۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز

به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که حدود ده سال پیش بعد از 8-9 ماه پژوهش نوشته و در همین جا منتشر کرده بودم، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهند بدانند…

— عباس جوادی، 18 آذر 1404

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا بیست و پنج سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ و چند سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خورند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

ادامه خواندن “۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب”

۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز، تابستان 1941، 1320

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا سی سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خوردند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

با تکیه بر همین اسناد، امروزه با اطمینان میتوان گفت: بله میدانیم که چه شد و چگونه شد. میدانیم که فرقه دموکرات آذربایجان  و حکومت آن با برنامه ریزی، مدیریت و بودجه حزب کمونیست شوروی بوجود آمد، با تکیه به آن و ارتش شوروی در آذربایجان ایران یکسال حکومت کرد و بدنبال فشار آمریکا و بریتانیا بر شوروی برای تخلیه ایران و ثانیا توافق تهران و مسکو برای قرارداد مشروط نفت شمال، قوای شوروی از ایران خارج شدند، حکومت فرقه فروریخت و رهبران و کادر های آن به شوروی پناه بردند. این دیگر ادعا نیست. واقعیتی ثابت شده است.

حالا دیگر میتوان اینها را از زبان رهبری حزب کمونیست و خود استالین هم شنید.

از میان صد ها سند مربوط به روابط ایران و شوروی در زمان جنگ جهانی دوم، اشغال ایران و  حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان، سه سند به روسی و یک سند به ترکی آذری احتمالا مهمتر  و گویا تر از دیگران هستند.

اسناد روسی عبارتند از: (۱) فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی یعنی رهبری عالی شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)، (۲) دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و (۳) نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد معروف قوامسادچیکوف در تهران (چهارم آوریل ۱۹۴۶) که  تخلیه  آذربایجان از سوی ارتش شوروی در مقابل امتیاز مشروط نفت آذربایجان ایران به مسکو را تایید میکرد (هشتم مه ۱۹۴۶).

سند چهارم که به ترکی آذری است، عبارت از نامه سید جعفر پیشه وری رئیس فرقه دموکرات آذربایجان و «نخست وزیر» حکومت یکساله فرقه و برخی رهبران دیگر فرقه به استالین و رهبری شوروی است که در هفدهم آذر ۱۳۲۵ یعنی چهار روز مانده به سقوط حکومت فرقه، از رهبر شوروی کسب تکلیف می کند و در  واقع شکوائیه ای است همراه با درخواست اسلحه و حتی طرح اینکه فرقه می تواند استقلال آذربایجان از ایران را اعلام کند.

فرمان استالین در باره ۲۱ آذر

متن زیر بخشی از قرار «فوق العاده سرّی» دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میرجعفر باقروف با تیتر «دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی» (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) است که در پایان از سوی استالین امضاء شده است (۱).

این فرمان در دو نسخه اصلی تهیه و صادر شده است:

نسخه اصلی یکمنسخه مسکو»)  به مولوتوف، بریا، باقروف فرستاده شده و صورت آن به بولگانین، میکویان، یودین، کروتیکوف و زوروف (همگی از اعضای کمیته مرکزی حزب) ارسال گشته است. این نامه در آرشیو حزب کمونیست در مسکو مانده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه»

RGASPI

شامل شده که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کومسومول را در بر می‌گیرد. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-148

نسخه دومنسخه باکو») مستقیماً و فقط به میر جعفر باقروف دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان فرستاده شده است. محل نگهداری کنونی این سند «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی آذربایجان» در باکو

Azerbaijan State Archive of Political Parties and Social Movements, GAPPOD

و شماره و مشخصات این سند در آنجا این است:

GAPPOD AzR, f. 1, op. 89, d. 90, ll. 4-5

همین سند است که از سوی گاری گلدبرگ برای «مرکز مطالعات جنگ سرد موسسه وودرو ویلسون» (واشنگتن) به انگلیسی و توسط عباس جوادی (با کسب اجازه از «مرکز ویلسون») از انگلیسی (با مقایسه با روسی) به فارسی ترجمه شده است که ملاحظه می‌کنید.

هر دو نسخه را پژوهشگران دیگر از جمله فرناند شاید راینه نیز مستقلا مشاهده و بررسی کرده اند. بدنه اصلی هر دو سند یکی است اما متن مختصر پیش از تیتر و نام‌های توزیع در دو سند تا حدی فرق دارند.

و اما بخش هایی از این سند:

«دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی»

فوق‌العاده سرّی

به: رفیق باقروف

اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی

۱. در نظر بگیرید که توصیه می‌شود به کارهای مقدماتی برای تشکیل یک ولایتاوبلاست») خودمختار ملی آذربایجان در چارچوب دولت ایران شروع شود که صاحب اختیارات وسیع باشد. در عین حال در استان‌های گیلان، مازندران، گرگان و خراسان هم یک جنبش تجزیه طلبانه سازماندهی شود.

۲. در آذربایجان جنوبی فرقه‌ای دمکرات با نام «فرقهحزب») دمکرات آذربایجان» با هدف رهبری جنبش تجزیه طلبانه ایجاد شود. ایجاد فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی باید همزمان با تجدید سازماندهی شاخه آذربایجان حزب توده ایران باشد و طرفداران جنبش تجزیه طلبانه از تمام طبقات مردم را به آن جلب کند.

۳. فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدایی طلبانه و ایجاد یک ولایت خودمختار ملی کُرد انجام شود.

۴. درتبریز گروهی از کارگران مسئول برای رهبری جنبش تجزیه طلبانه را تشکیل داده به آنها وظیفه هماهنگ کردنبرقراری تماس») کارشان با سرکنسولگری اتحاد شوروی در تبریز را بدهید. سرپرستی عمومی این گروه به عهده باقروف و یعقوبوف است.

۵. طرح ریزی کار مقدماتی در رابطه با برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم ایران در آذربایجان جنوبی و همچنین انتخاب نمایندگان طرفدار جنبش تجزیه طلبانه به کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) (باقروف و ابراهیموف) سپرده شود. کار مزبور تحت این شعارها انجام خواهد شد:

الفتقسیم اراضی دولت و مالکان بزرگ به دهقانان و دادن وام‌های دراز مدت به دهقانان،

باز بین بردن بیکاری از طریق احیا و گسترش کار در موسسات و در عین حال از طریق ساختن راه‌ها و دیگر کارهای اجتماعی،

جبهبود خدمات اجتماعی و تأمین آب از طریق لوله کشی،

دبهبود بهداشت اجتماعی،

هاستفاده حداقل ۵۰ درصد مالیات دولتی برای نیازهای محلی،

وحقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خودگردان محلی،

زبهبود چشمگیر روابط شوروی و ایران.

(و الخ…)

ششم ژوئیه ۱۹۴۵

دفتر سیاسی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی

(امضاء) استالین

میدانیم که طبق برنامه، در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری در تبریز تاسیس یافت و در ۲۱ آذر همان سال به اصطلاح «مجلس ملی» آذربایجان تشکیل شد و «حکومت ملی» آذربایجان با رهبری پیشه وری شروع به کار کرد. استاندار حکومت مرکزی سلب وظیفه گردید و پادگان های ارتش و ژاندارمری از سوی «فدائیان» فرقه خلع سلاح شدند. دولت و ارتش ایران در شرایط اشغال شوروی قادر به مداخله نبود.

من در عین حال به سند دومی نیز دسترسی پیدا کرده ام که نشان می‌دهد سه تا شش ماه بعد از همین فرمان استالین مبنی بر ایجاد یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران از تاریخ ششم ژوئیه ۱۹۴۵، همان مرکز رهبری حزب کمونیست شوروی باز به دستور استالین در این فرمان تغییرات «کوچکی» داده و در تاریخ هشتم اکتبر همان سال با ارسال «ضمیمه» ای به آن فرمان تأکید کرده است که از آن تاریخ به بعد «وظیفه اصلی» فرقه دمکرات آذربایجان ایران باید نه «تجزیه طلبی» بلکه «خودمختاری ملی» آذربایجان در «چارچوب دولت ایران» باشد. ترجمه بخش مورد نظر آن ضمیمه به فرمان ششم ژوئیه چنین است:

«وظیفه اصلی فرقه دمکرات آذربایجان ایران، تاسیس خودمختاری ملی آذربایجان از طریق مؤسسه‌های خود مدیریتی دموکراتیک در چارچوب دولت ایران تعیین شود. در قرار کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی مورخه ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ تغییرات معینی داده شود و به تصویب برسد که جنبش‌های تجزیه طلبانه در ایالت‌های آذربایجان ایران، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و کردستان شمالی صلاح نیست

در پایان این «ضمیمه» کلمات «کاتب (دبیر کل حزب، م) ژوزف استالین» با دست نوشته شده است. مشخصات این سند در مرکز نامبرده مسكو چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-1 [52-183]

از همان آغاز

در واقع مشکلات فرقه از همان تشکیل حکومت فرقه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۴ شروع شده بود. طی دو سه ماه بعد از فرمان ژوئيه، هم حکومت ایران و هم واشنگتن و لندن دچار اضطرابی فزاینده در باره ادامه حضور قوای شوروی در آذربایجان ایران گشته  چندین بار به شوروی ها خاطر نشان کرده بودند که آن ها باید به عهدنامه متفقین از سال ۱۹۴۱ عمل کرده نیروهای خود را از ایران خارج نمایند. آنها ارتش اشغالگر همسایه را تکیه گاه اصلی فرقه دمکرات می شمردند. و لیکن مسکو بطور حیرت انگیزی ضمن رد این قبیل اتهامات مدعی میشد که «نمایندگان شوروی و مقامات نظامی شوروی در حیات سیاسی داخلی استان های شمالی (ایران) کوچکترین مداخله ای نداشته و ندارند» (۲).  این درحالی بود که هاری ترومن رئیس جمهوری آمریکا در بهار سال ۱۹۴۵ به دنبال آن همه هشدارهای  غرب، در باره مسکو می گفت: «گمان نمی کنم بیش از این به بازی مصالحه ادامه داده شودباید تا زمانی که با خواسته های ما همراهی نکرده اند از شناسائی رومانی و بلغارستان خودداری کنیم. باید مواضع خود را در قبال ایران به صورتی کاملا غیر مبهم آشکار سازیماز این بازی کودکانه شوروی ها خسته شده ام (۳).

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز در حالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور می نمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورددر مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه رفتاری مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

و چنین هم شد.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمی توانست تحت اشغال باشد و بنابراین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک می کردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا میکرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارندتا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بیخبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکواز «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

فرمان استالین از ششم ژوئیه 1945، ص یکم، نسخه مسکو
صفحه دوم و پایانی فرمان استالین با امضای او

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) یعنی یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح مي دهد. تا آن زمان باور عمومى بر آن بود كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروی بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ایران قدرت ایستادگی را از دست داده و متلاشي شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار میرود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» موسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد.

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند در آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

AVP RF, AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

پشت جلد مجله نوایا ای نویشایا ایستوریا چاپ مسکو
آغاز نامه استالین به پیشه وری
نامه استالین به پیشه وری، ادامه
پایان نامه استالین به پیشه وری با امضای استالین.

و اما بخش هائی از نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما در بررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

(…)

مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقی مي ماندند شما مي توانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نمي توانستيم نيروهاى شوروى را در ايران نگه داريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكايي ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آن صورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيروهای آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروها را از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيايي ها و آمريكايي ها بگيريم (…)

(…) تا مدتي كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهي يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما مي بايست ايران را ترك مي كردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه برای حفظ خود و حكومتش بعضی اصلاحات دموكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهای دموكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطي چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوی نمائيم و زمينه اى براى ادامه دموكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم (…)

(…)

ى. استالين

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، سلام الله جاوید و غلام یحیی دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود در مقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظر داشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما به راحتی قادریم این اسلحه ها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آن را شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شدحسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی به حساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:

АВПРФ, ф.

۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱۷

Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵می گوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨۲٣۰) وجود دارد:

AR SPIHMDA

f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨۲

پرده آخر

به دنبال خروج نیروهای شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب می شدند. نیروهای فدائی» هم می بایست به تدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بودچه از طریق تحویل مسالمت آمیز قدرت فدائیان و چه  زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم می شد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری می داشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلام استقلال کنند.

حکومت فرقه دموکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دموکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» می خواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایرانخاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

اکثر رهبران بلندپایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۷).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ می رسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن می گفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۸) در حالی که یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دموکرات ها» خبر می داد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بی مورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته می شود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری در یازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتومبیل در آذربایجان شوروی کشته شد. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده می کرده است.

قضاوت درباره اینکه اتحاد شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان خوب و یا بد کرد،  می تواند بسته به جایگاه سیاسی و عقیدتی هر کس فرق کند. اما برخلاف بیست سال پیش، در مورد چند و چون تاسیس فرقه و حکومت یکساله آن در آذربایجان دیگر نمی توان شک و شبهه کرد، مگر اینکه از روی عناد و یا تعصبی غیر جدی، وجود و یا اعتبارده ها و صد ها سندی را که دیگر در دسترس عموم قرار گرفته اند، مورد تردید قرار داد. این اسناد به روشنی ثابت می کنند که که حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان زیر بال دولت و ارتش شوروی بر سر کار آمد و وقتی نیروهای شوروی ایران را ترک کردند، حکومت فرقه نیز متلاشی شد. با این ترتیب حکومت فرقه هر چه بود، به هرحال طوری که خود این حکومت و حامیان آن در باکو و مسکو ادعا می کردند، «حکومت ملی» نبود.

————————–

زیرنویس ها

(۱) برای مطالعه متن کامل اسناد و بررسی منابع مربوطه لطفا به همین تارنمای «چشم انداز»، دفتر «از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر» مراجعه کنید.

(۲) شاید راینه، فرناند: استالین و تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان، در: گفتگو، 1386. این، ترجمه بسیار کوتاهی از اصل انگلیسی این اثراستالین،باقروف و سیاست های شوروی در ایران در سال های 1939-46»، سال 2000، دانشگاه ییل آمریکا) است که در واقع تز دکترای خانم شاید راینه است و هنوز بصورت کتاب کامل چاپ نشده است. این نوشته که عبارت از تقریبا 400 صفحه است، بنظرم کامل ترین و دقیق ترین بررسی ماجرای «فرقه دمکرات آذربایجان» بشمار میرود.

(۳) شاید راینه، همانجا.

(۴) مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملیدموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نویافته)، تارنمای «اخبار روز».

(۵) حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383.

(۶) اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184.

(۷) ۱۸۴۱۸۶ اتابکی، همانجا.

(۸) اتابکی، همانجا.more-e1497357658356

۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز

به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که هفت سال پیش در همین جا منتشر شده بود، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهنند بداننند…

— عباس جوادی، 15 آذر 1342

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا بیست سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خورند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

با تکیه بر همین اسناد، امروزه با اطمینان میتوان گفت: بله میدانیم که چه شد و چگونه شد. میدانیم که فرقه دموکرات آذربایجان  و حکومت آن با برنامه ریزی، مدیریت و بودجه حزب کمونیست شوروی بوجود آمد، با تکیه به آن و ارتش شوروی در آذربایجان ایران یکسال حکومت کرد و بدنبال فشار آمریکا و بریتانیا بر شوروی برای تخلیه ایران و ثانیا توافق تهران و مسکو برای قرارداد مشروط نفت شمال، قوای شوروی از ایران خارج شدند، حکومت فرقه فروریخت و رهبران و کادر های آن به شوروی پناه بردند. این دیگر ادعا نیست. واقعیتی ثابت شده است.

حالا دیگر میتوان اینها را از زبان رهبری حزب کمونیست و خود استالین هم شنید.

از میان صد ها سند مربوط به روابط ایران و شوروی در زمان جنگ جهانی دوم، اشغال ایران و  حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان، سه سند به روسی و یک سند به ترکی آذری احتمالا مهمتر  و گویا تر از دیگران هستند.

اسناد روسی عبارتند از: (۱) فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی یعنی رهبری عالی شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)، (۲) دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و (۳) نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد معروف قوامسادچیکوف در تهران (چهارم آوریل ۱۹۴۶) که  تخلیه  آذربایجان از سوی ارتش شوروی در مقابل امتیاز مشروط نفت آذربایجان ایران به مسکو را تایید میکرد (هشتم مه ۱۹۴۶).

سند چهارم که به ترکی آذری است، عبارت از نامه سید جعفر پیشه وری رئیس فرقه دموکرات آذربایجان و «نخست وزیر» حکومت یکساله فرقه و برخی رهبران دیگر فرقه به استالین و رهبری شوروی است که در هفدهم آذر ۱۳۲۵ یعنی چهار روز مانده به سقوط حکومت فرقه، از رهبر شوروی کسب تکلیف می کند و در  واقع شکوائیه ای است همراه با درخواست اسلحه و حتی طرح اینکه فرقه می تواند استقلال آذربایجان از ایران را اعلام کند.

فرمان استالین در باره ۲۱ آذر

متن زیر بخشی از قرار «فوق العاده سرّی» دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میرجعفر باقروف با تیتر «دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی» (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) است که در پایان از سوی استالین امضاء شده است (۱).

این فرمان در دو نسخه اصلی تهیه و صادر شده است:

نسخه اصلی یکم («نسخه مسکو»)  به مولوتوف، بریا، باقروف فرستاده شده و صورت آن به بولگانین، میکویان، یودین، کروتیکوف و زوروف (همگی از اعضای کمیته مرکزی حزب) ارسال گشته است. این نامه در آرشیو حزب کمونیست در مسکو مانده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه»

RGASPI

شامل شده که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کومسومول را در بر می‌گیرد. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-148

نسخه دوم («نسخه باکو») مستقیماً و فقط به میر جعفر باقروف دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان فرستاده شده است. محل نگهداری کنونی این سند «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی آذربایجان» در باکو

Azerbaijan State Archive of Political Parties and Social Movements, GAPPOD

و شماره و مشخصات این سند در آنجا این است:

GAPPOD AzR, f. 1, op. 89, d. 90, ll. 4-5

همین سند است که از سوی گاری گلدبرگ برای «مرکز مطالعات جنگ سرد موسسه وودرو ویلسون» (واشنگتن) به انگلیسی و توسط عباس جوادی (با کسب اجازه از «مرکز ویلسون») از انگلیسی (با مقایسه با روسی) به فارسی ترجمه شده است که ملاحظه می‌کنید.

هر دو نسخه را پژوهشگران دیگر از جمله فرناند شاید راینه نیز مستقلا مشاهده و بررسی کرده اند. بدنه اصلی هر دو سند یکی است اما متن مختصر پیش از تیتر و نام‌های توزیع در دو سند تا حدی فرق دارند.

و اما بخش هایی از این سند:

«دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی»

فوق‌العاده سرّی

به: رفیق باقروف

اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی

۱. در نظر بگیرید که توصیه می‌شود به کارهای مقدماتی برای تشکیل یک ولایت («اوبلاست») خودمختار ملی آذربایجان در چارچوب دولت ایران شروع شود که صاحب اختیارات وسیع باشد. در عین حال در استان‌های گیلان، مازندران، گرگان و خراسان هم یک جنبش تجزیه طلبانه سازماندهی شود.

۲. در آذربایجان جنوبی فرقه‌ای دمکرات با نام «فرقه («حزب») دمکرات آذربایجان» با هدف رهبری جنبش تجزیه طلبانه ایجاد شود. ایجاد فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی باید همزمان با تجدید سازماندهی شاخه آذربایجان حزب توده ایران باشد و طرفداران جنبش تجزیه طلبانه از تمام طبقات مردم را به آن جلب کند.

۳. فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدایی طلبانه و ایجاد یک ولایت خودمختار ملی کُرد انجام شود.

۴. درتبریز گروهی از کارگران مسئول برای رهبری جنبش تجزیه طلبانه را تشکیل داده به آنها وظیفه هماهنگ کردن («برقراری تماس») کارشان با سرکنسولگری اتحاد شوروی در تبریز را بدهید. سرپرستی عمومی این گروه به عهده باقروف و یعقوبوف است.

۵. طرح ریزی کار مقدماتی در رابطه با برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم ایران در آذربایجان جنوبی و همچنین انتخاب نمایندگان طرفدار جنبش تجزیه طلبانه به کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) (باقروف و ابراهیموف) سپرده شود. کار مزبور تحت این شعارها انجام خواهد شد:

الف – تقسیم اراضی دولت و مالکان بزرگ به دهقانان و دادن وام‌های دراز مدت به دهقانان،

ب – از بین بردن بیکاری از طریق احیا و گسترش کار در موسسات و در عین حال از طریق ساختن راه‌ها و دیگر کارهای اجتماعی،

ج – بهبود خدمات اجتماعی و تأمین آب از طریق لوله کشی،

د – بهبود بهداشت اجتماعی،

ه – استفاده حداقل ۵۰ درصد مالیات دولتی برای نیازهای محلی،

و – حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خودگردان محلی،

ز – بهبود چشمگیر روابط شوروی و ایران.

(و الخ…)

ششم ژوئیه ۱۹۴۵

دفتر سیاسی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی

(امضاء:) استالین

میدانیم که طبق برنامه، در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری در تبریز تاسیس یافت و در ۲۱ آذر همان سال به اصطلاح «مجلس ملی» آذربایجان تشکیل شد و «حکومت ملی» آذربایجان با رهبری پیشه وری شروع به کار کرد. استاندار حکومت مرکزی سلب وظیفه گردید و پادگان های ارتش و ژاندارمری از سوی «فدائیان» فرقه خلع سلاح شدند. دولت و ارتش ایران در شرایط اشغال شوروی قادر به مداخله نبود.

