مراسم عاشورا، 120 سال پیش (عکس از اِما کوشران-پونافیدین)
آنچه می خوانید، بخش کوچکی از خاطرات کنسول سابق روسیه تزاری در ایران، پیر پونافیدین و عکس های همسرش «اِما کوشران» است. ترجمه این خاطرات مفصل با عنوان «زندگی در شرق مسلمان» از روسی به انگلیسی توسط اِما کوشران در سال 1911 در نیویورک به چاپ رسید. بخش نسبتا کوچکی از آن با تیتر «در سرزمین شیر و خورشید» مربوط به ایران است. برای خواندن چکیده ای از بخش ایران این خاطرات که مربوط به کشور های دیگر هم می شود، به این لینک پی دی اف مراجعه کنید.
عاشورا و نوروز
در مراسم عزاداری «عاشورا» که دهم ماه محرم است، از هر محله گروهی از مردان دستههای مختلف تشکیل داده، در کوچهها با خواندن اشعار غم انگیز و هیجان آوری به راه میافتند. آنها پیراهنهای سفید پوشیدهاند و فرق سرشان را تراشیده و در دستشان یک قمه دارند. «قمهزنی» به مراسم خونینی گفته میشود که در طی آن همین مردان با قمهای که در دست راست دارند «یا حسین، یا حسین» گویان به فرق سر تراشیده خود میزنند و آن را میبُرند تا اینکه از سر آنان خون میجهد و سرو روی همه آنها سرخ میشود. پشت سر آنها هم مردانی میایستند تا اگر قمه زنها در اثر خونریزی بیهوش شدند، مانع به زمین خوردن آنها گردند و یا اگر بیش از حد هیجان زده شده قمهزنی را قطع نکردند، مداخله کنند. این مراسم، بزرگترین عزاداری مذهبی ایرانیان است که به مناسبت قتل نوه پیامبر اسلام، امام حسین، و تمامی خانوادهاش در سال ۶۸۰ میلادی (بیش از ۱۳۳۰ سال پیش، -م.) در کربلا (عراق امروز) انجام میگیرد.
کم نیستند والدین ایرانی که فرزندان خردسال خود را هم تشویق میکنند که در این روز فرق سر خود را با قمه بزنند. یک بار ما از بام خانه خود در مشهد شاهد مردی بودیم که همراه با پسر دو سالهاش در مراسم عاشورا شرکت میکرد. ما میدانستیم او این پسرش را فوقالعاده دوست دارد، چونکه پیش از او چندین فرزندش مرده بود. ما دیدیم که آن مرد، پسر هیجان زدهاش را که بغل گرفته بود، آرام میکرد که نترسد. او در حالیکه پسرش را تسکین میداد، فرق سر کودک را یا قمه برید تا خون جاری شد. آنها در ادامه آن مراسم، طوری که رسم است، به چندین مسجد سرزدند. ما آن پدر را زمان بازگشت از آخرین مسجد دو باره دیدیم که فرزندش را که ظاهرا از فرط خونریزی بیهوش شده بود، روی دو دستش حمل میکرد، اما ظاهرا هیچ احساس ناراحتی نداشت، چرا که شاید تصور میکرد که با این کار خداوند جان او را حفظ خواهد کرد. ایرانیان اتفاقاتی مانند بیهوشی و یا حتی مرگ در اثر قمهزنی را پنهان میکنند. بعضیها هم بر آنند که زخمهای قمهزنی که کاری «ثواب» شمرده میشود، بصورت معجزه آمیزی از سوی خداوند بهبود مییابد و هیچ نیازی به مداخله نیست و تازه اگر هم کار به مرگ انجامید، جای کسی که میمیرد، یقینا در بهشت است.
اجرای مراسم عاشورا در هر شهر و روستا فرق میکند ولی درجه تعصب مردم در این کار ظاهرا در مشهد و تبریز بیشتر از شهرهای دیگر است. مسلمانان قفقاز هم در قمهزنی شهرت دارند و چون دولت روسیه به قمهزنی اجازه نمیدهد، آنها به تبریز و یا مشهد میآیند تا در عاشورا در مراسم مفصل قمهزنی شرکت کنند. در مشهد ما کالسکه رانی داشتیم که اهل قفقاز بود و هر سال زمان عاشورا از ما اجازه میگرفت که به قمهزنی برود و ما پیوسته بعد از این مراسم پشت سر کالسکه رانی مینشستیم و در شهر میگشتیم که سر زخمیاش را با دستمال بسته بود.
دستههای عزاداران در شهر میگردند و به چندین مسجد سر میزنند که این هم مراسم و دعاهای خود را دارد. آنها پیوسته با آهنگی خاص و بصورت کُر اشعاری در وصف امام حسین و خانواده او و همچنین در لعن معاویه و فرزند او یزید یعنی اولین خلیفههای دودمان امویان میخوانند.
شیعیان بر این باورند که پس از وفات پیغمبر اسلام، حق پسر عمو و داماد او علی بن ابیطالب بود که بر جای پیامبر اسلام بنشیند و نه سه خلیفه پیش از علی یعنی ابوبکر، عمر و عثمان. اما اهل تسنن تسلسل حکومت اسلامی پس از پیامبر را طوری که انجام یافته، قبول میکنند. علی بعد از عثمان خلیفه چهارم اسلام شد، اما بزودی در مسجدی در کوفه (عراق کنونی) به قتل رسید. از آن به بعد مسلمانان به دو گروه اکثریت سنیان و اقلیت شیعیان تقسیم شدند. شیعیان حتی معتقدند که پس از علی نیز میبایست اولاد و نوادگان او که همراه با علی «دوازده امام» خوانده میشوند، رهبری عالم اسلام را صاحب میشدند. دو فرزند علی، حسن و حسین، از طرف یزید به قتل رسیدند. قتل حسین و مجموعا ۷۲ نفر خانواده او در صحرای کربلا از سوی چهار هزار نفر از لشکریان یزید به خصوص فاجعهبار بود.
به غیر از مراسم عزاداری مردم در ده روز نخست ماه محرم، ملاها در تمام ماه و حتی بعد از آن تمام داستان فاجعه کربلا را با جزئیات دراماتیک آن در مسجدها به صورتی هنرمندانه و نمایشنامهوار شرح میدهند و بطوری خستگی ناپذیر آن را تکرار میکنند. جماعت نیز پیوسته به شرحی نو از این فاجعۀ آشنا گوش میکنند و هر بار همراه با شنیدن این مرثیهها گریه و زاری میکنند. علاوه بر این، در ماه محرم صحنههایی از فاجعه کربلا بصورت نمایشنامه مذهبی در کوچهها و میدانها اجرا میشود تا خاطره این فاجعه به طور ملموس در پیش چشم مردم مجسم شود. در این نمایشها که «شبیه» خوانده میشود، هر کس نقشی بازی میکند. نقشهای زنان را جوانانی با لباس زنانه اجرا میکنند. طبیعتا نقشهای امام حسین و افراد خانواده او مورد پسند همه است. اما کمتر کسی هست که داوطلب بازی نقش یزید و یا «شمر» باشد که ضربه نهایی و مهلک را بر امام حسین زده بود. در سالهای ۱۸۶۰ در مراسم عاشورای اردبیل مرد بیچارهای که نقش یزید را بازی کرده بود، از سوی عزاداران هیجان زده به قتل رسید. حتی امروز هم (صد سال پیش، -م.) کسانی که این نقشهای منفی را بازی میکنند، بعد از این مراسم مدتی خود را از نظر مردم دور نگه میدارند تا مورد ضرب و شتم قرار نگیرند. بعضی روحانیون شیعه اینگونه نمایشها را تحریم کردهاند، اما تعداد آنها انگشت شمار است و کلامشان تاثیر چندانی ندارد.
در مجموع تعداد نسبتا کمی از مردم قمه میزنند و یا فاجعه کربلا را به صورت نمایشنامه در میآورند. اما شمار بیشتری در روز عاشورا و یا یک روز پیش از آن به کوچه و خیابان آمده، مخصوصا در بازارها و میدانها جمع میشوند. آنها با خواندن دستهجمعی اشعار مذهبی و تاثر انگیز پیراهنشان را در آورده یا با دست به سینههایشان میزنند و یا با زنجیرهای آهنی آنقدر به پشت خود میزنند که پشتشان خونی میشود. بعضیها هم بدون آنکه پیراهنشان را درآورند بصورت ملایم تر و بیخطری با دست به سینه خود میزنند و شعرها و شعارهای مذهبی دیگران را تکرار مینمایند. بعضیها هم که افراطی هستند، پوست بازو و یا سینهشان را با چیزی نوک تیز کنده آلات آهنی مانند زنجیر، قفل و حتی خنجر و نعل اسب را به پوستشان میبندند و این، منظرۀ وحشتناک و خونین دیگری ایجاد میکند. خود من دیدهام که بعضیها تا ده-دوازده کیلو آلات آهنی را به پوستشان بند کرده بودند، تا جایی که پوست و گوشت آنها زیر سنگینی آن همه آهن به زیر کشیده شده بود و تاب میخورد.
عزاداری محرم و عاشورا مخصوص شیعیان و مرکز آن ایران است. در روسیه و هندوستان به قمهزنی اجازه داده نمیشود، اما مراسم عزاداری که انجام میگیرد، پلیس برای حفظ امنیت و آسایش مردم دستههای عزاداران شیعه را مشایعت میکند. در ترکیه عزاداری عاشورا موضوعی حساس است، چرا که به هر حال همچون نوعی تظاهرات برضد اهل تسنن تفسیر میشود. از این جهت ترکها به عزاداری در کوچهها اجازه نمیدهند، ولی شیعیان آن کشور میتوانند در برخی کاروانسراها و یا مراکز ایرانی عزاداری کنند.
دیگر مراسم اسلامی
مراسم سالانهای را که بهطور منظم در ایران برگزار میشوند میتوان به سه نوع تقسیم نمود: یکم مراسم دینی که مخصوص شیعیان است (مانند همین عزاداری عاشورا که شرحش رفت)، دوم مراسمی که همه مسلمانان جهان چه سنی و چه شیعه برگزار میکنند (مانند عیدهای قربان و فطر) و سوم عید نوروز که از دوره پیش از اسلام مانده و سنتی غیر دینی، بلکه ملی است.
مراسم مخصوص شیعیان اصولا بسیار غم انگیز هستند و زمینه ساز زیاده رویهای شگفت انگیزی در عزاداری میشوند. اما یک رشته عیدها و مراسم اسلامی هم هستند که محدود به شیعیان نمیشوند، بلکه در همه کشورهای اسلامی جهان رایج هستند. مثلا روز مولود پیغمبر اسلام یکی از آن مناسبات است که در ماه ربیع الاول است. روز مولود حضرت علی نیز در همین ماه است. البته در ایران این روزها همراه با تشریفات و مراسم خاصی بین مردم نیست. در تهران شاه یک پذیرایی میدهد و شب قبلاش هم آتش بازی میشود.
ماه رمضان که ماه روزه است، از زندگی اجتماعی تا اقتصادی همه چیز را عوض میکند. روزه در اسلام احتمالا ادامه و شکل دیگری از همان سنت روزه بین یهودیان و مسیحیان است. کسی که روزه دار است، قبل از برآمدن آفتاب تا غروب حق ندارد غذا بخورد، آب بنوشد و یک رشته کارهای لازم و معمولی دیگر را انجام دهد. حتی میگویند گرد و خاک راه اگر از دهان و بینی وارد بدن شود، آن هم روزه را باطل میکند. روزه گرفتن، آن هم در روزهای طولانی تابستان بسیار سخت است. اما بعضیها مانند دختران تا نُه سال و پسران تا چهارده سال، مسافرها و زنانی که عادت ماهانه دارند، از روزه معاف هستند. بعضیها هم از این بهانهها برای روزه نگرفتن استفاده میکنند. مثلا اگر کسی به مسافرت برود و راهش درازتر از چهار «فرسنگ» (حدود ۱۴ کیلومتر، -م.) باشد، روزه بر او واجب نیست. و یا بیماری میتواند دلیل پرهیز از روزه گرفتن باشد. از این جهت در ماه رمضان مسافرتها بیشتر از ماههای قبل است و بعضیها از روحانیون «فتوا» یعنی حکم شرعی میگیرند که نظر به اینکه مریض هستند، لازم نیست روزه بگیرند. بعضیها هم ظاهرا روزه میگیرند، اما پنهانی غذا میخورند. اگر آنها در ملاء عام دیده شوند، ممکن است کار به مجازاتهای سخت بکشد. در سال ۱۸۹۱ دو مرد را در حال روزه خوری گرفته و از گوشهایشان به دیوار میخکوبی کرده بودند و مردم ساعتها از جلوی آنها گذشته به رویشان تف میکردند.
کار کردن در ماه روزه آسان نیست. البته آدمهای مرفه برای اینکه گرسنگی و تشنگی را کمتر حس کنند تا ظهر میخوابند. بعد از ظهرها وانمود میکنند که کار میکنند، اما اغلب ضعیف هستند و افکارشان جای دیگری است. روزها بازاربسته است. مثل اینکه همه، چه فقیر و چه ثروتمند، منتظر صدای توپ هوایی هستند که غروب آفتاب و زمان «افطار» یعنی پایان یافتن روزه را اعلام میکند. بعد از افطار زندگی به خانهها و کوچه و بازار بازمیگردد. در ماه رمضان مسلمانان بیشتر از ماههای دیگر قرآن میخوانند.
در این ماه برای ما نگاه کردن از پشت بام به حیاط همسایهها بسیار جالب بود. آنها فرشی کنار جویبار پهن میکردند. شام روی یک سینی چیده شده بود، آب یخ و شربت دم دست قرار داشت و قلیان روشن شده بود. صاحبخانه و دوستانش چهار زانو نشسته و منتظر بودند و کفشهای آنها کنار فرش جفت شده بود. به محض آنکه صدای توپ افطار به گوش میرسید، پُکی به قلیان میزدند، یکی دو جرعه آب و شربت مینوشیدند و بعد از کشیدن نفسی راحت به خوردن شام شروع میکردند.
«عید فطر» پایان ماه رمضان است. در این روز، روزه گرفتن حرام است. عید فطر همراه با «عید قربان» که به مناسبت خاطره حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل جشن گرفته میشود، دو عید مهم کشورهای اسلامی است. در ایران هم این دو عید روز شادی و سرور است اما به جز قربانی کردن گاو و گوسفند در عید قربان و تقسیم گوشت آن، اتفاق خاص دیگری در این روزها نمیافتد.
درعید قربان کسانی که قدرت مالی کافی دارند، گوسفند و یا حتی گاوی قربانی میکنند و گوشتش را بین همسایگان و فقرا تقسیم میکنند. وقتی ما در مشهد بودیم، چند هفته پیش از عید قربان شتری در شهر گردانیده میشد که میگفتند «شتر شاه» است که شاه هر سال برای قربانی و توزیع بین مردم به مشهد میفرستد. شتر را با آیینههای کوچک و نوارهای سفید آذین میبستند و همراه با سرنا و دُهل در کوچهها میگرداندند و پول جمع میکردند. آن پول را همان آدم هایی برمیداشتند که قرار بود سر شتر را ببُرند. البته میگفتند در عید قربان نه آن شتر، بلکه شتری پیر و لاغر را انتخاب کرده قربانی میکردند تا بین مردم توزیع کنند.
نوروز پرسرور
و اما شادترین جشن و مراسم ایرانیان عید «نوروز» و یا عید سال نو است که نوعی از آن در میان ارمنیان بنام «ناوا-سارت» و همچنین یهودیان نیز برگزار میگردد. طبق افسانههای باستانی ایران، این جشن به دورۀ چهارمین پادشاه اساطیری ایران یعنی جمشید برمیگردد که طبق همین اساطیر مدت پادشاهیاش هفتصد سال بود.
ایرانیان برای رد این ادعای سنیها که گویا نوروز ادامه یک سنت آتش پرستی و یا بت پرستی است، ادعا کردهاند که نوروز به مناسبت آغاز خلافت حضرت علی جشن گرفته میشود.
به هر حال، نوروز شادترین و مردمیترین جشن ایرانی است که بیست و یکم ماه مارس، در پایان زمستان و اولین روز بهار یعنی اولین روز سال ایرانی جشن گرفته میشود و این، نوروز را در ضمن به منطقی ترین و طبیعیترین جشن برای آغاز یک سال نو تبدیل میکند.
چندین هفته پیش از آغاز سال نو خانه تکانی میکنند. اشیای کهنه را با نو عوض میکنند. هر کس صاحب دستکم یک دست لباس و یک جفت کفش نو میشود. اصولا هر کس که از نظر سنی بزرگتر است به کسی که جوانتر است، هدیه میدهد، مادربزرگ به پسرش، پسر به دخترش، دختر به فرزندش، برادر بزرگتر به خواهر کوچکترش، ارباب به نوکر، خانم به کلفت و غیره. در ضمن نوروز زمانی است که شاه به حاکم هر ایالت «خلعت نوروزی» میفرستد، یعنی اینکه اعلیحضرت از او راضی است و اگر اتفاق غیر منتظرهای رخ ندهد، او بر سر کارش خواهد ماند. حاکم هم به نوبت خود به شاه تحفهای میفرستد که منتداری خود را به او نشان دهد. به همین ترتیب حاکم به والیهای ولایتها و آنها هم به زیر دستان خود «خلعت نوروزی» میفرستند. «درویش»ها هم از فرصت استفاده کرده، بساطشان را جلوی خانه یک آدم ثروتمند و بانفوذ پهن میکنند و خدمتکار او را مطمئن میکنند که اگر «آقا» به او «خلعت» مناسبی ندهد، از جلوی خانه او جای دیگری نخواهد رفت. و واقعا هم از آنجا نمیرود مگر اینکه خلعتی بگیرد.
خلعت، انعام و هدیه در ایران فقط نقشی را ندارد که در ظاهر به چشم میخورد. اگر کسی حقوق و معاش مشخص و ثابتی نداشته باشد، هدیه و انعام شخص بالاتر به مادون خود در واقع بخشی ازدرآمد آن شخص مادون است. اکثر ایرانیان به خدمتکاران خود بجای حقوق ثابت، غذا و «انعام» میدهند. اکثر خدمتکاران ترجیح میدهند حقوق ثابت کمی بگیرند، اما انعام هایشان بیشتر باشد.
اکثرا در مقابل یک خلعت و یا پیشکش، گیرنده خلعت هم چیزی به خلعت دهنده میدهد. ارزش پولی خلعت به نسبت وضع اجتماعی و مالی طرفین فرق میکند. معمولا اگر کسی از رده پایین به فرد بالاترش پیشکشی تقدیم کرد، آن شخص مافوق چیزی قیمتیتر به او هدیه میدهد.
روز اول سال نو همه شاد و خندان هستند. لباسها و کفشهای نوی خود را پوشیده، به دید و بازدید همدیگر میروند و عید را تبریک میگویند. هدیهها مبادله میشود. شیرینی و میوه میخورند. بعضا در کوچه مردانی را میبینید که طبقی بسیار بزرگ و چوبی را روی سرشان به جایی میبرند. اینها خدمتکارانی هستند که هدیههای یک خانواده را که عبارت از لباس، میوه و یا شیرینی و آجیل است به یک فرد آشنا میبرند. این طبقها را مخصوصا اگر به نسبت بزرگ و مستطیلی باشند، «خُنچه» (خوانچه) هم مینامند. دوستان ما نیز هر نوروز با یک پیشخدمت خنچهای از هدیههای نوروزی به ما میفرستادند و ما هم متناسب با ارزش آنچه که در خنچهها بود، انعامی به پیشخدمت میدادیم.
دید و بازدید ترتیب خودش را دارد. اولین کسانی که باید به تبریک عید به دیدنشان رفت، بزرگان خانواده و دوستان و آشنایان مسنتر و سپس دوستان و نزدیکان است. همیشه جوانتر به دیدن و تبریک بزرگتر و مادون به دیدن و تبریک مافوق میرود و بزرگتر و یا مافوق به جوانتر و مادون هدیه میدهد. کودکان از همه هدیه میگیرند.
آخرین روز مراسم نوروز، سیزدهمن روز سال نو است. چون سیزده عدد نحسی به شمار میرود، همه آن را به صورت یک «پیک نیک ملی» در بیرون شهر میگذرانند. این روز را «سیزده به در» مینامند، یعنی چیزی که آن را باید از خود دور کرد و نه در خانه، بلکه در مکانهای سرسبز و همراه با شادی سپری نمود. برای یک ایرانی هیچ «کـِیفی» کامل نیست مگر اینکه همراه با نشستن دستهجمعی و تفریحی روی یک قالی گسترده، روی سبزی، زیر یک درخت و در کنار یک جویبار باشد.
(باز نشر از 02.09.2020)
مجموعه خاطرات پیرپونافیدین از ایران 120 سال پیش را میتوانید در این کتابچه پی دی اف مطالعه یا به طور رایگان دانلود کنید:
اخیرا هر وقت فرصتی پیدا کنم، برای «فراغ خاطر» به سراغ مجله های جلد شده «سیاحت دور دنیا» (به فرانسه، چاپ پاریس، سال های 1880) می روم. در نوشته قبل (در این لینک) شرح سفر خانم ژان دیولافوا را که همراه با همسرش مارسل به شیراز و دیگر مناطق فارس رفته بودند، همراه با عکس های فوق العاده جالبی که همیشه سفرنامه های این مجله را همراهی می کنند، منتشر کردم. به راستی اگر آدم فرانسه هم نفهمد و نداند که در متن چه نوشته شده، فقط تماشای عکس ها هم می تواند دلیلی کافی و وافی برای تماشای این مجله شود. اصلا لازم هم نیست که در باره ایران دویست سیصد سال پیش باشد، فیلیپین، آمازون، تبت، جنوب آفریقا، خود آلمان و ایتالیا در یکی دو قرن پیش چطور بود؟ می توان تصور کرد که 150 سال پیش که نه تلویریونی بود و نه اینترنتی، اینگونه شرح مسافرت ها به سرزمین های عجایب دوردست و گزارش از جوامع و مردمانی ناآشنا با زبان ها، دین و مذهب و عادات و رسوم غیر عاذی برای اروپائیان چقدر جالب و جاذب بوده است. من مطمئن هستم که بخصوص بعد از منظم تر شدن سفرهای دریائی از اروپا و دریای سیاه به روسیه و قفقاز (گرجستان، ارمنستان) و همچنین گشایش خط آهن روسیه تا آسیای مرکزی در قرن نوزدهم اشتیاق به سفر به ایران ودیگر کشور های آسیایی بیشتر شده و به همین درجه تعداد سفرنامه ها هم افزایش یافته است.
مارسل، همسر خانم دیولافوا که مهندس راه سازی و در عین حال علاقمند به باستان شناسی خاور زمین بوده، در اواخر قرن نوزدهم یک پیشنهاد حکومت فرانسه را با اشتیاق قبول می کند که به ایران رفته و آثار و کتیبه های تاریخی ساسانی را بررسی کند و نتایج پژوهش خود را منتشر نماید. ژان دیولافوا نیز همسرش را در این سفر همراهی میکند، اما او تصمیم می گیرد شرح این سفر را بنویسد و درباره مردم، شهر ها، راه ها و ساختمان ها، عادات و رسوم محلی گزارش دهد و مخصوصا عکس های خوب بگیرد تا تصور و تجسمی حتی الامکان نزدیک به واقعیت در اذهان مردم اروپا به وجود بیاید.
مارسل و ژان دیولافوا به خاطر اکتشافات و حفاری های خود در فارس و عیلام باستان (کلده و شوش) شهرت جهانی یافته اند. مارسل دیولافوا (1844-1920) در سال 1885 به کمک همسرش ژان در قصر های پادشاهی داریوش یکم (بزرگ) و اردشیر یکم هخامنشی کاوش و حفاری نموده و مجموعه بزرگی از آثار باستانی را کشف نموده اند که امروزه در «موزه لوور» پاریس نگهداری می شود. مارسل دیولافوا دو اثر مهم از خود بجا گذاشته است: «هنر ایران باستان» (در پنج جلد، 1890-1892) و «محوطه باستانی شوش» (1890-1892) که به زبان های مختلف و از جمله در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و چندین بار چاپ شده اند. ژان دیولافوی (1851-1916) که همسرش را در مسافرت های علمی و اکتشافی خود به ایران و دیگر کشورهای آسیایی همراهی کرده، سفرنامه خود حاوی عکس هایی بی مانند از مردم و شهرهای ایران را در سال های 1880 منتشر نموده است. «سفرنامه» مادام دیولافوا در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و بار ها چاپ شده است.
در این میان چندی از رسانه ها خانم دیولافوا را در رابطه با کاوش آثار هخامنشی شوش متهم نموده اند که گویا در جریان این کاوش ها به برخی آثار سنگی کاخ آپادانای شوش لطمه زده است. این ادعا ها دست کم برای نگارنده ثابت نشده است. اما این ادعا ها اگر هم به شهرت این زن و شوهر کاوشگر فرانسوی سایه ای افکنده باشد، بی شک نتوانسته است اهمیت کشف آن آثار تاریخی و ارزش سفرنامه و عکس های جالب این سفرنامه را خدشه دار کند.
نوشته قبل اشاره ای بود با چند عکس جالب از سفر مادام دیولافوا به شیراز و دیگر مناطق استان فارس. نوشته کنونی در باره آغاز سفر خانم و آقای دیولافوا از راه تفلیس (گرجستان) و ایروان (ارمنستان)، نخجوان و جلفا به ایران، یعنی آذربایجان (مرند، تبریز، میانه و زنجان) خواهد بود. سفر آنها از آنجا به تهران و بعد به شیراز و شوش ادامه یافته است.
باید در نظر داشت که سال های 1881-82 حدودا 50-60 سال بعد از دو جنگ ایران و روس و عقد قرار دادهای گلستان و ترکمنچای بود که برای ایران به صورت فلاکت باری با الحاق سرزمین های شمال ارس (از جمله نخجوان، ارمنستان، آستارا، اردوباد، تالش، شیروان، قراباغ و گنجه) به روسیه تمام شد. ارمنستان دیگر نه تابع ایران، بلکه وابسته به روسیه تزاری شده بود. با این وجود مادام دیولافوا می نویسد که ارمنستان از بسیاری جهات هنوز شبیه ایران بود.
دهقانان روس و تاتار (مسلمانان ترک تبار، -م.)
یک جوان ارمنی
پُل ایروان
کلیسای جامع اچمیادزین (در ارمنستان، -م.)
مسجد قدیمی ایروان
خرابه های مسجدی در نخجوان
خرابه های مسجد جمعه و مناره آن در نخجوان
گنبد عتبا (عتبات؟ -م.) نخجوان
نقشه سیاسی و جغرافیایی چاپ شده در سفرنامه خانم دیولافوا
درویش و گدای پیر در مرند
اصولا احساسی که به خواننده این سفرنامه دست می دهد این است که بخصوص بعد از ورود به ایران از مرز جلفا، وضع پریشان و آشفته ای از نظر اجتماعی در این مناطق حکمفرماست. امنیت وجود ندارد. خانم دیولافوا چندین بار به حمله های مخرب و مهلک گروه های اشرار کُرد (می نویسد «از جمله سال پیش» یعنی 1880، -م.) اشاره می کند که باعث خرابی و قحطی بسیار در این مناطق شده است. از طرف دیگر فقر و عقب ماندگی در همه جا حکمفرماست و مردم عادی عمیقا مذهبی هستند. او از جمله از «مجتهد تبریز» سخن می گوید که عمامه ای آبی رنگ بر سر داشت، اما نامش را ذکر نمی کند و علاوه می کند که هنگام دیدار آنها از تبریز این مجتهد فوت کرده بود و همه بازار و دکان ها بسته بودند.
