطالعات ایرانی”(دانشگاه تهران 1964) را نقل می‌کنم، که بعضی به فرانسه و بعضی به انگلیسی هستند. “اسم خدایان در زبان ارمنی”، “حکومت دیالمه”، “جغرافیا نگاری ایرانی از سال 982 میلادی درباره جغرافیای آسیا”،”عوامل جغرافیایی در هنر ایران”، “نصرالدین طوسی درباره‏ی اقتصاد”، “لشکر کشی‌های رومی و یونانی درآتروپاتن”، “حماسه ملی ایران و ادبیات عامیانه روس”، “خاقانی و امپراتورآندرونیوس کومنوس”، “ویس ورامین یک داستان اشکانی”، “گردیزی درباره هند”، “جیهانی دروغین”، “بعضی ازمنابع بیرونی”، “اصلاحات ارضی آق قویونلو ها”، “تاریخ و مذهب در ایران”، “مقدمه‏ی قدیم شاهنامه”، “قصیده مغولیه پوربها”، “اشعار پوربها”، “اهل حق”، “ایران در قرن پانزدهم”، “ابن فرغون و حدودالعالم”.

واقعاً با نقل کردن عناوین چند مقاله نمی توان به وسعت و دقت مقالات و کتابهای مینورسکی پی برد، باید مقالات و کتابهای او را خواند و دید تحقیقات او چقدر دقیق و با ارزش اند. او در حالی که غرق در پژوهش های خود بود از زندگی سیاسی و اجتماعی کیمبریج بدور نبود. در همان روزهای اول آشنایی مان بمن گفت که هفته ای یک بار یا  هردو هفته یک بار پیشش بروم. در ضمن بمن گفت که “هر روز یک گاردین می گیری و تماماً می خوانی که هم انگلیسی ات بهتر می شود و هم روزنامه لیبرالی است.” مینورسکی فوق العاده شوخ طبع بود. مرا تشویق می کرد که روسی یاد بگیرم، که متاسفانه یاد نگرفتم. یک جلد منتخب اشعار پوشکین چاپ دو زبانه پنگوئین را برایم خریده بود رویش نوشته بود:
(A little Russian not a dangerous thing!)
این درست عکس گفتۀ مشهور آلکساندر پوپ بود که
(A little knowledge is a dangerous thing)
. هنگامی که در تابستان 1965 به ایران بر می گشتم نسخه ای از “بیست مقاله مینورسکی”، به عنوان یادگار بمن داد که جلد زردی داشت و او هم رویش نوشته بود:”برگ زردی است تحفۀ درویش.”

در سالهای آخر زندگی مینورسکی دولت شوروی از او دعوت کرد که سفری به زادگاه خود بکند و او هم این دعوت را قبول کرد. فکر می کنم سال 1965 بود که مینورسکی به این سفر رفت و هنگام بازگشت بصورت عجیبی هیجان زده شده بود و خاطرات سفر خود را و این که چقدر به احترام و محبت کرده اند تعریف می کرد. یادم می آید که می گفت:”حسن، نمی دانی چقدر روسیه پیشرفت کرده است. تا نبینی نمی توانی باور کنی.” دهکده ای که در کنار ولگا در حوالی مسکو بوده و زادگاه مینورسکی بود بکلی زیر آب رفته بود. دولت روسیه احترام زیادی نسبت به مینورسکی نشان داده بود. بعد از فوتش طبق وصیتی که کرده بود تمام کتابهایش را به کتابخانه سن پترزبورگ فرستادند و اکنون در تالاری بنام “تالار مینورسکی” گذاشته اند.

در آخر این مقاله چند یاد داشت و یک نامه از مینورسکی می آورم. این نامه که شاید یکی از آخرین نامه های او باشد در ژانویه 1966 نوشته است. وفاتش در 25 مارس همان سال بود. در سالهای آخر چشمش خوب نمی دید و علاوه بر عینکش ذره بین در دست می گرفت و می نوشت و بعضی از حرفها را جا می انداخت. من یک قرار داد پنج ساله برای تدریس در کیمبریج داشتم که دو سالش گذشته بود، و به دانشگاه تهران رفته بودم. در ضمن می خواستم به دانشگاه برکلی بروم و از مینورسکی خواسته بودم سفارشنامه ای بنویسد و محبت کرده نامه خوبی نوشت بود. قلمی هم که بدان اشاره می کند قلمی بود که پسرم مسعود که سه ساله بود به او داده بود:

دوست عزیزم از تبریکات سال نو متشکرم. حالا نوروز هم چندان دور نیست {ما} هم به ناهید و مسعود بهترین آرزوهای سلامتی و سعادت میفرستیم.
از ملفوفه خواهید دید که من آنچه ممکن بود کمال ارادت کردم. ولی از نتیجه مطمئن نیستم. حالیه خیلی انگلیزها در شیراز فارسی خوب یاد می گیرند با عیال های ایرانی بر می گردند… کساد است!
خیلی افسوس که شما به کالیفرنیا اطمینان کردید و از کمبریج ادامه تدریس نخواستید. این افسوس برای من هم خیلی اسباب { تاسف است} چون جای شما خیلی خالی است.
با تجدید بهترین آرزوهای ما
ارادتمند حقیقی
و. مینورسکی
خواهشمند م از کارهای خودتان مفصل تر بنویسید.
قلم مسعود هنوز کار می کند که با آن این نامه را می نویسم.

—————————————–

فرهنگ ترکی – فارسی نصیری منتشر شد

Nasiriعباس جوادی – فرهنگ ترکی جغتائی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی «نصیری» تالیف محمد رضا و عبدالجلیل نصیری (دوره صفویه) در تهران و توسط کتابخانه مجلس شورای اسلامی در 354 صفحه به چاپ رسید و به کتابفروشی ها فرستاده شد. حجت الاسلام رسول جعفریان رئیس سابق کتابخانه مجلس در این مورد به سایت «خبر آنلاین» گفت: «فرهنگ نصیری که یک فرهنگ ترکی (انواع ترکی شامل: ترکی جغتایی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی) به فارسی است و یکی از بهترین متونی است که در این زمینه برجای مانده است. این اثر از تولیدات علمی بسیار عالی دوره شاه سلیمان صفوی و توسط برخی از منشیان دربار اوست که برای نخستین بار به چاپ می رسد. چند سال قبل جناب آقای حسن جوادی برای چاپ آن در کتابخانه مجلس تماس گرفتند و بنده با چاپ آن ضمن منشورات کتابخانه موافقت کردم. اکنون این اثر که به همراهی آقای فلور چاپ شده و نام آقای مصطفی کاچالین هم روی آن دیده می شود، خوشبختانه به چاپ رسیده است. مصححان مقدمه مفصلی در چند قسمت بر این کتاب نوشته اند.»

حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند، تهیه و تنظیم  این لغتنامه را انجام داده اند که حدودا   350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. این پدرو پسر هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده نموده اند. آنچه که در زیر میخوانید، طرح مقدمه این لغتنامه است. در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قزلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و جغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند،  زیرا غرض از انتشار این اثر فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. 

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در موزه بریتانیا (بریتیش میوزیوم) است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.

ادامه خواندن “فرهنگ ترکی – فارسی نصیری منتشر شد”

مقدمه كتاب «ادوارد براون و ايران»

Sir Edward G Browne
Sir Edward G Browne

توضيح “چشم انداز” – استاد حسن جوادى چند ماه پيش كتابى را كه چهار سال بود براى تكميلش كار ميكرد به اتمام رسانيد: ادوارد براون و ايران. اين كتاب ٣٥٠ و چند صفحه اى اكنون آماده چاپ است و مولف آن با موسسات گوناگون انتشاراتى در اين مورد گفتگو ميكند. فرصت را غنيمت شمرده قبل از چاپ كتاب مقدمه آن و يكى از پيوست هاى آن را كه روابط براون و يكى از شاگردانش بنام شيخ حسن تبريزى را بررسى ميكند در «چشم انداز»  منتشر خواهيم نمود. براى آشنائى بيشتر با زندگى و آثار ايران شناس و متخصص تاريخ ادبيات و مشروطه ايران ادوارد گرنويل ميتوانيد به اين لينك و ديگر منابع مراجعه كنيد.

حسن جوادى – آشنایی من با آثار براون در تبريز سال هاى 1330 از کلاس نهم شروع شد. بعد از کلاس نهم من مریض شده به مدرسه نرفتم و سه سال آخر را بصورت متفرقه امتحان داده در دو سال گذرانیدم. من از طریق نوشته های علامه قزوینی با آثار و زندگی براون آشنا شدم. با زحمت زیاد چهار جلد تاریخ ادبیات براون را از نشریات دانشگاه کیمبریج سفارش دادم. يك پیرمرد ارمنی را که از دست بلشویک ها گریخته بود و زبان های زیادی می دانست پیدا کردم و از جلد سوم براون که مربوط به دوره مغول و تیموریان است شروع به مطالعه کردیم. ترجمه های براون از آثار شعرای ایران در سر تاسر تاریخ ادبیات خیلی به بهتر ساختن انگلیسی من کمک کرد. “مسیو لئون” مقالاتی دربارۀ شرق شناسان بزرگ روس، انگلیس، فرانسه و آلمان نوشته بود که هیچ کدام را در جایی چاپ نکرده بود. آنها را برای من می خواند و اینها باعث علاقه مندی من به تاریخ شرقشناسی گردید.

در سال 1338 من از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفتم و عنوان رسالۀ من “تاثیر ادبیات فارسی بر روی ادبیات فارسی.” بود. اندکی بعد برای ادامه تحصیل اول به پاریس و سپس به کیمبریج انگلستان رفتم و هیچ انتظار نداشتم که در دوره دکترای ادبیات انگلیسی کیمبریج قبول شوم ولی این کار شد. استاد من پروفسور آرتور ج آربری معروف بود که او هم شاگرد رينولد نیکلسون بود و به براون ارادت خاصی داشت. از سوی دیگر پسر عموی پدرم مرحوم حاج میرزا عبدالله مجتهدی، که از فضلا و مجتهدین نامدار تبریز بود، نامه ای به انگلیسی به پروفسور مینورسکی نوشته سفارش مرا کرده بود. مینورسکی که سالها در ایران بود و چند سالی در تبریز کنسول روس بود معلومات وسیع و عجیبی داشت. دوازده زبان می دانست و اغلب آنها را بخوبی صحبت می کرد. مینورسکی پس از این مدتی بعد از انقلاب اکتبر به درخواست بلشویک ها بعنوان شارژه دافر روسیه در تهران مانده بود، به روسیه بر نگشته به پاریس مهاجرت کرده بود. براون اول از او دل خوشى نداشت و فکر می کرد که او از عمّال روس است، ولی بعداً که علاقه مندی او را به ایران دیده بود سعی کرد به او کمک کند. آخر سر هم دوست نزدیک براون سر دنیسن راس مینورسکی را بعنوان استاد به مدرسۀ السنه شرقی و آفریقایی لندن آورده بود. زمانی که من در سال 1960 به کیمبریج رفتم مینورسکی باز نشسته شده در آپارتمانی دو طبقه ای روبروی باغ نباتات کیمبریج زندگی میکرد.

من در کالج پمبروک بودم و بعداً هم مدّرس فارسی و دستیار آربری شدم. براون پیش. از ازدواج در پمبروک زندگی می کرد و در “حیاط پیچک ها ” آپارتمانی داشت که روزگاری محل اقامت جوان ترین نخست وزیر انگلیس یعنی پیت بود. من در کیمبریج با لارنس لکهارت ، که کتاب نادر شاه او مشهور است، آشنا شدم. او نیز شاگرد براون بود و شرح کلاس های براون را می داد که چقدر پر جذبه و جالب بودند، و می گفت اغلب شبها دانشجویان در اطاق براون جمع می شدند و پای صحبت او می نشستند. من درکتابخانه دانشگاه کیمبریج و همچنین کتابخانه کالج پمبروک بیشترکتابها و یادداشت های براون را دیده بودم و می دانستم که او کتابی بنام “نامه هایی از تبریز” دارد که هرگز چاپ نشده بود. سال 1962 یک صدمین سالگرد تولد براون بود و مراسمی در کالج بر گزار شده بود. یکی از دو پسر براون یعنی سر پتریک براون که قاضی دیوان عالی لندن بود به مناسبت این مراسم به پمبروک آمده بود. من از او اجازه گرفتم که “نامه هایی از تبریز” را ترجمه و چاپ بکنم. ولی کار ترجمه این کتاب چند سالی طول کشید وتا برگشتن به ایران در 1965 مقدور نشد.

در 1969 دوباره برای تدریس به کیمبریج برگشتم ودر فاصله این چند سال ترجمه “نامه هایی از تبریز” از انگلیسی بفارسی تمام شده بود و من آنرا برای نشر به شرکت خوارزمی سپرده بودم. البته براون این نامه ها را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده بود ولی من هر قدر گشته بودم آنها را پیدا نکرده بودم. هنگام اقامت دوم در کیمبریج با شادروان لکهارت در این باره صحبت کردم. او گفت یکی از نوه های براون باسم خانم کرافورد را می شناسد که خارج از کیمبریج زندگی می کند و مقداری از اسناد براون پیش اوست. یک روز بهمراهی لکهارت بخانه خانم کرافورد رفتم واو ما را به زیر زمین خانه اش برد که دو صندوق پر از اسناد و نامه های براون آنجا بود. این اسناد که این خانم در کمال محبت در اختیار من گذاشت اکنون در کتابخانه دانشگاه کمبریج هستند. تمام نامه ها را در آنجا یافتم ، و چنان که در جای خود خواهد آمد، چاپ کردم. آن زمان ماشین کپی بصورت امروزی رایج نبود ولی من توانستم ازمقداری از مکاتبات براون نسخه برداری کنم.

خواندن این مکاتبات و اسناد بیش از پیش مرا به شخصیت براون علاقمند ساخت، و مقاله ای تحت عنوان “ای. جی. براون و نهضت مشروطۀ ایران ” نوشتم که در سال 1976 در ایران : مجلۀ موسسۀ بریتانیا برای مطالعات ایرانشناسی منتشر شد، و این سرآغازی بود برای کتاب حاضر. تا آنزمان کسی در ایران، وحتی می توانم بگویم در انگلستان نیز، براون را در زمینۀ لیبرال های آزادیخواه انگلیس مطالعه نکرده بود. آنها کسانی بودند که با سیاست استعماری دولت خودشان در خاور میانه، خصوصاً سیاست سر ادوارد گری برای راضی نگه داشتن روسها بخاطر ترس از آلمان، و دادن هرگونه آزادی عمل در ایران به آنها مخالفت می کردند ، و یا بر ضدسیاست های انگلیس در ایرلند، و همچنین جنگ های بوئر بودند. براون مانند دوستش ویلفرید بلانت، که نشریاتش دربارۀ فجایع انگلیس در مصر در انگلیس غوغایی بر پا کرد و بخاطر مخالفتهایش دربارۀ ایرلند به زندان افتاد، او در میان لیبرالها شخصیت نابی بود. براون چهل سال از عمر خود را به تدریس و تحقیق ، در درجه اول به فرهنگ و ادبیات ایران و سپس به مطالعات اسلامی، عربی و ترکی اختصاص داد و متون مهم زیادی را چاپ و یا ترجمه کرد. او تدریس ترکی را در کیمبریج آغاز کرد و به مطالعات فارسی و عربی حیاتی نو بخشید.

من همیشه می خواستم مکاتبات و اسناد براوان را در جایی چاپ بکنم ولی افسوس که دیگر به قسمت اعظم آنها دسترسی نداشتم. تمام این نامه ها واسناد براون توسط خانم کرافورد به کتابخانه دانشگاه کیمبریج اهدا شده بودند و من بعد از 1970 ، دیگر گذرم به کیمبریج نیفتاده است. خوشبختانه چند تن از دوستان عزیز به من کمک کرده اند تا این کتاب را بجایی برسانم. يكى از آنها جان گرنى، استاد باز نشسته اکسفورد است که سالها درباره براون کار کرده است و کتاب مفصلی درباره او دارد که هنوز چاپ نشده است، گرنى لطف خاصی بمن داشت و هر وقت سئوالی داشتم با کمال گشاده رویی جواب داده است، و من بیش از همه رهین منت او هستم. دوست دیگری که تمام نامه های براون به حسین دانش در استانبول را در اختیار من گذاشته است استاد پیتر چلکفسکی از دانشگاه نیوریورک است که سالها پیش این نامه ها را از مجموعه ای درخانواده دانش در استانبول بخط خود استنساخ کرده و مقاله ای هم بر اساس آنها نوشته است. این نامه ها گویا در سرقتی که بعداَ از خانه دانش شده است از بین رفته اند. پروفسور چلکفسکی رونوشت تمام این نامه ها و یادداشت های خود را در اختیار من گذاشت، ولی متاسفانه به جواب این نامه ها که 32 عدد است و در بين اسناد بروان در دانشگاه کیمبریج است دسترسی نداشته ام. دوست جوانتری که خیلی کمک کرده است آقای دکتر منصور بنکداریان می باشد، که در کتاب باارزش خود “بریتانیا و انقلاب مشروطیت ایران سالهای 1911-1906 : سیاست خارجی، امپریالیسم و مخالفت” (چاپ دانشگاه سیرا کیوز 2006)، تمام مدارک مربوط به براون و دیگر مخالفان سیاست استعماری انگلیس نه تنها درمورد ایران بلکه درباره ایرلند را هم جمع کرده است. علاوه بر این کتاب دکتر بنکداریان مقالات دیگر خود را نیز در اختیار من گذاشته است و هیچ گونه همفکری و راهنمایی را از من دریغ نکرده است. زنده یاد استاد ایرج افشار علاوه بر چاپ کتابهای متعددى چون “نامه های براون به تقی زاده” و غیره کمک های زیادی برای بدست آوردن اسناد و عکس های این کتاب کرده است و راهنمایی های ایشان نیز مثل همیشه خیلی مفید بوده است. از دوستان دیگر کمک های دوست و همکار عزیز من دکتر ویلیم فلور، ایرانشناس بنام هلندی، دکتر احمد کاظمی موسوی از دانشگاه مریلند، آقای عارف همدم از دوستان دانشمند افغانی و همچنین خانم مونیکا ویت از همکاران آمریکایی نویسنده را باید ذکر کنم.

حسن جوادی

بتسدا، مریلند، جون 2013
———————————————————

Browne
فهرست فصل هاى كتاب “ادوارد براون و ايران

فصل اول: ایام تحصیل

فصل دوم: وضع سیاسی انگلیس و دوستان ایرانی براون

فصل سوم: یک سال در میان ایرانیان

فصل چهارم: تدریس فارسی و مطالعات بابیه

فصل پنجم: بحثی در تصوف و ایرادات کسروی

فصل ششم: حلقۀ استانبول: ایرانیان مقیم استانبول و براون

فصل هفتم: براون و بلانت ، شرقشناسی ، اسلام و استقلال ملل شرق

فصل هشتم: مقدمات مشروطه و علاقه مندی براون به سیاست

فصل نهم: بعد از فتح تهران : کمیته ایران بعد از فتح تهران ودوره دوم فعالیت براون

فصل دهم: اوقاف گیب

فصل یازدهم: سه کتاب : انقلاب ایران، شعر و مطبوعات ایران،  نامه هایی از تبریز

فصل دوازدهم : سالهای جنگ جهانی

فصل سیزدهم: براون و کرزن

فصل چهاردهم: تاریخ ادبیات ایران

فصل پانزدهم : سالهای باز پسین

پیوست ها

1 . شیخ حسن تبریزی

2 . لارنس لکهارت

3. عیسی صدیق

4. ذبیح بهروز 306

5. اقبال لاهوری

6. رابینو

7. یحیی دولت آبادی

8. دهخدا

9. براون و دوستان ایرلندی او

10. مینورسکی

11. دنیسن راس

12. سر آلبرت شیندلر

13. گای لسترانج

14. رینالد نیکلسون

15. معاضد السلطنه نائیتی

16.میجر استوکس

17. آرامگاه براون و همسرش

 

فرهنگ نصیری و فرهنگ قراقویونلو

 

پروفسور حسن جوادی
پروفسور حسن جوادی

سایت «چشم انداز» چندین بار در باره فرهنگ ترکی-فارسی نصیری که مربوط به حدود 350 سال پیش میشود گزارش داده و حتی بخش هائی از آن را چاپ کرده بود. این فرهنگ که مربوط به عهد صفوی است، بر اساس تنها نسخه آن که در کتابخانه مرکزی ایران است و با تصحیح و حواشی دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران و برکلی و دکتر ویلم فلور آماده شده و بزودی در تهران منتشر خواهد شد. ما قبلا هم وعده داده بودیم که بزودی شاهد این کتاب در بازار خواهیم شد ولی این بار مثل اینکه واقعا این طور است. استاد جوادی در مصاحبه اش با بخش آذری «رادیو آزادی» میگوید «ماه آینده» این کار عملی خواهد شد. ایشان در ضمن در باره یک فرهنگ دیگر ترکی بنام «فرهنگ قراقویونلو» صحبت میکنند که فقط دو نسخه  آن در دنیا موجود است و هر دو نسخه در حیدر آباد هندوستان است. این فرهنگ هم تقریبا مربوط به همان دوره است اما مولفش از ایران به هندوستان رفته و آنجا این فرهنگ را نوشته است. دکتر جوادی خود یکی از این دو نسخه را در هندوستان دیده و بخشی از فتوکپی اش را گرفته است…

حسن جوادی – لغت نصیری درنیمه دوم قرن هفدهم میلادی نوشته شده، در زمان سلیمان شاه صفوی. این لغت عبارت از پنج بخش است. لغات ترکی به فارسی توضیح داده میشوند. بخش اول شامل ترکی چغتائی (اوزبکی قدیم) است که در آن دوره وسعت زیادی داشت. همزمان با توضیح لغات  نمونه هائی از اشعار علیشیر نوائی هم داده میشود. بغیر از این در این فرهنگ بخش هائی هم مربوط به توضیح لغات ترکی  رومی (یعنی ترکی استانبولی امروز) و ترکی قزیلباش یعنی ترکی آذربایجان امروز هم هست. معنای بعضی لغات ترکی تاتاری و کالمیک (قالمیق) هم هست.

رادیو آزادی – یعنی آن وقت ها زبان آذربایجانی را زبان قزلباش (قیزیلباش) مینامیدند؟

– بله، آن دوره ها تعبیر آذری نبود. وقتی میخواستند معین کنند که منظور کدام ترکی است میگفتند  قزلباشی. بعد ها به این زبان تاتاری و دیر تر آذری گفته شده. وقتی فرهنگ نصیری نوشته میشد ترکی رومی و آذری در حال جداشدن تدریجی از همدیگر بودند. در واقع این روند در دوره قراقویونلو ها و آق قویونلوها شروع شده بود. این فرهنگ، هم در باره لغاتی که آن وقت ها بین شاخه های مختلف ترکی مشترک بودند اطلاعات میدهد و هم در باره واژه های هر شاخه جداگانه.البته این کتاب بیشتر برای فارسی زبانها نوشته شده. مثلا واژه «آغ آپباغ» را در نظر بگیرید که در مقابلش مینویسد: «سپید سپید.» مقدمه کتاب هم به فارسی است. فرهنگ را محمد نصیری شروع میکند، 20 سال رویش کار میکند، بعد هم پسرش عبدالجمیل آن را تکمیل میکند. یعنی هر دو مولف این فرهنگ هستند.

 

صفحه ای از فرهنگ نصیری که بزودی در تهران به بازار میاید
صفحه ای از فرهنگ نصیری که بزودی در تهران به بازار میاید

یعنی  آیا این اثر نشان میدهد که در آن دوره زبان ترکی در دولت صفوی چقدر اهمیت داشته؟

ما در مقدمه ای که به این کتاب نوشته ایم در این مورد مفصلا صحبت کرده ایم. در دولت صفوی زبان ترکی بسیار مهم بود. در دربار ترکی چیزی مثل زبان رسمی بود. مثلا یک سیاح ایتالیائی آن وقت ها میاید به دربار شاه عباس صفوی. این سیاح ترکی میدانسته ولی در دربار همه ترکی نمیدانستند.بنابراین خود شاه عباس مترجم صحبت بین این سیاح و اعیان و اشراف درباری میشود. یک علت دیگر برای نیاز به فرهنگ ترکی از این جهت بود که در آن دوره ها میبایست با اقوام مختلف ترک مکاتبه کرد. سفیران به دربار رفت و آمد داشتند و مکالمات با آنها ترکی بود. در موزه سنت پترزبورگ حدود 50 نامه هست که بین صفویان و طوایف قالمیق رد و بدل شده.

– اما طبق بعضی ادعا ها هم در دربار صفوی زبان حاکم فارسی بوده …

– ما برپایه سیاحتنامه ها و منابع دیگر میتوانیم بگوئیم که زبان دربار ترکی بوده. یعنی اکثرا ترکی آذربایجانی بوده. یکی از سیاحان مینویسد اگر ترکی ندانی کارت در دربار اصفهان مشکل خواهد بود. این زبان خیلی مهم بود. در دربار دانستن هردو یعنی ترکی و فارسی مهم بود. اما زبان نوشتار اساسا فارسی بود. و لیکن بنظر من درست نیست به این موضوع از نقطه نظر ناسیونالیستی نگاه کنیم. آن وقت ها این دعوا نبود که بگویند این مال من است، آن مال تو است. زبان یک موجود زنده است. مثلا یک دوره ای در تبریز ترک کم بود، اما بعد اکثریت شده اند و تبریزی ها ترکی صحبت کرده اند. اما در شیراز ترک زیاد بود ولی بعد تعدادشان کم شده. این درست نیست که بگوئیم این زبان «پر افتخار» است ولی آن یکی «پر افتخار» نیست.

– ولی شاه اسماعیل فرمان های ترکی هم داشته…

– البته داشته، اما اکثر فرمان هایش فارسی بوده.

 

برگی از نسخه خطی فرهنگ ترکی محمدتقی قراقویونلو
برگی از نسخه خطی فرهنگ ترکی محمدتقی قراقویونلو

– دکتر جوادی، طوری که اطلاع دارم، موضوع بعدی تحقیق شما فرهنگ ترکی محمد تقی قراقویونلو است.

– بله، وقتی روی فرهنگ نصیری کار میکردیم پروفسور مصطفی کاچالین که به من در این مورد کمک میکرد این پیشنهاد را داد. گفت در حیدرآباد هندوستان نسخه چنین فرهنگی هست. شما که زود زود به هندوستان میروید (پسرم در مومبای کار میکند) میتوانید آن فرهنگ را هم ببینید و بعد رویش تحقیق کنید. من هم وقتی باز به هندوستان رفتم این فرهنگ را پیدا کردم. اصل محمد تقی قراقویونلو از همدان بوده، اما بعدا به هندوستان مهاجرت کرده. این فرهنگ را هم همانجا نوشته. حجمش بسیار بزرگ است، 1119 صفحه. تاریخ تالیف این فرهنگ به تقویم هجری سال 1137 است یعنی 1727 میلادی. در واقع اولین دانشمندی که این کتاب را پیدا کرده واقف اصلانوف بوده که در سال 2006 نسخه فاکسیمیل کتاب را در باکو چاپ کرده. اما این نسخه زیاد هم قابل استفاده نیست چونکه بعضی جاهای فاکسیمیله زیاد خوانا نیست. یک دلیلش هم این است که خط آن نسخه ای که فاکسیمیلش را برداشته اند اصلا زیاد خوب نیست. در نتیجه واقف اصلانوف هم بعضی جاهای فرهنگ را نتوانسته خوب بخواند. این را هم میتوان از مقدمه ای که به فرهنگ نوشته دید. من در حیدرآباد نسخه دوم این لغت را هم دیدم که خط اش آسان تر و خوانا تر است. ظاهرا واقف اصلانوف این نسخه را ندیده. حالا ما سعی میکنیم فتوکپی کامل این نسخه را به دست بیاوریم. این فرهنگ هم مانند فرهنگ نصیری لغات ترکی را به فارسی توضیح میدهد.

– دسترس کردن فتوکپی این نسخه خطی آسان است؟

– در واقع چیز مشکلی نیست و خرجی هم ندارد. اما چیز عجیبی هست و آن اینکه به ما گفتند طبق قوانین هندوستان شما میتوانید فقط تا 40 درصد کتاب را فتوکپی کنید و ببرید، 40 درصد دوم را هم یک نفر دیگر و 20 در صد مابقی را هم یک دانشمند دیگر میتواند نسخه برداری کند. راستش منطق این قانون را خوب نفهمیدم. اما سعی خواهیم کرد فتوکپی تمام نسخه را دسترس کنیم.

– از نظر حرفه ای بودن فرهنگ نگاری، این دو فرهنگ نصیری و قراقویونلو در کدام سطح هستند؟

– من هنوز روی فرهنگ قراقویونلو کار نکرده ام که در این مورد چیزی بگویم. در رابطه با فرهنگ نصیری، معلوم است که برای تالیف این فرهنگ خیلی کار کرده و زحمت کشیده اند. این را هم بگویم که اثر موسوم به «سنگلاخ» بهترین فرهنگ چغتائی است که منشی نادر شاه موسوم به محمد مهدی خان استرآبادی آن را نوشته و بعد از فرهنگ نصیری تالیف شده. این فرهنگ بصورت کتاب هم چاپ شده. ویراستار این لغت مینویسد که در این فرهنگ بعضی استناد ها به فرهنگ نصیری هم هست و از استرآبادی نقل قول میاورد که میگوید نصیری در سه مورد اشتباه کرده. یعنی اینکه استرآبادی فرهنگ نصیری را خوانده و بعنوان یک منبع معتبر به آن استناد کرده. درست مثل آنکه امروزه هم دانشمندان آثار همدیگر را میخوانند و استناد میکنند و سعی میکنند استباه همدیگر را تصحیح کنند. نصیری آدمی حرفه ای است. جنبه مشابه این دو فرهنگ آن است که سلسله الفبا در اینجا با حرف دوم است. قدیم این طور بوده. فرق فرهنگ نصیری در آن است که او فقط لغات ترکی را نمیدهد، آن دسته از لغات فارسی را هم میدهد که در ترکی بکار برده میشد. مانند لغت «آبدست». بعضی واژه ها و نام های اشیاء و آلات هم آنجا هستند که دوره های پیش تر استفاده میشدند اما از دایره استفاده خارج شده بودند. مثلا میگوید که اگر وقتی ماهی میخوری و استخوان ماهی در گلویت گیر کرد آن را به کمک چه چیزی بیرون میاوری و نام آن شیئ چیست. و یا میگوید وقتی اوزبک ها و ترکمن ها هنوز مسلمان نشده بودند بعد از نوشیدن 30 جام شراب جام 31 ام را بزمین میریختند که این «سهم مردگان» بوده و غیره. یعنی این فرهنگ در باره عادات و رسوم آن دوره ها هم اطلاعات جالبی میدهد.

– امکان دارد که فرهنگ نصیری در جمهوری آذربایجان هم چاپ شود؟

–  فرهنگ نصیری حدودا یک ماه بعد در تهران از طرف «پژوهشگاه مجلس شورای اسلامی» چاپ خواهد شد. ما همه تصحیحات و پانویس ها را تمام کرده ایم. در ترکیه هم این فرهنگ در دست ترجمه به ترکی است. البته، هر کس بخواهد میتواند در جمهوری آذربایجان هم این فرهنگ را به الفبای لاتین آذربایجان برگرداند و چاپ کند.

اصل مصاحبه با دکتر حسن جوادی:

İranda Türk lüğəti çap edilir – Müsahibə 

 

از سفرنامه ویلیام اوزلی: تبریز

Sir William Ouseley 1767-1842
Sir William Ouseley 1767-1842

حسن جوادی – در اوایل قرن نوزدهم ایران صحنۀ سیاست بین‌المللی شده بود و دول بزرگ انگلیس و فرانسه و روسیه هر یک به‌نحوی می‌خواستند از این خوان یغما بی‌نصیب نمانند. ناپلئون که درصدد لشکرکشی به هند بود هیئتی به ریاست ژنرال گاردان برای جلب دوستی فتحعلی‌شاه فرستاده بود. دولت انگلیس که منافع خود را در خطر می‌دید به چاره‌جویی برخاسته بود و به هر طریقی، به تطمیع یا تهدید، می‌خواست نقشۀ ناپلئون را عقیم بگذارد. اندکی بعد جنگ های ایران و روس پیش می آید، و این بار انگلیس می خواهد بین روس و ایران میانجیگری کند. همان طور که ذکر شد آشفته‌بازار سیاسی خالی از نتایج فرهنگی نبود. مأموران سیاسی و سیاحانی که به ایران می‌آمدند هر یک سفرنامه‌ای می‌نوشتند و به خوانندگان تشنۀ اطلاعات عرضه می‌کردند. بعضی از این سفرنامه‌ها که اغلب نفیس و حتی زرکوب و با نقاشی‌های زیبا چاپ می‌شدند منابع ذی‌قیمتی بودند و بعضی هم درخور گفتۀ بایرون بودند که می‌گفت: در این دور و زمانه هرکسی به سرزمینی دوردست سفر می‌کند، سفرنامه‌ای عریض و طویل می‌نویسد و طالب ستایش شماست. در عین حال بعضی از سفرنامه‌نویسان به سبب امعان نظر و وصف دقیق مناظر و صحنه‌ها و نیز سبک روان و دلپذیر آثاری ماندگار به وجود آورده‌اند. از جملۀ آنها نوشته‌های مالکم، موریه، ویلیام اوزلی، و جیمز فریزر را می‌توان مثال آورد.

بعضی از این سفرنامه‌نویسان مستشرق هم بودند و به رشته‌های مختلف شرق‌شناسی چون باستان‌شناسی و جغرافیا و مطالعات ادبی علاقه داشتند. از این لحاظ تحقیقات آنها برای پیشرفت ایران‌شناسی اهمیت خاصی داشت. اکثر آنان از رهنمودهای جونز بهره‌مند بوده‌اند و تأثیر جونز در آثار آنها به‌خوبی دیده می‌شود.

ویلیام پرایس (1) مستشرقی دانشمند بود که به‌عنوان منشی سفیر به‌همراه سر گور اوزلی (2) به سال 1810 به ایران آمد و در ضمن نوشتن سفرنامه تحقیقات ادبی خود را نیز به آن اضافه کرد. پرایس پس از رفتن از ایران در خانۀ خود در ناحیة ورسستر (3) چاپخانه‌ای با حروف فارسی برپا کرد و چند اثر محقّقانۀ خود و دیگران را در آنجا به طبع رسانید. این کار، در آن روزگار که حروف فارسی به‌ندرت ساخته می‌شد، کار بزرگی بود. سفرنامۀ او تحت عنوان روزنامۀ سفارت بریتانیا به ایران (4) به سبب مطالعاتی که در لهجه‌های محلی ایران و طرح‌هایی که از سنگ‌نبشته‌های میخی دارد شایان توجه است.

سر ویلیام اوزلی، که به‌عنوان منشی خصوصی برادر کوچک‌ترش سر گور اوزلی به تهران آمده بود، شرح سفر خود را در سه جلد با عنوان مسافرت‌ها در ممالک مختلف شرق، خصوصاً ایران، از 1819 تا 1823 در لندن به چاپ رسانید. این سه جلد، بالغ بر 1500 صفحۀ رقعی دربارۀ تاریخ و جغرافیا و زبان‌شناسی و ادبیات ایران، پر است از مطالب سودمند و دست اول. مثلاً هنگامی که از تهران به تبریز می‌رفتند سرویلیام در زنجان به دسته‌ای از کولی‌ها بر می‌خورد که در خارج شهر اُتراق کرده بودند. او علاوه بر وصف طرز معیشت و آداب و رسوم آنها بحثی نسبتاً مفصل از زبانشان کرده است. او در سفرنامه‌اش حتی لغتنامۀ کوچکی هم از زبان آنان تدوین و چاپ کرده است. سرویلیام علاقۀ خاصی به نقل متون مختلف از نسخه‌های خطی فارسی داشت که در مجموعۀ گران‌بهای خطی خود گرد آورده بود. او می‌گفت بدین وسیله می‌خواهد متون نشرنشدۀ فارسی را بیشتر و بیشتر معرفی کند. لرد کرزن در کتابش اوزلی و موریه و فریزر را مهم‌ترین نویسنده‌های انگلیسی که دربارۀ ایران نوشته‌اند خواند و گفت: «نوشته‌های آنان مدت‌هاست که اساس معلومات انگلیسیان دربارۀ ایران است». کرزن می‌نویسد: «این مجلدات ضخیم و عالمانه ستوده و حیرت‌افزای خوانندگان بودند و ده سال طول کشید تا دیگران اهمیت وقایعی را که ایشان وصف می‌کردند دریافتند.» (5)

موفقیت تحقیقات آسیایی باعث شد سر ویلیام اوزلی (1767-1842) نشریۀ مجموعه‌های شرقی را در سه جلد در قطع رحلی بزرگ از 1797 تا 1798 در لندن چاپ كند. سر ویلیام اوزلی برادر سر گور اوزلی سفیر انگلیس در دربار فتحعلی‌شاه بود كه همراه برادر به ایران رفت و سفرنامة باارزشی در دو جلد از خود به‌جای گذاشت (6). او در این مجموعه نه تنها اشعار فارسی بلكه قطعات خواندنی تاریخی و جغرافیایی و حتی اطلاعات گیاه‌شناسی و جانورشناسی را از زبان‌های فارسی و عربی و ترکی ترجمه و منتشر کرد. چند چاپخانه با حروف فارسی در كلكته تأسیس شده بود، ولی اوزلی برای استفادة بیشتر خوانندگان با زحمت فراوان توانست حروف فارسی را نیز برای نشریة خود تهیه كند. او می‌نویسد: «مواد ما جدیدند و منابع مورد استفاده اصلی و بكرند؛ نشریة ما در این كشور اولین نشریه‌ای خواهد بود كه برگرفته‌هایی از نویسندگان شرقی را با حروف زبان خودشان ارائه خواهد داد.» (دورة اول، ص 10).

پشت جلد «سفر به ممالک مختلف شرق و بخصوص ایران» اثر سر ویلیام اوزلی، 1823، لندن
پشت جلد «سفر به ممالک مختلف شرق و بخصوص ایران» اثر سر ویلیام اوزلی، 1823، لندن

توضیح: آنچه که میخوانید ترجمه فقط چند برگ از سیاحتنامه ویلیام اوزلی است که حسن جوادی سال ها پیش انجام داده است. اصل انگلیسی این کتاب را که متاسفانه تا کنون به فارسی ترجمه نشده است، میتوانید در این لینک بطور رایگان بخوانید و یا از طریق آمازون سفارش دهید.

ویلیام اوزلی – از چمن اوجان (1) ساعت دو و نیم روز هیجدهم حرکت کردیم و قبل از ساعت نُه در نزدیک دهکده زیبایی که مردم بطرز متفاوتی تلفظ می کنند

( Bosmidje, Vaspinje, Basinge)

و بصورت

(Fahsinge, Fahusinge)

هم نوشته می شود (2)، فرود آمدیم. مسافرت امروز بین 18 و 19 میل بود و در آن ما از تپه ای که دارای ارتفاع و شیب قابل توجهی بود گذشتیم، و در حدود ده یا یازده میل که بطرف راست رفتیم کاروانسرای زیبایی را باسم “شیبلی” دیدیم که اکنون ویران شده است. یک کمی آن طرف تر در طرف چپ ما دهکده سعید آباد قرار داشت، که در نزدیکی باسفنج یا واسنپج در جاده ای بطرف اوجان است ( و شاردن آنرا در دشت

Nisaean

قرار میدهد) و نویسندگان قدیم گفته اند اسبهای خوبی برای مادها و ایرانیان می آوردند. من نظریاتی درباره این موضوع در ضمیمه کتاب خواهم آورد.

بعد ار یک سواریی در حدود یازده میل در ساعت نه و نیم صبح نوزدهم مسافرت ما خاتمه یافت و وارد شهر تبریز شدیم. در نزدیکی آن راه ما از قبرستان پهناوری می گذشت . در اینجا مجسمه ای سنگی که به خوبی تراشیده نشده بود قرار داشت که بیشتر از مجسمه شیر که اغلب در قبرستانهای ایران می گذارند به قوچی شباهت داشت با شاخهای خمیده. در طرف راستمان ویرانه های یک قلعه بزرگ را دیدیدیم و در اطرافش باغات زیاد و زیبایی بودند.

قشون محلی با احترامات نظامی زیاد از ما استقبال کرد. سربازان تحت امر ماژور کریستی بطرزی عالی به لباس اروپایی ملبس بودند. برای ما شنیدن مارشهای نظامی.انگلیسی و آهنگ های دیگر و سرود ملی خودمان( خدا شاه را حفظ کند) که بلا انقطاع همراه نی لبک و طبل طبال های جوان ایرانی نواخته می شد تعجب آور و شادی بخش بود. سردی هوای تبریز با مقایسه دیگر جاها قابل ملاحظه بود. در ساعت 3 نوزدهم ژوئن، حرارت به 67 درجه فارینهایت صعود کرد در حالی که در منزل آخری به فاصله سه فرسخی اینجا روز قبل ده درجه بالاتر بود.

با رسیدن به تبریز منتظر بودیم که شاهزاده عباس میرزا در عرض دو سه روز عهدنامه ای را که شاه قبلا امضا کرده و سفیر به من داده بود تا به انگلستان ببرم امضا کند. ولی مسامحه های معمولی سیاستمدارن آسیایی – هرچند که هیچ نفع و ضرری هم از به تاخیر انداختن آن در میان نبود – در اینجا نیز عملی گشت.

روز توشیح برای 26 ژوئن مقرر گردید ولی بعضی روابط نامسعود و اقتران اجرام آسمانی تشریفات را به 27 آن ماه موکول نمود. در آن وقت که موضوع مذاکرات صلح بین ایران و روسیه آغاز شده بود چنان موضوعات ضروری خاطر سفیر ما را مشغول داشته بود که تا اول ژوئیه نتوانسته بود عهد نامه را بمن بدهد. در عرض این سیزده روز من در اطاقی از خانه دوستم ماژور دارسی که بعنوان یک افسر عالی رتبه تشکیلات نظامی خدمت می کرد، استراحت می کردم. آقایان انگلیسی که من در تبریز دیدم عبارت بوند از ماژور کریستی ، کاپیتان لندیزی ، ستوان جرج ویلاک و آقای کمپل جراح شاهزاده. بعلاوه در تبریز آقای فری گنگ که سمت مشاور دارد و ماژور پاپوف ، و هر دو از طرف دولت حاکم روسی گرجستان فرستاده شده اند که با سفیر مذاکره کنند. اینها در یک آپارتمان در خانه ماژور دارسی اقامت کرده بودند، و در آنجا یک افسر فرانسوی هم بود که چند ماه پیش به استخدام دولت ما در آمده بود.، و او را از لندن به استانبول و سپس اینجا فرستاده بودند.

روز بعد از رسیدن ما هنگام ظهر به قصر شاهزاده رفتیم و افسر مخصوص وی ما را با تشریفات معمولی به حضور عباس میرزا هدایت کرد. او کسالت داشت و یک بارانی ارغوانی پوشیده و یک کلاه سیاه از پوست بره بر سر داشت. صورتش علی الخصوص بعلت بد نفس کشیدن لاغر به نظر میرسید ولی قیافه اش خوش آیند بود. شاهزاده ما را به سادگی ولی مودبانه پذیرفت و در صحبت با ما از خود فراست و علاقه زیاد برای اطلاع از موضوعات مختلف نشان داد. ما تقریبا یک ساعت در حضورش ماندیم، و سفیر یک خنجر جواهر نشان که از انگلستان آورده شده بود تقدیم داشت. در عرض این مدت دو یا سه دفعه سفیر کوشید اجازه مرخصی بگیرد ولی هر دفعه شاهزاده با آغاز ناگهانی صحبت از موضوعی جدید می کوشید ما را نگاه دارد. فردای آن روز شاهزاده سفیر کبیر را با ملاقاتی محرمانه بمدت سه ساعت سرافراز نمود (3).

(…)

از روز اول رسیدن ما به تبریز مردان جوان از تمام نقاط برای ثبت نام خویش جزء قشون شاهزاده که زیر فرمان ماژور کریستی بود، می‌شتافتند و این‌ها را سرباز می‌گفتند. از آن ۳۵ هزار پاوند مسکوک طلا و نقره که سفیر کبیر با خود از تهران آورده بود، بین سربازان پخش می‌شد و روستائیان و دیگران بدینوسیله به خدمت سربازی در می‌آمدند. در میان این‌ها داوطلبی هم بود که نحیف و لاغر بود و از صورتش بیمار می‌نمود. شاهزاده (عباس میرزا) گفت: «ما نمی‌توانیم او را قبول کنیم. او حتی قوت گرفتن یک تفنگ را هم ندارد و بایستی دو نفر خود او را نگهدارند.»

