دویست سال پیش از میلاد تا دویست سال پس از میلاد

بستر تاریخی

تقریبا پنج هزار سال پیش، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا در سرزمین های غربی دشت های اوراسیا (از رود «سیردریا» در آسیای میانه تا رود دانوب در اروپا) می زیستند، به دلایل ناروشنی پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها[1] بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر در شمال غربی چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان سرزمین های غربی بود.

گروه دومی که احتمالا نیاکان هیتیت ها در آناتولی و ماننائی ها در شمال غرب ایران و شمال عراق و سوریه بودند، به این مناطق آمدند و با مردم بومی این سرزمین ها درآمیختند.

گروه سومی که عبارت از هند و ایرانیان یا آریائی ها بود، رو به سوی ماوراءالنهر، افغانستان و شمال پاکستان نهاد. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب نبود که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به سوی آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به طرف ایران.

هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» زبان در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها  درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان اساسا عبارت از مادها و پارسی ها بودند که احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ. م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندانی در دست نیست. تنها چیزی که در باره این دوره «پیشا ایرانی» میدانیم، مربوط به تمدن باستانی عیلام (ایلام) در خوزستان و لرستان کنونی و سنگ نوشته های بین النهرین (بخصوص آشور) میشود که در باره دیگر اقوام غربی ایران از جمله آذربایجان و کردستان اطلاعات جسته و گریخته ای میدهند. همین منابع هم هستند که برای اولین بار در تاریخ از اقوام ماد و پارس در همسایگی شرقی تمدن های بین النهرین سخن گفته اند.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری، مغولستان و شمال غربی چین در همین سرزمین ها (از جمله تورفان، خُتن، کاشغر، ارومچی، واحه های قزاقستان کنونی) [3] و حوزه آلتای  مسکون شدند و تا سده دوم یا سوم پ.م. تبدیل به گروه بزرگی از مردم این سرزمین ها گشتند. در جریان همین کوچ ها، چادرنشینان و دام پروران ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، با مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر و بعد ها با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند.

این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترکی زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها چند قرن پیش از میلاد تا اوایل هزاره نخست میلادی بود و محل آن در جنوب روسیه، شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.[4] آنچه که بعد ها «ترکستان» (آسیای مرکزی) و ترکستان شرقی (از تورفان و خُتن تا کاشغر) نامیده شد، قبل از ظهور تدریجی ترکان در اوایل هزاره اول میلادی، اساسا مسکن ایرانی زبانان یعنی در درجه اول سکاها بود. در اواسط قرن چهارم م. یعنی زمانی که در ایران حدود صد سال از تاسیس امپراتوری ساسانیان می گذشت، هنوز بسیاری از ساکنین دشت های آن سوی مرزهای شرقی و شمالی ایرانشهر ایرانیان شرقی بودند که زبان و لهجه های خاص خود را داشتند.  «در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترکی زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل یافته و بین این جوامع ایرانی زبان و ترکی زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[5]

دویست سال قبل از میلاد تا سال های 200 میلادی یعنی حدود چهارصد سال، دوره تلاطم های چند لایه ای در سرزمین های پهناور در تقاطع شمال غرب چین، جنوب روسیه، مغولستان  و قزاقستان کنونی بود که تاثیرات مهم و پایداری بر تحولات تمامی منطقه بجا گذاشت. سرتاسر شمال این منطقه پوشیده از جنگل های سرد و برف آلود سیبری جنوبی بود (هنوز هم چنین است)، در شرق و جنوب شرقی آن مغولستان و چین قرار داشت، مغولستانی شامل دشت ها و صحرا های بی انتها و بی صاحب با قبایل و طوایفی که نام بسیاری از آنها برای ما نا آشناست، و چینی که نگران دست اندازی ها و آشوب های قبایل کوچ نشین مرزی و فرامرزی بود. این قبایل نه فقط در خارج از مرزهای چین، بلکه حتی در ولایات مرزی کان-سو و سین-کیانگ نیز فعال بودند. در غرب و جنوب غربی این سرزمین، دشت ها و صحرا های بی انتهای قزاقستان کنونی قرار داشتند و پس از آن سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و سپس ترکمنستان کنونی شروع می شدند. این سرزمین ها هم مرز فلات ایران هخامنشی سابق بودند که یکی دو قرن از شکست آن در مقابل اسکندر مقدونی و لشکر یونانی او (333 پ.م.) می گذشت و پادشاهان سلوکی و سپس دولتی مقدونی-بلخی مدتی (256-100 پ.م.) جانشین آن شده بود.

هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک

دودمان های چینی «چین» و «هان» (221 پ.م.-220 م.) کم و بیش با دولت اشکانیان در ایران همزمان بودند. آنها جهت متحد کردن دولت های پراکنده و کوچک چین و تحکیم حاکمیت بر سرزمین های نو تسخیر شده در مقابل دست اندازی های قبایل کوچ نشین مرزی، سیاستی تهاجمی در پیش گرفتند. یکی از اقدامات آنها کشیدن دیوار های بلندی در مرز با همسایگان کوچ نشین شمالی و غربی خود بود. بعدها این دیوار ها به صورت «دیوار بزرگ چین» در آمد و شهرتی جهانی یافت.

در این دوره در مجاورت هسته اصلی دولت «چین» و دیرتر «هان» چندین اتحادیه خرد و کلان قومی با مردمی کوچ نشین یا دام پرور ایجاد شده بود که معروف ترین و بزرگ ترین آنان «هسیونگ-نو» نام داشت.

در اوایل قرن دوم پ.م. هسیونگ-نو اکثریت اوراسیای شرقی یعنی از منچوری در شرق تا دریاچه آرال در غرب و از مغولستان داخلی چین تا دریاچه بایکال در شمال را در یک اتحادیه پهناور ایلاتی متحد کرده بود.  ترکیب قومی و زبانی هسیونگ-نو روشن نیست. به نظر میرسد اغلب اقوام چادرنشین آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مشترکات بسیاری داشتند. آنگونه که در اثر چینی «درباره نمک و آهن» («ین-تی یه لون») از سال 81 پ.م. نوشته شده، مردم هسیونگ-نو  خانه دائمی ندارند، در ظاهر، فرق زن و مرد آنها معلوم نمی شود، آنها خود را با پوست حیوانات می پوشانند، «گوشت خام میخورند و خون می نوشند. آنها کوچ میکنند تا مال مبادله کنند و توقف میکنند تا دام های خود را بچرانند.» [6]در باره قومیت یا زبان حاکم در سرزمین هسیونگ-نو نیز توافقی میان منابع علمی معاصر وجود ندارد. حتی نام برخی رهبران این اتحادیه مانند «مائو-تو» یا «تو-مان» که به اشکال مختلف در منابع چینی درج گردیده، امکان گمانه زنی در این مورد را نمی دهد.  اما استنتاج عمومی آن است که احتمالا نیاکان همه اقوام بعدی منطقه از قبیل چینی، مغولی، ایرانی شرقی (همراه با تخار) و ترکی زبان، در این اتحادیه حضور داشتند.

برخی منابع چینی نوشته اند که ترک های بعدی غالبا در اتحادیه هسیونگ-نو جمع آمده بودند. برخی دیگر به تقسیم بندی ظاهرا ساده گرایانه سه گانه ای اشاره میکنند که گویا تجمع اصلی نیاکان ترک زبانان در هسیونگ-نو، مغولی زبانان در اتحادیه ای بنام «دون-قو» (در شرق هسیونگ-نو) و ایرانی زبانان شرقی در یوه-چی (در جنوب غربی هسیونگ-نو) بوده است، در حالیکه اکثر منابع علمی معاصر که اساس نوشته حاضر را هم تشکیل می دهند، بر مختلط و سیال بودن قومی و زبانی این اتحادیه ها تاکید دارند.

منابع چینی آورده اند که ترک های غربی که ابتدا تحت رهبری طایفه ای به نام «آشینا» قرار داشتند[7] و در مجموعه هسیونگ-نو به سر میبردند، بعد از فروپاشی هسیونگ-نو رهبری قوم خود را بدست خود گرفته و وارد اتحادیه جدید «رو-ران» (یا ژو-ژان) شدند که جایگزین بخشی از هسیونگ نو در سرزمین مغولستان کنونی شده بود. اکثر دانشمندان معاصر تورکولوژی مانند پیتر گلدن، لارس یوهانسون و دنیس ساینور برآنند که  «آشینا» و همچنین نام بسیاری از رهبران نخسین دولت ترک به نام گوک تورک از جمله «بومین» و برادرش «ایستمی» (یا «ایشتمی») ترکی نیستند.[8]

اتحادیه دیگری که پس از متلاشی شدن بخش شمال شرقی هسیونگ-نو تاسیس گردید، متشکل از اقوام «دون-قو» (یا «تون-گو ئه») بود که از نیاکان مغول های بعدی شمرده میشوند. آنها پس از فروپاشی و مهاجرت اقوام هسیونگ نو، از منچوری در شرق به سرزمین مغولستان کنونی مهاجرت کردند. این، گامی نخست در مغولی زبان شدن مغولستان بود. پس از هسیونگ-نو، مغولستان کنونی ابتدا تحت حاکمیت دولت گوک تورک (522-744) و سپس دولت اویغورها (744-840) قرار گرفت. پس از شکست این هر دو نخستین دولت ترک و افزایش مهاجرت های ایرانی زبانان و سپس ترکان، اقوام بیشتری از شرق (منچوری و مغولستان داخلی) وارد مغولستان کنونی شدند و در نتیجه مغولستان در سده های دهم و یازدهم م. غالبا مغولی زبان شد.

پس از فروپاشی هسیونگ نو اغلب اقوام ایرانی شرقی (سکا)  و تخاری زبان به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند. در مغولستان، ترک ها پس از مدتی خود را از تبعیت اتحادیه «رو-ران» آزاد کرده و پس از فراز و نشیب بسیاری نخستین دولت خود را در سال 552 در همین سرزمین ها یعنی مغولستان و سین-کیانگ (کاشغر) تاسیس نمودند. لیکن این نخستین دولت ترک در سال 744 به دست اویغورهای ترک متلاشی شد و خود دولت اویغور نیز در نتیجه اختلافات داخلی و دست انداری های اقوام ترک (یا ترک شده) قرقیز[9] و قارلوق در سال 840 فرو پاشید. هر دو دولت گوک تورک و اویغورها در اثر همسایگی و همنشینی با تاجران و مشاوران ایرانی، چینی و مغولی و مبلغین غالبا سغدی مانوی، تحت تاثیر این فرهنگ ها بودند. در این بین اکثر ترک های غربی و اویغورها که در دولت داری خود با شکست و ریزش نیروهای خود روبرو شده بودند، در مقابل نیروی جدید لشکریان اسلامی که از جنوب و غرب یعنی ماوراءالنهر و خراسان پیش می آمدند، تسلیم شدند. بخشی از آنان در پی شکست در جنگ و اسارت به تدریج به طور مسالمت آمیز به اسلام گرویده و غالبا به کمک ایرانیان نومسلمان وارد جهان اسلام شدند.

اکنون در مرور این تحولات تاریخی کمی به عقب برگشته و سرگذشت ایرانی زبانان سکا و تخاری زبانان هند و اروپائی را که از دشت های شمال به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کرده بودند، به طور خلاصه پی بگیریم.

در جنوب غربی هسیونگ-نو از جمله خُتن، تورفان و دیگر مناطق غربی چین یعنی از سین-کیانگ شامل کاشغر و ارومچی گرفته تا بلخ و ماوراءالنهر یعنی سغد و چاچ (تاشکند کنونی)، قدرت اصلی در دست اتحادیه ایلاتی دیگری بنام یوه-چی بود. بنا به تذکره نویسان چین از همین دوره، سرزمین یوه چی ها «حدود 49 روز راه از «آن-هسی» (ایران اشکانی، م.) دور بود» و «مردم آن به زبان های مختلفی صحبت می کردند، لیکن آنان یک گروه مردم بودند و زبان یکدیگر را به روشنی می فهمیدند.»[10] اکثر منابع علمی معاصر بر آنند که سکا های ایرانی زبان و تخارهای هند و اروپائی زبان غالبا در اتحادیه یوه-چی بودند که پس از آغاز حملات چین و کوچ های اقوام، سرزمین های اصلی خود در جنوب غربی هسیونگ-نو را رها کرده، به سوی چاچ (تاشکند)، ماوراءالنهر و خوارزم کوچ کردند. آنها سپس از ماوراءالنهر و خوارزم به بلخ هجوم نموده و در آنجا دولت یونانی بلخ را سرنگون نمودند.[11] دولت کوشانیان (30-375 م.) در ماوراءالنهر، افغانستان، شمال پاکستان و هند متشکل از وارثان همین «مهاجرین دشت های شمال» بود که طی مهاجرت های خود احتمالا از نظر قومی و زبانی مختلط تر شده اند. تاسیس دولت-شهرهای واحه هائی نظیر خوارزم، سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند) نیز با همین تحولات مرتبط شمرده می شود.

در تاریخ «هان-شو» (چین در دوره هان ها) گفته میشود که در اثر کوچ های یوه-چی «پادشاه «سای» (سکا ها، -م.) ناچار به مهاجرت به جنوب شد.» این منبع نام محلی را ذکر می کند که هنوز ناشناس باقی مانده است. همچنین در همان منبع میخوانیم: «سکا ها تقسیم و منشعب شدند و بارها حکومت های مختلفی را تاسیس نمودند.»[12] و بالاخره جغرافیا نویس یونانی استرابو که تقریبا در همین دوره (64/63 پ.م. تا 24 م.) زندگی کرده، در شرح شرق دریای خزر میگوید که در آنجا اسکیت ها (سکاها، -م.) و مردمان کوچ نشین زندگی میکنند.  «از دریای کاسپی (خزر یا گرگان، -م.) به بعد اغلب اسکیت ها داهه (داهان، از نیاکان پارتیان، م.) نام دارند. آنان که بیشتر در جانب شرق زندگی می کنند، ماساگت یا سکا نامیده می شوند. نام عمومی بقیه اسکیت است. همه یا اکثر آنان کوچ نشین هستند. شناخته ترین اقوام، آنان هستند که باختر (بلخ، -م.) را از دست یونانیان گرفتند…»[13]  در اینجا استرابو در کنار بعضی اقوام که نامشان برای ما آشنا نیست، تُخارها را نیز جزو اقوامی می شمارد که «از آن سوی رود سیحون» یا سیردریا آمده و در براندازی دولت یونانی بلخ سهم داشته اند.  تاریخ نویسان چینی و یونانی نوشته اند که اقوام مختلف «یوه-چی از جمله تخارها» حدود صد سال پس از میلاد دولت یونانی بلخ را سرنگون کرده اند. اطلاعات منابع چینی و یونانی که چند نمونه از آن در بالا ذکر شد، تصویر کلی تحولات سیاسی و قومی از یکی دو قرن پیش از میلاد تا یکی دو قرن پس از میلاد را که در اکثر منابع معتبر معاصر نیز می توان خواند، تائید می کنند.

آنچه که امروزه بعد از دو هزار سال می توانیم در باره این گروه های قومی و زبانی با نام های چینی و برای ما ناآشنا در ذهن خود مجسم کنیم، به طور تخمینی چنین است: در این دوره چینِ هان و ایرانِ اشکانی با وجود کشمکش های معین داخلی و مشکلات روابط خارجی خود، به هر حال در مقایسه با قبایل چادرنشین، جامعه ای یکجا نشین و دولت و لشکری منسجم داشتند. اما «حکومت» های اتحادیه های کوچک و بزرگ ایلاتی که در میان این دو امپراتوری قرار داشتند، شکل و ترکیبی دائما متغیر و بقائی غیر قابل پیش بینی داشتند که وابسته به شرایط زندگی چادرنشینی و کشمکش های داخلی آن قبیله ها می توانست به سرعت تغییر یابد و روابط و شرایط آن گروه ایلاتی را تغییر دهد. به همین ترتیب می توان درک کرد که چرا بین دولت چین و ایران، در دشت های وسیع میان کاشغر و خُتن تا ماوراءالنهر نه تنها یک حکومت و گروه معین و تا حدی منسجم به نام هسیونگ-نو یا یوه-چی، بلکه احتمالا ده ها خان و شاه کوچک و بزرگ مستقر بودند و میان همه آنان با یکدیگر و هر کدام آنان با دولت های منسجم تر و بزرگتر چین و ایران همیشه روابطی متغیر وجود داشته و تحت تاثیر این تحولات حکومت های ایلاتی مزبور گاه از بین رفته و گاه ترکیب داخلی و سیاسی آنان متحول شده است.


[1] زبانشناسان تاریخی در باره زبان نخستین تخارهای آسیای میانه وحدت نظر ندارند. اطلاعات موجود در باره این زبان از جمله نام های تخاری بسیار اندک است. بعضی ها تخاری را جزو زبان های ایرانی شمرده اند، اما به نظر میرسد امروزه اکثر منابع، تخاری باستان را از خانواده عمومی تر زبان های هند و اروپائی میشمارند.

[2] Michael Witzel: Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 13-14

[3] وقتی بعد از نام بعضی کشور های معاصر «تعبیر «کنونی» را اضافه میکنم، میخواهیم اشاره کنیم که در آن دوره واحدی سیاسی یعنی کشوری با این نام هنوز موجود نبوده و این کشور بعدا در نتیجه تحولات بخصوص دیگر با این نام ایجاد شده است. مثلا می دانیم که در آن دوره کشور هائی به نام ازبکستان، تاجیکستان یا ترکمنستان و یا قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان به عنوان واحدی سیاسی و کشوری موجود نبودند. 

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Idem

[6] Quoted in: Golden: Introduction, p. 60

[7] به گفته پیتر گلدن واژه «آشینا» احتمالا ایرانی شرقی (سکائی) یا تخاری است. ن.:

Golden: Central Asia in World History, p. 37

[8] Sinor: Inner Asia, p. 290

[9] Golden: Idem, p. 70

[10] Han-shu. China in Central Asia, An annotated translation by A. F. P. Hulsewe, Leiden, Brill 1979, p. 136

[11] در آغاز مهاجرت های بزرگ، گروه دیگر و کوچکتری از یوه-چی های ایرانی زبان احتمالا بجای ماوراءالنهر و بلخ، به کوهستان های شمال شرقی تبت کوچ نموده اند.

[12] Han-Shu: Ibid, 134-135

[13] Strabo: Book XI, Chapter viii

(ادامه دارد. در فصل بعد: همسایگی و همگرایی)

تداوم هویت ایرانی در دوره سلاطین ترک

نقشه عثمانی «ممالک ایران» از دورۀ صفوی

مقدمه

(این نوشته فصلی از کتاب من با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که در سال 1403 از سوی انتشارات «آیدین» در تبریز به چاپ رسید.)

به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی در دوره پیش از اسلام که در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است). 

در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترکی زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله  مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.

پیش از اسلام

برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم  را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.

مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر، ملک عجم) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و  یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، ملوک عجم، عجم)، منسوبیت به آن سرزمین (ایرانی، پارسی/فارسی، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.

در رابطه با ایران هخامنشی،  شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با  عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران  (خارج از ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]

روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.

به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی  دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از  فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.

اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان به اصطلاح «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است.  در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی در اوایل اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]

من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.

در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود. بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی) در دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با آمیختگی با عربی و همچنین لهجه های محلی ایرانی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.» 

بنظر بسیاری مورخین، کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی  و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی  بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و به تدریج عربی زبان شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.

معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، اما همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند.

منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان

احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.

قبل از فردوسی  نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720  بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[6]  بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[7] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان  نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید،  در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» دانش اساطیری و در عین حال تاریخی اقوام، سرزمین ها و عادات و سنن، تقویم و روزهای مخصوص ایرانی، زرتشتی، رومی، سریانی، یهودی، مسیحی و اسلامی را شرح میدهد. در این اثر معروف، بیرونی صد ها بار از  ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر، فروردین، نوروز، مهرگان، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است. لازم به توضیح است که مشروحات دقیق و بی مانند بیرونی صرفا محدود به اساطیر و افسانه های این اقوام و ملل نیست، بلکه روزگار خود بیرونی از جمله عهد سامانیان و ترکان را نیز در بر میگیرد.[8]

غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، پدر سلطان محمود غزنوی یعنی سبکتکین از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[9] بعد از تسلط اعراب بر ایران، ادعاهای مشابهی هم مطرح شد که گویا امام چهارم شیعیان نوه  مادری یزدگرد سوم بوده است.  به همین ترتیب، برخی تذکره نویسان و مورخان ایرانی کوشش کردند که برای توجیه حاکمیت پادشاهان مزبور اصل و نسب آنان را به قبایل پرنفوذ عرب ربط دهند. در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است. در دوره بعد از تسلط اعراب بر ایران تمایل به منسوب شمردن حاکمان ایرانی یه قبایل پرنفوذ عرب رواج یافت. همچنین در دوره حاکمیت سلاطین ترکمن نیز مورخین ایرانی تلاش میکردند سلاطین آق قویونلو یا قراقویونلو را به تبار جمشید متصل کنند.

مثلا فرخی سیستانی (درگذشت  سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را  «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین»  و «ایرانشهر» را به کار میبرد.  عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر»  و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[10]

در دوره  سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد.   اگرچه وزیر بعدی،   احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند،  اما  سنت فارسی نویسی مدارک رسمی  و دولتی از آن دوره به  بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت.  همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز  تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.

ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی  که در کتاب معروف تاریخ خود دوره  سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی  به تصویر کشیده، در باره  پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:

«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[11]

این در سال 1037 بود. 

حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد. بالاخره  با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان  و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند.  روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان  نیز نشان میدهد که  غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.

اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.

پیچ و خم دوره سلجوقی

از نگاه  موضوع هویت ایرانی  و ذکر نشانه های آن مانند  نام «ایران»  در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا  صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.  

برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان  آثار به نسبت کمتری در باره  قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن  نوشته شد، اگر چه در این دوره  به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام   و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ  و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض چندان جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.

یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد،  غزنویان و سلجوقیان  هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران  آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در  غزنی افغانستان  (975)  تقرییا صد سال فاصله بود.  در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند.   اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود  رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت چندانی نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نمی دیدند.

دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان  اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی  بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه خود را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی  درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود.  این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.

دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک شاهزاده ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.

نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته  باشد،  حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک  طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است.  نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت ­داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و یا شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.

سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت  و قشر روحانیان را  به دست خود گرفت و از آن طریق  نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد.  در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان  و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود،  این اتحاد  قلم و شمشیر تا حدی شکاف برداشت . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت  گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم.  این تمایز و رقابت تا اواخردوره  صفویان ادامه یافت، اما بتدریج  تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.

هویت ایرانی در عهد سلجوقی

بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.

در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و  «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.

در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[12]

با اینهمه، از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:

در مدح سلطان سنجر:

سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است

شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است

(…)

آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست

بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر

(…)

آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران[13]

نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:

همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد

و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:

چون غلام توست خاقانی، تو نیز

جز غلام خسرو ایران مشو

در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر
…..
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر

برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[14]

نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست

نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [15]

البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین  اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.

در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و حافظه جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.

آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.

شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و  دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.

دوره ایلخانی و تیموری

با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، برخی تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به چندی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند.  قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند. 

علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند. 

در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی  مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[16] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به  عنوان «ایران» و «ایران زمین» از سر گرفتند. منظور از ذکر این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه اشاره به همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود. 

لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شاید این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[17]

تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد. 

خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران»  به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[18] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[19] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.

دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو  با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام با قی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.»  در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان  یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله:  «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره  ذکر شده است.[20]

همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی، طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و طبعا شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و  در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.

اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایرانزمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا عهد ایلخانی و تیموری به شمار میروند. از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از دوره باستان تا اوایل دوره صفوی دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[21] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و  و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[22] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره یا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هر کدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.

صفویان و هویت مشخص تر ایرانی

صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.

در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[23]) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[24] ترویج گردید. همچنین روایات  مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری  (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[25]  اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.

در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت. 

غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری  ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.

نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.

چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟

اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند  و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه  و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند. 

ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بودند، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.

با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت  رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای  جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکند کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب  یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.

آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.

اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟

تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (اواسط 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم میشویم.

البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[26]

حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود،  در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.

اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.

از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[27] این روند هنوز و بخصوص با رشد  و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.

البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از  انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.

آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.

از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.

در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار  بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.

بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است.[28] در ضمن ظاهرا از تعبیر «حُب الوطن» نیز برای نخستین بار در دوره صفوی استفاده  شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به  «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[29] 

در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[30]


زیرنویس ها:

[1] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023

[2] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14

[3] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:

[4] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[5] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927

[6] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  viewed on 18.01.2023

[7] Idem

[8] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، با تصحیح و حواشی ادوارد ساخاو:

ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه:

Alberuni: Chronologie orientalischer Völker, Hrsg.: Eduard Sachau, Harrassowitz, Leipzig 1923, S. 215-233

[9] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61

پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب  چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.

[10] در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.

[11] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837

[12] Ashraf: Idem.

[13] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی

[14]Ashraf: Idem, also:

دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31

[15] حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ

[16] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022

[17] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375

[18] Ahmad Ashraf: Idem

[19] Idem

[20] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.

[21] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3

[22] همانجا.

[23] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی»، «پیش از شاه اسماعیل»

[24] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357

[25] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117

[26] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.

[27] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018

[28] Ashraf: Idem

[29] Idem

[30] Idem

این نوشته در فرمت پی دی اف برای چاپ و مطالعه – کلیک کنید

*نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاست‌مدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانواده‌ای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانه‌ای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان ‌نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی» و شرقى ترين بخش آسياى ميانه هم “ممالك تركستان” ناميده شده است.

کاوه بیات در «جهان کتاب»

شرح جناب کاوه بیات در مجله «جهان کتاب» در باره سه کتاب اخیر عباس جوادی: «ترکان ایران و ایران ترکان»، «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان»، و «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»

در این لینک: جهان کتاب

منتشر شد: تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان

کتاب جدید عباس جوادی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» به صورت کتاب چاپی (کاغذی) از طرف انتشارات «آیدین» در تبریز مننتشر شد. (برای تماس با انتشارات روی تصویر بالا کلیک کنید).

فهرست مندرجات:

پیشگفتار. 7

چند توضیح. 19

فصل اول: تا اسلام  21

بستر تاریخی. 23

26 هسیونگ نو و نخستین دولت ترکی

فصل دوم: همسایگی و همگرایی   33

35 دولت های ترکیک

سغدیان و ترکان. 39

اویغورها 42

خزرها 46

فصل سوم: از اسلام تا صفویان   51

اسلام عربی- ایرانی. 53

ز ایران و ترکان و از تازیان. 57

‎سال های 800 پ.م. تا 1000 م. 62

هزارسال پیش… 71

75 مغول ها می آیند

تیمور و دورۀ تیموری. 80

میان دورۀ ترکمنی. 86

قراقویونلوها 89

آق ‏قویونلوها 90

تغییر زبان. 91

«ترک و تاجیک». 94

برآمدن صفویه 95

صفحۀ جدید تاریخ: صفویان. 103

تقسیم شیرینی پیروزی. 104

ایلات دخیل در تأسیس پادشاهی صفویان. 105

فهرست قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی». 107

تنش ترک و ایرانی. 113

118 درس های چالدرانن

شوخی تاریخ. 120

فصل چهارم: پیوست ‏ها  125

تداوم تاریخی هویت ایرانی در دورۀ ترکان   127

پیش از اسلام 130

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان. 135

پیچ و خم دورۀ سلجوقی. 139

هویت ایرانی در عهد سلجوقی. 143

دورۀ ایلخانی و تیموری. 147

صفویان و هویت مشخص‌ترایرانی. 152

اختلاط زبان ایرانیان و ترکان   162

168 زبان های کتبی و ادبی

173 زبان ها و لهجه های شفاهی

تاثیر فارسی بر ترکی. 176

تاثیر ترکی بر فارسی. 179

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان   184

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه) 190

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه 195

منابع اصلی. 206

این کتاب، تاریخ طولانی آشنایی، همگرایی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی می‌کند. بیش از هزار سال است که ایرانی‌زبانان و ترک‌زبانان از آسیای مرکزی، از مرزهای چین گرفته تا ایران، آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی می‌کنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده، تا جایی که از صفویه به بعد زیان مادری به تنها وجه تمایز فارسی زبانان و ترکی زبانان تبدیل شده، اگر چه حتی در زمینه زبان مادری نیز آمیزشی عمیق و تاریخی به وجود آمده است.

آشنایی علمی با تاریخ امتزاج همه جانبه و عمیق ایرانی زبانان و ترکی زبانان، سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد. همچنین افزایش دانش مردم در این زمینه به سود زندگی آرام و مسالمت‌آمیز در همه جوامع منطقه خواهد بود.

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

فاروق سومر (1924-1995)

مقدمه، ترجمه و تلخیص: عباس جوادی

پروفسور فاروق سومر یکی از استادان تاریخ در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا»ی ما در آنکارا بود. اما او یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل غُز (اغوز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص به آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس سرازیر میشدند که در نتیجه بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق هم رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین ها و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: مقاله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف یک تاریخدان و زبانشناس دیگر و معروف ترک، پیش کسوت پروفسور سومر، استاد احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (انگلیسی) و مقالات متعدد دیگر او مطرح شد و بعد از فاروق سومر از طرف تاریخنویس معروف ایران رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان»، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان»، ۱۹۸۹، پاریس، به زبان فرانسوی) مورد بحث قرار گرفت که این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم به فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره مقالات استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این مقالات را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت، آن را به فارسی ترجمه هم کرده و در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله پروفسور سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبعا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا»ی ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی – پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات لغوی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز می پردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک است، یا ترکی شدن زبان نخست مردم پس از چند نسل. اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، سومر با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او دگرگشت زبان است و نه تیره و به اصطاح «نژاد». به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند، معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی، بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن آنان است است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده و میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

و اما چکیده رساله فاروق سومر:

مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود

نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

نوشته: پروفسور فاروق سومر

خلاصه و ترجمه: عباس جوادى

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها به عنوان بانیان امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه مهاجرت کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و جداگانه ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های سلجوقیان آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملوک و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی های خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. استان فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود، اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم، قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» (قبچاق، م) بودند، اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله کرده و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند، اما موفق نشده و برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده و در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچ نشین ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده و به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود).

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب میکند، زیاد بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها مربوط به دوره قبل از مغول هم هستند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا میبینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند و بر این پایه میتوان گفت که حاکمین ایلخانی بعضی مغول بودند و بعضی دیگر ترک. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده و به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب «بَی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران می نوشتند و هنوز هم می نویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنها اویغور بودند که امیر سونج اقا هم در راس آنها قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند، اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط، زبان ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد، اما به تدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید، از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول به قتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده و سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند از خود نموده و حتی رو به سوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند و وارد تبریز هم شدند.  اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله قبایل ترکمن بسیاری از ترکیه به آذربایجان بازگشته و در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا به صورت ترکی آن قید کرده اند.

سوم: دوره بعد از مغول(دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

1. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده و در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده و امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. به دنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نشد.

2. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته و به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی به نام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی به نام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار – افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

3. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر مهاجرت که از ترکیه به ایران شده، در زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده و برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچ نشین نبودند. روستائیان ترک هم ار شرق آناتولی رخت بر بسته، رفتند و این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یابد. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است، مینویسد که زبان ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را به صورتی کامل فراگرفته و به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

آنگونه که از خاطرات سیاحان هم بر می آید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آ ن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر اینطور نمی بود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده، آن را قبول کنند. به همین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان ترکی هم نمیدانستند اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، ترکی را می آموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

(نشر نخست در: عباس جوادی: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، اچ اند اس، لندن 2015)

لینک اصل رساله فاروق سومربه ترکی ترکیه: ترک زبان شدن آذربایجان

«تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» به صورت کتاب صوتی منتشر شد

کتاب جدید عباس جوادی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» به صورت کتاب صوتی با صدای سید ابراهیم تقوی مننتشر شد. این کتاب صوتی روی چند پلاتفرم برای خرید در دسترس قرار دارد. کتاب به مرور روی پلاتفرم‌های بیشتری هم عرضه میشود که لینک آنها روی صفحه‌ی کتاب در سایت «آزادنامگان» قرار خواهد گرفت. اطلاعات بیشتر در این لینک:
https://azadnamagan.com/book/a-history-of-irano-turkic-assimilation/

کتاب کاغذی نیز بزودی منتشر خواهد شد.

فهرست مندرجات:

پیشگفتار. 7

چند توضیح. 19

فصل اول: تا اسلام  21

بستر تاریخی. 23

26 هسیونگ نو و نخستین دولت ترکی

فصل دوم: همسایگی و همگرایی   33

35 دولت های ترکیک

سغدیان و ترکان. 39

اویغورها 42

خزرها 46

فصل سوم: از اسلام تا صفویان   51

اسلام عربی- ایرانی. 53

ز ایران و ترکان و از تازیان. 57

‎سال های 800 پ.م. تا 1000 م. 62

هزارسال پیش… 71

75 مغول ها می آیند

تیمور و دورۀ تیموری. 80

میان دورۀ ترکمنی. 86

قراقویونلوها 89

آق ‏قویونلوها 90

تغییر زبان. 91

«ترک و تاجیک». 94

برآمدن صفویه 95

صفحۀ جدید تاریخ: صفویان. 103

تقسیم شیرینی پیروزی. 104

ایلات دخیل در تأسیس پادشاهی صفویان. 105

فهرست قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی». 107

تنش ترک و ایرانی. 113

118 درس های چالدرانن

شوخی تاریخ. 120

فصل چهارم: پیوست ‏ها  125

تداوم تاریخی هویت ایرانی در دورۀ ترکان   127

پیش از اسلام 130

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان. 135

پیچ و خم دورۀ سلجوقی. 139

هویت ایرانی در عهد سلجوقی. 143

دورۀ ایلخانی و تیموری. 147

صفویان و هویت مشخص‌ترایرانی. 152

اختلاط زبان ایرانیان و ترکان   162

168 زبان های کتبی و ادبی

173 زبان ها و لهجه های شفاهی

تاثیر فارسی بر ترکی. 176

تاثیر ترکی بر فارسی. 179

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان   184

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه) 190

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه 195

منابع اصلی. 206

این کتاب، تاریخ طولانی آشنایی، همگرایی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی می‌کند. بیش از هزار سال است که ایرانی‌زبانان و ترک‌زبانان از آسیای مرکزی از مرزهای چین گرفته تا ایران، آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی می‌کنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنایی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد. همچنین افزایش دانش مردم در این زمینه به سود زندگی آرام و مسالمت‌آمیز در همه جوامع منطقه خواهد بود.

مقدمه کتاب آینده «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»

آنچه میخوانید طرح مقدمه کتابی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که امیدوارم در یکی دو ماه آینده منتشر شود. سپاسگزار خواهم بود اگر نظر یا پیشنهاد خود را در اینجا و یا در صفحه فیس بوک من به اشتراک بگذارید. بسیاری از فصل های کتاب مورد نظر در «چشم انداز: منتشر شده است..

این کتاب، تاریخ طولانی آشنائی و همگرائی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی میکند. بیش از هزار سال است که ایرانی زبانان و ترک زبانان[1] از آسیای مرکزی در مرزهای چین گرفته تا آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی میکنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنائی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، هم سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد و هم به سود زندگی آرام، پر تفاهم و سودمند برای همه جوامع این منطقه است.

در اینجا منظور از تعبیر «ایرانیان» تنها شهروندان ایران یا افغانستان و تاجیکستان کنونی نیست، بلکه همه مردمان در همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ایرانی سخن میگفتند. به همین ترتیب منظور از تعبیر «ترکان» همه مردمان همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از زبان ها و لهجه های ترکی سخن میگفتند. در علم زبان شناسی به گروه نخست، زبان ها و لهجه های «ایرانیک» و به گروه دوم، زبان ها و لهجه های ترکیک میگویند.

مناسبات، بده بستان و امتزاج پرفراز و نشیب ایرانیان و ترکان دستکم هزار سال پیشینه دارد – از فروپاشی سامانیان در اوایل هزاره دوم میلادی، تاسیس دولت های غزنویان، قراخانیان، خوارزمشاهیان ترک و سلجوقیان. این را دقیقا میدانیم. اما شاید آغاز این آشنائی و همگرائی حتی هزار سال پیش تر، یعنی مجموعا حدود دو هزار سال قبل در دشت های آسیای میانه و بخصوص مغولستان کنونی بوده است.  

چرا مغولستان کنونی؟ زیرا سرزمینی که امروزه مغولستان نامیده میشود، تا اوایل هزاره اول میلادی یعنی دو هزار سال پیش هنوز «مغولستان» یا مغولی زبان نشده بود. این سرزمین، همراه با ایالت های سین کیانگ و گانگ سو در چین کنونی، موطن اقوام و قبایل مختلفی مانند سکاها، تُخارها، اجداد ترک ها و اجداد مغول ها بود که هم بین خود رقابت و کشمکش داشتند و هم همسایگی و  معاشرت میکردند. این اقوام غالبا کوچ نشین بودند، در چادر ها میزیستند، دامپروری میکردند، و وابسته به وضع هوا از محلی به محل دیگر مهاجرت میکردند. در کنار دامپروری، آنها با همسایه های یکجا نشین خود به تجارت می پرداختند، پنیر و پشم میفروختند و کفش، لباس و نان میخریدند و بخصوص در دوره های خشکسالی و قحطی، جوانان تیرانداز و اسب سوارشان به سرزمین های مردمان یکجا نشین همسایه حمله ور میشدند.

در این جوامع قبیله ای «دولت» یا حکومت به معنای امروزی وجود نداشت. آنها به صورت طایفه ها و قبیله های متمایز اما مرتبط با یکدیگر در به اصطلاح «اتحادیه» های ایلاتی یا قبیله ای (همچنین موسوم به خان نشین با خاقانات) زندگی میکردند. در درون این اتحادیه ها، قبیله ای که پرجمعیت تر از دیگران بود و رئیس پر قدرتی داشت، همه آن اتحادیه را رهبری میکرد، تا اینکه بعد از مدتی بر اثر کشمکش داخلی یا مرگ رئیس قبیله، تقسیم قدرت از نو شروع می شد و حدود حکمرانی تغییر پیدا میکرد.

دو سه قرن قبل از میلاد مسیح تا یکی دو قرن بعد از آن، اوضاع دشت های آسیای میانه در شمال غربی چین چنین بود.

در  باره این اتحادیه ها و قبایل داخل آنها که دو هزار سال پیش می زیستند و از نظر قومی و فرهنگی پیوسته در حال تغییر و تحول بودند، اطلاعات دقیقی موجود نیست. از طرف دیگر اغلب این منابع به زبان چینی و برخی سکائی (از زبان های ایرانی شرقی در دشت های آسیای میانه در قرون وسطا) هستند که مدت ها برای پژوهشگران معاصر ناآشنا باقی مانده بودند، تا اینکه بعضی از آنها در همین صد سال اخیر رمز گشائی و به زبان های اروپائی ترجمه شدند. همین منابع نام های مختلفی به این اتحادیه ها و قبایل درون آنها داده اند. از میان این نام ها مثلا میتوان به قبایل سکا (یا اسکیت) و تُخار و اتحادیه های موسوم به «هسیونگ-نو»،  «روان-رو» و «هون» اشاره کرد.

برپایه اطلاعات منابع موجود، در باره حضور گسترده قبایل سکا و تُخار در منطقه وسیعی از تورپان (تورفان بعدی) و کاشغر (در چین کنونی) تا دشت های مغولستان در یکی دو قرن قبل و بعد از میلاد مسیح نمی توان تردید نمود. سکاها گویشوران یکی از زبان های ایرانی شرقی بودند و تُخارها نیز اگر ایرانی زبان نبودند، به هر حال می توان آنان را هند و اروپائی زبان شمرد. در باره اینکه این ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین در کدام دوره و چگونه به این مناطق آسیای میانه آمده اند، بخصوص در چهل، پنجاه سال اخیر پژوهش های با  ارزش و علمی بسیاری انجام گرفته که این نوشته جای بحث آن نیست. کافی است که بدانیم این گروه ها احتمالا چند هزار سال پیش از آن به دنبال پراکنده شدن گروه بسیار بزرگ تری به نام اقوام مختلف هند و اروپائی زبان (که هند و ایرانی زبانان تنها یک زیر گروه آنان بودند) راه خاور زمین را در پیش گرفته اند. گروه های دیگر هند و اروپائی زبانان به غرب، شمال یا جنوب رفته اند. اکثریت بزرگ زبان های اروپائی و در ضمن ایرانی، ارمنی، هندی و روسی وابسته به همین خانواده زبان های هند و اروپائی هستند.

در عین حال، طبق منابع چینی، احتمالا اجداد قبایل ترک و مغول بعدی نیز همراه با سکاها و تخارها در اتحایه قبیله ای هسیونگ-نو می زیستند. این اتحادیه، دشت های مغولستان و سرزمین های همسایه آن در چین، جنوب روسیه، قزاقستان و قرقیزستان کنونی را در بر میگرفت. اگرچه منابع قدیم چینی به روشنی از حضور ترک ها یا مغول ها  در این منطقه سخن نمیگویند و اگرچه در این مورد منابع نوشتاری ترکی یا مغولی قدیم نیز موجود نیست، اما این احتمال هیچ هم بعید نیست. به هر تقدیر میدانیم که ترک ها و مغول های بعدی از درون همین اتحادیه ها و در اثر فشارهای چین و همچنین پیشروی یا عقب نشینی قبایل دیگر پا به عرصه تاریخ گذاشته اند. ترک ها در این اتحادیه بزرگ زیر چتر اتحادیه کوچکتری به نام «آشینا» می زیستند. برپایه تحلیل نام و تاریخ اتحادیه آشینا (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») یعنی آخرین اتحادیه ای که ترک ها قبل از شورش و استقلال خود در قرن ششم م. در آن می زیستند،  میتوان تاریخ نخستین تماس ها، همسایگی و  همگرائی ترک ها و ایرانیان (اگر دقیق تر بگوئیم: ترکیک زبانان و ایرانیک زبانان شرقی) را در اوایل هزاره یکم میلادی یا حتی یکی دو قرن پیش از آن حدس زد.[2] با این ترتیب میتوان عجالتا نتیجه گرفت که نخستین تماس ها بین ایرانیان و ترک ها در دشت های آسیای میانه (مخصوصا مغواستان کنونی و کاشغر چین) انجام گرفته است. در آن دوره در ایران، هخامنشیان و پس از آنان لشکریان و فرماندهان «سلوکی» اسکندر مقدونی و سپس اشکانیان برسر کار بودند. ترک ها هم هنوز همراه با ایرانیان شرقی در اثر فشار چین و دیگر قبایل کوچ نشین از شمال و شرق، به طرف جنوب و جنوب غرب یعنی ماوراءالنهر و ایران مهاجرت نکرده بودند، یا اینکه این کوچ های بزرگ که بعد ها، در اوایل هزاره یکم میلادی به «کوچ هون ها» معروف شد، تازه تازه شروع شده بود.

عینا مانند نمونه ایرانیان شرقی، در باره خاستگاه اصلی ترک ها قبل از مهاجرتشان به دشت های مغولستان نیز اطلاعات دقیقی نداریم. اما گمانه زنی رایج کنونی دانشمندان مبنی بر آن است که اجداد اصلی ترک ها احتمالا از سرددشت ها یا «توندرا» های جنوب سیبری به مغولستان کوچ کرده اند. این کتاب جای آن بحث ها هم نیست. شاید عجالتا کافی است بدانیم که هم سکا ها و تخارها و هم ترک های نخستین اصالتا برخاسته از خود مغولستان نبودند، بلکه در نتیجه کوچ نشینی و مهاجرت به آنجا آمدند و در نتیجه کوچ ها و مهاجرت های بعدی به سرزمین های دیگر رفتند و با اقوام دیگر در آمیختند.

تقریبا پانصد سال بعد،  در قرن ششم میلادی و بخصوص پس از تاسیس نخستین دولت ترک موسوم به «گوک تورک» در سال 552 م.[3] منابع قدیم چینی و یونانی بیزانس از قبایل ترک در آن سوی مرزهای شمال غربی چین یعنی مغولستان و جنوب روسیه کنونی سخن میگویند.[4]

این دوره در ایران، افغانستان و ماوراءالنهر مقارن با دوره ساسانیان است، یعنی زمانی که از دوره مادها، هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بیش از هزار سال میگذشت. در این مدت اتحادیه های قبیله ای گذشته به هم خورده و اتحادیه های کوچک و بزرگ جدید مانند کوشانیان، هون ها و هپتالیان به وجود آمده بودند. سکا ها و تخارها نیز با نام های جدید ناچار به مهاجرت به غرب و یا ماوراءالنهر، افغانستان، سیستان («سکا-ستان») و پاکستان کنونی شده بودند. ترک ها از درون اختلاط قومی «هون ها» بیرون آمده و به تدریج مقام خود را به عنوان نیروئی پراکنده، اما جنگاور در منطقه تحکیم مینمودند.

حکمرانی ساسانیان ایران تا شمال چین و مغولستان کنونی نمی رسید، اما در آن دوره، سُغدیان ایرانی زبان که احتمالا از وارثان سکا ها بوده و در تجارت با چین مهارت یافته بودند، از سمرقند و بخارا آمده، از این مناطق گذشته و در امتداد «جاده ابریشم» کالاهای خود را به چین می بردند. سواران قبایل ترک کار نگهبانی قافله های تجارتی سغدیان را برعهده داشتند. بعضی از آنها نیز برای دیگر چادر نشینان کالاهای تولیدی شهرنشینان سمرقند و بخارا را می خریدند. نخستین شهرهای دشت های شمال مانند «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) بر سر راه «جاده ابریشم» تاسیس شده که جمعیت آن ابتدا ترکیبی از ترک ها و سغدیان بوده است. بزودی این مردمان با یکدیگر در آمیختند و غالبا ترک زبان شدند، با مشخصات ظاهری و فرهنگ، مذهب و زبانی متاثر از یکدیگر…

تاسیس نخستین دولت ترک تاریخ به نام گوک تورک (552 م.) مربوط به همین دوره است. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با اقوام ایرانی و دیگر گروه های غیر ترک مرتبط بوده است. قشر رهبری کننده آنان، آشینا، قبلا منسوب به سرزمین های تُخاری و سکانشین کاشغر، خُتن و تورفان در شمال غربی چین بودند که بعد ها نام «ترکستان شرقی» و سین کیانگ چین به خود گرفت. همین دولت گوک تورک بود که مدتی پس از تاسیس خود، در همدستی با خسرو انوشیروان ساسانی حکومت هپتالیان در آسیای مرکزی را شکست داد و متصرفات این پیروزی را با ایران ساسانی تقسیم کرد: بلخ و هرات به ایران، سمرقند و بخارا به ترکان رسید.  سغدیان در مناسبات این دولت ترک با ایران، بیزانس (روم شرقی) و چین نقش میانجی، فرستاده و مترجم را ایفا میکردند. در عین حال ترکی به عنوان زبان شفاهی مردم به تدریج رخنه بیشتری میان ایرانی زبانان ماوراءالنهر پیدا میکرد.

دولت گوک تورک در نتیجه اختلافات داخلی و حمله های چین و لشکریان اسلام شکست خورد و جای آن را دولت ایلاتی اویغور با مرکزیت کاشغر گرفت[5]. روابط این دولت با سغدیان حتی بهتر از دوره گوک تورک بود. پس از سقوط حکومت نامبرده، اویغورها به کاشغر، خُتن و تورفان کوچ کردند که اکثر مردم آن تخاریان و سکایان بودند. باز همه این مردمان با یکدیگر جوش خوردند و زبان غالب این منطقه ترکی شد. پس از فروپاشی دولت داری ترکی، در سرزمین های میان رود ولگا و حوزه پونتیک دریای سیاه دولت خزرها تاسیس یافت. مهم ترین نقاط رابطه این دولت با جهان اسلام عبارت از ایران و خوارزم بود.

این تحولات در بخش نخست کتاب حاضر («تا اسلام») با تفصیلات بیشتری شرح داده شده است.

بخش دوم کتاب («از اسلام تا صفویان»)، آنگونه که از نامش پیداست، از نظر زمانی به تحولات بعد از اسلام اختصاص یافته است. اما هنگام مطالعه کتاب که بر بستر سلسله مراتب رویدادهای تاریخی تنظیم شده است نیز میتوان به راحتی مشاهده کرد که سیر تاریخ، در مراحلی منقطع و بی ربط با یکدیگر جریان نمی یابد. هر مرحله در بطن خود حامل عناصر و خصوصیات، انسان ها، فرهنگ ها  و مناسبات مرحله گذشته خود است و همزمان، عناصر، خصوصیات، انسان ها و فرهنگ های آینده بعدی را در خود می پروراند. از این نگاه است که میگویند تاریخ، همانند خود «زمان»، آینده و گذشته قطعی ندارد. بررسی تاریخ را پیوسته باید از نقطه ای شرطی آغاز کرد، اگر چه همان نقطه نیز گذشته ای داشته، و این بررسی را باید در  نقطه ای شرطی پایان داد، اگر چه آن نقطه نیز آغاز و پایان خود را داشته است.

بدین ترتیب آنچه که بعد از اسلام در رابطه با موضوع اصلی این کتاب یعنی همگرائی و اختلاط ایرانیان و ترکان اتفاق افتاد، به گونه ای ادامه تحولات پیش از اسلام به صورتی دیگر و سرعتی بیشتر بود.

به گفته یوهانسون، «همه دولت های ایلاتی ترکیک که بعدا بر سر کار آمدند، متخصصان خود را از سرزمین های مردم یکجا نشین به کار گرفتند. ابتدا سغدیان و دیرتر دیگر ایرانیان در دولت های ترکیک آسیای مرکزی و شرق نزدیک وظایف اداری و  دولتی بر عهده گرفتند.»[6] همه سلسله های بزرگ ترک زبان مانند غزنویان، سلجوقیان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و دیگران طی چندین قرن همزیستی، همگرائی و اختلاط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زبانی با جهان ایرانی، دولت ها و ملت های معاصری را به وجود آوردند که امروزه، در کنار ایران، کشور های ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان چند نمونه بارز این روند پر پیچ و خم تاریخی را تشکیل میدهند.

در این روند، فرهنگ ها، سنن و زبان های ایرانی، ترکی و طبعا عربی (عمدتا از طریق اسلام) فرهنگ مختلط و جدیدی را ایجاد کردند. حتی قرن ها بعد هر کدام از اجزا و اعضای این پدیده، با وجود پیمودن راه های مستقل و ملی خود در سده های اخیر، چنان درهم تنیده اند که امروزه نه تنها زبان و طرز فکر، عادات و سنن آنان، بلکه حتی فرهنگ پخت و پز و درک این ملت ها از اخلاق و روابط خانوادگی نیز به سختی قابل تفکیک از یکدیگرهستند – کم و بیش شبیه آنچه که امروزه در اروپا میان فرهنگ ها و زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه در بستر زبان و فرهنگ یونانی-لاتین می بینیم. این همان اختلاط «ایران و ترکان و تازیان» است که فردوسیِ دلواپس از کمرنگ شدن صفات باستانی ایرانی را به نوشتن «شِکوه نامه» معروف «پادشاهی یزدگرد» در شاهنامه وادار کرده است.

بله، «ایران و ترکان و تازیان» اینگونه در هم تنیده و با همه فراز و نشیب های راه، ملت ها و کشورهای نوین معاصر را به وجود آورده اند. شاعر میهنی ایران در آن اثر خود از اختلاط ایرانیان، ترکان و اعراب که در دوره فردوسی (قرون دهم-یازدهم م.) در اوج خود بود، اظهار نگرانی کرده است که این آمیزش باعث به هم خوردن فرهنگ و تمدن ایرانیان میشود. به همین ترتیب، فرهنگ نویس معروف ترک، محمود کاشغری که تقریبا همزمان فردوسی بود، در شکایتی مشابه، از اختلاط ترکان چادرنشین با ایرانیان شهری و مختلط شدن زبان به اصطلاح «پاک» و سره آنان با زبان فارسی شکایت کرده است. البته به نظر نگارنده هر دوی این نگرانی ها، نه نشانه خصومت نسبت به قوم و فرهنگ طرف مقابل، بلکه ناشی از حس پاسداری نسبت به فرهنگ خودی بوده است. شاید نه فردوسی و نه کاشغری می دانستند که ایرانیان و ترکان آن دوره نیز خود محصول آمیزشی هزار ساله در گذشته دورتر بوده اند و در آن دوره نیز این آمیزش، بخصوص با در نظر گرفتن بحران های سیاسی و نظامی جامعه «روال قابل انتظار» خود را طی میکرد. (در نیم فصل جداگانه ای از این کتاب به این بخش شاهنامه هم پرداخته شده است.)

کتاب حاضر تنها برخی از جوانب مهم این روند طولانی را در بستر تاریخی و سیاسی تحولات منطقه بررسی میکند. موضوع مهمی که دقت مرا در این بررسی به خود جلب میکند، پیدایش، مناسبات، تاثیر متقابل و تغییرات زبان های گروه های مختلف مردم و دیگر جنبه های فرهنگی در طول تاریخ منطقه وسیعی از آسیای میانه تا ایران و آناتولی تاریخی خواهد بود. به باور من، بررسی تحول زبان های ایرانیک و ترکیک و تاثیر آنها به یکدیگر میتواند روشن تر از روش های دیگر نشان دهنده چند و چون همگرائی و اختلاط تاریخی ایرانیان و ترکان باشد.

از نظر سلسله مراتب تاریخی، مرحله بعد از اسلام این بررسی را در میانه های دوره صفویان و مدتی پس از فتح قسطنطنیه یا استانبول کنونی از سوی عثمانیان به پایان خواهیم رساند.

در پایان کتاب سه پیوست خواهیم داشت. یکم: موضوع تداوم هویت ایرانی بخصوص از ساسانیان تا سلسله های ایرانی بعد از اسلام و هزاره ای که با حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز  و با دوره صفویان وارد مرحله روشن تر و مشخص تر معاصر شد. دوم: بحث بیشتر و دقیق تری در رابطه با تاثیرات متقابل زبان های فارسی (ایرانی) و ترکی (ترکیک) در طول تاریخ، و سوم: در باره اختلاط ژنتیک ایرانیان و ترکان در طول تاریخ.

آنگونه که خواهیم دید، تاریخ آشنائی، معاشرت، همگرائی و در نهایت اختلاط تدریجی ایرانیان و ترکان 1000 تا 2000 سال سابقه دارد. اوج این مناسبات، بعد از اسلام، بعد از دوره سامانیان، یعنی حدود هزار سال پیش شروع شد. در این مدت طولانی، ایرانیان و ترکانی که اصالتا از آسیای میانه آمده بودند،  به مرور زمان از نظر اداره دولت، امور اجتماعی و فرهنگی، زبان و آداب و رسوم چنان با یکدیگر در آمیختند که بعد از حدود پنج قرن، یعنی احتمالا از صفویان به بعد دیگر تمایز «ترک و تاجیک» (طوری که پیش تر در برخی آثار تاریخی و ادبی دیده میشد) به تدریج از بین رفت و محدود به زبان نخست یا مادری فارسی زبانان و ترکی زبانان گردید. در همین پیوست سوم خواهیم دید که اختلاط ایرانیان و ترکان از نظر ترکیب ژنتیک و «دی ان ای» نیز همه این مردمان را مشابه یکدیگر کرده است، تا جائی که شاید برخی تحولات سیاسی آنان را به در پیش گرفتن راه های سیاسی جداگانه ای وادار کند، اما حتی در آن صورت نیز تاثیرات متقابل و عمیق آنان بر یکدیگر بازگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.

در پایان این پیشگفتار لازم میدانم سپاسگزاری خود را از دو  مورخ، ترک شناس  و زبانشناس برجسته، پیتر ب. گُلدن (دانشگاه راتگرس آمریکا) و  لارس یوهانسون  (دانشگاه های ماینتس آلمان و اوپسالای سوئد) ابراز کنم. بخصوص دو اثر این دانشمندان به من در تالیف کتاب حاضر کمک فراوانی نموده اند. عنوان و مشخصات این دو اثر را در زیرنویس[7] همین صفحه ذکر کرده ام. بخصوص از پروفسور گلدن و موسسه انتشاراتی «هاراسوویتس» (ویسبادن آلمان) متشکرم. من از آنها خواهش کردم و آنها بدون چشمداشتی به من اجازه دادند که مقاله مفصل گلدن در کتاب یوهانسون/بولوت با عنوان «ترک ها و ایرانیان، یک نگاه تاریخی» را به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اما من بعدا به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر است به جای ترجمه کامل و دقیق مطالب آن کتاب که میتوانست برای متخصصین حوزه بسیار مفید باشد، از نکات اصلی آن استفاده کنم و موضوع را آنگونه که خود (با لحاظ کردن آثار دیگر) درک کرده ام، بازگو نمایم، تا قشر وسیعتری از خوانندگان غیر متخصص مورد خطاب قرار گیرند.

در همین پیشگفتار بجاست مفاهیم ایرانیک/ایرانی و ترکیک/ترکی را از یکدیگر تمیز دهیم. هدف اصلی از این تفکیک تشخیص میان زبانهای ترکیک (ترکی ترکیه، ترکی آذری، ازبکی، ترکمنی، قزاقی و غیره) و زبانهای ایرانیک (فارسی، سُغدی، بلخی، پامیری، کُردی، پشتو، بلوچی، بدخشی و غیره) است، تا معلوم باشد که زبانهای ایرانیک (ایرانی) با فارسی یکی نیستند، همچنان که ترکیک (ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، ازبکی، قزاقی، قیرقزی و غیره) فقط شامل ترکی کنونی آذربایجان و ترکیه نیست، بلکه خانوادۀ بزرگی از زبان های اصالتا ترکی را در بر میگیرد. این نکته ای است که گاه باعث آشوب ذهنی و حتی سوء استفاده های سیاسی میشود. طبعاً وقتی از قبایل یا دودمانهای ایرانیک یا ترکیک نا م می بریم، منظورمان مردمان یا خاندان هائی هست که به شاخه های مختلف این دو زبان سخن میگفتند. البته در ادامۀ کتاب و پس از جا افتادن این تمایز سعی شده است جهت سادگی مطالعه، همان تعابیر آشنای «ایرانی» و «ترکی» به کار رود.

عباس جوادی

بهار 1402/2023


[1] نگارنده، هر دو تعبیر «ترک زبان» یا «ترکی زبان» را به یک معنا، آن هم به معنای همه انسان هائی به کار می برد که در گذشته به یکی از زبان ها یا لهجه های ترکیک سخن میگفتند یا امروزه سخن میگویند. در واقع تعبیر دقیق تر این معنا «ترکیک زبان» می بود که چند صفحه بعد توضیح داده خواهد شد.

[2] Golden: Introduction, pp. 117-124

[3] Golden: Ibid, p. 116

[4] مدتی بعد سنگ نوشته های مربوط به دولت دوم ترک ها در قرن هشتم م. مستقیما از ترک ها و دولت ترکی نام برده اند.

[5] یکی از مشخصات حکومت های قبیله ای این بود که این حکومت ها پایتخت ثابت و معینی نداشتند. خان یا خاقان پیوسته برای تاخت و تاز سوار بر اسب در سفر بود و مانند دیگر مردمان کوچ نشین در چادر می خوابید. مرکز حکومت همان جائی بود که خاقان در آنجا چادر میزد. خاقان های نخستین دولت ترک نیز مدتی در بالاساغون مستقر بودند.

[6] Johanson: Historical, Cultural and Linguistic Aspects of Turkic-Iranian Contiguity, in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects. Harrassowitz, Wiesbaden, 2006, p. 1

[7] Golden, Peter B.: An Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, Wiesbaden, 1992

Johanson, Lars, and Bulut, Christiane (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects, Harrassowitz, 2006

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه از منظر ایران و افغانستان

(Asian Development Bank) نقشه ماوراءالنهر (آسیای مرکزی) شامل گروه های ژنتیک کنونی

در آثار ایرانی معمولا فرقی بین «آسیای میانه» و آسیای مرکزی» گذاشته نمی شود. در این بررسی منظور از آسیای «میانه» عبارت از منطقه عموما خشک شرق دریای خزر شامل برخی واحه ها از جمله ترکمنستان و بخشی از ازبکستان کنونی است. حتی جنوبی ترین بخش آسیای میانه یعنی دهستان/داهستان و گرگان باستان زمانی بخشی از ایران محسوب میشد. از طرف دیگر تعبیر جغرافیائی آسیای مرکزی شامل ازبکستان، تاجیکستان، قرقیزستان و قزاقستان است. نظر به اینکه بین این دو منطقه همسایه پیوسته ارتباط وجود داشته، در این بررسی آنها را یکجا مورد بحث قرار میدهیم.

در آسیای میانه آثاری از انسان نئاندرتال و دوره نوسنگی یا «نئولیتیک» (حدود 10 تا 4.5 هزار سال پ.م.) وجود دارد. در هزاره سوم پ.م. تعداد جمعیت و آبادی ها افزایش می یافت، آبیاری مزرعه ها به چشم میخورد و ارتباط با ایران بیشتر میشد. بین سال های 2000 تا 1600 پ.م. در جنوب ترکمنستان کنونی روند شهری شدن آغاز شده است. اما پس از مدتی دوره زوال و فروپاشی غیر منتظره ای شروع میشود که دلایل آن روشن نیست. نشانی از فاجعه های بزرگ دیده نمیشود، اما شهر ها متروک میشوند و رو به خرابی میگذارند.

بخش های بزرگی از آسیای مرکزی و میانه عبارت از صحراها و کوه هاست که برای کشاورزی مناسب نیستند. احتمالا این هم یک عامل دیگر بوده که تعداد جمعیت این سرزمین ها چندان افزایش نیافته است. دشت های آسیای مرکزی در شمال ترکمنستان و فراتر از آن، بخصوص قزاقستان و مغولستان کنونی، در آن دوره ها نیز برای کشاورزی مناسب نبود، اما علفزارها امکان مناسبی برای دامداری عرضه میکردند. اولویت دامداری نسبت به کشاورزی به تدریج، اما به صورت متمادی ادامه یافته است. کوچ نشینی-دامداری همراه با پرورش بخصوص اسب (و در کنار آن گوسفند، بز، و در مناطق گرم تر جنوبی شتر) عامل مهمی در زندگی مردم و تحولات آسیای مرکزی بوده و نقشی اساسی در ادامه حیات، حمل و نقل و، حتی الامکان، عملیات نظامی  ایفاء نموده است.

به نظر میرسد که در هزاره دوم پیش از میلاد تعداد جمعیت در آسیای میانه و مرکزی رشد چشمگیری داشته که آن هم باعث ایجاد مهاجرت امواج مردم در سمت های مختلف شده است. ابتدا مردمانی هند و اروپائی زبان و  هزار و چند صد سال بعد، درست ترش: حدود سه قرن پیش از میلاد گروه هائی با ظاهری شرقی و زبان هائی آلتائی به حرکت در آمده اند.  در اغلب این حرکات، احتمالا تعداد نسبی مهاجمان فاتح کمتر از تعداد مردمی بوده که قبل از آنها در این سرزمین ها مسکون شده بودند، چرا که این مهاجرت ها و فتوحات از نظر ژنتیک تاثیر چندانی بر مردم نگذاشته اند.[1]  بعید نیست که مهاجرت گروه های هند و اروپائی زبان به ترکمنستان، پاکستان، هندوستان و ایران در هزاره دوم پیش از میلاد از نخستین امواج کوچ نشینان در آسیا بوده باشد.[2] در دوره های بعد نیز قبایل بسیاری از آسیای مرکزی به سوی غرب و در عین حال جنوب مهاجرت کردند که در فصل های گذشته این کتاب در رابطه با اتحادیه هسیونگ نو، سکا ها، تخاری ها، هپتالیان، هون ها، ترک ها و بالاخره مغول ها به آن اشاره شده است.

درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 21 گروه مردم آسیای مرکزی و شرقی، کاوالی-اسفورزا (1994)

به همین دلیل است که گفته میشود آسیای مرکزی حتی از دوره های پیشا تاریخی بر سر راه مهاجرت اقوام و انتقال زبان ها، فرهنگ ها و کالاهای تجارتی بوده است. اکثر پژوهش های ژنتیک مانند بررسی جهانی کاوالی-اسفورزا  و همکارانش که قبلا به آن اشاره شد، به طور کلی نوشته اند که اقوام کنونی آسیای مرکزی و میانه تصویر ژنتیک مختلطی دارند، اگر چه هر کدام از آنها به طور جداگانه (مانند تاجیک ها، ترکمن ها یا ازبک ها و قزاق ها) دارای ویژگی های ژنتیک به یکدیگر نزدیک تر از دیگران هستند.

با تاخیری نسبتا طولانی، تحلیل دقیق تر ژنتیک اقوام آسیای مرکزی و میانه در دهه های اخیر و به صورت پراکنده از سوی موسسه های دانشگاهی و علمی غربی، روسی و اخیرا بخصوص چینی آغاز شده است که همگی حاوی اطلاعاتی جالب و آموزنده هستند. اکثر این بررسی ها به راستی تائید میکنند که احتمالا به خاطر موقعیت آسیای مرکزی در تقاطع تمدن ها و سر راه مهاجرت های بزرگ، بسیاری از مردم این منطقه دارای اختلاط ژنتیک با همسایگان دور و نزدیک خود هستند. اما ظاهرا کوچ و زندگی چادرنشینی و در نتیجه تاخیر در یکجانشینی (از جمله کشاورزی) و شهر نشینی باعث اختلاط های نسبتا محدود تر ژنتیک آنان (مثلا در مقایسه با ترکی زبانان ایران و ترکیه) شده است. به نظر میرسد که تحلیل های دانشگاهی بیشتر و گسترده تری از ژنوم های انسان های کنونی و گذشته آسیای مرکزی میتوانند درک همگان را در این زمینه دقیق تر کنند. قابل توجه است که اغلب این بررسی های جدید مکمل یکدیگر هستند و یافته های یکی دو قرن اخیر باستان شناسان، زیست شناسان، مردم شناسان، زبان شناسان و مورخین (مثلا در باره کوچ بزرگ انسان هوشمند از آفریقا 50 تا 100 هزار سال پیش، مهاجرت های بزرگ هند و ایرانیان از اوراسیا به هند و ایران در نیمه اول هزاره دوم پ.م. و تقریبا دو هزار سال بعد ترک ها از شمال شرق به غرب و جنوب) را تائید می نمایند.

اما قبل از پرداختن به چند نمونه از بررسی های ژنتیک اخیر در باره مردم آسیای میانه و مرکزی، اجازه دهید به نکته ای اشاره کنم که به نظرم میتواند از برخی سوء تفاهم ها پیشگیری کند.

کاوالی-اسفورزا و همکارانش در کتاب «تاریخ و جغرافیای ژن های انسانی» میگویند: «تصور اشخاص غیر متخصص از مشخصات انسان های آسیائی بخصوص مبتنی بر ویژگی های چهره آنان است که هر قدر از غرب به شرق میروید، از ظاهری قفقازی نما («قفقازوئید») به مغولی نما («مغولوئید») تغییر می یابد. مخصوصا اگر این علائم و نشانه های ظاهری انسان ها بسیار چشمگیر باشند، تمایز بین این دو گروه آسان تر و حتی با مشاهده ظاهر آنان امکان پذیر است. همین امر هم نشان میدهد که مخصوصا در آسیای مرکزی درجات مختلفی از اختلاط این دو گروه وجود دارد».[3] سپس نویسندگان کتاب به ویژگی های ظاهری این دو گروه از قبیل پُر مو بودن صورت و سر گروه غربی «قفقازی نما» و از سوی دیگر چشمان باریک و پهن بودن سر و بینی گروه دوم «مغولی نما» اشاره میکنند.

آیا این نوع تصویر مشخصات انسان ها نیز متاثر از اندیشه های امروزه رد شده تقسیم انسان ها به «نژاد» های منسجم و مجزا نیست؟ به نظر نگارنده تشخیص فرق ها در ظاهر فیزیکی انسان ها و یا دیگر موجودات زنده چیزی بسیار طبیعی است و ربطی به نژاد پرستی ندارد. به همین ترتیب میتوانیم انواع مختلف اسب ها یا درختان بید را نیز مقایسه کنیم، بدون آنکه  با این مقایسه به گروهی از آنها نظری مثبت یا منفی داشته باشیم. اما نظر به اینکه تعبیر هائی مانند «قفقازوئید» یا «مغولوئید»  در گذشته به عنوان نام «نژاد» های مختلف همراه با برتر شمردن یکی و پست تر شمردن دیگری مورد استفاده قرار گرفته، حتی زمانی که کسی تنها فرق های ظاهری یک چینی و یک آفریقائی بومی را بر می شمرد، حساسیت برخی از ما  بر انگیخته میشود که شاید منظور اصلی در این تشخیص و مقایسه تحقیر یک گروه باشد، در حالی که اگر اینگونه مشاهدات و تشخیص ها بدون کوچک ترین ارزش دهی  «خوب و بد» انجام گیرد، نباید حساسیتی را برانگیزد.

هر کس که ساعتی در کوچه های شهرهای ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی بگردد، با صدها گونه از اختلاط دو ظاهر فیزیکی نامبرده روبرو خواهد شد، تا جائی که به راستی طبقه بندی این نشانه های ظاهر فیزیکی در دو یا سه گروه امکان پذیر نیست. در دیگر کشورهای مدرن و صنعتی یا حتی در حال رشد جهان مانند ایالات متحده، بریتانیا یا برزیل نیز که بیش از چند قرن از مهاجرت ها  و اختلاط های مردم آن نگذشته، به راحتی میتوان این پدیده را مشاهده نمود. احتمالا میانگین پانصد سال یا پنج قرن سکونت در یک سرزمین که مردم شناسان و دانشمندان ژنتیک از جمله کاوالی-اسفورزا برای بومی شدن مردم مهاجر گذاشته اند، محاسبه بجائی هست.

در مورد ایرانیان (که در نیم فصل پیش به آمیختگی ژنتیک آنان اشاره شد) و مردم آسیای مرکزی، سه نمونه چشمگیر آمیختگی ژنتیک، ترکمن ها، ازبک ها و اویغور ها هستند.  

درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 21 گروه مردم آسیای مرکزی و شرقی، کاوالی-اسفورزا (1994)

مثلا به تازگی (2022) پنج پژوهشگر از دانشگاه های فرانسه و سوئیس نتیجه تحلیل های خود را در میان گروه بزرگی عبارت از 16 جمعیت ساکن در منطقه شامل 1501 ژنوم کنونی از اوراسیا و آفریقا (تاجیک ها، یغنابی های تاجیکستان، ترکمن ها، ازبک ها، قرقیزها، قزاق ها، مغول ها و دیگر مردمان آلتائی زبان) منتشر نمودند. در این مقایسه ساخت ژنتیک نمونه های مزبورو همچنین 3109 ژنوم مردم عصر آهن آسیای مرکزی (هزار تا هفتصد سال پیش از میلاد) بررسی شده است.[4]  

در چند فصل گذشته گفته بودیم که در هزاره اول پیش از میلاد گروه های بزرگ هند و ایرانی زبانان (سکاها و تخاری ها) به آسیای مرکزی (بخصوص مغولستان و سین کیانگ چین) مهاجرت کرده و مسکون شده بودند، اما در نیمه نخست هزاره اول میلادی شاهد مهاجرت های جدید قبایل آلتائی (بخصوص ترک و مغول) و جایگزین شدن زبان های هند و ایرانی توسط زبان های مغولی و ترکی در این منطقه شده ایم. این را تحلیل های گذشته نیز نشان داده بودند.[5]  بررسی اخیر یک قدم جلوتر گذاشته و رابطه ژنتیک تاجیکان و یغنابیان با هند و ایرانی زبانان آسیای مرکزی یعنی سکاها و تخاری زبان ها را بررسی کرده و نتیجه ها را با نتایج منتشر شده ژنوم های قدیمی از همین دوره سکا ها و تخاری ها مقایسه نموده است. نتیجه های این بررسی نشان میدهند که «از نظر ژنتیک جمعیت های هند و ایرانی آسیای مرکزی نشان دهنده تداوم روشن نمونه های عصر آهن هستند که در ترکمنستان و تاجیکستان به دست آمده است.»[6] بنا به همین بررسی، تاجیک ها کمی بیشتر و یغنابی ها کمتر آمیختگی ژنتیک با مشخصات مردم آلتائی حوزه دریاچه بایکال را نشان میدهند. این نیز احتمالا چیزی قابل پیش بینی است، زیرا یغنابی ها  که گویش تاجیکی آنان باقیمانده ای از زبان ایرانی شرقی سغدی  (احتمالا اصالتا سکائی) شمرده میشود، مدتی طولانی به صورت منزوی از بقیه تاجیکان زیسته بودند.  به هر حال طبق همین بررسی نزدیکی روشن ژنتیک هر دوی این گروه های ایرانی زبان یعنی تاجیکان و یغنابی ها به گروه های غربی اوراسیا و ایران آشکار و بدون تردید است.

