طراحی حزب دمکرات کردستان در باکو

نوشته زیر بخش بسیار کوچکی از تز دکترای خانم فرناند شاید راینه با تیتر «استالین، باقروف و سیاست‌های شوروی در رابطه با ایران ۱۹۳۹-۱۹۴۶» * است که در سال ۲۰۰۰ مورد قبول دانشگاه ییل آمریکا قرار گرفته است.

در این اثر خانم شاید راینه با اتکاء به مدارک تا آن زمان فوق العاده سرّی حزب کمونیست اتحاد شوروی نشان می‌دهد که فرقه دمکرات آذربایجان و حکومت یکساله این فرقه تحت رهبری سید جعفر پیشه وری با دستور استالین و طراحی و برنامه ریزی دقیق مسکو و تحت مدیریت مستقیم و شخصی میر جعفر باقروف رئیس وقت حزب کمونیست آذربایجان شوروی ایجاد شده و یک سال بعد با تصمیم مسکو و استالین به حال خود گذاشته شده و در نتیجه با شکست روبرو گشته است.

در حاشیه روابط تهران و مسکو در چهارچوب مناسبات بین دولت‌های بزرگ پس از جنگ جهانی دوم، خانم شاید راینه در ضمن اشاره‌ای هم به ایجاد «فرقه دمکرات کردستان ایران» می‌کند و با تکیه بر اسنادی که خود نویسنده در مسکو و باکو یافته، نشان می‌دهد که این حزب کُردی هم در آغاز با برنامه ریزی مسکو و مدیریت باقروف و قاضی محمد در باکو ایجاد شد. طبق اسناد مشابه دیگر از آرشیوهای حزب کمونیست شوروی می دانیم که دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد شوروی در ششم ژوئیه ۱۹۴۵ با صدور فرمانی امضاء شده از سوی استالین، از باقروف خواسته که در آذربایجان ایران و دیگر استان‌های شمال ایران از جمله کردستان، گیلان، مازندران و خراسان «جنبش‌های تجزیه طلبانه» راه اندازی کند (نگاه کنید به این مقاله: فرمان استالین در باره ۲۱ آذر).

آنچه می‌خوانید ترجمه فارسی صفحات ۲۹۸ تا ۳۰۲ فصل پنجم همین اثر توسط عباس جوادی است. شماره بندی زیر نویس‌ها منطبق با شماره بندی آنها در متن اصلی است. توصیه می‌کنم که زیرنویس‌ها که ضمن توضیحات فوق العاده جالب جنبی، منابع مورد استفاده را هم عرضه می‌کنند، از دقت خوانندگان دور نمانند. توضیح اینکه خانم شاید راینه خود و با کمک دوستان و همکاران خود به این اسناد و مدارک دست یافته و آنها را شخصا مشاهده، ترجمه  و بررسی کرده است و نه از طریق غیرمستقیم افراد و یا موسسات ثانوی. نام، مشخصات و محل نگهداری همه این اسناد در زیرنویس‌ها قید شده‌اند. توضیح نهائی اینکه در فصل‌های دیگر این اثر نیز اینجا و آنجا به موضوع حزب دمکرات کردستان اشاره شده است که امید است از سوی دیگر علاقمندان، به فارسی ترجمه شود.

(در کشاکش تاسیس و شروع حکومت فرقه دمکرات آذربایجان ایران در تبریز، -م) موضوع کُردها طبیعتا در راس مطالبی نبود که میر جعفر باقروف (دبیر وقت کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان شوروی، -م.) را بخود مشغول می‌کرد، اما این موضوع نیز از دایره دقت چشمان تیز بین او دور نبود. او فکر می‌کرد که اگر کُردها بتوانند نیروی متحدی را تشکیل دهند، آنها می‌توانستند هم از سوئی حکومت نوپای فرقه دمکرات آذربایجان را تقویت کنند و هم، از سوی دیگر، آن دسته از مناطق کردنشین ایران را که دور از تاثیر شوروی و خارج از حوزه اشغال ارتش سرخ بودند، به جبهه طرفدار شوروی جلب نمایند (۱۳۵).

هنگام سفر هیئت کُردی به باکو در سال ۱۹۴۱، باقروف تحت تاثیر روحیه و همچنین خصوصیت‌های رهبری قاضی محمد قرار گرفته بود که رئیس با نفوذ مهم ترین خانواده مهاباد به شمار می‌رفت. در اواخر سپتامبر ۱۹۴۵، باقروف به دوست و همکارش آتاکیشی یف دستور داد که قاضی محمد را برای مذاکرات در باره آینده نقشه خودمختاری کردستان به باکو دعوت کند (۱۳۶). قاضی محمد هم با گروهی از رهبران کُرد معتمد خود که از نقاط مختلف انتخاب کرده بود، عازم باکو شد (۱۳۷). سفر آنها هم دارای همان ویژگی‌های توطئه گونه باقروف بود که در نقشه‌های مربوط به فرقه چی‌های تبریز مشاهده می‌شد: همان مسافرت‌های مخفی گرایانه با قطار و کامیون و همان ضیافت‌های مبالغه آمیز با همان هدایا که عبارت از تصاویر قاب شده استالین بودند.

باقروف هیئت کُردی را به گرمی پذیرفت و از خواست آنان مبنی بر حمایت شوروی از خودمختاری کُردهای ایران استقبال نمود. او به کُردها اطمینان داد که بنظر اتحاد شوروی هر ملت که صاحب زبان و فرهنگ مخصوص به خود است باید حکومت خود را نیز دارا باشد. او این را هم گفت که شوروی ازصمیم قلب پشتیبان خودمختاری برای همه ملت‌های ایران است. اما باقروف این را هم به گفته‌های خود علاوه نمود که این ملت‌ها نمی‌توانند خودمختاری ملی را در آنِ واحد و بطور همزمان کسب کنند. به گفته او، آذری‌ها بین چهار ملت ایران در صف نخست قرار دارند و فارس‌ها، گیلک‌ها و کردها نیز راه آنها را خواهند پیمود. اما تا آن روز، منافع کُردها ایجاب می‌کند که آنها از تحکیم خودمختاری آذربایجانی‌ها پشتیبانی کنند و برای تاسیس دولت مستقل خود صبر نمایند تا اوضاع آرامتر شود.

اما آنچه که رهبران کُرد می‌خواستند بشنوند، این نبود. باقروف که دید ممکن است علاقه و پشتیبانی کُردها را ازدست دهد، لحن خود را تغییر داده، حمایت کامل شوروی را از خواست‌های ملی کُردها اعلام کرد. وعده هائی که او به کُردها داد، عبارت از کمک مادی، آموزش و مهم تر از همه، حمایت از تاسیس سازمانی موثر بود که به اجرای اهداف کُردها رهبری نماید. باقروف، در توضیح اینکه او چگونه سازمانی را در نظر گرفته است، همان چیزی را تکرار نمود که در مورد دمکرات‌های تبریز با موفقیت آزمایش کرده بود: نظر به اینکه دمکراسی بدنبال پیروزی اش «در دنیا و بخصوص ایالات متحده، بریتانیای کبیر و اتحاد شوروی» رواج یافته و مُد شده بود، کُردها هم می‌بایستی جنبش خود را «حزب دمکرات کردستان» (ح د ک) بنامند. باقروف چنین نشان می‌داد که در عملی کردن همه این وعده‌ها جدی است. او بلافاصله با ارسال تلگرامی، به استالین خبرداد که چنین وعده هائی را داده است. او همچنین از کمیساریای (وزارت خارجه، -م) اتحاد شوروی خواست که در عملی کردن این وعده‌ها به باکو کمک کند (۱۳۸).

