وای به روزی که سگ صاحبش را نشناسد

عباس جوادی – در ترکی ما مثلی داریم میگوئیم «آرا قاریشیپ مصّب (مذهب) ایتیپ» (یعنی بلبشو افتاده و مذهب گم شده) و یا «ایت ییه سین تانیمیر» (یعنی سگ صاحبش را نمیشناسد) که هر دو به اوضاعی اطلاق میشود که نظم و آرامش بهم خورده و کسی به کس دیگری گوش نمیکند و همه در حال دعوا و جنگ و سود بردن شخصی و یا گروهی از این هرج و مرج هستند. راستش از نظر روایط قومی در ایران، من شدیدا نگران پیش آمدن چنین اوضاعی هستم.

اخیرا صحبتی داشتیم در شبکه های اجتماعی و بطور شفاهی با کسانی که از نزدیک میشناسم. بنظرم این نگرانی جدی است.

درواقع فتح الباب بحث مقاله ای بود بقلم يكى از دوستان كه از روى نگرانى صميمى نسبت به خطر تجزيه كشور نوشته شده و برنامه اى از نظر مولف اجرا پذير پيشنهاد كرده بود كه منظور از آن تامين حقوق فرهنگى و قومى اقوام در عين حفظ وحدت ملى و تماميت ارضى ايران بود.

اصل فکری ان برنامه بر این نگرانی مبتنی است که از سوئی رژیم ایران بر تبعیض قومی و فرهنگی پافشاری میکند و باعث تعمیق بیعدالتی در جامعه و در ضمن ایجاد خصومت های قومی میشود و از طرف دیگر این سیاست دولت باعث ایجاد «ناسیونالیسم های قومی» مختلفی در بین ملت میشود که در همراهی با سیاست های تبعیض آمیز دولت میتواند برای سلامت و صلح و پیشرفت همه ملت خانمانسوز باشد.

راه حلی كه اين برنامه پیشنهاد میکرد بر تقسیمات اداری سنتی ایران (در سال های سی و یا چهل) استوار بود که مرز بندى استانها کم و بیش بر اساس جمعیت های قومی (آذربایجان، کردستان، خوزستان، بلوچستان) معین شده بود.

البته در این بین تقسیمات کشوری بیشتر شده و از طرف دیگر کوچ ها و اسکان های جدید باعث اختلاط بیشتر مردم از همه اقوام و فرهنگ ها گشته است (که از نظر من شخصا چیز بدی نیست). بنظر مولف برنامه، بازگشت به آن تقسیمات و تقلیل تمرکز اداری ضمن حفظ مرکزیت بعضی قوه ها و اختیارات مانند ارتش و سیاست خارجی میتواند راه حل معقولی برای دمکراتیزه کردن مناسبات قومی در عین حفظ وحدت ملی باشد.

من خودم شخصا اگرچه فکر میکنم نیت و انگیزه این پیشنهاد مثبت است، اما مرزبندی بر اساس حضور اقوام را اتفاقا و بخصوص بخاطر اینکه در گذشته ما در ایران چنین مرز های مشخصی نداشتیم و در عین حال بخاطر آنکه در این 40-50 سال گذشته اختلاط قومی مانند همه جای دنیا در ایران هم سرعت بالائی داشته، اصل «هر استان (ویا منطقه و یا شهر) مال یک قوم» را فوق العاده خطرناک میدانم.

مدتى است بعضى تعابير مانند “خود مختارى” و فدراليسم” در كشور هائى نظير ايران و تركيه كه اقوام مختلفى تركيب ملى شان را تشكيل ميدهد مُد شده است. همه هم به نمونه هاى تاحد زياد موفق كانادا و سوئيس اشاره ميكنند. اين نمونه ها همه خوب و درست، اما آيا مدل سوئيس و يا كانادا را ميتوان در كشورى مانند ايران و يا تركيه و عراق با ويژگيهاى تاريخى، قومى، عشيره اى، دينى و مذهبى، فرهنگى و زبانى پياده كرد؟

بنظر من اگر واقع بين هستيم آن اسم ها و القاب از قبيل فدراسيون و كنفدراسيون را يك لحظه فراموش كنيم و جواب اين سوال را بجوئيم: آیا راه حلی نیست که دمکراتیزه و غیر متمرکز کردن جامعه را بدون جداکردن انسان ها بر اساس قومیت، زبان و یا مذهبشان در نظر بگیرد؟ از نقطه نظر بنده اگر نتیجه کار طوری باشد که دعوا بر سر آن درگیرد که کدام ده، شهر، منطقه و یا استان «مال» کیست، اگر یک کُرد در آذربایجان غربی، یک ترک در کردستان و یا یک فارسی زبان دربلوچستان نتواند با خوشی زندگی کند، نتواند بخاطر«همزبان نبودن با محیطش» احساس راحت برابری رفتار وحقوق کند و اگرترجیح بدهد که از آنجا به شهر و منطقه «خودش» کوچ کند، در آنصورت ما در سرتاسر ایران، از آذربایجان و کردستان تا خراسان و بلوچستان بحرانی جدی و قوم- بنیاد خواهیم داشت که آن سرش نا پیداست و میتواند به سرعت با شعله کوچکی در نقده و یا زاهدان تمام خرمن ایران را به شعله آتش تسلیم کند.

احساس خطر اصلی بنظر میرسد از ناحیه آذربایجان غربی و ادعای «مالکیت» ترک ها و یا کُرد ها بر تقریبا تمام نواحی و شهر ها و دهات این استان و از جمله نقده / سولدوز، بوکان و حتی خود ارومیه و ده ها روستای استان است. بیش از هزار سال است که بخصوص در آذربایجان غربی، کُرد ها، ترک ها، آسوری ها و ارامنه و از سوی دیگر اهل تشیع و تسنن و دیگر مذاهب و طریقت های ادیان مختلف زندگی میکنند. این زندگی طوری که همه میدانیم هیچوقت آسان نبوده است. در همین اواخر هم  اخبار مناقشات حتی بین روستائیان و یا اینکه کدام پاسدار و یا شهردار«کجائی» هست کم نبوده اند. بنظر بنده یک محرک عملی اوضاع تحولات مربوط به کردستان عراق و ترکیه است که به احساسات مردم استان تاثیر مستقیم میگذارد. اگر مردم کُرد استان در مقابل عملیات تروریستی و قوم گرایانه این و یا آن گروه آشکارا نایستند، اگربحث در این باره برخیزد که فلان جا «مال» کدام گروه است و اکثریت جمعیت فلان شهر متعلق به کدام گروه است و در تاریخ چطور بوده و چطور عوض شده و یا  فلان شهردار «کجائی» هست و اگر پیش زمینه این بحث ها آن باشد که هر قوم و گروهی باید در محدوده جغرافیائی و در داخل «مرز»های این یا آن استان زندگی کنند (که در تاریخ ما چنین «مرز» های قومی بر خلاف اروپا هیچ وقت وجود نداشته)، در آن صورت میتوان گفت کسانی که نقشه انتقال مجادلات کرکوک و کردستان عراق و ترکیه را به ایران دارند اولین قدم ها ی خود را در این راه برداشته و موفق هم شده اند.

که در آن صورت یقین من بر اینست که هیچ قوم و گروهی از این مهلکه همچون «برنده» و «پیروز» بیرون نخواهد آمد، نه گروهی که «حق» کمتر گرفته و نه گروهی که ظاهرا «حق» بیشتری را از آن خود کرده. همه در آنصورت خدانکرده در باتلاق نزاع های قومی و محلی و منطقه ای و بعد سرتاسری فرو خواهند رفت که نمونه هایش در منطقه را هر روز اخبار به ما خاطر نشان ميكند.

اگر به نمونه عراق نگاه كنيم و آينده مبهم افغانستان ، سوريه و حتی تركيه را در نظر بگيريم بفكر يك چاره جوئى مشترك، ملى و عملى خواهيم افتاد كه هم منافع منطقى همه اقوام ملت را تامين كند و هم منافع ملت و كشور را.

بنده كه خودم شخصا نه سر پيازم و نه ته پياز كه تاثيرى در روند حوادث بگذارم. اما آرزوى صميمى و شخصى بنده اينست كه چه حكومت ها و چه گروه هاى مختلف هر كارى هم كه بكنند و روى هر نقشه و برنامه اى هم كه كاركنند فقط طورى بكنند كه مردم اين مملكت بخاطر زبان، فرهنگ، قوميت، دين و مذهب و يا باور ها و ترجيح هاى زندگى شخصى شان نسبت به همديگر احساس تبعيض، خصومت و جدائى نكنند و خود را باين خاطر از ديگر شهروندان اين ملت جدا نكنند.

اگر هر كس بخاطر زبان و يا مذهب و يا قوميت خود بخواهد حساب خود را از بقيه شهروندان اين مملكت جداكند ماهم به روز عراق و يا سوريه خواهيم افتاد.

در نهايت سوال اينست كه آيا ما، چه دولت و چه تك تك ما، بالاخره قادر خواهيم بود طورى كنيم كه شهروندان اين مملكت. صرفنظر از زبان مذهب و قوميت خود بطور دوستانه اى در يك اداره كار كنند و در يك شهر، يك بخش و روستا همسايگان خوب ديوار به ديوار همديگر بمانند يا نه؟

 

(باز نشر از 26 آوریل 2013)… ادامه خواندن

نفوذ و گسترش ترکی در آناتولی

عباس جوادی – در آناتولی (آناطولی) یعنی بخش آسیائی ترکیه امروز نیز همانند ایران، زبان و ادبیات ترکی اساسا هزار سال پیش همراه با کوچ و اسکان ترکمنان اوغوز (غز) در زمان دولت سلجوقیان نفوذ کرده گسترش یافته است.

بعد از مرگ طفرل بیگ اولین سلطان سلجوقیان ایران، فرزند برادر او چاغری بیگ یعنی آلپ ارسلان در سال 1064 میلادی با اردوی بزرگی از خراسان بسوی آذربایجان حرکت نمود. در آذربایجان و قفقازقبایل ترکمنی که قبل از آلپ ارسلان به آنجا کوچ کرده بودند به اردوی سلطان پیوستند و از آنجا بود که بعد از فتح تک تک مواضع و قلعه های گرجی و ارمنی، در سال 1071 شهر ارمنی ملازگرد (مالازگیرت) را که بین دریاچه وان و ارض الروم (ارضروم کنونی) واقع بود تصرف کرد و اولین ضربه قاطع اردوی سلجوقی اسلام را بر امپراتوری بیزانس وارد نمود. «فتح ملازگرد» که هنوز هم از سوی ترک های ترکیه جشن گرفته میشود سرآغاز ترک و مسلمان شدن آناتولی بود که بالاخره بعد از تاسیس و سقوط سلسله سلجوقیان آناتولی در سال 1243 بدست مغول ها، خان نشین های آناتولی (تا قرن پانزدهم میلادی)، دولت عثمانی (بعد از 1299) با فتح قسطنطنیه (استانبول کنونی) در سال 1453 میلادی به نقطه نمادین خود رسید و باعث چرخش عظیمی در تاریخ منطقه، اروپا و آسیا شد.

