به مناسبت درگذشت یکی از بزرگ ترین تاریخ پژوهان ترکیه، استاد ایلبر اورتایلی که من در رابطه با تاریخ و فرهنگ ترکیه و ترکان بسیار و بیشتر ازبسیار از او آموخته ام. باز نشر از 17 ژوئن 2015
چشم انداز-آنچه میخوانید فصل از کتاب جدید پروفسور ایلبر اورتایلی، معروف ترین استاد تاریخ در ترکیه، استاد سابق دانشگاههای آنکارا، وین، برلین، پرینستون، پاریس، کمبریج و آکسفورد با تیتر « تاریخ ترکان» است. این کتاب در سال ۲۰۱۵ در استانبول به چاپ رسیده است. ساختار این کتاب بصورت سوال هائی چیده شده است که استاد اورتایلی به آنها جواب میدهد. «چشم انداز» فقط بخش مربوط به ایران باستان (تا اسلام) و رابطه آن با نخستین دولتهای ترک را ترجمه و در اختیار خوانندگان قرار میدهد. با تشکر از استاد اورتایلی و «انتشارات تیماش» در استانبول که به انتشار این ترجمه اجازه دادند (ترجمه عباس جوادی)
غزنویان و قراخانیان اولین دولتهای مسلمان ترک بودند. می دانیم که قبل از غزنویان هم در خراسان و ماوراالنهر (فرارود) دولت ساسانیان نفوذ و قدرت بسیاری داشت. در باره روابط ایران با ترکها و اسلام چه میتوان گفت؟
ایلبر اورتایلی-برای درک پدیده ترکی و ترکها در این دوره، درک تمدن ایران و ساسانیان نقشی اساسی دارد. ایران همسایه ترکیه امروز و عثمانی دیروز است. ایران، در عین حال دنیائی است که دولت سلجوقی آناتولی از نگاه دولتی و اداری «واسال» و یا «تحت الحمایه» آن بوده است، چونکه در ایران هم «سلجوقیان بزرگ» حکمرانی میکردند. ایران حتی قبل از اسلام هم با ترک تباران و زبان آنها تماس مستقیمی داشت. از این جهت درک دوره ساسانی اهمیت دارد. آنچه که میبینیم این است که تمدن ترکی در کنار تمدن ساسانی شاخ و برگ یافته است. تمدن ایرانی از نظر تمدن ترکی چیزی نیست که با دو سه جمله گفت و از آن گذشت. همان اهمیتی که یونان باستان برای تمدن کنونی غرب دارد، ایران هم برای ما همان نقش را بازی میکند. زبان فارسی به زبان ترکی ما، از واژگان گرفته تا مکالمه روزمره مان تاثیر گذاشته است. حتی بعضی کلمات مانند «دانیشمان» (بمعنی مشاور، -م) که بظاهر ترکی اصیل مینمایند، از افعال فارسی (در این مورد دانش/دانستن) می آیند.
تمدن ایرانی در زمینه جغرافیائی هم تاریخ گستردهای دارد. در مراحل تاریخی قبل از ما یعنی ترکها، آناتولی غربی یعنی «ایونیا» در فارسی نام «یونان» داشت. به اینجا «استان یونان» گفته میشد (به ترکی: «یونانستان»- م). ایران در آناتولی غربی دارای ساتراپها (استانها) و ولایتهای خود بود. مثلا شهر و ولایت امروزی «موغلا» (“کاریا” و یا “قاریا”ی قدیم) یک ساتراپ ایران بود. قرنهای ششم و هفتم قبل از میلاد دورهای است که در یونان، بین النهرین (میانرودان)، سوریه و مصر تاثیر ایران به چشم میخورد.
ایران تمدنی باستانی است که نوشتارش به ثبت رسیده است. ایرانیان خود را به تاریخ شناساندهاند. مثلا دگرگونی در جغرافیای بشری در تاریخ ایران بطور حیرت انگیزی کم است. برای مقایسه میبینیم که زبان قبطی مصر باستان محدود به گروه کوچکی از مردم و تنها در کلیساهای آن منطقه رایج بوده و یا از هند باستان هم از نظر زبان فقط چیز کمی باقی مانده است. اما ایران اینطور نیست. امروزه روشنفکر ایرانی زبان ساسانیان یعنی پهلوی را میداند. اساطیر و داستانهای آن دوران هنوز زندهاند. افسانههای ایلیاد و اودیسه یونان باستان این قدر امکان بقا در میان مردم مدرن نداشتهاند. در ایران حتی کسانی که خواندن و نوشتن نمیدانند هم داستانهای «شاهنامه» را به زبان میآورند.
(گزیده ای از خاطرات پیر پونافیدین، کنسول روسیه تزاری در ایران اواخر قاجار یعنی حدود 120/130 سال پیش، ترجمۀ عباس جوادی. برای مقایسه با ایران امروز شاید جالب باشد. مجموعۀ این فصل ها در این لینک)
زندگی اجتماعی
زندگی اجتماعی ایرانیان عصرهای پیش هر طور بوده، امروز هم (صد سال پیش، -م.) همانگونهاست. مثل این است که عادات و سنن در طول صدها سال لخته بسته، تغییراتی رخ داده اما این تغییرات فقط در ظاهر و سطح ماندهاست.
قرآن کوچکترین جزییات زندگی مسلمانان را تعریف و تعیین میکند و مسلمانان بر این باورند که نه تنها روح و جوهر اصلی قرآن، بلکه حتی هیچ کلمه آن به هیچ صورت تغییر و تعدیل پذیر نیست. این هم نشان میدهد که چرا آنچه که در ایران قرنهای هفدهم و هجدهم مایه شگفتی سیاحان خارجی شده بود، همچنان امروز هم پابرجا است.
ما از نبودن قانون شگفتزده میشویم. خودسری بهجای قانون نشستهاست. ما از رشوه خواری و فساد فراگیر شگفت زده میشویم، از مجازاتهای وحشیانه و غیره شگفتزده میشویم. فکر میکنید من دستکم در این ده سال اخیر چند بار در میدانهای شهرهای بزرگ ایران جسدهای سربریده، بله! جسدهای بدون سر انسانها را دیدهام، کلههای انسانها را که بر دروازههای شهرها آویزان بودند، و یا مردانی را که در بازارها از گوشهایشان به دیوار میخکوب شده بودند، و یا جلادی را که بزهکاری را با خود کشیده میبرد، در حالیکه در کلاهش هم دست قطع شده او را حمل میکرد.
فراموش نمیکنم روزی همسرم هیجان زده به اتاق کارم آمد و گفت که روز بعد قرار است قاتلی را در میدان نزدیک خانه ما در مشهد دو شقه کنند. زنم التماس میکرد کاری بکنم که شکل اعدام با قساوت کمتری همراه باشد. آزادی او ناممکن بود، چرا که میگفتند سیزده نفر را به قتل رساندهاست. البته من هیچ صلاحیتی نداشتم که به کار حاکم کل خراسان مداخله کنم. اما فکر کردم بهعنوان یک انسان که میتوانم کوششی بکنم. پیش او رفتم. او برادر شاه وقت بود. ابتدا از تصمیمش شدیدا دفاع کرد. بعد گفت این آدم تنها به یک جنایت بسنده نکرده، و گرنه حکم قتلش میتوانست کمدردتر باشد. از طرف دیگر، به گفته او، این درس خوبی برای آن طبقه اجتماعی خواهد بود که گوش شنوایی به قانون ندارد. بالاخره هیچکدام از حرفهای من در او اثری نکرد. اما آخرین استدلالی که کردم، موثر شد و آن این بود که گفتم این کار، کشورهای اروپایی را خواهد شوراند و آنها صدای اعتراضشان را بلند خواهند کرد. این سخن برای او مهمتر از استدلالهای انساندوستانه بود. بالاخره قبول کرد که مجرم مزبور با شلیک یک توپ اعدام شود که آن وقتها سریعترین نوع اعدام بهشمار میرفت.
بسیار خوشحالم که کتاب من با عنوان «ترکها چگونه مسلمان شدند؟» سال گذشته از سوی مؤسسهٔ «آیدین» (تبریز) منتشر شد. همچنین سپاسگزارم که پروفسور پیتر گلدن از دانشگاه راتگرز آمریکا — یکی از برجستهترین تورکولوگهای جهان که با دهها کتاب و رساله سهم بزرگی در پژوهشهای تاریخی و زبانشناسی این حوزه دارد — پذیرفت رسالهٔ معروف او دربارهٔ «شکلگیری ترک ها در اوراسیای سده های میانه»[1] همچون دیباچۀ این کتاب، ترجمه و منتشر شود.
آنچه در کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» چاپ شده، بخش بزرگی از این رساله بود. آنچه در اینجا می بینید، متن کامل رساله است.
منابع مورد استفاده در اصل انگلیسی تا اندازه ای کوتاه شده اند.
در اینجا دو سه صفحه از بخش پایانی رساله نامبرده را میخوانید
متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در بارۀ ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (قاغان یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو» و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در بارۀ ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخۀ مستقلی از اتحادیۀ هسیونگ نو بودند که قبلاً در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالاً در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشۀ نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامۀ این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقۀ آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.
در سالنامۀ چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوۀ پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقۀ پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوۀ او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.
روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.
نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 15-60 هزار سال پیش
نزدیک به همه دانشمندان باستان شناسی و ژنتیک بر آنند که اگر خیلی عقب برویم، خط تولید مثل نیاکان ما به حدود هفت میلیون سال پیش در آفریقا برمیگردد، یعنی زمانی که این خط از خط تولید مثل مشترک ما با نزدیک ترین خویشاوند ژنتیک ما یعنی شمپانزه ها جداشد. نتیجه آن شد که یک عده اشکال مختلف «انسان» یا «انسان نما» ها به وجود آمدند، مثلا «آردی پیتکوس» یا «استرالوپیتکوس» که فُسیل معروف به «لوسی» هم از آن گروه است. آنها بیش از سه میلیون سال قبل در آفریقا می زیستند و در مقایسه با انسان معاصر، به مراتب به شمپانزه ها شبیه تر بودند. خط ژنتیک «هومو اِرِکتوس» یا «انسان راست قامت» حدود 1.9 میلیون سال پیش به وجود آمد. این تحول، یعنی حرکت روی دو پا، انقلابی بزرگ در تحول انسان بود. این انسان های راست قامت در عرض چند صد هزار سال به سرتاسر آفریقا و سرزمین های وسیعی از اورآسیا پخش شدند. در واقع آنها نخستین نیاهای انسان بودند که آفریقا را ترک کردند. آنها در اورآسیا به تکامل و تحول خود ادامه دادند و نمونه هائی مانند به اصطلاح «انسان پکن» را به وجود آوردند، اما دیرتر از بین رفتند. برعکس، حدود 600 هزار سال پیش، از انسان های راست قامت خط های ژنتیک جدیدی به وجود آمدکه شامل انسان نما های «نئاندِرتال»، «دِنیسووان» و انسان مدرن کنونی میشد.
امروزه دیگر کسی تردیدی ندارد که این نخستین تحول یعنی جدائی نیاکان شمپانزه ها و انسان ها در آفریقا رخ داده است. اما تا مدت نه چندان درازی پیش گروهی از دانشمندان (که آنها هم قبول میکردند تحول مزبور ابتدا در آفریقا انجام یافته،) این پرسش را مطرح میکردند که آیا تحول بعدی از انسان راست قامت به انسان مدرن یا «هوشمند» کنونی تنها در آفریقا رخ داده، یا پس از مهاجرت انسان های راست قامت به اورآسیا، در خارج از آفریقا نیز به وقوع پیوسته است. تا سالهای 90 میلادی به اصطلاح «تئوری چند منطقه ای» در تکامل انسان بین بسیاری دانشمندان رایج بود که میگفتند نیاکان مردم مناطق مختلف دنیا ویژگی های همان مناطق متمایز را داشته اند، به عبارتی دیگر اروپائی ها از تبار نئاندرتال، آفریقائی ها از انسان های راست قامت آفریقا و آسیائی ها از انسان راست قامت آسیائی مانند «انسان پکن» می آیند. اما از 70-80 سال قبل به بعد، همزمان با پیشرفت تجزیه و تحلیل استخوان ها ی انسان های دوره پیشا تاریخ و بخصوص پیشرفت تحلیل تکنولوژی ژنتیک نظریه «مهاجرت از آفریقا» مورد قبول همه قرار گرفت. این نظریه بر آن است که انسان معاصر یا «هوشمند» در آفریقا از نوع انسان راست قامت تکامل یافته، به تمام دنیا مهاجرت کرده و دیگر گونه های انسان های نخستین را پس رانده است.
«این دو نظریه ده ها سال در مقابل یکدیگر قرار گرفته بود و دانشمندان هر دو نظریه در هر نشست و کنفرانس علمی برای اثبات موضع خود تلاش می نمودند. امروزه با پیشرفت های غیر منتظره دهه های اخیر و مشاهده تاثیر ژنتیک نئاندرتال ها بر مردم اروپا و دنیسووا ها بر مردم اقیانوسیه شاید بتوان گفت که هر دو نظریه منطقی جلوه میکنند و به عبارت دیگر چندان هم ناقض یکدیگر نیستند. اما درجه تاثیر پذیری و تاثیر گذاری میتواند در هر مورد مشخص فرق کند. 97 تا 98 در صد ژن های اروپائیان منشاء آفریقائی دارند و دو تا سه در صد «ژنوم» یا مجموعه ژن های آنها را میتوان منسوب به نئاندرتال ها حساب نمود، در حالیکه هفت درصد ژن های بومیان اصلی استرالیا و پاپوا-گینه نو منشاء نئاندرتال و دنیسووا و 97 درصد ژن های آنان منشاء آفریقائی دارند. در مقابل، تنها بخشی از ساکنان بومی آفریقای زیر صحرائی [1] وجود دارد که ژنوم نیاکان نخستین آنان ریشه ای خارج از آفریقا ندارند [2].
«قدیمی ترین فسیل های انسان هوشمند در حبشه یافت شده اند و مربوط به حدود 160 تا 200 هزار سال پیش هستند. اما تاکنون هیچ یافته باستان شناختی دیده نشده که نشان دهد ریشه خط ژنتیک نئاندرتال و دنیسووان در چه دوره ای از خط ژنتیک انسان مدرن جدا شده است. مدت ها گفته میشد که پایه اصلی تکامل انسان در شرق آفریقا بوده است، زیرا اکثر استخوان های انسان های نخست در این منطقه یافت شده اند. اما از سال 2017 به بعد دانشمندان به شواهدی دست یافتند که نشان میدهند تکامل انسان کنونی نه فقط در شرق آفریقا، بلکه در نقاط دیگر این قاره نیز به وقوع پیوسته است. مثلا در مراکش کاسه سر انسانی یافت شد که 300 هزار سال پیش زیسته است. با این ترتیب معلوم شد که آفریقای شرقی تنها منطقه تکامل اولیه انسان نبوده است. احتمالا مدتی طولانی لازم است تا بدانیم کدام مناطق آفریقا صحنه اصلی نخستین تکامل نوع بشر بوده است. شاید هم هرگز پاسخی به این پرسش یافت نخواهد شد. لیکن این را میتوانیم با اطمینان کامل بگوئیم که ریشه های ژنتیک همه ما انسان ها در آفریقا است».[3]
بدون شک جمعیت انسان هائی که در آفریقا به صورت انسان معاصر کنونی تکامل یافتند و به تدریج به همه نقاط جهان پخش شدند، با جمعیت هزار سال پیش و البته جمعیت کنونی جهان قابل مقایسه نیست. تصور کنید که مثلا ده هزار سال پیش (یعنی 30-40 هزار سال پس از مهاجرت انسان ها از آفریقا و پخش شدن آنها در سراسر دنیا) جمعیت انسان های کل کره زمین احتمالا تنها چهار میلیون نفر بوده است.[4] از طرف دیگر مهاجرت انسان های معاصر از آفریقا به دیگر سرزمین های جهان البته یکباره صورت نگرفته و هزاران سال طول کشیده است. تخمین های دانشمندان بر آن است که این مهاجرت ها احتمالا بین 50 هزار تا 110 هزار سال پیش انجام گرفته است. نخستین مهاجرت ها طبعا به مناطق نزدیک به شمال آفریقا و بخصوص شمال دریای سرخ بوده که از آنجا راه مهاجرت به آسیا در شرق (100-110 هزار سال پیش به مصر، سواحل دریای مدیترانه و آناتولی، 100-70 هزار سال پیش به ایران و هندوستان و 50 هزار سال پیش به استرالیا) و راه به اروپا در غرب (40 هزار سال پیش) باز شده است. مهاجرت به قاره آمریکا احتمالا حدود 15 هزار سال پیش آغاز شده است.
باید در نظر داشت که آخرین عصر یخبندان 21 تا 18 هزار سال پیش ادامه داشته و در طول این سه تا چهار هزار سال تمام اروپای شمالی زیر یخ و برف مدفون بوده است. در نتیجه در این مدت به مناطق شمالی کره زمین مهاجرت چندانی انجام نگرفته و گروه هائی از انسان های نخستین که به مناطق یخبندان (مثلا شمال اروپا) مهاجرت کرده بودند، اکثرا هلاک شده و یا به مناطق گرم تر جنوب (از جمله اسپانیا) پناه برده اند. به دنبال اعتدال یافتن تدریجی هوا، امواج مهاجرت به اروپا، آسیا و آمریکای شمالی به تدریج از سر گرفته شده و افزایش یافته است.
(ادامه دارد)
[1] Sub-Saharan Africa
[2] Johannes Krause : S. 45-47.
[3] Ibid.
[4] Colin McEvedy and Richard Jones, 1978, Atlas of World Population History, Facts on File, New York, 1978
وقتی از دوران باستان سخن میرود، در درجه نخست سومر، مصر، آشور، بابل یا عیلام به ذهن ما می آید. اینها تمدن های نخستینی بودند که غالبا در منطقه «بین النهرین» (به فارسی: میانرودان، یعنی بین دو رود دجله و فرات) در عراق و سوریه کنونی و فراتر از آن، در به اصطلاح «هلال حاصلخیز» شامل بخش هائی از مصر، سوریه، اسرائیل، لبنان، ترکیه و ایران کنونی پیدا شدند. آنها شش، هفت هزار سال پیش نخستین تمدن های بشری و نخستین آزمایش های تاسیس دولت ها بودند. این «دوره باستان» که میگوییم، یک مرحله متاخر یا پایانی هم دارد. این مرحله حدودا 2600 سال پیش شروع میشود و با شکست امپراتوری پهناور ایران هخامنشی به دست اسکندر مقدونی (حدودا 2300 سال پیش) و به نظر برخی تاریخ نگاران با تاسیس امپراتوری بزرگ روم (کمی پیش از میلاد مسیح) یا حتی با متلاشی شدن این امپراتوری (حدودا 1600 سال پیش) به پایان میرسد.
از منظرایران و کلا آسیای غربی، سال های 600 پیش از میلاد (پ.م.) تا 250 پ.م. یعنی حدودا یک دوره 350 ساله، بسیار جالب و آشنائی نزدیک تر با آن برای ما مهم است.
در این مرحله تمدن های آغازین بین النهرین (یا میانرودان) جای خود را به سه تمدن و دولت جدید سپرده بودند: (1) یونان و مقدونیه، (2) امپراتوری هخامنشیان و (3) دولت های ایالات چین که با یکدیگر در حال نزاع بودند و دیرتر امپراتوری چین را تشکیل دادند. در عین حال هرسه دولت فوق با دسته ها یا بعضا اتحادیه های قبیله ای و ایلاتی در همسایگی خود تماس مستقیم داشتند، چه به صورت تجارت و روابط انسانی و چه به شکل جنگ و گریز. این تماس ها و مناسبات در هر سرزمین مرزی و هر مرحله تاریخی ویژگی های خود را داشتند، اما در دراز مدت تاثیر مهم و ماندگاری بر سرزمین های مرزی و خود این سه دولت به جا گذاشتند.
در جانب غرب، در امتداد سواحل دریای سیاه، دولتشهر های یونانی زبان (مثلا در کریمه کنونی و شمال غربی دریای سیاه) وضعیت خود را مستحکم میکردند و گسترش میدادند. مردم کوچ نشین دشت های «پونتیک» (از دشت های شمال دریای خزر تا دشت های شمال دریای سیاه) غالبا از قبایل «اسکیت» یا «سکا» بودند. در این سرزمین ها گسترش دولتشهرهای یونانی اغلب بدون تجاوز و غصب زمین بود. اهالی این دولتشهرها با قبایل کوچ نشین دشت ها به نوعی توافق رسیده بودند. آنها فعالیت تجارتی خود را به گونه ای توسعه میدادند که به سود هر دو طرف یونانی ها و کوچ نشین ها باشد. این روند چند سده ادامه داشت، اما دیرتر، هم جوامع کوچ نشین به تدریج دچار تحول شدند و هم دولتشهرهای یونانی در جانب تنگه بوسفور و تراکیای ترکیه کنونی متحدان جدیدی یافتند که توان مقاومت آنان را در برابر نیروی کوچ نشینان بیشتر کرد. اما در آن دوره هنوز با دولتی واحد و متحد به نام «یونان» روبرو نیستیم.
در اوایل این دوره، ایرانی زبانان روش تهاجمی تری در پیش گرفته بودند. به یاد بیاوریم: در حول و حوش سال 600 پ.م. حدود هزار سال بود که قبایل ایرانی زبان مادی و پارسی از دشت های جنوب روسیه کنونی به فلات ایران مهاجرت کرده بودند. آنها به تدریج یکجانشین شده و دولت های خود را تشکیل داده بودند. این، آغاز شکل گیری «ایران» بود.
این اثر به اصطلاح «چاپ دوم» و کمی تصحیح شده خلاصه خاطرات کنسول پادشاهی روسیه در ایران 130 سال پیش، پیر پونافیدین است که قبلا در تارنمای «چشم انداز» با عنوان «صد سال پیش در سرزمین شیر و خورشید» منتشر شده بود.
عباس جوادی، فوریه 2020
در نوشته ای که می خوانید، میخواهم کتابی را به شما معرفی میکنم بهنام «زندگی در شرق مسلمان»؛ نویسنده این کتاب «پیر پونافیدن» است که آن را به روسی نوشته و همسرش «اما کوشران پونافیدن» نیز آن را به انگلیسی برگردانده است. ترجمه انگلیسی کتاب در سال ۱۹۱۱ یعنی کمی بیش از صد و بیست سال پیش چاپ شده و حاوی خاطرات نویسنده از ۳۶ سال کار و زندگی بهعنوان کنسول پادشاهی روسیه در ایران و عثمانی، و سفرهای او به مناطق مختلف ایران، «عربستان ترکی» (حجاز، بغداد و بصره و مناطق کردی عراق که در آن دوره جزو عثمانی بود) و «هندوستان» میشود.
کتاب پونافیدن اوضاع و احوال اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را شرح میدهد که این در ایران با اواخر قاجار و کمی قبل از انقلاب مشروطه همزمان است.
کتاب بیشتر مربوط به زندگی، آداب و رسوم، فرهنگ و جوانب مختلف زندگی مانند رسوم و باورهای دینی، غذا و پخت و پز، بهداشت، وضع زنان، نظام عدلیه و طرز کار قوه قضائیه، مجازات و خونبها، شیعه و سنی و وهابیها، سیاحتنامه مکه و مدینه، زیارت عتبات شیعه در عراق، عزاداری در ایران، عیدهای ملی و دینی، رشوه و فساد، مهماننوازی، ورزش، تفریحات و یا استعمال فراگیر حشیش و تریاک میشود که خواندن هر کدام فوقالعاده جالب است.
بخش ایران عنوان «در سرزمین شیر و خورشید» را دارد. اما در بخشهای دیگر نیز اشارههایی به موضوعهای مرتبط با ایران وجود دارد، از جمله وضع زنان ایران در چهارچوب شریعت و عُرف و همچنین وضع کلی کُردها که در آن دوره از نظر تابعیت دولتی در دو کشور ترکیه عثمانی و ایران زندگی میکردند. این اثر در ضمن حاوی عکسهای بسیار جالبی است که نویسنده خود و همسرش از ایران، عثمانی و هندوستان گرفته اند.
تا جایی که اطلاع دارم، این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که در آن صورت واقعا مایه تاسف است.
شاید هم جای توضیح نیست که وقتی فردی، چه ایرانی و چه خارجی، مثلا از مشاهداتش در مشهد سخن میگوید اولا این، مشاهدات مشخص آن فرد معین است که بسته به شخصیت و دانش و هویت و احساسات و تجربیات و یادماندههای اوست. این هم احتمالا در مورد هر شخص فرق میکند. ثانیا آنچه که شخصی در مشهد و یا فلان نقطه دیگر ایران مشاهده کرده، لازم نیست در باره سرتاسر ایران و ایرانیان معتبر باشد. نکته سوم اینکه باید دانست لازم نیست هرکس با این خاطرهها و گفتهها موافق باشد. لازم هم نیست شخص نویسنده را بپسندد. با اینهمه، بنظر من پونافیدن با وجود نگاههایی گاه انتقادی که مبتنی بر مقایسه ایران با جوامع غربی و مسیحی است، در مجموع از زاویه ای هم منصفانه ودانشمندانه و هم با پس زمینه ای همراه با تفاهم (اگرچه نه همیشه توافق) از جامعۀ مسلمان و ایرانی صد سال پیش سخن میگوید و در این رهگذر اطلاعاتی فوق العاده جالب به خواننده ایرانی امروز میدهد که جای دیگری به این صورت یافت نمیشود.
مطالعۀ تمام کتاب یعنی از جمله بخشهای مربوط به عثمانی (شامل ترکیه، عراق و عربستان کنونی) و هندوستان نیز بسیار جالب هستند. شاید حتی بدون دانستن آن محیط اجتماعی و جغرافیایی، درک وضع بخصوص جامعۀ ایرانی در آن دوره ممکن هم نیست. اما شامل کردن آن بخش بزرگ کتاب به این ترجمه، کار را مشکل تر و شاید هم غیر ممکن می نمود. بنا بر این شما در ده گفتار با خلاصهای بسیار فشرده از فصلها و بخشهای مربوط به ایران این کتاب آشنا خواهید شد. اگر مایل به مطالعه کامل این اثر به زبان انگلیسی بودید، میتوانید آن را از طریق اینترنت زیر این عنوان و بصورت پیدیاف و یا چاپ شده بیابید:
Pierre Ponafidine: Life in the Muslim East, New York 1911*
اکثر عکسهایی که در متن این نوشتار میبینید از خود کتاب برداشته شده و کار خود مولف و همسرش هستند پ
(* در یاره نقش پونافیدین در خاورشناسی معاصر ضمنا ن. به این لینک در «چشم انداز»)
در نهایت لازم به توضیح میدانم که منظور من از این تعبیر «ترجمۀ انتخابی و آزاد» چیست. آنچه خواهید خواند ترجمۀ کلمه به کلمۀ «زندگی در سرزمین شیر و خورشید» و یا بخشهای دیگر مربوط به ایران این کتاب نخواهد بود. من از آن میان هرآنچه را که بنظرم برای خوانندۀ ایرانی جالب تر است، با سلیقۀ شخصی خود انتخاب کرده، خلاصه و ترجمه خواهم نمود. در ترجمۀ متن نیز خود را آزادتر حس خواهم نمود تا کارم آسانتر و زبانم روان تر باشد. اما به هر حال از آنچه که نویسنده گفته و نوشته عدول نخواهم کرد. با این ترتیب هرچه خواهید خواند، همان است که پیر پونافیدن صد و چند سال پیش در ایران ومنطقه دیده و تجربه کرده است. من از خودم چیزی اضافه نکرده ام، اگرچه آنچه که از متن کامل کتاب انتخاب شده و طوری که بیان شده، کار و مسئولیت من خواهد بود.
عباس جوادی، اکتبر 2017
«ایران سرزمین هفت اقلیم است.» اگر با یک ایرانی در بارۀ آب و هوای این کشور صحبت کنید، احتمالا این جمله را که معمولا همرا با یک حس افتخار بیان میشود، خواهید شنید. حق هم دارند. این کشور که بیش از یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع وسعت دارد، از نگاه آب و هوا بسیار رنگارنگ است. این اختلاف را تنها بین ایالات خنک شمال یعنی آذربایجان و خراسان از سوئی وایالات گرم جنوب در کنار خلیج فارس نمی بینید. حتی در داخل یک ولایت کوچک هم ممکن است نقطه ای گرم و چند کیلومتر آنطرف تر بخاطر نزدیکی به کوه ها سرد تر باشد. برای نمونه تبریز، تهران و یا مشهد تابستان ها بسیار داغ و زمستان ها بسیار سرد هستند. اما پس از پیمودن یکی دو ساعت از این شهر ها بسوی کوه ها، هوای خنک و دلپذیری خواهید یافت. این تغییر آب و هوا از آن ویژگی های مهم طبیعت ایران است.
تقریبا در تمام دورادور فلات ایرانِ امروز مرزهای طبیعی وجود دارند که عبارت از کوه ها، دریاها و رودخانه هائی هستند که این کشور را از همسایه هایش جدا میکنند. کوه های مناطق مرزی به نوعی به همدیگر متصل هستند. این وضع تاثیر بلاواسطه ای بر آب و هوای این فلات دارد. هوای مرطوبی که باد ها از دریا می آورند، وقتی به ارتفاعات بلند میرسند، بخارشان را ازدست میدهند و هنگامی که به نقاط مرکزی فلات رسیدند، تبدیل به هوای خشک و گرم میشوند. در تابستان سواحل دریای خزر مرطوب، سواحل خلیج فارس هم شرجی و داغ و هوای ایالات مرکزی خشک و تقریبا بی باران است. در تابستان بخش بزرگ ایران بی باران است. در پائیز باران مناطق کوهستانی تبدیل به برف میشود و در بهار برف کوه ها آب شده تبدیل به جویبار ها و رود هائی میشود و مزارع دور و بر را آبیاری میکند.
وابسته به همین وضع جّوی و توپوگرافیک، جز یک استثناء، رودخانه ای در ایران یافت نمیشود که قابل کشتیرانی باشد. آن استثناء هم کارون است که به شط العرب میریزد و تنها بخش سفلایش قابل استفادۀ کشتیرانی است. همۀ رودخانه های دیگر آبهای کوهستانی هستند که حتی در بهار قابل کشتیرانی نیستند و در پائیز کاملا و یا تاحدی خشک میشوند. حتی تعداد این رودخانه ها مانند ارس، سفیدرود، اترک، مند و جراحی به نسبت پهنۀ کشور انگشت شمار است. باقیماندۀ رودخانه ها که راه به دریا نمی یابند، یا به حوض ها و دریاچه های نمک میریزند و یا در شن و مرداب گم میشوند.
نظر به کمبود باران در مناطق مرکزی ایران، چاره ای جز آبیاری مصنوعی نیست. در ایران، آب زندگی است. هرزمینی که چه بطور طبیعی و چه مصنوعی آبیاری شود، سرسبز میگردد و ایران براستی تبدیل به همان باغ های سرسبزی میشود که موضوع آثار شاعران ایرانی شده است. برعکس، نبودن آبیاری، محل های سرسبز را تبدیل به صحرا میکند و همین است که می بینیم نقاطی که روزی، روزگاری مناطق حاصلخیزی بودند، امروزه (صد سال پیش، -م.) تبدیل به ویرانه های خشک و بی آب شده اند.
کندن قنات (و یاکاریز، کهریز) یک راه بسیار مفید و ایرانی تامین آب است. در نقطه ای ازکوه و یا دامنه های آن که احتمال آب در عمق آن میرود، چاهی به قطر 80-90 سانتیمتر و طول 50-60 متر کنده میشود. اگر در ته چاه آب یافت شد، چاه دیگری به طول 20-25 متر کنده میشود و به همین ترتیب چندین چاه در یک امتداد کنده میشود تا اینکه عمق آنها کمتر و کمتر شود و در نهایت به سطح زمین برسد. بعد این چاه ها در زیر زمین، یعنی از منبع اصلی چاه نخست از طریق آبراهی به ارتفاع یک متر که کنده میشود، به همدیگر وصل میشوند. از این طریق آب چاه های عمیق بتدریج به سطح زمین منتقل میشود و از آنجا به مزارع و خانوار های دور و بر تقسیم میگردد. طول این قنات ها گاه حتی به چند کیلومتر میرسد.
مقدار آبی که به هر مزرعه و یا خانوار داده میشود با واحد «سنگ» حساب میگردد. یک «سنگ» عبارت از مقداری از آب است که بتواند یک آسیای کوچک را به حرکت درآورد که این هم تقریبا برابر با یک جویبار به پهنای 10-12 سانتی متر میشود. حجم آبی که به هرکس داده میشود طبق «ساعت در هفته» محاسبه میشود. مثلا میگویند فلان کس «دو ساعت آب دارد،» یعنی در طول فصل آبیاری مزارع، هر هفته بطور منظم به آن فرد دو ساعت آب داده میشود. صاحبان قنات ها، آب را بر پایۀ ساعت میفروشند. بسیار مشکل است که قیمت متوسط آب ساعتی قنات ها را تخمین زد، چرا که این قیمت ها بستگی به کیفیت آب، تعداد قنات ها در آن قریه و دهکده و حجم آب در آن قنات دارد. مثلا ده سال پیش در نزدیکی تهران، قیمت هفتگی یک سنگ آب در سال حدود صد دلار بود. طبق این حساب، قناتی که آب آن برای یک سال فروخته میشود و هر روز هم آب میدهد، سالانه حدود 2480 دلار درآمد دارد.
طبیعی است که کندن قنات کار هرکسی نیست و تنها افراد متخصص و با تجربه از عهدۀ این کار بر می آیند. این افراد متخصص را در ایران «مُقّنی» (یعنی «قنات کن» و یا «چاه کن») مینامند. اما کار مقنی ها فقط کندن قنات نیست. نگهداری و مدیریت قنات ها حتی از کندن چاه و قنات نیز مهم تر است و این کاری تمام وقت و پیچیده است. آنها معمولا اسرار خود را به کسی نمیدهند و حتی بین همدیگر قواعدی را رعایت میکنند که میتوان آن را «اخلاق کار» مقنی ها نامید. با اینهمه بین آنها گاه حتی بگو مگو های جدی هم میشود و کار به عربده و دعوا می انجامد. یک موضوع مهم حدس درست در بارۀ وجود آب زیر زمین است که شاید درست در نیاید و صاحب قنات را با ضرری جدی مواجه کند. اما تامین جریان آب، پاکیزه نگهداشتن آن و تقسیم عادلانۀ آب بین خریداران از همه مهم تر است. مالکین قنات ها، مسئولین و حتی روحانیون محلی سعی میکنند تقسیم آب بطور منصفانه تنظیم شود، چرا که در برخی محل ها، چندین قنات زده میشود که متعلق به افراد گوناگونی هستند و احتمال ایجاد اختلاف بین آنها زیاد هم نباشد، وجود دارد.
راه دوم آبیاری مصنوعی، کشیدن آبراه ها و جویبار ها از رودخانه هاست. مثلا شالیزار های آذربایجان و خراسان در سواحل دریای خزراز این طریق آبیاری میشوند.
راه سوم ساختن سد و انبار است که آب برف های زمستان وقتی در بهار ذوب شد، در آنجا جمع میشود. این سد ها را «دربند» می نامند. امروزه بسیاری جا ها نام «دربند» را دارند اگر چه دیگر در آنجا اثری از انبار بزرگ و یا سد نیست و این نشان میدهد که شاید هم ساختن انبار و سد در گذشته رایج تر از امروز (صد سال پیش، -م.) بوده است.
روستا و شهر
از دور که نگاه کنید، روستاهای ایران مانند نقطههای سبز در یک متن زردرنگ و خشک جلوه میکنند. وقتی نزدیک شوید، میبینید که این رنگ سبز محدود به کنار رودخانه و یا جویباری است که معمولا از وسط ده میگذرد. خانههای اکثر روستاها همانند شهرها در پشت دیوارهای بلند گِلی پنهان هستند و این هم به روستاها منظره ای خستهکننده میبخشد. بارزترین مشخصۀ روستا رودخانه است، البته اگر آن روستا اصولا دارای رودخانه ای باشد. در دوطرف رودخانه درختهای بید و یا تبریزی را میبینید که شاخههایشان در زمستانها برای گرم کردن خانهها بریده میشود. اما منبع اصلی گرمای خانهها در زمستان پهِن یعنی سرگین گاوهاست که جمعآوری میشوند، با آب و کمی کاه مخلوط شده بصورت تکههایی پَـهن درآورده شده در زیر آفتاب خشکانده میشوند. بعد اینها را روی هم انبار کرده برای سوزاندن در زمستان نگهداری میکنند.
خانههای روستایی معمولا تنها یک اتاق دارند که برای زن و شوهر و فرزندانشان هم نشیمن و هم اتاق خواب است. اما گاه این خانهها دارای دو اتاق و یا دو بخش جداگانه در داخل خانه است: یکی برای مردان و دیگری برای زنان. طویلهها معمولا در مرکز روستا قراردارند. این هم باعث میشود که وقتی عصر گلّه از صحرا برمیگردد، با همۀ سروصدا و گرد و خاکش از جلوی خانهها و اتاق خواب روستاییان بگذرد. بامها صاف و مسطح هستند و در وسطشان سوراخی تعبیه شده تا دود اتاقها از آنجا به بیرون برود.
روستاهایی که در سینه و یا دامنۀ کوهها ساخته شدهاند، جالبتر و رنگینتر هستند. روستاهای بزرگ دارای دکان، مسجد و حتی حمام عمومی خود هم هستند. مزرعهها بلافاصله در دور و بر روستاها قرار دارند.
باید بهطور خلاصه بگویم که کشاورزی ایران در وضعی بسیار ابتدایی قرار دارد. اکثرا آنچه که انجام میشود عبارت از شخم زمین با یک خیش چوبی و سپس آبیاری زمین است. در بعضی جاها کود طبیعی و یا حتی کود خاکستر به خاک داده میشود. مثلا در دشتهای ارومیه از تلهای خاکستر که از آتشکدههای قدیمی زرتشتیان باقی مانده است، برای بارور کردن خاک استفاده میشود. در مناطق دیگر مانند تبریز، اصفهان و خراسان روستاییان برای تامین کود طبیعی به پرورش کبوتر میپردازند.
غله معمولاً در ماه مه و ژوئن میرسد. غله را که بیشتر عبارت از گندم و یا جو است با دست درو کرده به کمک ارّابههای دوچرخه و یا گاو و خر به مرکز ده میآورند. هر روستایی غلۀ خود را در جای مستقل خود باز به کمک گاو و خر و با دستگاهی ابتدایی و چوبی که «چرخ» نامیده میشود میکوبد تا دانه از کاه جدا شود. چرخ که از سوی یک یا دو گاو کشیده میشود، چند چرخ با چاقوهای تیز دارد که غله را خرد میکند. روستایی روی نیمکتی که بالای چرخهاست مینشیند و گاو را هدایت میکند. چرخ مرتبا در دایرهای میچرخد تا گندم کوبیده شود. کاه را به کمک شنه از دانه جدا میکنند و دانهها را بصورت توده و یا قبّه که «خرمن» نامیده میشود در «خرمنگاه» یعنی همان مرکز ده که همه محصولشان را میاورند، جمع میکنند. کاه را در طول سال به گاو و گوسفند میدهند. در همان خرمنگاه است که محصول بین روستایی و مالک و یا «خردهمالک» آن روستا تقسیم میشود. «خردهمالک» به کسانی میگویند که مشترکاً همراه با دیگران مالکیت زمین و یا ده را داشته باشد. بعضی روستاییان صاحب بخشی از زمین زراعی خود هستند، اما اکثرا چنین نیست، یعنی زمین زراعی در مالکیت شخصی است که اکثرا نه در آن روستا بلکه در شهر زندگی میکند. سهم زارع از آن محصول، وابسته به آن محل و سنتی است که در گذشته رایج بوده و میتواند یک سوم یا کمیبیشتر و یا کمتر از مقدار محصول باشد.
گوسفند در کنار گاو از مهم ترین حیوانات خانگی در روستاهای ایران به شمار میرود. گوسفندهای ایران از جنس «دُنبه دار» هستند. دُم این گوسفندان بزرگ و چربی است. این ذخیرۀ چربی باعث میشود که گوسفندان ایرانی بتوانند هفت-هشت روز را بدون چریدن سپری کنند. از این جهت گوسفندان ایرانی حیواناتی قانع هستند و نگهداری آنان آسان تر از برخی حیوانات دیگر است. در اینجا نمیتوان از خر بهعنوان یکی از حیوانات اصلی خانگی در ایران یاد نکرد. آنها از گوسفندان هم قانعتر و پرکارتر هستند. کار اصلی بارکشی در ایران به گردن خر و تاحدی هم قاطر است.
من خودم در مشهد مرد فقیری را میشناختم که تنها سرمایهاش (به ترتیب اهمیتشان برای او) یک زن، یک خر و یک فرزند نوزاد بود. بعضاً ما از کنار مزرعۀ کوچک او میگذشتیم. در بهار میدیدیم که خر، خیش را میکشید، زن آن را هُل میداد و مرد هم کلاّ خیش و خر را هدایت میکرد. وقتی محصول میرسید، خر استراحت میکرد، اما زن و مرد عرقریزان محصول را درو میکردند. وقتی هم کار مزرعه تمام شد، خر ابتدا محصول، سپس وسایل کشت و شخم، و بالاخره نوزاد آن خانواده را پشت خود حمل کرده به ده میبرد و طبیعتا در آنجا کار در خرمنگاه آغاز میشد.
آبیاری مصنوعی بهخصوص در مناطق خشک و کم باران برای کشت غله مهم است. اما در برخی مناطق کوهستانی ایران که آب و بارانش کافی است، غله بدون آبیاری و یا کوددهی هم به بار میآید و در سال چندین بار محصول چیده میشود. در این قبیل مناطق اگر سالانه فقط چهار-پنج بار محصول جمع شود، ایرانیان با شکسته نفسی میگویند «محصول بد نیست.» در مناطق حاصلخیزی مانند برامین (ورامین، -م.) در نزدیکی تهران سالانه حتی ده-بیست بار محصول بهدست میاید.
باغهای میوه و سبزی با دقت آبیاری و نگهداری میشوند. این باغها با یک کلبۀ نگهبانی، یکی دو مترسک و حتی نوشتههایی مجهز هستند که با اشاره به آیات قرآن، دزدان احتمالی سبزی و میوه را از این کار برحذر میدارند.
هر روستا کدخدای خود را دارد که مسئول جمعآوری مالیات و حفظ آسایش مردم است. اکثر روستاها یک «میراب» هم دارند که مسئول توزیع عادلانۀ آب است. این کار هیچ هم آسان نیست، چرا که اختلاف بر سر تقسیم آب میتواند به زد و خوردهای خونین بیانجامد. اگر کمبود آب و نرخ ساعتی آبیاری را درنظر بگیریم، از چنین اتفاقاتی نمیتوان زیاد شگفتزده شد. کافی است که با یک حرکت کوچک بیل، کمی پیش از سررسیدن ساعت آبیاری مزرعهتان، آب را از مزرعۀ همسایه به باغ و یا مزرعۀ خودتان هدایت کنید.
وقتی در مشهد زندگی میکردیم یک باغ بزرگ داشتیم. طبق قرارداد، میبایست تمام ساعات دوشنبهها آب دریافت میکردیم، اما آب جویبار قبل از آنکه به باغ ما برسد از مزرعههای همسایههای ما میگذشت و باغبان ما هر ساعت شاهد قطع آب میشد. همسایهها کوشش میکردند کمی هم که شده از حق آب ما استفاده کرده، آن را بهطرف باغ و مزرعۀ خویش هدایت کنند. این هم باعث بگومگوهای جدی همراه با داد و فریاد بین باغبان ما و همسایهها میشد که بالاخره راضی میشدند که مانع آب ما نشوند.
شهرها و حمامها
بگذارید از توصیف بازارها و دیگر موضوعهای آشنا برای اکثریت صرفنظر کرده به موضوع حمامهای عمومی بپردازم که چیزی بسیار مهم در زندگی ایرانیان است. این حمامها مکانهای بزرگی هستند که زیر سطح زمین ساخته میشوند. سقف آنها گنبد مانند است و شیشه دارد تا نور خارج به داخل حمام نفوذ کند. از بیرون، در ورودی حمام را میتوان با دیدن لُنگهای رنگارنگی شناخت که آویخته شدهاند تا خشک شوند. جالب است که سقفهای گنبدی از داخل دارای نقشهای رنگارنگ رستم و یا پادشاهانی هستند که سبیلی پرپشت و دراز دارند و ابروانشان به همدیگر چسبیده است.
هر حمام دارای چندین اتاق است که برای شستوشو در نظر گرفته شده است. اما یکی از این اتاقها هم مخصوص رنگ کردن پوست و مو با حناست، که گرد گیاهی سبز رنگ است، اما رنگ گرد آن در بدن و موی سر انسان تبدیل به سرخ خرمایی میشود. تصور عمومی آن است که حنا به مو قوت میبخشد، از مسکن نمودن شپش و دیگر حشرات در سر آدمی جلوگیری میکند و بهعلاوه رنگش هم زیباست. هر پنج، شش هفته، یک بار موی سر، انگشتان دست و گاه پا را با حنا رنگ میکنند و حتی بعضیها اگر این مدت سپری شود و موی سرشان را رنگ نکنند، میگویند که به همین جهت سر و یا چشمانشان درد میکند، چرا که به حنا عادت کردهاند.
گیاه حنا در جنوب ایران میروید. برگهای گیاه خشکانده میشوند. با کوبیدن برگهای خشک درهاون، گرد حنا بهدست میآید. بعد آن را در حمام با آب گرم مخلوط کرده بصورت خمیر در میآورند و به موی سر و انگشتان دست و پا میمالند. پس از چند ساعت آن را میشویند. رنگ حنا تا چند هفته باقی میماند. پس از رنگرزی با حنا، بسیاری مردان و زنان که میخواهند موی سرشان به رنگ سیاه و براق در آید، خمیر دومیهم به سرشان میمالند که از گیاهی بنام «نیل» و به همان طریق خشک کردن و کوبیدن حاصل میشود. نیل در ولایت کرمان به عمل میآید. این خمیر بعد از دو ساعت با آب شستوشو میشود، اما رنگ تیره و خوشآیندش برای چند ماه باقی میماند. همین رنگ کردن دوگانۀ مو باعث شده که برخی سیاحان غربی در خاطراتشان نوشتهاند که در ایران کسی موی سفید ندارد. بعضی مردان ریششان را فقط با حنا رنگ میکند. به همین جهت شما مردان بسیاری میبینید که ریششان سرخ حنایی است. بعضا سر و گردن گوسفندهای سفید رنگ و دُم اسبان شاه را نیز با حنا سرخ میکنند. این مزیت تنها مخصوص اسبهای دربار است.
از آنجا که تمام کار رنگ کردن پوست و مو در حمام چندین ساعت طول میکشد، اتاقهای حمام که مخصوص این کار هستند به نوعی «کلوب» مشتریان تبدیل شده است. مشتریها در آنجا نهار میخورند، چای مینوشند و قلیان میکشند و از همه مهمتر صحبت میکنند و اخبار روز را بین همدیگر مبادله میکنند.
این اتاق در ضمن محل اصلاح موی سر هم هست. پیش از رنگ کردن موی سر و ریش، کارگرانی به نام «دلّاک» که ضمنا بدن شما را شستشو میکنند، موی سر شما را کوتاه هم میکنند و بعد به کار رنگ کردن شروع میکنند. مردم معمولی موی سرشان را تا پهنای سه-چهار انگشت نگه میدارند، اما ملاها و سیدها معمولا سرشان را ازته میتراشند. رقاصها و درویشها سرشان را هیچ نمیتراشند. ایرانیانی که به سبک اروپایی ها فکر و زندگی میکنند نیز هرگزسرشان را ازته نمیتراشند.
هر روز وقت معینی از حمام برای بانوان جدا میشود. صاحب حمام پشت بام حمام رفته با نوازش یک شیپور و یا بوق مخصوص آغاز وقت حمام زنانه را با صدای بلند اعلام میکند.
در ایران غیر مسلمان را به حمام راه نمیدهند چرا که فکر میکنند بدن غیر مسلمان نجس و بدن مسلمانان پاک است. من در یک شهر کوچک بعد از جر و بحث زیادی با صاحب حمام توانستم به یک حمام بروم. این هم پس از مبادلۀ چندین سکه بین من و او آن هم تنها به یک شرط ممکن شد و آن اینکه یکی از دلاکان حمام مرا کول کند و تا داخل حمام ببرد تا اینکه من با گذاشتن پای خیس خود در حمام، آن را نجس نکنم.
در اردبیل هم من تجربۀ دیگری داشتم که به همان درجه تحقیرآمیز بود و آن اینکه پس از کشاکش بسیار بالاخره به من اجازۀ ورود به مسجدی دادند که فرش معروفی دارد و بنظرم قطعههای مشابه آن در «موزۀ کنزینگتون» لندن هم است. زیبایی آن فرش مرا مسحور خود کرد. اگر میدانستم که سالها بعد قیمت این فرش چقدر سرسام آور خواهد شد، شاید کوشش میکردم آن را بخرم. اما به هر حال من در آن سالها جوان بودم و حقوق چندانی نمیگرفتم.
نکتۀ دیگری که نمیتوان در توصیف ایران ناگفته گذاشت گورستانهای آن است. پیش از همه بگویم که گورستانهای شهرها در جایی ساخته میشوند که اصلا انتظارش را ندارید: مرکز شهرها. دیگر اینکه این گورستانها دیوار و حصاری در گرداگردشان ندارند. با این ترتیب گورستانها عملا تبدیل به محوطۀ بازی مانند یک میدان شدهاند که مردم از وسط آن گذشته به کار و زندگی خود میروند، بچههای مردم فقیر در آنجا بازی میکنند و سگهای ولگرد شبانه قبرهای نوساخته را که خاکشان هنوز سفت نشده به هم میریزند. اگر باران ببارد، سوراخها و حفرههایی در خاک این قبرها باز میشود، طوری که گاه حتی کفن و گوشه ای از جسد مردگان ظاهر میگردد. شگفت انگیز نیست که محلههای دور و بر این گورستانها تبدیل به مراکز بیماریهای مسری شدهاند. در این گورستانها، محلهای مخصوصی هم هستند که مردم مردههایشان را آورده موقتاً در آنجا جای میدهند تا بهزودی به مکانهای مقدسی مانند مشهد و کربلا برده دفن شوند. حتی بعضیها در این مدت موقت، مردههایشان را در حیاط و یا زیرزمین خانۀ خود مدفون میکنند. کنسولها و نمایندههای کشورهای خارجی به سختی میتوانند به مسئولان مربوطه بقبولانند که این، کاری بسیار خطرناک است.
میدانها نیز محل مهمی از شهرهای ایران هستند. میدانها معمولا در وسط شهر و روبهروی اقامتگاه حاکم شهر (ویا ایالت) و یا سربازخانهها قرار دارند. رژههای نظامی و اعدامها در همین میدانها اجرا میشوند. این میدانها در عین حال عرصۀ پرسهزدن سگهای بیچارۀ ولگرد هستند که حتی از سگهای معروف ولگرد در قسطنطنیه (استانبول، -م.) هم بیچارهترند.
زن ایرانی
زنان ایران
بعید نیست شما بعنوان یک اروپایی سالها در شرق مسلمان زندگی کنید، بدون آنکه براستی در باره زندگی زنان مسلمان صاحب معلوماتی شوید. دلیلش هم آن است که زنان مسلمان در انزوای خانه و محیط بسته خانوادگی زندگی میکنند و مردان مسلمان کوشش میکنند زندگی خانوادگی زنان و خواهرانشان تحث تاثیر دنیای خارج از خانه قرار نگیرد.
مهم ترین وسیله ای که میتواند اولین پرده اسرار زندگی زنان مسلمان را به روی یک اروپایی باز کند، درک قوانین قرآن و شریعت در باره زنان، ازدواج، طلاق، وراثت و حق مالکیت است. طبق همین قانونها و عُرف رایج در کشورهای مسلمان، زندگی زنان مسلمان با دقت تمام معین و تنظیم میشود و در اینجا زیاد مهم نیست که موضوع بر سر زنان مسلمان صحراهای عربستان است یا قصرهای استانبول و یا «یورت»های ترکمن و قرقیز. زندگی زنان ایران هم مبتنی بر همان قوانین و اصول کلی دین و شریعت اسلام است.
پایه فکری این قوانین آن است که مرد بر تر از زن است، زن موجودی از هر نظر ضعیف، وابسته و محتاج به مرد است و حقوق و اختیاراتش نیز متناسبا از مرد کمتر است.
البته جزییات و جنبه اجرایی این قوانین و اصول میتواند در هر کشور فرق کند، اما در مجموع، وضع زنان مسلمان درهمه کشورهای اسلامی تابع همان اصول و قوانینی است که از طریق اسلام راهنمای اندیشه و عمل این اقوام و ملل قرار گرفتهاست. در ایران هم وضع زنان مسلمان نسبت به برخی کشورهای اسلامی دیگر نسبتا فرق میکند. مثلا «تعدد زوجهها» یعنی داشتن چند زن در ایران چیز رایجی نیست، اما در عمل اختیارات مرد ازجمله در طلاق دادن زن آن قدر زیاد است که زنان، بخصوص زنان طبقه پایین پیوسته در یک جوّ ترس و هراس زندگی میکنند و مردان به راحتی میتوانند زن خود را طلاق داده، زن دیگری بگیرند. در این باره بیشتر صحبت خواهیم کرد.
از مشترکات دیگری که همه زنان مسلمان مشمول آن هستند، حجاب اسلامی است.
وقتی یک اروپایی وارد یکی از شهرهای ایران میشود، اولین چیزی که دقتش را جلب میکند اشکال شبح مانندی هستند که در چادرهای آبی تیره پیچیده شدهاند، زیر آن چادرها، چاقچور یعنی چیز گشادی مانند شلوار آبی و یا سیاه تیره به تن دارند و چشمانشان هم پشت یک پیچه پنهان شدهاست. آنها با آن کفشهای راحتی مانند پاشنه دراز و بینی برگشته که حتی تا نصف کف پایشان هم نمیرسد، با چنان عدم اطمینانی راه میروند که مثل اینکه تلوتلو میخورند. اینها زنان ایرانی هستند.
تصور لباسی ناراحتتر از لباس خانمهای ایرانی مشکل است، چه لباس خانگی و چه آنچه که در کوچه و بازار به تن میکنند. بنظر میرسد که خانمها تصور میکنند هرچه بیشتر و لایه روی لایه لباس بپوشند، «شیکتر» جلوه خوهند نمود.
در داخل خانه روی لباس اصلی که به سختی تا زانوی پا میرسد، پیراهنی شبیه بلوز میپوشند و روی آن هم چیزی شبیه یک ژاکت کوتاه به تن میکنند که جلویش باز و آستینهایش تنگ، اما دراز است. این ژاکتها وابسته به ثروت و موقعیت هرکس از تافته، ابریشم و دیگر پارچههای گرانقیمت است و ملیلهدوزی میشود. انگشتر و گردن بند، همچنین حلقه بینی هم رایج است. در گذشته زنان ایرانی خالکوبی هم میکردند. اما این عادت دیگر از رواج افتادهاست.
خانمهای پولدار اکثر سنگهای گرانبهایشان را به کمربندشان میبندند. لباس برای رفتن به خارج از خانه روی لباس خانگی پوشیده میشود و از سه بخش عبارت است: اولا لباس بیرونی از سر تا کمر است و آن را توی یک چاقچور میکنند که در ناحیه مچ پا به جورابی از همان پارچه متصل است. ثانیا چادر که معمولا آبی تیره است، روی سر میافتد و درازایش تا پاست. روی این چادر، از قسمت پیشانی پارچهای مربعی و یا مستطیلی بنام پیچه با بند بسته میشود که رو به پایین میافتد و چهره و بخصوص چشمان خانمها را میپوشاند. پیچه در ناحیه جلوی چشمها توری دارد که بتوان از آنجا کمی هم که شده دنیای بیرون را دید. طبیعتا در گرمای تابستان این لباس ناراحت تر از دیگر اوقات است.
خانم ایرانی در حال روگرفتن
بنظرم احتمال اینکه یک مرد زن خودش را با این لباس در کوچه بشناسد، بسیار ضعیف است. اما به هرحال آداب و رسوم مسلمانان مشوق آن نیست که یک مرد همراه با همسرش به کوچه برود. تازه اگر هم رفت، یا از جلو میرود و خانمش از عقب میآید و یا دنبال زنش راه میرود.
خانمها آرایش غلیظ را دوست دارند، پلکها و بخصوص ابروان شان را به شدت سیاه میکنند و با رنگ سیاه دو ابرویشان را روی بینی شان به همدیگر وصل میکنند.
در خانه، محل زندگی زن و مرد، جدا است، و یا اصولا باید جدا باشد. محوطهای را که مخصوص خانمهاست «اندرون» مینامند که برای مردان «نامَحرم» ممنوع است. جایی که مهمانان ناشناس و «نامحرم» هم میآیند و مخصوص مردان است، «بیرون» خوانده میشود. در «اندرون» و یا «حرَم» همه خدمتکاران بجز خواجه حرمسرا، زن و دختر هستند. علی الاصول هرهمسر زن حق دارد خانه مستقل خود را داشته باشد، ولی در عمل همیشه اینطور نیست، چرا که هرکسی از عهده خرج آن بر نمیآید.
کار و یا مشغولیت زنان بستگی به موقعیت اجتماعی شوهرشان دارد. در خانوادههای کم بضاعت، زنان کارهای خانه را میکنند. در دهها، گاو و گوسفند را هم میدوشند و نان و ماست تهیه میکنند. انصافا باید گفت که مرد ایرانی طبق تصور حاکم مبنی بر اینکه «زن جنس ضعیف است»، کار سنگین بدنی به زنش بار نمیکند. زنان طبقه ثروتمند به آرایش سر و روی خود میپردازند، به دید و بازدید میروند، کارهای سبک دستی مانند ملیله دوزی میکنند و شاید هم بعضا چیزی میخوانند. آنها بیشتر وقتشان را با صحبت و غیبت با دیگر خانمها، خوردن شیرینی با چایی، کشیدن چپق و قلیان، شنیدن ساز و آواز زنان حرفهای نوازنده و یا رفتن به حمام میگذرانند. وقتی خانمهای طبقه بالا برای دید و بازدید و تعزیه و مرثیه بیرون میروند، همیشه سوار کالسکه و یا اسب میشوند و یک نوکر و یا کلفت همراهشان میرود. زنان طبقات پایین تنها میروند. صرفنظر از موضوع بیرون رفتن، زنان طبقات پایین و مخصوصا روستاییان که ناچارند همراه بامردانشان در بیرون از خانه کار کنند، آزادی بیشتری نسبت به زنان طبقه متوسط و مرفه دارند.
برای من ادعایی ثابت شده نیست، اما میگویند دخترخانمها برای آشنایی با جنس مقابل، به امامزادهها هم میروند، چرا که در کوچه و بازار میترسند که پدر و یا برادرشان آنها را هنگام صحبت با مردان بشناسند. اما من متوجه شدم که خانمهای محجبه اگر در کوچه با مردی روبهرو شوند که بدانند مسلمان نیست، زیاد دغدغه پوشاندن چهره خود را ندارند.
تحصیل دختران اساسا محدود به خواندن و نوشتن است که آن هم بیشتر در طبقه متوسط و مرفه مردم دیده میشود.
نقطه اشتراک بسیاری از زنان ایرانی، «خرافات» است. این هم در کشوری مانند ایران که همه چیز مانند روزها، اعداد، واژهها و حتی نگاه و صحبت انسانها به دو گروه «نحس» و «خوش یُمن» تقسیم شدهاست، شگفت انگیز نیست. از این جهت خانمها برای جلب عشق شوهران خود و یا نیت نیک دیگران به دعانویسها و فال بینها مراجعه میکنند، یا سنگ طلسمهای عجیبی مانند «چنگال کفتار» با خود حمل میکنند و یا اینکه برخی آیههای قران را که آخوندها و فالبینها نوشتهاند، در کیسه کوچکی گذاشته به بازوی خود میبندند.
ازدواج
در ایران، طبق شریعت اسلامی دو نوع نکاح ممکن است: نکاح دائمی «عقد» که از نظر تعداد محدود به چهار زن است و نکاح موقتی «صیغه» که میتواند برای مدتی عبارت از یک ساعت تا نود و نُه سال باشد. تعداد زنان صیغه محدودیتی ندارد.
عقد نکاح به زبان عربی انجام میگیرد. برای این کار روزهای مبارک دینی مانند عید فطر و قربان و یا مولود امامهای شیعه ترجیح داده میشود. برعکس در ماه محرم که دوره عزاداری شیعیان است و یا در «برج سرطان» عقد نکاح جاری نمیشود. برای عقد نکاح رضایت هر دو طرف شرط است. حضور دو شاهد هم لازم است، اما اگر این شرط بجا آورده نشود، ولی شرایط دیگر کامل باشند، میتوان از حضور شاهد و یا شاهدها منصرف شد. شرط دیگر عقد نکاح توافق دو طرف بر سر چیزی بنام «مهریه» است که معمولا بصورت مال و یا پول تعیین میشود و آن عبارت از ارزش نقدینه ای است که اگر کار به هردلیلی به جدایی و طلاق کشید، مرد آن را به زنی که طلاق میگیرد، می پردازد. مهریه در هر دو مورد عقد نکاح و صیغه معین میشود.
اگر یک یا هردو طرف عقد از نگاه سن صغیر باشند، رضایت پدر، برادر و یا قیّم آنان کافی است و اگر طرفین بعد از رسیدن به حد بلوغ شکایت کنند که عقد آنان بخاطر سن پایین هنگام عقد قابل قبول نیست، شکایت آنان باطل است. در بعضی حالتها و بخصوص در میان ایلات و عشایر، کودکان دختر و یا پسر در سن خردسالی همچون غلام و کنیز فروخته میشوند. در موارد دیگر والدین دو طرف هنگام نوزادی کودکانشان عهد میبندند که وقتی آنها به سن لازم رسیدند، آنها را به عقد همدیگر در خواهند آورد و در برخی موارد این کار هم اتفاق می افتد.
وجود گزینه صیغه محدودیت چهار زن در عقد نکاح را عملا ازبین میبرد. از نظر حقوقی و شرعی، فرق چندانی بین این دو نکاح وجود ندارد و حتی فرزندانی که از هر دو نوع نکاح به دنیا می آیند، صاحب حقوق برابر هستند. این هم فشار معنوی و مادی بزرگی روی زن «عقدی» یک مرد است که شوهرش می تواند هر لحظه او را طلاق دهد. این قوانین دست مردان را در انتخاب همسران جدید، حتی برای یک ساعت، و یا ترک آنان باز میگذارد.
صیغه برای کسانی که در سفر هستند، هم مشروع و هم رایج است. در شهر مشهد که زائران فراوانی به زیارت مرقد امام هشتم شیعیان می آیند، زنان بسیاری در «اندرون» ملاها هستند که آماده صیغههای کوتاه مدت هستند. این کار، منفعت مادی خوبی نیز دارد، چرا که هم «مهریه» آن نکاح صیغه پرداخت میشود و هم آن ملاها بعنوان «نفقه» آن زنان پول معینی از «شوهران موقتی» میگیرند.
یک فرد ثروتمند وقتی پسرش پانزده-شانزده ساله شد، برایش یک زن «صیغه» میگیرد و وقتی پسرش به نوزده و یا بیست سالگی رسید، برای او زنی باصطلاح «درست و حسابی» یعنی «عقدی» میگیرد. از این جهت هیچ جای تعجب نیست که بشنوید زنی سی ساله را برای پسری شانزده ساله صیغه کردهاند. سنی که دختران را میتوان به شوهر داد ۹ سال است.