مجتهد تبریز و دستیاران او
زنان ایرانی در مرند
خرابه های یک کاروانسرا
درویشی اشعار حماسی می خواند
در اینجا مادام دیولافوا می نویسد درویشی به لهجه محلی ترکی اشعار حماسی رستم می خواند. باید در نظرگرفت که شاهنامه خوانی در آذربایجان (هم به فارسی و هم به ترکی) سنتی قددیمی بود و احتمالا در اینجا هم موضوع بر سر شاهنامه خوانی است. اما در این سفرنامه در ضمن می خوانیم که خواندن این گونه اشعار ( به صورت شفاهی) بیشتر برای مردم روستاهاست و مردم شهری به آن رغبت چندانی نشان نمی دهند. این هم شاید اشاره ای به فرق محبوبیت ادبیات و شعر شفاهی (اکثرا ترکی) در روستا ها و اهمیت و اعتبار آثار کتبی (اصولا به فارسی) در شهرها باشد. چند نکته جالب دیگر در این سفرنامه این است که (طوری که از نقشه چاپ شده هم بر می آید) برای مادام دیولافوا ایران و آذربایجان از جلفا به بعد شروع می شود و آذربایجان، نه شمال رود ارس بلکه جنوب آن یعنی آذربایجان ایران است. ثانیا از جلفا به بعد وقتی در باره مرند، تبریز، میانه، زنجان و غیره صحبت می کند، برای مردم همیشه از تعبیر «ایرانی» استفاده می کند (نام آذری یا آذربایجانی ذکر نمی شود).
این یادداشت کوتاه از ده سال پیش است. آنوقت ها من تازه نشر جدید خاطرات حمیده خانم جوانشیر (همسر نویسنده و فعال بزرگ اجتماعی-فرهنگی جلیل محمد قلی زاده، مدیر مجله «ملانصرالدین») است. آنچه را که در این یادداشت گفته ام، تکرار نمیکنم. خاطرات بسیار شیرین (در واقع تلخ) و آموزنده تاریخی را دربر دارد. به زبان و سبک فوق العاده روان و شیرین هم نوشته شده است، البته به ترکی آذری، ابتدا به خط روسی بعد لاتین. مدتی پبش یکی از دوستان علاقمند و با استعداد این خاطرات را با خط و املای ترکی آذری خود ما، یعنی فارسی آماده کرد. خیلی واژه ها و تعابیر را هم که برای ما ها نامانوس هستند (مانند نام ماه ها و غیره) برای ما قابل فهم نمود، بی آنکه زحمت مقایسه و فهمیدن آن را بکشیم. اگر علاقه داشته باشید، بخوانید. برای من بسیار جالب و آموزنده بود. خیلی هم صمیمی نوشته شده. قصد تبلیغات و غیره هم ندارد. به موضوع نشر «ملا نصرالدین» در تبریز هم پرداخته. من به نکته مربوط به میر جعفر باقروف («آداش»، حامی درجه یک و به اصطلاح «برادر خوانده» پیشه وری) هم در این یادداشت اشاره کرده ام. اما اصولا آشنائی بیشتر با تحولات آن دوره ملتهب با قدرت گرفتن بلشویک ها، نقش پاشاهای عثمانی (مثلا نوری پاشا) و به طور همزمان عقب ماندگی و خرافات حاکم بر ایران فوق العاده است. سرگذشت خم اندر خم چاپ این کتاب حتی در سال های به اصطلاح «آشکاری» یا گلاسنوست شوروی هم جالب است که در مفدمه آمده. همه اینها البته اگر بتوانید ترکی آذری بخوانید. (من مطمئن نیستم که این کتاب به فارسی ترجمه شده یانه). بنظرم صالح ترین کسی که میتواند در این مورد نظر بدهد، جناب امیر عزتی است که آنهمه در پخش مجانی و بی چشمداشت آثار ایرانی (و مربوط به ایران) سعی و همت کرده و هنوز خسته نشده است. پی دی اف «ورژن» جدید و برای ما آذری های ایرانی قابل «روان خواندن» «خاطره لریم» را در پایان این یادداشت میگذارم. اگر مشکلی پیش آمد، بگوئید، با ایمیل بفرستم.
چاپ جدید (2011) و بی سانسور «خاطراتم» نوشته حمیده خانم جوانشیر ( 1873-1955) را میخوانم که از باکو برایم فرستاده اند . از روسی به ترکی آذری ترجمه شده (398 صفحه). حمیده خانم از خانواده جوانشیر ها، خان ها و اشراف قره باغ و شیروان و همسر میرزا جلیل محمد قلی زاده نویسنده معروف و مدیر و سردبیر مجله «ملا نصرالدین» بود. کتاب در باره پدر حمیده خانم احمد بیگ جوانشیر و جلیل محمدقلی زاده، دوران پر آشوب و هرج و مرج و قتل و غارت جنگ اول و آمدن بلشویک هاست. در همین بحبوحه حمیده خانم و جلیل محمدقلی زاده از طریق قره باغ به تبریز فرار میکنند و «ملا نصرالدین» آنجا منتشر میشود. خاطرات و خطرات فرار از طریق قره باغ، گذشتن از پل خدافرین و ماجراهای تبریز فوق العاده جالب اند – و یک موضوع دیگر هم جالب است: میرجعفر باقراوف که ما در زمان استالین او را بعنوان رئیس دراز مدت حزب کمونیست و طراح و مجری جریان پیشه وری در ایران میشناسیم، زمانیکه حمیده خانم به ایران فرار میکرد، یکی از اشرار مسلح قره باغ و مشغول غارت و کشتار مردم محل بود…
پی دی اف ورژن جدید کتاب به ترکی آذری ایران (روی عکس کلیک کنید)
اخیرا هر وقت فرصتی پیدا کنم، برای «فراغ خاطر» به سراغ مجله های جلد شده «سیاحت دور دنیا» (به فرانسه، چاپ پاریس، سال های 1880) می روم. در نوشته قبل شرح سفر خانم ژان دیولافوا را که همراه با همسرش مارسل به شیراز و دیگر مناطق فارس رفته بودند، همراه با عکس های فوق العاده جالبی که همیشه سفرنامه های این مجله را همراهی می کنند، منتشر کردم. به راستی اگر آدم فرانسه هم نفهمد و نداند که در متن چه نوشته شده، فقط تماشای عکس ها هم می تواند دلیلی کافی و وافی برای تماشای این مجله شود. اصلا لازم هم نیست که در باره ایران دویست سیصد سال پیش باشد، فیلیپین، آمازون، تبت، جنوب آفریقا، خود آلمان و ایتالیا در یکی دو قرن پیش چطور بود؟ می توان تصور کرد که 150 سال پیش که نه تلویریونی بود و نه اینترنتی، اینگونه شرح مسافرت ها به سرزمین های عجایب دوردست و گزارش از جوامع و مردمانی ناآشنا با زبان ها، دین و مذهب و عادات و رسوم غیر عاذی برای اروپائیان چقدر جالب و جاذب بوده است. من مطمئن هستم که بخصوص بعد از منظم تر شدن سفرهای دریائی از اروپا و دریای سیاه به روسیه و قفقاز (گرجستان، ارمنستان) و همچنین گشایش خط آهن روسیه تا آسیای مرکزی در قرن نوزدهم اشتیاق به سفر به ایران ودیگر کشور های آسیایی بیشتر شده و به همین درجه تعداد سفرنامه ها هم افزایش یافته است.
مارسل، همسر خانم دیولافوا که مهندس راه سازی و در عین حال علاقمند به باستان شناسی خاور زمین بوده، در اواخر قرن نوزدهم یک پیشنهاد حکومت فرانسه را با اشتیاق قبول می کند که به ایران رفته و آثار و کتیبه های تاریخی ساسانی را بررسی کند و نتایج پژوهش خود را منتشر نماید. ژان دیولافوا نیز همسرش را در این سفر همراهی میکند، اما او تصمیم می گیرد شرح این سفر را بنویسد و درباره مردم، شهر ها، راه ها و ساختمان ها، عادات و رسوم محلی گزارش دهد و مخصوصا عکس های خوب بگیرد تا تصور و تجسمی حتی الامکان نزدیک به واقعیت در اذهان مردم اروپا به وجود بیاید.
مارسل و ژان دیولافوا به خاطر اکتشافات و حفاری های خود در فارس و عیلام باستان (کلده و شوش) شهرت جهانی یافته اند. مارسل دیولافوا (1844-1920) در سال 1885 به کمک همسرش ژان در قصر های پادشاهی داریوش یکم (بزرگ) و اردشیر یکم هخامنشی کاوش و حفاری نموده و مجموعه بزرگی از آثار باستانی را کشف نموده اند که امروزه در «موزه لوور» پاریس نگهداری می شود. مارسل دیولافوا دو اثر مهم از خود بجا گذاشته است: «هنر ایران باستان» (در پنج جلد، 1890-1892) و «محوطه باستانی شوش» (1890-1892) که به زبان های مختلف و از جمله در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و چندین بار چاپ شده اند. ژان دیولافوی (1851-1916) که همسرش را در مسافرت های علمی و اکتشافی خود به ایران و دیگر کشورهای آسیایی همراهی کرده، سفرنامه خود حاوی عکس هایی بی مانند از مردم و شهرهای ایران را در سال های 1880 منتشر نموده است. «سفرنامه» مادام دیولافوا در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و بار ها چاپ شده است.
در این میان چندی از رسانه ها خانم دیولافوا را در رابطه با کاوش آثار هخامنشی شوش متهم نموده اند که گویا در جریان این کاوش ها به برخی آثار سنگی کاخ آپادانای شوش لطمه زده است. این ادعا ها دست کم برای نگارنده ثابت نشده است. اما این ادعا ها اگر هم به شهرت این زن و شوهر کاوشگر فرانسوی سایه ای افکنده باشد، بی شک نتوانسته است اهمیت کشف آن آثار تاریخی و ارزش سفرنامه و عکس های جالب این سفرنامه را خدشه دار کند.
نوشته قبل اشاره ای بود با چند عکس جالب از سفر مادام دیولافوا به شیراز و دیگر مناطق استان فارس. نوشته کنونی در باره آغاز سفر خانم و آقای دیولافوا از راه تفلیس (گرجستان) و ایروان (ارمنستان)، نخجوان و جلفا به ایران، یعنی آذربایجان (مرند، تبریز، میانه و زنجان) خواهد بود. سفر آنها از آنجا به تهران و بعد به شیراز و شوش ادامه یافته است.
باید در نظر داشت که سال های 1881-82 حدودا 50-60 سال بعد از دو جنگ ایران و روس و عقد قرار دادهای گلستان و ترکمنچای بود که برای ایران به صورت فلاکت باری با الحاق سرزمین های شمال ارس (از جمله نخجوان، ارمنستان، آستارا، اردوباد، تالش، شیروان، قراباغ و گنجه) به روسیه تمام شد. ارمنستان دیگر نه تابع ایران، بلکه وابسته به روسیه تزاری شده بود. با این وجود مادام دیولافوا می نویسد که ارمنستان از بسیاری جهات هنوز شبیه ایران بود.
دهقانان روس و تاتار (مسلمانان ترک تبار، -م.)
یک جوان ارمنی
پُل ایروان
کلیسای جامع اچمیادزین (در ارمنستان، -م.)
مسجد قدیمی ایروان
خرابه های مسجدی در نخجوان
خرابه های مسجد جمعه و مناره آن در نخجوان
گنبد عتبا (عتبات؟) نخجوان
نقشه سیاسی و جغرافیایی چاپ شده در سفرنامه خانم دیولافوا
درویش و گدای پیر در مرند
اصولا احساسی که به خواننده این سفرنامه دست می دهد این است که بخصوص بعد از ورود به ایران از مرز جلفا، وضع پریشان و آشفته ای از نظر اجتماعی در این مناطق حکمفرماست. امنیت وجود ندارد. خانم دیولافوا چندین بار به حمله های مخرب و مهلک گروه های اشرار کُرد (می نویسد «از جمله سال پیش» یعنی 1880) اشاره می کند که باعث خرابی و قحطی بسیار در این مناطق شده است. از طرف دیگر فقر و عقب ماندگی در همه جا حکمفرماست و مردم عادی عمیقا مذهبی هستند. او از جمله از «مجتهد تبریز» سخن می گوید که عمامه ای آبی رنگ بر سر داشت، اما نامش را ذکر نمی کند و علاوه می کند که هنگام دیدار آنها از تبریز این مجتهد فوت کرده بود و همه بازار و دکان ها بسته بودند.
مجتهد تبریز و ددستیاران او
زنان ایرانی در مرند
خرابه های یک کاروانسرا
درویشی اشعار حماسی می خواند
در اینجا مادام دیولافوا می نویسد درویشی به لهجه محلی ترکی اشعار حماسی رستم می خواند. باید در نظرگرفت که شاهنامه خوانی در آذربایجان (هم به فارسی و هم به ترکی) سنتی قددیمی بود و احتمالا در اینجا هم موضوع بر سر شاهنامه خوانی است. اما در این سفرنامه در ضمن می خوانیم که خواندن این گونه اشعار ( به صورت شفاهی) بیشتر برای مردم روستاهاست و مردم شهری به آن رغبت چندانی نشان نمی دهند. این هم شاید اشاره ای به فرق محبوبیت ادبیات و شعر شفاهی (اکثرا ترکی) در روستا ها و اهمیت و اعتبار آثار کتبی (اصولا به فارسی) در شهرها باشد. چند نکته جالب دیگر در این سفرنامه این است که (طوری که از نقشه چاپ شده هم بر می آید) برای مادام دیولافوا ایران و آذربایجان از جلفا به بعد شروع می شود و آذربایجان، نه شمال رود ارس بلکه جنوب آن یعنی آذربایجان ایران است. ثانیا از جلفا به بعد وقتی در باره مرند، تبریز، میانه، زنجان و غیره صحبت می کند، برای مردم همیشه از تعبیر «ایرانی» استفاده می کند (نام آذری یا آذربایجانی ذکر نمی شود).
این اثر به اصطلاح «چاپ دوم» و کمی تصحیح شده خلاصه خاطرات کنسول پادشاهی روسیه در ایران 130 سال پیش، پیر پونافیدین است که قبلا در تارنمای «چشم انداز» با عنوان «صد سال پیش در سرزمین شیر و خورشید» منتشر شده بود.
عباس جوادی، فوریه 2020
در نوشته ای که می خوانید، میخواهم کتابی را به شما معرفی میکنم بهنام «زندگی در شرق مسلمان»؛ نویسنده این کتاب «پیر پونافیدن» است که آن را به روسی نوشته و همسرش «اما کوشران پونافیدن» نیز آن را به انگلیسی برگردانده است. ترجمه انگلیسی کتاب در سال ۱۹۱۱ یعنی کمی بیش از صد و بیست سال پیش چاپ شده و حاوی خاطرات نویسنده از ۳۶ سال کار و زندگی بهعنوان کنسول پادشاهی روسیه در ایران و عثمانی، و سفرهای او به مناطق مختلف ایران، «عربستان ترکی» (حجاز، بغداد و بصره و مناطق کردی عراق که در آن دوره جزو عثمانی بود) و «هندوستان» میشود.
کتاب پونافیدن اوضاع و احوال اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را شرح میدهد که این در ایران با اواخر قاجار و کمی قبل از انقلاب مشروطه همزمان است.
کتاب بیشتر مربوط به زندگی، آداب و رسوم، فرهنگ و جوانب مختلف زندگی مانند رسوم و باورهای دینی، غذا و پخت و پز، بهداشت، وضع زنان، نظام عدلیه و طرز کار قوه قضائیه، مجازات و خونبها، شیعه و سنی و وهابیها، سیاحتنامه مکه و مدینه، زیارت عتبات شیعه در عراق، عزاداری در ایران، عیدهای ملی و دینی، رشوه و فساد، مهماننوازی، ورزش، تفریحات و یا استعمال فراگیر حشیش و تریاک میشود که خواندن هر کدام فوقالعاده جالب است.
بخش ایران عنوان «در سرزمین شیر و خورشید» را دارد. اما در بخشهای دیگر نیز اشارههایی به موضوعهای مرتبط با ایران وجود دارد، از جمله وضع زنان ایران در چهارچوب شریعت و عُرف و همچنین وضع کلی کُردها که در آن دوره از نظر تابعیت دولتی در دو کشور ترکیه عثمانی و ایران زندگی میکردند. این اثر در ضمن حاوی عکسهای بسیار جالبی است که نویسنده خود و همسرش از ایران، عثمانی و هندوستان گرفته اند.
تا جایی که اطلاع دارم، این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که در آن صورت واقعا مایه تاسف است.
شاید هم جای توضیح نیست که وقتی فردی، چه ایرانی و چه خارجی، مثلا از مشاهداتش در مشهد سخن میگوید اولا این، مشاهدات مشخص آن فرد معین است که بسته به شخصیت و دانش و هویت و احساسات و تجربیات و یادماندههای اوست. این هم احتمالا در مورد هر شخص فرق میکند. ثانیا آنچه که شخصی در مشهد و یا فلان نقطه دیگر ایران مشاهده کرده، لازم نیست در باره سرتاسر ایران و ایرانیان معتبر باشد. نکته سوم اینکه باید دانست لازم نیست هرکس با این خاطرهها و گفتهها موافق باشد. لازم هم نیست شخص نویسنده را بپسندد. با اینهمه، بنظر من پونافیدن با وجود نگاههایی گاه انتقادی که مبتنی بر مقایسه ایران با جوامع غربی و مسیحی است، در مجموع از زاویه ای هم منصفانه ودانشمندانه و هم با پس زمینه ای همراه با تفاهم (اگرچه نه همیشه توافق) از جامعۀ مسلمان و ایرانی صد سال پیش سخن میگوید و در این رهگذر اطلاعاتی فوق العاده جالب به خواننده ایرانی امروز میدهد که جای دیگری به این صورت یافت نمیشود.
مطالعۀ تمام کتاب یعنی از جمله بخشهای مربوط به عثمانی (شامل ترکیه، عراق و عربستان کنونی) و هندوستان نیز بسیار جالب هستند. شاید حتی بدون دانستن آن محیط اجتماعی و جغرافیایی، درک وضع بخصوص جامعۀ ایرانی در آن دوره ممکن هم نیست. اما شامل کردن آن بخش بزرگ کتاب به این ترجمه، کار را مشکل تر و شاید هم غیر ممکن می نمود. بنا بر این شما در ده گفتار با خلاصهای بسیار فشرده از فصلها و بخشهای مربوط به ایران این کتاب آشنا خواهید شد. اگر مایل به مطالعه کامل این اثر به زبان انگلیسی بودید، میتوانید آن را از طریق اینترنت زیر این عنوان و بصورت پیدیاف و یا چاپ شده بیابید:
Pierre Ponafidine: Life in the Muslim East, New York 1911*
اکثر عکسهایی که در متن این نوشتار میبینید از خود کتاب برداشته شده و کار خود مولف و همسرش هستند پ
(* در یاره نقش پونافیدین در خاورشناسی معاصر ضمنا ن. به این لینک در «چشم انداز»)
در نهایت لازم به توضیح میدانم که منظور من از این تعبیر «ترجمۀ انتخابی و آزاد» چیست. آنچه خواهید خواند ترجمۀ کلمه به کلمۀ «زندگی در سرزمین شیر و خورشید» و یا بخشهای دیگر مربوط به ایران این کتاب نخواهد بود. من از آن میان هرآنچه را که بنظرم برای خوانندۀ ایرانی جالب تر است، با سلیقۀ شخصی خود انتخاب کرده، خلاصه و ترجمه خواهم نمود. در ترجمۀ متن نیز خود را آزادتر حس خواهم نمود تا کارم آسانتر و زبانم روان تر باشد. اما به هر حال از آنچه که نویسنده گفته و نوشته عدول نخواهم کرد. با این ترتیب هرچه خواهید خواند، همان است که پیر پونافیدن صد و چند سال پیش در ایران ومنطقه دیده و تجربه کرده است. من از خودم چیزی اضافه نکرده ام، اگرچه آنچه که از متن کامل کتاب انتخاب شده و طوری که بیان شده، کار و مسئولیت من خواهد بود.
عباس جوادی، اکتبر 2017
«ایران سرزمین هفت اقلیم است.» اگر با یک ایرانی در بارۀ آب و هوای این کشور صحبت کنید، احتمالا این جمله را که معمولا همرا با یک حس افتخار بیان میشود، خواهید شنید. حق هم دارند. این کشور که بیش از یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع وسعت دارد، از نگاه آب و هوا بسیار رنگارنگ است. این اختلاف را تنها بین ایالات خنک شمال یعنی آذربایجان و خراسان از سوئی وایالات گرم جنوب در کنار خلیج فارس نمی بینید. حتی در داخل یک ولایت کوچک هم ممکن است نقطه ای گرم و چند کیلومتر آنطرف تر بخاطر نزدیکی به کوه ها سرد تر باشد. برای نمونه تبریز، تهران و یا مشهد تابستان ها بسیار داغ و زمستان ها بسیار سرد هستند. اما پس از پیمودن یکی دو ساعت از این شهر ها بسوی کوه ها، هوای خنک و دلپذیری خواهید یافت. این تغییر آب و هوا از آن ویژگی های مهم طبیعت ایران است.
تقریبا در تمام دورادور فلات ایرانِ امروز مرزهای طبیعی وجود دارند که عبارت از کوه ها، دریاها و رودخانه هائی هستند که این کشور را از همسایه هایش جدا میکنند. کوه های مناطق مرزی به نوعی به همدیگر متصل هستند. این وضع تاثیر بلاواسطه ای بر آب و هوای این فلات دارد. هوای مرطوبی که باد ها از دریا می آورند، وقتی به ارتفاعات بلند میرسند، بخارشان را ازدست میدهند و هنگامی که به نقاط مرکزی فلات رسیدند، تبدیل به هوای خشک و گرم میشوند. در تابستان سواحل دریای خزر مرطوب، سواحل خلیج فارس هم شرجی و داغ و هوای ایالات مرکزی خشک و تقریبا بی باران است. در تابستان بخش بزرگ ایران بی باران است. در پائیز باران مناطق کوهستانی تبدیل به برف میشود و در بهار برف کوه ها آب شده تبدیل به جویبار ها و رود هائی میشود و مزارع دور و بر را آبیاری میکند.
وابسته به همین وضع جّوی و توپوگرافیک، جز یک استثناء، رودخانه ای در ایران یافت نمیشود که قابل کشتیرانی باشد. آن استثناء هم کارون است که به شط العرب میریزد و تنها بخش سفلایش قابل استفادۀ کشتیرانی است. همۀ رودخانه های دیگر آبهای کوهستانی هستند که حتی در بهار قابل کشتیرانی نیستند و در پائیز کاملا و یا تاحدی خشک میشوند. حتی تعداد این رودخانه ها مانند ارس، سفیدرود، اترک، مند و جراحی به نسبت پهنۀ کشور انگشت شمار است. باقیماندۀ رودخانه ها که راه به دریا نمی یابند، یا به حوض ها و دریاچه های نمک میریزند و یا در شن و مرداب گم میشوند.
نظر به کمبود باران در مناطق مرکزی ایران، چاره ای جز آبیاری مصنوعی نیست. در ایران، آب زندگی است. هرزمینی که چه بطور طبیعی و چه مصنوعی آبیاری شود، سرسبز میگردد و ایران براستی تبدیل به همان باغ های سرسبزی میشود که موضوع آثار شاعران ایرانی شده است. برعکس، نبودن آبیاری، محل های سرسبز را تبدیل به صحرا میکند و همین است که می بینیم نقاطی که روزی، روزگاری مناطق حاصلخیزی بودند، امروزه (صد سال پیش، -م.) تبدیل به ویرانه های خشک و بی آب شده اند.
کندن قنات (و یاکاریز، کهریز) یک راه بسیار مفید و ایرانی تامین آب است. در نقطه ای ازکوه و یا دامنه های آن که احتمال آب در عمق آن میرود، چاهی به قطر 80-90 سانتیمتر و طول 50-60 متر کنده میشود. اگر در ته چاه آب یافت شد، چاه دیگری به طول 20-25 متر کنده میشود و به همین ترتیب چندین چاه در یک امتداد کنده میشود تا اینکه عمق آنها کمتر و کمتر شود و در نهایت به سطح زمین برسد. بعد این چاه ها در زیر زمین، یعنی از منبع اصلی چاه نخست از طریق آبراهی به ارتفاع یک متر که کنده میشود، به همدیگر وصل میشوند. از این طریق آب چاه های عمیق بتدریج به سطح زمین منتقل میشود و از آنجا به مزارع و خانوار های دور و بر تقسیم میگردد. طول این قنات ها گاه حتی به چند کیلومتر میرسد.
مقدار آبی که به هر مزرعه و یا خانوار داده میشود با واحد «سنگ» حساب میگردد. یک «سنگ» عبارت از مقداری از آب است که بتواند یک آسیای کوچک را به حرکت درآورد که این هم تقریبا برابر با یک جویبار به پهنای 10-12 سانتی متر میشود. حجم آبی که به هرکس داده میشود طبق «ساعت در هفته» محاسبه میشود. مثلا میگویند فلان کس «دو ساعت آب دارد،» یعنی در طول فصل آبیاری مزارع، هر هفته بطور منظم به آن فرد دو ساعت آب داده میشود. صاحبان قنات ها، آب را بر پایۀ ساعت میفروشند. بسیار مشکل است که قیمت متوسط آب ساعتی قنات ها را تخمین زد، چرا که این قیمت ها بستگی به کیفیت آب، تعداد قنات ها در آن قریه و دهکده و حجم آب در آن قنات دارد. مثلا ده سال پیش در نزدیکی تهران، قیمت هفتگی یک سنگ آب در سال حدود صد دلار بود. طبق این حساب، قناتی که آب آن برای یک سال فروخته میشود و هر روز هم آب میدهد، سالانه حدود 2480 دلار درآمد دارد.
طبیعی است که کندن قنات کار هرکسی نیست و تنها افراد متخصص و با تجربه از عهدۀ این کار بر می آیند. این افراد متخصص را در ایران «مُقّنی» (یعنی «قنات کن» و یا «چاه کن») مینامند. اما کار مقنی ها فقط کندن قنات نیست. نگهداری و مدیریت قنات ها حتی از کندن چاه و قنات نیز مهم تر است و این کاری تمام وقت و پیچیده است. آنها معمولا اسرار خود را به کسی نمیدهند و حتی بین همدیگر قواعدی را رعایت میکنند که میتوان آن را «اخلاق کار» مقنی ها نامید. با اینهمه بین آنها گاه حتی بگو مگو های جدی هم میشود و کار به عربده و دعوا می انجامد. یک موضوع مهم حدس درست در بارۀ وجود آب زیر زمین است که شاید درست در نیاید و صاحب قنات را با ضرری جدی مواجه کند. اما تامین جریان آب، پاکیزه نگهداشتن آن و تقسیم عادلانۀ آب بین خریداران از همه مهم تر است. مالکین قنات ها، مسئولین و حتی روحانیون محلی سعی میکنند تقسیم آب بطور منصفانه تنظیم شود، چرا که در برخی محل ها، چندین قنات زده میشود که متعلق به افراد گوناگونی هستند و احتمال ایجاد اختلاف بین آنها زیاد هم نباشد، وجود دارد.
راه دوم آبیاری مصنوعی، کشیدن آبراه ها و جویبار ها از رودخانه هاست. مثلا شالیزار های آذربایجان و خراسان در سواحل دریای خزراز این طریق آبیاری میشوند.