همزمان با فتح تدریجی آناتولی امروز و همچنین پیشروی سلجوقیان به عراق و سوریه و بالکان کنونی، زبان و فرهنگ ترکی که تا قبل از فتح ملازگرد اصولا محدود به سرزمین های ایران و شرق آن یعنی آسیای میانه و ماورا النهر و همچنین شمال بحرخزر بود به آذربایجان، قفقاز و بالاخره سرتاسر ترکیه کنونی نفوذ کرد و گسترش یافت. همانند ایران، نفوذ و گسترش زبان و فرهنگ ترکی در این مناطق تازه فتح شده فقط بخاطر جنگجوئی و تصرف قدرت دولت از طرف فرماندهان و امیران ترکمن و سلجوقی نبود. همزمان، فوج های چند هزار نفری طوایف و قبایل ترکمن بطور مستمراز ماورا النهر و خراسان بسوی آذربایجان و بخصوص آناتولی در حرکت بودند. برای جنگجویان ترک فتح سرزمین های جدیدغیر مسلمان هم از نظر مذهبی و جهادی وظیفه شرعی حساب شده مورد رضایت خلیفه اسلامی قرار ميگرفت و هم به آنها فرصت تصاحب ثروتهاى بیزانس مسیحی را میداد. در عين حال قبایل غیرنظامی ترک هم که با زن و بچه و اسب و گوسفند و چادرشان آمده بودند و تا حدود 400 سال بعد از آن هم قرار بود بتدریج به کوچ و اسکان خود ادامه دهند ترکیب قومی، زبانی و فرهنگی محیط جدید زندگی خود را تغییر میدادند.

باز همانند ایران، در آناتولی هم با نفوذ و تسلط نه فقط سیاسی بلکه در عین حال جمعیتی اقوام و قبایل ترک زبان با مردم بومی و تغییر تدریجی زبان، فرهنگ و دین این سرزمین وسیع، ملت جدید ترک تشکل مییافت.

تبدلات زبان و فرهنگ

با این ترتیب در قرن های 12 و 13 میلادی بخصوص در قسمت های شرقی و مرکزی آناتولی در کنار زبان های بومی آن زمان این مناطق از قبیل یونانی و ارمنی، ترکی هم نفوذ و بتدریج گسترش یافت و به جنوب و غرب آناتولی و از آنجا به اروپا ریشه دواند.

ترکمن هائی که از ماورا النهر و خراسان آمده در آذربایجان، قفقاز و آناتولی ساکن شده بودند از نظر قومیت، زبان و فرهنگ فرق چندانی نداشتند. حتی آنها اغلب قوم و خویش همدیگر هم بودند باین معنی که مثلا بخشی از ایل افشار و یا بیات در ایران میماند و بخش دیگری به «بلاد روم» یعنی آناتولی میرفت. این حرکات کوچ و رفت و آمد و اسکان و تغییر سمت حرکت تا چند صد سال ادامه داشت تا اینکه در زمان صفویه یعنی حوالی سال 1500 میلادی بعلت شکل گیری دو دولت گوناگون ایران و عثمانی و جابجائی تقریبا نهائی قبایل،شدت و حدّتش کاسته شد.

تا همین دوره یعنی زمان شاعر معروف ترک زبان فضولی بغدادی از ایل بیات است که تفکیک بین دو ترکی ایرانی و آناتولی بسیار مشکل است و بعد از تشکل دو دولت و جدا شدن را ه و رسم زندگی اجتماعی دو ملت جدید است که دو نوع ترکی جدید بوجود میاید: «ترکی قزیلباشی» ایران و «ترکی رومی» آناتولی و سپس عثمانی که بعد ها در یک سو «ترکی آذری» و یا «آذربایجانی» و در سوی دیگر «ترکی ترکیه» نام میگیرد.

دانشمند معروف ترک استاد زینب کورکماز (قورخماز*) از نظر تحول زبان ترکی بعد از ورود سلجوقیان به آناتولی از سه مرحله «ترکی دوره سلجوقی آناتولی»، «دوره ترکی خانی گریهای (بیگلیك لر) آناتولی» و «دوره ترکی عثمانی» سخن میگوید.

ترک های ایران بخاطر دین مشترک اسلام، آموزش تدریجی لغات و تعابیر عربی و قرانی و در عین حال مجاورت و آمیزش با ایرانیان و تبادلات زبانی و فرهنگی با آنان از نظر زبان و فرهنگ مشکل کمتری با زبان و فرهنگ موطن جدیدشان ایران داشتند اما برخلاف ترک های ایران، ترک های آناتولی عموما با زبانهائی کاملا بیگانه و جدید یعنی یونانی، ارمنی و یا آسوری و دینی غیراز اسلام روبرو شدند. در عین حال آنها زمانی به ایران و آناتولی آمده و مسکون شده بودند که گرد و خاک گله های اسب و گوسفندشان کاملا ننشسته بود و آنها فرصت چندانی برای تعمیق و گسترش زبان کتبی و کتابی خود یعنی ترکی را نیافته بودند.

ترکی، فارسی، عربی

با این ترتیب، در آناتولی، ترک های تازه رس در زندگی روزمره خود ترکی، در زمینه هائی از قبیل طب، دستور زبان و یا فقه و علوم دیگر عربی و در شعر و ادبیات بیشتر فارسی به کار میبردند.احتمالا علت اصلی استفاده نرک های آناتولی از عربی در درجه اول وابستگی به دنیای اسلام و رواج عربی بخصوص در امور دینی و علمی بود همچنانکه آن دوره از نظر ادبیات و هنر دوران شکوفائی بی نظیر زبان و ادب فارسی بود و همین عامل احتمالا باعث تاثیر قوی شعر و ادب فارسی بر ترکی شده است. به گواهی بسیاری از دانشمندان ترک، علت دیگر تاثیر فارسی بر ترکی احتمالا این بوده است که ترک ها اسلام را در درجه اول از ایرانیان و با زبان و آثار آنان آموخته اند.

ظاهرا به علت عوامل فوق الذکر است که در ابتدای کار، آثار ادبی، دینی و علمی تولید شده در آناتولی زمان سلجوقیان یا فارسی و عربی و یا ترجمه آثار فارسی و عربی به ترکی بوده است همچنانکه مثنوی مولانا جلال الدین رومی (بلخی) كه به فارسی است و اشعار فرزند او «سلطان ولد» که برخی ابياتش به ترکی است جزو اولین کتاب هائی هستند که در زمان سلجوقیان آناتولی بطور خطی منتشر میشوند.

در زمان سلجوقیان آناتولی، با ادامه سنت سلجوقیان ایران، زبان فارسی مقام و منزلت والائی در آناتولی داشت و همچون ایران، در فقه و علوم عربی و در شعر و ادب فارسی مورد ترجیح بود. اما با سقوط سلجوقیان در نتیجه حملات مغول، خان نشین های آناتولی از سلجوقیان مستقل میشوند و احتمالا چون امیران و سلاطین این خان نشین های محلی و منطقه ای چندان فارسی و طبیعتا عربی نمیدانستند نوشتن ترکی مورد تشویق بیشتری قرار میگیرد و حتى در سال 1277 در یکی از این خان نشین ها بنام «کارامان» (قارامان در حوالی قونیه) خان محل دستور میدهد که از این پس در امور اداری و دولتی فقط از ترکی استفاده شود (**) از همین مرحله ببعد است که آثار بمراتب بیشتری از فارسی و عربی به ترکی ترجمه و به تدریج آثار بیشتری به ترکی نوشته میشوند. این ترجمه ها غالبا ترجمه صرف نبوده مترجمین ترک با سبک و سلیقه خود ترجمه آزادی از این آثار بدست داده اند که خود این موضوع به نشو نمای ترکی کتبی و ادبی کمک بسیاری کرده است.

—————————————————————————-

چهار منبع:

(*) Zeynep Korkmaz ,1984: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri

Mecdut Mansuroğlu, 1946: Anadolu’da Türk Dili ve Edebiyyatının İlk Mahsulleri

(**) İlber Ortaylı: Dil Konusunda Yaya Kaldık; Milliyet

(**) عباس جوادی: مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم

سلطان الپ ارسلان و جنگ ملازگرد، در: جستار های ادبی (دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد)، زمستان1347، شماره 16… ادامه خواندن

نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیش

اینها نمونه هائی هستند از فرهنگ ترکی – فارسی نصیری که حدود 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است برای چاپ تهیه و تنظیم کرده و به آن توضبحات و حواشی علاوه نموده اند. بگفته ایشان این کار تمام شده و فرهنگ مزبوربزودی در تهران به بازار میاید:

نمونه لغات چغتائی (اوزبکی کنونی) در فرهنگ نصیری:

تانلاغان شناسنده.
تانلاغانلار شناسنده ها.
تانيشماق يكديگر را شناختن.
تانيشتي شناختند يكديگر را.
اتانيمغه نشاسد.
تنبول برگ خوش بوست در هند كه هنديان
مي خورند.
تَنقال به لشگر خبر كردن و گفتن كه در وعده گاه
جمع شوند.
تَنْقا شتر.
تُنگُوز خوك.
تانوق گواه.
تانوغ آشنا.
تُيناق و تويناغ سم و ناخن.
تويناك خربزه.
تونار آن باشد كه بچيز باريك يا به آفتاب بد قت
نگاه كرده چشم خيره شود و تيرگي چشم و آتش
شعله ور.
توندي چشم خيره شد.
تونگل بكاف عجمي بفراغت نوميد شو.
تُنگُل نا اميد.
تونگُلدي نا اميد شد.
تونگولوب نوميد شده.
تون قبا و جامه و ساير لباس و بامالة شب.

نمونه لغات رومی(نرکی ترکیه کنونی) در فرهنگ نصیری:

اوتاق خانه.
اَتك دامن.
آتلاشماق رديف سوار شدن.
آتشمق بايكديگر اندختن تير و غير آن.
آچرو به جيم عجمي وآچاجاق جيم اول عجمي و
ثاني عربي كليد.
اوجوز ارزان.
ايچ طون زيرجامه.
ايچ طون يقه سي گريبان زير جامه يعني جاي
بستن بند زيرجامه.
آجي به جيم عربي تلخ.
ايچ ياغي پيه.
ايچ به جيم عجمي بياشام شراب مايع را و ميان و
اندرون چيزي.
ايچي بوش ميان تهي.
ايچرو به جيم عجمي اندرون و ميان.
آچمق گشادن و زدودن، مثلاً پصدن آچمق يعني
زدودن زنگ.
آچلمش يارلوب شكافته.
اوجاق و اوجغ به جيم عربي آتشدان كه
بعربي كانون گويند.
اوچماق بِهشت.
اوچمق پريدن.
اوج به جيم عربي سر چيزي و به جيم عجمي عدد
سه و بپر اي مرغ به صيغة امر.

نمونه لغات قزیلباشی (ترکی آذربایجان) در فرهنگ نصیری:

آس به مد يعني بياويز بصيغه امر و به فتح الف
يعني بوز اي باد بصيغة امر.
آسماق آويختن.
آسدي به مد الف آويخت و به فتح الف باد وزيد.
آستي ايضاً به معني ثاني.
آسن باد وزنده و باد ي كه مي وزد، گويند اسن يي ل
به دو معني مزبور.
آسه باد بوزد گويند ييل اسه به معني مذكور.
ايس باظهار ياء حطي بدون مد بوي.
ايسيت تب كن و گرم كن به صيغة امر.
ايسيتميش تب كرده و گرم كرده.
ايسيتمه تب و به صيغة نهي يعني تب مكن و گرم
مكن.
ايسيتي تب كرد و گرم كرد.
ايسته باظهار ياء حطي ساكنه بدون مد بخواه
بصيغة امر.
ايستيوب بباء عربي خواسته.
ايستر مي خواهد.
ايستيلم بخواهيم.
ايستيلي ايضاً به معني مذكور
ايستمگ بكاف عجمي خواستن ، گويند ايستمك
ايچون يعني براي خواستن.
ايستين خواهنده.
اَسروك مست و سرخوش.
اسريمش مست شده.
اَسيرگي يعني دريغ بدار بصيغه مصدر.
اسيرگيماق دريغ داشتن.
اَسكي كهنه و ديرينه.
ايسلات نمناك بكن و بخيسان بصيغة امر متعدي.
ايسلان نمناك بشو و بخيس بصيغة امر لازم.