دواطلب فقیر گریست و گفت: «دو سه ماه مرا امتحان کنید، اگر به دست دشمن کشته شوم برای من از افتخاری خوش آیند‌تر است. ببینید من در روز میدان چه خواهم کرد.»

شاهزاده او را به لطف پذیرفت. سفیر کبیر که در آنجا حاضر بود، می‌گوید کمی بعد از آن مرد بسیار زشتی پیش آمد که او هم داوطلب (سربازی) بود و می‌ترسید که او را قبول نکنند. شاهزاده او را نپذیرفت، بیچاره بسیار ناامید و نالان شد. سفیر می‌گوید به شاهزاده گفتم: «صورت او باعث ترس و وحشت دشمنان حضرت والا خواهدشد.» شاهزاده خندید و او را نیز قبول کرد.

(…)

من روزی در خانه اقای کمپبل مردی دیدم از قبیله «قراچی» که مردمی هستند از بسیاری لحاظ مانند کولیان ما علی الخصوص از نظر بکار بردن زبانی مخصوص خودشان. می گویند آنها سرگردانی را دوست دارند و چادر را به خانه ترجیح می دهند و تخم مرغ، طیور خانگی، البسه و دیگر اشیاء را می گیرند و با نگاه به کف دست آدم ها فال آن ها را می بینند و تماما و یا عده زیادی از آنها معتقد به مذهبی نیستند. مردی که من با او صحبت کردم اقرار کرد که طایفه اش هیچ نوع عبادت و یا نظام اعتقادی ندارد اما چون در آن مجلس مسلمانان حضور داشتند او با صدای بلندی خدا را شکر نمود تا نشان دهد که او مسلمانی متدین و پیرو راستین پیامبر اسلام می باشد. در آن لحظه تصادفا چند نفر از درباریان تاتار و یا ترک قسطنطنیه وارد اطاق شدند. آنها فورا این مرد و همراهانش را شناختند و گفتند که آنها «چینگنه» و یا «جنگنه» هستند که به قول آنها مردان و زنان این جماعت به همدیگر وفادار نیستند. مصطفی که در انگلستان نیز بوده سرش را به گوش من نزدیک کرده آهسته گفت: اینها همان طایفه ای می باشند که شما کولی مینامید و این درباریان تاتاری درباره آنها درست گفتند و ترکان آنها را «چینگنه» می نامند. من بسیار مشتاق بودم که در باره لهجه عجیب آنها اطلاعاتی بدست آورم و از زبان یکی از آنها که با فراست تر از دیگران بنظر میرسید و شخصی زیرک ولی بیسواد بود لغات زیرین را یادداشت کردم (روی عکس کلیک کنید تا لغات خواناتر بشوند):

نمونه لغات «قراچی» های تبریز مندرجه در خاطرات اوزلی
نمونه لغات «قراچی» های تبریز مندرجه در خاطرات اوزلی

روز بیست و چهارم ماژور کریستی مرا با دوستان دیگر دعوت کرد که در ضیافت او شرکت کنیم. اول او ما را با زور آزمائی هفت پهلوان که در محلی بنام زورخانه نمایش ها و اعمال زیادی انجام میداند آشنا کرد. زورخانه اطاقی بود در نیمه زیر زمین بود. این مردان فقط لنگی به کمر بسته بودند و با میل‌های چوبی سنگین اعمال مشکلی انجام می‌دادند. بعدا هر یکی سعی می‌کرد که پشت حریف را به زمین بزند و شخص مغلوب بایستی دست دیگری را به علامت تسلیم ببوسد یا چنین وانمود کند که می‌بوسد. یک مرد جوان کرمانشاهی که اندامی پرعضله و ستبر داشت، قهرمان این اعمال ورزشی پهلوانی شد و در این مدت ما بوسیله صدای سه تار و دایره‌ای مشغول می‌شدیم، یک نفر هم با خواندن اشعار حماسی شاهنامه درباره افراسیاب، فریدون و رستم پهلوانان این زورآزمایی را تهییج می‌کرد.

بعد از قریب یک ساعت حادثه‌ای این پذیرایی از ما را به پایان رسانید، بدین معنی که یکی از پهلوانان با شدت به دیوار خورد و از بینی و دهانش خون جاری گردید و دیگران متفق القول شدند که دیگر وضعش برای ادامه کشتی مساعد نیست و ما از زورخانه بالا رفته به اطاق مخصوصی وارد شدیم و در آنجه بعد از تجدید قهوه و قلیان رقصی اجرا گردید. آنجا رقاص پسری بود بی‌ریش به سن پانزده یا شانزده که لباس کامل زنانه‌ای به تن داشت و به طور مشمئز کننده ای اعمال زنانه انجام داده حرکات دختران رقاصه را تقلید می‌کرد و گاهی به آهنگ کمانچه دور خود یا دو نقطه ای می‌گردید و بیشتر در طول اطاق حرکت می‌کرد و پاشنه‌هایش را پیچ میداد ولی با وجود این حرکات پایش کاملا با آهنگ موسیقی هماهنگ بودند. همچنین او با چند خنجر و شمشیر آخته بازی‌هایی انجام داد و چند کارد بلند و تیز را بالای سرش گردانید و لغزانید و بر روی سینه‌اش قرار داد که با جزیی حرکت و اشتباهی فاجعه‌ای اجتناب ناپذیر روی می‌داد.

یک پسر دیگری که مانند نسوان لباس پوشیده بود برای رقص بپاخاست، چنانکه ماژور کریستی فهمیده بود چند نفر جشن زفاف گرفته بودند و بسیار انتظار این اعمال را داشتند ولی او قبول نکرده بود، بعد از چای او ما را به تماشای سومی که بیشتر ما را مشغول کرد دعوت نمود.

در مقابل پنجره یک حیاط یا باغچه یک نمایش بسیار مضحکی اجرا گردید که مهمانان بزرگوار ما برای اینکه مردم و سربازان و مستخدمین از آن حظ ببرند، اجازه دادند که در آنجا جمع شوند. تمام طرح و اساس این نمایش مضحک عبارت از کارهائی بود که یک دهاتی حیله گر و مسخره انجام میداد. یک ظرف ماست روی سینی بزرگی بر روی زمین قرار گرفته بود و مرد دیگری آن را ارایه می‌کرد و دلقک میخواست برای ارضای اشتهای خود بدون دادن یک شاهی در ازای این ماست سرد آن را بدزد و با قیافه‌های مضحک به این عمل اقدام می‌کرد و موقعی که ماست فروش رویش را به طرف دیگر برمی گرداند انگشتان خود را در آن فرو برده و با لذت می لیسید و چند دفعه این عمل را تکرار می‌کرد. ولی عاقبت او را از آنجا می‌رانند و دفعه دیگر به صورت یک باغبان با بیل خود در حالی که صدایش را تغییر داده  برمی گشت و درباره قیمت ماست صحبت می‌کرد و موقع صحبت کردن ناگهان مقداری از آن را به وسیله گودی دستش می قاپید. با زاو را توبیخ می‌کردند و کتک می‌زدند.

بار دیگر او به صورت یک مرد لنگ ظاهر می‌شد و تدبیری می‌اندیشید که یک مشت دیگر از ماست بردارد و به وسیله این تغییر قیافه جدید باز موفق می‌شد که در میان صحبت شیرین با ماست فروش بیچاره از دهان خود آرد یا گرد سفیدی به چشمان او فوت می‌کند و موقعی که او چشمانش را مالش می‌داد و جایی را نمی‌دید یک مقدار زیادی از ماست را می لیسید و فرار می‌کرد. دفعه دیگر او خود را موسیقیدان مشهوری معرفی می‌کرد و آوازهای ایرانی و ترکی و گیلانی و کردی زیادی می‌خواند و در فواصل آن‌ آوازها سعی می‌کرد به وسیله انگشتانش یا دسته بیلش قدری ماست بردارد و باز او اعمال دیگری میکرد و از جمله به طرف ظرف ماست میرفت و ناگهان انگشت خودش را داخل آن می‌کرد و ماست فروش غضبناک را به آغوش می‌گرفت و پیشانی و ریش و بینی او را با ماست آلوده می‌کرد.

اما آخرین صحنه آن همه تماشاچیان را بیشتر از صحنه‌های قبلی خندانید. ماست فروش ساده دل نسبت به دلقک که این بار به صورت گدای بینوا و پریشان حالی درآمده است رحم و شفقت می‌کرد و با انگشتانش به او ماست می‌داد و دلقک انگشتان او در دهانش را چنان گاز می‌گرفت که این صبور بیچاره از درد فریاد می‌کشد یا غرشی می‌کرد و به این ترتیب از صحنه پایین می‌آمد.

بعد از این نمایش مضحک یک خیمه شب بازی
(Puppet-show)
انجام شد. مردی پرده سبز رنگ بر چارچوبه چوبینی به درازی سه پا گسترد و در عرض دو دقیقه تئا‌تر کوچک خود را برپاداشت و خودش در آن طرف ان نشست و از آنجا عروسک‌ها را اداره می‌کرد و ما او را نمی‌دیدیم و یکی دیگر در نزد چهارچوبه ایستاده و با اشخاص بزرگ صحبت می‌کرد و راجع به داستان توضیحاتی می‌داد. قهرمان داستان حمله (که ما به انگلیسی او را
Punch
می‌خوانیم) روزی بر حسب تصادف از پنجره یا در خود نگاه می‌کرده خانمی را می‌بیند و فورا دل به او می‌بازد ولی دوست او (مردی که در داخل نشسته است) به او می‌گوید او نباید عشقی را که جز ناامیدی حاصلی ندارد و شاید باعث مرگ او می‌شود گرامی شمرد (…)

(…)

یک قسمت بزرگی از تبریز کمی از ویرانه آباد‌تر است. معذلک در برخی از بازار‌ها جنب و جوش قابل توجهی حاکی از کار و کوشش دیده می‌شود. من متوجه شدم که ابواب بسیاری از خانه‌ها به قدری کوتاهند که ورود آسان اشخاص متوسط القامه  ممکن نبود و در مدخل برخی دیگر سه یا چهار پله به پایین وجود داشتند. یکی از ساکنان به من گفت این طور ساخته می‌شوند تا از در زدن افراد مزاحم جلوگیری شود. ساختمان خارجی خانه‌های تبریز دیوارهای کوتاه دارند و ضخیم و طبقه دیگری بالای آن‌ها قرار نگرفته است زیرا در اینجا زلزله‌های زیادی اتفاق می‌افتد.

من در خانه یک اروپایی دو دختر جالب توجه یکی به سن چهارده که چند ماه قبل به وسیله شاهزاده به او داده شده بود، دیدم. قیافه او بسیار دلپسند بود و چون هدیه‌ای او را بیشتر از هشتاد پاوند قیمت می‌گذاشتند. همه دست لباس او نیز شامل این مبلغ بود.

دختر دیگر که او هم قشنگ بود و بیشتر از دوازده ساله به نظر نمی‌رسید بعدا برای یک دوست اروپایی خریده شده بود و با چند لباس چنانکه مالکش به من گفت قریب پنجاه پاوند می‌ارزید.

وضع او کاملا کودکانه بود، اول به نظر می‌رسید که از ظهور خارجیان ناراضی است در حالی که دختر بزر گ تر که هر دو در مقابل ما بودند  با او با مهربانی بسیار و چون خانم رفتار می‌کرد.

این‌ها از دخترانی هستند که ایرانیان عموما گرجی می‌خوانند و از والدین عیسوی هستند و عموما از گرجستان وچرکزستان

Circassia

و ارمنستان می‌آیند. آن‌ها خود را زن شرعی کسی که قرعه بختشان به نام او افتاده می‌دانند اگر چه  تمایلات آن‌ها هرگز ارضاء نشده است و آنها با کسی بعنوان شوهر یا ارباب یا مالک خود روبرو نشده اند تا شریک زندگی آینده شان را یافته باشند. با وجود این گفته می‌شود که این موجودات جوان بسیار با وفا و صمیمی می‌باشند.

(…)

—————————————

زیرنویس های مقدمه:
1. William Price
2. Sir Gore Ouseley
3. Worecester
4. Journal of the British Embassy to Persian, London, 1825.
5. Curzon, Lord George, Persia and Persian Question, London, 1892, I., p.24
6. برای زندگی سر ویلیام اوزلی و برادرش نگاه کنید به:
Marzieh Gail, Persia and the Victorians, London, 1951, p. 59 et seq.
همچنین نگاه کنید به سرگور اوزلی: طرّاح عهدنامۀ گلستان و اوّلین سفیر انگلیس در دربار قاجار. فریدون زند فرد، تهران: نشر آبی، 1386.

—————————————————-

زیرنویس های خاطرات:

1. «اوجان از اقلیم چهارم است در دفاتر قدیم آن را از توابع مهران رود شمرده اند و مناسب است و بیژن ابن کیو ساخت غازان خان تجدید عمارتس کرد و از سنگ و کچ باره کشید و شهر اسلام خواند دور باروی غازانی سه هزار قدم بود هوایش سردست و آبش از کوه سهندست حاصلش غله و بقول بود و میوه و پنبه نباشد و مردمش سفید چهره و شافعی مذهبند و در آن از عیسویان جمعی باشند.» نسخه نزهه القلوب (فصل سوم، در باره آذربایجان)

2. فهسفنج و یا طوری که من در «عالم آرای عباسی» دیدم: فهوسفنج

3. عباس میرزا بنظر بیست و هشت، بیست و نه ساله میرسد و دارای قد و قامتی خوب و (بدنی) عضلانی میباشد و در نزد ایرانیان به سوارکاری مشهور است. میگویند به کرّات در برف و سرما به شکار رفته که از 200-300 مردی که با حرکت کرده اند 10-12 نفرشان طاقت خستگی و سرما را نیاورده اند. برادرش حسن علی میرزا از این نوع شکار ها میکند اما با تفاوت بسیار در درجه حرارت هوا یعنی موقعی که مردم شیراز در سایه نیز از گزند آفتاب در امان نمیباشند

1540: تبریز، آداب و رسوم ایرانی

شاه طهماسب ازهمایون شاه هندوستان پذیرائی میکند - قصر چهل ستون
شاه طهماسب ازهمایون شاه هندوستان پذیرائی میکند – قصر چهل ستون

این هم قسمت سوم و پایانی بخش مربوط به آذربایجان سیاحتنامه  «میکله ممبره»

Michele Membre

از  سال های 1539-40 است که از سوی جمهوری ونیز به ایران صفوی فرستاده شده و نامه خصوصی حکومت ونیز را به شاه طهماسب رسانیده بود تا دولت صفوی را به اتحاد علیه عثمانی تشویق کند. ممبره  در سال 1539 از طریق آناطولی و کریمه به گرجستان و از آنجا به ایران سفر کرد. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود.  – عباس جوادی

فصل پنجم

تبریز، آداب و رسوم ایرانی و امور جاریه

بالاخره در ماه دسامبر، اگر اشتباه نکرده باشم، ما وارد شهر تبریز شدیم. شاه در قصر خود دو روز ماند و بعد بار عامی داد. آنها قصر شاه را داشتند تعمیر می کردند. این قصر خیلی زیبا در میان باغی واقعست . اطرافش دیواری دارد که نصفش سنگ و نصف دیگر از گل ضخیم است و دو در وازه دارد یکی بسوی شرق و دیگری بسوی جنوب شرق. قسمتی که در طرف شرق است میدانی دارد بسیار تمیز، هموار و بزرگ. در وسط میدان تیری دراز و چوبی قراردارد و بر سر آن سیبی زرین است. در طرف شمال قصر دو مسجد زیبا پهلوی هم قرار دارند، و در سوی شرق، کنار میدان شاه مسجد زیبای دیگری می سازد. در کنار خیابان رودخانه است که “چای” نامیده می شود. در طرف جنوب شرق دیواریست که پشت آن باغیست. در طرف شرق میدان، هنگامی که بسوی قصر شاه میروید اقامتگاه برادرش بهرام میرزا قرار دارد. در طرف جنوب شرقی، نوزده گام آن سوی دروازه، پلی است که خیابان را بسوی جنوب شرق می برد، و در سر این خیابان خانه سیدهای اسکو می باشند که هر چهار نفر در آن خانه زندگی می کنند. آنها همه مردانی جوان هستند که بزرگترین شان سی و هفت یا سی و هشت سال دارد.

داخل قصر شاه راه ها توسط میله های چوبی محدود شده اند زیراکه همه جا باغ است. فراشان با چوبدستی بر دروازه ایستاده اند. در دروازه اول، در جنوب شرق نزدیک پل، هنگام وارد شدن بطرف راست اداره قورچی باشی می باشد. در طرف چپ در دیگریست که بسوی خزانه باز می شود ، و در آنجا زرگران قرار دارند. چون بخط مستقیم بروید در یک سو باغ است و در سوی دیگر راههای محدود شده مذکور. دست چپ، در طرف اطاق های اندرون ، که شاه در آنها می خوابد، اداره بهرام میرزا ست. در طرف راست مقابل این عمارت اداره شاهقلی خلیفه قرار دارد، که مهرهای خود را با طلا و جواهرات حمایل کرده است. هنگامی که اندکی بسوی شرق بگردید دری بزرگ در جلویتان واقعست که در دست راست آن اداره قاضی جهان ، وزیر شاه ، می باشد، و پشت آن گنبدی است بلند از آجر با دروازه ای با دیوارهایی آبی (38). در این گنبد اسلحه های زیادی است که همه در صندوق های پوشیده از چرم قرار دارند، و هر دو صندوق را بار یک شتر می کنند. من دیدم که در این صندوق ها تیرو کمان، شمشیر و زره بودند. هنگامی که از اداره قاضی جهان رد می شوید دری دیگر است که از آن می توان به تالاری رفت که شاه بار عام می دهد. چون از این در کوچک بگذرید از زیر یک رشته گنبد می گذرید که زیر آنها قورچیان با شمشیر های خود بر روی زمین نشسته اند. اگر راه خود را ادامه دهد بطرف غرب، یعنی دست چپ، قصری بزرگ است با چهار اطاق، پشت یکدیگر، با فرش ها با کفش کن ها، و بر هر دری به مناسبت اهمیت آن چند فراش ایستاده است. در این اطاقها مردم دور ها دور می نشینند. اطاقی که شاه در آنست کوچک و بسیار زیباست با نقش و نگاری از لاجورد و گل بوته ها. تمام اطاقها نیز گنبد دارند و چنین آراسته شده اند. در پنجره ها بنظر میرسد که بر روی شیشه ها نقش و نگارهایی هستند. اطاق دوم بزرگتر است و در آن سلطان های والا مقام تر و در اطاق سوم سلطان های کم مقام تر می نشینند. در اطاق چهارم قورچیان محبوب شاه قرار دارند که منتظرند بدرجه سلطانی برسند. در باغی بطرف غرب خوابگاه شاه قرار دارد که عبارت از چهار اطاقست. پهلوی آنها حمام شاهی است. هنگامی که کسی از طرف شرق، و از سوی میدان، وارد می شود، در هر دو سو دیوارهایی کوتاه هستند. آنگاه بسوی شمال بطرف راست، در گوشه دربار، در شمال شرق طویله اسبان قرار دارد، و زیر طویله بسوی شرق، آشپزخانه قرار دارد. از اشپزخانه هنگامی که بطرف غرب بسوی قصر می روید، داخل باغ نزدیک گوشه دیگر حیاط بطرف شمال، اطاقی اسا که در آنجا نیزه ساخته و رنگ می کنند. پائین تر از آن مسجدی است که امرا در آن نماز می خوانند. نزدیک برجی که محل اسلحه است حوضی چهار گوشه و سنگی است که هر طرف آن سی و هشت ذرع می باشد. پر است از آب شیرین و داخل حوض چهار ستون مرمری کوچک است و بر روی آنه گنبدی است و تمام دور آن دیواره ای است از چوب های نازک و نقاشی شده. شاه بر روی آن می نشیند وصید ماهی می کند. در حوض ماهی زیادست و قایقی هم با پارو و نشیمنگاه آن دیواره ای چوبی دارد.

شاه مرا به شاهقلی خلیفه مهردار سپرد، و من تمام وقت در خانه های امرا رفت و آمد داشتم، یعنی شاهقلی خلیفه، قورچی باشی، قرا خلیفه، نارنجی سلطان، تک یاتان منصور، قاضی جهان، شاه وردی داروغه، شاه علی سلطان و سید های اسکو، همه از مصاحبت من لذت می بردند و مرا بخانه هایشان می بردند و گاهی پانزده یا بیست روز مرا میهمان  می کردند. چون هیچ چیزی از کشورهای اروپایی نمی دانستند شنیدن در آن باره را خیلی دوست داشتند. زنان آنها خیلی خوشگلند، و دور گردنشان مرواریدهای بزرگ، گرد و زیبا می آویزند. این زنان خیلی دوست داشتنی و تمام پول شوهرانشان در دست آنهاست. هنگامی که شوهر پولی می خواهد باید از زنش بگیرد. قزلباشان زنانشان را خیلی دوست دارند. خانمها در شهر مثل مردان سواره میروند و بجای مهتر کلفت دارند، و آنها صورتشان را با پارچه ای سفید می پوشانند و تنها چشمانشان دیده می شود.

ماه های دسامبر و ژانویه خیلی سرد بوده و همیشه برف می آمد. بخاطر سرما در خانه تنوری داشتند، که در زمین قرار دارد و سر آن که در محاذات زمین است باز می باشد. زیر زمین تونلی ساخته اند که از آن باد به ته تنور آمده و آنرا روشن نگاه می دارند. در تنور هیزم یا ذغال می سوزانند. همه دور تنور می نشینند و برخی دست و برخی پای خود را بسوی آن می آورند. هر خانه تنوری دارد زیرا که در غیر این صورت نمی توان از سرمایی که سه تا چهار ماه طول می کشد خلاص شد. اغلب نان مسطح درست کرده و در داخل تنور می پزند.

در آن روزها شاه طهماسب مادر خود بنام تاجلو بیگم را به شیراز تبعدید کرد، زیرا من شنیدم که باو گفته بودند که او می خواهد او را مسموم ساخته و بجای او بهرام میرزا را شاه کند. هنگامی که شاه این خبر را شنید تمام املاک مادر را ضبط کرد که ثروتی بزرگ بود. او مادرش را فقط به همراه سه کلفت فرستاد و سیصد دوکات سالیانه بدو مقرری داد. او مادر نکشت چون پدرش وصیت کرده بود که هیچ وقت مادر و یا برادرانش را نکشد.

در روز اول ماه فوریه شاه جشنی دارد که سه روز ادامه دارد (39)، در میدان بارگاه و چادر هایی صف اندر صف برپای می کنندو درهای چادر ها بسوی شرق است. این چادرها خیلی زیبا هستند با تیرهایی مذهب و منقش. بیرون آنها سفید است ولی داخل آنها بسیار آراسته است با فرشهای عالی. شاه در میدان بر اسب سوار شده و بتاخت میرود در حالی که چوگان با گوی چوبی می بازد. دو چوب در دو سوی میدان می گذارند و آنها در دو تیم بازی می کنند: برادر او با چهار نفر و خود شاه با چهارتن دیگر. شاه گوی را بسوی دروازه برادر و برادرش گوی را بسوی دروازه شاه میراند. آنها اسب تازی کرده و گویی چوبی را که اندکی بزرگتر از تخم مرغ است می زنند. بدین ترتیب بمدت دو ساعت بازی می کنند، و جمعیت و سربازان به تعداد بیشمار دور میدان و در خیابان می ایستند و هنگامی که شاه را می بینند، سرهایشان را بزیر آورده و فریاد می کشند:
” شاه شاه.”

به مدت سه روز صوفیان [ پیروان شاه طهماسب] از دهات پای پیاده می آیند و با آلات و خلیفه خود ، در گروه های پنجاه تا شصت نفری می آیند. در میدان مذکور دایره ای را تشکیل داده ، و یک به یک و یا دو، سه و یا چهار نفری شروع به رقص می کنند. دیگران موسیقی می نوازند و خدا و شاه طهماسب را می ستایند. هر یک از خلیفه ها چماقی در دست دارد، و تعداد بیشماری از آنان می آیند و بسیاری از آنها برای شاه هدیه می آورند. بعضی از آنها ده گوسفند اخته، و بعضی بره و برخی اسب و خلاصه هرکس به نسبت وضع مالی پیشکشی می آورد. می گویند شاه عُشر درآمد سرانه آنها را بعنوان پیغمبر ایشان دریافت می دارد. در میان آنها کسانی هستند هنگامی صاحب دختری می شوند می گویند نوزاد نذر شاه است، و هنگامی که دختر به سنّ بلوغ میرسد بسیاری از آنها او را برده به شاه نشان می دهند. شاه دخترانی را که می پسندد نگه داشته بقیه را بر می گرداند. کسانی هستند که تمام اموال خود را وقف شاه کرده و خود زاهدانه در گوشه ای بنام شاه اعتکاف می کنند. در روزهایی که آنها جشن می گیرند دیگران نشسته و بعنوان ذکر لااله الا الله می گویند. شاه به بسیاری از افراد غذا می دهد. او در بارگاه در جای معمولی خویش بر روی تختی از چوب مذهب و پوشیده از مخمل می نشیند. در جلوی او بر روی زمین سینی ها یی پر از پلو و گوشت گوسفند می گذارند، و فکر می کنم تعداد سینی ها حدود سه یا چهار هزار بودند. تعداد این سینی ها بقدری زیادند که مسافتی حدود چهل و پنج ذرع از زمین را در بر می گیرند. برنج قسمی سیاه، قسمی آبی، قسمی سرخ و قسمی هم زرد و سفید است. بعضی از آنها را تند مزه و برخی شیرین هستند و اقسام پلو بسیار است. امرا همه داخل چادرها دایره وار می نشینند و هنگام خوردن آنها شب است. سپس شاه به خانه خود میرود و همه بجز صوفیان بخانه های خود میروند. صوفیانی که برای مدح شاه آمده اند شب می میمانند و تمام شب مشغول نواختن موسیقی وآواز خوانی و ستایش شاه هستند. این ترتیبات بمدت سه روز دوام دارد و سپس می پراکنند.

در آن ماه یک خادمی از قره خلیفه مرا در تبریز به خانه ای در میدانی برد که در آنجا نقاره می زدند. هنگامی که از این خیابان رد می شدم من خانه ای دیدم که در آن ساعتی دیدم که ساخت دست پیرمردی ایرانی با ریشی سفید بود. ساعت در جعبه ای چوبی و منقش ساخته شده بود، و درازای آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود. در وسط و بالای این جعبه زنگی کوچک بود، و از آن چوبی بیرون می آمد و سر هر ساعتی زنگ می زد. در جلوی این جعبه پیکره دو سوار با نیزه هر یک به اندازه یک مرغ ، و دو قوچ هریک باندازه یک موش صحرایی بزرگ گذاشته شد ه بودند. هنگامی که ساعت میزد دو سوار نیزه بهم می زدند و قوچ ها بهم میزدند. این کار ها توام باهم و به تعداد شماره زنگ ساعت انجام می گرفت. هنگامی که ماه نیز می گرفت ساعت زنگ میزد. در این ساعت دهانه ای بود که از آنجا زنان و مردان بخت خود را می جستند. آنها به این دهانه سکه ای مسی که “آلتون” خوانده می شود می گذاشتند، و این سکه پائین میرود و بلافاصله صدایی شنیده می شد و دری باز شده اژدهایی در آمد و از دهانش توپ آهنی کوچکی بیرون می اندازد. پائین این در در دیگری باز می شد و جانوری گربه مانند بیرون می آمد، و توپ مذکور در دهان گربه میفتاد. سپس درطرف دیگر جعبه دری دیگری باز می شد و ماری بیرون می آمد و از دهانش تکه کوچکی کاغذ با نوشته ای روی آن بیرون می انداخت. آنها کاغذ را خوانده و آنچه رویش نوشته شده بود فال آنها حساب می شد. من نیز فال خود را گرفتم. بر کاغذ من نوشته شده بود که بزودی ثروتی بزرگ بمن خواهد رسید، و من هنوز منتظرم. من از استاد ساعتساز پرسیدم که آیا  تا کنون شبیه این ساعت را دیده است و یا او ساختن این را از کسی آموخته است؟ او گفت که هرگز چیزی شببه آن ندیده است و از کسی هم ساختن آنرا نیاموخته است، ولی این را فقط در کتابها یافته است.

غذای صوفیان یعنی امرای دولت همیشه عبارتست از برنج های مختلف: بغرا، قاورمه، قلیه پلو، قاورمه پلو، قلیه تورشی سی،ساری پلو، کباب جوجه و شوربا. اینها غذا های آنهاست، همیشه پلو دارند که ما بجای آن ماکورونی داریم. آنها گوشت قوچ اخته را تکه تکه کرده مقدار کمی آب در دیگ ریخته می گذارند تا به پزد. آنگاه پیاز را خرد کرده و با ادویه در آن می ریزند. برای غذایی دیگر گوشت ریز ریز کرده خوب می پزند، و بعد برنج را اضافه کرده می گذارند تا باهم بپزد. سپس مقداری نخود و یک نوع ادویه تلخ مزه اضافه می کنند که پلو را به رنگ آبی در می آورد. یک غذای دیگر بدون برنج است و بدان کشمش علاوه می کنند. غذای دیگر پلو است با کره، زعفران و عسل سفید. تمام غذای های آنها با برنج است، و گوشت قوچ اخته و بره و مرغ و تیهو و بسیاری دیگر از مرغان را هم کباب می کنند، ولی قیمت آنها گران است. یک بره یک دوکات است و یک مرغ به قیمت موزانیگ (40) است. ایرانیان خرگوش نمی خورند. نان، جو، انگور و گیلاس فراوان است ولی بقیه میوه جات گران است. پرتقال گرانست و در تبریز اصلا پیدا نمی شود و از شیروان نمی آورند. انار هم گرانست. خربزه در فصلش ارزانست که تا فوریه دوام دارد. و همین طور انگور. صوفیان مقدار زیادی می خورند.

هنگامی که سلطانی سوار شده به دربار میرود شاطری جلوی او می دود که جورابهایی گشاد تا زانو و شلواری پارچه ای به پا دارد دارد و پیراهن سفید او تا به زانو میرسد. او زنگی کوچکی در جلوی کمربندش دارد. خادمی دیگر جلوی سلطان پای پیاده ره می سپرد و فوطه او را همراه قالیچه ای همراه در میان آن بر شانه خود دارد، و در دست راست آبریزی نقره ای و گردن دراز پر از آب بدست دارد. خادمی دیگر تیر و کمان او را حمل می کند که او را “اوخ یای قورچی سی” می خوانند. بیست یا سی خادم دیگر نیز، بعضی سوار و بعضی پیاده ، همراه سلطان هستند، و هنگامی که به دروازه دربار میرسند، اینها بیرون میمانند، و بعنوان احترام آستانه دروازه را می بوسند. سلطان با فاصله ای از دربار از اسب فرود آمده و تنها با خادمی که حامل فوطه و آبریز است به درون میرود. زیرا هنگامی که داخل دربارکه شاه در آنجا بار عام می دهد می شود باید کفش های خود را در آورد و خادم بیرون در مواظب کفش هاست. سلطان هنگامی که می خواهد در مسجد نماز گزارد او قالیچه را روی زمین انداخته و رویش نماز می خواند. چون آنها با آب وضو می گیرند این آبریز را همراه دارند. همه آنها چنین می کنند. هنگامی که شاه طهماسب در دربار غذا می خورد به تمام کسانی که در حضورش هستند غذا می دهد، و یک سینی پر از پلو و گوشت با مقدار زیادی از کره و روغن جلوی هر کس می نهند. خادمان سفره شاه که فراش خوانده می شوند، آنچه از غذای امرا مانده است برداشته از دیوانخانه بیرون میروند و خادم آن امیر یا سلطان را صدامیزنند. خادم دوان دوان آمده سینی نقره ای یا چینی را می گیرد. آو آنچه می خواهد می خورد و بقیه را در همان سینی روی زمین می گذارد. تمام خادمان چنین می کنند. آنگاه خادمان سفره شاهی می آیند و تمام ظرفها را جمع می کنند و بدین ترتیب هیچ سینی یا لگنی گم نمی شود.

شاه تنها غذا می خورد و سلطانها نگاه می کنند و آنگاه غذا را بین آنها تقسیم می کند، زیرا که تمام غذا را پیش او می آورند. آبی که شاه می خورد یکی از فراشان در کوزه ای چینی یا نقره ای در دست دارد و من دو جور از این نوع کوزه دیده ام، و شاه آنرا با مهر خود مهم می کند، و هنگامی که می خواهد آب بخورد مهر را می شکند. هنگامی که غذا بر چیده شد دوباره کوزه را مهر می کند (41). من در دربار شیرینی زیادی دیدم. رسم شاه است که هر روز یک دست از لباس خود و گاهی سه یا چهار دست لباس بعنوان خلعت به امرا می دهد. راست است که لباسهای او زیاد گرانها نیستند زیرا که از لباس های گران قیمت زیاد خوشش نمی آید، و تنها لباس هایی از پارچه بوغاسی رنگین و اعلا می پوشد، و گاهی هم از ساتین و گاهی هم جامه زر دوزی شده بتن می کند، ولی فقط باید بافت یزد باشد. او بصورت نقدی هدایای زیادی می دهد، و هنگامی که هدیه می دهد مقدار آن صد، دویست یا سیصد تومان است. هر تومانی چهل دوکات می باشد. او به قورچیان خود مواجب زیادی می دهد. بعضی از آنان سالی سی تومان ، بعضی ده و برخی چهار یا پنج تومان می گیرند، و این پائین ترین مواجب آنهاست. راست است که آنها اسبان و سلاح های خوب دارند و لبه تیغ آنان تیز است. آنها غیر از زره و تن پوش چیزی بر تن ندارند. در آن ایام او به شاه علی چپنی صد تومان هدیه داد و شهر خوی و قلعۀ وان را باو داد، و پسر او دده بیگ را یکی از قورچیان خود ساخت.

در این ایام شاه طهماسب برادر خود بهرام میرزا را با سپاهی برای جنگ با امیری کُرد در بین النهرین فرستاد. بهرام میرزا می خواست مرا با خو ببرد و من همراه او رفتم. امیر کُرد فرار کرد و و جز درگیری مختصری نشد. برادر و پسر این امیر اسیر شدند و آنها را به حضور شاه آوردند، و او دستور داد که سر پسر برادر را ببرند و ریش (برادر هم؟). بهرام میرزا تمام آن ناحیه را از جمعیت خالی ساخت و تمام چهارپایان را با خود برد. چون بعضی از قورچیان شاه زیاد حاضر برفتن به جنگ نبودند عقب ماندند. بهرام میرزا به شاه نامه ای نوشت، و شاه بلافاصله قرا خلیفه را فرستاد و دستور داد هر یک از قورچیانی که عقب مانده بودند می بایست وارونه سوار خر شده و با زنگهایی بر کمر ، در شهر گردیده و به حضور شاه بیایند. بدین ترتیب قرا خلیفه با دستور شاه و خرها آمده و تمام کسانی که عقب مانده بودند ، سوار بر خرها پیش شاه آمدند. در میان آنها یک سفره چی شاه هم بود. دیگری بنام “کوپک قیران” عفو گردید زیرا که شاه او را خیلی دوست داشت. بدین ترتیب آنها وارد میدان گشته بحضور شاه آمدند و جمعیت انبوهی برای دیدن آنها آمدند. شاه از اندرون بیرون آمده تا از آنها باز جویی کند و درباره شان حکم کند. آنها نیز به نوبه خود می خواستند از اتهاماتی که شده خود را پاک سازند. آنها بر روی خر آنها ماندند تا این که بالاخره رفتند. شاه دستور داد که به هریکی یک دست از لباس خودش بدهند.

چند روز بعد آنها از شیروان در  بار و بندیل سر های بریده آوردند که با کاه انباشته شده بودند، و سه پرچم، سه طبل که القاص میرزا برادر شاه فرستاده بود، پس از این امرایی را که به جنگل فرار کرده بودند و اطاعت نمی کردند. شاه دستور داد که سر آنها را در وسط میدان جایی که مردم را مجازات می کنند ببرند و سرها را از دار بیاویزند، و نقاره ها سه شب و روز نواخته میشد.

بعد از این جشن عید پاک که آنها بایرام می خوانند جشن گرفته شد، و به شرحی که گفتم شادی زیاد کردند. یعنی خیمه های زیادی در میدان برپای داشتند و چوگان بازی کردند. روز بعد وزیر شاه ، قاضی جهان، پیشکش بسیار بزرگی به شاه داد، و اگر اشتباه نکرده باشم، شامل نه اسب اصیل با پوشش های زر دوزی و زین های طلا، و رشته های زرین بافته بر یال آن اسبان بود. بعلاوه هیجده قاطر خوب، سی و سه شتر راهوار با پارچه های مخمل، ساتین، و پارچه های زیاد برای عمامه، ظرفهای نقره ای، کوزه ها، کمربند های مذهب و نمی دان چقدر پول نقد. آنقدر که شنیدم ارزش پیشکش یک هزار تومان بود، یعنی چهل هزار دوکات. شتران شاه خیلی خوب و قدرتمندند، و آنها را بیسراک (42) می خوانند و بهتر از شتران ترکها هستند. همچنین چادرها، اسلحه و تیر و کمان آنها بسیار خوب هستند.

پس از آن روز شاه میهمان قاضی جهان بود و سه روز در خانه او ماند، و سپس به کاخ خود برگشت. تمام مخارج از طرف قاضی جهان پرداخت شد، و فکر می کنم که مسلماً بیش از سه هزار نفر در خانه او غذا می خوردند.

در اول آوریل 1540 ایلچی ای به دربار شاه در تبریز آمد که از خراسان توسط شاه خوارزم فرستاده شده بود و اسم این شاه اوزبک است، یعنی “یاشیل باشان” ( دارند گان کلاه های سبز). شاه خوارزم با شاه دیگر از یاشیل باشان در جنگ است، و این یکی خویش عبید خان اوزبک است. شاه خوارزم برادر و پسر شاه دیگر را گرفته و سرشان را بریده و با کاه انباشت. با این ایلچی این سرها را برای شاه طهماسب فرستاد و پیغام داد که می خواهد یوغ بندگی او را بگردن گیرد، و می خواهد تاج را قبول کند. شاه سه روز و سه شب جشن گرفت و در تمام مدت نقاره ها نواخته می شد، و سرها را در میدان از دار آویختند. پس از چند روز طهماسب سفیری از طرف خود به شاه خوارزم فرستاد. سفیر شاه در امن و امان با ارمغان و خیمه های زیاد، و تاج های زیادی قزلباشی سفر کرد. بعد از دو ماه سفیر با برادر شاه خوارزم برگشت، و او چهل یا پنجاه نفر از کسان خود را همراه داشت که همه بدون ریش بودند، و برادر شاه هم ریش نداشت. من پرسیدم چرا این مردان ریش ندارند. گفتند که این نژاد نمی توانند ریش بگذارند. تمام امرا و برادر شاه با احترام و تشریفات زیاد به استقبال برادر شاه خوارزم رفتند و بمدت سه روز و شب نقاره ها نواخته می شدند (43).

در آن ماه دو امیر کم اهمیت کُرد که در اطاعت شاه نبودند به دربار آمدند و خواستار تاج و فرمانبرداری شدند. شاه موافقت کرد و هدیه زیادی به آنها داد، و آنها یک ماه مانده و سپس رفتند.

در تمام این مدت من می خواستم که مرخص شوم ولی نتیجه نداشت چون شاه دستور داده بود که سفیری همراه من باید بیاید، و این شخص بایرام بیگ چاوشلو بود که مردی بسیار خوب و در خدمت برادر شاه القاص میرزا در شیروان بود. طهماسب به القاص میرزا نوشت که او را بفرستد، و بدین جهت بود که شاه رفتن مرا به تاخیر می انداخت. سفیر بیش من عجله داشت زیرا که آثاری از فرستاده شدن او نبود.

در آن ماه سلطانی که حاکم قزوین بود مُرد و شاه یکی از قورچیان خود را بجای او نامزد کرد. این یک قورچی بود که بهیچ وجه فکر نمی کرد شاه او را ممکنست یک سلطان بکند. روزی شاه هنگامی که قورچی در خانه خود بود عقب او فرستاد. قورچی پیش شاه رفت ولی منتظر چیزی نبود. چنانچه رسم است فوراً لباس سلطانی را به او دادند و همچنین تمام خانه و اسباب سلطان فقید، یعنی پول نقد، پرده ها، چهارپایان و حکومت شهر قزوین را به او داد و حتی زن او را نیز به قورچی داد. در عرض یک ساعت طهماسب قورچی را صاحب همه چیز کرد، و در تمام کشور این را بعنوان معجزه ای گرفتند. راست است که قورچی مذکور کارهای شجاعانه زیادی کرده بود، و سر های زیادی برید ه و پیش شاه آورده بود، ولی شاه هرگز هدیه ای بدو نداده بود، و او فکر نمی کرد که مورد لطف شاه بوده باشد. این واقعه در ماه آوریل 1540 بود (44).

فصل ششم

ملاحظاتی دیگر درباره دربار، زندگی در تبریز و وقایع جاری

چنانچه قبلاً گفتم تمام این مدت من با تمام درباریان شاه دوستی و صحبت های زیادی داشتم، خصوصاً با برادرش بهرام میرزا، که به دفعات شبها هنگامی که عیش و عشرت می کرد مرا می خواند تا از مصاحبت من بهره مند گردد و نحوه بزم (صحبت) آنها را نشان دهد. در بزم آنها آلات موسیقی چون طنبور، چنگ، نی و تنبک و چنگ کوچک بکار می نواختند و پسر خیلی زیبا به نهایت خوب آواز می خواند. این اشخاص در حضور او بودند، یعنی نارنجی سلطان، کچل شاه وردی بیک، قره خلیفه، سیدی از خراسان و سه مرد جوان بنام های علی جان، شاه خرم (؟) و پسری دیگر از شیروان که هرسه پهلوی هم نشسته بودند. سه مرد دیگر که مسن تر بودند در سوی دیگر نشسته بودند، و یکی از اینها پروانه چی بهرام میرزا بود، که بتازگی ازدواج کرده بود. دو نفر دیگر سفره چی های او بودند. موسیقی نوازان در یک سو و خود بهرام میرزا مقابل عالیجان نشسته بود. برای این میهمانی بزرگ چادر های زیادی در میدانی که پشت خانه او بطرف شمال کنار باغ واقعست برپا کرده بود، و همه روی فرش های اعلا نشسته بودند.

تمام بهرام میرزا مشغول عیش و عشرت (صحبت) بود، و آنها مقدار زیادی عرق و مشروب دارچینی خوردند و نتیجتاً بهرام میرزا مست شده روی زمین دراز کشیده بخواب رفت. آنگاه نوازندگان و دیگران همه رفتند و جز دو مرد جوان که مستانه روی زمین دراز کشیده بودند. این بعد از نیمه شب بود. ما برای خوابیدن به خانۀ نارنجی سلطان رفتیم چون خانۀ او بسیار نزدیک و درهمین خیابان بود. روز بعد بهرام میرزا از من پرسید که ایا شما مست شده بودید؟ جواب دادم : خیر و خیلی تعجب کرد. در نتیجه تصمیم گرفت که بار دیگر مرا دعوت نماید تا این بار مست گردم، ولی من هیچ وقت مایل به رفتن پیش او نبودم و به خاطر این بود که او از من نسبتاّ دلسرد شده بود.

وقتیکه با سیدهای [اسکو] صحبت می کردم ایشان از من خواستند تا دلیل بودن تصویری از یک شیر در پرچم ونیز را توضیح دهم. زیرا که شیر نشان شاه است، چون علی شیریست که دیده نمی شود. در ظاهر او مردیست ولی در واقع او شیریست که خاد برای از میان بردن کفار فرستده است. بدین جهت است که در پرچم های آنها علی بسان شیری تصویر می شود. بدین جهت بود که می خواستند بدانند دلیل بودن شیر را در پرچم ونیز بدانند. من هم گفتم درجه اخلاص و دوستی ونیزیان را نسبت به شاه از این لحاظ می توانند حدس بزنند زیرا که ونیز چنان محبت و عشقی نسبت به علی دارد که نشانه او را بر روی علم های خود دارند و او را می پرستند و به او بیش از سایر قدسیین اخلاص دارند. آنها از من خواستند تا بگویم این چگونه اتفاق افتاده است؟

من گفتم: هنگامی که علی زنده بود هرچند که در این نواحی بصورت مردی دیده می شد ولی در ناحیه ونیز او معمولا بصورت شیری می گشت، و بسیاری او را دیده بودند،و او سخنان خدا را در گوش مردان مقدس نجوا می کرد و از معجزات و آیات آسمانی صحبت می کرد. آنها تمام اینها را نوشتند و بصورت کتابی در آوردند، که آنرا انجیل می خوانند.
سیه ها بمن گفتند که قبول دارند که انجیل راست است و بدان اعتقاد دارند، و بدین ترتیب آنها کاملاً آگاه بودند و گفتند که مرا می توانند به حق “موالی” بخوانند که به معنی “محبوب علی” است، و کشتن یک ونیزی جرمی است بزرگتر از کشتن یک هزار نفر عثمانی.