در ایران راه دیگری هم برای عقد ازدواج هست که نه در قرآن وجود داد و نه در شریعت. آن هم عقد نکاح بین یک مرد عزَب یعنی بی زن و زنی «یائسه» است که دیگر عادت ماهانه نمیشود و شانس مادر شدن ندارد. در آن صورت به اجرای مراسم دینی توسط یک روحانی هم نیاز نیست، بلکه کافی است که هر دو طرف خود آمادگی خود را به شکلی معین و به عربی بیان کنند و در باره «مهریه» ای که به زن پرداخت میشود و همچنین مدت این نکاح توافق کنند.
برخی دختران جهت دعا برای یافتن شوهر به امامزادههای اطراف شهرها میروند. از این امامزادهها که اکثرا خواهران امامها هستند، بسیارند.
در مورد ازدواج با غیر مسلمانان هم قواعد معینی وجود دارد. مردان مسلمان حق ازدواج با زنان غیر مسلمان اما «اهل کتاب» را دارند. ازدواج با زنان «کافر» حرام است. اما زنان مسلمان حق ازدواج با غیر مسلمانان را ندارند و در صورت خلاف، خونشان حلال میشود.
طوری که در پیش هم گفتیم، «تعدد زوجهها» در ایران رواج ندارد. اکثریت مردان تنها یک زن دارند. مخصوصا با گران تر شدن خرج زندگی ، امکان نگهداری از چند خانواده در چند خانه برای مردان کمتر و کمتر هم میشود. از این جهت مردان طبقه کمبضاعت و متوسط، کشاورزان، پیشهوران و صاحبان دکانهای کوچک و متوسط غالبا فقط یک زن دارند. عشایر و ایلات هم که یک چهارم جمعیت ایران را تشکیل میدهند (صد سال پیش، -م.) در این گروه هستنند. اما خانها، شاهزادگان، مالکین بزرگ دهات، رییسان ایلات و عشایر و تاجران ثروتمند اغلب چندین زن را در نکاح خود دارند.
با وجود آنکه اکثر مردان ایرانی تنها یک زن دارند، وضع زنان ایران آن قدرها هم بهتر از دیگر کشورهای مسلمان نیست، زیرا آنها پیوسته زیر فشار و تهدید خانوادگی، مادی و معنوی قرار دارند که شوهرشان هرلحظه مینواند آنها را با پرداخت مهریه و یا حتی بدون پرداخت آن از خانه بیرون بیاندازد. در مورد دوم، شوهران بدرفتار آن قدر زنانشان را اذیت و آزار میکنند که آنها از مهریه خود صرفنظر کرده، داوطلبانه به طلاق رضایت میدهند. این هم باعث میشود که زنان از طریق آرایش و غیره خود را جوان و پرجاذبه نشان دهند و از طرف دیگر برای «روز مبادا» که بی سرپناه ماندند، تا میتوانند بدون اطلاع شوهرشان پول و جواهرات جمع کنند. البته آزادی عمل و راحتی زنانی که از خانواده پدری خود امکانات مادی خوبی دارند، بیشتر است.
با همه آنچه که گفته شد، هرکس تصور خواهد کرد که زنان ایرانی در حالت دست و پا و زبان و چشم بسته، کاری از دستشان بر نمیآید و آنها مطلقا نمیتوانند در زندگی اجتماعی و سیاسی ایران شرکت کنند. واقعیت طور دیگری است.
در سال ۱۸۶۱ قحطی بزرگی در ایران پدیدار شد و نرخ همه مواد مصرفی و غذایی بطوری افراطی افزایش یافت. قیمت نان ده-دوازده بار بالا رفت و بخاطر نبودن آرد، حتی با پول گزاف نیز خرید نان بسیار مشکل شد. جسد انسانهایی که از گرسنگی مرده بودند، در گوشه و کنار خیابانهای تهران افتاده بود. در چنین شرایطی چند هزار زن تهرانی عزم کرده روزی که پادشاه از شکار برمیگشت، راه او را بسته و از قحطی و قیمتهای سرسام آور شکایت کردند. شاه که چنین وضعی را دید، دستور داد با خرج اضافی از خزانه به مشکل مردم رسیدگی شود و چنین هم شد. مسئولین گرانی قیمتها تنبیه شدند و قیمت نان در عرض یک روزنصف شد.
شانزده سال بعد در تبریز اتفاق مشابهی افتاد. قیمت مواد اولیه زندگی بخاطر مالیات اضافی که حاکم کل آذربایجان وضع کرده بود، یکباره به بالا جهید. اوضاع ابتدا به شایعات و سپس به ناآرامی کشید، تا اینکه گروهی از زنان خانه دار روزی خود حاکم را در کوچه دیده، او را محاصره و مجبور کردند به شکایتهای آنها گوش دهد. نگهبانان حاکم از ترس فرار کردند و او را در میان زنان تبریزی تنها گذاشتند. حاکم که دیگر راه فرار نداشت، ناچار شد که قول رسیدگی دهد و در واقع هم به قول خود عمل کرد. یکی دو روز بعد مالیات اضافی که وضع شده بود، لغو شد.
مراسم قمه زنی در عاشورا
عاشورا و نوروز
در مراسم عزاداری «عاشورا» که دهم ماه محرم است، از هر محله گروهی از مردان دستههای مختلف تشکیل داده، در کوچهها با خواندن اشعار غم انگیز و هیجان آوری به راه میافتند. آنها پیراهنهای سفید پوشیدهاند و فرق سرشان را تراشیده و در دستشان یک قمه دارند. «قمهزنی» به مراسم خونینی گفته میشود که در طی آن همین مردان با قمهای که در دست راست دارند «یا حسین، یا حسین» گویان به فرق سر تراشیده خود میزنند و آن را میبُرند تا اینکه از سر آنان خون میجهد و سرو روی همه آنها سرخ میشود. پشت سر آنها هم مردانی میایستند تا اگر قمه زنها در اثر خونریزی بیهوش شدند، مانع به زمین خوردن آنها گردند و یا اگر بیش از حد هیجان زده شده قمهزنی را قطع نکردند، مداخله کنند. این مراسم، بزرگترین عزاداری مذهبی ایرانیان است که به مناسبت قتل نوه پیامبر اسلام، امام حسین، و تمامی خانوادهاش در سال ۶۸۰ میلادی (بیش از ۱۳۳۰ سال پیش، -م.) در کربلا (عراق امروز) انجام میگیرد.
کم نیستند والدین ایرانی که فرزندان خردسال خود را هم تشویق میکنند که در این روز فرق سر خود را با قمه بزنند. یک بار ما از بام خانه خود در مشهد شاهد مردی بودیم که همراه با پسر دوسالهاش در مراسم عاشورا شرکت میکرد. ما میدانستیم او این پسرش را فوقالعاده دوست دارد، چونکه پیش از او چندین فرزندش مرده بود. ما دیدیم که آن مرد، پسر هیجان زدهاش را که بغل گرفته بود، آرام میکرد که نترسد. او در حالیکه پسرش را تسکین میداد، فرق سر کودک را یا قمه برید تا خون جاری شد. آنها در ادامه آن مراسم، طوری که رسم است، به چندین مسجد سرزدند. ما آن پدر را زمان بازگشت از آخرین مسجد دو باره دیدیم که فرزندش را که ظاهرا از فرط خونریزی بیهوش شده بود، روی دو دستش حمل میکرد، اما ظاهرا هیچ احساس ناراحتی نداشت، چرا که شاید تصور میکرد که با این کار خداوند جان او را حفظ خواهد کرد. ایرانیان اتفاقاتی مانند بیهوشی و یا حتی مرگ در اثر قمهزنی را پنهان میکنند. بعضیها هم بر آنند که زخمهای قمهزنی که کاری «ثواب» شمرده میشود، بصورت معجزه آمیزی از سوی خداوند بهبود مییابد و هیچ نیازی به مداخله نیست و تازه اگر هم کار به مرگ انجامید، جای کسی که میمیرد، یقینا در بهشت است.
اجرای مراسم عاشورا در هر شهر و روستا فرق میکند ولی درجه تعصب مردم در این کار ظاهرا در مشهد و تبریز بیشتر از شهرهای دیگر است. مسلمانان قفقاز هم در قمهزنی شهرت دارند وچون دولت روسیه به قمهزنی اجازه نمیدهد، آنها به تبریز و یا مشهد میآیند تا در عاشورا در مراسم مفصل قمهزنی شرکت کنند. در مشهد ما کالسکه رانی داشتیم که اهل قفقاز بود و هر سال زمان عاشورا از ما اجازه میگرفت که به قمهزنی برود و ما پیوسته بعد از این مراسم پشت سر کالسکه رانی مینشستیم و در شهر میگشتیم که سرزخمیاش را با دستمال بسته بود.
دستههای عزاداران در شهر میگردند و به چندین مسجد سر میزنند که این هم مراسم و دعاهای خود را دارد. آنها پیوسته با آهنگی خاص و بصورت کُر اشعاری در وصف امام حسین و خانواده او و همچنین در لعن معاویه و فرزند او یزید یعنی اولین خلیفههای دودمان امویان میخوانند.
شیعیان بر این باورند که پس از وفات پیغمبر اسلام، حق پسر عمو و داماد او علی بن ابیطالب بود که بر جای پیامبر اسلام بنشیند و نه سه خلیفه پیش از علی یعنی ابوبکر، عمر و عثمان. اما اهل تسنن تسلسل حکومت اسلامی پس از پیامبر را طوری که انجام یافته، قبول میکنند. علی بعد از عثمان خلیفه چهارم اسلام شد، اما بزودی در مسجدی در کوفه (عراق کنونی) به قتل رسید. از آن به بعد مسلمانان به دو گروه اکثریت سنیان و اقلیت شیعیان تقسیم شدند. شیعیان حتی معتقدند که پس از علی نیز میبایست اولاد و نوادگان او که همراه با علی «دوازده امام» خوانده میشوند، رهبری عالم اسلام را صاحب میشدند. دو فرزند علی، حسن و حسین، از طرف یزید به قتل رسیدند. قتل حسین و مجموعا ۷۲ نفر خانواده او در صحرای کربلا از سوی چهار هزار نفر از لشکریان یزید بهخصوص فاجعهبار بود.
بغیر از مراسم عزاداری مردم در ده روز نخست ماه محرم، ملاها در تمام ماه و حتی بعد از آن تمام داستان فاجعه کربلا را با جزییات دراماتیک آن در مسجدها بصورتی هنرمندانه و نمایشنامهوار شرح میدهند و بطوری خستگی ناپذیر آن را تکرار میکنند. جماعت نیز پیوسته به شرحی نو از این فاجعۀ آشنا گوش میکنند و هر بار همراه با شنیدن این مرثیهها گریه و زاری میکنند. علاوه بر این، در ماه محرم صحنههایی از فاجعه کربلا بصورت نمایشنامه مذهبی در کوچهها و میدانها اجرا میشود تا خاطره این فاجعه بهطور ملموس در پیش چشم مردم مجسم شود. در این نمایشها که «شبیه» خوانده میشود، هر کس نقشی بازی میکند. نقشهای زنان را جوانانی با لباس زنانه اجرا میکنند. طبیعتا نقشهای امام حسین و افراد خانواده او مورد پسند همه است. اما کمتر کسی هست که داوطلب بازی نقش یزید و یا «شمر» باشد که ضربه نهایی و مهلک را بر امام حسین زده بود. در سالهای ۱۸۶۰ در مراسم عاشورای اردبیل مرد بیچارهای که نقش یزید را بازی کرده بود، از سوی عزاداران هیجان زده به قتل رسید. حتی امروز هم (صد سال پیش، -م.) کسانی که این نقشهای منفی را بازی میکنند، بعد از این مراسم مدتی خود را از نظر مردم دور نگه میدارند تا مورد ضرب و شتم قرار نگیرند. بعضی روحانیون شیعه اینگونه نمایشها را تحریم کردهاند، اما تعداد آنها انگشت شمار است و کلامشان تاثیر چندانی ندارد.
در مجموع تعداد نسبتا کمی از مردم قمه میزنند و یا فاجعه کربلا را بهصورت نمایشنامه در میآورند. اما شمار بیشتری در روز عاشورا و یا یک روز پیش از آن به کوچه و خیابان آمده، مخصوصا در بازارها و میدانها جمع میشوند. آنها با خواندن دستهجمعی اشعار مذهبی و تاثر انگیز پیراهنشان را در آورده یا با دست به سینههایشان میزنند و یا با زنجیرهای آهنی آنقدر به پشت خود میزنند که پشتشان خونی میشود. بعضیها هم بدون آنکه پیراهنشان را درآورند بصورت ملایم ترو بیخطری با دست به سینه خود میزنند و شعرها و شعارهای مذهبی دیگران را تکرار مینمایند. بعضیها هم که افراطی هستند، پوست بازو و یا سینهشان را با چیزی نوک تیز کنده آلات آهنی مانند زنجیر، قفل و حتی خنجر و نعل اسب را به پوستشان میبندند و این، منظرۀ وحشتناک و خونین دیگری ایجاد میکند. خود من دیدهام که بعضیها تا ده-دوازده کیلو آلات آهنی را به پوستشان بند کرده بودند، تا جاییکه پوست و گوشت آنها زیر سنگینی آنهمه آهن به زیر کشیده شده بود و تاب میخورد.
عزاداری محرم و عاشورا مخصوص شیعیان و مرکز آن ایران است. در روسیه و هندوستان به قمهزنی اجازه داده نمیشود، اما مراسم عزاداری که انجام میگیرد، پلیس برای حفظ امنیت و آسایش مردم دستههای عزاداران شیعه را مشایعت میکند. در ترکیه عزاداری عاشورا موضوعی حساس است، چرا که به هر حال همچون نوعی تظاهرات برضد اهل تسنن تفسیر میشود. از این جهت ترکها به عزاداری در کوچهها اجازه نمیدهند، ولی شیعیان آن کشور میتوانند در برخی کاروانسراها و یا مراکز ایرانی عزاداری کنند.
دیگر مراسم اسلامی
مراسم سالانهای را که بهطور منظم در ایران برگزار میشوند میتوان به سه نوع تقسیم نمود: یکم مراسم دینی که مخصوص شیعیان است (مانند همین عزاداری عاشورا که شرحش رفت)، دوم مراسمی که همه مسلمانان جهان چه سنی و چه شیعه برگزار میکنند (مانند عیدهای قربان و فطر) و سوم عید نوروز که از دوره پیش از اسلام مانده و سنتی غیر دینی، بلکه ملی است.
مراسم مخصوص شیعیان اصولا بسیار غم انگیز هستند و زمینه ساز زیاده رویهای شگفت انگیزی در عزاداری میشوند. اما یک رشته عیدها و مراسم اسلامی هم هستند که محدود به شیعیان نمیشوند، بلکه در همه کشورهای اسلامی جهان رایج هستند. مثلا روز مولود پیغمبر اسلام یکی از آن مناسبات است که در ماه ربیع الاول است. روز مولود حضرت علی نیز در همین ماه است. البته در ایران این روزها همراه با تشریفات و مراسم خاصی بین مردم نیست. در تهران شاه یک پذیرایی میدهد و شب قبلاش هم آتش بازی میشود.
ماه رمضان که ماه روزه است، از زندگی اجتماعی تا اقتصادی همه چیز را عوض میکند. روزه در اسلام احتمالا ادامه و شکل دیگری از همان سنت روزه بین یهودیان و مسیحیان است. کسی که روزه دار است، قبل از برآمدن آفتاب تا غروب حق ندارد غذا بخورد، آب بنوشد و یک رشته کارهای لازم و معمولی دیگر را انجام دهد. حتی میگویند گرد و خاک راه اگر از دهان و بینی وارد بدن شود، آن هم روزه را باطل میکند. روزه گرفتن، آن هم در روزهای طولانی تابستان بسیار سخت است. اما بعضیها مانند دختران تا نُه سال و پسران تا چهارده سال، مسافرها و زنانی که عادت ماهانه دارند، از روزه معاف هستند. بعضیها هم از این بهانهها برای روزه نگرفتن استفاده میکنند. مثلا اگر کسی به مسافرت برود و راهش درازتر از چهار «فرسنگ» (حدود ۱۴ کیلومتر، -م.) باشد، روزه برای او واجب نیست. و یا بیماری میتواند دلیل پرهیز از روزه گرفتن باشد. از این جهت در ماه رمضان مسافرتها بیشتر از ماههای قبل است و بعضیها از روحانیون «فتوا» یعنی حکم شرعی میگیرند که نظر به اینکه مریض هستند، لازم نیست روزه بگیرند. بعضیها هم ظاهرا روزه میگیرند، اما پنهانی غذا میخورند. اگر آنها در ملاء عام دیده شوند، ممکن است کار به مجازاتهای سخت بکشد. در سال ۱۸۹۱ دو مرد را در حال روزه خوری گرفته و از گوشهایشان به دیوار میخکوبی کرده بودند و مردم ساعتها از جلوی آنها گذشته به رویشان تف میکردند.
کار کردن در ماه روزه آسان نیست. البته آدمهای مرفه برای اینکه گرسنگی و تشنگی را کمتر حس کنند تا ظهر میخوابند. بعد از ظهرها وانمود میکنند که کار میکنند، اما اغلب ضعیف هستند و افکارشان جای دیگری است. روزها بازارها بسته است. مثل اینکه همه، چه فقیر و چه ثروتمند، منتظر صدای توپ هوایی هستند که غروب آفتاب و زمان «افطار» یعنی پایان یافتن روزه را اعلام میکند. بعد از افطار زندگی به خانهها و کوچه و بازار بازمیگردد. در ماه رمضان مسلمانان بیشتر از ماههای دیگر قرآن میخوانند.
در این ماه برای ما نگاه کردن از پشت بام به حیاط همسایهها بسیار جالب بود. آنها فرشی کنار جویبار پهن میکردند. شام روی یک سینی چیده شده بود، آب یخ و شربت دم دست قرار داشت و قلیان روشن شده بود. صاحبخانه و دوستانش چهار زانو نشسته و منتظر بودند و کفشهای آنها کنار فرش جفت شده بود. به محض آنکه صدای توپ افطار به گوش میرسید، پُکی به قلیان میزدند، یکی دو جرعه آب و شربت مینوشیدند و بعد از کشیدن نفسی راحت به خوردن شام شروع میکردند.
«عید فطر» پایان ماه رمضان است. در این روز، روزه گرفتن حرام است. عید فطر همراه با «عید قربان» که به مناسبت خاطره حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل جشن گرفته میشود، دو عید مهم کشورهای اسلامی است. در ایران هم این دو عید روز شادی و سرور است اما بهجز قربانی کردن گاو و گوسفند در عید قربان و تقسیم گوشت آن، اتفاق خاص دیگری در این روزها نمیافتد.
درعید قربان کسانی که قدرت مالی کافی دارند، گوسفند و یا حتی گاوی قربانی میکنند و گوشتش را بین همسایگان و فقرا تقسیم میکنند. وقتی ما در مشهد بودیم، چند هفته پیش از عید قربان شتری در شهر گردانیده میشد که میگفتند «شتر شاه» است که شاه هر سال برای قربانی و توزیع بین مردم به مشهد میفرستد. شتر را با آیینههای کوچک و نوارهای سفید آذین میبستند و همراه با سرنا و دُهل در کوچهها میگرداندند و پول جمع میکردند. آن پول را همان آدم هایی برمیداشتند که قرار بود سر شتر را ببُرند. البته میگفتند در عید قربان نه آن شتر، بلکه شتری پیر و لاغر را انتخاب کرده قربانی میکردند تا بین مردم توزیع کنند.
نوروز پرسرور
و اما شادترین جشن و مراسم ایرانیان عید «نوروز» و یا عید سال نو است که نوعی از آن در میان ارمنیان بنام «ناوا-سارت» و همچنین یهودیان نیز برگزار میگردد. طبق افسانههای باستانی ایران، این جشن به دورۀ چهارمین پادشاه اساطیری ایران یعنی جمشید برمیگردد که طبق همین اساطیر مدت پادشاهیاش هفتصد سال بود.
ایرانیان برای رد این ادعای سنیها که گویا نوروز ادامه یک سنت آتش پرستی و یا بت پرستی است، ادعا کردهاند که نوروز به مناسبت آغاز خلافت حضرت علی جشن گرفته میشود.
به هر حال، نوروز شادترین و مردمیترین جشن ایرانی است که بیست و یکم ماه مارس، در پایان زمستان و اولین روز بهار یعنی اولین روز سال ایرانی جشن گرفته میشود و این، نوروز را در ضمن به منطقیترین و طبیعیترین جشن برای آغاز یک سال نو تبدیل میکند.
چندین هفته پیش از آغاز سال نو خانه تکانی میکنند. اشیای کهنه را با نو عوض میکنند. هر کس صاحب دستکم یک دست لباس و یک جفت کفش نو میشود. اصولا هر کس که از نظر سنی بزرگتر است به کسی که جوانتر است، هدیه میدهد، مادربزرگ به پسرش، پسر به دخترش، دختر به فرزندش، برادر بزرگتر به خواهر کوچکترش، ارباب به نوکر، خانم به کلفت و غیره. در ضمن نوروز زمانی است که شاه به حاکم هر ایالت «خلعت نوروزی» میفرستد، یعنی اینکه اعلیحضرت از او راضی است و اگر اتفاق غیر منتظرهای رخ ندهد، او بر سر کارش خواهد ماند. حاکم هم به نوبت خود به شاه تحفهای میفرستد که منتداری خود را به او نشان دهد. به همین ترتیب حاکم به والیهای ولایتها و آنها هم به زیر دستان خود «خلعت نوروزی» میفرستند. «درویش»ها هم از فرصت استفاده کرده، بساطشان را جلوی خانه یک آدم ثروتمند و بانفوذ پهن میکنند و خدمتکار او را مطمئن میکنند که اگر «آقا» به او «خلعت» مناسبی ندهد، از جلوی خانه او جای دیگری نخواهد رفت. و واقعا هم از آنجا نمیرود مگر اینکه خلعتی بگیرد.
خلعت، انعام و هدیه در ایران فقط نقشی را ندارد که در ظاهر به چشم میخورد. اگر کسی حقوق و معاش مشخص و ثابتی نداشته باشد، هدیه و انعام شخص بالاتر به مادون خود در واقع بخشی ازدرآمد آن شخص مادون است. اکثر ایرانیان به خدمتکاران خود بجای حقوق ثابت، غذا و «انعام» میدهند. اکثر خدمتکاران ترجیح میدهند حقوق ثابت کمی بگیرند، اما انعامهایشان بیشتر باشد.
اکثرا در مقابل یک خلعت و یا پیشکش، گیرنده خلعت هم چیزی به خلعت دهنده میدهد. ارزش پولی خلعت به نسبت وضع اجتماعی و مالی طرفین فرق میکند. معمولا اگر کسی از رده پایین به فرد بالاترش پیشکشی تقدیم کرد، آن شخص مافوق چیزی قیمتیتر به او هدیه میدهد.
روز اول سال نو همه شاد و خندان هستند. لباسها و کفشهای نوی خود را پوشیده، به دید و بازدید همدیگر میروند و عید را تبریک میگویند. هدیهها مبادله میشود. شیرینی و میوه میخورند. بعضا در کوچه مردانی را میبینید که طبقی بسیار بزرگ و چوبی را روی سرشان به جایی میبرند. اینها خدمتکارانی هستند که هدیههای یک خانواده را که عبارت از لباس، میوه و یا شیرینی و آجیل است به یک فرد آشنا میبرند. این طبقها را مخصوصا اگر به نسبت بزرگ و مستطیلی باشند، «خُنچه» (خوانچه) هم مینامند. دوستان ما نیز هر نوروز با یک پیشخدمت خنچهای از هدیههای نورزوزی به ما میفرستادند و ما هم متناسب با ارزش آنچه که در خنچهها بود، انعامی به پیشخدمت میدادیم.
دید و بازدید ترتیب خودش را دارد. اولین کسانی که باید به تبریک عید به دیدنشان رفت، بزرگان خانواده و دوستان و آشنایان مسنتر و سپس دوستان و نزدیکان است. همیشه جوانتر به دیدن و تبریک بزرگتر و مادون به دیدن و تبریک مافوق میرود و بزرگتر و یا مافوق به جوانتر و مادون هدیه میدهد. کودکان از همه هدیه میگیرند.
آخرین روز مراسم نوروز، سیزدهمن روز سال نو است. چون سیزده عدد نحسی به شمار میرود، همه آن را به صورت یک «پیک نیک ملی» در بیرون شهر میگذرانند. این روز را «سیزده به در» مینامند، یعنی چیزی که آن را باید از خود دور کرد و نه در خانه، بلکه در مکانهای سرسبز و همراه با شادی سپری نمود. برای یک ایرانی هیچ «کـِیفی» کامل نیست مگر اینکه همراه با نشستن دستهجمعی و تفریحی روی یک قالی گسترده، روی سبزی، زیر یک درخت و در کنار یک جویبار باشد.
کرسی ایرانی
زندگی اجتماعی
زندگی اجتماعی ایرانیان عصرهای پیش هر طور بوده، امروز هم (صد سال پیش، -م.) همانگونهاست. مثل این است که عادات و سنن در طول صدها سال لخته بسته، تغییراتی رخ داده اما این تغییرات فقط در ظاهر و سطح ماندهاست.
قرآن کوچکترین جزییات زندگی مسلمانان را تعریف و تعیین میکند و مسلمانان بر این باورند که نه تنها روح و جوهر اصلی قرآن، بلکه حتی هیچ کلمه آن به هیچ صورت تغییر و تعدیل پذیر نیست. این هم نشان میدهد که چرا آنچه که در ایران قرنهای هفدهم و هجدهم مایه شگفتی سیاحان خارجی شده بود، همچنان امروز هم پابرجا است.
ما از نبودن قانون شگفتزده میشویم. خودسری بهجای قانون نشستهاست. ما از رشوه خواری و فساد فراگیر شگفت زده میشویم، از مجازاتهای وحشیانه و غیره شگفتزده میشویم. فکر میکنید من دستکم در این ده سال اخیر چند بار در میدانهای شهرهای بزرگ ایران جسدهای سربریده، بله! جسدهای بدون سر انسانها را دیدهام، کلههای انسانها را که بر دروازههای شهرها آویزان بودند، و یا مردانی را که در بازارها از گوشهایشان به دیوار میخکوب شده بودند، و یا جلادی را که بزهکاری را با خود کشیده میبرد، در حالیکه در کلاهش هم دست قطع شده او را حمل میکرد.
فراموش نمیکنم روزی همسرم هیجان زده به اتاق کارم آمد و گفت که روز بعد قرار است قاتلی را در میدان نزدیک خانه ما در مشهد دو شقه کنند. زنم التماس میکرد کاری بکنم که شکل اعدام با قساوت کمتری همراه باشد. آزادی او ناممکن بود، چرا که میگفتند سیزده نفر را به قتل رساندهاست. البته من هیچ صلاحیتی نداشتم که به کار حاکم کل خراسان مداخله کنم. اما فکر کردم بهعنوان یک انسان که میتوانم کوششی بکنم. پیش او رفتم. او برادر شاه وقت بود. ابتدا از تصمیمش شدیدا دفاع کرد. بعد گفت این آدم تنها به یک جنایت بسنده نکرده، و گرنه حکم قتلش میتوانست کمدردتر باشد. از طرف دیگر، به گفته او، این درس خوبی برای آن طبقه اجتماعی خواهد بود که گوش شنوایی به قانون ندارد. بالاخره هیچکدام از حرفهای من در او اثری نکرد. اما آخرین استدلالی که کردم، موثر شد و آن این بود که گفتم این کار، کشورهای اروپایی را خواهد شوراند و آنها صدای اعتراضشان را بلند خواهند کرد. این سخن برای او مهمتر از استدلالهای انساندوستانه بود. بالاخره قبول کرد که مجرم مزبور با شلیک یک توپ اعدام شود که آن وقتها سریعترین نوع اعدام بهشمار میرفت.
اما قاتل شوربخت واقعا شوربخت بود، چونکه کوشش من باز هم نتیجه چندانی نداد. در ساعت اعدام، قاتل را آوردند و طبق عادت، او را در یک بلندی قرار دادند، طوری که شکمش درست در مقابل دهانه لوله توپ بود. او هم در حالیکه رویش به لوله توپ بود، با چشمانی باز ناظرهمه کارهای مقدماتی اعدام خودش بود. البته چنین مرگی فوری و احتمالا بیدرد است. در یک لحظه بدن شما به دهها تکه تقسیم میشود و هر تکهاش به جایی پرتاب میگردد. ما در گذشته هم که اعدام به وسیله توپ شده بود، چندین بار شاهد پایین افتادن تکههای بدن اعدامیان شده بودیم. حتی یک بار کم مانده بود یکی از آن تکهها روی سرِ ما هم بیافتد. از تصادف روزگار آن روز ظاهرا دست و پای این جانی را محکم نبسته بودند. تا او دید که جلاد دستش را دراز کرد که فتیله توپ را روشن کند، خودش را هراسناک به یک طرف محوطه اعدام پرتاب کرد، طوری که فقط نیمه بازویش کنده شد. جلاد هم که احتمالا دیگر تنبلیاش شده بود توپ را دوباره پُـرکند، رفته قاتل را به زمین پرت کرد و سرش را از تنش جدا کرد.
یادم هست که در ارومیه هم چند سال پیش چند دزد گردنهگیر را در یک چاله انداخته زنده به گور کردند و کشتند.
اشتباه خواهد بود اگر همه این حوادث را به گردن خشونت این یا آن والی و حاکم بیاندازیم. احتمالا ریشه موضوع در اصل باستانی قصاص است که در کتابهای مقدس سامی بصورت «چشم در مقابل چشم، دندان در مقابل دندان» معروف شدهاست.
در ایران، جز شریعت، یعنی قرآن و دیگر آثار مذهبی مرجع، قانون نوشته شده دیگری برای مجازات بزهکاران و متهمین به جنایت وجود ندارد و تفسیر این قوانین نیز تنها میتواند از سوی روحانیون انجام گیرد. بنا بر این فقط کسانی که فقه اسلامی خواندهاند، میتوانند قضاوت کنند. در میان شیعیان این قبیل آدمها «مجتهد» نامیده میشوند و افراد غیر مجتهد نمیتوانند حکم آنها را مورد شک و تردید قرار دهند. در گذشته انحصار حقانیت مجتهدین در صدور احکام مجازات، مطلق بود، اما در طول چند قرن گذشته مراجع مدنی یعنی غیر مذهبی نیز برخی صلاحیتها را به دست آوردند. این است که امروزه ما در کنار قوانین شریعت، احکامی را هم مییابیم که از سوی مراجع غیر دینی، یعنی اصولا از طرف مقامهای دولتی داده و اجرا میشوند. این قواعد را مجموعا «عُرف» مینامند، یعنی اصول و روشهایی که نوشته نشدهاند، اما بین مردم معتبر هستند، بدون آنکه لزوما در منابع مذهبی قید شده باشند.
در واقع این قواعد عرف نیز مبتنی بر شریعت و قانون هستند، اما نوشته و تثبیت نشدهاند. برخلاف قوانین شریعت که بسیار قاطعانه، آمرانه و خشونت آمیز هستند، قواعد عرف انعطاف پذیرند و میتوانند نسبت به قوانین شریعت نرمتر و دلرحمتر و یا کاملا برعکس، بیملاحظهتر و بیرحمانهتر باشند، بسته به اینکه چه کسی و یا گروهی در چه شرایطی و به چه منظوری این حکم را صادر میکند. یعنی در عمل، عرف که مجری آن دولت است، میتواند مورد سوءاستفاده قرار گرفته زمینه خشونتی حتی شدیدتر از شریعت را هم فراهم بیاورد.
در نیمه دوم قرن نوزدهم (از ۱۶۰ سال پیش به بعد، -م.) نیاز به قوانین ثابت و عادلانه، زمینه ایجاد موسسهای بنام «وزارت عدلیه» (دادگستری، -م.) را فراهم آورد. این اقدام «اصلاحاتی» همگام با جوّ آن دوره بود. اما در عمل نه خود وزیر عدلیه و نه دستیاران او نمیتوانستند بعنوان قاضی حکم صادر کنند، چرا که تحصیل دین و شریعت نکرده بودند و از نگاه دینی اصولا حق و صلاحیت قضاوت را نداشتند. با این ترتیب ایرانیان به همان نقطه پیشین بر گشتند. چه شد؟ به وزارت عدلیه مشاورانی منتصب شدند که تحصیل دینی داشتند، روحانی بودند و میتوانستند حکم شرعی بدهند. بدین ترتیب قانون در ایران وارد دایره بستهای شد که نمیتوانست خود را از درون آن رها کند.
امروزه (صد سال پیش، -م.) وزارت عدلیه در بعضی شهرها نمایندههای خود را دارد که «دیوانبیگ» نامیده میشوند. در شهرهای دیگر تمام قدرت و صلاحیت صدور حکم و اجرای آن در دست ارگان دولتی محل است، چه حاکم و والی و چه نایب الحکومه (بخشدار، -م.،) کدخدا و غیره. شاه در صدر همه آنها قرار دارد. در روسیه، ما مثلی قدیمی داریم که میگوید «خدا در آسمان هاست و تزار در دوردستها.» بهنظرم این ضرب المثل در مورد ایران حتی بیشتر از روسیه صدق میکند. سرنوشت مردم وابسته به شخصیت و اراده حاکمین است، از حاکمین کوچک تا حاکمین بزرگ، و کسی به آنها دسترسی ندارد!
کربلایی علی و مشهدی حسین
برای درک واقعیت و جزییات محکمه، شکل قضاوت و کلا موضوع عدالت در ایران امروز (صد سال پیش، -م.) نمونهای خواهم داد که هر روز میتواند در بسیاری نقاط ایران تکرار شود.
کربلایی علی محمد با مشهدی حسین اختلافی دارد. کربلایی علی که از حق بجانب بودن خود مطمئن است پیش یک مجتهد میرود، موضوع شکایتش را شرح میدهد، دلایلاش را میگوید و شواهد خود را عرض میکند. طبیعی است که در این جلسه نخست، فرد متهم یعنی مشهدی حسین حاضر نیست. مجتهد «خطی» مینویسد که کربلایی علی حق بجانب است. شاکی پس از عرض منتداری خود و بوسیدن عبای حضرت مجتهد، پیش ماموری میآید که باید حکم مجتهد را اجرا کند. اما کربلایی علی ما پیش از آنکه بتواند به حضور مامور اجرا برسد، بالاجبار سلامی به یک گروه آدمانی مانند خدمه، ملازم (پیشخدمت مخصوص، م.،) محصل (تحصیلدار، مامور وصول، -م.،) کاتب و غیره هم میدهد. همه آنها به شکایت کربلایی علی علاقه نشان میدهند و متناسبا «حق حسابی» از کربلایی علی میگیرند. کربلایی علی در حالیکه جیبش سبکتر شده به حضور مامور اجرا میرسد و حکم حضرت مجتهد را به او تقدیم میکند. مامور اجرا با احترامات لازمه خط مجتهد را گرفته، قبل از همه مُهر او را که روی نامه دیده میشود، به نشانه اطاعت به پیشانیاش میگذارد و فشار میدهد.
بعد از مطالعه نامه مجتهد، مامور اجرا دستور میدهد که «محصلی» به خانه متهم برود. «محصل» در فارسی (آن دوره، -م.) یعنی «تحصیل کننده» و یا «وصول کننده.» محصل به پلیسی گفته میشود که در خدمت ماموران ارگانهای اجرایی هستند. محصلها را میفرستادند تا کسی را بازداشت یا خانهای را تفتیش کنند، یا مالی را مصادره کرده و یا مالیات بگیرند. محصلها معمولا از میان بهترین «فرّاش»ها یعنی خدمتکارها انتخاب میشوند. به این آدمها در ایران «زرنگ» یعنی باهوش و چالاک میگویند. وقتی محصل به خانه مشهدی حسین میرسد، بدون هیچگونه سوال و جواب و شک و تردیدی هر چه را که در خانه میبیند مصادره میکند. او اتاقی را بعنوان «انبار» در نظر میگیرد و از گوسفند و مرغ و قالی و غیره، هرچه در خانه مییابد، در آن اتاق قفل میکند. یعنی در فقط چند لحظه، مشهدی حسین از همه داشتههای خود محروم میشود. در چنین شرایطی تنها چاره او «نرم کردن» محصل است. بنا بر این مشهدی حسین تمام چربزبانی خود را به کار میاندازد و قربان و چاکر و ارادتمند «جناب مستطاب» محصل میشود.
چون این هم کارگر نمیافتد، مشهدی حسین درک میکند که باید «پیشکشی» به جناب محصل تقدیم کند که بسته به قیمت موضوع هر شکایت ممکن است یک گوسفند، یک اسب و یا پول نقد باشد. محصل براستی شروع به نرم شدن میکند، اما میگوید که برای ارباب او هم «پیشکشی» لازم است. بعد گفتگویی شروع میشود که با تعیین حد پیشکش برای تمام اشخاصی که به نتیجه این دعوی تاثیر گذار هستند، خاتمه مییابد. محصل بدون اینکه اقدامی بکند، خانه متهم را ترک میکند و معمولا کار با همین تمام میشود.
اماگاه هم خود متهم از شاکی شکایت میکند که به ناحق مورد اتهام قرار گرفتهاست و شاکی این بار به مقام متهم افتاده پیش مجتهد میرود و تمام آن سرگذشت در جهت معکوس خود تکرار میشود. در پایان هر دو طرف شدیدا مغبون و متضرر میشوند، تا اینکه موضوع به وزارت عدلیه ارجاع میگردد و دور پیشکشها این بار با کسان دیگر ادامه مییابد، تا اینکه هر دو طرف کاملا ورشکسته شوند… مگر اینکه یکی از آن دو یا از همان اوایل این کشاکش و یا بعدا آدم با نفوذی را بشناسد و یا با پیشکش کلانی او را «نرم کند» که در آن صورت کار به نفع او فیصله مییابد. از سوی دیگر اگر از همان ابتدا یکی از دو طرف دعوی آدم با نفوذی باشد، شکی نیست که موضوع به مراتب زودتر و راحتتر به نفع او تمام میشود.
برای رفع و یا کاهش این بیعدالتیها در جریان محاکم، در اواخر قرن نوزدهم در بسیاری شهرهای ایران چیزی مانند صندوق پستی ما و با نام «صندوق عدالت» ایجاد و در یکی دو نقطه شهر نصب شد تا هرکس که از روند محاکم و رشوه و بیعدالتی در آن شکایتی دارد، نوشته در آن صندوق بیاندازد. قرار بود شکایتها برای رسیدگی به تهران فرستاده شوند. اما این کار نشد. در اکثر شهرها ماموری در کنار این صندوقها گماشته شده بود که علیالاصول میبایست آن را نگهبانی کند و مانع دزدیده شدن و یا سوءاستفاده از صندوقها گردد. اما بعدا معلوم شد که برخی از آن مامورین کسانی را که میخواستند شکایتنامهای به آن صندوق بیاندازند توقیف میکنند و تازه نامهها هم به ندرت به تهران فرستاده میشوند. با این ترتیب این اقدام «اصلاحاتی» جدید هم بهزودی تعطیل شد و همه چیز به وضع همیشگی خود بازگشت.
فلک، تنبیه مجرمین در زمان قاجار
در چهاردیواری ایرانیان
ایرانیان خانههایشان را طبق نیازهای مذهبی و عادات و رسومشان میسازند. اولین اصلی که آنها در این رهگذر رعایت میکنند، مَحرم بودن یعنی محیط خصوصی و شخصی ماندن خانه، بخصوص برای خانمهاست و بههمین جهت دور تا دور خانههایشان را با دیوارهای بلند محصور میکنند. بعدا البته موضوع دسترسی به آب برای طهارت است که طبق اصول مذهبی شیعیان باید رعایت شود. از این جهت آب بیرون را به خانهشان منتقل، و آن را در حوض و یا «آبانبار»هایی که در زیرزمین ساخته شده، نگهداری میکنند. به این آبانبارها «سردابه» هم میگویند.
موضوع دیگر تفکیک کامل مردان «نامحرم» و زنان و دختران خانه است. از نظر مذهبی، هر مردی که بیگانه باشد و یا عقد نکاح و یا صیغه با او از نگاه دینی جایز باشد، برای زنان و دختران بالغ «نامحرم» است. نزدیکترین اعضای خانواده مانند پدر، عمو، دایی و برادر «محرم» شمرده میشوند، یعنی زنان لازم نیست از آنها «رو بگیرند» در حالیکه حتی پسرعمو، پسر خاله و پسر دایی، وقتی بزرگ شدند، نامحرم هستند و باید از آنها رو گرفت، چونکه علیالاصول آنها میتوانند با دختر خاله و دختر عموی خود ازدواج کنند.
چشم مرد و یا پسر بالغی که «نامحرم» است نباید به هیچ صورت به روی زن و یا دختری از اهل خانه بیافتد. از این رو خانه دو قسمت دارد: «اندرون» برای خانمها و افراد مرد اما مَحرم (مانند پدر و برادر و عمو و دایی) و «بیرون» برای مردان نامحرم که به خانه میآیند.
چون چوب زیاد یافت نمیشود، خانههای افراد فقیر گِـلی است اما کسانی که پول دارند خانههایشان را با آجر میسازند. پشتبامهایشان صاف است و در تابستان رخت خوابشان را آنجا پهن کرده در هوای باز و خنک این پشت بامها میخوابند.
ایرانیها بنّاهای ماهری هستند که دیوارهای ضخیم و بلندی میسازند. این بنّاها روی دیوارها میایستند و بهتدریج که دیوار مرتفعتر میشود، آنها هم بالا تر میروند. کارگرهایی که روی زمین آجرها را تکبهتک به «اوستایشان» پرتاب میکنند، با زمزمه ترانههایی یکنواخت اما خوشایند این کار را انجام میدهند و اوستا با مهارت آجرها را در هوا می قاپد و روی هم می چیند. خاک لازم برای ساختمان خانهها از همان محوطه ساختمان بدست میآید و بههمین دلیل سطح اکثر خانهها و حیاطهای ایرانی از سطح کوچهها پایینتر است.
در حیاط درخت بید و تبریزی و یا درختان میوه و گل میکارند. هیچکدام از پنجرهها به کوچه و خیابان باز نمیشوند. از در که وارد شدید، در دست راست و چپ، اطاقهای نوکران و کلفتها هست. بعدا از باریکه ای که دو طرفش درخت کاشته شده، میروید تا به یک حوض و گلهای کاشته شده در دورو بر آن میرسید. ایرانیها گل را خیلی دوست دارند.
بعد میرسید به ساختمان اصلی خانه که معمولا یک طبقه است. از در وارد یک دهلیزکوچک و از آنجا وارد یک تالار میشوید و از آنجا شما را به اطاق پذیرایی هدایت میکنند که بزرگترین اطاق خانه است. اطاقهای خواب در عقب و کنار اطاق پذیرایی قرار دارند. از همان تالار و مبل و فرشهایش مقام و ثروت مرد خانه را میتوان حدس زد. در تابستان نگاه کردن به حیاط از این اتاقها دلمشغولی جالبی است. آنچه که ما در غرب «مبل» مینامیم در خانههای معمولی ایرانیان یافت نمیشود، اما کسانی که با اروپاییها رفت و آمد دارند، حتما در اتاق پذیرایی شان یکی دو میز و صندلی هم دارند.
زمینها پوشیده از فرشهای رنگارنگ است. در دورادور اتاق و کنار دیوار تشکها و بالشهای رنگارنگ چیده شده اند تا مهمانان بتوانند به راحتی روی زمین بنشینند. انواع چینیها، شمعدانهای ایرانی و کارهای دستی و ظریف همراه با شیرینیهای رنگارنگ در تاقچهها چیده میشوند. اتاق خانمها تقریبا مانند اتاق آقایان است، اما اثاث آن یعنی فرشها و چینیها و غیره گران تر هستند. یک درِ دیگر اندرون به حیاط پشت باز میشود که از حیاط آقایان، یعنی قسمت بیرون، بزرگتر است و گلهای بیشتری دارد.
زیر طبقه همکف خانهها زیرزمین است که در بعضی نقاط ایران از آن بهعنوان انبار استفاده میشود و در بعضی مناطق دیگر کشور در گرمای تابستان آنجا رفته استراحت میکنند، چونکه کمنور تر است و هوای خنکتری دارد.
باید گفت که در سرتاسر ایران یافتن یک آپارتمان بسیار مشکل است. هر کس در یک خانه مستقل با حیاط زندگی میکند و بعید است مثلا دو خانواده در یک خانه زندگی کنند، حتی اگر فقیر باشند.
ایرانیان خوششان نمیآید که خانه شان را به مسیحیان به اجاره بدهند چرا که آنها را نجس میشمارند. از این جهت وقتی یک مسیحی به شهری میرود که تا آن وقت مهمان مسیحی نداشته، یافتن خانه برای او مشکلی جدی میشود. قیمتی که خارجیان مسیحی باید از بابت خانه بپردازند از آنچه که مسلمانان میپردازند بیشتر است.
تعصب ایرانیان حتی شامل حال کارگرها و بناها هم میشود. مثلا آسوریهای ارومیه بنّاهای خوبی هستند، اما یافتن کار برای آنها آسان نیست، چونکه مسلمانان خوششان نمیآید در خانههایی که مسیحیان ساخته باشند، زندگی کنند، ولی این تعصب بهتدریج از بین میرود.
بعد از صرف شام معمولا صحبت مهمانان و صاحبخانه در حول و حوش غذایی که صرف شده، میچرخد و اینکه فلان یا بهمان مامور دولتی چه خوراکهایی میخورد و چقدر زیاد غذا میخورد. هنگامیکه تعارفات در مورد غذاها و «دست شما درد نکند»ها و «فوقالعاده لذیذ بود»ها تمام شد، میرسند به موضوعی که ایرانیها معمولا «بحث فلسفی» می نامند. این بحثها بعضا مبتنی بر فرضیات غیر محتمل است و آدم وقتی می بیند که حضار با چه جدیتی این بحثها را میکنند، نمیتواند جلوی تبسم خود را بگیرد؛ مثلا بحث با این فرضیه شروع میشود که اگر دریای خزر تبدیل به کویر شد، چه باید کرد و یا اینکه اگرانسان بال می داشت، چهها میشد. هنگام بحث اگر کسی نکته مهمیرا به زبان آورد، حضار با تحسین و آفرین میگویند «واقعا ایشان فیلسوف هستند، پدر افلاطوناند!» و یا میگویند «واقعا که افلاطون سگ شما هم نیست!».
زندگی روزمره
ایرانیان صبح زود بلند میشوند تا نماز صبح را بخوانند. آنگاه چایی و یا قهوه می نوشند و نان و پنیر میخورند. بعد، روز آنها شروع میشود. تاجر به بازار میرود، دکاندار به دکانش، کارگر و عمله به سر کارش.
اگر کسی «میرزا» و یا «کاتب» و دفتردار باشد، صبح زود پیش از طلوع آفتاب به خانه اربابش میرود و میبیند که اربابش که معمولا یک مامور دولتی است، بلند شده و به اتاق پذیرایی آمده است که در ضمن دفتر کار او هم هست. نظر به اینکه ادارههای دولتی معمولا دفتر بخصوصی ندارند، ماموران دولتی کار خود را در خانههای خود انجام میدهند. جناب مامور در صدر اتاق روی یک تشک و میرزا کنار او روی فرش مینشیند. بایگانیها اگر تعدادشان زیاد باشد، در چند قوطی و یا حتی چمدان نگهداری میشوند. اسنادی که بهطور روزمره باید دم دست باشند، زیر مخّدهها گذاشته میشوند تا به راحتی در دسترس باشند.
همه کارها در همین اتاق ساده پذیرایی انجام میشود. همین جاست که تلگرامها ، اسناد مهم و دستورهای دولتی نوشته میشوند، دعاوی مردم رسیدگی شده، حکم صادر و حتی اجرا میگردد، حال یا در داخل همین اتاق و یا جلوی پنجره اتاق، در حالی که مامور دولت پشت پنجره نشسته و شاهد اجرای حکم است. و بالاخره همین جاست که بهطرزی آشکار «پیشکش»ها داده و گرفته میشوند، چیزی که بدون آن عملا کاری پیش نمیرود.
در ایران پیشکش فرهنگ و سنتی برای خود شده است. پیشکش ممکن است شکلهای مختلفی داشته باشد، ممکن است یک گل، یک خیار و یا یک اسب، جواهرات و یا پول نقد باشد. پیشکش گاه چیزی معصومانه است با هدفی نه چندان معصومانه که در مقابل آن، انعامی دریافت شود. مثلا باغبان شما میآید و اولین میوههای باغ را به شما تقدیم میکند و شما هم به او انعامی میدهید. در طبقه بندی دوم، پیشکش با هدفی داده و گرفته میشود که هیچ هم معصومانه نیست، مثلا در مواردی که منظور از این داد و ستد پیشکش، تاثیر گذاری بر روند یک دعوی دادگاهی و یا حفظ و ازدست دادن یک مقام است.
این نوع دوم و بیشرمانه در دادن و گرفتن پیشکش را خود ایرانیان، خوب میشناسند. من در اینجا بدون دادن اسم کسی فقط مثال مشخصی خواهم داد، چرا که با هر دو طرف که این پیشکشها را داده و گرفته بودند، آشنا بودم.
والی جدیدی به ولایتی منصوب شده بود. رییس توپخانه سخت در هراس بود که آیا او همچنان بر سر کارش باقی خواهد ماند یا نه. چون او شانس خود را زیاد نمیشمرد، تصمیم گرفت متناسب با درآمدش پیشکشی به والی جدید تقدیم کند. وقتی برای اولین بار به حضور والی رسید، دو راس اسب زیبای روسی که برای درشکهها مورد استفاده قرار میگیرند، جلوی پنجره والی نمایان شدند و او هم با تواضع استدعا کرد که جناب والی این پیشکشهای «ناقابل» را قبول بفرمایند.
والی نگاهی به اسبها و بعد نگاهی به مامور هیجان زده کرده با اظهار تشکر گفت که آن اسبها کمیلاغرند و بهتر است صاحبشان آنها را به اسطبل خود برده کمیبه آنها جو و علوفه بدهد.
فرمانده بیچاره که پیام اصلی والی را فهمیده بود، از اینجا و آنجا قرض کرده دو راس اسب دیگر خریده این بار دستور داد نوکرانش هر چهار اسب را جلوی پنجره والی بیاورند. والی این بار نگاهی به اسبها انداخته گفت اینها خیلی بهترند، اما هنوز میتوانند بهتر از این هم باشند. دوست بیچاره ما این بار رفته اقامتگاه تابستانی خود را فروخت و هشت اسب را به جلوی پنجره والی آورد، تا اینکه جناب والی در حالیکه قلیانش را میکشید، بالاخره اظهار رضایت کرد.
و اما برگردیم به اتاق مامور دولت که داستانش را در نیمه راه رها کرده بودیم. این جناب مامور در ساعات کار ارباب رجوع هم قبول میکند. حوالی ساعت یازده و یا دوازده مامور ما احساس گرسنگی میکند و دستور میدهد ناهار را بیاورند. اتاق مخصوصی برای غذاخوری نیست. ساعت مخصوصی هم نیست. ناهار در همین اتاق و هر ساعتی صرف میشود که مامور نامبرده احساس گرسنگی کند. سفره ای روی فرش پهن میشود و بعد غذا را در سینی می آورند و سینی را جلوی مامور دولت میگذارند. او هم «بسم الله» گفته همراه با ارباب رجوع خود شروع به خوردن غذا میکند. تکههای نانی سفید و نازک بنام «لواش» نقش چنگال را بازی میکنند و قاشق و انگشتان همه به غذایی که در قابی مشترک ریخته شده، فرو میرود . دستیاران و نوکران مهم مامور هم در صرف نهار شرکت میکنند. نوکران دونپایهتر، از سینی دیگری در گوشه دیگری از اتاق و یا در یکی از اتاقهای مجاور غذا میخورند. بسیاری از ماموران دولتی، به غیر از خانواده خود، هر روز غذای حدودا پنجاه نفر را تامین میکنند.
بعد از غذا نوبت یکی دو ساعت چرت و خواب بعد از نهار میرسد. پس از آن باز نماز میخوانند و به کار ادامه میدهند. همه این کارها هم در همان اتاق ساده روی فرش انجام میگیرد.
خُلق و خوی ایرانیان
ایرانیان با تفریحات عمومی مانند تئاتر و کنسرت آشنایی چندانی ندارند و ورزش هم هنوز برایشان چیزی بیگانه است. اگر از مراسم آتش بازی و مسابقات اسبدوانی، که شاه و طبقه اشراف گاه در تهران برگزار میکنند صرفنظر کنیم، تفریحات عمومی و باصطلاح مردمی که شامل همه میشود، در درجه اول مراسم عزاداری و تماشای «شبیه» در ماه محرم است.
به همین جهت است که اگر هر کجا و به هر دلیلی صدای طبل و هلهله ای به گوش رسید و دعوتی به «تماشایی» در جایی صورت گرفت، همه به آنجا میروند تا ببینند چه خبر است. اگر صدای سورنا و دهل یک عروسی را شنیدند، فورا به آنجا میروند و یا از پشت بامهایشان به تماشا شروع میکنند و اگر اروپاییها از کوچه بگذرند و بهخصوص در یک شهر کوچک و روستا دیده شوند، جمعیت دنبالشان میافتد و حرفهایی میزند و یا متلکهایی میاندازد که همیشه خوشایند نیستند.
مردم طبقه پایین خوش دارند که ساعتها در قهوهخانه نشسته به «نقّال»ها و داستانهایی مانند «شاهنامه» «اسکندرنامه» و «رستم و سهراب»» گوش دهند.
اما اکثر تفریحات ایرانیان در داخل خانههایشان صورت میگیرد.
ایرانیان بیش از حد مهماننواز هستند. هر کس که به خانه آنها بیاید، امکان ندارد بدون خوردن غذا و یا دستکم نوشیدن چیزی برود. من بارها دیدهام که درویشی ناشناس بدون دعوت و غیره وارد خانهای شده، رفته، جایی نشسته و غذایی خورده، شربتی نوشیده و بعد خانه را ترک کرده است.
قبلا در باره شراب نوشی ایرانیان گفته بودم. شراب، چه شراب واقعی و چه «شراب معنوی» مقام والایی در شعر کلاسیک و تغزّلی فارسی دارد، همه واله و شیدای شعر فارسی هستند و این قبیل شعرها را از بر میخوانند. اما ایرانیان واقعا شراب را نه مانند ما برای لذت از طعم آن و یا آرامش و صحبت و همنشینی با خویشان و آشنایان، بلکه برای «مست شدن» مینوشند، اگرچه ترجیح میدهند شرابنوشی و احتمالا «مست بازی» را نه در ملاءعام، بلکه در محیط خصوصی با دوستان و آشنایان نزدیکشان انجام دهند.
و یا مثلا ورزش و یا شکار را در نظر بگیرید. ایران سرزمین نسبتا بزرگی است و انواع و اقسام حیوانات وحشی، پرندگان و ماهیها در این کشور یافت میشود که برای شکار بسیار مناسب هستند. انواع مختلف و با ارزش اسب و سگ («تازی»)، باز، بلدرچین و غیره برای شکار و یا اسبدوانی هم مناسب و هم فراوان هستند. ایرانیان هم ورزش را خیلی دوست دارند. اما این نوع دوست داشتن ورزش چیزی نیست که بهخاطر خود ورزش و یا سلامتی بدن باشد. در واقع طبقه ثروتمند شاید هم از شکار واقعی زیاد خوشش نمیآید، چونکه اذیتش زیاد است و آنها را خسته میکند. اما برای آنها جنبه تفریحی و «تشخّص» شکار چیز جالبتری است. طبقه بیپول هم که خواهی نخواهی از طریق کار و دوندگیهای روزمره ورزش را عملا هر روز بطور فعال انجام میدهد!
طبقه ثروتمند تنها به شکار نمیرود. حتما باید یک دوجین خدمتکار با خودش ببرد. شاه همیشه چهارصد، پانصد نفر را همراه خود به شکار میبرد. آدمهای بانفوذ و «متشخص» را دستکم بیست، سی نفردر شکار همراهی میکنند.
مسابقات اسبدوانی محدود به تهران و طبقه اعیان و اشراف است. این نیست که فعالیتهای تفریحی در ایران وجود ندارند؛ وجود دارند، اما انواع آن زیاد نیست. از این تفریحات مثلا میتوان به هنرنمایی «پهلوان»ها در میدانها اشاره کرد که ظاهرا زنجیر پاره میکنند و یا خرسهای بیچارهای که با زنجیری که از بینیشان میگذرد، مجبور به رقص میشوند و یا جنگ خروسها که همراه با شرطبندی است. اما تفریحاتی که همراه با ارزش و معنایی هنری و یا ادبی باشد و به غنای فرهنگی و هنری مردم کمک کند و درعین حال خوشآیند هم باشد، تقریبا وجود ندارد. تازه ایرانیان هم در شرایط فعلی اصلا خواهان چنین چیزی نیستند.
ایرانی امروز (صد سال پیش، -م.) آدمی ماتریالیست است، یعنی معنویتگرا نیست. وقتی شاعران، گل و بلبل و جویبار آب و گذرا بودن عمر را توصیف میکنند، ایرانی این توصیف شعرای گذشته را مانند بخشی از «کیف» روزمرهاش میشمارد. ایرانی خوشش میآید در کنار جوی آب، زیر سایه یک درخت و روی سبزهها بنشیند و همانجا چیزی کباب بکند و بخورد و به موسیقی گوش دهد. اما او توجه زیادی به شکوه و حشمت طبیعت دور و برش نمیکند و به زیباییهای راستین آن اهمیتی نمیدهد. او از رقص خوشش میآید، اما آنچه که در آن حرکتهای بدن جستوجو میکند، بیشتر لذت جسمانی و شهوانی است و نه لذت معنوی و یا زیبایی حرکت بدن و همنوایی آن با اندام انسانهای دیگر و شکلهای طبیعت. از «مداحان»، داستان سرایان و شاهنامه خوانان خوشش میآید، اما نه چندان بخاطر معانی آن اشعارو درسهایی که میتوان از آنها گرفت، بلکه به جهت خوشآهنگی این اشعار و ریتم معروف وزن و قافیه شعر فارسی که گوشش را نوازش میدهد. درست است که او از «تماشا» خوشش میآید، اما بیشتر از فقط تماشای آن، دیگر چیزی برای ایرانی لازم نیست و بخصوص دادن پولی برای بلیت این تماشا برایش غیر قابل تصور است. چند سال پیش سیرکی به ایران آمد. تصور این بود که مردمی که اسب را این همه دوست دارد (و این واقعیت است) حتما به تماشای سیرک هم خواهد رفت. اما تعداد شرکتکنندگان آنقدر کم بود که بهزودی سیرک را با ضرری بزرگ تعطیل کرده، رفتند.
شعبدهبازان موفقیت بیشتری داشتند. اما آنها هم بعد از اینکه دعوت شدند و آمدند و برنامه شان را اجرا کردند، نمی توانستند دستمزدشان را بگیرند. از آنجاکه در ایران سالنهای تئاتر و مکانهای تفریحات سالم نیست، ایرانیان مرفه، نوازندگان و رقاصان و شعبدهبازان را به خانه خود دعوت میکنند و قول میدهند مبلغ معینی برای این برنامهها پرداخت کنند. اما این قبیل برنامهها اغلب با بحثهای طولانی در باره دستمزد هنرمندان تمام میشود و آنها گاه دستمزدی را که وعده داده شده بود، نمیتوانند دریافت کنند و یا نصف آن را دریافت میکنند.
در ضمن ایرانیان زیاد اهل گردش و پیادهروی نیستند، دلیلش هم روشن است. اگر شما به تنهایی پیادهروی کنید، خلاف «عادت» است. از طرف دیگر هم معنایی ندارد که شما صرفا برای قدم زدن و گردش پیادهروی کنید، در حالیکه یک دسته خدمتکار از پشت سر شما میآیند. در مورد اسبسواری هم ملاحظات مشابهی میشنوید: «در شأنم نیست تنها اسب سواری کنم، اما اسب سواری کردن در میان یک دسته مهتر و خدمتکار هم مسخره است».
در میان طبقه متوسط بعضیها که حکیم (پزشک) توصیه کرده که حتما باید ورزش کنند، پیش «پهلوان»های کشتیگیر رفته، تمرین ورزش میکنند، اما از میان آنها تعداد کسانی که این کار را واقعا بهخاطر عشق به تمرین و یا ورزش میکنند، زیاد نیست.
غذای ایرانی
خوراکهای ایرانی خوشطعم و رنگارنگ هستند. برنج به انواع و اشکال گوناگون پخته میشد. مواد اصلی خوراک ایرانی گوشت گوسفند، مرغ و سبزیها هستند.
ایرانیان به آنچه که در اسلام قابل خوردن یعنی «حلال» و یا ممنوع برای خوردن یعنی «حرام» نامیده میشود، بسیار حساس هستند. قرآن جز منع گوشت خوک و نوشیدن شراب چیز زیادی در باره حلال و حرام نگفته، اما شریعت و تفسیرهای دینی از گوشت حیوانات مختلف با همدیگر فرقهای زیادی دارند و نظر مجتهدها در هرمورد ممکن است با همدیگر اختلاف داشته باشد.
در ایران گونههای گوشت محدود است. گاوهای ایرانی از جنس خوبی نیستند و گوشتشان چندان خوش طعم نیست. از گاو بیشتر برای باربری و کمی هم دوشیدن شیر استفاده میشود. برنج و هر نوع سبزی و میوه که سمّی نباشد خورده میشود. نوشیدنیهای شیرین یعنی آب با شکر و شربت میوههای مختلف فوقالعاده محبوب و در عین حال بسیارخوش طعم هستند. خود «شیرینی» چیزی است که بدون آن زندگی ایرانیان قابل تصور نیست. هیچ مهمانی و شادی بدون شیرینی کامل نیست. شیرینیهای ایرانی بسیار متنوع و خوش مزه هستند.
اصولا ایرانیان در مورد غذا فوق العاده ساده و قانع هستند. گاه شگفت زده میشوید که چطور یک ایرانی با خوردن فقط یک تکه نان و کمیپنیر و انگور میتواند یک روزتمام، کاری سنگین بکند.
شراب حرام و ممنوع است، اما ایرانیان راه یافتن آن را میدانند. شراب را اصولا ایرانیان مسیحی تولید میکنند، اما کیفیت آن خوب نیست و طرز تهیه آن به قدری ابتدایی است که نمیتوان آن را زیاد نگهداری و یا صادر کرد، در حالی که باغهای انگور ایران اعلا هستند.
ایرانیان اصولا شراب نمینوشند و وقتی که می نوشند، مانند ما برای لذت بردن از طعم شراب نه، بلکه با نیت مست شدن شراب میخورند. احتمالا دین اسلام در بی میلی ایرانیان به شرابخوری نقش مهمی دارد. اما به غیر از آن هم ایرانیان ترجیح میدهند درمحیط دوستانه و شخصی شراب بنوشند و احتمالا مست کنند، بدون آنکه درملاء عام هرکس شاهد «مست بازی» آنها شود.
مواد مخدر
اما چیزی که به مراتب بدتر از «مست بازی» است، بلای تریاک است. در خراسان ما دنبال خدمتکار میگشتیم و مشکل ما این بود که یافتن کسی که هیچ آلودگی به مواد مخدر نداشته باشد، مشکل بود.
