نقشه هاى خاورميانه از ۵۵۰۰ سال پيش تا كنون

نقشه ها و متن های زیر در باره تاریخ خاورمیانه و ایران از «اطلس تاریخی جهان»، بخش خاورمیانه (در این لینک) ساخته سایت «تایم مپس» گرفته شده است.

سایت تایم مپس Time Maps World History Atlas

این اطلس کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای اینترنت است. در این مقاله «چشم انداز» ما فقط بخش ۵۵۰۰ ساله خاورمیانه را گرفته ایم. باز نشر این نقشه ها در ابنترنت به شرایطی وابسته است که می توانید در سایت ملاحظه کنید. موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید می کند.

سال 3500 قبل از میلاد
3500 قبل از میلاد

تا سال 3500 قبل از میلاد

هزاران سال است در خاورمیانه و سواحل رودخانه های بین النهرین کشاورزی وجود دارد. اولین تمدن واقعی نوع بشر یعنی سومرها ظهور می کند.

سومرها در جوامع بزرگ چند هزار نفری، در شهر ها زندگی می کنند. آنها بعنوان یکی از دستاوردهایشان، فن نوشتن را ایجاد می کنند که بخش اعظم پیشرفت بشریت در دوران بعدی به همین کشف مدیون است.

تمدن دومی هم در حال ظهور است: تمدن مصر در جلگه رود نیل.

ایران: در جلگه ایران کنونی طوایف بومی زندگی می کنند که از آنها اطلاعی در دست نیست

عراق: اولین تمدن شهری تاریخ در بین النهرین پیدا می شود

*****

سال 2500 قبل از میلاد
2500 قبل از میلاد

3500-2500 قبل از میلاد

در هزار سال قبل، تاثیر تمدن بین النهرین گسترش می یابد. حامل مهم این گسترش تجارتی است که از شهر های سومری سرچشمه میگیرد. شهر ها در دیگر مناطق خاورمیانه نیز  پیدا میشوند و آسیای صغیر و ایران به دایره تمدن و شهری شدن کشیده میشوند.

اکنون دیگر دومین تمدن بزرگ دنیا یعنی مصر مستحکم شده است. این تمدن نمونه های بارز و نایاب معماری تاریخ یعنی اهرام مصر را بوجود میاورد.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده. در شمال ایران کنونی قبایل هند و اروپائی زندگی میکنند که بتدریج به جنوب، به جلگه های ایران کنونی کوچ خواهند کرد

*****

سال 1500 قبل از میلاد
1500 قبل از میلاد

2500 تا 1500 قبل از میلاد

در هزار سال پیش در بین النهرین و مناطق دور و بر آن قیام ها و نزاع های گوناگون رخ داد. اقوام تمدن های باستان میخواهند دولت ها و امپراتوری های نوینی ایجاد کنند مانند امپراتوری های هیتیت ها، میتان ها و بابلی ها که تحت حاکمیت متکلمین زبان های هند و اروپائی از شمال و شرق هستند. همراه با مصر، این دولت ها قدرتمند ترین دول منطقه هستند.

این دولت های مرکزی صاحب یک زندگی پیشرفته تجاری، بوروکراسی و لشکر های مجهز به تکنولوژی زمان خود یعنی ارابه های جنگی هستند و مبارزه بین آنها مُهر خود را به تاریخ این دوره خاور میانه میزند.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل، کوچ اقوام هند و اروپائی از شمال و شرق

*****

سال 1000 قبل از میلاد
1000 قبل از میلاد

1500-1000 سال قبل از میلاد

در 500 سال گذشته تغییرات بزرگی خاورمیانه را به لرزه در آورد. دول بزرگ باستان: مصر، هیتیت، آسور و بابل همه از سوی متجاوزین خارجی منهدم شده اند. تحت تاثیر همین تغییرات، مللی مانند فنیقی ها و اسرائیلی ها بوجود میایند. دست آوردهای آنان تاثیرات پایداری بر تاریخ جهان میگذارد.

در این دوره چندین پیشرفت مهم در تمدن بشریت رخ میدهد. نخست، از آهن بطور وسیعتری استفاده میشود و این تحول احتمالا از آسیای صغیر شروع میشود. ثانیا، احتمالا باز در آسیای صغیر الفبا ایجاد میشود و از طریق تجار فنیقی در سرتاسر حوزه مدیترانه و خاورمیانه گسترش مییابد. سومین تحول بزرگ ظهور یکتاپرستی در میان اقوام اسرائیلی است.  و در نهایت شتر تبدیل به حیوان اهلی شده به رشد تجارت در صحرای عربستان تکانی جدی میدهد.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده

*****

سال 500 قبل از میلاد
500 قبل از میلاد

1000 تا 500 سال قبل از میلاد

تاریخ این 500 سال خاورمیانه شرح حال امپراتوری هائی است که پشت سر همدیگر ظهور میکنند و ناپدید میشوند: آسور ها، سپس بابل، بعد ماد ها و بالاخره امپراتوری هخامنشی ایران، یعنی بزرگترین امپراتوری دنیای باستان که تمام منطقه و فراتر از آن را در بر میگیرد. لیدیائی ها، فریگ ها و یونانیانِ ایون در آسیای صغیر، فنیقی ها و یهودیان سوریه و لوانت (که در همین دوره به موطن اصلی خود بازگردانده میشوند)، مصری ها، بابلی های بین النهرین و ملل گوناگون ایرانی اکنون همه تحت یک رژیم هستند.

این فراز و فرود امپراتوری ها (و ضمنا سیاست آسور و بابل مبنی بر جایگزین کردن ملل مغلوب در گروه های پراکنده در سرتاسر اراضی خود) باعث قیام جماعات بسیاری در سطح وسیع میشود. یک نتیجه این تحولات زوال زبان های باستان و تبدیل آرامی به زبان مشترک منطقه است که بکمک الفبای آسانش تجارت و مناسبات بین المللی و منطقه ای را تشویق میکند.

در این میان، تمدن خاورمیانه که در سرزمین های اولیه اش سه هزار سال عمر دارد، پیشرفت های جدیدی بدست آورده است.

ایران: مرکز امپراتوری وسیع هخامنشی ایران

*****

سال 200 قبل از میلاد
200 قبل از میلاد

500 تا 200 سال قبل از میلاد

چند قرن اخیر شاهد لشکرکشی های پیروزمندانه (323-333 قبل از میلاد) اسکندر مقدونی به امپراتوری وسیع ایران (پارس) بوده است. لشکریان اسکندر اغلب عبارت از سربازان شهر-دولت های یونان بود.

همزمان با مرگ زودهنگام اسکندر، امپراتوری او بین فرماندهانش و بعضی شاهزادگان محلی تقسیم شد. همین حاکمین و نوادگان آنان پتولمی های مصر، سلوکی های سوریه، بین النهرین و ایران و سلاله های مختلف در آسیای صغیر صد ها شهر به سبک یونان ایجاد میکنند که در سرتاسر منطقه پیدامیشوند. طبقات حاکم منطقه هم از میان همین اقشار بیرون میاید. در این شهر ها سنت های فرهنگی یونان با عناصر باستانی تر آمیزش یافته تمدن حیرت انگیزی ایجاد میکنند که دانشمندان معاصر آن را «تمدن هلنیستی» نامیده اند. در همین دوره است که برخی از مهمترین آثار هنری و ادبی یونانی ایجاد میشود.

ایران: «کشور هزار شهر»

*****

سال 30 قبل از میلاد
30 قبل از میلاد

200 تا 30 سال قبل از میلاد

در دو سده گذشته خاورمیانه بین دو دولت بزرگ تقسیم میشود: در غرب: روم که اکنون شامل آسیای صغیر، سوریه و یهودیه، و مصر و در شرق: دولت اشکانی (پارتیا) که بر بین النهرین و ایران حکم میراند. این تقسیم سیاسی برای قرن های بعد تاریخ منطقه را معین خواهد کرد.

اما مرزبندی اجتماعی و فرهنگی چندان روشن نیست. تمدن یونانی آثار خود را بر بین النهرین و دیگر بخش های خاورمیانه بر جا گذاشته  که با تمدن های حتی باستانی تر منطقه آمیزش یافته است. شهر های سبک یونان («هلنیستی») در هر دو دولت روم و اشکانی رشد میکنند و در هر دو امپراتوری هنر و معماری شدیدا تحت تاثیر تمدن یونانی است.

ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)

******

سال 200 بعد از میلاد
200 میلادی

30 سال قبل از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد

در دو قرن گذشته خاورمیانه همچنان بین دو امپراتوری روم و اشکانی منقسم بود. آسیای صغیر، سوریه، یهودیه و مصر تحت حکومت امپراتوری روم و بین النهرین و ایران زیر سلطه امپراتوری اشکانیان بود. پادشاهی ارمنستان منطقه حائلی بین دو امپراتوری است که گاه بر سرش جنگ در میگیرد. امپراتوری روم در مجموع از نظر جنگ موفق تر است و دو لشکر کشی پیروزمندانه به مراکز دولت اشکانی میکند.

بخش کوچکی از خاور میانه یعنی یهودیه شاهد ظهور  مسیحیت بعنوان یکی از ادیان مهم دنیا میشود. دیر تر، دو قیام بزرگ از سوی رومی ها سرکوب میشوند و یهودی ها از سرزمین های اجدادی خود رانده میشوند.

ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)

******

سال 500 بعد از میلاد
500 میلادی

200 تا 500 سال بعد از میلاد

خاورمیانه همچنان بین دو ابرقدرت تقسیم شده است. امپراتوری روم که حالا پایتختش قسطنطنیه است و مورخین نامش را امپراتوری روم شرقی نامیده اند، بر بخش های غربی منطقه یعنی آسیای صغیر، سوریه و مصر حاکم است درحالیکه در شرق  امپراتوری ساسانی جای امپراتوری اشکانی را گرفته است. پادشاهان ایرانی امپراتوری ساسانی در رویاروئی با رقبای رومی، از پیش کسوتان خود یعنی اشکانیان فعالتر و موفق تر هستند.

ایران: مرکز امپراتوری ساسانی ایران

*****

500 تا 750 سال بعد از میلاد

در 250 سال پیش نقشه خاورمیانه کاملا عوض میشود. در قرن هفتم قبایل عرب تحت لوای یک دین جدید: اسلام، لشکر کشی ها و فتوحات پیوسته ای کردند: عراق، ایران، سوریه، فلسطین، مصر، آفریقای شمالی، اسپانیا، همه تحت تسلط لشکر اسلام درآمدند. لشکریان عرب تا آسیای مرکزی، غرب هندوستان و برای مدت کوتاهی فرانسه هم پیش رفتند.

امپراتوری ایران (پارس) در نتیجه این فتوحات از بین رفت و امپراتوری روم (بیزانس) مهمترین ایالات خود را از دست داد. بجای آنها، اعراب نظام خلافت را برقرار کردند («خلیفه» به معنای جانشین پیغمبر اسلام). حلافت تاکنون از شام (دمشق) در سوریه اداره میشد اما پایتخت امپراتوری جدید بزودی به بغداد منتقل شد.

ایران: یکی از ایالات امپراتوری عربی – اسلامی و مرکز مخالفت با خلافت امویان

*****

سال 979 بعد از میلاد
979 میلادی

750 تا 979 سال بعد از میلاد

مدت کوتاهی بعد از سال 750 شام (دمشق) بعنوان مرکز ثقل خلافت و جهان اسلامی جای خود را به بغداد سپرد. مدت کوتاهی بعد امپراتوری رو به زوال گذاشت. اسپانیا، آقریقای شمالی، مصر، سوریه، هندوستان غربی و بخش اعظم ایران از کنترل بغداد خارج شد. دیگر خلفای بغداد چندان قدرت سیاسی نداشتند و حتی خود عراق نیز تحت حاکمیت کامل آنها نبود. نقش آنها بیشتر و بیشتر نمادین و ظاهری میشد.

دنیای اسلام شاهد شکوفائی زندگی فرهنگی شد. دانشمندان دنیای اسلام با پیشرفت های تکنوولوژیک  و علمی چین (کاغذ) و هندوستان (اعداد دودوئی) آشنا شده آن را به تفکر یونانی (فلسفه، طب و بسیاری علوم دیگر) افزودند و دانش خود را نیز به آن اضافه کردند (مثلا در جبر و نورشناسی) که این دانش غنی شده بعدا از سوی اروپائیان تحصیل و تکمیل گردید.

ایران: ایران از کنترل خلیفه خارج میشود.

