آزادی و محدودیت آزادی در شبکه های اجتماعی

آیا محدود نمودن شبکه های اجتماعی فشار به آزادی بیان نیست؟ مصاحبه من با رادیوی آزادی (بخش تاجیکی)

واکنش ها به اسناد روسی ۲۱ آذر

NovayaIstoriya

بدون شک تاریخ، موضوع آب و نان نیست و اکثریت مردم علاقه چندانی به جزئیات حوادث تاریخی ندارند. در عین حال این حوادث هر چه قدیمی تر باشند، علاقه اکثریت مردم عادی به دانستن جزئیات آن هم کمتر و کمتر میشود. قضیه ۲۱ آذر هم از این واکنش عمومی مردم مستثنی نیست. اما این هم جالب است: سه سند مهم تاریخی در باره ۲۱ آذر یعنی فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)،  دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد قوام سادچیکوف در مورد تخلیه ایران از سوی قوای شوروی و بررسی اعطای حق استخراج نفت در شمال ایران به شوروی مورخه هشتم مه ۱۹۴۶ که اخیرا در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. استقبال خوانندگان از این مقالات «چشم انداز» و شبکه های اجتماعی زیاد هم حیرت انگیز نبود اما موجب خرسندی من شد. اين استقبال براى يك تارنمای كوچك، شخصى و غير انتفاعى نتيجه خوبى است و من از اين بابت متشكرم.

آنچه كه در اين نوشته ميخوانيد مختصرى از واكنش ها در فضاى اينترنت به انتشار اين اسناد و بخصوص يكى از آنها يعنى نامه استالين به پيشه ورى است.

اصولا خوانندگانى كه در اين اسناد تائيد دانسته ها و نظريات خود را يافتند، طبعا خوشحال شده و از آن استقبال نمودند. واكنش كتبى اين دوستان زياد نبود اما بنظرم بعضى از این دسته هم با خواندن اين اسناد چنين باورشان تقويت شد كه  تنها و تنها ارتش سرخ و حكومت شوروى محرك قضيه ۲۱ آذر بود و گرنه در داخل آذربايجان (و كردستان) هيچ دليل و بهانه اى براى چنين تحولاتى وجود نداشت. بنظرم شكى نيست كه عامل اصلى جريان ۲۱ آذر، اشغال شمال ايران از سوى ارتش سرخ و هدايت سازمانى و اجرائى فرقه از طرف شوروى بود.اما نميتوان انكار كرد كه عوامل داخلى مانند فساد ادارى، بيسوادى و عقب ماندگى، بى توجهى به رشد استان ها و شایذ به درجه کمتری حتی فقدان تحصيل زبان مادرى زمينه و بهانه سوء استفاده مسكو و باكو را از آن اوضاع بحران و جنگ بوجود آورده است.

عده ديگرى از خوانندگان«چشم انداز» كه بنظرم احساسات مثبتى نسبت به فرقه، حزب و نظام شوروى سابق و يا انديشه استقلال و يا خودمختارى آذربايجان  دارند، از انتشار اين اسناد و ترجمه آنها هيچ هم خرسند نشدند. آنها مرتبا می پرسیدند «منظور اصلی» از ترجمه و انتشار این اسناد چیست. عكس العمل بيشتر آنان اين بود كه پيشه ورى ميدانست که او بدون كمك شوروى نميتواند كارى انجام دهد اما او هم از شوروى استفاده ميكرد و نائل شدن به خودمختارى و استقلال آذربايجان حتى بكمك يك دولت خارجى و اشغالگر بر ضد ايران نيز چيز حيرت آور و نادرستى نيست.

اما كسى از اين خوانندگان نبود كه اصولا خود اين اسناد تاريخى شوروى را زير سوال برده و آنها را “جعلى” بخواند – جز يك نفر: آقاى سيروس مددى كه بنده نامشان را شنيده ام اما متاسفانه شخصا ايشان را نميشناسم. در اينجا بنده نام ايشان را بدون كسب اجازه از خودشان مي برم چراكه ايشان همين بحث را با نام خود دربخش نظريات خوانندگان در زير مقاله «نامه تاريخى استالين به پيشه ورى» با صراحت نوشته اند.

آقاى مددى ابتدا اعتراض خود را با اين شروع كردند كه سند نخست يعنى فرمان دفتر سياسى كميته مركزى حزب كمونيست شوروى يكی ديگر از «جعليات» آقاى جميل حسنلى (حسنوف) از تاريخ نويسان و سياستمداران باكو است. كه نوشتم اين سند در دو نسخه و در دو آرشيو، يكى در مسكو و ديگرى در باكو است و ربطى به آقاى حسنلى و شخص بخصوص ديگرى ندارد و نميتواند «مجعول» كسى باشد. سند دوم يعنى «صورت جلسه» همان دفتر سياسى هم كه دستور ميداد فرقه از تجزيه طلبى بسوى خودمختارى تغيير جهت دهد و همچنین ترجمه هاى آنان همه «جعلى» خوانده شد و من دقيق نفهميدم كى در كجاى كدام نسخه و يا ترجمه آنها چه چيزى را جعل كرده است.

جعلى خواندن دو سند كه نسخه هاى مشابه آنها هنوز در آرشيو رسمى دو كشورو مقامات رسمی آنان است، بايد كار مشكلى باشد.

آنگاه در ادامه مناظره، آقاى مددى مركز بررسى هاى تاريخ جنگ سرد «موسسه ويلسون» در آمريكا را هم متهم به جعل اين اسناد نمودند – يعنى اين اسناد هم يكى ديگر از «توطئه» هاى بين المللى بر ضد «حكومت ملی»  و «دولت شوراها» بود! عرض كردم اينها ابتدا در روسيه به زبان روسى منتشر شده اند و مركز ويلسون بعد از سالها اين اسناد را گرفته و به انگليسى ترجمه كرده است – «توطئه جعل» اين است؟ اين هم روشن نشد.

تازه تعداد کسانی که این اسناد را دیده، خوانده و بررسی کرده اند که محدود به آقای حسنلی نمیشود. اقلا من دکتر تورج اتابکی، دکتر فرناد شاید راینه و دکتر ناتالیا ایگورووا را میشناسم که خود این و صدها سند دیگر مربوط به روابط ایران و شوروی در آن سال ها و حکومت فرقه را شخصا دیده و خوانده اند. خود بنده از مسکو فتوکپی برخی از این اسناد را دسترس کرده و دیده ام.

اعتراض بعدى به نامه استالين خطاب به پيشه ورى بود. گفتند متن اصلى و روسى اين نامه آورده نشده و فقط ترجمه اش وجود دارد. بنده گشتم و متن روسی و اصلی را نشان دادم و لینکش را هم در «چشم انداز» گذاشتم. گفتند فتوکپی اصل  نامه استالین از ۱۹۴۶ در اینجا نیست، فقط متن پیاده شده روسی آن هست. اصلا از کجا معلوم که چنین نامه ای از طرف استالین نوشته شده؟ اصولا استالین چرا باید به پیشه وری نامه نوشته باشد؟ البته من به یقین نمیدانم چرا استالین مبتواند به پیشه وری نامه ای نوشته باشد. گمان من این است که این نامه را بلافاصله پس از عقد قرارداد تهران-مسکو معروف به قرارداد قوام-سادچیکوف نوشته تا نگرانی ها و دلهره های پیشه وری را تسکین ببخشد. عرض کردم حالا اینکه اصل فتوکپی نامه استالین را بنده نمیتوانم نشان بدهم، پس یعنی چنین نامه ای موجود نیست؟ یعنی چه ؟ بنده اصل دستنویس نمایشنامه هاملت توسط شکسپیر را هم نمیتوانم نشان دهم، اما این آیا دال بر آن است که هاملت اثری جعلی است؟ من شنیده بودم که دسترسی به اکثر اسناد قبلا سرّی حزب کمونیست کار حضرت فیل است و «سفارش از مقام های بخصوص» لازم دارد. بعد خود آقای مددی بعنوان یک دلیل دیگر بر باصطلاح «جعلی بودن» این نامه نوشتند که در جلد 16 «کلیات استالین» هم این نامه وجود دارد اما (این سوال ایشان است) چطور میشود متن دو نامه در آنچه که بنده و مرکز ویلسون به انگلیسی و فارسی ترجمه کرده ایم و متن «کلیات استالین» فرق میکند؟ باخود گفتم اگر دو منبع این نامه را نقل کرده اند، حتما چنین نامه ای (حالا با هر محتوی) نوشته شده است.

اما آیا واقعا محتوای دو نامه فرق میکند؟ قول دادم موضوع را بررسی کرده به اطلاع آقای مددی میرسانم چونکه برای خودم هم موضوع جالبی بود.

بنده در رابطه با نامه استالین به پیشه وری از دو نفر در مسکو (یکی در انستیتوی تاریخ آکادمی علوم فدراسیون روسیه) و یک نفر در موسسه وودرو ویلسون آمریکا سوال کردم و با یک نفر نشسته روسی و ترجمه انگلیسی مرکز ویلسون و ترجمه فارسی بنده را مقایسه کردیم.

خلاصه بررسى من اين است: ظاهرا كسى فتوكپى اصل نامه استالين به پيشه ورى را ندارد. اصل نامه در «آرشيو سياست خارجى فدراسيون روسيه» در مسكو است. حداقل من نميدانم که آیا نسخه دوم از اصل اين نامه كه به پيشه ورى يعنى به باكو ارسال شده، هنوز در آنجا هست يا نه. ولى شكى نيست كه چنين نامه اى نوشته شده و اصلش هم هنوز در آرشيو مسكو هست اما اجازه فتو كپى برداشتن از آن را به هر كسى نميدهند. يك دليل وجود اين نامه آن است كه متن آن را براى اولين بار خانم ناتاليا ايگورووا، دكتر علم تاريخ و عضو انستيتوى تاريخ عمومى آكادمى علوم روسيه خود در آرشيو ديده، عينا رونويسى كرده و براى اولين بار متن كامل اين نامه را در سال 1994 در مجله همين انستيتو جزو مقاله اى با تيتر «بحران ايران 1945-1946» بچاپ رسانيده است که فتوکپی آن را در زیر میگذارم. همين متن كامل است كه چند سال بعد به انگليسى و سپس از جانب بنده به فارسى ترجمه شده است. آیا خانم دکتر ایگورووا و انستیتوی تاریخ معاصر فدراسیون روسیه هم اینها را جعل کرده اند؟

دليل دوم هم اين است: همين نامه با همان تاريخ، همان امضا و 80 در صد همان محتوى به عنوان يكى از آثار استالين در جلد 16، بخش نخست «كليات استالين» كه سالها بعد، در 2011، از طرف دو دكتر علم تاريخ روسيه در مسكو بچاپ رسیده  و از سوى گروه هاى مختلف سیاسی تجديد چاپ و در اينترنت گذاشته شده است. در اين متن دوم بعضى جملات متن نخست و كامل نامه موجود نيستند و ما علت آن را نميدانيم. اما اصل و جوهر پيام استالين به پيشه ورى در هر دو متن يكى است و آن اينكه پيشه ورى بايد درك كند كه سياست عقب نشينى شوروى و كوشش براى گرفتن امتياز از قوام السلطنه درست بوده است. وجود اين دو متن موجوديت اين نامه را نه اينكه زير علامت سوال نمی برد، بلكه برعكس آن را تائيد ميكند.

و در نهايت دليل سوم، شاهدى غير مستقيم در تائيد محتوى نامه استالين يعنى نارضايتى پيشه ورى از سياست مسكو، كوشش استالین براى گرفتن امتياز نفت از تهران و وابستگى مستقيم حكومت فرقه به مسكو است. اين سند نامه اى است كه پيشه ورى و ديگر رهبران فرقه در آخرين روز هاى حكومت فرقه نوشته از طريق كنسول روسيه در تبريز به رهبرى شوروى فرستاده و از روس ها براى آخرين بار درخواست كمك كرده اند. اين نامه هم در آرشيو سياست خارجى روسيه نگهدارى ميشود و كسى هنوز اصلش را نديده و آن را اتفاقا خود آقاى سيروس مددى ترجمه كرده اند، نامه پيشه ورى و دوستانش را در آخرين روزهاى حكومت فرقه با اين جملات خود نامه ميتوان خلاصه كرد:

ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما (…) با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم (…) مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند (…) این نهضت حامی مستقیم دولت شوروی و پشتیبان سیاست شوروی در ایران است (…) مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود (…) ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود (…) اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم. سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم. (منبع در این لینک)

باز تکرار کنم که این نامه را خود آقای مددی زحمت کشیده ترجمه کرده و در سایت «اخبار روز» البته با مقدمه ای در وصف فرقه دمکرات منتشر کرده اند. این نامه هم از همان «آرشیو سیاست خارجی روسیه» است و از این آرشیو هم فتوکپی اصل نامه که به روسی نوشته شده نشان داده نمیشود. و این نامه هم در تکمیل و ادامه همان سه سند مهم روسی، بنظر بنده جزو اسناد اساسی و مهمی است که حوادث واقعی 21 آذر را قدم به قدم توضیح میدهند.