دو نوع مواد مخدر مصرف میشود: حشیش و تریاک. از نظر شرعی حشیش مطلقا حرام شمرده میشود. با وجود آنکه معتادین حشیش و بهخصوص سربازان معتاد را گرفته به فلک می بندند، این اعتیاد کمتر نشده و به ویژه درمیان طبقات پایین و روستاییان افزایش هم یافته است. حشیش که آن را در ایران «چِـرس» می نامند، از گل شاهدانه به عمل میاید که در تقریبا تمام آسیای میانه آزادانه کشت میگردد. تولید حشیش آسان است. حشیش به صورت تکههای کوچک و یا قرص تولید میشود و معمولا با تنباکو مخلوط شده استعمال میگردد. در ایران یک مخلوط بخصوصی هم به نام «ریحانی» درست میکنند که از جوشاندن گل شاهدانه با کره و روغن بادام به عمل می آید و هر کس آن را استعمال کند، بیست و چهار تا هفتاد ساعت میخوابد. از این ماده برای دزدیدن زنان هم استفاده میکنند.
بسیاری از ایرانیان از سن بخصوصی شروع به مصرف تریاک میکنند. آنها تریاک را بصورت حبه و یا قرص با خود حمل میکنند. میتوان به راحتی حدس زد که نصف ایرانیان بین سنین سی و پنج تا چهل سال این قرص را هر روز استعمال میکنند.
تصور عموم آن است که استعمال تریاک به این صورت باعث «باز شدن ذهن» میشود و «مقاومت در مقابل پیری» را تقویت میکند. برخلاف حشیش که همراه با تنباکو مصرف میشود، تریاک را بصورت خالص میکشند و یا قرصش را میخورند، اما تاثیر هردو دهشتناک و کشنده است. در هر دو مورد هر قدر از این ماده استعمال شود، هوس برای مصرف مقدار بیشتری در انسان تولید میشود. معتادین به تریاک اگر در نواحی خشک روزانه دو سه حبه تریاک مصرف کنند، در نواحی مرطوب ماننند سواحل دریای خزر این مقدار دو برابر و یا بیشتر است.
جنگجویان کرد، اواخر قرن نوزدهم
در میان کردها
پس از بازدید از خرابههای تمدن باستانی بابل در جنوب بغداد، دوباره رو به شمال نهادیم، به سوی کوههای «حمرین» که حدودا ۵۶۰ کیلومتر در امتداد مرز ایران ادامه مییابد، یعنی تا محلی که رودخانه «زاب کوچک» به دجله میریزد. روی تپههایی که حدودا ۱۵۰ متر ارتفاع داشتند، کُردها زندگی میکردند ، یعنی از همان قومی که من و همسرم با آنها در ایران هم آشنا شده بودیم.
(رشتهکوههای کوچک «حمرین» که یک شاخه غربی کوههای زاگرس است، در نقاط شمال شرقی عراق کنونی قرار دارد که از مرز ایران شروع شده، ایالتهای صلاح الدین و کرکوک را قطع میکند و نوعی خط طبیعی و جغرافیایی بین اعراب در جنوب این کوهها و کردها در شمال آن به شمار میرود. در گذشته این رشتهکوهها مرزی طبیعی بین بابل در جنوب و آشور در شمال بود، -م.)
در حالیکه به رشته کوههای حمرین نزدیک میشویم، وارد ولایات ترکی-عثمانی سلیمانیه، کرکوک و «طاوق» میگردیم که اهالی آنها کرد هستند.
کـُردها در سرزمین پهناوری به مساحت نزدیک به ۳۹۰۰ کیلومتر مربع زندگی میکنند که از کوه آرارات و شهر ارومیه در شمال آغاز شده تا نیمههای رود دجله یعنی درههایی که رودخانههای زاب کوچک و زاب بزرگ به دجله میریزند، دامن گسترده است. (با در نظر گرفتن وسعتی که نویسنده از کل مناطق کردنشین بهدست داده مساحتی که در اینجا قید شده بسیار کم به نظر میرسد. م.)
این منطقه که کردها در آن مسکون شدهاند، «کردستان» نام دارد و سرزمینی کوهستانی وصعبالعبور است. گستره این سرزمین در شمال تا مرز روسیه میرسد و در شرق در امتداد مرز ایران و ترکیه رو به جنوب می گذارد. نظر به آبیاری طبیعی و کافی توسط رودخانهها و جویبارهای کوچک، کردستان دارای دشتهای سرسبزی برای چراندن گوسفندان است. تقریبا همه کـُردها دامداری میکنند.
آنها فصل زمستان را در دهکدهها سپری میکنند، پیوسته دنبال گلههای خود از چراگاهی به چراگاه دیگر میروند و از این جهت نیمه کوچنده محسوب میشوند. بخشی از کردستان در ایران و بخشی دیگر در ترکیه است. نظر به اینکه این منطقه کوهستانی در فصل زمستان چندین ماه غیر قابل عبور است، مردم آن عملا صاحب نوعی استقلال شدهاند و به راحتی از یک سوی مرز به سوی دیگر آن میروند. کـُردها از بس که به این حالت غیر قانونی خو گرفتهاند، دوام آوردن و زندگی ثابت در یک سوی مرز برای آنها خوشایند نیست. بخش بزرگ کـُردها در ترکیه و بخش کوچکتر آنها در ایران به سر میبرند.
(تا جنگ جهانی نخست و تقسیم امپراتوری عثمانی، دولتهایی مانند عراق، سوریه، اسراییل و عربستان موجود نبودند و این سرزمینها بخشی از امپراتوری ترکیه-عثمانی محسوب میشدند-م.)
ایزدیان و یا یزیدیان سنجار
کردهائی که در کوه های «سنجار» زندگی میکنند از نگاه زبان و عادات و رسومشان از کردهای شمال نسبتا متفاوت هستند. علاوه بر این، آنها از نگاه باور های دینی خود به طریقتی به نام «یزیدی ها» و یا «ایزدی ها» تعلق دارند. آنها بت پرست نیستند، مسلمان و یا مسیحی هم نیستند، اگرچه آثار روشنی از هرکدام از این آئین ها را دارا هستند.
مسلمانان از یزیدیان بدشان میاید، چون که میگویند آنها پیروان یزید هستند که امام حسین را به قتل رسانید. مسیحی ها یزیدی ها را «شیطان پرستان» تصور میکنند و برای توجیه این تصور خود دلایلی هم نشان میدهند. یزیدی ها هم به سهم خود از حکومت ترکیه نفرت دارند و دولت ترک هرگز قادر نشده است یزیدی ها را به خدمت نظام وظیفه جلب کند. یزیدی ها گهگاه از مسیحیان تقاضا میکنند که آنها را ظاهرا به یک مذهب و جماعت مسیحی قبول نمایند، به شرط آنکه در اجرای مراسم مخفیانه خود آزاد باشند. به هر حال یزیدی ها خود را به مسیحیان نزدیک تر از مسلمانان حساب میکنند، در حالیکه تنها نقطه مشترکشان با مسلمانان این است که حضرت محمد را همچون پیامبر قبول دارند.
یزیدی ها خودشان را تنها با نام قبیله ای که به آن منسوب هستند، میشناسند و نام دیگری به خود نمیدهند. اما نام «یزیدی» و یا «ایزدی» که در مورد این گروه بکار برده میشود خود موضوعی اسرارآمیز است. بعضی ها میگویند آنها پیروان دومین خلیفه اموی، یزید، قاتل امام حسین، هستند. یک عده دیگر آنها را از یزد میشمارند و نام آنها را به این شهرایران ارتباط میدهند، و گروه سوم میگویند اصل نام آنها «ایزدی» بوده است که اصلا از نام فارسی «ایزد» و «یزدان» میاید.
تا جائیکه من درک کرده ام به نظر یزیدی ها خداوند ابتدا از جوهر الهی خود آفتاب، ماه، ستارگان و فرشته ها را خلق نمود. شیطان که او هم آفریده خداوند بود، شورش کرد و طرد شد. اما پس از هفت هزار سال رنج و اذیت و ریختن هفت انبار اشک پشیمانی، شیطان توبه کرد و بالاخره خداوند شیطان را بخشید و مقام او را در میان فرشتگان به او باز پس داد. به نظر یزیدیان، آن اشک های پشیمانی شیطان در روز رستاخیز هفت آتش عظیم را فرو خواهند نشاند.
یزیدیان، طبق همین باور، خدا، آفتاب، ماه، ستارگان، فرشتگان و از جمله شیطان را می پرستند. شاید هم پرستش آفتاب همچون سرچشمه همه نیکی ها و همچنین شیطان همچون منبع همه بدی ها از آئین باستان ایرانی ریشه میگیرد. به اندیشه آنها، سرچشمه نیکی به هر حال نیازی به استمالت و خوشرفتاری کسی ندارد و این تنها شیطان و یا اهریمن است که باید خشمش را فرونشاند. از این جهت بدگوئی در باره شیطان باعث دل آزردگی یزیدیان میشود. آنها هرگز مستقیما نام «شیطان» را بر زبان نمی آورند و هنگامیکه میخواهند از او سخن گویند، بطور غیر مستقیم میگویند «آن که شما میدانید کیست»، یا «آن که مورد لعن جاهلان است.» و یا هنگام صحبت از شیطان، او را «ملک طاوس» می نامند، یعنی پادشاه طاوس ها، حیوانی که یزیدیان آن را ارج می نهند و نماد شیطان میشمارند.
کرد ها بین ایران و عثمانی
مرز میان دو کشور عثمانی و ایران در سال ۱۶۳۹ طی عهدنامهای معین شد که از سوی سلطان مراد چهارم عثمانی و شاه صفی ایران امضاء شد و بعدها از سوی کمیسیونی شامل نمایندگان روسیه و انگلیس که هنگام قبول قرارداد ارضروم در سال ۱۸۵۱ تاسیس گشته بود، دقیقتر گردید.
کـُردهای ترکیه اساسا در ولایات دیاربکر، ارضروم، موصل و بخشهایی از ولایت بغداد زندگی میکنند. در ایران اکثریت ساکنان سوج بولاق، اشنویه و کرمانشاه کُرد هستند. تعداد کـُردها در ترکیه (ترکیه، عراق و سوریه امروز -م.) حدودا یک و نیم میلیون نفر و در ایران حدود ۶۰۰ هزار نفر گمانه زنی می شود.
چه در ترکیه و چه در ایران کردها به دو طبقه تقسیم میشوند: یکجانشینها و عشایر. عشایر کرد زیر گروههای بسیاری دارند. آنها دارای «بیگ»ها و شیخهای خود هستند که نفوذ و قدرت محلی آنها از شیوخ عرب به مراتب بیشتر است. جنگجویان کرد اسبسوارانی مادرزاد هستند و از این جهت مهارت آنها از جنگجویان عرب بیشتر است. اسبان آنها بیشک از نژاد اسب عربی است اما این اسبها خود را با شرایط کوهستانی منطبق کردهاند و برای نمونه هم جثه آنها کوچکتر شده و هم به راحتیِ یک بز کوهی از بلندیها بالا میروند. از زمان جنگ روسیه و ترکیه، کردها با تعداد زیادی تفنگهای مارتینی-هانری مسلح شدهاند و حتی هنگام شلیک حین سریع ترین اسب تازیها، کمتر اتفاق می افتد که نتوانند هدفشان را بزنند. راهزنی میان آنان بسیار پیشرفت کرده و هر مسافری که از کردستان میگذرد، اگر فقط یک بار قربانی حمله و چپاول آنها شده باشد، باید خود را خوششانس حساب کند. اگر فردی که مورد سرقت قرار میگیرد، مقاومت نکند، بعید است که راهزنان کُرد اورا به قتل رسانند، چرا که اکثرا به غنیمتی که میگیرند، بسنده میکنند.
عشایر کرد اغلب با همدیگر در حال جنگ هستند و علت آن هم اکثرا «نزاع ناموسی» ( و یا «خونبس») است که گاه مدتها طول میکشد و باعث قتلهای «شرافتی» و یا «ناموسی» بین طایفهها و عشایر میشود.
کـُردها مردمی مستقل و مهماننواز هستند و آزادی خود را دوست دارند. آنها به وعده خود وفا میکنند و به «نان و نمکی» که با کسی خورده باشند، صادق هستند. زنان کرد در مقایسه با زنان دیگر اقوام مسلمان آزادیهای بیشتری دارند و حتی در حضور مهمان هم چادر و یا روسری به سر نمیکنند. اما متقابلا کار و زحمت زنان کرد نیز نسبت به زنان دیگر کشورهای مسلمان بیشتر است.
شیخ عبیدالله نهری
شورش شیخ عبیدالله نهری
کردها میان سه امپراتوری عثمانی، ایران و روسیه پراکندهاند، اما با اینهمه رابطه میان عشایر کرد پیوسته برقرار است وآنها هر وقت فرصتی دست داد، در راه استقلال خود جد و جهد میکنند. یک نمونه از این فرصتها در سال ۱۸۸۰ (یکصد و سی سال پیش، -م.) دست داد و در جریان آن، یکی از شیوخ و بزرگان طوایف کرد در طرف عثمانیِ مرز قیام کرد. وقتی که قیام شروع شد و آن شیخ به ایران حمله کرد، من در ایران بودم.
جنگ روس و عثمانی به تازگی پایان یافته بود و کُردها مقدار معتنابهی تفنگ بدست آورده بودند. بخشی ازاین اسلحهها را حکومت ترک به آنها داده بود، چرا که کـُردها در جنگ، متحد ترکها بودند. بخش دیگر تفنگها را هم آنها خودشان در جنگ دسترس کرده بودند. در چنین لحظه مناسبی یک شیخ بانفوذ و محبوب کُرد بنام عبیدالله پیدا شد که آرزوی تاسیس یک پادشاهی مستقل کُردی را داشت. این چنین نقشهای طبیعتا پراز خطر و ریسک بود و البته موفق نشد، اگرچه مایه دردسر بسیاری برای ترکیه و بخصوص ایران گردید، چرا که در ایران این شورش باعث ویرانی کامل روستاهای بیشمار و مرگ هزاران نفر شد.
شیخ عبیدالله شخصیت جالبی بود. او در دهکدهای درست در آن سوی مرز ایران و ترکیه، در طرف ترکیه متولد شد. او، هم شیخ بود، هم سید و هم بخاطر شخصیت و خطابت خود نفوذ زیادی در میان نه فقط طایفههای خود، بلکه همه عشایر کردستان داشت. او هر روز در «قصر» خود در این دهکده مجلسی برپا میکرد. مخصوصا تابستانها جلوی پنجره اتاق نشیمن این خانه روی زمین می نشست و صحبت میکرد و به سوالهای مردمی که برای شنیدن سخنان شیخ به آنجا میامدند، جواب میداد. بعضا تا ۶۰۰ نفر از دهها و مناطق مختلف کردستان برای شرکت در مجالس عبیدالله به دهکده او میآمدند. او به شکایات مردم گوش میداد و اختلافات را رفع میکرد. شیخ در این قضاوتهای خود، با چنان رفتار بیطرفانه ای حکم میکرد که در عالم شرق نمونه نداشت. طبیعتا مهماننوازی و سخاوت او نیز در افزایش محبوبیتش بیتاثیر نبود. او به هرکسی که برای کاری پیشش میآمد غذا میداد، به فقرا کمک میکرد و به هرکسی که ازپا افتاده و در حال پیگرد بود سرپناه میداد. وقتی بخاطر بیماری و یا به علت دیگری خود شیخ نمیتوانست در این مجالس شرکت کند، پسرش این وظیفه را انجام میداد.
شیخ عبیدالله که برنامه خود را می چید، بهتدریج اکثریت شیوخ کُرد ترکیه و ایران را قانع کرد که به او بپیوندند. یکی از آنها شیخ حمزه آقابیگ نام داشت که با قساوت و بیرحمی خود شهرت یافته بود و کینه کهنه ای نسبت به حکومت ایران داشت. برای درک بهتر موضوع باید دانست که صحنه وقوع این شورش در آذربایجان، فلات ارومیه در مناطق هم مرز با ترکیه بود که در عین حال بخشی از جمعیتش ایرانی شیعه (آذری، -م.) یا اینکه مسیحی نسطوری و یا آسوری بودند. روایت است که این گروه نسطوریان باقیمانده همان طرفداران اسقف «نسطوریوس» هستند که در شورای کلیساهای شهر «اِفِسوس» (در ترکیه کنونی، -م.) در سال ۴۳۱ محکوم به ارتداد شدند. تصادف عجیبی است که نسطوریها هم درست مانند خود کـُردها پراکندهاند و در هر دو طرف مرز ایران و ترکیه میتوان جماعتهای نسطوری را یافت. نسطوریان ایران که حدودا ۴۰ هزار نفر هستند، در ولایات ارومیه، سلماس، سولدوز، برادوست، ترگور و مرگور زندگی میکنند. در برخی از این ولایتها ارمنیها هم بصورت پراکنده زندگی میکنند که تعدادشان حدودا چهارده هزار نفر است. باقیمانده جمعیت عبارت از شیعههای ایرانی (آذری، -م.) و سنیهای کرد هستند.
در ماه سپتامبر ۱۸۸۰ کُردهای ترکیه از مرز گذشته و شهرستانهای اشنویه، سوج بولاق و میاندوآب را تصرف کرده، در سر راه ویرانگرانه خود، دهها روستا را با خاک یکسان نمودند و هزاران نفر مسیحی و شیعه ایرانی را به قتل رساندند. خود شیخ عبیدالله که در راس یک دسته بزرگ هشت هزار نفره جنگجویان کُرد بود، اورمیه را محاصره کرد، اما ارومیه تنها در اثر میانجیگری یک پزشک و میسیونر آمریکایی بنام دکتر «کوشران» از قتل و غارت مصون ماند. دکتر کوشران موفق شد که شیخ عبیدالله را قانع کند که حمله نهایی به ارومیه را به تاخیر بیاندازد. با این ترتیب نیروهای دولتی که از تبریز به آنجا اعزام شده بودند فرصت یافتند که خود را به ارومیه برسانند و خطر حمله مسلحان شیخ عبیدالله را دفع کنند.
(دکتر کوشران پدر زن نویسنده این خاطرات، پیر پونافیدن بود. دختر دکتر کوشران و همسربعدی پونافیدن «اِما کوشران» زمانی در ارومیه متولد شده بود که دکتر کوشران در آنجا زندگی میکرد -م.)
خود شیخ بخاطر دوستیاش با دکتر کوشران هرچه از دستش میآمد انجام داد تا مسیحیان را حفظ کند. مثلا شیخ آن دسته از تفنگچیان بیرحم خود را که در حین قتل و غارت مسیحیان دیده شده بودند، اعدام کرد. اما او دیگر قادر نبود که جلوی همه و تمام قساوتهای غیر قابل تصور طرفدارانش را بگیرد که از تعصب مذهبی، انتقامجویی و یا حرص غارت و چپاول سرمست شده بودند. دسته تجاوزگر به تدریج به تبریز که مرکز تجاری ایالت آذربایجان و اقامتگاه ولیعهد ایران بود، نزدیک میشد. تبریزیان دچار هراس و هیجان شدند و هر کسی که میتوانست از شهر فرار کرد. در تهران حقیقت را از شاه پنهان کردند تا اینکه بالاخره نمایندگان روسیه و بریتانیا ابعاد جدی این خطر را به او شرح دادند. یک نیروی بیست هزار نفره از تهران به تبریز اعزام شد که فرمانده آن، وزیر پیشین جنگ، «سپهسالار» بود. در آن روزها سپهسالار که با شاه کنار نمی آمد، وظیفه حاکم قزوین را برعهده داشت. در عین حال، تیمور پاشا، خان ماکو که شهری هم مرز با روسیه است، در راس پنج هزار نفر از قوای خود به کمک مردم ارومیه شتافت. همزمان، قوای روس نیز با خواهش شاه به مرز اعزام شدند.
در نتیجه همه این اقدامات و بخصوص پخش خبر نزدیک شدن قوای روس، کـُردها به تدریج به سوی مرز ترکیه عقب نشینی کردند. هنگامی که جنگجویان کرد عقب نشینی میکردند، ایرانیان شیعه (آذریها، -م.) شروع به انتقامجویی از کـُردهای سنی همشهری و همروستایی خود کردند که به حمایت مهاجمین شیخ عبیدالله برخاسته بودند. بعد هم نیروهای تیمور پاشا و قوای دولتی ایران که اعزام شده بودند، به این قتل و غارت انتقامجویانه پیوسته با این ترتیب ویرانی و کشتار بیشتر در ایران را سبب شدند. قوای دولتی ایران در مقر زمستانی مرز ایران و ترکیه مستقر گردیدند.
و اما تحت فشارهای دول اروپایی بر دربار عثمانی در استانبول، شیخ عبیدالله به استانبول آمد. دولت ترکیه با تشریفات و احترامات خاصی از شیخ استقبال نموده قصری برای زندگی او در پایتخت عثمانی اختصاص داد. اما شیخ در ماه رمضان به آپارتمانهای شخصی خود در شهر رفته در آنجا اقامت کرد و در پایان ماه رمضان باز از موطن اصلی خود در کردستان سر در آورد! این بار دولت عثمانی با مشکلات بسیار او را بازداشت و به مکه تبعید کرد. شیخ عبیدالله در سال ۱۸۸۳ در مکه درگذشت. اکثر رهبران دیگر شورش شیخ عبیدالله و از آن جمله حمزه آقا بیگ از سوی ایرانیان دستگیر و اعدام شدند.
مسجد امام حسین،کربلا(صد و اندی سال پیش)
زیارت عتبات و دفن مردگان
پیش از آنکه به اهمیت زیارت آرامگاههای امامان شیعه و دفن شیعیان در نزدیکی این آرامگاهها بپردازم، میخواهم اطلاعاتی بدهم که بدون آن به سختی میتوان تحولات اجتماعی و سیاسی ایرانیان را درک کرد.
پس از درگذشت حضرت محمد، مسلمانان دنیا به دوگروه سنی و شیعه تقسیم شدند. از آن زمان تاکنون هر گروه خود را به حق و گروه دیگر را ناحق میشمارد و خصومت بین این دو طرف بعد از گذشت صدها سال هنوز ادامه دارد. سنیها که پیرو اسلام سنتی هستند، اکثریت بزرگ مجموع یکصد و شصت میلیون مسلمان جهان (صد و اندی سال پیش، -م.) را تشکیل میدهند، اما شیعیان که در اقلیت هستند، بر این باورند که بعد از وفات پیامبر اسلام، بجای ابوبکر، عمر، عثمان و علی که یکی بعد از دیگری بجای محمد نشسته و خلیفه دنیای اسلام شدند، باید بلافاصله علی، داماد و پسر عموی محمد، و سپس فرزندان و نوادگان او خلافت را بر عهده میگرفتند.
اصول دینی سنیها و شیعیان تا حد زیادی همانند هستند. آنها هر دو بر قرآن و احادیث پیغمبر تکیه می کنند. متن قرآن یکی است، اما احادیث نبوی و بخصوص روایاتی که در باره امامان شیعه و یا به نقل از آنها نوشته شده، مورد اختلاف است. با اینهمه، اختلاف اصلی این دو گروه اساسا نه بر سر دین و مذهب، بلکه سیاست و حاکمیت است. شیعیان همیشه این احساس را داشتهاند که خلفا و حکومتهایی که بعد از محمد بر عالم اسلام حکم راندهاند (بهجز دوره کوتاه خلیفه چهارم علی) ناحق بوده و اسلام «واقعی» را نمایندگی نکردهاند.
اکثریت اهل تسنن در ترکیه زندگی می کنند. (منظور، ترکیه عثمانی است که تا صد سال پیش شامل ترکیه کنونی، بخشی از بالکان، کشورهای عربی کنونی، مصر و شمال آفریقا بود. ضمنا اکثریت بزرگ مسلمانان هندوستان و آسیای میانه نیز مانند امروز سنی بودند، -م.)
مراکز اصلی زندگی شیعیان عبارت است از ایران، قفقاز و بخشی از بخارا و هندوستان (صد سال پیش، یعنی قبل از تاسیس پاکستان، -م.)
شیعیان نیز چند شاخهاند. اکثر شیعیان، بعد از پیامبر اسلام، به حقانیت خلافت علی و یازده فرزند و نوادگان او اعتقاد دارند که همراه با خود علی دوازه نفر (و یا دوازده «امام») میشوند. از این جهت آنان را «دوازده امامی» هم مینامند. اما شیعیان نتوانستهاند با این واقعیت آشتی کنند و بسازند که به هرحال اهل تسنن در اکثریت بزرگی هستند و روند تاریخ هم مطابق خواست آنان جریان یافتهاست.
به نظر شیعیان، تسلسل امامان شیعه با امام دوازدهم یعنی مهدی به پایان میرسد، چرا که بنظر آنها این امام فوت نکردهاست. آنها صمیمانه باور دارند که امام دوازدهم با خواست الهی ناپدید شده و هنوز زندهاست و روزی برای برقرار کردن عدالت دوباره «ظهور» خواهد کرد.
یاد دوازده امام برای شیعیان همواره با اندوهی عمیق، احساس مورد ظلم قرار گرفتن از سوی حکومتی که آنها قبول ندارند و همچنین حس انتقامجویی همراهاست. این احساسات بخصوص از آن جهت شدت یافته که اکثر دوازده امام شیعیان، از جمله خود علی و متعاقبا بسیاری از فرزندان و نوادگان او با راههای گوناگون در جریان کشاکشهای سیاسی حاکمیت از سوی حکومتداران آن دورهها کشته شدهاند. یک دلیل دیگر ناراحتی و خشم شیعیان هم در آن است که بهجز امام هشتم، رضا، که با مرگ طبیعی فوت کرده، همه امامهای دیگر شیعیان در سرزمینهای سنی به خاک سپرده شدهاند.
زیارت عتبات مقدس شیعیان در ترکیه
عموما مسلمانان و بخصوص شیعیان به شخصیتهای مقدس خود و آرامگاههای آنان فوقالعاده اهمیت میدهند. زیارت مکه که یکی از شروط اسلام است، جزو اصول نخستین و مورد اشتراک سنی و شیعه هست. مکه و مدینه در عربستان ترکی قرار دارند و اکثر اعراب و ترکها هم سنی هستند. اما آرامگاههای اکثر امامان شیعه و اهل بیت درجه اول آنها نیز در عراق عرب و بخشی هم در شام (سوریه) و عربستان هستند و این سرزمینها هم قرنهاست که از سوی ترکهای سنی اداره می شوند. (تا قرن بیستم عراق، سوریه، اردن، لبنان، فلسطین و عربستان کنونی جزو دولت عثمانی بود، -م.) به جز آرامگاه امام هشتم، رضا، که در مشهد است، مقدس ترین مزارهای امامان شیعه که مجموعا به آنها «عتبات» گفته میشود، در شهرهای نجف، کربلا، کاظمین و سامرا در ترکیه (امروزه در جمهوری عراق، -م.) جای گرفتهاند.
زیارت عتبات برای ایرانیان شیعه آنقدر مهم است که هر کس پس از زیارت آرامگاهی در یکی از این شهرها لقب وابستگی به آن شهر را میگیرد که همچون علامت احترام پیش از اسم اوبه کار برده میشود، مثلا مشهدی حسن، کربلایی محمد و یا حاجی حسین. طبیعتا «حاجی» مقام بزرگتری در این سلسله مراتب دارد و بعید نیست کسی ابتدا «مشهدی حسن» و یکی دو سال بعد که به زیارت مکه رفت، «حاجی حسن» نامیده شود. این عنوانها نوعی اعتبار و تشخص اجتماعی برای افراد را نیز به همراه دارد.
زیارت عتبات مانند رفتن به مکه و مدینه «فرض» نیست، اما ایرانیان شیعه بر این باور هستند که این کار ثواب بزرگی است که در ضمن آن خداوند گناهان زائر را میبخشد و به دعاهای او گوش فراداده آنها را عملی (و یا «مستجاب») میکند. حتی امید شیعیان بر آن است که شاید با دعا و التماس در مزار امامان، خداوند با میانجیگری این امامها بیماریهای خطرناک و حتی غیر قابل علاج آنان را مداوا کند. اما مهمتر از همه این است که از نگاه شیعیان، زیارت عتبات، پس از مرگ شخص، شاید پرهیز از جهنم و رفتن به بهشت را تامین کند.
مسلمانان ایمان دارند که روز معاد و رستاخیر نه تنها چیزی معنوی، بلکه حتی کاملا فیزیکی است و همه انسانها بعد از مرگ، دو باره با همان جسم و جان زنده شده، وابسته به اعمال خود در این دنیا، بعد از پرسش و پاسخی الهی، در «آن دنیا» یا به بهشت سرسبز و پر از نعمتهای دنیوی و یا به جهنم سوزان و خوفناک خواهند رفت.
در باره شرایط بهشت مانند جویبارهای شیر و میوهها و درختان فراوان و در عین حال هفتاد حوریِ همیشه باکره برای هر مرد و از سوی دیگر انواع آتش و شکنجه و اذیت در جهنم، تصویرها و توصیفهای عجیب و غریبی بین مسلمانان و حتی علمای روحانی رایج است.
شیعیان ایرانی و قفقازی با کاروانهای اسب به زیارت عتبات میروند. هر کاروان عبارت از دویست تا سیصد نفر است. این سفر به طور میانگین پنج تا شش هفته طول میکشد. آنها در راه کربلا از خانقین وارد خاک ترکیه (عراق کنونی، -م.) میشوند و از آنجا با پرهیز از راه بغداد، مستقیما به کاظمین، از آنجا به کربلا و از کربلا به نجف میروند. پس از نجف بعضیها با کاروانهای شتربه مکه هم میروند. اما آنها که نمی توانند به مکه بروند، همچون «کربلایی» به وطن باز میگردند.
راه نجف تا مکه که از صحرای سوزان عربستان می گذرد، فوقالعاده دراز و پر مشقت است و مرگ مسافران در این راه دور از احتمال نیست. اما مسلمانان، مرگ در راه مکه را چیزی نزدیک به «شهادت» می شمارند که جایزه و یا «اَجرش» رفتن به بهشت است.
حمل جسد مردگان به عتبات
شیعیان نیز مرگ در راه مکه و در عین حال کربلا و نجف را ثوابی بزرگ، کلیدی برای بخشایش گناهانشان از سوی خداوند و وسیلهای برای تامین جایی راحت در «آن دنیا» میشمارند.
کسانی که در ایام پیری و یا به خاطر بیماری جدی، خود را در «لب گور» حس میکنند، کاری کرده خود را به این مکانهای مقدس می رسانند، تا زمانی که «عزرائیل برای گرفتن جان آنها میآید» محل مرگ آنها در یکی از این مکانهای مقدس باشد. در عین حال کسانی که امکانات مالی کافی دارند، وصیت می کنند که پس از مرگ، در یکی ازگورستانهای عتبات، حدالامکان در نزدیکی یکی از مزارهای امامان شیعه به خاک سپرده شوند.
از اینجاست که حمل و دفن مردگان شیعه درگورستانهای شهرهای مقدس تشیع، تبدیل به حوزه گستردهای از فعالیتهای دینی، اجتماعی و طبیعتا اقتصادی و مالی شدهاست.
بخصوص در ماههای خنکتر میتوان کاروانهای بسیاری را مشاهده کرد که از ایران به سوی عتبات در حرکت هستند. در این کاروانها پشت هر اسب چهار تابوت، در هر طرف اسب دو تابوت، بار میشود. عادت بر آن است که چهار تا پنج سال پس از مرگ و دفن اشخاص، قبرآنها نبش و جسدشان در آورده شده به عتبات فرستاده شود. اما این رسم معمولا چندان رعایت نمیشود، طوری که گاه مدت کوتاهی پس از مرگ، جسدی که هنوزکاملا خشک نشده، از قبر درآورده شده و به عتبات ارسال میگردد و یا برعکس، ده-بیست سال بعد از مرگ، استخوانهای مردگان را از قبر در آورده به کربلا و نجف میفرستند. بعضا نوه شخصی استخوانهای پدر و پدربزرگش را در آورده با خود به عتبات میبرد تا آنها را در آنجا از نو دفن کند.
حکومت ترکیه برای واردات اجساد و یا استخوانهای آنان از ایران، مالیاتهای سنگینی وضع کرده و درآمد ترکها از این بابت خوب است، چرا که گفته میشود سالانه اقلا ده هزار جسد از ایران به ترکیه (عراق کنونی، -م.) صادر میشود. اما این موضوع ایرانیان را هیچ هم برآشفته نمیکند، چرا که آنها این را «نرخ رایج» دفن مردگان خود در سرزمین مقدس شیعیان میشمارند. اصولا واردات مُردگان شیعیان منبع مهمی برای درآمد مردم کربلا و نجف است.
برای آنکه خوانندگان بتوانند این رسم عجیب و غریب را بهتر در ذهن خود مجسم کنند، خاطره یک پزشک اروپایی را نقل خواهم کرد که خودش برای من تعریف کرده بود. به این پزشک وظیفه داده شده بود تا از نقطه نظر بهداشتی راههای کاروانهای زیارت مسلمانان را بررسی کرده، گزارشی آماده کند. او از راه تبریز وارد ایران شده و در همانجا دو ایرانی معتمدی را که به او پیشنهاد شده بود، بعنوان خدمتکار استخدام کرده، به طرف جنوب غرب یعنی مرز ایران با ترکیه در عراق عرب به راه افتاد.
به نقل از پزشک اروپایی، در نقطه مرزی خانقین که یک مرکز بهداشتی وجود داشت، تفتیشهای معمولی گمرکی با حضور ماموران بهداشتی محل صورت گرفت. در حالیکه هم پزشک اروپایی و هم همکار ترک او در سرحدات، حمل غیر بهداشتی آنهمه جسد را از طریق این راه دور و دراز و از میان آنهمه شهرها و قصبهها مورد انتقاد قرار می دادند، ماموران گمرک مشغول بازرسی و تفتیش چمدانهای پزشک اروپایی بودند. در این لحظه ماموران گمرک از داخل چمدانهای پزشک اروپایی، به غیر از وسایل عادی سفر مانند آرد و برنج، تعدادی استخوان نیز در آوردند. با دیدن این استخوانها، دهان پزشک حیرتزده اروپایی باز مانده بود، در حالیکه آن دو خدمتکار ایرانی او با خونسردی تمام مشغول گفتوگو با همدیگر بودند و هر بار که ماموران گمرک برای شمارش تعداد جسدها استخوانی از چمدان پزشک بیرون میآوردند، آن دوخدمتکار ایرانی با خونسردی تمام به همدیگر می گفتند «این استخوان پدر من است» و یا «آن که می بینی، استخوان مادر بزرگ من است». معلوم میشد که آن دوخدمتکار با حساب اینکه ماموران گمرک چمدانهای پزشک اروپایی را تفتیش نخواهند کرد، به طور پنهانی، اقدام به حمل استخوانهای پدر و مادر و اجداد خود کرده بودند.
در راه کربلا و نجف کاروانسراهای زیادی هستند که مسافران میتوانند در آن استراحت کنند. کاروانسراهای ایران و ترکیه شباهت زیادی به همدیگر دارند. تقریبا همه آنها شکلی مربعی دارند که در اطرافش اتاقهای کوچکی برای استراحت مسافرین وجود دارد. شمار این اتاقکها گاه تا هشتاد عدد هم میرسد. جای استراحت بانوان جداگانه است. در وسط بنای کاروانسرا محوطهای مانند میدانی بزرگ هست که بار کاروانها موقتا در آنجا از اسبها پایین آورده شده، چیده میشود تا اسبها استراحت کنند. اسطبل اسبها در کنار کاروانسراست.
کاروانهای حامل جسدهای مردگان نیز در همین کاروانسراها توقف می کنند. تابوتهای مردگان را نیز مانند بار شخصی مسافران و یا کالاهای تجاری در همان میدان وسط کاروانسراها پیاده کرده، روی هم می چینند. یک بار هم که من و همسرم به کربلا می رفتیم و در یکی از این کاروانسراها استراحت می کردیم، دیدیم که کاروان دیگری که حامل اجساد بود، آمد و مسئولین کاروان، تابوتهای خود را وسط کاروانسرا روی همدیگر چیدند. بوی تعفنی که از اینهمه جسد در سرتاسر کاروانسرا پیچیده بود، ما را ناچار کرد با وجود خستگی شدید مسافرت، همان روز آن کاروانسرا را ترک کرده، به راه خود ادامه دهیم.
کربلا و نجف
دور تا دور کربلا خرابههای کانالهای باستانی آبیاری دیده می شود که امروزه دیگر ویران شدهاند، اما آب راکد باقیمانده از بارانها در آنجا جمع میشود و هر گوشه این کانالهای مخروبه را تبدیل به حوضی خطرناک پر از انگیزندههای بیماریهای مُسری و کُشنده کردهاست. با اینهمه، در گرداگرد کربلا باغهای سرسبزی هم وجود دارند.
کربلا در طرف راست رودخانه فرات قرار دارد. از شصت و پنج هزار نفر جمعیت کربلا (صد و اندی سال پیش، -م.) تخمینا پنجاه و چهار هزار نفر شیعه هستند. شهر و اطراف آن درست عبارت از صحنهای هست که بیش از هزار سال پیش امام حسین و اهل بیت و گروه طرفداران او کشته شدهاند. همین باعث میشود که کربلا و هرچه در نزدیکی این شهر است، در نگاه شیعیان جلوهای عمیقا مقدس بیابد. احتمالا به همین جهت هم هست که ایرانیان شیعه تا سده نوزدهم از هیچ کوششی دریغ نکردند تا شاید حاکمیت برکربلا را از دست ترکهای سنی بگیرند. آخرین کوشش آنها در سال ۱۸۴۲ بود که از سوی سلطان عبدالمجید عثمانی در هم کوبیده شد. از آن به بعد دیگر نارضایتی شیعیان صورتی جدی به خود پیدا نکرد و تنها گهگاه به شکل ناآرامیهایی گذرا بروز کرد، بی آنکه عواقبی جدی داشته باشد.
اکثر شیعیان کربلا اصالتا از ایران و یا هندوستان هستند که یا با ملاحظات مذهبی در این شهر ساکن شدهاند و یا با تجارت مشغول هستند. حوزه تجارت کاملا در دست آنهاست.
شهر مدام بزرگتر و بزرگتر میشود. گفته میشود امروزه (صد و اندی سال پیش، -م.) در کربلا هشت هزار خانه وجود دارد. در فصل زیارت عتبات امکان تامین کاروانسرا و مسافرخانه برای همه زائران وجود ندارد و بدین جهت بسیاری از آنها را در چادرها جا میدهند. با پول و وجوهاتی که زائران می پردازند، خرج مکتبها و حوزههای دینی کربلا تامین میشود.
در کربلا تعداد کثیری «سید» نیز زندگی میکنند که بالاترین احترام مذهبی را دارا هستند، چرا که آنها خود را نوادگان و بازماندگان بلاواسطه پیامبر اسلام میشمارند. علامت ظاهری آنها عمامهای سبز رنگ و کمربندی به همان رنگ است.
کربلا هم مانند هر شهر دیگری که مرکز یک دین و یا مذهب شمرده میشود، از زائرانی که برای زیارت به این شهر می آیند، پول زیادی در می آورد. اما ظاهرا سرچشمه اصلی درآمد کربلا نه تنها زیارت زائران و حمل و دفن مُردگان، بلکه در درجه نخست وجوهات، هدایا، مال امام، نذر و خمس و ذکاتی است که به مساجد و روحانیون شیعه در کربلا پرداخت میشود. این کمکهای مالی به دو شکل صورت می گیرد: یکم به شکل طلا، نقره و یا سنگهای قیمتی و دوم به شکل زمین («موقوفات») یعنی اموال غیر منقولی که به مساجد اهدا میشود و درآمد مالی آن برای مدارس و دیگر موسسههای خیریه خرج میگردد. مثلا گفته میشود که کمکهای ماهانه به سادات بیبضاعت، ماهانه مجموعا مبلغی حدود دوازده هزار دلار را تشکیل میدهد. املاک متعلق به این مساجد و موقوفات را میتوان به غیر از ایران، در ترکیه (عراق، -م.،) هندوستان و چین نیز یافت. برای نگهداری اینهمه طلا، نقره و سنگها و اشیای پرقیمت، ساختمانهای مخصوصی تاسیس شدهاست و مسئول سرپرستی و نگهداری «خزانهداری» این موقوفات را «کلیددار» مینامند. ثروت برخی از این کلیددارها را تا دو میلیون و پانصد هزار دلار تخمین میزنند. البته عادت بر آن است که هر زائر معمولا چیزی به کلیددار اهدا میکند. اما اولا این، چیزی اجباری نیست و ثانیا اینگونه هدایا بعید است که باعث انباشت آنهمه ثروت هنگفت در دست خود کلیددارها شود.
به دنبال بازدید ناصرالدین شاه در سالهای هفتاد قرن نوزدهم (حدودا صد و چهل سال پیش، م.) قرار شد که کلیددارها، هر پیشکشی را که به عتبات داده میشود و بیش از یکصد و پنجاه دلار ارزش دارد، ثبت کنند. تا آن وقت این هم انجام نمیشد. برای تجسم بهتر مقدار ثروت انباشته شده در خزانههای عتبات، بهتر است یک مثال بزنم؛ ناصرالدین شاه از سلطان عثمانی وقت، عبدالعزیز، اجازه گرفته بود که از این خزانهها بازدید کند. آن وقت معلوم شده بود که از موجودی این خزانهها مجموعا حدود هفتاد و هفت تُن اشیاء و اجناس پرقیمت برداشته و فروخته شده و عایدات آن برای امور خیریه صرف شدهاست، اما پرقیمتترین اشیاء مانند فانوسی مزین با زمردی بسیار بزرگ و فرشی بافته شده با صدها مروارید که همه هدایای نایب السلطنههای هند بودند، همچنان دست نخورده باقی ماندهاند.
ثروتهای انباشته شده در حرمهای کربلا و نجف مجموعا سی میلیون پوند ترکی تخمین زده میشود که پول نقد وارزش املاک اهدایی در این حساب شامل نشدهاست. کنترل اصلی این ثروت هنگفت و نظارت بر کلیددارها بر عهده مجتهدهاست. اهل تسنن چیزی به نام «مجتهد» ندارند، اما مجتهدها نقش مهمی در زندگی شیعیان بازی می کنند. بانفوذترین مجتهدین ایرانی در ترکیه (عراق کنونی، -م.) و به ویژه شهرهای کربلا، نجف، کاظمین و سامرا زندگی می کنند. اما زندگی در خارج از ایران و بخصوص در سرزمینهای اکثرا سنی نتوانسته مانع نفوذ قدرتمند این مجتهدین در داخل ایران و همچنین بین شیعیان کشورهای دیگر شود.
همه این شهرها در واقع گورستانهای پهناوری هستند. مردمی که در این شهرها زندگی می کنند، در تماس روزمره با آن مردگاناند و طبیعتا حرم و مسجد امامان شیعه، نقطه مرکزی این شهرها را تشکیل می دهند. در واقع در کربلا به جز حرم امام حسین چیز مهم دیگری نیست. این مسجد گنبدی پوشیده با طلایی به قیمت حدودا صد هزار پوند ترکی و حرم حضرت عباس است. همین را میتوان درباره شهر نجف و حرم حضرت علی نیز گفت که جنوبیتر از کربلا و نزدیک به صحرای سوریه است. گنبد و منارههای حرم حضرت علی نیز روکششده با طلای نابی به قیمت حدودا یک میلیون و نیم دلار (صد و اندی سال پیش، م.) است که اهدایی نادر شاه افشار بود. شهر سامرا در شمال بغداد حتی کوچکتر هم هست و با جمعیتی حدود دو هزار نفر چندان چیز دیگری جز مدفن دو امام شیعه و این باور شیعیان ندارد که امام دوازدهم، مهدی، در این شهر به دنیا آمدهاست.
از نظر دارایی هم مسجد جامع سامرا ثروتی کمتر از کربلا و نجف دارد. اما از نگاه من، مجتهد معروف و فوقالعاده بانفوذ سامرا، حاج میرزا حسن شیرازی، شخصیتی تاریخی و دانشمندی بسیار محبوب در ایران است که همراه با مجتهد بانفوذ آذربایجان، حاج میرزا جواد تبریزی، مهمترین نقش رهبری کننده در جنبشی بنام «جریان تحریم تنباکو» در تاریخ ایران را بازی کردهاند.
حاج حسن مجتهد شیرازی
جنبش تحریم تنباکو
در گفتار پیشین در مورد اهمیت عتبات شیعیان به شهر و مسجد سامرا هم اشاره ای کرده و گفته بودم که این شهر و مسجد آن در مقایسه با کربلا و نجف صاحب اهمیت و حتی ثروت کمتری است، اما حاج میرزا حسن شیرازی، مجتهد بزرگ ساکن این شهر چه اهمیت و نفوذ بی مانندی در میان شیعیان ایران و دیگر کشورها دارد.
من با این روحانی بزرگ زمانی آشنا شدم که بیش از هفتاد سالش بود و برای رفتن به مسجدی که اکثر اوقاتش را در آن میگذراند، به عصا نیاز داشت. مقلدین و طرفداران این مجتهد از چهار گوشه ایران، روسیه، هندوستان و بخارا برای دیدنش به سامرا میآمدند. در کوچههای شهر که در سر راه او به مسجد بود، میدیدم که هزاران نفرصف بستهاند تا سلامی بکنند و دستش را ببوسند.
براستی هم انگار حاج میرزا حسن از دنیای دیگری بود. او بهطور منظم هزاران دلار به عنوان وجوهات و خیرات دریافت میکرد، اما همه را برای انسانهای فقیر و محتاج خرج میکرد و خود در منتهای سادگی میزیست. امکان نداشت که کسی با دست خالی، بدون دریافت مصلحت و یا کمک مالی از ملاقات او بازگردد. حاج میرزا حسن اگرچه مسلمانی عمیقا مومن و بهترین فقیه زمانهاش بود، اما تعصبی نداشت و نسبت به ادیان دیگر و غیر مسلمین همیشه با تفاهم و تعامل میاندیشید و رفتار میکرد. ما مدتی در مورد موضوعات مورد علاقه خود مکاتبه ای داشتیم. نامههای حاج میرزا حسن بسیار ساده، صمیمی و دور از جملات تشریفاتی معمول در دنیای شرق بود. این هم جالب است که سرآغاز نامههای «میرزا» به منِ مسیحی اگرچه مانند نامههایی که به مسلمانان نوشته میشد، نبود، اما با عباراتی به عربی آغاز میشد که معنایش این بود: «سلام بر همه کسانی که پیرو راه خدا هستند.» ( متن اصلی و احتمالا عربی این عبارت در اصل کتاب ذکر نشده است. با وجود برخی گمانهزنیها، ازآوردن اصل عربی این عبارت پرهیز شد، تا اشتباهی رخ ندهد. -م.)
حاج میرزا حسن در کنار درس و موعظههای روزانه خود در مسجد سامرا با بسیاری از مجتهدین داخل ایران مکاتبه داشت و اگر چه بسیاری از مجتهدین ایران نیز همسطح خود حاج میرزا حسن بودند، همه آنها از تصمیمها و توصیههای «میرزا» پیروی میکردند. فرقی نمیکرد که حاج میرزا حسن در ترکیه (عراق امروز، م.) و مجتهدین ایرانی در داخل ایران زندگی میکردند. مقام بلند علمی «میرزا» آمیخته با شخصیت و منش او، زندگی ساده، تواضع و طبیعتا تعامل و تفاهم او با همه بود که چنین نفوذ و قدرت معنوی به او میبخشید، تا جایی که تمام مجتهدین سرشناس ایران تصمیمهای حاج میرزا حسن را بی برو برگرد قبول میکردند. او حتی در مقابل شاه قاجار و دربار از بیان عقیده خود و یا دفاع از مجتهدین مقیم ایران ابایی نداشت.
نفوذ گسترده حاج میرزا حسن بین ایرانیان به ویژه هنگامی آشکار شد که تمام مردم در سرتاسر ایران با دعوت او به مدت هفت هفته از کشیدن تنباکو پرهیز کردند. شاید بسیاری خوانندگانِ این خاطرات اهمیت تحریم تنباکو در ایران را خوب درک نکنند. اما باید بدانیم که شاید در تمام دنیا کشور دیگری نیست که در آن کشیدن تنباکو هم بین مردان و هم زنان تا این درجه شایع و رایج باشد.
در ایران دو نوع توتون کاشته میشود. یکم توتون عادی است که برای تولید سیگار به کار میرود و دوم توتون خاصی که «تنباکو» نام دارد و برای کشیدن قلیان استفاده میشود. کشیدن قلیان در تمام شرق رایج است و تنباکوی قلیان جزو مهم ترین محصولات صادراتی ایران به شمار میرود. هیچ مهمانی، هیچ دید و بازدید و یا حتی مذاکرهای، چه خصوصی و چه رسمی، نیست که در آن قلیان حضور نداشته باشد. حتی بعضی آدمهای متمول که به نوع تنباکو و یا ویژگی آب قلیان خود اهمیت زیادی میدهند، هنگام رفتن به مهمانی، نوکری را نیز با خود به همراه دارند که قلیان و تنباکو و حتی ذغال مخصوص مورد نیاز آن را با خود به محل مهمانی میبرد. بسیاری از مسلمانان در ماه رمضان افطار خود را با «پُفی» به قلیان آغاز میکنند.
با وجود اینهمه محبوبیت قلیان در زندگی ایرانیان، در ماه مارس سال ۱۸۸۰ حکومت ایران با امضای قراردادی، انحصار تجارت توتون و تنباکو را به یک شرکت بریتانیایی داد. وقتی اولین شایعات مربوط به این قرارداد در ایران پخش شد، نخستین موج نارضایتیها مشاهده گردید. مردم درک میکردند که این کار، هم نتیجههای منفی برای تولیدکنندگان و تجار توتون در ایران خواهد داشت و هم باعث افزایش قیمت تنباکو برای مصرف کنندگان ایرانی خواهد شد. یک سال بعد گروه کثیری از کارمندان شرکت جدید انحصاری بریتانیایی در شهرهای بزرگ مستقر شدند، تا شروع به فروش انحصاری تنباکو کنند.
آمدن خارجیان و فروش انحصاری تنباکوی ایرانی به ایرانیان باعث برافروختن آتش اعتراضها شد. ابتدا نامههای بیامضایی به عنوان شاه و نزدیکان و مشاوران او فرستاده شد که لحنشان رفته رفته تندتر میشد. در این نامهها گفته میشد که حکومت با این حق انحصار، منافع ملی ایران را به خارجیان میسپارد، اتهامیکه چندان هم بی دلیل جلوه نمینمود.
روزنامههای فارسی چاپ استانبول و قاهره نیز به نوبه خود لحن مقالات را که بر ضد انحصار تنباکو مینوشتند، شدید تر کرند. با وجود تلاش اداره گمرک برای پیشگیری از ورود این روزنامهها به ایران، مسافرین باز هم این گونه مطبوعات را به داخل کشور میآوردند. بسیاریها بازداشت شدند، اما تنش میان مردم بیشتر و بیشتر میشد.
بالاخره روحانیون هم به دفاع از خواستهای مردم شروع کردند. در اعتراضاتی که تحت تاثیر روحانیون در شیراز انجام گرفت، نیروهای نظامی مداخله و معترضین را سرکوب کردند. آنگاه تبریز اعتراضات را ادامه داد و نا آرامی حتی شدت بیشتری یافت. روحانی محبوب و معتبر تبریز، حاج میرزا جواد مجتهد در موعظههای خود حکومت را متهم به فروش منافع ایران به خارجیان کرد (حاج میرزا جواد مجتهد تبریزی جد پدری مترجم فارسی این خاطرات، عباس جوادی است، -م.) جماعتی که به شور آمده بود به خانه مامور کمپانی انگلیسی انحصار تنباکو در تبریز حملهور شد و زندگی جامعه مسیحی شهر با خطر مواجه گردید. قیام تبریز بر ضد انحصار تنباکو چنان شدت گرفت که حکومت تصمیم گرفت ایالت آذربایجان را از قانون انحصار تنباکو معاف کند. اما این عقبنشینی هم زیاد فایدهای نداشت، چرا که ناآرامی دیگر به مازندران و خوزستان نیز سرایت کرده بود.
بالاخره در ۲۱ نوامبر ۱۸۹۱ حاج میرزا حسن مداخله کرده ضمن تلگرامی که به همه نقاط مختلف ایران فرستاد، مردم را به قطع مصرف تنباکو در سرتاسر کشور دعوت کرد. براستی هم مردم درسرتاسر ایران و از جمله ارتش و حتی دربار شاه، کشیدن سیگار و قلیان را قطع کردند. حاج میرزا حسن در فتوای خویش نوشته بود که هر گونه انحصار خلاف روح قران است و از این جهت محصولات کمپانی انحصار حرام و مصرف تنباکوی آنها منع است.
بعد از این فتوا، اوضاع خطرناک شد. ایران با خطر انقلاب روبرو شده بود. در ماه دسامبر حکومت عقب نشینیدیگری کرده اعلام کرد که انحصار تنها و تنها به تنباکوی صادراتی اعمال خواهد شد و شامل تنباکوی مصرفی در داخل کشور نخواهد شد. اما این اقدام هم مورد قبول قرار نگرفت. در ۲۳ دسامبر در خود تهران گروههای شورشی قصر شاه را محاصره کردند. تنها با مداخله قوای نظامی بود که این محاصره در هم شکسته شد، اما در این عملیات چندین نفر کشته و یا زخمی شدند.
اوضاع کشور انقلابی شده بود. شورای مخصوصی از وزیران تشکیل شده به صورت فوری به مجتهدین مراجعه نمود تا به آرام شدن اوضاع مملکت کمک کنند. مجتهدین به درخواست کمک به دولت جواب مطلقا منفی دادند. نارضایتی حتی به دربار و حرم شاه نیز سرایت کرد. دولت که دیگر ازهیچ گوشه کشور حمایتی نمیدید، ناچار به تسلیم شد. در ماه ژوئن سال ۱۸۹۲ در همه شهرهای ایران رسما اعلام شد که قانون انحصار تجارت تنباکو کاملا و بدون قید و شرط لغو شده است.
خبر لغو قطعی انحصار تنباکو به حاج میرزا حسن در سامرا فرستاده شد و او پس از کسب اطمینان کامل از لغو قانون و صمیمیت دولت، تحریم تنباکو را لغو کرده، اجازه کشیدن دوباره قلیان و سیگار را داد. مردم پس از هفت هفته ترک مصرف تنباکو، این خبر را با شادی و شعف پذیرفتند. دولت نیز پس از تحمل ماهها نارضایتی مردم، تضعیف قدرت دولتی و تحمل زیانهای انسانی و مالی، نفسی راحت کشید، اگر چه مکلف شده بود که خسارت هنگفتی به مبلغ ۵۰۰ هزار پوند بریتانیا به کمپانی خارجی پرداخت کند. البته دولت ایران تنها ۱۹۴ هزار پوند این مبلغ را پرداخت کرد که ۱۳۹ هزار پوند آن هم بعنوان «پیشکش» (احتمالا به ماموران کمپانی انحصار، -م.) داده شده بود.
در بخش بعدی، از سفر خود و همسرم با کشتی بخاری از بغداد به بصره و در سرراه درباره بازدید از ویرانههای شهر باستانی تیسفون، پایتخت ایران اشکانی و ساسانی، سخن خواهم گفت.
طاق مدائن
تیسفون و طاق کسری
در کشتی کوچک بخاری موسوم به «خلیفه» از بغداد عازم بصره شدیم. برنامه این بود که از آنجا با یک کشتی اقیانوس پیما از طریق بوشهر و بندر عباس به مسقط پایتخت امیر نشین عمان و از آنجا به هندوستان برویم. کشتی بخاری «خلیفه» متعلق به شرکت انگلیسی «لینچ» بود. مسافرین عبارت بودند از انگلیسیها، آلمانیها، فرانسویها، همسر من و خود من. در ماههای بهار دجله پُر از آب است، طوری که انگار روی یک دریاچه کشتیرانی میکنی. اما در آن ماه اکتبر آب دجله خیلی کم بود و همیشه فکر میکردی که کف کشتی گهگاهی حتی به بستر رودخانه میخورد.
منظره خشکی در دو سوی دجله معمولا یکنواخت است: زمینی صاف، گاه پوشیده با علف هرزه، گلههای گاو و گوسفند، بعضا چادرهای اعراب بـدوی و گاه آبادیهایی در نزدیکی رودخانه با نخلهای خرما.
اما از نگاه تاریخی سفر بغداد تا بصره فوق العاده جالب است و صحنهها و خاطرههای هیجانآوری از تاریخ باستان را در مقابل چشمان شما به نمایش میگذارد. دجله پر پیچ و خم است و در هر پیچ مسیر آن، بلندیهایی را میتوان دید که به ظاهر مانند تپههایی طبیعی جلوه میکنند، اما در واقع شاهدان خاموش شهرهای باستانی هستند که دیگر از بین رفتهاند.
سی و پنج کیلومتر از بغداد به سوی جنوب، پیچهای دجله بیشتر میشود تا جایی که برای کشتیرانی از یک نقطه به نقطه دیگری از رودخانه دو سه ساعت وقت لازم است، در حالیکه اگر پای پیاده از همان نقطه به همان نقطه بروید، بیشتر از نیم ساعت طول نمیکشد.
ویرانههای شهر بزرگ و باستانی تیسفون در همین جا قرارگرفته است. من و همسرم اظهار علاقه کردیم که از این آثار باستانی دیدن کنیم و ناخدای کشتی لطف کرده کشتی را متوقف کرد تا ما به دیدن بازماندههای این پایتخت باستانی ایران اشکانی و ساسانی برویم. زمین، خشک و جابهجا پوشیده از بوتههای هرزه بود. خاک، زیر آفتاب خشک شده و شکاف خورده بود. در فصل بهار این گونه زمینهای میانرودان سرسبز و پوشیده با گیاهان و پر از جانوران گوناگون میشود. ما یک بار که در فصل بهار در این منطقه مشغول سفر بودیم، تنها در طول یک ساعت دهها نوع گیاه و حیوانات گوناگون از جمله یک کفتار و یک گربه وحشی دیدیم و همسر من که پا روی یک بوته پرپشت گذاشت، گراز کوچکی بیرون جهید. مثل اینکه خوابش را مختل کرده بودیم.
از تمام آن شهر باستانی امپراتوری اشکانی و ساسانی چیزی جز چند تپه خاکی و باقیماندههای طاق معروف کسری («ایوان خسرو» و یا «ایوان مدائن،» -م.) بجا نمانده که متعلق به تالار پذیرایی مهمانان و مراجعین از سوی خسروان ایرانی است. بلندی این طاق عظیم حدودا ۲۴ متر (رقم دقیق ترش ۳۷ متر است، -م.) و طول تالار پذیرایی متصل به طاق حدودا ۵۰ متر است.
(این کاخ به دنبال حمله اعراب مسلمان به ایران در قرن هفتم م. یک بار غارت و یک بار هم به دستور خلیفه منصور عباسی قصدا تخریب شد و به تدریج به حال متروکه درآمد. ظاهرا نویسنده خاطرات، پونافیدین، پس از سیل معروف سال ۱۸۸۸ از باقیماندههای تیسفون دیدن کرده که تقریبا یک سوم باقیمانده بنای طاق کسری را از بین برده است، -م.)
دیوارهای بیرونی کاخ به ضخامت بیش از پنج متر و از آجر است. بین آجرها چوب بخصوص درخت سرو لبنان گذاشته شده تا دیوار محکم تر بایستد. ما خود دیدیم که برخی ازاین تکه چوبهای سرو در طول زمان مانند آهن سفت و سخت شدهاند و با وجود خرابی خود کاخ، هنوز هم نمیتوان اثری از پوسیدن این تکه چوبها یافت. در هر سوی تالار اصلی پذیرایی، باقیمانده بسیاری اتاقهای کوچک را میتوان دید. طول نمای بیرونی آنچه که هنوز از کل این کاخ باقی مانده، بیش از ۸۰ متر و پهنای خود طاق حدود ۲۵ متر است. گفته میشود هنگامیکه کاخ به دست اعراب افتاد، آنها تاج معروف خسروان ایرانی را یافتند، همان «تاج کیانی» که در سرودههای «شاهنامه» فردوسی از آن یاد میشود. همچنین روایت شده است که کمربند و «درفش کاویانی» پادشاهان ساسانی نیز در همین حملهها به غارت رفته است.
در دنیا طاق دیگری نیست که بتوان آن را در بلندی، پهنا، عظمت و استحکامش نزدیک به حالت اصلی طاق کسری شمرد. با آنهمه غارت و چپاول و جنگ و زمینلرزه و سیلهایی که بر سر این طاق آمده، ویرانههای باقیمانده از این طاق باستانی هنوز گواهی خاموش اما توانمند از تمدنی گذشته است که رسالت خود را بهجا آورده و نوبت را به تمدنهای دورههای بعدی سپرده که آنها نیز روزی رسالت خود را بهجا بیاورند و از صحنه تاریخ ناپدید شوند.
در طول این سدههای طولانی تاریخ، تیسفون نتوانست از بلاهای گوناگونی مصون بماند که بر سر همه شهرهای میانرودان و یا عراق کنونی آمد. این شهر که ۳۲ سال پیش از میلاد مسیح همچون پایتخت پادشاهان اشکانی ساخته شد، در سال ۱۱۶ میلادی به تصرف امپراتور روم «ترایان» (تراژان) درآمد. سه سال بعد امپراتور دیگر روم، «سپتیموس سوروس،» تیسفون را اشغال کرد و در سال ۲۶۳ م. «اودناتوس» که شوهر ملکه «پالمیرا» (در سوریه کنونی، -م.) بود، این شهر را تسخیر کرد. دیرتر، در سال ۳۶۲ م.، در زمان ساسانیان، امپراتور روم ژولیان، ایرانیان را درست در جلوی دیوارهای این شهر شکست داد. اما این شکست زیاد طول نکشید و شهر دوباره نقش پایتخت فعال ساسانی را بازیافت. در نهایت، هنگام حمله اعراب در سال ۶۳۷، آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد، شکست خورد و تیسفون به تصرف اعراب مسلمان درآمده، غارت و ویران گردید.
درست روبهروی تیسفون، در سمت چپ دجله، شمار زیادی از تپههای نامنظم را میتوان دید که آنها هم باقیماندههای شهر باستانی و مشهور دیگری بنام «سلوکیا» (و یا سلوکیه، -م.) است. این شهر بعد از مرگ اسکندر مقدونی، بنام یکی از فرماندهان او، سلوکوس، تقریبا ۳۰۰ سال پیش از میلاد ساخته شد.
(پس از مرگ اسکندر، فرماندهان بزرگ او امپراتوری اسکندر را میان خود تقسیم کردند و بخش بزرگی از ایران، آناتولی و عراق و سوریه کنونی سهم سلوکوس گردید. از این جهت دودمان مزبور را «سلوکیان» نامیده اند. اشکانیان که در اصل از سواحل جنوب شرقی خزر برخاسته بودند، سلوکیان را شکست داده به تدریج بر ایران حاکم شدند، -م.)
سرنوشت سلوکیا غمانگیزتر از تیسفون بود. هنگامیکه امپراتور روم «ترایان» در سال ۱۱۶ م. هر دو شهر را تصرف کرد، سلوکیا را سرتاپا آتش زد و سوزاند، چرا که مردم آن شهر برضد او شورش کرده، مقاومت کرده بودند. امپراتورهای بعدی روم نیز رفتار مشابهی با سلوکیا داشتند، تا جاییکه وقتی ژولیان میانرودان را گرفت، از سلوکیا اثری جز همین چند تپه نامنظم نمانده بود.
از این منطقه دجله به بعد نیز در ساحل رودخانه گهگاه میتوان تپههای کوچکی را مشاهده کرد که یادگار شهرهای گذشته هستند. اما هرچه به جنوب، به سوی بصره بروید، تپهها کمتر و کمتر میشوند. عصر همان روز کشتی بخاری ما از جلوی آرامگاه «سلمان پاک» (سلمان فارسی) هم گذشت. امروزه آرامگاه «سلمان پاک» زیارتگاه اکثر مسلمانان صرفنظر از مذهب و طریقت آنان است.