در این بررسی همچنین می خوانیم: «مطالعات مدرن دی ان ای نشان میدهند که گروه هند و ایرانی قبل از گروه ترک-مغول، شاید هم در اوایل دوره نوسنگی (نئولیتیک) در آسیای مرکزی حضور داشتند. گروه ترک-مغول دیرتر در نتیجه  اختلاط یک گروه جنوب سیبریائی یا مغولی (با سهم بزرگی از ریشه آسیای شرقی عبارت از 60 درصد) با یک گروه مرتبط با هند و ایرانیان به وجود آمده است. لیکن ترکمن ها از نظر ژنتیک از گروه ترک-مغول متمایز هستند، چرا که آنها  میان گروه ترک-مغول و هند و ایرانی قرار دارند. (…) ترکمن ها با وجود اینکه به یک زبان گروه ترکی-مغولی صحبت میکنند و مانند دیگر اعضای این گروه دارای عادات و سنن فرهنگی ترکی-مغولی هستند، اما از نظر ژنتیک به جمعیت های هند و ایرانی نزدیک تر از گروه ترک-مغول هستند.».[7]  در اینجا نویسندگان این تحلیل نتیجه بررسی ها  و نمودار های «تحلیل اجزاء اصلی ژنتیک» و همچنین «اختلاط ژن های آسیای مرکزی» را منتشر نموده و اضافه میکنند که مثلا همه جمعیت های ترک-مغول آسیای مرکزی به جز ترکمن ها دارای سهم بزرگی (میانگین 50 درصد) از مشخصات ژنتیک حوزه دریای بایکال هستند. حد اکثر این مشخصات در میان چینی های هان دیده میشود. اما نرخ این مشخصات در میان ترکمن ها (22 در صد) به نرخ تاجیک ها (15 در صد) نزدیک تر است. نویسندگان تحلیل نامبرده بر پایه این تحلیل ها و نمودارها به این نتیجه رسیده اند که «در واقع ترکمن ها از نظر تحلیل اجزاء اصلی ژنتیک و اختلاط ژن ها متعلق به گروه تاجیک ها هستند و نه گروه ترک-مغول».[8]

اگر معیارهای زبان و فرهنگ و همچنین طرز زندگی اقتصادی را در نظر بگیریم، حتی از دو هزار سال پیش به این سو، همگرائی و اختلاط سغدی ها (به عنوان نیاکان زبانی تاجیکان معاصر) با ترکان غربی (گوک تورک) و بعد از آنها با اویغورهای سین کیانگ و در سده های بعدی همگرائی تاجیکان با ازبکان (که خود آمیزه ای از ترکان شرقی و تا اندازه ای اغوزها به شمار میروند) قابل توجه است. در فصل های گذشته این کتاب به قدر کافی به این همگرائی و آمیختگی از جمله در زمینه های اقتصادی، زبان و فرهنگ پرداخته شده است. یک بررسی دانشمندان قزاقستان، ازبکستان و روسیه از 780 نمونه ژنوم کامل از 10 جمعیت منطقه ای آسیای مرکزی (قزاق، ازبک، ترکمن،  دونقان و قراقلپاق) در سال 2017 به این نتیجه رسیده است که «طبیعت و جغرافیای آسیای مرکزی با وجود همه پستی و بلندی ها، کوه ها، صحراها و رودخانه و فلات های خود تاثیر چندانی بر جغرافیای ژنتیک مردم آن نگذاشته است. عامل اصلی در تعیین حوض ژنتیک مردم این منطقه طرز زندگی آنها و دقیق ترش: در یک سو کشاورزی مردم یکجانشین و در سوی دیگر کوچ نشینی همراه با دامداری گروه دوم است.» [9] در یکی دیگر از نتیجه گیری های همین تحلیل گفته میشود که جمعیت های یکجا نشین تاجیک و ازبک که به کشاورزی مشغول هستند و همچنین قرقیزها از نظر ژنتیک از اغلب جمعیت های کوچ نشین مغول، قزاق  و هزاره دور هستند.[10]

بدون شک یکجا نشینی یا کوچ نشینی، طرز زندگی، عادات و رسوم، زندگی منفرد و دور از جمعیت زیاد و یا زندگی در شهرها تاثیر روشنی بر ترکیب ژنتیک گروه های مردم و نزدیکی یا دوری نسبی آنها از نظر ژنتیک دارد. اما به نظر میرسد نزدیکی فیزیکی و جغرافیائی و در نتیجه همسایگی و همگرائی گروه های مختلف مردم نیز جزو شرایط اولیه اختلاط ژنتیک آنان است. تصور همگرائی و آمیختگی دو گروه مردمی که هزاران کیلومتر از یکدیگر دور باشند و وجه اشتراک چندانی از نظر اجتماعی و فرهنگی نداشته باشند، سخت است، در حالیکه بین دو همسایه نردیک و دور بعید است که، در طول تاریخ، بخصوص در شرایط کنونی ارتباطات و تکنولوژی جهانی، روند همگرائی  و آمیختگی مشاهده نشود، حتی اگر بین آن دو  مشترکاتی نظیر زبان و مذهب موجود نباشد. دوری یا انزوای جغرافیائی یا سیاسی احتمالا نه در کوتاه مدت، بلکه دستکم در عرض چند قرن میتواند بر ترکیب ژنتیک گروه های مردم و دوری یا نزدیکی ژنتیک آنان تاثیر بگذارد. در فصل های گذشته دیدیم که دانشمندان ژنتیک مانند کاوالی-اسفورزا میانگین این دوره را حدود پانصد سال (20-25 نسل) برآورد کرده اند.

آسیای مرکزی به عنوان بخشی از اوراسیا در میان کوه های بلند هندوکش-پامیر-هیمالیا و تیان شان در شرق و جنوب و اورال در غرب قرار گرفته است. داخل آسیای مرکزی را میتوان، به استثنای چند صحرای قابل دور زدن، عموما به شکل صاف و بلا مانع برای رفت و آمد و مهاجرت گروه های مردم در نظر گرفت. بین آسیای مرکزی و افغانستان و ایران نیز موانعی جدی مانند کوه های بلند یا دریاهای عمیق وجود ندارد. از این جهات جغرافیائی نیز که روابط گروه های مردم را آسان تر میکنند، میتوان آنچه را که پژوهشگران در باره ترکیب ژنتیک مردم این منطقه میگویند، به راحتی درک کرد. به نظر آنها در تمامی منطقه پهناور اوراسیا، آسیای مرکزی از نگاه ترکیب ژنتیک، صاحب مختلط ترین مردمان است.

  آسیای مرکزی به جهت موقعیت جغرافیائی خود گذرگاه مهاجرت های بزرگ بوده است. هفتصد سال پیش از میلاد، سکاها (یا اسکیت ها) نخستین گروه مردمی از آسیای مرکزی بودند که اولین آثار تاریخی در باره آنها سخن گفته اند. به گفته منابع باستانی چین و  همچنین مورخ یونانی هرودوت (قرن پنجم پ.م.) سکا ها مشخصات اروپائی (هند و ایرانی، -م.) داشتند.[11] در عرض هزار سال بعد سکاها و تخاری های هند و اروپائی در اغلب این مناطق پراکنده شدند و به غرب و جنوب (ماوراءالنهر و افغانستان کنونی) یا شرق (کاشغر و سین کیانگ) مهاجرت نمودند و یا در محل زندگی خود  باقی ماندند و با مردم جدید ترک زبانی که می آمدند، در آمیختند. یکی از نتیجه های این آمیختگی ایرانی-ترکی که دستکم حدود دو هزار سال سابقه دارد، مردم اویغور هستند که امروزه غالبا در ایالت سین کیانگ در شمال غربی چین زندگی میکنند. بررسی های ژنتیک در باره اویغور ها احتمالا از تعداد انگشتان یک دست نیز تجاوز نمیکنند.  در یکی از این بررسی ها که از طرف دانشمندی چینی تهیه شده، گفته میشود که طبق تحلیل های او، مشخصات ژنتیک اویغور ها 60% غربی (هند و ایرانی، -م.) و 40% آسیای شرقی هستند.[12]

بدون شک در منطقه وسیع آسیای مرکزی و جنوبی هنوز قوم و قبیله گرایانی یافت میشوند که از نتیجه بالا بودن سهم دی ان ای هند و اروپائی در میان اویغور های ترک زبان چین احساس مباهات خواهند کرد و از طرف دیگر کسانی نیز افسوس خواهند خورد که چرا سهم ژنتیک آسیای شرقی در میان اویغور ها بیشتر نیست. امروزه بعد از گذشت دو هزار سال تصویر ژنتیک مردمانی که خود را ایرانیک یا ترکیک میشمارند، آنقدر در درون خود مختلط، به یکدیگر نزدیک و در عین حال از یکدیگر متمایز است که برای هیچ کس از هیچ قوم و قبیله و ملت دلیل و بهانه ای برای مباهات یا افسوس بخاطر دی ان ای، ظاهر بیولوژیک و گروه ژنتیک باقی نمی گذارد. امیدوارم از همین قدر که تاکنون در این کتاب گفته شده، روشن شده باشد که در دنیای مدرن کنونی، به ویژه با سرعت فزاینده مهاجرت ها و اختلاط اقوام دور و نزدیک، اصولا اهمیتی ندارد که چه کسی یا گروهی از نظر قومی تا چه حد خود را ایرانی یا ترک یا کرد یا عرب می شمارد. در دنیای مدرن کنونی دیگر همه چیز با این معیار اندازه گیری میشود که چه کسی یا گروهی «چقدر میداند و چقدر میتواند».

کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت، اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است». [13]

از این نقطه نظر که بنگریم، یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده  یک گوناگونی چشمگیرو، همزمان، تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو  تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[14]

این بخش، آخرین فصل کتاب حاضر بود. در فصل بعد کوشش خواهم کرد نوعی چکیده و نتیجه گیری خود را از موضوع همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان به خوانندگ.ان تقدیم کنم.


[1] Cavalli-Sforza et al. Pp. 200-201

[2] Idem

[3] Idem, p. 222

[4] Perle Guarino-Vignon, et al: Genetic continuity of Indo‑Iranian speakers since the Iron Age in southern Central Asia, in: Nature Journal Scientific Reports, 14.01.2022

[5] Idem

[6] Idem

[7] Idem

[8] Idem

[9] Maxat Zhabagin, et al: The Connection of the Genetic, Cultural and Geographic Landscapes of Transoxiana, Nature Journal Scientific Reports, 2017

[10] Idem

[11] David Comas, et al: Trading Genes along the Silk Road, 1998, reviewed on 20.03.2023.

[12] Shuhua Xu: Human Population Admixture in Asia, in: Genomics and Informatics, 2012, reviewed on 20.03.2023.

[13] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286

[14] Zohreh Mehrjoo (…) Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان

در ابتدای این کتاب  گفته بودیم که هدف  از این نوشته، بررسی همسایگی، نزدیکی، معاشرت و امتزاج  و به عبارت دیگر  «آمیختگی» همه  جانبه ایرانیان و ترکان در متن تاریخ   است. منظور نگارنده از  تعبیر «همه جانبه»،  همه سطوح روابط انسانی و اجتماعی از جمله تجارت، وصلت، جنگ، صلح، دین و مذهب،  زبان، فرهنگ، سیاست و دولت داری  است.  از نظر زمانی این بررسی را از نخستین همسایگی و آشنائی ایرانی زبانان و ترک زبانان حدود دو هزار سال قبل در دشت ها و واحه های مغولستان و شمال غربی چین  شروع کردیم و تقریبا 500 سال بعد با مناسبات ترکان ماوراءالنهر و ایرانیان فلات ایران و بخصوص پس از ورود ترکان به ایران و دنیای اسلام (حدود 1300  سال پیش) ادامه دادیم.  مسیر زمانی این سرگذشت، سلسله مراتب تاریخی تحولات سیاسی و دودمانی  و توجه اصلی آن به موضوع تحول، همگرائی و  تاثیرات متقابل فرهنگی و بخصوص زبانی ایرانیان و ترکان بود.  بله، دقت اصلی ما در شرح این سرگذشت به تاریخ سیاسی و تحول زبان و فرهنگ های جمعیت های ایرانی و ترک بود.  اما آیا «قومیت»، تبار و به اصطلاح «نژاد» نقشی در این تحولات نداشتند؟ در این فصل پایانی میخواهیم کمی روی این سوال تامل کنیم.  

در طول تاریخ بسیاری از این تعبیرها و معنای آنها تغییر یافته است. علاوه بر این، از قرن نوزدهم به بعد بسیاری تعابیر جدید جامعه شناسی و سیاسی از زبان های اروپائی وارد کاربرد فارسی، ترکی و عربی شده اند. از این جهت، امروزه در باره اینگونه تعبیرها ممکن است درک های گوناگونی موجود باشد. قومیت، تبار و نژاد هم از آن دسته تعابیر هستند. «قوم» و «قومیت» را ما امروزه در ایران معمولا به معنای اروپائی «اتنی سیتی» و «گروه اتنیکی»[1] به کار می بریم و از آن هر گروه کوچک یا بزرگ اجتماعی را درک میکنیم که به دلایل مختلف از قبیل زبان، لهجه، مذهب و یا حتی ظاهر فیزیکی  از دیگر گروه های جامعه متفاوت و متمایز باشد.  اما این را هم میدانیم که این عوامل در زندگی ایلاتی و قبیله ای یا روستائی و محدود نقشی مهم تر و در زندگی یکجا نشینی و شهری    نقشی کم رنگ تر و بی اهمیت تر دارند. «تیره» و «تبار» یا «طایفه»  در کاربرد کنونی فارسی ایران  معنائی نزدیک به «خانواده»، اما فراگیرتر از آن  دارند و شامل چندین خانواده مرتبط با یکدیگر  میشوند. پس تعبیر «نژاد» چطور؟

تعبیر «نژاد» نیز مانند تعابیر مشابه دیگر در فارسی و زبان های دیگر دچار تحول معنائی شده است. در حالیکه مثلا هزار سال قبل در شاهنامه فردوسی «نژاد» ربطی به رنگ پوست یا دیگر مشخصات ظاهری و فیزیکی انسان ها نداشت و اساسا مربوط به صفات و خصایل انسانی بود، در اروپای قرون هجدهم تا بیستم یعنی دوره استعمار و خود برتر بینی استعمارگران در برابر مردم مستعمره ها، تعبیر انگلیسی «رِیس» و واژه های هم معنای آن اساسا به مجموعه ویژگی های ظاهری و بیولوژیک انسان ها اطلاق شد. حتی برخی از مردم شناسان و مورخین به تقسیم و طبقه بندی انسان ها (مانند نژاد سفید، سیاه، زرد و غیره) و همزمان، «برتر» انگاشتن «نژاد سفید» نسبت به دیگر «نژاد» ها برخاستند، گوئی همه انسان ها حتما باید در یکی از این «قوطی های نژادی» و ثابت قرار داشته باشند، گوئی هر گروه ژنتیک، ثابت، منسجم، یکسان  و یک رنگ است و اختلاط و  تحولی در درون این گروه ها یا بین آنها نبوده و نیست.

در فصل های پیش به دست آورد ها و کشفیات جدید دانشمندان سرشناس جهانی در رشته های ژنتیک، مردم شناسی، باستان شناسی و زبان شناسی بخصوص از نیمه های قرن گذشته تا کنون اشاره کرده بودیم. مثلا یکی از معروف ترین آنها دانشمند معروف ایتالیائی لوئیجی کاوالی-اسفورزا (1922-2018) از دانشگاه های پاویا (ایتالیا)، کمبریج (بریتانیا) و استانفورد (آمریکا) است. به نظر او «ژنوم» یا مجموعه ماده ژنتیک هر انسان (و هر موجود دیگر زنده) نه تنها کم و کیف فیزیکی و ژنتیک نسل های بعدی آن انسان را معین میکند، بلکه میتواند مشخصات سرتاسر گذشته او را نیز نشان دهد. کوچ و مهاجرت، فتح و اسکان در سرزمین های جدید و یا برعکس، انزوا و دور افتادگی جغرافیائی بخاطر موانع طبیعی مانند دریا ها، صحراها و کوه ها تاثیر خود را بر تصویر ژنتیک گروه های کنونی انسان ها گذاشته است، تصویرهائی که با به کار گرفتن اصول و دستگاه های مدرن علمی و هماهنگی با آخرین یافته های علوم مرتبط باستان شناسی، مردم شناسی و زبانشناسی قابل شناسائی هستند. با پیشرفت دانش و تکنولوژی های جدید، اکثر دانشمندان قبول میکنند که بررسی های مربوط به هر کدام از این علوم بدون در نظر گرفتن دست آورد های علوم مرتبط و مکمل دیگر درست و عملی نیست، مثلا در دوره ای که اطلاعاتی در باره زبان مردم در دست نیست، بایستی، در صورت امکان، به دانسته های باستانشناسی مانند کاربرد وسایل خانه و کشاورزی یا اهلی کردن حیوانات، یا حتی قبل از آن، تحلیل ژنتیک انسان های پیشا تاریخ مراجعه نمود. از این جهت بخاطر پیشرفت های مداوم تکنولوژی علم ژنتیک و علوم مرتبط با آن بخصوص در پنجاه سال اخیر دانش ما در باره گذشته های دور، حتی دوران پیشا تاریخ که هیچگونه اثر نوشتاری از آن وجود ندارد، روشن تر و دقیق تر شده است. مثلا کاوالی-اسفورزا در همکاری با شمار زیادی از دانشگاه ها و دانشمندان جهان کوشش کرده است که نقشه ژنتیک صد ها گروه مردم جهان و همچنین گذشته، مهاجرت، نزدیکی یا دوری و اختلاط ژنتیک آنها را به صورتی قابل سنجش تثبیت کند و رابطه این روند های ژنتیک با تاریخ و زبان گروه های مردم را توضیح دهد.

مثلا در سال های 1990 کاوالی-اسفورزا و تیم بزرگی از همکارانش برپایه تحلیل های دراز مدت آزمایشگاهی به یک کامپیوتر مجهز دستور دادند که مشخصات ژنتیک هزار نفر از چهار گوشه جهان را به پنج گروه تقسیم کند که دارای ویژگی های ژنتیک مشابهی هستند. نتیجه ای که برنامه کامپیوتر مزبور به آن رسید، با تصور خود آن انسان ها در باره گروه بندی خودشان همخوان بود: اوراسیائی غربی، آسیائی شرقی، آمریکائی بومی، گینه یائی نو و آفریقائی. اما این نام گذاری ها هنوز نشان دهنده «نژاد» آن پنج گروه انسان ها نبود که در درون هر گروه با یکدیگر شباهت دی ان ای داشتند. این در حالی است که «نژاد» با معنائی که در یکی دو سده اخیر جا افتاده، به مراتب گروه بزرگ تری از انسان ها را فرا میگیرد. با این ترتیب کاوالی-اسفورزا و همکارانش به این نتیجه رسیدند که «نژاد راهی معتبر و علمی برای دسته بندی انسان ها نیست. مثلا دو سوم اروپائی ها در ابتدا آسیائی و یک سوم آنان آفریقائی بودند، اما بعد از گذشت چند هزار سال و اختلاط و آمیزش آنان، چیزی به نام آسیائی و آفریقائی به اصطلاح «خالص» باقی نمانده است. رنگ پوست یا شکل بینی تنها و تنها عبارت از یک انطباق سطحی انسان ها به آب و هوا و محیط جغرافیائی است.»[2]

کاوالی-اسفورزا در تعریف «نژاد» میگوید: «نژاد به گروهی از افراد اطلاق میشود که بتوانیم از نظر بیولوژیک میان آن گروه و دیگر گروه های انسان ها فرق قائل شویم.»[3] اما نظر به اینکه با هر اختلاط و آمیزش، ترکیب ژن های انسان ها که به طور جداگانه از مادر و پدر به کودک آنان منتقل میشود، مرتبا در حال تغییر است، طبقه بندی تمامی مردم دنیا در چند گروه به نام «نژاد» نه علمی است و نه عملی. شاید جمعیت هائی که در جزایر کوچک و دور افتاده یا ارتفاعات کوه های بلند و به صورت منزوی زندگی میکنند، آمیختگی کمتری نسبت به مردم شهرها و حتی روستا ها نشان دهند. اما بعد از گذشت قرن ها و هزاره ها و بخصوص با پیشرفت تمدن و تکنولوژی  «در آزمایش های خود شاهد آن هستیم که  حتی جمعیت های روستا ها و شهرهای همسایه هم ممکن است با یکدیگر فرق های زیادی داشته باشند.»[4]

کاوالی-اسفورزا و همکارانش پائولو منوزی و آلبرتو پیاتسا تا جائی که نمونه های  ژنوم های جمع آوری شده امکان میداد، نتیجه بررسی های ژنتیک گروه های مختلف مردم جهان را در کتابی جمع آوری و منتشر کردند: «تاریخ و جغرافیای ژن های انسان» (1994).[5]  امروزه این مجموعه احتمالا از زبانزد ترین آثار فراگیر و جهانی در باره تاریخ و تصویر ژنتیک مردم سرتاسر دنیاست. در اینجا چکیده فوق العاده کوتاهی از مهم ترین نتایج این بررسی و تحقیقات دیگر دانشگاهی جهان در چهل، پنجاه سال اخیر داده خواهد شد که از نظر موضوع کتاب حاضر یعنی همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد.

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه)

در اینجا منظور از «آسیای غربی» بخش مهمی از «خاور میانه» شامل ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و عربستان است.  

قدیمی ترین باقیمانده های انسان مدرن که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل «انسان هوشمند»[6] در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.

در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1992) «ماتریس» و «درخت ژنتیک» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و نزدیکی داخلی و نسبی ژنتیک آنها و همچنین نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد.  در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه  کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» (دست کم 500 سال اقامت) عربی زبان به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا ایران را داشته باشند. به همین دلیل است که گفته میشود ژنتیک، تاریخ، باستانشناسی، زبانشناسی و جغرافیا علوم مرتبط و مکمل همدیگر هستند.

نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت (مثلا ایران، ترکیه، پاتان-پشتو) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوتند و آن «همگنی» و شباهت گروهی چیزی اولا نسبی و ثانیا به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.

چند توضیح دیگر: نمونه های ترک ها و چند گروه دیگر مانند اردنی ها از خود این کشور ها (در این نمونه از ترکیه و اردن) است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی با فرق های کوچک، جداگانه (مثلا همراه با کردهای عراق یا با گروه  «سوانی» از گرجستان) مقایسه و گروهبندی شده اند. در ماتریس (تصویر یک) خطوط افقی نشانگر درجه نزدیکی (ارقام کوچک تر بخصوص پائین تر از 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) و خطوط عمودی نشان دهنده رابطه عمومی این گروه ها و موقعیت آنان در این طبقه بندی است.

در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود ترکیه است. گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی (ترکمن، ازبک، دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در نیم فصل بعد بررسی خواهد شد. در آنجا خواهیم دید که از نظر ترکیب ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند. البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر فیزیکی غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب فوق چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد (…) (تقریبا هزار سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ترک ها یک تعریف سیاسی است. آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[7]

تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به همدیگر هستند. ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد قبایل ترک در آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی و دین اسلام، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) باشد.[8]

ژنتیک 18 گروه مردم آسیای غربی، کاوالی-اسفورزا (1994) (کلیک روی تصویر آن را بزرگتر میکند)
تصویر دو: درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 18 گروه مردم آسیای غربی، کاوالی-اسفورزا (1994)

در کنار مردم ترکیه، به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک به مردم سواحل خزر، کُرد، هزاره-تاجیک، کویت، ارمنی،  قفقاز شمالی و گرجی، آسوری، اردنی، دروز و لبنانی نزدیک هستند. اما جالب است که ایرانیان مجموعا در کشور های همسایه و نزدیک خود از گروه های ژنتیک هیچ کشوری آنچنان دور نیستند. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر گروه های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد

عموما درخت ژنتیک آسیای غربی را میتوان به دو دسته کوچک و به مراتب بزرگتر تقسیم کرد. دسته کوچک (در آخر رسم درخت) شامل همه اعراب جنوب بعلاوه یمنی ها به استثنای کویتی هاست. کویتی ها از نظر ژنتیک به نوعی از دیگر اعراب متمایز هستند. بعید نیست که آنها از نظر ژنتیک تحت تاثیر گروه های باستانی بین النهرین قرار گرفته اند. بادیه نشینان عرب نیز گروه جداگانه ای هستند. آنها چادر نشین هستند و در اکثر کشورهای عربی یافت میشوند. دسته به مراتب بزرگ تر این درخت عبارت از تمام گروه های دیگر ژنتیک است که در بین خود دارای فاصله ژنتیک کمتری هستند.

وضع ژنتیک در آسیای مرکزی و میانه را در نیم فصل بعد بررسی خواهیم کرد.

(ادامه دارد)


[1] ethnicity/ethnie, ethnic group

[2] The Economist, 13.09.2018

[3] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 25

[4] Idem

[5] Luigi Luca Cavalli-Sforza, Paolo Menozzi, and Alberto Piazza. The History and Geography of Human Genes, Princeton, 1994

[6] Homo sapiens sapiens

[7] Cavalli-Sforza et al: Idem, p. 243

[8] Windfuhr: IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview; Eır online, viewed on 20.02.2023

کاشغری و فردوسی

پشت جلد چاپ اول اصل عربی دیوان لغات الترک، استانبول 1333 هجری قمری

هزار سال پیش فرهنگ نویس ترک قراخانی محمود کاشغری مناسبات طولانی مدت ایرانیان و ترکان را با این ضرب المثل ترکی قدیمی خلاصه کرده بود: «تات سیز تورک بولماس، باش سیز بؤرک بولماس»، یعنی «ترک بدون تات نباشد ( نمیتواند وجود داشته باشد، م)، (همچنانکه، م) کلاه بدون سر نباشد»[1]. تعبیر «تات» که در اینجا بکار میرود مانند «تاجیک» و «دهقان» و «عجم» به معنی «ایرانی» یا اگر دقیق تر بگوئیم «ایرانی زبان» ( نه ترکی و نه عربی زبان) است.

معیار اصلی ما در اینجا و بحث های مشابه دیگر نه تبار و نژاد، بلکه اساسا زبان است که از نظر پی جوئی تاریخی اقوام و ملل، راهنمای به مراتب قابل اطمینان تری نسبت به معیارهای دیگر است. (این بحث را در جاهای دیگر و بطور مفصل کرده ایم). حتی کاشغری میان یک نفر تات که ترکی میداند و تاتی که ترکی نمیداند، فرق میگذارد و میگوید ترک ها به تاتی که ترکی نمیداند، «سوملیم» میگویند.[2] این خود نشان میدهد که در آن دوره (یعنی هزار سال پیش) در مناطقی که کاشغری با آن آشنا بوده (عموما کاشغر و خُتن و تقاطع مغولستان، قزاقستان و قیرقزستان کنونی که خاستگاه اصلی نخستین ترک ها شمرده می شود) بخش قابل توجهی از ایرانی زبانان، یعنی احتمالا سغدیان، خوارزمیان و خُتنی ها،  ترکی هزار سال پیش این منطقه را هم میدانسته اند.

چیز دیگری که میتوان از ضرب المثل فوق استنباط کرد، نوعی وابستگی ترک ها به «تات» هاست[3] که بی شک، هم در آن دوره و هم بخصوص در دوره های بعدی، رابطه ای متقابل بوده است. در اینجا تنها به اشاره ای بسنده نمائیم که طبق آخرین بررسی های تاریخی، نخستین آشنائی های ترکی زبانان آسیای میانه و ایرانی زبانان شرقی یعنی سکا ها و تُخارها در همین منطقه و چند قرن پیش از  هزاره نخست میلادی بوده است.[4] یعنی آن وابستگی و همگرائی ترک و ایرانی که در ضرب المثل نامبرده به زبان می آید، حتی در زمان کاشغری هم تاریخی به مراتب قدیمی تر داشته است. طبعا اینجا منظور از ترکی زبانان نه ترک های کنونی ترکیه یا آذربایجان، بلکه نخستین ترکی زبانان آسیای میانه حدود 2000 سال پیش است و به همین ترتیب منظور از ایرانی زبانان شرقی نه فارسی زبانان معاصر ایران و افغانستان و تاجیکستان، بلکه سکا ها و تخارهای دو تا دو و نیم هزاره قبل است که بدون شک یک ایرانی یا افغان معاصر، زبان آنها را نمی تواند بخوبی درک کند.

به احتمال قوی همگرائی مورد بحث، در همان دوره (حدودا زمان هخامنشیان در ایران) با آشنائی، همزیستی و مناسبات دو جانبه در دشت های آسیای میانه شروع شده و همراه با فراز و نشیب های بسیاری که در تاریخ تقریبا همه اقوام همسایه دیده میشود، تقویت یافته است. به این ترتیب می توان به راحتی تاریخ نخستین آشنائی و آغاز همسایگی و همگرائی ایرانیان و ترکان را حدود 2000 سال پیش و محل آن را آسیای میانه شمرد، سرزمین هائی در شمال غرب چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی.

این قبیل روابط قومی و فرهنگی در بسیاری موارد به صورت امتزاج  و همگرائی قومی، فرهنگی و گاه حتی سیاسی در می آید. ما این روند را می توانیم در تاریخ اغلب ملل و اقوام جهان مشاهده کنیم.  اما مانند همه روابط اجتماعی دیگر، اینگونه روابط قومی همیشه خالی از مراحل مکث، شک و حتی بحران نبودند و نیستند. تائید این مدعا را می توانیم امروزه در نمونه های فراوان مهاجرت های معاصر به کشورهای همسایه و حتی دوردست و تنش های اجتماعی و سیاسی ناشی از آن ببینیم.

این همان «فراز و نشیبی» هست که چند سطر بالا در باره روابط نخستین ترکان و ایرانیان بطور کوتاه گفتیم و گذشتیم. جالب است که در چند بند دیگر همان «دیوان» کاشغری نیز نمونه هائی از این مرحله مکث، شک و شکایت را  می توانیم ببینیم. کاشغری از جمله در مقایسه «لغات» یعنی لهجه های ترکی آن دوره می نویسد: «فصیح ترین لهجه («افصح اللغات») متعلق به کسانی است که تنها یک زبان میدانند و با فارسی زبانان (یا: ایرانیان) اختلاط نمیکنند («و لم یختلط بالفارسی») و در سرزمین های دیگر ساکن نمی شوند. و کسی که به دو زبان سخن گوید و با مردم شهری اختلاط نماید، در الفاظ وی ابهام ایجاد شود.»[5] البته باید در نظر داشت که کاشغری «دیوان لغات الترک» را به عربی و احتمالا در بغداد نوشته و منظور از تالیف آن آشنائی اعراب با نظامیان ترک بوده که در دوره عباسیان از آسیای میانه آمده و در خدمت نظامی دستگاه خلافت یا حکومت های تابع آن مانند سامانیان قرار داشتند. جالب است این را هم بدانیم که به باور کاشغری «فصیح ترین» لهجه ترکی آن دوره، «ترکی خاقانی» یعنی ترکی دولت قراخانی بود که خود کاشغری نیز به نوعی با این دولت در ارتباط قرار داشت. او در عین حال در طبقه بندی «لغات» یا لهجه های ترکی آن دوره، ترکی را جدا از «ترکمانی اغوزی» و بسیاری از لهجه های دیگر ترکی می شمرد که با فارسی اختلاط یافته و واژگان و ترکیبات «اصیل» ترکی را از دست داده اند.

بسیاری از ایرانیان چندان آشنائی با محمود کاشغری و دیوان او ندارند. اما شکایتی مشابه و لیکن بسیار گسترده تر و عمیق تر از آنچه که در مورد کاشغری و موضوع «پاکیزگی» زبان ترکی دیدیم، نگرانی، شِکوه و حتی «الَم تاریخی» ظاهرا پایداری است که در ذهنیت بسیاری از ایرانیان جا افتاده و در درجه نخست متعلق به حکیم ابوالقاسم فردوسی است. سخن از شِکوه نامه معروف «پادشاهی یزدگرد» شاهنامه فردوسی در رابطه با شکست ساسانیان و فتح ایران از سوی اعراب و در کنار آن، نفوذ و گسترش ترکان در ایران تاریخی است که، از نگاه فردوسی، باعث اختلاط به اصطلاح «ایرانی اصیل» با ترک و تازی و پیدایش ابهام، بی بند و باری و زوال اجتماعی و سیاسی در ایران شده است:

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر

به رنج یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش همی‌ننگرد

ز پیمان بگردند وز راستی

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگجوی

سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر

نژاد و هنر کمتر آید ببر

رباید همی این ازآن، آن ازین

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود

دل شاهشان سنگ خارا شود

شود بندهٔ بی‌هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی رانمانَد وفا

روان و زبان ها شود پر جفا

از ایران و ترکان و از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بوَد

سخن ها به کردار بازی بوَد[6]

قبل از آنکه کاشغری و فردوسی را عجولانه و تنها بر پایه این نقل قول های مختصر مقایسه کنیم، باید بگوئیم که همین بیت های فردوسی آشکارا نشان میدهند که درک ایرانی هزار سال پیش فردوسی از تعبیر «نژاد» فرسنگ ها از درک قرون نوزدهم و بیستم اروپائی «رِیس»[7] به معنی طبقات معین و منسجمی از انسان ها با ویژگی های بیولوژیک خاص (مثلا رنگ پوست یا شکل چشم) که ما آن را بدون مکث و تاملی به صورت «نژاد» ترجمه کرده ایم، فاصله دارد. هیچ گفته ای روشن تر از این ابیات فردوسی یافت نمی شود که نشان دهد در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» نه رنگ پوست و شکل ظاهری، فیزیکی و بیولوژیک انسان ها، بلکه صفات و خصایل والای انسانیت و آزادگی آنهاست. این همان چیزی است که فردوسی را دل آزرده کرده است. از نگاه او، انسان های محیط اجتماعی خراسان و ایران آن روزگار شامل ایرانی و عرب و ترک اختلاط و امتزاج یافته و خصوصیات «اصلی» خود را گم کرده اند. در نتیجه این اختلاط آنها (به نظر فردوسی) نه خصوصیات ایرانیان را دارند و نه عادات و رسوم ترک ها و اعراب را. محصول این اختلاط معجونی است که هیچکدام از آن «نژاد» ها نیست، بلکه ستمگر، بی هنر، سنگدل، لاف زن و بی کردار است. یقینا اینها تعریف این یا آن «نژاد» طبق تعاریف اروپائی قرن نوزدهم و بیستم نیستند.

جالب است بخاطر بیاوریم که کاشغری (1005-1102 م.) و فردوسی (940-1019 م.) هر دو کم و بیش در یک دوره زیسته اند. زبان شناس و فرهنگ نویس ترک که شیفته زبان خود بود، چهارده سال قبل از درگذشت شاعر میهنی ایرانیان به دنیا آمده است. هردوی آنها پنج، شش قرن بعد از ظهور اسلام، فروپاشی ساسانیان، حکومت خلفای عرب و دیرتر موج مهاجرت و حکومت ترکان غزنوی و قراخانی درست در مرکز این تحولات توفانی قرار داشته اند: بغداد و خراسان. فردوسی (با وجود همه  روایات متناقض بعدی) مورد حمایت یک سلطان اصالتا ترک، اما ترکی و فارسی زبان یعنی محمود غرنوی قرار داشت و محمود کاشغری فرهنگ سه جلدی لهجه های ترکی خود را برای آشنائی دستگاه خلافت عربی عباسی در بغداد و به زبان عربی آماده کرده بود.  

به نظر گلدن «تصویری که کاشغری و دیگر دانشمندان مسلمان از ایرانیان یکجا نشین شده آسیای مرکزی ترسیم میکنند، جمعیتی است که در روند ترک (زبان، -م.) شدن قرار داشت، و احتمالا حتی در مرحله نهائی این روند بود.»[8] به نظر میرسد در اینجا انگیزه اصلی کاشغری نیز مانند فردوسی یک نگرانی مشابه حاکی از اختلاط و تضعیف فرهنگ و زبان «خودی» بوده  و نه بد گوئی یا نفرت نسبت به فرهنگ و زبانی «غیر خودی».

اگر «دیوان» کاشغری و شاهنامه فردوسی را با دقت، خونسردی و انصاف بیشتری بخوانیم و هر دو را در چارچوب تاریخی و اجتماعی حوادث آن دوره مشخص بررسی کنیم، نمی توانیم نادیده بگیریم که دغدغه هر دوی آنان، نه دشمنی با زبان و فرهنگ اقوام یکدیگر، بلکه پاسداری از زبان و فرهنگ خودی بود.

اما احتمالا  نه کاشغری و نه فردوسی، آنگونه که ما امروز میدانیم، هنوز دقیقا نمی دانستند که زبان و فرهنگ «ایران و ترکان وتازیان» حتی در زمان حیات آنان نیز آمیزه ای از اقوام و فرهنگ های صد ها سال قبل از خود بودند، که این آمیزه قرن ها بعد از آنها نیز مختلط تر خواهد شد و اجزای معجون «دهقان و ترک و تازی» دوره کاشغری و فردوسی دیگر قابل تفکیک و تجزیه نیست.


زیرنویس ها

[2] Ibid.: 361

[3] Peter B. Golden: Turks and Iranians, in Johanson, Lars and Bulut, Christiane: Turkic-Iranian Contact Areas, Harrassowitz, Wiesbaden 2006, p. 18

[4] در این باره منابع علمی و جدی معاصر فراوانند. از جمله ن. فهرست منابع در پایان این کتاب.

[5] کاشغری: دیوان لغات الترک (اصل عربی)، تالیف 466 هجری (قمری)، جلد اول، چاپ 1333 (ق.)، ص. 29

[6] فردوسی: شاهنامه، پادشاهی یزدگرد (کوتاه شده از طرف .م)

[7] English: race; German: Rasse

[8] Golden: Introduction, p. 229

صفحه جدید تاریخ: صفویان

برآمدن صفویه

جنبش صفویه که در اواخر قرن پانزدهم حکومت آق قویونلو و باقیمانده های قراقویونلو ها را سرنگون کرده و در نهایت با تاسیس دودمان صفوی ایران را از نظر سیاسی و مذهبی متحول نمود، در آذربایجان ریشه گرفته، رشد نموده بود.

دویست سال پیش از تاجگذاری شاه اسماعیل اول، طریقت صفویه در اردبیل از طرف شیخ صفی الدین اسحاق (1252-1334 ق.) بنیان گذاری شد که نخستین مرشد این طریقت بود و نام طریقت نیز از اوست. صفویه در ابتدا طریقتی عرفانی بود که مانند صد ها زاویه و طریقت دیگر بعد از حمله مغول به وجود آمده بود. آنان زهد و عبادت را در پیش گرفته بودند  و اگرچه از ابتدا در پی تحکیم نفوذ مذهبی و دنیوی خود بودند، اما مستقیما در امور سیاسی زمان خود یعنی حکومت های  ایلخانی و تیموری مداخله نمی کردند.  مرشدان صفویه در نظر مریدان خود دارای صفات ماوراء طبیعی و معجزات بودند.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و با کمک فرزند و جانشین او، شیخ صدرالدین موسی، نوشته شده، «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نسَب جد بزرگ شیخ صفی «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود.[1] از این جهت بسیاری مورخین شیخ صفی را اصالتا به کردستان منسوب شمرده اند. به نظر احسان یارشاطر شیخ صفی ایرانی تبار، فارسی زبان و سنی مذهب بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده و دوزبانه بوده اند.[2]

نوادگان شیخ صفی و بخصوص شیخ جنید و شیخ حیدر (پدر شاه اسماعیل) که طبق سنت مرسوم، رهبری طریقت را بر عهده گرفتند، از دو نظر سمت و سوی جنبش صفویه را تغییر دادند. اولا از نظر سیاسی، این مرشدان طریقت و نمایندگان آنان که «خلیفه» نامیده می شدند، هدف مشخص به دست آوردن حکومت حتی از راه نظامی را در پیش گرفتند و ثانیا از نظر مذهبی، آنها از دوره جنید به بعد به شیعه دوازده امامی و غالی گرویدند که به امامان شیعه و حتی مرشدان طریقت خود عملا مقام الوهیت قائل بود. اگرچه خود شیخ صفی به قول اکثر پژوهشگران سنی مذهب بوده و ادعای سیادت نداشته، جانشینان بعدی او و بخصوص شاه اسماعیل خود را مستقیما منسوب به آل علی می شمرد («آنام دیر فاطمه، آتام علی دیر» یعنی مادرم فاطمه و پدرم علی است).  مریدان شیوخ صفوی کشته شدن در راه امامان شیعه و «نمایندگان» آنان یعنی جنید، حیدر و بعد ها اسماعیل را «شهادت» و راه وصول به «جنت اعلی» می شمردند. مرشدان ظاهرا بر این باور بودند که اسماعیل به راستی «ظل الله» یعنی سایه خدا و نماینده امام غایب بر روی زمین است. خود شاه اسماعیل نیز در اشعار ترکی خود بار ها امام اول شیعیان علی بن ابیطالب را به عنوان مقامی الهی ستوده، او را «حق» و «کردگار» و خود را «حقین سری» (سرِحق) نامیده و یا مریدانش را به سجده در مقابل خود وا داشته است. این قبیل نمونه ها از سوی بسیاری مورخین به عنوان نشانه های آشکار ادعای الوهیت تعبیر شده است.[3]

قزلباش ها

جنید و حیدر شخصا طی سفرهای متمادی در آذربایجان، قفقاز و شرق آناتولی به بسیج و تعلیم مذهبی و نظامی طرفداران خود پرداختند. پشتوانه مردمی آنان اساسا ایلات ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد در این مناطق مسکون شده و به تدریج به صورت نیروئی سیاسی در آمده بودند. این گروه های ایلاتی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان قدرت چندانی برای عرض اندام مستقل سیاسی نداشتند، اما همزمان با فروپاشی آخرین حکمرانان تیموری در غرب ایران و شرق آناتولی وارد صحنه سیاسی منطقه شدند. دو گروه بندی اصلی این ایلات، قراقویونلو ها و آق قویونلوها بودند که در فصل گذشته به آن اشاره شد. مهم ترین ایلات ترک زبان اغوز که تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی مرشدان، خلیفه ها و مریدان صفوی قرار گرفته بودند، عبارت بودند از شاملو، استاجلو، تکه لو، بیات، روملو، قاجار، قرامانلو، افشار، ذوالقدر و تیره های مختلفی از ایلات  دیگر اغوز. آنها بعد ها بدنه نظامی لشکریانی را تشکیل دادند که شاه اسماعیل و سلسله صفوی او را بر سر کار آورده و تا مدت ها آن را محافظت نمودند. به گفته مورخین، همه آنان ابتدا به غرب ایران، آناتولی، عراق عجم و شام مهاجرت کرده بودند، اما بعد ها اساسا با تشویق و ترغیب صفویان (و بنا به روایات دیگر، ابتدا با تشویق تیمور لنگ و دیرتر آق قویونلوها) به ایران باز گشتند.[4] بدون شک اختلافات گروه های ایلاتی نامبرده با حکومت نوپای عثمانی نیز که در پی تحکیم قدرت دولتی خود و کاهش مناسبات و اصول زندگی عشیره ای و ایلاتی بود، در روند «بازگشت به شرق» این ایلات نقش مهمی داشت.[5] رزمندگان این ایلات را که پس از شیخ جنید کلاهی سرخ با دوازده نشان یادآور دوازده امام شیعه بر سر داشتند، «قزلباش» می نامیدند.

برآمدن صفویان که در زمینه کنار زدن قراقویونلو ها و آق قویونلو ها انجام گرفت، نخستین قدم در ایجاد دولت جدید ایران در برابر دولت عثمانی بود. ایلات اغوز ترکمن در این روند نقشی کلیدی داشتند.

مینورسکی می نویسد «در دوره حکومت دو سلسله ترکمن آق قویونلو و قراقویونلو، ایلات ترک زبانی که در زمان سلجوقیان به سوی ارمنستان، شمال عراق، شام و آناتولی رفته بودند، به سمت شرق (یعنی ایران، -م.) بازگشتند. در نتیجه بخش های پراکنده شده مردم واحد اغوز به یکدیگر پیوستند و بدین ترتیب ایران با مشخصات ترکمنی لبریز گردید.»[6] از این جهت، به نظر مینورسکی، «صرفنظر از اینکه صفویان در بیداری ملی ایرانیان چه نقشی بازی کرده اند، چندان بیمورد نیست که اوایل سلسله صفوی را دوره سوم مهاجرت ترکمن ها از غرب به سوی شرق شمرد. اکثریت بزرگ حامیان شاه اسماعیل یکم وابسته به ایلات مستقر در آسیای صغیر (ترکیه کنونی، م.)، سوریه و ارمنستان همراه با مخلوطی از ایلات جدا شده از گروه های به یکدیگر رقیب آق قویونلو و قراقویونلو بودند.»[7]

تقسیم شیرینی پیروزی

شاه اسماعیل بعد از غلبه بر باقیمانده های حکومت آق قویونلو، قراقویونلو و  همچنین پیروزی بر فرخ یسار، آخرین شیروانشاه در شمال ارس، در سال 1501 در تبریز به عنوان «پادشاه ایران» تاج بر سر نهاد و با کمک همان نیروهای قزلباش که اکثرشان از آناتولی به او پیوسته بودند، در مدتی نسبتا کوتاه اکثر سرزمین های ایران کنونی بعلاوه شرق قفقاز و بغداد را تحت کنترل خود در آورد.

بعد از دو، سه قرن ناروشنی در مرزهای ایران و آناتولی که با زوال سلجوقیان شروع شده و با دست به دست شدن این سرزمین ها بین حکومت های کوچک و بزرگ ایلخانان، تیموریان و حکومت های قبایل ترکمن تشدید شده بود، بالاخره مرزهائی شکل میگرفتند که بنا بود برای چند قرن بعد بین ایران و عثمانی کم و بیش ثابت بمانند. هنوز مرزهای شرقی در خراسان و سیستان همچنان ناروشن بودند، زیرا از طرفی حکومت باقیمانده های تیموریان و از سوی دیگر حملات ازبکان همچنان ادامه داشت – تا اینکه اسماعیل این سرزمین ها را هم کم و بیش به امپراتوری جدید صفوی علاوه نمود. کم و بیش، البته، و نه مانند مرزهای ایران در قرن بیستم و قرن حاضر.

بسیاری مورخین گفته اند که به دنبال دو، سه قرن دوره ملوک الطوایفی بعد از سلجوقیان، در آمدن اکثر سرزمین های ایرانی تحت لوای یک حکومت واحد و نسبتا منسجم، مهم ترین دست آورد اسماعیل بود. اما بهائی که برای این دست آورد پرداخت شد، چشمگیر بود. قزلباشان فرماندهی لشکر و حکومت های محلی تقریبا همه ایالات و ولایات این ایران جدید و نسبتا متحد را به دست خود گرفتند.

در این مرحله نهائی تخمین تعداد کل نیروهای ایلات فاتح قزلباش مشکل است. اما منابع تاریخی نوشته اند که تا فتح تبریز بیش از هفت هزار نفر از جنگجویان قبایل ترکمن روم (آناتولی) و شام که همگی قزلباش نامیده میشدند، همراه با سران و فرماندهان خود در لشکر اسماعیل حضور داشتند. در این منابع، ایلات و طایفه های قزلباش که حکومت شاه اسماعیل اول صفوی را بر سر کار آوردند و در دوره جانشین او شاه طهماسب اول نیز هنوز فعال بودند، چنین ثبت شده اند:[8]

ایلات دخیل در تاسیس پادشاهی صفویان

  1. شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (تابستان ها در شرق آناتولی)
  2. تکلو از جنوب آناتولی (آنطالیه، اسپارتا، منتش)
  3. ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی (ماراش یا مرعش، یوزقات)
  4. استاجلو (استاجه لو) از شرق آناتولی
  5. روملو از شرق و مرکز آناتولی (سیواس، آماسیه و توقات)
  6. افشار از آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  7. قاجار از شمال و شرق آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  8. قره‌مان ، قارامان) از جنوب آناتولی و اطراف قونیه
  9. ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
  10. آناتولی و شمال عراق
  11. ترکمان (بیشتر در شرق و جنوب ترکیه. این تعبیر در دولت عثمانی به ترک هائی اطلاق میشد که به چادرنشینی ادامه میدادند و نسبت به دولت عثمانی و جمع آوری مالیات سرکشی مینمودند.)
  12. آلپائوت، آغاچری، سعدلو (احتمالا همه از باقیمانده های قراقویونلو)، ایسپیرلو، ورساق، چپنی، عربگیرلو، تورغودلو، بزجلو، اجبرلو، خنسلو
  13. تعداد اندکی از طایفه ها و امیران جغتای (گرایلو) و کُرد.

این فهرست برپایه کتاب معروف مورخ ترک فاروق سومر با عنوان «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (ترجمه فارسی، تهران 1371) تهیه شده است.

در تاریخ، نخستین فهرست های قبایل قزلباش در اوایل صفویان منتشر شده است. مثلا در نخستین سال های سده هفدهم م. فهرستی از طرف شخصی به نام «اُلغ بیک» یا اُروج بیک معروف به «دون ژوان ایران» از قبیله بیات تهیه شد که همراه با سفیر شاه عباس به اسپانیا سفر کرده بود. او در این فهرست که در اسپانیا منتشر شده، از 32 قبیله نام می بَرد و علاوه میکند که «این سی و دو خاندان اشرافی[9] در ایران صاحب بالاترین نفوذ و قدرت هستند. هر حاکمی که به هر شهر ایران منصوب شود، لزوما و حتما باید از اشراف قبایل نامبرده باشد.»[10] باید توجه کرد که بخاطر املای اسپانیائی متن، تشخیص برخی نام های این قبایل چندان روشن نیست.  [11]

فهرست  قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی»

1. استاجلو، 2. شاملو، 3. افشار، 4. ترکمان، 5. بیات، 6. تکه لو، 7. هرماندال (؟)، 8. ذوالقدر، 9. قاجار، 10. قرامانلو، 11. بایبورتلو، 12. ایسپیرلو، 13. اوریات، 14. چاوشلو، 15. آسایش اوغلی، 16. چمیش گزکلو، 17. سازوزولاچلو (؟)، 18. قاراباجاقلو، 19. باراچلو (؟)، 20. قوینوریلو (؟)، 21. قیریقلو (یا قیرقلو)، 22. بوزچالو، 23. ماه فقیهلو، 24. حمزه لو، 25. سولاقلو، 26. محمودلو، 27. قراچماقلو، 28. قراقویونلو، 29. کوسه بایزلو (؟)، 30. پیکلو (؟)، 31. اینانلو (؟)، 32. کهگیلو.   

بعضی منابع دیگر نام برخی دیگر از طوایف مانند بهارلو و غیره را نیز داده اند، اما دیگران این تیره ها را شاخه ای از قبایل بزرگتر محسوب نموده اند. نام بعضی قبایل دیگر اصولا روشن نیست. نام بعضی قبایل با آخرین محل سکونت آنان مرتبط است، مثلا شاملو از جانب شام (حلب) یا سوریه و یا روملو از شرق و جنوب آناتولی. افشار، بیات، ذوالقدر  و ورساق از آن عده قبایل ترک بودند که «از قبایل اصلی اغوز»[12] شمرده میشدند. یعنی احتمالا این عده از قبایل مستقیما از خراسان و ایران (و در نمونه افشار اصالتا از آسیای میانه) آمده بودند و نه مانند شاملو از طرف شام. البته در اینجا موضوع بر سر زمان پیوستن آنان به اردوی قزلباشان است و نه لزوما اصالت جغرافیائی تعلق آن قبیله، یعنی با در نظر گرفتن سلسله مراتب تاریخی به احتمال بسیار قوی قبایل شاملو و روملو نیز اصالتا اهل شام و روم نبودند، بلکه آنها هم مانند دیگر قبایل ترک زبان در زمان سلجوقیان یا غزنویان از آسیای میانه به ایران، روم و شام مهاجرت کرده بودند.

این قبایل که اکثریت بزرگ آنان از شاخه اغوز ایلات ترک زبان آسیای میانه بود، بعد از فتح خراسان از طرف سلجوقیان در سال 1040 م. به تدریج ابتدا به ایران و سپس آناتولی، عراق و شام مهاجرت نموده بودند. آنها در داخل خود متشکل از تیره ها و طایفه های مختلف بودند که پیوسته بخاطر مهاجرت، جنگ، وصلت و مرگ و میر کوچک تر یا بزرگ تر میشدند یا نام های دیگری میگرفتند. نام بعضی از این ایلات (مثلا افشار) در منابع قدیمی تر مانند «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز ذکر شده است. اما نام بسیاری از ایلات مزبور منسوب به رئیسان و امیران آن دوره و یا آخرین محل یا منطقه سکونت و مهاجرت آنان است. از این جهت جای شگفتی نیست که این نام ها بعد از مدتی تغییر یافته و یا از بین رفته اند. به هر حال اکثریت بزرگ این ایلات، تیره ها و طایفه ها امروزه پس از گذشت بیش از 500 سال به عنوان قبیله و طایفه از بین رفته و در جوامع معاصر شهر نشین یا حتی روستائی منطقه اساسا در نام های خانوادگی اشخاص، نام برخی روستاها یا خود پنداری های قومی  برخی افراد و گروه ها باقی مانده اند.

شاه اسماعیل از همان ابتدا و بخصوص پس از نبرد مرو (1510) و دفع دست اندازی های شیبک خان ازبک، شروع به واگذاری حکومت بسیاری از شهرها و ولایات فتح شده به امیران قزلباش نمود. در چند سال نخست این فتوحات، تقریبا همه امیرانی که به حکومت شهرها و ولایات منصوب شده اند، تنها با یک استثناء[13] منسوب به قبایل قرلباش بودند. اما این وضع بزودی به حالت متعادل و متوازن درآمد. یعنی به نظر میرسد تشخیص «دون ژوان ایرانی» مبنی بر اینکه همه امیران صفوی در همه شهرها منسوب به این قبایل بوده اند، دقیق و کامل نیست. مدتی بعد از نبرد اصلی مرو با ازبکان شیبانی، شاه اسماعیل یک امیر ایرانی را فرمانده عملیات جدیدی علیه ازبکان نمود. در نتیجه بسیاری از فرماندهان ترک قزلباش که جنگ تحت فرماندهی یک ایرانی را «عار» میشمردند، از شرکت در نبرد خودداری نمودند و این حادثه احتمالا باعث شکست لشکر اسماعیل و پیشروی ازبکان به مشهد گردید.[14] اصولا ایلات قزلباش که هنوز غالبا کوچ نشین بودند، برخلاف رئیسان و فرماندهان خود که همراه با نیروهای حکومتی در شهرها می زیستند، «به دور از مردم بومی ایرانی زندگی میکردند و آنان را با کمی تحقیر تات یا تاجیک می نامیدند.»[15] به این موضوع کمی بعد باز خواهیم گشت.

قبیله های قزلباش مانند اکثر قبایل در سرزمین های دیگر ترکیبی سیال و پیوسته متغیر داشتند، تا جائی که ترکیب قومی و حتی نام های آنان ممکن بود در عرض چند سال یا دهه تغییر کند، از بین برود، یا نام دیگری بگیرد. اکثریت بزرگ قبایل قزلباش ترک زبان بودند، اگر چه در میان آنان، اقلیت های کوچکی از قبایل و طایفه های کُرد (کلهر، پازوکی، چمیش گزکلو)،  مغول (اویرات)، لُر، عرب و ایرانی (تالش) هم وجود داشت. از سوی دیگر اکثریت بزرگ قبایل قزلباش که به ایران آمدند و به لشکریان شاه اسماعیل پیوستند، از آخرین سرزمین های مسکونی خود در شام و آناتولی (بخصوص شرق و جنوب آناتولی) به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند.

همزمان با گسترش سلسله جدید صفوی در ایران، کدام افراد از کدام قبایل به کدام مناصب تعیین شدند؟

اولا پس از تاجگذاری در تبریز، شاه اسماعیل حسین بیگ شاملو را «وکیل» (به تعبیر کنونی معاون) و «امیر الامرا» یا فرمانده کل لشکریان خود قرار داد. حسین بیک از زمان شیخ حیدر جزو خلفا یعنی مبلغین معروف طریقت صفوی بود. او از دوره کودکی اسماعیل که در خفا می زیست، وظیفه سرپرست مذهبی و سیاسی اسماعیل را برعهده داشت. قبیله شاملو یکی از ایلات بزرگ ترکمن بود که از زمان شیخ جنید تحت لوای مذهبی و نظامی صفویه قرار گرفته و جزو قزلباشان درآمده بود. شاملو ها قبل از صفوی تابستان را در جنوب سیواس و زمستان را در حلب سوریه می گذراندند. پس از کسب قدرت و تاجگذاری، شاه اسماعیل با مشاهده افزایش بیش از حد قدرت حسین بیک و کلا امیران قزلباش، او را از مقام امیرالامرا برداشت و به جای او امیر نظم زرگر رشتی را که در تاریخ ها «تاجیک» یعنی ایرانی الاصل نامیده شده، به این مقام منصوب نمود. البته حسین بیک شاملو بعد ها به مقام های حاکم شیروان و هرات منصوب شد.

به همین ترتیب فرزندان و نزدیکان دیگر امیران قزلباش که در جنگ های صفوی مهارت و موفقیت نشان میدادند، به حکومت شهر ها و ولایات مختلف تعیین میشدند و گاه به دلایل گوناگون مورد خشم و توبیخ شاه اسماعیل و جانشینان او قرار میگرفتند. بدون شک موفقیت های نظامی یا دوستی و آشنائی های شخصی در انتصاب اشخاص به مقام امیر و حاکم یک محل نقش مهمی بازی میکرد. اما در مجموع به نظر میرسد انتصاب افراد به عنوان امیر به نقاط مختلف کشور امری تصادفی بود، طوری که چندان معلوم نمی شد چه کسی  از کدام قبیله و طایفه چرا به فلان محل و ولایت منصوب شده است. در نتیجه مثلا افشار ها به خوزستان[16]، اصفهان، آذربایجان غربی، کهگیلویه، و بخشی از کردستان منصوب شدند، ذوالقدر به فارس، استاجلو به آذربایجان و عراق عجم و بخشی از  طوایف کُرد (احتمالا کردهای شیعه) به قسمت هائی از خراسان.

در اینجا از دو نوع انتصاب یا اعزام سخن می رود: یکی انتصاب و اعزام امیران و افراد جداگانه به عنوان حاکم یا «والی» به شهرها و ولایات مختلف و دیگری اعزام یک قبیله و طایفه به محلی و طبق نقشه مشخصی مانند کاهش تشنج میان قبیله های گوناگون و رقیب و یا اعزام تمامی یا بخشی از یک طایفه و قبیله به مناطق مرزی (بخصوص آذربایجان و کردستان برای مقابله با عثمانی و صفحات شمالی و شرقی ایران برای دفع حملات ازبکان).

یکی دو نکته دیگر را نیز نمیتوان از نظر دور داشت. همچنانکه در مورد حسین بیک شاملو دیدیم، امکان داشت که پادشاه امیری از این قبایل را به حکومت ولایتی دوردست منصوب کند، در حالیکه قبیله او منطقه مهاجرت و چادرنشینی دیگری داشت. یعنی هیچ هم شرط نبود که امیر یک ایل و خود آن ایل در یک محل باشند. این نیز احتمالا باعث تضعیف روابط و وفاداری میان امیران و قبایل آنها گردیده است. همچنین خود یک ایل هم لزوما همیشه در یک محل نمی زیست یا مهاجرت نمی کرد. احتمال پراکنده شدن تیره ها و طایفه های یک ایل در اقصی نقاط ایران یا ترکیه بسیار زیاد بود و این روند با روند همزمان و تدریجی یکجا نشین شدن ایلات مزبور همخوانی داشت. از طرف دیگر از همان ابتدای مهاجرت قبایل ترک به ایران و آناتولی مشاهده میشود که پیوسته بخشی از آنان (در ابتدای کار بخش کوچکی) یکجا نشین شده و به کشاورزی و دامداری بدون مهاجرت پرداخته اند و این تعداد رفته رفته بیشتر شده است. این نیز به نوبه خود اهمیت سیاسی و نظامی قبیله ها را به تدریج کاهش داده است، زیرا در این شرایط تعداد کمتری از مردان قبایل مزبور تیر و شمشیر به دست گرفته، به خدمت امیر قبیله یا پادشاه درآمده اند. به این تحولات باید سیاست های برنامه ریزی شده پادشاهان صفوی و متعاقبین افشار، زند و قاجار آنان را نیز اضافه کرد. مانند همه دوره های دیگر در تاریخ تقریبا همه کشورهای دیگر، پادشاهان اساسا به فکر حفظ و تحکیم و حتی در صورت امکان گسترش قدرت و درآمد خود بوده اند. آنها به همین دلیل سعی کرده اند از قدرت گرفتن بیش از حد اشخاص و گروه های اجتماعی که میتوانستند قدرت پادشاه را به چالش بکشند، پیشگیری نمایند. در نمونه شاه اسماعیل و جانشینان او (بخصوص شاه طهماسب اول و طبعا شاه عباس بزرگ) اقدامات مشخص و اغلب موثری در جهت جلوگیری از تجمع، تمرکز و یکرنگی گروه های اجتماعی و قومی شده است، تا جائی که بسیاری از ایلات ترک  (هم به صورت خود خواسته و هم برنامه ریزی شده از طرف شاه یا سلطان) به ولایات مختلف ایران و آناتولی پخش شده اند. این نیز به تدریج به همرنگ تر شدن اجتماعی، قومی و به اصطلاح «ملی» دولت های پیشا مدرن ایران و ترکیه کمک نموده است.

برخی منابع آورده اند که شاه اسماعیل به دنبال حدود 500 سال حاکمیت دودمان های ترک تبار و ایلخانی، به طور نمادین از طرف جمعیت بومی ایران تاریخی، ایران و ایرانیت را احیا کرده است.  به نظر رویمر که این پرسش را مطرح میکند، [17] فرق اصلی بین شاه اسماعیل و پادشاهان ترکمن پیش از او در امتیازهائی است که اشرافیت بومی ایرانی به دست آورده اند. بدون شک در دوره دو سلسله ترکمنی و پیشینیان تیموری و ایلخانی آنان نیز اندیشه ایران و احیای ایرانیت پیوسته وجود داشته است. آنها احتمالا جهت توجیه و بر حق جلوه دادن حاکمیت خویش، خود را وارثان طبیعی ایرانشهر و پادشاهان آن میدانستند.[18] با اینهمه، به نظر رویمر،[19] تاثیر و نفوذ زمین داران، تاجران، وزیران، و اهل فرهنگ ایرانی در دوره آق قویونلو و قراقویونلو اساسا محدود به نیازهای سلاطین و امیران ترک تبار بود، در حالیکه شاه اسماعیل که خود جزو زمین داران ایرانی محسوب میشد، روابطی تنگاتنگ با اشراف زمین دار ایرانی داشت.

شاه اسماعیل در حالیکه خود را احتمالا بسیار مدیون کمک نظامی ایلات قزلباش می دانست، انحصار قدرت نظامی امیران ترک را به تدریج به حالت متوازن در آورد و به صورت چشمگیری، حتی در حوزه نظامی به ایرانیان بومی امکانات روزافزونی مهیا کرد. این کوشش ها در عین حال که توازن قومی در جامعه ایرانی را تقویت بخشید، به ترکان اصالتا کوچ نشین نیز شرایط یکجا نشین شدن، در هم شکستن محدوده نظامی یا دامداری و سهم گرفتن در حوزه های دیگر اجتماعی از جمله کشاورزی، تجارت، دین و فرهنگ را نیز مهیا نمود. از طرف دیگر ناگفته پیداست که شاه اسماعیل دوزبانه (فارسی و ترکی)، هم به عنوان یک ایرانی تبار و هم از نظر وصلت های اجدادش با ترکمن ها و حتی شاهدخت های مسیحی و رومی دلیلی نداشت که نظر و احساس مثبت کمتر یا بیشتری نسبت به ایرانیان و یا قبایل ترکمن داشته باشد.

به نظر رویمر که فصل «صفویان» در «تاریخ کمبریج ایران» را به قلم آورده است، «دست آوردهای غیر قابل انکار شاه اسماعیل عبارت بودند از تاسیس یک امپراتوری که مرزهای آن کم و بیش مشابه مرزهای ایران معاصر است، سازماندهی سیاسی این سرزمین ها، انسجام نسبی در داخل، و پاسداری آن در مقابل دشمنان خارجی»[20] بخصوص عثمانیان در غرب و ازبکان در شرق. رسمیت دادن سرکوب گرانه به مذهب شیعه دوازده امامی و اجرای این سیاست با راه های وحشتناک شاید  در شرایط پانصد سال پیش کمک کوچکی به یکجا ماندن دولت و مردمان ایران کرده باشد، اما بدون شک نتایج این سیاست مذهبی در دوره معاصر اسفناک است. برخلاف تصوراتی که در برخی آثار تاریخ نویسی معاصر به چشم میخورد، دولت صفوی هیچگونه خصوصیت ملی از خود نشان نداده است.[21] به هر تقدیر اندیشه ها و دغدغه های ناسیونالیستی، آنگونه که در دوره معاصر رایج شده، در آن دوره موجود نبود. از سوی دیگر شاه اسماعیل در مقایسه با حکومت های آق قویونلو و قراقویونلو هیچگونه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران انجام نداد. نظام سیاسی و اجتماعی صفوی همان نظام استبداد شرقی و مطلقه بود  – با یک فرق اساسی و آن اینکه شاه اسماعیل به این نظام رنگ و روی غلیظ مذهبی شیعه داد.

تنش ترک و ایرانی

در فصل های قبل هم دیدیم که پس از حمله اعراب و شکست ساسانیان، ایرانیان بومی نام «عجم» (به معنی «غیر عرب»)گرفته بودند و پس از فتوحات غزنویان و سلجوقیان برای تمایز بین ترک زبانان و ایرانیان بومی به بومیان ایرانی زبان صرف نظر از قومیت و منطقه زیست آنان «تات» یا «تاجیک» میگفتند. به نظر رویمر در اوایل صفویان دو بخش جامعه ایرانی از یکدیگر متمایز بود: ترک ها و ایرانیان. «آنها نه تنها از نظر زبان و عادات و سنن، بلکه در عین حال از نگاه خاستگاه و فرهنگ نیز با یکدیگر فرق داشتند. در حالیکه بخش ترکی این جامعه را اعضای ایلات ترک زبان و غالبا دامدار یا جنگجو تشکیل میداد، ایرانیان عبارت از دهقانان و کشاورزان سنتی و جا افتاده و طبقات شهرنشین بازرگان و صنعتگر بودند.  این دو گروه اجتماعی در شخصیت شاه اسماعیل اختلاط یافته و درآمیخته بود.»[22] نمیتوان حدس زد که تمایل درونی شاه اسماعیل به کدام طرف بوده و آیا او اصولا چنین احساسی داشته است یا نه. اما با اطمینان میتوان گفت که تفسیرهای ملی و قومی یا زبانی در تمایز ترکان و ایرانیان بومی در این دوره (و به درجه بیشتری بعد از آن) با واقعیت های تاریخی آن دوره مغایر هستند. پیش از همه چیز، این نوع نگرش های «ملی گرایانه» و ناسیونالیستی پدیده مدرنی است که در سده های نوزدهم و بیستم از اروپا به خاورمیانه آمده است. در آن دوره رقابت ترکان و ایرانیان در داخل دولت صفوی نه به خاطر ترک زبان یا فارسی زبان بودن یا «اصالت» نژادی و قومی و یا تاریخ مهاجرت آنان به سرزمین ایران، بلکه اساسا منعکس کننده اختلاف بین وارثان یک پیروزی بود. در یک طرف جنگجویان ترک نقش کلیدی و نظامی خود را در بر سرکار آوردن حکومت صفوی در نظر داشتند. در طرف دیگر اشراف و دولت داران ایرانی احتمالا در کنار احساس «صاحبخانه بودن»، مدعی مدیریت موفقیت آمیز سرزمین تاریخی خود بودند. این در حقیقت ادامه همان «تقسیم کار و وظایفی» بود که پس از سقوط سامانیان و آل بویه ایرانی در دوره های ترکان، و حتی ایلخانان مغول مشاهده میکنیم، همان سنت جدید دولت داری که در فصل های گذشته این کتاب نیز با عنوان «دولتداری ترکی-ایرانی» به بحث گذاشته شد. در آن دوره ها نیز صرفنظر از اینکه پادشاه کیست و اکثریت سپاهیان او که ضامن بقای دولت بودند، به کدام گروه قومی تعلق داشتند، وزیران، دبیران و بوروکرات های دولت و تجارت و همچنین اکثر اهل قلم و دین از ایرانیان بودند، در حالیکه ترکان غالبا «اهل شمشیر» به حساب می آمدند. اسماعیل نیز مانند پیش کسوتان ترک خود چاره دیگری نداشت جز اینکه برای اداره دولت به سراغ همان بوروکرات های ایرانی برود که در دوره های قبل نیز نسل به نسل دست اندر کار امور دولتی بودند، زیرا  «نامزدهای شایسته دیگری برای اجرای این وظیفه ها موجود نبود و بدون شک این نامزدهای احتمالی اگر هم وجود داشتند، منسوبیت ترکی یا ترکمنی نداشتند.»[23] 

با این ترتیب میتوانیم به گفته «دون ژوان ایرانی» یعنی اُلغ بیک بیات برگردیم. آیا پس از تاسیس سلسله صفویان تقریبا همه حاکمان شهرها و ولایات ایران به قزلباشان ترک منسوب بودند؟ بلی، بخصوص در اوایل پادشاهی اسماعیل چنین بود و این، احتمالا با در نظر گرفتن نقشی که آنها در تاسیس دولت صفوی ایفاء کرده بودند و حوزه های وظایفی که می توانستند فعالیت کنند، ابتدا امری بدیهی به نظر میرسید. اما این روند به تدریج تغییر یافت. در حالیکه ایرانیان همچنان مقام های مهم اداری و حتی نظامی-اداری دولت و امور مذهبی  را بر عهده میگرفتند، وظایف مسئولان ترک زبان غالبا در حوزه نظامی باقی مانده بود. اما به تدریج ترک های بیشتری به حوزه های کشاورزی، تجارت و امور مذهبی رو می آوردند. در عین حال مقام های بلند مدیریتی مانند «وکیل» که عملا معاون و نماینده تام الاختیار پادشاه محسوب میشد و هر دو وظیفه اداری «وزیر اعظم» و فرماندهی کل قوا یعنی «امیرالامرا» را در بر میگرفت، بعد از حسین بیک شاملو که سرپرست نوجوانی شاه اسماعیل بود، اغلب به ایرانیان داده میشد.

در کنار نظامیان و جنگجویان ترک و خانواده های آنان که اصولا در شهر ها مسکون میشدند، هزاران نفر از هم قومان چادرنشین آنان که مشغول دامداری بودند، به ایران آمدند و به تدریج یکجا نشین شدند. با این ترتیب آمیزه قومی شهر ها و ولایات ایران به نسبت قبل مختلط تر گردید. اما اهمیت نقش قبایل در سطح جامعه ایرانی، با وجود افزایش تدریجی اختلاط و آمیزش قومی و فرهنگی، تا اوایل دوره رضا شاه پهلوی همچنان چشمگیر بود، در حالیکه در ترکیه و بخصوص در نیمه غربی آن، یکجا نشین شدن قبایل به مراتب سریع تر از ایران به پیش میرفت.

از زمان شاه طهماسب اول و بخصوص شاه عباس بزرگ تامین تعادل و اختلاط منسوبیت قومی مسئولان کشوری و لشکری دوره صفوی بیشتر و برنامه ریزی شده تر گردید. به نظر میرسد که برای پادشاهان صفوی، انگیزه اصلی سیاست هائی که منتج به افزایش همگرائی و آمیختگی قومی میشد، نه همین هدف مشخص و تعریف شده سیاسی، بلکه روند طبیعی زندگی اجتماعی و دغدغه حاکمان در رابطه با کاهش تشنجات داخلی بود. مثلا شاه طهماسب و شاه عباس با تجربه شخصی و فوق العاده منفی خود از خودسری های امیران قزلباش نسبت به پادشاهان و بین یکدیگر، اختیارات آنان را محدودتر کردند، امیران را به نقاط مختلف و مجزا از هم اعزام نمودند، یا اینکه امیران و فرماندهان غیر ترک را به فرماندهی قشون های قبایل قزلباش منصوب نمودند. دو اقدام دیگر این دو پادشاه هم شایان دقت است. آنها کوشش کردند برای جلوگیری از فشار امیران قبایل بر شاه و دستگاه اداری دولت و جهت کاهش اختلافات داخلی و کشمکش آنان، در مقابل قبایل مزبور «قبیله» جدیدی به نام «شاهسون» (به معنی شاهدوست) دستچین و «ساخته» شود که صرفا نسبت به پادشاه وفادار باشد و نه به روابط و عادات و سنن ایلاتی و طایفه ای. در اقدامی دیگر، شاه عباس در سال 1592-93 دستور داد که ایلات قزلباش و دیگر قبایل ساکن آذربایجان که در خدمت لشکر ایران هستند، دفاتر ثبت نام خود را نشان دهند و آنان که قادر به این کار نشوند، جریمه گردند. جنگجویان قبایل معاش خود را از حکومت میگرفتند و شاه عباس میخواست با این راه  از بزرگ نمائی تعداد جنگجویان قبایل برای اخذ درآمد بیشتر پیشگیری کند.[24] اما شاید مهم تر از این اقدام آن بود که شاه عباس با نیت تاسیس یک گروه جایگزین در مقابل قزلباش ها فرمان داد چند هزار غلام قفقازی (گرجی، ارمنی و چرکسی) که ورای روابط و وفاداری های ایلاتی قزلباشان هستند، در سپاه، اداره دولت و حتی به عنوان «قورچی» یا گارد ویژه سلطنتی به کار گرفته شوند.[25] اینکه اینگونه تدابیر تا چه حد اثر گذار بود، بحث دیگری است که در محدوده این کتاب نمی گنجد. اما میدانیم که در ترکیه نیز سلاطین عثمانی جهت محدود کردن مداخلات و خود کامگی ایلات مسلح دست به اقدامات مشابهی زدند. آنها مثلا از طریق تاسیس دسته های محافظ «یئنی چری» از میان اسیران کشورهای همسایه سعی نمودند دسته های مسلح حرفه ای و عاری از تعلقات و وفاداری های قومی و قبیله ای به وجود بیاورند. حتی در عثمانی نیز یئنی چری ها پس از مدتی قدرت بیش از حدی کسب نمودند و سلاطین عثمانی با تاسیس سپاه جدیدی مطلقا و صرفا تابع سلطان (و نه وزیر اعظم یا علمای مذهبی) کوشش به حل این مشکل نمودند.[26]

در عرض سیزده سال پس  از تاجگذاری شاه اسماعیل و فتح سرزمین های ایرانی روشن شده بود که موضوع «تنش ترک و تاجیک» یا ترک و ایرانی در ایران صفوی جنبه قومی و زبانی نداشت و اساسا بر سر «تقسیم شیرینی پیروزی» یعنی به دست آوردن امتیازات بیشتر مالی و اداری بود. در نهایت نبرد بزرگ چالدران با وجود شکست فاجعه بارش برای ایران و ایرانیان آزمون خونین و انکار ناپذیری در اثبات آمیختگی ایرانیان و ترکانی بود که یک تن و یک دل در مقابل عثمانی ایستادگی کردند، اگرچه ترکان این سو و آن سو با یکدیگر مشترکات زبانی و فرهنگی بسیاری داشتند. در این نقطه اوج رویاروئی نظامی دو همسایه، نزاع از هر دو طرف تحریک شده شیعه و سنی نیز بدون شک تاثیر معینی بر احساسات هر دو طرف گذاشته بود. اما در اینجا، موضوع، نه بر سر ترک و ایرانی در داخل دولت صفوی، بلکه رویاروئی دو دولت همسایه ایران و عثمانی بود، صرفنظر از آنکه در داخل هر کدام از این دو جبهه کدام فرق ها و سایه روشن ها وجود دارد.