و اما اگر خوانندگان عزیز در باره نامه استالین به پیشه وری حوصله خواندن اطلاعات بیشتری را دارند جزئیات بررسی خود را بیشتر باز کنم:

جزئیات مسئله نامه استالین به پیشه وری

اولا آن سند اصل روسی که ترجمه انگلیسی موسسه ویلسون از آن است و ترجمه فارسی بنده هم از آن است از کجاست؟ .

این سند را خانم ناتالیا یگورووا (ایگورووا) از «آکادمی علوم فدراسیون روسیه» در سال 1994 در شماره سوم مجله «تاریخ معاصرانستیتوی تاریخ عمومی» همان آکادمی در مقاله ای با تیتر «بحران ایران 1945-1946» منتشر کرده است.  متن کامل نامه استالین در مقاله ای است  در این لینک (ص 40-42). در فتوکپی زیر فهرست مجله نامبرده همراه با متن کامل نامه استالین  نشان داده میشود که من آن نامه را با رنگ زرد مشخص کرده ام.

این نامه را آکادمیک یگورووا بعنوان کارمند علمی انستیتوی تاریخ آکادمی علوم روسیه (قبلا شوروی) در آغاز سالهای 1990 شخصا در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» دیده و چون گرفتن فتوکپی از اسناد آرشیو دولتی روسیه به گفته خودش بسیار مشکل بوده عینا و کلمه به کلمه رونویسی کرده است. همین متن کامل بعدا در این مقاله در مجله «تاریخ معاصر و اخیر» انستیتوی تاریخ عمومی آکادمی علوم روسیه (طوریکه در عکس زیر میبینید (ش 3، مه و ژوئن 1994) عینا اقتباس شده است.

اصل ترجمه انگلیسی موسسه معتبر ویلسون و ترجمه فارسی بنده از آن ترجمه (با مقایسه با اصل روسی) که در «چشم انداز» چاپ شده، از همین اصل روسی است و اعتبارش هم همین است.

NE1NE2

NE3

NE4

خانم دکتر یگورووا بعنوان منبع، این نشانی آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه را (با حروف روسی) نشان میدهد:

AВР РФ, Ф. 06, оп. 7,  п. 34, д. 544, л. 8, 9

نا مه با عبارت «به رفیق پیشه وری» شروع میشود و با امضای «ی. استالین» خاتمه مییابد. دقت بفرمائید: تنها و تنها جملاتی که با رنگ چهره ای مشخص شده اند در چاپی که دوست گرامی آقای مددی بعنوان دلیل نشان داده، موجود نیست. بقیه نامه در هر دو چاپ عینا همخوان است.

این ترجمه ای است که بنده از متن خانم یگورووا کرده ام:

Farsi1

Farsi2

باز، در این ترجمه فارسی خودم هم فقط جمله هائی که در چاپ 1994 آکادمی علوم بودند ولی در چاپ فردی و یا گروهی سال 2011 حذف شده اند با رنگ چهره ای نمایان شده اند.

برای مقایسه، این متن نامه ای است که آقای مددی میگویند با متن قبلی فرق میکند اما طوریکه میبینید تنها فرق در آن است که جمله هائی که در بالا با رنگ چهره ای مشخص شده اند در متنی که آقای مددی بعنوان دلیل نشان میدهد نیستند:

2011aa

2011bb

2011cc این کتاب هم که مورد رجوع آقای مددی است بعنوان منبع همان نشانی را میدهد: آرشیو دولتی فدراسیون روسیه (با مشخصاتی که در بالا میبینید).

و اما چند نکته در باره منبع دومی که آقای مددی میدهد یعنی «کلیات استالین» جلد 16.

اولا  بعد از مرگ استالین چاپ آثار او دیگر ادامه نیافته است. یعنی کلیات او تا سال 1951  فقط تا جلد 14 (یعنی آثار او در فاصله 1934-1940) پیش رفته است. بعد از مرگ استالین یک جلد 15 هم منتشر شده است با زیر تیتر «تاریخ حزب کمونیست شوروی (بلشویک) – دوره مختصر» که بعدا حزب کمونیست این را از لیست «کلیات» استالین در آورده چونکه نوشته دیگران بوده و استالین گویا فقط جزو «هیئت تحریریه» آن بوده است.

و اما باصطلاح «جلد 16» کلیات استالین (آن هم در دوبخش) و یکی دو جلد بعد در سال های 2010 از طرف اشخاص و گروه های مختلف جمع آوری شده و به طبع رسیده است و بین این مجلد ها از نظر تیتر مطالب و مضمون آنها اختلافاتی هست و دقیقا معلوم نیست افراد  و  گروه های ناشر مطالب مورد استفاده خود را دقیقا از کجا گرفته اند، معیار انتخابشان چه بوده و آیا در مضمون این مطالب دست برده اند یا نه؟

جلد 16 (بخش اول) که آقای مددی با اشاره به آن صحت و اعتبار اصل روسی ترجمه بنده ازاین نامه را تحت شک و سوال قرار داده اند هم جزو جلد های 16-18  همین رشته انتشارات باصطلاح شخصی و یا گروهی است. اگر به لینکی که خودشان داده اند نگاه کنید می بینید که  این جلد  در سال 2011 ابتدا از سوی گروهی ظاهرا استالینیست و با انگیزه های سیاسی از طرف دو دکترفلسفه ( ر.کاسولاپووا و م. گراچوف) در مسکو منتشر شده است. نسخه دیجیتالی که ایشان آن را همچون مرجع نشان میدهند ازهمان سلسله است که از سوی گروهی که مدعی است «عقاید استالینیستی در گرجستان را رواج میدهد» برای ترویج اندیشه های «مارکس، انگلس، لنین، استالین و انورخوجه» بصورت پی دی اف در اینترنت منتشر شده است.

بطور خلاصه:

1. اولا اظهار شک به اینکه اصولا چنین نامه ای از طرف استالین به پیشه وری نوشته شده بیمورد است. همه منابع و کلیات استالین که موجودند، از همان نامه نوشته شده در یک تاریخ (هشتم مه 1946) توسط استالین به پیشه وری صحبت میکنند.

2. 80 در صد دو متن نامه عینا و کلمه به کلمه همخوان هستند. تنها و تنها بعضی جملات هستند (مشخص شده با رنگ چهره ای) که در متن پیشتر خانم یگورووا (ترجمه بنده) از آکادمی علوم روسیه از سال 1994 وجود دارند ولی در چاپ های گروه های مختلف در سال 2011 حذف شده اند. این جمله های حذف شده بطور بی پرده تری سیاست شوروی و استالین در مورد ایران، قوام و جریان فرقه دمکرات و شخص پیشه وری را روشن میکنند. مثلا در این جمله های حذف شده به پیشه وری گفته میشود که این تصور او که شوروی ابتدا او را به عرش اعلی برده و حمایت نموده ولی بعد به گوشه ای انداخته است درست نیست. اما استالین حتی در همین نامه ای که آقای مددی هم بعنوان دلیل میاورند چند نکته را بطور روشن ذکر میکند و میگوید که «پیشه وری در بررسی اوضاع ایران اشتباه میکند، قوام را باید در مقابل نیروهای انگلیسی حمایت کرد، تا زمانیکه نیروهای شوروی در ایران بودند فرقه دمکرات قدرتمند بود اما شوروی نا چار شد نیروهایش را عقب بکشد و بالاخره اینکه پیشه وری بهتر است افکارش را درست کند.»

3. تا جائیکه میدانم این نامه نه در آرشیو های آذربایجان شوروی دیده شده و نه به آن ارجاع گشته است. این نامه به گفته همه در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» بود و هنوز هم هست و بنا بر این به هیچ شخص بخصوصی از جمله آقای جمیل حسنلی در باکو محدود و مربوط نیست.

ولی طوری که عرض کردم، حتی اگر آن چند جمله را هم بگیرید فرق چندانی در ماهیت و مضمون سیاسی نامه نمیکند و در اینکه استالین چنین نامه ای به پیشه وری نوشته و همه این و یا آن متن این نامه را نقل میکنند دور از شک و تردید است.

ورای این همه بحث و مناظره و نشان دادن منابع و گفته های دانشمندان و اهل نظر در هر مورد، حد اقل تجربه شخصی بنده ثابت کرده است که دانش و اعتقاد، دو مقوله کاملا از همدیگرکاملا متفاوت است. من در اینجا بهیچ وجه قصد ندارم و حق آن را هم بخود نمیدهم که یکی را بد و دیگری را خوب، یکی را والا و دیگری را پست وانمود کنم. اما چه خوشمان بیاید و چه نیاید، دانش سرتاسر بر سر سوال، شک و بررسی هست اما در ایمان و اعتقاد شک و سوال نیست، محبت و دلبستگی هست و این احساس با شک و سوال این و آن و یا بحث و مطالعه متزلزل نمیشود – و یا بسادگی متزلزل نمیشود. این، مثل محبت و ایمان اشخاص به فرزندان، خانواده، دین و مذهب و یا حتی قوم و گروه و ملت است که برای اکثریت مردم سوال و شک قبول نمیکند. شما میتوانید هزار دلیل و شاهد و نقل قول در موردی بیاورید اما کسی را که به چیزی اعتقاد دارد نمیتوان براحتی قانع کرد که در اعتقاداتش حتی کمی تجدید نظر کند.

اگر کسی در مورد آقای پیشه وری، فرقه دمکرات و یا استالین، حزب کمونیست شوروی و یا اتحاد شوروی سابق چنین احساساتی  دارد، طبیعتا دیگر جای بحث و نشان دادن سند و مدرک باقی نمیماند.

more-e1497357658356

خاطره ژانویه خونین 1990 در باکو

«شهید لر خیابانی»، باکو، و قبر های کشته شدگان 20 ژانویه
شهید لر خیابانی، باکو، و قبر های کشته شدگان 20 ژانویه

عباس جوادی – وقت پرواز من از باکو به مسکو چند ساعت قبل از شروع بیستم ژانویه سال 1990 بود. تاریخ بلیطی که دو ماه قبل از آن گرفته بودم این طور بود و گرنه نمیدانستم روز 20 ژانویه چه اتفاقاتی حواهد افتاد.

طرف عصر دوستان «جبهه خلق آذربایجان» آمدند که «عباس معلم، کمی زود باشید، میگویند تانک های روسی شهر را محاصره کرده اند و احتمالا بعد از نصف شب حمله خواهند کرد. اگراز حالا به فرودگاه نروید، راه بسته خواهد شد و آن وقت دیگر نمیتوانید بروید.»

من آن شب یعنی شام 19 ژانویه به فرودگاه باکو رفتم ، سوار هواپیما شدم و صبح 20 ژانویه در مسکو بودم. در هتل شنیدم که شب تانک های روسى به باکو حمله کرده اند و «بیش از صد نفر» کشته شده است. بهانه برای  وزیر داخله دیمیتری یازوف که به دستور میخائیل گورباچوف فرمان حمله را داده بود از بین بردن «جبهه خلق» و «پایان دادن به هرج و مرج در پایتخت جمهوری آذربایجان» بود.

همکاران بی بی سی برای گرفتن مصاحبه تلفن کردند. البته من حوادث خونین خود روز 20 ژانویه را شخصا ندیده بودم اما در باکو شاهد دو هفته ای بودم که منتج به آن فاجعه خونین شد.

این طور تصور کنید که  آن هفته ها و ماه ها در آذربايجان به اصطلاح «سگ صاحبش را نمی شناخت.» این وضع را کم و بیش در اکثر جمهوری های شوروی میشد دید. اتحاد شوروی وارد مرحله فروپاشى شده بود و حزب حاكم كمونيست و دستگاه حكومتى هر جمهورى كه تا آن وقت هميشه وابسته به مسكو بود نميدانست چه كند. و ليكن در آذربايجان مانند اكثر جمهورى هاى ديگر شوروى در مقابل چنين حكومتى مخالفتى قوى و سازمان يافته هم وجود نداشت.

ابوالفضل علی یف - ائلچی بیگ
ابوالفضل علی یف – ائلچی بیگ

از ماه ها قبل ارمنى هاى ناسيوناليست تقريبا همه مسلمانان ترك آذرى را از جمهورى همسايه ارمنستان بيرون كرده به آذربايجان فرستاده بودند. در منطقه كوهستان قره باغ هم كه هنوز رسما بخشى از آذربايجان بود نزاع و زد و خورد ها بين ارمنى ها و آذرى هاى ترك زبان شروع شده بود و هر روز شدت ميگرفت. چون ارمنى ها هم تعدادشان بيشتر بود، هم مسلح و خوب سازمان يافته بودند و از حمايت ارمنستان برخوردار بودند آذربايجانى ها را از آنجا هم بيرون ميكردند. همان وقت ها هم معلوم بود كه ارمنى هاى ارمنستان و قره باغ مصمم هستند كه متحد شوند – اتحادى كه بناچار ميبايست بقيمت تجزيه آذربايجان صورت گيرد.