———————————

همچنین بخوانید:

تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

ادامه خواندن

دو نقشه عثمانی از ایران

عباس جوادی – کاتب چلبی که نام اصلی اش مصطفی بن عبدالله (1609-1657) بود از نامی ترین نویسندگان و سیاحان و جغرافی دانان عثمانی است. او که همدوره اولیا چلبی، سیاح دیگر و معروف عثمانی است با اروپا آشنائی زیادی داشت و از طریق یک سیاح و عالم اروپائی ریاضیات و جغرافیا را فراگرفت. او بغیر از ترکی به زبان های فارسی، عربی و تا حدی لاتینی نیز آشنا بود. یکی از کتاب های معروف کاتب چلبی «جهان نما» نام دارد که در دو نوبت بصورت خطی منتشر شده که نام «جهان نمای اول» و «جهان نمای دوم» را بخود گرفته اند و حاوی اطلاعات جالب در باره کشور های مختلف و در عین حال نقشه های جغرافبائی فوق العاده جالبی هستند. نقشه ایران در این کتاب با نام های ولایات مختلف مانند خوزستان، خراسان، عراق عجم و آذربایجان و غیره  فوق العاده جالب است. این نقشه احتمالا حوالی سال 1620 میلادی تهیه شده این است (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید):

نقشه کاتب چلبی: «نقشه ایران که تحت مالکیت شاهان صفوی است»، 1620 م

نقشه دیگری از ایران که تقریبا در همین دوره توسط عثمانی ها تهیه شده متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاست‌مدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانواده‌ای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانه‌ای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان ‌نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود  جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی»داده شده است. (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید).

«ممالک ایران»، نقشه ابراهیم متفرقه افندی از ایران، حدود سال 1729

متن گوشه دست چپ پائین نقشه بالا (به ترکی عثمانی) مشتمل بر نام های ولایات ایران

(برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید)

(برای تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کنید)

 … ادامه خواندن

یا فدرالیسم یا تجزیه؟

عباس جوادی – مدتی پیش آقای مجید محمدی در تحلیل مفصلی با تیتر «ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه» در سایت بی بی سی فارسی از جمله نوشته بود:

بزرگی کشورهایی که حکومت آنها ظرفیت حکومت فدرال و واگذاری قدرت به مردم را ندارند (مثل ایران، روسیه و چین) هم به حال مردم آن کشورها مضر است و هم به حال همسایگان و مردم دیگر کشورها. هند، آلمان، و ایالات متحده نیز کشورهای بزرگی هستند، اما مردمان این کشورها به تجربه یاد گرفته‌اند که با یک سیستم فدرال قدرت را میان مردم تقسیم کنند. امروز از جهت ازدواج همجنسگرایان، اعدام، سقط جنین، مالیات، نظام انتخاباتی، احزاب و گروه‌های سیاسی، ساختار اقتصادی و دهها موضوع دیگر ایالات گرد آمده در کشور ایالات متحده شرایط و قوانین متفاوتی دارند و افراد مجبور نیستند شرایط یک ایالت را تحمل کنند و دولت فدرال قادر نیست یک قانون را بر همه اعمال کند. همین موضوع است که پنجاه ایالت را در کنار هم نگاه داشته است.

اما تبتی‌ها یا اویغورها در چین، چچن‌ها و اینگوش‌ها در روسیه یا کردها، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها و عرب‌ها در ایران از چنین موقعیتی برخوردار نیستند. اگر مردم و نخبگان سیاسی چین و روسیه و ایران نتوانند فدرالیسم را در چارچوب ملتی بزرگ پذیرا شوند راه حلی که برای بسیاری باقی می ماند تجزیه است. کشورهایی که مانند کانادا و بریتانیا و اسپانیا و بلژیک ظرفیت سیاسی آزمون‌های فیصله بخش مثل همه پرسی (در کِبِک و اسکاتلند و کاتالونیا و فلاندرز) را ندارند، به تدریج به چند واحد سیاسی مستقل تقسیم می شوند، البته با هزینه بسیار زیاد.

مانع تجزیه در نظام‌های اقتدارگرا و متمرکز نیز نه عرق ملی یا میراث فرهنگی بلکه زور قوای قهریه بوده است: ارتش‌ سرخ و حزب کمونیست در چین، ارتش شاهنشاهی و سپاه پاسداران در ایران، و ارتش روسیه. زور نمی تواند توجیه خوبی برای مشروعیت وضعیت موجود ایران، روسیه یا چین باشد. تمامیت ارضی‌ای که مستلزم اعدام های دسته جمعی و ریختن خون جوانان تبتی، ایغور، چچنی، کرد، ترکمن، ترک، عرب و بلوچ باشد چه ارزشی دارد؟

BBC Persian – ناظران می گویند – ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه.

لبّ مطلب این تحلیل آنست که اگر کشور های بزرگی مانند ایران، روسیه و چین که دمکراتیک نیستند نظام اداری فدرالیستی را نپذیرند تجزیه خواهند شد.

حرف آخر را از اول بگوئیم: این را به یقین نمیتوان ادعا کرد زیرا تجربه همین کشور ها تا کنون نشان داده که کشوری که بزرگ باشد ولی دمکراتیک نباشد و حقوق اجزا قومی خود راچندان احترام نگذارد لزوما تجزیه نمیشود (و یا تا حالا همه آنها تجزیه نشده اند). اینکه در دهه های آینده چین روسیه و یا ایران تجزیه خواهند شد یا نه چیزی است که باید دید. اما مشکل اینست که در شرایط عدم دمکراسی و لیبرالیسم، احتمالا فدرالیسم هم منتج به تجزیه این کشور ها خواهد شد زیرا کشور هائی مانند چین و ایران و روسیه بخاطر نداشتن تجربه دمکراتیک قادر به برقراری فدرالیسم بر پایه تعامل و رعایت حقوق یکدیگر نیستند.

ما چند مدل داریم: یکم: بزرگ و فدرال – دمکراتیک و مرفه و پیشرفته (و یا در حال پیشرفت و رفاه) مانند ایالات متحده، کانادا و یا هندوستان. دوم: بزرگ و غیر دمکراتیک اما نه چندان دیکتاتوری و در عین حال نه زیاد پیشرفته اما در حال پیشرفت مانند روسیه و چین. سوم: کوچک و جهان سومی یعنی فقیر، عقب مانده و غیر دمکراتیک مانند سومالی، تاجیکستان، یمن و چهارم: «کوچک و زیبا» یعنی هم دمکراتیک و هم مرفه مانند سوئیس، مجارستان و يا اتريش.

کشور هائی که هم کوچک و هم دمکراتیک و مرفه هستند از سوئى زياد نيستند و از سوى ديگر اغلب یا در بدنه کشور های غربی هستند (بلژیک، سوئیس) و یا متحد نزدیک سیاسی و نظامی غرب هستند (کره جنوبی، تایوان). بر عکس تعداد کشور های کوچک، فقیر و غیر دمکراتیک خیلی زیاد است. در عین حال تعداد کشور های پهناور مانند کانادا و یا روسیه زیاد نیست اما آنها که از این دسته كشور هاى پهناور هستند اما دمکراتیک نیستند ناچارند نیروی نظامی قدرتمندی داشته باشند تا از تلاشی خود پیشگیری کنند.

ایران اولا کشوری است متوسط و نسبتا بزرگ و ثانیا غیر دمکراتیک.

اکثر کشورها از نظر حجم متوسط اند. از میان این دسته تعداد بسیار کمی هستند که در مجموعه کشور های پیشرفته بودند و تجزیه شده اند (مانند چکسلواکی سابق) که حالا هر کدام از این اجزاء (چک و اسلوواکی) هر دو زندگی آزاد و خوبی دارند. اما کشور های متوسط و نسبتا بزرگ عقب مانده و غیر دمکراتیک که تجزیه شده اند (سودان، اندونزی) اجزاء جدا شده و حتی همه اجزا آن کشور ها بعد از جدائی زندگی اغلب بدتری دارند اگرچه وضع بعضی ها مانند کردستان عراق با وجود اینکه هنوز به مرحله روشن و نهائی نرسیده اما عملا از دوران قبل یعنی از زمان عراق صدام بمراتب بهتر است.

نمونه تجزیه دمکراتیک و مسالمت آمیز (چکسلواکی سابق) فوق العاده نادر و کاملا محدود به کشور های غربی و دمکراتیک است. اما در همه موارد تجزیه در کشور های غیر دمکراتیک، روند تجزیه با جنگ، جنگ شهروندی، قتل و خرابی همراه بوده است (یوگسلاوی، کردستان عراق، آذربایجان – ارمنستان).

البته در نهايت سوال اینست که ایا ایران میتواند تمامیت ارضی و وحدت سیاسی خود را حفظ کند و تبدیل به یک نظام فدرالی شود که مثلا مانند کانادا و یا هندوستان تقسيمات قومى – ايالتى و يا زبانى داشته باشد و بدرجات گوناگون حقوق داخلی ایالت ها را حفظ کند اما در مقابل دیگر کشور ها بعنوان یک کشور واحد و متفق عمل کند و نه مثل «اقلیم کردستان عراق» شود که در ظاهر عضو فدرالی عراق است ولی عملا مستقل است و ارتش و پرچم و غیره خودش را دارد و معلوم نیست تا کی این ظاهر را حفظ خواهد کرد؟

خیلی ها به این شک دارند. در آن صورت سوالی که مطرح میشود اینست که شانس های تجزیه چقدر هستند؟ آیا تجزیه کشور به اجزاء مختلف باعث آزادی و رفاه آن اجزاء میشود؟ در شرایط بين المللى ايران، با اين همسايگان و اوضاعى كه در كشور هاى همسايه و منطقه در جريان است و این فقدان تعامل و دمکراسی در تاریخ ما، آیا مثلا لُرستان و يا آذربايجان و يا كردستان هر كدام ميتواند با جدائى از ايران تبديل به كشور هاى “كوچك و زيبا” و در عين حال آرام، مرفه وصلحجوئى شود كه وضع اقتصادی اش خيلى بهتر از زمان ماندن در چارچوب ايران باشد، حقوق ، آزادى و برابر حقوقى همه شهروندان خود را صرف نظر از مذهب و قوميت و زبان تامين كند و با همسايگان خود و ديگر كشور هاى منطقه و جهان در صلح و صفا زندگى كند؟

اولا آيا در صورت تجزيه شانس اين روند و پيشرفت حدودا چقدر است و این احتمال تا چه حد بر آرزو و شعار و تا چه درجه بر داده های تاریخی و سیاسی – اقتصادی و اجتماعی مبتنی است؟

ثانيا بهائى كه هر كدام از خود مردمى كه قرار است جداشوند، براى احتمال رسيدن به آن هدف بپردازند چقدر است و چه مدتى لازم دارد ؟

ثالثا – و این چیزی است که احتمالا از همه عوامل دیگر مهم تر است – صرفنظر از شعار ها و تحلیل های افراد و تحلیل گران و گروه ها آیا مردمی که گویا در آن صورت قرار است از بدنه کشور متبوع و بزرگتر خود جدا شوند واقعا با درنظر گرفتن همه احتمالات و سیاست ها و تجارب و تاریخ و مهمتر از همه زندگی خود و خانواده خودشان و مردم شهر و منطقه خود میخواهند و یا خواهند خواست از بدنه کشور خود جدا شده کشور کوچکتراما مستقلی ایجاد کنند یا نه؟

دو سوال نهائی شاید اینست: (1) آیا ایران میتواند کشوری نسبتا بزرگ بماند اما مثل کانادا فدرالی، دمکراتیک و مرفه شود؟ (2) ایا لرستان، بلوچستان و یا آذربایجان میتواند از ایران جدا شده مثل جمهوری چک کشوری کوچک، اما مستقل، دمکراتیک و مرفه شود؟

————————————

باز نشر مقاله ای از 15 فوریه 2013… ادامه خواندن

زبان مادری، زبان پدری، زبان محیط

TCKعباس جوادی – حسن، یک ایرانی الاصل ازاردبیل را تصور کنید که مدتهاست مقیم آمریکاست و در آنجا با سیلویا، یک آمریکائی هیسپانیک مکزیکی الاصل ازدواج کرده است. زبان اصلی حسن ترکی آذربایجانی است که زبانی برای او محاوره ای است. زبان اولیه او از نظر نوشتن و خواندن، فارسی است. در آمریکا، البته در درجه اول از انگلیسی استفاده میکند و بعد از گذشت سالها تسلط او بر انگلیسی بمراتب بیشتر از هم ترکی آذری و هم حتی فارسی است. زبان و فرهنگ نخست سیلویا اسپانیولی است اما سیلویا هم که سالهاست در ایالات متحده زندگی میکند زبان و فرهنگ حاکمش انگلیسی است. فرزند آنها دنیس کمی ترکی، گاهی فارسی و از طریق مادرش اسپانیولی میشنود. اما در خانه و بیرون، در تلویزیون و کودکستان زبان مشترک، حاکم و مسلط دنیس انگلیسی است.