*****

سال 1215 بعد از میلاد
1215  میلادی

979 تا 1215 سال بعد از میلاد

دو قرن نخست این دوره شاهد صعود و سقوط سلجوقیان بود. سلجوقیان ترک های مسلمان آسیای میانه بودند که از سرزمین های پدری خود رو بسوی ایران، عراق، سوریه و آسیای صغیر گذاشتند و در اینجا اکثر سرزمین های امپراتوری بیزانس را از آنِ خود گردند.

اما امپراتوری سلجوقی بزودی متلاشی شده جایش را به سلاطین جدیدی داد که آنها هم تُرک تبار بودند. سلطنت روم پایدارترین این حکومت ها بود.

سلاطین ترک در مصر هم بر سر کار آمدند اگرچه سلجوقیان هرگز مصر را نگرفتند. این حکمرانان عبارت از ایوبیان بودند که سوریه و حتی بخش هائی از نیم جزیره عربستان را فتح کردند.

فتوحات سلجوقی و شرایط سختی که آنان بر زوار مسیحی – اروپائی به بیت المقدس گذاشتند زمینه لشکرکشی های مدام از اروپا به منطقه شد که نام «جنگ های صلیبی» را گرفتند. این مسیحیان سعی به تاسیس چند دولت در سوریه نمودند. صلیبیان با مقاومت سختی روبرو شده شکست خوردند. در این دوره اروپائی ها فقط باریکه کوچکی از از سواحل مدیترانه را در دست داشتند که بزودی آن را هم از دست دادند.

ایران: ایران اکنون تحت حاکمین ترک است.

*****

1215 تا 1453 سال بعد از میلاد
1453 میلادی

1215 تا 1453 سال بعد از میلاد

امپراتوری وسیع مغول بین فرزندان چنگیز خان تقسیم شد و خاورمیانه از آنِ شاخه ای معروف به ایلخانان شد. آنها اسلام را پذیرفتند اما زوال دولت شروع شد و چندین دولت منطقه ای ایجاد گردید.

در دهه 1340 طاعون سیاه منطقه را فراگرفت.  در سال های 1340 فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور، اکثر خاورمیانه به استثنای بخش اعظم مصر و سوریه را که هنوز تحت حکومت مملوکیان بودند، فتح کرد.

پس از مرگ تیمور امپراتوری او به ایران محدود شد. عراق به دست گروه دیگری از آسیای مرکزی، یعنی قراقویونلو ها افتاد در حالیکه آق قویونلو ها قسمت های دیگری را از ایران و روم در دست خود داشتند.

در این میان آسیای میانه تحت تسلط امپراتوری عثمانی قرار گرفت. در سال 1453 عثمانی ها قسطنطنیه، پایتخت بیزانس را فتح کردند که نامش بعد ها به «استانبول» تغییر یافت.

ایران: ایران مرکز تمدن درخشان اسلامی شد.

*****

سال 1648 بعد از میلاد
1648  میلادی

 1453 تا 1648 سال بعد از میلاد

در این دو قرن اکثر خاورمیانه تحت تسلط دو امپراتوری عثمانی و صفوی بود. ارتش عثمانی ها از آسیای صغیر حرکت کرده سوریه را در 1516، مصر را در 1517، عربستان غربی (حجاز و یمن) را در سال های بعد و عراق را در 1534 فتح کردند. با این کار، عثمانی ها صلح، ثبات و پیشرفت معین اقتصادی را در این کشور ها بوجود آوردند. در شرق، دولت بزرگ دیگر خاورمیانه یعنی ایران صفوی حکمران بود. در دوره صفویان، ایران بویژه در معماری و دیگر زمینه های فرهنگی دستاورد های زیادی داشت.

ایران: ایران صفوی همچنان یکی از مراکز تمدن اسلامی است.

*****

1648 تا 1789 بعد از میلاد

  در این قرن فرماندهان لشکر های مستقر در سوریه، مصر و عراق که علی الاصول به سلطان در قسطنطنیه پاسخگو هستند عملا بر ایالات خود حکم میرانند و دولت های مستقل خود را تشکیل داده اند. بیرون از آسیای صغیر حاکمیت عثمانی بیشتر ظاهری است تا واقعی. خوش شانسی عثمانی در آن است که ایران در این دوره ضعیف تر هم شده است. صفویان برکنار شده اند و دولت های بعدی ثباتی ندارند. این، در عین حال دوره استحکام قدرت روحانیون شیعه در ایران است.
در عربستان، امیرنشین های خلیج فارس تاسیس مییابند و اولین پادشاهی سعود تشکیل میشود. منافع اقتصادی غرب در منطقه بتدریج احساس میشود. این منافع بزودی بیشتر هم خواهند
شد.
ایران: زوال سلسله صفوی
*****
1837 میلادی
1837 میلادی
1789 تا 1837 میلادی

در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم زوال امپراتوری عثمانی بارز تر از همیشه شد. مصر و سوریه زیر تسلط حکومت های عاصی قرار گرفتند و عراق عملا مستقل شده بود. اما اشاره هائی مبنی بر تجدید قوا نیز مشاهده شد. عراق و سوریه باز به تسلط عثمانی در آمدند اما مصر همچنان عملا خارج از کنترل قسطنطنیه بود و غرب با حکومت مصر مثل دولتی مستقل رفتار میکرد.

ایران همچنان ضعیف تر و بی ثبات تر میشد.

امیرنشین های کوچک خلیج بتدریج قدرت دریائی بریتانیا را حس میکردند. در عربستان اولین پادشاهی از بین رفت و دولت دوم پادشاهی تاسیس یافت.

 ایران: دوران تنزل اقتصادی و از دست رفتن برخی سرزمین ها.
*****
1871 میلادی
1871 میلادی
1837 تا 1871 میلادی
در حالیکه عثمانی سعی میکند حکومت مرکزی خود را تحکیم کند، مصر به دولت پادشاهی تبدیل میشود.
ایران ضعیف تر و نا آرام تر میشود اما استقلال خود را حفظ میکند اگرچه هرچه بیشتر تحت وابستگی اقتصادی بریتانیا قرار میگیرد. در واقع نفوذ اروپائیان و بویژه بریتانیا و فرانسه در تمام منطقه افزایش می یابد. گشایش کانال سوئز خاورمیانه را برای دول غربی تبدیل به منطقه استراتژیک کرده است. این کانال بغیر از اهمیت تجاری اش، به منافع نظامی غرب  در آفریقای شرقی، هندوستان، آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام هم کمک زیادی میکرد.
ایران: ایران به حوزه منافع بریتانیا کشیده میشود.
*****
1914 بعد از میلاد
1914 میلادی

از 1871 تا 1914

کانال سوئز بخاط اهمیت استراتژیک اش مایه نگرانی اصلی دول غربی هم میشود. بزرگترین قدرت جهانی یعنی بریتانیا بهتر از دیگران از منافع خود در منطقه دفاع میکند. مصر و امیرتشین های خلیج فارس و همچنین ایران و عراق (که هدف منافع روسیه هم هست) حافظ منافع بریتانیا هستند. منافع تجاری فرانسه بیش از همه در سوریه حفظ میشوند.

در این شرایط دولت عثمانی کنترل خود را بر آناطولی، سوریه و عراق محکم تر میکند. قسطنطنیه برای ایجاد تعادل در مقابل قدرت بریتانیا و فرانسه، روابط خود را با آلمان بهبود می بخشد.

در شبه جزیره عربستان سومین پادشاهی عرض اندام میکند ویل این بار پا برجا میماند. دو روند دیگر که اوضاع خاورمیانه را در سالهای بعد تحت تاثیر خود قرار خواهند داد مهاجرت امواج بزرگ یهودیان به فلسطین از سال های 1880 به بعد و کشف نفت در عربستان در سال 1901 است.

ایران: افزایش ممتد نفوذ بریتانیا که با کشف نفت در 1901 حتی تقویت هم می یابد. این وضع هم باعث رشد اقتصادی میشود و هم  نگرانی مردم منطقه در مورد امتیازات خارجی ها را بیشتر میکند.

*****

1960 میلادی
1960 میلادی
1914 تا 1960
دهه های بعد از 1914 برای خاورمیانه دوره تغییرات مهم بشمار میرود.
امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول (1914-8) متحد آلمان شد و بعد از جنگ به کشور های ترکیه، لبنان، سوریه, عراق و عربستان سعودی تقسیم گردید. همه آنها بجز ترکیه و عربستان سعودی ابتدا تحت نظاریت بریتانیا و یا فرانسه بودند. عراق در سال 1933 دولتی مستقل شد.
بعد از جنگ دوم جهانی سوریه، لبنان، مصر و اردن مستقل شند. در 1940 بریتانیائی ها که زیر آتش هم فلسطینی ها و هم یهودی ها بودند فلسطین را ترک کردند. آنگاه جنگ شدیدی بین اعراب و یهودیان بوقوع پیوست و موجودیت اسرائیل تثبیت شد.
سیاست اکثر دول خاورمیانه اتوکراتیک و فرد- بنیاد و غالبا بی ثبات بود. انها در ضمن در جنگ سرد به نوعی شرکت داشتند: در حالیکه بعضی کشور ها مانند سوریه و مصر بشتر به شوروی تمایل نشان میدادند، دیگران از قبیل پادشاهی های شبه جزیره عربستان، ترکیه، ایران و عراق طرفدار غرب بودند . اسرائیل در مجموع سیاستی طرفدار غرب و نظام پارلمانی نوع غربی داشت. ثروت نفت برای بسیاری کشور های منطقه و بخصوص ملل حوزه خلیج فارس ثروت غیر منتظره اسی را با خود بهمراه آورد.
ایران: ایران کشوری بسیار ثروتمند شد.
*****
2005 میلادی
2005 میلادی

1960 تا 2005

دهه های پرتلاطمی در خاورمیانه مشاهده شد که در آن دو موضوع توجه این کشور ها را بیش از همه بخود جلب کرد: نفت و نزاع عرب و اسرائیل. از آنجائیکه این مسائل استراتژیک برای بقیه دنیا هم مهم هستند، خاورمیانه در این دوره افکار جامعه بین المللی را زیاد بخود مشغول کرد و باعث مداخله های بسیار شد.

نفت به کشور های نفت خیز خلیج فارس ثروت و مدرنیته آورد. نزاع اعراب و اسرائیل باعث دو جنگ بزرگ، نا آرامی های خونین در داخل کشور ها  و مداخله مستقیم و یا غیر مستقیم کشور های منطقه شد.

عملا هر تغییر بزرگی که در منطقه رخ داده به نوعی به این دو مسئله مربوط بوده است. این عوامل تاثیرات صعود و سقوط صدام حسین در عراق و انقلاب اسلامی رد ایران را بیشتر کرد. اختلاف عرب و اسرائیل کار رهبران منطقه را که مواضع غربی را پشتیبانی میکنند مشکل تر کرد و باعث تقویت سازمان های تروریستی و ضد غربی گردید. ثروت نفتی ضمنا منجر به حمایت از تروریسم شده و گسترش دمکراسی در منطقه را مشکل تر کرده است. بغیر از اسرائیل، ترکیه تنها کشور منطقه است که نظام واقعی حکومت پارلمانی را قبول کرده است.

بغیر از این، در دهه های پایانی این دوره اتحاد شوروی فروپاشید و باعث ایجاد کشور های نو استقلال در منطقه و تعریف دوباره مرز این کشور ها گردید که هر کدام از آنها به تنهائی در محاسبات و مناسبات خاورمیانه موثر واقع شدند.

ایران: ایران جمهوری اسلامی  شد.

عراق امروز، نینوا – 2626 سال پیش

سال 600 قبل از میلاد، 2614 سال پیش
سال 600 قبل از میلاد، 2614 سال پیش (*) – برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید

شهر نینوا (امروزه موصل) در ولایت شمالی نینوا (نینوی)  در عراق کنونی که گروه تروریستی «داعش» در آن دست به کشتار و تخریب آثار بی نظیر تاریخی، کلیسا ها و مساجد میزند، 2626  سال پیش یعنی در سال 612 قبل از میلاد صحنه جنگی ویرانگر شده بود. نینوا، پایتخت امپراتوری آسور شمالی با 750 هکتار وسعت «بزرگترین شهر منطقه» بود که بگفته کتیبه های سومری «ظلم دهشتباری» بر اقوام دور و بر خود میکرد. در سال 612 (و یا یک سال پیشتر و یا بعد تر) اقوام بابل (در جنوب)، ماد، پارس کلدانی و سکا (اسکیت) یکجا شده نینوا را با خاک یکسان کرده و به «امپراتوری آسور جدید» پایان دادند و بعد از آن این ولایت تابع «بابل جدید» در جنوب گردید.