در ماه نوامبر قاضی محمد گروهی از روسای عشایر و ریش سفیدان روستاهای کُرد را به جلسه‌ای در مرکز فرهنگی شوروی در مهاباد دعوت نمود. او همه آنها را که عضو «کومله» بودند، می‌شناخت. کومله سازمانی مخفی و طرفدار شوروی بود که در سال ۱۹۴۲ تاسیس یافته بود. از این جهت در این جلسه قاضی محمد در فاش کردن نتایج سفرش به باکو تردیدی به دل راه نداد. شرکت کنندگان جلسه هم تصمیم گرفتند که بجای تاسیس یک سازمان کاملا نو، ساختار سازمانی کومله و کادرهای آن را تحت این نام جدید حفظ کنند و ادامه دهند. قاضی محمد رسما ریاست حزب دمکرات کردستان را به عهده نگرفت، بلکه پشت صحنه باقی ماند. کار او این بود که بر انطباق راه سازمان با تصمیم‌های جلسه باکو نظارت کند. از طریق قاضی محمد بود که دست نامرئی باقروف حزب دمکرات کردستان را در تهیه یک برنامه حزبی هدایت می‌کرد. این برنامه نه تنها بطور شگفت انگیزی شبیه برنامه فرقه دمکرات آذربایجان بود، بلکه حاوی بندی نیز بود که می‌گفت حزب دمکرات کردستان «کوشش خواهد کرد با مردم آذربایجان و اقلیت‌های ملی آن، برادری مطلق بوجود بیاورد» (۱۳۹).

قاضی محمد هنوز امیدوار بود که خواهد توانست کُردها را اقناع کند که بجای طرح خواست‌های خود در حرکت آذری‌ها شرکت کنند. از این جهت با ابتکار باقروف، قاضی محمد پنج نفر از رفقای خود را انتخاب کرده بعنوان هیئت نمایندگی حزب دمکرات کردستان به «مجلس ملی» فرقه دمکرات در تبریز فرستاد. این پنج نماینده کُرد، بجای احساس رابطه‌ای عمیق با همسایگان آذری خود، احتمالا نسبت به دست آوردهای خودمختاری آذربایجان احساس عمیق حسد می‌کردند. قاضی محمد هنوز قادر بود از هرگونه اقدام عملی رفقای حزبی اش پیشگیری کند، اما او به باقروف نیز هشدار داد که آنها بیش از حد معینی معطل نخواهند شد و اگر اتحاد شوروی به وعده‌هایش عمل نکند، حزب دمکرات کردستان متحد جدیدی را جستجو خواهد کرد. و لیکن تا زمانی که حکومت آذربایجان جای خود را محکم نکرده بود، باقروف به اینگونه خواست‌های کُردها پاسخ نداد. در اواخر دسامبر، کُردهای منتظر، اولین محموله سرّی اسلحه را از شوروی‌ها دریافت کردند. شبانه کامیون هائی که چراغ هایشان خاموش بود به محل مقرر شده آمدند و یک افسر شوروی شروع به تخلیه تفنگ‌ها و مهماتی کرد که کُردها در انتظارش بودند (۱۴۰).

نمی دانیم که آیا مسکو به این کمک باقروف به کُردها چراغ سبز روشن کرده بود یا نه (۱۴۱). اما می‌توان به این نتیجه رسید که به باقروف نوعی هشدار داده شده بود که مسئله کُردها نباید او را از فعالیت‌های مربوط به آذربایجان ایران منحرف کند، چرا که باقروف از همان آغاز کارکوشش می‌کرد نشان دهد که کمک او نه ابتکاری شخصی در پشتیبانی ازجدائی خواهی کُردی، بلکه واکنش به خواهش کُردها برای کمک به رفقای آذری شان است (۱۴۲). چه مسکو به این «خواهش» کُردها رضایت داده باشد و چه نه، بعد از این عمل انجام شده، باقروف به استالین گزارش داد که او از طریق حکومت تبریز شروع به ارسال اسلحه به کُردها نموده است (۱۴۳). اما اوآنچه را که کُردها واقعا می‌خواستند نداده بود و آن، چراغ سبز مسکو برای اعلام خود مختاری کردستان بود.

توضیح مترجم: نصرت الله جهانشاهلوی افشار نیز در کتاب «سرگذشت ما و بیگانگان» (برلین، چاپ دوم، 1380 خ، ص 361-368) در فصل‌های «گفتاری چند پیرامون کردها» و«درخواست تقسیم شهرها» در باره روابط فرقه دمکرات آذربایجان و حزب دمکرات کردستان و سفر هیئتی به رهبری قاضی محمد به تبریز برای دیدار و گفتگو با سران فرقه دمکرات آذربایجان و خود دکتر جهانشاهلوی افشار نوشته که در مجموع نوشته‌های فوق را تائید می کند.

زیرنویس‌ها و منابع:

  • Scheid Raine, Fernande Beatrice: Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946; Yale University, May 2000

۱۳۵. تلگرام باقروف به استالین از ۲۸ سپتامبر ۱۹۴۵، آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان‌های اجتماعی آذربایجان (بعد از این: «آرشیو باکو»)، ص ۳۹. در آنجا باقروف می‌گوید نظر به اینکه آنها دقت اصلی خود را به آذربایجانی‌ها و کردها معطوف کرده‌اند، او هنوزبه تاسیس جنبش‌های تجزیه طلبانه در گیلان، مازندران و خراسان موفق نشده است.

۱۳۶. باقروف در گزارش اش به استالین نقش خود در برگزاری این جلسه را کم اهمیت تر جلوه داده می‌نویسد که کُردها با شور و شوق و بطور ناگهانی از اندیشه حمایت شوروی از سازماندهی یک حزب دمکرات کردستان بعنوان نیروی اصلی جنبشی تجزیه طلبانه استقبال نمودند. باقروف نوشت: «آنها به ما مراجعه کرده مصرانه خواستار پذیرفتن هیئت نمایندگی شان شدند،» اما نظر به اینکه باقروف ملاقات با آنها را در اراضی ایران مناسب ندید، «ما ناچار شدیم هیئت نمایندگی کُردها را در باکو قبول کنیم.» در: تلگرام باقروف به استالین، ۲۸ دسامبر ۱۹۴۵، همانجا، ص ۳۹.

۱۳۷. اعضای این هیئت عبارت بودند از مناف کریمی و علی رحیمی از مهاباد، قاسم آقا ایلخانی از بوکان، سعید قاضی از میاندوآب و دیگر رهبران از ماماش و بیگزاده. این گزارش از ملاقات هیئت کُردی در باکو مبتنی بر ص ۴۳-۴۶ در این منبع است: Eagleton, W.: The Kurdish Republic of 1946, London, 1963 (بعد از این: «ایگلتون»).

۱۳۸. باقروف به کُردها وعده یک چاپخانه، یک مدرسه هفت کلاسی، آموزش نظامی ۱۵-۲۰ کُرد در اتحاد شوروی و یک بیمارستان کوچک را داده بود. نگاه کنید به: تلگرام باقروف به استالین مورخ ۲۸ سپتامبر ۱۹۴۵، آرشیو باکو، ص ۳۹.

۱۴۰. ایگلتون، ص ۵۵.

