شکل گیری هویت ایرانی (اِتنوژِنز ایرانیان)

اتنوژنز ایرانی چگونه تحول یافته و به «هویت ایرانی» معاصر تبدیل شده است؟ (همین حالت تحول یافته نیز در حال تغییر و تحول مدام است.)

به این روند تحول گروه های مختلف انسان ها که در نتیجه و نهایت هر مرحله از آن، گونه و شکلی از قوم (در دنیای معاصر موسوم به «ملت») به وجود آمده، به زبان علمی «اِتنوژنز» (به فارسی: قوم زایی، شکل گیری قوم و ملت) گفته میشود.

اتنوژنز ایرانی (شکل‌گیری و تحول هویت قومی–فرهنگی ایرانیان) همانند اتنوژنز اقوام و ملت های دیگر، طولانی مدت و پیچیده است. قوم زایی هر گروه و تبدیل آن به گروهی فراگیر تر ویژگی ها و رنگ های ویژه خود را دارد (تاکید بر زبان، جغرافیا، فرهنگ، باور ها، خود شناسی تاریخی).

شکل گیری هویت یا قوم زایی ایرانیان فرایندی چندلایه، تدریجی و تاریخی است که در طول چند هزار سال و تحت تأثیر مهاجرت‌ها، تعاملات فرهنگی، زبان، سیاست و دین شکل گرفته است. در ادامه، این تحول را مرحله‌به‌مرحله مرور می‌کنیم.

ادامه خواندن “شکل گیری هویت ایرانی (اِتنوژِنز ایرانیان)”

همه جا و همیشه سخن از سیاست میرود؟

چه زمانی در کدام کشور ها و دوره ها مردم اغلب و همه جا در باره سیاست بحث میکنند؟

اینکه مردم در زندگی روزمره چقدر و کجا درباره سیاست بحث می‌کنند، بستگی به شرایط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی کشورها دارد. معمولاً چند وضعیت اصلی وجود دارد:

۱. دوره‌های بحران و گذار

  • کشورهایی که در بحران سیاسی یا اقتصادی هستند (مثل تورم بالا، فساد گسترده، جنگ، یا اعتراضات مردمی) معمولاً شاهد آن هستند که مردم در کوچه و بازار، تاکسی، دانشگاه، حتی در خانواده‌ها مدام درباره سیاست حرف می‌زنند.
    • نمونه: ایران در دوره‌های پرتنش (انتخابات ۸۸ یا اعتراضات ۱۴۰۱ یا قتل عام در دو هفته همین دی ماه گذشته)، ترکیه در کودتا یا انتخابات حساس، کشورهای عربی در جریان بهار عربی.

۲. نظام‌های بسته و سرکوبگر

  • در کشورهایی با آزادی بیان محدود، مردم گرچه به شدت به سیاست فکر می‌کنند، اما در فضای عمومی محتاط‌اند و بیشتر در جمع‌های خصوصی (خانه، بین دوستان مطمئن) سیاست بحث می‌شود.
    • نمونه: شوروی سابق، کره شمالی، افغانستان طالبان.
ادامه خواندن “همه جا و همیشه سخن از سیاست میرود؟”

یک درس از ۵۰۰ سال پیش

«نایب امام زمان»، «شکست ناپذیر» …

۴۰ هزار نفر در مقابل ۱۰۰ هزار نفر…

شمشیر و تیر در مقابل توپ و تفنگ

وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.

ادامه خواندن “یک درس از ۵۰۰ سال پیش”

صد سال پیش اگر به جای رضا شاه پهلوی، مستقیماً جمهوری اسلامی تشکیل میشد، چه میشد؟

https://www.kavehfarrokh.com/wp-content/uploads/2010/04/old-tehran-late-1920s.jpg

البته این سوال یک فرض تاریخی غیر واقعی ‘(counterfactual history)‘ است و پاسخ قطعی ندارد، اما می‌شود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) اما می‌شود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) در رابطه با تاسیس یک نظام جمهوری یا پادشاهی اسلامی بدون پیدایش میان دورۀ رضا شاه و سپس محمد رضا شاه، سناریوهای نسبتا معقولی ترسیم کرد.

ادامه خواندن “صد سال پیش اگر به جای رضا شاه پهلوی، مستقیماً جمهوری اسلامی تشکیل میشد، چه میشد؟”

حاشیه های خاطرات پونافیدین 130 سال پیش «در سرزمین شیرو خورشید»

«زندگی در شرق مسلمان» ‘(Life in the Moslem East)’ نوشته پیر پونافیدین، منبعی بسیار غنی است که فراتر از یک ترجمۀ خلاصه شده، ظرفیت‌های زیادی برای پژوهش و بازنمایی بصری دارد (ارقام داخل پرانتز های شکسته، شماره صفحات متن چکیده خاطرات مربوط به ایران هستند). برای متن کامل منتخب خاطرات پونافیدین از 130 سال پیش ایران روی تصویرکلیک کنید. (دلیل فرق میان 120 و 130 سال در اختلاف بین نخستین نشر و تاریخ کنونی است.)

متنی که پیش از این نوشته در تارنمای «چشم انداز» آمد و لینک آن را در بالا می بینید، در واقع «ترجمۀ انتخابی و آزاد» و تلخیصی از کتاب اصلی است [۸]. برای گسترش آن می‌توانید به موارد زیر توجه کنید:

ادامه خواندن “حاشیه های خاطرات پونافیدین 130 سال پیش «در سرزمین شیرو خورشید»”

موضوع زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان

«شاعرلر مجلسی» (مجلس شاعران)، تبریز 1945

(باز نشر از سایت چشم انداز، فوریه ۲.۱۸)

در دوره حکومت یک‌ساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوع‌هایی بود که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.

هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از هم‌دیگر جدا شده‌اند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکی‌است. ایران، شما را از زبان مادری‌تان محروم کرده‌است. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»

اما صرف‌نظر از آن‌همه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعار‌ها و واقعیات چگونه بود؟

در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع می‌پردازیم.

ادامه خواندن “موضوع زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان”

۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز

به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که حدود ده سال پیش بعد از 8-9 ماه پژوهش نوشته و در همین جا منتشر کرده بودم، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهند بدانند…

— عباس جوادی، 18 آذر 1404

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا بیست و پنج سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ و چند سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خورند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

ادامه خواندن “۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب”

ایرانی شدن آذربایجان و کردستان

سرزمین های کنونی آذربایجان و کردستان 3000 س. پ. (دیاکونوف، تاریخ ماد)

گفتیم هنگامی‌که ماد‌ها 3000 س.پ. به غرب ایران از جمله به آذربایجان و کردستان کنونی آمدند، اقوام مختلفی در این سرزمین‌ها زندگی می‌کردند. بخش بزرگی از این اقوام مانند خود مادها و پارسی‌ها هنوز کوچ‌نشین بودند. اما پس از مدتی اکثر این اقوام به‌تدریج یکجانشین شدند و به کشاورزی یا تجارت و شهرنشینی پرداختند.

در نمونۀ دولت محلی و نسبتاً قدرتمند ماننا (قرون دهم تا هفتم پ.م.) که پیش از دولت ماد‌ها در جنوب و غرب دریاچۀ ارومیه تأسیس یافته بود، می‌توان جوانه‌ها و رشد تدریجی مؤسسۀ دولت را در آذربایجان و کردستان باستان مشاهده کرد.

در جامعۀ ماننا که به گفتۀ دیاکونوف در دورۀ پادشاه «ایرانزو» اکثر سرزمین آتروپاتن بعدی را دربرمی‌گرفت، دو پدیده نمایان بود: یکم: رشد کشاورزی و دامداری و دوم: رواج برده‌داری. اما هنوز حاکمیت، اساساً در دست چند خاندان مقتدر قرار داشت، یعنی نظامی «اُلیگارشیک» حاکم بود که آن هم به حاکمیت‌های کوچک افراد در طایفه‌ها و روستاها استوار بود و همین وضع مانع متحد شدن اکثریت مردم می‌شد. به عبارت دیگر، به‌جای یک دولت واحد، حاکمان کل به حکام کوچکتر و آن‌ها هم به حکام کوچکتر از خود حکم می‌راندند.

ماننایی‌ها ظاهراً اختلاطی از گروه‌های هوریان و کاسی‌ها بودند، اما مشخصات زبانی آن‌ها روشن نیست، اگرچه برخی منابع زبان آنان را نزدیک به اورارتویی نامیده‌اند که زبانی مرده است و با خانواده‌های زبانی موجود ارتباطی ندارد.

ادامه خواندن “ایرانی شدن آذربایجان و کردستان”

لای لای، بالا، لای لای / یات، قال دالا، لای لای (بخواب، جانم، بخواب و عقب بمان)

میرزا علی اکبر طاهرزاده (صابر) 186- 1911

وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود

ادامه خواندن “لای لای، بالا، لای لای / یات، قال دالا، لای لای (بخواب، جانم، بخواب و عقب بمان)”

همخوانی میان تحول بیولوژیک و تحول زبانشناختی

فصلی از کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» (برای مطالعه و دانلود رایگان این کتاب، روی تصویر آن کلیک کنید)

به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1]

درهر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.

جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در  زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد.

اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلاً هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی، هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و  ژنتیکی وجود ندارد  که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همۀ زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقۀ دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.

ادامه خواندن “همخوانی میان تحول بیولوژیک و تحول زبانشناختی”

متن کامل رسالۀ پیتر گلدن: شکل گیری ترک ها

بسیار خوشحالم که کتاب من با عنوان «ترک‌ها چگونه مسلمان شدند؟» سال گذشته از سوی مؤسسهٔ «آیدین» (تبریز) منتشر شد. همچنین سپاسگزارم که پروفسور پیتر گلدن از دانشگاه راتگرز آمریکا — یکی از برجسته‌ترین تورکولوگ‌های جهان که با ده‌ها کتاب و رساله سهم بزرگی در پژوهش‌های تاریخی و زبان‌شناسی این حوزه دارد — پذیرفت رسالهٔ معروف او دربارهٔ «شکل‌گیری ترک ها در اوراسیای سده های میانه»[1] همچون دیباچۀ این کتاب، ترجمه و منتشر شود.

آنچه در کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» چاپ شده، بخش بزرگی از این رساله بود. آنچه در اینجا می بینید، متن کامل رساله است.

منابع مورد استفاده در اصل انگلیسی تا اندازه ای کوتاه شده اند.

اصل انگلیسی این رساله را میتوان در این لینک یافت.

عباس جوادی، پائیز 2025

در اینجا دو سه صفحه از بخش پایانی رساله نامبرده را میخوانید

متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در بارۀ ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (قاغان یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو»  و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در بارۀ ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخۀ مستقلی از اتحادیۀ هسیونگ نو بودند که قبلاً در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالاً در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشۀ نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامۀ این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقۀ آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.

در سالنامۀ چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوۀ پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقۀ پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوۀ او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.

روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.

ادامه خواندن “متن کامل رسالۀ پیتر گلدن: شکل گیری ترک ها”

رانت و رانت خواری یعنی چه؟

سفره که کوچک می‌شود، فقط نان کم نمی‌شود — اعتماد، عزت و امید هم کم می‌شود.

رانت و رانت خواری یعنی چه؟

«رانت» و «رانت‌خواری» دو اصطلاح اقتصادی ـ سیاسی هستند که خیلی در بحث‌های امروز ایران به‌کار می‌روند، ولی اصلِ مفهوم، علمی و بین‌المللی است.

رانت چیست؟

رانت یعنی «درآمد یا منفعتی که نه از کار، نه از تولید، نه از سرمایه گذاری قانونی و سود آن (مانند مستغلات، بازار سهام و غیره)  به‌دست می‌آید، بلکه از امتیاز ویژه ای به‌وجود می‌آید، امتیازی که کسی ازفردی با نفوذ (سیاسی، مذهبی، مالی) با زد و بند یا رشوه میگیرد تا از امتیازی بهره مند شود که دیگران از آن محروم هستند و احتمالاً از آن خبر هم ندارند.

یعنی یک نفر یا یک گروه، به علت حق امتیازی که دیگران ندارند، سود می‌برد.

مثال ساده:

  • اگر حق انحصاری واردات یک کالا به کشور به تنها یک شخص یا شرکت داده شده یاشد و دیگران این حق را نداشته باشند، این تفاوت سود او نسبت به بازار آزاد، رانت است.

رانت‌خواری چیست؟

«رانت‌خواری» یعنی تلاش فعالانه برای گرفتن/نگه‌داشتن این امتیازها.

یعنی به‌جای اینکه با نوآوری، تولید، کار و رقابت، پول دربیاوریم، با نزدیک شدن به قدرت و گرفتن امتیازات خاص، درآمد ایجاد کنیم.

تفاوت با «فساد»؟

رانت همیشه دقیقاً «فساد» به معنای حقوقی نیست؛ رانت می‌تواند ظاهراً در قانون هم نوشته شود، یعنی قانون طوری نوشته شود که در نتیجه، رانت ظاهری قانونی داشته باشد.

  • رانت = منفعت ناعادلانه
  • فساد = نقض مستقیم قانون

ولی رانت فضای فساد را تقویت می‌کند چون هرجا امتیاز پنهان، آشکار و ویژه باشد، انگیزه برای رابطه‌سازی و معامله زیرمیزی ایجاد می‌شود.

چرا مهم است؟

ادامه خواندن “رانت و رانت خواری یعنی چه؟”

اقتصاد ایران، کره شمالی، روسیه و ونزوئلا

آیا اقتصاد ایران و کره شمالی قابل مقایسه هستند؟

کوتاه: بله می‌شود مقایسه کرد — اما فقط در یک بُعد مشخص (تحریم، انزوا، نقش دولت). امّا نتایج اقتصادی این دو بسیار متفاوت است.

در چه شبیه‌ یکدیگرند؟

  • هر دو شدیداً تحریم شده‌اند (ایران از ۲۰۱۲ به بعد، کره شمالی از دهه ۱۹۵۰ به بعد)
  • سهم دولت در اقتصاد خیلی بالاست
  • فساد سیستمیْ و ساختاری است (رانت، انحصار، شبکه‌سازی سیاسی)
  • هر دو، بخش خصوصی واقعی کوچکی دارند و به “شبه‌خصوصی‌ها” (وابستگان به قدرت) میدان داده شده.

چرا قابل قیاس نیستند؟

چون شدت انزوا و درجه قطع بودن از اقتصاد جهانی این دو با هم قابل قیاس نیست:

شاخص و ارقام:

“GDP” اسمی و تقریبی: ایران:~۳۰۰–۴۰۰ میلیارد دلار ### کره شمالی: میلیارد دلار ~۳۰–۴۰

صادرات: ایران: ~۴۰–۶۰ میلیارد دلار ### کره شمالی ~۳–۴ میلیارد دلار
شبکه بانکی بین‌المللی: ایران: بسیار محدود، اما موجود ### کره شمالی: تقریبا صفر

سطح تکنولوژی مدنی (بین مردم و دولت) : ایران: پائین ### کره شمالی: بسیار پائین، تقریبا صفر

حجم بازار داخلی (جمعیت): ایران تقریبا ۸۶ میلیون ### کره شمالی: تقریبا ۲۵ میلیون

کره شمالی عملاً یک اقتصاد بستهٔ اقلیمی ـ قبیله‌ای نظامی است.
ایران با همه مشکلات، هنوز:
— صنعت خودرو دارد
— پتروشیمی دارد
— دانشگاه‌های نیمه‌قابل‌ رقابت دارد
— صادرات انرژی دارد
— توریست خارجی (هرچند کم) دارد
همچنین ایران میلیون‌ها مهاجر ایرانی در جهان دارد که شبکه انتقال تکنولوژی و سرمایه انسانی می‌سازند
نتیجهٔ دقیق: از نظر ساختار سیاسی-اقتصادی “Extractive” یا «استخراجی» بودن، تحریم‌محور بودن) می‌ توان ایران و کره شمالی را از نظر “تیپولوژی” کنار هم گذاشت.
امّا از نظر اقتصاد واقعی:
ایران در کلاس «اقتصادهای متوسطِ گرفتارِ تحریم و فساد» است؛
کره شمالی در کلاس «اقتصادهای فروبستهٔ خودکفا-اجباری» است.
بهترین مقایسهٔ واقعی برای ایران: روسیهٔ تحریم‌شده یا ونزوئلا است،
نه کره شمالی.
مقایسه اقتصاد روسیه و ایران:
این دو قابل مقایسه‌تر هستند، چون هر دو:
نفت و گاز دارند،
تحریم را تجربه کرده‌اند،
نقش دولت در اقتصاد بسیار بزرگ است،
اما تفاوت‌های نظام‌مند هم، بسیار زیاد است.
اما:

“GDP” اسمی و تقریبی و صادرات انرژی سالانه روسیه تقریبا پنج برابر ایران است. بازار داخلی (جمعیت) روسیه (145 میلیون نفر) کم و بیش دو برابر ایران (86 میلیون نفر) است.

روسـیه «قدرت اقتصادی قاره‌ای» است. ایران «اقتصاد متوسط منطقه‌ای».

ادامه خواندن “اقتصاد ایران، کره شمالی، روسیه و ونزوئلا”

آیا ایران به صحرا تبدیل خواهد شد؟

آیا ایران به صحرا و کویر تبدیل خواهد شد؟

کوتاه و روشن:
ایران به کُلاً یک صحرا تبدیل نخواهد شد (مثل صحرای بزرگ آفریقا).
امّا قسمت‌های وسیعی از ایران خشک‌تر و بی‌آب‌تر می‌شوند و این روند، همین الآن هم در جریان است.


چرا تبدیل کامل به صحرا تقریباً ناممکن است؟

۱) توپوگرافی ایران ناهموار و کوهستانی است
دامنه‌های زاگرس و البرز، و نوارهای ارتفاع‌دار شمالغرب و غرب، همیشه حتی در دوره‌های تاریخی خشک‌تر هم، سبز‌تر از فلات مرکزی بودند.

۲) اثر دریای خزر و بادهای رطوبتی شمالی
گیلان و مازندران امّا به‌صورت سیستمیک “بیابان” نمی‌شود مگر در سناریو‌های بسیار افراطی جهانی (بالای ۴ درجه گرم‌تر شدن جهان).

۳) آب و هوا در جاهای مختلف ایران، خیلی متفاوت است
ایران یک “اقلیم” ندارد، دست‌کم ۸–۱۰ اقلیم داریم.


چه چیزی واقعاً دارد اتفاق می‌افتد؟ (خطر اصلی)

خطر اصلی «افزایش بیابان‌زایی» در فلات مرکزی، جنوب، و شرق ایران است:

  • دشت‌های یزد–کرمان–سمنان–خراسان جنوبی
  • استان سیستان و بلوچستان
  • بخش‌هایی از خوزستان

و این روند را ۳ عامل تشدید می‌کند:

عوامل بیابان شوی و توضیحات مربوطه:

تغییر اقلیم جهانی:
بارش کم‌تر، تبخیر بیشتر

:افت سفره‌های آب زیرزمینی
چاه‌های عمیق – برداشت بیش از توان اکولوژیک

:مدیریت غلط آب
کشت‌های آب‌بر (پسته، چغندر، هندوانه) در مناطق خشک

یک جمله خلاصه
آینده ایران در خطر “تشدید خشکی و ریزگرد و فرونشست” است،
نه تبدیل سراسری به یک صحرا.

سه سناریوی علمی برای ایران تا سال ۲۰۵۰ و ۲۱۰۰

بر اساس پیش بینی “IPCC” (پُنل بین حکومتی در باره تغییر آب و هوا)

۱) سناریوی خوشبینانه (جهان فقط +1.5°C گرم‌تر شود)
فرض: کنترل سریع CO₂ + اصلاح کشاورزی در ایران

ایران ۲۰۵۰
افزایش دما: حدود +۱.۵ تا +۲ درجه
بارش: ۵ تا ۱۰٪ کاهش میانگین
آب زیرزمینی: کاهش، ولی قابل کنترل با سیاست درست
گرد و غبار: افزایش ولی ناپایدار و قابل مدیریت (مثل موج‌های فصلی)
فرونشست: کم می‌شود ولی متوقف نمی‌شود

ایران ۲۱۰۰
فلات مرکزی خشک‌تر است
امّا: شمال، غرب و کوهستان‌ها هنوز بارندگی دارند
ایران “دو قطبی” می‌شود: یک هسته‌ی نسبتاً سبز + یک فلات خشک‌شده

۲) سناریوی میانه (جهان +2 تا +2.8°C گرم‌تر)
این محتمل‌ترین سناریویی است که خیلی از مدل‌ها نشان می‌دهند اگر دنیا نصفه نیمه اقدام کند.
ایران ۲۰۵۰
افزایش دما: +۲ تا +۲.۵
بارش: ۱۰ تا ۲۰٪ کاهش میانگین
گرد و غبار: قابل توجه
دشت‌های کرمان، یزد، کاشان، سمنان ⇒ مهاجرت داخلی بخاطر دلایل معیشتی “(economic displacement)”

ایران ۲۱۰۰
،کرمان–یزد–سمنان به‌صورت قطعی خشک‌تر و بخشی حتی بی‌سکنه می‌شود
،خوزستان از ریزگرد و شوری شدید ضربه می‌خورد
ولی آذربایجان، کردستان، زاگرس میانی، گیلان، مازندران ⇒ هنوز زیست‌پذیر هستند.

۳) سناریوی بدبینانه (جهان +4°C)
این سناریو به معنای شکست کامل سیاست اقلیم جهانی است.

ایران ۲۰۵۰
،زمین‌های کشاورزی در فلات مرکزی → ورشکستگی کامل
مهاجرت بزرگ داخلی شروع میشود.

ایران ۲۱۰۰
،فلات مرکزی و جنوب شرق (سیستان) → غیرقابل زیست از نظر آب و گرد و غبار
.فقط شمال و غرب و ارتفاعات غرب به شکل چشمگیر باقی می‌مانند
ایران تبدیل به کشوری با “دو منطقه”:
هلال غربی–شمالی قابل سکونت
مرکز و جنوب شرق غیرقابل سکونت (نه “Sahara”، بلکه شبیه بیابان‌های عربستان)

نتیجه نهایی
.مسئله ایران “بیابان شدن کامل نیست”
.مسئله “کاهش مساحت بخش زیست‌پذیر کشور” است.
سرنوشت ایرانی‌ها مستقیماٌ بستگی دارد به سرنوشت مدیریت آب و آب زیرزمینی.

این نوشته با استفاده از ChatGPT (OpenAI)تهیه شده است«چت جی پی تی» ممکن است‌ اشتباه کند. میتوانید در هر موردی به منابع دیگر هم مراجعه کنید.

ایروان، نخجوان، تبریز – سال ۱۶۹۴

جووانی گمیلی کاریری
جووانی گمیلی کاریری

آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال    1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.

ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)

جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است

ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر

هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.

اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.

من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد  و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.

ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.

ادامه خواندن “ایروان، نخجوان، تبریز – سال ۱۶۹۴”

چگونه «دانش دربارۀ ایران» ساخته شد

A Design By Abol Bahadori
چهار چهره در فهم تاریخ و دانش منطقه: پونافیدین، مینورسکی، پولاک، کاهون
در درک ما از تاریخ ایران و قفقاز، معمولاً «اتفاقات بزرگ» دیده می‌شود: جنگ‌ها، تجزیه‌ها، انقلاب‌ها، مهاجرت‌ها. اما بخش مهمی از آنچه ما امروز «دانش ایران و منطقه» می‌نامیم، در واقع حاصل کار کسانی است که شاید خودشان «اتفاق بزرگی» نبودند، اما داده‌ها، روایت‌ها و «تصور»های این منطقه را شکل دادند. در اینجا چند نفر را یاد آوری میکنم – ابتدا از خارج، بعد از خود ایران. خواهیم دید که این اشخاص نامدار سه نقش متفاوت ـ و مکمل ـ داشته‌اند. و به این ترتیب بود که «ایرانشناسی» یا دانش کنونی در بارۀ ایران و منطقه، «طبق معمول» و به رسم همۀ دانش های معاصر دیگر از غرب آمد، در ایران ریشه دواند و در ایران در دو یا سه موج یا «نسل» متمایزدر دو یا سه مرحلۀ اجتماعی و سیاسی مختلف، به سطح کنونی دانش ما در بارۀ ایران و منطقه رسید.
انتخاب این اشخاص در این نوشته بر اساس «تأثیر این اشخاص در نقطه‌ی تغییر» است، نه بر اساس ارزش یا اهمیت «اندیشه ها و محصول پژوهشی» آنان.
ادامه خواندن “چگونه «دانش دربارۀ ایران» ساخته شد”

فراموشکاری در بارۀ مادران و آمیختگی همۀ ما

A Design by Abol Bahadori

نمیدانم آیا چیزی در این سلسله مراتب به حکومت رسیدن خاندان های خلافت، سلطنت و پادشاهی اعراب، عثمانی و ایرانی و حتی اروپایی جلب نظر شما را هم میکند یا نه.

ابتدا هارون الرشید از عباسیان:  عبد الله المأمُون بن هارون الرَّشيد بن مُحمَّد المِهدي بن عبد الله المَنْصُور بن مُحمَّد بن علي بن عبد الله القُرَشيُّ…

سلطان محمد سوم عثمانی: فرزند سلطان مراد سوم، فرزند سلطان سلیم دوم، فرزند سلطان سلیمان اول، فرزند سلطان سلیم اول…

از صفویان ایران: شاه عباس یکم (بزرگ)، فرزند شاه محمد خدابنده، فرزند شاه تهماسب یکم، فرزند شاه اسماعیل یکم…

آنچه که مرا مدتی است به خود مشغول کرده، موضوع وراثت حکمرانی، از پدر به فرزند گذشتن حکومت صرفنظر از خوبی و بدی  صفات و لیاقت های جانشینان نیست، جنگ ها و رقابت های حَرَم سلطنتی و دربار در باره جانشینی هم نیست. حق وراثت مخصوص فرزند ذکور (مَرد، حتی پسر بچه) بودنش و محروم بودن فرزندان دختر بودنش هم نیست.

چیزی که به همان درجه جلب توجه میکند، آن است که در تاریخ نویسی کلاسیک گذشته، بخصوص در شرق مسلمان و کمی کم رنگ تر در اروپا (تا یکی دو قرن اخیر) به ندرت در بارۀ مادران این وارثان حکومت صحبت میشود.

آیا آنها فقط فرزند پدرشان بودند، مادری نداشتند؟

ادامه خواندن “فراموشکاری در بارۀ مادران و آمیختگی همۀ ما”

مطالعۀ موردی: ایران پیش و پس از انقلاب

بخش سوم از سلسله تغییر انسان ها در پی تغییر نظام سیاسی

جنبه                                                                                                        

ایدئولوژی:  دورۀ پهلوی: ملی گرایی سکولار، مدرنیته، تمایل به غرب

جمهوری اسلامی: حاکمیت مذهبی، ضدغربی، هویت مذهبی

آموزش و پرورش، رسانه ها:  

ادامه خواندن “مطالعۀ موردی: ایران پیش و پس از انقلاب”

تغییر رژیم و تغییر انسان ها – بخش 2

کیم جونگ اون، رهبر کرۀ شمالی

پیشنهاد میکنم ابتدا مقدمۀ این بحث (نوشته پیش) را بخوامنید. این ادامۀ آن مقدمه در این باره است که چگونه تغییر رژیم سیاسی یک ملت واحد میتواند در عرض یکی دو نسل و یا دو سه دهه انسان های آن ملت را از نظر فرهنگی و اجتماعی تغییر دهد. یعنی:

تز اصلی: در طول زمان – معمولاً تنها در عرض یک یا دو نسل – نظام‌های سیاسی نه تنها نهادهای یک کشور، بلکه ارزش‌ها، نگرش‌ها و رفتار شهروندان آن را نیز شکل می‌دهند. به عبارت دیگر، رژیم‌های مختلف، افراد یکسانی را «از نو برنامه‌ریزی» می‌کنند.

چگونه نظام‌ها افراد را شکل می‌دهند؟ نظام های سیاسی از طریق چندین مکانیسم بر افراد تأثیر می‌گذارند:

ادامه خواندن “تغییر رژیم و تغییر انسان ها – بخش 2”

چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟ نمونۀ ایران

بیش از ده سال است که کتاب مشترک دارون عجم اُغلو و جیمز رابینسون با عنوان «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند: ریشه‌های قدرت، رفاه و فقر» (۲۰۱۲) به زبان های مختلف ترجمه شده و به یکی از پرفروش ترین کتاب های دنیا تبدیل گشته است. دارون اغلو (زادۀ 1967) اقتصاد دان ترکیه ای (ارمنی تبار) وآمریکایی است که در سال ۲۰۲۴ همراه با جیمز ای رابینسون و سایمون جانسون به جهت پژوهش های تطبیقی خود در زمینۀ شکوفایی دولت‌ها و امپراتوری‌ها و علل شکست و فروپاشی بعضی از آنها برندۀ جایزه نوبل در اقتصاد شدند. کتاب نامبرده تطبیقی یعنی مقایسه ای است، زیرا نمونه های گوناگون کشور ها و دولت های کنونی را با معیارهای مشخص و سنجش پذیر اقتصادی و سیاسی-اجتماعی با یکدیگر مقایسه کرده و سعی میکند بر پایۀ این مقایسه ها و تحلیل ها به نتیجه های کلی برسد.

ادامه خواندن “چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟ نمونۀ ایران”

آیا ممکن است ایران تجزیه شود؟

با در نظر گرفتن گذشته تاریخی، چقدر امکان دارد ایران بخصوص در شرایط کنونی یعنی تقریبا 47 سال حکومت جمهوری اسلامی و سیاست های تُند آن در مقابل غرب و پافشاری بر برنامه هسته ای، انزوای بین المللی و نشیب روزافزون اقتصادی و سیاسی، تجزیه شود؟

این پرسش بسیار مهم است، سوالی است که هم در محافل دانشگاهی و هم در میان سیاستمداران و فعالان اپوزیسیون مطرح است. اگر بخواهیم بر اساس گذشته تاریخی، ساختار اجتماعی و شرایط کنونی جمهوری اسلامی بررسی کنیم، چند عامل را باید در نظر گرفت:


۱. تجربه تاریخی ایران

  • ایران طی قرن‌ها با وجود تنوع زبانی، قومی و مذهبی، یکپارچگی سرزمینی خود را حفظ کرده است. حتی در دوران ضعف حکومت مرکزی (مثلاً ایلخانان مغول، دوره ملوک الطوایفی ترکمان ها، پس از سقوط صفویه یا در جنگ با روسیه در دوره قاجار) تجزیه کامل رخ نداد و بیشتر نواحی دوباره زیر پرچم مرکزی ایران جمع آمدند (1).
  • در قرن ۲۰ نیز تحت تاثیر جنگ جهانی اول و دوم و در شرایط اشغال خارجی یا ضعف دولت مرکزی، برخی جریان های تجزیه طلبانه شکل گرفتند (آذربایجان، گیلان، کردستان، خوزستان، بلوچستان)، لیکن این حرکت ها در جریان تثبیت حکومت پهلوی و سپس جمهوری اسلامی به سرعت سرکوب شدند.
  • اما بقای وحدت ملی و تمامیت ارضی تنها نتیجه تلاش حکومت های مرکزی ایران نبود. درست است که اینگونه حرکات تجزیه طلبانه اغلب در سرزمین های مرزی مشاهده شده است. با اینهمه، صرفنظر از قاطبه مردم ایران، در خود این سرزمین های «حاشیه» نیز مردم محلی غالباً یا بر علیه جریانات تجزیه طلبانه برخاسته اند و یا در شرایط جنگ و فشار راه احتیاط، سکوت و سازش را در پیش گرفته اند. در هیچکدام از این جریان ها که اغلب به کمک نیروهای خارجی مسلح و اشغالگر (روسیه، عثمانی، انگلیس) و گروه های محدودی از طرفداران ایرانی آنان همراه بوده، قاطبه مردم محلی آزادانه و به طور وسیع شرکت نکرده اند.
  • استثنا ها همیشه وجود دارند. وقتی دولتی از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در حال رشد و شکوفایی قرار دارد، اصولا دولت واغلب افراد آن ملت به «ملی گرایی» یا ناسیونالیسم تمایل می یابد و به تدریج خود را «برتر» از دیگران می پندارد. این میتواند در حالات اندکی جلوه ای افراطی داشته باشد (ترکیه آتاترک، ایران رضا شاه، مصر عبدالناصر). اما این «ملی گرایی» اغلب عکس العملی تدافعی (و نه تهاجمی) در مقابل نیروهای برتر و حاکم (انگلیس، روسیه) بود و به بالابردن روحیه ملی و اعتماد به خود مردم کمک مینمود. آتاترک و رضاشاه (و تا اندازه ای عبدالناصر) در این کوشش خود فرصت تاریخی زیادی نداشتند، اما مجموعاً موفق به حساب می آیند.
  • برعکس، دولت ها و ملت هایی که به هر دلیلی (افراط گرایی ایدئولوژیک یا مذهبی، فساد مالی، فقر و عقب ماندگی، سیاست های نابخردانه، انزوای بین المللی، ستیزه جویی با همسایگان و دولت های قدرتمند و آزاد) در سراشیب سقوط و فقر می افتند، احتمال بیشتری وجود دارد که با خطر تجزیه طلبی روبرو شوند. این خطر بخصوص زمانی جدی تر و فوری تر میشود که همسایگان دور یا نزدیک یک کشور از نظر قومی (زبان، مذهب، فرهنگ، تاریخ) مشترکاتی واقعی یا مفروض با اهالی آن سوی مرز مشترک داشته باشند. در آن صورت اقلیت های این دولت ها در مقابل تبلیغات و تحریک های خارجی همسایه (بخصوص اگر این دولت های همسایه موفق تر و مرفه تر باشند) بسیار تاثیر پذیر تر خواهند بود. از این زاویه میتوان تصور کرد که مثلاً ترکمنستان، افغانستان یا پاکستان احتمالاً جاذبه چندانی برای ایرانیان هم مرز ندارند، در حالی که تحت تاثیر تبلیغات ترکیه یا کشورهای عربی خلیج فارس قرار گرفتن ایرانیان هم مرز این همسایه ها بخصوص در شرایط افزایش بحران کنونی ایران آنچنان دور از احتمال نیست.

۲. شرایط جمهوری اسلامی

  • سیاست‌های تبعیض‌آمیز و تمرکزگرا: جمهوری اسلامی با تبعیض زبانی، فرهنگی و اقتصادی در قبال اقوام (کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، آذری) نارضایتی ایجاد کرده است. بخشی از این تبعیض ها در دوره پهلوی هم وجود داشت. اما در آن دوره اینگونه تبعیض ها با طرح لزوم «وحدت و انسجام ملی و سیاسی» ورای فرق های قومی و فرهنگی توجیه میشد. اما در دوره جمهوری اسلامی اینگونه تبعیض ها بیشتر رنگ مذهبی (شیعه و سنّی) گرفته اند.
  • سرکوب شدید و امنیتی‌سازی: هرگونه حرکت تجزیه‌طلبانه یا حتی مطالبه‌ فرهنگی به شدت سرکوب می‌شود. این سرکوب مانع بالفعل شدن تمایلات جدایی‌طلبانه می‌شود. اما در شرایط بدترشدن روزافزون رفاه و آزادی ها و مشکلات عدیده ای مانند فساد، بیکاری، گرانی و کمبود آب و برق، حکومت کمترمیتواند به نتیجه دادن این سرکوب ها اطمینان داشته باشد.
  • ایران‌گرایی اجتماعی: با وجود نا رضایتی از حکومت، بخش بزرگی از جامعه ایران و مردم استان های مرزی هویت تاریخی و ملی ایرانی را حفظ کرده و طرفدار حفظ تمامیت ارضی است.

۳. عوامل خارجی

  • قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی ممکن است در صورت تضعیف حکومت مرکزی، از گرایش‌های تجزیه‌طلبانه حمایت کنند (مانند عراق، سوریه یا یوگسلاوی سابق).
  • با این حال، ایران به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک، اهمیت انرژی، و خطر بی‌ثباتی منطقه‌ای، کمتر احتمال تجزیه خواهد داشت؛ قدرت‌های بزرگ معمولاً ثبات در ایران را ترجیح می‌دهند.

۴. شرایط کنونی

  • جمهوری اسلامی در بحران‌های متعدد (مشروعیت سیاسی، فساد، اقتصاد، شکاف با جامعه) قرار دارد. این ضعف‌ها می‌تواند در آینده زمینه را برای بی‌ثباتی داخلی فراهم کند.
  • با این حال، نبود سازمان‌یافتگی و انسجام در میان گروه‌های اپوزیسیون، و مخالفت بخش بزرگی از ایرانیان با فروپاشی تمامیت ارضی، احتمال تجزیه را در کوتاه‌مدت بسیار کم می‌کند.

✅ جمع‌بندی:
ایران با وجود بحران‌های شدید در جمهوری اسلامی و بخصوص با وجود ادامه تحریم های بین المللی (فعال شدن «مکانیسم ماشه»)، در کوتاه‌مدت احتمال تجزیه کمی دارد – هم به دلیل هویت تاریخی مشترک، هم سرکوب شدید حکومت، و هم حساسیت منطقه‌ای و بین‌المللی.
اما اگرسیاست کنونی حکومت ایران ادامه یابد و این حکومت رسماً یا عملاً فروبپاشد و خلأ قدرت به وجود بیاید و این خلأ قدرت طول بکشد، در میان مدت و به‌ویژه با دخالت خارجی، احتمال بروز جنبش‌های جدایی‌طلب در مناطق مرزی (کردستان، بلوچستان، خوزستان و شاید آذربایجان) افزایش پیدا می‌کند.


(1) ن. عباس جوادی: «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).

پیشگفتار «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»

در یک رشته نوشته ها به بازنشر فصل های کتاب «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» خواهیم پرداخت که دو سال پیش توسط شرکت انتتشاراتی «آیدین» در تبریز منتشر شد.

این کتاب، تاریخ طولانی آشنائی و همگرائی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی میکند. بیش از هزار سال است که ایرانی زبانان و ترک زبانان[1] از آسیای مرکزی در مرزهای چین گرفته تا آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی میکنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنائی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، هم سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد و هم به سود زندگی آرام، پر تفاهم و سودمند برای همه جوامع این منطقه است.

در اینجا منظور از تعبیر «ایرانیان» تنها شهروندان ایران یا افغانستان و تاجیکستان کنونی نیست، بلکه همه مردمان در همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ایرانی سخن میگفتند. به همین ترتیب منظور از تعبیر «ترکان» همه مردمان همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از زبان ها و لهجه های ترکی سخن میگفتند. در علم زبان شناسی به گروه نخست، زبان ها و لهجه های «ایرانیک» و به گروه دوم، زبان ها و لهجه های ترکیک میگویند.

مناسبات، بده بستان و امتزاج پرفراز و نشیب ایرانیان و ترکان دستکم هزار سال پیشینه دارد – از فروپاشی سامانیان در اوایل هزاره دوم میلادی، تاسیس دولت های غزنویان، قراخانیان، خوارزمشاهیان ترک و سلجوقیان. این را دقیقا میدانیم. اما شاید آغاز این آشنائی و همگرائی حتی هزار سال پیش تر، یعنی مجموعا حدود دو هزار سال قبل در دشت های آسیای میانه و بخصوص مغولستان کنونی بوده است.  

چرا مغولستان کنونی؟ زیرا سرزمینی که امروزه مغولستان نامیده میشود، تا اوایل هزاره اول میلادی یعنی دو هزار سال پیش هنوز «مغولستان» یا مغولی زبان نشده بود. این سرزمین، همراه با ایالت های سین کیانگ و گانگ سو در چین کنونی، موطن اقوام و قبایل مختلفی مانند سکاها، تُخارها، اجداد ترک ها و اجداد مغول ها بود که هم بین خود رقابت و کشمکش داشتند و هم همسایگی و  معاشرت میکردند. این اقوام غالبا کوچ نشین بودند، در چادر ها میزیستند، دامپروری میکردند، و وابسته به وضع هوا از محلی به محل دیگر مهاجرت میکردند. در کنار دامپروری، آنها با همسایه های یکجا نشین خود به تجارت می پرداختند، پنیر و پشم میفروختند و کفش، لباس و نان میخریدند و بخصوص در دوره های خشکسالی و قحطی، جوانان تیرانداز و اسب سوارشان به سرزمین های مردمان یکجا نشین همسایه حمله ور میشدند.

در این جوامع قبیله ای «دولت» یا حکومت به معنای امروزی وجود نداشت. آنها به صورت طایفه ها و قبیله های متمایز اما مرتبط با یکدیگر در به اصطلاح «اتحادیه» های ایلاتی یا قبیله ای (همچنین موسوم به خان نشین با خاقانات) زندگی میکردند. در درون این اتحادیه ها، قبیله ای که پرجمعیت تر از دیگران بود و رئیس پر قدرتی داشت، همه آن اتحادیه را رهبری میکرد، تا اینکه بعد از مدتی بر اثر کشمکش داخلی یا مرگ رئیس قبیله، تقسیم قدرت از نو شروع می شد و حدود حکمرانی تغییر پیدا میکرد.

دو سه قرن قبل از میلاد مسیح تا یکی دو قرن بعد از آن، اوضاع دشت های آسیای میانه در شمال غربی چین چنین بود.

در  باره این اتحادیه ها و قبایل داخل آنها که دو هزار سال پیش می زیستند و از نظر قومی و فرهنگی پیوسته در حال تغییر و تحول بودند، اطلاعات دقیقی موجود نیست. از طرف دیگر اغلب این منابع به زبان چینی و برخی سکائی (از زبان های ایرانی شرقی در دشت های آسیای میانه در قرون وسطا) هستند که مدت ها برای پژوهشگران معاصر ناآشنا باقی مانده بودند، تا اینکه بعضی از آنها در همین صد سال اخیر رمز گشائی و به زبان های اروپائی ترجمه شدند. همین منابع نام های مختلفی به این اتحادیه ها و قبایل درون آنها داده اند. از میان این نام ها مثلا میتوان به قبایل سکا (یا اسکیت) و تُخار و اتحادیه های موسوم به «هسیونگ-نو»،  «روان-رو» و «هون» اشاره کرد.

برپایه اطلاعات منابع موجود، در باره حضور گسترده قبایل سکا و تُخار در منطقه وسیعی از تورپان (تورفان بعدی) و کاشغر (در چین کنونی) تا دشت های مغولستان در یکی دو قرن قبل و بعد از میلاد مسیح نمی توان تردید نمود. سکاها گویشوران یکی از زبان های ایرانی شرقی بودند و تُخارها نیز اگر ایرانی زبان نبودند، به هر حال می توان آنان را هند و اروپائی زبان شمرد. در باره اینکه این ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین در کدام دوره و چگونه به این مناطق آسیای میانه آمده اند، بخصوص در چهل، پنجاه سال اخیر پژوهش های با  ارزش و علمی بسیاری انجام گرفته که این نوشته جای بحث آن نیست. کافی است که بدانیم این گروه ها احتمالا چند هزار سال پیش از آن به دنبال پراکنده شدن گروه بسیار بزرگ تری به نام اقوام مختلف هند و اروپائی زبان (که هند و ایرانی زبانان تنها یک زیر گروه آنان بودند) راه خاور زمین را در پیش گرفته اند. گروه های دیگر هند و اروپائی زبانان به غرب، شمال یا جنوب رفته اند. اکثریت بزرگ زبان های اروپائی و در ضمن ایرانی، ارمنی، هندی و روسی وابسته به همین خانواده زبان های هند و اروپائی هستند.

در عین حال، طبق منابع چینی، احتمالا اجداد قبایل ترک و مغول بعدی نیز همراه با سکاها و تخارها در اتحایه قبیله ای هسیونگ-نو می زیستند. این اتحادیه، دشت های مغولستان و سرزمین های همسایه آن در چین، جنوب روسیه، قزاقستان و قرقیزستان کنونی را در بر میگرفت. اگرچه منابع قدیم چینی به روشنی از حضور ترک ها یا مغول ها  در این منطقه سخن نمیگویند و اگرچه در این مورد منابع نوشتاری ترکی یا مغولی قدیم نیز موجود نیست، اما این احتمال هیچ هم بعید نیست. به هر تقدیر میدانیم که ترک ها و مغول های بعدی از درون همین اتحادیه ها و در اثر فشارهای چین و همچنین پیشروی یا عقب نشینی قبایل دیگر پا به عرصه تاریخ گذاشته اند. ترک ها در این اتحادیه بزرگ زیر چتر اتحادیه کوچکتری به نام «آشینا» می زیستند. برپایه تحلیل نام و تاریخ اتحادیه آشینا (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») یعنی آخرین اتحادیه ای که ترک ها قبل از شورش و استقلال خود در قرن ششم م. در آن می زیستند،  میتوان تاریخ نخستین تماس ها، همسایگی و  همگرائی ترک ها و ایرانیان (اگر دقیق تر بگوئیم: ترکیک زبانان و ایرانیک زبانان شرقی) را در اوایل هزاره یکم میلادی یا حتی یکی دو قرن پیش از آن حدس زد.[2] با این ترتیب میتوان عجالتا نتیجه گرفت که نخستین تماس ها بین ایرانیان و ترک ها در دشت های آسیای میانه (مخصوصا مغواستان کنونی و کاشغر چین) انجام گرفته است. در آن دوره در ایران، هخامنشیان و پس از آنان لشکریان و فرماندهان «سلوکی» اسکندر مقدونی و سپس اشکانیان برسر کار بودند. ترک ها هم هنوز همراه با ایرانیان شرقی در اثر فشار چین و دیگر قبایل کوچ نشین از شمال و شرق، به طرف جنوب و جنوب غرب یعنی ماوراءالنهر و ایران مهاجرت نکرده بودند، یا اینکه این کوچ های بزرگ که بعد ها، در اوایل هزاره یکم میلادی به «کوچ هون ها» معروف شد، تازه تازه شروع شده بود.

عینا مانند نمونه ایرانیان شرقی، در باره خاستگاه اصلی ترک ها قبل از مهاجرتشان به دشت های مغولستان نیز اطلاعات دقیقی نداریم. اما گمانه زنی رایج کنونی دانشمندان مبنی بر آن است که اجداد اصلی ترک ها احتمالا از سرددشت ها یا «توندرا» های جنوب سیبری به مغولستان کوچ کرده اند. این کتاب جای آن بحث ها هم نیست. شاید عجالتا کافی است بدانیم که هم سکا ها و تخارها و هم ترک های نخستین اصالتا برخاسته از خود مغولستان نبودند، بلکه در نتیجه کوچ نشینی و مهاجرت به آنجا آمدند و در نتیجه کوچ ها و مهاجرت های بعدی به سرزمین های دیگر رفتند و با اقوام دیگر در آمیختند.

تقریبا پانصد سال بعد،  در قرن ششم میلادی و بخصوص پس از تاسیس نخستین دولت ترک موسوم به «گوک تورک» در سال 552 م.[3] منابع قدیم چینی و یونانی بیزانس از قبایل ترک در آن سوی مرزهای شمال غربی چین یعنی مغولستان و جنوب روسیه کنونی سخن میگویند.[4]

این دوره در ایران، افغانستان و ماوراءالنهر مقارن با دوره ساسانیان است، یعنی زمانی که از دوره مادها، هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بیش از هزار سال میگذشت. در این مدت اتحادیه های قبیله ای گذشته به هم خورده و اتحادیه های کوچک و بزرگ جدید مانند کوشانیان، هون ها و هپتالیان به وجود آمده بودند. سکا ها و تخارها نیز با نام های جدید ناچار به مهاجرت به غرب و یا ماوراءالنهر، افغانستان، سیستان («سکا-ستان») و پاکستان کنونی شده بودند. ترک ها از درون اختلاط قومی «هون ها» بیرون آمده و به تدریج مقام خود را به عنوان نیروئی پراکنده، اما جنگاور در منطقه تحکیم مینمودند.