برای اینکه این تحولات را در چارچوب تاریخی منطقه قرار دهیم و موضع ایران و پیشینیان ایرانیان را هم ببینیم به دو نقشه قبل و بعد از «جنگ بزرگ نینوا» توجه کنیم. جنگ نینوا بخشی از مناقشات منطقه ای بود که همه امپراتوری های مهم منطقه از جمله مصر، هیتیت، آسور و بابل مورد تهاجم همسایگانشان و شورش های داخلی قرار گرفتند و از بین رفتند. در زمینه همین سقوط بود که از سوئی  فنیقی ها و اسرائیلی ها قدرت یافتند …

خاور میانه سال 1000 قبل از میلاد
خاور میانه سال 1000 قبل از میلاد (**)  برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید

… و از سوی دیگر در نتیجه همین تحولات بود که اسلاف ایرانیان بر پایه یکی شدن ماد ها، پارس ها و اشکانیان (پارت ها)  امپراتوری بزرگ هخامنشی را ایجاد کردند که بزرگترین گسترش امپراتوری ایران بود.

 - ایران هخامنشی سال 500 قبل از میلاد - برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید
خاورمیانه و ایران هخامنشی سال 500 قبل از میلاد (***) برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید

————————————

(*) This work is in the public domain in the United States because it was published (or registered with the U.S. Copyright Office) before January 1, 1923
این نقشه که مربوط به قبل ازسال 1923 است در ایالات متحده کاپی رایت ندارد و آزادانه قابل استفاده است.

(**)، (***)  TimeMap of World History, www.timemaps.com
این دو نقشه از «اطلس تاریخی جهان»، بخش خاورمیانه (در این لینک) ساخته سایت «تایم مپ» گرفته شده است.
سایت تایم مپس Time Maps World History Atlas

استدعا میکنیم، اجازه بفرمائید

قربانقلی بردی محمداوف
قربانقلی بردی محمداوف

روزنامه «نیترالنی ترکمنستان» (ترکمنستان بیطرف…) خبر میدهد که وزیر خارجه و یک عده کثیری از وزیران و وکلای «مجلس» کشور سر به آستان رهبر معظم ترکمنستان حضرت قربان قلی بردی محمد اوف گذاشتند که «اینهمه پیشرفت و دست آورد شگرف این مملکت همه با نام بردی محمدوف پیوسته است،” بنا براین استدعا میکنیم اجازه بفرمائید یک مجسمه رهبر معظم که لایق چنین شخصیتی تاریخی باشد در شهر عشق آباد نصب شود.» ایشان هم گفته «خواست مردم مقدس است… به حرف مردم گوش کنید و به آنچه که آنان میخواهند عمل کنید…»

مجسمه پدر هنوز زنده بردی محمدوف در جلوی قصر فرهنک قصبه باباراپ
مجسمه پدر هنوز زنده بردی محمدوف در جلوی «قصر فرهنک» قصبه باباراپ

قابل ذکر است که مردم قدر دان ترکمنستان برای سلف بردی محمد اوف، جناب نیازوف و مادر و پدر و برادرانش در هر شهر و روستائی مجسمه های بزرگ و گاه حتی طلائی گذاشته بودند  که حالا بتدریج شبانه نا پدید میشوند. آرزوی مردم حالا متوجه مجسمه های بردی محمد است… البته تا حالا چند جا برای پدر و پدربزرگ محترمشان مجسمه گذاشته اند و یکی دو جا هم برای خودشان مجسمه هائی نصب کرده اند که زیاد خیره کننده نبوده. ولی از این سر وصدا معلوم میشود که برای پر کردن جای مجسمه غول آسا و طلا پوش رهبر معظم سابق در «بنای بیطرفی» پایتخت، میخواهند مجسمه رهبر معظم جدید را بگذارند.

 

 

بنای بیطرفی, عشق اباد
بنای بیطرفی, عشق اباد

 “The high level of development of our country, its successes and achievements are inextricably linked to the name of Gurbanguly Berdymukhamedov,” Foreign Minister Rashid Meredov said.
“The desire of the people is sacred and the people must be consulted on this question,” Berdymukhamedov was quoted as saying. “So listen to the people and do as they want.” 

Turkmenistan plans first statue of current president.

خاطراتی از مینورسکی

ولادیمیر مینورسکی (1877-1966): برگ زرد
ولادیمیر مینورسکی (1877-1966): برگ زرد

 

حسن جوادی – اواخر تابستان 1959 بود. من که بتازگی از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفته بودم به پاریس رفته و در رشته دکترای انگلیسی ثبت نام کرده بودم. حالا چرا به پاریس رفته بودم بخاطر این که در اساس فکر می کردم که مرا در دانشگاه های انگلیس برای دکترای ادبیات انگلیسی قبول نمیکنند. بعلاوه پدر من که تحصیل کرده فرانسه بود خیلی درباره زندگی در پاریس و ادبیات فرانسه صحبت می کرد و مرتب روزنامه های فرانسه را می گرفت. من هم زبان فرانسه را اول از پدرم یاد گرفته و بعدا در دانشکده تبریز ادامه داده بودم طوری که در امتحان ورودی سوربن قبول شدم. بعد از مدتی که با کلاسهای دوره دکتری سپری شد قرار بود که ویزای دانشجویی خودم را تمدید کنم ولی پلیس موافقت نکرد و گفتند که ویزای دانشجویی تو برای انگلستان است.  شب ژانویه به لندن رفتم و چند شب پیش دوستان تبریزی که در آنجا بودند ماندم. به دانشگاه لندن مراجعه کردم گفتند که ما تا حال سابقه پذیرفتن دانشجو از دانشگاه تبریز را نداشتیم. فکر کردم به کیمبریج بروم شاید آنجا موفق شدم. مادر یکی از دوستان دبستانی من مهدیه ثاقب پالتویی به من داده بود که برایش ببرم بعلاوه توصیه نامه ای هم برای پروفسور ولادیمیر مینورسکی داشتم و این دو در کیمبریج بودند.

نامه ای که به مینورسکی داشتم از پسر عموی پدرم مرحوم حاجی میرزا عبدالله مجتهدی بود که یکی از مجتهدین بنام و بسیار فاضل روزگار خود بود، و این نامه را حاج میرزا عبدالله به انگلیسی بسیار خوبی نوشته بود. میرزا عبدالله آقا علاوه بر اجتهاد معلومات وسیعی در ادبیات عرب داشت و انگلیسی و فرانسه بخوبی و آلمانی را تا حدی که بتواند از آن استفاده کند آموخته بود. او مرا که جوانک بیست و چند ساله ای بودم به محافل ادبی تبریز می برد و با فضلایی چون آقایان چرندابی، قاضی طباطبایی، مهدی روشن ضمیر و برادران نخجوانی آشنا کرده بود، و آنها هم محض احترام به میرزا عبدالله به من توجه می کردند. خلاصه میرزا عبدالله آقا در نامه اش از من تعریف کرده و سفارش مرا به مینورسکی کرده بود.

یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی
یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی

اواسط ژانویه 1960 بود که قرار شد به همراه دوست عراقیم مصطفی کامل الشیبی، که بعدها دانشمند فرزانه ای شد، به دیدن مینورسکی برویم. خانه مینورسکی در خیابان
Bateman
بود جلوی باغ نباتات کیمبریج و او هر روز همراه زنش برای گردش به آنجا میرفت. زن مینورسکی مترجم کتابهای متعددی از روسی به انگلیسی بود و فرزندی هم نداشتند. خانه سه طبقه آنها از همان در ورودی تا طبقه آخر پر از کتاب بود. در وسط اطاق کار مینورسکی میزی بود که زنش هر وقت به ما چایی و شیرینی می داد کتابها را مرتب و یکسان می کرد و روی آنها یک رومیزی دومی می انداخت و بساط چایی را آنجا پهن می کرد.

روز اولی که با مینورسکی آشنا شدم خیلی از من راجع به تبریز سئوال کرد، و گفت چند سالی پیش از انقلاب اکتبرکنسول روسیه در آن شهر بود و روزهای خوشی در آنجا گذرانیده بود. استعداد زبان مینورسکی حیرت آور بود و دوازده زبان را بخوبی می دانست. در ضمن آن روز کتاب “حیدربابایه سلام” شهریار را برایش برده بودم. از من خواست که آنرا برایش بخوانم:

حیدر بابا ایلدریم لار شاخاندا – سئل لر سولار شاقیلدییب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلییب باخداندا – سلام اولسون شوکتوزه الوزه
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه…

من چون فکر می‌کردم شاید مینورسکی بعضی از اصطلاحات آذری را نداند آنها را عوض کرده با ترکی استانبولی جایگزین می‌کردم. مینورسکی رو بمن کرده گفت: “چرا این جوری می‌خوانی؟ به ترکی تبریزی خودمان بخوان تا کیف کنم”. منظورش ترکی آذربایجانی و لهجه تبریزی بود که آنرا فوق‌العاده خوب صحبت می‌کرد . تا جایی که یادم هست مینورسکی زبانهای روسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیولی، یونانی ، لاتینی، ترکی، فارسی، کردی، گرجی، ارمنی را بخوبی می دانست.

یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری
یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری

پنج سال بعد وقتی که دکترای خود را از دانشگاه کیمبریج می گرفتم برای جشن فارغ التحصیلی چند تن از استادان را نیز دعوت کرده بودم. مینورسکی یگانه استادی بود که با وجود کبر سن آمده بود و با همه خوش و بش و شوخی می کرد. دوستی دارم بنام خانم دکتر شمس آوری، که بعدها استاد دانشگاه تهران شد و اکنون در آمریکاست. آن وقت پری برای مدت کوتاهی به کیمبریج آمده بود و در میهمانی بغل دست مینورسکی نشسته بود . مینورسکی از او پرسید: پری پدر تو که کرد است به کدام یک از لهجه های کردی حرف می زند، کورمانچی، سورانی و زازا- گورانی؟ تو به کدام یک از اینها صحبت می کنی؟ پری یکی از اینها را نام برد و مینورسکی بلافاصله شروع کرد به همان زبان صحبت کردن. پری بحدی حیرت زده شده بود که برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد. پرسیدیم که این زبان را کی و کجا یاد گرفته است. مینورسکی می گفت وقتی که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی ایران و عثمانی بود مدت شش ماه در در سرحدات ایران بسر برده بود و کردی را هم آنجا یاد گرفته بود. نماینده روسیه مینورسکی و نماینده انگلیس در این کمیسیون آرنولد ویلسن بود، و زن مینورسکی هم در این سفر مدتی با او بوده است.

مینورسکی می گفت آن سال زمستان سختی بود و در جلوی غاری چادر زده بکارهای معین ساختن خط مرزی مشغول بودیم. بالاخره بهار شد و از یک گوشه تاریک غار خرس بزرگی که تا آنوقت در خواب زمستانی بود در آمد و نگاهی بما کرد و سپس راهش را کشید و رفت. معلوم شد که در تمام این مدت که ما در غار آتش روشن کرده بودیم آن خرس در گوشه ای خوابیده بود.

مینورسکی بسیاری از مناطق ایران را زیر پا گذاشته بود و بسیاری از شهرهای ایران را بخوبی می شناخت. یکی از خصوصیات زبان دانی مینورسکی توجه او به لهجه های زبانهایی بود که می‌دانست. باز نقل میکرد که یک بار به یکی از دهات اطراف سلطانیه رفته بود تا دربارۀ زبان ترکی خلجی تحقیق نماید. ولی هر جا که می رفت و با دهاتی ها صحبت که می کرد می گفتند که آنها این زبان را نمی شناسند و آن طور هم حرف نمی زنند. در ضمن هر بار که به دهات اطراف میرفت یک نفر ژاندارم همراه او بود. یک روز به تنهایی سراغ دهقانان میرود و این بار همه به خلجی با او صحبت می کنند. مینورسکی تعجب کرده می پرسد سبب چیست که شما آشنایی با این زبان را انکار می کردید؟ می گویند:” آخر شما با یک ژاندرام می آمدید. ما با ژاندارم جماعت کاری نداریم و نمی خواهیم به درد سر بیفتیم!”