راه سوم ساختن سد و انبار است که آب برف های زمستان وقتی در بهار ذوب شد، در آنجا جمع میشود. این سد ها را «دربند» می نامند. امروزه بسیاری جا ها نام «دربند» را دارند اگر چه دیگر در آنجا اثری از انبار بزرگ و یا سد نیست و این نشان میدهد که شاید هم ساختن انبار و سد در گذشته رایج تر از امروز (صد سال پیش، -م.) بوده است.
روستا و شهر
از دور که نگاه کنید، روستاهای ایران مانند نقطههای سبز در یک متن زردرنگ و خشک جلوه میکنند. وقتی نزدیک شوید، میبینید که این رنگ سبز محدود به کنار رودخانه و یا جویباری است که معمولا از وسط ده میگذرد. خانههای اکثر روستاها همانند شهرها در پشت دیوارهای بلند گِلی پنهان هستند و این هم به روستاها منظره ای خستهکننده میبخشد. بارزترین مشخصۀ روستا رودخانه است، البته اگر آن روستا اصولا دارای رودخانه ای باشد. در دوطرف رودخانه درختهای بید و یا تبریزی را میبینید که شاخههایشان در زمستانها برای گرم کردن خانهها بریده میشود. اما منبع اصلی گرمای خانهها در زمستان پهِن یعنی سرگین گاوهاست که جمعآوری میشوند، با آب و کمی کاه مخلوط شده بصورت تکههایی پَـهن درآورده شده در زیر آفتاب خشکانده میشوند. بعد اینها را روی هم انبار کرده برای سوزاندن در زمستان نگهداری میکنند.
خانههای روستایی معمولا تنها یک اتاق دارند که برای زن و شوهر و فرزندانشان هم نشیمن و هم اتاق خواب است. اما گاه این خانهها دارای دو اتاق و یا دو بخش جداگانه در داخل خانه است: یکی برای مردان و دیگری برای زنان. طویلهها معمولا در مرکز روستا قراردارند. این هم باعث میشود که وقتی عصر گلّه از صحرا برمیگردد، با همۀ سروصدا و گرد و خاکش از جلوی خانهها و اتاق خواب روستاییان بگذرد. بامها صاف و مسطح هستند و در وسطشان سوراخی تعبیه شده تا دود اتاقها از آنجا به بیرون برود.
روستاهایی که در سینه و یا دامنۀ کوهها ساخته شدهاند، جالبتر و رنگینتر هستند. روستاهای بزرگ دارای دکان، مسجد و حتی حمام عمومی خود هم هستند. مزرعهها بلافاصله در دور و بر روستاها قرار دارند.
باید بهطور خلاصه بگویم که کشاورزی ایران در وضعی بسیار ابتدایی قرار دارد. اکثرا آنچه که انجام میشود عبارت از شخم زمین با یک خیش چوبی و سپس آبیاری زمین است. در بعضی جاها کود طبیعی و یا حتی کود خاکستر به خاک داده میشود. مثلا در دشتهای ارومیه از تلهای خاکستر که از آتشکدههای قدیمی زرتشتیان باقی مانده است، برای بارور کردن خاک استفاده میشود. در مناطق دیگر مانند تبریز، اصفهان و خراسان روستاییان برای تامین کود طبیعی به پرورش کبوتر میپردازند.
غله معمولاً در ماه مه و ژوئن میرسد. غله را که بیشتر عبارت از گندم و یا جو است با دست درو کرده به کمک ارّابههای دوچرخه و یا گاو و خر به مرکز ده میآورند. هر روستایی غلۀ خود را در جای مستقل خود باز به کمک گاو و خر و با دستگاهی ابتدایی و چوبی که «چرخ» نامیده میشود میکوبد تا دانه از کاه جدا شود. چرخ که از سوی یک یا دو گاو کشیده میشود، چند چرخ با چاقوهای تیز دارد که غله را خرد میکند. روستایی روی نیمکتی که بالای چرخهاست مینشیند و گاو را هدایت میکند. چرخ مرتبا در دایرهای میچرخد تا گندم کوبیده شود. کاه را به کمک شنه از دانه جدا میکنند و دانهها را بصورت توده و یا قبّه که «خرمن» نامیده میشود در «خرمنگاه» یعنی همان مرکز ده که همه محصولشان را میاورند، جمع میکنند. کاه را در طول سال به گاو و گوسفند میدهند. در همان خرمنگاه است که محصول بین روستایی و مالک و یا «خردهمالک» آن روستا تقسیم میشود. «خردهمالک» به کسانی میگویند که مشترکاً همراه با دیگران مالکیت زمین و یا ده را داشته باشد. بعضی روستاییان صاحب بخشی از زمین زراعی خود هستند، اما اکثرا چنین نیست، یعنی زمین زراعی در مالکیت شخصی است که اکثرا نه در آن روستا بلکه در شهر زندگی میکند. سهم زارع از آن محصول، وابسته به آن محل و سنتی است که در گذشته رایج بوده و میتواند یک سوم یا کمیبیشتر و یا کمتر از مقدار محصول باشد.
گوسفند در کنار گاو از مهم ترین حیوانات خانگی در روستاهای ایران به شمار میرود. گوسفندهای ایران از جنس «دُنبه دار» هستند. دُم این گوسفندان بزرگ و چربی است. این ذخیرۀ چربی باعث میشود که گوسفندان ایرانی بتوانند هفت-هشت روز را بدون چریدن سپری کنند. از این جهت گوسفندان ایرانی حیواناتی قانع هستند و نگهداری آنان آسان تر از برخی حیوانات دیگر است. در اینجا نمیتوان از خر بهعنوان یکی از حیوانات اصلی خانگی در ایران یاد نکرد. آنها از گوسفندان هم قانعتر و پرکارتر هستند. کار اصلی بارکشی در ایران به گردن خر و تاحدی هم قاطر است.
من خودم در مشهد مرد فقیری را میشناختم که تنها سرمایهاش (به ترتیب اهمیتشان برای او) یک زن، یک خر و یک فرزند نوزاد بود. بعضاً ما از کنار مزرعۀ کوچک او میگذشتیم. در بهار میدیدیم که خر، خیش را میکشید، زن آن را هُل میداد و مرد هم کلاّ خیش و خر را هدایت میکرد. وقتی محصول میرسید، خر استراحت میکرد، اما زن و مرد عرقریزان محصول را درو میکردند. وقتی هم کار مزرعه تمام شد، خر ابتدا محصول، سپس وسایل کشت و شخم، و بالاخره نوزاد آن خانواده را پشت خود حمل کرده به ده میبرد و طبیعتا در آنجا کار در خرمنگاه آغاز میشد.
آبیاری مصنوعی بهخصوص در مناطق خشک و کم باران برای کشت غله مهم است. اما در برخی مناطق کوهستانی ایران که آب و بارانش کافی است، غله بدون آبیاری و یا کوددهی هم به بار میآید و در سال چندین بار محصول چیده میشود. در این قبیل مناطق اگر سالانه فقط چهار-پنج بار محصول جمع شود، ایرانیان با شکسته نفسی میگویند «محصول بد نیست.» در مناطق حاصلخیزی مانند برامین (ورامین، -م.) در نزدیکی تهران سالانه حتی ده-بیست بار محصول بهدست میاید.
باغهای میوه و سبزی با دقت آبیاری و نگهداری میشوند. این باغها با یک کلبۀ نگهبانی، یکی دو مترسک و حتی نوشتههایی مجهز هستند که با اشاره به آیات قرآن، دزدان احتمالی سبزی و میوه را از این کار برحذر میدارند.
هر روستا کدخدای خود را دارد که مسئول جمعآوری مالیات و حفظ آسایش مردم است. اکثر روستاها یک «میراب» هم دارند که مسئول توزیع عادلانۀ آب است. این کار هیچ هم آسان نیست، چرا که اختلاف بر سر تقسیم آب میتواند به زد و خوردهای خونین بیانجامد. اگر کمبود آب و نرخ ساعتی آبیاری را درنظر بگیریم، از چنین اتفاقاتی نمیتوان زیاد شگفتزده شد. کافی است که با یک حرکت کوچک بیل، کمی پیش از سررسیدن ساعت آبیاری مزرعهتان، آب را از مزرعۀ همسایه به باغ و یا مزرعۀ خودتان هدایت کنید.
وقتی در مشهد زندگی میکردیم یک باغ بزرگ داشتیم. طبق قرارداد، میبایست تمام ساعات دوشنبهها آب دریافت میکردیم، اما آب جویبار قبل از آنکه به باغ ما برسد از مزرعههای همسایههای ما میگذشت و باغبان ما هر ساعت شاهد قطع آب میشد. همسایهها کوشش میکردند کمی هم که شده از حق آب ما استفاده کرده، آن را بهطرف باغ و مزرعۀ خویش هدایت کنند. این هم باعث بگومگوهای جدی همراه با داد و فریاد بین باغبان ما و همسایهها میشد که بالاخره راضی میشدند که مانع آب ما نشوند.
شهرها و حمامها
بگذارید از توصیف بازارها و دیگر موضوعهای آشنا برای اکثریت صرفنظر کرده به موضوع حمامهای عمومی بپردازم که چیزی بسیار مهم در زندگی ایرانیان است. این حمامها مکانهای بزرگی هستند که زیر سطح زمین ساخته میشوند. سقف آنها گنبد مانند است و شیشه دارد تا نور خارج به داخل حمام نفوذ کند. از بیرون، در ورودی حمام را میتوان با دیدن لُنگهای رنگارنگی شناخت که آویخته شدهاند تا خشک شوند. جالب است که سقفهای گنبدی از داخل دارای نقشهای رنگارنگ رستم و یا پادشاهانی هستند که سبیلی پرپشت و دراز دارند و ابروانشان به همدیگر چسبیده است.
هر حمام دارای چندین اتاق است که برای شستوشو در نظر گرفته شده است. اما یکی از این اتاقها هم مخصوص رنگ کردن پوست و مو با حناست، که گرد گیاهی سبز رنگ است، اما رنگ گرد آن در بدن و موی سر انسان تبدیل به سرخ خرمایی میشود. تصور عمومی آن است که حنا به مو قوت میبخشد، از مسکن نمودن شپش و دیگر حشرات در سر آدمی جلوگیری میکند و بهعلاوه رنگش هم زیباست. هر پنج، شش هفته، یک بار موی سر، انگشتان دست و گاه پا را با حنا رنگ میکنند و حتی بعضیها اگر این مدت سپری شود و موی سرشان را رنگ نکنند، میگویند که به همین جهت سر و یا چشمانشان درد میکند، چرا که به حنا عادت کردهاند.
گیاه حنا در جنوب ایران میروید. برگهای گیاه خشکانده میشوند. با کوبیدن برگهای خشک درهاون، گرد حنا بهدست میآید. بعد آن را در حمام با آب گرم مخلوط کرده بصورت خمیر در میآورند و به موی سر و انگشتان دست و پا میمالند. پس از چند ساعت آن را میشویند. رنگ حنا تا چند هفته باقی میماند. پس از رنگرزی با حنا، بسیاری مردان و زنان که میخواهند موی سرشان به رنگ سیاه و براق در آید، خمیر دومیهم به سرشان میمالند که از گیاهی بنام «نیل» و به همان طریق خشک کردن و کوبیدن حاصل میشود. نیل در ولایت کرمان به عمل میآید. این خمیر بعد از دو ساعت با آب شستوشو میشود، اما رنگ تیره و خوشآیندش برای چند ماه باقی میماند. همین رنگ کردن دوگانۀ مو باعث شده که برخی سیاحان غربی در خاطراتشان نوشتهاند که در ایران کسی موی سفید ندارد. بعضی مردان ریششان را فقط با حنا رنگ میکند. به همین جهت شما مردان بسیاری میبینید که ریششان سرخ حنایی است. بعضا سر و گردن گوسفندهای سفید رنگ و دُم اسبان شاه را نیز با حنا سرخ میکنند. این مزیت تنها مخصوص اسبهای دربار است.
از آنجا که تمام کار رنگ کردن پوست و مو در حمام چندین ساعت طول میکشد، اتاقهای حمام که مخصوص این کار هستند به نوعی «کلوب» مشتریان تبدیل شده است. مشتریها در آنجا نهار میخورند، چای مینوشند و قلیان میکشند و از همه مهمتر صحبت میکنند و اخبار روز را بین همدیگر مبادله میکنند.
این اتاق در ضمن محل اصلاح موی سر هم هست. پیش از رنگ کردن موی سر و ریش، کارگرانی به نام «دلّاک» که ضمنا بدن شما را شستشو میکنند، موی سر شما را کوتاه هم میکنند و بعد به کار رنگ کردن شروع میکنند. مردم معمولی موی سرشان را تا پهنای سه-چهار انگشت نگه میدارند، اما ملاها و سیدها معمولا سرشان را ازته میتراشند. رقاصها و درویشها سرشان را هیچ نمیتراشند. ایرانیانی که به سبک اروپایی ها فکر و زندگی میکنند نیز هرگزسرشان را ازته نمیتراشند.
هر روز وقت معینی از حمام برای بانوان جدا میشود. صاحب حمام پشت بام حمام رفته با نوازش یک شیپور و یا بوق مخصوص آغاز وقت حمام زنانه را با صدای بلند اعلام میکند.
در ایران غیر مسلمان را به حمام راه نمیدهند چرا که فکر میکنند بدن غیر مسلمان نجس و بدن مسلمانان پاک است. من در یک شهر کوچک بعد از جر و بحث زیادی با صاحب حمام توانستم به یک حمام بروم. این هم پس از مبادلۀ چندین سکه بین من و او آن هم تنها به یک شرط ممکن شد و آن اینکه یکی از دلاکان حمام مرا کول کند و تا داخل حمام ببرد تا اینکه من با گذاشتن پای خیس خود در حمام، آن را نجس نکنم.
در اردبیل هم من تجربۀ دیگری داشتم که به همان درجه تحقیرآمیز بود و آن اینکه پس از کشاکش بسیار بالاخره به من اجازۀ ورود به مسجدی دادند که فرش معروفی دارد و بنظرم قطعههای مشابه آن در «موزۀ کنزینگتون» لندن هم است. زیبایی آن فرش مرا مسحور خود کرد. اگر میدانستم که سالها بعد قیمت این فرش چقدر سرسام آور خواهد شد، شاید کوشش میکردم آن را بخرم. اما به هر حال من در آن سالها جوان بودم و حقوق چندانی نمیگرفتم.
نکتۀ دیگری که نمیتوان در توصیف ایران ناگفته گذاشت گورستانهای آن است. پیش از همه بگویم که گورستانهای شهرها در جایی ساخته میشوند که اصلا انتظارش را ندارید: مرکز شهرها. دیگر اینکه این گورستانها دیوار و حصاری در گرداگردشان ندارند. با این ترتیب گورستانها عملا تبدیل به محوطۀ بازی مانند یک میدان شدهاند که مردم از وسط آن گذشته به کار و زندگی خود میروند، بچههای مردم فقیر در آنجا بازی میکنند و سگهای ولگرد شبانه قبرهای نوساخته را که خاکشان هنوز سفت نشده به هم میریزند. اگر باران ببارد، سوراخها و حفرههایی در خاک این قبرها باز میشود، طوری که گاه حتی کفن و گوشه ای از جسد مردگان ظاهر میگردد. شگفت انگیز نیست که محلههای دور و بر این گورستانها تبدیل به مراکز بیماریهای مسری شدهاند. در این گورستانها، محلهای مخصوصی هم هستند که مردم مردههایشان را آورده موقتاً در آنجا جای میدهند تا بهزودی به مکانهای مقدسی مانند مشهد و کربلا برده دفن شوند. حتی بعضیها در این مدت موقت، مردههایشان را در حیاط و یا زیرزمین خانۀ خود مدفون میکنند. کنسولها و نمایندههای کشورهای خارجی به سختی میتوانند به مسئولان مربوطه بقبولانند که این، کاری بسیار خطرناک است.
میدانها نیز محل مهمی از شهرهای ایران هستند. میدانها معمولا در وسط شهر و روبهروی اقامتگاه حاکم شهر (ویا ایالت) و یا سربازخانهها قرار دارند. رژههای نظامی و اعدامها در همین میدانها اجرا میشوند. این میدانها در عین حال عرصۀ پرسهزدن سگهای بیچارۀ ولگرد هستند که حتی از سگهای معروف ولگرد در قسطنطنیه (استانبول، -م.) هم بیچارهترند.
زن ایرانی
زنان ایران
بعید نیست شما بعنوان یک اروپایی سالها در شرق مسلمان زندگی کنید، بدون آنکه براستی در باره زندگی زنان مسلمان صاحب معلوماتی شوید. دلیلش هم آن است که زنان مسلمان در انزوای خانه و محیط بسته خانوادگی زندگی میکنند و مردان مسلمان کوشش میکنند زندگی خانوادگی زنان و خواهرانشان تحث تاثیر دنیای خارج از خانه قرار نگیرد.
مهم ترین وسیله ای که میتواند اولین پرده اسرار زندگی زنان مسلمان را به روی یک اروپایی باز کند، درک قوانین قرآن و شریعت در باره زنان، ازدواج، طلاق، وراثت و حق مالکیت است. طبق همین قانونها و عُرف رایج در کشورهای مسلمان، زندگی زنان مسلمان با دقت تمام معین و تنظیم میشود و در اینجا زیاد مهم نیست که موضوع بر سر زنان مسلمان صحراهای عربستان است یا قصرهای استانبول و یا «یورت»های ترکمن و قرقیز. زندگی زنان ایران هم مبتنی بر همان قوانین و اصول کلی دین و شریعت اسلام است.
پایه فکری این قوانین آن است که مرد بر تر از زن است، زن موجودی از هر نظر ضعیف، وابسته و محتاج به مرد است و حقوق و اختیاراتش نیز متناسبا از مرد کمتر است.
البته جزییات و جنبه اجرایی این قوانین و اصول میتواند در هر کشور فرق کند، اما در مجموع، وضع زنان مسلمان درهمه کشورهای اسلامی تابع همان اصول و قوانینی است که از طریق اسلام راهنمای اندیشه و عمل این اقوام و ملل قرار گرفتهاست. در ایران هم وضع زنان مسلمان نسبت به برخی کشورهای اسلامی دیگر نسبتا فرق میکند. مثلا «تعدد زوجهها» یعنی داشتن چند زن در ایران چیز رایجی نیست، اما در عمل اختیارات مرد ازجمله در طلاق دادن زن آن قدر زیاد است که زنان، بخصوص زنان طبقه پایین پیوسته در یک جوّ ترس و هراس زندگی میکنند و مردان به راحتی میتوانند زن خود را طلاق داده، زن دیگری بگیرند. در این باره بیشتر صحبت خواهیم کرد.
از مشترکات دیگری که همه زنان مسلمان مشمول آن هستند، حجاب اسلامی است.
وقتی یک اروپایی وارد یکی از شهرهای ایران میشود، اولین چیزی که دقتش را جلب میکند اشکال شبح مانندی هستند که در چادرهای آبی تیره پیچیده شدهاند، زیر آن چادرها، چاقچور یعنی چیز گشادی مانند شلوار آبی و یا سیاه تیره به تن دارند و چشمانشان هم پشت یک پیچه پنهان شدهاست. آنها با آن کفشهای راحتی مانند پاشنه دراز و بینی برگشته که حتی تا نصف کف پایشان هم نمیرسد، با چنان عدم اطمینانی راه میروند که مثل اینکه تلوتلو میخورند. اینها زنان ایرانی هستند.
تصور لباسی ناراحتتر از لباس خانمهای ایرانی مشکل است، چه لباس خانگی و چه آنچه که در کوچه و بازار به تن میکنند. بنظر میرسد که خانمها تصور میکنند هرچه بیشتر و لایه روی لایه لباس بپوشند، «شیکتر» جلوه خوهند نمود.
در داخل خانه روی لباس اصلی که به سختی تا زانوی پا میرسد، پیراهنی شبیه بلوز میپوشند و روی آن هم چیزی شبیه یک ژاکت کوتاه به تن میکنند که جلویش باز و آستینهایش تنگ، اما دراز است. این ژاکتها وابسته به ثروت و موقعیت هرکس از تافته، ابریشم و دیگر پارچههای گرانقیمت است و ملیلهدوزی میشود. انگشتر و گردن بند، همچنین حلقه بینی هم رایج است. در گذشته زنان ایرانی خالکوبی هم میکردند. اما این عادت دیگر از رواج افتادهاست.
خانمهای پولدار اکثر سنگهای گرانبهایشان را به کمربندشان میبندند. لباس برای رفتن به خارج از خانه روی لباس خانگی پوشیده میشود و از سه بخش عبارت است: اولا لباس بیرونی از سر تا کمر است و آن را توی یک چاقچور میکنند که در ناحیه مچ پا به جورابی از همان پارچه متصل است. ثانیا چادر که معمولا آبی تیره است، روی سر میافتد و درازایش تا پاست. روی این چادر، از قسمت پیشانی پارچهای مربعی و یا مستطیلی بنام پیچه با بند بسته میشود که رو به پایین میافتد و چهره و بخصوص چشمان خانمها را میپوشاند. پیچه در ناحیه جلوی چشمها توری دارد که بتوان از آنجا کمی هم که شده دنیای بیرون را دید. طبیعتا در گرمای تابستان این لباس ناراحت تر از دیگر اوقات است.
خانم ایرانی در حال روگرفتن
بنظرم احتمال اینکه یک مرد زن خودش را با این لباس در کوچه بشناسد، بسیار ضعیف است. اما به هرحال آداب و رسوم مسلمانان مشوق آن نیست که یک مرد همراه با همسرش به کوچه برود. تازه اگر هم رفت، یا از جلو میرود و خانمش از عقب میآید و یا دنبال زنش راه میرود.
خانمها آرایش غلیظ را دوست دارند، پلکها و بخصوص ابروان شان را به شدت سیاه میکنند و با رنگ سیاه دو ابرویشان را روی بینی شان به همدیگر وصل میکنند.
در خانه، محل زندگی زن و مرد، جدا است، و یا اصولا باید جدا باشد. محوطهای را که مخصوص خانمهاست «اندرون» مینامند که برای مردان «نامَحرم» ممنوع است. جایی که مهمانان ناشناس و «نامحرم» هم میآیند و مخصوص مردان است، «بیرون» خوانده میشود. در «اندرون» و یا «حرَم» همه خدمتکاران بجز خواجه حرمسرا، زن و دختر هستند. علی الاصول هرهمسر زن حق دارد خانه مستقل خود را داشته باشد، ولی در عمل همیشه اینطور نیست، چرا که هرکسی از عهده خرج آن بر نمیآید.
کار و یا مشغولیت زنان بستگی به موقعیت اجتماعی شوهرشان دارد. در خانوادههای کم بضاعت، زنان کارهای خانه را میکنند. در دهها، گاو و گوسفند را هم میدوشند و نان و ماست تهیه میکنند. انصافا باید گفت که مرد ایرانی طبق تصور حاکم مبنی بر اینکه «زن جنس ضعیف است»، کار سنگین بدنی به زنش بار نمیکند. زنان طبقه ثروتمند به آرایش سر و روی خود میپردازند، به دید و بازدید میروند، کارهای سبک دستی مانند ملیله دوزی میکنند و شاید هم بعضا چیزی میخوانند. آنها بیشتر وقتشان را با صحبت و غیبت با دیگر خانمها، خوردن شیرینی با چایی، کشیدن چپق و قلیان، شنیدن ساز و آواز زنان حرفهای نوازنده و یا رفتن به حمام میگذرانند. وقتی خانمهای طبقه بالا برای دید و بازدید و تعزیه و مرثیه بیرون میروند، همیشه سوار کالسکه و یا اسب میشوند و یک نوکر و یا کلفت همراهشان میرود. زنان طبقات پایین تنها میروند. صرفنظر از موضوع بیرون رفتن، زنان طبقات پایین و مخصوصا روستاییان که ناچارند همراه بامردانشان در بیرون از خانه کار کنند، آزادی بیشتری نسبت به زنان طبقه متوسط و مرفه دارند.
برای من ادعایی ثابت شده نیست، اما میگویند دخترخانمها برای آشنایی با جنس مقابل، به امامزادهها هم میروند، چرا که در کوچه و بازار میترسند که پدر و یا برادرشان آنها را هنگام صحبت با مردان بشناسند. اما من متوجه شدم که خانمهای محجبه اگر در کوچه با مردی روبهرو شوند که بدانند مسلمان نیست، زیاد دغدغه پوشاندن چهره خود را ندارند.
تحصیل دختران اساسا محدود به خواندن و نوشتن است که آن هم بیشتر در طبقه متوسط و مرفه مردم دیده میشود.
نقطه اشتراک بسیاری از زنان ایرانی، «خرافات» است. این هم در کشوری مانند ایران که همه چیز مانند روزها، اعداد، واژهها و حتی نگاه و صحبت انسانها به دو گروه «نحس» و «خوش یُمن» تقسیم شدهاست، شگفت انگیز نیست. از این جهت خانمها برای جلب عشق شوهران خود و یا نیت نیک دیگران به دعانویسها و فال بینها مراجعه میکنند، یا سنگ طلسمهای عجیبی مانند «چنگال کفتار» با خود حمل میکنند و یا اینکه برخی آیههای قران را که آخوندها و فالبینها نوشتهاند، در کیسه کوچکی گذاشته به بازوی خود میبندند.
ازدواج
در ایران، طبق شریعت اسلامی دو نوع نکاح ممکن است: نکاح دائمی «عقد» که از نظر تعداد محدود به چهار زن است و نکاح موقتی «صیغه» که میتواند برای مدتی عبارت از یک ساعت تا نود و نُه سال باشد. تعداد زنان صیغه محدودیتی ندارد.
عقد نکاح به زبان عربی انجام میگیرد. برای این کار روزهای مبارک دینی مانند عید فطر و قربان و یا مولود امامهای شیعه ترجیح داده میشود. برعکس در ماه محرم که دوره عزاداری شیعیان است و یا در «برج سرطان» عقد نکاح جاری نمیشود. برای عقد نکاح رضایت هر دو طرف شرط است. حضور دو شاهد هم لازم است، اما اگر این شرط بجا آورده نشود، ولی شرایط دیگر کامل باشند، میتوان از حضور شاهد و یا شاهدها منصرف شد. شرط دیگر عقد نکاح توافق دو طرف بر سر چیزی بنام «مهریه» است که معمولا بصورت مال و یا پول تعیین میشود و آن عبارت از ارزش نقدینه ای است که اگر کار به هردلیلی به جدایی و طلاق کشید، مرد آن را به زنی که طلاق میگیرد، می پردازد. مهریه در هر دو مورد عقد نکاح و صیغه معین میشود.
اگر یک یا هردو طرف عقد از نگاه سن صغیر باشند، رضایت پدر، برادر و یا قیّم آنان کافی است و اگر طرفین بعد از رسیدن به حد بلوغ شکایت کنند که عقد آنان بخاطر سن پایین هنگام عقد قابل قبول نیست، شکایت آنان باطل است. در بعضی حالتها و بخصوص در میان ایلات و عشایر، کودکان دختر و یا پسر در سن خردسالی همچون غلام و کنیز فروخته میشوند. در موارد دیگر والدین دو طرف هنگام نوزادی کودکانشان عهد میبندند که وقتی آنها به سن لازم رسیدند، آنها را به عقد همدیگر در خواهند آورد و در برخی موارد این کار هم اتفاق می افتد.
وجود گزینه صیغه محدودیت چهار زن در عقد نکاح را عملا ازبین میبرد. از نظر حقوقی و شرعی، فرق چندانی بین این دو نکاح وجود ندارد و حتی فرزندانی که از هر دو نوع نکاح به دنیا می آیند، صاحب حقوق برابر هستند. این هم فشار معنوی و مادی بزرگی روی زن «عقدی» یک مرد است که شوهرش می تواند هر لحظه او را طلاق دهد. این قوانین دست مردان را در انتخاب همسران جدید، حتی برای یک ساعت، و یا ترک آنان باز میگذارد.