حکمرانی ساسانیان ایران تا شمال چین و مغولستان کنونی نمی رسید، اما در آن دوره، سُغدیان ایرانی زبان که احتمالا از وارثان سکا ها بوده و در تجارت با چین مهارت یافته بودند، از سمرقند و بخارا آمده، از این مناطق گذشته و در امتداد «جاده ابریشم» کالاهای خود را به چین می بردند. سواران قبایل ترک کار نگهبانی قافله های تجارتی سغدیان را برعهده داشتند. بعضی از آنها نیز برای دیگر چادر نشینان کالاهای تولیدی شهرنشینان سمرقند و بخارا را می خریدند. نخستین شهرهای دشت های شمال مانند «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) بر سر راه «جاده ابریشم» تاسیس شده که جمعیت آن ابتدا ترکیبی از ترک ها و سغدیان بوده است. بزودی این مردمان با یکدیگر در آمیختند و غالبا ترک زبان شدند، با مشخصات ظاهری و فرهنگ، مذهب و زبانی متاثر از یکدیگر…

تاسیس نخستین دولت ترک تاریخ به نام گوک تورک (552 م.) مربوط به همین دوره است. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با اقوام ایرانی و دیگر گروه های غیر ترک مرتبط بوده است. قشر رهبری کننده آنان، آشینا، قبلا منسوب به سرزمین های تُخاری و سکانشین کاشغر، خُتن و تورفان در شمال غربی چین بودند که بعد ها نام «ترکستان شرقی» و سین کیانگ چین به خود گرفت. همین دولت گوک تورک بود که مدتی پس از تاسیس خود، در همدستی با خسرو انوشیروان ساسانی حکومت هپتالیان در آسیای مرکزی را شکست داد و متصرفات این پیروزی را با ایران ساسانی تقسیم کرد: بلخ و هرات به ایران، سمرقند و بخارا به ترکان رسید.  سغدیان در مناسبات این دولت ترک با ایران، بیزانس (روم شرقی) و چین نقش میانجی، فرستاده و مترجم را ایفا میکردند. در عین حال ترکی به عنوان زبان شفاهی مردم به تدریج رخنه بیشتری میان ایرانی زبانان ماوراءالنهر پیدا میکرد.

دولت گوک تورک در نتیجه اختلافات داخلی و حمله های چین و لشکریان اسلام شکست خورد و جای آن را دولت ایلاتی اویغور با مرکزیت کاشغر گرفت[5]. روابط این دولت با سغدیان حتی بهتر از دوره گوک تورک بود. پس از سقوط حکومت نامبرده، اویغورها به کاشغر، خُتن و تورفان کوچ کردند که اکثر مردم آن تخاریان و سکایان بودند. باز همه این مردمان با یکدیگر جوش خوردند و زبان غالب این منطقه ترکی شد. پس از فروپاشی دولت داری ترکی، در سرزمین های میان رود ولگا و حوزه پونتیک دریای سیاه دولت خزرها تاسیس یافت. مهم ترین نقاط رابطه این دولت با جهان اسلام عبارت از ایران و خوارزم بود.

این تحولات در بخش نخست کتاب حاضر («تا اسلام») با تفصیلات بیشتری شرح داده شده است.

بخش دوم کتاب («از اسلام تا صفویان»)، آنگونه که از نامش پیداست، از نظر زمانی به تحولات بعد از اسلام اختصاص یافته است. اما هنگام مطالعه کتاب که بر بستر سلسله مراتب رویدادهای تاریخی تنظیم شده است نیز میتوان به راحتی مشاهده کرد که سیر تاریخ، در مراحلی منقطع و بی ربط با یکدیگر جریان نمی یابد. هر مرحله در بطن خود حامل عناصر و خصوصیات، انسان ها، فرهنگ ها  و مناسبات مرحله گذشته خود است و همزمان، عناصر، خصوصیات، انسان ها و فرهنگ های آینده بعدی را در خود می پروراند. از این نگاه است که میگویند تاریخ، همانند خود «زمان»، آینده و گذشته قطعی ندارد. بررسی تاریخ را پیوسته باید از نقطه ای شرطی آغاز کرد، اگر چه همان نقطه نیز گذشته ای داشته، و این بررسی را باید در  نقطه ای شرطی پایان داد، اگر چه آن نقطه نیز آغاز و پایان خود را داشته است.

بدین ترتیب آنچه که بعد از اسلام در رابطه با موضوع اصلی این کتاب یعنی همگرائی و اختلاط ایرانیان و ترکان اتفاق افتاد، به گونه ای ادامه تحولات پیش از اسلام به صورتی دیگر و سرعتی بیشتر بود.

به گفته یوهانسون، «همه دولت های ایلاتی ترکیک که بعدا بر سر کار آمدند، متخصصان خود را از سرزمین های مردم یکجا نشین به کار گرفتند. ابتدا سغدیان و دیرتر دیگر ایرانیان در دولت های ترکیک آسیای مرکزی و شرق نزدیک وظایف اداری و  دولتی بر عهده گرفتند.»[6] همه سلسله های بزرگ ترک زبان مانند غزنویان، سلجوقیان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و دیگران طی چندین قرن همزیستی، همگرائی و اختلاط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زبانی با جهان ایرانی، دولت ها و ملت های معاصری را به وجود آوردند که امروزه، در کنار ایران، کشور های ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان چند نمونه بارز این روند پر پیچ و خم تاریخی را تشکیل میدهند.

در این روند، فرهنگ ها، سنن و زبان های ایرانی، ترکی و طبعا عربی (عمدتا از طریق اسلام) فرهنگ مختلط و جدیدی را ایجاد کردند. حتی قرن ها بعد هر کدام از اجزا و اعضای این پدیده، با وجود پیمودن راه های مستقل و ملی خود در سده های اخیر، چنان درهم تنیده اند که امروزه نه تنها زبان و طرز فکر، عادات و سنن آنان، بلکه حتی فرهنگ پخت و پز و درک این ملت ها از اخلاق و روابط خانوادگی نیز به سختی قابل تفکیک از یکدیگرهستند – کم و بیش شبیه آنچه که امروزه در اروپا میان فرهنگ ها و زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه در بستر زبان و فرهنگ یونانی-لاتین می بینیم. این همان اختلاط «ایران و ترکان و تازیان» است که فردوسیِ دلواپس از کمرنگ شدن صفات باستانی ایرانی را به نوشتن «شِکوه نامه» معروف «پادشاهی یزدگرد» در شاهنامه وادار کرده است.

بله، «ایران و ترکان و تازیان» اینگونه در هم تنیده و با همه فراز و نشیب های راه، ملت ها و کشورهای نوین معاصر را به وجود آورده اند. شاعر میهنی ایران در آن اثر خود از اختلاط ایرانیان، ترکان و اعراب که در دوره فردوسی (قرون دهم-یازدهم م.) در اوج خود بود، اظهار نگرانی کرده است که این آمیزش باعث به هم خوردن فرهنگ و تمدن ایرانیان میشود. به همین ترتیب، فرهنگ نویس معروف ترک، محمود کاشغری که تقریبا همزمان فردوسی بود، در شکایتی مشابه، از اختلاط ترکان چادرنشین با ایرانیان شهری و مختلط شدن زبان به اصطلاح «پاک» و سره آنان با زبان فارسی شکایت کرده است. البته به نظر نگارنده هر دوی این نگرانی ها، نه نشانه خصومت نسبت به قوم و فرهنگ طرف مقابل، بلکه ناشی از حس پاسداری نسبت به فرهنگ خودی بوده است. شاید نه فردوسی و نه کاشغری می دانستند که ایرانیان و ترکان آن دوره نیز خود محصول آمیزشی هزار ساله در گذشته دورتر بوده اند و در آن دوره نیز این آمیزش، بخصوص با در نظر گرفتن بحران های سیاسی و نظامی جامعه «روال قابل انتظار» خود را طی میکرد. (در نیم فصل جداگانه ای از این کتاب به این بخش شاهنامه هم پرداخته شده است.)

کتاب حاضر تنها برخی از جوانب مهم این روند طولانی را در بستر تاریخی و سیاسی تحولات منطقه بررسی میکند. موضوع مهمی که دقت مرا در این بررسی به خود جلب میکند، پیدایش، مناسبات، تاثیر متقابل و تغییرات زبان های گروه های مختلف مردم و دیگر جنبه های فرهنگی در طول تاریخ منطقه وسیعی از آسیای میانه تا ایران و آناتولی تاریخی خواهد بود. به باور من، بررسی تحول زبان های ایرانیک و ترکیک و تاثیر آنها به یکدیگر میتواند روشن تر از روش های دیگر نشان دهنده چند و چون همگرائی و اختلاط تاریخی ایرانیان و ترکان باشد.

از نظر سلسله مراتب تاریخی، مرحله بعد از اسلام این بررسی را در میانه های دوره صفویان و مدتی پس از فتح قسطنطنیه یا استانبول کنونی از سوی عثمانیان به پایان خواهیم رساند.

در پایان کتاب سه پیوست خواهیم داشت. یکم: موضوع تداوم هویت ایرانی بخصوص از ساسانیان تا سلسله های ایرانی بعد از اسلام و هزاره ای که با حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز  و با دوره صفویان وارد مرحله روشن تر و مشخص تر معاصر شد. دوم: بحث بیشتر و دقیق تری در رابطه با تاثیرات متقابل زبان های فارسی (ایرانی) و ترکی (ترکیک) در طول تاریخ، و سوم: در باره اختلاط ژنتیک ایرانیان و ترکان در طول تاریخ.

آنگونه که خواهیم دید، تاریخ آشنائی، معاشرت، همگرائی و در نهایت اختلاط تدریجی ایرانیان و ترکان 1000 تا 2000 سال سابقه دارد. اوج این مناسبات، بعد از اسلام، بعد از دوره سامانیان، یعنی حدود هزار سال پیش شروع شد. در این مدت طولانی، ایرانیان و ترکانی که اصالتا از آسیای میانه آمده بودند،  به مرور زمان از نظر اداره دولت، امور اجتماعی و فرهنگی، زبان و آداب و رسوم چنان با یکدیگر در آمیختند که بعد از حدود پنج قرن، یعنی احتمالا از صفویان به بعد دیگر تمایز «ترک و تاجیک» (طوری که پیش تر در برخی آثار تاریخی و ادبی دیده میشد) به تدریج از بین رفت و محدود به زبان نخست یا مادری فارسی زبانان و ترکی زبانان گردید. در همین پیوست سوم خواهیم دید که اختلاط ایرانیان و ترکان از نظر ترکیب ژنتیک و «دی ان ای» نیز همه این مردمان را مشابه یکدیگر کرده است، تا جائی که شاید برخی تحولات سیاسی آنان را به در پیش گرفتن راه های سیاسی جداگانه ای وادار کند، اما حتی در آن صورت نیز تاثیرات متقابل و عمیق آنان بر یکدیگر بازگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.

در پایان این پیشگفتار لازم میدانم سپاسگزاری خود را از دو  مورخ، ترک شناس  و زبانشناس برجسته، پیتر ب. گُلدن (دانشگاه راتگرز آمریکا) و  لارس یوهانسون  (دانشگاه های ماینتس آلمان و اوپسالای سوئد) ابراز کنم. بخصوص سه اثر این دانشمندان به من در تالیف کتاب حاضر کمک فراوانی نموده اند. عنوان و مشخصات این سه اثر را در زیرنویس[7] همین صفحه ذکر کرده ام. بخصوص از پروفسور گلدن و موسسه انتشاراتی «هاراسوویتس» (ویسبادن آلمان) متشکرم. من از آنها خواهش کردم و آنها بدون چشمداشتی به من اجازه دادند که مقاله مفصل گلدن در کتاب یوهانسون/بولوت با عنوان «ترک ها و ایرانیان، یک نگاه تاریخی» را به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اما من بعدا به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر است به جای ترجمه کامل و دقیق مطالب آن کتاب که میتوانست برای متخصصین حوزه بسیار مفید باشد، از نکات اصلی آن استفاده کنم و موضوع را آنگونه که خود (با لحاظ کردن آثار دیگر) درک کرده ام، بازگو نمایم، تا قشر وسیعتری از خوانندگان غیر متخصص مورد خطاب قرار گیرند.

در همین پیشگفتار بجاست مفاهیم ایرانیک/ایرانی و ترکیک/ترکی را از یکدیگر تمیز دهیم. هدف اصلی از این تفکیک تشخیص میان زبانهای ترکیک (ترکی ترکیه، ترکی آذری، ازبکی، ترکمنی، قزاقی و غیره) و زبانهای ایرانیک (فارسی، سُغدی، بلخی، پامیری، کُردی، پشتو، بلوچی، بدخشی و غیره) است، تا معلوم باشد که زبانهای ایرانیک (ایرانی) با فارسی یکی نیستند، همچنان که ترکیک (ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، ازبکی، قزاقی، قیرقزی و غیره) فقط شامل ترکی کنونی آذربایجان و ترکیه نیست، بلکه خانوادۀ بزرگی از زبان های اصالتا ترکی را در بر میگیرد. این نکته ای است که گاه باعث آشوب ذهنی و حتی سوء استفاده های سیاسی میشود. طبعاً وقتی از قبایل یا دودمانهای ایرانیک یا ترکیک نا م می بریم، منظورمان مردمان یا خاندان هائی هست که به شاخه های مختلف این دو زبان سخن میگفتند. البته در ادامۀ کتاب و پس از جا افتادن این تمایز سعی شده است جهت سادگی مطالعه، همان تعابیر آشنای «ایرانی» و «ترکی» به کار رود.

عباس جوادی

بهار 1402/2023


[1] نگارنده، هر دو تعبیر «ترک زبان» یا «ترکی زبان» را به یک معنا، آن هم به معنای همه انسان هائی به کار می برد که در گذشته به یکی از زبان ها یا لهجه های ترکیک سخن میگفتند یا امروزه سخن میگویند. در واقع تعبیر دقیق تر این معنا «ترکیک زبان» می بود که چند صفحه بعد توضیح داده خواهد شد.

[2] Golden: Introduction, pp. 117-124

[3] Golden: Ibid, p. 116

[4] مدتی بعد سنگ نوشته های مربوط به دولت دوم ترک ها در قرن هشتم م. مستقیما از ترک ها و دولت ترکی نام برده اند.

[5] یکی از مشخصات حکومت های قبیله ای این بود که این حکومت ها پایتخت ثابت و معینی نداشتند. خان یا خاقان پیوسته برای تاخت و تاز سوار بر اسب در سفر بود و مانند دیگر مردمان کوچ نشین در چادر می خوابید. مرکز حکومت همان جائی بود که خاقان در آنجا چادر میزد. خاقان های نخستین دولت ترک نیز مدتی در بالاساغون مستقر بودند.

[6] Johanson: Historical, Cultural and Linguistic Aspects of Turkic-Iranian Contiguity, in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects. Harrassowitz, Wiesbaden, 2006, p. 1

[7] Golden, Peter B.: An Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, Wiesbaden, 1992

Johanson, Lars, and Bulut, Christiane (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects, Harrassowitz, 2006

Golden, Peter B.: Turks and Iranians, in Johanson and Bulut: Turkic-Iranian Contact Areas, Harrassowitz, Wiesbaden, 2006

(ادامه دارد. در فصل بعد: اختلاط ایرانیان و ترکان، پیش از اسلام)‎

سؤال بعدی از «چت جی پی تی» در بارۀ شاهزاده و اپوزیسیون ایران

شاهزاده رضا پهلوی

ادامه پرسش و پاسخ از سایت هوش مصنوعی «چت جی پی تی» در باره برنامه شاهزاده رضا پهلوی برای جایگزینی نظام جمهوری اسلامی….

شما گفتید:

آیا یک نشست گروه‌های اصلی اپوزیسیون مستقر در اروپا (مانند نشست پراگ که به آن اشاره شد) اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی را به تأخیر نمی‌اندازد یا حتی از بین نمی‌برد؟

ChatGPT گفت:

سوال خوبی است – این یک معضل واقعی برای جنبش‌های اپوزیسیون است که سعی می‌کنند در خارج از کشورهماهنگ شوند، در حالی که وضعیت داخل ایران همچنان بی‌ثبات است. در اینجا یک تحلیل ساختاری آمده است: چرا جلسات اپوزیسیون مستقر در اروپا ممکن است مانع از اجماع سریع اپوزیسون شود؟ این جلسات اغلب عمق شکاف‌های ایدئولوژیک – سلطنت‌طلبان، جمهوری‌خواهان، چپ‌گرایان، طرفداران خودمختاری قومی، لیبرال‌های سکولار خارج از کشور – را به جای حل آنها آشکار می‌کند. هر جناح برای به رسمیت شناخته شدن تلاش می‌کند و هیچ کس نمی‌خواهد مطیع به نظر برسد. این امر وحدت را به تأخیر می‌اندازد. در آن صورت ممکن است برداشت نفوذ خارجی از طرف نظام موجود تبلیغ شود. وقتی این گردهمایی‌ها در پایتخت‌های اروپایی (پراگ، مونیخ، بروکسل) برگزار می‌شود، تبلیغات رژیم به راحتی آنها را به عنوان کودتاهای مهندسی شده توسط غرب ترسیم می‌کند و مشروعیت آنها را در داخل ایران کاهش می‌دهد. بسیاری از ایرانیان به هر چیزی که از خارج تحمیل شده به نظر برسد، بی‌اعتماد هستند. این نیز ممکن است عدم تطابق با پویایی‌های داخل ایران را به وجود بیاورد.

مردم ایران روزانه با سرکوب و مشکلات اقتصادی روبرو هستند و ممکن است احساس کنند که این اجلاس‌های خارج از کشور با واقعیت‌های میدانی ارتباطی ندارند. در همین حال، تغییر رژیم – اگر اتفاق بیفتد – احتمالاً آشفته و سریع خواهد بود و زمان کمی برای کمیته‌های خارج از کشور باقی خواهد گذاشت تا بر رویدادها تأثیر بگذارند. مشکل اجماع در مقابل سرعت تهیه یک پلاتفرم مشترک بین جناح‌های مشکوک به یکدیگر (مثلاً طرفدار سلطنت در مقابل ضد سلطنت) یک فرآیند کند است. تا زمانی که اجماعی حاصل شود، وضعیت داخل ایران ممکن است توسط بازیگران میدانی (رهبران خیابانی، واحدهای نظامی فراری) تعیین شده باشد.

اما چرا این جلسات هنوز می‌توانند مفید باشند؟ نشان دادن آمادگی بین‌المللی یک بلوک قابل مشاهده و متحد در خارج از کشور می‌تواند به قدرت‌های غربی اطمینان دهد که جایگزین معتبری برای هرج و مرج وجود دارد و حمایت دیپلماتیک و اقتصادی را در هنگام سقوط رژیم تشویق می‌کند. ایجاد یک طرح انتقالی حتی اگر کاملاً الزام‌آور نباشد، این گردهمایی‌ها می‌توانند چارچوب‌هایی را برای یک شورای انتقالی، برنامه‌های تثبیت اقتصادی و اصلاحات بخش امنیتی تدوین کنند – کارهایی که انجام آنها در تهران در شرایط فعلی دشوار است. شبکه‌سازی برای منابع تأمین مالی، پوشش رسانه‌ای و لابی‌گری به شبکه‌سازی در خارج از کشور بستگی دارد. جلسات مستقر در اروپا اغلب جایی هستند که این خطوط لوله منابع حیاتی شکل می‌گیرند.

شما گفتید:

آیا این امر شتاب اجماع سریع را از بین می‌برد؟

ChatGPT گفت:

اجماع = یک رهبر واحد باشد، بله، این جلسات این را تقریباً غیرممکن می‌کند. هر گروهی از کنار گذاشته شدن می‌ترسد. اما اگر اجماع = یک چارچوب حداقلی برای گذار (مثلاً انتخابات آزاد ظرف فلان تعداد ماه) باشد، دشوار، اما قابل دستیابی است، مشروط بر اینکه غرورها کنترل شوند و هیچ کس اصراری بر تعیین قبلی نوع رژیم نداشته باشد.

خلاصه کلام، جلسات مستقر در اروپا شمشیرهای دولبه هستند: اگر برای مشروعیت و برنامه‌ ریزی باشد از نظر بین‌المللی ضروری هستند، اما خطرناکند زیرا جناح‌گرایی را تقویت می‌کنند و روایت‌های رژیم از هماهنگی خارجی را تغذیه می‌کنند. یک اجماع سریع در داخل ایران به احتمال زیاد از هماهنگی عمل‌گرایانه بین شبکه‌های اعتراضی داخلی و جداشدگان از رژیم ناشی می‌شود، نه از کنفرانس‌های خارجی – مگر اینکه آن جلسات خود را به یک نقشه راه انعطاف‌پذیر و غیرایدئولوژیک محدود کنند تا مذاکرات تقسیم قدرت.

ChatGPT گفت:

آیا می‌خواهید جلسه پراگ را با تلاش برای منشور برلین ۲۰۲۳ و همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ مقایسه کنم تا نشان دهم که چگونه این پویایی‌ها در واقعیت نقش داشته‌اند؟ این نشان می‌دهد که چرا برخی از تلاش‌ها شکست خوردند و برخی دیگر موفقیت نسبی داشتند.

شما گفتید: بله، لطفا.

در اینجا مقایسه‌ای ظریف از جلسات به سبک پراگ، همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ و گردهمایی‌های برلین ارائه شده است که نشان می‌دهد چگونه اجلاس‌های مستقر در اروپا می‌توانند هم به مسیر مخالفان برای رسیدن به اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی کمک کنند و هم مانع آن شوند.

کنفرانس برلین: وقتی تلاش‌های وحدت نتیجه معکوس داد. کنفرانس برلین ۲۰۰۰ – که آشکارا درباره آینده پس از انتخابات ایران بود – در حالی که اغلب به عنوان یک داستان هشداردهنده مطرح می‌شد، با هرج و مرج به پایان رسید: اعتراض فعالان تبعیدی در داخل محل برگزاری، این کنفرانس را مختل کرد. صحنه‌های دراماتیک شامل افرادی بود که لباس‌هایشان را درآوردند و با اصلاح‌طلبان مخالفت کردند که به طور شفاهی در ایران پخش شد (ویکی‌پدیا). عواقب آن مجازات‌کننده بود: حداقل ده نفر از شرکت‌کنندگان پس از بازگشت به ایران دستگیر شدند و با احکام سنگینی با اتهاماتی مانند «توهین به رژیم» روبرو شدند.

درس ویکی‌پدیا: اختلافات آشکار و نمایش‌های اغراق‌آمیز در کنفرانس‌های تبعیدی می‌تواند اعتبار را تضعیف کند و صداهای مشروع را در معرض خطر قرار دهد.

همگرایی مونیخ (۱۶ فوریه ۲۰۲۵): گامی به سوی وحدت عملگرایانه اجلاس همگرایی مونیخ رویکردی منظم‌تر و استراتژیک‌تر را نشان داد: این اجلاس طیف گسترده‌ای از جناح‌های مخالف – از جمله سلطنت‌طلبان، جمهوری‌خواهان، لیبرال‌ها، طرفداران کُرد و گروه‌های جوانان – را گرد هم آورد که همگی بر سر دوازده اصل مشترک (تمامیت ارضی، سکولاریسم، گذار دموکراتیک و غیره) به توافق رسیدند (ویکی پدیا). رضا پهلوی به عنوان رهبر انتقالی، نه به عنوان پادشاه آینده، انتخاب شد و تأکید کرد که تصمیمات نهایی (جمهوری در مقابل سلطنت مشروطه) باید توسط خود ایرانیان گرفته شود. ناظران ویکی‌پدیا از این اقدام تمجید کردند.

بخش اول این تحلیل در اینجا

شاهزاده رضا پهلوی، تنها گزینۀ عملی امروز؟

من دیروز (24 اوت، 2 شهریور) این دو سؤال را از سایت هوش مصنوعی «چت جی پی تی» پرسیدم. پرسش و پاسخ را در اینجا میگذارم:

شما گفتید:

ولیعهد رضا پهلوی به عنوان رهبر ایران در دوره گذر از جمهوری اسلامی چقدر قابل اعتماد است؟

ChatGPT گفت:

در اینجا نگاهی دقیق به امکانات رهبری ولیعهد رضا پهلوی در ایران پس از جمهوری اسلامی، با در نظر گرفتن توانایی ها و محدودیت‌های قابل توجه او، می‌اندازیم.


نقاط قوت و فرصت‌ها

  1. به رسمیت شناختن نمادین و وجهه بین‌المللی
    پهلوی در میان ایرانیانِ تبعیدی و برخی محافل بین‌المللی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. او فعالانه خواستار گذار دموکراتیک شده و پس از فروپاشی رژیم، یک نقشه راه ۱۰۰ روزه پیشنهاد داده است.هاف‌پست، روزنامه تایمز هند، ویکی‌پدیا جلسات مخالفان مانند اجلاس همگرایی مونیخ در فوریه 2025 حتی او را به عنوان یک رهبر موقت بالقوه معرفی کرد.ویکی‌پدیا.
  2. چشم‌انداز برای گذار
    او همواره خود را به عنوان یک چهرۀ گذار، نه یک پادشاه، معرفی می‌کند و از مسیر انتخاباتی به سوی دموکراسی سکولار از طریق همه‌پرسی حمایت می‌کند.هاف‌پست، ویکی‌پدیاا، ی‌بی‌سی.
  3. حمایت و برنامه‌های خارج از کشور
    پهلوی از حمایت جوامع سلطنت‌طلب و بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور برخوردار است. «پروژه رفاه ایران»(IPP)  که در سال ۲۰۲۵ آغاز شد، استراتژی‌های اقتصادی و حکومتی را برای ایران آینده ترسیم می‌کند.ویکی‌پدیا.
  4. نوستالژی و حسرت نسبت به ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷
    برخی از ایرانیان او را با مدرنیتۀ سکولار ایران پیش از انقلاب مرتبط می‌دانند. یک ایرانی-بریتانیایی در شبکه «الجزیره» اظهار داشت که او «نماد ایران پیش از جمهوری اسلامی» است.الجزیره.

چالش‌ها و محدودیت‌های کلیدی

  1. نگرانی‌ها در مورد حضور و اعتبار ضعیف داخلی:
    پهلوی فاقد یک شبکه داخلی سازمان‌یافته در ایران است. نفوذ او عمدتاً نمادین و در خارج از کشور است.https://debuglies.comاوراسیا ریویو، روزنامه جروزالم پست، شورای ملی مقاومت ایران برای مثال، انتقادات مالی و سیاسی، جدایی او از جنبش‌های مردمی را برجسته کرده است.https://debuglies.comدفعه‌ی بعد آتش.
  2. حمایت مردمی سؤال برانگیز
    در حالی که برخی نظرسنجی‌ها نشان دهنده‌ی برداشت نسبتاً مطلوبی است (مثلاً ۴۴٪)، تنها بخش کوچکی او را به عنوان یک رهبر مناسب انتقالی می‌بینند یا از احیای سلطنت حمایت می‌کنند (به ترتیب ۲۸٪ و ۱۸٪).https://debuglies.comکارشناسان خاطرنشان می‌کنند که بسیاری از ایرانیان در بحبوحۀ سرکوب دولتی، بر بقای فوری خود تمرکز می‌کنند، نه گزینه‌های رهبری.فایننشال تایمز.
  3. جنجال بر سر حمایت از اسرائیل
    همسویی علنی او با اسرائیل، به ویژه در جریان حملات نظامی، واکنش‌های منفی قابل توجهی را به دنبال داشت. منتقدان معتقدند که این امر اعتبار او را در داخل ایران، جایی که احساسات ملی‌گرایانه افزایش یافته بود، تضعیف کرد.الجزیره، فایننشال تایمز.
  4. چندپارگی اپوزیسیون
    اپوزیسیون داخلی ایران متنوع است – از جمله گروه‌های فمینیستی، قومی و اصلاح‌طلب – که اغلب به هر دو مدل سلطنت و رهبری در تبعید بی‌اعتماد هستند.https://debuglies.comاوراسیا ریویو کالیبر.آز.
  5. قدرت رژیم استبدادی
    دستگاه امنیتی ایران دست نخورده باقی مانده است. فرار نخبگان از نهادهایی مانند سپاه پاسداران حداقل است و رژیم به طور مؤثر مخالفان را سرکوب می‌کند.فایننشال تایمز، اوراسیا ریویو.

خلاصه: شاهزاده رضا پهلوی چقدر قابل اعتماد است؟

مزایامعایب
نمادی شناخته‌شده در میان اپوزیسیون تبعیدی و برخی از ایرانیان.فاقد شبکه‌ها و زیرساخت‌های داخلی است.
طرفدار گذار دموکراتیک است، نه قدرت انحصاریمشروعیتی محدود، به ویژه در میان ایرانیان جوان‌تر و اصلاح‌طلب
یک طرح گذار مشخص (طرح ۱۰۰ روزه) را تدوین کرده است.به عنوان همسو با قدرت‌های خارجی دیده می‌شود؛ مسائل مربوط به اعتبار
از نوستالژی دوران سکولار پیش از ۱۹۷۹ می‌گوید.اختلافات عمیق میان گروه‌های مخالف و تردید های میان نسلی

خلاصه کلام: رضا پهلوی در میان ایرانیان خارج از کشور و برخی از بخش‌های داخل ایران از نفوذی نمادین برخوردار است – اما او در حال حاضر فاقد جایگاه نهادی، مشروعیت گسترده و ظرفیت بسیج داخلی لازم برای جایگزینی مستقل برای جمهوری اسلامی است. تأثیر بالقوۀ او ممکن است بیشتر به عنوان یک چهره مؤثر در یک جنبش دموکراتیک غیرمتمرکز، چند قومیتی و به رهبری جوانان باشد تا به عنوان یک پادشاه یا رهبر مسلط.

شما گفتید:

آیا ولیعهد رضا پهلوی تنها آلترناتیو فعلی و عملی برای رژیم اسلامی ایران است؟ آیا این یک امتیاز برای اوست؟

ChatGPT گفت:

نه، رضا پهلوی تنها جایگزین رژیم اسلامی ایران نیست، و این تصور که او ممکن است چنین باشد، هم یک مزیت و هم یک چالش برای اوست. بیایید آن را بررسی کنیم:


 چرا ممکن است به نظر برسد که او تنها جایگزین است

  • حضور پررنگ بین‌المللی: در میان چهره‌های اپوزیسیون تبعیدی، پهلوی شناخته‌شده‌ترین نام است. رسانه‌ها و برخی از سیاست‌گذاران غربی اغلب او را به عنوان «چهرۀ جایگزین»، به‌ویژه در مواقع بحرانی، برجسته می‌کنند.
  • نقش تاریخی نمادین: او به عنوان پسر آخرین شاه، نمایانگر یک نقطه عطف روشن قبل و بعد در تاریخ ایران است (قبل از ۱۹۷۹ در مقابل بعد از ۱۹۷۹).
  • برَندسازی سازمانی: ابتکاراتی مانند پروژه شکوفایی ایران و طرح گذار ۱۰۰ روزه او ، ایده آمادگی را تقویت می‌کنند.

 چرا او تنها جایگزین نیست

  • اپوزیسیون چندپاره:
    • فعالان داخلی (مثلاً رهبران حقوق زنان از اعتراضات زنان، زندگی، آزادی)
    •  سلطنت را رد می‌کنند و طرفدار دموکراسی سکولار هستند.
    • گروه‌های اقلیت قومی (کردها، بلوچ‌ها، آذری‌ها) برای تمرکززدایی یا فدرالیسم تلاش می‌کنند – و اغلب نسبت به یک چهره سلطنت‌طلب بدبین هستند.
    • جناح‌های چپ‌گرا و ملی‌گرا رهبران و ایدئولوژی‌های خاص خود را دارند.
  • بدون دستور از داخل ایران: پهلوی خود اذعان می‌کند که هیچ پایگاه سازمانی در داخل کشور ندارد و بر همه‌پرسی برای تعیین حکومت اصرار دارد.
  • مدل‌های جایگزین:
    • یک شورای وحدت موقت (شبیه به مدل پراگ در دوران گذار چکسلواکی) اغلب به عنوان مسیر واقع‌بینانه‌تر پیشنهاد می‌شود.

 آیا برداشت کنونی از ولیعهد برای او یک مزیت است؟

بله، تا حدودی:

  • او را در گفتمان بین‌المللی مرتبط و محوری نگه می‌دارد.
  • این به او قدرت چانه‌زنی برای ایفای نقش رهبری انتقالی در صورت فروپاشی ناگهانی رژیم را می‌دهد.
  • حمایت مالی و سیاسی بخش‌هایی از جامعه‌ی یهودیان خارج از کشور و اندیشکده‌های غربی را جذب می‌کند.

 اما این همچنین یک شمشیر دولبه است

  • انتظارات غیرواقعی ایجاد می‌کند –   مردم از او انتظار دارند راه‌حل‌هایی ارائه دهد که عملاً بدون شبکه‌های داخلی نمی‌تواند آنها را اجرا کند.
  • سوءظن را در میان سایر گروه‌های مخالف که او را در تلاش برای انحصار آینده می‌دانند، افزایش می‌دهد .
  • این خطر را به همراه دارد که جوانان ایرانی را که خواهان یک انقلاب افقی و بدون رهبر هستند ، نه احیای حکومت سلسله‌ای، از خود بیگانه کند.

خلاصه کلام:
جایگاه رضا پهلوی به عنوان «تنها آلترناتیو» به او اعتبار می‌بخشد، اما این واقعیت ندارد و ممکن است با برجسته کردن فقدان ائتلاف‌سازی فراگیر او در داخل ایران، نتیجه‌ی معکوس داشته باشد. بقای این آلترناتیو به این بستگی دارد که آیا او می‌تواند از یک چهره‌ی نمادینِ تنها به یک بازیگرِ تیمی در یک جنبش دموکراتیکِ گسترده تبدیل شود یا خیر .

ChatGPT می‌تواند اشتباه کند. اطلاعات مهم را بررسی کنید.


 


اسکندر، شاهنشاه ایران

اسکندر در سوگ داریوش، اسکندر نامۀ نظامی، احتمالاً هرات، 1028/1618، موزۀ هنری والترز، بالتیمور، ایالات متحده آمریکا

اسکندر در کمتر از ده سال از صحراهای مصر تا شرق ایران و سپس از دشت های آسیای مرکزی تا دریای عرب را در نوردید. پلوتارک، فیلسوف و تاریخ نگار یونان (46-119 م.) مینویسد که اسکنر در عین حال که شدیداً تحت تاثیر فرماندهی و جنگاوری پدرش فیلیپ قرار داشت، میخواست نام او در تاریخ نه تنها همچون ادامه دهندۀ فتوحات فیلیپ، بلکه فراتر از آن، به عنوان فاتح آسیا نیز ثبت شود.[1]  از این جهت او مدت ها پیش از شروع حمله به مواضع ایران، با فرستادگان داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، و همچنین ساتراپ های ناراضی ایرانی دیدار و گفتگو می نمود و از آنان جویای شخصیت و عادات داریوش، روحیه لشکر ایران و راه های آناتولی به ایران میگردید. داریوش سوم نیز به نوبۀ خود کوشش میکرد که یونانیان را هرچه بیشتر به طرف ایرانیان نزدیک کند تا جبهۀ مقدونیان تضعیف شود. لیکن در سبقت بر سر یونانیان، مقدونیان به دلایلی که در این کوتاه نمی گنجد، موفق تر از ایرانیان بودند.

اسکندر داریوش سوم را در دو نبرد (333 پ.م. در شمال سوریه و 331 پ.م. در سواحل رود دجله) شکست داد. او تخت جمشید را ویران کرد و پس از تسخیر اکباتان، رو به سوی شرق ایران گذاشت. پس از نبرد نخست، شکست و فرار داریوش سوم، پادشاه هخامنشی، به اسکندر پیشنهاد کرد که یک رشته اختیارات بخش های غربی آناتولی به اختیار او یعنی اسکندر داده شود، اما حاکمیت هخامنشی همچنان کاملا در دست ایران باقی بماند. اسکندر این پیشنهاد تقسیم قدرت را قبول نکرد. او هنوز سودای فتح تمامی امپراتوری هخامنشی را در سر داشت.

اسکندر با فاصلۀ دو سال در دو نبرد مختلف ایران را شکست داد.  نخستین پیروزی او در ایسوس (کلیکیای باستان، حدودا مرسین، آدانای کنونی در ترکیه) بود. پس از این پیروزی، او دو راه برای دسترسی به هدف نهایی خود یعنی فتح تمامی امپراتوری هخامنشی داشت.  راه نخست: او می بایست از سواحل مدیترانه به طرف جنوب، فنیقیه، فلسطین و در نهایت مصر میرفت که تحت حاکمیت هخامنشی بود، تا اینکه ابتدا آن سرزمین را فتح کند و بعد برگشته و به سرزمین اصلی یعنی فلات ایران حمله نماید. راه دوم آن بود که، برعکس، مستقیما ایران را هدف قرار دهد. در آن صورت فرض بر آن بود که سرزمین های تحت تسلط ایران در سواحل دریای مدیترانه ساده تر تسلیم پادشاه مقدونی خواهند شد. 

اسکندر راه نخست را انتخاب نمود.

ادامه خواندن “اسکندر، شاهنشاه ایران”

تداوم هویت ایرانی در دوره سلاطین ترک

نقشه عثمانی «ممالک ایران» از دورۀ صفوی

مقدمه

(این نوشته فصلی از کتاب من با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که در سال 1403 از سوی انتشارات «آیدین» در تبریز به چاپ رسید.)

به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی در دوره پیش از اسلام که در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است). 

در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترکی زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله  مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.

پیش از اسلام

برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم  را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.

مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر، ملک عجم) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و  یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، ملوک عجم، عجم)، منسوبیت به آن سرزمین (ایرانی، پارسی/فارسی، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.

در رابطه با ایران هخامنشی،  شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با  عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران  (خارج از ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]

روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.

به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی  دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از  فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.

اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان به اصطلاح «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است.  در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی در اوایل اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]

من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.

در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود. بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی) در دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با آمیختگی با عربی و همچنین لهجه های محلی ایرانی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.» 

بنظر بسیاری مورخین، کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی  و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی  بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و به تدریج عربی زبان شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.

معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، اما همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند.

منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان

احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.

قبل از فردوسی  نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720  بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[6]  بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[7] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان  نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید،  در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» دانش اساطیری و در عین حال تاریخی اقوام، سرزمین ها و عادات و سنن، تقویم و روزهای مخصوص ایرانی، زرتشتی، رومی، سریانی، یهودی، مسیحی و اسلامی را شرح میدهد. در این اثر معروف، بیرونی صد ها بار از  ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر، فروردین، نوروز، مهرگان، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است. لازم به توضیح است که مشروحات دقیق و بی مانند بیرونی صرفا محدود به اساطیر و افسانه های این اقوام و ملل نیست، بلکه روزگار خود بیرونی از جمله عهد سامانیان و ترکان را نیز در بر میگیرد.[8]

غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، پدر سلطان محمود غزنوی یعنی سبکتکین از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[9] بعد از تسلط اعراب بر ایران، ادعاهای مشابهی هم مطرح شد که گویا امام چهارم شیعیان نوه  مادری یزدگرد سوم بوده است.  به همین ترتیب، برخی تذکره نویسان و مورخان ایرانی کوشش کردند که برای توجیه حاکمیت پادشاهان مزبور اصل و نسب آنان را به قبایل پرنفوذ عرب ربط دهند. در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است. در دوره بعد از تسلط اعراب بر ایران تمایل به منسوب شمردن حاکمان ایرانی یه قبایل پرنفوذ عرب رواج یافت. همچنین در دوره حاکمیت سلاطین ترکمن نیز مورخین ایرانی تلاش میکردند سلاطین آق قویونلو یا قراقویونلو را به تبار جمشید متصل کنند.

مثلا فرخی سیستانی (درگذشت  سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را  «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین»  و «ایرانشهر» را به کار میبرد.  عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر»  و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[10]

در دوره  سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد.   اگرچه وزیر بعدی،   احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند،  اما  سنت فارسی نویسی مدارک رسمی  و دولتی از آن دوره به  بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت.  همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز  تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.

ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی  که در کتاب معروف تاریخ خود دوره  سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی  به تصویر کشیده، در باره  پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:

«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[11]

این در سال 1037 بود. 

حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد. بالاخره  با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان  و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند.  روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان  نیز نشان میدهد که  غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.

اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.

پیچ و خم دوره سلجوقی

از نگاه  موضوع هویت ایرانی  و ذکر نشانه های آن مانند  نام «ایران»  در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا  صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.  

برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان  آثار به نسبت کمتری در باره  قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن  نوشته شد، اگر چه در این دوره  به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام   و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ  و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض چندان جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.

یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد،  غزنویان و سلجوقیان  هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران  آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در  غزنی افغانستان  (975)  تقرییا صد سال فاصله بود.  در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند.   اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود  رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت چندانی نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نمی دیدند.

دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان  اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی  بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه خود را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی  درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود.  این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.

دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک شاهزاده ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.

نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته  باشد،  حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک  طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است.  نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت ­داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و یا شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.

سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت  و قشر روحانیان را  به دست خود گرفت و از آن طریق  نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد.  در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان  و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود،  این اتحاد  قلم و شمشیر تا حدی شکاف برداشت . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت  گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم.  این تمایز و رقابت تا اواخردوره  صفویان ادامه یافت، اما بتدریج  تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.

هویت ایرانی در عهد سلجوقی

بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.

در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و  «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.

در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[12]

با اینهمه، از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:

در مدح سلطان سنجر:

سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است

شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است

(…)

آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست

بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر

(…)

آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران[13]

نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:

همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد

و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:

چون غلام توست خاقانی، تو نیز

جز غلام خسرو ایران مشو

در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر
…..
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر

برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[14]

نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست

نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [15]

البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین  اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.

در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و حافظه جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.

آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.

شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و  دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.

دوره ایلخانی و تیموری

با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، برخی تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به چندی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند.  قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند. 

علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند. 

در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی  مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[16] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به  عنوان «ایران» و «ایران زمین» از سر گرفتند. منظور از ذکر این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه اشاره به همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود. 

لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شاید این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[17]

تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد. 

خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران»  به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[18] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[19] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.

دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو  با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام با قی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.»  در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان  یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله:  «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره  ذکر شده است.[20]

همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی، طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و طبعا شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و  در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.

اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایرانزمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا عهد ایلخانی و تیموری به شمار میروند. از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از دوره باستان تا اوایل دوره صفوی دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[21] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و  و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[22] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره یا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هر کدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.

صفویان و هویت مشخص تر ایرانی

صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.

در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[23]) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[24] ترویج گردید. همچنین روایات  مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری  (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[25]  اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.

در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت. 

غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری  ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.

نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.

چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟

اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند  و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه  و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند. 

ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بودند، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.

با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت  رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای  جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکند کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب  یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.

آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.

اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟

تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (اواسط 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم میشویم.

البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[26]

حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود،  در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.

اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.

از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[27] این روند هنوز و بخصوص با رشد  و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.

البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از  انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.

آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.

از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.

در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار  بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.

بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است.[28] در ضمن ظاهرا از تعبیر «حُب الوطن» نیز برای نخستین بار در دوره صفوی استفاده  شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به  «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[29] 

در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[30]


زیرنویس ها:

[1] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023

[2] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14

[3] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:

[4] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[5] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927

[6] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  viewed on 18.01.2023

[7] Idem

[8] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، با تصحیح و حواشی ادوارد ساخاو:

ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه:

Alberuni: Chronologie orientalischer Völker, Hrsg.: Eduard Sachau, Harrassowitz, Leipzig 1923, S. 215-233

[9] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61

پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب  چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.

[10] در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.

[11] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837

[12] Ashraf: Idem.

[13] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی

[14]Ashraf: Idem, also:

دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31

[15] حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ

[16] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022

[17] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375

[18] Ahmad Ashraf: Idem

[19] Idem

[20] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.

[21] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3

[22] همانجا.

[23] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی»، «پیش از شاه اسماعیل»

[24] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357

[25] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117

[26] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.

[27] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018

[28] Ashraf: Idem

[29] Idem

[30] Idem

این نوشته در فرمت پی دی اف برای چاپ و مطالعه – کلیک کنید

*نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاست‌مدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانواده‌ای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانه‌ای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان ‌نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی» و شرقى ترين بخش آسياى ميانه هم “ممالك تركستان” ناميده شده است.

چرا ابتدا هلال حاصلخیز؟

منطقه «هلال حاصلخیز» تقریباً 9500 سال پیش (ویکی پدیا)

ده هزار سال پیش هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن نخستین مناطقی در جهان بودند که انسان ها یکجا نشین شدند و به کشاورزی و دامپروری پرداختند.  تکرار کنیم:  «هلال حاصلخیز» به مجموعه هلال شکل سرزمین های  جنوب غربی آسیا گفته میشود که شامل شرق دریای مدیترانه، جنوب شرقی و غربی آناتولی، غرب ایران، بین النهرین (میانرودان) و برخی سرزمین های همجوار آن است .امروزه این سرزمین ها، پس از ده هزار سال، بخش هایی از کشورهایی با نام های سیاسی، اقوام، زبان ها و مذاهب مختلفی هستند.  

تمامی پژوهش های باستانشناسی به این نتیجه رسیده اند که بعد از ده ها هزار سال دوره «شکار و گرد آوری غذا»،  نخستین نشانه های کشاورزی و دامپروری در نقاط مختلف هلال حاصلخیز پیدا شده و به گونه ای فزاینده گسترش یافته است. نه تنها کشاورزی و دامپروری. مدتی بعد، باز در سرزمین های گوناگون همین منطقه، شاهد آغاز نخستین نوشتار ها، بنای نخستین شهر ها و سپس تاسیس نخستین امپراتوری ها شده ایم – یعنی آغاز آنچه که «تمدن بشری» می نامیم. 