من اينجا تفكيك را بين “آذرى مسلمان و ترك زبان” (شهروند آذربايجان و يا ارمنستان) و “ارمنى” (ارمنى ارمنستان و يا ارمنى قره باغ) ميگذارم. در آن ژانويه 1990 هنوز همه شهروند شوروى بودند و روى كاغذ  قوميت، دين و زبان شما اهميتى نداشت، اگرچه بسيارى ها عملا طرف هم قوم ها، همكيشان و همزبانان خود را ميگرفتند. مثلا آذربايجانى روس و يا ارمنى و يهودى هم وجود داشت (و هنوز هم هست) و درطرف مقابل یعنی ارمنستان هم كسانى بودند كه مسلمان و ترك زبان و يا كُرد زبان بودند و در ارمنستان زنگى ميكردند. یعنی اختلاف بين شهروند ها نبود، بين ترك زبان مسلمان در يك طرف و ارمنى ها در طرف ديگر بود – صرف نظر از اينكه شهروندى شما چيست. از این جهت در آذربایجان اقلیت های روس، تالش، کُرد و یا گرجی آذربایجان عموما در این مناقشه شرکت نکردند و بهمان صورت هم در طرف ارمنستان موضوع بر سر ارمنی ها بود و نه اقلیت های دیگر: دعوای دو گروه اجتماعی، دو قوم، کشاکشی که دیگران در آن ذینفع نبودند.

شهروندى همه هنوزشوروى بود تا اینکه دو سال بعد اتحاد شوروی از نظر حقوقی هم لغو گردید. اما «شهروندی شوروی» مخلوقی ایدئولوژیک بود که در ذهنیت تاریخی مردم ریشه ندوانده و قبول نشده بود. فاجعه زمانى شروع شد كه شهروندى بهم خورد و قوميت و دين اولويت يافت. در حاليكه ارامنه هر دو طرف خواستند يكى شوند ترك هاى مسلمان و آذرى طرف مقابل هم ناچار شدند در يك طرف جمع شوند. ارمنستان و قره باغ از ترك زبان هاى آذرى خود خالى شده بود و آذرى هاى مسلمان و ترك زبان ارمنستان و قره باغ ، حتى آنهائيكه باكو و گنجه را در عمرشان نديده بودند با اين تصفيه قومى به سرزمين هاى جديدي پناه آوردند كه قرار بود موطن “حقيقى” و “خالص” آنها شود.

آذرى هاى قره باغ هم از سرزمين آباء و اجداد خود بيرون رانده شدند. ميگفتند مجموعا صد هزار آذربايجانى ترك و مسلمان از ارمنستان و قره باغ اخراج شده اند كه در چادر ها، خانه هاى متروك و يا خانه ارامنه اى جايگزين شده بودند كه يا خود از آذربايجان رفته و يا متقابلا توسط آذرى ها از خانه و آشيانه خود رانده شده بودند.

دوستان “جبهه خلق” مرا يك بار به ملاقات يك عده آذربايجانى بردند كه ارمنى ها از قره باغ بيرونشان كرده بودند. در هر اطاق يك آپارتمان كهنه و زه در رفته باکو بطور متوسط پنج آواره قره باغ را جابجا كرده بودند. بنظرم وضع خورد و خوراكشان قابل تحمل بود اما بهداشت، تحصيل كودكان، خدمات پزشكى و حتى شايد قبل از همه شوك جنگ و خون و از دست دادن همه چيز و در عين حال بيكارى و ناروشنى آينده وضع دلخراشى بوجود آورده بود كه در دل آنها و كلا جامعه آذربايجان حس نفرت و انتقامجوئى را شعله ور مينمود.

“جبهه خلق” در مقابل نيروهاى شبه نظامى ارمنى “كميته هاى دفاع” درست كرده بود. آذربايجانى هاى ترك و مسلمان هم در شهر صنعتى سومقاييت در شمال باکو ارمنى ها را از خانه هايشان بيرون كرده بودند. در خود باكو من خودم شاهد آن بودم كه چند خانواده ارمنى را از خانه هايشان بيرون كردند.

مسابقه وحشتناکی شروع شده بود: کدام طرف زودتر افراد بیشتری را از طرف مقابل بیرون خواهد کرد و سرزمین «تک قومی» خود را درست خواهد کرد؟ نفرت، خشونت و بی قانونی، نزاع، زد و خورد، غصب و دزدی اموال مردم، رشوه خوری بی حساب حتی بین نظامیان… و جنگ. گویا همه، از افراد و گروه ها گرفته تا هر كه زورش ميرسيد، بخود میگفت «باید از فرصت استفاده کرد، هر چه امروز به چنگ آوریم خیر است و در جیبمان خواهد ماند.» دزدی های کلان اموال دولتی و خصوصی کردن بی قانون املاک حکومت در سرتاسر شوروی سابق هم بیشتر مربوط به این دوره است.

شرایط امروزی منطقه قره باغ که همراه با هفت ولایت جمهوری آذربایجان از آن روز ها تا کنون تحت اشغال ارمنی هاست نتیجه جو و شرایطی است که آن چند ماه و دو سه سال بر قفقاز حاکم بود. اکثر آذربایجانیهای قفقاز بر آن اند که ارمنستان همه اینها را با کمک روسیه انجام داده و همان وضع را امروز هم ادامه میدهد و در عین حال حمله به باکو هم جزئی از این «طرح» بود که به اشغال بیش از یک ششم جمهوری آذربایجان منتج شد. البته کمتر کسی کمبود ها و گناه های خود را اعتراف میکند.

مرا مرحوم پروقسور یاشار قارایف از طرف آکادمی علوم آذربایجان به باکو دعوت کرده بود. آن وقت ها «جبهه خلق» در آکادمی خیلی فعال بود. رهبر جبهه مرحوم ابوالفضل علی یف معروف به «ائلچی بیگ» هم در واقع کارمند آکادمی بود اما به من گفتند چون کارش در «جبهه خلق» زیاد است معمولا به آکادمی نمی آید. یک بار دوستان مرا به ملاقات او بردند. تقریبا 45 دقیقه صحبت کردیم. بار دوم که ائلچی بیگ را دیدم روز شنبه 12 ژانویه قبل از آن میتینگ بزرگ و تاریخی «میدان آزادی» باکو بود که بعد همه به آنجا رفتیم.

البته دو بار ملاقات با یک نفر و چند سخنرانی و مقاله خواندن از او برای قضاوت در مورد آن شخص کافی نیست و من هم چنین نیتی ندارم. قضاوت نه، اما اجازه بدهید عرض کنم که تاثیر کلی ائلچی بیگ بر من این بود که او فرزند و محصول اوضاع و احوال عمومی اجتماعی و سیاسی آن دوره مشخص در آذربایجان قفقاز و شوروی بود. آدمی بود فوق العاده صمیمی و متواضع اما بسیار احساساتی و شعاری و نه عملگرا و کار حل کن. بسيار هم اهل ادبیات و تاریخ بود، اما بنظر من ائلچی بیگ مجموعا انسانی نبود که ویژگی رهبری سیاسی یک حزب و بخصوص توده مردم را آن هم در چنان مرحله توفانی این مردم قفقازداشته باشد.

با اينهمه بخاطرادامه شكست ها در جنگ، موج دشمنی با ارمنستان، محبوبیت «جبهه خلق» و نبودن آلترناتيوى جدی،  ائلچی بیگ در سال 1992 دومین رئیس جمهور «جمهوری مستقل آذربایجان» انتخاب شد. ائلچى بيگ قبلا هم ناسيوناليست بود اما با اوج بحران با ارمنستان، ناسیونالیست تر و پان ترکیست تر شد. او تصور میکرد ترکیه و بخصوص آذربایجانیان ایران به کمک آنها خواهند شتافت و حتی در این گیر و دار «دو آذربایجان هم از طریق جدائی جنوب از ایران اشغالگر دو باره متحد خواهد شد» – که البته این خیالی پوچ و اشتباهی دهشتبار بود.

در مقابل شکست های پیاپی در مقابل ارمنی ها و انزوا از روسیه و غرب، ائلچی بیگ و «جبهه خلق» محبوبیت خود را بین مردم تا حد زیادی از دست دادند و بدنبال بالا گرفتن اختلافات گروهی در داخل آذربایجان، خود ائلچی بیگ از مقام ریاست جمهوری کنار رفت و جای خود را به مرحوم حیدر علی یف داد که آن روز ها از دیدگاه بسیاری ها درآذربایجان تنها شخصیتی بود که میتوانست مملکت را از این بحران عمیق نجات دهد.

حیدر علی یف
حیدر علی یف

از آن تاریخ 24 سال میگذرد. هنوز قره باغ و حتی خارج از آن هفت ولایت آذربایجان یعنی بیش از 20 درصد کل اراضی جمهوری آذربایجان تحت کنترل ارمنی هاست و امید چندانی نیست که با وجود مذاکرات و بیانات بی پایان، این وضع به این زودی ها تغییر یابد.

 و اما از نظرذهنیت شهروندی قاطبه مردم، بنظر من، مردم جمهوری آذربایجان هنوز کوشش میکنند تا به یک توافق عمومی برسند: معیار شهروندی آذربایجان چیست؟ نژاد؟ ترک بودن؟ زبان ترکی آذری؟ مسلمان بودن؟ کسی که شهروند آذربایجان و لیکن روس یا تالش یا ارمنی و یا کُرد است هم به همان درجه «آذربایجانی» است که یک ترک زبان مسلمان آذربایجانی است؟  شهروندی مهم تر است یا قومیت، زبان و یا دین و مذهب؟

——————————

:چکیده ای از همین مقاله به ترکی آذری در این لینک

Xatire: 20 Yanvar 1990

بیزل بانتینگ

basil-bounting
حسن جوادی – بیزل بانتینگ (1900-1985) یکی از شعرای نسبتاً مشهور نیمه قرن بیستم انگلیس است که در ایران زیاد شناخته شده نیست او ترجمه های خوب و شاعرانه ای از شعرای کلاسیک ایران کرده است،

بانتینگ در شهر کوچک استاکسود آن تاین ، اسکاتلند در خانواده ای متوسط الحال بدنیا آمد. خانواده بیزل از کویکر ها بودند که صلح طلبند و مخالف جنگ، در نتیجه هنگامی که بیزل در جنگ جهانی اول بر اساس اعتقادات مذهبی از رفتن به جبهه امتناع کرد مدت هیجده ماه او را به زندان انداختند. ارزا پاوند می نویسد: ” فکر می کنم بیزل بانتینگ تنها کسی است که به عنوان مخالفت وجدانی با جنگ در زمان متارکه شش ماه در زندان بسر برده است.” وقتی که او را حبس کردند هیجده ساله بود و بگفته ارزا پاوند مدتی هم بعد از جنگ در زندان بود.

پس از رهایی از زندان بانتینگ به لندن رفته و در دانشکده اقتصاد ثبت نام کرد، ولی اقتصاد چیزی نبود که با طبع ادبی او سازگار باشد، در نتیجه تحصیلات خود را نا تمام گذاشته و منشی یکی از وکلای مجلس عوام انگلیس می شود. در این وقت مسافرتی به ممالک اسکاندیناوی کرده و می خواست سفری به روسیه برود که موفق نمی شود. در سال 1932 بیزل را در پاریس می یابیم که بعنوان کارگر راهسازی کار می کند و در این جاست که با ارزا پاوند و بعد ها با ارنست همینگوی آشنا می شود.

فعالیت ادبی بیزل از مدرسه کویکر ها که تمام تحصیلاتش را در آنجا کرده بود شروع می شود. روزی در کتابخانه مدرسه نسخه ای از برگ های علف والت ویتمن را پیدا می کند و چنان تحت تاثیر شعر آهنگین او قرار می گیرد که مقاله ای درباره ویتمن می نویسد، و این مقاله بر خلاف انتظار معلمین بیزل بانتیگ برنده جایزه بزرگی می شود. از همان زمان شروع به نوشتن شعر می کند و اشعارش در مجلات مختلف چاپ می شود. در اوایل دهه بیست پس از مدتی اقامت در برلن و عمدتاً پاریس به شهرراپالو در ساحل مدیترانه و در فاصله کمی از جنوا رفته و به گروه شاعران و هنرمندانی که در آنجا گرد آمده بودند می پیوندد. نامدار ترین شاعران این گروه یتیس، ارزا پاوند، و کارلس ویلیام کارلوس بودند. بیزل مدتی هم در لندن بسر برد و به گروه مشهور بلومزبری پیوست که تی. ای. الیوت و دی. اچ. لارنس جزوء آن بودند. یکی از دوستان گروه راپالو شاعر و منقدی آمریکایی بنام لویس ژوکفسکی بود، که بعد ها آثار زیادی چاپ کرد و تا آخر عمر دوست و همدم او باقی ماند. ژوکفسکی و پاوند دو نفری بودند که از لحاظ شعری تاثیری بسزا و مشخص برروی بیزل بانتینگ داشتند.