خود ایران را در نظر بگیرید. یک زوج ترک زبان برای کار به مشهد میروند و مقیم آنجا میشوند. در خانه ترکی و در بیرون فارسی حرف میزنند. کودکان آنها با ترکی آشنائی دارند اما بیشتر فارسی زبان هستند. نوه های آنان دیگر فارسی زبان شده اند. ویا این مثال: یک مرد کُرد زبان با یک زن ترک زبان ازدواج میکند و هر دو به کرج مهاجرت کرده و آنجا زندگی میکنند. ترکی و کُردی برای کودکان آنها زبانهائی آشنا هستند اما اهمیت زبان و فرهنگ محیط یعنی زبان و فرهنگ سوم (در این مورد فارسی) بیشتر است. در نسل سوم کمتر اثری از زبان بابا بزرگ و مادر بزرگ باقی میماند.

این مثال ها چیز جدیدی نیستند.

اما ما هنوز هم همه اش از «زبان مادری» حرف میزنیم. در دنیای مدرن زبان مادری و«زبان پدری» ممکن است فرق کند. در خانه، زبان نخست پدر و مادر ممکن است با زبان و فرهنگ بیرون فرق کند. در یک خانواده فرانسوی ممکن است مادر فرانسوی تونسی الاصل، پدر فرانسوی ایرانی الاصل باشد در حالیکه زبان و فرهنگ حاکم دنیای بیرون از خانه نه عربی و نه فارسی، بلکه فرانسوی است. در دنیای جامعه شناسی و کتاب و مطبوعات امروزه، این کودکان را «کودکان فرهنگ سوم»

Third Culture Kids, TCK

میخوانند.

اصلا این موضوع به «دنیای مدرن» و کوچ و مهاجرت های بین المللی هم محدود نمیشود که از قرن بیستم ببعد اینقدر فراگیر شده. حد اقل من خودم ده ها خانواده در ایران میشناسم. یک ترک زبان با یک کُرد زبان ازدواج کرده که در تبریز یا در مهاباد زندگی میکنند که محیط زبانی و فرهنگی اش محیط یکی از زوج هاست و یا اصلا در تهران و یا اصفهان زندگی میکنند و محیط زبانی و فرهنگی شان فارسی است.

در این قبیل نمونه ها معمولا زبان مادر و پدر برای یک یا دو نسل به شکل و نوعی ادامه مییابد. طبیعتا قوت و نفوذ زبان محیط (در دو مثال بالا فرانسوی و یا فارسی) خواهی نخواهی بیشتر و قوی تر است. اما زبان مادر و پدر هم به نحوی در کودکان ادامه مییابد. اما کودکان آن کودکان یعنی نسل سوم معمولا دیگر زبان و فرهنگ پدر بزرگ و مادر بزرگشان را مانند خاطره خوشی نگهداری میکنند و لیکن آن زبان و فرهنگ حتی اگر پدر بزرگ و مادر بزرگ در ادامه استفاده زبان خود از طرف نوه ها اصرار کنند هم، بتدریج از استفاده فعال (محاوره، نوشتن، خواندن، رسانه ها…) خارج میشود.

معمولا مقاومت در برابر این روند معنائی ندارد. درست هم نیست. خود بچه ها هم در صورت اصرار بزرگسالان یا میان آب و آتش میمانند و از محیط واقعی زندگی خود منزوی میشوند و یا در عمل به خواست بزرگ تر ها مبنی بر توجه خیلی بیشتر به زبان اجدادی خود توجهی نمیکنند.

برای بعضی ها این، یعنی به درجه دوم و سوم افتادن زبان و فرهنگ زبان والدین و اجداد ممکن است فاجعه باشد اما برای کودکان این امر صدق نمیکند و اغلب حالت رنگارنگی فرهنگی و زبانی دارد و اگر کودکان در عین اینکه زبان و فرهنگ محیط خود را بعنوان زبان و فرهنگ نخست خود فرا میگیرند، آنرا «از خود میکنند» و با آن هم هویت میشوند، اگر زبان ها و فرهنگ های پدر و مادر و اجداد خود را هم تا حد امکان نگهداری کنند، در مقابل آنها امکانات فراختری نسبت به کودکان دیگر باز میشود زیرا هر زبان و فرهنگ وسعت دید و فرهنگ آنانرا بیشتر میکند و برای آنها امکانات وسیعتری برای موفقیت در دنیائی فراهم میاورد که روابط وآمیزش فرهنگی و زبانی بین مردم رفته رفته بیشتر و بیشتر شده تبدیل به عامل مهمی در موفقیت و پیشرفت انسانها میشود.

به کسانی که باین موضوع علاقمندند توصیه میکنم کتاب «کودکان فرهنگ سوم» را که از طرف دیوید پولاک و روث وان ریکن نوشته شده، بخوانند. این در مورد کشور های غربی (و در ضمن روسیه و غیره) و از جمله ایرانیانی که در این کشور ها زندگی میکنند و فرزندان و نوه های آنها جالب است. اما اصول این بحث در عین حال درمورد ایرانیانی که در داخل ایران زندگی میکنند و با کسانی غیر از زبان و فرهنگ خود ازدواج کرده اند (فارسی زبان با ترک زبان، ترک زبان با کرد زبان و غیره) و در محیط خود (تبریز، مهاباد) و یا محیط زبانی و فرهنگی سومی در داخل خود ایران (تهران، اصفهان) زندگی میکنند میتواند فوق العاده جالب و مثمر ثمر باشد.… ادامه خواندن

سایت «تورکی مثللر – امثال ترکی آذری»

Meseller
عباس جوادی – خیلی خوشحالم که سایت «تورکی مثللر – امثالل ترکی آذری» که خرداد ماه گذشته راه اندازی کرده و به نوشتنش شروع نمودم تقریبا تکمیل شده است. تا کنون بیش از 4600 ضرب المثل در این سایت جمع آوری شده. در اینترنت جستجو کردم چنین منبعی برای امثال و حکم ترکی آذری که آنلاین و قابل جستجو از طریق دادن یک کلمه ضرب المثل و یا معادل فارسی آن باشد واقعا وجود ندارد. 90 درصد امثال این سایت از کتاب مرحوم علی اصغر مجتهدی و بقیه از منابع دیگر است. نقشه بعدی برای تکمیل حتی بیشتر این مجموعه اضافه کردن امثال و حکمی است که مرحوم بولود قرا چورلو (سهند) و مرحوم محمد علی فرزانه در 10 کاست صوتی جمع کرده بودند. نُه تای این کاست ها را دسترس کرده ام اما اینها باید پیاده شوند، معادل و یا ترجمه آنها به فارسی در جلوی هر مثل نوشته و به سایت گذرانیده شود. یکی از دوستان که بر پایه همین کاست ها کتاب امثال ترکی آقایان قراچورلو و فرزانه را تهیه میکند قول داده که تایپ شده آنها را بمن بفرستد. در آنصورت من هم بندریج شروع به گذرانیدن آنها به سایت و درج ترجمه و یا معادل آنها خواهم کرد. در آن صورت بنظرم این سایت واقعا تکمیل تکمیل خواهد شد. کتاب های چاپ شده را عرض نمیکنم اما در اینترنت همین شکل فعلی این سایت هم بی نظیر است زیرا سایت دیگری نیست که اولا اینقدر ضرب المثل داشته باشد و ثانیا هم بصورت الفبائی و هم بصورت جستجوئی قابل استفاده باشد. هدف اینست که مجموعا حدود 10-12 هزار ضرب المثل ترکی آذری در این سایت جمع آوری شود. این، هم ادای احترامی نسبت به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو خواهد بود و هم یادگاری از خود بنده برای آینده.… ادامه خواندن

من آنچه شرط بلاغ است به شما عرض میکنم

این داستان یک «صحبت فیس بوکی» است. من بدون تفسیر (و بدون ذکر نام شرکت کنندگان صحبت، چونکه اجازه آن را ندارم) متن کامنت ها را در اینجا نقل میکنم. ابتدا من لینک این مقاله را که در سایت «رادیو آزادی» منتشر شده (و اصل فارسی اش در سایت «چشم انداز» چاپ شده) در فیس بوک گذاشتم با این یادداشت:

http://www.azadliq.org/content/article/25100195.html
ساختار مقاله فارسی «چشم انداز» مربوط به نظامی گنجوی را برای خوانندگان جمهوری آذربایجان کاملا عوض کرده ام.
Mənim şəxsən çıxardığım ümumi nəticə budur ki, Nizami gəncəli, azərbaycanlı və iranlıdır. Onun əsərləri İran-fars ədəbiyyatına aiddir. O, dünya ədəbiyyatına və bəşəri mədəniyyətə aiddir və hər kəs, iranlı da, azərbaycanlı da, fars da, türk də, kürd də, erməni də. alman da onu oxuyub faydalansa yaxşı olar. Kim istəsə, Nizami ilə fəxr də edə bilər. Ancaq «Nizami kimindir?» sualından çox, onun əsərlərini oxumaq və yaşadığı dövrü kəşf etmək daha maraqlıdır

بعد بحث به این صورت ادامه یافت:

م.: فارسی اش را هم برای ما که از دانستن ترکی محروم ایم همخوان بفرمایید.

عباس جوادی – کم و بیش همانست. کمی 1-2-3-4 کرده ام که آسانتر باشد – .منظور بطور خلاصه اینست که نظامی زاده گنجه بود و همانجا زندگی کرده گنجه در جمهوری آذربایجان کنونی است. اگرچه آنوقت کشوری بنام ایران نبود (و کشورمستقلی بنام آذربایجان هم اصلا نبود و «آذربایجان» نام یک ولایت آن هم در جنوب ارس بود) اما قفقاز و ایران کنونی که زیر فرمان سلجوقیان و بعد اتابکان بود از نظر سنت ادبی و تاریخ و فرهنگ حوزه فرهنگی ایران و زبان فارسی بود . قفقاز و آذربایجان و بلاد روم هنوز کاملا ترک زبان هم نشده بود و تمام آثار نظامی فارسی است (ادعای دیوان ترکی داشتن نظامی بی اساس جلوه میکند و ظاهرا به یک نظامی دیگر، نظامی قونوی از عثمانی 200 سال بعد مربوط است). از سوی دیگر بعد از صفویه قفقاز بطور رسمی به هیئت سیاسی و دولتی ایران برگشته و تا جنگ های ایران و روس در اوایل قرن نوزده م در ترکیب ایران بوده. بعلاوه اکثریت بزرگ شاعران و نویسندگان قفقاز (و ولایات دیگر این حوزه فرهنگی و سیاسی ایران) تا قرن بیستم غالبا به فارسی و کمتر به زبان های دیگر مانند کُردی یا ترکی نوشته اند. بنا بر این بله، نظامی گنجه ای و آذربایجانی هست و ایرانی هم هست و هر کس در دنیا اگر میخواهد میتواند با شخصیت نظامی افتخار کند اما مهمتر از آن اینست که چه ایرانی، چه فارس و ترک و کُرد و ارمنی بهتر است از آثار او فیض ببرند و محیط اجتماعی و سیاسی دوره ای را که او زندگی میکرد کشف کنند و این بهتر از دعوا بر سر «سند مالکیت» نظامی گنجوی است.