۱۴۱. در رابطه با موضوع کُردها هنوز در «آرشیو دولتی جمهوری آذربایجان مربوط به احزاب سیاسی و سازمان‌های اجتماعی» اسناد بسیاری هستند، اما نظر به اینکه آن مسئله «موضوع اصلی» بررسی من نبود، به من اجازه دسترسی به این اسناد داده نشد.

۱۴۲. باقروف ادعا کرد که در ماه نوامبر کُردها به او «اظهار آمادگی کردند که پادگان‌های ارتش و ژاندارمری ایران در مهاباد، رضائیه و دیگر شهرها را خلع سلاح کنند،» ن. تلگرام باقروف و ماسلنیکوف به استالین، مولوتوف، بریا، ماسلنیکوف، ۱۹ نوامبر ۱۹۴۵، آرشیو باکو، ص ۵۲. روز بعد یعنی در ۲۰ نوامبر، باقروف باز به رهبران چهارگانه مسکو گفت که کُردها درخواست می‌کنند اجازه داده شود که به فدائی‌های آذربایجان کمک کنند. ن. تلگرام باقروف و ماسلنیکوف به استالین، مولوتوف، بریا، ماسلنیکوف مورخ ۲۰ دسامبر ۱۹۴۵، ن. همانجا، ص ۵۴.

۱۴۳. باقروف این موضوع را در تلگرامی بتاریخ ۲۵ دسامبر ۱۹۴۵ به اطلاع مسکو رسانید، ن. همانجا، ص ۲۹۴. برنامه آماده کردن کُردها برای فعالیت‌های آتی در تلگرام هائی مورخ ۱۵ و ۱۶ دسامبر خطاب به امیلیانوف و یعقوبوف شرح داده شده است. ن. همانجا، ص ۲۴-۲۶ و همانجا، ص ۳۰-۳۱.

more-e1497357658356ادامه خواندن

«ترکی» های دیگر

در ایران، ما به آن گونه ترکی که در آذربایجان بکار میرود «ترکی» (به ترکی «تورکی») میگوئیم. اگر بخواهیم آن را در مقابل ترکی ترکیه مشخص و تفکیک کنیم از تعابیری مانند «ترکی آذری» و یا فقط «آذری» استفاده میکنیم. هم ترکی آذری و هم ترکی ترکیه از شاخه «ترکیک» (ترکی) «خانواده زبان های آلتائی» است. خود این خانواده زبان ها شامل سه شاخه ترکیک، مغولی و تونقوزی میشود. در گروه «زبان های ترکیک» از قزاقی و قرقیزی و اوزبکی و اویغوری در شرق آسیا و سیبری و جنوب چین گرفته تا قاقائوزی در مولدووا و ترکی عثمانی (و سپس ترکیه) در ترکیه زبان های گوناگونی داریم که همه از یک خانواده هستند، اگرچه بعضی ها مانند ترکی ترکیه و آذربایجان به همدیگر به مراتب نزدیک تر و یا مانند قرقیزی و ترکی ترکیه از همدیگر بمراتب دورترند (۱).

در اینجا «ترکی» نامیدن همه این زبان ها درست نیست، چونکه اختلافات واژگانی، آوائی و حتی دستوری بین آنها کم نیست. از نظر فهمیدن همدیگر انسان ها هم تفاهم بین یک قزاق و یک ترکی زبان ترکیه براستی دشوار است. در ادبیات تخصصی به همه آنها زبان های «تورکیک» Turkic languages, Turk-Sprachen گفته میشود که بیشتر تعبیری فنی و تخصصی است. در فارسی چنین تفکیکی بین تعابیر ترکی و «ترکیک» نداریم. این شبیه تعابیر زبان آلمانی و زبان های «ژرمنی» است. آلمانی امروز روشن است. اما در گروه زبان های ژرمنی زبان های مختلفی مانند آلمانی، داچ (هلندی)، سوئدی، انگلیسی، نروژی و دانمارکی را هم میتوان یافت که طی ۱۵۰۰ سال گذشته همچون زبان های مستقلی تحول یافته و بصورت معاصر خود در آمده اند.

از این گروه زبان های «ترکیک» یک دسته که موسوم به شاخه «اوغوزی» و مربوط به ترک های جنوب غربی است، با نام کلی «ترکی» تحول تاریخی جداگاه ای کرده اند. این زبان ها ابتدا زبان و لهجه های اقوام و قبایل اوغوز (به عربی «غز») بودند که بتدریج همزمان با کوچ این اقوام به سوی خراسان، ایران و آناتولی، از سده های ۱۵-۱۶ به بعد بصورت امروزی ترکمنی، ترکی آذری و ترکی آناتولی و یا ترکیه در آمدند که چند قرن پیش به آنها تعابیر گوناگونی مانند ترکی قزلباشی، عجمی، رومی و غیره داده شده بود. هر چه زمان میگذرد و گویشوران این گونه های ترکی اوغوزی در شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی متمایز خود به حیات مستقل از همدیگر ادامه میدهند تمایز آنها از همدیگر هم بیشتر میشود.

بگذارید به زبان های چهار جمهوری آسیای میانه یعنی اوزبکستان، قزاقستان، قرقیزستان و ترکمنستان، بعلاوه تاجیکستان ایرانی زبان و همچنین به جمهوری آذربایجان اشاره کنیم. در این میان به تاتاری و زبان های کوچکتر دیگر «ترکی» که از سیبری تا مولدووا پراکنده شده اند، توجه چندانی نخواهیم کرد.

در آغاز یک رشته توضیحات اولیه: بعد از فروپاشی شوروی در اوایل سالهای ۱۹۹۰ میلادی، ۱۵ جمهوری شوروی و از جمله پنج کشور آسیای مرکزی یعنی قزاقستان، قرقیزستان، اوزبکستان، ترکمنستان و تاجیکستان استقلال خود را اعلان کردند. از این پنج کشور زبان اکثریت نسبی و یا بزرگ مردم چهار تای نخست از خانواده بزرگ زبان های ترکی و پنجمی یعنی تاجیکستان از خانواده زبان های ایرانی است. زبان جمهوری آذربایجان که مستقل شد و همچنین زبان های دوگانه «جمهوری خودمختار تاتارستان و باشقردستان» هم که جزو جمهوری روسیه بود و همانطور ماند هم از همین خانواده زبان های ترکی است.

البته در اینجا باید دقت کرد. وقتی خانواده زبان های «ترکی» میگوئیم منظور از واژه «ترکی» زبان رایج کنونی در ترکیه نیست، منظور همان خانوادۀ بزرگتر زبان های «ترکیک» است. ترکی ترکیه، ترکی آذری، تاتاری، قزاقی، قرقیزی، اوزبکی، ترکمنی،اویغوری و حتی زبانهای مهجور «گوک تورک» و غیره همه در این خانواده بزرگتر زبان های «ترکیک» هستند که ما در فارسی به آن باز زبان های «ترکیک» میگوئیم. زبان های ترکیک یک خانوادۀ فرضی است که عبارت ازهیچکدام از این زبان های فعلی ترکی به تنهائی نیست. یک نوع ریشه فرضی و اصلی همه این زبانهاست، درست مانند اینکه وقتی از «زبان های ایرانی» صحبت میکنیم فقط فارسی ایران را در نظر نداریم، منظور فارسی، کردی، پشتو، تاتی، تالشی، بلوچی و یا حتی سغدی و یا خوارزمی باستان و غیره است که دیگر زبان های مرده بشمار میایند. مقایسه دورخیز دیگر خانواده زبانهای لاتین مثلا ایتالیائی، فرانسوی و پرتغالی است که واژگان، دستور و دستگاه آوائی شان به درجات مختلف بهم دور و یا نزدیک اند، اما این زبان ها یعنی مثلا ترکی ترکیه و قزاقی، و یا فارسی و پشتو و یا فرانسه و ایتالیائی با وجود قرابت، یک زبان نیستند و هیچ کدام هم «زبان اصلی» و یا «استاندارد» و «معیار» نیست که زبان های دیگر «غیر اصلی» و یا «نادرست» شمرده شود.