صیغه برای کسانی که در سفر هستند، هم مشروع و هم رایج است. در شهر مشهد که زائران فراوانی به زیارت مرقد امام هشتم شیعیان می آیند، زنان بسیاری در «اندرون» ملاها هستند که آماده صیغههای کوتاه مدت هستند. این کار، منفعت مادی خوبی نیز دارد، چرا که هم «مهریه» آن نکاح صیغه پرداخت میشود و هم آن ملاها بعنوان «نفقه» آن زنان پول معینی از «شوهران موقتی» میگیرند.
یک فرد ثروتمند وقتی پسرش پانزده-شانزده ساله شد، برایش یک زن «صیغه» میگیرد و وقتی پسرش به نوزده و یا بیست سالگی رسید، برای او زنی باصطلاح «درست و حسابی» یعنی «عقدی» میگیرد. از این جهت هیچ جای تعجب نیست که بشنوید زنی سی ساله را برای پسری شانزده ساله صیغه کردهاند. سنی که دختران را میتوان به شوهر داد ۹ سال است.
در ایران راه دیگری هم برای عقد ازدواج هست که نه در قرآن وجود داد و نه در شریعت. آن هم عقد نکاح بین یک مرد عزَب یعنی بی زن و زنی «یائسه» است که دیگر عادت ماهانه نمیشود و شانس مادر شدن ندارد. در آن صورت به اجرای مراسم دینی توسط یک روحانی هم نیاز نیست، بلکه کافی است که هر دو طرف خود آمادگی خود را به شکلی معین و به عربی بیان کنند و در باره «مهریه» ای که به زن پرداخت میشود و همچنین مدت این نکاح توافق کنند.
برخی دختران جهت دعا برای یافتن شوهر به امامزادههای اطراف شهرها میروند. از این امامزادهها که اکثرا خواهران امامها هستند، بسیارند.
در مورد ازدواج با غیر مسلمانان هم قواعد معینی وجود دارد. مردان مسلمان حق ازدواج با زنان غیر مسلمان اما «اهل کتاب» را دارند. ازدواج با زنان «کافر» حرام است. اما زنان مسلمان حق ازدواج با غیر مسلمانان را ندارند و در صورت خلاف، خونشان حلال میشود.
طوری که در پیش هم گفتیم، «تعدد زوجهها» در ایران رواج ندارد. اکثریت مردان تنها یک زن دارند. مخصوصا با گران تر شدن خرج زندگی ، امکان نگهداری از چند خانواده در چند خانه برای مردان کمتر و کمتر هم میشود. از این جهت مردان طبقه کمبضاعت و متوسط، کشاورزان، پیشهوران و صاحبان دکانهای کوچک و متوسط غالبا فقط یک زن دارند. عشایر و ایلات هم که یک چهارم جمعیت ایران را تشکیل میدهند (صد سال پیش، -م.) در این گروه هستنند. اما خانها، شاهزادگان، مالکین بزرگ دهات، رییسان ایلات و عشایر و تاجران ثروتمند اغلب چندین زن را در نکاح خود دارند.
با وجود آنکه اکثر مردان ایرانی تنها یک زن دارند، وضع زنان ایران آن قدرها هم بهتر از دیگر کشورهای مسلمان نیست، زیرا آنها پیوسته زیر فشار و تهدید خانوادگی، مادی و معنوی قرار دارند که شوهرشان هرلحظه مینواند آنها را با پرداخت مهریه و یا حتی بدون پرداخت آن از خانه بیرون بیاندازد. در مورد دوم، شوهران بدرفتار آن قدر زنانشان را اذیت و آزار میکنند که آنها از مهریه خود صرفنظر کرده، داوطلبانه به طلاق رضایت میدهند. این هم باعث میشود که زنان از طریق آرایش و غیره خود را جوان و پرجاذبه نشان دهند و از طرف دیگر برای «روز مبادا» که بی سرپناه ماندند، تا میتوانند بدون اطلاع شوهرشان پول و جواهرات جمع کنند. البته آزادی عمل و راحتی زنانی که از خانواده پدری خود امکانات مادی خوبی دارند، بیشتر است.
با همه آنچه که گفته شد، هرکس تصور خواهد کرد که زنان ایرانی در حالت دست و پا و زبان و چشم بسته، کاری از دستشان بر نمیآید و آنها مطلقا نمیتوانند در زندگی اجتماعی و سیاسی ایران شرکت کنند. واقعیت طور دیگری است.
در سال ۱۸۶۱ قحطی بزرگی در ایران پدیدار شد و نرخ همه مواد مصرفی و غذایی بطوری افراطی افزایش یافت. قیمت نان ده-دوازده بار بالا رفت و بخاطر نبودن آرد، حتی با پول گزاف نیز خرید نان بسیار مشکل شد. جسد انسانهایی که از گرسنگی مرده بودند، در گوشه و کنار خیابانهای تهران افتاده بود. در چنین شرایطی چند هزار زن تهرانی عزم کرده روزی که پادشاه از شکار برمیگشت، راه او را بسته و از قحطی و قیمتهای سرسام آور شکایت کردند. شاه که چنین وضعی را دید، دستور داد با خرج اضافی از خزانه به مشکل مردم رسیدگی شود و چنین هم شد. مسئولین گرانی قیمتها تنبیه شدند و قیمت نان در عرض یک روزنصف شد.
شانزده سال بعد در تبریز اتفاق مشابهی افتاد. قیمت مواد اولیه زندگی بخاطر مالیات اضافی که حاکم کل آذربایجان وضع کرده بود، یکباره به بالا جهید. اوضاع ابتدا به شایعات و سپس به ناآرامی کشید، تا اینکه گروهی از زنان خانه دار روزی خود حاکم را در کوچه دیده، او را محاصره و مجبور کردند به شکایتهای آنها گوش دهد. نگهبانان حاکم از ترس فرار کردند و او را در میان زنان تبریزی تنها گذاشتند. حاکم که دیگر راه فرار نداشت، ناچار شد که قول رسیدگی دهد و در واقع هم به قول خود عمل کرد. یکی دو روز بعد مالیات اضافی که وضع شده بود، لغو شد.
مراسم قمه زنی در عاشورا
عاشورا و نوروز
در مراسم عزاداری «عاشورا» که دهم ماه محرم است، از هر محله گروهی از مردان دستههای مختلف تشکیل داده، در کوچهها با خواندن اشعار غم انگیز و هیجان آوری به راه میافتند. آنها پیراهنهای سفید پوشیدهاند و فرق سرشان را تراشیده و در دستشان یک قمه دارند. «قمهزنی» به مراسم خونینی گفته میشود که در طی آن همین مردان با قمهای که در دست راست دارند «یا حسین، یا حسین» گویان به فرق سر تراشیده خود میزنند و آن را میبُرند تا اینکه از سر آنان خون میجهد و سرو روی همه آنها سرخ میشود. پشت سر آنها هم مردانی میایستند تا اگر قمه زنها در اثر خونریزی بیهوش شدند، مانع به زمین خوردن آنها گردند و یا اگر بیش از حد هیجان زده شده قمهزنی را قطع نکردند، مداخله کنند. این مراسم، بزرگترین عزاداری مذهبی ایرانیان است که به مناسبت قتل نوه پیامبر اسلام، امام حسین، و تمامی خانوادهاش در سال ۶۸۰ میلادی (بیش از ۱۳۳۰ سال پیش، -م.) در کربلا (عراق امروز) انجام میگیرد.
کم نیستند والدین ایرانی که فرزندان خردسال خود را هم تشویق میکنند که در این روز فرق سر خود را با قمه بزنند. یک بار ما از بام خانه خود در مشهد شاهد مردی بودیم که همراه با پسر دوسالهاش در مراسم عاشورا شرکت میکرد. ما میدانستیم او این پسرش را فوقالعاده دوست دارد، چونکه پیش از او چندین فرزندش مرده بود. ما دیدیم که آن مرد، پسر هیجان زدهاش را که بغل گرفته بود، آرام میکرد که نترسد. او در حالیکه پسرش را تسکین میداد، فرق سر کودک را یا قمه برید تا خون جاری شد. آنها در ادامه آن مراسم، طوری که رسم است، به چندین مسجد سرزدند. ما آن پدر را زمان بازگشت از آخرین مسجد دو باره دیدیم که فرزندش را که ظاهرا از فرط خونریزی بیهوش شده بود، روی دو دستش حمل میکرد، اما ظاهرا هیچ احساس ناراحتی نداشت، چرا که شاید تصور میکرد که با این کار خداوند جان او را حفظ خواهد کرد. ایرانیان اتفاقاتی مانند بیهوشی و یا حتی مرگ در اثر قمهزنی را پنهان میکنند. بعضیها هم بر آنند که زخمهای قمهزنی که کاری «ثواب» شمرده میشود، بصورت معجزه آمیزی از سوی خداوند بهبود مییابد و هیچ نیازی به مداخله نیست و تازه اگر هم کار به مرگ انجامید، جای کسی که میمیرد، یقینا در بهشت است.
اجرای مراسم عاشورا در هر شهر و روستا فرق میکند ولی درجه تعصب مردم در این کار ظاهرا در مشهد و تبریز بیشتر از شهرهای دیگر است. مسلمانان قفقاز هم در قمهزنی شهرت دارند وچون دولت روسیه به قمهزنی اجازه نمیدهد، آنها به تبریز و یا مشهد میآیند تا در عاشورا در مراسم مفصل قمهزنی شرکت کنند. در مشهد ما کالسکه رانی داشتیم که اهل قفقاز بود و هر سال زمان عاشورا از ما اجازه میگرفت که به قمهزنی برود و ما پیوسته بعد از این مراسم پشت سر کالسکه رانی مینشستیم و در شهر میگشتیم که سرزخمیاش را با دستمال بسته بود.
دستههای عزاداران در شهر میگردند و به چندین مسجد سر میزنند که این هم مراسم و دعاهای خود را دارد. آنها پیوسته با آهنگی خاص و بصورت کُر اشعاری در وصف امام حسین و خانواده او و همچنین در لعن معاویه و فرزند او یزید یعنی اولین خلیفههای دودمان امویان میخوانند.
شیعیان بر این باورند که پس از وفات پیغمبر اسلام، حق پسر عمو و داماد او علی بن ابیطالب بود که بر جای پیامبر اسلام بنشیند و نه سه خلیفه پیش از علی یعنی ابوبکر، عمر و عثمان. اما اهل تسنن تسلسل حکومت اسلامی پس از پیامبر را طوری که انجام یافته، قبول میکنند. علی بعد از عثمان خلیفه چهارم اسلام شد، اما بزودی در مسجدی در کوفه (عراق کنونی) به قتل رسید. از آن به بعد مسلمانان به دو گروه اکثریت سنیان و اقلیت شیعیان تقسیم شدند. شیعیان حتی معتقدند که پس از علی نیز میبایست اولاد و نوادگان او که همراه با علی «دوازده امام» خوانده میشوند، رهبری عالم اسلام را صاحب میشدند. دو فرزند علی، حسن و حسین، از طرف یزید به قتل رسیدند. قتل حسین و مجموعا ۷۲ نفر خانواده او در صحرای کربلا از سوی چهار هزار نفر از لشکریان یزید بهخصوص فاجعهبار بود.
بغیر از مراسم عزاداری مردم در ده روز نخست ماه محرم، ملاها در تمام ماه و حتی بعد از آن تمام داستان فاجعه کربلا را با جزییات دراماتیک آن در مسجدها بصورتی هنرمندانه و نمایشنامهوار شرح میدهند و بطوری خستگی ناپذیر آن را تکرار میکنند. جماعت نیز پیوسته به شرحی نو از این فاجعۀ آشنا گوش میکنند و هر بار همراه با شنیدن این مرثیهها گریه و زاری میکنند. علاوه بر این، در ماه محرم صحنههایی از فاجعه کربلا بصورت نمایشنامه مذهبی در کوچهها و میدانها اجرا میشود تا خاطره این فاجعه بهطور ملموس در پیش چشم مردم مجسم شود. در این نمایشها که «شبیه» خوانده میشود، هر کس نقشی بازی میکند. نقشهای زنان را جوانانی با لباس زنانه اجرا میکنند. طبیعتا نقشهای امام حسین و افراد خانواده او مورد پسند همه است. اما کمتر کسی هست که داوطلب بازی نقش یزید و یا «شمر» باشد که ضربه نهایی و مهلک را بر امام حسین زده بود. در سالهای ۱۸۶۰ در مراسم عاشورای اردبیل مرد بیچارهای که نقش یزید را بازی کرده بود، از سوی عزاداران هیجان زده به قتل رسید. حتی امروز هم (صد سال پیش، -م.) کسانی که این نقشهای منفی را بازی میکنند، بعد از این مراسم مدتی خود را از نظر مردم دور نگه میدارند تا مورد ضرب و شتم قرار نگیرند. بعضی روحانیون شیعه اینگونه نمایشها را تحریم کردهاند، اما تعداد آنها انگشت شمار است و کلامشان تاثیر چندانی ندارد.
در مجموع تعداد نسبتا کمی از مردم قمه میزنند و یا فاجعه کربلا را بهصورت نمایشنامه در میآورند. اما شمار بیشتری در روز عاشورا و یا یک روز پیش از آن به کوچه و خیابان آمده، مخصوصا در بازارها و میدانها جمع میشوند. آنها با خواندن دستهجمعی اشعار مذهبی و تاثر انگیز پیراهنشان را در آورده یا با دست به سینههایشان میزنند و یا با زنجیرهای آهنی آنقدر به پشت خود میزنند که پشتشان خونی میشود. بعضیها هم بدون آنکه پیراهنشان را درآورند بصورت ملایم ترو بیخطری با دست به سینه خود میزنند و شعرها و شعارهای مذهبی دیگران را تکرار مینمایند. بعضیها هم که افراطی هستند، پوست بازو و یا سینهشان را با چیزی نوک تیز کنده آلات آهنی مانند زنجیر، قفل و حتی خنجر و نعل اسب را به پوستشان میبندند و این، منظرۀ وحشتناک و خونین دیگری ایجاد میکند. خود من دیدهام که بعضیها تا ده-دوازده کیلو آلات آهنی را به پوستشان بند کرده بودند، تا جاییکه پوست و گوشت آنها زیر سنگینی آنهمه آهن به زیر کشیده شده بود و تاب میخورد.
عزاداری محرم و عاشورا مخصوص شیعیان و مرکز آن ایران است. در روسیه و هندوستان به قمهزنی اجازه داده نمیشود، اما مراسم عزاداری که انجام میگیرد، پلیس برای حفظ امنیت و آسایش مردم دستههای عزاداران شیعه را مشایعت میکند. در ترکیه عزاداری عاشورا موضوعی حساس است، چرا که به هر حال همچون نوعی تظاهرات برضد اهل تسنن تفسیر میشود. از این جهت ترکها به عزاداری در کوچهها اجازه نمیدهند، ولی شیعیان آن کشور میتوانند در برخی کاروانسراها و یا مراکز ایرانی عزاداری کنند.
دیگر مراسم اسلامی
مراسم سالانهای را که بهطور منظم در ایران برگزار میشوند میتوان به سه نوع تقسیم نمود: یکم مراسم دینی که مخصوص شیعیان است (مانند همین عزاداری عاشورا که شرحش رفت)، دوم مراسمی که همه مسلمانان جهان چه سنی و چه شیعه برگزار میکنند (مانند عیدهای قربان و فطر) و سوم عید نوروز که از دوره پیش از اسلام مانده و سنتی غیر دینی، بلکه ملی است.
مراسم مخصوص شیعیان اصولا بسیار غم انگیز هستند و زمینه ساز زیاده رویهای شگفت انگیزی در عزاداری میشوند. اما یک رشته عیدها و مراسم اسلامی هم هستند که محدود به شیعیان نمیشوند، بلکه در همه کشورهای اسلامی جهان رایج هستند. مثلا روز مولود پیغمبر اسلام یکی از آن مناسبات است که در ماه ربیع الاول است. روز مولود حضرت علی نیز در همین ماه است. البته در ایران این روزها همراه با تشریفات و مراسم خاصی بین مردم نیست. در تهران شاه یک پذیرایی میدهد و شب قبلاش هم آتش بازی میشود.
ماه رمضان که ماه روزه است، از زندگی اجتماعی تا اقتصادی همه چیز را عوض میکند. روزه در اسلام احتمالا ادامه و شکل دیگری از همان سنت روزه بین یهودیان و مسیحیان است. کسی که روزه دار است، قبل از برآمدن آفتاب تا غروب حق ندارد غذا بخورد، آب بنوشد و یک رشته کارهای لازم و معمولی دیگر را انجام دهد. حتی میگویند گرد و خاک راه اگر از دهان و بینی وارد بدن شود، آن هم روزه را باطل میکند. روزه گرفتن، آن هم در روزهای طولانی تابستان بسیار سخت است. اما بعضیها مانند دختران تا نُه سال و پسران تا چهارده سال، مسافرها و زنانی که عادت ماهانه دارند، از روزه معاف هستند. بعضیها هم از این بهانهها برای روزه نگرفتن استفاده میکنند. مثلا اگر کسی به مسافرت برود و راهش درازتر از چهار «فرسنگ» (حدود ۱۴ کیلومتر، -م.) باشد، روزه برای او واجب نیست. و یا بیماری میتواند دلیل پرهیز از روزه گرفتن باشد. از این جهت در ماه رمضان مسافرتها بیشتر از ماههای قبل است و بعضیها از روحانیون «فتوا» یعنی حکم شرعی میگیرند که نظر به اینکه مریض هستند، لازم نیست روزه بگیرند. بعضیها هم ظاهرا روزه میگیرند، اما پنهانی غذا میخورند. اگر آنها در ملاء عام دیده شوند، ممکن است کار به مجازاتهای سخت بکشد. در سال ۱۸۹۱ دو مرد را در حال روزه خوری گرفته و از گوشهایشان به دیوار میخکوبی کرده بودند و مردم ساعتها از جلوی آنها گذشته به رویشان تف میکردند.
کار کردن در ماه روزه آسان نیست. البته آدمهای مرفه برای اینکه گرسنگی و تشنگی را کمتر حس کنند تا ظهر میخوابند. بعد از ظهرها وانمود میکنند که کار میکنند، اما اغلب ضعیف هستند و افکارشان جای دیگری است. روزها بازارها بسته است. مثل اینکه همه، چه فقیر و چه ثروتمند، منتظر صدای توپ هوایی هستند که غروب آفتاب و زمان «افطار» یعنی پایان یافتن روزه را اعلام میکند. بعد از افطار زندگی به خانهها و کوچه و بازار بازمیگردد. در ماه رمضان مسلمانان بیشتر از ماههای دیگر قرآن میخوانند.
در این ماه برای ما نگاه کردن از پشت بام به حیاط همسایهها بسیار جالب بود. آنها فرشی کنار جویبار پهن میکردند. شام روی یک سینی چیده شده بود، آب یخ و شربت دم دست قرار داشت و قلیان روشن شده بود. صاحبخانه و دوستانش چهار زانو نشسته و منتظر بودند و کفشهای آنها کنار فرش جفت شده بود. به محض آنکه صدای توپ افطار به گوش میرسید، پُکی به قلیان میزدند، یکی دو جرعه آب و شربت مینوشیدند و بعد از کشیدن نفسی راحت به خوردن شام شروع میکردند.
«عید فطر» پایان ماه رمضان است. در این روز، روزه گرفتن حرام است. عید فطر همراه با «عید قربان» که به مناسبت خاطره حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل جشن گرفته میشود، دو عید مهم کشورهای اسلامی است. در ایران هم این دو عید روز شادی و سرور است اما بهجز قربانی کردن گاو و گوسفند در عید قربان و تقسیم گوشت آن، اتفاق خاص دیگری در این روزها نمیافتد.
درعید قربان کسانی که قدرت مالی کافی دارند، گوسفند و یا حتی گاوی قربانی میکنند و گوشتش را بین همسایگان و فقرا تقسیم میکنند. وقتی ما در مشهد بودیم، چند هفته پیش از عید قربان شتری در شهر گردانیده میشد که میگفتند «شتر شاه» است که شاه هر سال برای قربانی و توزیع بین مردم به مشهد میفرستد. شتر را با آیینههای کوچک و نوارهای سفید آذین میبستند و همراه با سرنا و دُهل در کوچهها میگرداندند و پول جمع میکردند. آن پول را همان آدم هایی برمیداشتند که قرار بود سر شتر را ببُرند. البته میگفتند در عید قربان نه آن شتر، بلکه شتری پیر و لاغر را انتخاب کرده قربانی میکردند تا بین مردم توزیع کنند.
نوروز پرسرور
و اما شادترین جشن و مراسم ایرانیان عید «نوروز» و یا عید سال نو است که نوعی از آن در میان ارمنیان بنام «ناوا-سارت» و همچنین یهودیان نیز برگزار میگردد. طبق افسانههای باستانی ایران، این جشن به دورۀ چهارمین پادشاه اساطیری ایران یعنی جمشید برمیگردد که طبق همین اساطیر مدت پادشاهیاش هفتصد سال بود.
ایرانیان برای رد این ادعای سنیها که گویا نوروز ادامه یک سنت آتش پرستی و یا بت پرستی است، ادعا کردهاند که نوروز به مناسبت آغاز خلافت حضرت علی جشن گرفته میشود.
به هر حال، نوروز شادترین و مردمیترین جشن ایرانی است که بیست و یکم ماه مارس، در پایان زمستان و اولین روز بهار یعنی اولین روز سال ایرانی جشن گرفته میشود و این، نوروز را در ضمن به منطقیترین و طبیعیترین جشن برای آغاز یک سال نو تبدیل میکند.
چندین هفته پیش از آغاز سال نو خانه تکانی میکنند. اشیای کهنه را با نو عوض میکنند. هر کس صاحب دستکم یک دست لباس و یک جفت کفش نو میشود. اصولا هر کس که از نظر سنی بزرگتر است به کسی که جوانتر است، هدیه میدهد، مادربزرگ به پسرش، پسر به دخترش، دختر به فرزندش، برادر بزرگتر به خواهر کوچکترش، ارباب به نوکر، خانم به کلفت و غیره. در ضمن نوروز زمانی است که شاه به حاکم هر ایالت «خلعت نوروزی» میفرستد، یعنی اینکه اعلیحضرت از او راضی است و اگر اتفاق غیر منتظرهای رخ ندهد، او بر سر کارش خواهد ماند. حاکم هم به نوبت خود به شاه تحفهای میفرستد که منتداری خود را به او نشان دهد. به همین ترتیب حاکم به والیهای ولایتها و آنها هم به زیر دستان خود «خلعت نوروزی» میفرستند. «درویش»ها هم از فرصت استفاده کرده، بساطشان را جلوی خانه یک آدم ثروتمند و بانفوذ پهن میکنند و خدمتکار او را مطمئن میکنند که اگر «آقا» به او «خلعت» مناسبی ندهد، از جلوی خانه او جای دیگری نخواهد رفت. و واقعا هم از آنجا نمیرود مگر اینکه خلعتی بگیرد.
خلعت، انعام و هدیه در ایران فقط نقشی را ندارد که در ظاهر به چشم میخورد. اگر کسی حقوق و معاش مشخص و ثابتی نداشته باشد، هدیه و انعام شخص بالاتر به مادون خود در واقع بخشی ازدرآمد آن شخص مادون است. اکثر ایرانیان به خدمتکاران خود بجای حقوق ثابت، غذا و «انعام» میدهند. اکثر خدمتکاران ترجیح میدهند حقوق ثابت کمی بگیرند، اما انعامهایشان بیشتر باشد.
اکثرا در مقابل یک خلعت و یا پیشکش، گیرنده خلعت هم چیزی به خلعت دهنده میدهد. ارزش پولی خلعت به نسبت وضع اجتماعی و مالی طرفین فرق میکند. معمولا اگر کسی از رده پایین به فرد بالاترش پیشکشی تقدیم کرد، آن شخص مافوق چیزی قیمتیتر به او هدیه میدهد.
روز اول سال نو همه شاد و خندان هستند. لباسها و کفشهای نوی خود را پوشیده، به دید و بازدید همدیگر میروند و عید را تبریک میگویند. هدیهها مبادله میشود. شیرینی و میوه میخورند. بعضا در کوچه مردانی را میبینید که طبقی بسیار بزرگ و چوبی را روی سرشان به جایی میبرند. اینها خدمتکارانی هستند که هدیههای یک خانواده را که عبارت از لباس، میوه و یا شیرینی و آجیل است به یک فرد آشنا میبرند. این طبقها را مخصوصا اگر به نسبت بزرگ و مستطیلی باشند، «خُنچه» (خوانچه) هم مینامند. دوستان ما نیز هر نوروز با یک پیشخدمت خنچهای از هدیههای نورزوزی به ما میفرستادند و ما هم متناسب با ارزش آنچه که در خنچهها بود، انعامی به پیشخدمت میدادیم.
دید و بازدید ترتیب خودش را دارد. اولین کسانی که باید به تبریک عید به دیدنشان رفت، بزرگان خانواده و دوستان و آشنایان مسنتر و سپس دوستان و نزدیکان است. همیشه جوانتر به دیدن و تبریک بزرگتر و مادون به دیدن و تبریک مافوق میرود و بزرگتر و یا مافوق به جوانتر و مادون هدیه میدهد. کودکان از همه هدیه میگیرند.
آخرین روز مراسم نوروز، سیزدهمن روز سال نو است. چون سیزده عدد نحسی به شمار میرود، همه آن را به صورت یک «پیک نیک ملی» در بیرون شهر میگذرانند. این روز را «سیزده به در» مینامند، یعنی چیزی که آن را باید از خود دور کرد و نه در خانه، بلکه در مکانهای سرسبز و همراه با شادی سپری نمود. برای یک ایرانی هیچ «کـِیفی» کامل نیست مگر اینکه همراه با نشستن دستهجمعی و تفریحی روی یک قالی گسترده، روی سبزی، زیر یک درخت و در کنار یک جویبار باشد.
کرسی ایرانی
زندگی اجتماعی
زندگی اجتماعی ایرانیان عصرهای پیش هر طور بوده، امروز هم (صد سال پیش، -م.) همانگونهاست. مثل این است که عادات و سنن در طول صدها سال لخته بسته، تغییراتی رخ داده اما این تغییرات فقط در ظاهر و سطح ماندهاست.
قرآن کوچکترین جزییات زندگی مسلمانان را تعریف و تعیین میکند و مسلمانان بر این باورند که نه تنها روح و جوهر اصلی قرآن، بلکه حتی هیچ کلمه آن به هیچ صورت تغییر و تعدیل پذیر نیست. این هم نشان میدهد که چرا آنچه که در ایران قرنهای هفدهم و هجدهم مایه شگفتی سیاحان خارجی شده بود، همچنان امروز هم پابرجا است.
ما از نبودن قانون شگفتزده میشویم. خودسری بهجای قانون نشستهاست. ما از رشوه خواری و فساد فراگیر شگفت زده میشویم، از مجازاتهای وحشیانه و غیره شگفتزده میشویم. فکر میکنید من دستکم در این ده سال اخیر چند بار در میدانهای شهرهای بزرگ ایران جسدهای سربریده، بله! جسدهای بدون سر انسانها را دیدهام، کلههای انسانها را که بر دروازههای شهرها آویزان بودند، و یا مردانی را که در بازارها از گوشهایشان به دیوار میخکوب شده بودند، و یا جلادی را که بزهکاری را با خود کشیده میبرد، در حالیکه در کلاهش هم دست قطع شده او را حمل میکرد.