من در عین حال به سند دومی نیز دسترسی پیدا کرده ام که نشان می‌دهد سه تا شش ماه بعد از همین فرمان استالین مبنی بر ایجاد یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران از تاریخ ششم ژوئیه ۱۹۴۵، همان مرکز رهبری حزب کمونیست شوروی باز به دستور استالین در این فرمان تغییرات «کوچکی» داده و در تاریخ هشتم اکتبر همان سال با ارسال «ضمیمه» ای به آن فرمان تأکید کرده است که از آن تاریخ به بعد «وظیفه اصلی» فرقه دمکرات آذربایجان ایران باید نه «تجزیه طلبی» بلکه «خودمختاری ملی» آذربایجان در «چارچوب دولت ایران» باشد. ترجمه بخش مورد نظر آن ضمیمه به فرمان ششم ژوئیه چنین است:

«وظیفه اصلی فرقه دمکرات آذربایجان ایران، تاسیس خودمختاری ملی آذربایجان از طریق مؤسسه‌های خود مدیریتی دموکراتیک در چارچوب دولت ایران تعیین شود. در قرار کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی مورخه ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ تغییرات معینی داده شود و به تصویب برسد که جنبش‌های تجزیه طلبانه در ایالت‌های آذربایجان ایران، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و کردستان شمالی صلاح نیست.»

در پایان این «ضمیمه» کلمات «کاتب (دبیر کل حزب، م) ژوزف استالین» با دست نوشته شده است. مشخصات این سند در مرکز نامبرده مسكو چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-1 [52-183]

از همان آغاز

در واقع مشکلات فرقه از همان تشکیل حکومت فرقه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۴ شروع شده بود. طی دو سه ماه بعد از فرمان ژوئيه، هم حکومت ایران و هم واشنگتن و لندن دچار اضطرابی فزاینده در باره ادامه حضور قوای شوروی در آذربایجان ایران گشته  چندین بار به شوروی ها خاطر نشان کرده بودند که آن ها باید به عهدنامه متفقین از سال ۱۹۴۱ عمل کرده نیروهای خود را از ایران خارج نمایند. آنها ارتش اشغالگر همسایه را تکیه گاه اصلی فرقه دمکرات می شمردند. و لیکن مسکو بطور حیرت انگیزی ضمن رد این قبیل اتهامات مدعی میشد که «نمایندگان شوروی و مقامات نظامی شوروی در حیات سیاسی داخلی استان های شمالی (ایران) کوچکترین مداخله ای نداشته و ندارند» (۲).  این درحالی بود که هاری ترومن رئیس جمهوری آمریکا در بهار سال ۱۹۴۵ به دنبال آن همه هشدارهای  غرب، در باره مسکو می گفت: «گمان نمی کنم بیش از این به بازی مصالحه ادامه داده شود… باید تا زمانی که با خواسته های ما همراهی نکرده اند از شناسائی رومانی و بلغارستان خودداری کنیم. باید مواضع خود را در قبال ایران به صورتی کاملا غیر مبهم آشکار سازیم… از این بازی کودکانه شوروی ها خسته شده ام (۳).

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز در حالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور می نمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورد.  در مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه رفتاری مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

و چنین هم شد.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمی توانست تحت اشغال باشد و بنابراین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک می کردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا میکرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارند.  تا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بیخبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکواز «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

فرمان استالین از ششم ژوئیه 1945، ص یکم، نسخه مسکو
صفحه دوم و پایانی فرمان استالین با امضای او

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) یعنی یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح مي دهد. تا آن زمان باور عمومى بر آن بود كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروی بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ایران قدرت ایستادگی را از دست داده و متلاشي شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار میرود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» موسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد.

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند در آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

AVP RF, AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

پشت جلد مجله نوایا ای نویشایا ایستوریا چاپ مسکو
آغاز نامه استالین به پیشه وری
نامه استالین به پیشه وری، ادامه
پایان نامه استالین به پیشه وری با امضای استالین.

و اما بخش هائی از نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما در بررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

(…)

مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقی مي ماندند شما مي توانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نمي توانستيم نيروهاى شوروى را در ايران نگه داريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكايي ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آن صورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيروهای آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروها را از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيايي ها و آمريكايي ها بگيريم (…)

(…) تا مدتي كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهي يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما مي بايست ايران را ترك مي كردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه برای حفظ خود و حكومتش بعضی اصلاحات دموكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهای دموكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطي چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوی نمائيم و زمينه اى براى ادامه دموكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم (…)

(…)

ى. استالين

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، سلام الله جاوید و غلام یحیی دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود در مقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظر داشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما به راحتی قادریم این اسلحه ها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آن را شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی به حساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:

АВПРФ, ф.

۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱-۷

Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵)  می گوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨- ۲٣۰) وجود دارد:

AR SPIHMDA

f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨-۲

پرده آخر

به دنبال خروج نیروهای شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب می شدند. نیروهای فدائی» هم می بایست به تدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بود – چه از طریق تحویل مسالمت آمیز قدرت فدائیان و چه  زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم می شد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری می داشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلام استقلال کنند.

حکومت فرقه دموکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دموکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» می خواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایران!» خاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

اکثر رهبران بلندپایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۷).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ می رسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن می گفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۸) در حالی که یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دموکرات ها» خبر می داد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بی مورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته می شود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری در یازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتومبیل در آذربایجان شوروی کشته شد. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده می کرده است.

قضاوت درباره اینکه اتحاد شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان خوب و یا بد کرد،  می تواند بسته به جایگاه سیاسی و عقیدتی هر کس فرق کند. اما برخلاف بیست سال پیش، در مورد چند و چون تاسیس فرقه و حکومت یکساله آن در آذربایجان دیگر نمی توان شک و شبهه کرد، مگر اینکه از روی عناد و یا تعصبی غیر جدی، وجود و یا اعتبارده ها و صد ها سندی را که دیگر در دسترس عموم قرار گرفته اند، مورد تردید قرار داد. این اسناد به روشنی ثابت می کنند که که حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان زیر بال دولت و ارتش شوروی بر سر کار آمد و وقتی نیروهای شوروی ایران را ترک کردند، حکومت فرقه نیز متلاشی شد. با این ترتیب حکومت فرقه هر چه بود، به هرحال طوری که خود این حکومت و حامیان آن در باکو و مسکو ادعا می کردند، «حکومت ملی» نبود.

————————–

زیرنویس ها

(۱) برای مطالعه متن کامل اسناد و بررسی منابع مربوطه لطفا به همین تارنمای «چشم انداز»، دفتر «از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر» مراجعه کنید.

(۲) شاید راینه، فرناند: استالین و تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان، در: گفتگو، 1386. این، ترجمه بسیار کوتاهی از اصل انگلیسی این اثر («استالین،باقروف و سیاست های شوروی در ایران در سال های 1939-46»، سال 2000، دانشگاه ییل آمریکا) است که در واقع تز دکترای خانم شاید راینه است و هنوز بصورت کتاب کامل چاپ نشده است. این نوشته که عبارت از تقریبا 400 صفحه است، بنظرم کامل ترین و دقیق ترین بررسی ماجرای «فرقه دمکرات آذربایجان» بشمار میرود.

(۳) شاید راینه، همانجا.

(۴) مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملی-دموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نویافته)، تارنمای «اخبار روز».

(۵) حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383.

(۶) اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184.

(۷) ۱۸۴-۱۸۶ اتابکی، همانجا.

(۸) اتابکی، همانجا.more-e1497357658356

طراحی حزب دمکرات کردستان در باکو

قاضی محمد، از محدود شدن قدرت فئودالی و ایلی خود ناخشنود بودند. بر اساس گزارش های کنسولگری امریکا وی از امریکایی ها و دولت ایران می خواهد تضمینات لازم به او بدهند مبنی بر اینکه پس از اعاده قدرت دولت بر نواحی مربوطه، تضییقات دوران رضاشاهی دیگر تکرار نخواهد شد. در گزارش ۱۷ آبان ۱۳۲۵ کنسول ایالات متحده چنین ذکر شده است: « روسای کردهای غرب و هم چنین قاضی محمد سرخورده از مواعید بر آورده نشده دولت شوروی در حمایت از آنها ...حاضرند با دولت مرکزی در حمله به آذربایجان مشارکت کنند. مشروط به آن که دولت مرکزی بدان ها اطمینان بدهد فعالیت های نظامی خود را با آن ها هماهنگ کرده و قول دهد که بعدا همان سیاست سرکوبگرانه رضاشاه را در قبال عشایر از سر نخواهد گرفت»
قاضی محمد (1272-1326 خورشیدی)

نوشته زیر بخش بسیار کوچکی از تز دکترای خانم فرناند شاید راینه با تیتر «استالین، باقروف و سیاست‌های شوروی در رابطه با ایران ۱۹۳۹-۱۹۴۶» * است که در سال ۲۰۰۰ مورد قبول دانشگاه ییل آمریکا قرار گرفته است.

در این اثر خانم شاید راینه با اتکاء به مدارک تا آن زمان فوق العاده سرّی حزب کمونیست اتحاد شوروی نشان می‌دهد که فرقه دمکرات آذربایجان و حکومت یکساله این فرقه تحت رهبری سید جعفر پیشه وری با دستور استالین و طراحی و برنامه ریزی دقیق مسکو و تحت مدیریت مستقیم و شخصی میر جعفر باقروف رئیس وقت حزب کمونیست آذربایجان شوروی ایجاد شده و یک سال بعد با تصمیم مسکو و استالین به حال خود گذاشته شده و در نتیجه با شکست روبرو گشته است.

در حاشیه روابط تهران و مسکو در چهارچوب مناسبات بین دولت‌های بزرگ پس از جنگ جهانی دوم، خانم شاید راینه در ضمن اشاره‌ای هم به ایجاد «فرقه دمکرات کردستان ایران» می‌کند و با تکیه بر اسنادی که خود نویسنده در مسکو و باکو یافته، نشان می‌دهد که این حزب کُردی هم در آغاز با برنامه ریزی مسکو و مدیریت باقروف و قاضی محمد در باکو ایجاد شد. طبق اسناد مشابه دیگر از آرشیوهای حزب کمونیست شوروی می دانیم که دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد شوروی در ششم ژوئیه ۱۹۴۵ با صدور فرمانی امضاء شده از سوی استالین، از باقروف خواسته که در آذربایجان ایران و دیگر استان‌های شمال ایران از جمله کردستان، گیلان، مازندران و خراسان «جنبش‌های تجزیه طلبانه» راه اندازی کند (نگاه کنید به این مقاله: فرمان استالین در باره ۲۱ آذر).

آنچه می‌خوانید ترجمه فارسی صفحات ۲۹۸ تا ۳۰۲ فصل پنجم همین اثر توسط عباس جوادی است. شماره بندی زیر نویس‌ها منطبق با شماره بندی آنها در متن اصلی است. توصیه می‌کنم که زیرنویس‌ها که ضمن توضیحات فوق العاده جالب جنبی، منابع مورد استفاده را هم عرضه می‌کنند، از دقت خوانندگان دور نمانند. توضیح اینکه خانم شاید راینه خود و با کمک دوستان و همکاران خود به این اسناد و مدارک دست یافته و آنها را شخصا مشاهده، ترجمه  و بررسی کرده است و نه از طریق غیرمستقیم افراد و یا موسسات ثانوی. نام، مشخصات و محل نگهداری همه این اسناد در زیرنویس‌ها قید شده‌اند. توضیح نهائی اینکه در فصل‌های دیگر این اثر نیز اینجا و آنجا به موضوع حزب دمکرات کردستان اشاره شده است که امید است از سوی دیگر علاقمندان، به فارسی ترجمه شود.

(در کشاکش تاسیس و شروع حکومت فرقه دمکرات آذربایجان ایران در تبریز، -م) موضوع کُردها طبیعتا در راس مطالبی نبود که میر جعفر باقروف (دبیر وقت کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان شوروی، -م.) را بخود مشغول می‌کرد، اما این موضوع نیز از دایره دقت چشمان تیز بین او دور نبود. او فکر می‌کرد که اگر کُردها بتوانند نیروی متحدی را تشکیل دهند، آنها می‌توانستند هم از سوئی حکومت نوپای فرقه دمکرات آذربایجان را تقویت کنند و هم، از سوی دیگر، آن دسته از مناطق کردنشین ایران را که دور از تاثیر شوروی و خارج از حوزه اشغال ارتش سرخ بودند، به جبهه طرفدار شوروی جلب نمایند (۱۳۵).

هنگام سفر هیئت کُردی به باکو در سال ۱۹۴۱، باقروف تحت تاثیر روحیه و همچنین خصوصیت‌های رهبری قاضی محمد قرار گرفته بود که رئیس با نفوذ مهم ترین خانواده مهاباد به شمار می‌رفت. در اواخر سپتامبر ۱۹۴۵، باقروف به دوست و همکارش آتاکیشی یف دستور داد که قاضی محمد را برای مذاکرات در باره آینده نقشه خودمختاری کردستان به باکو دعوت کند (۱۳۶). قاضی محمد هم با گروهی از رهبران کُرد معتمد خود که از نقاط مختلف انتخاب کرده بود، عازم باکو شد (۱۳۷). سفر آنها هم دارای همان ویژگی‌های توطئه گونه باقروف بود که در نقشه‌های مربوط به فرقه چی‌های تبریز مشاهده می‌شد: همان مسافرت‌های مخفی گرایانه با قطار و کامیون و همان ضیافت‌های مبالغه آمیز با همان هدایا که عبارت از تصاویر قاب شده استالین بودند.

باقروف هیئت کُردی را به گرمی پذیرفت و از خواست آنان مبنی بر حمایت شوروی از خودمختاری کُردهای ایران استقبال نمود. او به کُردها اطمینان داد که بنظر اتحاد شوروی هر ملت که صاحب زبان و فرهنگ مخصوص به خود است باید حکومت خود را نیز دارا باشد. او این را هم گفت که شوروی ازصمیم قلب پشتیبان خودمختاری برای همه ملت‌های ایران است. اما باقروف این را هم به گفته‌های خود علاوه نمود که این ملت‌ها نمی‌توانند خودمختاری ملی را در آنِ واحد و بطور همزمان کسب کنند. به گفته او، آذری‌ها بین چهار ملت ایران در صف نخست قرار دارند و فارس‌ها، گیلک‌ها و کردها نیز راه آنها را خواهند پیمود. اما تا آن روز، منافع کُردها ایجاب می‌کند که آنها از تحکیم خودمختاری آذربایجانی‌ها پشتیبانی کنند و برای تاسیس دولت مستقل خود صبر نمایند تا اوضاع آرامتر شود.

اما آنچه که رهبران کُرد می‌خواستند بشنوند، این نبود. باقروف که دید ممکن است علاقه و پشتیبانی کُردها را ازدست دهد، لحن خود را تغییر داده، حمایت کامل شوروی را از خواست‌های ملی کُردها اعلام کرد. وعده هائی که او به کُردها داد، عبارت از کمک مادی، آموزش و مهم تر از همه، حمایت از تاسیس سازمانی موثر بود که به اجرای اهداف کُردها رهبری نماید. باقروف، در توضیح اینکه او چگونه سازمانی را در نظر گرفته است، همان چیزی را تکرار نمود که در مورد دمکرات‌های تبریز با موفقیت آزمایش کرده بود: نظر به اینکه دمکراسی بدنبال پیروزی اش «در دنیا و بخصوص ایالات متحده، بریتانیای کبیر و اتحاد شوروی» رواج یافته و مُد شده بود، کُردها هم می‌بایستی جنبش خود را «حزب دمکرات کردستان» (ح د ک) بنامند. باقروف چنین نشان می‌داد که در عملی کردن همه این وعده‌ها جدی است. او بلافاصله با ارسال تلگرامی، به استالین خبرداد که چنین وعده هائی را داده است. او همچنین از کمیساریای (وزارت خارجه، -م) اتحاد شوروی خواست که در عملی کردن این وعده‌ها به باکو کمک کند (۱۳۸).

در ماه نوامبر قاضی محمد گروهی از روسای عشایر و ریش سفیدان روستاهای کُرد را به جلسه‌ای در مرکز فرهنگی شوروی در مهاباد دعوت نمود. او همه آنها را که عضو «کومله» بودند، می‌شناخت. کومله سازمانی مخفی و طرفدار شوروی بود که در سال ۱۹۴۲ تاسیس یافته بود. از این جهت در این جلسه قاضی محمد در فاش کردن نتایج سفرش به باکو تردیدی به دل راه نداد. شرکت کنندگان جلسه هم تصمیم گرفتند که بجای تاسیس یک سازمان کاملا نو، ساختار سازمانی کومله و کادرهای آن را تحت این نام جدید حفظ کنند و ادامه دهند. قاضی محمد رسما ریاست حزب دمکرات کردستان را به عهده نگرفت، بلکه پشت صحنه باقی ماند. کار او این بود که بر انطباق راه سازمان با تصمیم‌های جلسه باکو نظارت کند. از طریق قاضی محمد بود که دست نامرئی باقروف حزب دمکرات کردستان را در تهیه یک برنامه حزبی هدایت می‌کرد. این برنامه نه تنها بطور شگفت انگیزی شبیه برنامه فرقه دمکرات آذربایجان بود، بلکه حاوی بندی نیز بود که می‌گفت حزب دمکرات کردستان «کوشش خواهد کرد با مردم آذربایجان و اقلیت‌های ملی آن، برادری مطلق بوجود بیاورد» (۱۳۹).

قاضی محمد هنوز امیدوار بود که خواهد توانست کُردها را اقناع کند که بجای طرح خواست‌های خود در حرکت آذری‌ها شرکت کنند. از این جهت با ابتکار باقروف، قاضی محمد پنج نفر از رفقای خود را انتخاب کرده بعنوان هیئت نمایندگی حزب دمکرات کردستان به «مجلس ملی» فرقه دمکرات در تبریز فرستاد. این پنج نماینده کُرد، بجای احساس رابطه‌ای عمیق با همسایگان آذری خود، احتمالا نسبت به دست آوردهای خودمختاری آذربایجان احساس عمیق حسد می‌کردند. قاضی محمد هنوز قادر بود از هرگونه اقدام عملی رفقای حزبی اش پیشگیری کند، اما او به باقروف نیز هشدار داد که آنها بیش از حد معینی معطل نخواهند شد و اگر اتحاد شوروی به وعده‌هایش عمل نکند، حزب دمکرات کردستان متحد جدیدی را جستجو خواهد کرد. و لیکن تا زمانی که حکومت آذربایجان جای خود را محکم نکرده بود، باقروف به اینگونه خواست‌های کُردها پاسخ نداد. در اواخر دسامبر، کُردهای منتظر، اولین محموله سرّی اسلحه را از شوروی‌ها دریافت کردند. شبانه کامیون هائی که چراغ هایشان خاموش بود به محل مقرر شده آمدند و یک افسر شوروی شروع به تخلیه تفنگ‌ها و مهماتی کرد که کُردها در انتظارش بودند (۱۴۰).

نمی دانیم که آیا مسکو به این کمک باقروف به کُردها چراغ سبز روشن کرده بود یا نه (۱۴۱). اما می‌توان به این نتیجه رسید که به باقروف نوعی هشدار داده شده بود که مسئله کُردها نباید او را از فعالیت‌های مربوط به آذربایجان ایران منحرف کند، چرا که باقروف از همان آغاز کارکوشش می‌کرد نشان دهد که کمک او نه ابتکاری شخصی در پشتیبانی ازجدائی خواهی کُردی، بلکه واکنش به خواهش کُردها برای کمک به رفقای آذری شان است (۱۴۲). چه مسکو به این «خواهش» کُردها رضایت داده باشد و چه نه، بعد از این عمل انجام شده، باقروف به استالین گزارش داد که او از طریق حکومت تبریز شروع به ارسال اسلحه به کُردها نموده است (۱۴۳). اما اوآنچه را که کُردها واقعا می‌خواستند نداده بود و آن، چراغ سبز مسکو برای اعلام خود مختاری کردستان بود.

توضیح مترجم: نصرت الله جهانشاهلوی افشار نیز در کتاب «سرگذشت ما و بیگانگان» (برلین، چاپ دوم، 1380 خ، ص 361-368) در فصل‌های «گفتاری چند پیرامون کردها» و«درخواست تقسیم شهرها» در باره روابط فرقه دمکرات آذربایجان و حزب دمکرات کردستان و سفر هیئتی به رهبری قاضی محمد به تبریز برای دیدار و گفتگو با سران فرقه دمکرات آذربایجان و خود دکتر جهانشاهلوی افشار نوشته که در مجموع نوشته‌های فوق را تائید می کند.

زیرنویس‌ها و منابع:

  • Scheid Raine, Fernande Beatrice: Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946; Yale University, May 2000

۱۳۵. تلگرام باقروف به استالین از ۲۸ سپتامبر ۱۹۴۵، آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان‌های اجتماعی آذربایجان (بعد از این: «آرشیو باکو»)، ص ۳۹. در آنجا باقروف می‌گوید نظر به اینکه آنها دقت اصلی خود را به آذربایجانی‌ها و کردها معطوف کرده‌اند، او هنوزبه تاسیس جنبش‌های تجزیه طلبانه در گیلان، مازندران و خراسان موفق نشده است.

۱۳۶. باقروف در گزارش اش به استالین نقش خود در برگزاری این جلسه را کم اهمیت تر جلوه داده می‌نویسد که کُردها با شور و شوق و بطور ناگهانی از اندیشه حمایت شوروی از سازماندهی یک حزب دمکرات کردستان بعنوان نیروی اصلی جنبشی تجزیه طلبانه استقبال نمودند. باقروف نوشت: «آنها به ما مراجعه کرده مصرانه خواستار پذیرفتن هیئت نمایندگی شان شدند،» اما نظر به اینکه باقروف ملاقات با آنها را در اراضی ایران مناسب ندید، «ما ناچار شدیم هیئت نمایندگی کُردها را در باکو قبول کنیم.» در: تلگرام باقروف به استالین، ۲۸ دسامبر ۱۹۴۵، همانجا، ص ۳۹.

۱۳۷. اعضای این هیئت عبارت بودند از مناف کریمی و علی رحیمی از مهاباد، قاسم آقا ایلخانی از بوکان، سعید قاضی از میاندوآب و دیگر رهبران از ماماش و بیگزاده. این گزارش از ملاقات هیئت کُردی در باکو مبتنی بر ص ۴۳-۴۶ در این منبع است: Eagleton, W.: The Kurdish Republic of 1946, London, 1963 (بعد از این: «ایگلتون»).