یک موضوع دیگر این است که برخلاف بعضی موارد دیگر مانند ژاپنی و یا سوئدی که رابطه نزدیکتری بین زبان و تیره-نژاد یک قوم و یا ملت وجود دارد، اقوام ترک زبان یکی دو هزار سال پیش آنقدر به اقصا نقاط دنیا پخش شده اند که امروزه به گواه اکثر زبانشناسان و مردم شناسان، «ترک بودن» قوم و نژاد هیچ کس را معین نمیکند، چه آنها (همانند انگلیسی ها و اسپانیائی ها) در طول این یکی دو هزارسال هرجا که کوچ کرده اند، با اقوام بومی آمیخته و از نگاه قومی و تباری مخلوط تر شده اند، در حالیکه در بسیاری موارد زبان آنها تحول ماهوی پیدا نکرده است. «ترک بودن» امروزه مانند لاتینی زبان بودن ایتالیائی ها، پرتغالی ها، اسپانیائی ها، آرژانتینی ها و کوبائی هاست. «ترک بودن» فقط نشان دهنده آن است که زبان یک شخص (چه اوزبک و قزاق، چه ترک ترکیه و اویغور زرد) از خانواده زبان های ترکی (تورکیک) است و گرنه تبار و حوض دی ان ای یک ترک ترکیه با قزاق کاملا متفاوت است. زبان است که باعث میشود مخصوصا خود ترک ها همه آنها را ترک بنامند. در خارج از عالم ترکیه معمولا آنها را گویشوران زبان های تورکیک (مانند گروه های زبان های ژرمنی، ایرانی، سامی) مینامند. درستش هم این است و گرنه میبایستی عبری و عربی را هم یکی شمرد.

هر شاخه این خانواده زبان های ترکی نیز وابسته به اینکه در مجاورت و آمیزش با کدام قوم و زبان دیگر به سر برده تاثیرات متفاوتی گرفته است. بگفته لارس جانسون (۲) بخصوص تاثیر زبان های اسلاوی، ایرانی و مغولی بر ترکی در هر منطقه شکل و ساختار آن گونه زبان ترکی را دچار تحولی جدی نموده است. این شاید با تاثیر عمیق عربی به فارسی پس از اسلام قابل مقایسه باشد.

این را بعنوان یادداشت قید کردم چون مثلا در ایران بعضی ها از روی کمبود آگاهی میگویند که کردی «نوع تکامل نیافته فارسی است» و یا «ترکی آذری معجونی از ترکی ترکیه و فارسی است» و یا بخصوص در ترکیه بعضی ها از روی احساسات سیاسی تصور میکنند زبان اصل و ریشۀ همه زبان ها و لهجه های ترکی همان ترکی استاندارد و معاصر جمهوری ترکیه است و همۀ زبان های دیگر ترکی مانند اوزبکی و ترکمنی و آذری را به نسبت دوری و نزدیکی آن به ترکی ترکیه بررسی و حتی «ارزش یابی» میکنند و به آنها صفت «درست» و «غلط» و یا از «استاندارد» و «گونه مادر» دور و یا نزدیک میبندند. آنها در عین حال همه را «ترک» و زبان آنها را هم «ترکی» مینامند، اما برای تفکیک، از تعابیری مانند «ترکی قزاقی» و «ترک های اوزبک» استفاده میکنند، در حالیکه نه ترکی ترکیه «استاندارد» و «مادر» زبان های ترکی است، نه فارسی ایران این نقش را نسبت به مثلا کردی و بلوچی بازی میکند و نه فرانسه زبان «مادر» برای ایتالیائی ورومانیائی بشمار میرود. هر کدام از این ها زبانی مستقل است که با دیگر زبان های «هم خانواده» خود قرابت های دور و نزدیک لغوی، دستوری و یا آوائی دارد، هرکدام از یک سیر تاریخی بخصوص خود گذشته و در رابطه و آمیزش با عوامل و شرایط دیگری رشد کرده، به زبان کنونی تبدیل شده است که فعلا هست. طی این تحول، یکی از این لهجه ها زبان رسمی یک کشور شده و یکی نشده، یکی زبان نخست عده ای کمتر و دیگری زبان نخست جمعیتی بزرگتر شده، یکی زودتر به کتابت شروع کرده و آثار بیشتری دارد و دیگری دیر تر و طبیعتا آثار کمتری به آن زبان نوشته شده است.

حتی تا اینجا همه این بحث ها برای مردم مثلا ترک زبان آسیای میانه بی مورد است، چرا که اگر چه تحصیلکرده های آنها میدانند که زبانشان از خانواده زبان های ترکی است، اما هرگز و هیچکدام از آنها به زبان خود «ترکی» و یا مثلا «ترکی قرقیزی»، «ترکی ترکمنی» و یا «ترکی اوزبکی» نه، مستقیما و تنها «قزاقی»، «اوزبکی»، «قرقیزی»، «ترکمنی»، «تاتاری» و بخودشان هم نه «ترک قزاق» و «ترک اوزبک» بلکه فقط «قزاق» و «اوزبک» و غیره میگویند. تنها در ترکیه است که اغلب مردم فکر میکنند همه اوزبک ها و قزاق ها و اویغور ها ترک و زبانشان ترکی است، اما «لهجه هایشان فرق میکند.»

وضع دو کشور تاجیکستان و آذربایجان از اینها فرق میکند. تاجیک ها هم زبان خود را «تاجیکی» («توجیکی») مینامند اما احتمالا نظر به نزدیکی بسیار تاجیکی به فارسی معاصر ایران (و دری افغانستان)، بخصوص تحصیلکرده های تاجیکستان مشکلی در گاه «فارسی تاجیکی» و یا حتی بندرت فقط «فارسی» نامیدن زبان خود نمی بینند.

در جمهوری آذربایجان هم همانند تاجیکستان مردم به زبان خود «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند اما میدانند که زبانشان ترکی است. در آذربایجان ایران مردم ترک زبان، زبان نخست خودشان را فقط «تورکی» (ترکی) مینامند، اگرچه ترکی ترکیه را هم «ترکی» میشمارند و میدانند که بین این دو گونه فرق های کمی نیست.

در هر دو موردِ تاجیکستان و آذربایجان، بیشک نزدیکی زبان های فارسی و تاجیکی و از طرف دیگر ترکی ترکیه و آذری دلیل عمده این نامگذاری است. البته احساسات ملی و تاریخی غالب در تاجیکستان و جمهوری آذربایجان هم در این نامگذاری نقش بازی میکند. از سوی دیگر شاید هم یک علت این امر در آن است که تاجیکستان در مقابل ایران، و آذربایجان در مقابل ترکیه کشورهای کوچک ترو ضعیف ترند، هم تجربه مستقل دولتداری خودشان بسیار کوتاه مدت است و هم از نظر اقتصادی و اجتماعی از آنها در مجموع عقب تر اند. حتی اگر پیشرفت اقتصادی، مصرف کاغذ، تعداد تیراژ روزنامه ها و کتاب، پیشرفت علوم دانشگاهی و تکنولوژی را هم در نظر بگیرید، طبیعتا میل طرف کوچکتر به طرف بزرگتر، و طرف ضعیف تر به طرف قوی تراصولا میچربد. یک عامل دیگر اینکه در ایران، فارسی معاصر بیش از ۱۲۰۰ سال و در ترکیه، ترکی حدود ۸۰۰-۹۰۰ سال است که زبان حاکم و وسیله کتابت اند. با این ترتیب هم فارسی ایران و هم ترکی ترکیه در این زمینه ها تولید و تجربه فرهنگی و تاریخی بمراتب بیشتری از تاجیکستان و یا سرزمین کنونی جمهوری آذربایجان دارند.