درس های چالدران

وقتی در تابستان سال 920 هجری (1514 میلادی) 40 هزار نفر از قزلباشان شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال آذربایجان غربی با 100 هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند،[27] حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند.

علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در بسیاری از کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر لشکر ایرانیان هم بیشتر بود، بخشی از لشکریان ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر دست اندازی های اُزبک ها بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی داشت که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی تنها با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، بخش هایی از آذربایجان، کردستان، همدان و بغداد از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی ماند. 70 سال بعد شاه عباس اول توانست تبریز، اکثر آذربایجان غربی، همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد. بعضی از این سرزمین ها بعدا دوباره دست بدست گشت، تا اینکه مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» (1639) حل و فصل گردید. بغداد تقریبا 500 سال یعنی تا جنگ اول جهانی در ترکیب دولت عثمانی باقی ماند.

و لیکن اهمیت تاریخی جنگ چالدران و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از ده ها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود. صرف نظر از مبالغه هائی که مورخین ایرانی و عثمانی در باره تعداد لشکریان یا تلفات دو طرف روایت کرده اند، دو دلیل مهم برای شکست سنگین ایران در این نبرد تاریخی وجود دارد که در کتاب های سنتی تاریخ چندان مورد تاکید قرار نمی گیرد. اولا شاه اسماعیل و فرماندهان او اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک آن نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از افراد قبایل مختلف و غالبا ترکمن بودند و به طرفداری از شاه اسماعیل صفوی و بر ضد سلطان سلیم عثمانی برخاسته بودند، اسماعیل نه فقط سرکرده و پادشاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شخصیتی مقدس با الوهیتی فرا انسانی و از این جهت در مبارزه با «کافران سنّی» شکست ناپذیر و روئین تن بود. خود شاه اسماعیل هم به این خیالات باور کرده بود و با رفتار و اشعار خود به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان قزلباش ایران به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد، تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد، زیرا رسالتی که شاه اسماعیل از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای لشکریان ایران عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل بودند، تیر و کمان گرفته و به جنگ میرفتند. آنها اگر چه کار آزموده به حساب می آمدند، اما بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظام و جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و آنان در بد ترین حالت، یعنی مرگ، «جنت مکان» خواهند گردید.  در مقابل، اردوی عثمانی که آن هم تا میتوانست از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، عملیات اصلی نظامی را بر عهده «یِنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران میجنگیدند، یِنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند، اما دغدغه چندانی در باره  کمک دست غیب و الوهیت سلطان نداشتند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که گویا به جز 85 نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند 40 هزار نفر بود.

با شکست سنگین شاه اسماعیل افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزلباش و رقابت و دشمنی و در عین حال  خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزلباش ها قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل را میان خود تقسیم کرده بودند و پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمان قزلباش از محور و نقطه ثقل قدرت و صلاحیت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، خود جنگ چالدران به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ بود. در هر دو سوی مرز قبایل همزبان و هم قوم ترک، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند.  آنها زبان یکدیگر را میدانستند، عادات و سنن آنان مشترک بود، هر دو به فارسی و ترکی به یکدیگر نامه می نوشتند، و ورای جزئیات مذهبی، در اصول کلی دین اسلام اختلاف چندانی نداشتند. اما اینهمه نقاط و جوانب مشترک و حتی همسایگی و خویشاوندی در هر دوسوی مرز، نتوانست مانع رویاروئی خونین آنان در راه دو اندیشه، دو باور یا آرمان متمایز شود: «ما دوستان» در این سو و «آن دشمنان» در آن سوی مرز.

این عامل تمایزگذار چه بود؟ دولت یا ملت که در آن دوره هنوز چندان به فکر اندیشمندان اروپائی «رنسانس» هم نرسیده بود؟ حافظه و هویت تاریخی؟ تمدن و فرهنگ باستانی؟ همان که رشیدالدین در «جامع التواریخ» دوره ایلخانی خود (اوایل 1300) آن را «ایران» و «ایران زمین» خواند و صد و پنجاه سال بعد اوزون حسن آق قویونلو، پدر بزرگ مادری شاه اسماعیل، با نام «پادشاه ایران» در تبریز بر تخت نشست؟ یا مذهب؟ شیعه بر ضد سنی؟ در آن صورت چگونه است که خصومت بایزید سنی و هم مذهب او اوزون حسن احتمالا به همان اندازه دو آتشه بود که سی سال بعد خصومت اسماعیل شیعه و سلیم سنی؟ یا آنچه که امروزه تعصب، خرافات مذهبی و پیروی کورکورانه متناسب با عادات و سنن مذهبی و قبیله ای خوانده میشود؟ یا حرص کشور گشائی و حکمرانی برای ثروت و قدرت در هر دو طرف؟ احتمالا هر کدام از این عوامل در موقعیت های گوناگون و به اندازه و شدتی که تشخیص آن امروزه برای ما مشکل است، در سرنوشت نبرد تاریخی چالدران اثر گذار بوده است.

از نظر موضوع اصلی کتاب حاضر یعنی تاریخ اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان، یک جنبه دیگر جنگ چالدران نیز جالب توجه است. قبایل کوچ نشین ترک در شرق و جنوب آناتولی بر سر دو راهی ایران یا عثمانی، ایران را انتخاب نمودند، اگرچه خود تجربه چندانی با زندگی در محیط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران نداشتند. تقریبا همه آن قبایل از آناتولی بودند. تقریبا همه چادر نشین بودند. اما نه تنها امیران و جنگجویان جوان تر آنان، بلکه خود قبایل چادر نشین ترک نیز همراه با زن و بچه و حتی الامکان احشام و چادرهای خود به ایران مهاجرت نمودند. آنان حتی بعد از چند سال در جنگ خونین چالدران در مقابل هم قومان و هم زبانان سابق خود که با همان شور و شوق از عثمانی دفاع میکردند، ایستادند و بسیاری از آنان کشته شد.

چرا؟

قبایل ترک زبان قزلباش در سرزمین های آناتولی نیز غالبا یکجا نشین نشده بودند. بسیاری از آنان هنوز در حال دامداری و در صورت لزوم مهاجرت از محلی به محل دیگر بودند. جوانان جنگجوی آنان با هر اشاره رئیس قبیله خود آماده شرکت در «غزوات» یعنی حمله، «جهاد» و تصرف سرزمین های «کفار» برای گسترش اسلام در مناطق داخلی و مرزی و همچنین جنگ یا همدستی با دوست و دشمن بخاطر ثروت و غنیمت بودند. از این نظر وضع آنها با هم قومانشان در سرزمین های مرکزی تر و غربی آناتولی فرق چندانی نمیکرد.

اما تا سال 1500 صرفنظر از تمایلات مذهبی، شکاف های سیاسی و اجتماعی مردم ترک زبان که چند قرن پیش به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند روشن تر شده بود.

باید موقعیت کلی آناتولی بین سال های 1450-1550 و مناسبات قبایل ایراندوست قزلباش با دولت عثمانی را هم در نظر گرفت. در این مدت حکومت سلجوقیان آناتولی از بین رفته بود. تیمورلنگ هم با وجود پیروزی بر سلطان عثمانی، آناتولی را ترک کرده بود. اما پادشاهی نسبتا کوچک عثمانی که در غرب آناتولی و مخصوصا شهر های بورسا و اِدیرنه متمرکز بود، پس از رفتن تیمور از صحنه، در حال گسترش قدرت و حاکمیت خود در آناتولی قرار داشت. در سال 1453 سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنیه (استانبولی فعلی) را به متصرفات خود افزود. عثمانیان با سرعت بلندی حاکمیت خود را در سمت غرب یعنی بالکان و یونان و همچنین شرق، یعنی قسمت های مرکزی و جنوب شرقی آناتولی، نزدیک به ایران و سوریه کنونی، گسترش میدادند. این گسترش به تدریج به تسلیم، شکست و بالاخره استحاله  امیر نشین های کوچک تری مانند تکلو ها (آنطالیه) و همچنین قرامان ها (قونیه، آلانیه) و ذوالقدر ها (سیواس، ملاطیه، مرعش و دیگر مناطق مرزی سوریه کنونی) انجامید. شکست اوزون حسن آق قویونلو از عثمانیان و عقب نشینی او از تخت گاه پیشین خود آمِد (دیاربکر) به تبریز و تاجگذاری او در همین مرحله بود. بعد از ضربه ای که حمله تیمور به رشد و گسترش دولت عثمانی زد، سلطان سلیم عثمانی تصمیم گرفته بود که راه پدر بزرگ خود سلطان محمد فاتح را ادامه دهد. برای سلیم و نخستین جانشینان او که در درجه اول متوجه گسترش به اروپا بودند، نا آرامی و جدائی طلبی در جبهه شرق و جنوب یعنی سرحدات دولت های ایرانی و مملوک در شام و مصر قابل تحمل نبود. از طرف دیگر همزمان با گسترش سرزمین های عثمانی و افزایش قدرت و ثروت «دولت علیه» آن، چادرنشینی و دامداری سنتی ترکی در غرب آناتولی به شدت کاسته بود. دولت عثمانی اسکان و شهری شدن قبایل را مورد حمایت خود قرار میداد و در حال مرکزی کردن اداره دولت بود. بدون شک، چه شهرنشین شدن و چه اسکان قبایل ترک در روستا های جدید به افزایش قدرت و در آمد حکومت از طریق جمع آوری بیشتر مالیات کمک میکرد و همچنین احتمال سرکشی و شورش آنان را کاهش میداد. قبایل و طایفه های شورشگر و دیگر اندیش که به دلایل گوناگون از جمله رد پرداخت مالیات در مقابل دولت آرام نمی گرفتند، به مناطق «اوج» (یعنی حاشیه) و هم سر حد با مردم مسیحی همسایه مانند کشورهای بالکان فرستاده میشدند.

حتی در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی میگذشت، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود.»[28]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید در غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم قابل توجه است. در سال 1432 تجار ونیزی از شهر بورسا ادویه جات خریده، به ایتالیا می بردند و تاجران ابریشم پارچه های پشمی خود را که در بورسا بافته شده بود، به ایران می بردند. جمعیت بورسا در آن دوره 50 هزار نفر و جمعیت استانبول پس از فتح این شهر توسط سلطان محمد فاتح 400 تا 500 هزار نفر بود.[29]

شاید تفاوت در سرعت پیشرفت یکجا نشینی قبایل، در کنار ده ها عامل دیگر سیاسی، طبیعی، تاریخی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی، به دو تکامل و تحول دوشادوش، اما به روشنی متمایز دو دولت همسایه و معاصر ایران و ترکیه انجامیده است.

900 سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و اسکان قبایل ترکمن از آسیای مرکزی و دیرتر حمله ویرانگر مغول، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که اکنون نام «عثمانی»  به خود گرفته بود، با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست یزرگ چالدران، «ایران معاصر» را بنیانگذاری کردند و از آن حراست نمودند.

در دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند و هر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیت و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام می بریم.

(ادامه دارد)


[1] ابن بزاز اردبیلی: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1373، ص 70

[2] Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopaedia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245

[3] مثلا ن. به اشعاری مانند: منم بیر تن، ولی جانیم علی دور (من تنها یک جسم هستم، اما جانم علی است)

من اول سرباز جانبازم، فلک فوقونده دیر داریم (من آن سرباز جانباز هستم که خانه ام در ماوراء فلک است)

آدیم شاه اسماعیل، حقین سری یم (نام  من شاه اسماعیل است، من سر حق هستم)

در این مورد برخی منابع عثمانی و ترکی بی شک زیاده روی کرده و در مقابل، بعضی منابع ایرانی تلاش نموده اند شرایط سیاسی و تاریخی این قبیل نمونه ها را توضیح دهند یا توجیه کنند. مدلل ترین اثری که نگارنده در این باره خوانده، رساله مینورسکی «اشعار شاه اسماعیل یکم» (به انگلیسی، در زیر) است. برای منابع بیشتر ن. پاتس: کوچ نشینی در ایران، ص. 222-224 (در زیر):

Minosrsky: The Poerty of Shah Isma’il I, p. 126a

Potts: Nomadism in Iran, pp. 222-224

[4] Matthee: Safavid Dynasty, in: EIr online, viewed on 13.06.20.

[5] ن. جوادی، ع.: قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی، در: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، ص. 66-78

[6] Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, p 188

[7] Minorsky: Idem

[8] از جمله ن. سومر: نقش ترکان آناتولی، ص. 55-134

[9] linajes y naciones

[10] Potts, p. 225

[11] برای اطلاعات دقیق تر ن. مینورسکی، تذکره الملوک (انگلیسی)، ص. 193

Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, p. 193

[12] M. T. Houtsma, “Die Ghuzenstämme,” WZKM 2 (1888): 223–224

[13] قاضی محمد کاشانی حاکم یزد که از زمان آق قویونلو ها در چندین شهر شرق ایران حکومت کرده بود.

[14] Potts, 229

[15] Potts, p. 228

این لحن «کمی تحقیر آمیز» احتمالا بخاطر آن بوده که ایرانیان بومی و شهرنشین شهرت چندانی به عنوان جنگجو، اسب سوار و تیرانداز نداشتند. هنوز در زبان ترکی آذربایجان ضرب المثل هائی وحود دارند مانند «تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی» («ترک که سوار اسب شد، دل تات ریخت.»

[16] افشارها در دوره سلجوقیان نیز به عنوان امیر به حکومت خوزستان منصوب شده بودند.

[17] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229-231

[18] Ahmad Ashraf: Iranian Identity, in: EIr online, viewed on 05.09.2022.

[19] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229

[20] Ibid., 232

[21] Ibid

[22] Roemer: The Safavid Period, in CHIr, vol. 6, p. 227-229

[23] Ibid.

[24]  Floor: A fiscal history of Iran, p. 223

[25] Babaie, et al (ed.): Slaves of the Shah, p. 6ff

[26] این اقدام دولت عثمانی نیز همراه با مشکلات جدیدی بود. از جمله، این دسته ها که «سکبان» و «ساریجا» نامیده میشدند، در صورت عدم دریافت منظم معاش خود دست به تاراج روستا ها میزدند. ن. خلیل اینالجیق، اثر زیر:

İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-5

[27] این ارقام نیروهای دو طرف اصولا برگرفته از منابع ایرانی یا ترکی هستند که نمی توان کاملا به آن اعتماد نمود.

[28] İnalcık: Aynı, s. 6

[29] Aynı, s. 110-127

تداوم  تاریخی اندیشه ایران و هویت ایرانی

آنچه میخوانید فصلی از کتاب آینده من با عنوان «تاریخ آمیختگی ایرانیان و ترکان» است که امیدوارم در چند ماه آینده منتشر شود. اغلب بخش های جداگانه طرح کتاب فوق به صورت ویراستاری نشده در تارنمای «چشم انداز» انتشار یافته و مورد بحث علاقمندان قرار گرفته است. با در نظر گرفتن طرح و بحث موضوع هویت ایرانی در طول تاریخ که بخصوص اخیرا «داغ» شده، صلاح دیدم این فصل کتاب را (با وجود آنکه این از نظر «بیزینس» کتاب «رسم شکنی» است) قبلا منتشر کنم. با اینهمه، اگر در مورد نکاتی که در اینجا آمده، سوال و بحثی بود، خواهش میکنم در همین جا و یا در به اصطلاح «دیوار» شخصی من در «فیس بوک» مطرح بفرمائید، خوشحال میشوم.

مقدمه

به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی در دوره پیش از اسلام که در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است). 

در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترکی زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله  مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.

پیش از اسلام

برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم  را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.

مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر، ملک عجم) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و  یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، ملوک عجم، عجم)، منسوبیت به آن سرزمین (ایرانی، پارسی/فارسی، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.

در رابطه با ایران هخامنشی،  شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با  عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران  (خارج از ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]

روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.

به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی  دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از  فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.

اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان به اصطلاح «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است.  در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی در اوایل اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]

من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.

در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود. بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی) در دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با آمیختگی با عربی و همچنین لهجه های محلی ایرانی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.» 

بنظر بسیاری مورخین، کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی  و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی  بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و به تدریج عربی زبان شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.

معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، اما همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند.

منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان

احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.

قبل از فردوسی  نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720  بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[6]  بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[7] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان  نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید،  در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» دانش اساطیری و در عین حال تاریخی اقوام، سرزمین ها و عادات و سنن، تقویم و روزهای مخصوص ایرانی، زرتشتی، رومی، سریانی، یهودی، مسیحی و اسلامی را شرح میدهد. در این اثر معروف، بیرونی صد ها بار از  ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر، فروردین، نوروز، مهرگان، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است. لازم به توضیح است که مشروحات دقیق و بی مانند بیرونی صرفا محدود به اساطیر و افسانه های این اقوام و ملل نیست، بلکه روزگار خود بیرونی از جمله عهد سامانیان و ترکان را نیز در بر میگیرد.[8]

غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، پدر سلطان محمود غزنوی یعنی سبکتکین از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[9] بعد از تسلط اعراب بر ایران، ادعاهای مشابهی هم مطرح شد که گویا امام چهارم شیعیان نوه  مادری یزدگرد سوم بوده است.  به همین ترتیب، برخی تذکره نویسان و مورخان ایرانی کوشش کردند که برای توجیه حاکمیت پادشاهان مزبور اصل و نسب آنان را به قبایل پرنفوذ عرب ربط دهند. در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است. در دوره بعد از تسلط اعراب بر ایران تمایل به منسوب شمردن حاکمان ایرانی یه قبایل پرنفوذ عرب رواج یافت. همچنین در دوره حاکمیت سلاطین ترکمن نیز مورخین ایرانی تلاش میکردند سلاطین آق قویونلو یا قراقویونلو را به تبار جمشید متصل کنند.

مثلا فرخی سیستانی (درگذشت  سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را  «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین»  و «ایرانشهر» را به کار میبرد.  عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر»  و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[10]

در دوره  سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد.   اگرچه وزیر بعدی،   احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند،  اما  سنت فارسی نویسی مدارک رسمی  و دولتی از آن دوره به  بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت.  همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز  تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.

ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی  که در کتاب معروف تاریخ خود دوره  سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی  به تصویر کشیده، در باره  پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:

«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[11]

این در سال 1037 بود. 

حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد. بالاخره  با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان  و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند.  روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان  نیز نشان میدهد که  غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.

اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.

پیچ و خم دوره سلجوقی

از نگاه  موضوع هویت ایرانی  و ذکر نشانه های آن مانند  نام «ایران»  در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا  صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.  

برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان  آثار به نسبت کمتری در باره  قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن  نوشته شد، اگر چه در این دوره  به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام   و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ  و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض چندان جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.

یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد،  غزنویان و سلجوقیان  هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران  آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در  غزنی افغانستان  (975)  تقرییا صد سال فاصله بود.  در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند.   اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود  رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت چندانی نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نمی دیدند.

دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان  اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی  بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه خود را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی  درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود.  این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.

دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک شاهزاده ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.

نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته  باشد،  حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک  طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است.  نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت ­داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و یا شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.

سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت  و قشر روحانیان را  به دست خود گرفت و از آن طریق  نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد.  در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان  و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود،  این اتحاد  قلم و شمشیر تا حدی شکاف برداشت . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت  گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم.  این تمایز و رقابت تا اواخردوره  صفویان ادامه یافت، اما بتدریج  تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.

هویت ایرانی در عهد سلجوقی

بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.

در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و  «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.

در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[12]

با اینهمه، از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:

در مدح سلطان سنجر:

سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است

شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است

(…)

آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست

بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر

(…)

آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران[13]

نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:

همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد

و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:

چون غلام توست خاقانی، تو نیز

جز غلام خسرو ایران مشو

در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر
…..
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر

برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[14]

نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست

نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [15]

البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین  اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.

در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و حافظه جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.

آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.

شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و  دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.

دوره ایلخانی و تیموری

با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، برخی تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به چندی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند.  قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند. 

علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند. 

در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی  مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[16] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به  عنوان «ایران» و «ایران زمین» از سر گرفتند. منظور از ذکر این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه اشاره به همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود. 

لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شاید این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[17]

تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد. 

خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران»  به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[18] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[19] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.

دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو  با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام با قی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.»  در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان  یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله:  «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره  ذکر شده است.[20]

همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی، طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و طبعا شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و  در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.

اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایرانزمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا عهد ایلخانی و تیموری به شمار میروند. از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از دوره باستان تا اوایل دوره صفوی دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[21] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و  و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[22] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره یا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هر کدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.

صفویان و هویت مشخص تر ایرانی

صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.

در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[23]) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[24] ترویج گردید. همچنین روایات  مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری  (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[25]  اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.

در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت. 

غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری  ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.

نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.

چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟

اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند  و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه  و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند. 

ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بود، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.

با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت  رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای  جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکند کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب  یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.

آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.

اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟

تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (اواسط 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم میشویم.

البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[26]

حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود،  در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.

اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.

از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[27] این روند هنوز و بخصوص با رشد  و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.

البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از  انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.

آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.

از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.

در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار  بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.

بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است.[28] در ضمن ظاهرا از تعبیر «حُب الوطن» نیز برای نخستین بار در دوره صفوی استفاده  شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به  «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[29] 

در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[30]


زیرنویس ها:

[1] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023

[2] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14

[3] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:

[4] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[5] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927

[6] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  viewed on 18.01.2023

[7] Idem

[8] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، با تصحیح و حواشی ادوارد ساخاو:

ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه:

Alberuni: Chronologie orientalischer Völker, Hrsg.: Eduard Sachau, Harrassowitz, Leipzig 1923, S. 215-233

[9] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61

پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب  چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.

[10] در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.

[11] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837

[12] Ashraf: Idem.

[13] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی

[14]Ashraf: Idem, also:

دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31

[15] حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ

[16] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022

[17] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375

[18] Ahmad Ashraf: Idem

[19] Idem

[20] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.

[21] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3

[22] همانجا.

[23] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی»، «پیش از شاه اسماعیل»

[24] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357

[25] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117

[26] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.

[27] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018

[28] Ashraf: Idem

[29] Idem

[30] Idem

این نوشته در فرمت پی دی اف برای چاپ و مطالعه (روی تصویر کلیک کنید):

ایرانی زبان شدن ایران

آیا زبان مردم بومی ایران پیش از آمدن ایرانیان به فلات ایران چه بود؟ آیا ترک ها ده هزار سال است که در آذربایجان و قفقاز و ترکیه ساکن هستند؟ آیا فقط کردهای کنونی محصول درآمیختگی تباری و زبانی ماد ها با مردم بومی شمال غرب ایران هستند؟ آیا اورارتوئی همان زبان باستانی ارامنه است؟ مناسبات ایرانیان و ترکان در کدام دوره یا دوره ها و کدام سرزمین یا سرزمین ها شروع شد؟

همگرائی و به تدریج آمیختگی ایرانیان و ترکان در دوران باستان، مدتی پیش از میلاد، نه در ایران، بلکه در مغولستان کنونی و سین کیانگ چین شروع شد. ابتدا قبایل ایرانی شرقی عبارت از سکا ها (یا اسکیت ها) و همچنین تُخارهای هند و اروپائی زبان از دشت های اوراسیای غربی (روسیه و قزاقستان) به این سرزمین ها کوچ کردند. مرحله زمانی: حدود 2700-2800 سال پیش. چند قرن قبل از مهاجرت آنها به طرف شرق، ماد ها و پارسی ها (و مدتی بعد پارتی ها) از دشت های اوراسیا به سوی جنوب و جنوب غربی، به ماوراءالنهر، افغانستان و ایران کوچ کرده بودند. یعنی زمانی که دولت ایرانی ماد (678 پ.م.) و سپس امپراتوری هخامنشی (553 پ.م.) در ایران و اطراف آن تاسیس شد، در آن سوی مرزهای این دولت های ایرانی، در مغولستان کنونی و سین کیانگ، اقوام سکا و تخار بر دشت های آن سرزمین ها  حاکم بودند. هیچ شکی نیست که گویشوران زبان های آلتائی از جمله ترکی و مغولی نیز کم و بیش در همین  دوره ها و احتمالا از جنگل های شمالی سیبری به این سرزمین ها آمده اند. از این خلاصه میتوان نتیجه گرفت که  نخستین تماس های ایرانی زبانان شرقی و اجداد ترک های بعدی احتمالا در قرن های پایانی پیش از میلاد، در سرزمین های میان منطقه آلتای و صحرای گوبی آغاز شده است.[1]  بنا بر این اگر همه ایرانی زبانان (و نه ایرانیان جلگه ایران و افغانستان) را در نظر بگیریم، آشنائی و آغاز آمیختگی ایرانیان (شرقی) با نخستین قبایل ترک، گذشته ای نزدیک به تقریبا 2200 سال دارد.

اما در خودِ سرزمین های ایران تاریخی، مثلا از بخارا و سمرقند و خوارزم گرفته تا شیراز و همدان و آذربایجان چه؟ آغاز همگرائی ایرانیان و ترکان در خودِ سرزمین های ایرانی در چه دوره ای شروع شده است؟

2200 سال پیش در سرزمین های ایرانی هنوز خبری از ترک ها نبود. 3500 سال پیش از خودِ ایرانیان نیز در فلات ایران کنونی خبری نبود. پس ابتدا زمینه تاریخی را روشن کنیم و با این مقصد به سه هزار سال پیش برگردیم.

هزار سال پیش از میلاد، قبایل نو رسیده مادی و پارسی با مردم بومی فلات ایران در می آمیختند و زبان خود را به تدریج به صورت زبان همه ایرانیان در می آوردند. در واقع، زبان ماد ها که غالبا در غرب و مناطق مرکزی ایران مسکون شده بودند نیز تحت تاثیر زبان پارسیان در می آمد که بیشتر در غرب ایران و فارس جمع شده بودند. دلایل این برتری یافتن زبان پارسی بر مادی هنوز مورد بحث زبان شناسان و باستان شناسان است.

در سرزمین های شمال غربی ایران، آذربایجان و کردستان کنونی، پس از شکست امپراتوری آشور به دست ماد ها در سال 612 پ.م.، پناهجویان آشوری فراری از جنگ به کوهستان های شرق آناتولی و منطقه دریای  ارومیه گریختند. از جانب غرب، ارامنه بر سرزمین های اورارتو (که آن هم مغلوب هجوم مشترک ماد ها، بابلیان و سکا ها شده بود) مسلط گشتند. زبان اورارتوئی امروزه زبانی «مرده» است. [2] نوادگان مادها که با اقوام گوناگون محلی در آمیخته و لهجه های مختلف ایرانی تکلم میکردند، بر شرق و غرب آذربایجان مستولی شدند. به نظر فرای «کُردهای ایرانی زبان تا ظهور اسلام به آذربایجان نفوذ نکرده بودند، بلکه نفوذ آنها به کوه های زاگرس محدود بود.»[3]

اقوام ماد، پارس و تا اندازه ای سکا که پس از نیمه دوم هزاره دوم پ.م. از شرق به سوی افغانستان و خراسان می آمدند، با کدام گروه های غیر ایرانی زبان و بومی روبرو شده و با آنها آمیختند؟

این سوال را باید از نظر زمان و مکان روشن نمود تا جواب آن نیز کمی روشن تر باشد. خلاصه اش این است که احتمالا در جانب شرق، در بلوچستان کنونی و مناطق قندهار و کابل، نخستین ایرانی زبانان با اقوام هند و ایرانی و احتمالا دراویدی [4] زبان بومی آن مناطق روبرو شده اند. در این زمینه زبانشناسان و باستان شناسان به شباهت های میان آثار ودیک/سانسکریت و پارسی باستان اشاره میکنند. در سواحل شرقی دریای خزر زبان مردم بومی احتمالا تحت تاثیر زبان های آسیای مرکزی و در سواحل غربی تحت تاثیر زبان های قدیمی قفقازی بوده است. در مناطق مرکزی و دستکم کرمان بعضی زبان ها احتمالا تحت تاثیر زبان های دراویدی بوده است.[5] در باره اقوام غیر ایرانی مناطق مرکزی ایران که مهاجران ایرانی زبان با آنان روبرو شده اند، اطلاعات چندانی نداریم. در شرق مرزهای کنونی ایران، مثلا افغانستان و پاکستان، میتوان تصور نمود که ایرانی زبانان با اقوامی تحت تاثیر مردمان دراویدی زبان روبرو شده و با آنها درآمیخته اند. اطلاعات بیشتر در باره شرق ایران در این مرحله مربوط به 600-700 سال بعد و دوره برآمدن پَرنی ها و پارتیان بعد از شکست هخامنشیان و سلوکیان است.

و اما در نیمه اول هزاره اول پ.م. اطلاعات ما درباره پارسی ها و ماد هائی که از شرق آمده و به غرب ایران (آذربایجان، کردستان، لرستان و خوزستان کنونی) رفتند، بیشتر است. علت اصلی آن هم این است که این مناطق با دولت های مستقر و قدرتمند بین النهرین (مانند آشور نو، اورارتو) همسایه بودند و منابع این دولت ها از جمله سنگ نوشته های آنها اطلاعات مهمی درباره اقوام پیشا ایرانی این مناطق و مادی ها و پارسیانی که درست در این دوره به این مناطق مهاجرت کرده بودند، داده اند. از آن جمله اند اطلاعاتی که در نهصد سال پیش از میلاد حضور چندین گروه غیر ایرانی زبان و همچنین، از اقوام ایرانی زبان: مادها، «پارسوا» ها و سکا ها در شمال غربی و غرب ایران و همچنین «پارسوماش» ها در فارس را نشان میدهند. به نظر برخی ایران شناسان پارثوا ها و پارسوماش ها احتمالا دو گروه مرتبط اما متمایز زبانی بودند.  از میان گروه های غیر ایرانی زبان میتوان به این اقوام اشاره کرد: (الف) هوری-اورارتوئی ها در آذربایجان و کردستان ایران که زبانشان از بین رفته، اما احتمالا با زبان های قدیمی قفقازی شرقی قرابت دوری داشته است، (ب) زبان  «مُرده» کاسی ها در مراکز منطقه زاگرس، و (ج) ایلامی در جنوب که آن هم امروزه زبانی «مرده» است .[6] از این زبان ها «خوزی» که احتمالا شکل باقیمانده ای از ایلامی خوزستان بوده،  تا اوایل اسلام کاربرد داشته است.[7] از بررسی های جدید در باره ایرانی زبان شدن مردمان غیر ایرانی زبان غرب ایران، آثار ران صادوق قابل توجه هستند. صادوق برپایه مقایسه و تحلیل آثار قدیمی تر و جدید در باره غرب ایران از سال 1000 تا 600 پ.م. روند ایرانی زبان شدن مردم این مناطق را مرحله به مرحله و منطقه به منطقه ترسیم کرده است.[8]

اطلاعات تاریخی در باره اقوام این منطقه و زبان های آنان بعد از هخامنشیان به تدریج بیشتر میشود. منابع اصلی این دوره دیگر نه به خط میخی و از ماوراءالنهر، بلکه به طور فزاینده ای به یونانی و چینی هستند.

اگر از نظر سلسله مراتب تاریخی کمی به جلو برویم، پانصد سال پیش از میلاد، یعنی در دوره هخامنشیان، اورارتو از بین رفته بود. با این همه، احتمالا زبان اورارتوئی هنوز در شمال غربی ایران و شرق آناتولی تکلم میشد. اما در ارمنستان کنونی زبان ارمنی جایگزین اورارتوئی شده بود. احتمالا هنوز گویش های کاسی در مناطق مرکزی زاگرس، برخی زبان های غیر ایرانی در سواحل خزر و همچنین زبان های دراویدی در جنوب شرقی ایران کاربرد معینی داشتند. ایلامی هنوز یکی از زبان های دربار هخامنشی به شمار میرفت.

دو سه قرن بعد، در شرق دریای خزر و خراسان، قبیله سکائی «پَرنی» به دنبال مهاجرت به ایران از سوی پارتی ها جذب و استحاله گشت. بقایای آنها به کوشان ها پیوستند که اگرچه به نظر میرسد زبان بسیاری از آنها تخاری بوده، اما زبان بلخی قدیم (باکتریائی) را پذیرفتند. آخرین قبایل غالبا ایرانی زبانی که از شرق به جنوب و غرب  مهاجرت کردند، خیون ها و هپتالی ها بودند. در آثار پهلوی قرون میانه، از خیون ها (احتمالا بخشی از مجموعه قبایل هون) به عنوان «دشمن» ایرانیان سخن رفته است. شاید هم منظور از تعابیر «توران» و «تورانیان» که در اساطیر ایرانی با  آن روبرو میشویم و فردوسی بعد ها در «شاهنامه» اقوام ترک را نیز به آن شامل کرد، همین خیون ها بودند. در همین دوره است که نخستین آثار اقوام آلتائی زبان (از جمله ترکی) در تاریخ ثبت شده است.[9]  

در کجا؟ در آسیای میانه، دقیق ترش در مغولستان کنونی و  ایالت سین کیانگ چین که کاشغر و بعد ها «ترکستان شرقی» هم نامیده شد. چه زمانی؟ حدود  200 سال قبل از میلاد مسیح تا تقریبا 150-200 سال بعد از میلاد.

این تازه اولین آشنائی و همگرائی ایرانیان فلات ایران و افغانستان با ترک ها بود. حادثه مهم بعدی تاسیس اولین حکومت ترک به نام «گوک تورک» در سال 552 م. در مغولستان و همکاری نظامی این حکومت با خسرو انوشیروان ساسانی برای براندازی حکومت منطقه ای «هپتالیان» در ماوراءالنهر و افغانستان بود. اما همگرائی و، بیشتر از همگرائی:  اختلاط و آمیختگی اصلی ایرانیان و ترکان از قرن دهم، یازدهم به بعد با دولت سامانیان در ماوراءالنهر و سپس تاسیس دولت های غزنوی و سلجوقی با سلاطین ترک و مدیریت و وزارت ایرانیان شروع شد و تحکیم گردید. مهاجرت چند صد ساله  قبایل ترک زبان و تغییر تدریجی زبان نخست مردم بخشی از ایرانیان هم در همین دوره بود. نتیجه: همگرائی و اختلاط ترکان و ایرانیان گذشته ای دستکم هزار ساله دارد.

این را در کتاب «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» بخوانید که به صورت پی دی اف برای دانلود و استفاده غیر انتفاعی رایگان در لینک زیر قابل دسترسی است:

تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان


[1] Golden: Turks and Iranians: Aspects of Türk and Khazaro-Iranian Interaction, in: Csato, Johanson et al. (eds.): Turks and Iranians. Interactions in Language and History, Harrassowitz, Wiesbaden 2016, pp. 79-80  

[2] اورارتوئی برخلاف ارمنی، زبانی هند و اروپائی نیست. اما طبعا بخاطر همسایگی و همگرائی باستانی میان اورارنوئی، ارمنی و آشوری باستان داد و ستد معینی در حوزه های واژگان و دستور زبان بین این زبان ها انجام گرفته و شباهت هائی بین انها ایجاد شده است.

[3] Frye: IRAN v. PEOPLES OF IRAN (1) A General Survey, in: EIr, online, viewed on 14.09.2022

[4] زبان های «دراویدی» عبارت از حدود 250 زبان کوچک و بزرگ است که اساسا پیش از هند و ایرانی شدن زبان هندوستان و سرزمین های دیگر رایج بود. همزمان با مهاجرت تاریخی ایرانی زبانان و هندی زبانان باستان از اوراسیا به جنوب و غرب، حدود چهار هزار سال پیش، گسترش زبان های دراویدی محدود تر شد.

[5] Windfuhr: IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview – Eır online, viewed on 22.09.2022

[6] از جمله:

Zadok, R.: The ethno-linguistic character of north-western Iran and Kurdistan in the Neo-Assyrian period, 2002, 89-151

[7] به نقل از ابن حوقل (کتاب الارض) در:

Frye: Idem

[8] Zadok, R.: The ethno-linguistic character of north-western Iran and Kurdistan in the Neo-Assyrian period, 2002, 89-151

[9] ّFrye: Idem


زبان ها و لهجه های شفاهی در همگرائی ایرانیان و ترکان

تماس و تاثیر متقابل زبان ها و لهجه های ایرانی و ترکیک باعث صد ها تغییر و انطباق در واژگان، دستور زبان و تلفظ این زبان ها و لهجه ها شده است. طبعا اینگونه موارد در درجه نخست بین زبان ها و لهجه های همسایه مشاهده میشود، زیرا گویشوران این گروه ها در تماس مستقیم و طولانی مدت با یکدیگر قرار دارند. البته در داخل این خانواده های زبانی نیز چنین تاثیرات متقابل رخ میدهد. مثلا در کرمانجی که یک لهجه شمالی کُردی است، تاثیرات قواعد دستوری و آوائی ترکی ترکیه بیشتر از لهجه مرکزی سورانی است. اما دقت این نوشته بر تاثیر لهجه های ایرانی در بین هم (مثلا تاتی و کرمانجی) یا ترکیک میان هم (مثلا ازبکی بر ترکمنی) نیست. با این حال، در محدوده تاثیرات زبان ها و لهجه های ایرانی و ترکیک (مثلا فارسی استاندارد بر ترکی آذری ایران) نیز صد ها و شاید هزاران نمونه را میتوان برشمرد. در اینجا تنها به چند مورد مشخص و چشمگیر اشاره خواهد شد.

گرنوت ویندفور[1] در تحلیل نسبتا مفصلی که مبتنی بر بررسی های میدانی چندین زبانشناس دیگر است، به تاثیر دو زبان ترکیک: ازبکی در شمال شرقی و ترکی آذری در شمال غربی ایران تاریخی بر دو زبان همسایه: تاجیکی در شرق و تاتی در غرب اشاره کرده است. شرح جزئیات این تحلیل از حوصله کتاب حاضر خارج است. اما خلاصه نتیجه گیری ویندفور آن است که در نتیجه تاثیر ازبکی بر تاجیکی و ترکی آذری بر تاتی، در این زبان های ایرانی چندین نوع صرف فعل ایجاد شده است که مثلا در فارسی ایران رایج نیست. ویندفور مثلا به دو مورد زمان حال استمراری و «حالت نقلی» اشاره میکند. حالت نقلی فعل زمانی است که حرف و یا کار کسی یا حادثه ای  از طرف گوینده نقل شود، اما گوینده در این مورد اطمینان کامل نداشته باشد، یا بخواهد بگوید که او مطمئن نیست، اما استنباط او چنین است. در ترکی ترکیه این حالت فعل با عنوان «حالت -میش» نامگذاری شده، زیرا پسوند «میش» به ریشه فعل اضافه میشود، مانند «گیت-میش»، «آل-میش» به معنای (گویا، میگویند، فکر میکنم) رفته است، گرفته/خریده است. این حالت فعلی (البته نه لزوما با پسوند -میش)  از ویژگی های زبان های ترکی است.[2] این حالت فعل در فارسی ایران بخصوص در دوره های معاصر با تعابیری مانند «گویا»، «شنیده ام» و غیره و یا «میرفته است، داشته میرفته است» به کار میرود، در حالیکه (به گفته ویندفور) تحت تاثیر ازبکی همسایه، در زبان تاجیکی (و تاتی) با فُرم های مختلف خود به کار میرود، مانند: (فلان کس) «رفتگی» ، یا «رفته بوده است.»

حالت دوم مورد بحث ویندفور زمان حال استمراری است که نشاندهنده ادامه یافتن عمل یا حالتی در زمان حال یا گذشته است. در فارسی ایران این حالت معمولا مانند زمان حال ساده به کار میرود، یعنی مثلا «می-روم، می-رفتم» میتواند هر دو معنای زمان حال ساده و استمراری را بدهد. در دوره های معاصر در فارسی ایران برای این حالت از فعل کمکی «داشتن» نیز استفاده میشود («دارم میروم، داشتم میرفتم»). در تاجیکی (باز به نظر ویندفور) تحت تاثیر ازبکی و با فعل کمکی «ایستادن» صورت جدیدی برای بیان این حال ایجاد شده است که بیشتر در زبان شفاهی به کار میرود: «رفته ایستاده ام، رفته استاده ام، رفساده ام.» منتقدین این نظریه در این مورد مشخص میگویند اصل این فعل کمکی «ایستادن» نیست، بلکه «استن» (مانند است، هست) است و این صرف فعل از دوره زبان پهلوی باقی مانده است. واقعا هم برای نمونه اولین بند اثر کوتاه، اما بسیار مهم پهلوی «شهرستان های ایرانشهر» دو بار این فعل کمکی را (نه به عنوان حالت استمراری، بلکه ماضی نقلی) به کار برده است، آنجا که میگوید: «شهرستان ها –ای- اندر زمیگ (زمین) ایرانشهر کرد استد (ساخته شده اند) جود جود (هرکدام) روز کو (در کدام روزگار) کدام سرخدای کرد (ساخت) بد گوکان ابر آیادگار (به تفصیل در این یادگار) نبشت استد (نوشته شده است.)»

شاید هم هر دوی این تفسیرها درست هستند. ناگفته نماند که این هم یکی از موضوعات مورد استفاده (درست ترش: سوء استفاده) سیاسی از طرف بعضی ها در هر دو طرف است. آنها از تاثیر یافتن زبان خود از زبان همسایه دل شکسته میشوند و تصور میکنند که تاثیر زبان «خودی» آنها بر  همسایگان باعث «افتخار» خواهد شد. گویا تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفتن دو همسایه بعد از صدها سال معاشرت و وصلت برای طرف تاثیر گیرنده کسر شـأن و برای تاثیر کننده مایه سرافرازی است. با تفاصیلی که در همین کتاب گذشت، جای تردیدی باقی نمی ماند که اینگونه تفسیر ها و هیجان ها از عوارض یکی دو قرن اخیر است و به دورانی که مورد بررسی ماست، ارتباط چندانی ندارد.

موضوع دیگری که در مناسبات دو گروه زبان های ایرانی و ترکیک جالب و چشمگیر است «عبارات موصولی» و جمله های مرکب است، مانند: «کودکی که گریه میکند، گرسنه است» یا «علی به من گفت که امروز پیش ما نخواهد آمد.» این نوع جملات که در فارسی کتبی با حروف ربطی مانند «که»، «و»، «تا» و غیره ساخته میشوند، در لهجه های مختلف ترکی شفاهی (و همچنین فارسی شفاهی) معمولا به صورت جمله های کامل، اما کوتاه بیان میشوند. در ترکی ادبی و کتبی، تا یکی دو قرن پیش (مثلا در ترکی عثمانی)، تحت تاثیر ساختار های فارسی جمله سازی همین نوع عبارات موصولی و جملات مرکب را به کار می بردند، مثلا (به ترکی آذری): «او اوشاق کی آغلیر، آجدیر» یا «علی منه دئدی کی، بوگون بیزه گلمیه جک.» در ترکی آذری این نوع عبارات موصولی و جملات مرکب ترکی هنوز مانند گذشته بسیار رایج است. اما در ترکیه، از قرن نوزدهم به بعد و بخصوص در دوره جمهوری (تاسیس 1923) و تحت عنوان «سره کردن زبان ترکی» به صورت فزاینده ای از جملات طولانی تر شامل اسم فاعلی (مثلا «کودک گریان گرسنه است») و شکل های دستوری دیگر استفاده میکنند، تا از فُرم های جمله سازی فارسی پرهیز نمایند. قابلیت زبانیِ جمله سازی با حداکثر پرهیز از حروف ربط (مانند که، تا، و) در ترکی بیشتر و رایج تر از فارسی است، اما به نظر می رسد زیاده روی هائی که در این زمینه (طبعا به گونه ای چشمگیر تر در زبان کتبی) می شود، درک جملات را با یک گزاره در پایان جمله ای طولانی دشوار میکنند. کریستیان بولوت که در این زمینه بررسی جالبی نموده است، می نویسد: «اکثر اینگونه ساختارهای نسخه برداری شده (از فارسی) تا قرن نوزدهم دوام آورد. اما با شکل گیری زبان مدرن ترکی (ترکیه) نوع ایرانیِ ساختن عبارات موصولی (و جملات مرکب) کاهش یافت و کنار گذاشته شد.»[3]

تاثیر فارسی بر ترکی

عموما گفته میشود که از میان زبان های آلتائی ترکیک، ازبکی و ترکی آذری بیشتر از دیگران تحت تاثیر واژگان، دستور زبان و حتی نظام واجشناختی و آوائی فارسی قرار گرفته اند.[4] در زیر به مهم ترین تاثیرات فارسی بر ترکی آذری ایران اشاره میشود:

-تغییرات واجشناختی (فونولوژیک)، بخصوص به هم خوردن قاعدهٔ هماهنگی مصوت ها (واکه ها)[5] مانند: «گلیریخ» و یا «گلیروخ» به جای «گلیریک» (می آئیم)، کاربرد برخی ترکیبات صامت ها (همخوان ها) که مناسب با قواعد صوتی ترکی نیستند، مانند «فکر» بجای «فیکیر» (فکر) که بیشتر در تلفظ افراد تحصیلکرده به گوش میخورد.

-تغییرات آواشناختی (فونتیک) مانند تلفظ پیشین همهٔ مصوت ها در مقایسه با ترکی ترکیه و جمهوری آذربایجان، مانند تمایل تبدیل «آ» به «اَ» مانند «قره» بجای ««قارا» (سیاه) و یا «تخته» بجای «تاختا» (تخته)، همچنین پیشکامی کردن تلفظ صامت های پسکامی «ک»، «گ» و «ل» بخصوص در پایان هجا که در آذربایچان ایران به به به شدت پیشکامی میشود، مانند آوای

ich

آلمانی، در«چؤرک» (نان) و یا حتی «کؤک» که گاه حتی بصورت «چؤچ» تلفظ میشود و یا «ل» که در جمهوری آذربایجان بصورت بسیار پسکامی تلفظ میشود.

-حفظ مصوت های طولانی و حتی مرکب مشابه فارسی، مانند «او» در «صورت» و یا «او» که در ترکی استاندارد ترکیه و جمهوری آذربایجان تبدیل به مصوت+صامت لبی «و» میشود، مانند «تولاماخ» بجای «تاولاماق» (فریفتن) و یا «دولت» بجای «دؤلت» (باکو) و یا «دئولت» (استانبول) به معنی «دولت».

-تبدیل مصوت های انسدادی «ک» و «ق» پسکامی به «غ» و «خ» سایشی، مانند «آغ» بجای »آق/آک» (سفید).

-قبول تلفظ «غ» در آغاز واژه که اکثرا به تبعیت از فارسی و بیشتر در تلفظ افراد تحصیلکرده مشاهده میشود، مانند «غیرت» بجای «قیرت/قایرت» (غیرت).

-از نگاه لحن و آهنگ، پرهیز از کاربرد ادات سوالی «می» و بیان پرسش از طریق تاکید/آهنگ سوالی جمله مانند «گئتدین؟/گئتدون؟» (که در آن صورت مصوت پایانی بیش از حد متعارف طولانی تلفظ میشود) بجای «گئتدین می؟» (رفتی؟)

-از نگاه ریخت شناسی و یا مورفولوژی: کاربرد بسیاری از پسوند های فارسی مانند -باز، -ستان، -دار، -دان، -پرست، -کار، -گر و پیشوند های فارسی مانند بی-، با- و نا-، مانند «قمارباز»، «همکار»، «بی ادب»، «نامرد.» کاربرد وجه التزامی مشابه فارسی مانند «آلام» بجای «آلسام» (بخرم) که بنظر میرسد مخصوص ترکی آذری ایران باشد. در صفت تفضیلی و عالی پرهیز از ادات «داها» و «ان» (تر، ترین)، مانند «بو اوندان یاواشدی» بجای «بو اوندان داها یاواشدیر» (این از آن آهسته تر است) و «لاپ گؤزل طبیعت» بجای «ان گؤزل طبیعت» (زیباترین طبیعت). برخی حتی احتمال میدهند[6] که صرف ماضی نقلی مانند «گلمیشم» و یا «گلیپسن» (آمده ام، آمده ای) که در ترکی ترکیه موجود نیست، نتیجهٔ تاثیر فعل ماضی نقلی در زبان فارسی است.

-از نگاه جمله سازی: تاثیر فارسی بر ترکی آذری ایران بویژه در جمله های مرکب بطور بارز به چشم میخورد.[7] این پدیده امروزه یکی از مشخصات زبان ترکی آذری اقشار تحصیلکردهٔ ایران است. بسیاری از این مشخصات پیش تر در ترکی عثمانی نیز بسیار رایج بود، اما همراه با تصفیهٔ ترکی ترکیه از تاثیر فارسی و عربی در اوایل قرن بیستم بمراتب ضعیف تر شده، جای آن را جملات طولانی و اغلب سخت فهم ترکی گرفته است که با کاربرد  اسم فاعلی و  وجه وصفی بیان میشود. جمله سازی مرکب مشابه فارسی که در ترکی آذربایجان قفقاز نیز تا اواخر دورهٔ شوروی رایج و معمولی بود، همزمان با اعلام استقلال این جمهوری در اواخر قرن بیستم و پیروی روزافزون از واژگان و قواعد ترکی ترکیه، رو به کاهش نهاد و به شکل جمله سازی ترکی ترکیه شبیه تر گردید. نمونه های این جمله سازی های مرکب: «بیلیرسن من کیمم؟» بجای «منیم کیم اولدوغومو بیلیرسن؟» (میدانی من کی هستم؟) و یا: «اشیتمیشم، حسن یاخچی بیر ایش تاپیپ» بجای «حسنین یاخشی بیر ایش تاپدیغینی اشیتدیم» (شنیده ام حسن کار خوبی یافته است.)

-کاربرد بسیاری از حروف ربط فارسی، مانند «اگر»، «چونکی»، «هم… هم…»، «نه… نه…» و غیره.

-و نهایتا تاثیر بزرگ واژگان، تعابیر و اصطلاحات فارسی (و عربی) بر ترکی آذری (و ترکیه) چیزی آشکار است. بعضی از این وامواژه ها مانند «دوست» و یا «اوروچ» (روزه) قدیمی تر و برخی مانند «روزی» و «مهربان» جدید تر هستند.

حجم کاربرد واژگان فارسی در ترکی آذری بستگی زیادی به کتبی و یا شفاهی بودن کاربرد و همچنین تحصیل و جایگاه اجتماعی فرد کاربر دارد. حضور واژگان فارسی در ترکی کتبی بمراتب بیشتر از ترکی شفاهی است. در عین حال آذری های ترکی زبان تحصیلکرده در مقایسه با کسانی که تحصیلات محدودتری دارند، واژگان و جمله سازی های بیشتری از فارسی به کار می برند.

در زمینهٔ واژگان نو و معاصر، گویشوران ترکی آذری ایران واژه های مدرن را از فارسی (و از آن طریق در ضمن از فرانسه و انگلیسی) و متکلمین ترکی جمهوری آذربایجان از روسی (و در دهه های اخیر از ترکی ترکیه) وام میگیرند، مانند «دوچرخه» بجای «ولوسیپد» روسی در جمهوری آذربایجان و «بیسیکلت» فرانسه در ترکیه.

تاثیر ترکی بر فارسی

سه زبان اصلی شرقی یا به اصطلاح «السنه ثلاثه» یعنی عربی، فارسی و ترکیف در طول بیش از هزار سال گذشته تاثیر بزرگی بر یکدیگر گذاشته اند. آنچه که بیش از همه و در نگاه اول به چشم هر فرد غیر متخصص هم میخورد، طبعا تاثیر فراگیر عربی بر فارسی و همچنین تاثیر گستردۀ فارسی و در ضمن عربی بر ترکی است. اما آنچه که اکثرا نمیدانیم تاثیر محدود تر ترکی بر فارسی و حتی بصورت محدود تری تاثیر ترکی بر عربی است.

کسانی که با تاجیکستان و زبان تاجیکی این دیار و بخصوص لهجه مردم شمال این کشور یعنی مثلا شهر خجند و استان سُغد و مناطق هم مرز با ازبکستان همسایه آشنا هستند از این نوع مثال ها در فارسی تاجیکی مردم آنجا دچار تعجب نمیشوند:

«رفتند می؟» (آیا آنها رفتند؟)
«حسن اَکه توی میکند» (حسن آقا عروسی میکند)،
«کِلین همسایه در خانه اش بوغی شدگی» (عروس همسایه را در خانه اش خفه کرده اند).

این ها فقط چند نمونه از تاثیر زبان های ترکیک (در این مورد: ازبکی) بر فارسی تاجیکی است.

چنانکه گذشت، تاثیر متقابل زبان ها به یکدیگر، بخصوص زبان های همجوار و در حاشیۀ کشور ها و مناطق چیزی بدیهی است. این تاثیر وابسته به شرایط گوناگون مانند تعدد متکلمین یک زبان، مقام آن زبان در جامعه و یا تاریخ و سنت کاربرد آن بیشتر و یا کمتر است و ممکن است در طول تاریخ تغییر یابد.

شروع تاثیرات متقابل زبان های ایرانی و ترکی به دوره قبل از اسلام در آسیای میانه برمیگردد. در آثار باقیماندۀ دینی بودائی و مانوی به ترکی باستان (اویغوری)، تاثیر زبانهای سُغدی، سکا، سانسکریت و فارسی میانه مشاهده میشود.[8] در دورۀ انوشیروان بین ترک ها و ایرانیان روابط تجاری و حتی نظامی هم موجود بوده، اما ظاهرا تاثیر اصلی و متقابل زبانشناختی (واژگان و حتی دستور زبان) به بعد از اسلام مربوط میشود.

اطلاعات عمومی ایرانیان در باره تاثیر عربی بر فارسی بخصوص در زمینۀ واژگان کم نیست. به همین ترتیب مثلا یک ایرانی آذری و ترکی زبان خوب میداند که تاثیر واژگان فارسی و عربی بر ترکی آذری چقدر زیاد است. اما در باره تاثیر زبان های ترکی به فارسی و دیگرزبان های ایرانی اطلاعات عمومی مردم زیاد نیست. این، تا حدی مربوط به آن است که هم تاثیر ترکی بر فارسی در مقایسه با تاثیر عربی و فارسی بر ترکی کمتر است و هم غالبا این تاثیر ها در طول تاریخ آنقدر در زبان فارسی مستحیل شده که اکثر فارسی زبانان به این قبیل واژه ها یا جمله سازی های متاثر از ترکی بعنوان «خودی» مینگرند. مثلا امروزه کمتر کسی است که بداند ریشه کلمه «قورمه» ترکی است.

دانشمندی که تاثیر ترکی (و مغولی) بر فارسی ایران و افغانستان را بیشتر و جدی تر از همه بررسی کرده، بدون شک گِرهارد دورفر (1920-2003) از دانشگاه «گوتینگن» آلمان است.[9] تخصص اصلی او زبان های ترکی ایران (غزی، اوغوزی) و به ویژه لهجه های خلجی، خراسانی و قشقائی و همچنین زبان های باستانی ترکی شرقی مانند ترکی خوارزمی و تونقوزی و در عین حال مغولی بود. در این زمینه ها کتب و نوشته های او بی همتا هستند.

دورفر طبقه بندی های معنائی را معیار تقسیم بندی تاثیر لغوی ترکی و مغولی بر فارسی و دیگر زبان های ایرانی (مانند سُغدی در دوره باستان و پشتو و یغنابی در دورۀ معاصر) قرار داده و این تاثیر را در دوازده گروه از قبیل اعضای بدن، حیوانات، حوزۀ کشاورزی، انواع خاک و سنگ و وضع هوا، زندگی روزمره، روابط خانوادگی و اجتماعی، لغات مربوط به دولت، دین و یا جنگ مورد بررسی قرار داده است. او البته در هر مورد ضمنا به حوزۀ مشخص تر زبانی (ترکی جغتائی/ازبکی، آذری و غیره) و در عین حال دوره و مرحلۀ تاریخی این تاثیر (پیش از اسلام، دوره سلجوقیان، مغولان و بعد تر) نیز اشاره نموده است.

چند ملاحظه جالب از این تحقیقات آن است که بعد از غزنویان و سلجوقیان و بخصوص حملۀ مغول و همراه با افزایش حضور قبایل ترک زبان در ایران و سلسله های حاکم بر کشور، تاثیر ترکی در زبان فارسی (چه کتبی و چه گفتاری) رشد کرده است. بعد از صفویان این تاثیر اگرچه ادامه یافت، اما به نسبت و به تدریج کمرنگ تر گردید. طبعا دورفر نمونه های خود را از آثار مکتوب این مراحل تاریخی مانند «عرض نامه» جلال الدین دوانی، «صفوه الصفای» ابن بزاز اردبیلی یا «تاریخ عالم آرای عباسی» اسکندر بیگ ترکمان و یا لغتنامه ها و دیگر آثار ادوار مختلف تاریخی گرفته است.

نکتۀ جالب دیگری که دورفر به آن اشاره میکند این است که اکثر کلماتی که از مغولی وارد فارسی شده اند در واقع ابتدا از مغولی وارد ترکی شده و بعدا از ترکی وارد فارسی شده اند (مانند تومان، خان، آقا و یا نوکر).

بر پایۀ بررسی های گرهارد دورفر و مقالاتی که بعد از او در این زمینه نوشته شده، میتوان ابعاد تاثیر زبان های ترکی (اساسا ترکی جنوبی یعنی اوغوزی مانند ترکمنی، آذری و ترکی شرقی مانند اویغوری و جغتائی/ازبکی) را حدودا بر آورد کرد. اما در عین حال میتوان به این نتیجه رسید که این تاثیر بعد از صفویان و بخصوص از قرن بیستم به بعد به مراتب کمتر شده و کلمات ایرانی و فارسی جایگزین بسیاری از لغات ترکی گشته است. روندی مشابه را مثلا در ترکی ترکیه (این بار در جهت افرایش واژگان و تعابیر ترکی) هم میتوان مشاهده نمود. در نتیجه بخش قابل توجهی از لغاتی مانند آشیق (مچ پای گوسفند)، بیگلربیگی (فرمانده کل)، طمغه (مُهر)، اولکا (کشور، مملکت) و یا تومان (بمعنی واحد اداری) که دورفر به عنوان نمونه ذکر میکند، در فارسی امروزه به کار برده نمیشود، اگر چه هنوز بخشی دیگر از این وامواژه های ترکی و مغولی در فارسی همچنان کاربرد دارد (مانند آقا، قربان، چمن، قورمه).

در آسیای میانه هم همین طور: از قرن بیستم به بعد، بخصوص در زبان کتبی، مثلا تاجیکی تاجیکی تر ( یعنی ایرانی تر) و ازبکی ازبکی تر (یعنی ترکیک تر) شده است. حکومت ها سعی کرده اند زبان رسمی و کتبی خود را از عناصر به اصطلاح «غیر خودی» همسایگانشان حتی الامکان «پاک» کنند، اما با اینهمه، تاثیر متقابل این زبان ها به یکدیگر بخصوص در زبان محاوره و بعضی حوزه ها مانند شعر، ادبیات و دین همچنان پا بر جاست.


[1] Gernot Windfuhr: ‚Language change and modeling modal axes: Irano-Turkic convergence,’ in: Johanson and BulutTurkic-Iranian Contact Areas, pp. 252-282

[2] این حالت فعلی در ترکی آذری ایران رایج نیست.

[3] Christiane Bulut: ‚Syntactic traces of Turkic-Iranian contiguity,’ in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas, Leiden, Harrassowitz 2006, pp. 165-208

[4] Lars Johanson.: ‚Azerbaijan ix. Iranian Elements in Azeri Turkish,’ EIr, viewed on 22.09.2022

[5] vowel harmony

[6] Idem; see also: Foy, K.: Aserbaiganische Studien; Mit einer Charakteristik des Südtürkischen, MSOSW, vol. 6, 1903, pp. 126-193

[7] ن. زیر فصل گذشته و تحلیل کریستیان بولوت

[8] روابط ایرانیان و ترکان در اواخر دوره ساسانیان، به انگلیسی، در تاریخ کمبریج ایران، سال 2000، جلد 3، قسمت 1، ص 613؛ به فارسی: تهران 1380، ص 727-739

[9] Doerfer, G.: Türkische und mongolische Elemente im Neupersischen. Unter Berücksichtigung älterer neupersischer Geschichtsquellen, vor allem der Mongolen- und Timuridenzeit. I: Mongolische Elemente in Neupersischen, Wiesbaden, 1963; II: Türkische Elemente im Neupersischen, alif bis tā, Wiesbaden, 1965; III: Türkische Elemente im Neupersischen, ǧīm bis kāf, Wiesbaden, 1967; IV: Türkische Elemente im Neupersischen (Schluß) und Register zur Gesamtarbeit, Wiesbaden, 1975

زبان های کتبی در همگرائی ایرانیان و ترکان

دو زبان اصلی که به عنوان زبان های کتبی و ادبی میتوانند مطرح شوند، فارسی نو (در ادامه فارسی میانه یا پهلوی) و ترکی عمومی است.[1] زمینه این بحث را باید کمی توضیح داد.

در سده های نهم و دهم فارسی بعد از دو قرن سکوت و کرختی ناشی از حمله اعراب دوباره و این بار به صورتی تغییر یافته، خود را با شرایط جدید اسلامی-عربی منطبق ساخته و با نیرو و سرعت شگفت انگیزی جان گرفت. شاید هم یک دلیل مهم سر برآوردن دوباره فارسی همین انطباق خود با شرایط جدید بوده است و اگر چنین نمی بود، امروزه فارسی نیز سرنوشتی مانند زبان قبطی مصر میداشت و از رواج می افتاد. از این جهت فارسی نو عینا و کاملا احیای پهلوی به صورتی جدید تر نبود، بلکه در عین ادامه دادن زنجیره پارسی باستان تا پارسی میانه، از بسیاری جهات مانند واژگان، دستور زبان و حتی تلفظ و اوزان شعر، غنی تر، ساده تر و از نگاه لهجه های ایرانی فراگیرتر شده بود. این موضوع در نوشته های دیگر به قدر کافی شرح داده شده و در اینجا نیازی به تکرار آن نیست.[2] برخی از دانشمندان این «خیزش» جدید فارسی را نوزایش زبانی و ادبی ایرانیان جهت احیای شکوه و سربلندی امپراتوری ساسانی نامیده اند. اما به نظر ایرانشناس آلمانی برت فراگنر، فارسی نو با قبول حاکمیت فرهنگی اسلام و واژگان و اصطلاحات عربی، تبدیل به زبان دوم جهان اسلام شد و حتی در نوعی «تقسیم وظایف» با عربی، زبان فارسی به خصوص در حوزه هائی نظیر تاریخ نگاری، شعر و حماسه درخشش ویژه ای یافت.  

از نظر جغرافیائی، فارسی نو از قرن یازدهم به بعد به قسمت های مرکزی و غرب سرزمین های ایرانی گسترش یافت. ترک های آسیای میانه از طریق زبان فارسی با اسلام و فرهنگ شهری آشنا شدند.  فارسی بزودی به زبانی فرا منطقه ای تبدیل شد. یکی از دلایل واضح گسترش نفوذ و محبوبیت فارسی نو (در مقایسه با پهلوی یا پارسی باستان) ساده تر، روان تر و در عین حال غنی تر شدن فارسی نو (یا «دری») در همه زمینه ها از جمله واژگان، اصطلاحات، املاء و حتی تلفظ بود. به این ترتیب نه تنها ایرانی زبانان و ترک زبانان، بلکه کسانیکه از دایره فرهنگی دورتری از ایران بودند نیز می توانستند آن را راحت تر از پهلوی سابق فراگیرند.

فراگنر به «پرستیژ» برجسته فارسی به عنوان زبان نافذ و مورد احترام در دنیای اسلام اشاره میکند و از جمله این نکته را مثال می آورد که فارسی مدت ها زبان اداری و دولتی چندین دولت ترکیک بود. به گفته او در اواخر سده های میانه، زبان های جدید ادبی دنیای اسلام نظیر اردو، عثمانی و جغتائی (چاغاتایی) طبق مدل فارسی شکل گرفته اند. فراگنر این زبان ها را «فرزند خوانده های ساختاری فارسی» نامیده و می نویسد: «گسترده ترین و عمیق ترین نفوذ و اعتبار فارسی در دنیای اسلام، در دوره ایلخانی-مغولی (سده های 13 و 14) بود. در هیچ دوره ای پیش از آن، فارسی تا این اندازه قدرتمند نبوده است. در این دوره، مقام و اعتبار فارسی نه حتی همتراز عربی، بلکه، به جز حوزه دینی، بالاتر از عربی بوده است.»[3] میدانیم که نفوذ و محبوبیت گذشته زبان فارسی در قرن نوزدهم رو به افول گذاشته است.

برخی از زبانشناسان معاصر نوشته اند که فارسی نو احتمالا نتیجه تحول مستقیم و کامل پهلوی در شرایط اسلامی نبوده، بلکه شاید در ابتدا لهجه ای از پهلوی بوده که همراه با تاثیر پذیری از زبان ها و لهجه های مختلف، چه ایرانی و چه غیر ایرانی،  به صورت فارسی نو تحول یافته است. آنها مثلا به متونی حاوی شعر فارسی اوایل دوره تحول زبان استناد میکنند که در میان اسناد تورفان یافت شده و با املای مانوی نوشته شده اند. پس آیا فارسی نو نه صرفا محصول تحول پهلوی، بلکه نتیجه اختلاط پهلوی و زبان ها و لهجه های اقوام ایرانی و همسایگان مختلف ایرانیان بوده است؟ آغاز نشو و نمای فارسی نو در شرق سرزمین های ایرانی یعنی خراسان و ماوراءالنهر بود. گفته میشود که ابتدای کار با «نوشتاری کردن» و «شکل و نظام دادن» به زبان شفاهی دربار ساسانی پدید آمده و به همین دلیل نام فارسی «دری» یعنی «درباری» را گرفته است. این تحولات زبانی همزمان با زوال و پسرفت تدریجی زبان سغدی به عمل پیوسته و فارسی نو در این دوره به تدریج جای خالی سغدی را پر نموده است. بو اوتاس، استاد ایرانشناسی از سوئد، می نویسد فارسی نو در ماوراءالنهر و خراسان پا به عرصه نهاده و احتمالا تحت تاثیر اقوام مختلف این سرزمین و فرهنگ ها و زبان های آنان نیز قرار گرفته است. تفاوت های پهلوی و فارسی نو به اندازه کافی بررسی نشده اند. در نگاه اول دیده میشود که واژگان فارسی نو حاوی بسیاری کلمات مختلط است و نسبت به پهلوی ساختار فعل، نحو و حتی نظام تلفظی آن ساده تر است. بعید نیست که این «ساده تر شدن» نتیجه تاثیر زبان های دیگری بوده باشد. آیا این حوزه نیز یکی از زمینه های همسایگی و همگرائی تاریخی ایرانیان و ترکان نبود؟ این را نمیدانیم. اما بدون شک بررسی عمیق تر پیدایش فارسی نو از درون زبان پهلوی تا قرن هشتم-نهم و، همزمان، مقایسه آن با تحول زبان های ترکیک در همین سرزمین ها میتواند به بسیاری از این قبیل سوال ها جواب اطمینان بخش تری بدهد.

و اما ترکی در این دوره هنوز اصولا زبانی شفاهی بود و این، با در نظر گرفتن طرز زندگی هنوز چادرنشینی اکثر ترکان تا قرن دهم و یازدهم چیزی طبیعی به نظر میرسد. از طرف دیگر ترکی درست به دلیل طرز زندگی چادرنشینی اکثر ترکان و ثانیا مهاجرت های مداوم و چند صد ساله آنان، هنوز انسجام معینی مانند امروز نداشت که مثلا به گروهی ازبکی و به گروه دیگری ترکمنی و غیره نام بدهیم. تا سده های چهاردهم و پانزدهم تعداد و حوزه های موضوعی آثار کتبی ترکی نسبتا محدود بود. اکثر این آثار منظوم هستند و تاثیر شدید شعر و ادبیات فارسی را می تابند. یوهانسون می نویسد «قوام و انسجام تدریجی زبان ها یا لهجه های ترکی از قرن سیزدهم، یعنی از زمان ترک زبان شدن گسترده ترکستان و تاتارستان آغاز شد.»[4] این، در جنوب روسیه و دشت های  اوراسیا با حکومت های مغولی-ترکی («اولوس ها») و در ایران با دوره مغولی-ایلخانی مصادف است.

البته پیش از قرن سیزدهم نیز معدودی آثار منظوم ترکی نوشته شده اند. نخستین و معروف ترین آنها مثنوی «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت) است که یوسف حاجب اوغلی یا «بالاساغونی» در سال 1070 به عنوان نصیحت نامه برای خان های قراخانیان در کاشغر چین نوشته است. از متن و زبان این اثر معلوم میشود که مولف آن به زبان و شعر فارسی و عربی به خوبی واقف بوده است. در اینجا لازم است اشاره کوتاهی به فرهنگ زبان های ترکی (دیوان لغات الترک) اثر محمود کاشغری نیز نمود. کاشغری نیز که وابسته به دربار قراخانیان کاشغر بود، این اثر را به عربی و در بغداد دوره عباسیان نوشته است تا اعراب و کلا مسلمانان با زبان و آداب و سنن ترک ها آشنا شوند.

جالب است که همزمان با مهاجرت قبایل ترک و تاسیس حکومت های ترکی یا مغولی می بینیم که بسیاری از شاعران و نویسندگان ترک نیز به این مهاجرت ها پیوسته اند، طوری که ممکن است محل تولد یک شاعر یا نویسنده ترک تاشکند و بعدها محل زندگی او به ترتیب خراسان، آذربایجان و بالاخره آناتولی باشد و مشخصات زبانی آثار وی نیز متناسب با مکان های مزبور تغییر یابد.

پی گیری مهاجرت ها یا حتی فقط سبک های زبانی و ادبی نخستین شاعران و نویسندگان ترک آناتولی (بعد از کوچ ترک ها از طریق ایران به این سرزمین) هم موضوع جالبی است. بعضی منابع اشتباها چنین نظری داده اند که نخستین آثار منظوم به ترکی آناتولی محصول مردم ترک همین سرزمین یعنی آناتولی بوده که مثلا نظام و زبان مثنوی و غزل فارسی را به صورتی ناپخته تقلید کرده اند. اما باربارا فلمینگ[5] بر آن است که آن دسته از شاعران ترک اغوز که اصالتا از خوارزم و ماوراءالنهر به آناتولی آمده بودند، زبان کتبی، سنت و مدل های نظم را نیز با خود به آناتولی آورده بودند. فلمینگ مثلا به مثنوی «خسرو و شیرین» (1397) نوشته فخرالدین یعقوب ملقب به فخری اشاره کرده است که یکی از نمونه های ترکی برگرفته ازاصل فارسی این اثر نوشته نظامی گنجوی است. به نظر فلمینگ، «خسرو و شیرین» فخری ادامه سنت مثنوی نویسی در آسیای مرکزی است. مثلا شاعری به نام «قطب» از خوارزم بیست و پنج سال پیش از فخری و باز به تقلید از نظامی گنجوی یک مثنوی ترکی با همین نام و مضمون نوشته بود.  

در سرزمین های ایرانی نخستین اشعاری که به زبانی نزدیک به ترکی آذری سروده شده، به قلم عزالدین اسفرائینی معروف به «حسن اوغلی» و یا «پور حسن» است که به فارسی و عربی شعر می سروده و چند شعر ترکی نیز از او مانده است. این مربوط به تقریباً 700 سال پیش است و مولفش هم از خود آذربایجان نیست، بلکه از اسفرائین در شمال خراسان است. نزدیکی لهجه های ترکی خراسان، افشار، آذربایجان و شمال عراق در ابتدای تولیدات مکتوب ادبی چیزی طبیعی بود، چراکه کوچ ترک ها هنوز ادامه داشت. و اما اولین شاعر به گفته دورفر[6] «اصالتا آذری» (و نه آناتولیائی شرقی یا خراسانی) عماد الدین نسیمی (1369-1404) است. او بخاطر اندیشه های حروفی خود به صورت فجیعی در حلب سوریه به قتل رسید. شاعر دیگری که قبل از صفویان شهرتی پیدا کرده بود، قاسم انوار است که یکی از شاگردان شیخ صفی الدین اردبیلی است. او در سال 1356 در سراب به دنیا آمد و در تبریز تحصیل کرد. اشعار قاسم انوار اصولاً به فارسی است اما او برخی اشعار ترکی هم دارد. در دوره قراقویونلوها و بخصوص صفویان شاهد رواج وحتی اوج نسبی زبان و ادبیات مکتوب ترکی آذری هستیم. مشهورترین نام های این دوره هم طبعا محمد فضولی بغدادی و خود شاه اسماعیل است که با تخلص«ختائی» (و یا «خطائی ») شعر میگفت. فضولی که از ایل ترک زبان بیات بود، به عربی، فارسی و ترکی شعر سروده و شاه اسماعیل به فارسی و ترکی. فضولی البته برجسته ترین شخصیت هنر شعر ترکی در این قرن ها است.