غذای آنها مثل غذای ترکان است ولی ایرانیان گشاد دستی و صمیمت زیادتری دارند، و بیشتر از عثمانیان مردم را برای غذا خوردن بخانه شان دعوت می کنند.

هنگامی که یکی از آنها میمیرد عده زیادی برای تشیع جنازه میروند در حالی که علم های سیاه بدون نقش در دست دارند و کنار علم ها با بوته های زرین و منگوله تزئین شد اند. بر روی نیزه ای شاخه های زیادی چون درخت می گذارند و بر روی آنها نارنج های سرخ گذاشته اند، و همراه با زدن تنبک حرکت می کنند. تابوتی از از چوب می سازند که کوچک است و چهار مرد می تواند آنرا حمل کنند، و بر روی آن پسر کوچکی که می تواند قرآن بخواند می گذارند. مرده را کسان زیادی بدرقه می کنند. اگر او سرباز پادشاه بوده باشد اسب او را نیز با یراق و سلاح کامل یدک می کشند. آنگاه تابوت را در مسجد خودشان می گذارند. اگر مرده مردی مورد عنایت شاه بوده باشد شاه دستور میدهد که او را در شهر اردبیل، در فاصله سه روزه تبریز، به خاک سپارند. من این را می دانم زیرا که در آن زمان برادر تک یااتان منصور که یکی از قورچیان شاه بود فوت کرد و دستور آمد که او را در اردبیل خاک کنند. در آن روز تمام امرا به خانه منصور مذکور رفتند تا او را تسلی بخشند، و من نیز رفتم. خانه او بطرف جنوب شرق است یعنی اگر بخواهید از خانه قره خلیفه و از میدانی که نقاره خانه دارد به خانه او روید از خیابانی می گذرید که مستقیماً بطرف شرق میرود و نزدیک خانه یکی از سیدهاست. این سید در کوچه می نشیند و برای مردم نامه و عریضه می نویسد. در کنار او طرف چپ دریچه کوچکی است و چون از آن بگذرید به این خیابان مستقیم می رسید. خانه مردی که فوت کرد آنجا بود. من همراه قره خلیفه رفتم تا منصور را که دوست من هم بود تسلیت گویم.

در آن روزها امری محتشمی از گیلان آمد که اسمش سوپرسی و او از زمین های خود ش توسط امیری دیگر رانده شده بود. او به تبریز آمده بود تا از شاه کمک بخواهد. شاه تمام امرای خود را از شهر به استقبال او فرستاد، و دستور داد تا به او تاج، لباس و هدیه دهند. شاه میهمانی بزرگی داد و قول داد که لشکری گران همراهش بکند تا زمین های خود را گرفته و دشمن را نابود سازد. هنگامی که این امیر داخل شهر شد تبرائیان پیش پای او فریاد زنده باد شاه و لعنت بر عثمانیان را می زدند.

شاه تاج خود را با عمامه ای دور آن بسر می کند، و پارچه عمامه تا آخر آن میرسد. تمام کسانی که مورد عنایت قرار می گیرند پارچه عمامه را بطرزی که شاه دور تاج خود دارد می پیچند بمدت سه تا چهار روز دارند و سپس به طرزی دیگر می پیچند. این طرز پیچیدن عمامه تاج را “شاه دستوری” می خوانند. سید های اسکو، قاضی جهان ، برادران شاه و قورچیان بطرز شاه دستوری عمامه را می پیچند. هیچکس تاج مخملی نمی تواند بسر کند مگر این که شاه آنرا به او داده باشد، و همچنین است کمربند و جام زرین یا پرهایی که بسر می زنند و یا شمشیری که غلافی زرین دارد. شاه همیشه این اشیا را بک کسانی می دهد مورد مرحمت او قرار می گیرند. در آن زمان یکی از ترکان آناطولی را دیدم که به دربار شاه آمده بود و طالب عمامه شاهی بود، که معمولا شاه به قیمتی زیادمی دهد. گیرنده عمامه معمولا برای آن یک اسب پیشکش می کند، و این کار مخفیانه اتفاق میفتد. من از این قضیه این طور آگاه شدم زیرا که مردی از آدنه به خانه شاه قلی خلیفه آمده بود و من در این خانه میهمان بودم. این شخص بعنوان هدیه کیسه ای از انجیر خشک خوب آورده بود و از او خواهش کرد که یکی از پارچه های عمامه اش را بدو بدهد. او بعنوان پیشکش اسبی به شاه می داد. شاه قلی خلیفه با دشواری زیاد توانست این پارچه را بدست آورد و او بود که اسب را تقدیم کرد. هنگامی که این ترک پارچه را دید دستها را به آسمان بلند کرده شکر خدا را بجای آورد. سرش را بر زمین گذشته گفت: شاه، شاه، و از خوشحالی در پوست نمی گنجید. آنگاه پارچه را برداشته و رفت. من پرسیدم که فایده این پارچه چیست. ترک مذکور گفت که آن متبرک است. زیرا که پدرش مریض است و در خوابی شاه را دیده بود و این پارچه را برای شفای پدر می خواست. هر سالی مردم زیادی از این قبیل می آیند ولی مخفیانه می آیند و هیچکس نمی داند مگر این که یک نفر از دربار باشد.
مرد دیگری دیدم که از خراسان آمده بود و با اصرار زیاد یکی از لنگه های کفش شاه را می خواست. او نیز بخانه شاه قلی خلیفه آمد و یک ماه در آنجا بود تا توانست آن کفش را بگیرد. جلوی من او آنرا میان پنبه گذاشت و صدبار انرا بوسید و بر چشمش نهاد و خیلی خوشحال بود. شاه قلی خلیفه بمن گفت که این مرد با لنگه کفش شاه امرار معاش می کند، و آنرا به ترکمانان نشان داده و آنها از روی اعتقاد آنچه برای آن مرد لازم است می دهند.اگر یکی از آنها مریض باشد از او می خواهند که کفش را به مریض نشان دهد و به او پول می دهند. این ترتیب مرد خراسانی لنگه کفش را گرفته رفت. پسر بزرگ قره خلیفه مریض شد و در حضور من او کسی را به دربار فرستاد تا کمی از آبی که شاه دست خود را می شوید بیاورد. آبی را که بعد از شستن دستها باقی میماند ، و ما بیرون می ریزیم شاه نگاه می دارد. مقداری از این آب باقیمانده را در ظرفی سیمین بدو دادند و پسر آنرا خورد تا شفا یابد، زیرا که می گویند که آن آب مقدسی است، و آنرا به رجال مهم می دهند.

هنگامی که صوفیان سوگند می خورند می گویند :”شاه باشی سی” یعنی بسر شاه. هنگامی که می خواهند از کسی سپاس گزاری کنند می گویند :”شاه مرادین ورسین” یعنی شاه مراد اور را بر آورد. هنگامی که سوار می شوند می گویند: “شاه” و زمانی که پیاده می شوند می گویند :”اِن ، شاه”[ پیاده شو، به اذن شاه]. در آن نواحی چیزی دیگر جز لفظ “شاه” شنیده نمی شود. می گویند طهماسب فرزند علی است هرچند که علی 900 سالست که فوت کرده است. تمام امرا که می خواهند سپاس شاه را بگویند، خواه در ححضور و خواه در غیاب او، سرشان را بسوی زمین خم کرده و می گویند: “شاه مرتضی علی”.

من اغلب به جشن های عروسی انها رفته ام. اولین کاری که می کنند به صف از یک سر تا سر دیگر اطاق روی فرش های اعلا می نشینند. آنگاه ستایش خدا و بعد ستایش شاه طهماسب را می کنند. خلیفه اول شروع می کند و همه می گویند: لاالله الاالله و فقط این جمله را یک ساعت تکرار می کنند. آنگاه شروع به خواندن اشعار می کنند که در مدح شاه توسط شاه طهماسب و شاه اسمعیل سروده شده اند. این اشعار را ختایی می خوانند. بعد از این کسی با تنبور شروع به خواندن اسامی یک بیک حظار می کند، و هرکسی که نامش خوانده می شود می گوید “شاه باش” یعنی “شاه سر است” (45). تمام کسانی اسمشان خوانده می شود به طنبورچی پول مطابق شانشان پول می دهند. پس از آن خلیفه چماق چوبی کلفتی در دست گرفته بهر کسی ضربه ای می زند. بخاطر عشق شاه همه یک بیک بمیان اطاق آمده خود را روی زمین انداخته و خلیفه مذکور ضربه چماق محکمی به نشیمنگاه هریک می زند. آنگاه خلیفه سر و پای کسی را که زده است می بوسید ، و آنگاه آن مرد برخاسته و چماق را می بوسد. بدین ترتیب همه یک بیک عمل می کنند. وقتی که من در آنجا نشسته بودم نوبت منهم رسید، و مردکه نابکاری که شلواری از پارچه پنبه ای به پای داشت چنان ضربه ای به کفل من زد که هنوز هم درد می کند. این کار را برای آن می کنند چون شاه دستور داده است، بعلاوه هیچ یک از قورچیان شاه نمی تواند بدون اجازه او نمی تواند ازدواج کند زیرا که او رسوم و آداب عروسی را معین می کند. می گویند ضربه چماق به معنی اولین حرف الفبای آنهاست، که آنها می گویند الف، با، تا، و ثا که این طور می نویسند: ا،ب، ت، ث. هنگامی که اجرای این رسم تمام می شود طنبور و آلات دیگر موسیقی نواخته می شوند و اشعاری در ذم عثمانیان می خوانند، و این که چگونه آنها به تبریز آمده تمام توپخانه خود را از دست دادند و داستانهای زیادی شبیه این، و این که چگونه شاه به سرزمین عثمانیان حمله خواهد کرد و جنگ خواهد کرد، و بسیاری از چیزهای دوست داشتنی دیگر. آنگاه همه ، در دسته های دوتایی، سه تایی و چهارتایی می رقصند، مردان در یک اطاق و زنان در اطاقی دیگر. زیرا که مردان و زنان در یک جا جمع نمی شوند. سپس آنها غذا می خورند و بخانه های خود میروند و بدین ترتیب عروسی انجام می گیرد.
در ماه مه ایرانیان تعزیه پسر علی را می گیرند که امام حسین خوانده می شود. او با قومی که [آل] یزید خوانده می شود و سرش را بریدند. برای شهادت او مراسم تعزیه بمدت ده روز آنجام می گیرد، و همه عمامه سیاه و لباس سیاه می پوشند. در این ده روز شاه از دربار خود بیرون نمی آید. از سرشب تا یک ساعت از شب رفته دسته ها در خیابانها و مساجد می گردند و بفارسی مرثیه امام حسین مذکور را می خوانند. این را عاشورا می خوانند که اول ماه مه شروع شد و در دهم آن ماه به پایان رسید. من مردان جوانی را دیدم که تن خود را سیاه کرده بودند و برهنه راه میرفتند. من در میدان بیگم مردی دیدم کهدر زمین گودالی قبر مانند کنده و برهنه در آن ایستاده بود و تا گلوی او با خاک پر شده بود، و این هم از مراسم تعزیه بود. این من بچشم خودم دیدم. شب همه زنان به مساجد میروند و واعظی روضۀ پسرعلی را می خواند و خانمها شدیداً گریه می کنند.

پس از این که عاشورا تمام گشت شاه طهماسب دستور داد که کارخانه های او یعنی چارپایان بار شده بار اسباب درباری بطرف شرق بسوی اوجان بروند در راهی که به سلطانیه میرود و مراتع سبز و خوبی دارد. هنگامی که امرا دیدند که دربار آماده حرکت است آنها هم شتران خود را با صندوق هایشان فرستادند. بدین ترتیب تعداد بی شماری از شتران و قاطران باری دایماً در حرکت بودند. در بیستم مه 1540 شاه بسوی اوجان حرکت کرد که قبلاً دربار خود را فرستاده بود. پس از دو روز دو امیر کم رتبه کرد آمده و از شاه طلب تاج کردند زیرا که می خواستند طوق اطاعت او را بگردن کشند. شاه هدایای زیادی به آنها داد و سه روز جشن گرفته شد و نقاره ها را می نواختند.

———————————-

بخش اول سیاحتنامه ممبره:

1539: سفر از گرجستان به سوی تبریز

بخش دوم سیاحتنامه ممبره: حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

———————————–

زیرنویس ها:
38 – به نظر میرسد که این ساختمان همان ایوان ارک علیشاهی یا مسجد علیشاه است.
39 – مترجم انگلیسی مورتن می گوید شاید این عید فطر باشد که در سال 1540 به هشتم فوریه افتاده بود، ولی ذکری از روزه گرفتن نیست.
40 – Monzangigo
یک لیره نقره ای ونیزی است بوزن 3و52 گرم.
41 – چند سال پیش از این تاریخ توطئه ای برای مسموم ساختن شراب طهماسب شده بود و او در این تاریخ دگر شراب نمی خورد. مترجم انگلیسی.
42 – در اصل
Techerech
ویراستار ایتالیایی فکر می کند که مراد از این کلمه “بیسراک” فارسی است به معنی “شتر قوی و جوان”.
43 – مورتن مترجم انگلیسی می گوید: در آن وقت شاه طهماسب در تبریز نبود و از برادر شاه خوارزم در اردوی همایونی می بایست پذیرایی شده باشد.
44 – امیر سلطان حاکم قزوین در گذشته بود و او پدر بزرگ حسن روملو بود که در مورد این قورچی به نام پیر سلطان خلیفه در تاریخ احسن التواریخ می نویسد : “که در بلاهت از اقران خود مستثنی بود.”
45 – در اصل ممبره چنین است ولی مورتون (مترجم انگلیسی) حدس میزند که مراد “شاد باش” فارسی است که در ترکی “شا باش” گردیده است.

1539: حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

تصویر شاه طهماسب از قصر چهل ستون
تصویر شاه طهماسب از قصر چهل ستون

توضیح: آنچه میخوانید ادامه بخشی از سیاحتنامه  «میکله ممبره»

Michele Membre

از  سال های 1539-40 است که از سوی جمهوری ونیز به ایران صفوی فرستاده شده و نامه خصوصی حکومت ونیز را به شاه طهماسب رسانیده بود تا دولت صفوی را به اتحاد علیه عثمانی تشویق کند. ممبره  در سال 1539 از طریق آناطولی و کریمه به گرجستان و از آنجا به ایران سفر کرد. تا جائیکه میدانم، سیاحتنامه ای که «ممبره» در سال 1542 بچاپ رسانید و «بهترین گزارش اروپائی از ایران قرن شانزدهم» نامیده شده، هنوز بطور کامل در ایران ترجمه و منتشر نشده است. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. «چشم انداز» در اینجا سه بخش این سفرنامه را که مربوط به آذربایجان میشود منتشر میکند (برای مطالعه بخش نخست اینجا را کلیک کنید) – عباس جوادی

فصل چهارم
اردو در حرکت  –  حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

پس از دو یا سه روز شاه از مرند بسوی مراغه حرکت کرد و من در مصاحبت شاه علی سلطان چپنی در اردو بودم. او مردیست شصت ساله، تنومند با ریشی که بیش از نیم آن سفید است. او سه پسردارد. یکی محمد خلیفه و دیگری ده ده بیگ نام دارند. نام سومی را نمی دانم زیرا با پدر نبوده و با مادرش در ورامین زندگی می کند.

هنگامی که اردو می خواهد بجایی دیگر حرکت کند، در وسط شب شتران و قاطرهای شاه را بار می کنند در نور مشعل ها که ایشک می نامند و چوبیست به ضخامت سه انگشت ، به درازای دو متر و نیم و بر سر آن صفحه آهنی گردیست به اندازه یک کف دست در میان تور آهنین و بر سر آن حلقه ای قرار دارد، و و میان آن تکه های پارچه های کهنه که با روغنی بنام نفت آغشته است و نفت را از چاهی در شیروان می آورند. به تکه های پارچه آتش می زنند و با حدت و شدت برای سه تا چهار ساعت می سوزد. هنگامی که مشعل را می بینند همه فوراً مشغول فعالیت می شوند و دنبال شعله ها براه میفتند، و پشت سر هم راه میروند. در جایی که خیمه شاه افراشته است، خیمه ها را بر حسب مقام صاحبان آنها برپای می دارند، بعضی نزدیک دیوانخانه و برخی دور از آنها. در انتهای اردو بازاریست که در چادرهای مختلف پیشه وران، امتعه مختلف و آشپزخانه ها قرار دارند.

شاه و همراهان نصف شب حرکت می کنند و افراد لشکر یکی پس از دیگری مثل یک کاروان حرکت کرده به مسافت چهار یا پنج فرسخ طی طریق می کنند. در خیمه گاه های همایونی همه چیز بجای مخصوص خود گذاشته شده است، با این ترتیب در حالی که یک خیمه را بار می کنند دیگری را در منزلی دیگر دارند می افراشند (33). شاه فراش باشی ای دارد که مسئول انتخاب و تعیین محل برای چادر ها می باشد. او می داند که کجا مناسب برای اردوگاه است و وظایف فراشان را نیزمعین می کند. هر جا که بگوید خیمه شاه را برپای می دارند. بدین ترتیب شاه سه دستگاه خیمه و اسباب آنها را همراه دارد، یعنی آنچه در مرند بود آنجا ماند در حالی که خیمه دوم بار شتران و قاطران بوده بسوی مراغه در حرکت بود. شاه تا ساعت اول و یا دوم روز می خوابد و سپس تمام اردو برخاسته دنبال شتران شاه براه می افتند. آنگاه امرا با اسلحه خود و قورچیان سوار شده بیرون خیمه گاه شاه می ایستند و منتظر می شوند که او بیرون آمده سوار شود. هنگامی که او از خیمه بیرون می آید شیپورها را بسان روز جنگ بصدا در می آورند، و تبرائیان که لعن عثمانیان می کنند فریاد کشان پیش پای او پیاده راه میروند، و تا وقتی که او به خیمه هایی که در اردوگاه جدید زده شده اند میرسد آنها به نوبه فریاد می زنند. آنگاه خیمه های سوم را که عقب مانده بودند بار کرده به تدریج براه افتاده شب به اردوگاه جدید میرسند. بدین طریق اردو با دربار حرکت می کند.

هر روز تعداد افراد در اردو زیادتر می شود زیرا که از تمام ایالات مردم می آیند، و این افراد با زنان و بچه ها و اسباب و اثاثیه می آیند. آنها صاحب شتران خود هستند وبر روی آنها بارآرد گندم و جو و کره و اسباب آشپزی، آلات خیمه، فرش، پرده و اسلحه حمل می کنند. آنها همه چیز را با خود می برند و خانه خود را بکلی خالی می گذارند. هر امیری از پنجاه تا شصت شتر و بیست تا سی عدد قاطر دارد، بعضی کمتر و بعضی بیشتر دارند. فقیرترین قورچی ها که سواره نظام هستند چهار یا بیشتر شتر دارند و سه یا چهار قاطر و یا اسب. بدین جهت در این اردو تعداد بیشماری چارپا و خدمتکار است.

هنگامی که شاه میرسد ده شاطر جاوی او میروند و هریک لباس سفیدی بر تن دارد، که تا زانو میرسد. آنها شلوار بر پای دارند و بر سر شان پرهایی است و جلوی کمربندشان زنگوله هایی هستند. این افراد همیشه همراه قاضی جهان، وزیر شاه و سید های اسکویی و قورچی باشی و بعضی اوقات بهرام میرزا برادرش هستند. در پیش آنها پرچم هایی است که علم نامیده می شوند و اینها نیزه هایی هستندکه بر سرشان ماهوت سرخ دوشاخه زده اند و در سر نیزه حلقه ایست که میان آن با حروفی مسی بریده و مذهب شده این کلمات منقوش است: “علی ولی الله، لا الله الا الله، علی ولی الله و الله اکبر.” این علم ها را سواران در دست دارند، و تما مردم دنبال آنها میروند. به تعداد قلمروها علم ها هستند، و زیر این حروف پارچه های سرخ ابریشمی هستند که دو شاخه یا دو سر دارند. پشت سر علم ها شاطران حرکت می کنند و آنگاه شاه بهمراه کسانی که ذکرشان رفت می آید و سپس امرا و قورچیان، و بدین ترتیب اردو حرکت می کند.

هنگامی که اردو می آید مردم برای گذشتن آن راه را باز میکنند، زیرا که یساولان وظیفه باز کردن راه برای شاه را دارند، و تمام کسانی که او را می بینند تعظیم غرایی می کنند. و هنگامی که از دهی رد می شود اهل ده با اهل و عیال به تعداد صد یا دویست نفر با آلات موسیقی شان برای دیدار شاه می آیند و لا الله الا الله گویان به ستایش شاه می پردازند. آنها مراسم دیگربا خلیفۀ شان (34) یعنی کدخدا و کشیش نیز انجام میدهند.

وقتیکه بیش از نصف اردو گذشت، زنان شاه در حالی که مثل مردان لباس پوشیده و سوار بر اسبان عالی پیش می آیند. همراه این زنان ده یا داوزده پیرمرد که ایشک آغاسی (ائشیک آغاسی) خوانده می شوند همراه آنها هستند. من چهارده یا پانزده تن از آن زنان را دیده ام و هرچند که صورتشان را کاملاً نمی توان دید همه زیبا بودند. گاهی آنها اسب می تاختند و با اسبان خود کارهای شگرفی می کردند. با اسباب خود می پریدند و یا کارهای بسیار ماهرانه ای می کردند. بدین ترتیب آنها به پشت دیوانخانه جایی که چادر سلطنتی برپای شده بود میرفتند.

بعضی از امرا خود را با باز های شکاری مشغول می داشتند و آنها را خیلی دوست دارند. خصوصاً برادران شاه، بهرام و سام میرزا باز های زیادی دارند. شاه طهماسب شکار با باز و یا سگ را دوست ندارد. او دوست دارد به کوهستانی برود که چشمه سارانی دارد و در آنجا ماهی بخصوصی که کوچک و سرخ و سیاه رنگ است و بزرگترین آن باندازه یک و نیم وجب است می گیرد. بدین جهت هم شاه باز شکاری ندارد. برادرش بهرام مرد با شکوهی است که از زندگی خیلی لذت می برد و همیشه میهمانی های بزرگ می دهد. او مقدار زیادی عرق و مشروبات الکلی پر ادویه مثل دارچین و غیره می خورد. او غلامان زیبای بسیاری دارد که همه خیلی خوب لباس پوشیده اند. یکی از آنان بنام عالیجان آنقدر جواهر دور عمامۀ دور کلاهش دارد که قیمت نهادن بر انها غیر ممکن است. برادر دیگر سام میرزا نیز از شکار با باز لذت می برد، زیرا که شاه بدو اختیارات زیادی نمی دهد. او فقط لقبی دارد و او را امپراطور قسطنطنیه می نامند. او مردیست بیست و هشت ساله، تنومند، کوتاه قد و بی ریش. شاه برادر دیگری دارد بنام القاص میرزا که او را پادشاه شیروان ساخته است، شهری که به تازگی تسخیر شده است (35). شاه خواهری دارد که در اندرون نگه می دارد زیرا که نمی خواهد او را بزنی به کسی بدهد زیرا که می گوید می خواهد او را به زنی به مهدی بدهد. این مهدی از احفاد علی و محمد است، و شاه می گوید که این مهدی “دربار و جای محمد” می باشد، و اسب سفیدی هم دارد که همیشه برای مهدی آماده است، و پوششی از مخلمل ارغوانی و نعل سیمین و حتی بعضاً از طلای خالص دارد. هیچکس سوار بر این اسب نمی شود و همیشه پیش اسبان دیگر او حرکت می کند و هیچکس سوار آن نمی شود.

رئیس طویله میرآخور خوانده می شود و بر سرش کلاهی مخملی دارد با عمامه ای که دور آن پیچیده شده است. او تمام اسبان شاه را با فاصله ای کم پشت خیمه های شاهی به صف می کند، و خدمتکارانی که مراقب اسبان هستند در آنجا می باشند. اسبان بخوبی تیمار شده و با چولها یی پوشانیده اند. غذای آنها را در توبره ای می دهند و هنگامی که جوشان را می خورند توبره را از سرشان برداشته و لگام بر آنها می زنند. بر لگام آنها طنابی بسته و آنرا به چول اسب می بندند و بدین ترتیب اسب سرش را بالا می گیرد. تا جایی که من شمردم تعداد اسبان شاه در آن زمان هشتاد و نه بود.

در آن زمان شاه زنی [عقدی] نداشت ولی دو پسر داشت. یکی در خراسان بود و دیگری در شیراز یا یزد. او یکی از خواهرانش را به شاهی که نزدیک شیروان در شمال جایی که چرکزستان قرار دارد نزدیک لاوند بیک شاه گرجستان در شهر زگم داده است. اگر درست یادم باشد، این امیر “بیگ شکی” خوانده می شود. خواهر دیگر ش را به عبدالله خان، که در مرز بغداد است داده است. یک خواهر دیگر و یا خواهرزاده را به شاهقلی خلیفه مذکور داده است.

تمام صوفیان ، یعنی مردان شاه، در روز تاجی دوازده ترک بر سر دارند ، و در شب کلاه سلطان حیدری بسر می گذارند که پدر بزرگ شاه بر سر می گذاشت. سپس شاه اسمعیل کلاه را عوض کرده بدان شکل دیگری داد چنانچه شکل آن ذیلاً داده می شود:

طرحی از تاج و کلاه سلطان حیدری با شرحی از ممبره
طرحی از تاج و کلاه سلطان حیدری با شرحی از ممبره

این تاج طوماریست از پارچه ای ارغوانی به درازای بیش از نیم ذرع و با دوازده ترک. – کلاه سلطان حیدری با دوازه ترک که به رنگ های مختلف می باشد، ولی تاج تنها باید سرخ رنگ باشد.

کسانی که به شاه نزدیکند و یا کسانی که بخصوص مورد محبت او هستند، که او اغلب در مصاحبت آنها است و با آنها عیش و عشرت می کند، کلاه های مخمل سیاه یا سرخ و یا سبز بر سر دارند. لباس آنان به تنگی لباس عثمانیان نیستند، و گشاد می باشند و مثل پیژامه می باشند (36). تمام قورچیان شاه شمشیر با غلاف های زرین دارند، یعنی قورچیانی که شجاعت بخصوص کرده اند، و دشنه که “خنجر” نامیده می شود نیز از طلا می باشد با نگین های فیروزه و تمام امرا نیز خنجر های زرین دارند. کمربند آنها زرین با با نگین های فیروزه و یاقوت می باشد. آنها لباس های مخمل و زر دوزی بر تن دارند که در شهر یزد بافته شده اند، و من بسیاری از آنها را دیده ام. این افراد دور عمامه های خود نواری زرین با فیروزه و یاقوت دارند، و کسانی نیز هستند که سه یا چهار نوار زرین دارند، و بر آنها پرهایی نیز دارند که در ته آنها تکمه زرین با نگین های گرانبها می باشد. هنگامی که شاه بزمی ترتیب می دهد همه بدین سان لباس می پوشند. هنگامی که شاه طهماسب به مراغه رفت به ظن من مسافت بین آنجا و مرند داوزده تا شانزده فرسخ می باشد. در تمام راه به اسبان جو نمی دادند زیرا که در تمام راه از چمنزارها عبور می کردند. شاه تمام راه را سواری می کرد مثل این که در میدان جنگ بود و در دستش چوبی [یا جریدی] بود (37). از آنچه من دیده ام شاه سوارکار خوبی بود. اگر اشتباه نکنم تمام اینها در سپتامبر 1539 بود.

پس از چند روز او دوباره ما را در دیوانخانه بحضور خواند. سلطان های مذکور در حضور شاه بودند و شاه از من خواست تا به او بگویم که نتیجه اتحادی که حکومت ونیز تشکیل داده بود چه بود و قدرتش چقدر بود ودرباره تمام اتفاقاتی که در کشور های فرنگ اتفاق میفتاد زیرا که خیلی مشتاق شنیدن آنها بود. من باو هرچه مناسب بود گفتم مطابق آنچه به شماعالیجاهان نوشته ام. مضمون جواب او چنان بود که من در نامه های خود در این باره نوشته ام. او مرا تا شب در حضور میداشت، و آنگاه بمن اجازه مرخص شدن را داد و من به خیمه خود برگشتم.

شاه خودش به بعضی از کوه های مراغه رفت که در قله یکی از آنها چشمه های آب شیرین هستند و در آنها ماهی های زیاد هستند. شاه در آنها به صید ماهی پرداخت. رئیس ماهی گیران حسین بیک چپنی نام دارد. صبح شاه بر می خیزد و لباسی ارغوانی به تن میکند که لباسی کوتاه است و بر سر ش کلاه سلطان حیدری دارد. او همراه بیست یا سی از محبوب ترین درباریانش می باشد و هریک از آنان در دست چوبی نازک مانند چوب ماهیگیری دارد، و با قلاب ماهی می گیرند و تمام روز تفریح می کنند. بعداً هرکسی که ماهی گرفته است آنرا به شاه تقدیم می کند، و تلی از ماهی ها می سازند و او تعدادی از ماهی ها را میان آنها تقسیم می کند، و بقیه را به آشپزخانه می فرستد. این ماهی ها استخوان ندارند، و آنها را در روغن اعلا یعنی کره سرخ کرده می خورند، و خیلی خوشمزه است. شاه در تمام این کوه ها به صید ماهی می پردازد. گاهی جلوی جریان آب را می بندند و آنرا بسوی دیگر میرانند. وقتی که کانال اول خشکیده است ماهی ها را با دست می گیرند. تمام ماه اکتبر 1539 را او در تمام این مناطق به صید ماهی پرداخت.
سپس شاه از کوهها به دشت آمد که در آنجا اسبان و کرّه اسبان او نگهداری می شدند، و از میان تمام دهاتی که اسبان او بودند با اردو گذشت. در هر دهی دو یا سه روز در دشت بیرون ده اقامت می گزید. او دستور داد که تمام کرّه هایی را که در آنجا می بودند پیش او بیاورند، و همین کار را نیز کردند. او یک بیک آنها را بررسی کرد، و تمام آنها را میان امرا تقسیم کرد. در حالی که به هریک یک کرّه می داد می گفت که او می بایست هر اسبی را بعنوان ودیعه ای از شاه داشته و بزرگش نماید. او بدین ترتیب تا چهاردهم نوامبر مشغول بود.

از تبریز خبر می آمد که در آنجا طاعون آمده است و بدین جهت او در برگشتن به تبریز تاخیر کرد. بخاطر این مرض او دستور داد که تمام سگان را بکشند. آنگاه خبر رسید که طاعون رفع شده است. در شانزدهم نوامبر برادر شاه بهرام از برادرش اجازه شکار خواست و اجازه داده شد. بهرام در معیت سیدان اسکو حرکت کرد. پس از عزیمت او شاه در صحبت با امرا در دیوانخانه گفت:” ایکاش خدا این لطف را در حق من می کرد که فردا بقدری برف می بارید و بحدی سرد می شد که بهرام نمی توانست شکار کند.” در واقع هم این طور شد و چنان سرد شد و طوری برف آمد که نزدیک بود بهرام یخ ببندد و او بدون شکار برگشت. برف و سرما بمدت سه روز ادامه داشت.

شاه به اردو اجازه رفتن به تبریز را داد. هوا چنان سرد بود که من در چادر باوجود خز و دستکش نمی توانستم طاقت آورم. فراشان به زحمت می تواتستند خیمه ها را برچینند چون همه چیز یخ زده بود. و من تعجب می کردم که چطور آنها می توانند چادر ها را پیچیده و بار کنند. با این که سخت برف می آمد من نیز مجبور بودم با آنها سفر کنم. من همراه خانواده شاه علی سلطان و شاهقلی خلیفه سوار بر شتر رفتم. بچه های کوچک را روی شتران گذاشتند و من نمی دانم چطور آنها در این سرما یخ نبسته و چون مومیایی نشدند. ما از رودی گذشتیم و من دیدم که خادمان برهنه شده درون آب رفتند تا به شترهای بارشده کمک بکنند. بعضی دیگر با لباس بدرون رود رفته و چون بر آمدند لباس آنها جلوی باد یخ بسته ماند. در این وضعیت سخت من فقط دو یا سه مرد را دیدم که مردند.

————————————————————–

زیرنویس ها:

33 – الساندر مورتون، مترجم انگلیسی کتاب، متذکر می شود که بزرگان عهد صفوی معمولا دو دست خیمه داشتند بنام “پیش گاه” و “پس گاه”. هنگامی که می خواستند بجایی بروند خیمه پیش گاه قبلا برده میشد تا وقتی که آنجا برسند خیمه گاه حاضر باشند.
34 – ؟
35 – ؟؟
36 – در اصل
yaigani
است و ویراستار ایتالیایی فکر کرده است که این کلمه شاید “پای جامه” که در اساس اصل “پِیژامه” فرنگی است می باشد. اگر فرضیه درست باشد این اولین باریست که کلمۀ “پای جامه” در یک زبان اروپایی بکار میرود. جالب این که این کلمه در ایران بکار نمی رفته است و از طریق هند در حدود 1800 به انگلیسی رفته است. ممبره به نحوی که این کلمه را استعمال می کند ( مثل این که آنها پای جامه پوشیده اند) میرساند که ایرانیان معمولاً پیژامه نمی پوشیدند، و شاید هم ممبره این کلمه را از پرتقالیان در هرمز یا گوآ شنیده است. شاید این کلمه “یای گانی” واژه ای ترکی است بصورت “یای دونی ” یا “یای تونی” که به معنی “لباس تابستانی” است.
37 – جرید چوبی بود باندازه یک نیزه که سوران در حال سفر با یکدیگر بازی می کردند. نگاه کنید به ویلیم فلور “بازی های ایرانی”، چاپ میج، واشنگتون، 2011.

——————————————————————–

بخش قبلی سیاحتنامه ممبره:

سفر از گرجستان به سوی تبریز

بخش بعدی و پایانی سیاحتنامه ممبره:

تبریز: آداب و رسوم ایرانی

1539: سفر از گرجستان به سوی تبریز

Mission to the Lord Sophy of Persia (1539-1542) - The description of his mission to the court of the Shah Tahmasp I of Persia by the Venetian Michele Membre is one of the most informative as well as one of the most individual of the few European accounts of 16th century Persia
Mission to the Lord Sophy of Persia (1539-1542) – The description of his mission to the court of the Shah Tahmasp I of Persia by the Venetian Michele Membre

توضیح: در زمان شاه طهماسب اول (1523-76)، فرزند شاه اسماعیل صفوی، «جمهوری دریائی» ونیز (ایتالیا) برای مقابله بهتر با دولت عثمانی خواهان روابط نزدیک با ایران صفوی بود. از این جهت جمهوری ونیز «میکله ممبره»

Michele Membre

را در سال های 1539-40 به ایران فرستاد. در پایان سفر، ممبره بعد از ملاقات با شاه طهماسب، دو نامه خصوصی او را به دوک ونیز «آندریا دوره آ» و سنای این شهر برد. این دو نامه که هنوز در آرشیو ملی ونیز نگهداری میشود در ایران باز نشر شده ولی تا جائیکه میدانم، سیاحتنامه ای که «ممبره» در سال 1542 بچاپ رسانید و «بهترین گزارش اروپائی از ایران قرن شانزدهم» نامیده شده، هنوز بطور کامل در ایران ترجمه و منتشر نشده است. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. «چشم انداز» در اینجا سه بخش این سفرنامه را که مربوط به آذربایجان میشود منتشر میکند (برای اطلاعات بیشتر در باره این کتاب و یا خرید آنلاین ترجمه انگلیسی آن روی عکس بالا کلیک کنید) – عباس جوادی

فصل سوم

ایران: اردوی همایونی و دربار شاه طهماسب
و رسیدن ممبره به حضور شاه

روز دیگر در معیت پنج ارمنی دیگر که به لوری میرفتند حرکت کردیم که اولین شهر در قلمروی ایران و هم مرز با گرجستان است. از تفلیس ما بمدت هفت روز همیشه بسوی جنوب یا جنوب شرق سفر کردیم، در راهی پر از راهزن، و کوه ها و تپه های زیاد پر از جنگل. پادشاه لوارساپ (25) بعنوان خراج سالی یک هزار به دولت صفوى می دهد. شهر لوری مانند حصاریست سنگی و در کنار حصار رودی از غرب به شرق جاریست، و اطراف شهر پر است از دهات ارمنی نشین که بعضی رعیت صوفی و برخی رعیت پادشاه لوارساب هستند. هنگامی که به حصار لوری رسیدم خود را به کوتوال آنجا موسوم به محمد خلیفه پسر شاه علی سلطان چپنی معرفی کرده و از او کمک خواستم تا مرا هرچه زودتر به خداوندکار ش ، یعنی صوفی، برساند که نتایج مهمی خواهد داشت. محمد خلیفه چون این را شنید بلافاصه به هفت نفر دستور داد که همراه ما به دربار صوفی بیایند. او اسبی نیز بمن داد چون اسب خیلی خسته بود و قادر به حمل من نبود.

آن شب سرکرده مزبور مرا بیش از حدّ عزیز داشت و میهمانی نوازی بیحدی کرد، و صبح دیگر بشرحی که گفتم مرا روانه ساخت. ما بمدت سه روز بر کوهایی بلند پر از جنگل سفر کردیم و آنگاه وارد راهی دیگر گشته و دو روز از تپه و چهار روز دیگر از دشت هایی مسطح گذشتیم. در راه از شهری بنام نخچوان گذشتیم، و در آن زمان خانه های جدیدی در آنجا برای سلطا ن منتشا (29) ، که در ایروان است ، می ساختند. سپس از نخجوان به شهری بسیار کوچک بنام مرند رسیدیم که باغات زیادی دارد. از لوری تا مرند ساکنان تمام دهات ارمنی مسیحی بودند و رعیت صوفی.

ما در دو فرسخی آن سوی مرند به شاه رسیدیم که با اردوی خود (یعنی قشون با چادرهای آن) در چمنزاری اطراق کرده بودند. کسانی که همراه من بودند مرا به اقامتگاه شاه علی سلطان، پدر محمد خلیفه سرکرده شهر لوری، بردند. شاه علی سلطان خیلی از دیدار من خوشحال و مسرور گشت، و فوراً سوار گشته و به حضور شاه طهماسب صوفی رفت تا او را از آمدن من آگاه سازد. صوفی از شنیدناین خبر بسیار خوشحال شد، و به شاه علی سلطان گفت که باید سه روز میزبان من باشد و سپس او را با نامه دولت ونیز به حضور من بیارید، و چنانکه رسم است در میهمانوازی کوتاهی نکند. این در ماه اوت 1539 بود.

روز بعد از آناطولی یعنی از ایالت ارزنجان ترکمانان علی (27) با عیال و احشام خود، کلاً هشتصد خانوار بودند و برای دیدن شاه آمده بودند، رسیدند. ششصد سوار از این ترکمانان با اسلحه و نیزه در فاصله ای از بارگاه شاه سوار بر اسب دور می گشتند و فریاد می زدند “الله الله.” این یک روز بعد از رسیدن من به اردوی صوفی بود. آنها همان طور فریاد می زدند “الله الله” تا این که شاه از بارگاه خود بیرون آمد. سپس صوفی دستور داد که بزرگان آنها بحضور او بیایند، و آنان یک بیک آمده پای شاه را بوسیدند. شاه به هریک پارچه ای جهت لباس و کلاهی که تاج خواند می شود داد. آنگاه ترکمانان مذکور هریک بقدر وسع خود، تعدادی چهارپا، بعضی اسب، بعضی شتر و برخی قوچ های اخته، به شاه پیشکش کردند. شاه آنها را به قسمت از قلمروی خود فرستاد، یعنی گروهی به ایالت خراسان، دیگری به ایالت شیروان و سومی به ایالت عراق.

تعداد چادر ها در اردوی شاه طهماسب بسیار زیاد بود، و مطابق آنچه من خود توانستم بشمارم تعداد آنها احتمالاً حدود پنج هزار بود. بنظر اگر خدمه را حساب نکنیم او چهارده هزار سوار داشت . تعداد اسبان و قاطران بحدی زیاد بود که نمی شد حساب کرد و تمام دشت پر از چارپایان بود.

چنانچه گفتم چون روز سوم گذشت مطابق دستور شاه، شاه علی سلطان مذکور مرا به حضور صوفی برد، و من نامۀ حکومت ونیز را بدست صوفی دادم، و این را من مفصلاً در نامه اول خود به عالیجاه هان از شهر لیسبون گزارش دادم. سپس شاه طهماسب با اردوی خود یعنی قشونش از جای مذکور بسوی مراغه حرکت کرد. با این همه برای این که عالیجاه هان محترم اطلاعات مفصل تری درباره آداب و رسوم دربار صوفی داشته باشند به شرح بیشتری مبادرت می ورزم. دربار صوفی با طنابی به ضخامت یک انگشت که دایره کاملی را تشکیل می داد احاطه شده بود مثل حیاطی که اطرافش دیواری بود با دو دروازه. هر سه گامی تیری چوبین با نوکی آهنین بر زمین نشانده بودند و بر سر آن حلقه آهنینی بود که طناب مذکور از آن می گذشت. بلندی هر تیر دو متر و نیم بود. دربار او بدین ترتیب بود: در میان دایره بارگاه های او بودند. در قسمت مقدم هنگامی که از دروازۀ دایره وارد می شدید و مقابل آن دروازه قصری است که سلام رسمی در آن برگزار می شودو آنرا دیوانخانه می خوانند و ازسه چادر بزرگ پشت سرهم تشکیل می شود. چادر وسطی خیلی بزرگ است، و در توی آن اطاقیست ساخته شده از تیر های مذهّب به شکل یک گنبد و با پارچه ای ارغوانی گل دوزی با ابریشم شده پوشانیده شده است. در کف اطاق نمد سرخی بود که آستری از کرباس پشمی داشت، و روی این نمد فرشهای گرانبها و ابریشمی با نقوش حیانات و درختان بودند. در یک سوم این چادر هنگامی که هوا سرد نیست صوفی می خوابد. پشت خیمه سوم آبریزگاه اوست که بشکل اطاقی دراز با چوب و پارچه ساخته شده است. دربار صوفی چنین بود.

اولین چادر یا بارگاه برای بار عام است که او با امیران خود می نشیند. در چهارسوی این خیمه سلطان های بسیار محتشم بصف می نشینند، و در پشت آنان بفاصله ای کم سلطانهای دیگر که مقامی پائین تر دارند می نشینند و پشت آنان قورچیان یا سواران صف اندر صف می نشینند، چنان که محل سلام احاطه گشته است از مردانی که روی زمین نشسته اند. مهم ترین اشخاص چتری بسر دارند که سایه بان خوانده می شود و آنها را از آفتاب نگه می دارد. دیگران تما روز روی زمین نشسته اند تا این که شاه به اندرون برود. خارج از خیمه دیوانخانه خدمه و حاجبان ایستاده اند و یساول خوانده می شوند و هر یک چماقی بطول دو ذراع یا بیشتر و بضخامت یک انگشت در دست دارند، که یک سر آن نقره با تکمه ای کوچک مذّهب یا رنگ آمیزی شده است. از میان آنان من شش یا هفت یساول را من می شناسم که از دیگرحاجبان به شاه نزدیکترند.، و هنگامی که شاه می خواهد با کسی صحبت بکند، او را فرا می خوانند تا به درون آمده سخن بگوید. بدین جهت این شش یا هفت نفر “مصاحب” یعنی محبوب و دوست شاه خوانده می شوند. اسامی آنها چنین است:

قرا خلیفه شاملو، که ریش سیاه دارد، و او نه سفید اندام و نه سیه چرده است، و سوارکار خوبیست. او شجاع است و شاه او را عزیز می دارد. این قره خلیفه دو برادر دارد که در خدمت بهرام میرزا، برادر شاه هستند. یکی از برادران عمامه ای بر سردارد که تیر از آن می گذرد، و او یساقی بهرام میرزا است و برادر دیگر قورچی اوست. قرا خلیفه مذکور دو زن دارد یکی از تبریز و دیگری از شیروان. از زن تبریزی او دو پسر و یک دختر دارد، که او را به پسر یک قورچی و یا یساول به زنی اده است. یکیاز پسران جوانیست نوزده بنام احمد که شاه او را قورچی خود ساخته است. پسر دیگر بنام “هان موکسل” کوچک است و دارد الفبا را یاد می گیرد. از زن شیروانی پسری دیگر دارد که در آن زمان یک ساله بود. قبلا قره خلیفه زن دیگری داشت که اکنون ترکش کرده است، و از او پسری دارد که هفت ساله است. خانه او در میدان تبریز واقع است نزدیک جایی که بغرا می فروشند. نزدیک بغرا فروش دروازه ای است که به کوچه تنگی در سمت غرب باز می شود ، و مقابل آن و نزدیک خانه او قورچی ای بنام حسین ابراهیم آقا زندگی. در حیاط خانه قره خلیفه، هنگامی که از دروازه وارد می شوید، عمارتی است که او مردم را در آن می پذیرد، و پشت آن آشپزخانه است و پشت آن دیواری قرار دارد که آنسوی آن کاروانسرایی است. در سمت چپ طویله اسبان است. حیاط این خانه کوچک است و باغی کوچک دارد که در سوی دیگر اطاقی است برای قیلوله نیم روز.