۱۳۸. باقروف به کُردها وعده یک چاپخانه، یک مدرسه هفت کلاسی، آموزش نظامی ۱۵-۲۰ کُرد در اتحاد شوروی و یک بیمارستان کوچک را داده بود. نگاه کنید به: تلگرام باقروف به استالین مورخ ۲۸ سپتامبر ۱۹۴۵، آرشیو باکو، ص ۳۹.

۱۴۰. ایگلتون، ص ۵۵.

۱۴۱. در رابطه با موضوع کُردها هنوز در «آرشیو دولتی جمهوری آذربایجان مربوط به احزاب سیاسی و سازمان‌های اجتماعی» اسناد بسیاری هستند، اما نظر به اینکه آن مسئله «موضوع اصلی» بررسی من نبود، به من اجازه دسترسی به این اسناد داده نشد.

۱۴۲. باقروف ادعا کرد که در ماه نوامبر کُردها به او «اظهار آمادگی کردند که پادگان‌های ارتش و ژاندارمری ایران در مهاباد، رضائیه و دیگر شهرها را خلع سلاح کنند،» ن. تلگرام باقروف و ماسلنیکوف به استالین، مولوتوف، بریا، ماسلنیکوف، ۱۹ نوامبر ۱۹۴۵، آرشیو باکو، ص ۵۲. روز بعد یعنی در ۲۰ نوامبر، باقروف باز به رهبران چهارگانه مسکو گفت که کُردها درخواست می‌کنند اجازه داده شود که به فدائی‌های آذربایجان کمک کنند. ن. تلگرام باقروف و ماسلنیکوف به استالین، مولوتوف، بریا، ماسلنیکوف مورخ ۲۰ دسامبر ۱۹۴۵، ن. همانجا، ص ۵۴.

۱۴۳. باقروف این موضوع را در تلگرامی بتاریخ ۲۵ دسامبر ۱۹۴۵ به اطلاع مسکو رسانید، ن. همانجا، ص ۲۹۴. برنامه آماده کردن کُردها برای فعالیت‌های آتی در تلگرام هائی مورخ ۱۵ و ۱۶ دسامبر خطاب به امیلیانوف و یعقوبوف شرح داده شده است. ن. همانجا، ص ۲۴-۲۶ و همانجا، ص ۳۰-۳۱.

more-e1497357658356

حیدر علی یف در تبریز چه میکرد؟

HAliyevیکی از آشنایان اهل تبریز که روزنامه نگار هم بود تعریف میکند در واشنگتن چند بار از حیدر علی یف رئیس جمهوری سابق آذربایجان و پدر رئیس جمهوری فعلی الهام علی یف مصاحبه گرفته بود. یک بار هم او را دیده که با یک ایرانی فارسی صحبت میکند. با صدای بلند از ایشان پرسیده «جناب پرزیدنت، فارسی نی هاردا ئورگشدوز؟» («آقای رئیس جمهور، فارسی را کجا یاد گرفتید؟») او هم به ترکی جواب میدهد «سنون شهرونده» («در شهر تو») یعنی در تبریز چونکه مرحوم علی یف او را میشناخت و میدانست تبریزی است.

اخیرا هم یک منبع نیمه رسمی جمهوری آذربایجان در باره نقش حیدر علی یف در زمان اشغال استان های شمالی ایران و از جمله آذربایجان ایران مقاله مفصلی در مدح مرحوم علی یف نوشته بود که با این جمله ها شروع میشد:

«رهبر دینی (ایران، آیت الله خامنه ای) حیدر علی یف را در ورودی سالن پذیرائی استقبال نموده دستانش را فشرد. آن دو بین خود به زبان آذربایجانی (ترکی) صحبت میکردند. بعد از احوالپرسی حیدر علی یف از خامنه ای پرسید:
-خوب، از خامنه چه خبر؟
رهبر دینی ایران خامنه ای تعجب کرد: «تو خامنه را هم میشناسی؟»

-«البته میشناسم. خامنه جای مشهوری است.” (منبع: تارنمای مطبوعات جمهوری آذربایجان)

حیدر علی یف (1923-2003) متولد نخجوان جمهوری آذربایجان است. او از دوره جوانی خود در سازمان اطلاعات و امنیت اتحاد شوروی (ک گ ب) شروع به کار کرد و سپس در حزب کمونیست و حکومت آذربایجان شوروی به درجات عالی و سپس بین سال های 1969 تا 1982 به ریاست حزب کمونیست آذربایجان شوروی رسید و با این ترتیب به  قدرتمند ترین شخص این جمهوری شوروی تبدیل شد. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و شعله ورشدن جنگ ارمنیان و آذری ها بر سر منطقه قره باغ آذربایجان و اشغال آن و دیگر مناطق آذری از سوی دسته های نظامی ارمنی، آذربایجان وارد بحرانی جدی شد. رئیس جمهوری ناسیونالیست و کم تجربه آذربایجان  ابوالفضل ائلچی بیگ ناچار به عقب نشینی شد و حیدر علی یف در سال 1993 به ریاست جمهوری آذربایجان انتخاب گردید و تا آخرش عمرش در سال 2003 در همین وظیفه ماند. بعد از مرگ پدر، پسر او الهام علی یف با تغییر قانون اساسی کشور به ریاست جمهوری منصوب وشد و از آن تاریخ تا کنون در همین مقام باقی ماند

اما حبدر علی یف که فارسی میدانست و شهر های تبریز، خامنه و غیره را می شناخت، کی در ایران بود؟

در دوره اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ، حیدر علی یف 18 ساله و در سال 1324 یعنی تاسیس و تشکیل حکومت فرقه دمکرات آذربایجان در تبریز او 21 ساله بود و تازه وارد سازمان اطلاعات و امنیت شوروی (ک گ ب) شده بود. با اشغال ایران، حیدر علی یف اولین تجربه خارجی خود را همچون افسر جوان سازمان اطلاعات شوروی  در آذربایجان ایران انجام داد.

 منبع فوق الذکردر تعریف و مدح حیدر علی یف مینویسد:

«در این مقاله در باره دوره ای معلومات خواهیم داد که حیدر علی یف در سازمانهای اطلاعاتی شوروی در همسوئی و کمک به توسعه و رشد جنبش ملی و آزادیخواهانه آذربایجان جنوبی کار و فعالیت میکرد… در باره فعالیت هائی که او بعنوان یک افسر در سال های 1944-45 در آذربایجان جنوبی در راه استقرار دولتی ملی انجام داده است… در آن دوره به غیر از نظامیان شوروی، 3816 نفر غیر نظامی که از آذربایجان شوروی به ایران فرستاده شده بودند (و حیدر علی یف هم جزو آنان بود)  شامل این گروه ها میشد:  82 فعال (حربی و سیاسی)، 100 کارمند سازماندهی شوروی، 400 کارمند پلیس، 24 کارمند راه آهن و 42 متخصص نفت و زمین شناسی…» (همانجا)

رئیس این دسته تقریبا چهار هزار نفره نیروهای غیر نظامی شوروی که ایران را اشغال کرده بودند پزشکی به نام «عزیز علی یف» بود که بیمارستان شوروی تبریز را هم تاسیس کرد. عزیز علی یف اگرچه تا آن وقت ظاهرا با حیدر علی یف خویشاوندی نداشت اما همان سال ها دست این افسر جوان «ک گ ب» را گرفته به پیشرفت کار و مقام او در این سازمان و سپس حزب و حکومت جمهوری شوروی آذربایجان کمکی اساسی نمود.

و نه فقط این.

عزیز علی یف در ضمن دخترش ظریفه خانم را به همسری رئیس جمهوری آینده آذربایجان داد. یعنی عزیز علی یف پدر زن حیدر علی یف و پدر بزرگ رئیس جمهوری کنونی الهام علی یف هم بود.

امروزه عزیز علی یف  یکی از «قهرمانان خلق» جمهوری آذربایجان به شمار میرود و به نام او حتی یک تمبر پستی مخصوص هم چاپ کرده اند. اما عزیز علی یف احتمالا نه بخاطر فعالیت خود در مقام رئیس نیروهای غیر نظامی شوروی در آذربایجان ایران و یا احداث بیمارستان شوروی تبریز بلکه بخاطر پدر زن حیدر علی یف و پدر بزرگ الهام علی یف بودنش به این مقام و منزلت لایق شمرده میشود.

 عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان
عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان

مولف مقاله حضور، فعالیت و گفته های حیدر علی یف را در جریان اقامتش در آذربایجان ایران دلیل قاطعی در راه ایمان حیدر علی یف به اندیشه «آذربایجان بزرگ» و «پیوستن آذربایجان جنوبی به آذرربایجان» میشمارد…

مقاله در ضمن شعر مفصلی را میاورد که گویا شاعر آذربایجان ایران بولود قاراچورلو (سهند) در مدح حیدر علی یف نوشته و با این عنوان به شخص او فرستاده است: «به پشتیبان ملتم، به شخص مورد افتخار وطنم جناب حیدر علی یف…»

عکس های مقاله فوق هم که مربوط به فعالیت حیدر علی یف در آن دوره آذربایجان ایران هستند جالب اند:

H Aliyev 1AH Aliyev 1BH Aliyev 5H Aliyev 6Heydar Aliyev 4Heydar Aliyev 3

 

 

————————————–

در ضمن بخوانید: موضوع زبان و حکومت فرقه دمکرات

۲۱ آذر: روی دیگر سکه

W.Douglas
عباس جوادى – هر سکه دو رو دارد. اسناد و مقالاتی که در چند روز گذشته در رابطه با 21 آذر و حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان در «چشم انداز» منتشر شد با صراحت تردید ناپذیری نشان میدهند که فرقه دمکرات در شرایط اشغال شمال ایران از طرف شوروی و با طرح دقیق، رهبری گام به گام پشت صحنه عملیات از طرف شوروی ها انجام شد. در عین حال همین اسناد نشان میدهند که مسکو به جریان پیشه وری بعنوان وسیله ای جهت گرفتن امتیاز از دولت ایران نگاه میکرده و اگر هم در ابتدا شکی میکرده که شاید آذربایجان و کردستان کاملا از ایران جدا شده به شوروی ملحق شوند، دیر تر تحت فشار متفقین در سطح بین المللی از این تصور دست کشیده است (نگاه کنید به مقاله: 21 آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب).  نقش و اهداف خود پیشه وری و یا حتی فرقه دمکرات در این ماجرا ظاهرا ثانوی بوده و حکومت فرقه بهمان ترتیب که با ارتش شوروی آمده بود بعد از عقب نشینی ارتش سرخ که با توافق تهران و مسکو انجام گرفت متلاشی شد.

این یک روی «سکه 21 آذر» است، روئی که اکثر طرفداران فرقه و یا شوروی سابق نمیخواهند بپذیرند و یا به آن اهمیت لازم را بدهند. آنها نقش و فعالیت های فرقه و شخص پیشه وری را بطرز غلو آمیزی بزرگ کرده این جریان و حکومت یکساله آنرا همچون حکومتی «دمکراتیک» و «ملی» (به معنای حافظ منافع مردم آذربایجان) نشان میدهند و در عین اینکه سعی میکنند نشان دهند که فرقه و حکومت آن اساسا با کوشش و برنامه خود مردم آذربایجان بر سر کار آمده و اصلاحات «عمیقی» انجام داده، بعد از خروج ارتش شوروی و بازگشت آذربایجان به ایران، تعداد کشته شدگان را بصورت حیرت انگیزی بزرگ میکنند و حتی آن را بعنوان «نسل کشی» قلمداد میکنند.

آنچه که ميخوانيد «روی دیگر سکه» است، روئی که  فقر و فساد، ظلم و ستم ماموران و ملاکین را به عنوان عامل یاری رسان به برانگیزاندن مداخله شوروی نادیده می‌گیرد.

آنچه میخوانید ترجمه ای است از فصل “آذربايجان” كتاب “سرزمين هاى شگفت انگيز و مردمى مهربان” اثر قاضى سابق آمريكا ويليام داگلاس كه در سال ١٩٥١ در نيويورك چاپ شد و در ١٣٧٧ شمسى ترجمه فارسى آن در موسسه گوتنبرگ تهران منتشر شد. داگلاس قاضی عالیرتبه دادگستری آمریکا بود که برای آشنائی با دنیای شرق در سالهای 1949-1951 به ایران، لبنان، اسرائیل و سپس هندوستان سفر کرد و خاطرات خود را از این سفر ها نوشت. این دوره درست مصادف با زمان بعد از جنگ و شروع جنگ سرد بود. بار اول داگلاس در سال 1949 به ایران آمد که مصادف بود با مدت كوتاهى بعد از پایان دوره حکومت پیشه وری.

محصول سفر های داگلاس به ایران، لبنان و اسرائیل کتابی بود بنام «سرزمین های شگفت انگیز و مردمی مهربان». بخش مهمی از این کتاب مربوط به ایران است. داگلاس در ایران و کشور های دیگر سعی کرده است از شهر های بزرگ دوری کند و به ولایات برود و با مردم جوش بخورد. در ایران او از آذربایجان، کردستان و لرستان دیدن کرده و در عین حال در باره زندگی بختیاری ها و قشقائی ها نوشته است.

فصل آذربایجان کتاب او (ص 38-50) 12 صفحه است که اساسا مربوط به حکومت یکساله پیشه وری، وضع مردم، رفتار و فساد ماموران، و باز پس گرفتن آذربایجان از قوای ارتش سرخ و سپس حکومت فرقه دمکرات از طرف حکومت مرکزی میشود. برخی که ظاهرا کتاب را نخوانده اند به داگلاس و کتابش نسبت هائی داده اند که در نوشته های او دیده نمیشود. اما بنظرم داگلاس درنوشتن سفرنامه خود «سرزمین های شگفت انگیز و مردمی مهربان» مانند یک قاضی بیطرف و منصف عمل کرده، حد اکثر کوشش خود را در نگرش منصفانه و بیغرضانه کرده و جوانب مختلفی را که دیده و شنیده در نظر گرفته که خیلی قابل تقدیر است.

نقل این فصل کتاب ویلیام داگلاس اساسا از ترجمه فارسی چاپ تهران (1377، موسسه گوتننبرگ) است. در مجموع ترجمه خوبی است. ولی من خودم آن را با اصل انگلیسی اش مقایسه و در بعضی جاها تصحیحاتی کردم و تغییرات جزئی دادم. من در پایان این مقاله اصل متن انگلیسی دوازده صفحه ای در باره آذربایجان را برای اطلاع شما تقدیم میکنم. اصولا کتاب که مانند خاطرات است ، از یونان و قبرس شروع میشود و با خاطرات ارمنستان، آذربایجان، قشقائی ها و کردستان و لرستان ادامه مییابد. شما هم میتوانید اصل انگلیسی تمام کتاب را در لینک زیر ببینید:

FULL TEXT of Strange Lands And Friendly People by William O. Douglas, 1980

در این کتاب داگلاس از مظالم ملاکین و بیرحمی و قساوت سربازان و ماموران محلی هنگام بازگشت ارتش مرکزی به آذربایجان، غارت روستا ها و حتی تجاوز به ناموس زنان میگوید و اضافه میکند ارتشی که آمده بود  آذربایجان را از دست اشغال ارتش خارجی برهاند خود همچون ارتش اشغالگر عمل میکرد. داگلاس به شیوع دزدی و فساد در سطح محلی اشاره میکند و حتی میگوید کمک های غذائی که حکومت مرکزی و یا شوروی در زمستان سخت 1949 فرستاده بودند را ماموران محلی در بازار میفروختند و مردم را به مرگ بخاطر قحطی و گرسنگی محکوم میکردند.

داگلاس در ضمن میگوید که تقسیم اراضی و منع رشوه خوری ماموران دو دلیل مهم محبوبیت پیشه وری بودند (در آن سال ها اسناد سرّی حزب کمونیست شوروی فاش نشده بود که دقیقا نشان میدهند برنامه «اصلاحات» قبل از تاسیس حکومت پیشه وری از طرف حزب کمونیست شوروی در باکو طرح ریزی شده بود. به این سند مراجعه کنید). اما کمونیست های آذریایجان حتی به 1000 نفر هم نمیرسیدند. او میگوید پیشه وری و حکومتش در آذربایجان محبوب بوده اند، اگرچه بنظر او بسیاری فکر میکردند که اگر پیشه وری میماند آذربایجان (ایران) راه شوروی را در پیش میگرفت. شیوه تبلیغاتی شوروی در آذربایجان (ایران) «نرمتر» از همه جای دیگر بود. آنها به دهات پخش شده با وعده های دروغین دادن خانه های وزیران و وکیلانی که به  تهرانگریخته بودند، اعطای زمین و غیره برای خود تبلیغ میکردند. با این وجود بنظر داگلاس علت اصلی محبوبیت پیشه وری اصلاحات مختلفی از قبیل تقسیم اراضی و ظلم و فساد ماموران و ملاکان محلی بوده است.

داگلاس در ضمن میگوید که پیشه وری كه با اشغال شوروی آمده بود خواهان جدائی از ایران نبود، اما اختیارات محلی میخواست و از جمله طلب میکرد که نصف مالیاتی که آذربایجان میدهد برای خود آذربایجان صرف شود. اما او میگوید پیشه وری و نزدیکانش 45 دقیقه قبل از ورود ارتش ایران به تبریز از ایران خارج شده بودند. در مجموع بنظر میرسد داگلاس نظر کلّا مثبتی نسبت به حکومت مرکزی ایران داشته و در باره نیات شوروی و ارتش سرخ آگاه بوده است. خود او درمقدمه کتاب از سپهبد رزم آرا نخست وزیر که بعدا ترور شد همچون «دوست» خود نام میبرد اما از مظالم و تعدیات ماموران محلی و ملاکین شکایات بسیاری میکند و این را (در نمونه کریم گدا و زنش فاطمه) دلیل محبوبیت پیشه وری میخواند.

در زیر فصل «آذربایجان» کتاب ویلیام داگلاس را تقدیم میکنم. 

آذربایجان

آذربایجان، استان شمال غربی ایران در امتداد مرزهای ترکیه و روسیه غنوده است. کوه پرآوازه آرارات با يك قله ۱۷ هزار فوتی، که پوشیده از برف و هرمی شکل است، از فراز آسمان‌ها بر مرز و بوم آذربایجان نظاره گر است. رود ارس که به دریای خزر می‌رسد، در قسمت شمالی، مرزی به طول بیش از سیصد کیلومتر را تشكيل ميدهد. در غرب آذربایجان، دریاچه ارومیه واقع است که به اندازه دریاچه خودمان «سالت لیک» در ایالت یوتا است. ماهی نمی‌تواند در این دریاچه زندگی کند. این دریاچه آبش به قدری شور است که تکه‌های نمک بر پوست آدمی نقش می‌بندد. رشته کوه زاگرس، که تا ترکیه و قفقاز روسیه و تا خلیج فارس کشیده شده، رشته کوهی تنومند و سنگ‌های آهکی است که سرتاسر مرز غربی آذربایجان کشیده شده است. گردنه‌های این کوه تا ۸ هزار پا و قله‌های آن تا ۱۵ هزار پا ارتفاع دارند. رشته کوه البرز در شرق حتی مرتفع‌تر و عظیم‌تر است. هر دو رشته کوه که به آذربایجان مشرف هستند خالی از پوشش درختی و گیاهی‌اند.

آذربایجان همانند یوتا و نوادا سیمای خشک و صحرایی دارد، هرچند که میزان بارندگی سالانه ان حدود ۳۰ تا ۳۵ اینچ است.، بیشتر آب حاصله از زمستان تولید می‌شود. از برف‌هایی که حتی در مناطق دره‌ای به ارتفاع ۸ تا ۱۰ پا می‌رسد و بیشتر آب در چشمه‌ها و سیلاب‌های دیوانه و سرکشی جاری می‌گردد که دل کوه‌ها و صخره‌ها را می‌خراشد، مسیرهایی که مدت‌ها قبل پر از درخت‌های انبوه بودند.

در زمستان آذربایجان زیر شلاق‌ بادهای سرد قرار می‌گیرد که از شمال می‌رسند و تا روستاهای گلی زوزه می‌کشند. تابستان این مرز و بوم گرم و خشک و سوزناک است. گردباد‌هایی از گرد و خاک در آسمان این منطقه به رقص در می‌آیند و تونل‌هایی قیف شکل و عجیب و غریب به ارتفاع صدها پا به آسمان می‌فرستند. سقف خانه‌های گلی و کاه گلی زیر آفتاب سوزان شکاف می‌خورند و گرد و خاکی نرم چون آرد لباس‌های مردم را می‌پوشاند.

اینجا محل رشد و بهشت سوسمارها و مارمولک‌ها است و این موقع سال زمانی است که تنها خاربته‌ها و گل‌های زيبا به نظر می‌رسد که رونق پیدا می‌کنند.

اما در هرکجای این سرزمین که آب داشته باشد، باغی شکل گرفته است، دره‌هایی چون خوی، در دامن تپه‌های قهوه‌ای و سوخته مملو از محصولات و سرمست از زیبایی‌هاست. رضاییه، در لبه‌ی دریاچه نمک، چون واهه‌ای غنی و عمیق نشسته در سایه است. در قسمت شمالی، مزارع وسیع غلات طلایی در مسیر بادهای داغی که از جنوب می‌وزند، موج می‌خورند و می‌رقصند. آب و هوای آذربایجان برای مردم و برای محصولات خوب است. روزها گرمند، اما دره هایی که در ارتفاعات سه تا چهار هزار پایی کشیده شده‌اند، شب ها به برکت نسیم‌هایی که از کوه‌ها می‌رسند، خنک‌ترند.