در بخش بعدی این فصل: زبان های شفاهی در همگرائی ایرانیان و ترکان


[1] زبان عربی در اینجا مورد بحث نیست، زیرا با وجود تولید بسیاری آثار پرارزش عربی  در چند قرن نخست اسلام در ایران، تولیدات اصلی زبان عربی در کشورهای عربی (یا عربی شده) بوده و به موضوع اصلی این کتاب ارتباط مستقیمی نداشته است.

[2] استادان بسیاری در این زمینه نوشته های به مراتب پرارزش تری دارند. اما از نگارنده کتاب حاضر میتوان به فصل کوتاهی از کتاب زیر با این مشخصات مراجعه کرد: عباس جوادی: «تحول زبان فارسی»، در: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران 1400، نشر روزنه، ص. 199-214

[3] Bert Fragner: ‚Das Persische als Hegemonialsprache in der islamischen Geschichte,‘ in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas, Leiden, Harrassowitz 2006, pp. 47-48

[4] Lars Johanson: ‚The History of Turks.’ in: Johanson and Csato: The Turkic Languages, Routledge 1998, pp. 81-82

[5] Barbara Flemming: ‚Old Anatolian Turkish Poetry in its relationship to the Persian literary tradition,’ in: Johanson and Bulut: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 49-68

[6] Gerhard Doerfer: ‘Azerbaijan viii, Azeri Turkish,’ in EIr, viewed on 12. 09.2022

 

موضوع زبان در همگرائی ایرانیان و ترکان (1)

در این فصل اساسا به موضوع زبان در مناسبات تاریخی ایرانیان و ترکان اشاره خواهد شد، اما نگارنده کوشش خواهد کرد از بحث های تخصصی زبانشناسی که می تواند برای بخشی از خوانندگان خسته کننده باشد، پرهیز نماید. بگذارید در دو بُعد به این موضوع بپردازیم: یکم: دوره های تاریخی قبل از اسلام و بعد از اسلام، و دوم: حوزه زبان نوشتاری و ادبی و زبان شفاهی و لهجه ها.

در آغاز این کتاب به نخستین تماس ها بین ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین آسیای میانه (در مغولستان و سین کیانگ کنونی) اشاره شده بود. زمان این تماس ها تقریبا دو هزار سال پیش یعنی 200 سال پیش از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد است. از ایران کنونی که نگاه کنیم، این میشود نیمه پایانی سلوکیان، یعنی فرماندهان اسکندر مقدونی که هخامنشیان را 330 سال پیش از میلاد شکست داده بودند، و دوره اشکانیان. در این مرحله نخستِ دوره پیش از اسلام که در ایران همزمان با دوره ساسانیان میشود، آثار نوشتاری زیادی نیست که مثلا بدانیم ویژگی های زبان ایرانی سکا ها یا تُخاریان آن روزگاران در مغولستان یا کاشغر کنونی چگونه بوده و یا زبان اجداد ترکان بعدی چه مشخصاتی داشته و سطح و کیفیت مناسبات و تاثیرات زبانی این دو گروه چه بوده است. اصولا با اطمینان چندانی هم نمی توانیم از به اصطلاح «اجداد ترکان بعدی» صحبت کنیم، زیرا در این مورد شاهد و نشانه چندان مشخصی (مانند یک اثر نوشتاری) نداریم که به آن تکیه کنیم. اما از طرفی میدانیم که گروه های ایرانی و هند و اروپائی زبان سکائی (اسکیت) و تخاری در این سرزمین ها می زیستند و حتی بنا به گفته مردم شناسان تاریخی، ظاهرا در بسیاری از این مناطق اکثریت جمعیت کوچ نشین این سرزمین ها را تشکیل می دادند. از طرف دیگر اگرچه در مورد «اجداد ترکان» بعدی اطلاع دقیقی نداریم، اما با دلیل کافی (مثلا سنگ نوشته های اُرخون در مغولستان و سفرنامه های چینی و بیزانسی) میدانیم که ترک های مزبور در سال 552 میلادی اولین دولت ترک ها را در همین سرزمین ها تاسیس نمودند. بنا بر این میتوانیم به راحتی نتیجه بگیریم که بله،  به احتمال قوی اجداد این ترک های بعدی قبل از تاسیس دولت «گوک تورک» در همین سرزمین ها و در همسایگی و تماس با سکا ها و تخارها می زیستند، تا اینکه در میانه هزاره یکم اولین دولت خود را تاسیس نمودند. در باره زبان و لهجه های سکا ها کمی و در باره زبان تخارها کمی کمتر از زبان سکاها معلومات داریم. در مورد باقیمانده این زبان ها، دانش زبانشناسان در باره پارسی باستان، پارسی میانه یا پهلوی و بخصوص زبان سغدی که احتمالا میتواند یکی از گونه های میانه زبان سکاها شمرده شود، به کمک زبانشناسان می آید. دلیل ویژگی تاثیر سغدی بر ترکی میانه آن دوره در آن است که گویشوران سغدی (و همچنین بلخی و خوارزمی باستان) از نظر جغرافیائی نزدیکی بیشتری با ترکان آن دوره داشتند تا ایرانیان فلات ایران و خراسان تاریخی.

مرحله دوم دوره پیش از اسلام، مربوط به بعد از تاسیس دولت گوک تورک در مغولستان میشود که در ایران مصادف با دوره ساسانیان است. در این دوره، هم زبان و متن سنگ نوشته های ترکی میانه ارخون مکتوب و مُدون است و هم نام اولین خاقان های ترک و جاینام های ترکی این سرزمین ها میتوانند همراه با مطالعه آثار نوشتاری زبان پهلوی و سغدی که نسبت به قبل بیشتر هستند، تا حدی به مناسبات زبانی ایرانیان شرقی و ترک های نخستین (چه قبل و چه بعد از تاسیس دولت گوک تورک) روشنی بیفکند.

مجموعه این دوره پیش از اسلام حدود هزار سال (200 پ.م. تا 750-800 م.) را در بر میگیرد. از نظر نزدیکی و تاثیرات متقابل زبان ها و لهجه های ترکی و ایرانی (سغدی، پهلوی و ترکی میانه) اطلاعات ما محدود و برخی نتیجه گیری هایمان مبتنی بر استنتاج مانند تحلیل و مقایسه نام ها و واژه هاست.

برای نمونه بعضی پژوهش های جدید، نام ها و عنوان های شخصی ترک ها و اویغور های سده های میانه را بررسی کرده اند که غالبا عبارت از ترکیب دو یا چند واژه یا نام  و شامل یک جزء غیر ترکی (غالبا سغدی یا پهلوی) هستند و با واژه هائی از قبیل -تگین/-تکین، -چور و غیره تمام میشوند. زمانی که ترک های قدیم شروع به گرفتن نام های مرکب نمودند، آنها برای منعکس نمودن محیط فرهنگی خود، عناصر جدید غیر ترکی را هم به نام خود علاوه کردند. از این جهت تحلیل و مقایسه اسامی موجود در آثار قرون میانه مانند «مهرنامک» (اوایل قرن نهم) نتایج مهم و جالب علمی داده است. «در دهه های اخیر در تورفان و دون هوانگ (چین) متون بسیاری یافت و بررسی شده اند که نشان دهنده همزیستی و همگرائی («سیمبیوز») زبان های سغدی و ترکی قدیم (میانه) هستند.»[1] در فصل های قبل هم دیده بودیم[2] که دانشمندان به غیر ترکی بودن نام های نخستین خاقان های ترک در دولت گوک تورک مانند بومین و ایستمی اشاره کرده و حتی گفته اند که نام طایفه «آ-شین-ها» یا «آشینا» که قبل از تاسیس دولت گوک تورک دسته های ترک را در اتحادیه هسیونگ-نو در مغولستان رهبری میکرد، احتمالا نه ترکی، بلکه تخاری یا سکائی و مربوط به دوره ای است که آنها مشترکا در کاشغر و تورفان به سر می بردند. به این نام ها میتوان واژه هائی قدیمی را علاوه نمود که نخستین بار در همین سرزمین ها و فرهنگ ها و در هر دو زبان سغدی و ترکی قدیم به کار برده شده اند و ریشه یابی آنها نا روشن است، مانند: کوچ، چاکر، خان، خاتون.

و اما در دوره دوم یعنی دوره بعد از اسلام، آشنائی، نزدیکی، همگرائی و آمیختگی ایرانیان و ترکان در همه زمینه ها، از جنگ و تجارت و وصلت و تشکیل حکومت های مشترک گرفته تا آمیزش قومی و استحاله زبانی و فرهنگی آنقدر افزایش یافته که با دوره پیش از اسلام مقایسه پذیر نیست و دلایل آن هم تا حد زیادی روشن است.

بعد از فروپاشی ساسانیان، حمله اعراب به ایران و آسیای مرکزی، قبول اسلام و ورود ترکان به ایران و دنیای اسلام، فرهنگ های ترکی، ایرانی و عربی-اسلامی اختلاط یافته و فرهنگ جدیدی را به وجود آوردند. در ابتدا ترک ها که از آسیای میانه می آمدند، به کمک ایرانیان به اسلام گرویدند و درست زمانی با زبان فارسی نو آشنا شدند که این زبان در دوره سامانیان مرحله نوزایش یا رُنسانس خود را شروع کرده بود. سده های نهم و دهم آغاز شکوفائی زبان و ادبیات فارسی بود که تا چند قرن دیگر، دستکم تا دوره صفویان ادامه یافت. زبان فارسی تاثیری عمیق و ماندگار بر زبان ها و گویش های مکتوب ترکی گذاشت که به تدریج پا میگرفتند. بعد از فتح روم شرقی (آناتولی) توسط بخشی از سلجوقیان، ابتدا فارسی زبان کتبی و دولتی سلجوقیان روم شد. اما چون مردم عادی و بومی آناتولی فارسی زبان نبودند، به تدریج فارسی مقام زبان کتبی و دولتی خود را به زبان ترکی عثمانی داد. اما اهل دیوان و قلم می بایستی در کنار ترکی، فارسی و عربی را نیز به خوبی میدانستند. ترکی عثمانی عمیقا تحت تاثیر واژگان و اصطلاحات فارسی بود.

در طول زمانی چنین طولانی، گروه های ترکی زبان بسیاری از جوانب زبان و فرهنگ ایرانی را به عاریت گرفتند و آن را متناسب با نیازها و شرایط خود تغییر دادند. در عین حال، ترک ها به طور مدام تعداد بسیاری از جمعیت ایرانی زبان منطقه را در زبان و فرهنگ خود مستحیل کردند. اکثر مردم سرزمین های آسیای مرکزی ترک زبان شدند.[3] در نتیجه فتوحات ترک ها (و تا حدی مغول ها) بخش اعظم مردم آناتولی و آذربایجان ترک زبان شد  و زبان ها و لهجه های مختلف ایرانی و قفقازی قدیم جای خود را به ترکی دادند. اما این ترکی، دستکم از نظر واژگان و اصطلاحات تحت تاثیر عمیق زبان و ادبیات فارسی (و تا حد زیادی عربی) باقی ماند.

در نوشته بعدی: زبان های کتبی و ادبی


[1] Johanson: Historical, cultural, and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, pp. 2-3

[2] ن. «هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک» در فصل «200 سال قبل از میلاد تا 200 میلادی» در کتاب حاضر.

[3] Johanson: Idem

صفویان و هویت مشخص تر ایرانی

ا

صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.

در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[1] ) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[2] ترویج گردید. همچنین روایات  مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری  (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[3]  اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.

در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت. 

غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.

نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.

چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟

اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند  و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه  و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند.  

ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بود، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.

با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت  رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای  جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکنت کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب  یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.

آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.

اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟

تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (حدود 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم هستیم.

البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[4]

حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود،  در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.

اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.

از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[5] این روند هنوز و بخصوص با رشد  و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.

البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از  انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.

آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.

از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.

در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار  بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.

بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است. [6]

در ضمن ظاهرا تعبیر «حُب الوطن» برای نخستین بار در دوره صفوی به کار برده شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به  «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[7]  

در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[8]


[1] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی» و «پیش از شاه اسماعیل»

[2] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357

[3] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117

[4] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.

[5] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018

[6] Ashraf: Idem

[7] Idem

[8] Idem

هویت ایرانی در عهد ایلخانی و تیموری

تصویر سربازان مغول از «جامع التواریخ» رشید الدین فضل الله همدانی

با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به برخی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند.  قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند. 

علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند. 

در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی  مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[1] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به  عنوان «ایران» و «ایرانزمین» از سر گرفتند. این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود. 

لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شایذ این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[2]

تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد. 

خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران»  به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[3] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[4] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.

دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو  با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام باقی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.»  در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان  یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله:  «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره  ذکر شده است.[5]

همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایرران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و  در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.

اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایران زمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا بعد از اسلام به شمار میروند. 

از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[6] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: «قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و  و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[7] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره ویا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هرکدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.


(ادامه دارد)


[1] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022

[2] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375

Ann K. S. Lambton: Continuity and Change in Medieval Persia, Aspects of Administrative, Economic and Social History, 11th-14th Century; Albany, New York, 1988, p. 347

[3] Ahmad Ashraf: Idem

[4] Idem

[5] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.

[6] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3

[7] همانجا

هویت ایرانی در دوره سلجوقیان

از نگاه  موضوع هویت ایرانی  و ذکر نشانه های آن مانند  نام «ایران»  در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا  صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.  

برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان  آثار به نسبت کمتری در باره  قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن  نوشته شد، اگر چه در این دوره  به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام   و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ  و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.

یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد،  غزنویان و سلجوقیان  هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران  آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با صد ها و شاید هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در  غزنی افغانستان  (975)  تقرییا صد سال فاصله بود.  در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند.   اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود  رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا)  زمینه و نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نداشتند.

دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان  اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی  بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی  درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود.  این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.

دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک کودک شاهزاده و ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و منطقه ای و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.

نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته  باشد،  حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک  طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است.  نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت ­داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.

سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت  و قشر روحانیان را  به دست خود گرفت و از آن طریق  نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد.  در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان  و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود،  این اتحاد  قلم و شمشیر به هم خورد . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت  گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم.  این تمایز و رقابت تا اواخردوره  صفویان ادامه یافت، اما بتدریج  تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.

بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.

در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و  «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.

در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[1]

از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:

در مدح سلطان سنجر:

سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است

شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است

(…)

آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست

بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر

(…)

آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران [2]

نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:

همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد

و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:

چون غلام توست خاقانی، تو نیز

جز غلام خسرو ایران مشو

در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر
…..
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر

برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[3]

نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست

نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [4]

البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین  اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.

در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و خاطرات جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.

آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.

شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و  دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.

در ادامه: هویت ایرانی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان


[1] Ashraf: Idem.

[2] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی

[3] Ashraf: Idem; also:

دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31

[4]حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در دوره غزنویان

ابوالقاسم فردوسی (940-1020)

احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.

قبل از فردوسی  نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و «شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720  بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[1]  بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[2] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان  نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید،  در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» که در باره ادیان زرتشتی، یهودی، مسیحی و اسلام است، صد ها بار از  ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر) از جمله تقویم، جشن ها، عادات، سنن (فروردین، نوروز، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است.[3]

غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، سبکتکین، پدر سلطان محمود غزنوی، از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[4] ادعاهای مشابهی هم مطرح شده بود که گویا امام چهارم شیعیان نوه  مادری یزدگرد سوم بوده است.  در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است.

مثلا فرخی سیستانی (درگذشت  سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را  «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین»  و «ایرانشهر» را به کار میبرد.  عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر»  و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[5]

در دوره  سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد.   اگرچه وزیر بعدی،   احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند،  اما  سنت فارسی نویسی مدارک رسمی  و دولتی از آن دوره به  بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت.  همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز  تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.

ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی که در کتاب معروف تاریخ خود دوره سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی به تصویر کشیده، در باره پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:

«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[6]

این در سال 1037 بود.

حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد و بالاخره با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند. روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان نیز نشان میدهد که غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.

اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.

در فصل آینده: هویت ایرانی در دوره سلجوقیان  


[1] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  viewed on 18.01.2023

[2] Idem.

[3] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، بدون تاریخ، از آن جمله یک فصل کامل (فصل نهم) در باره «شهور الفُرس»، ص 263-289

[4] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61 پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب  چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.

[5]در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.

[6] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837

افشین و هویت ایرانی در 1200 سال پیش

گفتم خوانندگان علاقمند را نیز در جریان بگذارم. در حین مطالعه تاریخ خودشناسی و هویت ایرانیان و احساس وابستگی به این جمع که در فصل آینده کتاب جدید «تاریخ همگرائی و آمیختگی ایرانیان و ترکان» بحث خواهد شد، به یک عبارت از تاریخ طبری از افشین برخوردم. افشین اصالتا ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که فرمانده خلیفه عباسی معتصم شده بود. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک در آذربایجان را سرکوب کرده، بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید.

این کی بود؟ حدود 225 سال بعد از اسلام، یعنی تقریبا 1200 سال پیش.

اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان خوبی نیست (مثلا ختنه نشده! و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار علیه خلیفه در مازندران حمایت میکند. نگاه کنید به این لینک و همچنین این لینک). این بار خود افشین را میگیرند و دست بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل افشین را به اصطلاح امروزی سین-جیم میکند. ماجرای آن به اصطلاح «دادگاه» که شبیه دادگاه های سیاسی استالین و حتی امروز ما در کشورهای استبدادی است، به این یادداشت مربوط نیست و من چند سال پیش سعی کردم تا حدی چکیده آن دادگاه را شرح دهم.

«موضوع انشای» کنونی ما بررسی تاریخ هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان به عنوان یک جمع و گروه بزرگ مردم (البته صرفنظر از مرزهای رسمی کنونی) است. (آن توضیح قبلی داخل پرانتز نه به جهت رویاهای ناسیونالیستی ایرانی، بلکه بخاطر این واقعیت اقلا 2500 ساله است که ایران و ایرانیت آن وقت ها محدود به این مرزها نبود.)

در این دادگاه اسلامی خلیفه معتصم در بغداد، افشین ما با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است. افشین رو به یکی از اتهام کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشت، و می پرسد:

«مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟»

که البته آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»

این از ترجمه فارسی تاریخ طبری (جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927) است. من برای کاوش بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن) «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش میتواند «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.

بدون شک و تردید و بحث در اینجا منظور افشین از «عجم بودن» یا «عجمیه» «ایرانی بودن» و «ایرانیت» است. دلیل و نشانه هویت ملی و دولتی در مرحله های مختلف و آثار گوناگون به صورت های مختلف و تغییر یابنده بیان شده است: صحبت از «ایران»، «پادشاه ایران»، ایرانیان، عجم، «فرس»، پرس و پرسیس…

آنچه که مرا به این کاوش و مراجعه به طبری (و در ضمن ابن الاثیر که او هم همین موضوع دادگاه افشین را مفصلا و بسیار مشابه با طبری توضیح داده) انگیزاند، مدخل «هویت ایرانی» در فرهنگ «ایرانیکا» به قلم استاد احمد اشرف بود که احتمالا بسیاری ها او را از طریق ترجمه فارسی کتاب «هویت ایرانی» می شناسند. مدخل مزبور که مشخصات اصل انگلیسی اش را در زیرنویس قید میکنم[1]، بخش سوم (قرون میانه) مدخلی طولانی تر در پنج بخش با عنوان «هویت ایرانی» است.

منظور من این است که اولا این نگاه اروپا-مرکز (یوروسانتریستی) درست نیست که موضوع هویت و ملت و هویت ملی و احساس بستگی به یک گروه بزرگ تر مردم بنام قوم یا ملت یا هرچه که با تعاریف مدرن امروزی همه قاطی-پاتی شده، قبل از تاسیس دولت-ملت های اروپای غربی و آمریکا در 200-300 سال اخیر موجود نبوده و حق موجودیت ندارد!

یعنی چه؟ آیا یونانیان، یا چینیان، یا مصریانِ از آن هم قدیمی تر یا ایرانیان زمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و غیره یا رومیان در آن دوره ها خود را «یکی» و متمایز از دیگران (و بخصوص همسایگان خودشان) نمی دانستند؟ این را نباید به سلاّخخانه تفاسیر سیاسی کنونی برد و همه را از آن ترساند. واقعیت آن است که چینی ها دو هزار سال قبل هم خود را از همسایگان شمالی خود متمایز (و طبعا بهتر و والاتر!) تصور میکردند، یونانی ها به اقوام دیگر (نه چندان به ایرانیان یعنی به تعبیر آنان «پرسیس») «باربار» میگفتند و ما ایرانیان هم اقلا تا اواخر ساسانی صرفنظر از نژاد و قومیت و ریشه زبان و غیره به هر کس که در «انیران» یعنی خارج از مرزهای فراخ ایران فرهنگی و تاریخی بود (حتی به تورانیان و خیون ها که به قول ریچارد فرای احتمالا آمیزه ای از ایرانیان شرقی و ترکان قدیم آسیای میانه بودند) به دیده رقیب و دشمن نگاه میکردیم.

نتیجه گیری شخصی من اینکه بنظر میرسد همه چیز از خانواده افراد شروع میشود – بله از همین کوچکترین واحد جامعه – که در آنجا شما احساس خودی و تعلق و وابستگی میکنید، صرفنظر از اینکه مادر شما ترک است یا کرد یا ارمنی و یهودی، ایرانی یا افغانی، مسلمان یا مسیحی یا بهائی. در مرحله بعد حتما این احساس را نسبت به روستا یا شهر خود میکنید (در دوره های قدیم حتما نسبت به ایل و قبیله خودتان)، بعد به ایالت و استان خودتان، بعد نسبت به کشور خودتان. یعنی به هرحال درجه بستگی و نزدیکی حسی شما به این ترتیب بالاتر میرود. در همین چند قرن آخر حتی موضوع تمایز هویت و احساس نزدیکی و دلبستگی نسبت به قاره اشخاص هم روشن تر شده: تمایز «ما» و «آنها»، مثلا آسیائی ها و اروپائی ها.

چیزی از این احساس هویت طبیعی تر نیست. عقلانی هم هست. کسی نمی تواند انکار کند که مثلا روس و چینی از نظر ده ها عامل تاریخی و ملی و فیزیولوژیک از یکدیگر متمایز و متفاوت هستند. حتی از نظر تمدن و سطح پیشرفت فرهنگی و علمی و اقتصادی هم همینطور. چه کسی میتواند نپذیرد که مثلا اروپا از نظر اقتصادی، علمی، رفاه و مردم، آموزش و پرورش، بهداشت و تامین اجتماعی در مجموع از آفریقا فرسنگ ها فاصله دارد؟

در این شکی نیست. اما قدم و نتیجه گیری سیاسی بعدی که میتواند بسیار هم وسوسه انگیز باشد، قدمی است که حتما و ابدا باید خود و دیگران را مهار کنیم که بر نداریم و آن، ارزش دهی به این مقایسه است و اینکه بگوئیم خانواده من چنین است و چنان است، درحالی که خانواده فلانی بد و عقب مانده و غیره است. یا شهر ما برخلاف فلان شهر فلان طور نیست. یا استان و کشور و ملت و ایل و تبار ما و دین و مذهب ما، یا زبان و «نژاد» ما (چیزی که اساس علمی ندارد) به مراتب بهتر و والاتر و قدیمی تر و قدرتمند تر از فلان استان و کشور و ملت و قوم و مذهب است. افتادن به این «هچل» هم خطرناک است و میتواند بین انسان ها، دولت ها، ملت ها، اقوام و مذاهب، کینه، خصومت و رویاروئی به وجود بیاورد و هم آدمی را (یا حتی گروه و دولتی را که چنین ادعاهائی میکند) به صورت دشمنی انگیز، جنگ افروز و حتی عقب مانده و غیر جدی ترسیم نماید.

نتیجه و رابطه همه این موضوع با دادگاه افشین: گفته افشین در دادگاه خلیفه معتصم رابطه ای با دولت-ملت مدرن کنونی نداشت (و نمی توانست داشته باشد). اما با اینهمه، این قید تاریخی هم نشان دهنده وجود هویت ملی ایرانیان در 1200 سال پیش است، حتی اگر بعضی ها بخواهند تاریخ طبری و ابن الاثیر را به هر دلیلی لوث کنند.


[1] Ashraf Ahmad: Iranian Identity, iii. Medieval Islamic Period, in: EIr. Online, viewed on 12.08.2022

تداوم  هویت ایرانی در دوره ترکان (مقدمه)

حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل

به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی که در دوره پیش از اسلام، در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است).  

در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترک زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.

بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت

پیش از اسلام

برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم  را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.

مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و  یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.

در رابطه با ایران هخامنشی،  شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با  عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران (غیر ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]

روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.

به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی  دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از  فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.

اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است. در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی یکی دو قرن بعد از اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]

من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند. در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود.

بر پایه زبان فارسی دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با امتزاج با دیگر لهجه های محلی ایرانی و به ویژه عربی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.»  بنظر بسیاری مورخین کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی  و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی  بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و عربی شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.

معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، ولی همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند. منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.

در بخش بعدی این فصل: دوره غزنویان و سلجوقیان


[1] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[2] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927

[3] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023

[4] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14

[5] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:

[4] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

تنش ترک و ایرانی در عهد صفوی

تنش «ترک و تاجیک»

در فصل های قبل هم دیدیم که پس از حمله اعراب و شکست ساسانیان، ایرانیان بومی نام «عجم» (به معنی «غیر عرب»)گرفته بودند و پس از فتوحات غزنویان و سلجوقیان برای تمایز بین ترک زبانان و ایرانیان بومی به بومیان ایرانی زبان اعم از قومیت و منطقه آنان «تات» یا «تاجیک» میگفتند. به نظر رویمر در اوایل صفویان دو بخش جامعه ایرانی از یکدیگر متمایز بود: ترک ها و ایرانیان. «آنها نه تنها از نظر زبان و عادات و سنن، بلکه در عین حال از نگاه خاستگاه و فرهنگ نیز با یکدیگر فرق داشتند. در حالیکه بخش ترکی این جامعه را اعضای ایلات ترک زبان و غالبا دامدار یا جنگجو تشکیل میداد، ایرانیان عبارت از دهقانان و کشاورزان سنتی و جا افتاده و طبقات شهرنشین بازرگان و صنعتگر بودند.  این دو گروه اجتماعی در شخصیت شاه اسماعیل اختلاط یافته و درآمیخته بود.»[1] نمیتوان حدس زد که تمایل درونی شاه اسماعیل به کدام طرف بوده و آیا او اصولا چنین احساسی داشته است یا نه. اما با اطمینان میتوان گفت که تفسیرهای ملی و قومی یا زبانی در تمایز ترکان و ایرانیان بومی در این دوره (و به درجه بیشتری بعد از آن) با واقعیت های تاریخی آن دوره مغایر هستند. پیش از همه چیز، این نوع نگرش های «ملی گرایانه» و ناسیونالیستی پدیده مدرنی است که در سده های نوزدهم و بیستم از اروپا به خاورمیانه آمده است. در آن دوره رقابت ترکان و ایرانیان در داخل دولت صفوی نه به خاطر ترک زبان یا فارسی زبان بودن یا اصالت نژادی و قومی و یا تاریخ مهاجرت آنان به سرزمین ایران، بلکه اساسا منعکس کننده اختلاف بین وارثان یک پیروزی بود. در یک طرف جنگجویان ترک نقش کلیدی و نظامی خود را در بر سرکار آوردن حکومت صفوی در نظر داشتند. در طرف دیگر اشراف و دولت داران ایرانی قرار داشتند که احتمالا در کنار احساس «صاحبخانه بودن»، مدعی مدیریت موفقیت آمیز سرزمین تاریخی خود بودند. این در حقیقت ادامه همان «تقسیم کار و وظایفی» بود که پس از سقوط سامانیان و آل بویه ایرانی در دوره های ترکان، و حتی ایلخانان مغول مشاهده میکنیم، همان سنت جدید دولت داری که در فصل های گذشته این کتاب نیز با عنوان «دولتداری ترکی-ایرانی» به بحث گذاشته شد. در آن دوره ها نیز صرفنظر از اینکه پادشاه کیست و اکثریت سپاهیان او که ضامن بقای دولت بودند، به کدام گروه قومی تعلق داشتند، وزیران، دبیران و بوروکرات های دولت و تجارت و همچنین اکثر اهل قلم و دین از ایرانیان عبارت بودند، در حالیکه ترکان غالبا «اهل شمشیر» به حساب می آمدند. اسماعیل نیز مانند شاهان پیش ازخود چاره دیگری نداشت جز اینکه برای اداره دولت به سراغ همان بوروکرات های ایرانی برود که در دوره های قبل نیز نسل به نسل دست اندر کار امور دولتی بودند، زیرا  «نامزدهای شایسته دیگری برای اجرای این وظیفه ها موجود نبود و بدون شک این نامزدهای احتمالی اگر هم وجود داشتند، منسوبیت ترکی یا ترکمنی نداشتند.»[2] 

با این ترتیب میتوانیم به گفته «دون ژوان ایرانی» یعنی اُلغ بیک بیات برگردیم. آیا پس از تاسیس سلسله صفویان تقریبا همه حاکمان شهرها و ولایات ایران به قزلباشان ترک منسوب بودند؟ بلی، بخصوص در اوایل پادشاهی اسماعیل چنین بود و این، احتمالا با در نظر گرفتن نقشی که آنها در تاسیس دولت صفوی ایفاء کرده بودند و حوزه های وظایفی که می توانستند فعالیت کنند، در سال های نخست اسماعیل امری بدیهی به نظر میرسید. اما این روند به تدریج تغییر یافت. در حالیکه ایرانیان همچنان مقام های مهم اداری و حتی نظامی-اداری دولت و امور مذهبی  را بر عهده میگرفتند، وظایف مسئولان ترک زبان غالبا در حوزه نظامی باقی مانده بود، اما ترک های بیشتری به تدریج به حوزه های کشاورزی، تجارت و امور مذهبی رو آورده بودند. در عین حال مقام های بلند مدیریتی مانند «وکیل» که عملا معاون و نماینده تام الاختیار پادشاه محسوب میشد و هر دو وظیفه اداری «وزیر اعظم» و فرماندهی کل قوا یعنی «امیرالامرا» را در بر میگرفت، بعد از حسین بیک شاملو که سرپرست نوجوانی شاه اسماعیل بود، اغلب به ایرانیان داده میشد.

در کنار نظامیان و جنگجویان ترک و خانواده های آنان که اصولا در شهر ها مسکون میشدند، هزاران نفر از هم قومان چادرنشین آنان که مشغول دامداری بودند، به ایران آمدند و به تدریج یکجا نشین شدند. با این ترتیب آمیزه قومی شهر ها و ولایات ایران به نسبت قبل مختلط تر گردید. اما در صفحات بعد خواهیم دید که اهمیت نقش قبایل در سطح جامعه ایرانی، با وجود افزایش تدریجی اختلاط و آمیزش قومی و فرهنگی، تا اوایل دوره رضا شاه پهلوی همچنان چشمگیر بود، در حالیکه در ترکیه و بخصوص در نیمه غربی آن، یکجا نشین شدن قبایل به مراتب سریع تر از ایران به پیش میرفت.

از زمان شاه طهماسب اول و بخصوص شاه عباس بزرگ تامین تعادل و اختلاط منسوبیت قومی مسئولان کشوری و لشکری دوره صفوی بیشتر و برنامه ریزی شده تر گردید. بنظر میرسد که برای پادشاهان صفوی، انگیزه اصلی سیاست هائی که منتج به افزایش آمیزش و همگرائی قومی میشد، نه همین هدف مشخص و تعریف شده سیاسی، بلکه روند طبیعی زندگی اجتماعی و دغدغه حاکمان در رابطه با کاهش تشنجات داخلی بود. مثلا شاه طهماسب و شاه عباس با تجربه شخصی و فوق العاده منفی خود از خودسری های امیران قزلباش نسبت به پادشاهان و بین یکدیگر، اختیارات آنان را محدودتر کردند، امیران را به نقاط مختلف و مجزا از هم اعزام نمودند، یا اینکه امیران و فرماندهان غیر ترک را به فرماندهی قشون های قبایل قزلباش منصوب نمودند. دو اقدام دیگر این دو پادشاه هم شایان دقت است. آنها کوشش کردند برای جلوگیری از فشار امیران قبایل بر شاه و دستگاه اداری دولت و جهت کاهش اختلافات داخلی و کشمکش آنان، در مقابل قبایل مزبور «قبیله» جدیدی به نام «شاهسون» (به معنی شاهدوست) دستچین و «ساخته» شود که صرفا نسبت به پادشاه وفادار باشد و نه به روابط و عادات و سنن ایلاتی و طایفه ای. در اقدامی دیگر، شاه عباس در سال 1592-93 دستور داد که ایلات قزلباش و دیگر قبایل ساکن آذربایجان که در خدمت لشکر ایران هستند، دفاتر ثبت نام خود را نشان دهند و آنان که قادر به این کار نشوند، جریمه گردند. جنگجویان قبایل معاش خود را از حکومت میگرفتند و شاه عباس میخواست با این راه  از بزرگ نمائی تعداد جنگجویان قبایل برای اخذ درآمد بیشتر پیشگیری کند.[3] اما شاید مهم تر از این اقدام آن بود که شاه عباس با نیت تاسیس یک گروه جایگزین در مقابل قزلباش ها فرمان داد چند هزار غلام قفقازی (گرجی، ارمنی و چرکسی) که ورای روابط و وفاداری های ایلاتی قزلباشان هستند، در سپاه، اداره دولت و حتی به عنوان «قورچی» یا گارد ویژه سلطنتی به کار گرفته شوند.[4] اینکه اینگونه تدابیر تا چه حد اثر گذار بود، بحث دیگری است که در محدوده این کتاب نمی گنجد. اما میدانیم که در ترکیه نیز سلاطین عثمانی جهت محدود کردن مداخلات و خود کامگی ایلات مسلح دست به اقدامات مشابهی زدند. آنها مثلا از طریق تاسیس دسته های محافظ «یئنی چری» از میان اسیران کشورهای همسایه سعی نمودند دسته های مسلح حرفه ای و عاری از تعلقات و وفاداری های قومی و قبیله ای به وجود بیاورند. حتی در عثمانی نیز یئنی چری ها پس از مدتی قدرت بیش از حدی کسب نمودند و سلاطین عثمانی با تاسیس سپاه جدیدی مطلقا و صرفا تابع سلطان (ونه وزیر اعظم یا علمای مذهبی) کوشش به حل این مشکل نمودند.[5]

اینکه موضوع «تنش ترک و تاجیک» یا ترک و ایرانی در ایران صفوی جنبه قومی و زبانی نداشت و اساسا اختلاف بر سر «تقسیم شیرینی پیروزی» یعنی تاسیس دولت صفوی و گسترش آن بر تمامی ایران بود، در عرض سیزده سال پس  از تاجگذاری شاه اسماعیل، فتح سرزمین های ایرانی و در نهایت به صورت انکار پذیری در نبرد بزرگ چالدران نمایان شده بود. در این نقطه اوج رویاروئی نظامی دو همسایه، احتمالا موضوع شیعه و سنی تاثیر معینی بر احساسات هر دو طرف گذاشته بود. اما در اینجا موضوع نه بر سر ترک و ایرانی در داخل دولت صفوی، بلکه دو دولت همسایه ایران و عثمانی بود. به هر تقدیر این موضوع بخصوص با افراط گری های شاه اسماعیل و پیروان او به صورت وسیله ای در دست هر دو طرف جهت تبلیغ و بسیج سیاسی درآورده شده بود.  

درس های چالدران

وقتی در تابستان سال 920 هجری (1514 میلادی) 40 هزار نفر از قزلباشان شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با 100 هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند،[6] حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند.

علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در بسیاری از کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر لشکر ایرانیان هم بیشتر بود، بخشی از لشکریان ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اُزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی داشت که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، بخش هایی از آذربایجان، کردستان، همدان و بغداد از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی ماند. 70 سال بعد شاه عباس اول توانست تبریز، اکثر آذربایجان غربی، همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد. بعضی از این سرزمین ها بعدا دوباره دست بدست گشت، تا اینکه مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» (1639) حل و فصل گردید. بغداد تقریبا 500 سال یعنی تا جنگ اول جهانی در ترکیب دولت عثمانی باقی ماند.

و لیکن اهمیت تاریخی جنگ چالدران و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از ده ها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود. صرف نظر از مبالغه هائی که مورخین ایرانی و عثمانی در باره تعداد لشکریان یا تلفات دو طرف روایت کرده اند، دو دلیل مهم برای شکست سنگین ایران در این نبرد تاریخی وجود دارد که در کتاب های سنتی تاریخ چندان مورد تاکید قرار نمی گیرد.

اولا شاه اسماعیل و فرماندهان او اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک آن نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از افراد قبایل مختلف و غالبا ترکمن بودند و به طرفداری از شاه اسماعیل صفوی و بر ضد سلطان سلیم عثمانی برخاسته بودند، اسماعیل نه فقط سرکرده و پادشاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شخصیتی مقدس با الوهیتی فرا انسانی و از این جهت در مبارزه با «کافران سنّی» شکست ناپذیر و روئین تن بود. خود شاه اسماعیل هم به این خیالات باور کرده بود و با رفتار و اشعار خود به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان قزلباش ایران به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد، تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد، زیرا رسالتی که شاه اسماعیل از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای لشکریان ایران عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل بودند، تیر و کمان گرفته و به جنگ میرفتند. آنها اگر چه کار آزموده به حساب می آمدند، اما بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظام و جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و آنان در بد ترین حالت، یعنی مرگ، «جنت مکان» خواهند گردید.  در مقابل، اردوی عثمانی که آن هم تا میتوانست از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، عملیات اصلی نظامی را بر عهده «یِنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران میجنگیدند، یِنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند، اما دغدغه چندانی در باره  کمک دست غیب و اولوهیت سلطان نداشتند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که گویا به جز 85 نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند 40 هزار نفر بود.

با شکست سنگین شاه اسماعیل افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزلباش و رقابت و دشمنی و در عین حال  خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزلباش ها قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل را میان خود تقسیم کرده بودند و پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمان قزلباش از محور و نقطه ثقل قدرت و صلاحیت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، خود جنگ چالدران به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ بود. در هر دو سوی مرز قبایل همزبان و هم قوم ترک، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند.  آنها زبان یکدیگر را میدانستند، عادات و سنن آنان مشترک بود، هر دو به فارسی و ترکی به یکدیگر نامه می نوشتند، و ورای جزئیات مذهبی، در اصول کلی دین اسلام اختلاف چندانی نداشتند. اما اینهمه نقاط و جوانب مشترک و حتی همسایگی و خویشاوندی در هر دوسوی مرز، نتوانست مانع رویاروئی خونین آنان در راه دو اندیشه، دو باور یا آرمان متمایز شود: «ما دوستان» در این سو و «آن دشمنان» در آن سوی مرز.

این عامل تمایزگذار چه بود؟ دولت یا ملت که در آن دوره هنوز چندان به فکر اندیشمندان اروپائی «رنسانس» هم نرسیده بود؟ حافظه و هویت تاریخی؟ تمدن و فرهنگ باستانی؟ همان که رشیدالدین در «جامع التواریخ» دوره ایلخانی خود (اوایل 1300) آن را «ایران» و «ایران زمین» خواند و صد و پنجاه سال بعد اوزون حسن آق قویونلو، پدر بزرگ مادری شاه اسماعیل، با نام «پادشاه ایران» در تبریز بر تخت نشست؟ یا مذهب؟ شیعه بر ضد سنی؟ در آن صورت چگونه است که خصومت بایزید سنی و هم مذهب او اوزون حسن احتمالا به همان اندازه دو آتشه بود که سی سال بعد خصومت اسماعیل شیعه و سلیم سنی؟ یا آنچه که امروزه تعصب، خرافات مذهبی و پیروی کورکورانه متناسب با عادات و سنن مذهبی و قبیله ای خوانده میشود؟ احتمالا هر کدام از این عوامل در موقعیت های گوناگون و به اندازه و شدتی که تشخیص آن امروزه برای ما مشکل است، در سرنوشت نبرد تاریخی چالدران اثر گذار بوده است.

از نظر موضوع اصلی کتاب حاضر یعنی تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان، یک جنبه دیگر جنگ چالدران نیز جالب توجه است. قبایل کوچ نشین ترک در شرق و جنوب آناتولی بر سر دوراهی ایران یا عثمانی، ایران را انتخاب نمودند، اگرچه خود تجربه چندانی با زندگی در محیط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران نداشتند. تقریبا همه آن قبایل از آناتولی بودند. تقریبا همه چادر نشین بودند. اما نه تنها امیران و جنگجویان جوان تر آنان، بلکه خود قبایل چادرنشین ترک نیز همراه با زن و بچه و حدالامکان احشام و چادرهای خود به ایران مهاجرت نمودند. آنان حتی بعد از چند سال در جنگ خونین چالدران در مقابل همقومان و همزبانان سابق خود که با همان شور و شوق از عثمانی دفاع میکردند، ایستادند و بسیاری از آنان کشته شد.

چرا؟

قبایل ترک زبان قزلباش در سرزمین های آناتولی نیز غالبا یکجا نشین نشده بودند، بلکه در حال دامداری و پیوسته آماده مهاجرت از محلی به محل دیگر بودند. جوانان جنگجوی آنان با هر اشاره رئیس قبیله خود آماده شرکت در «غزوات» یعنی حمله، «جهاد» و تصرف سرزمین های «کفار» برای گسترش اسلام در مناطق مرزی و همچنین جنگ یا همدستی با دوست و دشمن بخاطر ثروت و غنیمت بودند. از این نظر وضع آنها با همقومانشان در سرزمین های مرکزی تر و غربی آناتولی فرق چندانی نمیکرد. اما تا سال 1500 صرفنظر از تمایلات مذهبی، شکاف های سیاسی و اجتماعی مردم ترک زبان که چند قرن پیش به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند روشن تر شده بود.

موقعیت کلی آناتولی بین سال های 1450-1550 و مناسبات قبایل ایراندوست قزلباش با دولت عثمانی را هم باید در نظر گرفت. در این مدت حکومت سلجوقیان آناتولی از بین رفته بود. تیمورلنگ هم با وجود پیروزی بر سلطان عثمانی، آناتولی را ترک کرده بود. اما پادشاهی نسبتا کوچک عثمانی که در غرب آناتولی و مخصوصا شهر های بورسا و اِدیرنه متمرکز بود، پس از رفتن تیمور از صحنه، در حال گسترش قدرت و حاکمیت خود در آناتولی قرار داشت. در سال 1453 سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنیه (استانبولی فعلی) را به متصرفات خود افزود. عثمانیان با سرعت بلندی حاکمیت خود را در سمت غرب یعنی بالکان و یونان و همچنین شرق، یعنی قسمت های مرکزی و شرقی-جنوبی آناتولی، نزدیک به ایران و سوریه کنونی، گسترش میدادند. این گسترش به تدریج به تسلیم، شکست و بالاخره استحاله  امیرنشین های کوچک تری مانند تکلو ها (آنطالیه) و همچنین قرامان ها (قونیه، آلانیه) و ذوالقدر ها (سیواس، ملاطیه، مرعش و دیگر مناطق مرزی سوریه کنونی) انجامید. شکست اوزون حسن آق قویونلو از عثمانیان و عقب نشینی او از تخت گاه پیشین خود آمِد (دیاربکر) به تبریز و تاجگذاری او در همین مرحله بود. بعد از ضربه ای که حمله تیمور به رشد و گسترش دولت عثمانی زد، سلطان سلیم عثمانی تصمیم گرفته بود که راه پدر بزرگ خود سلطان محمد فاتح را ادامه دهد. برای سلیم و نخستین جانشینان او که در درجه اول متوجه گسترش به اروپا بودند، ناآرامی و جدائی طلبی در جبهه شرق و جنوب یعنی دولت های ایرانی و مملوک، قابل تحمل نبود. از طرف دیگر همزمان با گسترش سرزمین های عثمانی و افزایش قدرت و ثروت «دولت علیه» آن، چادرنشینی و دامداری سنتی ترکی در غرب آناتولی به شدت کاسته بود. دولت عثمانی اسکان و شهری شدن قبایل را مورد حمایت خود قرار میداد و در حال مرکزی کردن اداره دولت بود. بدون شک، چه شهرنشین شدن و چه اسکان قبایل ترک در روستا های جدید به افزایش قدرت و در آمد حکومت از طریق جمع آوری بیشتر مالیات کمک میکرد و همچنین احتمال سرکشی و شورش آنان را کاهش میداد. قبایل و طایفه های شورشگر و دیگراندیش که به دلایل گوناگون از جمله رد پرداخت مالیات در مقابل دولت آرام نمی گرفتند، به مناطق «اوج» (یعنی حاشیه) و هم سر حد با مردم مسیحی همسایه مانند کشورهای بالکان فرستاده میشدند.

حتی در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی رد میشد، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود.»[7]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید ذر غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم قابل توجه است. در سال 1432 تجار ونیزی از شهر بورسا ادویه جات خریده به ایتالیا می بردند و تاجران ابریشم پارچه های پشمی خود را که در بورسا بافته شده بود، به ایران می بردند. جمعیت بورسا در آن دوره 50 هزار نفر و جمعیت استانبول پس از فتح این شهر توسط فاتح 400 تا 500 هزار نفر بود.[8]

شاید تفاوت در سرعت پیشرفت یکجا نشینی قبایل، چه ترک زبان و چه ایرانی زبان، در کنار ده ها عامل دیگر سیاسی، طبیعی، تاریخی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی به دو تکامل و تحول دوشادوش، اما به روشنی متمایز دو دولت همسایه و معاصر ایران و ترکیه انجامیده است.

900 سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از آسیای مرکزی و دیرتر حمله ویرانگر مغول، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که اکنون نام «عثمانی»  به خود گرفته بود، با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست یزرگ چالدران، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و از آن حراست نمودند. در دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام می بریم.

(ادامه دارد)


[1] Roemer: The Safavid Period, in CHIr, vol. 6, p. 227-229

[2] Ibid.

[3]  Floor: A fiscal history of Iran, p. 223

[4] Babaie, et al (ed.): Slaves of the Shah, p. 6ff

[5] این اقدام دولت عثمانی نیز همراه با مشکلات جدیدی بود. از جمله این دسته ها که «سکبان» و «ساریجا» نامیده میشدند، در صورت عدم دریافت منظم معاش خود دست به تاراج روستا ها میزدند. ن. خلیل اینالجیق، اثر زیر:

İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-5

[6] این ارقام نیروهای دو طرف اصولا برگرفته از منابع ایرانی یا ترکی هستند که چندان قابل استناد بنظر نمیرسند.

[7] İnalcık: Aynı, s.6

[8] İnalcık: Aynı, s. 110-127

گسترش دولت صفوی در ایران

تقسیم شیرینی پیروزی

موضوع بر سر غلبه شاه اسماعیل بر باقیمانده های حکومت آق قویونلو، قراقویونلو و  همچنین پیروزی او بر فرخ یسار، آخرین شیروانشاه در شمال ارس، تاجگذاری (1501) و فتح دیگر سرزمین های ایرانی تا دوازده، سیزده سال بعد بود، و گر نه به سختی میتوانستیم انتظار داشته باشیم که شاه اسماعیل یارای مقاومت زیادی در مقابل عثمانی داشته باشد که تا استانبول و فراتر از آن را هم کنترل میکرد.  

سهم اسماعیل، در ابتدا شیروان و سپس آذربایجان و بالاخره سرتاسر ایران کنونی بود. او به دنبال تاجگذاری و اعلام خود به عنوان پادشاه ایران، با کمک همان نیروهای قزلباش خود که اکثرشان از آناتولی به او پیوسته بودند، در مدتی نسبتا کوتاه اکثر سرزمین های ایران کنونی بعلاوه شرق قفقاز و بغداد را تحت کنترل خود در آورد.

بعد از دو، سه قرن ناروشنی در مرزهای ایران و آناتولی که با زوال سلجوقیان شروع شده و با دست به دست شدن این سرزمین ها بین حکومت های کوچک و بزرگ ایلخانان، تیموریان و حکومت های قبایل ترکمن تشدید شده بود، بالاخره مرزهائی شکل میگرفتند که بنا بود برای چند قرن بعد بین ایران و عثمانی کم و بیش ثابت بمانند. هنوز مرزهای شرقی در خراسان و سیستان همچنان ناروشن بودند، زیرا حکومت های محلی باقیمانده های تیموریان و حملات ازبکان همچنان ادامه داشت – تا اینکه اسماعیل این سرزمین ها را هم کم و بیش به امپراتوری جدید صفوی علاوه نمود. کم و بیش، البته، و نه مانند مرزهای ایران در قرن بیستم و قرن حاضر.

بسیاری مورخین گفته اند که به دنبال دو سه قرن دوره ملوک الطوایفی بعد از سلجوقیان، در آمدن اکثر سرزمین های ایرانی تحت لوای یک حکومت واحد و نسبتا منسجم، احتمالا مهم ترین دست آورد اسماعیل بود. بگذارید در این مورد کمی بعد  صحبت کنیم.

تا فتح تبریز بیش از هفت هزار نفر از جنگجویان قبایل ترکمن روم (آناتولی) و شام که همگی قزلباش نامیده میشدند، همراه با سران و فرماندهان خود در لشکر اسماعیل حضور داشتند. در منابع تاریخی، قزلباشان یعنی قبایل (ایلات) و طایفه هائی که حکومت شاه اسماعیل اول صفوی را بر سر کار آوردند و در دوره جانشین او شاه طهماسب اول نیز هنوز فعال بودند، چنین ثبت شده اند:[1]

ایلات دخیل در تاسیس پادشاهی صفویان

  1. شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (تابستان ها در شرق آناتولی)
  2. تکلو از جنوب آناتولی (آنطالیه، اسپارتا، منتش)
  3. ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی (ماراش یا مرعش، یوزقات)
  4. استاجلو (استاجه لو) از شرق آناتولی
  5. روملو از شرق و مرکز آناتولی (سیواس، آماسیه و توقات)
  6. افشار از آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  7. قاجار از شمال و شرق آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  8. قرامان (قره‌مان ، قارامان) از جنوب آناتولی و اطراف قونیه
  9. ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
  10. بیات از شرق آناتولی و شمال عراق
  11. ترکمان (بیشتر در شرق و جنوب ترکیه. این تعبیر در دولت عثمانی به ترک هائی اطلاق میشد که به چادرنشینی ادامه میدادند و نسبت به دولت عثمانی و جمع آوری مالیات سرکشی مینمودند.)
  12. قبایل و طایفه های کوچک تر: قرامانلو، بهارلو، آلپائوت، آغاچری، سعدلو (احتمالا همه از باقیمانده های قراقویونلو)، ایسپیرلو، ورساق، چپنی، عربگیرلو، تورغودلو، بزجلو، اجبرلو، خنسلو
  13. تعداد اندکی از طایفه ها و امیران جغتای (گرایلو) و کُرد.

این فهرست برپایه کتاب معروف مورخ ترک فاروق سومر با عنوان «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (ترجمه فارسی، تهران 1371) تهیه شده است.

اما در تاریخ، نخستین فهرست های قبایل قزلباش در اوایل صفویان منتشر شده است. مثلا در نخستین سال های سده هفدهم م. فهرستی از طرف شخصی به نام «اُلغ بیک» یا اُروج بیک معروف به «دون ژوان ایران» از قبیله بیات تهیه شد که همراه با سفیر شاه عباس به اسپانیا سفر کرده بود. او در این فهرست که در اسپانیا منتشر شده، از 32 قبیله نام می بَرد و علاوه میکند که «این سی و دو خاندان اشرافی[2] در ایران صاحب بالاترین نفوذ و قدرت هستند. هر حاکمی که به هر شهر ایران منصوب شود، لزوما و حتما باید از اشراف قبایل نامبرده باشد.»[3] باید توجه کرد که بخاطر املای اسپانیائی متن، تشخیص برخی نام های این قبایل چندان روشن نیست.  [4]

فهرست  قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی»

1. استاجلو، 2. شاملو، 3. افشار، 4. ترکمان، 5. بیات، 6. تکه لو، 7. هرماندال (؟)، 8. ذوالقدر، 9. قاجار، 10. قرامانلو، 11. بایبورتلو، 12. ایسپیرلو، 13. اوریات، 14. چاوشلو، 15. آسایش اوغلی، 16. چمیش گزکلو، 17. سازوزولاچلو (؟)، 18. قاراباجاقلو، 19. باراچلو (؟)، 20. قوینوریلو (؟)، 21. قیریقلو (یا قیرقلو)، 22. بوزچالو، 23. ماه فقیهلو، 24. حمزه لو، 25. سولاقلو، 26. محمودلو، 27. قراچماقلو، 28. قراقویونلو، 29. کوسه بایزلو (؟)، 30. پیکلو (؟)، 31. اینانلو (؟)، 32. کهگیلو.   

بعضی منابع دیگر نام برخی دیگر از طوایف مانند بهارلو و غیره را نیز داده اند، اما دیگران این تیره ها را شاخه ای از قبایل بزرگتر محسوب نموده اند. نام بعضی قبایل دیگر اصولا روشن نیست. از نام بعضی قبایل آخرین محل سکونت آنان معلوم است، مثلا شاملو از جانب شام (حلب) یا سوریه و یا روملو از شرق و جنوب آناتولی. افشار، بیات، ذوالقدر  و ورساق از آن عده قبایل ترک بودند که «از قبایل اصلی اغوز»[5] شمرده میشدند. یعنی احتمالا این عده از قبایل مستقیما از خراسان و ایران (و در نمونه افشار اصالتا از آسیای میانه) آمده بودند و نه مانند شاملو از طرف شام. البته در اینجا موضوع بر سر زمان پیوستن آنان به اردوی قزلباشان است و نه لزوما اصالت جغرافیائی تعلق آن قبیله، یعنی با در نظر گرفتن سلسله مراتب تاریخی به احتمال بسیار قوی قبایل شاملو و روملو نیز اصالتا اهل شام و روم نبودند، بلکه آنها هم مانند دیگر قبایل ترک زبان در زمان سلجوقیان یا غزنویان از آسیای میانه به ایران، روم و شام مهاجرت کرده بودند.

این قبایل که اکثریت بزرگ آنان از شاخه اغوز ایلات ترک زبان آسیای میانه بود، بعد از فتح خراسان از طرف سلجوقیان در سال 1040 م. به تدریج ابتدا به ایران و سپس آناتولی، عراق و شام مهاجرت نموده بودند. آنها در داخل خود متشکل از تیره ها و طایفه های مختلف بودند که پیوسته بخاطر مهاجرت، جنگ، وصلت و مرگ و میر کوچک تر یا بزرگ تر میشدند یا نام های دیگری میگرفتند. نام بعضی از این ایلات (مثلا افشار) در منابع قدیمی تر مانند «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز ذکر شده است. اما نام بسیاری از ایلات مزبور منسوب به رئیسان و امیران آن دوره و یا آخرین محل یا منطقه سکونت و مهاجرت آنان است. از این جهت جای شگفتی نیست که این نام ها بعد از مدتی تغییر یافته و یا از بین رفته اند. به هر حال اکثریت بزرگ این ایلات، تیره ها و طایفه ها امروزه پس از گذشت بیش از 500 سال به عنوان قبیله و طایفه از بین رفته و در جوامع معاصر شهر نشین یا حتی روستائی منطقه اساسا در نام های خانوادگی اشخاص، نام برخی روستاها یا خود پنداری های قومی  برخی افراد و گروه ها باقی مانده اند.

شاه اسماعیل از همان ابتدا و بخصوص پس از نبرد مرو (1510) و دفع دست اندازی های شیبک خان ازبک، شروع به واگذاری حکومت بسیاری از شهرها و ولایات فتح شده به امیران قزلباش نموده است. در چند سال نخست این فتوحات، تقریبا همه امیرانی که به حکومت شهرها و ولایات منصوب شده اند، تنها با یک استثناء[6] منسوب به قبایل قرلباش بودند. اما این وضع بزودی به حالت متعادل و متوازن درآمد. یعنی بنظر میرسد تشخیص «دون ژوان ایرانی» مبنی بر اینکه همه امیران صفوی در همه شهرها منسوب به این قبایل بوده اند، چندان دقیق و کامل نیست. مدتی بعد از نبرد اصلی مرو با ازبکان شیبانی، شاه اسماعیل یک امیر ایرانی را فرمانده عملیات جدیدی علیه ازبکان نمود. در نتیجه بسیاری از فرماندهان ترک قزلباش که جنگ تحت فرماندهی یک ایرانی را «عار» میشمردند، از شرکت در نبرد خودداری نمودند و این حادثه احتمالا باعث شکست لشکر اسماعیل و پیشروی ازبکان به مشهد گردید.[7] اصولا ایلات قزلباش «به دور از مردم بومی ایرانی زندگی میکردند و آنان را با کمی تحقیر تات یا تاجیک می نامیدند.»[8] به این موضوع کمی بعد باز خواهیم گشت.

قبیله های قزلباش مانند اکثر قبایل در سرزمین های دیگر موجودیتی سیال و مرتبا متغیر داشتند، تا جائی که ترکیب قومی و حتی نام های آنان ممکن بود در عرض چند سال یا دهه تغییر کند، از بین برود، یا نام دیگری بگیرد. از طرف دیگر تقریبا همه منابع هم نظر هستند که یکم: اکثریت بسیار بزرگ قبایل قزلباش ترک زبان بودند، اگر چه در میان آنان، اقلیت های کوچکی از قبایل و طایفه های کُرد (کلهر، پازوکی، چمیش گزکلو)،  مغول (اویرات)، لُر، عرب و ایرانی (تالش) هم وجود داشت، و دوم: اکثریت بزرگ قبایل قزلباش که به ایران آمدند و به لشکریان شاه اسماعیل پیوستند، از آخرین سرزمین های مسکونی خود در غرب ایران یعنی شام و آناتولی (بخصوص شرق و جنوب آناتولی) به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند.

همزمان با گسترش سلسله جدید صفوی در ایران، کدام افراد از کدام قبایل به کدام مناصب تعیین شدند؟

اولا پس از تاجگذاری در تبریز، شاه اسماعیل حسین بیگ شاملو را «وکیل» (به تعبیر کنونی معاون) و «امیر الامرا» یا فرمانده کل لشکریان خود قرار داد. حسین بیک از زمان شیخ حیدر جزو خلفا یعنی مبلغین معروف طریقت صفوی بود. او از دوره کودکی اسماعیل که در خفا می زیست، وظیفه سرپرست مذهبی و سیاسی اسماعیل را برعهده داشت. قبیله شاملو یکی از ایلات بزرگ ترکمن بود که از زمان شیخ جنید تحت لوای مذهبی و نظامی صفویه قرار گرفته و جزو قزلباشان درآمده بودند. شاملو ها قبل از صفوی نیز تابستان را در جنوب سیواس و زمستان را در حلب سوریه میگذراندند. اما پس از کسب قدرت و تاجگذاری، شاه اسماعیل با مشاهده افزایش بیش از حد قدرت حسین بیک و کلا امیران قزلباش، او را از مقام امیرالامرا برداشت و به جای او امیر نظم زرگر رشتی را که در تاریخ ها «تاجیک» یعنی ایرانی الاصل نامیده شده، به این مقام منصوب نمود. البته حسین بیک شاملو بعد ها به مقام های حاکم شیروان و هرات منصوب شد.

به همین ترتیب فرزندان و نزدیکان دیگر امیران قزلباش که در جنگ های صفوی مهارت و موفقیت نشان میدادند، به حکومت شهر ها و ولایات مختلف تعیین میشدند و گاه به دلایل گوناگون مورد خشم و توبیخ شاه اسماعیل و جانشینان او قرار میگرفتند. بدون شک موفقیت های نظامی یا دوستی و آشنائی های شخصی در انتصاب اشخاص به مقام امیر و حاکم یک محل نقش مهمی بازی میکرد. اما در مجموع بنظر میرسد انتصاب افراد به عنوان امیر به نقاط مختلف کشور امری تصادفی بود، طوری که چندان معلوم نمی شد چه کسی  از کدام قبیله و طایفه چرا به فلان محل و ولایت منصوب شده است. در نتیجه مثلا افشار ها به خوزستان[9]، اصفهان، آذربایجان غربی، کهگیلویه، و بخشی از کردستان منصوب شدند، ذوالقدر به فارس، استاجلو به آذربایجان و عراق عجم و بخشی از  طوایف کُرد (احتمالا کردهای شیعه) به قسمت هائی از خراسان.

در اینجا از دو نوع انتصاب یا اعزام سخن می رود: یکی انتصاب و اعزام امیران و افراد جداگانه به عنوان حاکم یا «والی» به شهرها و ولایات مختلف و دیگری اعزام یک قبیله و طایفه به محلی و طبق نقشه مشخصی مانند کاهش تشنج میان قبیله های گوناگون و رقیب و یا اعزام تمامی یا بخشی از یک طایفه و قبیله به مناطق مرزی (بخصوص آذربایجان و کردستان برای مقابله با عثمانی و صفحات شمالی و شرقی ایران برای دفع حملات ازبکان).

یکی دو نکته دیگر را نیز نمیتوان از نظر دور داشت. همچنانکه در مورد حسین بیک شاملو دیدیم، امکان داشت که پادشاه امیری از این قبایل را به حکومت ولایتی دوردست منصوب کند، در حالیکه قبیله او منطقه مهاجرت و چادرنشینی دیگری داشت. یعنی هیچ هم شرط نبود که امیر یک ایل و خود آن ایل در یک محل باشند. این نیز احتمالا باعث تضعیف روابط و وفاداری میان امیران و قبایل آنها گردیده است. همچنین خود یک ایل هم لزوما همیشه در یک محل نمی زیست یا مهاجرت نمی کرد. احتمال پراکنده شدن تیره ها و طایفه های یک ایل در اقصی نقاط ایران یا ترکیه بسیار زیاد بود و این روند با روند همزمان و تدریجی یکجا نشین شدن ایلات مزبور همخوانی داشت. از طرف دیگر از همان ابتدای مهاجرت قبایل ترک به ایران و آناتولی مشاهده میشود که پیوسته بخشی از آنان (در ابتدای کار بخش کوچکی) یکجا نشین شده و به کشاورزی و دامداری بدون مهاجرت پرداخته اند و این تعداد رفته رفته بیشتر شده است. این نیز به نوبه خود اهمیت سیاسی و نظامی قبیله ها را به تدریج کاهش داده است، زیرا در این شرایط تعداد کمتری از مردان قبایل مزبور تیر و شمشیر به دست گرفته به خدمت امیر قبیله یا پادشاه درآمده اند. به این تحولات باید سیاست های برنامه ریزی شده پادشاهان صفوی و متعاقبین افشار، زند و قاجار آنان را نیز اضافه کرد. مانند همه دوره های دیگر در تاریخ تقریبا همه کشورهای دیگر، پادشاهان اساسا به فکر حفظ و تحکیم و حتی در صورت امکان گسترش قدرت و درآمد خود بوده اند. آنها به همین دلیل سعی کرده اند از قدرت گرفتن بیش از حد اشخاص و گروه های اجتماعی که میتوانستند قدرت پادشاه را به چالش بکشند، پیشگیری نمایند. در نمونه شاه اسماعیل و جانشینان او (بخصوص شاه طهماسب اول و طبعا شاه عباس بزرگ) اقدامات مشخص و اکثرا موثری در جهت جلوگیری از تجمع، تمرکز و یکرنگی گروه های اجتماعی و قومی شده است، تا جائی که بسیاری از ایلات ترک  (هم به صورت خودخواسته و هم برنامه ریزی شده از طرف شاه یا سلطان) به ولایات مختلف ایران و آناتولی پخش شده اند. این نیز به تدریج به همرنگ تر شدن اجتماعی، قومی و به اصطلاح «ملی» دولت های پیشا مدرن ایران و ترکیه کمک نموده است.

برخی منابع آورده اند که شاه اسماعیل به دنبال حدود 500 سال حاکمیت دودمان های ترک تبار و ایلخانی، به طور نمادین از طرف جمعیت بومی ایران تاریخی ایران و ایرانیت را احیا کرده است.  به نظر رویمر که این پرسش را مطرح میکند،[10]  فرق اصلی بین شاه اسماعیل و پادشاهان ترکمن پیش از او در امتیازهائی است که اشرافیت بومی ایرانی به دست آورده اند. بدون شک در دوره دو سلسله ترکمنی و پیشینیان تیموری و ایلخانی آنان نیز اندیشه ایران و احیای ایرانیت پیوسته وجود داشته است. آنها احتمالا جهت توجیه و محق جلوه دادن حاکمیت خود، خود را وارثان طبیعی ایرانشهر و پادشاهان آن میدانستند.[11] با اینهمه، به نظر رویمر،[12] تاثیر و نفوذ زمین داران، تاجران، وزیران، و اهل فرهنگ ایرانی در دوره آق قویونلو و قراقویونلو اساسا محدود به نیازهای سلاطین و امیران ترک تبار بود، در حالیکه شاه اسماعیل که خود جزو زمینداران ایرانی محسوب میشد، روابط تنگاتنگی با اشراف زمیندار ایرانی داشت.

شاه اسماعیل در حالیکه خود را احتمالا بسیار مدیون کمک نظامی ایلات قزلباش می دانست، انحصار قدرت نظامی امیران ترک را به تدریج به حالت متوازن در آورد و به صورت چشمگیری، حتی در حوزه نظامی به ایرانیان بومی امکانات روزافزونی مهیا کرد. این کوشش ها در عین حال که توازن قومی در جامعه ایرانی را تقویت بخشید، به ترکان اصالتا کوچ نشین نیز شرایط یکجا نشین شدن، در هم شکستن محدوده نظامی یا دامداری و سهم گرفتن در حوزه های دیگر اجتماعی از جمله کشاورزی، تجارت، دین و فرهنگ را نیز مهیا نمود. از طرف دیگر ناگفته پیداست که شاه اسماعیلِ دوزبانه (فارسی و ترکی)، هم به عنوان یک ایرانی تبار و هم از نظر وصلت های اجدادش با ترکمن ها و حتی شاهدخت های مسیحی و رومی دلیلی نداشت که نظر و احساس مثبت کمتر یا بیشتری نسبت به ایرانیان و یا قبایل ترکمن داشته باشد.

به نظر رویمر که فصل «صفویان» در «تاریخ کمبریج ایران» را به قلم آورده است، «دست آوردهای غیر قابل انکار شاه اسماعیل عبارت بودند از تاسیس یک امپراتوری که مرزهای آن کم و بیش مشابه مرزهای ایران معاصر است، سازماندهی سیاسی این سرزمین ها، انسجام نسبی در داخل، و پاسداری آن در مقابل دشمنان خارجی»[13] بخصوص عثمانیان در غرب و ازبکان در شرق. رسمیت دادن سرکوبگرانه به مذهب شیعه دوازده امامی و اجرای این سیاست با راه های وحشتناک شاید  در شرایط پانصد سال پیش کمک کوچکی به یکجا ماندن دولت و مردمان ایران کرده باشد، اما بدون شک نتایج این سیاست مذهبی در دوره معاصر اسفناک است. برخلاف تصوراتی که در برخی آثار تاریخ نویسی معاصر به چشم میخورد، دولت صفوی هیچگونه خصوصیت ملی از خود نشان نداده است.[14] به هر تقدیر اندیشه ها و دغدغه های ناسیونالیستی، آنگونه که در دوره معاصر رایج شده، در آن دوره موجود نبود. از سوی دیگر شاه اسماعیل در مقایسه با حکومت های آق قویونلو و قراقریونلو هیچگونه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران انجام نداد. نظام سیاسی و اجتماعی صفوی همان نظام استبداد شرقی و مطلقه بود  – با یک فرق اساسی و آن اینکه شاه اسماعیل به این نظام رنگ و روی غلیظ مذهبی شیعه داد.

(ادامه دارد)

در فصل بعد: کشمکش ترک و تاجیک (ایرانی) در عهد صفوی


[1] از جمله ن. سومر: نقش ترکان آناتولی، ص. 55-134

[2] linajes y naciones

[3] Potts, p. 225

[4] برای اطلاعات دقیق تر ن. مینورسکی، تذکره الملوک (انگلیسی)، ص. 193

Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, p. 193

[5] M. T. Houtsma, “Die Ghuzenstämme,” WZKM 2 (1888): 223–224

[6] قاضی محمد کاشانی حاکم یزد که از زمان آق قویونلو ها در چندین شهر شرق ایران حکومت کرده بود.

[7] Potts, 229

[8] Potts, p. 228

این لحن «کمی تحقیر آمیز» احتمالا بخاطر آن بوده که ایرانیان بومی و شهرنشین شهرت چندانی به عنوان جنگجو، اسب سوار و تیرانداز نداشتند. هنوز در زبان ترکی آذربایجان ضرب المثل هائی وحود دارند مانند «تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی» («ترک که سوار اسب شد، دل تات ریخت.»

[9] افشارها در دوره سلجوقیان نیز به عنوان امیر به حکومت خوزستان منصوب شده بودند.

 [10] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229-231

[11] Ahmad Ashraf: Iranian Identity, in: EIr online, viewed on 05.09.2022

[12] Roemer: Ibid.

[13] Ibid.

[14] Ibid.

مهاجرت معکوس ترک ها به ایران

در دوره آق قویونلو ها «پادشاه حسن» (آنگونه که اوزون حسن در دوره سلطنت خود نامیده می شد) قبایل ترکمن ولایات عثمانی را به بازگشت به شرق یعنی ایران فراخوانده بود. اما به نظر میرسد مهاجرت اصلی اغوزهای ترکمن به ایران پس از برآمدن شاه اسماعیل و تاجگذاری او (1501) بوده و تا جنگ چالدران (1514) ادامه یافته است.

مینورسکی کوچ های بزرگ قبایل اغوز/ترکمن به ایران را به سه مرحله تقسیم میکند: یکم: فتح ایران از طرف طغرل بیک سلجوقی (1040)، دوم: دوره قراقویونلوها و آق قویونلوها و سوم: دوره صفویان.[1] فاروق سومر، مورخ معاصر ترکیه، نیز به نوبه خود مهاجرت قبایل ترک به ایران و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان به ترکی را به سه دوره تقسیم میکند: اول: دوره سلجوقیان، دوم: دوره ایلخانان و تیموریان و دوره سوم که عبارت از زیردوره های قراقویونلو، آق قویونلو و صفوی بوده است.[2] به نظر سومر، موج اصلی و نهائی این مهاجرت ها، مرحله سوم بوده است. در این دوره سوم و نهائی، مهاجرت های مزبور با تبلیغات مذهبی-سیاسی و سازماندهی نظامی-اداری فعالین و مبلغین یا به اصطلاح «خلیفه» های صوفیان شیعه و علوی در میان قبایل ترک در سرزمین های آناتولی انجام گرفته است که تحت حکومت عثمانی قرار داشتند، اما به دلایل مختلف با آن مخالفت می ورزیدند.

روایات مربوط به نخستین جنگ های شاه اسماعیل نشان میدهند که در مدت سیزده سال نخست سلطنت او که همراه با فتح اکثر سرزمین های ایران از غرب تا شرق بوده، هزاران نفر از مردان مسلح قبایل ترکمن به لشکریان اسماعیل پیوسته اند و همزمان، هزاران نفر از خانواده های آنان همراه با چادرها و حتی احشام خود از سرزمین های عثمانی آناتولی و شام به سرزمین های ایرانی مهاجرت کرده اند. مثلا هنگامیکه شاه اسماعیل در سال 1501 الوند آق قویونلو را در ناحیه «شرور» قفقاز شکست داد، لشکریان او عبارت از 7000 نفر شامل افراد قبایل استاجلو، شاملو، روملو، تکه لو، ذوالقدر، افشار، قاجار و ورساق بود. در سال 1511 بیش از 15000 نفر از ایلات تکه لو از ناحیه های «گرمیان» و «منتشه» آناتولی به شاه اسماعیل پیوسته بودند[3] و بالاخره در سال 1516 (پس از جنگ چالدران) اعضای شاخه «بهارلو» از آق قویونلوها نیز به شاه صفوی پیوستند.

سنت بسیج سیاسی و نظامی قبایل ترکمن عثمانی به دوره پدر و پدر بزرگ اسماعیل برمیگشت. از همان دوره مسئولان حکومتی عثمانی متوجه این موضوع شدند که در ایران و بخصوص آذربایجان «توطئه ای نظامی و مذهبی» علیه عثمانی در جریان است که ممکن است باعث ریزش های حمایت مردمی و سیاسی در نظام عثمانی شود. اما در ابتدا این مسئله ظاهرا  در نظر آنها زیاد نگران کننده نبوده است. خود شیخ حیدر چند سال در آناتولی سفر کرده و مشغول تبلیغ و تربیت مریدان خود بوده است که بعد از گذراندن یک دوره و تکمیل اطلاعات به آنان لقب «خلیفه» میدادند. حتی در دوره شاه اسماعیل نیز پادشاه صفوی در یک نامه به سلطان بایزید دوم اجازه خروج شاخه ای از قبیله استاجلو را از محدوده عثمانی  درخواست کرد. سلطان عثمانی نیز در جواب خود مهاجرت اتباع خود به ایران را بلا مانع نامید، به شرط آنکه آنان بعدا به عثمانی باز گردند. بسیاری از سران قبایل بزرگ قزلباش که در سرزمین های آناتولی می زیستند، از دوره پدر و پدربزرگ شاه اسماعیل یعنی شیخ حیدر و شیخ جنید تحت تاثیر تبلیغات سیاسی و مذهبی حیدر و جنید قرار گرفته و پس از کشته شدن آنان به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند. بسیاری از آنان همزمان با فتوحات شاه اسماعیل در سرزمین های ایرانی صاحب مقام های مهم سیاسی و نظامی و در درجه اول حکومت ولایات و فرماندهی لشکر صفوی شدند.