چنانچه گفتم این یساولان در دیوانخانه ایستاده اند. بیست و پنج یا سی گام پشت سه خیمه بارگاه اطاقهایی هستند که در آنها صوفی می خوابد. این اطاقها شبیه یکدیگرند فقط یکی از آنها حمامی گنبد دار دارد، و این یکی از گنبدهایی است که من قبلا حرفش را زدم. پوشش این گنبد از نمد سفید که بعضی از قسمت های آن به سرخی می زند. بیرون اندرونی پنج حاجب پیر می ایستند. بطرف غرب گنبدی دیگر است که پوشیده است از پارچه ارغوانی، مثل گنبد دیگر که شرح دادم، و در زیر آن نقاشان کار می کنند. بیرون دربار شاهی آشپزخانه سلطنتی قرار دارد و در کنار آن خیمه های دیگر برای مواد غذایی و آذوقه قرار دارند. در کنار اینها خیمه های محبوب ترین افراد یعنی بهرام میرزا، سام میرزا و سید های اسکویی و دیگران قرار دارند. بدین ترتیب تا جایی که چشم کار می کرد خیمه ها بودند با نظم زیاد و خیابان هایی بین آنها.

در دربار هنگامی که شاه می نشیند همه می نشینند و هنگامی که بر می خیزد همه بر می خیزند. صبح وقتی که از اندرون در می آید تا به دیوانخانه برود، دو مرد که هریکی طبلی فولادی در دست دارند پیش او راه میروند و فریاد الله اکبر می زنند و می گویند صد هزار لعنت بر عمر، عثمان و ابوبکر باد، و به این کار ادامه می دهند تا وقتی شاه می نشیند و آنگاه ساکت می شوند.هنگامی که می خواهد به اندرون برگردد همین کار را از سر می گیرند. برادر او نیز هنگامی که به قصر میرود یکی از این افراد که تبرائی خوانده می شوند همراه دارد، و او تا زمانی که می نشیند به همین صورت فریاد می زند. همین روش را نیز سید اسکویی، قاضی جهان، وزیر اعظم و خلیفه، و شاهقلی خلیفه مهردار، کسی که تمام اسناد شاه را مهر می کند، دارند. این مهمر دار مرد چاقی است و یک چشمش هم معیوب است و ریش کوتاهی دارد. او پسری دارد که پروانه چی (28) شاهست. خانه او در تبریز به طرف شرق نزدیک گرمابه ای که مقابل رودخانه است. قورچی باشی نیز مردی با ریش سفید نیز یک تبرایی دارد. خانه او در تبریز در سمت غرب شهر است کنار گرمابه ای و حیاط خانه اش باغ زیبایی است. تمام این امراء بزرگ هریک یک یا دو تبرایی داردند که لعنت بر عثمانیان می کنند.

بر گردیم به شرح حوادث خودم. هنگامی که سه روز معهود گذشت شاه علی سلطان مذکور ما را به حضور شاه برد. شاه در دیوانخانه بود با بارگاه های زیبا که پر از نقش و نگار گل بودند و مفروش با فرشهای گرانبها. شاه بر تکیه ای نمدی نشسته بود که از نمد خراسان و بسیار گرانبها بود، و در کنار او شمشیرش بود که غلافی با نقش های پوست ببر داشت (29)، و کمان او با چهار یا پنج تیر. در یک سوی او بزرگترین امرا بودند، و در سوی دیگر، اگر درست بخاطر داشته باشم، برادرش بهرام میرزا، سید های اسکویی، قاضی جهان، گوکچه سلطان، شاهقلی خلیفه، قورچی باشی و دیگران که بیادم نمانده اند. بعنوان یساولان تک یاتان منصور (30)، قره خلیفه و سلیمان چلبی در خدمت بودند. تک یاتان منصور مردیست تنومند با ریشی کوتاه و حدوداً سی و پنج سال دارد. یساول دیگری بود بنام “کوپک قیران” یعنی ” سگ کش”، و او مردی است بسیار ستبر و کوتاه قامت با ریشی کوتاه و شکمی بزرگ. یساولان دیگری بودند بنام کچل شاه وردی، فرخزاد بیک، که یساول باشی می باشد، و مردیست تنومند با ریشی نیمه سفید،. یکی دیگر بود بنام نارنجی سلطان، مردی با ریشی کوتاه و سیاه، و چهره ای سیه چرده و او کردیست که لباسی نارنجی می پوشد، و نوازنده خوبیست و صدایی خوش دارد. او پسری دارد نوزده ساله بنام شاه خرم(31)، که در خدمت بهرام میرزا بود ولی بعداً شاه او را بخدمت گرفته و پروانه چی خود ساخته است. نارنجی سلطان سلطا یساولی است و خواهری دارد با یک پسر و یک دختر. پسر که بیست وساله است نامش شاهقلی بیک است و پروانه چی بهرام میرزاست. شوهر خواهر نارنجی سلطان در خدمت منتشا سلطان در ایروان است ولی خواهر با نارنجی سلطان زندگی می کند. نه فقط لباس های نارنجی سلطان نارنجی رنگ هستند بلکه چادر، شتران، شمشیر، چماق، وحتی کاغذی که بر آن می نویسد نارنجی رنگ هستند. یساولی دیگر بنام حسین بیک قورقچی مصاحب شاه طهماسب است. دیگری با ریشی دراز و سفید بنام شاهقلی می باشد که خانه اش نزدیک خانه سید اسکویی می باشد و قره خلیفه داماد اوست. یکی دیگر بنام شاه وردی بیک داروغه شهر تبریز است، و من اسامی یاساولان دیگر را بیاد ندارم.

همراه سلطان شاه علی چپنی من به خیمه گاه شاه وترد گشتم و ادای احترامات لازمه را کردم. دستور داد که بنشینم که همه نشسته بودند.پس از اندکی از من سبب آمدنم را جویا شد. گفتم که عالیجاهان هیات حاکمۀ ونیز، که بسیار وفادار و دوستار ند و طالب دوستی اعلیحضرت می باشند، او را بعنوان یگانه و امپراطور واقعی می شناسند، و بدین جهت است که مرا بحضور فرستاده اند تا این نامه را تقدیم کنم که مضمون آن به نفع او و تار و مار ساختن دشمنان او یعنی عثمانیان می باشد، چنان که به تفصیل در نامه مذکور آمده است. هنگامی که صوفی سخنان مرا شنید او بسیار خوشحال شد، و من فوراً کتابی را که نامه در جلد آن مخفی کرده شده بود نشانش داده گفتم که نامه در این کتابست. قره خلیفه مذکور کاردی کوچک در آورده چرم بیرونی جلد را برید. چون دیدند که نامه با سریشم خوب چسبیده شده بود همه خیلی خوشحال شدند و نامه را از کتاب بیرون کشیدند. او قسمتی از جلد دیگر را نیز باز کرد چون فکر می کرد نامه دیگری در آن بود، و البته جز چوب چیزی نیافت. او کتاب را بمن داد و نامه پیش او ماند. در این وقت قورچی باشی گفت: “راست است که می گویند که تمام ملل یک چشم دارند و فرنگیان دو.” (32)

آنگاه صوفی از من پرسید از راهی که آمده بودم چون به نظر او که کار بزرگی بود که از خطرات زیاد رسته و توانسته بودم به آنجا برسم، خصوصاً وقتی که شنید ترکان چقدر از گذشتن از مرز سختگیری می نمایند. من شرح سفر خود را دادم و او بسیار مشعوف شد. او از من پرسید که اهل کجا هستم. جواب دادم که از شهر ونیزم. او از پدر و مادر، خواهر و برادر و از سن و مقام من پرسید. با و گفتم که من مادر، پدر و برادری دارم و من نجیب زاده ای اهل ونیز می باشم و چنان که از قیافه ام هویداست سن من سی سال است. هنگامی که این سئوالات به پایان رسید او مرا مرخص کرد تا بخانه رفته و استراحت نمایم، و مرا به شاه علی سلطان سپرد. او دستور داد که خلعتی بمن داده شود با مبلغی تقریباً هشتاد دوکات و یک اسب.
————————————–
زیرنویس ها:
25 – لوارساب اول، پادشاه کارتلی، 1535-1558.
26 – سلطان منتشاء از قبیله شیخلوی استاجلو بود و نخجوان اولکای او بود و او در سال 1545 در آن شهر در می گذرد.
27 – معلوم نیست مراد از “ترکمانان علی” چیست؟ احتمالاً نام ایلی است و شاید که مراد ایل تکلو باشد.
28 – پروانه چی ماموری بوده است در خدمت شاه برای رسانیدن اوامر شفاهی او به کسان مربوط و این که ببیند که دستورات شاه اجرا می گردد.
29 – در متن پوست شیر است که نقشی ندارد و مترجم انگلیسی می گوید احتمالاً مراد نقش پوست ببر است.
30 – در اصل
Tachiatan Masur
به نظر میرسد که اسم این شخص “تک یاتان منصور” باشد.
31 – در اصل
Chiach cherm
است که شاید “شاه کرم” باشد..
32 – مترجم انگلیسی اضاف می کند: مقایسه کنید با گفته اوزن حسن آق قویونلو به سفیر ونیزی بنام باربارو که می گوید: “دنیا سه چشم دارد و ختائیان دو و فرنگان یکی”.

بخش بعدی:

اردو در حرکت – حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

خاطرات حمله روس ها و اوایل فرقه دمکرات

سال 1941: تانک های روسی در تبریز
سال 1941: تانک های روسی در تبریز

این خاطره را پسرعموی فاضل و متواضع بنده، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جرج واشنگتن دکتر حسن جوادی نوشته است. «سرگرد محمد جوادی» که نامش در این نوشته ذکر میشود ابوی مرحوم بنده است. در زمان حمله روس ها به آذربایجان من هنوز متولد نشده بودم.

حسن جوادی – قدیم ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارم از شهریور 1320 و بمباران و اشغال تبریز توسط روسها می باشد. کمی بیشتراز سه سال داشتم و بسیاری از جزئیات حوادث را بعد ها از بزرگتر ها یاد گرفتم ولی طرح اصلی وقایع بصورت زنده ای در ذهن من است. بمباران خانه و اطاقی که شب قبل در آن خوابیده بودیم چیزی نیست که فراموش شود. عموی من سرگرد محمد جوادی، رئیس مخابرات ارتش بود، و شب قبل به پدر و مادرم خبر داده بود که ممکن است روسها حمله کنند، و خودش یک دست لباس شخصی برداشته بود که اگر ارتش از هم پاشید آنرا بپوشد. یادم می آید پیرزن مهربانی داشتیم بنام مسمه خاله که برای ما بچه ها از گذشته ها و از انقلاب زمان مشروطه داستانهای جالبی می گفت. عمویم با عجله ایکه در رفتن داشت دم پایی های مسمه خاله را هم محض احتیاط برداشته بود. بعداً در حیص و بیص فرار مسمه خاله دنبال کفش هایش می گشت و کسی را که آنها را برداشته بود نفرین می کرد.

دم دمه های صبح بود با صدای غرش هواپیما ها از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. هواپیما های روسی در آسمان بودند و اعلامیه می ریختند. بمباران هنوز شروع نشده بود که همگی خانه را ترک گفتیم. به گمانم پدرم قبلا فکرش را کرده بود و درشکه ای گرفتیم و به باغ بزرگی که در خارج شهر، نزدیک راه تهران در پیکریه داشتیم رفتیم. “باغ وزیر” پر بود از آدم که از تبریز فرار کرده بودند و می خواستند زیر درختان پنهان شوند. یادم می آید که چند نفر آلمانی هم بودند که می خواستند خودشان را پنهان کنند و از افتادن بدست روسها سخت واهمه داشتند. مردم هم خیلی به آنها محبت می کردند و گویا عده ای را هم فرار داده بودند. من البته در آن وقت از آلمان و آلمانی ها چیزی نمی دانستم. فقط می دانستم رادیو صبایی که داریم ساخت آلمان است، و پدرم مرتب به رادیو آلمان گوش می داد که بفارسی بود و من چیزی نمی فهمیدم. بعدها این جزئیات را از پدرم شنیدم. پدرم که چندی پیش شروع به یاد گرفتن آلمانی کرده بود تمام کتابهای آلمانی اش را پنهان کرده بود. ما فکر نمی کردیم که خانه ما را بمباران بکنند، ولی بعد فهمیدیم که بمباران خانه مت هم بنوعی مربوط به آلمانی ها بود. پشت خانه ما که نزدیک بازار امیر بود اطاق تجارت آلمان  قرار داشت. ظاهرا روسها دقیقاً از نقشه تبریز خبر داشتند، و خانه ما را هم بخاطر مجاورت با همین اطاق بازرگانی آلمان بمباران کردند.

تعداد مردم در باغ وزیر مرتباً زیاد می شد. یادم می آید که میان یکی از کرت های انگور، که به ترکی قانا می گویند، نشسته بودیم و پدرم سفره را که مقداری نان و قابلمه ای پر از گوشت در آن بود بر روی زمین گسترده بود و بما می گفت بخورید ولی بمحض این که سر و صدایی بلند می شد آنها را جمع می کرد و به زیر درختی یا کرتی دیگر می رفتیم. گوشتها اصلا نپخته بودند ولی پدرم اصرار داشت که آنها را بخوریم. بعد از آن یادم نیست چی شد ولی صحنه دیگری که بخاطرم مانده این است که ما باغ وزیر را ترک کرده و از زیر درختان دو دهکده خارج تبریز باریش و باسمنج میرفتیم. گاه گاهی هواپیما های روسی درآسمان دیده می شدند و ما از ترس به زیر درختها پناه می بردیم. در آن حیص و بیص دختر عموی من منیژه که اندکی از من بزرگتر بود روی دوش مصدر عموی من نقدعلی نشسته بود و مرتب کلاه او را برداشته کجکی می گذاشت که مد جدید کلاه خانمها این طور است. حالا که فکر می کنم من هرگز مادر و خاله ام را که زن عمویم می شد با کلاه و مانتو ندیده بودم. هفت سال از کشف حجاب توسط رضا شاه می گذشت و مادر من فقط در مراسمی که بخاطر پدرم دعوت می شد و مجبور بود برود و نمی توانست از آنها اجتناب نماید می رفت و الا در خانه میماند. از یکی از این مراسم رسمی که زنان کارمندان دولتی مجبور بودند بدون حجاب شرکت کنند عکسی داریم که مادرم در صف جلو در حالی که ماتنوئی به تن کرده و کلاهی بسر دارد در صف جلو ایستاده است. برای این که دستهایش هم دیده نشوند دستکش دست کرده است و انگشترالماسش را هم روی دستکش به انگشت دارد.

چند روز ما در دهات اطراف تبریز اطراق کردیم تا به تبریز برگشتیم ولی جرات نمی کردیم به خانه خودمان برگردیم. پدرم به خانه مان رفته بود و دیده بود که یک طرف خانه را بمب انداخته اند. برای مدتی در یکی از محلات دور تبریز خانه ای اجاره کردند و ما مدتی در آنجا ماندیم ولی گاه گاهی به خانه خودمان سری می زدیم. خانه ما در خیابان دارایی امروز و یا حرمخانه آن زمان ونزدیک بازار امیر بود. حیاط وسیعی داشت با حوضی مستطیلی بسیار بزرگ و دو ردیف ساختمان دو طبقه در طرف شمال و غرب خانه قرار داشت، و پشت ساختمان اصلی هم یک حیاط خلوت با اطاق خدمه و غیره بود. پشت خانه ما در طرف غرب بطرف بازار امیر موسسه ای آلمانی بود که بعد ها دانستم که اطاق تجارت آلمانها بوده است. بمبی که انداخته بودند درست اطاق خواب ما را مثل یک قالب پنیر بریده و تا زیر زمین رفته بود. جالب این که رادیو صبای ما روی میز کوچکی کنار یکی یکی از تختخوابها دست نخورده مانده بود در صورتی که بقیه اثاث اطاق در زیر زمین خورد و پخش شده بودند. در رابطه با اطلاع روسها از نقشه شهر تبریز باید بگویم که زنی گدا با بچه کوچکی جلوی در خانه ما می نشست که ما می گفتیم “مهاجر” است یعنی از آذربایجان شوروی آن زمان آمده بود. پدرم که آدم بسیار خیّری بود خیلی باو می رسید و لباسهای مرا به بچه اش می داد. بعد از آمدن روسها این زن لباس افسران روسی را به تن کرده بود. یک مورد دیگر این بود که روزی دو سرباز روس بخانه عموی من آمدند، و البته عموی من در آن وقت به تهران فرار کرده بود، و آنها دنبال عموی من بودند. اهل خانه گفتند که اینجا خانه یک تاجر است و افسری در اینجا نیست. سربازان به دفتری که در دست داشتند نگاه کرده گفتند: «چنین نیست. و اینجا خانه افسری نسبتا کوتاه قد و چاق.» از قرار معلوم تعداد مامورین اطلاعاتی روسیه در ایران در آن زمان خیلی زیاد بود. سالها بعد هنگامی که من در واشنگتون کار می کردم و چند سال بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1990 اتفاق افتاده و آذربایجان شوروی هم جمهوری مستقلی شده بود، حیدر علی یف بعنوان رئیس جمهور آذربایجان در واشنگتون در دیدار رسمی بود. من هم او را می شناختم و چند بار با او مصاحبه کرده بودم. یک شب در یک میهمانی دیدم که حیدر علی یف با یک ایرانی مقیم آمریکا فارسی صحبت می کند، وبا تعجب از حیدر علی یف پرسیدم: «جناب پرزیدنت شما فارسی را کجا یاد گرفته اید؟» او خندیده گفت:«در شهر شما» . من مدتها فکر می کردم این در زمان جنگ بوده است بعداً حساب کردم که حیدر علی یف متولد 1923 بود و در 2003 فوت می کند، و در 1941 هیجده سال داشته است و نمی توانست سمتی در ارتش روس داشته باشد. چهارسال بعد در زمان پیشه وری این احتمال بیشتر است. بعلاوه در زمان پیشه وری پدر زن حیدر علی یف دکتر عزیز علی یف مامور ارشد تبلیغات روسها در تبریز بوده و بیمارستان شوروی را هم در تبریز تاسیس می کند. احتمال دارد که حیدر علی یف همراه او در تبریز بوده است.

ما مدتی هم به تهران رفتیم و خانه ای در خیابان شاهرضای سابق در کوچه فتوحی روبروی کالج اجاره کردیم. آنوقت آن سوی خیابان شاهرضا تا مجسمه فردوسی بندرت ساختمانی دیده می شد یا در خاطر من چنین تصوری مانده است. مادر من برای من لباسهایی به شیوه لباسهای سربازان متفقین دوخته بود. یادم می آید یک روز سوار اتوبوس شدیم که تازه در تهران راه افتاده بود. چند نفر سرباز هندی با عمامه های مخصوصشان، با سبیل های پر پشت با اونیفرم های کرم رنگشان در اتوبوس بودند. لباس من هم خیلی شبیه لباس آنها بود. یکی از آنها مرا از دست مادرم گرفت و بغل خودش نشاند و با من صحبت می کرد. ولی من چنان مرعوب سبیل های او شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. خوشبختانه گویا هندی ها نزدیک سفارت انگلیس پیاده شدند و من به دامن مادرم پناه بردم.

از شهریور 1320 تا پائیز 1324 که ما برای بار دوم به تهران رفتیم و یا فرار کردیم سالهای پر حوادثی بود و من نسبت به سنم آگاهی زیادی پیدا کرده بودم. پس از برگشتن از تهران سال 1322 خیلی خوبی بود. پدر و عمویم که هر دو کار دولتی را ول کرده بودند به کارهای یکی دودهی که به مادر و خاله ام رسیده بودند میرسیدند. سیستم قدیم ارباب رعیتی برقرار بود و با وجود سربازان روسی حرفی ازسیستم اشتراکی و ندادن حق مالک و غیره در میان نبود. دهی داشتیم بنام “چشمه کلان” در طرفهای رضائیه که می گفتند ساکنان آن همه کُرد هستند و نمی خواهند سهم غله ارباب را بدهند ولی در عوض میوه خشک شده، کشمش، دوشاب، بادام و گردو وغیره می دادند که برای ما بچه ها خیلی خوب بود. در ضمن گندم هم از دهات دیگر می آمد و آنرا آرد می کردند و هر از چند وقت زنان نانوا از صبح زود می آمدند و نان می پختند. نان پزی در تنوری که دریک گوشه حیاط و آشپزخانه بزرگ آنجا قرار داشت برای من خیلی جالب بود. دو نوع نان می پختند: لواش را با چسباندن به دیواره تنور می پختند، و یوخا را روی ساج روی تنور می پختند. بیشتر لواش را خشک کرده روی هم می چیدند، و به تدریج می آوردند و رویش مختصری آب می زدند و می خوردیم. قورمه کردن گوشت گوسفند، قوره کشیدن، خشک کردن گل سرخ هر کدام مراسم و زمان مخصوصی داشت. همان سال 1322 که سال پر برکتی برای ما بود، خواهرم زحل متولد شد که پنج سال از من کوچکتر بود.

ما نوکری داشتیم بنام صمد که مرا به خانه فوکس روسها می برد. روسها دو تا جا برای تبلیغات داشتند. یکی در باغ گلستان بود که گاه گاه در آنجا نمایش هم می دادند، و دیگری در خیابان پهلوی نزدیک سینما هما. در اینجا عکس های جنگ، پیشرفت سربازان روس وهمچنین فیلم های جنگ را نشان می دادند. در خیابان تربیت هم مرکزی بود برای تبلیغات انگلیسی ها و آنجا هم مجله شیپور و روزگار نو را می فروختند. عمویم پس از فروختن خانه سابقش ، خانه ای با باغی بزرگ اول خیابان منصور خریده بود که همسایه دیوار به دیوار آن اقامتگاه سربازان روسی بود. در حیاط آنجا نیز گاهی فیلم های روسی نشان می دادند و ما از پنجره طبقه دوم نگاه می کردیم . پدرم گاهی از این مجلات می خرید ولی اکثرا روزنامه های فرانسه می خرید که من در این وقت نه فارسی می توانستم بخوانم و نه فرانسه. وقتی که در 1323 در مدرسه رشدیه به کلاس تهیه رفتم کم کم یاد گرفتم بخوانم و البته زیاد چیزی نمی فهمیدم. سال بعد ، یعنی پائیز 1324 وضع خیلی عوض شده بود. پیشه وری به تبریز آمده بود و فرقه دموکرات تشکیل شده بود. مجله “آذربایجان” چاپ باکو، که هنوز هم بوی مرکب چاپ آن را بیاد می آورم، به ترکی بود جلوی مدرسه می فروختند. قیمتش دو قران بود. جالب این که ما بچه های کلاس اول آنرا می خواندیم. هنوز زبان تدریس ترکی نشد ه بود.

سال 1324 برای ما که نسبتا ثروتی داشتیم سال پر هراسی بود. هر روز می شنیدیم که فلان افسر و یا فلان مامور دولت را ترور کردند . یک بار خبر آمد که حاجی احتشام مالک ده لیقوان، که پنیرش آنقدر معروف است، بدست دهاتی ها کشته شده است. می گفتند حاجی احتشام مالک سخت گیری بود و گویا گوشش هم سنگین بود، و خانه قلعه مانندی هم برای خودش بالای کوه ساخته بود. دهاتی ها بخاطر شکایتی که داشته اند بخانه اش می ریزند و او می گوید حرف شما را خوب نمی شنوم. می گویند:«گوشت را وا می کنیم.» و با فرو کردن میله ای در گوشش مرد بدبخت را می کشند. مادر و پدر من سخت هراسان شده بودند. دو دل بودند که به تهران بروند یا نه؟ یادم می آید جواهرات مادرم و پولهایشان را در کیسه ای گذاشته بودند، و هر روز یک کاشی بخصوص از راهروی خانه را در می آوردند و زیر آن چال می کردند. باز چند روز دیگر آنرا در می آوردند و جای دیگری چال می کردند.

بالاخره قرار شد که ما به تهران برویم. فکر می کنم آبان 1324 بود هنوز ثلث اول تما م نشده بود که ما از فرودگاه تازه تاسیس تبریز با یک هواپیمای روسی عازم تهران شدیم. فرودگاه تبریز را برای مقاصد نظامی ساخته بودند ولی روسها از آنجا خط هوایی راه انداخته بودند. این اولین باری بود که ما سوار هواپیما می شدیم. هواپیما یک هواپیمای نظامی بود و دو ردیف سکو مانند برای نشستن در دو سو داشت. از توالتش هم بهتر از پنجره ها زمین دیده می شد. من مرتب به توالت می رفتم و زمین را نگاه می کردم. در تهران به هتلی بنام گیلان نو رفتیم که نزدیک میدان توپخانه بود. پس از چندی پدرم خانه ای در طرفهای دروازه دولت اجاره کرد، و پس از این که در اطاقها گوگرد سوزانیدند تا اگر حشراتی بود کشته شوند، خانه را مفروش کردند. یادم می آید پدر و مادرم ده هزار تومان داشتند و این تمام مایملک شان بود. می خواستند با آن کاری را شروع کنند ولی کاری هم بلد نبودند. یکی بار دور کرسی نشسته بودیم و پدر و مادرم سخت مشغول صحبت بودند که چنین و چنان بکنیم. یک باره من در امده پیشنهادی کردم. پدرم بمن نگاهی کرد و گفت: «این بچه اینجا چکار می کند؟». یادشان رفته بود که مرا بمدرسه ای بگذارند.
———————————————–

از فیس بوک:

AM
من از پدرم شنیدم که یک کارگر کارخانه برنج کوبی شهسوار نیز پس از ورود ارتش سرخ لباس افسری پوشیده بود

KH
آقای جوادی این نوشته ادامه دارد یا همین‌جا تمام شد؟ مثل سریالهای جذاب در میانه ماجرا تمام شد و سئوال «بعدش چی شد؟» برای ما ماند!

Abbas Djavadi
🙂 جذابیت این قبیل فیلم ها هم در همین است که نیمه کاره تمام میشود.

Abbas Djavadi
راستش نمیدانم. میدانم که ایشان یادداشت هائی دارند اما نمیدانم کی منتشر میشود و اصولا برای انتشار تهیه خواهند کرد یا نه

KH
امیدوارم خاطراتشان را به شکل کتاب منتشر کنند. یا دستکم هرازگاهی در همین وب سایت شما بنویسند.

Hasan Javadi
آقاى حسينى عزيز، خیلی ممنون از اظهار لطف تان. من اکنون گرفتار تصحیح دو تا از کتابهایم هستم و بمحض فراغت از آنها به نوشتن خاطرات خود ادامه ميدهم. شاید دوره پیشه وری هم جالب باشد.

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Cat

«قاتل آیت‌الله بهبهانی نه با تقی‌زاده بلکه با حیدر عمواوغلی رابطه داشت»

دکتر حسن جوادی
دکتر حسن جوادی

تاریخ ایرانی: حسن جوادی متولد ۱۳۱۷ است و در سن ۲۸ سالگی دکترای ادبیات انگلیسی خود را از دانشگاه کمبریج دریافت کرد. در سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴ مشغول به تحصیل در کمبریج بود؛ جایی که سال‌هایی پیش‌تر حسن تقی‌زاده نیز البته در مدرسه علوم شرقی و آفریقایی لندن درس می‌داد. او استادیار دانشگاه تهران، دانشیار دانشگاه کمبریج و استاد دانشگاه برکلی بود و در سال ۱۹۹۰ بازنشسته شد. «تاریخ طنز در ادبیات فارسی»، «تاثیر ادبیات فارسی بر ادب انگلیسی» و «ایران از دیده سیاحان اروپایی» از جمله آثار تالیفی دکتر جوادی است. «گذری به هند» نوشته ‌ای.‌ام. فوستر، «نامه‌هایی از تبریز» نوشته ادوارد براون، «وحی و عقل» نوشته آربری، «تاریخ ادبیات آمریکا» نوشته ویلیس ویگر، نمایشنامه «مده» نوشته ژان آنوی نیز از جمله آثاری است که او به فارسی ترجمه کرده است. او ترجمه «تولدی دیگر» و دیگر اشعار فروغ فرخزاد، رساله «اخلاق الاشراف» عبید زاکانی و دیگر آثار طنز او و «معایب‌الرجال بی‌بی خانم استرآبادی» و «تادیب‌النسوان» از مولفی نا‌شناس به انگلیسی را نیز در کارنامه خود دارد. حسن جوادی در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی» به برخی شبهات درباره زندگی طوفانی سید حسن تقی‌زاده پاسخ داده است.

***

کمی از ملاقات‌های خودتان با حسن تقی‌زاده بگویید. آخرین ملاقاتتان با تقی‌زاده در کجا انجام شد؟ گمانم در آن دوران شما در کمبریج تدریس می‌کردید. بیشتر حول چه مباحثی صحبت می‌کردید؟

سید حسن تقی‌زاده را دوبار دیدم. بار اول در زمان مصدق بود، در جلسه‌ای در خانه یکی از اقوام، حاجی محمدحسین آقای مجتهدی. در آن زمان کلاس هشتم یا نهم بودم، پسربچه‌ای که کسی به او اعتنایی نداشت. جو سیاسی پرتنش بود و دسته‌های چپ و راست مقابل هم صف‌آرایی می‌کردند. از آن جلسه تنها چیزی که به یاد دارم تلاش حاضران برای تفاهم میان تقی‌زاده و مخالفانش بود. بار دوم تقی‌زاده را سال ۱۳۴۷ در انجمن ایران‌شناسی بریتانیا در تهران دیدم، در پیری بر روی ویلچر. در آن زمان «نامه‌هایی از تبریز» ادوارد براون را از انگلیسی ترجمه کرده بودم. این تنها کتابی بود که براون موفق به چاپ آن نشده بود و من اجازه ترجمه و نشرش را از پسر براون گرفته بودم. در جستجوی اصل نامه‌ها به فارسی بودم. تقی‌زاده می‌گفت که چیز زیادی از آن نامه‌ها به یاد ندارد. او این نامه‌ها را با امضای مستعار خطاب به براون می‌فرستاد. بعداً این نامه‌ها را در خانه نوه براون در دهکده‌ای اطراف کمبریج پیدا کردم و مقاله تقی‌زاده دربارۀ ثقةالاسلام را که در حبل‌المتین چاپ شده بود نیز در کتابخانه دانشگاه کمبریج در لابه‌لای اسناد براون پیدا کردم. در آن دیدار بیشتر صحبت ما درباره پروفسور مینورسکی بود. من مدتی با مینورسکی کار کرده بودم و از همین‌رو در آن دیدار تقی‌زاده از کارهای او می‌پرسید. تقی‌زاده خیلی به تحقیقات او احترام می‌گذاشت و در مطالعات ایرانشناسی‌اش خود را مدیون او می‌دانست. این دیدار تقریباً یک سال پیش از مرگش بود و متوجه شدم که نظرات او نسبت به سابق خیلی عوض شده‌ است. سید حسن تقی‌زاده در دوران پیری به غلامحسین صدیقی گفته بود که پا‌فشاری‌اش بر خلع محمدعلی شاه، درست وقتی که او خواستار سازش و آشتی بوده، کاری نادرست بوده و عمیقا نسبت به آن پشیمان است. شاید تقی‌زاده در اواخر عمر فکر می‌کرد که مسالمت بیشتر، نتیجه بهتری می‌داد و در آن صورت روس‌ها و انگلیس‌ها آن اندازه کارشکنی نمی‌کردند که بعداً کردند. شاید منظور تقی‌زاده این بود که در اوایل مشروطه شور و هیجان انقلابی او بیش از حد بوده است. به هر حال در آن دیدار آخرین، تقی‌زاده را بسیار اهل اعتدال و تا حدی محافظه‌کار دیدم.

حسن تقی زاده
حسن تقی زاده

یکی از اتهاماتی که به تقی‌زاده زده می‌شد، جاسوسی برای بریتانیا مخصوصا به دلیل امضای قرارداد ۱۹۳۳ بود. او در مجلس پانزدهم توضیح داد که با تمدید دوره امتیاز نفت مخالف بوده ولی چاره‌ای جز امضای قرارداد نداشته و اگر آن قرارداد را امضا نمی‌کرد، فرد دیگری امضا می‌کرد ولی جان او به خطر می‌افتاد. آیا این صرفا یک توجیه بود و او یک وابسته انگلیس بود؟

این از آن اتهاماتی است که بعضی ایرانیان بدون دلیل و منطق به افراد می‌زنند. چند تن از مخالفان تقی‌زاده (از جمله عباس اسکندری در موقع بحث درباره اعتبارنامۀ تقی‌زاده در مجلس) گفته بودند که انگلیسی‌ها از بدو مشروطیت، تقی‌زاده را ترویج و تبلیغ کرده‌اند و به ناحق از او قهرمانی ساخته‌اند. مهدی مجتهدی در کتاب «تقی‌زاده و روشنگری‌ها» نکات جالبی از وطن‌پرستی و روشنفکری تقی‌زاده به نقل از گزارش‌های سر اسپرینگ رایس، وزیر مختار انگلیس به سر ادوارد‌ گری، وزیر امور خارجه انگلیس می‌آورد و می‌گوید: «در مقابل این ادعا باید گفت که ممکن است انگلیسی‌ها برای منظوری از یک فرد عادی حمایت کنند و او را تقویت نمایند. اما در گزارش محرمانه‌ای که به وزیر خارجه خود می‌دهند از جاده حقیقت منحرف نمی‌شوند و وزیر خارجه خود را فریب نمی‌دهند.» یعنی اگر او جاسوس بود در این گزارش‌ها به گونه دیگری از او یاد می‌شد. گزارش اسپرینگ رایس و همچنین اسمارت، یکی دیگر از کارکنان وزیر مختاری، خیلی جالب است. او می‌گوید که «از یکسو افکار ترقی‌خواهانه تقی‌زاده شباهت به افکار اروپایی دارد و از سوی دیگر عقاید او شباهت به عقاید سوسیالیستی دارد، اما از نوع مردان انقلابی خیال‌پرور نیست و ناطقی زبردست است.» از نوشته‌ها و نامه‌های تقی‌زاده حتی می‌توان برداشت کرد که او نسبت به سیاستمداران انگلیسی و خصوصاً سیاست آن‌ها نسبت به ایران نظری فوق‌العاده منفی داشته است. این البته در اوایل مشروطه بود و تقریباً ۲۰ سال بعد در ۱۹۳۳ وقتی که تقی‌زاده به دستور رضاشاه قرارداد نفت را امضا می‌کرد شرایط متفاوت بود. اما همه می‌دانیم کسانی که با رضاشاه مخالفت می‌کردند چه سرنوشتی داشتند و تقی‌زاده یک بار در زمان رضاشاه مغضوب او شده بود و فقط با ماندن در اروپا توانسته بود جان سالم بدر برد. بنابراین از امضای آن قرارداد نمی‌توان جاسوسی او برای انگلیس را نتیجه گرفت. از نامه‌های تقی‌زاده بر می‌آید که او نسبت به مفاد قرارداد نفت نظر موافقی نداشت ولی از دستور رضاشاه هم نمی‌توانست سرپیچی کند. از ۱۳۰۳ تا ۱۳۱۱ تیمورتاش، وزیر دربار مقتدر رضاشاه با روسای شرکت نفت در مذاکره بود و حتی نامه‌ای از تقی‌زاده به تیمورتاش در دست است که نشان می‌دهد او در حالی که سفیر ایران در انگلیس بوده از این سیاست استتار و مذاکره پنهانی تیمورتاش گله کرده است. از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلیس درباره بحران نفت ایران که دکتر شیخ‌الاسلامی منتشر کرده نیز می‌توان واقعیت ماجرا را دریافت. لغو قرارداد دارسی از سوی ایران در ۲۷ نوامبر ۱۹۳۲ به جکسن، رئیس شرکت نفت در ایران ابلاغ می‌شود و او در نامه‌ای به مشاور سر جان کدمن رئیس کل شرکت نفت می‌نویسد که «دولت ایران مرتکب خبطی بزرگ شده است و از این می‌توان به نفع شرکت بهره‌برداری کرد.» این اقدام شرکت نفت، فروغی و تقی‌زاده را تکان داد و به گفته جکسن غیر از وزیر دربار هیچ یک از اعضای کابینه از مکنون خاطر ملوکانه مطلع نبودند و هیچ کس هم جرات ابراز عقیده نداشتند: «با این وصف به قراری که اطلاع یافته‌ام میان وزراء باز تقی‌زاده جرات داشت تا اعلیحضرت را متوجه عواقب سوء این تصمیم ناگهانی سازد و اجازه گیرد… راه شروع مذاکرات مسالمت‌آمیز قضیه یکباره مسدود نگردد.»

(FO 371,16933)

از قرار معلوم تقی‌زاده چند روز پس از این تاریخ برخورد شدیدی با رضاشاه داشته و می‌خواسته از پست خود به عنوان وزیر دارایی استعفا بدهد، ولی رضاشاه می‌گوید که در ایران «وزراء آزاد نیستند که از پست خود استعفا بدهند.» یکی از مشاوران وزیر خارجه انگلیس نیز در گزارشی از وزیر مختاری به وزارت خارجه انگلیس در خصوص استعفای تقی‌زاده که‌‌ همان زمان نامزد نخست‌وزیری نیز بود، می‌نویسد: «فکر می‌کنم که اگر تقی‌زاده نخست‌وزیر بشود برای ما جای بسی تاسف و پشیمانی خواهد بود، زیرا این مرد سیاستمداری است ناسیونالیست که حس ملی‌گرایی‌اش در این اواخر حدت و شدت یافته است.»

(E.5400/47,34)

دست داشتن یا آگاهی از نقشه ترور اتابک و همچنین آیت‌الله بهبهانی از دیگر اتهاماتی است که به تقی‌زاده زده‌ شده است. پس از گلوله‌باران آیت‌الله بهبهانی در منزلش و بازداشت حیدر عمواوغلی، با نفوذی که دموکرات‌ها در مجلس داشتند متهمان جان سالم به در بردند و همین ظن‌ها را نسبت به رضایت تقی‌زاده از ترور‌ها افزایش داد. نقش تقی‌زاده در این ترور‌ها چه بود و آیا این ترور‌ها با دیدگاه‌هایش در مجلس اول منطبق بود؟

این اتهام با اینکه بار‌ها تکرار شده اما درست نیست. در مجلس دوم هیجان‌های شدید سیاسی در جریان بود و اختلافات اعتدالیون و انقلابیون به ترور شخصیت‌های سیاسی منجر شد. تقی‌زاده در خاطرات خود به ملاقاتی با آیت‌الله طباطبایی در خانه سردار اسعد اشاره می‌کند که طی آن تلگراف آخوند ملا کاظم خراسانی می‌رسد و آیت‌الله طباطبایی او را تشویق می‌کند که «شما وارد شوید به آخوند. این کار صاف می‌شود و خیلی با احترام برمی‌گردید.» تقی‌زاده هم به تندی جواب می‌دهد که او کاری خلاف اسلام نکرده است. در این بین قتل سید عبدالله [بهبهانی] اتفاق افتاد و همه چیز خراب شد. در شب نهم رجب ۱۳۲۸ (۱۵ جولای ۱۹۱۰) چهار تن از مجاهدین قفقازی به خانه سید عبدالله بهبهانی ریختند و او را کشتند. کسروی که دشمنی‌اش با تقی‌زاده کاملاً آشکار است حیدر عمواوغلی را «دست‌افزار» تقی‌زاده می‌خواند و او را در قتل بهبهانی مقصر می‌داند. در صورتی که عباس اقبال می‌نویسد: «یک عده از هنگامه‌جویان و روسای حزب اعتدال که با دموکرات‌ها دشمنی داشتند، این قتل را به تحریک دموکرات‌ها و آقای تقی‌زاده که لیدر ایشان بود دانستند.» اندکی بعد چند تن از مجاهدان دسته معزالسلطان در چهارراه مخبرالسلطنه بر سر علی‌محمدخان تربیت ریختند و او را نیز با یک تن از رفقایش کشتند. این هم با دستور اعتدالیون به کینه‌خواهی دموکرات‌ها بود. رجب، قاتل آیت‌الله بهبهانی نه با تقی‌زاده بلکه با حیدر عمواوغلی رابطه داشت، با این همه این شعر در تهران بسیار مشهور شده بود: «فقیهی که اسلام را بود پشت/ تقی‌زاده گفت و شقی‌زاده کشت».

کسروی که همیشه با قاطعیت زیادی حکم می‌کند بدون اینکه دلیلی نشان دهد تقی‌زاده را در قتل بهبهانی دخالت می‌دهد، در صورتی که اسماعیل امیرخیزی که یکی از بی‌طرف‌ترین مورخین مشروطیت است در مقابل اتهامات کسروی از تقی‌زاده دفاع می‌کند و می‌گوید: «من قریب پنجاه سال است که تقی‌زاده را می‌شناسم و به او ارادت دارم و از عقیده سیاسی وی مطلع هستم و به طور قطع می‌دانم که وی مخالف تروریسم است. تقی‌زاده مرد پاکدامنی است که هرگز گرد اینگونه کارهای زشت بر دامن عصمتش نه نشسته است و ساحت قدرش از این قبیل آلایش‌های ناشایست مبری است و منزه است.» جالب آنکه پیش از واقعه قتل بهبهانی، تقی‌زاده به خاطر دشمنی‌هایی که با او می‌شد به جان خود ترسیده بود و از مجلس تقاضای مرخصی کرده و آماده سفر بود که از ایران برود. در چنین موقعیتی هیچ دلیلی نداشت با درگیر شدن در قتل شخصیتی چون بهبهانی جان خود را به خطر اندازد. به‌علاوه نوشته‌های تقی‌زاده نشان می‌دهد که او با وجود مخالفت‌هایی که با بهبهانی داشت احترام فوق‌العاده‌ای نسبت به وی داشت.

علت دشمنی کسروی با تقی‌زاده معلوم نیست. کسروی با اینکه مورخ خوبی بود، در انتقاد از کسانی که با آن‌ها خوب نبود افراط می‌کرد و سندی هم ارائه نمی‌داد. کسروی هر جا که فرصتی می‌یابد خصوصا به تقی‌زاده و تربیت می‌تازد بی‌آنکه سندی ارائه کند. از تقی‌زاده انتقاد می‌کند که در استانبول نشسته و به قربانیان فجایع روس در تبریز کمک نمی‌کند.

نمونه‌ای دیگر از انتقادات کسروی به نامه‌ای برمی‌گردد که براون از شاگردش والتر اسمارت، کنسول انگلیس در تبریز و بعدا شیراز، دریافت کرده و در آن از بعضی کارهای ستارخان انتقاد شده بود، با اینکه اسمارت متذکر کارهای بزرگ ستارخان هم شده بود. براون نام نویسنده را نداشت و این نامه را بدون ذکر نام نویسنده در مجموعه نامه‌های تبریز آورده بود. کسروی بی‌آنکه تحقیقی کرده باشد این نامه را به محمدعلی تربیت و تقی‌زاده نسبت می‌دهد و در تاریخ مشروطه خود می‌نویسد: «بد‌تر از همۀ این‌ها آنکه میرزا محمدعلی‌خان تربیت که از خویشان تقی‌زاده و از افزارهای دست او می‌بود، او نیز همچون تقی‌زاده به لندن و کانون‌های سیاسی آنجا راه می‌داشت و به تازگی از آنجا بازگشته در تبریز می‌زیست، او هم با ستارخان دشمنی می‌کرد و ما می‌بینیم نامه‌ای به پروفسور براون نوشته که نکوهش بسیار از ستارخان و کار‌هایش کرده و او را «لوتی» و «تاراجگر» و «قره‌داغی» خوانده و از براون خواهش کرده که چیزی در ستایش او ننویسد و در پایان نامه تقی‌زاده را گواه گفته‌های خود نشان داده که پیداست با دستور او نوشته و براون ترجمۀ این نامه را در آخرهای کتاب خود آورده است.» و اضافه می‌کند: «آن نامه بی‌نام چاپ شده، ولی ما می‌دانیم که نویسنده‌اش تربیت بوده.» اینکه کسروی می‌گوید این نامه ترجمه نامه تربیت است اصلاً درست نیست، بلکه همچنان که اشاره شد این نامه از والتر اسمارت است که مدتی در تبریز کنسول انگلیس بوده است. این‌ها همه نشان می‌دهد که همه سخنان کسروی درباره تقی‌زاده مستند و قابل اتکا نیست.