آذربایجان سرزمینی است تاریخی، در اینجاست که زرتشت حدود شش سده قبل از میلاد مسیح زیسته است و آموزه‌های او در مورد جدال ناتمام بین خیر و شر بوده است. اینجا سرزمین مادهاست. کسانی که اگر چه بر ایران غلبه کردند، اما خودشان و تمدنشان را در یک روند باختند. این پروسه طوری عمیق بوده که فقط یک لغت به نام «سگ» از مجموعه واژه‌های آنان مانده است. اعراب قرن هفتم به این منطقه آمدند و تمام سرزمین پارس را به مذهب اسلام برگرداندند و آن هم به زور شمشیر، در اوایل قرن سیزدهم مغول‌ها آذربایجان را در نوردیدند و هرچه دستشان می‌رسید سوختند و کشتند و بردند. آنها مراغه را پایتخت خود ساختند و سپس به تبریز نقل مکان کردند و دویست سال در تبریز حکم راندند. سپس ترکان عثمانی حمله‌ور شدند، آذربایجان، این استان مرزی، همواره در مسیر مهمانان مهاجم بوده است.

آذربایجان همچنین سرزمین برخیزاننده و برپا دارنده انقلابات بوده است و نوعی شیپور برای همه مرز و بوم ایران. این خصیصه آذربایجان در طول اعصار و قرون عوض نشده است. در قرن نوزدهم، روسیه دوبار به آذربایجان هجوم آورد و در قرن اخیر نیز چندین بار این خاک مورد تهاجم واقع شده و آخرین بار در سال ۱۹۴۱.

موقعیت آذربایجان پیامدهای تجاری بازرگانی مهمی هم داشته است. شهر تبریز در عرصه تجارت، واصل و رابط اروپا با آسیاست. تبریز نقطه کلیدی در جاده‌های کاروان رو باستانی بوده است. تجارت در تبریز بازارهای دوردست‌ها را به خود جلب کرده است. حدود هشتصد سال در بازارهای شهر تبریز ادویه‌جات و کالاهایی از هندوستان و البسه از فلاندر به فروش می‌رسیدند. تاریخ موقعیت استراتژیک خود را در این نقطه تغییر نداده است.، راه قطار منتهی به قفقاز هنوز بقایای خود را در تبریز به یادگار دارد. آن یک جاده گسترده‌ای است که به سوی شمال تا روسیه کشانده شده و سپس با اتصال‌های گوناگونی به اروپای شرقی وصل می‌شود. در حال حاضر این جاده در مرز روسیه مسدود شده است و خط آهن‌هایش در آذربایجان خاک می‌خورند. روسیه تنها در شرایطی مرزهای تجاری خود را می‌گشاید که نیازهای داخلی اش مرتفع شود. یک بار این واقعه در زمستان ۱۹۵۰_۱۹۴۹ رخ داد زمانی که مردم در آذربایجان نیاز مبرم به مواد غذایی داشتند. روسیه در آن مقطع سود کلانی نصیب خود کرد، روسیه انبوهی از گندم را از طریق کانتینرهای خط آهن صادر کرد و به قیمت گزافی فروخت.

آذربایجان، که از انظار جامعه جهانی دور مانده است، محل تلاقی نژادهای مختلفی بوده است آنها ایرانی مانده‌اند اما از بقیه ایرانی ها متفاوتند. آنها به لهجه ای از زبان ترکی صحبت می‌کنند، زبانی که خیلی واژه‌های فارسی را به خود گرفته است. آنها مردمانی سخت کوش و جدی هستند که زود برانگیخته شده به هجوم میپردازند، آنها شجاع و در روابط خود دل‌گشا و باز هستند.  قلب‌های مردم آذربایجان گرم و سخاوتمند است. دوستی با یک آذربایجانی یک دوستی اصیل، پویا و همیشگی است، دوستی آنها دوستی ایام سخت و تلخ و ایام شاد هم هست. آذربایجانی‌ها نسبت به روس ها همیشه با دوستی مراوده کرده‌اند، چرا که همسایه بوده و به عنوان فرد این دو ملت با هم خوب کنار می‌آیند. اما مردم آذربایجان نه کمونیست هستند و نه به کمونیسم تمایل دارند. حتی یک ده درصد آنها به کمونیسم و مارکسیسم نگرویده‌اند.

آذربایجان از نظر کمیت زیستی فقط ۷ درصد ایران را تشکیل می‌دهد اما جمعیت آن حدود ۱۸ درصد مردم ایران است یعنی از ۱۶ میلیون سه میلیون آذربایجانی هستند. اما از نظر اقتصادی موقعیت مهم‌ تری دارند. حدود یک چهارم پشم، گوسفند، فرش، گندم، و حبوبات ایران در آذربایجان تولید می‌شود. حدود یک سوم بادام، تنباکو، و روغن و یک پنجم سبزه و خشکبار و شکر را تولید می‌کند. حتی در عرصه تولید پنبه ۱۵ درصد محصول ایران را تولید می‌کند. بنابراین آذربایجان نقش مهمی برای ایران دارد. به این جهت روسیه چشم طمع در این خاک دوخته است.

وقتی که روسیه و انگلیس در سال ۱۹۴۱ متحد شدند آنها به ایران حمله کردند. هدف از این تهاجم دوگانه بود نخست منافع شوروی را از خطر آلمان‌ها که از سوی قفقاز تهدید می‌شد حفظ می‌کند و ضمنا راه تدارکاتی مواد غذایی را به روسیه فراهم می‌کند. در ۲۶ اوت ۱۹۴۱ نیروهای ارتش بریتانیا جنوب ایران را اشغال کردند. ارتش روسیه نیز آذربایجان را اشغال کرد، در دوران این اشغال نظامی، فرماندهی امریکایی منطقه خلیج از این کریدور آذربایجان عبور حدود پنج میلیون تن مواد غذایی به روسیه را فراهم ساخت. در پایان جنگ نیروهای ارتش انگلیس و امریکا منطقه را ترک کردند اما نیروهای روسیه ماندند و به اشغال نظامی خود ادامه دادند. به نظر می‌رسید که نیروهای روسی قصد دارند در آنجا رحل اقامت افکنده و بمانند. ایران به این اشغال اعتراض کرد و موضوع را به شورای امنیت سازمان ملل آورد. قدرت افکار عمومی سبب شد که روسیه عقب نشینی کند و بالاخره در ماه مه ۱۹۴۹ روسیه نیروهای خود را از آذربایجان فراخواند.

اما قبل و بعد از این واقعه، روسیه وقایعی را در این منطقه کاشت که هنوز این استان باستانی را در می‌نوردد. ارتش اشغالگر روسیه و نیروهای نظامی آن خیلی بیرحم هستند اما نیرویی که آذربایجان را اشغال کرده بود مدل و نمونه یک نیروی مردم و انسانگرا بود. من در رضاییه با یک نفر صحبت کردم که شاهد زنده‌ای بود و تعریف کرد که چه بلایی برسر یک معترض آورده شد. حتی شدیدترین مخالفان شوروی نیز مجبور بودند به این نکته اعتراف کنند. شوروی‌ها طوری عمل کردند و اثر گذاشتند که در اذهان مردم بازتاب مثبتی داشت. هر نیروی روسی که با مردم برخورد غیر مودبانه و تهاجمی داشت فوری فراخوانده می‌شد. ارتش شوروی در تمام جنبه‌ها احترام مردم را به خود جلب کردند. دیسیپلین نظامی فوق العاده خشن بود. اگر یک سرباز شوروی دست روی شانه یک زن آذربایجانی می‌گذاشت همانجا تیرباران می‌شد.

روسیه در این جا شانس منحصر به فردی داشت تا میزان انضباط نظامی و وفاداری خود را به نمایش بگذارد. دولت روس تا آخرین حد از این فرصت استفاده کرد. ارتش شوروی گردانی داشت که از مسلمانان قفقاز تشکیل می‌شد. آنها را در خوی مستقر کرده بودند. یک روز آنها تصمیم می‌گیرند که فرار کنند. در یک فرصت مناسبی آنها خوی را ترک می‌کنند و خود را به مرز ترکیه، که حدود ۲۵ مایل فاصله دارد می‌رسانند، این راز پنهان نمی‌ماند. ارتش شوروی آنها را تعقیب می‌کند و دستگیرشان می‌کند. تمام این افراد ارتشی مسلمان را به خوی باز می‌گردانند و همه را می‌کشند.

ارتش شوروی این سربازان را به زنجیر می‌بندد و آنها را چون ساردین در زیر زمین‌های سربازخانه در خوی جا می‌دهد. سپس آب قوی به ارتفاع چند اینچ به زیرزمین روانه می‌کند و آنها را به حال خود رها می‌کند. سربازان به مرور از فرط سرما و گرسنگی می‌میرند. بعد از چند هفته که همه مردند، اجساد را بیرون می‌ریزند و این بود درسی که ارتش روس در مورد دیسیپلین نظامی ارایه کرد.

روس‌ها به همان اندازه نیز نسبت به مخالفین محلی با اشغال نظامی شدت عمل نشان می‌دادند. البته آنها کسانی را که عقایدشان را در پستوی خانه پنهان می‌کردند و یا اصلا ابراز نمی‌کردند تنبیه نمی‌کردند. اما در مواقعی برخی از فرزندان آذربایجان جرات کرده و بنا به سنت مبارزاتی خویش ابراز عقیده می‌کرده و یا علیه سیاست‌های روسی اعتراض می‌کردند. در مواقعی برخی از این فرزندان نسبت به اشغال سرزمین خویش صدای خود را بلند می‌نمودند. من در رضاییه با یک نفر صحبت کردم که شاهد زنده‌ای بود و تعریف کرد که چه بلایی برسر یک معترض آورده شد؛ این مرد در رضاییه یک سخنرانی کرده بود و علیه اشغال آذربایجان سخن گفته بود. اشاره کرده بود که چطور ایران تحت قیمومیت بیگانه قرار گرفته و خواهان رهایی آذربایجان (از این یوغ) شده بود. او را به سرعت سربازان شوروی دستگیر کرده و با اسکورت نظامی به بیرون آورده بودند. به او یک بیلچه می‌دهند تا یک قبری بکند. وقتی قبر کنده شده و حاضر می‌شود، اول او را تیرباران نمی‌کنند، او را دست و پا بسته رو به زمین در گور قرار می‌دهند و او را زنده زنده دفن می‌کنند. وقتی که دیگران با بیلچه خاک بروی او می‌ریزند، او فریاد می‌زند یا علی یا محمد، ای امام اول شیعیان. علی علی‌… او فریاد می‌زند. یا علی، علی هرگز مرا تنها نمی‌گذارد. سپس از زیر خاک با صدای خفه شده مرد فریاد می‌زند: «زنده باد آذربایجان». سپس بیلچه‌ها به حرکت سریع درمی‌آیند و خاک‌ها فرو می‌ریزند و خاک از حرکت باز می‌ماند. هنوز هم از آن خاک و گل فریاد یک مخالف اشغال آذربایجان بلند است.

بهرحال شوروی‌ها از روش‌های ظریف‌تر از ترور سود بردند تا توده‌های مردم را موافق خود سازند. آنها به تمام نقاط استان افرادی را ارسال داشتند تا با مردم از نزدیک سخن گویند، اینان دو نفری کار می کردند، یکی به عنوان سخنگو نقش ایفا می‌کرد و دیگری چنین وانمود می‌کرد که منشی است. آنها به روستاها می‌آمدند و با روستاییان یک به یک مصاحبه می‌کردند. مصاحبه‌ها نمونه وار به این شیوه صورت می‌گرفت:

اسم شما چیست؟
احمد
در خانواده چند نفرید؟
زنم و ۷ فرزندم
خانه شما کجاست؟
این خانه (اشاره می‌کند)

نگاه کن به خانه مخروبه‌ای که این پیرمرد باید آنجا زندگی کند (سخنگو خطاب به منشی‌اش می‌گوید)
آیا ما خانه بهتری از این را برای این خانواده نداریم؟ به فهرست خانه‌هایت نگاه کن.
منشی لیست خانه‌های موجود را در کتابش مرور می‌کند و می‌گوید: بلی، در تهران خانه فلان معاون وزیر موجود است. ایشان می‌توانند آن را داشته باشند.
«این عائله را به آنجا ارسال کن.» سخنگو به منشی می‌گوید. سپس خطاب به روستایی بیان می‌دارد که «زمانی که انقلاب فرا رسد و ما تهران را بگیریم، آنجا خانه شما خواهد بود.».
سپس می‌پرسد «چندتا فرش در خانه دارید؟»

هر ایرانی در خانه فرشی دارد. ممکن است کثیف و زهوار در رفته باشد، اما داشتن فرش نشانه تملک خوبی محسوب می‌شود. آن مرد می رود تا تکه پاره فرشی که رویش نماز می‌خواند _یک متر در دو متر_ را بیاورد. سخنگو خطاب به منشی‌اش در حالی که به تکه فرش دهاتی نگاه می‌کند، می‌گوید «برای او شش قطعه در نظر بگیر، از فرش‌های بافت تبریز، بهترین فرش بافت کورش.»

و این ماجرا همچنان از خانه به فرش، از فرش به گوشت، از گوشت به نوع مدرسه ادامه پیدا می‌کند. این رشته کمپین از هر روستایی به روستایی، از ده به ده ادامه می‌یابد. این حرکت نوعی مائده آسمانی را می‌ماند که به روستاهای فقر زده و روستاییان به خاک نشسته نازل می‌شود. به روستاییان قول داده می‌شود که گیرنده امکانات و جوایز عینی خواهند بود، مثل اینکه یک کدخدای محلی صمیمانه به آنها تحفه می‌دهد. این شیوه بود که کمونیست‌ها به درون مردم روستایی رفتند و تلاش در پخش نارضایتی کردند. در همین دوره روس‌ها گام‌های سیاسی موثر دیگری نیز برداشتند. آنها متعهد شدند که در آذربایجان دولتی را به وجود آورند تا حتی وقتی ارتش روس از منطقه رفت، آن دولت بتواند بر سرکار بماند.

دانیال کمیسارف، آتاشه فرهنگی شوروی سنگ بنای امور آذربایجان بود، و مغز شوروی‌ها در پشت گروه‌های مختلف کمونیستی در ایران. او آشنایی فوق العاده‌ای از زبان فارسی داشت. او در قهوه‌خانه‌ها می‌نشست و با فرد فرد مردم عادی سخن می‌گفت و مردم او را به جهت روراستی و فروتنی و خلوص ظاهری دوست داشند. او مدل اخلاق و احساس خاصی به شیوه شوروی‌ها بود.

مردی که به رهبری دولت آذربایجان برگزیده شد یک مرد بومی آذربایجانی بود _فرزند یک فرد محترم و مقدس_ اسم او جعفر پیشه وری بود. پیشه وری کمونیستی بود که در باکو تحصیل کرده بود و در مدارس کمونیستی روسیه درس داده بود. در دهه سی به ایران رفت. یک اتحادیه‌ای سازمان داد و به انتشار روزنامه پرداخت. اول در رشت و سپس در تهران. رضاشاه پهلوی روزنامه‌های او را بست (رضاشاه پدر شاه فعلی). پیشه وری به زندان فرستاده شد، وقتی که روسیه و انگلیس در ۱۹۴۱ به ایران حمله کردند، پیشه وری و دیگر زندانیان سیاسی از زندان‌ها رها شدند. حزب توده، حزب کمونیستی ایران در سال ۱۹۴۲ تاسیس شد، حزبی که با ظرافت خاصی از اطلاق دایره کمونیست به خود امتناع می‌کرد. پیشه وری یکی از اعضای اولیه این حزب بود. پیشه وری از طریق روزنامه‌ای که بعد از رهایی از زندان نشر می‌کرد، خط و برنامه‌ حزب را تبلیغ می‌نمود.

در اواخر سال ۱۹۴۵ پیشه وری به تبریز رفت و فرقه دموکرات را بنیان نهاد، که همتای آذربایجانی حزب توده بود. این فرقه حرکتی را سازمان داد، ارتش روسیه نیروهای نظامی ایران را که در آذربایجان بودند خنثی کرد پیشه وری به قدرت رسید، کابینه‌ای تشکیل شد و پارلمان انتخاب گردید و یک برنامه سیاسی به عمل افتاد. دولت پیشه وری فقط از اواخر سال ۱۹۴۵ تا دسامبر ۱۹۴۶ عمر کرد. این دولت و دولت مرکزی ایران برسر نظارت بر انتخاباتی که شاه مقرر کرده بود، به جدال رسیدند. نیروهای ارتش دولتی به آذربایجان رسیدند، درگیری‌های چند رخ داد، دولت پیشه وری برافتاد و پیشه وری به روسیه رفت، حدود ۴۵ دقیقه قبل از اینکه نیروهای ارتشی به تبریز وارد شوند و ارتش روسیه که شش ماه پیش منطقه را ترک کرده بودند، به نجات دولت منطقه نیامدند.

من از طریق گزارشات روزنامه‌ها فکر می‌کردم که پیشه وری انسانی بی کفایت، غیر کارآمد و مامور شوروی بود، اما از مطالعات و از مسافرت‌هایم به آذربایجان در سال ۱۹۵۰ دریافتم که پیشه وری سیاستمداری موشکاف بود. او برنامه‌ای برای آذربایجان تهیه دید که هنوز امروزه هم به طور فزاینده‌ای مورد پشتیبانی مردم است.

کسی نمی‌داند که برنامه دراز مدت پیشه وری چه می‌شد. خیلی‌ها این سوظن را داشتند که او مدل روسیه را پیاده کند، بعضی‌ها براین باورند که پیشه وری دنبال برنامه‌ای بود که نیازهای ایرانیان را برآورده کند درحالی که چاشنی اندکی نیز از سوسیالیسم به همراه داشت. اما قسمت اعظم پروژه که پیشه وری برای آذربایجان داشت به نوعی رفرم مستقیم و خالص بود.

۱. قسمت مهم برنامه وی که بخش اعظم روستاییان از آن پشتیبانی می‌کردند، اصلاحات ارضی بود. این اصلاحات چاشنی اندکی از کمونیسم هم داشت. او زمین‌های مالکان بزرگ فراری را ضبط کرد و آن را بین روستاییان تقسیم کرد. اما پیشه وری هرگز به اموال و املاک مالکانی که در آذربایجان ماندند دست نزد، قانون جدید تنها سهم ساکنان املاک را از محصولات افزایش داد.

۲. پیشه وری همچنین چاشنی اندکی از سوسیالیسم به برنامه‌هایش داد و دولت او بانک‌های بزرگ را ملی کرد.

۳. کار بزرگ دیگری که پیشه وری بعد از اصلاحات ارضی، که مورد پشتیبانی کامل مردم قرار گرفت جلوگیری از هرگونه رشوه خواری کارمندان دولتی بود که رشوه را به عنوان جرم تلقی کرد. دو کارمند عالیرتبه و چند کارمند جز دولت وی به همین جرم رشوه گیری از مردم به دار آویخته شدند. این قانون اثر فوق العاده روشنی داشت. بازرگانان و تجار به من گفتند که در دوران پیشه وری حتی آنها به خود جرات می‌دادند که مغازه‌ها و حجره های خود را شبها هم باز بگذارند، بی آنکه ترسی از دزدها داشته باشند. مردم عادی به من گفتند برای اولین بار در دوران پیشه وری مردم می‌توانستند ماشین‌های خود را شبها در خیابانها نگه دارند بی آنکه کسی چراغ‌ها، لاستیک‌ها و یا دیگر قطعات مهم ماشین‌اش را از دست بدهد.

۴. کلینیک‌های پزشکی ایجاد شدند، برخی سیار بود و در خدمت روستاییان اطراف تبریز.

۵. قیمت کالاهای مایحتاج مردم به طور شدیدی کنترل می‌شد، احتکار مواد غذایی به شدت تنبیه می‌شد، نوعی سهمیه بندی غذایی به کار افتاد تا هریک از شهروندان بتوانند نیازهای حداقل خود را دریافت دارند. پیشه وری قول داده بود که هزینه زندگی چهل درصد کاهش یابد و او موفق به انجام این کار شد.

۶. حداقل دستمزد و حداکثر ساعات کار مشخص شد و سیستم چانه زنی جمعی مابین کارمندان و کارفرمایان برای اولین بار به راه افتاد.

۷. پروژه کارهای عام المنفعه برگزار شد و اکثر خیابان‌ها و جاده‌ها اسفالت شدند هرکس بیکار بود به کار گمارده شد.

۸. سیستم گسترده آموزشی برنامه ریزی و اجرا شد برای تمام روستاها مدرسه طرح ریزی شد و دانشگاه تبریز با دو کالج دیگر افتتاح شد، کالج پزشکی و دانشکده ادبیات (دانشگاه تبریز هنوز دایره است) عرصه‌های مربوط به فرهنگ آذربایجان مورد تاکید قرار گرفت. زبان تدریس در دوره ابتدایی به آذربایجانی تغییر یافت.

۹. پیشه وری مدافع خود مختاری برای آذربایجان بود. اما او جدایی از ایران را نمی‌خواست. او می‌خواست حداقل نصف مالیاتی که از آذربایجانی‌ها اخذ می‌شود در آذربایجان هزینه شود. او می‌خواست این استان به درجه بیشتری حق خودکفایی و خود گردانی داشته باشد و در پارلمان دولتی تهران نیز نمایندگان بیشتری داشته باشد.

برنامه دولت پیشه وری غیر از این موارد بخش‌های دیگری هم دارد، اما این موارد اصلی برنامه وی بود. از زمانی که گذر وقایع سبب برافتادن دولت پیشه وری شد مسایلی پیش آمد که برنامه‌های او را از دید و نظر مردم عادی جذاب‌تر و به طور فزاینده‌ای مقبول‌تر کرد.

زمانی که ارتش دولتی وارد آذربایجان شد سرو صدای دهشتناکی ایجاد کرد. سربازان دولتی تاراج را آغاز کردند، غارت می‌کردند و می‌بردند هرچه به دستشان می‌رسید و به آن هم رحم نمی‌کردند. (در مقام مقایسه) ارتش روس‌ها از رفتار و کردار بغایت بهتری برخوردار بودند. ارتش ایران که خود را نجات بخش می‌نامید، قشون درنده و اشغالگر بود. این ارتش زخمهای وحشتناکی در مردم به جای گذاشت. خرمن های دهقانان سوزانده شده نابود گشتند، زنان و دختران روستاییان آذربایجان مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند. خانه‌های مردم غارت و چپاول شدند. اغنام و احشام (چهارپایان) روستاییان به غارت رفتند و دزدیده شدند. ارتش خارج از کنترل بود. ماموریت ارتش آزادی و نجات بود، اما این ارتش مردم عادی را مورد شکار قرار داد و ویرانی، غارت و مرگ از خود بجای گذاشت.

