هزار سال قبل ترکیه مسلمان و ترک زبان نبود

امپراتوری روم شرقی (آناتولی) قبل از آغاز تسلط ترکان اغوز سلجوقی حدود سال 1071 (برای بزرگ کردن تصویر روی نقشه کلیک کنید)

هزار سال قبل ترکیه مسلمان نبود، ترکی زبان هم نبود، اسمش هم هنوز «ترکیه» نشده بود.

درفصل های گذشته دیدیم که نیاکان ترک ها و گروه هائی که به تدریج به آنان پیوستند، در هزاره یکم میلادی در پهنه آسیای میانه پراکنده گشتند و همزمان با سقوط ساسانیان و سلطه اعراب بر خاورمیانه و ایران، وارد جهان اسلام شدند.

دو سه قرن پیش از اسلام، در اروپا، قبایل بدوی ژرمن با حملات خود به ایتالیای کنونی، امپراتوری پهناور و قدرتمند روم را ویران کرده و دولت آن را که بر اغلب اروپا و سرزمین های مجاور دریای مدیترانه حکمفرمائی مینمود، سرنگون کرده بودند. از آن دولت جهانی تنها بخش شرقی آن با مرکزیت «بیزانس» یعنی استانبول و ترکیه کنونی باقی مانده بود که هنوز تحت حاکمیت باقیمانده امپراتوری مسیحی روم قرار داشت. زبان غالب رومِ شرقی، یونانی و در ولایات شرقی و جنوبی آن، آرامی سریانی، ارمنی و پهلوی بود. لشکریان خلافت اسلامی، جنوب ترکیه کنونی، سوریه، عراق، ایران، فلسطین و شمال آفریقا را فتح کرده و مردم این سرزمین ها را تابع خود نموده بودند. ولی بخش بزرگی از ترکیه کنونی هنوز با عنوان «روم شرقی» مسیحی مذهب و غالبا یونانی زبان باقی مانده بود.

تا سال 1071.

در این سال سلطان آلپ ارسلان سلجوقی، برادرزاده و جانشین طغرل بیگ (بیگ) سلجوقی، فاتح خراسان و ایران، در نبردی در نزدیکی دهکده مانزیکرت (ملازگرت) در شمال دریاچه وان، امپراتور روم شرقی را شکست داد. با این ترتیب دروازه های آناتولی یا روم شرقی بر روی سیل قبیله ها و طایفه های مختلف (و غالبا اُغوز سلجوقی) که از ایران رو به سوی آناتولی گذاشته بودند، باز شد. بدون شک این اولین باری نبود که ترک ها قدم به خاک روم شرقی میگذاشتند. طغرل بیگ دو سال پس از فتح مرو (1403 م.) برادر خود چاغری بیگ را همراه با گروهی از سواران ترک به آناتولی فرستاده بود تا از نزدیک امکانات حمله نظامی به این سرزمین های «کفار» را برآورد کند[1]. چاغری بیگ نیزبعد از مدتی  با خبرهای تشویق آمیز در باره امکانات مساعد حمله، یغما و اشاعه اسلام در آناتولی به خراسان بازگشته بود.

اگر چند قرن عقب تر، به دوره ساسانیان، رقابت آنان با روم شرقی و نقش دوجانبه ترک های دشت ها در بین این دو امپراتوری برگردیم، نمیتوان دور از احتمال دانست که گروه های معینی از مردم ترک زبان، مخصوصا در مناطق مرزی، مناسبات معینی با اهالی روم شرقی داشته اند. اما هیچ دلیل و شاهدی تاریخی مبنی بر استقرارمنسجم و احتمالا اظهار وجود سیاسی وقومی ترک ها در آناتولی قبل از سلجوقیان در دست نیست.

در رابطه با اقوام، مذاهب و زبان های مردمان آناتولی پیش از حاکمیت ترک ها به این دیار قبل از ورود سلجوقیان به این منطقه، یعنی هزار سال پیش، اطلاعات کافی ومستند تاریخی موجود است.

کمی به گذشته برگردیم.

امپراتوری روم (غربی) حدودا پانصد سال بعد از میلاد متلاشی شد. فروپاشی غربِ امپراتوری روم زمینه ساز دولت های مدرن اروپا گردید.

این بار بخش شرقی امپراتوری روم کار را ادامه داد. زبان مشترک غربِ امپراتوری، لاتین بود، مذهب آن («پاگانیسم» یا چند خدائی) به ادیان ابراهیمی کنونی ربطی نداشت (در فرهنگ شرقیان مسلمان،  آنها «بت پرست» نامیده میشدند). اما روم شرقی سنت امپراتوری را با زبان یونانی و دین مسیحیت ارتدکس ادامه داد. بعد از کلیسای «سن پیر» واتیکان، کنستانتینوپل (استانبول بعدی) و کلیسای «آیا صوفیا» در همین شهرمرکز مسیحیت گردید  (امروزه این کلیسا به مسجد تبدیل شده است). صدها نوشته و سند رسمی، کلیساها و شمایل های مسیحی آشکارا غالب بودن مسیحیت در آناتولی تا آمدن سلجوقیان را نشان میدهد.

از نگاه قومیت و زبان نیز وضع آناتولی تا دوره ترکان به همین درجه روشن است. زبان حاکم بر غرب آناتولی و صفحات مرکزی تا شرق ولایت کاپادوکیا (در آناتولی مرکزی) بدون تردید یونانی بود. آثار کتبی بسیاری به این زبان از این دوره بجا مانده است. در شرق کاپادوکیا عنصر زبان و فرهنگ یونانی در مقایسه با غرب و مرکز آناتولی به مراتب ضعیف تر بود. آنگونه که گذشت، مردم بخش شرقی بیزانس اغلب سریانی، ارمنی و پهلوی زبان بودند (چندی از تاریخ نگاران یونانی گروه اخیر را «کُردی زبان» هم نامیده اند.)

از نگاه مستندات تاریخی شکی نیست که حاکم شدن زبان یونانی بر غرب و مرکزآناتولی و مناطق ساحلی دریای مدیترانه و حتی دریای سیاه مربوط به گسترش زبان، فرهنگ و تجارت یونانیان به این مناطق در یکی دو قرن پیش از ظهور اسکندر مقدونی بوده است.

 حدود 800 تا 750 سال پيش از ميلاد يعنی کم و بيش زمانی که در ايران، مادها نخستين دولت ايرانی را بنا نهادند، يونانی زبان هائی که در يونان میزیستند، به طور روز افزونی شهر های خود را ترک کرده و در سرزمين های دور و نزديک، به اصطلاح « ُکلُنی» های خود را با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم يونانی ايجاد کردند. رشد جمعيت يونانی زبان، مصرف روزافزون چوب درختان برای ساختن کشتی ها و کمبود کشت و کارغلات و مواد غذايی، آنها را وادار به کوچ به سرزمين های دور و نزديک ميکرد. تا آن زمان يونانی ها در چند شهر مهم و نسبتا بزرگ ميزيستند. آنها «دولتشهر» نامیده میشدند، زیرا خود شهروندان، شهرهای خود را اداره میکردند. مهم ترين دولتشهر آن دوره، آتن بود. بعضی از اين دولتشهر ها در داخل يونان امروزی و برخی ديگر مانند سارديس، اسميرنا (ازمير کنونی)، اسپارتا، ميلِت و اِفِسوس در ترکيه کنونی قرار داشتند. در همین دوره چند صد ساله بود که زبان و فرهنگ یونانی جایگزین زبان و فرهنگ های دیگر هند و اروپائی آناتولی (مانند لیدیائی) گشت. متعاقبا دو سه قرن بعد، به دنبال ظهور مسیحیت، یونانیان و مردمان یونانی زبان شده ی آناتولی نیز به مسیحیت گرویدند.[2]

در ولایات شرقی آناتولی (سواحل دریای سیاه، مناطق نزدیک به ارمنستان، گرجستان، سوریه، ایران و عراق کنونی) مردمان غیر یونانی زبان بیشتر بودند، از جمله گرجی ها، لازها، ایرانی زبان ها (کُردها؟)، آسوری ها و ارمنی ها. در سده های دهم و یازدهم، روم شرقی بخشی از مناطق مرزی در شرق امپراتوری را نیز الحاق نمود و با این ترتیب جمعیت غیر یونانی در شرق امپراتوری تا حدی افزایش یافت.[3]

مورّخ معروف ترک محمد فواد کؤپرولو در رساله خود «اِتنوگرافی ترک هائی که به آناتولی آمدند» (1922) مینویسد  «ترک هائی که آسیای میانه را پشت سر گذاشته و پس از مدتی اقامت در ایران به آناتولی آمدند و زبان مردم این سرزمین را به ترکی تغییر دادند، اساسا منسوب به ترکمن ها بودند،» اما آنها در اینجا همچنین با دیگر اقوام ترک مانند آق قویونلو ها، قراقویونلوها (…) و همچنین مردم بومی آناتولی آمیختند.«اسنادی که در دست ما میباشند به روشنی نشان میدهند که ترک های کنونی آناتولی حاصل اختلاط عناصر بسیار گوناگون قومی هستند.»[4]

ترکی زبان شدن روم شرقی اساسا در نتیجه تهاجم، مهاجرت و حاکمیت قبایل و لشکریان ترک سلجوقی از آسیای مرکزی از طریق ایران بوده است. ترکی زبان شدن بخشی از مردم ایران (از جمله آذربایجان) نیزحلقه جدائی ناپذیر همان زنجیر تحولات نظامی و سیاسی منطقه در ارتباط با مهاجرت طولانی مدت ترکان از آسیای میانه تا روم شرقی و آسیای غربی بین سال های 1000 تا 1500 م. است.     

اما چگونه شد که جانشین شرقی و یونانی امپراتوری روم به دنبال شکست سال 1071 از ترک های سلجوقی، به تدریج ضعیف تر و ضعیف تر گشت و در نهایت کاملا فروپاشید، در حالیکه در مقابل نیروهای منسجم نظامی آنها، تنها بیگ ها و خان های ترک بودند که با اسب سواران و تیراندازهای قبیله ها و طایفه های مختلف خود میجنگیدند؟

شاید خود این پراکندگی در نیروهای مهاجم ترک یکی از دلایل مهم پیروزی آنها در دراز مدت بود. واقعا هم باید در نظر داشت که بین سال 1071 یعنی نخستین پیروزی مهم ترک ها بر بیزانس و فتح نهائی استانبول در سال 1453 تقریبا چهار قرن فاصله وجود داشت. این مدت طولانی سرشار از تهاجم، اشغال، مقاومت، حمله متقابل، یغما، استملاک و راندن مردم بومی از خانه و کاشانه خود، اتحادها و جنگ های سودجویانه و تاکتیکی بین طایفه های ترک یا همدست شدن ترک ها و رومیان برضد دشمنی مشترک در مقاطع مختلف و به طور همزمان، آمیزش همه اقوام این سرزمین بود. بعلاوه، در تمام این مدت طولانی، طایفه ها و قبایل تازه نفس جدیدی از جانب ایران و قفقاز میرسیدند که در سر سودای ثروت، قدرت و حاکمیت زیر بیرق «اسلام بر ضد کفار» می پروراندند. این قبایل و طایفه ها هرکدام به منطقه ای از  روم شرقی می تاختند و سعی میکردند در آنجا ریشه بیفکنند. این منطقه ها را در تاریخ ترکیه «بِی لیک ها» (بیگ نشین ها) نامیده اند. هرکدام از آنان نامی داشت که به طایفه مهاجر یا رئیس آن طایفه مربوط بود. احتمالا مهم ترین آنها در طی این 400 سال بیگ نشین سلجوقیان روم، قرامانیان، دانشمندیان و طبعا «آل عثمان» در سواحل شرقی تنگه بُسفُر بود که بالاخره بر رومیان و دیگر بیگ نشینان رقیب ترک چیره شد و امپراتوری واحد  عثمانی را ایجاد کرد. تا حاکمیت «آل عثمان» در اواسط قرن پانزدهم، امیران  ترک با نیروهای محلی خود در حال کشاکش و رقابت با یکدیگر بودند. مرزهای آنها مرتبا در نتیجه زد و خورد آنان با رومیان یا بین یکدیگر در حال تغییر بود.

تقریبا بیست سال پس از نبرد مانزیکرت امپراتور روم شرقی (که خود و مردمش مسیحی ارتدکس بود) از پاپ کاتولیک روم (غربی) طلب کمک نمود تا در مقابل سلجوقیان مسلمان مقاومت بیشتری کند. این نخستین از سلسله حمله های صلیبی است که برای کمک به مسیحیان ارتدکس بیزانس انجام می یافت. سه تا چهار اقدام دیگر صلیبیان برای دفع خطر سلجوقیان انجام گرفت، اما نتیجه ای نداد. ظاهرا اختلافات مذهبی بین ارتدکس ها و کاتولیک ها و بی بند و بار بودن جنگجویان صلیبی باعث سلب اعتماد بین دو طرف مسیحی شد و نتیجه ای نداد. البته نقطه ضعف های مختلف حکمرانان روم شرقی نیز به روند زوال این امپراتوری کمک کرده است.

به نظر برخی تاریخ نگاران، یک عامل مهم دیگر در فروپاشی روم شرقی، اختلاف و ضدیت بین مدیریت دولت در مرکز (یعنی قسطنطنیه یا استانبول) و ولایت ها از یک طرف و دستگاه نظامی دولت روم شرقی از طرف دیگر بوده، تا جائیکه در نهایت مهاجمان ترک هراسی در مقابل نیروهای نظامی ولایات روم شرقی نداشتند. از سوی دیگر، هرچه زوال دولت روم شرقی ادامه می یافت، مزدوران خارجی از اقوام مختلف از جمله روس ها، گرجی ها، ارامنه، ایرانیان و حتی خود ترک ها به جای سربازان بومی به جنگ با مهاجمان فرستاده میشدند. این امر از طرفی احتمال لغزش سربازان مزدور از وفاداری به دولت روم شرقی و اخذ رشوه از دشمن را افزایش میداد و از طرف دیگر خرج گزافی را بر دوش دولت روم شرقی میگذاشت.[5] جنگ های فرسایشی بی پایان با ساسانیان ایران نیز به عنوان یکی از چند عامل شکست روم شرقی عنوان شده است.

در شرایط محاصره و تالان شهرهای مسیحی نشین آناتولی وحمله های پی در پی برای ده ها سال، قبول اسلام از طرف مردم بومی در سده های یازدهم و دوازدهم شدت گرفت. در بسیاری منابع یونانی و ارمنی این دوره که از طرف مردم بومی تالیف شده، اینگونه رویاروئی ها که در نهایت به افزایش قبول اسلام از طرف مردم بومی و به طور همزمان رواج زبان ترکی در بین آنان منتج شده، به تفصیل شرح داده شده است. برای نمونه میتوان به وقایع نامه «ماتئوس اورهایه تسی» ارمنی در باره محاصره و بالاخره فتح شهر«ملی تنه» (مالاتیای کنونی) و آتش زدن به روستاهای اطراف آن از طرف «امیر محمد دانشمند» در اوایل قرن دوازدهم اشاره کرد. لیکن منابع ترکی زبان در باره اینگونه تحولات بسیار کم است. شاید مهم ترین منبعی که میتوان در این زمینه نام بُرد، اثر منظوم و حماسی «دانشمند نامه»[6] از قرن دوازدهم باشد که نویسنده آن معلوم نیست، اما از قرن سیزدهم به بعد چند بار از طرف منابع اسلامی به تحریر در آمده و با جزئیات و احتمالا مبالغه های بسیاری، گسترش اسلام و حاکمیت ترکان قبیله «دانشمندی» را در جنوب شرقی آناتولی شرح میدهد. ضمنا «دانشمندنامه» یکی از نخستین آثار مکتوب حماسی به زبان ترکی شمرده میشود.[7] یکی از خطوط اصلی حماسه ترکی «دانشمند نامه» دعوت به «جهاد» اسلامی بر ضد «کافران» در جنوب شرقی آناتولی و گسترش آن به دیگر سرزمین های «بلاد روم» است. 

برخی منابع (مانند برایس، 1955) برآنند که در یکی دو قرن نخست ترک شدن آناتولی، مهاجران ترک به دو دسته تقسیم میشدند. قبایل کوچ  نشین اغلب در دشت‌ها و روستاها سکنی می‌گزیدند، تا مراتع لازم برای چراندن گوسفندان خود را به دست آورند، در حالیکه لشکریان  و امیران ترک شهرها را برای زندگی برمیگزیدند که بیشتر جمعیت بومی داشتند[8]. اما بنظر میرسد که در سده های 13 و 14 مجموع ترک زبانان مسلمان شامل کسانی که منشاء آسیای مرکزی داشتند و همچنین گروه های مردم بومی که در یکی دو قرن پیش از آن ترک زبان و مسلمان شده بودند، به مراتب بیشتر شده بود. در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی رد میشد، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود»[9]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید در غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم نیز قابل توجه است[10]. در هر حال، روند قبول اسلام و گسترش زبان ترکی (و در عین حال تحکیم و انسجام آن به صورت ترکی عثمانی) در تمامی این دوره و حتی بعد از آن به موازات هم پیش رفته است.

به راستی هم میتوان دو قرن نخست یازدهم و دوازدهم را دوره زوال تدریجی بیزانس و افزایش تدریجی قدرت و نفوذ اسلام و زبان ترکی شمرد، در حالیکه دو قرن بعدی سیزدهم و چهاردهم دوره متلاشی شدن نهائی امپراتوری روم شرقی و تحکیم کامل قدرت ترک ها بود، روندی که در نهایت با واحد شدن قدرت ترک ها در هیئت خاندان عثمانی و فتح استانبول در سال 1453 از طرف سلطان محمد فاتح به اوج خود رسید.

در این 400-500 سال مشخصات گسترش اسلام بین مردم بومی مسیحی کم و بیش شبیه روند تغییر دین در سرزمین های دیگری بوده است که در تاریخ نگاری منطقه (مثلا در نمونه استیلای اعراب بر ایران ساسانی)  نقل شده است. یکی از آن مشخصات، مجبوریت پرداخت «جزیه» یا مالیات اضافی و همچنین خراج از بابت درآمد از زراعت و تجارت برای غیر مسلمین «اهل کتاب» یعنی مسیحیان و یهودیان بوده است. اسناد مختلف دایر بر جمع آوری مالیات در بیگ لیک های مختلف ترکی تا سال 1500 نشان دهنده آن است که حجم جزیه و خراج های دیگری که از غیر مسلمین «اهل کتاب» اخذ میشد، «قابل توجه» بوده و کم نبودند افراد، زمینداران و تاجران مسیحی که اساسا به خاطر گریز از پرداختل اینگونه خرج های کلان و اضافی به اسلام گرویده اند. از طرف دیگر در جوّ و شرایط اعلام شده به عنوان «جهاد علیه کفار»، آنگونه که در «دانشمندنامه» به تفصیل شرح داده شده، بزرگان برخی جماعت ها، روستا ها و حتی شهرها برای حفظ جان و امنیت مردم عادی از حمله، قتل و غارت و خرابی آبادی ها، غالبا بدون اطلاعات چندانی از اسلام به این دین نو گرویده اند[11]. در همین چارچوب هم هست که شاید بتوان قبول اسلام از سوی روستاها و حتی شهر های مسیحی به صورت دسته جمعی را بهتر درک نمود. بدون تردید این نوع «عافیت  طلبی» انسانی جهت حفظ خود، خانواده و محیط خود نه اولین و نه آخرین نمونه در تاریخ جوامع بشری بوده است.[12]

در بررسی شکل گیری اسلام به دنبال گسترش حاکمیت سلجوقیان در آناتولی دو سه عامل مهم دیگر را نیز نمیتوان نادیده گرفت. یکی از این عامل ها، حمله مغول به آناتولی در اوایل 1240 میلادی شروع شد. این تقریبا ده سال پس از حمله مغول ها به ایران بود. در آناتولی، مغول ها به پیروزی قاطع بر سلجوقیان روم نائل گشتند و آنها را فرمانبر و خراج پرداز خود نمودند. 60-70 سال بعد قدرت مغول ها رو به زوال گذاشت و سلجوقیان روم نیز نتوانستند قدرت و نفوذ سابق خود را بر آناتولی احیاء کنند. در نتیجه بیگ لیک های کوچک و بزرگ محلی ایجاد شدند. میدانیم که  مغول ها و ایلخانان مغول که بر ایران حکمرانی میکردند، تا دوره غازان خان مسلمان نبوده، بلکه غالبا آئین نیاکان شمن باور خود را داشتند. برخی مورخین بر آنند که حاکمیت حتی کوتاه مدت مغول ها بر بخش هائی از آناتولی ممکن است که شدت و حدّت اسلام متشرعانه و حنفی دوره سلجوقیان بزرگ ایران را در آناتولی تا حدی متعادل کرده باشد. بسیاری از مورخین دیگر نیز نوشته اند اسلامی که با ترکان به آناتولی آمد، دو رنگ و آهنگ متفاوت، اگرچه غالبا مکمل و نیازمند به یکدیگر را داشت: از طرفی اسلام متشرع، مکتوب و منسجم مذهب حنفی تسنن و از طرف دیگر اسلام متصوفانه و تساهل پروراحمد یسوی از آسیای میانه و مولانا جلال الدین بلخی (رومی) که خود در همین دوره (1207-1273) در قونیه (سابقا ایکونیوم) میزیست و درگاهش به روی همه، مسلمان و غیر مسلمان، باز بود.


[1] Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, s. 300

[2] Cunliffe, Barry: 10,000 Jahre Geburt und Geschichte Eurasiens, S. 184, 216.

ضمنا ن. عباس جوادی: از کورش تا اسکندر، 1403، نسخه پی دی اف

[3] Speros Vryonis., Jr.: The Decline of Medieval Hellenism in Asia Minor…, p. 53.

[4] Mehmed Fuad Köprülü: Islam in Anatolia after the Turkish Invasion, University of Utah Press, Salt Lake City, 1991, p. 4

[5] Vryonis: Ibid., pp. 75-80.

[6] Necati Demir (hazırlayan): Danişmend-Name, Niksar (TR) 1999.

[7] T. Bekker-Nielsen: Textual Problems in the Danişmendname, PDF, Mediterranean Journal of Humanities, XIII (2023) 59-70; Vryonis, ibid, pp. 173-174.

[8] Brice, W. C.: The Turkish Colonization of Anatolia; 1955, PDF, p. 21. 

[9] Halil İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-6.

[10] Inalcık, aynı eser, s. 110-127.

[11] Vryonis, ibid, p. 178.

[12]  Vryonis, ibid, pp. 351-402.

(این مقاله فصلی از کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» است که امید است به زودی چاپ و منتشر شود.)

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

فاروق سومر (1924-1995)

مقدمه، ترجمه و تلخیص: عباس جوادی

پروفسور فاروق سومر یکی از استادان تاریخ در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا»ی ما در آنکارا بود. اما او یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل غُز (اغوز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص به آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس سرازیر میشدند که در نتیجه بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق هم رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین ها و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: مقاله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف یک تاریخدان و زبانشناس دیگر و معروف ترک، پیش کسوت پروفسور سومر، استاد احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (انگلیسی) و مقالات متعدد دیگر او مطرح شد و بعد از فاروق سومر از طرف تاریخنویس معروف ایران رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان»، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان»، ۱۹۸۹، پاریس، به زبان فرانسوی) مورد بحث قرار گرفت که این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم به فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره مقالات استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این مقالات را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت، آن را به فارسی ترجمه هم کرده و در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله پروفسور سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبعا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا»ی ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی – پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات لغوی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز می پردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک است، یا ترکی شدن زبان نخست مردم پس از چند نسل. اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، سومر با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او دگرگشت زبان است و نه تیره و به اصطاح «نژاد». به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند، معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی، بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن آنان است است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده و میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

و اما چکیده رساله فاروق سومر:

مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود

نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

نوشته: پروفسور فاروق سومر

خلاصه و ترجمه: عباس جوادى

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها به عنوان بانیان امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه مهاجرت کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و جداگانه ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های سلجوقیان آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملوک و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی های خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. استان فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود، اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم، قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» (قبچاق، م) بودند، اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله کرده و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند، اما موفق نشده و برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده و در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچ نشین ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده و به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود).

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب میکند، زیاد بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها مربوط به دوره قبل از مغول هم هستند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا میبینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند و بر این پایه میتوان گفت که حاکمین ایلخانی بعضی مغول بودند و بعضی دیگر ترک. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده و به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب «بَی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران می نوشتند و هنوز هم می نویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنها اویغور بودند که امیر سونج اقا هم در راس آنها قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند، اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط، زبان ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد، اما به تدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید، از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول به قتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده و سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند از خود نموده و حتی رو به سوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند و وارد تبریز هم شدند.  اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله قبایل ترکمن بسیاری از ترکیه به آذربایجان بازگشته و در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا به صورت ترکی آن قید کرده اند.

سوم: دوره بعد از مغول(دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

1. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده و در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده و امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. به دنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نشد.

2. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته و به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی به نام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی به نام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار – افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

3. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر مهاجرت که از ترکیه به ایران شده، در زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده و برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچ نشین نبودند. روستائیان ترک هم ار شرق آناتولی رخت بر بسته، رفتند و این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یابد. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است، مینویسد که زبان ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را به صورتی کامل فراگرفته و به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

آنگونه که از خاطرات سیاحان هم بر می آید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آ ن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر اینطور نمی بود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده، آن را قبول کنند. به همین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان ترکی هم نمیدانستند اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، ترکی را می آموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

(نشر نخست در: عباس جوادی: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، اچ اند اس، لندن 2015)

لینک اصل رساله فاروق سومربه ترکی ترکیه: ترک زبان شدن آذربایجان

خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران

دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام
دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام

نفوذ زبان ها و لهجه های ترکی (درست ترش: ترکیک) به قفقاز و آذربایجان از چه زمانی شروع شد؟ بعضی منابع ترکی و فارسی نوشته اند که مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان و نفوذ زبان ها و لهجه های مختلف ترکی در قرن هفتم پ.م. یعنی تقریبا 2700 سال پیش با نفوذ سکا ها و دیرتر هون ها و سپس خزرها به قفقاز شروع شد. به نظر آنها این آغاز تغییر زبان مردم شرق قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی به ترکی است. مثلا دکتر جواد هیئت در «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» نوشته بود: «اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان در قرن هفتم قبل از میلاد، بقولی با مهاجرت سکاها (اسکیت ها) شروع میشود. مهاجرتهای بعدی در قرنهای چهارم و پنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است.»[1]  از سوی دیگر توفیق حاجی یف، استاد سابق دانشگاه باکو، در یک کتاب درسی برای مدارس عالی جمهوری آذربایجان از جمله می گوید: «یکی از دلایل اینکه از هزاران سال قبل از میلاد اقوام ترک در سرزمین های آذربایجان حضور داشتند، روشن شدن منشاء قومی (ترکی، م.) اسکیت ها یا سکا هاست…»[2] و بعد از شرح اینکه سکاها چه هزاران سال قبل و چه بعد از میلاد در سرزمین های میان دو رود «کور» و ارس و همچنین دولت ماد حضور داشتند، مدعی میشود که سکا ها هویتی ترکی داشتند و همچنین هون ها نیز مانند خزرها و «سابیرها» و بلغارهای ترک آسیای میانه، دارای قومیت ترکی بودند.[3]

«هزاران سال قبل از میلاد…»؟

این نظریه ها که در منابع دانشگاهی و غربی از آن اثری نیست، هم از نظر تاریخ تحولات سیاسی و هم تاریخ زبان ها از احتمال دور و فاقد جدیت علمی هستند. همه شواهد و نشانه ها این تشخیص مورخین غربی و اکثر مورخین ترکیه را تائید میکنند که زبان ها و لهجه های ترکی چه در شمال و  چه در جنوب رود ارس اصولا بعد از سلجوقیان و شروع مهاجرت اقوام ترکی زبان در قرن یازدهم به ایران و آناتولی نفوذ کرده و به تدریج در عرض چند قرن به زبان اکثریت مردم آذربایجان و سپس آناتولی تبدیل شده است.

قبل از سلجوقیان و حتی قبل از اسلام، بخصوص در دوره ساسانیان که در منطقه قفقاز در حال رقابت و کشاکش سیاسی-نظامی با امپراتوری روم (بیزانس) بودند، دسته های جنگجویان خزر و ترک  اغلب با حمایت بیزانس از دشت های جنوب روسیه به سرزمین های قفقاز جنوبی و بخصوص مناطق شمالی این سرزمین ها حمله می نمودند، اما این نفوذ که تا قرن هفتم گذرا و کوتاه مدت بود، به تدریج شدت یافته و بخصوص بعد از حملات و حکومت سلجوقیان و مهاجرت قبایل ترک از جنوب ارس یعنی آذربایجان منتج به تحولات زبانی و آمیزش های قومی در قفقاز و آذربایجان شده است.

تشخیص و قبول این واقعیت هیچگونه عیب و نقصی برای اقوام و ملل ترک زبان قدیمی و معاصر نیست. پافشاری بر ادعاهای بی اساسی مانند «قدمت هزاران ساله» اقوام، زبان ها و لهجه های ترکی در آذربایجان یا ترکیه نه تنها اعتبار آنها را در نزد مردمان پیش قدم تر از آنها بالا نمی برد، بلکه مایه شرمندگی آنان نیز میشود. چند هزار ساله بودن یک قوم یا زبان دلیل برتری آن بر دیگر اقوام و زبان ها نیست. اکثر ملل و زبان های معاصر و پیش رفته کنونی، تاریخی به سختی طولانی تر از هزار سال دارند. متقابلا، اکثر ملل و زبان های باستانی، امروزه یا از بین رفته اند و یا به دلایل گوناگون به تمدن ها  و زبان هائی عقب مانده تر از ملل پیشرفته جهان کنونی تبدیل گشته اند. کسب اعتبار بین المللی یا حتی گروهی-ملی نه با انگاشتن بی دلیل باستانی بودن قوم و زبان خود در گذشته، بلکه سعی و تلاش در کسب رفاه و آزادی در زمان معاصر و پیشرفت بیشتر در آینده ممکن خواهد بود.

در این نوشته کوشش خواهیم کرد ادعاهای تاریخی فوق در باره نفوذ اقوام سکا، هون، خزر و ترک به قفقاز را با مراجعه به آثار علمی و دانشگاهی معاصر بررسی کنیم.

سکاها و هون ها

امروزه در باره هویت قومی سکا ها و اینکه اکثر آنان ایرانی زبانان شرقی (از جمله خیون های متون پهلوی) بودند، اختلاف نظری جدی و علمی وجود ندارد.[4]

البته از قرن بیستم به بعد اکثر مورخین دوران باستان و مردم شناسان به این نظریه تمایل یافتند که اکثر قبایل دوران باستان و قرون وسطا از جمله سکا ها، هون ها، خزرها و ترک ها نه مجموعه ای از نظر قومی و زبانی واحد و متجانس، بلکه اتحادیه هائی متشکل از قبایل و طایفه های مختلف با قومیت و زبان های گوناگون و متغیر بوده اند و مورخین نام قوم حاکم و زبان آن را به همه آن اتحادیه های قبیله ای تعمیم داده اند. با این ترتیب باید چنین احتمال داد که اقوام نامبرده نیز صرفا عبارت از یک قوم و گویشور یک زبان یا لهجه نبودند، بلکه این اتحادیه های قبیله ای با نام قوم یا طایفه حاکم و زبان آنها شناخته شده اند.

در این صورت آیا اصولا امکان دارد که دستکم بخشی از سکا ها ترک زبان یا منسوب به قبایل ترک بوده باشند؟ بدون تردید، نه. نخستین منابعی که در تاریخ از سکا ها بحث کرده اند، یعنی منشاء نخست اطلاعات ما در مورد سکاها سنگ نوشته های میخی آکادی و منابع رومی-یونانی قرون ششم و هفتم پیش از میلاد هستند. این در حالی است که به احتمال قریب به یقین میدانیم و نگارنده این سطور نیز در نوشته های دیگری نشان داده است که به گفته دانشمندان این حوزه، ذکر مشخص و بی تردید نام «ترک» و زبان ترکی در تاریخ قرن ششم میلادی در منابع چینی و غالبا بعد از تاسیس نخستین دولت ترک ها («گوک تورک»)  در سال 552 میلادی (یعنی اقلا هزار سال بعد از ادعا های مطروحه در منابع بالا) بوده است.[5] یعنی در دوره پیدایش سکاها در صحنه تاریخ، اساسا هنوز هزار سال به پیدایش ترک ها مانده بود.

و اما در باره هون ها: دانشمندان و شخصیت های علمی صاحب رای در مورد هون ها از قبیل اوتو مِنخِن هِلفِن میگویند هون ها ترکیبی از اقوام و طوائف مختلف با هویت های گوناگون بودند و از سوی دیگر چیز چندانی بجز چند نام از آنها باقی نمانده که این اشارات هم امکان گمانه زنی را نمیدهند. تنها اطلاعاتی که از مورخین یونانی و رومی مانند پروکوپیوس و پریسکوس (قرن ششم م.) مانده، این است که هون ها (در مقابل گروه زبان های گوتیک یا واندالی مجموعا به زبان یا زبان هائی سخن میگفته اند که این مورخین آن را «هونیک» نامیده اند که ظاهرا از گروه گوتیک فرق داشته، اما کسی آن را نمی فهمیده است. مِنخن-هلفن می نویسد که برخی پژوهشگران سعی کرده اند تنها بر پایه تحلیل این یا آن نام هونیک ماهیت و مشخصات این زبان را حدس بزنند. اما بنظر او  این نیز نتیجه مشخصی نداده، زیرا آن نمونه های مختلف نام های هونیک میتوانند منسوب به زبان ها یا لهجه های گوناگونی از آن دوره باشند و باعث گمانه زنی های متضادی شوند.[6] نتیجه اینکه ادعای ترک بودن هون ها و شبه ترکی بودن زبان آنها دور از هر گونه جدیت علمی و تاریخی است و تنها دلیل آن می تواند تخیلات سیاسی و قومی باشد.

در باره خزرها

خزرها مجموعه ای از اقوام مختلف با زبان های گوناگون بودند که در میان سال های 650 تا 970 م. در سرزمین وسیعی از شمال شرقی دریای خزر تا شمال قفقاز، اوکراین و کریمه دولتی قبیله ای ایجاد کردند. آنها باقیمانده قبایل و حکومت های قبیله ای هون بودند که پس از تاسیس دولت گوک تورک در سال 552 م. جزو این دولت درآمدند، اما پس از زوال دولت ترک از اواسط قرن هفتم به بعد استقلال یافتند. از خزرها هیچ اثر کتبی که نشان دهنده زبان تا حدی مشترک آنها باشد، وجود ندارد. گمانه زنی عمومی بر آنست که خزرها از نظر قومی احتمالا آمیزه ای از طوایف بومی آسیای میانه، جنوب روسیه و قفقاز مانند آوارها و همچنین ترکیک زبانان پیش از اسلام و آلان های باقیمانده از سکاهای ایرانی تبار و دیگر طوایف بوده باشند.

خزرها چه در دوره ساسانیان و چه بعد از ظهور اسلام از ناحیه قفقاز دست­ اندازی های زیادی به سرزمین های ایرانی می کردند. بنا به تاریخ نگاری سنتی، قشر حاکم خزر ها در قرن نهم به یهودیت گروید ، اما این نظریه جدیدا از طرف دانشمندان اسرائیلی به چالش کشیده شده است. در قرن هفتم و هشتم به دنبال حملات لشکریان عرب از دربند به مواضع خزرها، گروه هایی از خزرها به اسارت اعراب درآمدند، برخی به اسلام گرویدند و دسته هائی از آنان به دستگاه خلافت عباسیان در عراق پیوستند. لشکریان عرب چندین بار با خزرها درگیر شدند و در نهایت با آنان صلح نمودند. خاقانات خزرها در قرن دهم مضمحل شد و مردم این دولت با اقوام دولت های بعدی درآمیختند. خزرها با وجود نقشی که به عنوان پُل واسط تجاری بین شرق و غرب داشتند، از نظر سیاسی و فرهنگی بر تحولات ایران و آناتولی و حتی قفقاز جنوبی تاثیر مهمی نگذاشتند.

برخی منابع نوشته اند که گروه هایی از خزرها احتمالا با ترک های بعدی هم تبار یا هم زبان بودند. دلیل و نشانه روشنی برای اثبات این ادعا در دست نیست، زیرا از خزرها بجز چند نام و واژه در منابع ثانوی از جمله یونانی چیزی باقی نمانده است. اما احتمال دارد که گروه هایی از ترکیک زبانان آن دوره که مشخصات آن بر ما روشن نیست، جزو اتحادیه قبیله ای خزرها بوده اند. این یک گمانه زنی یا استنتاج است و نمی توان برپایه این گمانه زنی، لهجه های ترکی اغوزی پسا سلجوقی را که به تدریج بعد از قرن یازدهم در ایران و ترکیه کنونی رایج شده است، به لهجه های ترکی (احتمالا قبچاقی) که شاید در آن دوره مورد کاربرد گروه هایی از خزرها بوده، مرتبط شمرد.

از سوی دیگر از نظر سیاسی خزر ها غالبا در ماوراء قفقاز و بخصوص شمال دریای خزر و جنوب روسیه کنونی مستقر بودند. با اینهمه، آنها هر از گاهی به قفقاز جنوبی یعنی دربند، شیروان و آران (آلبانیای قفقاز یا جمهوری آذربایجان کنونی)، همچنین ارمنستان و گرجستان هم شبیخون زده و آنها را اشغال نموده و یا خراج پرداز خود کرده اند.

مناطق مرزی ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) به استثنای مواردی گذرا و کوتاه مدت، در تیررس دسته های مسلح خزرها نبوده است. اما در باره سرزمین های کنونی قفقاز جنوبی یعنی ارمنستان، گرجستان و جمهوری کنونی آذربایجان چه میتوان گفت؟

پیتر گلدن در رساله پژوهشی ویژه ای با عنوان «مردمان ترک زبان و قفقاز جنوبی» می نویسد: «تا میانه های سده هفتم (میلادی، م.) نمیتوان اثر چندان روشنی از مداخله سیاسی خزرها را در امور سیاسی قفقاز جنوبی مشاهده کرد.»[7] اقوام و قبایل مختلف قفقاز صحنه رقابت و کشاکش دو امپراتوری بزرگ ایران ساسانی و بیزانس یا روم شرقی بود، در حالیکه شاهزاده نشین های کوچک قفقاز سعی میکردند از این کشاکش به سود خود بهره برند. خزرها با حمایت بیزانس هر از گاهی به سرزمین های قفقاز دست اندازی کرده و سپس عقب نشینی مینمودند. در اواخر این دست اندازی ها، قبایل ترک نیروی اصلی لشکریان خزر را تشکیل میدادند که از طرف امپراتور بیزانس، هراکلیوس (610-641)، علیه دولت ساسانی ایران به کار گرفته میشد. مثلا منابع تاریخی ارمنی و گرجی اطلاعات مهمی در باره حمله خزرها تحت رهبری «یابغو قاغان»  و فتح تفلیس در سال 628 میلادی میدهند.

شرکت جنگجویان خزر و ترک نقش مهمی در این پیروزی بیزانس داشت. اما در پایان جنگ، قفقاز باز خود را در صحنه کشاکش دو همسایه بزرگ یافت. ارمنستان به «حیات خلوت» بیزانس تبدیل شده بود و شاهزاده  نشین های کوچک ایبریا/کارتلی (گرجستان بعدی) ضعیف تر و «استقلال» آنان شکننده تر از قبل شده بود. آران (آلبانی قبلی قفقاز) و شیروان (مجموعا جمهوری آذربایجان کنونی) وضع پیچیده تری داشت. جنوب این سرزمین ها (شیروان، لنکران، نخجوان، قره باغ بعدی) کاملا تحت نظارت ساسانیان بود، در حالیکه سرزمین های شمالی آن (قوبا، شماخی و حتی گنجه) در معرض دست اندازی های خزر- ترک قرار داشت.[8] مهرانیان  (یا آرانشاهان) که سلسله ای ایرانی تبار منسوب به ساسانیان یا اشکانیان بودند، در شمال این سرزمین ها (و همچنین ارمنستان و گرجستان کنونی)حکمرانی میکردند، اما آنان نیز در اثر حملات قبایل خزر و ترک از شمال وضعیتی متزلزل داشتند. در نهایت این قبیل کشاکش ها و نزاع های فرسایشی، خود امپراتوری های ایران و بیزانس را نیز تضعیف نموده و در اواسط سده هفتم میلادی منتج به فتح این مناطق از سوی اعراب گشت.

گلدن مینویسد: «در ابتدا روابط قفقاز جنوبی با مردمان دشت های شمال گذرا و کوتاه مدت بود. اما به تدریج قبایل فوق شروع به مداخلات مهم در زندگی سیاسی ارمنستان، گرجستان و شیروان-آران-آذربایجان نمودند. با سر رسیدن ترک های اغوز و به دنبال آنان مغول ها و ترکان مهاجم مداخلات نامبرده منظم تر و منسجم تر شد و زیربافت این جوامع و حیات مردم را دگرگون نمود. (…) این تحولات بنیادین شامل دگرگشت ویژگی های خاص قومی-زبانی منطقه قفقاز جنوبی و همچنین ترک زبان شدن آذربایجان بود.»[9]

با این ترتیب میتوان دسته هائی از ترک زبانان آسیای میانه را که جزو جنگجویان خزرها بودند و همچنین احتمالا برخی از جنگجویان خود خزرها را که احتمالا نسبتی با ترک زبانان داشتند، نخستین گروه های ترک زبان در شمال قفقاز به شمار آورد که پس از قرن هفتم میلادی به جمهوری کنونی آذربایجان آمده، ساکن شده و طی چند قرن زمینه نفوذ زبان ترکی را در این سرزمین ها مهیا نموده اند. این نفوذ بسیار ضعیف تر از آن بوده که زبان مردم را در شمال ارس عوض کند، در حالیکه در جنوب ارس یعنی آذربایجان و ترکیه کنونی زبان و فرهنگ خزر ها اصولا تاثیری نداشته است.

بنظر میرسد آذربایجان ایران مجموعا از اشغال و هجوم خزر ها و طبعا هون ها در امان بوده و اگر هم زبان برخی از خزر ها را مرتبط با ترکی باستان بدانیم (که خود این فرض مورد تردید است)، فرصت و امکان چندانی برای تغییر زبان آذری های شمال ارس نبوده است. این تحول با سلجوقیان و اتابکان (قرون یازدهم تا سیزدهم م.) انجام گرفته است و نه «هزاران سال قبل از میلاد».

تازه معلوم نیست که پافشاری بر منسوبیت با قبایل و طایفه های چادرنشین قرون وسطا و زبان های آنها در آسیای میانه و قفقاز (چه ایرانیک و چه ترکیک) چگونه میتواند مایه شان و شرف برای شهروندان دولت-ملت های قرن بیستم و بیست و یکم باشد؟

(به روز شده فصلی از کتاب «ایران و آذربایجان»، نشر «اچ اند اس»، لندن 2016)

[1] هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، تهران، 1380، ص 169

[2] Haciyev: Azerbaycan Dilinin Tarixi, 1, Baku, 2012, p. 50

[3] Ibid., 50ff.

[4] اطلاعات پایه در باره سکا ها (و اسکیت ها) در همه منابع معاصر مرجع از جمله بریتانیکا یافت میشود.

[5] به عنوان نمونه ن. دو متن اصلی زیر:

Golden, Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, 1992, p. 116; Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk…, in: Central Asiatic Journal, vol. 59, No. 1-2, p. 103

[6] Maenchen-Helfen: The World of the Huns, UC Press, 1973, pp. 376-379

[7] Golden: Turkic Peoples and Caucasia, 6-7

[8] Ibid.

[9] Ibid., p. 1

در ضمن بخوانید:

عباس جوادی: دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان

صفوه الصفا و زبان باستان آذربایجان

پاراگراف پایانی و نتیه گیری ژان اوبن ار رساله در باره ترک زبان شدن آذربایجان بنا به صفوه الصفای ابن بزاز
پاراگراف پایانی و نتيجه گیری ژان اوبن از رساله در باره ترک زبان شدن آذربایجان بنا به صفوه الصفای ابن بزاز

«تحلیل کتاب ابن بزاز از دیدگاه ترکی شدن زبان آذربایجان» نام یکی از رساله های مهم در موضوع دگرگشت زبان در آذربایجان به قلم ایرانشناس فرانسوی ژان اوبن است که یک تحلیل زبانشناختی و جامعه شناسی از کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. کتاب صفوه الصفا در سده هشتم هجری (سال ۱۳۵۰ میلادی) یعنی درست در بحبوحه تغییر زبان مادری اکثریت مردم آذربایجان نوشته شده است. اگر شروع روند تغییر زبان را با سلجوقیان (۱۰۴۰ ) و تکمیل نسبی آن را ابتدای صفویان یعنی ۱۵۰۱ فرض کنیم، سال ۱۳۵۰ تقریبا نیمه این دوره است، یعنی زمانیکه اصولا باید زبان نخست یا مادری اکثریت مردم آذربایجان قسما لهجه های ایرانی (پهلوی) مانند آذری باستان، تاتی و تالشی باقی مانده و قسما ترکی شده باشد.

طوری که می‌دانیم، «صفوه الصفا» در مورد زندگی شیخ صفی اردبیلی و خانواده او نوشته شده و اساسا اوضاع منطقه اردبیل، میانه و سلطانیه (قزوین) را شرح می دهد. چیزی که کتاب را از دیدگاه زبانشناسی جالب می کند، صحبت از اقشار مختلف جامعه است که در نتیجه اطلاعاتی در باره زبان آنها هم می دهد. اگرچه خود کتاب در مورد زبان نیست ولی اشاره های روشنی از زبان و سبک کتاب و همچنین اشخاصی که از آنها سخن می رود، ما را در جریان وضع زبان آن سال ها یعنی حدود ۶۵۰ سال پیش می گذارد.

اگر چه نام این ایران شناس در میان اهل علم آشناست، اما متاسفانه این رساله که به زبان فرانسوی است، تا کنون بطور کامل به فارسی ترجمه نشده است،  من با امید اینکه کسی همت کرده، متن کامل فرانسوی این رساله را به فارسی ترجمه خواهد کرد، نکات اصلی آن را به کمک دوستان فرانسوی ترجمه کردم که در اختیار علاقمندان میگذارم.

در پاراگراف نخست صفحه ۱۵ رساله ژان اوبن می خوانیم:

«از این نوشته ابن بزاز و دیگر مورخین ایرانی معاصر او چنین بر می آید که وامواژه های ترکی و مغولی در زبان مردم بومی آذربایجان شرقی بسیار کم است ولی در واژگان آنها لغات اداری، حقوقی و فنی ترکی و مغولی وارد شده است که بطور روان در میان دیوانسالاران بکار برده می شود.»

ژان اوبن چندین مثال می آورد. او از جمله چند دو بیتی از خود شیخ صفی، یک دو بیتی به زبان «اردبیلی»، یک دوبیتی دیگر به زبان «خلخالی»، یک جمله به زبان «تبریزی» و دو جمله از خود شیخ نقل میکند که ظاهرا به لهجه و یا گونه آذری باستان نوشته شده است. همچنین ابن بزاز در این کتاب چند بار از لغات ترکی و یا مغولی مانند اردو (لشکر)، ایلچی (سفیر) و یا اولوس (مردم، ملت) استفاده کرده است.

آخرین پاراگراف رساله ژان اوبن را می توان نوعی نتیجه گیری ژان اوبن از وضع زبان مردم آذربایجان حدود ۶۵۰ سال پیش یعنی در اواسط قرن چهاردهم میلادی محسوب نمود. او می نویسد (توضیحات داخل پرانتز از مترجم است):

«همه چیز نشان دهنده آنست که در همه طبقات مردم ازجمله شهری ها، روستائیان، طبقات بالا مانند اعیان صوفی و بازرگانان بلند پایه و همچنین طبقات پائین تر همچون پیشه وران و به تاحدی هم مردم دهات، بسیاری از مردم دو زبانه هستند و هم فارسی و هم ترکی سخن می گویند و شاید حتی زبان مغولی هم می فهمند. توصیفات صفوه الصفا نشان می دهد که چه در آذربایجان و چه در دیگر مناطق ایران ساختارهای جامعه بومی در میانه قرن چهاردهم (میلادی) هنوز محکم بود و این هم نشان می دهد که روند ترکی شدن زبان ظاهرا محدود به برخی مناطق جغرافیائی بوده است. در کتاب ابن بزاز همه روستائیان فارسی سخن می گویند. صفوه الصفا در واقع اشاره ای به کاربرد لهجه های گوناگون ایرانی یعنی فهلوی نمی کند که در آن دوره بطور گسترده ای تکلم می شدند. همچنین به ما معلوم نیست که آیا ابن بزاز عالمانه از ثبت نفوذ زبان ترکی خودداری کرده است یا نه. ما در عین حال نمی دانیم که آیا کم بودن لغات ترکی و مغولی در توصیفات ابن بزاز نمایشگر مقاومت طبقه تحصیلکرده (در مقابل استفاده از زبان ترکی) بوده یا نه. شاید هم این روش، تصمیم ابن بزاز و شیخ صدرالدین بوده است که اولین منبع معلومات برای تالیف این اثر و مشوق آن بوده است.»

از این نوشته معلوم می شود که در سال ۱۳۵۰ میلادی هنوز زبان قاطبه مردم آذربایجان کاملا ترکی نشده، اما لغات و تعابیر ترکی و مغولی بطور روزافزونی وارد زبان بومی مردم می شده است و در عین حال در این سال ها اکثر مردم در نواحی اردبیل، میانه و سلطانیه «دوزبانه» بودند. اوبن ده ها مثال می دهد. این هم جالب است: او می گوید کلمه «ارابه» (یا «عرابه») (با تشدید روی ر) از زبان ترکی است که ترک ها به کار می برند، اما مردم اردبیل به ارابه «گردونه» می گفتند. ظاهرا کلمه «ارابه» (عرابه، عرابا) که هنوز هم در ترکیه و کشور های عربی بکار می رود، از ترکی به عربی وارد شده است.