اما چرا ده ها هزار سال پس از خروج از آفریقا و زندگی در شرایط مهاجرت مدام و زندگی در شرایط «شکار و گرد آوری غذا»، انسان ها توانستند برای نخستین بار در این منطقه و نه مناطق دیگر جهان موفق به این تحول بزرگ تاریخی شوند؟ چرا هلال حاصلخیز و جمعیت های آن که تازه و به تدریج طرز زندگی شکار و گرد آوری خوراک را ترک کرده و یکجا نشین میشدند، پیشتاز این تحول بزرگ تاریخی بشر شدند و نه جمعیت هایی که پس از آفریقا به مناطق دیگر مهاجرت کرده بودند؟ آیا چیزی در ترکیب ژنتیک و بیولوژیک جمعیت های ده هزار سال پیش در این منطقه وجود داشت که آنان را از نظر به اصطلاح «نژادی» برتر، دانا تر و ماهر تر میکرد؟

به نظر جَرِد دایموند، استاد جغرافیا و جامعه شناسی تاریخی از دانشگاه لُس آنجلس چنین نظریه های «نژادی» حتی به صورت غیر جدی هم مطرح نشده اند.[1] همه این تحولات در سایه جمعیت نسبتا زیاد برای شرایط آن دوره، آب و هوای ملایم «مدیترانه ای»، همچنین موجودیت و فراوانی گیاهان و حیواناتی بود که برای گسترش کشاورزی، دامپروری و افزایش جمعیت لازم بودند و امکان اهلی کردن و پرورش آنان و ایجاد تدریجی و روزافزون مازاد آنها موجود و در دسترس بود. بررسی باستانشناختی و جامعه شناختی نخستین شهرک ها مانند «چاتال هویوک» و «گوبکلی تپه» در جنوب شرقی آناتولی تصاویر جالبی از گذار انسان های این منطقه از دوره «شکار و گردآوری غذا» به زندگی یکجانشینی و آغاز کشاورزی و دامپروری به دست میدهد. این شرایط در بسیاری از دیگر مناطق جهان وجود نداشت. گسترش کشاورزی و دامپروری (و وابسته به آن، یکجانشینی) در سرتاسر جهان چند هزار سال طول کشید. در خود سرزمین های هلال حاصلخیز تاسیس نخستین دولت ها و پیدایش خط و الفبا یکی دو هزار سال بعد اتفاق افتاد. نخستین دولت و نخستین لوحه های سومری  چند هزار سال بعد از آغاز یکجا نشینی و کشاورزی بود. تا آن وقت نه قوم و سرزمین مشخصی وجود داشت که از دیگران تمایز داده شود و نه مذهب و زبان منسجم و معینی. [2]

تاریخ و روند آغاز و رشد  کشاورزی  در هلال حاصلخیز  به مراتب بهتر و دقیق تر از دیگر مناطق  جهان مورد پژوهش علمی قرار گرفته است. مشخصات ژنتیک و باستان شناختی اغلب گیاهان و حیواناتِ  پیشا پرورش در «هلال حاصلخیز» و روند تکاملی آنان به گونه وسیع و دقیقی یافته و ثبت شده است. دایموند مینویسد که بنا به بررسی های جدید، در چین، آمریکای مرکزی و جنوب غربی استرالیا هم برخی شرایط مشابه با هلال حاصلخیز موجود بوده و مدتی پس از هلال حاصلخیز در این گوشه های جهان هم کشاورزی و پرورش حیوانات خانگی آغاز شده و توسعه یافته است. اما  مثلا گیاهان و حیوانات خانگی در نمونه چین با تاخیر زمانی پیدا شدند. آنها محدود تر بودند و وفوری مانند هلال حاصلخیز نداشتند. دایموند در باره پیشگامی تاریخی هلال حاصلخیز در این «انقلاب تمدنی» در جهان از چند عامل مهم سخن می راند.[3] عامل نخست آب و هوای معتدل و «مدیترانه ای» هلال حاصلخیز با زمستان های مرطوب و طولانی و تابستان های خشک بوده که برای بقا، پرورش و رشد گیاهان و حیوانات شرایط مساعدی ایجاد نموده است. از طرف دیگر یافته های باستانشناختی و ژنتیک نشان میدهند که حتی پیش از بهره برداری و پرورش گیاهان و حیوانات نیز تعداد فراوانی از این گیاهان و حیوانات وحشی که بعداً خانگی شدند، در هلال حاصلخیز موجود بود و جمعیت های پیشین شکارچی و گرد آورنده نیز از آن استفاده مینمودند. از جمله، انواع غلّات مثلا گندم و جوی وحشی هلال حاصلخیز  کم و بیش شبیه گندم و جوی کنونی بود که بعد ها پرورش داده شد و پرثمر تر گردید. همچنین، برتریِ بسیاری از گیاهانِ در ابتدا وحشی هلال حاصلخیز در آن بود که این گیاهان خود و یا یکدیگر را متقابلا گرده افشانی میکردند و از این طریق محصولات «میانه» یا «دورگه» (هیبرید) جدیدی ایجاد میشد و از این راه محصول بهتر، مرغوب تر و از نظر مقدار بیشتر تولید میگردید. یکی از این گیاهان ارزشمند «هیبرید»، گندم وحشی و جو برای تولید نان بود.  امکان انبار کردن غلاّت برای مابقی سال و وفور و تولید مثل بالای حیوانات خانگی مانند گاو، بز، گوسفند و خوک نیز مردم بومی بیشتری را که هنوز شکارچی و گردآورنده مانده بودند، تشویق کرده است که یکجا نشین شوند و کشاورزی و دامپروری را پیشه کنند. 

البته آب و هوای «مدیترانه ای» در دیگر مناطق دریای مدیترانه و همچنین شیلی و استرالیا هم وجود دارد. اما آب و هوای هلال حاصلخیز در شرق مدیترانه وسیع تر و متنوع تر از مناطق مشابه دیگر است. در عین حال، یک برتری دیگر هلال حاصلخیز این بوده که در فاصله های کوتاه جغرافیایی، تنوع بیولوژیک چشمگیری از «نیا محصولات زراعی» و پستانداران بزرگ وجود داشته که قابل پیوند زدن، پرورش و اهلی کردن بودند. این را در مورد مناطق دیگر صاحب آب و هوای مدیترانه ای در کالیفرنیا، جنوب غربی استرالیا، شیلی و جنوب آفریقا نمیتوان گفت. همچنین هلال حاصلخیز موطن اهلی شدن چهار نوع از پنج پستاندار اصلی خانگی جهان یعنی بز، گوسفند، گاو و خوک بوده است. (نوع پنجم یعنی سگ احتمالا 40 تا 20 هزار سال پیش نخستین پستاندار اهلی شده توسط انسان های پیشا تاریخ است. اهلی شدن اسب دیر تر، حدود چهار هزار سال پیش در دشت های اوراسیا به وقوع پیوسته است.) همچنین جالب است بدانیم که چهار پستاندار خانگی نامبرده هنوز جزو مهم ترین پستانداران خانگی در جهان هستند و آنها احتمالا به جهت اختلافات کوچک جغرافیایی و ارتفاعات مختلف زمین در نقاط گوناگونی از هلال حاصلخیز اهلی شده و پرورش یافته اند: گوسفند در سرزمین های مرکزی، بز در ارتفاعات بالاتر مانند کوهستان های زاگرس و یا در لِوانت (جنوب غربی هلال)، خوک در سرزمین های شمال مرکزی و گاو در بخش غربی هلال حاصلخیز.  با اینهمه، اگرچه احتمالا موطن اصلی این چهار پستاندار نسبتا از یکدیگر متمایز بوده، اما به خاطر نزدیکی نسبی این سرزمین های هلال حاصلخیز، این حیوانات خانگی بزودی در سرتاسر سرزمین های هلال پراکنده شده اند.

به گفته دایموند که سالیان دراز دانشگاهی و پژوهشی خود را صرف مقایسه تحول و تکامل جوامع مختلف جهان نموده، در هیچ موردی دیده نشده که علل پیشتاز بودن منطقه هلال حاصلخیز در کشاورزی و دامپروری در تاریخ بشریت به نوعی مربوط به «برتری بیولوژیک» و یا به اصطلاح «نژادی» جمعیت های گوناگون ساکن این منطقه در ده هزار سال گذشته بوده باشد. او میگوید  «من هیچ کس را نمی شناسم که به طور جدی پیشتاز بودن هلال حاصلخیز در تولید خوراک در تاریخ را به نوعی به مشخصات ویژه بیولوژیک مردم ساکن این منطقه ارتباط داده باشد.»[4]

(ادامه دارد. این فصلی از طرح کتاب جدیدی با عنوان «سرگدشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» است)


[1] Diamond: Guns, Germs and Steel, pp. 136-138

[2] در باره شکل گیری نخستین اقوام و دولت ها در منطقه هلال حاصلخیز به «پیوست» پایانی این کتاب مراجعه کنید.

[3] Ibid.

[4] Ibid.


ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه، خاورمیانه)

درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)

در اینجا منظور از «آسیای غربی» ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و شبه جزیره عربستان است. 

قدیمی ترین باقیمانده های انسان هوشمند یا مدرن[1] که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل انسان هوشمند در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا احتمالا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.

در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1994) «درخت ژنتیک» و «ماتریس» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و فاصله ژنتیک این جمعیت ها یعنی نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد.  در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه  کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» عربی زبان (دست کم 500 سال اقامت) به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا تایلند را داشته باشند. بنا براین اگر جمعیت میعنی که زبانی مشترک دارد بعد از مدت نسبتا درازی با یکدیگر زندگی کند، «دی ان ای» افراد آن جمعیت به یکدیگر شبیه تر میشود، اما این شباهت نسبی در عین حال با هر آمیزش و اختلاط ژنتیک افراد آن جمعیت با فردی از جمعیت های دور و نزدیک دیگر درهم می آمیزد و به اصطلاح «رقیق تر میشود»[2].

نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت معین (مثلا ایران یا ترکیه) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوت هستند و آن «همگِنی» و شباهت گروهی چیزی نسبی و به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.

چند توضیح دیگر: نمونه های مردم ترکیه و اردن از خود این کشور ها  گرفته شده است. یعنی در داخل این کشورها تمایزی به اصطلاح «قومی» (از نظر زبان، مذهب، منطقه یا عادات و رسوم) بین آن انسان ها گذاشته نشده است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کُردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی (با فرق های کوچک) جداگانه (همراه با کردهای عراق یا با گروه «سوانی» از گرجستان) گروهبندی و مقایسه شده اند.

«درخت ژنتیک»  (تصویر یک) نشان دهنده فاصله ژنتیک 18 گروه مردمان آسیای غربی (تعداد متوسط ژن ها 53.7 با خطاپذیری 5.1 است. در چند دهه گذشته اندازه گیری های مختلفی از گروه های مردم کشور های مختلف انجام گرفته است. اندازه گیری گروه پژوهشگران تحت نظر کاوالی-اسفورزا که در اینجا نقل میشود، یکی از آن اندازه گیری های معتبر است.

درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)

در پائینِ تصویر، گروه کوچکی عبارت از اعراب شبه جزیره عربی شامل بادیه نشین، سعودی و یمنی را می بینیم که از دیگر گروه ها متمایز است. گروه بزرگ بالاتر تصویر شامل همه 15 جمعیت باقیمانده است. گروه کوچک پائین جز کویتی ها تمامی اعراب جنوب شبه جزیره  را در بر میگیرد.  از نظر ژنتیک لازم بود سعودی ها و  یمنی ها تا حدی به صورت متمایز طبقه بندی شوند. بادیه نشین ها را هم میتوان گروهی جداگانه به حساب آورد. آنها چادرنشینان دامدار هستند، در اکثر سرزمین های عربی حضور دارند و ده درصد جمعیت این سرزمین ها را تشکیل میدهند. از طرف دیگر آن گونه که در صفحات گذشته ذکر شد، در گذشته بادیه نشینان عرب در فتوحات اسلامی آفریقا شرکت کردند. از این جهت به دلیل مهاجرت و اختلاط، بادیه نشینان در این جدول به صورت متمایز آورده شده اند. کویتی ها همراه با بقیه در گروه بزرگتر به طور جداگانه آورده شده اند. سرزمین آنها در گذشته بخشی از تمدن باستانی سومر بود. احتمالا به همین جهت کویتی ها از نظر ژنتیک یادآور آن جمعیت های باستانی بین النهرین هستند و از اعراب دیگر فرق میکنند.

جمعیت یهودیان که مانند آسوریان و اعراب از گروه های باستانی منطقه لِوانت هستند، در این بررسی لحاظ نشده اند. اما چندین تحلیل از سال های 2000 م. نشان میدهند که 70 در صد کروموزوم های «وای» (پدری) گروه های مختلف یهودیان اسرائیلی (از جمله اشکنازی و سفاردی) و 82 در صد همان  نوع کروموزوم های فلسطینیان عرب متعلق به حوض مشترکی از کروموزوم ها هستند.[3]

از پائین تصویر به بالا برویم. چهار گروه در شیار شمالی آسیای غربی دیده میشود، شامل قفقازی های شمال، ارامنه، پاتان-پشتون و هزاره-تاجیکی.

تاجیک ها به یک زبان گروه ایرانی خانواده هند و اروپایی صحبت میکنند. گمان میرود که نیاکان آنها کشاورزان یکجا نشینی در دوره نئولیتیک آسیای مرکزی بودند که به شمال و شرق کوچ کرده اند. اغلب تاجیک ها در آسیای مرکزی زندگی میکنند. اما تعداد آنها در افغانستان حتی بیشتر از آسیای مرکزی است.

هزاره ها که اصالتا از افغانستان مرکزی هستند، به خاطر تنش های قومی و مذهبی به مناطق دیگر هم پخش شده اند. بعضی منابع هزاره ها را که تاجیکی زبان هستند، با «کوشانیان» مرتبط میدانند که دو هزار سال پیش به عنوان بخشی از قبایل «یوه چی» از آسیای میانه به افغانستان و پاکستان کنونی مهاجرت کردند و چند قرن در اینجا حکومت نمودند. برخی پژوهش ها نیز به این نتیجه رسیده اند که ترکیب ژنتیک هزاره ها اختلاطی بین آسیای شمال شرقی (اویغور، قزاق، قرقیز، مغول) و آسیای مرکزی (ازبک، ترکمن، تاجیک) است[4].


ارامنه در قفقاز، شمال ایران و بسیاری کشور های دیگر زندگی میکنند. آنها تا قرن بیستم در دولت عثمانی هم پرشمار بودند، اما در اثر قتل عامی  در سال 1915که ترکیه کنونی آن را انکار میکند، حدود 95% آنان در دولت عثمانی هلاک یا از سرزمین خود رانده شدند.

زبان هند و اروپایی پاتان ها «پشتو» یا «پوختو» نامیده میشود. آنها از افغانستان هستند. بخش قابل توجهی از آنان هم در  پاکستان زندگی میکند. به نظر میرسد مهاجرت پاتان ها به پاکستان در سده های سیزدهم تا شانزدهم میلادی رخ داده است. زبان آنها به عنوان سکایی یا اسکیتی شرقی طبقه بندی شده است. گمان میرود این زبان با هجوم قبایل استپ های آسیای مرکزی  در این مناطق جا افتاده است. 

سوانی زبان ها گروهی در گرجستان هستند و از نظر ژنتیک با مردم سواحل خزر نزدیکی دارند.

گروه جمعیت های سواحل دریای خزر در شمال ایران زندگی میکنند.

کُرد ها اساسا از غرب ایران هستند. آنها در سرزمین های میان ترکیه، ایران و عراق و برخی کشورهای دیگر مانند شمال سوریه زندگی میکنند. زبان آنها شاخه متمایزی از زبان های ایرانی (هند و اروپائی) است.  برخی از گروه های کُردی زبان  هنوز کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین هستند و  ساختار های کوچ نشینی را حفظ میکنند. آنها از نظر ژنتیک به عراقی ها نزدیک هستند.   

عراقی ها (به جز کُرد های عراق) مشخصات متمایز عراقی خود را دارند.

در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود جمهوری ترکیه است. گروه های ترکیک زبان آسیای مرکزی (زبک، قزاق و دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در تحلیل و مقایسه دیگری بررسی شده است. در آن تحلیل دوم می بینیم که از نظر ترکیب و تصویر ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند.

البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب نامبرده کاوالی/اسفورزا چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد … (تقریبا هزار  سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ‘ترک ها’ یک تعریف سیاسی است، و گرنه آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[4]

تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به یکدیگر هستند. ایران شناس معروف آمریکایی ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد و تاثیر فرهنگی قبایل ترک هزار سال پیش در ایران و آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی در آناتولی و بخش های معینی در ایران و قفقاز، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند ضمنا نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) نیز باشد.[5]

تصویر دو: ماتریس فاصله ژنتیکی جمعیت های آسیای غربی (کاوالی/اسفورزا)

در ماتریس (تصویر دو) درجه عددی فاصله های ژنتیکی طبق کاوالی-اسفورزا داده شده است. این تصویر ها برای مقایسه جمعیت «الف» با «ب» مناسب است و نه مقایسه یک جمعیت با تمامی جمعیت های دیگر. برای این کار باید رقم یک جمعیت را در خط افقی با رقم جمعیت مقایسه شونده در خط عمودی یک جمعیت مقایسه نمود و بر  عکس.  این ماتریس نشان دهنده نزدیکی (ارقام کوچک تا 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) است. هر قدر فاصله ژنتیک یک جمعیت با دیگر جمعیت ها کمتر باشد، شباهت ژنتیک آن جمعیت با جمعیت مورد مقایسه بیشتر است – و برعکس.

به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک از هیچکدام از جمعیت های دیگر فاصله چندان دور ژنتیکی ندارند. فاصله ژنتیک آنها با هیچ جمعیتی بالاتر از 100 نیست. نزدیک ترین جمعیت به ایرانیان، جمعیت های مردم سواحل خزر (2)، کُرد و ترکیه (هر دو 4) و «دروز»، اردن و لبنان (هر سه 5) است. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر جمعیت های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. این در عین حال میتواند نشانه اختلاط رنگارنگ ایرانیان از نظر ژنتیک شمرده شود.  شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد.

یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده  یک گوناگونی چشمگیر و همراه با تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو  تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و همچنین قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[6] کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت. اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است».[7]


[1] Homo sapiens sapiens

[2] Dilution

[3] A. Nebel et al.: High-resolution Y haplotypes of Israeli and Palestinian Arabs reveal geographic 11substructure and substantial overlap with haplotypes of Jews. https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/11153918/

[4] Guanglin He, et al: A comprehensive exploration of the genetic legacy and forensic features of Afghanistan and Pakistan Mongolian descent-Hazara, PubMed, NHL (USA), 2019,  https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/31257046/

[5] Cavalli-Sforza et al: History and Geography of Human Genes, p. 243

[6] Windfuhr: ‘IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview;’ EIr online, viewed on 20.02.2023

[7] Zohreh Mehrjoo, Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023

[8] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286

(ادامه دارد)

نیم جزیره عربی

خاورمیانه در عهد باستان (ویکی پدیا)

نیم جزیره عربی سرزمینی خشک است. مردم آن اصولا در مناطق ساحلی شرق و جنوب غربی جمع شده اند. در جنوب «دریای مُرده» و شمال نیم جزیره عربی سرزمینی هست به نام «اِدوم» که امروزه میان اسرائیل و اردن تقسیم شده است. جمعیت «اِدوم» در عهد باستان ابتدا علیه پادشاهی اسرائیل جنگیدند و دیر تر به پادشاهی «یهودا» مهاجرت کردند. پس از قرن پنجم پ.م. نحستین اشاره های تاریخی به قوم «نَبَطی ها» پیدا شده که در این منطقه مسکون شده بودند.  نبطی ها تکنیک های جدیدی جهت نگهداری آب در صحرا اختراع نمودند و این دست آورد به آنان امکان داده در صحرای جنوبی دست به بنای شهرها و معبد ها بزنند. نبطی ها درآمد خود  را به تجارت عود میان عربستان و خاورمیانه مدیون بودند، زیرا سرزمین نبطی ها در مسیر کاروان ها بین این دو منطقه قرار داشت.

ساکنان سواحل شرقی عربستان عبارت از دو گروه بزرگ بودند:

یکم: منطقه ای موسوم به «دیلموم» در سواحل خلیج فارس که از سومر تا جزیره بحرین ادامه داشت. این ناحیه از نظر حمل و نقل کالاهای تجاری از «مَجان» (یا مَجَن، توضیح در پائین) یا از حوزه رود سند به سومر و دیرتر به اکد در بین النهرین مورد استفاده بود. عمده این کالا ها عبارت بودند از چوب، مس و سنگ جهت حکاکی و کنده کاری.

دوم: «ماجان» که نام منطقه ای بود در نیم جزیره عربی، هم مرز با «امارات متحده عربی – ابوذبی» کنونی (در سواحل خلیج فارس و طرف عربی تنگه هرمز) و همچنین عمان کنونی.

در هر دو منطقه ساحلی شرق  نیم جزیره، فعالیت تجاری حد الامکان تا نواحی دور از ساحل هم پیش میرفت. سبک معماری از جمله قبرهای عربی و ایرانی ماجان در طرف عربی و همچنین مکران (در طرف ایران) حاکی از تماس های باستان میان ایران و عربستان است.

در سواحل جنوب غربی عربستان «مُرّ» (یا مُر مکّی) و عود خوشبو تولید میشد. در دوره پادشاهی سلیمان، مردم با اسرائیل، از راه بحر احمر (دریای سرخ) و یا در امتداد سواحل عربی از طریق راه های کاروان رو که به شهر باستانی «پِترا» (در سوریه کنونی) منتهی میشد، تجارت میکردند. یک راه دیگر کاروان رو از صحرا میگذشت و از دیلموم رد میشد.  از نظر گذشته اقوام عربی نام بعضی از آنها مانند «سَبا» ها و «مَعین ها» را میدانیم. سباها اتحادیه ای قبیله ای در یمن کنونی بودند و «مَعین ها» در شمال سرزمین سباها می زیستند. این دو منطقه در نزدیکی دیگر راه های کاروان رو بود که برای تجارت با حبشه استفاده میشد. تجارت اعراب در دوره امپراتوری روم رشد نمود و در دوره اسلام نیز فعال بود. وقتی که پرتغالی ها در اواخر سده پانزدهم آفریقا را با کشتی های خود دور زدند، نوشتند که شاهد شکوفائی تجارت اعراب از خلیج فارس تا چین شده اند.

گسترش حاکمیت اعراب

شهر مکه که محل تولد پیامبر اسلام بود، تبدیل به مرکز دین و جهان اسلام شد. مکه در عین حال مرکز تجارت بین عربستان و خاورمیانه بود. در دوره زندگی حضرت محمد و خلیفه های متعاقب او تمامی عربستان، سوریه، ایران, عراق و مصر در دوره کوتاهی فتح شد. در کمتر از 80 سال آفریقای شمالی و بخشی از اسپانیا نیز به دست مسلمانان افتاد.

پس از تسخیر آفریقای شمالی از طرف اعراب، موج بعدی تهاجم از سوی «بنو هلال» یا هلالیان انجام گردید. آنها بادیه نشینانی عرب بودند که اصالتا در  نزدیکی مکه زندگی کوچ رو داشتند و در قرن پنجم ق. به شمال آفریقا مهاجرت کردند. بادیه نشینان، یک دهم جمعیت اعراب در خود عربستان و خاورمیانه را تشکیل میدهند. هلالیان به زندگی بادیه نشینی و دام پروری دلبستگی شدیدی دارند و هنوز هم بخش مهمی از آنان همچنان این طرز زندگی را ترجیح میدهد. تهاجم هلالیان باعث شد که «بربریان» بومی آفریقای شمالی از موطن خود رانده شوند. بسیاری از آنها یا به اسارت درآمدند و یا به مناطق مرکزی صحرای آفریقا کوچ نمودند و قبایل عرب جایگزین آنان گشتند.  این جابجایی ژنتیک و زبانی، در عین حال به خاطر افزایش سریع و بی رویه دام پروری (بخصوص شتر، اسب و گوسفند) باعث خشک شدن هرچه بیشتر زمین و کاهش چراگاه ها در شمال آفریقا گردید.

حاکمیت اعراب نظام پخش و تقسیم جمعیت ها را در آسیای غربی متحول ساخت. بسیاری از شهرهایی که مرفه و پررونق بودند، متروک شدند و برعکس، شهرهای جدیدی ساخته شد. مدتی بعد، حاکمیت اعراب با تهاجم قبایل ترک از آسیای مرکزی به پایان رسید. ترک ها که به کمک ایرانیان مسلمان شده بودند، در دوره سلجوقیان ترک در قرن یازدهم امپراتوری بزرگی در ایران و دیگر سرزمین های خلافت اسلامی به وجود آوردند، بغداد را به دست خود گرفتند  و سپس بر آناتولی و دیگر سرزمین های روم شرقی حاکم گشتند. بغداد در قرن سیزدهم دوباره، اما این بار از طرف گروه دیگری از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی یعنی مغول ها تسخیر و غارت شد. حاکمیت عربی در بسیاری از سرزمین های اعراب به دست امپراتوری عثمانی افتاد. عثمان (درگذشت در سال 1320 م.) یکی از امیران ترک در آناتولی بود. ترک های عثمانی پس از تصرف تمامی آناتولی و بالاخره استانبول کنونی (1453 م.) در یکی دو قرن بعدی بالکان، سوریه، مصر، بین النهرین، لیبی، تونس، الجزایر و بخش بزرگ خودِ عربستان را تسخیر نمودند. این تصرفات ترکی در آسیای غربی و حتی ایران و آناتولی تاثیر مهمی بر ترکیب ژنتیک مردمان محلی نگذاشت، اگرچه باعث تغییر زبان مردم در آناتولی و قسمت هایی از سرزمین های دیگر شد. فروپاشی امپراتوری عثمانی در قرن نوزدهم م. شروع شد و با جنگ جهانی اول در اوایل قرن گذشته به سقوط امپراتوری عثمانی و تاسیس جمهوری ترکیه در سال 1923 م. منجر گردید.

(در ادامه: زبان های آسیای غربی)

عصر برُنز در خاورمیانه

کتیبه سومری از 4600 س.پ. (ویکی پدیا)
کتیبه سومری از 4600 س.پ. (ویکی پدیا)

عصر برنز (5300-3200 س.پ.) یکی از مراحل تاریخ پیشرفت بشری است که در آن انسان ها به فلزکاری و ساخت ابزارها پرداختند. برنز از گداختن مس و قلع به وجود می آید. از این جهت گداختن آهن که برای ذوب، درجه حرارت بالاتری نیاز دارد، هزار سال  بعد آغاز شده است. به آن دوره هم «عصر آهن» (3200-2500 س.پ.) گفته میشود.

سومرها.  برنز در مرحله های نخست عصر برنز در بین النهرین (میانرودان، میان رودهای دجله و فرات) کمیاب بود. اما در کاوش های شوش تعدادی تبر برنزی کشف شده است. هر چه عصر برنز پیشرفت میکرد، تعداد بیشتری از دولتشهرها تاسیس میشدند. شاهان این دولتشهرها شاید انتخاب میشدند. آن ها با قدرت و حاکمیتِ پیشوایان معبد ها در حال رقابت بودند. اور، نیپور و «لاگاش» جزو آن دولتشهرهای سومری بودند که از خود تمایل معینی به گسترش قدرت نشان میدادند. این احتمالا 5000 س.پ. بود، یعنی حدودا زمان تاسیس نخستین سلسله در مصر باستان در 5100 س.پ. در این دوره طبقات و اقشار اجتماعی به تدریج شکل می گرفتند. خانواده های اشرافی حاکم، صاحب زمین هایی بودند که از طرف گماشته های آنان اداره میشد. وضع این گماشتگان کمی از بردگان بهتر بود. نظام قدیمی کنتزل مشترک زمین از طرف اعضای گروه های خویشاوند هنوز موجود بود، اما در حال زوال قرار داشت. پادشاهان اغلب تقلا میکردند مالکیت زمین های معابد و روحانیان را از دست آن ها بگیرند و معمولا هم موفق میشدند.

اَکدیان [1].      شهرسازی اکدی ها شبیه سومریان بود. پایتخت اکدیان به نام «اکد» در نزدیکی بابل قرار داشت، اما محل دقیق آن معلوم نیست. «سارگون» اکدی از شهر «کیش» شهر اوروک را در سال 2350 پ.م. فتح نمود و حاکمیت خود را به بخش هایی از سوریه، آناتولی، ایران و دره سند گسترش بخشید. امپراتوری اکدیان چندان طول نکشید و در نتیجه حملات قبایل شمالی، شرقی و غربی از هم پاشید.  بدین ترتیب سومین سلسله پادشاهان شهر سومری «اور» بر سرزمین شاهان اکدی حاکم شدند و حتی  آن را گسترش دادند. در سال 2000 پ.م. ایلامیان که تا 2300 پ.م. خود تحت سلطه اکدیان در آمده بودند، بر سومریان چیره شدند. سومریان شهرهای «لارسا» و «ایسین» دوباره قدرت منطقه را به دست  خود گرفتند، تا اینکه  «حمورابی» دودمان جدیدی را تاسیس نمود (1800 پ.م.) و بابل را پایتخت خود ساخت. دویست سال بعد «کاسی ها» که قومی احتمالا از شمال یا کوهستان زاگرس بودند، قدرت را در بابل به دست گرفتند. این بار نوبت بازگشت حکومت ایلامیان همراه با آسوریان (آشوریان) بود (1200 پ.م.) که قومی از شمال  شرقی بین النهرین بودند.

هیتیت ها.   هیتیت ها قومی هند و اروپایی زبان بودند. اسنادی که از قرن بیستم پ.م. یا کمی بعد از آن باقی مانده اند، نشان میدهند که هیتیت ها در آناتولی مرکزی مسکون بودند. پایتخت آن ها «هاتـوشا» (خاتوشا) در ترکیه کنونی بود که امروزه «بوغاز کؤی» نامیده میشود. آن ها به حاکمیت دودمان حمورابی در بابل پایان دادند، با مصری ها برسر تجارت در خاورمیانه جنگیدند و با هورّی ها نیز درافتادند که احتمالا از شمال آمده بودند. هورّی ها زبانی غیر سامی و غیر هند و اروپایی داشتند. شاید هم ریشه زبان هورّی از زبان اورارتویی بود. بین 1500 تا 1350 پ.م. قبیله ای هند و اروپایی زبان به نام «میتانی ها» هورّی ها را شکست داد و برای مدت کوتاهی پادشاهی خود را در  شمال بین النهرین تاسیس نمود.

مردمان دریا.   تعبیر «مردمان دریا» به گروهی از قبایل دریانورد مهاجم از جزایر مدیترانه گفته میشود که پادشاهی مصر و دیگر حکومت های شرق مدیترانه را در اواخر عصر برُنز (1200 پ.م.) ساقط کردند. در اثر خرابی هایی که «مردمان دریا» به بار آوردند، بسیاری از آثار تاریخی مربوط به این دوره از بین رفتند. اما مصری ها که در برابر حملات این قبایل مهاجم مقاومت موفقیت آمیزی نشان دادند،  نام برخی از این قبایل را در هیروگلیف های خود ذکر کردند، از قبیل لیکیایی های آناتولی، سیسیلی ها و «پِلِسِت» ها که در انجیل با نام «فیلیسطین» ذکر شده اند . نام جغرافیایی «فلسطین» هم از این ریشه است و به بیش از سه هزار سال پیش برمیگردد. 

(ادامه دارد. در بخش بعد: عصر آهن در منطقه «لِوانت»)


[1] Akkadians

استخوان های بی زبان

گهواره و گسترش هند و اروپایی زبان های نخستین از هشت هزار سال قبل به بعد (کراوزه 2024)

دنیای امروز حدود هشت  میلیارد نفر جمعیت دارد. آنها به پنج تا هفت هزار زبان جداگانه سخن میگویند. بسیاری از این زبان ها و بخصوص زبان های هند و اروپایی که مجموع گویشوران آن حدود 3.5 میلیارد نفر است، از طرف زبانشناسان مورد بررسی های دقیق قرار گرفته است. آنها به تاریخ مکتوب و نوشته ها و نمونه های باقیمانده از دوران قدیم تکیه نموده و کوشش کرده اند از این راه ریشه های واژگان و دستور این زبان ها را یافته و با یکدیگر مقایسه نمایند. توانایی سخن گفتن و به این صورتِ تکامل یافته با دیگران رابطه برقرار کردن، مخصوص انسان هاست و به دستگاه ژنتیک او وابسته است، اگرچه ژن های باقیمانده از هیچ کس نمی تواند معین کند که این یا آن شخص هزار سال یا ده هزار سال پیش به چه زبانی صحبت میکرد. به عبارت دیگر، «استخوان هایی که تحلیل میکنیم، نمی توانند زبان باز کنند و حرف بزنند، تا هنگام تحلیل بفهمیم که صاحب این استخوان به چه زبانی سخن میگفت».[1] با اینهمه، پیشرفت های علم ژنتیک که در سال های گذشته شاهدش بودیم، به کمک ما میرسند، تا جایی که امروزه دقیقا میتوان گفت که اکثر زبان های کنونی اروپا و آسیا در کدام دوره و کدام مناطق پخش شده اند. این کار اساسا از طریق رهگیری ژنوم هایی انجام میگیرد که میتوانیم به کمک تست های فراوان از مردمانی بگیریم که میتوانیم بر پایه دانش تاریخی حدس بزنیم که هزار یا دو هزار سال پیش بومی های این یا آن منطقه اروپا، آناتولی، قفقاز و یا ایران بودند. این تست ها هرچه بیشتر انجام یابند، نتایج آن هم قابل اطمینان تر خواهد بود.

این تحلیل ها نشان میدهند که زبان های هند و اروپایی که بزرگترین خانواه زبان های دنیاست، 8000 سال پیش توسط نخستین کشاورزهای آناتولی (ترکیه کنونی) و همچنین 5000 سال پیش با مهاجرت نخستین هند و اروپایی زبانان از منطقه ای شامل شرق ترکیه، شمال غرب ایران (آذربایجان)، ارمنستان و جمهوری آذربایجان کنونی از سویی به هند، و از سوی دیگر به اروپا گسترش یافته است.[2]  البته اگر از زمان مهاجرت انسان های معاصر از آفریقا به دیگر نقاط دنیا یعنی دستکم از 50-60 هزار سال پیش تا کنون حساب کنیم، 8000 یا 5000 سال پیش چندان دور جلوه نمیکند.

پس، تا هشت هزار یا ده هزار سال پیش چه؟ مثلا در ایران، آناتولی یا خاورمیانه و اروپا گروه های مردمی که تا پنجاه هزار سال پیش از آن از آفریقا آمده بودند، به چه زبان هایی صحبت میکردند؟ این را نمیدانیم. اما این را میدانیم که بنا بر تحلیل های ژنتیک از مردمان بومی اقیانوسیه و گینه نو و همچنین بومیان «آب اوریژین» استرالیا این گروه های مردم حدود 40 هزار سال پیش، از آفریقا به این مناطق آمده بودند. نتیجه گیری نسبتا منطقی این یافته ژنتیک میتواند آن باشد که آن گروه های مردم اقیانوسیه و استرالیا به نوعی اولیه و محدود از زبان های بومی خود سخن میگفتند. زبان های خویسان ها که در خود آفریقا بودند نیز دستکم به همان اندازه قدیمی است. خویسان زبان ها احتمالا از نخستین گروه هایی بودند که از طریق عربستان به آسیا رفتند. در باره مناطق دیگر دنیا و پخش گروه های انسان ها در آنجا نیز تنها برخی اطلاعات عمومی داریم. احتمالا با کشفیات و بررسی های نو بعید نیست اطلاعات جدیدی در این مورد به دست آوریم. در مجموع این را میدانیم که به خاطر دوره های متناوب یخبندان مهاجرت های بزرگ به اروپا کمی دیرتر، یعنی حدود 40 هزار سال پیش بوده، اگرچه استخوان های اندک انسان های قدیمی تر از آن نیز در یونان و خاورمیانه (اسرائیل) یافت شده اند که هنوز دلیل کافی بر مهاجرتی گسترده به شمار نمی آیند.

ضمنا، این را هم باید در نظر گرفت: همه انسان ها، چه در داخل و چه در خارج از آفریقا، تا دوره نوسنگی و انقلاب کشاورزی صد ها هزار سال به صورت «شکارچی و گرد آورنده» زندگی میکردند، مطابق شرایط این طرز زندگی در گروه های نسبتا کوچک میزیستند و  از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ مینمودند. بعد از مدتی این طرز زندگی با طرز زندگی دامداری تلفیق یافت و گروه های دامدار درعین حال که کوچ میکردند، به شکار و جمع آوری هم می پرداختند. در فصل نخست این کتاب در باره اهمیت آتش و شکار هم گفته شده بود که احتمالا نخستین شکل های بیان و ارتباط زبانی بین انسان ها به  صورت شفاهی، بین گروه های نسبتا کوچکی از شکارچیان و گردآورندگان در اطراف اجاق های آتش در «عصر سنگ» اتفاق افتاده و از 3.4 میلیون سال پیش تا چند هزار سال پیش ادامه داشته است. بنا بر این میتوان تصور کرد که انسان ها در سراسر جهان در گروه های بزرگ و کوچک خود جمع شده و هر کدام سیستمی ابتدایی با کم و بیش واژگان، قواعد دستوری و نظام آوایی جهت مبادله اطلاعات و بیان اندیشه های خود به وجود آورده اند. در چنین شرایطی گمانه زنی در مورد یک زبان به صورتی که ما امروزه از این کلمه درک میکنیم، چندان منطقی و بجا جلوه نمیکند. احتمالا ده ها هزار سال طول کشیده تا گروه های مختلف همسایه و دور در عین حال که با یکدیگر جنگ و صلح میکردند، نزدیک تر یا دورتر میشدند، با هم می آمیختند یا می جنگیدند. آنها احتمالا در همین روند ها بود که به تدریج در طول چند هزار سال شکل های ابتدایی زبان ها و گویش هایی را به وجود آورده اند. همین شکل های ابتدایی زبانی و فرهنگی بوده که میرفت تا در تحولات تاریخی بعد، همزمان با فراز و نشیب تاریخ و تمدن ده هزار سال گذشته، شکل های نوین و معاصر زبان های مختلف را به خود گیرد.

و اما به موضوع پیدایش و گسترس زمان و مکان احتمالی زبان های هند و اروپایی برگردیم.

هند و ایرانی تا اروپایی

از ایسلند تا پرتغال، از یونان تا روسیه، شما هر زبانی که میشنوید، به استثنای دو سه نمونه نسبتا کوچک (مانند باسکی، مجاری، فنلاندی و استونیایی) و همچنین کلّ قاره های آمریکا و استرالیا متعلق به خانواده زبان های هند و اروپایی است. مهم نیست که زبان و لهجه رسمی و کتبی این کشور های معاصر از برخی لهجه های مردم همان کشور ها فرق میکند یا نه. گاه شاید زبان اصلی شما انگلیسی یا فرانسه است، اما لهجه های محلی این زبان ها (که اکثرا نوشته هم نمیشود) گاه برای خود گویشوران این زبان ها به سختی قابل فهم است.

این خانواده زبانی یک شاخه بزرگ آسیایی هم دارد که عبارت است از هندی و ایرانی، در شمال: ارمنی، تاتی و تالشی، در شمال غربی: اوسِتی و در شرق: بخش های کُردی … یعنی اگر درتاریخ مدتی طولانی به عقب برویم، اصولا و منطقا باید به ریشه یا اصل زبان یا زبان ها ولهجه های نیا هند و اروپایی برسیم، یعنی ریشه ای که همه شاخه های دور و نزدیک «درخت» هند و اروپایی از آن جدا شده اند. البته این، نظریه ای تئوریک است و ما هرگز نخواهیم دانست که در عمل، این زبان نیا هند و اروپایی چه واژگان و تلفظی داشته است. انسان هایی که درگذشته اند و حتی غالبا استخوان هایشان هم تبدیل به گرد وخا ک شده، بدون شک نمی توانند سر بلند کرده و حرف بزنند. از این جهت زبانشناسان تاریخی به ناچار به قدیمی ترین آثار نوشتاری هند و اروپایی مراجعه میکنند و این قبیل متن ها را تحلیل می نمایند. اما وقتی که این گونه آثار کتبی ثبت شده، مثلا هزار سال پیش، مدت ها از پیدایش زبان های هندواروپایی گذشته بود. بنا بر این، بسیاری نظریه ها در باره پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپایی هنوز در سطح تئوریک باقی مانده اند. با اینهمه، برخی از این تئوری ها، هنگامیکه آنها را در بستر تحولات تاریخی و ژنتیک گویشوران زبان های هند و اروپایی بررسی میکنیم، منطقی تر از دیگران بنظر میرسند.

در باره این که زبان های هند و اروپایی در کدام دوره و چگونه در اروپا پا گرفته و گسترش یافته اند، دو تئوری اصلی موجود است. در چندین دهه گذشته طرفداران این یا آن تئوری به بحث و استدلال بین خود ادامه داده اند. بنا بر تئوری نخست، این زبان ها به دنبال انقلاب نوسنگی یا کشاورزی (8000 سال پیش) در اروپا پخش شده اند. طبق تئوری دوم، ریشه پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپایی مربوط به مهاجرت های بزرگ قبایل گویشور همین زبانها 5000 سال پیش از استپ ها یا دشت های اوراسیا (آسیای مرکزی، روسیه، اوکرائین) به اروپا، ایران و هندوستان بوده است. این که این دو مهاجرت بزرگ در هشت و سپس پنج هزار سال پیش اتفاق افتاده، در چند دهه اخیر با تحلیل های مدرن ژنتیک اثبات شده و جای تردیدی باقی نگذاشته است.

پیش از این تحلیل های ژنتیک، بخصوص در دنیای آکادمیک آلمانی قرن پیش، بسیاری از  زبانشناسان رغبت زیادی داشتند که اصل زبان های اروپایی (از جمله ژرمنی/آلمانی) را نه ارمغانی «صادراتی» از استپ های شرق، بلکه محصول خود اروپا بشمارند. «آنها بیشتر با دغدغه های سیاسی و «ملی» تئوری نخست را ترجیح میدادند و میگفتند زبان های اروپایی نیز مانند فرهنگ کشاورزی که پس از آغاز یکجا نشینی انسان ها در آناتولی آغاز یافته، دست آورد  عمومی انسان هاست و نه «ره آورد» مهاجران آناتولیایی و اوراسیایی به اروپا.

در واقع، پایه این نظریه که زبان های اروپایی محصول خود انسان های اروپاست و ربطی به شرق، آناتولی و ایران یا هند ندارد، زمانی متزلزل و غیر قابل دفاع شد که در قرن نوزدهم بیشتر زبانشناسان اروپایی به دنبال بررسی های مقایسه ای خود، به این نتیجه رسیدند که سانسکریت (زبان کلاسیک هندی)، لاتین و یونانی از یک ریشه اصلی هستند. مدتی بعد با کشفیات جدید در باره زبان های پارسی و اوستایی، اندیشه خانواده زبان های هند و اروپایی شکل مشخص تری به خودگرفت، تا جایی که درخت زبان های هند و اروپایی که زبانشناس آلمانی «آگوست شلایخر» در نیمه قرن نوزدهم تهیه کرد، کم و بیش همان بود که امروزه در بسیاری منابع زبانشناسی می بینیم.

چند سال پیش تیم بین المللی بزرگی عبارت از متخصصین برجسته ژنتیک و باستانشناسی از طرف انستیتوی «ماکس پلانک» آلمان در همکاری با دانشگاه هاروارد آمریکا مسئول پژوهش و تدوین گزارشی علمی در باره ریشه، تاریخ و خاستگاه زبانهای هند و اروپائی گردید. آنها به کمک باقیمانده استخوان های  45 نفر از انسان های دوره باستان که بین 3200 و 6500 سال پیش در قفقاز زیسته اند، «دی ان ای» آنان را از نظر نقش دو منطقه آناتولی در جنوب و فرهنگ گورچالی در شمال قفقاز بررسی نمودند. گزارش مزبور در سال 2018 منتشر شد.[3] یکی از نتایج جالبی که از این تحلیل ها به دست آمد، بخصوص قابل توجه بود و آن اینکه برخلاف تصور غالب، صاحبان این ژن ها اصولا به شمال مهاجرت کرده اند و نه مستقیما به  غرب آناتولی.  بعد، آنها از آنجا به دشت های پونتیک اروپای شرقی مهاجرت نموده اند. این نیز نشان میدهد که احتمالا بسیاری از زبانهای نخستین نیاهندواروپائی از جنوب قفقاز به شمال و از آنجا به اروپا گسترش یافته اند.

هلال حاصلخیز و انقلاب کشاورزی، 7500 س.پ.، ویکی پدیا

نکته دیگری نیز که بسیار جالب است اینکه به گفته یوهانس کراوزه، مشخصات ژنتیک آن انسان های باستان که از طریق قفقاز از جنوب به شمال مهاجرت کرده اند، با مشخصات ژنتیک کشاورزان پیشا تاریخی که در شمال غرب ایران کنونی زندگی میکردند، همخوان است. از این جهت احتمالا میتوان نتیجه گیری کرد که گونه های باستانی بسیاری از زبانهای هند و اروپائی ابتدا در سرزمین های شمال غربی ایران کنونی، جنوب قفقاز و شرق آناتولی رشد و نمو کرده و دیرتر، در طول مهاجرت به شمال کوه های قفقاز و از آنجا به اوراسیا شکل گرفته اند.

کراوزه که خود عضو هیئت علمی تهیه کننده گزارش نامبرده بود، یک سال بعد از انتشار این گزارش، کتاب معروف خود با عنوان «سفر ژن های ما» (2019) را نوشت.او در این کتاب میگوید: «امروزه ما به طور قطع میدانیم که هم 8000 سال پیش و هم 5000 سال پیش دو مهاجرت کلان (به سوی غرب) رخ داده است.»[4]  او در زیر فصل مخصوصی در کتاب نامبرده با عنوان «ریشه در ایران» مینویسد: «گسترش کشاورزی از شرق هلال حاصلخیز ضمنا دوره ایرانی نوسنگی نیز نامیده میشود، زیرا اگرچه این دو روند همزمان جریان یافتند،  لیکن مستقل از یکدیگر بودند. در آن دوره (8000 سال پیش) مردم از سرزمین های ایران (کنونی) رو به سوی شرق نهادند و تا شمال هندوستان پیش رفتند و (همچنین) از طریق قفقاز به شمال رفتند. 8000 سال پیش مردمان دوره نوسنگی ایران تبدیل به نیاکان مردمانی از قبیل پاکستان، افغانستان و شمال هندوستان و همچنین نیاکان مردم فرهنگ گورچالی یا یامنا شدند.»[5]

پنج سال بعد از انتشار پژوهش فوق، هیئت علمی دیگری باز از طرف انستیتوی «ماکس پلانک آلمان» با مدیریت پُل هگرتی، متخصص زبان شناسی و روند تکاملی انسان ها، و شرکت چندین دانشمند برجسته زبان شناسی و ژنتیک از جمله خود یوهانس کراوزه همین موضوع تاریخ و سرزمین های پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپائی را بررسی نموده و در سال 2023 (1402 خورشیدی) نتایج این پژوهش را منتشر کردند.[6] پژوهش جدید تر مزبور با لحاظ کردن جنبه های بیشتر زبان شناختی از جمله مقایسه تاریخی و تحلیلی واژگان پایه در 109 زبان معاصر هند و اروپائی و 52 زبان باستانی هند و اروپائی به نتیجه ای رسید که بررسی پیشین همین موسسه را تکمیل و دقیق تر کرده است.

بنا بر آخرین پژوهش نامبرده، زمان پیدایش نخستین خانواده زبان های هند و اروپائی حدود 8100 سال پیش در پایانه شرقی هلال حاصل خیز یعنی شمال غربی ایران، جنوب قفقاز و شرق آناتولی بوده است. احتمالا از این منطقه است که زمینه پیدایش زبان های آناتولیائی (مانند هیتیتی) و ارمنی آماده شده است. بخشی از نیا هند و اروپائی زبانان  مستقیما از طریق آناتولی به غرب مهاجرت کرده اند (یونانی، آلبانیائی)، اما گروه بزرگ تری از قفقاز به شمال رفته و از آنجا حدود 5000 سال پیش همراه با گروه هائی از فرهنگ گور چالی (یامنا) به دشت های پونتیک در اروپای شرقی رفته و از آنجا به تدریج به همه اروپا پخش شده اند. همزمان، شاخه کوچکی (تُخاری) از شمال به آسیای میانه کوچ کرده است. مدتی بعد گروه باز نسبتا کوچکی خود را تا 3500 سال پیش به اوراسیا رسانده است. به نظر میرسد این، همان گروه هند و ایرانیان از جمله نیا هندی زبانان، ماد ها، پارسی ها و پارتی هاست که حدود هزار سال بعد به جنوب (هند و ایران کنونی) مهاجرت میکنند.

بنا به این گزارش، اولین انشعاب و انسجام مهم زبانهای هند و اروپائی (بالتیک/اسلاوی، ژرمنی، سِلتی یا کِلتی، ایتالیک) مقارن با 7000 سال پیش رخ داده است. زبان های هند و ایرانی بعد از 3500 سال پیش به جنوب و جنوب غربی آسیا یعنی هندوستان و ایران گسترش یافته اند. این هم مشخصا تائید دیگری است بر نطریه های مهاجرت مادها و پارسی ها بین 3500 تا 3000 سال پیش به هندوستان و ایران کنونی که در دیگر آثار این نویسنده شرح داده شده است.

(ادامه دارد. فصلی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها)


[1] Krause, S. 138

[2] Ibid.

[3] Chuan-Chao Wang, et al: The genetic prehistory of the Greater Caucasus, 2018

[4] Krause: Ibid, S. 140

[5] Krause: Ibid, p. 148-149

[6] Paul Heggarty, et al: Language trees with sampled ancestors support a hybrid model for the origin of Indo-European languages, in: Science, vol. 381, n. 6656, 2023..