هنوز ارتش شاهی در منطقه بود که مالکان فراری رسیدند. آنها نه تنها خواستار املاک و کرایه آنها شدند، بلکه خواستار کرایه‌هایی شدند که در دوران پیشه وری مردم صاحب زمین شده بودند. این پرداخت های اجباری گذشته سبب نابودی ذخیره غذایی دهقانان و به خاک سیه نشستن آنها گردید. غیر از اینها، وقتی یاران پیشه وری می‌رفتند با خود مقدار معتنابهی غله و تعداد قابل توجهی چهارپا هم بردند. این وقایع سبب شد که زمستان سال ۴۸_۱۹۴۷ نوعی قحط سالی برای مردم باشد. اثرات ایذایی آن در حال روستاییان شدید بود. برای اینکه روستاییان بتوانند زمستان را بگذرانند و زنده بمانند، مجبور بودند غله‌های روز مبادای خود را بیرون بکشند. در نتیجه این، روستاییان برای کاشتن زمین در بهار بعدی دیگر تخم نداشتند، بنابراین تابستان آتی محصول آنها خیلی ناچیز بود.

زمستان سال ۴۹_۱۹۴۸ شدیدا سرد بود. حدود بیش از هفت ماه برف روی زمین ماند و بیشتر چهارپایان هلاک شدند. گله‌های روستاییان دو سومشان از دست رفت. در دشت بادگیر مغان، در منطقه شمال شرقی آذربایجان نزدیک ۸۰ درصد چهارپایان نابود شدند و حدود ده هزار تن از ایلات و عشایر دچار قحطی و گرسنگی مفرط شدند. گوشت و غله کمیاب بود و قیمت‌ها بیداد می‌کرد.

ملاکین بزرگ آذربایجان سنگدل‌ترین انسان‌هایی که من شناخته‌ام، غلات خود را در بازارها به قیمت گزافی می‌فروختند حال آن که روستاییان آنها از گرسنگی جان می‌باختند. آنها حتی مبالغ هنگفتی تخم غلات را نیز فروختند و بنابراین ذخیره تخم کاشت محصول را برای بهار کاهش دادند. حدود صد تن گندم از سوی دولت مرکزی به تبریز ارسال شد تا جلوی گرسنگی مردم محروم گرفته شود اما این گندم‌ها هرگز به دست مردم نرسید. مسوولین دولتی حاکم هرچه گندم بود در بازار آزاد فروختند و درآمد حاصله را به جیب خود زدند.

بهار و تابستان آن سال دیر رسید و محصول ۱۹۴۹ خیلی ناچیز بود. روستاییان آذربایجان عملا علف درختان و ریشه گیاهان را می‌خوردند تا اینکه سهم محصول ۱۹۴۹ فرا برسد. مردم قبل از اینکه پاییز ۱۹۴۹ گذشته باشد، در گرسنگی مفرط به سر می‌برند و هیچ غذایی نداشتند. مردم به قدری به خاک سیاه نشسته بودند که ۹۹ درصد آنها در زمستان سرد ۵۰_۱۹۴۹ پوشش و لباس کافی نداشتند تا با سرما مقابله کنند.

زمستان سال ۵۰_۱۹۴۹ شدیدترین زمستان در تاریخ این استان بود. حدود دو متر برف در آذربایجان روی زمین بود، روستاهای بدون غذا به سبب برف راهشان بسته و تنها مانده بودند. روستاییان که امکان تغذیه چهارپایان را نداشتند احشام خود را از دست دادند. وقتی که چهارپایان تلف شدند، روستاییان گرسنه از آنها تغذیه می‌کردند. در روستای نوایی در نزدیک خوی، که من متوقف شدم، پنجاه نفر از سیصد نفر سکنه روستا از فرط سرما و گرسنگی جان باختند. در اکثر روستاها هرکه در خانه بود، مرد و تلف شد. بسیار معمول شده بود که همه اهل خانه‌ها از فرط گرسنگی برخاک افتاده بودند و نای حرکت و ایستادن نداشتند. این درحالی بود که انبارهای غله ملاکان و اربابان معمولا پر از غله بود. آنها غلات را احتکار می‌کردند تا به قیمت‌های گزاف بفروشند. یک روستایی بی سواد در ده نوایی نزدیک خوی، گاو آهن خود را نگه داشت تا برای من اندکی از جزییات غم انگیز و دردآور روستا بگوید.

دولت مرکزی غله را از خلیج فارس می‌فرستاد. تخمین زده می‌شود که فقط نیمی از آن به دست مردم می‌رسید، بقیه روانه بازار سیاه می‌شد و خیلی از این غله هم به عراق می‌رفت. سپس روس‌ها سر رسیدند و با قطار ماورای فققاز محموله گندم به شهر رسید. این بار به شیوه موثر گندم کافی در اختیار مردم گرسنه قرار گرفت. یک روستایی سالخورده و ریش سفید این طور به من گفت «زمستان گذشته روس‌ها دوست صمیمی ما بودند.»

داستان یک زن گمنام آذربایجانی

اما تراژدی و وضعیت دردآور و رنج و عذاب مردم را یک گدای کور و زنش برایم به طور خلاصه بیان کردند. آن گدای کور کریم و خانمش فاطمه بود. هر دو بیش از ۶۰ سال سن داشتند.

من آن دو را در جنوب تبریز، در نوار مرزی کردستان نزدیک ده کامیاران دیدم. همراه من یک نهار چرب و نرمی داشت. وقتی غذا را خوردیم، به طور مرسوم به خواب قیلوله فرو رفتیم. بعد برای فیلم برداری به بیرون رفتم. اما آفتاب سوزنده و پر تشعشع مرا به سایه یک درخت سنجد کشاند، جایی که این زن و مرد گدا نشسته بودند. آنجا ما حدود نیم ساعت یا بیشتر صحبت کردیم.

این دو نفر از گدایان رتبه پست بودند. مرد لباس‌های پاره و مندرسی داشت، کت او نه تنها بخیه داشت، در واقع کتش از کهنه پارچه‌ها تشکیل شده بود، از تکه‌های پتوی کهنه و کهنه‌های دیگر. من در وهله اول صورت و سیمای او را تر و تمیز یافتم، چرا که ریش خاکستری پرپشتش مانع می‌شدکه رگه‌های کثافت در صورتش دیده شود . دستان او دراز، لاغر و حساس بودند. یک کلاه نمونه وار آذربایجانی بدون لبه در پشت سر او نشسته بود، انگشتان کج و معوج پایش از لای دم پایی‌های کهنه چرمی هویدا بود. او و زنش مسیحی بودند. زن در برابر من بدون چادر ایستاده بود. تنها یک روسری پنبه‌ای رنگ و رو رفته دور سرش بسته بود. چهره او تکیده و فرتوت بود و دلیلش نداشتن دندان و نیز گرسنگی بود. پوست بدن زن خشک و همچون چرم شکاف خورده بود. دستان او چون چنگال لاغر و تکیده بود. آن زن با تن لرزانی صحبت می‌کرد، عصبی بود و هنگام صحبت ته شال گردنش را تاب می‌داد. داستان آنها این بود:

آنها مستاجر روستایی بودند که من نورآباد نام می‌دهم. در این ده آنها تمام عمر کار کرده بودند، حدود ۶۰ درصد محصولات تولیدی خود را به عنوان کرایه می‌دادند. به مرور کریم بینایی خود را از دست داد و به مرحله کوری رسید. او می‌توانست فقط شب و روز و تاریکی و روشنی را تشخیص دهد اما قادر به دیدن اشیا نبود. تمام بار و زحمت مزرعه بر گردن فاطمه بود. زمستان سال ۵۰_۱۹۴۹ سرد و طولانی بود. آنها هیچ غذایی در بساط نداشتند. در نتیجه از نماینده ارباب غله خریدند. درصد بهره قانونی در قرض‌های کشاورزی در ایران ۱۲ درصد است. ارباب آنان ۴۰ درصد از آنها بهره می‌گرفت. او غله را در خرمن بعدی دریافت می‌کرد.

زن با صدایی که بیشتر به جیغ کشیدن شبیه بود فریاد زد «گوش کن. ارباب برای ما غله را ۸۰ سنت حساب کرد، اما وقتی ما در سال بعد پول او را دوباره دادیم، قیمت همان غله چهل سنت بود. بنابراین ما می‌بایستی درست دو برابر آنچه که قرض کرده بودیم پرداخت کنیم. ما مجبور بودیم بهره هم بدهیم. ما تقریبا سه برابر پولی که قرض کردیم پرداختیم.»

سپس در حالیکه درست در چشمان ما می‌نگریست فریاد زد «فکر می‌کنی این عادلانه است؟»

پس از پرداخت سهم ارباب (مالکانه) فقط یک پنجم محصول برای گدای کور و همسرش باقی می‌ماند که این شامل علیق چهارپایان و حدود ۲۰۰ پوند (حدود ۹۰ کیلو) گندم و جو بود. این زن و مرد نه فقط می‌بایستی خودشان با این آذوقه سر کنند، بلکه دو گوسفند، یک بز و یک خر را نیز آذوقه دهند.

زمستان با سرعت فرا می‌رسد از اول روشن بود که اینها غذای کافی ندارند که بتوانند زمستان را تا بهار همراه چهارپاهای خود به سر آورند. انبارهای مالکان پر بود اما مباشر ارباب هم قیمت بیشتری می‌خواست و هم ۴۰ درصد بهره. این قرض آنها را از پای در می‌آورد. بدتر از آن سلامتی فاطمه هم به قهقرا می‌رفت و او دیگر فکر می‌کرد قادر به انجام کار کشاورزی در مزرعه نیست. بنابراین آنها تصمیم گرفتتند دارو ندار خود را بفروشند و هرچه بتوانند پول تهیه کنند و به تبریز بروند تا محلی برای زندگی و غذایی برای شکمشان دست و پا کنند. غیر از چهارپایان چیزی دیگر برای فروش نداشتند. یک پارچه فرش نماز، چند عدد ظرف، تمثالی از مسیح در قاب چوبی، آنها برای تمام دارو ندارد خود ۸۰ دلار تهیه کردند، پولی که فقط آنها را در زمستان می‌توانست کافی باشد، زمستان تبریز. بهرحال آنها چنین فکر می‌کردند.

آنها نورآباد را در یک روز سرد گزنده زمستانی ترک کردند، کریم بر دوش خود بسته پتوها را حمل می‌کرد و فاطمه مابقی غذا و مایحتاج خودشان را که شامل نانی بود که فاطمه شب آخر پخت با ته مانده گندمشان و نیز یک تکه پنیر بز به اندازه یک تخم مرغ.

حدود یک متر برف زمین را پوشانده بود. آنها چندین کیلومتر راه رفتند و میان بر از وسط راه‌ها عبور کردند و به جاده‌ای رسیدند که فایتون‌ها از آنجا رد می‌شدند. تا آنجا فاطمه زیر بازوی کریم را گرفته و راه می‌برد. زن کریم را در جاده‌ای انداخت و راه افتادند.

در این راه طولانی آرام و خسته کننده آنها حوالی شب به تبریز رسیدند. تا آنجا قسمت بیشتر نان و پنیر آنها تمام شده بود. آنها وارد بازاری شدند تا از ذخیره مالی خود برایشان غذا و مسکن تهیه کنند. وقتی که در برابر آخور بزرگ یا دکه‌ای که غله می‌فروخت ایستاده بودند، یک گروهبان از ژاندارمری سررسید و پرسید «آدرس خانه شما کجاست؟»

نور آباد، زن پاسخ داد.
«اینجا چه کار می‌کنید؟»
«آمده‌ایم اندکی غله بخریم.»

کریم و فاطمه خبر نداشتند که در تبریز فروش غله به کسانی که مقیم تبریز نبودند توسط دولت جرم اعلام شده است. چرا که در همه عرصه‌ها جیره بندی شدید اعلام شده بود. تبریز فقط غذای کافی برای ساکنان خود داشت، نه بیشتر.

«حالا باید به زندان بروید.» ژاندارم گفت.

مرد سرو صدا به پا کرد، فاطمه جیغ و داد نمود و هردو از جمله کریم اعتراض کردند. اما مخالفت‌های آنها چاره ساز نبود. آنها اجبارا شب را در زندان گذراندند و می‌بایستی چند روز دیگر نیز زندانی می‌شدند.

پرسیدم دیگر چه شد؟

فاطمه پس از مدتی مکث پاسخ داد، روزی گروهبان آمد و گفت «چقدر پول دارید؟» ما فقط چهار صدتومان (۸۰ دلار) پول داریم. او دفتری بیرون کشید و با مداد آن را نوشت. بعد از چند دقیقه سرش را بلند کرد و گفت «جریمه شما چهارصد تومان می‌شود. شما آن پول را بدهید و آزادید بروید».

کریم به سخن آمد «من به ژاندارم اعتراض کردم و فاطمه نیز گریه و زاری نمود. ژاندارم جلو آمد و از گلوی من گرفت و فشرد و مرا تکان داد و گفت «گوش کن ای پیرمرد خرفت، کور و شیطان. مردم را به جهت این کاری که تو کردی تیرباران می‌کنند. می‌خواهی تیرباران بشوی یا اینکه آن چهار صدتومان را بدهی آزاد شوی؟»

«ول را دادی؟»

«بلی دادیم.» کریم پاسخ داد «ما بیرون آمدیم، یک شاهی نداریم و هیچ چیز. ما در بیرون هستیم، کوچه‌ها سرد است نه کاری داریم، نه سرپناهی.»

پرسیدم: «بعدا چه کار کردید؟».

فاطمه چشم‌های قهوه‌ای خود را این بار کاملا باز کرد و پر از اشک شد و آنگاه آن زن بیچاره دست‌هایش را دراز کرد و در گوشی زمزمه کرد «ببین ما گدا شدیم.» سپس زن بدبخت از حال رفت و به هق هق گریه فرو رفت.

فاطمه و کریم در خیابان‌های تبریز راه افتادند و به گدایی پرداختند. ریالی می‌خواستند تا غذایی بخرند و نیز پارچه‌ای تا پاهای کریم را بپوشاند. آنها پشت دیواری، جان پناهی یافتند که با مقواهای بسته بندی درست شده بود. بالاخره یک زن پیر تبریزی به آنها اجازه داد تا در کف خانه آنها بخوابند. اما زن پیر غذایی برای مهمانان نداشت. آنها نتوانستند کاری پیدا کنند. این زن و مرد و سایر گدایان و سگ‌های ولگرد در خیابان‌های تبریز رقابت شدیدی برای پیدا کردن غذا می‌کردند.

در یک شب زمستانی سوزان و کشنده، واقعه‌ای رخ داد که نشان می‌دهد انقلاب‌ها مردم را گاهگاهی به نقطه جوش و خروش می‌رسانند. کریم و فاطمه در گوشه‌ای از خیابان‌های تبریز مشغول گدایی بودند که متوجه شدند که حدود یک دوجین از روستاییان را ژاندارم‌ها دوره کرده و با باتوم‌هایشان آنها را حرکت می‌دهند، آنها مرتکب همان جرمی شده بودند که کریم و فاطمه کرده بودند. آنها به تبریز آمده بودند تا کار و غذا پیدا بکنند. فاطمه به کریم گفت چه شده، و زیر گوشی زمزمه کرد «بیا، ما هم به این جمع بپیوندیم.»

زن کریم را همراهی کرد و راهنمایی نمود و آنها به وسط خیابان آمدند و به جمع دیگران پیوستند. هرچه زمان می‌گذشت افراد بیشتری به این جمع می‌پیوستند. تمام گدایان، ژنده پوشان و ژولیده‌ حال‌های تبریز آنجا بودند. فاطمه به خاطر می‌آورد که تا آن جمع را به زور باتوم به زندان آوردند چندصد نفر شده بودند. یکی از روستاییان تحت نظر خواست فرار کند، اما با ته تفنگ او را به زمین زدند.

«ما این وضعیت را دوست نداشتیم. علیه ژاندارم‌ها فریاد اعتراض بلند کردیم.» فاطمه می‌گوید. می‌گفتیم بس کنید جمعیت همه اعتراض و همهمه می‌کردند. مردی را که با تفنگ به زمین انداختند به داخل زندان بردند. بقیه زندانی‌ها را مثل چهارپایان به صف کردند، با زور هل دادند و در یک محل جمع کردند. همه ما ناراحت بودیم از آنچه برسر ما می‌آوردند. من «زن شجاع آذربایجانی» خطاب به زندانیان فریاد زدم. «اجازه ندهید ژاندارم‌ها شما را غارت کنند و سرکیسه نمایند.» من عصبانی بودم. همه عصبانی بودند. وقتی ماوقع را به کریم گفتم، او از جا پرید و فحش و ناسزا گفت. او هم عصبانی بود.

فاطمه ایستاد درست به چشمان من نگاه کرد و گفت «کریم و من کمونیست نیستیم. آیا شما مرا باور می‌کنی؟ آیا شما حرف شوهر مرا می‌پذیری؟ شما باید این را بپذیری قبل از اینکه بگویم بعدا چه اتفاق افتاد.»

«بلی هرچه گفتید باور می‌کنم.» پاسخ دادم.

فاطمه سینه‌اش را به جلو داد، سربلند کرد و با غرور خاص آذربایجانی‌اش که در سیمایش بود گفت «وحشتناک است وقایعی که برما و بر دیگر روستاییان رخ داد. برای اینکه سعی کنی غذا بخری، دستگیر شوی؟ پلیسی که قرار است حافظ و نگهبان تو باشد تو را سرکیسه کند و غارت نماید! تو را بیرون، در خیابان‌های سرد و تاریک بیندازد تا همچون سگ‌ها از سرما و گرسنگی جان بدهی! ما دیگر نمی‌توانیم این وضعیت را تحمل کنیم. تک تک افراد در آن جمع همین احساس را دارند. ما در برابر زندان می‌ایستیم و برروی ژاندارم فریاد برمی‌آوریم: “پیشه وری، پیشه وری، ما پیشه‌وری را می‌خواهیم. بیز پیشه ورینی ایستیریک.»

این گدای کور و زنش نمونه کسانی هستند که دیگ آذربایجان را گرم و سوزان نگه داشته‌اند. داستان آنها می‌تواند گویای نمونه وار وضعیتی باشد که در سراسر زمستان آذربایجان تکرار می‌شود. این داستان دلیل اینکه چرا توده مردم غیر کمونیست، به سوی کمونیسم می‌گرایند را نشان می‌دهد. اینجا کمونیسم تنها نیروهایش را از این قبیل مردم جذب می کند، نه اینکه واقعا مردم از نظر نظری به آن گرویده باشند.

اطلاعات شوروی‌ها در این نواحی فعال است. در شرایطی که کریم و فاطمه در خیابان‌های تبریز از گرسنگی هلاک می‌شدند، رادیو مسکو به فارسی این برنامه را پخش می‌کرد: “هزاران نفر در خیابان‌های تبریز بی هیچ کمک و حمایتی سرگردانند. آنها همه سرنوشتی جز مرگ از گرسنگی ندارند.”

آذربایجان به معنی محل نگهدارنده آتش است. کمونیست‌ها این آتش را تا مرحله شعله ور شدن باد زده‌اند.

برنامه‌های پیشه‌وری به قدری مردم پسند و توده گیر بود _به ویژه اصلاحات ارضی و نیز تنبیه شدید مامورانی که رشوه خواری کنند و نیز برنامه کنترل قیمت آذوقه_ اگر روزی در آذربایجان انتخابات واقعا آزادی به وقوع می‌پیوست، در تابستان ۱۹۵۰ پیشه وری بار دیگر با ۹۰ درصد آرای مردم به قدرت بازگردانده می‌شد. و این درحالی است که از سه میلیون آذربایجانی شاید فقط حدود هزار نفر کمونیست در این استان باشد.

——————————————————–

(باز نشر از 2012)

———————————————————

از فیس بوک:

Salar Seyf جناب جوادی عزیز، اسناد داخلی و خاطرات تاریخ شفاهی نشان می دهد که پیش از رسیدن ارتش کار فرقه تمام شده بود. من می توانم دهها نسخه از روزنامه های 23 و 24 تا 27 آذر را نشان بدهم که این ادعا را تایید میکند. همین طور گزارش های پایبوس و دوهر و… اتفاقا ارتش از کشتارهای بی رویه مردم بر علیه فرقه جلوگیری کرد.
حتی سران فرقه هم بسیاری در امان بودند و با حبس های کوتاه مدت آزاد شدند.

آماری که مجله فرقه بعد از فرار در باکو از کشته های خودش منتشر کرد را ملاحظه بفرمایید. بیش از 600 نفر نیست. و تازه بسیاری از این ها هم جزو نیروهای مهاجر یعنی قفقازی هایی بودند که به طمع چپاول به ایران آمده بودند و دل شان به حال مردم نمی سوخت و هر چه می توانستند غارت و جنایت می کردند.

اما هیچ جای جهان آنهم در سال های جنگ جهانی دوم به کسانی مانند تیمسار درخشانی که پادگان تبریز را دو دستی تقدیم فرقه کرد مدال شرف و افتخار نمی دهند. طبیعی است که اینها در دادسرای ارتش محاکمه شدند و بسیاری هم به اعدام محکوم شدند. البته ظاهرا شمارشان از 50 یا 60 فراتر نرفت. اگر همین اتفاق در جایی مثل ترکیه می افتاد حدس می زنید چند نفر قتل عام می شدند. مثلا واقعه درسیم را به بینید.
اما یک روی دیگر سکه ضربه ای است که مثلا غلام یحیی با دامداری منطقه زد. صدها راس گوسفند و گاو را به شوروی منتقل کرد. نتیجه اش آن شد که ما در 1326 در آذربایجان با قحطی روبرو شدیم. مذاکرات قوام با غلام یحیی را ملاحظه بفرمایید. قوام به ایشان می گوید لااقل دل تان به حال مردم خودتان بسوزد. که دارایی های آنها را به شوروی منتقل می کنید.