پادشاه را به دین و مذهب چه کار؟

در اینجا بد نیست کمی به حاشیه رفته یادی از نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل جوان کنیم. باید توجه نمود که این نامه در سال 910 هجری (1504 م.) یعنی دو سه سال بعد از تاجگذاری شاه اسماعیل به عنوان پادشاه ایران در تبریز و اعلام تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران و ده سال پیش از نبرد چالدران میان ایران شیعه و عثمانی سنی نوشته شده است. این، زمانی  است که رویاروئی صفویان شیعه با عثمانیان سنی هنوز به درجه جنگ دو طرف نرسیده بود. مریدان و هواخواهان صوفی و ترکمن شاه اسماعیل در نیمه شرقی دولت عثمانی بر ضد سلطان عثمانی و به نفع صفویان دست به تبلیغات سیاسی و مذهبی زده، اموال مردم را غارت نموده  و در عین حال هزاران نفر از مریدان ترکمن خود و زن و کودک آنان را به ایران کوچ میدادند. بایزید قبلا تا جائی که می توانست، سلاطین آق قویونلو و رئیسان عشایر کُرد سنی در سرزمین های مرزی را که حاضر به قبول حکومت صفویان نبودند، مورد حمایت قرار داده بود. اما بایزید با مشاهده تاجگذاری شاه اسماعیل و گسترش حاکمیت شیعه صفوی به عراق و فارس، برای آخرین بار کوشش کرد با اسماعیل از درِ مسالمت و مصالحه در آید. او در نامه ای  ضمن اظهار تبریک به اسماعیل صفوی به عنوان پادشاه ایران و کسی که «از تمامی ایرانیان حسیب و نسیب و نجیب تر و منسوب به یکی از خانواده های قدیم و ممدوح ترین ایران و صاحب اعوان و انصار هستند،»[4] از فتوحات اسماعیل اظهار مسرت نموده، ضمنا به پادشاه جوان صفوی تصیحت نمود که از آزار و اذیت مردم سنی مذهب دست بردارد و وارد امور مذهبی نشده، جِد و جهد خود را بر امور حکومتی متمرکز نماید. «مملکت پادشاه میخواهد، پادشاه مملکت و رعیت، و این هر دو به عدالت معمور و مرفه میشود. پادشاه به دین و مذهب که از امور معنویه و اُخرویه هست، چه کار دارد؟»[5]

البته میدانیم که شاه اسماعیل در عمل به اقدامات و تبلیغات ضد سنی چه در ایران و چه در سرزمین های عثمانی ادامه داد، تا اینکه در نهایت سلطان بایزید نامه بعدی و تهدید آمیز خود را نوشت که چنین شروع میشود: «بعد الالقاب، ای جوان کم تجربت، باز نصیحتی از پدر بشنو. از برای قبولانیدن مذهب تازه ات خون مسلمانان را مریز (…) دیگر آنکه از استیلای ممالک روم قطع امید کنید و بهتر آن است جد و جهد به اضمحلال ملوک الطوائف ایران و توران و هندوستان نموده، سلطنتی بسیار با قوت در آن سامان ها تاسیس کنید.»[6]

این دوره با پیری بایزید و شدت گرفتن کشمکش میان پسران او بر سر جانشینی سلطنت عثمانی مصادف بود. از میان آنان سلیم جوان و سرکش سپاهیان نومسلمان «یِنی چری» را با خود متحد نموده، بر تخت سلطنت نشست. شاه اسماعیل که رقیبان سلیم را پشتیبانی کرده بود، به فعالیت ها و تبلیغات خود و دست اندازی های مریدانش در سرزمین های عثمانی شدت بخشید. با بالا گرفتن تبلیغات سیاسی و مذهبی بین قبایل علوی ترکمن، تشدید مهاجرت آنان به ایران و زد و خورد ها با قوای عثمانی، لحن بسیار خصمانه ای نسبت به شیعیان علوی، صفویان و شاه اسماعیل در محافل دیوانی و لشکری عثمانی بگوش رسید و این لحن رفته رفته تند تر شد.

این همان دوره ای است که «پیر سلطان ابدال»، شاعر معروف صوفی علوی، از شهر سیواس در شرق آناتولی که خود مدرسه دینی را در اردبیل ختم کرده بود، مردم محیط خود را با اشعار مذهبی و تبلیغی به قیام بر ضد «کفار» عثمانی و رفتن «به سوی شاه» یعنی شاه اسماعیل و مهاجرت به ایران دعوت میکرد:[7]

خضر پاشا بیزی بردار ائتمه دن
آچیلین قاپیلار، شاها گیده لیم
سیاست گونلری گلیپ چاتمادان
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم

گؤنول چیخماق ایسته ر شاهین کؤشکونه
جان بویانماق ایستر علی مشکونه
پیریم علی اون ایکی امام عشقینه
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم
الخ.

ترجمه:
پیش از آنکه خضر پاشا ما را به دار بکشد
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
پیش از آنکه روزهای سیاست سربرسند
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم

دل میخواهد به قصر شاه در آیم
جان میخواهد به مُشک علی معطر شوم
به عشق پیر من علی و دوازده امام
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
الخ.

پیر سلطان بالاخره از طرف «خضر پاشا» فرمانده لشکر عثمانی بازداشت و اعدام شد.

باید در نظر داشت که در اینجا «رفتن پیش شاه» به هیچ وجه تنها معنائی شاعرانه، نمادین یا صوفیانه و سیاسی نداشت، بلکه منظور به راستی رفتن به ایران و پیوستن به سرزمین «مرشد کامل» و فرمانده مطلق دین و دولت یعنی شاه اسماعیل بود. این مهاجرت عظیم در دو سطح انجام گرفت و دستکم 13-14 سال طول کشید: از تاجگذاری شاه اسماعیل در سال 1501 تا یکی دو سال پس از شکست بزرگ ایران در جنگ چالدران در سال 1514. اولا سران، فرماندهان و ریش سفیدان این قبایل و به دنبال آنان دسته های مسلح و جنگجوی قبایل نامبرده به صورت دسته جمعی به لشکریان مرشدین و شیوخ صفوی (ابتدا جنید، سپس حیدر و بالاخره اسماعیل) پیوستند.  پیروی مذهبی اعضای قبیله از رئیس و ریش سفید قبیله، سنتی دیرین در میان قبایل دشت ها بود. نمونه های بسیاری در باره قبول مذهب شیعه از سوی توده قبایل به دنبال نزدیکی رئیس قبیله به عقاید شیعه و پس از مدتی، تغییر دوباره مذهب رئیس قبیله به تسنن (تصوفی بیطرف بین شیعه و سنی) و پیروی دوباره اعضای قبیله، این بار از مذهب تسنن، روایت شده است.[8] سطح دوم «رفتن به پیش شاه» یعنی ایران آن بود که غالبا تمامی توده ایلات و طوایف قزلباش به دنبال فرماندهان و رئیسان خود به سرزمین های ایرانی مهاجرت نمودند. در فصل بعد به طور مختصر به سرگذشت این امیران و همچنین مردم عادی ایلات نامبرده که غالبا با تصمیم و فرمان پادشاهان صفوی به اقصی نقاط ایران پخش شدند، اشاره خواهد شد.

با این ترتیب قزلباشان از نظر نظامی در بر سر کار آوردن شاه اسماعیل نقش کلیدی داشتند. فارق سومر مینویسد هزاران خانوار از قبایل بزرگ و کوچک ترکمن به هواداری از صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کرد و این کوچ «بیش از صد سال طول کشید.»[9] کمال پاشازاده، مورخ عثمانی در «تاریخ آل عثمان» در باره مهاجرت شاهزاده قورقود از قبیله تکه لو (مسکون درآنطالیه، آنتالیای کنونی) مینویسد: «مردانی گستاخ و بی باک از دیار تکه که سر دسته اعوان و انصار شاه اسماعیل بودند، از آشفتگی زمان استفاده کرده و با 200 الی 300 نفر از یاران خود خروج کردند. آنان که در دیار خود رعیت بودند، به شاه اسماعیل پیوسته و شوکت او را افزون کرده و خود نیز صاحب خدم و حشم شدند. افراد دیگر نیز مردگان را بر زندگان بار کرده و دیار خود را ترک کردند. مولف گوید:
ترکلر تَرک ایدیب دیارلرین
ساتدیلر یوق بهایه داوارلرین.»
یعنی: ترکان احشام خود را به بهائی نا چیز فروختند و دیار خود را ترک کردند.

مورخ مشهور عثمانی خواجه سعد الدین در باره کوچ قبایل ترک به ایران مینویسد:
باشینا تاج آلدی، چیخدی اول پلید
ایتدی بی ادراک ترکلری مرید


یعنی «آن پلید (شاه اسماعیل) تاج (منظور کلاه مخصوص قزلباشان) را بر سر نهاد و ترکان بی ادراک را مرید خود ساخت.»[10] ظاهرا در این دوره اکثر مورخین عثمانی ترکان علوى آناتولی را طرفدار دولت صفوی ایران میدانستند. مثلا علی بن عبدالله در عریضه ای به سلطان سلیم مینویسد: «روزگاری میرسد که اکثر اهالی روم اردبیلی شده و کافر خواهند شد.»[11]

دیگر در مقابله با شاه اسماعیل و طرفداران او در آناتولی تعابیری مانند «کافر»، «ملحد» و «بی ادراک» بکار برده میشد. این تشدید جنگ سرد و مقدمه جنگی داغ بین عثمانى سنى و ایران شیعه بود .آن دسته از قبایل ترکمن آناتولی که سنی نشده بودند و تمایلی به صفویه و ایران «صوفی» داشتند، در نظر حاکمان عثمانی تبدیل به «دشمن داخلی» و نوعی «ستون پنجم» کشور همسایه، مخاصم و «ملحد» یعنی ایران شده بودند که  میبایست برطرف میشدند.

بعد از اینکه هزاران خانوار یعنی احتمالا ده ها هزار نفر از ترکان پیرو صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کردند، لشکر عثمانی به قلع و قمع باقیماندگان قبایل ترک علوی پرداخت که با «مرشد کامل» صفوی یعنی شاه اسماعیل همبستگی نشان داده و یا حتی مورد سوء ظن ماموران عثمانی قرار گرفته بودند. بعضی از قبایل ترکمن مانند تکه لو، ذوالقدر و استاجلو در عمل از صحن آناتولی ناپدید شدند. دیگر گروه های ایلات ترک زبان شیعه و علوی به سرزمین های «اوچ» یا حاشیه عثمانی در غرب مانند بالکان کوچانده شدند، تا هم از «تیررس» تبلیغات علویان صفوی دور شوند و هم در این سرزمین ها به تبلیغ اسلام (هرچند اسلامی مورد شک عثمانیان) بپردازند.

«یک کس را زنده نمیگذارم»

متقابلا شاه اسماعیل پس از تاجگذاری در تبریز، با کمک همان قزلباشان که از آناتولی آمده بودند مذهب تشیع را این بار با «قوه قهریه» در آذربایجان و اغلب نقاط دیگر ایران حاکم کرد. در خود تبریز که تا دوره صفویه اکثریت مردمش سنى مذهب بود، به قول یك سیاح ونیزى بیست هزار نفر کشته شد. بنا به «تاریخ شاه اسماعیل» (به نقل از ادوارد براون) روحانیون که از تحمیل مذهب شیعه بر مردم نگران شده بودند، از شاه اسماعیل میپرسند: «قربانت شویم، دویست، سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن سنی اند… میترسیم که مردم بگویند پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ بالله اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب توان کرد؟ پادشاه فرمود که مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم با حضرات ائمه معصومین همراه من اند و من از هیچ کس باک ندارم. به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.»[12]

در مدت نسبتا کوتاهی از تبریز تا فارس، اصفهان، ری، خراسان، کرمان و هرمز، حتی مساحتی به مراتب بزرگ تر از ایران کنونی (همچنین شامل بخش هائی از شمال رود ارس، شرق آناتولی، بغداد، مرو، هرات و قندهار) تحت حاکمیت صفوی قرار گرفت. بسیاری از این سرزمین ها تا آن دوره اغلب در نظام ملوک الطوایفی به سر می برد. در هر منطقه حاکم، سلطان، امیر و به تعبیر امروزی «جنگ سالار» دیگری حکم می راند. آنها پیوسته با یکدیگر در کشمکش و رقابت بودند و به سختی از پادشاه و سلطانی واحد پیروی می نمودند. حکومت صفوی این نظام را از بیخ و بن دگرگون نکرد، لیکن به دنبال رقابت های منطقه ای و سیاسی آمیخته با آشوب، فقر و ناامنی بعد از سلجوقیان، نخستین گام های یک نظام نسبتا منسجم و واحد را پی ریزی نمود که در دوره شاه عباس تا حدی مستحکم تر شد.

اما بهائی که برای تحکیم قدرت سرتاسری شاه اسماعیل و آغاز انسجام سیاسی و اجتماعی ایران پرداخته شد، بخصوص از جهت تحمیل مذهب شیعه دوازده امامی، بی شباهت به دیگر فاجعه های خونین تاریخ چند قرن پیش تر این سرزمین نبود. تقریبا در هر ولایتی که از طرف شاه اسماعیل و امیران قزلباش فتح می شد، معلوم میشد که تهدید شاه اسماعیل مبنی بر گردن زدن «رعیت معترض» توخالی و پوشالی نبود. تقریبا همه حاکمان و امیران ایالات و ولایات که از دوره آق قویونلو، قراقویونلو و باقیمانده های تیموریان در شرق ایران مانده بودند، به قتل رسیدند. بی شک در اینجا معیار اصلی قضاوت، قبول حقانیت شیعه دوازده امامی بود.  اما در این رهگذر قزلباش ها هم برای کسب قدرت و ثروت هرچه بیشتر شخصی و در راه غصب و کسب قدرت، امیران و حاکمان پیشین، افراد و خانواده های با نفوذ محلی و حتی قبایل رقیب قزلباش را نیز قتل و غارت میکردند.[13] بنا به منابع گوناگون، اینگونه تعرضات نه تنها در شرق ایران (از جمله قندهار و بلخ)، بلکه در مناطق مرکزی مانند اصفهان، ابرقو، کازرون، کاشان، سمنان و کرمان نیز رخ داده است. برای نمونه رئیس محمد کرّه را در اصفهان عریان و عسل مال کرده و در قفسی آهنین حبس نمودند تا با هجوم زنبور ها زجر کُش شود و بعد مانند بسیاری از امیران دیگر جسدش را به آتش سپردند. گفته میشود در سال 1503 م. شاه اسماعیل و پیروانش در کازرون فارس چهار هزار نفر را قتل عام نمودند و آرامگاه شیوخ صوفی این منطقه را باز کرده، آنان را مورد اهانت قرار دادند. به همین ترتیب، بعد از فتح هرات در سال 1510 تمامی آثار باقیمانده از طریقت نقشبندیه را نابود نموده و قبر شاعر معروف و صوفی ایران، عبدالرحمان جامی را شکافته و ناپاک نمودند.[14] بیست سال پس از تسخیر اصفهان به دست شاه اسماعیل، سیاح پرتغالی آنتونیو تنریرو  از این شهر دیدن کرده و نوشت که در اینجا «تپه های بزرگی عبارت از جمجمه ها و خاکستر افرادی را مشاهده نموده است که گفته میشود تعدادشان پنج هزار نفر بوده و همگی زنده-زنده سوزانده شده اند.»[15]

نمونه های خوردن گوشت دشمنان شاه صفوی هم روایت شده است. مثلا شاه اسماعیل پس از غلبه بر شیبک خان ازبک در مرو خراسان (1514) سر او را از تنش جداکرده و به پیروان قزلباش خود گفته است  «هر کس که سرِ مرا دوست دارد، از گوشت دشمن من طعمه سازد». سربازان با شنیدن این سخن، به پیکر شیبک حمله برده و برای خوردن گوشت خام بدن او به درگیری بین یکدیگر پرداخته اند.[16] «همانند دیگر قبایل گله دار ایران، قزلباش ها در راه دسترسی به چراگاه های مناسب، پیوسته با یکدیگر در حال جنگ و زد و خورد بودند. همچنین، رؤسای این قبایل با هدف افزایش قدرت و اعتبار خود، در جنگ و گریز بین خود و حمله به شهرها و کاروان ها با یکدیگر رقابت میکردند.»[17] به گفته ویلم فلور[18] این گونه جنگ ها و منازعات نه تنها بین قبایل مختلف قزلباش، بلکه میان اعضای یک قبیله هم مشاهده میشد.

با وجود خونریزی هائی چنین بیشمار، این، 900 سال بعد از متلاشی شدن دولت ساسانیان به دست اعراب، آغاز انسجام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی-مذهبی ایران به شمار میرفت. چرا و چگونه؟

تاریخ ضد و نقیض های بسیاری دارد.

در ادامه: حکومت، امتزاج و همگرائی


[1] Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, 30.

[2] Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, Türk Tarih Kurumu, Ankara 1976

برای مطالعه اصل ترکی اینجا را کلیک کنید، به فارسی: «نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان». این رساله متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی ترجمه کامل نشده است. در تارنمای «چشم انداز» خلاصه نسبتا وسیعی از این مقاله داده شده است، در این لینک.

[3] Savory: “The principal offices of the Ṣafawid state,” 92.

[4] فلسفی، ن.: چند مقاله تاریخی و ادبی، ص. 5-8، تهران 1342، به نقل از نسخه خطی «انقلاب الاسلام بین الخاص و العام.»

[5] همانجا.

[6] همانجا، ص. 12

[7] در ادبیات تصوفی و شیعه-علوی این دوره واژه «شاه» هم به معنی ایرانی پادشاه و هم همچون عنوانی مخصوص علی بن ابیطالب و گاه امام سوم شیعیان، حسین بن علی، به کار میرفت.

[8] یک نمونه مشخص و نسبتا معروف، تغییر جبهه و مذهب دادن «اولامه خان» از سران طایفه ای از قبیله تکه لو در شرق آناتولی است. او به دنبال آن که دولت عثمانی زمین هائی را که قبلا به او سپرده بود، به دلایلی نامعلوم از دست او گرفت، در سال 1511 به شورش ضد عثمانی شاهقلی خان تکه لو پیوست، اما به دلیل شکست این شورش، از عثمانی شکست خورده و همراه با طایفه اش به ایران پناه برد، مورد التفات شاه اسماعیل قرار گرفت و حاکم آذربایجان گردید. اما در دوره شاه طهماسب، اولامه خان این بار در آذربایجان قیام کرد و به عثمانی پناه برد. سلطان سلیمان اولامه خان را «والی» یا حاکم بتلیس (بیتلیس) تعیین نمود و مدتی بعد اولامه خان در راس قشون عثمانی و با پرچمداری تسنن حنفی به آذربایجان حمله نمود و مدتی تبریز را اشغال نمود. ن. جوادی، ع.: قبیله گرائی در تاریخ ایران، در: آذربایجان و ایران، ص. 89-92.

[9] فاروق سومر:  نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، ص. 27-38

[10] کمال پاشازاده، به نقل فاروق سومر، همانجا.

[11] همانجا

[12] Edward Brown: A Literary History of Iran, Vol. 4, Cambridge 2009, p. 53

[13] Potts: Nomadism in Iran, p. 228

[14] Ibid., p. 227

[15] Ibid.

[16] Bashir, F.: “Shah Isma’il and the Qizilbash: Cannibalism in the religious history of Early Safavid Iran,” History of Religions, 45/3 (2006): p. 236ff.

[17]Oberling, P.: review of J. J. Reid, Tribalism and society in Islamic Iran, 1500–1629, JAOS 106 (1986): 379.

[18] Floor, W.: “A note on the Grand Vizierate,” 441.


متن نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل اول صقوی

د


خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران

دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام
دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام

نفوذ زبان ها و لهجه های ترکی (درست ترش: ترکیک) به قفقاز و آذربایجان از چه زمانی شروع شد؟ بعضی منابع ترکی و فارسی نوشته اند که مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان و نفوذ زبان ها و لهجه های مختلف ترکی در قرن هفتم پ.م. یعنی تقریبا 2700 سال پیش با نفوذ سکا ها و دیرتر هون ها و سپس خزرها به قفقاز شروع شد. به نظر آنها این آغاز تغییر زبان مردم شرق قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی به ترکی است. مثلا دکتر جواد هیئت در «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» نوشته بود: «اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان در قرن هفتم قبل از میلاد، بقولی با مهاجرت سکاها (اسکیت ها) شروع میشود. مهاجرتهای بعدی در قرنهای چهارم و پنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است.»[1]  از سوی دیگر توفیق حاجی یف، استاد سابق دانشگاه باکو، در یک کتاب درسی برای مدارس عالی جمهوری آذربایجان از جمله می گوید: «یکی از دلایل اینکه از هزاران سال قبل از میلاد اقوام ترک در سرزمین های آذربایجان حضور داشتند، روشن شدن منشاء قومی (ترکی، م.) اسکیت ها یا سکا هاست…»[2] و بعد از شرح اینکه سکاها چه هزاران سال قبل و چه بعد از میلاد در سرزمین های میان دو رود «کور» و ارس و همچنین دولت ماد حضور داشتند، مدعی میشود که سکا ها هویتی ترکی داشتند و همچنین هون ها نیز مانند خزرها و «سابیرها» و بلغارهای ترک آسیای میانه، دارای قومیت ترکی بودند.[3]

«هزاران سال قبل از میلاد…»؟

این نظریه ها که در منابع دانشگاهی و غربی از آن اثری نیست، هم از نظر تاریخ تحولات سیاسی و هم تاریخ زبان ها از احتمال دور و فاقد جدیت علمی هستند. همه شواهد و نشانه ها این تشخیص مورخین غربی و اکثر مورخین ترکیه را تائید میکنند که زبان ها و لهجه های ترکی چه در شمال و  چه در جنوب رود ارس اصولا بعد از سلجوقیان و شروع مهاجرت اقوام ترکی زبان در قرن یازدهم به ایران و آناتولی نفوذ کرده و به تدریج در عرض چند قرن به زبان اکثریت مردم آذربایجان و سپس آناتولی تبدیل شده است.

قبل از سلجوقیان و حتی قبل از اسلام، بخصوص در دوره ساسانیان که در منطقه قفقاز در حال رقابت و کشاکش سیاسی-نظامی با امپراتوری روم (بیزانس) بودند، دسته های جنگجویان خزر و ترک  اغلب با حمایت بیزانس از دشت های جنوب روسیه به سرزمین های قفقاز جنوبی و بخصوص مناطق شمالی این سرزمین ها حمله می نمودند، اما این نفوذ که تا قرن هفتم گذرا و کوتاه مدت بود، به تدریج شدت یافته و بخصوص بعد از حملات و حکومت سلجوقیان و مهاجرت قبایل ترک از جنوب ارس یعنی آذربایجان منتج به تحولات زبانی و آمیزش های قومی در قفقاز و آذربایجان شده است.

تشخیص و قبول این واقعیت هیچگونه عیب و نقصی برای اقوام و ملل ترک زبان قدیمی و معاصر نیست. پافشاری بر ادعاهای بی اساسی مانند «قدمت هزاران ساله» اقوام، زبان ها و لهجه های ترکی در آذربایجان یا ترکیه نه تنها اعتبار آنها را در نزد مردمان پیش قدم تر از آنها بالا نمی برد، بلکه مایه شرمندگی آنان نیز میشود. چند هزار ساله بودن یک قوم یا زبان دلیل برتری آن بر دیگر اقوام و زبان ها نیست. اکثر ملل و زبان های معاصر و پیش رفته کنونی، تاریخی به سختی طولانی تر از هزار سال دارند. متقابلا، اکثر ملل و زبان های باستانی، امروزه یا از بین رفته اند و یا به دلایل گوناگون به تمدن ها  و زبان هائی عقب مانده تر از ملل پیشرفته جهان کنونی تبدیل گشته اند. کسب اعتبار بین المللی یا حتی گروهی-ملی نه با انگاشتن بی دلیل باستانی بودن قوم و زبان خود در گذشته، بلکه سعی و تلاش در کسب رفاه و آزادی در زمان معاصر و پیشرفت بیشتر در آینده ممکن خواهد بود.

در این نوشته کوشش خواهیم کرد ادعاهای تاریخی فوق در باره نفوذ اقوام سکا، هون، خزر و ترک به قفقاز را با مراجعه به آثار علمی و دانشگاهی معاصر بررسی کنیم.

سکاها و هون ها

امروزه در باره هویت قومی سکا ها و اینکه اکثر آنان ایرانی زبانان شرقی (از جمله خیون های متون پهلوی) بودند، اختلاف نظری جدی و علمی وجود ندارد.[4]

البته از قرن بیستم به بعد اکثر مورخین دوران باستان و مردم شناسان به این نظریه تمایل یافتند که اکثر قبایل دوران باستان و قرون وسطا از جمله سکا ها، هون ها، خزرها و ترک ها نه مجموعه ای از نظر قومی و زبانی واحد و متجانس، بلکه اتحادیه هائی متشکل از قبایل و طایفه های مختلف با قومیت و زبان های گوناگون و متغیر بوده اند و مورخین نام قوم حاکم و زبان آن را به همه آن اتحادیه های قبیله ای تعمیم داده اند. با این ترتیب باید چنین احتمال داد که اقوام نامبرده نیز صرفا عبارت از یک قوم و گویشور یک زبان یا لهجه نبودند، بلکه این اتحادیه های قبیله ای با نام قوم یا طایفه حاکم و زبان آنها شناخته شده اند.

در این صورت آیا اصولا امکان دارد که دستکم بخشی از سکا ها ترک زبان یا منسوب به قبایل ترک بوده باشند؟ بدون تردید، نه. نخستین منابعی که در تاریخ از سکا ها بحث کرده اند، یعنی منشاء نخست اطلاعات ما در مورد سکاها سنگ نوشته های میخی آکادی و منابع رومی-یونانی قرون ششم و هفتم پیش از میلاد هستند. این در حالی است که به احتمال قریب به یقین میدانیم و نگارنده این سطور نیز در نوشته های دیگری نشان داده است که به گفته دانشمندان این حوزه، ذکر مشخص و بی تردید نام «ترک» و زبان ترکی در تاریخ قرن ششم میلادی در منابع چینی و غالبا بعد از تاسیس نخستین دولت ترک ها («گوک تورک»)  در سال 552 میلادی (یعنی اقلا هزار سال بعد از ادعا های مطروحه در منابع بالا) بوده است.[5] یعنی در دوره پیدایش سکاها در صحنه تاریخ، اساسا هنوز هزار سال به پیدایش ترک ها مانده بود.

و اما در باره هون ها: دانشمندان و شخصیت های علمی صاحب رای در مورد هون ها از قبیل اوتو مِنخِن هِلفِن میگویند هون ها ترکیبی از اقوام و طوائف مختلف با هویت های گوناگون بودند و از سوی دیگر چیز چندانی بجز چند نام از آنها باقی نمانده که این اشارات هم امکان گمانه زنی را نمیدهند. تنها اطلاعاتی که از مورخین یونانی و رومی مانند پروکوپیوس و پریسکوس (قرن ششم م.) مانده، این است که هون ها (در مقابل گروه زبان های گوتیک یا واندالی مجموعا به زبان یا زبان هائی سخن میگفته اند که این مورخین آن را «هونیک» نامیده اند که ظاهرا از گروه گوتیک فرق داشته، اما کسی آن را نمی فهمیده است. مِنخن-هلفن می نویسد که برخی پژوهشگران سعی کرده اند تنها بر پایه تحلیل این یا آن نام هونیک ماهیت و مشخصات این زبان را حدس بزنند. اما بنظر او  این نیز نتیجه مشخصی نداده، زیرا آن نمونه های مختلف نام های هونیک میتوانند منسوب به زبان ها یا لهجه های گوناگونی از آن دوره باشند و باعث گمانه زنی های متضادی شوند.[6] نتیجه اینکه ادعای ترک بودن هون ها و شبه ترکی بودن زبان آنها دور از هر گونه جدیت علمی و تاریخی است و تنها دلیل آن می تواند تخیلات سیاسی و قومی باشد.

در باره خزرها

خزرها مجموعه ای از اقوام مختلف با زبان های گوناگون بودند که در میان سال های 650 تا 970 م. در سرزمین وسیعی از شمال شرقی دریای خزر تا شمال قفقاز، اوکراین و کریمه دولتی قبیله ای ایجاد کردند. آنها باقیمانده قبایل و حکومت های قبیله ای هون بودند که پس از تاسیس دولت گوک تورک در سال 552 م. جزو این دولت درآمدند، اما پس از زوال دولت ترک از اواسط قرن هفتم به بعد استقلال یافتند. از خزرها هیچ اثر کتبی که نشان دهنده زبان تا حدی مشترک آنها باشد، وجود ندارد. گمانه زنی عمومی بر آنست که خزرها از نظر قومی احتمالا آمیزه ای از طوایف بومی آسیای میانه، جنوب روسیه و قفقاز مانند آوارها و همچنین ترکیک زبانان پیش از اسلام و آلان های باقیمانده از سکاهای ایرانی تبار و دیگر طوایف بوده باشند.

خزرها چه در دوره ساسانیان و چه بعد از ظهور اسلام از ناحیه قفقاز دست­ اندازی های زیادی به سرزمین های ایرانی می کردند. بنا به تاریخ نگاری سنتی، قشر حاکم خزر ها در قرن نهم به یهودیت گروید ، اما این نظریه جدیدا از طرف دانشمندان اسرائیلی به چالش کشیده شده است. در قرن هفتم و هشتم به دنبال حملات لشکریان عرب از دربند به مواضع خزرها، گروه هایی از خزرها به اسارت اعراب درآمدند، برخی به اسلام گرویدند و دسته هائی از آنان به دستگاه خلافت عباسیان در عراق پیوستند. لشکریان عرب چندین بار با خزرها درگیر شدند و در نهایت با آنان صلح نمودند. خاقانات خزرها در قرن دهم مضمحل شد و مردم این دولت با اقوام دولت های بعدی درآمیختند. خزرها با وجود نقشی که به عنوان پُل واسط تجاری بین شرق و غرب داشتند، از نظر سیاسی و فرهنگی بر تحولات ایران و آناتولی و حتی قفقاز جنوبی تاثیر مهمی نگذاشتند.

برخی منابع نوشته اند که گروه هایی از خزرها احتمالا با ترک های بعدی هم تبار یا هم زبان بودند. دلیل و نشانه روشنی برای اثبات این ادعا در دست نیست، زیرا از خزرها بجز چند نام و واژه در منابع ثانوی از جمله یونانی چیزی باقی نمانده است. اما احتمال دارد که گروه هایی از ترکیک زبانان آن دوره که مشخصات آن بر ما روشن نیست، جزو اتحادیه قبیله ای خزرها بوده اند. این یک گمانه زنی یا استنتاج است و نمی توان برپایه این گمانه زنی، لهجه های ترکی اغوزی پسا سلجوقی را که به تدریج بعد از قرن یازدهم در ایران و ترکیه کنونی رایج شده است، به لهجه های ترکی (احتمالا قبچاقی) که شاید در آن دوره مورد کاربرد گروه هایی از خزرها بوده، مرتبط شمرد.

از سوی دیگر از نظر سیاسی خزر ها غالبا در ماوراء قفقاز و بخصوص شمال دریای خزر و جنوب روسیه کنونی مستقر بودند. با اینهمه، آنها هر از گاهی به قفقاز جنوبی یعنی دربند، شیروان و آران (آلبانیای قفقاز یا جمهوری آذربایجان کنونی)، همچنین ارمنستان و گرجستان هم شبیخون زده و آنها را اشغال نموده و یا خراج پرداز خود کرده اند.

مناطق مرزی ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) به استثنای مواردی گذرا و کوتاه مدت، در تیررس دسته های مسلح خزرها نبوده است. اما در باره سرزمین های کنونی قفقاز جنوبی یعنی ارمنستان، گرجستان و جمهوری کنونی آذربایجان چه میتوان گفت؟

پیتر گلدن در رساله پژوهشی ویژه ای با عنوان «مردمان ترک زبان و قفقاز جنوبی» می نویسد: «تا میانه های سده هفتم (میلادی، م.) نمیتوان اثر چندان روشنی از مداخله سیاسی خزرها را در امور سیاسی قفقاز جنوبی مشاهده کرد.»[7] اقوام و قبایل مختلف قفقاز صحنه رقابت و کشاکش دو امپراتوری بزرگ ایران ساسانی و بیزانس یا روم شرقی بود، در حالیکه شاهزاده نشین های کوچک قفقاز سعی میکردند از این کشاکش به سود خود بهره برند. خزرها با حمایت بیزانس هر از گاهی به سرزمین های قفقاز دست اندازی کرده و سپس عقب نشینی مینمودند. در اواخر این دست اندازی ها، قبایل ترک نیروی اصلی لشکریان خزر را تشکیل میدادند که از طرف امپراتور بیزانس، هراکلیوس (610-641)، علیه دولت ساسانی ایران به کار گرفته میشد. مثلا منابع تاریخی ارمنی و گرجی اطلاعات مهمی در باره حمله خزرها تحت رهبری «یابغو قاغان»  و فتح تفلیس در سال 628 میلادی میدهند.

شرکت جنگجویان خزر و ترک نقش مهمی در این پیروزی بیزانس داشت. اما در پایان جنگ، قفقاز باز خود را در صحنه کشاکش دو همسایه بزرگ یافت. ارمنستان به «حیات خلوت» بیزانس تبدیل شده بود و شاهزاده  نشین های کوچک ایبریا/کارتلی (گرجستان بعدی) ضعیف تر و «استقلال» آنان شکننده تر از قبل شده بود. آران (آلبانی قبلی قفقاز) و شیروان (مجموعا جمهوری آذربایجان کنونی) وضع پیچیده تری داشت. جنوب این سرزمین ها (شیروان، لنکران، نخجوان، قره باغ بعدی) کاملا تحت نظارت ساسانیان بود، در حالیکه سرزمین های شمالی آن (قوبا، شماخی و حتی گنجه) در معرض دست اندازی های خزر- ترک قرار داشت.[8] مهرانیان  (یا آرانشاهان) که سلسله ای ایرانی تبار منسوب به ساسانیان یا اشکانیان بودند، در شمال این سرزمین ها (و همچنین ارمنستان و گرجستان کنونی)حکمرانی میکردند، اما آنان نیز در اثر حملات قبایل خزر و ترک از شمال وضعیتی متزلزل داشتند. در نهایت این قبیل کشاکش ها و نزاع های فرسایشی، خود امپراتوری های ایران و بیزانس را نیز تضعیف نموده و در اواسط سده هفتم میلادی منتج به فتح این مناطق از سوی اعراب گشت.

گلدن مینویسد: «در ابتدا روابط قفقاز جنوبی با مردمان دشت های شمال گذرا و کوتاه مدت بود. اما به تدریج قبایل فوق شروع به مداخلات مهم در زندگی سیاسی ارمنستان، گرجستان و شیروان-آران-آذربایجان نمودند. با سر رسیدن ترک های اغوز و به دنبال آنان مغول ها و ترکان مهاجم مداخلات نامبرده منظم تر و منسجم تر شد و زیربافت این جوامع و حیات مردم را دگرگون نمود. (…) این تحولات بنیادین شامل دگرگشت ویژگی های خاص قومی-زبانی منطقه قفقاز جنوبی و همچنین ترک زبان شدن آذربایجان بود.»[9]

با این ترتیب میتوان دسته هائی از ترک زبانان آسیای میانه را که جزو جنگجویان خزرها بودند و همچنین احتمالا برخی از جنگجویان خود خزرها را که احتمالا نسبتی با ترک زبانان داشتند، نخستین گروه های ترک زبان در شمال قفقاز به شمار آورد که پس از قرن هفتم میلادی به جمهوری کنونی آذربایجان آمده، ساکن شده و طی چند قرن زمینه نفوذ زبان ترکی را در این سرزمین ها مهیا نموده اند. این نفوذ بسیار ضعیف تر از آن بوده که زبان مردم را در شمال ارس عوض کند، در حالیکه در جنوب ارس یعنی آذربایجان و ترکیه کنونی زبان و فرهنگ خزر ها اصولا تاثیری نداشته است.

بنظر میرسد آذربایجان ایران مجموعا از اشغال و هجوم خزر ها و طبعا هون ها در امان بوده و اگر هم زبان برخی از خزر ها را مرتبط با ترکی باستان بدانیم (که خود این فرض مورد تردید است)، فرصت و امکان چندانی برای تغییر زبان آذری های شمال ارس نبوده است. این تحول با سلجوقیان و اتابکان (قرون یازدهم تا سیزدهم م.) انجام گرفته است و نه «هزاران سال قبل از میلاد».

تازه معلوم نیست که پافشاری بر منسوبیت با قبایل و طایفه های چادرنشین قرون وسطا و زبان های آنها در آسیای میانه و قفقاز (چه ایرانیک و چه ترکیک) چگونه میتواند مایه شان و شرف برای شهروندان دولت-ملت های قرن بیستم و بیست و یکم باشد؟

(به روز شده فصلی از کتاب «ایران و آذربایجان»، نشر «اچ اند اس»، لندن 2016)

[1] هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، تهران، 1380، ص 169

[2] Haciyev: Azerbaycan Dilinin Tarixi, 1, Baku, 2012, p. 50

[3] Ibid., 50ff.

[4] اطلاعات پایه در باره سکا ها (و اسکیت ها) در همه منابع معاصر مرجع از جمله بریتانیکا یافت میشود.

[5] به عنوان نمونه ن. دو متن اصلی زیر:

Golden, Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, 1992, p. 116; Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk…, in: Central Asiatic Journal, vol. 59, No. 1-2, p. 103

[6] Maenchen-Helfen: The World of the Huns, UC Press, 1973, pp. 376-379

[7] Golden: Turkic Peoples and Caucasia, 6-7

[8] Ibid.

[9] Ibid., p. 1

در ضمن بخوانید:

عباس جوادی: دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان

پیش از شاه اسماعیل

پنجاه، شصت سال مانده به تاجگذاری شاه اسماعیل در تبریز و تاسیس سلسله صفوی (1501)، آذربایجان تحت حاکمیت جهانشاه قراقویونلو بود که متصرفات خود در ایران را گسترش داده بود، اما در رقابتی سرسختانه با اوزون حسن آق قویونلو قرار داشت. نیروی آق قویونلو در وسط، مانند یک حائل بین ایران و دولت نوپا و در حال گسترش عثمانی واقع شده بود. تخت گاه قراقویونلو ها تبریز و مرکز آق قویونلوها «آمِد» (دیاربکر کنونی) بود، در حالیکه عثمانی ها به تازگی (1453) با فتح پایتخت روم شرقی، قسطنطنیه (استانبول کنونی)، آن را مرکز و پایتخت خود قرار داده بودند.

در این مدت اتفاقات مهم، سریع و گاه غیر منتظره ای رخ داد که زمینه و شرایط تاسیس سلسله صفوی و در عین حال تحکیم دولت عثمانی را مهیا نمود. طریقت صفویه که حدود صد و پنجاه سال پیش از آن ایجاد شده بود، بخصوص در زادگاه بنیانگذارش شیخ صفی یعنی اردبیل و همچنین دیگر ولایات آذربایجان بسیار با نفوذ بود. قدرت نظامی و سیاسی در اختیار قراقویونلوها بود، اما آنها نمی توانستند مانع گسترش نفوذ صفویان شوند که در کنار تبلیغات شیعه دوازده امامی و غالی و بسیج پیروان سرسپرده خود، به گونه فزاینده ای در پی کسب قدرت بودند. به نظر می رسد در سلسله مراتب شیوخ و مرشدان صفوی، شیخ جنید نخستین کسی بود که از نظر مذهبی به شیعه غالی میل نموده و به بسیج فعال طرفداران خود در سرزمین های قراقویونلو (آذربایجان و اَران/آران یعنی تقریبا جمهوری آذربایجان کنونی)، آق قویونلو (بین قراقویونلو و عثمانی) و عثمانی پرداخته است.   

اگر چه بخصوص بعد از شاه اسماعیل مورخین صفوی ادعای شیعه بودن و حتی سیادت شیخ صفی و نوادگان او را مطرح نمودند، احتمالا سلسله شیوخ صفوی تا زمان جنید شیعه نبوده یا دستکم از سادات شمرده نشده و چندان به امور سیاسی مداخله نکرده بودند.

پس از مرگ پدر جنید، عموی او جعفر (و نه طوری که سنت طریقت ها بود، خود جنید) در اردبیل شیخ و مرشد طریقت شد. در آن دوره جنید غالبا دور از اردبیل و مشغول سفرهای تبلیغاتی خود در اران، آذربایجان و آناتولی به سر می برد، در حالیکه شیخ جعفر که مورد حمایت جهانشاه قراقویونلو و داماد او بود، از فعالیت های جنید ناراضی می نمود و از تحریک حکام قراقویونلو بر ضد تبلیغات جنید سر باز نمی زد. برخی مورخین گفته اند که شیخ جعفر احتمالا مخالف تمایلات شیعی و سیاسی جنید بوده است.

در  این میان شیخ جنید که در پی گسترش نفوذ سیاسی خود بود، به آمِد (دیاربکر کنونی) تخت گاه اوزون حسن، رقیب سرسخت جهانشاه قراقویونلو، رفت و سه سال در آنجا مانده و مشغول تبلیغات شد. او درنهایت با خواهر سلطان اوزون حسن آق قویونلو ازدواج نمود. اوزون حسن نیز برای تحکیم قدرت خود در مقابل دولت عثمانی،  با دِسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی و یونانی زبان دولت ترابوزان وصلت کرد. ضمنا او به عنوان «پادشاه ایران» از روابط جدید خانوادگی خود با دربار ترابوزان استفاده کرده و با اعزام نمایندگانی به پادشاهی های اروپائی از قبیل ونیز، مجارستان و لهستان، خواستار اتحاد عمل علیه دولت عثمانی شد.[1] (قبل از اوزون حسن، رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز با عنوان پادشاه ایران در تبریز حکمرانی میکرد. در همین دوره دولت های عثمانی و همچنین اروپائی مانند ونیز و لهستان نیز به نوبه خود سلاطین قراقویونلو و آق قویونلو را به عنوان «پادشاه ایران» شناخته و با آنها مکاتبه نموده اند). [2]

ترابوزان جزو آخرین باقیمانده های امپراتوری روم شرقی به شمار می رفت که هنوز به تصرف ترک ها در نیامده بود. هم سلطان عثمانی و هم اوزون حسن خواهان تصرف ترابوزان بودند. شیخ جنید نیز ظاهرا چنین سودائی در سر می پروراند، اما از طرفی یارای رقابت با عثمانی را نداشت و از طرف دیگر تعرض به ترابوزان روابط خانوادگی و سیاسی او را با اوزون حسن آق قویونلو به خطر می انداخت.

جنید فعالیت های سیاسی و تبلیغاتی خود را با سفرهای چند ساله اش در منطقه افزایش داد. دسته های مسلح او موسوم به قزلباشان که از میان قبایل ترکمن انتخاب شده بودند، جهت حمله و غارت روانه ارمنستان و گرجستان و سرزمین های چِرکِس های همسایه در شمال قفقاز می شدند و همزمان در میان قبایل تحت حاکمیت عثمانی ها، قراقویونلو ها و آق قویونلو ها مردم را بر ضد حاکمان خود تحریک می نمودند. اینگونه حملات و دست اندازی ها باعث ایجاد نزاع با شیروانشاهان در شمال ارس گردید. شیروانشاهان اصالتا عبارت از خاندانی بنام «یزیدیان» وابسته به قبیله عربی «شیبان» بودند که پس ازفتح ایران از سوی اعراب به شمال ارس آمدند و در مدت کوتاهی ایرانی و بعد ها ترک زبان شدند[3]. در جریان این منازعات نظامی، جنید در شیروان به قتل رسید. فرزند شیخ جنید، حیدر، که پس از کشته شدن پدر توسط نیروهای شیروانشاهان، شیخ و مرشد صفویه شد، راه سیاسی و مذهبی جنید را ادامه داد. ضمنا او نیز با دختر اوزون حسن و دسپینا خاتون یعنی عالم شاه بگوم مارتا وصلت نمود. اسماعیل که چهل سال بعد دودمان صفویان را بنیانگذاری کرد، محصول این وصلت بود. با این ترتیب مادر شاه اسماعیل، مرشد و شیخ صفویه اصالتا از اشراف مسیحی و یونانی زبان ترابوزان بود.

از این منظر هم که بنگریم، بحث هائی که هنوز هم گهگاه در باره روایات مربوط به سیادت خاندان صفوی و یا تبار و «نژاد ترکی» آنان مطرح می شود، دور از جدیت علمی جلوه میکنند. مثلا نیای شاه اسماعیل یعنی شیخ صفی اردبیلی از خاندان «پیروز الکُردی السِنجانی»[4] از شمال عراق بود. نوه شیخ صفی یعنی شیخ صدرالدین از مادری گیلانی بود. مادر شاه اسماعیل دختر اوزون حسن ترکمن و آق قویونلو بود که مادری یونانی زبان و مسیحی از شاهزادگان ترابوزان داشت . بنا بر این شاه اسماعیل علاوه بر اصالتی ایرانی یک «رگ» یونانی و یک «رگ» ترکی هم داشت. با این همه اختلاط، آن هم فقط در هشت-ُنُه نسل، حتی اگر چند نسل قبل از پیروز شاه کردی سنجانی یا نیاکان مادری اثری از سیادت هم بوده باشد، آیا چیزی از سیادت خاندان صفوی یا وابستگی آنان به این و آن «نژاد» و تبار با قی میماند؟ اینگونه بحث ها جدی نیستند و به نظر میرسد اصولا تحت تاثیر تعصب یا نا آگاهی های تاریخی مطرح میشوند، در حالیکه موضوع اصلی که باید در نظر گرفته شود، نقش شیخ صفی یا جنید و حیدر یا اسماعیل و یا هشتاد سال بعد شاه عباس اول (او هم از یک مادر مازندرانی!) در تاریخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران و این منطقه است.

مورخین در مورد وصلت هائی که در رابطه با اوزون حسن، شیخ جنید یا شیخ حیدر دیدیم، از مصلحت و دوراندیشی سیاسی سخن میگویند. بی شک ازدواج های سیاسی و مصلحتی برای تقویت نیروی خودی سیاسی در برابر رقیبان، امری عادی در منطقه و جهان به شمار میرفت. قومیت، زبان یا مذهب مانعی در این راه نبود. این در جبهه عثمانی ها نیز امری طبیعی بود. مادران اکثر سلاطین و شاهزادگان عثمانی اصالتا مسیحی (رومی، یونانی، روس، لهستانی، ونیزی و غیره) بودند. در حالی که آق قویونلوهای مسلمان و ترک اغوز برای حفظ و گسترش متصرفات خود علیه عثمانی های هم قوم و هم مذهب خود می جنگیدند، سلاطین عثمانی، قبایل مسلمان و ترک اغوز را که به طرفداری از صفویه برخاسته و به ایران مهاجرت میکردند، قلع و قمع مینمودند.

نکته جالب در اینجا آن است که عناصر دولتی و نظامی تشکیل دهنده  این دو دولت در آن برهه معین تاریخی یعنی ترک های اغوز با وجود مشترکات بسیار نزدیک قومی، زبانی و حتی مذهبی بین خود، با دو ملت بومی (ایران و روم) و دولت خودی (یعنی صفوی وعثمانی) در آمیخته و در هر سو بنیانگذار دو دولت بزرگ و متمایز ایران و ترکیه شده اند. در طرف شرق، ایرانیان با وجود همه فراز و نشیب ها با ترکان امتزاج یافتند و تبدیل به یک ملت صاحب و مدافع سرسخت یک دولت (ایران صفوی) شدند و در سوی غرب، هم تباران و هم زبانان همان ترکان با وجود همه فراز و نشیب های ویژه خود به تدریج با مردم بومی و غالبا رومی، آناتولیائی و مسیحی آناتولی امتزاج یافتند و صاحب و مدافع سرسخت دولت جدیدی دیگر (ترکیه عثمانی) گشتند. در فصل مربوط به صفویان این موضوع کمی بیشتر تحلیل خواهد شد.

البته فقط ازدواج های سیاسی باعث تقویت نیروی اوزون حسن آق قویونلو یا مدتی بعد قزلباش های شاه اسماعیل صفوی نشد. بدون تردید مهارت، برنامه ریزی و نیروی نظامی، سیاست گذاری و حتی تصادفات غیر منتظره در تحولات بعدی سهم به مراتب بزرگ تری داشته اند.

تا سال 1467 جهانشاه قراقویونلو نزدیک به سی سال با قدرت و مهارت بر آذربایجان و آران حکم راند و در این مدت حاکمیت خود را بر بسیاری نقاط ایران از جمله ری و فارس گسترش بخشید. حدود بیست سال بعد شیخ حیدر در یکی دیگر از آنچه که برخی مورخین ادامه «ماجراجوئی» های سیاسی و مذهبی نامیده اند، قزلباشانِ طرفدار خود را وارد تهاجمی علیه ترکمن های دیگر در آذربایجان نمود که در نتیجه شکست سختی خورده، خود نیز از پا درآمد. بعد از مرگ شیخ جنید و شیخ حیدر احتمالا دیگر کسی انتظار نداشت که سیزده سال بعد پسر چهارده ساله شیخ حیدر یعنی اسماعیل قبایل قزلباش ترکمن را با همان باورها و سرسختی های پدر و جد خود متحد کرده و در سال 1501 سلسله صفویان را تاسیس خواهد نمود. شاید به دنبال مرگ جهانشاه آخرین تصادف غیر منتظره ای که راه اسماعیل را هموار کرد، مرگ پدر بزرگ مادری او، اوزون حسن آق قویونلو بود. بعد از او، درست مانند پایان حکومت قراقویونلو ها، حکومت آق قویونلو ها هم به تدریج از هم پاشید و صحنه قدرت حکومتی منطقه در سرزمین های ایرانی آماده تصرف صفویان گردید.

در سال 1467 اوزون حسن آق قویونلو در دو نبرد بزرگ رقیب قراقویونلوی خود را شکست داد و وارد تبریز، تخت گاه قراقویونلوها شد. مانند بسیاری حکومت های ایلاتی دیگر، حکومت قراقویونلوها با شکست و مرگ رئیس قبیله و حکومت، یعنی جهانشاه، متلاشی و در نتیجه کشاکش رقیبان خویشاوند بر سر سلطنت و ریاست ایل، از هم پاشید. اوزون حسن با فتح آذربایجان پایتخت خود را از آمِد (دیاربکر) به تبریز منتقل کرد وعنوان «پادشاه ایران» را به خود گرفت، چیزی که قبل از اوزون حسن رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز انجام داده بود. سی و چند سال بعد نیز اسماعیل، فرزند حیدر، با نام شاه اسماعیل اول صفوی با همان عنوان «پادشاه ایران» در تبریز تاج بر سرگذاشت.

از سوی دیگر قتل پدر اسماعیل یعنی شیخ حیدر به فاصله نسبتا کوتاهی پس از قتل جد او شیخ جنید توسط شیروانشاه در شمال ارس که عامل آق قویونلو بود، فرزندان و طرفداران شیعه و علوی شیخ حیدر را در راه کسب قدرت جری تر نمود.

باقیمانده های حکومت آق قویونلو که از افزایش نفوذ سیاسی و مذهبی صفویان به هراس افتاده بودند، سه فرزند شیخ حیدر، سلطان علی که پس از مرگ حیدر مرشد جدید صفویه و رهبر این جنبش شده بود، ابراهیم و اسماعیل هفت ساله را در اردبیل به اسارت گرفته و در استخر فارس محبوس نمودند. در کشاکش و رقابت خونین بین وارثان حکومت آق قویونلو، سه فرزند شیخ حیدر ابتدا از زندان آزاد شدند. سلطان علی در جریان این کشمکش ها کشته شد. ابراهیم و اسماعیل پنهانی به اردبیل و سپس لاهیجان گریختند. پنج سال بعد اسماعیل در سن دوازده سالگی به عنوان شیخ و مرشد آینده طریقت صفویه تحت حمایت و تعلیم مذهبی، فرهنگی و نظامی فعالین و صوفیان قزلباش قرار گرفت.

دوره جدید تبلیغات و بسیج مذهبی و نظامی شروع شده بود. همگی دو سال بعد، اسماعیل، به دنبال بسیج پیروان سرسپرده خود از میان قبایل ترکمن آناتولی، عراق و سوریه، در تبریز تاج بر سر نهاد، خود را «پادشاه ایران» اعلام کرد و شیعه دوازده امامی را مذهب رسمی ایران اعلام نمود.

از این تاریخ تا سیزده سال بعد (920ق/1514م) دوره اصلی و تعیین کننده ای برای صفویان به شمار می رفت تا حکمرانی بر اکثر ولایات ایرانی را به دست آورند، باقیمانده نیروهای آق قویونلو و قراقویونلوو همچنین قبایل ترک زبان و نیروهای مسلح آنان را به طرف خود جذب کنند تا توان رویاروئی با دولت نوپای عثمانی را به دست آورند. نبرد چالدران ( آذربایجان غربی) در شمالی ترین ولایت مرزی میان ایران و ترکیه کنونی نقطه اوج این رویاروئی بود.


[1] Malgorzata Dabrowska: Uzun Hasan’s Project of Alliance with the Polish King (1474), pp. 171-185

[2] Roemer: Ibid., 339; Fragner: Shah Ismail’s Farmans and Seneds, pp. 38-39

مثلا ن. دو نامه سلطان سلیم عثمانی به سلطان الوند آق قویونلو که در آن سلطان سلیم، الوند را «شهنشاه ایران» می نامد (عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران 2536، صص. 700-707).

[3] شیروانشاهان پس از اسلام بر بخش مسلمان شمال ارس حاکم شدند و با فراز و نشیب معینی تا تاسیس سلسله صفویان در حکومت شیروان و اران (جمهوری آذربایجان کنونی) بودند. آنها بزودی نام های ایرانی گرفتند و فرهنگ و ادب ایرانی را ترویج نمودند. نظامی گنجوی و خاقانی شروانی برجسته ترین شاعران این دوره بودند. شیروانشاهان از قرن نهم تا اوایل قرن شانزدهم گاه به صورت مستقل و گاه به عنوان عامل حکومت های بزرگ تر منطقه مانند ایلخانان و آق قویونلوها حکمرانی نمودند.

[4] ابن بزاز اردبیلی: صفه الصفا، ص 70.

ادامه دارد (در فصل بعد: صفویان و احیای ایران)


«موج سوم حکمرانی ترکمن ها» و صفویان

شاه اسماعیل اول صفوی

مینورسکی از یک دوره تقریبا پانصد ساله حکمرانی ترکمن ها در تاریخ ایران سخن می گوید. بنظر او این دوره از سه مرحله عبارت بوده است: مرحله نخست که در سال 1040 م. با غلبه اولین سلطان سلجوقی طغرل بیک بر سلطان مسعود غزنوی  و فتح نیشابور آغاز شد. مرحله دوم عبارت بود از حکومت قراقویونلو ها و آق قویونلوها و بالاخره مرحله سوم که از اوایل دوره صفوی و تاجگذاری شاه اسماعیل در سال 1501 آغاز یافت.[1] بنظر میرسد از این دیدگاه، پایان این دوره حکمرانی ترکمن ها در ایران بخصوص در دوره شاه عباس کبیر یعنی حدودا صد سال بعد بوده است. در این دوره قبایل ترکمن (و برخی قبایل و طایفه های دیگر) که مجموعا نام قزلباش را گرفته و در به قدرت رسیدن شاه اسماعیل اول نقشی کلیدی ایفاء کرده بودند، به عنوان پاداش خدمت خود، حکومت اغلب ایالات ایران و مقامات مهم لشکری و درباری را بدست گرفتند، اما به تدریج یکجا نشین شده و در مجموعه قومیت و فرهنگ ایرانی استحاله یافتند و در نهایت مقام و نفوذ ممتاز خود در حکومت را که به درجه یکه تازی رسیده بود، از دست دادند.

موضوع حاکمیت های محلی قبایل ترکمن (و غیر ترکمن) در سرزمین های مختلف ایران و به تدریج استحاله آنان در مجموعه ملیت جدید ایرانی در دوران پسا عربی و پسا ترکی دارای اهمیت بزرگ سیاسی و اجتماعی است. از این جهت این موضوع به دنبال بررسی کلی سلسله صفویان و به طور جداگانه به بحث گذاشته خواهد شد.

برآمدن صفویه

جنبش صفویه که در اواخر قرن پانزدهم حکومت آق قویونلو و باقیمانده های قراقویونلو ها را سرنگون کرده و در نهایت با تاسیس دودمان صفوی ایران را از نظر سیاسی و مذهبی متحول نمود، در آذربایجان ریشه گرفته، رشد نموده بود.

دویست سال پیش از تاجگذاری شاه اسماعیل اول، طریقت عرفانی صفویه در اردبیل از طرف شیخ صفی الدین اسحاق (1252-1334 ق.) بنیان گذاری شد که نخستین مرشد این طریقت بود و نام طریقت نیز از اوست. صفویه در ابتدا طریقتی عرفانی بود که مانند صد ها زاویه و طریقت دیگر بعد از حمله مغول به وجود آمده بود. آنان زهد و عبادت را در پیش گرفته بودند  و اگرچه از ابتدا در پی تحکیم نفوذ مذهبی و دنیوی خود بودند، اما مستقیما در امور سیاسی زمان خود یعنی حکومت های  ایلخانی و تیموری مداخله نمی کردند.  مرشدان صفویه در نظر مریدان خود دارای صفات ماوراء طبیعی و معجزات بودند.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و با کمک فرزند و جانشین او، شیخ صدرالدین موسی، نوشته شده، «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نسَب جد بزرگ شیخ صفی «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود.[2]  از این جهت بسیاری مورخین شیخ صفی را اصالتا به کردستان منسوب شمرده اند. به نظر احسان یارشاطر شیخ صفی ایرانی تبار، فارسی زبان و سنی مذهب بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده و دوزبانه بوده اند.[3]

نوادگان شیخ صفی و بخصوص شیخ جنید و شیخ حیدر (پدر شاه اسماعیل) که طبق سنت مرسوم، رهبری طریقت را بر عهده گرفتند، از دو نظر سمت و سوی جنبش صفویه را تغییر دادند. اولا از نظر سیاسی، این مرشدان طریقت و نمایندگان آنان که «خلیفه» نامیده می شدند، هدف مشخص به دست آوردن حکومت حتی از راه نظامی را در پیش گرفتند و ثانیا از نظر مذهبی، آنها از دوره جنید به بعد به شیعه دوازده امامی و غالی گرویدند که به امامان شیعه و حتی مرشدان طریقت خود عملا مقام الوهیت قائل بود. اگرچه خود شیخ صفی به قول اکثر پژوهشگران سنی مذهب بوده و ادعای سیادت نداشته، جانشینان بعدی او و بخصوص شاه اسماعیل خود را مستقیما منسوب به آل علی می شمرد («آنام دیر فاطمه، آتام علی دیر» یعنی مادرم فاطمه و پدرم علی است).  مریدان شیوخ صفوی کشته شدن در راه امامان شیعه و «نمایندگان» آنان یعنی جنید، حیدر و بعد ها اسماعیل را «شهادت» و راه وصول به «جنت اعلی» می شمردند. مرشدان نیز ظاهرا بر این باور بودند که به راستی «ظل الله» یعنی سایه خدا و نماینده امام غایب بر روی زمین هستند. مثلا شاه اسماعیل در اشعار ترکی خود بار ها امام اول شیعیان علی بن ابیطالب را به عنوان مقامی الهی ستوده، او را «حق» و «کردگار» و خود را «حقین سری» (سرِحق) نامیده و یا مریدانش را به سجده در مقابل خود وا داشته است. این قبیل نمونه ها از سوی بسیاری مورخین به عنوان نشانه های آشکار ادعای الوهیت تعبیر شده است.[4]  

قزلباش ها

جنید و حیدر شخصا طی سفرهای متمادی در آذربایجان، قفقاز و شرق آناتولی به بسیج و تعلیم مذهبی و نظامی طرفداران خود پرداختند. پشتوانه مردمی آنان اساسا ایلات ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد در این مناطق مسکون شده و به تدریج به صورت نیروئی سیاسی در آمده بودند. این گروه های ایلاتی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان قدرت چندانی برای عرض اندام مستقل سیاسی نداشتند، اما همزمان با فروپاشی آخرین حکمرانان تیموری در غرب ایران و شرق آناتولی وارد صحنه سیاسی منطقه شدند. دو گروه بندی اصلی این ایلات، قراقویونلو ها و آق قویونلوها بودند که در فصل گذشته به آن اشاره شد. مهم ترین ایلات ترک زبان اغوز که تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی مرشدان، خلیفه ها و مریدان صفوی قرار گرفته بودند و بعد ها بدنه نظامی لشکریانی را تشکیل دادند که شاه اسماعیل و سلسله صفوی او را بر سر کار آورده و تا مدت ها آن را محافظت نمودند، عبارت بودند از شاملو، استاجلو، تکه لو، بیات، روملو، قاجار، قرامانلو، افشار، ذوالقدر و تیره های مختلفی از ایلات  دیگر اغوز. به گفته مورخین، همه آنان ابتدا به غرب ایران، آناتولی، عراق عجم و شام مهاجرت کرده بودند، اما بعد ها اساسا با تشویق و ترغیب صفویان )و بنا به روایات دیگر ابتدا با تشویق تیمور لنگ و دیرتر آق قویونلوها) به ایران باز گشتند.[5] بدون شک اختلافات گروه های ایلاتی نامبرده با حکومت نوپای عثمانی نیز که در پی تحکیم قدرت دولتی خود و کاهش مناسبات و اصول زندگی عشیره ای و ایلاتی بود، در روند «بازگشت به شرق» این ایلات نقش مهمی داشت[6]. رزمندگان این ایلات را که پس از شیخ جنید کلاهی سرخ با دوازده نشان یادآور دوازده امام شیعه بر سر داشتند، «قزلباش» می نامیدند.

این تحولات در دوره ای رخ داده است که حاکمیت تیموری در حال فروپاشی بود، آق قویونلوها و قراقویونلوها سعی به پرکردن جای خالی تیموریان در غرب ایران، قفقاز و شرق آناتولی میکردند و سلجوقیانی که از حدود دویست سال پیش از آن وارد آناتولی یا «روم شرقی» شده بودند، در حال تحکیم دولت جدید عثمانی قرار داشتند. از این منظر که نگاه کنیم، آق قویونلو ها و قراقویونلوها در تلاش خود برای حفظ قدرت در منطقه، هم با یکدیگر در حال رقابت بودند (که بالاخره با غلبه اوزون حسن آق قویونلو  بر قراقویونلوها انجام یافت) و هم در رقابتی جدی با ترکان عثمانی قرار داشتند. برآمدن صفویان که در زمینه کنار زدن قراقویونلو ها و آق قویونلو ها انجام گرفت، نخستین قدم در ایجاد دولت جدید ایران در برابر دولت عثمانی بود. ایلات اغوز ترکمن در این روند نقشی کلیدی داشتند.

مینورسکی می نویسد «در دوره حکومت دو سلسله ترکمن آق قویونلو و قراقویونلو، ایلات ترک زبانی که در زمان سلجوقیان به سوی ارمنستان، شمال عراق، شام و آناتولی رفته بودند، به سمت شرق (یعنی ایران، -م.) بازگشتند. در نتیجه بخش های پراکنده شده مردم واحد اغوز به یکدیگر پیوستند و بدین ترتیب ایران با مشخصات ترکمنی لبریز گردید.»[7] از این جهت، به نظر مینورسکی، «صرفنظر از اینکه صفویان در بیداری ملی ایرانیان چه نقشی بازی کرده اند، چندان بیمورد نیست که اوایل سلسله صفوی را دوره سوم مهاجرت ترکمن ها از غرب به سوی شرق شمرد. اکثریت بزرگ حامیان شاه اسماعیل یکم وابسته به ایلات مستقر در آسیای صغیر (ترکیه کنونی، م.)، سوریه و ارمنستان همراه با مخلوطی از ایلات جدا شده از گروه های به یکدیگر رقیب آق قویونلو و قراقویونلو بودند.»[8]

(ادامه دارد)


زیرنویس ها:

[1] Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, Introduction, p. 30

[2] اردبیلی، ابن بزازاردبیلی: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1373، ص 70

[3] Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopædia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245

[4] مثلا ن. به اشعاری مانند: منم بیر تن، ولی جانیم علی دور (من تنها یک جسم هستم، اما جانم علی است)

من اول سرباز جانبازم، فلک فوقونده دیر داریم (من آن سرباز جانباز هستم که خانه ام در ماوراء فلک است)

آدیم شاه اسماعیل، حقین سری یم (نام  من شاه اسماعیل است، من سر حق هستم)

در این مورد برخی منابع عثمانی و ترکی بی شک زیاده روی کرده و در مقابل، بعضی منابع ایرانی تلاش نموده اند شرایط سیاسی و تاریخی این قبیل نمونه ها را توضیح دهند یا توجیه کنند. مدلل ترین اثری که نگارنده در این باره خوانده، رساله مینورسکی «اشعار شاه اسماعیل یکم» (به انگلیسی، در زیر) است. برای منابع بیشتر ن. پاتس: کوچ نشینی در ایران، ص. 222-224 (در زیر):

Minosrsky: The Poerty of Shah Isma’il I, p. 126a

Potts: Nomadism in Iran, pp. 222-224

[5] Matthee: Safavid Dynasty, in: EIr online, viewed on 13.06.20

[6] ن. جوادی، ع.: قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی، در: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، ص. 66-78

[7]Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, p 188

[8] Minorsky: Ibid.

دیگ هم ‌جوش ایرانی

مقدمه یکی از فصل های کتاب جدید «ترکان ایران و ایران ترکان»

از جلوه های فرهنگ به عنوان پدیده هایی دیرپا یاد میشود. تنها کتیبۀ بیستون نیست که قِدمتش به عصر باستان میرسد؛ بلکه برخی از لطیف ترین اجزاء فرهنگ مادی که مدام در معرض اضمحلال قرار میگیرند نیز گاهی عمرهای هزاران ساله  دارند. نمونه آن بعضی خوراک هاست. مثلا «بورانی» ما میراثی است که سابقه اش را میتوانیم لااقل تا عهد ساسانی دنبال کنیم، زیرا به علت علاقه پوراندخت، ملکۀ ایران، به این غذا بود که چنین نامی شکل گرفت. یا جامه ها بخشی از میراث فرهنگی ما به حساب می آیند. مثلا لباسی که کُرد امروزی میپوشد خود یک این اثر باستانی است. همچنین اند بسیاری از دیگر ویژگی های فرهنگی ما. اساسا ً به این خاطر است که ما به گذشته علاقه نشان میدهیم؛ ظاهرا میخواهیم اجدادمان را بشناسیم، حال آنکه در کنارش دنبال آشنائی با خودمان نیز هستیم.

با این وجود نمیتوان تمامی اجزاء فرهنگ را صلب و غیرقابل تحول دانست، بلکه چونان یک جسم زنده که کارکردهای شگفت انگیزش را در جریان ترکیب پیچیدۀ اجزاء سخت و نرم به اجرا در میآورد، فرهنگ نیز از طریق برهم کنش ماندنی ها، رفتنی ها و دگرگون شدنی ها است که به ایفای نقش در تمامی زوایای زندگی ما می پردازد.

در طول تاریخ، امتزاج اقوام و فرهنگ های مختلف یکی از مهمترین عرصه ها برای این فرایند بوده است. آمیزش ملت ها دورگه هایی نه فقط نژادی، بلکه همچنین فرهنگی به جا میگذارد، فراورده هایی ارزشمند که نفس تنوع را ذیقیمت می سازند. بیهوده نیست که جوامع پیشرفته حدی متعادل از مهاجرت به سمت خویش را تشویق می کنند. »از بسیارى جهات تنوع براى جوامع خوب است. قرار گرفتن در معرض انواع اندیشه ها و کارکردها محرک ابتکار عمل، خلاقیت و کارآفرینى است. تنوع باعث علاقمندى و هیجان مى‌شود. (…) تنوع همچنىن نقشى حیاتى در تاب آوری (ترمیم پذىرى) دارد. زیستشناسان محیطى مى‌گویند مزارع تک محصولى در مقابل بیماری ها به شدت آسیب پذیرند، زیرا در آنها جمعیت گیاهان از فقدان گوناگونی ژنتیک رنج می برد. در واقع تنوع ژنتیک پیشران تکامل است.»[1]

جوامعی چون آمریکا که ملیتشان بر اثر مهاجرت شکل گرفت، تنوع را رمز موفقیت خود میدانند. اندیشمندان، این کشور را به یک «دیگ همجوش»[2] تشبیه میکنند، بوته ای که در آن فلزات مختلف با هم ترکیب و به آلیاژهای قدرتمندتر تبدیل میشوند. اگر در مورد آمریکا توسل به بحث فوق تلاشی برای هویت بخشیدن به یک ملت جدید باشد، جامعۀ ایرانی به راستی دیگ همجوشی بوده که در فرایند چند هزار سال تاریخش، در حالی که دیگر ملت ها می آمدند و می رفتند، بر اثر در هم آمیختن اقوام مختلف نیروهای تازه به حیات خود میافزود. آیا اکنون میشود برخی از اجزاء این آلیاژ را از یکدیگرجدا کرد؟ و اگر ممکن باشد، آیا این کار به آن عنصر منفک شده یا مابقیِ مجموعه سود میرساند؟ پاسخ هر دو سؤال منفی است. حتی پیش از مهاجرت های گسترده از روستا به شهر و از پیرامون به مرکز که از اوائل دهۀ 1340 آغاز شد، تجربیات گواهی میدادند که تلاش برای این تفکیک تا چه حد دردناک است. چرا دردناک؟ چون این کار به معنای صرفنظر از منافع عظیم حاصله در جریان این امتزاج تاریخی بود.

در عین حال این نکته جای بحث و تحلیل دارد که به رغم آن همه خسارت قابل تصور، گرایش های جدائی طلبانه چگونه مخاطب به دست می آورند. مهاجرت  موجب «برخورد فرهنگی» میشود. در اینجا منظور ما از فرهنگ راه حل است. طبعا انسان ها برای رسیدگی به مشکلاتشان مجموعه ای بزرگ و پرجزئیات از چاره های قابل تکرار بسط میدهند، که نامش را «فرهنگ» می گذاریم. این راهکارها وقتی ارزش دارند که مورد تبعیت واقع شوند، لذا فرهنگ ها به منظور همراه ساختن اعضاء جامعه با خود، چه اطفال نوخاسته باشند و چه اقوام نوآمده، از سازوکار «فشار اجتماعی» بهره می گیرند؛ همان چیزی که در فصل قبل تحت عنوان «شهرت بد» با آن آشنا شدیم. ولی آیا این جاده ای یکطرفه است؟ هرگز. نه اثرگذاری و اثرپذیری در یک جهت به فعلیت در میآید و نه سازوکار «فشار اجتماعی». سرجمع این وضعیت به برخورد فرهنگی می انجامد، مقابله ای که اگر وجود نداشت، هیچ ملت و ملیتی خود را از منافع دیگ همجوش محروم نمی کرد. بدین ترتیب انتفاع ملت ها از تنوع به مهارتشان در حل مسئلۀ برخورد فرهنگی بستگی پیدا میکند. جملات فصل قبل را در مورد توصیف ترکان به عنوان «غارتگر»، «بیرحم»، و در عین حال «جنگاور» و «شجاع» و همچنین «زیبا» و «دلربا» به یاد آوریم؛ منظور از مهارت چنین ظرافتی است.

به یک تعبیر این کتاب سعی در ارتقاء این مهارت دارد، تا از جمله در یابیم که طی تاریخ کشورمان چگونه ترک ها ایرانی و ایرانی ها ترک شدند، شاید بتوانیم عناصری از این تجربۀ موفق را در امروز خویش به کار بریم. به عنوان مثال همان گونه که ملاحظه کردیم، کوچ ترکان به ایران در ابعاد خُرد انجام می گرفت، یعنی مثلا یکباره و در یک وهله چند صدهزار نفر اعضای یک قبیله به راه نمیافتادند، یا یک ویژگی قبایل ترک آن بود که در منطقۀ خاصی تمرکز نمی یافتند، بلکه به اقصی ولایات ایران (و سپس به آناتولی) می رفتند و اکثرا پس از مدتی یکجا نشین می شدند. این وضعیتی است که در جریان مهاجرت های گستردە شش دهۀ گذشته نیز مشاهده  می شود. مهاجرت های معاصر البته عمدتا از روستا به شهر و از پیرامون به مرکز انجام می گرفت و می گیرد. ولی در مورد ترک زبانان این مهاجرت ها تنها متوجه مرکز نبوده و نیست، به صورتی که اینک میتوان در هر جای کشور، از چابهار گرفته تا سرخس، با ترکانی مواجه شد که رشته های خاصی از کسب وکار را به اجرا می گذارند و با ترکیب ریز خود در انسجام اجزاء کشور به مثابه چسب عمل میکنند.

مثالی دیگر از عبرت های این تجربۀ موفق نقش اقوام مختلف در تحقق آرزوهای یکدیگر است. با تأسیس دولت صفوی و احیای «ملیتی» که پس از سقوط ساسانیان از هم گسیخته بود،  ترک ها ایرانی تر و ایرانی ها ترک تر شدند،  زیرا در واقعیت بخشیدن به آمال تاریخی همدیگر نقش بر عهده گرفتند. این پیشرفتی بود که در آناتولی نیز با تأسیس دودمان عثمانی روی داد

اما سرگذشت همگرائی و آمیزش ایرانی و ترک به دورۀ مورد بررسی اصلی در این کتاب، یعنی از شکست ایران ساسانی در مقابل اعراب تا حملۀ مغول محدود نمی شود. برعکس، این چند قرن در واقع شاهد تکمیل روندی پرپیچ و خم است که بیش از هزار سال قبل از آن در دشت های شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی میان اقوام ایرانی زبان شرقی (عمدتا سکاها و تخارها) و نخستین ترکان چادرنشین آغاز شد. آن مرحلۀ نخستین همگرائی ایرانیان و ترکان کم وبیش مصادف است با شکست امپراتوری بزرگ هخامنشی از لشکریان اسکندر مقدونی.