بیزل بانتینگ مقالات ادبی می نوشت و نقد شعر و موسیقی می کرد ، ولی چنان شهرتی نداشت که بتواند از بابت آنها پولی خوبی بگیرد و بتواند امرار معاش بکند. درنتیجه همیشه هشتش گرو نه اش بود و کارهای مختلفی می کرد. انتشار “گزیده فعال اشعار” توسط ارزا پاوند در سال 1933 واقعه مهمی برای بیزل بود، چون نه تنها آنرا ارزا پاوند به او تقدیم کرده بود بلکه بسیاری از اشعارش را نیز در آنجا آورده بود. چند سال پیش از این بانتینگ ارزا پاوند را با شعر فارسی آشنا ساخته بود، و چون پاوند می خواست اشعار شاهنامه را برای او بخواند، او بطور جدی شروع به مطالعه فارسی کرده بود، و بخاطر علاقه خاصی که به شاهنامه داشت اسم دختر دومش را رودابه و پسرش را رستم گذاشته بود. چند سال پیشتر بیزل یک کتاب درب و داغون “قصه های شرقی” را بفارسی در جنوا پیدا کرده و شروع بیاد گرفتن فارسی کرده بود. بعداً همراه ارزا پاوند و زنش دروتی پاوند شروع به خواندن شاهنامه از روی ترجمه فرانسه ژول مول کرده بود. آنها بحدی به داستان های شاهنامه علاقمند شده بودند که می خواستند بیزل بطور جدی فارسی یاد گرفته برایشان شاهنامه بخواند. در همین رابطه فرهنگ گرانبهای ولررز برایش خریده و زنش ماریان نسخه ای از فرهنگ فارسی اشتاین گاس را از نیویورک برایش آورده بود.

سال های پیش از جنگ جهانی دوم بیشتر در اسپانیا و پرتغال گذشت و مدتی هم بانتینگ و خانواده اش در جزایر قناری زندگی کردند. در سال 1936 در آغاز جنگ های داخلی اسپانیا بود که بانتینگ بخاطر طرفداری از مخالفین و ترس از دستگیری از طرف دولت فرانکو عازم انگلستان شد و مدتی هم در مدرسه دریانوردی نیو کاسل اسم نویسی کرد به این امید که دیپلم دریانوردی بگیرد و در کشتی های تجاری کاری پیدا کند. در تمام مدت بانتینگ هم مقالات ادبی و هم برای مجلات معتبر می نوشت. در سال 1936 او چهار نقد کتاب و شعر “پسران فریدون” ، که بر گرفته از شاهنامه بود، برای چاپ در مجله کرایتریون به تی . اس. الیوت فرستاد که سردبیر این نشریه بسیار معتبر بود. ولی الیوت فقط دو نقد کتاب را بعد از مدتی چاپ کرد. بانتینگ با وجود این که الیوت راسالها بود می شناخت هرگز از او کمکی ندید.

از آوریل 1938 تا آغاز جنگ در سپتامبر 1939 بانتینگ شغل ناخدایی یک کشتی دو دگله را بدست آورد و چند سفر به نیویورک و لوس آنجلس کرد، و درست بر عکس جنگ جهانی اول داوطلب شرکت در جنگ شد ، و با عجله از کالیفرنیا به لندن برگشت. برای مدتی اوتعلیم هوانوردی دید و مامور پرواز در بالون و حفظ کشتی ها از این طریق شد، که کار خطرناکی بود، و مدتی هم در ایتالیا و در جبهه سیسلی جنگید، و در این زمان بود که داوطلب شد به ایران برود . او با وجود این که اصلا فارسی صحبت نکرده بود در تقاضا نامه اش نوشت که “فارسی بسیار قدیم و کلاسیک را می داند ” و بعنوان مترجم یک واحد نظامی به ایران رفت . بگفته خود بانتینگ “فارسی زبان آسانی است” و صحبت کردن با لر ها و بختیاری ها برای او آسان تر از صحبت کردن با تهرانی ها بود چون ” آنها فارسی قدیم تری را بکار می بردند.” خودش می گوید که ” واحد من رشک همه واحد ها شده بود. بختیاری ها رسم میهمان نوازی را چنان که رسم ایلات است بجای می آوردند و از ما با چپق و قلیان ، شیرینی و مشروب و پلو پذیرایی می کردند ، و در گرمای وحشتناک خوزستان ، مردی بادبزن بدست مرا مرتب باد می زد.”

کار مترجمی در ایران طولی نکشید و بانتینگ برای ماموریت های جنگی به شمال افریقا رفت و مدتی در قاهره سرکرده یک اسکادران هوایی شد. بعداً به انگلیس برگشته منتظرخبری از ماموریت دوباره در ایران شد. در سال 1945 بود که شغل معاونت کنسولی در اصفهان درست شد و بانتینگ در نامه ای به دوستی نوشت:

“… حس تنوع من در این جنگ کاملاً ارضاع شده است، و تقریباً در هر جبهه بدرد بخوری که بوده ، بجز دونکرک، تجربه آموخته ام. از مقام افسر هوایی درجه اول به سرکردگی اسکادران هوایی (که معادل درجه سرگردی است) رسیده ام، و جاهای بسیاری را که در غیر این صورت نمی توانستم ببینم دیده ام. ملوان ، مامور بالون ، مشق دهنده سربازان، مترجم، کارفرما ، راننده کامیون در صحرا شده و افسر اطلاعات برای یک اسکادران هواپیما های جنگی، و مامورگزارش امور قبایل شده و حالا هم کنسول در شهری شده ام که کم و بیش نقطه حساسی است.”

شغل معاونت کنسولی در اصفهان مدت زیادی ادامه نداشت، و یک سال بعد بانتینگ را در قاهره می یابیم که با تحسر به ژکوفسکی می نویسد:” در کشور ما دیگر احتیاجی به آنچه در غرب آسیا—بین اردن و هند و یا بین حضرالموت و اوکراین می گذرد ندارند و زیاد اهمیت هم نمی دهند. دیگر روزهای خوش من ، مسافرت در میان ایلات کوهستانی ، سفرهای طولانی سوار بر اسب، شکارها ، پذیرایی حاکمان محلی ، و کاکتل دیپلومات ها سر آمده است.” در ضمن اضافه می کند که ” بختیاری ها یادداشتی برای دولت انگلیس فرستاده خواهان بازگشت من هستند.” ولی تحسر او زیاد موردی نداشت زیرا که در همان سال باز بعنوان مامور عالی اطلاعات در سفارت انگلیس دوباره روانه ایران گشت ، و به ژکوفسکی نوشت: “شغل جدید لازمه اش هشیاری و مردم داری مطلق بود” که می بایست از خودش نشان دهد. بانتینگ خوشحال بود از این که دوباره “در یکی از متمدن ترین ممالک دنیا و یکی از خوش آیند ترین جاها برای زندگی کردن” خواهد زیست.

رابرت پین که در آن زمان در ایران بود در کتاب خویش “سفری به ایران” (1951) درباره دیدارش با بانتینگ نوشت:

“مدتی در آبشار باغ یک شاعر انگلیسی، و در استخر شنای او با کاشی های سرخش که از شمیران فاصله چندانی نداشت، و پر بود از گل های سرخ پژمرده، شنا کردم. دوست شاعر ما عشقی پرشور به ایران دارد، و شاعران آن را بطرزی عالی ترجمه کرده است. او بسیاری از لهجه های ایرانی را می داند، و وقتی که در باغ خود در کنار کتابها و پیپ هایش هست، و همسر ظریفانه زیبای ارمنی اش در کنار اوست ، دنیا و بلند پروازی های خود را به هیچ می انگارد. … شاعر ما بخاطر حکمت قضاوت های سیاسی اش شهرت دارد و بهترین اشعار روزگار ما را سروده است، هرچند که بندرت آنها را چاپ کرده است. می گویند او دست تنها آتش انقلابی را که بدست آلمانی ها در میان بختیاری ها روشن شده بود خاموش ساخته است، و شاید هم باعث شده است که مسیر جنک عوض شود.. من وقتی که در چین بودم درباره او شنیده بودم و ارزا پاوند درباره اش گفته بود: ” اگر جوان بودم تنها بخاطر دیدن او به تهران می رفتم.”

“همسر ظریفانه زیبای” او سیما آدالایان بود که بانتینگ در 2 دسامبر 1948 با او ازدواج کرده بود، و ارزا پاوند در این زمان نمی توانست با بانتینگ رابطه داشته باشد ، چون بعد از جنگ بخاطر سخنرانی هایش از رادیو رُم و طرفداری از موسولینی و متحدین از طرف پاتیزان ها دستگیر شده به مقامات آمریکایی تحویل داده شده بود. آمریکایی ها او را مدت شش ماه در اردوگاهی نزدیک پیزا در قفصی در هوای آزاد نگاه داشته بودند و چون مریض شده بود به بیمارستان نظامی برده بودند. البته بعداً او را به آمریکا می بردند که بجرم خیانت محاکمه شود، ولی چون از لحاظ روانی تشخیص داده شده بود قابل محاکمه نیست، او را بمدت 12 سال بیک بیمارستان روانی انداختند. در سال 1958 بود که بالاخره دوران بازداشت پاوند در بیمارستان روانی بسر آمد و اجازه یافت که به ایتالیا بر گردد. جالب این که “سرودهای پیزا” ، که در بازداشتگاه پیزا شروع شده بود در بیمارستانی روانی به پایان رسید و در 1946 جایزه بزرگ بولینگن را دریافت داشت . بانتینگ از لحاظ سیاسی با پاوند توافقی نداشت ولی از لحاظ شعر و شاعری همیشه پیرو و مرید او باقی ماند. چهار سال پس از این تاریخ بود که ناشر مهمی در گالونستون تکزاس مجموعه اشعار بانتینگ را با مقدمه مفصلی چاپ کرد. این برای بانتینگ موفقیت بزرگی بود، ولی بعلت عدم تمایل تی . اس . الیویت فیبر اند فیبر، ناشر بزرگ انگلیسی، آن را در انگلستان چاپ نکرد. این گویا بیشتر بخاطر مقدمه “اشعار 1950” بود که بانتینگ در آن از بعضی از شاعران انگلیسی انتقاد کرده بود.

بعد از شغل معاونت کنسولی در اصفهان بانتینگ مدتی بعنوان خبرنگار روزنامه “تایمز” در ایران کار کرد، ولی این کار هم در آوریل 1950 بپایان رسید. بانتینگ با همسر ایرانی اش که تازه پسری زایید بود به انگلیس برگشت، و مدتی کوتاه خبرنگار روزنامه ” پژواک شمالی” درایتالیا شد. در این وقت بود که دیداری هم از راپالو کرد که از دوستان قدیم یکی دونفر بیشتر نمانده بود. مخصوصاً محبوس بودن ارزا پاوند خیلی او را ناراحت می کرد.

در اکتبر 1950 بود که بانتینگ دوباره خبرنگار “تایمز” در ایران شد. زمستان این سال در بحبوبه ملی شدن نفت برای خبرنگاران خارجی و خاصه انگلیسی روزگار سختی بود. بگفته بانتینگ یک بار دو نفر برای ارعاب او بسراغش آمده بودند و زنش آنها را از سر وا کرده بود. یک بار دیگر هنگامی که او در هتل ریتز تهران بود عده ای جمع شده و فریاد می زدند ” مرگ بر بانتینگ!” می نویسد :” فکر کردم اینها که مرا ندیده اند چطور است من هم رفته همراه آنها داد بزنم.” در نتیجه از هتل بیرون رفته همراه جمعیت داد می زند :” مرگ بر بانتینگ!” بالاخره در آوریل 1952 بخاطر این که او سابقاً معاون کنسول بود، فارسی می دانست و زن ایرانی داشت، و بیشتر بخاطر این که نمی خواست در اخباری که می دهد دخل و تصرفی بکند، دولت مصدق او را اخراج کرد. باز بانتینگ بیکار ماند.

از قرار معلوم اکثر گزارش های بانتینگ واقع بینانه و خیر خواهانه بودند. در نامه ای به ژکوفسکی می نویسد:
“سردبیر تایمز نوشته است که تمام گزارش ها بیش از حد دقیق، منصفانه و مطابق حقیقت بودند. ( و من) قضاوتی صحیح در حق امور ایران و دلبستگی عمیقی نسبت بمردم آن داشتم و زندگی ام را صرف آن کشور کردم در یک وقت دیگر مرا “بهترین دوست ایران در غرب خواندند. بخاطر همین هم بچه های من باید گرسنه بمانند و خودم را هم نمی گذارند در جایی دیگر نظری درست ارائه دهم. این هفته نمی توانیم پول قصاب را بدهیم. (نامه به ژکوفسکی 18 جون 1953).