ولادیمیر فدوروویچ مینورسکی (1877-1966) در روسیه متولد شده و در سال 1900 از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل شده بود و سپس در موسسه مشهور زبان های شرقی لازارف رشته شرقشناسی را به پایان رسانیده بود. او در 1903 به استخدام وزارت خارجه روسیه در آمده و از 1904 تا 1908 کنسول روس در تبریز بود، و بعد از مدتی مأموریت در ترکستان، سن پیترزبورگ و استانبول، در 1914 نماینده روسیه در کمیسیون تحدید مرزی ایران و عثمانی می‌شود. چنان که گفتم در این زمان بود که گویش های مختلف کردی را به ‏خوبی فرا می‌گیرد. بعداُ مینورسکی به‏ عنوان شارژه دافر روسیه در تهران تعیین می‌شود، و در زمان انقلاب اکتبربالشویکها از او می‌خواهند به ‏عنوان شارژه دافر روس در ایران بماند. جالب اینکه مینورسکی یکی از معدود مأمورینی بود که هم برای دولت تزاری و هم برای با لشویک‌ها خدمت کرده است. او در 1919 ایران را ترک می‌کند و استاد مدرسه السنه شرقی پاریس می‌شود. در این زمان ایرانیانی که در پاریس بودند به مینورسکی به دیده‏ سوء ظن می‌نگریستند و می‌گفتند او در خدمت دولت روس بوده است. ادوارد براون هم اول او را متهم به سوء نیت درباره ایران می‌کند، ولی بعداً که می‌بیند مینورسکی واقعاً طرفدار ایران بوده است نظرش را عوض می‌کند، چنانچه دیگران هم همین طور می‌کنند. علامه قزوینی خیلی از مینورسکی تعریف می‌کند و می‌گوید خیلی از متد‌های تحقیق به سبک اروپایی را مینورسکی به او یاد داده است. مجتبی مینوی می‌گوید که مینورسکی او را به کتابخانه ملی پاریس برد و سیستم فهرست‌های آنجا را به او یاد که اینجا به منزله یک شهر است و هر کتابی مثل یک خانه و یا شهروند این شهر می‌باشد و هریک از این فهرست‌ها به ‏منزله کارت شناسایی اوست. سپس او را بدیدن پرنس ایگور بارودین دراپرای پاریس می‌برد و مینوی را با موسیقی غربی آشنا می‌سازد.

در جریان نمایشگاه بین المللی ایران سر دنیسن راس، رئیس مدرسه زبانهای شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن مینورسکی را می‌بیند و به عنوان استاد ادبیات فارسی به لندن دعوت می‌کند. در رابطه با همین نمایشگاه که مینورسکی در 1930 منشی شرقی آن می‌شود ، به هنر ایران خصوصاً خطاطی و مینیاتور علاقه مند می‌شود و راجع به آنها سخنرایی می‌کند و هم کتاب‏هایی چاپ میکند. از آن جمله هستند ترجمه‏ “گلستان هنر” از قاضی احمد قمی در 1959 تحت عنوان “خطاطان و نقاشان ایران”. سال‏ها بعد نسخه‌های خطی ترکی کتابخانه چستر بیتی و خصوصاً مینیاتور‌های آنها را فهرست می‌کند. دو سال بعد بعلت جنگ و بمباران لندن مدرسه‏ السنه شرقی به کیمبریج منتقل می‌شود، و مینورسکی پس از بازنشستگی نیز تا آخر عمردر کیمبریج میماند، فقط یک سال در 1948 برای تدریس به دانشگاه فواد اول میرود.

مینورسکی سی و چهار سال پر بار‌ترین دوره عمر خود را در لندن و کیمبریج می‌گذراند و بیشتراز 209 کتاب و مقاله تحقیقی، که فهرست آ نها در کتابی که از طرف دانشگاه تهران به افتخار هشتادمین سال تولد او چاپ شده آمده است ، محصول این سالهاست. بیشتر این تعداد مقالاتی هستند که مینورسکی برای دایرة المعارف اسلامی و یا سایر نشریات علمی نوشته است. ترجمه بعضی از این مقالات در ایران به‏ صورت کتاب چاپ شده‌اند. مثلاً مقاله‌ای درباره تبریز در دایرة المعارف اسلامی که توسط عبدالعلی کارنگ ترجمه شده تحت عنوان “تاریخ تبریز” چاپ شده است . از میان این نشریات یازده عدد کتاب مستقل و یا تک نگاری درباره تاریخ ایران و یا فرهنگ ایران هستند.

مینورسکی، که دانشمندی استثنایی بود و درباره‏ موضوعات مختلف تحقیق کرده بود، در اکثر موارد مخاطب او ایرانشناس، مورخ و ادیب آشنا به امور ایران بود. او قصد نداشت که فرهنگ و ادبیات ایران را به عامه مردم انگلیسی زبان بشناساند، ولی دلبستگی فوق‌العاده‌ای به فرهنگ و تاریخ ایران داشت. کلیفورد بازورث، که خود از پژوهشگران به‏نام تاریخ ایران است، در دانشنامه‏ ایرانیکا درباره‏ مینورسکی می‌نویسد:” مینورسکی دانشمند بلند پایه تاریخ ایران، تاریخ و جغرافیا، ادبیات و فرهنگ است که در عرصه‏ وسیعی کار کرد و پژوهش‌های ارزشمندی درباره مطالعات ترکی، مغولی، قفقازی، ارمنی و بیزانسی، در مواردی که به تاریخ ایران مربوط می‌شد از خود بجای گذاشت. با دانستن زبانهای متعدد اروپایی و اسلامی، علاقه مندی مینورسکی او را قادر ساخت از شرق اروپا تا میانه آسیا تحقیقات خود را گسترش دهد، و از یافتن اصل روس‏ها گرفته تا نو آوری‌های اداری ومالی مغولان در اروپای شرقی تحقیق نماید—تحقیقاتی که همطراز پژوهش‌های بزرگانی پیش از او چون مارکورات و بارتولد بود، ولی این جهان ایرانی بود که با همه غنای فرهنگی و خصوصیات بارز خود بیش از همه در دل کوشش‌های چند جانبه‏ او باقی ماند.” خود مینورسکی در مقدمه‏ “بیست مقاله‏ مینورسکی ” که دانشگاه تهران چاپ کرد (1964)، هنگامی که به هشتاد و شش سال زندگی خود می‌نگرد، می‌گوید:” علیرغم تنوع مسائلی که علاقه‏ مرا بخود مشغول داشته اند، بی شک موضوعات ایرانی بیش از هرچیزی در مرکز توجه من بودند….ایران، تاریخ و ادبیات آن همیشه با زندگی ملل بسیاری، از دور و نزدیک، مربوط بوده است، و در من همیشه وسوسه‌ای وجود داشت که این رابطه‌ها و عکس العمل‌ها را بررسی کنم.”

مطالعات عمده مینورسکی درباره جغرافیای تاریخی، تاریخ قرون وسطی ایران و قفقاز، گویش‌های ترکی مانند خلجی، اهل حق، تاریخ کرد‌ها، ادبیات فارسی – خصوصاٌ فخرالدین گرگانی و خاقانی و بسیار مسائل مربوط به اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران می‌باشد. وسعت معلوما ت و امعان نظراو حیرت انگیز است. مثلاٌ متنی ناشناخته از قرن چهارم هجری یعنی حدود العالم را از روی نسخه منحصر بفرد و می‌توان گفت بسیار مغشوش آن با دقت عجیبی تصحیح می‌کند و هفت سال برسر آن زحمت می‌کشد. بسیاری از اسامی جاهایی را که در نقاط دور و خارج از حوزه تخصص او قرار داشته مثل چین و هند از متخصصین مربوطه می‌پرسد و پیدا می‌کند.همین نوع دقت نظررا در ترجمه، تصحیح و تحشیه دو سفرنامه ابی دّلف به دیار ترکان، خزر‌ها و روس‏ها، و خراسان و یا کتابی که درباره‏ شرح های شرف الزمان طاهر مروزی در حق اتراک، و چین و هند تألیف کرده می‌بینیم. مینورسکی در مورد مردم وسرزمین‌های ناشناخته‌ای که بیرون مرزهای ممالک اسامی قرار داشتند تحقیقات وسیعی کرده است، و متد او در این بررسی ها و همچنین در پژوهش‌های مربوط به تاریخ و ادب فارسی پیروی از روش “پوزتویسم” استاد خود بارتولد بود. او از کلی گرایی و دادن تئوری‌های وسیع و همه جانبه وحشت داشت، و می‌گفت پیش از دادن تحلیلی با معنی و تعمیم دادن مطلب، باید با دقت و حوصله اطراف و جوانب را در نظر گرفت و کار عملی و تحقیق زیاد کرد.

برای نشان دادن تنوع و وسعت پژوهش‌های مینورسکی فقط فهرستی از “بیست مقاله‏ مینورسکی: شامل مقالات تحقیقی مربوط بمطالعات ایرانی”(دانشگاه تهران 1964) را نقل می‌کنم، که بعضی به فرانسه و بعضی به انگلیسی هستند. “اسم خدایان در زبان ارمنی”، “حکومت دیالمه”، “جغرافیا نگاری ایرانی از سال 982 میلادی درباره جغرافیای آسیا”،”عوامل جغرافیایی در هنر ایران”، “نصرالدین طوسی درباره‏ی اقتصاد”، “لشکر کشی‌های رومی و یونانی درآتروپاتن”، “حماسه ملی ایران و ادبیات عامیانه روس”، “خاقانی و امپراتورآندرونیوس کومنوس”، “ویس ورامین یک داستان اشکانی”، “گردیزی درباره هند”، “جیهانی دروغین”، “بعضی ازمنابع بیرونی”، “اصلاحات ارضی آق قویونلو ها”، “تاریخ و مذهب در ایران”، “مقدمه‏ی قدیم شاهنامه”، “قصیده مغولیه پوربها”، “اشعار پوربها”، “اهل حق”، “ایران در قرن پانزدهم”، “ابن فرغون و حدودالعالم”.

واقعاً با نقل کردن عناوین چند مقاله نمی توان به وسعت و دقت مقالات و کتابهای مینورسکی پی برد، باید مقالات و کتابهای او را خواند و دید تحقیقات او چقدر دقیق و با ارزش اند. او در حالی که غرق در پژوهش های خود بود از زندگی سیاسی و اجتماعی کیمبریج بدور نبود. در همان روزهای اول آشنایی مان بمن گفت که هفته ای یک بار یا  هردو هفته یک بار پیشش بروم. در ضمن بمن گفت که “هر روز یک گاردین می گیری و تماماً می خوانی که هم انگلیسی ات بهتر می شود و هم روزنامه لیبرالی است.” مینورسکی فوق العاده شوخ طبع بود. مرا تشویق می کرد که روسی یاد بگیرم، که متاسفانه یاد نگرفتم. یک جلد منتخب اشعار پوشکین چاپ دو زبانه پنگوئین را برایم خریده بود رویش نوشته بود:
(A little Russian not a dangerous thing!)
این درست عکس گفتۀ مشهور آلکساندر پوپ بود که
(A little knowledge is a dangerous thing)
. هنگامی که در تابستان 1965 به ایران بر می گشتم نسخه ای از “بیست مقاله مینورسکی”، به عنوان یادگار بمن داد که جلد زردی داشت و او هم رویش نوشته بود:”برگ زردی است تحفۀ درویش.”

در سالهای آخر زندگی مینورسکی دولت شوروی از او دعوت کرد که سفری به زادگاه خود بکند و او هم این دعوت را قبول کرد. فکر می کنم سال 1965 بود که مینورسکی به این سفر رفت و هنگام بازگشت بصورت عجیبی هیجان زده شده بود و خاطرات سفر خود را و این که چقدر به احترام و محبت کرده اند تعریف می کرد. یادم می آید که می گفت:”حسن، نمی دانی چقدر روسیه پیشرفت کرده است. تا نبینی نمی توانی باور کنی.” دهکده ای که در کنار ولگا در حوالی مسکو بوده و زادگاه مینورسکی بود بکلی زیر آب رفته بود. دولت روسیه احترام زیادی نسبت به مینورسکی نشان داده بود. بعد از فوتش طبق وصیتی که کرده بود تمام کتابهایش را به کتابخانه سن پترزبورگ فرستادند و اکنون در تالاری بنام “تالار مینورسکی” گذاشته اند.

