زبان قزاقی در چند تابلو

15375066852_759e817bc8_z
قزاقی نسبت به ترکی آذری ما دور تر از همه زبان های ترکی آسیای مرکزی است. بین ایران (از جمله آذربایجان ایران) و قزاقستان چیزی حدود 2000-3000 کیلومتر فاصله است با دریائی از فرق ها در تاریخ، فرهنگ و تاثیرات و تحولات گوناگون زبانی، ادبی و تاریخی. در این سفر قزاقستان چند عکس از تابلوهای مختلف ساختمان ها و مغازه های مختلف پایتخت «آستانه» و شهر آلماتی برداشتم تا نزدیکی و دوری ترکی آذری ما با قزاقی و همچنین تاثیر فارسی، عربی و البته روسی را بر این زبان نشان دهم. مشاهده تغییراتی که یک واژه در یک زبان می یابد بسیار جالب است. توضیحات به ترکی آذری، ترکی ترکیه و فارسی زیر عکس ها (به نام ها و تعابیر روسی  و انگلیسی دست نزدم):

 

———————————————————

از فیس بوک

MM
در این چند کلمه تفاوت قابل توجهی میان دو گویش نیود

Abbas Djavadi
درست است بخصوص اگر كسى كمى هر سه و يا چهار زبان و روسى را هم بداند و بتواند كلمه به كلمه بخواند و مقايسه كند اما بخصوص وقتى صحبت قزاقى را ميشنويد و يا يك متن قزاقى را (به خط روسى سيريليك) ميخواهيد بخوانيد تقريبا چيزى نمي فهميد. اين البته فقط مقايسه اي واقعا كاريكاتورى از واژگان بود. سهم كلمات و تعابير روسى خيلى بيشتر از اينهاست. يك عده لغات و قواعد. هست كه در زبان هاى تركى غربى و جنوبى (اوغوز) مانند تركى ما فرق ميكنند. بعد هم موضوع تلفظ و ساختار جمله و صرف و نحو ميماند.
شاید تشبیهی زورکی است و در اصل تشبیه هیچ دو زبان با مقایسه هیچ دو زبان دیگر یکی نیست. اما احتمالا دوری و یا نزدیکی ترکی آذری (ویا ترکیه) با قزاقی مانند مناسبت این زبانهاست (البته با احتساب تاثیر مختلف زبان های دیگر و نظام آوائی و دستوری و غیره):
ترکی آذری (و یا ترکیه) — قزاقی (ویا قرغیزی)
روسی —- چکی (و یااسلوواکی) و یا لهستانی، بلاروس و یا اوکرائینی
فارسی (دری، تاجیکی) — کُردی (ویا بلوچی، پشتو)
آلمانی — سوئدی و یا داچ (باصطلاح هلندی)

CZ
استاد گرامي البته اينكه بگويم دوري و نزديكي تركي آذربايجاني(ياتركيه) به تركي قزاقي همانند دوري و نزديكي فارسي و كردي است ( چون آن يكي زبانها را كه آورده ايد ؛ نمي دانم و قابليت مقايسه برايم فراهم نيست) به نظر درست نمي آيد. شاهد زنده ماجرا هم مطلب قبلي خودتان ( زبان قزاقي در چند تابلو) مي باشد كه خوشبختانه خودتان هم توضيحات كامل را داده ايد. البته لهجه تركي آن ها با ما فرق مي كند ولي همانطور كه در مثالهاي شما هم آمده از لحاظ گرامري كاملا يكسان است و كلمات هم مخصوصا كلمات دخيل كمي دگرگوني تلفظ دارد . از مثالهاي خود شما ميآورم با ببينيد قضيه اين دو لهجه چقدر به هم نزديك است :‌
آياق كييم (آياق قابي) / كليت ( كليد و كليت) / اوكيمت اووي (حكومت ائوي) / قوش كلدينيزدر(خوش گلدينيز) / قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ( قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ) / پارسي كيليملر اورتاليغي ( پارسي كيليملر مركزي ) اين كلمه اورتاليق كاملا تركي است و در زمان ما هم كه به كار مي رود / دم خانا (دينلنمه خانا ) / دوستلوق غيمارتي ( دوستلوق عمارتي) / فورمانوو كؤشه سي ( فورمانوو كوچه سي ) زرگرليك سالونو ( زرگرليك سالونو )
با تشكر از شما كه ما را با برادران قزاقمان در تركستان آشنا ميكنيد.

Abbas Djavadi
متشکرم فقط بنده گرامر و دستگاه آوائی را مقایسه نکردم. اصلا این دو زمینه را بحث نکردم. فقط یک قطره از دریای واژگان یعنی لغت اینها را خالصانه خواستم مقایسه کنم. امیدوارم که جالب بوده باشد

DS
در برهه‌‌هایی‌ از زمان به خاطر اینکه زبان دیوانی و اداری در آن دیار پارسی‌ بوده، قطعا واژه‌هایی‌ به زبان‌شان نفوذ کرده. جالب بود، سپاس

MF
مجموعه بسیار جالب و آموزنده ای گردآوردی کردید. دست شما درد نکند. آیا قزاقستان هم مانند جمهوری آذربایجان در بیست سال اخیر به واردات کلمات از ترکیه پرداخته؟

Abbas Djavadi
سلام آقای …، متشکرم. جالب است چونکه پیش خودم قرار گذاشته بودم موضوع «انشای بعدی» ام همین باشد. بنظرم نه. اصولا قزاق ها خیلی اعتماد بنقس بالاتری از آن دارند که از ترکیه لغت و غیره به عاریت بگیرند. شاید یک علتش بزرگی کشور و بخصوص در آمد هنگفت نفتی شان است و شاید هم دوری از ترکیه و تاثیر بیشتر از روسیه و کشور های همجوار دیگر مثل چین و مغولستان و اوزبکستان و غیره. ولی فکر کنم این موضوع در مورد همه سه کشور ترک زبان دیگر آسیای مرکزی یعنی ترکمنستان، اوزبکستان و قرقیزستان هم صدق میکند. همه آنها در عین حال که زبان خود را در اصل شاخه ای از خانواده زبانهای ترکی میدانند آن را مستقل از ترکی کنونی مثلا ترکیه میدانند و برعکس ترک ها به زبان خود ترکی نمیگویند، قزاقی، قرقیزی، ترکمنی و یا ااوزبکی میگویند. مثل مثلا فرانسوی ها که زبان خودشان را با وجود آنهمه نزدیکی ایتالیائی نمیخوانند و یا هلندی ها و آلمانی ها و یا کرد ها و فارسی زبان ها. عموما کشور و مردمی باندازه جمهوری آذربایجان تحت تاثیر فرهنگی و سیاسی (ناسیونالیستی) ترکیه نیست شاید هم یک علت این امر در آن است که آذربایجان هم کشوری کوچک است، هم تجربه مستقل دولتداری خودش بسیار کوتاه مدت بوده و هم در همسایگی ترکیه قرار دارد و هم از نظر اقتصادی (بغیر از درآمد نفت که اصولا در طبقه بالا صرف میشود) و پیشرفت سیاسی (آزادی های سیاسی و اقتصادی، عدالت اجتماعی، رفاه نسبی مردم، دادگاه ها، تامینات اجتماعی، رسانه ها، تحصیل، فساد و رشوه) از ترکیه بمراتب عقب تر است. شاید. حتما عوامل دیگری هم هستند. امید وارم در این چند روز آینده این مقاله را تمام کنم. مرسی که بمن امکان دادید که آن نوشته را اینجا خلاصه کنم.

ادامه خواندن

روسى همچنان زبان برتر آسياى ميانه است

photo
25 سال بعد از سقوط اتحاد شوروى، بنظر ميرسد زبان روسى به آسياى ميانه برگشته است – اين بار راحت تر و بدون فشار و تحميل از طرف مسكو، مسئولين حزب كمونيست و يا مداخله بوروكراتهاى محلى روس..

قزاقستان از نظر قومى و زبانى از ديگر جمهوريهاى آسياى ميانه فرق ميكند. در اينجا قزاق ها حدود فقط 53 در صد مردم را تشكيل ميدهند. 30 در صد جمعيت 17 ميليونى كشور روسى و يا اوكرائينى زبان است. اكثريت جمعيت ولايات شمالى كشور روسى زبان اند. ديگر شهروندان قزاقستان عبارت از گروه هاى كوچكتر قومى مانند كره اى ها، اوزبك ها، اويغور ها، مغول ها، تاجيك ها، دونقان ها (چينى هاى مسلمان) و قرقيز هاست. زبانى كه بين همه گروه هاى قومى قزاقستان وسيله ارتباط عمومى و مشترك است قزاقى نيست، روسى است. قزاقى زبان دولتى قزاقستان است اما روسى “زبان رسمى” شمرده ميشود.

چه در ادارات دولتى و چه در كوچه و خيابان، در مغازه ها، تاكسى ها و مجالس، مردم به راحتى قزاقى و يا روسى حرف ميزنند. زياد زبان هاى ديگر بگوش نميخورند چرا كه مثلا اوزبك ها و يا اويغور ها اگر چه بين خود بزبان خودشان صحبت ميكنند، اما با ديگران روسى حرف ميزنند. حتى بسيارى قزاق ها هم بين همديگر روسى حرف ميزنند و يا هنگام صحبت مرتبا بين قزاقى و روسى “دنده عوض ميكنند.” انگليسى هم زبان “بيزنس” شده و بين تحصيلكرده ها، تكنوكراتها و حتى كارمندان جوانتر حكومت ريشه دوانده است و همراه با روسى “زبان كلاس” و سطح “بلند تر اجتماعى” حساب ميشود. براحتى ميتوان گفت جامعه قزاقستان دو زبانه و حتى چند زبانه است اما زبان كار آمد تر از بقيه، مثل دوره شوروى، روسى است.

آيا در قزاقستان ميشود فقط زبان قزاقى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ به سختى، شايد فقط در روستا هائى كه تنها قزاق ها در آن زندگى ميكنند. آيا ميشود فقط زبان روسى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ البته ميشود اما اگر كمى قزاقى هم بدانيد مخصوصا در ادارات ومكاتبات رسمى بدردتان ميخورد. پس فقط با زبانهاى اقليت ها؟ نه، نميشود، تقريبا عملى نيست.

در زمان شوروى ظاهرا همه زبانهاى “ملى” جمهوريهاى شوروى زبان رسمى آنها بود اما روسى كه “زبان رسمى، دولتى و مشترك همه خلق هاى اتحاد شوروى و وسيله انسيت آنها” ناميده ميشد نقش زبان برتر، زبان پيشرفت و صعود در زندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى بشمار ميرفت. بدون روسى كسب علوم بدرجه لازم ميسر نبود چونكه قبل از همه چيز كتاب و نشريات علمى و تخصصى اصولا فقط به روسى موجود بود. يكى از دوستان قزاق من بنام “ارژان” ميگويد زمان شوروى در تمام آلماتى شايد يك يا دو مدرسه قزاقى موجود بود، بقيه مدارس همه روسى زبان بودند. كسانيكه از دهات ميامدند و در شهر به دانشگاه ميرفتند روسى شان خوب نبود و آنها بخاطر همين و در ضمن بخاطر لهجه شان مورد تمسخر هم معلمين و هم دانشجويان ديگر قرار ميگرفتند.

بعد از فروپاشى كمونيسم و استقلال جمهوريهاى شوروى يك موج ناسيوناليسم ملل اكثريت اين جمهوريها و قوم گرائى اقوام اقليت مشاهده شد. انتظار ميرفت كه ديگر مدارس و تحصيل بزبان روسى كاملا “از مد بيافتد” و در مقابل اكثريت به زبان ملى و رسمى جديد رو بياورد يعنى مثلا در قزاقستان، تاجيكستان و يا آذربايجان زبان ملى اين كشور هاى نو استقلال جاى روسى را بگيرد. اما بعد از مدتى دودلى و بى نظمى، اوضاع كم و بيش به وضع قبلى يعنى دوره شوروى برگشت.

به گفته “سانيا”، يك متخصص 30 و چند ساله بانكدارى، در زمان شوروى مدارس قزاقى و معلمين اين مدارس خوب نبودند اما كيفيت اين مدارس هنوز هم خوب نيست. كتابهاى درسى قزاقى همچنان از كتابهاى روسى عقب تر هستند و دربسيارى از مدارس”ملى” رشوه ميخواهند در حاليكه در مدارس روسى رشوه يا كمتر است و يا هيچ نيست. از سوى ديگر رابطه با دنياى خارج و حتى كشور هاى سابق شوروى بدون روسى ميسر نيست. سانيا ميگويد “دانستن قزاقى البته خوب است، اما اگر روسى راخوب ندانيد در جامعه موفق نميشويد – محدود و روستائى باقى ميمانيد.”

در آلماتى، پايتخت سابق و مركز تجارى و فرهنگى قزاقستان و آستانا، پايتخت فعلى و مركز مدرن دولتى كشور، اكثر تابلو ها به قزاقى و روسى و گاه حتى به انگليسى است. از خارجيها گرفته تا اتباع جمهوريهاى سابق شوروى كه در قزاقستان هستند تا اقليت هاى شهروند قزاقستان، همه روسى صحبت ميكنند. اكثر منابع مرجع اتفاق نظر دارند كه تقريبا همه شهروندان قزاقستان ميتوانند روسى صحبت كنند.

ادامه خواندن

باى تَرٓك – درخت زندگى قزاقى

از وقتى آستانا (آستانه) در سال ١٩٩٧ جاى آلماتى را بعنوان پايتخت جمهورى قزاقستان گرفت، اين شهر با سرعتى سرسام آور مدرنيزه شد. هر كس ميگويد “اگر پول باشد همه چيز ممكن است”، اما با وجود ميليارد ها دلارى كه از منبع در آمد نفت اين نهمين كشور پهناور دنيا نصيب اين دولت ميشود، باوركردنى نيست كه در عرض فقط ١٧ سال يك شهر كوچك ولايتى تبديل به چنين شهر مدرن دولت و بوروكراسى قزاقستان شود.

يكى از مكانهاى ديدنى آستانا برجى است بنام “باى تٓرٓك” (به فتح ت و فح ر، باى بمعنى ثروتمند و بلند و تٓرٓك بمعناى درخت تبريزى) كه آدمى را با ٩٧ متر بلندى خود بياد برج ايفل پاريس مياندازد. از بالاى باى ترك ميتوانيد از يكسو “آق اوردا” (قصر سفيد، آق بمعناى سفيد و اوردا بمعنى خانه و كاشانه) يعنى مقر رئيس جمهورى نورسلطان نظربايف را ببينيد كه از سوى بناهاى دولتى، وزارتخانه ها و پارلمان كشور و “بيزنس اورتاليغى” (مركز هاى بيزنس، اورتاليق بمعنى مركز)  احاطه شده و با يك بولوار پهناور و طولانى به بناى نوساخت و پر مدعاى “خان شاتير” (خان بمعناى بزرگ و شاتير كه همان چادر است يعنى شاه چادر) وصل شده است. اين چادر فلزى مدرن كه مركز خريد و تفريح است با طرح معمارى خود آدمى را بياد چادر (يورت، به قزاقى “جورت”) هاى قبايل كوچنده ترك زبان در دشت هاى آسياى مركزى مياندازد.

اما داستان افسانه اى خود “باى ترك” هم جالب است. اين افسانه مربوط به درخت بلند بالاى زندگى ميشود كه در افسانه ها ميگويند مرغ افسانه اى “سامُرق” (همان سيمرغ افسانه هاى ايرانى) بر بلندى آن تخمى طلائى گذاشته كه هر كس آنرا بدست آورد صاحب زندگى ابدى ميشود. اين افسانه شايد نشانه تقاطع و اختلاط اساطير ايران و توران در آسياى ميانه است.

در آخرين طبقه “باى ترك” يك اثر حفر شده در برنز دست پرزيدنت نظربايف را گذاشته اند. گردشگران دست خود را در اين رد دست نظربايف گذاشته عكس ميگيرند.

ميگويند اين بخش از آستانا آئينه “ويزيون” و نقشه آقاى نظربايف براى كشورى است كه او از خود بجا خواهد گذاشت اگرچه منتقدين او به اين رهبر ٧٤ ساله كشور خرده ميگيرند كه اينهمه پول را بقول خودشان “بيهوده” براى اين معمارى به گفته آنها “نمايشى” خرج كرده است.

ادامه خواندن

اسکاتلند نمیخواهد از بریتانیا جدا شود

ScottlandUK

مردم اسکاتلند، یک عضو «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر»، در همه‌پرسی تاریخی 18 سپتامبر با استقلال سرزمین خود از بریتانیا مخالفت کردند. وزیر اول دولت محلی اسکاتلند که رهبر استقلال‌طلبان هم هست، شکست را فبول کرد.

چهار میلیون و سصید هزار نفر حق رای داشتند. ۹۷ درصد از واجدین شرایط برای شرکت در آن ثبت‌نام کرده بودند. بیش از 80 در صد واجدین شرایط در همه پرسی شرکت کردند.

بیش از ۵۵ درصد رای‌دهندگان رای «نه» به استقلال داده‌اند، حدود 45 در صد از استقلال اسکاتلند حمایت کرده اند.

در اسکاتلند هر دو جبهه برنده و بازنده همه پرسی استقلال یعنی تجزیه بریتانیا در خور ستایش اند چرا که هردو طرف طبق اصول مراعات احترام بهمدیگر و همکاری برای آینده مشترک رفتار میکردند و میکنند. همه پرسی احساسات را بالا برد اما در این اصول تغییری بوجود نیاورد.

طبیعی است که با وجود شکست استقلال طلبان، حقوق بیشتری برای اسکاتلند تامین خواهد شد. اما این با خودش سوال های سختی هم میاورد: دیگر مناطق غیر انگلیسی مانند ویلز و ایرلند شمالی چی؟ حالا حتی خود انگلیسی ها شروع به طرح این فکر کرده اند که اگر قوانین محلی اسکاتلند را پارلمان محلی اسکاتلند تعیین میکند، پس قوانین محلی انگلستان را هم فقط نمایندگان انگلستان ( و نه کل بریتانیا) معین کنند – که این، نظریه محبوبی در سطح بریتانیا بشمار نمیاید.

بعد از همه پرسی که بسیاری ها بصورت «رسیده بود بلائی، ولی بخیر گذشت» و «چیرگی عقل بر شعار» تحلیل میکنند، مسئله بر سر این است که هر دو طرف یعنی اسکاتلندی های مخالف و اسکاتلندی های طرفدار تجزیه بریتانیا باید خصومت های گذشته را کنار بگذارند و مشترکا راه های ادامه  وبهبود بیشتر همزیستی و همکاری برای یک جامعه واحد در کشوری متحد را در پیش بگیرند، چیزی که تا کنون هم کرده اند.