زبان و ژنوم – تحولی نه همیشه موازی

آسیای غربی

در صفحات گذشته به موضوع تقسیم بندی انسان ها و همچنین جانوران و گیاهان به گروه ها و زیرگروه های مختلف اشاره شده بود. زبانشناسان، زبان های مختلف جهان را نیز به گروه ها و زیر گروه های گوناگون تقسیم میکنند، از جمله خانواده زبان های هند و اروپایی (شامل زیر گروه های هند و ایرانی، رُمانس، اسلاوی، سلتی و غیره)،  خانواده زبان های سامی (از جمله عربی، عبری، آسوری) یا خانواده زبان های آلتایی (مانند ترکی، مغولی و تونقوزی) و ده ها گروه بزرگ و کوچک زبان های دیگر. این را هم دیدیم که در دنیا پنج تا هفت هزار زبان جداگانه وجود دارد که بسیاری از ما حتی نام اکثر آنها را نشنیده ایم.

«خانواده زبان ها» به گروه هایی از زبان ها گفته میشود که میتوان با شواهد و نشانه های زبانشناختی (واژگان، ساختار دستوری) حدس زد که ریشه و پیشینه مشترکی دارند و از یک یا چند زبان قدیمی برآمده اند. برخی دانشمندان حتی این خانواده های زبان ها را نیز بین خود تقسیم کرده و بر پایه نزدیکی بیشتر این خانواده ها به اصطلاح «بزرگ خانواده های زبانی»[1] را تعریف کرده اند. مثلا بنا به بعضی زبانشناسان، خانواده های زبانی هند و اروپایی، آفرو آسیایی، آلتایی و اورالی

به جهت نزدیکی ریشه ای به یکدیگر از یک «سوپر خانواده» زبانی برآمده اند که آنها نامش را گروه زبان های «نوستراتیک»[2] گذاشته اند. بنا بر این نظریه، اگر به زبان های منطقه ما یعنی آسیای غربی شامل ایرانی، عربی، عبری، ترکی، یا ارمنی و آسوری دیدگاه کنیم، همه این زبان ها از یک ریشه منشعب شده اند که احتمالا به چند ده هزار سال بعد از مهاجرت بزرگ انسان ها از آفریقا و یا به احتمال قوی تر به 10-12 هزار سال پیش یعنی آغاز دوره نوسنگی و گسترش کشاورزی در آناتولی، غرب ایران و «هلال حاصلخیز» بر میگردد.  زبان های دورتر مانند چینی-تبتی یا گروه های زبان های جنوب شرق آسیا، اقیانوسیه و گینه نو که شامل هزاران زبان کوچک و بزرگ میشوند، «سوپرخانواده» های دیگر زبان ها را تشکیل میدهند.

بحث طرفداران این نظریه های علمی مختلف و گاه متناقض با یکدیگر هنوز پایان نیافته است. اساس اینگونه نظریه ها، گذاشتن پیدایش زبان ها در یک بستر یا چارچوب مناسب تحول ژنتیک این جوامع و تحول تاریخی است. در اینجاست که می بینیم بین پیدایش و تحول ژنتیک گروه های انسان ها و زبان های آنان نزدیکی، تشابه و همگونی های معینی وجود دارد. پایه فکری این نزدیکی و همگونی این است: هزاران سال پیش، یک گروه بزرگ و مختلط انسان ها در جریان مهاجرت خود، قبل از اینکه به شاخه های جداگانه ای تقسیم شده و هرکدام به سویی برود، در یک منطقه وسیع مانند آناتولی جمع میشود. این موضوع در بسیاری از تحلیل های اخیر  ژنتیک از ژنوم انسان های پیشا تاریخ تا حد زیادی مشخص شده است. بنظر میرسد در حوزه منطقه ما این نوع مراکز تجمع انسان های اولیه عبارت بوده اند از: نقاط مختلف خاورمیانه، آناتولی، نقاط مختلف ایران و جنوب هندوستان.[3] آن ها احتمالا بین یکدیگر می آمیزند یا به هر حال به نوعی «زبان مشترک» یا دستکم «نزدیک» سخن میگویند. بدون شک، این یک زبان منسجم و منظم با نوشتار و دستور ثبت شده ای نیست.

بنظر دانشمندان ژنتیک و زبانشناسی تاریخی، احتمالا این دو عنصر یعنی ریشه و منطقه مشترک سکونت و آمیزش همراه با اشتراک یا نزدیکی میان زبان های نخستین این گروه ها باعث ایجاد شباهت و همخوانی ژنتیک و زبانشناختی بین گروه ها و زبان هایی شده است که در ادامه مهاجرت های خود هزاران سال بعد، از بطن این جوامع اولیه در مناطقی مانند هندوستان، ایران، قفقاز یا خاورمیانه تحول یافته اند. 

اگر این نظریه های علمی (صرفنظر از جزئیات) در کلّیت و سمت گیری اصلی خود در خور دقّت باشند، میتوان نزدیکی زبان هایی مانند ایرانی، اسلاوی، رُمانس، ژرمنی یا ارمنی  را (به شرط تحقیقات بیشتر زبانشناختی و تاریخی)، به خاطر نردیکی جغرافیایی گویشوران این زبان ها نسبتاً به راحتی درک نمود. در اینگونه بررسی ها البته عنصر همسایگی و نزدیکی جغرافیایی (مثلا سرزمین های اروپا و آسیای غربی و جنوبی) به عنوان عامل تشویق کنند نقش بزرگی ایفا میکند، در حالیکه دوری جغرافیایی، مانند ایران و آناتولی از چین و اقیانوسیّه، آشکارا عاملی بازدارنده به شمار میرود.

اما مانند همه تحولات بزرگ اجتماعی، اینگونه مهاجرت ها و اختلاط های ژنتیک و زبانی هم استثنا ها و گسست های خود را دارند. مثلا چگونه شده که ژنوم اکثریت مردم ایالات متحده یا استرالیا شبیه ژنوم اروپایی های غربی و زبان آن ها انگلیسی است و نه ژنوم های پیش از مهاجرت اروپائیان به این مناطق؟ و یا چگونه شده که هزار سال پیش قبایل و طایفه های ترک زبان بعد از اختلاطی چند صد ساله در ایران وارد ترکیه کنونی شدند و زبان و دین این سرزمین را ترکی و اسلام نمودند، در حالیکه ژنوم کنونی اکثر آنان تنها نشانه ای جزئی از ژنوم اصلی آسیای میانه دارد که خاستگاه اصلی ترک های هزار سال پیش شمرده میشود؟ دلیل این گسست ها را فقط میتوان در تاریخ مهاجرت ها و آمیزش های مختلف و رنگارنگ جستجو کرد. در فصل بعد به چند نمونه اشاره خواهد شد. اما فعلا کافی است گفته شود که قانون مطلقی که شامل همه  سرزمین ها و همه جمعیت ها باشد وجود ندارد و هر نمونه ژنتیک و زبانشناختی بر پایه گذشته تاریخی، اجتماعی و فرهنگی خود دارای ویژگی های خود است.


[1] Superfamilies, macrofamilies

[2] Nostratic

[3] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples, and Languages, p. 156

ضمناّّ:

G.M. Kilinc, et al: The Demographic Development of the First Farmers in Anatolia, in: https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC5069350/, NIH (USA), 2016

(فصل دیگری از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» – ادامه دارد.)


مرزهای سیاسی مرزهای ژنتیک نیستند

هیچ فردی در دنیا حامل ژن هایی نیست که با تکیه بر «دی ان ای» خود بتواند بگوید او متعلق به این یا آن گروه قومی و تباری، مثلا یهودی، ترک، کُرد، ارمنی و غیره است. هیچکدام از آن ادعا های منسوخ گذشته مبنی بر اینکه این یا آن ترکیب ژنتیک نشان دهنده تعلق قومی، زبانی یا مذهبی به این یا آن قوم مشخص است، پایه علمی ندارد. درست است که از اسپانیا و پرتغال تا کوه های اورال و از آنجا تا فلات ایران و خاورمیانه، از این تا فلان نقطه جهان  مشاهده میکنیم که در این یا آن شخص معین تعدُد و به اصطلاح «فرِکانس» گروهی از ژن ها بیشتر از گروه های دیگر است و هر چه از نقطه ای دور شده و به منطقه دیگری میرویم، این تصویر به تدریج تغییر می یابد. بر همین پایه هم هست که دانشمندان ژنتیک میتوانند با تحلیل آب دهان و یا آزمایش موی شما تخمین بزنند که شما و نیاکانتان احتمالا از کدام منطقه دنیا می آیید یا دو هزار سال پیش نیاکان قدیمی تر شما از کجا بوده اند. «اما کوشش برای منسوب کردن این ترکیب های ژنتیک به این یا آن قوم و مرز سیاسی کنونی همان قدر بی ثمر است که شما بخواهید در یک رنگین کمان (یا «دایره رنگی»)، رنگ های مختلط و درهم آمیخته را بین قوطی های رنگی جداگانه ای تقسیم کنید. بله، در اینچنین دایره ها، درست مانند تصویر «دی ان ای» میتوان فاصله دو شخص جداگانه را محاسبه کرد و در مورد نزدیکی ژنتیک آن دو نفر گمانه زنی نمود، اما نمیتوان گروه های مشخص و متمایزی را از یکدیگر جدا کرد و یا همه این دایره رنگی را بین چند گروه (یا قوم و نژاد) تقسیم نمود.[1] به همین دلیل است که موسسه های جدی و علمی تشخیص «دی ان ای» فقط منطقه محتمل نیاکان شما را گمانه زنی میکنند و نه هویت قومی، تباری، «نژادی» یا زبانی و مذهبی شما و نیاکان شما را. هیچ بعید نیست که دو نفر ساکن دو شهر نزدیک به یکدیگر صاحب مشخصات مختلف تری باشند تا دو ساکن دو شهر در دو کشور مختلف همسایه. در اینجا فقط جزیره ها و مردمان بومی آنها را میتوان مستثنی نمود. احتمالا سرزمین های محاط با کوه های بلند یا آب های پهن و عمیق مانند جزیره ها کم و بیش دارای جمعیتی با شباهت نسبتا بیشتر ژنتیک هستند.

اصولا میتوان گفت هر منطقه ای که مانند اروپا یا آسیای غربی (از جمله ایران، افغانستان، قفقاز، خاورمیانه  و ترکیه) در تاریخ خود صحنه مهاجرت، لشکر کشی و در نتیجه اختلاط قومی مستمر و طولانی مدتی شده باشد، جمعیت های آن صاحب ژنوم های نا همگون تری نسبت به جمعیت های سرزمین های «بسته» تر مانند جزیره هاست که ژنوم جمعیت های آنان نسبتا همگون تر است. با اینهمه، اصل تحول و تغییر «دی ان ای» انسان ها در همه دنیا بسیار تدریجی[2] و مانند تغییر رنگ ها در یک رنگین کمان عملا غیرقابل تفکیک است. معنای این تشخیص آزمایشگاهی آن است که مثلا رشته کوه های اورال یا قفقاز و یا تنگه بوسفور استانبول و دریای خزر از نظر «دی ان ای» جمعیت های این سو و آن سوی این پدیده های جغرافیایی گسست و تغییر چشمگیری ایجاد نمیکنند. حتی در آن سوی دریای پهناور مدیترانه نیز ژنوم  انسان ها دچار دگرگونی ناگهانی و عمیقی نمیگردد. با تست های مدرن میتوان دید که تغییرات تدریجی «دی ان ای» انسان ها به گونه ای متناسب با خط سیر مهاجرت انسان های مدرن اولیه از آفریقا به مابقی دنیا انجام گرفته است. مردمان شمال آفریقا از نظر «دی ان ای» به اروپائیان و جمعیت های آسیای غربی (از جمله ایران، خاورمیانه، ترکیه، ارمنستان، گرجستان، جمهوری آذربایجان) نزدیک تر هستند، زیرا همین منطقه ها به دنبال مهاجرت بزرگ انسان ها از آفریقا نخستین هدف این مهاجرت بودند و بعد از آن هم همین مردمان  با یکدیگر در آمیخته اند.[3] فاصله ژنتیک مردمان این منطقه ها از جمعیت های بومی حوزه اقیانوس آرام، نخستین اهالی شمال آمریکا و نخستین اهالی آمریکای جنوبی بیشتر است. آخرین هدف مهاجرت های انسان ها به آمریکای جنوبی بوده است.  از شرق آفریقا تا «جزایر آتش» در جنوب آمریکای جنوبی جمعیت های بومی از نظر جغرافیایی هرچه به یکدیگر نزدیک تر باشند، از دیدگاه «دی ان ای» نیز به یکدیگر شبیه تر هستند. حتی اقلیت های قومی این مناطق نیز مشمول این قاعده عمومی هستند. مثلا اقلیت باسک ها در مرز فراسه و اسپانیا از نظر ژنتیک تفاوتی با فرانسوی ها و اسپانیائی ها ندارند – تنها زبان آنهاست که متفاوت است.

گروه های جمعیتی این مناطق در بعضی موارد (مانند یوگسلاوی سابق در سال های 1990) تحت تاثیر جریان های فرهنگی و سیاسی، خود را اساسا با زبان (حتی لهجه) یا مذهب و دین خود (اسلام، کاتولیک، ارتدکس) تعریف کردند که نتیجه اش خونریزی یا دستکم جدایی سیاسی بود،  در حالیکه با وجود تفاوت های  زبانی و مذهبی، از نظر ژنتیک فرق های چشمگیری بین آنها نبود و نیست. امروزه دیگر روشن شده است که دستکم از نظر ژنتیک هیچ دستاویزی برای گروه های سیاسی  وجود ندارد که اختلافات قومی خود را به صورتی مبالغه آمیز برجسته کنند. 

این دانش ژنتیک نیز یکی از خدمات پیشرفت های تکنولوژیک در حوزه ژنتیک و بیولوژی است که از 70 سال پیش به این سو شاهدش بوده ایم.

خلق؟ قوم؟ گذشته ها گذشته

تحول ژنتیک جمعیت های مختلف دنیا در چند هزاره گذشته به سمت دیگری رو آورده است. چند هزار سال است که ترکیب ژنتیک انسان های دنیا به تدریج به یکدیگر نزدیک تر و مشابه تر از پیش میشود. پیش از آن، هزاران سال بود که روند معکوسی موجود بود. انسان ها در سرزمین های مختلف جهان مسکون میشدند و با این ترتیب انشعاب ها، فرق ها و رنگارنگی ژنوم های داخل جمعیت های جهان یعنی تنوع داخلی در این جمعیت ها افزایش می یافت.  لیکن مشاهده میکنیم که در چند هزاره پیش «شجره نامه» یا درخت خانوادگی انسان های جهان مشترکات بیش از پیشی ازخود نشان میدهد. از نظر ژنتیک انسان ها دوباره به یکدیگر شبیه تر میشوند. چرا؟

به نظر میرسد یک علت اصلی این روند افزایش دوامدار مهاجرت ها و در نتیجه آمیزش جمعیت های مختلف جهان بخصوص در چند هزاره گذشته است. امروزه در دنیا جایی نمانده که پای آدمان به اصطلاح «غیر خودی» به آن نرسیده،آمیزشی با مردمان بومی آن جمعیت نشده و بدین ترتیب انسان هایی حاصل این اختلاط های ژنتیک به وجود نیامده باشد. در ده هزار سال گذشته اختلاف ژنتیک بین انسان های اروپا و آسیای غربی (ایران، ترکیه، خاورمیانه) 50 درصد کاهش یافته است[4]. در سطح جهانی هم شاهد چنین روندی هستیم. با در نظرگرفتن احتمال بزرگ افزایش حتی بیشتر تحرک، رفت و آمد، مهاجرت و نقل مکان زندگی انسان ها، احتمالا روند مشابه تر شدن ژنتیک انسان های دنیا در آینده بیشتر از این نیز خواهد شد.

این، برای کسانی که حتما و هنوز میخواهند جمعیت ها و ملت های دنیا را بین گروه های متمایز (و غالبا مخاصم یکدیگر) تقسیم کنند و گروه خود را برتر از دیگران بشمارند، خبر خوبی نیست. اگر نزدیکی ژنتیک انسان های جهان همچنان به روند افزایشی خود ادامه دهد، صداقت مبالغه آمیز نسبت به مفاهیمی مانند «خلق» و «قوم» (از دیدگاه گروه های سیاسی چپ و راست به عنوان بخش های متمایزی از یک ملت مشترک) حتی مشکل تر از این خواهد شد.


[1] Krause, S. 241

[2] gradient

[3] Krause, S. 242

[4] Krause, S. 246

(بخشی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)

یعنی چه «نژاد»؟

بنا به تعریف دانشمندان ژنتیک و بیولوژی «نژاد به گروهی از انسان ها گفته میشود که بتوانیم آن ها را از دیدگاه بیولوژیک از دیگران تفکیک کنیم».[1] برای اینکه تشخیص ما راجع به «نژاد» نامیدن یک گروه از انسان ها علمی باشد، باید بتوانیم به قدر کافی داده های علمی از جمعیت مورد نظر خود و همچنین جمعیت های همسایه و نزدیک داشته باشیم تا آنها را با یکدیگر مقایسه نموده و به نتیجه ای کلی در باره شباهت ها و فرق های مهم و اساسی بیولوژیک آنها دست یابیم. هر چه تست ها و داده های آزمایشی ما بیشتر باشد، نتیجه های آزمایش ها نیز قابل اعتماد تر خواهد بود. 

قبل از همه چیز باید مرزهای سیاسی موجود را به عنوان مرزهای ژنتیک نادیده گرفت. این موضوع بخصوص  در رابطه با مرزهای سیاسی جدید یا نسبتا جدید صدق میکند، زیرا مرزبندی های سیاسی جدید تر احتمالا (اما نه لزوما) هنوز فرصت چندانی برای نزدیکی بیولوژیک در داخل آن جمعیت ایجاد نکرده اند، در حالیکه بعد از گذشت چند قرن از یک مرزبندی کم و بیش معین و ثابت سیاسی، میتوان انتظار داشت که آمیزش در داخل آن جمعیت از آمیزش با جمعیت های دیگر  بیشتر بوده و با این ترتیب نزدیکی بیولوژیک آنها نیز در مقایسه با جمعیت های دورتر زیادتر خواهد بود.

در کنار مرزبندی های سیاسی، یک رشته مرزبندی های طبیعی مانند کوه های سربلند، دریا ها، حتی رودخانه های عمیق  میتوانند مانع معینی در مقابل آمیزش و همخوانی بیولوژیک بین جمعیت ها شوند. جزیره ها و اقیانوس ها، بخصوص در دوره هایی که حمل و نقل مانند دوران مدرن پیشرفت نکرده بود، مانعی جدی در برابر آمیزش جمعیت های مختلف بود. اما امروزه کمتر مکان مسکونی روی کره زمین مانده که کسی قدم به آنجا نگذاشته باشد. کاوالی-اسفورزا مینویسد؛ با اینهمه، تست ها نشان میدهند که هیچ دور از احتمال نیست که جمعیت دو شهر یا روستای همسایه در مقایسه با یکدیگر از نظر ژنتیک به گونه مشهودی متمایز باشند. او چند نمونه از ایالات متحده و ایتالیا میدهد و میگوید که البته شما میتوانید از تعداد محدود و معینی از ساکنان یک روستا تست ژنتیک انجام دهید. اما تعداد ژن هایی که میتوانید از یک فرد آزمایش کنید سر به میلیارد ها میزند و شما هر چه بیشتر این ژن ها را آزمایش کنید، کمتر به تشابه ژنتیک و «دی ان ای» دو نفر جداگانه پی میبرید. البته اینجا تمام صحبت بر سر 99.09 در صد «دی ان ای» مشترک همه انسان های جهان با یکدیگر نیست، بلکه همه این فرق ها که هر فرد را در جهان از همه ساکنان دیگر کره زمین متمایز میکند، در آن 0.09 درصد باقی «دی ان ای» انسان هاست.[2] 

از طرف دیگر، از دیدگاه علمی و آزمایشی، مجموعه ژن ها یعنی ژنوم انسان عبارت از اجزا یا قوطی های مجزا از یکدیگر نیست، بلکه مانند یک پالِت رنگی، بدون مرز و به اصطلاح «تو در تو»[3] می باشد. این نیز احتمالا ناشی از اختلاط های مداوم میلیارد ها انسان در طول تاریخ و در حال حاضر است که با هر یک آمیزش، باعث اختلاط جدید ژن های دو انسان و به وجود آمدن فرزند و ژنوم جدیدی میشود و به این ترتیب، اختلاط ها، هر بار در هر گوشه جهان ترکیب جدیدی را تولید میکنند که مخصوص به خود است و هرگز کاملا مشابه ژنوم هیچ شخص دیگری در دنیا نیست. نمیتوان گفت که از فلان جا به بعد اروپایی ها زندگی میکنند، آن طرف خط آسیایی ها هستند و غیره. اینها همه تو در تو هستند. البته کسی که در افغانستان یا ترکیه زندگی میکند به یک ایرانی و ارمنی و کُرد نزدیک تر است، تا کسی که زاده و بزرگ شده آسیای جنوب شرقی یا ژاپن است. در اینجا جغرافیا نقش بزرگی بر عهده دارد و البته موضوع مهاجرت ها هم که پیوسته وجود داشته و حتی بیشتر شده، باعث تشدید این اختلاط ها گشته است. یعنی با وجود اینهمه مهاجرت و اختلاط که در 70-80 هزار سال اخیر یعنی از مهاجرت های انسان ها از آفریقا به مابقی دنیا انجام گرفته، هنوز میتوان بین ظاهر فیزیکی انسان ها، مثلا رنگ پوست و شکل و شمایل چهره آنها فرق گذاشت. اما این تشخیص ها بسیار کلی است و نمیتوان انسان ها را در قالب ها و شابلون های جدا از یکدیگر در سه، چهار یا حتی صد گروه و «نژاد» تقسیم کرد.

واژه و مفهوم «نژاد»[4]، آنگونه که ما امروزه آن را می فهمیم، زمانی پیدا شد که اروپایی ها دنیا را کشف میکردند. در سده هجدهم میلادی، یعنی زمانی که علوم مدرن پی ریزی میشد، فیلسوف ها و پژوهشگران نیز جوامع جدیدی از انسان ها را کشف میکردند و هر کدام از آنها را به گروه ها و صفاتی منسوب مینمودند که گاه تحقیر آمیز هم بود: اروپایی ها (سفید)، آسیایی ها (زرد)، آمریکایی ها (سرخ)، آفریقایی ها (سیاه)…  و متناسبا: پُرکار، گوشه گیر، صفراوی، خواب آلود… خود برتربینی نسبت به هر گروه «غیر خودی» در همین دوره شکلی جدید پیدا کرده و تبدیل به عاملی  نویافته و به اصطلاح «علمی» برای تحکیم اندیشه نژادپرستی در عصر استعمار گردید. تنها در نیمه دوم قرن بیستم و بخصوص اوایل قرن حاضر و به کمک پیشرفت شگرف و تکنولوژیک علوم ژنتیک، بیولوژی، تاریخ و زبانشناسی بود که معلوم شد ظاهر فیزیکی انسان ها از یکدیگر متفاوت است، اما در داخل هر گروه هم هزاران شکل و ظاهر میانه وجود دارد و شابلون ها و «قوطی» های از یکدیگر جدا با مرزهای مشخصی نیست که هرکدام از آنها را «نژاد» نامید.

آیا تقسیم بندی انسان ها عموما نادرست است؟

حال که تقسیم بندی انسان ها بین «نژاد» ها را نادرست نامیدیم، میتوان پرسید آیا تقسیم بندی انسان ها بین گروه های مختلف کلا و عموما غلط است و نباید این کار را کرد؟ نه فقط در علم، بلکه حتی در زندگی روزمره هم وقتی با انواع و گونه های بسیاری از اشیاء، جانداران و گیاهان روبرو میشویم، سعی میکنیم برای نظم دادن به این درهم و برهمی، آنها را در گروه های مختلف تقسیم کنیم. منظور از تقسیم بندی همین است. با این کار میتوانیم به صورت آسان تر و با کلمه های کمتری تعداد  بسیار کثیری از اشیاء، پدیده ها و موجودات را نامگذاری و تعریف کنیم، حتی اگر در نتیجه این تقسیم بندی نارسایی هایی هم پیدا شود. مثلا جانورشناسان و گیاه شناسان هزاران و حتی میلیون ها نوع موجودات را  به گروه های مختلف مانند پستانداران، خزندگان و غیره تقسیم کرده اند و حتی هنوز این کار آنها پایان نیافته است. اگر این همه انواع مختلف با چنین تعداد کثیری وجود نداشت، نیازی هم به تقسیم بندی نمی ماند.

انسان ها تنها موجوداتی نیستند که اشیاء و جاندارانی را که با آنها روبرو میشوند، در گروه های مختلف تقسیم بندی میکنند. مثلا شمپانزه ها خوب میدانند که کدام گیاهان را میتوان خورد و کدام گیاهان زهرآلود هستند. آنها حتی این را به نوزادان خود می آموزند.


[1] Cavalli-Sforza: Genes…, p. 25

[2] (US) National Human Genome Research Institute, https://www.genome.gov/dna-day/15-ways/human-genomic-variation

[3] continuum

[4] Race, Rasse

(بخشی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)


«ریشه های همه ما از آفریقاست»

نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 15-60 هزار سال پیش

نزدیک به همه دانشمندان باستان شناسی و ژنتیک بر آنند که اگر خیلی عقب برویم، خط تولید مثل  نیاکان ما به حدود هفت میلیون سال پیش در آفریقا برمیگردد، یعنی زمانی که این خط از خط تولید مثل مشترک ما با نزدیک ترین خویشاوند ژنتیک ما یعنی شمپانزه ها جداشد. نتیجه آن شد که یک عده اشکال مختلف «انسان» یا «انسان نما» ها به وجود آمدند، مثلا «آردی پیتکوس» یا «استرالوپیتکوس» که فُسیل معروف به «لوسی» هم از آن گروه است. آنها بیش از سه میلیون سال قبل در آفریقا می زیستند و در مقایسه با انسان معاصر، به مراتب به شمپانزه ها شبیه تر بودند. خط ژنتیک «هومو اِرِکتوس» یا «انسان راست  قامت» حدود 1.9 میلیون سال پیش به وجود آمد. این تحول، یعنی حرکت روی دو پا، انقلابی بزرگ در تحول انسان بود. این انسان های راست قامت در عرض چند صد هزار سال به سرتاسر آفریقا و سرزمین های وسیعی از اورآسیا پخش شدند. در واقع آنها نخستین نیاهای انسان بودند که آفریقا را ترک کردند. آنها در اورآسیا به تکامل و تحول خود ادامه دادند و نمونه هائی مانند به اصطلاح «انسان پکن» را به وجود آوردند، اما دیرتر از بین رفتند. برعکس، حدود 600 هزار سال پیش، از انسان های راست قامت خط های ژنتیک جدیدی به وجود آمدکه شامل انسان نما های «نئاندِرتال»، «دِنیسووان» و انسان مدرن کنونی میشد.

امروزه دیگر کسی تردیدی ندارد که این نخستین تحول یعنی جدائی  نیاکان شمپانزه ها و انسان ها در آفریقا رخ داده است. اما تا مدت نه چندان درازی پیش گروهی از دانشمندان (که آنها هم قبول میکردند تحول مزبور ابتدا در آفریقا انجام یافته،) این پرسش را مطرح میکردند که آیا تحول بعدی از انسان راست قامت به انسان مدرن یا «هوشمند» کنونی تنها در آفریقا رخ داده، یا پس از مهاجرت انسان های راست قامت به اورآسیا، در خارج از آفریقا نیز به وقوع پیوسته است. تا سالهای 90 میلادی به اصطلاح «تئوری چند منطقه ای» در تکامل انسان بین بسیاری دانشمندان رایج بود که میگفتند نیاکان مردم مناطق مختلف دنیا ویژگی های همان مناطق متمایز را داشته اند، به عبارتی دیگر اروپائی ها از تبار نئاندرتال، آفریقائی ها از انسان های راست قامت آفریقا و آسیائی ها از انسان راست قامت آسیائی مانند «انسان پکن» می آیند. اما از 70-80 سال قبل به بعد، همزمان با پیشرفت تجزیه و تحلیل استخوان ها ی انسان های دوره پیشا تاریخ و بخصوص پیشرفت تحلیل تکنولوژی ژنتیک نظریه «مهاجرت از آفریقا» مورد قبول همه قرار گرفت. این نظریه بر آن است که انسان معاصر یا «هوشمند» در آفریقا از نوع انسان راست قامت تکامل یافته، به تمام دنیا مهاجرت کرده و دیگر گونه های انسان های نخستین را پس رانده است.

«این دو نظریه ده ها سال در مقابل یکدیگر قرار گرفته بود و دانشمندان هر دو نظریه در هر نشست و کنفرانس علمی برای اثبات موضع خود تلاش می نمودند.  امروزه با پیشرفت های غیر منتظره دهه های اخیر و مشاهده تاثیر ژنتیک نئاندرتال ها بر مردم اروپا و دنیسووا ها بر مردم اقیانوسیه شاید بتوان گفت که هر دو نظریه منطقی جلوه میکنند و به عبارت دیگر چندان هم ناقض یکدیگر نیستند. اما درجه تاثیر پذیری و تاثیر گذاری میتواند در هر مورد مشخص فرق کند. 97 تا 98 در صد ژن های اروپائیان منشاء آفریقائی دارند و دو تا سه در صد «ژنوم» یا مجموعه ژن های آنها را میتوان منسوب به نئاندرتال ها حساب نمود، در حالیکه هفت درصد ژن های بومیان اصلی استرالیا و پاپوا-گینه نو منشاء نئاندرتال و دنیسووا و 97 درصد ژن های آنان منشاء آفریقائی دارند. در مقابل، تنها بخشی از ساکنان بومی آفریقای زیر صحرائی [1] وجود دارد که ژنوم نیاکان نخستین آنان ریشه ای خارج از آفریقا ندارند [2].

«قدیمی ترین فسیل های انسان هوشمند در حبشه یافت شده اند و مربوط به حدود 160 تا 200 هزار سال پیش هستند. اما تاکنون هیچ یافته باستان شناختی دیده نشده که نشان دهد ریشه خط ژنتیک نئاندرتال و دنیسووان در چه دوره ای از خط ژنتیک انسان مدرن جدا شده است. مدت ها گفته میشد که پایه اصلی تکامل انسان در شرق آفریقا بوده است، زیرا اکثر استخوان های انسان های نخست در این منطقه یافت شده اند. اما از سال 2017 به بعد دانشمندان به شواهدی دست یافتند که نشان میدهند تکامل انسان کنونی نه فقط در شرق آفریقا، بلکه در نقاط دیگر این قاره نیز به وقوع پیوسته است. مثلا در مراکش کاسه سر انسانی یافت شد که 300 هزار سال پیش زیسته است. با این ترتیب معلوم شد که آفریقای شرقی تنها منطقه تکامل اولیه انسان نبوده است. احتمالا مدتی طولانی لازم است تا بدانیم کدام مناطق آفریقا صحنه اصلی نخستین تکامل نوع بشر بوده است. شاید هم هرگز پاسخی به این پرسش یافت نخواهد شد. لیکن این را میتوانیم با اطمینان کامل بگوئیم که ریشه های ژنتیک همه ما انسان ها در آفریقا  است».[3]

بدون شک جمعیت انسان هائی که در آفریقا به صورت انسان معاصر کنونی تکامل یافتند و به تدریج به همه نقاط جهان پخش شدند، با جمعیت هزار سال پیش و البته جمعیت کنونی  جهان قابل مقایسه نیست.  تصور کنید که مثلا ده هزار سال پیش (یعنی 30-40 هزار سال پس از مهاجرت انسان ها از آفریقا و پخش شدن آنها در سراسر دنیا) جمعیت انسان های کل کره زمین احتمالا تنها چهار میلیون نفر بوده است.[4] از طرف دیگر مهاجرت انسان های معاصر از آفریقا به دیگر سرزمین های جهان البته یکباره صورت نگرفته و هزاران سال طول کشیده است. تخمین های دانشمندان بر آن است که این مهاجرت ها احتمالا بین 50 هزار تا 110 هزار سال پیش انجام گرفته است. نخستین مهاجرت ها طبعا به مناطق نزدیک به شمال آفریقا و بخصوص شمال دریای سرخ بوده که از آنجا راه مهاجرت به آسیا در شرق (100-110 هزار سال پیش به مصر، سواحل دریای مدیترانه و آناتولی، 100-70 هزار سال پیش به ایران و هندوستان و 50 هزار سال پیش به استرالیا) و راه به اروپا در غرب (40 هزار سال پیش) باز شده است. مهاجرت به قاره آمریکا احتمالا حدود 15 هزار سال پیش آغاز شده است.

باید در نظر داشت که آخرین عصر یخبندان 21 تا 18 هزار سال پیش ادامه داشته و در طول این سه تا چهار هزار سال تمام اروپای شمالی زیر یخ و برف مدفون بوده است. در نتیجه در این مدت به مناطق شمالی کره زمین مهاجرت چندانی انجام نگرفته و گروه هائی از انسان های نخستین که به مناطق یخبندان (مثلا شمال اروپا) مهاجرت کرده بودند، اکثرا هلاک شده و یا به مناطق گرم تر جنوب (از جمله اسپانیا) پناه برده اند. به دنبال اعتدال یافتن تدریجی هوا،  امواج مهاجرت به اروپا، آسیا و آمریکای  شمالی به تدریج از سر گرفته شده و افزایش یافته است.

(ادامه دارد)


[1] Sub-Saharan Africa

[2] Johannes Krause : S. 45-47.

[3] Ibid.

[4] Colin McEvedy and Richard Jones, 1978, Atlas of World Population History, Facts on File, New York, 1978

پیشا تاریخ آتروپاتن باستان

نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش

آنچه که میخوانید، نخستین صفحه های کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.

تاریخ نوشتاری یا «مکتوب» آذربایجان و کردستان تقریبا  3000 سال پیش آغاز میشود، درست ترش: حدود 850 سال پیش از میلاد، با ذکر نام ماد ها و پارسی ها در سنگ نوشته های آشور… بدون شک قدمت خود  این سرزمین ها  بیشتر است و به میلیون ها سال قبل از آن برمیگردد. اما در اینجا سخن ما از پیشا تاریخ نیست، از تاریخ است، آن هم تاریخ نوشتاری اقوام پیشا ایرانی و سپس ایرانی و همسایگان آنان، یعنی آثار تاریخی و در درجه اول مکتوبی  که به حضور اقوام پیشا ایرانی و ایرانی (مادها، پارسی ها، سکا ها  و دیر تر پارتی ها و دیگران) اشاره داشته اند.

مرزهای سیاسی کنونی نباید ما را به اشتباه بیندازد. هر منطقه و قوم باستان تاریخ نوشتاری دیگری دارد. اما هیچکدام از آنها کهن تر از هشت هزار سال نیست. مثلا تاریخ مکتوب عیلامیان در جنوب غربی ایران  به بیش از 5000 سال پیش و تاریخ همسایگان آشوری، بابلی و سومری آن در عراق کنونی تا به 7500 سال میرسد.

در میان سرزمین هائی که در ایران کنونی جای گرفته اند، قوم، دولت و تمدن عیلام قدیمی تر از همه است. اما عیلام قوم و دولتی ایرانی نبود (اگرچه بعدا ضمن اختلاط با ماد ها و پارسیان، ایرانی شد).  تا جائی که میدانیم، اقوام ایرانی حدود 3000-3500 سال پیش به ایران کنونی  آمده اند.

آیا میتوان کم و بیش تخمین زد که پیش از ایرانیان کدام اقوام در منطقه آتروپاتن به سر می بردند، نخستین اقوام ایرانی کدام گروه ها بودند، در کدام مرحله، از کجاها  و چگونه به این سرزمین ها آمدند و به این ترتیب آغازگر تاریخ ایران شدند؟

نمی توانیم تا آنجا که اطلاع داریم به عقب بر نگردیم. نه تنها آذربایجان و کردستان، بلکه همه ایران در جریان تاریخ دور و دراز کره زمین و نوع بشر  چیزی جز درختی کوچک در گوشه ای از جنگلی بی انتها نبود. پس بگذارید ابتدا سرگذشت همه «جنگل» را به طور کوتاه مرور کنیم، تا جایگاه این منطقه و این دوره در موقعیت پیشا تاریخی منطقه روشن تر شود و بهتر درک کنیم که آن «قاب» تاریخی که اقوام پیشا ماد و سپس مادها و پارسی ها آمده و در آن جای گرفتند، کم و بیش چه بوده است. 

*****

امروزه پس از پژوهش ها و کشفیات دانشمندان تاریخ، زبان شناسی، مردم شناسی، باستان شناسی، جامعه شناسی و ژنتیک در 200 سال گذشته، دیگر کسی به طور جدی شک نمی کند که تکامل و تحول تقریبا 200 هزار ساله انسان مدرن («هوشمند») در آفریقا رخ داده و اینکه این آخرین نوع انسان معاصر حدود 40 تا 60 هزار سال پیش به تدریج در عرض هزاران سال از آفریقا به تمام دنیا پراکنده شده است.[1]

یک نتیجه گیری مهم از این کشفیات علمی که در یکی دو قرن اخیر بار ها تائید شده، آن است که هیچ شکی نداشته باشیم. در دنیا هیچ شخص، طایفه، قوم و ملتی نیست که ریشه اصلی و نیاکان 60 هزار سال پیش او از آفریقا نباشد. هیچ قوم و ملتی (خارج از آفریقا) نیست که بتواند به دور از احساسات و تعصب به طور جدی ادعا کند که «جد اندر جد» و «از ازل» بومی کشور و سرزمین بخصوصی بوده است. در این مهاجرت ها هر کس و هر گروه انسان ها سرگذشت پر فراز و نشیب و مخصوص به خود را داشته است، درست مانند طایفه و خانواده بزرگی که روزگاری میرسد و هر فرد آن به نقطه ای از جهان پخش میشود.

در آفریقا تکامل و تحول انسان معاصر میلیون ها سال طول کشیده و مراحل تکاملی بسیاری را پشت سر گذاشته، تا این «آخرین مدل» انسان به صورت انسان کنونی در آمده است. انسان های مدرن در ابتدا در ترکیب گروه های نسبتا کوچک مرتبا در حال حرکت، جستجوی سرزمین های جدید، شکار و گرد آوری گوشت و دیگر مواد غذائی و محافظت خود از آفات طبیعی و حیوانات وحشی بودند. اما آنها به تدریج یکجا نشین شدند، برخی حیوانات را اهلی کردند و به کشاورزی و دامداری پرداختند. آنها با هزاران کوچ به پیش و پس و دور و نزدیک و هر بار همزمان با آمیزش و زاد و ولد با افراد نزدیک، آشنا و گاه دور و بیگانه، صاحب شباهت یا دوری ظاهری و فیزیکی، عادات و رسوم، فرهنگ و زبان و طرز زندگی اقتصادی و اجتماعی گشتند. احتمالا اینگونه بود که در نقاط مختلف گیتی اقوام و قبایل مختلف به وجود آمد. طبعا گروه مردمانی که مثلا در شمال ایران کنونی ایجاد شده بود با گروه جنوب عراق فرق میکرد، اگرچه آنها به یکدیگر شبیه تر از مثلا فلان گروه اندونزی و چین بودند. حتی این شباهت ها، نزدیکی ها و دوری ها هم در طول زمان با مهاجرت ها و وصلت های جدید تغییر می یافت. دوری یا نزدیکی جغرافیائی گروه ها و شرایط طبیعی و اقلیمی آنان در تحول بیولوژیک و همچنین اجتماعی هر کدام از آنان نقش مهمی داشت. به دنبال ترک آفریقا، ظاهر فیزیکی و رنگ پوست و همچنین طرز زندگی، باور ها و عادات و رسوم آنان در طول هزاران سال شکل دیگری به خود گرفت و آن «اشکال دیگر» نیز به تدریج، اما به طور پیوسته تغییر یافت. در حالی که در آفریقا گوناگونی ژنتیک انسان ها بسیار متنوع تر و پیچیده تر بود، با پراکنده شدن انسان ها در اقصی نقاط جهان و همچنین افزایش جمعیت و اختلاط آنان با یکدیگر (بخصوص گروه های همسایه و نزدیک)، ترکیب ژنتیک انسان ها ساده تر و با وجود ادامه اختلاف در ظاهر فیزیکی آنان، شباهت بیولوژیک آنها به یکدیگر  بیشتر شد.[2]  بخصوص با پیشرفت تکنولوژی، مدرنیزه شدن زندگی اجتماعی، افزایش جمعیت جهان و اختلاط بیشتر انسان ها، این روند پیچ در پیچ مهاجرت و آمیزش انسان ها احتمالا بیشتر هم خواهد شد.

در اینجا موضوع مورد بحث ما تاریخ باستان شمال غربی ایران و مناطق همسایه آن است. با در نظر گرفتن مرزهای سیاسی کنونی، دقت اصلی ما در این نوشته به آذربایجان و کردستان است، اگرچه در دوره باستان (دستکم تا پیش از هخامنشیان) این دو منطقه به عنوان واحد های سیاسی تعریف و شناخته نشده بودند. مرحله زمانی مورد بحث ما «تاریخ مکتوب» است، یعنی از زمان آغاز خط و نوشتار (حدود 7300 سال پیش در بین النهرین و مصر باستان). تعیین این سرآغاز برای هر منطقه جهان فرق میکند. گفتیم که در رابطه با منطقه مورد بحث ما، «تاریخ مکتوب» حد اکثر از 3000 سال پیش شروع میشود، یعنی با نخستین اشاره ها در سنگ نوشته های آشوری به اقوام مادی و پارسی و همچنین اقوام پیش از آنها.

اما قبل از ماد ها و پارسی ها، قبل از تمدن های بین النهرین، قبل از پیدایش و کاربرد خط و نوشتار چه؟

باستان شناسان و دانشمندان ژنتیک با پژوهش های خود به میلیون ها سال پیش میروند و مثلا مشخصات ژنتیک و شرایط زندگی انسان های نئاندرتال و نخستین گروه های انسان های شکارچی و گردآورنده در آفریقا، آسیا و اروپا را ثبت میکنند. در این زمینه پژوهش های چند دهه گذشته دانشمندان در سایه پیشرفت های تکنولوژیک به نتایج شگفت انگیزی رسیده است. بسیاری از معما ها و گره ها گشوده شده، اما پرسش ها و بحث های علمی در باره صد ها موضوع دیگر هنوز در جریان است. بگذارید چکیده کاملا کوتاهی را از آنچه که در باره منطقه مورد بحث ما میدانیم، تا جائی که از جدیدترین آثار علمی بر می آید، در چند پاراگراف خلاصه کنیم.

پس از «مهاجرت بزرگ» از آفریقا

گفتیم که حدود 60 هزار سال پیش گروه های مختلف «نوع بشر» یعنی انسان هوشمند پس از سپری کردن چند میلیون سال در آفریقا، به تدریج به آسیا و اروپا مهاجرت نموده و از آنجا در عرض چند هزار سال در همه مناطق قابل سکونت دنیا پراکنده شدند.

بد نیست ضمنا بدانیم که مسیر این مهاجرت ها اصولا (ولی نه همیشه) در امتداد دریاها و رودخانه ها بوده است. این هم جالب است که بنا به تخمین دانشمندان، ده هزار سال پیش (یا 8000 سال پ.م.) یعنی در مراحل نهائی عصر یخبندان، جمعیت کل انسان ها در کره زمین احتمالا بین پنج تا 10 میلیون نفر بوده است. این را میتوان با جمعیت کل جهان دو هزار سال قبل (200 تا 500 میلیون نفر) و جمعیت کنونی مردم دنیا (بیش از هشت میلیارد نفر) و همچنین جمعیت پیش بینی شده برای سال های 2050 (حدود ده میلیارد نفر) مقایسه کرد، تا شدت افزایش جمعیت جهانی و نتایج احتمالی آن را تخمین زد. دو عامل بزرگ و مهم در سیر تحولی جمعیت جهان اقلیم-آب و هوا و متناسب با تغییرات آن (و همچنین افزایش جمعیت و شرایط اقتصادی و سیاسی کشور ها) مهاجرت انسان ها از منطقه ای به منطقه دیگر جهان است که هنوز از داغ ترین موضوع های بین المللی است.

امروزه دانشمندان باستان شناسی و ژنتیک مدرن میتوانند با سرعت شگفت انگیزی تصویر ژنتیک و «دی  ان ای» انسان های پنجاه هزار سال پیش را از منطقه الف دنیا معین کنند، آن را با دیگر نمونه ها از منطقه ب  مقایسه نمایند، نزدیکی و دوری آنها را نسبت به یکدیگر تشخیص دهند، دوره تقریبی زندگی گویشوران این یا آن زبان را محاسبه نمایند، بر پایه مقایسه این نمونه ها سیر و نوسان های مهاجرت انسان ها را تعیین کنند و مناسبت های ژنتیک آنان با دیگر انسان های گذشته و حتی درجه نزدیکی یا دوری بیولوژیک آنها با انسان های کنونی، یعنی همه ما زندگان را با معیارهائی قابل اندازه گیری ثبت نمایند.

زبانها، چه زبانهای ساده و کوچک دوردست و چه زبانهای بزرگ و مدرن کنونی، در درون خود دستگاه های فوق العاده پیچیده و منظمی جهت برقراری ارتباط بین انسان ها هستند. به نظر میرسد که سخن گفتن به یک زبان، قابلیت ویژه انسان در عالم موجودات زنده است. توان آموزش یک زبان در نظام ژنتیک هر انسان نهفته است. اما آموزش این یا آن زبان معین به این یا آن مشخصات ژنتیک اشخاص ربطی ندارد. هر کودک میتواند صرفنظر از مشخصات فیزیکی و ژنتیک (یا بیولوژیک) خود هر زبانی را از خانواده و محیط اجتماعی خود بیاموزد.

با در نظر گرفتن همه این عوامل میتوان گفت که بله، در شرایط اختلاط های فزاینده و بخصوص با گذشت زمان، گویشور این یا آن زبان بودن، نشانه تعلق به این یا آن گروه قومی و ژنتیک نیست. اما بخصوص در دوران باستان و در رابطه با مردمان کوچ نشین،  بررسی  زبان یک گروه و تحلیل و پی گیری تحول آن میتواند همراه با بررسی آثار تاریخی، جامعه شناسی و ژنتیک تصویر کامل تری از سیر تکاملی گروه های مختلف مردم به دست بدهد.

ضمنا بررسی زبان گروه های مردم (از جمله تشخیص شاخه های خانواده های زبانی و لهجه های آنها) میتواند به ما کمک کند که بفهمیم این یا آن زبان اروپائی یا آسیائی در چه دوره ای و چگونه گسترش یافته و یا از بین رفته است. البته، به گفته یوهانس کراوزه، دانشمند سرشناس ژنتیک از آلمان، «مردگان نمی توانند صحبت کنند» و ما نمیتوانیم بگوئیم که صاحبان استخوان های چند هزار سال قبل به چه زبانی سخن میگفتند. «اما ما میتوانیم مثلا به کمک بررسی و پیگیری خانواده های زبانی بگوئیم که زبانهای اروپائی و آسیائی چگونه بین انسان ها گسترش یافته اند.»[3]

تا دوره نوسنگی

منظور از چند توضیح بالا کمک به یافتن جواب به پرسشی بود که قبلا مطرح کرده بودیم: وضع منطقه مورد بحث ما یعنی آذربایجان و کردستان کنونی قبل از مادها (یعنی قبل از سه هزار سال پیش) چه بود؟ جواب کلی میتواند این باشد که در این مورد اطلاعات چندان زیادی نداریم. اطلاعات محدود ما در باره سه-چهار قرن قبل از مادها شاید کمکی به ما بکند، اما اگر بخواهیم از آن هم عقب تر برویم و مثلا از وضع این منطقه در ده هزار سال قبل تصویری کلی به دست بیاوریم، کار ما به مراتب مشکل تر خواهد شد، زیرا در این مورد آثار نوشتاری موجود نیست و ما ناچار خواهیم بود به کمک باستان شناسی و یافته های جدید ژنتیک و زبان شناسی تاریخی مراجعه کنیم. مثلا در چند سال اخیر دانشمندان گفته اند که 8000 سال قبل، همزمان با رشد کشاورزی و یکجا نشینی در آناتولی، مردمان دوره نوسنگی شمال غربی ایران که به تدریج با کشاورزی و یکجا نشینی آشنا شده بودند از آن سرزمین ها یعنی آذربایجان و کردستان کنونی و همچنین شرق آناتولی به دو سمت مهاجرت کرده اند: از طریق قفقاز به شمال و از طریق مناطق جنوبی ایران به سوی پاکستان و هندوستان کنونی.[4] اما در باره زبان و فرهنگ آنان اطلاعی در دست نیست.  به این دوره نام «پیشا تاریخ» داده اند، زیرا هیچگونه خط و املا در آن دوره ها موجود نبوده و آثاری نوشتاری از آن باقی نمانده است. نخستین آثار نوشتاری انسان مربوط به دوره سومر ها حدود 5400 سال پیش است.