در آخر این مقاله چند یاد داشت و یک نامه از مینورسکی می آورم. این نامه که شاید یکی از آخرین نامه های او باشد در ژانویه 1966 نوشته است. وفاتش در 25 مارس همان سال بود. در سالهای آخر چشمش خوب نمی دید و علاوه بر عینکش ذره بین در دست می گرفت و می نوشت و بعضی از حرفها را جا می انداخت. من یک قرار داد پنج ساله برای تدریس در کیمبریج داشتم که دو سالش گذشته بود، و به دانشگاه تهران رفته بودم. در ضمن می خواستم به دانشگاه برکلی بروم و از مینورسکی خواسته بودم سفارشنامه ای بنویسد و محبت کرده نامه خوبی نوشت بود. قلمی هم که بدان اشاره می کند قلمی بود که پسرم مسعود که سه ساله بود به او داده بود:

دوست عزیزم از تبریکات سال نو متشکرم. حالا نوروز هم چندان دور نیست {ما} هم به ناهید و مسعود بهترین آرزوهای سلامتی و سعادت میفرستیم.
از ملفوفه خواهید دید که من آنچه ممکن بود کمال ارادت کردم. ولی از نتیجه مطمئن نیستم. حالیه خیلی انگلیزها در شیراز فارسی خوب یاد می گیرند با عیال های ایرانی بر می گردند… کساد است!
خیلی افسوس که شما به کالیفرنیا اطمینان کردید و از کمبریج ادامه تدریس نخواستید. این افسوس برای من هم خیلی اسباب { تاسف است} چون جای شما خیلی خالی است.
با تجدید بهترین آرزوهای ما
ارادتمند حقیقی
و. مینورسکی
خواهشمند م از کارهای خودتان مفصل تر بنویسید.
قلم مسعود هنوز کار می کند که با آن این نامه را می نویسم.

—————————————–

آن روز ها…و «داعش»

صمد بهرنگی، محمود دولت آبادی، غلامحسین ساعدی، جلال آل احمد
صمد بهرنگی، محمود دولت آبادی، غلامحسین ساعدی، جلال آل احمد

خواننده ای نوشته است:

من با اکثر مقالات شما موافقم. روش‌های بدون خشونت، همزیستی (نه اتحاد)، ارزش‌های انسانی مقدم بر ارزش‌های ملی/مذهبی و….اما شما آشکارا موافق وضعیت موجود هستید کمتر مقاله‌ای دارین که لزوم تغییر رو فریاد بزنه، همه‌ی تزها درجهت گرفتن نوک پیکان تیز حرکت‌های دور و نزدیکه اما در قبال خانه به سکوت و چشم‌ پوشی اکتفا کردید که مبادا ترَکی بردارد!

من در جواب گفتم:

آنچه كه ميفرمائيد بنده نوك تيز تغيير را ميگيرم و غيره البته بنده كجا و آن قدرت كلام كجا، فقط نظر يك ناظر نگران از كنار گود است كه اتفاقا نگران «تيزى» كُشنده تیر صد ها گروه و قوم و مذهب و ملت و دولت و شبكه جاسوسى و دسته مسلح و طريقت و حزب و ايدئولوژى و لشكر كشى هر كس عليه هر كس است – چيزى كه امروز در سوريه، عراق و يا افغانستان ميبينيم. بیست سى سال پيش اين نگرانى را نداشتم چونكه آنچه آنوقت مشكل ساز بود نظام هاى مطلق گرا بودند. حالا آن نظام هاى مطلق گرا يا از بين رفته اند يا در محيطى عصبى ناشى از خوف سقوط به زمين و زمان خنجر ميكشند ولى در مقابل، هر کس در آن صد ها گروه و دسته و قوم و مذهب برخلاف بيست سى سال پيش نه دنبال همزيستى و صلح و مسالمت است بلكه هركدام ميخواهد مطلق العنانِ گروه كوچك خود باشد و در اين راه چاره اى ندارد جز اينكه نسبت به ديگران مثل «داعش» عمل كند.

بی اختیار بیاد عکس بالا افتادم. ساعدی، دولت آبادی، آل احمد، بهرنگی. که هر کدام سازی میزدند اما دوست و همدل بودند. دیگران هم همینطور. چپی و مصدقی و نیروی سومی و اسلامی. زمان شاه. مگر شاه «دیکتاتور» نبود؟ باز صد رحمت به دیکتاتور سابق! انواع و اقسام گروه ها و مذاهب و اقوام بمراتب بیشتر از امروز با هم بودند، دوست و نزدیک و همسایه و همدرد بودند.  ارزش های انسانی فرا قومی، فرا مذهبی و حتی فرا ملی و فراعقیدتی بمراتب رایج تر از امروز و دیروز بود. نه فقط ساعدی و جلال آل احمد و دولت آبادی و بهرنگیِ با هم و دوست و همدل. حتی احساس من این است که همه در رویاروئی و مباحثه و مناقشه با همدیگر و یا با نظام حاکم هم معقول تر، انسانی تر و معتدل تر از امروز بودند و نظام هم در مقایسه با نظام های کنونی در داخل خود و در رفتارش با گروه های منتقد بمراتب ملایمتر، معقول تر و معتدل تر بود.

شاید بخاطر اینکه دغدغه اصلی اکثریت جمع بود و نه فرد مطلق، جامعه در کل بود و نه دسته و گروه.

شاید مشکل از زمانی شروع شد که فرد و فردیت به جمع و جمعیت عاصی تر از گذشته  شد. عصیان که چیز خوب و سالمی است. اما وقتی کودک دیگر تصمیم بگیرد که به نصیحت پدر و مادرش گوش نکند، وقتی معلم نتواند کلاس را آرام نگهدارد تا درسش را بدهد، وقتی کسی که ابتدائی را تمام نکرده با جراتی بی محابا نظر دانشمند جامعه اش را به مسخره گیرد، به غیر از اینکه خودپرستی و جهالت اوج میگیرد، کنترل جامعه هم مشکل تر میشود. هر کس میخواهد شاه خودش شود چونکه هر کس و هر گروه دانای مطلق است، حق مطلق دارد  و دیگران حقی ندارند، هر کس و هر گروه همه اختیارات را دارد اما هیچ مسئولیتی ندارد.

شاید آن روز ها فردیت فردی و گروهی این قدر بی بند و بار نبود.

آن روز ها مشکل اصلی نظام بود. این روز ها هم نظام است. آن روز ها نظام میخواست همه قدرت را داشته باشد. این روز ها هم همین طور. اما با یک فرق: این روز ها 120 هزار گروه میتوان شمرد که هرکدام بدلیلی و بهانه ای میخواهد قمه بدست بگیرد و برای خودش «نظام» شود. یکی با عنوان کردن مذهب، دیگری زبان، آن دیگری ملیت، این یکی قومیت. مذهب و یا زبان  هم برای تعیین مرز های گروه ها کافی نیست: چه نوع سنی؟ حنفی، شافعی؟ چه نوع کردی: سورانی یا کرمانجی؟ شیعه اثنا عشری یا اسماعیلی؟ فارسی دری یا گیلکی؟ هر کس و هر گروه غروری، تاریخی، سنتی، شخصیتی دارد که میخواهد حفظ و ترویج شود – و این راه از نفی دیگران میگذرد.

مشکل این هم نیست. اگر امیدی بود که ما بجای 10 کشوربزرگ و متوسط،  72 کشور ریزه پیزه اما ثروتمند، پیشرفته، آزاد و دمکراتیک داشته باشیم که مثل اروپا با همدیگر در محیط همسایگی و صلح و صفا و زندگی کنند که مشکلی نبود – بفرمائید، تشریف بیاورند!

مشکل در این است که منافع هر گروهی ظاهرا ابتدا با تلاشی و حذف دیگران میسر است. بدون متلاشی شدن عراق «داعش» چطور میتوانست پیدا شود؟ بدون بهم خوردن سامان ترکیه و یا ایران، کرد های این دو کشور چطور میتوانند مستقل شوند؟  تازه مستقل بشوند، اما اگر معیار قومیت، مذهب و یا زبان باشد کردهای خراسان و استانبول، آذری های تبریز و بلوچ های استان گلستان را چه باید کرد؟ اختلاف بین خود کرد ها را کی و چطور حل میکند؟ سر دراز این رشته تا کجا ادامه خواهد یافت؟ آخرین ایستگاه این تجزیه آمیبی کجاست؟ بهایش با چقدر خون و خرابی دیگر پرداخت خواهد شد؟

مشکل در این است که هر گروه، حتی اگر در حرف اعتراف هم نکند، در عمل میخواهد مثل «داعش» رفتار کند. نظام ها هم اگر چه قدرتمند تر، مطمئن تر و نسبت به «داعش» و دیگر گروه ها و گروهک ها کمتر عصبی رفتار میکنند اما رفته رفته و هرقدر نگرانی از بقایشان بیشتر میشود، «داعش تر» میشوند.

وقتی به اروپا و آمریکا و کانادا، به چین و ژاپن و حتی ویتنام و مالزی نگاه میکنم، با خودم میگویم خدایا، چرا چشم بصیرت مردم خاورمیانه و همه نظام هایش – و نه فقط نظام ها و حکومت هایش بلکه مردم اش، چشم بصیرت انسان هایش اینقدربسته است؟

اما میدانم که دیگر کسی به بصیرت و غیره باور ندارد.

پیش بینی وضع هوای کردستان

یکی از هموطنان کُرد ایرانی (بگوئیم آقای میم) که از احتمال اعلام استقلال کردستان عراق ذوق زده شده است با همان خوشحالی، برنامه پیش بینی هوای «کردستان» را که در یکی از کانال های تلویزیونی «اقلیم» پخش شده در فیس بوک گذاشت. نگاه کردم. اولا که طبیعتا مرزهای «موجود» هر چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه به نوعی «بفهمی فهمی» معین شده اند اما رنگ زرد آنچه که در فرهنگ سیاسی معروف به باصطلاح «کردستان بزرگ» شده و هرکس وابسته به سخاوتش آن را بزرگتر و بزرگتر نشان میدهد، چشم شما را خیره میکند.

از ایران شروع میکند: ارومیه… (بله؟)… کردستان؟ کردستان از ارومیه شروع میشود. ادامه: مهاباد، کرمانشاه (کردستان)، سنه (سنندج؟)، ایلام…. !! به خلیج فارس هم سری میزند.

بعد نوبت عراق میرسد و همه شهر های اقلیم کردستان و غیر اقلیم مانند خانقین و کرکوک و موصل که نمیدانستم کردستان بشمار میرود. ترکیه را ببینید: دیاربکر و اینها که بقول خود ما «هئچ»… ارضروم و سیواس… ارضروم و سیواس… کمی هم قدم زنی بکنید میرسید به دریای سیاه در شمال. از این طرف هم که با احتساب اسکندرون و خلیج «حاتای» و شهر آدانای ترکیه (که نفت قفقاز و خود کردستان عراق از اینجا به تانکر ها زده میشود و به غرب صادر میشود!!) و چند شهر شمالی سوریه… با این ترتیب در جنوب این نقشه منتهی میشود به خلیج فارس، در شمال به دریای سیاه و در غرب به دریای مدیترانه… پیش خودم گفتم عجب، چرا به اقیانوس اطلس هم وصل نشده؟

یکی نوشت: هوای خاورمیانه پسه! 🙂

بعد ادامه صحبت:

آقای میم:
البته خود این شبکه ی کُردی ادعا می کنه که این یه نقشه ی سیاسی نیست بلکه می خواد اخبار هواشناسی مناطقی رو که در اونها کُردها زندگی می کنن اعلام کنه که البته منطق قابل قبولیه. بی بی سی فارسی هم در قسمت اعلام آب و هوا، علاوه بر شهرهای ایران ، افغانستان ، تاجیکستان و شهرهای مهم جهان، وضعیت آب و هوایی سمرقند و بخارا رو هم که الآن حزو ازبکستان هستن اعلام می کنه چون این دو شهر جمعیت قابل توجهی فارسی زبان دارن.

ر:
اصلا این طور نیست ، در بسیاری از مناطق نشان داده شده اصلا کردی زندگی نمی کنه مثل اهواز! اتفاقا این نقشه بر خلاف عرف دیپلماتیک در محافل سیاسی وجود داره ، در مدارس این نقشه نصب شده و ازش تحت عنوان کردستان بزرگ نام برده میشه

ب:
کردها جمعیت بزرگی در خراسان دارند. با این حساب باید آب و هوای خراسان را هم می گفت

میم:
آقای ب؛ من مثل شما به مساله نگاه نمی کنم. آذربایجان به آن مفهومی که در ذهن من و شماست دیگر وجود ندارد. هشتاد سال برای استحاله ی ما هر کار می توانستند کردند. باید از این سیاست یکسان سازی فرهنگی انتقام گرفت . امروز فقط جنبش کُرد این پتانسیل را دارد. باید با کُردها دیالوگ داشت. می توان به مرور مسایل را حل و فصل کرد. درگیری ترک و کُرد فقط یک برنده دارد که هر دو مان می دانیم کیست!