فراموش نمیکنم روزی همسرم هیجان زده به اتاق کارم آمد و گفت که روز بعد قرار است قاتلی را در میدان نزدیک خانه ما در مشهد دو شقه کنند. زنم التماس میکرد کاری بکنم که شکل اعدام با قساوت کمتری همراه باشد. آزادی او ناممکن بود، چرا که میگفتند سیزده نفر را به قتل رساندهاست. البته من هیچ صلاحیتی نداشتم که به کار حاکم کل خراسان مداخله کنم. اما فکر کردم بهعنوان یک انسان که میتوانم کوششی بکنم. پیش او رفتم. او برادر شاه وقت بود. ابتدا از تصمیمش شدیدا دفاع کرد. بعد گفت این آدم تنها به یک جنایت بسنده نکرده، و گرنه حکم قتلش میتوانست کمدردتر باشد. از طرف دیگر، به گفته او، این درس خوبی برای آن طبقه اجتماعی خواهد بود که گوش شنوایی به قانون ندارد. بالاخره هیچکدام از حرفهای من در او اثری نکرد. اما آخرین استدلالی که کردم، موثر شد و آن این بود که گفتم این کار، کشورهای اروپایی را خواهد شوراند و آنها صدای اعتراضشان را بلند خواهند کرد. این سخن برای او مهمتر از استدلالهای انساندوستانه بود. بالاخره قبول کرد که مجرم مزبور با شلیک یک توپ اعدام شود که آن وقتها سریعترین نوع اعدام بهشمار میرفت.
اما قاتل شوربخت واقعا شوربخت بود، چونکه کوشش من باز هم نتیجه چندانی نداد. در ساعت اعدام، قاتل را آوردند و طبق عادت، او را در یک بلندی قرار دادند، طوری که شکمش درست در مقابل دهانه لوله توپ بود. او هم در حالیکه رویش به لوله توپ بود، با چشمانی باز ناظرهمه کارهای مقدماتی اعدام خودش بود. البته چنین مرگی فوری و احتمالا بیدرد است. در یک لحظه بدن شما به دهها تکه تقسیم میشود و هر تکهاش به جایی پرتاب میگردد. ما در گذشته هم که اعدام به وسیله توپ شده بود، چندین بار شاهد پایین افتادن تکههای بدن اعدامیان شده بودیم. حتی یک بار کم مانده بود یکی از آن تکهها روی سرِ ما هم بیافتد. از تصادف روزگار آن روز ظاهرا دست و پای این جانی را محکم نبسته بودند. تا او دید که جلاد دستش را دراز کرد که فتیله توپ را روشن کند، خودش را هراسناک به یک طرف محوطه اعدام پرتاب کرد، طوری که فقط نیمه بازویش کنده شد. جلاد هم که احتمالا دیگر تنبلیاش شده بود توپ را دوباره پُـرکند، رفته قاتل را به زمین پرت کرد و سرش را از تنش جدا کرد.
یادم هست که در ارومیه هم چند سال پیش چند دزد گردنهگیر را در یک چاله انداخته زنده به گور کردند و کشتند.
اشتباه خواهد بود اگر همه این حوادث را به گردن خشونت این یا آن والی و حاکم بیاندازیم. احتمالا ریشه موضوع در اصل باستانی قصاص است که در کتابهای مقدس سامی بصورت «چشم در مقابل چشم، دندان در مقابل دندان» معروف شدهاست.
در ایران، جز شریعت، یعنی قرآن و دیگر آثار مذهبی مرجع، قانون نوشته شده دیگری برای مجازات بزهکاران و متهمین به جنایت وجود ندارد و تفسیر این قوانین نیز تنها میتواند از سوی روحانیون انجام گیرد. بنا بر این فقط کسانی که فقه اسلامی خواندهاند، میتوانند قضاوت کنند. در میان شیعیان این قبیل آدمها «مجتهد» نامیده میشوند و افراد غیر مجتهد نمیتوانند حکم آنها را مورد شک و تردید قرار دهند. در گذشته انحصار حقانیت مجتهدین در صدور احکام مجازات، مطلق بود، اما در طول چند قرن گذشته مراجع مدنی یعنی غیر مذهبی نیز برخی صلاحیتها را به دست آوردند. این است که امروزه ما در کنار قوانین شریعت، احکامی را هم مییابیم که از سوی مراجع غیر دینی، یعنی اصولا از طرف مقامهای دولتی داده و اجرا میشوند. این قواعد را مجموعا «عُرف» مینامند، یعنی اصول و روشهایی که نوشته نشدهاند، اما بین مردم معتبر هستند، بدون آنکه لزوما در منابع مذهبی قید شده باشند.
در واقع این قواعد عرف نیز مبتنی بر شریعت و قانون هستند، اما نوشته و تثبیت نشدهاند. برخلاف قوانین شریعت که بسیار قاطعانه، آمرانه و خشونت آمیز هستند، قواعد عرف انعطاف پذیرند و میتوانند نسبت به قوانین شریعت نرمتر و دلرحمتر و یا کاملا برعکس، بیملاحظهتر و بیرحمانهتر باشند، بسته به اینکه چه کسی و یا گروهی در چه شرایطی و به چه منظوری این حکم را صادر میکند. یعنی در عمل، عرف که مجری آن دولت است، میتواند مورد سوءاستفاده قرار گرفته زمینه خشونتی حتی شدیدتر از شریعت را هم فراهم بیاورد.
در نیمه دوم قرن نوزدهم (از ۱۶۰ سال پیش به بعد، -م.) نیاز به قوانین ثابت و عادلانه، زمینه ایجاد موسسهای بنام «وزارت عدلیه» (دادگستری، -م.) را فراهم آورد. این اقدام «اصلاحاتی» همگام با جوّ آن دوره بود. اما در عمل نه خود وزیر عدلیه و نه دستیاران او نمیتوانستند بعنوان قاضی حکم صادر کنند، چرا که تحصیل دین و شریعت نکرده بودند و از نگاه دینی اصولا حق و صلاحیت قضاوت را نداشتند. با این ترتیب ایرانیان به همان نقطه پیشین بر گشتند. چه شد؟ به وزارت عدلیه مشاورانی منتصب شدند که تحصیل دینی داشتند، روحانی بودند و میتوانستند حکم شرعی بدهند. بدین ترتیب قانون در ایران وارد دایره بستهای شد که نمیتوانست خود را از درون آن رها کند.
امروزه (صد سال پیش، -م.) وزارت عدلیه در بعضی شهرها نمایندههای خود را دارد که «دیوانبیگ» نامیده میشوند. در شهرهای دیگر تمام قدرت و صلاحیت صدور حکم و اجرای آن در دست ارگان دولتی محل است، چه حاکم و والی و چه نایب الحکومه (بخشدار، -م.،) کدخدا و غیره. شاه در صدر همه آنها قرار دارد. در روسیه، ما مثلی قدیمی داریم که میگوید «خدا در آسمان هاست و تزار در دوردستها.» بهنظرم این ضرب المثل در مورد ایران حتی بیشتر از روسیه صدق میکند. سرنوشت مردم وابسته به شخصیت و اراده حاکمین است، از حاکمین کوچک تا حاکمین بزرگ، و کسی به آنها دسترسی ندارد!
کربلایی علی و مشهدی حسین
برای درک واقعیت و جزییات محکمه، شکل قضاوت و کلا موضوع عدالت در ایران امروز (صد سال پیش، -م.) نمونهای خواهم داد که هر روز میتواند در بسیاری نقاط ایران تکرار شود.
کربلایی علی محمد با مشهدی حسین اختلافی دارد. کربلایی علی که از حق بجانب بودن خود مطمئن است پیش یک مجتهد میرود، موضوع شکایتش را شرح میدهد، دلایلاش را میگوید و شواهد خود را عرض میکند. طبیعی است که در این جلسه نخست، فرد متهم یعنی مشهدی حسین حاضر نیست. مجتهد «خطی» مینویسد که کربلایی علی حق بجانب است. شاکی پس از عرض منتداری خود و بوسیدن عبای حضرت مجتهد، پیش ماموری میآید که باید حکم مجتهد را اجرا کند. اما کربلایی علی ما پیش از آنکه بتواند به حضور مامور اجرا برسد، بالاجبار سلامی به یک گروه آدمانی مانند خدمه، ملازم (پیشخدمت مخصوص، م.،) محصل (تحصیلدار، مامور وصول، -م.،) کاتب و غیره هم میدهد. همه آنها به شکایت کربلایی علی علاقه نشان میدهند و متناسبا «حق حسابی» از کربلایی علی میگیرند. کربلایی علی در حالیکه جیبش سبکتر شده به حضور مامور اجرا میرسد و حکم حضرت مجتهد را به او تقدیم میکند. مامور اجرا با احترامات لازمه خط مجتهد را گرفته، قبل از همه مُهر او را که روی نامه دیده میشود، به نشانه اطاعت به پیشانیاش میگذارد و فشار میدهد.
بعد از مطالعه نامه مجتهد، مامور اجرا دستور میدهد که «محصلی» به خانه متهم برود. «محصل» در فارسی (آن دوره، -م.) یعنی «تحصیل کننده» و یا «وصول کننده.» محصل به پلیسی گفته میشود که در خدمت ماموران ارگانهای اجرایی هستند. محصلها را میفرستادند تا کسی را بازداشت یا خانهای را تفتیش کنند، یا مالی را مصادره کرده و یا مالیات بگیرند. محصلها معمولا از میان بهترین «فرّاش»ها یعنی خدمتکارها انتخاب میشوند. به این آدمها در ایران «زرنگ» یعنی باهوش و چالاک میگویند. وقتی محصل به خانه مشهدی حسین میرسد، بدون هیچگونه سوال و جواب و شک و تردیدی هر چه را که در خانه میبیند مصادره میکند. او اتاقی را بعنوان «انبار» در نظر میگیرد و از گوسفند و مرغ و قالی و غیره، هرچه در خانه مییابد، در آن اتاق قفل میکند. یعنی در فقط چند لحظه، مشهدی حسین از همه داشتههای خود محروم میشود. در چنین شرایطی تنها چاره او «نرم کردن» محصل است. بنا بر این مشهدی حسین تمام چربزبانی خود را به کار میاندازد و قربان و چاکر و ارادتمند «جناب مستطاب» محصل میشود.
چون این هم کارگر نمیافتد، مشهدی حسین درک میکند که باید «پیشکشی» به جناب محصل تقدیم کند که بسته به قیمت موضوع هر شکایت ممکن است یک گوسفند، یک اسب و یا پول نقد باشد. محصل براستی شروع به نرم شدن میکند، اما میگوید که برای ارباب او هم «پیشکشی» لازم است. بعد گفتگویی شروع میشود که با تعیین حد پیشکش برای تمام اشخاصی که به نتیجه این دعوی تاثیر گذار هستند، خاتمه مییابد. محصل بدون اینکه اقدامی بکند، خانه متهم را ترک میکند و معمولا کار با همین تمام میشود.
اماگاه هم خود متهم از شاکی شکایت میکند که به ناحق مورد اتهام قرار گرفتهاست و شاکی این بار به مقام متهم افتاده پیش مجتهد میرود و تمام آن سرگذشت در جهت معکوس خود تکرار میشود. در پایان هر دو طرف شدیدا مغبون و متضرر میشوند، تا اینکه موضوع به وزارت عدلیه ارجاع میگردد و دور پیشکشها این بار با کسان دیگر ادامه مییابد، تا اینکه هر دو طرف کاملا ورشکسته شوند… مگر اینکه یکی از آن دو یا از همان اوایل این کشاکش و یا بعدا آدم با نفوذی را بشناسد و یا با پیشکش کلانی او را «نرم کند» که در آن صورت کار به نفع او فیصله مییابد. از سوی دیگر اگر از همان ابتدا یکی از دو طرف دعوی آدم با نفوذی باشد، شکی نیست که موضوع به مراتب زودتر و راحتتر به نفع او تمام میشود.
برای رفع و یا کاهش این بیعدالتیها در جریان محاکم، در اواخر قرن نوزدهم در بسیاری شهرهای ایران چیزی مانند صندوق پستی ما و با نام «صندوق عدالت» ایجاد و در یکی دو نقطه شهر نصب شد تا هرکس که از روند محاکم و رشوه و بیعدالتی در آن شکایتی دارد، نوشته در آن صندوق بیاندازد. قرار بود شکایتها برای رسیدگی به تهران فرستاده شوند. اما این کار نشد. در اکثر شهرها ماموری در کنار این صندوقها گماشته شده بود که علیالاصول میبایست آن را نگهبانی کند و مانع دزدیده شدن و یا سوءاستفاده از صندوقها گردد. اما بعدا معلوم شد که برخی از آن مامورین کسانی را که میخواستند شکایتنامهای به آن صندوق بیاندازند توقیف میکنند و تازه نامهها هم به ندرت به تهران فرستاده میشوند. با این ترتیب این اقدام «اصلاحاتی» جدید هم بهزودی تعطیل شد و همه چیز به وضع همیشگی خود بازگشت.
فلک، تنبیه مجرمین در زمان قاجار
در چهاردیواری ایرانیان
ایرانیان خانههایشان را طبق نیازهای مذهبی و عادات و رسومشان میسازند. اولین اصلی که آنها در این رهگذر رعایت میکنند، مَحرم بودن یعنی محیط خصوصی و شخصی ماندن خانه، بخصوص برای خانمهاست و بههمین جهت دور تا دور خانههایشان را با دیوارهای بلند محصور میکنند. بعدا البته موضوع دسترسی به آب برای طهارت است که طبق اصول مذهبی شیعیان باید رعایت شود. از این جهت آب بیرون را به خانهشان منتقل، و آن را در حوض و یا «آبانبار»هایی که در زیرزمین ساخته شده، نگهداری میکنند. به این آبانبارها «سردابه» هم میگویند.
موضوع دیگر تفکیک کامل مردان «نامحرم» و زنان و دختران خانه است. از نظر مذهبی، هر مردی که بیگانه باشد و یا عقد نکاح و یا صیغه با او از نگاه دینی جایز باشد، برای زنان و دختران بالغ «نامحرم» است. نزدیکترین اعضای خانواده مانند پدر، عمو، دایی و برادر «محرم» شمرده میشوند، یعنی زنان لازم نیست از آنها «رو بگیرند» در حالیکه حتی پسرعمو، پسر خاله و پسر دایی، وقتی بزرگ شدند، نامحرم هستند و باید از آنها رو گرفت، چونکه علیالاصول آنها میتوانند با دختر خاله و دختر عموی خود ازدواج کنند.
چشم مرد و یا پسر بالغی که «نامحرم» است نباید به هیچ صورت به روی زن و یا دختری از اهل خانه بیافتد. از این رو خانه دو قسمت دارد: «اندرون» برای خانمها و افراد مرد اما مَحرم (مانند پدر و برادر و عمو و دایی) و «بیرون» برای مردان نامحرم که به خانه میآیند.
چون چوب زیاد یافت نمیشود، خانههای افراد فقیر گِـلی است اما کسانی که پول دارند خانههایشان را با آجر میسازند. پشتبامهایشان صاف است و در تابستان رخت خوابشان را آنجا پهن کرده در هوای باز و خنک این پشت بامها میخوابند.
ایرانیها بنّاهای ماهری هستند که دیوارهای ضخیم و بلندی میسازند. این بنّاها روی دیوارها میایستند و بهتدریج که دیوار مرتفعتر میشود، آنها هم بالا تر میروند. کارگرهایی که روی زمین آجرها را تکبهتک به «اوستایشان» پرتاب میکنند، با زمزمه ترانههایی یکنواخت اما خوشایند این کار را انجام میدهند و اوستا با مهارت آجرها را در هوا می قاپد و روی هم می چیند. خاک لازم برای ساختمان خانهها از همان محوطه ساختمان بدست میآید و بههمین دلیل سطح اکثر خانهها و حیاطهای ایرانی از سطح کوچهها پایینتر است.
در حیاط درخت بید و تبریزی و یا درختان میوه و گل میکارند. هیچکدام از پنجرهها به کوچه و خیابان باز نمیشوند. از در که وارد شدید، در دست راست و چپ، اطاقهای نوکران و کلفتها هست. بعدا از باریکه ای که دو طرفش درخت کاشته شده، میروید تا به یک حوض و گلهای کاشته شده در دورو بر آن میرسید. ایرانیها گل را خیلی دوست دارند.
بعد میرسید به ساختمان اصلی خانه که معمولا یک طبقه است. از در وارد یک دهلیزکوچک و از آنجا وارد یک تالار میشوید و از آنجا شما را به اطاق پذیرایی هدایت میکنند که بزرگترین اطاق خانه است. اطاقهای خواب در عقب و کنار اطاق پذیرایی قرار دارند. از همان تالار و مبل و فرشهایش مقام و ثروت مرد خانه را میتوان حدس زد. در تابستان نگاه کردن به حیاط از این اتاقها دلمشغولی جالبی است. آنچه که ما در غرب «مبل» مینامیم در خانههای معمولی ایرانیان یافت نمیشود، اما کسانی که با اروپاییها رفت و آمد دارند، حتما در اتاق پذیرایی شان یکی دو میز و صندلی هم دارند.
زمینها پوشیده از فرشهای رنگارنگ است. در دورادور اتاق و کنار دیوار تشکها و بالشهای رنگارنگ چیده شده اند تا مهمانان بتوانند به راحتی روی زمین بنشینند. انواع چینیها، شمعدانهای ایرانی و کارهای دستی و ظریف همراه با شیرینیهای رنگارنگ در تاقچهها چیده میشوند. اتاق خانمها تقریبا مانند اتاق آقایان است، اما اثاث آن یعنی فرشها و چینیها و غیره گران تر هستند. یک درِ دیگر اندرون به حیاط پشت باز میشود که از حیاط آقایان، یعنی قسمت بیرون، بزرگتر است و گلهای بیشتری دارد.
زیر طبقه همکف خانهها زیرزمین است که در بعضی نقاط ایران از آن بهعنوان انبار استفاده میشود و در بعضی مناطق دیگر کشور در گرمای تابستان آنجا رفته استراحت میکنند، چونکه کمنور تر است و هوای خنکتری دارد.
باید گفت که در سرتاسر ایران یافتن یک آپارتمان بسیار مشکل است. هر کس در یک خانه مستقل با حیاط زندگی میکند و بعید است مثلا دو خانواده در یک خانه زندگی کنند، حتی اگر فقیر باشند.
ایرانیان خوششان نمیآید که خانه شان را به مسیحیان به اجاره بدهند چرا که آنها را نجس میشمارند. از این جهت وقتی یک مسیحی به شهری میرود که تا آن وقت مهمان مسیحی نداشته، یافتن خانه برای او مشکلی جدی میشود. قیمتی که خارجیان مسیحی باید از بابت خانه بپردازند از آنچه که مسلمانان میپردازند بیشتر است.
تعصب ایرانیان حتی شامل حال کارگرها و بناها هم میشود. مثلا آسوریهای ارومیه بنّاهای خوبی هستند، اما یافتن کار برای آنها آسان نیست، چونکه مسلمانان خوششان نمیآید در خانههایی که مسیحیان ساخته باشند، زندگی کنند، ولی این تعصب بهتدریج از بین میرود.
بعد از صرف شام معمولا صحبت مهمانان و صاحبخانه در حول و حوش غذایی که صرف شده، میچرخد و اینکه فلان یا بهمان مامور دولتی چه خوراکهایی میخورد و چقدر زیاد غذا میخورد. هنگامیکه تعارفات در مورد غذاها و «دست شما درد نکند»ها و «فوقالعاده لذیذ بود»ها تمام شد، میرسند به موضوعی که ایرانیها معمولا «بحث فلسفی» می نامند. این بحثها بعضا مبتنی بر فرضیات غیر محتمل است و آدم وقتی می بیند که حضار با چه جدیتی این بحثها را میکنند، نمیتواند جلوی تبسم خود را بگیرد؛ مثلا بحث با این فرضیه شروع میشود که اگر دریای خزر تبدیل به کویر شد، چه باید کرد و یا اینکه اگرانسان بال می داشت، چهها میشد. هنگام بحث اگر کسی نکته مهمیرا به زبان آورد، حضار با تحسین و آفرین میگویند «واقعا ایشان فیلسوف هستند، پدر افلاطوناند!» و یا میگویند «واقعا که افلاطون سگ شما هم نیست!».
زندگی روزمره
ایرانیان صبح زود بلند میشوند تا نماز صبح را بخوانند. آنگاه چایی و یا قهوه می نوشند و نان و پنیر میخورند. بعد، روز آنها شروع میشود. تاجر به بازار میرود، دکاندار به دکانش، کارگر و عمله به سر کارش.
اگر کسی «میرزا» و یا «کاتب» و دفتردار باشد، صبح زود پیش از طلوع آفتاب به خانه اربابش میرود و میبیند که اربابش که معمولا یک مامور دولتی است، بلند شده و به اتاق پذیرایی آمده است که در ضمن دفتر کار او هم هست. نظر به اینکه ادارههای دولتی معمولا دفتر بخصوصی ندارند، ماموران دولتی کار خود را در خانههای خود انجام میدهند. جناب مامور در صدر اتاق روی یک تشک و میرزا کنار او روی فرش مینشیند. بایگانیها اگر تعدادشان زیاد باشد، در چند قوطی و یا حتی چمدان نگهداری میشوند. اسنادی که بهطور روزمره باید دم دست باشند، زیر مخّدهها گذاشته میشوند تا به راحتی در دسترس باشند.
همه کارها در همین اتاق ساده پذیرایی انجام میشود. همین جاست که تلگرامها ، اسناد مهم و دستورهای دولتی نوشته میشوند، دعاوی مردم رسیدگی شده، حکم صادر و حتی اجرا میگردد، حال یا در داخل همین اتاق و یا جلوی پنجره اتاق، در حالی که مامور دولت پشت پنجره نشسته و شاهد اجرای حکم است. و بالاخره همین جاست که بهطرزی آشکار «پیشکش»ها داده و گرفته میشوند، چیزی که بدون آن عملا کاری پیش نمیرود.
در ایران پیشکش فرهنگ و سنتی برای خود شده است. پیشکش ممکن است شکلهای مختلفی داشته باشد، ممکن است یک گل، یک خیار و یا یک اسب، جواهرات و یا پول نقد باشد. پیشکش گاه چیزی معصومانه است با هدفی نه چندان معصومانه که در مقابل آن، انعامی دریافت شود. مثلا باغبان شما میآید و اولین میوههای باغ را به شما تقدیم میکند و شما هم به او انعامی میدهید. در طبقه بندی دوم، پیشکش با هدفی داده و گرفته میشود که هیچ هم معصومانه نیست، مثلا در مواردی که منظور از این داد و ستد پیشکش، تاثیر گذاری بر روند یک دعوی دادگاهی و یا حفظ و ازدست دادن یک مقام است.
این نوع دوم و بیشرمانه در دادن و گرفتن پیشکش را خود ایرانیان، خوب میشناسند. من در اینجا بدون دادن اسم کسی فقط مثال مشخصی خواهم داد، چرا که با هر دو طرف که این پیشکشها را داده و گرفته بودند، آشنا بودم.
والی جدیدی به ولایتی منصوب شده بود. رییس توپخانه سخت در هراس بود که آیا او همچنان بر سر کارش باقی خواهد ماند یا نه. چون او شانس خود را زیاد نمیشمرد، تصمیم گرفت متناسب با درآمدش پیشکشی به والی جدید تقدیم کند. وقتی برای اولین بار به حضور والی رسید، دو راس اسب زیبای روسی که برای درشکهها مورد استفاده قرار میگیرند، جلوی پنجره والی نمایان شدند و او هم با تواضع استدعا کرد که جناب والی این پیشکشهای «ناقابل» را قبول بفرمایند.
والی نگاهی به اسبها و بعد نگاهی به مامور هیجان زده کرده با اظهار تشکر گفت که آن اسبها کمیلاغرند و بهتر است صاحبشان آنها را به اسطبل خود برده کمیبه آنها جو و علوفه بدهد.
فرمانده بیچاره که پیام اصلی والی را فهمیده بود، از اینجا و آنجا قرض کرده دو راس اسب دیگر خریده این بار دستور داد نوکرانش هر چهار اسب را جلوی پنجره والی بیاورند. والی این بار نگاهی به اسبها انداخته گفت اینها خیلی بهترند، اما هنوز میتوانند بهتر از این هم باشند. دوست بیچاره ما این بار رفته اقامتگاه تابستانی خود را فروخت و هشت اسب را به جلوی پنجره والی آورد، تا اینکه جناب والی در حالیکه قلیانش را میکشید، بالاخره اظهار رضایت کرد.
و اما برگردیم به اتاق مامور دولت که داستانش را در نیمه راه رها کرده بودیم. این جناب مامور در ساعات کار ارباب رجوع هم قبول میکند. حوالی ساعت یازده و یا دوازده مامور ما احساس گرسنگی میکند و دستور میدهد ناهار را بیاورند. اتاق مخصوصی برای غذاخوری نیست. ساعت مخصوصی هم نیست. ناهار در همین اتاق و هر ساعتی صرف میشود که مامور نامبرده احساس گرسنگی کند. سفره ای روی فرش پهن میشود و بعد غذا را در سینی می آورند و سینی را جلوی مامور دولت میگذارند. او هم «بسم الله» گفته همراه با ارباب رجوع خود شروع به خوردن غذا میکند. تکههای نانی سفید و نازک بنام «لواش» نقش چنگال را بازی میکنند و قاشق و انگشتان همه به غذایی که در قابی مشترک ریخته شده، فرو میرود . دستیاران و نوکران مهم مامور هم در صرف نهار شرکت میکنند. نوکران دونپایهتر، از سینی دیگری در گوشه دیگری از اتاق و یا در یکی از اتاقهای مجاور غذا میخورند. بسیاری از ماموران دولتی، به غیر از خانواده خود، هر روز غذای حدودا پنجاه نفر را تامین میکنند.
بعد از غذا نوبت یکی دو ساعت چرت و خواب بعد از نهار میرسد. پس از آن باز نماز میخوانند و به کار ادامه میدهند. همه این کارها هم در همان اتاق ساده روی فرش انجام میگیرد.
خُلق و خوی ایرانیان
ایرانیان با تفریحات عمومی مانند تئاتر و کنسرت آشنایی چندانی ندارند و ورزش هم هنوز برایشان چیزی بیگانه است. اگر از مراسم آتش بازی و مسابقات اسبدوانی، که شاه و طبقه اشراف گاه در تهران برگزار میکنند صرفنظر کنیم، تفریحات عمومی و باصطلاح مردمی که شامل همه میشود، در درجه اول مراسم عزاداری و تماشای «شبیه» در ماه محرم است.
به همین جهت است که اگر هر کجا و به هر دلیلی صدای طبل و هلهله ای به گوش رسید و دعوتی به «تماشایی» در جایی صورت گرفت، همه به آنجا میروند تا ببینند چه خبر است. اگر صدای سورنا و دهل یک عروسی را شنیدند، فورا به آنجا میروند و یا از پشت بامهایشان به تماشا شروع میکنند و اگر اروپاییها از کوچه بگذرند و بهخصوص در یک شهر کوچک و روستا دیده شوند، جمعیت دنبالشان میافتد و حرفهایی میزند و یا متلکهایی میاندازد که همیشه خوشایند نیستند.
مردم طبقه پایین خوش دارند که ساعتها در قهوهخانه نشسته به «نقّال»ها و داستانهایی مانند «شاهنامه» «اسکندرنامه» و «رستم و سهراب»» گوش دهند.
اما اکثر تفریحات ایرانیان در داخل خانههایشان صورت میگیرد.