و حالا چند پاراگراف دیگر از گزارش اوبن:

بخاطر قرار داشتن در مسیر «جاده مرگ»، «راه سلطانیه» و «راه خراسان» ناحیه میانه در گذر قشون مهاجم بوده است، چه در حرکت به سوی تبریز و چه در عزیمت به طرف عراق عجم… متاسفانه متونی که اینگونه حرکت های نظامی را نشان دهند بسیار کم هستند. لااقل می دانیم که این همان مسیر ورزقان گرمرود است که محمد مظفری در بهار ۱۳۵۹ به طرف آهیجوق (؟) در پیش گرفته است که منتهی به فتح تبریز گردید…

ناحیه اردبیل در مسیر دیگری قرار داشته و این مسیر اردوی شاهزادگان و روسای مغولی بود که از ییلاق خود در اطراف رود ارس گاهی به قشلاق رود اوجان و اغلب به قشلاق قنقور اولنگ (مرغزار وحشی) که در آنجا سلطان اولجایتو سلطانیه را بنا کرده بود، می رفتند. در سال های ۱۲۸۵ و ۱۲۹۶ قوریلتای (قورولتای) مغولان در مرغزار سایین بین سراو ( احتمالا سراب) و اردبیل برگزار گردید. در ۱۲۸۴ ایلخان احمد که از پیله سوار به مغان قنقور اولنگ آمده بود، در اول ماه مه در اردبیل از طرف اعیان شهر مورد استقبال قرار گرفت. اتخاذ این راه غیر معمول مسلما بخاطر عصیان شاهزاده اورغون در قزوین بوده است. اردوی مغول که در ماه مه بیله سوار را ترک کرده بود، اندکی بعد به علت بارش برف در اطراف اردبیل تاخیر کرده و در ۲۹ ژوئن به مرغزار های اوجان رسید. در سال ۱۳۲۶ اردوی شاهی از گاوباری (؟) حرکت کرده، در ۷ ژوئن از طریق اردبیل به سلطانیه می رسد. در بهار ۱۳۲۸ موقع بازگشت از قشلاق اران، اردوی ابو سعید در فاصله نه چندان زیاد از اردبیل، در مرغزار ویل یاریلیق فرود می اید. در این سفر هزاران نفر، بسیاری گوسفند، اسب و استر و سگ در ناحیه سفید رود – غرب اردبیل – متوقف می شوند.

وجود طایفه هزاره قره اوناس در ناحیه اردبیل که شهرت به چپاولگری داشتند، باعث نا امنی گردیده بود. آباقاخان سیاه کوه (قره داغ) را به عنوان ییلاق و طارم را بعنوان قشلاق به آنها داده بود. بعضی از این طوایف که نمی خواستند از محدودیت های مقرر شده غازانی اطاعت کنند، به صورت دسته جمعی به طرف خراسان کوچیده بودند و عده ای هم در جا های خود مانده بودند. هزاره های قره اوناس در جنگ های دوره ایلخان ابوسعید شرکت کرده بودند. بدبختی روستائیان مخصوص آنها نبود و کسان دیگر نیز از این نوع بدبختی ها داشتند. ابن بزاز مثالی در این مورد میدهد: شیخ صفی در مسافرت به سلطانیه از یک امیر هزاره قره اوناس دیدار می کند و امیر به میمنت دیدار او تمام بردگان زن و مرد خود را آزاد می سازد. از این داستان ها زیاد است. یک بار دیگر شیخ صفی در «صادق ده»، نزدیک اردبیل، حدود سی نفر مسلمان را می بیند که همه زخمی بودند. گوش بعضی ها و بینی بعضی های دیگر بریده شده بود (…) شیخ همه را با دادن چند قطعه حریر دمشقی می خرد و آزاد می سازد.

رفت و آمد اردو ها و یا دسته های جنگجویان حالت حضور همیشگی آنها را داشت. تیول و املاکی که اعیان مغول و یا ترک و مغول از روزگار فتح ایران بدست آورده بودند ، باعث ایجاد روابط اقتصادی و پیوند هائی می شد که در شرایط بی قانونی و زورگوئی قابل ملاحظه بود.

وضع مردم شناختی (دمگرافیک) این قسمت از ناحیه باروانان (؟) خاص این منطقه نبود، چه تمرکز عظیم ایلات و صحرانشینان که در زمان های مختلف به این نواحی فرستاده شده بودند، تغییرات عمده ای را به وجود آورده بود. از سراب تا اوجان و هشترود و در مسیر شاهراه تبریز–سلطانیه که از جنوب باراوان می گذشت، به علت عبور لشکریان و هم چنین تقسیماتی که غازان خان کرده بود، خرابی و کسادی زیادی را سبب شده بودند.

برای اسکان ایلات، از میان بردن راهزنی و بی امنیتی بیش از حد که در نیمه قرن چهاردهم در اطراف اردبیل وجود داشت، اقداماتی به عمل آمده بود. یک روستائی از کلخوران شرح می دهد که یک شب موقع آبیاری مزرعه خود می بیند که عده ای از لشکریان به طرف دهکده می روند. او حتم می یابد که آن شب کلخوران تاراج خواهد شد و از ترسش تمام شب در صحرا می خوابد، تا دیده نشود و او را اسیر نگیرند…

نتیجه ای که به وضوح از این رساله ایرانشناس فرانسوی می توان گرفت، آن است که در قرن هشتم هجری (چهاردهم میلادی) هنوز زبان اکثریت مردم آذربایجان کاملا به ترکی تبدیل نشده بود، اکثر مردم شهری و طبقات بالا و بسیاری از مردم دیگر دو زبانه یعنی متکلم هم فارسی و هم ترکی بودند و لغات ترکی و مغولی وارد کاربرد زبان فارسی شده بود، اگر چه واژگان ترکی و مغولی در زبان بومی های آذربایجان شرقی هنوز بسیار کم بود.

منابع

Aubin, Jean: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989, PDF

Cahen, Claude: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2008

جوادی، عباس: فاروق سومر در باره تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان، در «چشم انداز»

رئیس نیا، رحیم: دگرگشت زبان در آذربایجان، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، جلد دوم، ص 882-906، تهران 1370، پی دی اف

مشکور، محمد جواد: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران 1375 (انتشارات کهکشان) (در این لینک «کتابخانه دیجیتال نور» قابل مطالعه است)

Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış”. Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 429-447, PDF

Yarshater, Ehsan: The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopedia Iranica Online, 2011

ترک زبان شدن آذربایجان و آناتولی

ایگور دیاکونوف، 1915-1999
ایگور دیاکونوف، 1915-1999

ایگور دیاکونوف مورخ روس در «تاریخ ماد» مینویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی اکنون به زبانی که اسلاف بلافصلشان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمی گویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبان های سومری و هوریتی به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبان های ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبان های سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت» (دیاکونوف، ص ۹۳).

همانند موضوع دگرگشت زبان در عراق و یا مصر به عربی، تغییر زبان های قدیمی آذربایجان و آناتولی (آناطولی) به ترکی كه اتفاقا تحول جديدترى است، موضوع فوق العاده جالبی برای مورخین و زبانشناسان است. میتوان در مورد تاریخ و طول مدت تغییر زبان آذربایجان و آناتولی بحث نمود اما اینکه زبان این منطقه ابتدا ترکی نبوده و زمانی به ترکی تبدیل شده است چیزی نیست که مورد شك قاطبه زبانشناسان و مورخين باشد.

اکثر آنان و بخصوص زبانشناسان و مورخین غربی و اکثر دانشمندان ترکیه معتقدند که زبان آناتولی قبل از آمدن قبایل ترک زبان در قرن یازدهم به آناتولی یعنی بیزانس و یا روم شرقی، عبارت از یونانی، آسوری، ارمنی و زبان های ایرانی بود. از قرن یازدهم به بعد در اثر «غزوات»، حملات، اسکان و بخصوص حکمرانی قبایل ترک زبان که کوچشان به آناتولی تا قرن پانزدهم و شانزدهم طول کشید، هم زبان و هم دین اکثریت مردم آناتولی تغییر یافت: دین اکثریت با گذشت زمان اسلام و زبانشان بتدریج ترکی شد اگر چه باقیمانده زبانها و ادیان سابق این سرزمین هنوز هم کم و بیش وجود دارند.

بهمین ترتیب زبان اکثریت مردم آذربایجان نیز که قبلا آذری، تاتی، تالشی یعنی لهجه های محلی فارسی میانه یعنی پهلوی غربی و یا زبانهای دیگر بود بعد از آمدن ترک ها به این منطقه تبدیل به ترکی شده است. همانند مورد آناتولی، در باره آذربایجان نیز نظر اغلب دانشمندان غربی و خود ترکیه این است که اگرچه قبل از قرن یازدهم هم بخصوص در شمال ارس عناصر ترکی مانند قبایل خزر از روسیه کنونی به این منطقه نفوذ کرده اند، تغییر اصلی زبان اكثر مردم آذربايجان بعد از قرن یازدهم یعنی همزمان با کوچ و حکمرانی سلجوقیان و تقریبا همزمان با تغییر دین و زبان آناتولی و اتفاقا بدست بخش های همان قبایل ترکمن / ترک بوده است که بالاخره در ایران سلسله صفوی و در ترکیه کنونی سلسله عثمانی را بر سر کار آورده اند.

این جنبه تاریخی و علمی موضوع است. در همین بستر بررسی تحول تدریجی زبان در آذربایجان و آناتولی (و همچنین دین در آناتولی و در عین حال فرهنگ، ادبیات، اقتصاد و ساختار های دولتی و اجتماعی هم در ایران و هم در عثمانی) فوق العاده جالب و برای فهم گذشته مهم است.

اما این موضوع بخصوص در ایران و در عین حال تا حدی هم در ترکیه بیش از حد سیاسی شده و هرقدر سیاسی شده، ارزش علمی بحث ها و ادبیات علمى هم لطمه بیشتری خورده است.

موضوع ترکیه جداست و بحث دیگری میطلبد. اما در ایران از ابتدای قرن بیستم و بخصوص از زمان رضا شاه به بعد سیاستی فرهنگی در پیش گرفته شد که فقط یک زبان، فرهنگ و ادبیات یعنی زبان و ادب فارسی را به رسمیت شناختند. فارسی را از نظر تبليغاتى بیش از حد به عرش اعلى بردند و مطالب فوق العاده مبالغه آميزى در باره آن گفتند و نوشتند (که شاید طلب زمان هم آن بود، طوریکه در ترکیه هم در مورد ترکی چنین شد) اما – بد تر از همه – به این معرکه تبلیغاتی جنبه نژادی و آریائی هم دادند طوریکه این نظریه نژادپرستانه تبلیغ شد که ایرانیان « بطور خالص آریائی» اند و باید هرگونه اختلاط قومی و نژادی را رد کرد – ترکی هم زبان نژاد و اقوام بیگانه و متجاوز بوده است و بزور به ایرانیان تحمیل شده و بنا بر این باید ریشه کن گردیده و جای آن را دوباره زبان های ایرانی یعنی در درجه اول فارسی بگیرد (همین جریان نژاد پرستانه در ترکیه دوره آتاترک و بعد از او هم مشاهده شد اما دیر تر تب و تاب این جریان هم در ایران و هم در ترکیه فروکش کرد.)

در ایران، در مقابل، بخصوص در 20-30 سال گذشته موجی در مخالفت با نفی زبانهای اقوام برخاست که خواستار امکان تحصیل زبان های مادری در مدارس بود. این واکنش چیزی طبیعی بود. اما بین بعضی از فعالین آذری ترک زبان این طرز تفکر «تدافعی» و «نفی گرایانه» ایجاد و تحریک شد که زبان ترکی اساسا همزمان با کوچ اقوام ترک تبدیل به زبان اکثریت مردم آذربایجان نشده بلکه پيوسته زبان مردم بومی اين سرزمين بوده و آذربايجانيان همیشه و اقلا از چهار پنج هزار سال پیش باین سو ترکی سخن ميگفته اند. این، از هر طرف که بنگرید، با دانسته ها و نوشته های تاریخی و علمی اکثریت دانشمندان در تناقض است. در امتداد همين كوشش هاى غير متعارف، بعضى از نظريه پردازان جمهورى آذربايجان و حتى آذربايجان ايران، سومر ها و ايلامى ها را هم ترك خوانده تلاش كرده اند ريشه زبان تركى آذربايجان را تا عيلام و سومر هم بكشانند و همه منطقه را ترك و مركز آن را هم آذربايجان بخوانند كه اين كار ديگر از جديت بدور و فقط خنده دار است.

در این رهگذر بهمان صورت که تندرو های ناسیونالیست آریا گرا بخصوص در گذشته دست به تحقیر ترکی و دیگر زبان های اقوام میزدند، امروزه قوم گرایان ترک گرا هم فارسی و ادبیات آن را تحقیر و رد مینمایند.

تصورات و ادبیات افراطی و خصومت آمیز از هر طرفی که باشد در نهایت نه فقط به حل مشکل کسی کمک نمیکند بلکه باعث تحریک و تشدید دشمنی و نفاق در جامعه میشود.

در این کشاکش سیاسی که از هرگونه بررسی و نگاه علمی (یعنی تحقیقی، دیالکتیکی و همراه با شک و سوال) بدور است، آنچه خلط شده و میشود، اصل ماجرا و واقعیت تاریخی و علمی است.

چنان جو سیاسی بوجود آورده شده که هرگونه نظر و بحث به این یا آن نظر سیاسی وصل میشود. حتی مهم تر از آن، در هر جبهه سیاسی محیطی ایجاد شده که در یک طرف، بحث از اهمیت حفظ و ترویج زبان های مادری اقوام همچون چیزی «خطرناک» و «زمینه ساز تجزیه طلبی» ارزیابی میشود و متقابلا وقتی کسی از دگرگشت زبان حرف میزند و میگوید که در گذشته زبان آذربایجان ترکی نبوده و مثلا اکثریت مردم زبان های ایرانی از قبیل تاتی و تالشی تکلم میکردند، این تصور بلافاصله به مغز نگران بعضی ها خطور میکند که با این ترتيب کوشش میشود زبان مادری ترک زبانان به گوشه ای انداخته شده و زبان فارسی به مردم تحمیل گردد.

درست است که ترکی همراه با سلجوقیان در ایران ریشه گرفته و زبان مردم آذربایجان قبلا ترکی نبوده و بعدا ترکی شده. اما این نه میتواند بهانه ای برای نفی زبان ترکی بعنوان زبان مادری گروه بزرگی از مردم ایران شود و نه انکار این دگرگشت زبانی و ادعاهائی کودکانه از قبیل ترک بودن سومر ها و یا قدمت پنج هزار ساله ترکی در آذربایجان میتواند حق و برتری ویژه ای برای زبان و فرهنگ ترکی آذری در بر داشته باشد.

ترکی هزار سال است زبان مادری بخش مهمی از مردم ایران شده، صرفنظر از ریشه زبانشناسی اش تبدیل به یکی از زبان های ملت ایران گشته و ترک زبانان هزار سال نقشی کلیدی در تاسیس و حراست ایران بازی کرده و هنوز هم میکنند. کسی نه میخواهد و نه میتواند زبان های باستان مصر و ترکیه و عراق را به آنها تحمیل کند و این عینا در مورد آذربایجان هم صادق است. ترک زبانان ایران نه نیاز دارند برادری خود را به کسی ثابت کنند و نه احتیاجی هست که برای حفظ و ترفیع اعتبار زبان مادری خود به افسانه های بی اساس متوسل شوند .

جواب افسانه های دشمنی افکن آریا گرایانه گذشته را نمیتوان با افسانه های بهمان درجه دشمنی افکن ترک گرایانه داد.

البته برای اکثریت مردم ایران، چه فارسی زبان و چه ترک زبان، ریشه و تاریخ زبان اساسا مهم نیست. آنها این موضوع را نه دقیقا میدانند و نه عموما علاقه زیادی به جنبه های تاریخی و زبانشناسی این مسئله نشان میدهند. اما ظاهرا کسانی که دغدغه زبان مادری، حقوق زبان های مادری و تحصیل آن ها رادارند و در سوی دیگر نگران وحدت ملی و خطر تجزیه طلبی هستند به این موضوع از نظر تاریخی و علمی هم اهمیت میدهند. این درحالی است که در اذهان اکثریتی که باین موضوعات علاقه دارند معمولا تصورات درست و واقع بینانه ای از گذشته و جنبه های اجتماعی و زبانشناسی موضوع وجود ندارد.

نیت از نشر سایت «چشم انداز» در ضمن توضیحاتی در باره ریشه و تحول دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان و بررسی جنبه های مختلف تاریخی و سیاسی این تحول از یک نقطه نظر علمی و دور از هیاهوی سیاسی و نژادپرستانه و یا قوم گرایانه است – چیزی که بنظر مولف نهایتا میتواند به حل نگرانی های اکثر طبقات جامعه و باین ترتیب در ضمن تفاهم ملی و نزدیکی بیشتر انسان ها بهمدیگر، فرای تعلقات قومی و زبانی کمک نماید.

———————–

دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران ۱۳۴۵

دگرگشت زبان چیزی عادی است

Another Design by Abol Bahadori
Another Design by Abol Bahadori

عباس جوادی – نوه یکی از دوستان اردبیلی که در اصفهان متولد شده و همانجا هم بزرگ شده میگفت «شرمنده ام که نمیتوانم ترکی حرف بزنم. میفهمم ولی نمیتوانم خوب حرف بزنم.» گفتم «دشمنت شرم کند. جای شرم نیست. البته اگر وقت میگذاشتی و یاد میگرفتی، خیلی خوب میشد. یک زبان دوم و یا سوم  دانستن و ندانستن  زمین تا آسمان فرق دارد. اما این، چیزی بسیار طبیعی است و در همه جای دنیا دیده میشود.»

چند سال پیش در کنفرانسی در استانبول یکی از دوستان که از ایران آمده بود و خودش از ترک های خلج بود در باره کاهش تعداد متکلمین ترکی خلجی در ایران صحبت میکرد و میگفت که فعلا فقط حدود دو تا سه هزار نفر مانده که میتوانند خلجی صحبت کنند و آن هم احتمالا در حال زوال است چونکه این تعداد از خلج ها اغلب مسنّ هستند در حالیکه اکثریت بزرگ جوانان خلج دیگر فارسی زبان شده اند.

در زبانشناسی این تحول را «دگرگشت زبانی» و یا به انگلیسی

language shift

میگویند. دگرگشت و یا تغییر زبان همیشه در تاریخ و در همه جوامع وجود داشته و هنوز هم دارد. دگرگشت زبانى میتواند در داخل یک زبان بصورت تغییر لهجه یک گروه  و قبول لهجه باصطلاح «معتبر» تر یعنی مثلا لهجه استاندارد و رسمی یک کشور و یا دگرگشت زبان یک گروه در یک کشور به زبانی دیگرباشد که بازمعمولا زبان رسمی و اکثریت و بنا بر این «زبان معتبر» ترآن کشور است.

در آلمان و اتریش لهجه های مختلف از قبیل بایری، برلینی و یا وینی بتدریج جای خود را به گونه استاندارد آلمانی میدهند اگر چه آن لهجه ها هم به اشکال گوناگون به حیات خود ادامه میدهند. در ترکیه مردم ولایات معمولا به جای لهجه های ترکی ارضروم، ترابوزان و یا اژه عملا  ترکی استانبولی را بکار میبرند.

گونه های زبانی که تغییر می یابند ممکن است به درجات مختلف از زبان استاندارد دور و یا به آن نزدیک باشند. در ایران، هم لهجه اصفهانی که به فارسی استاندارد نزدیکتر است و هم سمنانی و مازنی (مازندزانی) که بعضی هااین دو گونه آخر را زبان مستقل میشمارند در مقابل فارسی استاندارد عقب نشینی کرده اند و حتی من از بعضی ها شنیده ام که مازنى دیگر عملا از بین رفته  و گیلکی هم بتدریج پسرفت میکند.

اما در بعضی حالات هم، طوریکه گفته شد، کلا زبان یک گروه ممکن است تغییر یابد. یک نمونه این دگرگشت زمانی اتفاق می افتد که مثلا یک خانواده آذری ترک زبان از اردبیل به تهران و اصفهان مهاجرت میکند و یا یک خانواده کُرد زبان دیاربکر ترکیه به استانبول و آنکارا کوچ میکند و زبان نخست این خانواده ها هم بعد از دو سه نسل فارسی و یا ترکی میشود.

امروزه بین شهر های مختلف دنیا بیشترین متکلمین کُردی بعنوان زبان نخست افراد نه دیاربکر بلکه استانبول است که حدود 13 میلیون نفر جمعیت کل دارد و حدود 14 در صد آنها کُرد زبان هستند. در عین حال احتمالا بیشترین تعداد متکلمین ترکی آذری در تهران هستند که تقریبا 12 میلیون جمعیت کل دارد و طبق بر آورد بعضی منابع تعداد  آذری های ترک زبان تهران بیشتر از جمعیت تبریز است.

این یک جانب موضوع است. جانب دیگر اینست که وقتی خانواده ای کُرد زبان و یا بلوچ زبان به تهران کوچ میکند، معمولا بعد از دو یا سه نسل زبان نخست  آنها به فارسی تغییر مییابد. ما از تجربه خودمان هم میدانیم که مثلا در استانبول زبان نخست نسل سوم مهاجران کُرد به استانبول دیگر نه کُردی بلکه ترکی است و در تهران شاید نه نسل دوم ولی یقینا نسل سوم آذربایجانی های ترک زبان که پدرانشان به تهران مهاجرت کرده اند دیگر در درجه اول فارسی زبان هستند اگر چه احتمالا ترکی هم میفهمند. در کشور های پیشرفته هم اینطور است. در میان دانمارکی زبان های شمال آلمان زبان نخست مردم امروزه بیشتر آلمانی است. در عین حال زبان نخست نسل  سوم و بعد تر خانواده های ترک در آلمان معمولا آلمانی است و نه ترکی و اعراب فرانسه هم همین وضعیت را دارند.

در عین حال ممکن است یک گروه زبانی بدون آنکه به جائی مهاجرت کند زبانش را بتدریج تغییر دهد. در این قبیل موارد غالبا ابتدا شاهد نوعی «دو زبانی گری»

bilingualism

میشویم و مدتی بعد زبان جدید جای زبان نخست قبلی را میگیرد. مثلا در منطقه آلزاس فرانسه که تا اوایل قرن بیستم هنوز لهجه آلزاسی که یک لهجه بخصوص ژرمنی و نزدیک به آلمانی است در میان اکثر آلزاسی ها مورد استفاده بود عملا از بین رفته و با فرانسوی جایگزین شده در حالیکه مثلا در ایالات ماساچوستس، مین و یا لوئیزیانای ایالات متحده که قبلا بخش قابل توجهی از مردم متکلم «فرانسوی کبک» بودند امروزه اکثریت بزرگ انکلیسی صحبت میکنند.

از نظر تاریخی هم میدانیم که  قرن ها پیش زبان اکثریت مردم مصر، عراق، ترکیه، آذربایجان (قفقاز و ایران) و یا ایالات متحده عوض شده است. البته این کار نه یک شبه بلکه بتدریج و طی قرن ها انجام گرفته و در اغلب موارد امروزه هنوز هم کم و بیش آثاری از زبان ها و یا لهجه های باستانی این سرزمین هاباقی مانده است.

این تغییرات زبانی چیزی عادی است و در همه کشور ها دیده میشود و حتی فقط مربوط به دوره معاصر هم نیست. تاریخ هزاران نمونه تغییر زبانی را به ما نشان میدهد. البته بعضی عوامل مانند سیاست حکومت ها (از قبیل منع و یا تشویق تحصیل به این یا آن زبان)، جنگ ها و مهاجرت های بزرگ با تاثیرات کلان جمعیتی، کوچ از روستا ها به شهر ها و یا از شهر های کوچکتر به شهر های بزرگ تر و یا مراکز صنعتی و اشتغال میتوانند با تغییرات مهم زبانی همراه باشند.

انسان ها میتوانند از این تغییرات استقبال کنند، نسبت به آن بی تفاوتی نشان دهند و یا بخاطر از دست رفتن لهجه و یا زبان پدری و مادری خود ناراحت شوند – که همه این واکنش ها قابل فهم است. در مورد آن روند های تغییر زبانی که دیگر متعلق به تاریخ نیست و هنوز کاملا تمام نشده است، بعضی ها که نمیخواهند این روند را به سادگی قبول کنند سایت های حمایت از لهجه و یا زبان خود را بوجود میاورند، در شبکه های اجتماعی فعالیت میکنند و سعی میکنند مسئولان را اقناع نمایند که توجه بیشتری به حفط این ارزش فرهنگی جامعه نشان دهند. این کوشش ها تقدیر آمیزند اما در حالیکه اقناع حکومت در این قبیل موارد کار ساده ای نیست، این کوشش همیشه هم نتیجه نمیدهد چراکه همه چیز غالبا چندان به حکومت هم مربوط نیست و در نهایت بستگی به واقعیات زندگی و ترجیح خود خانواده ها دارد که مثلا کودکان خود را چگونه و در کدام زبانی میخواهند بار بیاورند و یا به محیط دیگری کوچ میکنند یا نه.

سال ها پیش در سایتی بنام «فرزندان کمیجان» مطلبی با این مضمون در باره مردم ترک زبان کُمیجان  نوشته شده بود (توضیح این که مردم کمیجان که حدودا در 100 کیلومتری اراک قرار دارد ترک زبان و بعضی ها تات زبان هستند – و یا بودند):

همه ميدانيم که زبان مادری مردم کميجان ترکی است و در زمان تحصيلات ابتدايی اينجانب در سالهای ۴۲ به بعد مردم کميجان به ندرت فارسی بلد بودند و اکثر مردم در برقرار کردن ارتباط با افراد اداری که از مرکز اعزام ميشدند دچار مشکل می شدند .

در خانه ها و منبر و مساجد و اجتماعات عمومی و خصوصی تمام مکالمات به زبان ترکی انجام ميشد . ولی بعد از انقلاب موضوع آموزش زبان فارسی به کودکان در اولويت خانواده ها قرار گرفت و به جايی رسيد که هم اکنون بسياری از بچه های کميجان در ترکی صحبت کردن مشکل دارند و ترجيح ميدهند فارسی تکلم نمايند به نحوی که مثلاٌ پسر ۴ ساله خواهرم اصلاٌ ترکی بلد نيست و روزی که مادر بزرگش باو گفته بود اگر شلوغ کني« شاپالاخ » با تعريف و تکرار اين کلمه خودش می خنديد و ديگران را هم به خنده وا ميداشت .

در گردهائی اخير هم که به همت انجم ن تشکيل شد اگرچه برای کميجانيهای مقيم تهران بود که در محاورات روزمره همگی به زبان فارسی صحبت ميکنند ولی عموماٌ شرکت کنندگان قادر به زبان مادری خود بودند ولی از آنجا که ما اساساٌ مطالب علمی را به زبان ترکی ياد نگرفته ايم لذا برای تمامی حاضرين صحبت کردن و فهميدن متن سخنرانی ها به زبان ترکی ميسر نبود و با کمال تاسف تمام سخنرانی های رسمی به زبان فارسی انجام شد .