50-60 هزار سال پیش زمانی که انسان هوشمند از آفریقا به آسیا و اروپا مهاجرت میکرد، هنوز دوره یخبندان روی کره زمین ادامه داشت. آخرین دوره عصر یخبندان حدود 115 هزار سال پیش شروع شد و تا یازده-دوازده هزار سال پیش ادامه یافت. این رقم 12 هزار سال پیش را بهتر است به خاطر بسپاریم. پایان نسبی دوره یخبندان، آغاز دوره «نوسنگی» و، همزمان با آن، رو آوردن انسان ها به کشاورزی در آناتولی و «هلال حاصلخیز» (از مصر، اسرائیل، سوریه و عراق تا غرب ایران) همه دوازده هزار سال پیش شروع شده است. حتی به نظر زبان شناسان تاریخی، آغاز شکل گیری زبانها و دوری و نزدیکی آنها به یکدیگر، یعنی به عبارتی شکل گیری خانواده های زبانی (مانند خانواده زبانهای هند و اروپائی) هم احتمالا یازده-دوازده هزار سال پیش رخ داده است.

بین 60 هزار سال پیش یعنی آغاز مهاجرت بزرگ انسان ها به خارج از آفریقا و دوازده هزار سال پیش یعنی آغاز کشاورزی و شکل گیری زبانها حدود پنجاه هزار سال فاصله هست. در این مدت احتمالا مهاجران آفریقائی بیشتر به سوی آسیای گرم و کمتر به اروپای سرد رفته اند، زیرا شمال اروپا زیر لایه های یخ قرار داشت و حتی اروپای مرکزی بیشتر اوقات سال به خاطر سرمای غیر قابل تحمل دوره یخبندان چندان قابل سکونت نبود. اما با گذشت زمان فاصله های اعتدال هوا طولانی تر میشد و انسان های بیشتری به اروپا مهاجرت میکردند. در این میان مردم بیشتری از شاخ آفریقا و شمال مصر به خاورمیانه، آناتولی، ایران و از آنجا به قفقاز و آسیای میانه و شرقی، چین، یا از طریق هندوستان به آسیای جنوب شرقی و استرالیا میرفتند – و یا اینکه راه اروپا را در پیش میگرفتند (مهاجرت بزرگ به آمریکا حدود 15 هزار سال پیش بود). احتمالا روحیه کنجکاوی، کاشف منشی و تا حدی هم «قاپیدن» سرزمین های مناسب انگیزه های مهمی برای این «مهاجران جهانی» به شمار میرفته است.

هرچه بوده، به هر حال 50 هزار سال از آغاز این مهاجرت عظیم گذشته و در عرض این پنجاه هزار سال، تعداد جمعیت کل آنان به 10 تا 50 میلیون نفر رسیده است.

تا 12000 سال پیش احتمالا همه جوامع بشری به صورت «شکارچی-گردآورنده» می زیستند. آنها با صید ماهی و حیوانات وحشی و مصرف گیاهان تغذیه مینمودند. مردم شناسان تاریخی گفته اند که گروه های انسان های اولیه از ابتدای تکامل انسان یعنی چند میلیون سال قبل از مهاجرت بزرگ از آفریقا و حتی هزاران سال بعد از این مهاجرت، به صورت جوامع شکارچی-گردآورنده زیسته اند. طبعا در این جوامع موسسه دولت و دیگر سازمان دهی های اجتماعی و اقتصادی وجود نداشته و احتمالا به تدریج، آن هم به صورت کاملا ابتدائی به وجود آمده و تکامل یافته است. طوری که گفته شد، احتمالا شکل گیری و انسجام نسبی اکثر لهجه های مختلف زبانها و خانواده های زبانها هم در پایان این دوره شروع شده است.

جوامع شکارچی-گردآورنده با کشاورزی آشنا نبودند. یک واحد این گونه جوامع معمولا عبارت از گروهی از خانواده های خویشاوند (تا حدود 100 نفر) بود که برای تغذیه خود از طریق شکار و جمع آوری مواد غذائی ناچار به پیمودن مسافت های نسبتا طولانی  میشدند. اغلب این گروه ها کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین بودند و در یک منطقه محدود و معین دوام نمی آوردند. تاثیر نزدیکی یا دوری این گروه ها بر مناسبات میان آنها، اختلاف و اختلاط گروه ها و تاثیر آن بر بافت ژنتیک افراد این گروه ها، مسیر جغرافیائی مهاجرت آنان و همچنین تحول زبانها و لهجه های آنها موضوعات فوق العاده جالبی هستند که همچنان مورد بررسی قرار دارند.

«انقلاب نوسنگی»

پنجاه هزار سال بعد از مهاجرت بزرگ از آفریقا، سرمای عصر یخبندان که آخرین مرحله آن  115 هزار سال پیش آغاز شده بود، به تدریج کاهش یافت.  هوا در مجموع گرمتر و ملایم تر شد. این دوره که با پیدایش کشاورزی، یکجا نشین شدن تدریجی انسان ها و چند هزار سال بعد اختراع خط و الفبا و آغاز تاریخ مکتوب در بین النهرین همراه بود، «عصر نوسنگی» (نئولیتیک) خوانده میشود. عصر نوسنگی مرحله نهائی «عصر سنگی» بود که دوره تکامل فرهنگی و مهارت های فنی انسان های پیشا تاریخ است و با معیارهای زیر شناخته میشود: شکل های جدید کاربرد سنگ به عنوان ابزار، استفاده از گیاهان و حیوانات اهلی شده، سکونت دراز مدت در آبادی ها، تکامل نسبی مسکن نسبتا ماندگار متناسب با یکجا نشین شدن انسان ها، و پیدایش هنر سفالگری و بافندگی. با در نظر گرفتن این جوانب مهم تمدن تاریخی انسان، عصر نوسنگی را ضمنا «انقلاب نوسنگی» نیز نامیده اند.

آغاز عصر نوسنگی در هر منطقه جهان فرق داشته است. طبعا این فرق ها وابسته به وضع اقلیم و در عین حال انتقال پدیده های این مرحله مانند کِشت و تولید غلات و حبوبات به مناطق دیگر نیز بوده است. غالبا گفته میشود که عصر نوسنگی حدود 9-10 هزار سال پیش از میلاد یعنی 11-12 هزار سال قبل آغاز شده و با جایگزین شدن ابزار سنگ توسط برُنز (مخلوط قلع و مس) به عنوان ابزار و سلاح به پایان رسیده است. در ادامه، آغاز و سرانجام عصر برنز و جایگزین شدن آن با «عصر آهن» نیز در هر منطقه متفاوت بوده است. در غرب ایران که پس از قرن هشتم پ.م. ماد و آتروپاتن نیز شامل آن میشود،  آغاز و پایان مراحل مختلف این دوره 10 هزار ساله (تا میلاد مسیح) غالبا چنین تعریف شده است.

  • 11-12 هزار سال پیش: آغاز دوره نوسنگی یا نئولیتیک در هلال حاصلخیز و آناتولی (در ایران تقریبا هزار سال بعد).[5]
  • 5300 سال پیش: آغاز عصر برنز که  پس از دو هزار سال به پایان میرسد و کار برد آهن به جای برنز آغاز میشود.
  • 3200 سال پیش: آغاز عصر آهن که حدود 2600 سال پیش (در ایران: دوره مادها) به پایان میرسد.

عصر آهن با فروپاشی دو تمدن بزرگ این عصر یعنی میسِنی های یونان و هیتیت های آناتولی و برآمدن ماد ها و هخامنشیان ایرانی به پایان رسید.

به گفته فرانک هول که دوره نوسنگی در آسیای غربی را بررسی کرده، همه مکان های کشف شده دوره نوسنگی در ایران در مناطقی قرار دارند که برای کشت دیمی (اساسا به کمک آب باران) مناسب بودند. آبادی های این دوره اندک و فاصله آنها از یکدیگر بسیار بود. مردم هنوز شکار و گرد آوری مواد غذائی دوران گذشته را کاملا ترک نکرده بودند. در این دوره هنوز فرقی در موقعیت اجتماعی و سیاسی افراد به وجود نیامده بود. اطلاعات کنونی ما در باره دوره نوسنگی غرب ایران اصولا مربوط به دامنه های دو سوی کوه های زاگرس مرکزی و دشت های متصل به آن در کردستان است. اماکن مهم دیگر از نظر یافته های ایرانی دوره نوسنگی عبارت هستند از حاج فیروز در جلگه سولدوز آذربایجان، تپه سراب در جلگه کرمانشاه و همچنین تپه گوران، علی کش و گنج دره در لرستان. بدون شک اگر کاوش های بیشتری در این زمینه انجام گیرد، دانش ما بخصوص در رابطه با اماکن نوسنگی جنوب و شمال شرقی ایران افزایش خواهد یافت. دشت های موجود در انتهای فلات بین النهرین، لرستان و خوزستان تا کنون اطلاعات بسیاری در رابطه با دوره نو سنگی در ایران را به دست داده اند. در آن بخش کردستان کنونی که از قرن بیستم به بعد در دولت عراق قرار گرفت و همچنین در مناطق کردنشین ترکیه کنونی کشفیات مهم دیگری از دوره عصر نوسنگی وجود دارد. در جنوب ایران که به نظر میرسد نقش مهمی در دوره نوسنگی داشته و همچنین در افغانستان پژوهش های چندانی انجام نیافته است.[6]  

در اینگونه نوشته های تاریخی که به گذشته ای باستان مربوط میشود، بهتر است مخصوصا به کسانی که با تاریخ و سلسله مراتب آن آشنائی چندانی ندارند، یادآوری نمود که وقتی در اینجا مثلا از ایران، افغانستان، آذربایجان یا کردستان سخن میرود، منظور ایران، کردستان یا آذربایجان و افغانستان کنونی نیست، بلکه همان سرزمین هاست که در آن دوره ها چنین نامی نداشتند و ترکیب اجتماعی و فرهنگی و بدون شک زبان و باورهای آنان فرق میکرد، اما امروزه در اثر تحولات مشخص تاریخی، سیاسی و فرهنگی گذشته، این نام ها را گرفته اند. به همین دلیل است که بسیاری تاریخ نگاران که در رابطه با احتمال چنین سوء تفاهم ها حساسیت دارند، معمولا به دنبال نام های معاصر مانند کردستان یا  آذربایجان، واژه «کنونی» یا «بعدی» را علاوه میکنند. از این جهت در اینگونه موارد خواننده تاریخ باید بتواند قضاوت کند که مثلا ده هزار سال پیش در مناطق مورد بحث ما نه فقط واحدی سیاسی یا گروه مردمی به نام ماد یا آذربایجان و کردستان و زبانهای کنونی فارسی، مادی، کردی، ترکی و عربی وجود نداشت، بلکه طوری که خواهیم دید،  حتی به مهاجرت ماد ها و پارسی ها به این مناطق هفت-هشت هزار سال دیگر باقی مانده بود. انسان ها در تمام دنیا به صورت گروه های کوچک در مرحله «شکارچی-گردآورنده» می زیستند و آن وجوه تمایز ژنتیک، «قومی»، ملی، سیاسی و مذهبی که امروزه بلافاصله با تعابیری مانند کردستان و آذربایجان به فکر بعضی ها میرسد، وجود نداشت. از این جهت دور از دانش و خالی از جدیت است که کسی یا گروهی بعد از هزاران یا حتی چند صد سال، به خاطر دلبستگی به سرزمین یا گروهی که امروزه نامش این یا آن است، نسبت به دیگران احساس برتری و یا خود کم انگاری نماید.

تقسیم بندی آخرین جوامع پیشا تاریخ (سنگی، برنز، آهن) را به یاد بیاوریم. این جوامع از 12000 سال پیش به بعد هر قدر به کشاورزی رو می آوردند، از زندگی به صورت شکارچی-گردآورنده دور میگشتند. این روند نیز تدریجی بود. بعضی از آنها بخصوص در هلال حاصلخیز  و آناتولی سریع تر و فشرده تر به تاسیس جامعه کشاورزی و حتی ساختن نخستین حکومت ها و وضع نخستین قانون ها (حمورابی بابل، 3800 سال پیش) موفق شدند. برخی دیگر مدت طولانی تری به صورت کوچ نشینی زیستند و آنگاه یکجا نشین شدند و حتی برای مدتی حکومت های هرچند نا استوار خود را بنا نهادند که زمینه ای برای تاسیس نظام های اجتماعی جدیدی گردید.

«فرهنگ» های منطقه ای

چگونه میتوان چند و چون مناسبات فرهنگی و اجتماعی جمعیت هائی را  آموخت که در دوره پیشا تاریخ، پیش از ایجاد خط، الفبا و نخستین آثار نوشتاری می زیستند؟  در تاریخ هرچه عقب تر برویم، آموزش آن سخت تر میشود و مهم ترین دلیل این سختی آن است که در این مورد آثار نوشتاری وجود ندارند. این کار را میتوان تا اندازه ای در «فرهنگ» ها یا آنگونه که در برخی منابع فارسی ترجمه کرده اند، «تمدن» های پیشا تاریخی دوره های آهن، برنز و نوسنگی جستجو نمود. این مجموعه ها دولت، قبیله، اتحادیه و غیره نبودند و سازماندهی سیاسی و اجتماعی نداشتند. این «فرهنگ» ها منطقه وسیعی را با گروه های انسان های مختلف در بر میگرفتند. این جمعیت ها مجموعه غیر ثابت و متغیری از مردمان دوره های هزاران ساله شکارچی-گردآورنده یا کوچ نشین و دام پرور بودند. آنها  احتمالا تا حدی برپایه غریزه «کبوتر با کبوتر، باز با باز» از نظر همسایگی، زندگی اجتماعی و معیشت، آداب و سنن و زبان خود همدیگر را یافته و به یکدیگر نزدیک تر از مردمان دوردست تر شده بودند. دانش ما در باره این «فرهنگ» ها تنها مبتنی بر آثار باستان شناسی، مقایسه با فرهنگ های گذشته و همسایه و همچنین بررسی ژنتیک مهاجرت های آنان است. باستان شناسان و مردم شناسان تاریخی، وابسته به منطقه زیست این گروه ها، مشخصات هنری دست ساخته های آنان (مانند قاب های سفالین یا گور خانه ها) و یا  نام محلی که این مجموعه های تاریخی یافت شده، نام های مشخصی به این فرهنگ ها داده اند، مانند فرهنگ گورچالی یا «یامنا»، فرهنگ آندرونوو،  یا فرهنگ آمو دریا (باختر-مرو). از نقطه نظر پیدایش و تحول ماد ها و پارسی ها دو فرهنگ مربوط به اوراسیا یعنی فرهنگ گورچالی یا «یامنا» (در دشت های اروپای شرقی و قزاقستان) و به دنبال آن فرهنگ آندرونوو  (در آسیای مرکزی) اهمیت خاصی به عنوان خاستگاه اصلی این نخستین ایرانی زبانان دارند.

از نیاکان هند و ایرانی زبان پیشا تاریخی که بنا بر آخرین بررسی های دانشمندان در اوراسیا (فرهنگ «آندرونوو») می زیستند، اثری نوشتاری در دست نیست. اما از افسانه ها و ادبیات شفاهی آنان که صد ها و شاید هزاران سال سینه به سینه منتقل شده و قرن ها بعد به رشته تحریر درآمدند، میتوان استفاده زیادی نمود. آیا مثلا نام های خاص، جاینام ها، یا باورهائی که در این منابع ذکر شده اند، کمکی به ما نمیکنند؟ نتیجه بررسی های مدرن قدیمی ترین آثار پارسی باستان، اوستائی و از طرف دیگر سانسکریت میتواند راهنمای خوبی برای ما باشند.

(ادامه مطلب در خود کتاب. برای خرید کتاب چاپی یا دریافت آن به صورت پی دی اف به نشر مروارید در تهران، یا به پرتال «طاقچه» مراجعه فرمائید. برای اطلاعات بیشتر روی تصویر کلیک کنید.)


[1] در این باره هزاران کتاب و مقاله علمی و جدید به بسیاری از زبانهای  جهان وجود دارد. برای نمونه از میان کتاب های جدید ژنتیک ن.:

Luigi Luca Cavalli-Sforza, Paolo Menozzi and Alberto Piazza: The History and Geography of Human Genes, Princeton, 1994

Johannes Krause und Thomas Trappe: Die Reise unserer Gene, Berlin 2019

و از میان کتاب های زبان شناسی به:

Windfuhr: 2. ‘Dialectology and Topics,’ in: Windfuhr (ed.): Iranian Languages, Routledge, Oxon, UK and New York, 2009, pp. 5-18

[2] Henn, Cavalli-Sfroza and Feldman: The Great Human Expansion, 2014

[3] Krause und Trappe: Die Reise unserer Gene, S. 138-140

[4] Ibid

[5] Frank Hole: Neolithic Age in Iran, in EIr online, viewed on 20.04.2023.

[6] Hole: Ibid

نشر پی دی اف کتاب «ایران و آذربایجان»

عباس جوادی: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان

چاپ دوم و به صورت جزئی به روز شده و دیجیتالی (پی دی اف)، مونیخ، پائیز 1403/2024

(چاپ نخست کاغذی لندن، 2016)

.دانلود و تکثیر آزاد تنها برای استفاده غیرانتفاعی. همه حقوق دیگر محفوظ است.

Abbas Djavadi: Iran and Azerbaijan – History and Language, Munich 2024

2nd edition, free download, PDF, digital, and slightly updated version. (First, regular edition London, 2016).

Free Download exclusively for non-profit use. All other rights reserved.

CLIK HERE FOR DOWNLOAD: برای داونلود کلیک کنید

فهرست مندرجات (در نسخه پی دی اف هر مقاله با یک کلیک باز میشود):

تاریخ
دوره‌های تاریخ
آلان ها و هون ها
ایران و توران
امپراتوری ایران و یکی دو سؤال
خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران
تاریخچه شهر دربند
قرون وسطا در ایران و منطقه
بقای دولتداری در عصر بی ثباتی تیموری
نظام ملوک الطوایفی در تاریخ ایران
برده داری در ایران
سلجوقیان، دولتی ترکی و ایرانی
لشکر و دولت در دوره آق قویونلو
قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی
چند درس از جنگ چالدران
افشارها درآئینه ملت ایران
قبیله گرائی در تاریخ ایران
کوچ های ارامنه در زمان صفویه و قاجار
تاریخ صد سالِ تبریز در گذار
۲۰۰ سال بعد از «گلستان»
ترکمنچای – پایان حاکمیت ایران برقفقاز

زبان و ادبیات
یغنابی و سُغدی
مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم
الفبا و املای ترکی آذری
فردوسی و آذربایجان
ادبیات آذربایجان ایران در قرن بیستم
صابر و معجز
ادبیات دینی به ترکی آذری
حمام خزینه سی
صفت تفضیلی و عالی در ترکی ما
جمله های مرکب در ترکی آذری
نوشتن ترکی:از نظم به نثر

زبان، هویت و ملیت
زبان مادری، زبان نخست
تُرک ها – نژاد یا زبان؟
زبان هون ها
تومریس ترک بر ضد کورش پارس؟
ترکی: مادر همه زبان ها؟
ترک بدون تات نباشد
تات و ترک
همدلی و همزبانی از نظر مولانا جلال الدین
تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ
تُرکان ۱۰۰۰ سال پیش و حالا
نظامی ترک بود؟
زبان معیار قومیت نیست

سرگذشت زبان ها
پرسشی از روی کنجکاوی
منابع و تعاریف
مهاجرت و کوچ نشینی
هند و اروپائی ها و دیگران
۹۰۰۰ سال قبل از میلاد
۲۷۵۰–۲۲۵۰ قبل از میلاد
اولین آریائی ها، اولین ترک ها
آغاز ایران و زبان های ایرانی
نوشتار باستان ایرانیان و مردم خاورمیانه
دوره ۱۱۰۰ ساله ایران، یونان و روم
آثار زبان ایرانیان
مراحل تاریخی زبان فارسی
خواندن و نوشتن ۴۰۰ سال قبل از میلاد
تا ظهور اسلام
زبان های سه گانه شرق مسلمان
سرگذشت فارسی
فارسی بعد از اسلام
عربی و گسترش آن
ترک ها در صحنه
آذربایجان و بیزانس ترک زبان می‌شوند
سال هاى ١٠٠٠ تا ١٥٠٠
۵۰۰ سال پیش تاکنون
زبان های کوچک و بزرگ
گاهشمار تاریخ زبان ها
منابع

از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر
سه سند
فرمان استالین دربارهٔ ۲۱ آذر
چرخش مسکو – از تجزیه به خودمختاری
نامه تاریخی استالین به پیشه‌وری
چند سند آمریکائی دربارهٔ حکومت پیشه‌وری
ارتش سرخ، «گوپ» و حکومت پیشه‌وری
گزارش رمزی سفارت شوری در باره «جنبش» گیلان

سه خاطره و چند دیدگاه

اولین ترجمه های ترکی قصه های بهرنگی
خاطره ژانویه خونین ۱۹۹۰ در باکو
خاطرات دبیرستان فردوسی تبریز
هویت ملی – با هر گونه زبان، قومیت و مذهب
هویت ایرانی و دین
یعنی چه «ایران»؟
دیکتاتورهای خیرخواه؟
قوم گرا و ملی گرا

یعنی چه «ایران»؟

نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است

هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در این است.

ایران من ایرانی است که بعد از شصت سال جدائی، از دیده رفته، ولی از دل نمیرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصقهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.

درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که چهل سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه های خیالش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست که نمیتوانم – و اصلا نمیخواهم هم.

موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.

ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن. چیزی که از بین نرفت. با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگی اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – با هنر ظریف تر زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.

با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.

و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی احتمالا شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعهٔ متعصب، و شاه عباسی که به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشید، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش میترسیدند، اما میپرستیدند چرا که باز متحدشان کرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که زنان را سرکوب میکنند، دشمن نیستند، اما به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی خواهد آورد.

ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انسان دوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزائش غیر قابل تفکیک تر – به شرط آنکه فتنه ای نخیزد و بعد از هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.

و به شرط آنکه به فکر خود باشیم و با این و آن به این و آن بهانه در نیفتیم.

که آن هم دور از احتمال نیست، اگر چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و زور، تعصب، جهالت و خرافات فرو ریزد و بخصوص با ترک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی ایران که پیوسته راز بقایش بوده. که آن هم نمیتواند رخ دهد الا به دست تعصب و خود بینی، دشمن تراشی و همسایه ستیزی، دنیا ستیزی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، مسلمان و کافر، شیعه و سنی، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.

این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه ایران بود – و هنوز هم هست.

(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)

«دیکتاتورهای خیرخواه»

ناپلئون بناپارت

آیا در تاریخ «دیکتاتور های خیرخواه» وجود دارند؟ البته وجود دارند. مقاله ای متعلق به دو سال پیش مجله «اشپیگل» آلمان به دستم افتاد که تحلیلی بود دربارهٔ نقش و تاثیر ناپلئون در تاریخ اروپا. این تحلیل اگرچه چیز فوق العاده جدیدی نداشت، اما جالب بود. مهم است که هر از گاهی این قبیل اطلاعات عمومی خودمان را تازه کنیم و به فراموشی نسپاریم. عنوان و تعبیر «دیکتاتور» متعلق به «اشپیگل» است و اگر چه من شخصا شک دارم که مثلا چقدر میتوان ناپلئون بناپارت و یا کورش بزرگ را با تعبیر مدرن و قرن بیستمی «دیکتاتور» تعریف کرد، اما نطفه و نیت تعبیر «دیکتاتور های خیرخواه» بنظرم درست است. میتوانید بگوئید رهبران مقتدر، خودرای، یکه تاز، ولی به هر حال اینها رهبرانی بودند که هم واقعا «رهبر» بودند، یعنی ملت و کشور خود را با نگرشی دوربینانه به جلو هدایت نموده و آن را نسبت به قبل قدرتمند تر و با نفوذ تر کرده اند و هم در این رهگذر از تندروی هائی از قبیل آنچه که تاریخ در مورد چنگیز مغول و تیمور لنگ و یا هیتلر و استالین دیده است، دوری کرده و حدالامکان راه تسامح و تعامل با ملت خود و ملل دیگر را انتخاب کرده اند، اگرچه در اعمال و اجرای نقش رهبری خود راه آمرانه و خود رای منشانه ای را در پیش گرفته اند. تحلیل «اشپیگل» در باره ناپلئون بود. بعد از گذشت حدود دویست سال، این دیکتاتور تاریخ فرانسه هنوز یکی از مباحثه انگیز ترین شخصیت های اروپاست: هم بسیاری از قانون های مدنی اروپای کنونی مانند قانون طلاق و مدیریت به نوعی به شخصیت و نقش ناپلئون برمیگردد و هم بسیاری از جنگ های مدرن و خانمانسوز.

دو نمونه دیگر غربی برای «دیکتاتورهای خیرخواه» تزار پتر کبیر(«پیوتر دیوانه») از قرن هفدهم و ملکه (تزاریچه) کاترین دوم (یکاترینای کبیر) از قرن هجدهم روسیه است. مدرنیزاسیون و ادغام جامعه و فرهنگ روسیه با اروپای مدرن به جد و جهد اروپا – محور این دو حاکم قدر قدرت روس مربوط میشود.

در شرق مسلمان، حد اقل تا قرن بیستم، شاید دو چهره شاخص از این نوع رهبران قدَر قدرت و خیرخواه ملت و مملکتشان بچشم میخورند: کورش دوم هخامنشی، امپراتور ایران ۶۰۰-۵۳۰ قبل از میلاد و سلطان محمد فاتح، سلطان عثمانی و فاتح قسطنطنیه (استانبول بعدی، حدود هزار سال بعد از کورش) و فرمانروای کل بیزانس و یا روم شرقی سابق. آنها مهاتما گاندی و یا نلسون ماندلا نبودند. اما کورش ایران را به گسترده ترین امپراتوری جهان تبدیل کرد. ثروت اقصی نقاط جهان در ایران هخامنشی جمع میشد. راه ها و نظام نقلیات هخامنشی در آناتولی و شام تا بیش از هزار سال بعد از کورش هنوز مورد استفاده بود. کورش، با وجود مشت آهنین و نیروی قدرتمند نظامی اش، یهودیان را که به بابل تبعید شده بودند، به سرزمینشان بازگردانید و به آنها در بازسازی اورشلیم مساعدت نمود و همین کار را در مورد دیگر ملل نیز انجام داد و با آنها مجموعا با تسامح و تعامل رفتار نمود. سلطان محمد فاتح به امپراتوری مسیحی بیزانس، این ادامه دهنده امپراتوری روم، که بیش از ۱۱۰۰ سال پا برجا بود، پایان داد و امپراتوری اسلامی عثمانی را تا ابعاد نوینی گسترش داد که ۶۰۰ سال دوام آورد. با این وجود، سلطان محمد فاتح برخلاف بعضی از سلاطین دیگر، نسبت به اقوام و ادیان دیگر با تعامل و تسامح رفتار میکرد و حتی خود زبان یونانی را بخوبی میدانست و کلاسیک های غربی را میخواند.

در قرن بیستم هم اقلا در منطقه خودمان دو چهره در این زمینه نظررس است: رضاشاه پهلوی و مصطفی کمال آتاترک. آنها، هر کدام به طریقی، راهگشای دولت-ملت های نوین ایران و ترکیه شدند. در این باره تورج اتابکی در کتابی مفصل تحقیقی فوق العاده رهنما و پر اهمیت انجام داده است.

کسانی که به این قبیل رهبران با عینک قرن بیستم و بیست و یکم و با معیار هلی اتحادیه اروپا و منشور سازمان ملل متحد نگاه میکنند و در عالم خود آنها را «متهم به دیکتاتوری و فاشیزم و نژاد پرستی» مینمایند، بقول استاد ایلبر اورتایلیتاریخ نگار برجسته ترک، از دنیا و تاریخ خبر ندارند، فقط شعار میدهند و حرف نسنجیده میزنند.

در این چند ماه گذشته بالاخره دو کتاب بسیار ارزشمند از خانم پروفسور آلو آلاتلی، استاد تاریخ و جامعه شناسی ترکیه را خواندم. اولین آنها «ترک های سفید قهر کردند» نام دارد که شاید بعدا در جای دیگری از این کتاب بحث کنم، چرا که موضوعش به هیچ وجه محدود به ترکیه کنونی نمیشود و از یک بیماری اجتماعی ابتذال همه چیز میگوید: ابتذال و زوال هنرمندان، دانشمندان، سیاستمداران، روحانیون و دیگر اقشار جامعه در عصر سرعت، شوو، ثروت اندوزی سریع و به رخ کشیدن آن، نمایش دانشی که وجود ندارد، بحث های بی اساس و مطالعه و پرمدعا در باره همه چیز دنیا و بشریت بدون آنکه بحث کنندگان اطلاعی درمورد موضوع داشته باشند، مدرنیسم بدون درک و قبول اصول فکری آن و فقط متمرکز بر مصرف و نشان دادن و ادعا… این موضوع بحث دیگریست.

کتاب دوم خانم آلاتلی («روشنگری نه، مرحمت! – از پی رد پای گوگول. کتاب یکم») در باره تاریخ روسیه است. این فقط یک تاریخ عادی روسیه نیست. تاریخ پهناور ترین کشور جهان در رابطه تنگاتنگ با همسایگان اروپائی و شرقی اش است و تاریخ شکل گیری آنچه که بعدا شوروی و امروزه جمهوری فدراتیو روسیه شده است.

در این کتاب بحث جالبی میخوانم در باره تزاریچه یکاترینا که بالاخره در رقابت آلمان و فرانسه طرف فرانسه و اندیشه اصلاحات و انقلاب و دمکراسی فرانسوی را میپذیرد و میخواهد اصول آن را در روسیه هم پیاده کند. او شیفته و شیدای بخصوص وُلتر و در عین حال دو الهامبخش دیگر انقلاب، دنیس دیدرو و ژان ژاک روسو است، اما در راه قبول و پیاده کردن اندیشه فرانسوی دمکراسی از خود بیخود هم نمیشود و میخواهد ویژگی های جامعه، تاریخ و خُلق و خوی روس ها را هم حفظ کند.

تزاریچه بخصوص متاثر از وُلتر است، اما هر سه متفکر فرانسوی را به سن پترزبورگ دعوت میکند و از آنها خواهش میکند که پیشنهاد ها و برنامه های خود را برای پیشرفت روسیه به تزاریچه شرح دهند.

دیدرو، نماد عصر روشنگری اروپا و نویسنده اصلی «آنسیکلوپدی» که با اندیشه های خود برابری حقوق همه شهروندان ورای تعصب دینی، خرافات و امتیازات طبقاتی را تبلیغ میکند و حتی در نمونه تاهیتی بر ضد برده داری و استعمار برمیخیزد، برای مدت پنج ماه هر روز با ملکه گفتگو کرده و به او شرح میدهد که چگونه میتوان روسیه را به سرزمین رویائی ایدآل ها تبدیل کرد. تزاریچه گوش میکند، اما بعد ها در خاطراتش مینویسد: «بیشتر از اینکه استفاده کنم، کنجکاو بودم که بدانم چه میگوید… اگر قرار میشد از دستورالعمل های او پیروی کنم، در کشور پادشاهی من از نظام قضائی گرفته تا امور داخلی و مالیه، همه چیز صرفا بخاطر تئوری های غیر قابل اجرا زیر و رو میشد… آنگاه با او رک و راست صحبت کردم و گفتم: «مسیو دیدرو، به هر آنچه که محصول ذکاوت درخشان شماست، با علاقه وافر گوش کردم. با همه این اصول عالیقدر شما میتوان کتاب های بسیار خوبی نوشت، اما در آن صورت اقتصاد فوق العاده بدی به وجود خواهد آمد… در حالیکه توجه من بعنوان ملکه بیچاره یک امپراتوری بیشتر متوجه تن آدمی است و طوری که میدانیم عکس العمل تن آدمی در مقابل الم و یا شادی (از مضامین این گونه کتاب ها) فرق میکند.»

بی اختیار به یاد روسیه کنونی و تجاوز آن به اوکراین می افتم و پیش خود فکر میکنم که روسیه قرن بیست و یکم در این دویست و پنجاه سال بعد از ملکه یکاترینا واقعا تا چه حد به آمال روشنگری و برابری حقوق انقلاب فرانسه که بعدا ضمن تحولاتی دور و دراز تبدیل به اصول اتحادیه اروپا گشت، نزدیک شده یا از آن دوری جسته است.

… و به یاد رضا شاه و آتا ترک میافتم، و ایران و ترکیه امروز…

منابع:

Spiegel Online: Der Fall Napoleon. Die Geburt der modernen Diktatur, 2013
Touraj Atabaki: Men of Order: Authoritarian Modernization Under Atatrk and Reza Shah, London, 2007
İlber Ortaylı: Türklerin Tarihi, İstanbul 2015
Alev Alatlı:Beyaz Türkler Küstüler, İstanbul 2013
Alev Alatlı: Aydınlanma Değil, Merhamet! – Gogol› un İzinde I.Kitap, İstanbul 2013

(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)

موضوع زبان در ۵۰۰ سال پیش

سومین ماشین چاپ در جلفای اصفهان سال ۱۸۴۴ میلادی (ویکی پدیا)

درک تحولات زبانی در ۵۰۰ و خرده‌ای سال گذشته برای ما امروزی‌ها آسان‌تر از درک ده هزار سال گذشته است.

طبیعتا اولین چیزی که از نیمه دوم هزاره دوم یعنی بین سال‌های ۱۵۰۰ و ۲۰۰۰ به ذهن اغلب ما می‌رسد شروع تاریخ معاصر در اروپا، عصر انقلاب صنعتی، رنسانس، روشنگری، جدائی دین از دولت، سفرهای اکتشافی دریائی و البته کشف آمریکاست.

از نقطه نظر زبان، آنچه که بیش از همه و برای همه زبان‌ها اهمیت دارد، پیدایش صنعت مدرن و مکانیزه شده چاپ است که حدودا پانصد سال پیش ابتدا در اروپا و سپس در همه دنیا رایج شد و کار خواندن و نوشتن را سریع‌تر، اتوماتیک‌تر، پرمحصول‌تر و بالاخره در قرن بیستم «دیجیتالی» کرد.

صنعت چاپ ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از اختراعش به کشور‌های ما در خاورمیانه هم رسید و عملا در قرن بیستم بطور وسیع مورد استفاده قرار گرفت.

اما شرق نه فقط از نگاه صنعت چاپ، بلکه اکثر جهات دیگر که در بالا شمردیم از اروپا عقب ماند. ۵۰۰ سال اخیر از نظر سیاسی، نظامی و علمی- تکنولوژی دوره حکمرانی غرب بر شرق بود.

از نگاه زبان‌های غربی ۵۰۰ سال اخیر دوره تحکیم و غنای این زبان‌ها بود. بعضی از زبان‌های غربی مانند ایتالیائی و یا زبان‌های کوچکتری مانند چکی و استونیائی اصولا در همین ۵۰۰ سال اخیر رشد و نمو کردند.

به موازات پیشرفت علم و تکنولوژی در غرب، انتشارات درسی، علمی، فلسفی، تاریخی و ادبی هم بیشتر و عمیق‌تر شد. در بسیاری کشور‌های غربی، کار نویسندگان، شعرا و اندیشمندان برجسته‌ای مانند دانته، شکسپیر، مولیر یا گوته راهگشای زبان‌ها و ادبیات غربی گشت. شرق مسلمان این تجربه را در دو سه قرن نخست هزاره دوم میلادی کرده بود. اما جالب است که دوره فردوسی، مولانا جلال الدین و حافظ و یا ابن سینا، رازی و بیرونی دیگر در شرق ادامه نیافت.

حالا نگاهی به سرزمین‌های مقابل اروپا در شرق بکنیم. ۵۰۰ سال مورد نظر ما در استپ‌های اورآسیا چگونه گذشت؟

در این دوره متصرفات سابق چنگیزی در فرارود و آسیای میانه، شمال شرق و غرب دریای خزر و دریای سیاه در حال فروپاشى و هرج و مرجی بدوی بود. نوادگان امیران مغول و ترک در کشاکشی جدی بر سر تقسیم باقیمانده میراث امپراتوری چنگیزی بودند. همه جا خان‌های بزرگ و کوچک حکم می‌راندند. از قزل اوردا و کریمه تا قازان، آستراخان، سیبری و خان نشین ازبک، خان‌های مختلف که قبایلشان کاملا یکجا نشین نشده بودند، در حال تبانی و یا جنگ و ستیز با یکدیگر قرار داشتند. آنها‌ برای حفظ خود، گاه تحت‌الحمایه روسیه نوپا و‌گاه دست نشانده عثمانی می‌گشتند. بعضی از آن‌ها موفق می‌شدند اقلا برای مدت معینی حاکمیتی نسبتا با ثبات به وحود بیاورند و بعضی‌ها در طوایف و قبایل دیگر حل می‌شدند. بعضی از ملت‌های کنونی آسیای مرکزی مانند قزاق‌ها شروع دولتداری خود را از این دوره می‌دانند. قرقیز‌ها هم که تحولاتی مخصوص به خود از سر گذرانده بودند و مشترکات بسیاری با قزاق‌ها داشتند، دارای حاکمیت‌های ایلی خود بودند.

در این میان یکی از خان‌های آسیای میانه بنام شیبک خان ازبک معروف به محمد خان شیبانی توانست طوایف وابسته به خود را متحد کرده، از سیبری به سرزمین ازبکستان کنونی بیاورد و در آنجا با پایان دادن به باقیمانده حاکمیت تیموری، حکومتی نسبتا با ثبات و یکجا نشین تاسیس کند.

این‌‌ همان شیبک خان بود که مسلمان سنى مذهب شده بود و در همدستى با سلاطین عثمانى که در غرب بر ضد ایرانیان صفوى می‌جنگیدند، جبهه شرقى جنگ با صفویان را باز کرده بود. خان نشین شیبانی ابتدای دولتداری ازبک‌ها و آغاز ادبیات جغتائی (چاغاتای)- ازبکی محسوب می‌شود. شیبک خان که از نوادگان چنگیز بود، مانند تیمورعملا ترک زبان شده بود، اما زبان رسمى دربار شیبانی، فارسى بود، اگرچه ترکى جغتائى (ازبکى قدیم) نیز به تدریج زبان دربار و شعر و ادب می‌شد. شاعر معروف علیشیر نوائى هروى که از ادیبان و نخبگان دوره تیموریان بود، در این دوره زیست. اما نوائی با خان نشین شیبانی کاری نداشت. حتی برعکس، نوائی جزو ادیبان دوره سلطان حسین بایقرا از نوادگان تیمور بود که از طرف شیبک خان سرنگون گردید. او با اشعار ازبکى- اویغورى و فارسى خود همراه با هم عصرش محمد فضولى بغدادى بنیانگذار شعر و ادب ترکى شناخته می‌شود – یکی ترکی قپچاقی-قالموقی و یا شرقی و دیگری ترکی اغوزی و یا غربی. همزمان، یکی دیگر از خان‌های تیموری که از شیبانی شکست خورده بود، با سربازان خود به هندوستان گریخت و در آنجا حکومت ترکى – مغولی – هندی گورکانیان («موغال») را تشکیل داد. زبان و ادبیات دوره سلطنت گورکانیان هم فارسى بود.

این هرج و مرج در دشت‌های شمالی تا قرن نوزدهم ادامه پیدا کرد. در این قرن روسیه با جنگ‌های علیحده علیه خان‌نشین‌ها و ایران قاجار، تقریبا تمام آسیای میانه و قفقاز را تصرف کرد. از آن دوره به بعد حاکمیت روسیه و سپس شوروی شروع می‌شود. جالب است که حتی در قرن نوزدهم حکومت کوچکی که از خان نشین وسیع شیبانی باقی مانده بود با نام «خان نشین بخارا» به حیات خود ادامه داد. اما با حاکمیت شوروی، خانات بخارا نیز مانند دیگر خان‌نشین‌ها سقوط نمود. سقوط خان‌نشین‌های مرو در شرق و گنجه، قره باغ، دربند، ایروان، تفلیس، نخجوان و شیروان در قفقاز ضمنا پایان رسمی حاکمیت ایران بر این مناطق نیز بود، اگرچه ایران عملا دیگر کنترل چندانی بر اکثر آن‌ها نداشت.

دردوره شوروی در آسیای میانه و قفقاز به صورتی مصنوعی مرزهایی «قومی» بین جمهوری‌های جدید شوروی کشیده شد. با تصمیم مرکز یعنی مسکو به هرکدام از این جمهوری‌ها عنوان «ملت» و زبان مخصوص به خود با حروف، الفبا، واژگان و تاریخ نویسی متمایزی داده شد. لهجه‌های محلی یک‌شبه تبدیل به «زبان ملی» با الفبا، دستور زبان و قواعد مخصوص بخود و متمایز از دیگر گونه‌های ترکی شدند.

عموما تلاش می‌شد زبان‌های ترکی (ترکیک) از یکدیگر متمایز و از ترکی‌های ایران و ترکیه کاملا متفاوت نشان داده شوند. ملت‌سازی و تاریخ نویسی شتابزده، بدون شک عواقبی هم داشت. در هر جمهوری چند «جزیره خاکی» (آنکلاو) متعلق به جمهوری‌ها و ملت‌های نوین همسایه نهاده شد که پیوسته سرچشمه اختلافات گردید. قوم قراقالپاق که همیشه بخشی از قزاق‌ها به حساب می‌آمد و زبانش هم شباهت بسیاری به قزاقی داشت، بخشی از ازبکستان شد. قرقیزستان امروزی ابتدا «قزاقستان» نامیده شد و به قزاقستان امروزی نام «قارا قرقیزستان» («قرقیزستان سیاه») داده شد. در ازبکستان لهجه شمال این منطقه که تابع قوانین «هماهنگی مصوت»‌ها نبود بی‌آنکه دلیلش روشن باشد بصورت زبان، تلفظ و املای معیار و دولتی در آمد.

بعضی‌ها گفته‌اند که نیت مسکو از این اقدامات اساسا ایجاد اختلاف و دشمنی بین جمهوری‌ها و پاشیدن تخم جدائی کامل فرهنگی آن‌ها از ایران و ترکیه بود. اما احتمالا بی‌اطلاعی و یا سهل انگاری رهبری شوروی هم نقشی در این بی‌نظمی بازی می‌کرد.

همین اتفاق با زبان فارسی تاجیکی هم افتاد. لهجه و تلفظ محلی منطقه تبدیل به فرهنگ لغات و قواعد دستوری فارسی این منطقه شد که هنوز هم پا برجاست. در پنج کشور ترکی زبان آذربایجان، ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان و همچنین تاجیکستان ایرانی زبان، الفبای رسمی در عرض ۷۰ سال سه بار تغییر یافت. به موازات همه این تحولات، اگرچه زبان‌های جدید این جمهوری‌ها مقام «رسمی» یافته و دیگر در مدارس تدریس می‌شدند، زبان واقعی خود این جمهوری‌ها و سرتاسر شوروی که وسیله موفقیت و پیشرفت اجتماعی شمرده می‌شد، روسی بود.

بعد از یک مرحله کوتاه تغییر الفبا از عربی- فارسی به لاتین در سال‌های ۱۹۲۰، این ملت‌های نوین بزودی ناچار به قبول الفبای روسی با اشارات و علامات دیگری شدند. فرهنگ لغات این زبان‌ها پر از واژگان و اصطلاحات روسی گردید. این هم تاحدی قابل فهم بود چرا که این زبان‌ها در آن دوره تاریخی صاحب واژگان مناسب برای زمینه‌های تخصصی علمی و تکنولوژیک و زندگی معاصر اجتماعی و اداری نبودند. بعد از سقوط شوروی در اوایل سال‌های ۱۹۹۰، الفبای آذربایجان، ترکمنستان و ازبکستان باز تغییر یافت و این بار لاتین شد. همه این تغییرات باعث بی‌نظمی و قطع تداوم فرهنگی در کشور‌های نوپائی گردید که دولتداری و زبان ادبیشان بسیار جوان و بی‌تجربه بود، اگرچه در این دوره سواد خواندن و نوشتن، نشر آثار علمی و ادبی و تحصیل پایه به زبان‌های رسمی نو در این سرزمین‌ها باعث رشد فرهنگی شد.

در آسیای صغیر (اساسا ترکیه) و خاورمیانه‌ی این دوره شاهد صعود امپراتوری عثمانی هستیم که به غیر از تصرفات خلافت عباسی، در دوره اوج خود، بخش اعظم بالکان و قسمتی از اروپای مرکزی را هم به بنیه خود الحاق کرد. اما امپراتوری عثمانی مدلی از امپراتوری‌های پیشامدرن بود که تکیه‌گاه تولید صنعتی، پیشرفت اجتماعی، علمی و تکنولوژیک نداشت و حتی تا قرن بیستم اساسا بر جامعه‌ای دهقانی استوار بود. از سوی دیگر اروپا به سوی ملت- دولت‌های جداگانه و منسجم می‌رفت و حتی توان اتریش ِ صنعتی، برای حفظ سرزمین‌های کنونی مجارستان، چک و یا اسلوواکی همسایه و مسیحی در امپراتوری «هابسبورگ» کافی نبود.

با اینهمه قرن بیستم برای هر سه زبان منطقه نزدیک ما یعنی فارسی، ترکی و عربی شکوفائی زبان، چاپ، خواندن و نوشتن و مستحکم‌تر شدن زبان مشترک و معیار، یعنی هر سه زبان رسمی و نوشتاری را به همراه آورد. این دوره برای ایران، ترکیه، افغانستان و کشور‌های نو استقلال عربی که بدنبال فروپاشی امپراتوری در اوایل قرن بیستم مستقل شدند و همچنین کشور‌های آسیای میانه و قفقاز که در ترکیب اتحاد شوروی بصورت جمهوری‌های شوروی درآمدند، دوره افزایش سواد، نشر کتاب و مطبوعات و آموزش زبان رسمی و مشترک کشور بود. تعداد کتاب‌ها و مطبوعاتی که در هرکدام از کشور‌های منطقه نزدیک ما در سده بیستم چاپ و پخش شد، احتمالا از مجموع آنچه که در ۱۰۰۰ سال قبل از آن بچاپ رسیده و خوانده شده بود، بمراتب بیشتر است. حتی از نویسندگان این منطقه، نجیب محفوظ از مصر و اورهان پاموک (اورخان پاموق) از ترکیه در قرن بیستم جایزه ادبی نوبل را گرفتند. در ترکیه نیز الفبا بعد از اعلان جمهوری در سال ۱۹۲۳ به لاتین تغییر یافت و سیاست «پاک کاری» ترکی از واژگان، اصطلاحات و تاثیرات فارسی و عربی در پیش گرفته شد که مجموعا به بیگانگی نسل‌های جوان از میراث ادبی و فرهنگی خود منجر شد. ایران و کشورهای عربی از مدل ترکیه در تغییر الفبا و «پاک کاری» زبان پیروی نکردند. اما مجموعا در اکثر کشور‌های منطقه و از جمله ترکیه، ایران و کشور‌های عربی کوشش‌های انطباق این زبان‌ها به واژگان علمی، اجتماعی و تکنیکی مدرن موفقیت آمیز بود. 

(ادامه دارد)

(اصل این نوشته بخشی از فصل «سرگذشت زبان ها» است که در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)

زبان عربی و گسترش آن

جغرافیای کاربرد عربی همچون زبان نخست

اولین نشانه‌های زبان عربی و یا باصطلاح «پروتو عربی» در جنوب شبه جزیره عربستان یعنی یمن کنونی پیدا شده است که الفباهای ابتدایی خود را داشتند و بعدها از بین رفتند. عربی کنونی تنها لهجه باقیمانده اما رایج زبان‌های شمال شبه جزیره عربستان است که در دوره باستان وجود داشتند. عربی معاصر صد سال پیش از اسلام قوام گرفت و با قران کریم بصورت استاندارد و کلاسیک در آمد. الفبای کنونی عربی مبتنی بر نظام «ابجد» است که ریشه آن هم مانند الفبای عبری از الفبای فنیقی و آرامی است.