و. – آقای جوادی، از نظامی میتوان بعنوان شاعر ادبیات فارسی یاد برد بخاطر شعرهایش که به این زبان سروده است ولی دیگر نمیتوان از او بعنوان یک ایرانی یاد برد. این دیگر میشود پان ایرانیسم ( این تمامیت خواهی و تفکری استعماری هستش که چون هر ناسیونالیسم و تفکر استعماری دیگری یکی از خصوصیاتهای ناسیونالیسم ایرانی و پان ایرانیسم میباشد.) نظامی اهل گنجه هستند و گنجه هم آذربایجان هستش و وی هم آذربایجانی میشود. در دنیا نویسندگان مختلفی به زبان انگلیسی اثر مینویسند. آنها را میتوان نویسندگان زبان و ادبیات انگلیسی خواند ولی دیگر نمیتوان یک نویسنده زبان انگلیسی در هند را آمریکایی، کانادایی و … خواند.

عباس جوادی – این دیگر آلرژی است. یک آلمانی که به انگلیسی مینویسد نویسنده بریتانیا نیست ولی یک اسکاتلندی که انگلیسی مینویسد نویسنده بریتانیائی است. ما مگر از دو کشور مختلف سخن میگوئیم؟ ما کی کشور های مختلف بودیم؟ فقط در دوره خلافت عربی – اسلامی تک تک ولایات وابسته به بغداد بود اما اندیشه تاریخ و فرهنگ هنوز پا بر جا بود چنانکه تا آخر قرن نوزدهم در میان مسلمانان قفقاز هم بود. واقعا این دیگر سوپر آلرژی است بی آنکه متکی به تاریخ و واقعیت باشد.

عباس جوادی – حالا یعنی بهرنگی، ساعدی، شهریار، کسروی، تقی زاده، ویا – دور تر برویم – خاقانی و نظامی و شاه اسماعیل شاعران و نویسندگان ایرانی نیستند؟ پس عثمانی هستند؟ این حرفها کدامست اخر؟ پیشنهاد میکنم بجای فورا نظر دادن اول مقاله را بخوانید.

و. – بله آقای جوادی، ایران و آذربایجان کشورهای مختلفی هستند و نمیدانم چرا بعضیها در قبول این واقعیت سختی میکشند و برای انکار آن و اعمال تفکرات پان ایرانیستی همش میروند به گذشته و از نوستالژی دوران امپراطوریها حرف می زنند.

عباس جوادی – اه… شورش را در نیاورید. حالا ایران و جمهوری آذربایجان دو کشور جدا هستند. تا قرن نوزدهم هم آذربایجان (یعنی جنوب ارس) و هم ولایات قفقاز مانند شیروان و گنجه همیشه بخشی از ایران بود ند و یا جزو مناطق ایرانی خلافت اسلامی مانند دوره سلجوقیان و اتابکان. بعد از صفویه باز همیشه جزو ایران بودند. این ایران که از آن خوشتان نمیاید بیشتر ساخته دست اجداد من و شمای آذربایجانیست و کمتر فارسی زبانها که نقش کمتری در احیا و حراست ایران معاصر بعد از اسلام داشتند. تا اینکه در قرن نوزدهم در جنگ ایران و روس قفقاز را گرفتند. واقعا در عجبم که تاریخ را کجا خوانده اید؟

و. – بله آقای جوادی از بهرنگی، ساعدی، شهریار، کسروی، تقی زاده میتوانید نویسندگان ایرانی یاد ببرید چرا که تابعیت ایران را داشتند. در عین حال آذربایجانی هم هستند بخاطر اینکه از ایالت آذربایجان هستند. ولی اگر فرض کنید آذربایجان جنوبی چند سال دیگر خودش یک کشور مستقل شد و استقلال گرفت دیگر بطور تکنیکی نمیتوان آنها را نویسندگان ایرانی خظاب کرد (با این حال میتوان از آنها بعنوان نویسندگان زبان و ادبیات فارسی یاد برد) از آنها فقط میتوان بعنوان نویسندگان آذربایجانی یاد برد.

عباس جوادی – از نظامی حرف میزنیم… از نظامی… و خاقانی … و دیگران… تا 1920. سلیمان رستم و بختیار وهابزاده و صمد وورغون درست، «مال» جمهوری آذربایجان اند…

و. – بله آقای جوادی از نظامی حرف می زنیم و در آن زمان هم نه ایرانی بود، اگر هم بود امروز نیست و نظامی اهل گنجه و آذربایجانی هستند… و با منطق شما ازبکستانیها هم میتوانند بگویند که ایران مال ازبکستان بود چرا که در زمان امیر تیمور تحت سلطه آنها بود.

عباس جوادی – ثانیا که از «تابعیت» حرف نمیزنیم. از تاریخ و فرهنگ و زبان حرف میزنیم. آنوقت ها پاسپورت و شناسنامه و ویزا که نبود. مگر شکسپیرگذرنامه پادشاهی انگلیس را داشت؟ تیمور؟ چنگیز؟ آخر واقعا به این حرف هائی که میزنید معتقدید؟ واقعا؟

و. – آقای جوادی راستش من از تابعیت حرف می زنم. اینکه ایشان آذربایجانی هستند نه ایرانی. در مورد زبان که بحثی ندارم در کامنت اول هم نوشتم. ایرانی خواندن نظامی تفکری پان ایرانیستی- استعماری می باشد.

عباس جوادی – طغرل بیگ سلجوقی و جانشینان او از آلپ ارسلان تا ملکشاه بنام ایران حکومت کرده اند و حتی وارثینشان که ترک زبان بودند نامهای ایرانی مانند کیخسرو گرفته اند و شیر و خورشید را آرم خود کرده اند و به تاریخنویسان خود گفته اند اعقاب خود را به ایران باستان وصل کنند. عین این کار را سلجوقیان روم کرده و در ابتدا صلیب بر سکه های خود گذاشته خود را از تبار قیصر های روم خوانده اند. فکر میکنید چرا؟

عباس جوادی – آقا بنده تسلیم وقت شده با اجازه میروم. من آنچه شرط بلاغ است به شما عرض میکنم… بقیه اش کار خودتان است. هر اعتقادی هم داشته باشید برای من فرقی ندارد. دانش را میتوان تغییر داد اعتقاد را نه.

و. – آقای جوادی، من خواستم نظر خودم را بنویسم ولی آنچنان که از جمله های شما ( مثلاً: اه… شورش را در نیاورید) بر می آید شما خودتاً شخصاً خیلی حساس هستیید به این مسئله و سریع عصبانی می شوید.

ط. – کسی را که خواب است می توان بیدار کرد اما بیدار کردن کسی که خودش را به خواب زده آسات نیست

م. – بسیار مقاله ارزنده و پرباری است. دست مریزاد.

عباس جوادی (به: و.) – من حساس هستم ولى باور كنيد نه به اينكه اعتقاد شما اين و يا آنست. اين كار خودتان است. بحث من بر سر اعتقاد نيست، بر سر دانسته هاى تاريخى است واين، موضوعات اوليه و ابتدائى درس تاريخ است كه بعد از اسلام چه شد، طاهريان و صفاريان و سامانيان و غزنويان كى بودند كى از كجا آمدند و چه كردند، سلجوقيان و اتابكان و مغول و آق قويونلو ها بهمين ترتيب. صفويه كى بودند و چطور شد آمدند و چرا آنها ابتداى ايران “معاصر” بعد از اسلام بودند و متعاقبينشان كه بودند و چه كردند. عذر ميخواهم، آخر اينها را كه ندانيد و بحث كنيد نميشود. در مقاله نظامی صحبت بر سر این هاست و نه نظر من و شما. در این باره اگر اشتباهی شده بفرمائید. اينجا صحبت بر سر نظر كه نيست، بر سر اينست كه چه شد و چگونه شد؟ نظر دادن بدون اطلاع كه ماشاالله زير سايه فيس بوك آسان شده آدمى را از مسئوليت دانستن و بعد حرف زدن معاف نميكند. اینجا که میدان تظاهرات و شعار سیاسی نیست. حساسيت من به اين است كه بدون اين دانش اوليه تاريخ كه در هر كورس دانشگاهى، آنهم نه فقط در ايران بلكه اروپا و حتى تركيه به هر جوان دانشجو ميدهند نميتوان چپ و راست نظر داد. اينكه نميشود. حتى استادان يك رشته وقتى بحث ميكنند سوال هم ميكنند كه اين چطور هست و آن بنظر شما چطور است؟ شما محض رضاى خدا يك سوال نميكنيد، شك نميكنيد، معذرت ميخواهم، ظاهرا آن پايه تاريخ را هم كه نداريد، اما بجاى اينكه بخوانيد و تحقيق كنيد و شك كنيد و بيشتر بخوانيد و واقعا بحث (و نه جدل) كنيد ميخواهيد فورا نظر بدهيد. براى بنده كه واقعا فرقى نميكند. اما از اين طريق باور كنيد چيز جديدى عايدتان نميشود. ببخشيد كه هر چه از دلم ميگذشت را گفتم و “آچديم سانديغى، تؤكدوم پامبيغى.”

ز. – تعصب ، چشم های بینا را کور میکند و گوش های شنوا را کر می سازد و شخص را معتقد به اموری میکند که خرد و دانش آن را گواهی ندهد !!
ابوریحان بیرونی
شعرا و نویسندگان و فرهیختگان ا زمیان انسانها برخاسته اند و به تمامی بشریت تعلق دارند از مصادره کردن انها بپرهیزیم !!!… ادامه خواندن

Nizami Gəncəvi Kimindir

Abbas Cavadi – Hərdən bir hay küy qopur: Axırda Nizami Gəncəvi üzərində “mülkiyyət haqqı” kimə aiddir? İrana ya Azərbaycana? İranlıydı yoxsa azərbaycanlı? Türk idi ya fars?

Bunlar elə söz söhbətlərdir ki, nə yazıq Nizaminin ondan xəbəri var idi, nə də onun Xaqani Şirvani ve ya Zülfiqar Şirvani kimi müasirləri ve digərlərinin.

Əvvəla Dil

Birincisi dil mövzusudur. Samanilerdən və Qəznəvilərdən ta 20-ci əsrə kimi bugünkü Orta Asiya, Afqanistan, İran və Qafqaz müsəlmanları arasında çıxan şairlərin böyük əksəriyyəti, hətta 15-ci, 16-cı əsrdən sonra türkləşənlərin çoxu da, ana dillərindən asılı olmayaraq, fars dilində şe’r yazıblar. Türk dilində isə çox az şer deyiblər. Şah İsmail Xətai və ya Mirzə Şəfi Vazeh kimi türkcə yazanlar da olub, amma onların sayı və yazdıqlarının həcmi çox olmayıb.

Osmanlı və hətta Hindistandaki Baburi sultanları, o cümlədən Muhtəşəm və ya Qanuni Sultan Süleyman ve Əkbər Şahın fars dilində divanları olub. Bu məntəqədə təqribən min il fars dili, şer və ədəbiyyatda hakim dil idi. Qafqaz müsəlmanları arasında bu vəziyyət hətta 20-ci əsrə kimi davam edib. Elmi və dini əsərlərin çoxu isə ərəb dilində yazılırdı.

Abbasqulu Ağa Bakıxanovun (1794-1847) özü Gülüstan-i İrəm kitabında Xaqani-i Şirvanini “Hisan-ül Əcem” adlandırır. Hisan Hz. Peyğəmbər zamanında ən məşhur ərəb şairi olub. Bakıxanovun demək istediyi odur ki, Xaqani iranlılar arasında Hisan səviyyəli şair idi. Son Bakı xanının övladı olan Bakıxanovun özünün 10 kitabı var. Onlardan sadəcə biri türkcə. başqa birisi ərəb, qalan sekkizi isə farscadir. Hətta Gülüstan-i İrəm də fars dilində yazılıb.