تقی‌زاده در سال ۱۹۱۴ راهی آلمان می‌شود. او می‌گوید: «ما شوق زیادی به آلمان داشتیم. ایرانی‌ها آلمان را مثل حضرت داوود می‌دانستند که آمده آن‌ها را نجات بدهد. ما همه برای آلمان سینه می‌زدیم.» این رویکرد تقی‌زاده چه نسبتی با برخی روایت‌ها درباره تمایل او به انگلیس دارد؟

تقی‌زاده پس از خروج از ایران متهم به فساد سیاسی بود و رفتنش مصادف بود با قتل سید عبدالله بهبهانی. از این‌رو مدتی در اروپا آواره بود. بعدا به دعوت نبیل‌الدوله به آمریکا رفت و در نیویورک از طریق هندی‌هایی که علیه استعمار انگلیس می‌جنگیدند و از آلمان کمک می‌گرفتند با آلمانی‌ها رابطه برقرار کرد و همچون برخی ایرانیان آن زمان سعی کرد از طریق آلمانی‌ها به ایران کمک کند. پس از آن به آلمان رفت، در زمانی که وضع ایران اسفناک است. انتخابات مجلس سوم در ساعات تاریک تاریخ ایران آغاز می‌شود و تقی‌زاده که در آمریکا بود، از طرف مردم تهران به نمایندگی انتخاب می‌شود. این در نوامبر ۱۹۱۴ بود و اندکی بعد عده‌ای از وکلا پایتخت را ترک می‌کنند و در غرب کشور حکومتی بنام حکومت مهاجر برای مبارزه با انگلیس و روس تشکیل می‌دهند. تقی‌زاده هم تصمیم می‌گیرد که در برلین کمیته مبارزه را تشکیل دهد و با وطن‌پرستانی که یا در تهران بودند یا در غرب کشور، با حکومت مهاجر همکاری کند.

تقی‌زاده کمیته ایرانیان مقیم برلین را به وجود آورد و مجله کاوه را منتشر کرد. تصمیم گرفت که ایرانیان وطن‌پرست را که در اطراف اروپا و یا استانبول پراکنده بودند در برلین جمع کند. بدین ترتیب علاوه بر رضا افشار، کاظم‌زاده ایرانشهر از کمبریج، ‌پورداوود و اشرف‌زاده و علامه قزوینی از پاریس، جمالزاده و نصرالله خان جهانگیر و سعدالله‌خان درویش راوندی از سوئیس، میرزا اسماعیل نوبری و حاجی اسماعیل آقا امیرخیزی و میرزا آقا ناله‌ملت و میرزا اسماعیل یکانی و محمود غنی‌زاده از استانبول به آلمان می‌روند. در ضمن تصمیم گرفته می‌شود که عده‌ای برای فعالیت و نشر روزنامه به نواحی مختلف ایران و بغداد فرستاده شوند. کاظم‌زاده و میرزا رضاخان به تهران، اشرف‌زاده به شیراز، جمالزاده، امیرخیزی، پورداوود و نوبری به کرمانشاه و بغداد می‌روند. به گفته جمالزاده، «کمیته در کارهای خود دارای استقلال بود. کمک مالی دولت آلمان بسیار محدود بود. تقی‌زاده هم مانند دیگران به زندگی بسیار ساده قانع بود.»

«کشف تبلیس یا دورویی و نیرنگ انگلیس» و «جنایت روس و انگلیس نسبت به ایران» از مقالاتی است که در کاوه منتشر می‌شود و نشان از عدم تمایل این حلقه به سوی انگلیس و شوروی دارد. از جمله مقالات متعددی که تقی‌زاده در کاوه منتشر می‌سازد یکی هم مقاله‌ای‌ است درباره مقاله ادوارد براون در منچستر گاردین (۲۶ ژانویه ۱۹۱۸) تحت عنوان «امید برای ایران، سیاست تازه انگلیس» که در آن دولت انگلیس را در مسلک دوستی به ایران ترغیب کرده بود. تقی‌زاده با پنج اصلی که براون ارائه داده بود کاملاً موافقت داشت ولی در عین حال به براون هشدار می‌داد که زیاد به تغییر سیاست انگلیس دل نبندد و در ضمن از سیاست آلمان هم دفاع می‌کرد: «بدبختانه فشارهای دائمی حکومت تزار سابق روس به خصوص پس از حصول ائتلاف در میان حکومت روس و آلمان در پوتسدام در ۵ نوامبر ۱۹۱۰ (۲ ذی‌القعده ۱۳۲۸) به ائتلاف روس و انگلیس یک شکل دیگری داد که به کلی مغایر با شکل اصلی بالنسبه بی‌غرضانه‌تر آن بود و کم کم نه تنها به تقسیم اقتصادی بلکه به تقسیم سیاسی ایران منجر گردید. در حین آغاز جنگ بین‌المللی و مخصوصاً پس از دخول عثمانی به جنگ در پهلوی دول مرکزی اروپا، دولت آلمان به سرعت خواست از نارضایی ایرانیان از سیاست روس و انگلیس استفاده نموده و یک تحریکات ماهرانه و دوراندیشانه در ایران به عمل بیاورد تا ایرانیان را به طرف خود بکشد و اگرچه ایران بالاخره بی‌طرفی خود را اعلان کرد ولی چیزی نمانده بود که بدین تحریکات فریفته بشود. با وجود این و با آنکه بی‌طرف ماند آنقدر خسارت و صدمه به ایران وارد شد که اگر داخل جنگ شده بود بیش از آن نمی‌شد و تمام ایالات غربی ایران به خصوص از تبریز تا همدان و کرمانشاه و تا قم و کاشان و اصفهان و شیراز به واسطۀ قشون‌های رقیب به نسبت مد و جزر اردوهای آن‌ها در رفت‌ و‌ برگشت، خراب و تباه گردید. حالا ما می‌توانیم امیدوار بشویم و باور بکنیم که وقت آن رسیده است که ایران تلافی این خسارت‌ها را ببیند.» (کاوه شماره ۲۷، ص۶)

تقی‌زاده با ایده رضاخان مبنی بر تغییر سلطنت مخالف بوده و در نطق مشهور خود در مجلس پنجم هم می‌گوید:«خدا را شاهد می‌گیرم که این حرف که می‌گویم محض خیرخواهی مملکت و خیرخواهی‌‌ همان شخص است که زمام امور مملکت را در دست دارد و من خیر او را می‌خواهم و از جان خود بیشتر می‌خواهم… ولی ترجیح می‌دادم که (موضوع تغییر سلطنت) رجوع شود به کمیسیون، چون ممکن است راه حل بهتر و قانونی‌تری پیدا شود که هیچ خدشه و سوسه در کار پیدا نباشد… اگر این را اجازه ندهند گفته شود، سوسه در کار پیدا می‌شود و مطابق صلاح خودشان نیست.» چرا تقی‌زاده با این ایده رضاخان مخالف بود؟

تقی‌زاده در «زندگی طوفانی» (صفحات ۲۰۵‌ـ‌۱۹۷) می‌گوید که او، مصدق، مستوفی‌الممالک، مشیرالدوله، حسین علاء، دولت‌آبادی و چند تن دیگر در خانه سردار سپه جلساتی تشکیل می‌دهند. سردار سپه با محمدحسن میرزای ولیعهد خیلی بد بود و اینطور نشان می‌داد که اگر ایران جمهوری شود دیگر شاه نمی‌تواند او را از مقام خود بردارد. بعدا سردار سپه تسلط روزافزونی بر وکلای مجلس پیدا می‌کند و به فکر برانداختن احمدشاه می‌افتد. تقی‌زاده، مصدق، مدرس و چند تن دیگر در مخالفت خود با تغییر سلطنت باقی می‌مانند. بنابراین تنها تقی‌زاده نبود که می‌خواست سردار سپه را از خلع سلطنت از قاجاریه منصرف سازد، مستوفی‌الممالک هم می‌خواست راه‌حل بهتری پیدا کند. مشهور است که سردار سپه، مستوفی‌الممالک را برای مشاوره دعوت می‌کند و او را آنقدر نگه می‌دارد که طرح موضوع در مجلس تمام بشود. تقی‌زاده آدم اصولی و دموکراتی بود. از طرفی احساس می‌کرد که سردار سپه تبدیل به یک دیکتاتور خواهد شد و از سوی دیگر می‌دید که ایران محتاج حکومت شخصی قدرتمند است. مخالفین بعد از خلع سلطنت قاجار دیگر به مجلس نمی‌روند. مدرس عاقبت کشته می‌شود و رضاشاه به مصدق و تقی‌زاده منصبی نمی‌دهد. تقی‌زاده نامزد وکالت مجلس ششم شده و از حوزهٔ انتخابیهٔ تهران وارد مجلس می‌شود. اما پیش از افتتاح مجلس، توسط هیات وزرا به عنوان مسوول غرفهٔ ایران در نمایشگاه فیلادلفیا رهسپار آمریکا می‌شود و در نوروز ۱۳۰۶ به تهران بر می‌گردد و در مجلس ششم حضور می‌یابد. بعداً رضاشاه تصمیم می‌گیرد که افرادی چون مصدق و تقی‌زاده و مدرس به مجلس نروند. تقی‌زاده مدتی در عسرت و فقر زندگی می‌کند و یک بار هم که با مصدق در یک دعوی حقوقی همکاری دارد پولی گیرش نمی‌آید تا اینکه والی خراسان می‌شود.

تقی‌زاده بعد‌ها نسبت به نخست‌وزیری محمد مصدق هم انتقاداتی وارد می‌دانست. با اینکه خودش طرفدار ملی شدن نفت بود اما ایرج افشار از قول تقی‌زاده گفته است: «به نظر من آنچه باید عین حقیقت بگویم این است که خودش آدم درستکار و امین و وطن‌پرستی است. گفتم این آدم کارهایی که بر ضد کمپانی نفت و فلان و فلان کرد، این‌ها ناحق نبود. برای اینکه آن‌ها خیلی ناحق رفتار می‌کردند… گفتم دکتر مصدق در آن کار که کرد ناحق نبود. عیب کار مصدق این بود که خیلی افراط می‌کرد، به اصطلاح ایران هوچی‌گری می‌کرد. جنجال برپا می‌کرد.» کدام مواضع مصدق از سوی تقی‌زاده هوچی‌گری یا جنجالی به حساب می‌آمد؟

نسبت دادن هوچی‌گری به دکتر مصدق درست نیست ولی در عین حال عناد و لجاجتی که گاهی دکتر مصدق نشان می‌داد هم درست نبود. البته در نظر بگیریم که پس از برکناری رضاشاه، مصدق عجولانه و بدون مطالعه، جمله مشهور خود را درباره تقی‌زاده می‌گوید: «مادر روزگار نزاید فرزندی که به بیگانه چنین خدمتی کرده است.» شاید این گفته مصدق علت حرف و انتقاد تقی‌زاده بوده باشد. مصطفی فاتح می‌گوید: «روزی از دکتر مصدق پرسیدم که بی‌انصافی نبود که تقی‌زاده را بی‌جهت متهم به تمدید قرارداد کردید که خودتان بهتر از همه می‌دانید که تصمیم‌گیرنده حقیقی آن ایام کی بود؟ جواب داد که خودم نیز کاملا از این موضوع خبر دارم. منظورم تقی‌زاده نبود و کس دیگر بود و به احترام اعلیحضرت شاهنشاه فعلی نخواستم که مکنون ضمیر خود را صریح‌تر بیان کنم.»

——————————————–

همچنین بخوانید:
چند مقاله حسن جوادی
حسن جوادی: یاد مانده های من از غلامحسین ساعدی
کتاب های حسن جوادی به انگلیسی

خاطرات دانشگاه تهران

دکتر حسن جوادی
دکتر حسن جوادی

حسن جوادی – تابستان 1965 بود یعنی چند سال پس از حوادث تیرماه 1342 که چتربازان به خوابگاه دانشجویان ریخته بودند و قریب ششصد نفر مضروب شده بودند. دانشگاه شلوغ بود و ورود به دانشگاه مشکل بود. شاید هم بعد از آمدن نیکسون به تهران بود. من تازه از انگلستان برگشته بودم و می خواستم در دانشگاه تهران استخدام بشوم. راستش را بخواهید تاحدی هم از آمدن به ایران پشیمان بودم. چون در کیمبریج من کاری داشتم و می توانستم تا پنج سال آن شغل تدریس را ادامه بدهم، و فقط دو سال از این فرصت استفاده کرده بودم. در انگلستان حقوق من زیاد نبود ولی کسی هم بامن کاری نداشت، ولی در ایران پیش از هر چیزی مسئلۀ نظام وظیفه در میان بود و بعلاوه برای استخدام شدن اصولاً می بایست کسی را بشناسی. با این که در آن زمان کسانی که دکترای ادبیات انگلیسی، مخصوصاً اگر از یک دانشگاه انگلیسی یا آمریکایی گرفته بودند، خیلی کم بود، باز هم ، چنانچه رسم ایران است می بایست کسی را داشته باشی. پدرم همیشه می گفت اگر بخواهی کاری خوبی در این مملکت بگیری باید پارتی داشته باشی. یک دفعه بفکرم رسید که من یک بار از طرف استادم آربری به دیدن دکتر صفا رئیس دانشکدۀ ادبیات تهران رفته بودم تا کتابی را برای آربری از او بگیرم. بعلاوه دکتر صفا دو قصل درباره ادبیات دوره های تیموری و صفوی برای “تاریخ ایران کیمبریج ” نوشته بود که آنها را من به انگلیسی ترجمه کرده بودم. آربری و سفیر وقت ایران در انگلیس فکر تاریخ ایران کیمبریج را در هشت جلد بوجود آورده بودند و خود آربری هم ویراستاری یک جلد و نوشتن بعضی از فصول آنرا بعهده گرفته بود. من ضمن ترجمۀ این دو فصل آنها را با بعضی منابع دیگر و خصوصا با تاریخ ادبیات براون مقایسه کرده بودم. البته نوشته های صفا جالب بودند ولی بعضی اشتباهاتی از لحاظ تاریخ کتابها وجود داشت و یکی دو مورد هم اشتباهاتی در مورد شعرایی چون امیر علیشیر نوایی که به ترکی جغتایی و فارسی نوشته بودند وجود داشت. من هم اینها را در ترجمه درست کرده بودم و در ضمن نامه ای که به دکتر نوشته بودم گفته بودم که جناب استاد در این دو فصل “تایپیست” خطا هایی کرده بود که من دیگر مزاحم شما نشدم و آنها را تصحیح کردم. دکتر صفا خیلی از من تشکر کرده در ضمن از من خواسته بود اگر به ایران برگردم حتماً پیش او بروم.

خلاصه من هم پس از مدتی ماندن در تبریز پیش مادرم به تهران آمدم و روزی برای دیدن دکتر صفا به دانشگاه رفتم. برای من که جوان بودم و قیافه دانشجویی داشتم ورود بدانشگاه مسئله ای بود. کارت دانشجویی هم نداشتم که موقع ورود نشان بدهم. پس از این که به نحوی از در وروردی دانشگاه گذشتم خواستم از در استادان دانشکده ادبیات که دفتر دکتر صفا هم بغل آن بود وارد شوم یکی از فراشان چنان در بزرگ آهنین را بر رویم بست که نزدیک بود انگشتان یک دستم میان در بماند. در این میان دوست دیرینم رضا براهنی که در دانشگاه تبریز یکی دو کلاس جلوتر از من بود سر رسیده بادی به غبغب انداخت که “آقای فلان، این دکتر جوادی دوست ماست. چرا این طور می کنی؟” دکتر براهنی شاید یک سال پیش از من در بخش انگلیسی استخدام شده بود. او و پرویز آموزگار پیش از من دردانشکده ادبیات بودند و بعد سه نفر ما بصورت “نوچه” های دکتر لطفعلی صورتگر رئیس گروه زبانهای خارجی دانشکده ادبیات و اولین فرد ایرانی که از دانشگاه کمبریج دکترای ادبیات انگلیسی گرفته بود در آمدیم.

دکتر صفا باکمال لطف و محبت مرا پذیرفت و مرا به طبقۀ بالا پیش دکتر صورتگر برد و سفارش مرا به او کرد. در آن زمان دکتر صورتگر و خانمش الیو صورتگر هردو استاد ادبیات انگلیسی بودند و مشهور بود که کسی را به بخش انگلیسی راه نمی دهند. ولی واقعیت این طور نبود و تعداد ایرانیانی که دکترای ادبیات انگلیسی داشتند خیلی کم بود ورقابت زیادی هم برای استخدام آنها بین دانشگاه های مختلف ایران وجود داشت. من بیشتر می خواستم در دانشگاه تهران استخدام شوم و اگر نشد دانشگاه شیراز زیرا دانشگاه های درجه اول ایران بودند، و با تجربه ای که خودم بعد از دانشگاه تبریز و قبول شدن در کیمبریج و مشکلاتی داشتم می خواستم در جای خوبی استخدام شوم. دکتر صورتگر را بخاطر شهرتی که داشت می شناختم. می دانستم که او فرزند نقاش مشهور میرزا آقا خان شیرازی بود که در سال 1900 متولد شده و بعد از تحصیلات در ایران و هند در1927 از طرف دولت به انگلستان رفته بود. گذشته از اشعار صورتگر که در مجلات خوانده بودم کتاب “تاریخ ادبیات انگلیس ” (1) او را هم خوانده بودم و می دانستم که آن در واقع تقریریست از یک کتاب تاریخ ادبیات انگلیس ولی نمی دانستم آن کتاب کدام است. تز دکتری صورتگر را نیز در مدرسۀ السنه شرقی و آفریقایی لندن خوانده بودم، که فکر می کنم در سال 1937 قبول شده بود.موضوع رسالۀ صورتگر لغات عربی و فارسی در آثار چوسر بود. خانم صورتگر دکترا نداشت ولی چون انگلیسی تحصیل کرده ای بود در زمان رضا شاه که همراه صورتگر به ایران آمده بود بعد از تاسیس بخش انگلیسی در دانشگاه تهران استاد انگلیسی شده بود. تنها کتابی که الیو صورتگر نوشته بود خاطراتی بود که در سال 1951 تحت عنوان ” من در بیابانی می خوانم: خاطراتی صمیمانه از ایران و ایرانیان ” (2). خانم صورتگر از همان اول چون من درانگستان درس خوانده بودم مرا تحت حمایت خود گرفت و در موارد زیادی هم بمن کمک کرد. مثلاً بعد از این که بعدها مسئول امور ارتباطات دانشکده شدم و گاه گاهی به فرانسه مکاتبه می کردم او نامه های مرا تصحیح می کرد و انصافاً فرانسه اش خیلی خوب بود.

خانم صورتگر متولد 1906 بود و از شوهرش پنج سال کوچکتر بود. نمی دانم هروقت که راجع به او فکر می کنم چرا بیاد زن حکمروای هند در رمان “گذری به هند” اثر ای.ام. فورستر میفتم زیرا وقتی که می خواست به زبان اردو حرف بزند فقط فعل امر را بکار می برد. چون بیشتر با خدمتکاران به اردو حرف زده بود و غیر از فعل امر فعل دیگری بلد نبود. خانم صورتگر بهتر از این بود چون چهل و چند سال در ایران مانده بود و صرف نظر از لهجه غلیظ انگلیسی اش فارسیش بدک نبود، ولی یک سطر فارسی نمی توانست درست بنویسد و اغلب کلماتی را که حروف “غ” و “ق” داشتند اشتباه می کرد. خانم صورتگر استاد بسیار خوب و سختگیری بود، و با این که ایران را خیلی دوست داشت حالتی متفراعانه نسبت به ایرانیان داشت. خلاصه من بعد از معرفی شدن به دکتر صورتگر و خانمش قرار شد طبق مقرارت امتحانی از من بکنند تا بعنوان استادیار استخدام بشوم. قرار شد من یک سخنرانی راجع به همین رمان “گذری به هند” بکنم که در آن زمان مشغول ترجمۀ آن بودم، و خانم صورتگر بعنوان استاد ناظر یا مسئول تعین شد، و بعد از سخنرانی من گزارشی خوبی نوشت.

من هرروز می آمدم و در دفتر صورتگر و یا اطاق استادان می نشستم و گاه گاهی کلاس می رفتم و بجای یکی از استادان درس می دادم ولی از استخدام من خبری نبود و همه چیز در گرو گرفتن ورقۀ معافیت بود. بالاخره تصمیم گرفتم به دانشگاه پهلوی شیراز بروم که می گفتند معافیت استادانش را به نحوی می تواند درست کند. درشیراز یکی از دوستان دانشگاه تبریز مسعود فرزان رئیس بخش بود و می خواست به آمریکا برود و قرار بود با من مصاحبه بکند. فرزان گفت –”مصاحبه لازم نیست . من تورا خوب می شناسم. تو می آیی جای من و منهم میروم آمریکا. فعلا پا شو بریم شامی بخوریم.”

مسئله معافیت را هم قرارشد کارگزینی اقدام کند. بدین ترتیب وضعیت استخدامی من با حقوق پنج هزار تومان درماه، که دو برابر حقوق یک استادیار در تهران بود، تقریباً درست شد. من آمدم تهران که همسر و پسرم را بر دارم برویم به شیراز.

خانه ما در امیریه کوچه شیبانی بود. روز بعد طرفهای عصر بود که دیدم دکتر صورتگر همراه شوفرش یوسف خانه ما را پیدا کرده آمدند خانه ما. من خیلی تعجب کردم و تعارف کردیم آمدند خانه. دکتر صورتگر گفت:”کاکو شنیدم رفتی شیراز و استخدام شدی. من خودم می گم بیرونت بکنند. تو باید همین جا پیش ما بمانی.”

من گفتم:”آقای دکتر، من که نمی توانم همین طور بلا تکلیف بمانم. من زن و بچه دارم باید بالاخره وضع من روشن بشود.” دکتر صورتگر گفت :” فکرش را نکن. من خودم میروم پیش اعلیحضرت و برایت معافی می گیرم.”

همین طور هم شد. در آن زمان قرار بود قانونی بگذرانند و فارغ التحصیلانی که دردانشگاه ها استخدام می شدند و مورد نیاز بودند فقط سه ماه تابستان را خدمت می کردند و به آنها معافی می دادند. هنوز این لایحه قانون نشده بود و دکتر صورتگر نامه ای خطاب به ادارۀ نظام وظیفه بامضای شاه گرفت که من فقط سه ماه تابستان خدمت بکنم. با این که گفته می شد اعلیحضرت در حق من “تفقدی فوق العاده” کرده است، من راستش زیاد دلخوش نبودم، و در واقع آن سه ماه را نیز نمی خواستم خدمت کنم. نزدیکی های عید بود که جریان استخدام من در دانشگاه تهران درست شد و من شروع به درس دادن کردم، و قرار بود سه ماه تابستان را به نظام وظیفه بروم. حدود اردیبهشت بود که شنیدم برای مشمولین تا سال 1320 قرعه کشی خواهد شد.من هم فکر کردم بهتر است در قرعه کشی شرکت کنم و شاید از شّر سه ماه خدمت راحت بشوم.

درجه دکتری از کیمبریج فقط می گوید که فلان شخص با مشخصات معین از دانشگاه کیمبریج درجه
(Doctor of Philosophy )
گرفته است که همان
(Ph.D.)
است و برای این که بهتر معلوم باشد چکار کرده ای و این درجه است باید ورقه دیگری بگیری که در آن شرح رشته و غیره را می نویسند.من هم مدارک خود را داده بودم ترجمه کرده بودند و آنها را بردم اداره نظام وظیفه. مسئول اسم نویسی سر گروهبانی بود و از من پرسید :
– مدرکت چیست؟
– گفتم: دکترا.
پرسید: چه نوع دکتری هستی. اطفال، قلب یا چی؟
گفتم: سرکار، من دکتر ادبیات هستم.
نگاهی بمن کرد و در حاشیه مدرکم نوشت: “دکتر از لیسانس”!
با همان مدرک “دکتر از لیسانس” رفتم قرعه کشی که استادیوم بزرگی بود نزدیک تئاتر شهر و پر بود از جمعیت. آنهایی را که از بیست و دو یا بیست و سه سال بیشتر بودند از دم معاف کردند و میان جوان تر ها قرعه کشیدند. یادم می آید اولین کسی که قرعه سربازی بنامش افتاد طلبه خوش سیمای و سرخ رویی بود. همه کف زدند و ابراز احساسات کردند مخصوصاً عده کثیری که معاف شده بودند. مرد بیچاره نزدیک بود اشکش در آید و در عین حال نمی توانست چیزی بگوید.

بخش انگلیسی دانشگاه تهران در آن زمان نسبتاً بزرگ بود، و شعبه ای هم برای دو سال اول لیسانس در ساختمان موسسه دهخدا جنب بهارستان داشت که مدیر آن دکتر آراکلیان بود. او پیر مرد خوبی بود و تخصصش زبانشناسی بود ولی فقط گرامر انگلیسی درس می داد. ما استادیاران جوان برای این که اضافه معاشی داشته باشیم در این بخش کلاسهای شبانه درس می دادیم. فی الواقع این برای کسانی بود که روز کار می کردند و شبها اینجا درس می خواندند و بعد گذراندن امتحاناتی به سال دوم رشته مختلف دانشکده میرفتند. دکتر صورتگر هر جا درسی پیدا می شد مارا میفرستاد. یکی از اینها کلاسی بود برای روزنامه نگارانی که کار می کردند و در ضمن می خواستند مدرکی هم گرفته باشند. کلاس بزرگی بود از روزنامه نگاران کارکشته که بیشترشان علاقه ای بیاد گرفتن زبان نداشتند. من ساده دل هم از روزنامه مختلف بزرگ دنیا قطعاتی برگزیده بودم و نزدیک صد نسخه فراهم کرده بودم. در آن زمان ماشین کپی وجود نداشت یا لااقل در دسترس ما نبود. خلاصه کسی هم به این ابتکار من توجهی نکرد زیرا که سطح انگلیسی حضرات بحدی نبود که بتوانند آن متون را بخوانند. رئیس گروه آقایی بود مرعشی نام که می توانست به تنهایی از عهده این عده کثیر بیاد. یادم می آید هنگامی که همراه می آمد تا مرا برای اولین بار معرفی کند، از من پرسید:”کجا درس خوانده ای؟” من هم گفتم که دردانشگاه کیمبریج درس خوانده ام. جناب مرعشی شرح کشافی در اوصاف من گفت و اضافه کرد: “آقای دکتر جوادی در دانشگاه کیمبریج لندن درس خوانده اند و در دانشگاه آکسفورد لندن هم درس داده اند”!

گرفتن حق التدریس مدرسه روزنامه نگاری هم خود مسئله ای شد. مدتها بود که حق التدریس ما سه نفر استادیار یعنی من و براهنی و آموزگار در کارگزینی دانشگاه به تعویق افتاده بود. هردفعه دکتر صورتگر یکی از ما سه نفر را می فرستاد که برید پولتان را بگیرید. یک بار هم مرا فرستاد. من هم رفتم کارگزینی پیش مدیر دفتری که اسمش، فکر کنم، فیروز بود یا اسمی شبیه این. ایشان هم گفتند: “بروید به آقای دکتر بگوئید انشاالله یک پولی به آقایان می دهیم تا بروند و جوجه کبابی میل کنند.” منهم برگشتم و همین را بدکتر صورتگر گفتم. صورتگر تلفن را برداشت و نمره مدیر دفتر را از من پرسید و تلفن کرد. پرسید شما آقای فلانی هستید. طرف گفت :” بلی.” گفت: “شما باین بچه ها گفته اید که پولی میدهید تا برند جوجه کبابی بخورند؟” طرف گفت :”بلی.” صورتگر گفت: ” بگذار آن جوجه بزرگ بشه بشه مرغ، مرغ بزرگ بشه بشه خروس، خروس بزرگ بشه بشه گوسفند، گوسفند بشه گاو، گاو بشه شتر، شتر… (که این جمله را بافحش آبداری به آن مامور کارگزینی ادامه داد که در اینجا از نقل قولش معذورم). مردکه مگر صدقه میدی. اینها کار کرده اند پولشان را می خواهند.” نشان به این نشان که یکساعت نگذشته بود که پول را آوردند و بما دادند.

——————————-

پانویس ها:
(1) – این کتاب که مرحوم دکتر صورتگر از آن استفاده کرده است ” تاریخ مصور ادبیات انگلیسی از چوسر تا آخر قرن نوزدهم” نوشتۀ جان بوکان است که صورتگر تا قرن هیجدهم آمده است.
John Buchan, A History of English Literature from Chaucer to the end of the Nineteenth Century, 1st ed., London 1923.
(2) Suratgar, Olive Hepburn, I sing in the wilderness; an intimate account of Persia and the Persians. London, E. Stanford, 1951.

زبان ترکی و دارالانشاء

 

صفحه نخست بخش «قزیلباشی» (ترکی آذری) فرهنگ نصیری
صفحه نخست بخش «قزیلباشی» (ترکی آذری) فرهنگ نصیری

آنچه میخوانید بخش کوچکی است از مقدمه فرهنگ ترکی – فارسی نصیری که حدود 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. فرهنگ ترکی فارسی نصیری که یکی از اولین فرهنگ ها در نوع خود است در حدود سال 1095 هجری نوشته شده و شامل پنج بخش است: ترکی جغتایی (اوزبکی کنونی)، رومی (ترکی ترکیه کنونی)، قزلباشی (ترکی آذری کنونی)، روسی (احتمالا ترکی قپچاق) و زبان مغولی کالموک. 

آنچه که در زیر خواهید خواند بخش کوچکی ازمقدمه تهیه کنندگان چاپ معاصر این فرهنگ، ویلم فلور و حسن جوادی در باره «دارالانشاء» و یا دفترخانه های دربارهای ایرانی است که در آن فرامین، نامه ها و مدارک رسمی از طرف پادشاه و دولت نوشته میشد. امید است این توضیحات به موضوع مکاتبات و زبان های مورد استفاده در این مکاتبات تا حدی روشنی بیافکند. ترتیب و تهیه فرهنگ لغات، از جمله همین فرهنگ نصیری، و فعالیت مترجمین، دبیران و منشی های دربار را هم باید در همین چهارچوب بررسی کرد. در پایان این نوشته عناوین مطالب دیگری را هم خواهید دید که تا کنون در رابطه با فرهنگ نصیری در «چشم انداز» منتشر شده است.

حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است برای چاپ تهیه و تنظیم کرده و به آن توضبحات و حواشی علاوه نموده اند. بگفته ایشان این کار تمام شده و فرهنگ مزبوربزودی در تهران به بازار میاید:

ویلم فلور و حسن جوادی – (در دربار های ایرانی) دانستن زبان های دیگر برای دبیران امری تازه نبود . در دربار ساسانی دبیران دو زبانه نیز بودند که بعنوان مترجم خدمت می کردند. مثلاً یک دبیر هندی در دربار خسروی دوم زندگی می کرد (1)، و همین پادشاه دبیری عربی نیز داشت. این شخص عّدی زید عبادی بود ، که پدرش در خدمت همین خسرو و پدر او هرمز چهارم بوده است (2).

بعد از استیلای اعراب نیز همین سنت ادامه می یابد. در زمان غزنویان منشیان دیوانی می بایست ترکی بدانند تا بتوانند با امرای سلجوقی مکاتبه نمایند، و یا مراسلات را برای پادشاهان غزنوی به ترکی ترجمه نمایند. بیهقی در تاریخ خود موردی ذکر می کند که سلطان مسعود متوجه گفتار امیری نمی شود و می خواهد آنرا به ترکی ترجمه کنند. این امر در زمان ایلخانان، جلایریان و تیموریان بصورت مدوّنی در می آید. در دربار این سلسله ها علاوه بر دیوان مرکزی یا “دیوان اعلا” دیوان فرعی دیگری بود که به امور نظامی و کارهای مغولان و ترکان رسیدگی می کرد. در دوران ایلخانان و جلایریان اداره ای بود که “کاتب احکام مغولی” نامیده می شد، و رسم بر این بود که احکام رسمی هر گروه زبانی بدان زبان نوشته شود، مثلاً به مغولی و یا ترکی جغتایی تا بهتر فهمیده شوند. نخجوانی در دستور اکاتب می نویسد:  «بهر طایفه کتبت احکام به زبان ایشان انفاذ و اصدار یابد تا مضمون آنرا به سهولت فهم کنند. از آن جملت به مدینة السلام بغداد و سایر بلاد عراق عرب احکام به زبان عربی صدور می یافت و به طوایف اعاجم و بلاد جبال و بغاع فرس به زبان فارسی واجب آمد ، به طوایف مغولان و اتراک نیز بالسنه و خطوط ایشان احکام ارسال کردن تا فهم آن به آسانی کنند….. اگر بعضی از مغولان و متغلبان او را به تکلیف و الزام بر کتابتی دارند که از منهج معدلت و یاسا و یاساق مستعبد باشد او بدان التفات نکند.» با این همه این دبیر جزوء اردو حساب می شد نه جزوء منشیان دیوانی (3). در زمان تیموریان علاوه بر دیوان اعلا دیوان فرعی ای وجود داشت به نام “دیوان بزرگ” که تابع دیوان اعلا بود و وظیفۀ آن بررسی موارد خیانت و دادرسی به امور بزرگان جغتایی بود (4). بنظر میرسد که این دیوان بزرگ تکالیف دیگری نیز داشت.. در اواخر دوران تیموری ریاست دیوان بزرگ بر عهدۀ یک دیوان بیگی بود که به امور نظامی وکارهای ترکان می رسید، و زیر نظر او “دیوان تواجی” و یا هیات مشاوران نظامی بود که تحت نام “ترک دیوانی” نیز شناخته می شد. برای ایرانیان و یا غیر ترکان یک دیوان فرعی دیگری بود زیردیوان اعلا انجام وظیفه می کرد و «نویسندگان تاجیک» (یعنی فارس زبان ) در آن بخدمت مشغول بودند و«دیوان مال» تابع آن بود (5). نظام اداریی شبیه این در زمان آق قویونلوها هم وجود داشت (6).

این تفاوت اداری بین ترکان و ایرانیان در زمان صفویه از میان رفته بود، ولی سنت منشی گری دو یا سه زبانه هنوز وجود داشت. بدین جهت است که عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید: «از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.» نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد: «چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.» و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود : «اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن(7).»

طرخان گنجه ای می گوید: «زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.» آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد (8). در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس «ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به [ آن] زبان باشد ولی بخط تاتاری (9).»

نا گفته نماند که دربار تزاری در قرن شانزدهم و هفدهم برای ترجمه مکاتبات سیاسی از اروپا و آسیای میانه و آسیای صغیر عده زیادی مترجم داشت. در سال 1789 بیست و دو مترجم در دربار روس بودند که هشت نفر از آنان به زبان تاتاری مسلط بودند، و بعضی از آنان «زبان ترکی» (احتمالاً عثمانی) آشنا بودند. ایلچیان و سفرای روس که به ایران میرفتند با خود نامه های رسمی به زبان روسی و نیز ترجمۀ آنها به زبان قدیم تاتاری را همراه داشتند. در مقابل دربار صفوی جواب های خود را یا بفارسی و یا «به زبان قدیم آذربایجانی» می دادند (10). در قرون شانزده و هفده دربار روس بیش از پنجاه و پنج نامه از شاهان «قزلباش» به زبانهای «فارسی و ترکی آذربایجانی» دریافت کرد. اولین بار که دربار روسیه نامه ای به زبان تاتاری به دربار صفوی فرستاد در سال 1588 بود (11).

———————————

پانویس ها: 

[1] طبری، جلد اول ، ص1053.

[2]  نگاه کنید به ماده “دبیر” در ایرنیکا.

[3] محمد بن هندو شاه نخجوانی، دستور الکاتب فی تعیین المراتب، به اهتمام عبدالکریم علی اوغلی علیزاده، 3 جلد، مسکو 1976، قسمت دوم ، صص 40-41.

[4]؛ نطنزی، منتخب التواریخ معینی ، چاپ ژان اوبن، ص 411. یزدی، ظفرنامه، چاپ محمدلوی عباسی، جلد دوم، صص 165-166

[5] Roemer, Sraatsschreiben, pp. 169-171.

[6] J. E. Woods, The Aqquyunlu: Clan, Confederation, Empire. A Study in 15th/9th Century Turko-Iranian Politics, Minneapolis and Chicago, 1976, p.13.

[7] محمد یوسف واله قزوینی اصفهانی، ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم. باهتمام محمد رضا نصیری. تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1370، ص621،  همچنین نگاه کنید به محمد رضا نصیری، “چند سند تاریخی “، بررسی های تاریخی شماره 5، سال یازدهم،2535، ص223. (حاشیۀ ترکی نامه اعتماد الدوله ایران به صدر اعظم عثمانی.

[8] تورخان گنجه ای، “زبان ترکی در دربار صفویه در اصفهان”، در صائب تبریزی: شاعر وسیع مشرب، مجموعۀ مقالات به اهتمام محمد علی حسینی، تهران ، دنیای نو، 1388،صص 87-88.

[9]تزار روسیه همچنین با اوررنگ زیب به زبان ترکی [ شاید به ترکی جغتایی و یا نو گایی] مکاتبه داشته است.

Gopal, p. 57, 85, n. 1.

[10] Mirkasym Usmanov, “Documents of Russian  ―Eastern Correspondence in Turkic languages  And Their Significance in the Science of Sources” International Journal of Central Asian Studies 1/1996 [http://www.iacd.or.kr/pdf/journal/01/1-02.pdf]

[11] Bushev  P.  P.  Istorija posolstv i diplomaticheskikh otnoshenij Russkogo i Iranskogo gosudarstv v 1586-1612 gg. – M., 1976. – p.82)

——————————————-

در ضمن بخوانید:

فرهنگ ترکی – فارسی نصیری: فارسی و ترکی قیزیلباشی (آذری) در ایران عهد صفوی

زبان ترکی در روزگار صفویان

تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیش

شعر “ای مرغ سحر” دهخدا و “بیاد آر” آلفرد دوموسه

علی اکبر دهخدا
علی اکبر دهخدا

حسن جوادی – شعر “ای مرغ سحر ” دهخدا را همه بخاطر داریم که چگونه شبی در ایوردون سوئیس دوست از دست رفته اش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را درخواب می بیند که به اومی گوید «چرا نگفتی او جوان افتاد؟” دهخدا می گوید: «من از این عبارت چنان فهمیدم که می گوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته ای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطرم آمد “یاد آر زشمع مرده یاد آر!” در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم وتا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم و فردا گفته های شب را تصحیح کرده و دوقطعه دیگر بر آن افزودم ودر شماره اول صور اسرافیل منطبعه ایوردن سویس چاپ شد.”

ای مرغ سحر، چو این شب تار——- بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحــــه روح بخش اسحار—— رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تــــار——- محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمـــال شـــد پدیدار——- واهریمن زشتخو حصاری

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

ای مونس یوسف اندر این بند ——- تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند ——–  محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار خویش و پیوند ——- آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند ——– در آرزوی وصال احباب

اختر به سحر شمرده یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم —— ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم —— آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم —— تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم —— ناداده به نار شوق تسکین

از سردی دی، فسرده یاد آر

ای همره تیه پور عمران —— بگذشت چو این سنین معدود
وان شاهد نغز بزم عرفان —— بنمود چو وعد خویش مشهود
وز مذبح زر چو شد به کیوان —— هر صبح شميم عنبر و عود
زان كو به گناه قوم نادان —— در حسرت روي ارض موعود

برباديه جان سپرده ، يادآر

چون گشت زنو زمانه آباد —— ای کودك دوره طلايي
وز طاعت بندگان خود شاد —— بگرفت ز سر خدا، خدايي
نه رسم ارم ،نه اسم شداد —— گل بست زبان ژاژخايي
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد —— ماخوذ بجرم حق ستايي

تسنیم وصال خورده ، يادآر

در مورد این مسمط غم انگیزکه نشان دهنده غم و اندوه ودر عین حال انزجاردهخدا از رژیم بیدادگر محمدعلیشاه و قاتلان دوست و همکارش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل است، زیاد بحث شده، و عده ای از ادیبان آ ن را نخستين نمونه شعرنو فارسی بشمار مي آورند. یحیی آرین پور می گوید دهخدا در این شعر ” از لحاظ سبک و قالب بندی، در ادبیات ایران بدعت تازه ای گذاشت و پای از چهار دیوار افکار و انواع مرسوم شعر قدیم بیرون نهاد.” منوچهر آتشی گفته است: ” این مسمط به لحاظ نظر گاه عاطفی زنده و ملموس اش و به لحاظ نوع بیانش ( اگر پیش از افسانه نیما سروده شده باشد) گواه زنده ای است بر پیشگامی دهخدا در شعر معاصر، و البته بیشتر از جهت دید شاعرانهء غیر متکلف ، نه قالب.” منیب الرحمن در کتاب “شعر فارسی بعد از انقلاب” می گوید : “دهخدا اولین کسی بود که در مرثیه ای که بیاد دوستش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل در 1909 نوشت، علیه قالب های سنتی طغیان کرد”، و آن گاه وزن و قافیه شعر را شرح داده می گوید که این نوع شعر از طرف تعدادی زیاد از شاعران همزمان دهخدا مورد تقلید قرار گرفت، و نمونه هایی هم نقل می کند (ص 97). منیب الرحمن باز در جای دیگر این شعررا ، که در شماره سوم صور اسرافیل (8 مارس 1909 ) چاپ شد، اولین شعر فارسی می داند که در آن نفوذ شعر اروپایی مشهود است، و می گوید: ” این شعر نه تنها نوعی جدید و محبوب را به خوانندگان ایرانی معرفی کرد بلکه بخاطر سمبولیسم عمیق و احساسات شخصی تکان دهنده آن قابل توجه است.”

معلوم نیست که خود دهخدا از لحاظ سبک و قالب شعری متوجه این نوع آوری بوده است یا نه، زیرا هنگامی که می گوید ” این مسمط را نوشتم” بنظر می رسد که بیشتر توجه اش به محتوای شعر و زنده ساختن خاطر دوست شهیدش بوده است.

آرین پور و همچنین رحیم رئیس نیا ذکر کرده اند که احتمالاً دهخدا این شعر را تحت تاثیر شعر ” وقتا که گلوب بهار یکسر” از رجایی زاده اکرم (1846-1914) ، سروده است، که می توان گفت از اولین طرفدارن شعر نو در ترکیه بوده است. رجایی زاده یکی از مهم ترین شاعرانی بود که در اطراف مجله مشهور ثروت فنون (1891-1901) جمع شده و جریان ادبیات جدید ترک را به وجود آوردند. رجایی زاده اولین شاعر ترک است که روی مبانی زیبایی شناسی شعرغرب را مطالعه کرده و از جریانات شعری فرانسه قرن نوزدهم و خاصه رمانتیک ها تاثیر زیادی پذیرفته است. بسیاری از شعرای آن دوره ترک چون توفیق فکرت، عبدالحق حامد و نامق کمال او را از استادان مسلم شعر جدید ترک دانسته اند. استعبادی ندارد که دهخدا شعر او را در نظر داشته است.