بخاطر نداشتن تحصیلات دانشگاهی بانتینگ نه می توانست بعنوان شرقشناس در جایی استخدام شود و نه بخاطر مقررات وزارت امور خارجه می توانست از تجربه دیپلماتیک خود در کاری استفاده بکند ، و عاقبت در نشریه “منچستر گاردین” شغلی نیمه وقت پیدا کرد. در اکتبر همین سال بود که دخترش رودابه از آمریکا زنگ زده خبر وحشتناکی را به او داد. پسر پانزده ساله اش رستم فلج اطفال گرفته و فوت کرده بود. این برای بانتینگ ضربه وحشتناکی بود و قطعه “شعری برای رستم” نتیجه این واقعه است ، که یکی از شخصی ترین و با احساس ترین اشعار اوست. در همین زمان بود که بانتینگ شغلی بعنوان معاون سردبیر روزنامه “ایونیگ کرونیکل” در نیوکاسل پیدا کرد و بیشتر مسئول مقالات اقتصادی بود. با وجود این اصلاً کار را دوست نداشت و تمام وقت او را می گرفت از روی ناچاری مدت بیش از ده سال به این کار ادامه داد. در سال 1963 بود که در اثر مساعی دو دوست شاعر ش یعنی ژوکوفسکی و توماس پیکارد، که تازه بادومی آشنا شده بود، کم کم اشعار بانتینگ شهرت یافت. شعر مشهور او بنام “غنایم” ، که عنوان آن از سوره الانفال گرفته شده است، ، در سال 1963 توسط پیکارد نشر یافت. یک سال بعد بود که مشهورترین شعر او بنام “بریگ فلَتس” نوشته شد ، که در واقع زندگی خود شاعر است از دیدی شاعرانه در محیط و سرزمین آبا و اجدادی او نوثمبرلند که ایالتی است بین انگستان و اسکاتلند می گذرد. در سال 1968 مجموعه اشعار او چاپ شد و ده سال بعد انتشارات دانشگاه آکسفورد تمامی اشعار او را به طبع رسانید. بیست سال آخر زندگی بانتینگ به سخنرانی ها و شعر خوانی ها در انگلیس و آمریکا گذشت، و در ضمن نشر آثار خود مجموعه اشعار چند تن از شاعران همعصر خود را نیز چاپ کرد. یک بار در یک مصاحبه تلویزیونی از او پرسیدند آیا می ترسید که اصلاً اشعار او ناشناخته بماند؟ بانتینگ با خونسردی جواب داده بود : ” من کاملاً مطمئن بودم که روزی اشعار من شهرت خواهند یافت. اگر عملاً هم خواننده ای زیادی نداشته باشید، و لی خوانندگان شما کسانی چون ییتیس، پاوند، الیوت و کارلوس ویلیامز باشند، خاطر جمع باشید که دیر یا زود روزی شهرت خواهید یافت” .

دربارۀ زندگی بانتینگ بیش از حد صحبت کردیم اکنون باید به شرح شعر “غنایم” و ترجمه های او از فارسی بپردازیم. او بطور کلی اشعار خود را به سه نوع تقسیم کرده است: (Ode ) که بیشتر شبیه “سونت” است،و (Sonata) که همان “سونات” موسیقی است وبخاطررابطه نزدیکی که شعر او با موسیقی دارد این کلمه را انتخاب کرده است.بانتینگ ترجمه های خود را
(Overdraft)
یا “پیش نویس” نامیده است که شرح آنها خواهد آمد. “بریگ فلتس” و “غنایم” جزوء “سونات” های او هستند و هردو از زندگی خود او گرفته شده اند و حرکت هایی موسیقی وار دارند.

“غنایم” سه بخش دارد و بخش میانی آن دربارۀ زندگی او در ایران است. بانتینگ در این شعر نظرات مختلف شرق و غرب را نسبت به زندگی و مرگ مورد بحث قرار می دهد. تاکید او بیشتر روی نظر جامعۀ شرقی است که می گوید “تمامیتی” دارد که جوامع غربی فاقد آنست. در ضمن نظرات متفاوتی که هریک از این دو دیدگاه دارند آورده شده اند. بانتینگ در بخش اول گفتگوی چهار نفر را می آورد که پسران “شم” پسر نوح هستند و بطور کلی زندگی را بصورت سفری می گیرند برای رسیدن به جنت و یا “زاین”. اولین این چهار نفر “آشور” نام دارد و مامور مالیات است و عاقبت هم شغل سربازی را بر می گزیند. نظرات او در مقابل نظرات کسانی که با او طرف معامله هستند قرار می گیرند، و دیدگاه های سه نفر دیگر نیز بهمین ترتیب داده می شوند. نظر شرقی نسبت به زندگی بعنوان یک سفر با مرگ مرحلۀ پایانی و اجتناب ناپذیر آن از دیدگاه هر دسته و برداشت هر دسته از لذاید جسمانی بعنوان بخشی معمولی از زندگی در تابلو های ظریف تصویر می شوند. رنگ ها و تجانس آهنگی کلمات در شعربانتینگ نقش عمده دارند. شخصیت سوم که یک عرب بدوی است هنگام وصف اردوگاه کاروان بیت اول معّلقۀ مشهور عمروالقیس را می خواند و بانتینگ وصف چادرها را زیر نور نقره فام ماه بر “گسترۀ شن های زرین و رنگ پریده صحرای عربستان “از قصیدۀ منوچهری می گیرد.

تنها وصف مناظر شرقی نیست که بانتینگ ازروی دیده ها و تجربیات خود تصویر می کند بلکه از لحاظ افکارو اسلوب شعری نیزاز ادبیات ، تاریخ و فرهنگ خاور میانه و خاصه ایران الهام می گیرد .هرچند که می گوید شعراو “بیشتر از معلومات ادبی بر کلمات و صور خیال متکی است” ولی تعداد اسامی فارسی مخصوصاَ در بخش دوم “غنایم” بحدی زیاد است که حاشیه کلی ایکه درباره آنها نوشته است کافی نیست. از ابن سینا، نظام الملک، خیام، ملک شاه، تاج الملک گرفته تا برنامۀ صبحگاهی شیر خدا و یا قصه گویی صبحی و آواز تاج اصفهانی همه درشعر او آمده اند . بخش دوم هم از لحاظ تکنیک شعری و هم از لحاظ فضای آن با بخش اول فرق دارد. در اینجا شخصیت خاصی صحبت نمی کند فقط خود شاعر است که راوی است و تصویری غنی و پرنقش و نگار ازآفریده های هنری و ادبی این گروه شرقی را می دهد که عمدة ایرانی هستند، و هم دید آنها نسبت به زندگی و هم آنچه می سازند و یا بدست می آورند با دستۀ اول فرق دارد. در اینجا گفتگو از آفریدن زیبایی است و گویی هدف زندگی اینست:

از دست لرزان حاجی مصّور
لطافت درخت و حیوان
با خطوطی شیوا
بر روی عاج می درخشد.
صدای نی
سایه بر چهره زمین زیر چنارها چال انداخته است
صدای نیستانی می گریزد و باز می گردد
چون دو خدا که در میان ستارگان همدیگر را دنبال کنند.
تاج قرارست بخواند، تاج،
هنگامی که تار و ضرب خاموش شوند
صدایش آرام، صاف و پرطنین بر می خیزد
گویی آهنگینی ووزن شعر را ازحافظ دارد.
هیچ چیزی نبوده است و نیست
چون ملوک ضرابی
صدایش را گویی از چاهی می کشد
که عمیق تر ازتاریخ است.

در نامه های خود به ژکوفسکی بانتینگ بدقت شرح تجربیات خود در ایران را می دهد که یاد داشتهای او را بر “غنایم” تکمیل می کند. مثلاً می گوید که “میر مصوّر بزرگترین مینیاتوریست معاصر ایران دچار نوعی مرض پارکینسون شده است.” یا می نویسد که یک روز از هتلی پر از جمعیت در شیراز فرار می کند و به باغی بسیار زیبا با چنار های تنومند پناه می برد که “سایه ها بر روی زمین می رقصیدند” و نیستانی ماهرترین نی نواز ایران نی اش در آورد ه چند ساعتی او را مسحور می کند. همین طور هم دربارۀ ملوک ضرابی، برنامه های رادیویی شیر خدا و صبحی مهتدی صحبت می کند. تنها ایران معاصر مورد نظر بانتینگ نیست بلکه با استفاده از معلومات وسیع خویش از ادبیات و تاریخ ایران دورۀ سلجوقیان را بعنوان نمونه ای از تاریخ فرهنگی ایران می گیرد و تصویری ازبرداشت آنان و جانشینان فرهنگی آنان از مرگ وزندگی می کشد. این بخش با وصفی از مسجد جامع اصفهان آغاز می شود که ” نمونه خوبیست از آثاردوره سلجوقی تا اوایل صفوی” و این که این گروه چگونه زندگی خود را صرف ساختن چنان بنا های ماندگار و اعجاب آمیزی کردند. از لحاظ معماری اسلامی این مسجد دارای اهمیت خاصی است و در آن مسئله نهادن گنبدی گرد بر اساسی مربع شکل حل شده و” معجزه ایست در معماری.” بانتینگ با مهارت اصطلاحات معماری را هنگام وصف ساختن مسجد جامع- گنبدی که نظام الملک در ضلع جنوبی ساخته است، شبستانی که رقیبش تاج الملک بنا کرده است، و یا مقایسه ایوان با طاق گوتیک- بکار می برد، و در ضمن به معماری غرب، و همچنین به دیدگاه غرب نظر دارد و اغلب با جناسی لطیف این دو دیدگاه را مقایسه می کند. مثلاَ دو کلمه
( capital)
و
(base)
که به معنی سر ستون و کنده کاری روی آن واساس یا ستون هستند را بکار می برد و می گوید سلجوقیان بدان دو توجهی نداشتند. در عین حال همین دو کلمه بمعنی “سرمایه” و “اساس اندوخته ” است که در تمدن مادی غرب اساس همه چیز است. یا می گوید : سلجوقیان روی به زوال نهادند، اما با روحیه از میان رفتند و”با تمام اینها، هم از مبالغه کاری رومیان اجتناب کردند و مغز سربی مصر را هم نپذیرفتند” که اشاره ایست به سبک معماری رومی و مصری در مقایسه معماری ایرانی . بانتینگ حس تحسین زیادی نسبت به عظمت و معماری اهرام ندارد ، و می گوید “مصریان اهرام را برای ترساندن مرگ ساختند.”

بانتینگ معماری ایران را نمونه ای از پیروزی ایرانیان می انگارد که پر از لطف، زیبایی و نور است، و گویی هر کاشی و یا ستون آن زنده است. شعر نیز در زندگی ایرانیان اهمیت خاصی دارد و بانتینگ به مجالس شعر خوانی “بر روی ایوان کنار استخر با وافور، ودکا و چای ” اشاره می کند که ” از سعدی و عنصری می خواندند. او خیام را در رابطه با ملکشاه و بر پا ساختن گنبدی در وارمین ذکر می کند. منتهی “ملکشاه او را حسابگر بهتری از صاحب قرآن” می یابد ، که ممکنست اشاره ای تنظیم تاریخ جلالی باشد که از تاریخ هجری بهتر است و یا عقاید لاادریه و دم غنیمت شمری خیام باشد که به زندگی این دنیا اهمیت خاصی می دهد. او برای نشان دادن مخالفت قشریون با خیام به داستان آن رباعی ساختگی مربوط به تناسخ منسوب به خیام اشاره می کند و مدّرسی در دانشگاه او را “خر لگام گسیخته” می خواند. در بخش سوم “غنایم” شاعر عرب ایرانی الاصل بشّار ابن بُرد مانند خیام شک می کند “به عقب بر می گردد ، حدس می زند از کجا آمده ایم ، ومی اندیشد به کجا خواهیم رفت.” بانتینگ جدا افتادن شرق و غرب از هم را فاجعه ای بزرگ می داند و بیشتر قشری گرایی دینی را هر دو طرف را در این میان مسئول می داند. در مورد مسیحیت می گوید “آنها از خداون بعنوان تازیانه ای برای راندن مردم استفاده کردند.”

در بخش سوم “غنایم” شاعر به خاور میانه و شمال افریقا در زمان جنگ بر می گردد و صحنه هایی سور رئالی از جنگ و ویرانی، سرگشتگی و آوارگی را تصویر می کند. او از تجربه سفر خود در شمال افریقا در سالهای پایانی جنگ استفاده می کند و در جمله ای که هفده خط است شرح ویرانی شهرها و سرگشتگی و درماندگی اهالی را می دهد و پس از شرح گورستانی از زمان رومیان در لیبی متوجه غرب می شود و شرح بمباران گلاسکو را می دهد . او بیشتر علت این فاجعه را مادیگرایی و سود جویی بی مهابای غرب می داند.

اکنون باید اندکی هم به ترجمه های او بپردازیم زیرا که ترجمه های او از فارسی، لاتینی ، چینی و ژاپونی قسمت قابل توجهی از آثار او را تشکیل می دهند و بعلاوه خود او می گوید “هرچه از هنر شاعری آموخته ام از شاعرانی بوده است که سالهاست مرده اند و اسامی آنها هم معلوم است.” او در واقع تحت تاثیر ارزا پاند بود که به ترجمه شعری روی آورد، و مسئلۀ ترجمه را بارها و بارها با پاند، الیوت، ژکوفسکی و دیگر دوستانش بحث می کند. پاند معتقد بود که در ترجمۀ شعر اول باید زبان واقعی و معمولی انگلیسی باشد. البته منظور زبان عامیانه نیست بلکه زبان ادبی محاوره ایست. در ثانی وفاداری به اصل هم از لحاظ معنی و هم از لحاظ “آتمسفر” یا به اصطلاح “فضای” شعرو آهنگینی و روانی جملات بیشتر مدّ نظر است تا تحت الفظی بودن. خود بانتینگ با این روش ترجمه کاملاَ موافق بود و در مقاله ای که دراین باره می نویسد روش های ترجمه های چوسر و درایدن را از لاتینی مقایسه می کند، و از درایدن نقل قولی می آورد که “بعضی از ترجمه ها آثاری هستند که بر پای خود می ایستند، آثاری هستند در زبان خودشان برابر اصلشان هستند و لزومی ندارد که بر اهمیت اصلشان تکیه کنند، خودشان ادعای استقلال می کنند و مسئولیتی را می پذیرند که از دوام اصلشان جدانیست.” بانتینگ علاوه می کند که او بجای جمله به جمله ترجمه کردن روش چوسر را قبول دارد که کل شعر را درنظر دارد وعلاوه می کند “ما باید از ترجمه هایی بحث کنیم که باقی میمانند و در ادبیات اثر می گذارند.” از این نقطۀ نظرترجمه های فیتز جرالد و ارزا پاند قابل بحث می داند و روی مزایا و خصوصیات روش هر یک از این دو مفصلاَ توضیح می دهد. او “زبان محاوره ای ” را ترجیح میدهد ولی زبان محاوره ای که در ضمن تسلسل فکری هم داشته باشد. بانتینگ معتقد است که این جنبۀ فتیز جرالد بر پاند می چربد. باز به گفته بانتینگ “ادراک و فهمی که برای همه آشناست” بهتر است از “وضوح فرهنگستانی.” فاما این که دست کاری اصل شعر درست نیست بانتینگ می گوید “وقتی که هدف ما نوشتن یک شعر انگلیسی است و نه بیان و توضیح یک شعر خارجی این مسئله مطرح نیست: و بنظر می رسد که بین این دو راه راهی وسطی را نمی شود در پیش گرفت.”