در سال ۶۱۱ میلادی، عربی فقط زبان مردم قبایل شبه جزیره عربستان بود که جمعیت زیادی هم نداشت. صد سال بعد اعراب مسلمان از اسپانیا تا سند در پاکستان امروز و فرارود آسیای میانه در ایران ساسانی را تحت حاکمیت خود درآورده بودند. در تاریخ مکتوب بشری تعداد امپراتوری هایی که به این سرعت و وسعت گسترش یافته مدت زیادی پا برجا مانده‌اند زیاد نیست. تعداد حتی کمتری از آن‌ها باعث دگرگشت دین و زبان برخی از مناطق تحت تسلط خود شده‌اند. امپراتوری‌های خلفای راشدین، امویان و عباسیان در ۵۰۰ سال بعد از ظهور اسلام توانستند اسلام را به دین اکثریت آسیای میانه، پاکستان و ایران کنونی، می‌انرودان، خاورمیانه و شمال و شرق آفریقا تبدیل کنند و از عراق تا مصر و مراکش زبان بسیاری از مناطق تحت سلطه خود را به عربی تغییر دهند.

بیشک یک علت مهم گسترش زبان عربی فتوحات اسلامی بوده که آن هم زیر پرچم دینی جدید یعنی اسلام انجام گرفته است. با این ترتیب همانند رابطه تنگاتنگ اوستائی و آئین زرتشتی، عبری و دین یهود، و یا لاتین – یونانی و مسیحیت، بقا و گسترش زبان عربی نیز به جز عامل نظامی و سیاسی، دلایل روشن دینی نیز داشته است.

پیش از اسلام خط عربی چندان مورد استفاده نبود، اما زبان شفاهی و بخصوص شعر شفاهی عربی رواج بسیاری بین قبایل صحراگرد یافته بود. تقریر قرآن و اشعار اعراب بدوی که «عربی سره» شمرده می‌شد پایه عربی کلاسیک را بوجود آورد که بخاطر استفاده مستمر و گسترده در دستگاه اداری، نظامی، شرعی، علمی و امور مدنی گسترش یافت. تکیه اصلی دستوری و حتی لغوی عربی کلاسیک بر قرآن باعث شده است که از ظهور اسلام تا کنون زبان «کتابی» و یا «ادبی» عربی فرق چندانی نکند، در حالیکه کاربرد شفاهی آن در کشورهای مختلف عربی بسیار رنگارنگ است.

در سرزمین‌های شرقی امپراتوری روم از قبیل سوریه، فلسطین و مصر، زبان یونانی از فتوحات اسکندر مقدونی در سده چهارم قبل از میلاد تا تقریبا هزارسال بعد زبان حکام، لشکر و مدیران دولتی بود. به غیر از این، احتمالا بخشی از مردم شهرها هم یونانی زبان بودند (یا یونانی زبان شده بودند)، اگرچه مردم روستاها مانند قرن‌ها پیش از آن به زبان‌ها و لهجه های خود از قبیل آرامی جدید آشوری (سریانی) و یا مصری (بعدها موسوم به قبطی) تکلم می‌کردند. در آناتولی و باقیمانده بیزانس و یا روم شرقی هم وضعیت مشابهی موجود بود با این فرق که در اینجا یکی دو زبان دیگر از قبیل لهجه‌های گوناگون فارسی میانه (پهلوی) و زبان ارمنی نیز تکلم می‌شد.

عربی در شمال آفریقا هم که زبان‌های قبطی، یونانی، لاتین و بربری رایج بود، رسوخ کرد و به زبان اکثریت تبدیل گردید. اگرچه امروزه درمصر قبطی و یا یونانی دیگر عملا از بین رفته، اما بربرها که بیشتر در صحراها زندگی می‌کردند، در لیبی و بخصوص الجزائر و مراکش کنونی توانسته‌اند تا حدی زبان خود را حفظ کنند.

در بیزانس و یا امپراتوری روم شرقی اعراب نتوانستند بدنه اصلی آناتولی را فتح کنند. این کار ۴۰۰-۵۰۰ سال بعد از اسلام نصیب ترک‌های سلجوقی شد. اما میانرودان و یا بین النهرین یعنی عراق و غرب آن که پیوسته بین ایران و روم مورد کشاکش بود، مسلمان و بخش جنوبی آن عربی زبان شد، در حالیکه تا اسلام، زبان مردم این مناطق همانند سوریه و لبنان کنونی یونانی، آرامی و فارسی بود.

مدتی بعد از ظهور اسلام، خلافت اسلامی پایتخت خود را از شام (دمشق) به بغداد در نزدیکی پایتخت سابق ایران ساسانی بیستون آورد و این اقدام تاثیر اسلام و زبان عربی را در میانرودان بیشتر هم کرد.

کوچ انبوه اعراب ابتدا شهرها و بتدریج شهرستان‌ها و روستاهای خاورمیانه عربی کنونی را فراگرفت. در شمال عراق کُردی احتمالا بخاطر کوهستانی بودن منطقه پا برجا ماند. اما زبان شهرهای میانرودان و طبقه حاکم، دیوان و لشکر که تا آن زمان فارسی بود، از بین رفت و عربی جایگزین آن شد. بتدریج در عرض پانصد سال بعد شهرهای کوچک و روستاهای منطقه هم که آرامی و یا آسوری و یونانی زبان بودند، عربی زبان شدند، اگرچه هنوز گروه‌های کوچکی از زبان‌های باستانی در همه این کشورها به حیات خود ادامه می‌دهند (جانسون، ص ۱۰۶).

لشکر اسلام توانست ایران ساسانی را که هم بخاطر اختلافات درونی و هم جنگ‌های فرسایشی با روم فرتوت شده بود، در مدت کوتاهی تحت تسلط خود در آورد. اما چگونه شد که برخلاف میانرودان و یا مصر، زبان ایران عربی نشد؟

بنظر بعضی از دانشمندان احتمالا یک علت این امر آن بوده است که در زمان ظهور اسلام، فارسی در سرتاسر ایران، چه شهرها و چه روستاهای آن، زبان غالب و پخته‌ای بوده و ثانیا ایران به اصطلاح «سرزمین اصلی» این زبان بوده که قرن‌ها همچون زبان اصلی یک امپراتوری وسیع عمل کرده است. از سوی دیگراعراب اگرچه بدنبال اشغال ایران در بعضی شهرهای آن مستقر شده‌اند، اما اکثر آن‌ها نه برای زندگی و اقامت، بلکه برای فتح و حکومت کردن آمده و سپس رفته‌اند و ثانیا تعداد آن‌ها چندان انبوه نبوده است (جانسون، همانجا).

اینجا در رابطه با تغییر زبان و دین شاهد سه دگرگشت هستیم: بعضی‌ها مانند اکثر شهریان جنوب عراق، سوریه و لبنان و سپس روستاهای این مناطق، هم دین و هم زبان خود را عوض کردند. امروزه این‌ها اکثریت مسلمان و عربی زبان سرزمین‌های خود را تشکیل می‌دهند.

بعضی از گروه‌های مردم مانند مسیحیان سوریه و لبنان، قبطیان مصر و یا دروزهای لبنان عربی زبان شدند اما دین خود را تغییر ندادند. این‌ها امروزه در سرزمین‌های خود مانند سوریه، مصر و لبنان اقلیت‌های نسبتا کوچکی هستند.

بعضی‌ها مانند ایرانیان و کُردهای میانرودان اسلام را پذیرفتند اما زبان خود را تغییر ندادند.

بعضی‌ها هم مانند یهودیان فلسطین و اسرائیل و یا ایزدیان شمال میانرودان نه دین خود را تغییر دادند و نه زبان خود را.

بیشک واکنش هر کدام از این گروه‌های مردم علل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی مخصوص خود را داشته است.

زبان فارسی در ایران پا برجا ماند و طوری که در پیش هم دیدیم، حتی نسبت به قبل شکوفاتر و غنی‌تر هم شد. می‌توان گفت دویست سال بعد از اسلام دوران شکوفایی شعر و ادب، علم، هنر و فلسفه ایرانی-اسلامی شروع شد و این، در مقایسه با دوره‌های قبل و بعد از اسلام دوره‌ای به راستی «زرّین» بود.

بدنبال ظهور اسلام، فارسی میانه و یا پهلوی که زبان سرتاسری و مشترک ایران شده بود، دو پشتوانه اساسی خود یعنی دولت ساسانی و دین زرتشتی را از دست داده بود.

در مقابل، بدنبال حاکمیت اعراب و قبول اسلام، در ایران هم زبان عربی به جهت قرآنی بودن خود و فراگیری همه علوم و موضوعات دینی و فلسفی، شرعی، حقوقی و علمی، تاثیر عمیق و همه جانبه‌ای بر زبان فارسی گذاشت. این تاثیر از خط، واژگان و صرف و نحو گرفته تا حتی تلفظ و طبعا الفباء و املاء نمایان بود.

بیشک برآورد درصد وامواژه‌های عربی در فارسی می‌تواند بسیار گوناگون باشد و بسته به دوره و موضوع تالیف و خود مولف فرق کند. اما طبق بعضی تخمین‌ها درقرن دهم م سهم واژگان و تعابیر و اصطلاحات عربی در فارسی متوسط آثار ادبی ۳۰ درصد بود و این مقدار ۲۰۰ سال بعد یعنی در قرن دوازدهم تا پنجاه درصد رسیده بود (صادقی، ۲۲۹-۲۳۱). به تخمین «پری» امروزه سهم لغات و اصطلاحات عربی در یک «واژگان روزمره ادبی» فارسی حدود چهل در صد است (پری ۲۰۱۱). اما طوری که گفتیم، دامنه این تاثیر فراتر از واژگان می‌رود و بسیاری از زمینه‌های دستور زبان و حتی نظام تلفظ را نیز بی‌تاثیر نمی‌گذارد.

ایرانیان بعد از قبول خط و الفبای عربی، برای بهتر نوشتن زبان خود چهار حرف جدید (پ، چ، ژ، گ) را به الفبای عربی اضافه کردند که در نتیجه به خط و الفبایی که امروزه ایرانیان بکار می‌برند خط عربی – فارسی و یا صرفا «خط فارسی» می‌گویند. حروف چهارگانه فارسی حتی در متون عربی و دیگر زبان‌ها مانند ترکی و بخصوص در املای کلمات غیر عربی هم به کار برده می‌شد. ضمنا در مقابل تاثیر شدید واژگان عربی بر فارسی، واژگان فارسی نیز بر عربی بی‌تاثیر نیوده است.

با اینهمه، بنظر بسیاری از پژوهشگران، در هزار سال بعد از شروع تاثیر عربی بر فارسی، ایرانیان زبان و فرهنگ خود را به خوبی حراست کرده و غنی‌تر نموده‌اند، تا جاییکه یکی دو قرن بعد از اسلام، فارسی تبدیل به زبان شعر، هنر و ادب عالم اسلام شد و مدت‌ها این موقعیت خود را حفظ کرد.

پری می‌نویسد ایرانیان بطور سنتی از زبان خود پاسداری کرده و به گونه ای معتدل (و نه به درجه تندروانه ترک‌ها) کوشش نموده اند تا جائی که می‌شود، از به کارگیری بیش از حد لغات عربی دوری کنند و واژگان تکنیکی مدرن را طبق اصول زبان فارسی و برمبنای دستور زبان واژگان فارسی ساخته، رایج نمایند. به نظر او حتی در دوره جمهوری اسلامی نیز که وزن دین و زبان عربی نسبت به دوره قبل از آن بیشتر شد، این روند کلی حفظ و اصلاح زبان فارسی همراه با احتیاط کاری و دوری از اقدامات تندروانه در سیاست زبان، ادامه یافته است (پری، همانجا).

به احتمال زیاد تاثیر پذیری فارسی از زبان عربی به غنای آن ودرخشش هزار ساله‌اش بعد از اسلام کمک زیادی نموده و در عین حال حد نگهداری سنتی ایرانیان در اصلاحات زبان فارسی نیز در تداوم این زبان و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر نقش مهمی بازی کرده است.

(اصل این مقاله بخشی از فصل «سرگذشت زبان ها» است که در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)

کتاب «ریگ آمو» به صورت پی دی اف

فکر کنم از نظر حقوقی دیگر میتوانم کتاب «ریگ آمو» را که سه سال پیش در لندن منتشر شده بود، به صورت «پی دی اف» و رایگان در اختیار عموم بگذارم. مقدمه کتاب را برای آشنایی علاقمندان در اینجا میگذارم. این کم و بیش همان کتاب «ترکان ایران و ایران ترکان» است که در سال ۱۴۰۱ با دیباچه دکتر ویلم فلور و ویراست کارشناسانه علیرضا بهشتی و تغییراتی جزئی (اما بسیار مهم و مفید از جمله نقشه های تاریخی جدید) از طرف «نشر روزنه» در تهران منتشر شد. لینک دانلود کامل کتاب را در پایان مقدمه زیر خواهید یافت. امیدوارم برای علاقمندان تاریخ ایران جالب باشد.

*****

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی های او

زیر پایم پرنیان آید همی

ابوعبدالله رودکی

تقدیم به خاطره استاد ریچارد ن. فرای (1920-2014)

To the memory of Professor Richard N. Frye (1920-2014)

مقدمه نویسنده

تاریخ نگاران در بررسی گذشته سرزمین ها و اقوام مختلف، برخی دوره های تاریخی را «سرنوشت ساز» می نامند، چرا که از نگاه آنان تحولات پر فراز و نشیب این دوره ها بر سرنوشت بعدی این سرزمین ها و اقوام، مُهری پایدار زده ­اند. همه این تحولات لزوما خوب یا بد،  افتخار آمیز و یا ننگ آور نیستند، بلکه اغلب مخلوط و معجونی از رویدادها و نقاط عطفی هستند که در دوره های خاصی با حدّت و شدت چشمگیری بروز کرده و در مجموع در ذهن قشر علاقمند به این موضوع، تاریخ آن سرزمین و یا قوم را می سازند.

اگر آغاز تاریخ مکتوب سرزمین ایران را با تاسیس دولت ماد در سال 678 پ. م. و یا امپراتوری هخامنشی در 459 پ. م. یعنی تقریبا 2600 سال پیش قبول کنیم، دوره ششصد ساله از فتح ایران ساسانی توسط اعراب (تقریبا 650 م.) تا حمله مغول و پایان خلافت عباسیان (تقریبا 1250 م.) را باید مطمئنا یکی از آن دوره های سرنوشت ساز تاریخ نه تنها ایران، بلکه دنیای اسلام به شمار آورد.

بگذارید برای خوانندگانی که درباره تسلسل حوادث مهم تاریخی این دوره اطمینان کامل ندارند، رئوس مهم آن را یادآوری کنیم. در واقع برای درک درستی از این دوره، یک آگاهی کلی از خطوط اصلی تحول تاریخی تمام این منطقه در چشم اندازی طولانی تر از این ششصد سال لازم است. از این جهت در پایان کتاب گاهشماری فشرده از مهم ترین تحولات منطقه داده ایم و به خوانندگان این کتاب توصیه میکنیم که هم برای درک درست تر این دوره و هم اصولا دریافت آگاهی کلی درباره بستر حوادث تاریخی منطقه، این سیر تحولات را از نظر دور ندارند. 

در همین دوره بود که اکثریت مردم ایران در شرق تا ماوراءالنهر و آسیای میانه  و در غرب تا عراق، سوریه، شرق قفقاز، آناتولی شرقی و مرکزی اولا مسلمان شدند و ثانیا همگی تحت حاکمیت یک دولت ابتدا عربی (اموی، عباسی) و سپس ترکی-ایرانی (سلجوقی) در آمدند. در همین دوره بود که اکثریت ایرانی زبانان اعم از خود ایران و ماوراءالنهر در یک دولت واحد با زبانی مشترک جمع آمدند. این «زبان مشترک»،  همان فارسی معاصر «دری» بود که بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی)، همراه با آمیزش با گویش های دیگر ایرانی و با تاثیر واژگان و دستور زبان عربی و قبول خط عربی، غنی تر و در عین حال ساده تر شد و در کنار عربی، تبدیل به زبان فرهنگی همه مسلمانان از کاشغر و هند تا بغداد و شام گردید.

این همان دوره بود که خلافت اسلامی به یاری جنبش های ولایات شرقی ایران و به خصوص خراسان، از امویان به دست عباسیان افتاد. عباسیان برخلاف پیش کسوتان خود که اساسا نمایندگان جامعه و قبایل عربی بودند،[1] به یاری فرماندهان، وزیران و بوروکرات های ایرانی، دولت­داری خلافت را به روی غیر اعراب مسلمان نیز باز کرده، سبک مدیریت امپراتوری ساسانی را در پیش گرفتند و از این طریق، اسلام، به تعبیری، به دین و فرهنگی جهانی تبدیل گردید.[2]

در نهایت در همین دوره بود که  اقوام ترک آسیای میانه که تا ظهور اسلام غالبا در حال زندگی چادرنشینی در دشت های میان ایران و چین به سر میبردند، به وطن های نو و اسلامی خود سرازیر گشتند و به تدریج حاکمیت اصالتا ترکی خود را در سرزمین های ایرانی، با دولت­داری، زبان و فرهنگی اساسا ایرانی و بر پایه مشترکات دینی عربی-اسلامی بنا نهادند.

پستی و بلندی های سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در این دوره بیشمار بودند. لیکن شکی نیست که پس از گذشت تقریبا هزار سال از آن دوره، اگر یک یا چندی از تحولات این ششصد سال رخ نمی داد و یا مسیر دیگری می پیمود، مردم سراسر منطقه امروز آسیای مرکزی و غربی و همچنین خاورمیانه از بسیاری جهات در محیط و شرایط دیگری به سر می بردند.

در اوایل اسلام، منطقه بزرگ خراسان و ماوراءالنهر نقشی نه تنها موثر، بلکه تعیین کننده در روند این تحولات داشت، زیرا نخستین قیام های جدی بر ضد امویان و به نفع عباسیان از این ولایات در شرق ایران آغاز شده، سپس به عراق و شام سرایت کرد، تا اینکه خلافت اموی مستقیما تحت فرماندهی ابومسلم خراسانی سرکوب گردید و خلافت به عباسیان رسید. پس از آن، شرق ایران و ماوراءالنهر مدت ها در نزد خلفای بغداد و به خصوص مامون که مدتی حاکم خراسان و خود از مادری ایرانی بود، مقام خاصی داشت، به ویژه از این جهت که مامون در دوره خلافت برادرش امین که می خواست او را از جانشینی خود محروم کند، با کمک و تلاش مستقیم طاهر بن حسین، فرمانده خراسانی و بنیانگذار دودمان ایرانی طاهریان، به خلافت رسید.

نکته نهایی در اهمیت نقش خراسان و به خصوص ماوراءالنهر موقعیت جغرافیایی این منطقه به عنوان دروازه ورود قبایل متعدد و انبوه سواران مسلح ترک از دشت های میان چین و ایران باستان به دنیای اسلام بود که ابتدا خراسان بزرگ و مابقی ایران و سپس عراق، شام و حجاز و مدتی بعد روم شرقی را گرفته، آن را تبدیل به ترکیه کنونی نمودند.

جالب این است که ایرانیان در حکومت های ترکان غزنوی، قراخانی، سلجوقی و خوارزمشاهی، زمام امور را  در ابعاد علمی، ادبی و فرهنگی و نیز از جنبه بوروکراسی دولتی عینا مانند حکومت خلفای عباسی در دست داشتند. در طول این چند صد سال که تا صفویان ادامه یافت،  سلاطین و امرای ترک زبان اساسا سلطنت مرکزی و حاکمیت ایالات و فرماندهی لشکر را در دست خود نگه داشته، حکومت می نمودند، در حالی که هم این قشر سلاطین، حاکمان و امیران و هم قبیله های ترک زبان که اصالتا از آسیای مرکزی به این وطن های جدید خود آمده بودند، به تدریج، اما به طور مستمر، از نگاه تیره و تبار و همچنین عادات و فرهنگ در آمیزش مدام با مردم بومی فلات ایران، روم شرقی و خاورمیانه قرار گرفتند و چند نسل بعد به بخش لاینفکی از مردم بومی تبدیل شدند.

این، زمینه ساز دو دولت جدید بعدی منطقه یعنی صفویان و عثمانی بود. برخی از دانشمندان، این مرحله را دوره دولت­داری و «سنت ترکی-ایرانی» نامیده ­اند.[3] منطقه خراسان و ماوراءالنهر از این جهت هم نقشی اساسی در تاریخ ایران، ترکیه و کلا عالم اسلام بازی کرده است.

آنچه که در اینجا آورده می شود، شرح ششصد سال نخست ماوراءالنهر پس از فتح ایران ساسانی توسط  لشکریان مسلمان عرب است. اما به دلیل همه عواملی که ذکر شد و در سرتاسر این نوشته خواهد آمد، تاریخ ماوراءالنهر، چه پیش و چه به خصوص پس از اسلام، با تاریخ خراسان، مابقی ایران و جهان اسلام در هم تنیده است. آنچه که مورخین «ایران تاریخی»، «ایران شرقی»، «خراسان تاریخی» یا به گفته مورخین فرانسوی «ایران بیرونی»[4] خوانده ­اند، دست­کم از هزار سال پیش از اسلام، از نظر فرهنگ و زبان، ایرانی، یعنی ایرانی شرقی بود.[5] در عین حال، این منطقه حائل میان ایران باستان و فرهنگ های چین و هند،  آثار فرهنگی، اجتماعی و مناسبات با این همسایگان و فرهنگ ها را نیز در خود به همراه داشت و هنوز هم دارد. از این جهت اگرچه عنوان این کتاب «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر» است، اما خواهیم دید که تاریخ ماوراءالنهر را تا اسلام و بعد از آن، از نگاه فرهنگی-زبانی و سیاسی-اجتماعی نمی­توان جدا از تاریخ ایران و دنیای اسلام بررسی نمود.

چنانکه خواهیم دید، اداره دولتی و تحولات اقتصاد، زبان و فرهنگ این سرزمین در دوره مورد نظر این کتاب نیز چه در دوره های خلافت اموی و عباسی، و چه سلسله های بعدی ایرانی و ترک مشترک بوده است.

ممکن است بسیاری ازما از فراز و نشیب این دوره تاریخی بی خبر باشیم و حتی اغلب شاید ندانیم که منظور از «ماوراءالنهر» دقیقا کدام سرزمین ها در کدام یک از کشورهای کنونی دنیا هست.

این کتاب در درجه نخست برای کسانی نوشته شده که تخصصی در تاریخ ندارند، حتی با توالی تحولات مهم تاریخی در این دوره چندان آشنا نیستند، اما به تاریخ علاقمند هستند و مایلند بسیاری از جزئیات و تحولات مهم سیاسی این دوره را بدانند. از این جهت این کتاب اولا کوتاه تر از آن است که ممکن است برخی خوانندگان انتظارش را داشته باشند. ثانیا در جریان شرح و تحلیل های تاریخی، گاه نیاز به بازگشت و یادآوری دوباره برخی اتفاقات پیش خواهد آمد. از سوی دیگر، به خاطر پیچیدگی و چند لایه بودن بعضی موضوعات، پرداختن به همه جوانب این تحولات (از جمله نقش و اهمیت دودمان های طاهریان و خوارزمشاهیان) و یا روند دقیق ترک زبان شدن برخی مناطق خراسان باستان و ماوراءالنهر (مانند ازبکستان و ترکمنستان کنونی) و یا زندگی اجتماعی، اداره دولتی، تجارت، هنر و معماری این دوره میسر نبود.  لذا نویسنده از بابت اینگونه موارد و کمبود ها از خوانندگان پوزش می طلبد.

لازم به تذکر است که نویسنده، برخلاف برخی منابع و دانشمندان غربی، فرقی میان «آسیای میانه»[6] و «آسیای مرکزی»[7] نمی گذارد و هر دو را به یک معنا به کار می برد. کاربرد این دو تعبیر در هر کشور فرق داشته و دچار تحول شده است. از نگاه تاریخی هر دوی این تعبیرها به سرزمین‌های اقوام گوناگون میان تمدن های چین باستان، ایران و بیزانس اطلاق شده است. اما برخی نویسندگان میان بخش شرقی این سرزمین‌ها یعنی مناطق مرزی و فرامرزی چین و روسیه مانند کاشغر، تولا، مغولستان و تبت از یک سو و بخش غربی آن یعنی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی فرق گذاشته، بخش شرقی را «آسیای داخلی» و بخش غربی را «آسیای مرکزی» نامیده‌اند. مدتی است که برخی نویسندگان برجسته این حوزه مانند دنیس ساینور[8] تعبیر عمومی تر و از نگاه آنان درست تر «اوراسیای مرکزی» را پیشنهاد کرده‌اند. در تاریخ ایران و عموما دنیای اسلام چنین تفکیکی نبوده و همه را معمولا «آسیای مرکزی» (عربی: آسیا الوسطی، ترکی: اورتا آسیا) نامیده‌اند، اگرچه در برخی نوشته های جدیدتر فارسی، عربی و ترکی  نیز، برای تاسی از تفکیک مزبور، تعبیر های آسیای میانه، «آسیا الداخلیه» و «ایچ آسیا» صرفا برای بخش های شرقی این سرزمین‌ها به کار می رود، در حالیکه «آسیای مرکزی» تنها پنج کشور سابق شوروی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و  تاجیکستان را دربر می‌گیرد.

عباس جوادی،

مونیخ، آلمان، فوریه 2021


[1] Barthold: Turkestan, p. 127

[2] Frye: Golden Age of Persia, xii

[3] Canfield: Turko-Persia, 1991

[4] L’Iran exterieur

[5] Frye: ibid., p. 27

[6] Inner Asia

[7] Central Asia

[8] Sinor: Inner Asia, p. 4

لینک دانلود رایگان کتاب «ریگ آمو – ماوراءالنهر و خراسان از اسلام تاحمله مغول»

عاشورا و نوروز 120 سال پیش

مراسم عاشورا، 120 سال پیش (عکس از اِما کوشران-پونافیدین)

آنچه می خوانید، بخش کوچکی از خاطرات کنسول سابق روسیه تزاری در ایران، پیر پونافیدین و عکس های همسرش «اِما کوشران» است.  ترجمه این خاطرات مفصل با عنوان «زندگی در شرق مسلمان»  از روسی به انگلیسی توسط اِما کوشران در سال 1911 در نیویورک به چاپ رسید. بخش نسبتا کوچکی از آن با تیتر «در سرزمین شیر و خورشید» مربوط به ایران است. برای خواندن چکیده ای از بخش ایران این خاطرات که مربوط به کشور های دیگر هم می شود، به این لینک پی دی اف مراجعه کنید.

عاشورا و نوروز

در مراسم عزاداری «عاشورا» که دهم ماه محرم است، از هر محله گروهی از مردان دسته‌های مختلف تشکیل داده، در کوچه‌ها با خواندن اشعار غم انگیز و هیجان آوری به راه می‌افتند. آن‌ها پیراهن‌های سفید پوشیده‌اند و فرق سرشان را تراشیده و در دستشان یک قمه دارند. «قمه‌زنی» به مراسم خونینی گفته می‌شود که در طی آن همین مردان با قمه‌ای که در دست راست دارند «یا حسین، یا حسین» گویان به فرق سر تراشیده خود می‌زنند و آن را می‌بُرند تا اینکه از سر آنان خون می‌جهد و سرو روی همه آن‌ها سرخ می‌شود. پشت سر آن‌ها هم مردانی می‌ایستند تا اگر قمه زن‌ها در اثر خونریزی بیهوش شدند، مانع به زمین خوردن آن‌ها گردند و یا اگر بیش از حد هیجان زده شده قمه‌زنی را قطع نکردند، مداخله کنند. این مراسم، بزرگ‌ترین عزاداری مذهبی ایرانیان است که به مناسبت قتل نوه پیامبر اسلام، امام حسین، و تمامی خانواده‌اش در سال ۶۸۰ میلادی (بیش از ۱۳۳۰ سال پیش، -م.) در کربلا (عراق امروز) انجام می‌گیرد.

کم نیستند والدین ایرانی که فرزندان خردسال خود را هم تشویق می‌کنند که در این روز فرق سر خود را با قمه بزنند. یک بار ما از بام خانه خود در مشهد شاهد مردی بودیم که همراه با پسر دو ساله‌اش در مراسم عاشورا شرکت می‌کرد. ما می‌دانستیم او این پسرش را فوق‌العاده دوست دارد، چونکه پیش از او چندین فرزندش مرده بود. ما دیدیم که آن مرد، پسر هیجان زده‌اش را که بغل گرفته بود، آرام می‌کرد که نترسد. او در حالیکه پسرش را تسکین می‌داد، فرق سر کودک را یا قمه برید تا خون جاری شد. آن‌ها در ادامه آن مراسم، طوری که رسم است، به چندین مسجد سرزدند. ما آن پدر را زمان بازگشت از آخرین مسجد دو باره دیدیم که فرزندش را که ظاهرا از فرط خونریزی بیهوش شده بود، روی دو دستش حمل می‌کرد، اما ظاهرا هیچ احساس ناراحتی نداشت، چرا که شاید تصور می‌کرد که با این کار خداوند جان او را حفظ خواهد کرد. ایرانیان اتفاقاتی مانند بیهوشی و یا حتی مرگ در اثر قمه‌زنی را پنهان می‌کنند. بعضی‌ها هم بر آنند که زخم‌های قمه‌زنی که کاری «ثواب» شمرده می‌شود، بصورت معجزه آمیزی از سوی خداوند بهبود می‌یابد و هیچ نیازی به مداخله نیست و تازه اگر هم کار به مرگ انجامید، جای کسی که می‌میرد، یقینا در بهشت است.

اجرای مراسم عاشورا در هر شهر و روستا فرق می‌کند ولی درجه تعصب مردم در این کار ظاهرا در مشهد و تبریز بیشتر از شهر‌های دیگر است. مسلمانان قفقاز هم در قمه‌زنی شهرت دارند و چون دولت روسیه به قمه‌زنی اجازه نمی‌دهد، آن‌ها به تبریز و یا مشهد می‌آیند تا در عاشورا در مراسم مفصل قمه‌زنی شرکت کنند. در مشهد ما کالسکه رانی داشتیم که اهل قفقاز بود و هر سال زمان عاشورا از ما اجازه می‌گرفت که به قمه‌زنی برود و ما پیوسته بعد از این مراسم پشت سر کالسکه رانی می‌نشستیم و در شهر می‌گشتیم که سر زخمی‌اش را با دستمال بسته بود.

دسته‌های عزاداران در شهر می‌گردند و به چندین مسجد سر می‌زنند که این هم مراسم و دعا‌های خود را دارد. آن‌ها پیوسته با آهنگی خاص و بصورت کُر اشعاری در وصف امام حسین و خانواده او و همچنین در لعن معاویه و فرزند او یزید یعنی اولین خلیفه‌های دودمان امویان می‌خوانند.

شیعیان بر این باورند که پس از وفات پیغمبر اسلام، حق پسر عمو و داماد او علی بن ابیطالب بود که بر جای پیامبر اسلام بنشیند و نه سه خلیفه پیش از علی یعنی ابوبکر، عمر و عثمان. اما اهل تسنن تسلسل حکومت اسلامی پس از پیامبر را طوری که انجام یافته، قبول می‌کنند. علی بعد از عثمان خلیفه چهارم اسلام شد، اما بزودی در مسجدی در کوفه (عراق کنونی) به قتل رسید. از آن به بعد مسلمانان به دو گروه اکثریت سنیان و اقلیت شیعیان تقسیم شدند. شیعیان حتی معتقدند که پس از علی نیز می‌بایست اولاد و نوادگان او که همراه با علی «دوازده امام» خوانده می‌شوند، رهبری عالم اسلام را صاحب می‌شدند. دو فرزند علی، حسن و حسین، از طرف یزید به قتل رسیدند. قتل حسین و مجموعا ۷۲ نفر خانواده او در صحرای کربلا از سوی چهار هزار نفر از لشکریان یزید به‌ خصوص فاجعه‌بار بود.

به غیر از مراسم عزاداری مردم در ده روز نخست ماه محرم، ملا‌ها در تمام ماه و حتی بعد از آن تمام داستان فاجعه کربلا را با جزئیات دراماتیک آن در مسجد‌ها  به صورتی هنرمندانه و نمایشنامه‌وار شرح می‌دهند و بطوری خستگی ناپذیر آن را تکرار می‌کنند. جماعت نیز پیوسته به شرحی نو از این فاجعۀ آشنا گوش می‌کنند و هر بار همراه با شنیدن این مرثیه‌ها گریه و زاری می‌کنند. علاوه بر این، در ماه محرم صحنه‌هایی از فاجعه کربلا بصورت نمایشنامه مذهبی در کوچه‌ها و میدان‌ها اجرا می‌شود تا خاطره این فاجعه به‌ طور ملموس در پیش چشم مردم مجسم شود. در این نمایش‌ها که «شبیه» خوانده می‌شود، هر کس نقشی بازی می‌کند. نقش‌های زنان را جوانانی با لباس زنانه اجرا می‌کنند. طبیعتا نقش‌های امام حسین و افراد خانواده او مورد پسند همه است. اما کمتر کسی هست که داوطلب بازی نقش یزید و یا «شمر» باشد که ضربه نهایی و مهلک را بر امام حسین زده بود. در سال‌های ۱۸۶۰ در مراسم عاشورای اردبیل مرد بیچاره‌ای که نقش یزید را بازی کرده بود، از سوی عزاداران هیجان زده به قتل رسید. حتی امروز هم (صد سال پیش، -م.) کسانی که این نقش‌های منفی را بازی می‌کنند، بعد از این مراسم مدتی خود را از نظر مردم دور نگه می‌دارند تا مورد ضرب و شتم قرار نگیرند. بعضی روحانیون شیعه اینگونه نمایش‌ها را تحریم کرده‌اند، اما تعداد آن‌ها انگشت شمار است و کلامشان تاثیر چندانی ندارد.

در مجموع تعداد نسبتا کمی از مردم قمه می‌زنند و یا فاجعه کربلا را به ‌صورت نمایشنامه در می‌آورند. اما شمار بیشتری در روز عاشورا و یا یک روز پیش از آن به کوچه و خیابان آمده، مخصوصا در بازار‌ها و میدان‌ها جمع می‌شوند. آن‌ها با خواندن دسته‌جمعی اشعار مذهبی و تاثر انگیز پیراهنشان را در آورده یا با دست به سینه‌هایشان می‌زنند و یا با زنجیر‌های آهنی آنقدر به پشت خود می‌زنند که پشتشان خونی می‌شود. بعضی‌ها هم بدون آنکه پیراهنشان را درآورند بصورت ملایم تر و بی‌خطری با دست به سینه خود می‌زنند و شعر‌ها و شعار‌های مذهبی دیگران را تکرار می‌نمایند. بعضی‌ها هم که افراطی هستند، پوست بازو و یا سینه‌شان را با چیزی نوک تیز کنده آلات آهنی مانند زنجیر، قفل و حتی خنجر و نعل اسب را به پوستشان می‌بندند و این، منظرۀ  وحشتناک و خونین دیگری ایجاد می‌کند. خود من دیده‌ام که بعضی‌ها تا ده-دوازده کیلو آلات آهنی را به پوستشان بند کرده بودند، تا جایی ‌که پوست و گوشت آن‌ها زیر سنگینی آن همه آهن به زیر کشیده شده بود و تاب می‌خورد.

عزاداری محرم و عاشورا مخصوص شیعیان و مرکز آن ایران است. در روسیه و هندوستان به قمه‌زنی اجازه داده نمی‌شود، اما مراسم عزاداری که انجام می‌گیرد، پلیس برای حفظ امنیت و آسایش مردم دسته‌های عزاداران شیعه را مشایعت می‌کند. در ترکیه عزاداری عاشورا موضوعی حساس است، چرا که به هر حال همچون نوعی تظاهرات برضد اهل تسنن تفسیر می‌شود. از این جهت ترک‌ها به عزاداری در کوچه‌ها اجازه نمی‌دهند، ولی شیعیان آن کشور می‌توانند در برخی کاروانسرا‌ها و یا مراکز ایرانی عزاداری کنند.

دیگر مراسم اسلامی

مراسم سالانه‌ای را که به‌طور منظم در ایران برگزار می‌شوند می‌توان به سه نوع تقسیم نمود: یکم مراسم دینی که مخصوص شیعیان است (مانند همین عزاداری عاشورا که شرحش رفت)، دوم مراسمی که همه مسلمانان جهان چه سنی و چه شیعه برگزار می‌کنند (مانند عید‌های قربان و فطر) و سوم عید نوروز که از دوره پیش از اسلام مانده و سنتی غیر دینی، بلکه ملی است.

مراسم مخصوص شیعیان اصولا بسیار غم انگیز هستند و زمینه ساز زیاده روی‌های شگفت انگیزی در عزاداری می‌شوند. اما یک رشته عید‌ها و مراسم اسلامی هم هستند که محدود به شیعیان نمی‌شوند، بلکه در همه کشور‌های اسلامی جهان رایج هستند. مثلا روز مولود پیغمبر اسلام یکی از آن مناسبات است که در ماه ربیع الاول است. روز مولود حضرت علی نیز در همین ماه است. البته در ایران این روز‌ها همراه با تشریفات و مراسم خاصی بین مردم نیست. در تهران شاه یک پذیرایی می‌دهد و شب قبل‌اش هم آتش بازی می‌شود.

ماه رمضان که ماه روزه است، از زندگی اجتماعی تا اقتصادی همه چیز را عوض می‌کند. روزه در اسلام احتمالا ادامه و شکل دیگری از‌‌ همان سنت روزه بین یهودیان و مسیحیان است. کسی که روزه دار است، قبل از برآمدن آفتاب تا غروب حق ندارد غذا بخورد، آب بنوشد و یک رشته کار‌های لازم و معمولی دیگر را انجام دهد. حتی می‌گویند گرد و خاک راه اگر از دهان و بینی وارد بدن شود، آن هم روزه را باطل می‌کند. روزه گرفتن، آن هم در روزهای طولانی تابستان بسیار سخت است. اما بعضی‌ها مانند دختران تا نُه سال و پسران تا چهارده سال، مسافر‌ها و زنانی که عادت ماهانه دارند، از روزه معاف هستند. بعضی‌ها هم از این بهانه‌ها برای روزه نگرفتن استفاده می‌کنند. مثلا اگر کسی به مسافرت برود و راهش دراز‌تر از چهار «فرسنگ» (حدود ۱۴ کیلومتر، -م.) باشد، روزه بر او واجب نیست. و یا بیماری می‌تواند دلیل پرهیز از روزه گرفتن باشد. از این جهت در ماه رمضان مسافرت‌ها بیشتر از ماه‌های قبل است و بعضی‌ها از روحانیون «فتوا» یعنی حکم شرعی می‌گیرند که نظر به اینکه مریض هستند، لازم نیست روزه بگیرند. بعضی‌ها هم ظاهرا روزه می‌گیرند، اما پنهانی غذا می‌خورند. اگر آن‌ها در ملاء عام دیده شوند، ممکن است کار به مجازات‌های سخت بکشد. در سال ۱۸۹۱ دو مرد را در حال روزه خوری گرفته و از گوش‌هایشان به دیوار میخ‌کوبی کرده بودند و مردم ساعت‌ها از جلوی آن‌ها گذشته به رویشان تف می‌کردند.

کار کردن در ماه روزه آسان نیست. البته آدم‌های مرفه برای اینکه گرسنگی و تشنگی را کمتر حس کنند تا ظهر می‌خوابند. بعد از ظهر‌ها وانمود می‌کنند که کار می‌کنند، اما اغلب ضعیف هستند و افکارشان جای دیگری است. روز‌ها  بازار‌بسته است. مثل اینکه همه، چه فقیر و چه ثروتمند، منتظر صدای توپ هوایی هستند که غروب آفتاب و زمان «افطار» یعنی پایان یافتن روزه را اعلام می‌کند. بعد از افطار زندگی به خانه‌ها و کوچه و بازار بازمی‌گردد. در ماه رمضان مسلمانان بیشتر از ماه‌های دیگر قرآن می‌خوانند.

در این ماه برای ما نگاه کردن از پشت بام به حیاط همسایه‌ها بسیار جالب بود. آن‌ها فرشی کنار جویبار پهن می‌کردند. شام روی یک سینی چیده شده بود، آب یخ و شربت دم دست قرار داشت و قلیان روشن شده بود. صاحبخانه و دوستانش چهار زانو نشسته و منتظر بودند و کفش‌های آن‌ها کنار فرش جفت شده بود. به محض آنکه صدای توپ افطار به گوش می‌رسید، پُکی به قلیان می‌زدند، یکی دو جرعه آب و شربت می‌نوشیدند و بعد از کشیدن نفسی راحت به خوردن شام شروع می‌کردند.

«عید فطر» پایان ماه رمضان است. در این روز، روزه گرفتن حرام است. عید فطر همراه با «عید قربان» که به مناسبت خاطره حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل جشن گرفته می‌شود، دو عید مهم کشور‌های اسلامی است. در ایران هم این دو عید روز شادی و سرور است اما به‌ جز قربانی کردن گاو و گوسفند در عید قربان و تقسیم گوشت آن، اتفاق خاص دیگری در این روز‌ها نمی‌افتد.

درعید قربان کسانی که قدرت مالی کافی دارند، گوسفند و یا حتی گاوی قربانی می‌کنند و گوشتش را بین همسایگان و فقرا تقسیم می‌کنند. وقتی ما در مشهد بودیم، چند هفته پیش از عید قربان شتری در شهر گردانیده می‌شد که می‌گفتند «شتر شاه» است که شاه هر سال برای قربانی و توزیع بین مردم به مشهد می‌فرستد. شتر را با آیینه‌های کوچک و نوار‌های سفید آذین می‌بستند و همراه با سرنا و دُهل در کوچه‌ها می‌گرداندند و پول جمع می‌کردند. آن پول را‌‌ همان آدم هایی برمی‌داشتند که قرار بود سر شتر را ببُرند. البته می‌گفتند در عید قربان نه آن شتر، بلکه شتری پیر و لاغر را انتخاب کرده قربانی می‌کردند تا بین مردم توزیع کنند.

نوروز پرسرور

و اما شاد‌ترین جشن و مراسم ایرانیان عید «نوروز» و یا عید سال نو است که نوعی از آن در میان ارمنیان بنام «ناوا-سارت» و همچنین یهودیان نیز برگزار می‌گردد. طبق افسانه‌های باستانی ایران، این جشن به دورۀ چهارمین پادشاه اساطیری ایران یعنی جمشید برمی‌گردد که طبق همین اساطیر مدت پادشاهی‌اش هفتصد سال بود.

ایرانیان برای رد این ادعای سنی‌ها که گویا نوروز ادامه یک سنت آتش پرستی و یا بت پرستی است، ادعا کرده‌اند که نوروز به مناسبت آغاز خلافت حضرت علی جشن گرفته می‌شود.

به هر حال، نوروز شاد‌ترین و مردمی‌ترین جشن ایرانی است که بیست و یکم ماه مارس، در پایان زمستان و اولین روز بهار یعنی اولین روز سال ایرانی جشن گرفته می‌شود و این، نوروز را در ضمن به منطقی ‌ترین و طبیعی‌ترین جشن برای آغاز یک سال نو تبدیل می‌کند.

چندین هفته پیش از آغاز سال نو خانه تکانی می‌کنند. اشیای کهنه را با نو عوض می‌کنند. هر کس صاحب دستکم یک دست لباس و یک جفت کفش نو می‌شود. اصولا هر کس که از نظر سنی بزرگ‌تر است به کسی که جوان‌تر است، هدیه می‌دهد، مادربزرگ به پسرش، پسر به دخترش، دختر به فرزندش، برادر بزرگ‌تر به خواهر کوچکترش، ارباب به نوکر، خانم به کلفت و غیره. در ضمن نوروز زمانی است که شاه به حاکم هر ایالت «خلعت نوروزی» می‌فرستد، یعنی اینکه اعلیحضرت از او راضی است و اگر اتفاق غیر منتظره‌ای رخ ندهد، او بر سر کارش خواهد ماند. حاکم هم به نوبت خود به شاه تحفه‌ای می‌فرستد که منتداری خود را به او نشان دهد. به همین ترتیب حاکم به والی‌های ولایت‌ها و آن‌ها هم به زیر دستان خود «خلعت نوروزی» می‌فرستند. «درویش»‌ها هم از فرصت استفاده کرده، بساطشان را جلوی خانه یک آدم ثروتمند و بانفوذ پهن می‌کنند و خدمتکار او را مطمئن می‌کنند که اگر «آقا» به او «خلعت» مناسبی ندهد، از جلوی خانه او جای دیگری نخواهد رفت. و واقعا هم از آنجا نمی‌رود مگر اینکه خلعتی بگیرد.

خلعت، انعام و هدیه در ایران فقط نقشی را ندارد که در ظاهر به چشم می‌خورد. اگر کسی حقوق و معاش مشخص و ثابتی نداشته باشد، هدیه و انعام شخص بالا‌تر به مادون خود در واقع بخشی ازدرآمد آن شخص مادون است. اکثر ایرانیان به خدمتکاران خود بجای حقوق ثابت، غذا و «انعام» می‌دهند. اکثر خدمتکاران ترجیح می‌دهند حقوق ثابت کمی بگیرند، اما انعام‌ هایشان بیشتر باشد.

اکثرا در مقابل یک خلعت و یا پیشکش، گیرنده خلعت هم چیزی به خلعت دهنده می‌دهد. ارزش پولی خلعت به نسبت وضع اجتماعی و مالی طرفین فرق می‌کند. معمولا اگر کسی از رده پایین به فرد بالاترش پیشکشی تقدیم کرد، آن شخص مافوق چیزی قیمتی‌تر به او هدیه می‌دهد.

روز اول سال نو همه شاد و خندان هستند. لباس‌ها و کفش‌های نوی خود را پوشیده، به دید و بازدید همدیگر می‌روند و عید را تبریک می‌گویند. هدیه‌ها مبادله می‌شود. شیرینی و میوه می‌خورند. بعضا در کوچه مردانی را می‌بینید که طبقی بسیار بزرگ و چوبی را روی سرشان به جایی می‌برند. این‌ها خدمتکارانی هستند که هدیه‌های یک خانواده را که عبارت از لباس، میوه و یا شیرینی و آجیل است به یک فرد آشنا می‌برند. این طبق‌ها را مخصوصا اگر به نسبت بزرگ و مستطیلی باشند، «خُنچه» (خوانچه) هم می‌نامند. دوستان ما نیز هر نوروز با یک پیشخدمت خنچه‌ای از هدیه‌های نوروزی به ما می‌فرستادند و ما هم متناسب با ارزش آنچه که در خنچه‌ها بود، انعامی به پیشخدمت می‌دادیم.

دید و بازدید ترتیب خودش را دارد. اولین کسانی که باید به تبریک عید به دیدنشان رفت، بزرگان خانواده و دوستان و آشنایان مسن‌تر و سپس دوستان و نزدیکان است. همیشه جوان‌تر به دیدن و تبریک بزرگ‌تر و مادون به دیدن و تبریک مافوق می‌رود و بزرگ‌تر و یا مافوق به جوان‌تر و مادون هدیه می‌دهد. کودکان از همه هدیه می‌گیرند.

آخرین روز مراسم نوروز، سیزدهمن روز سال نو است. چون سیزده عدد نحسی به شمار می‌رود، همه آن را به صورت یک «پیک نیک ملی» در بیرون شهر می‌گذرانند. این روز را «سیزده به در» می‌نامند، یعنی چیزی که آن را باید از خود دور کرد و نه در خانه، بلکه در مکان‌های سرسبز و همراه با شادی سپری نمود. برای یک ایرانی هیچ «کـِیفی» کامل نیست مگر اینکه همراه با نشستن دسته‌جمعی و تفریحی روی یک قالی گسترده، روی سبزی، زیر یک درخت و در کنار یک جویبار باشد.