شعر رجایی زاده در مجموعه “پژمرده ” ، که از مجموعه های اواخر عمر اوست ، چاپ شده است ، چنین است :

وقتا که گلوب بهار یکسر —— اشیا ده عیان اولور تغیّر
وقتا که هزارِ عشق پرور——- یاپراقلار ایله ایدوب تزهّر
بیلمم کیمه قارشی حسرتندن؟ ——- باشلار نَـَوَحاته بی تاخّر
قیل گؤک یوزینین لطافتندن ——- صافیتّ عشقیمی تخطّر

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

برلیل سکون نماده تنها —— اولدقده نشیمنک سر آب
قیل چشمکی عطف سمت بالا —— سودالرایچنده نور مهتاب
اولدوقجه درونکه غم افزا ——-  ایله اوکچن دمی تذکر
پیش نظرکده سطح دریا ——– ایتدیکجه تموّج و تنّور

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

وقتا که صباحه قارشی نا گاه ——– بر زورق ایچنده تک بر انسان
حسرتله چکوب بر آتشین آه ——– تیتره ک سس ایله اولورغزلخوان
اول آه حزین عاشقانـــه ——– اول غملی ترانه تحســـر
بی شبهه ایدنجه قلب و جانه  ———— ایجاب تاءثرو تـــکدر

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

وقتا که طوروب شو قلب غمناک ———– طوپراقده نهان اولور وجودم
وقتا که طولوب دهانمه خاک ———- شوقکله تمام اولورسرودم
تنها کیجه لرده بر خیالت ————– منظورک اولونجه بالتحیر
یوم چشمکی با کمال رقت  ———– بدبختیِ عشقم ایت تصّور

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

این شعر در ترجمه آقای دکتر عزت الله رزّاقی چنین است:

آنگه که رسد بهار از ره ————- گیتی همه می شود منزّه
آنگه که ز شورعشق بلبل —————–هر برگ شکوفه کند نا گه
بنگر ز غم کدام لیلی————– قمری شده نوحه خوان ومجنون
در پهنه صاف آسمانها ————– خوانند سرود قلب پر خون

یاد آر از این غریبه یاد آر

تنها ز شب سیاه بی تاب ———— غم یار گزیده بر لب آب
بفکن نظری بسوی بالا ————— این جلوه موج نور مهتاب
هر خار غمی که از گذشته ————— در دل خلدت فکن به تالاب

دریا نگر و تموّج نور————- وانگاه یکی شکفته لبلاب

یاد آر از این غریبه یاد آر

باشد که سحر دم سپیده ————- زآن خسته زورق آرمیده
بینی ز زلال عاشقا نه ————— تر کرده یکی غمین ترانه
سوزان جگروخراب و دلخون ————— آهی بدل، اشک بر دو دیده
نالان و حزین، غمین و گریان —————- دلخسته و زار، اشک ریزان

یاد آر از این غریبه یاد آر

وقتی دلی از طپش فتاده ————— در خاک و گل آشیان بجوید
وقتی دهنی پر از خس و خاک ————- دم بســـته ره عدم بپوید
نا خوانده سرود آخرین شوق ——————- خواهد زجهان وداع گوید
اشکی بفشان ز چشم نمناک ————- کان اشک عیان چو من بموید

یاد آر از این غریبه یاد آر

دهخدا ترکی را خوب می دانسته و اشعاری به ترکی در جواب شاعر بزرگ آذربایجانی صابر که در مجله مشهور ملا نصرالدین می نوشته، گفته است. یکی از شعر های ترکی دهخدا در شماره 23 صوراسرافیل (17 محرم 1327 ه.ق.) چاپ شده است که به طنز مرگ یکی از روحانی نمایان قشری مذهب قفقاز را به ملانصرالدین تسلیت می گوید. جالب این که در 1907 صابر نظیره ای به شعر رجایی زاده منتهی به طنز با مطلع “وقتا که قوپور بیر ائو ده ماتم …..” ساخته است که در آن می گوید : “وقتی که در خانه ای ماتمی اتفاق میفتد و انواع غذا ها پخته می شود، در آن مجلس مرا هم بیاد آر.” یک سال بعد صابر شعر دیگری در جواب شعر طنز آمیزی از مشهدی حبیب زینال اوف ، که «قیزدیر مالی» تخلص می کرد ، نوشت که باز نظیره ایست بر شعر رجایی زاده :

مادام که حامیان ظلمت
خوشلار که ، دوام ایده جهالت :
هیهات بیلورمی اوندا ملت،
توحید نه در و یا نبوت؟
مکتب ایدیر اقتضا زمانه،
بی خار اولا تا گل فراست،
ای سیر آرایان او گلستانه!
اصلی یوقی بکلمک نه حاجت ؟
خواب ایت هله ، غافلانه خواب ایت!

این شعر در ترجمه خوب احمد شفایی چنین است:

مادام که حامیان ظلمت — خواهند ادامه جهالت،
فهمد مگر این گروه ملّت،
توحید چه باشد و نبوت؟
مکتب کند اقتضا زمانه،
بی خار شود گل فراست،
کم جوی صفا در این زمانه
چون نیست، بجستجوچه حاجت ؟
ای خفته من ، بخواب غافل!

توفیر سفید با سیه چیست؟
البته ز هوش رفته بیمار
قادر بدوای درد خود نیست.
لاکن فقط اول جناب دلّاک

گاهی کندش عجب طبابت،
بیمار، بخواب ، بی خبر پاک!
خونت بمکد اگر حجامت،
هی غلت نزن ، بخواب غافل!

باور ننما که لفظ کافر
خارج شود از همه لغت ها،
مادام که هست میرزا قنبر،
کس نیست مصون زملعنت ها،
امکان ندهد چو جسم واحد
این خلق بسر برد معیشت،
افسانه کفرو شرک و ملحد
کی ترک شود، که گشته عادت:
فهمیدی اگر، بخواب غافل!

شعر رجایی زاده تقلیدیست از شعر شاعر بزرگ رمانتیک فرانسه آلفرد دو موسه (1810-1857) بنام “بیاد آر”، که در زمان عشق او به رمان نویس و نویسنده مشهور فرانسوی ژرژ ساند (1804-1876) نوشته شده است. اشعار موسه در دومجموعه جمع آوری شده است: اولی اشعار اولیه او را تا سال 1835 در بر می گیرد، ومجموعه دوم، که «اشعار تازه» نام دارد، شعر های او از 1835 تا 1857 را در بر می گیرد. عشق موسه و ساند در سال 1833 شروع می شود و از عشق های مشهور دوره خود می باشد ، و آن دو پس از گذراندن یک زمستان در ونیز از هم جدا می شوند و زیباترین اشعار موسه تحت تاثیر عشق ژوژ ساند سروده شده است. شعر “بیاد آر” شهرت زیادی داشته است و موزارت آنرا به موسیقی در آورده است . بگذارید اول ترجمه آزاد و زیبای این شعر را از استاد فقید دکتر مهدی روشن ضمیر، که حق استادی بر من داشت ، برایتان نقل کنم:

هنگام سحر که نرم نرمک      تاریکی شب رسد به پایان
قندیل ستاره ها بمیرد           سر بر زند آفتاب رخشان
از خواب خوشی شوی چوبیدار

زین دیده شب نخفــته یاد آر

آن دم که ترا فرا بگیرد      احلام و تخیلات شیرین
آن دم که طپد دلت به سینه       از لذت خاطرات دیرین

گر نغمه دلکشی کنی گوش
ما را بخدا مکن فراموش

آن گاه که در دل تو غوغاست    از عطر لطیف یاسمن ها
آنگه که گذر کنی خرامان    بر صفحه سبز این چمن ها
یک دم نظری بکن، خدا را
آن سبزه و رّد پای ما را
وقتی که کمند گیسوانت      افشان شده است دوش تا دوش
وقتی که به یک نگاه گیرا      شوریده دلان شوند مدهوش

ای گل چه بجا بود که گاهی
بر جانب ما کنی نگاهی

آنگاه که سرنوشت شومی      افکند میان ما جدایی
آنگه که خزان رسید و پژمرد      این تازه نهال آشنایی

از خاطر خود مبر، خدا را
لبخند و نگاه آشنا را

تا آن دم واپسین که ما را      این توده خاک هست منزل
تا با شعف و ز استواری      در گوشه دل  طپد همی دل
در بند تو باد جسم و جانم
نام تو همیشه بر زبانم
وقتیکه دل شکسته من      آرام شود به سینه خاک
وین روح لطیف آسمانی      پرواز کند به اوج افلاک

هر خاطره ای رَوَد چو بر باد
باور نکنم روی تو از یاد

دم در کش و ناله کم کن ای دل      از سوز فراق و درد دوری
ماتم زده را علاج نبود      الاّ که تحمل و صبوری

گر هست وفا ومهر بر دل
هرگز نبوَد فراق مشکل
شاید صنما من و تو باشیم      از گردش روزگار غافل
ره طی شود و نگفته مانَد      آن درد و غم نهفته بر دل
بگذار از این خانه باری
بر دفتر دهر یادگاری

Rappelle-toi

Rappelle-toi, quand l’Aurore craintive
Ouvre au Soleil son palais enchanté ;
Rappelle-toi, lorsque la nuit pensive
Passe en rêvant sous son voile argenté ;
A l’appel du plaisir lorsque ton sein palpite,
Aux doux songes du soir lorsque l’ombre t’invite,
Ecoute au fond des bois
Murmurer une voix :
Rappelle-toi.

Rappelle-toi, lorsque les destinées
M’auront de toi pour jamais séparé,
Quand le chagrin, l’exil et les années
Auront flétri ce coeur désespéré ;
Songe à mon triste amour, songe à l’adieu suprême !
L’absence ni le temps ne sont rien quand on aime.
Tant que mon coeur battra,
Toujours il te dira
Rappelle-toi.

Rappelle-toi, quand sous la froide terre
Mon coeur brisé pour toujours dormira ;
Rappelle-toi, quand la fleur solitaire
Sur mon tombeau doucement s’ouvrira.
Je ne te verrai plus ; mais mon âme immortelle
Reviendra près de toi comme une soeur fidèle.
Ecoute, dans la nuit,
Une voix qui gémit :
Raاppelle-toi.

هنگام نوشتن شعر “ای مرغ سحر” دهخدا سی ساله بوده و آشنایی نسبتاً خوبی با ادبیات فرانسه می توانسته داشته باشد. او در مدرسه علوم سیاسی تحصیل کرده، در سفارت ایران در بالکان به عنوان منشی معاون الدوله غفاری خدمت کرده ، در وین اقامت کرده ، و به پاریس و رم سفر کرده بود. شعر “بیاد آر” آلفرد دو موسه یکی از مشهورترین اشعار رمانتیک فرانسه بوده و در اغلب مجموعه های شعر آورده میشد و احتمال این که دهخدا آنرا خوانده بود زیاد است.از سوی دیگر رجایی زاده اکرم نیز از شعرای مشهور ترک همزمان دهخدا بوده است، و سبک شعر ، کلماتی که بکار می برد چون “تسنیم وصال خورده” ، و هم چنین قوافی آن یاد آور سبک شعر شاعر ترک است. از این ها گذشته دهخدا مسلماً با دو نظیره ای که صابر از شعر رجایی زاده ساخته آشنا بوده است. بدین ترتیب می توان گفت که تمام این عوامل در ذهن او بوده و زمینه شعری را فراهم آورده اند که پس بخواب دیدن دوست از دست رفته اش شعر زیبای “ای مرغ سحر”را با حال و هوایی خاص و مناسب با دل دغدار او بوجود آورده اند.
————————–

1- از صبا تا نیما ،چاپ زوار ، تهران 1375 ، ج دوم ، ص 97 . آریان پور اضافه می کند: چون این قطعه هم از لحاظ شکل و هم از حیث مضمون و طرز بیان در ادبیات ایران بیسابقه بود ، در آن هنگام بسیار پسندیده افتاد و بعد ها نظایر زیاد بر آن ساختند که از آن جمله است قطعات:
ای مرغ سحر چو لیله تار انداخت ز رخ نقاب ظلمت (احمد خرم)
آنگاه که کوکب سعادت گردد ز پس افق نمایان (یحیی دانش )
صبح آمد و مرغ صبحگاهی زد نغمه بیاد عهد دیرین (پروین اعتصامی)
ای دل ز جفای دیده یاد آر زآن اشک به ره چکیده یاد آر (ملک الشعراء بهار)
هر سال چو نوبهار خرم بیدار شود ز خواب نوشین (اسدالله مبشری)
ای مرغ سحر چو باد شبگیر بر خاست ز جانب خراسان (عبدالرحمن فرامرزی)
ای دختر کاخ و کشور جم تاکی به خلاف ره سپاری (حیدر کمالی)

“2 – دهخدای شاعر” در “معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا ” به اهتمام شهناز مرادی کوچی و فتح الله اسماعیلی گلهرانی ، نشر قطره ،1382 ، 414.
3 – Munibur Rahaman, Post-Revolution Persian Verse, Institute of Islamic Studies, Muslim University, Aligarth, 1955, p.166.

4 – متن شعر از کتاب “تورک تجدد ادبیاتی تاریخی ” نوشته اسماعیل حبیب ، چاپ اول ، استانبول ، 1340 ، ص 192-193.
5- میرزا علی اکبر صابر ، هوپ هوپ نامه ، باکو ، 1962 ، ص 74-75.
6- رحیم رئیس نیا ، ایران و عثمانی در آستانه قرن بیستم ،تهران ، نشر مبنا ، 1385 ،ج دوم ، ص 78 .
7- هوپ هوپ نامه ، ص 115.
8- هوپ هوپ نامه ترجمه احمد شفایی ، باکو 1965، 160-161.
9 – (Vergiss mein nicht)

نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیش

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

اینها نمونه هائی هستند از فرهنگ ترکی – فارسی نصیری که حدود 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است برای چاپ تهیه و تنظیم کرده و به آن توضبحات و حواشی علاوه نموده اند. بگفته ایشان این کار تمام شده و فرهنگ مزبوربزودی در تهران به بازار میاید:

نمونه لغات چغتائی (اوزبکی کنونی) در فرهنگ نصیری:

تانلاغان شناسنده.
تانلاغانلار شناسنده ها.
تانيشماق يكديگر را شناختن.
تانيشتي شناختند يكديگر را.
اتانيمغه نشاسد.
تنبول برگ خوش بوست در هند كه هنديان
مي خورند.
تَنقال به لشگر خبر كردن و گفتن كه در وعده گاه
جمع شوند.
تَنْقا شتر.
تُنگُوز خوك.
تانوق گواه.
تانوغ آشنا.
تُيناق و تويناغ سم و ناخن.
تويناك خربزه.
تونار آن باشد كه بچيز باريك يا به آفتاب بد قت
نگاه كرده چشم خيره شود و تيرگي چشم و آتش
شعله ور.
توندي چشم خيره شد.
تونگل بكاف عجمي بفراغت نوميد شو.
تُنگُل نا اميد.
تونگُلدي نا اميد شد.
تونگولوب نوميد شده.
تون قبا و جامه و ساير لباس و بامالة شب.

نمونه لغات رومی(نرکی ترکیه کنونی) در فرهنگ نصیری:

اوتاق خانه.
اَتك دامن.
آتلاشماق رديف سوار شدن.
آتشمق بايكديگر اندختن تير و غير آن.
آچرو به جيم عجمي وآچاجاق جيم اول عجمي و
ثاني عربي كليد.
اوجوز ارزان.
ايچ طون زيرجامه.
ايچ طون يقه سي گريبان زير جامه يعني جاي
بستن بند زيرجامه.
آجي به جيم عربي تلخ.
ايچ ياغي پيه.
ايچ به جيم عجمي بياشام شراب مايع را و ميان و
اندرون چيزي.
ايچي بوش ميان تهي.
ايچرو به جيم عجمي اندرون و ميان.
آچمق گشادن و زدودن، مثلاً پصدن آچمق يعني
زدودن زنگ.
آچلمش يارلوب شكافته.
اوجاق و اوجغ به جيم عربي آتشدان كه
بعربي كانون گويند.
اوچماق بِهشت.
اوچمق پريدن.
اوج به جيم عربي سر چيزي و به جيم عجمي عدد
سه و بپر اي مرغ به صيغة امر.

نمونه لغات قزیلباشی (ترکی آذربایجان) در فرهنگ نصیری:

آس به مد يعني بياويز بصيغه امر و به فتح الف
يعني بوز اي باد بصيغة امر.
آسماق آويختن.
آسدي به مد الف آويخت و به فتح الف باد وزيد.
آستي ايضاً به معني ثاني.
آسن باد وزنده و باد ي كه مي وزد، گويند اسن يي ل
به دو معني مزبور.
آسه باد بوزد گويند ييل اسه به معني مذكور.
ايس باظهار ياء حطي بدون مد بوي.
ايسيت تب كن و گرم كن به صيغة امر.
ايسيتميش تب كرده و گرم كرده.
ايسيتمه تب و به صيغة نهي يعني تب مكن و گرم
مكن.
ايسيتي تب كرد و گرم كرد.
ايسته باظهار ياء حطي ساكنه بدون مد بخواه
بصيغة امر.
ايستيوب بباء عربي خواسته.
ايستر مي خواهد.
ايستيلم بخواهيم.
ايستيلي ايضاً به معني مذكور
ايستمگ بكاف عجمي خواستن ، گويند ايستمك
ايچون يعني براي خواستن.
ايستين خواهنده.
اَسروك مست و سرخوش.
اسريمش مست شده.
اَسيرگي يعني دريغ بدار بصيغه مصدر.
اسيرگيماق دريغ داشتن.
اَسكي كهنه و ديرينه.
ايسلات نمناك بكن و بخيسان بصيغة امر متعدي.
ايسلان نمناك بشو و بخيس بصيغة امر لازم.

———————————

همچنین بخوانید:

تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

Kashgari

عباس جوادی – حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در بریتیش میوزیوم است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.

بیشتر فرهنگ های منثوردر مقدمه فصلی را به شرح نکات دستوری ، تلفظ و نکات املایی تخصیص می دهند و سپس به دادن معانی لغات می پردازند. آقای علی صبّاغ که مقاله ای  در این زمینه نوشته اند این نوع فرهنگ ها را از لحاظ مقدمه بر دونوع تقسیم می نماید: گروه اول فرهنگ های منثور با مقدمۀ بلند پس از گفتگو از منابع مورد استفاده، از شیوه تدوین و تنظیم سخن می گویند و در طی فصل هایی به قواعد دستوری و گاهی به طرز املای لغات می پردازند، و بعد از اینها لغات را بصورت الفبایی می آورند. گاهی مقدمه به حدی بلند است که می تواند کتابی جداگانه باشد مثلاً در “مبانی الغه” در آغاز فرهنگ سنگلاخ. نوع دوم فرهنگ هایی است که مولف مقدمه زیادی ندارد و بیشتر به اصل مطلب یعنی شرح لغات می پردازد. از نوع دوم می توان مقدمه دیوان لغات ترکی کاشغری را مثال آورد که مقدمه مفصلی نیست. گاهی نیز مقدمه خیلی کوتاهست مثلاً “فرهنگ فارسی به ترکی” خطیب رستم مولوی مقدمه فقط چهارده سطر است. مقدمۀ کتاب حاضر نسبتاً دراز است و در دوازده ورق از نسخۀ خطی عبدالجمیل نصیری عمدة راجع به نکات دستوری و نحوۀ املا ی لغات جغتایی گفتگو می کند.
نصیری در مقدمۀ کتاب خود چندین صفحه به خصوصیات دستور زبان ترکی تخصیص می دهد و مقدمه را بر دو باب تقسیم می نماید: اول دربارۀ املا حروف در جغتایی و مقایسۀ آن با رومی (ترکیه امروز) و قزلباشی (آذربایجان). در این قسمت مثلاً نحوه نوشته شدن الف و حمزه داده می شود که در چه مواردی نوشته شده و یا نمی شود. باز مثلاً در مورد نوشته شدن حرف قاف می گوید: مثلاً حروف اول و آخر لفظ “قوروق ” را که امر و بمعنی بترس است بقاف باید کتابت نمود زیرا که در اول و آخر کلمه واقع شده و چون مرکب ساخته مثلاً “قورقامین” گویند یعنی که می ترسم که هرچند که قاف ثانی در میان کلمه واقع شده می باید که تغییر نداده باز بقاف قلمی نمایند.
فصل دوم مقدمه در بارۀ قواعد سخنوری است ، و در آن نصیری حروف الف، ب، ج، دال، ر، سین، شین، غین، میم، نون و واو را گرفته حالات مختلف دستوری را در جغتایی، رومی و قزلباشی بیان می کند، و اشعاری هم جهت استشهاد از جغتایی می آورد. تقسیماتی که برای هر حرفی داده می شود یکسان نیستند و از دو تا هفت قسمت می تواند باشد. برای نمونه دربارۀ حروف “دال” می نویسد: د ابجد بر شش قسم باشد، اول دالی که در ترکی رومی و قزلباشی و جغتایی با یاء افاده معنی ماضی غایب کند چون “ایلدی” و “قیلدی” یعنی کرد و دال مکسور و مضموم که با میم ساکن در لغت رومی و قزلباشی و جغتایی افادۀ متکلم کند مثال قزلباشی [9 الف] و رومی “ایلدوم” و مثال جغتایی “ایلدیم” یعنی کردم. سیم دالی که با قاف یا کاف در لغت رومی و قزلباشی افادۀ متکلم مع الغیر کند، چون “گلدوق” و “گلدوک” به معنی آمدیم. چهارم دالی که افادۀ مصدر کند و آن مضموم و در ترکی رومی و قزلباشی با کاف عجمی و در ترکی جغتایی با قاف استعمال شود و آن مشروط بود باین که بعد از کاف و قاف ضمیر باشد چون “گلدوکی” و “گیلدوقی” یعنی آمدن او و”دگلدوکونک” و “گلدوکیم” یعنی آمدن تو و آمدن من. پنجم دال مفتوحی که در ترکی جغتایی افادۀ معنی وقت می کند چون ” ایتاردا” یعنی وقتی که می کند و در قزلباشی و رومی نیز همان افاده نماید. ششم دالی که با نون ساکن بمعنی از باشد و دال مزبور در در ترکی رومی و قزلباشی مفتوح بود، چون “گتمکدن” یعنی از رفتن و در جغتایی مکسور باشد.

زبان ترکی در روزگار صفویان
صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد دارای اهمیت زیادی بود، و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند. زبان ترکی آذری معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان “ترکی” نامیده می شد. شعرایی که در این زمان و حتی پیش از صقویان که به این زبان شعر گفتند مانند فضولی بغدادی، از آن بعنوان “ترکی” نام بردند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعریست که اصطلاح “متکلمین قزلباشی” را بکار می برد، وباید گفت که زبان مادری او قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را “ترکی قزلباشی” می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان “ترکی” نام بردند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را “ترکمانی” نام داده اند.
در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش بشمار میرفت. [شاه عباس زبان اردو]. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تاحدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت انتزاعی باقی ماند.
روند گسترش زبان ترکی آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که “آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.” اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی(؟؟)) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود. هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که ” در لار ترکی حرف میزنند.” بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارس زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند.، و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که “زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.” در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین “زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند” ، به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان “کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی” بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارس زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند ، و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند . ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 ” در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند ایرانیان این نواحی را “فرنگی”

(ّFrankish)

می خواندند.” حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا

(Elatamedia)

، که بین خوی و مرند واقعست، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارس زبان کم بود. در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد:” مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبانهای قدیمی هستند، حرف می زنند.” باز بقول چلبی در مراغه ” بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و «فصیح اللسان و بدیع البیان» هستند.” دربارۀ تبریز می گوید” مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند” و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد، اما “ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.”
به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارس زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری ” اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد متنابعی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.” بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف میزدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.

باز به نظر میرسد که در قرن هفدهم زبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان  پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.
چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشیده بود و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که “در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست” شاه عباس اول گفته است: “…….” مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند گفت:” سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار کردند.” باز بگفتۀ اولئاریوس ” ایرانیان غیر از زبان خود زیان ترکی را به اولاد خود یاد می دهند مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. در دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فقط فارسی حرف می زنند.” در جایی دیگر اولئاریوس می گوید:” شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی “پول” شعری می نویسند برای هرکسی که خواست،” و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ – بیز داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ

وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از “سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره”. در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که “ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.” خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان “قزلباش ” می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد:”در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.” به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 :” ترکی که زبان مادری صفویه می باشد زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند.استعمال ترکی از دربار به راجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.” سانسون فرانسوی که بین سالهای 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند:” قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.” ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب “یاخشی دیر ” می دهند بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت “یاخشی دیر.” رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش ” آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.” جالب این که هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.
نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان اداری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانی که بفارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: “بخدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشه که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است”.
اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید :”خوش گلدین، صفا گلدین”. دلاوله می گوید:” شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را (به ترکی) به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.” دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد.میرزا نقی نصیری در “القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه “(سال 1731) دراین باره می نویسد:” صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و بهر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.”
علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید:” از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.”
نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد:” چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.” و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود :”اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.” طرخان گنجه ای می گوید: “زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.” آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس “ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان باشد ولی به خط تاتاری.”
ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد حادثه ایست که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است.حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند وشاه دستور مجازات آنها را می دهد:

نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگی را لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق

وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر ترکی آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحاظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتابهای دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگی به فرانسوی ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی “قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی” تالیف کرد ، و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفونست، و شاها ن صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. در ضمن جدولهایی هم ترتیب داده است که بطور کلی شمائی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری م که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور به فرانسوی نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری به فرانسوی که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.

شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادی است .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که بفارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).

برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان شاهان صفوی حامی شعرا بودند ، و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسمعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که “مخزن” شاعر چغتائی حیدررا به فارسی ترجمه بکنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا بمناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.

مولف کتاب و خاندان او
عبدالجمیل نصیری و پدر او محمد رضا نصیری، که هردو از منشیان دربارصفوی بودند، مولف نسخه حاضر هستند. پدر این فرهنگ را تقریباً بیست سال پیشتر از مرگ خود شروع کرده اما نتوانست آنرا به پایان برساند، و پسرش عبدالجمیل نصیری که عنوان الطوسی را نیز بنامش اضافه کرده بود که خود را به خواجه نصیرالدین طوسی نسبت دهد، این کار را به اتمام رساند. پدر و پسر به خانواده با نفوذ نصیری ارودبادی تعلق داشتند که تقریباً نسل به نسل عهده دار مناصب مهم در دربار صفوی بودند. هرچند که این خانواده ادعای نسبت به نصیرالدین طوسی داشته است اما سندی یا دلیلی بر این ادعا نیست. اولین شخصی که از این خاندان در تاریخ ذکری از او رفته است ملک بهرام اردوبادی که در خدمت شاهان آق قویونلو بود و هنگام جلوس شاه اسمعیل اول مجبور به استعفاء گردید. او مثل بیشتر صاحبان منصب این زمان در خارج از کشور پناه جست. هنگامی که شاه اسمعیل چند سال پس از بر تخت نشستن از اردوباد دیدن کرد از ویرانی خانه های زیبای آنجا تعجب کرد، و یکی از ملازمین شاه خاطر نشان ساخت که این وضع بخاطر رفتن بزرگانی چون ملک بهرام بوجود آمده است. این شخص یکی از اقربای خواجه عتیق منشی شاه بود وخواجه عتیق کسی است که برای بار اول مهرشرا در فرامین شاه اسمعیل می بینیم. به همین خاطر بود که شاه اسمعیل ملک بهرام را به ایران دعوت کرد. بازگشت ملک بهرام بحدی درآبادانی اردوباد موثر بود که شاه اسمعیل او را کلانتر اردوباد ساخت. هنگامی که شاه به شکار و ماهیگیری بدین شهر می آمد ملک بهرام میهماندار او می بود.
خاندان نصیری یا اردوبادی همیشه شامل الطاف همایونی بود. میرزا کافی(متوفی 1561-1562) از اقربای ملک بهرام منشی الممالک شاه طهماسب اول بود. ملک بهرام که در راه مکه در حدود 1550 فوت کرده بود پنج پسر داشت: میرک بیک پسر ارشدش منشی و لشکر نویس معصوم بیک صفوی وزیر اعظم شاه طهماسب اول از 1553 تا 1568 بود. پسر دوم ادهم بیک مستوفی و سپس وزیر سلطان مصطفی میرزا بود. پس از کشته شدن این شاهزاده در 1576 بدت دو سال شغلی نداشت تا این که در 1578 شاه محمد خدابنده او را کلانتر تبریز ساخت. ولی چون او با حاکم تبریز نتوانست بسازد استفعاء داده به اردوباد برگشت. در سال 1584 حاکم جدید تبریز از او خواست که دوباره کلانتری تبربز را بعهده گیرد و او به تبریز برگشت و بعداً وزیر همین حاکم گردید.
مدتی بعد ادهم بیک وزیر مهردار شاه عباس شد، ولی عاقبت او از کار ادرای خسته شده درمزار شیخ صفی در اردبیل عزلت گزید، و عاقبت در شیراز بسال 1608 درگذشت. پسر سوم حاتم بیک که پس از پدرش کلانتر اردوباد شد، بعلت اختلافات محلی استعفاء کرده به دربار صفوی روی آورد و از آنجا به وزارت حاکم خوی منصوب شد. در زمان شاه عباس وزیر حاکم کرمان و سپس شاه او را مستوفی الممالک ساخت.، و پس از شش ماه وزیر اعظم شد. او تا مرگش در سال 1610 در این مقام باقی ماند. پسر چهارم ابو تراب بیک اول مستوفی و سپس وزیر حاکم مشهد بود. پسر پنجم ابو طالب بیک، اول مستوفی و بعد وزیر حاکم هرات بود، و در زمان محاصره هرات در 1587-1588 حاکم او را بعنوان ایلچی به عبدالله خان اوزبک فرستاد. سرنوشت شومی در انتظار ابو طالب بیک بودو عبدالله خان برای این که نشان دهد اهمیتی به مذاکرات نمی داد، اوطالب نگون بخت را دم دهانه توپ گذاشت. شاه عباس به سبب این اتفاق بود که برادر سوم حاتم بیک را وزیر اعظم ساخت، و بخاطر خدمات خاندان نصیری پسر ده ساله حاتم بیک ، میرزا ابو طالب را بجای پدر نشاند و تا سال 1621 در این مقام بود. ولی بقول اسکندر بیک منشی “بجهت بعضی امور که لازمۀ نشاء [نشاط؟] جوانی و غرور جاه و منصب است از این عطیۀ والا مهجور گشت” . بنظر میرسید که دوران اداری او سر آمده است ولی شاه صفی اول او را مجلس نویس خود ساخت، و او دوباره در 1632 وزیر اعظم گشت. میرزا ابوطالب تا 1634 در این مقام میماند و در این سال شاه صفی بعلتی نامعلوم او را می کشد.
این بدبختی تاثیری در بقیه افراد خاندان نصیری ندارد. ادهم بیک پسری داشت بنام میرزا عبدالحسین که منشی الممالک شاه صفی می شود و او مولف کتاب منشاتی است بنام تحفۀ شاهی. ادهم بیک دو پسر داشت یکی محمد رضا که مجلس نویس می شود و دیگری میرزا زین العابدین که منشی الممالک می شود. میرزا محمد رضا مولف کتاب کشف الایات قرآن کریم و فرهنگ ترکی حاضر است، و او خودش این کتاب را منشآت سلیمانی می نامد. او دو پسر داشت:عبدالجمیل ، که تالیف پدر را تکمیل می کند، و دیگری محمد تقی.
دربارۀ مولفات محمد رضا نصیری که دو عدد از آنها را پسرانش تکمیل کردند باید گفت که او در اساس مولف سه کتاب بوده است: اول “کشف الایات قرآن کریم ” که نسخۀ آن در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران است ؛ دوم منشات سلیمانی که راهنمایی است برای منشیان و نامه نویسی و در دهۀ 1670 میلادی بفرمان شاه سلیمان تالیف گشته است. و در سال 1388 توسط کتابخانه و موزه مرکز اسناد مجلس شورای ملی منتشر شده است؛ سومین تالیف “فرهنگ ترکی” حاضر است که عنوان خاصی ندارد و احتمالاً عنوان آن توسط مرحوم محمد تقی دانش پژوه که آنرا فهرست کرده است داده شده است.
عبدالجمیل در آغاز “فرهنگ ترکی ” می گوید که مولف بخش “متعلقات زبان ترکی ” را از کتاب “منشآت سلیمانی ” برداشته است. آقای رسول جعفریان ، که اخیراً “منشآت سلیمانی ” را تصحیح کرده اند می گوید که مولف آن شنخته نیست و عده ای از منشیان دربار شاه سلیمان به امر این پادشاه این کتاب را نوشته اند. اما از گفتۀ عبدالجمیل کاملاً معلوم است که در اساس پدرش این کتاب را نوشته است، عبدالجمیل می نویسد: ” … آنرا از کتاب منشات سلیمانی بیرون و این نسخه را مشتمل ساخت بر مقدمه و چهار کتاب و خاتمه که هر یک مشتمل است بر چند باب …” و لی آن را به انجام نرسانیده است . در شرحی که مرحوم دانش پژوه دربارۀ “فرهنگ ترکی” نوشته مقدمۀ عبدالجمیل را چنین خلاصه کرده است : ” پدرم بیست مجلد لغات ترکی و رومی و جغتایی و قزلباشی و خطایی می کرد و می خواست آنها را در کتابی بنام منشآت سلیمانی بگنجاند” (محمد تقی دانش پژوه، فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، جلد 16 (تهران 1357) ص 86. هنگامی که ما متن بخش “متعلقات زبان ترکی” در “منشآت سلیمانی” [ص 217] را با مقدمه “فرهنگ ترکی ” مقایسه می کنیم می بینیم که تقریباً یکی هستند. خلاصه این که محمد رضا نصیری دوکتاب نوشته است که هیچ یک را نتوانست به اتمام برساند. یکی “فرهنگ ترکی” بود که پسرش عبدالجمیل آنرا به اتمام رسانید. دیگری منشآت سلیمانی است که پسر دیگر ابوالقاسم آنرا تمام کرد.
نسخه ای دیگر شبیه “منشآت سلیمانی” به شماره (Add. 7691) در بریتیش میوزیوم وجود دارد که زیر اسم ابوالقاسم بن محمد رضا نصیری می باشد. در این نسخه نیز دو بخش “متعلقات زبان ترکی” و “سخنوری” عیناً همان بخش هایی هستند که هم در “فرهنگ ترکی” و هم در “منشآت سلیمانی” آمده اند. ابوالقاسم نسخۀ موجود در بریتیش میوزیوم را دربارۀ املا، قواعد سخنوری و منشی گری تدوین نمود. در یادداشتی که او به تاریخ 1117 قمری بر روی ورق اول کتاب گذاشته است آنرا رسالۀ دَوّران نامیده است. معنی کلمۀ اخیر معلوم نیست و ریو حدس می زند که مقصود از آن “دبیران” باشد چون مولف امیدوار است که کتابش برای “دَوّران نمایان عرصۀ روزگار” مفید باشد.
از اعضای دیگر از خاندان نصیری که صاحب تالیفات بوده اند می توان محمد ابراهیم نصیری مولف دستور شهریاران ، معاصر شاه سلطان حسین، میرزا نقی نصیری مجلس نویس شاه طهماسب دوم و مولف القاب و مواجب سلاطین صفویه را ذکر کرد. آخرین فرد مهم این خاندان میرزا کافی که خلیفه خلفای شاه اسمعیل دوم بود و بعدها بعنوان سفیر نادر شاه به روسیه می رود.
نسخۀ فرهنگ ترکی
نسخۀ “فرهنگ ترکی” نسخۀ منحصر بفردی است که در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران محفوظ است. از گذشتگان میرزا محمد مهدی خان استرآبادی منشی نادر شاه و مؤلف فرهنگ “سنگلخ” و “عالم آرای نادری” ذکری از این کتاب می کند هرچند که بدان اهمیت زیادی نمی دهد. ناشر انگلیسی “سنگلخ” سر جرالد کلاوسون نیز دسترسی به این نسخه نداشته و به تبعییت از میرزا مهدی خان ذکر آنرا به اجمال برگذار می کند. مرحوم محمدتقی دانش پژوه در “فهرست نسخه های خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران” (جلد 16، ص 86) تهران1357 شرح کوتاهی از این نسخه کرده می گوید که محمد رضا نصیری کتاب دیگری بنام “منشآت سلیمانی” دارد. مرحوم تورخان گنجه ای در مقاله ای که در مجلۀ تورکیکا (1991، جلد 21، صص 311-318) دربارۀ “زبان ترکی دربار صفویه در اصفهان” نوشته این نسخه را بیشتر معرفی کرده است. دو سال پیش از طریق دوست عزیز آقای محمد علی تاج احمدی (پاریس) ویکی دیگر از دوستان محترم بود که این نسخه بدست ما رسید و هردو دررفع اشکالات این فرهنگ سهم بزرگی داشته اند .
نسخه ایکه در دسترس ماست بنظر میرسد که نسخه منحصر بفردیست، و 193 ورق دارد. آخر نسخه ، یعنی بخش خاتمه که مربوطست به زبان قلماقیه (کلموکی) پنج ورق افتادگی دارد.بطور کلی نسخه بخطی نسخ خوانا نوشته شده است. لغات ترکی بخطی متفاوت نوشته شده و بالای هرکلمه خطی کشیده شده است. مطابق روش نسخه های قدیم فرقی بین “ب” و “پ”، “ج”و”چ”و “ک”و “گ” گذاشته نشده است و فرق آنها با ذکر “با”، “جیم” و “کاف” عجمی و عربی مشخص می شود. در بعضی مواقع کاف با سه نقطه (ڭ) که در ترکی عثمانی مرسوم بوده بکار برده شده است. عبدالجمیل در بسیاری از موارد نظر پدرش را در مورد معانی بعضی لغات در حاشیه می آورد و در آخر همیشه حرف “ص” و گاهی ” ص 12″ را ذکر می کند . بعنوان مثال می گوید :” والد فقیر گوید که این لغت در نسخه صحیح نبود ص” که اشاره است به یکی از منابعی که در مقدمه ذکر می شود. در جایی دیگر می گوید: ” اونداماق فریاد کردن ” و در حاشیه اضافه می کند: والد فقیر گوید که یا بمعنی طلبیدن است. ص ” در جایی دیگر می نویسد: ” مَشَیِسْتَان بیشه، والد فقیر گوید مشه مترّک بیشه و ستان فارسی است . چون اول آنرا مترّک و اسم کرده اند نوشته شد.” در بعضی موارد نیز وجه اشتقاق و یا اصل کلمه را توضیح می دهد، مثلاً : “مُشْنُلُق مژده، والد فقیر گوید که اصل آن مژده لق فارسی است لیکن چون مترّک و بکلمۀ دیگر ضم و اسم و اصطلاح کرده اند نوشته شد.”
مولف بطور کلی معادل کلمات ترکی را بفارسی و گاهی بعربی می دهد. ولی درمورد بعضی از کلمات مانند اسامی پرندگان، میوه ها، اصطلاحات مربوط به جنگ و شکار و احیاناَ آداب و رسوم معادل های محلی آنها را نیز می دهد. مثلاً زیر عنوان ” طاغ اَرُکی ” می گوید : “سیب صحرایی است که به یونانی زعرور و بعربی ذو ثلث حبّات و بشیرازی کیل و در خراسان علف شیران خوانند.” از لحاظ کلمات فارسی هم “فرهنگ ترکی” جالب است. مثلاً برای “اولاغ” یا “اولاق” معنی قدیمی آن را می دهد که گویا به اسب هم اطلاق میشده است. یا در مورد کلمۀ “آوداز” قزلباشی می گوید: ” آبی که جهت استنجا باشد و منقول از فارسی است یعنی آبدست ، گویند آوداز آلور یعنی استنجا می کند.”
در مورد آداب و رسوم نیز نکات جالبی دارد. مثلاً در مورد هَفْدانَه می گوید : “آش عاشورا. والد حقیر گوید که فارسی غلط است و چون متّرک و اسم کرده اند نوشته شد.” در مورد عدد نه می گوید:

توقوز عدد نه و عادت جغتای است که در مجلس شراب اگر از قدح یک قطرۀ بریزد نه قدح میخورند واگر قدح بریزد سی قدح میخورند و معنی دیگر اینکه اگر از قدح کسی قطرۀ بچکد نه قدح همانکس میخورد و اگر بریزد سی، مثال:
غم غذاسی آراسیله قانی ترکانه ایاق ؛ تور آیلی بیله تامسا توقوز اِقسه اورتوز.

در مورد رسمی دیگر می گوید : جینکه و چِنْکَه بکاف عجمی بازی که به عادت جغتای در عروسی مرد و زن دست برداشته به نوای مخصوص و با آهنگ رقص می کنند.

مؤلف دربارۀ بعضی از لغات ترکی که با فارسی مشترکند نکات جالبی دارد، و گاهی نیز کلماتی از فارسی می آورد که دیگر مصطلح نیستند. بعنوان نمونه چند مثال از این دو نوع لغات داده می شود:

رَجه ریسمان معماران با فارسی مشترک است.
زَنْدَ بی نوعی ثیاب است و بفارسی نیز مصطلح و بعربی زندبیجی گویند
سایقور با فارسی مشترک و نوعی حریری است سفید.
قبتورغا کیسۀ بزرگ بفارسی نیز مستعمل است.
قُربان موضع کمان به فارسی نیز مستعمل است.
کَتْ بکاف عربی تخت پادشاهان هند و صندلی با فارسی مشترک است.
کَچَّه بکاف عربی نادان با فارسی مشترک.
گََزَک کاف اول عجمی و ثانی عربی مزۀ شراب و با فارسی مشترک است.
کیش بکاف عربی بفارسی مستعمل و بعربی کنانه گویند و خز و سمور.
یکران بفارسی مصطلح و بعربی قَلا است.

منابع مورد استفادۀ مؤلف

به گفته عبدالجمیل پدر او محمد رضا النصیری، منشی الممالک شاه عباس دوم، به مدت بیست سال “لغات مشکل ترکی را با قسامها از رومی و جغتایی و روسی و لغات غریبه و خطایی جمع می کرد و کتابی به ابواب و فصول قرار داده بوده که بتدریج هرگاه لغتی یا کتابی روی می داد در آن درج می نمود و آنچه رومی بود یا قزلباشی ” جمع می کرد. باز به گفتۀ عبدالجمیل منابع مورد استفاده عبارت بودند از دو قسم: اول کتابهایی که به جغتایی، ترکی رومی، قزلباشی و روسی نوشته شده بودند، دوم استفاده از منابع شفاهی. از قسم اول مؤلف کتابهای زیر را نام می برد:
الف- کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال 1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.
ب- تحفۀ شاهدی که تحفۀ حسامی نیز خوانده می شود تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.
ج- مؤلف باز می گوید که ” و از دو کتاب لغت جغتایی که برومی ترجمه کرده اند، و بعد از این شرح آن مذکور خواهد شد، استفاده شده است. ولی بعداً شرح این دو کتاب را نمی دهد. پیش از نسخۀ حاضر فقط سه کتاب در زمینۀ لغات جغتایی به ترکی عثمانی موجود است و می توان گفت دو کتابی که عبدالجمیل بدانها اشاره می کند از آنها باشد. یکی از آنها لغت مشهور به “ابوشقا” است که در قرن شانزدهم بعنوان لغت نامه جغتایی به ترکی عثمانی به لهجۀ آناطولی تصنیف شده است و در نوع خود یکی از قدیم ترین من جغتایی بشمار میرود. دیگری بدایع اللغت ازایمانی طالع هروی که پنجهه سال پیش بچاپ رسیده است.
از میان منابع احتمالی مورد استفاده نصیری بدایع اللغت از طالع امامی هروی ، که تعریف لغات مشکل آثار نوایی بفارسی می باشد، می توان نام برد. کتاب دیگری که احتمالاً مورد استفاده او بوده است نصاب ترکی در لغتاست که فرهنگی است منظوم بفارسی و در سال 1627 تالیف شده است. کتابی دیگر کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتای به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی. بنظر می رسد که نصیری از فرهنگ چند زبانۀ زبان گویا و جهان پویا که از قرن چهاردهم میلادی می باشد استفاده نکرده است.

نحوۀ تنظیم فرهنگ

نصیری کتاب خود را به نحوی تنظیم کرده است که با فرهنگ نویسان دیگر زمان خود فرق دارد . او انواع زبان ترکی را معین کرده برای هر یک از آنان فصلی جداگانه ترتیب داده است و خصوصیات هریک را در آنجا ذکر می کند. فرهنگ او لغاتی از جغتایی، رومی ، قزلباشی، “ترکی روسی”، و قالموقی بدست می دهد، و جغتایی بخش عمده آنرا تشکیل می دهد. در قسمت اخیر اشعار زیادی از امیر علیشیر نوایی و بعضی از شعرای دیگر آورده است.

بطور کلی در آسیای میانه سه نوع ترکی متداول بود: اولاً ترکی شرقی (جغتایی /اویغور)، ثانیاً ترکی اوغوز (ترکی رومی، آذری، و ترکمن)، ثالثاً ترکی قبچاق. سیر تحول زبان ترکی شرقی به سه مرحله تقسیم می شود: ترکی خوارزمی و جغتایی قدیم (از قرن هفتم تا چهاردهم )، سپس جغتایی کلاسیک (از قرن پانزدهم تا نوزدهم)، و آخرین مرحله زبان اوزبکی معاصر می باشد. در روزگار صفویان زبان جغتایی برای ایران اهمیت سیاسی زیادی داشت زیرا که دولت شیبانی در آسیای میانه قرار داشت، و با ایران مرز مشترک طولانی ای داشت. علیرغم جنگ های مختلف در آغاز قرن شانزدهم، روابط سیاسی صمیمانه ای بین دولتین در قرن هفدهم بوجود می آید. چند تن از خانهای اوزبک در سفر خود به مکه از ایران نیز دیدن می نمایند. گاهی میشد که شاهزادگانی که دعوی تخت و تاج دولت شیبانی را داشتند به دربار ایران پناه می جستند. تمام این فعالیت ها مراسلات و تبادل نظر بین دولتین را ضروری می ساخت. نصیری هم این نکته را بعنوان یکی از دلایل نوشتن کتاب ذکر می کند.