در عين حال مکالمات عادی و احوالپرسی ها تماماٌ به زبان ترکی بود .

هفته گذشته با دوستی از تهران که اصلا اهل کمیجان است صحبت میکردم. میگفت اکثریت بزرگ کمیجانی های تهران (بجز نسل سالمندشان) طبیعتا فارسی زبان شده اند. مردم خود کمیجان هم چه ترک و چه تات و بخصوص نسل جوان و میانسال بیشتر فارسی حرف میزنند اگر چه تا حدی ترکی و یا تاتی هم میفهمند.

میتوان حسرت ترکی و تاتی از دست رفته را خورد. میتوان زبان و لغات و یا اشعار مردم کمیجان را چه ترکی و چه تاتی جمع کرد و دست به تبلیغات فرهنگی زد. اما بعید است این روند را بتوان بطور جدی تغییر داد.

———————————–

نشر نخست: نوامبر 2012

در ضمن بخوانید: ترکی در تهران، کُردی در استانبول

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

Faruk Sümer; 1924-1995
Faruk Sümer; 1924-1995

مقدمه عباس جوادی

مرحوم پروفسور فاروق سومر یکی از استادان ما در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا» در آنکارا بود، یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل اوغوز (غز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس کوچ نمودند. این قبایل بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: رساله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» از سال ۱۹۵۷ که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم یطور کامل ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان از لهجه های ایرانی شمال غربی (فهلوی/پهلوی) به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف احمد کسروی در ایران و یک تاریخدان و زبانشناس معروف ترک، احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (به انگلیسی) مطرح شد. به غیر از این دو و فاروق سومر، باید نام تاریخنویس معروف ایران استاد رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان» (به فارسی) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» (به فرانسه) را ذکر نمود. این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم هنوزبه فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره رساله های استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این رساله ها را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در تارنمای «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت آن را به فارسی هم ترجمه کرده در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله فاروق سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبیعتا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی–پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات واژگانی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز میپردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام. اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک و یا ترکی شدن زبان مردم است، اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، مولف با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او در درجه اول دگرگشت زبان است و نه تیره و نژاد. به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

فاروق سومر: نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

کوتاه شده و ترجمه: عباس جوادی

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها همچون بنیانگذاران امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه کوچ کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه، امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و علیحده ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملک ها و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی ها خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اوغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اوغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. ایالت فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» بودند اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله میکردند و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند اما موفق نشده برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان، نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچنده ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

وسعت حاکمیت ایلخانان در اوج قدرت
وسعت حاکمیت ایلخانان در اوج قدرت

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود.)

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب مبکند فراوان بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (امروزه در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها پیش از مغول هم وجود داشته اند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا می بینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند. بر این پایه میتوان گفت که بعضی از حاکمین ایلخانی مغول و بعضی دیگر ترک بودند. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب (ترکی، -م.) «بی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران مینوشتند و هنوز هم مینویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار، ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند، اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنان اویغور بودند. امیر سونج اقا هم در راس این امیران قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد اما بتدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول بقتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده، سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند، از خود نموده حتی رو بسوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند. آنان وارد تبریز هم شدند اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله بسیاری از قبایل ترکمن از ترکیه به آذربایجان آمده در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا بصورت ترکی آن قید کرده اند.

مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود
مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود

سوم: دوره بعد از مغول (دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

۱. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. بدنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نگردید.

۲. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی بنام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی بنام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار–افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

۳. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر کوچ که از ترکیه به ایران شده، زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچنده نبودند بلکه روستائیان ترک هم از شرق آناتولی رخت بر بسته رفتند. این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یافت. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است مینویسد که ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را بصورتی کامل فراگرفته به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

طوری که از خاطرات سیاحان هم بر میاید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر حتی اینطور نمیبود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده آن را قبول کنند. بهمین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان زبان ترکی را هم نمیدانستند، اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، در آن صورت ترکی را میاموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

——————————————————

اصل ترکی مقاله استاد فاروق سومر

«ترک شدن» آذربایجان و آناتولی

Anadolu'da Turkler

عباس جوادی – طغرل بیگ سلجوقی سال ها قبل از شکست دادن رقیب غزنوی اش سلطان مسعود، با برادران و قبیله خود در آسیای مرکزی، در سرزمین بین دریاچه آرال و سمرقند بسر میبرد. آنها در حالیکه در دشت های آسیای مرکزی با هزاران اسب سوار ماهر و تیرانداز خود برای این یا آن امیر محلی میجنگیدند، جنگ و گریز با دیگر قبایل ترک را هم ادامه میدادند. هدف آنها که اساسا گله داری کرده پیوسته در حال کوچ و نبرد با دیگران بودند، احتمالا در درجه اول تامین خورد و خوراک قبیله و گسترش نفوذ و ثروت آن و شاید هم اسکان در جائی و ماوائی بود که هنوز معین نشده بود.

در این شرایط طغرل بیگ برادر خود «چاغری بیگ» را همراه با ۳۰۰۰ جنگجو برای یک «سفر اکتشافی» به سرزمین های ناشناسی فرستاد که میگفتند آباد و ثروتمند اند: آذربایجان و آناتولی (۱). بعد از آنکه چاغری بیگ با بار های سنگین تاراج از ری، آذربایجان و حومه شهر وان امروزی ترکیه به آسیای مرکزی برگشت و تجارب خود را به طغرل بیگ تعریف نمود، احتمالا نطفه کوچ های بزرگ سلجوقیان و عموما قبایل ترک زبان به سوی ایران، از جمله خراسان و آذربایجان و همچنین آناتولی شکل گرفت. این در سال ۱۰۱۸ م بود.

تا سال ۱۰۴۰ م طغرل بیگ سمرقند، بخارا، هرات و نیشابور را فتح کرده بود. در همان سال، او با شکست دادن سلطان غزنوی بعنوان «پادشاه خراسان» در نیشابور تاجگذاری نمود. اولین موج بزرگ مهاجرت قبایل ترک به خراسان و بقیه نقاط ایران شروع شده بود.

در سال ۱۰۷۱ یعنی درست ۵۳ سال بعد برادر زاده طغرل بیگ، پسر چاغری بیگ و سلطان جوان سلجوقی آلپ ارسلان با شکست دادن نیروهای بیزانس در شهر ملازگرد (مالازگیرت) در شرق ترکیه امروز، دروازه «روم شرقی» یعنی بیزانس را رسما به روی قبایل ترک باز کرد. این اولین شکست بیزانس مسیحی از یک نیروی مسلمان بود.

چرا آذربایجان و آناتولی؟

بعد از آن به مدت پانصد سال و حتی بیشتر، طوایف و قبایل کوچک و بزرگ ترک از آسیای مرکزی رو بسوی ایران (بخصوص آذربایجان) و آناتولی گذاشتند. بنظر پژوهشگر معروف تاریخ ترکان و بیزانس کلود کاهن (۲) هیچ شکی نیست که قبل از این اولین موج کوچ هم، بعضی عناصر ترک به این منطقه نفوذ کرده بودند اما یقینا مرحله تعیین کننده «ترک شدن» منطقه با همین کوچ دوره سلجوقیان شروع شده و در آذربایجان و بخصوص آناتولی متمرکز گردیده و تعداد ترکانی که در آناتولی ساکن شده اند خیلی بیشتر از آذربایجان بوده است. یک عامل مهم تمرکز بر آناتولی ظاهرا این بوده است که بغیر از وسیعتر بودن سرزمین آناتولی از آذربایجان، ایران این دوره دیگر مسلمان شده بود در حالیکه تاراج، فتح، حکومت و گرفتن مالیات و خراج در بیزانس مسیحی و مرفه، هم «جهاد» بشمار میرفت و اعتبار ترکان را در جهان اسلام بلند میکرد و هم به آنها حکومت، ثروت وقدرت بخش مینمود. آذربایجان هم از این نظر «دروازه» آناتولی (و قفقاز) بشمار میرفت. هم این عامل و هم طبیعت آذربایجان و آناتولی که برای دامداری که کار اصلی قبایل ترک بود ظاهرا انگیزه های اصلی جلب اقوام و ایلات ترک بوده است.

بعد از فتح خراسان بعضی قبایل ترک رو بسوی کرمان، سیستان، خوزستان و دیگر نواحی ایران هم گذاشتند. از طرف دیگر سلطان سلجوقی ودیگر سرکردگان ترک غالبا افراد قبیله خود را بعنوان حاکم و امیر به ولایات مختلف ایران فرستادند و آنها هم با طایفه های خود به آن ولایات رفته مقیم آنجا میگشتند. همزمان، به قبایل و طوایف قطعات زیاد زمین بعنوان اقطاع و یا صرفا اجازه اسکان داده شد که زمینه ساز دیگری برای کوچ و سکنای اقوام ترک زبان در اکثر مناطق ایران شد. اما با اینهمه، تعداد آنها در مقایسه با قبایلی که به آذربایجان و مهتر از آن: به آناتولی میرفتند قابل مقایسه نبود. آذربایجان و آناتولی پیوسته یک هدف اصلی قبایل ترک بشمار میرفت و در این رهگذر به آذربایجان در ابتدا غالبا بعنوان «پُلی» بر سرراه به آناتولی نگریسته میشد اگرچه بعد ها در موج معکوس کوچ این قبایل، تعداد کثیری از آنان که حدود ۴۰۰ سال بعد از نظر مذهبی با پادشاه صفوی هم آوا تر از سلطان عثمانی شده بودند از آناتولی به آذربایجان بازگشتند. از سوی دیگر، علاوه بر عنصر مسلمان نبودن آناتولی، بنظر میرسد طبیعت و شرایط مناسب دامداری که برای قبایل ترک درجه اول اهمیت را داشت دلیل دیگری بود که اکثریت آنها به ایران مرکزی و جنوبی و یا کشور های عربی مهاجرت نکنند.

بومی ها و قبایل چند نفر بودند؟

چه در آذربایجان ایران و قفقاز و چه در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، اکنون هزارسال است که این قبایل ترک زبان با مردم بومی آمیخته اند تا جائی که تفکیک نژادی بومیان و کوچندگان هزار سال پیش دیگر امکان پذیر نیست. دقیق ترین و مستدل ترین نشانه ترکیب نژادی یک شخص و یا گروه اجتماعی، ترکیب «شجره ژنتیک» آن شخص و اکثریت آن گروه است. در این مورد جدول های دی ان ای از چهار گوشه ترکیه و ایران معاصر نشان میدهند که سهم ژنتیک آسیای مرکزی در اکثریت مردم معاصر این دو کشور بسیار کم است (در هر دو کشور، دوعنصر ژنتیک «آسیای جنوبی» یعنی حدودا خاورمیانه و «مدیترانه» سهم غالب را دارند و از این نظر ترکیب نژادی ایران و ترکیه بهمدیگر بسیار نزدیک اند.) حتی ظاهر فیزیکی اکثریت مردم ایران و ترکیه نشاندهنده غالب بودن عنصر ترکی آسیای مرکزی، «آسیای شرقی» / چینی نیست. اما در جریان اختلاط بی وقفه این دو گروه یعنی بومیان و کوچندگان، هم آذربایجان و هم آناتولی، ترکی جایگزین زبان های بومی اکثریت مردم آذربایجان و ترکیه شده و علاوه بر این دین اکثریت مردم ترکیه در این هزار سال از مسیحیت به اسلام تغییر یافته است.

از این جهت «ترک شدن» و یا
Turkification
مردم این دو سرزمین اساسا زبانی، فرهنگی (و در ترکیه در ضمن با تغییر دین) بوده و به درجه بمراتب کمتری با نژاد و ظاهر فیزیکی سر و کار داشته است – بهمان ترتیب که «ایرانی بودن» ایرانیان بعد از گذشت هزاران سال رابطه چندانی با «نژاد آریائی» ندارد و بیشتر به مشترکات فرهنگی و تاریخی مربوط است.

این همه تغییر چطور بوقوع پیوست؟ آیا مردم بومی آن زمان آذربایجان و بیزانس کلا از بین رفتند و فرار کردند وجایشان را به کوچندگان ترک دادند؟ آیا تعداد قبایل ترک مهاجر بقدری بیشتر از تعداد مردم بومی بود که در آذربایجان زبان و در ترکیه هم زبان و هم دین اکثریت آنها تغییر یافت؟

جواب بعضی از سوال ها را حدودا میدانیم. بعضی ها را میتوان حدس زد و برای بسیاری سوال ها جواب دقیقی نداریم. چیزی که مطمئن هستیم این است که زبان مردم آذربایجان و ترکیه عوض شده تبدیل به ترکی گشته و دین اکثریت ترکیه امروز اسلام شده است.

قبل از همه چیز رقم دقیقی در باره جمعیت آن دوره بیزانس و یا مجموعه سرزمین های «ایران تاریخی» موجود نیست. تخمین اکثر تاریخنویسان در حول و حوش ۴-۵ میلیون نفر برای هرکدام است که البته در مقایسه حتی با وجود کوچکتر شدن امروز ترکیه و ایران ناچیز جلوه میکند. و اما در باره تعداد اقوام ترک زبان هم که بطور لاینقطع به این دو سرزمین می آمده اند اطلاعات دقیقی موجود نیست اگرچه بعضی ارقام علیحده در باره کوچ بعضی اقوام روایت شده است. مثلا میدانیم که در ابتدای سلجوقیان «هزاران نفر» از «غز» ها یعنی ترک های اوغوزبصورت دسته های ۳-۴ هزار نفری به سیستان و عده دیگری به خوزستان رفته اند (۳). اما بنظر اکثر تاریخ نویسان این دوره آنچه که روشن است اینکه تعداد بومیان از مجموع افراد قبایل کوچنده بمراتب بیشتر بوده است. پروفسور کاهن (۴) نسبت ۱۰/۱ را حدس زده است یعنی برای هر ده بومی یک کوچنده. او مینویسد: «منطقی بنظر نمیرسد که مثلا تصور کنیم ده ها هزار و یا صد ها هزار نفر در آن واحد کوچ کرده اند.» (۵) نتیجه اینکه ما دقیقا نمیدانیم که تعداد ترکانی که به ایران و آناتولی کوچ کرده اند چند نفر بودند. گمانه زنی دراین مورد ضمنا از آن جهت مشکل است که در اینجا موضوع بر سر یک موج مهاجرت که ۱۰-۲۰ و یا حتی ۱۰۰ سال ادامه داشته باشد نیست بلکه اگر نقطه شروع این کوچ ها را در اوایل قرن یازدهم م یعنی حدودا سال ۱۰۰۰ حدس بزنیم، این کوچ ها و ادامه آنها در داخل ایران و ترکیه و یا بین ایران و ترکیه تا اواخر دوره شاه طهماسب صفوی و حتی به گفته فاروق سومر (۶) تا قرن نوزدهم هم ادامه یافته است.

و لیکن به قول کلود کاهن اشتباه خواهد بود اگر موضوع مهاجرت و اختلاط قومی و فرهنگی را فقط بر ارقام و تعداد افراد مبتنی کنیم. در این مورد، به گفته کاهن، ده ها عامل نقش بازی میکنند. در یک طرف این واقعیت هست که ترک ها حاکمین جدید و مظفر و بومیان، مغلوبین بودند و این رابطه تا اختلاط کامل همه این مردم که صد ها سال طول کشیده، ادامه یافته است. این اولویت سیاسی احتمالا در رابطه با انتخاب و تغییر دین، تابع شدن غیر مسلمین به خراج و مالیات اضافی، تشویق و حتی «داوطلبی» بومیان به قبول اسلام، تغییر نام افراد و دگرگشت زبان نخست آنان به ترکی نقشی اساسی بازی کرده اند. احتمالا اینها عوامل اساسی بوده اند اما جنگ ها، قتل و کشتارها، فرار و کوچ بعضی از بومیان و بالاخره ازدواج ترکان با بومیان که در آن روند ترکی شدن خانواده های بومی سرعت بیشتری داشته، به این روند کلی و چند صد ساله کمک نموده است.

از چه تاریخی روند «ترک شدن» شروع شد؟

در باره اینکه روند ترکی شدن زبان (و در ترکیه در ضمن تغییر دین) اکثریت مردم کی شروع شده هم اطلاعات صد در صد و دقیقی نمیتوان داد. اولین و بارز ترین دلیل این ناروشنی آن است که این جریان صد ها سال طول کشیده و اگرخیلی دقیق شویم، هنوز هم به پایان کامل خود نرسیده است. هنوز در ترکی آذری آثار زبان آذری و یا تاتی باستان به گوش میخورد و تا چندی پیش هنوز چند دهکده به این زبان (اگرچه با تاثیر فارسی دری و ترکی) سخن میگفتند. در ترکیه هنوز هم بعضی ها هستند که بخصوص در شرایط آزادتر چند سال اخیر داستان تغییر دین و نام اجداد خود را مینویسند و تعریف میکنند.

چه در آذربایجان و چه در ترکیه، درجه و تاریخ ترکی شدن زبان (و در ترکیه ضمنا تغییر دین) در هر منطقه فرق کرده است. در بعضی مناطق این روند سریعتر و در دیگر مناطق آهسته تر بوده است.

آنچه که روشن است این است که نام «ترکیه» چیزی است که غربی ها ایجاد کرده برای اولین بار در اواخر قرن دوازدهم م یعنی حدودا ۵۰ سال قبل از مغول ها و در زمان جنگ های صلیبی استفاده نموده اند. اگر چه تا مدت ها بعد هم از نام های «روم»، «بلاد روم» و یا «ممالک روم» استفاده میشد، اما برای اولین بار در زمان جنگ های صلیبی «فردریک بارباروسا» از «ترکیه»
Turchia
بمعنای کشوری که تحت حاکمیت ترک هاست، سخن گفته است. اما در واقع مهم این نیست که درجه «ترک شدن» این کشور نو نام یعنی«ترکیه» در کدام منطقه این سرزمین چه بوده و چقدر طول کشیده است. مهم این است که از این تاریخ به بعد «ماهیت ترکی» آناتولی از نظر سیاسی، زبانی و فرهنگی مُهر خود را بر سرتاسر این کشور زده است، کشوری که بزودی نام عثمانی بخود گرفت و از قرن بیستم به بعد با نام «جمهوری ترکیه» و با همان مُهر غالب ترکی (اگر چه با گوناگونی زبانی، دینی و فرهنگی) اولین نامی است که بعنوان یک «کشور ترکی» بزرگ و معاصر به ذهن افراد خطور میکند. پروفسور دوغان کوبان که متخصص تاریخ هنر، معماری و فرهنگ ترکیه است میگوید: «من در واقع فرزند مادری چرکز (قفقاز)، پدری از جزیره میدیللی (لسبوس در یونان امروز) و مادر بزرگی از آسیای مرکزی هستم – و ترک هستم. (اما) ترک بودن، خصوصیتی نژادی و خونی نیست، چیزی فرهنگی است و تنها چیزی که ما را در عصر کنونی به این هویت فرهنگی متصل میکند زبان است و اندیشه و هنری که با آن زبان تولید میشود (۷).» به این عامل میتوان در مورد هر دو کشور ترکیه و ایران حافظه تاریخی و سیاسی وگذشته طولانی امپراتوری را نیز اضافه نمود.

وضع آذربایجان از این نظر که موضوع بر سر تغییر دین و حتی مذهب نبوده بلکه محدود به زبان نخست اکثریت مردم بوده، نسبتا قابل فهم تر ولی از سوئی هم بخاطر همین ویژگی و همچنین ادامه حاکمیت فرهنگی زبان فارسی حتی در دوره تقریبا ۹۰۰ ساله سلسله های ترک زبان ایران (از غزنویان تا پایان قاجاریان)، شاید در عین حال پیچیده تر است. ژان اوبن در مقاله ای در مورد «ترکی شدن زبان آذربایجان» که بر پایه تحلیل کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی (۱۳۵۰ م) نوشته میگوید در آن تاریخ زبان مردم آذربایجان هنوز ترکی نشده بود اگرچه لغات ترکی و مغولی تاثیر روزافزونی بر زبان مردم داشته است (۸). بهر تقدیر ما از آثاری مانند «سفینه تبریز» و یا شعرای «فهلوی گوی» آذربایجانی (تا دوره ایلخانان و یا اتابکان) میدانیم که حد اقل تا آق قویونلو ها زبان نخست مردم مخلوط بوده، اما حدودا بعد از صفویه ترکی به زبان اکثریت تبدیل شده، اگر چه زبان غالب فرهنگ، هنر و بخصوص ادبیات فارسی و زبان غالب دین، قانون و شریعت عربی باقی مانده است.

«ترک شدن» در آذربایجان و آناتولی دو نقش مختلف داشته است: در آناتولی و ترکیه نقشی تعیین کننده، مُهر مشخص کننده تاریخ، سیاست و فرهنگ – و در آذربایجان یک زیر هویت زبانی و فرهنگی ایرانی.

نقش رهبری کننده و دولتی زبان، هنر و فرهنگ ترکی و «حافظه تاریخی ترکی»در آناتولی و ترکیه را در ایران زبان، هنر و فرهنگ فارسی و دولتداری ایرانی بازی کرده است – در هر دو کشور با همه فراز و نشیب ها و افت و خیز های این روند…
————–
بعضی منابع
(1) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, p 300
(2) Claude Cahen: Pre-Ottoman Turkey: A General Survey of the Material and Spiritual Culture and History, c. 1071-1330;Turkish: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002, p 99-111:’Türkiye’nin Doğuşu
(3) کامران گورون، همانجا
(۴) کلود کاهن، همانجا
(۵) کلود کاهن، همانجا
(۶) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۱۳۷۱اصل ترکی: Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999
(7) Doğan Kuban: Ben Neden Türk’üm? December 8, 2013
(8) Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989
(9) Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. ۴۲۹-۴۴۷
(10) رحیم رئیس نیا: دگرگشت زبان در آذربایجان
(۱۱) محمد جواد مشکور: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران ۱۳۷۵ (انتشارات کهکشان).

آناطولی قبل از عثمانی ها

cahen2در دستم باز دوباره ترجمه ترکی «آناطولی قبل از عثمانی ها» نوشته استاد کلود کاهن را دارم. تابستان گذشته شروع به خواندنش کرده و تا نیمه هایش آمده بودم. در عرض دو سه ماه تمام کردم. همراه با یادداشت ها و قید حاشیه ها. حالا مثل یک کتاب مرجع ادامه میدهم و گهگاهی به آن مراجعه میکنم. مثل خیلی کتاب های دیگر.

من در باره دوره 500 سال آخر بیزانس یعنی سلجوقیان روم (آناتولی) و خان نشین های آنها و بالاخره اوایل عثمانی (قبل از فتح قسطنطنیه) چند اثر خوانده ام اما بنظرم کتاب کاهن مرجع اصلی یک مطالعه دقیق است. البته بخاطر پرداختن به جزئیات کوچک اما بسیار مهم مانند دین و زبان و آمیزش نژادی و سیستم مالکیت و مالیات، و در عین حال ترجمه گاه پیچیده، این کتاب ممکن است برای کسانی که به آن قدر جزئیات علاقه ای ندارند کمی خسته کننده باشد.

برای من دوران غزنویان و سلجوقیان ایران و بالاخره مغولها، قراقویونلو ها و آق قویونلو ها در ایران و در عین حال بیزانس و سلجوقیان و ابتدای عثمانیها در آناطولی ارزش فوق العاده ای از نظر مطالعه دارد.

ترکان مسلمانی که به آناطولی آمدند نسبت به مردم محلی (چه یونانی و ارمنی و آسورى و ایرانی زبان و غیره) هنوز در اقلیت قرار داشتند. اما قدرت حکومتی، ارتش، مالیات، و قانونگذاری و نظام اداری و قضائی در دست آنان بود. در500 سال آخر بیزانس، در نظامی که از هم پاشیده، نورسیدگان مسلمان و ترک حاکمیت را بدست میگیرند، بسیاری از اصول اداری و اقتصادی و فرهنگی محلی بیزانس را قبول کرده ادامه میدهند، با مردم محلی از نظر قومی و نژادی کاملا می آمیزند، اکثریت بسیار بزرگ غیر مسلمانان که بومی آناطولی بودند بدلایل گوناگون به اسلام میگروند و بعد از چند صد سال ابتدا یک امپراتوری عثمانی و سپس یک جمهوری ترکیه بوجود میاید که دینش اسلام است، چیزی که هزار سال پیش نبود و زبان اکثریت مردمش بر عکس گذشته ترکی است.

با این ترتیب اکثریت مردمی که امروز در ترکیه می بینیم از نظر قومی و نژادی «موزائیک» نیستند که هر کدام مجزا و در کنار هم زندگی کنند. بعضی گروه ها شاید هنوز هم چنین باشند. اما اکثریت مردم «ملغمه ای قومی» هستند که هزار سال با همدیگر جوشیده و «آش شله قلمکار» فعلی را بوجود آورده اند که زبان اکثریتش ترکی (زبان دومش کُردی) و دین اکثریت بزرگش اسلام است، اما از نظر قومی نه آن ویژگی آسیای مرکزی را دارد، نه آن یونانی و ارمنی و آسورى و کُرد هزار سال پیش است بلکه قومیت جدیدی است که به آن «ترک ترکیه» میگوئیم – درست ترش: «شهروند ترکیه».

پاراگراف آخر «نتیجه گیری» خودم از کتاب کلود کاهن است. مرتبا هم بفکر مقایسه با دوره سلجوقیان تا آق قویونلو ها در  ایران هستم. اختلاط و آمیزش قومی در ایران و «بلاد روم» و تشکل دو ملت جدید، ایران و عثمانی (و بعد ها ترکیه) و دگرگشت زبان و دین / مذهب این دو ملت چیزی است که با مطالعه تمام شدنی نیست – و فوق العتده هیجان آمیز است.