بانتینگ مرید ازرا پاند بودو او مقدمه ای بر “مجموعه اشعار”ش نوشت. از لحاظ ایجاز کلام،موسیقی و بکار بردن با مهارت کلمات او شباهت زیادی به پاند دارد ، و تأثیر بانتینگ در شعر مدرن انگلیسی قابل ذکر است. ترجمه و تقلید های او از شعر فارسی نسبتاَ زیاد هستند ولی فکر می کنم همه آنها از مجلات مختلف جمع آوری نشده اند. او را می توان با آرثوروالی دوست دیگر ازرا پاند که با ترجمه بسیار زیبای آثار چینی وژاپونی انقلابی در معرفی آن کلاسیک ها در انگلیسی بوجود آورد،مقایسه کرد. از ترجمه های مشهور او قصیده رودکی ” مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود” ، شعر فردوسی درمورد پیری وچند غزل حافظ را می توان نامبرد. در اینجا من بعنوان نمونه یک رباعی رودکی را می اورم که بانتینگ بصورت شعر مدرن ترجمه کرده است. البته باید گفت که در ترجمه های دیگر بانتینگ بیشترصورت و فورم شعر فارسی را نگه می دارد.

یک نمونه از ترجمۀ بانتینگ رباعی زیر از رودکی است که با زیبایی تمام ترجمه کرده است و مثال خوبی می تواند باشد از آنچه بعضی از منتقدین “ترجمه خلاّقه ”
(creative translation )
نامیده اند:

آمد بر من ، که ؟ یار، کی ؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم ، خصمش که؟ پدر
دادمش دوبوسه،بر کجــــا؟ بر لب تـــر لب بُد؟ نه ، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چوشکر
Came to me—
Who?
She.
When?
In the dawn, afraid.
What of?
Her father’s.
Confide!
I kissed her twice.
Where?
On her moist mouth.
Mouth?
No.
What then?
Cornelian.
How was it?
Sweet.
همین رباعی را دیک دیویس ، استاد ایران شناسی دانشگاه اوهایو و یکی از بهترین مترجمین شعر فارسی به شعر انگلیسی ، در مجموعه ترجمه هایی که از رباعیات فارسی در 1997 منتشر کرد آورده است و آنرا از عنصری می داند . مقایسۀ این دو ترجمه جالب است:
Who came to me? She did. And when? At dawn.
Afraid of whom? An enemy. Who is…? Her father.
I kissed her twice. Where? On the lips. The lips?
Say rubies rather. And they were? As sweet as sugar.

در وهله اول فورم دو ترجمه متفاوت است. در حالی که شعر بانتینگ چون آبشار فرو می ریزد شعر دیویس چون چشمه ساری روانست. خود دیویس هم در مقدمه کتابش می گوید که فرق ترجمه های او با ترجمه های بانتینگ در قالب شعری است. ترجمه بانتینگ شعر آزاد است و ترجمۀ دیویس مصرع پنج ضربیست (pentameter)، که فورمیست سنتی. ضرب آهنگ این دو نیز متفاوت است : اولی سریع و فشرده است ، و دومی به آرامی حرکت می کند هرچند که تمام مکالمه در چهار مصرع جای می گیرد. زبان این دو هم متفاوت است.توجه می کنید که در اصل کلمۀ (confide ) نیست و بانتینگ با افزودن آن که به معنی “سّر خود را بکسی گفتن” است و این که شاعراز معشوقش می خواهد راز خود را بگوید و آوردن علامت تاکید به فضای شعر هیجان بیشتری داده است. ترجمۀ دیویس هم زیباست، ولی انتخاب کلمات و نحوه آوردن آنها گیرایی ویژه ای به ترجمۀ بانتینگ می بخشد. مثلاً
(cornelian)
بجای عقیق هم دقیق تر و هم رساتر است از
(rubies).

بانتینگ در اکثر موارد آزادی بیشتری در ترجمه شعر دارد و هدف او بیشتر رساندن فضای شعر است . مثلاَ در شعر زیر از سعدی بانتینگ “چشم پر خون” را ترجمه نمی کند و می گوید “این نامه را می نویسم درحالی که اشکم با مرکب در می آمیزد.” بنظر میرسد که او این اغراق شاعرانه را مطابق ذهنیت خواننده انگلیسی زیاده از حد مبالغه آمیز یافته است:

من این نامه که اکنون می نویسم به آب چـــشم پـــر خون می‌نویسم
ازین در بـــر نوشتم نـــامه لیکن نه آن ســوزست کاکنون می‌نویسم
به عـــذرا درد وامـــق می‌نمــایم به لیـــلی حــــال مجنون می‌نویسم
نـــگارا قصهٔ خود را به خـــدمت نـــمی‌دانم که تا چون می‌نویســـم
تو بپذیر، ارچه من عذری نیارم تو خوش خوان، گرچه من دون می‌نویسم

This I write, mix ink with tears,
And have written of grief before, but never so grievously,
To tell Azra Vamiq’s pain,
To tell Laila Majnun’s plight,
To tell you my own
Unfinished story.
Take it. Seek no no excuse.
How sweetly you will sing what I so sadly write.

در ترجمۀ این شعر- که زیاد هم شعر با محتوایی نیست – زبان بانتینگ فوق العاده موجز و رساست ولی فورم اصلی شعر را از لحاظ قافیه و ردیف رعایت نمی کند. اصولاً بانتینگ حتی در غزل و قصیده نیز رعایت فورم و قافیه را نمی کند. ترجمه های او بشعر آزاد است و بصورت های مختلف چون قافیه داخلی، تجانس آوایی، قرینه سازی ریتم شاعرانه مصرع ها را حفظ می کند. در اغلب موارد که فکر می کند بعضی از قسمت های یک شعر بخصوص برای خواننده انگلیسی زبان زیاد جالب نیست آنها را حذف میکند. مثلاً قصیده زیر از منوچهری، که خیلی مورد علاقۀ بانتینگ بود، سی و شش بیت دارد، و او فقط ابیات 1 تا 12 را ترجمه کرده است. پس از بیت دوازدهم منوچهری به مدح ممدوح می پردازد که برای خواننده خارجی ممکنست زیاد جالب نباشد. مصرع دوم بیت دوازدهم که گریزیست به مدح ممدوح ، یعنی (سلطان مسعود) نیز عوض شده است تا تمامیتی به ترجمه داده شود:

ابر آذاری چــــمنها را پر از حورا کند
باغ پر گلبن کند، گلبن پر از دیبا کند
گوهر حمرا کند از لؤلؤ بیضای خویش
گوهر حمرا کـــسی از لؤلؤ بیضا کند
کوه چون تبت کند چون سایه بر کوه افکند
باغ چون صنعا کند چون روی زی صحرا کند
نالهٔ بلبل سحرگاهان و بــــــاد مشکبوی
مـــــردم سرمست را کــــالیوه و شیدا کند
گاه آن آمد که عاشق برزند لختی نفس
روز آن آمد که تائب رای زی صهبا کند
من دژم گردم که با من دل دوتا کرده‌ست دوست
خرم او باشد که با او دوست دل یکتا کند
هر زمان جوری کند بر من به نو معشوق من
راضیم راضی به هرچ آن لاله‌رخ با ما کند
گر رخ من زرد کرد از عاشقی گو زرد کن
زعفران قیمت فزون از لالهٔ حمرا کند
ور همی‌چفته کند قد مرا گو چفته کن
چفته باید چنگ تا در چنگ ترک آوا کند
ور همی آتش فروزد در دل من، گو فروز
شمع را چون برفروزی روشنی پیدا کند
ور ز دیده آب بارد بر رخ من گو ببار
نوبهاران آب بــــاران باغ را زیبا کند

The thundercloud fills meadows with heavenly beauty,
gardens with plants, embroiders plants with petals,
distills from its own white pearls brilliant dyes,
makes a Tibet of hills where its shadow falls,
San‘a of our fields when it passes on to the desert.
Wail of the morning nightingale, scent of the breeze,
frenzy a man’s bewildered, drunken heart.
Now is the season lovers shall pant awhile,
now is the day sets hermits athirst for wine.

Shall I sulk because my love has a double heart?
Happy is he whose she is singlehearted!
She has found me a new torment for every instant
and I am, whatever she does, content, content.
If she has bleached my cheek with her love, say: Bleach!
Is not pale saffron prized above poppy red?
If she has stooped my shoulders, say to them: Stoop!
Must not a harp be bent when they string it to sing?
If she has kindled fire in my heart, say: Kindle!
Only the kindled candle sends forth light.
If tears rain from my eyes, say: Let them rain
Spring rains make fair gardens. And if then
she has cast me into the shadow of exile, say:
Those who seek fortune afar find it the first.

چنانچه می بینید بانتینگ پنج بیت اول که را وصف بهار است و شکوفایی طبیعت از بقیه یعنی شکایت عاشق از معشوق جدا کرده است.او بعضی از صفات سنتی چون “حورا” و “لاله رخ” و یا اوصافی چون “لولوی حمرا” و یا “لولوی بیضا” را انداخته است و زبان او ساده تر و معمولی است و به فخامت زبان منوچهری نیست ، با این همه فضای اصلی شعر را تا حد زیادی در آورده است. باید در نظر داشت که زبان منوچهری زبان هزار سال پیش است و مشکل است معادلی برای آن در انگلیسی پیدا کرد که هم به زبان امروزی باشد و هم نشانه ای از خصوصیات قدیمی در آن باشد. او بعضی از کلمات را بصورت زیبایی آورده است. مثلاَ ” دَژم بودن” از “دل دوتا کردن” معشوق و یا “خرم بودن” کسی که دوست با او “دل یکتا ” کرده است چنین آورده است:
Shall I sulk because my love has a double heart?
Happy is he whose she is singlehearted!

بانتینگ علاقه خاصی به شاعران سبک خراسانی داشت ، و از آن میان منوچهری و فردوسی شاعران محبوب او بودند. علاوه بر این که یاد گرفتن فارسی را در آغاز برای خواندن شاهنامه شروع کرده بود دربعضی از اشعار خود از فردوسی الهام گرفته است. مثلاً درشعر “بگذار بیاد آرند سمنگان را/ آن پل و برج و بارو را ” سمنگان عشرتگاه رستم و تهمینه و زادگاه سهراب است ، و شاعر به ایام خوشی که “یک شب و یک ساعت “داشتند و “بخوشی خوردند و آرمیدند” اشاره می کند ، و سپس به تراژدی زندگی اشاره می کند و می گوید :”آنان از یاد آوردن آن یک شب و یک ساعت گریستند.”

بانتینگ قسمت های زیادی از شاهنامه را ترجمه کرده بود و امیدوار بود که لااقل چند داستان از آن را کامل کرده به چاپ برساند. پاند نیز بانتینگ را به ترجمۀ شاهنامه ترغیب می کرد و هردوی آنان مکاتبات زیادی با تی.اس. الیوت داشتند که ویراستار عمده شرکت نشر مشهور فیبر اند فیبر بود. متاسفانه از تمام ترجمه هایی که بانتینگ از شاهنامه کرده است فقط دو قطعۀ در دست است . یکی “پسران فریدون ” است که در آن سرایرج را برای فریدون می آورند ، و درد پدر از مرگ فرزند را نشان می دهد . این ترجمه را اول تی.اس. الیوت در مجلۀ با نفوذ “کرایتریون” منتشر می کند، و پس از مرگ بانتینگ ناشر او آنرا جزوء مجموعۀ اشعار می سازد. خود او فقط قطعۀ مشهوری را که فردوسی بمناسبت شصت سالگی اش سروده است جزوء اشعارش گذاشته است و چند بیت اول آن چنین است:

چو آمد به نزدیک ســر تیـغ شست مده می که از سال شد مرد مست
بــــه جــای عــنانم عـصا داد سـال پراکنده شد مال و برگشت حــال
کشــــیدن نــدانـــد ز دشـمــن عنان اگـــر پیش مــژگــانـش آید سنان
همان دیده‌بان بــر ســر کـــوهســار نــبیند هــمــی لشکر بـــی شمـار
پــــر از بـــرف شـد کـوهسار سیاه هــمــی لشـکر از شــاه بیند گناه …..