Bəs Nizaminin türkcə şeri olmayıb? Xeyr, bildiyimiz qederiyle, Nizaminin türkcə şeri yoxdur. Nizami Gəncəviyə aid olduğu iddia edilən və 20-ci əsrdə Qahirə kitabxanalarından birində tapılan türkcə divanın Nizami Gəncəviyə yox, ondan 200 il sonra Quniyyə (Konya) şəhərində yaşayan osmanlı şairi Nizami Quniyəviyə aid olduğu təqribən dəqiqdir ve bu fərq həm şe’rlerin səbkindən həm də dilindən aydın olur.

O cümlədən orada «Sultan Məhəmmed Xana» bir mədhiyyədə deyilir:

«Rəzmi Bəhram ilə yunan təxtini fəth eyləyib // Qəsri Keyxosroda Dara beygi tutdi Cam-i Cəm«

«Yunan fəthi» aydındır ki, Nizami Gəncəvi zamanında Atabəy Məhəmmed Cahan Pəhləvanla yox, 200 il sonra Nizami Quniyyəvi zamanı Osmanlı Fatih Sultan Məhəmmədlə bağlıdır.

Yəni sadəcə dil meyarıyla baxsaq, Nizami şubhesiz fars dili və ədəbiyyatına aiddir.

İranlı Ya Azərbaycanlı?

Amma bu deməkdir mi ki, Nizami iranlı idi?

O vaxt İran adında bir dövlət yox idi. Azərbaycan adlı bir dövlət ise hələ heç yox idi. Azərbaycan da, Xorasan, Rey, Təbəristan kimi bir vilayətin adıydı ancaq.

Nizaminin yaşadığı dövr Azərbayan Atabəyləri dövrüdür ki, Böyük Səlcuqi (və ya İran Səlcuqilərinin) hakimiyyətinin sonunda Aran, Azərbaycan, Həmədan və hətta Rey ve gah da İsfahan ve Şiraza hökm ediblər. Atabəylər əslinde türk kölələri olublar. Səlcuqi padşahlar onları alıb əmir kimi tərbiyələndirib ordu və dövlət vəzifələrini onlara tapışırıblar. Onlar isə Səlcuqilerin zəvalı zamanı hakimiyyəti de fakto öz əllərine alıblar.

Xususiyle Səlcuqilər hökuməti dağılandan sonra mərkəzi hakimiyyət dağılır və yerlərdə qısa ömurlu hökumətlər yaranır. İran adında rəsmi bir ölkə yoxdu, amma “mədəni fəza” kimi İran düşüncəsi var idi. Bu ideya İran tarixindən, mədəniyyətindən qalmışdı ve ələlxüsus Samanilərdən və Qəznəvilərdən sonra daha da güclənmişdi – necə ki, Nizaminin bu şe’rindən və Xaqaninin Eyvan-e Mədaen-indən də aydın olur:

همه عالم تن است و ایران دل // نیست گوینده زاین قیاس خجل (هفت پیکر، بهرام نامه)

“Bütün aləm bədəndir, İran isə ürək / Bunu deyən belə müqayisədən utanmaz” (Həft Peykər/Bəhram-Namə)

Səlcuqilərin də, Atabəylərin də hökm sürdükləri ərazilər ümumilikdə bugünkü İran coğrafiyasıdır. Ələlxüsus Gəncə, Şirvan, Qarabağ kimi vilayətlər tarixən İran torpaqları olublar ve İslamdan sonra bütün bu ərazilər xəlifəliyə tabe edilsə də, Səfəvilərlə İran dirçəldikdən sonra yeniden İran sərhədlərinə qayıtmış və ancaq 19-cu əsrdə İran-rus müharibələrindən sonra ondan ayrılmışdır.

Habelə, görünür Nizaminin Gəncəde doğulduğı ve orada yaşayıb vəfat etdiyi haqda şübhe yoxdur. Ancaq İqbalname-nin bezi elyazma nüsxelerinden bele çıxır ki, Nizami, öz əslinin Qum şəhərinin Qəhistan kəndindən olduğunu deyir:

گرچه در بحر گنجه گمم // ولی از قهستان شهر قمم

“Hər nə qədər də Gəncə dəryasında itmiş olsam da // Qum şəhərinin Qəhistanındanam”

Ancaq bə’zi alimler deyirler ki. ehtimal bu beyt sonralar İqbalnameye əlavə edilmiş ola bilər. Onların fikrincə, Nizaminin əsli İraq-i Əcəmdəndir (Həmədan, Qəzvin, Rey, İsfahan).

Belə çıxır ki, Nizaminin əsli barədə dəqiq və şübhəsiz məlumat yoxdur.

Amma rahatlıqla demək olar ki, Nizami Gəncədə doğulduğuna və Gəncənin də bugün Azərbaycan Respublikasında olduğuna görə, azərbaycanlı, habelə dil, siyasi tarix və mədənəyyət tarixinə görə, eyni zamanda da iranlı sayıla bilər.

Türk Ya Fars?

Nizaminin bugünkü təbirlə desək etnik tabeiyyətini dəqiq olaraq demək imkansızdır. Ata-babasının da haradan, Gəncənin özündən ya da kənardan gəldiyini qəti demək olmur. Ancaq bəzi təxminlər irəli sürmək olar.

Bir şerindən belə nəticə çıxarılır ki, anası kürd olub:

گر مادر من رئیسه کُرد // مادر صفتانه پیش من مُرد (لیلی و مجنون)

Mənim anam, kürd əşrafındansa // Mənim yanımda ana kimi öldü (Leyli ve Məcnun)

Bu ancaq Nizaminin valideyninin bir tərəfi, yəni anası haqqında bir ehtimaldır.

Bir də o dövrün tarixi əsasında bəzi təxminlər irəli sürülə bilər.

O vaxtlar Arazın şimalı və cənubunda müsəlman xalqın əksəriyyeti hələ tam türkləşməmişdi. Orta Asiyadan köçüb gələn türk-dilli qəbilələrin köç və yerləşməsi prosesi hələ təzə, 200 il idi ki. başlamişdı. Rum məmləkətində, yə’ni Anadoluda da belə idi və oraların, habelə Azərbaycan, Gencə ve Şirvanın yerli xalqının gəlmə qəbilələrlə qaynayıb qarışması ve türkdilliləşməsi 15-ci, 16-cı əsrə kimi davam etməli idi.

Nizaminin fars dilini gözəl bildiyi əsərlərindən aydındır. Türkcə bildiyini sübut edən hər hansı bir dəlil isə yoxdur. İki qrup arasında onun Leyli və Məcnun əsərindəki bir şeri haqqında fikir ayrılığı var:

ترکی صفت وفای ما نیست // ترکانه سخن سزای ما نیست

“Türki bizim vefamıza uyğun bir sifət deyil / Türklər kimi danışmaq bizə yaraşmaz”

Bu şerə əsaslanaraq bir qrub Nizaminin türkce bilmədiyini, hətta bu dili xoşlamadığını deyir. Digər qrup ise, əksine, türkcə bildiyini amma Atabəylərə tabe olan yerli hakimlərin onu fars dilində yazmağa məcbur etdiyini söyləyir. Amma bu iddiaların heç birini sübut edecek dəlil yoxdur.

Bəs Onda?

O vaxtlar şe’r ve ədəbiyyat bir parça torpaq və ya hər hansı bir dil ve qövmə məxsus deyildi. Vətəndaşlıq, pasport, fars-türk davası da yox idi çünki hər kəs özünü birinci olaraq müsəlman kimi tanıyırdı.

Menim şəxsən çıxardığım ümumi nəticə budur ki, Nizami gəncəli, azərbaycanlı və iranlıdır. Onun əsərləri İran-fars ədəbiyyatına aiddir. O dünya ədəbiyyatına və bəşəri mədəniyyətə aiddir və hərkəs, iranlı da, azərbaycanlı da, fars da, türk də, kürd də, erməni də. alman da onu oxuyub faydalansa yaxşı olar. Kim istəsə, Nizami ilə fəxr də edə bilər. Ancaq “Nizami kimindir?” sualından çox, onun əsərlərini oxumaq və yaşadığı dövrü keşf etmək daha maraqlıdır.

———————

Həmin məqalə Azadlıq Radiosunun saytında

Abbas Djavadi: Nizami Üzərində Mülkiyyət Haqqı Davası, farsca

Bu barədə müzakirə

Habelə:

Abbas Djavadi: Nizami Türk İdi? farsca

Mohammad Alı Hosseini: Nizami Gencevinin Türkce Şeri Vardımı? farsca. Nizami Quniyyəvinin əsəri haqqında məlumat bu mənbədən alınıb.… ادامه خواندن

جدل بر سر «سند مالکیت» نظامی گنجوی

Nizami

عباس جوادی – بعضا بین ما و همسایگانمان سرو صدا و دعوا بگوش میرسد: بالاخره این «سند مالکیت» نظامی به اسم کی هست، به اسم ایران و یا آذربایجان؟ یعنی نظامی ترک زبان بود یا فارسی زبان؟ و بالاخره نظامی شعر ترکی داشت یا نه؟

نظامی میان سال های 535-607 و یا 612 هجری قمری برابر با  1141-1209 میلادی زیسته است. او در گنجه متولد شد و اکثر عمرش را در همین شهر قفقاز به سر برد.

بحث «نظامی متعلق به کی، کدام کشور، فرهنگ و زبان است؟» چیز جدیدی است که نه بیچاره نظامی از آن خبر داشت و نه معاصرانش از قبیل خاقانی شيروانى و یا ذوالفقار شیروانی و همه دیگران که اکثرا (بعضی ها فقط) به فارسی می سرودند. این بحث ها همه در قرن بیستم شروع شده است. زمان نظامی ایران بعنوان یک دولت و کشور موجود نبود. آذربایجان که اصلا دولت جداگانه ای نبود، بلکه مثل خراسان و ری و طبرستان نام یک منطقه، یک ولایت خلافت عباسی و سپس سلجوقیان و ایلخانان مغول بود . البته در همه تواریخ آن دوره که می بینیم، «آذربایجان» که در تاریخ ها می نوشتند، آذربایجان و یا آذربایگان دوره ساسانی یعنی سرزمین جنوب رودخانه ارس یود و نه شمال ارس. شمال شرق قفقاز در آن دوره «اران» (به تشدید ر) و یا «آران» نامیده می شد که از نظر اداری و جمع آوری مالیات گاه همراه با آذربایجان و گاه حتی همراه با آذربایجان و ارمنستان یکجا در نظر گرفته می شد.

ایران به عنوان واحد سیاسی و دولتی آنگونه که در دوره ساسانیان یعنی پیش از اسلام وجود داشت و امپراتوری قدرتمند منطقه بود، دیگر پس از فتح اعراب موجود نبود. اما اندیشه ایران بعنوان فضای فرهنگی بود، اندیشه ای که از تاریخ و فرهنگ مانده و حتی بعد از سامانیان و غزنویان تقویت هم شده بود، چیزی که درست در شعر نظامی و «ایوان مدائن» خاقانی میبینیم.

همه عالم تن است و ایران دل // نیست گوینده زاین قیاس خجل (هفت پیکر، بهرام نامه)

و لیکن آن وقت ها شعر و ادب محدود به یک تکه خاک و یک زبان و قوم نبود. شهروندی و پاسپورت و جدل تُرک و فارس و کُرد هم نبود، چون همه مسلمان بودند. از آنوقت تا قرن بیستم اکثریت بزرگ شاعران مسلمان قفقاز که بعد از قرن شانزدهم غالبا ترک زبان هم شدند، صرفنظر از قومیت و زبان مادری شان به فارسی و خیلی کمتر به ترکی می سرودند و می نوشتند.