شکار شیر
دستکم یک روز دیگری که تا بصره باقی مانده بود در عرشه کشتی و با خاطرات و داستانهایی گذشت که مسافرین و همچنین ناخدای کشتی تعریف میکردند. مثلا رای عمومی بر این بود که بیشک اولین بار در میانرودان بود که از کبوتران برای نامهرسانی استفاده کردند و اتفاقا این رسم تا اختراع تلگراف در همه دنیا بسیار رواج داشت.
از طرف دیگر معروف است که تا ۲۵ سال پیش (یکصد و پنجاه سال پیش، -م.) در میانرودان و همچنین جنوب ایران حیوانات درنده و مخصوصا شیر فراوان یافت میشد، اما در این ده، بیست (یکصد و اندی، -م.) سال اخیر تعداد شیرها کمتر و کمتر شده است که حتما بخاطر افزایش شکار و جمعیت انسانی است. شکار شیر در میان مردم این مناطق سنتی طولانی دارد و در این مورد خاطرات و روایات بسیاری تعریف میکنند. ما که خود بسیار مایل بودیم، اما موفق نشده بودیم شاهد یک صحنه شکار شیر باشیم، با اشتیاق تمام به داستانی گوش فرادادیم که ناخدا در این باره تعریف کرد.
او گفت: من خودم تا کنون شیری ندیدهام. تنها یک روز اول صبح با غرش سهمگین و طولانی یک شیر بیدار شدم. اما یکی از دوستان من که کنسول آمریکا در بغداد است، روزی در حالی که در صحرا اسب سواری میکرد، با یک شیر روبرو شده بود که بی خیال در گوشه ای استراحت میکرد. شیر مزبور مدتی به دوست آمریکایی من و اسب او خیره شده، سپس آرام آرام از آنجا دور شده بود.
راه و روش شکار شیر بسیار ابتدایی، اما با اینهمه موفقیتآمیز است. آنچه که من دیدم این بود که یک شکارچی عرب ابتدا یک تکه پوست سفت را دور بازوی چپ خود پیچید و سپس یک نیزه دو سر تیز به همان دست چپش و یک خنجر نوک خمیده و تیز هم به دست راستش گرفت. بعد در انتظار شیر نشست. وقتی با شیر روبهرو شد، او را مرتبا تحریک کرد، تا به طرف مرد شکارچی خیز بردارد. در لحظه ای که شیرِ آکنده از خشم و حرص دهانش را باز کرده به شکارچی عرب حمله کرد، شکارچی دست چپش را تا آرنج به دهان و سپس گلوی شیر فروبرد و با خنجری که در دست راستش داشت، گلوی شیر را برید. این روش شکار شیر را میتوان حتی در آثار سنگی دورههای باستان نیز دید. هنوز هم شکارچیان عرب از این روش کار میگیرند. آنها این کار را حتی با رجز خوانیهایی انجام میدهند نظیر «ای دزد شبگرد، ای حرامزاده، تو فکر کردی کی هستی که جسارت کردی با من، فلانی فرزند فلانی و از فلان طایفه معروف (شجرهاش را میشمارد) روبهرو شوی!»
ناخدای کشتی چنین ادامه داد: ایرانیان روش دیگری در شکار شیر به کار میگیرند. هنوز هم در مناطق شیراز، شوشتر و یا دزفول گهگاه شیر دیده میشود. ایرانیان باور دارند که شیر تنها حیوانی است که خدا و حضرت علی را میشناسد. حتی بعضیها تصور میکنند که در غرش شیر میتوان فریاد «یا علی» را شنید. از این جهت شکارچی ایرانی هنگام روبهرو شدن با شیر، ابتدا کوشش میکند او را آرام کند و «سر عقل» بیاورد. او به شیر میگوید: «ای پادشاه درندگان، ای شیر، تو هم مانند من یک دوستدار خدا و علی هستی. بنا بر این، به حرمت خدا و علی با من کاری نداشته باش و بگذار پیش زن و فرزندم بروم!» اما شکارچی ایرانی هم همانند شکارچی عرب با وجود همه این حرفها در نهایت شیر را میکُشد. یعنی در واقع یک شکارچی رجز خوانی میکند و شیر را میکُشد و دیگری ابتدا سعی میکند این حیوان درنده را با سخنان آرام نرم کرده، سپس بکُشد. اما هدف و نتیجه هردو یکی است.
اینها روایت ناخدای کشتی بخاری ما بود.
صابئین میانرودان جنوبی
در سالهای پایانی قرن هجدهم در نیزارهای جنوب رودخانه فرات شیرهای زیادی دیده میشدند. در این منطقه گروهی قومیبنام «صابئین» زندگی میکنند که کار اصلیشان ماهیگیری و کشاورزی است، اما گهگاه شیر هم شکار میکنند. روایت است که دختران شیوخ این قبیله برای خواستگارهای خود شرط میگذارند که ابتدا یک شیر را بکُشند تا لیاقت خود را برای ازدواج با آنها ثابت کنند.
(«صابئین» قومی سامی هستند که در بخش جنوبی فرات، در امتداد «شط العرب» و همچنین جنوب غربی ایران زندگی میکنند. آنها به خاطر آیین «مَندایی» خود که آیینی پیشااسلام و متعلق به جریانهای ثنویت قرون میانه در روم و ایران است، معروف به «صابئین مندایی» هم شدهاند. زبان صابئین بازماندهای از زبان آرامی جنوبی باستان است. امروزه اکثر صابئین به عربی عراقی و یا فارسی ایران صحبت میکنند و از زبان باستانی آنان اثر چندانی نمانده است. -م.)
صابئین پیروان یحیی تعمید دهنده هستند و او را «پیامبر یحیی» مینامند. زبان آنها آسوری هست. آنها تماما جُدا از اقوام و قبایل دیگر زندگی میکنند، عادات و مراسم دینی و فرهنگی خود را بطور پنهانی اجرا کرده، به پرسشهای مربوط به آیین خود جوابی نمیدهند. شاید همین هم دلیل ناآشنا ماندن آنها همچون یک گروه دینی و قومی است. تنها چیزی که در مورد صابئین میدانیم این است که آنها به غسل تعمید بسیار اهمیت میدهند و باور دارند که این کار باعث پاک شدن گناهان انسان میگردد. آنها در سال چندین بار مراسم غسل تعمید در آب روان اجرا میکنند. از نگاه آنها آب چیزی مقدس است. تا جایی که میشود هر فعالیت مهم زندگی را در آب انجام میدهند تا جایی که میتوان گفت آنها خود به اندازه ماهیهایی که صید میکنند، در آب زندگی میکنند. به نظر میرسد موضوع «پاک» و «نجس» اهمیتی کلیدی برای صابئین مندایی دارد. آنها گوشت گاو نمیخورند، چرا که گاو از نگاه آنها «نجس» است، اما گوشت گوسفند میخورند به شرط آنکه گوسفند با مراسم خاص در آب کُشته شود. همه خوراکها باید پیش از آماده شدن در آب «پاک» کرده شوند. جسد انسان مُرده از نگاه آنها «نجس» است و به خاطر همین، آنها به مرده دست نمیزنند تا خود را «نجس» نکنند. این باور در ذهن صابئین چنان رسوخ کرده که وقتی کسی به طور جدی بیمار میشود، اورا کنار گوری خالی قرار میدهند و به محض اینکه فرد بیمار اولین آثار مرگ احتمالی را از خود نشان داد، او را بدون تامل به خاک میسپارند.
صابئین به «آخرت» و زندگی در «دنیای بعدی» باور دارند و چهل روز برای مردگان خود دعا میکنند. آنها روحانیون خود را «ملا» و روحانیون بلند پایه خود را «شیخ» مینامند. آنها به باورهای خود بسیار پایبندند و در مقابل مسلمانانی که میخواهند آنان را به اسلام فراخوانند، مقاومت نشان میدهند. از سوی دیگر میسیونرهای مسیحی در میان صابئین فعالیت چندانی نکردهاند و یا اینکه اینگونه کوششها تاکنون نتیجه چندانی نداده است.
بصره، بوشهر و بندرعباس
پایینتر از بصره، شط العرب خط مرزی بین ایران و ترکیه (یکصد و بیست سال پیش، -م.) را تشکیل میدهد. کمی آنطرف تر، رود کارون که تنها رودخانه قابل کشتیرانی ایران است، در همانجا به شط العرب میریزد. در دوران باستان، کارون به موازات شط العرب به خلیج فارس میریخت و ورودی مستقل خودش را به خلیج فارس داشت که به اندازه کافی برای کشتیرانی از داخل ایران عمیق بود. این بخش کارون امروزه کمعمقتر از آن است که کشتیها بتوانند رفتوآمد کنند. از این جهت در این بخش رودخانه تنها قایقهای کوچک ایرانی و همچنین کوسهماهیهایی که از خلیج فارس میآیند، رفت و آمد میکنند. اما این قسمت کارون را میتوان به راحتی عمیق تر کرد تا باز مستقلا به خلیج فارس متصل شود. کارون که از شوش و لرستان سرچشمه میگیرد، تا اهواز میآید که این هم حدودا طولی برابر با حدودا صد کیلومتر میشود. اما در آنجا کارون چند آبشار دارد که مانع رفت و آمد کشتیهاست. در گذشته آبراههای پیچیدهای ایجاد شده بود که امروزه از کار افتادهاند.
یک روز و نیم بعد در نزدیکی بوشهر لنگر انداختیم. چرا فقط در نزدیکی؟ برای آنکه از خود بوشهر تا کراچی بندری درست و حسابی وجود ندارد. کشتیها اکثرا ناچارند چند مایل مانده به ساحل، در دریای باز لنگر بیاندازند. اگر هم هوا توفانی باشد و بادهای شدیدی بوزد، حتی امکان ندارد قایقهای کوچک بین کشتیها و ساحل رفت و آمد کنند و این، باعث ساعتها و شاید چند روز تاخیر و ناراحتی مردم میشود. بوشهر هم در این زمینه استثنایی تشکیل نمیدهد. این شهر دو لنگرگاه دارد که یکی دو مایل و دیگری پنج مایل تا ساحل فاصله دارند و وابسته به هوا و عمق فصلی آب از اولی و یا دومیاستفاده میشود. نام «بوشهر» کوتاه شده «ابوشهر» است، نامیکه موسس این شهر، نادر شاه افشار به آن داده است. شهر اهمیت استراتژیک چندانی ندارد اما برای تجارت ایران مهم است. جمعیت شهر بین پانزده تا بیست هزار نفر گمانهزنی میشود. در بوشهر مانند بغداد سردابه وجود ندارد، اما در هر خانه چیزی بنام «بادگیر» ساخته شده که هوای خانه را تا اندازهای خنک میکند.
از آنجایی که قبلا هم بوشهر را دیده بودیم و در شهر هم چیز مهمی وجود ندارد، از کشتی بیرون نرفتیم. تنها چیزی که از کشتی میدیدیم، کوسه ماهیهایی بودند که در سطح بالای آب شنا میکردند تا شاید انسانها چیزی برای خوردن آنها بیاندازند. خلیج فارس کوسههای زیادی دارد و برخی از آنها حتی از طریق دجله تا بغداد هم رسوخ میکنند.
ایستگاه بعدی ما بندرعباس بود که در گذشته ای طولانی نام «گمبرون» را داشت و خیلی دیرتر در زمان شاه عباس صفوی نام آن تغییر یافت. با در نظر گرفتن راههای کوتاهتر داخلی ایران به بوشهر و رابطه آبی بین بوشهر و دجله، بندر عباس بخش مهمی از اهمیت سابق خود را به نفع بوشهر از دست داده است. امروزه تنها کاروانهای یزد و کرمان به بندر عباس منتهی میشوند. شهر بسیار کثیف و در ماههای تابستان بطور غیر قابل تحملی داغ است. مردم بندر عباس سعی میکنند در این ماهها چند کیلومتر دورتر به میان کوهها بروند که طبیعتا هوای خنکتری دارند. تنها منبع آب آشامیدنی از مخزنهایی است که در فصل باران پر میشوند. شهر چند انبار بزرگ آب دارد که بویژه در ماههای تابستان آب آنها کثیف و بد بو میشود. بسیاری در خانههای خود مخزن آب خود را ساختهاند. واحه ای بنام «میناب» که حدودا صد کیلومتر در شرق بندر عباس قرار دارد، زمینی حاصلخیز دارد و به برکت چشمههای زیاد آب، در اینجا، هم خرمای بسیار خوب و هم میوههای مخصوص این آب و هوا میتوان یافت.
گروهی از پارسیان بمبئی، 1890
پارسیان هند و زرتشتیان ایران
بالاخره کشتی ما به بمبئی نزدیک شد؛ به مهمترین شهر هند پس از کلکته. اینجا شهری است که همه ثروتهای دنیا را، از اروپا و آمریکا گرفته تا مصر و ترکیه و ایران مانند آهن ربا به خود جذب میکند. همه جا و هر لحظه منظرههایی در پیش چشم شما ظاهر میشوند که فورا تغییر مییابند، هر لحظه دهها زبان گوناگون به گوش شما میخورد. واژههای آشنای اروپایی، لغات عربی با تلفظی حلقومی، کلمههایی فارسی با تلفظی روان و یا واژههایی از زبانهایی نا آشنا مخلوط میشوند. فراموش نکنیم که حتی اگر از خارجیان و اروپاییان و سیاحان و تجار هم صرفنظر کنیم، خود هندیان به ۱۵۰ زبان و لهجه سخن میگویند و این زبانها و لهجهها به سه گروه بزرگ هند-و-ایرانی (۲۲۱ میلیون نفر،) دراویدی (۵۶ میلیون نفر) و تبتی-برمهای (حدود ۱۰ میلیون نفر) تقسیم میشوند.
در یک گوشه یک آقای انگلیسی را میتوان دید که با یک براهمایی گفتوگو میکند. جای دیگری یک مرد فرانسوی با انگلیسی شکسته بسته خود سعی میکند منظورش را به یک پارسی موقر توضیح دهد. در گوشهای دیگر یک براهمایی همزمان با سیگار برگی که میکشد، با یک مرد دستار به سر مشغول گفتوگوست و در گوشه مقابل یک هندی نیمه لخت مانند یک مجسمه روی زمین چمباته زده، بی آنکه چیزی بگوید و حرکتی بکند. حتی من با کسی آشنا شدم که به محض اینکه فهمید من روس هستم، با من شروع به گفتوگو به روسی فصیحی کرد. معلوم شد که حوادث روزگار او را از «بازار اسلاویان» مسکو به هتل «واتسون» در بمبئی هند پرت کرده است! (در اینجا از شرح وضع اجتماعی هند، کاستها و طبقات اجتماعی دیگر چشم پوشی میشود، -م.)
از آنهمه دیدنی جالبی که بمبئی دارد، یکی هم «برج خاموشان» و یا «دخمه» است که پارسیان زرتشتی در آنجا جسد مردگان خود را به کرکسها میسپارند. ما سرراه که به آنجا میرفتیم، از گورستانهای مسیحیان، مسلمانان و هندوها هم گذشتیم و دیدیم که در گورستان هندوها مراسم سوزاندن اجساد پیروان آیین هندو در حال پایان یافتن است.
برج خاموشان بمبئی عبارت از ساختمانی عظیم، گِرد و سنگی است که خارج از شهر قرار دارد. این ساختمان تنها یک در ورودی دارد که آن هم فقط زمانی باز میشود که روحانیون زرتشتی که «موبد» خوانده میشوند، جسد فرد مُرده را به درون برج میبرند. پشت بامهای برج، پرندگان بزرگ و خوفناکی نشسته بودند که با آمدن ما به جنب و جوش آمدند و به پرواز در بالای سر ما آغاز کردند. احتمالا گمان کرده بودند که برای آنها مهمانی جدیدی برنامهریزی شده است! طبیعتا به ما اجازه ندادند وارد محوطه «مرده سوزان» شویم. ما هم که به هر حال چنین تمایلی نداشتیم. همان منظره کرکسها برای ما به اندازه کافی مشمئزکننده بود!
جامعه پارسیان زرتشتی پیوسته دقت و علاقه مرا به خود جلب کرده است، چرا که آنها باقیمانده یکی از باستانیترین ادیان دنیا هستند. قبل از این هم من چندین بار با پارسیان آشنا شده بودم، ابتدا در روسیه، سپس در ایران و بالاخره در هند.
اولین آشنایی من با پارسیان در سالهای هفتاد (قرن نوزدهم، یکصد و چهل سال پیش، -م.) در باکو بود، یعنی زمانی که صنایع نفت ما در آنجا تازه راه افتاده بود. تا آن موقع کسانی که به باکو سفر میکردند، نه با هوس دیدن چاههای نفت، بلکه برای بازدید منبع اصلی «آتش پیوسته روشن» و پرستشگاه به اصطلاح «آتش پرستان» به آنجا میرفتند. این «آتشکده» یک ساختمان کوچک مربعی بود که رویش یک گنبد و در هر یکی از چهار گوشهاش برجی ساخته شده بود. یکی از این چهار برج ظاهرا در عمق زمین به یک چاه گاز طبیعی و یا نفت متصل بود که شبانه روز شعلهاش به بیرون میزد. در داخل آتشکده هم چیزی شبیه «محراب» وجود داشت و بشقابهای کوچکی با تکههای کوچک قند در آنها چیده شده بود. در ضمن در همان محراب هم مشعلهای کوچکی روشن بود که هیچ خاموش نمیشد. دو موبد که از بمبئی فرستاده شده بودند، در آن آتشکده خدمت میکردند. آنها در مقابل پول ناچیزی سرودهایی خوانده، سپس از آن قندها به ما دادند. آنها با ایمان به معجزه خاموش نشدن این «آتش ابدی»، باکو را مکانی مقدس برای زرتشتیان شمرده، آن را «شهر گلها» («گلشهر») مینامیدند.
دومین آشنایی من با پارسیان زرتشتی، در تهران بود. یک مرد موقر پارسی از هند به نام «مَنوکچی لِمجی صاحب» که کارهای خیریه زیادی به نفع همکیشان خود در ایران انجام داده بود، در باره پیامبر زرتشت که بنیانگذار آیین زرتشتی است و همچنین عادات و رسوم زرتشتیان اطلاعات گستردهای به من داده بود. و بالاخره زمانی که من در سال ۱۸۹۱ در مشهد زندگی میکردم، بعد از مشکلات بسیار توانستم از مقامهای مسئول دولتی اجازه کسب کنم که تجار زرتشتی کرمان از مشهد که شهر مقدسی برای مسلمانان است، گذشته از آنجا برای تجارت به آن سوی دریای خزر بروند. این بود که شورای ریشسفیدان زرتشتی کرمان به عنوان قدردانی از کمک من، هنگام سال نو ایرانی یعنی «نوروز» نوشته روشنگرانهای در باره زرتشتیان و پارسیان به من فرستاد که به فارسی نوشته شده بود.
چکیده گذشته و حال
بسیاری از دانشمندان برآنند که زرتشت حدودا ۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح در ارومیه و یا نزدیکی آن به دنیا آمده است. (برپایه تحلیلهای زبانشناختی تاریخی از متون نخستین اوستا که به فارسی باستان و احتمالا متاثر از زبان مادی باستان است، محل تولد زرتشت هنوزدقیقا روشن نیست، -م.) پایه آموزه زرتشت اعتراض به «چند خدایی» و «شرک» و ایمان به یکتایی پروردگاری توانا و مهربان است. همزمان، زرتشت به دوگانگی (ثنویت) قدرتها به صورت «نیک» («اهورامزدا») و «بد» («اهریمن») نیز باور دارد. در آیین او آتش نشانه نیکی و اهورامزدا و تاریکی نشانه بدی و اهریمن است. از این جهت طبق آیین زرتشت، وظیفه اصلی انسان، مهربانی و نیکوکاری، مهماننوازی و کوشش در راه خوشبختی است. آموزههای زرتشت درمجموعه باستانی«زند اوستا» و از جمله «وندیداد» و «یسنا» ثبت شدهاند.
در قرن ششم پیش از میلاد اکثر ایرانیان پیرو آیین زرتشت بودند. پس از شکست امپراتوری هخامنشیان و غلبه اسکندر مقدونی و آنگاه در دوره اشکانیان، مردم در انتخاب دین خود آزاد بودند. امپراتوری ساسانیان یعنی مدتی عبارت از ۲۲۷ تا ۶۳۶ میلادی دوره اوج آیین زرتشتی بود. اما همزمان با تسلط اعراب بر ایران، دین نو یعنی اسلام بر کشور حاکم شد و آیین زرتشت سرکوب گردید.
شمار پیروان زرتشت در دوره اسلام کمتر و کمتر شد. بالاخره اکثریت همان تعداد کمی هم که در ایران باقی مانده بود، به هند و بویژه بمبئی کوچیدند. در هند آنها تبدیل به طبقه ای فعال، مرفه و روشنفکر گشتند و بخش بزرگ امور بانکی و تجاری بمبئی را به دست خود گرفتند.
اما همکیشان آنان در ایران، برعکس، سرنوشت معکوسی داشتند. آنها را در ایران «گبر» مینامند و من این تعبیر را که به فارسی معاصر ابتدا فقط «زرتشتی» معنا میداد و سپس با یک بار منفی و توهین آمیز به همه غیر مسلمانان اطلاق شد، مخصوصا به کار میبرم. زرتشتیان خودشان را «زرتشتی» و یا «فارسی» و «پارسی» مینامند. امروزه (یکصد و بیست سال پیش، -م.) چیزی نزدیک به یازده هزار زرتشتی در ایران زندگی میکنند. هشت هزار نفر یعنی اکثریت بزرگ آنان در یزد، دو هزار نفرشان در کرمان و تنها سیصد نفرشان در تهران هستند و بقیه به صورت گروههای کوچک در شیراز، کاشان و قم پراکندهاند.
نمیتوان به این گروه کوچک که همچون اقلیتی در حال زوال در یک محیط نامساعد و تنگ دینی زندگی کرده و با وجود همه محدودیتها و مشکلات، به آیین و آداب و رسومشان پایدار ماندهاند، احساس احترام نکرد. آن دوره که قتل پارسیان زرتشتی بدون مجازات میماند و یا دختران زرتشتی را دزدیده در حرَم این و آن حبس میکردند، زیاد هم دور نیست. تا میانههای قرن نوزدهم (یکصد و شصت سال پیش، -م.) محدودیتهایی که نسبت به زرتشتیان اعمال میشد، فوق العاده زیاد بود. در بازارها اجازه نمیدادند که زرتشتیان به چیزی دست بزنند چرا که آنها «نجس» شمرده میشدند، به زرتشتیان اجازه نمیدادند خانههای دو طبقه بسازند و آنها ناچار بودند لباسهای متفاوتی از مسلمانان بپوشند تا مسلمانان اشتباها به این «موجودات نجس» دست نزنند.
مالیات اضافی («جزیه») که به همه غیر مسلمانان اهل کتاب اعمال میشود، از زرتشتیها هم اخذ میگردد. همچنین زرتشتیها نمیتوانند سوار اسب شوند، بلکه فقط حق دارند سوار خر شوند. تازه هنگامی هم که سوار خر شدند، اگر ملا و یا فرد مسلمان معتبری را دیدند، باید به احترام از خر پیاده شوند.
در دورههای قدیمیتر، این محدودیتها حتی بیشتر از این هم بودند. تنها در نیمه دوم قرن هجدهم (دویست و پنجاه سال پیش، -م.) بود که وضع زرتشتیهای ایران کمی بهتر شد. این هم به آن خاطر بود که بسیاری از زرتشتیان متمول هند با کمال سخاوت مبالغ هنگفتی همچون پیشکش به ماموران ایرانی دادند تا محدودیت زندگی زرتشتیان ایران را کاهش دهند. با همین مساعدتهای پارسیان هند و همچنین مداخلههای نمایندگان بریتانیا در ایران بود که از سالهای ۱۷۸۰ به بعد بار مالیات اضافی و یا «جزیه» از دوش «گبر»های ایران یعنی زرتشتیان برداشته شد و برخی آزادیهای دینی به آنها اعطا گردید. حدودا ده سال بعد هم اجازه دادند زرتشتیها به جز رنگ سبز که مخصوص سادات و مسلمین شمرده میشود، هر لباسی را به هر رنگی که خواستند، بپوشند.
با همین آزادیهای بیشتر، زرتشتیهای ایران دوره ای از فعالیت موفقیت آمیز اقتصادی و تجاری را شروع کردند. هم اکنون شاهد پیداشدن تجار و پیشهوران بسیار موفق زرتشتی در ایران هستیم، اگر چه، طوری که در پیش هم گفتم، هنوز هم به زرتشتیان ایران اجازه داده نمیشود وارد شهرهایی مانند مشهد بشوند که برای مسلمانان اهمیت ویژه ای دارند. بالاخره در همین سی و پنج سال گذشته (یکصد و پنجاه سال پیش، -م.) به آنها اجازه داده شد نمایندگی جامعه خود را در تهران هم افتتاح کنند و برای اولین بار در ایران، صاحب مدارس زرتشتی خود شوند.
در باره «برجهای خاموشان» زرتشتیان ایران این را هم علاوه کنم که من تنها یکی از آنها را در شرق خرابههای شهر باستانی ری (در جنوب تهران امروز، -م.) دیده ام. ری امروز با نام «راگا» یکی از پایتختهای دولت باستانی ماد بود. این برج که همچون «برج ری» نیز معروف شده بود، احتمالا باستانیترین برج خاموشان جهان است. برج ری به برج خاموشانی که من در بمبئی دیدم شبیه است، اما بر عکس آن برج، در ورودی ندارد، چون که زرتشتیان از هجوم و یا کارهای ناشایست مسلمانان نسبت به این مکان بیم دارند. از این جهت جسدها را به کمک نردبان و طنابهای مخصوص از بالای دیوار به داخل برج منتقل میکنند و در اتاقکهایی مربعی که هر یک برابر با حدود چهار پنج متر مربع است، ابتدا لخت کرده و میشویند و سپس آن را به طبیعت و پرندگان واگذار میکنند.
امروزه (یکصد و بیست سال پیش، -م.) میتوان باقیماندههای آتشکدههای باستانی را در ولایات گوناگون ایران مانند تخت سلیمان، نقش رستم، و تپههای خاکسترارومیه («کول تپه») در کنارههای دریاچه ارومیه یافت. زرتشتیان معاصر نیایشهای خود را بیشتر در خانههای مسکونی انجام میدهند و در این مراسم سرودهایی از اوستا میخوانند.
پایان سخن
آنچه خواندید، ترجمههایی آزاد و انتخابی از خاطرات پیر پونافیدین، کنسول سابق پادشاهی روسیه در ایران و ترکیه عثمانی تا اوایل سالهای ۱۹۱۰ بود که بیش از سی سال در ایران و عثمانی زندگی و کار کرد. ترجمه انگلیسی این کتاب با تیتر کلی «زندگی در شرق مسلمان» در سال ۱۹۱۱ در نیویورک به چاپ رسیده است. در واقع ترجمه انگلیسی این خاطرات بیش از ۵۰۰ صفحه ای که توسط همسر پونافیدین، «اِما کوشران» (و یا کاکران) دختر یک میسیونر آمریکایی که در ارومیه زاده شده بود، چاپ اصلی و اولیه کتاب است. ظاهرا متن اصلی روسی آن چاپ نشده است. در این چند گفتار پونافیدن خاطرات خدمت دیپلماتیک خود در عثمانی و ایران و سفرهای خود به سرزمینهای گوناگون و از جمله عربستان و هند را به تفصیل شرح میدهد و در هرمورد بهخصوص برای خوانندگان اروپایی که با خاور میانه آشنا نیستند، اطلاعات پایهای جالب و مهمی را نیز به این خاطرات علاوه میکند.
آن فصل ویژه کتاب که مربوط به ایران نیمه دوم قرن نوزدهم یعنی صدو پنجاه تا صد سال پیش است، «در سرزمین شیر و خورشید» نام دارد. اما در فصلهای دیگر مانند شرح میانرودان و عربستان و یا هند نیز مطالبی مانند زندگی و احوال کُردها، ویرانههای شهر باستانی تیسفون و یا زندگی و آداب و رسوم پارسیان هند خاطرات و شرحهای بسیار جالبی وجود دارند که کوشش شد حدالامکان به این گفتارها علاوه بشوند، چرا که احتمالا مورد توجه خوانندگان ایرانی قرار خواهند گرفت.
همچنانکه در پیشگفتار این نوشته نیز ذکر شده بود، خاطرات پونافیدین هنوز به فارسی ترجمه نشده است. تا زمانی که کسی همتی کرده و این مهم را انجام دهد، امید است که ترجمه انتخابی و آزاد کنونی همچون چکیدهای از خاطرات این دیپلمات سابق روسیه مورد پسند علاقمندان تاریخ نزدیک ایران و منطقه قرار گیرد.
حالا میتوانیم از خود بپرسیم: آیا ایران کنونی در مقایسه با 130 سال پیش چه فرقی کرده؟ بهتر شده؟ بد تر شده؟ از چه نظر؟ در مقایسه با دیگر کشور ها و بخصوص کشور های منطقه چی؟
پیشگفتار
آنچه میخوانید مقدمه جلد نخست (میراث شرقی ما) از کتاب یازده جلدی و ناتمام تاریخنویس معروف آمریکائی ویل دورانت با عنوان «تاریخ تمدن» (تیتر اصلی: سرگذشت تمدن) است. این سلسله کتاب های دورانت و همسرش آریل دورانت تاریخ تمدن بشریت را از ابتدای آن (میراث شرقی ما: تمدن خاورزمین) تا قرن هجدهم (عصر ناپلئون) بررسی میکند.
ترجمهی فارسی مجموعه «تاریخ تمدن» ویل دورانت در سالهای 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیانگذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ ویل دورانت، در یک مجموعهی فشردهی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، علی پاشایی، امیر حسین آریانپور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقیزاده، فریدون بدرهای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.
در گذشته دو فصل کتاب «تاریخ تمدن» که مربوط به ایران میشود بر اساس ترجمه فارسی از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد اندکی از نو ترجمه شده بود. با در نظر گرفتن اهمیت بحث تمدن و شرایط آن، این مقدمه را هم بعد از بازنگری وترجمه اصلی آن که در تهران چاپ شده بود تقدیم خوانندگان تارنمای «چشم انداز» میکنم.
بنظر میرسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات جدی شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان متناسب نیست. اما نیت اصلی از این اقدام که نتیجه اش را ملاحظه میکنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق اصلی ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران اصلی اثر به فارسی باقی است.
اوت 2016،
عباس جوادی
تعریف – عوامل زمینشناختی – جغرافیائی – اقتصادی – نژادی – روانی – علل انحطاط و اضمحلال تمدن ها
تمدن عبارت از نظمی اجتماعی است كه خلاقیت فرهنگی را امكان پذیر میسازد. چهارعنصر شرایط پیدایش تمدن را به وجود میاورند: دسترسی به امکانات اقتصادی، سازمان سیاسی، سنن اخلاقی، و کسب معرفت و هنر. تمدن هنگامی آغاز میشود که هرج و مرج و ناامنی پایان یافته باشد، چه فقط هنگام غلبه بر ترس است كه كنجكاوی و سازندگی به كار میافتد و انسان خود را تسلیم غریزه ای میكند كه او را به شكل طبیعی به راه كسب معرفت و زیبا نمودن زندگی سوق میدهد .
تمدن تابع عواملی چند است كه یا سبب تسریع در حركت آن میشود و یا آن را از سیری كه در پیش دارد بازمیدارد. نخست، عامل زمینشناختی را مورد مطالعه قرار میدهیم. میتوان گفت تمدن، یک دوره فترت میان دو دوره یخبندان است. هرگاه یخبندان جدیدی برخیزد، تمام ساخته های بشریت در زیر یخ و سنگ مدفون میشود و دایره زندگی به گوشه کوچکی از كره زمین محدود میگردد. و یا اگر دیو زمین لرزه، كه ما انسان ها تنها به شکرانه سر نزدنش شهر های خود را میسازیم، پوسته زمین را تکان دهد بی اعتنا به چیزی همه ما را به کام خود فرو خواهد کشید.
اكنون شرایط جغرافیایی تمدن را مورد نظر قرار دهیم. حرارت مناطق استوایی و فراوانی انگل ها كه نتیجه این حرارت است، از دشمنان سرسخت تمدن به شمار میرود. در این شرایط است که كسالت و بیحالی، بیماری ها، بلوغ و یا پیری پیشرس نیروی انسان ها را از آن دسته امور غیرضروری که باعث ایجاد تمدن میشوند بازمیدارد و این نیرو را متوجه گرسنگی و یا تولید مثل میکند و دیگر در ذهن آدمی جائی برای عرض اندام هنرنمی ماند. باران از ضروریات تمدن است، زیرا آب، حتی بیش از نور آفتاب، در پیدایش زندگی و پیشرفت آن تأثیر دارد. ممکن است هوا و هوس غیر قابل توجیه طبیعت باعث خشك شدن مناطقی شود كه سابق بر این در آنها، امپراتوری و صنایع پیشرفت قابل توجهی داشته، چنانكه این امر درباره بابل و نینوا اتفاق افتاده است. همچنین ممكن است این امر سبب آن شود كه سرزمین هایی همچون انگلستان یا «باب پوجت» كه از خطوط بزرگ نقلیات و ارتباطات دور افتاده اند، به سرعت نیرومند و مرفه شوند. اگر خاک سرشار از مواد غذایی و معدنی باشد، اگر رودخانه ها زمینه حمل و نقل مناسبی را فراهم آورند، اگر خط سواحل به اندازه ای باشد كه كشتی های بازرگانی به سهولت بتوانند در آنجا لنگر اندازند، و بالاخره اگر ملتی، مانند ملت های آتن و كارتاژو یا فلورانس و ونیز، در معبر خطوط بزرگ مواصلات جهانی قرار گرفته باشد، میتوان گفت عامل جغرافیایی، كه به تنهایی نمیتواند سازنده تمدن باشد، در آن صورت است که جغرافیا به تمدن لبخند میزند و آن را بارورمیکند.
اهمیت عوامل و اوضاع و احوال اقتصادی بیشتر است. ممكن است ملتی از تشكیلات سیاسی محكم برخوردار و مالك روحیه اخلاقی عالی باشد، و حتی مانند هندیشمردگان آمریكا بهره ای از ذوق هنری هم داشته باشد، ولی هرگاه زندگی او از مرحله شكار تجاوز نكند و امید زیستن او بر خوش شانسی غیرقابل پیش بینی اش در تعقیب شکار متكی باشد، هرگز نخواهد توانست از سدی كه دو عالم تمدن و بربریت را از یكدیگر جدا میسازد عبور كند. ممكن است در یك اجتماع ایلی و قبیله ای – مثل بدویان عربستان – افراد فوق العاده باهوش و مصممی یافت شوند كه صاحب مزایای اخلاقی از قبیل شجاعت و نجابت و كرم، باشند، ولی هرگاه در این اجتماع آن خمیرمایه نخستین فرهنگ و تمدن، كه تأمین خوراك است، وجود نداشته باشد، تمام هوش و ذکاوت انسان ها باید صرف موفقیت در شكار شود، یا در راه حیله های تجارتی به كار افتد، و هرگز از این حد تجاوز نمیكند و ظرافت و نازك كاری و به طور خلاصه هنرهای عالی، كه معرف تمدن است، از آن میان به ظهور نمیرسد.
نخستین شکل تمدن، كشاورزی است. فقط هنگامی كه انسان در سرزمینی، به قصد كشاورزی در آن، و ذخیره كردن غذا برای روز مبادای خود، مستقر شود و آتیه خود را تأمین كند، فراغ خاطر و احتیاج متمدن شدن را احساس خواهد كرد؛ هنگامی كه در پناه چنین امنیتی، از حیث آب و خوراك، قرار گرفت، به فكر ساختن كلبه و معبد و مدرسه میافتد؛ آنگاه ممكن است اسباب هایی اختراع كند كه نیروی تولید او را فزونی بخشد، یا سگ و خر و خوك را اهلی كند، و بالاخره به فكر اهلی كردن خویش و تسلط بر نفس خود برآید و راه آن را پیدا كند كه کار های خود را با نظم و آهنگی انجام دهد و مدت بیشتری بر روی زمین زیست كند، و فرصت آن را به دست آورد تا میراث فرهنگی و اخلاقی تبار خویش را برای نسل های آینده باقی گذارد .
کشاورزی لازمه فرهنگ است و شهر(1) لازمه تمدن و یا مدنیت است. از یك نگاه، تمدن عبارت از سجیه و منش شهریگری (2) است و شهریگری عبارت از همان پالودگی و ظرافتی است که به گفته خود شهری ها و یا «شهروندها» که چنین لفظی را وضع كرده اند، تنها در شهر(3) قابل دسترسی است. در شهر است كه – درست و یا نادرست – ثمره ثروت و هوشمندی مردم مزارع و دهات اطراف شهر جمع میشود، و در همینجاست كه روح اختراع و صنایع، وسایل آسایش زندگی، راحتی و تجمل را فراهم میسازد. بازرگانان در شهر به یكدیگر میرسند و كالای مادی و فكری خود را با هم مبادله میكنند. در این محل برخورد راه های بازرگانی و برخورد اندیشه هاست كه خِرَد مردم تیزتر میشود و به نیروئی بارور تبدیل میگردد. بالاخره، در شهر است كه برخی از مردم از غم تولید اشیای مادی فارغ هستند و به ایجاد علم و فلسفه، ادبیات و هنر می پردازند. آری، مدنیت در كلبه برزگر آغاز می یابد، ولی در شهر می شکوفد و بار میدهد .
نژاد در ایجاد تمدن تأثیری ندارد؛ تمدن میتواند در هر قاره و در ملت هایی كه رنگ های گوناگون دارند، آشكار شود، خواه در پكن باشد و خواه در دهلی، ممفیس یا بابل، راونا یا لندن، پرو یا یوكاتان. نژاد بزرگ نیست که تمدن را میسازد، بلكه تمدن بزرگ است كه ملت را خلق میكند. زیرا اوضاع و احوال جغرافیایی و اقتصادی باعث پیدایش فرهنگی میشود، و این فرهنگ نمونه خاصی را ایجاد میكند. فرد انگلیسی تمدن بریتانیائی را ایجاد نمیكند، بلكه از تمدن بریتانیائی است كه فرد انگلیسی ساخته میشود. هنگامی كه این فرد انگلیسی به نقطه دوردستی مانند تمبوكتو میرود، تمدن خود را هم همراه میبرد و در آنجا نیز لباس شب نشینی مخصوص شام را میپوشد. این دلیل آن نیست كه او تمدن خود را در این نقاط به صورت جدید خلق میكند، بلكه نشانه آن است كه حتی در این نقاط دور افتاده هم زیر تسلط آن تمدن قرار دارد. اگر شرایط مشابهی در نژاد دیگری باشد، نتایج مشابهی به دست میآید، و به همین جهت است كه می بینیم ژاپن قرن بیستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجدید میكند. تأثیری كه نژاد در تمدن دارد این است كه پیدایش این تمدن غالباً پس از زمانی است كه ریشه های نژادی مختلف با یكدیگر میآمیزند و بتدریج ملتی کم و بیش منسجم از آن میان بیرون میآید.
این شرایط مادی (فیزیکی) و یا زیستی (بیولوژیک) كه مورد بحث قرار دادیم، برای پیدایش تمدن ضرورت دارد، ولی این شرایط به تنهائی معنی تمدن نمیدهند و شروط كافی برای پیدایش آن هم نیستند؛ لازم است بر آنها عوامل ناپیدای روانی افزوده شود، و نیز لازم است نظمی سیاسی، ولو بسیار ضعیف و حتی نزدیك به هرج و مرج، مانند آنچه در رم و فلورانس در دوره رنسانس بود، برقرار گردد؛ باید مردم كم كم احساس كنند كه سر هرگردنه زندگی، مرگ یا مالیات جدیدی در انتظار آنها كمین نكرده است. از سوی دیگر مردم باید تا حدود معینی یه وحدت زبانی رسیده باشند تا بتوانند براحتی افكار خود را با یكدیگر مبادله كنند. و نیز لازم است كه قانونی اخلاقی از راه دین، خانواده یا مدرسه یا غیر آن برقرار شود، تا كسانی كه در میدان بازی زندگی مشغولند، همگی قواعد بازی را مراعات کنند حتی کسانی که این قواعد را پایمال میکنند، تا به این ترتیب، رفتار مردم با یكدیگر تحت انتظام درآید، قابل پیش بینی باشد و هدفی و انگیزه ای در زندگی ایجاد شود. حتی شاید لازم باشد كه در میان مردم در عقاید اساسی و ایمان، چه ایمان به ماوراء طبیعت و چه چیزهای خیالی، وحدتی ایجاد شود، چرا که در این صورت پیروی از اصول اخلاقی از مرحله سنجش میان نفع و ضرر كارفراترمیرود و به مرحله دلبستگی و ایمان درمیآید، و زندگی، علیرغم كوتاهی اش، شریف تر و با معناتر میشود. در آخر كار باید گفت كه وسایلی تربیتی نیز باید در كار باشد كه، با وجود سادگی و ابتدایی بودن، فرهنگ را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهد. نسل جدید باید میراث قبیله و سنت های اخلاقی و زبان و معارف آن را مالك شود – خواه از راه تقلید باشد، خواه به وسیله تعلیم، و خواه از راه تلقین – زیرا تنها همین میراث است كه او را از مرحله حیوانی به مرحله انسانی میرساند .
از بین رفتن این عوامل – و حتی گاهی فقدان یكی از آنها – ممكن است سبب انقراض تمدن شود: دگرگونی شدید زمینشناختی و یا تغییر عظیم وضع آب و هوا؛ بیماری همه گیری كه جلوگیری آن از اختیار بشر خارج است و نصف مردم را از بین میبرد – همانگونه كه در روم قدیم در زمان حكومت سلسله آنتونین ها اتفاق افتاد – یا طاعون كه عامل اساسی از بین رفتن دوره ملوك الطوایفی اروپا گردید؛ استثمار بیش از اندازه زمین دهات به وسیله مردمی كه در شهر زندگی میكنند و به امید قوت و غذایی كه از خارج به آنها میرسد به سر میبرند؛ نقصان مواد طبیعی از قبیل سوخت یا مواد خام؛ تغییر مسیر راه های بازرگانی به گونه ای كه كشوری را در بیرون راه های تجارتی جهانی قرار دهد؛ انحطاط عقلانی و یا اخلاقی كه در نتیجه زیستن در شهرهای پر از تنش، انگیزه و روابط، و یا نتیجه پشت پا زدن به اصول قدیمی است كه زندگی مردم بر آن جریان داشته، بدون آنكه بتوانند اصول جدیدی جانشین آن سازند؛ ضعیف شدن بیولوژیک نسل یک ملت در نتیجه مناسبات بی نظم جنسی، یا افراط در لذت طلبی یا فلسفه بدبینی كه سبب خوارشمردن كوشش و فعالیت میشود؛ از میان رفتن افراد برجسته كه نتیجه نازادی و تقلیل تدریجی خانواده هایی است كه بهتر میتوانند میراث فرهنگی یک قوم را از خطر زوال محفوظ بدارند؛ تمركز مرگ آور ثروت ها كه نتیجه آن جنگ و تباهی مایملك عمومی است – همه اینها از عواملی هستند كه ممكن است سبب مرگ و فنای این یا آن تمدن شوند، زیرا تمدن نه امری است كه مادرزادی انسان باشد، و نه چیزی كه نتواند نابود گردد، بلكه امری است كه هر نسلی باید آن را به شكل جدید كسب كند، و هرگاه توقف قابل ملاحظه ای در سیر آن پیدا آید، ناچار پایان آن فرا میرسد. انسان با حیوان تنها اختلافی كه دارد در مسئله آموزش است، و در تعریف آموزش میتوان گفت: وسیله ای است كه تمدن و شهریگری یعنی مدنیت را از نسلی به نسل دیگر منتقل میسازد .
تمدن های مختلف به منزله نسل های متوالی روح اقوام و تبارهای گوناگون انسانی به شمار میروند. همانگونه كه روابط خانوادگی و پس از آن خط نویسی سبب اتصال نسل ها به یكدیگر میشود و به آن وسیله میراث پدران به فرزندان میرسد، همانگونه نیز فن چاپ و تجارت و تمام وسایل ارتباط تمدن های مختلف را به یكدیگر اتصال میدهد و از فرهنگ كنونی ما آنچه را مفید است برای فرهنگ های آینده نگاه میدارد. پس بهتر آن است كه پیش از آنكه بمیریم، تمام میراث خود را گرد آوریم و آن را به فرزندان خود پیشکش كنيم.
آنچه میخوانید دو بخش کوچک از کتاب مفصل، یازده جلدی و ناتمام تاریخنویس معروف آمریکائی ویل دورانت با عنوان «تاریخ تمدن» (تیتر اصلی: داستان تمدن) است. این سلسله کتاب های دورانت و همسرش آریل دورانت تاریخ تمدن بشریت را از ابتدای آن (تمدن خاورزمین) تا قرن هجدهم (عصر ناپلئون) بررسی میکند.
کتابهای یازده جلدی تاریخ تمدن او عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رِِنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصرخرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.
مولف در جلد نخست بدنبال بحث اصول و اهداف این بررسی و معیار های آموزش تمدن («شهریگری»)، این جلد را که مجموعا تمدن های نخستین بشریت را شرح میدهد، به سه بخش بزرگ تقسیم میکند: الف: خاورنزدیک، عبارت از سومر، مصر، بابل، آسور، آمیزه اقوام، یهودیه و ایران، ب: هند و همسایگان آن، و همچنین ج: خاور دور شامل چین و ژاپن.
دورانت باور داشت که تاریخ را به سختی میتوان به تاریخ سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و غیره تقسیم کرد بلکه مجموعه آن هاست که تاریخ تمدن کل بشریت و تک تک کشورر ها و اقوام را با صداقت و عینیت منعکس میکند. او همراه با همسرش برای نوشتن هر جلد از «تاریخ تمدن» جهان به آن کشور ها سفر کرده، خود به بررسی می پرداخت.
ویل دورانت 90 ساله بود که دست از کار کشید ؛ در حالی که هنوز شوق ادامه تدوین تاریخ را داشت، می گفت «دل هنوزآرزومند است، اما تن دیگر نمیکشد.»
جلدهای یازده گانهی تاریخ تمدن، همواره از پرفروشترین کتابهای جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.
نُه مقاله با عنوان «دورانت: ایران باستان» در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. این همان فصل «ایران» است که دورانت در بررسی تمدن های خاورزمین در باره ایران باستان نوشته است. آنچه که بدنبال «ایران باستان» خواهید خواند فصل «چالش اسلام» از جلد هفتم («آغاز عصر خرد») در «تاریخ تمدن» است.
اولین اصل انگلیسی این اثر در سال های (۱۹۳۵-۱۹۷۵) بتدریج و جلد به جلد در نیویورک به چاپ رسید. آنچه که در اینجا تقدیم میشود مجموعه نوشته های ویل و آریل دورانت در باره تمدن ایران باستان و دوره دولت های عثمانی و صفوی در سده های شانزدهم و هفدهم است که شاخص ترین تمدن های شرق مسلمان درآن دوره بودند. بیشک برای درک بهتر سطح پیشرقت تمدن ایران باستان، حدود 2500 سال پیش، و یا دوره عثمانی و صفوی، 500 تا 350 سال پیش، چاره ای نیست جزبررسی و مقایسه تمدن های همزمان که در بدنه اصلی کتاب های ویل و آریل دورانت مورد بحث مفصل قرار گرفته است. طبیعتا این مقایسه زمانی بار میدهد که نه برپایه رقایت، کشاکش و «چشم و همچشمی» بلکه با این درک کلی عجین باشد که همه و هرکدام از این تمدن ها، با همه فراز و نشیب های خود، مجموعا دست آورد بشریت است. زوج دورانت از همین زاویه است که داستان طولانی تاریخ تمدن بشری را تعریف میکند.
ترجمهی فارسی مجموعه «تاریخ تمدن» ویل دورانت در سالهای 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیانگذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ ویل دورانت، در یک مجموعهی فشردهی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، علی پاشایی، امیر حسین آریانپور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقیزاده، فریدون بدرهای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.
آنچه که در این اثر یازده جلدی مربوط به تمدن ایران و شرق مسلمان کنونی میشود، عبارت است از یک بخش «ایران» (ایران باستان تا حمله اسکندر و سقوط هحامنشیان) از جلد نخست و فصل «چالش اسلام» (شرح تمدن عثمانی و ایران صفوی در عصر بیداری اروپا) از جلد هفتم.
فصل «ایران» (جلد نخست) این اثر حدود ۴۰ صفحه و فصل «چالش اسلام» (جلد هفتم) حدود ۲۰ صفحه از کل این اثر را تشکیل میدهد. فصل نخست به اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران از دوره مادها تا لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان می پردازد و فصل «چالش اسلام» دو دولت مقتدر جهان اسلام یعنی عثمانی و صفویه را در قرن شانزدهم و هفدهم بررسی میکند – همان دوره ای که دیگر در اروپا خرد و علم بر دین و کلیسا پیروز شده بود. از همان دوره ها (و یا چند قرن پیش از آن) است) که شرق مسلمان در قافله تمدن بشریت پیوسته در جا زده و عقب افتاده است.
این دو فصل کتاب «تاریخ تمدن» بر اساس ترجمه فارسی از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد اندکی از نو ترجمه شده است.
بنظر میرسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات جدی شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان متناسب نیست. در فرصتی دیگر میتوان به این کاستی ها اشاره کرد. اما نیت اصلی از این اقدام که نتیجه اش را ملاحظه میکنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق اصلی ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران اصلی اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل در تارنمای «چشم انداز» به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.
بازنويسى ترجمه، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر ويل دورانت آگاهى شخص بنده را كه تخصصى درباره دوره باستان تمدن بشری و زبان های آن ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخترى از دوره پيش از اسلام و مقایسه شرق مسلمان با غرب مسیحی در دوره اصلاحات و خردگرائی بدست بياورم. اميدوارم اين رشته مقالات به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مرحله تاريخ ايران دارند كمى كاهش بخشيده آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نميخواهيم و يا نميتوانيم ببينيم.
ژانویه 2016،
عباس جوادی
مادھا، كه نقشی کلیدی در برانداختن دولت آشور داشتند، کی بودند؟ پی بردن به ریشه مادها، بدون شك، بسیار دشوار است. تاریخ كتابی است كه بایستی از وسط شروع به خواندن کرد. نخستین اشاره به آنها در كتیبه ای است كه گزارش حملۀ شلمنصر سوم به سرزمینی موسوم به «پارسوا» در كوه های كردستان، (سال 837 ق م) بر آن ثبت شده است. از اخبار چنان بر میآید كه در این ناحیه بیست و ھفت امیر و شاه، بر بیست و ھفت ولایت كم جمعیت، حكومت میكرده اند. مردم این ولایت ھا را «آمادای»، «مادای» و یا «ماد» ها مینامیده اند. مادھا ھند و اروپایی به شمار میروند و احتمالا ھزار سال قبل از میلاد از كناره ھای دریای خزر به آسیای باختری آمده اند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسیان، یادی از این زادگاه قدیمی میشود و آن، مانند بھشتی تصویر میگردد. سرزمینی كه آدمی جوانی خود را در آن گذرانده، مانند خود ایام جوانی، زیباست، به شرط اینكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن زندگی كند. چنین به نظر میرسد كه مادھا، ضمن كوچ ھای خود از بخارا و سمرقند گذشته، رفته رفته رو به جنوب سرازیر شده و بالاخره به ايران رسیده اند (1). آنها در این موطن جدید خویش مس، آھن، سرب، سیم و زر، سنگ مرمر، و سنگھای گرانبھا بدست آوردند (2) و چون قومی ساده و نیرومند بودند به كشاورزی پربرکتی در دشتھا و دامنۀ تپه ھای سرزمین های خود پرداختند.
نخستین شاه مادها، دیاكو، در اكباتان (همدان کنونی) که معنی « محل تلاقی چند راه» میدهد، در درۀ زیبایی که به شکرانۀ بلندی های پربرف اش حاصلخیزبود، نخستین پایتخت این دولت را بنا نھاد و آن را با كاخی شاھانه، كه بر شھر مسلط بود و نزدیك به دو كیلومتر مربع وسعت داشت، آراست. بنا بر روایتی تائید نشده ازهرودوت، دیاكو بخاطر شهرت عدالتخواهی اش به قدرت رسید اما زمانی که به قدرت دلخواهش رسید، به استبداد و خودكامگی پرداخت. یكی از فرمان ھای وی آن بود كه «ھیچ كس به حضور شاه بار داده نشود، و مردم تنھا به وسیلة پیام آورانی مطالب خود را به عرض او برسانند. دیگر آنكه كسی در حضور شاه حق خندیدن یا بر زمین تف کردن را ندارد. او با مقرر داشتن این تشریفات برای شخص خود … میخواست در نگاه آنان كه او را ندیده بودند غیر از آنگونه که بود جلوه کند» (3 ). مردم ساده و قانع ماد، با پیشوایی این شاه نیرومند شدند و به کمک عادات و محیط زندگی خویش که متاثر از شرایط جنگ و تحمل سختی ھا بود، نیرومند گشتند. آن ها صاحب چنان قدرتی شدند که حتی دولت آشور را تھدید میكرد. دولت آشور بارھا بر سرزمین ماد حمله كرده، ھر بار که پنداشته بود ماد ها چنان شكست خورده اند که دیگر یارای پایداری در برابر آشور را ندارند دیده بود که ماد ها از مبارزه برای آزادی خسته نمیشوند. بزرگترین پادشاه ماد، هوخشتره، با ویران كردن شھر نینوا، به كشمكش با آشور پایان بخشید. لشکریان او با الهام از این پیروزی به آسیای باختری تاخته و به دروازه ھای ساردیس رسیدند و تنها بخاطر كسوفی که رخ داد، از آنجا باز گشتند. پیشوایان دو طرف كه این پیشامد را هشداری آسمانی پنداشتند، با یكدیگر پیمان صلح بستند و این پیمان را با نوشیدن خون یکدیگر مستحکم نمودند (4 ). ھووخشتره سال بعد از این حادثه از دنیا رفت. او در زمان حکومتش، ماد را ازایالتی تابع قدرتی دیگر، به صورت امپراتوری بزرگی درآورده بود كه آشور، ماد و پارس را شامل میشد. در عرض یک نسل پس از مرگ او، امپراتوری ماد نیز به پایان رسید.
دولت ماد فرصتی پیدا نكرد كه بتواند در بنای تمدن سھم قابل توجهی داشته باشد. تنھا كاری كه این دولت كرد آن بود كه راه را برای فرھنگ و تمدن پارس باز و ھموار ساخت. پارسی ھا زبان آریایی ماد ها و الفبای سی و شش حرفی آنها را گرفتند و ھمین مادھا باعث شدند كه پارسی ھا، به جای لوح گِلی، كاغذ پوستی و قلم برای نوشتن به كار بردند (5 ) و به استفاده از ستونھای فراوان در معماری رو آوردند. پارسی ها چیز های دیگری هم از ماد ها به ارث بردند و آن عبارت بود از: قانون اخلاقی پرداختن به کشاورزی در هنگام صلح و تهور و بی باکی در زمان جنگ، و نیز مذھب زرتشتی، اعتقاد به اھورمزدا و اھریمن و همچنین خانواده پدرشاھی، چند همسری و بالاخره بدنه قوانین بعدی که بدنبال اتحاد ماد ها و پارس ها آن قدر شبیه قوانین دولت متحد جدید بود که درآیۀ معروف كتاب دانیال (6) از«… قوانین ماد ها و پارسیان كه منسوخ نمیشود» سخن میرود. اما از ادبیات و ھنر ماد ها حتی یک سنگ و یا حرف هم باقی نمانده است.
انقراض دولت ماد بسیار سریعتر از تشكیل آن صورت گرفت. ایشتوویگو، كه به جای پدر خود ھووخشتره به تخت سلطنت نشست، یك بار دیگر این حقیقت را اثبات كرد كه حكومت سلطنتی چیزی جز قمار نیست و در وراثت سلطنت، ھوشمندی مفرط و جنون، متحدان نزدیك به شمار میروند. ایشتوویگو به راحتی بر تخت سلطنتی كه به میراث برده بود نشست و به عیش و نوش و لذت بردن از آنچه نصیب وی شده بود پرداخت. مردم نیز، به تقلید از او، از پیروی دستورھای اخلاقی خشك و روش زندگی ساده و سختی كه داشتند دست برداشته رفته رفته آنھا را فراموش كردند. آنچنان ثروت ناگھانی به چنگ آنان افتاده بود كه فرصت بھره برداری عاقلانه از آن را نیافتند. مردم طبقات بالای اجتماع بندۀ مُد و زندگی تجملی شده بودند. مردانشان شلوارھای قلابدوزی شده می پوشیدند و زنان خود را با غازه و جواھر می آراستند. حتی زین و برگ اسبان را نیز با طلا مزین میکردند (7). قوم ساده ای كه پیش از آن از راه چوپانی زندگی میكرد و خوشحال بود که مردم اش بر ارابه ھای زمختی با چرخ های ناھموار بریده شده از تنۀ درختان سوار میشوند (8)، اكنون كارش آن شده بود كه بر ارابه ھای گرانبھا سوار شوند و از مجلس جشنی به مجلسی دیگر بروند. پادشاهان گذشته به دادگستردن خود میبالیدند ولی ایشتوویگو كه روزی نسبت به (یکی از فرماندهانش بنام، -م) ھارپاگ خشمناك شده بود، دستور داد از تن بی سر و دست فرزند او خوراكی فراھم آوردند و پدر را مجبور کنند كه گوشت تن فرزندش را بخورد (9). ھارپاگ نیزفرمان را اجرا كرد و گفت ھر چه شاه امر فرماید مایۀ شادی او میشود. ولی او كینه را دردل خود نگاه داشت و بعدھا به كمك كوروش برخاست تا ایشتوویگو را خلع كند. كوروش جوان، فرماندارى درخشان از ولایت انشان (شامل فارس، خوزستان و بختیاری امروز، -م) كه زیر فرمان مادها بود، علیه شاه زن رفتار و ستمگر اكباتان قیام كرد. خود مادھا از پیروزی کوروش بر این مرد خودكامه شاد شدند، به شاھی کوروش خشنودی نمودند و تقریباً ھیچ كس با او از در مخالفت در نیامد. تنھا یك جنگ كافی بود تا فرمان راندن ماد بر پارس پایان یابد و پارس فرمان روای ماد گشته خود را برای فرمانروائی تمام دنیای خاورمیانه آماده سازد.
آرامگاه کوروش بزرگ، پاسارگاد
۲ – پادشاهان بزرگ
کوروش افسانه ها – سیاست های روشن بينانه او – کمبوجیه – داریوش بزرگ – لشکرکشی به یونان
كوروش یكی از حاکمان مادرزاد بود كه گوئی برای فرمانروائى آفریده شده اند و، به گفته امرسن، مورد تقدیر همه قرار میگیرند. او در منش و اداره امور، شخصیتی شاهانه داشت، از مدیریت خردمندانه و همچنین توانِ پیروزی های کلان برخوردار بود، نسبت به مغلوبین بزرگوارانه رفتار مینمود و مورد ستایش دشمنانش بود. مایه شگفتى نیست كه یونانیان درباره وی داستانهای بیشمار نوشته و او را تا زمان اسکندر بزرگترین پهلوان جهان شمرده اند. مایه تأسف آن است كه از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمیتوانیم اوصاف و شمایل وى را طورى ترسیم كنیم كه قابل اعتماد باشد. مورخ نخست، كوروش را با بسیاری داستانهای خیالی درهم آمیخته (10) و تاریخنگار دوم بررسی خود موسوم به «كوروپدیا» (= كوروش شناسی) را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و ضمن آن خطابه اى در تربیت و فلسفه آورده است. گزنوفون چندین بار در نوشته خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و سرگذشت آن دو را با هم آمیخته است. اگر این داستانهای فرحبخش را كنار بگذاریم، از كوروش جز شبح فریبنده اى باقى نمیماند. آنچه به یقین میتوان گفت این است كه كوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام مینگریسته اند (11). او مؤسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت كرده اند. كوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذیری درآمدند. او بر ساردیس (در آناتولی غربی، -م) و بابل مسلط شد و فرمانروایی اقوام سامی را بر باختر آسیا چنان پایان داد كه تا هزار سال پس از آن، دیگر نتوانستند دولت و حكومتی بسازند. کوروش تمام سرزمین هائی را كه قبل از او در تحت تسلط آشور، بابل، لیدیا و آسیای صغیر بود ضمیمه ایران ساخت و از مجموع آنها یك دولت شاهنشانی و امپراتوری ایجاد كرد كه بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم، و یكی از خوش اداره ترین دولتهای همه دوره های تاریخی به شمار میرود.
آن اندازه كه از روایت ها برمیآید، كوروش از كشورگشایانی بوده است كه بیش از هر كشورگشای دیگر او را دوست میداشته اند. او پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و نیكو منشی قرار داده بود. دشمنان کوروش از نرمش و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با كوروش مانند كسانی نبودند كه قدرت جنگندگیشان ناشی از این حس باشد که یا باید بكشند یا خود كشته شوند. پیش از این – بنا به روایت هرودوت – میدانیم كه چگونه کوروش كرزوس (شاه ساردیس، -م) را از سوختن در هیزم های افروخته شده در جنگ ساردیس رهانید، بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز شاهد بخشندگی و نیكی عالیجنابانه او با یهودیان بودیم. یكی از اركان سیاست و حكومت کوروش آن بود كه او برای ملل و اقوام مختلفی كه اجزای امپراتوری او را تشكیل میدادند، به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود؛ این خود میرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست كه دین از دولت نیرومندتر است. به همین جهت است كه وی هرگز شهرها را غارت نمیكرد و معابد را ویران نمیساخت، بلكه نسبت به خدایان ملل مغلوب، احترام بسيارى نشان میداد و به نگهداری معابد آنان کمک مینمود. حتی مردم بابل، كه در برابر او سخت ایستادگی كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، بگرمی برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذیرفتند. کوروش در مسیر پادشاهی بی همتایش، هر وقت سرزمینی را میگشود، با كمال تقوا، قربانیهائی به خدایان محل تقدیم میكرد.
کوروش مانند ناپلئون، همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت؛ و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تكریم همه خدایان میپرداخت . وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند وی، قربانی بلندپروازی فراوان خویش شد. هنگامی كه از گشودن همه سرزمین های خاور نزدیك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوى هاى آسیای میانه خلاص كند؛ و چنان به نظر میرسد كه در این حمله های خود، تاكنار رود سیحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پیش رفته باشد. در همین گیرودارها، و در آن زمان كه به منتهای عظمت خود رسیده بود، در جنگ با قبیله ماساگت، كه از قبایل گمنام ساكن سواحل جنوبی دریای خزر بود، كشته شد. كوروش نیز، مانند اسكندر، امپراتوری بزرگی را دسترس کرد، ولی عُمرش فرصت سازمان دادن به این امپرانوری را نداد.