بنده:
آقای میم عزیز بنده هم درست نگران همین «انتقام» هستم که شما میفرائید. مشکل عراق در این است که کردستان عراق آرامترین شکوفا ترین و برای کرد ها (ولی نه دیگر اقوام) دمکراتیک ترین منطقه عراق و سوریه است. احتمالا اگر این جریان در داخل عراق بماند قابل حل است. اما همین دُم خروس «خدمت اجتماعی» پیش بینی هوا یک نشانه است که مسئله کرد ها برعکس قسم رهبرانش محدود به عراق نخواهد بود و در داخل مرز های عراق نخواهد ماند کما اینکه به سوریه هم سرایت کرده و بصورتی دیگر در ترکیه هم هست. اگر موضوع آرامش داخلی باشد که هنوز ترکیه و ایران باوجود همه مشکلات بمراتب «آرامتر» از کردستان عراق هستند. ثالثا کردستان عراق با وجود ثبات و پیشرفت اقتصادی نسبی (در نسبت عراق) که اساسا ساختار جامعه عشیرتی دارد برای یک ایرانی و یا ترکیه ای چه مدلی میتواند باشد نمیدانم. از این جهت میترسم این خدمان اجتماعی پیش بینی هوا و غیره کار دست همه ما مردم فلکزده خاورمیانه بدهد از جمله خود کرد ها را از کرده شان پشیمان کند. انشاالله که اشتباه میکنم اما نمیتوانم تصور کنم که یک تکه کوچک کشوری مثل عراق، بدون سنت دولتداری، با یک جامعه اساسا عشیرتی و بدون سرمایه داری پیشرفته و سنت دمکراسی چطور میتواند فقط بخاطر یک در آمد نسبی نفت و سیاستمداری کارکشته مانند آقای بارزانی و روابط خوب با دنیا «مدل رستگاری» همه ملل این منطقه شود.

ش:
جالبه که با وجود بسیاری از کرد‌های کرمانجی در خراسان، اثری از وضع هوای اونجا نیست. ولی‌ اهواز روی نقشه‌ی کردستان هست؛ یحتمل به خاطرنفت.

 

 

چالدران درسلری Çaldıran Dersleri

Chaldiran1آنچه میخوانید ترجمه ترکی آذری (املا و انشای جمهوی آذربایجان) بمناسبت  500 سالگی جنگ چالدران بین ایران صفوی و ترکیه عثمانی است که با شکست سنگین ایران پایان یافت اما با اینهمه سرآغاز «ایران نو» و متحد بعد از خلافت اسلامی شد. این ترجمه در سایت بخش آذری «رادیو آزادی» بچاپ رسید که لینکش در آخر مقاله داده میشود. اصل فارسی مقاله را در این لینک میتوانید ببینید:

Çaldıran Dersleri

Dr. Abbas Cavadi – Hicri 920-ci (1514) ilin yayında Qərbi Azərbaycan vilayətinin şimalında yerləşən Çaldıran düzənliyində Birinci Şah İsmayılın rəhbərliyində İran ordusu ilə Birinci Sultan Səlimin rəhbərlik etdiyi 100 min nəfərlik Osmanlı ordusu qarşılaşdıqda, ehtimal, bilmirdilər ki, onların bu döyüş və müharibəsi öz tarixi möhürünü İran, Türkiyə, Qafqaz və hətta İraqın bütün gələcəyinə vuracaq və bu bölgə əsrlər boyu bu qarşıdurmanın təsiri altında qalacaqdır.

İranın faciəvi məğlubiyyətinin əsas səbəbləri haqda tarix dərsliklərində kifayət qədər oxumuşuq: Osmanlı ordusundakı əsgərlərin sayı İranınkından iki qatından da çox idi (İran ordusunun bir hissəsi də şərqdə özbəklərin hücumlarına qarşı döyüşürdü).

Digər tərəfdən Osmanlı ordusu təzəcə Avropadan satın aldığı bir neçə top və onlarla tüfəngə malik idi.

Halbuki İran əsgərləri ənənəvi şəkildə ox və qılıncla döyüşürdü.

İranın ağır məğlubiyyəti nəticəsində ölkənin şimal-qərbi, Qərbi Azərbaycan, Kürdüstan və Həmədan İrandan qopardılıb alındı və Osmanlının əlinə keçdi.

Bu bölgənin çoxu illər boyu Osmanlının hakimiyyətində qaldı və ancaq 70 il sonra Birinci Şah Abbas Səfəvi bu məntəqələrin çoxu və Kürdüstanın bir hissəsini Osmanlıdan geri aldı.

Çaldıran müharibəsindən sonra Osmanlı hətta Səfəvi dövlətinin paytaxtı Təbrizi belə aldı, amma ordunun ərzaq təminatındakı çətinliklər və şəhər xalqının müqaviməti nəticəsində Osmanlılar Təbrizi tərk etdi.

Buna baxmayaraq bu müharibənin tarixi əhəmiyyəti, sadəcə, İranın qonşularıyla apardığı yüzlərcə müharibədən daha birində böyük məğlubiyyətə uğraması deyildi.

Məğlubiyyətin iki əsas səbəbi

​Daha əhəmiyyətli olan amillərə tarix dərsliklərində bir o qədər də diqqət yetirilmir: Şah İsmayıl və onun əsgərləri, komandirləri modern silahlara, müharibə planlaşdırmasına, strategiya və taktikaya bir o qədər də inanmırdı. Onun Qızılbaş adlı döyüşçü qüvvəsi əsasən türkmən qəbilələrindən ibarət idi.

Bu qəbilələrin ən mühümləri bunlar idi: Rumlu, Əfşar, Qacar, Zülqədir, Ustaclu, Şamlu, Təkəlu və Varsaqlar.

Şiə və ələvi olan həmin türkmən döyüşçülərin çoxu İran və Anadoludan Şah İsmayıla qoşulub sünni Sultan Səlimə qarşı savaşmağa hazır idilər. Onlar o tarixdən azı 100 il qabaqdan başlayaraq Şah İsmayılın atası və babası Heydər və Cüneyd tərəfindən dini və siyasi, hətta hərbi təlimdən keçirilmişdi.

Başlarındakı qırmızı “taclı” sarıq (əmmamə) səbəbinə görə onlara “Qızılbaş” adı verilmişdi. Bu Qızılbaşlar üçün Səfəvi padşahı ancaq sərkərdə yox, həm də “kamil mürşid”, “İmam Zamanın naibi” (nümayəndəsi), hətta bundan da çox, fövqəl-insan bir şəxsiyyət və “kafir sünnilərə” qarşı mübarizədə ölməz və məğlubolunmaz bir rəhbər idi. Onlar da belə bir rəhbər yolunda can verməyə hazır idilər. Ya qələbə çalacaq idilər, ki buna iman edirdilər, ya da ölüb Haqq, Əli və Şah (İsmayıl) yolunda cənnətə gedəcəkdilər.

İsmayılın özü də belə təsəvvürlərə inanmışdı və öz hərəkətləri, sözləri və şeirləri ilə belə təsəvvürləri daha da alovlandırırdı. İran əsgərlərinin “Zillullah” Şah İsmayıla imanları o qədər tam və kamil idi ki, Şahın Şamlu qəbiləsindən Durmuş Xan adlı bir sərkərdəsi, rəvayətə görə, Şaha məsləhət verib ki, qoy Sultan Səlim rahatlıqla müharibəyə hazırlaşsın – o, sonunda başa düşəcək ki, əsgər sayının və hərbi təlimin daha az olmasına baxmayaraq, Şah İsmayıl Səlimə qələbə çalacaq, çünki Şah İsmayıl “Qaib (gizli) İmam” və Hz. Əlidən aldığı vəzifə və qüdrətə əsaslanaraq, şübhəsiz, Osmanlıya qarşı qələbə əldə edəcəkdir. Şah İsmayıl da bunu qəbul edib.

Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan
Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan

İkinci mühüm faktor bu idi ki, İran ordusunun təqribən bütün əsgərləri heç bir hərbi təlim görməyən, hətta belə bir təlimə o qədər də inanmayan köçəri qəbilə insanlarıydı. Onlar sadəcə, xanlar və qəbilə ağsaqqalları kimi Şah İsmayıl və Hz.Əli yolunda oxlarını və qılınclarını götürüb “Ömərçi” osmanlılara qarşı Şah İsmayılın sıralarında döyüşməyə gəlmişdilər.

Onların qarşısında Osmanlı sultanı da imkanları daxilində Anadoludakı türkmən qəbilələrinin gənclərindən istifadə edirdi. Amma orduya rəhbərlik edən və sultana cavabdeh olan bu əsgərlər yox, “Yeniçəri” adlı xüsusi hərbi qüvvə idi. Onlar Osmanlının əksər halda Qafqaz, Balkan və elə Anadolunun özündən orduya cəlb etdiyi “yeni müsəlmanlar” (dönmələr) idi ki, İslamı qəbul etdikdən və xüsusi hərbi təlim keçdikdən sonra birbaşa sultana tabe edilmişdilər – nə qəbilə və el tanırdılar, nə də xan və ağsaqqal. Əlbəttə, onların da dini tam və kamil nəzərə gəlirdi. Onlar da Allah və Peyğəmbər yolunda döyüşdüklərini deyirdilər. Ancaq onlar qeybdən gələcək yardım əli və ya sultanın fövqəl-təbii gücünü bir o qədər də düşünmürdülər.

Deyilənə görə, Şah İsmayıl özü də Çaldıranda yüksək rəşadət göstərib bir qəhrəman kimi döyüşürdü. Ancaq olmadı. Rəvayətə görə, 85 nəfərdən başqa İran ordusunun tamamı həlak edildi – hətta şahın həyat yoldaşı və anası Osmanlıya əsir düşdü. Osmanlı tərəfdə isə ölənlərin sayı 40 min nəfər idi.

Şah İsmayılın məğlubedilməzliyi haqqında əfsanə puça çıxdı. Sağ qalan əsgərləri və müridləri xəyal qırıqlığına uğradılar. Bir tərəfdən Şahın mütləq və şəkgötürməz qüdrəti çatladı, digər tərəfdən isə qəbilə rəislərinin və Qızılbaş sərkərdələrinin gücü artdı, nəzarətdən çıxdı və onlar arasındakı rəqabət və ziddiyyətlər artdı. Şah İsmayılın özü də depressiyaya düçar oldu, inzivaya çəkildi, şəraba sığındı və ondan sonra da heç bir müharibəyə şəxsən rəhbərlik etmədi.

Tarixin zarafatı

İranın ağır məğlubiyyətinə baxmayaraq bu həm də tarixin tam bir zarafatı idi: sərhədin hər iki tərəfində də eyni dili danışan, eyni etnik kökdən olan qəbilə döyüşçüləri müxtəlif bayraqlar altında, bir tərəfdə şiə İran Səfəvi bayrağı və digər tərəfdə sünni Osmanlı bayrağı altında elə iki ölkənin müdafiəsinə qalxmışdılar ki, sonralar “İran” və “Osmanlı” adları ilə əsrlər boyu enişli-yoxuşlu qonşuluq həyatı sürəcəkdilər.

Shahidgahe Chaldiran Ardabil
Shahidgahe Chaldiran Ardabil

Əslində onların çoxu o tarixdən az bir müddət öncə Orta Asiyadan bu ərazilərə köçmüşdülər. Bəziləri bu və ya digər məntəqədə yerləşmişdi. Digərləri hələ də köçlərini bitirməmişdi və şərait dəyişdikcə, başqa yerlərə köçürdülər. Elə tayfa və qəbilələrin, qəbilə rəislərinin hansı tərəfə meyl etməsinə uyğun olaraq, həm də şiə-sünnü yolayrıcında hansı tərəfi seçdiklərinə görə köç istiqaməti və hökumətlərə sədaqətləri də dəyişə bilirdi. Bir qəbilənin yarısı bu tərəfdə, o biri yarısı o biri tərəfdə ola bilirdi.

Hələ də milli, məzhəb və etnik sərhədlər dəyişkən idi, hətta ondan əvvəl və ondan illərlə sonra da. Bilad-i Rumun, yəni Anadolunun çoxlu şiə-ələvi türkmən el və qəbiləsi İrana, İrandan da çoxlu sünnü kürd qəbilə və tayfası Anadoluya köçüb yerləşdi. Beləliklə, “yeni İranı” əslində türk dilli türkmən qəbilələri və türk dilli, əslində isə kökünün iranlı, kürd olduğu söylənən ərdəbilli Səfəvi sülaləsi qurdu.