———————————-

از فیس بوک

YA
نظرتون در مورد کردستان عراق چی هست؟ دلیلی وجود داره که کردهای عراق خودشون رو ملزم بدونند به مرزی گه توسط یک خانوم باستان شناس انگلیسی و یه تعدادی افسر و سرباز انگلیسی در 100 سال پیش ترسیم شده متعهد بدونند؟ اون هم در شرایطی که در تمام طول این 100 سال، این مرز برای کردهای عراق غیر از مصیبت و قتل عام و انفال و غیره هیچ ثمره ای نداشته. اینکه منافع کردهای عراق در حال حاضر چی هست یه بحث دیگه هست اما اصولا صحبت از وجود ملتی به نام ملت عراق، زیاد حرف درستی نیست

Abbas Djavadi
کردستان اسکاتلند نیست
چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه. چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در …
در:
CHESHMANDAZ.ORG

YA
آقای جوادی من تو این چند مدتی که این وقایع داشت اتفاق میفتاد بیشترین ذوق زدگی رو از سمت شما دیدم به خدا. امروز صبح هم که اخر ذوق زدگی بود واسه شما. حق و حقوق انسان ها چیزی نیست که به خاطر یک سری موارد مختبص اون جامعه پر پرش کنید . به جای تمجید و ستایش این کار که تو انگلیس اتفاق افتده فارغ از نتیجه اون، اصل مطلب رو زیر سوال میبرید . دموکراسی خواهی به نظرم تنها به سواد و مدرک نیست یه چیزی فراتر از اینها میخواد درک احترام متقابل و احترام گذاشتن به شعور یکدیگر. همان طور که اون ور آب تو انگلیس اتفاق افتاد

SA
مقاله تون رو خوندم. اصلا دقیق نیست. گفتین همه پرسی ها در شرایط صلح بوده و نه جنگ. خب چه خوب مبارکشون باشه و خوش به حالشون که همیشه شرایط صلح داشتند و همه پرسی هم کردند. حالا این کردهای بینوای عراق که از بد خادثه هیچ وقت صلح براشون وجود نداشته، چه باید بکنند؟ چون تا حالا همش داشتند مورد ظلم واقع میشدند باید باز هم به همین روش ادامه بدهند؟ تاکید میکنم که حرف من در مورد کردستان عراق هست و ربطی به کردستان ایران نداره

Abbas Djavadi @YA مطمئنید منظورتون منم؟

Abbas Djavadi @SA در این سوال شما دلیل و منطق وجود دارد. و اما جواب خود جنابعالی چیست؟

YA
دقیقا. مطالبتون رو تو این یکی دو هفته مرور کنید. یک بار پروفایل فیس بوکتون رو از اولش بیایید پایین .. امیدوارم در آینده در اسپانیا نیز رفرندامی برگزار بشه و مطالب شما رو در این باره پیگیری کنم

SA
جواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهجواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهم بشه. البته دقیقا باید مثل مورد اسکاتلند، همه جوانب قضیه و همه مزایا و معایبی که در سایه این تصمیم براشون پدید میاد رو برای اونها روشن کرد. این روشن سازی البته نیاز به رسانه های آزاد داره که البته در این زمینه دولت اقلیم کردستان انصافا از همه دولتهای منطقه وضعیت بهتری داره(البته قابل قیاس با اسکاتلند که نیست) اما در نهایت باید کردهای عراق خودشون تصمیم بگیرند که می خواند چگونه زندگی کنند. من شخصا خودم بهترین گزینه رو برای کردستان عراق، خودمختاری بسیار بالا و اختیارات زیاد اما بودن در چهارچوب یک عراق فدرال میدونم و نه استقلال کامل

MH
در قانون اساسی کشور فرانسه ، ذکر شده ” جمهوری تجزیه ناپذیر فرانسه ” ، همین طور هند و بزیل و بسیاری دیگر از کشورها که دموکراتیک هستند ، بر خلاف باور بسیاری دموکراسی به هیچ عنوان به معنای این نیست که در گوشه ای از یک کشور یکپارچه صندوق گذاشته شود برای جدایی ، در واقع ، جمهوری فرانسه با رای کل مردم فرانسه تجزیه ناپذیر شده ، در کشورهایی هم که تجزیه طلبی جرم نیست باز این رای کل مردم ان کشور بوده که چنین حقی را مشروع کرده است ، داستان اسکاتلند و انگلستان کاملا فرق دارد ، انگلستان و اسکاتلند دو کشور مجزا تا سال 1706 بودند که در ان سال با هم متحد شده و پادشاهی متحد بریتانیای کبیر را تشکیل دادند و لذا حتی اگر رفراندوم جدایی رای می اورد به معنای تجزیه یک کشور یکپارچه نبود

SA
انگلیس و اسکاتلند تا 1700 میلادی از هم جدا بودند و بعد متحد شدند، بقیه جاهای دنیا تا سال 1700 میلادی چطور بودند؟ بر اساس رای مردم و خواست جمعی و گروهی متحد شده بودند؟ یا بر اساس حمله، چادر نشینان و بیابانگردان و گله دارها به شهرها و روستا و قتل و کشتار و زور و باج و خراج کنار هم بودند؟ نکنه شما مدعی هستین این امپراتوریهای یکپارچه برمبنای رای اکثریت مردمان شکل گرفتند

AA
Her bir Güney Azerbaycanlı bağmısızlıq ve istiqlal istiyebiler,bunun scotland ile ilgisi yoxdur.Kimse de buna qarşı çıxabilmeyecek zamanı geldiğine!

SA
در مورد مشخص، عراق، سوال خیلی دقیقی که هست این هست که چرا باید کردهای عراق ملزم باشند به مرزی که 100 سال پیش توسط انگلیسی ها ترسیم شده و هیچ نظری هم از اونها پرسیده نشده متعهد بمونند؟ اینکه منافعشون چی هست یه بحث دیگه هست و من هم در کامنت قبلی گفتم که به نظر من منافع کردهای عراق در بودن زیر چتر عراق فدرال البته با کسب امتیازات و خودمختاری خیلی بالا هست

MN
عقل يا عقل معاش! بر احساس پيروز شد. كاش در آذربايجان هم رفراندوم مي شد كه ببينيم چه مي شود و نفت ايران چه رلي بازي مي كند!

DS
رفراندوم جدایی برای اسکاتلند، کشوری که ۳۰۰ ساله با انگلستان یکی‌ شده و تاریخ، شاه، کشور و فرهنگ و استقلال خودش رو داشته، یک امر بدیهی‌ و روشنیست، و اما ایران که کشورک‌های دور و برش که به واسطه زبان و قوم وابستگی‌ (کم و بیش) دارند، و هنوز بابابزرگ‌هاشون زندست و یادشونه که یه روزگاری فقط ایران بود و این ملت ملت کردن‌های امروز هم نبود، راه افتادن و بدون آگاهی‌ لازم قیاس مع‌ الفارق می‌کنن که آره ما هم بودیم، ما هم میخوایم!!!
جالبه

EF
فکر میکنم موضوع برگزاری رفراندوم در اسکاتلند بهترین درس برای حکومتهاست نه ملتها و معترضان به برخی سیاستها در برخی کشورها. از دو منظر این مسئله اهمیت فراوانی دارد. اول آنکه راههای دموکراتیک (البته نه به صورت ظاهری) بهترین و کم هزینه ترین راه برای حل اساسی مشکلات است. به احتمال بسیار زیاد اگر موضوع برگزاری رفراندوم در کشوری مانند ایران مطرح می‌شد(البته فقط موضوع مطرح شدن آن هست) شاهد دستگیری بسیار گسترده از طرف نیروهای امنیتی و یا زد و خوردهای خشونت آمیز توسط کسانی که مرزهای ایران را تا آن سر دنیا گسترش می‌دهند(شعبانهای امروز) و حتی در برخی مناطق مانند کردستان(به خاطر وجود گروهکهای تروریستی در منطقه) شاید شاهد کشت و کشتار می‌شدیم. یا در بهترین حالت انتخاباتی فرمایشی برگزار می‌شد که پشت پرده‌ای بسیار فعالتر از خود انتخابات داشت. و به همین دلیل ایران چنان درگیر چالش می‌شد که حتی در صورت جدا نشدن مناطق کشور سالهای سال درگیر پس لرزه ها می شد.
درس دوم آنکه در صورت اتخاذ سیاستهای مناسب و دقت در مطالبات جامعه و احترام به آنها و نیز جلب اعتماد مردم احتمال ادامه حیات در یک چهارچوب سیاسی مشترک بیشتر خواهد شد. به عبارتی احترام به تفاوتها جلوی تبدیل آنها به تضادها را خواهد گرفت.

MH @SA
اینجا مساله شکل گیری ملت هاست ، وقتی ملتی شکل گرفت دیگر سرنوشت همه اعضای ان ملت به هم مربوط می شود ، شکل گیری بسیار ملت ها با خون بوده ، ملت امریکا زمانی شکل گرفت که دست کم یک میلیون نفر در جنگ های تجزیه طلبانه شمال و جنوب کشته شدند ، مساله اسکاتلند و انگلستان هم همین است ، اسکاتلند و انگلستان زمان اتحاد ” ملت ” های جدایی بودند ( در تعریف کلاسیک ملت که لازمه اش حاکمیت ملی است ) ، برخی ملت ها در نتیجه روند تاریخی و پروسه طبیعی تاریخ یک سرزمین شکل گرفته اند ، برخی ها هم نتیجه پروژه های قدرت های بزرگ هستند مانند بسیاری از کشورهای عربی خاور میانه ، در مورد کردها در عراق ، انها همین الانش هم کاملا مستقل هستند ، در حالیکه کردها حق دارند در سرنوشت همه عراق دخالت کنند و عضو پارلمان هستندو بسیاری پست های کلیدی عراق در دستشان هست ولی هیچ عرب عراقی نمی تواند نظری درباره کردستان بدهد ! سیاستی که بسیاری از عرب های عراق معتقدند “آن چه داری برای ما و آن چه دارم برای خودم ” است !

Abbas Djavadi
بین ما ایرانی ها و کرد های ترکیه و ارمنی ها (در رابطه با قراباغ) یک عده هستند که با این داستان اسکاتلند خیلی ذوق زده شده بودند و فراموش میکردند که آخر کردستان و یا قراباغ که اسکاتلند نیست! حالا اسکاتلندی ها حرفشان را زدند و به تجزیه بریتانیا و استقلال سرزمین خود جواب رد دادند. اما این استقلال طلبان ما دست بردار نیستند که نخیر، در اسکاتلند باز هم امکان دارد رفراندوم بشود، شاید 20 و یا 50 سال آینده. البته ممکن است!! آینده قراباغ و کردستان و آذربایجان ایران و بلوچستان و لرستان و بلوچستان و ترکمن صحرا را نمیدانم اما میترسم این استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما ناچار باشند برای استقلال اسکاتلند 40-50 سال دیگر صبر کنند. یک مثلی هست در ترکی آذری میگوید: من موتالدان ال چکدیم، موتال مندن ال چکمیر – من از خیک دست برداشتم خیک از من دست برداشتنی نیست. توضیح: آخوندی با بچه مکتبی ها به گردش رفته بود. تگرگی سخت باریدن گرفت و سیل مهیبی براه افتاد که در ضمن خرس خفته ای را غافلگیر کرده جاری شد. بچه ها که کنار سیل ایستاده مشغول تماشا بودند خرس را به آخوند نشان داده گفتند: آخوند، سیل تمام دهکده را ویران کرده. نگاه کن که چگونه این خرس به آن خیک پنیر چسبیده آن را با خود میبرد. آخوند طماع فورا توی اب پرید تا خیک را از آن خود کند. وقتی که نزدیک خرس رسید جانور خسته که نقطه اتکائی می جست سفت از آخوند چسبید و دیگر ول نکرد. بچه ها که مدتی منتظر ماندند فریاد زدند: آخوند دیگر دیر است. خیک را ول کن و بیا برویم. آخوند گفت: «من از خیک دست برداشتم اما خیک از من دست بر نمیدارد.» حالا داستان اسکاتلند هم همین طور شده. استقلال طلبان اسکاتلندی از خیک دست برداشتند استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما دست بردار نیستند و اصرار دارند که اینکار حتما در نهایت عملی خواهد شد!

 

ادامه خواندن

زبان و هویت انگلیسی

عباس جوادی – در یکی از مقاله های سال گذشته نوشته بودم: انگلستان معاصر که آن را از نظر هویتی و قومی «آنگلو ساکسون» مینامند محصول این 1000 تا 1500 سال اخیر است. هزار و ششصد سال پیش آنگل ها و ساکسون ها و در ضمن «جوت» ها که از آلمان، هلند و دانمارک کنونی به جزایر بریتانیا تاخته و در آن ساکن شدند بعد از جنگ و گریز های بسیار با بریتون ها و دیگر اقوام «کِلت» جزیره در آمیختند. دویست سیصد سال بعد وایکینگ ها و نورمان ها هم به خیل مهاجمین و مهاجرین افزوده شدند و بدین ترتیب از قرن یازدهم، حدودا از سال 1066 میلادی، همه آنها بتدریج زبان و هویت جدیدی را بوجود آوردند که ما امروزه «انگلیسی» مینامیم.

قرن یازدهم یعنی حدودا هزار سال پیش آغاز تشکل هویت جدید و ملی انگلیسی – بریتانیائی (آنگلو ساکسونی) است. تصویری که در بالا میبینید حدود 400 سال قبل از این آمیزش نهائی و تشکل هویت نو «انگلیسی» است. از زمانی که آنگل ها، ساکسن ها و جوت ها بریتون ها و دیگر اقوام بومی جزایر بریتانیا را پس زده اما بتدریج با آنها آمیزش و احتلاط میکنند.

تا قرن یازدهم مهاجرت ها و کوچ های اقوام اروپائی در داخل اروپا و اقوام مختلف اسیای مرکزی از جمله هون ها و بلغار های باستان به غرب یعنی روسیه و اروپا  به اتمام رسید و ملت های معاصر اروپا از جمله روس ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، ایتالیائی ها و اسپانیولی ها شکل معاصر هویتی و ملی خود را یافتند. از نظر مقایسه با ایران، قرن یازدهم همزمان است با دوره خلافت عباسیان، تقریبا همزمان با شکست غزنویان، به قدرت رسیدن سلجوقیان و پخش مستمر انبوه اقوام ترک زبان در ایران، قفقاز، آناطولی و بین النهرین کنونی. یعنی بعد از اینکه کوچ ها و شکل گیری ملل اروپا تا سال 1000 میلادی تمام میشود، کوچ مستمر قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران و ترکیه شروع میشود که تقریبا 500 سال طول میکشد و در آن میان تمام منطقه صحنه تهاجمات گسترده مغول هم میشود.

اما برگردیم به بریتانیا و این بار تاثیر این کوچ ها و آمیزش های قومی را بر تشکل زبان انگلیسی بررسی کنیم: «انگلیسی کهن» که از قرن پنجم به بعد نضج گرفت، زبان مردم بومی و باستان بریتانیا نبود. زبان باستان بریتانیا زبان های خانواده اقوام «کِلت»

Celtic peoples

بود که امروزه در زبان های ایرلندی، ولش، اسکاتلندی و باقیمانده زبان «کِلتی» مشاهده میشود. آنچه که «انگلیسی کهن» خوانده میشود زبان باستان اقوام آنگل، ساکسون و جوت بود که از دانمارک، آلمان و هلند کنونی به جزایر بریتانیا سرازیر شده،  قبایل بومی بریتانیا یعنی بریتون ها و دیگر اقوام کِلت  این جزایر را به غرب این مجمع الجزایر یعنی کورن وال، ویلز، اسکاتلند و ایرلند عقب راندند و اما بتدریج با آنها هم در آمیختند. زبان «انگلیسی» کهن زبان همان آنگل ها و ساکسون هاست و نه زبان باستان بریتانیا. بهمین جهت هم موضوعات داستانها و اشعار زبان انگلیسی کهن نه چندان به اساطیر و فرهنگ بریتانیا و انگلستان باستان  بلکه بیشتر به ژرمن ها و قاره اروپا مربوط است.

از این جهت بسیاری از تاریخنویسان زبان و ادبیات انگلیس «زبان انگلیسی باستان» را اصولا جزو زبان انگلیسی نمیشمارند و آن را فقط «مقدمه» و یا «درآمدی» بر زبان انگلیسی معاصر میدانند. از همین هزار سال پیش است که همزمان با تشکل هویت معاصر انگلیسی و آنگلو ساکسون، زبان «انگلیسی میانه» هم بوجود میاید. اما حتی این زبان جدید انگلیسی هم اگر آن را با زبان های باستانی و «بومی» بریتانیا مقایسه کنید بیشتر «آنگلو ساکسونی» است و در ساختار صرف و نحو و واژگانش هنوز آثار قوی زبان های «ژرمانیک» مانند آلمانی و دانمارکی و در ضمن فرانسوی را دارد (بخاطر نفوذ قبایل نورمان ها به بریتانیا) اما برخلاف «انگلیسی کهن»، کسانی که خوب انگلیسی میدانند و بخصوص اگر کمی فرانسوی هم بلد باشند میتوانند «انگلیسی میانه» را بفهمند. همین«انگلیسی میانه» است که زمینه و پایه «انگلیسی معاصر» و نوین را بوجود آورده است که امروز میشناسیم.

——————————–

نشر نخست مقاله: ژانویه 2014

در ضمن بخوانید: چگونه «انگلستان» انگلستان شد؟

ادامه خواندن

«استقلال اسکاتلند نوعی قمار است»

George_Galloway

از یک سخنرانی اخیر نویسنده معروف اسکاتلندی جورج گلووی که قبل از همه پرسی استقلال در 18 سپتامبر، در پارلمان اسکاتلند ایراد کرد:

اگر اسکاتلند به همه پرسی استقلال جواب مثبت دهد «حزب ملی اسکاتلند» که 100 سال است دنبال این استقلال است جایزه خودش را خواهد گرفت. آنها با وجود هر چیز و همه چیز در راه این استقلال مبارزه کرده اند. وقتی لندن زیر حملات آلمان نازی بود، شاعر این حزب هیو مک دایرمید میگفت: «لندن در آتش میسوزد. این به من مربوط نیست.» آنها میگفتند که این، جنگ انگلستان است، نه اسکاتلند.

آنها میخواهند که شما جنگی 700 ساله را از سر بگیرید که بین دو پادشاه فرانسوی زبان رخ داد و اسکاتلندی ها در هر دو جبهه اش حضور داشتند.

من ترجیح میدهم یک جنگ معاصر تر، جنگ جهانی دوم را بخاطر بیاورم که ما بعنوان مردم انگلیسی زبان یک جزیره کوچک، برخلاف دیگران ایستادگی کردیم و اگر ایستادگی نمیکردیم امروز این جلسه را به زبان آلمانی برگزار میکردیم و احتمالا چنین جلسه ای را اصلا برگزار نمیکردیم…

چرا طبق بررسی های آراء عموم، زنان اسکاتلند بیشتر از مردان مخالف استقلال اسکاتلند هستند؟ علتش آن است که زنان از قمار خوششان نمی آید، در حالیکه در جنبش استقلال طلبی همه چیز بر سر قمار است – قمار بر سرآینده شما، بر سر بازنشستگی شما، بر سر فرزندان و فرزندانِ فرزندان شما. و شما هم بحق از قمار خوشتان نمیاید.

از اینکه مرتبا مرا خائن مینامند خسته شده ام. بمن میگویند حالا که مخالف استقلال اسکاتلند هستی، به انگلستان برو!  من در این مجمع الجزایر به هر جا که دلم خواست خواهم رفت و نظرم را آزادانه خواهم گفت و خواهم گفت که اینها میخواهند این مملکت را تکه پاره کنند.