عباسقلی آقا باکیخانوف خودش در کتاب «گلستان ارم» خاقانی را «حسان العجم» مینامد (حسان از معروف ترین شاعران عرب در دوره حضرت پیغمبر بود، یعنی «شاعری به درجه حسان بین ایرانیان»). خود باکیخانوف (1794-1847) که فرزند آخرین خان باکو بود، ده کتاب نوشته که از آنها یکی به ترکی، یکی به عربی و هشت تای باقیمانده از جمله «گلستان ارم» به فارسی نوشته شده است.

ثانیا باید نگاه کنیم به دوره ای که نظامی در آن زندگی می کرد، یعنی دوره اتابکان آذربایجان که در اواخر سلجوقیان بر آذربایجان و اران و همدان و حتی ری و گاه اصفهان و شیراز حکم کرده اند. آنها که خودشان اصلا از غلامان ترک بودند و از طرف سلاطین سلجوقی به امارت رسیده بودند، ترک زبان بودند، اما مردم مسلمان شمال و جنوب ارس هنوز بطور کامل ترک زبان نشده بودند، چونکه روند کوچ و اسکان قبایل ترک زبان از آسیای مرکزی به ایران و روم و آمیزش آنها با مردم بومی هنوز ادامه داشت، همانطور که در روم (آناتولی) هم چنین بود و حدودا در قرن پانزدهم و شانزدهم بود که اکثریت آذربایجان و شیروان و گنجه ترک زبان شدند. آن هم نه همه، بلکه اکثریت آنان.

ثالثا باید به اشعار و نظریات خود نظامی در این مورد نگاه کرد. طوری که ذکر شد، برای نظامی و دیگران قومیت و غیره مهم نبود. فرهنگ و شعر مهم بود و در آن دوره، حتی از رودکی و بخصوص فردوسی یعنی از سامانیان و غزنویان به بعد، فارسی برای همه زبان ادب و فرهنگ و شعر بود (چنانکه بعد از اسلام برای مدتی بیش از 200 سال زبان رسمی و ادبی و اداری ایران نه فارسی معاصر، بلکه عربی بود).

با این وجود طبق بعضی نسخه های خطی خود نظامی در«اقبال نامه» اصلش را از «قهستان قم» می نامد:

گرچه در بحر گنجه گمم // ولی از قهستان شهر قمم

اما بعضی از دانشمندان میگویند این بیت احتمالا الحاقی است. بنظر آنها اصالت نظامی از عراق عجم است. اما بنظر می رسد که شکی نیست که مادر نظامی کُرد بوده:

گر مادر من رئیسه کُرد // مادر صفتانه پیش من مُرد (لیلی و مجنون)

ولی روشن است که نظامی این اطلاعات را نه بخاطر جدا کردن خودش از نظر قومی از کسی و قومی، بلکه فقط برای یاد آوری می گوید.

این در حالیست که همه دانشمندان بر آنند که شعری که به او نسبت داده می شود مبنی بر اینکه:

«پدر بر پدر مر مرا ترک بود // به فرزانگی هر یکی گرگ بود»

در هیچ نسخه خطی یافت نشده، پس و پیش بیت هم روشن نیست و معلوم نیست مدعیان تعلق این بیت به نظامی آن را از کجا آورده اند و روشن است که قافیه و وزن شعر درست نیست (ترک و گرگ هم وزن نیستند). نکته دیگر اینکه در ادبیات ما گرگ هرگز نماد «فرزانگی» نبوده که وارد شعر هم شود، برعکس نمادی برای درندگی و خونریزی بوده است.

و بالاخره نظامی بطور روشن (درست مانند خاقانی) شعری به ترکی نگفته و آنچه که در قرن بیستم در کتابخانه قاهره یافت شده منسوب به شاعری عثمانی از قونیه بنام «نظامی قونیوی» از قرن پانزدهم میلادی (حدود 200 سال بعد از نظامی گنجوی) است و مثلا می گوید:

«رزم بهرام ایله یونان تختینی فتح ایله ییب // قصر کیخسرو دا دارا بیگی توتدی جام جم»

که مدحیه ایست به حاکم وقت «سلطان محمد» که روشن است که زمان نظامی 200 سال پیش از «فتح تخت یونان» است که توسط فاتح سلطان محمد عثمانی بوده و بنا بر این، شاعر مزبور هم احتمالا همان نظامی قونیوی است و نه نظامی گنجوی. سبک و زبانش هم از سبک نظامی گنجوى و ترکی زمان او فرق میکند.

فاما نكته مهم تر اينكه اين همه كافت و كاو در اشعار اين بزرگان در باره اينكه زبان مادرى شان و اصالت پدرى شان و قوميت همسرشان چه بوده، بى معناست زيرا آنوقت ها چنين موضوعى اهميت نداشته است، اگرچه اكثريت در اين “حوزه بزرگ فرهنگى” ايران شعر به فارسى مي سرودند، چنانكه اكثر آثار علمى و دينى را مانند طبرى، بيرونى و ابن سينا به عربى مي نوشتند.

اصولا از زمان سامانیان و غزنویان تا سلجوقیان و اتابکان و خوارزمشاهیان و جلایریان و مغول ها تا حتی صفویه و بعد، شعرا و سرایندگان حوزه فرهنگ ایرانی از دهلی تا گنجه و حتی بغداد و قونیه خود را وابسته به عالم اسلام و فرهنگ و ادب ایران و فارسی می دانستند، بدون اینکه فرقی بین قومیت و زبان اصلی و مادری خود و دیگران بگذارند. بهمین دلیل هم هست که طوری که ذکر شد اکثر شعرای مسلمان قفقاز و آذربایجان هم تا اوایل قرن بیستم اکثرا به فارسی نوشته و شعر گفته اند، همچنانکه مولانا جلال الدین بلخی (رومی) هم به فارسی شعر گفته و حتی بابریان ترک زبان هند از قبیل خود بابر و اکبر شاه هم به فارسی شعر گفته اند و یا حتى سلطان سلیمان قانونی (محتشم سلیمان) عثمانی هم دیوان شعر به فارسی داشته است، در حالیکه سرایندگان ترکی مانند شاه اسماعیل ختائى هم بوده اند، اما تعدادشان کم بوده و بیشتر آثار آنها هم به فارسی بوده است.

جای دعوا نیست. نظامی زاده گنجه است و گنجه در جمهوری آذربایجان کنونی قرار دارد. از این جهت نظامی گنجه ای و آذربایجانی است و از جهت تاریخ و زبان و فرهنگ و حافظه تاریخی مردم، ایرانی و متعلق به فرهنگ و ادب فارسی است. نظامی همانند خاقانی و دیگران كه در اين حوزه به فارسى سروده اند، همه متعلق به ایران، متعلق به آذربایجان، به همه مردم مشرق زمین، به مردم و فرهنگ جهانی و بشری هستند و هم گنجه ای ها، هم آذربایجانی ها، هم ترک ها، هم کُرد ها، هم همه ایرانیان، همه مسلمانان و هم غیر مسلمانان و همه انسان ها میتوانند او را «از آن خود» حساب کنند. هر کس هم بخواهد می تواند با نظامی احساس غرور و افتخار کند. اما بنظر شخصی من بهتر آنست که نظامی را بخواند و از او فیض ببرد، و نه اینکه وارد جدل «نظاامی مال کیست؟» بشود.

———————

در ضمن بخوانید:

همین موضوع و شبیه همین مقاله در سایت رادیو آزادی

بحث میز گرد در «رادیوی آزادی»: نظامی مال کیست؟

عباس جوادی: نظامی ترک بود؟

محمد علی حسینی: آیا نظامی گنجوی اشعار ترکی داشت؟ادامه خواندن

Gülüstan Müahidesi — Keçmiş Artıq Keçmişdir

Abbas Cavadi – 1950, 1960-ci illərdə – biz Təbrizin Məqsudiyyə məhəlləsində yaşadığımız vaxtlar bu məhəllədə bir neçə hörmətli ailə də yaşayırdı ki, familiyaları Gəncəvi, Gəncei və ya Gəncəviyan idi.

Onlardan iki ailə bizim divar-bir qonşmuz idi. Başqa iki ailə, uşaq həkimi (pediatrist) olan Dr. Cəfər Gəncei və dəri həkimi (dermatoloq) Dr. Gəncei və ya Gəncəviyan idi ki, kiçik adını unutmuşam.

Mən uşaq ikən məni Dr. Cəfər Gəncəvinin yanına aparardılar. O vaxtlar eşitmişdim ki, bu ailələr ‹Qafqazda yerləşən Gəncə şəhərindən› gəliblər.

Böyük Gəncei ailəsindən bəziləri sonralar Tehrana köçdülər. Onlardan Riza bəy Gəncei Tehranda ‹Baba Şəməl› adlı satirik jurnalı buraxırdı, Cavad Gəncei isə siyasət işinə girdi. Bunu da bilirəm ki, Gəncəvi, Gəncei və ya Gəncəviyan ailələrindən bəziləri xaricə (ələlxüsus Amerikaya və Britanyaya) köçüblər.

O vaxtlar biz gənclər həm təcrübəsizlikdən, həm də tarixdən bixəbər olduğumuz üçün, Bakı, Gəncə, Naxçıvan və ya Ordubad şəhərlərindən son dərəcə dumanlı təsəvvürlərimiz var idi. Ancaq bunu bilirdik ki, bu şəhərlərin əhli də müsəlman və türkdürlər və o ərazilər də bir vaxtlar İrana daxil olub, ancaq İranın ruslarla müharibədə məğlubiyyətinə görə bu əraziləri Rusiyaya itirmişik.

Mən böyüklərimizdən, həm də qonşu dostlarımdan eşitmişdim ki. bu ailələrin əcdadı İranın məğlubiyyətindən və Gəncədəki son İran hökmrani Cavad Xan Ziyadoğlu Qacar qətl ediləndən sonra İrana gəlib çoxu Təbrizə, bəziləri də Tehrana yerləşiblər.

Sonralar tarixlə maraqlanandan sonra başa düşdüm ki, Cavad Xan elə İran-rus müharibələrinin əvvəllərində, 1804-cü ildə israrlı və qonşuların təbiriylə desək ‹qəhrəmanca› müqavimətdən sonra qətl edilib və beləcə Gəncə şəhər və vilayəti rusların əlinə düşüb. Cavad Xan və onun qüvvələrinin, hətta həyat yoldaşı, oğulları və digər ailə üzvlərinin rəşadət və müqaviməti haqqında çoxlu hekayələr var. Cavad Xanın qanlı məğlubiyyəti və qətlindən sonradır ki, canını qurtara bilən bəzi qohumları İrana gəlirlər, digərləri ısə Qafqaza və ya Rusiyaya qaçırlar.

Ziyadoğlu Tayfası

Cavad Xanın qətli Ziyadoğlu tayfasının Gəncə vilayətində 300 ildən çox sürən hakimiyyətinə son qoydu. Cavad Xanın əcdadından yazılı tarixə daxil edilən birinci şəxs onun böyük cəddi Xizir Bəy Qarımış Qacar idi. Rəvayətə görə, o, təxminən 1495 ilində öz tayfasıyla Şam və ya Rumdan (Anadoludan) İrana gəlib Səfəvi təriqətinin tərəfdarlarına qoşulub, sonra da öz tayfasıyla Şah İsmail Səfəvinin hakimiyyətə gəlməsinə kömək eləyən ellərə qatılıb.

Mohammad Ali Bahmaninin yazdığına görə, ‹Xizir Bəy Qarımışın oğlu Əmət Bəy qəməri təqvimlə təxminən 907-ci ildə (yəni hər halda 1501 və ya 1502 ilində) Şah İsmail tərəfindən qəbul olunub və Şah ona Ziyadoğlu ləqəbini veribdir. Əmət Bəy Şahvərdi Sultan Ziyadoğlu, Cavad Xanın cəddi, Qacar sülaləsinin ulu babası və Ziyadoğlu xanədanının ən məşhur şəxsiyyəti olub› (1).