نقص بزرگی كه بر خُلق و خوی كوروش لكه ای باقی گذاشته، آن بود كه گاهی بیحساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه او، كمبوجيه به ارث رسید، بی آنكه از كرَم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد. کمبوجیه پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا (به یونانی: سمردیس، -م)، آغاز كرد. آنگاه، بخاطر طمع ثروت فراوان، به مصر هجوم برد و حدود امپراتوری ایران را تا رود نیل گسترش بخشید. در این كار كامیاب شد، ولی ظاهرا سلامت عقل خویش را با این كار از دست داد. در راه رسیدن به شهر ممفیس با دشواری فراوان روبه رو نشد، ولی قشونی عبارت از پنجاه هزار لشکریان ایران كه برای تسخیر واحه عمون فرستاده بود، همه در بیابان تلف شدند. همچنین قشونی كه برای گرفتن قرطاجه (كارتاژ، م) فرستاده بود دچار شكست شد چرا كه ناویان ناوگان ایران، كه همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به آن مستعمره فنیقی سرباز زدند. كمبوجیه كه چنین دید از جا در رفت و فرزانگی و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند نمود و با خنجر خویش گاو مقدسی را كه مصریان با نام «آپیس» میپرستیدند از پای درآورد. به این كار نیز بس نكرد، بلكه بی اعتنا به نفرین هائی که نبش قبور از نگاه مردم بهمراه داشت مومیا های برخی شاهان را از گورهایشان بیرون كشید و معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بتهایی را كه در آنها بود بسوزانند. گمان وی آن بود كه با چنین كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. آنگاه دچار حمله بیماری شد – كه شاید آن بیماری نوبه های غش بوده است – و با این ترتیب برای مصریان شكی نماند كه این بیماری كیفری است كه خدایان به او داده اند. از آن پس دیگر هیچ مصری ئی در راستی و درستی دین خویش شك نداشت. كمبوجیه، با رفتاری که گوئی میخواهد زشتی های حكومت پادشاهی را هر چه بیشتر فاش سازد، همان كاری را كرد كه ناپلئون بر اثر حمله های دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی كه کمبوجیه خواهر و همسر خود ركسانه را كُشت و پسر خود پركساسپس را با تیر زد و هلاک نمود، دوازده نفر از بزرگان ایرانی را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون فهمید كه حكم او را اجرا نكرده اند خوشحال شد، ولی كسانی را كه از اجرای آن سر باز زده بودند كیفر داد (12). در آن هنگام كه به ایران باز می گشت خبر یافت كه غاصبی بر تاج و تخت دست یافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از این مدعی جدید تخت و تاج حمایت میكنند. از این لحظه است که نام كمبوجیه در تاریخ ناپدید میشود. بنا به بعضی از روایات، چون این خبر به كمبوجيه رسید، او خودكشی كرد (13).
آن غاصب مدعی بود كه همان اسمردیس (بردیا، -م) برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كمبوجیه و كشته شدن رهایی یافته است. ولی حقیقت امر این است كه وی یكی از روحانیان متعصب و از پیروان دین مجوسی قدیم بود كه میخواستند آیین زردشتی را كه دین رسمی دولت ایران بود، از میان بردارند. پس از آن، شورش دیگری در سرزمین ایران برپا شد كه در نتیجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشیده شد. كسانی كه در این شورش دست داشتند هفت نفر از بزرگان كشور بودند. پس از آن از میان خود یكی را، به نام داریوش پسر هیشتاسپ، به سلطنت برگزیدند. پادشاهی بزرگترین شاهنشاهان پارس با همین خونریزی آغاز شد.
در كشورهای خاور زمین، پیوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتی همراه بود، چه هر یك از بازماندگان شاه درگذشته میكوشید كه خود زمام سلطنت را به دست گیرد؛ در عین حال، در مستعمره ها نیز انقلاباتی رخ میداد، زیرا كه مردم این نواحی فرصت اختلافات داخلی را غنیمت شمرده درصدد بازیافتن آزادی از دست رفته خود برمیآمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت و كشته شدن بردیای غاصب، دو فرصت گرانبهائی بود كه ولایتهای تابع شاهنشاهی ایران در برابر خود داشتند. به همین جهت فرمانداران مصر و لیدیا طغیان كردند و همزمان شوش، بابل، ماد، آشور و ارمنستان و بسیاری از ولایات دیگر سر به شورش برداشتند. ولی داریوش همه را به جای خود نشانید و در این كار منتهای شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصره طولانی بر شهر بابل دست یافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند تا مایه عبرت و فرمانبرداری دیگران شود. داریوش با یك سلسله جنگهای سریع توانست ولایاتی را كه شورش كرده بودند، یكی پس از دیگری، آرام كند. چون دریافت كه این شاهنشاهی وسیع هر وقت دچار بحرانی شود بزودی از هم پاشیده خواهد شد، زره جنگ را از تن بیرون كرد، و به صورت یكی از مدبرترین و فرزانه ترین فرمانروایان تاریخ درآمد و سازمان اداری كشور را به صورتی درآورد كه تا سقوط امپراتوری روم پیوسته به عنوان نمونه عالی از آن پیروی میكردند. با نظم و سامانی كه داریوش مقرر داشته بود، آسیای باختری به چنان نعمت و آرامش خاطری رسید كه تا آن زمان، در این ناحیه پرآشوب، كسی چنان آسایشی را به خاطر نداشت.
آرزوی داریوش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختیار دارد فرمان براند، ولی سنت و مقدر چنان است كه در امپراتوری ها هرگز آتش جنگ مدت درازی فرو ننشیند. دلیل این مطلب آن است كه سرزمین های تسخیر شده باید مكرر در مكرر از نو مسخر شود، و پیروزمندان، در ملت خود، هنر جنگیدن و در لشکر و میدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند. چه هر آن ممكن است زمانه نقشی تازه برآورد و امپراتوری تازه ای در برابر امپراتوری موجود قیام كند. در چنین اوضاع و احوال، اگر جنگی خود به خود پیش نیاید، ناچار باید آن را بیافرینند. به همین جهت بر نسل های متوالی واجب است كه به دشواری های جنگ و خونریزی خو كنند. و از راه تمرین و تجربه دریابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداری میهن را آسان شمارند.
شاید تا حدی همین دلیل بود كه داریوش را بر آن داشت كه از تنگه بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسیه تا رود ولگا پیش براند و به تأدیب سكاهایی كه پیوسته در اطراف شاهنشاهی وی تاخت و تاز میكردند بپردازد، یا اینكه بار دیگر از افغانستان و ده ها سلسله جبال عبور كند و به دره رود سند برسد و صحنه های پهناوری را با جمعیت فراوان و مال بیشمار، به شاهنشاهی خویش بیفزاید. ولی برای حمله داریوش به یونان، باید در جستجوی دلیلی قویتر از این باشیم. هرودوت میخواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به كاری چنین بی نتیجه و زیانبخش وی آن بود كه یكی از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فریفت و به این كار واداشت (14). ولی بهتر آن است كه چنان باور داشته باشیم كه شاهنشاه ایران از آن نگران بود كه ممكن است از میان دولتشهرهای یونان و مستعمرات آن، یك امپراتوری فراهم شود، یا میان آنها پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر باختر آسیا به خطر اندازد. در آن هنگام كه ایالت یونیا (تعبیر قدیم یونان، عبارت از آناتولی غربی با مرکزیت ازمیر کنونی، م) سر به شورش برداشت، و از اسپارت (در آناتولی غربی کنونی، م) و آتن به آن كمك رسید، داریوش به ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وی از دریای اژه (بین ترکیه و یونان کنونی، م)، شكست لشکر او در جلگه ماراتون و بازگشت نومیدانه وی به ایران را همه میدانند. و اما او وقتی که بار دیگر خود را آماده حمله به یونان میكرد و میخواست ضربه دیگری به آن وارد كند، ناگهان دچار بیماری و ناتوانی گشت و دیده از این جهان فرو بست.
————————————-
نقش رستم، در نزدیکی تخت جمشید
۳- روش زندگی و صناعت ایرانیان
امپراتوری – ملت – زبان – دهقانان – شاهراه های شاهنشاهی – بازرگانی و امور مالی
امپراتوری ایران، كه در زمان داریوش به منتها درجه وسعت خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یا خشثرپاون (به یونانی،= ساترا پ نشین) میشد و مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، ایونیا، كاپادوكیا، كیلیكیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باكتریا، جایگاه ماساگت ها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراطوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری كه در زیر فرمان یك نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود.
ایران تاریخی که در غرب آن را «پارس» (پرشيا) مینامند و در دوره باستان بر چهل میلیون ساكنان این نواحی حكومت میكرد، در ابتدا منطقه كوچكی در سواحل خلیج فارس بود و اكنون نیز آن را «فارس» مینامند (15). سرزمین اصلی این منطقه «پارس» محل بیابان های بی حاصل و كوه های فراوان بود، رودخانه های چندانی نداشت و در معرض گرمای سوزان (الف و 16) و سرمای كشنده بود و به همین جهت بود كه درآمد زمین، به تنهایی، كفاف زندگی دو میلیون ساكنان آن را نمی کرد (17) و دولت ناچار بود كسری درآمد را از راه بازرگانی و كشورگشایی تأمین كند. مردم كوه نشین اصلی ایران، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی بود که احتمالا از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشكار میشود كه آنها با آن گروه از آریائیان كه از افغانستان گذشته و طبقه حاكمه را در سرزمین هند تشكیل داده بودند نسبت نزدیكی داشته اند. داریوش اول خود را در «نقش رستم» چنین معرفی كرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از تبار آریایی». زردشتیان، وطن نخستین خود را به نام «آیریانا-وئجه» یعنی وطن آریایی ها نامیده اند. استرابو (مورخ یونان باستان، -م) كلمه «آریانا» را بکار برده كه تقریباً با آنچه امروز «ایران» (18) مینامیم، تفاوتی ندارد (ب).
به نظر میرسد كه در دوره های باستان، ایرانیان زیباترین ملت خاور نزدیك به شمار میرفته اند. تصاویری كه در آثار تاریخی برجای مانده، ایرانیان را چون مردمی راست قامت و نیرومند نشان میدهد كه در اثر زندگی در نقاط كوهستانی، سختی و صلابت داشته اند، ولی ثروت فراوان سبب ظرافت آنان نیز شده است. در سیمای ایشان آثار تقارنی خوش آیند دیده میشده و آنان مانند یونانیان بینی كشیده داشته اند و در اندام و هیئت ایشان آثار نجابت مشهود بوده است. غالب ایشان لباسهایی مانند لباسهای مردم ماد بر تن میكردند. بعدها خود را به زیورآلات مادی نیز می آراستند. جز دو دست، بازگذاشتن قسمت های بدن را خلاف ادب میشمردند و به همین جهت سر تا پای ایشان با سربند یا كلاه، یا پاپوش پوشیده بود. شلواری سه پارچه، پیراهنی كتانی و دو لباس رو می پوشیدند، كه آستین آنها دستها را می پوشانید و كمربندی بر میان خود می بستند. سبب این گونه لباس پوشیدن آن بود كه از گزند گرمای شدید تابستان و سرمای جانكاه زمستان در امان بمانند. امتیاز پادشاه در آن بود كه شلوار قلابدوزی شده با نقش و نگار سرخ میپوشید، و دكمه های كفش وی به رنگ زعفرانی بود. اختلاف لباس زنان با مردان تنها در آن بود كه گریبان پیراهنشان شكافی داشت. مردان موی چهره را نمیستردند و گیسوان را بلند فرو می هشتند. بعدها به جای آن گیسوان عاریه رواج پیدا كرد (19). چون در دوران شاهنشاهی ثروت مردم زیاد شد، زن و مرد به زیبایی ظاهر خود پرداختند. جهت آراستن صورت، غازه و روغن به كار میبردند و برای آنكه درشتی چشم و درخشندگی آن را نشان دهند، سرمه های گوناگون استعمال میكردند. به این ترتیب، در میان آنان طبقه خاصی به نام «آرایشگران» پیدا شد كه یونانیان آنان را «كوسمتای» مینامیدند که در هنر آرایش كارشناس بودند و كارشان تزیین ثروتمندان بود. پارسیان در ساختن مواد معطر مهارت فراوان داشتند و پیشینیان حتی معتقد بودند كه گردها و عطرهای آرایش را نخستین بار همین مردم اختراع كرده بودند. شاه همیشه با جعبه ای از مواد معطر برای جنگ بیرون میرفت و خواه پیروز میشد و یا شكست میخورد، پس از هر كارزار با روغن های خوشبو خود رامعطر میساخت (20).
در اثنای تاریخ دراز ایران، زبان های گوناگونی در این سرزمین بکار برده شده است. فارسی باستان زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داریوش اول به شمار میرفت. این زبان با زبان سانسكریت چنان پیوند نزدیكی دارد كه آن دو زبان بنظر میرسد روزگاری دو لهجه قدیمی تر یک زبان بوده اند و با زبان انگلیسی خویشاوند نزدیک هستند («ج» و 21).
از درون فارسی باستان دو شاخه زند (زبان زند اوستا) و پهلوی بیرون آمد و از همین شاخه است كه زبان فارسی كنونی برخاسته است (22). هنگامی كه ایرانیان به كار خط نویسی پرداختند، برای نوشتن سنگ نبشته های خود خط میخی بابل و برای تحریر اسناد خود الفبای هجایی آرامی را به كار بردند (23). آنها هجاهای سنگین و دشوار بابلی را آسان تر كردند و شمار علامات الفبایی را از سیصد به سی و شش رسانیدند. این علامات، رفته رفته، از صورت مقاطع هجایی بیرون آمد و شكل حروف الفبای میخی را به خود گرفت (24). ولی باید دانست كه خط نویسی را ایرانیان سرگرمی زنانه میپنداشتند، و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزی، جنگاوری و شكار دست بردارند، به كار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد كنند.
یک ایرانی عادی معمولا بیسواد و به این بیسوادی خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمین مصروف میداشت. كتاب مقدس «اوستا» كشاورزی را ستوده و آن را مهمترین و والاترین كار بشری دانسته است كه خدای بزرگ اهورمزدا از آن بیش از كارهای دیگر خشنود میشود. قسمتی از اراضی ملك مردم بود که خود به كشاورزی در آن میپرداختند. گاهی این خرده مالكان جمعیت های تعاونی كشاورزی متشكل از چند خانوار تشكیل میدادند و به صورت دسته جمعی به كاشتن زمین های وسیع میپرداختند (25). قسمت دیگری از اراضی متعلق به اشراف و زمینداران بزرگ بود كه دهقانان در برابر قستی از درآمد زمین، به كشت و زرع در آنها مشغول بودند. در قسمتی از زمین نیز برده های بیگانه كشاورزی میكردند. خود ایرانیان هرگز برده نبودند. برای شخم كردن زمین، گاو آهن چوبی به كار میبردند كه به آن نوك آهنی بسته بودند و با گاو كشیده میشد. آب را از نقاط كوهستانی به وسیله قنات به زمینهای خود میآوردند. محصول عمده كشاورزی، كه مهمترین ماده غذایی نیز محسوب میشد، گندم و جو بود، ولی مردم گوشت فراوان نیز میخوردند و شراب زیاد مینوشیدند. كوروش به سربازان خود شراب میداد (26). مباحثه های جدی درامور سیاسی زمان مستی در مجامع ایرانی ها صورت میگرفت («د» و 27) اگرچه بامداد روز بعد، در نقشه های طرح شده تجدید نظر میكردند. یكی از نوشابه های ایرانیان قدیم مشروبی بود به نام «هومه» كه آن را به عنوان نذر و یا قربانی پسندیده به خدایان تقدیم میكردند و چنان گمان داشتند كه هر كس از آن بنوشد، به جای شعله ور شدن آتش خشم و انگیختگی، تقوا و عدالت در او بیدار میشود (28).
صناعت در ایران رواج و رونقی نداشت؛ ایرانیان به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزدیك به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را، همراه باج و خراج، برای ایشان بفرستند. آن ها در مقایسه با کار های صنعتی، در امور حمل ونقل مبتکر تر بودند. مهندسان ایرانی به فرمان داریوش اول، شاهراه هایی ساختند كه پایتخت ها را به یكدیگر مربوط میكرد. درازی یكی از این راه ها، كه از شوش تا ساردیس (در غرب آناتولی، -م) امتداد داشت، هزار و پانصد میل (دو هزار و چهارصد كیلومتر، -م) بود، طول راهها را دقیقا با «پرسنگ» (فرسخ، -م) (هر پرسنگ برابر با 3.4 میل) اندازه میگرفتند و به گفته هرودوت، «در پایان هر چهار پرسنگ یک منزلگاه شاهی و مهمانخانه های با شكوه وجود داشت و راه ها همه از جاهای امن و آباد میگذشت» (29). در هر منزل اسب های تازه نفس آماده بود تا برید (چاپار) بی معطلی به راه خود ادامه دهد. به همین جهت بود كه برید شاهی فاصله شوش تا ساردیس را در همان زمانی میپیمود كه اكنون اتومبیل ها میپیمایند، یعنی در مدتی كمتر از یك هفته – در صورتی كه مسافران عادی آن زمان این فاصله را در نود روزه میپیمودند. از رود های بزرگ با كرجی عبور میكردند، ولی مهندسان ایرانی توانایی آن را داشتند كه درموقع نیاز بر رودخانه فرات و یا حتی برتنگه داردانل پل های عظیمی بزنند که حتی صدها فیل غول آسا میتوانستند با ایمنی از روی آنها عبور كنند. در آن زمان راه دیگری نیز بود كه از كوه های افغانستان میگذشت و ایران را به هندوستان میپیوست. همه این راهها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار میانراه ثروت عظیم خاور زمین باشد. این ثروت، در آن زمان دور نیز، به اندازه ای فراوان بود كه عقل بسختی آن را باور میكند. منظور اصلی از ساختمان این راه ها آن بود كه برای هدف های جنگی و دولتی به كار رود و تسلط حكومت مركزی و جریان اداری كارها را تسهیل كند، ولی این راه ها همزمان سبب آن شد كه كار بازرگانی و حمل و نقل كالاها نیز آسان شود و عادات و افكار از ناحیه ای به ناحیه دیگر انتقال یابد. در ضمن، خرافات متداول میان مردم، كه گریزی از آنها در زندگی روزانه نیست، از همین راه، بین اقوام مختلف مبادله میشد. از جمله باید گفت كه اندیشه فرشتگان و شیاطین به وسیله همین راه ها از افسانه های ایرانی به افسانه های یهودی و مسیحی راه یافت.
دریانوردی در میان ایرانیان به آن درجه نرسید كه حمل و نقل خشكی به دست این مردم ترقی پیدا كرده بود. ایرانیان ناوگان مخصوص به خود نداشتند، بلكه ناوگان فنیقی را یا به اجاره میگرفتند و یا به یاری مصادره، از آن برای اهداف جنگی خویش استفاده میكردند. داریوش اول ترعه بزرگی میان دریای سرخ و رود نیل حفر كرد تا از این راه خلیج فارس را با دریای مدیترانه وصل کند. ولی سهل انگاری جانشینان وی سبب شد كه این بنای عظیم دستخوش حرکت شن و ریگ شود و راه ارتباط قطع گردد. خشیارشا به قسمتی از نیروهای دریایی خود فرمان داد كه برگرد افریقا گردش كنند، ولی این ناوگان، پس از عبور از برابر «ستون های هركول» (در تنگه جبل الطارق، -م) (30) و دور زدن قسمتی از آفریقا بی نتیجه بازگشتند. كارهای بازرگانی بیشتر در دست مردم غیرایرانی مانند بابلیان، فنیقیان و یهودیان بود، چه ایرانی ها بازرگانی را كار پستی میشمردند (31) و بازار را كانون دروغ و فریب میدانستند. طبقات ثروتمند به این می بالیدند كه میتوانند بیشتر نیازمندی های خود را خود مستقیماً از مزرعه و یا دکان به خانه بیاورند، بی آنكه انگشتان خود را به پلیدی خرید و فروش آلوده كنند. در ابتدای کار، مزد، وام و سود سرمایه را با كالا میپرداختند و بیشتر چهارپایان و دانه بار به این منظور به كار میرفت. بعدها از لیدیا سكه های پول به ایران آمد، و داریوش سكه «دریك» («ه» و 32) را با سیم و زر ضرب كرد و نقش خود را بر آن گذاشت. نسبت «دریك» طلا به «دریك» نقره مثل نسبت ، 13.5 به 1 بود. این، خود، آغاز پیدا شدن نسبتی است كه هم اكنون میان واحد نقره و واحد طلا در سكه های زمان حاضر نیز وجود دارد (33).
——————————
زیرنویس ها:
(الف) استرابو میگوید در شوش هنگام تابستان هوا آن قدر داغ میشد که مار ها و مارمولک ها نمیتوانستند با سرعت لازم حرکت کنند بدون آنکه حرارت آفتاب آنها را هلاک کند (16).
(ب) معمولاگفته میشود این تعبیر («آرین، آریان») با نام منطقه «آران» در سواحل رود ارس نیز مربوط است.
(ج) بعضی نمونه های نزدیکی واژگانی فارسی باستان، سانسکریت، یونانی، لاتین، آلمانی و انگلیسی (21)
(د) استرابو مینویسد: «آنها اغلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند» (27).
(ه) نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود (32).
——————————
بازمانده های هگمتانه، اکباتانا
۴ – آزمایشي در دولتداری
شاه – اشراف – سپاه – قانون – كیفری وحشیانه – پایتخت ھا – ایالات (ساتراپ نشینھا) – ھنر بزرگ مدیریت
زندگی ایران بیشتر از مسائل اقتصادی به سیاست و جنگ بستگی داشت و ثروت آن سرزمین بر پایه قدرت بود، نه بر پایه صناعت. به همین جهت پایه های دستگاه دولتی متزلزل بود و دولت به جزیره كوچكی مینمود كه در وسط دریای وسیعی باشد وبر آن دریا حكومت كند اگرچه این حكومت بنا و بنیادی طبیعی نداشته باشد. سازمان شاهنشاهی، كه بر این مجموعه تسلط داشت، از نیرومندترین سازمانها و تقریباً منحصر به فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت که «خشاثرا» به معنی «جنگاور» (الف) قرار داشت. چون شاهان دیگری در زیر فرمان او بودند، پادشاه ایران به نام «شاه شاهان» یا «شاهنشاه» خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی نداشت. تنها یونانیان شاهنشاه ایران را «باسیلئوس»، یعنی «شاه»، میخواندند (34). قدرت مطلقه در دست شاه بود و سخنی كه از دهان وی بیرون میآمد كافی بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضیح، به كشتن دهد – و این راه و رسمی است كه بعضی از دیكتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته اند.
شاه گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش این حق فرمان قتل صادر كردن را تفویض میكرد (35). حتی از میان اعیان مملكت، كسی را جرئت آن بود كه از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش كند. افكار عمومی، در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسی را، در برابر چشم وی، با تیر میزد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود میآورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش میكرد. كسانی كه به امر شاه تنشان در زیر ضربه های تازیانه سیاه میشد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاری میكردند كه از یاد آنان غافل نمانده است. اگر همه شاهان ایرانی روح نشاط و فعالیت كوروش و داریوش اول را داشتند، میتوانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهی. ولی شاهانی که پس از آن دو آمدند، بیشتر كارهای حكومت را به اعیان و اشراف زیردست خود و یا به خواجگان حرمسرا وا گذار میکردند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شكار میپرداختند (37). كاخ سلطنتی پر از خواجه سرایانی بود كه از زنان حرم پاسبانی میكردند و شاهزادگان را تعلیم میدادند. آنها در آغاز هر دوره سلطنت جدید، دسیسه های فراوانی برمی انگیختند («ب» و 38). شاه حق داشت كه از میان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشینی برگزیند، ولی غالب اوقات مسئله جانشینی با آدمكشی و انقلاب همراه بود.
اما این قدرت شاهنشاهی عملا به وسیله نیروی اعیان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطه میان دربار و مردم بودند، محدود میشد. عادت بر این جاری شده بود كه شش خانوادهای كه با داریوش اول انقلاب كردند و بردیای غاصب را از میان برداشتند، امتیازات خاصی داشته باشند و در امور مهم كشور رأی آنان خواسته شود. بسیاری از بزرگان در كاخ شاهی حاضر میشدند و مجلسی تشكیل میدادند كه شاه غالباً به نظر مشورتی آنان اهمیت فراوان میداد. املاك اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان بخشیده بود و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج میداد، مرد جنگی و ساز برگ فراهم میآوردند. این اشراف در املاك خود تسلط بیحد و حساب داشتند و مالیات میگرفتند و قانون میگذاشتند و دستگاه قضایی دراختیارشان بود و برای خود نیروهای مسلح نگاه میداشتند (40).
ارتش پایه اساسی قدرت شاه و حكومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا میماند كه قدرت آدمكشی خود را محفوظ نگاه دارد. تمام كسانی كه مزاج سالم داشتند، و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازی در آیند. یك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه یكی از آنان را از خدمت سربازی معاف دارند. شاه در مقابل این درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند. پدر دیگری چهار پسر خود را به میدان جنگ فرستاد و از خشایارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را برای رسیدگی به كارهای كشاورزی نزد او بازگذارند. شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند. و هر پاره را در یك طرف راهی كه قشون از آن میگذشت آویختند. سپاهیان، در میان بانگ موزیك نظامی و فریاد تحسین مردمی كه سنشان از خدمت سربازی گذشته بود، به میدان جنگ رهسپار میشدند.
در راس سپاه گارد سلطنتی قرار داشت كه از دو هزار سواره و دو هزار پیاده تشكیل میشد. آنها همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسبانی شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسی و مادی تشكیل میشد كه به صورت دسته های ثابت در مراكز مهم استراتژیک كشور مستقر میشدند تا مایه آسایش مردم و برقراری امنیت باشند. ولی نیروی جنگی كامل مركب از دسته هایی بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهی بسیج میشدند، هر كدام به زبان خاص خود تكلم میكردند، و با راه و رسم جنگاوری و سلاح مخصوص خویش به جنگ میپرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاح ها و ساز و برگ جنگ نیز اشكال مختلف داشت و در میان آنها تیر و كمان، شمشیر، زوبین، خنجر، سرنیزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاهخود، زره چرمی و زره آهنی دیده می شد. اسب و فیل، هر دو را در جنگ به كار میبردند. با ارتش، جارچیان، منشی ها، خواجه سرایان، زنان روسپی و معشوقه ها نیز به راه میافتادند، و همراه آنان ارابه هایی حركت میكرد كه چرخهای آنها را با داسهای بزرگ مسلح كرده بودند. این گونه لشكرهای جرار، كه شمار جنگاوران یكی از آنها در حمله خشیارشا به یک میلیون و 800 هزار نفر میرسید، هرگز یك وحدت كامل نداشتند و به همین جهت، هنگامی که نخستین علامات شكست آشكار میشد، به صورت گروه پریشان و بیسامانی در میآمدند. پیروزی چنین لشكری ناشی از فزونی شمار سربازان آن بر سربازان دشمن و هم ضمنا این بود كه آنها میتوانستند به آسانی جای كشتگان را در صف های جنگ پركنند. ولی هرگاه با سپاه منظمی روبه رو میشدند كه افراد آن به یك زبان سخن میگفتند و در تحت سازمان یكسان و منظمی میجنگیدند، ناچار شكست میخوردند. رمزشكست خوردن ایرانیان در جنگهای ماراتون و پلاته هم همین بود.
در چنین دولتی حق و قانون منحصر به اراده شاه و قدرت قشون بود؛ هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمیشد و هیچ سابقه و سنتی، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشی نداشت. ایرانی ها به آن فخر میكردند كه قوانین ایشان تغییرناپذیر است، و وعده یا فرمان شاه به هیچ وجه نباید نقض شود. تصمیمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحی و الهامی بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل میشود. به این ترتیب، قانون مملكت عنوان مشیت الهی را داشت و سرپیچی از آن سرپیچی از فرمان و خواست الهی به شمار میرفت. قوه عالیه قضایی در اختیار شخص شاه بود، ولی شاه غالباً عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار میكرد. پس از آن، دادگاه عالی بود، كه از هفت قاضی تشكیل میشد. پایین تر از آن، دادگاه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانین را كاهنان وضع میكردند و تا مدت درازی، كار رسیدگی به دعاوی نیز در اختیار ایشان بود. ولی، در زمان های متأخرتر، مردان و حتی زنانی جز از طبقه كاهنان به این گونه كارها رسیدگی میكردند. در دعاوی، جز آنها كه اهمیت فراوان داشت، غالباً ضمانت را می پذیرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصی پیروی میكردند. محاكم، همانگونه كه برای كیفر و جرایم نقدی حكم صادر میكردند، پاداش نیز میدادند و در هنگام رسیدگی به گناه متهم، كارهای نیك و خدمات او را نیز به حساب میآوردند. برای آنكه كار محاكمات قضایی به درازا نكشد، برای هر نوع مدافعه مدت معینی مقرر بود كه باید در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نیز به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میكردند، تا نزاعی كه میان ایشان است به وسیله داور، و به صورت مسالمت آمیز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین طول و تفصیل پیدا كرد، گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند، كه مردم در كارهای قضایی با آنان مشورت میكردند و برای پیش بردن دعاوی خویش از ایشان كمك میگرفتند (43). در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش بازجوئی سنگین نیز مرسوم بود (44). برای جلوگیری از رشوه و پاك نگاه داشتن دستگاه قضایی از آن، دادن و گرفتن رشوه را از جنایت های بزرگ می شمردند و مجازات دهنده و گیرنده رشوه، هر دو، اعدام بود. كمبوجیه فرمان داد تا زنده زنده پوست یك قاضی فاسدی را كندند و بر جای نشستن قاضی در محكمه گستردند. آنگاه فرزند همان قاضی را بر مسند قضا نشانید تا پیوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه راست منحرف نشود (45).
بزه های کوچک را با پنج تا دویست ضربه شلاق کیفر میدادند. هر کس سگ چوپانی را مسموم میكرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت و هر كس دیگری را به خطا میكشت، مجازاتش نود ضربه تازیانه بود (46). برای تأمین حقوق قضات غالباً به جای شلاق زدن جریمه نقدی گرفته میشد وهر ضربه شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله میكردند (47). گناه های بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، دست و پا بریدن، چشم كندن، یا به زندان افكندن و كشتن مجازات میكردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتی بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولی خیانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهی، نزدیك شدن با كنیزكان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی (48)، كیفر مرگ داشت. در این گونه حالات، گناهكار را ناچار میكردند كه زهر بنوشد یا او را به چهار میخ میكشیدند و یا به دار میآویختند (در حین دار كشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود)، سنگسارش میكردند و یا، جز سر، تمام بدن او را در خاك میكردند، یا سرش را میان دو سنگ بزرگ میكوفتند، یا به خاکستر داغ می انداختند و یا به مجازاتی به نام «دو کرجی» محکوم مینمودند كه عقل نمیتواند آن را باور كند (الف). بعضی از این مجازات های وحشیانه را تركانی كه بعدها بر سرزمین ایران مسلط شدند به
میراث بردند و خود، به عنوان میراث، برای تمام بشریت بر جای گذاشتند (49).
با این قوانین و این سپاه بود که شاه، از چند پایتخت خود، ایالات (ساتراپ نشینهای) بیست گانه كشور را اداره میكرد: پایتخت اصلی در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپولیس (= تخت جمشید) اقامت میكرد؛ پایتخت تابستانی عبارت ازهمگتانه (اکباتان، -م) و معمولا شهر شوش، پایتخت عیلام قدیم بود – در همین شهر است كه تاریخ تمام خاورزمین باستانی جمع میشود و آغاز و انجام آن به یكدیگر پیوستگی پیدا میكند. یكی از امتیازات شوش این بود كه رسیدن به آن دشوار بود، ولی دور بودن آن از سایر پایتخت های شاهنشاهی، خود نقصی برای این شهر بود. اسكندر برای تسخیر این شهر ناچار شد بیش از سه هزار كیلومتر راهپیمایی كند، ولی برای فرونشاندن شورش لیدیا یا مصر سربازان او دوهزار و چهارصد كیلومتر را زیر پا گذاشتند. چون در آخر كار راههای بزرگ كاروانرو ساخته شد، یونانیان و رومیان به آسانی توانستند لشكرهای خود را بر سر آسیای باختری بریزند. در مقابل، باختر آسیا نیز، با معتقدات دینیخود، یونان و روم را تسخیر كرد. ایران به استان ها و یا ایالات تقسیم شده بود، تا به این ترتیب کار اداره كردن و مالیات گرفتن آسانتر باشد. درهر استان شخصی («ساتراپ») از طرف شاهنشاه حكومت میكرد. این ساتراپ ها را شاه به این مقام منصوب میکرد. ساتراپ ها گاه شاهزاده هایی بودند که شاه به این مقام تعیین میکرد اما آنها معمولا از امرای محلی بودند که باز آنها را شاه انتخاب میكرد و آنها تا زمانی که شاه از آنها راضی بود، بر سر کار باقی میماندند. داریوش، برای آنكه بیشتر ساتراپها را در قبضه خود داشته باشد و برای آنكه ساتراپ و فرمانده سپاه، هر دو، را در زیر فرمان بگیرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، فرد معتمدی از جانب خود به هر استان گسیل میداشت. وظیفه این شخص آن بود كه وی را از رفتار آن هر دو آگاه سازد. او برای دوراندیشی بیشتر، دستگاه خبرگزاری محرمانه ای به نام «چشم و گوش شاه» تشكیل داده بود كه به صورت ناگهانی به ایالات سركشی میكردند و دفاتر و امور اداری و مالی را مورد بازرسی قرار میدادند. گاهی ساتراپ ها، بدون محاكمه، معزول میشدند. گاهی، بدون سر و صدا، خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر میخوراندند و كارش را میساختند. در زیر دست ساتراپ و معتمد خصوصی شاه، گروه فراوانی منشیان بودند كه از امور مملكتی آنچه را که مستقیماً به اعمال نیروی نظامی نیازمند نبود، انجام میدادند. این منشیان و مأموران اداری با تغییر ساتراپ و حتی با تغییر شاه به كار خود ادامه میدادند، چه شاه فانی، ولی كاغذبازی دولتی جاودانی بوده است .
حقوق كارمندان اداری ساتراپ نشینها را نه خزانه شاهنشاهی بلکه مردم همان ایالتی پرداخت میکرد كه در تحت اداره آنان بود. این حقوق بسیار گزاف بود تا جائیکه حتی ساتراپها كاخ ها، حرمسراها و شكارگاه های وسیعی كه ایرانیان «فردوس» مینامیدند، برای خود فراهم كنند. هر ایالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتی، نقدی یا جنسی، به عنوان مالیات برای شاه بفرستد. هندوستان 4680 تالنت میفرستاد، آشور و بابل 1000 تالنت، مصر 700 تالنت، چهار ایالت آسیای صغیر1760 تالنت، و غیره. این مبالغ روی هم رفته سالانه 14560 تالنت میشد، كه ارزش کنونی اش حدود 160 تا 218 میلیون دلار در سال میشود. علاوه بر این، هر ایالت ناچار بود كالای مورد نیاز شاه را تهیه و تسلیم كند. مثلا مصر دانه باری را كه برای خوراك سالانه یکصد و بیست هزار نفر لازم بود میفرستاد. اهالی ماد 200 هزار گوسفند تقدیم میكردند. ارمنیان یکصد و بیست هزار كره اسب و بابلیان پانصد غلام اخته كرده میفرستادند. جز اینها، منابع دیگری نیز بود كه خزانه مركزی از آنها نیز اموال فراوان تحصیل میكرد. برای اینكه اندازه آن ثروت هنگفت معلوم شود، همین اندازه كافی است كه بدانیم در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه های سلطنتی در پایتخت های ایران دست یافت، مبلغ عظیمی برابر با 180 هزار تالنت یافت که امروزه در حدود دو میلیارد و 700 میلیون دلار(51) میشود، درحالی كه داریوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر 8000 تالنت را نیز با خود برده بود.
با وجود آنكه دستگاه اداری امپراتوری ایران خرج فراوان داشت، باید گفت كه این دستگاه شایسته ترین تجربه در سازمان حكومت امپراتوری است كه خاورمیانه، پیش از پیدا شدن امپراتوری روم، شاهد آن بوده است. این امپراتوری اخیر یعنی روم نیز سهم بزرگی از انتظام سیاسی و اداری شاهنشاهی قدیم ایران را به میراث برد. اگر چه شاهان اخیر بیرحمی و تجمل پرستی فراوان داشتند و در بعضی از قوانین آن زمان وحشیتی دیده میشود و بار مالیات بر دوش مردم بسیار سنگینی میكرده، باید گفت در برابر همه این معایب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنیتی موجود بود كه در سایه آن، با وجود مالیات های سنگین، مردم ایالتها ثروتمند میشدند. در ایالت ها چنان آزادیی وجود داشت كه در ایالت های وابسته به روشنترین و پیشرفته ترین امپراتوریها نظیر آن دیده نمیشود: مردم هر ناحیه زبان و قوانین، عادات و اخلاق و دین و سكه رایج مخصوص به خود داشتند، و پاره ای اوقات سلسله های محلی بر آنان حكومت میكردند. بعضی از ملت هایی كه مانند بابل، فنیقیه و فلسطین، خراجگزار ایران بودند، از این وضع كمال خرسندی را داشتند، و چنان میپنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصیلداران بومی باشد، بیش از ایرانیان بیرحمی و بهره كشی خواهند كرد. دولت امپراتوری ایران در زمان داریوش اول، از لحاظ سازمان سیاسی، به سرحد كمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم در زمان ترایانوس، هادریانوس، و آنتونین هاست كه میتواند همپایه امپراتوری ایران به شمار رود.
———————————— یادداشت ها:
(االف) اثر این واژه «خشثره» را امروزه میتوان در نام فارسی «شاه» مشاهده کرد. ریشه این کلمه را در عین حال میتوان در «ساتراپ» ها و یا «استان» ها و یا عنوان ماموران ایالتی ایران یافت. همچنین در هندوستان نیز در طبقه و یا «کاست» جنگاور «خشاثریا» باز یافت.
(«ب» و 38) هر سال پانصد پسر اخته شده از بابل به دربار شاه ایران آورده میشد تا حرم شاهنشاه را پاسداری کنند (39).
(ج) پلوتارک (مورخ یونان باستان، -م) از سربازی به نام مهرداد نوشته است که هنگام مستی گفته بود که در واقع او، و نه پادشاه، در نیرد کوناکسا (یک جنگ داخلی بین کورش کوچک و اردشیر دوم هخامنشی، -م) کورش کوچک را به قتل رسانید و به همین سبب اردشیر دوم دستور این کیفر را برای مهرداد صادر کرد: مهرداد در دو کرجی نشانده و به شکل زیر کشته شود. مهرداد روی یک کرجی طوری درازکرده شود که سر، دستان و پا های او بیرون باشد و بدنش در داخل آن کرجی. سپس کرجی دوم کرجی نخست را ار بالا بپوشاند طوری که بدن مهرداد در داخل این دو کرجی و سر، دستان و پاهایش در داخل آن باشد. سپس به او خوراک داده شود و اگر از خوردن پرهیز کرد چشمانش سوراخ کرده شود. سپس به دهان و سر و صورتش معجونی از شیر و عسل مالیده شود و آفتاب مستقيما به صورتش بتابد تا اینکه مگس ها و حشرات بر آن جمع شوند و او را یارای خاریدن پوست و دفع حشرات نباشد.آنگاه که او مانند هرکسی همان کاری را کرد که هرکسی که خوراک میخورد میکند، حشرات و کثافات در داخل دو کرجی در تمام بدنش وارد شوند تا اینکه پیکرش کاملا بگندد و پوسیده شود تا اینکه زمانی که کرجی بالائی را برداشتند جسدی پوسیده و گندیده مملو از حشرات و نجاست مشاهده شود. و مهرداد بعد از هفده روز درد و آزار بالاخره مُرد (50). (منظور ویل دورانت در اینجا با اشاره به ترکان آسیای میانه احتمالا شکنجه افراد دست و پا بسته زير آفتاب سوزان با هدف ایجاد انسان های «مانقورد» یعنی کاملا بی هویت و مطیع است، م.)»
————————————-
تصویر سنگی زردشت از سده سوم م، سوریه
۵ – زرتشت
ظهور پیامبر – دین ایران پیش از زرتشت – كتاب مقدس پارسی ها – اهورمزدا – ارواح پاك و ارواح پلید – مبارزه میان آنها برای تسلط بر جهان
بنا بر داستانهای ایرانی، چندین قرن قبل از میلاد مسیح، پیامبری در «آیریانا وئجو» (ایران – وئجه، -م)، یعنی «وطن آریایی ها»، پیداشد. مردم او این پیامبر را زاراتوسترا (زرتشت، زردشت، -م) مینامیدند. ولی یونانیان کم حوصله، چون از تلفظ املای این نام پیامبر«بدوی ها» عاجز بودند، نام وی را به صورت زور- آسترس تلفظ میكردند. اندیشه او آسمانی بود. از دیدگاه او فرشته نگاهبان وی به درون گیاه «هومه» رفت و با شیره ای كه از آن گرفته بود، به تن موبدی كه قربانی مقدس میكرد درآمد. در همین زمان شعاعی از جلال آسمانی به سینه دختری فرود آمد كه نسَب عالی و شریفی داشت. آن موبد با آن دختر همبستر شد، و دو زندانی تنهای ایشان، یعنی فرشته و شعاع، درهم آمیختند و از آن میان زرتشت به وجود آمد (53). در همان روز كه زرتشت متولد شد به صدای بلند خندید. ارواح پلیدی كه برگرد هر موجود زنده ای جمع میشوند هراسناک و پریشان شدند و ازنزد وی گریختند (54). چون سخت دوستدار حكمت و عدالت بود، خود را از اجتماع مردم بیرون كشید، در تنهایی كوهستان زندگی میكرد و خوراكش پنیر و میوه های زمین بود. شیطان خواست تا وی را بفریبد، ولی كامیاب نشد. سینه اش را به ضرب خنجر دریدند و اندرون وی را با سرب گداخته پركردند، ولی زرتشت لب به شكایت نگشود و از ایمان به اهورامزدا، پروردگار نور وخدای بزرگ، دست بر نداشت. اهورامزدا بر وی ظاهر شد و كتاب اوستا، یا «كتاب معرفت و دانش»، را در كف وی گذاشت و به او فرمان داد كه آن را برای مردم بخواند و پند دهد. مدت درازی همه او را ریشخند میكردند و آزارش میدادند، تا اینكه شاهزاده ای ایرانی، به نام ویشتاسپ یاهیشتاسپ، سخنان وی را شنید، فریفته آنها شد و وعده كرد كه دین تازه را میان مردم پراكنده سازد. به این ترتیب بود كه دین زرتشتى در جهان پیدا شد. زرتشت خود مدت درازی زیست، تا اینكه برقی از آسمان بر او زد و آن پیغمبر به آسمان صعود كرد (55).
نمیتوان گفت كه چه اندازه از این داستان راست است؛ ممكن است یوشعی همانند یوشع بنی اسرائیل وی را كشف كرده باشد. یونانیان معتقد بودند كه وی شخصیتی تاریخی است و زمان وی را 5500 سال قبل از زمان خود میدانستند (56). بروسوس بابلی زمان وی را نزدیكتر و تاریخ 2000 ق م میداند (57). اما آن دسته از مورخان جدید كه به وجود او عقیده دارند تاریخ حیات وی را میان قرن های دهم و ششم قبل از میلاد میدانند (اگر ویشتاسب که دعوت او را قبول کرد همان پدر داریوش باشد، در آن صورت این نظریه بعدی محتمل ترین است) (58). در آن هنگام كه زرتشت در میان اجداد پارسی ها و ماد ها ظهور كرد، دریافت كه مردم او جانوران (59)، نیاکان حود (60)، زمین، خاک و آفتاب را میپرستند – چیزی که با دین هندوان عصر ودایی اشتراك فراوانی داشت. بزرگترین خدایان در این آئین پیش از زرتشتى، میترا خداوند خورشید، آناهیتا الهه زمین و حاصلخیزی و هومه گاو خدایی بود كه مرده و دوباره زنده شده و خون خود را، همچون نوشابه ای كه حیات جاودانی میآورد، به فرزندان آدم بخشیده بود. پرستش این خدا در نزد ایرانیان باستان چنان بود كه آنان هنگام آئین های خود شیره مستی آور «هومه» را مینوشیدند و آن گیاهی بود كه بر دامنه كوه های آنان میرویید (61). زرتشت را این خدایان ابتدایی و شعایر میخوارگی ناخوش آمد و بر ضد مغان یا مجوسان یعنی كاهنانی كه به این خدایان نماز میگزاردند و برای آنها قربانی میكردند، قیام كرد و با شجاعتی كه از شجاعت معاصران وی – عاموس و اشعیا – كمتر نبود، اعلان كرد كه در جهان جز خدای یگانه، یعنی اهورامزدا، پروردگار آسمان و روشنی، خدای دیگری نیست و خدایان دیگر مظهر وی و پرتوی از صفات او هستند. شاید داریوش اول كه مذهب زرتشت را پذیرفت، چنین باور یافت كه این دین میتواند الهامبخش ملت و مایه تقویت بنیان حكومت وی باشد. به همین جهت، از همان زمان كه داریوش به تخت سلطنت نشست، به جنگ با كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قدیم پرداخت و دین زرتشتى را دین رسمی دولتی قرار داد.
كتاب مقدس دین زرتشتى مجموعه ای است از كتاب هائی (کتاب=نسک به فارسی باستان، -م) كه یاران و مریدان پیغمبر گفته ها و دعاهای وی را در آن جمع آوری كرده بودند و پیروان متأخر وی به آن نام «اوستا» داده اند. بخاطر اشتباه یک دانشمند در دنیای غرب این کتاب ها را «زند- اوستا» مینامند. آنکتیل دوپرون، حوالی 1771 م، پیشوند «زند» را به نام این کتاب اضافه کرد در حالیکه این تعبیر را ایرانیان صرفا به ترجمه و تفسیر ویژه ای از «اوستا» داده اند. ریشه نام «اوستا» نا روشن است. شاید هم این واژه مانند «ودا» از ریشه آریایی «وید» به معنی «دانستن» است (62). آنچه که برای خواننده معاصرغیر ایرانی مایه وحشت میشود این است كه به وی گفته شود مجلدات بزرگی از «اوستا» كه بر جای مانده – اگر چه از «كتاب مقدس» ما (انجیل، -م) كوچكتر است – خود جزء بسیار كوچكی است از آنچه خداوند او به پیامبر خود زردشت وحی فرستاده بود. روایات ایرانی خبر از «اوستائی» وسیع شامل دوازده کتاب موسوم به «نسک ها» میدهد. بنا به همین منابع این کتاب ها بخشی از اثری وسیعتر هستند. یکی از این نسک ها هنوز موجود است و «وندیداد» نامیده میشود. مابقی نسک ها فقط بصورت قطعات متونی مانند «دینکارت» (ويا دينكرد) و «بوندهيش» باقی مانده اند. مورخان عرب از 12000 نوشته بر روی چرم گاو سخن گفته اند. بنا به روایتی مقدس، دو نسخه از این نوشته ها را خود شاهزاده ویشتاسب تحریر کرده است. نسخه ای دیگر هنگامی که اسکندر به تخت جمشید آتش زد، از بین رفته و نسخه بعدی را بنا به روایات ایرانی، یونانیان پیروزمند با خود به یونان برده و همه مضمون علمی آن را به یونانیان شرح داده اند. در سده سوم میلادی، وولگسوس پنجم که یکی از شاهان پارتی سلسله اشکانی بود ، دستور داد همه قطعات مکتوب و شفاهی اوستا که بین زرتشتیان رایج بود، جمع آوری شود. این مجموعه کتاب های مقدس زرتشتی در قرن چهارم تکمیل شده پایه رسمیت یافتن آئین زرتشتی در ایران شد اما در سده هفتم در اثر فتوحات اسلامی دچار خطر جدید نابودی شد (63).
قطعات موجود اوستا را شاید بتوان به پنج بخش تقسیم کرد:
یکم: یَسنَه ( و یا یَسَن) شامل چهل و پنج فصل («هات»، -م) از نیایش های موبدان زرتشتی و بیست و هقت قصل (هات 28 تا 54) که «گات ها» نامیده میشوند و شامل سخنان و پند های پیامبر اهورامزدا هستند.
دوم: ویسپِرَد عبارت از بیست و چهار فصل دیگر نیایش،
سوم: وِندیداد شامل احکام دینی و قضائی زرتشتیاتیان که امروزه هم قواعد پارسیان زرتشتی را تشکیل میدهند.
چهارم: یَشت ها یعنی سرودهای پرستش و ستایش خدایان و فرشتگان که عبارت از بیست و یک سرود با مضمونی افسانه ای – تاریخی است و پایان هستی جهان را پیش بینی میکند، و بالاخره
پنجم: خرده اوستا یعنی اوستای کوچک که عبارت از سرود هایی برای موقعیت های گوناگون زندگی هستند.
آنچه از كتاب كهن اوستا بر جای مانده، درنظر بیگانگان و كوته فكران، همچون معجون پریشانی از دعاها، سرودها، افسا نه ها، آئین های دینی و قوانین اخلاقی جلوه گر میشود كه در جاهای مختلف آن زبانی زیبا، ارزش هایی اخلاقی، ایمانی راسخ و تقوایی شعرگونه به آن رونق خاصی بخشیده و نماینده اخلاص بدون شایبه و بلندی اخلاقی و تقوایی است كه به صورتی غنایی جلوه گر میشود. مانند كتاب «عهد قدیم» مسیحیان، تألیف آن شكل التقاطی دارد و گزیده ها را در آن جمع كرده اند. کسی كه به مطالعه آن بپردازد، در خلال آن، خدایان و حتی گاهی كلمات و جمله های كتاب هندی «ریگ – ودا» را مییابد، به حدی كه بعضی از دانشمندان هندی چنان عقیده دارند كه «اوستا» وحی اهورمزدا نیست، بلكه از كتب وداها اقتباس شده است (65). در جاهای دیگری از «اوستا» فقراتی دیده میشود كه ریشه بابلی دارد، مانند فقرات مربوط به آفرینش جهان در شش مرحله (آسمانها، آبها، زمین، گیاهان، جانوران، انسان)، پیدا شدن همه افراد آدمی از یك پدر و یك مادر، آفرینش بهشتی بر روی زمین (66)، خشمگین شدن آفریدگار بر آفریده های خود و عزم كردن وی بر آنكه توفانی بر آنان مسلط سازد (67) تا جز گروه اندكی، همه را نابود سازد. ولی عناصر خالص ایرانی كتاب به اندازه ای فراوان است كه مجموع آن رنگ كلا ایرانی پیدا میكند. فكر اساسی در آن ثنویت عالم (دوگانگی آفریدگار و اهریمن، خوب و بد، سیاه و سفید، روشنائی و تاریکی، -م) است و اینكه در جهان مدت دوازده هزار سال میان اهورامزدا و شیطان، به نام اهریمن، مبارزه درگیر بوده است: بزرگترین فضیلت ها پاكی ودرستی است كه به آدمی زندگی جاودانی میبخشد. مردگان را نباید، مانند یونانیان و هندیان «هرزه»، به گور كنند یا بسوزانند، بلكه باید آنها را به حال خود گذارند تا طعمه سگان و پرندگان شكاری شوند.
خدای زرتشت، در ابتدای كار، همان «گردون همه آسمانها» بود. اهورامزدا «سقف جامد آسمان را به جای لباس بر خود پوشیده… و پیكر او روشنی و جلال اعلاست، و ماه و خورشید دو چشم اوست (68).» در زمانهای متأخر كه دین از دست پیغمبران خارج شد و در اختیار سیاستمداران قرار گرفت، خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای تصویر گردید كه عظمت هولناكی دارد. اهورامزدا را كه آفریننده و حاکم جهان بود، گروهی مقدسات پایین تر از وی در كارِگرداندن جهان دستیاری میكردند كه درابتدا آنها را به صورت اشكال و نیروهای طبیعی مانند آب و آتش و خورشید و ماه و باد و باران تصور میكردند. بزرگترین كاری كه به دست زرتشت انجام گرفت آن بود كه خدای خود را به صورتی معرفی میكرد كه برتر از همه این چیزهاست – همانند آنچه در كتاب ایوب است :
از تو میپرسم، ای اهورا، براستی مرا از آن آگاه فرما. كیست نگهدارنده این زمین در پایین و سپهر (در بالا) كه به سوی نشیب فرود نیاید؟ كیست آفریننده آب و گیاه؟ كیست كه به باد و ابر تندروی آموخت؟ كیست، ای اهورامزدا، ای آفریننده منش پاك (69)؟
مقصود از این «منش پاك» عقل انسانی نیست، بلكه منظور حكمت الهی است، كه تقریباً با «لوگوس» یا آفریدگار فرقی ندارد، و اهورمزدا آن را وسیله آفرینش كاینات قرار میدهد. (دارمشتتر بر آن است که «منش پاک» تعبیر شبه عارفانه ای از «ذهن (لوگوس) خداوندی» در اندیشه فیلون اسکندریه (فیلسوف یهودی هلنی در سده نخست میلادی، -م) در باره «کلام الهی» است. از این جهت دارمشترتر تاریخ یسنه را مربوط به قرن نخست ق م میشمارد (70).
زرتشت برای اهورامزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر میشمارد كه عبارتند است از: نور، منش پاك، راستی، قدرت، تقوا، خیر، فنا ناپذیری. ولی پیروان وی، چون به شرك و پرستیدن خدایان متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشا سپندان» و یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند كه این امشاسپندان در زیر نظر اهورامزدا جهان را میآفرینند و بر آن تسلط دارند. به این ترتیب بود كه یكتاپرستی عالی مؤسس این دین، در میان مردم، به صورت شرك درآمد. این همان كاری است كه بعد ها در دین مسیحی نیز صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان نیز به فرشتگان معتقد بودند و چنان میپنداشتند كه هر كس، از زن و مرد و خرد و كلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد. دینداران چنان باور داشتند كه در كنار این فرشتگان و قدیسان جاودانی كه آدمی را در آراستن خود به فضایل و رهبری دستگیری میكنند، هفت دیو (شیطان) یا روح پلید نیز در فضا در پروازند و پیوسته بر آنند كه انسان را به گناه ورزیدن و جنایت كردن وادارند و همیشه با اهورامزدا و مظاهر حق و نیكی در حال جنگ به سر میبرند. سر دسته این شیاطین انگرهمئینیوه، یا اهریمن فرمانروای تاریكی و حاكم بر عالم سفلا و نخستین نمونه شیطان پر كاری است كه ظاهراً یهودیان آن را از پارسیان اقتباس كرده و همچون میراثی به جهان مسیحیت انتقال داده اند. برای آوردن مثالی برای پركاری اهریمن، باید گفت كه در زندگی، آفریننده مارها و حشرات موذی و ملخ و مورچه و زمستان و تاریكی و جنایت و گناه و لواط و حیض و آفات دیگر را همین شیطان میدانسته اند. همین ابداعات شیطان سبب خراب شدن بهشتی شد كه اهورامزدا، در آغاز آفرینش جهان، پدر و مادر نوع بشر را در آن منزل داده بود (71). چنان به نظر میرسد كه زرتشت به این ارواح پلید همچون خدایان باطل می نگریسته و در واقع آنها را جسد خرافی نیروهای مجردی میدانسته كه سد راه پیشرفت آدمی میشوند. ولی پیروان وی آسانتر آن دیدند كه این نیروها را به صورت موجودات زنده تصور كنند. و به اندازه ای در شخصیت دادن به آنها مبالغه كردند كه پس از مدتی، شمارشیاطین و دیوها در دین ایرانیان به چندین میلیون بالغ شد (72).
آنچه زرتشت آورده بود، در آغاز كار، به اندیشه یكتاپرستی بسیار نزدیك بود. حتی در آن زمان كه اهریمن و ارواح وارد این دین شد، به اندازه ای كه دین مسیحی با شیاطین و فرشتگان خود از توحید حكایت می كند، آیین زرتشت نیز نماینده توحید بود. در دین مسیحی ابتدایی، همان گونه كه تعصب و خشكی عبرانی و فلسفه یونان قابل ملاحظه است، تأثیر ثنویت و تقابل خیر و شر و اهورامزدا و اهریمن ایرانی نیز جلب توجه میكند. شاید اندیشه دین زرتشتى درباره خدای جهان چنان بوده است كه خاطر كسانی مانند ماثیو آرنولد (شار و منقد انگلیسی سده نوزدهم، -») را كه روح نقادی داشته و به جزئیات امور توجه میكرده اند، خرسند میساخته است. اهورامزدا در واقع نماد مجموع قوایی است كه در جهان برای برپاداشتن حق و عدالت در كارند و اخلاق فاضله جز از راه همكاری با این قوای خیر فراهم نمیشود. از این گذشته، ثنویت راهی میگشوده كه تناقضات و انحرافات از طریق حق را، كه هرگز فكر یكتاپرستی نمیتوانسته است مفسر آن باشد، به صورتی توجیه كنند. اینكه فقهای دین زرتشتى، مانند رازوران هند و فیلسوفان مدرسی اروپا، گاهی در این اصرار میورزیدند (73) كه شر، در واقع و نفس الامر، وجود حقیقی ندارد و مجازی بیش نیست، در حقیقت برای آن بود كه دینی بسازند كه با نقشه ای كه مردم متوسط الحال پیش خود رسم میكنند و انتظار دارند پایان صحنه جهان به صورت اخلاقی باشد، سازگار درآید. به مردم چنان وعده میدادند كه صحنه پایانی زندگی در این عالم – برای آدم عادل و درستكار – با سعادت خاتمه پیدا میكند: پس از چهار دوره سه هزار ساله، كه در آنها غلبه گاهی با اهورامزداست و گاهی با اهریمن، در پایان كار، نیروی بدی شكست میخورد و از جهان بر میافتد، حق در همه جا پیروز میشود، و دیگر هرگز شر و فساد وجود نخواهد داشت. در آن زمان، نیكوكاران در بهشت به اهورامزدا میپیوندند و و پلیدان در تاریكی بیرون بهشت فرو میروند و خوراكشان جاودانه جز زهری مهلكی نخواهد بود (74).
———————————–
برج خاموشان یزد
۶ – آئین و اخلاق زرتشتی
آدمی میدان جنگ خیر و شر است – آتش جاودانی – جهنم و اعراف و بهشت – آئین مهر پرستی – مغان – پارسیان
چون پیروان دین زرتشت جهان را به صورت میدان مبارزه میان خیر و شر تصور میكردند، با این طرز تصور خویش، در دنیای باور های مردم خود محركی نیرومند و مافوق طبیعت ایجاد کردند تا اشخاص به كار نیك تشویق شوند و در عمل هم پایبند نیکوکاری باشند. آنها نفس بشری ر ا نیز، مانند صحنه جهان، نبردگاه ارواح پاك با ارواح پلید میدانستند. به این ترتیب، هر كس در نظر ایشان سربازی بود كه خواه نا خواه و با هر كار كه به آن برمیخواست یا از آن خودداری میکرد، در صف اهورامزدا و یا اهریمن میجنگید. با این فرض كه انسان برای رسیدن به اخلاقِ نیك محتاج به تكیه گاهی فوق طبیعی است، باید گفت كه جنبه اخلاقی دین زرتشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه دینی و الهی آن است. این طرز تصور به زندگی روزانه آدمی شرافت و مفهومی میبخشد – چیزی كه دید قرون وسطائی نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتوانی تصور میكرد، و یا دیدگاه معاصر كه انسان راچیزی مانند دستگاهی اتوماتیک تصور میكند، چندان نمیتوانند به آن نائل شود. طبق تعلیمات زرتشت، انسان، مانند پیاده صحنه شطرنج نیست كه درجنگی جهانگیر تماشاگری بی اراده باشد، بلكه انسان آزادی اراده دارد، چه اهورامزدا چنان خواسته است كه انسانها شخصیت های مستقلی باشند تا با فكر و اندیشه خود كار كنند و با كمال آزادی یا در طریق روشنائی و یا در طریق دروغ گام نهند. در حالیکه اهریمن، خود، دروغ مجسم و جانداراست و هر دروغگو و فریبكار، بنده و خدمتگزار وی به شمار میرود .
از این طرز تصور كلی، قانون اخلاقیِ مفصل و در عین حال ساده ای به وجود آمد. این طرز فکر بر این قاعده طلایی تكیه داشت كه: «تنها كسی نیکوکارست كه آنچه را بر خود روا نمیدارد، بر دیگران نیز روا ندارد» (* 75). اوستا میگوید انسان سه وظیفه دارد: «یكی اینكه دشمن خود را دوست كند؛ دیگر اینكه آدم پلید را پاكیزه سازد؛ و سوم آنكه نادان را دانا گرداند» (76). بزرگترین فضیلت تقواست و بلافاصله پس از آن، شرف و درستی در كردار و گفتار است. در میان ایرانیان رباخواری رایج نبوده ولی آنها باز پس دادن وام را امری واجب و حتی مقدس میشمردند (77). در آئین اوستا (مانند شریعت یهود) بدترین همه گناهان كفر و الحاد بود. از روی تنبیه های سختی كه درباره ملحدان اجرا می شد میتوان حدس زد كه شك در دین درمیان ایرانیان وجود داشته است. كسانی را كه از دین باز میگشتند بدون درنگ اعدام مینمودند (78). بخشندگی و مهربانی كه پروردگار همه را به آن فرمان داده بود، عملا شامل حال كفار، یعنی بیگانگان، نمی شد، چه آنان گروه کم ارزشتری از مردم تصور می شدند كه اهورامزدا تنها محبت سرزمین خودشان را به دلشان انداخته بود تا از هجوم و حمله بر ایران زمین غافل بمانند. به گفته هرودوت، ایرانیان «خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین میدانستند» و چنان باور داشتند كه ملتهای دیگر به آن اندازه به كمال نزدیكترند كه مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین ایران نزدیكتر باشد و «بدترین مردم كسانی هستند كه نسبت به دیگران از ایران دورترند» (79) . این سخنان نغمه هایی را به خاطر میآورد كه این روزها نیز به گوش میخورد و تقریباً همه ملتها چنین تصوری دارند.