چهار کشور ترک زبان آسیای میانه تجارب متفاوت تری از جمهوری آذربایجان داشته اند.

«ترکی» های آسیای میانه

نتایج انقلاب اکتبر روسیه در آسیای مرکزی از یک طرف امید بخش بود چرا که تحصیل پایه اجباری شد و گسترش یافت. تا سالهای ۱۹۴۰ تعداد بیسوادان به حد اقل کاهش یافت، تعداد کثیری روزنامه و کتاب چاپ شد و در بسیاری از این جمهوری ها دانشگاه ها و آکادمی ها تاسیس یافت که قبلا موجود نبود.

اما چند عامل مهم دیگر بصورتی فشرده تر و سازمان یافته تر از گذشته بر زندگی فرهنگی و زبانی مردم ترک زبان آسیای میانه تاثیری ماندنی گذاشت.

تا آن موقع مرزهای داخلی آسیای میانه روشن نبود و مرز ها را فاصله هائی معین میکردند که تیر های اسب سواران لشکر ها و قبایل مختلف در رویاروئی های مختلف خود میانداختند. تا فتح بخش اعظم آسیای میانه توسط لشکر اسلام در اواخر قرن هفتم و تحکیم این حاکمیت در قرن هشتم، اکثریت مردم منطقه به لهجه های مختلف ایرانی و ترکی سخن میگفتند. بعد از اسلام زبان دین، علم، ادب و فرهنگ عربی و فارسی بود درحالیکه نخستین آثار ترکی که به لهجه محلی ترکی در کاشغر (گوک تورک و یا اویغوری باستان) نوشته شد حدودا مربوط به ۴۰۰ سال پس از اسلام بود (اولین اثر معروف ترکی «قوتادقو بیلیگ» بود که در قرن یازدهم به لهجه خاقانیه و یا قراخانی و بصورت مثنوی نوشته شد).

در اوایل و طول قرن نوزدهم، پس از تضعیف و شکست های ایران، آسیای میانه کاملا از سوی ارتش تزاری روسیه تصرف شد و خان نشین های مختلف آن تحت حاکمیت روسیه در آمدند که مدتی نام مجموعه آنها «ترکستان روس» (بعلاوه «امارت بخارا» و «خان نشین خیوه») بود.

در اوایل قرن بیستم همزمان با تصرف آسیای میانه از سوی بلشویک های روسیه، ابتدا دوره ای نامعین و متغیر از نظر مرزها، نام مناطق، تبدیل آنها به «دولت» های جداگانه و زبان های آنان پیش آمد. از جمله نام «ترکستان» که ابتدا ایرانیان به این منطقه گذاشته و دیر تر روس ها آنرا ادامه داده بودند و درواقع نام منطقه معینی نبود، لغو گردید. سرزمین قزاقستان کنونی بعنوان «قرقیزستان» و قرقیزستان کنونی بنام «قارا قرقیزستان» («قرقیزستان سیاه») و غیره نامگذاری شد. از نظر الفبا که از شروع دوره اسلامی تا تسلط شوروی در این منطقه فقط الفبای عربی–فارسی بکار میرفت، ابتدا به این الفبا و املای رایج این مناطق علامات ویژه ای از سوی دانشمندان شوروی اضافه شد. سپس برای هر جمهوری نو بنیاد یک الفبای لاتین که با الفبای دیگر کشور های ترک زبان و همجوار فرق میکرد معین گردید. بالاخره از اواخر سال های ۱۹۳۰ الفبای روسی–سیریلیک قبول گردید. باز برای هر کشور جداگانه آسیای میانه که اکنون پنج «جمهوری شوروی» شده بودند علامات بخصوصی مقررشد. در نتیجه زبان های ترکی منطقه بصورت بیشتر و رسمی تری از همدیگر منفک و جدا شدند، در حالیکه قبلا همه آن لهجه ها عموما ترکی و یا فارسی نامیده میشدند و همه ایرانی زبانان و ترک زبانان منطقه، صرفنظر از لهجه و حتی زبانشان، در تمام سرزمین های مسلمان یعنی در گستره ای بمراتب وسیع تر از آسیای میانه، از یک الفبای مشترک یعنی عربی–فارسی، با املائی فوق العاده بهمدیگر نزدیک استفاده میکردند.

همچنین مثلا در نمونه زبان اوزبکی که در میان مردم ترک زبان منطقه دارای سنت قدیمی تر کتابت بود، بجای لهجه غرب (خوارزم) که مانند بسیاری زبان ها و لهجه های ترکی تابع قواعد «هماهنگی مصوت ها» بودند، لهجه شمال (تاشکند) بعنوان استاندارد زبان اوزبکی قبول شد که در آن هماهنگی مصوت ها چندان رعایت نمیشود.

برخی تحلیل گران بر آنند که حاکمیت شوروی قصدا این قبیل سیاست ها را در پیش گرفته تا شکاف بین زبان ها و لهجه های مختلف ترکی در آسیای مرکزی را عمیق تر کند و آنها را از سنت و تاریخ مشترک قومی و اسلامی خود جدا کنند تا ازاین طریق مقام و نفوذ زبان روسی و حکومت شوروی مستحکم تر شود.

این کار در مورد تاجیکی هم انجام گرفت که نزدیکی بسیاری با فارسی (دری) افغانستان و فارسی ایران داشت و دارد. بغیر از قبول الفبای سیریلیک روسی با چند علامت و اشاره که برای ملل فارسی زبان ناآشناست، لهجه محلی این منطقه به صورت استاندارد درآمد.

ره آورد انقلاب اکتبر برای آسیای میانه و آذربایجان این بود که همزمان با تشویق زبان و لهجه های محلی و تبدیل هرکدام از آنها به زبان رسمی هر جمهوری، زبان و فرهنگ روسی بر زبان های تازه رسمی شدۀ محل اولویت یافت. این زبان های «نورسمی» هرکدام خود را طور دیگری می نامید و میخواست صاحب الفبا، املا، تاریخ و آثار خود شود.

نتیجه آن بود که این جمهوری های نوپای شوروی، از نظر زبان و فرهنگ، الفبا و املا از همدیگر «مستقل تر» و مجزاتر شدند و در عین حال شرایط نفوذ و حاکمیت روزافزون زبان و فرهنگ روسی و تاثیر واژگان، دستور زبان و نظام آوائی روسی تقویت گردید. از سوی دیگر بکمک همین تدابیر و در عین حال مرزهای بسته و عدم امکان رفت و آمد، مجموع آسیای میانه از سنت شرقی،ایرانی، ترکی و اسلامی خود دور افتاد و شکاف عمیقی بین آنها و ایران و همچنین ترکیه افتاد.

چه از نظر سیاسی و چه در زمینه زبان، فرهنگ، الفبا و واژگان، مشابه همین سیاست و روند در جمهوری نوپای آذربایجان هم پیاده و مشاهده شد.