When the sword of sixty comes nigh his head
Give a man no wine, for he is drunk with years.
Age claps a stick in my bridle-hand:
Substance spent, health broken,
Forgotten the skill to swerve aside from the joust
With the separated grazing my eyelashes.

The sentinel perched on the hill top
Cannot see the countless army he used to see there:
The black summit’s deep in snow
And its lord himself sinning against the army.

موسیقی شعر برای بانتینگ خیلی مهم بود و او این مطلب را هم در ترجمه ها و هم در اشعار خودش در نظر دارد. او ترجمه ها ی خود را (Overdrafts) می نامد که می توان “پیش نویس” و یا “مسوده” ترجمه کرد، و بنظر می آید که می خواست روی آنها بیشتر کار کند. او از فردوسی و منوچهری یک شعر از هر کدام و از رودکی و سعدی دو شعر برای مجموعۀ آثار خود را برگزیده است. در صورتی که از ترجمه هایی که کرده است و پس از مرگ او جمع آوری شده اند یک شعر از فردوسی، پنج شعر از منوچهری ، سه شعر از سعدی و چهار شعر از حافظ هستند. البته “موش و گربه ” عبید را نیز باید به این لیست اشعار اضافه کرد که بطور کامل ترجمه کرده است. اکثر ترجمه ها از فارسی تمامی اصل نیستند و بانتینگ می خواست یک قسمت غزل یا قصیده را برداشته و آنرا تبدیل به واحد مستقلی بکند. مثلاَ در ترجمه غزل حافظ “ای نور چشم من سخنی گوش کن/ چون ساغرت پراست بنوشان و نوش کن” ابیات آنرا پس و پیش کرده است و خواسته است در آن سه واحد مستقل فکری درست کند. متاسفانه ترجمه های بانتینگ از حافظ زیاد نیست والا از لحاظ انسجام کلام و آهنگینی با وجود این که بصورت شعر آزاد هستند خیلی خوب ترجمه شده اند.

چنانچه گذشت بانتینگ علاقه خاصی به منوچهری داشت و در نامه های خودچند بار مفصلاَ از سبک شاعری او بحث می کند. می گوید :”تنوع شعر او فوق العاده است و هر کاری که کرده است بهتر از دیگران کرده است. اگر صراحت کاتولوس را بخواهی باید بروید سراغ منوچهری. سرعت آناکرئون را فقط در منوچهری می توان پیدا کرد. موسیقی پیچیدۀ اسپنسر رامی توان در منوچهری دید. قصیده رسمی با تمام فخامت و شکوه زبان وطرز بیان آن را نه در پندار بلکه در منوچهری می شود یافت. طنزمنوچهری مستقیم و کوبنده است” سپس بانتینگ خیلی دربارۀ منوچهری در دربار غزنوی و رابطه او با سلطان محمود و مسعود بحث می کند. او معتقد است که خیلی بیشتر از اکثر شرقشناسان انگلیسی و اروپایی دربارۀ شعر فارسی خصوصاً شعرای اولیه “چون فردوسی، رودکی، منوچهری، فرخی وغیره ” مطالعه کرده است، و درک و تحلیل آثار این شاعران برای درک اساسی ادبیات ایران ضروریست. خصوصاَ مطالعه سبک این شاعران را برای درک بهتر عناصر شعری حافظ ضروری می داند ،و می گوید “من معتقدم که موسیقی شعر منوچهری و عنصری همیشه در گوش حافظ بوده است.”

جزوء ترجمه های بانتینگ “موش و گربۀ” عبید زاکانی را نیز نباید فراموش کرد که تحت عنوان “گربه عابد” جزوء “مجموعۀ اشعار” آورده است و اولین ترجمه ایست بانگلیسی از این اثر. پیش از بانتینگ ادوارد براون قسمت هایی از “موش و گربه” را در تاریخ ادبیات خود (جلد سوم) آورده است ، و آرثور کریستنسن تمامی آنرا با توضیحات زیاد به دانمارکی ترجمه کرده بود. گذشته از ترجمۀ بانتینگ “موش و گربه” تاکنون چهار بار به انگلیسی ترجمه شده است: توسط عمر پاند، آربری، مسعود فرزاد و دیک دیویس. مقایسه این پنج ترجمه از لحاظ سبک و نزدیکی به لحن طنز آمیز عبید جالب است. البته بغیر از آربری و مسعود فرزاد دیگر مترجمین متذکر اهمیت سیاسی اثر و این که گربه می تواند مبارزالدین مظفر”عابد و زاهد” خون آشام عصر عبید و حافظ باشد نمی شوند. بانتینگ آنرا داستانی بسیار خواندنی برای کودکان می داند که تا بیست سال پیش (از زمان بانتینگ) بچه ها آنرا در مدرسه می خواندند و “نه همه چیز آن بلکه بسیاری از نکات آن واقعیت دارد.” “گربه عابد” یگانه ترجمه بانتینگ از فارسی است که در آن با موفقیت فورم مثنوی و ردیف قافیه را در آورده است، و با وجود این که داستان را از بعضی لحاظ مدرن کرده است ، و مثلاَ برای “محتسب” کلمه “پلیس” را بکار برده است، طنز عبید را خوب در آورده است.

در مقاله ای که پروین لولوی و گلین پورسگلاو نوشته اند چند ترجمۀ بانتینگ را از فارسی با اصل های آنها مقایسه کرده اند و باین نتیجه رسیده اند که باوجود این که بعضی از خصوصیات بدیعی وکلامی اشعار فارسی از میان رفته است ولی باز “خیلی بیشتر از بسیاری از ترجمه های تحت الفظی لحن و خصوصیات شعری اصل را میرسانند.” بعلاوه این ترجمه ها قسمت قابل توجهی از موفقیت های شعری بانتینگ می باشند، و قسمتی مهم ، ولی فراموش شده ازترجمه های ممتاز ادبی انگلیسی از فارسی می باشند.” خود بانتینگ در ترجمۀ شعر با ازرا پاند هم عقیده بود که باید آن “انرژی” و زیبایی آهنگین آن حفظ شود و با ترجمه های “دانشمندانه” و یا “آکادمیک” موافق نبود. بانتینگ می نویسد:

شعر فارسی بصورت بسیار بدی، و شعر عربی تاحدی کمتر از دست استادان نو افلاطونی که می خواهند همه چیز را بطرزی خود پسندانه به تصوف بچسپانند صدمه دیده اند….
در راه برگرداندن موفق آمیز تر شعر فارسی مشکلاتی هست. مثلاَ حافظ تقریباَ تماماَ متکی براستادی او برآهنگ و تلویحات ادبی می باشد ، که هیچ یک قابل ترجمه نیست. قدرت و تنوع بسیار زیاد منوچهری اغلب بصورت طرحهایی بیان می شوند که مانند نقش و نگار ظریف و پیچیدۀ فرش ایرانی می باشند. بزرگی دیوان سعدی حتی آن استادان را می ترساند که غزل های کلیدی را پیدا کنند…..

در این ادبیا ت ها حدالاقل همان قدر تنوع هست که در ادبیات هر زبان اروپایی که بگیرید….
اگر نخواهیم که از کم خونی فرهنگی هلاک نشویم باید دیر یا زود از(فرهنگ) اسلامی مایه بگیریم. این هم با پیدا کردن سمبول هایی در شعر مولوی به پلوتینوس و یا در آوردن بعضی شعر های معمولی که در همه جا پیدا می شوند به انگلیسی بد میسر نخواهد شد.

بیزل بانتینگ این مطلب را در مقدمه ای که بر “اشعار عربی و فارسی در ترجمه انگلیسی”(1970) پسر ازرا پاند منتشر کرد می نوشت، ودر اشاره ای که به “استادان” می کند کلمه “دان” را بکار می برد که معمولاَ به استادان دانشگاه های کیمبریج و اکسفورد اطلاق می شود. بنظر میرسد منظور بانتینگ در اینجا نیکلسون است. او زیاد توجهی به تصوف نداشت و در ترجمه هایی که از حافظ کرد کاملاَ جنبه عرفانی اشعار او را نادیده گرفته است. با این همه بانتینگ می گوید که عمر پاند وجوه تشابهی بین شعر عربی و فارسی و شعر انگلیسی پیدا کرده است که “درخور توجه و دلپذیر” است و باید بدانسوی رفت. عمرپاند نیز می گوید که ترجمۀ شعر “مرا بسود و فررویخت” و یک رباعی رودکی توسط بانتینگ باعث شد که او بسوی ترجمه از فارسی و عربی روی آورد.
————————————————————
زیرنویس ها:
1 – Stockswood-on- Tyne
2 – Victoria Forde, The Poetry of Basil Bunting, Bloodaxe Books, Glascow, Scotland, 1991, p. 19
3 – Rapallo
4 – Vullers
5 – The Criterion
6 – Schooner
7 – خاطرات 9 مه 940
8 – همان کتاب ص 49 ( 21 آوریل 1945)
9 – Robert Payne, Journey to Persia, 1951
10 – Pisan Cantos (1946), Bollingen Prize
11- Northern Echo
12 – The Spoils
بگفته خود بانتینگ عنوان شعر از سوره الانفال ( یَسلونک عَن الانفال قُل اَلانفالِ لله و الرسول) گرفته شده است.
13 – Briggflatts
14 – Northumberland
15 – “Measure of Words” with Basil Bunting in Tynne Tees TV, 21 July 1983 and 21 April 1985.

16 – داستان این رباعی مضحک که به خیام منسوبش کرده اند از تاریخ‌الفی است و از این قرار است. عمر خیام در حیاط مدرسه‌ای چند خر را می‌بیند و می‌گوید كه یكی از آن‌ها طلبه‌ای بوده است كه بدان صورت دوباره به این عالم آمده است:
ای رفته و بازآمده (بل هم) گشته نامــــت ز میان نـــام‌ها گم گشته
ناخن همه جمـــع آمده و سُم گشته ریش از پسِ كون درآمده دُم گشته

احمد حامد الصراف، عمر الخیام، بغداد، 1949، ص 33. “بل هم” اشاره است به آیۀ قرآنی “بل هم کالانعام او اضّل”

17 – از نامۀ عزرا پاوند به دوستش رواس مورخ آوریل 1935 به نقل از مقالۀ ویکتوریا فورد در کتاب زیر:
“Translations and adaptations of Basil Bunting” by Sister Victoria Marie Forde in Basil Bunting”Man and Poet, ed. Caroll F. Tercell, University of Maine, 1981, p. 302.

18 – Criterion,XV (July,1936),pp 715-716
19 – Basil Bunting, Colleted Poems, (London: Fulcrum Press, 1968)
20 – Arthur Waley
21 – Collected Poems, p. 144
Dick Davis, Borrowed Ware:Medieval Persian Epigrams, Washington, D.C., Mage 1997

23 – Basil Bunting, The Complete Poems,Oxford University Press, 1994, p. 141
24 – Basil Bunting, Uncollected Poems, ed. Richard Caddel, Oxford University Press, 1991, p. 39
25 Basil Bunting, The Complete Poems, ed. Richard Caddel, Oxford University Press, 1994, p. 136 –
26 – محمود کیانوش در نقدی که بر کتاب خودش
(Modern Persian Poetry )
تحت عنوان “اشتباه در شنیدن زبان: ایرانشناسی غربیانه” کرده است ایراداتی بر همین ترجمه بانتینگ از حافظ گرفته است. یکی دو تا از ایرادات کیانوش وارد است ولی وی فقط دقیق بودن ترجمه را ملاک قرار داده است و به این که بانتینگ می خواسته است شعر خوب انگلیسی بوجود آورد توجه نکرده است. نگاه کنید به بررسی کتاب، شماره 27 ، سال هفتم، پائیز 1376، صص 309-310
27 – نامۀ بانتینگ به مجلۀ
(Nine)
مورخ 28 ژوئیه 1949 به نقل از کتاب “بازیل بانتینگ: مرد و شاعر” ص 322
28 – نامه به ژکوفسکی مورخ 29 اکتبر 1953 به نقل از کتاب فوق ، ص 315
29 – در مورد این ترجمه ها و اهمیت تاریخی “موش و گربه” نگاه کنید به ترجمۀ من از آثارطنزی عبید زاکانی. در نشر اول این کتاب من ترجمۀ “موش و گربه” از مسعود فرزاد را آورده بودم ولی در چاپ دوم آن دیک دیویس اجازه داد که ترجمۀ او را بگذارم
Obeyd-e Zakani, Ethics of the Aristocrats and Other Satirical Works, tr. Hasan Javadi, Mage , Washington D.C., 2008
30 – یادداشت بانتینگ بر “گربۀ عابد” در مجموعه اشعار، ص 212

31 – arvin Loloi and Glyn Pursglove, Basil Bunting’s Persian Overdrafts in Basil Banting Man and Poet, 353
32 – Basil Bunting,”Foreward,” in Omar Pound, Arabic and Persian Poems (New York, 1970), p. 11
———————————————————————————————————

فصلی از کتاب “تاثیر ادبیات فارسی بر ادبیات انگلیسی” تالیف حسن جوادی
اصل انگلیسی این کتاب یک بار در 1985 در کلکته و بار دیگر در 2005 در کالیفرنیا چاپ شده است ، متن فارسی آن نیز قرار است از طرف فرهنگستان چاپ شود.
Hasan Javadi, Persian Literary Influence on English Literature, Mazda, Costa Mesa, 2005.