من بیش از یک بار طلاق گرفته ام. هر چه هم که دیگران بگویند، باور کنید اين طلاق كه ميگويند چیز بدرد بخوری نیست! اما اگر بخواهید میتوانید قراری بگذارید: به همسرتان که از شما جدا میشود همه سی دی هایتان را، دی وی دی هایتان را، سگ و ماشین تان را میتوانید بدهید. میتوانید هر چیزی را که میخواهد بدهید. اما چیزی که هرگز و هرگز نخواهید خواست به او بدهید این است که همسرتان بعد از طلاق به استفاده از کردیت کارت مشترکتان همچنان ادامه دهد.

همین هم «نقشه الف» استقلال طلبان است – و آنها «نقشه ب» و غیره  ای ندارند.

متن کامل (انگلیسی) و اصل سخنرانی همراه با فایل صوتی:

http://www.independent.co.uk/news/uk/politics/scottish-independence-george-galloways-stirring-speech-in-defence-of-the-union-9566418.html

 

ادامه خواندن

هویت، قومیت و ملیت

دراین مقاله کوشش خواهم کرد با استفاده از منابع مختلف دانشگاهی و مرجع، تعاریف و توضیحات پایه ای در مورد سه واژه: هویت، ملیت، قومیت و همچنین یکی دو تعبیر مرتبط بدهم.

در ادوار مختلف تاریخ و آثار سه زبان مهم شرق مسلمان یعنی عربی، فارسی و ترکی این تعابیر با معانی مختلفی بکار برده شده اند. مثلا کم نیستند مواردی که در هر سه زبان کلمه «ملت» به معنای «گروه دینی» به کار برده شده است، مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود»… اما آنچه که ما در اين مقاله در نظر داریم، کاربرد معاصر و کنونی این تعابیر است که اگر چه نه کاملا، اما تا حد زیادی در اکثر کشور ها از قرن بیستم به اینسو کم و بیش به یک معنای معین و یا مشابهی بکار برده می شوند.

اولا تعبیر «هویت» identity یعنی هویت یک گروه اجتماعی را بگیریم. توافق عمومی بر آنست که هویت یک گروه اجتماعی مثلا یک قوم فقط در تمایز و فرق آن گروه با گروه و یا گروه های دیگر است که می تواند مطرح شود. مثلا برای یک گروه مردم روس که در یک گوشه شرق دور روسیه زندگی می کنند و با گروه های دیگر و غیر روس هم سر و کاری ندارند، موضوع «هویت» احتمالا اصلا مطرح نیست، یعنی آنها آگاه نیستند که چه عواملی آنها را بعنوان «روس» معین و تعریف می کنند. برای آنها زبانی که حرف می زنند، غذائی که می خورند، قصه هائی که برای کودکانشان تعریف می کنند و غیره چیزی بدیهی است. این در حالیست که زندگی آنها مثلا از نگاه مردم دری زبان شمال افغانستان که زبان و عادات و رسوم و فرهنگ دیگری دارند، عجیب و غریب است و برعکس. تنها در مقايسه گروهى و واقعى و يا حداقل از طريق رسانه ها و مسافرت و غيره است كه هر گروهى در باره مشخصات «هويت گروهى» خود و ديگران آگاهى معينى پيدا ميكند كه آن هم متاثر از ده ها عامل است كه ميتواند واقعى و يا ذهنى باشد. مجموعه اين مشخصات هويتى هستند كه يك گروه اجتماعى را بعنوان يك «قوم» و يا «گروه قومى» ethnicity, ethnic group تعريف ميكنند.

اين مشخصات قومى عبارتند از زبان، دين و عوامل ديگر مانند بیولوژی («نژاد») تاريخ ، فرهنگ و جغرافياى مشترك. در مورد هر قوم يك ويا چند تا از اين مشخصات مي تواند نقش مهم و اساسى بازى كنند، در حاليكه بعضى از اين عوامل ممكن است اساسا اهميتى نداشته باشند.

مثلا زبان احتمالا یکی ازمشخصات اصلی و تعیین کننده «آلمانی بودن» است اما برای آلمانی بودن فرق نمی کند که شما کاتولیک و یا پروتستان هستید. احتمالا تاریخ و خاطره مشترک تاریخی، ادبیات، و یا عادات و رسوم و حتی خوراک های آلمانی هم جزو این مشخصات است. از سوی دیگر فقط زبان هم برای تعیین هویت یک قوم کافی نیست، همانطور که اتریشی ها و یا آلمانی زبان های سوئیس هم آلمانی زبان هستند اما خود را آلمانی نمی دانند، بلکه اتریشی و یا سوئیسی می دانند، یعنی اتریشی و سوئیسی آلمانی زبان. هیتلر و فاشیست ها زیاد کوشش کردند همه آلمانی ها، اتریشی ها و آلمانی زبان های سوئیس را به بهانه اشتراک زبان به زور «آلمانی» بنامد، اما این تلاش ها به جنگی فاجعه بار منتهی شد ولی باز نتیجه نداد.

از نظر اصل و نسب، ظاهر بیولوژیک و به اصطلاح نژاد هم نقش بازی می کند. مثلا اگر چه آلمانی ها مخصوصا با اقوام همسایه بسیار آمیخته اند، اما وقتی ازیک فرد «آلمانی» صحبت می شود، معمولا انسانی «آسیائی» مانند چینی ها در نظر گرفته نمی شود. اما این مشخصات ظاهری آلمانی بودن مخصوصا در این صد سال اخیر بیشتر از پیش عوض شده و مثلا بخش معینی از آلمانی ها در اثر مهاجرت های بعد از جنگ جهانی دوم، ظاهر و ریخت آسیائی و یا حتی آفریقائی دارند.

در مورد یهودیان بنظر میرسد مشخصه اصلی قومیت یهود نه زبان، بلکه دین و حافظه تاریخی و دینی آنهاست.

غالبا ویژگی و مشخصات بیولوژیک و نژادی (ساخت بدن و سر، رنگ مو، چشم و غیره) مشخصه اصلی و یا تعیین کننده هیچ قومی نیست، اما این ویژگی همراه با مشخصات دیگر در تعریف هویت اقوام نقش بازی می کند. امروزه جامعه شناسان اصولا خود مسئله نژاد را زیر علامت سوال قرار می دهند. آیا اصولا چیزی بنام «نژاد» وجود دارد؟ طبیعتا میان یک سوئدی مو طلائی و چشم آبی با یک آفریقائی سیاه پوست فرق هست. اما بین خود مردم اسکاندیناوی و یا آفریقا نیز آن قدر فرق هست که به سختی میتوان انسان ها را به گروه های نژادی مجزا تقسیم کرد.

عوامل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی نیز در تعیین «هویت» قومی و ملی هر فرد و گروه اجتماعی اهمیت بزرگی دارند.

خاطره و ذهن تاریخی و گذشته مشترک هم می تواند در تعریف قومیت نقش اساسی بازی کند. آلمانی ها، اتریشی ها و سوئیسی های آلمانی زبان مشترکات بسیاری از نظر زبان و دین دارند اما بخاطر فرهنگ و تاریخی متفاوت، هرکدام خود را قوم  دیگری می شمارند.

بنا بر این تعریف، هویت هر قوم بر پایه ترکیب بخصوص آن قوم از مشخصات قومی است و نمی توان برای تمام اقوام دنیا یک نسخه واحد با لیست واحد ویژگی ها و مشخصات داد.

لغات مرتبط: درک امروزه از تعبير «قومیت» ethnicity به معنای اسم صفت قوم است، یعنی آنچه که مربوط به آن قوم است. تعبیر «قومیت» از اسم «قوم» است. اگر گروهی را «قوم» بنامیم، به مجموعه مشخصات قومی آن گروه «قومیت» می گوئیم، مثلا قومیت کُردی.

تعبیر«قوم گرا» ethnic nationalist, ethnicist به کسی اطلاق می شود که ادعای دفاع از منافع قوم بخصوصی را می کند (در ضمن: «قوم گرائی» و یا »ناسیونالیسم قومی»).

«ملت» موضوع دیگری است. قبلا گفتیم که این تعبیر و همچنین تعابیر دیگر و مرتبط در تاریخ به معنا های مختلف و حتی متضاد بکار برده شده. اما آنچه که امروز و از قرن بیستم به این سو از تعبیر «ملت» در نظر گرفته می شود، بر عنصر «شهروندی» یک کشور مبتنی است. با این ترتیب «ملت» کلیت و تمامی اعضا و شهروندان یک کشور صرفنظر از مشخصات قومی (یعنی زبانی، نژادی، دینی و غیره) است. مثلا «ملت آمریکا» شامل همه شهروندان ایات متحده آمریکا از جمله سفید پوستان آنگلو ساکسون، بومیان آمریکائی، آمریکائیان سیاه پوست، هیسپانیک ها، شهروندان در اصل مهاجر از آسیای شرقی و جنوب شرقی و غیره و در ضمن مسیحی، بودائی، مسلمان، بیدین و غیره می شود.

مجموعه مشخصات و ویژگیهائی را که یک ملت را تشکیل میدهد و همه آن شهروندان در آن شریک هستند «ملیت» و در انگلیسی و زبانهای نزدیک به آن nationality می نامیم که معنایش به فارسی «شهروندی» میشود (نه قومیت و تبار)، مانند «ملیت آمریکائی».

لغات مرتبط: امروزه «ملت گرائی» nationalism که در فارسی هم گاهی «ناسیونالیسم» گفته می شود به معنای طرفداری از کلیت یک ملت و کشور (صرفنظر از مشخصات قومی عناصرتشکیل دهنده آن ملت) است.

در ضمن: «ملت گرا» و یا «ناسیونالیست» به کسی گفته می شود که ادعای دفاع از منافع کل مردم و شهروندان یک کشور را می کند.

در کاربرد زبان فارسی تعبیر «مردم» به  یک گروه (بزرگ و یا کوچک)  صرفنظر از هویت، قومیت، ملیت، دین و زبان اطلاق می شود. ولی تعبیر «خلق» در قرن بیستم از طرف کمونیست ها رایج شد و معنای «بخش زحمتکش یک ملت منهای ستمگران آن ملت» را گرفت که تا آن وقت اصلا به این صورت رایج نبود (مثلا «خلق ترکمن ایران» و یا «خلق های ایران»). امروزه این تعبیر با این کاربرد دیگر از رواج افتاده است.

——————————————–

بعضی منابع:

Joshua FISHMAN et al: Handbook of Language and Ethnic Identity, Oxford 1999.

درس های سازمان ملل متحد در باره اقوام و تبعیض قومی

قومیت و نژاد

ادامه خواندن

-ستان ها

Stans
اخیرا یکی از سیاستمداران قرقیزستان (قیرغیزستان) بنام «فلیکس کولوف» که عضو پارلمان این کشور و رئیس یک حزب نسبتا کوچک مخالف حکومت است به مجلس پبشنهاد کرد قانونی در مورد تغییر نام کشور از قرقیزستان به «قرقیز ائلی» (کشور و یا ملت قرقیز) قبول کند. دغدغه این سیاستمدار، طوریکه روایت میکنند، «خلاص شدن از پسوند -ستان در آخر نام کشورش است» و تا حدی هم شاید یک قدم فراتر در این راه که مفهوم شود که این کشور مخصوص و یا در درجه اول متعلق به یک قوم است: قرقیزها! و نه قومی دیگر!

البته بنظر نمیرسد این «ابتکار» سیاسی- پارلمانی در مجلس قرقیزستان شانسی داشته باشد اما سالهاست که نسبت به این پسوند – ستان در نام کشور ها حساسیتی بوجود آمده که بیشتر از محافل و رسانه های غربی نشات میگیرد. چرا که در نظر افکار عمومی آنها اکثر این کشور ها (افغانستان، پاکستان، تاجیکستان، اوزبکستان، قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان و غیره) یا گهواره تروریسم بودند و هستند و یا عقب مانده و صاحب دولت های خود کامه و  قرون وسطائی.

من هر بار با دوستان غیر شرقی اعم از مسلمان و غیر مسلمان حرف میزنم احساس مشکل میکنم که توضیحاتی در این مورد بدهم و اشتباه هائی را که حد اقل دوستان من میکنند تا حدی تصحیح کنم. صرفنظر از اینکه این تصور ناقص و یکطرفه است، تاثیری در اصل تحقیر آمیز همراه با یک تبسم حاکی از تمسخر هم دارد.

و اما این دوستان نمیدانند که ریشه این پسوند فارسی و اگر کمی عقب تر برویم هندی – فارسی و حتی هند و اروپائی است و معنای «جا، مکان، سرزمین» دارد (سانسکریت و پروتو هند و اروپائی: ستهانا) و حتی در زبان هائی مانند روسی، آلمانی و یا یونانی هم نوع در اصل همریشه آن را میشود یافت. البته این دوستان از این هم بی اطلاع هستند که ما امروزه در فارسی و هندی ها  در زبان معاصر هندی به بسیاری کشور ها از جمله کشور های غربی نامهائی با همین پسوند داده ایم مانند لهستان، انگلستان، مجارستان، ارمنستان، گرجستان، هندوستان و بالاخره اینکه این پسوند فقط بمعنی کشور نیست بلکه در مثال هائی مانند اسامی مرکب گلستان و کوهستان هم معنى جا را دارد.

———————————–

از فیس بوک:

AA
آقای دکتر، علت این که “قیرغیز” می نویسید چیست؟ در متون تاریخی این طور نوشته می شده؟

MB
دکتر لطفاً اگر زحمتی نبست از ترکی حرف زدن با قیرقزها هم بنویسید. چقدر مفاهمه صورت می گرفت؟ و اینکه آیا عدم مفاهمه به علت پدیده های جدیدی است که ترکی ایران تحت تاثیر فارسی و ترکی آنها تحت تاثیر روسی است؟
با سپاس

Abbas Djavadi
با عرض سلام واحترام، فكر كنم هر دو نوع املاى قيرقيز و قيرغيز در فارسى هست (نيست؟) اما بنظرم “قيرغيز” املاى از همه نزديكتر به تلفظ اين كلمه در ميان خود قيرغيز ها و قزاقها (كه زبانشان مثل تركى تبريز و باكو بسيار بهمديگر نزديك است) و يا اوزبكها و اويغورها و تاتارها همان املاى “قيرغيز” است (قاف نخست مثل كاف پسين حلقومى و هر دو ياء مثل قير ماق خودمان بمعنى كندن و غ با همان تلفظ غ خود ما). و اما تفاهم براى ما آذريها و يا تركهاى تركيه با قيرغيز وقزاق فوق العاده مشكل است و تنها راه اين است كه هر دو طرف مكالمه از هر نوع زبان و گويش تركى كه ميدانند و فارسى و روسى استفاده كنند تا بزحمت همديگر را بفهمند مگر اينكه زبان همديگر را كمى آموخته باشند (من شخصا از هر دو ویا سه راه استفاده ميكنم!! اگر تركى تركيه بلد بودند ميزنيم به آن زبان، نشد مخلوطى از هر كدام – بعلاوه اينكه من از هر كدام كمى ياد گرفته ام كه كار را سلده تر ميكند! البته خود اين دوستان بين همديگر اكثرا روسى صحبت ميكنند. فقط قزاقها و قيرغيز ها چون فرق بين اين دو بسيار كم است هر كدام به زبان خودشان حرف ميزنند و بين اين دو مشكلى در تفاهم ايجاد نميشود). تركمنى از نظر تاريخى و علمى البته به ما نزديكتر است اما در محاوره صدا هاى (س) و (ز) كه تركمن ها مثل انگليسى در
think, that
“زبان دندانی” تلفظ ميكنند و طبيعتا نا آشنائى بعضى واژگان مشكلاتى ايجاد ميكند كه البته بدرجه قزاقى و قيرغيزى نيست. فكر كنم اوزبكى نظر به كثرت لغات عربى و فارسى براى ما آسان ترين است.

AA
ممنون از توضیحتون. البته من در فارسی قرقیز و قیرغیز ندیده بودم. بیشتر همان قرقیز بوده.

MN
دیروز رفتم برای سرتراشی. قزاق های قزاقستان به جای سلمانی می گویند سرتراش خانا. سر تراش من بانوئی ترک زبان از ترکان یونانستان! خیلی شبیه ما صحبت می کرد. ائی نمی گفت یاخچی می گفت. عچیب بود برای من که اصلا شبیه ترکان ترکیه صحبت نمی کرد….

MP
با اینکه ستان فارسی است ولی ظاهرا ترک ها علاقه بیشتری به استفاده از آن دارند و مثلا به یونان هم یونانستان میگن و تعبیر فارسستان هم از ساخته های ترک هاست.

Abbas Djavadi
براستى هم تعبير فارسستان ساختگى و ناشى از يك پيش داورى دشمنانه نسبت به تعبير و مفهوم ايران است

CZ
استاد احتمالا تا کمتر از 100 سال پیش به تمامی این مناطق “ترکستان” می گفتند . درسته ؟ من نقشه ای در کتابخانه هلال احمر زنجان دیدم که نام ترکستان را داشت . اگر چنین است بسیار برای من جای تعجب و تاسف است که چرا حداقل 4 کشور مستقل و جدا شده از شوروی سابق قرقیزستان ، قزاقستان ، ازبکستان و ترکمنستان نام تاریخی “ترکستان ” را رها کرده اند؟
همچنین می خواستم نظر و دیدگاه مسئولین ، روشنفکران و مردم این کشورها را نسبت به نام “ترکستان” بدانم.
همچنین در جزوه ای که 2 سال پیش در نمایشگاه کتاب از غرفه قزاقستان گرفتم در چشم اندازی که رئیس جمهور آنجا آورده بود ، قرار شده بود رسم الخط قزاقی به لاتین تبدیل شود ، آیا در قرقیزستان هم چنین طرحی وجود دارد ؟
سپاسگزارم.

Abbas Djavadi
سلام موضوع الفباى لاتين براى قزاقى بعنوان بحث هست اما جدى نيست چونكه اكثريت كه خيلى “روسو فيل” است اين را نميخواهد. و اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه در تاریخ بعد ها ديگران بخصوص ایرانیان به به سرزمین هائی داده شده که موطن ترک زبانان است. در بحبوحه انقلاب كمونيستى روسیه هم مدتى به بخشى آسياى مركزى اين نام را دادند و بعد، از ان دست كشيدند چون گفتند اينجا كه همه ترك زبان نيستند. البته يك شهرى در قزاقستان هست بنام تركستان. و اما در تركيه فكر ميكنند همه اينها ترك هستند منتهى لهجه ديگرى دارند. من هرچه ميگويم والله مردم مثلا قزاق و قرقيز و اويغور زبانشان را از نظر تاريخى از خانواده زبانهاى تركى ميدانند اما خودشان را ترك و زبانشان را تركى نميدانند، كسى در تركيه نميفهمد چرا. نه، يك اوزبك زبان خودش را اوزبكى ميخواند و يك قزاق قزاقى – و نه تركى. مثل اينكه يك فارسى زبان اگر باسواد باشد زبانش را جزو زبانهاى هند و اروپائى ميخواند اما نميگويد زبان من هندى است!

CZ
پس با این حساب به نظر شما کسی الان نمی بایست وارث نام “ترکستان ” باشد. در آن صورت تکلیف این مصرع سعدی که ” این ره که تو می روی به ترکستان است ” چه می شود ؟

Abbas Djavadi
آن را بايد از سعدى بپرسيد! 🙂

Abbas Djavadi
نه، چرا، مردم آسياى ميانه. اقلا تركمن ها و اوزبك ها، قرقيز ها و قزاقها و اويغور ها ميتوانند خودشان را وارث تركستان تاريخى حساب كنند – اگر البته چيزى عملى و نقد از اين حق وراثت عائدشان بشود!