(باز نشر از 02.09.2020)

مجموعه خاطرات پیرپونافیدین از ایران 120 سال پیش را میتوانید در این کتابچه پی دی اف مطالعه یا به طور رایگان دانلود کنید:

صدو بیست سال پیش در سرزمین شیر و خورشید

درآمد ملاها و سید ها از امور قضایی، زیارت و صدقه در دوره قاجار

آنچه خواهید خواند فصل های بعدی پژوهش دکتر ویلم فلور، دانشمند تاریخ ایران، در باره نقش روحانیان شیعه و بخصوص نمایندگان برجسته آنان یعنی مراجع تقلید و عُلما در اقتصاد قرن نوزدهم ایران یعنی در دوره قاجاراست.*

درآمد از امور قضائی

یکی دیگر از فعالیت های مهم اقتصادی و منبع درآمد طبقه مذهبی، امور قضائی بود. هیچ اختلافی بدون مهر تأیید یکی از علما حل و فصل نمیشد و هیچ معامله تجاری به سرانجام نمی رسید. در صور ت اختلاف و دادخواهی، هر دو طرف به حاکم شرع پول یا رشوه میدادند. اگرچه قضات شرعی حق دریافت هیچ گونه حق الزحمه ای نداشتند، اما برا ی تغییر نظر خود هدایا یا رشوه های آشکار دریافت می کردند. در واقع، قضات و کارکنان آنها قبلا هم شهرت به رشوه خوری پیدا کرده بودند. اما این شهرت در اواخر قرن نوزدهم افزایش یافت.[1] شیخ الاسلام از حقوق ماهیانه دولتی برخوردار بود. مقارن با سال 1810 شیخ الاسلام های اصفهان و شیراز هر کدام 2000 تومان حقوق ماهانه داشتند. در سال 1860 قاضی مرند  ماهانه 140 تومان دریافت میکرد، مبلغی که به تازگی یک چهارم کاهش یافته بود.[2] کارکنان دون پایه دیوانی، مقرری مختصر و نامنظمی داشتند.[3]

بسیاری از مجتهدین و دیگر علمای بلندپایه مذهبی مقام قضاوت را دون شأن خود میدانستند. آنها بسیاری از این دعاوی را به آخوند هائی واگذار میکردند که با مردم رابطه ارباب رجوع و مشتری داشتند. به گفته عبدالله مستوفی، به همین دلیل هر مرد جاهلی که چند زرع (واحد اندازه گیری طول) پارچه سیاه یا سفید بر سر داشت، میتوانست حاکم شرع شود.[4] بنابراین، دیوان قضائی فرصت بسیار خوبی را برای اشتغال روحانیان متوسط فراهم کرده بود. بعضی تحلیلگران امور اجتماعی نوشته اند که دعاوی قضائی قصدا طول داده میشد تا حاکم شرع بتواند حد اکثر استفاده شخصی خود را از آن به دست بیاورد. از همین جهت دو طرف دعوی غالبا به وساطت یک حَکم یا داور رضایت میدادند تا متحمل مخارج زیاد شکایت و دادخواهی نشوند.[5] مثلا اعتماد السلطنه که با عموی خود، ادیب الملک، در مورد ارث پدری اختلاف داشت، دعوی را به «عالم» معروف زمان خود، آقا سید صالح عرب، واگذار کرد. او در واقع به این عالم احترام چندانی نداشت، اما میدانست که «آقا سید» مخالف شیخی هاست و همچنین میدانست که عموی او، طرف مقابل دعوی، شیخی است. نتیجه آن شد که اعتماد السلطنه دعوی مزبور را بُرد و عموی او باخت. خود اعتماد السلطنه نیز با خونسردی مینویسد که هدف و انتظار او نیز همین بوده است.[6] علمای مذهبی در عین حال کارهای مربوط به ثبت اسناد و احوال قانونی و شخصی را انجام میدادند. اما به گفته تاریخ نگاران، آمادگی آنان برای تحریف اسناد آنچنان بود که بزودی ثبت اسناد و احوال از دست ملا ها گرفته شد.[7] با در نظر گرفتن مزایائی که پرداختن به امور قضائی با خود به همراه داشت، علما با جریان بعدی مدرن سازی و شفافیت دستگاه قضائی مخالفت نمودند.[8]

درآمد از مواجب، مقرری ها و وظایف حکومتی

علما و سیدهای معروف از حکومت مواجب، مقرری، پول و به مناسبت روزها و مراسم مذهبی هدایای مختلف میگرفتند.[9] اما این درآمدها که از طرف دولت به علمای معروف پرداخت میشد، در مقایسه با انبوه پول هائی که به دست علما میرسید و از طرف خود آنها کنترل میشد، ناچیز بود.[10] بنا به نوشته شِیل، کل درآمد سالانه ی دولت در سال 1850 (حدود 180 سال پیش) تخمینا 3،777،000 تومان بود. از این مبلغ حدود 800 هزار تومان صرف حقوق بگیران دولتی میشد که 4،110 تومان از آن صرف علما، سید ها و دیگر حرفه ای های مذهبی میشد، یک چهارم آن از طرف شاه خرج  شاعران و پزشکان و یا طبقه کارمندان دولت میگردید.[11] برآوردی که در سال 1868 از سوی  تامپسون،کنسول بریتانیا، انجام شد، به این نتیجه رسیده بود که کل مخارج سالانه دولت 8،5 به پول آن دوره 1،7 میلیون پوند یا 8،5 «کرور» (هزار) تومان بود. از این مبلغ 0،5 کرور تومان برابر با 100،000 پوند صرف مواجب و مقرری های «ملاها و سید ها» میگردید که کمتر از چهار درصد  کل مخارج دولت به شمار میرفت.[12] به گفته آندراس، این نرخ در سال های 1880 6،7 تا هشت در صد بود. [13]

دولت، علاوه براوقاف، انتصاب های مربوط به بسیاری مشاغل و مقام های مذهبی مانند شیخ الاسلام، ملا باشی و امام جمعه را در دست خود داشت. همزمان، دولت به حرفه ای های «معتبر» مذهبی مواجب و مقرری پرداخت مینمود و یا عطایا و هدایای گوناگون میفرستاد. علمای بلند پایه نیز در تلاش بودند که این گونه مقام ها و وظایف رسمی در حوزه های گوناگون مانند آموزش و امور قضائی را صاحب شوند، تا بتوانند در کنار منفعت مادی، نفوذ خود را در جامعه حفظ و تحکیم کنند. آنها با این ترتیب میتوانستند از طریق مدارس و مساجد افکار عمومی را کنترل کنند. از طرف دیگر آنها با اشتغال در مقام هائی مانند قاضی در محاکم و همچنین تجارت، خرید و فروش زمین و دادن وام نقد، فعالانه در پی افزایش دارائی خود بودند. آنها در نزد تاجران و مالکان زمین و دهات نفوذ بسیاری داشتند و در این زمینه ها نقش مامور یا شریک و حتی رقیب یک طرف و نیز منبع اخذ وام را ایفا مینمودند. این در عین حال به آنها امکان میداد که به سادگی تحت فشار حکومت قرار نگیرند و در روابط خود با مقامات حکومتی دارای موقعیت بهتری باشند.

صدقه و هدایای مذهبی

علمای بلندپایه مذهبی از مومنین مبالغ هنگفتی از بابت خُمس، صدقه و هدایا میگرفتند. سید محمد باقر شفتی به عنوان سهم امام از هند و قفقاز و ترکستان عشر و صدقه می گرفت، بخشی از آن را به فقرا می داد و بقیه را برای خود نگه می داشت.[14] در موردی دیگر عشرهای مؤمنان به شیخ محمد حسن اصفهانی می‌رسید که سال‌ها به عنوان پیشوا شناخته می‌شد. او که به عنوان مرجع تقلید شناخته میشد، از این درآمد برای تحصیل و تبلیغ دانش دینی طلاب استفاده می‌کرد. او در عین حال۸۰  هزار تومان هم برای یک کانال آبرسانی از رود دجله هزینه کرد. یکی از شاگردان او شیخ مرتضی انصاری بود که جانشین وی شد و جامعه مومنان در دهه 1870 سالانه حدود 200 هزار تومان به او کمک می‌کرد.[15] جانشین انصاری، محمد حسن شیرازی نیز به همین میزان صدقه و هدایا دریافت کرد.[16]

بسیاری از متدینین، به ویژه سیدها، به دلیل شخصیت مقدس نمایشان التماس و در عمل گدایی می کردند، یا بهتر است بگوییم آشکارا صدقه می خواستند.[17] این رفتار طلبکارانه که به عنوان «ملابازی» معروف شده بود، محدود به قشر پایین آخوند ها نبود.[18] مثلا علمای اصفهان ابتدا تقاضا می کردند و در صورت نیاز به زور، یک سوم اموال اشخاص را در صورت مرگ آنان می گرفتند. علما این کار را در محله خودشان انجام دادند و امام جمعه در سراسر شهر تا یک هشتم مال و ثروت متوفی را طلب مینمودند. امام جمعه مأموری را می فرستاد که تمام اتاق های خانه را مهر و موم می کرد، حتی تا آنجا که مقدمات دفن را به تأخیر می انداخت. توجیه این رفتار آن بود که مدعی بودند متوفی در طول حیات خود خمس و زکات و یا سهم امام را پرداخت نکرده است.[19] همچنین بودند علمای دینی مانند محمد مهدی نراقی که آن سید هایی را که معتقد بودند تقوا به صورت موروثی به آنها رسیده است، انتقاد مینمود.[20] همزمان، انتقاد و حتی تمسخر اینچنین رفتارهای مزدورانه  از راه های نمایشی، ادبی و هنری از طرف بعضی ها نیز  از بین نرفته بود. اعضای طبقه مذهبی گاهی اوقات با شخصی از مقامان حکومتی روبرو میشدندکه می‌دانستند آن شخص هیچ حامی و پشتیبانی ندارد. در اینگونه حالت ها آنهابه جای پرداختن به چنین شخصی، بر عکس او را وادار به پرداخت مینمودند – تغییر نقشی که تقریباً نمایشی و مطمئناً کنایه آمیز بود.[21]

علت این که سیّد ها آن همه توجه عموم را به خود جلب کرده بودند، این بود که آنها نوعی اشراف موروثی و مذهبی به حساب میرفتند و طبق قوانین شیعه، میبایستی از بخشی از خمس برخوردار باشند. در نتیجه گفته میشد که «صدقه دادن به یک سیّد مست، سزاوارتر از صدقه به سزاوارترین گدا است».[22] دیولوفوآ گزارش می دهد که تا سال 1880 این رسم کاملا از بین رفته بود، اگرچه در شهرهای بزرگ، مانند اصفهان، که سیّدها در آنجا زیاد بودند، همچنان به اِعمال نفوذ زیاد و تحمیل خود ادامه میدادند و این موضوع به ویژه در مورد فشار بر مغازه داران کوچکی که قدرت مخالفت را نداشتند، مشاهده میشد.[23] سید ها از اعتبار بسیاری برخوردار بودند و این امر به دلیل منفعت مادی که این مقام ارائه می کرد، به افزایش غیرعادی تعداد سیدها (چه واقعی و چه ساختگی) منجر شد. بسیاری از مؤمنان واقعی از طریق همدستی با این «اولاد پیغمبر»  راه گریز از پرداخت خمس و زکات و «سهم امام» را یافته بودند. آن راه هم چنین بود که مردم پولی به یک سید میدادند و سید مزبور نامه می نوشت و امضا میکرد که فرد مزبور همه دیون مذهبی خود را پرداخت کرده است.[24] بسیاری از سید ها که نسبتا فقیر بودند، برای اخذ سهم بیشتری از این «مال امام»، فرزندان و دیگر بستگان خود را با ظاهری گدامانند می پوشانیدند تا سهم بیشتری بخاطر این افراد و وابستگان خود بگیرند. اما اگر آنها از حرفه ای های مذهبی مانند امام جمعه بودند، میتوانستند مابقی پول را برای خود نگهدارند.[25] بعضا افراد پولدار، از جمله حرفه ای های مذهبی، همه بدهی های مذهبی خود را نمی پرداختند.[26]

سیدها همچنین از افراد سرشناس انتظار داشتند تا هزینه زندگی آنها را بپردازند. هیچ فرد برجسته ای نبود که به گذران یک یا دو سید را کمک نکنند. در روستا ها سیدهای رده پایین پس از برداشت محصول به مراکز محل زندگی خود میرفتند. دروویل مینویسد: «آنها نزد کدخدا می روند. کدخدا که تشریف سیدها را افتخار بزرگی می داند، جارچیانی به اهالی روستا میفرستد تا از آمدن سیدها خبر دهند و و از تقدیم خیرات به آنها دریغ ننمایند. دهقانان هم البته هنگامی که شرح حال پیامبر اسلام را میشنوند، خیرات اولاد او یعنی سیدها را فراموش نمی کنند. آنها عجله می کنند تا هدایایی را به خانه کدخدا که همه چیز در آنجا جمع شده است، بیاورند. این هدایا معمولاً شامل گندم، جو، کاه، پنیر، کره، خامه، مرغ، پنبه و غیره و همچنین مقداری سکه نقره است. سپس سیدها با کدخدا و ریش‌ سفیدهای روستا شام می‌خورند و کدخدا با فروتنی از سید درخواست میکند که هدایای روستائیان را بپذیرند. سیدها هم با جدیت تمام این استدعا را بجا می آورند. روز بعد سیدها آن روستا را ترک میکنند و به روستای بعدی می روند. با این ترتیب، این گدایان محترم تنها با یک بازدید از یک روستا در سال از زندگی راحتی برخوردار هستند. این بازدیدها سالی دو ماه طول می کشد و آنها در این مدت به قیمت  700 تا 800 تومان محصول جمع آوری می کنند. سید ها با ورود به مجالس بزرگان آشکارا تقاضای کمک میکنند و کسی هم این تقاضا را رد نمیکند. حتی با وجود اینکه من کافر شمرده میشدم، پول مرا هم پذیرفتند.»[27] دراویش نیز همین گونه رفتار میکردند و به پیر خود پول می پرداختند.[28]

فِریر مینویسد در خانه سرتیپ «چند سید را نزد او یافتم که تمام تلاش خود را می کردند تا او را به پرداخت پولی قانع کنند. تا زمانی که آدم خود نبیند، نمی تواند وقاحت این اولاد پیامبر را تصور کند. آنها واقعی ترین خونخواران مردم هستند که فکر میکنند همه موظفند با هزینه خود گذران آنها را تامین کنند. هیچ چیز نمی تواند به اندازه نادانی این  آدمان باشد، اما …. به طور کلی، آنها می ترسند که خواسته های سیدها را رد کنند، هر چند که این خواست ها غیرقابل تحمل باشد.»[29] اما همچنان که ذکر شد، علمای مذهبی مانند محمد مهدی نراقی هم بودند که قبول نداشتند که هر کس که مدعی وابسته بودن به طبقه موروثی سیدها است حتما اهل تقوا نیز هست.[30]

در میان ترکمانان یموت یا «یوموت»، سیدها از موقعیت فوق العاده ای برخوردار بودند. زمانی که مهاجمان یموت گوسفندانی را به سرقت بردند که معتقد بودند متعلق به قبیله ای بنام گوکلان بود، به زودی متوجه شدند که اینطور نیست. گوسفندان متعلق به «خوجه» یا سیدی بوده که روز بعد به خیمه آن طایفه آمد و خواستار استرداد گوسفندان شد. «رئیس طایفه، مرادخان، با فریادهای فراوان «توبه، توبه» فوراً سهم گوسفند خود را پس داد. هراسی که ترکمن ها از خوجه ها یعنی سیدها دارند عجیب است. این، وحشتی خالص و ساده است که باعث می‌شود اموال دزدیده شده از سیدها را قبل از آنکه مالک آن شروع به خشم و نفرین کند، به او بازگردانند.»[31]

ضمنا سید ها سفرهای زیارتی نیز ترتیب میدادند. آنها دو ماه قبل از عزیمت در شهرها و روستاها می گشتند و از مؤمنان دعوت می کردند که در زیر عَلم سبز آنان به زیارت اماکن مقدس بپیوندند. هنگامی که تعداد کافی داوطلب جمع آوری شد، فهرست آنها را مرور می کردند و با اخذ چهار، پنج قران از هر کدام به آنها قول می دادند که آنها را در امنیت کامل به اماکن مقدس همراهی خواهند نمود. «آنها همچنین قول می‌ دادند که در بهترین و ارزان‌ترین ایستگاه‌ها توقف کنند، آنها را از تأثیرات چشم بدخواهان، وسوسه‌های شیطان و دسیسه‌های خبیث و شیطانی حفظ کنند، با ستاره‌ها مشورت کنند، در روزهای مساعد حرکت کنند – در یک کلام، قول می‌دادند که این زیارت را به پسندیده‌ترین زیارت در پیشگاه خداوند انجام دهند.»[32]

سیدها نیز برای کسانی که می خواستند شورش یا مزاحمت ایجاد کنند، اجیر شده بودند. به عنوان مثال. طلبکاران از سید استفاده می‌کردند تا به‌عنوان مأمور جمع‌آوری پول و مال کار کنند، زیرا به خاطر مصونیت مذهبی سید ها، آنها توسط نوکران فرد بدهکار مورد ضرب و شتم قرار نمی‌گرفتند. رفتار آنها غالباً به قدری نفرت انگیز بود که مظفرالدین میرزا (قاجار) در زمان ولیعهدی خود در تبریز، سیدها را از «رفت و آمد به بازارها و معابر در دسته های بزرگ منع می کرد. تاجرانی که در کارشان هستند نباید آنها را برای تسویه مطالبات مالی وکالت کنند.»[33]

البته سیدهایی نیز بودند که برای امرار معاش به عنوان کشاورز، صنعتگر، بازرگان، مأموران دولتی، سرباز، چاروادار، و به عنوان متخصصان مذهبی کار می کردند. در خدمت دولتی چه به عنوان نظامی و چه به عنوان کارمند دولتی، آنها مجاز به پوشیدن عمامه سید نبودند، بلکه غالبا فقط یک کمربند سبز می بستند. سیدهایی هم بودند که بیگانه ستیز و متعصب نبودند، اما در واقع در نگرش به زندگی و رفتار خود، کاملاً انسان گرا بودند. این را مثلا در مورد سید محمد حسین اصفهانی مشاهده کرد.  او جانِ یک میسیونر فرانسوی به نام اوژن بوره را از دست ارامنه خشمگین جلفای اصفهان نجات داد، زیرا گویا این میسیونر میخواست آنها را از آئین ارتدکس مسیحی به آیین کاتولیک رومی جلب نماید. سید محمد حسین این فرانسوی از نظر مذهبی به اصطلاح گمراه را از جلفا بیرون آورد، او را در خانه اش در اصفهان مخفی کرد و شخصاً به کاشان برد تا از طریق انزلی فرار کند.

(ادامه دارد. در فصل بعد: اوقاف)

*The Most Learned of the Shiʿa: The Institution of the Marjaʿ Taqlid 

یعنی «علمای شیعه: موسسه مرجع تقلید» است که در سال 2021 از طرف موسسه «آکادمی آکسفورد» به انگلیسی منتشر شده است. فصلی که ترجمه اش در چند بخش تقدیم خواهد شد، مربوط به نقش اقتصادی طبقه مذهبی و بخصوص مراجع تقلید در دوره قاجار است.

ٌWillem Floor: The Economic Role of the `Ulama in Qajar Persia


زیرنویس ها:

[1] Sykes, Sir Percy M. The History of Persia. 2 vols. (London 1915 [3rd. ed.]), vol. 2, p. 385; Polak vol. 1, pp. 325-6.

[2] Malcolm, vol. 2, p. 472; Fraser, Historical, p. 256; Eastwick vol. 1, p. 175.

[3] Curzon vol. 1, p. 164; Malcolm, vol. 2, p. 445.

[4] مستوفی، جلد دوم، ص. 375؛ همچنین: احمد کسروی، زندگانی من (تهران 1323/1944)، ص. 145، 148؛ شمس الدین رشدیه، سوانح عمر (تهران 1362/1983)، ص. 15؛ همچنین:

  Willem Floor, “Change and development in the judicial system of Qajar Iran (1800-1925),” in Edmund Bosworth and Carole Hillenbrand (Edinburgh 1983), pp. 113-47.

[5] Greenfield, p. 261; Polak vol. 1, p. 326.  Willem Floor, “Hotz Versus Muhammad Shafi`: A Case Study In Commercial Litigation In Qajar Iran, 1888-1894,” IJMES 15 (1983), pp. 185-209; Ibid., “The Judicial System”;  Ibid. “The Merchants”.

[6] اعتماد السلطنه، صدر، ص. 279؛ مجد الاسلام، تاریخ، جلد دوم، صص. 282-289، 422.

[7] J. de Rochechouart, Souvenir d’un voyage en Perse (Paris 1867), p. 63; Greenfield, p. 260; Polak vol. 1, 325-6.

[8] Floor, “The Judicial System.”

[9] X. de Hell Hommaire, Voyage en Turquie et en Perse. 2 vols. Paris 1856, vol. 2, 74; R.B.M Binning, A journal of two years travel in Persia. 2 vols. (London 1857), vol.1, p. 397.

اعتماد السلطنه، مرات البلدان 4 ج. (تهران، 1294-96/1877-79)، ج. 1، ص. 570؛ همانجا، منتظم ناصری، 3 ج. (تهران 1300/1883)، ج. 1، ص. 25

[10] de Rochechouart p. 114

[11] Sheil, pp. 388-89

[12] “Report on Persia by Mr. Thomson”, cited in Ch. Issawi, The Economic History of Iran 1800-1914 (Chicago, 1971), p. 32

[13] Migeod, p. 153; H. Brugsch, Im Lande der Sonne (Berlin 1886), p. 182

[14] اقبال، ص. 34

[15] اعتماد السلطنه، المعاثر، ص. 136-7

[16] A. Houtum-Schindler, “The late Shi’a Pontiff”, in Imper. Asiat. Quarterly Review 10 (1895), p.197.

[17] Malcolm, vol. 2, p. 573; Drouville vol. 1, pp. 119, 121; Adams, pp. 387-8; Ferrier, pp. 41, 56; Ella Sykes, Persia and Its People (London 1910), p. 134.

[18] Litvak, p. 44, n. 40; M.E. Hume-Griffith, Behind the Veil in Persia and Turkish Arabia (London 1909), p. 114; Polak vol.1, p. 327.

[19] مجدالاسلام، تاریخ، ج. یکم، ص. 101-05، در موارد دیگر یک سوم ثروت متوفی از سوی دولت طلب میگردید؛ ن. مجدالاسلام، تاریخ، ص. 101.

[20] Juan Cole, “Ideology, Ethics and Philosophical Discourse in Eighteenth-Century Iran” Iranian Studies 22 (1989), 26.

[21] Malcolm, vol. 2, p. 573; Tahvildar, p. 86; Brydges, p. 407; Ferrier, p. 30, 35; Hume-Griffith, p. 115

[22] Ella Sykes, Persia and Its People (London 1910), p. 134

[23] Dieulofoy, La Perse, pp. 310-11

[24] Greenfield, p. 136; Polak vol. 1, p. 336

[25] Greenfield, p. 137.

[26] سیرجانی، ص. 642

[27] Drouville, vol. 1, p. 119, 121; Adams, pp. 387-8.

[28] Drouville vol. 1, pp. 122-4.

[29] Ferrier, p. 41.

[30] Juan Cole, “Idealogy, Ethics and Philosophical Discourse in Eighteenth-Century Iran” Iranian Studies 22 (1989), p. 26.

[31] C.E.Yate, Khurasan and Sistan (London 1900), p. 246-7.

[32] Ferrier, p. 56; Adams, p. 388; see also Dieulafoy, La Perse, p. 67.

[33] Dieulofoy,  La Perse, pp. 239, 314

حرفه ای های مذهبی شیعه

آنچه خواهید خواند فصل های بعدی پژوهش دکتر ویلم فلور، دانشمند تاریخ ایران، در باره نقش روحانیان شیعه و بخصوص نمایندگان برجسته آنان یعنی مراجع تقلید و عُلما در اقتصاد قرن نوزدهم ایران یعنی در دوره قاجاراست.*

قشر بالا و یا رهبران حرفه ای های مذهبی عبارت بودند از مجتهد ها، شیخ الاسلام ها، بیوک آخوند ها، امام جمعه ها، متولی باشی ها، قاضی ها، ملا باشی ها و مدرس ها. به استثنای مجتهد ها، همه این گروه ها مقام های مهمی داشتند که مورد حمایت حکومت بود. به جز دو  مقام آخر که ذکر شد، یعنی ملاباشی ها و مدرس ها، اکثر مقام های دیگر پر درآمد و  در عین حال غالبا موروثی بودند و در داخل یک خانواده میماندند. همه این مقام ها و وظیفه ها در میان جامعه مومنان مورد احترام عمیق بودند.[13]

مالکلم مینویسد: « روحانیان ایران … کم و بیش همگی از سیودها (سید ها، م.) عبارت هستند[14]». پولاک حتی میگوید تنها زمانی میتوانید مجتهد، شیخ الاسلام یا امام جمعه شوید که سید باشید.[15] براستی هم بنظر میرسد که در دوره قاجار سیدها (35%) آن دسته از مقام ها و همچنین مقام علما در آرامگاه های مذهبی نجف و کربلا را در اختیار خود داشتند. ظاهرا در تمامی قرن نوزدهم این وضع ادامه یافته است.[16] احتمالا شمار سیدها در خود ایران بیشتر بوده، زیرا جامعه مذهبی در اماکن مقدس شیعه، نظام باز تری داشت. «سادات عالی» یعنی رده بالای سیدها مقام های بلند پایه مذهبی را گرفته بودند. این بخصوص در مورد ساداتی صدق میکرد که مواجب خود را از حکومت میگرفتند یا اینکه وظایف پر درآمد اماکن مقدس را در اختیار داشتند. سادات درجه پائین می بایستی در بازار به فکر خود می بودند و به کارهایی رو می آوردند که ذکر خواهد شد.

هر شهر دارای چند خانواده بود که وظایف مذهبی محل را به انحصار خود در آورده بودند. آنان که تحت نظارت حکومت بودند، در موقعیت بهتری قرار داشتند.[17] این خانواده ها نه تنها مسئولان مذهبی محل را تامین میکردند، بلکه از نظر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی صاحب نفوذ بودند. حاکم آن ولایت و حتی خود شاه نیز از آنها حساب می برد. در عین حال خانواده های با نفوذ مشابهی نیز وجود داشت که وظیفه ای مذهبی نداشتند، اما از نظر اداری و اقتصادی صاحب نفوذ بودند. اعضای همه این خانواده ها از راه ازدواج با یکدیگر کوشش میکردند قدرت و نفوذ خود را تحکیم کنند و موقعیت خانواده خود را  ترفیع بخشند.[18]

با اینهمه، علما گروهی را تشکیل میدادند که باز تر از گروه های دیگر جامعه بود. آنها همچنین بیشتر از تکیه بر روابط خانوادگی، اهل تقوا بودند و از کارهای برجسته علمی حمایت مینمودند. «لیتواک» مینویسد علمائی که از خارج به اماکن مقدس شیعه مهاجرت کرده بودند، غالبا منشاء غیر مذهبی داشتند، در حالیکه متولّدان این اماکن از نظر خانوادگی متعلق به طبقه مذهبی همان اماکن بودند. از طرف دیگر بسیاری از کسانی که مقام های مذهبی «موروثی» داشتند، غالبا نه در اماکن مقدس عراق، بلکه در خود ایران تحصیل کرده بودند و بدین جهت نظام و روابط بسته تری داشتند.[19]

به دنبال مجتهد ها و دیگر صاحبان مقام های مهم مذهبی که اغلب سید بودند و به طور موروثی از درون خانواده های مذهبی می آمدند، شاهد اقشار متوسط و پائین مذهبی هستیم. آنها از آخوند ها و ملا ها عبارت بودند که به کار تدریس و وعظ مشغول بودند و غالبا بین مردم اعتبار داشتند. این گروه متوسط عبارت بود از حرفه ای های مذهبی با تحصیل کمتر، در خدمت گروه نخست و بلند پایه مذهبی و همچنین در آرزو و تلاش رسیدن به مقام آنها. علاوه بر این، این گروه شامل معلمان در سطح متوسط مدارس محلی، منشیان در محاکم شرعی، و نیز مذهبی های مختلف طبقه متوسط در شهرهای کوچک بود.[20]

در شهرستان های کوچک تعداد حرفه ای های مذهبی متوسط محدود بود. اما آنها نیز همانند بلند پایه های مذهبی شهر ها، شماری از ملاهای تابع خود را داشتند که مسئول اجرای مراسم مذهبی از جمله ختنه، نکاح و دفن بودند. آخوند ها به فعالیت این دسته از ملاها نظارت میکردند و در عین حال همان وظایف را برای طبقات اشراف انجام میدادند و مواجب سالانه از آنها دریافت میکردند.[21] ملا ها «در مساجد موعظه میخواندند، به تدریس و قرائت قران می پرداختند، به عیادت بیماران میرفتند و از طرف مردم بیسواد نامه مینوشتند. در روستاها مواجب ملاها با محصولات کشاورزی پرداخت میشد».[22]

گروهی از حرفه ای های طبقه مذهبی که با کارگران و طبقه پائین شهر ها در تماس بود، عبارت بود از ملاهای روستاها، مسئولان زیارتگاه های کوچک، مساجد و مدرسه ها و همچنین معلمان پائین رتبه مدرسه ها و مکتب های تعلیم قران، واعظان منبر و مداحان، طلاب و سید های درجه سوم. آنها از نظر مالی و جنبه های دیگر وابسته به اربابان خود بودند و در عین حال مانند چشم و گوش اربابان خود خدمت مینمودند، به تبلیغات بین مردم عادی می پرداختند و گاه حتی در دعوا با گروه های مذهبی مخالف، نقش لوطی های ضربتی را ایفا مینمودند. علمای بلندپایه پیوسته در تلاش بودند که گروه های گوناگونی شامل افراد مذهبی و غیر مذهبی را جزو هواداران خود داشته باشند.[23] آنها در روستاها اغلب کسی جز یک ملای دون پایه نداشتند و این ملا گاه در عین حال وظیفه مامور حکومت در آن روستا را نیز بر عهده داشت. 

4 – هر ملائی ملا نبود

و لیکن همه ملا ها یا سید ها امور مذهبی را تبدیل به کار و منبع درآمد خود نکرده بودند. سید هائی که برادرانشان مقام های مهم مذهبی داشتند و یا خود عضو خانواده های مذهبی پرنفوذ بودند، به تجارت یا دیگر کارهای اقتصادی می پرداختند، در حالیکه به کسانی که جزو صنعتگران بودند، به خاطر تعلیمات مذهبی یا ادبی آنها عنوان «ملا» داده میشد.[24]

اما هر کسی که به مدرسه میرفت، لزوما نمی خواست ملا شود. مالکلم مینویسد: «در ایران بعضی ها هستند که به تحصیل رو می آورند و از این طریق، شایسته عنوان «ملا» و تمامی مزایای ادب ایرانی شمرده میشوند، بدون آنکه خود را جزو طبقه مذهبی به حساب بیاورند».[25] در نتیجه بسیاری از طلبه ها در زندگی خود برخورد و رفتاری چندان مذهبی نداشتند. در اصفهان سال های 1870، پیشوای مذهبی شیعیان، نیمی از طلاب مدرسه های شهر را بی دین می شمرد.[26] به نظر مالکلم دلیل این امر «ناشی از آن است که هر ایرانی امکان دارد در مدارس شهر های بزرگ تحصیلات معینی را کسب نماید و این فراوانی مدارس و امکان تحصیلات مذهبی باعث ایجاد تعداد کثیری از طلبه هائی میشود که زندگی خود را با رخوت و فقر سپری میکنند».[27]  در واقع در مناطق روستائی و بخصوص در میان ایلات و عشایر، هر کسی را که قادر به خواندن و نوشتن قران بود، «ملا» می نامیدند.[28]

5 – سید ها و یا اولاد پیغمبر

سید ها (سادات) بخشی از طبقه مذهبی بودند که گروه مخصوص و جداگانه خود را تشکیل میدادند. آنها اعیان موروثی بودند که خود را از نوادگان پیامبر اسلام از طریق دختر او فاطمه به حساب می آوردند. انواع مختلف سید ها وجود داشت. مهم ترین آنها کسانی بودند که میگفتند نوادگان فاطمه و همسرش علی بن ابی طالب، پسر عموی پیغمبر هستند. این شاخه سید های حسنی و حسینی بودند که میگفتند ریشه آنها به یکی از فرزندان ذکور علی و فاطمه یعنی حسن یا حسین میرسد. «رضوی» ها یعنی نوادگان امام رضا در مشهد امتیازات مختلفی دارا بودند و به نظر میرسد «در مقام مقایسه با دیگر افراد طبقه مذهبی، تنها عده کمی از آنان برای تامین گذران خود ناچار به کار بودند».[29] نوادگان علی از همسران دیگر او به جز فاطمه «سید علوی» نامیده میشدند. همه این موضوع سید ها و موقعیت خاص آنان با فاطمه شروع شده است، اما با این وجود، سید هائی که اجدادشان سادات ذکور بودند، «شریف» نامیده میشدند و مقام والا تری از کسانی را داشتند که گفته میشد جد مادری آنان یک «سیده» (سید زن) بوده است. این گروه نوادگان سیده ها «میرزا» نامیده میشدند.

سید ها بخاطر ریشه های تباری و خانوادگی خود از احترام عمومی مردم برخوردار بودند و از قواعد و احکام دولتی مستثنی شمرده میشدند. برخی از سید ها که پیش تر «نقیب الاشراف» یا «نقیب الممالک» و در دوره قاجار «رئیس سادات» نامیده میشدند، مسئول و مراقب اعمال و رفتار سید ها بودند، زیرا فقط یک سید میتوانست در باره اعمال و رفتار سید ها قضاوت کند. ضمنا نقیب بر همه گروه های درویشی نیز نظارت میکرد.[30]

در سطح بقیه جامعه، برخی خانواده های سید ها (مانند طباطبائی ها) دارای اعتبار بزرگ اجتماعی و مورد احترام مردم بودند. اما این نیز رازی پنهان نبود که بسیاری سید ها هیچ گونه دلیلی در باره سید بودن خود نداشتند. این سید های دروغین با ادعای سیادت راستین به سراغ مردمی نا آشنا میرفتند که این «اولاد پیغمبر» را نمی شناختند و از احترام و نقدینگی آنها استفاده میکردند. کافی بود که آنها یک کمربند و دستار سبز رنگ میداشتند، زیرا در این صورت حتی شک کردن در مورد سیادت آنها کفر شمرده میشد. طباطبائی ها شجره نامه معتبری را دارا بودند، اما سادات دروغین در اماکن مقدس عراق و مخصوصا سامره شجره ای جعلی تهیه کرده بودند و از این جهت آنها را «سید های سامره» می نامیدند.[31] در واقع، به نظر «دیولافوا» در ایران آن دوره تنها چهار خانواده به عنوان بازماندگان ثابت شده علی بن ابی طالب شمرده میشدند، اگرچه حتی سیادت این چهار خانواده نیز کاملا عاری از شک و تردید نبود.[32] این را میتوان در مورد تعداد فراوان امامزاده ها هم مدعی شد که گفته میشد بازماندگان امامان شیعه بوده اند. مثلا مجتهد اعظم مدرسه قم به دیولافوا گفته بود که او مطمئن بوده که تنها در ایران بیش از بیست امامزاده وجود دارد که گویا همگی آرامگاه یک شخص سید بوده اند. علاوه بر این، به نقل از دیولافوا، در ایران گفته میشود آرامگاه امامزاده ها یا سید هائی وجود دارد که اصولا معلوم نیست که وجود خارجی داشته اند یا نه. با اینهمه، به نظر همین عالم شیعه یعنی مجتهد قم، مسئله اصلی چیز دیگری است و آن اینکه اصولا لازم نیست واقعا پیکر امامزاده ای در آرامگاهی قرار گرفته باشد تا این آرامگاه مورد زیارت قرار گیرد و به آن امامزاده دعا شود.[33]

نتیجه این شده بود که تعداد سادات بسیار زیاد بود. بنا به نوشته «یِیت»، «ایران مملو از سید هاست. قاعدتا آنها مجموعه ای از مردان تنبل و بی فایده هستند که کار نمیکنند، ولی انتظار دارند که دیگران به آنها خورد و خوراک بدهند. خواجه ترکمن (ترکمان خوجا) نیز چنین است.»[34] دیگر شاهدان معاصر اروپائی نیز با ییت هم نظر هستند و حتی ارقام بیشتری را تخمین میزنند. برای نمونه پولاک (قرن نوزدهم) گمانه زنی کرده که 20% جمعیت شهری ایران عبارت از سادات بوده است.[35] این رقم نمیتواند درست بوده باشد، اما نشان دهنده این احساس آن دوره است که سادات حضور چشمگیری در جامعه داشته و عنصر مهمی در جمعیت شهری بوده اند.[36] در برخی مناطق روستائی سید ها گاه اکثریت جمعیت روستاها را تشکیل میدادند. [37] یک نمونه آن خوابوجان خراسان بوده است.[38]

(ادامه دارد. در فصل بعد: وابستگی مالی ملا ها)


*The Most Learned of the Shiʿa: The Institution of the Marjaʿ Taqlid 

یعنی «علمای شیعه: موسسه مرجع تقلید» است که در سال 2021 از طرف موسسه «آکادمی آکسفورد» به انگلیسی منتشر شده است. فصلی که ترجمه اش در چند بخش تقدیم خواهد شد، مربوط به نقش اقتصادی طبقه مذهبی و بخصوص مراجع تقلید در دوره قاجار است.

ٌWillem Floor: The Economic Role of the `Ulama in Qajar Persia

زیرنویس ها:

[13] Malcolm, Sir John. The History of Persia from the early period to the present time. 2 vols. (London 1815 [1976]), vol. 2, pp. 443, 444-5, 574; M.L. Sheil, Glimpses of life and manners in Persia. (London 1856), p.170; H. Southgate, Narrative of a Tour through Armenia, Kurdistan, Persia and Mesopotamia. 2 vols. (New York 1840), vol. 2, p. 23; Gaspard Drouville, Voyage en Perse pendant les années 1812 et 1813. 2 vols. (Paris 1819), vol.1, pp. 117-8; Hoeltzer, Ernst. Persien vor 113 Jahren, ed. Mohammad Assemi. (Tehran, 1975), p. 19; Polak vol. 1, p. 325; Afzal al-Mulk Kermani, pp. 65-7.

و همچنین: فریدون آدمیت، اندیشه ترقی و حکومت قانون عصر سپهسالار (تهران 1385/1972 )، صص. 60-1.

[14] Malcolm, vol. 2, p. 573.

[15] Polak vol.1, p. 325.

[16] Meir Litvak, “Continuity and Change in the Ulama Population of Najaf and Karbala, 1791-1904: A Socio-Demographic Study,” Iranian Studies 23 (1990), pp. 45-6.

[17] Greenfield, p. 130.

[18] Abbas Amanat, Resurrection and Renewal (Ithaca 1989), pp. 38-9 with references for various towns.

[19] Litvak, pp. 43, 58.

[20] J.B. Fraser, Historical and Descriptive Account of Persia (New York 1842) p. 256; Hoeltzer, p. 19

[21] Drouville vol.1, p.118.

[22] Ella Sykes, Persia and Its People (London 1910), pp. 135-6; J. Adams, Persia as seen by a Persian (London 1906), p. 386; Malcolm vol. 2, p. 445;

همچنین: رمضان علی شاکری، جغرافیای تاریخی قوچان (مشهد 1346/1967)، ص. 133.

[23] H. Brugsch, Reise der kgl. Preussische Gesandschaft nach Persien 1860-61. 2 vols. (Berlin 1862-63), vol. 2, 95; J. Ussher, A Journey from London to Persepolis (London 1865), p. 591.

[24] برای نمونه ن.:

Amanat, p. 356; J.B. Fraser, Travels and Adventures in the Persian Provinces and the Southern Banks of the Caspian Sea (London, 1826), p. 119; Ferrier, J.P. Caravan Journeys and Wanderings in Persia, Afghanistan etc. (London, 1857), p. 121, note; Willem Floor, “The Bankers (sarraf) in Qajar Iran,” ZDMG 129 (1979), p. 268 [263-81].

[25] Malcolm vol. 2, p. 575. Many merchants, e.g., had studied at the religious seminaries. Vaziri, p. 67; `Abdallah Mustawfi, Sharh-i Zindigani-yi Man. 3 vols. (Tihran, n.d.) vol. 2, p. 238, which was in line with the religiosity of that group. See Willem Floor, “ The Merchants (tujjar) in Qajar Iran,” ZDMG 126 (1976), pp. 101-135.

[26] Hoeltzer, p. 19.

[27] Malcolm vol. 2, p. 580.

[28] Isabelle Bird, Journeys in Persia and Kurdistan. 2 vols. (London 1891) vol. 1, p. 345; vol. 2, p. 7;  C.G. Feilberg, Les Papis (Copenhagen 1952), p. 146; Layard, pp. 165, 167, n. 3.

[29] Yate, pp. 333-4.

ضمنا ن. ویلم فلور (ترجمه عباس جوادی): مقام سید ها در تاریخ ایران، نشر «چشم انداز» (پی دی اف)

[30] .Greenfield, p. 121

[31] Greenfield, p. 121; Polak vol. 1, p. 38.

[32] Jane Dieulafoy, La Perse, la Chaldee et la Susiane (Paris 1887), p. 77.

[33] Dieulofoy, La Perse, p. 116.

[34] Yate, p. 267.

[35] Polak, vol. 1, p. 38

[36] Greenfield, p. 121

[37] Greenfield, p. 121

[38] اعتماد السلطنه، مطلع، ج. یکم، ص. 159؛ افضل الملوک کرمانی، صص. 242، 244؛ همچنین:

Greenfield, p. 121; Polak vol. 1, p. 38;

 افضل الملک کرمانی، صص. 242،  244

منتشر شد: تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان

کتاب جدید عباس جوادی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» به صورت کتاب چاپی (کاغذی) از طرف انتشارات «آیدین» در تبریز مننتشر شد. (برای تماس با انتشارات روی تصویر بالا کلیک کنید).

فهرست مندرجات:

پیشگفتار. 7

چند توضیح. 19

فصل اول: تا اسلام  21

بستر تاریخی. 23

26 هسیونگ نو و نخستین دولت ترکی

فصل دوم: همسایگی و همگرایی   33

35 دولت های ترکیک

سغدیان و ترکان. 39

اویغورها 42

خزرها 46

فصل سوم: از اسلام تا صفویان   51

اسلام عربی- ایرانی. 53

ز ایران و ترکان و از تازیان. 57

‎سال های 800 پ.م. تا 1000 م. 62

هزارسال پیش… 71

75 مغول ها می آیند

تیمور و دورۀ تیموری. 80

میان دورۀ ترکمنی. 86

قراقویونلوها 89

آق ‏قویونلوها 90

تغییر زبان. 91

«ترک و تاجیک». 94

برآمدن صفویه 95

صفحۀ جدید تاریخ: صفویان. 103

تقسیم شیرینی پیروزی. 104

ایلات دخیل در تأسیس پادشاهی صفویان. 105

فهرست قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی». 107

تنش ترک و ایرانی. 113

118 درس های چالدرانن

شوخی تاریخ. 120

فصل چهارم: پیوست ‏ها  125

تداوم تاریخی هویت ایرانی در دورۀ ترکان   127

پیش از اسلام 130

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان. 135

پیچ و خم دورۀ سلجوقی. 139

هویت ایرانی در عهد سلجوقی. 143

دورۀ ایلخانی و تیموری. 147

صفویان و هویت مشخص‌ترایرانی. 152

اختلاط زبان ایرانیان و ترکان   162

168 زبان های کتبی و ادبی

173 زبان ها و لهجه های شفاهی

تاثیر فارسی بر ترکی. 176

تاثیر ترکی بر فارسی. 179

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان   184

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه) 190

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه 195

منابع اصلی. 206

این کتاب، تاریخ طولانی آشنایی، همگرایی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی می‌کند. بیش از هزار سال است که ایرانی‌زبانان و ترک‌زبانان از آسیای مرکزی، از مرزهای چین گرفته تا ایران، آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی می‌کنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده، تا جایی که از صفویه به بعد زیان مادری به تنها وجه تمایز فارسی زبانان و ترکی زبانان تبدیل شده، اگر چه حتی در زمینه زبان مادری نیز آمیزشی عمیق و تاریخی به وجود آمده است.

آشنایی علمی با تاریخ امتزاج همه جانبه و عمیق ایرانی زبانان و ترکی زبانان، سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد. همچنین افزایش دانش مردم در این زمینه به سود زندگی آرام و مسالمت‌آمیز در همه جوامع منطقه خواهد بود.

اعضای یک پیکر، همه ز یک گوهر

زبان در آتروپاتن

«زبان در آتروپاتن» عنوان فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در بهار امسال در انتشارات «مروارید» تهران به چاپ رسید. «آتروپاتن» که ریشه نام بعدی «آذربایجان» است، به بخش شمال غربی ساتراپی ماد گفته میشد که بعد از فروپاشی هخامنشیان تا دوره اشکانیان، تقریبا به مدت 250 سال یا بیشتر تحت حکومت ساتراپ مادی این منطقه به نام «آتروپات» و جانشینان او بود، تا اینکه آتروپاتن دوباره به یکی از ساتراپی ها و «شهرستان» های به اصطلاح «معمولی» ایران در دوره  ساسانیان تبدیل گردید.

موضوع زبان در آتروپاتن در این کتاب به طور نسبتا مفصلی به بحث گذاشته شده است. اما من در آنجا به جنبه ای ظاهرا فرعی از این موضوع نیز پرداخته ام که بنظرم رسید کمی توضیح بیشتر در این باره مفید خواهد بود.

آن موضوع عبارت است از تعداد نیاکان هر فرد ساکن دنیا در همه سرزمین ها و در همه دوره ها به عنوان نشانه ای روشن در تایید اختلاط تمام نوع بشر در طول تاریخ و به صورتی آشکار تر در مقیاس واحد های جغرافیایی معین تر و محدود تر مانند اروپا، آسیای غربی، حوزه مدیترانه و غیره… این موضوع و کشفیات انقلابی و جدیدی که در صد سال اخیر در حوزه علوم ژنتیک و  باستانشناسی به وقوع پیوسته، به تدریج درک همه ما از موضوعاتی مانند نزدیکی یا دوری قومی، زبانی، تاریخی، مذهبی، فرهنگی و سیاسی گروه های انسان ها را به تدریج، اما به گونه ای روزافزون متحول میسازد و تصحیح میکند.

در کتاب فوق، فصل «زبان در آتروپاتن» چنین شروع میشود:

آیا میتوان زبان و لهجه های مادی 2300 سال پیش ماد آتروپاتن را پی گرفت، تا به تدریج به زبان های کنونی شمال غرب و غرب ایران رسید؟ این پرسش را میتوان ساده تر هم مطرح کرد: 2300 سال پیش مردمی که در آذربایجان و کردستان کنونی و صفحاتی از سرزمین های همسایه میزیستند، به چه زبانی صحبت میکردند؟ پاسخ دادن به این پرسش کاری دشوار و در بعضی موارد حتی ناممکن است. اما بگذارید یکی دو نکته را قبلا روشن کنیم.

اولا موردی ندارد که کسی که امروزه در تبریز یا سنندج زندگی میکند، یا پدر و مادرش زاده آذربایجان و کردستان کنونی هستند، خود را در این سوال و بحث، طرف یا مخاطب حس کند. 2300 سال پیش از نظر سیاسی نه آذربایجان وجود داشت و نه کردستان. دولت ها، زبان ها، مذاهب، اقوام و ملت های کنونی هم به صورت کنونی موجود نبودند. البته همین سرزمین ها و کوه ها در آن دوره ها هم وجود داشتند، اما نه مسیحیت وجود داشت و نه اسلام. کسی هم از آن مردمان (که تعدادشان احتمالا فقط 10-20 در صد جمعیت کنونی این منطقه بود) اجداد و نیاکان مستقیم مردمان فعلی این سرزمین نبود. درست ترش این است که بگوئیم در همان دوره هم، همه آنها در این سرزمین های پهناور، چه آن طرف و چه این طرف مرزهای متغیر کنونی، به نوعی خویشاوند یکدیگر بودند و بعد ها هم این خویشاوندی با وجود همه فرق ها و زیر و بم ها ادامه یافت و عمیق تر شد.