اگر علاقه دارید حتما بخوانید. ترجمه ترکی اش (365 ص، حدودا 25 لیره) کمی پیچیده است. اصلش البته فرانسوی است اما اکثریت احتمالا ترجمه انگلیسی اش را  ساده تر خواهد فهمید.

آذربایجانی چطور ترک زبان شد؟

Jean Aubin (1978): Le Temoignage d'Ebn-e Bazzaz sur la turquisation de l'Azerbaydjan (p1)
Jean Aubin (1989): Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la turquisation de l’Azerbaydjan, p1

  عباس جوادی – بعید میدانم مثلا در مصرو یا برزیل و یا انگلستان کسی بجز چند دانشگاه و چند نفر دانشگاهی و یا روزنامه نگار بطور جدی وارد این قبیل بحث ها شود که در تاریخ، زبان مصر چطور عربی، زبان برزیل پرتغالی و یا زبان انگلستان انگلیسی شد. تازه اگر هم این بحث به سطح مردم عادی برسد احتمالا آنها این را موضوعی جالب، تاریخی, علمی و حتی تفریحی خواهند شمرد. یک سری فیلم های مستند و یا «انیمیشن» در باره دوران قبل از زبان فعلی درست خواهند کرد. فرهنگ لغات زبان کهن خود را چاپ خواهند کرد و مراکز پژوهش آن زبان ها را دایر خواهند نمود.

راستش فکر نمیکنم در ایران هم این موضوع آن قدر برای توده مردم مهم باشد که مثلا زبان آذربایجان چطور ترکی شد. اما این مسئله از دیر باز تبدیل به نوعی «توپ سیاسی» بین کسانی شده که از نظر انديشه های قومی و نژادی در جبهه های متقابل افراطی قرار دارند. این بحث ها در ایران هم زیاد مردم پسند نیستند. اما وقتی در میگیرند بین گروه های تند رو سیاسی در میگیرند. در این باصطلاح «بحث ها» میل واقعی به دانستن تاریخ و پژوهش و تولید فیلم و چاپ فرهنگ لغات و غیره هم مشاهده نمیشود. فقط میخواهند طرف مقابل را بکوبند. یک طرف مدعی میشود که ترکی زبانی است که هنگام حمله و استیلای «مهاجمین صحرا گرد مغول» و «به زور شمشیر» به مردم آذربایجان تحمیل شد و طرف مقابل در مقام دفاع برای اینکه از صفات «مغول» و «مهاجم» و «صحراگرد» خلاصی یابد ادعا میکند که ترک ها اصلا «چهار پنج هزار سال» یعنی خیلی پیش تر از فارسى زبان ها  در آذربایجان حضور داشتند!»

این کشاکش تاریخ دارد. تاریخی حدود 100 ساله.

بعضی ها شاید بدانند. در سال 1324 یعنی در بحبوحه ماجرای پیشه وری نمایشنامه ای موسوم به «مهر و میهن: آذربایگانی چطور ترک زبان شد» بقلم «رسام ارژنگی تبریزی» در تهران چاپ شد. در این کتابچه از تاریخ و غیره البته خبری نیست. تمام حرفش اين است که مغول ها در زمان حاکمیت غازان خان ایلخانی (اوایل قرن چهاردهم میلادی) زبان بومی و پهلوی – آذری مردم آذربایجان را «به زور شمشیر» به ترکی تبدیل کرده اند! پیام اش هم اینست که ترکی زبان تحمیلی «صحرا نشینان وحشی» است و آذربایجانی ها بهتر است به زبان اصلی خود یعنی پهلوی، آذری باستان یا تاتی و هرچه که میتوان آن را نامید باز گردند.

Arjangi

البته در آن شرایط و جوَ حاکم آن دوره میتوان درک کرد که انگیزه چنین ادبیاتی احتمالا مخالفت با جریان تجزیه طلبی بوده است چنانکه این را پیشتر در کوشش های کسروی و کاظم زاده ایرانشهر هم میتوان دید. شبیه چنین حرکت ها را که گاه کار را به افراط هم میکشانید، میتوان در ترکیه زمان آتاترک هم دید که بعد همگی فروکش کردند.

من عکس العمل مردم نسبت به انتشار این کتاب در آن سال ها را نمیدانم. اما اگرهمین امروز هم به هر آذربایجانی ترک زبان بگوئید که زبان مادری او را مغول ها به زور شمشیر به ایرانیان آذربایجان تحمیل کرده اند و باید این زبان «تحمیلی» را برچید و جای آن فارسی دری را جایگزین کرد، احتمالا آن را توهین و تحقیر حساب میکند.

اما واقعیت چیست؟ واقعیت هر چه هست ابتدا باید آن را جستجو کرد، یافت وقبول کرد چه از آن واقعیت خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید. سپس باید از بدگوئی نسبت به آنچه که در تاریخ اتفاق افتاده  دوری جست، به زبان و فرهنگ و دین و مذهب هر کس و هر گروه اجتماعی احترام گذاشت و به این تصورات باطل میدان نداد که میتوان چیزی را که صد ها سال پیش اتفاق افتاده عوض نمود. ونهایتا باید موضوع را از حالت جدل و توهین و تحقیر در آورد. نهايتا اگر هم بخواهیم اين موضوع را اصولا به «موضوع بحثی» تبدیل کنیم بهتر است به آن از نظر تاریخی نگاه کنیم، با یک نگرش علمی، پژوهشی، و حتی خوش آیند… با بررسی زبان باستان، تهیه فرهنگ لغات، فیلم و نقشه و غیره. مگر این میراث مشترک همه ایرانی ها نیست؟

اما قبل از همه و مهمتر از همه: واقعیت چیست؟

یکم:

اولا ایلخانان مغول بودند و ترک نبودند. زبان مغولی در آسیای مرکزی همسایه زبان های ترکی بوده و هنوز هم هست، این دو زبان به همدیگر تاثیر بسیاری کرده اند و حتی به همدیگر نزدیک هستند اما دو زبان گوناگون هستند.  کوچ قبایل ترک زبان به ایران و آسیای صغیر حوالی سال 1000 میلادی شروع شد. شروع حملات مغول تقریبا 200 سال بعد در سال 1206 (تا 1324) بود.  یعنی وقتی مغول ها به ایران و آناطولی و بین النهرین آمدند زبان ترکی 200-300 سال بود که در این منطقه ریشه انداخته بود. زبان بخشی از مردم ایران مغولی نشد، اما ترکی شد چونکه تعداد ترک ها ئی که بخصوص بعد از قرن یازدهم میلادی – یعنی 200 سال قبل از هجوم مغول – به ایران آمدند و کوچشان تا 200-300 سال بعد از مغول هم ادامه داشت به مراتب  بیشتر از مغول ها بود.

نکته جالب توجه دیگر این است که «شمشیر» و زور و حکومت هم همیشه کافی نیست تا یک قوم زبان مادری خود را ترک کرده زبان دیگری را اختیار کند. در دوره ایلخانان که اتفاقا مرکزشان آذربایجان و پایتختشان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود زبان مردم آذربایجان مغولی نشده، ترکی شده است. حتی حاکمین ایلخان که به ایران آمده بودند بتدریج زبان خود را رها کرده در آذربایجان ترک زبان شدند و در مناطق دیگر ایران  فارسی زبان، کُرد زبان و یا عربی زبان شدند درحالیکه این هم بر کسی پوشیده نیست که «شمشیر» مغول ها برنده تر از دیگران بوده است. حتی در افغانستان هم اصلیت قوم هزاره که هنوز هم بخش قابل توجه مردم افغانستان را تشکیل میدهند مغول است اما زبان آنها فارسی دری شده است. اگر با «شمشیر» بود میبایست زبان همه منطقه مغولی میشد و یا حتی زبان استانهای فارس و اصفهان و ری هم ترکی میشد جونکه این ولایات هم صد ها سال زیر حاکمیت ترک زبانان بوده اند.

یعنی کوچ و اسکان ترک ها در ایران و ترکیه کنونی 500 سال ادامه داشته و محدود به دوره  124   ساله مغول نبوده است.

اقوام ترک زبان دو و حتی سه موج بزرگ کوچ به ایران و ترکیه کنونی داشتند: اولا در زمان سلجوقیان، ثانیا در زمان مغول ها و تیموریان و ثالثا قبل و بعد از تاسیس دودمان صفویان از طریق کوچ قبایل شیعه – علوی ترکمن از آناطولی (ترکیه) شرقی به ایران و در مقابل مهاجرت قبایل کرد سنّی از ایران به ترکیه عثمانی.

علت اصلی که بعضی ها ترک زبان شدن آذربایجان را با حمله و استیلای مغول مربوط میدانند اين است که بیش از نصف ارتش مغول عبارت از ترک ها (بیشتر اویغور ها و قپچاق ها) بودند. در دوره تیمور نیز اغلب سربازان ارتش تیمور و جانشینان او ترک های جغتای (چاغاتای یعنی اوزبک امروزه) بودند. منطقه تمرکز مغول ها و ارتش آنها (از جمله سربازان ترک) و سپس تیموریان و حتی مرکز سیاسی و پایتخت آنها در آذربایجان و تا حدی همدان بوده است. بخصوص اردوی مغول که بخودی خود جمعیت بزرگی نبود طبق عادت آن سده ها جوانان مناطق فتح شده را اسیر  کرده به لشکر خود اضافه میکرد. آنها یا کشته میشدند و یا ناچار بودند با وعده زنده ماندن و حتی غارت و یغما به اردوی مغول بپیوندند. بیشتر ترکانی که به این صورت به ارتش مغول پیوسته اند  ترک های جنوبی و غربی اوغوز و ترکمن نبودند که آذربایجانیان زبان آنها را گرفته باشند. نیروهای ترک زبان مغول و تیمور بیشتر ترک های شرقی (قپچاق، اویغور و تا حدی جغتائی) بودند. از این نظر هم این استدلال که لشکر مغول زبان ترکی را در آذربایجان رایج نمود چندان منطقی بنظر نمیرسد.

اسکان ترک زبان ها اعم از قبایل کوچنده زمان سلجوقیان و بعد و یا سربازان مغول و یا تیموراساسا در آذربایجان (هم جنوب و هم شمال ارس)، تا حدی همدان،  آناتولی (آناطولی، بخش آسیائی ترکیه کنونی) و شمال عراق امروزی بوده است. بخشی ازاقوام ترک زبان و بخصوص ترکان اوغوز («غز») نیز تحت فشار حملات مغولها و با فرار از دست آنها رو بسوی ایران و آسیای صغیر گذاشته اند یعنی خود آنها مورد تاخت و تازمغولها بوده اند. بقیه قبایل و یا سربازان ترک که در مناطق مختلف ایران (از جمله کرمان و سیستان، اصفهان، شیراز وخوزستان) پراکنده شده اند یا با مردم محلی و زبان و فرهنگ آنان آمیخته استحاله شده اند و یا به زندگی منفرد و قبیله ای – عشایری خود (مثلا قشقائی ها) ادامه داده اند.

ثانیا ما میدانیم که مثلا در زمان شاه اسماعیل صفوی مردم سنی مذهب تبریز و بغداد را کوشش کردند به زورناچار به قبول مذهب شیعه کنند اما هیچ گونه شواهد و روایات معتبر تاریخی در دست نیست که زبان مردم هم به زور شمشیر تغییر یافته باشد. حتی بر عکس، از غزنویان تا صفویان و بعد، همه سلسله ها و حتی خود سلاطین ترک زبان شخصا در ترویج و تشویق زبان و فرهنگ فارسی پیشقدم بوده اند. از این جهت این ادعا که ترکی به زور به مردم آذربایجان تحمیل شده مدلل جلوه نمیکند.

از این جهت این ادعای شعار گونه که «مغول ها به زور شمشیر ترکی را به مردم آذربایجان تحمیل کردند» درست نیست.

سربازان ترک از شاه اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی گرفته تا  ایلخانیان در خدمت هر گونه پادشاه از هر قوم و نسب بوده اندو سپس خود در ماوراءالنهر، ایران، آسیای صغیر،عراق؛ سوریه و مصر حاکمیت های خود را بر پا کرده اند. اما تغییر زبان آذربایجان و آسیای صغیر اساسا نه مربوط به سربازان و ارتش و حملات نظامی بلکه کوچ و اسکان مردم عادی یعنی قبایل ترک زبان و در عین حال منسوبین ترک تبار لشکر های مغول و تیمور بوده است که با مردم بومی جوش خورده به علت کثرت تعداد، زبان این مناطق را تغییر داده اند و گرنه از زمان سلجوقیان تا قاجاریان، نزدیک به 700-800 سال، اکثریت قریب به اتفاق حکام و سلسله های ایران ترک تبار و ترک زبان بوده اند اما زبان مثلا اصفهان و یا تهران و مشهد و هرات عوض نشده. بر عکس، هویت ایرانی و زبان و فرهنگ فارسی از خود فردوسی گرفته تا بعد پیوسته به دست و با کمک و تشویق حکام و پادشاهان ترک زبان تحکیم و تقویت یافته است.

دوم:

 کوچ های اقوام غالبا درد آورند و باعث تغییرات بنیادی جوامع میشوند. کوچ اقوام در اروپا چند قرن قبل از کوچ ترک های آسیای مرکزی شروع شده بود اما شباهت های بسیاری بین این دو از نظر تغییرات در ساختار ملی، قومی و زبانی کشور هائی مثل بریتانیا ، آلمان و فرانسه از طرفی و ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) از طرف دیگر وجود دارد (به این مقاله نگاه کنید).

اسکان قبایل ترک هم – البته در مقیاسی بمراتب کمتر از مغول ها – با قتل و غارت و خرابی همراه بود. مثلا از مقاله ژان اوبن («گزارش ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» 1989) که مبتنی بر «صفوه الصفا»ی ابن بزاز (حدود 1350 میلادی) نوشته شده به روشنی بر میاید که قبایل ترک زبان و سربازان لشکر ایلخانان نیز مشغول تاراج و ضبط اموال و زمین مردم بومی بوده اند. اوبن از نظر جغرافیائی بر مثلث اردبیل – میانه – سلطانیه تاکید میکند. دو نکته مهمی که از مقاله اوبن (و فی الواقع از بررسی «صفه الصفا») بر میاید این ها هستند: یکم: در آن زمان یعنی حدود 1350 میلادی یعنی 660 سال پیش هنوز زبان مردم آذربایجان کاملا ترکی نشده بود اما تاثیر روزافزون واژگان و تعابیر ترکی و مغولی بر زبان مردم بومی بارز بود و اکثر طبقات مردم بخصوص در شهر ها دو زبانه بودند. دوم: منسوبین لشکر ایلخانان (چه مغول و چه ترک) بعنوان نیروی نظامی حاکم مشغول تاراج دهات و شهر ها و استملاک اراضی و در عین حال تا حدی سکنی گزیدن در این منطقه بوده اند. (بخوانید: چند نقل قول از ژان اوبن: اردبیل، میانه، سلطانیه)

نظر دو پژوهشگر ترک اسماعیل توکالاک و عمر لطفی بارکان در مورد اختلاط قومی و تغییر زبان و مذهب در آناطولی این است که جمعیت اناطولی در اوایل قرن یازدهم که آلپ ارسلان سلجوقی اولین فتح خود را در آناطولی به ثبت تاریخ رساند تقریبا 4-5 میلیون نفر بود. اما تعداد اقوام ترک که میامدند در مقایسه با بومی ها زیاد نیود. ولی مثلا بنظر بارکان چون ترک ها حکومت و دولت و ارگان های اجرائی و جمع آوری مالیات را در دست خود داشتند، «رومی های بیزانس و اهالی دیگر بالکان فقط با تغییرنام و دین خود بعنوان نژاد و ملتی جدید وارد صحنه تاریخ شدند و با رنگ اسلامی بیزانس سابق را احیا کرده ادامه دادند.» خوب، این هم یک نظر است که البته اگر هم در مورد آناطولی صادق باشد لازم نیست حتما شامل حال ایران بشود اما اگر اين تشخيص كلا درست و در مورد آذربايجان هم صادق باشد بايد حدس زد كه در اينجا هم مردم بومى خود را با شرايط جديد يعنى حكام پى در پى ترك منطبق كرده بخصوص با در نظر گرفتن كثرت نسبى كوچيان در مقايسه با ديگر نقاط ايران زبانشان را به تركى تغيير داده اند. يعنى در صورت صحت اين نظريه مردم بومى از نظر تبار و تيره و نژاد با قبايل ترك كه در مقايسه زياد هم نبودند آميخته و امتزاج يافته اند اما اساسا زبان بومى ها (و در آناطولى در ضمن دين آنها) عوض شده و نه چندان نژاد و قوميت و تبار آنها، چيزى كه مثلا در عراق و مصر و سوريه و لبنان هم شاهدش بوده ايم.

اما برخلاف مغول ها، ترک ها آمده بودند تا بمانند، و ماندند و بخاطر همین هم با وجود تاراج و قتل و غارت و استملاک ها، آنها در نهایت با مردم محلی درآمیختند و در اكثر موارد با قبول زبان و فرهنگ مردم بومى به بخش لاينفك همين مردم تبديل شدند. آنها در خوزستان و فارس و یا کرمان زبان و فرهنگ محلی مردم را در مقیاس وسیع پذیرفته با آنها «یکی شدند»، در آذربایجان و خراسان هم با مردم محلی درآمیختند و با آنها «یکی شدند» اما بخاطر کثرت تعداد، زبان آذربایجان و بخشی از خراسان کنونی را عوض کردند. آنها حکومت های ایران را تشکیل دادند ، ایران معاصر بعد از اسلام را بنیان نهادند و از آن حراست کردند وحکومت هایشان از غزنویان و سلجوقیان تا صفویه و قاجار نه تنها از همان 100-200 سال اولش «ایرانی شد» بلکه همان «ایران»ی شد که امروز همه از آن نام میبریم، همان «ایران» که از طغرل بیگ سلجوقی تا ناصرالدین شاه قاجار بنامش سکه میزدند، همان «ایران»ی که در مقابل عثمانی و اوزبک ها و بعد انگلیس و روس ایستاد. این همان کشور و ملت آمیخته و جدید و معاصر «ایران» با تمام رنگارنگی قومی و مذهبی و زبانی و ملی اش بود و هست.

سوم:

بعد از این آمیزش نژادی و قومی و زبانی و فرهنگی و تاریخی و ملی هزار ساله، همه اجزاء این آمیزش ، همه اقوام و مذاهب و زبان ها و فرهنگ ها، همه لباس ها و غذا ها و عادات قومی و محلی «مال» همین کشور، همین ملت شد. هیچکدام از نظرکلیت این کشور و ملت بیگانه و غریبه نیست. هیچکدام غیر خودی نیست. همه خودی و «مال ما» هستند. اما یکی اش فارسی زبان است، دیگری اش ترکی زبان و کردی زبان. یکی اش مسلمان شیعه است و دیگری اش مسلمان سنی و سومی اش اصلا مسلمان نیست.

زبان آذربایجان پانصد تا هزار سال قبل عوض شده. زبان عراق و سوریه و ترکیه هم در 1000-1400 سال گذشته عوض شده. زبان ایالات متحده و تمام قاره آمریکا و استرالیا هم عوض شده، آن هم نه هزار سال پیش بلکه بمراتب مدت کوتاه تری قبل. زبان ایران کنونی هم سه یا چهارهزار سال پیش فارسی نبود. میگویند آریائی ها (ویا هر چه که اجداد چند هزار سال پیش ایرانیان کنونی را بشود نامید) چند هزار سال پیش از قفقاز و آسیای مرکزی به جنوب آمده و گروهی در جلگه ایران کنونی و عده دیگری در شبه قاره هند مسکون شده اند. احتمالا آنها  هم چندان با صلح و صفا در جلگه ایران جایگزین نشده اند.

حالا مردم آذربایجان برگردند و بعد از 500 سال و یا بیشتر زبان باستانی پهلوی یا تاتی را زبان مادری خود کنند؟

ویا انگلیسی ها خود را از تاثیر 1500 ساله آنگلو ساکسون ها خلاص کنند، یا مصری ها به زبان مصری باستان و قبطی و یونانی برگردند و یا آمریکائی ها برگردند و زبان سرخ پوستان را صحبت کنند؟

 زبان مصریان چطور عربی شد و یا زبان آمریکائیان چطور انگلیسی و یا اسپانیولی شد؟ البته از نظر تاریخی دانستن اینها جالب است. اما نیت بعضی ها از طرح تحریک آمیز این سوال کشف و درک تاریخ نیست، ایجاد خصومت و نزاع بین اقوام یک ملت و مملکت است.

در مقابل اتهامات و توهین و تحقیر نسبت به زبان و فرهنگ ترکی آذربایجان، عکس العمل قوم گرایان ترک آذربایجانی هم روشن و قابل پیش بینی است. آنها هم با خشم و خروش بی اساس و کودکانه ای نسبت به این قبیل «ادبیات توهین» و براى خلاصی از اتهامات «زور شمشیر» و «حمله مغول» بطور خنده داری ادعا میکنند که مردم این سرزمین همیشه و 4-5 هزار سال است که ترک زبان بوده اند (!) آنها هم ایران را با همه زبان و فرهنگ و تاریخش انکار و رد میکنند و خواهان جدائی ازخانه و کاشانه ای میشوند که اجداد مشترکشان هزار سال برای بنایش کار کرده اند.

تاریخ چیز دیگری است، این قبیل نتیجه گیری های سیاسی که ناشی از نادانی و گاه غرض است چیز دیگری است.

در اروپا و آمریکای لاتین و حتی مصر گفتیم مردم چگونه به دگرگشت زبان های باستانی خود مینگرند. در ایران هم بنظر نمیرسد که اندیشه ها و گروه های افراطی نژاد پرست آریائی و یا قومگرای ترک نمایانگر اولویت های روشنفکری، ذهنی و سیاسی ملت و یا دولت ایران باشد. اما بهر حال این قبیل هیاهو ها نه فقط آب را گل آلود میکنند بلکه این توان فی القوه را بخصوص در شرایط منطقه ای مانند خاورمیانه دارند که «سر موعد» به صلح و همزیستی مردم لطمه ای جدی بزنند

——————————

در ضمن بخوانید:

در حاشیه نوشته «آذربایجانی چطور ترک زبان شد»

 ترک زبان شدن ایران طبق روایت فاروق سومر

خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز

افشار ها، آئینه ملت ایران

ترکان 1000 سال پیش و حالا

چگونه «انگلستان» انگلستان شد؟

دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان

ژان اوبن محقق فرانسوی روند «ترک شدن آذربایجان» در دوره مغول را بطور فشرده و جالبی در این مقاله شرح داده است:

Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989

Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 429-447

رحیم رئیس نیا: دگرکشت زبان در آذربایجان

İsmail Tokalak, Bizans-Osmanlı Sentezi, Istanbul 2006

Ömer Lütfi Barkan, Bir İskân ve Kolonizasyon Metodu Olarak Sürgünler, Vakiflar Dergisi, 1942

«حقيقت نژاد مردم آذربايجان»

Bakhshnameh
عباس جوادى – اين بخشنامه ایست از اداره فرهنگ استان آذربایجان از سال 1331. اول لطف کنید بخوانید:

وزارت فرهنگ

اداره فرهنگ آذربایجان

بازرسی

-م ١٣٣١- ٠٩- ٢٠ محرمانه
آقاي رئيس دبيرستان
بر طبق اطلاع واصله مدتي است كه در تركيه اقدام به نشر كتابهائي براي نشان دادن نژادهاي مختلف ترك شده و با دلايلي خلاف حقيقت نژاد مردم آذربايجان را ترك قلمداد و خواسته اند از اين راه در افكار مردم اين سامان رخنه نموده و با اشاعه ي پان تركيسم نتايج مطلوبي بگيرند. مقتضي است:
اولا- مراقبت نمائيد كه از پخش و انتشار اين قبيل نشريات مخل در بين دانش آموزان جدا جلوگيري شود.
ثانيا- تحقيق نمائيد كه در صورت انتشار اين قبيل نشريات نسخي از آنرا بدست آورده به اداره ارسال داريد.
ثالثا- به آقايان دبيران تاريخ و جغرافيا دستور دهيد كه من غيرمستقيم و ضمن درس نسبت به ريشه زبان آذري و مبارزه با اين قبيل افكار مسموم كننده و اينكه زبان آذربايجان ترك نبوده و آذري است سخنرانيهاي مستدل به دانش آموزان بنمايند.
رابعا- در صورت امكان مقدمات تهيه سخنرانيهاي عمومي در اين مورد به عمل آيد.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت عطف به مرقومه ٥٦٣١- ٣١-٩-١٦ محرمانه جناب آقاي استاندار آذربايجان تقديم و اضافه مي نمايد كه در اين مورد تعليمات لازم به نمايندگان فرهنگ نيز صادر شده است.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت در پاسخ به نامه ي شماره ي ١٢٧٥٧-س-١١٦٤٤-٣١-٩-٤ جهت استظهار وزارت كشور ايفاد مي شود
استاندار آذربايجان، دكتر سجادي

سند مدعی میشود که در ترکیه نژاد آذربایجانی های ایران را تُرک گفته اند (که این، البته هنوز هم باور رایج در ترکیه است). پس باید بر ضد آن برخاست، “حقيقت نژاد مردم آذربايجان” را گفت و تبلیغ کرد که نژاد آنها ایرانی و آذری است.