CZ
سپاسگزارم استاد عزیز. هر چند به شدت باور دارم که نام ترکستان بایستی به آن مناطق اعاده شود و اگر نمی شود از بی همتی ( نمی گویم بی غیرتی) ما ترکان هست. و از شنیدن این جمله شما که ” اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه بعد ها ديگران به آن دادند” تنم لرزید.
سلامت باشید.

Abbas Djavadi
زنده باشيد، ساغ اولون، سالم قالين

ادامه خواندن

طه آق یول: در زمینه علوم، ایران از ترکیه جلو زده

نویسنده، تاریخدان و روزنامه نگار معروف ترک طه آق یول (آکیول)
Taha Akyol
اخیرا در روزنامه پر تیراژ «حریت» چاپ استانبول مقاله ای با همین عنوان به چاپ داده نوشت:

بلی، از نظر فهرست انتشارات علمی، ایران در سال 2011 ترکیه را پشت سر گذاشت در حالیکه در نتیجه انقلاب اسلامی و آشوب، فشار و سیاسی شدن بیش از حد متعاقب آن، علوم در ایران از بین رفته بود. در سال 2001 ایرانیان خودشان را جمع و جور کردند. درمقاله علمی «سند درخور نقل قول» در سایت «رتبه بندی انتشارات علمی» (این لینک) گرافیکی بچاپ رسیده که نشان میدهد ایران چگونه در این زمینه رشد داشته است.  (طبق این گرافیک در سال 1966 ایران کمی بیش از هزار و ترکیه کمی بیش از 5000 یعنی پنج برابر ایران مقاله علمی منتشر کرده بود. این فرق در سال های 2010 و 2011 از بین میرود و از آن به بعد ایران در اين زمينه از ترکیه جلو میافتد – توضیح مترجم).

نقطه عطف سال 2011 بوده است. هنوز بخاطر پیش دستی سال های 1996-2012، از نظر مجموع کل آثار، ترکیه هنوز جلو تر از ایران است. ترک ها در مجموع 291814  و ایرانیان  197571 اثرعلمی درخور نقل قول نوشته اند. اما در سال 2011 در حالیکه آثار درخور نقل قول ایرانیان به 37310 رسید، ترک ها فقط 31681 اثر نوشتند و در سال 2012 این فرق بیشتر هم شد. در زمینه هائی مانند پزشکی، اقتصاد و مدیریت ترکیه بطور روشن در پیش است. اما دقت کنید: در سال 2012 در زمینه ریاضیات ایران 2356 و ترکیه تنها 1557  اثر منتشر کرده، در زمینه کامپیوتر هم ایران با 2354 اثر جلوتر از ترکیه با 1354 اثر است. زمینه هائی مانند علوم مربوط به نفت را که ایران در آنجا پیشرفت آشکارتری دارد به حساب نمیاورم.

فقط ایران بخاطر تندروی های سیاسی خود است که نمیتواند از این پیشرفت علمی استفاده کامل کند. مثلا ایران قادر نیست نفت خام خودش را خودش و بصورت کامل تصفیه کند.

در اینجا طه آق یول نقل قولی از پروفسور جلال شن گؤر
Celal Şengör
استاد معروف ترک در حوزه  زمین شناسی و تاریخ علوم میاورد که گفته است: «ایرانی ها هم در زمینه خدمات زمین شناسی و هم کار های زمین شناسی شرکت نفتشان، پیوسته از موسسه های زمین شناسی و نفت ترکیه جلوتر بوده اند و علت این هم در آن است که ایرانیان به این زمینه ها از زاویه  نیاز های خود نگاه میکنند و ما در ترکیه این موضوع را سیاسی کرده ایم.»

متن کامل مقاله آقای طه آق یول (بزبان ترکی ترکیه) در این لینک است:

Taha Akyol | Bilimde İran Türkiye’yi geçti.

——————————————————-
از فیس بوک:

AM
آغا قبول،تورکیه هرنمه‌نه‌ده ایران‌دان گئری قالمیش‌دی! تورکیه ،تاریخی نی ایران‌دان آلیب، ایران اولماسایدی تورکیه اولمازدی! دوکتور بی، یامان “پان”سیزهااا

AA
گؤزونوز آیدین عاباس بی…

Abbas Djavadi
خواهش ميكنم مقاله را دقيقتر بخوانيد. مطلقا اينطور نيست كه طرفدار يا بر ضد ايرانيان و يا ترك هاى تركيه است. من آقاى آق يول را ميشناسم. اهل شعار بازى نيست و ميهن پرستى واقع بين است. در اينجا هم مقايسه ميكند. كدام كشور و كدام دوره ها جلو افتاده است – اين را ميخواهد با ارقام يك شاخص (انتشارات علمى) نشان دهد و تا حد امكان دلايلش را توضيح دهد.

ادامه خواندن

کردستان اسکاتلند نیست

 

 

SCO_KUR

چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه.

چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در باره استقلال این اقلیم و اعلان کردستان مستقل انجام گیرد.

کردستان عراق و اسکاتلند بریتانیا. آن طرف استقلال برای اسکاتلند از بریتانیا و اینطرف استقلال برای کردستان از عراق. شباهت و قرابتی بین این دو هست؟

تاریخ  رفراندوم اسکاتلند  با توافق حکومت محلی اسکاتلند و حکومت مركزى بریتانیا در لندن قبول شده است. یک چند قانون هم برای اجرای این همه پرسی در شرایط عادى صلح و همکاری قبول شده. حکومت بریتانیا گفته در صورت رای اکثریت اسکاتلندی ها به استقلال به این تصمیم احترام خواهد گذاشت و هر آنچه را كه براى ادامه روابط بسيار خوب فعلى بين اسكاتلند و بقيه بريتانيا لازم باشد انجام خواهد داد.

در این میان هر دو جبهه «بلی» و «نه» (به استقلال) با تمام جدیت اما با کمال خوشروئی و ادب و در عین حال شیرین تر کردن راه حل خود به مردم اسکاتلند، به مسابقه انتخاباتی خود ادامه میدهند.

از پرسش های افکار عمومی که سالها پیش شروع شده و هنوز هم ادامه دارد معلوم میشود كه  دو جبهه موافق و مخالف استقلال از نظر تعداد بهمدیگر بسیار نزدیک هستند و ظاهرا تا آخرین لحظه معلوم نیست کدام طرف برنده خواهد شد چونکه تعداد افراد متردد هم کم نیست. اسکاتلند رسما از سال 1707 عضو کشور پادشاهی بریتانیاست و در همه سطوح اداری و اقتصادی کشور، همچنین در دولت و دربار سهم مهم و فعال دارد. تا آن سال اسکاتلند مانند دیگر بخش های جزایر بریتانیا بصورت «فئودالی – منطقه ای» اداره میشد. جالب است که در سال 1707 هم انگیزه اصلی وحدت انگلستان و اسکاتلند در پادشاهی بریتانیا اساسا دست یابی به بازار های وسیعتر بوده و شور و شوق ناسیونالیستی نقش بمراتب کمتری بازی کرده است.

اکثر استدلالات به نفع و یا علیه استقلال اسکاتلند بر سر درجه رفاه و درآمد این منطقه در شرایط ادامه اتحاد با بریتانیا و یا جدا شدن از آن است. در اینجا خبری از جیغ و داد، دشنام، توهین و «مرگ بر…» و «زنده باد…» نیست. طرفداران جدائی از بریتانیا این را بیشتر با انتظار «افزايش رفاه شخصی و ملی» میخواهند اما بعضی ها هم باور دارند که اکثر کار های مهم اسکانلند در لندن حل میشود و بریتانیا «نقش ارباب اسکاتلند» را بازی میکند که باید به آن خاتمه داد. برخلاف نزاع خونین ایرلند شمالی که ده سال پیش بالاخره راه حل مسالمت آمیز خود را با حفظ این قسمت از ایرلند در چارچوب بریتانیا و تامین حقوق مساوی به ایرلندی های کاتولیک و پروتستان تامین کرد، «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است، درسال 2007 اکثریت نسبی پارلمان استانی اسکاتلند را از آن خود کرد و از سال های 1930 بطور فعال در حکومت بریتانیا شرکت میکند.

از سوی دیگر آقای بارزانی رئیس دولت کردستان عراق گفته است با این هرج و مرج و قتل و خونریزی مذهبی و فرقه ای و جنائی که دامنگیر «عراق عرب» شده وقت سوال در باره استقلال کردستان سر رسیده و او میخواهد در یکی دو ماه آینده در کردستان یک همه پرسی بگذارند: «آیا میخواهید کردستان یک کشور مستقل شود؟»

منطق آقای بارزانی و بسیاری از شخصیت های کُردی روشن است: چه کسی میخواهد وقتی خانه یکی فرو میریزد همراه با آن آدم در خانه او باشد؟ مخصوصا که دل کُرد ها سال ها در طلب «جام جم» بود ولی آنها نمیتوانستند به این مراد خود برسند. حالا بهترین فرصت بدست آمده است.

البته این ظاهر کار است. کردستان عراق از همان دوره پس از سقوط صدام همیشه عملا مستقل بود. در کردستان عراق نه ارتش عراق میتواند کاری کند، نه وزیران و حکومت بغداد، نه ادارات حکومت مرکزی و نه کس دیگری از خارج کردستان. هیچ جا پرچم عراق را نمیديديد و نمى بينيد. حتی در مدارس هم زبان عربی را تدریس نمیکردند و نميكنند – فقط کردی و زبان های خارجی مثل انگلیسی.

ولی حالا که مسئله در سطح عراق غامض و فوق العاده خونبار شده، موضوع استقلال کردستان هم حاد تر شده و دليل و يا بقول بعضى ها بهانه رسمى براى «طلاق ملى» ايجاد شده است.

توافق عمومی تحلیل گران و رسانه های غربی بر آنست که حکومت کردستان و اکثر گروه هاى كُرد آنجا از همان آغاز جنگ بر ضد صدام سیاست واقع بینانه و هدفمند برای منطقه خود و اکثریت کرد های این منطقه در پیش گرفته اند. آقای مسعود بارزانی رئيس حكومت كردستان عراق با وجود داشتن بعضی مخالفین بین کُرد ها رهبر بلا منازع آنهاست و از احترام رهبران اکثر کشور های دیگر هم برخوردار است.

از وقتی آقای بارزانی با مصاحبه های اخیر خود به نقشه همه پرسی صورت رسمی و جدی داد، اکثر شخصیت ها و محافل کُرد عراق و حتی ایران و ترکیه به این احتمال با شور و شوق نگاه میکنند، آن را «فالی نیک» و در امتداد روند عمومی دهه های اخیر در راه تاسیس کشور های مستقل جدید میشمارند و در این رهگذربه نمونه اسکاتلند و یا تجزیه جمهوری چک و اسلواکی بعد از فروپاشی شوروی اشاره ميكنند.

میان ماه من تا ماه گردون — تفاوت از زمین تا آسمان است

دقیقا علتش چیست نمیدانم، فقط میتوانم حدس بزنم. اما بهر حال، حد اقل در این منطقه خاور میانه ما و حتی ورای آن، 20-30 سال است که مُد شده اقلیت ها از اکثریت ها جدا بشوند، اقلیت ها اصولا تا هر جا و هر چیز که طلب کنند برحق باشند اما اکثریت ها نتوانند اعتراض کنند و اگر اعتراض کردند متهم به این و آن شوند.

کشور ها هم همینطور – چه بزرگ و چه کوچک. مُد شده اینها را ابتدا در ذهن خود و آنگاه در زندگی واقعی و در عمل  به گروه های قومی، مذهبی زبانی تقسیم بکنیم، مهم  نیست با کدام معیار، اما تقسیم بکنیم.  همه اش هم مبتنی بر این اصل که ملت های از نظر قومی، مذهبی و یا زبانی مخلوط و رنگارنگ، علی الاصول نمیتوانند و نباید در یک کشور، یک ولایت و یک استان و یا یک شهر زندگی کنند و همسایه باشند. اصولا نمیتوانند با همدیگر در صلح و صفا باشند و باید در آن صورت حتما بین آنها جنگ و جدل شود. بنا بر این بهتر است تُرک ها جدا، کُرد ها جدا، سنی ها جدا، شیعه ها جدا باشند، کشور هایشان و حتی شهر ها و محله هایشان جدا باشد.  یهودی ها برگردند بروند به اسرائیل، مسیحی ها را هم که کشور های اروپائی میگیرند. بعد از ده بیست سال هم آنچه که از این منطقه و جغرافیا باقی خواهد ماند 41 کشور کوچک بجای 14 کشور بزرگ و کوچک است با مناسباتی فوق العاده خصمانه با همدیگر – کشور هائی کوچک، ضعیف، از نظر قومی و مذهبی یکرنگ و یکنواخت که نه کسی در دنیا  آنها را جدی میگیرد و نه آنها کار چندانی از دستشان بر میاید.

یک راه توجیه این روند تفرقه و انشقاق، متهم کردن دیگران و بخصوص همسایه دیوار به دیوار به انواع و اقسام اجحافات و جنایات واقعی و خیالی است. یک راه دیگرش هم نشان دادن چند نمونه غربی و بخصوص کانادا، اسپانیا و یا بریتانیاست که بعضا اقوام گوناگونشان یک همه پرسی میگذرانند و از این اقوام جداگانه میپرسند که آیا هنوز میخواهند در ترکیب کشور خود بمانند یا نه.

قوم گرایان ترک زبان و آذری ایران یک مدت از شعار بخشی از مردم استان کاتالونیای اسپانیا مبنی بر «کاتا لونیا، اسپانیا نیست» خوششان آمده شعار مشابه «آذربایجان، ایران نیست» میدادند که این شعار نگرفت و فراموش شد. جدی هم نبود.

حالا موج جدید اما جدی «همه پرسی خواهی» از اقلیم کردستان عراق میاید که از سقوط رژیم صدام به این سو اگر چه هنوز روی کاغذ در چهارچوب عراق است و رئیس جمهور عراق هم اهل کردستان است و سهمی از درآمد ملی عراق را هم میگیرد، اما نفتش را بدون دخالت دادن بغداد از طریق ترکیه به خارج میفروشد، رئیس حکومت خودش و دولت خودش و ارتش خودش و پرچم خودش را دارد و در مدارس اش عربی تدریس هم نمیشود و هیچ جا اثر و علامتی از پرچم مشترک و ملی عراق هم نیست و هیچ وزیر و وکیل عراق که در بغداد نشسته نمیتواند چیزی از حکومت این منطقه عملا مستقل بخواهد. حالا به این استقلال عملی جنبه حقوقی هم میخواهند بدهند. تنها چیزی که هنوز میتوان کرد رسمی کردن یک وزارت خارجه است و یک واحد مستقل پول.

دلیلی که برای استقلال خواهی نشان داده میشود بخصوص با سرایت خشونت گروه های تروریست از سوریه به عراق و پیدایش پدیده ای بنام «داعش» ظاهرا قابل فهم است – ولی به سختی قابل توجیه است. اگر این احتیاج برای استقلال امروزه بخاطر داعش پیش آمده چرا از صدام به بعد اقلیم کردستان در عمل مستقل و بی اعتنا به تمامیت ارضی و سیاسی عراق عمل کرده؟ خانم یک دوست کُرد عراقی که دو پسر جوان و در سن سربازی دارد میگفت نمیخواهد پسرانش خودشان را بخاطر «جنگ بین اعراب» به خطر بیاندازند «اما اگر به کردستان حمله کردند البته همه به جنگ میرویم.»

روشن است که این، احساس یک ملت بعنوان یک خانواده بزرگ نیست و ابتدا به ساکن احساسی قومی، قوم گرایانه و تجزیه طلبانه است. وقتی در زمان صدام آبادان مورد حمله قرار گرفت، اردبیلی و اصفهانی و کرمانی نگفت که آبادان به ما مربوط نیست.

که البته حق هر کسی هست که اینطور بیاندیشد. و این هم برای کشوری مانند عراق و سوریه که تاریخ، سنت و خاطره یک کشور و یک ملت بودنش بسیار کوتاه است احتمالا چیز عجیبی نیست. در ایران و ترکیه با تاریخ طولانی دو امپراتوری و خاطره تاریخی و تعلق ملی متناسب با آن بین اکثریت مردم، حتی صحبت از تجزیه کشور هم به سختی قابل تصور و سخت تر از آن قابل دفاع است. در مقابل، احتمالا برای یک کُرد و یا حتی عرب عراق و سوریه، صحبت از احتمال تجزیه کشور های تقریبا صد ساله آنان که بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم تاسیس یافتند، چیزی غیرقابل تصور و دور از احتمالات مورد قبول نیست.  شاید هم این، چیزی طبیعی است. اما در آن صورت دیگر به تعارفاتی مانند صحبت فدرالیسم و همه پرسی هم واقعا نیازی نیست مگر اینکه بخواهید اقلا ظاهر كمى تمیزی برای برنامه هایتان داشته باشید.

همه پرسی های اروپا و کانادا اولا در شرایط صلح انجام میگیرند و نه زمان جنگ و آشوب و نزاع های داخلی، ترور، دهشت افکنی و یا اشغال. ثانیا رسانه ها آزادند و بحث در باره استقلال و یا ادامه اتحاد میهنی نه بر پایه شعار و آمیخته با اعتماد به نفس مبالغه آمیز و اتهامات بیجا به طرف مقابل، خصومت ملی و قومی و مذهبی نسبت به دیگران، بلکه کاملا در شرایط احترام به همديگر، صلح و حتی همکاری انجام میگیرد – آن هم با دادن وقت و فرصت برای فکر و در نظر گرفتن نه فقط شعار ها، بلکه نتایج محتمل عملی هر دو راه. حزب ملی اسکاتلند که بخش مهمی از اعضایش طرفدار استقلال است در سال 2007 بر سر کار آمد اما تصمیم گرفت با وجود مخالفت محافظه کاران و سوسیال دمکرات های اسکاتلندی هفت سال بعد از انتخابات یعنی همین سپتامبر آینده در باره استقلال و یا باقی ماندن اسکاتلند در بریتانیای کبیر همه پرسی بگذراند. و بالاخره انگیزه اصلی طرفداران استقلال اسکاتلند پیشگیری از سرایت جنگ داخلی و مذهبی و ممانعت از پیشرفت «داعش» نیست، شعار های مبتنی بر نفرت بر ضد انگلیسی ها هم نیست، بلکه این انتظار و تصور است که در حالیکه بهترین روابط با مابقی بریتانیا ادامه می یابد، استقلال برای اسکاتلند و شهروندان آن رفاه بیشتر مادی و تجاری میاورد.

در یک کفه گذاشتن یک همه پرسی در عراق و یا سوریه یعنی در خاورمیانهِ غرق ترور و وحشت و اسکاتلند بریتانیا در غربی ترین بخش اروپا با طولانی ترین تاریخ دمکراسی و لیبرالیسم و یا کانادا و اسپانیا کارآسانی نیست. در خود اروپا اگرچه نمونه چک و اسلواکی هم صلح آمیز و هم مجموعا موفق بوده است، اما نمونه های یوگسلاوی به نسل کشی، ترور و خرابی منتج شده و در نهایت با دشمنی و یا حد اقل مناسبات سرد شش کشور جدید الاستقلال کنونی به مرحله ای رسیده که بیشک نیت بانیان استقلال مثلا بوسنى و يا كاسوو نبوده است. اين تجارب متضاد اروپائى از جدائى و تجزيه، ريشه در گذشته هاى گوناگون تاريخى، وضع اقتصادى و سطح پيشرفت اقتصادى و فرهنگىى و طبيعتا نقش اتحاديه اروپا دارد.