چون دینداری و تقوا بزرگترین فضیلت بود، نخستین وظیفه آدمی در زندگی آن بود كه خدا را بپرستد، پاکی پیشه کند، قربانی دهد و نماز بگزارد. در ایرانِ زرتشتی روا نبود كه معبد بسازند یا بت بتراشند، بلكه قربانگاههای مقدسی را در قله تپه ها، کاخ ها و یا مرکز شهر ها برپا میکردند و برای ادای احترام به اهورامزدا و یا مقدسات پائین تر از وی، بر بالای آنها آتش میافروختند. خود آتش نیز به عنوان خدایی پرستش میشد و آن را به نام «اتر» مینامیدند و عقیده داشتند كه خدای آتش فرزند خدای روشنایی است. آتشدان مركز اجتماع خانواده بود. آنها سعی داشتند كه آتش خانوادگی هیچگاه خاموش نشود و این كار یكی از واجبات دین به شمار میرفت. آتش خاموشی ناپذیرآسمان، یعنی خورشید را به عنوان مظهر تجسد یافته اهورامزدا یا میترا پرستش میكردند. این درست مثل كاری بود كه اخناتون (یکی از فراعنه مصر باستان، -م) در مصر كرد و پرستش خورشید را رواج داد. در كتاب مقدس زرتشتیان چنین آمده است كه: «خورشید بامدادی باید كه تا نیمروز ستایش شود، خورشید نیمروز را باید كه تا هنگام پسین ستایش كنند و خورشید پسین تا شامگاه ستایش شود… و آنان كه به بزرگداشت خورشید بر نخیزند، كارهای نیكشان در آن روز به حساب نخواهد آمد (80)». برای خورشید و آتش و اهورامزدا، چیزهای گوناگون، از قبیل گل و نان و میوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر و گوزن، و در زمانهای قدیمتر، مانند ملتهای دیگر، آدمیزاد را قربانی میكردند (81). تنها بوی قربانیها مخصوص خدایان بود. گوشت آنها نصیب موبدان و پرستش کاران می شد؛ چه، بنا به گفته موبدان، خدایان جز روح قربانی به چیزی احتیاج ندارند (82). عادت قدیم آریایی، كه عبارت از تقدیم كردن شیره مستی آور «هومه» به خدایان بود، پس از ظهور دین زرتشتی نیز تا مدت درازی باقی ماند، گر چه خود زرتشت این عادت را ناخوش داشت و نامی از آن در اوستا نیامده است. موبدان مقداری از این شراب را می چشیدند و بازمانده آن را میان مؤمنان كه برای ادای نماز جمع شده بودند، تقسیم میكردند (83). در آن هنگام كه فقر مانع آن بود كه مردم چنین قربانیهای اشتها آوری به خدایان پیشكش كنند، از راه دعا و نماز به خدایان تقرب میجستند. اهورامزدا نیز، مانند یهوه، حمد و ثنا را دوست داشت و آن را می پذیرفت. به همین جهت، برای بندگان مؤمن فهرست باشكوهی از صفات و نیكی های خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد كمال علاقه ایرانیان بود (84). هیچ ایرانی پارسا كه با تقوا و راستکاری زندگی كرده بود، از روبه رو شدن با مرگ باكی نداشت. این مطلب، خود، یكی از رازهای نهفته دین و دینداری است. چنان عقیده داشتند كه «اِست ویهاد»، خدای مرگ، هركسی را درهرجا كه باشد خواهد یافت. وی همچون جوینده مطمئنی است كه هیچ انسانی فانی نمیتواند از چنگ او بگریزد، حتی كسانی كه مانند افراسیاب تُرك به زیر زمین پناه برده بودند، از او درامان نماندند؛ وی برای خود قصری آهنین در زیرزمین به بلندی هزار قامت آدمی ساخته و صدها ستون در آن به كار داشته بود. در آن قصر، ماه و خورشید و ستارگانی ساخته بود كه بر بالای آن میگشتند و مانند روز آن را روشن نگاه میداشتند. افراسیاب در آنجا هر چه میخواست میكرد و زندگی را به خوشی میگذرانید. اما او نیز با آن همه قدرت و جادوی خود نتوانست كه از دست «است-ویهاد» بگریزد و جان به سلامت برد… نیز كسی كه این زمین گرد و پهناور را حفر کند، كه كرانه های آن بسیار دور است، و مانند ضحاك در خاور و باختر عالم در جستجوی زندگی ابدی تلاش كند، هرگز نتیجه ای به دست نخواهد آورد: وی، با همه قوت و قدرتی كه داشت، نتوانست از چنگ «است-ویهاد» فرار کند. «است-ویهاد» غافلگیر و پنهانی به دیدار همه كس میآید و از هیچ كس مدح و ثنا نمیپذیرد، گول نمیخورد و به هیچ كس ابقا نمیكند و جان همه را میستاند (85).
و چون اساس دین بر آن است كه با وعده و وعید همراه باشد و بیم و امید هر دو موثر باشد، یک ایرانی نمیتوانست از مرگ نهراسد مگر آنکه همچون سربازی پایدار در صف طرفداران اهورامزدا جنگیده باشد. در ماورای مرگ، كه ترسناك ترین معما به شمار میرفت، دوزخ، اعراف و بهشت وجود داشت. همه ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلی بگذرند كه پلید و پاكیزه را ازیكدیگر جدا میكرد: ارواح پاكیزه در آن طرف پل به «سرزمین سرود» فرود میآمدند و «دوشیزه زیبا و نیرومندی با سینه و پستان برآمده» به آنان خوشآمد میگفت، و در آن جایگاه جاودانه با اهورامزدا در نعمت و خوشبختی به سر میبردند. ولی ارواح پلید نمیتوانستند از این پل بگذرند بلکه در گودالهای دوزخ سرازیر میشدند. هر چه آنان بیشتر گناه ورزیده بودند، گودال دوزخی آنان ژرفتر بود (86). این دوزخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت كه بنا بر غالب ادیان باستانی تر، همه مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو میرفتند. نه، دوزخ در آئین زرتشت گودال تاریك و ترسناكی بود كه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه میدیدند (87). اگر نیكی های كسی بر بدی های او میچربید، آن اندازه شكنجه میدید كه از گناهان پاك شود و اگر گناه فراوان و كار نیك كم داشت، دوازده هزار سال عذاب میدید و پس از آن به آسمان بالا میرفت (88). بنا به عقیده زرتشتیان، پایان جهان نزدیك است و ظهور زرتشت آغاز دوره پایانی سه هزارساله جهان است پس از آنكه، درفاصله های زمانی مختلف، سه پیغمبر از تبار زرتشت ظهور کردند و تعلیمات او را در سراسر جهان منتشر ساختند، روز بازپسین فرا میرسد. دوره حکمرانی اهورامزدا سر میرسد و اهریمن و تمام نیروهای بدی وی از میان میرود. در آن هنگام ارواح پاكیزه زندگی تازه ای را، در جهانی كه خالی از شر، تاریكی، درد و رنج است، آغاز میكنند. «مردگان برمیخیزند و جان به تن های مرده و نفس به سینه ها باز میگردد… سراسر عالم مادی از پیری و مرگ، تباهی و انقراض رهایی مییابد و برای همیشه چنین میماند». در اینجا نیز، مانند «کتاب مردگان» مصری به تهدید روز وحشتناک رستاخیز و حساب و کتاب برمیخوریم. به نظر میرسد كه این اندیشه روز محشر، در آن زمان كه ایرانیان بر فلسطین تسلط پیدا كردند، به یهودیان انتقال پیدا كرده باشد. این خود وسیله بسیار مؤثری بود كه كودكان را میترسانید تا پیوسته در فرمان پدر و مادر خویش باشند. از آنجا که یكی از هدفهای دین است كه وظیفه دشوار اطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسانتر سازد. به همین جهت، باید قبول كنیم كه موبدان دین زرتشتی در وضع قواعد و اصول دین خود مهارت فراوان نشان داده اند. به طور كلی، باید گفت كه دین زرتشتی دینی عالی بود كه نسبت به سایر دین های معاصر، با خود كمتر جنبه جنگ طلبی و خونخواری و یا بت پرستی و خرافه جویی داشت، و به همین جهت روا نبود كه به این زودی از جهان برافتد.
در زمان داریوش اول، این دین نماینده معنوی ملتی بود كه در اوج عزت و اقتدار خویش به سرمی برد. ولی مردم، بیش از آنكه دوستدار منطق باشند، به شعر عشق میورزند و اگر اساطیر و افسانه هایی در كار نباشد، ملتها از میان میروند. به همین جهت بود كه میترا (مهر، -م) و آناهیتا (ناهید، -م) ، خدای خورشید و ماه و خدای رویش و حاصلخیزی و تناسل و روابط جنسی نیز برای خود پرستندگانی داشتند و در كنار اهورامزدا خدای رسمی باقی ماندند. اسامی آنها در زمان اردشیر دوم دوباره در نوشته های سلطنتی پیدا شد. از آن به بعد نام میترا روز به روز بزرگتر و نیرومندتر میشد و نام اهورامزدا رو به زوال میرفت. در سده های نخست میلادی پرستش میترا، خدای جوان و زیبا، كه برگرد صورت او هاله ای از نور تصویر میشد و نماینده یكی بودن اصل قدیمی آن با خورشید به شمار میرفت، در سراسر امپراتوری روم رواج یافت. انتشار همین آیین مهرپرستی بود كه سبب برپا داشتن کریسمس (عید میلاد مسیح، -م) در میان مسیحیان گردید (**). اگر زرتشت فناپذیر میبود، در آن هنگام كه مجسمه های آناهیتا و یا آفرودیت ایرانی را، چند قرن پس ازوفات خود، در بسیاری از شهرهای شاهنشاهی ایران میدید، بسیار شرمنده میشد (91). نیز بدون شك بر وی سخت ناگوار میبود كه ببیند بسیاری از كتابهائی که او آورده بود از سوی مغان و بزرگان دین به صورت طلسم هایی برای شفای بیماران و اسباب غیبگویی و جادو درآورده شده اند (92). پس از مرگ زرتشت، دستگاه كهن مذهبی «مردان خردمند» یا مغان و موبدان همان گونه بر وی و تعلیماتش مسلط شدند و با وی همان كاری كردند كه روحانیان همه مذاهب، در پایان كار، با زندیقان و گردنكشان میكنند و آنان را در تعلیمات و اصول دین خود جذب و حل میكنند. در این مورد هم آنها ابتدا زرتشت را وارد سلسله مغان كردند و پس از آن وی را به دست فراموشی سپردند (93). آن مغان با زهد و تحمل سختی و بس كردن به یك زن و پیروی از صدها آداب و شعایر مقدس و خودداری از خوردن گوشت و قناعت كردن به لباسهای ساده و دور از خودنمایی چنان شدند كه حتی در نظر بیگانگان و از جمله یونانیان، به حكمت اشتهار پیدا كردند و تأثیر كلام و نفوذ نامحدودی نسبت به هموطنان خود به دست آوردند. شاهان ایرانی شاگرد ایشان بودند و تا با آنان مشورت نمیكردند به كارهای مهم بر نمیخاستند. مغان به چند طبقه قسمت میشدند. طبقات بالا «مردان خردمند» بودند و طبقات پایین تر به كارهای غیبگویی، جادوگری و ستاره بینی و تعبیر خواب میپرداختند (94). كلمه انگلیسی
«Magic»
كه به معنی جادوگری است، از نام آنان مشتق شده است. عناصر زرتشتی دین پارسی-ایرانی سال به سال رو به زوال بود. گرچه در زمان سلسله ساسانیان (651 -226 میلادی) این دین از نو رونقی پیدا كرد، ظهور اسلام و حمله تركان به ایران بكلی آن را از میان برد. اكنون آیین زرتشتی جز در میان گروه اندكی در ایران و نزدیك به نودهزار پارسیان هندوستان، در جای دیگر دیده نمیشود. این مردم باقیمانده، با كمال اخلاص، كتابهای مقدس خود را حفظ میكنند و به مطالعه و تحقیق در آنها میپردازند. آتش و آب و خاك و باد را به عنوان چیزهای مقدس ستایش میكنند و برای آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمین یا سوخته شدن در هوا، سبب پلیدشدن خاك و هوا نشوند، آنها را در «برج های خاموشان» به اختیار مرغان شكاری میگذارند. این زرتشتیان اخلاق عالی و سجایای نیكو دارند و خود گواه زنده ای هستند بر اینكه دین زرتشتی چه تأثیر بزرگی در تكامل تمدن نوع بشر داشته است.
————————————–
مجسمه پریسا، مادر اردشیر و «ملکه مادر» یک دوره از امپراتوری هخامنشی ایران
۷ – آداب و اخلاق ایرانیان
خشونت و بزرگواری – قانون پاكیزگی – گناهان جسمانی – دوشیزگان و مردان عزب – ازدواج – زنان – كودكان – اندیشه ایرانیان در باره تعلیم و تربیت
آنچه مایه شگفتی میشود این است كه مردم ماد و پارس، با وجود دینی كه داشتند، تا چه حد بیرحم بودند. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در كتیبه بیستون چنین میگوید: «فرورتیش دستگیر شد. او را نزد من آوردند. گوش ها و بینی و زبان او را بریدم و چشم های او را درآوردم. او را در دربارم به غل و زنجیر كردند تا همه مردم او را ببینند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آویختم… و اهورامزدا یاری خود را به من عطا كرد. به اراده اهورامزدا قشون من بر قشون شورشگر پیروز شد و چیترتخم (سیترانکاخارا، نام سرداری شورشگر از سرزمین سارگات، -م) را گرفته نزد من آوردند. من گوش ها و بینی او را بریدم و چشم های او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجیر داشتند و تمام مردم او را دیدند بعد به امر من او را مصلوب كردند» (95). داستان هایی كه پلوتارك (مورخ یونان باستان، -م) در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی كه به فرمان وی صورت گرفته، نقل میكند، نمونه های خونینی از اخلاق شاهان ایران را در دوره اخیر آنان نشان میدهد. بر كسانی كه خیانت میورزیدند هیچ گونه رحمت و شفقتی روا نمیداشتند: اینگونه اشخاص، و پیشوایان ایشان را به دار میآویختند. پیروانشان را چون بنده میفروختند، شهرهاشان را چپاول میكردند، پسرانشان را اخته میساختند، و دخترانشان را به حرم ها میفروختند (96). ولی عدالت و حق مقتضی آن نیست كه در باره یك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود؛ فضیلت چیزی نیست كه مانند اخبار تاریخی روایت شود، و نیكان و پاكان، مانند ملت های خوشبخت، تاریخی ندارند. حتی شاهان نیز، در پاره ای از موارد، از خود اخلاق نیك نشان میدادند، تا جائیکه یونانیان ملحد نیز بزرگواری این شاهان را اعتراف میکردند. آنان چون پیمانی میبستند به آن پایدار میماندند و به این میبالیدند كه هرگز وعده ای را كه داده اند نمیشكنند (97). آنچه از تاریخ ایرانیان باید با ستایش و تحسین ذكر شود این است كه به ندرت اتفاق میافتاد كه فردی ایرانی برای جنگ با ایرانیان به مزدوری گرفته شود؛ در صورتی كه هر كس میتوانست یونانیان را برای جنگ علیه خود يونانيان اجیر كند ( 98*).
برخلاف آنچه از خواندن تاریخ آمیخته به خون و آهن به نظر میرسد، باید گفت كه اخلاق و رفتارایرانیان نرم تر از آن بوده است. آنها در گفتارشان آزاد و صریح، گشاده دست، خونگرم و مهمان نواز بودند (99). در رعایت آداب معاشرت، آنها تقریباً به اندازه چینی ها حساسیت داشتند. چون دو فرد هم مقام به هم میرسیدند، لب همدیگر را میبوسیدند؛ و اگر كسی به شخصی بلند مرتبه تر از خود برمیخورد، پشت دو تا میكرد و به او احترام میگذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونه خود را برای بوسیدن پیش میآوردند؛ برای مردم متعارف، تواضع مختصری كافی بود (100). چیز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند میشمردند؛ بینی گرفتن وآب دهان انداختن درمقابل دیگران را بد میدانستند (101). تا زمان خشایارشا، درخوردن و نوشیدن سادگی بسیار داشتند، و جز یك بار در روز خوراك نمیخوردند و جز آب خالص چیز دیگری نمینوشیدند (102). پاكیزگی را، پس از زندگی، بزرگترین نعمت میدانستند و چنان میپنداشتند كه انجام دادن كار نیكو با دست ناپاك ارزشی ندارد چرا که «اگرچه چیزی کوچک قادر به پاک کردن پلیدی انسان نیست،» («میکرب ها»؟) «اما فرشتگان نیز در آن صورت به پیکر او حلول نکنند» (103). كسانی را كه سبب پراكنده شدن بیماری های واگیر میشدند سخت كیفر میدادند. در جشن ها، همه مردم با لباسهای پاك سفیدی حاضر میشدند (104). در شریعت اوستا، مانند دو شریعت برهمایی و موسوی، آداب و رسوم بسیاری در مورد تطهیر و جلوگیری از پلیدی موجود بود. در كتاب مقدس زرتشت، فصل های طولانی هست كه همه از قواعد مخصوص شستشو و پاكی جسم و جان بحث میكند (105). در این كتاب آمده است كه چیدن ناخن و مو، نفس دادن از دهان، همه، پلیدی است و هر ایرانی فرزانه بایداز آنها پرهیز كند، مگر اینكه قبلا آنها را پاك كرده باشد (106).
كیفر گناهان جسمانی در شریعت زرتشت، مانند شریعت یهودی، بسیار سخت بود. استمنا را با شلاق زدن مجازات میكردند؛ كیفر لواط و زنا آن بود كه زن یا مردی را كه مرتكب چنین گونه اعمال میشدند «بكشند، زیرا آنها بیشتر از مار خزنده و گرگ زوزه كش مستحق كشتن هستند» (107). اما از آنچه در اینجا از نوشته های هرودوت نقل میكنیم معلوم میشود كه، طبق معمول، میان گفتار و كردار تفاوت بوده است. گفته هرودوت چنین است: «ایرانیان ربودن زنان را به وسیله زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان میدانند؛ ولی پس از ربوده شدن زنی، در فكر انتقام بودن، كار احمقان است و آنان را از یاد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به این كار مایل نباشند، هرگز كسی نمیتواند آنان را برباید» (108). و در جای دیگر میگوید «ایرانیان بچه بازی را از یونانیان آموخته اند» (109)؛ اگر چه نمیشود همیشه به گفته این راوی بزرگ تاریخ اعتماد كرد، از درجه سرزنشهائی كه «اوستا» درباره عمل لواط میكند، میتوان تا حدی گفته هرودوت را درک کرد. اوستا در چند جا تكرار میكند كه این کار قابل آمرزش نیست و «هیچ چیز آن را پاك نمیكند» (110).
البته شریعت زرتشت چنان نبود كه بی زوج ماندن دوشیزگان و پسران را تشویق کند، ولی تعدد زوجات و اختیار كردن همخوابگان (صیغه، -م) مجاز شمرده میشد. در جامعه ای كه اساس آن بر سپاهیگری و نیروی نظامی قرار دارد، احتیاج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زیادتر شود. اوستا چنین میگوید: «مردی كه زن دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه خانواده ای را سرپرستی میكند از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه پسران فراوان دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و آنکه ثروت دارد از آنکه ندارد بسیار برتر است» (111). اینها همه معیار هائی هست كه تا حد زیادی مقام اجتماعی افراد متعارف ملت های مختلف را تعیین میكنند. بنا به این معیار ها، خانواده مقدس ترین سازمان اجتماعی به شمار میرود. زرتشت از اهورامزدا پرسیده بود: «ای آفریننده مقدس جهان جسمانی، دومین جائی که زمین در آن احساس خوشی میکند کجاست؟» پس اهورامزدا گفته بود: «… جائی كه مردی مومن بر آن خانه ای بسازد كه در آن موبدی باشد و دارای گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسیار باشد، و پس از آن، گاو و گوسفند رشد کند، زن رشد کند، کودک رشد کند و هر نعمت زندگی رشد کند» (112). حیوانات و مخصوصاً سگ، جزء جدائی ناپذیر خانواده به شمار میرفت، همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسی نیز چنین بود. اگر جانوری آبستن بود و جایی نداشت، بر نزدیكترین خانواده واجب بود كه از آن پرستاری كند (113). اگر كسی خوراك فاسد یا بسیار داغ به سگی میخورانید، به او كیفر سخت میدادند؛ هر كس «ماده سگی را، كه سه سگ با او نزدیكی كرده بود، میزد» با هزار و چهارصد تازیانه مجازات میشد (114). گاو نر را، به واسطه نیروی بارور كردن فراوانی كه داشت، احترام میكردند، و برای ماده گاو دعاها و قربانیهای خاص داشتند (115.
چو ن فرزندان به سن رشد میرسیدند، والدین اسباب كار زناشویی ایشان را فراهم میساختند. دامنه انتخاب همسر وسیع بود، زیرا ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر نیز روایت شده است (116). صیغه معمولا کار ثروتمندان بود. اعیان و اشراف هر گز بدون همراه بردن دسته ای از این زنان به جنگ نمیرفتند (117). شمار كنیزان حرم شاهی را، در دوره های متأخر شاهنشاهی، میان 329 و 360 گفته اند، چه در آن زمان عادت بر این جاری شده بود كه جز در مورد زنان بسیار زیبا، هیچ زنی از زنان حرم دوبار همخوابه شاهنشاه نمیشد (118).
در ایرانِ زرتشتی ، زنان، همان گونه كه عادت پیشینیان بود، منزلتی عالی داشتند: با كمال آزادی، و با روی گشاده، در میان مردم آمد و شد میكردند؛ صاحب ملك و زمین میشدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و میتوانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، یا به وكالت از طرف وی، به كارهای مربوط به او رسیدگی كنند. پس از داریوش، مقام زن، مخصوصاً در میان طبقه ثروتمندان تنزل پیدا كرد. زنان فقیر، چون برای كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ كردند، ولی، در مورد زنان دیگر، گوشه نشینی زمان حیض، كه برایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا كرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فرا گرفت، و این امر، خود، مبنای «پرده پوشی» (حجاب، -م) در میان مسلمانان به شمار میرود. زنان طبقات بالای اجتماع جرئت آن را نداشتند كه جز درتخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمیشد كه آشكارا بامردان آمیزش كنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش هایی كه از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زن دیده نمیشود و نامی از ایشان به نظر نمیرسد. كنیزكان صیغه، آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجۀ خود پذیرایی كنند. زنان حرم شاهی، حتی در دوره های اخیر (امپرتوری هخامنشی، -م) نیز در دربار تسلط فراوان داشتند و در توطئه چینی با خواجه سرایان، و در طرح ریزی شیوه های خشونت با شاهان رقابت میكردند (119**).
فرزند داشتن نیز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگی و آبرومندی بود. پسران برای پدران خود سود اقتصادی داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه میخوردند. ولی دختران طرف توجه نبودند، چه به خانه ای، جز خانواده خود، میرفتند و كسانی، جز پدرانشان، از ایشان بهره مند میشدند. از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یكی این است كه: «پدران از خدا آرزوی فرزند دختر نمیکنند و فرشتگاه دختران را از نعمت هایی كه خدا به آدمی بخشیده به شمار نمیآورند» (120). پادشاه هر سال برای پدرانی كه پسران متعدد داشتند هدایایی میفرستاد – تو گویی بهای خون آن فرزندان را که ممکن بود در جنگ کشته شوند، از پیش میپرداخت (121). زنان شوهردار یا دوشیزگانی را كه از راه زنا باردار میشدند و در صدد سقط جنین بر نمیآمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه انداختن در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت (122). یكی از تفسیرهای زرتشتی قدیم به نام «بندهشن»، وسایل جلوگیری از باردار شدن ذكر شده، ولی مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است. از جمله مطالبی كه در آن كتاب آمده یكی هم این است: «درباره توالد و تناسل در كتاب مقدس چنین آمده است كه چون زن از حیض پاك شود، تا ده شبانه روز آماده آن است كه، چون با مردی نزدیكی كند، باردار شود» (123).
فرزندان تا سن پنج سالگی تحت ولایت و سرپرستی مادر، و از پنج تا هفت سالگی تحت سرپرستی پدر بودند و در سن هفت سالگی به مدرسه داخل میشدند. آموزش و تعلیم غالباً منحصر به پسران اعیان و ثروتمندان بود و این كار معمولا به دست موبدان صورت میگرفت. یكی از اصول رایج آن بود كه محل مدرسه نزدیك بازار نباشد تا دروغ، دشنام و تزویری كه در آنجا رایج است مایه تباهی كودكان نشود (124). كتابهای درسی عبارت از اوستا و شرح های آن بود. مواد درسی شامل مسائل دینی، پزشکی و حقوق میشد. درس را از راه سپردن به حافظه فرا میگرفتند و بندهای طویل را با آواز بلند میخواندند (125). پسران طبقات پایین اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چیز را میآموختند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی (126). مییافتو برای بعضی از فرزندان اشراف تعلیمات عالی تا سن بیست یا بیست و چهار سالگی ادامه می یافت. بعضی از آنها تعلیمات مخصوصی میدیدند تا برای فرمانداری استانها و تصدی مشاغل دولتی آماده شوند. ولی آنچه برای همه مشترك بود فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگی دانشجویان در مدارس عالی بسیار دشوار بود، شاگردان صبح زود بیدار میشدند، مسافت زیادی را میدویدند، بر اسبان سركش سوار میشدند و بسرعت میتاختنند. از كارهای دیگر این مدارس، شنا، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزی و درختكاری و پیمودن مسافت های دراز در گرمای شدید تابستان یا سرمای جانگزای زمستان بود. آنان را چنان پرورش میدادند كه بتوانند تغییرات و سختی های اقلیم را بخوبی تحمل كنند، با خوراك ابتدائی و ساده بسازند و، بی آنكه لباس و سلاحشان تر شود، از رودخانه ها بگذرند (127). این گونه تعلیمات طوری بوده است كه گویا میتوانست در لحظاتی كه فردریش نیچه تنوع و رخشندگی فرهنگ و تمدن یونان قدیم را فراموش كند، اسباب سرور خاطر او را فراهم آورد.
—————————————-
زیرنویس ها:
(*) .هنگامیکه ایرانیان در «گرانیکوس» با اسکندر میجنگیدند، تقریبا همه «سربازان ایران» مزدوران یونانی بودند در نبرد «ایسوس» مرکز جبهه ایران عبارت از 30 هزار مزدور یونانی بود (98).
(**) استاتیرا برای (همسرش، -م) اردشیر دوم پیوسته یک نمونه عالی ملکه بود. اما مادر اردشیر، پریسا (و یا پریزاد، -م) از روی حسد به استاتیرا زهر داد و اردشیر را راضی کرد که با دختر خود آتوسا ازدواج کند. او همچنین با اردشیر بر سر مرگ و زندگی یکی از خواجگان حرم تاس بازی نمود و چون برنده شد، دستور داد آن خواجه را زنده زنده پوست بکنند. وقتی که اردشیر دستور اعدام یک سرباز کاریائی (کاریا، منطقه ساحلی دریای اژه در ترکیه کنونی، -م) را داد، پریسا دستور اردشیر را چنین تغییر داد که آن سرباز را برای ده روز به قفسه ای ببندند، چشمانش را درآورند و به گوش هایش سُرب گداخته بریزند تا بمیرد (119).
——————————————-
نقشه ناتمام کاخ تخت جمشید (منبع در لینک)
۸ – علم و هنر
پزشكی – خرده هنرها – مقبره های كوروش و داریوش – كاخ های تخت جمشید (پرسپولیس) – نقش دیواری تیراندازان – ارزیابی هنر ایرانی
چنان به نظر میرسد كه ایرانیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند بودند و علوم را همچون كالاهایی میدانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذیر بود. گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهده مزدوران و طبقات پست اجتماع میگذاشتند و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب میشمردند. شعر را، بیش از آنكه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی میشنیدند. با درگذشت خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.
پزشكی در ابتدا وظیفه موبدان بود. آنان چنین می پنداشتند كه شیطان 999 99 بیماری آفریده و هر یك از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سِحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجه بیماران، توجه به ادعیه و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار كه اگر تعویذ و ورد سودی نداشته باشد، بی زیان است و مریض را نمیكشد در حالیکه درباره داروها نمیتوان چنین گفت (128). باوجود این، در آن هنگام كه ثروت ایران زیاد شد، فن پزشكی غیر دینی رواج پیدا كرد. چنان بود كه در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشكان و جراحان پیدا شد. مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین میكرد – این كاری بود كه قانون حمورابی نیز پیش از آن كرده بود (129). روحانیان را میبایستی برایگان معالجه كنند؛ درست همانگونه كه در میان ما هنوز معمول است که پزشكان تازه كار حرفه خود را با معالجه مهاجران و انسان های فقیربرای یکی دو سال آغاز میكردند، در میان ایرانیان نیزهر پزشكی، در آغاز كار خود، ناچار بود حرفه خود را ابتدا در بدن کافران و خارجیان آزمایش كند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:
ای مقدس دادار گیتی جسمانی، آن كه مزداپرست است (مزدیَسنا، -م) و میخواهد هنر پزشكی را بیاموزد، آیا نخست در پرستشکاران اهورامزدا آزمایش كند یا در دیوپرستان (دیویَسنا، -م)؟ پس اهورامزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دیوپرستان آزمایش كند. نخست یك دیوپرست را جراحی كند؛ اگر او بمیرد، دیوپرست دوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، دیوپرست سوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، او (كه میخواهد پزشك بشود، -م) تا ابد ناقابل (برای كار پزشكی، -م) است. (در آن صورت، -م) او را هرگز نگذارید که یک مزدا پرست را معالجه کند… اما اگر او یك دیوپرست را جراحی كند، و او (بیمار، م) بهبودی یابد، و او دیوپرست دوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، و او دیوپرست سوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، پس او آزموده است تا ابد. پس او به خواهش خود میتواند مزداپرستان را معالجه کند و جراحی کند» (130).
چون ایرانیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهی خویش كرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای كاری جز جنگ و كشتار، كفایت نمیكرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمده توجه آنها به چیزی بود كه از خارج ایران زمین وارد میشد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهده هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی كه در داخل خاك ایشان به سر میبردند، میگذاشتند و پولی را كه برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از كشورهای تابع خود فراهم میكردند. خانه های زیبا و باغ های خرم و عالی داشتند كه گاهی به صورت شكارگاه و محل نگاهداری مجموعه های گوناگون جانوران در میآمد. در خانه های خود اثاثیه گرانبها جمع آوری می كردند، از قبیل میزهایی كه روپوش طلا و نقره داشت، یا با این دو فلز گرانبها منبت كاری شده بود؛ و تخت هایی كه روپوش های عالی آنها را از كشورهای دیگر وارد میكردند؛ و فرشهای نرمی كه همه گونه رنگهای زمین و آسمان بر آنها دیده میشد و كف اتاقهای خود را با آن مفروش میكردند (131). در جام های زرین شراب مینوشیدند و میزها و تاقچه های اتاق را با گلدان های ساخت بیگانگان می آراستند (* و 132). آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت میبردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفش های مرصع میساختند. مردان نیز به زیورآلات علاقمند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد میكردند، ولی فیروزه را از كانهای ایران به دست میآوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مُهرهای خود را تهیه میكردند. سنگ های گرانبها را به صورت های عجیب و غریب میتراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمیآوردند. شاه بر تخت زرینی می نشست كه آسمانه طلایی بر بالای آن بود و پایه های زرین داشت (133).
تنها در هنر معماری بود كه ایرانیان شیوه خاصی برای خود داشتند. در روزگار كوروش، داریوش اول، و خشایارشای اول، گورها و كاخ هایی ساخته اند كه باستانشناسان مقدار كمی از آنها را از خاك بیرون آورده اند؛ پس از این نیز دو مورخ خستگی ناپذیر – یعنی بیل و كلنگ – چیزهایی را برای ما كشف خواهند كرد كه مایه افزایش حس قدرشناسی ما نسبت به هنر ایرانی خواهد بود (** و 134). اسكندر، برخلاف آنچه که در تخت جمشید كرد، با بزرگواری خاصی قبر كوروش را در پازارگاد برای ما باقی گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صحن مسطح وبرهنه ای میگذرد كه روزگاری كاخ كوروش و پسر دیوانه اش بر آن سر به فلك كشیده بود. از آن كاخ ها، جز چند ستون شكسته كه اینجا و آنجا پراكنده شده، یا سر در و سرپنجره ای كه نقش برجسته كوروش بر آنها دیده میشود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیكی این صحن، بر دشت مجاور آن، مقبره كوروش دیده میشود، كه اثر گذشت بیست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ این مقبرۀ سنگی ساده كه شكل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیك به یازده متر، بر روی سكویی از سنگ قرار گرفته است؛ شك نیست كه این اثر تاریخی بلندتر از آنچه اكنون مینماید بوده و پایه ای متناسب با بزرگی خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی پیرایه به نظر میرسد و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشته این ساختمان میاندازد كه از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است. سنگ های شكسته و فرو ریخته تنها ما را به این فكر میاندازد كه اجسام بی جان، در مقابل دست اندازی های روزگار، بسیار بیش از آدمیزاد ایستادگی به خرج میدهند. از این بنا، چون مقدار زیادی به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیكی تخت جمشید، به «نقش رستم» میرسیم كه در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل كوه كنده شده و دهانه آن به صورتی است كه چون شخص آن را می بیند، به جای دهانه مقبره، مدخل كاخی در نظر وی مجسم میشود. در كنار در كه زیاد بلند نیست، چهار ستون باریك با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجسته اشخاصی دیده میشود كه مردم كشورهای تابع ایران را نمایش میدهند؛ چنان است كه گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورامزدا و ماه است، بر تختی برداشته اند. فكری كه در ساختن این نقش برجسته به كار رفته و همچنین طریقه اجرای آن، از سادگی و ظرافت حكایت میكند.
بناهای باستانی دیگر ایرانی كه از آسیب جنگها، چپاول ها، دزدی ها و اثر مخرب آب و هوا در ظرف مدت دو هزار سال رسته وبرجای مانده، خرابه های كاخ های سلطنتی است. نخستین شاهان ایرانی در اكباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند كه تا زمان (مورخ یونانی دوره هلنیسم، -م) پولیبیوس (حوالی 150 ق م) برپا بود، و اكنون هیچ نشانه ای از آنها برجای نمانده است. باشكوهترین آثار ایران باستان، كه در این اواخر بتدریج از زیر خاك رازدار و ممسك بیرون آمده، پلكان های سنگی و صفه ها و ستون های تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش كبیر، و شاهانی كه پس از وی آمدند، كاخ هایی بنا نهادند تا بدین وسیله، مدتی را كه پس از آن نامشان فراموش میشد درازتر كنند. این پلكان های بزرگ و باشكوهی كه شخص را از زمین هموار به بالای پشته ای كه كاخ ها بر آن ساخته شده میرساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، ایرانیان این شكل ساختن پله را از پلكان های مخصوص برج ها یا «زیگوراتها»ی بین النهرین اقتباس كرده بودند، ولی پلكان های تخت جمشید منحصر به خود آن است؛ به این معنی كه به اندازه ای وسیع و بالارفتن از آنها آنقدرآسان است كه ده سوار میتوانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند (*** و 135). این پله ها همچون مدخل باشكوهی است و ما را به صفه میرساند كه میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصد متر طول و سیصد متر عرض دارد و كاخ های شاهی را بر روی آن ساخته بودند (****). در آنجا كه پله ها از دو طرف به یكدیگر میرسد، دروازه سنگی بزرگی دیده میشود كه در دو طرف آن، دو مجسمه گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت ترین آثار باز مانده هنر آشوری را نمایش میدهد. در طرف راست این دروازه، شاهكار بناهای ایرانی قرار دارد كه به نام «كاخ چهل منار» خوانده میشود (نام سابق و محلی تخت جمشید و یا پرسپولیس، -م) و آن تالار بزرگی بوده است كه به زمان خشایارشای اول ساخته شده و با اتاق های متصل به آن، مساحتی در حدود 9000 متر مربع را فرا میگرفته است. اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت كه این كاخ از معبد پهناور كرنك (مصر باستان، -م) و از هر كلیسای اروپایی، جز كلیسای میلان، بزرگتر بوده است (138). برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله های دیگری میگذریم كه در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی كوتاهی قرار دارد و بر آنها نقش های برجسته بسیار عالی دیده میشود كه بهترین نقش های برجسته ای است كه تا كنون در ایران به دست آمده است (139). از هفتاد و دو ستونی كه در كاخ خشایارشا برپا بوده، اكنون در میان ویرانه ها، هنوز سیزده تای آنها پا برجاست و مانند تنه درختان خرما در میان واحه ای خشك، وحشت آور به نظر میرسد. این ستون های شكسته از آن دسته از كارهای بشری به شمار میرود كه تقریباً به سرحد كمال رسیده است و از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است و ارتفاع غیر متعارفی برابر با نوزده متر دارد. تنه این ستون ها چهل و هشت ترك ناودانی دارد، و پایه آنها به صورت كاسه زنگی است كه برگهای وارونه آنها را پوشانیده است. سرستون ها غالباً شكل گلهای پیچیده «ایونی» (یونانی شرقی و باستان، -م) را دارد و بر بالای آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است كه فَرَسب های سقف (اعضای افقی معماری روی ستون و در ها، -م) بر روی آنها قرار میگرفته است. شك نیست كه فرسب های سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شكننده، كه از یكدیگر فاصله زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته سنگ های بزرگ پیشانی را نداشته اند. دور درها و پنجره ها را با سنگ سیاه صیقلی ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت. دیوارها آجری بود ولی، با سفال های لعابدار خوشرنگ درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستون ها و مجردی ها و پله ها از سنگ آهكی سفید زیبا یا مرمر كبود و سخت است. پشت «چهل منار»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته است. از این تالار، جز یك ستون و از باقیمانده ای از حدود خارجی آن را نشان میدهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو كاخ زیباترین بناهایی باشد كه در جهان باستان و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است.
اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش كاخ هایی ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن كاخ ها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعابدار پوشانده بودند. در ضمن كاوش های شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده، كه به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان ویژه شاهنشاه را نمایش میدهد. ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر میرسد كه این تیراندازان با شكوه، بیش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته اند تا در جشنی درباری شركت كنند. آنها جامه هایی بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب میكند؛ پیچ و خم موهای سر و رویشان مایه شگفتی میشود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه های خود را كه نشانه منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته اند. نقاشی و پیكرتراشی، در شوش و سایرپایتخت های ایران هنر های وابسته به معماری بوده خدمتگزار آن بوده اند. به همین جهت، بیشتر مجسمه ها كار دست هنرمندانی بود كه برای همین كار، آنان را از آشور، بابل و یونان به ایران آورده بودند (140).
در خصوص هنر ایرانی چیزی را میتوان گفت كه شاید برای هر هنر دیگر نیز چنان بوده است و آن اینكه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شكل خارجی قبر كوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستون های باریك نظیر ستون های آشوری است كه آنها را تكمیل كرده اند؛ ردیف بندی ستون ها و نقش- برجسته ها، خود، گواهی میدهد كه از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شكل جانوران همچون مرضی است كه از نینوا و بابل به پارس سرایت كرده بود. ولی آنچه مایه امتیاز هنر ایرانی است و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماری های دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف در یک هماهنگی با یكدیگر بوده است؛ سلیقه اشرافی ایرانی به ستونهای هولناك و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و از تركیب آنها، درخشندگی، رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و كاخ ها كه به گوش یونانیان میرسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم میشد؛ سیاحان پركار و سیاستمداران وفادار یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خودخبرهایی میبردند كه مایه تحریك احساساتشان میشد و آنان را به رقابت با ایران برمیانگیخت. به این ترتیب بود كه یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمه سر و گردن جانوران را، كه در كاخ های پرسپولیس بر روی ستون های بلند و باریك قرار داشت، تغییر شكل دادند و سرستونهای صاف و بی پیرایه ستونهای ایونی خود را ساختند. آنگاه با كاستن از بلندی ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند كه تحمل فرسب های سنگی یا چوبیی را كه بر روی آنها میگذاشتند داشته باشد. حق این است كه بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یك گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمین های خاور نزدیك، كه در شرف خواب مرگ آلود هزار ساله بودند، خود را آماده آن میكردند كه میراث باستانی خویش را به پای یونان بریزند.
——————————–
زیرنویس ها:
(*) یکی از این گلدان ها که در نمایشگاه بین المللی هنر ایران در لندن (سال 1931) به نمایش گذاشته شد دارای نوشته ای حکاکی شده است که نشان میدهد متعلق به اردشیر دوم بوده است (132).
(**) یک هیئت اکتشافی انستیتوی خاورشناسی دانشگاه شیکاگو در حال حاضر (هنگام تالیف کتاب) تحت سرپرستی دکتر جیمز برستد مضغول حفریات در تخت جمشید است. در ژانویه 1931 این هیئت مجسمه هائی را ازخاک بیرون آورد که تعدادش برابر با کل مجسمه های ایرانی است که تا کنون یافت شده اند (134).
(***) به گفته فرگوسون این پله ها «عالی ترین نمونه پرواز و خزیده پلکان به بالا در تمام جهان هستند» (135).
(****) زیر این صفه سیستمی پیچیده عبارت از چاه های زهکشی یافت شده که قطر هرکدام بیش از یک و نیم متر بوده و اغلب از وسط تخته سنگ ها گذشته اند (137).
———————————-
داریوش سوم در نبرد ایسوس با اسکندر، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)
۹ – انحطاط
چگونه ملتی میمیرد – خشایارشا – فصل آدمكشی – اردشیردوم – كوروش كوچك – داریوش (یا دارای) کوچک – علل سیاسی، نظامی و اخلاقی انحطاط – ایران به دست اسكندر و پیشروی او در هندوستان
آن شاهنشاهی كه داریوش اول تأسیس كرده بود یك قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی ایران با شكست های ماراتون، سالامیس و پلاته (هر سه در یونان کنونی، -م) در هم شكست؛ شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، و ملت به سراشیب فساد و بی علاقگی به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهی ایران در واقع نمونه ای بود كه بعدها سقوط امپراطوری روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و زوال اخلاقی ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراتوران و غفلت آنان از احوال مردم توأم بود. با ایرانیان همان شد كه پیش از ایشان با مادیان شده بود، چه، پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. كار طبقه اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراك های لذیذ پر كند؛ كسانی كه پیشتر در شبانه روز بیش از یك بار غذا نمیخوردند – و این آیینی در زندگی ایشان بود – اینك به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یك بار غذا، خوراكی است كه از ظهر تا شام ادامه پیدا كند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراك های لذید شد؛ غالباً گوشت بریان حیوان ذبح شده را یكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شكم ها را از گوشت های چرب جانوران كمیاب پر میكردند (140-1)؛ در ابن كار خوردنی ها و مخلفات و شیرینی های گوناگون، تفنن فراوان به خرج میدادند. خانه ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهكار بود، و میخوارگی و مستی میان همه طبقات اجتماع رواج داشت (140-2). به طور خلاصه باید گفت كه: كوروش و داریوش ایران را تأسیس كردند، خشایارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند .
خشایارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نیرومند داشت و بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود(141). ولی جهان هنوز مرد زیبائی به خود ندیده است كه گول نخورده باشد؛ همان گونه كه مرد مغرور به نیروی خودی را كه اسیر سرپنجه زنی نشده باشد كمتر میتوان یافت. خشایارشا معشوقه های فراوان داشت و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شكست وی، در سالامیس، شكستی بود كه از اوضاع و احوال نتیجه میشد، چه آنچه از اسباب بزرگی داشت تنها این بود كه بزرگنمایی خود را دوست داشت، و چنان نبود كه هنگام رو كردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به كار برخیزد. پس از بیست سال كه در دسیسه های شهوانی گذراند و در كار ملكداری اهمال و غفلت ورزید، یكی از نزدیكان وی به نام ارتبان یا اردوان او را كشت و جسد او را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند.
تنها آنچه در دربار روم زمان تیبریوس صورت گرفته با كشتارها و خونریزی های وحشت آوری كه در دربار ایران قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. قاتل خشایارشا را، اردشیر اول، كه پس از پادشاهی درازی خشایارشای دوم به جای او نشست، كشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سغدیان كشت، كه خود، شش ماه پس از آن، به دست داریوش دوم برادران و خواهران وی، فتنه ای را فرو نشاند. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد. این اردشیر مدت درازی سلطنت كرد و پسر خود داریوش را كه قصد او كرده بود كشت و آنگاه كه دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش باگواس مسموم شد؛ این سردار خونریز پسری از وی را، به نام ارشك، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را كشت؛ چندی بعد، ارشك و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ با اسكندر، هنگامی كه سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، كشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولت های دموكراسی امروز، كسی را سراغ نداریم كه در فرماندهی از این شخص بی كفایت تر بوده باشد.
طبیعت دستگاه های امپراتوری و شاهنشاهی چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نیرویی كه در مؤسسان آن بوده دیگر در كسانی كه آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است كه ملت های سر كوفته نیروهای خود را تجدید كرده و درصدد آنند كه آزادی از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست كه ملت هایی كه از حیث زبان و دین و اخلاق و سنن با یكدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یكدیگر پیوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد كه بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یك بار، با به كار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدت ساختگی را حفظ كنند. ایرانیان، در دوره دویست ساله شاهنشاهی خود، كاری نكردند كه از تباین و اختلاف میان ملت های زیر فرمان خود بكاهد، یا از تأثیر بد نیروهای گریز از مركزی كه سبب از هم پاشیده شدن شاهنشاهی بود جلوگیرد؛ به این قانع بودند كه بر جمعی از ملت ها حكومت كنند و هرگز در صدد آن بر نیامدند كه از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدت شاهنشاهی ایران هخامنشی سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می كاست، بر طمع فرمانداران محلی می افزود و جرئتشان بیشتر میشد و كسانی را كه از طرف شاه، برای اشتراك در حكومت، به ولایات فرستاده شده بودند یا با ترساندن بنده و مطیع خود میساختند و یا با سیم و زر میفریفتند. آنگاه این فرمانداران به میل خود به هر جا میخواستند لشكر میكشیدند و مال فراوان به دست میآوردند و گاهگاه بر ضد شاه قیام میكردند. شورش ها و جنگ های متوالی سبب از نفس افتادن ایرانی شد که دیگر کوچکتر گشته بود. مردان محتاط و ترسو بر جای مانده بودند و هنگامیکه آنها برای رویاروئی با اسکندر فراخوانده شدند کسی قادر به این نبرد نبود. به این ترتیب روح زندگی و نشاط در قشون شاهنشاهی فسرده بود؛ و در تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به افزار جنگی ایشان پیشرفتی نشده بود. سرداران سپاه از تازه های فنون جنگی آگاهی نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خبط ها ر ا مرتكب شدند و سپاه غیر متجانس ایران كه بیشتر افراد آن تیرانداز بودند، هدف خوبی برای نیزه های بلند مقدونیان و دسته های زرهدار به هم پیوسته آن شدند (142). اسكندر نیز به لهو و لعب می پرداخت، ولی این پس از آن بود كه پیروز شد؛ اما فرماندهان ارتش ایران كنیزكان خود را همراه آورده بودند و كمتر كسی در میان ایشان یافت میشد كه به جان و دل آماده جنگ باشد. تنها سربازان واقعی در قشون ایران مزدوران یونانی بودند.
از همان روز كه خشایارشا در سالامیس شكست خورد، معلوم بود كه روزی یونانیان دولت ایران را به مبارزه خواهند كشید. یك طرف راه بزرگ بازرگانیی كه باختر آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرف ایرانیان بود و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند. آنچه از قدیم در طبع آدمی بوده، و وی را به طمع كسب مال میانداخته، خود سبب آن بوده است كه روزی چنین جنگی بین یونان و ایران درگیر شود. به محض اینكه یونانیان كسی چون اسكندر را پیدا كردند كه بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این كار برخاستند.
اسكندر، بی مقاومتی، از هلسپونت (تنگه داردانل در دریای مرمره بین یونان و ترکیه کنونی، -م) گذشت، لشکر او از نگاه آسیاییان ناچیز بود: 30 هزار پیاده و پنج هزار سواره (الف). لشکرایران که عبارت از 40 هزار نفر بود كوشید تا اسكندر را در کنار رود گرانیكوس متوقف سازد؛ در این نبرد، یونانیان 115 نفر، و ایرانیان 20 هزار نفركشته دادند (144). اسكندر تا مدت یك سال رو به جنوب و خاور پیش میآمد و بعضی شهرها را میگرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود میآوردند. در این اثنا، داریوش سوم لشکری 600 هزار نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود. او برای عبور كردن چنین سپاهی از پلی كه با كشتیها بر روی فرات بسته بودند، پنچ روز وقت صرف نمود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سیصد شتر حمل میكرد (145). چون دو لشكر در ایسوس (جنوب شرق ترکیه کنونی، مرز سوریه کنونی، -م) به یكدیگر برخوردند، با اسكندر بیش از 30 هزار مرد جنگی نبود. اما داریوش، با همه تیره بختی و نادانی که ممکن اسن سرنوشت آدمی را دچار آن کند،، میدانی را برای جنگ برگزیده بود كه جز معدودی از سپاه بیشمار وی نمیتوانستند به كارزار برخیزند و باقی سربازان بیكار ماندند. چون آتش جنگ فرو نشست، معلوم شد كه یونانیان 450 كشته داده اند و از ایرانیان 110 هزار نفر كشته شده كه بیشتر آنان در بلبشوی فرار به قتل رسیده بودند. اسكندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی كه از اجساد سربازان ایران ساخته شده بود، از رودی گذشت (146). داریوش زن، مادر، دو دختر، ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان ایرانی چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان یونانی درشگفتی مانده اند؛ او به این بس كرد كه یكی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفته كوینتوس كورتیوس (مورخ یونانی، احتمالا سده یکم م، -م) باور داشته باشیم، باید بگوییم كه مادر داریوش به قدری اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد آن اندازه چیز نخورد تا مرد (147).
پس از آن، فاتح جوان مقدونی، برای آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر كند، با فراغ خاطری كه متهورانه می نمود آرام گرفت؛ نمیخواست پیش از آنكه پیروزیهای خود را سروسامانی بدهد و خط ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم سازد، از جائی كه به آن رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شكل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم كردند. اسكندر با خوشرویی پیشكشی های ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، كه خشایارشا از روی بی تدبیری خراب كرده بود، تعمیر كنند؛ این خود، مایه خوشحالی و خرسندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد (ب)، یكی از دخترهای خود را به او تزویج كند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد؛ درمقابل، چیزی از اسكندر نمیخواهد، جز این كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنیون، فرمانده دوم ارتش یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت كه «اگر من به جای اسكندر بودم با كمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با كمال شرافتمندی خود را از تصادف شكست مصیبت باری كه ممكن است پیش بیاید دور نگاه میداشتم». اسكندر كه این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمنیون بودم چنین میكردم ». ولی، چون وی پارمنیون نبود واسكندر بود، در جواب داریوش گفت كه پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، یعنی اسكندر، فعلا آنچه را که داریوش به او پیشنهاد می كند در تصرف دارد و هر آن بخواهد میتواند دختر شاهنشاه ایران را به همسری خویش انتخاب كند. داریوش چون دانست كه امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آورو بی ملاحظه ای نیست، با كمال بی میلی، به گرد آوردن سپاهی پر شمار تر از سپاه نخستین برخاست.
تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خویش افزوده بود؛ پس از آن او بازمتوجه امپراتوری بزرگ ایران شد و رسیدن به شهرهای دور آن را وجهه همت خویش قرار داد. لشكریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند و اسكندر، بی مقاومتی، بر آن مستولی شد. سپس بسرعت به جانب تخت جمشید به راه افتاد تا اینکه نگهبانان خزانه شاهنشاهی فرصت غارت آن را نداشته باشند. در اینجا اسكندر كاری كرد كه در زندگی پر از كارهای باشكوه وی لكه ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینكه، طبق روایات، برای فرو نشاندن آتش هوس یكی از معشوقه های خود به نام تائیس (ج)، و با وجود نظر مخالف پارمنیون، به كاخ های پرسپولیس آتش زد و به سپاهیان خود پروانه غارت شهر را داد. پس از آنكه دل لشكریان خود را با اموال غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود .
داریوش از ولایات پارس، و بویژه ولایات خاوری، قشونی به شمار یك میلیون نفر فراهم آورده بود (148)، كه مركب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، كاپادوكیاییان، باكتریاییان، سغدیان ، آراخوسیاییان، سكاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند و به چرخ های ارابه هاشان داس هایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند. آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را میكرد كه در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع كند. اسكندر با هفت هزار سوار و 40 هزارپیاده در گوگمل (نزدیکی اربیل امروز در کردستان، -م) با این مخلوط ناهمرنگ بی نظام برخورد و نبرد درگرفت. اسکندر با برتری سلاح، شجاعت و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف یك روز شیرازه سپاه داریوش را از هم بگسلد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش كشتند. اسكند ر، از كشندگان شاه ایران هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مانند دیگرشاهان هخامنشی به خاك سپرده شود و این خود بیشتر سبب شد كه ایرانیان نیكخویی و جوانمردی او را بپسندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسكندر كارهای ایران را به سامان رسانید و آن را یكی از استان های دولت مقدونیه ساخت. آنگاه پادگان نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت و به جانب هند رهسپار شد.
————————-
زیرنویس ها:
(الف) تیتوس یوسفوس، مورخ رومی-یهودی سده یکم میگوید: «همه آنان که در آسیا بودند باور داشتند که مقدونیان بخاطر ازدحام لشکریان ایران با آنها به جنگ بر نخواهند خاست» (143).
(ب) این رقم احتمالا برابر با 60 میلیون دلار با ارزش کنونی است.
(ج) پلوتارک، کوینتیوس کورتیوس و دیودوروس با این روایت موافق اند اما با اینهمه باید نسبت به این داستان تردید معینی هم داشت.
(د) شهری در حدود صد کیلومتری آربلا که نام خود را به این نبرد داده است.
———————————–
منابع:
1. Huart, C.: Ancient Persian and Iranian Civilization. New York,
1927, , 25-6
2. Maspero, G.: The Passing of the Empires. London, 1900, 452
3. Herodotus: Histories, tr. by Cary. London, 1901 I, 99
4. Ibid., i, 74
5. Rawlinson, G., ed.: Herodotus. 4v, London, 1862, 370
6. Daniel, vi, 8
7· Rawlinson, ibid, 316-7
8. Huart, ibid, 27
9. Herodotus, ibid, I, 119
10. Encyc. Brit., xvii, 571
11. Rawlinson, iii, 389
12. Maspero, 66B-7I
13. Rawlinson, iii, 398
14. Herodotus, III, 134
15. Sykes, Sir P., Persia, 6
16. XV, iii, 10
17. The population estimates are those of Rawlinson, iii, 422, 241
l8. Strabo, XV, ii, B; Rawlinson, ii, 306; iii, 164; Maspero, 452
19. Dhalla, M. N., Zoroastrian Civilization, 211, 222, 259; Rawlinson, iii, 202-4; Kohler, Carl, History of Costume,75-6
20. Rawlinson, iii, 211, 243
21. Adapted from Rawlinson, iii, 250-1
22. Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
2B. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427
34. CAH, iv, 185-6
35. Rawlinson, iii, 245
36. Ibid., 171-2
37. Ibid., 228; Plutarch, Life of Artazerxes, cbs. 5-17
38. Rawlinson, iii, 221
39. Dhalla, 237
40. Ibid., 89
41. Rawlinson, iii, 241
42. Herodotus, VII, 39. But perhaps Herodotus had been listening to old wives› tales
43· Dhalla, 95-9
44. Ibid., 106
45. Herodotus, V, 2S
46. Darmesteter, J., The Zend-Avesta, i, p. lxxxiiif
47. Ibid
48. Huart, 78; Darmesteter, !xxxvii; Rawlinson, iii, 246
49. Ibid.; Sumner, Folkways, 236
50. Plutarch, Artazerxes, in Lives, iii, 464
51. Rawlinson, iii, 4Z7; HerodotuS, III, 95
52. —
53. Maspero, 572f
54. Vendidad, XIX, vi, 45
55. Darmesteter, i, xxxvii; Encyc. Brit.,xxiii, 987
56. Dawson, M. M., Ethical Religion of Zoroaster, xiv
57. Rawlinson, ii, 323
58. Edouard Meyer dates Zarathustra about 1000 B.C.; so also Duncker and Hummel (Encyc. Brit., xxiii, 987; Dawson, xv); A. V. W. Jackson places him about 660-583 B.C. (Sarton, 61)
59. Briffault, iii, 191
60. Dhalla, 72
61. Schneider, i, 333; CAR, iv, 1I0f; Rawlinson, ii, 323
62. Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Rawlinson, ii, 3ZZ; Dhalla, 38f
63. Ibid., 40-2; Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Maspero, Passing, 575-6; Huan, xviii; CAH, iv, 207
64. Encyc. Brit., I.e.
65. Darmesteter, xxvii, Gour, Sir Hari Singh, Spirit of Buddhism
66. Vend. II, 4, z9, 41
67. Ibid., 22-43
68. Darmesteter, lxiii-iv
69. Yasna, xliv, 4
70. Darmesteter, lv, lxv
71. Dawson, 5zf
72. Encyc. Brit., xxiii, 988
73. Dawson, 46
74. Maspero, Passing, 583-4; Schneider, i, 336; Rawlinson, ii, 340
75. Dawson, 125
76. Shayast-la-Shayast, XX, 6, in Dawson,131
77. Vend. IV, I
78. Ibid., XVI, iii, 18
79. Herdotous, I, 134
80. Shayast-Ia-Shayast, VII, 6, 7, I, in Dawson, 36-7
81. Westermarck, Morals, ii, 434; Herodotus, VII, 114; Rawlinson, iii, 350n
82. Strabo, XV, iii, 13; Maspero, 592-4
83· Reinach (1930), 73; Rawlinson, ii, 338
84. The “Ormuzd” Vast, in Darmesteter, ii, 21
85. Nask VIII, 58-73, in Darmesteter, i, 380-1
86. Vend., XIX, v, 27-34; Vast zz; Yasna LI, 15; Maspero, 590
87. Yasna XLV, 7
88. Dawson, 246-7
89. Ibid., 256f
90. Ibid., 250-3
91. CAH, iv, 211
92. Cf., e.g., Darmesteter, i, pp. lxxii-iii
93. CAH, iv, 209
9+ Dhalla, 201, %18; Maspero, 595
95. Harper, Literature, 181
96. Dhalla, 250-1
97. HerodotuS, IX, 109; Rawlinson, iii, 170
98. Ibid., iii, 518, 524
99. Ibid., 170• 100. Strabo, XV, iii, 20, 101, Dhalla, 2ZI
10Z. Herodotus, I, 80; Xenophon, CyrDpaedia, I, ii, 8; VIII, viii, 9; Strabo, XV, iii, 18; Rawlinson, iii, Z 36
103. Dhalla, 155; Dawson, 36-7
104. Dhalla, 119, 190-1
105. E.g., Vend. IX
106. Darmesteter, i, p. lxxviii
107. Vend. VIII, 61-5
108. 1,4
109. I, 135
110. Vend. VIII, v, 3z; vi, z7
111. Strabo, XV, iii, 17; Vend. IV, iii, 47
112. Ibid., iii, I
113. XV, ii, 20f
114. XX, i, 4; XV, iv, 50-1
115. XXI, i, I
116. Maspero, 588. These cases were apparently confined to the Magi
117. Herodotus, VII, 83; IX, 76; Rawlinson, iii, 138
118. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
119. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 222, 237
119-1. Plutarch, Artaxerxes, Lives, iii, 463-6
120. Dhalla, 70-1
121. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
122. Vend. XV, 9-11; XVI, 1-2
123. Bundahis, XVI, I, I, in Dawson, 156
124. Venkateswara, 177; Dhalla, 225
125. Ibid., 83-5; Dawson, 151
126. Herodotus, I, 136
127. Strabo, XV, iii, 18
128. Darmesteter, i, p. Ixxx
129. Vend. VII, vii, 41f
130. Ibid., 36-40
131. Rawlinson, iii, 135
132. N. Y. Times, Jan. 6, 1931
133. Dhalla, 176, 195, 256; Rawlinson, iii,234
134. N. Y. Times, Jan. 23, 1933
135· Dhalla, 153-4
136. Rawlinson, iii, 178
137. N. Y. Times, July 28, 1931
138. Fergusson, History of Architecture, i, 198-9; Rawlinson, iii, 198.
139. Breasted in N. Y. Times, March 9, 1931
140-1. Dhalla, 100-1
140-2. Rawlinson, iii, 2440 400
141. Maspero, 715
142. Aman, Anabasis of Alexander, I, IS
143. Josephus, Antiquities, XI, viii, 3
144. Arrian, I, 16
145. Quintus Curtius, III, 17
146. Arrian, II, II, 13; Plutarch, Life of Alexander, ch. 20
147. Quintus Cunius, X, 17; CAH, vi, 369
148. Plutarch, Alexander, ch. 31; Arrian, III,8
——————————-
پایان بخش «ایران» («پرشیا») از جلد یکم در کتاب یازده جلدی «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) اثر ویل دورانت
——————————-
چالش اسلام ۱۵۶۶-۱۶۴۸
چلیپایی از میرعماد بزرگترین نستعلیقنویس همه اعصار (منبع: ویکی پدی)
۱ – ترکان عثمانی
هنگام كشمكش های سیاسی و مذهبی در درون دنیای مسیحیت، جمعی از متفكران از مشاهده بیطرفی ظاهری خداوند در رویاروئی میان مسیحیان و مسلمانان احساس تشویش میکردند. اگر چه مسلمانان از اسپانیا طرد شده بودند، «دارالاسلام» (دنیای اسلام) هنوز پهناور بود و شامل اندونزی و شمال هندوستان نیز میشد. در حقیقت، این زمان، عصر درخشان سلطنت سلسه مسلمان مغول (و یا گورکانیان، تیموریان، -م) در دهلی بود (١۵٢۶-١٧٠٧). جهان اسلام شامل افغانستان، قسمت اعظم آسیای میانه و سراسر ایران بود، یعنی كشوری كه در این دوره، هنر آن به كمال خود رسید. در غرب ایران، امپراتوری عثمانی قرار داشت كه از حیث وسعت فقط اسپانیا با آن رقابت میكرد. تركان عثمانی همه سواحل دریای سیاه را در اختیار داشتند، بردهانه های رود های دانوب، دنیپر، و دنیستر مسلط بودند و به خان های تاتار که متفقین خودشان بودند، كمك میكردند كه كریمه و دهانه رود دون را تحت نظارت خود داشته باشند. همچنین ارمنستان، آسیای صغیر(آناتولی، -م)، سوریه، عربستان و همه خاورمیانه جزو امپراتوری عثمانی بود. در اینجا مشهورترین شهرهای قدیم و قرون وسطی قرار داشتند – مانند بابل، نینوا، بغداد، دمشق، انطاكیه (آنتاکیا، -م)، طرسوس، اسمیرنا (ازمیر، -م)، نیقیه (ایزنیک، -م)، مكه و اورشلیم، یعنی جائی كه مسیحیان با اجازه مسلمانان در آرامگاه مسیح به عبادت میپرداختند. در مدیترانه خاوری جزیره های بزرگ قبرس، رودوس، و كرت جزو متصرفات عثمانی بودند. قسمت اعظم جمعیت شمال آفریقا از دریای سرخ تا اقیانوس اطلس را مسلمانان تشكیل میدادند: مصر به وسیله پاشاهائی كه از طرف سلاطین عثمانی منصوب میگشتند، اداره میشد. طرابلس، تونس، الجزایر، و مراكش تحت تسلط سلسله های محلی مسلمان بودند كه درجه اطاعت آنان از تركان عثمانی با دوری و نزدیكی آنان از قسطنطنیه تناسب معكوس داشت. این دوره عصر فرمانروایی سلسله سعدیون (١۵۵٠١۶۶٨) در مراكش بود و مراكش، پایتخت آن، مركز تجارت و هنر به شمار می رفت. در اروپا متصرفات عثمانی مشتمل بود بر نواحی میان تنگه بوسفور تا یونان (معمولا آتن و اسپارت)، بالكان، مجارستان تا صد و شصت كیلومتری وین، از طریق دالماسی تا دروازه های ونیز، از بوسنی و آلبانی تا نزدیكی آدریاتیك و قلمرو پاپ. در آنجا، در وین محصور، اختلاف عمده، میان پروتستان ها و كاتولیك ها نبود، بلكه بین میان مسیحیان و مسلمانان بود. در درون آن خط محاصره مسلمانان، فرقه های مختلف مسیحی میزیستند .