این قبیل اسناد هر از گاهی در فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی چرخ میخورد و هر کسی چیزی در این باره می نویسد. مثلا در باره این سند هم یک عده می گویند:

– دیدید؟ نژادپرستی فارسی از قدیم هم موجود بوده…

و دیگران می نویسند:

– البته، درست نوشتند. آذربایجانی ها تُرک نیستند، آذری هستند…

آیا می توانید تصور کنید که واقعیت نه آنست و نه این؟

می توانید تصور کنید که ما آذربایجانی‌ها هم «تُرک» به معنای تُرک زبان هستیم (و نه از «نژاد ترک» که چیزی خیالی است) و هم آذری و آذربایجانی چونکه ایرانی و اهل آذربایجان هستیم (و نه آریایی «خالص» که آن هم دیگر با اینهمه اختلاط های قومی چیزی خیالی است…)

می توانید تصور کنید که هیچکدام از اینها، چه زبان و چه متولد و پرورش یافته یک منطقه بودن لزوما به یک نژاد «خالص» و بخصوصی مربوط نیست؟ و اصلا احتمالا «نژاد خالصی» هم وجود ندارد؟ که در اصل همه ما مردم ایران و ترکیه و کلا منطقه از نظر خون و نژادو «دی ان ای» DNA مخلوط و مشابه هستیم و فقط زبان، فرهنگ، مذهب و عادات و رسوم و لباس‌های ملی و احتمالا کمی غذاهایمان فرق می‌کند؟

آیا همه اقوام فارس و تُرک و عرب و غیره روزی، روزگاری، یکی جلوتر و دیگری بعدتر به مناطق مسکونی کنونی شان نیامده اند؟ آیا هنوز همه ما در حال حرکت و کوچ و آمیزش با دیگران نیستیم؟

آیا همه ما، همه بشریت 60 هزار سال قبل از آفریقا به سرتاسر جهان پخش نشده‌اند؟ و بعد هر گروه از آنان به گوشه ای از جهان نرفته و از آنجا به دیگر سرزمین‌ها نرفته و همه با هم نیامیخته‌اند؟

آیا دی. ان. ای. یک قطره آب دهان صدها هزار انسان از ده‌ها كشور جهان 15 سال نیست که بتدریج ما را از شجره مشترک نوع بشر آگاه می‌کند؟

همه ما از مامِ آفريقا هستيم، از جمعى احتمالا فقط چند هزار نفره كه به‌ تدريج پرشمار شده احتمالا بخاطر خشكسالى ها و قحطى از آفريقا به چهار گوشه جهان پخش شده، با هم در آميخته، از همديگر دور افتاده و انسان هاى كوچك و بزرگ، سياه وش و سپيد تن، چشم باريك و قد بلند، مو سياه و بلوند – انسان هاى رنگارنگ كنونى را بوجود آورده اند كه همگى يك ريشه، يك شجره دارند و گذشته همگى به مامِ آفريقا بر مي‌گردد.

من با اجازه این را نوشتم تا خالصانه و برادرانه هشدار دهم که این بحث «نژاد» واقعا و بخصوص زمانی که با سیاست ورزی و طرف‌گیری و احساسات و ناسیونالیسم قاطی می‌شود فوق‌العاده خطرناک و تبدیل به ماده منفجره می‌شود. چه این به اصطلاح «استدلال‌ها» از این طرف باشد چه از طرف دیگر. چه تُرک‌ها این را ادعا کنند و چه ایرانی‌ها، چه اعراب و روس‌ها و چه آلمانی‌ها و آمریکائی‌ها.

بیش از  99.5 در صد شاخص های د ان ای تمام انسان‌ها، آفریقائی و اروپائی و آسیائی و غیره یکی است. مطرح کردن برتری و یا کم ارزش تری این یا آن قوم و نژاد هم بی اساس و از نظر علمی مردود است وهم از نظر زندگی اجتماعی و مسالمت آمیز همه با هم فوق‌العاده خطرناک. اما بحث زبان و فرهنگ موضوع دیگری است. به‌نطر من زبان‌ها هم (به‌خصوص عربی و فارسی و ترکی) آمیخته‌اند، ولی آمیختگی فرهنگی اقوام (و یا گروه های اجتماعی) نزدیک به‌هم و همسایه بمراتب بیشتر است و از قرن بیستم به بعد سرعت به‌مراتب بیشتری پیدا کرده. فرهنگ اما فقط فولکلور و رقص محلی نیست که مدتهاست در سطح بین‌المللی به‌تدریج اهمیتش را از دست می‌دهد. فرهنگ شامل همه چیز از موسیقی و طرز آشپزی و درک از شوخی و ادب و تعارفات و اتیکت رفتار اجتماعی و مناسبات بزرگ و کوچک و مقام زن و کودک و مرد و پیر و جوان در جامعه است، چیزهائی است که مردم از آن خوششان می‌آید و با آن افتخار می‌کنند و یا بر عکس، درجه مراعات همدیگر و احترام به‌همدیگر است و برعکس و هزاران عامل دیگر. اینها خیلی آمیخته تر از زبانند و در این صد سال گذشته در سطح بین‌المللی به‌‌مراتب آمیخته تر شده‌اند. در سیاست بین ترک و کرد و ارمنی و ترک ضدیت بسیاری است اما فرهنگ این سه گروه اجتماعی به‌همدیگر بمراتب و صد بار نزدیک تر است تا فرهنگ مثلا یک ترک و یک ژاپنی و برزیلی. این یک جنبه عینی مسئله است. جنبه دیگر استفاده و سوء استفاده های سیاسی است که از این فرق ها و تمایز ها می شود و بعضی‌ها بین بسیاری از ملل و اقوام سعی می‌کنند القا کنند که همان طور که گویا یک تیره و نژاد برتر و متمدن تر و دیگران پست تر و عقب مانده ترند در زمینه زبان و فرهنگ هم اینطور است. که این هم بنظر من فوق العاده هم غلط و هم خطرناک است و طوری که دیده‌ایم و می‌بینیم باعث خصومت و خشونت های قومی و ملی می‌شود. من فکر می‌کنم ما‌ها مسئولیت داریم علم و دانش را ترویج کنیم که اگر این کار را بدون تعصب و غرض انجام دهیم هم به تامین حقوق همه و برابری بیشتر اجتماعی کمک خواهد کرد و هم به صلح و آرامش و همزیستی و پیشرفت – به‌جای تبعیض و اجحاف و خشونت و جنگ.

معلوم است که سند بالا هم از آن گاف های بی‌ربط رژیم گذشته است که احتمالا در مقابل گاف های بی ربط کتابها و مطبوعات ترکیه بوجود آمده در حالیکه ما همه از نسل و نژاد مخلوط هستیم. هم ما یعنی فارس و تُرک و کُرد و غیره در ایران و هم تُرک و کُرد و غیره در ترکیه. همه مان رگ تُرکی هم داریم، رگ فارسی و کُردی و عربی هم داریم. اگر احساسات و شعار و کینه به یک طرف و سینه زدن برای یک طرف دیگر را پیشه نکنیم و کمی واقعا منابع علمی و بیطرف تاریخی و جامعه شناسی را بخوانیم درک خواهیم کرد که موضوع بر سر فرق زبان و فرهنگ و يا مذهب و لباس و غذا و اینهاست و نه نژاد و تبار.

این فرق‌ها جامعه بشری را رنگارنگ و غنی می‌کند. اما در عین حال بعضی حکومت ها و جوامع بعضى گروه های مردم را با استدلال‌ها و یا بهانه های گوناگون از بعضی حقوق اصلی و اساسی شان مانند زبان و مذهب محروم میکنند. سال هاست در ايران اجازه نمی‌دهند كسى كه فارسى زبان نيست،  زبان مادرى اش را هم تحصيل كند. كسى كه شيعه اثنا عشرى نيست، حق ندارد وزير و نخست وزير و رهبر مملكت شود. اين حق كشى ها هم احساس نابرابرى، كدورت و دشمنى ايجاد مي‌كند و هر دولتى كه بيايد، در راه تامين حقوق همه مردم صرفنظر از قوميت و زبان و مذهب، بايد اين نابرابرى ها را رفع كند. اين درست و كاملا بحق است.

ولی موضوع اختلاف نژاد و خون و غیره افسانه است.. افسانه ای که بوی خون می‌دهد و به چيزى جز شوراندن کشور ها و ملت ها علیه همدیگر و اقوام و گروه های اجتماعى یک کشور بر ضد همدیگر خدمت نمی‌کند.

آیا ممکن است درک کنیم که تازه اگر هم بعضی خصوصیات بیولوژیک مانند رنگ پوست و مو و فُرم چشم و قد و قواره من و همسایه‌ام و یا هموطنم و یا انسان های سرزمین های دوردست فرق هم بکند، هیچکدام از این خصوصیت‌ها بهتر و یا بد تر، برتر و یا پست تر نیستند؟

آیا ممکن است بحث زبان و فرهنگ و مذهب و یا غذا و لباس و غیره را از افسانه های نژاد و خون تفکیک کرد؟

دگرگشت زبان در آذربایجان

رحیم رئیس نیا
رحیم رئیس نیا

رحیم رئیس نیا – در مورد نفوذ طوایف ترک زبان از طریق گذرگاه های قفقاز به آلبانی و آذربایگان در سده های میلادی، در فصل مربوط به مناسبات دولت ساسانی با اقوام شرقی این کتاب سخن رفته است. از اطلاعات حاصل از منابع موجود چنین برمی آید که اقوام مهاجم ترک بارها از گذرگاه های قفقاز گذشته، سرزمین های بین کوه های قفقاز و ارس را درنوردیده و به آذربایگان نیز رسیده اند و ای بسا که در بعضی جاها رحل اقامت افکنده اند و گاهی نیز در برابر قدرت ساسانی از در تسلیم درآمده، با توافق مقامات ساسانی در بخش هایی از آلبانی و آذربایگان مسکن گزیده اند. در مواردی نیز به عنوان جنگاور مزدور به خدمت دولت ساسانی درآمده اند و در بخش های مختلف کشور و از آن جمله آذربایجان که از نظر نظامی دارای حساسیت خاصی بود، ماندگار می شده اند. بدین ترتیب زمینه برای انتشار زبان ترکی و رواج آن در بخش هایی از این سرزمین فراهم می آمد تا بعدها با تبدیل زبان ترکی به زبان عمومی ارتباط طوایف مختلف السان و به هم پیوستن تدریجی اجتماعات طایفه ای ترک زبان و…. مقدمات غلبه زبان ترکی بر زبان ها و نیم زبانهای رایج در آذربایجان آماده شود.