چند تظاهر دیگر این روند، طرد و منع مفاهیم «ترک،» «ایرانی» و «مسلمان» از کاربرد روزانه مردم و حذف این قبیل مفاهیم از تاریخ و حافظه فرهنگی مردم بود. همه تاریخ نویسی این مناطق دچار تحول شد تا اینکه «ملل» نو استقلال، خود را در جدائی و حتی خصومت با ملل همسایه و محیط خارج از شوروی خود (مثلا ملل ایران و ترکیه) بدانند و تعریف کنند.

نام های «اوزبکی،» «ترکمنی» و غیره در همین دوره و با همین سیاست است که جای مفهوم عمومی تر و فراگیرتر «ترک» را گرفت. در جمهوری شوروی آذربایجان بجای «ترکی» نام «آذربایجانی» برای زبان ترکی این دیار مورد استفاده قرار گرفت. در تاجیکستان نام «تاجیکی» بعنوان باصطلاح «زبانی غیر از فارسی» جایگزین «فارسی» شد. جشن ها و مراسم ملی و دینی مانند نوروز و عید قربان ممنوع شده، سرتاسر تاریخ هرکدام از این ملت ها دچار نونویسی گشت.

نتیجه این همه، جدائی، انزوا و حتی خصومت، هم در داخل شوروی بین این ملت های نوپا و هم بین آنها و ملل همسایه ایران و ترکیه شد، در حالیکه آنها دستکم هزار سال با همدیگر تاریخ، زبان، فرهنگ و دین مشترکی داشتند.

منابع

(1) Johanson, L. and Csato, E. A. (eds): The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

(2) Johanson, L. (2001). «Discoveries on the Turkic linguistic map» (PDF). Swedish Research Institute in Istanbul, retrieved 2007-03-18

 … ادامه خواندن

معنی فرمان استالین در مورد 21 آذرچیست؟

Joseph Stalin

عباس جوادی – ترجمه فارسی سند «فوق العاده محرمانه» «فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میر جعفر باقروف در باره «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی» و دیگر استان های شمالی ایران (6 ژوئیه 1945) برای اولین بار  در همین سایت «چشم انداز» منتشر شد. این سند البته بیش از 45 سال «فوق العاده محرمانه» و سَری باقی ماند تا بالاخره نظام شوروی واژگون شد و در ضمن سَری بودن آن سند هم دچار «مرور زمان»گشت. پروفسور جمیل حسنلی از باکو بود که برای اولین بار نسخه این و چند سند دیگر را از آرشیو حزب کمونیست اتحاد شوروی بدست آورد و از آنها در کتاب معروف خود«فراز و فرود فرقة دموكرات آذربايجان» استفاده کرد. در ضمن آقای حسنلی که برای مدتی در«مرکز ویلسون» در واشنگتن به تحقیقات خود ادامه میداد سه نسخه مربوط به تاریخ فرقه دمکرات آذربایجان ایران را به «پروژه تاریخ بین المللی جنگ سرد» وابسته به «مرکز ویلسون» در واشنگتن داد تا برای بررسی های تاریخی مورد استفاده قرار گیرد. مرکز ویلسون این سند ها را به انگلیسی ترجمه کرد و در اختیار عامه قرار داد. بنده هم بعد از تماس با «پروژه تاریخی بین المللی جنگ سرد» نسخه اين سند را دريافت کردم، به فارسی برگرداندم و در «چشم انداز» منتشرنمودم.

بنظر من این سند برای همه ما ایرانیان و بخصوص آذربایجانی ها از نظر فهم و درک موضوع 21 آذر اهمیت فوق العاده ای دارد. چرا؟ برای اینکه بر خلاف آنچه که یکی از دوستان نوشته بود این یک موضوع بی اهمیت تاریخی نیست که تمام شده و رویش برف باریده باشد. هنوز که هنوز است تصورگروهی از ما آذربایجانی ها آنست که حکومت پیشه وری «اگر چه از خارج حمایت میشد ولی بهر حال ملی بود» و «کار های مثبتی کرد» اما «رژیم شووینیستی و استبدادی شاه آنرا سرکوب نمود.» بنظر من این نگرش با واقعیات جور نمی آید، موضوع را از زمینه، تاریخ و پس منظرش جدا میکند و باصطلاح «درخت را میبیند اما جنگل را نمی بیند» و بالاخره اين باور را اساس قرار ميدهد كه تكيه بر يك تجزيه طلبى كه برنامه ريزى و رهبرى اجرايش با يك قدرت خارجى، آنهم یک دولت اشغالگرباشد هیچ عیبی ندارد و ميتواند بعنوان يك حركت و حكومت “ملى” مورد تائيد و حمايت قرار گيرد.

خاطرات و تاریخ های نوشته آدم های بیطرف و غیر ذینفع را که بخوانید می بینید در سال های 1315- 1325اوضاع ایران و دنیا بد و نا آرام بود. بهر حال جنگ بود. در ایران قحطی نبود اما کمبود مواد غذائی بود. زورگوئی و استثمار و اینها هم البته بود (کی نبود؟ در کدام کشور نبود؟) اعتراض و غیره هم بود. در ایران خدا زده، ضعیف و ناتوان که از یک طرف تحت سلطه یک رژیم ضد دمکراتیک و از طرف دیگر تحت نفوذ و دست اندازی از یک طرف شوروی از طرف دیگر انگلیس بود و آلمان نازی هم به آن اضافه شده بود هر نوع تحریک و توطئه هم بود. روسها هم آمده بودند آذربایجان و گیلان را گرفته بودند. حساب کنید که در این چنین شرایطی مسکو تصمیم میگیرد در شمال ایران بماند و این استان های ایران را به اتحاد شوروی الحاق کند و یا حد اقل جزو اقمار خود کند.

این سند اولین بار است که بطور مشخص و مستند نشان میدهد که معمار و طراح اصلی همه داستان فرقه و 21 آذر مسکو و شخص استالین بود. مجری اصلی اش هم باقروف و ارتش سرخ و کشفیات شوروی. حالا شما فکر کنید آن دسته از آذربایجانی های ایران که آن برنامه های استالین و باقروف را انجام میدادند صرفنظر از خوبی و یا بدی نیتشان در چه وضعی بودند و چه نقشی باز میکردند شايد نیت شخص پیشه وری خوب بود اما حساب غلام یحیی و امثالهم فرق میکرد. اما نیت خوب يك شخص كه نقش مهمى ندارد در يك چنين توطئه و تجاوز کلان خارجی چه نقشی بازی میکند مگر؟ تقسیم اراضی و زبان مادری و شعر ترکی و مطبوعات و راه اندازی رادیو و غیره مگر بد بود؟ اینها اقدامات خوب و مردم پسندی بودند که رژیم پهلوی به فکرش نیافتاده بود. مگر تاسیس رادیو تبریز و بیمارستان شوروی بد بود؟ بد نبود، خوب بود. اما نباید فراموش کرد که اینها را به تنهائی نباید دید. اینها مهره های راهی بود که از بیرون طرح ریزی شده بود و نهایتش الحاق آذربایجان به شوروی و یا در آمدن آذربایجان به صورت یک زائده باکو و مسکو بود و نه بخاطر «مبارزه مردم زحمتکش» ما در راه عدالت اجتماعی و حقوق ملی. مگر استالین و حزب کمونیست به ملت هائی که در اتحاد شوروی بودند مانند آذربایجانی ها، تاتار ها، تاجیک ها و یا قزاق ها و حتی خود روس ها عدالت و حقوق ملی داده بود؟