ایرانیان بیش از حد مهماننواز هستند. هر کس که به خانه آنها بیاید، امکان ندارد بدون خوردن غذا و یا دستکم نوشیدن چیزی برود. من بارها دیدهام که درویشی ناشناس بدون دعوت و غیره وارد خانهای شده، رفته، جایی نشسته و غذایی خورده، شربتی نوشیده و بعد خانه را ترک کرده است.
قبلا در باره شراب نوشی ایرانیان گفته بودم. شراب، چه شراب واقعی و چه «شراب معنوی» مقام والایی در شعر کلاسیک و تغزّلی فارسی دارد، همه واله و شیدای شعر فارسی هستند و این قبیل شعرها را از بر میخوانند. اما ایرانیان واقعا شراب را نه مانند ما برای لذت از طعم آن و یا آرامش و صحبت و همنشینی با خویشان و آشنایان، بلکه برای «مست شدن» مینوشند، اگرچه ترجیح میدهند شرابنوشی و احتمالا «مست بازی» را نه در ملاءعام، بلکه در محیط خصوصی با دوستان و آشنایان نزدیکشان انجام دهند.
و یا مثلا ورزش و یا شکار را در نظر بگیرید. ایران سرزمین نسبتا بزرگی است و انواع و اقسام حیوانات وحشی، پرندگان و ماهیها در این کشور یافت میشود که برای شکار بسیار مناسب هستند. انواع مختلف و با ارزش اسب و سگ («تازی»)، باز، بلدرچین و غیره برای شکار و یا اسبدوانی هم مناسب و هم فراوان هستند. ایرانیان هم ورزش را خیلی دوست دارند. اما این نوع دوست داشتن ورزش چیزی نیست که بهخاطر خود ورزش و یا سلامتی بدن باشد. در واقع طبقه ثروتمند شاید هم از شکار واقعی زیاد خوشش نمیآید، چونکه اذیتش زیاد است و آنها را خسته میکند. اما برای آنها جنبه تفریحی و «تشخّص» شکار چیز جالبتری است. طبقه بیپول هم که خواهی نخواهی از طریق کار و دوندگیهای روزمره ورزش را عملا هر روز بطور فعال انجام میدهد!
طبقه ثروتمند تنها به شکار نمیرود. حتما باید یک دوجین خدمتکار با خودش ببرد. شاه همیشه چهارصد، پانصد نفر را همراه خود به شکار میبرد. آدمهای بانفوذ و «متشخص» را دستکم بیست، سی نفردر شکار همراهی میکنند.
مسابقات اسبدوانی محدود به تهران و طبقه اعیان و اشراف است. این نیست که فعالیتهای تفریحی در ایران وجود ندارند؛ وجود دارند، اما انواع آن زیاد نیست. از این تفریحات مثلا میتوان به هنرنمایی «پهلوان»ها در میدانها اشاره کرد که ظاهرا زنجیر پاره میکنند و یا خرسهای بیچارهای که با زنجیری که از بینیشان میگذرد، مجبور به رقص میشوند و یا جنگ خروسها که همراه با شرطبندی است. اما تفریحاتی که همراه با ارزش و معنایی هنری و یا ادبی باشد و به غنای فرهنگی و هنری مردم کمک کند و درعین حال خوشآیند هم باشد، تقریبا وجود ندارد. تازه ایرانیان هم در شرایط فعلی اصلا خواهان چنین چیزی نیستند.
ایرانی امروز (صد سال پیش، -م.) آدمی ماتریالیست است، یعنی معنویتگرا نیست. وقتی شاعران، گل و بلبل و جویبار آب و گذرا بودن عمر را توصیف میکنند، ایرانی این توصیف شعرای گذشته را مانند بخشی از «کیف» روزمرهاش میشمارد. ایرانی خوشش میآید در کنار جوی آب، زیر سایه یک درخت و روی سبزهها بنشیند و همانجا چیزی کباب بکند و بخورد و به موسیقی گوش دهد. اما او توجه زیادی به شکوه و حشمت طبیعت دور و برش نمیکند و به زیباییهای راستین آن اهمیتی نمیدهد. او از رقص خوشش میآید، اما آنچه که در آن حرکتهای بدن جستوجو میکند، بیشتر لذت جسمانی و شهوانی است و نه لذت معنوی و یا زیبایی حرکت بدن و همنوایی آن با اندام انسانهای دیگر و شکلهای طبیعت. از «مداحان»، داستان سرایان و شاهنامه خوانان خوشش میآید، اما نه چندان بخاطر معانی آن اشعارو درسهایی که میتوان از آنها گرفت، بلکه به جهت خوشآهنگی این اشعار و ریتم معروف وزن و قافیه شعر فارسی که گوشش را نوازش میدهد. درست است که او از «تماشا» خوشش میآید، اما بیشتر از فقط تماشای آن، دیگر چیزی برای ایرانی لازم نیست و بخصوص دادن پولی برای بلیت این تماشا برایش غیر قابل تصور است. چند سال پیش سیرکی به ایران آمد. تصور این بود که مردمی که اسب را این همه دوست دارد (و این واقعیت است) حتما به تماشای سیرک هم خواهد رفت. اما تعداد شرکتکنندگان آنقدر کم بود که بهزودی سیرک را با ضرری بزرگ تعطیل کرده، رفتند.
شعبدهبازان موفقیت بیشتری داشتند. اما آنها هم بعد از اینکه دعوت شدند و آمدند و برنامه شان را اجرا کردند، نمی توانستند دستمزدشان را بگیرند. از آنجاکه در ایران سالنهای تئاتر و مکانهای تفریحات سالم نیست، ایرانیان مرفه، نوازندگان و رقاصان و شعبدهبازان را به خانه خود دعوت میکنند و قول میدهند مبلغ معینی برای این برنامهها پرداخت کنند. اما این قبیل برنامهها اغلب با بحثهای طولانی در باره دستمزد هنرمندان تمام میشود و آنها گاه دستمزدی را که وعده داده شده بود، نمیتوانند دریافت کنند و یا نصف آن را دریافت میکنند.
در ضمن ایرانیان زیاد اهل گردش و پیادهروی نیستند، دلیلش هم روشن است. اگر شما به تنهایی پیادهروی کنید، خلاف «عادت» است. از طرف دیگر هم معنایی ندارد که شما صرفا برای قدم زدن و گردش پیادهروی کنید، در حالیکه یک دسته خدمتکار از پشت سر شما میآیند. در مورد اسبسواری هم ملاحظات مشابهی میشنوید: «در شأنم نیست تنها اسب سواری کنم، اما اسب سواری کردن در میان یک دسته مهتر و خدمتکار هم مسخره است».
در میان طبقه متوسط بعضیها که حکیم (پزشک) توصیه کرده که حتما باید ورزش کنند، پیش «پهلوان»های کشتیگیر رفته، تمرین ورزش میکنند، اما از میان آنها تعداد کسانی که این کار را واقعا بهخاطر عشق به تمرین و یا ورزش میکنند، زیاد نیست.
غذای ایرانی
خوراکهای ایرانی خوشطعم و رنگارنگ هستند. برنج به انواع و اشکال گوناگون پخته میشد. مواد اصلی خوراک ایرانی گوشت گوسفند، مرغ و سبزیها هستند.
ایرانیان به آنچه که در اسلام قابل خوردن یعنی «حلال» و یا ممنوع برای خوردن یعنی «حرام» نامیده میشود، بسیار حساس هستند. قرآن جز منع گوشت خوک و نوشیدن شراب چیز زیادی در باره حلال و حرام نگفته، اما شریعت و تفسیرهای دینی از گوشت حیوانات مختلف با همدیگر فرقهای زیادی دارند و نظر مجتهدها در هرمورد ممکن است با همدیگر اختلاف داشته باشد.
در ایران گونههای گوشت محدود است. گاوهای ایرانی از جنس خوبی نیستند و گوشتشان چندان خوش طعم نیست. از گاو بیشتر برای باربری و کمی هم دوشیدن شیر استفاده میشود. برنج و هر نوع سبزی و میوه که سمّی نباشد خورده میشود. نوشیدنیهای شیرین یعنی آب با شکر و شربت میوههای مختلف فوقالعاده محبوب و در عین حال بسیارخوش طعم هستند. خود «شیرینی» چیزی است که بدون آن زندگی ایرانیان قابل تصور نیست. هیچ مهمانی و شادی بدون شیرینی کامل نیست. شیرینیهای ایرانی بسیار متنوع و خوش مزه هستند.
اصولا ایرانیان در مورد غذا فوق العاده ساده و قانع هستند. گاه شگفت زده میشوید که چطور یک ایرانی با خوردن فقط یک تکه نان و کمیپنیر و انگور میتواند یک روزتمام، کاری سنگین بکند.
شراب حرام و ممنوع است، اما ایرانیان راه یافتن آن را میدانند. شراب را اصولا ایرانیان مسیحی تولید میکنند، اما کیفیت آن خوب نیست و طرز تهیه آن به قدری ابتدایی است که نمیتوان آن را زیاد نگهداری و یا صادر کرد، در حالی که باغهای انگور ایران اعلا هستند.
ایرانیان اصولا شراب نمینوشند و وقتی که می نوشند، مانند ما برای لذت بردن از طعم شراب نه، بلکه با نیت مست شدن شراب میخورند. احتمالا دین اسلام در بی میلی ایرانیان به شرابخوری نقش مهمی دارد. اما به غیر از آن هم ایرانیان ترجیح میدهند درمحیط دوستانه و شخصی شراب بنوشند و احتمالا مست کنند، بدون آنکه درملاء عام هرکس شاهد «مست بازی» آنها شود.
مواد مخدر
اما چیزی که به مراتب بدتر از «مست بازی» است، بلای تریاک است. در خراسان ما دنبال خدمتکار میگشتیم و مشکل ما این بود که یافتن کسی که هیچ آلودگی به مواد مخدر نداشته باشد، مشکل بود.
دو نوع مواد مخدر مصرف میشود: حشیش و تریاک. از نظر شرعی حشیش مطلقا حرام شمرده میشود. با وجود آنکه معتادین حشیش و بهخصوص سربازان معتاد را گرفته به فلک می بندند، این اعتیاد کمتر نشده و به ویژه درمیان طبقات پایین و روستاییان افزایش هم یافته است. حشیش که آن را در ایران «چِـرس» می نامند، از گل شاهدانه به عمل میاید که در تقریبا تمام آسیای میانه آزادانه کشت میگردد. تولید حشیش آسان است. حشیش به صورت تکههای کوچک و یا قرص تولید میشود و معمولا با تنباکو مخلوط شده استعمال میگردد. در ایران یک مخلوط بخصوصی هم به نام «ریحانی» درست میکنند که از جوشاندن گل شاهدانه با کره و روغن بادام به عمل می آید و هر کس آن را استعمال کند، بیست و چهار تا هفتاد ساعت میخوابد. از این ماده برای دزدیدن زنان هم استفاده میکنند.
بسیاری از ایرانیان از سن بخصوصی شروع به مصرف تریاک میکنند. آنها تریاک را بصورت حبه و یا قرص با خود حمل میکنند. میتوان به راحتی حدس زد که نصف ایرانیان بین سنین سی و پنج تا چهل سال این قرص را هر روز استعمال میکنند.
تصور عموم آن است که استعمال تریاک به این صورت باعث «باز شدن ذهن» میشود و «مقاومت در مقابل پیری» را تقویت میکند. برخلاف حشیش که همراه با تنباکو مصرف میشود، تریاک را بصورت خالص میکشند و یا قرصش را میخورند، اما تاثیر هردو دهشتناک و کشنده است. در هر دو مورد هر قدر از این ماده استعمال شود، هوس برای مصرف مقدار بیشتری در انسان تولید میشود. معتادین به تریاک اگر در نواحی خشک روزانه دو سه حبه تریاک مصرف کنند، در نواحی مرطوب ماننند سواحل دریای خزر این مقدار دو برابر و یا بیشتر است.
جنگجویان کرد، اواخر قرن نوزدهم
در میان کردها
پس از بازدید از خرابههای تمدن باستانی بابل در جنوب بغداد، دوباره رو به شمال نهادیم، به سوی کوههای «حمرین» که حدودا ۵۶۰ کیلومتر در امتداد مرز ایران ادامه مییابد، یعنی تا محلی که رودخانه «زاب کوچک» به دجله میریزد. روی تپههایی که حدودا ۱۵۰ متر ارتفاع داشتند، کُردها زندگی میکردند ، یعنی از همان قومی که من و همسرم با آنها در ایران هم آشنا شده بودیم.
(رشتهکوههای کوچک «حمرین» که یک شاخه غربی کوههای زاگرس است، در نقاط شمال شرقی عراق کنونی قرار دارد که از مرز ایران شروع شده، ایالتهای صلاح الدین و کرکوک را قطع میکند و نوعی خط طبیعی و جغرافیایی بین اعراب در جنوب این کوهها و کردها در شمال آن به شمار میرود. در گذشته این رشتهکوهها مرزی طبیعی بین بابل در جنوب و آشور در شمال بود، -م.)
در حالیکه به رشته کوههای حمرین نزدیک میشویم، وارد ولایات ترکی-عثمانی سلیمانیه، کرکوک و «طاوق» میگردیم که اهالی آنها کرد هستند.
کـُردها در سرزمین پهناوری به مساحت نزدیک به ۳۹۰۰ کیلومتر مربع زندگی میکنند که از کوه آرارات و شهر ارومیه در شمال آغاز شده تا نیمههای رود دجله یعنی درههایی که رودخانههای زاب کوچک و زاب بزرگ به دجله میریزند، دامن گسترده است. (با در نظر گرفتن وسعتی که نویسنده از کل مناطق کردنشین بهدست داده مساحتی که در اینجا قید شده بسیار کم به نظر میرسد. م.)
این منطقه که کردها در آن مسکون شدهاند، «کردستان» نام دارد و سرزمینی کوهستانی وصعبالعبور است. گستره این سرزمین در شمال تا مرز روسیه میرسد و در شرق در امتداد مرز ایران و ترکیه رو به جنوب می گذارد. نظر به آبیاری طبیعی و کافی توسط رودخانهها و جویبارهای کوچک، کردستان دارای دشتهای سرسبزی برای چراندن گوسفندان است. تقریبا همه کـُردها دامداری میکنند.
آنها فصل زمستان را در دهکدهها سپری میکنند، پیوسته دنبال گلههای خود از چراگاهی به چراگاه دیگر میروند و از این جهت نیمه کوچنده محسوب میشوند. بخشی از کردستان در ایران و بخشی دیگر در ترکیه است. نظر به اینکه این منطقه کوهستانی در فصل زمستان چندین ماه غیر قابل عبور است، مردم آن عملا صاحب نوعی استقلال شدهاند و به راحتی از یک سوی مرز به سوی دیگر آن میروند. کـُردها از بس که به این حالت غیر قانونی خو گرفتهاند، دوام آوردن و زندگی ثابت در یک سوی مرز برای آنها خوشایند نیست. بخش بزرگ کـُردها در ترکیه و بخش کوچکتر آنها در ایران به سر میبرند.
(تا جنگ جهانی نخست و تقسیم امپراتوری عثمانی، دولتهایی مانند عراق، سوریه، اسراییل و عربستان موجود نبودند و این سرزمینها بخشی از امپراتوری ترکیه-عثمانی محسوب میشدند-م.)
ایزدیان و یا یزیدیان سنجار
کردهائی که در کوه های «سنجار» زندگی میکنند از نگاه زبان و عادات و رسومشان از کردهای شمال نسبتا متفاوت هستند. علاوه بر این، آنها از نگاه باور های دینی خود به طریقتی به نام «یزیدی ها» و یا «ایزدی ها» تعلق دارند. آنها بت پرست نیستند، مسلمان و یا مسیحی هم نیستند، اگرچه آثار روشنی از هرکدام از این آئین ها را دارا هستند.
مسلمانان از یزیدیان بدشان میاید، چون که میگویند آنها پیروان یزید هستند که امام حسین را به قتل رسانید. مسیحی ها یزیدی ها را «شیطان پرستان» تصور میکنند و برای توجیه این تصور خود دلایلی هم نشان میدهند. یزیدی ها هم به سهم خود از حکومت ترکیه نفرت دارند و دولت ترک هرگز قادر نشده است یزیدی ها را به خدمت نظام وظیفه جلب کند. یزیدی ها گهگاه از مسیحیان تقاضا میکنند که آنها را ظاهرا به یک مذهب و جماعت مسیحی قبول نمایند، به شرط آنکه در اجرای مراسم مخفیانه خود آزاد باشند. به هر حال یزیدی ها خود را به مسیحیان نزدیک تر از مسلمانان حساب میکنند، در حالیکه تنها نقطه مشترکشان با مسلمانان این است که حضرت محمد را همچون پیامبر قبول دارند.
یزیدی ها خودشان را تنها با نام قبیله ای که به آن منسوب هستند، میشناسند و نام دیگری به خود نمیدهند. اما نام «یزیدی» و یا «ایزدی» که در مورد این گروه بکار برده میشود خود موضوعی اسرارآمیز است. بعضی ها میگویند آنها پیروان دومین خلیفه اموی، یزید، قاتل امام حسین، هستند. یک عده دیگر آنها را از یزد میشمارند و نام آنها را به این شهرایران ارتباط میدهند، و گروه سوم میگویند اصل نام آنها «ایزدی» بوده است که اصلا از نام فارسی «ایزد» و «یزدان» میاید.
تا جائیکه من درک کرده ام به نظر یزیدی ها خداوند ابتدا از جوهر الهی خود آفتاب، ماه، ستارگان و فرشته ها را خلق نمود. شیطان که او هم آفریده خداوند بود، شورش کرد و طرد شد. اما پس از هفت هزار سال رنج و اذیت و ریختن هفت انبار اشک پشیمانی، شیطان توبه کرد و بالاخره خداوند شیطان را بخشید و مقام او را در میان فرشتگان به او باز پس داد. به نظر یزیدیان، آن اشک های پشیمانی شیطان در روز رستاخیز هفت آتش عظیم را فرو خواهند نشاند.
یزیدیان، طبق همین باور، خدا، آفتاب، ماه، ستارگان، فرشتگان و از جمله شیطان را می پرستند. شاید هم پرستش آفتاب همچون سرچشمه همه نیکی ها و همچنین شیطان همچون منبع همه بدی ها از آئین باستان ایرانی ریشه میگیرد. به اندیشه آنها، سرچشمه نیکی به هر حال نیازی به استمالت و خوشرفتاری کسی ندارد و این تنها شیطان و یا اهریمن است که باید خشمش را فرونشاند. از این جهت بدگوئی در باره شیطان باعث دل آزردگی یزیدیان میشود. آنها هرگز مستقیما نام «شیطان» را بر زبان نمی آورند و هنگامیکه میخواهند از او سخن گویند، بطور غیر مستقیم میگویند «آن که شما میدانید کیست»، یا «آن که مورد لعن جاهلان است.» و یا هنگام صحبت از شیطان، او را «ملک طاوس» می نامند، یعنی پادشاه طاوس ها، حیوانی که یزیدیان آن را ارج می نهند و نماد شیطان میشمارند.
کرد ها بین ایران و عثمانی
مرز میان دو کشور عثمانی و ایران در سال ۱۶۳۹ طی عهدنامهای معین شد که از سوی سلطان مراد چهارم عثمانی و شاه صفی ایران امضاء شد و بعدها از سوی کمیسیونی شامل نمایندگان روسیه و انگلیس که هنگام قبول قرارداد ارضروم در سال ۱۸۵۱ تاسیس گشته بود، دقیقتر گردید.
کـُردهای ترکیه اساسا در ولایات دیاربکر، ارضروم، موصل و بخشهایی از ولایت بغداد زندگی میکنند. در ایران اکثریت ساکنان سوج بولاق، اشنویه و کرمانشاه کُرد هستند. تعداد کـُردها در ترکیه (ترکیه، عراق و سوریه امروز -م.) حدودا یک و نیم میلیون نفر و در ایران حدود ۶۰۰ هزار نفر گمانه زنی می شود.
چه در ترکیه و چه در ایران کردها به دو طبقه تقسیم میشوند: یکجانشینها و عشایر. عشایر کرد زیر گروههای بسیاری دارند. آنها دارای «بیگ»ها و شیخهای خود هستند که نفوذ و قدرت محلی آنها از شیوخ عرب به مراتب بیشتر است. جنگجویان کرد اسبسوارانی مادرزاد هستند و از این جهت مهارت آنها از جنگجویان عرب بیشتر است. اسبان آنها بیشک از نژاد اسب عربی است اما این اسبها خود را با شرایط کوهستانی منطبق کردهاند و برای نمونه هم جثه آنها کوچکتر شده و هم به راحتیِ یک بز کوهی از بلندیها بالا میروند. از زمان جنگ روسیه و ترکیه، کردها با تعداد زیادی تفنگهای مارتینی-هانری مسلح شدهاند و حتی هنگام شلیک حین سریع ترین اسب تازیها، کمتر اتفاق می افتد که نتوانند هدفشان را بزنند. راهزنی میان آنان بسیار پیشرفت کرده و هر مسافری که از کردستان میگذرد، اگر فقط یک بار قربانی حمله و چپاول آنها شده باشد، باید خود را خوششانس حساب کند. اگر فردی که مورد سرقت قرار میگیرد، مقاومت نکند، بعید است که راهزنان کُرد اورا به قتل رسانند، چرا که اکثرا به غنیمتی که میگیرند، بسنده میکنند.
عشایر کرد اغلب با همدیگر در حال جنگ هستند و علت آن هم اکثرا «نزاع ناموسی» ( و یا «خونبس») است که گاه مدتها طول میکشد و باعث قتلهای «شرافتی» و یا «ناموسی» بین طایفهها و عشایر میشود.
کـُردها مردمی مستقل و مهماننواز هستند و آزادی خود را دوست دارند. آنها به وعده خود وفا میکنند و به «نان و نمکی» که با کسی خورده باشند، صادق هستند. زنان کرد در مقایسه با زنان دیگر اقوام مسلمان آزادیهای بیشتری دارند و حتی در حضور مهمان هم چادر و یا روسری به سر نمیکنند. اما متقابلا کار و زحمت زنان کرد نیز نسبت به زنان دیگر کشورهای مسلمان بیشتر است.
شیخ عبیدالله نهری
شورش شیخ عبیدالله نهری
کردها میان سه امپراتوری عثمانی، ایران و روسیه پراکندهاند، اما با اینهمه رابطه میان عشایر کرد پیوسته برقرار است وآنها هر وقت فرصتی دست داد، در راه استقلال خود جد و جهد میکنند. یک نمونه از این فرصتها در سال ۱۸۸۰ (یکصد و سی سال پیش، -م.) دست داد و در جریان آن، یکی از شیوخ و بزرگان طوایف کرد در طرف عثمانیِ مرز قیام کرد. وقتی که قیام شروع شد و آن شیخ به ایران حمله کرد، من در ایران بودم.
جنگ روس و عثمانی به تازگی پایان یافته بود و کُردها مقدار معتنابهی تفنگ بدست آورده بودند. بخشی ازاین اسلحهها را حکومت ترک به آنها داده بود، چرا که کـُردها در جنگ، متحد ترکها بودند. بخش دیگر تفنگها را هم آنها خودشان در جنگ دسترس کرده بودند. در چنین لحظه مناسبی یک شیخ بانفوذ و محبوب کُرد بنام عبیدالله پیدا شد که آرزوی تاسیس یک پادشاهی مستقل کُردی را داشت. این چنین نقشهای طبیعتا پراز خطر و ریسک بود و البته موفق نشد، اگرچه مایه دردسر بسیاری برای ترکیه و بخصوص ایران گردید، چرا که در ایران این شورش باعث ویرانی کامل روستاهای بیشمار و مرگ هزاران نفر شد.
شیخ عبیدالله شخصیت جالبی بود. او در دهکدهای درست در آن سوی مرز ایران و ترکیه، در طرف ترکیه متولد شد. او، هم شیخ بود، هم سید و هم بخاطر شخصیت و خطابت خود نفوذ زیادی در میان نه فقط طایفههای خود، بلکه همه عشایر کردستان داشت. او هر روز در «قصر» خود در این دهکده مجلسی برپا میکرد. مخصوصا تابستانها جلوی پنجره اتاق نشیمن این خانه روی زمین می نشست و صحبت میکرد و به سوالهای مردمی که برای شنیدن سخنان شیخ به آنجا میامدند، جواب میداد. بعضا تا ۶۰۰ نفر از دهها و مناطق مختلف کردستان برای شرکت در مجالس عبیدالله به دهکده او میآمدند. او به شکایات مردم گوش میداد و اختلافات را رفع میکرد. شیخ در این قضاوتهای خود، با چنان رفتار بیطرفانه ای حکم میکرد که در عالم شرق نمونه نداشت. طبیعتا مهماننوازی و سخاوت او نیز در افزایش محبوبیتش بیتاثیر نبود. او به هرکسی که برای کاری پیشش میآمد غذا میداد، به فقرا کمک میکرد و به هرکسی که ازپا افتاده و در حال پیگرد بود سرپناه میداد. وقتی بخاطر بیماری و یا به علت دیگری خود شیخ نمیتوانست در این مجالس شرکت کند، پسرش این وظیفه را انجام میداد.
شیخ عبیدالله که برنامه خود را می چید، بهتدریج اکثریت شیوخ کُرد ترکیه و ایران را قانع کرد که به او بپیوندند. یکی از آنها شیخ حمزه آقابیگ نام داشت که با قساوت و بیرحمی خود شهرت یافته بود و کینه کهنه ای نسبت به حکومت ایران داشت. برای درک بهتر موضوع باید دانست که صحنه وقوع این شورش در آذربایجان، فلات ارومیه در مناطق هم مرز با ترکیه بود که در عین حال بخشی از جمعیتش ایرانی شیعه (آذری، -م.) یا اینکه مسیحی نسطوری و یا آسوری بودند. روایت است که این گروه نسطوریان باقیمانده همان طرفداران اسقف «نسطوریوس» هستند که در شورای کلیساهای شهر «اِفِسوس» (در ترکیه کنونی، -م.) در سال ۴۳۱ محکوم به ارتداد شدند. تصادف عجیبی است که نسطوریها هم درست مانند خود کـُردها پراکندهاند و در هر دو طرف مرز ایران و ترکیه میتوان جماعتهای نسطوری را یافت. نسطوریان ایران که حدودا ۴۰ هزار نفر هستند، در ولایات ارومیه، سلماس، سولدوز، برادوست، ترگور و مرگور زندگی میکنند. در برخی از این ولایتها ارمنیها هم بصورت پراکنده زندگی میکنند که تعدادشان حدودا چهارده هزار نفر است. باقیمانده جمعیت عبارت از شیعههای ایرانی (آذری، -م.) و سنیهای کرد هستند.
در ماه سپتامبر ۱۸۸۰ کُردهای ترکیه از مرز گذشته و شهرستانهای اشنویه، سوج بولاق و میاندوآب را تصرف کرده، در سر راه ویرانگرانه خود، دهها روستا را با خاک یکسان نمودند و هزاران نفر مسیحی و شیعه ایرانی را به قتل رساندند. خود شیخ عبیدالله که در راس یک دسته بزرگ هشت هزار نفره جنگجویان کُرد بود، اورمیه را محاصره کرد، اما ارومیه تنها در اثر میانجیگری یک پزشک و میسیونر آمریکایی بنام دکتر «کوشران» از قتل و غارت مصون ماند. دکتر کوشران موفق شد که شیخ عبیدالله را قانع کند که حمله نهایی به ارومیه را به تاخیر بیاندازد. با این ترتیب نیروهای دولتی که از تبریز به آنجا اعزام شده بودند فرصت یافتند که خود را به ارومیه برسانند و خطر حمله مسلحان شیخ عبیدالله را دفع کنند.