رومی اصطلاحی است که برای ترکی عثمانی بکار میرفت. ایران و عثمانی که مرز مشترک طولانیی داشتند، پس از جنگ های طولانی در سال 1639 صلح بین آنها برقرار می گردد. نا گفته نماند که سپاه عثمانی بین 1585 و 1607 آذربایجان را تحت تصرف خود داشته است. روابط تجاری و فرهنگی مهم بین آن دو وجود داشت. در نتیجه مبادلات زیادی بین دو کشور وجود داشت. بطور کلی می توان گفت که ادب فارسی نقش مهمی در زندگی درباریان و فضلای عثمانی داشته است. چنانچه مثلاً هنگامی که سلطان محمد فاتح استانبول را می گیرد و وارد قصر کنستانتین می شود شعری بفارسی مرتجلاً می سراید، و سلطان سلیم قانونی دیوانی به فارسی دارد.
ترکی قزلباشی که توسط قبایل قزلباش که بیشتر در شمال غربی ایران ساکن بودند بکار میرفت و در ضمن زبان دربار صفوی بود، چنان که در بالا در مورد وضع ترکی آذربایجانی یا قزلباشی گفته شد این زبان در مناطق مختلف ایران و مخصوصاً در نواحی شمالغربی به تدریج گسترش می یافت ، و بعلاوه در همین دوره زبان رایج اردوی همایونی بود.

عبدالجمیل زبان “ترکی روسی” را به فرهنگش اضافه کرده است زیرا که روابط تجارتی و سیاسی بین ایران و روسیه وجود داشت و مبادله نامه ها بین فرمانروایان این دو کشور به خواهش تسار روسی به زبان ترکی انجام می گرفت. در این زمینه عبد الجمیل مینویسد: “آنچه روسی بوده که از کتاب روس بیرون نوشته شده و اگر چه آن جماعت را لغتی علیحده غیر ترکی است، اما در میان ایشان جمعی از ترکمانان هستند که در آنجا متولد شده بترکی تکلم می کنند و می نویسند و بالجمله آنرا نیز بابی کرده بود.” در این بخش علاوه بر کلمات ترکی قبچاق تعداد زیادی اسامی جغرافیایی نیز آمده است که همۀ مربوط به نواحی روسیه می باشند.
بخش آخرین کتاب اختصاص به زبان قلماقیه دارد که عبدالجمیل آن را چنین معرفی می کند: ” فی اللغات الغریبه و هی اللغات القلماقیه والد حقیر گوید که حروف این لغت منحصر است برهیجده حرف،” . در حقیقت قلماقی جزوء گروه زبانهای ترکی نیست و به دستۀ زبنهای مغولی و خاصه به شاخۀ اویرات تعلق دارد، و قلماقی مهم ترین نمایندۀ این شاخه می باشد. آوردن این زبان در این کتاب عجیب می نماید ولی باید در نظر داشت که گروه های فلماق مرتباً در زمان شاه عباس دوم به قصد چپاول به نواحی گرگان حمله می کردند. شاه سلیمان صفوی نیز روابط زیادی با این قبایل داشت.

بدین ترتیب نحوه تنظیم این فرهنگ جنبه ای کاملاً عملی داشته است. محمد رضا نصیری در دارالانشاء همایونی سمت منشی داشت ، و چنانچه پیشتر گفته شد، پدرش منشی الممالک بود. شغل آنها ایجاب می کرد که مراسلات و مکاتبات به پادشاهان کشورهای خارجه را اداره کنند، و اگر احتیاجی بود نامه های رسیده را ترجمه کنند و به آنها جواب تهیه کنند. بدین جهت کسانی که در دارالانشاء مقام منشی داشتند می بایست دانش خوبی از زبانهای مختلف مخصوصاً عربی، فارسی و ترکی داشته باشند. به گفتۀ عبدالجمیل در فرهنگ ترکی :” و از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد. . مدت بیست سال بود که لغات مشکل ترکی را باقسامها از رومی و جغتایی و روسی و لغات غریبه و خطایی جمع می کرد و کتابی به ابواب و فصول قرار داده بوده.”
اهمیت فرهنگ ترکی
میرزا مهدی خان استرآبادی، که فرهنگ سنگلاخ را تالیف کرده و تاکنون آنرا بعنوان بهترین فرهنگ جغتایی- فارسی شمرده اند بر این عقیده است که فرهنگ ترکی تالیف نصیری زیاد اعتباری ندارد، زیرا که در مورد یک کلمه سه اشتباه کرده است. او در مورد یک شعر که نصیری نقل می کند (ورق 72 ب) زیر کلمه “ایشتیکاج ” می گوید که نصیری دراین لفظ یک غلط و در معنی دو غلط کرده اما در معنی سه غلط در یک لفظ کرده است.
کلاوسن ویراستار سنگلخ می گوید ” بهرحال ما می توانیم از بین رفتن منابع قبلی را – اگر جبران ناپذیر هم باشند- با شکیبایی  تحمل نماییم . بهر حال اگر با این قضاوت موافق باشیم و یا نه، زبانشناسان ترکی و همچنین پژوهشگران دورۀ صفوی مواد زیادی در این فرهنگ نصیری خواهند یافت.

————————-

در ضمن بخوانید:

نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیش

500 سال پیش، از شیراز تا تبریز


آنچه میخوانید بخش دیگری از چرکنویس ترجمه سیاحتنامه آنتونیو تنرئیرو
Antonio Tenreiro
سیاح پرتغالی است که در سال 1525 یعنی 500 سال پیش از ایران دیدن کرده است. یکی دو بخش این سیاحتنامه را که در باره جنوب ایران است قبلا در همین سایت تقدیم کرده بودیم. استاد سابق دانشگاه تهران دكتر حسن جوادى و ایرانشناس معروف هلندی ویلم فلور
Willem Floor
اکنون در حال ترجمه سیاحتنامه تنرئیرو از زبان پرتغالی به فارسی هستند که امیدوارم به زودی در دست رس علاقمندان .قرارگیرد

فصل اول
در باره شهر هرمز در پادشاهی ایران

پیش از آن که پادشاه مانوئل پادشاهی هرمز را جزوء کشور خود کند، پادشاهان هرمز به شیخ اسماعیل یا صوفی (چنانچه اکنون خوانده می شود) خراج می دادند، و غیر از این دیگر هیچ چیز دیگری نمی دادند. چون پادشاه مانوئل می خواست بداند که عایدات گمرک هرمز چقدر می باشد، برای آنجا مامورین پرتقالی تعین نمود، این هنگامی بود که دیوگو لوپس ده سکیرا
Diogo Lopes de Sequiera
در هند (گوآ) حکومت می کرد.
با این همه پادشاه هرمز علیه پرتقالیان طغیان کرد، و فرمان داد که تمام عایدات گمرکی به به صوفی داده شود، که تا آن زمان صوفی ادعای دریافت آنها و عایدات دیگر را داشته است. در ضمن پادشاه هرمز از شاه اسماعیل خواست تا او را در برابر پرتقالیان حمایت نماید. این امر صوفی را خوش آمد و لشکری به کمک آمد. با این همه هنگامی که این لشکر به ساحل خلیج رسید پادشاه هرمز فوت کرده و کسی دیگر که با پرتقالیان موافق بود بجای او نشانیده شده بود. هنگامی که سران لشکر صوفی که به کمک پادشاه آمده بودند دیدند که آمدن آنان بی حاصل بود به غارت کاروانهایی که بسوی هرمز میرفتند پرداختند.

بدین ترتیب عایدات گمرک هرمز از دست شاه جدید در آمد، و او از نائب السطنه هند دوراته ده منیسیس
(Duarte de Meneses)
عذر خواست که نتوانسته است خراج پادشاه پرتقال تامین کند، که پرداخت این خراج اجباری بود. برای این که هرمز را از این مخمصه و لشکر صوفی خلاص نماید نائب السطنه دستور داد که سفارتی به دربار صوفی فرستاده شود، و خصوصاً شخص خیلی محترمی بنام بالتازار په سوآ
(Balthasar Pessoa)
را سفیر کرد. آنگاه او شهر هرمز را ترک کرد، و من اکنون به شرح شهر هرمز می پردازم.
شهر هرمز در جزیره ای به همین نام و در دهانه خلیج فارس واقع است، و از ساحل سه فرسخ فاصله دارد. پیرامون آن سه تا چهار فرسخ است. در جزیره کوهی است و در دامنۀ آن معدن نمکی است که نمک هندی خوانده می شود. در طرف دیگر کوه گوگرد یافت می شود که درون آن سفید و پاک و بیرونش سرخ می باشد. در فاصله سه فرسخی از شهر سه چشمۀ آب خوب هستند و دیگر چاهی در جزیره نیست، مگر برکه ای و یا گودالی با آبی شور. در جزیره نه درختی است و نه سبزه زاری. با این که هرمز تا این حد لم یزرع است مسلمانان در آنجا شهری بنا نهاده اند، ولی جزیره در ترعه ای واقع شده و بندری بسیار خوب دارد. شهری را که هرمز نام داده اند در خمیدگی یک شبه جزیره واقعست. یک طرف بندر در سمت شرقی و یک طرف دیگر آن در سمت غربی جزیره قرار دارد، و در این بندر کشتی هایی به ظرفیت چهار صد تن می توانند لنگر اندازند.

شهر هرمز مسطح است و قلعه ای ندارد بغیر از کاخ پادشاهی. ولی خانه های زیاد و خیلی زیبایی دارد که از سنگ و گچ ساخته شده اند، سه یا چهار طبقه هستند و پشت بام های آنها مسطح هستند. چون در تابستان هوا بسیار گرم است، خانه ها باد گیر دارند که به دود کش های سفید می مانند و از پشت بام ها بیرون زده اند. این بادگیرها در وسط خانه ساخته شده اند تا درتابستان باد از میان آنها جریان یابد، و در زمستان آنها را می بندند.

اهالی هرمز پیروی آئین محمدند و ایرانی و عرب هستند و عربی و فارسی حرف می زنند. اعراب سیه چرده اند و ایرانیان پوست سفیدتری دارند وخوب چهره اند. همه گی عشرت طلبند چه در طعام و چه در لذات جنسی، در مورد اخیر به حد هرزگی میرسد. اهالی سوارکاران بیمانندی هستندی و چوگان می بازند. بعلاوه آنها نوازندگان خوبی هستند چه از لحاظ خوانندگی و چه از جهت نوازندگی. آنها نه تنها استعداد زیادی در آواز خوانی دارند بلکه در نقالی و باز گویی تاریخ و دیگر هنرها ید طولا دارند.

مردان دربارۀ زنان بحدی غیرتی هستند، و حق هم دارند، زیرا که زنان خیلی زیبا و دلربا هستند. آنها بندرت خانه را تر ک می نمایند، و هنگامی که بیرون می روند تمام بدن خود را با پارچه ای به بزرگی لحافی می پوشانند، و فقط سوراخ هایی در آنست برای دیدن. هم زنان و مردان بیش از حد آرایش می کنند. درفصل زمستان قبای ابریشمی تو دوزی شده و رو پوشی سرخ از پارچه ظریف به تن می کنند. در تابستان تن پوش آنان به همین صورت است منتها از جنس کتان بسیار نازک، که هم پیرهن و هم شلوار دوخته اند. کفش آنها نوک تیز و از چرم و یا ابریشم می باشد. سرپوش آنان پارچه سفیدی است شبیه عمامه که دورش نواری سرخ پیچیده اند، و از وسط آن پارچه ای تا شده بصورت شاخی در آمده است. آنها نه تنها در آرایش و لباس افراط می کنند در حمل اسلحه نیز چنین هستند. مثلاً مردان قدّاره و خنجر و تیرو کمانی ترکی با خود دارند، تیراندازان فوق العاده ای هستند. بعلاوه سپری نیز حمل می کنند که آنرا “کوفوس” می نامند. اینها از پارچه ابریشمین و پنبه درست شده و بحدی محکم است که هیچ تیری بر آن کارگر نیست. در زمان صلح نیز آنان این اسلحه ها را باخود دارند. در زمان جنگ زره آهنین و پولادین به تن می کنند و نیزبر می دا رند. چناننچه پیشتر گفتم موقعیت شهر هرمز بحدی خوب است که با وجود لم یزرع بودن در آنجا تجارزیاد و بسیار ثروتمند و صرّافان وجود دارند، و همچنین داد و ستدی گسترده بین سکنه و خارجیان از سرزمین های مختلف وجود دارد. بدین جهت امتعه زیاد و پربها از همه سو بدینجا می آید.

هرچند که این جزیره حاصلی ندارد آذوقه دراین شهر بهتر از تمام شهرهای دنیا است، و مثلاً گندم، گوشت، کره، هرنوع گوشت شکار شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود، و بعلاوه تره بار، میوه های خشک و بسیاری از میوه جات که کاملاً با میوه های ما فرق دارد با کشتی بدینجا آورده می شوند. حتی آب آشامیدنی و هیزم نیز از بیرون آورده می شود. با این که همه آذوقه از خارج آورده می شود غذا در بازارهای آن بسیار زیاد است و مسلمانان آنها را به نحو خوب و بسیار لذیذ درست می کنند. پس از برداشتن پشم گوسفند تمامی آنرا با پوست بریان می کنند، و بدانجهت گوشت آن بسیار لذید است.

همه چیز بوزن و قیمت معین بفروش میرسد مطابق قواعد معین. اگر کسی مقررات را رعایت نکند و یا کم فروشی نماید شدیداً مجازات می گردد. آنها خیلی مواظبند که عدالت در مورد همه کس رعایت گردد. پول رایج سکه مسلمانی است. سکه ها از طلای ، نقره خالص و مس هستند. سکه های طلا اشرفی خوانده می شوند و ارزش آنها سیصد رایس
(Réis)
سکه نقره “تنگه” خوانده می شود و ارزش آن سه ونتایس
(Vinteis)
می باشد ولی مسلمانان آنرا “لاری” می خوانند، زیرا که آنرا در شهری بنام لارزده می شود. سکه های مسی “فلوس” خوانده می شود و ارزش آنها هفت سایتایس
(Ceitas)
است.

در هرمز امکان تفریح زیاد است، و برای سرگرمی کسانی که به تاریخ علاقمندند امکاناتی وجود دارد. در زیر چادر بزرگ در ساعات بخصوصی صبح و یا در بعد از ظهرپیرمردی مسلمان از کتابهای تاریخی قدیم چون اسکندرنامه و تواریخ مشهور دیگر می خواند . منظور این که جوانان از این داستانها پند گیرند.

این شهر پایتخت پادشاهی هرمز است و نام آن نیز بدین مناسبت است. این پادشاهی شهرها و دهات زیادی هم در ساحل عربستان و هم در ساحل ایران دارد ، که در بیشتر آنها نان، گوشت، ماهی و خرما به وفور یافت می شود. از این شهرها و دهات پادشاه هرمز به شیخ اسمعیل یا صوفی( که او را در اینجا بدین نام می خوانند) خراج می دهد. پادشاهان هرمز همیشه در این شهر اقامت داشته اند، و نائب السلطنه ای داشته اند که وزیرخوانده می شود، و امور مملکت را اداره می کند. زیرا که پادشاهان خود به این کارقادر نبودند وفقط می توانستند به عیش و نوش بپردازند. اگر مثل شاهان دیگر می خواستند مستقل باشند و یا در امور کشوری دخالت کنند، آنها را کور می کردند و مستمری ای از در آمد پادشاهی به آنها می دادند. در این حال اگر شاه پسری داشت بجای او می نشست و اگر پسری نبود یکی از خویشان نزدیک انتخاب می شد، ولی اگر او نیز می خواست در امور کشوری دخالت نماید به همان سرنوشت دچار می گشت. اگر پادشاه به امور کشور توجهی نداشت در عیش و عشرت زندگی می کرد و درباری بزرگ شامل اندورن و بیرونی در خدمت او بود ، و پول زیادی خرج می کرد. پادشاه سربازان پیاده و سواره زیادی داشت که از او محافظت می کردند. او مرغان شکاری زیادی داشت، و زندگی خوش و راحتی می گذارنید. او بیشتر اوقات را در جزیره قشم می گذراند، که در سه فرسخی هرمز قرار دارد با آب و درخت فراون ، و پادشاه مرغان شکاری مختلف را در آنجا نگاه می دارد.

فصل دوم
چگونه سفیرهرمز را ترک گفت؟

از شهر بود که سفیر بالتازارپاسوآ حرکت کرد و همراه او خادم صوفی بنام عبدالخلیفه بود. منشی سفارت ویچنته کره آ و
(Vicente Correa)
مترجم هیات آنتونیو ده نورونیا
(Antonio de Noronha)
یهودی ای بود که بدرخواست خود در شهر نامبرده به آئین عیسی در آمده بود. معاون سفیر ژآوه ده گوویا
(João de Gouvea)
بود و در درخدمتش پانزده پرتقالی سواره بودند، که در میان آنان گاسپار میلهیورو (Gaspar Milhiero)
کشیش فرانسیکو کلیادو
(Francisco Callado)
و دیگر خادمان بودند.

هنگامی که متوجه شدم که سفیر خود را برای سفر مهیا می کند تص.تصمیم گرفتم که او را همراهی کنم تا بتوانم به آرزوی خود برای دیدن دنیا و همچنین تغییر مکان نیز در آن زمان خوب بود. زیرا که من از مردی که از من ثروتمند تر بود اختلافاتی داشتم و بدین جهت از او در هراس بودم و بهتر بود و دور بود از او به نفع کسانی بود که از او می ترسیدند.

بدین ترتیب بود که روز یکشنبه اول سپتامبر[1523] ساعت ده از هرمز در کشتی پادشاهی شراع کشیدیم و راهی ساحل شدیم در حالی که صدای شیپورهای زیاد بدرقه ما بود. در جایی که بندل نامیده می شد (یعنی دز زبان ما بندر) ودهی از کلبه های حصیری بود پیاده شدیم. مردمان فقیری در اینجا زندگی می کنند و برای تجار هرمزمحصول خرما برداشت می کنند که در اینجا خوب عمل می آید.سفارت برای چند روز درنگ کرد تا چهارپایان برای افراد سفارت و شتر برای حمل لباس و دیگر ضرورییات لازم برای سفر برسند. بدین ترتیب ما این محل را ترک و سفر خویش را آغاز نمودیم و در کنار ساحل به مسافت پنج یا شش فرسخ در نواحی خالی از سکنه بطرف شماغرب راه پیمودیم. بالاخره در آخر روز به تعدادی چشمه رسیدیم. در آنجا خانه ای نبود و فقط چند نخل خرما بودند. مسلمانانی که همراه بودند گفتند که فاصله بندل و این محل پنج فرسخ است. از آنجا حرکت کرده و پس از سه روز راه پیمایی به همین صورت به جایی رسیدیم که “قبرستان” خوانده می شد. در اینجا درختان نخلی بودند با چشمه ای از آب شیرین ، و در نزدیکی آن خانه بزرگ خشتی با گنبد و چهار درگاه که در میان آن آب انباری قرارداشت. این گونه ساختمان را در فارسی کاروانسرا می نامندکه به معنی جای آسودن کاروانها و مسافران است. اینها را مسلمانان متمکن و قدرتمند می سازند تا رحمت ایزدی شامل حالشان گردد، چنانچه در میان ما ثروتمندان بیمارستان می سازند. در این گونه بنا ها مسافران و کاروانیان می توانند استراحت نمایند.

در این نواحی در فصل تابستان به سبب شدت گرما درها را نمی بندند. گرما گاهی چنان زیاد می شود که مردم از شدت گرما هلاک می شوند، و من این را بچشم خود دیدم. این ده نزدیک ساحل واقع و در قلمروی هرمز است. باز براه ادامه دادیم و خلیج فارس را ترک کرده به مدت دو روز از ناحیه ای لم یزرع و دره هایی خشک گذشتیم تا این که به نخلستانی با آب انبار آب شیرین رسیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. بالاخره ما به شهری رسیدیم که لار خوانده می شود و در آن سوی مرز پادشاهی هرمز واقعست و جزوء قلمروی ایران است.

فصل سوم
درباره شهر لار 

شهر لار که بیشتر از هرمز درطرف غرب قراردارد ، جزوء پادشاهی ایرانست، وبا کوه ها احاطه شده است. حصار لار از سنگ و گچ ساخته شده و در بسیاری از قسمت های آن کاشی های اسلامی گذاشته اند که فوق العاده زیبا هستند. شهر خانه های زیبا زیادی دارد با دیوارهای قاب بندی شده به سبک فرانسوی و خشت، و کوچه های زیادی دارد. جمعیت آن باید در حدود چهار هزار نفر باشد که بیشتر مسلمان و پوست سفیدند و آنها را لاری می خوانند.در زمستان اهالی خفتان های پنبه ای تو دوزی شده و در تابستان لباس هایی از پارچه های معمولی می پوشند. شلوارهای آنها دراز و کفش هایشان نوک برگشته دارد. هم روی و هم کف کفش ها از پارچه های پنبه ای درست شده اند و خیلی با داوام هستند.

در این شهر کمان های ترکی بسیار اعلایی می سازند که زه آنها بسیار کشیده می شود، و چون خیلی کفیت عالی دارند و خواهان زیاد دارند به جاهای زیاد می فروشند. می گویند “کمان لار” چنان که می می گوییم ” کلاه خود میلانی.” سرپوش مردان عبارت است از عمامه ای ازپارچه پنبه ای کلاهی ابریشمی، و بعضی از آنها تاج “صوفی” به سر دارند.
غذای اصلی این ناحیه خرما و بعلاوه جو می باشد، و از جو که فراونست نانی ضخیم می پزند که شبیه “پن کیک” ماست. آنه گندم هم دارند ولی زیاد نیست. گوشت مصرفی آنها از گوشت بز است و گور خرانی که با تیرو کمان در کوهها شکار می کنند، و در آن مهارت زیادی دارند. آنها چه در زمان جنگ و چه در صلح تیر و کمان با خود دارند.

قلمروی پادشاه لار خیلی وسیع است، و در خارج شهر با فاصله بسیار کم از حصار املاکی هستند با خانه های زیبا که باغات میوه مانند اسپانیا و نخلستان دارند. در این شهر یهودیان ایرانی زندگی می کنند که فقیرند و اصلند از این نواحی می باشند. در اینجا سکه هایی ضرب می شود که “لاری” می خوانند و ارزشش سه و ینتا یس
(Vinteis)
می باشد. در این سرزمین چاوادارن زیادی هستند، که هریک از آنان هفت یا چهارده و یا بیست و قاطر دارد. تعداد هفت چهارپا یک “قطار” خوانده می شوند، که به معنی یک رشته چهار پا می آید، و می گویند که فلانی چارواداریست با یک قطار یا دو قطار. آنها در سرتاسر ایران کار می کنند و بین شهرهای مختلف امتعه بصورتی قابل اعتماد و خوب حمل و نقل می کنند، زیرا که آنها شجاع و جسورند و راهزنان جرات حمله به آنها را ندارند. هنگام سفر آنها همیشه با تیر و کمان، سپر پولادین و شمشیر دراز و تیز بخوبی مسلحند.
اهالی این نواحی بر این باورند که تیمور بزرگ که زمانی پادشاه ایران بود از این شهر بوده است و در اصل چارواداری می کرده است، و من این را بارها از مردم اینجا شنیده ام. بالاخره از چارواداری به شاهی ایران میرسد و مطیع سلطان بزرگ ترک شد. نه تنها بخاطر سفاکی های ، بلکه بطور کلی خاطره تیمور در این نواحی هنوز خیلی زنده است. ولی بعضی از تاریخ نگاران اروپایی که دربارۀ زندگی او نوشته اند می گویند تیمور در اول شبانی می کرد ، اما مردم این نواحی این را قبول ندارند. من خودم عقیده مردم محلی را ترجیح می دهم زیرا که اطلاع آنها دست اولست و بعلاوه چاروادران این نواحی مردانی شجاع و قوی هستند و همیشه آماده مواجه با هر مشکلی هستند. در این دیار بیابانی گذشتن از چارواداری به راهزنی گام کوچکی است از آنچه یک شبان باید برای این کار بکند. تیمور سرداری بزرگ ولی بیش از حّد سفاک بود و بدین جهت است کسانی که او را دیدند او را از هر لحاظ با هانیبال، سردار کارتاژ، مقایسه می کنند. هرچند که تیمور در تمام امور بخت با او یاری میکرد فقط کسی کتابی در حق او ننوشت. کسی که از چارواداری به مقام شاه بزرگی میرسد باید که بر موانع زیادی فایق آید و باید شخصی بسیار مکّار وحیله گر باشد، و در ضمن شجاعت فوق العاده ای داشته باشد، و از مشاورت مشاورانی خوب بهره مند گردد. با این همه ما درباره زندگی تیمور جز معلوماتی مبهم چیزی نداریم.

این پادشاهی لار از لحاظ زمین بیشتر قابل زراعت نیست، و کوهای زیاد با پرتگاه ها و دره های پر صخره و سنگستانی دارد، و زمین های بایر در آن زیاد است. با این همه در میان آنها دره هایی است که نخلستان و آب دارند و آب انبار که در آن آب باران جمع می شود. در اینجا گله های اسب پرورش می دهند که وسیله عمده معاش آنهاست. اسبان را از لار به هرمز و از آنجا به هند می برند. در تابستان این نواحی بسیار گرم است ولی نه باندازه هرمز. باران به ندرت در اینجا می بارد ولی تابستان و زمستان هوا مثل اروپاست. در حوالی شهر در دامنه کوهی کوچک حیواناتی پرورش می دهند که باندازه آهویست که کاملاً رشد کرده است. در معده آنها سنگ هایی تولید می شود که “پاد زهر” خوانده می شود و مردم آنجا آنرا فوق العاده ارزش می دهند وطالب آنها هستند زیرا که می گویند علیه زهر کارگر است. این سنگ در معده این حیوانات بخاطر علفی است که فقط در این نواحی میروید تولید می شود. این سنگ برنگ سبز تیره و باندازه انگشت کوچک مردیست و من در استعمال شرکت داشتم.

سفیر و همراهان او در یکی از محلات شهر اقامت گزیدند، ولی باید گفت که پادشاه این ناحیه رفتاری دوستانه نداشت. تنی چند از تجار مسلمان که در شهر هرمز تجارت دارند ازخوردنی های محلی به سفیر هدیه دادند. ما چند روزی در اینجا اقامت داشتیم و بخاطر تغییر آب و هوا تقریباً همه مریض شدیم و خون قی کردیم. هنگامی که اندکی بهتر شدیم سفیر مقدمات سفر را دید و برای همراهان هریک اسبی خرید و ما دوباره براه افتادیم.

فصل چهارم
چگونگی سفر از لار و دربارۀ ترکمانان

ما شهر لار را ترک کرده متوجه شمالغرب شدیم، و سه روز تمام از نواحی لم یزرع و پر پیچ و خم گذشتیم. در عرض این سه روز چیزی قابل ذکر ندیدم. شب را در دره ای کنار رودی گذراندیم. این ناحیه ای بود کاملا بدون سکنه و ترس ما از شیرها زیاد بود، و بدین جهت شب ها ما دایماً مراقب بودیم و لگام اسب های خود را در دست داشتیم. چاروادرانی که در لار اجیر کرده بودیم قاطران را در میان دایره ای نگاه داشتند و اطراف آن آتش روشن کردند. آنها می گفتند که بسیار می ترسند چون در این ناحیه شیران زیادند و شب ها چارپایان کاروان را می کشتند. با این همه در تمام شب ما هیچ حیوان وحشی ندیدیم شاید بخاطر این که آتش روشن کرده بودیم و یا این که نگهبانی می کردیم.این رودخانه از شرق به غرب جریان دارد و بالاخره به خلیج فارس می ریزد.
روز دیگر ما به سفر خود در این ناحیه ادامه دادیم، و پس از گذشتن از کوهی به ناحیه مسکونی رسیدیم که دهکده های زیاد و تعداد زیادی برزگرداشت. در این حوالی قلاع و استحکامات سنگی و آب انبارهایی برای آب باران بودند. این بناها برای حفاظت مردم این ناحیه از رهزانان بودند و به محض این که راهزنان را می بینند به آنها پناه می برند. این راهزنان ترکمانان هستند و از کشور صوفی می آیند و تمام سال را در هوای آزاد زیر چادر زندگی می کنند. چادرهای گرد آنها یا پارچه سفید و یا از نمد ساخته شده اند. زندگی آنان از پرورش اغنام و اسبان می گذرد، و مردمانی سفید پوست با موهایی سرخند. جامۀ های آنها از پارچه های پنبه ای تودوزی شده است و لباس رویی وخیلی مزین آنها تا مرفق میرسد. در زمستان این لباسها آستری از پوست برّه و روباه دارند. زنان آنها زیبا هستند، و با هنرمندی زیاد فرشهای ابریشمی می بافند. آنها همیشه در این مجموعه های چادری زندگی می کنند و هر مجموعه عبارت از پانصد تا ششصد چادر است، وگاهی هم کمتر. آنها سورا اسبان و مادیان های زیبایی می شوند که خود پرورش داده اند، و همیشه مجهز به تیرو کمان، قداره یا شمشیر با سپر های پودلادی می باشند. آنها از نیزه ها استفاده نمی کنند مگر در جنگ های بزرگ.چه در زمستان و چه در تابستان همیشه آنها در حرکتند، زیرا اگر در یک ناحیه برف ببارد به ناحیه ای دیگرکه آب و هوا بهتراست میروند.در سرتاسر قلمروی صوفی با به نوع افراد برخوردیم. آنها مطابق قوانین صوفی ، که “رفوی” خوانده می شود، زندگی می کنند. مطابق این قوانین علی بیشتر از محمد مورد احترام است. آنها تاج سرخ برسر دارند و ترکی حرف می زنند، و آنها “قزلباش” خوانده می شوند که در زبان آنان به معنی “سرخ سران” می باشد. بنظر من این مردم نه پیروی دین مسلمانی هستند و نه پیروی کافری و یا چیزی دیگر.

پس از ان که من از سرزمین فرمانروای لار گذشتیم و براه خود بسوی شمال غرب ادامه دادیم. راه ما از میان دو سلسله جبال و دشتی وسع میان آن دو می گذشت. یکی از این سلسله ها که زیاد هم بلند نیست در محازی خلیج فارس در جنوب ادامه می یابد و روی آن پوشیده از جنگل های سرو است. دیگری بسوی شمال میرود و تدریجاً گسترش می یابد. فاصله بین دو رشته هشت و بعضاً شش فرسخ است. مسافرت در طول این دره شش روز طول می کشد، و آنرا “خشک دره” می نامند که در زبان آنها به معنی “دره خشک و یا زرد” می آید. ولی ما آنجا را در عرض پنج روز پیمودیم و بالاخره در یکی از مجموعه های چادرها توقف و استراحت کردیم و هرچه می خواستیم آنجا فراهم بود. شکار و حیوانات وحشی از همه نوع در این نواحی پیدا می شود، مثلاً شیرو پلنگ، و از پلنگ هم بیشتر از شیر می ترسند. همچنین گرگ و خرس که خسارات زیادی به این چادرها وارد می سازند زیرا که همیشه در آنها را می بندند و چادرها نزدیک هم هستند و میانشا تقریباً فاصله ای نیست. میان اردوگاه آغلی است که شبها حیوانات را در آن نگاه می دارند. بیرون اردوگاه سگهای شبانی با قلاده ای بر گردن پاسداری می کنند.

فصل پنچم
دربارۀ اصل و قوانین و عادات صوفی

صوفی پسر شیخی بود که میان مسلمانان احترام زیادی داشت، و او بر شهری بنام اردبیل فرمانراوا بود. مادرش دختر امیر بزرگ دیگری بود. هنگامی که حامله بود از منجمان که در آن کشور تعداد زیادی از آنها خیلی معروفند و جادوگری هم می دانند درباره ستارۀ پسر مشورت خواست، و آنها پیش بینی کردند که این طفل پادشاهی پرقدرت ولی بسیار سفّاک خواهد شد. برای این که او را نکشند یکی از منجمان بزرگ بنام دورمیش خان در هشت یا ده ساله گی او را دزدید و پیش خود برد، و بعدها صوفی این شخص را یکی از امیران بزرگ خود ساخت. درومیش خان او را به ارمنستان برد که در آن وقت خراجگزار پدر مادر صوفی بود و او فرمانروای تبریز بود. این منجم او را به یک کشیش ارمنی سپرد که در جزیره ای میان دریاچه ای در این کشور زندگی می کرد، و ساکنان این جزیره راهبان ارمنی بودند، و در آنجا دیری بود و راهبان آن فوق العاده با تقوا بودند، و تمام اهالی کشور احترام زیادی نسبت به آنها دارند. من شنیده ام که آنها بنام عیسی مسیح معجزات زیادی کرده اند. صوفی در میان راهبان بزرگ شد و در راه و روش آنان پرورش یافت.
بالاخره منجم بر گشت و او را به خانه پادشاه گیلان برد که عمّ این پسربود. از این بود که صوفی با سورانی چند خروج کرد و شهرها و قصباتی که سر راه او بودند تصرف کرد. هرچه بعنوان غنیمت و تاراج می گرفت با کمال سخاوت میان پیروانش پخش کرد، و بدین سبب بسیاری از ترکمانان طرفدار او گشتند. او مردم را به طریقت خود دعوت کرد و ادعای پیغمبری نمود و این که از خویشان علی می باشد. به گفتۀ او پادشاهان این سرزمین ها در پیروی از آئین محمد و علی غفلت می کردند، و بزودی او آئینی آورد که در آن یازده تن از خانواده خود را بعنوان پیغمبر معرفی می کرد و با خود او دوازده تن می شدند. او کلاه تاج را اختراع کرد که کلاهی است بزرگ و سرخ و بصورت طوماری بلند است و دوازده چاک دارد، و آنرا بر سر نهاد بدین ترتیب تمام پیروانش این کلاه را بر سر می گذارند و کتابی دارند که در آن آئین او نوشته شده است.

او به تمام ولایات و ایالات ایران سفیرانی فرستاد، و تمام کسانی که سر بر فرمان او نهادند خادم و خراجگزار او گشتند و تابع قوانین و فرمانین او شدند. اگر کسانی آئین او سرپیچیدند صوفی به آنها حمله کرد و تمام سرزمین شان را با خاک یکسان ساخت و آنها را شدیدا مجازات کرد. او مساجد آنها را خراب کرد و مناره های آنها ویران ساخت و آنها را طویله اسبان سپاه خود ساخت. چون شاه شیراز که فرمانراویی پرقدرت بود تاج صوفی را بر سر ننهاد، صوفی به او حمله کرد و او را بهمراه بسیاری از مسلمانان هلاک ساخت. صوفی شهر را پس از ویران ساختن زیر فرمان خود در آورد.

فصل ششم
دربارۀ شهر شیراز و چگونه سفیر بدانجا فرود آمد

پس از گذشتن از کوهها ما به شیراز رسیدیم که شهریست در پادشاهی صوفی. پیش از رسیدن بدانجا پنجاه سوار که بدستور حاکم شهر به استقبال آمده بودند به ما رسیدند، تمام آن از رجال کشور بودند و بطرزی بسیار خوب لباس پوشیده و بر اسبان عالی سوار بودند. بیشتر آنان پرهای گرانبها با نگین های طلایی و جواهرنشان بر عمامه خود داشتند.این پرها از پرندگانی که پرهای زیبا دارند گرفته و از هند می آورند و در ایران هم یافت می شود، و ارزش هریک از آنان کمتر از پانصد یا ششصد کروسادوس
(Cruzados)
می باشد. چنانچه ما از کسانی که بطرز مجلل و شکوهمندی لباس پوشیده اند می گوئیم “با پنجاه مهمیز طلایی”، در اینجا می گویند” با پنجاه پر.”

این سوراران ما را تا مهمانسرایی که درحومۀ شهر واقع بود همراهی کردند، که بنایی است بزرگ و مزین با باغی میوه ای بزرگ که در آن درختان میوه زیادی است که در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا سفیر و تمام همرانش مریض شدند و سه یا چهار نفر فوت کردند. ما چند روزی در این شهر ماندیم تا این که سفیر بهبودی یافت و این در نتیجۀ مداوای پزشکان مسلمان بود . در این کشورتعدادی از پزشکان حاذق هستند و همچنین ادویه و داروها و نحوه درمان پزشکی خوب شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود وجود دارند.

شیراز شهر بزرگی است و پایتخت کشور است، و در پای کوهایی ا ست که بطرف غرب ادامه دارند. شهر بسیار قدیمی است و حصاری سنگی دارد که بسیارجای آن فرو ریخته است. در این شهر پرجمعیت خانه های شکوه زیاد است که پنجره های شیشه ای دارند زیرا که در زمستان هوا بسیار سرد است. مردم مسلمان کشور ایران به شهر شیراز اهمیت زیادی می دهند، و می گویند که در مقام مقایسه با شیراز و تجارت بسیار پررونق آن قاهره دهی بیش نیست. اهالی شیراز ترکمانان و فارس زبان هستند،. آنها خوش قامتند با پوستی سفید و موی سرخ . آنها از این لحاظ متفاوتند که ترکها ترکی و فارس ها فارسی حرف می زنند. زیان اخیر شیرین تر و بهتر است.

همه لباس هایی از ماهوت می پوشند که در زمستان آستری ضخیم و تودوزی و از پوست های گرانبها دارند. البته کسانی که امکان مالی دارند زیرا که این پوست ها در این کشور بسیار گرانند. بیشتر مردم آستر هایی از پوست گوسفند و یا روباه دارند. شلوار آنان دراز، جوراب آنان ساقه بلند و کف کفش شان میخهای زیادی دارد. روپوش آنان از پارچه های صقرالابی و از پارچه هایی به رنگ بنفش و آبی که در این نواحی بسیار گرانند.
گندم، گوشت،کره، جو، برنج،زعفران وتمام محصولاتی که در این ناحیه بعمل می آید بحد وفور وجود دارد. باغات زیاد در آنجاست که علاوه بر تره بار، سیب، گلابی،هلو، به و انگورالیکنته بعمل می آید و بعلاوه گل های سرخ صد برگ وجود دارد که از آن مقدار زیادی گلاب می گیرند. میوه ها خشک کرده و برای فروش به هرمز می فرستند. همچنین برای فروش اسبان زیادی پرورش داده به هند می فرستند. در اینجا وارد باغی شدم که متعلق به پادشاه سابق که پیرامون آن در حدود دو فرسخ بود و در آن چیزهای شگفت آوری دیدم. اولاً بناهای زیبایی که از مرمر و سنگ های دیگر بودند با پنجره هایی از شیشه های عالی و گج کاری و کاشی های اعلا که در این ناحیه تولید می شود، در ثانی جنگل های کوچک مختلف شبیه آنکه در اسپانیا یافت می شود و از میان آنها راه هایی می گذرد و در کنار آنها ردیفی از درختان سرو که نزدیک هم کاشته شده بودند. درختان سرو در دو طرف خیابان چنان سر به آسمان کشیده اند که هنگام ظهر مثل شب است، و چنان شبی که فکر می کردم راه خود را نخواهم یافت. در گذشته در فصل شکوفه بقدری گل سرخ از آن باغ می چیدند که هر روز وزن آنها می توانست به داوزده هزار
(َArrateis)
برسد. در وسعت باغ استخریست که در وسعت آن بنایی واقع شده که فرمانروای سابق این سرزمین به تفریح خود ساخته بود. هنگامی که صوفی به این شهر آمد برای عیش و نوش و شرابخواری به این بنا رفت، که در میان آنان بهترین وسیله خوش گذرانی حساب می شود. همراه او تنی چند از نجبای مسلمان و سرداران بودند که در قایق هایی به آن خانه رفتند و شراب و غذا خوردند.سپس صوفی به همراهانش دستور داد که وارد آب شده در آنجا باهم بجنگند، و در نتیجه این کار عده ای غرق شدند. این باعث خنده و انبساط خاطر صوفی گردید.

حاکم شهر بنا بر عادات و مرسوم این کشور میهمانی بزرگی برای سفیر ترتیب داد، که درباره اش صحبت خواهم کرد زیراکه خیلی عجیب و غریب بود. بلافاصله بعد از صبحانه ای خوشمزه آنها شروع به نوشیدن شراب می کنند و تا نیمه شب و حتی تا برآمدن آفتاب این کار ادامه دارد، این در صورتی است که میزبان پیش از آن از مستی نقش زمین نشده باشد. آنها از شرابخواری دست نمی کشند تا این که مست شوند، و بدین جهت است که ساقی دایماً دور می گردد و پیمانه ها را پر می کند. در این مجالس ساغر های زیبا از نقره و طلا ساخته اند مرصع به فیروزه و یاقوت. در این میهمانی ها همیشه آلات مختلف موسیقی و خوانندگان زن و مرد که چنگ و انواع آلات خوش آهنگ موسیقی را می نوازند. مدعوین هدیه های زیادی مبادله می کنند، و در مقابل هر هدیه هدیه ای گرانبها تر داده می شود و مراسم مفصلی دارند. به محض ورود میهمان به خانه میزبان پیش پای او پارچه ابریشمین و یا پارچه گرانبهای دیگر می گسترند، و از در خانه تا جایی که قرارست بنشیند با تعارفات زیاد او را از روی این پا اندازها می برند. در تمام این مدت نوکر میزبان از او استقبال می کند بی آن که پای نوکر به پا انداز برخورد. به محض این که اثرات باده ظاهر شود و سرها از آن گرم شود، آنها بلند شده بهم تعارف می کنند، و هر یک از آنان جامی پر در دست داشته و بلافاصله آنرا خالی می کند. هنگامی که تقریباً مست گشتند میزبان دستور می دهد که هدایا را بیاورند، مثلاً قباهای ابریشمین، پارچه های زردوزی شده با حاشیه هایی از پوست سمور، و یا شمشیرهای زرین و مرصع به فیروزه. بالاخره میزبان لباس مهمان درآورده و لباس هدیه خود را بدو می پوشاند و شمشیری گرانبها بر کمر او می بندد. بالاخره مقدارزیادی از انواع خوراکهای لذیذ آورده می شوند و پساز صرف غذا مهمانی به پایان میرسد. این رجال آنچنان از خود راضی و متکبرند که این گونه مجالس را لازمه حفظ حیثیت و آبروی خود می دانند، و در میهمانی دادن باهم رقابت می کنند. در من باید بگویم که میزبان ما حاکم شهر از این که سفیر و پرتقالیان دیگر شراب را با آب مخلوط کردند خیلی متعجب شد.

فصل هفتم
چگونه سفیر شیراز را برای رفتن به دربار صوفی ترک گفت و در راه چه دید؟

ما از شهر بیرون آمدیم و بسوی شمالغرب راندیم. راه از میان کوه ها و درطول سلسله جبالی مرتفع در طرف چپ که مسلمانان کوه اسکندر می نامند می گذشت. در طول راه چیزی قابل عرض نبود، غیر از این که در آخر هر روز درخانه ای بزرگ فرود آمدیم، که چنانکه قبلاً ذکر شد کاروانسرا می نامند. در بعضی از آنها مسلمانانی بودند که هرچه مورد نیاز بود، از قبیل جو، کاه، کشمش، پنیر، و یک خوردنی که از عسل، بادام، و میوه مغزدار درست می کنند و در اسپانیا آنرا “تورائو” می خوانند ، بما می فروختند. بعضی از این کاروانسراها ساکنانی داشتند و بطور مجانی بما غذا دادند و ما در مقابل آن پول اقامت خوبی دادیم. غذایی که بلافاصله پس از رسیدن بما می دادند اول نان و عسل و سپس گوشت بود که مطابق درجه هرکس کیفیت آن فرق می کرد.

از شیراز تا اصفهان ششصد فرسخ است که ما آنرا دربیش از بیست روز طی کردیم. در طول راه جاهایی بود که بیم حمله راهزانان میرفت و بدین جهت هم سفیر به کاروان بزرگی از چاروادران مسلمان پیوسته بود. بعلاوه چون ما ده یا دوازده تفنگچی پرتقالی هم همراه داشتیم راهزانان جرات حمله نداشتند. بدین ترتیب ما بدون دردسری وارد شهر اصفهان پایتخت پادشاهی صوفی رسیدیم.

فصل هشتم
دربارۀ شهر اصفهان پایتخت پادشاهی

این شهربا حصاری از خشت بطرز فرانسوی محصور شده است، و در دشتی در شمالغرب واقع است و جمعیت زیادی دارد. ساکنان آن مسلمانند از فرقه محمد و علی [یعنی سنی و شیعه]. پوست آنان مانند شیرازیان سفید است. حومۀ اصفهان وسیع و خاک آن بسیار حاصلخیز است. بعلاوه در آنجا چهارپایان زیادی پرورش می دهند، و گاو های نری دارند که زمین را با آنها شخم می کنند.