در این باره که فرایند دگرگشت زبان مردم آذربایجان از چه تاریخی آغاز گردیده و در چه تاریخی به پایان رسیده، بین دانشمندان اختلافات عمده وجود دارد. بعضی، چنان که پیش از این نیز گذشت، بر آن هستند که بومیان این سرزمین و یا بخشی از آنان ترکی زبان بوده اند و با این که ریشه زبان ترکی در این سامان در هزاره های پیش از میلاد دویده است و اگر چنین نبود، آمدن هون ها و خزرها و طوایف ترک زبان دیگر در دوره ساسانی و یا حتی آمدن غزها و قبچاق ها در دوره بعد از اسلام و به ویژه در روزگار سلجوقیان برای تغییر و ترکی گشتن زبان این خطه کفایت نمی کرد. چه، نوآمدگان که در مقایسه با اهالی بومی اقلیتی بیش نبوده اند، نمی توانسته اند زبان خود را به سرعت جایگزین زبان بومی نمایند. چنین فعل و انفعالاتی در صورتی امکان پذیر می شود که نوآمدگان با ساکنان پیشین از نقطه نظر منشاء و زبان – اگر هم کاملا یکی نباشند – نسبتا” نزدیک باشند. تنها در این صورت است که نوآمدگان می توانند با اهالی بومی در هم جوشند۱٫ اینان می گویند که طوایف و قبایل ترک زبانی که در دوره ساسانی و سلجوقی به آذربایجان آمدند، در این سرزمین به هم زبان های خود برخورد کردند. زکی ولیدی طوغان نوشته است که اغوزها هنگامی که در سده ۱۱ م. به آذربایجان رسیدند، خاطرات فتوحات اجداد خود در این سرزمین را در داستان های حماسی که از ترکستان آورده بودند، حفظ کرده بودند. در یکی از روایت های آن ها که رشیدالدین فضل الله همدانی نقل کرده، از اسکان ترکان باستانی در ناحیه اوجان [بستان آباد فعلی]، دشت های مغان و اران و کوه هایی در اطراف سبلان که نام هایشان به صورت های الاناره و اعدسوری نوشته شده و عموما” آلاتاق (آلاداغ) نامیده شده اند، سخن رفته است۲٫
توفیق حاجیف که دیدیم از باورداران به حضور قبایل ترک زبان در هزاره های پیش از میلاد در آذربایجان است، آمدن طوایف ترک زبان سده های بعد از میلاد را – در صورتی که ترک زبانانی پیش از آن ها در آذربایجان سکونت نداشته اند – برای ترکی گشتن زبان این سرزمین ناکافی می شمارد و در این باره چنین می نویسد:
” معمولا” آمدن اقوام ترک زبان به آذربایجان و عموما” قفقاز و تأثیر آن ها را بر شرایط اجتماعی – تاریخی این سرزمین به دوره بعد از سده ۵ م. نسبت می دهند. نظر ابراز شده درباره همین مسئله غالبا” با این نظر موافق است: سده های ۱۲ – ۱۱ م. دوره شکل گیری خلق آذربایجان است. اقوام ترک زبان که در سده های ۷ – ۶ م. (که بهتر است گفته شود از سده ۵ م. ت. حاجیف) در این جا مسکن گزیده بودند، با نفوذ توده های انبوه طوایف اغوز، سلجوق، قبچاق در سده های ۱۱ – ۱۰ م. اکثریت می یابند. زبان عموم خلقی آذربایجان براساس شیوه های اغوز – سلجوق به تدریج تشکل می یابد و زبان های ارانی و آذری رایج در شمال و جنوب تحت الشعاع آن قرار گرفته، به تحلیل می روند.۳
قبول چنین نظری از سوی غالب تاریخ نگاران ناشی از یک رشته علل عینی است که اهم آن ها به قرار زیر می باشد:
۱ – یورش طوایف ترک زبان به صورت متشکل به سوی غرب از سده ۵ م. فزونی می گیرد که این هم با پیدایش دولت تورکوت ها (گؤک ترک ها) در آسیای میانه ارتباط دارد.
۲ – در پرتو اطلاعات تاریخی فراوان و کاملی که درباره ترکان از این دوره باقی مانده است، امکان پدید آمدن تصوری بالنسبه روشن از ویژگی های زبانی ترکان فراهم می آید.
۳ – طوایف ترک زبان که از سده ۵ م. به اراضی آذربایجان و آلبانی آمده اند، در شکل گیری شرایط اجتماعی سیاسی و تشکل وحدت قومی این سامان مخصوصا” نقش فعال و تعیین کننده ای ایفا کرده اند.
اما از نظر دور نباید داشت که تشکل خلق واحد و زبان عموم خلقی ترکی منشاء تنها حاصل فعالیت تاریخی – سیاسی اقوام ترک زبانی که در این دوره به این سامان آمده اند، نبوده است . با آمدن طوایف جدا از هم ترک زبان در طی سده های ۶ – ۵ م. به آذربایجان و به طور کلی به قفقاز، انجام یک امر تاریخی به چنین ابعادی امکان ناپذیر بود. از سویی، بنا به اطلاعات موجود تاریخی، طوایف ترک زبانی که در این دوره می آمدند، معمولا” می رفتند و کم تر در جایی رحل اقامت می افکندند. ناگفته نماند که مورد خزرها از این نظر مستثنی است. از سوی دیگر اینان با فواصل زمانی زیاد می آمدند و این فواصل تقریبا” در هر بار شروع مجدد فرایند را ایجاب می کرد.
غیر از موارد مذکور، لازم است به دو مورد دیگر نیز اشاره شود :
۱ – طوایف ترک زبانی که از هر چندگاه به این سامان می آمدند، معمولا” در این جا با همدیگر برخورد می کردند و می جنگیدند. گاهی طایفه ای از آن ها بر ضد طایفه ای دیگر با اهالی بومی همدست شده، در بیرون راندن آن ها همکاری می کردند و سپس بومیان در فرصتی مناسب متفقان سابق خود را نیز از متصرفاتشان بیرون می راندند.
۲ – هر کدام از اقوام ترک زبان به زبان ویژه و ای بسا مستقل طایفه ای خود سخن مس گفتند، یعنی که طوایف ترک زبان آمده به این جا معمولا” به شاخه های مختلف ترک منسوب بوده اند.
اقوام کوچ نشین ترک زبان با این آشفتگی و بی ثباتی حاکم بر اوضاع اجتماعی شان، از منحل کردن تشکل قومی و زبانی مردم بومی برخوردار از سطح بالای ترقی اقتصادی – اجتماعی – فرهنگی این سامان ناتوان بوده اند۴٫
منظور این است که بدون وجود زمینه ای از زبان ترکی در آذربایجان سده های پیش از میلاد، طوایف و قبایل ترک زبانی که در سده های بعدی به این خطه آمدند قادر به عوض کردن زبان مردم این جا و تحمل زبان خود به آن ها نبودند.
تیمور پیرهاشمی هم برآنشت که ترک زبان های امروزی ابتدا فارس یا دارای زبان دیگری نبوده اند که بعدا” ترک شده باشند. این ها هم مثل آریایی ها و دیگران مردمانی بوده اند که از هزاران سال پیش به این طرف از جاهای دیگر دنیا آمده و در این منطقه سکنی گزیده اند. بنابراین تغییر زبان به آن صورت که… چندین کرور مردم غیر ترک، زبان خود را تغییر داده و ترک زبان شده اند، در بین نبوده است…. شاید این فرض مقرون به واقعیت باشد که طبق معمول مهاجرت اقوام مختلف، مهاجرت اقوام ترک نیز ابتدا به حالت چادرنشین، سپس ساختن روستا و اقامت در آن و آخرالامر شهرنشین بوده است. وقتی سیل مهاجران ترک به طرف شهرها روانه گشتند، عده ای از مردمان بومی با ترک ها هم زیستی و اختلاط نموده، در میان آن ها مستحیل گردیدند و گروهی در دهات مخصوص خود باقی مانده، زبان خود را حفظ کردند. ( مثل هرزندی ها و امثال آن ها) ولی قسمت اعظمشان در برابر سیل مهاجران به طرف غرب رفته، در شهرها و روستاهای تازه ای اسکان پیدا کردند که احتمالا” کردهای امروزی باماندگان آن ها هستند۵٫
البته تیمور پیرهاشمی به تغییر یافتن زبان ساکنان آذربایجان آذربایجان در نتیجه مهاجرت طوایف ترک زبان ” از هزاران سال پیش به این طرف” باور دارد و برآنست که از مردمان بومی بخشی از آن هایی که در این سرزمین ماندند، در میان آن هایی که آمده بودند، مستحیل گردیدند؛ یعنی که زبان خود را از دست داده، به زبان نوآمدگان متکلم شدند و بخشی دیگر چون تات ها زبان خود را حفظ کردند. به عبارت دیگر از این برداشت چنین برمی آید که تغییر زبانی در این خطه صورت گرفته است؛ و این امری استثنایی نیست، بلکه حادثه ای است قانونمند که نظایرش در جاهای دیگر نیز بسیار و حتی در بعضی از جاها در طی سه هزار سال اخیر بیش از یک بار اتفاق افتاده است. در این مورد نظرهایی ابراز شده که جا دارد بعضی از آن ها در این جا منعکس گردد:
ا . م. دیاکونوف: ” همه می دانند که تقریبا” هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی اکنون به زبانی که اسلاف بلافصلشان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمی گویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد و حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبان های سومری و هوریتی به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبان های ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبان های سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت.۶
م . ع. فرزانه : پدیده استقرار و اشاعه یک زبان در یک سرزمین به حساب از بین رفتن زبان قبلی ساکنان آن سرزمین و یا احیانا” تحلیل یافتن آن در زبان جدید و از این قبیل، مسئله ای است که در تاریخ کوچ و استیلا و اسکان اقوام و قبایل به کرات اتفاق افتاده و تاریخ سرزمین ها و ملل امروزی در ادوار مختلف و به خصوص در دوران مهاجرت های قومی و عشیرتی شاهد دگرگونی ها بوده اند . چیزی که در حدوث این دگرگونی و تغییر و تبدیل مهم است و آن چه که واقع گرایی تاریخی در این رهگذر به ما می آموزد، قبل از هر چیز پذیرفتن آن به عنوان یک واقعیت عینی تاریخی و بعد، در صورتی که بخواهیم و مدارک و مآخذ لازم را در اختیار داشته باشیم، تحقیق و بررسی این اصل است که این دگرگونی به چه شکل انجام پذیرفته و تأثیر متقابل عناصر این زبان ها، یعنی زبانی که از میان برخاسته و زبانی که جایگزین آن شده چگونه بوده است.۷
ارانسکی هم به تغییر نقشه آسیای میانه و ایران از لحاظ زبان های رایج در این سرزمین ها توجه یافته، به نفوذ و توسعه قلمرو انتشار و گویش های ترکی به زیان زبان های ایرانی در این سرزمین ها اشاره کرده است. از اطلاعات موجود چنین برمی آید که اکثریت قاطع ساکنان سرزمین های آسیای میانه در هزاره اول ق.م. به زبان های ایرانی سخن می گفته اند. مدتی بعد توده های عظیم صحرانورد غالبا” ترک زبان در حرکت موج وار و هراز گاهی وادامه یاب خود، از خاور و شمال خاوری دشت های آسیا، این سرزمین ها را درمی نوردند و در نتیجه فرمانروای اتحادیه های طایفه ای و دولت های ترک زبانی چون گؤک ترک ها و قراخانیان و سلاجقه و روی آوردن بخش هایی از طوایف و قبایل مهاجر به زندگی پا برجا و غیر سیار و آمیزش و اختلاط آن ها با بومیان، گویش های ترکی به تدریج بر گویش های محلی که ریشه ایرانی داشتند، غلبه پیدا می کنند. در بعضی جاها گویش محلی مدت ها در کنار زبان ترکی غالب به حیات خود ادامه می دهد و بعضی اقوام دو زبانی می شوند. چنان که تات ها در آذربایجان غیر از زبان تاتی به زبان ترکی نیز سخن می گویند، اما دو زبانگی اگر چه ممکن است در بعضی نقاط کنار افتاده قرن ها دوام آورد، در هر صورت پدیده ای است ناپایدار و زبان غالب معمولا” زبان مقاوم را سرانجام از میدان بدر می کند.
ارانسکی از تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است که در ظرف مدت قریب یک هزار و پانصد سال در سرزمین های وسیع آسیای میانه و فلات ایران زبان های ایرانی به شدت در مقابل السنه ترکی در تحت فشار قرار گرفته، عقب نشینی کرده اند. در نتیجه این جریانات بخش مهمی از مردم ایرانی قدیمی ممالک مزبور (خوارزمیان و سغدیان و مردم ایرانی زبان آذربایجان جنوبی) کلا” و یا بعضا” به زبان ترکی متکلم گشته اند.۸
ارانسکی این نکته را نیز خاطرنشان کرده است که “مع هذا نباید پنداشت که در جریان برخورد و اختلاط زبان های ایرانی با السنه ترکی، زبان های ایرانی همیشه عقب نشسته و ترکی جای آن ها را گرفته است. نتایج برخورد و اختلاط مربوط به شرایط و اوضاع و احوال تاریخی بوده است. و هر بار که شرایط مزبور به سود زبان های ایرانی بوده، زبان های ترکی در مقابل آن ها عقب نشسته و مردم ترکی زبان به زبان های ایرانی متکلم گشته اند.”۹به عنوان مثال قبایل نیمه صحرانشین ساکن چاراویماق، قزلباش و افراد ایل هزاره و … که در نقاط مختلف افغانستان سکونت دارند، اگرچه تا چند قرن پیش به زبان ترکی تکلم می کرده اند، اینک به زبان تاجیکی سخن می گویند و غلزایی های ترک زبان نیز در حدود قرن ۱۶ م. براثر برخورد و اختلاط، زبان پشتو را پذیرا شدند.۱۰
ارانسکی درباره ترکی گشتن زبان مردم آذربایجان نیز چنین نظر داده است:
“در زمان سلجوقیان (قرن یازدهم و دوازدهم) قبایل ترکی زبان در نواحی شمال غربی فلات ایران و آذربایجان نیز پدید آمدند و جریان برخورد اختلاط زبان های ترکی با لهجه های محلی آذربایجان جنوبی آغاز گشت. شمار ساکنان ترکی زبان آذربایجان به تدریج افزوده شد. این افزایش تاحدی به سبب ورود قبایل جدید ترکی زبان (که به خصوص در عهد هجوم مغول شدید بود) و قسمتی نیز به سبب انتقال مردم بومی به زبان ترکی وقوع یافت. قسمت اخیر الذکر به تدریج دوزبانی شد و بخش مهمی از آن در قرن های بعدی بالکل ترکی زبان (آذربایجانی ) گشت. اقلیتی نیز با این که سخن ترکی را پذیرفته و فرا گرفته، تاکنون هم در عین حال لهجه های قدیم ایرانی خویش را حفظ کرده اند (تات ها و طالش ها). جریان گرایش تدریجی به زبان ترکی اخیرا” در میان قبایل کرد خراسان نیز مشاهده می گردد.”۱۱
ولی چنان که در فصل مربوط به برخورد اقوام شرقی با دولت ساسانی دیدیم، آمدن قبایل ترک زبان به آذربایجان از سده های پیش از میلاد آغاز گردیده، بعد از آن ها به طور پیاپی ادامه یافته است. در این جا بعضی از اقوام ترک زبان – که از سده های نخستین میلادی و یا واپسین سده های پیش از میلاد در این سوی کوه های قفقاز حضور یافته اند و بعضی از آن ها از ارس نیز گذشته و در آذربایجان تاخت و تاز و یا اقامت کرده اند، به طور خلاصه معرفی خواهند گردید.
پیش از این از بون ترک ها که ادعا شده است اسکندر مقدونی را در کرانه رود کر شکست داده اند، سخن رفت. به تحقیق گ.آ.ملیکیشویلی اوراتوشناس و پژوهشگر تاریخ سده های باستان و میانه گرجستان و سرزمین های مجاور آن، این قوم جالب که در گرجستان شرقی و آلبانی غربی می زیسته، در منابع قدیمی، گاه بون ترک، گاه هون، گاه خزر و گاهی هم قبچاق نامیده شده است. از این نام های متعدد چنین برمی آید که سخن از بون ترک های قدیمی و قبایل هم زبان آن ها که بعدها به دنبال هم به این اراضی سرازیر شده اند، رفته است.۱۲
گوکاسیان می نویسد که نام های ساویر (سابیر )ها و کنگر (کنگرلو )ها در آثار استرابن و پلینی بزرگ که در سده ۱ م. می زیسته اند، آمده است. دیونیسوس پریگت، جغرافی نگار و شاعر یونانی هم که در سده ۴م. یا حتی پیش از آن زیسته، نخستین دانشمندی است که هنگام شمردن طوایف ساکن کرانه های شمال غربی و غربی دریای کاسپی (خزر) از هون ها نیز نام برده است. طوایف دیگر عبارت بوده اند از سکاها، کاسپی ها، آلبان های جنگاور، کادوسی های ساکن مناطق کوهستانی و ماردها، گیرگان ها و تاپیرها. از همین اطلاعات می توان استنباط کرد که اراضی بین کوه های قفقاز و رود ارس هنوز در سده ۴ م. کاملا” ترکیزه نشده بوده است و غیر از طوایف ترکی زبان، طوایف دیگری نیز که غالبشان به زبان ها و نیم زبان های قفقازی یا یافئی یا آسیایی تکلم می کرده اند، در آْلبانی سکونت داشته اند. موسی کالانکاتی، تاریخ نگار آلبان نیز شهادت داده است که هون ها با آلبان ها توسط مترجم صحبت می کرده اند.۱۳
و .ای.اصلانوف هم مثل و.گوکاسیان از منابع تاریخی چنین درآورده است که هون ها در سده ۲ م. در اراضی آذربایجان [شمالی] سکونت داشته اند.۱۴ اصلانوفدر عین حال بااستناد به منابع سریانی نوشته است که هون های ساکن آذربایجان چندان پرشمار و نیرومند و جنگاور بوده اند که ارمن ها وقتی برضد یزدگرد دوم (۵۷ – ۴۳۸ م.) قیام کردند، با آن ها متفق شدند و اگرچه در سال ۴۵۱ م. مغلوب شدند، در زمان فیروز ساسانی (۸۴ –۴۵۹م.)هون ها به تنهایی برضد دولت ساسانی به جنگ برخاستند و به حاکمیت دولت ساسانی در قفقاز پایان دادند.۱۵ اصلانوف این نکته را نیز خاطرنشان کرده است که هون های ساکن قفقاز غیر از دامداری، به کشاورزی و صنعتگری و تجارت پوست و نیز امور نظامی اشتغال داشته اند و در موارد زیادی با امپراطوری بیزانس بر ضد دولت ساسانی متحد می شده اند. گوکاسیان هم با استفاده از یادداشت های پروکوپیوس و اثری تحت عنوان تاریخ بیزانس نوشته است که در سال ۵۳۱م. در ارتش ساسانی یک نیروی ۳۰۰۰ نفری هون – ساویز خدمت می کردند که در سال های بعد بر تعداد آن ها افزوده شد. قباد ساسانی با آن ها جنگید، اما کاری از پیش نبرد. سرانجام انوشیروان در سال ۵۶۲ م. آن ها را به دشواری شکست داد و در حدود ۱۰۰۰۰ نفر از ایشان را به دشت های کر – ارس کوچاند.۱۶
کنگرها یا کنگرلوها طایفه ترک زبان دیگری بودند که بعضی ها چنان که گذشت سابقه حضور آن ها در این سوی کوه های قفقاز به سده نخستین میلادی و به پیش از آمدن هون ها به این سرزمین ها رسانده اند، اما بعضی دیگر بر آن هستند که این طایفه از طوایف پچنک بوده و در ترکیب اتحادیه هون به آلبانی آمده و اکثر افراد آن در اراضی نخجوان فعلی مسکن گزیده اند. اطلاعات موجود حضور آن ها را در سده ۵م. در حوالی نخجوان تأیید می کند. گوکاسیان با استفاده از منابع سریانی و ارمنی نوشته است که کنگرها و نیز ساویرها در حدود سده های ۶ – ۵ م. به چنان قدرتی دست یافته بودند که دولت ساسانی و بیزانس روی آن ها حساب می کردند و هر کدام سعی بر آن داشتند که با جلب آن ها به سوی خود دست بالا را در مقابل دشمن داشته باشند. بنا به همین منابع و به دریافت پیگوسکایا، کنگرها به خطری جدی برضد دولت ساسانی تبدیل شده بودند و از این رو انوشیروان در دهمین سال سلطنت خود، یعنی در حدود سال ۵۴۲ م. با کنگرها جنگید.
در ارتباط با استقرار اتحاد طایفه ای کنگرها در اراضی نخجوان کوهی به نام کنگر داغی در بخش گوکاسیان جمهوری ارمنستان فعلی وجود دارد که به نظر و. گوکاسیان اکنون در حدود ۱۵ قرن از نامگذاری آن می گذرد. به نوشته لازارپارپی، تاریخ نگار ارمنی سده ۵ م. ، هنگامی که خلق های قفقاز جنوبی در سال ۴۸۲ م. بر ضد ساسانیان متحدا” قیام کرده بودند، آرتش متفق آن ها در پای کنگر داغی گرد آمده، چشم به راه هون ها بوده اند. این کوه در زبان ارمنی کانگاراتسلرن نامیده می شود.۱۷کنگرلوها بعدها در دوران صفوی، در ترکیب طایفه استاجلو، در حیات سیاسی آذربایجان و ولایات دیگر ایران نقش فعالی ایفا کردند.
در مورد سابیرها پیش از این به هنگام بحث درباره طوایف ترک زبانی که در سده های پیش از میلاد در این سوی قفقاز حضور داشته اند، سخن رفت. اینک لازم به توضیح است که به استنباط زکی ولیدی طوغان، تعداد ۱۰۰ هزار خانوار – در حدود نیم میلیون نفر – از آن ها در اواسط نیمه اول سده ۶ م. در اران و شیروان زندگی می کرده اند و شهر قبله، که در نزدیک شهر شامخور فعلی قرار داشته، مرکز حکومت آن ها بوده است. از آن جایی که سابیرها با خزران و بلغارها قاطی بوده اند و خزران از نظر شماره اکثریت داشته اند، طبری، آذربایجان و ملحقات آن را مملکت خزران نامیده است. انوشیروان بعد از تصرف سراسر قفقاز جنوبی، ضمن دادن اجازه اقامت در این سرزمین به سابیرها، به عنوان اتباع دولت ساسانی، تعداد کثیری از آن ها را به قسمت های دیگر ایران و از آن جمله آذربایجان کوچاند و در مقابل دسته هایی از ایرانی ها را چنان که قبلا” به تفصیل بیان گردیده، به این سامان منتقل کرد.۱۸
طایفه دیگری که سابقه حضورش در قفقاز جنوبی تا نخستین سده های میلادی و حتی تا واپسین سده های هزاره اول پیش از میلاد رسانده می شود، بارسیل ها (برسیل ها، باسیل ها، بارسلت ها) هستند که در رأس یک اتحادیه طایفه ای قرار داشته اند. نام این طایفه احتمالا” از بارس و بارسیل که در ترکی به معنی پلنگ و ببر می باشد، گرفته شده است. بعضی از پژوهندگان نام بلنجر را با نام بارسیل مرتبط می دانند. در تاریخ ارمنستان موسی خورنی نام آن ها بارسولا آمده و زکی ولیدی طوغان بر آن است که بارسولاها همان بر چال ها یا بورچالی ها بوده اند که هنگام یورش تازیان در داغستان سکونت داشته اند. هم اکنون بورچالی ها در ساحل راست رودخانه کر، در بخش وسطای مسیر آن زندگی می کنند که گفته می شود از بقایای همان بارسیل ها بوده اند. افراد این طایفه در سده های ۵ – ۴ م. در سواحل شمال غربی دریای خزر می زیسته اند و در فاصله سده های ۸ – ۵ م. به سواحل رود کر در آلبانی کوچیده اند و در داغستان و شمال آذربایجان به کشاورزی و دام پروری اشتغال داشته اند. بارسیل ها در خاقات خزر نقش مهمی داشته اند.۱۹
گذار بعضی از طوایف و قبایل اقور نیز در سده های بعد از میلاد به قفقاز جنوبی و آذربایجان افتاده است. اقورها یا اغورها در حقیقت برادران اغوزها بودند و در حدود سده ۳ ق.م. از همدیگر جدا شده، هر یک به سویی رفته اند و بنابراین بین زبان های این دو شاخه بزرگ نزدیکی چشمگیری وجود دارد. اقورها از طوایف وابسته به اتحادیه طایفه ای هون بودند که همراه آن ها و بعد از فروپاشی اتحادیه در سرزمین های شمالی و جنوبی قفقاز تاخت و تاز می کردند. شعبه های زیادی از طایفه اقور جدا شده است که عمده ترین آن ها عبارتند از : بئش اغور (پنج اغور )، آلتی اغور (شش اغور)، دکوز اغور(نه اغور)، اتوز اغور(سی اغور)، ان اغور(ده اغور) و ساراقور(ساری – آق – اغور= زرد – سفید – اغور ). در این میان دو طایفه اخیر با آلبانی و آذربایجان سر و کار حتمی داشته اند.
ساراقورها در حدود ۶۸ – ۴۶۶ م. به قفقاز جنوبی حمله کردند و در ۴۸۸ م. نیز با ساسانیان جنگیدند.
ان اقورها بی گمان همان طایفه وغوندور است که موسی خورنی از کوچیدنش در سده ۲ م. به شمال ارمنستان سخن گفته است. خالاتیان احتمال داده است که وغوندورهای مذکور در تاریخ ارمنستان موسی خورنی همان طایفه اغ خندرهای مذکور در جغرافیای ارمنستان [منتسب به موسی خورنی] هستند. اینان را انغوندور ها و یا هونقوندورها نیز نامیده اند که قدیمی ترین قبایل اغوز – اغور هستند که پایشان به قفقاز جنوبی رسیده است. در نیمه ۲ سده ۵ م. هم از اشغال شمال گرجستان به توسط ان اقورها که موسی کالانکاتی آن ها را هون اقور نامیده، سخن رفته است.
طایفه ای از ان قورها در اثر یغیشه، تاریخ نگار ارمنی خایلندورک یا خایلنتورک و یا ایلنتورک نامیده شده اند. اما چنان که پیش از این در فصل مربوط به مناسبات دولت ساسانی و اقوام شرقی مذکور افتاد، مارکوارت و به پیروی از او زکی ولیدی طوغان خایلندورک ها را همان آق هون ها دانسته اند. در هر صورت، این طایفه ترک زبان در حیات سیاسی – اجتماعی قفقاز نقش مهمی داشته است. جنگاوران این طایفه در سال ۴۵۲ م. به فرماندهی شاه خود، اران، لشکریان ساسانی در آلبانی را تارومار کردند و آن ها را از این سرزمین بیرون راندند. به نوشته یغیشه، بالاساقان ( بالاساقون، بالاجاهون؟) تختگاه اران۲۰در پایتاکاران، یعنی منطقه میل – مغان و به نظر طوغان، مغان جنوبی واقع بوده است. طوغان که تلفظ ارمنی آن را بلاسقان و ترکی اش را بالاساقون نوشته، بر آن است که این نام با نام شهر بالاساقون آسیای میانه مطابق است.۲۱
ان قورها و ساراقورها هر دو در ترکیب قومی بلغارها سهم عمده داشته اند. زکی ولیدی طوغان دسته های وابسته به بلغارها، خزرها، آغاچری ها و سابیرها را که قدیمی ترین عناصر ترک اروپای شرقی به شمار می آمدند، عمده ترین عناصر مسکن گزیده ترک زبان در آذربایجان می داند. مار عباس کاتیتا، مورخ ارمنی از آن میان از بلغارها سخن رانده است که در حدود سال ۱۲۰ ق.م.به قفقاز جنوبی سرازیر شده، در حوالی قارص فرود آمده اند. موسی خورنی ضمن نقل روایت مارعباس، به سکونت بلغارها در سال ۴۶۰ م. در همان جا اشاره می کند.۲۲ زکی ولیدی در جای دیگر نیز کوچ بلغارها و واناندها – در سال های ۲۷ – ۱۴۹ ق . م. از حوضه رود ادیل (ولگا) از طریق دربند به دشت هایی که امروزه قارص و پاسین نامیده می شوند – را یکی از کوچ های قدیمی ترکان به آسیای مقدم می داند و تذکر می دهد که واناندهای خویشاوند بلغارها در داغستان، در منابع عربی ولندر یا ونند نامیده شده اند. نام ولایت قارص نیز تا زمان سلجوقیان واناند بوده است.۲۳نام قارص هم احتمالا از کارساک که یکی از قبایل ترکان بلغار – واناند بوده، گرفته شده است. ۲۴
موسی خورنی به نقل از مارعباس، در بحث از اقدامات و تدابیر واقارشاک، شاه ارمنی از فرود آمدن او در مرغزارهای مرزی شارا که متقدمین آن جا را آنپایت یا باسیان علیا می نامیده اند، سخن می گوید و خاطرنشان می کند که این محل بعدها “به واسطه مهاجرت ووندی، بهادر بلغار، که در آن حیطه سکونت گزید، به نام او واناند نامیده شد.”۲۵موسی خورنی در ذکر حوادث دوره سلطنت آرشاک اول، پسر واقاشاک مزبور هم می نویسد که “در زمان او فتنه و آشوب های بزرگی در مناطق جبال قفقاز در سرزمین بلغارها ظهور کرد، در نتیجه بیشتر اهالی از آن سرزمین ها دور شده، به کشور ما [ارمنستان] آمده و مدت مدیدی در جنوب کق در نواحی بارور و حاصلخیزی سکونت گزیدند.”۲۶
لازم به تذکر است که به دریافت زکی ولیدی طوغان از اطلاعات موجود، بلغارها و خزرها در زمان اسکندر در خراسان سکونت داشته اند و سپس به حوضه ادیل (ولگا) مهاجرت کرده اند. شاید هم بعضی از شاخه های آن ها پیش تر، همراه سماها به این ناحیه آمده بوده اند. در هر صورت در داستان حماسی اغوز، بلغارها پیش از اغوزخان در حوضه ادیل سکونت دارند و هم چون بومیان آنجا به شمار آمده اند.۲۷
بدین ترتیب ملاحظه می گردد که در بخش های مختلف قفقاز جنوبی و به ویژه آلبانی و نیز در بعضی قسمت های آذربایجان طوایف و اتحادیه های طایفه ای ترک زبان در اواخر سده ۵ و اوایل سده ۶ م. پراکنده بوده اند. از سیاهه زکریا رهتوز، تاریخ نگار سریانی که در اواسط سده ۶ م. می زیسته، و پیش از این نیز از آن سخن رفته، آشکار می گردد که در سده های ۶ – ۵ م. تنها در اراضی داغستان جنوبی و آذربایجان شمالی، طوایف و قبایلی از ساراقورها، بلغارها، خزرها، آق خزرها، ساویرها (سابیرها)، ان اغورها، بارسیل ها و … زندگی می کرده اند. در این میان به طوری که از اطلاعات مندرج در سطور گذشته برمی آید، تکائف طوایف و قبایل ترک زبان در اراضی بین ارس و قفقاز خیلی بیشتر از اراضی گسترده در جنوب ارس بوده است.
نظر غالب در میان دانشمندان آذربایجان شوروی این است که فرایند تشکل خلق و زبان آذربایجانی براساس ترکی، پیش از سده های ۱۲ – ۱۱ م. به پایان رسیده است. واحد عادلوف با جمع بندی نظرات دانشمندان مزبور در این باره چنین نوشته است:
“در سال های اخیر، در بین کارهای انجام گرفته درباره تاریخ زبان آذربایجانی، تحقیقات در پیرامون تاریخ پیش از کتابت این زبان از جایگاه خاصی برخوردار بوده است. در این تحقیقات درباره منشاء و تاریخ شکل گیری زبان آذربایجان یک سلسله نظریات جدید ارائه گردیده است. پیش از هر چیز غالب پژوهندگان (از پروفسورها ع.دمیرچی زاده، م. شیر علیف، ت. حاجیف، ف. زینالوف، از دکترهای علوم زبان شناسی و. اصلانوف، و.گوکاسیان و دیگران)تز موجود درباره تشکل زبانمان در نتیجه آمدن توده های انبوه اغوزها در طی سده های ۱۲-۱۱ م.به آذربایجان را بی اساس می شمارند و برای اثبات شروع تاریخ شکل گیری زبانی که در سده های ۱۴ – ۱۳ م. نمونه های ادبی – بدیعی عالی عرضه داشته، از قدیم تر از سده های ۱۲ – ۱۱ م. یک سلسله دلایل قانع کننده ارائه می دهند. مأخوذات دارای منشاء ترکی موجود در منابع مکتوب خلق های هم جوار ارمنی و گرجی که بدون تردید از سده دست کم اول میلادی در اراضی قفقاز جنوبی می زیسته اند، تنها در نتیجه ارتباط و تماس نزدیک و مستمر با اقوام ترک زبان می توانسته اند به این زبان ها راه یابند.۲۸غالب پژوهش هایی که محصول سال های اخیر هستند، حکایت از آن دارند که زبان آذربایجانی در دوره آغاز کتابت، یعنی در طی سده های ۱۴ – ۱۳ م. دست کم یک راه هزارساله تکوین و تکامل را از سر گذرانده بوده و به طور کلی تاریخ تشکل این زبان از سده های نخستین میلادی (سده های ۵ – ۴م.) آغاز گردیده و نهایتا” تا سده ۷ م. به انجام رسیده است.”۲۹
در این جا به آثاری از شیر علیف و زینالوف که در آن ها به تاریخ تشکل زبان عموم خلقی ترکی منشاء آذربایجان اشاره ای شده باشد، دسترسی نیست، اما امکان نقل نظرهای پژوهندگان دیگر مورد اشاره عادلوف از قول خودشان وجود دارد. از آن جایی که هر کدام از این نظرها براساس دلایل و اسنادی ایراد گردیده و در عین حال تفاوت هایی هم با هم دارند، به نقل گاه کوتاه شده آن ها مبادرت می شود:
و.اصلانوف: “به علت این که آثار نوشته شده به زبان آذربایجانی در سده های پیش از سده ۱۳ م. تا کنون به دست نیامده، و از آن جایی که در ادوار باستانی و اوایل سده های میانه، خلق های دارای زبان هایی از نظر منشاء و نوع متفاوت با زبان آذربایجانی در اراضی آذربایجان و در ترکیب دولت ها و اتحادیه های طایفه ای و قبیله ای مستقل، زیسته اند، بعضی زبان شناسان و تاریخ دانان منشاء خلق و زبان آذربایجانی را به اغوزها و سلجوقیان که در سده های ۱۲ – ۱۱ م. به آذربایجان آمده اند، نسبت داده اند. در حالی که پاره ای فاکت های داخل زبانی و خارج زبانی غیر علمی بودن چنین نظری را و نیز موجود بودن زبان آذربایجانی داخل در گروه زبانی اغوز دارای سیستم زبان های ترکی و خلق متکلم به این زبان را از زمان های قدیم در اراضی آذربایجان به اثبات می رسانند….”۳۰
و. گوکاسیان مقاله بلند خود تحت عنوان “یادداشت هایی در پیرامون تاریخ تشکل زبان آذربایجانی” را با این جملات به پایان آورده است:
“از مطالب تاریخی – زبان شناسی ارائه شده در بالا آشکارا دیده می شود که زبان آذربایجانی از خیلی پیش از سده ۱۱ م. موجود بوده است. زیرا که خصوصیات لهجه ای پدید آمده در سده های ۷ – ۵ م. هنوز در زبان آذربایجانی حفظ گردیده است. از این رو تصادفی نیست که ما در سده های بعد از سده ۱۱ م. هم عینا” به عناصر آوایی، لغوی و لغوی – دستوری ثبت شده در منابع سده های ۱۰ – ۵ م. قفقاز جنوبی برخورد می کنیم. همه این ها نظر مرا دایر بر موجودیت زبان آذربایجانی به مثابه یک زبان عموم خلقی جاری در زبان مردم، دست کم در سده ۷ م. به اثبات می رسانند.”۳۱
در صفحات گذشته تا حدودی با وجوهی از نظریات توفیق حاجیف آشنایی حاصل شد. اینک نظر وی درباره تاریخ تشکل زبان ترکی آذربایجانی به انضمام استدلالهایش برای اثبات آن، البته با تصرفاتی نه در حدودی که به تحریف بینجامد:
به نظر ما تا سده های ۱۱ – ۱۰ م . و تا فرا رسیدن امواج طوایف اغوز – سلجوق، زبان ترکی الاصل آذربایجانی شکل گرفته بود. این یک واقعیت تاریخی است که اغوز – قبچاق هایی که در سده های ۱۱ – ۱۰ م. به این سرزمین آمدند، با خلق شکل گرفته آذربایجان مواجه و به محیط یک زبان شکل یافته وارد شدند و خواه ناخواه تحت الشعاع آن ها قرار گرفتند. جریان شکل یابی این زبان هم که از قرن ها قبل آغاز گردیده بود، در سده های ۹ – ۸ م./۳ – ۲ ه. کامل شده بود.
اتحاد و در هم جوشی طوایف ترک زبان در آتروپاتن و آلبانی، از زمان حاکمیت ساسانیان و به ویژه از سده ۵ م. آغاز می گردد. این طوایف از سویی در سایه زندگی در تحت حاکمیت دولت ساسانی به هم می پیوندند و مناسباتشان توسعه پیدا می کند، و از سوی دیگر در پرتو مبارزه متحد بر ضد دولت حاکم استیلاگر، بین این طوایف علایق معنوی و نزدیکی زیادی پدید می آید و منافع مشترک اقتصادی – جغرافیایی نیز همبستگی آن ها را تقویت می کند. بدیهی است که در چنین اوضاع و احوالی طوایف هم زبان و یا دارای زبان های خویشاوند بیشتر به هم نزدیک می شوند و در هم می آمیزند. به قول یکی از دانشمندان “به هنگام نیازهای موقتی، بین طوایف خویشاوند پیوندهایی پدید می آید و با از میان برخاستن این نیازها، آن ها از یکدیگر جدا می شوند. در بعضی جاها نیز طوایفی که از هم جدا شده بودند، دوباره به هم می پیوندند و اتحادشان استحکام و دوام بیشتری می یابد و بدین گونه نخستین گام به سوی پیدایش ملت برداشته می شود.” بنابراین مبارزه متفق بر ضد حاکمیت استیلاگر در این دوره برای طوایف ساکن آذربایجان و به ویزه طوایف ترک زبان این خطه، به یک نیاز مهم تاریخی – اجتماعی، به یک عامل مهم سیاسی تبدیل می شود.
دوره فتوحات اعراب و پیروزی آن ها زمینه را برای تسریع و تکمیل فرایند شکل گیری زبان عموم خلقی در آذربایجان از جهات مختلف آماده می کند. گفتنی است که اگر تا دوره استیلای اعراب، فرایند تشکل خلق و زبان واحد در آذربایجان آغاز نگردیده و جا نیفتاده بود، این شکل گیری در همین دوره صورت دیگری به خود می گرفت و زبان عربی در صورتی که زبان دولت و دین و ادب بود، به راحتی می توانست زبان های متنوع طوایف و قبایل پراکنده و جدا از هم را از میدان به در کند و همچنان که در مناطق زیادی از خاور میانه و نزدیک اتفاق افتاده، زبان عربی جایگزین زبان های محلی گردد. اما به جهت وجود خلق و زبان واحدی که شکل گیری اش آخرین مراحل خود را می پیمود، چنین حادثه ای در این سامان روی نداد که هیچ، حتی طوایف و قبایل عربی زبانی هم که به این جا کوچیده بودند، با گذشت زمان زبان شکل گرفته در این جا را فرا گرفتند و زبان خود را فراموش کردند و زبان عربی در این سامان از نوشتار به گفتار نرسید.
در همین دوره، جریان نزدیکی و وحدت اهالی آتروپاتن و آلبانی نیز که از قرن ها پیش آغاز گردیده بود، سرعت بیشتری می گیرد. عمده ترین لازمه این وحدت، پدید آمدن یک زبان به مثابه واسطه ارتباط بود. در همین سده ها زبان های طایفه ای متعددی در بخش های شمالی و جنوبی آذربایجان رایج بودند که با گذشت زمان مغلوب عموم خلقی در حال شکل گیری می شدند. موقعیت ممتاز تجارتی آذربایجان، به ویژه به جهت قرار گرفتن این سرزمین بر سر راه های بازرگانی بین شرق و غرب، و شمال و جنوب، و پیشرفت مناسبات اقتصادی و فرهنگی بین ساکنان شمال و جنوب نیز وجود زبانی را که وسیله ارتباط عمومی باشد، ایجاب می کرد. مسلمان شدن مردمان شمال و جنوب و ایجاد وحدت دینی هم از سویی به شکل گیری زبان ارتباط عمومی کمک می کند.
در چنین شرایط اجتماعی – فرهنگی و تاریخی – سیاسی، زبان ترکی به مثابه یک وسیله ارتباط و پیوند عمومی خودنمایی می کند. در این جا سؤالی مطرح می شود؛ و آن این که، کدام عوامل تاریخی چنین وظیفه ای را نه به عهده زبان های دیگر، بلکه به عهده زبان ترکی گذاشت؟ اهم عوامل تعیین کننده مزبور به قرار زیر است :
۱ – طوایف ترک زبان در این سرزمین از اکثریت برخوردار بودند.
۲ – در سده های میانه اتحادیه هایی دست می یافتند و همین موقعیت برتر سیاسی سهم و نقش طوایف ترک زبان را در حوادث سیاسی و اجتماعی این سامان بیشتر می کرد.
۳ – سهولت فراگیری زبان ترکی به جهت ویژگی های ساختاری آن و مخصوصا” التصاقی بودن این زبان.
مخلص سخن این است که فرایند شکل گیری زبان واحد ترکی منشاء آذربایجانی در آتروپاتن و آلبانی با مسلمان شدن اهالی این سرزمین ها در سده های ۹ – ۸ م./۳ – ۲ه. تکمیل می شود. این سرزمین ها بعد از آن غالبا” آذربایجان و اران و گاهی هم فقط آذربایجان نامیده شده اند۳۲٫
اما نظر ع. دمیرچی زاده تا حدودی با نظرهای اصلانوف و گوکاسیان و حاجیف فرق دارد. وی بر این اعتقاد است که برای روشن کردن این مسئله که زبان آذربایجانی در چه تاریخی و تحت چه شرایطی و بر اساس زبان یا زبان های کدام طایفه یا طوایف به صورت یک زبان عموم خلقی شکل گرفته، لازم است که ترکیب قومی مردم آذربایجان یعنی قبایل مختلف ماد و ۲۶ قبیله مختلف اللسان آلبانی و نیز قبایل و طوایف مختلف المنشایی که در هزاره ها و سده های پیش و پس از اسلام در این سرزمین زیسته اند، شناخته شود. چه، مردم آذربایجان براثر یک سلسله شرایط و روی دادهای تاریخی و براساس همین ترکیب قومی به صورت خلق شکل گرفته است. این شکل گیری در سه مرحله زیر انجام گرفته است :
۱ – تشکیل دولت آتروپاتن در ماد کوچک و دولت مستقل آلبان در بخش شرقی اراضی بین کوههای قفقاز و ارس و فراهم آمدن زمینه های مساعد برای نزدیکی و درهم آمیزی طوایف و قبایل در سرزمین های این سو و آن سوی ارس. در این مرحله زبان های طایفه ای زیادی در این سرزمین ها رایج بوده است .
۲ – قرار گرفتن اراضی آتروپاتن و آلبانی در تحت حاکمیت یک دولت و توسعه مناسبات اقتصادی – اجتماعی – سیاسی بین طوایف و قبایل ساکن این سرزمین ها و نزدیک شدن زبان های آن ها به هم.
۳ – نضج گیری اتحاد بین طوایف و قبایل شمال و جنوب در پرتو مبارزه متفق بر ضد بیگانگان استیلاگر، غلبه طوایف و قبایل ترک زبان در جریان درهم جوشی اقوام و شکل گیری زبان عموم خلقی در آذربایجان .
در جریان این مراحل، قبایل متکلم به زبان های مختلف با طوایف و قبایل ترک زبان درهم می آمیزند و بدین ترتیب یک رشته واحدهای زبانی منتسب به زبان های ترکی، مخصوصا” لغات، به تدریج در ساخت و ترکیب واژگان این زبان ها افزایش می یابد. با آمدن توده های انبوه طوایف اغوز – قبچاق به قفقاز و ایران و در هم آمیزی آن ها با طوایف و قبایلی که از قرن ها پیش در این جا مسکن داشته اند، فرایند تکوین و تشکل زبان آذربایجانی داخل در نظام زبان های ترکی، به مثابه یک زبان عموم خلقی که از سده های ۶ – ۵ م. آغاز گردیده بود، سرعت بیشتری گرفته، به انجام می رسد.۳۳
یکی از اسناد مهمی که از حضور اقوام و طوایف ترک زبان در آذربایجان پیش از اسلام حکایت دارد، اخبار عبیدبن شریة . . . است. عبیدبن شریة جرهمی در دوره جاهلیت در یمن به دنیا آمده، یکی از معمرین و جهاندیدگان دوره خلافت معاویه بوده است. معاویه او را دمشق دعوت کرد و از اخبار عرب و ملوک آن قوم جویا شد و وی به پرسش های معاویه پاسخ داد. به دستور معاویه اخبار او تدوین گردید. گفته شده است که عبید _ در گذشته در سال ۶۷ ه. _ نخستین کسی از عرب است که کتاب تصنیف کرده است. اخبار عبید . . . بعدها به دست ابن هشام معروف _ در گذشته در سال ۲۱۳ یا ۲۱۸ ه. _ افتاده و او آن را بانضمام کتاب التیجان فی ملوک حمیر – که خود بواسطه سه نفر از وهب ابن منبه (۱۱۴ – ۳۴ ه.) روایت کرده – در یک جا گرد آورده است . این اثر ابن هشام در سال ۱۳۴۷ ه./۱۹۲۸ م. به تصحیح زین العابدین موسوی در حیدر آباد دکن به چاپ رسیده است .
در جریان گفتگوی عبید با معاویه دو بار از آذربایجان سخن به میان آمده است. بار اول از حمله حارث رایش پدر ابرهه معروف – که به روایتی در سال تولد حضرت محمد(ص) با فیل به مکه حمله کرد – به آذربایجان سخن رفته است. به روایت عبید رایش با صد هزار قشون از یمن به راه افتاد و از طریق جزیرة العرب و عراق به کوهستان موصل فرود آمد و در آن جا شمربن القطاف . . .را همراه با صد هزار لشکر روانه آذربایجان کرد .”شمر وارد آذربایجان شد، جنگجویان آن ها را کشت و کودکان را اسیر گرفت . پس باز آمد و روی دوپاره سنگ موضوع آمدنش را نگاشت . آن دو سنگ هم امروز [در اواسط سده ۱ ه.] بر دیوار آذربایجان باقی است .
معاویه گفت : خداوند ترا خیر دهاد، از حال آذربایجان بگو ؟
عبید گفت:آذربایجان از سرزمین های ترک است و ترکان در آن گرد آمده اند.”۳۴
این خبر را طبری [و به نقل از او بلعمی] و حمزه اصفهانی و ابن اثیر و …هم با تغییرات اندک نقل و همه به جنگ رایش در آذربایجان اشاره کردند”۳۵٫از میان آنها تنها به نقل خبر مزبور از تاریخ بلعمی بسنده می شود :
” و به یمن اندر ملکی بود او را رایش خواندندی ، از فرزندان یعرب بن قحطان، نامش حارث بن ابی شداد بود. و او را رایش از بهر آن خواندندی که بسیار غنیمتها بیاورد و جنگها کرد و دشمنان را بشکست. و ملکی بود بزرگوار و از ملوک یمن کس نبود از او بزرگتر . و پادشاهی او تا زمین هندوستان برسید و با ایشان جنگ و کشتن کرد و خواست ها و بردگان از زمین هندوستان بیاورد. و باز از یمن به کوه طی بیرون آمد و به عراق آمد. به ناحیت انبار و موصل و بدان حدها برگشت و به آذربادگان شد . و این زمین ها همه به دست ترکان اندر بود، همه از ایشان بستد و ایشان را مقهور کرد، زمین از ایشان پاک کرد. و به زمین آذربادگان اندر دو سنگ است بزرگ معروف. نام خویش و آمدن و رفتن و مقدار سپاه خویش و ظفرها که وی را بود، بدان سنگ بنوشت به کنده. و تا امروز مردمان آن همی خوانند و بزرگی او همی دانند . و این ملک با این همه پادشاهی و بزرگی فرمان بردار ملک منوچهر [کیانی] بود. و از پس او پسرش به ملک اندر بنشست و نام او ابرهه بود… “۳۶
از آن جایی که ابرهه در حدود سال های ۳۴ – ۵۳۳ م. به پادشاهی یمن رسیده، می توان حدس زد که حمله حارث رایش به آذرباجان در حدود ربع اول سده ۶ م. صورت گرفته است.
بار دوم، عبید از حمله تبع الرائدبن تبع الاقرن بن شمریرعش – که او را تبع اکبر و یا رائد خوانند و از امرای یمن بوده – به آذربایجان سخن گفته است :
“معاویه گفت : یا عبید سخنت را دنبال کن.
گفت : تبع الرائد … جنگ را به تأخیر افکند. پس ترکان و خزران پیمان شکنی کردند. چون این خبر به گوش وی رسید، به سوی آن ها کس فرستاد و آن ها سرکشی کردند و دیگر پیشکش و تحفه ای برای او نفرستادند و فرستادگان و پیام گزاران او را کشتند. او از راه کوهستان طی، از همان سمت که رایش به سوی آن ها رفته بود، راه افتاد، تا از انبار سر در آورد، پس به پای خود به سوی آن ها رفت. در حدود آذربایجان و موصل به آن ها، که گرد آمده بودند، برخورد. آنان همگامی که درفش های او را دیدند، دل بر جنگ نهادند. جنگ تا چند روز ادامه یافت و سرانجام رائد ترکان را شکست داد و لشکریان را کشت و کودکان را اسیر گرفت. و آن گاه به ویران کردن شهرهای آنان پرداخت. و پس از نابود کردن و خوار ساختن آن ها به کشور خود بازگشت.
معاویه گفت : ترک و آذربایجان کدام است ؟
عبید گفت : یا امیرالمؤمنین، این دو، سرزمین آنان است.
پس، از [آبادی های نزدیکشان و از آن جاها که دشمن به آن ها روی می آورد، دور شدند. و این شیوه جنگ آن هاست.
معاویه گفت : ای عبید، از کجا این را دانستی، حال که آن ها در آن جا جنگ می کردند؟
عبید گفت: این موضوع برای من حائز اهمیت بود. لذا از یکی از عجمان که به سوی ما آمده بود، از این حال پرسیدم؛ هم چنین در آن حدود به غزو رفتم و جنگ کردم….”۳۷
اخبار و روایات مزبور، حتی اگر افسانه آمیز هم باشند، همین که از زبان یک یمنی جهاندیده صدر اسلام نقل گردیده اند و در آن ها نام آذربایجان قرین ترکان شمرده شده، قابل توجه و دارای اهمیت خاص هستند و دلالت دارند به حضور طوایف ترک زبان در آذربایجان پیش از اسلام.
جریان رسوخ طوایف ترک زبان به قفقاز جنوبی و نفوذ روزافزون عناصر زبان آن ها در زبان مردم این سامان، بی گمان در دوره یورش تازیان به ایران و درگیری های آن ها با خزران و طوایف و اتحادیه های طایفه ای ترک زبان در اراضی جنوبی و شمالی قفقاز نیز ادامه داشته است.۳۸ به نوشته و . اصلانوف، به جهت ضعف امپراتوری بیزانس و شاهنشاهی ساسانی در نتیجه جنگ های پایان ناپذیر، تصرف قفقاز برای اعراب امکان پذیر گشت و در این میان تنها مردم ترک زبان قفقاز بودند که در این سرزمین در مقابل مهاجمان مقاومت میکردند.۳۹
محمد عوفی در “ذکر خلافت عمربن عبدالعزیز” – که از سال ۹۹ تا ۱۰۱ ه. ادامه داشته – از قیام ۲۰ هزار نفر ترک در آذربایجان خبر داده است:
” در عهد او خبر آمد که بیست هزار سوار به آذربادگان برون آمدست و روی به خرابی بلاد نهاده . امیرالمؤمنین عمر عبدالعزیز، عمرو حاتم ربیعی را فرمود که چهار هزار مرد بر و با آن ترکان حرب کن. عمرو گفت : یا امیرالمؤمنین چهارهزار با بیست هزار چگونه حرب کنند ؟ گفت : یا عمرو، قصاب از بسیاری گوسفند باک ندارد، و چون پادشاه عادل باشد، لشکر او هر جا رود، مظفر و منصور آید. چون عمرو حاتم برفت و با ترکان حرب کرد، ایشان را منهزم کرد و بسیاری از آن جماعت اسیر شدند و به میامن عدل او این فتنه فرو نشست.”۴۰
بلاذری روایتی را نقل کرده است که بغا[ی ترک]، “آزاد کرده معتصم که در سال دویست و چهل والی ارمنیه و آذربیجان و شمشاط بود، آن شهر را [شهر شمکور را که ویران افتاده بود] عمران کرد و جماعتی از خزران را که به خاطر رغبت به اسلام نزد او آمده بودند، در آن جا اسکان داد و بازرگانانی را از بردعه به آن جا منتقل کرد و آن شهر را متوکلیه نامید.”۴۱
بی گمان امثال این حوادث، یعنی آمدن و اسکان طوایف ترک زبان در سده های نخستین هجری در قفقاز جنوبی و آذربایجان به کرات اتفاق افتاده است.۴۲
با برافتادن دولت ساسانی و فرو ریختن مرزهای آن شاهنشاهی و توسعه روزافزون قلمرو اسلامی، راه نفوذ طوایف و قبایل ترک زبان به سرزمین های آسیای غربی و از آن جمله آإربایجان بیش از پیش گشوده شد. ناگفته نماند که آیین اسلام با برابر شمردن همه اقوام و قبایل مسلمان، حرکت و جابجایی اقوام کوچ نشین و از آن جمله ترکان مسلمان شده را در قلمرو پهناور اسلامی تسهیل کرد. در نتیجه از میان برخاستن موانع موجود، ترکان فوج فوج جهت خدمت در قشون های امرای محلی ماوراءالنهر و سرداران و خلفای عباسی، به خدمت آن ها در آمدند و به زودی به “شمشیر اسلام” تبدیل شدند و در طی دو سه قرن بعد از ظهور اسلام به یکی از نیرومندترین عناصر قومی جهان اسلامی تبدیل شدند و کارشان در اندک مدتی چندان بالا گرفت که به زودی از غلامی و خدمتگزاری به سروری و دولت مداری رسیدند و سلسله های ترک تبار قرن ها تاریخ ایران و سرزمین های مجاور آن را درنوردیدند.
در دوره خلفای عباسی نفوذ عنصر ترک در سپاه و مرکز جهان اسلام چنان بالا رفت که معتصم ناگزیر از انتقال پایتخت از بغداد به سامرا شد. جنگجویان ترک زبان بسیاری، مخصوصا” در دوره قیام خرم دینان زیر فرمان سرداران ترک زبانی چون زیراک الترکی، بغا، افشین و … به آذربایجان گسیل گردیدند، اما از آن جایی که آمدن آن ها به آذربایجان از طریق دیگری، آن هم در دوره بعد از اسلام صورت گرفته، بحث مفصلی درباره حضور ترک زبانان به قول نظامی این مرحله در آذربایجان به جلد دوم این اثر باز گذاشته می شود.
با وجود ادامه مهاجرت طوایف ترک زبان به آذربایجان در سده های پیش و بعد از اسلام، چنین به نظر می رسد که در سده های نخستین هجری؛ هنوز فرایند دگرگشت زبان در سراسر این سرزمین، به ویژه در آذربایجان جنوبی به طور یک کاسه به انجام نرسیده بوده است. حتی بعضی از طرفداران طولانی بودن سابقه حضور طوایف و قبایل ترک زبان در آذربایجان نیز نتوانسته اند از ادعای غلبه زبان ترکی در سراسر این سرزمین دفاع کنند. به عنوان مثال عبدالله فاضلی بر آنست که در دوره های حکومت سلسله های اشکانی و ساسانی در مراکز تجارتی (شهرها) و اردوگاه های نظامی و در میان طبقات فرازین این سامان تکلم [و نیز کتابت] به زبان پهلوی بوده است؛ اما غالب کشاورزان و دامداران به زبان ترکی – آذربایجانی سخن می گفته اند۴۳٫زکی ولیدی طوغان هم که اسناد موجود را نافی ترکی شدن زبان سراسر آذربایجان یافته، ادعا کرده است که پیش از سلجوقیان حتی اگر یک توده عمده ترک در این سرزمین هم به چشم نخورد، آمیزش عنصر ترک با اهالی محلی در ادوار مختلف به چنان میزانی بوده است که می توان حکم داد که اکثر اهالی و ولایاتی که پیش از سلجوقیان به زبان ترکی تکلم نمی کردند، محققا” از نظر منشاء ترک بوده اند۴۴٫ اما شواهد و دلایل موجود برای صدور چنین حکمی کافی نمی نماید. از سوی دیگر خواهیم دید که خصوصیات قومی و نژادی به راحتی تغییر زبان تغییر نمی یابدو بسیار پایدارتر از آن است.
به هرگونه، از آگاهی های موجود منعکس شده در این فصل و فصل مربوطه به مناسبات اقوام شرقی با دولت ساسانی، چنین استنباط می شود که فرایند دگر گشت زبان در آذربایجان، در سده های پیش از اسلام آغاز گردیده بوده و به احتمال قوی در دوره ساسانی در بخش هایی از آذربایجان و به ویژه در مناطق روستایی و شبانی مردمانی به گویش هایی از ترکی سخن می گفته اند، در جایی که گویش های محلی ایرانی و غیر ایرانی در بعضی جاها تحت فشار قرار گرفته و در حال عقب نشینی بوده اند، در جاهای دیگر مقاومت نشان می داده اند و در جاهایی هم به ویژه در شهرها و مراکز تجارتی و نظامی، زبان پهلوی (آذری) به رواج خود ادامه می داده است. در این میان چنین فهمیده می شود که حضور و تأثیر طوایف و اقوام ترک زبان در آن سوی ارس بیشتر از این سوی ارس بوده است.
با به قدرت رسیدن سلجوقیان و از راه رسیدن توده های انبوه تر ترک زبان به آذربایجان و پدید آمدن عوامل دیگر، فرایند تغییر زبان به نفع زبان ترکی و به زیان زبان ها و نیم زبان های ایرانی و غیر ایرانی چون آذری و ارانی و … شدت بیشتری می یابد و با ادامه حکومت سلسله های ترک، واپسین مراحل روند دگرگشت زبان و شکل گیری زبان ترکی آذری یا آذربایجانی و غلبه کامل آن طی می گردد و این زبان به زبان ارتباط و پیوند آذربایجانی ها، طالشی ها، لزگی ها، کردها و خلق های دیگر ساکن این سرزمین تبدیل می شود. درباره چگونگی طی این مرحله در جلد دوم این اثر سخن خواهد رفت.
پیش از به پایان رسیدن این فصل، تذکر نکته ای لازم می نماید؛ و آن این که تغییر و تعویض زبان ساکنان یک سرزمین به معنی بیرون رفتن آنان از صحنه تاریخ و نابودی خصوصیات قومی و نژادی ایشان نیست. زیرا که شرایط جغرافیایی و اقلیمی و چگونگی طبیعت یک سرزمین همیشه پشتیبان و یاور بومیان و اجتماعاتی است که از مدت ها پیش از نوآمدگان در آنجا زیسته اند و به حفظ و حتی چیرگی خصوصیات ارثی نژادی آنان کمک می کند و به قولی مردم بومی نقش اساسی را در شکل گیری خلق از نظر فیزیکی و حتی فرهنگی ایفا می کند. بی آنکه سهم و نقش و تأثیر طوایف و قبایل بعدا” آمده در ترکیب قومی یک سرزمین نادیده گرفته شود، می توان گفت که دوام بخشان تاریخ نسل های گذشته یک سرزمین و نجات دهندگان میراث فرهنگی و تاریخی آن ها از نابودی، یعنی خلق های معاصر، اخلاف و وارثان واقعی همان نسل های گذشته هستند؛ اگرچه با آن ها هم زبان هم نبوده باشند…