و اين تازه اروپاى پيشرفته و صنعتى متكى بر حقوق و مسئوليت هاى فردی و گروهى مبتنی بر قانون است.

در باصطلاح جهان سوم، از جمله آسیا و آفریقا، کشور های مشابه تری  وجود دارند که استقلال آنها در چند دهه اخیر، برای کردستان عراق (و در ضمن همسایگانش) كه روابط اجتماعيش هنوز بیشتر مبتنى بر عشاير و طوايف است و جز چند سال اخير تجربه دولتدارى هم نداشته، آموزنده تر از اسكاتلند است.

در اينجا، از بنگلادش (سابقا پاکستان) تا تیمور شرقی (سابقا اندونزی) وجمهوری سودان جنوبی (سابقا سودان) یک نمونه هم نیست که تجزیه کشور و استقلال یافتن یک گروه کوچکتر قومی و یا مذهبی نتیجه مثبتی  داده باشد.

علاوه بر این، ویژگی منقسم بودن کُرد ها بین چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه و روحیه ای که بر بسیاری از فعالین و احزاب و گروه های سیاسی کُرد هر چهار کشور منطقه مبنی بر آرزوی یک «کردستان متحد و بزرگ» حاکم است، به همه و حتی به خود کُرد های تمام منطقه هشدار میدهد که استقلال کُرد های عراق آنها را از آشوب عراق و سوریه مصون و رها نخواهد کرد مگر اینکه راه حلی منطقی برای مجموع هر کدام از این دو کشور پیدا شود و ثانیا اگر این آتش استقلال خواهی کُردی، طوری که نگرانی اکثریت است، به ترکیه و ایران هم سرایت کند،  در آن صورت نه تنها ایران و ترکیه هم به جرگه سوریه و عراقِ تکه پاره و منقسم خواهند پیوست، بلکه کردستان «مستقل و بزرگ» هم در آتش بسیار گسترده تر و فراگیر تر خاورمیانه خواهد سوخت – همانی که به اصطلاح «مُد» 20-30 سال اخیر شده است: کشور های از نظر مذهب و قومیت یکرنگ و «صاف» اما ریزه پیزه، ناتوان و دشمن به همدیگر.

ادامه خواندن

شیخ حسن تبریزی مشهور به کیمبریجی

توضیح «چشم انداز»: این مطلب از «پیوست» کتابی با تیتر «ادوارد براون و ایران» گرفته شده و در اینجا چاپ میشود. نویسنده این کتاب دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی (کالیفرنیا) و جورج واشنگتن (واشنگتن) هستند. این کتاب که هنوز در زیر چاپ در تهران است هنوز نه به بازار آمده و نه نسخه ای از آن در اینترنت قابل دسترسی است. دکتر حسن جوادی در این اثر به زندگی و فعالیت های ادوارد گرانویل براون  (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) شرقشناس معروف انگلیسی در بریتانیا، آثار تاریخی و ادبی او در باره تاریخ و ادبیات ایران، روابط و مناسبات او با ایرانیان، نامه ها و اندیشه هایش میپردازد و در پایان شرح حال چند تن از شاگردان براون را میاورد که آن هم بسیار جالب است. بخشی که در این نوشته میاید مربوط به شیخ حسن تبریزی است.

حسن جوادی – شیخ حسن تبریزی اولین دستیارایرانی براون برخلاف دیگر دستیاران ایرانی براون از او در حدود بیست سالی مسن تر از او بود و در خانواده ای تجارت پیشه و اهل فضل در تبریز در اواخر ربع اول قرن سیزدهم هجری شمسی متولد شد.تحصیلات را در نزد پدر و سپس محضر سایر بزرگان روحانیت شیعه چون شیخ مرتضی انصاری به‏ پایان برد. بعداً به استانبول رفت و تجارتخانه در آن شهر باز کرد، پسرش حسین یگانه که بعد ها نامش حسین یگانه گشت، به مکتب حربیه عثمانی رفت ولی مدتی بعد با اتهامات سیاسی به زندان افتاد. شیخ حسن به ناچار تابعیت روسیه تزاری را قبول کرد تا فرزند خود را از زندان رهایی بخشد و او را با خود به اروپا برد. و خود پس از مدتی در لندن و سپس کمبریج اقامت گزید. به گفته خودش یازده سال در کمبریج اقامت داشت و قسمت اعظم این مدت را به تدریس‏ زبان و ادبیات فارسی و عرب در دانشگاه کمبریج اشتغال و طبعا با براون همکاری و دوستی داشت . شیخ حسن هنگامی که در استانبول اقامت داشت با مستشرق مشهور فرانسوی شارل شفر مربوط بود و نسخه ای از کتاب خطای نامه، تالیف علی اکبر خطایی ، که سفرنامه ایست به چین برای او استنساخ کرد.

آمدن شیخ حسن به لندن باید در حدود 1905 باشد زیرا که او با همکاری نجیب هندیه، یکی از آزادیخواهان فراری مصری، نشریه ای دوهفتگی بنام “خلافت” در این شهرشروع کرد که بعربی، ترکی و فارسی چاپ می شد. اولین شمارۀ عربی آن در 1906 بود. براون می گوید:” من تعداد زیادی ازشماره های ترکی، عربی و فارسی این نشریه را دارم، زیرا که من با هر دو مدیر این نشریه آشنا بودم، و شیخ حسن مدتی (حدود 1907-1909) معلم فارسی در کیمبریج بود. قدیم ترین نسخۀ ترکی که من دارم شماره 43 سال دوم (5 آوریل 1901) و قدیم ترین شمارۀ عربی 163 از سال هفتم، بتاریخ اول نوامبر 1906 است. بدین ترتیب نشریه باید در اوایل سال 1900 شروع شده باشد.از نسخۀ فارسی من از یک تا سیزده را دارم، که اولی 1 جولای 106 و آخری 15 فوریه 1907 می باشد.” براون اضافه می کند که در بیشتر شماره های فارسی شیخ حسن به پرنس ارفع الدوله، سفیر ایران دراستانبول، حمله میکرده است. در نشریۀ “خلافت” قصیده ای هم خطاب به مظفرالدین شاه سروده بود که در واقع نصیحت نامه ایست .

در استبداد صغیر که تقی زاده و دیگر آزادیخواهان به انگلستان می آیند ، شیخ حسن پا بپای براون با آنها همگامی می کرد، و هنگامی که تقی زاده برای بار اول در اگوست 1908 به لندن می آید براون چون به کنگرۀ مستشرقین به دانمارک میرود شیخ حسن را به استقبال او می فرستد، و او را بعنوان معلّم فارسی کیمبریج و آدمی “خیلی صادق مجرّب وطن پرست” معرفی می کند. شیخ حسن مقالات چندی در روزنامه های عثمانی (مثل سروش) و هندوستان (مثل حبل المتین) در دفاع از مشروطه می نویسد، و براون در مقدمۀ کتاب انقلاب ایران از همکاری او و قزوینی تشکر می کند. از جملۀ مقالات او در حبل المتین “مکتوب از کمبریج ” خطاب به محمد علی شاه (سال 16، ش 3، ص 8-9، 5 رجب 1326) “ترجمۀ از روزنامۀ شورای امت منطبعۀ مصر” دربارۀ بمباردمان مجلس و اوضاع سیاسی ایران (سال 16، ش 7، ص 13-16، جمادی الاولی 1327)، و “وکیل و موکل” (سال 16، ش 46، صص 9-11، 25 جمادی الاولی 1327)، و در روزنامۀ سروش (شماره 7، 1327) تحت عنوان “مکتوب شیخ حسن تبریزی از کیمبریج” را می توان ذکر کرد.

از کارهای دیگر شیخ حسن در رابطه با همکاری با براون و مشروطه خواهان ترجمۀ چهار گزارش و نامۀ محرمانه لیاخف به ارکان حزب قفقاز بود که روزنامه دیلی تلگراف توسط پانف روس بدست آورده بود و در اختیار براون قرار گرفته بود، و او آنها را در انقلاب ایران همراه با متن روسی آورده است. شیخ حسن این اسناد را بفارسی ترجمه وبه همان صورت دستنویس خود تکثیر و توزیع کرده است.

سعید یگانه که گویا از احفاد شیخ حسن می باشد در مقاله ای در حق او (آینده ، سال سیزدهم، آبان تا اسفند 1366 – شماره 8-12، صص706 -705) می نویسد:

“در کتاب تاریخ مشروطه براون اشارات متعددی به آن مرحوم هست.حین تدریس‏ با مشروطه‏خواهان همکاری نزدیک و مؤثر داشت.نمیدانم بچه دلیل،مرحوم سید حسن‏ تقی‏زاده با آن مرحوم عمیقا خصومت داشت و بهر مناسبتی غیرمستقیم او را میآزارد. روزگاری که دولت ایران از دول روسیه تزاری و انگلستان وام میخواست و امپراطوری معظم شرایط سخت پیشنهاد میکردند،با استفتائی از مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی در حمایت از زرتشتیان(عکس استفتاء و فتوای مرحوم آخوند در کتاب تاریخ مشروطه ادوران براون هست) به هند رفت که شاید وام موردنظر را از پارسیان هند برای دولت ایران دریافت کند.این تلاش به سائقه حب وطن و یا زیارت‏ شه عبد العظیم و دیدن یار،صورت میگرفت که ناکام ماند.در مسافرت‏های بین هند و تهران بدعوت مرحوم ناصر الملک قرا گوزلو که در دوران اقامت فرنگ دوستی داشتند، بخدمت دولت درآمد و با شوستر همکاری داشت و سپس در وزارت دارائی بخدمت‏ مشغول بود.در دوران وزارت مالیه نصرت الدوله فیروز بازنشسته شد و بقیه عمر را در قزوین، با حقوق بازنشستگی و عایدات املاک بسر کرد.مردی آزاد اندیش، صریح- اللهجه و تا حدودی تندخو بود.بسیار تشنه دانش و مطالعه بود.بخاطر دارم که همیشه‏ بمنازل روحانیون قزوین آمد و شد داشت.در محضر مرحوم آیت الله آقا سید ابو الحسن‏ رفیعی فلسفه میآموخت و بایشان زبان انگلیسی درس میداد.در این اوان،حدود صد سالگی در 23 بهمن 1329 فوت می کند.”

در مورد رفتن به هند جهت گرفتن وام من اطلاعی ندارم و نمی دانم شیخ حسن به هند رفته است یا نه؟ از طرف دیگر براون می خواست از پارسیان هند برای مشروطه خواهان کمک بگیرد و شاید هم می خواست از فوندی که در بمبی برای “بهبود بخشیدن وضع زردشتیان ایران” وجود داشت کمک بگیرد. در رابطه با این که تقی زاده حسن ظنی نسبت به شیخ حسن نداشت شاید این فکر بدین جهت باشد که در مورد “تند روی “های تقی زاده و نواب شیخ حسن نامه ای به براون نوشته است و براون در جواب می گوید در مورد تقی زاده این مطلب “از جاهای دیگر معلوم و مبرهن شد. ولی در حق نواب تا گمان بد مکنید.” ولی در اوایل اقامت تقی زاده و دوستانش در لندن و کمبریج شیخ حسن میهماندار خوبی بوده و به همه جا آنها را همراهی میکرده است.

پس از رفتن به ایران مکاتبۀ شیخ حسن و براون ادامه داشته است، و او اغلب از وضع ایران ناامید است. در 29 آوریل 1912 براون به تقی زاده می نویسد: از شیخ حسن تبریزی هم امروز از طهران کاغذی داشتم. او را هم از منصبی در خزانه که شوشتر به او داده بود بیرون کرده اند و به نقد بیکارست. او هم از وضع حالی ایران خیلی مایوس است.” شیخ حسن کتابهای خود را پیش براون گذاشته بود و در یکی از نامه های خود براون راجع به آنها می نویسد و در ضمن وضع تدریس فارسی را نیز در کیمبریج شرح می دهد که فقط او و نیکلسون مانده اند:

نصیحت مخلص این است که اگر خیال برگشتن را داشته باشید سایر کتابها را نفروشید که به ثمن قلیل به فروخت میرود، خصوصاً کتابهای انگلیسی ولی اگر می خواهید بعضی از کتابهای فارسی را بفروشید ممکن است. ولی آنها هم درینجا خیلی پول نمی آرد. اگرچه در آن میان بعضی کتابها مرغوب است.

سجاده ای که بطریق ارمغان می خواستید به مخلص مرحمت فرمائید آن را هم پیدا کرده اند ولی هنوز ندیده ام.

مطبعه ای هم که مال خودم بود که به توسط آن “کوپیه” می کردیم آن را هم پس می گیرم.
باقی منتظر اشارات جنابعالی بوده و می باشم.
بنقد هیچ معلم فارسی نداریم بغیر از خودم و نیکلسون، و به جهت قلت پول ممکن نیست کسی را بیاورم از لندن.

خالد دیروز رفت تا به مصر و اسلامبول برود و شخصی علی رضا افندی نام [را] نائب و قائم مقام خود ساخته است از برای تعلیم زبان عثمانی.

ادامه خواندن

دلبستگی به سرزمین، دلبستگی به قوم

anadoludailkgunler
این بار که در ترکیه بودم چندین کتاب ترکی «تاریخ برای کودکان» از چند انتشارات گرفتم. برایم جالب بود ببینم تاریخ را چطور به کودکان تعریف می کنند. بنظرم اکثرشان یک نگرش «قوم بنیاد» دارند که روی «ترک ها بعنوان یک قوم و گروه نژادی» متمرکز شده  است. «ما» اول در آسیای مرکزی بودیم. «ما» که آن وقت اوغوزها بودیم، از کناره های دریای آرال به سمرقند و بعد به نیشابور مهاجرت کردیم و بعد بعنوان سلجوقیان «ما» به ایران و آناطولی آمدیم و دولت ترکیه را تشکیل دادیم… یعنی «ما» یک گروه قومی و نژادی بودیم و هنوز هم همان هستیم. این چند هزار کیلومتر را در عرض هزار سال آمدیم. ما با اقوام یونانی و آرامی و ارمنی و ایرانی بیزانس مخلوط نشدیم. ما همان هستیم که قبلا یعنی هزار سال پیش بودیم. سرزمین و وطن ما قبلا آسیای میانه بود، بعد خراسان و ایران و حالا ترکیه…

يعنى اينجا وطن اصلى ما نيست. يعنى هست، اما فقط هزار سال است كه وطن ماست. ما هزار سال پيش همان هائى بوديم كه در آسياى ميانه بوديم و حالا در تركيه هستيم. تركيه قبلا وطن ما نبود و نامش آناتولى بود. بعد ما آمديم و اينجا وطن ما شد. ما تغيير نكرديم. مكان زندگى ما تغيير كرد. قبل از ما ترك ها و اسلام، اينجا وطن ما نبود. و از اين جهت قبل از دوره ترك ها و اسلام، اين سرزمين براى ما اهميتى ندارد

معلوم نیست، پس آن مردم بومی اینجا چه شد؟

یعنی تا هزار سال پیش اینجا وطن شما نبود؟

«وطن» که می گویند کجاست؟

در آمریکا وقتی «ما» می گویند، منظورشان همه شهروندان آمریکاست – صرفنظر از اصلیت ها، چه آنگلوساکسون باشد، چه «هیسپانیک»، چه چینی، چه ایتالیائی و ویتنامی… وقتی شهروند آمریکا شدید، آمریکائی هستید… متعلق به «ما» هستید.

وقتی شهروند آمریکا هستید، همه جای آمریکا موطن شماست. هم مینسوتا و هم تکزاس، هم نیویورک و هم کالیفرنیا. نمی گویند آنجا کاتولیک ها هستند و بما مربوط نیست و اینجا ایتالیائی تبار ها هستند و نزدیک به «خودمان»…

آیا تاریخ آمریکا با آمدن آنگلوساکسون ها از بریتانیا به آمریکا شروع می شود؟ کسانی که از فرانسه، اسپانیا، پرتغال، هلند، آفریقا، چین و غیره آمدند «ما» نیستند؟ قبل از همه اینها، تاریخ بشری آمریکائیان هزاران سال قبل از همه اینها با بومیان باصطلاح «سرخپوست» آمریکا شروع نشده؟

وقتی نمونه ایالات متحده آورده می شود، بعضی ها این را «طبیعی» جلوه داده می گویند علتش آن است که آمریکا کشور مهاجر ها بوده و هنوز است. البته این در احساس مردم موثر است. در واقع یا حالا و یا در گذشته هر کشوری زمانی و به نوعی صحنه مهاجرت اقوام مختلف شده – جزایر و اعماق جنگل ها و مناطق قطبی و کوهستان های بلند کمتر و بقیه بیشتر.

ملت فرانسه ترکیبی از اقوام فرانک ژرمن، گل، کلت، لاتین، اتروسک و حتی یونان و در زمان های بعد تر اقوام شمال آفریقاست.

یک دوست فرانسوی می گوید در فرانسه «وطن» سرزمین جمهوری فرانسه است و «ما» همه کسانی هستند که شهروند فرانسه هستند و فرانسه حرف مي زنند – صرفنظر از اصلیت و رنگ پوست ومذهب، صرفنظر از کوچ ها و حوادث تاریخی  که امروز میتوانند برای ما خوش آیند باشند یا نباشند.

در فرانسه فرانسوی ها می گویند «ما» یعنی فرانسوی ها جدا و شهروندان باسک و یا کورسی و نرماندیایی فرانسه جدا؟

عجیب است. در ترکیه، سرزمین تاریخی بیزانس سابق و پادشاهی های مختلف اقوام رنگارنگ،هیچ دانشگاهی رشته پژوهش های بیزانس ندارد، کمتر دانشمند تاریخ ترکیه بخود زحمت میدهد که یونانی، ارمنی، آسوری و یا کُردی یاد بگیرد.

البته در بسیاری کشور ها  طبقه عوام گروه اکثریت (قومی، زبانی و یا مذهبی) خودش را «مالک» واقعی و اصلی و بقیه را «مهمان» تصور میکند.  اما تمدن هر کشور و ملت هم ضمنا به آن مربوط می شود که تا چه حد در رفتار، فرهنگ، منش، مقام قانونی و عملی  در زندگی اجتماعی ، بین گروه های مختلف جامعه فرق و تبعیض قائل می شوند و چقدر عالم بر این تبعیض ها هستند و می خواهند آن را بر طرف کنند  و یا اینکه حتی بدست حکومت آن را اجرا می کنند.