Şah Təhmasib isə Gəncə və Qarabağ hökumətini (bəylərbəyiliyini) Ziyadoğlu xanədanına verib.

İranın köçəri el və tayfaları 1920-ci illərə kimi dövlət və hökumət işləri üzərində mühüm təsir buraxıblar. Ələlxüsus Səvəfilər və onlardan sonraki hökumətlərin hamısı bir növ ya bir elin, ya da bir neçə elin yaratdiğı ittifaqın nümayəndəsi olub. Eyni zamanda, padşahlar bəzən onların yaşayış məntəqəsini dəyişdirib onları İranın sərhədlərinə göndərərək sərhədləri qorumaq işini onlara tapşırıblar, bunun müqabilində isə yerli hökumət və vergi kimi el və tayfa rəislərinin tələblərini də qəbul etməli olublar. Bu el və tayfalardan xüsusilə Qacar və Afşar elləri Səfəvilər zamanı və onlardan sonra İran sərhədlərini qorumaq baxımından çox mühüm rol oynayıblar.

Digər tərəfdən, aydındır ki, İranın periferiyasında yerləşən ellər və tayfalar öz güclərini qorumaq üçün həm yerli qüvvələr və mərkəzi hökumətlərlə işləyib həm də təhlükə şəraitində və lazım olanda xarici və qonşu dövlətlərə yanaşıblar. Rusiyanın Qafqaza hücumları zamanı erməni və gürcü qüvvələrinin hamısı olmasa da, çoxu İran və Osmanlının qarşısında və Rusiyanın tərəfində mövqe alıblar. Eyni halda çoxu şiə olan müsəlmanlar dini və tarixi müştərəkliklərdən ötrü İranın tərəfini, Osmanlı sərhəddinə yaxın olan sünni müsəlmanlar da çox halda Osmanlının tərəfini tutublar.

Ancaq İranda dövlətin ümumilikdə zəifləməsi, korrupsiya, geri qalmışlıq və eyni zamanda Rusiyanın imperiya kimi güclənməsi nəticəsində Qafqazda yerli xanların bir qismi müharibələrin gedişini və İranın zəfini gördükcə, çarəni Rusiyayla ‹yola getmək› və təslim olmaqda görüblər. Qafqaz və qərbdə İranın ‹sərhəd keşikçiliyi› işini görən el və tayfalar arasında Ziyadoğulları açıq və aşkar olaraq rusların qarşısında ən səbatlı və müqavim qüvvə olub və beləcə tarixdə İran sərhədçiliyinin simvoluna çevriliblər.

Pəhləvi sülaləsinə kimi İranın qəbiləvi el-tayfa sistemində vilayətlərin yerli hakimiyyəti padşahın etimad etdiyi adamlara və ya onun qohumlarına verilirdi. Bu yerli hakimiyyətlər bəzən ailədə qalıb atadan oğula keçirdi və bu qayda ancaq yerli qüvvələr arasında mübarizə, padşahla münasibətlərin pozulması və ya Şahın qərar dəyişdirməsi nəticəsində yerlərdəki başqa sülalələrin və xanların əlinə keçirdi. Bələ bir şəraitdə Ziyadoğulları 300 ildən çox bir müddətdə bir tərəfdən “gəncəliləşdilər”, digər tərəfdən isə İranın sərhəd keşikçiliyini davam etdirib Osmanlı və ya Rusiyadan gələn hücumlara qarşı sərhəddi müdafiə etdilər.

Bu yaxınlığı məzhəb və birgə tarixi təcrübə və yaddaşdan başqa, el-tayfa və ailəvi əlaqələr də möhkəmləndirirdi. Ən açıq nümunə kimi, Gəncəni ruslara qarşı müdafiə edən Cavad Xan Ziyadoğlu Qacar və rus ordusuna qarşı miharibə aparan İran ordusunun baş qumandanı və Qacar Şahının varisi Abbas Mirzə Qacar eyni tayfadandılar.

Gəncənin və İranın Qafqazdaki digər ərazilərinin süqutundan 100 il əvvəl, Səfəvilərin işi qurtarmışdı və paytaxt İsfahan əfqan-paştu Qilzay atlılarının əlinə düşmüşdü. Nəticədə qərbdə və şimalda, yəni Qafqaz, Azərbaycan və Kürdüstanda Osmanlı ordusunun hücumları artmışdı.

Eyni halda bu dövr bir tərəfdən Çar Rusiyasının yeni imperiya kimi yüksəlib Osmanlı ilə rəqabəti, İranın məntəqədə böyük dövlət kimi gücünü itirməsi, həm də Britaniyanın Hindistan və İranda müstəmləkəçi dövlət kimi güc qazanması dövrüdür. Başqa sözlə, həmin mərhələyə kimi İrandan bir ‹imperiya› kimi danışmaq olar, ancaq bu dövrün sonunda İran və Rusiya arasında 19-cu əsrin ilk iki onilliyındə baş verən müharibələrdən sonra İranın işi ‹imperiya› kimi qurtarmış, bu ölkə yüksələn, yəni müstəmləkəçi iki dövlət: Rusiya və Britaniyaya tabe ölkəyə çevrilmişdi.

Buna oxşar bir müqəddərat təqribən 100 il sonra Osmanlı imperiyasının başına da gələcək idi.

İran-Rus Müharibeleri

Rusiyanın hücumu, Gəncənin işğalı və Cavad Xanın qətli demək olar ki, birinci İran-rus müharibəsinin başlanğıcıydı. Bu müharibə doqquz il sonra, 1813-cü ildə, yəni düz 200 il qabaq Gülüstan Müahidəsinin imzalanmasıyla qurtardı. İran Cavad Xan və ya Abbas Mirzə kimi qumandanların rəşadətinə baxmayaraq ağır məğlubiyyətə uğradı. Həmin müahidəyə görə, İran dövləti Gəncə, Bakı, Qarabağ, Şəki, Şirvan, Dərbənd, Quba və Tiflis vilayətlərini Rusiyaya itirdi.

On beş il sonra, ikinci İran-rus müharibəsi nəticəsində Yerevan və Naxçıvan vilayətləri üzərində nəzarət də İranın əlindən çıxaraq Rusiyaya keçdi və beləliklə ikinci bir razılaşma, ‹Türkmənçay Müahidəsi› əsasında bütün Qafqaz Rusiyanın tərkib hissəsi oldu.

Tarixin Tozu

Bütün bunlar tarixdir, birine acı ve digerine şirin gelen hadiseler ve revayetlerdir. Bezileri, ehtimal, şexsi, ailevi ve ya ictimai ve siyasi sebeblere göre tarixin bele axarına bu ve ya diger şekilde baxa bilerler. Amma mence 200 ilden sonra bu hadiselerden bugünün real heyatı üçün siyasi, milli ve ya etnik neticeler çıxarmaq dehşetli bir sehv olardı.

Bezileri tarixden sadece bir sıra ölkeler, milletler ve qövmlere qarşı çıxmağı, itirilen erazileri yeniden ‘fethetmeye’ çağırmağı başa düşürler. Qafqaz, Efqanıstan ve ya Türkmenistanı yeniden almaq kimi gülünç söhbetler heçbir İran hökumetinin resmi siyaseti olmasa da, İranda bezi şexsler ve qruplar arasında revacdadır. Bu hesabla hamı gerek hamıya qarşı seferber olsun, çünki qedim ve güclü keçmişi olan her ölke tarixin belli dövrlerinde indiki erazisinden daha geniş eraziye malik olmuşdur. Roma imperiyası Felestine kimi, Britaniya Hindistana kimi, Osmanlı Serbiya ve Liviyaya kimi erazini tutmuşdu. İranda Dariuş Yunanistana kimi, Nadir Şah Hindistana kimi getmişdi. İndi bunlar yeniden atlara minib o ölkeleri tutmaq isteyirler? Bunlar sadece cahillikden ireli gelen yuxular yox, tehlükeli hezeyanlardır.

Diger, qarşı qrup ise ‘müdafie’ mövqeyinden hereket ederek bütün bu tarixi faktlar ve hadiseleri kökünden danır. Onlar öz iddialarına haq qazandırmaq üçün tarixi yeniden keşf edib deyirler ki, Gülüstan Mü’ahidesine kimi Azerbaycan ‘dörd-beş min illik dövletçiliyi olan müsteqil ölke’ olub, ancaq İran-Rus Müharibeleri neticesinde iki dövlet arasında ‘bölüşdürülüb’. Buna göre de, hemin xeyali tarixçilik Cavad Xan Ziyadoğlu Qacarı ‘Azerbaycanın müsteqilliyi uğrunda’ rus ve İran ‘işğalçılarına’ qarşı üsyan qaldıran ve bu yolda canını qoyan milli qehreman adlandırırlar.

Elbette herkes istenilen adamı istediyi kimi göre biler. Amma meselen İstanbulun 600 il evvele kimi Bizansın paytaxı ve ortodoks yunan kilsesinin merkezi olduğu faktını etiraf elemek Türkiyenin bugün İstanbul üzerinde hakimiyyetine xelel getirecek? Ona göre de indi bu faktı inkar etmek gerekdir?

Siyaset ve tarixi saxtalaşdırmaq başqa şeydir, tarixi reallıq başqa şey. Tarixi oxumaq, yazmaq ve müzakire elemek ne üçün adamların bezilerini mütleq irqçiliye, ifrat milletçiliye, boş ve tehlükeli xeyallara sövq edir?

Britaniyalılar ölkelerinin keçmişde ne qeder güclü, ne qeder geniş olduğunu her kesden yaxşı bilirler. Amma Britaniya özünün bugünkü gücünü ve genişliyini de diger ölkelerden daha yaxşı bilir. Belçikalılar yaxşı bilirler ki, onların dövlet müsteqilliyinin 200 ilden çox ömrü yoxdur. Amma bu onlarda heçbir kompleks yaratmır. Eksine onlar keçmişde tabe olduqları Fransa ve Hollandiya ile çox gözel münasibetler besleyirler.

Gence ve Cavad Xan heqiqetini görmek, Bakı, Qarabağ ve ya Naxcıvanın, Yerevan ve Tiflisin real keçmişini etiraf elemek bugün ne İranın etibarına bir şey elave eleyecek, ne de Azerbaycan, Ermenistan ve Gürcüstan respublikalarının bugünkü etibarından nese azaldacaq.

Keçmiş keçmişde qalıb. O papkaları bağlayıb tarix reflerine qoyublar. Bugün Britaniya ve İrlanda sülh ve emekdaşlıq mühitinde rifah ve tereqqi elemeye çalışırlar. Belçikanın en yaxşı münasibetleri keçmişde tabe olduğu Fransa ve Hollandiyayladır.

Bizde ise bezileri hele de tarixi öyrenmek ve zövq almaq üçün yox, düşmençilik yaymaq için oxumağa çalışırlar.

—————————-

Be’zi menbeler:

Mohammad Ali Bahmani Qacar: Cavad Xan Ziyadoğlu Qacarın Xanedanı, farsca, Tehran 1386 (2007)

Firuz Mansuri: Rusların Hücumu ve Gence Şeherini Alması (pdf), farsca

Firuz Mansuri: Sefevi Dövletinin Zevalı ve Osmanlıların Azerbaycana Hücumu, Müasir İran Tarixinin Araşdırması Merkezi, farsca

Abbaqqulu Ağa Bakıxanov: Gülüstan-ü İrem, Tehran 1383 (2005), farsca

Gülüstan Müahidesi, tam metni ile

Türkmençay Müahidesi, tam metni ile

————————————

Bu meqalenin esli 4 iyul 2013 tarixinde fars dilinde Cheshmandaz.org saytında neşr olunub

Azerbaycan türkcesinde olan bu tercüme azadlıq.org saytında yeniden neşr edilib… ادامه خواندن