چرا؟

در واقع همه انسان های دنیا و بخصوص یک منطقه ، صرفنظر از مرزهای سیاسی کنونی، با یکدیگر خویشاوند هستند. اگر همه ما از آفریقا آمده ایم، که آمده ایم، همه در اصل (یعنی هر قدر عقب تر برویم) قوم و خویش هستیم. اما این خویشاوندی مخصوصا در هر منطقه مشخص دنیا مانند آسیای غربی، قفقاز، حوزه مدیترانه، آسیای میانه، اروپا یا چین که روابط بین جمعیت های آن بیشتر از مناطق دیگر است، بخصوص چشمگیر و از طریق آزمایش های علمی اثبات پذیر است. این، خواب و خیالی ساده لوحانه نیست، بلکه یک حساب ساده ریاضی است، حسابی که خیلی ها به آن دقت نمیکنند.

اگر به 10 سال قبل، 100 سال قبل، 1000 سال قبل بازگردیم، تعداد نیاکان ما، یعنی پدران و مادران هر فرد از ما و اجداد هر شخص از این منطقه چند نفر است؟ این سوال به فکر کمتر کسی از ما رسیده است و از آن هم کمتر، تعداد کسانی هست که این گونه حساب ها را کرده اند. اما فوق العاده جالب است. قلم و کاغذ بردارید و حساب کنید.

در دنیا هر شخص یک پدر و یک مادر (2)، دو پدر بزرگ و دو مادر بزرگ (4) و چهار پدرِ پدر بزرگ و چهار مادرِ مادر بزرگ (8) دارد. اکثر ما، نسل های قدیمی تر نیاکان خود را  دیگر نمی شماریم، چونکه این موضوع معمولا برای ما اهمیت چندانی ندارد و یا قابل پیگیری نیست. واقعیت این است که در محاسبه هر نسل پیش تعداد نیاکان هر فرد دو برابر میشود. در ده نسل گذشته که 200-300 سال را در بر میگیرد، می بینید که تعداد اجداد پدری و مادری شما  جمعا 1024 نفر، در 30 نسل یعنی تقریبا 800-900 سال گذشته بیش از هشت هزار میلیون نفریعنی هشت میلیارد نفر بوده است. هشت میلیارد نفر؟ تعداد اجداد من، شما و هر کس در این  دنیا هزار سال پیش؟  

البته این حساب گرهی دارد که باید حل شود. این را فرصت نشد که من در کتاب «آتروپاتن باستان» کمی باز کنم و توضیح بدهم. هزار سال پیش کل دنیا و تمام جمعیت بشری در سرتاسر کره زمین هشت میلیارد نفر نبود، حدود 250-300 میلیون نفر بود. 2300 سال پیش، یعی در دوره پایان هخامنشیان، آتروپاتن و اسکندر، تمام دنیا احتمالا جمعیتی برابر با 100 میلیون نفر داشت.  پس «هشت میلیارد نفر» مجموع تعداد نیاکان هر فرد جامعه بشری در هزار سال گذشته چگونه قابل توجیه است؟ توجیه و توضیح این سوال آن است که هشت میلیار نفر در هزار سال (و احتمالا 30-40 میلیارد نفر در 2300 سال گذشته) تعداد جمعیتی نیست که هزار یا دوهزار سال پیش همزمان و در آنِ واحد زیسته اند. این ارقام مجموعه تعداد انسان ها و نیاکان هر فرد است که در این هزار یا دو هزار سال پیش یعنی در طول 70-80 نسل گذشته هر فرد زیسته و در گذشته اند. از سوی دیگر وقتی شش-هفت نسل به عقب میروید، احتمال همپوشی نیاکان شما افزایش می یابد، یعنی ممکن است مادر مادر بزرگ هفت-هشت نسل پیش شما در عین حال عمه عمه بزرگ هفت-هشت نسل شما هم باشد. امیدوارم این موضوع که بیشتر کار ریاضیات دان های رشته «نیاشناسی» حوزه «جنولوژی» است که با علوم ژنتیک، باستانشناسی و تاریخ در هم تنیده، تا حدی روشن شده باشد.

البته در دنیای کنونی با مرز های سیاسی، قومی، مذهبی و عقیدتی کنونی که ما در آن زندگی میکنیم، همه آن نیاکان همه و تک تک ما، از همه سرزمین های هخامنشی و سلوکی و اشکانی و ارمنی و رومی در گذشته اند. مهم آن است که ما امروزه کمی بیشتر درک کنیم که در گوشت و پوست و خون و رگ هر کدام از ما، در دی ان ای همه ما، چه مسلمان و چه مسیحی، چه فارسی زبان و چه ترک زبان، چه شیعه و چه  سُنی، اثری، به اصطلاح «رد پائی» از هرکدام آنها هنوز  هست، چیزی که با تست های «دی ان ای» قابل اثبات است. تازه، این، تنها محدود به ما و سرزمین های کنونی این گوشه از جهان نیست، در اروپا و آفریقا و آمریکا هم همین گونه است، اگرچه حدّت و شدت آن در هر منطقه ممکن است کمی فرق کند.

این مرزها و مرزبندی های سیاسی، فرهنگی، تباری، زبانی یا مذهبی چیزی طبیعی، ازلی ویا ابدی نیستند، بلکه ساخته و پرداخته خود ما انسان ها در طول چند هزار سال گذشته هستند. حال هر کس و هر گروه، قوم و ملت میتواند این مرزها، فرق ها، تمایز ها و اختلاف ها را حفظ یا تشدید کند، یا اینکه در جهت متعادل تر کردن آن و نزدیک تر نمودن انسان هایی به یکدیگر کوشش نماید که، چه خوشمان بیاید و چه به اصطلاح مخالف آن باشیم، در نهایت، قوم و خویش یکدیگرند. این فقط بستگی به آن دارد که در تاریخ چند سال به عقب میرویم.  

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

فاروق سومر (1924-1995)

مقدمه، ترجمه و تلخیص: عباس جوادی

پروفسور فاروق سومر یکی از استادان تاریخ در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا»ی ما در آنکارا بود. اما او یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل غُز (اغوز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص به آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس سرازیر میشدند که در نتیجه بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق هم رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین ها و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: مقاله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف یک تاریخدان و زبانشناس دیگر و معروف ترک، پیش کسوت پروفسور سومر، استاد احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (انگلیسی) و مقالات متعدد دیگر او مطرح شد و بعد از فاروق سومر از طرف تاریخنویس معروف ایران رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان»، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان»، ۱۹۸۹، پاریس، به زبان فرانسوی) مورد بحث قرار گرفت که این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم به فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره مقالات استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این مقالات را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت، آن را به فارسی ترجمه هم کرده و در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله پروفسور سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبعا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا»ی ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی – پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات لغوی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز می پردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک است، یا ترکی شدن زبان نخست مردم پس از چند نسل. اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، سومر با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او دگرگشت زبان است و نه تیره و به اصطاح «نژاد». به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند، معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی، بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن آنان است است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده و میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

و اما چکیده رساله فاروق سومر:

مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود

نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

نوشته: پروفسور فاروق سومر

خلاصه و ترجمه: عباس جوادى

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها به عنوان بانیان امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه مهاجرت کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و جداگانه ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های سلجوقیان آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملوک و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی های خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. استان فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود، اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم، قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» (قبچاق، م) بودند، اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله کرده و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند، اما موفق نشده و برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده و در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچ نشین ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده و به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود).

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب میکند، زیاد بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها مربوط به دوره قبل از مغول هم هستند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا میبینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند و بر این پایه میتوان گفت که حاکمین ایلخانی بعضی مغول بودند و بعضی دیگر ترک. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده و به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب «بَی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران می نوشتند و هنوز هم می نویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنها اویغور بودند که امیر سونج اقا هم در راس آنها قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند، اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط، زبان ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد، اما به تدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید، از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول به قتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده و سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند از خود نموده و حتی رو به سوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند و وارد تبریز هم شدند.  اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله قبایل ترکمن بسیاری از ترکیه به آذربایجان بازگشته و در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا به صورت ترکی آن قید کرده اند.

سوم: دوره بعد از مغول(دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

1. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده و در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده و امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. به دنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نشد.

2. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته و به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی به نام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی به نام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار – افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

3. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر مهاجرت که از ترکیه به ایران شده، در زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده و برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچ نشین نبودند. روستائیان ترک هم ار شرق آناتولی رخت بر بسته، رفتند و این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یابد. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است، مینویسد که زبان ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را به صورتی کامل فراگرفته و به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

آنگونه که از خاطرات سیاحان هم بر می آید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آ ن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر اینطور نمی بود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده، آن را قبول کنند. به همین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان ترکی هم نمیدانستند اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، ترکی را می آموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

(نشر نخست در: عباس جوادی: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، اچ اند اس، لندن 2015)

لینک اصل رساله فاروق سومربه ترکی ترکیه: ترک زبان شدن آذربایجان

سرگذشت آتروپات و آتروپاتن

شما میتوانید این فصل را نوعی پیوست به دفتر «از کورش تا اسکندر» قبول کنید. چرا؟ زیرا چنانکه گفتیم، در اواخر هخامنشیان، آتروپات که پادشاه محلی ماد بود، به عنوان فرمانده و حاکم ماد در صفوف داریوش سوم برضد اسکندر جنگید، اما مدتی بعد به صف اسکندر پیوست. در مقابل، اسکندر که اکثر ساتراپ های ایرانی را برکنار کرده و آنها را با فرماندهان مقدونی-یونانی خود جایگزین میکرد، آتروپات را یک سال بعد در مقام حاکم یا پادشاه بخش کوچکتر ماد یعنی شمال غربی آن عبارت از آذربایجان و کردستان ابقا نمود. به همین دلیل نام این قسمت از ماد «ماد کوچک» یا «ماد آتروپات» و یا به یونانی «آتروپاتن» ماند که پسانتر در تاریخ به صورت آترپاتکان، آذورباذگان و بالاخره در دوره اسلامی آذربیجان و آذربایجان درآمد. چرا دانستن این موضوع، هم جالب و هم مهم است؟ زیرا اولا دانستن، از جمله دانستن تاریخ و از آن جمله دانستن تاریخ این قسمت از امپراتوری هخامنشی و بعدا سلوکی و متعاقبا اشکانی جالب است و تسلسل تاریخی از دوران دستکم 600 ساله ماد و هخامنشی تا اشکانیان و ساسانیان را به ما نشان میدهد. ثانیا این دانش میتواند به ما کمک کند تا به دام کج اندیشی های برخی افراد و گروه هایی نیفتیم که صرفا با انگیزه های سیاسی همراه با نا آگاهی و بی علاقگی به فهم تاریخ همه خوب ها را به حساب یک قوم و گروه می نویسند و همه بد ها را به حساب مابقی انسان ها. این دانش کمک میکند درک نمائیم که، خوب یا بد، خوشمان بیاید یا نه، در این دوره چند صد ساله، مثلا آذربایجان و کردستان کنونی، یا کرمانشاه و همدان، یا سرزمین های دیگر مانند ارمنستان و روم شرقی در چه حال بودند و روابط آنان چگونه بود و همه این گروه های قومی و فرهنگی و زبانی و مذهبی چگونه با یکدیگر اختلاط پیدا کردند و آن شدند که امروزه هستند.

آتروپات

در باره تقسیم بندی اداری مادها (تخمینا 727 تا 550 پ.م.) اطلاعات چندانی نداریم. اما میدانیم که آنها اندیشه تقسیم اداری دولت خود به استان ها یا ساتراپی ها را از آشورها آموخته اند و هخامنشیان هم این نظام اداری را از مادها گرفته و کم و بیش به همان ترتیب ادامه داده اند. در دوره هخامنشیان، ماد ساتراپی بسیار بزرگ و مهمی بوده است. با اینهمه، در منابع مختلف نام ساتراپ های ماد برده نمیشود. تنها گزنفون در پایان کتاب «آناباسیس» ضمن برشمردن برخی ساتراپی ها از یک ساتراپ مادی به نام «آرباک» با آرباکاس (در سال 401 پ.م.) نام می برد. تا هفتاد سال بعد که دولت هخامنشی از طرف لشکریان اسکندر مقدونی متلاشی شد، نامی از  ساتراپ های ماد برده نشده است. تنها در جریان جنگ گوگمل (در نزدیکی موصل کنونی) در سال 331 پ.م. روایت هایی از فرماندهی مادی به نام آتروپاتس (آتروپات) باقی مانده است که در صفوف لشکریان هخامنشی مسئول و فرمانده لشکر ماد بوده است که با سپاهیان اسکندر می جنگید.  این لشکر مادعبارت از مادی ها و برخی سپاهیان قفقازی بوده است.[1] این را هم میدانیم که هنگامیکه اسکندر نزدیک به یک سال بعد (330 پ.م.) به پایتخت ساتراپی ماد یعنی اکباتان آمده، یکی از اشراف ایرانی به نام «اُکسیدات» (یا اکسیداتس) را که داریوش سوم به دلایل نامعلومی در شوش به زندان انداخته بود، آزاد نموده و ساتراپ شمال غربی ماد یعنی آذربایجان و کردستان کنونی تعیین کرده است. اما اسکندرباز مدت کوتاهی بعد (زمستان 328/327) به دلایل ناروشنی اکسیدات را از این مقام برکنار کرده و به جای او آتروپات را به ساتراپی شمال غرب ماد تعیین کرده است.[2] با این ترتیب زمینه نامگذاری بعدی این سرزمین به عنوان «آتروپاتن» یا «ماد آتروپات» نیز به وجود آمده است. بر اساس شواهدی که به آن اشاره شد، معلوم میشود که آتروپات در اواخر هخامنشیان یعنی در زمان پادشاهی داریوش سوم نیز شاه ماد بوده است. فرماندهی آتروپات به لشکر ماد در جنگ ایران با اسکندر نیز شاهد دیگر آن است که آتروپات در دوره داریوش سوم نیز ساتراپ و شاه ماد بوده است.

ایرانشناس آلمانی اِرنست هرتسفلد (1879-1948) اطلاعات بیشتری در باره نام آتروپات داده است. به نظر او شکل باستانی این نام به صورت «آترپاته» در اوستا (یشت 13، 102) نیز ذکر شده است. ریشه این نام از آتر، آتور، آذور، آذر است که با پسوند -پاته، باده، -باذ و -باد به صورت های مختلفی چون آترباذ، آذرباذ (آذرباد) جزو نام های رایج در دودمان ویشتاسب یکم (قرن ششم پ.م.)، پدر داریوش اول و ساتراپ باختر (بلخ) و احتمالا فارس، بوده است. نتیجه گیری هرتسفلد آن است که آتروپات یا مستقیما به دودمان هخامنشیان منسوب بوده و یا به سلسله ساتراپ های اصالتا مادی.

در اینجا باید با اشاره به اهمیت ساتراپی ماد در دوره هخامنشیان اضافه نمود که احتمال اصالت هخامنشی آتروپات بیشتر از احتمال دوم به نظر میرسد، زیرا پادشاهان هخامنشی ترجیح میدادند که ساتراپ های ساتراپی های مهم نه از خود این ساتراپی ها، بلکه از دودمان هخامنشی باشند. این تمایل بعد ها در دوره اشکانیان نیز ادامه یافت، تا جائی که میتوان نمونه های آن را مثلا در جریان تعیین ساتراپ ها یا شاهان ارمنستان از طرف پادشاهان اشکانی و دوره شاهان اشکانی ارمنستان نیز مشاهده نمود.[3] اصولا دوره اشکانیان در این منطقه تقاطع ایرانیان (چه مادی و چه پارسی و پارتی) و ارامنه مرحله نزدیکی و امتزاج این دو همسایه تاریخی بوده است.

و اما به سرگذشت آتروپات برگردیم. ایرانشناس آلمانی تئودور نولدکه تقریبا 150 سال پیش در رساله معروف خود در باره سرزمین آتروپاتن نوشته بود که بعد از شکست داریوش سوم از اسکندر، «او (یعنی آتروپات) … نیز مانند بسیاری از زمامداران دیگر ایران از پادشاه نگون بخت خود (یعنی داریوش سوم)  روی برگرداند و (اسکندر) فاتح به خاطر این پیمان شکنی آتروپات، حکومت ماد را به او بخشید.[4]  اما یافته های بعدی نشان میدهند که این نگرش کمی دور از انصاف است. آنچه که روشن است اینکه آتروپات بلافاصله پس از شکست نخست داریوش او را ترک نکرده و به طرفداری از اسکندر برنخاسته است. او حتی شاید بخاطر روابط خانوادگی خود با داریوش سوم پس از شکست دوم داریوش او را در راه گریز به سوی سرزمین های شرق ایران همراهی هم کرده،[5] اما پس از آنکه ساتراپ باختر، بِسوس، آنگونه که شرحش رفت، داریوش را به دست آدم ناشناسی به قتل رسانید، به طرفداری از اسکندر پرداخت. ظاهرا آتروپات برای بِسوس که با عنوان «اردشیر پنجم» خود را جانشین داریوش سوم میشمرد، اعتباری قائل نبود. اسکندر هم میخواست از افراد لایق و کارآمد ایرانی در امور اداری ساتراپی ها استفاده کند، اگرچه ترجیح میداد که آنها به امور نظامی امپراتوری مداخله نکنند. آتروپات نیز به نوبه خود فرماندهی مادی و عصیانگر به نام «باریاکسیس» را که در دوره لشکرکشی اسکندر به هند عصیان نموده و خود را پادشاه پارس و ماد نامیده بود، با همراهانش دستگیر کرده و در پاسارگاد به اسکندر که از سفر هند برگشته بود، تحویل داد. اسکندر نیز فرمانده عاصی را به قتل رسانید. این احتمالا نخستین دیدار آتروپات با اسکندر مقدونی بوده است. به نظر میرسد که  یکی از دختران آتروپات نیز در این سفر پاسارگاد همراه پدر خود بوده، زیرا مدت کوتاهی بعد از بازگشت اسکندر و آتروپات به شوش مراسم ازدواج دسته جمعی فرماندهان اسکندر با شاهدختان ایرانی در انجام گرفته و دختر آتروپات نیز با فرمانده برجسته اسکندر، پردیکاس، وصلت نموده است. ظاهرا آتروپات تنها یک بار دیگربا اسکندرملاقات کرده و آن هنگامی بوده که اسکندر به اکباتان آمده و مورد پذیرائی آتروپات قرار گرفته است. در همین دیدار است که گویا اتفاقی نیمه افسانه ای رخ داده که طبق آن آتروپات یکصد زن جنگجوی «آمازون» به اسکندر هدیه داده است. در اساطیر یونانی «زنان آمازون» به زنان قبایل کوچ نشینی گفته میشد که گویا مانند مردان در جنگ ها شرکت میکردند. به نظر تاریخ نگار یونانی آریانس، شاید آنها عبارت از زنان سواره و جنگجوی قبایل بدوی ماد بوده اند که در جنوب روسیه کنونی زندگی کوچ نشینی داشتند. شاید هم، اگر این روایت هدیه صد زن «آمازون» به اسکندر درست بوده باشد، آن زنان متعلق به دسته های زنان جنگجوی ایرانی زبان ماساژت (یا ماساگت) و یا «سارماتی» در جنوب روسیه و شمال قفقاز بودند. روایت است که این زنان مانند مردان تعلیمات جنگی میدیدند و گویا فقط  زمانی میتوانستند با مردی وصلت نمایند که در نبردهای خود موفق به کشتن افرادی از دشمن شده باشند.

مساحت و نام «ماد کوچک» یا آتروپاتن

پس از مرگ اسکندر رقابت میان فرماندهان مقدونی بر سر تقسیم امپراتوری شدت گرفت. یکی از این سرزمین ها ماد بود که از همان دوره هخامنشی نیز یک ساتراپی وسیع از جمله شامل شوش، اکباتان، کردستان، آذربایجان، ری و اصفهان کنونی بود. آنگونه که گفتیم، اسکندر حکومت این سرزمین را ابتدا به یک فرمانده مادی به نام اُکسیدات و بعد از یک سال به آتروپات داد. بعد از درگذشت اسکندر، فرماندهان اسکندر در دیدار هائی که بر سر تقسیم امپراتوری بین خود در شوش برگزار کردند، وسعت ساتراپی «ماد آتروپاتن» را کوچکتر و کوچکتر نمودند. سه دیدار نخست (323، 321 و 315 پ.م.) و به ویژه دیدار اول در سال 323 پ.م. زمینه محدود شدن حکومت آتروپاتن تنها به آذربایجان و کردستان کنونی را فراهم آورد. باید در نظر داشت که 2300 سال پیش مرزهای هیچ کشور و پادشاهی بخصوص در شرایط سیال آن دوره، ثابت و مشخص نبود و بسته به توازن قدرت با حاکمان همسایه  کوچکتر یا بزرگتر میشد. به هرحال روند تحولات چنان شد که اکباتان که مقر سپاهیان مقدونی-یونانی بود، به یکی از محافظان اسکندر به نام «پیثون» داده شد و شمال-غربی ماد یعنی اساسا آذربایجان و کردستان کنونی به آتروپاتن رسید. شاید، به گمان برخی، آتروپات را که پدرزن پردیکاس بود، نمی خواستند یا نمی توانستند از آن بخش کوچک ماد هم محروم کنند.[6]  در تقسیم دوباره ایالت ها در سال 321 پ.م. حتی نامی از «آتروپاتن» هم برده نمیشود. به گفته بعضی تاریخ نگاران، شاید جانشینان اسکندر در این مرحله بدون سرو صدائی به این نتیجه رسیده بودند که «آتروپاتن» دیگر عملا عضو امپراتوری پسا اسکندر نیست.[7]  از همین دوره به بعد دیگر منابع یونانی و رومی که در باره جانشینان اسکندر نوشته اند، چیزی در باره آتروپات نمیگویند. اما با اینهمه، نام «ماد کوچک» یا «آتروپاتن»  در همان منابع رواج می  یابد، تا جائی که مورخ یونانی استرابو(متولد سال 63 پ.م.) تاریخچه مختصری از آتروپاتن و همچنین نام و همسایگان آن را چنین به دست میدهد: «ماد به دو بخش تقسیم می‌شود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان (همدان) است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتی‌ها (اشکانیان) است (…) بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپات گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه (ماد آتروپاتن) شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز (به حکومت) ادامه می‌دهند و در زمان‌های گوناگون با (خانواده‌های) پادشاهان ارمنستان، سوریه (آشور) و پارتی (اشکانی) وصلت نموده‌اند. (…) آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم‌مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد (بزرگ) هم‌مرز است.»[8]

استرابو مینویسد که پس از چند سال آتروپات از فرمانبرداری سرکردگان یونانی سلوکی سرپیچی نموده، پادشاهی و سرزمین خود را مستقلاً اداره نمود.[9] پادشاهان ارمنستان هم که ساتراپی دیگری در چارچوب امپراتوری هخامنشی بود، اگرچه در ابتدا ظاهرا اطاعت خود را نسبت به سلوکیان ابراز می داشتند، اما مدت کوتاهی بعد یرواند (اروند)  دوم به گردن کشی فزاینده ای علیه حکمرانان سلوکی آغاز نمود و همچنین به حمایت شاهزادگان و اشراف محلی آناتولی بر علیه سلوکیان پرداخت.

این، آغاز زوال حاکمیت مرکزی سلوکیان بود. در این دوره، حکومت های محلی از بابل و اصفهان و پارس گرفته تا بلخ که تحت حکومت سلوکیان بودند، بیرق استقلال یا دست کم خودمختاری برافراشتند. این جنبش ها در نهایت پس از فراز و نشیب بسیار به اضمحلال دولت یونانی سلوکیان و تاسیس دولت اشکانیان منجر شد که از شرق ایران آغاز شده، تا غرب یعنی آتروپاتن و اکباتان (همدان) گسترش یافت.

در حالی که در ایران دولت جدید اشکانیان پارتی به قدرت می رسید و وسعت می یافت، در روم، آناتولی و خاورمیانه، باقیمانده دولت سلوکیان جای خود را به دولت جدیدی می سپرد که می رفت تا پهناورترین و قدرتمندترین امپراتوری این دوره از تاریخ جهان شود: امپراتوری روم. در شرایط قدرت گرفتن امپراتوری های جدید اشکانی در شرق و روم در غرب، فرصت ها و امکانات حکومت های کوچک در سرزمین های حائل مانند آتروپاتن و ارمنستان برای کسب یا حفظ خودمختاری و استقلال، کاهش می یافت.

شکست بزرگ آنتیوخوس سلوکی در نبرد «ماگنسیا» یا مانیسای کنونی در آناتولی (190 پ.م.) راه را برای گسترش نفوذ روم در آناتولی و ارمنستان باز کرد. پس از شکست سلوکیان، پادشاهان آرتاشسی ارمنستان بر سر کار آمدند. آنها از دولت سلوکی جدا شده، تحت حمایت روم قرار گرفتند. حتی آرتاشس یکم  ارمنستان ابتدا با تکیه بر لشکریان روم برخی از سرزمین های آتروپاتن را تصرف نمود. اما از طرف مقابل، مهرداد یکم اشکانی، معروف به مهرداد بزرگ نیز شکست آنتیوخوس سلوکی را فرصت مناسبی شمرده و به دنبال تحکیم قدرت دولت اشکانی در بلخ، آتروپاتن را نیز تحت تسلط و حاکمیت اشکانیان در آورد.

انقراض حکمرانی سلوکیان در ایران از بلخ در شرق شروع شد و به تدریج تا همدان و آتروپاتن در غرب ایران ادامه یافت. پیشروی مهراد یکم به آتروپاتن به دنبال شکستی بود که رومیان در ماگنسیای آناتولی بر سلوکیان وارد آوردند. به هر تقدیر اگرچه تاریخ دقیق تحکیم قدرت اشکانیان در آتروپاتن معلوم نیست، اما احتمالا این تاریخ «پس از سال 148 پ.م.» بود.[10]

چنین به نظر می رسد که از این دوره به بعد با وجود تحکیم حاکمیت پارتی-اشکانی در شمال غربی ایران، دولت کوچک آتروپاتن هنوز از مقدار معین و محدودی خودمختاری برخوردار بوده است. از آن دوره به بعد حاکمان آتروپاتن با خانواده پادشاهی اشکانی و همچنین ارمنستان اختلاط و وصلت بیشتری کرده اند.[11]

تا مدتی بعد منابع تاریخی اشاره ای به آتروپاتن نمی کنند. نخستین اشاره بعدی به آتروپاتن پس از مرگ مهرداد دوم اشکانی (حدود 100 پ.م.) یعنی در دوره تیگران دوم، معروف به تیگران بزرگ، پادشاه کشور گشای  ارمنستان است. در دوره او بخش هایی از غرب آتروپاتن تحت تصرف ارامنه در آمد. اما گزارش های تاریخی این دوره در باره آتروپاتن کم و در عین حال نا روشن است. مثلا دقیقا معلوم نمی شود که بخش های غربی آتروپاتن در کدام تاریخ و چگونه از تصرف شاهان ارمنستان خارج شده و دوباره به دولت اشکانی پیوسته است. اما به هرحال آنچه که از لابلای منابع تاریخی این دوره بر می آید، نشان دهنده رقابت های آشکار و پنهان، نزدیکی و خصومت، اتحاد و رویاروئی های متغیر و نسبتا کوچک بین حاکمان اشکانی، آتروپاتن، ارمنستان و روم است. در این منابع مثلا از پادشاهان آتروپاتن با نام های آرتاوازد، فرزند او آریون بارزان دوم و فرزند او آرتاوازد دوم سخن رفته است. با اینهمه، معلوم نیست که آیا می توان همه حاکمان آتروپاتن را از دودمان آتروپات به شمار بیاوریم یا نه، زیرا سلسله دودمانی و نام و نسب شاهان آتروپاتن دقیقا معلوم نیست.[12] اما اگر همه شاهان محلی آتروپاتن را از فرزندان و نوادگان آتروپات، ساتراپ ماد کوچک در دوره هخامنشیان و اسکندر بشماریم (که این، البته یک فرض است و نه یقین)، باید بگوئیم که با کشته شدن آرتاوازد دوم، آخرین شاه آتروپاتن، حدود 20 سال پیش از میلاد مسیح، دودمان آتروپات که در اواخر هخامنشیان در آتروپاتن بر سر کار آمده بود، پس از حدود 310 سال کاملا منحل شده و شاهزادگان اشکانی به جای آنها شروع به حکومت بر آتروپاتن نموده اند.

در دوره ساسانیان، آتروپاتن با نام پهلوی آتورپاتکان/آذوربادگان (و دیر تر آذربایگان) به عنوان یک ساتراپی یا «مرزبانی» ساسانی در آمد که به نام دولت شاهنشاه ساسانی  از طرف یک «مرزبان» یا ساتراپ اداره می شد. شاپور یکم ساسانی در سنگ نوشته کعبه زرتشت «آتورپاتکان» را در کنار پارت، پارس، ارمنستان، آسورستان و دیگر سرزمین های دور و نزدیک، جزو شهر های «ایرانشهر» شمرده است.

(پایان دفتر «از کورش تا اسکندر»)


[1] Quintus Curtis und Arianes, in: Martin Schotky: Media Atropatene und Gross-Armenien in hellenistischer Zeit, Bonn 1989, S. 35-37.

بسیاری از نقل قول ها و اطلاعات این فصل اساسا مبتنی بر کتاب فوق مارتین شوتکی است  که از منابع اولیه یونانی، لاتین و پارسی باستان و همچنین منابع ثانوی اروپایی استفاده کرده است، مگر اینکه منبع دیگری ذکر شود.

[2] Ibid.

[3] ن. عباس جوادی: از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان، تهران 1403، انتشارات مروارید،  ص. 53

[4] Theodor Nöldeke: Atropatene, ZDMG 34, 1880, S. 692-697

[5] Johann Droysen: Geschichte des Hellenismus, 3 Bände, 2. Auflage, München 1980, S. 235

[6] Alfred Gutschmid: Geschichte Irans und seiner Nachbarländer von Alexander dem Großen bis zum Untergang der Arsaciden, das Original von 1888, Nachdruck 2017, S. 202

[7] Ibid.

[8] Strabo: Geography, 1, 11, 13

[9] Strabo: Ibid.

[10] Ibid

[11] Schippmann: Ibid,, quoting V. Minorsky in EIs, vol. 2, p. 188

[12] به فرض درستی این نقل قول از کتاب «جغرافیا» اثر استرابو، در دوره احتمالی تالیف این اثر یعنی چند دهه قبل از میلاد، آتروپاتن ظاهرا هنوز تحت حکومت نوادگان آتروپات بوده است.

اسکندرمقدونی از کجا پیدا شد؟

ایران هخامنشی (سده های پنجم و چهارم پ.م.) در جنگ با مقدونیه و یونان (ویکی پدیا)

(از کورش تا اسکندر، بخش سوم)

لیدیا، میلِت، ایکونیوم… امروزه این نام های جغرافیایی آناتولی برای ما آشنا نیستند.اما اگر میخواهیم گذشته را بیاموزیم و بدانیم که چه شد که اسکندر مقدونی با لشکر مقدونی و یونانی خود از مقدونیه یعنی آن سوی تنگه بوسفور  و یونان آمده و امپراتوری پهناور هخامنشی را شکست داد، باید به این نام ها نیز عادت کنیم.

اسکندر از کجا پیدا شد؟ مگر یونان یا مقدونیه در انتهای متصرفات ایران در آناتولی و میانرودان نیروی قابل توجهی بودند؟ پانصد سال پیش از میلاد مسیح یعنی در عهد کورش بزرگ، هنوز دولت واحد و مستقلی به نام یونان نداشتیم. دولت نسبتا کوچک مقدونیه هم تازه تازه اهمیت یافته بود.

باید حدود 300 سال به عقب تر از دوره کورش برویم.

حدود 800 تا 750 سال پیش از میلاد یعنی کم و بیش زمانی که در ایران، مادها نخستین دولت ایرانی را بنا نهادند، یونانی زبان هایی که در یونان، بالکان و ترکیه کنونی میزیستند، به طور روز افزونی شهر های خود را ترک کرده و در سرزمین های دور و نزدیک به اصطلاح «کُلونی» های یونانی خود را با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم یونانی ایجاد کردند. رشد جمعیت یونانی زبان، مصرف روزافزون چوب درختان برای ساختن کشتی ها و کمبود کشت و کارغلات و مواد غذایی آنها را وادار به کوچ به سرزمین های دور و نزدیک میکرد.

تا آن زمان یونانی ها در چند شهر مهم و نسبتا بزرگ میزیستند. آنها عبارت از زمینداران، تاجران، صنعتکاران، هنرمندان و نویسندگان بودند. این شهرها را «پُلیس» یعنی به یونانی «شهر» می نامیدند. نیروی انضباطی و شهربانی مدرن امروزی که ما «پلیس» می نامیم و همچنین واژه اروپایی «پُلیتیک» به معنای «سیاست» و «سیاسی» نیز از همین نام «پلیس» یعنی دولتشهر های یونان باستان گرفته شده است. در گِرد و اطراف این دولتشهر ها، روستا های یونانی وجود داشتند که گوشت، غلات و میوه مردم شهری را تامین میکردند. این دولتشهر ها مطیع شهرهای دیگر و دولت و غیره نبودند. آنها به صورت خود مختار و مستقل می زیستند و همه امور خود را خود ضمن بحث و مشاوره بین آزاد مردان یونانی شهر (نه زنان و نه غلامان) حل و فصل مینمودند. به همین جهت به این نظام اداری باستانی «دمکراسی ابتدایی یونانی» گفته میشود. مهم ترین دولتشهر آن دوره، آتن بود. بعضی از این دولتشهر ها در داخل یونان امروزی و برخی دیگر مانند ساردیس، اسمیرنا (ازمیر کنونی)، اسپارتا، میلِت و اِفِسوس در ترکیه کنونی قرار داشتند.

با افزایش جمعیت یونانی زبان و مهاجرت روزافزون بخشی از آنها به سرزمین های دور و نزدیک مانند بخش بزرگی از آناتولی، ایتالیا، مصر، شمال دریای سیاه و حتی مصر و لیبی، زبان و فرهنگ یونانی هم در تمام منطقه رواج یافت. اما هنوز دولتی به نام یونان وجود نداشت. با اینهمه، دولتشهر های یونانی وجود داشتند. آنها با یکدیگر روابط نزدیک انسانی، فرهنگی و اقتصادی داشتند، اما گاه با دیگر اقوام یکی شده و برضد یکدیگر جنگ هم میکردند.

لیدیا، مانیسا و ازمیر

وقتی ماد ها آشور و بابل را شکست دادند، در آناتولی تا سرزمین های مرکزی آنجا پیش رفتند. قبل از مادها در آناتولی دولتی باستانی به نام «هیتیت» وجود داشت و سپس دولت های کوچک و بزرگ دیگری در این سرزمین برسر کار آمدند که چندین قرن حکومت کردند. یکی از آنها هم «لیدیا» نام داشت که از سال 1200 پ.م. بر اکثر نیمه غربی آناتولی حکمفرما بود. زبان لیدیایی هم مانند هیتیتی یک زبان هند و اروپایی بود. اما این زبان با گسترش زبان دولتشهرها و «کُلنی» های یونانی زبان که شرح آن رفت، به تدریج پس زده شد و از بین رفت. یونانی و فرهنگ یونانیان جایگزین لیدیایی شد. تاریخ نگار یونانی استرابو (یک قرن پیش از میلاد) مینویسد که در دوره او زبان لیدیایی  دیگر عملا از بین رفته و تنها در بین گروه های کوچکی از مردم کاربرد داشته است.

بعد از ماد ها که ظاهرا تا نصف آناتولی را تصرف کرده بودند، کورش به تصرف مناطق بیشتری از آناتولی پرداخت و تا شهرساردیس (پایتخت لیدیا ، ولایت کنونی مانیسای ترکیه) و سواحل دریای اژه در مدیترانه پیش رفت. شکست لیدیا در برابر کورش بزرگ در سال 546 پ.م. بود. با این شکست، لیدیا تبدیل به یکی دیگر از ساتراپی های ایران هخامنشی شد. مانند هر مورد مشابه دیگر در تاریخ، بحث در مورد «چرا» های پیروزی ها و شکست های بزرگ بسیار و تمام نشدنی است. به هر حال توازن قوا و تحولات منطقه چنان شد که تقریبا 120 سال بعد، نیروهای اسکندر مقدونی جبهه های دفاعی هخامنشیان در آناتولی و خود ایران را یکی پس از دیگری درهم شکسته و تمامی سرزمین های هخامنشی را تصرف نمودند.

شکست لیدیا در مقابل ایران و تبدیل آن به یک استان هخامنشی، همزمان با تکمیل روند پسرفت زبان لیدیایی (و دیگر زبان ها و پادشاهی های کوچک تر آناتولیایی) و رواج زبان و فرهنگ یونانی ابتدا در سواحل مدیترانه و دریای سیاه و سپس در درون آناتولی بود. مراکز این تحول زبانی و فرهنگی که در عین حال اختلاطی قومی و تباری بود، در دولتشهرها و کُلنی های یونانی قرار داشت.

از نظر تاریخ ایران باستان و حمله اسکندر به ایران هخامنشی، اشاره به دو پادشاهی کوچک تر در شمال و شمال شرقی سرزمین های یونانی یعنی مقدونیه و تراکیا (بلغارستان کنونی) لازم است. این دو پادشاهی در گذشته، نسبتا کوچک بودند و در منطقه اهمیت چشمگیری نداشتند. زبان هر دوی آنها، مانند لیدیایی که از بین رفته و در یونانی مستحیل شده بود، مانند خود یونانی و فارسی، هند و اروپایی بود، اما هر کدام شکل و گویش دیگری را تشکیل میداد. زبان تراکیایی که امروزه از بین رفته، با زبان اسلاوهای مهاجر از سوی غرب اختلاط یافته و تبدیل به بلغاری بعدی شد. زبان مقدونی نیز یک زبان اسلاوی جنوب شرقی است. هر دوی این زبان ها و فرهنگ ها پس از تاسیس امپراتوری روم مدتی پیش از میلاد مسیح و سپس شکست و تجزیه آن و سیصد سال بعد تاسیس بیزانس یا روم شرقی با مرکزیت قسطنطنیه یا استانبول بعدی، تا حد زیادی تحت تاثیر زبان و فرهنگ مختلط یونانی-لاتین این دو امپراتوری قرار گرفتند.

با این پس منظر تاریخی میتوانیم به موضوع برآمدن اسکنر مقدونی و حمله او به ایران هخامنشی برگردیم.

به دنبال تصرف پایتخت لیدیا، کورش طبعا بر بسیاری از سواحل جنوب غربی آناتولی نیز حاکم شد. گفتیم، این زمانی بود که تمامی سرزمین های ساحلی آناتولی و بخصوص دریای اژه در اوج روند یونانی زبان و یونانی فرهنگ شدن بودند. این نیز احساس رویارویی و خصومت میان یونانیان و ایرانیان را تحریک میکرد. این جوّ رقابت و خصومت زمانی افزایش بیشتری یافت که داریوش بزرگ در سال 513 پ.م. بخشی از سرزمین های پادشاهی تراکیا را اشغال نمود و اکثر سواحل و جزایر یونانی در شمال در یای اژه را تصرف کرد. در این شرایط تنها منطقه حائل میان امپراتوری ایران و دولتشهرهای یونانی عبارت از دریای اژه و مقدونیه مانده بود. تا آن زمان مردم دولتشهرهای یونانی، مقدونیه را سرزمینی با به اصطلاح «مردمانی بدوی» میان یونانیان شمال و تراکیا میشمردند.

در سال 499 پ.م. یعنی زمان داریوش بزرگ، مردم یونانی شهرهای «ایونی» از جمله منطقه «اسمیرنا» یا ازمیر کنونی برضد حاکمیت ایرانیان قیام نمودند. (نام امروزی کشور و دولت «یونان» در زبان فارسی با همین نام منطقه باستانی «ایونیا» در جنوب غربی ترکیه مرتبط است. ایرانیان در زبان خود نام این منطقه را به تدریج به تمام سرزمین یونان و زبان و فرهنگ آنان تعمیم داده اند.) در مقابلِ شورش یونانیان، داریوش به جای مصالحه با آنان، ابتدا مقدونیه را به امپراتوری ایران الحاق کرد و سپس با ناوگان دریایی خود به استان «آتیکا» که دولتشهر آتن در آن قرار داشت، حمله نمود. جنگ های دریاییِ بعدی با وجود اُفت و خیز بسیار، در نهایت به شکست و پراکندگی نیروی ایرانیان انجامید. ده سال بعد جانشین داریوش، خشایارشای یکم با نیروهای تازه نفس زمینی و دریایی از طریق تراکیا و مقدونیه و همچنین دریای اژه حمله فراگیرتری به مواضع کلیدی یونان نمود. در کتاب های مختلف تاریخ که اغلب از طرف یونانی ها نگاشته شده، تفصیلات مفصلی در باره این جنگ ها وجود دارد که در اینجا لازم به تکرار آن نیست.  بعد از شکست بزرگ ایران در سواحل جزیره «سالامیس» (در نزدیکی آتن) خشایارشا نصف نیروهای خود را به ایران عقب کشید. نصف باقیمانده نیز یک سال بعد از طرف یونانیان سرکوب و پراکنده گردید.

جنگ های ایران و یونان تا حدی به متحد شدن دولتشهرهای گوناگون یونانی در برابر ایران کمک نمود. احتمالا تعداد زیاد جزایر یونانی و دیگر شرایط جغرافیائی سرزمین های آنان مانع همبستگی قدرتمند و پایدار آنان در مقابل نیروهای مهاجم ایرانی میشد. حتی بعضی از آنان به طرفداری از ایرانیان برخاسته بودند. اما با گسترش جنگ و احتمالا نقش مهمی که نخبگان و ناوگان دریایی آتن در این نبردها ایفا نمودند، همیاری و همبستگی نسبی دولتشهر ها میسر شد و سرنوشت جنگ به نفع یونانیان خاتمه یافت. در سال 475 پ.م. ایرانیان از سرزمین های اروپایی رانده شدند، تنگه بوسفور (در استانبول کنونی) دوباره به روی کشتی ها یونانی گشوده شد و چند سال بعد باقیمانده لشکریان ایران نیز ازسرزمین های ساحلی دریای اژه بیرون رانده شدند و یا با مردم محلی درآمیختند.

مقدونیه در قرن پنجم پ.م. نقش چندانی در منطقه برعهده نداشت، جزاینکه ابتدا از سوی لشکریان داریوش اشغال شد و مدتی بعد خشایارشا از آن به عنوان پُلی برای حمله به آتن استفاده نمود. انزوای نسبی و محاط بودن مقدونیه با کوه ها باعث شده بود که این پادشاهی نسبتا کوچک، ثبات سیاسی و آرامشی نسبی به دست بیاورد که به حکمرانی مطلق و یکه تازانه پادشاه مقدونی تکیه میکرد. این وضع درست نقطه مقابل وضع سیاسی و حاکمیت در دولتشهرهای یونانی در جنوب مقدونیه بود. در آنجا دولتشهرهای یونانی با یکدیگر در حال رقابت و حتی کشاکش و گاه جنگ بودند. آنها با گروهی از دولتشهران بر ضد گروهی دیگر متحد میشدند. ضمنا آنها اکثر تصمیم های اداری و نظامی دولتشهر را در شوراهای شهری حل و فصل مینمودند.

قشر حاکم مقدونیه نیز در داخل خود دچار رقابت و ستیز بود. رقیبان سیاسی با دسیسه های حکومتداران از گردونه خارج میشدند و یا سر به نیست میگردیدند. جامعه مقدونی به شهامت، جنگجویی و قهرمانی افراد و نظام مطلق فرمانبرداری و مردسالاری مبتنی بود. به قول کان لیف[1]، جامعه مقدونی «دنیای عنان گسیخته مردسالاری مبالغه آمیزی بود که هر رهبر کاریزماتیکی که جسارت کافی داشت، میتوانست آن را به آتش بکشد». در سال 359 پ.م. چنین فردی به نام فیلیپ دوم در سن 22 سالگی به تخت پادشاهی این کشور نسبتا کوچک و کم اهمیت نشست. در طول 23 سال حکومت فیلیپ، مقدونیه از کشوری در حاشیه تحولات منطقه ای، به قدرتی بزرگ در منطقه تبدیل شد. فیلیپ مانند همه فرماندهان بزرگ نظامی، با سرعتِ تمام، ابتدا در داخل کشور رقیبان خود را حذف کرد و سپس به جنگ و ستیز با همسایگان خود پرداخت. فیلیپ در طول سلطنت خود، سرزمین های متعددی را از شمال یونان، تراکیا و جنوب غربی آناتولی تصرف نمود. در این دوره آتن کوشش نمود دولتهشر های یونانی زبان را بر ضد مقدونیه متحد کند. اما فیلیپ با درهم کوفتن دولتشهر اسپارتا (در ترکیه کنونی) مانع از این اتحاد ضد مقدونی گردید. شاید هم پیروزی مقدونیان بر اسپارتا، شرایط آرزوی بعدی فیلیپ را فراهم آورده است: حمله به ایران هخامنشی… 

اکثر تاریخ نگاران برآنند که هدف اصلی فیلیپ مقدونی پیوسته تصرف امپراتوری ایران بوده است. در این مورد نظریه های زیادی از سوی تاریخ نگاران به پیش کشیده شده است. بدون شک به دست آوردن ثروت و قدرتی که «امپراتوری هفت اقلیم» ایران داشت، نقش مهمی در این آرزوی فیلیپ داشته است. شاید هم او چنین حساب کرده که ویرانی هایی که داریوش و خشایارشا در آناتولی و سرزمین های یونانی به بار آورده و دشمنی یونانیان را برانگیخته، میتوانست زمینه مساعدی برای جذب یونانیان به حمله به ایران باشد. با این ترتیب فیلیپ میتوانست به عنوان رهبر یونانیان جلوه کرده و انتقام آنان را از ایرانیان بگیرد. اما ظاهرا انگیزه مهم دیگری نیز که شخص فیلیپ داشته و احتمالا انگیزه اصلی گسترش نظامی مقدونیان بوده، آن غریضه و خصلت جنگجویانه و میلیتاریستی دولت مقدونی بوده است که بدون آن، بدون دشمنی و نبرد نظامی با رقیبان داخلی وهمسایگان خارجی، ساختار موجود سیاسی آن جامعه محکوم به فروپاشی میبود.  

در سال 336 پ.م. همه چیز برای حمله به ایران هخامنشی آماده و برنامه ریزی شده بود. اما در همان سال ضمنا قرار بوده که برای یکی از دختران فیلیپ مراسم عروسی برگزار شود.

اکثر سرآمدان نظامی و سیاسی یونانی در این مراسم حاضر بودند. درست در همین مراسم فیلیپ قربانی یک ترورشده و از پا در آمد. این، نقطه پایان پر سر و صدایی بود که به صعود پر سر و صدای فیلیپ دوم مقدونی بر نردبان قدرت گذاشته شد.

جانشینی فیلیپ کاری ساده بود. پسر 19 ساله او، اسکندر، بزودی رهبری دولت را بر عهده گرفت. او جوانی جسور، با ابتکار و بیرحم بود. اسکندر ابتدا مخالفان داخلی خود در تراکیا و یونان را از پا در آورد، هزاران نفر را به قتل رسانید و یا اسیر گرفت و هنگامیکه قدرت خود را محکم کرد، رو به سوی تحقق آرمان پدرش، فیلیپ، نهاد: تصرف ایران…


[1] Cunlifee, p. 240

(ادامه دارد: اسکندر، «شاهنشاه ایران»)