بیزانس یعنی «روم شرقی»، طوری که ترکیه تا دوره اسلام خوانده می شد به شما «مربوط» نیست؟ «وطن» شما نیست؟ تاریخ و زبانش، مردمش برای شما اهمیتی ندارد؟ به درد آموختنش نمی خورد؟ اکثریت ترک ها فکر می کنند از آسیای میانه آمده اند. نمی دانند که یک گروه بزرگ از آنجا آمده با مردم بومی اینجا آمیخته و این شده که امروز آنها هستند و همه می بینند – چیزی غیر از آنچه در آسیای میانه می بینید، اما با زبانی نزدیک به آنها… یونانی ها و ارامنه و آسوری ها و کرد ها هم نمی دانند خود آنها در «کُد ژنتیک» خود به اصطلاح «اصلیت ترکی» هم دارند و چند بار «هویت عوض کرده اند»…
رئیس جمهوری (سابق نخست وزیر) ترکیه آقای اردوغان در يكى از همين نشست هاى داوس سوئیس برای جلب نظر ارامنه دنیا با چنان لحنی در باره تعمیر اخیر کلیسای مخروبه ارمنی در جزیره آختامار در دریاچه وان ترکیه صحبت کرد که مثل اینکه با این کار منتی بر ارامنه ترکیه و دنیا !! گذاشته است. «من آنجا را دادم برای هموطنان ارمنی خودم تعمیر کردند (!) و در ضمن ارامنه دیگر هم بیایند و از آن دیدن کنند»!!
یعنی اگر یک مسجد در خاک ترکیه باشد «مال» ترک ها و مسلمان هاست و اگر موضوع بر سر یک کلیسای ارمنی باشد آنجا «مال» ارمنی ها؟ آنجا دیگر «مربوط» به شما و مسلمانان ترکیه نیست؟ منطق شهروندی که آقای اردوغان می گوید به دنبال آن است و بهمین خاطر خواهان عضویت در اتحادیه اروپاست، در کجای این طرز فکر است؟ حتی در دوران عثمانی نگرش ترک های ترکیه یعنی دولت عثمانی به موضوع میهن و وطن تا این درجه محدود به یک دین و قوم نبود.

نه اینکه ما در ایران از این طرز تفکر ها نداشتیم و نداریم. در ایران هم بعضی ها در گذشته چنان رفتار می کردند که همه چیزاین کشور و ملت «مال» مسلمانان، آنهم مسلمانان شیعه است و بقیه مهمانانی هستند که باید منت دار باشند که کسی به آنها چیزی نمی گوید. بعد جای مسلمانان شیعه را «نژاد پاک آریا» گرفت، بعد هم باز دوباره «اسلام ناب محمدی»… ولی بنظرم ایرانیان از این نقطه نظر تا این درجه پسرفت نداشته اند. این موضوع هم بماند برای یک صحبت دیگر.

ادامه خواندن

حلقۀ استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

Browne

 

توضیح «چشم انداز»: نوشته زیر فصل ششم کتاب هنوز چاپ ناشده «ادوارد براون و ایران» بقلم استاد حسن جوادی است. در گذشته مقدمه این کتاب را که هنوز در تهران در حال آماده شدن برای چاپ است، در «چشم انداز» منتشر کرده بودیم. ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) متولد گلاسترشر انگلستان، خاورشناس و ایران‌شناس مشهور بریتانیایی بود. آثار او در باره ادبیات ایران و انقلاب مشروطه جزو مراجع کلاسیک شده است.

1- میرزا آقاخان، میرزا حبیب و روحی

چنان که گذشت اولین آشنایی براون با مشرق زمین ازطریق زبان ترکی و اولین شهر شرقی که بدان سفر کرد استانبول بود. با این که بعداً ایران و مطالعات ایرانشناسی فکر و ذکر او را بخود مشغول داشت، و گذشته از سه کتاب درباره مشروطیت ، و چند اثر مهم در مورد باب و بهاء، و بزرگترین اثر خود یعنی تاریخ ادبیات ایران در چهار جلد مفصل ، از مطالعات ترکی نیز فروگذاری نکرد. رابطه براون با ترکیه و ادبیات عثمانی از دو طریق بود: یکی بخاطر مرگ نابهنگام دوستش الیاس ویلکیلسون گیب، که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود، و پنج جلد باقیمانده را براون از روی یادداشت های او به انجام رسانید. دیگری از طریق ایرانیان مقیم استانبول چون میرزا آقاخان کرمانی ، میرزا حبیب اصفهانی و حسین دانش و غیره بود، که از طرفی او را به ایران و از سوی دیگر به ترکیه مربوط می ساختند. البته بعد از بمباران مجلس و فرار مشروطه خواهان به اروپا و باز گشت دهخدا و معاضدالسلطنه به استانبول و فعالیت های “انجمن سعادت ” این رابطه بیشتر می شود

براون در سالهایی که در کیمبریج پزشکی می خواند عربی را از پالمر و رایت و فارسی را از ادوارد کاول یاد می گرفت، ولی ترکی نه تنها در کیمبریج بلکه در هیچ یک از دانشگاه های انگلیس تدریس نمی شد. براون که ترکی را از کشیشی در نیو کاسل یاد گرفته بود نمی خواست آن را فراموش کند، و در لندن با ویلیام ردهاوس آشنا می شود، که مولف لغت های مشهور ترکی به انگلیسی و انگلیسی به ترکی ردهاوس و همچنین مترجم قسمت هایی از مثنوی بود، و مترجم رسمی وزارت خارجه بشمار می رفت. از طریق ردهاوس براون با دکتر چارلز ولز ، که چهار سال بسمت استاد انگلیسی در کالج نیروی دریایی عثمانی در استانبول کار کرده بود، آشنا می شود و مدتی پیش او ترکی می خواند. رد هاوس براون را با گیب آشنا ساخت و دوستی آن دو ثمرات بزرگی نه تنها در تاریخ ادبیات عثمانی بلکه درایجاد انتشارت “گیب مموریال” داشت.

گیب پنجسال از براون بزرگتر بود و در اوایل دهه 1880 با ترجمه تاج التواریخ و مجموعه ای ازاشعارترکی بعنوان یک ترکشناس شهرتی بهم زده بود. از طریق گیب بود که براون با عده ای از ترک های مقیم لندن و از آن جمله بعضی از اعضای سفارت عثمانی آشنا گردید و با عده ای از ادبای ترک در ترکیه رابطه برقرار کرد. یکی از آنها ابو ضیا توفیق بیک ، شاعر ترک بود، که قبلاً با براون دوست گشته و برای او کتب و روزنامه های ترکی می فرستاد. چنان که گذشت پدر براون وعده داده بود که اگر او امتحان ترای پاس را بگذاراند، خرج سفر او را به استانبول تامین خواهد کرد. براون که امتحان خود را با موفقیت گذرانده بود در جولای 1882 در یک کشتی حامل ذغال از نیوکاسل عازم مارسی شد و او یگانه مسافر آن کشتی بود. براون چند سفارش نامه از گیب و دکتر ویلز به اشخاص مختلف در استانبول گرفته بود ، و از مارسی عازم استانبول گردید.

چند هفته ای که براون بار اول در استانبول می ماند معلمی می گیرد بنام خوجه نظام الدین که با او هم فارسی و هم ترکی می خواند، ولی معلم دیگری بنام بهاالدین است که با او درباره تصوف حرف می زند و براون مطالب او را دقیقاً یادداشت می کند. جان گرنی ، که مقاله ای درباره براون و اجتماع ایرانیان استانبول نوشته است، می گوید :

خواب و خیال های جوانی او برای داخل شدن به ارتش عثمانی و جنگیدن بخاطر آن بکلی از میان رفت. اگر وی مطالعات ترکی را ادامه می داد فقط به این عنوان بود که مطالعات شرقی و خصوصاً در مورد ایران او را کامل می کرد. این علاقمندی در سه سال تحصیل در کیمبریج شروع شده و در این مسافرت بیش از پیش تقویت شده بود. این دوماه به او ثابت کرده بود که بیش از هر چیز شعر فارسی است که مورد علاقه اوست، نه فورم و تشبیهات شعر فارسی بلکه مفهوم و معنی عرفانی که اغلب در اشعار بلند پایه فارسی نهفته است. این تماس دست اول با مسلمانان از طرق مختلف ، که شیوه های مختلف اسلام را در زندگی روزانه خود دنبال می کردند، افق های جدیدی را پیش چشم او گشوده بود که قبلاً اصلاً انتظارش را نداشت. بیان بهاءالدین افندی از عرفان ، شرح او از حال و وجد، که در آن روح آدمی از بدن مفارقت می کند، و شمه ای از دنیای ملکوتی را درک می نماید، و شرحی که او از لحظات حال و تجربه هایی که از آن داشته است، براون را متقاعد ساخت که این ها مسائلی است که علاقه واقعی او در آنهاست—علاقه او به فرو رفتن و کشف تجربیات و تصورات مذهبی، علی الخصوص از نوع عرفانی و غیر معمول و نا متعارف آنها بود. این برخورد مختصر با اجتماع ایرانی استانبول به او نشان داده بود که شرقشناسی و علی الخصوص مطالعات مربوط به اسلام و عرفان رشته دلخواه اوست . برای مدت بیست و اندی سال آینده این دل مشغولی عمده او شد تا این که در گیری در انقلاب مشروطیت ایران ارتباط او را بار دیگر، ولی این بار بصورتی محکم تر و متفاوت با اجتماع ایرانیان استانبول برقرار کرد.”

البته همین نوع احساسات و علاقه عمیق به عرفان و فرهنگ ایران سبب می شود که از طب دست بکشد و زندگی خود را وقف شرقشناسی و بعبارتی دقیق تر ایرانشناسی و معرفی فرهنگ و ادبیات ایران بکند.  بار دوم سر راه ایران مختصر توفقی در استانبول دارد فرصت دیدار از دوستان سابق را ندارد و یکسره عازم ایران می شود. چنان که دیدیم در ایران مخصوصاً در اواخر اقامت یکساله اش، هنگامی که در کرمان به حلقه دارویش میفتد به عوالم عرفانی بیش از پیش راه می یابد. براون در سپتامبر 1887 چند روزی در استانبول می ماند ولی با میرزا آقاخان کرمانی و یا میرزا حبیب اصفهانی که در آنجا بودند ارتباطی ندارد. در تابستان سال بعد هنگامی که در کرمان است علاقمند به روزنامه اختر می شود ، که از سال 1876 در استانبول به مدیریت آقا محمد طاهر تبریزی منتشر می شد و میرزا آقاخان هم در آن مقاله می نوشت. اختر در این زمان اولین روزنامه فارسی است که در خارج منتشر می شود و سخت مورد غضب ناصرالدین شاه است ، مخصوصاً مقالات میرزا آقاخان کرمانی. پس از برگشتن به کیمبریج در پائیز 1888 است که براون به آقا محمد طاهر نامه ای می نویسد و به اختر آبونه می شود. بعداً مکاتبه آنها ادامه می یابد، و میرزا محمد طاهر او را از وضع دوستان مشترک و از آن جمله میرزا محمد باقر بواناتی ، چه در ایران و چه در استانبول مطلع می سازد ، و او را تشویق می کند که شرح مسافرت خود را برای اختر بنویسد. براون برای اخترمقاله می نویسد. مقاله او بفارسی درباره بودجه انگلیس است که چگونه جمع می شود و چگونه خرج می گردد. این مقاله مفصل در چهار شماره اختر چاپ می شود، و پیش از درج آن گفته می شود که آنرا “مسیو ادوارد گرانویل براون، معلم مدرسۀ دارالفنون کمبریج، و از فضلای انگلستان {که} به اقتضای کمال انسانی و انصاف خیرخواه ایران و ایرانیان است، از راه لطف {این مطلب را} به لغت فارسی بسیار مرغوب و مصطلح این زمان … بر حسب خواهش ما نوشته است.” در ضمن نشان دادن فارسی نویسی براون به فارسی زبانان مدیر اختر متذکر می شود که براون “تاچه پایه به نکات باریک اصطلاحات مملکت {ما} برخورده و تاچه حد مرغوب می نویسد.”

دو سال بعد از انتشار این مقاله شرحی در اختر چاپ می شود که “هواخواهان عالم اسلامیت را در لندن خیلی کثرت روی داده ، حتی جمعی از فضلا و دانشمندان انگلیس پس از تحقیقات دور و دراز گویا دلشان از پرتو مهر جهان افروز اسلامیت روشنایی گرفته” و انجمنی برای گسترش اسلام در لیورپول تشکیل داده اند. براون شرح مبسوطی می نویسد که چنین نیست و فقط مدرسه ای در حوالی لندن برای مسلمانان تاسیس شده ، و بعلاوه یکی از عالمان دینی مشهور انگلیس در توصیف احکام اسلامی طوری پیش رفته است که عده ای گمان کرده اند که او باطناً مسلمان گشته است. این شرح را اختر با رضایتمندی در شماره 5 (ربیع الاخر 1308/17 نوامبر 1890) چاپ می کند. یک بار دیگر هم هنگامی اختر مقاله ای از روزنامه صباح چاپ استانبول در انتقاد از امتیازنامۀ انحصار تنباکو در ایران ودرگیری جنبش ضد رژی درج می کند. براون می گوید در همین روزها، یعنی نیمۀ دوم نوامبر 1890 هنگامی که کلنل تالبوت او را برای همکاری دعوت کرده می خواهد او را استخدام کند، بر حسب اتفاق این مقاله را می خواند و خواندن چنین مقاله ای در یک روزنامه ایرانی و احساس نارضایی ایرانیان از این معامله مزید برعلت گشته “بیشتر مرا نیرو بخشیده، مجال زیادی برای تصمیم به جواب رد لازم نداشتم.”

براون زمانی که در کرمان بود با برادر روحی کرمانی آشنا شده بود. بعد از برگشتن به کیمبریج نامه ای از روحی دریافت می دارد که کتب و مواد مربوط به بابیه را می تواند برای براون بفرستد. این برای براون که بین ادعاها و ضد ادعاهای ازلی و بهایی مانده بود فرصت بی نظیری بود ، و بعلاوه نظرات براون و روحی دربارۀ این موضوعات هماهنگی زیادی داشتند. براون با میرزا آقاخان و روحی کرمانی آغاز مکاتبه می کند ، و این رابطه و فرستادن کتاب تا ژانویه 1894 ، یعنی دو سال و نیم پیش از کشته شدن روحی و میرزا آقاخان در تبریز بدست محمد علی میرزا پس از واقعه قتل ناصرالدین شاه، ادامه می یابد. براون در نامه ای مورخ 27 سپتامبر 1891 به دنیسن راس می نویسد که عده ای از ایرانیان تبعیدی “بسیار با معلومات ” را در استانبول می شناسد که از روی اجبار و یا تجارت در آنجا بسر می برند ، و اگر بخواهد می تواند نامه ای به ایشان بنویسد. ” با یکی از آنها من دایماً  در تماس هستم ، بنظر من یکی از بهترین ادبای ایرانی است که من تا کنون دیده ام ، و تعداد بسیار زیادی نسخ خطی برای من تهیه کرده است ، و من واقعاً مرهون او هستم.” بنظر می رسد که منظور براون شیخ احمد روحی است که بعداً در حاشیه انقلاب ایران می گوید : ” آن کسی که بعنوان یکی از دانشمند ترین ازلی ها که سخت مورد اعتماد صبح ازل است و دایماً در مکاتبه با او، و من از او در “فهرست و شرح نسخ بابی ( مجله آسیایی ، 1892 ، جلد 24) بنام
Shaykh A
– نام برده ام منظورم شیخ احمد روحی کرمانی بود ، که به دانش و درستکاری او رجاء واثق دارم ، و تمام نسخی که علامت
B.B.C.
را دارند فرستادۀ او می باشند.”

بی مناسبت نیست که شرح مختصری از سه نویسنده و فعال سیاسی یعنی میرزا آقا خان کرمانی، میرزا حبیب اصفهانی و میرزا احمد روحی کرمانی بدهم ، که هر سه به علل مختلف به استانبول فرار کرده، هر سه در کارهای سیاسی و ادبی نزدیک بوده و گاهی هم باهم زندگی می کردند. اول از همه میرزا حبیب ، که در 1834 یا 1835 در اصفهان متولد شده و مترجم معروف حاجی بابای اصفهانی و ژیل بلاسِ لوساژ است. پس از تحصیلات رایج زمان در اصفهان و تهران ، او مدت چهار سال در بغداد و عتبات تحصیل فقه و علوم اسلامی می کند، و پس از اندکی اقامت در تهران بعلت نوشتن رساله ای علیه سپهسالار مجبور به جلای وطن می شود و در استانبول رحل اقامت می افکند.میرزا حبیب بعنوان معلم مدرسه ایرانیان استخدام می شود، و در ضمن بکار های ادبی می پردازد، که از جمله آنان ترجمه نمایشنامه “مردم گریز” مولیر بفارسی و چاپ آثار عبید زاکانی و دیوان بواسحق اطعمه می باشد. میرزا حبیب فرانسه را نسبتاً خوب می دانست و حاجی بابا را از ترجمه فرانسه آن ترجمه کرده است، و هم روحی و هم میرزا آقاخان در این کار با او همکاری داشته اند. نسخه ای را که برای چاپ در صورت امکان برای براون می فرستند به خط میرزا آقاخان بوده است.

میرزا آقاخان در مدرسه لازیست های اصفهان فرانسه یاد گرفته و در استانبول ترکی را بدرجه ای یاد گرفته بود که می توانست به خوبی از آن ترجمه کند. برای امرار معاش میرزا آقاخان در مدرسه ایرانیان تدریس می کرد و امیدوار بود که بتواند به لندن برود. برای این منظور شروع بیاد گرفتن انگلیسی نمود. ملکم خان در روزنامه مشهور قانون که بتازگی در لندن شروع به نشر آن کرده بود، اعلان کرده بود که احتیاج به  یک نفر منشی دارد، و میرزا آقاخان خود را برای این کار کاندید کرده بود، و در ضمن به مستشرقین اروپایی اعلان کرده بود که حاضر است هر نوع کار استنساخ نسخ خطی در استانبول را برای آنها انجام دهد. براون هم با میرزا آقاخان و هم با ملکم خان رابطه داشت، و در واقع رابط بین آن دو بود. از میان روشنفکران ایرانی که در استانبول بودند پیش از همه ملکم خان در 1860 بعنوان مشاور سفیر ایران بدان شهر آمده بود ، و دو سال بعد از آن شغل معزول و بعنوان تبعیدی تا سال 1871 در آنجا مانده بود. میرزا آقاخان در 1885 به استانبول آمده بود ، و براون نشریات مختلف و از آن جمله شماره های قانون را به آدرس “پست رسانت ، صندوق پستی انگلیس ” در استانبول می فرستاد.

میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی کرمانی هر دو همفکری و هم رایی زیادی با براون داشتند و می توانستند اطلاعاتی خوبی به براون بدهند. بطور کلی براون بابیانی را که در کرمان دیده بود خیلی بیشتر اهل تساهل می یافت تا بهائیان اصفهان و شیراز و یزد که قشری و سختگیر بودند. او در کرمان شخصیت هایی چون سید جواد کربلایی و یا پدر روحی آخوند ملا محمد جعفر را ندیده بود ولی برادر بزرگ روحی شیخ مهدی بحر العلوم را دیده بود، و همین برادر سبب آشنایی براون با روحی و میرزا آقاخان شده بود.این دو پیش از آمدن به استانبول به قبرس پیش صبح ازل رفته و و دو دختر او بهجت رفعت و طلعت را بزنی گرفته بودند. ازدواج آنها توام با موفقیت نبود و همسرانشان بعد از مدتی به قبرس برگشته بودند. روحی به بغداد و سپس به حلب میرود و میرزا آقا خان هم به سوریه میرود ولی بعد از مدتی هر دو به استانبول بر می گردند و همسرانشان هم بر می گردند. زندگی هردو توام است با فقر و تنگدستی، و حتی مادر و برادر آقاخان او را از ارث پدر محروم می سازند. آقا خان در روزنامه قانون یک آگهی برای استخدام یک منشی می بیند، و آمادگی خود را برای همکاری با قانون اعلام می کند، در ضمن از براون خواهش می کند نامه او را به مالکم خان بدهد و درباره کم و کیف این کار تحقیق بکند. براون برای مدتی بصورت واسطه بین ملکم خان و آقاخان عمل می کند و شماره های قانون را تهیه کرده به ادارۀ پست بریتانیا در استانبول می فرستد. روحی و آقاخان هر دو می خواستند بهر وسیله شده خود را به اروپا برسانند، و فکر می کردند بوسیله او می توانند به افق های بازتری راه یابند. ولی آشنایی براون با ملکم زیاد جدی و در خور توجه نبود و پس از چند ماه در 1890 رابطه مستقیمی بین آقا خان و ملکم برقرار می شود. با تمام مشکلات میرزا آقاخان و روحی دمی از نوشتن باز نماندند. براون به تمام نوشته های این دو علاقمند بود، و از همه مهم تر اثر مشترک آن دو هشت بهشت بود بود که میرزا آقاخان و روحی آنرا از روی تقریرات میرزا جواد کربلایی نوشته بودند.