Çaldıran müharibəsylə başlayan tarixin ilk zarafatı bu oldu ki, İran Sasani İmperiyasının süqutundan və ərəb hakimiyyətindən 900 il sonra, türkmən qəbilələrinin Orta Asiyadan İrana və Anadoluya yayılmasından və monqolların bu coğrafiyanı talan edib xarabaya çevirməsindən sonra İran türkdilliləri və ələlxüsus azərbaycanlıları sərhədin o tayında, çoxu eyni dili danışan və eyni qəbilədən olan, indi isə “Osmanlı” adı altında birləşən bir dövlətə qarşı döyüşdülər, öldülər və məğlubiyyətlərinə baxmayaraq İranı qurub 500 il sonraya kimi qorudular.

Səfəvilərin hakimiyyəti təxminən 220 il çəkdi. Ancaq İranı bütün tarixi enişi və yüksəlişləriylə, savabıyla, günahıyla 20-ci əsrə gətirən də, qoruyan da yenə Şah İsmayıl və onun nəvəsi Şah Abbas, Nadir Şah Əfşar və ya Qacar sülaləsindən olan Abbas Mirzə kimi türkdillilər və qismən də azərbaycanlılar olmuşdur. Bu da azərbaycanlıların milli kimlik anlayışına həkk edilmiş və 20-ci əsrin əvvəllərində Səttar xan rəhbərliyindəki İran Məşrutə İnqilabında özünü bir daha göstərmişdi.
Çaldıran dərsləri və Şah İsmayılın İran qarşısında xidmətləri (Azadlıq Radiosu)

تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

al-Amasi: Tarik-ul Edeb
al-Amasi: Tarik-ul Edeb

عباس جوادی – در ترکیه کنونی وقتی «ترکمن» (1)  و یا «یؤروک» (2)
yörük
گفته می شود منظور کسانی است که در روستا ها، بیشتر در مناطق کوهستانی شرق، جنوب، جنوب شرق و جنوب غرب آناتولی (آناطولی)، مثلا در روستا های نزدیک به شهر هائی مانند آدانا، دیاربکر، آنتالیا و ازمیر زندگی می کنند و تا همین 50-60 سال اخیر یک زندگی بیشتر منزوی از بقیه جامعه ترکیه داشتند. آنها همه ترک زبان هستند. مذهبشان اغلب «علوی» است اما تعدادی از آنان و یا اجدادشان مدتها پیش برای همرنگ شدن با محیط غالب، سنی شده اند.

این گروه مردم ترکیه از کجا می آیند؟

منظور از «تورکمن» و «یؤروک» باقیمانده های قبایل ترکمنی هستند که در زمان سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) و بعد تر اغلب ساكن آناتولى بودند اما در كشاكش ايران شيعه و صفوى و عثمانى سنى، طرف ايران را گرفته بودند. آنها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته  و در نقاط مختلف آناتولی ساکن شده بودند. اين قبايل و طوايف که نطفه اصلی جمعیت ترک تبار آناتولی را تشکیل می دهند، چون هنگام کوچ از آسیای میانه تازه  مسلمان شده بودند افکار و عقاید مذهبی آنها بتدریج شکل میگرفت و تا مدتی طولانی ملهم از تصوف آسیای میانه و عادات و رسوم و فرهنگ قبیله ای آن منطقه و از جمله شامانیسم بود. میدانیم که افکار خواجه احمد یسوی (متولد 1093 در قزاقستان امروزی) و شیخ اکبرابن عربی (متولد حدودا 1080در اندلس اسپانیا) که در آسیای مرکزی قرن های میانه وسعت یافته بود، از آسیای مرکزی به آسیای صغیر یعنی آناتولی ( و طبیعتا ایران) نیز نفوذ کرد. اما اگرچه رنگ مذهبی اسلام ترکان در آسیای مرکزی و خراسان تا مدتی کاملا روشن نبود اما آنها عموما پیرو مذهب حنفی بودند.

در سال های 1300 میلادی طریقت صفویه در اردبیل رونق یافت و این طریقت با کوشش نوادگان شیخ صفی اردبیلی جنید و حیدر و سپس شاه اسماعیل بین قبایل ترک آناتولی محبوبیت بسیاری یافت و زمینه تشکیل قزلباشان را فراهم آورد که بدنه سیاسی و نظامی قدرت صفویه شدند. در این مدت بود که ده ها و احتمالا صد ها هزار نفر از قبایل ترکمن آناتولی برای حمایت از صفویه از آناتولی به ایران و بخصوص آذربایجان کوچ کرده و در اینجا مقیم شدند.

مهاجرت اکثر آنان به آناتولی اغلب بدنبال «آکین» (آخین، هجوم، حملات قبایل ترک مسلمان به شهر ها و قصبات مسیحی بیزانس، قفقاز و بالکان) بود. این هجوم ها و جنگ ها را «غزوات» و ترکمن هائی که به این هجوم ها رهبری میکردند «غازی» یعنی مبارزان جهاد در راه اسلام مینامیدند. آنان در این «غزوات» دست به اشغال، تاراج، غصب و فتح مناطق و ولایات میزدند، با همدیگر و یا گروه هائی از مردم بومی متحد میشدند و بر علیه دیگر گروه های ترکمن و یا بومی میجنگیدند، گاه خان نشین خود را میساختند و گاه شکست خورده در قبایل و یا خان نشین های دیگر مستحیل میشدند.  عثمانی یکی از این خان نشین ها و حکومت های محلی بود که بعدا دیگر خان نشین های ترک بیزانس و یا روم شرقی را تصرف کرده، به یک امپراتوری تبدیل شد. چیزی کم و بیش مشابه این روند از قرن یازدهم به بعد در ایران هم وجود داشته است با این فرق که اکثر مردم ایران در آن هنگام مسلمان بودند و حمله به ایران را نمی شد «بخشی از غزوات» یعنی جهاد نامید.

در ابتدای کوچ و حملات قبایل ترک به ایران و بیزانس، منابع ایرانی – فارسی و ترک از این قبایل بعنوان «ترک» و «ترکان» (جمع عربی: «اتراک») نام میبردند و برای مشخص کردن گروه های جداگانه آنان نام قوم مزبور (افشار، غز، اغز، بایندر، شاملو، روملو، استاجلو، قاجار، ذوالقدر، تکلو و غیره)  را ذکر میکردند. نام «ترک» ظاهرا اولین بار در قرن ششم میلادی (منابع چینی) و حدود سه تا چهار قرن بعد در متون عربی و فارسی (تاریخ طبری و غیره) بکار برده شده است. در منابع اسلامی، بخصوص در چند قرن نخست اسلام، تعبیر «ترک» بطور عام به همه قبایل کوچ نشین آسیای میانه صرف نظر از زبان مورد استفاده آنها اطلاق میشد. اما از نخستین سنگ نوشته های ترکی (قرن هشتم) ارخون و تاریات (مغولستان) که مربوط به نخستین دولت ترک بنام «گوک تورک» و دولت متعاقب اویغور است به نظر میرسد که تعبیر ترک فقط به قشر رهبری کننده این دولت اطلاق میشد و ترکی زبان های دیگر مانند اویغورها که بعدا دولت گوک نورک را سرنگون کردند، «تورک» ها را دشمن خود می شمردند. (3)    «برهان قاطع» در تعریف لغت «ترک» مینویسد: «نقیض تازیک (تاجیک) باشد. گویند ترکان از اولاد یافث بن نوح اند» و «نام طایفه ای است در ترکستان که تاتار و مغول و سایر اتراک از آن طایفه اند و زبان ایشان معین است» (انجمن آرا) و «گروهی از اولاد یافث بن نوح» (ناظم الاطباء).

این ابتدای همان دوره ای است که در ادبیات فارسی با شِکوِه و اعتراض از حملات و غارت ترکان و خشونت آنان در رفتار با مردم بومی ولی در عین حال از زیبائی آنان صحبت میشود و به آنها که هم سرباز و یغماگر و امیر و سلطان و هم کنیز و غلام بودند صفاتی نظیر بیرحم، خونخوار، غارتگر و در عین حال بیوفا، زیبا و دلربا داده میشود.  حتی در مورد بردگان، معشوقان و ساقیان ترک تعابیری مانند «ترک چینی» و «ختائی» بکار میرود چرا که مردم بومی آنها را شبیه چینی ها میدانستند:

خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است

خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو

– خاقانی شروانی

اگر تُرک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی
– نظامی گنجوی

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
ترک از خراسان آمده ست از پارس یغما میبرد
– سعدی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
– حافظ شیرازی

لفظ «ترکمن» و یا «ترکمان» هم ظاهرا مدتی بعد از رواج تعبیر «ترک» در آثار مختلف دیده میشود و مدتی به همان معنی «ترک» مورد استفاده قرار میگیرد:

«ترکمنی با یکی دعوا داشت کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ترکمن گفت در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد.»
– عبید زاکانی

مرطغرل ترکمان و چغری را
با بخت نبود و با مهی کاری
– ناصرخسرو

از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم
– خاقانی

در ایران این دوره یعنی تا صفویان تفکیکی بین ترک و ترکمن (ترکمان) نمیشود. تعبير “ترك” و “تركمن” («ترکمان») براى مدتى طولانى به يك معنى و آن هم قبایل ترک زبان و مسلمان شده آسياى مركزى و جنوبى، جنوب غربی و آناتولی بکار میرود. اما ظاهرا بتدریج بین کار برد «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») فرق ایجاد میشود. اواسط قرن یازدهم هجری (هفدهم میلادی) «برهان قاطع» و دیگر منابع لغت «ترکمان» را چنین تعریف میکنند: «… لقب طایفه ای هست از ترکان بی اعتدال . گویند این طایفه از اولاد یافث بن نوح نیستند» (4).

حدودا از صفویه به بعد در ایران و آسیای صغیر به ترکانی که در این سرزمین ها سکنی گزیده و بومی و خودی شده اند «ترک» و به قبایلی که هنوز از زندگی قبیله ای و عشایری بیرون نیامده بودند «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته شده است.

در منابع غربی نیز در کاربرد لفظ «ترک» و «ترکمن» («ترکمان»)   اختلاط و بی نظمی وجود داشته و این دو نام ابتدا به یک معنی بکار برده شده اند. به نوشته ژان پل رو در «تاریخ ترکان»، حتی مارکو پولو به آسیای صغیر (یعنی آناتولی) نام «ترکمنستان» داده که به معنای «کشور ترکمان ها» یعنی «ترک های کوچنده» است اما «ترکستان چین» را «ترکیه بزرگ» نامیده است (5). اما از سده های هجدهم و نوزدهم به بعد منابع غربی در درجه اول به گروه های ترک زبان آسیای مرکزی و ترکمنستان امروزی «ترکمن» و به اقوام ترک زبان شمال عراق و سوریه  «ترکمان» گفته اند.

جالب است که از زمانی که این اقوام ترک در ایران مسکون شدند و بخصوص از صفویه به بعد تبدیل به بدنه اصلی و بومی مردم ایران شده و حکومت های مرکزی را همچنان در دست خود نگهداشتند، در داخل ایران «ترک» بتدریج نه به قبایل ترک زبان و قومیت افراد و گروه های مردم بلکه به ايرانيان ترك زبان اطلاق میشود در حالیکه وقتی منظور خارج از ایران  و بخصوص همسایگان آن است، «ترک» به شهروندان عثمانی و ترکیه صرفنظر از قومیت آنان اطلاق شد.

این هم جالب است که بعد از اینکه قبایل ترک کوچندگی و صحراگردی را رها کرده و در ایران مسکون میشوند و با مردم بومی می آمیزند ادبیات منفی و شکایت آمیز در مورد آنها در ادبیات فارسی هم بتدریج از بین میرود اگر چه هنوز آثار آن در زبان فارسی و حتی ترکی آذری موجود است (6).

بنظر میرسد تصویر عمومی و نامگذاری ترکان بین دوره ای که آنها هنوز از آسیای میانه آمده بودند و یکجا نشین نشده بودند و زمانی که مسکون شده اند فرق میکند. این موضوع هم در مورد ایران و هم سرزمین عثمانی (بیزانس، روم شرقی و ترکیه کنونی) صادق بنظر میرسد.

در ترکیه تفکیک بین تعابیر «ترک» («تورک») و «ترکمن» («تورکمن») به آغاز خان نشین عثمانی (1281-1362) یعنی دوره اورهان غازی (اورخان یکم) برمیگردد. از این دوره به بعد آن دسته از ترک زبانان «ترک» نامیده میشوند که یکجا نشین، روستائی و یا شهری شده اند و برعکس ترک زبانانی که هنوز به زندگی کوچی و عشایری – قبیله ای ادامه میدهند «ترکمن» («تورکمن») و یا «یؤروک» نامیده میشوند که این طرز نامگذاری هنوز هم ادامه دارد.