(دکتر کوشران پدر زن نویسنده این خاطرات، پیر پونافیدن بود. دختر دکتر کوشران و همسربعدی پونافیدن «اِما کوشران» زمانی در ارومیه متولد شده بود که دکتر کوشران در آنجا زندگی میکرد -م.)
خود شیخ بخاطر دوستیاش با دکتر کوشران هرچه از دستش میآمد انجام داد تا مسیحیان را حفظ کند. مثلا شیخ آن دسته از تفنگچیان بیرحم خود را که در حین قتل و غارت مسیحیان دیده شده بودند، اعدام کرد. اما او دیگر قادر نبود که جلوی همه و تمام قساوتهای غیر قابل تصور طرفدارانش را بگیرد که از تعصب مذهبی، انتقامجویی و یا حرص غارت و چپاول سرمست شده بودند. دسته تجاوزگر به تدریج به تبریز که مرکز تجاری ایالت آذربایجان و اقامتگاه ولیعهد ایران بود، نزدیک میشد. تبریزیان دچار هراس و هیجان شدند و هر کسی که میتوانست از شهر فرار کرد. در تهران حقیقت را از شاه پنهان کردند تا اینکه بالاخره نمایندگان روسیه و بریتانیا ابعاد جدی این خطر را به او شرح دادند. یک نیروی بیست هزار نفره از تهران به تبریز اعزام شد که فرمانده آن، وزیر پیشین جنگ، «سپهسالار» بود. در آن روزها سپهسالار که با شاه کنار نمی آمد، وظیفه حاکم قزوین را برعهده داشت. در عین حال، تیمور پاشا، خان ماکو که شهری هم مرز با روسیه است، در راس پنج هزار نفر از قوای خود به کمک مردم ارومیه شتافت. همزمان، قوای روس نیز با خواهش شاه به مرز اعزام شدند.
در نتیجه همه این اقدامات و بخصوص پخش خبر نزدیک شدن قوای روس، کـُردها به تدریج به سوی مرز ترکیه عقب نشینی کردند. هنگامی که جنگجویان کرد عقب نشینی میکردند، ایرانیان شیعه (آذریها، -م.) شروع به انتقامجویی از کـُردهای سنی همشهری و همروستایی خود کردند که به حمایت مهاجمین شیخ عبیدالله برخاسته بودند. بعد هم نیروهای تیمور پاشا و قوای دولتی ایران که اعزام شده بودند، به این قتل و غارت انتقامجویانه پیوسته با این ترتیب ویرانی و کشتار بیشتر در ایران را سبب شدند. قوای دولتی ایران در مقر زمستانی مرز ایران و ترکیه مستقر گردیدند.
و اما تحت فشارهای دول اروپایی بر دربار عثمانی در استانبول، شیخ عبیدالله به استانبول آمد. دولت ترکیه با تشریفات و احترامات خاصی از شیخ استقبال نموده قصری برای زندگی او در پایتخت عثمانی اختصاص داد. اما شیخ در ماه رمضان به آپارتمانهای شخصی خود در شهر رفته در آنجا اقامت کرد و در پایان ماه رمضان باز از موطن اصلی خود در کردستان سر در آورد! این بار دولت عثمانی با مشکلات بسیار او را بازداشت و به مکه تبعید کرد. شیخ عبیدالله در سال ۱۸۸۳ در مکه درگذشت. اکثر رهبران دیگر شورش شیخ عبیدالله و از آن جمله حمزه آقا بیگ از سوی ایرانیان دستگیر و اعدام شدند.
مسجد امام حسین،کربلا(صد و اندی سال پیش)
زیارت عتبات و دفن مردگان
پیش از آنکه به اهمیت زیارت آرامگاههای امامان شیعه و دفن شیعیان در نزدیکی این آرامگاهها بپردازم، میخواهم اطلاعاتی بدهم که بدون آن به سختی میتوان تحولات اجتماعی و سیاسی ایرانیان را درک کرد.
پس از درگذشت حضرت محمد، مسلمانان دنیا به دوگروه سنی و شیعه تقسیم شدند. از آن زمان تاکنون هر گروه خود را به حق و گروه دیگر را ناحق میشمارد و خصومت بین این دو طرف بعد از گذشت صدها سال هنوز ادامه دارد. سنیها که پیرو اسلام سنتی هستند، اکثریت بزرگ مجموع یکصد و شصت میلیون مسلمان جهان (صد و اندی سال پیش، -م.) را تشکیل میدهند، اما شیعیان که در اقلیت هستند، بر این باورند که بعد از وفات پیامبر اسلام، بجای ابوبکر، عمر، عثمان و علی که یکی بعد از دیگری بجای محمد نشسته و خلیفه دنیای اسلام شدند، باید بلافاصله علی، داماد و پسر عموی محمد، و سپس فرزندان و نوادگان او خلافت را بر عهده میگرفتند.
اصول دینی سنیها و شیعیان تا حد زیادی همانند هستند. آنها هر دو بر قرآن و احادیث پیغمبر تکیه می کنند. متن قرآن یکی است، اما احادیث نبوی و بخصوص روایاتی که در باره امامان شیعه و یا به نقل از آنها نوشته شده، مورد اختلاف است. با اینهمه، اختلاف اصلی این دو گروه اساسا نه بر سر دین و مذهب، بلکه سیاست و حاکمیت است. شیعیان همیشه این احساس را داشتهاند که خلفا و حکومتهایی که بعد از محمد بر عالم اسلام حکم راندهاند (بهجز دوره کوتاه خلیفه چهارم علی) ناحق بوده و اسلام «واقعی» را نمایندگی نکردهاند.
اکثریت اهل تسنن در ترکیه زندگی می کنند. (منظور، ترکیه عثمانی است که تا صد سال پیش شامل ترکیه کنونی، بخشی از بالکان، کشورهای عربی کنونی، مصر و شمال آفریقا بود. ضمنا اکثریت بزرگ مسلمانان هندوستان و آسیای میانه نیز مانند امروز سنی بودند، -م.)
مراکز اصلی زندگی شیعیان عبارت است از ایران، قفقاز و بخشی از بخارا و هندوستان (صد سال پیش، یعنی قبل از تاسیس پاکستان، -م.)
شیعیان نیز چند شاخهاند. اکثر شیعیان، بعد از پیامبر اسلام، به حقانیت خلافت علی و یازده فرزند و نوادگان او اعتقاد دارند که همراه با خود علی دوازه نفر (و یا دوازده «امام») میشوند. از این جهت آنان را «دوازده امامی» هم مینامند. اما شیعیان نتوانستهاند با این واقعیت آشتی کنند و بسازند که به هرحال اهل تسنن در اکثریت بزرگی هستند و روند تاریخ هم مطابق خواست آنان جریان یافتهاست.
به نظر شیعیان، تسلسل امامان شیعه با امام دوازدهم یعنی مهدی به پایان میرسد، چرا که بنظر آنها این امام فوت نکردهاست. آنها صمیمانه باور دارند که امام دوازدهم با خواست الهی ناپدید شده و هنوز زندهاست و روزی برای برقرار کردن عدالت دوباره «ظهور» خواهد کرد.
یاد دوازده امام برای شیعیان همواره با اندوهی عمیق، احساس مورد ظلم قرار گرفتن از سوی حکومتی که آنها قبول ندارند و همچنین حس انتقامجویی همراهاست. این احساسات بخصوص از آن جهت شدت یافته که اکثر دوازده امام شیعیان، از جمله خود علی و متعاقبا بسیاری از فرزندان و نوادگان او با راههای گوناگون در جریان کشاکشهای سیاسی حاکمیت از سوی حکومتداران آن دورهها کشته شدهاند. یک دلیل دیگر ناراحتی و خشم شیعیان هم در آن است که بهجز امام هشتم، رضا، که با مرگ طبیعی فوت کرده، همه امامهای دیگر شیعیان در سرزمینهای سنی به خاک سپرده شدهاند.
زیارت عتبات مقدس شیعیان در ترکیه
عموما مسلمانان و بخصوص شیعیان به شخصیتهای مقدس خود و آرامگاههای آنان فوقالعاده اهمیت میدهند. زیارت مکه که یکی از شروط اسلام است، جزو اصول نخستین و مورد اشتراک سنی و شیعه هست. مکه و مدینه در عربستان ترکی قرار دارند و اکثر اعراب و ترکها هم سنی هستند. اما آرامگاههای اکثر امامان شیعه و اهل بیت درجه اول آنها نیز در عراق عرب و بخشی هم در شام (سوریه) و عربستان هستند و این سرزمینها هم قرنهاست که از سوی ترکهای سنی اداره می شوند. (تا قرن بیستم عراق، سوریه، اردن، لبنان، فلسطین و عربستان کنونی جزو دولت عثمانی بود، -م.) به جز آرامگاه امام هشتم، رضا، که در مشهد است، مقدس ترین مزارهای امامان شیعه که مجموعا به آنها «عتبات» گفته میشود، در شهرهای نجف، کربلا، کاظمین و سامرا در ترکیه (امروزه در جمهوری عراق، -م.) جای گرفتهاند.
زیارت عتبات برای ایرانیان شیعه آنقدر مهم است که هر کس پس از زیارت آرامگاهی در یکی از این شهرها لقب وابستگی به آن شهر را میگیرد که همچون علامت احترام پیش از اسم اوبه کار برده میشود، مثلا مشهدی حسن، کربلایی محمد و یا حاجی حسین. طبیعتا «حاجی» مقام بزرگتری در این سلسله مراتب دارد و بعید نیست کسی ابتدا «مشهدی حسن» و یکی دو سال بعد که به زیارت مکه رفت، «حاجی حسن» نامیده شود. این عنوانها نوعی اعتبار و تشخص اجتماعی برای افراد را نیز به همراه دارد.
زیارت عتبات مانند رفتن به مکه و مدینه «فرض» نیست، اما ایرانیان شیعه بر این باور هستند که این کار ثواب بزرگی است که در ضمن آن خداوند گناهان زائر را میبخشد و به دعاهای او گوش فراداده آنها را عملی (و یا «مستجاب») میکند. حتی امید شیعیان بر آن است که شاید با دعا و التماس در مزار امامان، خداوند با میانجیگری این امامها بیماریهای خطرناک و حتی غیر قابل علاج آنان را مداوا کند. اما مهمتر از همه این است که از نگاه شیعیان، زیارت عتبات، پس از مرگ شخص، شاید پرهیز از جهنم و رفتن به بهشت را تامین کند.
مسلمانان ایمان دارند که روز معاد و رستاخیر نه تنها چیزی معنوی، بلکه حتی کاملا فیزیکی است و همه انسانها بعد از مرگ، دو باره با همان جسم و جان زنده شده، وابسته به اعمال خود در این دنیا، بعد از پرسش و پاسخی الهی، در «آن دنیا» یا به بهشت سرسبز و پر از نعمتهای دنیوی و یا به جهنم سوزان و خوفناک خواهند رفت.
در باره شرایط بهشت مانند جویبارهای شیر و میوهها و درختان فراوان و در عین حال هفتاد حوریِ همیشه باکره برای هر مرد و از سوی دیگر انواع آتش و شکنجه و اذیت در جهنم، تصویرها و توصیفهای عجیب و غریبی بین مسلمانان و حتی علمای روحانی رایج است.
شیعیان ایرانی و قفقازی با کاروانهای اسب به زیارت عتبات میروند. هر کاروان عبارت از دویست تا سیصد نفر است. این سفر به طور میانگین پنج تا شش هفته طول میکشد. آنها در راه کربلا از خانقین وارد خاک ترکیه (عراق کنونی، -م.) میشوند و از آنجا با پرهیز از راه بغداد، مستقیما به کاظمین، از آنجا به کربلا و از کربلا به نجف میروند. پس از نجف بعضیها با کاروانهای شتربه مکه هم میروند. اما آنها که نمی توانند به مکه بروند، همچون «کربلایی» به وطن باز میگردند.
راه نجف تا مکه که از صحرای سوزان عربستان می گذرد، فوقالعاده دراز و پر مشقت است و مرگ مسافران در این راه دور از احتمال نیست. اما مسلمانان، مرگ در راه مکه را چیزی نزدیک به «شهادت» می شمارند که جایزه و یا «اَجرش» رفتن به بهشت است.
حمل جسد مردگان به عتبات
شیعیان نیز مرگ در راه مکه و در عین حال کربلا و نجف را ثوابی بزرگ، کلیدی برای بخشایش گناهانشان از سوی خداوند و وسیلهای برای تامین جایی راحت در «آن دنیا» میشمارند.
کسانی که در ایام پیری و یا به خاطر بیماری جدی، خود را در «لب گور» حس میکنند، کاری کرده خود را به این مکانهای مقدس می رسانند، تا زمانی که «عزرائیل برای گرفتن جان آنها میآید» محل مرگ آنها در یکی از این مکانهای مقدس باشد. در عین حال کسانی که امکانات مالی کافی دارند، وصیت می کنند که پس از مرگ، در یکی ازگورستانهای عتبات، حدالامکان در نزدیکی یکی از مزارهای امامان شیعه به خاک سپرده شوند.
از اینجاست که حمل و دفن مردگان شیعه درگورستانهای شهرهای مقدس تشیع، تبدیل به حوزه گستردهای از فعالیتهای دینی، اجتماعی و طبیعتا اقتصادی و مالی شدهاست.
بخصوص در ماههای خنکتر میتوان کاروانهای بسیاری را مشاهده کرد که از ایران به سوی عتبات در حرکت هستند. در این کاروانها پشت هر اسب چهار تابوت، در هر طرف اسب دو تابوت، بار میشود. عادت بر آن است که چهار تا پنج سال پس از مرگ و دفن اشخاص، قبرآنها نبش و جسدشان در آورده شده به عتبات فرستاده شود. اما این رسم معمولا چندان رعایت نمیشود، طوری که گاه مدت کوتاهی پس از مرگ، جسدی که هنوزکاملا خشک نشده، از قبر درآورده شده و به عتبات ارسال میگردد و یا برعکس، ده-بیست سال بعد از مرگ، استخوانهای مردگان را از قبر در آورده به کربلا و نجف میفرستند. بعضا نوه شخصی استخوانهای پدر و پدربزرگش را در آورده با خود به عتبات میبرد تا آنها را در آنجا از نو دفن کند.
حکومت ترکیه برای واردات اجساد و یا استخوانهای آنان از ایران، مالیاتهای سنگینی وضع کرده و درآمد ترکها از این بابت خوب است، چرا که گفته میشود سالانه اقلا ده هزار جسد از ایران به ترکیه (عراق کنونی، -م.) صادر میشود. اما این موضوع ایرانیان را هیچ هم برآشفته نمیکند، چرا که آنها این را «نرخ رایج» دفن مردگان خود در سرزمین مقدس شیعیان میشمارند. اصولا واردات مُردگان شیعیان منبع مهمی برای درآمد مردم کربلا و نجف است.
برای آنکه خوانندگان بتوانند این رسم عجیب و غریب را بهتر در ذهن خود مجسم کنند، خاطره یک پزشک اروپایی را نقل خواهم کرد که خودش برای من تعریف کرده بود. به این پزشک وظیفه داده شده بود تا از نقطه نظر بهداشتی راههای کاروانهای زیارت مسلمانان را بررسی کرده، گزارشی آماده کند. او از راه تبریز وارد ایران شده و در همانجا دو ایرانی معتمدی را که به او پیشنهاد شده بود، بعنوان خدمتکار استخدام کرده، به طرف جنوب غرب یعنی مرز ایران با ترکیه در عراق عرب به راه افتاد.
به نقل از پزشک اروپایی، در نقطه مرزی خانقین که یک مرکز بهداشتی وجود داشت، تفتیشهای معمولی گمرکی با حضور ماموران بهداشتی محل صورت گرفت. در حالیکه هم پزشک اروپایی و هم همکار ترک او در سرحدات، حمل غیر بهداشتی آنهمه جسد را از طریق این راه دور و دراز و از میان آنهمه شهرها و قصبهها مورد انتقاد قرار می دادند، ماموران گمرک مشغول بازرسی و تفتیش چمدانهای پزشک اروپایی بودند. در این لحظه ماموران گمرک از داخل چمدانهای پزشک اروپایی، به غیر از وسایل عادی سفر مانند آرد و برنج، تعدادی استخوان نیز در آوردند. با دیدن این استخوانها، دهان پزشک حیرتزده اروپایی باز مانده بود، در حالیکه آن دو خدمتکار ایرانی او با خونسردی تمام مشغول گفتوگو با همدیگر بودند و هر بار که ماموران گمرک برای شمارش تعداد جسدها استخوانی از چمدان پزشک بیرون میآوردند، آن دوخدمتکار ایرانی با خونسردی تمام به همدیگر می گفتند «این استخوان پدر من است» و یا «آن که می بینی، استخوان مادر بزرگ من است». معلوم میشد که آن دوخدمتکار با حساب اینکه ماموران گمرک چمدانهای پزشک اروپایی را تفتیش نخواهند کرد، به طور پنهانی، اقدام به حمل استخوانهای پدر و مادر و اجداد خود کرده بودند.
در راه کربلا و نجف کاروانسراهای زیادی هستند که مسافران میتوانند در آن استراحت کنند. کاروانسراهای ایران و ترکیه شباهت زیادی به همدیگر دارند. تقریبا همه آنها شکلی مربعی دارند که در اطرافش اتاقهای کوچکی برای استراحت مسافرین وجود دارد. شمار این اتاقکها گاه تا هشتاد عدد هم میرسد. جای استراحت بانوان جداگانه است. در وسط بنای کاروانسرا محوطهای مانند میدانی بزرگ هست که بار کاروانها موقتا در آنجا از اسبها پایین آورده شده، چیده میشود تا اسبها استراحت کنند. اسطبل اسبها در کنار کاروانسراست.
کاروانهای حامل جسدهای مردگان نیز در همین کاروانسراها توقف می کنند. تابوتهای مردگان را نیز مانند بار شخصی مسافران و یا کالاهای تجاری در همان میدان وسط کاروانسراها پیاده کرده، روی هم می چینند. یک بار هم که من و همسرم به کربلا می رفتیم و در یکی از این کاروانسراها استراحت می کردیم، دیدیم که کاروان دیگری که حامل اجساد بود، آمد و مسئولین کاروان، تابوتهای خود را وسط کاروانسرا روی همدیگر چیدند. بوی تعفنی که از اینهمه جسد در سرتاسر کاروانسرا پیچیده بود، ما را ناچار کرد با وجود خستگی شدید مسافرت، همان روز آن کاروانسرا را ترک کرده، به راه خود ادامه دهیم.
کربلا و نجف
دور تا دور کربلا خرابههای کانالهای باستانی آبیاری دیده می شود که امروزه دیگر ویران شدهاند، اما آب راکد باقیمانده از بارانها در آنجا جمع میشود و هر گوشه این کانالهای مخروبه را تبدیل به حوضی خطرناک پر از انگیزندههای بیماریهای مُسری و کُشنده کردهاست. با اینهمه، در گرداگرد کربلا باغهای سرسبزی هم وجود دارند.
کربلا در طرف راست رودخانه فرات قرار دارد. از شصت و پنج هزار نفر جمعیت کربلا (صد و اندی سال پیش، -م.) تخمینا پنجاه و چهار هزار نفر شیعه هستند. شهر و اطراف آن درست عبارت از صحنهای هست که بیش از هزار سال پیش امام حسین و اهل بیت و گروه طرفداران او کشته شدهاند. همین باعث میشود که کربلا و هرچه در نزدیکی این شهر است، در نگاه شیعیان جلوهای عمیقا مقدس بیابد. احتمالا به همین جهت هم هست که ایرانیان شیعه تا سده نوزدهم از هیچ کوششی دریغ نکردند تا شاید حاکمیت برکربلا را از دست ترکهای سنی بگیرند. آخرین کوشش آنها در سال ۱۸۴۲ بود که از سوی سلطان عبدالمجید عثمانی در هم کوبیده شد. از آن به بعد دیگر نارضایتی شیعیان صورتی جدی به خود پیدا نکرد و تنها گهگاه به شکل ناآرامیهایی گذرا بروز کرد، بی آنکه عواقبی جدی داشته باشد.
اکثر شیعیان کربلا اصالتا از ایران و یا هندوستان هستند که یا با ملاحظات مذهبی در این شهر ساکن شدهاند و یا با تجارت مشغول هستند. حوزه تجارت کاملا در دست آنهاست.
شهر مدام بزرگتر و بزرگتر میشود. گفته میشود امروزه (صد و اندی سال پیش، -م.) در کربلا هشت هزار خانه وجود دارد. در فصل زیارت عتبات امکان تامین کاروانسرا و مسافرخانه برای همه زائران وجود ندارد و بدین جهت بسیاری از آنها را در چادرها جا میدهند. با پول و وجوهاتی که زائران می پردازند، خرج مکتبها و حوزههای دینی کربلا تامین میشود.
در کربلا تعداد کثیری «سید» نیز زندگی میکنند که بالاترین احترام مذهبی را دارا هستند، چرا که آنها خود را نوادگان و بازماندگان بلاواسطه پیامبر اسلام میشمارند. علامت ظاهری آنها عمامهای سبز رنگ و کمربندی به همان رنگ است.
کربلا هم مانند هر شهر دیگری که مرکز یک دین و یا مذهب شمرده میشود، از زائرانی که برای زیارت به این شهر می آیند، پول زیادی در می آورد. اما ظاهرا سرچشمه اصلی درآمد کربلا نه تنها زیارت زائران و حمل و دفن مُردگان، بلکه در درجه نخست وجوهات، هدایا، مال امام، نذر و خمس و ذکاتی است که به مساجد و روحانیون شیعه در کربلا پرداخت میشود. این کمکهای مالی به دو شکل صورت می گیرد: یکم به شکل طلا، نقره و یا سنگهای قیمتی و دوم به شکل زمین («موقوفات») یعنی اموال غیر منقولی که به مساجد اهدا میشود و درآمد مالی آن برای مدارس و دیگر موسسههای خیریه خرج میگردد. مثلا گفته میشود که کمکهای ماهانه به سادات بیبضاعت، ماهانه مجموعا مبلغی حدود دوازده هزار دلار را تشکیل میدهد. املاک متعلق به این مساجد و موقوفات را میتوان به غیر از ایران، در ترکیه (عراق، -م.،) هندوستان و چین نیز یافت. برای نگهداری اینهمه طلا، نقره و سنگها و اشیای پرقیمت، ساختمانهای مخصوصی تاسیس شدهاست و مسئول سرپرستی و نگهداری «خزانهداری» این موقوفات را «کلیددار» مینامند. ثروت برخی از این کلیددارها را تا دو میلیون و پانصد هزار دلار تخمین میزنند. البته عادت بر آن است که هر زائر معمولا چیزی به کلیددار اهدا میکند. اما اولا این، چیزی اجباری نیست و ثانیا اینگونه هدایا بعید است که باعث انباشت آنهمه ثروت هنگفت در دست خود کلیددارها شود.
به دنبال بازدید ناصرالدین شاه در سالهای هفتاد قرن نوزدهم (حدودا صد و چهل سال پیش، م.) قرار شد که کلیددارها، هر پیشکشی را که به عتبات داده میشود و بیش از یکصد و پنجاه دلار ارزش دارد، ثبت کنند. تا آن وقت این هم انجام نمیشد. برای تجسم بهتر مقدار ثروت انباشته شده در خزانههای عتبات، بهتر است یک مثال بزنم؛ ناصرالدین شاه از سلطان عثمانی وقت، عبدالعزیز، اجازه گرفته بود که از این خزانهها بازدید کند. آن وقت معلوم شده بود که از موجودی این خزانهها مجموعا حدود هفتاد و هفت تُن اشیاء و اجناس پرقیمت برداشته و فروخته شده و عایدات آن برای امور خیریه صرف شدهاست، اما پرقیمتترین اشیاء مانند فانوسی مزین با زمردی بسیار بزرگ و فرشی بافته شده با صدها مروارید که همه هدایای نایب السلطنههای هند بودند، همچنان دست نخورده باقی ماندهاند.
ثروتهای انباشته شده در حرمهای کربلا و نجف مجموعا سی میلیون پوند ترکی تخمین زده میشود که پول نقد وارزش املاک اهدایی در این حساب شامل نشدهاست. کنترل اصلی این ثروت هنگفت و نظارت بر کلیددارها بر عهده مجتهدهاست. اهل تسنن چیزی به نام «مجتهد» ندارند، اما مجتهدها نقش مهمی در زندگی شیعیان بازی می کنند. بانفوذترین مجتهدین ایرانی در ترکیه (عراق کنونی، -م.) و به ویژه شهرهای کربلا، نجف، کاظمین و سامرا زندگی می کنند. اما زندگی در خارج از ایران و بخصوص در سرزمینهای اکثرا سنی نتوانسته مانع نفوذ قدرتمند این مجتهدین در داخل ایران و همچنین بین شیعیان کشورهای دیگر شود.
همه این شهرها در واقع گورستانهای پهناوری هستند. مردمی که در این شهرها زندگی می کنند، در تماس روزمره با آن مردگاناند و طبیعتا حرم و مسجد امامان شیعه، نقطه مرکزی این شهرها را تشکیل می دهند. در واقع در کربلا به جز حرم امام حسین چیز مهم دیگری نیست. این مسجد گنبدی پوشیده با طلایی به قیمت حدودا صد هزار پوند ترکی و حرم حضرت عباس است. همین را میتوان درباره شهر نجف و حرم حضرت علی نیز گفت که جنوبیتر از کربلا و نزدیک به صحرای سوریه است. گنبد و منارههای حرم حضرت علی نیز روکششده با طلای نابی به قیمت حدودا یک میلیون و نیم دلار (صد و اندی سال پیش، م.) است که اهدایی نادر شاه افشار بود. شهر سامرا در شمال بغداد حتی کوچکتر هم هست و با جمعیتی حدود دو هزار نفر چندان چیز دیگری جز مدفن دو امام شیعه و این باور شیعیان ندارد که امام دوازدهم، مهدی، در این شهر به دنیا آمدهاست.
از نظر دارایی هم مسجد جامع سامرا ثروتی کمتر از کربلا و نجف دارد. اما از نگاه من، مجتهد معروف و فوقالعاده بانفوذ سامرا، حاج میرزا حسن شیرازی، شخصیتی تاریخی و دانشمندی بسیار محبوب در ایران است که همراه با مجتهد بانفوذ آذربایجان، حاج میرزا جواد تبریزی، مهمترین نقش رهبری کننده در جنبشی بنام «جریان تحریم تنباکو» در تاریخ ایران را بازی کردهاند.
حاج حسن مجتهد شیرازی
جنبش تحریم تنباکو
در گفتار پیشین در مورد اهمیت عتبات شیعیان به شهر و مسجد سامرا هم اشاره ای کرده و گفته بودم که این شهر و مسجد آن در مقایسه با کربلا و نجف صاحب اهمیت و حتی ثروت کمتری است، اما حاج میرزا حسن شیرازی، مجتهد بزرگ ساکن این شهر چه اهمیت و نفوذ بی مانندی در میان شیعیان ایران و دیگر کشورها دارد.
من با این روحانی بزرگ زمانی آشنا شدم که بیش از هفتاد سالش بود و برای رفتن به مسجدی که اکثر اوقاتش را در آن میگذراند، به عصا نیاز داشت. مقلدین و طرفداران این مجتهد از چهار گوشه ایران، روسیه، هندوستان و بخارا برای دیدنش به سامرا میآمدند. در کوچههای شهر که در سر راه او به مسجد بود، میدیدم که هزاران نفرصف بستهاند تا سلامی بکنند و دستش را ببوسند.