میرزا آقاخان بعنوان دستیار سردبیر اختر کار میکرد و براون نامه های خود خطاب به روحی را به ادارۀ اختر می فرستاد. آقا محمد طاهر مدیر اختر مشکوک می شود که براوان از کجا روحی را می شناسد و در نامه ای به براون می نویسد : “آن دو همشهری که هردو آدم های معقول و درست هستند گاه (گناه؟) است مسلکی داشته باشند که دخلی به مسلک و عالم حقیر ندارد.” و مخصوصاً تاکید میکند “جناب میرزا آقاخان در نزد حقیر مستخدم است خیال نفرمائید که با حقیر هم مسلک و هم مشرب است باقی را خود سرکار بهتر می دانید.” در ضمن هنگامی که یکی از منشیان اختر ازهشت بهشت نسخه ای بر می داشت داماد آقا محمد طاهر میرزا محمد شریف با اصرار زیاد چند صفحه از آنرا رونویسی کرده و در مجمعی از بازرگانان و ایرانیان مهم استانبول میرزا آقاخان را بعنوان یک بابی محکوم می کند. این کار باعث ناراحتی میرزا آقاخان و روحی می شود که سعی در مخفی داشتن مرام خود داشتند، و از حمایت مالی ایرانیان نیز کم کم محروم می شوند. روابط با اختر تقریباً قطع می شود و میرزا آقاخان حملات شدیدی به میرزا حسین می کند و او را “حیوان مکروه و جانور منفوره” می نامد.

ارتباط میرزا آقا خان با ملکم و دریافت شماره های قانون ، که در پخش آن و حتی فرستادن آن به ایران فوق العاده ساعی بود، تقریباً تا شماره بیستم ، توسط براون انجام می شد. میرزا آقاخان در نامه های اولیه اش همان تقاضایی را که از براون کرده است از ملکم هم می کند. “اگر منت فرموده بنده را بلندن اقامت دادید خواهید دید که از یک آدم ضعیف چه کارهای بزرگی ساخته می شود…بازهم در خدمت و فداکاری مقاصد شما بهرقسم حاضرم. چند روزنامه بتوسط میستر ادوارد براون که واسطه ذریعه بنده است از نمره های اول تا دهم که بیرون آمده بفرستید تا باز به بینید چطور ترویج آدمیت خواهم نمود.” در نامه دیگری از ملکم می خواهد آدرس او را به رفقای اروپایی “هرکس که طالب معلومات شرقی باشد” و یا بخواهد از کتابی عربی یا فارسی از کتابخانه های استانبول استنساخ نماید بدهد. در تمام نامه هایش میرزا آقاخان بشدت از اوضاع ایران انتقاد می کند و وضع خود را چنین شرح میدهد:”این بنده هزار بار از همۀ شماها دلم از هرج و مرج اوضاع حاضر خونین و مجروح است و واز زیر لگد رذالتهای این ستوران چموش جلاء وطن نموده بغربت و کربت راضی شده ام و خیلی خوشبخت میدانم خود را اگر یک میدان پهناوری بجهة جولان خامۀ شرربار و کلک شرنگ آثارم بدست افتد.”

واضح است که ملکم خان نیز مانند براون از خیلی لحاظ با میرزا آقاخان همدلی داشت . ملکم خان همراه پدرش میرزا یعقوب خان که در تهران مترجم سفارت روسیه بود در سال 1860 به استانبول می آید ، یعنی دو سال پیش از تولد براون. این زمان نهضت تنظیمات بود ، و ملهم از اصلاحات عثمانی در این دوره ، و تحت نفوذ افکار روسو و ولتر ملکم به کمک پدر ” دفتر تنظیمات را می نویسد” که جدایی قدرت اجرائیه ، قضائیه و هم چنین جدایی مذهب و دولت را از هم تبلیغ می کند و می خواهد ایرانیان درعین حال که تقلید از غرب می کنند تابع عقل و منطق باشند .ملکم خان معتقد بود که در يک حکومت مشروطه که قانون در آن حکمفرما باشد مشکلی با مذهب پيش نمی آيد. عقاید میرزا آقا خان رادیکال تر از عقاید ملکم بود. او خیلی ایده آلیست بود و برای ایده آل های خود می زیست. با گذشت زمان و تحت نفوذ آخوند زاده ، ملکم خان و فلاسفه عقل گرای فرانسوی ، میرزا آقاخان از مذهب دور می شود و در عقاید اجتماعی طرفدار سوسیالیسم می گردد و دشمن آشتی ناپذیر هر نوع حکومت استبدادی می گردد. خود او می گوید که او در عقایدش ملهم از روسو است ولی بیشتراز ولتر الهام می گیرد. او خواهان انقلاب بزرگی است شبیه انقلاب فرانسه و دنبال تغییرات اساسی است که آنها را ” شانژمان ” می خواند ، و بار ها در آثار خود به مزدک بعنوان پدر ” آنارشیست ها ، سوسیالیست ها ، نیهلیست ها و کمونیست های زمان ما” اشاره می کند که دنبال “برابری، عدالت و جمهوری” بود. میرزا آقاخان در آثار تاریخی خود چون ” آئینه سکندری” و یا ” تاریخ ایران از اسلام تا سلجوقیان” ارج خاصی به ایران پیش از اسلام می نهد و می گويد همه بدبختی های ما زير سر عرب ها و دين اسلام است و گرنه ايران عصر ساسانی یکی از دو ابر قدرت جهان بود. براون درمقدمه انقلاب ایران می گوید که از بیست و دو سال پیش، یعنی از زمان نهضت تنباکو، عقاید مختلفی درباره ایجاد حکومت قانون و مشروطیت در ایران عرضه شده است، و در این میان تبلیغ و اشاعه ایده مشروطه را به سید جمال و بعد از او به ملکم خان نسبت می دهد. براون انقلاب مشروطه را نهضتی اصیل و برخاسته از خواسته ها و آمال ملت ایران و ریشه در تاریخ آن می داند. به نظر او هرچند که جریان های آزادیخواهی عثمانی و یا افکار متفکران فرانسوی تاثیر بزرگی در شکل دادن به افکار روشنفکران ایرانی داشته است، ولی در اصالت و مردمی بودن انقلاب ایران شکی نیست. او مثال های زیادی از گذشته تاریخ ایران نقل می کند و می نویسد:” مثال هایی از این قبیل را می توان بیش از حد تکرار کرد، ولی من فکر می کنم نمونه هایی که تاکنون داده ام کفایت می کند در نشان دادن این که من تنها نیستم در این فکر که ایرانیان دارای فضایل واقعی هستند، و تحت شرایطی بهتر سزاوار بدست آوردن مقامی که در قدیم در دنیا داشته اند می باشند.” بیشتر سعی براون در این است که در زمانی که اروپائیان ملل شرقی را عقب مانده و سزاوار حکومت های دموکراتیک نمی دانستند، سابقه تاریخی ایرانیان— چه اسلامی و چه پیش از اسلام – را به رخ آنها بکشد و بگوید که چنین ملتی که به تمدن جهان خدمت کرده است باید این امکان را داشته باشد که بدون دخالت قدرت های اروپایی در امور آن، سرنوشت خود را تعیین کند، و همان طور که اروپائیان به یونان بخاطر گذشته آن احترام خاصی قایل می شوند باید به ایران همه چنین نظری داشته باشند. این نحوه دلیل آوردن با آنچه میرزا آقاخان در حق تاریخ پیش از اسلام ایران می گوید فرق کلی دارد.

براون کتاب انقلاب ایران خود را با این اشعار میرزا آقاخان شروع می کند، که فی الواقع گرفتاری ایران را بین روس و انگلیس بیان می کند:

به ایران مباد آن چنان روزِ بـــــــد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جواانان روس
بگیتی مباد آنکه این حـــــور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

بار دیگردر این کتاب و هم در کنتب شعر و مطبوعات ایران شرحی از میرزا آقاخان و دو همرزم او داده می نویسد: ” از میان این سه از همه مهم تر شیخ احمد روحی کرمانی بود که مردی متشخص با معلوماتی زیاد بود، و من مدتی مکاتبه ای ادبی با او داشتم. نامه نویسی ما در 8 اکتبر 1890 شروع گردید. او تعداد زیادی نسخه های خطی با قیمت های مناسب و درستکاری زیاد برای من پیدا کرد، و یا باعث استنساخ نسخ گرانبهای زیادی گردید.” براون می گوید که او روحی و میرزا آقا خان را ملاقات نکرده است ، ولی مکاتبه با آن دو و میرزا حبیب را سالها ادامه داده است، و در کتاب انقلاب ایران شرح مبسوطی از زندگی و عقاید میرزا آقاخان، روحی و خبیرالملک از تاریخ بیداری ایرانیان نقل می کند . براون ازمیرزا آقاخان قسمت بزرگی از” نامه باستان” را، که در زندان طرابوزان بسال 1313 هجری (96-1895) تمام کرده و در هجو ناصرالدین شاه است نقل کرده و ترجمه می کند. دو سال پس از کشته شدن میرزا آقا خان فرمانفرما این منظومه را، که به تقلید از شاهنامه است ، با تکمله ای از یک شاعر کرمانی بنام شیخ احمد مشهور به ادیب به اسم سالارنامه چاپ می کند ، ولی بعضی از قسمت های آن را که خطرناک می دانسته می اندازد.

این سه یار و همفکر سید جمال در 17 جولای 1896 در باغ شاه تبریز سر بریده شدند، و سید جمال هم که در استانبول بصورتی محترمانه زندانی بود، در آخر همین سال دچار سرطان گلو شد، و یا بروایتی پزشک عبدالحمید او را مسموم ساخت ، و در مارس 1897 در گذشت. میرزا حبیب در 1894 در بورصه درگذشته بود. در سال های آخرین قرن نوزدهم از آشنایان ایرانی براون مقیم استانبول عده زیادی نمانده بود، و این زمانی بود که او موفق شده بود ترکی را برای حاضر کردن کادر کنسولی و سفارت جزو رشته های دانشگاهی کیمبریج بکند. برای عربی نیز که از سالها قبل تدریس می شد و خود براون کرسی آن را داشت ، برنامه ای در همین راستا تاسیس کرده ودر 1903 براون سفری سه ماهه به مصر می کند. برنامه ای که براون برای زبان آموزی و آشنا ساختن مامورین وزارت خارجه با مردم و فرهنگ خاور میانه طرح کرده بود زیاد مورد استقبال مامورین استعماری انگلیس نبود، چنانچه نظر یک مامور انگلیسی نسبت به لیبرال های دانشگاهی آن زمان قبلاً از خاطرات بلانت نقل شد. در همین شرح بلانت از پیشرفت براون در زبان عربی هم صحبت می کند. بلانت در 22 ژانویه 1903 می نویسد:

پرفسوربراون از کیمبریج برای نهار آمد و نامه از آلفرد لایل آورد. وی اطلاع وسیعی در مورد شرق دارد، نه فقط بعنوان یک مستشرق بلکه از لحاظ سیاسی هم. او مدتی در ایران زندگی کرده و چند کتاب درباره آن نوشته است. او فارسی ، ترکی و عربی را می داند ، ولی اطلاع او از عربی مکالمه ای اندک است، وبه اینجا [قاهره] آمده است که آن را تمرین کند. بهمین خاطر به سخنرانی های عبده درباره قرآن به الازهر می رود، و حالا آنها را خوب می فهمد، ولی تلفظ عربی او عجیب است…. قدرت یاد گیری براون قابل توجه است و تقریباً یک ماه بعد بلانت می نویسد:

با مفتی نهار صرف کردم پرفسور براون هم آنجا بود. مایه حیرت است که پرفسور براون با چه روانی عربی صحبت می کند، در حالی که دو ماه قبل هنگامی که اینجا آمد فقط اطلاعی آکادمیک از آن داشت، و عربی هم صحبت نکرده بود. او می گوید که در درس های مفتی در الازهر حاضر می شود، و می گوید که آنها فوق العاده خوب بوده و بی باکانه اظهار می شوند، و او با حاضر جوابی به ایرادات عالمان سنتی و قدیمی جواب می دهد.

2- تاریخ شعر عثمانی، حسین دانش و رضا توفیق

بخش دوم روابط براون با دوستان مقیم استانبول در سالهای اول قرن بیستم آغاز می شود. برای تدریس ترکی یکی از دوستان گیب بنام خلیل خالد استخدام می شود که چند سالی دراواخر دهه 90 در کیمبریج درس می دهد. در این بین در تابستان 1900 حسین دانش، شاعر و ادیب ایرانی مقیم استانبول ، که برای معلمی دو خواهر زاده سلطان عبدالحمید ثانی ، پرنس صباح الدین و پرنس لطف الله ،انتخاب شده بود به مدت چند ماه به لندن می آید ، و قصد ملاقات براون را دارد. هر چند که ملاقات آنها دست نمی دهد ولی پس از برگشتن دانش به استانبول، دوستی و مکاتبه آنها سالها ادامه می یابد ، و چون دوست براون ، الیاس گیب هنگامی که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود در سال 1901 فوت می کند، حسین دانش در حاضر کردن پنج جلد بقیه کمک می کند. در مرحله بعدی رضا توفیق، شاعر و فیلسوف بنام ترک حاضر می شود که جلد هفتمی برای شعرای “مکتب جدید” یا مدرن بنویسد. البته همکاری دانش با براون تنها محدود به این اثر گیب نبود، و دانش چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ ادبی ، و فرستادن مواد و کتب مورد نیاز، و هم چنین فروش کتاب های اوقاف گیب فوق العاده کمک می کرد.

حسین دانش پسر ارشد تاجری اصفهانی بود که در 1854 به استانبول رفته و با زنی چرکسی از خانواده ای متشخص ازدواج کرده بود که در مصر بزرگ شده بود. او فارسی را از پدرش آموخته و آنرا در دبستان ایرانیان استانبول تکمیل کرده بود. از معلمان فارسی دانش حاجی رضا قلی آقا خراسانی، دوست شیخ الرئیس و سید جمال الدین اسد آبادی، بود و از این طریق دانش به حلقه دوستان سید جمال راه می یابد، و بعدها خاطرات خود را درباره سید جمال می نویسد. دیگر از معلمین او حاجی میرزا مهدی تبریزی، یکی از نویسندگان عمدۀ اختر و موسس چاپخانه خورشید ، میرزا حبیب اصفهانی و شیخ احمد روحی بودند. بعلاوه حسین دانش به مدارس رشدیه ، مکتب ملوکیه ، و مدرسه فرانسوی استانبول رفته و از جمله همکلاسی های او شاعر و مورخ ترک رجایی زاده اکرم بود. هنگامی که حسین دانش فعالیات های ادبی و روزنامه نگاری خود را آغاز می کند برای روزنامه اقدام و ثروت فنون مقاله می نویسد، و در ضمن معلومات فرانسه خود را تکمیل می کند. زمانی که او می خواست با براون ملاقات نماید، سی سال از عمرش می گذشته و بعنوان معلم فارسی و فرانسه دو شاهزاده عثمانی ، پس از مدتی مسافرت در مصر، سوئیس ، فرانسه و ایتالیا به انگلیس آمده بود. در قاهره محمد عبده و رشید رضا را دیده و در لندن به دیدار عبدالحق حامد نویسنده نامدار ترک موفق شده بود، در ضمن در مدت اقامت در لندن انگلیسی را نیز یاد می گیرد.

در بازگشت از انگلیس پدر حسین دانش در گذشت و او ناچارشغل هایی در ادارات عثمانی گرفت که بیست و چهار سال تا زمان بازنشستگی او ادامه داشت ، و در مراحل آخر مترجم ارشد ادارات عثمانی شد. در ضمن مدتی در دبستان ایرانیان فارسی و همچنین در دارالفنون تاریخ و ادبیات فارسی درس داد. در سال 1909 که دهخدا و معاضد السلطنه از پاریس به استانبول می آیند و نشریه سروش را براه می اندازند ، دانش با آن همکاری داشت ، و علاوه بر نوشتن و ترجمه مقالات ، چند سرمقاله نیز بقلم او می باشد. بیشتر اشعار ترکی و فارسی دانش تا سال 1925 در مجلات چاپ شدند ، و در این سال او آنها را در مجموعه ای به نام کاروان عمر جمع کرده به عبدالحق حامد تقدیم کرد. شعری دیگر که شهرت زیادی می یابد ” خرابه های مداین” بود که در 1912 منتشر می سازد ، و کاظم زاده ایرانشهر که در این وقت در استانبول می زیست بعد ها مقدمۀ ترکی آن را ترجمه کرده همراه با شش نظیره شعر “ایوان مداین” خاقانی در ایرانشهر چاپ می کند. براون در شعر و مطبوعات جدید فارسی درباره آن بحث کرده و “زیبایی حزن انگیز” آن را می ستاید. “خرابه های مداین ” بخاطر علاقه رضا توفیق به ایران و ادبیات فارسی به او تقدیم شده است . او در مقدمه ای ترکی که برای آن نوشته است می گوید علاقمندی او “به زبان ظریف و زیبای فارسی از کودکی آغاز شده و در این زبان چنان آهنگ و افسونی نهفته است که او را از همان کودکی مفتون خود کرده است.” بعداً به تحقیق و مطالعه در ادبیات فارسی می پردازد و می نویسد: “در حالی که پا از استانبول بیرون ننهاده بودم، مدتی چندان در ویرانه های پرس و پولیس گشت وگذارکردم که روحم پری آن ویرانه های باشکوه، جانم شیفتۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان شد. بدیهی است آدمی که این چنین فکراً و قلباً و تربیتاً به مملکتی وابسته باشد، آن را در همه حال دوست می دارد … این محبت تنها منحصر بمن نیست: بر آن ادعایم که هر آن کس که تا اندازه ای در تاریخ و فرهنگ ایران تتبع کرده باشد، دل از مهر آن نمی تابد . من ایمان دارم که دوست گرامیم ، مستشرق فاضل، پرفسور براون ، ایران را بیش از یک ایرانی می شناسد و به اندازه یک ایرانی دوست دارد … کسی پیدا نمی شود که بقدر کافی در تاریخ، زبان، آثار فرهنگی، کتاب های جاودانی این ملت پژوهش کرده باشد و مفتون کمالات معنوی آن نشده باشد، و نیزپیدا نمی توان کرد کسی را که با گذشته شکوهمند این ملت آشنایی داشته و از حال زار امروزیش دلخون و شکسته خاطر نباشد.” رضا توفیق اضافه می کند “حسین دانش نیز اگرچه مقیم استانبول است ، آنی از مقدرات سیاسی ایران ِ دستخوش نیرنگ های اروپا شده ، غافل نیست.”