«اولا طبیعت طایفه عرب بارد  (سرد) است. از اینان انتظار الفت و مخالطت نداشته باش.
طایفه عجم صاحب عقرب طبیعت و تیز نفس باشد. از اینان چشم انتظار شفقت و مرحمت و موافقت نباشی.
و طایفه کُرد مانند شتر کینه جو و خودپسند باشد. از اینان احتراز کن. با اینان راه عداوت، مخاصمت و معاندت در پیش نگیر.
و طایفه ترکمن گرگ صفت باشد. با اینان موافقت نکنی و همسفر نشوی زیرا گرگ ها وقتی در (پیکر) همدیگر خون مشاهده کنند یکدیگر را دریده میخورند.
طایفه تاتار مانند اندوک (؟) است. گاه لاشه و گاه گیاه میخورد. پس از اینها انتظار دیانت و صلاحیت نداشته باش.
و طایفه بردگان مانند قاطر بد خوی و متمرد باشد زیرا که هر قدر هم که قاطر را با ناز و نعمت پرورش دهی دست از عصیان و حرامزادگی اش نکشد. بنا بر این از اینان منتظر درستی و مروت نباش.
و طایفه ترک صادق و مشفق و آرام باشد. مانند گوسفندان نسبت به همدیگر موافقت و الفت و شفقت و طاعت نشان دهند. مگر نبینی که مجموعش به همدیگر اتباع کنند و هم در جمیع حیوانات فایده ناک تر از گوسفند نباشد و چیزی آرام تر از گوسفند نباشد و هم چنانکه میگویند غانم غنیمت است (8)»

لحن منفی و تحقیر آمیز در توصیف «ترکمن» (در مقایسه با لحن مثبت در مورد «ترک») که در منابع آناتولی و عثمانی موجود بوده و بعضی آثار معتدل تر شده اش تا به امروز هم مشاهده میشود احتمالا هم به این مربوط میشود که این دسته از شهروندان عثمانی (و سپس ترکیه) دیر تر از دیگر ترک زبانان یکجا نشین و شهری شده و بعضی از آنان هنوز زندگی عشایری و طایفه ای دارند. این در مورد ادبیات ایران هم صادق است.   اما احتمالا عامل دوم و مهم تری که در عثمانی به این نگرش منفی دامن زده سیاست تند و سرکوبگرانه ای است که از زمان اختلاف  سنی  وشیعه و به ویژه از دوره شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی و جنگ های ایران و عثمانی از سوی حکومت عثمانی در مورد علویان و اهل تشیع مناطق شرقی و جنوبی امپراتوری غثمانی اجرا شده که پیوسته همچون «کار گزاران» سیاست شیعه صفوی و حتی «ستون پنجم» ایران در نظر گرفته شده اند.

امروزه تقریبا 550 سال از این قبیل تصاویرو ذهنیات اجتماعی دوره آغاز عثمانی و تصاویر و تصورات اجتماعی ایران همان دوره میگذرد. از زیر این پل آب های بسیاری گذشته و درواقعیات اجتماعی و تصورات ذهنی مردم هم ایران و هم عثمانی سابق و ترکیه کنونی تغییرات زیاد و عمیقی رخ داده است. تصورات مردم نه فقط در باره «طوایف» جامعه خود بلکه در باره تقریبا همه چیز عوض شده، اگرچه رنگ و بوی بعضی تصورات، ذهنیت ها و پیشداوری ها متاسفانه هنوز اینجا و آنجا بخصوص در فرهنگ عامه بروز میکند.

——————————

(1) «ترکمن» به عنوان یک گروه قومی خود ترکیه نه مردم جمهوری ترکمنستان
(2) معنای اصلی «یؤروک» در ترکی معاصر: انسان کوچنده، صحراگرد، خشن (فرهنگ بزرگ زبان ترکی)

(3) Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk and the Nature of the Turkic Identity of the Chinggisid and Timurid Elites in Post-Mongol Central Asia; Central Asiatic Journal, Vol. 59, No. 1-2, (2016), pp. 101-132

(4) مانند «ترکتازی»در فارسی که امروزه مردم سعی میکنند این قبیل تعابیر تحقیر آمیز را دیگر بکار نبرند. در ترکی آذری شمال ارس هنوز هم به لغت و یا طرز گفتاری که خشن و دور از آداب معاشرت باشد «تورکون سؤزو» میگویند.
(5) برای موارد کار برد واژه های «ترک» و «ترکمان» به این لینک و این لینک نگاه کنید
(6) Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl. İstanbul 2013.
(7) Halil İnalcık: The Yürüks: Their Origins, Expansions and Economic Role, in: The Middle East and the Balkans under the Ottoman Empire Bloomington, Series Volume 9, 1993, pp. 97-103
(8) Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia, 1447-1514, p. 137
(9) اصل مطلب به ترکی عثمانی چنین است:
Evvelā Arab tā’ifesinün tabī’atı bārid olur. Bunlardan ülfet ve muhāletat
mülāhaza etme.
Acem tā’ifesi sāhib-i ‘akrab tabī’at ve tīz nefes olur. Bunlardan şefkāt ve
merhamet ve muvāfakat umma.
Ve Kürd tā’ifesi deve gibi kindār ve hod-pesend tā’ife olur. Bunlardan ihtirāz
eyle. Bunlarunla adāvet bağlayub muhāsemet ve mu’ānedet kılma.
Ve Türkmen tā’ifesi gürk (kurt) tab’ olur. Bunlarunla muvāfakat idüb yola
gitme kim kurt birbirinde kan görse birbirin yer yutar.
Tatar tā’ifesi anduk misāl olur. Bunlarun değmesi temiz olmaz. Zīrā anduk gāh
olur ki otlar, gāh olur ki murdār yer. (Gāh cīfe yer, gāh olur ki ot otlar.) Pes
bunlardan diyānet ve salāhiyet umma.
Ve Köle tā’ifesi katır gibi bed-huy ve mütemerrid olur. Zīrā ki katırı ne denlü
nāz-ı nā’īmle besleseler isyānun ve haramzādeliğün komaz. Pes bunlardan
toğruluk ve mürüvvet umma.
Ve Türk tā’ifesi sādık ve müşfīk ve yavaş tā’ife olurlar. Koyun gibi birbirine
muvāfakatı ve ülfeti ve şefkati ve tā’ati vardur. Görmez misin kim mecmu’sı
birbirine ittibā’ ider ve hem cemi’ hayvanatda koyundan menfe’atlüsü dahī
yokdur ve koyundan yavaşı dahī olmaz ve hem ganem ganimetdür dimişler

ترکیه حالا طرفدار تجزیه عراق شده؟

Erdogan
این تحلیل موسسه «بلومبرگ» میتواند در ترکیه سر و صدای زیادی راه بیاندازد (در کردستان عراق این «چیز جدیدی» نیست چونکه ظاهرا در آنجا استقلال کردستان و نتیجتا تجزیه عراق خبر بدی نیست، حتی خوب هم هست). تحلیل گر مارک چمپیون میگوید حکومت های ترکیه همیشه مخالف تجزیه عراق بودند، بهمبن جهت مخالف اعلام استقلال کردستان عراق هم بودند و با حکومت بارزانی رابطه سردی داشتند. اما بنظر میرسد در چند سال اخیر اوضاع عوض شده.

بارزانی اخیرا گفت میخواهد در باره استقلال کردستان عراق همه پرسی بگذراند. نمایندگان حکومت ترکیه هم چند بار تکرار کرده اند که آنکارا به نظر مردم کردستان عراق«احترام خواهد گذاشت.»

رسانه های مخالف اردوغان در ترکیه نوشته اند که توافقی بین اردوغان و بارزانی وجود دارد: بارزانی نفت کرکوک را از طریق ترکیه به خاررج میفروشد و ترکیه از طریق بارزانی حزب کارگران کردستان ترکیه را آرام میکند.

نظر تحلیل گر آن است که علت اصلی این تغییر موضع آنکارا انتخابات 10 اوت ریاست جمهوری در ترکیه است. اردوغان کاندیدائی جدی در این انتخابات است و به رای کُرد های ترکیه احتیاج دارد.

آخر این تحلیل با این نقل قول تمام میشود که مینویسد یک عضو «شورای روابط خارجی» آمریکا که اخیرا در کردستان عراق بوده و با بارزانی هم ملاقات کرده به او گفته است: «بارزانی میتواند اردوغان را پادشاه ترکیه کند و اردوغان هم میتواند بارزانی را پادشاه کردستان کند.»

درست و یا غلط بودن این تحلیل به گردن تحلیل گرش!

اصل و تمام تحلیل به انگلیسی در این لینک:

http://www.bloombergview.com/articles/2014-07-01/why-turkey-now-wants-iraq-to-break-up

بارزانی: قصد داریم درباره جدایی از عراق همه‌پرسی برگزار کنیم

در حالی که دولت ترکیه روز دوشنبه مخالفت خود را با جدایی اقلیم کردستان از عراق اعلام کرد، مسعود بارزانی، رهبر اقلیم کردستان عراق، روز سه‌شنبه، دهم تیر، از قصد خود برای برگزاری همه‌پرسی در مورد استقلال این منطقه خبر داد. وی که در این باره با شبکه جهانی بی‌بی‌سی سخن می‌گفت درباره این همه‌پرسی افزود که «در حال حاضر نمی‌توانم تاریخ دقیق آن را مشخص کنم، اما قطعاً طی چند ماه برگزار می‌شود». مسعود بارزانی با اشاره به پیشروی‌های گروه داعش (دولت اسلامی شام و عراق) در مناطق سنی‌نشین عراق گفت: «همه آن چه اخیراً رخ داده نشان می‌دهد که حق کردستان است که به استقلال برسد.» – رادیو فردا

این جنبه خبری استقلال کردستان عراق است که بنظر بسیاری قریب الوقوع است. من که اخیرا چند روزی در ترکیه بودم با عده زیادی از قشر روشنفکران بقول ترک ها «لائیک» یعنی منتقد حکومت اردوغان و طرفدار اتاترک و بقول خودشان «جمهوریت» و ارتش صحبت کردم که اکثرشان از نظر فکری یا سوسیال دمکرات و یا ناسیونالیست هستند و به گمان من حدود نصف رای دهندگان ترک ترکیه را تشکیل میدهند. من در همه اینها یک روحیه بدبینی و انفعال مشاهده کردم. بنظر آنها اردوغان با کُرد های عراق زد و بند کرده که بارزانی از یک طرف نفت عراق را بدون دخالت بغداد از طریق ترکیه به دنیای خارج بفروشد و در مقابل بارزانی بین پ ک ک و آنکارا وساطت کند که پ ک ک زیادتند روی نکند. بنظر آنها این جریان خیلی وقت است که شروع شده. آنها فکر میکنند که فاتجه تمامیت ارضی ترکیه عملا خوانده شده. نگرانی بیشتر آنها از بابت مناطق کُرد نشین در شرق و جنوب شرق ترکیه نیست. بنظر آنها این مناطق را دیگر میشود از «دفتر» پاک کرد اما به گفته یک مهندس 30 و چند ساله که از آمریکا  دکترا گرفته، «اگر بر سر مناطق ترک نشین ما از قبیل مرکز و غرب و شمال ترکیه و از جمله استانبول و ازمیر و آنکارا و آدانا و ارضروم و غیره بحث حق و شراکت در حاکمیت بکنند آن وقت است که من اولین کسی خواهم بود که داوطلبانه به ارتش خواهم رفت تا با این جدائی طلبان بجنگم.» یک خانم که کارمند دولت است هم میگفت: «حرفی ندارم. جنوب شرق را دیگر ظاهرا نمیتوانیم حفظ کنیم. جدا شوند اما در آن صورت کُرد های استانبول و ازمیر و آنکارا هم باید به مناطق تولدشان و یا محل تولد پدر و مادرشان که آن را کردستان مینامند برگردند. آنوقت هست که خواهند فهمید جدا کردن حق و حساب یعنی چه!»

 در ترکیه این قشر از نظر تعداد هیچ هم کم نیستند. البته همه اینطور فکر نمیکنند اما خیلی ها در حول و حوش این خط سیاسی فکر میکنند. در مجموع من مشاهده کردم که احساسات ناسیونالیستی «تدافعی» تُرک ها در مقابل جریان قوم گرایانه و ناسیونالیستی کُرد های مملکت بسیار قوی تر از مثلا یک سال پیش شده است.

بارزانی: قصد داریم درباره جدایی از عراق همه‌پرسی برگزار کنیم.