 در ادامه این فصل:

  • زبان – و نه نژاد
  • ایرانیان شرقی: سکاها و تخارها، پیش درآمد ترکان نخستین
  • ترک و تاجیک و دولت داری ترکی-ایرانی
  • در دوره مغول ها

برای خرید کناب از ناشر به این لینک مراجعه کنید.


[1]هویت: سیاست هویت کنونی و مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن. فرانسیس فوکویاما، ترجمۀ رحمان قهرمانپور، تهران: روزنه. 1397.

[2] Melting pot

منتشر شد: ترکان ایران و ایران ترکان

ترکان ایران و ایران ترکان (ماوراءالنهر و خراسان از اسلام تا حمله مغول)، نوشته عباس جوادی، انتشارات روزنه، تهران 1401، 92 هزار تومان

همزیستی، همگرایی و امتزاج ایرانی‌زبانان و ترک‌زبانان به چند قرن پیش از میلاد در دشت‌های آسیای مرکزی بر می‌گردد. بعد از اسلام و گشایش دروازه‌های ساسانی، مناسبات ایرانیان با ترکان، هم در سطح دولت‌های اصالتاً ترک ایران و هم با مهاجرت قبایل ترک به ایران تشدید یافت. ترکانی که به ایران آمده بودند از نظر سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با ایرانیان بومی درآمیختند و تبدیل به یکی از اجزاء مهم «دیگ هم‌جوش» قومی ایران شدند که در نهایت به تأسیس دودمان صفوی و احیای «ایرانیت» ایران انجامید. این کتاب شرح سرگذشت همین تحولات از اسلام تا حمله مغول است.

برای خرید از ناشر به این لینک مراجعه کنید

میاندوره ترکمنی

سرزمین های تحت حاکمیت (۱۴۷۸) آق‌قویونلوها

پس از مرگ تیمور­(707 ق/1407 م)  و فرزند او شاهرخ میرزا (847 ق/1447 م) حکومت جانشینان تیمور به ماوراءالنهر، افغانستان و شرق ایران محدود گردید. بخش هائی از ایران و سرزمین های هم مرز ایران و شرق آناتولی تحت حکومت های ایلاتی قراقویونلو و آق قویونلو قرار گرفت که اتحادیه های قبیله ای ترکمن-اغوز بودند.

در فاصله نسبتا کوتاه فروپاشی حکومت های ایلخانان مغول و سررسیدن تیمور در غرب ایران، بین النهرین و آناتولی، قراقویونلوها در مقابل تیمور رفتاری خصمانه پیشه کردند، در حالیکه آق قویونلوها، شاید هم بخاطر همین موضع دشمنان قراقویونلوی خود و یا درک دیگری از نیروی مخرب لشکریان تیمور، روش سازش و حتی خدمت گزاری نسبت به تیمور را در پیش گرفتند. خود اوزون حسن در صفوف لشکر تیموری در نبرد آنکارا بر علیه عثمانیان شرکت نمود و به دنبال شکست ترکان عثمانی، تیمورحکومت دیاربکر را به عنوان پاداش به او سپرد. اما مرگ تیمور مانند همان نمونه امپراتوری های ایلاتی آسیای میانه شیرازه امپراتوری را در هم ریخت، زیرا تیمور نیز مانند دیگر امپراتور های قبیله ای، همه ایالات و ولایات زیر دست خود را بین فرزندان و معتمدان زیردست خود تقسیم کرده و به آنها اختیارات مطلق حکومت داده بود، در حالی که پس از مرگ امپراتور میراث خواران او نسبت به هیچ کس دیگری احساس مسئولیت و وفاداری نمی کردند. در چنین شرایطی بود که قراقویونلو ها و آق قویونلوها از فرصت استفاده نموده و خلاء حکومت را در این سرزمین ها پر نمودند، بی خبر از آنکه حکومت های خود آنان نیز بزودی به همان سرنوشت دچار خواهد شد.

منطقه

تجسم نقشه جغرافیائی-سیاسی بعد از مرگ تیمور و شاهرخ از نظر درک ساده تر این دوره مهم است. ماوراءالنهر و خراسان برای مدتی هنوز تحت حکمرانی نوادگان تیمور قرار داشت که با یکدیگر در حال رقابت و جنگ قرار داشتند. در این شرایط دو اتحادیه ایلاتی موسوم به آق قویونلو و قراقویونلو که در زمان سلجوقیان به ایران، آناتولی و شام مهاجرت کرده بودند، از خلاء سیاسی استفاده کرده و بخش هائی از ایران؛ عراق و شرق آناتولی را تحت حکمرانی خود درآوردند. در اواسط قرن پانزدهم یعنی مقارن با سال 1450م منطقه ای شامل آذربایجان (قراباغ، نخجوان، تبریز، ماکو، میانه، سلطانیه) و عراق عجم (موصل، اربیل، بغداد) با مرکزیت تبریز تابع حاکمیت جهانشاه قراقویونلو و سرزمین های غربی تری از ارضروم تا سیواس در شمال و دیاربکر، اورفا و ماردین درجنوب با مرکزیت دیاربکر تحت حاکمیت سلطان اوزون حسن آق قویونلو قرار داشت. (سرزمین های مرکزی و غربی آناتولی تحت تصرف ترک های عثمانی در آمده بود. در سال 1453 سلطان محمد عثمانی معروف به «فاتح» فسطنطنیه پایتخت روم یا استانبول کنونی را تصرف نمود.)

علت نامگذاری دو اتحادیه ایلاتی قراقویونلو و آق قویونلو به غیر از آنچه که آشکار است، یعنی احتمالا «ایلات صاحب گوسفندان سیاه» (قرا-قویونلو) و «ایلات صاحب گوسفندان سفید» (آق-قویونلو) دقیقا روشن نیست. اما این نامگذاری نباید ما را به تصوراتی سوق دهد که آنها خویشاوند یا متحد یکدیگر بودند. بر عکس، مانند هر اتحادیه ایلاتی که در آسیای میانه دیدیم، این دو اتحادیه، هم با یکدیگر، هم با دیگر ایلات دور و نزدیک و هم در داخل خود در حال کشمکش و رقابت مدام قرار داشتند.  به همین جهت نظام سیاسی، حیطه حکمرانی و همچنین ترکیب قومی و فرهنگی آنان پیوسته متغیر بود. بین این دو اتحادیه و در جوار آنها حاکمان محلی و به عبارت معاصر «جنگ سالاران» کوچک تر حکمرانی می کردند. همه این اوضاع ناآرام، آسایش و زندگی مردم و همچنین کشاورزی و تجارت را مختل کرده بود، چیزی که در دیگر سرزمین های باقی مانده از امپراتوری های ایلاتی مغول و تیمور نیز قابل مشاهده بود. تاریخ نگار ترک (ترکیه) خلیل یینانچ این دوره را مرحله «ییماری اجتماعی» نامیده است. [1] این همان دوره ای است که «جنگیان مزدور و ماجراجویان، عنان قبایل کوچ نشین و دسته های اشرار را به دست گرفته  و زندگی اقتصادی شهر ها و روستا ها را به هم میزدند و اغلب گذران مردم را کاملا ساقط میکردند.»[2]

اطلاعات دقیقی در باره ریشه این دو ایل در دست نیست، اما میدانیم که قبل از تیموریان در منابع نامی از این دو اتحادیه ذکر نشده است. این را هم میدانیم که اغوزهای وابسته به آق قویونلوها و قراقویونلو ها بخشی از قبایل ترکمن و اغوز بودند که از دوره سلجوقیان به بعد ابتدا به ماوراءالنهر و خراسان و مدتی بعد بخصوص به آذربایجان، قفقاز، آناتولی و شمال عراق و شام آمده و ضمن دست اندازی به شهرها و روستا ها، مراتع  و زمین های کشاورزی مردم بومی را تصرف می کردند. دسته های مسلح آنان به دنبال فروپاشی حکومت ایلخانان و تیموریان از خلاء قدرت استفاده نموده حکومت این سرزمین ها را به دست خود گرفتند.

رویمر می نویسد: «در سرزمین هائی که تحت تصرف این دو اتحادیه ایلاتی بودند، مانند دوره های قبل، غالبا مردم یکجا نشینی عبارت از ارمنی ها، کُردها، آرامی ها و اعراب می زیستند و در ابتدا نه چندان گروه های ایرانی.»[3] او چنین ادامه میدهد: «شکی نیست که گروه های مردم بومی از طرف ترکمن ها مورد استثمار و ستم فراوان قرار گرفتند، اما مردم بومی هیچ گاه از سرزمین های خود رانده نشدند و یا محو و نابود نگشتند. احتمالا افراد و خانواده های علیحده و گاه حتی گروه های به مراتب بزرگ تری قربانی شرایط آن دوره شده، خانه های خود را ترک نموده و یا با اعضای ایلات ستمگر ازدواج کرده اند. اما مشخصات قومی مردم عموما بدون تغییر باقی ماند، در حالی که گروه های بومی مزبوربا حاکمیت ترکمن ها کنار آمدند و در محل زندگی خود باقی ماندند، چنانکه در بعضی موارد امروزه هم باقی مانده اند. آنچه که دررابطه با نقش این گروه های مردم بومی درتحولات سیاسی باید نظر گرفت، این است که آنها به جز بعضی موارد استثنائی، نقشی در این تحولات نداشتند وصرفا شاهدان حوادث رنج آوری بودند که در مجموع به هیچ صورت نمی توانستند در آن دخالتی داشته باشند.»[4]

ایلات قراقویونلو و آق قویونلو غالبا زندگی چادرنشینی داشتند، گله داری میکردند و از این جهت به دنبال چراگاه های مناسب برای گوسفندان و دیگر چارپایان خود بودند. روند مزبور با تشنج میان این قبایل و مردم بومی و در عین حال به تدریج آمیزش این دو گروه با یکدیگر و مردم بومی و به طور همزمان یکجا نشین شدن قبایل ترکمن همراه بود. احتمال میرود که دستکم برخی از طایفه های مهم آق قویونلو (مانند بایندیر) و قراقویونلو (مانند بهارلو) از دوره سلجوقیان درسرزمین های میان ایران و آناتولی مسکون شده بودند.

قراقویونلو

قراقویونلوها از قرن دوازدهم به بعد غالبا در آذربایجان، شرق آناتولی و همدان به سر می بردند. در دوره سلجوقیان نام رؤسای قبیله قراقویونلو در رابطه با روستای «بهار» در شمال همدان یاد می شد و به همین جهت آنها را «بهارلو» یا «باران» می نامیدند. بنظر مینورسکی، تیمور قراقویونلو ها را از شام (سوریه) به ایران و بخصوص همدان و فارس آورد. به همین جهت برخی  منابع آنها را شاملو و «عرب» هم نامیده اند.

اصولا بسیاری از قبایل و طوایف ترک بر پایه اقامتگاه اصلی و نهائی آنان در جریان کوچ های این قبایل و یا نام رؤسای آنان نامیده می شدند (مانند شاملو، روملو، زیادلو). امروزه نام بسیاری از ولایات آناتولی و آذربایجان یادآور طایفه ها و تیره هائی از قبایل ترک زبان است که در قرون یازدهم تا پانزدهم از آسیای مرکزی و بعدا خراسان به این سرزمین ها کوچ کرده و مسکون شده بودند.

تا اواخر قرن سیزدهم قراقویونلوها بر منطقه ای از شمال عراق تا ولایات همجوار با دریاچه «وان» حاکم شده بودند. آنها پس از مرگ تیمور به سرعت بر آذربایجان که مرکز تیموریان بود، مسلط شدند. اما تا تسلط بعدی صفویان و عثمانیان بر ولایات شرقی و غربی این منطقه، حکومت این سرزمین ها و از جمله آذربایجان و شرق آناتولی میان جانشینان تیمور، قراقویونلو و نیروی رقیب آنان یعنی آق قویونلو دست به دست می گشت.

آق قویونلوها

آق قویونلوها ابتدا در ولایات شمالی و جنوبی دیاربکر در جنوب شرق ترکیه کنونی مستقر شده بودند. در سال 1403 آق قویونلو ها در حملات تیمور علیه سلطان بایزید عثمانی شرکت نمودند. احتمالا یک انگیزه آن این بود که لشکریان عثمانی قبلا از رقیب آنان یعنی قراقویونلوها پشتیبانی نموده بودند. پس از شکست جهانشاه قراقویونلو از اوزون حسن آق قویونلو، حکومت قراقویونلوها رو به زوال گذاشت و زمینه برای رشد قدرت آق قویونلوها، دستکم برای مدتی نه چندان طولانی، فراهم شد. آق قویونلوها که تبریز را پایتخت خود قرار دادند، بخصوص در دوره اوزون حسن و جانشینان او سلطان خلیل و سلطان یعقوب، علاوه بر آذربایجان، بر فارس و کرمان مسلط شدند وحاکمان بسیاری ولایات دیگر ایران نیز حاکمیت آق قویونلو را دستکم به صورت رسمی قبول نمودند.  به نظر برخی تاریخ نگاران حکومت آق قویونلو برای نائل شدن به این گسترش قدرت در ایران، از نیروهای ایلاتی قراقویونلو نیز استفاده کرده و حتی بسیاری از ترکمن های عراق و شام را به ایران گسیل نموده است. به نظر ولادیمیر مینورسکی این روند به نوعی اتحاد دوباره بخش هائی از همان مردم اغوز بود که در دوره سلجوقیان به سرزمین های فتح شده پخش شده بودند و در نتیجه آن «اشباع ایران با عناصر ترکمنی افزایش یافته است.»[5] بسیاری از فرستاده های غربی از جمله پادشاهی ونیز به ایران دوره آق قویونلو، طرز زندگی و رفتار و نقش اجتماعی و فرهنگی این قبایل ترکمن و اغوز در مناطق مختلف ایران از جمله آذربایجان را شرح داده اند.

یک نشانه بارز همگرائی و آمیزش  ایرانیان بومی و قبایل و ایلات اغوز تغییر تدریجی زبان نخست و شفاهی مردم در آذربایجان و مناطق همجوار آن است، چیزی که قبلا در مورد آسیای مرکزی و ماوراءالنهر (از جمله خوارزم و سغد) نیز به آن اشاره کرده بودیم. به نظر تاریخ نویس ترک ترکیه فاروق سومر تغییر زبان نخست و شفاهی مردم آذربایجان از فارسی (پهلوی آذربایجان یا آذری) به ترکی در سه مرحله انجام یافته است: یکم: دوره سلجوقیان، دوم: دوره مغول و سوم: دوره بعد از مغول ها (قراقویونلو، آق قویونلو و صفوی.) طبق همین نظریه،  در دو دوره نخست، ایلات ترک اغوز به سوی غرب (آذربایجان و آناتولی) سرازیر شدند و در دوره سوم  مهاجرت معکوس همین اقوام و قبایل به ایران انجام گرفت. بنا به این مورخ ترک و همچنین پیتر گلدن، مرحله سوم این تحول یعنی دوره «مهاجرت معکوس» به ایران، نقشی اساسی در تغییر یا «دگرگشت» زبان شفاهی آذربایجانیان ایفاء کرده است و این مهاجرت ها ضمنا در جریان اختلافات با دولت عثمانی، زمینه تاسیس دولت صفوی در ایران را فراهم نموده است.[6]

احتمالا از اواخر دوره ایلخانان مغول، مشخصا حکومت غازان خان و سلطان محمد خدابنده (اولجایتو) که تخت گاهشان در تبریز و سلطانیه بود، زبان ترکی (شامل همه لهجه های آن مانند اغوزی، قپچاقی و قارلوقی) به عنوان زبان شفاهی در بین سرآمدان حکومتی و لشکری رایج شده بود.[7] در این دوره و بخصوص دوره های بعدی آق قویونلو ها و قراقویونلوها گروه های مغول (مانند جلایر و سولدوز)  و همچنین گروه های غیر اغوز ترک  مانند اویغور، قپچاق و قارلوق نیز که به آذربایجان و آناتولی شرقی آمده بودند، گویشور ترکی اغوزی شدند.  زبان شفاهی مغولی نیز در بین قشر محدودی از حکومتداران ایلخانی رایج بود، اما فارسی همچنان زبان کتبی و دولتی ایلخانیان و سپس آق قویونلو ها و قراقویونلو ها به شمار می رفت.

مطالعه «عرضنامه» یا شرح سان ارتش سلطان اوزون حسن آق قویونلو که احتمالا در سال 881/1476 به فارسی نوشته شده، از نظر درک مناسبات قومی و فرهنگی و همگرائی ایرانیان و ترک زبان ها که به عنوان سلطان یا قبایل کوچ نشین به ایران آمده بودند، بسیار جالب و آموزنده است. نویسنده «عرضنامه» یعنی جلال الدین دوانی زمان سان ارتش، خود در محل سان که در «بند امیر» واقع درجنوب تخت جمشید بوده، حضور داشته و این گزارش را به امر سلطان خلیل یکی از پسران اوزون حسن نوشته است. مقدمه «عرضنامه» با آیاتی از قران کریم و ستایش سلطان خلیل شروع میشود که در آن جلال الدین دوانی سلطان خلیل را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» مینامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان می نویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است.» مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را می دهد: «ظاهرا منظور نویسنده این است که سلطان خلیل هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود و نسب اش به تور پسر فریدون میرسید. مطابق عقاید عامه این شاهزادگان با پیشدادیان (جمشید و غیره) مربوط میشوند.»[8] طبق اساطیر ایرانی که شاهنامه فردوسی هم بر آن تاکید کرده، تور یکی از شاهزادگان ایرانی بود که به «توران» در آنسوی رود آمو رفته، پادشاهی مجزای خود را تاسیس نمود.

اصولا از زمان غزنویان و بخصوص در دوره سلجوقیان و حتی اتابکان که نخستین پادشاهانشان ترک و منشاء اصلی آنان آسیای مرکزی بود، کوشش تاریخ نویسان و خواجگان و دبیران دربار که اغلب ایرانی بودند، بر آن بود که برای مدح و ثنای سلاطین خود که همگی ترک زبان بودند، آنها را به نسل بومی و باستانی ایرانی مانند جمشید و انوشیروان وصل کنند و این کوشش احتمالا به آن خاطر بکار می رفت که مورد خوشایند این سلاطین بود. به همین ترتیب می بینیم که مثلا اتابکان، سلجوقیان ترکیه و یا شیروانشاهان شمال ارس به فرزندان خود یعنی سلاطین بعدی، کمتر نام های عربی و اسلامی، بلکه بیشتر نام های ایرانی و فارسی (مانند جمشید و خسرو، منوچهر، رستم) می دادند. در دوره صفویه این سنت تا حدی ادامه یافت.

جالب است که سلجوقیانی که زمان امپراتوری روم به آناتولی رفته حاکمیت خود را در آنجا نیز برقرار کردند هم مدتها از طرف تاریخ نویسان وفادارشان بعنوان نوادگان امپراتوران رومی–یونانی معرفی می شدند و حتی در یکی دو قرن نخست بعد از ورود سلجوقیان به صحنه امپراتوری روم، در سکه های سلجوقی این دوره نقش صلیب مشاهده می شود.

مینورسکی در باره ترکیب قومی در لشکر آق قویونلو می نویسد: «مشکل است از لحاظ نژادی در باره افراد این لشکر بحث کرد. مسلما «بوی نوکران» ترکمن بودند و قسمت اعظم جنگجویان از این نژاد بودند، گرچه حتما عناصر دیگری نیز وجود داشته است. پدر زن سلطان خلیل امیر سهراب که فرمانده کُردهای چامیشقزاق بود، به احتمال زیاد افراد قبیله خود را به همراه داشت. خدمه را بی شک از میان رعایا انتخاب میکردند. دوانی بطرز جداگانه نام 340 امیر کُرد و 350 سرکرده قبیله (لُر) شول را ذکر میکند.»[9] البته این ارقام مربوط به لشکر ایالتی آق قویونلو ها در ایالت فارس است. اما بنظر می رسد در ایالات دیگر هم وضعی مشابه با تصویری مشابه وجود داشته، یعنی اکثر سپاهیان ترک و بخشی از آنها کُرد بوده اند. مناصب کلیدی نظامی در دربار آق قویونلو و دستگاه لشکری اساسا از قبیله اصلی آق قویونلو یعنی بایندیر بودند و منشیان، خواجه ها و بخشی از مستوفیان، ایرانی بودند.

در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «تات» یعنی مردم بومی) تفکیک می شد. در اواسط دوره صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی تمایز بین «ترک» به معنای وابستگان قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین می رود و تعبیر «ترک» از معنی قومی، تباری و منسوب بودن جغرافیائی به آسیای مرکزی دور گشته و به معنی «ایرانی ترک زبان» به کار برده میشود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که در دوره صفویان (بخصوص به دنبال اختلافات مذهبی-سیاسی با دولت عثمانی) قبایل ترک زبان دیگر با مردم بومی ایران اختلاط می یابند و خودشان ایرانی میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار داشته است. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم می خورد و در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا بعد ها دکتر مصدق را از نظر قومی ترک نامیده و از بقیه ایرانیان تفکیک نمی کرد.

در آناتولی یعنی امپراتوری بیزانس شرقی (روم) سابق هم وضعی مشابه مشاهده می شود، اما در اینجا بیشتر از آق قویونلو های آناتولی، شاید «بیک لیک» ها و یا خان نشین های آناتولی و خود سلسله عثمانی هست که بین بیزانس سابق و عثمانی نقش پُل و مرحله گذار را بازی می کند طوریکه در آنجا هم اقوام و قبایل کوچ نشین ترک زبان با مردم بومی آناتولی امتزاج یافته و «ملت جدید» «ترک–عثمانی» را بوجود می آورند که اگرچه زبان رسمی اش در ابتدا فارسی و دیر تر ترکی عثمانی بود، ولی ترکیب قومی و «نژادی» اش مختلط است.

قرون چهاردهم و پانزدهم دوره فروپاشی و شکل گیری های جدید قومی و قبیله ای در سرتاسر سرزمین هائی سابقا چنگیزی و تیموری بود. در این مدت از سیبری تا آسیای مرکزی، شمال دریای خزر و دریای سیاه و حتی مصر دوره مملوکیان مصر، خان نشین های کوچک و بزرگ جدیدی از سوی ازبکان، قزاق ها، قرقیزها، تاتارها تشکیل شدند که زمینه های اولیه دولت های بعدی پیشا مدرن کنونی بودند. در شرق آناتولی، در امتداد مرز بیزانس (آناتولی) خان نشین های ترک زبان موسوم به «بیکلیک ها») ایجاد شدند. این خان نشین ها از نظر قومی و زبانی مختلط بودند. در ایران، آناتولی، شمال عراق و شام گروه های حاکم عبارت از اغوزهای ترکمن و دیگر گروه های ترک زبان و به درجه کمتری مغول بودند که زبان نوشتاری و کتبی آنها تا مدت ها همچنان فارسی بود [10] و به تدریج در محیط و شرایط جدید دوری از دولت داری ایرانی، به ترکی عثمانی تبدیل شد.

بدون شک در کنار موضوع زبان، همگرائی و آمیزش قومی و تباری نیز جنبه مهم و دیگری از تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان را تشکیل میدهد. اما چنانکه پیش تر نیز ذکر شد، در این نوشته دقت اصلی ما به موضوع همگرائی زبانی و فرهنگی ایرانیان و ترکان است. با اینهمه، در فصل های بعد به این موضوع و همچنین پدیده جالب احیای اندیشه ایرانیت و ایرانشهری در هزار سال دوره سلطنت ترک زبانان در ایران نیز به طور خلاصه خواهیم پرداخت، چرا که به باور نگارنده این نیز جلوه دیگری از همگرائی ایرانی زبانان و ترک زبانان و تبدیل آنان به ملت پیشا مدرن ایرانی در دوره صفوی است.

(ادامه دارد)

فصل قبلی: دوره تیموری در این لینک


زیرنویس ها:

[1] Yinanç: Akkoyunlular, s. 258

[2] Roemer: The Turkmen Dynasties, in: Cambridge History of Iran, vol. 6, p. 154

[3] Ibid.

[4] Ibid.

[5] Minorsky: Tadhkirat al-Muluk, p. 188

[6] Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, s. 429-447  

[7] Sümer: Oğuzlar, s. 143-145

[8] «مینورسکی: پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس، در: مجله بررسی های تاریخی» (شماره 6، سال سوم، دی ماه 1347)، ص. 187-195

[9] همانجا

[10] Korkmaz, Z.: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri,1984, PDF, viewed on 12. June 2020

دوره تیموری در روند همگرائی ایرانیان و ترکان


امپراتوری تیمور در اوج خود، حدود سال 1400 م.

عاقبتِ امپراتوری پهناور چنگیزی همان بود که قرار بود در چنین نظام «خان خانی» بشود:  جنگ پسران و نوادگان چنگیز و نزدیکان آنان بر سر هر اولوس، هر شهر و ولایت. اولوس چاغاتای  هم از این قاعده مستثنی نبود. به غیر از یکجا نشینان کشاورز و شهری که اغلب ایرانی زبان بودند، در میان قبایل چاغاتای آنها که به شهرها نزدیک تر بودند (اساسا در غرب)، بیشتر تحت تاثیر اسلام قرار داشتند و قبایلی که از شهر ها دورتر بودند (اساسا در شرق) نسبت به اسلام و شهرنشین ها احساس بیگانگی میکردند. در این مناطقِ نزدیک تر به چین، قشر حاکم  قبایل، مسلمان شده یا به اسلام تمایل یافته بود، اما بدنه قبایل هنوز یکتا پرست نبود.[1] مقارن با سال 1350 اولوس «چاغاتای» عملا به دو بخش تقسیم شده بود: بخش غربی شامل سمرقند، بخارا، تاشکند و کابل  به «اولوس چاغاتای» معروف شده بود و بخش شرقی شامل کاشغر و تورفان  «موغولیستان» نامیده میشد. در واقع مردم این منطقه غالبا نه مغول، بلکه ترک یا مغول های ترکی زبان بودند.[2]

در چنین شرایطی بود که تیمور در اولوس چاغاتای، نزدیکی «شهر سبز» (جنوب ازبکستان کنونی) در قبیله ای مغولی الاصل و ترک زبان شده به نام «بارلاس» به دنیا آمد. در آن دوره چندین تن از جانشینان چنگیز در حال جنگ و گریزی بی پایان با یکدیگر و غارت مردم بودند.  تیمور از این وضع به عنوان فرصت خوبی جهت تفرقه انداختن بین جنگ سالاران استفاده نمود و در نهایت خود حاکم چاغاتای شد و از آنجا شروع به فتوحات گسترده ای در سمت غرب نمود.

فتوحات تیمورلنگ (1336-1405) از نظر کشتار و ویرانگری چیزی از حملات چنگیز خان که تیمور میخواست مقلد او باشد، کم نداشت. این فتوحات نیز بیشتر برای چپاول های متناوب بود و نه اشغال و استقرار دائمی.

متصرفات تیمور از ترکستان آسیای مرکزی گرفته تا ایران و عراق، شام و دولت عثمانی در آناتولی که خراج پرداز تیمور شده بود را در بر میگرفت. او حتی سلطان بایزید عثمانی را در سال 1402 در نبرد آنکارا اسیر گرفته و به زنجیر بست. سلطان عثمانی در اسارت فوت نمود، اما تیمور پیر که این بار سودای فتح چین را در سر می پروراند، به شرق روانه شد و در راه چین به مرگ طبیعی از جهان رفت. (از این شکست عثمانی بیش از نیم قرن نگذشته بود که ترک های عثمانی به پیشروی خود در آناتولی و فراسوی تنگه بوسفور ادامه داده، پایتخت روم شرقی قسطنطنیه یعنی استانبول را نیز فتح نمودند.)

تیمور با فرهنگ ایرانی-اسلامی شهرهای آسیای مرکزی آشنا بود، اگر چه لشکریان ایلاتی او در همین شهر ها بار ها کشتار و غارت به راه انداخته و آنها را با خاک یکسان نمودند.

تیمور با خواندن و نوشتن آشنا بود، در کنار زبان مادری اش ترکی آسیای مرکزی، به خوبی فارسی حرف میزد، اما عربی نمی دانست. البته زندگی خود تیمور اغلب در خارج از شهرها و اساسا سوار بر اسب در جنگ و تاخت و تاز گذشت، اما چه وزیران و مشاوران و چه جانشینان او مانند پسرش شاهرخ و نوه اش، اختر شناس معروف جهانی «الغ بک» (اولوغ بیگ) با فرهنگ و سنت ترکی-ایرانی آشنا و مشوق علم و ادب بودند. فرهنگی که در دربار شاهرخ و الغ بک رواج داشت، دوزبانه بود: فارسی و ترکی شرقی ماوراءالنهر که در اولوس چاغاتای به تدریج جا افتاده بود. همین «ترکی چاغاتائی» به تدریج زمینه شکل گیری و رشد زبان معاصر ازبکی شد.

در دوره تیمور قبایل چاغاتائی به درجه بیشتری با فرهنگ ایرانی-اسلامی منطقه جوش خورده و اقشار بیشتری از آنها یکجا نشین و شهری شدند.[3]

شاهرخ و الغ بک گوئیا هم و غم خود را وقف ترمیم نسبی ویرانگری هایی کرده بودند که پدر و پدر بزرگشان تیمور در سرزمین های مسلمانان به بارآورده بود. آنها هر دو در آبادانی متصرفات خود و رواج علم و ادب کوشا بودند. الغ بک حکومت ماوراءالنهر را داشت و پادشاهی ریاضی دان و اخترشناسی برجسته بود که یکی از دهانه های سطح کره ماه به نامش ثبت گردیده است. او مولف کتاب «زیج الغ بک» است که از دقیق ترین تقویم های اسلامی به شمار می رود.

در زمینه ادبیات، بسیاری از مورخین، عبدالرحمن جامی هِرَوی را از برجسته ترین شعرای پارسی گوی قرن پانزدهم می شمارند. جامی که از شخصیت های برجسته طریقت متصوف نقشبندی بود، آثار بسیاری به فارسی و عربی نوشته و مورد حمایت و احترام ویژه آخرین سلاطین تیموری ماوراءالنهر و خراسان بود. نوشته ها و شخصیت جامی نفوذ بسیاری در دنیای شعر و ادبیات جهان ایرانی و ترکی و همچنین محافل ادبی و سیاسی پایتخت های عثمانی و مملوکان مصر و هند برانگیخته بود.

همزمان، علیشیر نوائی، پایه گذار زبان و ادب ترکیک-ازبکی و از امیران و مشاورین برجسته سلاطین متاخر تیموری، مورد حمایت و تفقد جامی قرار داشت و از دوستان نزدیک او به شمار می آمد. هم جامی است که در بیتی در باره علیشیر نوائی چنین سروده است:

او که یک ترک بود و من تاجیک

هر دو داشتیم خویشی نزدیک[4]

نوائی به هر دو زبان  ترکی چغتائی  و فارسی شعر می سرود. او در عین حال با تالیف رساله ای با عنوان «محاکمه اللغتین»[5] (مقایسه دو زبان) در سال 905 ق. (1499 م.) چنین استدلال نمود که «فارسی و ترکیک توانائی های مشابهی دارند، لیکن به نظر میرسد که (در اشعار او، -م.) حتی اگر به زبان چغتایی بیان شده باشند، سنت های فرهنگی ایرانی-فارسی جنبه غالب داشتند.»[6]

در نهایت نمی توان ناگفته گذاشت که در ادامه شکوفائی تاریخ نگاری عمومی و جهانی با نمونه های «جامع التواریخ» رشید الدین همدانی و «تاریخ جهانگشای» عطاملک جوینی در دوره ایلخانی، سنت تاریخ نگاری ایرانی در دوره تیموری ادامه و تحکیم یافت و تاثیر به سزائی بر سرزمین های مجاور مانند هند و عثمانی گذاشت. زبان این آثار غالبا فارسی بود. اما آنگونه که پیش تر نیز ذکر شد، زبان و آثار کتبی ترکی چاغاتائی نیز در دوره تیموری وارد مرحله انسجام و پختگی گردید.

در نیمه دوم قرن چهاردهم حکمرانی تیموریان بخاطر اختلافات شدید و حتی قتل های خانوادگی و همچنین فشار دیگر قبایل ترک و مغول دچار زوال و پراکندگی شد و دایره قدرت آنان عملا به یکی دو شهر از جمله سمرقند و هرات محدود گردید. در سال 1500 اتحادیه ای عبارت از ازبک های قپچاق تحت رهبری یکی از فرماندهان لشکریان مغول بنام شیبک خان بر اغلب سرزمین های ماوراءالنهر (از جمله ازبکستان کنونی) مسلط شد و سران طایفه حاکم تیموری ناچار به فرار گشتند. یکی از آنان «بابُر» نام داشت که پس از مدتی مقاومت عقب نشینی نموده و سپس به هند حمله کرد. در آن دوره در دهلی سلسله ای به نام «لودی» (معروف به «نخستین دودمان هندی-افغانی») بر سر کار بود. آنان جانشینان سلسله هائی عبارت از ترک ها و افغان هائی بودند که مدتی پیش از آن در جریان حمله های سلطان محمود غزنوی و بعد ها تیمور لنگ به هند تاسیس یافته بودند. آنها نیز همان فرهنگ ترکی-ایرانی آسیای مرکزی و غربی را پی می گرفتند. بابُر سلسله لودی را برکنار نموده، به عنوان بنیانگذار سلسله «گورکانیان هند» (یا «موغال») آغاز گر حکومتی در هند گردید که با فراز و نشیب های بسیار تا اوایل قرن نوزدهم برقرار بود.

قبل از هجوم به هند نیز تیموریان خود را در ضمن گورکانیان یا «کورکانیان» (از تعبیر مغولی کورگن یا کورکن به معنی داماد) می نامیدند که احتمالا اشاره ای به نقش تیمور در رابطه با خان های مغول بود.

گورکانیان هند نیز سنت فرهنگی ترکی-ایرانی ماوراءالنهر و خراسان را که با خود به هندوستان آورده بودند، ادامه دادند و آن را با فرهنگ های مردم بومی هند درآمیختند. در این دوره شاعران، معماران، ادیبان  و هنرمندان فارسی زبان بسیاری به هند رفته، باعث رواج سنت و فرهنگ ایرانی-اسلامی در این سرزمین شدند. به گفته کنفیلد در دوره گورکانیان هند هم «حاکمان و سربازان ترک، اما دبیران و اهل هنر و ادب ایرانی بودند. کاربرد زبان در امور فرهنگی نیز به رسم گذشته ادامه داشت: زبان امور دولتی و ادبیات فارسی بود، زبان علوم فارسی و عربی بود،  زبان امور قضائی عربی و زبان لشکریان ترکی بود».[7]

حاکمیت ترک تباران و نفوذ فرهنگ و ادب فارسی در هند از قرن سیزدهم تا پایان قرن هجدهم ادامه داشت. این بیت حافظ شیرازی احتمالا به همین دوره اشاره دارد:

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله میرود

و اما به طور مختصر برگردیم به تحولات ماوراءالنهر پس از شکست تیموریان و بر سر کارآمدن شیبانیان.

ازبک های قپچاق از اولوس «جوچی»  یا «آلتین اوردا» (اردوی زرین) بودند که بعد ها در سرزمین ازبکستان کنونی خان نشین خود را تاسیس نمودند. آنها همه گروه های ترک زبانی را که قبل از آنان به این سرزمین ها آمده بودند و همچنین گروه های ایرانی زبان بومی را تحت تسلط خود درآوردند. همزمان، در بعضی موارد چندی از کوچ نشین های ترک زبان که یکجا نشین می شدند، تاجیکی زبان شدند. این گروه های زبانی و حتی گاه برخی گروه های ترک زبان یکجا نشین شده از طرف ترک هائی که هنوز کوچ نشین بودند «سارت» نامیده می شدند.[8]  متقابلا، برخی لهجه های تاجیکی آنچنان تحت تاثیر ترکی آسیای میانه قرار گرفتند که می توان آنها را «ترک زبان» نامید.[9] در دوره بعد از تیموریان نیز سنت گذشته کاربرد زبان ادامه یافت، به این معنا که نخبگان جامعه دوزبانه (ازبکی-فارسی)، لشکریان ترک زبان و بوروکراسی ایرانی تاجیکی زبان بود. هنوز هم تاثیر فارسی و واژگان فارسی و عربی بر ازبکی معاصر بسیار قوی است و طبق برخی محاسبه ها به بیش از 60-90 در صد میرسد.[10] در مقابل اختلاط زبان تاجیکان با ازبکی نیز روندی فزاینده و نمایان بوده است. برِگل مینویسد: «تحولات زبانی شکل های گوناگون داشته اند. ترک زبان شدن (ایرانی زبانان بومی، -م.) احتمالا در مناطقی روی داده است که  ترک ها در جریان یکجا نشین شدن خود به اکثریت مردم یکجا نشین تبدیل شدند، بخصوص در مناطقی که گروه های قبیله ای ترک ها پرشمار بودند و یکجا می زیستند. در مناطقی که گروه های بزرگ تر تاجیک زبان گروه های ترکیک زبان (بخصوص گروه های پیشا ازبک) را احاطه کرده بودند، ترکیک زبان ها بعضا ایرانی زبان شده اند. یک مورد بسیار رایج دیگر هم دوزبانه شدن گروه های مختلف مردم به شمار میرود که نتیجه اختلاط و آمیزش فیزیکی مردم یا یکدیگر است. (…) گسترش دو زبانگی ترکی-تاجیکی  (…) احتمالا چشمگیرترین مشخصه فرهنگی ماوراءالنهر و فرغانه در این دوره بوده است. پیش از آن، روند مشابهی در خوارزم نیز دیده می شود.» [11]

تحولات زبانی و فرهنگی که در رابطه با آسیای میانه و ماوراءالنهر دیدیم، تا حد قابل توجهی در مورد ایرانِ بعد از ترک ها، ایلخانان مغول، تیموریان و متعاقبین آنان نیز صادق است، اگرچه این تحولات ویژگی های مهم ایران به عنوان کشوری صاحب تمدن و دولتی یکجا نشین، تاریخی طولانی و زبان و فرهنگی مستمر و منسجم را در برداشتند.

با پخش شدن اقوام اغوز و ترکمن به نقاط مختلف منطقه و به ویژه ماوراءالنهر، ایران، قفقاز، خاورمیانه و آناتولی (ترکیه کنونی) نفوذ و گسترش زبان های ترکیک نیز افزایش یافت. گسترش و در عین حال تحول زبان ها و لهجه های ترکی و آمیزش آنان با زبان های مردم بومی منطقه و بخصوص فارسی و عربی را میتوان به طور همزمان و همگام با تحولات تاریخی و سیاسی در این منطقه پی گیری نمود. موضوع گسترش زبان ترکی در ایران، قفقاز و آناتولی را در فصل بعد به  صورت مفصل تری بحث خواهیم نمود. اما فعلا با نگاه کوتاهی به موضوع همگرائی ایرانیان و ترک ها در دوره های پسا تیموری و بخصوص دولت عثمانی و صفوی، سلسله مراتب تاریخی را که شروع کرده بودیم، ادامه دهیم.  

(ادامه دارد)


زیرنویس ها

[1] Golden: Central Asia in World History, pp. 65, 93

[2] Ibid.

[3] Bregel: Ibid., p. 61

[4] Abdullaev, Kamoluddin (2009):Ot Sinʹtsziania do Khorasana : Iz istorii sredneaziatskoi ėmigratsii XX veka. Dushanbe, Irfon

[5] Alisher Nava’i (905/1499): Muḥākamat al-lughatayn, edited and translated by Robert Devereux (1966), Leiden

[6]  Golden: Ibid., p. 98

[7] Canfield: Ibid., p. 18

[8] در مورد «سارت ها» اطلاعات بسیاری وجود دارد. حتی در اواخر قرن نوزدهم در قازان (تاتارستان) مجموعه ای موسوم به «فرهنگ کاربردی لغات سارتی به روسی» منتشر شد که در شالوده واژگانی و دستوری آن ازبکی قدیم با تاثیر بسیار قوی فارسی و عربی نمایان است. برای توضیحات و منابع بیشتر در باره «سارت ها» و «زبان» آنان ن.  
Golden: Iranians and Turks, p. 32

[9] Doerfer: Influence of Persian, p. 239

[10] Golden: Ibid.

[11] Bregel: Ibid., p. 62-63

مغول ها می آیند

نبرد «والیان» میان چنگیز خان مغول و جلال الدین خوارزمشاه منکبورنی (1221 از «جامع التواریخ» رشید الدین همدانی)

(«از سلسله گفتار «از ایران و ترکان و از تازیان»)

در اوایل قرن سیزدهم فتوحات مغول دنیای ایرانیان و ترک زبانان را لرزاند. سردار اقوام مغول تموچین، معروف به چنگیز خان، و نوادگان او با اتکاء به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی خود در سرتاسر اوراسیا، حکومت گسترده ای از چین تا ایران، اوکراین و روسیه را بنا نمودند که پهناورترین امپراتوری ایلاتی تاریخ نامیده شده است.

در شرق مسلمان ابتدا ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومیتی آنان قرار گرفت.

هجوم مغول به ماوراءالنهر و خراسان و مابقی ایران با قساوت، قتل عام و ویرانگری خاصی همراه بود و باعث شد که در این سرزمین ها «سنگ روی سنگ نماند» . امحای منظم جمعیت غیر نظامی در شهرهای شرق ایران بزودی از بلخ، مرو، نیشابورو هرات به ری، قزوین، همدان، مراغه، اردبیل و غیره سرایت نمود و همراه با بایر و ویران کردن اکثر سرزمین های کشاورزی و آبیاری به اوضاعی منجر شد که حتی عطاملک جوینی، تاریخ نگار دوره مغول، در «تاریخ جهانگشای» خود در باره قتل عام های دهشتناک سرداران و  لشکریان مغول نوشت: «هرکجا که صد هزار خلق بود… صد کس نماند.»[1]

فتوحات گسترده و برق آسای چنگیز و جانشینان او در درجه اول بر قساوت و سرعت عمل حداکثری مبتنی بود. احتمالا تعداد خود مغول ها در لشکریانی که به چهار گوشه جهان حمله می کردند چندان زیاد نبود. اما آنها با هر پیروزی، مردان سرزمین های مغلوب را به قتل می رساندند و یا به عنوان اسیر و جنگجو در صف اول حمله های بعدی خود قرار می دادند. این نیز برای اسیران مزبور در عین زنده ماندن، احتمال غارت و غنیمت را به وجود می آورد. با این ترتیب قشری از فرماندهان و امیران (به زبان مغولی «نویان» های) مغولی و ایلخانی به وجود آمد که به زبان مغولی «نؤکؤر» (نوکر) نامیده می شدند. به همین ترتیب اکثریت لشکریان مغول از نظر قومی و زبانی نه مغول، بلکه از دسته های مختلف قبایل ترک و اقوامی عبارت بودند که از سرزمین های اشغالی به لشکر مغولی پیوسته بودند. آنها صرف نظر از تعلقات طایفه ای و قومی خود به زور یا با امید چپاول (و یا هر دو) با وفاداری فرمان بر امرای بالاتر خود بودند.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد، اما نتوانست از ادامه استحاله قومی-فرهنگی و سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها چنان سنت و تجربه ای نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ کشورهای مغلوب، از جمله ایران و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود.  با وجود شدت و حِدّت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[2]

پس از ویرانگری ها و کشتار های بی حساب، زمانی که حکومت سرداران مغول و ایلخانی تثبیت شد  و هرگونه صدای مخالف سرکوب و محو گردید، ثبات و امنیتی نسبی در سرزمین های آسیای مرکزی، ماوراءالنهر و ایران و غربی فراهم گشت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  برخی تاریخ نگاران از تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود نوشته اند. اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[3] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

در ماوراءالنهر و سرزمین های ایرانی، اکثر سربازان و حتی فرماندهان مغول و ایلخانی را نه چندان خود مغول ها بلکه افراد اقوام ترک زبانی تشکیل میدادند که طی پیشروی لشکریان مغول اسیر و اجیر شده و یا به آنها پیوسته بودند.

در جریان حکومت ایلخانان مغول در ایران (1260-1335)، مغول ها ترک زبان شدند و روند همگرائی ترک زبانان با ایرانیان بومی و فارسی زبان افزایش یافت. مورخ ترک گرای ترکیه فاروق سومر که حوزه تخصص او قبایل ترک زبان و مهاجرت های آنان در این دوره بود، می نویسد: «در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شدند. این هم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است. در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی (جمهوری آذربایجان کنونی، م.) بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی (منظور آذربایجان ایران است، م.) این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک محل همزمان بکار برده میشد، اما بتدریج نام های فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند.»[4]

به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آسیای مرکزی، خراسان، آذربایجان، قفقاز شرقی و آناتولی یعنی بیزانس گذاشت. در این سرزمین ها جوامع باستانی ایرانی زبان، یونانی، ارمنی و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی نو آمدگان ترک زبان را در خود جذب کردند و با آنها در آمیختند، اما زبان آنها و در ترکیه ضمنا دین آنها یعنی اسلام را پذیرفتند.[5] در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان (قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و همچنین تاتارستان)، زبان ها و لهجه های «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی به زبان عامه مردم تبدیل شد و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[6]  

علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه  تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[7] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به گفته گلدن[8]  اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.

پس از مرگ چنگیز خان امپراتوری وسیع او طبق رسم ترکی-مغولی میان پسرانش تقسیم شد. هر بخش به زبان مغولی «اولوس» نامیده می شد که معنی ملت یا دولت میدهد (در ترکی ترکیه کنونی این واژه احیاء شده و معنی «ملت» میدهد). اولوس ها  از نظر اداری همان نقش خان نشین ها یا خانات های ایلاتی آسیای میانه را داشتند. یک خان در راس هر «اولوس» قرار داشت که حاکم مطلق آن گروه از قبایل بود. در ابتدا همه خان های اولوس های چنگیزی زیر دست خاقان یعنی «خان خان ها» و حاکم کل مناطق مرکزی مغولستان یعنی خود چنگیز بود، اما بعد ها خان های زیردست خاقان شروع به سرپیچی کردند (این، تا حد زیادی شبیه سرنوشت تقسیم امپراتوری سلجوقی پس از مرگ سه خان نخست این سلسله بود.) 

پس از چنگیز مناطق ماوراءالنهر شامل بخارا، سمرقند، تاشکند (چاچ دوره ایرانیان)، کابل، کاشغر و ختن در غرب تا «تورفان، «بیش بالیق» و مرکز این خان نشین یعنی «آلمالیق» در شرق به پسر دوم او «چاغاتای خان» رسید و به همین جهت این «اولوس» نام چاغاتای (به مغولی: چاغادای، به صورت عربی شده: جغتای) را گرفت. در سرزمین های افغانستان کنونی، ایران، خاورمیانه و آناتولی متصرفات مغولی سهم هلاکو شد که یکی از نوه های چنگیز بود. این حکومت با نام «ایلخانان» معروف شده است. ایلخانان مغول در اواخر قرن سیزدهم با وجود منشاء مغولی خود به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. آنها  از «ایرانیت» و فرهنگ و زبان فارسی حمایت نمودند.

در دوره ایلخانی، ایران صحنه تغییرات مهمی شد. در حالی که برخی از سرزمین های ایرانی به دنبال قتل و غارت و ویرانی های مغول ها به گونه چشمگیری دچار رکود شدند، مناطق دیگری شاهد بازگشت رواج بازار و تجارت گشتند.  از نظر سیاسی حاکمان ایلخانی ایران به طور غیر مستقیم به احیای ایرانی متحد کمک رساندند. «مرزهای دولتی ایران که در عهد سلاطین صفوی معین گردید، (به یک استثنای مهم آناتولی) تا حد زیادی شبیه مرزهای دوره ایلخانیان بود و کاربرد تعبیر «ایران-زمین» رواج بسیاری یافت.»[9] به گفته احمد اشرف، «تاریخ نگاران مشهور هر دو دوره ی ایلخانی و تیموری تعبیر های «ایران» و «ایرانزمین» را به معنی اندیشه ای تاریخی و همزمان به عنوان یک واحد سیاسی به کار برده اند. رشید الدین فضل الله (درگذشت 1318 م.) در اثر بزرگ خود «جامع التواریخ» و نیز «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» به طور مکرر نام «ایران» را به کار برده است. همچنین به نظر می رسد که او برای نخستین بار در تعبیر «کشور ایران» از واژه «کشور» برای نام گذاری ایران عصر خود استفاده کرده است.»[10]

تحول مهم دیگری که در دوره ایلخانان و تیموریان اتفاق افتاد، تغییرات ساختار جمعیتی و زبانی مردم ایران بود. در این دوره عنصر «دشت های اوراسیا» که امروزه اصولا با تعابیر ترک، ترکی یا «ترکیک» از آن نام می بریم، تحکیم یافت. در نتیجه، کمربند زبان های ترکیک که از آسیای مرکزی آغاز شده بود، از طریق صفحات بزرگی از شمال ایران به آناتولی یعنی ترکیه کنونی گسترش یافت.  


[1] پطروشفسکی، به نقل از جوینی، در: اوضاع اجتماعی-اقتصادی ایران در دوره ایلخانیان، تاریخ کمبریج ایران، ج. 5، ص 456

[2] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[3] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86

[4] Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 435-443

برای چکیده فارسی این رساله ن.: عباس جوادی، ایران و آذربایجان، ص. 349-356

[5] Golden: Introduction, pp. 283-308

[6] Barthold: Ibid.: pp. 211, 213

[7] «یُوان» دودمانی مغولی بود که در قرون سیزدهم و چهاردهم در برخی بخش های غربی چین حکمرانی میکرد.

[8] Golden: Iranians and Turks, p. 31

[9] Rueven, Amitai: Il-Khanids, i. Dynastic History, in: EIr, retrieved on 18.01.2022

[10] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  retrieved on 18.01.2022

(ادامه دارد)

فصل بعدی: تیمور و دوره تیموری در این لینک


نخستین همگرائی های ایرانیک ها و ترکیک ها

(1) مهاجرت هون ها به غرب، (2) مهاجرت «هون های ایرانی» به ماوراءالنهر و افغانستان، (3) دشت های خزر-پونتیک (از شمال دریای خزر تا شمال دریای سیاه)

قدیمی ترین دوره ها

فروپاشی اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو در میانه های قرن دوم م. سرآغاز مهاجرت پی در پی اقوام مختلف از مغولستان کنونی تا خاورمیانه و اروپا گردید و امواج این مهاجرت ها ترکیب سیاسی، فرهنگی و قومی بسیاری از این مناطق پهناور را متحول نمود.  تا اواسط قرن چهارم شاهد آن هستیم که  این قبایل «هون» (یا «هیون»، به پارسی میانه «خیون» و به سغدی «خون»[1]) در دو سمت به مهاجرت های اغلب پرآشوب خود روی می آورند: گروه نسبتا کوچکتری از آنان به ماوراءالنهر و افغانستان و همچنین پاکستان و سیستان («سکاستان، سکستان») کنونی میروند و یا باعث ایجاد ناآرامی در مرزهای ایران ساسانی می شوند. گروه های بزرگتری رو به غرب می گذارند، از رود ولگا گذشته و از طریق شمال قفقاز به شمال دریای سیاه، اوکراین کنونی و اروپای شرقی می روند. آنها در هر منزل و مسیر خود رحل اقامت می افکنند، با مردمی که پیش از آنها به این سرزمین ها آمده بودند، وارد جنگ و گریز، تجارت و همگرائی می گردند، بعضی از آنها در این یا آن منزل سرراه مسکون می شوند و دیگران به مهاجرت خود ادامه میدهند. نشان این قبایل را میتوان تا چند قرن بعد درقفقاز شمالی، اوکراین، بلغارستان، مجارستان و حتی اسپانیا و آفریقای شمالی گرفت. پس از گذشت زمان، نوادگان آنان چه در افغانستان و پاکستان و چه در بلغارستان و اسپانیا با مردم بومی وطن های جدید خود می آمیزند و در خمیره قومی و فرهنگی آنان مستحیل می شوند.

هویت قومی-زبانی هون ها یا خیون ها ناروشن باقی مانده است. هیچ هم بعید نیست که آنها اتحادیه یا مجموعه ای مرکب از ایرانیان کوچ نشین سرزمین های شرقی و مجموعه ای از گویشوران آلتائی (عمدتا ترکیک و پروتو مغولی) بودند. ریچارد فرای خیون های آن سوی مرزهای ساسانیان را «یکی از آخرین اقوام کوچ نشین ایرانی زبان می شمارد که با گویشوران زبان های آلتائی اختلاط یافته و به خیون معروف شده بودند.»[2]

به همین صورت تعلقات قومی و زبانی دودمان هپتالیان که جانشین کوشانیان بودند و در اواسط قرن پنجم بر خیون ها غالب آمدند نیز معلوم نیست. میدانیم که همه اقوامی که تحت حکومت هپتالیان به سر می بردند، بدون تمایز قومی و فرهنگی به عنوان «هپتالیان» شمرده شده اند.  به هر حال اقوامی که در سرزمین هپتالیان می زیستند، لهجه ایرانی بلخی یا «باکتریائی» را زبان دولتی خود قرار داده بودند. به نظر میرسد اکثر آنان اختلاطی از ایرانی زبانان کوچ نشین شرقی (سکا ها) و تخارها (به قول رُبرت گوبل «هون های ایرانی»[3]) با اقوام دیگر کوچ نشین از جمله ترک ها بودند که به ماوراءالنهر و افغانستان کنونی مهاجرت کرده بودند.

گروه های دیگر و بزرگ تر «هون» ها به سوی غرب تاختند  و تا سال های 370 از رودخانه «وُلگا» در قلب روسیه گذشتند. رئیس این هون های غربی،  آتیلا (مرگ در سال 453)، با فتوحات خود به صورت بحث انگیزی وارد تاریخ و افسانه های اروپا گشت.

و اما در سمت خاور زمین، قبایلی که به ماوراءالنهر و افغانستان رفتند، با ایرانی زبانانی که پیش از آنها به این مناطق مهاجرت کرده بودند، استحاله یافتند.

در این منطقه چندین دولت شهر ایرانی به وجود آمده بود. مثلا خوارزم با مردمی که گویشور زبان مخصوص شمال شرقی ایرانی بودند، در ازبکستان کنونی قرار داشت. در همسایگی خوارزم زبان سغدی رایج بود که رواج به مراتب بیشتری پیدا کرده و به غیر از شهرهای سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند کنونی) در امتداد راه ابریشم تا شمال چین تکلم میشد. در جنوب شرقی آنان تخارستان قرار داشت. در آنجا زبان بلخی باستان (باکتریائی) و دیگر لهجه های ایرانی مرتبط با امپراتوری کوشان رواج داشت.[4] هر کدام از این دولت شهر ها تحت حاکمیت یک شاه یا شاهزاده محلی خود بود. آنها عناوین مختص خود را دارا بودند، مانند خوارزمشاه، اخشید و افشین. روابط سیاسی و تجاری میان این دولت شهر ها و قبایل کوچ نشین ترک در دشت ها و همچنین «آس» ها[5] و دیگر قبایل ایرانی سرزمین های مجاور و قبایل غربی تر سواحل دریای سیاه، تعمیق می یافت.

به دنبال فروپاشی اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو، ترک ها در اتحادیه قبیله ای دیگری بنام رو-ران به سر می بردند که بر سرزمین نسبتا وسیعی از مغولستان کنونی حکمرانی میکرد. قشر رهبری کننده طوایف ترک زبان، خاندانی به نام «آشینا» ها بود. پس از مدتی اتحادیه رو-ران نیز فروپاشید و اولین دولت ترک بنام «گوک تورک» در سال 552 در همان سرزمین ها تاسیس یافت. ریشه های این اولین دولت ترک با مردم ایرانی و تخاری زبان ارتباط داشت. خاندان آشینا ها که تا آن دوره رهبری ترک ها را برعهده داشتند، پیش از آمدن به منطقه آلتای، در میان سکاهای ایرانی زبان و تخارهای سین-کیانگ در شمال غربی چین به سر می بردند. در دو سنگ نوشته «بوقوت» از سال های 580 که نخستین سنگ نوشته رسمی  دولت ترک به شمار میرود، نام این خاندان «آشیناهای تورکوت» (تورکوت به معنی ترک ها) خوانده میشود. گفته میشود که خود نام «آشینا» (به معنی «آبی» یا «اعیان و اشراف») از زبان سکائی خُتن است. معلوم نیست آشینا ها ایرانی، تخاری یا ترک بوده اند، اما شکی نیست که عوامل اجتماعی و فرهنگی غیر ترکی تاثیر مهمی بر آشیناها داشته اند. نام نخستین خاقان های ترک (بومین، ایستمی/ایشتمی، موقان، تاسپار، نیوار/نوار ترکی نبود. سه صفحه سنگ نوشته های بوقوت به زبان سغدی و یک صفحه این دو سنگ نوشته به زبانی هنوز رمزگشائی نشده است که احتمال می رود زبان «نیا مغولی» باشد. عناوین و القاب خاقانات ترک که از پیش کسوتان هسییونگ-نو و رو-ران برگرفته شده بود، از منابع گوناگون سرچشمه می گرفت، مانند «قاتون/خاتون» (سغدی: خو-تن) به معنی همسر خاقان/قاغان؛ بِگ/بِیگ به معنی رئیس خاندان یا قبیله (ایرانی: *بَگ، بَغ؛ سغدی: بغی).[6] بعضی لغات هم ریشه تخاری یا هندی داشتند.

اینکه نطفه حاکمیت مطلق خاقان در روی زمین با مشیت خداوند/آسمان (تنگری/تانری) بسته شده، اساس حکمرانی خاقان بود. این اندیشه  با باورهای ایرانی مبنی بر «فرّ ایزدی» همپوشی داشت. نخستین جمله لوحه جنوبی سنگ نوشته ترکی-مغولی «کول تیگین» یا «کول تگین» (از کتیبه های اُرخون، قرن هشتم م.) چنین است: «(من) بیلگه خاقان ترک، همانند خداوند/آسمان از خداوند/آسمان زاده شد(م).» و همچنین: «من با خواست خداوند/آسمان و از آنجا که خود دارای نیکبختی الهی بودم، خاقان شدم..»[7] (کول تیگین برادر کوچک بیلگه قاغان چهارمین خاقان دولت دوم ترک بود).

بگذارید در اینجا نگاه کوتاهی به سنگ نوشته های دوره نخستین دولت های ترک در آسیای میانه داشته باشیم.

در سال 552 م. نخستین دولت ترک (گوک تورک) در مغولستان کنونی تاسیس یافت، اما سنگ نوشته های این دولت نه ترکی، بلکه سغدی بود. نخستین سنگ نوشته های ترکی که تا کنون کشف شده، مربوط به خاقانات دوم ترک یعنی تورگش (682-744) موسوم به تورگش بود که در قزاقستان و قرقیزستان کنونی تاسیس یافته و سپس به صفحاتی از ماوراءالنهر و حتی افغانستان گسترش پیدا کرده بود.

دولت نخست ترک بعد از سی سال تحت فشار چین و اختلافات داخلی در سال 581 به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم گردید. بعد از صد سال دومین خاقانات ترک در سال 682 یعنی حدود شصت سال پس از اسلام در آسیای میانه تاسیس یافت. همین دولت دوم ترک بود که کوشش میکرد به کمک ایرانی زبانان بومی در مقابل تعرض مسلمانان مقاومت کند. اما این دولت از لشکریان اسلام شکست خورد و باقیمانده های آن زیر فشار قبایل ترک  اویغور و قارلوق متلاشی شد. این دو دولت نخست ترک مجموعا حدود 200 سال بر سر قدرت بودند. از این دوره ده ها سنگ نوشته بر جا مانده است. اکثر آنها در دو، سه قرن اخیر در مغولستان و برخی دیگر در قزاقستان و قرقیزستان کنونی کشف شده اند. اغلب این سنگ نوشته ها رمزگشائی شده اند. متن این سنگ نوشته ها به زبان و خط سغدی، ترکی قدیم[8]، چینی، براهمی و احتمالا مغولی قدیم است.

سنگ نوشته های ترکی این دوره نخستین آثار نوشتاری زبان ترکی به شمار می روند. در عین حال بررسی همین لوحه های سنگی نیز نشان دهنده آن است که آغاز آشنائی، همسایگی و همگرائی ترک ها و ایرانی زبانان شرقی (سکاها، تخارها و متعاقبین خُتنی، سغدی، خوارزمی و بلخی آنان) به چند قرن پیش از اسلام در سرزمین های آسیای میانه بر میگردد.

وقتی که از سنگ نوشته های ترکی قدیم سخن می رود، منظور لوحه هائی حکاکی شده متعلق به سده های هفتم وهشتم میلادی هستند که از قرن نوزدهم به بعد در نزدیکی رود اُرخون در مغولستان کشف شده اند. اما نخستین سنگ نوشته رسمی دوره حکومت گوک تورک عبارت از دو لوحه سنگی «بوگوت» به زبان سغدی است که احتمالا مربوط به سال های 580م. یعنی بیست، سی سال پس از تاسیس دولت گوک تورک می شود.[9] هر دو سطح عمودی یکی از این لوحه ها به زبان و خط سغدی است. از دو سطح لوحه دوم، یک سطح سغدی، اما سطح دیگر به خط سغدی و زبانی است که هنوز رمز گشائی نشده و احتمال داده می شود که «پروتو مغولی» (نیامغولی) باشد. از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک تاکنون سنگ نوشته ای به زبان ترکی کشف نشده است. نخستین سنگ نوشته های ترکی قدیم که تا کنون کشف و رمز گشائی شده اند، مربوط به دومین خاقانات ترک یعنی دولت تورگش (682-744) است.[10] معروف ترین  این لوحه ها عبارتند از (1) سنگ نوشته منسوب به «بیلگه قاغان»، پسر دوم «ایلتریش»، بنیانگذار سلسله خاقانات دوم ترکی و خاقان چهارم این سلسله؛ (2) سنگ نوشته برادر بیلگه خاقان، «کول تگین» از فرماندهان برجسته این دولت؛ و (3) سنگ نوشته «تونیوقوق»، پدر زن بیلگه خاقان و مشاور نزدیک او. زبان این سنگ نوشته ها ترکی قدیم و چینی است.

سغدیان و ترکان

به ویژه تاجران سغدی و خوارزمی و جامعه های سغدیان در واحه هائی که از مغولستان داخلی تا کریمه در امتداد راه ابریشم قرار داشتند، نقش مهمی در دولت ترک ایفا میکردند. آنها نوعی «اتحادیه تجاری» میان یکدیگر ایجاد کرده بودند که حتی دارای نیروی نظامی-نگهبانی خود بود. خدمتکاران آنها به زبان سغدی «چ-کر» (فارسی: چاکر، چینی: چه-چیه) خوانده میشد. دولت ترک در گسترش خود به سوی غرب ابتدا با دولت ساسانی ایران دست به اتفاق نظامی زده و سپس دولت محلی هپتالیان (در ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان کنونی) را در سال های 563-565 درهم شکست. به عنوان نماد این اتحاد عمل نظامی میان ایران و دولت ترک،  خسرو انوشیروان با یکی از دختران خاقان ترک ایستمی خان ازدواج نمود که به گفته مسعودی، فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم محصول همین ازدواج بود.[11] گسترش فتوحات ترکان باعث ورود موج دیگری از ترکی زبانان به این منطقه از ماوراءالنهربه سوی غرب شد.

با این تدابیر نظامی، ترک ها قدرت خود را در شمال آمو دریا یعنی جیحون مستحکم نمودند، در حالیکه جنوب آمودریا تحت کنترل ساسانیان درآمد. اما این اتحاد ایرانیان و ترکان به سبب رقابت های تجاری و سیاسی عمر کوتاهی داشت. پس از بی نتیجه ماندن چند سفر فرستادگان ترک ها به ایران، دولت ترک نخستین هیئت خود را به قسطنطنیه، پایتخت بیزانس یعنی بزرگ ترین رقیب ایران ساسانی در آن دوره اعزام نمود. روابط دولت ترک با سه امپراتوری بزرگ آن دوره یعنی ایران، بیزانس و چین اصولا به دست سغدیان ساکن دولت ترک به پیش برده میشد. رهبری نخستین هیئت ترکی به قسطنطنیه به عهده «مانیاح» (یا مانیاکس) سغدی گذاشته شده بود. او نامه ای به «خط سکائی» تقدیم امپراتور بیزانس نمود که احتمالا به زبان سغدی بود. بیزانسی ها که میخواستند از ترک ها در مقابله با ایرانیان استفاده کنند، شرکای موثری برای ترک ها از آب درنیامدند. ترک ها نیز که در آن دوره در میان خود درگیر اختلافات شدید و خونینی بودند، در سال 589 در هرات شکست سنگینی از ایرانیان خوردند.[12]

منابع بیزانس، مانیاح را به عنوان «مشاور نزدیک خاقان ترک» معرفی کرده اند. در مقابل، منابع چینی که اغلب دل خوشی از قبایل کوچ نشین فرامرزی شمال نداشتند، ترک ها را «ساده لوحه، بدون قابلیت دوراندیشی» و درک سیاست تفرقه افکنی دیگران توصیف نموده اند. آنها «بسیاری از سغدیان» دولت ترک را در این مورد استثناء شمرده و نوشته اند که سغدیان «زیرک، مکار و مجرب هستند و به ترک ها درس می دهند و آنها را راهنمائی میکنند.»[13]  سغدیان تجربه امپراتوری های هخامنشی و اسکندر مقدونی را داشتند. فرزندان خانواده های پر نفوذ سغدی با فرزندان خان های ترک ازدواج کردند. همچنین، آنگونه که دیدیم، تاجران و نخبگان سیاسی سغدی نقش میانجی در مناسبات رسمی ترک ها با امپراتوری های ملل یکجا نشین همسایه را بازی می کردند. فعالیت های تجاری سغدیان در خارج از ماوراءالنهر بخصوص بعد از فتوحات اسکندر گسترش یافت. یعنی هنگامی که دولت گوک تورک تشکیل شد، سغدیان دارای تجارب غنی در تجارت و سیاحت در سرزمین های همسایه شده بودند. احتمالا روابط سغدیان با ترک ها به دوران قبل از تاسیس دولت ترک بر می گردد. به هر تقدیر تاجران سغدی می توانستند از فتوحات ترک ها برای توسعه تجارت خود به خوبی استفاده کنند. از این جهت می توان گفت که سغدیان نیازمند قدرت نظامی ترک ها بودند و مثلا می توانستند از آن طریق چین را به باز کردن بیشتر مرزهای خود به کالا های ماوراءالنهر تشویق کنند. از طرف دیگر ترک ها هم به تجربه، دانش و مهارت های اقتصادی سغدیان احتیاج  داشتند.

سغدیان در عین حال مانند دیگر مردمان تجارت پیشه، در صنایع دستی و همچنین کشاورزی و دامپروری نیز زبردست و موفق بودند. منابع چینی از جمله از پرورش بهترین انواع اسب توسط سغدیان نوشته اند. فرای نوشته است که سغدیان همزمان با مهارت فوق العاده خود در تجارت (و شاید هم درست به همین خاطر) نوعی «سکولاریسم تجاری ایجاد کرده بودند که مشخصه آن تعامل بیشتر نسبت به ادیان مختلف و عموما خارجیان بود،»[14]  چیزی که در ایران ساسانی همسایه به آن درجه دیده نمی شد. اصولا باورهای دینی در دنیای سغدیان و ترک ها عبارت از گلچینی از ادیان و باور های مختلف بود. نمونه دیگر این تجربه، خوارزم همسایه بود که با حوزه رود ولگا تجارت فعالی برقرار کرده بود. «در نتیجه، این ایرانیان دولت شهر های نامبرده در عین حال در سرتاسر اوراسیا ناقل و حامل فرهنگ[15] شده بودند و زبان سغدی که با الفباهای گوناگون سامی (آسوری) نوشته میشد، زبان مشترک[16] راه ابریشم آسیای مرکزی شده بود.»[17]  به واسطه همین سغدیان بود که ادیان مختلف از شرق دریای مدیترانه (مسیحیت، آئین مانوی) یا هند (آئین بودا) به آسیای مرکزی رسوخ نمود. بخصوص در تورفان (شهری در شرق سین-کیانگ چین) متون بسیاری به زبان سغدی و در رابطه با این ادیان یافت شده است. تاثیرات دین و فرهنگ زرتشتی از ایران نیز قابل توجه است. بدین جهت جای شگفتی نیست که بسیاری از تعابیر و اندیشه های مربوط به این ادیان از طریق زبان سغدی وارد زبان ترکی باستان شده اند، مانند: ترکیک «اوچماق» به معنی بهشت (سغدی: اوشتماخ)؛ ترکیک «تامو، تاموق» به معنی جهنم (سغدی: تامق)؛ و ترکیک «یِک» به معنی شیطان (هندی: یَککه). به نظر طلعت تکین و آنه ماری گابن بعید نیست که اندیشه «خداوند زمان» مندرج در سنگ نوشته ترکی «کول تیگین» متاثر از اندیشه «زروانیستی» منشعب از مزد یسنا بوده باشد که زمان را منبع همه چیز در دنیا می شمارد و در دوره ساسانیان به مذهبی رایج میان ایرانیان تبدیل شده بود.[18]  

ادامه دارد


[1] xwn

[2] Frye: Heritage of Central Asia, pp. 169-171

[3] Göbl, Robert: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967

[4] Frye: Golden Age of Persia, pp. 27-30

[5] Golden: Introduction, p. 53

[6] Golden: Turks and Iranians, p. 21

نمونه های بیشتر و منابع مربوطه در گلدن، منبع بالا.

[7] Talat Tekin: Orhon yazıtları, s. 2, 4

در اینجا اصل تعبیر گوک ترکی «قوت» نیکبختی الهی ترجمه شده که به تعبیر اوستائی «فرّ» یا «فّره» بسیار نزدیک است. ن.

Bombaci (1965): pp. 284-291

[8] نگارنده ترجیح میدهد نام زبان نخستین آثار نوشتاری ترکی یعنی همین سنگ نوشته های ارخون را نه «ترکی باستان»، بلکه ترکی قدیم یا «میانه» بنامد. صفت «باستان» به دوره های تاریخی، زبان و اقوام غالبا پیش از میلاد مانند ایران (پارسی باستان)، یونان و چین اطلاق میشود، در حالیکه نخستین آثار نوشتاری ترکی مربوط به «قرون وسطا» (بعد از قرون سوم و چهارم میلادی) و همزمان با زبان پارسی میانه یا پهلوی است.

[9] Golden: Ibid., p. 20

[10] Ölmez, Mehmet: A Short History of the Bugut Inscription, in: Istanbul University Research System (PDF), retrieved on 10.04.2022

[11] مسعودی، به نقل از رئیس نیا، ص. 537

[12] Sinor: Ibid., pp. 305-306

[13] Liu Mau-tsai: 1:87

[14] Frye: History of Ancient Iran, pp. 351-355

[15] Kulturträger

[16] Lingua franca

[17] Golden: Ibid., p. 23

[18] Ibid.


سلجوقیان، اُغوزها و مغول ها

جغرافیای کنونی و سرزمین تقریبی تجمع اغوزها در سال 985

اواخر هزاره اول میلادی، یعنی هزار سال پیش…

حکومت سامانیان فروپاشیده، در ماوراءالنهر و آن سوی سیردریا حکومت قراخانیان جایگزین سامانیان شده و در ولایات شرقی ایران از جمله خراسان دولت غزنویان بر سر کار آمده بود. در این سرزمین ها هنوز تجمع قابل ملاحظه ای از قبایل «اغوز» که پس از قبول اسلام نام ترکمان یا ترکمن را گرفتند، به چشم نمی خورد. اما اختلاطی از دیگر قبایل ترک زبان در خراسان و ماوراء النهر حکومت را به دست گرفته بودند.

در طول صد سال پیش از آن، دولت های ترکان غربی متلاشی شده بودند.  اغوزها در نتیجه فشار مهاجرت های ایلاتی، از مغولستان و دشت های شرقی و شمالی قزاقستان کنونی به سرزمین های حاشیه شمالی و غربی دولت های قراخانی و غزنوی رانده شده و در مناطق بین دریاچه آرال و خزر اتحادیه ایلاتی سست و ناپایداری را برای خود ایجاد کرده بودند.

در سال 985 م. سلجوق، خان طایفه ای از ایل اغوز موسوم به همین نام، از جمع ایل خود جدا شده، همراه با طایفه خود به «جَند» در سمت راست قسمت سفلای رود «سیردریا» کوچ کرد و در آنجا همراه با طایفه خود به اسلام گروید. فرزندان سلجوق در رقابت و کشاکش بین غزنویان و قراخانیان گاه طرف این و گاه طرف آن حکومت را گرفتند. تا سال های 1030 اغوزها زیر فشار هر دو طرف ناچار به ترک سرزمین های خود گشتند و این بار رو به خراسان گذاشتند، ولایتی حاصلخیز با مردمی یکجا نشین که به دنبال سقوط سامانیان تحت حکومت غزنویان درآمده بودند. آسان ترین کار ممکن برای سلجوقیان دست اندازی به آبادی ها و غارت به نظر می رسید – و طبعا دفع تهاجم سپاهیان ترک زبان غزنوی که خواهان دیدن این مهمانان جدید بر سر سفره خراسان نبودند. ادامه دست اندازی و غارت اغوزها، باعث گردید که سلطان مسعود غزنوی، جانشین پدرش محمود، در جنگ هائی حدودا ده ساله (1031-1040)  سعی به سرکوب و عقب راندن اغوزها نماید. اما این جنگ ها در نهایت باعث شکست تاریخی مسعود غزنوی درسال 1040 در دندانقان (ازنواحی مرو در ترکمنستان کنونی) گردید و در نتیجه دولت بزرگ غزنوی به مرزهای افغانستان و هندوستان عقب نشینی نمود و سلطنت سلجوقیان تثبیت گردید. به دنبال پیروزی سلجوقیان که دو نوه سلجوق، طغرل و برادرش چاغری رهبری آنان را بر عهده داشتند، موج بزرگی از مهاجرت قبایل اغوز از آسیای مرکزی به سوی خراسان آغاز شد و همراه با گسترش فتوحات سلجوقی، این مهاجرت ها نیزادامه یافت. در سال 1055 سپاهیان سلجوقی دولت شیعه زیدی آل بویه را درهم کوبیدند و به  نفوذ همه جانبه آنان بر دستگاه خلافت عباسی در بغداد پایان دادند. با این ترتیب سلجوقیان به عنوان «ناجیان دنیای تسنن» شهرت یافتند. در سال 1071 فرزند چاغری، سلطان آلپ (یا آلب) ارسلان در شرق آناتولی سپاهیان امپراتور بیزانس (روم شرقی) را شکست داد و با این پیروزی دروازه های آسیای صغیر را بر روی اغوز ها باز کرد. 