زبان غزه ته چی رضا

دقیقه:

39m50s

سال هاست که ایرانیان برای تحصیل و يا كار به استانبول میروند. اول در دوره عثمانی آنها اصولا به استانبول میرفتند. بهر حال آنجا پایتخت بود و هم مرکز تجارت و سیاست و هم علم و مطبوعات. در قرن بیستم پس از تاسیس جمهوری ترکیه افراد بیشتری به ترکیه و شهر ها ی مختلف این کشور رفتند. برای ایرانیان ترکیه و قفقاز «دروازه تمدن اروپائی» محسوب میشد.

این سنت سفر، تجارت، تحصیل و اقامت و زندگی در ترکیه شامل مردم آذربایجان قفقاز هم میشد.

یک تاثیر که خواهی نخواهی مشاهده میشد، تاثیر زبان ترکی عثمانی (که بعدا «لهجه استانبولی» نامیده شد) بر گویش هم ایرانیان و هم مردم ترک زبان قفقاز بود. هنوز هم وقتی با ایرانیانی که مدت زیادی در ترکیه مانده اند صحبت میکنید، چه فارسی زبان باشند و چه بخصوص ترکی آذری زبان، میتوانید تاثیر این «لهجه استانبولی» را در محاوره و حتی نوشتار آنها ببینید و بشنوید.

مردم عادی ترک زبان در آذربایجان این تاثیر را فورا میفهمند و طبق معمول آذری ها (بخصوص در تبریز و باکو) آن را دست میاندازند.

از وقتی تعداد دانشجویان، گردشگران و، تجار ایرانی و قفقازی که در ترکیه زندگی، تحصیل و اقامت میکنند بیشتر و بیشتر شده و بخصوص از وقتی سریال های تلویزیونی ترکیه محبوب خانه های ایرانی شده است، تمایل تقلید لهجه ترکی ترکیه بخصوص در میان آذری های ترک زبان ایران هم زیاد شده است. آنها به سرعت تلفظ «وطنی» خود را رها کرده و حتی در نوشتن ترکی (و حتی فارسی!)، تاثیر شدید ترک ترکیه را نشان میدهند.

یک نمونه این را میتوان در فیلم معروف و کلاسیک «او اولماسین، بو اولسون» تهیه شده در آذربایجان شوروی دید که قهرمان اصلی اش یک بقال ثروتمند بنام «مشهدی عباد» است که میخواهد با تكيه بر ثروتش با دختری بسیار جوان ازدواج کند. پدر دختر هم که مقروض همه است موافقت میکند اما دختر نامزدی دارد جوان که او را دوست دارد. آنها بکمک پدر، «مشهدی عباد» را فريب داده مجبور به امتناع از ازدواج میکنند طوریکه دو عاشق جوان بالاخره با هم ازدواج میکنند و مشهدی عباد هم با دایه دختر جوان ازدواج میکند – «او اولماسین، بو اولسون!» یعنی حالا که آن یکی نشد، حد اقل این یکی بشود!

اده، دلی اولموسان؟! (دیوانه شده ای مگر؟!)

در بالا یک تکه از همین فیلم معروف «او اولماسین بو اولسون»، اثر اوزییر حاجی بیگوف از سال 1910 (تهبه فبلم از سال 1956) را می بینید که زندگی همان دور باکو را نشان میدهد بسیار آموزنده است – حتی برای امروز ما. توليد اين فيلم كه به كودكى همه نسل من و بعد از من مُهر خود را زده بنظرم به سال 1956 يعنى هشت سال بعد از وفات حاجى بيگوف مربوط ميشود.

از فیلم «او اولماسین بو اولسون» (مشهدی عباد). ضیافت. سر میز غذا. «غزه ته چی رضا» (روزنامه نگار) که تحصیل کرده استانبول است هم جزو مدعوعین است. سر میز طبق عادت هر کس صحبتی میکند. «غزه ته چی رضا» هم با لهجه ترکی استانبولی شروع به سخن میکند و در ابتدا از حضار اجازه میخواهد که صحبت کند. اما کسی حرفهایش را بخاطر لهجه استانبولی اش نمی فهمد. بنا براین جواب نمیدهند. «غزه ته چی رضا» که نمیداند مردم لهجه او را نمیفهمند عصبانی میشود و میخواهد مجلس را ترک کند. حضار جلوی او را میگیرند. مشهدی عباد میگوید «آنقدر غلیظ حرف میزنی که من که کتاب «تاریخ نادری» را تا نصفش خوانده ام نمیفهمم. این بیسواد ها از کجا بفهمند»؟ بعد «غزه ته چی رضا» به لهجه معمولی ترکی آذری شروع به صحبت میکند و مردم میفهمند و همه آشتی میکنند.

متن صحبت:

«(غزه ته چی رضا): افندیلر، مساعده نیزله بیر قاچ کلمه سؤز افاده سینه اشد احتیاجم وار… (سکوت) افندیلر؟ سکوت ایدیورسونوز؟ عجبا مساعده وئرمک ایستمییورسونوزمو؟ هه؟ افندیلر، بیرده جواب وئرمییه جک اولورسانیزسا، بو مبهم سکوتونوزی کندیم اوچون بویوک بیر حقارت عد ائده جگم.
— (جماعت) بارک الله، بارک الله، یاخشی دانیشیرسان…
— بکلیوروم افندیلر… (سکوت) رستم بيگ؟
(یک نفر) — اده، دلی اولموسان؟
— رستم بیگ، بنده نیزی تحقیر ائتمک فکرینیز واردیرسا، نه اوچون بونو کندی خانه نیزده اجرا ائدیورسونوز؟ باشقا بیر یئرده ادا ائتمک قابل دگیلدی می؟ هه؟
(رستم بیگ نمی فهمد): چوخ ساغ اول، چوخ راضی یم…
— آرتیق بو حقارتدیر. من بوردا اوتورمام (دستمال را به میز میزند ومیخواهد برود. یکچند نفر مانعش میشوند و میگویند بیا و بنشین. این بار بازبان معمولی ترکی آذری میگوید:) اده، سحر دن من سیزینن دانیشماق اوچون سیزدن جواب ایستییرم سیز هئچ جواب وئرمک ایستمیرسوز.
(مشهدی عباد): آ کیشی، او قدر غلیظ دانیشیرسان که بیلمک اولمور که نه دییرسن. من ئوزوم تاریخ نادری کتابی نی یاریسینا قدر اوخوموشام اما سنون دئدیگووی آنلامیرام بو بیسوادلار هاردان باشا دوشسون؟!!»

———————————

در ضمن بخوانید: 

حسن جوادی: حلقه استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

روابط دینی ترکیه و ایران

Ahmet Yaşar OcakŞ İslam'ın Ayak İzleri
Ahmet Yaşar Ocak: İslam’ın Ayak İzleri, 2011

این نوشته مقدمه مقاله ای است با تیتر «روابط دینی بین ایران و ترکیه» (*) از کتاب«رد پای اسلام در آناتولی دوره معاصر» بقلم پروفسور احمد یاشار اوجاق (2011) استاد دانشگاه «حاجت تپه» آنکارا (ترجمه از عباس جوادی). اصل مقاله مفصل تر و فراگیر تر است. این کتاب جلد دوم پژوهش استاد اوجاق با نام «رد پای اسلام» است. جلد اول همین کتاب از همین مولف «رد پای اسلام در آناتولی سده های میانه» نام دارد.

——————————————

احمد یاشار اوجاق – از زمانی که ترک ها در قرن یازدهم میلادی  برای اولین بار در سرزمین آناتولی (آناطولی) سکنی گزیده و به تهیه مقدمات تاسیس ترکیه کنونی شروع کردند، ایران شاید یکی از مهمترین همسایگانی بوده است که  ترکیه از همان قرن یازدهم تا اواخر قرن بیستم با آنها نزدیکترین روابط سیاسی، اجتماعی و بخصوص فرهنگی داشته است. اگرچه این مناسبات از اوایل قرن شانزدهم تا تقریبا اواسط قرن هفدهم گاه حتی با مناقشات جنگی همراه بوده، اما با اینهمه روابط دینی قطع نشده است.

در واقع روابط تاریخی ترکان و ایرانیان قبل از آمدن ترک ها به آناتولی، در آسیای میانه و حتی قبل از اسلام شروع شده است. میدانیم که بعضی جوامع ترکان آسیای میانه قبل از قبول اسلام، در مراحل تاریخی و مناطق گوناگون آئین های زرتشت، مزدا، مانی و مزدک را پذیرفته، چند قرن با این اعتقادات زیسته و حتی بعد از اسلام نیز تحت تاثیر این ادیان بوده اند. منابع عربی و قارسی سده های 10-13 در این مورد اطلاعات مهمی بدست میدهند. بیشک روابط دینی در دوره اسلام بیشتر و فشرده تر هم شده و در حوزه های مذاهب و تصوف متمرکز شده اند. این روابط دینی بخصوص در قرون 13-14 بعلت برخی کوچ های بعضی نخبگان ایرانی به ترکیه تشدید هم شده است.

باید تاکید کرد که ترک ها وقتی هنوز در آسیای میانه بودند، بیشتر از اعراب، تحت تاثیر تجار و صوفیان ایرانی قرار گرفته از آن طریق اسلام را آموخته اند. یکی از نشانه های روشن این تاثیر، لغات دینی اسلامی است که ترک ها از فارسی (و نه عربی، -م) گرفته و هنوز هم در ترکی ترکیه بکار میبرند. از آن جمله اند لغاتی مانند «پیغمبر» (بجای «الرسول» و یا «النبی» عربی)، «نماز» (بجای  «الصلوه» عربی)، «آبدست» (بجای «الوضو» ی عربی)، «اوروج» (شکل تغییر یافته «روزه» بجای «الصوم» عربی)، «فرشته» (بجای «الملک» عربی) و غیره. یک سند تاریخی که نشان میدهد ترکان اسلام را از طریق ایرانیان قبول کرده اند، اثر نیمه افسانه و نیمه منقبت نامه ای بنام «تذکره ساتوق بغرا خان» است که احتمالا در قرن یازدهم نوشته شده است. این اثر شرحی است بر اینکه حکمران دولت  قراخانیان، ساتوق بغرا خان، چگونه با تعلیمات سلسله ایرانی سامانیان اسلام را پذیرفته است.

تاثیر ایران بر طوایف  ترک چنان قوی بود که حتی در شورش های مهدوی استاد سیس، المقنع و بابک خرمدین که ایرانیان در قرن نهم و دهم در ماوراالنهر، خراسان و آذربایجان بپا کردند، درکنار ایرانیان، طوایف تازه مسلمان شده ترک هم شرکت نمودند.

از اواسط سده دهم به بعد، تفسیر اسلام که رنگ فرهنگ تصوف ایرانی داشت در قبول اسلام از سوی جمعیت های ترک زبان نقش تشویق کننده ای بازی کرد. متصوفین ترک که در حلقه های تصوف ایرانی تربیت یافته بودند نیز در این رهگذر تاثیر مهمی گذاشتند. صوفی معروف آسیای میانه احمد یسوی (وفات در سال 1167؟) که دانشمند ترک فواد کوپرولو در اوایل قرن بیستم به دنیای علم معرفی کرد، یکی از معروف ترین چهره های این گروه از متصوفین ترک بود.

احمد یسوی در شهر ترکستان (نام سابقش: یسی) که در قزاقستان کنونی قرار دارد بدنیا آمد و اولین دروس تصوف را از صوفی بزرگ یوسف همدانی (وفات: 1140) گرفت. همدانی که به میان ایلات کوچنده ترک در دشت های آسیای مرکزی میرفت، تفسیر ایرانی مکتب تصوف اسلام را بدون ایجاد تناقضی با عادات و سنن فرهنگی آنان و با استفاده از قالب های اساطیری که بر فرهنگ این ترکان حاکم بود، به آنان عرضه میکرد. جوامع ترکی که در دشت های آسیا از جائی به جائی کوچ میکردند، عموما اسلام را از متصوفینی مانند احمد یسوی آموختند. این وضع در زمان قراخانیان، خوارزمشاهیان و سلجوقیان ایران نیز ادامه یافت. اما صوفیان شهری ترکان بیشتر در حلقه های متصوفین ایرانی جمع آمدند و وارد طریقت های آنان شدند. ترک ها که بعد از جنگ ملازگرت در سال 1071 (که دروازه های آناتولی را به روی ترکان باز کرد، -م) و بخصوص در زمان استیلای مغول شروع به اسکان در سرزمین های ترکیه کردند، این جو و محیط دینی را نیز (از آسیای میانه و ایران، -م) با خود بهمراه آورده بودند.

————————————–

(*) Ahmet Yaşar Ocak: Türkiye-İran Dini İlişkileri (279-298); Yeniçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri; Osmanlı Dönemi , İstanbul 2011