از آثار دیگرحسین دانش زردشت نامه ، ترجمه پانزده قصه لافونتن به شعر فارسی ، تعلیم زبان فارسی در چهار جلد (1913)، “سر آمدان هنر”، که ترجمه گزیده ایست از بهترین اشعار فارسی به ترکی (1924) و تحقیقی بسیار جامع دراشعار و احوال خیام بنام رباعیات عمر خیام (1922)، است که آنرا به براون اهدا کرده است.تحقیق او راجع به خیام از لحاظ تحلیل افکار و فلسفه خیام، آوردن منابع تازه قابل توجه است. دانش بعد از کریستنسن یکی از اولین کسانی است که از روی تعداد معدود رباعیات نقل شده در منابع قدیمی می خواهد از انبوه رباعیات منسوب به خیام رباعیات اصیل را بر گزیند ، و این همان متدی است که بعد ها صادق هدایت و دیگران از آن استفاده کردند. هنگام چاپ کتاب خیام دانش در یکی از کتابخانه های استانبول به نسخه ای از طربخانه رشیدی دست یافت، که از عمده ترین منابع مربوط به رباعیات خیام است ، او اولین کسی است که از آن استفاده کرده است.

پس از مرگ گیب مادر و زن او از براون خواستند که به تاریخ شعر عثمانی که حاصل یک عمر تحقیق و علاقه او به ادبیات ترک بود، نظری بیندازد و ببیند که به چه صورتی بقیه مجلدات آن را می تواند آماده کرد. از این تاریخ ادبی بزرگ، که از قدیم ترین ایام تا زمان مولف و مکتب “جدید شعر عثمانی” می رسید، فقط جلد اول در 1900 چاپ شده بود، و گیب ترجمه بعضی از اشعار کلاسیک ترکی را در مجموعه کوچکی در 1882 منتشر ساخته بود.جلد دوم تقریباً حاضر بود . براون در وهله اول فکر کرد که تمام مجلدات تقریباً حاضر است و با کمی کار و تحقیق می توان آن را در سه یا چهار مجلد آماده چاپ ساخت، بدین جهت در نامه پر سوز و گدازی که شرح مرگ و خا ک سپاری دوستش را به حسین دانش داده است، از او خواهش کرد که در این کار و مخصوصاً در مورد ادبیات جدید یاری کند. اما پس از بررسی و تحقیق بیشتر و گذشت مدتی از این کارمعلوم شد که بکار خیلی زیادتری احتیاج هست. براون رضا توفیق را برای همکاری انتخاب کرد، که از مدت ها قبل با او دوست بوده و یکی از ادیبان و شاعران بنام ترکیه بود.

گیب جلد اول کتاب خود را با نگاهی کلی به اصل، خصوصیات، و دایره شعر عثمانی، انواع شعر و اوزان و قافیه شروع کرده ، بعداً به سنن شعری ترکی، فلسفه و تصوف در آن می پردازد. بخش دوم کتاب را عارفان اولیه چون رومی ، سلطان ولد، یونس امره و عاشق پاشا تشکیل داده ، سپس در بخش های دیگر شعرای اولیه غیر مذهبی، دیوانی، رمانتیک ها و بالاخره شاعران حروفی و همچنین شعرای درجه دوم مورد بحث قرار می گیرند و از هریک نمونه هایی بشعر انگلیسی داده می شود. جلد دوم که از 1450 تا پایان دوره سلیم اول یعنی 1520 میرسد ، پیش از مرگ گیب تقریباً حاضر بود و با مختصر دستکاری آماده چاپ می شود. جلد سوم از پایان جلد سابق تا 1712 ، یعنی تقریباً دو قرن و شعرائی چون ذاتی ، خیالی ، فضولی و یحیی بیک ، لامعی و نبی را در بر می گیرد ، که دوران آغازین و میانی کلاسیک شعر عثمانی است . این جلد نیز تقریباً حاضر بود و براون تکمله ای مرکب از خلاصه هشت منظومه از روی یادداشت های گیب فراهم می کند. پنج منظومه لامعی عبارتند از سلامان و ابسال ، وامق و عذرا، شمع و پروانه ، هفت پیکر و مناظره زمستان و بهار، و از یحیی بیک شاه و گدا، و از نبی خیر آباد . چنان که می بینید اغلب این منظومه ها تقلید هایی هستند از آثار شعرای ایران ، و گیب در پایان این جلد بحث مفصلی دارد درباره تقلید بیش از حد شعرای دوره کلاسیک عثمانی ازآثار بزرگ ادب فارسی ، و این که دایره نفوذ معنوی و ادبی ایران چقدر وسیع است. او می گوید که در مقایسه با مدل های اولیه از شعرای بزگ ایران شعرای ترک در پرداخت و پروراندن این منظومه ها و یا داستان ها هنر زیادی نشان ندادند، و فقط در اواخر این دوره در آثار یحیی بیک گه گاهی بارقه ای از نوآوری و نبوغ خاص شعر ترکی بچشم می خورد و عاقبت در اشعار نبی شکوفا می شود. گیب نبوغ شعر ترکی را به روح بیدارگری تشبیه می کند که الهه شعر ترکی را از افسون و تکرار ادب فارسی رها می سازد.

درجلد چهارم آغاز تحول در شعر عثمانی و آخرین پیروان مکتب فارسی یعنی شاعرانی چون سامی ، حامی، رشید ، نافعی، نایلی و شیخ رضا مورد بحث قرار می گیرند، و سپس دوره رمانتیک ها می آید. در بخش های بعدی سه دوره مشخص مکتب رمانتیک ها و شعرایی چون شیخ غالب ، خلوصی ، عاکف پاشا ، فطنت خانم و لیلا خانم و غیره مورد مطالعه قرار می گیرند، و تا ربع اول قرن نوزدهم و دوره تنظیمات میرسد. این جلد هم تاحد زیادی حاضر بود و براون آنرا ویراستاری کرده و در 1905 چاپ می کند . جلد پنجم برخلاف جلد های سابق فقط بصورت یادداشت هایی موجود بود و گیب می خواست آنرا تا آغاز قرن بیستم برساند ، ولی بغیر از سه فصل ، که تاحدی حاضر بودند، فصل آغازین ناتمام میماند. براون این سه فصل را باتمام رسانده و فهرست کاملی از مندرجات جلدهای سابق را در آخر کتاب می آورد. فصل اول “آغاز دوره ای جدید” نام دارد ، که 1859 تا 1879 را در بر می گیرد و با ترجمه آثاری از شعرای فرانسه توسط شناسی شروع می شود ، که در حقیقت آغاز رابطه با ادب اروپایی است. دو فصل دیگر یکی درباره شناسی و دیگری درباره ضیا پاشا می باشد. در مقدمه این جلد که براون در 1907 نوشته است، می گوید ادبیات جدید عثمانی موضوعی است که تعلق به کسی ندارد یا بعبارت او
no man’s land
است و کسی درباره آن تحقیق نکرده است. گیب در این باره نوآوری کرده و اولین مستشرقی است به چنین موضوعی پرداخته است. افسوس که عمرش وفا نکرد و جز این سه فصل را ازخود بجای نگذاشته است، ولی براون امیدوار است ادیبی ترک بسیار دانشمند، که فعلاً نام او را نمی تواند فاش کند، شرح حال و تحلیل آثار شعرای بعدی و معاصر را باتمام برساند. جلد ششم متن تمام شعرهایی است که گیب آنها را در مجلدات پنج گانه ترجمه کرده ، و اغلب هم بشعر انگلیسی ترجمه کرده است. کتاب تاریخ شعر عثمانی را می توان اولین و بزرگترین مجموعه شعر ترکی در ترجمه انگلیسی نامید که هنوز هم ارزش خود را حفظ کرده است. گیب در ترجمه های خود کوشیده است که اوزان، قوافی و فورم اشعار را حفظ کند ، و تا حدی خواسته است به آنها حالتی قدیمی، ابهام آمیز   شرق افسانه ای بدهد.

حسین دانش در حاضر کردن مجلدات تاریخ شعر عثمانی با براون همکاری می کرد ، ولی احتیاج به یک ادیب و شاعر ترک ، مخصوصاً برای دوره “معاصر” بود و براون رضا توفیق (1864-1944) را در نظر می گیرد. او از چند لحاظ با براون همفکری داشت: اولاً درباره نهضت های فکری و فلسفی اسلامی تحقیق زیادی کرده بود ، و با همکاری کلمان هوارت متون مربوط به حروفیان را با شرحی مفصل به فرانسه جزو سری گیب به چاپ رسانده بود. بعلاوه او در همین سالهای 1913-1914 سه کتاب مربوط به فلسفه اسلامی را در استانبول چاپ کرده بود. توفیق در فرانسه درس خوانده و بگفته یکی از مستشرقینی که با او کار کرده بود ” هوشیاری و معلومات وسیعی داشت. عرفان را از شرق و تفکر علمی را از غرب فرا گرفته بود ، و زبان فرانسه را با فصاحت حرف می زد.” از سوی دیگر او علاقه زیادی به ادبیات فارسی ، فلسفه، هنر و ادبیات ایران داشت. از هر لحاظ رضا توفیق برای اتمام کار گیب فوق العاده بود ، فقط اشکال در این بود که رضا توفیق به سیاست گرویده و به وکالت مجلس انتخاب شده بود و در بعضی از موارد بزحمت جواب نامه های براون را می داد. در این مواقع بود که حسین دانش به داد براون میرسید و توفیق را در استانبول پیدا می کرد و قسمت های مختلف جلد آخر تاریخ شعر عثمانی را بدست آورده برای براون می فرستاد. دو بار ، یکی در اوت 1909 و بار دیگر در سپتامبر 1910 ، رضا توفیق در کالج پمبروک در کیمبریج می ماند و روی نویسندگان معاصر ترک چون نامق کمال، عبدالحق حامد ، اکرم بیک محمد رجایی زاده کار میکند. او مقالات خود را بفرانسه می نوشت و براون آنها را به انگلیسی ترجمه می کرد، ولی اشعار آنها را از ترکی به انگلیسی ترجمه می کرد.

همکاری رضا توفیق با براون از 1907 شروع می شود و با چند وقفه تا آغاز جنگ اول ادامه می یابد. این دوره تاریخ ترکیه سالهای مبارزه برای آزادی بود. در 23 ژوئیه 1908 در زیر فشار ترکان جوان وگروههای دیگر، عبدالحمید ثانی مشروطیتی را که در 1877 موقوف شده بود اعاده می کند. سلطان که هرگز دلش با آزادایخواهان نبود در اثر کودتایی در آوریل سال بعد برکنار گشته ، برادرش بنام محمد پنجم جانشین او میشود که چهارماه پیش از پایان جنگ اول فوت می کند . ولی نه او نه برادرش محمد ششم که در 1922 بوسیله حکومت ملی آتاتورک از سلطانی خلع می شود، قدرتی نداشتند و امپراطوری عثمانی در دوره جنگ اول ، که بتدریج سرزمین های خود را از دست می دهد و بوسیله “دیکتاتوری سه پاشا “( محمد طلعت پاشا، انور پاشا و جمیل پاشا) اداره می شود. نوسانات سیاسی و سانسور مطبوعات در دوره های مختلف کار رضا توفیق را مشکل می سازد. براون که سفری کوتاه در آوریل 1908 به استانبول می کند قسمت اول مقاله مربوط به سیاست و ادبیات نامق کمال را دریافت می کند، ولی یک سال بعد رضا توفیق مایل نیست این مقاله چاپ شود چون مواد بیشتر و بهتری بدست آمده است. اندکی بعد بعلت پیروزی ترکان جوان وضع خیلی بهتر شده است و توفیق با کمال آزادی درباره افکار تجدد خواهانه نامق کمال می خواهد بنویسد ، ولی خودش چنان در گیر سیاست شده است که فرصت ندارد. درگیری ها و آشوب های سالهای پیش از جنگ مزید بر علت می شود. حسین دانش در نامه ای به براون مورخ “7 مارت افرنجی 1912 ” می نویسد:

از احوالات ترکیه چیزی که بتوانم ازآن – بسبب اهمیتش– آگاهی دهم اینست که
Martial court
بشدت در کارست و تخمیناً اکنون پانزده روز است که رضا توفیق در حبس است. چون در جایی از استانبول بدون اذن ادارۀ عرفیه کنفرانسی بمردم داد و محکوم به حبس بیست و پنج روزه گردید. حالا نزدیکست که دوره محبوسیتش بانجام رسد. بیچاره خیلی با پولیتیک داخلی اینجا مشغولست و درصنف مخالفین ایستاده با پارتی
Union and Progress
همیشه در جدل و گفتگوست. خیلی تاسف می خورم که مشاغل علمی را بکنار گذاشت و سرش گرم پولیتیک بی ثمر شد…. بیچاره رضا توفیق چندی پیش از این دو دفتر که مندرجاتش بزبان فرانسوی بود پیش بنده گذاشت و از من التماس کرد که پس از خواندن آنها را بجنابعالی فرستم تا ضمیمه ( تاریخ ادبیات گیب) کنید. دفترها هنوز پیش منست و پس از گرفتن رای او عماً قریب به سرکار عالی خواهم فرستاد.

براون جزوه نامق کمال را ترجمه می کند، و رضا توفیق دو بار که در انگلیس بود درباره اکرم رجایی زاده ، علی بیک ،عبدالحق حامد و “مکتب جدید” می نویسد که خودش تعداد صفحات کل آنها را به 800 تخمین می زند. ولی در سپتامبر 1910 توفیق وعده می دهد که بزودی اندک نواقصی که مانده است فرستاده خواهد شد. دو سال بعد ، ظاهراً در برابر بیصبری براون رضا توفیق در نامه فرانسه اش می نویسد: “برای شما یک جنتلمن انگلیسی که در امنیت کامل کشور خوشبخت خود زندگی می کنید، تصور واقعیت های سخت زندگی یک مرد درستکار و مومن به اصول و عقاید خود در اینجا چقدر سخت است.” و سپس این شعر حافظ را می آورد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل — کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

این در اواخر سال 1912 بود و تا آغاز جنگ جهانی هم شرح حال و تحلیل آثار شعرای معاصر تمام نمی شود، و براون به تشویق حسین دانش کار نوشتن جلد سوم تاریخ ادبیات ایران خود را از سر می گیرد. در دوره چهار ساله جنگ رابطه پستی با ترکیه فی الواقع قطع می شود و کار کتاب گیب بپایان میرسد. مقالاتی را که رضا توفیق در باره شعرای متاخر می نویسد براون ترجمه نمی کند و از آنها اثری در میان کاغذ های او نیست. براون در مقدمه جلد ششم تاریخ شعر عثمانی می نویسد: “در 24 جولای 1908 که این جلد زیر چاپ میرود یک ماه است که ایران به طرزی وحشیانه ازحکومت مشروطه محروم گشته است… ولی در ترکیه حکومت مشروطه برقرار گشته است….پنهانکاری بیش از این جایز نیست ، و من بدون آن که دیگر پروایی داشته باشم باید بگویم که ادیب ترکی که تاکنون همیشه به او اشاره کرده ام رفیق فاضل و خوش ذوق من دکتر رضا توفیق است.”در ضمن براون اضافه می کند که مقاله “نامق کمال” از رضا توفیق«پدر شعر جدید ترک» حاضر است وبقیه بخش ها برای کامل ساختن جلد هفتم آماده خواهند شد، ولی هرگز جلد هفتم گیب چاپ نمی شود.

(از چاپ زیر نویس ها معذوریم)

ادامه خواندن

من همین ام که نمودم…

photo (1)
از دوستانی که همیشه در انتظار چیزهای باصطلاح «جدی جدی» از بنده هستند عذر میخواهم. به این غزل معروف حافظ که در بالا گذاشته ام نگاه کرده فکر نکنید میخواهم در باره زبان یا حافظ و غزل و شعر فارسی حرف بزنم (که تازه حوزه تخصص من هم نیست!). نه، نه.

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند  — من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی  — عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه‌گاه رُخ او دیده‌ی من تنها نیست — ماه و خورشید هم این آینه می‌گردانند
و الخ

دیروز گفتم حتما از این غزل شروع میکنم که هر از گاهی میافتد به زبانم و مرتب زمزمه میکنم. مثل اشعار دیگر حافظ و یا نظامی، فردوسی، مولوی و عطار و یا بهائی و فضولی. مثل مرحوم پدرم که همینطوری برای خودش که راه میرفت و قدم میزد شعر میخواند.

شروع میکنم یعنی شروع میکنم از بر کنم. از بحر. به ترکی آذری میگوئیم «روانلاماخ»، روان کردن. یعنی بدون نگاه کردن به متن و بدون اشتباه از اول تا آخر بلد باشم مثلا 50-60 غزل و قصیده و داستان مثنوی را بخوانم. نمیشود؟

عادت از بر کردن شماره های تلفن را که با ایجاد تلفن همراه فراموش کرده ایم. من از کودکی هم در از بر کردن متن خوب نبودم.

یک مدتی آلوده حل جدول «سودوکو» شده بودم. چند نفر گفتند و من بالاخره قانع شدم که معنائی ندارد.

نمیدانم چرا عادت از بر کردن را مثل خیلی چیز های خوب دیگر به بهانه اینکه عادت و روش قدیمی است ترک کرده ایم. اصلا از مُد افتاده است. مثل خیلی چیز های دیگر مثل سلام دادن به بزرگتر ها، مثل نصیحت گوش کردن از آدم های باسواد و مسن، مثل خوشروئی و مودب بودن، مثل احترام به بزرگتر ها و رافت و مهربانی نسبت به کودکان و یا دستگیری از فقرا و همسایگان بی چیز… اینها چرا همه از مُد افتاده؟ مثلا گویا جای اینها را چیز های بهتری گرفته مگر؟

از بر کردن هم همین طور. من از اولش هم در این زمینه خوب نبودم و میدانستم بهمین خاطر از من مورخ خوب در نمی آید. زبان شاید. تاریخ ها و اسامی آدم ها را خوب بخاطر نمیسپارم و باید مرتب به کتاب و اینترنت نگاه کنم.

بنا براین تصمیم گرفتم از حالا ببعد 50-60 تا شعر معروف از بر کنم. بدون اینکه نگاه کنم از اول تا آخرش بدون اشتباه بخوانم. اولین کاری هم که میکنم نوشتن آن شعر است. دیروز با این غزل حافظ شروع کردم.

در راه همینطوری برای خودم زمزمه میکنم. بخدا هم آرامش بخش و خوش آیند است و هم به تقویت حافظه تان کمک میکند. شما هم آزمایش کنید.

از دیروز تا حالا به راه افتاده ام. اما هنوز از یک بیت به بیت بعدی بعضا اشتباه میکنم و باید یک نگاهکی به اول بیت بکنم تا یادم بیافتد. حالا بهتر ميفهمم چرا ايرانيان زمان “دكلامه” شعر بعضا بند اول بيت و يا چند كلمه آن را كه خواندند همان بند و يا كلمه را تكرار ميكنند. من هم تكرار ميكنم تا بقيه بيت و يا بيت بعدى يادم بيافتد .

هدف من برای این غزل: تا فردا شب.

 

ادامه خواندن