خاندان سلجوق به راحتی خود را با فرهنگ و سنت اسلامی-ایرانی دولت داری در خاور میانه منطبق نمود. اما آنها در عین حال این سنت ترکی را نیز ادامه دادند که طبق آن هر خاندانی که حکومت را به دست آورد، حاکم تام الاختیار تمامی دولت در سرتاسر مملکت است[1] و نظر به اینکه حال سلجوقیان دولت را به دست خود گرفته بودند، همه شاهزادگان سلجوقی و نزدیکان آنان حق خود می دانستند که حاکمیت ایالات و ولایات تمامی امپراتوری سلجوقی را بین خود تقسیم کنند. حتی شاهزادگانی که به سن بلوغ نرسیده بودند، به همراه فرد معتمدی که «اتابک» نامیده میشد، به حکومت ایالات و ولایات فرستاده می شدند. در نتیجه، ایجاد کشمکش و جنگ بین خود شاهزادگان یا شاهزادگان و اتابکانی که خود را برتر از شاهزادگان می پنداشتند، امری طبیعی شده بود و این وضع ثبات و آرامش در دولت سلجوقی را با شدت و سرعتی روزافزون مختل میکرد. شاید هم یک دلیل سرعت شگفت انگیز فتوحات و افزایش وسعت امپراتوری، همین عامل تقسیم حکومت های ایالات و ولایات بین اعضای خاندان حاکم بوده باشد. احتمالا یک عامل مهم دیگر هم در گسترش سریع دولت سلجوقی، ادامه موج مهاجرت قبایل ترک از آسیای مرکزی به طرف ایران و دیگر سرزمین های خاورمیانه و آناتولی و دست اندازی های مستمر آنان بوده که حتی بعد از سلجوقیان نیز چندین قرن ادامه یافته است.

امپراتوری سلجوقی در اوج قدرت خود یعنی دوره حکومت ملکشاه فرزند و جانشین آلپ ارسلان (1073-1092) در بر گیرنده پهنه ای از آسیای میانه تا ایران، قفقاز، آناتولی ، خاورمیانه و حجاز بود.  اما با در نظر گرفتن تقسیم پی در پی حکومت ایالات و ولایات، رقابت و جنگ بین شاهزادگان و امیران، و طبعا اطاعت ناپذیری و نیروی گریز از مرکز قبیله های اغوز که در این دوره وارد سرزمین های دولت سلجوقی شده بودند، دولت سلجوقی در مجموع تضعیف گردید و به تدریج به اجزاء ایالتی و ولایتی خود تقسیم شد.

از بسیاری جهات دولت سلجوقی همان راهی را در پیش گرفت که پیشینیان سامانی آن و وارث سامانیان یعنی غزنویان رفته بودند. اولا به همان صورت در دولت سلجوقی نیز شاهد یک قشر حاکم ایرانی یا ایرانی شده، لشکر و سپاهیان ترک (هم ایلاتی و هم  غلامی) و یک بوروکراسی ایرانی (دبیران) مسلط به هر دو زبان عربی و فارسی هستیم. علاوه بر این در دولت سلجوقی جامعه «مختلطی» را میتوان یافت که پایه اش قبلا در آسیای مرکزی گذاشته شده بود. تشویق و تحکیم نفوذ مدارس دینی برای تقویت موسسه های اسلامی و بخصوص سنّی و رواج همه جانبه قشر «علمای اسلامی» (در درجه اول سنّی حنفی) که به عنوان یک قشر نیرومند شهری در رابطه مستقیم با مدارس دینی بودند، یکی از جنبه های مهم این جامعه «مختلط» بود.

این، روندی بود  که در زمان قراخانیان و سامانیان آغاز شد و در همین روند بود که انبوه واژگان و اصطلاحات بسیاری از عربی وارد فارسی نو گردید. این روند درست همزمان با دوره  نضج و شکل گیری فارسی معاصر بود.

مجموعه این سبک ترکی-ایرانی دولت داری و سازماندهی اجتماعی-مذهبی برای مدتی طولانی از آناتولی تا ایران و حتی بخش مسلمان هندوستان قابل مشاهده بود و به نظر نگارنده هنوز در دنیای معاصرِ همین سرزمین ها نیز می توان آثار آن را مشاهده نمود.

در آستانه حملات ویرانگر مغول مهم ترین حکومت آسیای مرکزی را خوارزمشاهیان تشکیل می دادند که مرکزشان در خوارزم (حوزه آموی سفلا) بود. این حکومت بر بخشی از ایران مسلط شده و حتی هوای تسلط بغداد را نیز داشت. خوارزمشاهیان این دوره دودمانی ترک تبار با خاستگاه غلامی و دست نشانده سلجوقیان بودند، اما آنها در جریان زوال سلجوقیان مستقل شده، اساسا به سپاهیان ترک قپچاق (یا قبچاق) از دشت های شمال تکیه می کردند. خوارزمیان که تا دو سه قرن پیش از آن از ایرانی زبانان شرقی عبارت بودند، در این دوره آمیزه ای از ترک و ایرانی شده بودند که مردم ایرانی الاصل شهری و کشاورز آن در همین دوره یعنی قرن یازدهم تا دوازدهم حد زیادی ترک زبان شده بود. اما زبان دولت، فارسی بود و نه زبان خوارزمی باستان که ریشه اش از زبان های ایرانی محسوب می شود.[2] خاندان حاکم «انوش تکینیان» اگرچه با قپچاق ها در آمیخته بودند، اما نمی توانستند این مردم اصالتا کوچ نشین را چندان کنترل کنند. دولت خوارزمشاهی پایه های محکمی نداشت و در سال 1220 به راحتی از طرف لشکریان مغول سرنگون گردید.

فتوحات مغول در اوایل تا اواسط قرن سیزدهم دنیای ترک زبانان را لرزاند و ساختارهای پیشین جوامع ترک زبان را از نو تعریف نمود. به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آناتولی و آذربایجان گذاشت. در آناتولی، جوامع باستانی ایرانی زبان و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی استحاله یافتند.[3] در آسیای مرکزی، بعضی از شهر های بزرگ مانند بخارا و سمرقند همچنان ایرانی زبان ماندند، اما بقیه مناطق ماوراءالنهر تا حد زیادی ترک زبان یا دو زبانه شدند. در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان، ترکی و اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی تبدیل به زبان عامه مردم و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[4]  حکمرانان مغول ایلخانی که در ایران، عراق و آسیای صغیر جایگزین سلجوقیان گشتند، در اواخر قرن سیزدهم به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه  تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[5] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به نظر گلدن [6] در واقع اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.

(ادامه دارد)

فصل قبلی: از ایران و ترکان و از تازیان (در این لینک)


[1] Golden: Ibid., p. 29

[2] Ibid.

[3] Golden: Introduction, pp. 283-308

[4] Barthold: Ibid.: pp. 211, 213

[5] «یُوان» دودمانی مغولی بود که در قرون سیزدهم و چهاردهم در برخی بخش های غربی چین حکمرانی میکرد.

[6] Golden: Iranians and Turks, p. 31

از ایران و ترکان و از تازیان

پشت جلد ترجمه «شاهنامه» به ترکی آذری

اسلام عربی-ایرانی

امکان دارد تعبیر «اسلام عربی-ایرانی» درست مانند تعبیر «اسلام ایرانی-ترکی» که در صفحات بعدی این نوشته به آن خواهیم پرداخت، با شگفتی یا اعتراض بعضی ها روبرو گردد. این چیزی طبیعی است. میتوان گفت که اصول اعتقادی دین اسلام ثابت هستند و بسته به دوره تاریخی و یا محل جغرافیائی تغییر نمی کنند. این را احتمالا در باره مسیحیت یا بسیاری از ادیان دیگر نیز میتوان مطرح نمود. اما موضوع بحث ما اصول اعتقادی ادیان نیست، بلکه طرز بروز و جلوه افکار و عملکردهائی است که در دوره و سرزمینی معین از طرف انسان ها یا گروه های معینی از انسان ها به نام یا در چهارچوب آن اصول اعتقادی مشاهده می شوند. از این جهت در اینجا موضوع نه بر سر خود ادیان و مذاهب، بلکه چگونگی تبلور این اصول اعتقادی در زندگی انسان های عادی و موسسه هائی است که خود را مومن یا پاسدار آن باورها می شمارند.

در تاریخ ایران بعد از اسلام عموما خراسان و به ویژه شهر های بلخ، بخارا، سمرقند، مرو، نیشابور و توس در نخستین سده های گسترش و تحکیم اسلام نقش بزرگی داشته اند. مدت کوتاهی پس از فتح خراسان و گسترش فتوحات عربی-اسلامی به ماوراءالنهر تراکم اعراب به صورت طایفه ها و حتی قبایل از سرزمین های عراق و در درجه دوم حجاز در خراسان به مراتب بیشتر از دیگر نقاط ایران دوره خلافت اموی و عباسی شد. مورخین نوشته اند که قرارداشتن خراسان در مرزهای شرقی اسلام و جاذبه امکان فتوحات جدید در ماوراءالنهر برای جهاد و همچنین کسب ثروت و قدرت احتمالا از انگیزه های اصلی تجمع اعراب در خراسان و سپس ماوراءالنهر بوده است. به جز هزاران نفر از جنگجویان، فرماندهان و حاکمان عرب که معمولا همراه با خانواده ها و طایفه های خود به این مناطق شرقی ایران مهاجرت کرده و یکی دو نسل بعد با ایرانیان درآمیختند، صدها عرب سرشناس و از جمله خویشاوندان پیامبر اسلام و فرماندهان خلفای راشدین و بالاخره امام هشتم شیعیان دوازده امامی، علی بن موسی الرضا، به خراسان آمدند و در امور دینی و دولتی شروع به کار و زندگی نمودند.

در سه، چهار قرن نخست اسلام، صدها فقیه، مفسر قرآن و جمع آوری کننده احادیث از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته بودند. برخی از آنان از اعراب مهاجر بودند، اما صد ها تن از ایرانی تباران بومی نیز در میان این فقیهان و دانشمندان دینی وجود داشت. معروف ترین آنان  بی شک فقیه و متکلم بزرگ ابوحنیفه بود که بنیانگذار مذهب حنفی در تسنن به شمار میرود. صد سال بعد از ابوحنیفه، امام محمد بخاری و پس از او ابومنصور ماتریدی سمرقندی، دو تن دیگر از معروف ترین دانشمندان و فقیهان اسلامی ماوراءالنهر به شمار می رفتند که در دنیای اسلام تاثیری عمیق به جا گذاشتند. بخاری و ماتریدی از خانواده های قدیمی و زرتشتی بخارا و سمرقند بودند. بخاری به عنوان «محدث» یعنی «حدیث شناس» در جمع آوری احادیث و ماتریدی به عنوان فقیه در پافشاری بر «سنت نبی» و مخالفت با مکتب های «خِرَد گرا» مانند معتزله و یا دانشمندان دنیوی (سکولار) شهرت و محبوبیت به دست آوردند.

یک محصول مهم این چند قرن، تحول زبان فارسی آن دوره که عموما «فارسی میانه» یا پهلوی می نامیم، و تبدیل آن به فارسی نو یا معاصر بود. این در واقع زنده شدن زبان فارسی به صورت و ترکیبی نو پس از دو سه قرن سکوت به دنبال حملات اعراب بود. دانشمندان، نویسندگان، وزیران، دبیران و شاعران خراسان و ماوراءالنهر در تالیف و نشر این نخستین آثار فرهنگ و ادب فارسی پیشرو بودند. اما خلاقیت آنان در این مرحله جدید تکامل زبان فارسی در شرایط دوره جدید سیاسی یعنی حاکمیت اعراب و اسلام، به قیمت بازگشت آنان به دوره زبان پهلوی یا انصراف و دوری از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. برعکس، رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی به فارسی نو، نشانه روشنی در تائید این مدعاست. قبول امتزاج واژگان و حتی در برخی موارد تلفظ و ترکیب های دستوری زبان عربی با فارسی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی و طبعا قبول الفبا و خط عربی برای نگارش فارسی (همراه با چهار حرف مخصوص فارسی یعنی پ، چ،  ژ، گ) خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل میداد. این کار بی شک با سابقه حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان و همچنین قبول اسلام و رواج خط عربی، ساده تر و عملی تر شده بود.

شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد چشمگیر شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و به صورت ماهرانه و شیوایی تجلی هنر و غنای شعر در هر دو زبان بود. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده، نشان دهنده آن است که شعر پهلوی اصولا مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) است و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر و یا شعر عربی نیست که مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجا ها هستند».[1] به اندیشه فرای، موزون و خوش آهنگ بودن شعر فارسی (مانند شعر عربی) تا حد زیادی بخاطر آن است که می توان برخی مصوت ها مانند آ، او، ای را طولانی وطولانی تر تلفظ کرد و با آهنگ خواند تا هر مصراع برای خود طول زمان معینی داشته باشد و این طول زمان به طور ثابت در هر مصراع تکرار گردد و بدین ترتیب مجموعه شعر موزون و خوشایند صدا دهد، در حالیکه شعر پهلوی (طوری که فرای میگوید) مبتنی بر تعداد تکیه و هجا بود (و نه طول هجاها) که این هم برای موزون صدا دادن شعر کافی نبود.

احتمالا این هم تصادفی نیست که   نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامه ابومنصوری» (تالیف 346ق/957م.)، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه فارسی تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان تعلق دارند. مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره محصلین و طلاب مختلطی اعم از ایرانی و عرب داشتند. در این مدارس دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مختلطی از کودکان عرب به عربی و کودکان ایرانی به فارسی درس دهد.[2]  همچنین جالب است که بدانیم عموما در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان، ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و زبان فارسی» در مقابل «عرب و زبان عربی» وجود نداشت و یا اگر هم بعضی ها چنین طرز نظری داشتند، ایرانیان و اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوری های قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجم ها» مورد انتقاد قرار میدادند، ایرانیانی مانند ابوریحان بیرونی هم بودند که اعراب و زبان عربی را مورد حمایت خود قرار میدادند و همچنین اعرابی نیز بودند که حاضر نبودند به هویت عربی، اهمیت بیشتری از مسلمان بودن قائل شوند.

از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی ارتقاء آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده بود، میسر نمی­گشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری، سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ زبان های اصلی اروپایی به سختی قابل تصور می بود.

اختلاط دهقان و ترک و تازی

اختلاطی که به این ترتیب از ایرانیان بومی و توده اعراب مهاجر بر بستر فرهنگ و دولت داری ایرانی و اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر ایجاد شده بود، نه تنها نقش تعیین کننده ای در انقلاب سال 750 م. و انتقال خلافت از امویان به عباسیان ایفاء نمود، بلکه اسلام را از دینی اساسا عربی درآورده و به آن چهره ای فراقومی و در درجه اول عربی-ایرانی بخشید. تعداد به مراتب بیشتری از «اعاجم» (عجم ها، غیر عرب های مسلمان شده) بخصوص از سرزمین های ایرانی وارد دستگاه حکومت و حتی «دارالخلافه» در بغداد گشتند.[3] از دیدگاه احسان یارشاطر، این، تبدیل نظام خلافت به « یک نوعِ اسلامی» امپراتوری ساسانیان شمرده میشد،[4]  آن هم در شرایطی که با پیش رو بودن گسترش بیشتر این امپراتوری جدید به سوی شرق، آسیای مرکزی و دنیای ترک زبان میرفت تا بزودی به این مجموعه ملحق شود.

طاهریان ایرانی (821-873) در به خلافت رسیدن مامون بن هارون الرشید (813-833) نقشی اساسی داشتند و به همین جهت مامون حکومت خراسان و ماوراءالنهر را به آنان سپرده بود. طاهریان برای گسترش نفوذ خود و اشاعه اسلام  به هجوم های خود به دشت های شرق و گرفتن اسیر از میان ترکان «بی دین» شروع نمودند. این لشکر کشی ها در پی فروپاشی هر دو خاقانات ایلاتی ترک یعنی تورگش و اویغور انجام میگرفت. قبایل ترک از نظر سیاسی-نظامی و معیشتی در وضع نامساعدی قرار داشتند و چندان مقاومت سختی هم در مقابل ورود به جهان اسلام نشان نمیدادند. حملات فوق موفقیت آمیز بودند، منبع مهمی برای درآمد حکومت های منطقه محسوب می شدند و تقریبا تا صد سال بعد یعنی تا مسلمان شدن اکثریت ترک ها در اواسط قرن دهم م. ادامه یافتند.

خلیفه مامون و برادر و جانشین او معتصم (833-842) لشکر ویژه ای بنام «غِلمان» (جمع غلام) به وجود آوردند که غالبا عبارت از غلامان ترک بود. مشابه این قبیل نیروهای ویژه نظامی و شخصی قبلا در میان سغدیان («چاکران»)، در ایران پیش از اسلام و همچنین در دوره روم شرقی (بیزانس) هم وجود داشت.

در دوره عباسیان از غلامان ترک برای دفع دشمنان داخلی و خارجی استفاده میشد. آنها اغلب جدا از مردم بومی زندگی میکردند و به اختلاط آنان با مردم اجازه داده نمیشد. خلیفه معتصم حتی شهر جداگانه سامره در شمال بغداد را جهت اقامت غلامان ترک بنا کرد، زیرا آنها بخصوص در بغداد بخاطر دست اندازی به جان و مال مردم مایه شکایت و برآشفتگی مردم بومی شده بودند. ازدواج ترکان اغلب با کنیزان ترک بود که به همین جهت خریداری میشدند.[5]

غلامان ترک از طریق هجوم به دشت ها به اسارت در می آمدند یا اینکه از گروه های ترک آسیای مرکزی و خاقانات خزر خریداری میشدند.

سامانیان (819-1005)  که گفته میشود اصالتا از منطقه بلخ بودند، ابتدا حاکم شهرهای ماوراءالنهر و زیردست  طاهریان بودند که حکومت خراسان و ماوراءالنهر را داشتند. اما به دنبال زوال طاهریان، سامانیان جایگزین آنان شدند. به خاطر موقعیت جغرافیائی ماوراءالنهر و همسایگی آن با دشت های آسیای مرکزی (شمال رود سیحون و خوارزم)، دولت سامانی بزودی به منبع اصلی جذب غلامان ترک تبدیل شد. سامانیان بطور همزمان مشوق اصلی تحول فارسی نو و «نوزایش» ادب فارسی شامل شعر، تاریخ نویسی، فلسفه و علوم بودند. رودکی که پدر شعر فارسی شمرده میشود، از شعرای دربار سامانی در بخارا بود. فردوسی شاعر و خالق «شاهنامه» که یکی از برجسته ترین آثار شعر و زبان فارسی است، در اواخر سامانیان شروع به کار کرد، اما آفرینش «شاهنامه» که عبارت از اساطیر شبه تاریخی پیدایش و شکوه ایران باستان است، در دوره سلطان محمود غزنوی تکمیل شد.

 یکی از موضوعات اصلی «شاهنامه» نیز جدال ایران (سرزمین «ایر» ها یا نوادگان ایرج افسانه ای) و توران است که در اصل سرزمین «تور» ها یعنی نوادگان تورج افسانه ای (احتمالا ایرانیان کوچ نشین شرقی شامل سکا ها و خیون ها) است. اما فردوسی در «شاهنامه»، ترکان معاصر دوره خود را که هنوز سرزمین های ایرانی را مورد تاخت و تاز قرار میدادند، به عنوان تورانیان باستانی و نوادگان تورج معرفی نمود که با ایران و ایرانیان در نبرد هستند.  سامانیان در عین حال مدارس ویژه ای برای تعلیم و تربیت نظامی غلامان ترک داشتند. آنها پس از پایان تعلیمات خود به خدمت دولت سامانی  در می آمدند و یا با همین هدف روانه دستگاه خلافت در بغداد می شدند.

در چنین شرایطی بود که ترک ها به خوبی با زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی آشنا شدند. به نظر گلدن «به احتمال قوی، فارسی یکی از زبان های اصلی تماس میان غلامان ترک و جامعه مسلمان بوده است.»[6]   شاهد گویای این مدعا روایتی است از تاریخ طبری که برادر و جانشین بعدی خلیفه مامون، معتصم، چگونه به یکی از غلامان خود نام «آشیناس» را داده است. طبق این روایت، در یکی از جنگ ها بر ضد شورشیان خوارج، یکی از غلامان ترک برای دفاع از معتصم خود را در بین او و مهاجمین قرار داده و برای دفع خطر بر سر مهاجمین فریاد زده است: «آشیناس ما را!» (یعنی «آشناست ما را!»). با این ترتیب معتصم جان به سلامت برده و به آن غلام ترک نام «آشیناس» را داده است. صرفنظر از صحت و سقم این روایت، همین مثال نشان میدهد ترک هائی که در خدمت دستگاه خلافت بودند، با مردمان دیگر امپراتوری فارسی حرف می زدند.[7]

لشکرکشی های سامانیان به دشت های قبایل ترک باعث افزایش مداوم تعداد اسیران در دولت سامانی و عموما جهان اسلام میشد. میتوان پرسید که روند گرویدن آنان به اسلام چگونه بوده است. برخی مورخین برآنند که ترکان کوچ نشین در درجه اول نه از طریق لشکرکشی مسلمانان،  بلکه تحت تاثیر تبلیغات مبلغین اسلامی (مخصوصا داعیان متصوف) و تاجران ایرانی به اسلام گرویده اند. بدون تردید این هم یکی از راه های گسترش اسلام در میان ترک های آسیای میانه بوده است. یک نمونه دیگر این روند، اسلام آوردن داوطلبانه و  صلحجویانه ساتوق بوغراخان، خاقان دولت قراخانیان در کاشغر و بالاساغون است. در همین دوره هم هست که به قول مورخ عرب، ابن اثیر، «ترک­های دویست هزار چادر، اسلام آورند».[8] اما وقتی سخن از غلامان ترک می رود که در رویاروئی های نظامی اسیر افتاده و به سرزمین های ایرانی یا دستگاه خلافت در بغداد برده شدند، باید اصولا قبول  نمود که آنها ابتدا به اسلام گرویده و سپس به جامعه اسلامی وارد شده اند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی از جمله خدمت در لشکر خلافت پذیرفته نمی­شدند.[9] نتیجه اینکه ظاهرا ترک ها از راه های گوناگون به اسلام گرویده اند و به سختی میتوان راه و شکل اصلی این روند را برپایه منابع موجود معین نمود.[10] البته ترک ها اسلام را از ایرانیان شنیده و  قبول کرده اند و به همین جهت  مورخین به آن نام «اسلام ماوراءالنهری»، «ترکی»  یا «اسلام ایرانی-ترکی» داده اند که تحت تاثیر باورها و آداب و رسوم ایرانی بود. برای نمونه، ترکی زبانان بجای کاربرد تعابیر مذهبی عربی (مانند الصلاة، الصوم و الرسول)، معادل های فارسی آن (نماز، روزه، پیغمبر) را به کار گرفتند. [11]

تا اواسط قرن دهم قدرت ترک ها در دربار سامانیان و همچنین در خود دستگاه خلافت آنقدر افزایش یافت که بزودی امیران سامانی و حتی خلفای عباسی بدون رضایت فرماندهان ترک نمی توانستند تصمیم مهمی بگیرند. در سال 961 غلامان ترک از دولت سامانی سرپیچی نموده و دولت مستقل خود را در غزنی افغانستان کنونی تاسیس نمودند. این آغازدولت غزنویان بود که بزودی شمال افغانستان کنونی و اکثر سرزمین های خراسان و حتی بخشی از هند را نیز تصرف نمود. مردمان دولت غزنوی با سلاطین و لشکریان ترک زبان و بوروکرات ها و دانشمندان ایرانی خود، ترکیب جالبی از سنت های اسلامی، ترکی و ایرانی بود.

مُدل های دولت داری سامانی و غزنوی که بر بستر فرهنگ اسلامی و سنی قرار داشتند، در شکل گیری، خط مشی و عملکرد دودمان بعدی مانند سلجوقیان نقش مهمی ایفاء کردند. غزنویان علاقمند بودند که به عنوان حامیان دانش و هنر شناخته شوند. مورخین، دانشمندان و شعرائی مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی فقط چند تن از مشاهیری بودند که تحت حمایت سلاطین غزنوی، محمود و جانشین او مسعود، قرار گرفتند.

در مقابل، قراخانیان که مراکز اصلی آنها یعنی بخارا و کاشغر در آسیای مرکزی نیز بخش فعالی از فرهنگ ایرانی-اسلامی بودند، به صورت گهواره فرهنگی اسلامی، اما ترکی تحول یافت. این همان محیط و جوّی بود که نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت بخش) از درون آن درآمد. سنت نصیحت نامه نویسی برای شاهزادگان، ریشه در آثار سیاسی ایرانی داشت، اما این بار این مهم را نویسنده ای ترک زبان و قراخانی، یوسف حاجب اوغلی، در کاشغر (ا مروزه در چین) بر عهده گرفته بود. بدون شک اثر دیگر  دوره قراخانیان یعنی «دیوان لغات الترک» (دیوان لهجه های ترکی) که از طرف فرهنگ نویس درخشان دنیای ترکی قرون وسطی، محمود کاشغری، در بغداد و به زبان عربی نوشته شد، نسبت به «قوتادقو بیلیگ» اهمیت بیشتری داشت و دقت بیشتری را جلب نمود. بنظر میرسد هدف اصلی کاشغری از تالیف این اثر، آن هم به عربی و با مثال های بیشماربه ترکی وگاه فارسی، آشنا کردن بیشتر اعراب با اقوام، زبان ها و لهجه های جامعه ترکان در شرایطی بود که ترک ها از بغداد تا کاشغر تبدیل به حاکمان جدید سرزمین های اسلامی شده بودند. اما به قول بارتولد، عربی و به صورت فزاینده ای فارسی، همچنان به عنوان زبان های دولتی باقی مانده بودند. او مینویسد: «درهیچ جائی تبعیت مطلق ترکان از فرهنگ عربی-فارسی دیده نشده و هیچ موردی نبوده که ترک ها زبان خود را از دست داده باشند. با اینهمه، نفوذ فرهنگ عربی و فارسی بر ترکان چنان قدرتمند بود که زبان ترکی در هیچ جا نتوانست تبدیل به زبان دولت و فرهنگ شود.»[12]

همزمان با زوال تدریجی سامانیان آمیزه نسبت به قبل رنگارنگ تری از گروه های قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی وارد شهر ها شد. جامعه مختلط و رنگارنگی که بدین ترتیب به وجود آمده بود، تحت حکومت سرآمدان سلطنتی و نظامی ترک (اما ایرانی شده) و یک بوروکراسی برآمده از سنت وزیران و دبیران سابق ساسانی و «علمائی» بود که به هر دو زبان و فرهنگ عربی و فارسی مسلط بودند. همه سنت های ترکی، ایرانی و عربی در چهارچوب یک جهان بینی اسلامی این آمیزه فرهنگی را ایجاد کرده بود. از بسیاری جهات، این، ادامه همزیستی سغدیان و ترکان بود که اکنون به شکلی اسلامی درآمده بود. همین فرهنگ هم بود که به آسیای غربی و جنوبی (شامل ایران ، افغانستان و دیرتر ترکیه کنونی، م.) نیز گسترش یافت.[13]   

(فصل بعدی: سلجوقیان، اغوزها و مغول ها: در این لینک)

فصل قبلی: اویغورها و خزرها در این لینک


[1] Frye: Ibid., p. 68

[2] Ibid., p. 69

[3] Ibid., pp. 101-102, 126-127.

[4] Yarshater: The Persian Presence, pp. 54-74

[5] De Goeje: Al-Yagubi, p. 258-259, 262

[6] Golden: Iranians and Turks, p. 27

[7] Ibid.

[8] Ibn al-Athir, quoted by Golden: Central Asia in World History, p. 70

[9] Osman: Mu’tasim and the Turks, in Bosworth: The Turks in the Early Islamic World, p. 268

[10] ن. جوادی (2021): ترک ها چگونه مسلمان شدند؟ نسخه پی دی اف.

[11] Ocak, Ahmet Yaşar (2011): Ortaçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri, Selçuklu Dönemi, İstanbul, s. 279-298

[12] Barthold: 12 Vorlesungen, S. 132-133

[13] Canfield: Turco-Iran, pp. 12-13

اویغورها و خزرها

خاقانات خزرها و اقوام دشت های شمال حدودا دویست سال بعد از اسلام

اویغورها در اوایل اسلام

شکی نیست که تاثیر سُغدیان ایرانی زبان بر ترک های نخستین به مراتب بیشتر از چین در همسایگی آنان بوده است. مثلا نظام های نوشتاری ترکی باستان که نمونه های آن در اقصی نقاط آسیای میانه یافت شده، احتمالا از سغدی یا دیگر الفباهای سامی متاثر بوده که از طریق خط آرامی-پهلوی ایرانیان یا دیگر الفبا های سامی وارد آسیای میانه شده بودند. اما نفوذ عناصر زبانی سغدی (از جمله واژگان) به ترکی در دوره خاقانات اویغورها (742-840) حتی بیشتر از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک ها بود.

به یاد بیاوریم که دولت گوک تورک (تاسیس 552) به دنبال اختلافات قبیله ای در داخل خود به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد (588). دولت ترکان شرقی (اساسا ولایت سین-کیانگ چین) در سال 630 و دولت ترکان غربی (اساسا مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) در سال 657 از چین شکست خورد. چند سال بعد (682) اقوام ترک های غربی دولت دوم خود بنام «تورگش» را تاسیس نمودند. این دولت ابتدا از چین و سپس در مقابل حملات اعراب در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی (734-744) شکست خورد. در سال 745 اویغور ها که قومی ترک زبان وغالبا یکجا نشین بودند، آخرین خاقان دولت ترک تورگش را به قتل رسانیده و خود جایگزین این دولت گشتند. اما سرزمین های این دولت اصولا در شرق قرار داشت و «ترک های غربی» در ماوراءالنهر را دربر نمی گرفت. از آن به بعد اقوام ترک های غربی پراکنده گشتند. آنها تا سده های نهم تا یازدهم به اسلام گرویده و وارد جهان اسلام شدند.

دولت اویغور جانشین دولت دوم ترک (تورگش) در مغولستان شد. این همزمان با فتوحات اسلام در آسیای میانه بود. اما روابط سغدیان و اویغورها به پیش از اسلام باز می گشت. سغدیان مُبلغ مانویت در گرویدن «بوگو»، خاقان (به اویغوری « قاغان») اویغور به آئین مانوی نقشی مستقیم داشتند (762). در اسناد اویغوری، پیروان آئین مانی «نگاشک-لر» (شنوندگان) نامیده شده اند. در ادبیات مانوی سغدی نگاشک[1]  معنی «شنونده» داشت، «شنونده» ای که به پیشرو و استاد دینی خود که سارت نامیده میشد[2]،  گوش فرا میداد و از او پیروی مینمود. تعبیر«سارت» از لفظ «سارتا» در زبان سانسکریت می آید و معنی «تاجر» میدهد. سارت ها قشری از سغدیان بودند که در میان اویغور ها بیش از هر گروه دیگر آئین مانوی را  تبلیغ می کردند. تعبیر اویغوری «دیندار-لر» (سغدی: دیند‘ر؛ فارسی: دیندار) به آن دسته از مومنان مانوی گفته میشد که در امتداد راه ابریشم ساکن شده و متون دینی خود را به زبان های گوناگون برمیگردانند.[3] تاثیر مستقیم ترسغدی بر اویغوری در آن بود که اویغوری الفبای خود را از انواع گوناگون الفبای سغدی گرفته بود که ریشه آن هم به الفبای آرامی بر میگشت. نکته جالب دیگر اینکه همین الفبای اویغوری  از آنها به مغول ها و از مغول ها به منچوها در شمال چین انتقال یافت. یک رشته لغات و اصطلاحات هم مستقیما از سغدی (و برخی از راه ترکی) به اویغوری وارد شده، مانند «اَژون» به معنی زندگی، هستی (سغدی: ‘زون) که بعد ها در محیط اسلامی شکل «دنیا» را به خود گرفته است.[4] بسیاری واژه ها نیز از سانسکریت و به واسطه سغدی وارد ترکی شده است. در حوزه زندگی شهری نیز می توان به نمونه واژه «کند» (سغدی: کنذ) به معنی شهر اشاره کرد [5].

همه دولت های ایلاتی ترکی که بعد ها در این منطقه بر سر کار آمدند، از متخصصین و کارشناسان شهرهای جوامع یکجانشین دور و نزدیک استفاده نمودند. از آن جمله بودند افراد و گروه هائی که در حوزه های فرهنگ و تجارت، اداره دولت و جمع آوری مالیات کار میکردند و همچنین مترجمین و دانشمندان که برای مردمان کوچ نشین اهمیت بسیاری داشتند. هم سغدیان و هم بعد ها دیگر ایرانیان در دولت های ترک تباری که در ماوراءالنهر و خاورمیانه برسر کار آمدند، نقش بسیار مهمی در اداره دولت، تجارت و امور علمی و فرهنگی بر عهده داشتند. در سرزمین های ایرانی قشر بزرگی با  تجربه و سنت دبیران  و وزیران، دانشمندان و ادیبان دوره ساسانی باقی مانده بود که بخصوص از دوره عباسیان به بعد تا دوره غزنویان و سلجوقیان با موفقیتی چشمگیر به کار خود ادامه می دادند. این سنت به همان ترتیب به دولت های ترکی در شبه قاره هند هم منتقل گردید.

دولت اویغور در اواسط قرن نهم از طرف چین و اقوام رقیب ترک تضعیف و سرانجام سرنگون گردید. در نتیجه انبوهی از اویغورها به مناطقی از ایالت کان-سو و سین کیانگ درشمال غرب چین (ختن، تورفان، ارومچی، کاشغر) که تا ان دوره غالبا موطن سکاها و تخاری زبانان بود، مهاجرت کردند. از همین دوره به بعد بود که زبان نخست اغلب مردم این سرزمین ها ترکی (دقیق ترش: ترکیک) شد [6].

در حالیکه سغدیان در شکل دادن به فرهنگ اویغوری نقش مهمی ایفا میکردند، موطن اصلی سغدیان یعنی سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند کنونی) و استروشَنه (استرَوشن در تاجیکستان کنونی) با حملات و فتوحات نیروی جدیدی از خراسان روبرو شد: اسلام. این دین جدید می رفت تا  تمامی چهره و خمیره آسیای مرکزی را متحول کند.

در پی فروپاشی دولت پهناور ساسانی در سال 651 اعراب به آن سوی خراسان رو آوردند. در سال های 670 و 680 حمله های اعراب فزونی یافت. در نتیجه، حاکمان محلی ماوراءالنهر ناچار به عهد قراردادهای تسلیم یا صلح با اعراب همراه با پرداخت خراج شدند. فتح کامل سرزمین های آن سوی جیحون (آمودریا) مدتی بخاطر اختلافات خونین قبیله ای در داخل خلافت امویان به تاخیر افتاد. در سال 705 فشار لشکریان اسلام بر ماوراءالنهر از سر گرفته شد. شاهزادگان و دهقانان بلخی، سغدی و خوارزمی مدت ها کوشش کردند تا با کمک نیروی مسلح ترک های غربی در برابر حملات اعراب ایستادگی نمایند، اما این تلاش ها نتیجه چندانی نداد. در سال 737 اعراب نیروی خاقان ترک های غربی (تورگش) را در هم کوبیدند. خاقان ترک «سولو» به ولایتی شمالی در قزاقستان کنونی گریخت و در آنجا از سوی یکی از فرماندهانش به قتل رسید. با این ترتیب دولت دوم ترک های غربی منقرض شد[7]. پیروزی نهائی لشکریان اسلام در ماوراءالنهر در سال 751 در نبردی میان نیروهای مسلمانان شامل اعراب و ایرانیان نومسلمان در یک سو و لشکریان چینی و بخشی از اقوام ترک  در سوی دیگر به وقوع پیوست. صحنه این رویاروئی نهائی در ولایت «ایلی» در قزاقستان کنونی و در سواحل رود «تالاس» («طراز» در منابع اسلامی) بود. در میانه نبرد، ترک هائی که در طرف چینی ها می جنگیدند و غالبا از قبیله قارلوق بودند، یک شبه موضع خود را عوض کرده و به لشکریان مسلمان پیوستند. این حادثه احتمالا سرنوشت آن نبرد را به نفع مسلمانان تغییر داد. در نتیجه پیروزی مسلمانان در جنگ تالاس، ماوراءالنهر و به تدریج سرزمین های کنونی ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان و همچنین ولایت سین کیانگ چین به عالم اسلام پیوستند و مردم این سرزمین ها به تدریج مسلمان شدند. مشابه همین تحولات پس از پیروزی اعراب در نبرد با خزرها و برخی از دیگر اقوام شمال قفقاز نیز رخ داد.

خزرها

در پی فروپاشی دولت تورگش، یکی از خاقان نشین های تابع این دولت در غرب ماوراءالنهر (از رود ولگا گرفته تا شمال دریای خزر و استپ های قفقاز و شمال دریای سیاه) به نام خزرها (حدود 650-965) به صورت مستقل درآمد. تماس دولت خزر با جهان اسلام اساسا از طریق خوارزم و ایران بود.  این دولت نیز مانند اغلب دولت های ایلاتی و نیمه ایلاتی دارای جمعیتی مختلط با زبان های گوناگون بود. در میان آنها  از جمله گروه های ترک زبان (ترک های اوغور در غرب اوراسیا)، ایرانی زبانان (بخصوص از اقوام آلان و آس)، فین-اوقوری زبانان، اسلاویک زبانان، قفقازی های باستان و جمعیت های پراکنده یهودیان و ایرانیان بودند که در رشته های مختلف اقتصادی و تجاری کار میکردند. این خاقانات برای مدتی تبدیل به مهمترین نیروی منطقه مزبور گردید. در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم گروه هائی از حاکمان و نخبگان خزر به دین یهودی گرویدند. بعد از مدتی یهودیت در بین دیگر اعضای جامعه خزر گسترش یافت. اسلام و مسیحیت نیز در شهر های خزر رواج داشت. حضور تعداد قابل توجهی از گروه های آلان-آس و همچنین روابط نزدیک تجاری با خوارزم همسایه و جهان اسلام از مسیر ولگا-دریای خزر، زمینه را برای افزایش تاثیر ایرانیان بر دولت خزر فراهم نمود. این را به ویژه میتوان در نام های اشخاص دید. از جمله نام یکی از فرماندهان خزر در سال 737 «هَزار طَرخان» بود. نکته مهم دیگر اینکه حاکمان خزر در دوره اعتلای این دودمان، بر عکس اغلب خان نشین های دیگر، لشکری نسبتا حرفه ای داشتند و به سربازان خود حقوق می پرداختند. نام این لشکر یا ارتش نیز در زبان آنها «اُرس» (عربی: الاُرسه) بود. به احتمال قوی ریشه این نام، طوری که در منابع قدیم آمده، «آئورسی» یا «آئورشا» ست. سربازان این لشکر از میان مهاجران خوارزمی مسلمان تشکیل می شدند که به سرزمین خزر آمده بودند. حتی وزیران خان های خزر نیز غالبا از میان این جماعت انتخاب می شد.

تا اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی ماوراءالنهر ایرانی زبان (یعنی ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی) بخشی از جهان اسلام شده بود. در جریان این روند چند تحول مهم رخ داد. در دوره ساسانیان، پارسی میانه (پهلوی) در بین سغدیان و دیگر ایرانی زبانان منطقه ریشه دوانده بود. در این دو قرن و دو قرن بعدی تحول زبان فارسی به مرحله شکوفائی و باروری یعنی «فارسی نو» یا معاصر رسید و به زبان ادبیاتی غنی و فراگیر در جهان اسلام تبدیل گردید، زبانی که از کاشغر چین و سواحل رود سِند تا قفقاز و عراق و آناتولی زبان مشترک و کتبی انبوه بزرگی از مردم صرفنظر از تعلقات قومی و زبانی آنان شمرده می شد. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر با چهره هایی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی، ناصر خسرو و دانشمندانی چون ابوعلی سینا و ابو ریحان بیرونی می شویم.

چهار تحول جالب و مهم دیگر در رابطه با تحول زبان در سرزمین های ایرانی زبان  را نباید ناگفته گذاشت.  یکم: توسعه و تحکیم پارسی نو یعنی اساسا فارسی کتبی و ادبی کنونی بجای لهجه های محلی پهلوی در نجد ایران، دوم: پسرفت و بتدریج از کاربرد روزمره ناپدید شدن زبان های ایرانی شرقی (بلخی باستان، خوارزمی و سغدی) و جایگزین شدن فارسی نو بجای این زبان ها، سوم: همزمان با کوچ قبایل ترک زبان و حاکمیت دولت های ترک تبار،تغییر تدریجی زبان نخست اکثر مردم ماوراءالنهر از فارسی (در مرو)، خوارزمی و سغدی (در خوارزم، بخارا، سمرقند و چاچ یعنی تاشکند در ازبکستان و ترکمنستان کنونی) به ترکی، یا اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» عمومی، زیرا لهجه های مختلف این «ترکی عمومی» هنوز شکل و ساختاری نسبتا روشن و نهائی نگرفته بودند. نکته مهم چهارم نیز اینکه بخشی از مردم سغدی زبان ماوراءالنهر در تاجیکستان و جنوب ازبکستان کنونی (سمرقند و بخارا) در عین همسایگی و همگرائی با ترکی زبانان جدید که چند قرن بعد نام «ازبک» گرفتند، ترکی زبان نشدند، اما به تدریج فارسی زبان شدند، در حالیکه زبان پیشین آنان یعنی سغدی به تدریج از دایره کاربرد روزانه و طبعا کتبی و ادبی خارج میشد.

در رابطه با همین تحولات است که نام قومی «تاجیک» و نام زبان «تاجیکی» یا «فارسی تاجیکی» رایج شده است. در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری درباره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیر مسلمانان اخذ می شد) از نو مسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م.) بخارا پیش اشرس، (حاکم خراسان، -م.) آمدند و گفتند: خراج از که میگیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م.) شده ­اند؟»[8] علت شکایت دهقانان ایرانی آن بود که با متوقف کردن اخذ جزیه، مقدار کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.

این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاد که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. برپایه روایت طبری دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی  که هنوز مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.

واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیک» (پارس+ی+ک)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)،  و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظر بارتولد[9]، فرای[10] و گلدن[11] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.

واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. بعدها ایرانیان دوره ساسانی تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند. بدین ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده،  اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی» یا رایج[12] شده است.

فصل بعدی: از ایران و ترکان و از تازیان، در این لینک


[1] ngwš’k

[2] Sartlar, Sortlar

[3] Clauson: Etymological Dictionary, p. 846

[4] Ibid., pp. 765-766

[5] Ibid., p. 728

[6] Bregel: Turco-Mongol Influences, p. 56

[7] همزمان، اعراب در همان سال دولت ایلاتی خزرها را در سواحل رود وُلگا مغلوب نموده و خاقان خزر را به اسارت گرفتند.

[8] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص  4093-4094

[9] بارتولد، واسیلی: تاجیکان (روسی)، 1925، ص 98

[10] Frye: Golden Age of Persia, p. 25

[11] Golden: Introduction, p. 191

[12] Perry: Tajik: Ethnonym, Origins, and Application; in EIr, retrieved on 20.01.2020

200 سال پیش از میلاد تا 200 میلادی

آسیای میانه، حدود 200 پ.م. (منبع: ویکی کامنس)

بستر تاریخی

تقریبا پنج هزار سال پیش، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دردشت های اوراسیای غربی  می زیستند، به دلایل ناروشنی پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها[1] بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر در شمال غربی چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود.

گروه دومی که احتمالا نیاکان هیتیت ها در آناتولی و ماننائی ها در شمال غرب ایران و شمال عراق و سوریه بودند، به این مناطق آمدند و با مردم بومی این سرزمین ها درآمیختند.

گروه سومی که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود، رو به سوی ماوراءالنهر، افغانستان و شمال پاکستان نهاد. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به سوی آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به طرف ایران. هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان اساسا عبارت از مادها و پارسی ها احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری، مغولستان و شمال غربی چین در همین سرزمین ها (از جمله تورفان، خُتن، کاشغر، ارومچی، واحه های قراقستان کنونی[3]) و حوزه آلتای  مسکون شدند و تا سده دوم یا سوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین در برخی از این سرزمین ها گشتند. در جریان همین کوچ ها، چادرنشینان و دام پروران ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، با مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر و بعد ها با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترکی زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها چند قرن پیش از میلاد تا اوایل هزاره نخست میلادی بود و محل آن در جنوب روسیه، شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.[4] آنچه که بعد ها «ترکستان» (آسیای مرکزی) و ترکستان شرقی (از تورفان و خُتن تا کاشغر) نامیده شد، قبل از ظهور تدریجی ترکان در اوایل هزاره اول میلادی، اساسا مسکن ایرانی زبانان سکا بود. در اواسط قرن چهارم م. یعنی زمانی که در ایران حدود صد سال از تاسیس امپراتوری ساسانیان می گذشت، هنوز بسیاری از ساکنین دشت های آن سوی مرزهای شرقی و شمالی ایرانشهر ایرانیان شرقی بودند که زبان و لهجه های خاص خود را داشتند. بنظر برخی از دانشمندان هیچ بعید نیست که منظور اصلی از سرزمین اساطیری «توران» باستان و «تورانیان» همین سرزمین های اوراسیای غربی و ایرانیان شرقی آن یعنی سکاها و شابد هم تخار ها بوده باشد. این ایرانیان شرقی  «در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترکی زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل یافته و بین این جوامع ایرانی زبان و ترکی زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[5]

دویست سال قبل از میلاد تا سال های 200 میلادی یعنی حدود چهارصد سال دوره تلاطم های چند لایه ای در سرزمین های پهناور در  تقاطع شمال غرب چین، جنوب روسیه، مغولستان  و قزاقستان کنونی بود که تاثیرات مهم و پایداری بر تحولات تمامی منطقه بجا گذاشت. سرتاسر شمال این منطقه پوشیده از جنگل های سرد و برف آلود سیبری جنوبی بود (هنوز هم چنین است)، در شرق و جنوب شرقی آن مغولستان و چین قرار داشت، مغولستانی شامل دشت ها و صحراهای بی انتها و بی صاحب با قبایل و طوایفی که نام بسیاری از آنها برای ما نا آشناست، و چینی که نگران دست اندازی ها و آشوب های قبایل کوچ نشین مرزی و فرامرزی بود. این قبایل نه فقط در خارج از مرزهای چین بلکه حتی در ولایات مرزی کان-سو و سین-کیانگ نیز فعال بودند. در غرب و جنوب غربی این سرزمین دشت ها و صحرا های بی انتهای قزاقستان کنونی قرار داشتند و پس از آن سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و سپس ترکمنستان کنونی شروع می شدند. این سرزمین ها هم مرز فلات ایران هخامنشی سابق بودند که یکی دو قرن از شکست آن در مقابل اسکندر مقدونی و لشکر یونانی او در 333 پ.م. می گذشت و پادشاهان سلوکی و سپس دولتی مقدونی-بلخی مدتی (256-100 پ.م.) جانشین آن شده بود.

هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک

دودمان های چینی «چین» و «هان» (221 پ.م.-220 م.) کم و بیش با دولت اشکانیان در ایران همزمان بودند. آنها جهت متحد کردن دولت های پراکنده و کوچک چین و تحکیم حاکمیت بر سرزمین های نو تسخیر شده در مقابل دست اندازی های قبایل کوچ نشین مرزی، سیاستی تهاجمی در پیش گرفتند. یکی از اقدامات آنها کشیدن دیوار های بلندی در مرز با همسایگان کوچ نشین شمالی و غربی خود بود. بعدها این دیوار ها به صورت «دیوار بزرگ چین» در آمد و شهرتی جهانی یافت.

در این دوره در مجاورت هسته اصلی و نسبتا کوچک دولت «چین» و دیرتر «هان» چندین اتحادیه خرد و کلان قومی با مردمی کوچ نشین یا دام پرور ایجاد شده بود که معروف ترین و بزرگ ترین آنان «هسیونگ-نو» نام داشت.

در اوایل قرن دوم پ.م. هسیونگ-نو اکثریت اوراسیای شرقی یعنی از منچوری در شرق تا دریاچه آرال در غرب و از مغولستان داخلی در چین تا دریاچه بایکال در شمال را در یک اتحادیه پهناور ایلاتی متحد کرده بود.  ترکیب قومی و زبانی هسیونگ-نو روشن نیست. بنظر میرسد اغلب اقوام چادرنشین آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مشترکات بسیاری داشتند. آنگونه که در اثر چینی «درباره نمک و آهن» («ین-تی یه لون») از سال 81 پ.م. نوشته شده، مردم هسیونگ-نو  خانه دائمی ندارند، در ظاهرفرق زن و مرد آنها معلوم نمی شود، آنها خود را با پوست حیوانات می پوشانند، «گوشت خام میخورند و خون می نوشند. آنها کوچ میکنند تا مال مبادله کنند و توقف میکنند تا دام هایشان را بچرانند.»[6]  در باره قومیت یا زبان حاکم در سرزمین هسیونگ-نو نیز توافقی میان منابع علمی معاصر وجود ندارد. حتی نام برخی رهبران این اتحادیه مانند «مائو-تو» یا «تو-مان» که به اشکال مختلف در منابع چینی درج گردیده، امکان گمانه زنی در این مورد را نمی دهد.  استنتاج عمومی آن است که احتمالا نیاکان همه اقوام بعدی منطقه از قبیل چینی، مغولی، ایرانی (همراه با تخار) و ترکی زبان در این اتحادیه حضور داشتند.

برخی منابع چینی نوشته اند که ترک های بعدی غالبا در اتحادیه هسیونگ-نو جمع آمده بودند. برخی دیگر به تقسیم بندی ظاهرا ساده گرایانه سه گانه ای اشاره میکنند که گویا تجمع اصلی نیاکان ترک زبانان در هسیونگ-نو، مغولی زبانان در اتحادیه ای بنام «دون-قو» (در شرق هسیونگ-نو) و ایرانی زبانان در یوه-چی (در جنوب غربی هسیونگ-نو) بوده است، در حالیکه اکثر منابع علمی معاصر که اساس نوشته حاضر را هم تشکیل می دهند، بر مختلط و سیال بودن قومی و زبانی این اتحادیه ها تاکید دارند.

منابع چینی آورده اند که ترک های غربی که ابتدا تحت رهبری طایفه ای به نام «آشینا» (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») قرار داشتند [7] و در مجموعه هسیونگ-نو به سر میبردند، بعد از فروپاشی هسیونگ-نو رهبری قوم خود را بدست خود گرفتند و وارد چارچوب اتحادیه جدید «رو-ران» (یا ژو-ژان) شدند که جایگزین بخشی از هسیونگ نو در سرزمین مغولستان کنونی شده بود. اکثر دانشمندان معاصر تورکولوژی مانند پیتر گلدن، لارس یوهانسون و دنیس ساینور برآنند که  «آشینا» و همچنین نام بسیاری از رهبران نخسین دولت ترک به نام گووک تورک از جمله «بومین» و برادرش «ایستمی» (یا «ایشتمی») ترکی نیستند.[8]

اتحادیه دیگری که پس از متلاشی شدن بخش شمال شرقی هسیونگ-نو تاسیس گردید، متشکل از اقوام «دون-قو» (یا «تون-گو ئه») بود که از نیاکان مغول های بعدی شمرده میشوند. آنها پس از فروپاشی و مهاجرت اقوام هسیونگ نو، از منچوری در شرق به سرزمین مغولستان کنونی مهاجرت کردند. این، گامی نخست در مغولی زبان شدن مغولستان بود. پس از هسیونگ-نو، مغولستان کنونی ابتدا تحت حاکمیت دولت گوک تورک (522-744) و سپس دولت اویغورها (744-840) قرار گرفت. پس از شکست این هر دو نخستین دولت ترک و افزایش مهاجرت های ایرانی زبانان و سپس ترکان، اقوام بیشتری از شرق از جمله منچوری وارد مغولستان کنونی شدند و در نتیجه مغولستان در سده های دهم و یازدهم م. غالبا مغولی زبان شد.

پس از فروپاشی هسیونگ نواغلب اقوام ایرانی و تخاری زبان به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند. در مغولستان، ترک ها پس از مدتی خود را از تبعیت اتحادیه «رو-ران» آزاد کرده و پس از فراز و نشیب بسیاری نخستین دولت خود را در سال 552 در همین سرزمین ها یعنی مغولستان و سین-کیانگ (کاشغر) تاسیس نمودند. لیکن این نخستین دولت ترک در سال 744 به دست اویغورهای ترک متلاشی شد و خود دولت اویغور نیز در نتیجه اختلافات داخلی و دست انداری های اقوام ترک (یا ترک شده) قرقیز[9] و قارلوق در سال 840 فروپاشید. هر دو دولت گوک تورک و اویغورها در اثر همسایگی و همنشینی با تاجران و مشاوران ایرانی، چینی و مغولی و مبلغین غالبا سغدی مانوی، تحت تاثیر این فرهنگ ها بودند. در این بین اکثر ترک های غربی و اویغورها که در دولت داری خود با شکست و ریزش نیروهای خود روبرو شده بودند، در مقابل نیروی جدید لشکریان اسلامی که از جنوب و غرب یعنی ماوراءالنهر و خراسان پیش می آمدند، تسلیم شدند. بخشی از آنان در پی شکست در جنگ و اسارت به تدریج به طور مسالمت آمیز به اسلام گرویده و غالبا به کمک ایرانیان نومسلمان وارد جهان اسلام شدند.

اکنون در در مرور این تحولات تاریخی کمی به عقب برگشته و سرگذشت ایرانی زبانان سکا و تخاری زبانان هند و اروپائی زبانی را که از دشت های شمال به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند، به طور خلاصه پی بگیریم.

در جنوب غربی هسیونگ-نو از جمله خُتن، تورفان و «مناطق غربی» چین یعنی ازسین-کیانگ شامل کاشغر و ارومچی گرفته تا بلخ و ماوراءالنهر یعنی سغد و چاچ (تاشکند کنونی)، قدرت اصلی در دست اتحادیه ایلاتی دیگری بنام یوه-چی بود. بنا به تذکره نویسان چین از همین دوره، سرزمین یوه چی ها «حدود 49 روز راه از «آن-هسی» (ایران اشکانی، م.) دور بود» و «مردم آن به زبان های مختلفی صحبت می کردند، لیکن آنان یک گروه مردم بودند و زبان یکدیگر را به روشنی می فهمیدند.»[10] اکثر منابع علمی معاصر بر آنند که سکا های ایرانی زبان و تخارهای هند و اروپائی زبان غالبا در اتحادیه یوه-چی بودند که پس از آغاز حملات چین و کوچ های اقوام، سرزمین های اصلی خود در جنوب غربی هسیونگ-نو را رها کرده به سوی چاچ (تاشکند)، ماوراءالنهر و خوارزم کوچ کرده، از آنجا به بلخ هجوم نموده و در آنجا دولت یونانی بلخ را سرنگون نموده اند.[11] دولت کوشانیان (30-375 م.) در ماوراءالنهر، افغانستان، شمال پاکستان و هند متشکل از وارثان همین «مهاجرین دشت های شمال» بود که طی مهاجرت های خود احتمالا از نظر قومی و زبانی مختلط تر شده اند. تاسیس دولت-شهرهای واحه هائی نظیر خوارزم، سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند) نیز با همین تحولات مرتبط شمرده می شود.

در تاریخ «هان-شو» (چین در دوره هان ها) گفته میشود که در اثر کوچ های یوه-چی «پادشاه «سای» (سکا ها، -م.) ناچار به مهاجرت به جنوب شد.» این منبع نام محلی را ذکر می کند که هنوز ناشناس باقی مانده است. همچنین در همان منبع میخوانیم: «سکا ها تقسیم و منشعب شدند و بارها حکومت های مختلفی را تاسیس نمودند.»[12]  و بالاخره جغرافیا نویس یونانی استرابو که تقریبا در همین دوره (64/63 پ.م. تا 24 م.) زندگی کرده، در شرح شرق دریای خزر میگوید که در آنجا اسکیت ها (سکاها، -م.) و مردمان کوچ نشین زندگی میکنند.  «از دریای کاسپی (خزر یا گرگان، -م.) به بعد اغلب اسکیت ها داهه (داهان، از نیاکان پارتیان، م.) نام دارند. آنان که بیشتر در جانب شرق زندگی می کنند، ماساگت یا سکا نامیده می شوند. نام عمومی بقیه اسکیت است. همه یا اکثر آنان کوچ نشین هستند. شناخته ترین اقوام، آنان هستند که باختر (بلخ، -م.) را از دست یونانیان گرفتند…»[13]  در اینجا استرابو در کنار بعضی اقوام که نامشان برای ما آشنا نیست، تُخارها را نیز جزو اقوامی می شمارد که «از آن سوی رود سیحون» یا سیردریا آمده و در براندازی دولت یونانی بلخ سهم داشته اند.  تاریخ نویسان چینی و یونانی نوشته اند که اقوام مختلف «یوه-ژی از جمله تخارها» حدود صد سال پس از میلاد دولت یونانی بلخ را سرنگون کرده اند. اطلاعات منابع چینی و یونانی که چند نمونه از آن در بالا ذکر شد، تصویر کلی تحولات سیاسی و قومی از یکی دو قرن پیش از میلاد تا یکی دو قرن پس از میلاد را که در اکثر منابع معتبر معاصر نیزمی توان خواند، تائید می کنند.

آنچه که امروزه بعد از دو هزار سال می توانیم در باره این گروه های قومی و زبانی مختلف با نام های چینی و برای ما ناآشنا در ذهن خود مجسم کنیم، تخمینا چنین است: در این دوره چینِ هان یا ایرانِ اشکانی با وجود کشمکش های معین داخلی و مشکلات روابط خارجی خود، به هر حال در مقایسه با قبایل چادرنشین، جامعه ای یکجا نشین و دولت و لشکری در مقایسه با قبایل چادرنشین منسجم داشتند،  در حالی که «حکومت» های اتحادیه های کوچک و بزرگ ایلاتی میان این دو امپراتوری شکل و ترکیبی دائما متغیر و بقائی غیر قابل پیش بینی داشتند که وابسته به شرایط زندگی چادرنشینی و کشمکش های داخلی و عشیره ای آن قبیله ها می توانست به سرعت تغییر یابد و روابط و شرایط آن گروه ایلاتی را تغییر دهد. به همین ترتیب می توان درک کرد که چرا بین دولت چین و ایران، در دشت های وسیع میان کاشغر و خُتن تا ماوراءالنهر نه تنها یک حکومت و گروه معین و تا حدی منسجم به نام هسیونگ-نو یا یوه-چی، بلکه احتمالا ده ها خان و شاه کوچک و بزرگ مستقر بودند و میان همه آنان با یکدیگر و هرکدام آنان با دولت های منسجم تر و بزرگتر چین و ایران همیشه روابطی متغیر وجود داشته و تحت تاثیر این تحولات حکومت های ایلاتی مزبور گاه از بین رفته و گاه ترکیب داخلی و سیاسی آنان متحول شده است.

فصل بعدی: همگرائی سغدیان و ترکان، در این لینک

زیرنویس ها:

[1] زبانشناسان تاریخی در باره زبان نخستین تخارهای آسیای میانه وحدت نظر ندارند. اطلاعات موجود در باره این زبان از جمله نام های تخاری بسیار اندک است. بعضی ها تخاری را جزو زبان های ایرانی شمرده اند، اما بنظر میرسد امروزه اکثر منابع، تخاری باستان را از خانواده عمومی تر زبان های هند و اروپائی میشمارند.

[2] Witzel: pp. 13-14

[3] وقتی بعد از نام بعضی کشور های معاصر «تعبیر «کنونی» را اضافه میکنم، میخواهیم اشاره کنیم که در آن دوره واحدی سیاسی یعنی کشوری با این نام هنوز موجود نبوده و این کشور بعدا در نتیجه تحولات بخصوص دیگر با این نام ایجاد شده است. مثلا می دانیم که در آن دوره کشور هائی به نام ازبکستان، تاجیکستان یا ترکمنستان و یا قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان به عنوان واحدی سیاسی و کشوری موجود نیود. موجود نبودند. 

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Ibid.

[6] Quoted in: Golden: Introduction, p. 60

[7] به گفته پیتر گلدن واژه «آشینا» احتمالا ایرانی شرقی یا تخاری است. ن.:

Golden: Central Asia in World History, p. 37

[8] Sinor: Inner Asia, p. 290

[9] Golden: Ibid., p. 70

[10] Han-shu. China in Central Asia, An annotated translation by A. F. P. Hulsewe, Leiden, Brill 1979, p. 136

[11] در آغاز مهاجرت های بزرگ، گروه دیگر و کوچکتری از یوه-چی های ایرانی زبان احتمالا بجای ماوراءالنهر و بلخ، به کوهستان های شمال شرقی تبت کوچ نموده اند.8

[12] Han-Shu: Ibid, 134-135

[13] Strabo: Book XI, Chapter viii

خیون ها، هپتالیان و ترک ها

حدود دولت هپتالیان، 500 پ.م.

حوالی میلاد مسیح، یعنی تقریبا دو هزار سال پیش، اتحادیه بزرگ و چند قومی هون‌ها که در شمال چین و جنوب روسیه کنونی می‌زیستند، زیر ضربات سخت چینی‌ها متلاشی شد. قبایل مختلف هون رو به سوی غرب یعنی روسیه و اروپا گذاشتند. زیر فشار همین کوچ هون‌ها، علاوه بر باقیمانده سکاها و سرمتی ها، اقوام احتمالا هند و ایرانی یوه-چی، از جمله تُخارها و هپتالیان نیز سرزمین‌های خود را در شرق آسیای مرکزی تخلیه کرده، به آسیای مرکزی، ماوراءالنهر، خراسان و آسیای جنوبی (پاکستان و سیستان) کوچ نمودند. پیدایش نام سرزمین «سیستان» (سکستان) نیز در رابطه با کوچ بخشی از سکا ها در این دوره یعنی حدود یک قرن پیش از میلاد به جنوب شرقی ایران بوده است. قبایلی در داخل اتحادیه قبیله ای هون ها که به طرف ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان امروز کوچ کردند، همان «خیون ها» «کیداریان» و «هپتالیان» (هفتالیان، هیاطله، افتالیان و یا «هون های سفید») بودند که از قرن چهارم میلادی به بعد به مناطق مرزی ساسانیان در ماوراءالنهر و شمال افغانستان حمله می کردند و مدتی پس از سال 350 م. ابتدا بر بلخ مسلط شدند، اما بعدا از شاپور دوم ساسانی شکست خورده و با لشکریان دولت ساسانیان و مردم بومی این مناطق آمیختند. مورخ و سکه شناس اتریشی روبرت گوبل همه این قبایل ایرانی تبار را در مجموع «هون های ایرانی» نامیده است،[1] اگرچه معلوم نیست که آیا آنان نیز قبایلی در ترکیب کلی هون های آسیایی بودند یا نه.

باید در نظر گرفت که هون ها نیز مانند دیگر قبایل چادرنشین دشت ها، در واقع نه یک قبیله واحد و منسجم با مشخصات معین قومی، فرهنگی و زبانی، بلکه اتحادیه ای مرکب از اقوام مختلف احتمالا با قومیت ها و زبان های گوناگون بودند که تحت رهبری یک قبیله و معمولا یک رئیس قبیله قرار داشتند که نام خود را به آن اتحادیه داده بود.  تفکیک زمانی و قومی میان خیون ها، کیداریان، هپتالیان و دیگر اقوامی که نامشان در رابطه با این دوره در تاریخ ها ذکر می شود، بسیار مشکل است، زیرا ماهیت سیال و پیوسته متغیر زندگی قبیله ای این اقوام و فراز و نشیب روابط آنان با یکدیگر و مردمان یکجا نشین همسایه مانند چین و ایران، این کار را پیچیده می کند.

شهرت ترک­ها مخصوصا پس از تاسیس اولین دولت ترک در شمال-غرب چین و مغولستان به نام «گوک تورک» در سال 552 م. افزایش یافت. به نظر می رسد در قرن ششم ترک­ها اغلب اقوام دیگر منطقه را تحت تسلط سیاسی و قومی-زبانی خود در آورده بودند، تا جایی که در اکثر منابع تاریخی قبایل چادرنشین دشت های آسیای میانه، صرف نظر از قومیت و زبان آنها، مجموعا «ترک» و گروه های کوچکتری نیز «هپتالی» نامیده شده اند.

در ایران، این، آخرین صد سال دولت ساسانیان پیش از فتوحات عرب بود.

خزرهای شمال دریای خزر نیز احتمالا بخشی از هون‌ها و سپس بخشی از دولت ترک­های غربی بودند که بعدا در اواخر قرن ششم در شمال دریای خزر دولت خود را تشکیل دادند. آنها نیز مجموعه ای از اقوام و طوایف با مشخصات قومی و فرهنگی مختلف بودند که از مجموعه بزرگترهون ها جدا شده، در شمال و دو طرف شرقی و غربی شمال دریای خزر مسکون شده بودند. دولت خزرها مدتی در تبانی با بیزانس به سرزمین های ایران ساسانی در قفقاز حمله می کرد. ظاهرا مجموعه اقوام خزر شمن باور یا به هرحال «مُشرک» بودند. پس از مدتی خاندان حاکم این دولت به جستجوی یک دین پرداختند و یهودیت را پذیرفتند. بعد از ظهور اسلام، لشکریان مسلمان از شهر دربند در سواحل غربی دریای خزر گذشته و به مواضع خزرها حمله می کردند. در جریان این رویارویی ها بعضی از خزرها به اسلام گرویده و گروه هایی از آنان به عراق فرستاده شدند. خاندان حاکم حکومت خزرها تا مدتی طولانی پیرو دین یهودی  باقی ماند، تا اینکه در قرن دهم این دولت به هم خورد و اقوام و طوایف آن با دیگر قبایل محیط خود استحاله یافتند. به گمان برخی از دانشمندان، ترک­های به اصطلاح «اصلی» آسیای مرکزی (قبل از کوچ های نیمه اول هزاره یکم میلادی) و بسیاری از قبایل خزر احتمالا اجداد مشترکی در آسیای میانه داشته ­اند.[2]

اصولا در صد سال پیش از اسلام، دولت ساسانی در شرق ایران تاریخی، مناسبات نزدیک، اما پر فراز و نشیبی با ترک­ها از یک سو و هپتالیان از سوی دیگر داشت و حتی وصلت های زیادی بین خاندان های حاکم این اقوام گزارش شده است. مثلا پیروز ساسانی (459-483 م.) از هپتالیان شکست سنگینی خورد و فرزند او قباد چند سال به عنوان گروگان در دربار هپتالیان ماند، در حالی که یکی از دختران پیروز اسیر و کنیز حرمسرای  حکمران هپتالی گردید.

با این زمینه تاریخی، اتحاد بعدی میان خسرو انوشیروان ساسانی و ایستمی خان، خاقان دولت «گوک تورک» علیه هپتالیان چیزی بود که هر دو طرف از آن استقبال نمودند. یک نشانه این اتحاد نظامی نیز، بنا به عادات آن دوره، ازدواج دختر ایستمی خان ترک به نام «فاقم» یا «قاقم» با خسرو انوشیروان ساسانی بود که به گفته مسعودی فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم حاصل این ازدواج بود.[3] در نتیجه این اتحاد و شکست هپتالیان در سال های 563-565 م.، سرزمین های تحت تصرف آنان در آسیای مرکزی، افغانستان کنونی و هندوستان میان ترک­ها و ایرانیان تقسیم شد. ترکان بر سمرقند، بخارا، تاشکند و فرغانه تسلط یافتند و ایرانیان، مرو، بلخ و هرات را گرفتند. در پایان این مخاصمات، به روایتی سیردریا (سیحون) و به روایتی دیگر رودخانه مرغاب میان تاجیکستان و قرقیزستان کنونی، مرز دو کشور ایرانیان و ترکان شد.[4]

در میانه‌های هزاره نخست میلادی یعنی یکی دو قرن مانده به ظهور اسلام، اکثر قبایل کوچ نشین ایرانی شرقی آسیای مرکزی یکجا نشین شده و نام های نو گرفته بودند. باقیمانده­ های هپتالیان نیز که آنها هم چند قرن پیش از آن به افغانستان و پاکستان کنونی آمده بودند، در آن دوره اساسا یکجا نشین شده و با مردم بومی درآمیخته بودند.  پس از قرن های پنجم و ششم میلادی، یعنی 400-500 سال پس از میلاد، هنگامی که تاریخ‌نویسان از کوچ نشینان دشت های پهناور آسیای میانه سخن می گویند، دیگر منظورشان نه هون ها و سکاها و غیره، بلکه در درجه نخست «ترک‌ها» بود.[5] در ابتدا «مردم بومی سرتاسر آسیای مرکزی (ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی، -م.) چه یکجانشینان و چه کوچ نشینان، ایرانی بودند. ایرانیان تا میلاد مسیح جمعیت بومی این منطقه را تشکیل می دادند. اما تا قرن ششم (سال های 500، -م.) اغلب مردم کمربند دشت ها ترک زبان شدند و به زودی روندی مشابه در منطقه یکجانشینان منطقه نیز آغاز گردید».[6]

مدت کوتاهی پس از پیروزی مشترک ایرانیان و ترکان بر هپتالیان دولت «گوک تورک» در اثر جنگ داخلی بین قبایل ترک، به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد. تقریبا صد سال بعد، مدتی پس از ظهور اسلام، دولت ترک­های غربی که  قدرت خود را تا همسایگی ماوراءالنهر گسترش داده بود، در سال 657 م. از چین و  تقریبا صد سال بعد (734-744 م.) باقیمانده های دولت ترکان غربی به نام «تورگش» در قرقیزستان و قزاقستان کنونی از لشکریان اسلام شکست خوردند. قبایل ترک در دشت ها پراکنده گشتند و کوچ های بزرگ آنان به سمت ماوراءالنهر و خراسان آغاز شد.


زیرنویس ها:

[1] Göbl, Robert: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967

[2] Roux, Jean-Paul (2000): Türklerin Tarihi, pp. 50-82

[3] مسعودی، به نقل از رئیس نیا، رحیم: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، تبریز، ج. دوم، چاپ دوم، 1370، ص 537

[4] همانجا

[5] Frye, R.N.: Pre-Islamic and early Islamic cultures in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 38

[6] Bregel, Yuri: Turko-Mongol influences in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 54

چگونه ترک ها ایرانی و ایرانیان ترک شدند؟

در کتاب «ریگ آمو» تحولات فاصله زمانی سال های 650 تا 1250 م. یعنی از اسلام تا حمله مغول را بررسی کردیم. یک مشخصه مهم این دوره در آن بود که پس از سامانیان، سلاطین و امیران اصالتا ترک  (دیرتر مغول و ایلخانی) حکومت و امور نظامی را در اختیار داشتند، اما اداره دولت، وزارت، و امور فرهنگی و دینی اصولا در اختیار نخبگان ایرانی بود. دوره مزبور حتی تا قرن شانزدهم یعنی تاسیس دولت صفویان ادامه داشت. این دوره در عین حال مرحله طولانی کوچ های قبایل ترک زبان و در درجه اول اُغوز به ایران، آناتولی و خاورمیانه و امتزاج آنان با مردم بومی این سرزمین ها بود. در همین  دوره بود که نوآمدگان مهاجر ترک و عرب با ایرانیان بومی در آمیختند و ایرانی شدند. یک ویژگی قبایل ترک در آن بود که آنها که اصالتا از آسیای مرکزی می آمدند، در منطقه بخصوصی متمرکز نمی شدند، بلکه به اقصی ولایات ایران (و سپس به آناتولی) می رفتند و اکثرا پس از مدتی یکجا نشین می شدند.

در طول این دوره، ایرانیان و ترکان نه جدا از یکدیگر، بلکه در همگرایی و آمیزش به سر بردند، تا اینکه در اواخر این دوره با تاسیس دودمان صفوی «ملت» جدیدی بر پایه های ایران و «ایرانیت» باستان با حکومت، مذهب و زبان مختص خود به وجود آمد که از ملل همسایه متمایز بود. در آناتولی هم با تاسیس دولت عثمانی تحولات مشابهی رخ داد.

روند فزاینده گذار از چادر نشینی به یکجانشینی قبایل ترک زبان، امتزاج و انسجام ملی و دولتی را که پس از سقوط ساسانیان گسیخته بود، تسریع کرد. در این دوره شاهان و امیران اصالتا ترک که چند نسل پیش از آن به سرزمین های ایرانی آمده بودند، با مردم بومی در آمیخته و ایرانی شدند. در عین حال اکثریت قبایل و طایفه های ترک زبان نیز به تدریج و با سرعتی آهسته تربه صورت بخشی از ترکیب طبیعی و اصلی این ملت جدید در آمدند. قبایل بزرگی مانند افشارها و قاجاریان تنها گوشه ای از این روند اجتماعی بودند. همزمان با یکجا نشین شدن قبایل ترک زبان، آمیزش آنان  با جامعه و فرهنگ ایرانی نیز تقویت می یافت. بخشی از آنان که در خراسان و بلوچستان، خوزستان، یزد و اصفهان سرزمین های جدیدی را وطن خود ساخته بودند، فارسی زبان شدند. همزمان، در این روند، ایرانی زبانان آسیای مرکزی و بخش های قابل توجهی از «ایران سنتی» نیز ترک زبان شدند. دو نمونه شاخص این روند، ترک زبان شدن ترکمنستان کنونی، خوارزم، سُغد و برخی صفحات شمالی افغانستان کنونی در شرق و آذربایجان (و طبعا آناتولی) در غرب بود.