اما در خصوص ویلیام داگلاس: شرایطی که داگلاس به ایران آمد مهم است.
همانطور که در کتاب کردها و فرقه دموکرات می توانید به بینید و من هم در آن مقاله توضیح داده ام ، دوهر سرکنسول امریکایی تلاش زیادی برای سقوط فرقه کرد و عمده تلاش شکاف انداختن بین قاضی محمد و پیشه وری بود. هدف جلوگیری از نفوذ بلشویکها به جنوب و تقویت ایران بود در این راستا بود.

دوهر نهایتا به این نتیجه رسید که در جنگ سرد در حوزه ایران در کنار ارتش باید از ظرفیت عشایر هم استفاده کرد. چون بین عشایر خیلی تحقیقات داشت. در نهایت به بحث نوعی بسیج عشایر در کنار ارتش رسید. طرح این بود که برای مقابله با شوروی و خط دفاعی ایران به زاگرس منتقل شود و در صورت حمله مجدد نیروهای بلشویک عشایر بتوانند ایفای نقش کنند. همین جا بگوییم که تا یکی دو سال بعد از 1325 هنوز وضعیت تثبیت نشده بود و ایران از تجاوز مجدد شوروی واهمه داشت. در مرزهای شمالی هم وضعیت آماده باش حاکم بود.

به هر حال دوهر طرح خود را به دولت امریکا داد و ویلیام داگلاس که فرد نسبتا با نفوذ در سیستم امریکا بود برای تحقیقات بیشتر یکی دو سال بعد از جریان فرقه به ایران آمد. این کتاب محصول آن دوران است.
در واقع کتاب برای جا انداختن طرح بسیج عشایری، نوشته شده و اغراق ها و بزرگ نمایی های زیادی دارد. هم از طرف کسانی که با داگلاس صحبت کرده اند و هم از طرف خود داگلاس. به این خاطر در مورد خیلی از روایت ها باید تردید کرد.

——————————————————–

AZERBAIJAN, the northwest province of Persia, lies snug against the
Turkish and Russian borders. Mount Ararat nearly seventeen
thousand feet high, conelike and flecked with snow looks down
on it from the Turkish corner. The Araxes River which empties
into the Caspian far to the north is the Persian-Russian border for
two hundred miles or more. On the west is Lake Urmia, about the
size of our own Great Salt Lake of Utah. Fish cannot live in it. It
is indeed so salty that it clings like slime to one s skin. The Zagros
Range heading up in Turkey and the Russian Caucasus and run
ning to the Persian Gulf is a rough and rugged limestone rampart
on the western border of Azerbaijan. Its passes are around eight
thousand feet, its peaks as high as fifteen thousand. The Elburz
Range on the east is both steeper and higher. Both are bare of trees
on the slopes that face Azerbaijan.

Azerbaijan has the barren appearance of Nevada and Utah, though
there are between twenty and thirty-five inches of rain a year. Most
of the water comes in wintertime snow that even in the valleys
often lies eight or ten feet deep. And most of the water leaves in
the spring in mad rushes that cut harsh gullies in the mountains,
which long ago were studded with trees.

In the winter Azerbaijan is whipped by cold winds that sweep
down from the north and whistle through mud-walled villages. In
the summer it is parched and blistered. Whirlpools of dust dance
across the basins, sending eerie-shaped funnels hundreds of feet into
the sky. The flat mud roofs of the houses crack under a scorching
sun; and dust as fine as flour sifts through one s clothing. This is
the heyday of the lizards; this is when only thistles and licorice
root seem to thrive.

But where there is water Azerbaijan is a garden. Valleys such
as Khoy lie lush with crops at the foot of brown and burned hills.
Rezaieh, on the edge of the desolate salt sea, Is a rich oasis deep in
shade. In the north vast fields of golden grain ripple in the hot wind
that sweeps up from the south. The climate of Azerbaijan is good
for crops and for people. The days are warm; but the valleys which
lie between four thousand and five thousand feet are cooled at
night by breezes that come off the mountains.

Azerbaijan is a historic place. Here Zoroaster lived in the sixth
century B.C. and taught the unending conflict between good and
evil. This was the home of the Medes who, though they conquered
Persia, were absorbed by it, losing themselves and their civilization
in the process. The absorption was indeed so great that only one
word of their language remains in the Persian vocabulary today
sag, the Medes* word for dog. The Arabs came in the seventh
century, converting all of Persia to the Moslem religion at the point
of the sword. In the middle thirteenth century the Mongols swept
through Azerbaijan burning and slaying as they went. They made
Maragheh their capital and later Tabriz and ruled two hundred
years. Then came the Turks. Azerbaijan, the border province, was
in the path of a host of invaders.

Azerbaijan was also the staging ground for revolt and a buffer
for the whole realm of Persia. Its character has not changed in the
intervening centuries. Twice in the nineteenth century Russia in
vaded Azerbaijan; and in this century several times the last time
in 1941.

The location of Azerbaijan has had important commercial con
sequences as well. Tabriz linked Asia and Europe in trade. It was
a key point on ancient caravan routes. Its trade tapped distant
markets. Eight hundred years ago its bazaars sold spices from India
and cloth from Flanders. History has not changed its strategic
location. The Transcaucasian Railroad has its terminus at Tabriz.
It is a broad-gauge road running north to Russia and then by various
links into eastern Europe. Now it is closed at the Russian border
and its rails in Azerbaijan are covered with rust. Russia permits
traffic over it only when Russia s needs are served. Once was during
the winter of 1949-1950 when people were starving in Azerbaijan.
Russia made capital out of that event. She sent carloads of wheat
by way of the railroad and dispensed it ostentatiously.

Azerbaijan, being from time out of mind an international high
way, has seen the crossing of many races. The product is a people
still Persian, but different from the rest. They speak a Turkish
dialect which has absorbed many Persian words. They are a hardy
lot vigorous, aggressive, easily aroused, hearty and open-faced in
their relations. And their hearts are warm and generous. An
Azerbaijan friendship is a sturdy thing robust and genuine a
commitment that carries through fair days and foul. The Azer-
baijanis are friendly to the Russian people, for the two are neighbors
and as individuals they get along well together. But the Azerbaijanis
are not Communist nor Communist inclined. Not one-tenth of i
per cent of them have been converted to Marxism or its Soviet
brand.

Azerbaijan in size is only 7 per cent of Persia. In population it
is only 18 per cent three million out of sixteen million. Economi
cally it is more important. It produces about a fourth of the wool,
sheep, rugs, wheat, and barley of Persia; a third of the almonds,
tobacco, and fats; a fifth of the raisins and sugar. Even in cotton
its production is 15 per cent of the total. Azerbaijan is therefore
important to Persia. It has long been coveted by Russia.

When England and Russia became allies in 1941 they invaded
Persia. The purpose was twofold to protect the Soviet rear from
a German drive through the Caucasus; to provide a supply route to
Russia. On August 26, 1941, British troops took over southern
Persia; the Russian Army occupied Azerbaijan. During the occupa
tion the Persian Gulf Command of the American Army managed
the movement of some five million tons of war materials to Russia
through this Persian corridor. At the end of the war the British and
American troops departed. But Russia refused to withdraw. Her
troops remained. It looked as if she was there to stay. Persia pro
tested and carried the case to the Security Council of the United
Nations. Public opinion forced Russia to retreat, and she at last
withdrew her troops from Azerbaijan on May 9, 1946.

But before and after that event Russia put in motion a tide of
events that still churns that ancient province.

Russian occupation armies are notoriously brutal. But the Russian
Army that occupied Azerbaijan was a model of rectitude. Every
one told me the same story; even the most bitter critics of the
Soviets conceded it. The Soviets put on an act which left a deep
imprint on the people. Russian troops were dealt with summarily if
they showed any discourtesy or offense to the civilian population.
They toed the line of propriety in all respects. Discipline was
severe. A Russian soldier would be shot for laying hands on a
woman in Azerbaijan.

Russia had one unique opportunity to show its discipline of
troops and the loyalty required of them. She exploited it to the
limit. The Soviet Army of Occupation had one battalion composed
of Moslems from the Caucasus. They were stationed at Khoy. One
day they decided to desert. So at an opportune moment they left
Khoy and headed for the Turkish border some twenty-five miles
distant. Their secret was not kept. Soviet troops went in pursuit
and captured the Moslems, brought them back to Khoy and killed
them in a cruel way.

They chained them together and stacked them like sardines in
the basement rooms of a garrison in Khoy. Then they flooded the
floors with several inches of water and left the Moslems to die of
cold and starvation. When a few weeks later the last man had died,
they carried out the bodies. Thus did the Soviets publicize a lesson
in discipline.

The Russians were equally severe on dissident elements among
the native population. They did not molest or harm those who kept
their thoughts to themselves. But occasionally a son of Azerbaijan
true to his tradition would speak his mind and protest against
some Russian policy. And once in a while he would raise his voice
against the Russian occupation. Every such person was dealt with
summarily. I talked with a man in Rezaieh who was a witness to
what happened to one dissenter.

This man had made a speech in Rezaieh, objecting to the Russian
occupation, pointing out how it subjugated Persia to a foreign rule,
and asking for the liberation of Azerbaijan. He was at once arrested
by Soviet soldiers and brought to the edge of town under military
escort. He was given a shovel and ordered to dig a grave. When it
was completed, the man was not shot; he was bound hand and foot
and placed in the grave on his back. Then he was buried alive. As
the shovels of dirt were thrown on him he prayed to All son-in-law
of Mohammed and first apostle of the Shiah faith. “Alee-AIee,” he
cried, “Alee, never fails.” And soon there came from under the dirt
the last mufHed words, “Long live Azerbaijan. Then all was still,
only the thump, thump, thump of dirt as shovels worked quickly
to fill the tomb with six feet of dirt and still forever the voice oi
a lone dissenter.

The Soviets however used means much subtler than terror to win
over the masses. They sent through the province agents working
in pairs. One would be the spokesman; the other would purport to
be his secretary. They would come to a village and interview
peasants one at a time. A typical conversation ran as follows:

What is your name?”

“Ahmad.”

“How many in your family?”

“My wife and seven children.”

“Which is your house?”

“This one here [pointing].”

“Look at the miserable place this good man has to live,” the agent
said to his secretary. “Haven t we got something better for him?
Look at your list.”

The secretary thumbed through a book and replied, “Yes, there
is the home of the deputy to the Prime Minister in Tehran. That
is unassigned.”

“Put him down for that,” the agent told his secretary. Turning
to the villager he said, “When the revolution comes and we take
Tehran, that will be your home.”

Then he asked, “How many rugs do you have?”

Every Persian has a rug. It may be dirty and moth-eaten; but it
is always a cherished possession. This man ran to get his shabby
prayer rug two feet wide and about four feet long. He held it up
to the agent, who turned to his secretary and said, “Put him down
for six rugs the nicest that Kurish, the rug man, has in Tabriz.”

And so the discussion went from houses to rugs, from rugs to
meat, from meat to schools for the children.

The campaign moved from peasant to peasant, from village to
village. This was pie-in-the-sky come to bedraggled, poverty-ridden
villagers. They received promises of rewards as tangible as any that
a precinct leader ever offered the faithful. Thus did the Com
munists go among the peasants, spreading discontent.

During this same period the Russians took more effective political
measures. They undertook to organize a government in Azerbaijan
which they could leave behind when their army withdrew.
Daniel Komisarov Soviet press attache was the bottomrock of
the Azerbaijan affair, the Soviet brain behind the various Com
munist parties in Iran. He had an excellent knowledge of the Persian
language. He sat in the coffee shops and talked man-to-man with
the Persians, who liked him for his seeming frankness and meekness.
He molded political sentiment the Soviet way.

The man selected to head the government was a native of Azer
baijan, the son of a holy man Jafar Pishevari. Pishevari is a Com
munist who was educated in Baku and who taught in Communist
schools in Russia. He went back to Persia in the 3o s, organizing a
union and publishing newspapers first at Resht and later at Tehran.
His paper was closed by Reza Shah Pahlavi, father of the present
Shah; and he was sent to jail. When Britain and Russia invaded
Persia in 1941, Pishevari and all other political prisoners were re
leased from jail. Tudeh party, the Persian Communist party that
always meticulously avoided using the Communist label, was formed
in 1942. Pishevari was one of its early members, promoting its
causes through a new paper which he founded after his release from
jail.

Late in 1945 Pishevari went to Tabriz and formed the Democrat
party, the Azerbaijan counterpart of Tudeh. That party led a
“revolt.” Soviet troops immobilized the Persian Army stationed in
Azerbaijan; and Pishevari came into power. A cabinet was formed,
a parliament elected, and a political program put into effect. The
Pishevari government lasted only from late 1945 to December, 1946.
It and the central Persian government quarreled over the super
vision of an election called by the Shah. Persian troops entered
Azerbaijan, there were a few skirmishes, the government of Pishe
vari collapsed, and Pishevari left for Russia forty-five minutes
before the Persian Army reached Tabriz. The Russian Army, which
had withdrawn from Persia six months earlier, did not come to
the rescue.

I had assumed from press reports that Pishevari was not only a
Soviet stooge but a bumbling and ineffective one as well. I learned
from my travels in Azerbaijan in 1950 that Pishevari was an astute
politician who forged a program for Azerbaijan that is still enor
mously popular.

What his long-range program would have been no one knows.
Many suspect it would have followed the Russian pattern; others
say It would have been tuned to Persian needs with a mild bram
of socialism. But the bulk of the program which Pishevari actual! 1
imposed on Azerbaijan was purely straight reform.

1. The part of his program which most impressed the peasant
was land reform. It had some communism in it. He confiscated th
land of all absentee landlords and distributed it to the peasants. Bu
he left untouched the land of resident landlords; a new law merel^
increased the tenants 7 share of the crop.

2. Pishevari also gave a socialistic flavor to his program. Hi
government nationalized the larger banks.

3. Second only to land reform in popular appeal was the la^
that made It a capital offense for a public official to take a bribe
Two top officials and a few lesser ones were hanged for this offense
The kw had an electrifying effect. Merchants told me that the^
could keep their stores unlocked all night and be safe from robbers
Natives told me that for the first time they could with safety kee]
their cars on the streets all night without losing wheels, headlights
or any other removable parts.

4. Health clinics were created, some being itinerant and serving
the villages from Tabriz.

5. The prices of basic commodities were rigidly controlled
hoarding of food was severely punished, a rationing system wa
adopted whereby everyone received the minimum requirements f o
living. Pishevari promised that the cost of living would be reduce<
40 per cent; and it was.

6. A minimum-wage and maximum-hours-of-work law was estab
lished and collective bargaining between employees and employer
was introduced.

7. A public-works program was undertaken and many streets an<
roads were paved. The unemployed were put to work.

8. A broad educational program was launched, schools beinj
planned for all the villages. The University of Tabriz was f oundec
with two colleges a medical school and a school of literature
(The University is still a going concern.) The cultural aspects o
Azerbaijan were emphasized. Instruction in the primary school
was in the Azerbaijan language.

9. Pishevari sponsored autonomy for Azerbaijan, but not sepa
ration from Iran. He wanted at least half the taxes collected ii
Azerbaijan to be spent there. He wanted the province to have \
greater degree of self-government and a larger representation in
the national parliament than it had ever enjoyed.

There were other parts to Pishevari s program; but these were
the basic ones. Events intervening since the Pishevari government
collapsed have made this program increasingly attractive to the
people as they view it in retrospect.

When the Persian Army returned to Azerbaijan it came with a
roar. Soldiers ran riot, looting and plundering, taking what they
wanted. The Russian Army had been on its best behavior. The
Persian Army the army of emancipation was a savage army of
occupation. It left a brutal mark on the people. The beards of
peasants were burned, their wives and daughters raped. Houses
were plundered; livestock was stolen. The Army was out of control.
Its mission had been liberation; but it preyed on the civilians, leav
ing death and destruction behind.

On the heels of the Army came the absentee landlords. They
demanded not only the current rentals; they also laid claim to the
rent which had not been paid while Pishevari was in power. These
back payments were a severe drain on the food supply of the
peasants. Moreover, the Pishevari crowd, when it left, took quite
a few cattle and considerable grain out of the country. The com
bination of events made the winter of 1947-1948 a harsh one. The
pinch on the peasants was acute. In order to survive the winter,
they had to draw on their reserves of grain. As a result they had
less seed for planting the following spring; and there was a skimpy
crop that summer.

The winter of 1948-1949 was bitter cold. There was snow on the
ground for seven months or more. Many livestock died, the shrink
age in many herds being as great as two-thirds. On the cold wind
swept Moghan steppe in northeast Azerbaijan close to 80 per cent
of the livestock was lost; and ten thousand tribesmen were on the
edge of famine and starvation before spring arrived. Grain and
meat were scarce; prices soared.

The landlords of Azerbaijan the most callous I have known
sold their grain at high prices on the market while their villagers
starved. They even sold a lot of seed grain, cutting down the supply
for planting in* the spring. One hundred tons of wheat sent by the
central government to Tabriz to relieve the hunger of the poor
never reached them. The local officials sold it on the market and
pocketed the proceeds.

The spring and summer were late- the crop of 1949 was slim.
Peasants actually were eating grass and roots before the 1949 crop
came in, and before the fall of 1949 had passed they were practically
out of food. They were so impoverished that not more than i per
cent of the people of Azerbaijan had enough warm clothes to face
the cold of 1949-1950.

The winter of 1949-1950 was the severest of recent record. There
were ten feet of snow or more in Azerbaijan. Villages without food
were isolated. Peasants dipped into the feed they had for their
livestock. Then the livestock died and they ate them. Then they
themselves died. Thousands upon thousands died. In the village of
Navaii near Khoy where I stopped, fifty out of three hundred
people died of cold and starvation. In many villages every person
in a household died. It was common to find whole families prostrate,
none able even to stand. And yet the granaries of the landlords
were often full, the grain being held for a higher price. An illiterate
peasant in Navaii stopped his thrashing to tell me some of the lurid
details.

The central government sent grain from the Persian Gulf. It is
estimated that only half reached the people. The rest was diverted
to the black market, much of it going to Iraq. Then came the
Russians with their wheat train down the Transcaucasian Railroad,
doling out food to the hungry people in an apparently efficient
manner. “Russia was a true friend last winter,” many a grizzled
peasant told me.

But the tragedy of the situation, the pathos and suffering were,
best summarized for me by a blind beggar and his wife. ^ Y r *

He was Karim and his wife was Fatiina. Both were well over
sixty.

I met them far below Tabriz on the western edge of Kurdistan
not far from the village of Kamyaran. My party had had a sump
tuous lunch and after eating lay down for the customary siesta. I
walked outside to take pictures. Finally the glaring sun drove me
to the shade of a senjid tree where the old couple were seated.
There we talked for a half hour or so.

These people were beggars of low estate. The man was dressed
in rags. His coat was not merely patched; it was made of patches,
pieces cut from old blankets, gunny sacks, and canvas. I did not at
first notice his finely chiseled features because of the heavy stubble
of his gray beard and the streaks of dirt on his face. His hands were
long, thin, and sensitive. A typical Azerbaijan felt hat without a
brim sat on the back of his head. Gnarled toes stuck out from a
pair of decrepit leather sandals.

He and his wife were Christians. She stood unveiled before me,
a grimy tan-colored cotton shawl draped over her head. Her face
was pinched and drawn, partly from a total absence of teeth, partly
from hunger. Her skin was parched and dry like leather, her hands
were as thin and skinny as talons. She talked in a shrill voice, nerv
ously twirling the ends of her shawl.

This was their story:

They had been tenants of a landlord in a village which I will call
Nourabad. There they had worked all their lives, paying as rent
60 per cent of the crop. Several years ago Karim had gradually lost
his sight until now he was blind. He could tell when it was light
or dark; but he could not see objects. The whole burden of the
farm fell on Fatima.

The winter of 1948-1949 was long and cold. Running out of food,
they bought grain from the local agent of the landlord The legal
rate of interest in Persia on agricultural loans is 1 2 per cent. Their
landlord charged them 40 per cent. He collected in grain at the
next harvesting.

“Listen,” cried the old lady in a voice so shrill that it was almost
a shriek. “He charged us eighty cents for grain, and when we
repaid him the next year the grain was only forty cents. So we had
to pay him back twice as much as we had borrowed. We had to
pay the interest too. We paid him almost three times the grain we
borrowed.” Then looking me in the eye she cried, “Do you think
that is just?”

After the landlord had been repaid there was only about a fifth
of the crop left for the blind man and his wife. This included
fodder and about two hundred pounds of wheat and barley. This
couple had not only themselves to feed; they had two sheep, a goat,
and a donkey.

Winter came in a rush. It was soon apparent that these people
did not have food to carry them and their stock until spring. The
landlord s granaries were full; but the agent wanted too high a
price and 40 per cent interest. The loan would impoverish them.
Further, Fatima s health was poor and she thought she no longer
could do the farming alone. So they decided to sell their belongings,
take what money they could raise, and go to Tabriz and find work
and food. Apart from the livestock there was not much to sell a
small prayer rug, a few dishes, a picture of Christ in a wooden
frame. All their belongings brought less than eighty dollars. But
with this they could live the winter out in Tabriz. Or so they
thought.

They left Nourabad on a bitter cold day, Karim carrying the
blankets in a roll on his shoulder. Fatima put in her pockets their
remaining food the thin, unleavened bread which she had baked
the night before with the last of their wheat, and a piece of goat-
milk cheese about the size of an egg.

Two feet of snow covered the road. They broke a path for
several miles and then came into a highway where sleds had passed.
Until then Fatima had been guiding Karim by the arm. Now she set
him in the broken path and he walked alone.

In this slow and plodding way they came to Tabriz at dusk.
Their cheese was gone and most of their bread. They entered a
bazaar to replenish their supply of food and inquire about work
and lodging. As they stood before a stall where grain was sold a
sergeant of the gendarmes stepped up and said, Where is your
home?”

“Nourabad,” Fatima replied.

“What are you doing here?”

*We came to buy some grain.”

Karim and Fatima did not know that it had been made a criminal
offense to sell grain to a nonresident of Tabriz. Rationing had been
decreed in all its rigors. Tabriz had enough food for its own popula
tion but no more.

“Now you will come to jail,” said the gendarme. He hustled them
off, Fatima shouting imprecations, Karim protesting. But their
objections were of no avail. They spent that night and several more
in jaiL

“What happened?” I asked.