اسلام هر اندازه هم که به طرف غرب گسترش می یافت، باز شرقی بود. قسطنطنطیه (استانبول کنونی، -م) به منزله دریچه ای به سوی اروپا به شمار میآمد، اما ریشه های امپراتوری عثمانی به اندازه ای با آسیا پیوستگی داشتند كه تركان مغرور حاضر به تقلید از غرب نبودند. در بعضی از كشورهای اسلامی گرمای بیابان یا مناطق حارَه باعث بیحالی افراد می شد. سرزمین های غیر مسكون، مردم را از امور بازرگانی بر كنار میداشتند و افراد نمیتوانستند مانند ساكنان اروپای باختری حریصانه به كار و كوشش بپردازند. مسلمانان بیشتر به آرامش رغبت داشتند و به آسانی قانع میشدند. كارهای دستی تغییر ناپذیر مسلمانان ظریف و زیبا، ولی مستلزم وقت و سلیقه بودند و مردم نمیتوانستند به مقدار زیاد از آنها تهیه كنند. كاروان ها آرام طی طریق میكردند، اما نمیتوانستند با كشتی های پرتغالی، اسپانیایی، انگلیسی و هلندی كه از راه های سرتاسر آبی به هندوستان میرفتند، رقابت كنند. با وجود این، بعضی از بندرهای مدیترانه، مانند ازمیر، در نتیجه تبادل كالا میان كشتی و كاروان ترقی كردند. اسلام مردم را در جنگ به شجاعتی آمیخته به امید تحریض میكرد، ولی در روزگار صلح آنان را به اعتقاد به جبر وا میداشت. مردم با سماع درویشان و رویاهای صوفیانه آرام میشدند و اگر چه اسلام در آغاز علم را تشویق كرده بود، در این هنگام فیلسوفان را مرعوب میساخت و آنان را به مباحثات فضل فرو شانه بیهوده قرون وسطایی ترغیب مینمود. «علما»، یعنی روحانیونى که طبق موازين قرآن قانون مینوشتند، كودكان را در روحیه ای آمیخته با ایمانی متشرعانه تربیت میکردند و مواظب بودند كه در این عصر دلیل و برهان، کسی سرش را بلند نکند. در اینجا بود كه در كشمكش میان مذهب و فلسفه، مذهب به طور قاطعی پیروز شد.
گذشته از اینها، همین دین، یعنی اسلام، در سرزمین هایی كه تركان عثمانی از مسیحیان گرفتند، به سهولت پیش رفت. در قسطنطنیه، انطاكیه، اورشلیم، و اسكندریه كلیسای مسیحی شرقی هنوز از خود دارای بطرك (پاتریارک، -م) بود، اما تعداد مسیحیان بسرعت كاهش مییافت. در آسیای صغیر ارمنی ها و در مصر قبطی ها در آیین عیسوی باقی ماندند، اما به طور كلی در آسیا، افریقا، و شبه جزیره بالكان، توده های مردم به اسلام گرویده بودند. احتمالا این تغییر مذهب دارای انگیزه های عملی بود: اگر مردم همچنان مسیحی میماندند، از مناصب رسمی محروم میشدند، در ازای خدمت نظام وظیفه مالیات عمده ای (جزیه، -م) میپرداختند و از هر ده كودك یكی را میبایستی به دولت بسپارند تا (پس از قبول اسلام، -م) به عنوان «ینی چری» برای خدمت در ارتش یا ادارات تربیت شود.
از طرف دیگر، مسیحیان مقیم كشورهای اسلامی از آزادی مذهبیی برخوردار بودند كه هیچ فرمانروای مسیحی حاضر نمیشد چنین آزادی را به مسلمانان مقیم كشورهای مسیحی اعطا كند. مثلا در ازمیر مسلمانان پانزده مسجد، مسیحیان هفت كلیسا، و یهودیان هفت كنیسه داشتند (1). در تركیه و بالكان كلیسای ارتدوكس یونانی در مقابل هرگونه دست اندازی به مراسم مذهبی شان از طرف نمایندگان دولت عثمانی حراست میشد (2). به عقیده پپیس (ساموئل پیپس، وقایع نویس انگلیسی قرن هفدهم، -م) ، قسمت اعظم مجارستان از آن لحاظ تسلیم تركان شد كه تحت تسلط عثمانی از آزادی مذهبی بیشتری برخوردار بود تا امپراتوران كاتولیك (3). این موضوع مسلما درباره فرقه های «ضاله» مسیحی صدق میكرد. سر تامس آرنولد مینویسد: «كالوِنی های مجارستان و ترانسیلوانی و پیروان اونیتاریانیسم كشور اخیر ترجیح میدادند كه از تركان اطاعت كنند، ولی به دست خانواده متعصب هابسبورگ نیفتند» و «پروتستان های سیلزی مشتاقانه به تركیه عثمانی مینگریستند و با طیب خاطر حاضر بودند كه آزادی مذهبی را به بهای اطاعت از مسلمانان خریداری كنند (4).» داوری استاد مسلم مسیحی درباره تاریخ یونان (منظور نویسنده توماس آرنولد، خاورشناس بریتانیائی است، -م) جدید بیشتر قابل توجه تر است :
بسیاری از یونانی های با استعداد و دارای اصول اخلاقی به اندازه ای به برتری مسلمانان واقف بودند كه هرگاه به عنوان فرزندان ملل خراجگزار به خدمت سلطان درنمی آمدند، باز آئین اسلام را به میل و رغبت می پذیرفتند. در این گونه تغییر مذهب ها احتمالا برتری اخلاقی جامعه عثمانی… به اندازه احساسات شخصی افراد تاثیر داشته است (5).
ارزیابی این «برتری اخلاقی» تركان عثمانی قرن هفدهم دشوار است. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، تاجر و سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) كه بین سالهای
١۶٣١-١۶٣٣ و ۱۶۳۸-١۶۴٣در كشورهای اسلامی مسافرت و تجارت كرد، مینویسد: «تركیه پر از دزدانی است كه دسته دسته به دور هم گرد میآیند و در راه ها در كمین بازرگانان مینشینند.» تركان عثمانی به نیكوكاری بی سر و صدا مشهور بودند، اما همان دینی که در زمان صلح كه جلو تند روی های غیر اجتماعی آنان را میگرفت، احساساتشان را در جنگ علیه كفار بشدت برمی انگیخت. آنها اسیران مسیحی را به صورت برده در میآوردند و به مسیحیانی كه در مجاورت مرزهای تركیه میزیستند حمله میكردند و آنان را به اسارت میبردند. با وجود این، تركان بمراتب كمتر از مسیحیانی كه جهت گرفتن برده به آفریقای سیاه حمله میكردند به دادوستد برده میپرداختند و ظلم و شقاوت كمتری مرتكب میشدند. ظاهرا در كشورهای اسلامی زیاده روی های فرساینده جنسی بمراتب بیشتر از كشورهای مسیحی رواج داشت و تاثیرات آن مضرتر بود، حال آنكه معمولا از حد معمول تعدد زوجات فراتر نمیرفت. جامعه تركیه تقریبا به تمامی مردانه بود و از آنجا كه معاشرت زن و مرد خارج از خانه مجاز نبود، مسلمانان به همجنس بازی میپرداختند – چه نوع افلاتونی و چه فیزیکی آن. روابط جنسی زنان با یكدیگر (لسبیانیسم) در «زنانه» ها («اندرون»، مکان های مخصوص زنان) رواج داشت (8).
در میان اقلیتی بزرگ، فعالیتی فرهنگی، و لو محدود، دیده میشد. تعداد باسوادان در متصرفات اروپایی تركیه در قرن هفدهم شاید بیش از كشورهای مسیحی بود. با ملاحظه فهرست كتبی كه «حاجی خلیفه» (کاتب چلبی، دانشمند عثمانی قرن هفدهم، -م) از بیست وپنج هزار كتاب به زبان های عربی، تركی، و فارسی تهیه كرد (١۶۴٧) میتوان به وفور ادبیات پی برد. در زمینه الهیات، فقه، علم پزشكی، معانی بیان، تراجم احوال، و تاریخ صدها كتاب وجود داشتند (9). در میان تاریخنویسان «احمدبن محمد» مهمتر از همه است. ما او را بیشتر با نام «المقری» میشناسیم و این اسم ماخوذ از دهكده ای در الجزایر است كه زادگاه او بوده است. كتاب او در مورد سلسله های اسلامی اسپانیا غالبا مورد استفاده ما قرار گرفته است. قسمت اعظم كتاب او عبارت است از استنساخ یا خلاصه ای از روایات قبلی. با وجود این، کتاب نامبرده اثر قابل توجهی در این عصر است، و نه تنها سیاستها و جنگها را شرح میدهد، بلكه از اخلاق، قانون، زن، موسیقی، ادب، و پزشكی سخن میگوید و با جزئیات جالب و قصه هایی كه بدانها جنبه انسانی میدهد به صورت اثری زنده در میآید.
تقریبا هر تُرك باسوادی شعر میگفت، و (همچنانكه در ژاپن مرسوم است) فرمانروایان با شوق و ذوق در مسابقات شركت میكردند. محمد ابن سلیمان، كه بیشتر به «فضولی» معروف است، شعرهای غنایی زیبایی سروده است. اگر چه ترجمه انگلیسی بدی از اشعار او به عمل آمده، اما با اینهمه میتوان به معانی آنها پی برد و از آن جمله آموخت که زنان بغداد تا زمانی كه شوهر نكرده اند نرم و گرم و محجوبند. محمود عبدالباقی (درگذشته ١۶٠٠) بزرگترین شاعر غنایی عثمانی پس از آنكه مدتی خواننده محبوب دربار سلطان سلیمان قانونی بود، پس از مرگ ازبابش، سی و چهار سال به آوازخوانی ادامه داد. نفعی ارضرومی (درگذشته ١۶٣۵) هجو نامه های نیشداری نوشت كه یكی از آنها ممكن است به گوش خداوند رسیده باشد، زیرا هنگامی كه سلطان مراد چهارم آن را میخواند، صاعقه ای به پای او خورد. از این رو دیوان او را درهم درید و خود او را از قسطنطنیه بیرون كرد. پس از چندی دوباره به دربار احضار شد، اما بایرام پاشای وزیر، كه از یكی از هجو نامه های دیگر او رنجیده بود، فرمان داد سرش را از تن قطع کنند (10).
با اینهمه، هنر عثمانی شاهكارهایی به وجود میآورد. مسجد سلطان احمد اول در سال ١۶١٠ با شش مناره، گنبدهای بسیار، ستون های عظیم رگه دار، طاق های موزائیكی، خطاطی های استادانه و تزیینات درخشان ساخته شد. پنج سال بعد، احمد مسجد جامع زیبای «ینی والده جامع سی» را وقف زن محبوب خود كرد. در این دوره دو مسجد عالی در دمشق ساخته شدند و«سنان»، معمار بی نظیری كه طرح مسجد سلیمان (سلیمانیه، -م) را ریخته بود، مسجدی در آدریانوپل (ادیرنه کنونی، به نام «سلیمیه»، -م) برای سلطان سلیم دوم ساخت كه به عقیده جمعی از همه مساجد قسطنطنیه زیباتر است.
در ساختن كاشی های هنرمندانه هیچ تمدنی از تمدن اسلامی فراتر نرفته است، مانند كاشی های مسجد سلطان احمد اول یا كاشی های زیباتری كه زینت بخش آرامگاه سلطان سلیم دوم نزدیك مسجد ایاصوفیه است. در این کاشی ها دسته گل های سفید و آبی در زمینه ای سبزو آبی با شاخ و برگ های سرخ دیده میشوند. گل های واقعی زیباتر از آنها نیستند و ممكن است به برتری آنها حسد ببرند. در این دوره ازنیق (ایزنیک، نیقیه، -م) به سبب كاشی های پرجلای خود شهرت داشت. در همین شهر بود كه کنستانتین در سیزده قرن پیش بر مجمعی تاریخی كه مسیحیت را تثبیت كرد ریاست داشت – از این كاشی ها نمونه های بارزی در موزه متروپلیتن نیویورك میتوان دید.
مینیاتور در تركیه تقلیدی از آثار ایرانی بود كه در این نوشته آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد. خوشنویسی به اندازه ای رواج داشت كه قبل از سال ١٧٢٨ هیچ كتابی در تركیه چاپ نشد. میگویند كه یك سطر خط میرعماد (خطاط معروف ایرانی سده 16-17، -م) در دوره حیات او به یك سكه طلا به فروش میرفت (11). در بافندگی نیز تركان از ایرانیان پیروی میكردند، اما از هیچ قوم دیگری عقب نبودند. قالیچه های تركیه بافت ظریف، طراحی پیچیده و رنگ امیزی قالیچه های ایرانی را نداشتند، اما در تاریخ هنر صاحب مقامی ارجمند هستند. حتی در قرن پانزدهم قالیچه های تركیه در غرب شهرت یافته بودند، زیرا آنها را در نقاشی های «مانتنیا» و بعدها در آثار «پینتوریكیو»، «پاریس بوردونه» و «هولباین» میتوان دید. بسیاری از قصرهای سلسله «تودور» (در بریتانیا، -م) با قالیچه های تركی مفروش شده بودند. حتی كرامول دلیر(اولیور کرامول، سیاستمدار و فرمانده بریتانیا از سده هفدهم، -م) نیز بیست و دو تخته از آنها داشت (12) و در فرشینه های گوبلن، كه زندگی لویی چهاردهم را مجسم میكند، نیز میتوان این قالیچه های ترکی را مشاهده نمود. غرب یاد میگرفت كه شرق، هم هنر و هم اسلحه دارد.
نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ
٢– نبرد لپانتو
اما فرمانروایان غرب بایستی مواظب اسلحه تركان میبودند، زیرا سلاطین عثمانی اعلام كرده بودند كه قصد دارند همه اروپا را زیر سلطه مسلمانان در آورند. افراد و ثروت قلمرو وسیع آنان بزرگترین ومجهزترین ارتش را در اروپا در اختیار آنان میگذاشت. تعداد «ینی چریها» به تنهایی بیش از پنجاه هزار نفر بود. شاید هم نیکبختی غرب و مسیحیت در وسعت امپراطوری عثمانی نهفته بود، زیرا مسافت های طولانی مانع از آنمیشد كه منابع پراكنده دولت عثمانی در یك جا گرد آیند. سلاطین عثمانی اگر چه بیش از هر سلسله مسیحی بر سر كار ماندند (١٢٨٨-١٩٢٢)، اما بتدریج رو به زوال نهادند. آنها اوقات خود رادر حرمسرا میگذراندند و زمام امور را به دست وزیرانی موقتی رها میكردند كه مقام ناپایدارشان آنان را بدین فكر میانداخت كه برای دوره بركناری خویش ثروتی بیندوزند.
سلطان سلیم دوم كه در سال ١۵۶۶ پس از سلطان سلیمان قانونی بر تخت نشست، مردی بی كفایت بود و تنها كار مفیدی كه انجام داد این بود كه امور اداری و سیاسی را به دست «محمد صوقللی» وزیر توانای خود سپرد. حملات تركان به امپراتوری مقدس روم متوقف شد. امپراطور «ماكسیمیلیان دوم»، با پرداخت سالیانه سی هزار دوكات، صلح را خریداری كرد و صوقللی توجه خود را به شكار نزدیكتری معطوف داشت. عربستان كه استقلال مذهبی خود را حفظ كرده بود، در این هنگام (١۵٧٠) به تصرف «باب عالی» (دربار عثمانی، -م) درآمد.از آنجا كه متصرفات ونیز در دریای اژه هنوز مانع تجارت و كشتی های عثمانی بودند، «لالا مصطفی» با شصت هزار سرباز به تصرف قبرس گسیل شد. پاپ پیوس پنجم فراموش نكرده بود كه در سال ١۵۶۶ چند فروند از كشتی های تركان، آنكونا، بندر و قلعه متعلق به پاپ و واقع در ساحل آدریاتیك، را تهدید كرده بودند. فیلیپ دوم میدانست كه مسلمانان اسپانیا كه از ظلم و ستم او به جان آمده بودند، از سلطان عثمانی استمداد كرده اند (١۵۶٩) و نماینده آنان بخوبی پذیرفته شده است. اوضاع دیپلماتیك روشن بود. امپراتور حاضر به جنگ علیه تركیه نبود، زیرا عهدنامه صلحی با سلطان بسته بود و نمیتوانست آن را با سرفرازی و اطمینان خاطر نقض كند. فرانسه با هر نقشه ای كه قدرت و اعتبار اسپانیا را بالا میبرد مخالف بود و خود را دوستدار تركان معرفی میكرد تا از كمك آنانعلیه امپراتور استفاده كند. انگلستان بیم داشت كه مبادا اتحاد با فیلیپ آن كشور را، در صورت پیروزی، تحت تسلط اسپانیای كاتولیك در آورد و نیز نگران بود كه مبادا اسپانیا، در نتیجه پیروزی، بر آدریاتیك مسلط شود و به قدرت انحصاری ونیز در آن دریا خاتمه دهد . پاپ پیوس مدت یك سال زحمت كشید تا این تردیدها را از میان برداشت. وی مجبور بود قبول كند كه عواید كلیسا مورد استفاده ونیز و اسپانیا قرار گیرد. سرانجام (٢٠ مه ١۵٧١) هر سه دولت اتحادیه مقدسی تشكیل دادند و آماده جنگ شدند.
طی این مذاكرات، حمله تركان به قبرس با تلفات سنگینی برای هر دوطرف ادامه پیدا كرده بود. نیكوزیا، پس از یك محاصره چهل و پنج روزه، سقوط كرد و بیست هزار تن از اهالی آن به قتل رسیدند. فاماگوستا تقریبا یك سال مقاومت كرد و هنگامی كه تسلیم شد (۶ اوت ١۵٧١ ) تركان، مدافع قهرمان شهر، براگادینو، را زنده زنده پوست كندند و پوستش را با كاه انباشتند و آن را به عنوان غنیمت جنگ ماركانتونیو به قسطنطنیه فرستادند.
اتحادیه مقدس، كه بدین گونه نیرو گرفته بود، قوای خود را گرد آورد. ساووا، فلورانس، پارما، لوكا، فرارا، اوربینو، و جنووا (دشمن دیرین ونیز) كشتی و سرباز فرستادند. در ناپل، «دون خوان» اتریشی پرچم دریا سالاری را با تشریفات موقری از دست «كاردینال دو گرانول» دریافت داشت. در ١۶ سپتامبر، پس از آنكه یسوعیان و كاپوسن هائی كه به آن قوم پیوسته بودند، مراسم آئین قربانی مقدس را برای ملوانان و سربازان به جا آوردند، ناوگان از مسینا حركت كرد، از جنوب ایتالیا و تنگه اوترانتو گذشت و به سوی جزیره كورفو پیش رفت. در اینجا بود كه خبر قتل عام ها و شقاوت هایی كه تركان پس از سقوط قبرس مرتكب شده بودند رسید. این گونه اخبارعطش انتقام ملوانان را برانگیخت. همچنانكه دون خوان فرمان پیشرفت داد، فریاد «پیروزی!! پیروزی! زنده باد عیسی مسیح!» از ملوانان برخاست.
در ٧ اكتبر ١۵٧١، ناوگان از طریق خلیج پاتراس به سوی خلیج كورنت حركت كرد. در آنجا، در سواحل بندر لپانتو، نیروی دریایی ترك با ٢٢٢ كشتی شراعی، ۶٠ كشتی كوچكتر، ٧۵٠ توپ، ٣۴ هزار سرباز، ١٣ هزار ملوان و ۴١ هزار پاروزن انتظار میكشید. مسیحیان ٢٠٧ كشتی شراعی، شش كشتی شراعی بزرگتر ونیزی با توپ های سنگین، ٣٠ كشتی كوچكتر، ١٨٠٠ توپ، ٣٠ هزار سرباز، ١٢ هزار ملوان و ۴٣ هزار پاروزن در اختیار داشتند (13). ناوگان مسیحیان پرچمی داشت كه تصویر مسیح مصلوب بر آن نقش شده بود. تركان پرچم سلطان را، كه كلمه «الله» بر روی آن گلدوزی شده بود، در دست داشتند. جناح راست مسیحیان در برابر حمله تركان منهزم شد، اما جناح چپ تحت فرمان ونیزی ها مقاومت شدید خود را به صورت حمله با انضباطی در آورد و توپخانه كشتی های بزرگ ونیزی هزاران تن از تركان را هلاك كرد. دون خوان به كشتی پرچمدار دستور داد كه یكراست به كشتی علی پاشا، دریاسالار عثمانی، حمله برد. هنگامی كه این دو به هم رسیدند، سیصد تن از سربازان كار آزموده دون خوان وارد كشتی ترك شدند. یك راهب كاپوسن، در حالی كه صلیبی در دست گرفته بود، پیشاپیش سریازان مسیحی آنها را به حمله رهنمون شد. سرنوشت جنگ هنگامی تعیین شد كه كشتی ترك به تصرف در آمد و سر بریده علی را بر روی چوب پرچم خود او گذاشتند (14). روحیه تركان خراب شد، و چهل فروند از كشتی های آنان رو به گریز نهادند. ١١٧ فروند به تصرف مسیحیان در آمدند، و پنجاه كشتی دیگر غرق یا طعمه حریق شدند. بیش از ٨٠٠٠ تن از تركان در جنگ هلاك شدند، ١٠ هزار نفر به اسارت افتادند و اكثر آنان به عنوان برده بین فاتحان تقسیم شدند. در حدود ١٢ هزار برده مسیحی كه در كشتی های تركان پارو میزدند رهائی یافتند. مسیحیان ١٢ كشتی و ٧۵٠٠ نفر شامل اعضای قدیمی ترین و برجسته ترین خانواده های ایتالیا را از دست دادند. بدون تردید این جنگ بزرگترین نبرد دریایی دوران جدید بود. سروانتس، كه در میان ٧۵٠٠ تن زخمی مسیحی دیده میشد، گفت كه این جنگ «مهمترین واقعه اعصار گذشته و حال است و شاید در آینده نظیر آن دیده نشود (15 و «الف»)».
اگر فرسودگی پاروزنان، خرابی كشتی های فاتحان و به وجود آمدن توفانی سهمگین مانع از تعقیب تركان نشده بود، آن جنگ را میتوانستیم قاطع ترین نبرد در تاریخ جدید بدانیم. میان مسیحیان بر سر توزیع غنائم و انتساب افتخارات جنگی اختلاف افتاد. از آنجا كه اسپانیا نیمی از كشتی ها را فراهم كرده و نیمی از هزینه را پرداخته بود و ونیز یك سوم و پاپ یك ششم را، غنائم جنگی به همین نسبت تقسیم شدند. اسیران ترك نیز به همین ترتیب میان فاتحان بخش گردیدند. فیلیپ دوم ٣۶٠٠ اسیر پای در زنجیر دریافت داشت و از سهم پاپ ١٧۴ اسیر به عنوان پاداش به دون خوان داده شدند (16). بعضی از رهبران مسیحی مایل بودند كه اسیران مسیحی را كه از كشتی های تركان آزاد كرده بودند به عنوان برده برای خود نگاه دارند، اما پاپ پیوس پنجم مانع این كار شد (17).
هنگامی كه خبر پیروزی پخش شد، سرتاسر اروپای مسیحی به جشن و سرور پرداخت. ونیز را با تاج گل و هنرمندی خود آراستند. وقتی كه مردم در كوچه ها به هم میرسیدند، یكدیگر را در آغوش میگرفتند. تیسین، تینتورتو، و ورونزه تصویرهای عظیمی از آن نبرد كشیدند، و سباستیانو ونیرو، سردار ونیزی ها، چندین روز و شب مورد احترام و تجلیل قرار گرفت و سرانجام به عنوان دوج برگزیده شد. روحانیان و اشخاص غیر مذهبی رم كه از هنگام حركت ناوگان از مسینا اوقات خود را در اضطراب و دعا خوانی گذرانده بودند، فریاد شادی بر آوردند و خدا را سپاس گفتند. پاپ پیوس پنجم، موجد پیروزی، با ادای این جمله انجیل تقریبا حالت تقدیس به دون خوان داد: «شخصی از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش یحیی بود» (سوره یحیی، الف، 6). مراسم قداس برپا داشتند، آتشبازی كردند و توپ انداختند. پاپ از فاتحان خواست كه ناوگان دیگری فراهم آورند. وی از فرمانروایان اروپا تقاضا كرد كه از این فرصت استفاده كنند و در جنگ مقدس به منظور طرد تركان از اروپا و فلسطین شركت جویند. همچنین از شاه ایران و شیخ فرمانروای عربستان سعید خواست كه در حمله به تركان با مسیحیان همكاری كنند (18). اما فرانسه كه به اسپانیا حسد میبرد، چندی پس از نبرد لپانتو، به سلطان پیشنهاد كرد كه علیه فیلیپ دوم (19 و «الف») با آن كشور متحد شود. خبر این پیشنهاد، به انضمام عوامل دیگر، باعث شد كه فیلیپ دوم از هر اقدام دیگری علیه تركیه عثمانی منصرف شود. وی گرفتار مناقشات با انگلستان و اوضاع آشفته ای بود كه آلوا در هلند به وجود میآورد. گذشته از این، او خشمگین بود از اینكه ونیز میخواهد انحصار تجارت در دریای آدریاتیك را در دست داشته باشد و بیم داشت كه مبادا پیروزی دیگری بر تركان باعث تجدید قدرت ونیز شود و آن را به صورت رقیب اسپانیا در آورد. پاپ پیوس پنجم، كه از پیروزی و شكست فرسوده شده بود، در اول مه ١۵٧٢ درگذشت، و اتحادیه مقدس با مرگ او مضمحل شد .
———————————
یادداشت:
الف: در سال 1536 فرانسه صاحب نخستین «کاپیتولاسیون» های ترک ها شد که در سال 1569 تمدید گردید. در اینجا موضوع بر سر تسلیم نبود بلکه اینها عهدنامه هائی بودند که تیتر هر فصل آن («کاپیتولا») تبدیل به نام خود عهدنامه شده بود و اساسا قبول میکرد که اتباع فرانسه در سرزمین های ترکی تابع قوانین فرانسه هستند و طبق آن قوانین در دادگاه پاسخگو خواهند بود («قضاوت خارج از اراضی»). ترکیه کاپیتولاسیون های مشابهی با انگلستان (1580) و ولایات متحده (1613) امضاء کرد.
سلطان مراد سوم عثمانی (1546-1595)
۳ – انحطاط سلاطین عثمانی
دراین ضمن، تركان، با جدیتی كه باعث وحشت غرب شد، ناوگان دیگری به عظمت ناوگان سابق كه تقریبا نابود شده بود، فراهم آوردند. ظرف هشت ماه بعد از ناوگان عثمانی مركب از ١۵٠ كشتی در دریاها منتظر كشتی های مسیحیان بود كه به سبب وضع آشفته خود جرئت نداشتند از لنگرگاه ها بیرون بروند. ونیز كه از طرف همه دول به ادامه جنگ تشويق میشد، چون از هیچ یك كمكی دریافت نمیداشت، با «باب عالی» صلح كرد (٧ مارس ١۵٧٣) و نه تنها قبرس را به آن دولت داد، بلكه غرامتی به سلطان پرداخت كه معادل بهای فتح آن جزیره بود. صوقللی در سال ١۵٧٣ با كمال اطمینان به ونیز پیشنهاد كرد كه اگر با تركیه در جنگی علیه اسپانیا متفق شود، دولت عثمانی به ونیز كمك خواهد كرد كه ناپل را به تصرف در آورد و از دست رفتن قبرس را به نحو احسن جبران كند. (از اینجاست كه میتوانیم دریابیم دولت عثمانی به هیچ وجه ضعیف نشده بود.) ونیز این پیشنهاد را رد كرد و اظهار داشت كه قبول آن باعث تسلط تركان بر ایتالیا و كشورهای مسیحی خواهد شد. در اكتبر، دون خوان، با تصرف تونس، برای اسپانیا افتخار جدیدی كسب كرد. اما ظرف یك سال تركان عثمانی با ٢۵٠ كشتی آن شهر را دوباره متصرف شدند و اسپانیائی هایی را كه بتازگی در آنجا اقامت گزیده بودند از دم شمشیر گذراندند . سپس برای تكمیل پیروزی به سواحل سیسیل حمله بردند. سلطان سلیم دوم در ١۵٧۴ درگذشت، ولی صوقللی همچنان كارها را اداره كرد و جنگ را ادامه داد.
تاریخنویسان آغاز انحطاط قدرت عثمانی را در دوره سلطنت مراد سوم (١۵٧۴-١۵٩۵) میدانند كه فیلسوفان را دوست میداشت – و این برای فیلسوفان مسئله ای شده است. اما این سلطان، زنان را نیز دوست میداشت و صدوسه فرزند از زنانی نه به این تعداد به وجود آورد. «بافو»، زن محبوبش، كه كنیزی ونیزی بود و او را مسحور زیبائی های خود ساخته بود، در امور كشور مداخله میكرد و برای هر اعمال نفوذ خود از اين و آن رشوه میگرفت. قدرت صوقللی رو به ضعف نهاد و هنگامی كه پیشنهاد كرد رصدخانه ای در استانبول ساخته شود، حس مخالفت عوام به جوش آمد و او در سال ١۵٧٩، احتمالا به اشاره مراد، به قتل رسید. هرج ومرج ادامه یافت، ارزش پول پایین آمد، ینی چری ها كه پول بی ارزش دریافت داشته بودند شورش كردند، رشوه خواری باعث فساد ادارات شد و حتی یكی از پاشاها ادعا كرد كه به سلطان نیز رشوه داده است. مراد به عیش و نوش پرداخت و در اثر فسق و فجور درگذشت.
«بافو» بر روحیه فرزندش محمد سوم تقریبا به همان اندازه مسلط بود كه سلطان سابق را دست نشانده خود كرده بود. محمد سوم سلطنت خود را، طبق سنت، با كشتن نوزده تن از برادرانش آغاز كرد تا مردم را به آرامش وا دارد. اما كثرت فرزندان مراد این مسئله را دشوار میساخت. زیرا بسیاری از پسرانش هنوز به طور تهديدآميزى زنده بودند. فساد و هرج ومرج بیشتر اشاعه یافت. جنگ با اتریش و ایران پیروزیهای تركیه را خنثی كرد. سلطان احمد اول كه با قدرت شاه عباس اول صفوی (شاه عباس بزرگ) در ایران مواجه شده بود، تصمیم گرفت كه نیروی عثمانی را در جبهه شرق گرد آورد. ازاین رو برای آزاد كردن نيروى خود در غرب به ماموران خود دستور داد كه در «سیتواتوروك» (در مجارستان كنونى، -م) عهدنامه صلحی با اتریش منعقد سازند (١۶٠۶). این خود نخستین عهدنامه ای بود كه تركان مغرور حاضر شدند در خارج از قسطنطنیه ببندند. اتریش مبلغ ٢٠٠ هزار دوكات به سلطان داد، اما از پرداخت خراج معاف شد. در این هنگام ترانسیلوانی به میل خود فرمان سلطان را گردن نهاد. ایران نیز با تركیه صلح كرد (١۶١١) و حاضر شد مقدار یك میلیون پوند ابریشم به عنوان غرامت جنگ به سلطان عثمانی بپردازد. روی هم رفته این دوره همراه با موفقیت و میانه روی بود، جز اینكه ینی چری ها پیوسته شورش میكردند. احمد مردی پرهیزكار و با حسن نیت بود. وی با آنكه كوشید از برادركشی سلاطین جلوگیری كند، در این راه توفیق نیافت.
عثمان دوم در صدد بر آمد كه ینی چری ها را تحت انضباط در آورد و در دستگاه آنان اصلاحاتی انجام دهد، اما این عده اعتراض كردند، او را به قتل رساندند و برادرش مصطفی را، كه مردی احمق بود، بر تخت نشاندند. ولی مصطفی به اندازه كافی عقل داشت و استعفا كرد و سلطنت را به برادرزاده دوازده ساله خود مراد چهارم سپرد. ینی چری ها وزیران اعظم را انتخاب میكردند و هر گاه میخواستند كه تغییری به وجودآورند، آنان را میكشتند. این عده به قصر سلطنتی حمله بردند و زن سلطان «کوسم سلطان» را مجبور كردند كه برای ارضای آنان قفل های خزانه را بگشاید. در سال ١۶٣١، آنان دوباره ظاهر شدند، سلطان جوان را تا اندرون تعقیب كردند و خواستار اعدام هفده تن از اعضای دولت شدند. یكی از آنها به نام «حافظ» حاضر شد كه خود را قربانی كند، آنان نیز او را قطعه قطعه كردند. سلطان مراد كه هنوز هم از انجام کاری عاجز یود، به طرز بیهوده ای آنان را تهدید كرد و گفت: « انشااالله شما مردان خون آشام كه از خدا نمیترسید و از پیغمبر خجالت نمیكشید، به عذاب وحشتناكی دچار خواهید شد (20)». اما چون منتظر فرصت بود، عده ای از سربازان وفادار را به دور خود گرد آورد و رهبران شورشی را یكی پس از دیگری از میان برداشت. از كوشش هایی كه بعدا به منظور شورش به عمل آمد با خشونت وحشیانه ای جلوگیری شد. حتی خود سلطان گاه گاه مانند پطركبیر در اجرای حكم اعدام شورشگران شركت میجست. وی همه برادران خود را، به استثنای یكی كه به عقیده او بی آزار و احمق بود، كشت و چون از اعمال قدرت سلطنتی لذت میبرد، دستور داد هر كس را كه تنباكو و تریاك استعمال كند یا قهوه و شراب بنوشد به قتل برسانند. میگویند روی هم رفته صدهزار نفر در دوره سلطنت او كشته شدند و این عده غیر از كسانی هستند كه در جنگ جان (21) سپردند. تا مدت كوتاهی نظم اجتماعی بر قرار شد، و ارتشا از ادارات رخت بر بست . مراد، كه در این هنگام خود را حقا مصون میدانست علیه ایرانیان وارد جنگ شد، پیشنهاد یكی از جنگجویان ایرانی را جهت نبرد تن به تن پذیرفت، او را كشت، بغداد را به تصرف در آورد (١۶٣٨) وعهدنامه پیروزمندانه ای منعقد كرد . هنگامی كه به قسطنطنیه بازگشت، مردم از او با شادی فراوان استقبال كردند. سال بعد، در نتیجه بیماری نقرس كه از میگساری بسیار ناشی شده بود، در گذشت. وی در این هنگام بیست و هشت سال بیش نداشت.
پس از او، انحطاط تركیه عثمانی بار دیگر ادامه یافت. جانشین او، ابراهیم اول (۱۶۴۰-۴۸)، بر اثر حماقت و یا تظاهر به حماقت، از تیغ بیداد برادر جان سلامت به در برده بود. در دوره سلطنت او كار هرج و مرج و فساد دوباره بالا گرفت. وی با ونیز به جنگ پرداخت و لشكری علیه كرِت فرستاد. ونیزی ها تنگه داردانل را مسدود كردند. اهالی قسطنطنیه گرفتار قحط و غلا شدند. رهبران ارتش سر به شورش برداشتند و سلطان را خفه كردند. ممالك مسیحی غرب، با توجه به سر گذشت ماجرای پاسداران امپراتور در روم قدیم، به این نتیجه رسیدند كه از قدرت تركان نباید بیمی داشته باشند. ظرف سی و پنج سال بعد، تركان دوباره خود را به دروازه های وین رساندند .
————————–
یادداشت:
الف: مدت ها پیش، در دوم سپتامبر سال 31 پیش از میلاد، کم و بیش صد مایل دریائی از آنجا بسوی شمال غرب، در نزدیکی «آکتیوم» در خلیج «آرتا»ی کنونی، اوکتاویوس با400 کشتی جنگی خود به اربابان دنیای باستان مدیترانه آنتونیوس و کلئوپاترا و 500 ملوان آنها حمله ای پیروزمندانه کرده بود. (نبرد آکتیوم با این ترتیب آغاز حکمرانی امپراتوری روم بر دریای مدیترانه بود، -م).
————————————-
شاه عباس بزرگ
۴- شاه عباس بزرگ
(١۶٢٩-١۵٨٨)
از نیکبختی كشورهای مسیحی غرب آن است كه از سال ١۵٧٧ تا ۱۶۳۸ هنگامی كه نخست فرانسه و سپس آلمان گرفتار جنگهای مذهبی بودند، تركان عثمانی كه میتوانستند مرزهای غربی خود را به وین برسانند، توجه خود را به جنگ با ایران معطوف كردند. در اینجا نیز از مذهب برای ارضای حس قدرت طلبی استفاده شد. تركان عثمانی، كه پیرو آئین تسنن بودند، ایرانیان را، كه از مذهب تشییع تبعیت میكردند، بدعتگذار میدانستند در حاليكه ايرانيان همه خلفا را ازعلی ابن ابیطالب به بعد غاصب میشمردند. علت واقعی جنگ البته بیشتر دنیوی بود تا مذهبی، یعنی علاقه اقلیت به حكمفرمایی به منظور كسب زمین، منابع، و مالیات. تركان بر اثر یك سلسله جنگ مداوم تا حدود فرات، قفقاز، و دریای خزر پیش رفتند وتبریز، پایتخت جدید ایران و بغداد، پایتخت قدیم خلفا را به تصرف در آوردند. پدرو تیشیرا (سیاح پرتغالی سده هفدهم، -م) مینویسد كه بغداد در حدود سال ١۶١۵ شهر معتبری بود كه اعراب، تركان و كلیمیان در بیست هزار خانه آجری آن و در میان رفت و آمد زیاد گاوان، شتران، اسبان، خران، و قاطران باری، میزیستند. مردان لباس پاكیزه در برداشتند و بر طبق گفته همان شخص «بسیاری از زنان زیبا بودند و تقریبا همه آنان چشمان گیرا داشتند و از میان نقاب هایشان خیره خیره مینگریستند» (22). یكی از ماموران رسمی مختص حفاظت از خارجیان بود.
ایران، در شرق بغداد و فرات، مجموعه ای از ایالات غیر متحد بود كه حدود آنها در شمال باختری به قفقاز و دریای خزر، در شمال خاوری به تركستان، در شرق به افغانستان، در جنوب به اقیانوس هند، و از جنوب خاوری به خلیج فارس میرسید. این نواحی پراكنده به شخصی نیازمند بودند كه آنها را تحت لوای واحدی در آورد.
شاه عباس بزرگ پنجمین پادشاه از سلسله صفوی بود كه بنیانگذار آن شاه اسماعیل اول بود. او در سال ١۵٠٢ در تبریز تاجگذاری كرد. طی سلطنت طولانی شاه طهماسب اول (۱۵۲۴-۷۶)، دومین پادشاه این سلسله، كشور جدید ایران از حملات تركان عثمانی آسیب بسیار دید. پس از مرگ او، آن ها به ایران حمله بردند و ایالات عراق، لرستان، و خوزستان را به تصرف در آوردند. در این ضمن، اوزبكان از ماورای جیحون فرود آمدند، هرات، مشهد، و نیشابور را تصرف كردند و ایالات خاوری ایران را به باد غارت دادند. عباس هنگامی در سن سی سالگی بر تخت دولتی نشست كه پایتخت نداشت (١۵٨٧). او با تركان عثمانی صلح كرد، و برای مقابله با دشمن ضعیف تر (یعنی اوزبکان، -م) به سوی خاور شتافت. پس از چند سال جنگ، هرات را تسخیر كرد و ازبكان را از ایران بیرون راند. وی در این هنگام آماده دفع تركان عثمانی بود، اما ارتش او بر اثر تلفات تقلیل یافته و در نتیجه حسادت های طایفه ها گرفتار هرج و مرج شده بود و به آخرین وسیله های جنگی مجهز نبود.
مقارن این احوال (١۵٩٨)، دو انگلیسی ماجراجو، یكی به نام سر آنتونی شرلی و دیگری برادر كوچكترش به نام رابرت، جهت ماموریتی تجاری وارد ایران شدند. این دو نفر هدیه های گرانبها، تجربه های نظامی، و یك ریخته گر ماهر توپ را با خود آورده بودند. شاه عباس با كمك آنان به ارتش خود سر و سامانی بخشید، آن را با تفنگ و شمشیر مجهز ساخت، و ظرف مدت كوتاهی پانصد عراده توپ تهیه كرد. وی این نیروی جدید را علیه تركان عثمانی به كار برد، آنان را از تبریز بیرون راند (١۶٠٣) و ایروان، شیروان، و قارص را دوباره به دست آورد. تركان لشكر نیرومندی مركب از صد هزار سرباز به جنگ او فرستادند، ولی شاه عباس با شصت هزار نفر آنان را شكست داد(١۶٠۵). آذربایجان، كردستان، موصل و بغداد دوباره جزو متصرفات ایران شدند و تسلط شاه عباس از فرات تا سند برقرار گشت.
حتی پیش از این نبردهای طاقت فرسا، شاه عباس شروع به ساختن پایتختی كرده بود (1598) تا، به سبب دوری، كمتر از تبریز در معرض حمله مهاجمان واقع شود و بر اثر خاطرات بیگانگان و قدوم اهل سنت كمتر مورد اهانت قرار گرفته باشد. اصفهان دو هزار سال قدمت داشت (البته نه تحت همین اسم) و دارای هشتاد هزار نفر جمعیت بود. در حدود پنج كیلومتری این شهر قدیمی، مهندسان شاه عباس میدانی راست گوشه به نام «میدان شاه» به طول ۵١٠ و عرض ١۶۵ متر ایجاد كردند و در اطراف آن درخت كاشتند. آنها در هر دو سو گردشگاه هایی ساختند كه از باران و آفتاب در امان بودند. در قسمت جنوبی، مسجد شاه، و در مشرق، مسجد شیخ لطف االله و یك قصر سلطنتی بر پا شد. بقیه محیط میدان به دكان، كاروانسرا، و مدرسه اختصاص یافت. در غرب میدان، خیابانی به عرض دویست پا به نام چهار باغ ساختند، در اطراف آن باغ هایی احداث نمودند، و حوض ها و چشمه هایی بر آن افزودند. در هر دوسوی این خیابان قصرهای وزیران قرار داشتند. زاینده رود، كه دارای سه پل بود، از میان شهر میگذشت. یكی از پل ها به نام «االله وردی خان» ساختمان زیبایی به طول ٣۵۵ متر بود كه راه سنگفرش شده وسیعی داشت و در هر دو سوی آن طاق هایی برای پیاده روها ساخته شده بودند. شهر جدید با جوی ها، مخزن ها، فواره ها، و آبشارها آبیاری و خنك میشد. همه این طرح نمونه ای عالی از شهرسازی در آن عصر بود كه با هر طرح دیگری در سایر كشورها برابری میكرد.
شاردن (سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) هنگامی كه در سال 1673 به اصفهان رفت، از دیدن آن شهر بزرگ و مراكز اداری، تجاری، صنعت، و هنر این شهر كه هزار و پانصد دهكده در پیرامون آن بودند و جمعیتی در حدود سیصد هزار نفر داشت، به شگفتی افتاد. شهر و حومه آن دارای ١۶٢ مسجد، ۴٨ مدرسه، ٢٧٣ گرمابه و ١٨٠٠ كاروانسرا بود. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، سیاح دیگر فرانسوی همان دوره، -م) كه در سال 1664 از اصفهان دیدار كرد، آن را به اندازه پاریس وسیع نامید، اما جمعیت آن را یك دهم آن شهر تخمین زد، زیرا هر خانواده ای از خود خانه و باغی داشت و به اندازه ای درخت در آنجا دیده میشد كه شهر به صورت جنگل در آمده بود. البته این تصویر دلپذیری است، اما تاورنیه مینویسد: «در برابر هر دری، تغاری است كه خانواده ها نجاست و آشغال خود را در آن میریزند و كشاورزان هر روز میآیند و آنها را جهت كود دادن به مزارع خود میبرند… همچنین سوراخ های كوچكی در دیوارهای خانه ها در كوچه ها میبینند كه ایرانیان خجالت نمیكشند از اینكه جلو چشم همه در برابر آنها چمباتمه بزنند و در آنها ادرار كنند (25).»
شاه عباس كه میدانست كشورهای اروپایی از او سپاسگزارند كه تركان عثمانی را در مشرق سرگرم ساخته است، سر آنتونی شرلی و دیگران را به كشورهای مسیحی فرستاد تا با آنها روابط سیاسی برقرار کنند و راهی برای صدور ابریشم ایران، بدون واسطه عثمانی، باز کنند. هنگامی كه سفیران اروپایی به اصفهان آمدند، وی آنان را در قصرها جا داد و به آنان آزادی مذهبی كامل عطا كرد. شاه عباس پنج هزار نفر ارمنی را كه در نبردهای خود با تركان به اسارت گرفته بود به صورت برده در نیاورد، بلكه به آنان اجازه داد كه در جلفا، در نزدیكی اصفهان، مركزی برای خود بسازند و بدین ترتیب از فعالیت تجاری و مهارت آنان استفاده كرد. ارامنه در آنجا كلیسای خود را بر پا كردند و آن را با آمیزه ای از تمثال های مسیحی و تزیینات اسلامی آراستند. گاهی شاه عباس به این فكر میافتاد كه همه مذاهب را به صورت واحدی در آورد و «صلح را در آسمان و زمین برقرار سازد (26).» اما در حالت هائی واقع بینانه تر، شاه عباس از تعصب شیعیان به نفع تقویت روحیه ملی استفاده میكرد. وی ملت خود را تشویق میكرد كه مشهد را به منزله مكه اسلام ایرانی بدانند و به زیارت آن بروند و خود او مسافت ١٢٨٠ كیلومتری میان اصفهان و مشهد را پیاده پیمود تا اخلاص و هدایای خود را عرضه كند .
بهمین جهت آن معماری که در دوره شاه عباس عظمت و ظرافت به اصفهان بخشید، همانند کلیسای قرون وسطا، جنبه ای مذهبی دارد. شاه عباس نیز همانند اولیای كلیسا در مغرب، پشیزهای مستمندان را به صورت مساجدی در میآورد كه عظمت، زیبایی و صفای آنها به منزله افتخار همه و متعلق به همه بود. جالب ترین ساختمان پایتخت جدید «مسجد شاه» بود كه شاه عباس آن را بین سالهای 1611-29 بنا نهاد. میدان شاه نماد شکوه و جلال این معماری است. چنین به نظر میرسد كه همه آن میدان به مدخل وسیع آن منتهی میشود. توجه شخص نخست به مناره های پهلو و كنگره های پیش آمده آنها معطوف میشود و از این مناره هاست كه موذن، وحدت خداوند را اعلام میكند. سپس توجه ما با دیدن كاشی های درخشانی كه مدخل را مزین میكنند و همچنین با خطوطی كه در اطراف آنها نوشته شده و حاكی از تقدیم این مكان مقدس از طرف شاه عباس به خداوند هستند، جلب میشود. در ایران حتی خود الفبا، هنری به شمار میرود. در داخل، طاق مقرنسی دیده میشود كه با گل های سفید مزین شده است. سپس به محوطه داخلی كه در فضای باز است و بعد به طاق های دیگری در داخل مسجد و زیر گنبد بزرگ میرسیم. باید دوباره بیرون برویم تا به مشاهده گنبد و خط كوفی با شكوه و شكل برجسته و زیبایی آن بپردازیم كه رویش را با كاشی های لعابدار آبی و سبز به نقش های آرابسك (سبک عربی، -م) روی زمینه نیلگون پوشانده اند. با وجود گذشت روزگار، این مسجد «حتی امروزه یكی از زیباترین ساختمان های جهان است» (27).
مسجد شیخ لطف االله كه شاه عباس آن را به افتخار پدر زن موقر خود ساخت (1603-18) ساخت، دارای هیبتی كمتر اما ظرافتی بیشتر است. مدخل آن زیبا و محرابش از كاشی ظریف است، اما بیش از همه، داخل آن دارای زیبایی شگفت انگیزی است و شامل نقوش آرابسك، اشكال هندسی، و چنبره هایی با طرح كامل و یك شكل است. در اینجا هنر انتزاعی را می بینیم، ولی با منطق و سبك و ساختی كه هرج و مرج مبهوت كنندها ی به عقل عرضه نمیكند، بلكه نظمی قابل فهم و آرامشی عقلانی را میرساند.
در قسمت شرقی میدان، شاه عباس تخت رو بازی زیر طاق بزرگی، یعنی «عالی قاپو»، ساخت. در اینجا بود كه بزرگان را به حضور میپذیرفت و یا مسابقات اسب دوانی یا چوگان بازی را تماشا میكرد (الف). در پشت این دروازه باغ های سلطنتی قرار داشتند و شامل قصرهایی بودند كه شاه از آنها جهت مقاصد مختلف استفاده میكرد. یكی از آنها به نام چهلستون كه از گذشت روزگار آسیب بسیار دید، هنوز پابرجاست و آن عبارت است از اطاق بارعام و محل جلوس بر تخت است كه دارای بیست ستون از جنس چنار است که روی آنها را آیینه كاری كرده اند و تالار درازی نیز دارد كه مزین به تصویرهایی از وقایع زندگی شاه است. درهای قصر از چوب جلا یافته ساخته شده بودند و روی آنها را با مناظری از باغ ها و چنبره های گل آراسته بودند. دو لنگه از این درها به موزه متروپولیتن نیویورك برده شده اند. گچبری ها طلایی و رنگی سقف اطاق بارعام هنوز باقی هستند. در اینجا نیز هنر انتزاعی از لحاظ منطق و طرح به كمال رسیده است .
شاه عباس از قصرهای بسیار و از لشکرگاه خود امور قلمرو وسیع خویش را اداره میكرد. او نیز مانند اكثر فرمانروایان بزرگ به هر مرحله از زندگی اتباعش علاقمند بود، این پادشاه راهها و پل هایی ساخت، و فرسنگ ها راه را با سنگ مفروش كرد. همچنین صنایع دستی، تجارت خارجی، و استخراج معادن را تشویق نمود. گذشته از این، او شهرهای آسیب دیده مانند مشهد، قزوین، تبریز و همدان را تعمیر كرد، سدهایی ساخت، آبیاری را تسهیل كرد، و آب آشامیدنی به شهرها آورد. تاورنیه مینویسد: «این پادشاه غالبا جامه مبدل میپوشید، مانند افراد عادی، به بهانه خرید و فروش، در اطراف اصفهان میگشت، و مواظب بود كه كدامیك از بازرگانان گرانفروشی میكند. روزی دو نفر گرانفروش یافت و دستور داد كه آنها را زنده به گور كنند (28).» به سبب وجود نقص در نظارت و پلیس، مقصود از شدت مجازات جلوگیری از تمرد طبیعی افراد بود و این قبیل اقدامات، راه های شرقی برای استقرار قانون به شمار میرفت. شاید چون شاه عباس مدتهای مدیدی از عمر خود را در جنگ گذرانده بود، این بیرحمی در وجودش تشدید یافته بود و برای ترساندن افراد یا انتقام گرفتن از آنها از آن راه ها استفاده میكرد. وی حتی یكی از فرزندانش را كشت و دستور داد چشم دیگری را درآورند. با وجود این، همین پادشاه شعر میگفت، جهت امور خیریه پول میپرداخت و صنایع مختلف را تشویق میكرد.
مرگ او (1629) به دوره عظمت هنر و فرمانروایی سلسله صفوی پایان داد، اما نظم و ترتیبی كه بر اثر كوشش های هماهنگ او به وجود آمده بود تقریبا یك قرن دیگر دوام یافت. سلسله صفوی، با وجود داشتن عده ای پادشاه بی كفایت، توانست تا دوره انقراض خود و تسلط افغان ها در (1722-30) پایدار بماند. هنر دوره صفوی حتی در آن دوره انحطاط سیاسی جزو محصولات مهذب ذوق و مهارت بشر به شمار میرفت.
خیابان چهار باغ و مسجد شاه سلطان حسین ، اصفهان (اوایل قاجار)
۵ – ایران در دوره صفوی
(١٧٢٢-١۵٧۶)
اجازه بدهید دوره سلسله صفوی را از مرگ شاه طهماسب اول (1576) تا پایان آن (1722) یكجا مورد مطالعه قرار دهیم، زیرا این، نوعی تكامل فرهنگی است كه با تاریخ اروپا تناسب ندارد. چند تن از جهانگردان غربی شرح های جالبی درباره ایران این دوره نوشته اند: پدرو تیشیرا كه در سال ١۶٠٠ در این كشور بود، كشیش كیوسینسكی كه بین سالهای ١٧٠٢ و ١٧٢٢ در اصفهان میزیست و كتابی تحت عنوان «تاریخ انقلاب ایران» نگاشت كه شامل همه دوره صفوی بود، ژان تاورنیه كه مسافرت های خود را به تركیه، ایران، هندوستان، و خاور دور دبین سال های 1631 تا 1668 شرح داد و ژان شاردن كه سرگذشت اقامت خود را در ایران از سال 1664 تا 1677 در ده جلد نوشت. وی اگر چه نزدیك خلیج فارس گرفتار باد سام شد ، اما به ایران دل باخت. او اصفهان را در تابستان بهتر از پاریس یافت و چنان «زیبایی دل انگیزی در هوای ایران» دید كه چنین نوشت: «خودم نه میتوانم آن را از یاد ببرم و نه از تعریف آن برای دیگران خودداری كنم». به عقیده او، آسمان روشن ایران در هنر این كشور تاثیر كرده و جلا و رنگ درخشانی به آن بخشیده و خوشبختانه در روح و جسم ایرانیان نیزاثر داشته است (30) و در ضمن «الف»). وی معتقد بود كه ایرانیان از اختلاط خود با مردم گرجستان و قفقاز سود برده اند، و میگفت كه گرجی ها و قفقازی ها، دلیرترین و زیباترین افراد جهانند، اما به زیبایی اسبان ایرانی نیستند (31).
این بهشت حاصلخیز و اقامتگاه خلفای جواهرنشان و شعرای شیرین سخن، بر اثر حملات مغولان، تجزیه قدرت دولت، و خراب شدن راه های آبی كه به منزله شریان های حیاتی هستند و همچنین بر اثر تغییر راه های تجاری رو به ویرانی نهاده بود و كشف راه تماما آبی از اروپای باختری به هندوستان و چین، ایران را از لحاظ اقتصادی از فعالیت باز داشته بود. اما بعضی امور تجاری از طریق رودخانه ها تا خلیج فارس انجام میگرفتند. در سال ١۵١۵ پرتغالی ها هرمز، بندر عمده خلیج، را به تصرف درآوردند و مدت یك قرن آن را در دست داشتند. اما در سال ١۶٢٢ ارتش شاه عباس كبیر، به كمك كشتی های كمپانی انگلیسی هند شرقی، پرتغالی ها را از هرمز بیرون راند . سپس شاه عباس بندر دیگری در آن حوالی به نام بندرعباس ساخت و دادوستدی كه در آنجا انجام میگرفت باعث رونق هنر و تجمل دوره سلطنت او شد. كاروان ها هنوز از طریق ایران از غرب به شرق میرفتند و ضمن راه ثروتی نیز در شهرها باقی میگذاشتند. (ب).
بیشتر صنایع كشور هنوز در مرحله كارهای دستی، یعنی قرون وسطایی، طاقت فرسا، هنرمندانه، و كُند بودند. بنابر گفته شاردن، ایرانیان روش مخصوصی برای تصفیه دود داشتند، به این ترتیب كه دود را از میان آب میگذراندند (قلیان، -م) و بدین وسیله آن را «از تمام مواد روغنی و ناخالص تنباكو تصفیه میكردند (33)». كشیدن قلیان به صورت یكی از نیازمندی های ایرانیان درآمد و «آنها حاضر بودند غذا نخورند، ولی قلیان بكشند» (34). شاه عباس یك نمونه استثنایی بود. وی این عادت را دوست نداشت و روزی كوشید درباریان را با نیرنگی از این كار باز دارد. بدین معنی كه مقداری سرگین به جای تنباكو در سر قلیان آنان ریخت و اظهار داشت كه آن ماده محصول گرانبهایی است كه والی همدان به وی تقدیم كرده است. درباریان آن را كشیدند و در خوبی آن داد سخن دادند، حتی یكی از آنان گفت: «رایحه آن مثل بوی هزار گل است.» شاه عباس فریاد زد: «لعنت به آن دوایی كه از سرگین تمیز داده نمیشود » (35).
هر كس كه دارای لیاقت و ادب بود میتوانست در دربار شاه ترقی كند، زیرا اشرافیت موروثی نبود (36). لباس زن و مرد و همه طبقات اصولا یكسان و عبارت از جامه بلندی بود كه تا زانو میرسید، آستین های تنگی داشت، كمربندی معمولا از پارچه ابریشمی گلدار به دور آن می بستند، پیراهنی پنبه ای زیر آن میپوشیدند، شلوارهای خود را نزدیك قوزك پا بالا میزدند، و عمامه ای بر سر میگذاشتند. براساس نوشته تاورنیه، زنان «جامه گرانبهایی كه قدری با جامه مردان فرق داشت برتن میكردند و مثل مردان شلوار میپوشیدند» (37). زنان در اندرون میزیستند، بندرت از خانه بیرون میآمدند و ندرتا پیاده میرفتند. ایرانیان از لحاظ جنسیت بر سه نوع بودند. قسمت اعظم اشعار عاشقانه از طرف مردان به پسران خطاب میشد. تامس هربرت، از انگلیسی های مقیم دربار شاه عباس، پسرهای زیبایی میدید كه جامه زربفت در بر، عمامه پولكدار بر سر، و نعلین زیبا به پا داشتند، زلف مجعدشان روی شانه هایشان ریخته بود، چشمانشان خمار و گونه هایشان گلگون بود» (38). شاردن در این دوره شاهد تقلیل جمعیت ایران شده نوشت که این وضع دو علت دارد:
اولا، به سبب تمایل ناشایسته ایرانیان است كه آن گناه نفرت انگیز و مخالف طبیعت را در مورد هم زن و هم مرد مرتكب میشوند. ثانیا، به سبب آزادی مفرط (جنسی) مردم است. زنان در آنجا پیش از موقع آبستن میشوند، فقط مدت كوتاهی بارور هستند، و به محض آنكه سنشان از سی سال گذشت پیر و فرسوده شمرده میشوند. مردان نیز خیلی زود با زنان نزدیكی میكنند، در این كار راه افراط میپویند و اگر چه از چندین زن بهره میگیرند، به همان نسبت بچه دار نمیشوند. همچنین تعداد زیادی از زنان هستند كه خود را عقیم میكنند و داروهایی علیه آبستنی به كار میبرند، زیرا (هنگامی كه) سه یا چهار ماهه حامله اند، شوهرانشان به زنان دیگر میپردازند و شایسته نمیدانند با زنانی همبستر شوند كه آبستن كودكی چندماهه هستند» (39).
با وجود تعدد زوجات، زنان روسپی بسیار نیز دیده میشدند. اگر چه مذهب اسلام شرابخواری را نهی كرده است، عده زیادی میگساری میكردند. قهوه خانه های بسیاری نیز وجود داشتند. نام اروپایی این گیاه از كلمه عربی «قهوه» (40) گرفته شده است. به پاكیزگی بدن بیش از پاكیزگی گفتار اهمیت میدادند. گرمابه های فراوانی دیده میشدند كه گاهی آنها را هنرمندان آراسته بودند، اما بی حرمتی به مقدسات و وقاحت بسیار نیز به چشم میخورد (41). تاورنیه مینویسد كه ایرانیان «ریاكاران و چاپلوسان بزرگی هستند» و شاردن عقیده دارد كه این قوم بیش از اندازه متقلبند، اما میگوید كه «مهربانترین مردم روی زمینند، غیرمتعصب و مهمان نوازند، جالب ترین آداب و مودب ترین اخلاق و چرب ترین زبانها را دارند … و روی هم رفته متمدن ترین ملت مشرقند» (42). ایرانیان به موسیقی علاقه داشتند، و شاعرانشان معمولا اشعار خود را با آواز میخواندند.
با توجه به محبوبیت شاعران ایرانی در دربار گورکانیان غول در هند میتوان به برتری این اشعار پی برد، اما كسی نظیر فیتزجرالد پیدا نشد كه اشعارآن دوره را به یكی از زبان های اروپایی ترجمه كند. شنیده ایم كه عرفی شیرازی بزرگترین شاعر ایرانی در قرن شانزدهم بوده است. او خود را برتر از سعدی میدانست. اما كدام یك از ما هرگز سخنی درباره او شنیده است؟ یک شعر او که در باره دوستانش نوشته شده که برای آخرین دیدار با اوبه بستر مرگش شتافته اند، نشان میدهد که ظاهرا مردم اشعار او را بیشتر از خودش دوست داشتند:
تن او فتاده در این حال و دوستان فصیح
به دور بالش و بستر ستاده چون منبر
یكی به ریش كشد دست و كج كند گردن
كه روزگار وفا با كه كرد جان پدر
به جاه و مال فرومایه دل نباید بست
كجاست دولت جمشید و نام اسكندر
یكی بنرمی آواز و گفتگوی حزین
كند شروع و كشد آستین به دیده تر
كه جان من همه را این ره است و باید رفت
تمام راهروانیم و دهر راكب بر
یكی به چرب زبانی سخن طراز شود
که ای وفات تو تاریخ انقلاب خبر
فراهم آی و پریشان مدار دل زنهار
كه نظم و نثر تو من جمع میكنم یكسر
پس از نوشتن و تصحیح میكنم انشا
به مدعای تو دیباچه ای چو درج گهر
چنانچه هستی فهرست دانش وفرهنگ
چنانچه هستی مجموعه صفات و هنر
به نظم و نثر در آویزم و فرو ریزم
اگر چه حصر كمال تو نیست حد بشر
خدای عزوجل صحتم دهد بینی
كه این منافقكان را چه آورم بر سر (43)
رقیب عرفی در شعر صائب اصفهانی (تبریزی، -م) بود. او نیز بنا به رسم آن دوره به دهلی رفت، چنانكه هنرمندان فرانسوی و فلاندری در آن عصر به رم میرفتند. اما پس از دو سال به اصفهان بازگشت و ملك الشعرای دربار شاه عباس دوم صفوی شد. صائب تا اندازه ای فیلسوف بود و اشعار حكیمانه بسیار سروده است، مانند این ابیات :
گفتگوی كفر و دین آخر به یك جا میكشد
خواب یك خواب است اما مختلف تعبیرها
چاره ناخوشی وضع جهان بیخبری است
اوست بیدار كه در خواب گران است اینجا
موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درك نماید قدیم را
مرا به روز قیامت غمی كه هست این است
كه روی مردم عالم دوباره باید دید (44)
اگر نتوانیم موسیقی شعر فارسی را درك كنیم، لااقل میتوانیم از هنر دوره صفوی لذت ببریم، زیرا هنر به منزله زبانی است كه هر كس آن را میفهمد. مهارت، باریك بینی و سلیقه ای كه در ایران طی دو هزار سال به وجود آمده بود در این هنگام در معماری، سفالگری، تذهیب، خوشنویسی، كنده كاری روی چوب، فلزكاری، پارچه بافی، پرده بافی و قالیبافی كه نمونه هایی از آنها امروزه زینت بخش موزه های جهانند جلوه گر شد. چنانكه گفتیم، بهترین سبك معماری در دوره شاه عباس اول در اصفهان بوجود آمد. در این شهر بود كه شاه عباس دوم تالار اشرف را ساخت (١۶۴٢) و در اینجا بود كه شاه سلطان حسین، در روزگار زوال سلسله صفوی، مدرسه مادر شاه را بنیان نهاد كه به قول لرد كرزن «یكی از خرابه های مجلل ایران است» (45). اما در شهرهای دیگر نیز شاهكارهای معماری به وجود آمدند، مانند «مدرسه خان» در شیراز، بقعه خواجه ربیع در مشهد، محل مقدس «قدمگاه» در نیشابور كه اكنون ویران ولی دوستداشتنی است و مسجد كبود ایروان.