یعنی اولا نباید طوری که قبلا هم عرض کردم درخت را دید و جنگل را ندید اگرچه تجربه شوروی نشان میدهد که همان «درخت» هم در این مورد چیزی جز شعار و تبلیغات نبود و هدف همه این تبلیغات همین هدفی بود که در این سند می بینیم. تا حالا هر کس میگفت بابا، اینها نافشان به شوروی بسته است و دستور از آنجا میگیرند و به منافع بیگانگان خدمت میکنند میگفتند اینها تبلیغات شووینیستی و ضد کمونیستی است و غیره. حالا که بعد از سقوط شوروی بعضی از اسناد سابق از جمله این سند آزاد شده می بینیم که وضع از آنچه که تصور میکردیم و حدس میزدیم هم افتضاح تر بوده. اینها قدم به قدم کار هائی را كه بايد انجام میشد و تبلیغات و غیره را طرح ریزی کرده بودند و دستورش را هم داده بودند که کی کدام کار را چه مقدار و تا کی انجام بدهد. با این سند دیگر نمیتوان این را انکار کرد. حالا ممکن است عقیده کسی این باشد که “اصلا مهم نیست. از ناف به بیگانه، آن هم رژیمی مانند استالین و باقروف وابسته باشد و باعث تجزیه مملکت شود هم مهم نیست.، مهم اينست كه به هدف خود مختارى و زبان مادرى برسيم. ” اگر کسی میخواهد این نظر را بدهد، خوب بدهد. طوری که آنروز کسی نوشته بود در اين دنيا بعضى ها هم هستند كه بخاطر یک «دعوای خانوادگی» بجای آن که این دعوا را در داخل خانواده حل کنند آنرا به بیرون میکشانند و با همسایه همدست شده خانه خودشان را ویران میکنند. بعضى ها میتوانند این کار را بکنند. اما بنده تصور نمیکنم این طرز فکر با طرز فکر و عمل و سنت و تاریخ ما و بخصوص ما آذربایجانی ها سازگار باشد.

فرمان استالین در مورد 21 آذربه آن معناست که در تاریخ و جامعه همه چیز منطبق با شعار ها و خواب و خیال های ناشی از جوانی و کوری عقیدتی آدمی نیست. دوران بعد از جنگ اول، اشغال ایران و فعالیت حزب توده و فرقه دمکرات را بخاطر بیاورید. آن همه نطق و جلسه و میتینگ و دادوفریاد و موافقت و مخالفت و شعار و صحبت حق و عدالت و غیره را بیاد بیاورید… آن همه عکس و فیلم و گزارش و خبر و تحلیل را هم به آن علاوه کنید. حداقل در مورد جریان فرقه دمکرات آذربایجان همه اش صحنه سازی مسکو و حکومت دست نشانده اش در باکو بود. عرض کردم. اسم آدم هائی که در طرف خود ما دنبال این جریان سینه زدند را شما بگذارید. حرفها و کوشش های ایرانیانی که نیت خوب داشتند چیزی جدا و فرعی بود که بستر حوادث را تغییر نمیداد. تعیین کننده و مجری حوادث آذربایجان و فرقه دمکرات در خود ایران و آذربایجان نبود – در مسکو و باکو بود. ماجرای 21 آذر هرچه بود چیزی بود که متعلق به ما نبود. نقشه ای بود که برای ما و بر ضد ما چیده شده بود. فاجعه ای بود که ما نخواستیم – برای ما خواستند.

اصلا نظر من و شما هم زیاد مهم نیست. واقعیت لخت و عریانی که از این سند مشهود میشود چیست؟ بنظر من اینکه: (١) كل اين جريان و شعار ها و هاى و هوى و باصطلاح دعواى آذربايجان و زبان و غيره در مسكو و باكو طرح ريزى شده بود و براى منافع شوروى و حزب كمونيست بود نه منافع ما(٢) مجريان محلى اين فرمان ، چه شخصا خوب بوده باشند و چه بد، مجرى برنامه مسكو بودند در حاليكه شايد خيلى ها نميدانستند و بعضى ها ميدانستند (٣) در اين راه هم طراحان خارجى و هم مجريان داخلى از مشكلات و فساد و مظالم عقب ماندگى داخلى استفاده كرده براى ملت بيچاره ما نقش منجى بين المللى را بازى ميكردند.

و فبل از همه چیز و مهم تر از همه چیز: به آن سند سری حزب کمونیست یک نگاه دیگری بکنید و اقلا این حکومت فرقه را «ملی» ننامید – به ریش آدم میخندند!

كسى با اين نتيجه گيرى مخالف است؟

یكى از دوستان از باكو زنگ زده بود. ميگفت آنجا از همان دوره استالين به مير جعفر (باقروف) بخاطر قتل ها و کشتار و سرکوب هایش که در تمام آذربایجان کرده بود “مير غضب” ميگفتند. گفتم نگو كه مير غضب باكو و مير غضب بزرگتر مسكو زندگى ما را هم برای مدت ها تباه كردند كه هيچ، بخاطر آنها امروز وقتى از حق زبان مادرى صحبت بكنى هم فارس ها و هم اكثر خود ما ترك ها مظنون ميشوند كه نكند این هم باز از “آن نغمه ها” ست؟

 … ادامه خواندن

گزارش رمزی در باره «جنبش» گیلان

یک گزارش «فوق العاده سرّی» از سفارت شوروی در تهران (دسامبر ۱۹۴۵،آذر ۱۳۲۴) مدت کوتاهی بعد از تشکیل حکومت فرقه دمکرات در تبریز، نشان می دهد که مقامات شوروی و پیشه وری کوشش می کرده اند که همزمان با آذربایجان و کردستان، در گیلان نیز هرچه زودتر یک «جنبش» تجزیه طلبانه و یا طرفدار خود مختاری وسیع آغاز شود اما این کوشش ها با تردید و بی میلی کمیته مرکزی حزب توده روبرو شده است.

در این سند شرایط مربوط به «جنبش گیلان» توصیف شده، درباره تردید های حزب توده و از سوی دیگر تاکید مقامات جمهوری شوروی آذربایجان و خود پیشه وری برای شروع هرچه زودتر «اقدامات عملی» توضیح داده می شود.

سند را شخصی به نام فرول رومانوویچ کوزلوف که آن زمان ظاهرا کارمند سفارت شوروی در تهران بوده آماده کرده بصورت رمز به مسکو فرستاده است. این سند تا سقوط شوروی در سال ۱۹۸۹ بصورت «فوق العاده سرّی» باقی ماند اما پس از سقوط شوروی همراه با اسناد دیگر به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شده برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت. جالب است که ظاهرا از این سند دو نسخه موجود است. یک نسخه دیگر محل نگهداری این سند در «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمانهای اجتماعی آذربایجان» در باکو با این مشخصات نگهداری می شود: RGASPI, f. 82, op. 2, d. 1221, ll. 29-30

همین نسخه از طرف جمیل حسنلی (باکو) دسترس شده، از طرف گری گلد برگ (مرکز مطالعات جنگ سرد در موسسه وودرو ویلسون) به انگلیسی ترجمه شده و سپس با کسب اجازه از مرکز مطالعات جنگ سرد از طرف الناز افروزی فر به فارسی ترجمه و از طرف عباس جوادی ویرایش شده در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. برای مطالعه اصل روسی سند و ترجمه انگلیسی بهاین لینک مراجعه کنید.