یادداشت ها
۱ – تاریخ سده های قدیم و میانه…،پیشین، ص ۱۲۲٫
۲ – انسیکلوپدی اسلامی، چاپ ترکیه، ماده آذربایجان، ج ۲، ص ۹۸٫
۳ – تاریخ آذربایجان، قاضیف، افندیف و … صص ۸ – ۱۷، نقل از تاریخ زبان ادبی آذربایجان، صص ۲ – ۲۱٫
۴ – تاریخ زبان ادبی آذربایجان، ص ۲۲٫
۵ – “زبان آذربایجان و وحدت ملی ایران”وارلیق، مهر و آبان۱۳۶۳، صص۵۰-۴۹٫
۶ – تاریخ ماد، ص ۹۳٫
۷ – “گوشه ای از مقدمه واژه نامه ترکی آذربایجان به فارسی”وارلیق ص ۳۸٫
۸ – مقدمه فقه اللغه ایرانی، ص ۲۴۱٫
۹ – همان.
۱۰ – مقدمه فقه اللغه ایرانی، صص ۴۴ – ۲۳۸٫
۱۱- همان، ص ۲۴۰٫
۱۲ – “یادداشت هایی در پیرامون تاریخ تشکیل زبان آذربایجان”،گوکاسیان، مسایل زبان شناسی آذربایجان، ص ۴۰ – ۳۵٫
۱۳ – تاریخ آذربایجان، سنباط زاده، ص ۷۳٫
۱۵ – همان
۱۶ – مسایل زبان شناسی آذربایجان، ص ۴۵٫
۱۷ – همان، ص ۴۰٫
۱۸ – مقدمه بر تاریخ عمومی ترک، ص ۱۶۴٫
۱۹ – انسیکلوپدی آذربایجان، ماده بارسیل ها، ج۲، ص۳۵ / انسیکلوپدی اسلامی، چاپ ترکیه، ج۲، ص ۹۸٫
۲۰ – رک: تاریخ ارمنستان، موسی خورناسی، صص ۷ – ۹۶/گزیده مقالات تحقیقی،بارنولد، ص۶۵/کاروند کسروی، صص ۶۹ – ۳۶۸/ انسیکلوپدی اسلامی، چاپ ترکیه، ماده Arran ، ج ۱ ص ۵۹۶/ مسایل زبان شناسی آذربایجان، ص ۴۲ و …
۲۱ – مقدمه بر تاریخ عمومی ترک ص ۱۶۱٫
۲۲ – انسیکلوپدی. اسلامی، چاپ ترکیه، ص ۹۸٫
۲۳ – مقدمه بر تاریخ عمومی ترک ص ۱۶۱٫
۲۴ – انسیکلوپدی اسلامی، ماده Kars ، ج۶، ص ۳۶۱٫
۲۵ – تاریخ ارمنستان، موسی خورناسی، ص ۹۳٫
۲۶ – همان ص ۱۰۱٫
۲۷ – مقدمه بر تاریخ عمومی ترک، ص ۱۶۱٫
۲۸ – متأسفانه در مورد شناسایی و ارزیابی عناصر زبانی ترکی در زبان و آثار مکتوب خلق های ساکن سرزمین های مجاور آذربایجان کار زیادی صورت نگرفته است. ر.پاتکانیان، شاعر و نویسنده و محقق ارمنی که در قرن ۱۹م. می زیسته، نمونه هایی از کلمات ترکی – آذربایجانی نفوذ کرده در زبان ارمنی اوایل سده های میانه (۵ – ۴م.)به دست داده است. تاریخ آغوان موسی کالانکاتی هم که معلوم نیست در اصل به چه زبانی نوشته شده و اینک متن ارمنی آن در دست است، دارای لغات ترکی – آذربایجانی زیادی است. ناگفته نماند که خود کالانکاتی احتمالا تا حدود اوایل سده ۸ م. زنده بوده و گزارش حوادث بعد از سال ۷۱۰ م. تا سال ۹۹۹ م. به دست نویستده یا نویسندگان بعدی بر آن افزوده شده است. و گوکاسیان عناصر ترکی – آذربایجانی زیادی از متن ارمنی این اثر استخراج کرده است، اما از آنجایی که تاریخ نگارش یا بازنگاری و به احتمالی ترجمه آن دقیقا” معلوم نیست و احتمالا” در سده های بعد از سده ۸ م. و شاید هم در اوایل سده ۱۰ صورت گرفته، بنابراین تعیین تاریخ ثبت این عناصر در زبان ارمنی و شاید هم بعضی از آن ها در زبان نامعلوم اصلی کتاب امکان پذیر نیست.
برای آگاهی از کم و کیف عناصر زبانی، رک،مسایل زبان شناسی آذربایجان، ص ۵۱٫
۲۹ – تاریخ و منابع زبانمان، ادبیات و هنر ، ۱۶ سپتامبر ۱۹۸۸، ص ۸٫
۳۰ – مسایل زبان شناسی آذربایجان، ۷۳٫
۳۱ – همان ص ۵۶٫
۳۲ – تاریخ زبان ادبی آذربایجان، ص ۷ – ۳۵٫
۳۳ – تاریخ زبان ادبی آذربایجان، دمیرچی زاده ، صص ۵۰ – ۴۹٫
۳۴ – کتاب الیجان، ص ۴۰۲٫
۳۵ – تاریخ طبری، ج۱، ص ۲۹۳/تاریخ پیامبران و شاهان، ص ۱۳۱/الکامل، مصر ۱۲۹۰، ص ۷۲و…
۳۶ – تاریخ بلعمی، بهار ج ۱، صص ۵۷ – ۳۵۶٫
۳۷ – کتاب التیجان، ص ۴۳۵٫
۳۸ – انسیکلوپدی اسلامی، چاپ ترکیه، ج ۲، ص ۱۰۰٫
۳۹ – مسایل زبان شناسی آذربایجان، ص ۷۴٫
۴۰ – جوامع الحکایات و لوامع الروایات، باب پنجم از قسم اول، صص ۳ –۹۲٫
۴۱ – فتوح البلدان، توکل، ص ۲۹۲٫
۴۲ – در این باره رک، “دیباچه ای بر منشور شیطان” حمید نطقی، وارلیق، آذرودی ۱۳۶۳، صص ۱۸ – ۳٫
۴۳ – تاریخ سده های قدیم و میانه مقدم آذربایجان در تاریخ شناسی ایران، ص ۱۲۳٫
۴۴ – انسیکلوپدی اسلامی، چاپ ترکیه، ج ۲، ص ۹۷٫