شاه عباس اول در اصفهان مدرسه ای برای پیشرفت نقاشی تاسیس كرد و در آنجا شاگردان، طبق برنامه، از روی مینیاتورهای مشهوری كه زیبایی طرح و ظرافت رسم آنها بر موضوعات و شكل هایشان برتری داشت تصویرهایی میكشیدند. در این هنگام، ظاهرا تحت نفوذ اروپاییان، نقاشانی كه كارشان كشیدن تصویرهای غیرمذهبی بود از سنت اسلامی منحرف شدند. بدین ترتیب كه مینیاتورهایی ساختند كه در آنها شكل بشری به عنوان موضوع اصلی به شمار میآمد. در اینجا نتیجه كار برخلاف نتیجه ای بود كه در ایتالیا دیده شد: در نقاشی های دوره رنسانس منظره نخست مورد توجه نبود، سپس به طور ضمنی در زمینه تابلو كشیده شد، بعد (شاید بر اثر انحطاط استقلال فرد در اصلاحات كاتولیكی) مقدم بر شكل ها به شمار آمد. اما در نقاشی های اسلامی شكل آدمی نخست مطرح نبود، سپس به طور ضمنی ظاهر شد و تنها در مراحل آخر (شاید به همان نسبت كه استقلال فرد با افزایش ثروت زیاد میشد) حائز اهمیت شد. چنانكه در قوشباز ی از اشراف سبز جامه را میبینیم كه پرنده ای روی مچ خود گرفته است در حالیکه زمینه كوچك این تصویر عبارت از گلهایی طلایی است. همچنین در اثر موسوم به «شاعری نشسته در باغ» (47) هر یك از جزئیات تصویر حاكی از ظرافت ایرانی است. یک نوآوری دیگر در نقاشی دیواری بود كه نمونه ای از آن را در چهلستون دیدیم. اما استادان بزرگ هنوز كوشش خود را بیشتر وقف تزیین قرآن یا كشیدن تصویر در آثار ادبی مانند شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی میكردند، و مولانا حسن بغدادی نسخه ای از آنها را با آب طلا مصور كرده است.
در نقاشی این دوره دوم عصر صفوی، رضا عباسی، كه نام شاه را جهت سپاسگذاری از حمایت شاهانه به نام خود افزود، بالاتر از همه بود. شهرت او تا یك نسل حتی بیش از شهرت بهزاد بود. پس از او هنر راه انحطاط پیمود. حساسیت هنرمند و پاكیزگی و ظرافت طرح او به افراطی زنانه گرایید. در این ضمن، سبك ایرانی، كه تحت نفوذ سبك هندی قرار گرفته بود، در نقاشی مینیاتور در دربار گورکانیان مغول و حتی در معماری آن تاثیر كرد. به عقیده گروسه (رنه گروسه، مورخ و هنر شناس فرانسوی سده نوزدهم، -م) ، تاج محل «چیزی جز فصل تازه ای در هنر اصفهانی نبود» (48).
خوشنویسی هنوز هنری عمده در ایران به شمار میآید. شاه عباس میرعماد را به سبب نسخه نویسی های دقیق او از كتاب های قدیمی به همان اندازه دوست میداشت كه به رضا عباسی به سبب مینیاتورهایش احترام میگذاشت. كتاب ها هم از لحاظ شكل و هم از لحاظ محتوا مورد توجه بودند، كتابی كه خوب صحافی شده بود، مانند یك ظرف زیبا، به چشم و حس لامسه لذت میبخشید. هنرمندان پشت جلد کتاب ها را نظیر تابلوهای خود با كمال افتخار امضا میكردند، چنانكه جلد چرمی طلاكوبی متعلق به اوایل قرن هفدهم دارای این مضمون است: «اثر محمد صالح تبریزی» (49)، و یا جلدی كاغذی، كه با لاك نقاشی شده است، دارای امضای «علی رضا» و مورخ 1125 ق (1730 م) هر دو زیبا هستند (50).
در شهرهای ایران، كاشی های نقاشی شده ای كه روی گنبدها هم هستند بعد از خود گنبدها نظر انسان را به خود جلب میكنند و دوام آنها انسان را به یاد آن هنر سرامیك سازی میاندازد كه این دوام را به این درخشندگی افزوده است. تثبیت رنگ به وسیله لعاب دادن با آتش، هنری قدیمی در ایران بود. كاشی های لعابدار شوش متعلق به دوره هخامنشی ۴٠٠ سال پیش از میلاد در آن زمان در نوع خود آثاری مکمل بودند. از عیارهای طلا، نقره، مس و سایر فلزها برای ساختن رنگ های درخشانتر، مثلا سرخ یاقوتی و آبی فیروزه ای، استفاده میكردند. سپس كاشی ها را دوباره در كوره میگذاشتند تا گل و لعاب آنها محكم تر شوند و قرنها باقی بمانند. احتمال دارد كه ارامنه برای ساختن كاشی های كلیساهای خود در جلفا از سفالگران ایرانی استفاده كرده باشند. طرح آنها مانند طرح مینیاتورها ظریف است. كاشی های نقاشی شده در مجموعه كوركیان، كه منسوب به اصفهان و نیمه دوم قرن هفدهم هستند، از آنها زیباترند (51).
سفالگران اصفهان و كاشان و سایر شهرها ظروف لعابی مانند كاسه، گلدان، بشقاب، بطری، تنگ دسته دار و فنجان كه به رنگهای متنوع روی زمینه های مختلف لعاب خورده بود، میساختند. از كاشی برای پوشاندن دیوارهای مسجد و قصرها استفاده میكردند. شاه عباس ظروف چینی را از چین وارد كرد. سفالگران كوشیدند كه از آنها تقلید كنند، اما خاك درست و مهارت دقیق نداشتند. همچنین بر اثر تشویق این پادشاه بود كه صنعتگران اصفهان و شیراز سعی كردند از شیشه ونیزی تقلید كنند. فلزكاران در حكاكی و منبتكاری روی برنج مهارت داشتند. یك نمونه خوب آن كه در سال ١۵٧٩ ساخته شده عبارت از یك شمعدان ایرانی است كه در موزه متروپولیتن نیویورك مضبوط است. در موزه آرمیتاژ سن پترزبورگ غلاف شمشیری از طلا وجود دارد كه مرصع به قطعات زمرد خوش تراش و درشت است.
پارچه بافی صنعت و هنر عمده ای بود. طراحان، بافندگان و رنگرزان قسمت عمده ای از شهر اصفهان را به خود اختصاص داده بودند و شمار آنان به هزاران نفر میرسید. محصولات آنان قسمت اعظم صادرات ایران را تشكیل میداد و شهرت ایران در بافتن اطلس، مخمل، تافته، و پارچه های گلدوزی شده در اطراف و اكناف جهان بیشتر میشد. شاه عباس هنگامی كه میخواست هدیه مخصوصی به كسی بدهد، معمولا یكی از شاهكارهای بافندگی ایران را انتخاب میكرد. شاردن مینویسد: «تعداد جامه هایی كه وی بدین ترتیب میبخشد بیشمار است (52)». در موارد رسمی، شاه و درباریان جامه هایی ابریشمی و زری بر تن میكردند. در نظر شاردن هیچ درباری از این حیث به پایه دربار ایران نمیرسد. اوهمچنین مینویسد: «هنر رنگرزی در ایران ظاهرا بیش از اروپا پیشرفت كرده است و رنگهای ایرانی به مراتب یكدست تر و روشنتر و ثابت ترند (53)». نظیر مخملهای كاشان در هیچ جا بافته نمیشد. قطعاتی از آنها جزو اشیای پربهای موزه های بوستون، نیویورك، سان فرانسیسكو و واشینگتن هستند. در میان غنایمی كه پس از طرد تركان عثمانی از وین به دست مسیحیان افتاد (١۶٨٣) یك تخته قالی از مخمل ابریشمی زری (54) بود كه ظاهرا در اصفهان و در دوره شاه عباس بافته شده بود منسوجات ایرانی در زمینه طرح و بافت در پهنه قالی و قالیچه به حد اعلای خود رسیدند و در عصر شاه عباس این هنر در ایران به آخرین مرحله پرافتخار خود نایل شد.
از نگاه ایرانیان، قالی به اندازه لباس او حایز اهمیت بود. تامس هربرت در قرن هفدهم چنین نوشت: «ایرانیان در خانه خود اثاث زیادی جز قالی و مقداری اسباب مسی ندارند … آنان روی زمین غذا میخورند و مثل خیاطان چهار زانو مینشینند. هیچ فرد معمولی نیست كه قالی خوب یا بدی نداشته باشد، و سرتاسر خانه یا اطاق پوشیده از قالی است (55.» در این زمان رنگ قالی ها، سرخ تند یا سرخ شرابی بود، اما طرح قالی ها، برای حفظ تعادل با این افراط كاری، آرامش بخش بود، شاید تنها از آن لحاظ كه نقشی اساسی را با منطقی اقناع كننده نشان میدادند. این نقش ممكن بود هندسی باشد، و تغییراتی كه باعث زیبایی هندسه اقلیدسی میشدند بی پایان بودند. بیشتر اوقات طرح قالی ها مربوط به گلها بودند و محصولات مورد پسند باغ های ایرانی را به طرزی غنی ولی منظم در نظر ما مجسم میكردند، مانند گل هایی كه در گلدان قرار داشتند یا همین طور ریخته شده بودند، یا گل هایی كه فقط در عالم خیال وجود داشتند، و دنباله آنها دارای نقوش آرابسك زیبا و دنباله دار بود. گاهی نیز از روی خود باغ، طرح هایی میكشیدند. درخت ها، بوته ها، باغچه ها، و آب های جاری، همه را به صورت هندسی نشان میدادند. یا طرح قالی در اطراف ترنج بزرگی بود كه در هر گوشه آن آویزی به چشم میخورد، یا ممكن بود جانورانی را نشان دهد كه در شكار یا مشغول جست و خیز باشند .
آنگاه، چیزی که لازم بود، زحمت و شكیبائی بی پایان بود: نخ ها را به صورت تارهای عمودی روی دستگاه بافندگی میكشیدند، نخ های افقی پود را از میان آنها میگذراندند، و گره های كوچكی از پشم یا ابریشم رنگی در میان تارها میزدند و بدین ترتیب «خواب» و طرح قالی را به وجود میآوردند. در یك اینچ مربع (۶ ٢۵ سانتیمتر مربع) ممكن بود هزار و 200 گره، یا در قالیچه ای به مساحت هشت متر مربع، نود میلیون (56) گره باشد.
به نظر میرسد كه بافندگی قالی کاری به اندازه بردگی پر مشقت بوده، اما كارگر از دقت و ظرافت كار به خود میبالید، زیرا هرج و مرج مواد را به صورت هماهنگی و نظم و اجزا را به صورت كل درمیآورد. چنین قالی هائی را در چندین شهر در ایران، افغانستان و قفقاز می بافتند و قصرها، مساجد، و خانه ها را با آنها میآراستند، یا آنها را به عنوان هدایای گرانبها به پادشاهان مقتدر یا دوستان میدادند .
قالی ها و تذهیب كاری های ایرانی در قرون شانزدهم و هفدهم به صورت مشابهی تكامل یافتند. از لحاظ «ابر» و سایر طرح ها تحت نفوذ چین قرار گرفتند، و سپس به نوبه خود در آثار هنری تركی و هندی تاثیر كردند و در دوره صفوی به كمال رسیدند. تا سال ١٧٩٠ محصول قالی ایران براساس كمیت بود، و قالی ها را با كیفیتی نازلتر و كمیتی بیشتر برای عرضه به بازار، مخصوصا بازارهای اروپائی، میبافتند. با این وجود، در میان آنها نیز قالی هایی استثنائی دیده میشدند كه از لحاظ بافت، رنگ و طرح در هیچ یك از نقاط جهان نظیر نداشتند .
وضع ایران و اسلام در آخرین دوره اعتلای قدرت و هنر آنها چنین بود که شرحش رفت – تمدنی كاملا متفاوت با تمدن غرب و گاهگاه به طرزی موهن در دشمنی با آن. مسلمانان ما را كافر و مادی میدانستند، از اینكه تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یك زن نمیگرفتیم به ما میخندیدند و گاهی سیل آسا برای ویران كردن دروازه های ما به حركت درمیآمدند. در ایامی كه اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، طبیعتا آنها نمیبایستی از ما انتظار داشته باشند كه تمدن اسلامی را درك یا از هنر آن تمجید كنیم. امروزه تمدن ها هنوز با یكدیگر رقابت میكنند، اما به طور كلی باعث خونریزی نمیشوند، بلکه میتوانند متقابلا یكدیگر را تحت نفوذ قرار دهند. شرق صنایع و اسلحه ما را اقتباس میكند و به صورت غرب در میآید، غرب از ثروت و جنگ خسته میشود و طالب آرامش درون است. ما شاید بتوانیم به شرق كمك كنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق شاید بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در هنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یكدیگر تلاقی خواهند كرد .
————————— یادداشت ها:
الف: مقایسه کنید با سیسرو، «در باره سرنوشت» که آنجا در باره «هوای تمیز آتن» میگوید که این هوا «به صمیمیت در اندیشه بلند» تاثیر میگذارد (در باره سرنوشت، 7).
ب: در اینجا دورانت توضیحاتی در باره شهر حلب میدهد که ارتباط آن با ایران روشن نیست و از این جهت از ترجمه حذف شده است (32).
—————————————-
منابع:
1. Tavernier, Six Voyages, ii, 7
2. Brockelmann, C., History of the Islamic Peoples, 316
3. Pepys, Diary, Nov. 9, 1663
4. Arnold, T., The Preacbing of Islam, in Toynbee, A., Study of History, VIII, 165
5. Finlay, G., History of Greece, V, 29, in Toynbee, ibid., 164
6. Tavernier, i, I
7. Michelet, Histoire de France, IV, 444
8. Brantome, Lives of Gallant Ladies, 13H Landau, R., Invitation to Morocco, 64
9. Gibb, E. j., Ottoman Literature, 3
10. Ibid., 236
11. Dimand, M. S., Guide to Exbibition of Islamic Miniature Painting, 4
12. Pope, A. U., Catalogue of a Loan Exbibition of Early Oriental Carpets, 93-5
13. Pastor, Popes, XVIII, 419
14. Voltaire, Essai sur les 1noeurs, ch. cxxxi, in Works, XIBb, 270
15. Preface to Part II of Don Quixote
16. Motley, Rise of the Dutch Republic, II, 338
17. Pastor, XVIII, 422
18. Ibid., 427
19. 436
20. Lane-Poole, S., Story of Turkey, u8
21. En. Br., XV, 969a
22. Teixeira, P., Travels, 62-6
23. Pope, A. U., Survey of Persian Art, II, 1406
24. Tavernier, Si.r: Voyages, iv, 5
25. Ibid
26. Michelet, Histoire de France, V, 130
27. En. Br., XII, 70S. The account follows the eloquent description in Arthur Upham Pope, Sl/r~’ey of Persian Art, II, 1185, and the notes of my visit to Isfahan in 1948
28. Tavernier, v, 2
29. Browne, E. G., Literary History of Persia, IV, I I I
30. Chardin, John, Travels in Persia, 134-6
31. Ibid., 183, 167
32. Teixeira, 114, 117
33. Chardin, 143
34. Ibid
35. 146
36. 279
37. Tavernier, v, 14
38. Arnold, Thomas, Painting in Islam, 89
39. Chardin, 120
40. Teixeira, 62
41. Chardin, 187; Tavernier, v, 14
42. Chard in, 191, 189
43. Browne, E. G., Literary History, IV, 247
44. Ibid., 287
45. En. Br., XII, 705b
46. Sir Bernard Eckstein Collection
47. Boston
48. Pope, Survey, I, 7n
49. Gulbenkian Collection. Pope, Survey, V,978
50. Boston
51. Pope, Survey, V, 549
52. Pope, A. U., Introduction to Persian Art, 162
53. Chardin, Travels, 273
54. New York
55. In Pope, Catalogue, 17
56. Pope, Introduction, 220
———————————-
پایان بخش «چالش اسلام» (۱۵۶۶-۱۶۴۸) از جلد هفتم در کتاب یازده جلدی «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) اثر ویل و آریل دورانت
این نوشته مقدمه مقاله ای است با تیتر «روابط دینی بین ایران و ترکیه» (*) از کتاب«رد پای اسلام در آناتولی دوره معاصر» بقلم پروفسور احمد یاشار اوجاق (2011) استاد دانشگاه «حاجت تپه» آنکارا (ترجمه از عباس جوادی). اصل مقاله مفصل تر و فراگیر تر است. این کتاب جلد دوم پژوهش استاد اوجاق با نام «رد پای اسلام» است. جلد اول همین کتاب از همین مولف «رد پای اسلام در آناتولی سده های میانه» نام دارد.
——————————————
احمد یاشار اوجاق – از زمانی که ترک ها در قرن یازدهم میلادی برای اولین بار در سرزمین آناتولی (آناطولی) سکنی گزیده و به تهیه مقدمات تاسیس ترکیه کنونی شروع کردند، ایران شاید یکی از مهمترین همسایگانی بوده است که ترکیه از همان قرن یازدهم تا اواخر قرن بیستم با آنها نزدیکترین روابط سیاسی، اجتماعی و بخصوص فرهنگی داشته است. اگرچه این مناسبات از اوایل قرن شانزدهم تا تقریبا اواسط قرن هفدهم گاه حتی با مناقشات جنگی همراه بوده، اما با اینهمه روابط دینی قطع نشده است.
در واقع روابط تاریخی ترکان و ایرانیان قبل از آمدن ترک ها به آناتولی، در آسیای میانه و حتی قبل از اسلام شروع شده است. میدانیم که بعضی جوامع ترکان آسیای میانه قبل از قبول اسلام، در مراحل تاریخی و مناطق گوناگون آئین های زرتشت، مزدا، مانی و مزدک را پذیرفته، چند قرن با این اعتقادات زیسته و حتی بعد از اسلام نیز تحت تاثیر این ادیان بوده اند. منابع عربی و قارسی سده های 10-13 در این مورد اطلاعات مهمی بدست میدهند. بیشک روابط دینی در دوره اسلام بیشتر و فشرده تر هم شده و در حوزه های مذاهب و تصوف متمرکز شده اند. این روابط دینی بخصوص در قرون 13-14 بعلت برخی کوچ های بعضی نخبگان ایرانی به ترکیه تشدید هم شده است.
باید تاکید کرد که ترک ها وقتی هنوز در آسیای میانه بودند، بیشتر از اعراب، تحت تاثیر تجار و صوفیان ایرانی قرار گرفته از آن طریق اسلام را آموخته اند. یکی از نشانه های روشن این تاثیر، لغات دینی اسلامی است که ترک ها از فارسی (و نه عربی، -م) گرفته و هنوز هم در ترکی ترکیه بکار میبرند. از آن جمله اند لغاتی مانند «پیغمبر» (بجای «الرسول» و یا «النبی» عربی)، «نماز» (بجای «الصلوه» عربی)، «آبدست» (بجای «الوضو» ی عربی)، «اوروج» (شکل تغییر یافته «روزه» بجای «الصوم» عربی)، «فرشته» (بجای «الملک» عربی) و غیره. یک سند تاریخی که نشان میدهد ترکان اسلام را از طریق ایرانیان قبول کرده اند، اثر نیمه افسانه و نیمه منقبت نامه ای بنام «تذکره ساتوق بغرا خان» است که احتمالا در قرن یازدهم نوشته شده است. این اثر شرحی است بر اینکه حکمران دولت قراخانیان، ساتوق بغرا خان، چگونه با تعلیمات سلسله ایرانی سامانیان اسلام را پذیرفته است.
تاثیر ایران بر طوایف ترک چنان قوی بود که حتی در شورش های مهدوی استاد سیس، المقنع وبابک خرمدین که ایرانیان در قرن نهم و دهم در ماوراالنهر، خراسان و آذربایجان بپا کردند، درکنار ایرانیان، طوایف تازه مسلمان شده ترک هم شرکت نمودند.
از اواسط سده دهم به بعد، تفسیر اسلام که رنگ فرهنگ تصوف ایرانی داشت در قبول اسلام از سوی جمعیت های ترک زبان نقش تشویق کننده ای بازی کرد. متصوفین ترک که در حلقه های تصوف ایرانی تربیت یافته بودند نیز در این رهگذر تاثیر مهمی گذاشتند. صوفی معروف آسیای میانه احمد یسوی (وفات در سال 1167؟) که دانشمند ترک فواد کوپرولو در اوایل قرن بیستم به دنیای علم معرفی کرد، یکی از معروف ترین چهره های این گروه از متصوفین ترک بود.
احمد یسوی در شهر ترکستان (نام سابقش: یسی) که در قزاقستان کنونی قرار دارد بدنیا آمد و اولین دروس تصوف را از صوفی بزرگ یوسف همدانی (وفات: 1140) گرفت. همدانی که به میان ایلات کوچنده ترک در دشت های آسیای مرکزی میرفت، تفسیر ایرانی مکتب تصوف اسلام را بدون ایجاد تناقضی با عادات و سنن فرهنگی آنان و با استفاده از قالب های اساطیری که بر فرهنگ این ترکان حاکم بود، به آنان عرضه میکرد. جوامع ترکی که در دشت های آسیا از جائی به جائی کوچ میکردند، عموما اسلام را از متصوفینی مانند احمد یسوی آموختند. این وضع در زمان قراخانیان، خوارزمشاهیان و سلجوقیان ایران نیز ادامه یافت. اما صوفیان شهری ترکان بیشتر در حلقه های متصوفین ایرانی جمع آمدند و وارد طریقت های آنان شدند. ترک ها که بعد از جنگ ملازگرت در سال 1071 (که دروازه های آناتولی را به روی ترکان باز کرد، -م) و بخصوص در زمان استیلای مغول شروع به اسکان در سرزمین های ترکیه کردند، این جو و محیط دینی را نیز (از آسیای میانه و ایران، -م) با خود بهمراه آورده بودند.
————————————–
(*) Ahmet Yaşar Ocak: Türkiye-İran Dini İlişkileri (279-298); Yeniçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri; Osmanlı Dönemi , İstanbul 2011
پروفسور ایلبر اورتایلی با گذشته ای بیش از چهل سال در تدریس و تالیف در دانشگاه های برجسته ترکیه، آلمان، آمریکا و دیگر مدارس عالی غربی و روسیه، بیشک در کنار استادش پروفسور خلیل اینالجیق یکی از مشهور ترین شخصیت های علم تاریخ در ترکیه و ترکیه شناسی در جهان است. او بعد از بازنشستگی یک سال پیش، اکنون بیشتر از تدریس، مشغول تحقیق، سخنرانی و گهگاه نوشتن مقاله در روزنامه های ترکیه است و بطور منظم و هفتگی در روزنامه «ملیت» چاپ استانبول مینویسد. «چشم انداز» در گذشته هم چندین مقاله و سخنرانی استاد اورتایلی و استاد اینالجیق را در رابطه با ایران منتشر کرده بود. این بار یک مقاله استاد را که بعد از سفراخیرش به تبریز در روزنامه «ملیت» بچاپ رسانیده، به شما تقدیم میکنیم که در 19 اکتبر 2014 منتشر شده است.(اصل ترکی مقاله در این لینک)
ایلبر اورتایلی – دوشنبه پیش در تبریز مراسم معرفی کتاب «تبریز» نوشته علی پولاد برگزار گردید که یکی از روشنفکران آذری استانبول است و قلم و صحبتی شیرین دارد. این کتاب که به کمک شهر تبریز و تجار تبریزی ترکیه به چهار زبان منتشر شده است، فروشی نیست بلکه در ازای تقاضا ارسال میشود. علی پولاد بچه تبریز است و از سال های دانشگاهی اش به این سو جزو تجار ارزشمند ترکیه هم بشمار میرود. در این کتاب آثار معماری تبریز، شخصیت های تاریخی آن، و تاریخ سیاسی این شهر و در عین حال محیط و دور و بر شهر معرفی میشود. کتاب «تبریز» اثری است خواندنی.
منطقه چهار فصل ایران
تحصیل کرده های آذربایجان ایران آدم های جالبی هستند. اولا اینکه خوب ترکی میدانند. فارسی شان هم به همان درجه خوب است. خواندنشان بیشتر به فارسی است. بخاطر همین تسلط بر دو زبان، انگلیسی را هم بصورت رنگارنگ و بجا بکار میبرند. در میان نسل های سالمندترِاین جامعه تحصیلکرده، کسانی که به فرانسه، روسی و عربی تسلط دارند هم کم نیستند. کاربرد زبان های مختلف، منابعی که استفاده میکنند و کلا اطلاعات عمومی آنهائی که من در محیط دانشگاهی و یا نویسندگی دیده ام، همیشه مرا تحت تاثیر قرار داده است.
تحصیلکرده های جمهوری آذربایجان یعنی جمهوری شوروی سابق آذربایجان هم معلومات زیادی دارند اما بنظر میرسد نوشته های علمی تحصیلکرده های آذربایجان ایران از بسیاری جهات وسیع تر و فراگیر تر است. از این جهت آذربایجانیان مقیم ترکیه، در مقیاس منطقه، جامعه ای شایان توجه ویژه هستند. حتی بین آنها کسانی هستند که در کنار فارسی، متون پهلوی دوره ساسانی را هم میتوانند بخوانند.
کارشناسان ترک و ایرانی که در دوره جوانی ما در محیط پربار استانبول مشغول پژوهش بودند، این زبان و ادبیات را بخوبی آموخته و در این زمینه بررسی های علمی کرده اند. آذربایجانیان استانبول هم چه در آثار و نوشته ها و چه در صحبت ها یشان نشان میدهند که براستی انسان های بامعلوماتی هستند که بُعد دید انسان را فراختر میکنند. یافتن چنین جماعت فرهیخته ای در هر جامعه آسان نیست.
تبریز یکی از مناطق ایران است که هر چهار فصل سال را میتوان در آن مشاهده کرد. زمستان هایش تقریبا مانند ارضروم سرد و تابستان هایش به درجه آنکارا گرم است. از نظر محیط فرهنگی، تبریز در جوار دریاچه ارومیه در شرق ترکیه و در مجاورت گیلان و مازندران در حوزه دریای خزر قرار دارد. تاریخ زندگی انسانی در حوزه تبریز بسیار قدیمی است. یافته های باستانشناسی حسنلو در موزه های تهران و تبریز نگهداری میشوند. در تاریخ ترکیه، تبریز از قرن یازدهم به بعد مقام بارزی داشته است.
دو انقلاب از تبریز بر خاست
بعد از سلجوقیان، تبریز پایتخت مغول های ایلخانی شد. در صدر آثار معماری شهر میتوان از بازار تبریز و مساجد، مدارس و آرامگاه های بسیاری نام برد. موزه مشروطیت نمونه برجسته معماری تبریز است. تاثیر تبریز بر خان نشین ها و یا بیگلیک های آناطولی و سپس دوره عثمانی قابل توجه است و سیاح معروف عثمانی اولیاء چلبی در باره تبریز مشاهدات ستایش آمیزی بقلم آورده است. آن دسته ازساختمان های تبریز که اولیاء چلبی دیده و گزارش کرده است دیگر وجود ندارند. اما حتی بقایای این آثار نیز آدمی را تحت تاثیر خود قرار میدهد.
منطقه تبریز دانشمندان، معماران و دولتمردان بسیاری به آناطولی فرستاده است. اما این نقش محدود به آناطولی نیست. تاثیر تبریز بر هرات و آسیای میانه در دوره تیموریان هم بر همگان معلوم است. تا قرن چهاردهم نام تبریز پیوسته در آثار دنیای آسیای میانه، ایران و آناطولی ذکر میشود و در آینده هم ذکر خواهد شد.
تصادفی نیست که تبریز در سال های اخیر موضوع بررسی های گوناگون علمی شده است. جمعیت تبریز کنونی نزدیک به دو میلیون نفر است. این که تبریز بعنوان بخشی از ایران در گذشته برای مدت کوتاهی تحت نظارت عثمانی قرار گرفته، نتایج قابل توجهی داشته و از جمله رویاروئی ایران و عثمانی تشدید شده است. آق قویونلو ها، صفویان و قاجار ها در واقع دودمان های ترک زبان بودند. اما ایرانیت آنها برایشان بمراتب مهم تر بود. اگر هم نگوئیم که در این سرزمین ها مفهوم ایران و هویت ایرانی محصول کار همین ترک زبانها بود، اقلا به راحتی میتوان ادعا کرد که آنان بودند که مفهوم ایران و هویت ایرانی را رواجی گسترده دادند.
در هیچ کشوردیگری مانند ایران نمیتوان مشاهده کرد که متکلمین دو زبانِ اینقدر متفاوت، تا این درجه خوب همدیگر را درک کنند. طبیعتا ترک های ایران به فرهنگ فارسی ایران دلبسته ترند و فارسی را بهتر از آن ترکی میدانند که فارسی زبان ها بلدند.
هر دو انقلاب که چهره و هویت ایران معاصر را تعیین کرده و بظاهر کاملا ضد همدیگرند، از تبریز آغاز شدند. این شهر یکی از نخستین مراکز انقلاب مشروطه سال 1905 و بعد ها انقلاب 1979 بود که رژیم کنونی را بر سر کار آورد. احمد کسروی، یکی از روشنفکران برجسته اى که آذربایجان به بار آورده، در کتاب خود «تاریخ مشروطیت ایران» اطلاعات و دیدگاه های بسیاری در تائید این مدعا (در مورد نقش تبریز در انقلاب مشروطه) آورده است.
تبریز امروزی متفاوت است
تبریز کنونی با جمعیت روزافزون و ساختمان هائی که پیوسته مرتفع تر میشوند، غیر از تبریز گذشته است. به نسبت جمعیت شهر، کتابفروشی ها و مغازه های زیادی وجود دارند که محصولات موسیقی میفروشند و طبیعتا تعداد زیادی هم در حوزه هنر آواز و صحنه مشغول به کارند. تبریز که از نظر جمعیت چهارمین شهر ایران است، از نظر صنایع بعد از تهران مهمترین شهر کشور است. تبریزیان هر جا که بروند اهل ابتکار و فعالیت در زمینه تجارت بودنشان را نشان داده اند. در اینجا زندگی نسبت به دیگر شهر های ایران رنگین تراست و طبیعتا غذاهای تبریزی ورای شک و بحث اند.
من شاهد روند رشد مناسبات فرهنگی بین آذربایجان ایران و ترکیه هستم. این روند در ترکیه برای ما این فرصت را فراهم خواهد آورد که از نظر تاریخ و زبان بیشتر به منابع خودی مان رو بیاوریم و دیدگاه هایمان را معقول تر کنیم.
مرحوم پروفسور فاروق سومر یکی از استادان ما در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا» در آنکارا بود، یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل اوغوز (غز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس کوچ نمودند. این قبایل بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.
در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: رساله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» از سال ۱۹۵۷ که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم یطور کامل ترجمه نشده است.
بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان از لهجه های ایرانی شمال غربی (فهلوی/پهلوی) به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف احمد کسروی در ایران و یک تاریخدان و زبانشناس معروف ترک، احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (به انگلیسی) مطرح شد. به غیر از این دو و فاروق سومر، باید نام تاریخنویس معروف ایران استاد رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان» (به فارسی) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» (به فرانسه) را ذکر نمود. این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم هنوزبه فارسی ترجمه نشده است.
من در مقالات دیگری در باره رساله های استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این رساله ها را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در تارنمای «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.
مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت آن را به فارسی هم ترجمه کرده در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله فاروق سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.
بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبیعتا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.
در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی–پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات واژگانی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز میپردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:
۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.
آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام. اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک و یا ترکی شدن زبان مردم است، اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، مولف با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او در درجه اول دگرگشت زبان است و نه تیره و نژاد. به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).
فاروق سومر: نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان
کوتاه شده و ترجمه: عباس جوادی
یکم: دوره سلجوقیان
ترکمن ها همچون بنیانگذاران امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه کوچ کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه، امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و علیحده ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.
در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.
علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملک ها و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی ها خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.
کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اوغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اوغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. ایالت فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.
تا جائیکه میدانیم قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.
طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» بودند اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله میکردند و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند اما موفق نشده برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده در اینجا سکنی گزیده اند.
در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان، نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچنده ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.
دوم: دوره مغول
وسعت حاکمیت ایلخانان در اوج قدرت
(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود.)
در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب مبکند فراوان بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (امروزه در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها پیش از مغول هم وجود داشته اند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا می بینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند. بر این پایه میتوان گفت که بعضی از حاکمین ایلخانی مغول و بعضی دیگر ترک بودند. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب (ترکی، -م.) «بی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران مینوشتند و هنوز هم مینویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.
میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار، ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند، اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنان اویغور بودند. امیر سونج اقا هم در راس این امیران قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.
از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.
در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد اما بتدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).
مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول بقتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.
میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده، سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.
در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند، از خود نموده حتی رو بسوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند. آنان وارد تبریز هم شدند اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.
دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله بسیاری از قبایل ترکمن از ترکیه به آذربایجان آمده در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.
در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.
در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا بصورت ترکی آن قید کرده اند.
مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود
سوم: دوره بعد از مغول (دوره دوم ترکمنان)
این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:
۱. قراقویونلو ها
قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. بدنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نگردید.
۲. آق قویونلو ها
قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی بنام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی بنام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار–افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.
۳. صفویان
موج سوم و حتی بزرگتر کوچ که از ترکیه به ایران شده، زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.
در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچنده نبودند بلکه روستائیان ترک هم از شرق آناتولی رخت بر بسته رفتند. این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یافت. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.
در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است مینویسد که ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).
سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را بصورتی کامل فراگرفته به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).
بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.
طوری که از خاطرات سیاحان هم بر میاید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر حتی اینطور نمیبود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده آن را قبول کنند. بهمین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان زبان ترکی را هم نمیدانستند، اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، در آن صورت ترکی را میاموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.
پروفسور ایلبر اورتایلی، یکی از استادان مسلم تاریخ در ترکیه در باره استاد خود پروفسور خلیل اینالجیق (اینالجیک) میگوید: «استاد اینالجیق معتبر ترین شخصیت تاریخ نگاری در مورد دوره عثمانی در ترکیه و تمام دنیاست. اگر استاد اینالجیق در این مورد چیزی میگوید، درست میگوید زیرا حتما همه جوانب و اسناد مربوط به آن را دقیقا خوانده و میداند که چه میگوید.» استاد اینالجیق بعد از سالیان طولانی تدریس در ترکیه، هاروارد، کلمبیا و دیگر دانشگاه های دنیا اکنون بطور افتخاری رئیس رشته تاریخ در دانشگاه «بیلکنت» آنکارا است. آنچه که میخوانید ترجمه یکی از صحبت های استاد اینالجیق با تلویزیون دولتی ترکیه (ت ر ت) در مورد ایران و عثمانی و اهمیت تاثیر فرهنگ و سنن ایرانی بر امپراتوری عثمانی و کلا عالم اسلام است (ترجمه از عباس جوادی – توضیحات مختصر در داخل پرانتز متعلق به مترجم است).
پروفسور خلیل اینالجیق – تاریخ ایران گذشته ای چند هزار ساله دارد. عثمانی از نظر فرهنگی و حتی از جهت سازمان حکومتی ادامه این سنت ایرانی است. نظر من در باره (اين موضوع) تاريخ این است. از این سبب من در اینجا ابتدا از تاریخ تشکیل دولت و فرهنگ و امپراتوری ایران صحبت خواهم کرد، نه به تفصیل اما بطور خلاصه.
پیش از اسلام
بعد از فرهنگ بین النهرین، بابل و آسور، قبایل هند و آریائی که به جلگه ایران آمده بودند این فرهنگ بین النهرین را از طریق عیلام (ایلام) گرفتند و آن را از نظر سیاسی صاحب یک اهمیت بین المللی کردند. در تاریخ جهانی احتمالا بعد از چینی ها، ایرانی ها هستند که یک امپراتوری جهانشمول بنیاد کرده اند و این سنت تا عثمانی ها ادامه یافته است.
فرهنگ ایران با فتوحات اسکندر کبیر وارد یک قالب و شکل جدیدی شد و ماهیتی ایرانی – یونانی پیدا کرد یعنی دست آوردهای بزرگ فرهنگی یونان با هیبت بزرگ امپراتوری و سیاسی ایران تلفیق یافت و یک فرهنگ ایرانی و یونانی، فرهنگ هلنیستی به وجود آمد. ما این را در «اسکندر نامه» نظامی میبینیم. در «اسکندر نامه» اسکندر کبیر جزو حکمرانان ایران به حساب آمده است و خود کتاب هم نام «اسکندر نامه» گرفته است. در این اثر نظامی تمام تاریخ ایران را با شامل کردن یونان و اسکندر تا قرن چهاردهم میلادی شرح میدهد.
بعد از اسلام
وقتی ترک ها در آناطولی دولت خود را بنیاد نهادند در این دولت یک «بیگ لیک» و یا خان نشین بنام «گرمیان ها» بود. آنجا شاعری بنام احمدی «اسکندر نامه» را به ترکی ترجمه کرد. (ترجمه) «اسکندر نامه» جزو اولین نمونه های ادبیات کلاسیک ترک به شمار میرود.
امپراتوری ایران بعد از سقوط ساسانی ها (به دست) مستولیانی (افتاد) که از نیم جزیره عرب آمده بودند و بجای اکباتان در بغداد متمرکز شدند. البته قبل از آنها امویان بر سر کار آمده بودند. اما بخصوص در زمان عباسیان که در مقابل اکباتان در عراق و بین النهرین بغداد را ساختند، فرهنگ باستان ایرانی، فرهنگ ایرانی و یونانی به زیر بنای فرهنگی (دولت) اسلامی اعراب تبدیل شد. اولین بوروکرات بزرگ عباسیان یعنی (ابن) قتيبه یک ایرانی بود. برمکی ها هم ایرانی بودند و حتی در ابتدا مسلمان هم نبودند. یعنی میخواهم بگویم که فرهنگ بزرگ و باستانی ایران با خلافت آمیزش یافت. یعنی دولت اسلامی البته از نظر دینی و شرعی آمد و مستقر شد اما اداره دولتی، بوروکراسی، دفترداری و غیره را کاتب های ایرانی، برمکیان، قتيبه و غیره راه انداختند و فرهنگ ایرانی و سنت امپراتوری ایرانی بود که خلافت عباسی را ساخت
همزمان با عباسیان، در شرق ایران همراه با صفاریان، سامانیان و طبیعتا غزنویان، فرهنگ باستانی امپراتوری ایران دوباره احیاء شد. «سیاست نامه» (نظام الملک) تبلور این جریان است. «سیاست نامه» و «شاهنامه» (فردوسی) دو اثر ادبی است که فرهنگ باستانی ایران را احیاء کردند. در «سیاست نامه» سنت باستانی ایرانی – هندی دولتداری به زبان میاید. در آنجا میگوید «یک دولت فقط به یاری عدالت است که میتواند پا بر جا باشد. عدالت مهمترین صفت یک حکمران باید باشد.» این، نه از سنت اسلامی بلکه از سنت هندی – ایرانی نشاءت میگیرد. این یک تئوری دولت است که در زمان انوشیروان از هندی ترجمه شده است. این سنت تا زمان عثمانی ها ادامه یافته است. در دوره عثمانی هم مهم ترین صفت یک حکمران این است که عادل باشد.
این اصل عدالت را ترک ها در قرن یازدهم قبول کردند. بعد از استیلای ایران توسط سلجوقیان، بوروکراسی ایرانی بود و ارتش و لشکر ترک بود. از عباسیان به بعد چون ترک ها در امور نظامی ماهر بودند، لشکر، رهبری دولت، حکمرانی و سلسله های پادشاهی همه ترکی شد. یعنی از زمان سلجوقیان در سال 1040 به بعد ایرانیان رهبری سیاسی و اداری را از دست دادند و از آن به بعد سلسله های ترک بر سر قدرت بودند اما از بوروکرات های ایرانی استفاده کردند. وزیر اعظم سلطان سلجوقی و مولف «سیاست نامه» نظام الملک یک ایرانی بود. از خاندان های ترک، قراخانیان در آسیای مرکزی حکم میراندند و سلجوقیان در ایران و سوریه و بعدا در آناطولی. دولت سلجوقی از نظر فرهنگی و دولتداری امپراتوری، ایرانی است. نمونه ها و مدل های ادبیات کلاسیک ترک با سرمشق گرفتن از شعرای ایرانی ایجاد شده است.
ادبیات ایران و آناطولی
در عثمانی این تاثیر ادبیات ایرانی ادامه یافت. ولی الدین احمد پاشا برپایه خواندن دیوان های فارسی، بنیاد ادبیات کلاسیک عثمانی را گذاشته است. از این جهت آذری ها چون هم ترکی و هم فارسی میدانستند نقش بزرگی در این رهگذر داشتند. آذری ها در انتقال فرهنگ و ادبیات ایرانی به آناطولی نقش بزرگی بازی کردند. در زمان سلجوقیان بزرگ (سلجوقیان ایران) در شعر و ادبیات، قانعی، ابن بی بی، به فارسی نوشتند. حتی سلاطین سلجوقی اشعار فارسی میسرودند و در «مجلس عشرت» شعرای مهم آنها شعرای ایرانی و فارسی گو بودند. مولانا جلال الدین رومی در قونیه (کونیا) مستقر شد اما به فارسی نوشت. من از بررسی هایم میدانم که در غرب (آناطولی)، مثلا در شهر بورسا بعنوان نمونه وقتی ابن بطوطه به این شهر آمده روستائیان آتجا عربی نمیدانستند. ابن بطوطه میگوید اینجا کسی هست که عربی بداند؟ پاسخ میدهند که بله، یکی هست. (ملای ده را) میاورندش پیش ابن بطوطه. آن شخص هم فارسی حرف میزند. ابن بطوطه هم تعجب میکند و میگوید این که عربی نیست! و آن شخص هم برای تبرئه خود میگوید این که من حرف میزنم «فارسی قدیم» است!! یعنی در آناطولی هر کس (خیلی ها) فارسی میدانست یعنی حتی ملای ده هم فارسی میدانست.
بعد از 1453 که عثمانی ها امپراتوری خود را به رهبری فاتح (سلطان محمد) تاسیس میکنند از نظر فرهنگی کلا متوجه ایران میشوند. یک نمونه بدهم. شاعر و متصوف بزرگ جامی وقتی از مکه برمیگشت در حلب خبری از فاتح سلطان محمد میاید که با ارسال 5000 سکه طلا به جامی او را به استانبول دعوت میکند. ولی جامی که در زمان تیمور در منطقه ای شامل مراکز مهم فرهنگ ایرانی مانند هرات، مرو و سمرقند زندگی میکرد به فرهنگ نوپای ترکی در استانبول التفاتی نکرد و به هرات بازگشت.
ترک های سرزمین های اسلام و اداره دولتی
بعد از سال 1040 ترک ها بودند که بر دنیای اسلام و از آن جمله ایران حکومت کردند. آنچه که ترک ها با خود آوردند اداره دولت و برتری قانون، قوانین و موارد ممنوعیت بود. یعنی در اداره دولتی آنچه که ترک ها در زمان سلاطین ترک آوردند و از سنت دولتداری ایرانی فراتر میرفت اصل برتری حکمران و اتوریته دولت بود. عثمانی ها نماینده این اصل هستند. فاتح سلطان محمد قبل از همه چیز سلطان و حکمران مستقلی است که ورای قوانین اسلامی قوانین عرفی خود را وضع کرده است. این در خلافت اسلامی وجود نداشت. یعنی نوآوری ترک ها در اداره دولتی حاکمیت اتوریته دولت و قوانین بود. این هم سهم ترک ها در ادبیات و فرهنگ ایرانی بود. عثمانی نماینده این است.
فرهنگ ایرانی و اروپا
هم در دوره خلافت و هم کلا در دوره اسلامی، اسلام، آثار قدیم و کلاسیک از جمله دوره باستان هلنیستی (و علوم) و آثار آن دوره مانند مکتب افلاطون، تصوف، کلام، فلسفه، فلسفه اسلامی را از طریق فرهنگ ایرانی – یونانی ادامه داد. در آن دوره اروپا در جهالت به سر میبرد. در زمان عباسیان یک سنتزی از فرهنگ های ایرانی، یونانی و اسلامی بوجود آمد. این را مثلا هانری پلن (؟) در کتاب معروف «هارون الرشید و کارل بزرگ» هم مینویسد. آن وقت ها سلطنت کارل بزرگ (شارلمان) در مقایسه با امپراتوری هارون الرشید بسیار کوچکتر و محقر تر بود. در اروپا اولین اسکولاستیک ها، اسکات، و دیگران… مثلا تا قرن پانزدهم در بولونیا فلسفه ابن رشد تدریس میشد. در علم نجوم آثار اولوغ بیگ و قبل از او رازی ترجمه میشد. راهبان اسکولاستیک اروپا برای آموختن فلسفه به اسپانیا میامدند. آثار ابن رشد وابن سینا مانند «قانون» ترجمه میشد. یعنی فرهنگ اروپا قبل از اینکه در قرون 14 و 15 مستقیما به منابع یونانی مراجعه کند و به مدنیت مدرن دست یابد کاملا نمایانگر فرهنگ اسلامی و ایرانی است. آمدند و از ما، از اسلام آموختند اما در این موضوع نباید غلو کرد. زمانی که دانشمندان بیزانس بعد از فتح استانبول به ایتالیا رفتند و زبان یونانی را آنجا درس دادند، آنجا، ابتدا در فلورانس یک جریان هومانیستی شروع شد و آنها دیگر مستقیما افلاطون، ارسطوو عموما کلاسیک های یونانی را مستقیما از منابع اصلی و یونانی آن مطالعه کردند و بدین ترتیب یک فرهنگ نوین ایجاد شد که عبارت از رنسانس و هومانیسم بود. این را اسلام ایجاد نکرد، ایران ایجاد نکرد. ایران تا قرن چهاردهم زمینه را فراهم کرد اما از قرن 14 و 15 به بعد اروپا مستقیما با مراجعه به منابع یونانی فرهنگ معاصر اروپائی را بوجود آورد.
این مقاله پروفسور ایلبر اورتایلی، تاریخشناس و نویسنده سرشناس ترکیه در سال 2009 در روزنامه «ملیت» استانبول منتشر شد. تخصص استاد اورتایلی تاریخ و بویژه تاریخ عثمانی و منطقه است. او در دانشگاه های مهم ترکیه و غرب درس داده است. کتاب ها و مقالات بسیاری از آقای اورتایلی به ده ها زبان خارجی ترجمه شده و خود ایشان هم به زبانهای روسی، آلمانی، انگلیسی، فارسی و عربی مکالمه کرده و یا اثر میخوانند. آقای اورتایلی که تا چندی قبل رئیس کاخ موزه «توپ قاپی» هم بود این مقاله را در رابطه با یک نمایشگاه آثار تاریخی ایران در کاخ موزه «توپ قاپی» نوشته بود که ما در ترجمه این مقاله از اشاره هائی که به آن نمایشگاه شده بود انصراف کردیم.
ایلبر اورتایلی – برای فرهنگ تُرک، ایران یکی از مهمترین حوزه هاست. قبل از همه چیز، زبان ما مقدار معتنابهی لغات از فارسی گرفته است. حتی بعد از گسترش اسلام نیز، لغات عربی از طریق فارسی وارد ترکی شده اند و از این جهت در دین ما لغاتی هستند که منشاء ایرانی دارند مانند «رمضان، اوروچ، پیغمبر، نماز.»
هنر، اساطیر و عموما شعر فارسی تاثیر بسیار مهمی بر تشکل شعر، ادبیات و تصوف ترکی گذاشته است. البته این را هم باید گفت که لغات ترکی هم در زبان فارسی به همه زمینه های زندگی و حتی امور اداری و نظامی رسوخ کرده اند. دنیای ترک بدون ایران و ایران بدون دنیای ترک قابل تصور نیست.
درعصر های میانه در مناطقی که امروزه آسیای مرکزی و ماوراءالنهر مینامیم زبان «دری» یعنی فارسی ادبی نوشته و صحبت میشد. بیشک بهمین جهت امروز هم در آسیای مرکزی تاثیر زبان فارسی در فرهنگ ترکی بسیار زیاد است و این تاثیرات فرهنگی هنوز هم پابرجا هستد. آثاری که از دوره پیش از اسلام کشف شده اند نشان دهنده رابطه نزدیک این دو جامعه با همدیگرند.
معلوم است که حتی بسیاری از دانسته های ما در باره شامانیزم ترکی که تا همین اواخر آنرا تکرار میکردیم چندان درست و یا کامل نبوده اند. این موضوع را باید با ادیان کهن ایران مقایسه کنیم. روابط دینی ما به دوران پیش از اسلام هم برمیگردد.
ترک ها ادبیات ایران را هم مورد استقبال قرار داده بودند. بیشک نمونه های روشن تاثیر امپراتوری های قدیمی ایران را میتوان روشن تر از همه در تعابیر نظام اداری دولتمان مشاهده کرد. در مقابل میتوان دید که در ساختارنظامی ایران هم تعابیر ترکی هنوز رایج اند. قبل از همه باید گفت که نام «ایران» چیزی است که بیشتر بکمک ترک ها به این کشور داده شده است. این نام قبل از سلجوقیان («ایرانشهر») برای نامیدن مردم و قوم ایرانی به آن درجه رایج نبود.
ترک ها ادبیات ایران را هم قبول کرده اند
شاعری که ادبیات ترکی را بمدت قرن ها در دوران اسلامی تحت تاثیر قرار داده فردوسی است. اما این را هم میتوان با غرور گفت که بیشترین تفاسیر حافظ هم در زبان ترکی منتشر شده است تا جائیکه در قرن پانزدهم میلادی در بوسنی که به جامعه عثمانی پیوسته بود فعالیت ادبی تفسیر حافظ بقدری وسعت یافته بود که اثر «سودی بوسنوی» پنج قرن است که پرخواننده ترین تفسیر حافظ برای بهترین درک او را تشکیل میدهد. امروزه فرهنگ و زبان ایران در آسیای میانه در جمهوری تاجیکستان و بین تاجیک های پامیر که در بدخشان کوهی زندگی میکنند و همچنین در افغانستان و ایران حاکم است.
علاوه بر این در سمرقند، بخارا و حتی در جزیره بحرین و وادی «ایندوس» هندوستان جمعیت های فارسی زبان موجودند. طرفداران دین اصلی و تاریخی ایران یعنی دین زرتشت بغیر از اینکه در خود ایران و بخصوص شهر یزد و اطراف آن زندگی میکنند، در جنوب هندوستان هم اگرهم نه از نظر تعداد ولی یقینا از جهت اقتصادی و فرهنگی جماعت با نفوذی هستند. خانواده معروف اهل صنایع «تاتا» و رهبر معروف ارکستر «زوبین مهتا» جزو سرآمدان سرشناس زرتشتیان هندوستان هستند.
شکوه و جلال سازمان دولتی، دستگاه نظامی و معماری
میدانیم که در منطقه وسیع خاورمیانه، قبل و بلافاصله بعد از اسلام در منطقه ای که امروزه کشور عراق را تشکیل میدهد فارسی قدیم صحبت میشد و یکی از مراکز مهم ساسانیان هم همینجا بود. امروزه هم مهمترین گروه مردمی که نزدیکترین رابطه با زبان فارسی را داراست، ترک ها هستند.
یک فصل مشترک تاریخی ما با ایران دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان ایران است. دولت سلجوقی نمونه تمام عیار آمیزش و «سنتز» فرهنگ ایرانی و ترکی است. از تشکیلات دولتی گرفته تا سازماندهی کارهای عدلیه، ارتش و معماری میتوان این شکوه و عظمت را مشاهده کرد. حتی در دیوار های مسجد جامع اصفهان هم آثار این ابهت را میتوان براحتی دید.
آناتولی و روم منطقه ای هست که ترک ها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته و در قرن های 12 و 13 میلادی نظام و آثار خود را در این جغرافیا بنا کرده اند. هم در این دوره و هم بعد ها اجداد ما زبان فارسی و شعر ایرانی را پسندیده و بکمک متفکرینی مانند مولانا جلال الدین تصوف ایران و ماوراالنهر را قبول کرده اند.
در ترکیه عثمانی پیوسته میتوان تاثیر فرهنگی ایران را مشاهده کرد. کتابخانه های ما پر از کتابهای ایران هستند. هنرمندان ما با هنرمندان تبریز و اصفهان آشنا شدند و زبان و شعر ما ادبیات ایران را با اعتنای تمام محافظت کرد. قرن های 18 و 19 میلادی دو قرنی هستند که در ترکیه ادبیات ایران بیشتر و بهتر از همه دوره های دیگر بررسی شده و جا افتاده است. بخصوص خانقاه های مولوی از نظر آموزش، گسترش و اشاعه فرهنگ و ادبیات ایران نقش بزرگی داشته اند.(…) (ترجمه: عباس جوادی)
عباس جوادی — پروفسور ایلبر اورتایلی یکی از معروف ترین تاریخدانان ترکیه است و شاید از نظر تبدیل علم تاریخ به چیزی قابل فهم و مردمی، انتشار کتاب و مجله و مقاله نویسی فعالترین تاریخنویس کشور است. او که تا چندی پیش رئیس کاخ موزه توپ قاپی استانبول هم بود فارسی و عربی را هم بخوبی انگلیسی و آلمانی و روسی میداند. استاد اورتایلی هر هفته یک مقاله در روزنامه “ملیت” مینویسد و در این مقالات موضوعات اغلب خسته کننده تاریخی، سیاسی و فرهنگی را بزبان مردم “خرد” کرده شرح میدهد. موضوع اصلی تخصص اورتایلی تاریخ عثمانی است اما او در باره همه کشور ها و موضوعاتی که به نوعی مربوط به تاریخ عثمانی و ترکیه میشود تحقیق میکند و مینویسد. او که بطور منظم به این کشور ها سفر هم میکند از ایران هم چندین بار دیدن کرده است. بعد از یکی از آخرین سفر هایش به ایران که سه سال پیش بود مقاله ای، باز در “ملیت” نوشت با تیتر “فرهنگ ، خمیرمایه پایداری ایران است.” من هر چه جستجو کردم ترجمه فارسی این مقاله را پیدا نکردم و بدین جهت خواستم چکیده آنرا تقدیم شما کنم.
مقاله با شرح حالی ازرستوران سنتی “عالی قاپو” در تهران شروع میشود که هنگام دیدار اورتایلی خوانندگان آذربایجانی، فارس و بلوچ ترانه های ملی و محلی خود را اجرا کرده اند. “اما این رنگارنگی منحصر به این رستوران نیست. تهران هم همینطور است. ایران یک امپراتوری است که اجزاء تشکیل دهنده آن زبان و فرهنگ خود را نه با دعوا و مناقشه بلکه با خوشی و هم آوازی حفظ میکنند. شعرای آذربایجانی شعر ترکی را با بهترین عروض سنتی میسرایند. بلوچ ها و کرد ها هم زبان خود را بخوبی بکار میبرند. اما عنصر اصلی این هم آوازی و هماهنگی، فرهنگ و زبان فارسی است. کوشش همه آنست که فارسی را بخوبی یاد بگیرند، شیفته شعر فارسی شوند و و صد ها بیت شعر را ازبر کنند.
روشنفکر ایرانی دوزبانه است. کسی که مثلا در آذربایجان کار کرده زبان ترکی را میاموزد. در اینجا اورتایلی نام رئیس جمهوری محمود احمدی نژاد را ذکر میکند که ترکی را یاد گرفته و سپس از شهریار، شاعر آذربایجانی سخن رانده میگوید که او نمونه روشنفکر ترک ایرانی بود. “روشنفکران ترک ایران میگویند : ایران را ما ساختیم، اینجا سرزمین ماست.” براستی هم کسانی که تعبیر “ایرانشهر” متون ساسانی را بصورت نام این مملکت و مردم آن در آوردند، خاندان های ترک سلجوقی ایران بودند. البته ایلخانیان هم که از تبار چنگیز خان بودند به همین سنت ادامه دادند. عناصر قومی ایران از پی نابود کردن همدیگر نیستند بلکه روی یک دشک به رقابت میپردازند. از سوی دیگر، برخلاف آنچه که بعضی ها میگویند، علت اصلی خصومت بین گروه های قومی غالبا نه عوامل اقتصادی بلکه محرومیت یک گروه قومی از حس اعتماد به نفس و بیان خود است.
بنظر استاد اورتایلی، کلید و نام این خود آگاهی، زبان و ادبیات آن گروه قومی و هویت علمی است که آن ادبیات در طول تاریخ بوجود آورده است. اجزاء تشکیل دهنده امپراتوری ایران در گذشته اینچنین بوده و امروزه هم همینطور است. بین اصفهان و یزد، وسط صحرا، زادگاه رئیس جمهور سابق خاتمی، اردکان، قرار دارد که با ملا هایش معروف است. در دور و بر اردکان آبادیهائی از قبیل چاکچاک، پیر سبز، پیر نراقی و پیر بانو پارس وجود دارند که زرتشتی نشین هستند و هنوز بعضی ها آنجا زندگی میکنند. تصور میرفت که زندگی آنها در این دوران به پایان خواهد رسید. نخیر، هنوز ادامه دارد. نوادگان هخامنشیان به فرهنگ اجدادشان احترام میگذارند. اینرا میتوان درک کرد. اما دیگر گروه های قومی-اتنیکی هم نسبت به دین زرتشتی احساس نزدیکی متصوفانه ای دارند.
کاوش های باستانشناسی اخیر قدمت حتی بیشتر تاریخ ایران را نشان میدهند. برخورد حیرت آور و قابل ستایشی است که مثلا باستانشناسان آذربایجانی ایران در حسنلوی آذربایجان غربی آثار مربوط به هزار سال قبل از میلاد را از زیز خاک بیرون میاورند اما این اکتشاف موضوع تفاسیر خنده دار قوم گرایانه نمیشود.
کاخ موزه توپ قاپی و موزه ایران باستان
موزه ایران باستان که با معماری خود نیز جزو جالبترین نمونه های معماری جهان است هر سال با آثارجدیدی پر میشود که باعث تحلیل ها و تفاسیر جالب جدیدی میگردند. در ایران مشکلات اقتصادی و کاستی های زیر بنائی وجود دارد اما فرهنگ ایران مهمترین خمیرمایه این کشور است. در مقایسه با جوانان ما در ترکیه که از شعر و تاریخ بدور هستند، فرق ایران در اینست. البته کسانی هم هستند که پاک از دنیا بیخبرند.بعضی از محافل واشنگتن تصور میکنند ایران در صورت حمله در اسرع وقت تکه پاره خواهد شد واحتمالا تصور میکنند که درنظام جدید است که بخود خواهد آمد.
تصویر روشنفکر ایرانی
در اینجا ایلبر اورتایلی با طرح این سوال که “ایرانی تحصیلکرده کیست؟” مینویسد: در کنار سرسبزی های مازندران و سواحل خزر، ایران سرزمین صحرا های وسیع است. پایتخت کشور، تهران، در دامنه های کوه بلند دماوند قرار گرفته و شمال تهران زمستانها برف آلود و تابستانها خنک است. رفاه مردم شمال تهران با خانه ها وحیاط های بزرگ و زندگی مرفهی که دارند در ترکیه سالهای 1960 و حتی 1970مورد رشک و حسد مردم قرار میگرفت. امروزه بورژوازی کنونی ترکیه از آن سطح رفاه بالاتر رفته است اما رفاه شمال تهران مثلا نسبت به آنکارا و یا حتی ازمیر هم مثل خواب و خیال است. اما جنوب تهران میسوزد. این منطقه با شلوغی، تنگاتنگی، بی درختی و بی آبی خود مشهور شده و امروزه هم درجه جرایم و بزهکاری در این منطقه شهر بالاست.
طبقه بندی روشنفکران چنین دنیای متضادی مشکل است. نخست وزیر قوام السلطنه بعد از جنگ جهانی دوم یکی از افرادی بود که شاه جوان را هدایت میکرد. اگر چه تصمیم نهائی را دولتهای بزرگ گرفتند، اما قوام السلطنه در بیرون کردن شورویها از ایران نقش مهمی بازی کرد. با اینهمه، کسی که برای آخرین مذاکرات از طرف خاندان پهلوی به مسکو پیش استالین رفت شاهزاده اشرف خواهر شاه بود که یکی از چهره های بدنام تاریخ ایران است. گفته میشود اشرف رهبر کرملین را مسحور خود کرده بود. او که در دوران بعدی بعنوان “شاهدخت فساد” مشهور شد با زبانها و هنر غرب بخوبی آشنا بود و در واقع هنر بیانش هم قوی بود.
نخست وزیر قوام السلطنه هم دارای کلکسیونی از آثار شیشه ای چند هزار ساله بود. این کلکسیون هنوز در کاخ کوچک قوام السلطنه که نمونه زیبائی از معماری ملی ایران در اوایل قرن بیستم است و در گذشته متعلق به خانواده او بود به نمایش گذاشته شده است.
قوام السلطنه هم سیاستمداری بلند پایه و هم آدمی با سواد بود. در دولت عثمانی هم سیاستمداران، دیپلماتها و افسران بسیاری داشتیم که حداقل در سطح قوام السلطنه بودند. اما داشتن کاخ ها و کلکسیون های شخصی ویژگی ایران و مصرخدیویان بود.
دیپلماتهای ما در تاریخ و جغرافیا ضعیف اند
در عثمانی، بعد از فاتح سلطان محمد خان چندان کس دیگری نیست که مجسمه جمع کند و صاحب کلکسیون باشد. اینرا هم میدانیم که نقاشی ها و مجسمه هائی که فاتح جمع کرده بود بعدا در زمان بایزید دوم پخش و پلا شد. اما زبدگان عثمانی همیشه به جمع آوری کتاب علاقه داشتند. کلکسیون غنی ظروف چینی کاخ موزه توپ قاپی را فاتح سلطان محمد جمع کرده و بعد ها این جمع آوری ادامه یافته است. جمع آوری ظروف چینی بیشتر برای استفاده شخصی بوده است تا نمایش و کلکسیون.
معلوم است که روشنفکران ایرانی محدود به این چارچوب نبوده اند. بین ملا ها کسانی مانند آیت اله مدرسی هستند که هم در حقوق اسلامی صاحب نظرند و هم حقوق روم و ادبیات را بخوبی میدانند. در ایران خواندن و نوشتن هنوز یک مسئله هست اما در دور ترین قصبه ها میتوان افرادی را یافت که ظاهرشان پر اعتنا نیست اما آنقدر با معلوماتند که میخواهی ساعتها هم صحبتشان شوی. هیچ تعجب نکنید اگر این انسانهای خاکی و متواضع، ادبیات ایران را به نقد و تحلیل بکشند و یا از بررسی های بین المللی سخن بگویند زیرا برعکس بازار نشر و مترجمین ترکیه، ایرانیها تقریبا تمام آثار خارجی مربوط به ایران را ترجمه و منتشر کرده اند. این علاقه محدود به ایران نیست. در باره اسپانیای فرانکو، آلمان دوره رنسانس، روسیه و ترکیه هم اثار بیشماری ترجمه و حتی تالیف شده است. ایرانیها مترجمین خوب و ماهری هستند.
در میان سیاستمداران بلند پایه هم زیادند کسانی که اهل دانش و سخن هستند. وضع آرشیو ها و کتابخانه ها منظم است و متاسفانه باید بگویم نظام و نشریات وزارت امور خارجه ایران قابل مقایسه با آرشیو وزارت خارجه ترکیه نیست. ترکیه در زمینه های صنایع و مهندسی پیشرفت چشمگیری داشته اما ضعف سواد تاریخ، جغرافیا و ادبیات که در دیپلماتهای ما دیده میشود آینده ثروتهای مادی ما را هم به خطر میاندازد زیرا روشنفکرانی که نمیتوانند هویت تاریخی و ملی خود را بسازند معلوم نیست جامعه خود را به کجا خواهند برد.
و بالاخره جمله پایانی مقاله استاد ایلبر اورتایلی: نمیتوان شیفته این موضوع نشد که جامعه ایران همزمان با ثروتهای مادی و مشکلاتی که دارد صاحب هویت قوی فرهنگی است.