اما سرگذشت همگرایی و آمیزش ایرانی و ترک به این دوره محدود نمی شود. بر عکس، این چند قرن در واقع مرحله تکمیل روندی پرپیچ و خم بود که بیش از هزار سال قبل از آن یعنی تقریبا همزمان با میلاد مسیح، در دشت های شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی میان اقوام ایرانی زبان شرقی (عمدتا سکا ها و تخار زبان ها) و نخستین ترکان چادرنشین آغاز شده بود.

این مرحله کم و بیش مصادف است با دوره ای که امپراتوری بزرگ هخامنشی از لشکریان اسکندر مقدونی شکست خورده بود و میراث آن ابتدا میان سرکردگان اسکندر تقسیم می شد، تا بالاخره یک امپراتوری جدید ایرانی یعنی اشکانیان سهم بزرگی از این میراث را صاحب شوند. صحنه جغرافیایی این نخستین تماس ها و همگرایی های ایرانیان و ترکان در شمال شرقی امپراتوری هخامنشی، ورای مرز های ایران، در دشت های آسیای میانه و به اصطلاح «اوراسیای غربی» بود.

سرزمین سکاها در شمال ایران دوره اشکانیان، قرن اول میلادی، منبع: ویکی پدیا

زبان و نه «نژاد»

هنگام بررسی تاریخ اقوام ایرانی زبان و ترک زبان منطقه اوراسیای غربی و مناسیات آنان با یکدیگر معیار ما اصولا نه قومیت و ظاهر فیزیکی یا به اصطلاح «نژادی» این اقوام، بلکه زبان آنان است (تا حدی که امروزه برای ما قابل تشخیص است). علت اصلی تکیه بر عامل زبان (و نه قومیت و تبار) آن است که تقریبا همه اقوام، طوایف و خانواده های این منطقه چه پیش و چه پس از اسلام، چه در زمان صلح و چه در دوره های جنگ آنقدر با یکدیگر درآمیخته اند که تشخیص و تفکیک قومی، ژنتیک و اصل و نسب آنان غالبا ناممکن است.

امروزه در ازبکستان و تاجیکستان تمایز میان ازبک و تاجیک اغلب نه بر اساس ظاهر و قیافه افراد، بلکه در درجه اول مبتنی بر زبان نخست یا اصلی هر فرد و خانواده و خود باوری آنها است. به دلایل مختلف، این فرق های ظاهری در میان مردم ایران و ترکیه کنونی بیش از آسیای مرکزی زایل شده است. در ایران، تمایز میان ترک زبان و فارسی زبان با معیار زبان نخست و شاید لهجه انجام می گیرد و نه ظاهر فیزیکی یا حتی مذهب آنان. در ترکیه ظاهر فیزیکی و مشخصات ژنتیک اکثریت بزرگ مردم به سختی یاد آور مردم ترک زبان قزاقستان و قرقیزستان است. در واقع از نظر این مشخصات، اکثریت بزرگ مردم ترکیه و ایران بسیار نزدیک و شبیه به یکدیگر هستند، در حالی که شاخص های متمایز کننده هرکدام، در درجه اول عبارت از زبان و همچنین باور های فرهنگی، مذهبی و سیاسی آنان است.

سه، چهار هزار سال پیش یعنی زمانی که ایرانیان شرقی چادرنشین (اجداد سکاها و تُخارها) و اجداد ترک های بعدی در اتحادیه قبیله ای «هسیونگ-نو» و هون ها در شمال غربی چین و مغولستان امروزی (مثلا در کاشغر و خُتن) در همسایگی یکدیگر و در داخل طایفه های خود می زیستند، احتمالا ویژگی های ظاهری و فیزیکی آنان نسبت به یکدیگر متمایز و متفاوت تر بود. به جرات می توان این احتمال را در مورد همه اقوام همسایه در نخستین دوره های کوچ ها و همسایگی آنان نیز مطرح کرد.

اما این وضع، دیر یا زود،  با گسترش مهاجرت ها، رویارویی های قومی و قبیله ای و بالاخره اختلاط اقوام همسایه به تدریج تغییر یافت. همچنانکه در نمونه کاربرد زبان آرامی در امپراتوری ایران، زبان لاتین در اروپای قرون وسطا و فارسی در اکثر خاورمیانه و  هند در قرون وسطا می توان ملاحظه نمود، «دست کم از اواخر دوران نوسنگی (یعنی از دوازده هزار سال پیش به بعد، -م.) زبان و «نژاد» رابطه ناچیزی با یکدیگر داشتند.»[1] اگر این روند را در مورد روابط ایرانیان شرقی و ترک های دشت های آسیای میانه در نظر بگیریم، می بینیم که بعد از مدتی هر شخص یا گروه انسان ها که به یکی از زبان ها یا لهجه های ایرانی یا ترکی صحبت می کرد، لزوما قیافه و ظاهر فیزیکی مخصوص به خود یعنی «قیافه و ظاهر ایرانی» یا ترکی نداشت و به عبارت دیگر شخص ایرانی زبان لزوما ایرانی تبار یا ترک زبان حتما ترک تبار نبود. 

با گذشت زمان و اختلاط بیشتر انسان ها، این «بی ربطی» زبان و نژاد افزایش یافته است، تا جایی که امروزه هر فارسی زبان، ترکی زبان، عربی زبان یا روسی و انگلیسی زبان لزوما حامل مشخصات ژنتیک قبایل دو، سه هزار سال پیش این اقوام نیست. پژوهش های ژنتیک مدرن نیز اگرچه هنوز برای صدور حکمی قطعی کفایت نمی کنند، اما تقریبا همگی نشان می دهند که صرف نظر از مرزهای سیاسی کنونی و اشتراک یا اختلاف زبان یا مذهب ملل و اقوام مختلف جهان، ترکیب «دی ان ای» آنان بسیار مختلط است و ربط چندانی به زبان آنان ندارد. به دنبال چند هزار سال اختلاط و آمیزش اقوام، نمی توان گفت که هر کسی که متکلم فلان زبان باشد، لزوما باید فلان مشخصات فیزیکی و به اصطلاح «نژادی» را هم داشته باشد. از سوی دیگر امروزه می دانیم که تعبیر «نژاد» به معنی تقسیم و طبقه بندی مشخص و منسجم انسان ها بر پایه ظاهر فیزیکی و ژنتیک آنان پایه ای علمی ندارد.

اکنون باید کمی حوصله کرد تا سلسله مراتب تاریخی و صحنه های جغرافیایی این نخستین تماس های ایرانیان و ترکان را، تا حدی که دانش امروزی ما امکان می دهد، در ذهن خود تجسم نماییم.

پیشا تاریخ ایرانیان شرقی، پیش درآمد ترکان

گمان می رود که حدود 2500 تا 3000 سال پ.م. یعنی تقریبا پنج هزار سال قبل، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دراستپ های اوراسیا از شمال چین و مغولستان کنونی تا شرق اروپا می زیستند، به دلایل ناروشنی که هنوز مورد بحث مورخین است، پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند.  گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر یا سین کیانگ (سینجان) چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود. گروه دیگری که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود نیز رو به سوی شرق نهاد و به طرف سیبری، مغولستان، کاشغر و شمال پاکستان رفت. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به ایران.[3] هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران کنونی نیز گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری و مغولستان در همین سرزمین ها مسکون شدند و به تایید اکثر باستان شناسان، میان سده های هشتم تا سوم یا دوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین دشت های اوراسیا در مغولستان قزاقستان، روسیه و اوکراین کنونی گشتند. در جریان همین کوچ ها، کوچ نشینان ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، به مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر برخوردند و در این تماس ها «بده بستان» های بسیاری در زمینه زبان گفتاری میان آنان انجام گرفت. در نهایت این اقوام چادرنشین ایرانی زبان در مغولستان و سیبری با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترک زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها یکی دو قرن پیش از میلاد تا چند قرن نخست میلادی بود و محل آن در منطقه وسیعی در روسیه جنوبی، سیبری، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.

به گفته گلدن «تا میانه های قرن چهارم میلادی، ایرانی زبانان اکثریت مردم دشت های اوراسیای مرکزی و آسیای میانه را تشکیل می دادند. در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترک زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل شده بود و بین این جوامع ایرانی زبان و ترک زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[4]

یکی از این مناطق هم مغولستان بود. بسیاری از ایرانیان این نکته را نمی دانند که آنچه که بعد ها در آسیای میانه «ترکستان» و ترکستان شرقی (خُتن، اورومچی، کاشغر، مجموعا سین کیانگ) نامیده شد، قبل از ظهور ترکان، اساسا مسکن ایرانی زبانان شرقی (سکاها) و تخارها بود. مردم مغولی زبان ابتدا در شرق مغولستان کنونی از جمله منچوری می زیستند و چند قرن بعد به سرزمین های اصلی مغولستان کنونی مهاجرت کردند. چندان شکی نیست که کوچ نشینان ایرانی یعنی سکاها و همچنین تخارها در این دوره وارد مغولستان و سیبری جنوبی شده و در اینجا با قبایل ترک زبان تماس برقرار نموده اند. به احتمال قوی ایرانیان شرقی با موج مهاجرت هند و ایرانیان از غرب به شرق تا به آلتای و مغولستان رسیده بودند، در حالیکه موطن باستانی مردمان ترک زبان به احتمال بسیار قوی در سرزمین های همجواری قرار داشت که تا منطقه بایکال ادامه داشت.[5] اما 300-400 سال پیش از میلاد در اثر فشار چین و کشمکش های داخلی، ابتدا  اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو و یوه-چی و سپس هون ها در مغولستان و سرزمین های مجاور جایگزین ایرانی زبان ها شدند و سپس ترک ها از درون این اختلافات و کشمکش ها به عنوان قوم و زبان غالب برآمدند. آنها حتی در سال 552 م. اولین دولت ترکی «گوک تورک» را در این سرزمین ها تاسیس نمودند که در نزدیکی و اتفاق عمل سیاسی و نظامی با ساسانیان ایران، دولت محلی هپتالیان را که آن هم پدیده همین تحولات قومی در آسیای مرکزی بود، شکست دادند.

میراث سکاها در منطقه چه بود؟ سکاها و خویشاوندان پیشین و پسین آنان یعنی کیمریان و سرمتیان که حدود هزار سال پیش از میلاد ازمنطقه آلتای در آسیای میانه و مغولستان تا ایران، قفقاز، کریمه، آناتولی، بلغارستان و مجارستان حضوری چشمگیر و گاه حاکم داشتند، با ایرانیان مادی و هخامنشی، آشوریان، یونانیان و مقدونیان جنگیدند و بالاخره در ترکیب جمعیتی همه این اقوام و ملل مستحیل گشتند. زبان سکایان جزو گروه ایرانی شمال شرقی شمرده می شود. بدون شک لهجه های مختلفی از زبان سکایی موجود بوده که امروزه از بین رفته و در جریان گسترش زبان های ترکیک و اسلاویک در قرون وسطا در این زبان ها مستحیل شده اند. در گذشته دست کم دو لهجه شرقی و غربی خُتنی و سَرمَتی از گروه زبان های سکایی موجود بوده اند. سُغدی و اوسِتی باقیمانده زبان سکایی شمرده می شوند. برخی جاینام های کنونی مانند سیستان و سغد با نام سکا مرتبط هستند.

از یکی دو قرن مانده به میلاد مسیح تا چند قرن نخست میلادی در دشت های اوراسیا ابتدا مجموعه جدیدی از اقوام مختلف با نام عمومی «هون ها» جای سکاها را گرفتند. به دنبال هون ها و از درون آنها بود که ترک ها به عنوان یک گروه قومی-زبانی جدید برخاسته و نفوذ سیاسی و زبانی خود را بر بخش آسیایی دشت های اوراسیا تحکیم نمودند.

این در نیمه نخست هزاره اول میلادی بود.

حیطه جغرافیائی امپراتوری گوک تورک

گسترش لهجه های عمومی ترکی یا اگر دقیق تر بگوییم «ترکیک» در اکثر سرزمین های اوراسیای غربی آن دوره حتی قبل از انسجام کامل و کتبی ترکی عمومی، موضوع جالب توجهی است که از نظر «بی ربط» بودن مستقیم «نژاد» و زبان می تواند گره گشای بسیاری سوال های تا کنون بی جواب باشد. سوال اصلی این است: همه آن اقوامی مانند سکا، تخار،  کوشان، آوار، هپتالی و اقوام خرد و کلان دیگری که در اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو، یوه-چی، هسین-پی و هون بودند و نام بسیاری از آنها را امروزه نمی دانیم، چه شدند؟ زبان ها و لهجه های آنان چه بود و چه شد؟

در اینجا شاهد یک دگرگشت عمومی زبان اقوام و طوایف دشت ها از ایرانی شرقی و دیگر زبان های ایرانی و همچنین آلتایی و اورالی به لهجه های بزرگ تر ترکیک مانند اویغوری، اغوزی و قبچاقی هستیم. زبان مردم متحول شده و تغییر یافته است، بدون آنکه گروه های مشخصی از این اقوام در مجموع و به صورت همگانی به قتل برسد و یا از سرزمین خود کاملا رانده شود. با وجود رویارویی های قومی، حمله، اشغال، خونریزی و  غصب زمین و مال این یا آن گروه مردم، به سختی می توان در تاریخ این دوره اشاره هایی مبنی بر نسل کشی یک قوم مشخص را پیدا کرد. تنها توضیح و توجیه منطقی و ممکن که از مشاهده این وضع به میان می آید، آن است که مردم، با همه فراز و نشیب های سیاسی، در نهایت با یکدیگر آمیزش یافته اند، از نظر ژنتیک در یک «دیگ» جغرافیایی و قومی جوش خورده اند، اما زبان ها و لهجه های آنها وابسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی-فرهنگی به این یا آن زبان و لهجه تبدیل شده است. ایرانی و ترک، ترک و مغول، مغول و چینی، ترک و عرب، عرب و ایرانی اختلاط یافته و زبان آنها بدون توجه به «اصالت قومی» انسان ها، ترکی، فارسی، یا عربی و چینی شده است. به نظر می رسد این روند بخصوص در جوامع قبیله ای و چادر نشین به دلایلی که در این مختصر نمی گنجد، چشمگیر تر بوده است. اما در جوامع یکجا نشین نیز مشاهده این گونه روند های زبانی فراوان است. به عنوان مثال، در عرض چند قرن بعد از مهاجرت و حاکمیت ترک ها در آناتولی یعنی ترکیه کنونی در قرن یازدهم م.، به تدریج اختلاط ترک های مهاجر با اقوام مختلف پیشا ترکی و پیشا اسلامی روم شرقی یا بیزانس به وجود آمد و با در نظر گرفتن شرایط سیاسی حاکم، زبان ترکی و دین اسلام بر این جامعه اصالتا غیر ترک و غیر مسلمان حاکم گردید، چیزی که امروزه در ترکیه کنونی شاهد آن هستیم.

به نظر می رسد بررسی های ژنتیک مدرن نیز این نتیجه گیری کلی را تایید می کنند که امروزه هر کس که زبان نخست او فارسی یا ترکی باشد، لزوما از نظر ژنتیک یا به اصطلاح «اصالت قومی» ایرانی یا ترک تبار نیست و اصولا چیزی به نام «مشخصات تباری» یا اصل و نسب ایرانی و ترکی، یا انگلیسی و آلمانی و غیره وجود ندارد. مثلا درباره مشخصات ژنتیک ترک های آغازین و قرون وسطا، بررسی مشترک دو دانشمند ژنتیک چینی تبار از دانشگاه تورنتوی کانادا بسیار جالب است. در نتیجه گیری این پژوهش گفته می شود آثار تاریخی چینی و همچنین بررسی های مدرن دی ان ای نشان می دهند که «مردمان ترکیک دوره های آغازین و قرون وسطا محصول آمیزش اقوام ناهمگون بودند. ترک شدن اوراسیای مرکزی و غربی نه نتیجه مهاجرت های یک جمعیت همگون، بلکه محصول گسترش یافتن زبان (ترکیک، م.) بوده است.» [6]  

بررسی دیگری نیز که چند سال پیش منتشر شد، جالب است. سه پژوهشگر «مرکز مطالعات ژنومیک و تندرستی جهانی» در مریلند آمریکا ژنوتیپ های نزدیک به شش هزار نفر از 282 دسته نمونه از 23 منطقه جهان وابسته به 30 خانواده بزرگ زبانی دنیا را از نظر اصل و نسب و خودباوری قومی-زبانی این افراد تحلیل نمودند. این بررسی نتیجه گرفته است که «اصل و نسب انسان ها با زبان آنان مرتبط است و همچنین نشان می دهد که نژاد، شاخص عینی ژنومیک نیست. (…) اکثریت بسیار بزرگ اشخاص (97,3 درصد) صرفنظر از اتیکت های خودباوری قومی-زبانی خود، دارای اصل و نسب مختلطی بودند و حتی اجداد 96,8 درصد این افراد، هم  مختلط و هم گوناگون بود. ارقام بدست آمده نشان می دهند که اصل و نسب همه در قاره ها، گروه های قومی-زبانی، نژادها، اقوام و تک تک انسان ها ناهمگون است.»[7]

چگونگی گسترش اسلام به ماوراءالنهر و ورود ترک ها به دنیای اسلام را در کتاب «ریگ آمو» توضیح داده ایم و در اینجا نیاری به تکرار آن نیست. از قرن یازدهم به بعد ترک­ها از دشت های آسیای میانه به ماوراءالنهر و از آنجا به خراسان و مابقی جهان اسلام راه یافتند. این گروه های ترک­ زبان که اکثرا از قبیله اُغوز بودند، از دیگر خویشاوندان هم زبان خود که در شمال غرب چین یا جنوب روسیه مانده، یا به سوی بالکان و اروپا مهاجرت کرده بودند، دو فرق بزرگ داشتند: آنها اولا مسلمان شده بودند و ثانیا از لحاظ قومی و به جهت زبان و فرهنگ با ایرانیان بومی و فرهنگ جدید ایرانی-اسلامی در آمیخته بودند. «ترک ­ها علاوه بر خصوصیت های قومی و زبانی خویش، از نظر اجتماعی و فرهنگی نیز نسبت به همسایگان بومی خود متمایز بودند: از بین النهرین و آناتولی تا هندوستان و آسیای مرکزی، آنها اصولا نماینده بخش نظامی و پادشاهی جامعه محسوب می شدند».[8]

محمود کاشغری، لغتنامه نویس مشهور ترک قراخانی در قرن یازدهم در اثر معروف خود موسوم به «دیوان لغات الترک» («فرهنگ زبان های ترکی») همسایگی و همگرایی ایرانی زبانان و ترک زبانان را با این ضرب المثل ترکی بیان کرده است: «باش سیز بؤرک بولماس، تات سیز تورک بولماس» یعنی «کلاه بدون سر نباشد و ترک بدون تات نباشد.» تعبیر «تات» که مانند «تاجیک» در این دوره رواج یافته، معنای «غیر ترک» و ایرانی را می دهد. این ضرب المثل آشکارا درجه نزدیکی و حتی وابستگی متقابل ترک و تات و همچنین ترک و تاجیک را به نمایش می گذارد و در عین حال نشان از آن دارد که حتی در آن دوره یعنی حدود هزار سال پیش بسیاری از ترک زبان ها فارسی سخن می گفته اند و برعکس، کم نبودند فارسی زبانانی که ترکی می دانستند. این همگرایی زبانی و فرهنگی تا آنجا پیش رفته بود که کاشغری با لحنی گلایه آمیز می نویسد ترک هایی که با ایرانیان شهرنشین آمیزش نیافته اند، زبان ترکی سلیسی دارند، در حالی که ترکانی که دوزبانه اند و با ایرانیان شهر نشین آمیزش می کنند «لغزش معینی در سخن راندن دارند.» کاشغری سپس نمونه های واژگانی مختلفی از اختلاط سغدی ایرانی با لهجه های ترکی آسیای میانه می دهد و در ادامه، در مورد اغوزها که بزرگ ترین گروه ترک زبانی بودند که به ایران و ترکیه مهاجرت کردند، می نویسد که آنان در بسیاری موارد به جای کاربرد واژگان ترکی از لغات فارسی استفاده می کنند. اغوزها که «با ایرانیان اختلاط یافته اند، بسیاری واژه های ترکی را فراموش کرده و به جای آن واژگان فارسی به کار می برند.»[9]

ترک و تاجیک و دولتداری ترکی-ایرانی

به نظر ایران شناس آلمانی بِرت فراگنر، تعبیر «ترک و تاجیک»  (و به موازات آن «ترک و تات») از این دوره به بعد رواج یافته، ولی منظور از این تعبیر دو گروه قومی فوق با ویژگی های فرهنگی و اجتماعی متمایز خود نبود. یعنی منظور آن نبود که در یک طرف جامعه، «ایرانیان» بومی، یکجا نشین، کشاورز یا شهری و در طرف  دیگر نیروی قبیله ای و نظامی ترکان وجود داشت که از یکدیگر جدا و متمایز بودند. به گفته فراگنر منظور از تعبیر «ترک و تاجیک» مجموع جامعه و همه اتباع دولت بود.[10] فراگنر می نویسد که حتی عامل زبان هم که یک وجه تمایز گروهی محسوب می شد، وجه تمایزی مشروط و محدود بود. ترک ­های تحصیل کرده و متعلق به طبقه بالای جامعه آن دوره ترجیح میدادند زبان فارسی را به کار برند که دارای اعتبار بسیاری بود.[11]  به این ترتیب تعبیر «ترک و تاجیک» بیش از آنکه جهت تمایز گروه بندی های قومی و زبانی جوامع ماوراءالنهر و ایران به کار رود، بار معنایی اجتماعی-فرهنگی داشت.

از این نظر غزنویان و بخصوص سلجوقیان را می بایست نخستین اسلاف نظامی و پادشاهی این طبقه «ترک و تاجیک» به حساب آورد که بدون ایجاد تغییرات اساسی در ساختار حکومتی، مذهبی و فرهنگی جامعه، به جای اربابان سابق خود یعنی سامانیان نشستند. این ارزیابی را به نوعی می توان در مورد قراخانیان و نسل سوم و چهارم خوارزمشاهیان نیز به عمل آورد که آنها هم اصالتا ترک و از آسیای مرکزی بودند، اما پس از یکی دو نسل به ایرانیان بومی تبدیل شدند.

در سال های اخیر، برخی از مورخین، این نوع حکومت ها را متعلق به یک سُنّت یا آئین دولت­داری ترکی-ایرانی بر بستر فرهنگ اسلامی خوانده اند[12] که از قرن یازدهم میلادی شروع شده و دست ­کم تا قرن شانزدهم در ماوراءالنهر، ایران، هند، عراق و آناتولی به شکل سلسله های مختلف حکمرانی کرده اند.

اولا این حکومت ها «ترکی» بودند، چرا که چندین نسل نخست از پادشاهان، شاهزادگان حاکم و امیران لشکر آنان هنوز اصالتا ترک و از آسیای میانه محسوب می شدند، اگرچه  بعد از سپری شدن چند نسل، آنها کاملا ایرانی (در هند هندی و در آناتولی ترک عثمانی) شدند و به جز زبان ترکی که آن هم با فارسی و عربی آمیخته بود، چندان اثری از قومیت و فرهنگ قدیمی آسیای میانه در آنها باقی نمانده بود. ثانیا این حکومت ها ایرانی بودند، چرا که وزیران و دیگر مسئولان حکومت عبارت از ایرانیانی بود که تمدن و فرهنگ  و همچنین زبان و ادبیات ایرانی را با حمایت مستقیم سلاطین و شاهزادگان ترک زبان خود تشویق و ترویج می کردند. ثالثا این آئین دولت­داری بر بستر فرهنگ اسلامی قرار داشت، چرا که علمای دینی همراه با مسئولان دولتی و اداری مشغول رتق و فتق امور اجتماعی و مذهبی جامعه بودند و مهم ترین و بالاترین مرجع مُدوّن آنها در این رهگذر اصول شریعت اسلام طبق حکم و صلاحدید روحانیون بود. در ضمن زبان دربار و خانواده های سلطنتی ترکی، زبان بوروکراسی و علم و ادب فارسی، زبان روحانیون و محاکم عربی و فارسی بود و مردم ایالات و ولایات، زبان ها و لهجه های شفاهی خود را نیز حفظ می­نمودند[13].

در دوره مغول ها

در سال 1206 م. تموچین رئیس یکی از قبایل مغولستان کنونی که بعد ها لقب چنگیز خان گرفت، با پیروزی بر قبایل دیگر مغول و نیز قبایل همجوار، امپراتوری وسیعی را بنا نهاد که بقای آن فقط متکی به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی بود. دوازده سال بعد ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومی آنان قرار گرفته بود. در عرض هفتاد، هشتاد سال چنگیز و نوادگان او بر سرزمینی از ایران، کره، چین، منچوری، تا اوکراین و روسیه کنونی حکمفرما شدند. چنگیز امپراتوری وسیع خود را بین فرزندانش تقسیم کرد. هر کدام از آنها حکمران مطلق یک «اولوس» (به معنی دولت، ملت) یعنی یک بخش امپراتوری شد که در اختیار یک «ایلخان» قرار داشت. ایلخانان از میان فرزندان و نوادگان چنگیز انتخاب می شدند. ماوراءالنهر جزو اولوس «جغتای» یا «چاغاتای»، یکی از فرزندان چنگیز و خراسان و ایران جزو اولوس هلاکو، یکی از نوادگان چنگیز بود.

لشکرکشی به ماوراءالنهر و خراسان در عین حال جنبه ای انتقام جویانه به خود گرفت و از این جهت با بی رحمی و خونریزی ویژه ای انجام یافت، زیرا قبل از این حمله ها، سلطان محمد خوارزمشاه دو بار هیئت تجاری و نمایندگی مغول به دربار خوارزمشاهیان را با تحقیر فراوان و به دست نیروهای قبچاق خود به قتل رسانیده بود. از این جهت چنگیز دست سپاهیان خود را در ماوراءالنهر و خراسان کاملا آزاد گذاشت. آنها در سال های 1218-1219 م. ابتدا سمرقند، بخارا، اورگنج، بلخ و سپس مرو و نیشابور را با خاک یکسان کرده، زن و کودک، پیر و جوان، تقریبا همه را به قتل رساندند و سپس پیشروی خود را به ری، اصفهان و بغداد ادامه دادند. لشکر سلطان محمد خوارزمشاه به سرعت مضمحل گردید و زندگی خود سلطان با مقاومتی بی نتیجه و در نهایت گریز و سپس مرگ در یک جزیره دریای خزر به پایان رسید.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد. اما دو، سه قرن پرآشوب مغول نتوانست از ادامه سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها سنت، تجربه و تمدن قابل قبولی نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ ایرانی و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود.  با وجود شدت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[14] ایرانیان این تجربه را ابتدا با اعراب و سپس ترک­ها داشتند. حمله مغول تجربه سوم ایرانیان در مدت ششصد سال بین 650 تا 1250 م. بود.

به  نظر کنفیلد بسیاری از دانشمندان، صنعتگران، هنرمندان و موسیقی دانان برجسته ای که در مقابل قشون متجاوز مغول و بعد تیمور به نقاط امن تر و آرام تری مانند هند پناه برده بودند، به پروراندن این «فرهنگ والا» که متکی بر علم و ادب ایرانی بود، ادامه دادند.[15] در نوشته های پیش در رابطه با زندگی مولانا جلال الدین بلخی گفته بودیم که چگونه پدرش همراه با جلال الدین و همه خاندان خود در سال 1218 م. یعنی دو سال پیش از حمله مغول از طریق مکه و شام به قونیه در آناتولی پناه بردند.

علت دیگر ادامه رشد نسبی علم و ادب علیرغم هجوم بی رحمانه و صاعقه وار مغول، ثبات و امنیت نسبی بود که در سرزمین های آسیای مرکزی و غربی فراهم شده بود. پس از ویرانی همه ­جانبه و سرکوب هر نوع  مخالفت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید. بدین ترتیب در سرزمین های اشغال شده، ضمن تحکیم موقعیت حاکمان، تا اندازه ای رضایت خاطر مردم بومی نیز تامین می شد.  البته این را به سختی می توان در باره ماوراءالنهر و خراسان بلافاصله پس از تسخیر انتقام ­جویانه این سرزمین ها ادعا نمود که احتمالا خونین تر از سرزمین های دیگر جریان یافته بود.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، طبعا نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  در باره تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود بسیار نوشته شده، اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[16] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال ­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان، ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

اگر نظریه آئین دولت­داری ترکی-ایرانی را قبول نمائیم، باید بگوئیم که گونه ای از آن را می توان حتی در قرن شانزدهم در دولت عثمانی، دولت صفوی ایران، دولت گورکانیان هند و حکومت شیبانیان ازبک در ماوراءالنهر نیز مشاهده نمود. به هر حال  بالاخره در اثر کشف راه های دریایی و سلاح های گرم و آتش زا توسط اروپائیان، سرزمین های مشمول این «آئین دولت­داری» از جمله ماوراءالنهر و ایران اهمیت اقتصادی و تجارتی خود را از دست دادند و نیروی اسب سواران مجهز به تیر و شمشیر که قرن ها بر شرق مسلمان حکمرانی کرده بود، مقهور غرب گردید.

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینک


زیرنویس ها:

[1] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 3

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برخی از زبان شناسان اروپایی با انگیزه های سیاسی و نژاد پرستانه سعی کردند همه گویشوران زبان های هند و اروپایی را آریایی و از به اصطلاح «نژاد سفید» جلوه دهند.

[2] Golden: Central Asia in World History, p. 21, quoting Russian scientists Kuz’mina, Rastorgueva, and Edel’man

[3] Ibid.

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Ibid.

[6] Joo-Yup Lee and Shuntu Kuang (2017): A Comparative Analysis of Chinese Historical Sources and Y-DNA Studies with Regard to the Early and Medieval Turkic People. Online edition, Brill, Leiden

[7] Baker, J.L., Rotimi, C.N. & Shriner, D. Human ancestry correlates with language and reveals that race is not an objective genomic classifier. Sci Rep 71572 (2017)

[8] Fragner: Persephonie, S. 19-20

[9] Kaşhğari/Dankoff: Compendium, I, p. 115

[10] Ibid., S. 20

[11] Ibid.

[12] Canfield: Turko-Persia, pp. 1-24

[13] Johanson: Historical, cultural and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, in: Johnson, L. and Bulut, Ch.: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 1-3

[14] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[15] Canfield: Ibid., p. 15

[16] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86

ایرانی شدن ایران

خاستگاه اصلی زبان های هند و ایرانی سه تا چهارهزار سال پیش

عباس جوادی – مورخ اتریشی گئورگ هوسینگ در سال 1909 نوشته بود: «ریشه درختی که شاخه های گوناگون ایرانیان از آن برآمده و رشد کرده، در آغاز در خاک فلات ایران نبود.» (1) به عبارت دیگر، به اصطلاح «اورهایمات» (2) و یا موطن اصلی ایرانیان اولیه، همین فلاتی نبود که امروزه به عنوان «ایران» می شناسیم.

پس کجا بود؟

اکثر مورخین زبان شناسی و مردم شناسی در بررسی موطن اصلی ایرانیان باستان دو راه را در پیش گرفته اند: (الف) بر پایه آثار و یافته های تاریخی، تشخیص سرزمین هایی که نخستین آثار زبان پارسی باستان و اوستایی در آن یافت شده و (ب) بررسی نخستین آثار تاریخی که به اقوام ایرانی اشاره می کنند.

ما در این نوشته بر روی همین دو موضوع اصلی این بحث یعنی ریشه یابی زبان و اقوام ایرانی تاکید خواهیم کرد. ضمن این بحث و به کمک آخرین پژوهش های دانشگاهی جهان در رشته های زبان شناسی و مردم شناسی تاریخی، باستان شناسی، ایران شناسی و هند و ایرانی شناسی مقایسه ای، کوشش خواهیم کرد به این پرسش ها پاسخ دهیم که:

  • آیا ایرانی زبانان و هندی زبانان باستان به راستی در ابتدا در سرزمینی گسترده، اما مشترک زندگی می کردند و زبان های آنان به یکدیگر بسیار نزدیک بود، تا اینکه این دو شاخه از یکدیگر جدا شده و هرکدام در سمت دیگری مهاجرت کردند؟ این سرزمین حدودا در کجا قرار داشت؟
  • اگر درستی این نظریه را قبول کنیم، این بدان معنا است که هر دو گروه هندی زبانان و ایرانی زبانان باستان از آن موطن اصلی و نخستین خود به سرزمین های کنونی هند و ایران مهاجرت کرده و در این سرزمین ها مسکون شده اند. در آن صورت در باره نظریه های دایر بر رد تئوری مهاجرت و تاکید بر موطن اصلی و نخستین بودن هندوستان و ایران کنونی برای آریایی زبانان چه می توان گفت که به ویژه در ایران و هندوستان صد سال اخیر رواج یافته اند؟
  • در طول تاریخ باستان چه رابطه ای بین دو عامل زبان و قومیت وجود داشته و این رابطه چگونه تحول یافته است؟ از نظر منطقی باید قبول کرد که اگر ریشه پیدایش زبان های ایرانی و هندی و جغرافیای پیدایش این زبان های باستانی را پیدا کنیم، خواهیم توانست سرزمین های اصلی و آغازین ایرانی زبانان و هندی زبامان آغازین را نیز معین نماییم.
  • از نظر علمی و تاریخ زبان شناسی یقینا می دانیم که زبان های کنونی فارسی و هندی، با وجود تغییرات بنیادینی که از سر گذرانده اند، ادامه ارگانیک یا «ژنتیک» زبان های باستانی هندی یعنی سانسکریت و ایرانی یعنی پارسی باستان و اوستایی هستند. به یک معنا، این را می توان در مورد دیگر زبان ها و لهجه های هندی و ایرانی مانند کُردی، پشتو و بلوچی نیز ادعا نمود. می توان پرسید: آیا هر شخص یا گروه فارسی زبان یا کردی و پشتو زبان کنونی متعلق به نژادی مفروض به نام آریایی است که سه تا چهار هزار سال پیش در دشت های آسیای مرکزی می زیسته و دو یا سه هزار سال پیش، از آن سرزمین ها به هندوستان و ایران مهاجرت کرده؟ آیا خود همان اقوام ایرانی زبان و هندی زبان باستان همه یا هرکدام لزوما از یک تبار یعنی به اصطلاح «نژاد» آریایی بوده اند که با وجود همه تحولات و تغییرات بعدی قومیت و زبان ایرانی یا هندی خود را محافظه کرده اند، یا اینکه آن اقوام خود محصول اختلاط های قومی قدیمی تری بودند که در طول تاریخ زبان مشترکی را در پیش گرفته اند؟ به عبارت دیگر آیا امروزه هرکسی که زبان اصلی یا نخست او یکی از زبان ها یا لهجه های هندی و ایرانی است، لزوما از «نژاد» هند و ایرانی یا آریایی است، یا اینکه خیر، تحول، گسترش یا پسرفت زبان ها لزوما و مستقیما وابسته به تحول، مهاجرت و اختلاط اقوام نیست و اتفاقا در نتیجه همین مهاجرت ها و اختلاط ها، هر گروه از انسان ها، صرف نظر از ترکیب قومی و تباری خود، وابسته به تحولات و شرایط فرهنگی و اجتماعی محیط خود، زبان و لهجه ای را در پیش می گرفته اند که شاید هیچ و یا چندان با گذشته وصلت ها و آمیزش تباری آنها ارتباطی ندارد؟
  • تقریبا همه آثار و نشانه های تاریخی تایید می کنند که در فلات ایران، عیلامیان (ایلامیان) نخستین اقوامی بودند که تقریبا 2000 سال پیش از ماد ها و پارسی ها تمدن خود را  در جنوب و غرب ایران کنونی ایجاد کرده و حتی دولت قدرتمندی ساخته بودند که بعدا در دولت داری ماد و هخامنشی مستحیل شد. بدون شک در دوره عیلام سخنی از زبان و اقوام ایرانی و آریایی نمی توانست در میان باشد. پس روند تاریخی «ایرانی شدن ایران» به طور خلاصه چگونه بود؟

می دانیم که زبانهای هند و ایرانی که «زبانهای آریایی» هم نامیده می شوند، خود، شاخه ای از خانواده بزرگ تر زبان های هند و اروپایی هستند. در دو، سه قرن اخیر دانشمندان بسیاری کوشیده اند با پژوهش تاریخ و جغرافیای باستان، پیدایش و تحول زبان های هند و اروپایی را توضیح دهند. همزمان، این گونه پژوهش ها توضیح پیدایش و گسترش زبان های هند و ایرانی نیز محسوب می شود. بعضی پژوهشگران نیز به طور متمرکز در مورد زبان ها و لهجه های باستان هندی و ایرانی پژوهش کرده و نتیجه مطالعات خود را منتشر نموده اند.

زبان های هند و اروپایی (از تارنمای دانشگاه اُتاوا، کانادا)

آریایی زبان ها

احتمالا زبانهای هند و اروپایی حدود 5000 سال پیش از میلاد مسیح یعنی 7000 سال پیش  به تدریج به وجود آمده و سپس به شاخه های غربی و شرقی تقسیم شده اند. زبان های هند و ایرانی یا آریایی، شرقی ترین شاخه خانواده زبانهای هند و اروپایی هستند.

بیش از 200 سال است که دانشمندان حوزه های مرتبط دانشگاهی در پی یافتن پاسخ به این پرسش هستند: خاستگاه اصلی و اولیه زبان های هند و اروپایی و وابسته به آن خاستگاه زبان های آریایی کجا بود؟

مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد جواب این سوال را تا حدی آسان کرده و می گوید که موطن اصلی هر زبان عبارت از موطن اصلی نگارنده نخستین و مهم ترین کتاب به آن زبان است. ویتسل که خود پژوهشگر زبان های ودیک سانسکریت هند، پارسی باستان و اوستایی است، می نویسد که در مورد زبان های هند و ایرانی نیز باید به متون مذهبی و افسانه ای موسوم به ریگ وداهای سانسکریت هندی و متون اوستایی روی آورد که احتمالا در سرزمین های اجدادی آریاییان به وجود آمده اند. (3)

وداهایی که به زبان سانسکریت نوشته شده اند، کهن ترین آثاری هستند که از آریاییان باستان باقی مانده اند. این آثار احتمالا مربوط به 1700 تا 600 سال قبل از میلاد هستند که تا به امروز سینه به سینه منتقل شده و دیرتر به صورت کتبی درآمده اند. مجموعه کهن ترین آثاری که «اوستا» نامیده می شوند نیز کم و بیش دارای قدمتی نزدیک به وداهای سانسکریت هستند. از نگاه جغرافیایی، خاستگاه اصلی وداها حوزه پنجاب و شمال هندوستان و خاستگاه نخستین متون اوستایی، شرق ایران باستان از جمله خراسان تاریخی شامل افغانستان و همچنین ماوراءالنهر شمرده می شود. از نظر جغرافیایی و زبانی-فرهنگی، این دو منطقه و فرهنگ در مسیر تاریخ در تداخل و یا دست کم همسایگی و همگرایی تنگاتنگ با یکدیگر بودند (و تا حد زیادی هنوز هم هستند).

در ابتدا دو زبان ودیک سانسکریت و پارسی باستان/اوستایی بسیار به یکدیگر نزدیک و متقابلا برای گویشوران هر دو قابل فهم بوده اند. این نیز نظریه اشتراک اولیه زبان های هند و ایرانی و احتمالا مشترک بودن سرزمین آنها و در نتیجه احتمال صحت نظریه مهاجرت نهایی آریایی زبانها از این سرزمین (احتمالا از شمال) به هندوستان و ایران را تقویت کرده است.

اما، به نظر ویتسل، قبل از بررسی متون ودیک سانسکریت و اوستایی، ابتدا باید نظری به شرق رشته کوه های اورال در سیبری غربی (روسیه و قزاقستان) افکند. (4) آیا می توان رد پای هند و ایرانیان یعنی آریاییان را حتی تخمینا هزار سال قبل از نخستین آثار ودیک و اوستایی، در غرب سیبری، شرق کوه های اورال و دشت های روسیه و قزاقستان یافت؟

آریاییان اورال؟

در سال های 1980 باستان شناسان روسیه در دشت های سیبری غربی به کشفیاتی دست یافتند که احتمالا نخستین نشانه های فرهنگ مادی و شاید هم باورهای مذهبی آریاییان نخستین هستند: باقیمانده های 30 آبادی در نزدیکی رودهای «ایشیم» و «تُبُل». این یافته ها بخشی از فرهنگ بومی «سینتاشتا» محسوب می شوند که خود ادامه فرهنگ «آندرونوو» هستند. چهار هزار سال پیش مجموعه این فرهنگ های بومی اوراسیا از شرق کوه های اورال و دشت های شمال غربی قزاقستان تا حوزه رود «یئنی سئی» مغولستان و روسیه و کوه های تین شان و پامیر در چین و تاجیکستان دامن گسترده بود. دوره تاریخی این فرهنگ های بومی استپ های اوراسیا، در میانه های «عصر برنز» یعنی حدودا بین 2200 تا 1800 سال پیش از میلاد گمانه زنی می شود.  

ویتسل برای بررسی ریشه های نخستین زبان های هند و ایرانی و سرزمینی که خاستگاه اصلی این زبان ها بوده،  تماس های نزدیک زبان های هند و ایرانی (و بعد ها ایرانی آغازین) با زبان های اورالی در شرق کوه های اورال و سیبری غربی (روسیه و قزاقستان) را پیگیری کرده است. او از جمله به نزدیکی واژه هایی مانند درخت بید، توس، صنوبر، بلوط، برف و همچنین گرگ، سگ آبی (بیور) و ماهی سالمون در این زبان ها اشاره کرده که در مورد همه آنها «موطن معتدلی هند و اروپایی با زمستان های سرد در منطقه ای از اروپای شرقی تا آسیای میانه در نظر گرفته می شود، یعنی سرزمین هایی که دست کم تا حدی با درختان (احتمالا درختان کنار رودخانه؟) پوشیده شده بودند.» (5) اینگونه بررسی های مقایسه ای زبان شناسی و همچنین محیط و شرایط مادی زندگی اجتماعی از جمله اهلی کردن و استفاده از اسب، قربانی کردن اسب ها، تیراندازی با کمان و همچنین باقیمانده های کالسکه های ابتدایی که هند و ایرانیان استپ های اوراسیا به عنوان نخستین کاربران آن شناخته می شوند، به ما در یافتن جغرافیا و دوره تاریخی پیدایش این زبان ها و مناسبات میان آنها کمک می کند.

دانشمندان روس نیز به دنبال کشفیات پنجاه سال پیش در سیبری غربی، احتمالا با هیجانی ناشی از کشف های مزبور به این نتیجه رسیدند که «تمام جمعیت حوزه اورال و قزاقستان در دوره متاخر عصر برنز  عبارت از «ایرانیان شرقی» بود. (6) در اینجا منظور از «ایرانیان شرقی» احتمالا اقوام و قبایلی مانند اجداد سکاها، تُخارها و دیگر ایرانی زبانان شرقی است که حضور پرشمار آنان دست کم در شمال غربی چین، مغولستان کنونی و مناطق همجوار آسیای میانه قبل از سررسیدن هون ها مورد تایید اکثر دانشمندان است. ویتسل با اشاره به یافته های خود و باستان شناسانی مانند جیمز مالوری و دیوید آنتونی می نویسد که نه تنها عناصر و شواهد زبان شناسی بلکه شواهد فرهنگی و اجتماعی نیز می توانند نشان دهنده رابطه میان گروه های هند و ایرانی در سیبری عصر برنز و هند و ایرانیان آسیای میانه باشند. او از جمله به کشف گورخانه های نامبرده در سیبری غربی اشاره می کند که در آن، سر شخصی مدفون قطع و با سر یک اسب جایگزین گشته است. به نظر ویتسل، این، یادآور یک ریگ ودای هندی باستان است که در آن «ایندرا» سر «داذیاک» افسانه ای را قطع و به جای آن سر بریده شده اسبی را نشانده است. (7)

اما شاید کشف تنها 30 آبادی عصر برنز در سیبری غربی، حتی به فرض حضور پُر رنگ ایرانی زبانان باستان در آن، نشانه کثرت این جمعیت ایرانی زبان شرقی در سرتاسر این دشت ها نباشد. به نظر ویتسل شاید نمی توان با قطعیت گفت که اکثر جمعیت هند و اروپایی زبان استپ های اوراسیا در آن دوره ایرانی زبان بودند، اما هیچ بعید نیست که هند و ایرانیان سیبری غربی و دشت های شمال غرب قزاقستان بخش معین یا حتی قابل توجهی از مردم هند واروپایی زبان این دوره در این منطقه را تشکیل می دادند.

آریانا ویج

با وجود کشفیات مربوط به سیبری غربی، ویتسل می گوید کند و کاو اصلی را احتمالا باید درباره سرزمین افسانه ای «آریانا ویج» یا ایران ویج (اوستایی: آریانا وئیجه) انجام داد که هند و ایرانیان یا «آریاییان» آن را سرزمین اجدادی خویش می شمردند.

به نظر دیوید مک کنزی این تعبیر برای اولین بار در «یَشت ها» (نیایش های زرتشتی) به کار رفته و در آنجا آمده که زرتشت در این سرزمین «آوازه یافت و برای آناهیتا و دیگر ایزدان قربانی داد.» (8) در چندین اثر اوستایی و بخصوص «وندیداد» تعریف و توصیف سرزمین آریانا ویج داده شده است. در واقع در آثار اوستایی می توان اطلاعات جالبی در باره بعضی از سرزمین ها و شهر های آریاییان را یافت. اما ظاهرا «آریانا ویج»، هم به عنوان خاستگاه زرتشت و هم به خاطر توصیف های اغلب مبالغه آمیزی که در این آثار از این سرزمین شده، مورد توجه بیشتر دانشمندان و حتی مردم عادی قرار گرفته است.

بنا به همین آثار اوستایی «آریانا ویج» در کجا قرار داشته است؟ در اوستا توضیح روشنی در این مورد داده نمی شود. از این جهت دانشمندان هر کدام بر پایه دانش و بررسی خود به نتیجه گیری های مختلفی رسیده اند. از منابعی که در رابطه با سرزمین های آریاییان باستان بیش از همه مورد استفاده قرار گرفته، متن متاخری از «وندیداد» مربوط به دوره ساسانیان است.

باید تذکر داد که در این زمینه حتی بین متون متقدم و متاخر اوستا نیز قرق هایی وجود دارد. مثلا در متون قدیمی تر اوستا نام سرزمین ها و شهرهایی برده می شود که احتمالا اکثر آنان در شرق ایران باستان (افغانستان کنونی) قرار داشته اند. این تخمین ها بر پایه تشابه تحلیلی و مقایسه ای نام های باستان و اساطیری با نام های تاریخی و کنونی شهر ها و تحلیل توصیف اوستایی آنان با شرایط جغرافیایی و اقلیمی این مناطق انجام می گیرد. موقعیت جغرافیایی تعداد زیادی از نام ها نیز روشن نیستند. اما از سرزمین های غربی و شمالی  ایران مانند ماد، پارس، آذربایجان و حتی واحه های آسیای مرکزی نامی برده نمی شود (تنها یک بار نام «خواریزم» در یکی از یشت ها برده می شود.) (9) این در حالی است که مثلا نام آذربایجان در متون اوستایی دوره ساسانیان قید شده است. برخی از دانشمندان این فرق ها را با شکست امپراتوری هخامنشی به دست اسکندر مقدونی و تبدیل شمال و غرب ایران به نقطه ثقل سیاسی در دوره اشکانیان و ساسانیان شرح داده اند.  شاید هم به همین دلیل تا زمانی که اساسا متون پارسی باستان و اوستایی به زبان های اروپایی ترجمه شده بود، گمانه زنی اکثر دانشمندان بر آن بود که در متون اوستایی احتمالا شرق ایران باستان به عنوان موقعیت جغرافیایی آریانا ویج و خاستگاه اصلی زرتشت و دین او در نظر گرفته شده بود. اما از قرن بیستم به بعد با افزایش تدریجی ترجمه منابع پهلوی دوره ساسانیان به زبان های اروپایی، در بین گروه جدیدی از دانشمندان این تمایل تقویت یافت که شاید هم سرزمین های ماد و بخصوص ری و آذربایجان خاستگاه اصلی آریاییان و خود زرتشت بوده است. اما اکثر دانشمندان هنوز این نظریه را قبول ندارند و برپایه مجموعه اطلاعات زبانشناسی و تاریخی، بر سرزمین های شرقی و شمالی ایران باستان به عنوان خاستگاه اصلی آریاییان و زرتشت تاکید می نمایند.

در نتیجه در باره خاستگاه زرتشت، دین او و سرزمین آریاییان، تحلیل های دانشمندان، مختلف و گاه با یکدیگر متضاد است. اغلب ولایات و شهرهای آریاییان که امروزه میتوان بر پایه متون باستانی متقدم و متاخر اوستایی بررسی کرد، در خراسان باستان و افغانستان و بخشی از آنان که در متون متاخر ذکر شده اند، در پارس و ماد قرار داشته اند. اما اگر بخواهیم برپایه همین متون خاستگاه اصلی زرتشت و احتمالا آریاییان را مشخص کنیم، تنها راه آن پی جویی موقعیت جغرافیایی آریانا ویج خواهد بود، چرا که این سرزمین نه تنها مقدس و بهشت گونه، بلکه در عین حال خاستگاه زرتشت به شمار می رفت. اما جالب است که اوستا در این مورد نه تنها چیز مشخصی نمی گوید، بلکه حتی بنظر میرسد که قصدا و یا از فرط قدوسیت این سرزمین، سعی به پنهان نگهداشتن موقعیت جغرافیایی آن میکند. در آغاز وندیداد (1.1) گفته می شود: «اگر اهورا مزدا سرزمین هایی کمتر خوشایند (از آریانا ویج، -م.) برای ساکنین این سرزمین ها نیافریده بود، همه آفریده شدگان به آریانا ویج روی می آوردند.» (10) بنا بر این متون اوستایی نیز در کند و کاو خاستگاه زرتشت و نخستین آریاییان کمک چندانی به ما نمی کنند، بخصوص اینکه وندیداد در ادامه همان توصیف آریانا ویج می گوید که در آنجا هر سال «ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و آن دو ماه نیز برای آب، خاک و گیاهان (بسیار) سرد است.» (11) طبعا نمی توان تنها از این توصیف نتیجه ای به نفع خاستگاه اصلی بودن کوهستان های شرقی اورال گرفت. اما بدون شک ولایات و شهرهای خراسان و افغانستان نیز ده ماه زمستان و دو ماه تابستان بسیار سرد ندارند.

بدین ترتیب ما باز به همان معادله چند مجهولی باز میگردیم که قبلا در مقابل آن قرار داشتیم.

اوستا موقعیت جغرافیایی آریانا ویج را روشن نمی کند.

آریا و آریایی

ریشه واژه «آریا» از پارسی باستان/اوستایی و هندی باستان است. هند و ایرانی زبانان باستان خود را به خاطر زبانی که تکلم می کردند، «آریا» و کسانی را که به زبان دیگری گفتگو می نمودند، «اَن-آریانا» (یعنی غیر آریایی) می نامیدند. «پادشاه ایران داریوش (519 پ.م.) نخستین کسی بود که به زبان آریایی نوشت. همچنین، متنی به زبان ودیک متاخر، دوره زبان ودیک را مرحله ای می شمارد که در آن، زبان آریایی (سانسکریت ودیک) به کار برده می شد.» (12)

اشکال معاصر واژه «آریا» امروزه در نام هایی مانند ایران، آرین، ایر/ایرُن (در زبان اُستی قفقاز) و نام اروپایی آلن/آلان دیده می شود.

دانشمندان برجسته مردم شناسی و زبان شناسی هند و ایرانی برآن هستند که در اینجا واژه «آریا» در درجه اول مشخصه ای زبانی و نه «نژادی» بوده است. در این باره در بخش های بعدی این نوشته اطلاعات بیشتری خواهیم داد. 

به نظر رودیگر اشمیت، تاریخ زبان، دین و فرهنگ آریایی ها یعنی هند و ایرانیان نشان می دهد که آنها در ابتدا مردم واحدی را تشکیل می دادند که در سرزمینی مشترک می زیستند. اما احتمالا در هزاره دوم پ. م. هندی زبان ها (وِدیک سانسکریت و دیگر زبان های باستان هند و آریایی) و ایرانی زبانان راه های خود را از یکدیگر جدا نموده و هر کدام  به سمت دیگری مهاجرت کرده اند: هندیان به شبه قاره هندوستان و ایرانیان به ماوراءالنهر و ایران تاریخی.(13) زبان های آنها هم که در ابتدا به یکدیگر بسیار نزدیک بودند، به تدریج مشخصات ویژه خود را یافته اند.

طبق تحلیل و محاسبات ویتسل نخستین آثار زبان های ودیک هند و پارسی باستان/اوستایی مربوط به خراسان باستان/آسیای مرکزی و پنجاب/هند سال های 1200-1000 پیش از میلاد است.با این ترتیب احتمالا دوره جدایی زبان های باستان هندی و ایرانی اواخر هزاره دوم پ. م. یعنی حدود 3000 سال پیش بوده است. در این دوره بود که زبان ها و لهجه های ایرانی و هندی از زبان مفروض و مشترک «هند و ایرانی» یا آریایی جدا شده و با وجود فرق های محلی و لهجه ای، ویژگی های خود را به عنوان زبان های هندی و ایرانی یافته اند.

آنچه که در اینجا در نظر گرفته می شود، زبان مفروض و هنوز مشترک هند و ایرانی (یا «پروتو آریایی») در نیمه های هزاره دوم پیش از میلاد (سده های 13 تا 15 پ.م.) در سراسر بخش شرقی دریای خزر تا چین است. در آن دوره هنوز از تفکیک و جدایی زبان های آغازین ایرانی و هندی خبری نبود.

قبول چنین موطنی اصلی و مشترک برای نخستین گویشوران و اقوام زبان های هندی و ایرانی چیزی است که اغلب پژوهشگران بر سر آن عموما توافق نظر دارند. رودیگر اشمیت این نظر کلی مورخین و زبان شناسان تاریخی را چنین خلاصه کرده است: «اکثر دانشمندان، تقریبا منطقه آسیای میانه یعنی دشت های ایران شرقی در سُغد، خوارزم و بلخ باستان و سرزمین های همجوار شمالی آن (میان وُلگای سفلی و قزاقستان) را به عنوان موطن اصلی آریایی های نخستین و کوچ نشین می شمارند.» (14) این موطن مفروض اصلی برای زبان های هند و ایرانی (آریایی) که خود زیر شاخه ای از خانواده زبان های هند و اروپایی است، تقریبا با سرتاسر شرق دریای خزر شامل بخش بزرگی از قزاقستان، همه ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان، همه شمال افغانستان تا منطقه آلتای و شمال غربی چین مطابق است.

این بدان معناست که گهواره نخستین آثار زبان های باستان ایرانی فلات ایران کنونی نبود، بلکه استپ های اوراسیا از شمال و شرق خزر تا شمال غربی هند و شمال غربی چین بود. از این سرزمین ها بود که اقوام هندی و ایرانی باستان که در ابتدا همه یک زبان مشترک یا به یکدیگر بسیار نزدیک داشتند جدا شده، گروه هندی به هندوستان و گروه ایرانی به فلات ایران کنونی مهاجرت کرده اند.

آیا اگر صحت این بررسی و نظریه را قبول کنیم، می توانیم منطقا این نتیجه را هم بگیریم که فلات ایران کنونی حدود 3000 سال پیش هنوز مسکن و موطن نخستین آریاییان/ایرانیان نشده بود و اقوام ایرانی بعد ها به فلات ایران کوچ کرده اند؟ یعنی آیا اقوام ایرانی اصالتا از فلات ایران برنخاسته اند، بلکه پس از مهاجرت به فلات ایران نام خود را  (اِران، آریان، آریا) به این سرزمین داده اند؟

این حادثه عجیبی نیست که قومی نام خود را به سرزمین دوردستی بدهد، در حالی که موطن اصلی آن، سرزمین دیگری بوده است. در دوره کوچ های کلان و حمله های گسترده اقوام به سرزمین های دیگر شاهد نمونه های زیادی از این قبیل بوده ایم. آنگِل ها و ساکسون ها که اقوام ژرمنی در شمال آلمان و سرزمین های همجوار آن بودند، در قرن پنجم میلادی به بریتانیای کنونی مهاجرت کردند، مهاجرتی که چندان هم صلح آمیز نبود. نام کنونی «انگلستان» از همین قوم ژرمنی آنگل ها سرچشمه می گیرد. زبان انگلیسی زبانی از گروه زبان های ژرمنی است و نه مانند برتون و آیریش از گروه زبان های سِلتی (یا کلتی) که پیش از مهاجرت آنگل ها و ساکسون ها زبان های بومی بریتانیای کنونی بودند. اقوام ترک نیز که سرزمین اصلی آنان ابتدا جنوب روسیه بود، با کوچ های خود ابتدا به مغولستان و آسیای میانه و پس از قرن یازدهم به تدریج در ایران و آناتولی نفوذ کردند و نام خود را به روم شرقی یا بیزانس دادند که امروزه «ترکیه» خوانده می شود.

برخی از دانشمندان بر پایه نشانه های اندکی که از تجزیه و تحلیل تعدادی نام ها دریافته اند، احتمال داده اند که در بابلِ دوره کاسی ها (حدود 1500 سال پیش از میلاد) شاید گروه های کوچکی از هند و ایرانی زبانان پیدا شده اند. از آن جمله اند برخی نام ها در آثار خط میخی بابلی میانه که گفته می شود شاید ایرانی بوده باشند. اما نخستین آثار جدی نوشتاری مبنی بر حضور اقوام ایرانی در غرب ایران کنونی مربوط به سنگ نوشته آشوری شلمنصر سوم، پادشاه آشور، از سال 835 پ.م. می شود که به ماد حمله کرد و هدایای بیست و هفت پادشاه «پارسوا» را قبول نمود. (15)

به نظر می رسد میان نخستین آثار زبان های هند و ایرانی از جمله ریگ وداهای سانسکریت هندی و آثار اوستایی (1200-1000 پ.م.) و نخستین آثاری که حضور «جدی» اقوام ایرانی (در درجه اول ماد ها و پارسی ها) در غرب ایران را نشان می دهد (سنگ نوشته شلمنصر سوم در 835 پ.م.) دست کم 200-400 سال فرق هست.

آیا این دوره، دوره مهاجرت و اقوام ایرانی زبان ماد و پارس از شرق به غرب ایران نبوده است؟ آیا این اقوام ایرانی اصالتا از دشت های اوراسیا و شرق ایران باستان بودند، اما در ظرف این دو تا چهار قرن به فلات ایران آمدند تا اینکه به غرب رسیدند و دقت حکمرانان آشور و بابل را جلب کردند؟ یا اینکه انبوه اصلی اقوام ایرانی ماد و پارسی نه از طریق خراسان و فلات ایران، بلکه از قفقاز وارد شمال غربی و غرب ایران کنونی شده اند؟

در یکی دو سده اخیر بخصوص در ایران و هندوستان نظریه دیگری رواج یافته که بنظر می رسد در درجه نخست بر انگیزه های سیاسی مبتنی است و آن اینکه آریایی ها یعنی هندیان و ایرانیان باستان از سرزمین دیگری به ایران و هند مهاجرت نکرده، بلکه هزاران سال قبل از آن بومی همین سرزمین ها بوده اند.

بخش بعدی در این لینک: چگونه ترک ها ایرانی و ایرانیان ترک شدند؟

زیرنویس ها:

  1. Georg Hüsing: Die iranische Überlieferung und das aryshe System, Leipzig, 1909, S. 89
  2. Urheimat
  3. Michael Witzel: “The Home of the Aryans,” in Anusantatyai: Festschrift für Johanna Narten zum 70. Geburtstag, edited by A. Hintze und E. Tichy. Münchener Studien zur Sprachwissenschaft, Beiheft 19. Dettelbach, J. H. Röll Verlag, 2000, S. 283
  4. Ibid.
  5. Michael Witzel: Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 56
  6. Ludmila Koryakova and Andrej V. Epimakhov: The Urals and Western Siberia in the Bronze and Iron Ages, Cambridge University Press, 2007, p. 150
  7. Michael Wintzel: “The Home of Aryans,” ibid.
  8. David N. MacKenzie: “Eran-Wez,’ in Encyclopaedia Iranica (EIr) online, retrieved on 30.8.2021
  9. Michael Witsel: Home of Aryans, 13
  10. MacKenzie: Eran-Wez, ibid.
  11. Ibid.
  12. Ibid.
  13. Rüdiger Schmitt: “Aryans,” Encyclopaedia Iranica, online edition, retrieved on 8. August 2021,Ibid.
  14. Rüdiger Schmitt: ibid.
  15. D. T. Potts: Nomadism in Iran. From Antiquity to the Modern Era. Oxford University Press, 20014,p. 60. َ

(ادامه دارد)

در باره ریشه نام تاجیک

آمودریا و سیردریا (نقشه اصلی از ویکی پدیا)

عباس جوادی – نام و تعبیر «تاجیک» به معنی نام بخش مهمی از مردم ماوراءالنهر که فارسی زبان هستند، در اوایل اسلام در ماوراءالنهر متداول شده است. اما ریشه نام «تاجیک» به احتمال قوی از «تازیک» و قبل از آن «تاژیک» فارسی میانه و یا پهلوی می آید که در دوره ساسانیان رایج بود.

در اوایل دوره ساسانیان، ایرانیان تا مدت ها همه اعراب را تازیک و یا تاژیک می نامیدند، اما پس از قرن دوم میلادی کاربرد لفظ «عرب» که معنی کلی تری داشت، میان ایرانیان نیز رایج شد. پس از اسلام، در ماوراءالنهر، ابتدا خود ایرانیان و سپس ترکان که هنوز مسلمان نشده بودند، به فارسی زبانان بومی ماوراءالنهر که مسلمان شده بودند، «تازیک» (به معنی مسلمان و یا عرب) می گفتند. این نام در نزد ترکان اساسا شامل فارسی زبانان ماوراءالنهر می شد، در حالیکه پهلوی زبانان که هنوز به فارسی دوره ساسانیان سخن می گفتند و تعدادشان هرروز کمتر می شد، «پارسیگ» نامیده می شدند.

در دوره ساسانیان «فارسی میانه» و یا «پهلوی» که آمیزه ای از پارسی باستان، مادی، پارتی شمال شرق ایران و لهجه های محلی دیگر ایرانی بود، جای پارسی باستان را گرفته بود. با ورود اسلام به جامعه ایرانی، فارسی میانه که در دوره ساسانیان رواج یافته بود، با سُغدی، خوارزمی، بلخی (از زبان های ایرانی شرقی خراسان و ماوراءالنهر) و دیگر زبان های ایرانی درآمیخت و ضمن اختلاط با واژگان، دستور زبان و تا حدی تلفظ عربی تبدیل به زبان غنی تر و ساده تر «فارسی معاصر» و یا «دری» گردید که بزودی در کنار عربی، زبان فرهنگ و ادب در سرتاسر دنیای اسلام شد. در این دوره در ماوراءالنهرفارسی معاصر به تدریج جایگزین زبان های ایرانی شرقی مانند سغدی شد و به تمام ایران گسترش یافت.

از تاژیک و تازیک به تاجیک

در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری در باره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیرمسلمانان اخذ می شد) از نومسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م) بخارا پیش اشرس (حاکم خراسان، -م) آمدند و گفتند: خراج از که می گیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م) شده ­اند؟»[1]. علت شکایت دهقانان ایرانی از قطع جزیه  آن بود که با قطع آن مقدار جمع آوری شده کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.

این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاده که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. اگر جزئیات روایت طبری از شکایت دهقانان ایرانی تبار ماوراءالنهر به حاکم عرب خراسان را بپذیریم، باید قبول کنیم که دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی  که مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.

به همین ترتیب ترکانی که از دشت های شمال آمده بودند و مسلمان شدنشان حدودا یکی دو قرن پس از ایرانیان ماوراءالنهر بوده، ایرانیان مسلمان شده را «تازیک» یعنی «عرب» می نامیدند. ابوالفضل بیهقی مورخ قرن یازدهم میلادی در «تاریخ بیهقی» در باره به تخت نشستن طُغرل بیگ، اولین سلطان سلجوقی، در نیشابور (1040 م.) مینویسد: طغرل پس از شکست سلطان مسعود غزنوی، آخرین پادشاه غزنوی، و جلوس بر تخت سلطنت، با افراد سرشناس شهر گفتگو نمود. او در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت شهر بود، گفت: «ما مردمان نو و غریبیم. رسم های تازیکان (تاجیکان، غیرترکان، -م) ندانیم. قاضی پیغام و نصیحت ها از من باز نگیرد»[2] (دریغ ندارد، -م).

واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیگ» (پارس+ی+گ)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)،  و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظربارتولد[3]، فرای[4] و گولدن[5]  ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.

واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. اما طائی ها در قرن دوم و سوم میلادی به شمال شبه جزیره عربستان (جبال شَمَر) کوچ کردند و در اکثر مناطق عربی خاورمیانه پخش شدند. پس از آن ایرانیان دوره ساسانی نیز تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند.

در اینکه نام «تازیک» در دوره ساسانی برای نامگذاری کلی اعراب رایج بوده، شکی نیست. این را در آثار باقیمانده به زبان فارسی میانه (پهلوی) از قبیل «کارنامه اردشیر بابکان»، «شهرستان های ایرانشهر»، «یادگار جاماسبی»، «دینکرد» و «زند وهمن یسن» می توان مشاهده کرد.

برخی مورخین مانند شِدِر[6] و سوندرمان[7] با اشاره به متون اسناد سغدی یافت شده از کوه مُغ[8] در استروشن (تاجیکستان کنونی) و یک سند مانَوی از پادشاهی کوچک «قره خواجه» و یا «قوچو»[9] در ایالت سینجان (کاشغر) چین به این نتیجه رسیده اند که تلفظ و آوانگاری دقیق واژه های t’jyg’nyy  (ت-جیق-نی) و t’āžīgāne  (ت-اژیگانه) که در این اسناد آمده اند، نشاندهنده آوای  «ج» و «ژ» (و نه «ز») است. این اسناد مربوط به سده های هشتم تا دهم میلادی هستند و با خط و الفبای آرامی سغدی و مانوی نوشته شده اند. ماوراءالنهر در همین دوره  به تسلط مسلمانان در آمد. بر پایه استدلال این مورخین و زبانشناسان می توان گفت که در همان اوایل اسلام در کنار تلفظ و املای «تازیک»، شکل «تاژیک» هم وجود داشته و در برخی موارد شکل «تاجیک» و حتی شکل «تاچیک» هم به کار برده شده است.

با این ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده،  اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی»[10] شده است.

اکثر پژوهشگران، از جمله کسانی که در این نوشته از آثارشان نقل قول شده است، ارتباط اصلی واژه کنونی «تاجیک» با «تازی» (درفارسی معاصر) و «تازیک» (درفارسی میانه) و تعمیم های بعدی آن را قبول دارند.

لشکریان اسلام که در قرن هفتم و هشتم به ماوراءالنهر حمله می کردند، در ابتدا اکثرا عرب، گروهی از آنان نیز ایرانی نومسلمان («موالی») و یا اسیران جنگی بودند. اما دویست سال بعد در دوره طاهریان و سامانیان اکثر لشکریان اسلام را خود ایرانیان تشکیل می دادند و جنگجویان عرب سهم کمتری در این جنگ ها داشتند[11]. از سوی دیگرفارسی معاصر درست در همین دوره یعنی سده های هشتم تا دهم در آغاز در ماوراءالنهر و خراسان شکل گرفته و سپس به مابقی ایران گسترش یافته است. رواج این نام همزمان با تحول فارسی معاصر (به جای فارسی میانه و یا پهلوی) است که اساسا از ایران ساسانی به ماوراءالنهر نفوذ کرده، در این سرزمین قوام یافته و سپس به خود ایران بازگشته و در آنجا گسترش یافته است[12]. در این شرایط می توان تصور کرد که تعبیر «تازیک» و سپس «تاجیک» از طریق زبان فارسی معاصر و مشترک، آثار نوشتاری و همچنین دودمان های ترک رواج یافته است که در سده های بعد در خراسان و ایران و دیرتر در دولت عثمانی حکومت کرده اند[13].

اصولا لفظ و نام «تاجیک» در حوالی چند قرن قبل و بعد از اسلام هم به لحاظ املا و یا تلفظ و هم از لحاظ تعمیم آن به گروه های زبانی، دینی، قومی و ملیتی چندین بار تغییر یافته است. این چیزی غیر عادی نیست، بلکه در مورد نام برخی زبان ها و اقوام دیگر مانند «کُرد» و «تات» نیز دیده می شود. درست مانند نمونه های دیگر، در مورد نام «تاجیک» شاهد برخی نمونه های بی قاعده هم هستیم. مثلا در برخی از آخرین آثار فارسی میانه با تعبیر «تاجیک» (و نه «تازیک») روبرو می شویم. در نصیحت نامه  «قوتادغو بیلیگ» (به ترکی قراخانی از قرن یازدهم)  املای «تَژیک» و «تَجیک» را می بینیم و در سنگنوشته های ترکی اورخون و آثار به جا مانده چینی باستان و تبتی املاهای گوناگون این نام را می یابیم. حتی بعد از قرن چهاردهم (مثلا در دوره تیموریان) در برخی آثار کماکان «تاژیک» نوشته شده و یا در زبان ارمنی لفظ «تاچیک» از دوره سلجوقیان به بعد معنی «ترک» داده است[14].

نظریه های دیگر

گمانه زنی ها و تفسیرهای گوناگون دیگری نیز در باره ریشه نام «تاجیک» مطرح شده و تقریبا همگی از سوی مورخین و زبان شناسان غربی رد شده اند. از آن جمله است احتمال ربط تاریخی نام «تاجیک» با «تات» و یا فعل «تاختن» و یا صفت «تازه». همین منابع همچنین تفسیرهای برخی دانشمندان معاصر تاجیک مانند صدرالدین عینی و باباجان غفوروف مبنی بر رد ربط نام «تاجیک» با ریشه «تازیک» و ارتباط  آن با کلمه فارسی «تاج» را از نگاه دستور زبان  فارسی «دور از احتمال» و «غیر قابل دفاع» می شمارند[15]. به نظر این دانشمندان غربی، ترکیب هایی مانند «تاجدار» و یا «تاجور» منطقی هستند و در فارسی هم وجود دارند، اما ترکیبی مانند تاج+ی به معنی «مرتبط با تاج» وجود ندارد و علاوه بر این پسوند -ک هرگز در پی ترکیبی غیرعادی مانند «تاجی» معنایی منطقی نمی دهد[16]. با اینهمه، جان پری در «آنسیکلوپدی ایرانیکا» نوشته است که هرچند نظریه ربط ریشه نام «تاجیک» به واژه «تاج» قابل استدلال نیست، اما این نظریه از نگاه تقویت خودآگاهی ملی تاجیکان در حوزه زبان و فرهنگ بخصوص در دوره اتحاد شوروی نقش خود را ایفاء نموده است[17].

بدون شک نام «تاجیک» امروزه پس از گذشت بیش از هزار سال از آغاز کاربرد آن، صرف نظر از دین، قومیت و زبان مادری، به همه شهروندان جمهوری تاجیکستان شامل می شود. با وجود فراز و نشیب های تاریخ، همسایگی، وصلت، تجارت و مذهب باعث نزدیکی و آمیزش چند صد ساله همه مردم این منطقه در زمینه های قومی و فرهنگی شده است. در ماوراءالنهر آمیزش قومی، مذهبی، محلی و فرهنگی آنچنان عمیق، چند لایه و فراگیر بوده است که تعابیری مانند تاجیک و یا ترک مشخصه ای اساسا زبانی، آن هم تنها یکی از مشخصات هویتی مردم این سرزمین ها هستند.


زیرنویس ها

[1] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص  4093-4094

[2] بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی (فارسی)، جلد دوم، تهران 1376، ص 837

[3] بارتولد، واسیلی: تاجیکان (روسی)، 1925، ص 98

[4] فرای، ریچارد ن.: عصر زرین ایران (انگلیسی)، 1975، ص 25

[5] گولدن، پیتر ب. (انگلیسی): مقدمه ای بر تاریخ اقوام ترک، 1992، ص 191

[6] شدر 1-32

[7] سوندرمان 163-171

[8] ن. بخش «صد سال نخست اسلام» در همین تارنما، زیر بخش «تعرض بزرگ ضدعربی»

[9] قراخواجه و یا قوچو واحه ای در کناره شمالی صحرای تکله مکان است که در جاده ابریشم به چین قرار داشت و سکنه آن عبارت از چینی ها، ایرانیان مانوی، سغدی ها و ترک ها بودند. این شهر در قرن چهاردهم در اثر جنگ های پی در پی ویران و متروک شد.

[10] پری، ایرانیکا، دیده شده در ژانویه 2020 و همچنین سوندرمان، همانجا

[11] بارتولد، آسیای مرکزی 212

[12] پری 1996، 279-305

[13] سوندرمان، همانجا

[14] پری، ایرانیکا، همانجا

[15] در قرن نوزدهم مورخ آلمانی یوهان یوستی نظر مشابهی داده بود، اما آن هم از سوی دانشمندان معاصرتر رد شده است.

[16] پری، همانجا

[17] پری، همانجا

(به روز شده در 30 ژانویه 2020)

منابع اصلی در این لینک