حدود شش ماه قبل ار این تاریخ، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی فرمانی با امضای استالین امضاء کرده دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی میر جعفر باقروف را مسئول رهبری، طراحی و اجرای «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» نموده بود. چند ماه بعد از این فرمان بود که فرقه دمکرات آذربایجان و حکومت پیشه وری با طراحی و مدیریت رهبران حزب کمونیست آذربایجان شوروی تشکیل شد. آذربایجان، کردستان، گیلان و حتی خراسان که تحت اشغال ارتش سرخ قرار داشتند، جزو استان هائی بودند که قرار بود شوروی در آن ها یک جریان تجزیه طلبانه و یا خودمحتاری به راه بیاندازد و رهبری کند.

از میان دیگر نام هائی که در «سند گیلان» ذکر می شوند، میرزا ابراهیموف (آکادمیک) و میرزا حسن اوف دو معتمد نزدیک میرجعفر باقروف و نمایندگان شخصی او در تبریز بودند که کار های فرقه دمکرات را از پشت صحنه اداره می کردند. نام میرزا ابراهیموف بعنوان یکی از مسئولان اجرای طرح تجزیه طلبی در آذربایجان ایران در فرمان سرّی استالین هم ذکر شده بود. رضا روستا، عبدالصمد کامبخش و بزرگ علوی از رهبران حزب توده بودند.

و اما متن «گزارش رمزی» سفارت شوروی در تهران به مسکو در مورد «جنبش گیلان»، مورخه اول ژانویه ۱۹۴۶:

{سربرگ : دایره اطلاعات بین المللی در نزد کمیته مرکزی حزب کمونیست سرتاسر اتحاد (بلشویک)}
تلگرام رمزگشایی شده
از ایران
فرستاده شده در تاریخ یکم ژانویه ۱۹۴۶ ، شماره ۲۱۴۰/۴
دریافت شده توسط دایره رمز
( دراصل :۲۹م دسامبر ۱۹۴۵ ) ۱ ژانویه ۱۹۴۶
رمزگشایی شده توسط دایره رمز، ۱ ام ژانویه ۱۹۴۶
( تایپ شده در بالای صفحه ، دست نویس در نسخه ظاهرا قدیمی تر : » خطاب به سیلین. چه کاری باید انجام داد؟ ۳ ژانویه ۱۹۴۶ ، و . مولوتوف)
در پایین صفحه نخست نسخه جدید تر: عضو (یادداشت دست نویس در پایین صفحه نخست نسخه قدیمی تر : «رفیق سیلین دیدگاه ما نسبت به این سوال را به رفیق باقروف فرستاد. » در پائین صفحه نخسن نسخه جدید تر: «عضو کمیته مرکزی. اولین نسخه همراه با یادداشت رفیق مولوتوف به رفیق س (سیلین) فرستاده شد.»)
(نسخه اصلی: شش رونوشت چاپ شد، نسخه جدیدتر : سه رونوشت چاپ شد)
( دست نوشته به رفیق استالین)

۱- به رفیق مولوتوف
۲- به رفیق بریا
۳- به رفیق مالنکوف
۴- به رفیق دکانوزوف {به صورت دست نویس در نسخه جدید تر}
۵- به رفیق پانیوشکین {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
۶- او/اس {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
۷- دستنوشته (به رفیق میکویان)
۸- دستنوشته (به رفیق ژدانوف)
به فیلیپوف(استالین)

در تاریخ ۲۲ دسامبر ، مصوبه جلسه نمایندگان اقشار مختلف مردم گیلان از رشت دریافت شد که به امضای نمایندگان رعایا و دهقانان ، ملاکین ، طبقه روشنفکر و سازمان محلی حزب توده رسیده بود. اغلب روزنامه های چپگرا این مصوبه را در تاریخ ۲۴ ، ۲۵ و ۲۶ دسامبر منتشر کردند. این مصوبه مطالبات زیر را در بر می گرفت: تبعید سید ضیاء ، تاسیس یک رژیم دموکراتیک ، تحت پیگرد قرار گرفتن دزدان و رشوه گیران از دستگاه دولتی ، ایجاد انجمن های ایالتی و ولایتی و اختصاص ۵۰ درصد از مالیات جمع آوری شده در استان (گیلان، -مترجم) به موسسات و نهادهای محلی. مصوبه به شاه ، مجلس و دولت تلگراف شد. درتلگراف به این مسئله اشاره شده بود که در صورت عدم پاسخ به مطالبات طی ۱۰ روز، (آنها خود،-مترجم) اقدام عملی را آغاز خواهند کرد. کمیته ای هشت نفره برای رهبری جنبش انتخاب شد. تردیدهایی در کمیته مرکزی حزب توده در رابطه با گسترش جنبش در گیلان بروز می کند. یک ماه پیش با دستور کمیته مرکزی رضا روستا به تبریز رفته بود و در آن جا میرزا ابراهیموف و پیشه وری به وی پیشنهاد دادند که فورا اقدامات عملی را در گیلان آغاز کند و نقشه و برنامه فعالیت را نیز طراحی کردند. هنگامی که روستا مرا از این مسئله مطلع نمود ، من پیشنهاد دادم که فورا همه چیز را به رفقای ما در هیئت نمایندگی (سفارت شوروی،–مترجم) گزارش کند. درآن جا آنها به او (روستا،–مترجم) گفتند هیچ دستورالعملی درموردچنین عملیاتی در گیلان وجود ندارد و برعکس ، چند روز بعد این رفقا پیشنهاد دادند که حزب توده افراد خود را به مازندران و گیلان بفرستد تا مانع فعالیت های زودهنگام کارگران محلی شوند. روستا و کامبخش رفتند. ماموریت انجام شد. چند روز بعد در بازگشتشان جلسه ای باحضور نمایندگان اقشارمختلف مردم در گیلان برگزار گردید. اولتیماتومی به تصویب رسیده و به دولت ارسال شد و هم چنین کمیته ای ایجاد شد. اگرچه اولتیماتوم به امضای مسئولان محلی حزب توده رسید، اما کمیته مرکزی حزب توده از تدارک این جلسه مطلع نبود.

بزرگ علوی برگشت. میرزا حسن اوف و پیشه وری به او گفتند که آغاز فعالیت در گیلان ضروری است و این که آنها این کار را به روستا سپرده اند، اما او در خواب است. علوی پاسخ داد که می داند که هیئت نمایندگی پیشنهادی در باره آغاز فعالیت جدی در گیلان را نداده است. سپس میرزا حسن اوف گفت که خود او دست به کار می شود، اما باید ابتدا اجازه گرفت. هر دواین مسائل دوباره باعث سردرگمی در کمیته مرکزی حزب توده شد. مسئولان کمیته مرکزی می گویند که اگر قرار است عملیات در گیلان اغاز شود و کمیته ای تشکیل گردد و به آنها حتی در باره این مسئله اطلاعاتی داده نشده ، پس واضح است که آنها (کمیته مرکزی حزب توده، -مترجم) مورد اعتماد نیستند. آنها نمی دانند باید چه نقشی در این جنبش بازی کنند. من رفقایمان در هیئت نمایندگی را از این مسئله آگاه کردم. نفر دوم قول داد همه تردیدهای اعضای کمیته مرکزی را برطرف کند. او اظهار داشت که جنبش در گیلان تحت کنترل ماست و هیچ گونه سؤ تفاهمی با کمیته مرکزی وجود ندارد.

کوزلوف

more-e1497357658356ادامه خواندن