Fatima took time to answer. “One day the sergeant came in and
said, How much money do you have?” I told him we had about
four hundred tomans [eighty dollars]. He pulled out a book and
wrote in it with a pencil. In a few minutes he looked up and said,
Your fine is four hundred tomans. You can pay me now and I will
let you go. “

Karim spoke up, “I protested to the gendarme. Fatima also argued
with him. The gendarme came over to me, took me by the throat,
and shook me, saying Listen, you blind old devil. People are shot
for doing what you did. Do you want to get shot or do you want
to pay me that four hundred tomans? “

“You paid?”

“Yes, we paid,” Karim answered. “Now we were penniless, we
had nothing. We were out on the streets in a blizzard, no work, no
home.”

“What did you do?” I asked.

Fatima opened wide her brown eyes now filled with tears and,
spreading open her hands, said in a whisper, “See we became
beggars.” Then she broke down and sobbed.

Karim and Fatima lived on the streets begging for rials, for food,
for pieces of cloth to wrap up Karim s feet. They sought shelter
at night behind walls, under packing boxes. Finally an old lady let
them sleep on her floor. But she had no food for them. They could
not find work. They lived on crusts of bread, on morsels of cast-off
food. They and the dogs and other beggars competed for their
very lives on the streets of Tabriz.

One night a cold blustering night in January something hap
pened which shows how revolutions are sometimes brought to a
boiling point.

Karim and Fatima were begging on a street corner of Tabriz
when they saw a group of about a dozen peasants being herded along
by gendarmes with drawn bayonets. They had committed the same
crime that she and Karim had; they had come to Tabriz to find
food. Fatima told Karim what was happening and whispered,
“Come, let us go with the crowd.”

She guided him to the middle of the street and the two of them
followed behind the crowd. More joined the procession, all the
ragamuffins and beggars of Tabriz. According to Fatima it was a
big crowd of several hundred by the time they reached the jail.
One of the peasants under arrest tried to escape and was laid low
by the butt of a gun.

“We didn t like it,” Fatima said. “We shouted at the gendarmes
to stop. A big growl went through the crowd. The man who was
knocked down was carried into the jail. The rest of the prisoners
were shoved and herded like cattle. None of us liked what we saw.
I shouted to the prisoners, Do not let the gendarmes rob you. I
was angry. Everyone was angry. When I told Karim what had
happened, he swore. He was angry too.”

Fatima stopped, looked me in the eye and said, “Karim and I
are not Communists. Will you believe me? Will you believe my
husband? You must believe me before I tell you what happened
next.”

“Yes, I believe you,” I answered.

Fatima straightened up, put out her chin, and with all the pride
of Azerbaijan on her face said, “It was awful what had happened
to us and to the other peasants. Arrested for trying to buy food!
Robbed of our money by the police who were supposed to protect
us! Thrown out in the streets to die like dogs of cold and starvation!

“We could not stand it any longer. Everyone in the crowd felt
the same way. We stood in front of the jail and shouted in the
faces of the gendarmes, Pishevari! Pishevari! We want Pishevari! “

This blind beggar and his wife are typical of those who today
make Azerbaijan boil. Their story could be duplicated over and
again throughout the length and breadth of that province. It explains
why non-Communists flock to Communist leadership in this border
area. Here communism gains merely by default, not by a swelling
crowd of converts to its cause.

Soviet intelligence in this region is alert. At the time Karim and
Fatima were starving in Tabriz the Moscow radio was speaking to
Azerbaijan in Persian as follows: “Thousands of the starving people
wander in the streets of Tabriz and no one helps them. They are
all condemned to death by starvation.”

Azerbaijan means the Place of the Keeping of the Fire. The
Communists have fanned that fire to the point of blazing.

Pishevari s program was so popular especially land reform, severe
punishment of public officials who took bribes, and price control
that if there had been a free election in Azerbaijan during the
summer of 1950, Pishevari would have been restored to power by
the vote of 90 per cent of the people. And yet not a thousand
people in Azerbaijan out of three million are Communists.
———————————————–

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Cat

اسناد بيشتر حزب كمونيست شوروى در باره فرقه دمكرات

از راست: استالین، مولوتوف، محمد رضا شاه، کنفرانس تهران 1943
از راست: استالین، مولوتوف، محمد رضا شاه، کنفرانس تهران 1943

عباس جوادی – دوستان مركز “مطالعات جنگ سرد” در موسسه “وودرو ويلسون” (واشنگتن) لطف كرده بمن نوشتند كه دیروز (دوشنبه 25 آذر / 16 دسامبر) ترجمه انگليسى اسناد بيشترى از حزب كمونيست شوروى در باره جريان بيست و يك آذر را بدست آورده آنها را به انگليسى ترجمه كرده اند كه همه ميتوانند مطالعه كنند. لینک همه این اسناد تاریخی در اینجاست )روی تیتر انگلیسی کلیک کنید):

SOVIET-IRAN RELATIONS

این، مجموعه ای از اسناد اتحاد شوروی (در درجه اول رهبری حزب کمونیست شوروی) در رابطه با روابط ایران و شوروی، منافع شوروی در ایران و خمایت مسکو (و باکو) از جریان تجزیه طلبانه فرقه دمکرات آذربایجان است. این مدارک که تا 1989 با مُهر «فوق العاده سّری» در آرشیو حزب کمونیست اتحاد شوروی محفوظ بود، پس از فروپاشی اتحاد شوروی به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شد و در اختیار مطالعه عموم قرار گرفت. اسنادی که در لینک بالا خواهید دید از طرف مترجمین مركز “مطالعات جنگ سرد” در موسسه “وودرو ويلسون” (واشنگتن) به انگلیسی ترجمه شده اند. اینها یک مجموعه عبارت از 36 سند هستند.

دو سند كه من با کسب اجازه از موسسه «وودرو ویلسون» به فارسى ترجمه كرده ام هم در اين ليست هستند (فرمان استالین در باره 21 آذر و نامه تاریخی استالین به پیشه وری). بنظرم همه اينها مهم اند بخصوص گزارش باقراوف به استالين در مورد جزئيات مجلس موسسان فرقه در تبريز، جزئيات فرمان فوق العاده محرمانه در باره اقدامات مربوط به تشكيل فرقه دمكرات، گزارش فوق العاده محرمانه درباره فعاليت هاى اكتشافى نفت در شمال ايران (بعد از اشغال شمال ايران توسط شوروى اما قبل از حكومت فرقه)، فرمان رمزى درباره لزوم شروع اقدامات در گيلان ، گزارش هاى روزانه از تبريز و چندين سند فوق العاده مهم و جالب ديگر.

از همه علاقمندان دعوت ميكنم اگر خواستند و توانستند هر كدام از اين اسناد را كه بخواهند عينا و بدون كم و كاست از انگليسى به فارسى ترجمه كنند و بمن بفرستند تا بعد از مقايسه و احتمالا ويراستارى در سايت “چشم انداز” منتشر شود.

اگر یک موسسه انتشاراتی در ایران یافت شود که انجام این مهم را به عهده گیر البته نور علی نور میشود به شرط آنکه آنرا در اینترنت هم در اختیار همگان قرار دهند.

فعلا اگر کسی علاقه و توان ترجمه حتی یکی از این اسناد را داشت لطفا اطلاع دهد. با کمال میل اجازه انتشار آن را کسب کرده میتوانیم آن را در «چشم اندار» منتشر کنیم.

بعد از انتشار این خبر در «فیس بوک» یکی از دوستان آمادگی خود را برای ترجمه سند مربوط به «جریان استقلال طلبانه در گیلان و چالش های تابعیت آن از فدائیان فرقه دمکرات» اعلام کرده است.

 

معنی فرمان استالین در مورد 21 آذرچیست؟

Joseph Stalin

عباس جوادی – ترجمه فارسی سند «فوق العاده محرمانه» «فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میر جعفر باقروف در باره «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی» و دیگر استان های شمالی ایران (6 ژوئیه 1945) برای اولین بار  در همین سایت «چشم انداز» منتشر شد. این سند البته بیش از 45 سال «فوق العاده محرمانه» و سَری باقی ماند تا بالاخره نظام شوروی واژگون شد و در ضمن سَری بودن آن سند هم دچار «مرور زمان»گشت. پروفسور جمیل حسنلی از باکو بود که برای اولین بار نسخه این و چند سند دیگر را از آرشیو حزب کمونیست اتحاد شوروی بدست آورد و از آنها در کتاب معروف خود«فراز و فرود فرقة دموكرات آذربايجان» استفاده کرد. در ضمن آقای حسنلی که برای مدتی در«مرکز ویلسون» در واشنگتن به تحقیقات خود ادامه میداد سه نسخه مربوط به تاریخ فرقه دمکرات آذربایجان ایران را به «پروژه تاریخ بین المللی جنگ سرد» وابسته به «مرکز ویلسون» در واشنگتن داد تا برای بررسی های تاریخی مورد استفاده قرار گیرد. مرکز ویلسون این سند ها را به انگلیسی ترجمه کرد و در اختیار عامه قرار داد. بنده هم بعد از تماس با «پروژه تاریخی بین المللی جنگ سرد» نسخه اين سند را دريافت کردم، به فارسی برگرداندم و در «چشم انداز» منتشرنمودم.

بنظر من این سند برای همه ما ایرانیان و بخصوص آذربایجانی ها از نظر فهم و درک موضوع 21 آذر اهمیت فوق العاده ای دارد. چرا؟ برای اینکه بر خلاف آنچه که یکی از دوستان نوشته بود این یک موضوع بی اهمیت تاریخی نیست که تمام شده و رویش برف باریده باشد. هنوز که هنوز است تصورگروهی از ما آذربایجانی ها آنست که حکومت پیشه وری «اگر چه از خارج حمایت میشد ولی بهر حال ملی بود» و «کار های مثبتی کرد» اما «رژیم شووینیستی و استبدادی شاه آنرا سرکوب نمود.» بنظر من این نگرش با واقعیات جور نمی آید، موضوع را از زمینه، تاریخ و پس منظرش جدا میکند و باصطلاح «درخت را میبیند اما جنگل را نمی بیند» و بالاخره اين باور را اساس قرار ميدهد كه تكيه بر يك تجزيه طلبى كه برنامه ريزى و رهبرى اجرايش با يك قدرت خارجى، آنهم یک دولت اشغالگرباشد هیچ عیبی ندارد و ميتواند بعنوان يك حركت و حكومت “ملى” مورد تائيد و حمايت قرار گيرد.

خاطرات و تاریخ های نوشته آدم های بیطرف و غیر ذینفع را که بخوانید می بینید در سال های 1315- 1325اوضاع ایران و دنیا بد و نا آرام بود. بهر حال جنگ بود. در ایران قحطی نبود اما کمبود مواد غذائی بود. زورگوئی و استثمار و اینها هم البته بود (کی نبود؟ در کدام کشور نبود؟) اعتراض و غیره هم بود. در ایران خدا زده، ضعیف و ناتوان که از یک طرف تحت سلطه یک رژیم ضد دمکراتیک و از طرف دیگر تحت نفوذ و دست اندازی از یک طرف شوروی از طرف دیگر انگلیس بود و آلمان نازی هم به آن اضافه شده بود هر نوع تحریک و توطئه هم بود. روسها هم آمده بودند آذربایجان و گیلان را گرفته بودند. حساب کنید که در این چنین شرایطی مسکو تصمیم میگیرد در شمال ایران بماند و این استان های ایران را به اتحاد شوروی الحاق کند و یا حد اقل جزو اقمار خود کند.

این سند اولین بار است که بطور مشخص و مستند نشان میدهد که معمار و طراح اصلی همه داستان فرقه و 21 آذر مسکو و شخص استالین بود. مجری اصلی اش هم باقروف و ارتش سرخ و کشفیات شوروی. حالا شما فکر کنید آن دسته از آذربایجانی های ایران که آن برنامه های استالین و باقروف را انجام میدادند صرفنظر از خوبی و یا بدی نیتشان در چه وضعی بودند و چه نقشی باز میکردند شايد نیت شخص پیشه وری خوب بود اما حساب غلام یحیی و امثالهم فرق میکرد. اما نیت خوب يك شخص كه نقش مهمى ندارد در يك چنين توطئه و تجاوز کلان خارجی چه نقشی بازی میکند مگر؟ تقسیم اراضی و زبان مادری و شعر ترکی و مطبوعات و راه اندازی رادیو و غیره مگر بد بود؟ اینها اقدامات خوب و مردم پسندی بودند که رژیم پهلوی به فکرش نیافتاده بود. مگر تاسیس رادیو تبریز و بیمارستان شوروی بد بود؟ بد نبود، خوب بود. اما نباید فراموش کرد که اینها را به تنهائی نباید دید. اینها مهره های راهی بود که از بیرون طرح ریزی شده بود و نهایتش الحاق آذربایجان به شوروی و یا در آمدن آذربایجان به صورت یک زائده باکو و مسکو بود و نه بخاطر «مبارزه مردم زحمتکش» ما در راه عدالت اجتماعی و حقوق ملی. مگر استالین و حزب کمونیست به ملت هائی که در اتحاد شوروی بودند مانند آذربایجانی ها، تاتار ها، تاجیک ها و یا قزاق ها و حتی خود روس ها عدالت و حقوق ملی داده بود؟

یعنی اولا نباید طوری که قبلا هم عرض کردم درخت را دید و جنگل را ندید اگرچه تجربه شوروی نشان میدهد که همان «درخت» هم در این مورد چیزی جز شعار و تبلیغات نبود و هدف همه این تبلیغات همین هدفی بود که در این سند می بینیم. تا حالا هر کس میگفت بابا، اینها نافشان به شوروی بسته است و دستور از آنجا میگیرند و به منافع بیگانگان خدمت میکنند میگفتند اینها تبلیغات شووینیستی و ضد کمونیستی است و غیره. حالا که بعد از سقوط شوروی بعضی از اسناد سابق از جمله این سند آزاد شده می بینیم که وضع از آنچه که تصور میکردیم و حدس میزدیم هم افتضاح تر بوده. اینها قدم به قدم کار هائی را كه بايد انجام میشد و تبلیغات و غیره را طرح ریزی کرده بودند و دستورش را هم داده بودند که کی کدام کار را چه مقدار و تا کی انجام بدهد. با این سند دیگر نمیتوان این را انکار کرد. حالا ممکن است عقیده کسی این باشد که “اصلا مهم نیست. از ناف به بیگانه، آن هم رژیمی مانند استالین و باقروف وابسته باشد و باعث تجزیه مملکت شود هم مهم نیست.، مهم اينست كه به هدف خود مختارى و زبان مادرى برسيم. ” اگر کسی میخواهد این نظر را بدهد، خوب بدهد. طوری که آنروز کسی نوشته بود در اين دنيا بعضى ها هم هستند كه بخاطر یک «دعوای خانوادگی» بجای آن که این دعوا را در داخل خانواده حل کنند آنرا به بیرون میکشانند و با همسایه همدست شده خانه خودشان را ویران میکنند. بعضى ها میتوانند این کار را بکنند. اما بنده تصور نمیکنم این طرز فکر با طرز فکر و عمل و سنت و تاریخ ما و بخصوص ما آذربایجانی ها سازگار باشد.

فرمان استالین در مورد 21 آذربه آن معناست که در تاریخ و جامعه همه چیز منطبق با شعار ها و خواب و خیال های ناشی از جوانی و کوری عقیدتی آدمی نیست. دوران بعد از جنگ اول، اشغال ایران و فعالیت حزب توده و فرقه دمکرات را بخاطر بیاورید. آن همه نطق و جلسه و میتینگ و دادوفریاد و موافقت و مخالفت و شعار و صحبت حق و عدالت و غیره را بیاد بیاورید… آن همه عکس و فیلم و گزارش و خبر و تحلیل را هم به آن علاوه کنید. حداقل در مورد جریان فرقه دمکرات آذربایجان همه اش صحنه سازی مسکو و حکومت دست نشانده اش در باکو بود. عرض کردم. اسم آدم هائی که در طرف خود ما دنبال این جریان سینه زدند را شما بگذارید. حرفها و کوشش های ایرانیانی که نیت خوب داشتند چیزی جدا و فرعی بود که بستر حوادث را تغییر نمیداد. تعیین کننده و مجری حوادث آذربایجان و فرقه دمکرات در خود ایران و آذربایجان نبود – در مسکو و باکو بود. ماجرای 21 آذر هرچه بود چیزی بود که متعلق به ما نبود. نقشه ای بود که برای ما و بر ضد ما چیده شده بود. فاجعه ای بود که ما نخواستیم – برای ما خواستند.

اصلا نظر من و شما هم زیاد مهم نیست. واقعیت لخت و عریانی که از این سند مشهود میشود چیست؟ بنظر من اینکه: (١) كل اين جريان و شعار ها و هاى و هوى و باصطلاح دعواى آذربايجان و زبان و غيره در مسكو و باكو طرح ريزى شده بود و براى منافع شوروى و حزب كمونيست بود نه منافع ما(٢) مجريان محلى اين فرمان ، چه شخصا خوب بوده باشند و چه بد، مجرى برنامه مسكو بودند در حاليكه شايد خيلى ها نميدانستند و بعضى ها ميدانستند (٣) در اين راه هم طراحان خارجى و هم مجريان داخلى از مشكلات و فساد و مظالم عقب ماندگى داخلى استفاده كرده براى ملت بيچاره ما نقش منجى بين المللى را بازى ميكردند.

و فبل از همه چیز و مهم تر از همه چیز: به آن سند سری حزب کمونیست یک نگاه دیگری بکنید و اقلا این حکومت فرقه را «ملی» ننامید – به ریش آدم میخندند!

كسى با اين نتيجه گيرى مخالف است؟

یكى از دوستان از باكو زنگ زده بود. ميگفت آنجا از همان دوره استالين به مير جعفر (باقروف) بخاطر قتل ها و کشتار و سرکوب هایش که در تمام آذربایجان کرده بود “مير غضب” ميگفتند. گفتم نگو كه مير غضب باكو و مير غضب بزرگتر مسكو زندگى ما را هم برای مدت ها تباه كردند كه هيچ، بخاطر آنها امروز وقتى از حق زبان مادرى صحبت بكنى هم فارس ها و هم اكثر خود ما ترك ها مظنون ميشوند كه نكند این هم باز از “آن نغمه ها” ست؟

 

خاطرات 20 و 21 آذر 1325، تبریز

عباس جوادی –  آنچه در زیر میاید برگی از کتاب “بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی” پسر عموی پدرمن است که من شخصا او را بعنوان انسانی شریف، عالم و معتدل میشناختم. “حاج میرزا عبدالله آقا”، طوری که ما اورا می نامیدیم، از فضلا و روحانیون معروف و معتبر تبریز بود. او در سال 1355 در مشهد فوت کرد.  این کتاب خاطرات به کوشش رسول جعفریان در سال 1381 در تهران چاپ شده است. توضیح اینکه «میرزا محمد جوادی» که در این خاطرات نامش ذکر میشود مرحوم ابوی بنده و پسر عموی مرحوم آیت الله میرزا عبدالله آقا مجتهدی است.

چهارشنبه، 20 آذر 1325

امروز هم در شهر نگرانی میان مردم حکمفرما بود. روابط بین تبریز و تهران همان طور مقطوع بود. سیم تلگراف کار نمیکند. رادیوی تبریز با رادیوی طهران بشدت داخل جنگ شده است.

طیاره های طهران بالای تبریز پرواز نموده، اوراقی فرو ریخته اند که در آن اهالی را دعوت به ترک مقاومت کرده اند. مامورین حکومت و آژانها مردم را نمیگذارند که آن اوراق را بخوانند اما مردم محرمانه آن اوراق را دست به دست به همدیگر میرسانند.

هر روز عده ای فدائی و نظامی به جبهه های جنگ میانه و میاندوآب فرستاده میشود. برای رساندن قشون و مهمات هرچه ممکن است از وسائل نقلیه از دست صاحبان آنها منتزع میشود و برای حمل و نقل قشونی به کار برده میشود. حتی الاغ آسیابان را هم آژان توقیف نموده و می برده است، در حالی که آردهائی که بار الاغ بود در توی جوال در کوچه مانده بوده است. حتی دوچرخه ها را میگرفتند.

تمام آژان های نظمیه را عوض نموده اند. به جای آژان های قدیم که غالبا اهل شهر بودند به دهاتی ها و مهاجر ها لباس آژانی پوشانده و حفظ شهر را به عهده ایشان واگذار نموده اند.از وضع و سیر جنگ اطلاع قطعی در دست نیست. همین قدر مسلم است که هم در نزدیک میانه و هم در جبهه افشار و میاندوآب تصادماتی فیمابین واقع گردیده است. رادیوی طهران اطلاع داده است که قوای دولتی ارتفاعات قافلانکوه را متصرف گردیده اند.

کسان جوانانی که به عنوان نظام وظیفه به جبهه ها ارسال شده اند خیلی پریشان هستند و غالبا وسیله ارتباط و خبر گرفتن را هم ندارند. از سران دمکرات پیشه وری و بی ریا را طرفدار مقاومت و جنگ میگویند. بنا به اطلاعی که دارم الهامی هم به شدت طرفدار جنگ، آقای شبستری و دکتر جاوید را مردم طرفدار ملایمت و سازش تشخیص داده اند.

تا حال آقای قوام السلطنه چندین تلگراف به دکتر جاوید استاندار مخابره نموده و درخواست کرده است که برای ورود قوای دولت به آذربایجان که برای حفظ انتظامات در موقع انتخابات ارسال گردیده اند، ممانعت به عمل نیاید.

چند نفر را که در این اواخر توقیف نموده بودند، هنوز آزاد ننموده اند. از جمله آنها حاجی محمد علی حیدر زاده که از تجار و متمولین تبریز و آدم زرنگ و حرافی میباشد. یکی هم سیف الله باغمیشه ای معروف که از یادگار های انقلابات گذشته است ودر قضایای تروریستی سال انقلاب و مجاعه 1336 ق دست داشت. عباس عابدی از اهل اهر و شقاقی (موفق الملک قپچاقی) را هم در جزو توقیف شدگان نام میبرند.