ساکنان شهر قانونی دارند که مباین با آئین صوفی است و “سنی” خوانده می شود وهمان قانون ترک بزرگ است. هنگامی که صوفی به فرمانروای این سرزمین دستورداد که کلاه سرخی که در زبان خودشان “تاج” می نامند بسر نهند او امتناع کرد، و صوفی با لشکر بزرگ به شهر و حومۀ آن حمله کرد. او در این شهر فجایع زیادی مرتکب شد. اهالی را چون گوسفندانی دست و پا بسته روی زمین ردیف کردند و او شخصاً با دو شمشیر و یا با دو قداره در دست چپ و راست آنها شاپ شاپ سر می برید، و گاهی پا و گاهی دست آنها را نیز می برید. اینها را در اصفهان که چند روز در آنجا استراحت کردیم بما گفتند. ما در خانه هایی اقامت داشتیم که مشرف به میدانی بزرگ بودند، و در آنجاپشته ای خاکی بزرگی بود از استخوانهای نیم سوخته انسان. زیرا پس از ارتکاب این فجایع او دستور داده بود که بیش از پنج هزار مسلمان را بسوزانند. من این استخوانها و خاکستر مخلوط با خاک را به چشم خود دیدم. بدین ترتیب او خود را فرمانروای این سرزمین کرد و تمام مسلمانان بدو احترام می گذارند.

در این شهر چیزی بما گفتند که باعث تعجب زیاد گردید ولی اهالی از آن تعجب نمی کردند. موضوع اینست. مسلمانی در خانه اش چاهی دارد که آبش بسیار گوارا ست، هنگامی که ملخ می آید و محصول را می خورد، سطلی از آب این چاه پر می کنند و آنرا از سه پایه ای در هرمزرعه می آویزند. اندکی نمی گذرد که دسته ای از پرندگان به بزرگی سار به مزارع فرود می آید و تمام ملخ ها را می کشند و چیزی از آنها را باقی نمی گذارند. پرندگان پس از کشتن ملخ ها بلافاصله از آنجا میروند.
من این مرغان را دیده ام و در این نواحی اهمیت زیادی می دهند و کسی آنها را نمی کشد زیرا کشتن آنها را گناه می دانند. می گویند که این کار چیزی غیرعادی وجود ندارد. باید بگویم که من واقعۀ خوردن ملخ را خودم ندیده ام ولی این نوع پرنده را دیده ام.

فصل نهم
روش شکاری صوفی

ما در این شهر چندین روز اقامت داشتیم تا از خستگی سفر در آییم. سپس بسوی شما به قصد اقامتگاه صوفی حرکت کردیم. روز اول به خانه های بزرگ و زیبایی رسیدیم که در آن مسلمان پیری زندگی می کرد، و این خانه ها و پیرمرد فقط برای نگاهداری از چهار یوز رام و برای شکار تربیت شده بودند. صوفی بدانها اهمیت زیادی می دهد و بدستور اوست که آنها را نگه می دارند. روز دوم در دشتی وسیع به برجی تقربیاً بلندی رسیدیم که از کله ها و شاخ های گوزن ساخته بودند، و از مسلمانی که همراه ما بود شنیدیم که این برج را بدستور صوفی هنگامی که تمام اردوی او به قصد شکار در این ناحیه بود ساخته اند. صوفی علاقه بیحدی به شکار دارد که به ترتیب زیر انجام می گیرد. به محض این که به ناحیه ای می رسد که درآن کوهی است به اردوی خود دستور می دهد که آن کوه را در سه ردیف دیراه وار احاطه می کنند، بدین قرار که درباریان در ردیف اول، سپس لشکریان ودر ردیف سوم زنان باشند. آنها به تدریج دایره ها را تنگ تر می کنند و حیوان وحشی نمی تواند از کوه بالا رود. صوفی این نوع شکار را فقط در ناحیه ای ترتیب میدهد که در آن کوهی با سراشیبی زیاد باشد. به محض این که کوه را احاطه کردند صوفی و همراهان به کشتن بهر حیوانی که می رسند می پردازند. اولا با تیر و کمان و سپس با شمشیر. هنگامی که از کشتن سیر شدند لشکریان جای آنها را گرفته و حیوانات وحشی ای که هنوز مانده اند می کشند. اگر در میان حیوانات شیر یا پلنگی بود هیچ کس بجز صوفی اجازه کشتن آنرا نداشت. برای این کار او از اسب پیاده شده سوار قاطری می گشت چون قاطر کمتر از اسب از شیر می ترسد، و بدین ترتیب شیر را می کشد. کشتار حیوانات سه تا چهار روز بطول می انجامد، و او به یادگار شکار در آن محل دستور می دهد تا از کله حیوانات کشته شده و از گل برجی بسازند ، و ما طی سفر خود شماری از این برج ها را مشاهده کردیم.
فصل دهم
دربارۀ شهر کاشان

کاشان بفاصله سی فرسخی اصفهان در پای سلسله کوههایی که از شرق به غرب کشیده شده قرار دارد. حصاری بطرز حصار فرانسوی و از خشت آنرا در بر می گیرد، و اهالی آن همه مسلمان فارس و یا ترکمان می باشند. اکثریت آنان تجار و پیشه وران و خصوصاً نساجان هستند. در اینجا ابریشم، ساتین، پارچه های زربفت به مقدار زیاد بافته می شود، و تجارت در این شهر روج زیاد دارد. کاشان که اهالی آن حدود چهار یا پنج هزار نفر است بازگانان ثروتمند زیادی دارد. حومۀ شهر خصوصاً از نظر مواد غذایی زیاد حاصلی ندارد، زیرا که زمین آن بیشر شن است. فقط در حاشیل شهر مزارع گندم و جو وجود دارد. مانند اسپانیا در آنجا باغات خوب میوه است، و چون در اینجا بندرت باران می بارد آب این مزارع بواسطۀ نایژه های چوبین از کوهستان آورده می شود. سفیر و پرتقالیان در حومۀ شهر برای چند روز استراحت کردند. در این محلات که اکنون مسکون نیستند خانه های بزرگی وجود دارد که صاحبان آنها سالهاست که در گذشته اند. در این نواحی قبور ولوحه های یاد بود آنها هنوز به چشم میرسد ولی کسی نمی داند که آنان چه کسانی بودند.

در اینجا اقامت ما از چند روز به چند ماه کشید زیرا که ما منتظر رسیدن بهار بودیم تا به سفر خود به دربار صوفی ادامه دهیم. زیرا که این ناحیه هم از ناحیه پیشین و هم به شهری که میرفتیم هوای معتدل تری داشت. پس از زمستانی سخت در اینجا براه افتادیم. اگر بطرز اریب بسوی شرق بروید بفاصله سه روزه شهر دیگریست بنام
(Hies)
هیس قرار دارد. در اینجا نیز پارچه های ابریشمی زیادی بافته می شود که از پارچه کاشان جلوه بیشتری دارند زیرا که می گویند آب و هوای اینجا بهتر است. پس از ترک کاشان راه ما بسوی شمال شرق از میان نواحی شنزار و خشک می گذشت تا این که به شهری بنام قم رسیدیم.

فصل یازدهم
دربارۀ شهر قم

شهر قم در دشتی قرار دارد و حصار خشتی و سنگی دارد، و تعداد اهالی حدود دو هزار می باشد. موقعیت آن بطرف شرق و جنوب شرق ، ومیوه و غذا در آ بسیار فراوان است. در آنجا احشام مختلف و از آن جمله شتر و شترانی که یال سیاه دارند پرورش می دهند. اهالی ترکمن و فارس زبانان هستند، و همه از آئین علی و محمد پیروی می کنند. نزدیک شهر رودخانه ای با آب فراون وجود دارد، و نزدیک آن کارونسرایی بسیار زیبا واقسعت که ما چند روزی در آن رخت اقامت افکندیم. سپس ما حرکت کرده بعد از سه روز بالاخره به شهر ساوه رسیدیم.

فصل دوازدهم
درباره شهری بنام ساوه تقریباً در مرز فارس

شهر ساوه شهریس بسیار بزرگ و قدمت آن از ساختمانهایش پیداست. بنظر میرسد که آنرا کفار یونانی بنا کرده اند. با این که خرابه های زیادی در شهر وجود دارد و حصار آن را ویران ساخته اند، هنوز ساختمانهای بزرگ و خوب در آن دیده می شود. بام بیشتر خانه های مسلمانان مسطح است، و اهالی شهربه ندرت به بازرگانی و زراعت می پردازند، زیرا که شهر در ناحیه ای کم حاصل واقعست و در آنجا جز حیوانات وحشی خصوصاً گوزن و آهو پیدا نمی شود. از شاخ گوزن کمان ترکی می سازند که اغلب مسلمانان با خود دارند، و بیشتر مردم این شهر هنر کمان سازی را می دانند. بطرف غرب این شهر بیابان وسیعی است که تا رود فرات و بابل که مسلمانان آنرا بغداد می نامند ادامه دارد. از این شهرحرکت کرده از ناحیه ای با دهاتی چند گذشتیم که اهالی آنها فارس و ترک زبان هستند و بالاخره به شهری رسیدیم بنام میانه.

فصل سیزدهم
دربارۀ شهر میانه و سلطانیه

میانه شهریست واقع بطرف غرب کوههایی که ذکر آنها گذشت،. ساختمانهای آن با دیوارهای خشتی چارچوبی بطرز فرانسوی. اهالی سفید پوست، مسلمان و ترکمن و فارس زبانند. آنها از بازرگانی، دام داری و کشاورزی زندگی می کنند. بطرف شرق زمینهای وسیع کشاورزی و دامداری گسترده است. در زمستان این ناحیه بسیار سرد می شود و برف زیادی می بارد. مانند اسپانیا در اینجا نیز باغات زیاد میوه وجود دارد . شهر در قلمروی صوفی واقع است. ما شب را در اینجا سپری ساخته و صبحگاه دوباره حرکت کردیم، و پس از سه روز به شهری بنام سلطانیه رسیدیم، که حصارو خانه های خوب زیادی دارد. به ما گفتند که در قدیم این شهری یونانی بوده است و از لحاظ سبک معماری خانه ها هم این را نشان می دهد. اهالی این شهر مسلمانان فارسی زبان و ترکمانانند. شهر نزدیک کوهی واقع است و حدود سه هزار نفر سکنه دارد.

تجارت این شهر رونق دارد و سوداگران زیادی در اینجا رحل اقامت افکنده اند. به ما گفتند که صوفی پس از شکست بزرگی که از دست ترک بزرگ یافت به اینجا گریخت، و در اینجا به بازسازی لشکر خود پرداخت. این ناحیه خیلی حاصلخیزست و محصولات زیاد دارد، و همچنین دام داری و باغات میوه مانند اسپانیا زیاد است. ما شهر را بطرف شمال ترک گفتیم و طی دو روز از ناحیه ای گذشتیم که ساکنان آن مردم سلطانیه بودند، و به شهری رسیدیم به نام انگاو
(Angão)
که حومه وسیعی دارد.

فصل چهاردهم
دربارۀ شهر انگاو

انگاو شهریست بسیار قدیم که در جاهای مختلف آن ابنیۀ مخروبه زیاد و بسیار قدیم بچشم میرسد. شهر در دشتی بطرف شمال شرق واقعست و ساکنان آن مسلمانان فارس زبان و ترکمانانند، و تعداد تجارآن کم است. بیشتر اهالی از کشاورزی و دام داری تامین معیشت می کنند. این نواحی بسیار حاصلخیز است و درنواحی اطراف دهات زیادی وجود دارند. زمین را با گاو نر شخم می کنند. ما در اینجا بمدت دو روز توقف کردیم و در طی این مدت امیری باسم قاسم بایندر که مثل ما در آنجا توقف کرده بود سفیر را مورد تفقد زیاد قرار داد.از مردم شنیدیم که او از خاندان سلطنتی [آق قویونلو] ودارای احترام زیاد است، و قسمتی بزرگ ازپادشاهی ایران که صوفی (شاه صفوی، -م.) فتح کرده بود، حق موروثی او بود. قاسم بایندر با دربار کوچک خود و سوارانی چند در این ناحیه سکنی گزیده بود، و سگان و پرندگان شکاری زیادی داشت زیرا که سخت دلبستۀ شکار بود. او مردی با سخاوت و شریف بود، وطبق عادات و رسوم این مردم با تمام تشریفات، که وصفی از آن پیشتر گذشت، به احترام ما ضیافت بزرگی ترتیب داد.

روز دیگر ما براه افتادیم در حالی که این امیر ما را بدرقه می کرد. تاجایی که راه ما از کنار رودخانه ای می گذشت او همراه ما بود و باز های خود را رها میکرد که پرندگان را شکار کنند، و بدین ترتیب بیش از یک فرسخ با ما آمد. پیش از این که ما را ترک گوید او از سفیر و سایر پرتقالیان خواست که فرود آیند و در آنجا و در هوای آزاد دوباره ضیافتی مفصلی ترتیب داد که برای آن آذوقه و وسایل لازم آورده بود. پس از آن او با ادب زیاد ما را ترک گفت و بخانه خود رفت. بیش از تمام کسانی که تاکنون دیده بودیم این امیر بما احترام و محبت نشان داد . ما تمام روز و پاسی از شب را در راه بودیم تا بالاخره به کاروانسرایی رسیدیم که در آنجا استراحت کردیم. روز دیگر بطرف شمالغرب به راه خود ادامه دادیم و تمام روز در نواحی کوهستانی راه پیمودیم. برای خوابیدن کاروانسرایی یافتیم که در جوار ده کوچکی بود بنام ترکمن دل که ساکنانش ترکمانان بودند. در آنجا ما از پلی آویزان بر روی رودی وسیع گذشتیم، و از سرزمینی با دهات معمور رد شدیم و شب بعد برای خوابیدن به جایی رسیدیم که دو کاروانسرای زیبا داشت با اطاق های مجهز ومحفوظ و پنجره هایی که بتازگی شیشه کرده بودند. شنیدیم که اینها را بدستور همسر صوفی (شاه صفوی، -م.) ساخته بودند و بتازگی کار بنای آنها انجام یافته بود. جمعیت این نواحی زیادست و در دهات و اردوگاه های زیاد کشاورزان مسلمان و ترکمانان زندگی می کنند. این نواحی بسیار سرد است و همه جا برف بود که مشکلات زیادی برای ما ایجاد کرد. با این که همراه ما راهنمایان محلی بودند چارپایان با بارهای شان مرتب میفتادند. بخاطر سرمای بیحد و برف زیاد در این نواحی اغلب می شود که سوار روی اسب خود یخ میبندد و چسبیده به زین خود می میرد و اسبش اورا بدین وضع به یکی از دهات میرساند. این داستان را در اینجا بما گفتند. بمدت یک روز ما باز بسوی شمالغرب راندیم، و شب را در کاروانسرایی گذراندیم که در آن سوی کوهستان بود که آنرا پشت سر گذاشته و از راهی تنگ و سنگی از آن آمده بودیم. با گفتند که این راه را با کلنگ و تیشه از کوه بریده بودند. پس از ترک این محل باز بسوی شمالغرب رفتیم و از ناحیه ای پرجمعیت که مزارع و دهات زیادی داشت گذشتیم و به مهم ترین و ثروتمند ترین و بزرگترین شهر در تمام قلمروی صوفی (صفوی، -م.)رسیدیم که تبریز نامیده می شود و من درباره آن خلاصه وار شرحی خواهم داد.

فصل پانزدهم
دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع است
که به زبان فارسی الدبه می نامند.

تبریز شهریست بسیار بزرگ که بطرف غرب واقع است بین دو رشته کوه که یکی بطرف شمال ودیگری بسوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد و حصاری کوچک دارد، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبقه بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است زیرا که در اینجا هوا خیلی سرد است و اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغ های بزرگ ومیوه دار واقع اند و در آنها اکثراً ساختمان های بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد، و بدین ترتیب بیشتر از کشیدن دیوار ایمنی وجود دارد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیز اند. بازارهای دراز و مسقف در تبریز هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند ، و در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در این بازار ها ده دوازده کاروانسرای بزرگ و پرشکوه هست که هریک به اندازه دهی است، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که از ورود سواران مانع می شود. گذشته از این کاروانسراها که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها وجود دارد. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی به کار های پر درآمد خود مشغولند . یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغ های میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی (شاه صفوی، -م.) در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه بنحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که بطرز هنرمندانه ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.

در این شهر فارسی زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سپید تن و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها بظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دارد که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسب های خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده اند. آنها زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جوراب هایی به رنگ صوقلابی یار قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباس ها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی (شاه صفوی، -م.) و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی عوام لباسی نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.

برای صوفی (شاه صفوی، -م.) تجارت ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارت ها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی (صفوی، -م.) بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جوف برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.


زبان ترکی در روزگار صفویان

عباس جوادی – زبان ترکی آذری که ما امروزه در ایران بکار میبریم چگونه ریشه گرفت و وسعت یافت؟ مناسبات و مقام و نفوذ و گسترشش در مقابل فارسی چه بود؟ زبان های ترکی آذربایجان و ترکیه که امروزه تا حد زیادی از همدیگر متمایز شده اند در زمان صفویه چقدر بهمدیگر نزدیک و چقدر از همدیگر دور بودند؟ واژگان، املاء و تلفظ کلمات، همچنین دستور زبان از قبیل صرف افعال و جمله سازی ها  چه تشابهات و یا فرق هائی داشت؟  حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..

ویلم فلور و حسن جوادی – صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد دارای اهمیت زیادی بود، و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند. زبان آذری ترکی معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان “ترکی” نامیده می شد. شعرایی که در این زمان و حتی پیش از صقویان که به این زبان شعر گفتند مانند فضولی بغدادی، از آن بعنوان “ترکی” نام بردند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعریست که اصطلاح “متکلمین قزلباشی” را بکار می برد، وباید گفت که زبان مادری او قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را “ترکی قزلباشی” می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان “ترکی” نام بردند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را “ترکمانی” نام داده اند.
در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش بشمار میرفت. [شاه عباس زبان اردو]. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تاحدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت انتزاعی باقی ماند.
روند گسترش زبان آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که “آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.” اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی(؟؟) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود. هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که ” در لار ترکی و حرف میزنند.” بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارس زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند.، و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که “زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.” در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین “زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند” ، به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان “کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی” بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارس زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. ؟؟ خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند ، و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند . ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. . به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 ” در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند ایرانیان این نواحی را “فرنگی”  می خواندند.” حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا  ، که بین خوی و مرند واقعست، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارس زبان کم بود. در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد:” مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبانهای قدیمی هستند، حرف می زنند.” باز بقول چلبی در مراغه ” بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و «فصیح اللسان و بدیع البیان» هستند.” دربارۀ تبریز می گوید” مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند” و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد، اما ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.”
به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارس زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری ” اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد متنابعی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.” بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف میزدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.

باز به نظر میرسد که در قرن هفدهمزبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان دیگر پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.
چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشی، و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که “در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست” شاه عباس اول گفته است: “…….” مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند گفت:” سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار کردند.” باز بگفتۀ اولئاریوس ” ایرانیان غیر از زبان خود زیان ترکی را به اولاد خود یاد می دهند مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فق فارسی حرف می زنند.” در جایی دیگر اولئاریوس می گوید:” شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی “پول” شعری می نویسند برای هرکسی که خواست،” و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ بیس داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ

وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از “سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره”. در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که “ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.” خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان “قزلباش ” می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد:”در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.” به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 :” ترکی که زبان مادری صفویه می باشد زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند.استعمال ترکی از دربار به راجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.” سانسون فرانسوی که بین سالهای 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند:” قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.” ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب “یاخشی دیر ” می دهند بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت “یاخشی دیر.” رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش ” آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.” جالب این هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.
نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان ادری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانانی که بفارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: “بخدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشه که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است”.
اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید :”خوش گلدین، صفا گلدین”. دلاوله می گوید:” شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.” دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد.میرزا نقی نصیری در “القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه “(سال 1731) دراین باره می نویسد:” صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و بهر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.”
علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید:” از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.”
نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد:” چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.” و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود :”اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.” طرخان گنجه ای می گوید: “زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.” آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس “ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان باشد ولی بخط تاتاری.”
ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد حادثه ایست که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است.حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند وشاه دستور مجازات آنها را می دهد:

نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگیرا لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق.»

وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتابهای دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگ کی بفرانسه ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی “قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی” تالیف کرد ، و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفونست، و شاها ن صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. در ضمن جدولهایی هم ترتیب داده است که بطور کلی شمائی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری م که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور بفرانسه نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری بفرانسه که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.

شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادیست .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که بفارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).

برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان شاهان صفوی حامی شعرا بودند ، و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسمعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که “مخزن” شاعر چغتائی حیدررا به فارسی ترجمه بکنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا بمناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.

در ضمن بخوانید: فرهنگ ترکی – فارسی نصیری: فارسی و ترکی قیزیلباشی (آذری) در ایران عهد صفوی

یاد مانده های من از غلامحسین ساعدی

حسن جوادی – من غلامحسین ساعدي را بار اول در تابستان 1957 در كتابفروشي تهران در بازار شيشه گر خانه تبريز ديدم. دانشجوي سال دوم دانشكده ادبيات بودم، انگليسي و فرانسه مي خواندم، و عصر ها هم براي ياد گرفتن عربي به مدرسه حاج صفرعلي در بازار تبريز ميرفتم. در آن زمان كتاب فروشي هاي تبريز ميعادگاه روشنفكران و دانشجويان بودند و هريك از آنها عده بخصوصي را جلب مي‌كردند، و من در همين كتابفروشي تهران با بهروز دهقاني و صمد بهرنگي آشنا شدم. بيشتر اين مغازه ها در بازار شيشه گرخانه بودند و هركدام در عرضه كردن كتاب هاي بخصوصي تخصص داشتند. كتابفرشي فردوسي كتاب‌هاي آذربايجاني هم مي‌فروخت كه در زمان شاه جزوء كتب ممنوعه بودند. كتاب‌هاي نوحه و مرثيه البته اشكالي نداشت ولي كتاب‌هايي نظير ديوان معجز شبستری و هوپ هوپ نامه صابر و غيره را فقط به اشخاص قابل اعتماد مي‌فروختند. كتاب‌فروشي تهران كه صاحبانش سه برادر بودند و يكي از آنها- حاجي بيت الله حالا در تهران كتابفروشي دارد– بفهمي نفهمي قدري از ديگران “مترقي” تر بودند و شعر نو، نقد ادبي و كتابهاي نويسندگان خيلي جديد را مي آوردند. كتابفروشي شمس از دیگر كتاب فروشي هاي مترقي آن دوران بود و به كمك غلامحسين بود كه داستان هاي صمد بهرنگي را چاپ مي‌كرد. حتي شنيده بودم كه گاهي غلامحسين بعضي جمله هاي صمد را عوض كرده و گویا انقلابي تر ش كرده بود. كتاب‌فروشي صابر در يكي از گوشه هاي بازار پرپيچ و خم تبريز قرار داشت و از تركيه كتابهاي تركي و حتي كتاب‌هاي دوره عثماني را وارد می‌کرد. دو كتابفروشي ديگر در خيابان هاي پهلوي و شهناز سابق بودند كه يكي كتابهاي فرانسه و ديگري انگليسي مي آوردند. در گروه ما جوانان، كه بيشتر دانشجو بوديم، انگليسي و فرانسه دان به معني واقعي وجود نداشت، فقط من چون پدرم كه قاضي دادگستري بود و فرانسه درس خوانده بود، فرانسه را نسبتاً خوب مي خواندم. غلامحسين انگليسي را نمي توانست حرف بزند ولي خوب مي خواند، و ولع عجيبي به خواندن كتاب داشت. من در آن زمان يك عتقيه فروشي را هم جنب سينما كريستال در خيابان شهناز كشف كرده بودم كه تمام كتاب هاي مدرسه ” مموريال اسکول” آمريكايي را كه سابقاٍ در تبريز بود و كسروي در آنجا درس مي‌داده است، خريده بود. من از اين مغازه كتاب‌هاي جالبي مي خريدم. غلامحسين به “كشفيات” من از اين عتقيه فروشي خيلي علاقه داشت.

غلامحسين سه سال از من مسن‌تر بود، هر دو بچه تبريز بوديم و شاهد وقايع عمده بعد از شهريو ر 1320 ، ولي زمينه خانودگي ما قدري فرق مي‌كرد. غلامحسين در مصاحبه خود در تاريخ شفاهي هاروارد مي گويد: ” من در 1314 توي تبريز رو خشت افتادم. توي يك خانواده كارمند اندكي بد حال. فقير مثلاً. تحصيلاتم تبريز بود، حتي طب را در تبريز خواندم.” غلامحسين داستان ” خانه هاي شهر ري ” در تبريز و نمايشنامه “ليلاج ها ” در سخن چاپ كرده بود ، و بين ما از اهميت خاصي برخوردار بود. من پدر و مادر ساعدي را در آن سالها نمي شناختم و فقط گاه گاهي او درباره پدر بزرگ مادريش كه يك مغازه گندم فروشي داشت و از مردان صاحب اعتبار محله شان بود تعريف مي‌كرد. او بسياري از داستانهاي دوره مشروطه را كه بعدها بصورت” پنج نمايشنامه دوره مشروطه” در آورد از مادرش و همين پدر بزرگش شنيده بود. خانواده ما از خانواده هاي قديمي تبريز بود. متعين و نسبتاَ ثروتمند. ديدگاه هاي ما از نظر سياسي هم باهم فرق داشت، ولي اختلاف نظر ها طوري نبود كه دوستي ما را بهم بزند. غلامحسين خيلي سياسي تر و بي‌باك تر از من بود. ديدگاه ما نسبت به حكومت ملي پيشه وري و شكست فرقه دموكرات باهم فرق داشت. هردو به‌عنوان شاگرد دبستان از آن دوره خاطراتي داشتيم، ولي خانه ما را مصادره کرده بودند و محل اقامت پيشه وري شده بود و ما به تهران فرار كرده بوديم. پيشه وري بعداً به پدر من نامه نوشت و مي‌خواست او را رئيس دادگستري تبريز بكند ، و لي پدرم ترسيد و به تبريز بازنگشت. بطور كلي خانواده من سياسي نبود، و پيشه وري را آلت دست روسها مي‌دانست. در حالي كه غلامحسين همدلي زيادي با آن حكومت داشت. من واقعاً نمي دانم جنبه قومي، كه در سال‌هاي اخير شدت گرفته تا چه حد مطمح نظر غلامحسين بود، ولي من به‌ ياد ندارم كه در باره آذربايجان احساساتی افراطی داشته باشد. البته در مورد اين كه بچه هاي آذربايجاني بتوانند به آذربايجاني هم تحصيل بكنند خيلي مصّر بود. ما هر دو شديداً طرفدار مصدق بوديم و از شاه نفرت داشتيم. در عقاید غلامحسين – که شايد هم تحت تاثير جلال آل احمد بود-  كودتاي 28 مرداد به جریانی ضد امپریاليستی  تبديل شده بود. انعکاس همين را هم در داستان «دنديل » میتوان دید.

البته معاشرت ما در اين دوره مدت زيادي نپاييد و من اول بفرانسه و بعداٍ به انگلستان رفتم و ادامه تحصيل دادم. غلامحسين يكسال بعد از اينكه من ليسانس خود را از دانشگاه تبريز گرفتم ، از دانشكده پزشكي تبريز فارغ التحصيل شد و براي دوره سربازي و ديدن تخصص در دانشگاه تهران عازم آن شهر شد. پنج يا شش سال بعد كه من به ايران برگشته و در دانشگاه تهران درس مي‌دادم، يك روز همراه مرحوم صادق چوبك به كافه نادري رفته بوديم و غلامحسين آنجا بود.
مدت دوازده سالي كه من دانشگاه تهران بودم خيلي باهم نزديك شديم، و مدتي هم كه غلامحسين در موسسه امير كبير الفباي دوره اول را در مي آورد، مرتباً باهم كار مي‌كرديم. خانۀ خانواده غلامحسين توي يكي از خيابانهاي امير آباد بالا بود و ما هم توي خيابان كاشانك زندگي مي كرديم. اغلب شبها به خانه ما سر مي‌زد، و از كار هاي روزانه در كلينكي كه با برادرش اكبر در خيابان سي متري( دلگشا) داشتند حرف مي‌زد. آشنايي من با غلامحسين در تبريز زياد نبود، ولي احساس مي‌كردم كه در عرض چند سال خيلي عوض شده است. خيلي سياسي تر و در عين حال پخته تر شده بود. انقلاب روشنفكران در كوبا (1963)، شورش هاي دانشجويي اروپا (1968) در او اثر گذاشته بود. در ضمن شنيده بودم كه او با گروه بهروز دهقاني ، مناف فلكي و عليرضا نابدل آشنایی پيدا كرده است.از اين گروه من بهروز دهقاني را مي شناختم كه زير شكنجه كشته شده بود و نابدل را هم چند بار ديده بودم. ولي اصولا من و غلامحسين زياد در گير بحث هاي سياسي نمي شديم. فقط يك بار در ساواك در مورد من از غلامحسين پرسيده بودند، و او هم گفته بود:‌” اصولاً جوادي آدم سياسي نيست.” مامور ساواك هم گفته بود:” جون خودت، اين مقاله اي كه در الفبا نوشته براي جفت تان كافي است.” منظور مقاله اي بود كه در مورد ” طنز و داستان حيوانات” نوشته بودم و اولين مقاله شماره چهارم الفبا بود. اين همان شماره اي بود كه غلامحسين را پيش از چاپ آن دستگیر کردند و عاقبت هم بعد از چند ماه كه او از زندان آزاد شد جمله ” به همت غلامحسين ساعدي ” را از صفحه اول آن برداشتند. البته واقعاً مقاله من چيزي عليه حكومت نداشت، ولي يكي دو جاي آنرا سانسور كردند.

گفتم که، ده دوازده سالي كه من دانشگاه تهران بودم من خيلي غلامحسين را مي‌ديدم. او دايماً مي نوشت و هميشه چند طرح داستان و يا نمايشنامه در نظر داشت كه با دوستانش مطرح مي كرد و نظر آنها را مي خواست. در به روي صحنه آوردن نمايشنامه هاي خود واقعاً جان‌فشاني مي‌كرد.
باید خاطر نشان سازم که آثار نمايشي غلامحسين اهميت و وزن خاصي به موقعيت تئاتر ايران بخشيد. اغلب نمايشنامه هاي غلامحسين در عين حال كه به مسائل ايران نظر دارند از جنبه جهاني نيز برخوردار هستند. مثلاً “آي با كلاه و آي بي كلاه ” كه سال 1968 در آمد و اجرا شد تحليلي است طنز آميز از طبع مضحک انساني و نحوه كار آن. غلامحسين جنبه مضحك و غير منطقي طبيعت بشر و رفتار انسان را در چهار چوبي بسيار واقع گرايانه ترسيم مي كند. در سطحي سمبوليك دكتر نشان دهنده طبقه مرفه الحال و با سواد ايران است كه نمي خواهد زندگي راحت و خوب خود را فداي چيزي بسازد كه به نفعش نيست. همين طور مرد روي بالكون معّرف طبقه روشنفكر است كه به علت تحصيل و تجربه اطلاع خوبي از مشكلات دارند، و از طرف ديگر شخصيت هاي ديگر چون مكانيك و مادرش و ديگران آدم هاي معمولي هستند با اعتقادات و خرافات خود. پير مرد را نيز شايد بتوان وجدان خفته توده ها ناميد كه با دادن قرص خواب خوابش مي كنند. از لحاظ سياسي مي توان گفت كه اين نمايشنامه نشان دهنده وقايع دوره مصدق و كودتاي 28 مرداد است. همين تم را مي توان در چوب به دستهاي ورزيل هم مي توان ديد، كه بنظر مي‌رسد از كرگدن يونسكو تاثير پذيرفته است. آل احمد ترجمه كرگدن را در 1345 در آورد و چوب بدستهاي ورزيل سال 1344 روي صحنه رفت ، ولي غلامحسين قبلاً اثر يونسكو را مي شناخت. هرچند اينجا جاي بحث نمايشنامه هاي غلامحسين نيست ، [1] ولي بد نيست از يك نمايشنامه ديگر هم مختصري صحبت بكنم ، كه در سال 1974 يكي از علل دستگيري او بود. ماه عسل نمايشنامه ايست در سنت آثاري چون كارخانه آدمك سازي كارل چاپك، عصر “ماشين چارلي چاپلين” و يا 1984 جورج اورول ، كه در آن اشخاص شخصيت خود را از دست داده و تبديل به روبات Robot مي شوند. ساعدي با هنرمندي خاصي نشان مي‌دهد كه چگونه مامور ساواك بنام خانم سرخپوش يك زوج جوان را در آپارتمان خود بعنوان “ميهمان” جاي داده و از آنها عيناً مثل خودش مامور ساواك مي سازد. ديالوگ اين اثر واقعاً جالب است . در وهله اول آدم فكر مي‌كند كه حرفهاي زيادي و مهمي زده مي شود ولي اندكي كه دقيق مي‌شود مي بيند كه همان حرفهاي كليشه و همان گول زدن هاي معمولي است كه هميشه تحويل داده مي شود. نبوغ ساعدي در آفريدن صحنه، ابداع موضوعات و ايجاد ديالوگ فوق العاده است. همين نكات را در اغلب آثار او مي بينيم، مثلاً اتللو در سرزمين عجايب را در نظر بگيريد كه چقدر از لحاظ ديالوگ و ساختمان نمايش و موضوع جالب و قوي است. بهر حال، بيشتر از قصه ها و داستانهاي كوتاهش، مي توان نبوغ غلامحسين را در چهل و چهار يا چهل و پنج نمايشنامه و فيلمنامه كه نوشت، مشاهده کرد. همه اين ها و همچنين آثار ديگرش نشان مي‌دهند كه غلامحسين در طي بيش از بيست سال مبارزه سياسي و چند بار حبس و شكنجه، وطن و آثارش را از هم جدا نكرده است. او در اين آثار، بخصوص نمايشنامه ها، طيف وسيعي از اجتماع ايران را معرفي مي‌كند. زندگي روستايي و شهري در اجتماع جهان سومي كه در آن زورگويي سياسي و سوء استفاده حاكم است و ارزش هاي غربي هنوز جا نيفتاده اند، به صورتي يكسان مورد توجه قرار مي گيرند. شخصيت هاي او اغلب افراد تنهايي هستند كه در سرزمين سترون اجتماع مدرن گم شده اند. بدي آنها بدي ذاتي نيست، بلكه فرآورده اجتماعي است كه در آن زندگي مي‌كنند.
منظور من از دادن اين ديد كلي از آثار ساعدي اينست كه بگويم ساعدي جامعه ايران را خوب مي‌شناخت، مسائل آن را خوب درك مي كرد و خیلی خوب آنها را تصوير مي‌كرد. اغلب دوستان ما و خود غلامحسين زندگي خوبي داشتيم و تاحدي از وضع ديگران و طبقات پايئن تر بي خبر بوديم ، ولي غلامحسين چنين نبود. او باهمه نشست و برخاست مي‌كرد و نمي توانست خودش را از گرفتاري ها و دردهاي ديگران منفّك سازد. مادرش مي گفت :” غلامحسين حقوقش را همان اوايل ماه به اين و آن مي‌دهد و به آخر ماه نمي رسد.” ساواك در يكي از بازپرسي ها پرسيده بود:‌” علتش چيست كه تو مي‌روي در مسگرآباد و يا دلگشا مطب باز مي‌كني در حاليكه مي تواني در بالاي شهر مطبي بزني و خوب هم پول در بياري؟”
***
غلامحسين حس طنز و شوخي جالبي داشت كه حتي در مشكل ترين مواقع هم فراموش نمي كرد. ضمن شرح وقايع زندان داستان هاي جالبي مي‌گفت. در زندان اوين پاسباني بود آذربايجاني كه نصف وقت كار مي‌كرد . روزي كه غلامحسين را شلاق زده بودند، براي اين كه پاهايش ورم نكند ، اين پاسبان آنها را ماساژ مي‌داد. ولي غلامحسين را نمي شناخت و فقط مي دانست كه دكتر است. از او مي پرسد:‌”تو چكار كرده اي كه اين طور زده اند؟
صمد بهرنگي و يا ساعدي را خوانده اي؟”
داستان ديگري كه نقل مي‌كرد اين بود كه دفعه آخر كه 11 ماه در زندان بود، بالاخره قبول مي كند كه باصطلاح “توبه” كند و به تلويزيون برود. اولاً مي گويد به اعليحضرت بفرمائيد كه ما نويسندگان اين عصر نمي توانيم كارهاي شگرف ايشان را درك كنيم، مسلم است كه نويسندگان آينده درباره اين ترقيات بزرگ قلمفرسايي خواهند كرد. ولي البته اين حرفها را قبول نمي كنند و بالاخره ويديوي از غلامحسين آنطور كه مي خواهند درست مي‌كنند. منتهي در ويديو خيلي اخمو بوده و البته بعد از مدتها شكنجه حال خوبي نداشته است! بعد از نشان دادن آن به شاه مي گويند:‌” اعليحضرت فرمودند، پدر سوخته چقدر بد قيافه است!” غلامحسين جواب ميدهد:‌” به اعليحضرت بفرماييد بنده همينم كه هستم من كه سوفيا لورن نيستم.!”

________________________________________
*********
من اول سال 1977 براي تدريس در دانشگاه بركلي از ايران رفتم غلامحسين شديداً مشغول فعاليت هاي ادبي و سياسي بود. در كانون نويسندگان فعال بود ، در ساختن فيلم از چند اثرش فعالانه شركت داشت و الفبا را هنوز در مي آورد. غلامحسين خيلي به اين مجله علاقمند بود. آقاي جعفري مدير امير كبير 25000 تومان بودجه در اختيار او گذاشته بود و الفبا “به همّت غلامحسين ساعدي ” در مي آمد و مي توان گفت اكثر نويسندگان و روشنفكران در آن مقاله ، داستان و نمايشنامه مي نوشتند و يا ترجمه ميكردند. دفتر آن در امير كبير پاتوق تمام روشنفكران شده بود. غلامحسين بعنوان مدير و ويراستار مجله فوق العاده بود. در انتخاب مطالب و تصحيح فورم هاي چاپي وسواس و دقت عجيبي داشت
در سالهاي آخر سلطنت شاه بود كه به توصيه حكومت كارتر مختصري فشار سانسور كم تر شده بود و در زندانها تلويزيون گذاشته بودند. ولي به غلامحسين پاسپورت نمي دادند كه بخارج سفر كند. عده اي از دوستان مقيم آمريكا دعوت نامه اي فرستاده بودند و غلامحسين هم رفته بود به اداره پاسپورت كه اجازه خروج بگيرد. افسري در اداره گذرنامه مهر ممنوع الخروجي روي گذرنامه زده بود و گفته بود : “برو ديگر خيالت راحت باشد كه از اينجا بيرون نميري.” در نيويورك عده اي از آشنايان و دوستان غلامحسين در انجمن قلم آمريكا _- از آن جمله رضا براهني ، ليو هميليان، كه دو سال در دانشگاه تهران استاد فولبرايت بود، و آرتور ميلر- نامه اي نوشتند و به زن كارتر دادند كه همراه شوهرش به ايران سفر ميكرد. قبلاٍ هم چهار ناشر آمريكايي نامه اي نوشته و به فرح پهلوي كه در دسامبر 1977 در نيويورك بود داده بودند، كه به غلامحسين اجازه مسافرت داده شود. خانم كارتر نامه را به شاه داده بود ، و بگفته غلامحسين همان افسر گذرنامه يكي دو روز بعد دم در غلامحسين آمده بود و با عذر خواهي پاسپورت و اجازه خروج را داده بود.

غلامحسين به آمريكا آمد و چند روزي كه در نيويورك بود توانست مقاله جالبي در نيويورك تايمز درباره سانسور و يا خود سانسوري در ايران چاپ كند، در مدت مسافرت چند ماهه خود به آمريكا غلامحسين توانست توجه عده اي را به مسائل ايران جلب كند ، و مقاله اي هم بقلم ريچارد لينگمن درباره او باز در نيويورك تايمز در آمد. بعلاوه غلامحسين توانست موافقت ناشر بزرگ آمريكايي رندم هاوس را براي انتشار ترجمه مجموعه اي از داستان هايش جلب كند. اين مجموعه كه خودش انتخاب كرده بود شامل داستا ن هاي ، دنديل، بازي تمام شد ، من وكچل و كيكاوس، آرامش در حضور ديگران و آشغالدوني بود، كه به ترجمه من و دو نفر از دوستان در 1981 چاپ شد.
بعداً غلامحسين به بركلي آمد و پيش خواهرش ناهيد و همسر او پرويز لشكري ماند. صادق چوبك هم نزديك شهر بركلي زندگي ميكرد و اغلب همديگر را ميديديم. بركلي يكي از مراكز دانشجويان انقلابي ايراني بود و غلامحسين اغلب با آنها جّر و بحث ميكرد. يادم مي آيد يك روز در خانه پرويز لشكري كه مشرف به خليج سانفرانسيسكو بود، يكي از دانشجويان كه خودش هم پسر ‍ژنرالي در ايران بود، از غلامحسين انتقاد ميكرد كه چرا سر مسئله سانسور با هويدا ملاقات كرده است. غلامحسين مي گفت :” اينجا نشستن به خليج زيباي سانفرانسيسكو نگاه كردن و شراب سرخ كاليفرنيا را خوردن و انقلابي بودن آسانست. من از تو مي خواهم همراه من بيايي ايران. فقط همراه من بيايستي و من هرچه مي خواهي و بهر كس كه مي خواهي بگويم.” خلاصه غلامحسين مي گفت از دور نشستن و شعار دادن فايده اي ندارد.

حدود سه سال بعد كه مجبور شد از ايران خارج شود و بفرانسه بيايد همين موضوع هم برايش سخت ناراحت كننده بود. دايماً مي گفت: “من نمي خواستم بيايم، رفقا مجبورم كردند.” غلامحسين در پاريس احساس غربت عجيبي ميكرد، فرانسه بلد نبودن هم مزيد بر علت شده بود. دور از ايران احساس پوچي و بيهوده گي ميكرد. من غلامحسين را بعد از برگشتن از آمريكا ديگر نديدم، ولي هميشه در تماس بوديم. حالت افسردگي روحي از نوشته هايش معلومست . مي خواست كاري بكند ولي امكانات نبود. تمام فكرش در آوردن الفباي دوره جديد بود.
از عجايب روزگار فقط شش شماره از آنرا در پاريس توانست منتشر سازد درست همانطور كه شش شماره هم در تهران چاپ شده بود. مي خواست الفبا را در آمريكا هم در آورد، ولي فقط يك شماره آن در سن حوزه تجديد چاپ شد. بسياري از مقالاتي در اين دوره نوشته است وصف حال خود اوست. از همه گوياتر “دگرديسي و رهايي آواره ها “ا ست كه تفاوت آنها را با كساني كه بميل خود مهاجرت كرده اند مطرح ميسازد. “… كنده شدن از خانه و كاشانه و رسيدن به پناهگاهي كه خود انتخاب نكرده آواره را گرفتار سرگيجه مي كند. خاطره گويي ، روده درازيهاي بيهوده، خيره شدن از پنجره به كوچه هاي نا آشنا، خوردن و بلعيدن، اضطراب و نوشيدن . ترس و هراس….. بله آواره تا مدتها دست راست و چپ خويش را نمي شناسد، چرا كه جا نيفتاده، به خود نيامده، برهوت برزخ، سرايي نيست كه طول و عرضش را بشود سنجيد…. دنياي آوارگي را مرزي نيست و پاياني نيست، مرگ در دنياي آوارگي مرگ در برزخ است.” عليرغم فضاي ملالت بار غربت و آوارگي ، غلامحسين به نوشتن پناه مي برد ولي آن هم دردي را دوا نمي كرد. ميگفت ميروم مترو مي نشينم و گريه مي كنم. در سالهاي آخر نمي توانست به دوستان تلفن بكند، ما باو تلفن ميكرديم. هربار كه تلفن ميكردم مي گفت كه روحم تازه ميشود. شديداً مريض بود و مي دانست كه خواهد مرد ولي اهميتي نمي داد. شايد از همه چيز بهتر وضع روحي او را ، پيش از مرگش در دوم آذر 1364 ، اين دو بيت رودكي وصف كند كه در كنار عكسي كه براي پشت جلد ترجمه داستانهايش برايم فرستده بود:

با صد هزار مردم تنهايي
بي صد هزار مردم تنهايي.

فرهنگ ترکی – فارسی نصیری: فارسی و ترکی قیزیلباشی (آذری) در ایران عهد صفوی

عباس جوادی – حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در بریتیش میوزیوم است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.

ادامه خواندن “فرهنگ ترکی – فارسی نصیری: فارسی و ترکی قیزیلباشی (آذری) در ایران عهد صفوی”