نزدیک غروب معلوم شد که در شهر حکومت نظامی اعلام شد. همان وقت ها خبری هم منتشر شد که سازش حاصل گردیده است. تشویش و نگرانی مردم به منتهی درجه رسیده است. یک عده برای استماع گزارش دعوت … (در اصل سفید). ساعت پنج بعد از ظهر رادیوی تبریز اول شروع خود، خبر داد که قرار شده است ممانعتی از ورود قوای دولتی به عمل نیاید. دو تلگراف از آقای شبستری که یکی به شاه و دیگری به نخست وزیر مخابره شده بود، در رادیو به زبان فارسی خوانده گردید. یک تلگراف هم از دکتر جاوید خطاب به نخست وزیر خوانده شد. تلگراف ها محترمانه بود. در تلگراف دکتر جاوید این هم بود که تلگراف نخست وزیر یازده ساعت دیر تر از موقع رسیده است.

از لحن تلگراف آقای شبستری معلوم بود که سعی دارد حسن خدمت خود را در حل قضیه و وادار نمودن همکاران خود به اطاعت و تسلیم بلا شرط در ضمن همین تلگراف ها مورد توجه قرار بدهد. تنها نکته ای که در تلگراف آقای شبستری غیر خاضعانه به نظر میاید این جمله بود که از قوام السلطنه درخواست نموده بود که قوای دولتی به غیر از نظارت در حسن جریان انتخابات به کار های دیگر مداخله نکنند.

از این خبر غیر منتظره خیلی خوشوقت شدیم. از بس خبر خوش و باور نکردنی بود تا مدتی در اطراف نمی توانستیم درست فکر بکنیم. همین قدر متوجه بودیم که نام پیشه وری در این جریان به میان نیامد. ما آن را اینطور تعلیل نمودیم که برای تسهیل امر سازش قدری عقب کشیده و میدان را به آقای شبستری و دکتر جاوید که میانه شان با طهران به آن درجه بد نبود و به اصطلاح هر دو طرف دیوار را خراب نکرده بودند، واگذار نموده است.

مهدی مجتهدی که در دعوت (… در اصل سفید) حاضر بود، مراجعت کرد. در آن اجتماع که بیشتر از صد نفر حاضر بودند، آقای شبستری حضار را از (… در اصل سفید) خودشان راجع به ترک مقاومت مطلع نموده و تلگراف ها را برایشان قرائت کرده بود و مورد پسند و تحسین حضار گردیده بود.

پیشه وری در آن مجمع حاضر نبوده و نامی هم از وی برده نشده بود، اما الهامی را یکی از حضار در میان جمعیت دیده بود که خیلی متغیر به نظر می آمده است. رادیوی طهران در قسمت اخیر نشر اخبار خود تلگراف های تبریز را نقل نمود. رادیوی ترکیه هم خبر تسلیم شدن آذربایجان را نشر کرد. شام خورده و شب را با این اعتقاد که فردا حوادث غیر منتظره ممکن است ظهور نماید، به روز میخواستم برسانیم و خوابیدیم.

دو سه ساعت از نصف شب گذشته، من به صدای تیرهائی که خالی می شد از خواب بیدار شدم. صدای حرکت اوتوموبیل هم می آمد. من با خودم گفتم که چون سران کار می خواهند شهر را قبل از ورود قشون، مثل زنجان تخلیه نمایند، تیر ها را خالی میکنند که مردم ترسیده از خانه های خود خارج نشوند تا با فراغ خاطر هر چه را می خواهند ببرند.

پنجشنبه 21 آذر

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند. پیشه وری فرار کرده است. نظمیه به تصرف اهل شهر در آمده است و مهاجر هائی که در خانه های مصادره شده اسکان (داده) شده بودند، بیرون ریخته شده اند. از هر طرف صدای تیر، تفنگ و مسلسل که به خوبی از همدیگر متمایز بودند، شنیده می شد.

————————————

در ضمن بخوانید:

سند فرمان حزب کمونیست شوروی در باره تاسیس فرقه دمکرات و اعلان خودمختاری آذربایجان ایران
—————————————————–

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Cat

دو اثر جالب دیگر در باره حکومت پیشه وری

Elvida Stalinدر رابطه با جریان 21 آذر و حکومت یکساله پیشه وری مطالعه دو منبع دیگر جالب و مفید است.

یکم: مقاله ای به قلم فرناند شاید راینه که فارسی آن را میتوانید در این لینک پیدا کنید:

«استالین و تاسیس فرقه دمکرات آذربایجان»

اصلش:

Fernande Scheid Raine: Stalin and the Creation of the Azerbaijan Democratic Party in Iran, 1945

که مقاله ایست در مجله:

Cold War History, Vol. 2, No. 1, October 2001 (pp. 1-38)

که در اصل خلاصه ای از تز دکترای نویسنده با این عنوان است:

Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946, Yale University, 2000.

در این بررسی نویسنده نشان میدهد که تاسیس فرقه دمکرات برنامه مشخصی بود که با طرح استالین بدست میرجعفر باقروف طرح ریزی و و از طرف سید جعفر پیشه وری که در اصل انسان ملی گرائی بود اجرا شد و وقتی این طرح دیگر «کار خود را کرده و به نتیجه ای نرسیده بود» مشابه آنچه که مثلا بریتانیائی ها با اعراب کردند «در نیمه راه رها شد.»

——————————————-

مطلب دوم مقاله ایست از محمد حسین خسرو پناه با تیتر:

«از پیشه وری ما تا پیشه وری دیگران»

از مجله گفتگو اردیبهشت 1386 شماره48

که تلاش میکند نشان دهد پیشه وری در زمان رضا شاه و بعد از جنگ دوم جهانی چهره فعال و مهمی درصحنه سیاست داخلی ایران بود اما از سوی هم محافظه کاران دست راستی و هم چپی های توده ای منزوی شد تا اینکه شوروی و استالین از او برای اجرای طرح خودشان استفاده کردند.

———————

(باز نشر از 2012)

نامه پیشه وری به رهبران شوروی

 در آخرین روزهای حکومت فرقه دمکرات در تبریز، رهبران فرقه پیشه وری، پادگان، شبستری، دکتر جاوید و غلام دانشیان بعنوان آخرین تلاش برای اخذ کمک مستقیم و فوری از شوروی نامه محرمانه زیر را به استالین و رهبران اتحاد شوروی فرستادند:

(هفدهم آذر 1325)

از طریق آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز به دولت شوروی…

شما خود بسیار خوب می دانید که پس از بازگشت نمایندگان ما از تهران ، مطبوعات دست راستی و ارتجاعی آنجا، برای نابودی آزادی و مجموعه دستاوردهای نهضت دموکراتیک ما، با لحنی بسیار جدی و پر حرارت ضرورت حمله نظامی به آذربایجان را تبلیغ می کردند. قوام السلطنه نیز که قبلا از اعزام نیرو برای تامین آزادی انتخابات سخن می گفت، در تلگرافات و بیانیه های خود علنا و رسما اعلام کرد که برای خاتمه دادن به نهضت و نابودی سران آن به آذربایجان حمله خواهد کرد. سرانجام این مسئله در حرف و نوشته محدود نماند و ساعت هفت قبل از ظهر روز سیزدهم همین ماه [آذر]، نیروهای مسلح اعزامی او ، در منطقه رجعین ۱۲ ساعت تمام پستهای فدایی مارا زیر آتش تفنگ، مسلسل، توپ و تانک گرفتند و کوشیدند وارد اراضی ما شوند. گذشته از این، برخلاف موافقتنامه امضا شده، نیروی مسلح به زنجان اعزام نموده و برخلاف نامه رسمی معاونش مظفر فیروز، فئودال مشهور ذوالفقاری و دیگران را نه تنها از زنجان دور نکرده، حتی به او درجه سرهنگی داده ، مسلح نموده به مقابله با ما فرستاده است.

اینها همه نشان می دهند که قوام ـ هنوز مرکب امضایش پای موافقتنامه با ما و زیر نامه هایش به دکتر جاوید ـ استاندار آذربایجان ـ خشک نشده ـ با بیشرمی آنها را نقض کرده و نیت پلید خود را علنی ساخته است. روشن است که او در اندیشه اجرای تعهدات رسمی ای که در باره حل مسالمت آمیز مسئله آذربایجان به نمایندگان شوروی ـ که خود آنها را واسطه سازش با ما قرار داده ـ نیست. در چنین حالتی تنها یک راه در برابر خلق آذربایجان باقی می ماند و آن راه، دفاع از آزادی با نیروی سلاح خود و قهرمانی جوانان خویش است.

خلق ما به خوبی دریافته است که ضامن آزادی او، نه توافق ها، نوشته ها، موافقتنامه ها و تلگرافها، بلکه فقط نیروی بازو و قدرت سرنیزه اش خواهد بود. خلق ما نمی تواند قشون و قوای مسلحی را ـ که بدنبال نامه های مسالمت جویانه قوام به دکتر [« جاوید »] به آذربایجان فرستاده می شوند ـ نبیند. قوام قادر است این کار را هر دقیقه که بخواهد انجام دهد و هیچ سند و موافقتنامه ای نمی تواند از این حرکت خائنانه او جلوگیری کند.

ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. حتی زمانی که فدائیان ما امکان تسخیر قزوین، رشت و تهران را نیز داشتند، ما از نفوذ و احترام خویش استفاده کرده و جلوی آنها را گرفته ایم تا بهانه بدست او نیفتد. این گذشتهای ما را جهانیان می دانند و شما بهتر از همه می دانید.

ما در اجرای این موافقتنامه، حکومت ملی خود را ملغی کردیم، مجلس ملی مان را به انجمن ایالتی تبدیل نمودیم، دسته جات فدائی را به سازمان نگهبان مبدل ساختیم؛ آماده سپردن اختیار و فرماندهی قشون ملی مان به آنان شدیم و شروع به تحویل همه عایدات خود به خزانه آنها یعنی بانک ملی کردیم. اینهمه به این خاطر بود که دستاویزی به دست آنها داده نشود. قوام با مشاهده این کوتاه آمدنهای ما هر روز بر خواستهای خود افزود و سر انجام کار را به آنجا رسانیده است که می خواهد با یک حمله، بیکباره به آزادی خاتمه دهد. او مسئله نفت را با این قصد پیش کشیده است که خروج ارتش سرخ را از ایران تامین کند و نهضت ملی آذربایجان را در هم بکوبد. تردیدی نیست که او این کارها را با دستورات انگلیس و امریکا ـ که به ثروت ایران چشم دوخته اند ـ انجام می دهد. او خیال می کند که قادر خواهد بود همواره کار خود را با فریب و دروغ از پیش ببرد. او فکر می کند همانطور که آذربایجانیها را فریفت، می تواند دولت شوروی را نیز اغفال کند و مسئله نفت را نیز با نیرنگهای گوناگون خاتمه دهد. ما آذربایجانی ها بسیار خوب می دانیم که انگلیسی ها و امریکایی ها می کوشند مسئله نفت را بهر قیمتی بسود خود حل کنند. و قوام نوکر آنهاست. اولا همانگونه که می بینید او حاضر نیست حتی یک نفر آزادیخواه به مجلس راه پیدا کند. این خود اقدامی مستقیم علیه کشور شوراهاست. مجلسی که از مرتجعین تشکیل شود قطعا راضی به داده شدن نفت به کشور شوروی نخواهد بود. قوام نیز یا به بهانه [مخالفت] مجلس، قول خود را زیر پا خواهد نهاد و یا با استعفا گریبان خود را رها خواهد کرد. حکومت شوروی نیز نخواهد توانست از وعده های قوام بعنوان یک سند و یک مدرک رسمی استفاده کند. چنین حوادثی در تاریخ ایران زیاد اتفاق افتاده است. پس از جنگ جهانی اول وثوق الدوله برادر قوام السلطنه قراردادی با انگلیسی ها بست. پس از آنکه این قرارداد از طرف شاه و مجلس رد شد، آنها [حتی] نتوانستند پولی را که به وزرای دولت ـ مثلا نصرت الدوله پدر مظفر فیروزـ داده بودند، پس بگیرند. بنابرین مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست.

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. این امکانات ما می تواند نیروهای آزادیخواه و دموکراتیک دیگر نقاط ایران را تقویت کند. متاسفانه اگر کار به این منوال پیش رود، نیروی ما نیز بسرعت از دست خواهد رفت. آن هنگام قوام و دیگر مرتجعین هر چه را که بخواهند ـ بی آنکه مانعی بر سر راه باشد ـ انجام خواهند داد. در کل باید اعتراف کرد که در سیاست، حساب باز کردن روی حسن نیت قوام و یا یک کارمند دیگر دولتی کاری [«بیهوده»] است. طرفدار جدی سیاست شوروی، بخش مترقی و آزادیخواه خلق است و همین نیرو است که باید تقویت و حمایت شود. بهمین خاطر است که باید نهضت آذربایجان را حفظ کرد و از آن مراقبت نمود.

این نکته را نیز باید در نظر داشت که در ایران، کشورهای خارجی [« دخیل در »] سیاست، هرگز نفوذ و نیروی خود را از دست نداده اند. بویژه انگلیسی ها با نیرومند نگهداشتن [«طرفدار»] های خویش، اعتماد آنها را جلب کرده و در موقع لزوم استفاده کرده اند. مثلا حادثه قشقای را در نظر بگیریم. شما خوب می دانید که در آنجا چندین بار شورشهای بزرگی علیه دولت بپا شد. با اینهمه انگلیسی ها تا امروز امکان ضبط حتی یک قبضه تفنگ از آنها را [به دولت ایران] نداده اند. آنجا و یا بختیاری [ها] و دیگر طوایف جنوب همچنان در حکم دژهای انگلیسی ها هستند. آنها [یعنی انگلیس ها] نیز روز بروز بر این نیروها می افزایند.

شما خود خوب می دانید که توده را همیشه نمیتوان بپا خیزاند. و [نهضت] را همیشه نمیتوان بوجود آورد. زمینه برای نهضت عظیم توده ای همه وقت فراهم نمی گردد. در نتیجه علتهای بسیار و فداکاریهای عظیم، یک نیروهای ترقیخواه اجتماعی در ایران و یک نهضت بزرگ در آذربایجان شکل گرفته است. این نهضت حامی مستقیم دولت شوروی و پشتیبان سیاست شوروی در ایران است. این نیرو سلاح برنده ای برای سیاست شوروی است که از طریق آن اتحاد شوروی نیز مانند خلقهای ایران قادر به انجام کارهای بزرگ خواهند گشت. این نیرو نیرویی است که آماده فداکاریهای عظیم در راه منافع عمومی [مردم و جامعه] است و اگر از دست داده شود، به این زودی قدرت جدیدی نخواهد توانست بوجود آید.

ما نمی دانیم که چرا خلقهای ستمدیده یونان و اندونزی و یا نقاط دیگر می توانند مسلحانه در راه آزادی خویش مبارزه کنند، ولی ما باید با دست خود، خود را تسلیم جلادان کنیم. این نه فقط حرف ما، بلکه گفته آشکار مردم ما و اعضای برجسته فرقه ماست. فرقه ما و خلق ما بما می گویند که با اینهمه دلایل و مدارکی که در در دست داریم، دیگر نمی توانیم حرف و نوشته را باور کنیم و به قوام السلطنه و دیگران اعتماد نماییم. قوام می رود و دیگری بجای او می آید. اگر ما با نیروی مسلح خود ارتجاع را در هم نکوبیم، سیاست هرگز به سود ما نخواهد چرخید. هیچ تضمینی برای ما وجود ندارد و ما نمی توانیم خود را گول بزنیم. امکان امروزی را نباید از دست داد. ما اگر چنین کنیم تاریخ همواره ما را مذمت خواهد کرد. در جهان هیچ ملتی خود بدست خویش قدرت خود را نابود نکرده است. ما نیز نباید چنین کنیم.

حمله خائنانه نیروی اعزامی قوام به ما، هیجان شدیدی در میان مردم ما بوجود آورده است.مردم گروه گروه به فرقه مراجعه می کنند و برای دفاع از آزادی سلاح می خواهند. این نیز بیانگر جدی روحیه مردم ماست. روحیه چند فئودال و یا چند عنصر ارتجاعی دیگر مانند امیرنصرت اسکندری، جمال امامی، سرلشکر مقدم و ذوالفقاریها ، نمی تواند بیانگر روحیه خلق باشد. روحیه آنها ـ که آقایی و زمینهایشان را از دست داده اند ـ روشن است که چگونه می تواند باشد. ولی توده های شهری و روستایی که آزادی و زمین بدست آورده اند، آماده هرگونه فداکاری در راه دست آوردهایشان هستند. اگر ما امروز امکان دهیم که آزادی آنان از بین برود، دیگر بپا خیزاندن آنان ممکن نخواهد گشت. آنها دیگر به کسی اعتماد نخواهند کرد. توده نه فقط از ما، بلکه از همه نیروهایی که با شعار آزادی بمیدان می آیند نا امید و مایوس خواهد گشت. نیرو و قدرت ما نیز در گرو اعتماد و ایمان مردم به ماست.

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.). سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

قوام قبل از آنکه فرماندهی نیروهای مسلح ما را در اختیار بگیرد، سیمای حقیقی خود را نشان داد. این ، خوشحال کننده است. او اگر این کار را بعد [ از در دست گرفتن فرماندهی نیروهای مسلح ما] انجام می داد، ما را یکسره نابود می کرد. مردم آذربایجان از حمله امروز او احساس خوشبختی می کند. او می توانست اینکار را زمانی انجام دهد که ما فاقد توان دفاعی باشیم. حال آنکه امروز این امکان دفاعی وجود دارد. اگر از این توان درست استفاده شود ما قادریم به خواسته هایمان دست یابیم. نه، اگر اندکی تاخیر شود و یا تردید بخود راه دهیم، این امکان از بین خواهد رفت. چنانکه در بالا گفتیم مردم می ترسند، مایوس می شوند و ارتجاع قوای آزادی را منهدم و نابود می سازد. این نیز به معنی از دست رفتن نفوذ و قدرتی است که اتحاد شوروی در نتیجه سالهای طولانی کوشش و زحمت بدست آورده است. در نتیجه ایران بالکل به آغوش انگلیس و امریکا می افتد، دسپوتیسمی شدیدتر از دوره رضاخان در ایران پیش می آید و سیاست شوروی بهیچ عنوان امکان حرکت نمی یابد. در چنین دوره و در چنین شرایطی سخن گفتن از نفت در ایران …….. می شود و دولت شوروی در [موضوع] نفت کاملا می بازد. در این هیچ تردیدی نیست.

شکست سیاست شوروی در مسئله نفت در ایران، به معنی شکست سیاست ترقیخواهانه در ایران است. این شکست ضربه بزرگی به جنبشهای دموکراتیک در خاور زمین خواهد زد. زیرا همانگونه که جنبش آذربایجان تاثیر عظیم و مثبتی بر جای نهاده است، شکست آن نیز تاثیر منفی عظیمی برجای خواهد نهاد.

ما باز هم تکرار می کنیم: کار از آن گذشته است که با مذاکرات و توافق ها حل شود. هر اندازه که دولت شوروی برای صلح و مسالمت تلاش می کند، دولتهای انگلیس و امریکا ، دولت ایران را صد چندان به جنگ و خونریزی تحریک می کنند و امکانات این جنگ و خونریزی را فراهم می نمایند. دریافت مبالغی کلان از امریکا توسط قوام یک افسانه نیست. سیل اسلحه از انگلستان و سایر کشورهای ارتجاعی بسوی ایران سرازیر شده است. سلاحهایی که از ……. توسط واگونها بارگیری شده اند، مستقیما در زنجان تخلیه می شوند و علیه ما مورد استفاده قرار می گیرند. ما از دولت شوروی کمک زیادی نمی خواهیم. ما می گوییم بهانه به دست سیاست خائنانه ضد شوروی داده نشود، حتی دولت شوروی می تواند چنین وانمود کند که دیگر بما علاقمند نیز نیست. اما حالا که دولت تهران نمی خواهد با میانجیگری دولت شوروی مسئله با مسالمت حل شود، [ما میخواهیم] دولت شوروی هم بما امکان دهد که ما نیز با دولت تهران با همان روشی که او در پیش گرفته است، رفتار کنیم.

حال که قوام، انگلیسی ها و امریکاییها می گویند مسئله آذربایجان مسئله ای داخلی است، ما اینرا بفال نیک می گیریم و ما نیز می گوییم چنین است. بگذار هنگامی که به آذربایجان حمله می کنند، فدائیان آذربایجان سر آنها را به سنگ بکوبند. ما نیز می گوییم مسئله آذربایجان مسئله ای داخلی است. ما این مسئله داخلی را خودمان حل می کنیم. کسی حق ندارد در شورای امنیت و یا در یک کشور خارجی علیه اتحاد شوروی هیاهو بپا کند.

چنانکه در بالا گفتیم اگر کمک اتحاد شوروی مخفیانه انجام گیرد، انگاه در صورت مراجعه دولت ایران به شورای امنیت، سندی در دست نخواهد داشت.

در خاتمه بار دیگر تکرار می کنیم. دیگر توافقات و مذاکرات سودی نخواهند بخشید. چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند. آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].

اکنون دهها هزار دهقان فقط سلاح میخواهند. اگر شما این کمک را بما بکنید هم آزادی مردم ایران و هم سیاست شوروی از خطر خواهد رست. وگرنه خطر بسیار نزدیک و بسیار عظیم است.

مجددا تاکید می کنیم. امکان دارد قوام حمله را برای مدت کوتاهی متوقف سازد، نباید فریب این کار را خورد. اینکار مانووری بیش نخواهد بود. ما ذره ای تردید نداریم که او خود را قاطعانه برای نابودی نهضت آذربایجان آماده می کند و [بنابرین] راه دیگری برای ما نمانده است.

خطر بلاتکلیفی و وضعیت مبهم بیشتر از حمله است. این وضع ما را به تدریج خواهد فرسود، [تضعیف] خواهد نمود و نابود خواهد کرد.

بی صبرانه در انتظار کمک مختصر شما هستیم.

با احترام صمیمانه: پیشه وری – پادگان – شبستری – دکتر جاوید – غلام دانشیان

(ترجمه نامه از: سیروس مددی)

منبع: اخبار روز