براستی هم انگار حاج میرزا حسن از دنیای دیگری بود. او بهطور منظم هزاران دلار به عنوان وجوهات و خیرات دریافت میکرد، اما همه را برای انسانهای فقیر و محتاج خرج میکرد و خود در منتهای سادگی میزیست. امکان نداشت که کسی با دست خالی، بدون دریافت مصلحت و یا کمک مالی از ملاقات او بازگردد. حاج میرزا حسن اگرچه مسلمانی عمیقا مومن و بهترین فقیه زمانهاش بود، اما تعصبی نداشت و نسبت به ادیان دیگر و غیر مسلمین همیشه با تفاهم و تعامل میاندیشید و رفتار میکرد. ما مدتی در مورد موضوعات مورد علاقه خود مکاتبه ای داشتیم. نامههای حاج میرزا حسن بسیار ساده، صمیمی و دور از جملات تشریفاتی معمول در دنیای شرق بود. این هم جالب است که سرآغاز نامههای «میرزا» به منِ مسیحی اگرچه مانند نامههایی که به مسلمانان نوشته میشد، نبود، اما با عباراتی به عربی آغاز میشد که معنایش این بود: «سلام بر همه کسانی که پیرو راه خدا هستند.» ( متن اصلی و احتمالا عربی این عبارت در اصل کتاب ذکر نشده است. با وجود برخی گمانهزنیها، ازآوردن اصل عربی این عبارت پرهیز شد، تا اشتباهی رخ ندهد. -م.)
حاج میرزا حسن در کنار درس و موعظههای روزانه خود در مسجد سامرا با بسیاری از مجتهدین داخل ایران مکاتبه داشت و اگر چه بسیاری از مجتهدین ایران نیز همسطح خود حاج میرزا حسن بودند، همه آنها از تصمیمها و توصیههای «میرزا» پیروی میکردند. فرقی نمیکرد که حاج میرزا حسن در ترکیه (عراق امروز، م.) و مجتهدین ایرانی در داخل ایران زندگی میکردند. مقام بلند علمی «میرزا» آمیخته با شخصیت و منش او، زندگی ساده، تواضع و طبیعتا تعامل و تفاهم او با همه بود که چنین نفوذ و قدرت معنوی به او میبخشید، تا جایی که تمام مجتهدین سرشناس ایران تصمیمهای حاج میرزا حسن را بی برو برگرد قبول میکردند. او حتی در مقابل شاه قاجار و دربار از بیان عقیده خود و یا دفاع از مجتهدین مقیم ایران ابایی نداشت.
نفوذ گسترده حاج میرزا حسن بین ایرانیان به ویژه هنگامی آشکار شد که تمام مردم در سرتاسر ایران با دعوت او به مدت هفت هفته از کشیدن تنباکو پرهیز کردند. شاید بسیاری خوانندگانِ این خاطرات اهمیت تحریم تنباکو در ایران را خوب درک نکنند. اما باید بدانیم که شاید در تمام دنیا کشور دیگری نیست که در آن کشیدن تنباکو هم بین مردان و هم زنان تا این درجه شایع و رایج باشد.
در ایران دو نوع توتون کاشته میشود. یکم توتون عادی است که برای تولید سیگار به کار میرود و دوم توتون خاصی که «تنباکو» نام دارد و برای کشیدن قلیان استفاده میشود. کشیدن قلیان در تمام شرق رایج است و تنباکوی قلیان جزو مهم ترین محصولات صادراتی ایران به شمار میرود. هیچ مهمانی، هیچ دید و بازدید و یا حتی مذاکرهای، چه خصوصی و چه رسمی، نیست که در آن قلیان حضور نداشته باشد. حتی بعضی آدمهای متمول که به نوع تنباکو و یا ویژگی آب قلیان خود اهمیت زیادی میدهند، هنگام رفتن به مهمانی، نوکری را نیز با خود به همراه دارند که قلیان و تنباکو و حتی ذغال مخصوص مورد نیاز آن را با خود به محل مهمانی میبرد. بسیاری از مسلمانان در ماه رمضان افطار خود را با «پُفی» به قلیان آغاز میکنند.
با وجود اینهمه محبوبیت قلیان در زندگی ایرانیان، در ماه مارس سال ۱۸۸۰ حکومت ایران با امضای قراردادی، انحصار تجارت توتون و تنباکو را به یک شرکت بریتانیایی داد. وقتی اولین شایعات مربوط به این قرارداد در ایران پخش شد، نخستین موج نارضایتیها مشاهده گردید. مردم درک میکردند که این کار، هم نتیجههای منفی برای تولیدکنندگان و تجار توتون در ایران خواهد داشت و هم باعث افزایش قیمت تنباکو برای مصرف کنندگان ایرانی خواهد شد. یک سال بعد گروه کثیری از کارمندان شرکت جدید انحصاری بریتانیایی در شهرهای بزرگ مستقر شدند، تا شروع به فروش انحصاری تنباکو کنند.
آمدن خارجیان و فروش انحصاری تنباکوی ایرانی به ایرانیان باعث برافروختن آتش اعتراضها شد. ابتدا نامههای بیامضایی به عنوان شاه و نزدیکان و مشاوران او فرستاده شد که لحنشان رفته رفته تندتر میشد. در این نامهها گفته میشد که حکومت با این حق انحصار، منافع ملی ایران را به خارجیان میسپارد، اتهامیکه چندان هم بی دلیل جلوه نمینمود.
روزنامههای فارسی چاپ استانبول و قاهره نیز به نوبه خود لحن مقالات را که بر ضد انحصار تنباکو مینوشتند، شدید تر کرند. با وجود تلاش اداره گمرک برای پیشگیری از ورود این روزنامهها به ایران، مسافرین باز هم این گونه مطبوعات را به داخل کشور میآوردند. بسیاریها بازداشت شدند، اما تنش میان مردم بیشتر و بیشتر میشد.
بالاخره روحانیون هم به دفاع از خواستهای مردم شروع کردند. در اعتراضاتی که تحت تاثیر روحانیون در شیراز انجام گرفت، نیروهای نظامی مداخله و معترضین را سرکوب کردند. آنگاه تبریز اعتراضات را ادامه داد و نا آرامی حتی شدت بیشتری یافت. روحانی محبوب و معتبر تبریز، حاج میرزا جواد مجتهد در موعظههای خود حکومت را متهم به فروش منافع ایران به خارجیان کرد (حاج میرزا جواد مجتهد تبریزی جد پدری مترجم فارسی این خاطرات، عباس جوادی است، -م.) جماعتی که به شور آمده بود به خانه مامور کمپانی انگلیسی انحصار تنباکو در تبریز حملهور شد و زندگی جامعه مسیحی شهر با خطر مواجه گردید. قیام تبریز بر ضد انحصار تنباکو چنان شدت گرفت که حکومت تصمیم گرفت ایالت آذربایجان را از قانون انحصار تنباکو معاف کند. اما این عقبنشینی هم زیاد فایدهای نداشت، چرا که ناآرامی دیگر به مازندران و خوزستان نیز سرایت کرده بود.
بالاخره در ۲۱ نوامبر ۱۸۹۱ حاج میرزا حسن مداخله کرده ضمن تلگرامی که به همه نقاط مختلف ایران فرستاد، مردم را به قطع مصرف تنباکو در سرتاسر کشور دعوت کرد. براستی هم مردم درسرتاسر ایران و از جمله ارتش و حتی دربار شاه، کشیدن سیگار و قلیان را قطع کردند. حاج میرزا حسن در فتوای خویش نوشته بود که هر گونه انحصار خلاف روح قران است و از این جهت محصولات کمپانی انحصار حرام و مصرف تنباکوی آنها منع است.
بعد از این فتوا، اوضاع خطرناک شد. ایران با خطر انقلاب روبرو شده بود. در ماه دسامبر حکومت عقب نشینیدیگری کرده اعلام کرد که انحصار تنها و تنها به تنباکوی صادراتی اعمال خواهد شد و شامل تنباکوی مصرفی در داخل کشور نخواهد شد. اما این اقدام هم مورد قبول قرار نگرفت. در ۲۳ دسامبر در خود تهران گروههای شورشی قصر شاه را محاصره کردند. تنها با مداخله قوای نظامی بود که این محاصره در هم شکسته شد، اما در این عملیات چندین نفر کشته و یا زخمی شدند.
اوضاع کشور انقلابی شده بود. شورای مخصوصی از وزیران تشکیل شده به صورت فوری به مجتهدین مراجعه نمود تا به آرام شدن اوضاع مملکت کمک کنند. مجتهدین به درخواست کمک به دولت جواب مطلقا منفی دادند. نارضایتی حتی به دربار و حرم شاه نیز سرایت کرد. دولت که دیگر ازهیچ گوشه کشور حمایتی نمیدید، ناچار به تسلیم شد. در ماه ژوئن سال ۱۸۹۲ در همه شهرهای ایران رسما اعلام شد که قانون انحصار تجارت تنباکو کاملا و بدون قید و شرط لغو شده است.
خبر لغو قطعی انحصار تنباکو به حاج میرزا حسن در سامرا فرستاده شد و او پس از کسب اطمینان کامل از لغو قانون و صمیمیت دولت، تحریم تنباکو را لغو کرده، اجازه کشیدن دوباره قلیان و سیگار را داد. مردم پس از هفت هفته ترک مصرف تنباکو، این خبر را با شادی و شعف پذیرفتند. دولت نیز پس از تحمل ماهها نارضایتی مردم، تضعیف قدرت دولتی و تحمل زیانهای انسانی و مالی، نفسی راحت کشید، اگر چه مکلف شده بود که خسارت هنگفتی به مبلغ ۵۰۰ هزار پوند بریتانیا به کمپانی خارجی پرداخت کند. البته دولت ایران تنها ۱۹۴ هزار پوند این مبلغ را پرداخت کرد که ۱۳۹ هزار پوند آن هم بعنوان «پیشکش» (احتمالا به ماموران کمپانی انحصار، -م.) داده شده بود.
در بخش بعدی، از سفر خود و همسرم با کشتی بخاری از بغداد به بصره و در سرراه درباره بازدید از ویرانههای شهر باستانی تیسفون، پایتخت ایران اشکانی و ساسانی، سخن خواهم گفت.
طاق مدائن
تیسفون و طاق کسری
در کشتی کوچک بخاری موسوم به «خلیفه» از بغداد عازم بصره شدیم. برنامه این بود که از آنجا با یک کشتی اقیانوس پیما از طریق بوشهر و بندر عباس به مسقط پایتخت امیر نشین عمان و از آنجا به هندوستان برویم. کشتی بخاری «خلیفه» متعلق به شرکت انگلیسی «لینچ» بود. مسافرین عبارت بودند از انگلیسیها، آلمانیها، فرانسویها، همسر من و خود من. در ماههای بهار دجله پُر از آب است، طوری که انگار روی یک دریاچه کشتیرانی میکنی. اما در آن ماه اکتبر آب دجله خیلی کم بود و همیشه فکر میکردی که کف کشتی گهگاهی حتی به بستر رودخانه میخورد.
منظره خشکی در دو سوی دجله معمولا یکنواخت است: زمینی صاف، گاه پوشیده با علف هرزه، گلههای گاو و گوسفند، بعضا چادرهای اعراب بـدوی و گاه آبادیهایی در نزدیکی رودخانه با نخلهای خرما.
اما از نگاه تاریخی سفر بغداد تا بصره فوق العاده جالب است و صحنهها و خاطرههای هیجانآوری از تاریخ باستان را در مقابل چشمان شما به نمایش میگذارد. دجله پر پیچ و خم است و در هر پیچ مسیر آن، بلندیهایی را میتوان دید که به ظاهر مانند تپههایی طبیعی جلوه میکنند، اما در واقع شاهدان خاموش شهرهای باستانی هستند که دیگر از بین رفتهاند.
سی و پنج کیلومتر از بغداد به سوی جنوب، پیچهای دجله بیشتر میشود تا جایی که برای کشتیرانی از یک نقطه به نقطه دیگری از رودخانه دو سه ساعت وقت لازم است، در حالیکه اگر پای پیاده از همان نقطه به همان نقطه بروید، بیشتر از نیم ساعت طول نمیکشد.
ویرانههای شهر بزرگ و باستانی تیسفون در همین جا قرارگرفته است. من و همسرم اظهار علاقه کردیم که از این آثار باستانی دیدن کنیم و ناخدای کشتی لطف کرده کشتی را متوقف کرد تا ما به دیدن بازماندههای این پایتخت باستانی ایران اشکانی و ساسانی برویم. زمین، خشک و جابهجا پوشیده از بوتههای هرزه بود. خاک، زیر آفتاب خشک شده و شکاف خورده بود. در فصل بهار این گونه زمینهای میانرودان سرسبز و پوشیده با گیاهان و پر از جانوران گوناگون میشود. ما یک بار که در فصل بهار در این منطقه مشغول سفر بودیم، تنها در طول یک ساعت دهها نوع گیاه و حیوانات گوناگون از جمله یک کفتار و یک گربه وحشی دیدیم و همسر من که پا روی یک بوته پرپشت گذاشت، گراز کوچکی بیرون جهید. مثل اینکه خوابش را مختل کرده بودیم.
از تمام آن شهر باستانی امپراتوری اشکانی و ساسانی چیزی جز چند تپه خاکی و باقیماندههای طاق معروف کسری («ایوان خسرو» و یا «ایوان مدائن،» -م.) بجا نمانده که متعلق به تالار پذیرایی مهمانان و مراجعین از سوی خسروان ایرانی است. بلندی این طاق عظیم حدودا ۲۴ متر (رقم دقیق ترش ۳۷ متر است، -م.) و طول تالار پذیرایی متصل به طاق حدودا ۵۰ متر است.
(این کاخ به دنبال حمله اعراب مسلمان به ایران در قرن هفتم م. یک بار غارت و یک بار هم به دستور خلیفه منصور عباسی قصدا تخریب شد و به تدریج به حال متروکه درآمد. ظاهرا نویسنده خاطرات، پونافیدین، پس از سیل معروف سال ۱۸۸۸ از باقیماندههای تیسفون دیدن کرده که تقریبا یک سوم باقیمانده بنای طاق کسری را از بین برده است، -م.)
دیوارهای بیرونی کاخ به ضخامت بیش از پنج متر و از آجر است. بین آجرها چوب بخصوص درخت سرو لبنان گذاشته شده تا دیوار محکم تر بایستد. ما خود دیدیم که برخی ازاین تکه چوبهای سرو در طول زمان مانند آهن سفت و سخت شدهاند و با وجود خرابی خود کاخ، هنوز هم نمیتوان اثری از پوسیدن این تکه چوبها یافت. در هر سوی تالار اصلی پذیرایی، باقیمانده بسیاری اتاقهای کوچک را میتوان دید. طول نمای بیرونی آنچه که هنوز از کل این کاخ باقی مانده، بیش از ۸۰ متر و پهنای خود طاق حدود ۲۵ متر است. گفته میشود هنگامیکه کاخ به دست اعراب افتاد، آنها تاج معروف خسروان ایرانی را یافتند، همان «تاج کیانی» که در سرودههای «شاهنامه» فردوسی از آن یاد میشود. همچنین روایت شده است که کمربند و «درفش کاویانی» پادشاهان ساسانی نیز در همین حملهها به غارت رفته است.
در دنیا طاق دیگری نیست که بتوان آن را در بلندی، پهنا، عظمت و استحکامش نزدیک به حالت اصلی طاق کسری شمرد. با آنهمه غارت و چپاول و جنگ و زمینلرزه و سیلهایی که بر سر این طاق آمده، ویرانههای باقیمانده از این طاق باستانی هنوز گواهی خاموش اما توانمند از تمدنی گذشته است که رسالت خود را بهجا آورده و نوبت را به تمدنهای دورههای بعدی سپرده که آنها نیز روزی رسالت خود را بهجا بیاورند و از صحنه تاریخ ناپدید شوند.
در طول این سدههای طولانی تاریخ، تیسفون نتوانست از بلاهای گوناگونی مصون بماند که بر سر همه شهرهای میانرودان و یا عراق کنونی آمد. این شهر که ۳۲ سال پیش از میلاد مسیح همچون پایتخت پادشاهان اشکانی ساخته شد، در سال ۱۱۶ میلادی به تصرف امپراتور روم «ترایان» (تراژان) درآمد. سه سال بعد امپراتور دیگر روم، «سپتیموس سوروس،» تیسفون را اشغال کرد و در سال ۲۶۳ م. «اودناتوس» که شوهر ملکه «پالمیرا» (در سوریه کنونی، -م.) بود، این شهر را تسخیر کرد. دیرتر، در سال ۳۶۲ م.، در زمان ساسانیان، امپراتور روم ژولیان، ایرانیان را درست در جلوی دیوارهای این شهر شکست داد. اما این شکست زیاد طول نکشید و شهر دوباره نقش پایتخت فعال ساسانی را بازیافت. در نهایت، هنگام حمله اعراب در سال ۶۳۷، آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد، شکست خورد و تیسفون به تصرف اعراب مسلمان درآمده، غارت و ویران گردید.
درست روبهروی تیسفون، در سمت چپ دجله، شمار زیادی از تپههای نامنظم را میتوان دید که آنها هم باقیماندههای شهر باستانی و مشهور دیگری بنام «سلوکیا» (و یا سلوکیه، -م.) است. این شهر بعد از مرگ اسکندر مقدونی، بنام یکی از فرماندهان او، سلوکوس، تقریبا ۳۰۰ سال پیش از میلاد ساخته شد.
(پس از مرگ اسکندر، فرماندهان بزرگ او امپراتوری اسکندر را میان خود تقسیم کردند و بخش بزرگی از ایران، آناتولی و عراق و سوریه کنونی سهم سلوکوس گردید. از این جهت دودمان مزبور را «سلوکیان» نامیده اند. اشکانیان که در اصل از سواحل جنوب شرقی خزر برخاسته بودند، سلوکیان را شکست داده به تدریج بر ایران حاکم شدند، -م.)
سرنوشت سلوکیا غمانگیزتر از تیسفون بود. هنگامیکه امپراتور روم «ترایان» در سال ۱۱۶ م. هر دو شهر را تصرف کرد، سلوکیا را سرتاپا آتش زد و سوزاند، چرا که مردم آن شهر برضد او شورش کرده، مقاومت کرده بودند. امپراتورهای بعدی روم نیز رفتار مشابهی با سلوکیا داشتند، تا جاییکه وقتی ژولیان میانرودان را گرفت، از سلوکیا اثری جز همین چند تپه نامنظم نمانده بود.
از این منطقه دجله به بعد نیز در ساحل رودخانه گهگاه میتوان تپههای کوچکی را مشاهده کرد که یادگار شهرهای گذشته هستند. اما هرچه به جنوب، به سوی بصره بروید، تپهها کمتر و کمتر میشوند. عصر همان روز کشتی بخاری ما از جلوی آرامگاه «سلمان پاک» (سلمان فارسی) هم گذشت. امروزه آرامگاه «سلمان پاک» زیارتگاه اکثر مسلمانان صرفنظر از مذهب و طریقت آنان است.
شکار شیر
دستکم یک روز دیگری که تا بصره باقی مانده بود در عرشه کشتی و با خاطرات و داستانهایی گذشت که مسافرین و همچنین ناخدای کشتی تعریف میکردند. مثلا رای عمومی بر این بود که بیشک اولین بار در میانرودان بود که از کبوتران برای نامهرسانی استفاده کردند و اتفاقا این رسم تا اختراع تلگراف در همه دنیا بسیار رواج داشت.
از طرف دیگر معروف است که تا ۲۵ سال پیش (یکصد و پنجاه سال پیش، -م.) در میانرودان و همچنین جنوب ایران حیوانات درنده و مخصوصا شیر فراوان یافت میشد، اما در این ده، بیست (یکصد و اندی، -م.) سال اخیر تعداد شیرها کمتر و کمتر شده است که حتما بخاطر افزایش شکار و جمعیت انسانی است. شکار شیر در میان مردم این مناطق سنتی طولانی دارد و در این مورد خاطرات و روایات بسیاری تعریف میکنند. ما که خود بسیار مایل بودیم، اما موفق نشده بودیم شاهد یک صحنه شکار شیر باشیم، با اشتیاق تمام به داستانی گوش فرادادیم که ناخدا در این باره تعریف کرد.
او گفت: من خودم تا کنون شیری ندیدهام. تنها یک روز اول صبح با غرش سهمگین و طولانی یک شیر بیدار شدم. اما یکی از دوستان من که کنسول آمریکا در بغداد است، روزی در حالی که در صحرا اسب سواری میکرد، با یک شیر روبرو شده بود که بی خیال در گوشه ای استراحت میکرد. شیر مزبور مدتی به دوست آمریکایی من و اسب او خیره شده، سپس آرام آرام از آنجا دور شده بود.
راه و روش شکار شیر بسیار ابتدایی، اما با اینهمه موفقیتآمیز است. آنچه که من دیدم این بود که یک شکارچی عرب ابتدا یک تکه پوست سفت را دور بازوی چپ خود پیچید و سپس یک نیزه دو سر تیز به همان دست چپش و یک خنجر نوک خمیده و تیز هم به دست راستش گرفت. بعد در انتظار شیر نشست. وقتی با شیر روبهرو شد، او را مرتبا تحریک کرد، تا به طرف مرد شکارچی خیز بردارد. در لحظه ای که شیرِ آکنده از خشم و حرص دهانش را باز کرده به شکارچی عرب حمله کرد، شکارچی دست چپش را تا آرنج به دهان و سپس گلوی شیر فروبرد و با خنجری که در دست راستش داشت، گلوی شیر را برید. این روش شکار شیر را میتوان حتی در آثار سنگی دورههای باستان نیز دید. هنوز هم شکارچیان عرب از این روش کار میگیرند. آنها این کار را حتی با رجز خوانیهایی انجام میدهند نظیر «ای دزد شبگرد، ای حرامزاده، تو فکر کردی کی هستی که جسارت کردی با من، فلانی فرزند فلانی و از فلان طایفه معروف (شجرهاش را میشمارد) روبهرو شوی!»
ناخدای کشتی چنین ادامه داد: ایرانیان روش دیگری در شکار شیر به کار میگیرند. هنوز هم در مناطق شیراز، شوشتر و یا دزفول گهگاه شیر دیده میشود. ایرانیان باور دارند که شیر تنها حیوانی است که خدا و حضرت علی را میشناسد. حتی بعضیها تصور میکنند که در غرش شیر میتوان فریاد «یا علی» را شنید. از این جهت شکارچی ایرانی هنگام روبهرو شدن با شیر، ابتدا کوشش میکند او را آرام کند و «سر عقل» بیاورد. او به شیر میگوید: «ای پادشاه درندگان، ای شیر، تو هم مانند من یک دوستدار خدا و علی هستی. بنا بر این، به حرمت خدا و علی با من کاری نداشته باش و بگذار پیش زن و فرزندم بروم!» اما شکارچی ایرانی هم همانند شکارچی عرب با وجود همه این حرفها در نهایت شیر را میکُشد. یعنی در واقع یک شکارچی رجز خوانی میکند و شیر را میکُشد و دیگری ابتدا سعی میکند این حیوان درنده را با سخنان آرام نرم کرده، سپس بکُشد. اما هدف و نتیجه هردو یکی است.
اینها روایت ناخدای کشتی بخاری ما بود.
صابئین میانرودان جنوبی
در سالهای پایانی قرن هجدهم در نیزارهای جنوب رودخانه فرات شیرهای زیادی دیده میشدند. در این منطقه گروهی قومیبنام «صابئین» زندگی میکنند که کار اصلیشان ماهیگیری و کشاورزی است، اما گهگاه شیر هم شکار میکنند. روایت است که دختران شیوخ این قبیله برای خواستگارهای خود شرط میگذارند که ابتدا یک شیر را بکُشند تا لیاقت خود را برای ازدواج با آنها ثابت کنند.
(«صابئین» قومی سامی هستند که در بخش جنوبی فرات، در امتداد «شط العرب» و همچنین جنوب غربی ایران زندگی میکنند. آنها به خاطر آیین «مَندایی» خود که آیینی پیشااسلام و متعلق به جریانهای ثنویت قرون میانه در روم و ایران است، معروف به «صابئین مندایی» هم شدهاند. زبان صابئین بازماندهای از زبان آرامی جنوبی باستان است. امروزه اکثر صابئین به عربی عراقی و یا فارسی ایران صحبت میکنند و از زبان باستانی آنان اثر چندانی نمانده است. -م.)
صابئین پیروان یحیی تعمید دهنده هستند و او را «پیامبر یحیی» مینامند. زبان آنها آسوری هست. آنها تماما جُدا از اقوام و قبایل دیگر زندگی میکنند، عادات و مراسم دینی و فرهنگی خود را بطور پنهانی اجرا کرده، به پرسشهای مربوط به آیین خود جوابی نمیدهند. شاید همین هم دلیل ناآشنا ماندن آنها همچون یک گروه دینی و قومی است. تنها چیزی که در مورد صابئین میدانیم این است که آنها به غسل تعمید بسیار اهمیت میدهند و باور دارند که این کار باعث پاک شدن گناهان انسان میگردد. آنها در سال چندین بار مراسم غسل تعمید در آب روان اجرا میکنند. از نگاه آنها آب چیزی مقدس است. تا جایی که میشود هر فعالیت مهم زندگی را در آب انجام میدهند تا جایی که میتوان گفت آنها خود به اندازه ماهیهایی که صید میکنند، در آب زندگی میکنند. به نظر میرسد موضوع «پاک» و «نجس» اهمیتی کلیدی برای صابئین مندایی دارد. آنها گوشت گاو نمیخورند، چرا که گاو از نگاه آنها «نجس» است، اما گوشت گوسفند میخورند به شرط آنکه گوسفند با مراسم خاص در آب کُشته شود. همه خوراکها باید پیش از آماده شدن در آب «پاک» کرده شوند. جسد انسان مُرده از نگاه آنها «نجس» است و به خاطر همین، آنها به مرده دست نمیزنند تا خود را «نجس» نکنند. این باور در ذهن صابئین چنان رسوخ کرده که وقتی کسی به طور جدی بیمار میشود، اورا کنار گوری خالی قرار میدهند و به محض اینکه فرد بیمار اولین آثار مرگ احتمالی را از خود نشان داد، او را بدون تامل به خاک میسپارند.
صابئین به «آخرت» و زندگی در «دنیای بعدی» باور دارند و چهل روز برای مردگان خود دعا میکنند. آنها روحانیون خود را «ملا» و روحانیون بلند پایه خود را «شیخ» مینامند. آنها به باورهای خود بسیار پایبندند و در مقابل مسلمانانی که میخواهند آنان را به اسلام فراخوانند، مقاومت نشان میدهند. از سوی دیگر میسیونرهای مسیحی در میان صابئین فعالیت چندانی نکردهاند و یا اینکه اینگونه کوششها تاکنون نتیجه چندانی نداده است.
بصره، بوشهر و بندرعباس
پایینتر از بصره، شط العرب خط مرزی بین ایران و ترکیه (یکصد و بیست سال پیش، -م.) را تشکیل میدهد. کمی آنطرف تر، رود کارون که تنها رودخانه قابل کشتیرانی ایران است، در همانجا به شط العرب میریزد. در دوران باستان، کارون به موازات شط العرب به خلیج فارس میریخت و ورودی مستقل خودش را به خلیج فارس داشت که به اندازه کافی برای کشتیرانی از داخل ایران عمیق بود. این بخش کارون امروزه کمعمقتر از آن است که کشتیها بتوانند رفتوآمد کنند. از این جهت در این بخش رودخانه تنها قایقهای کوچک ایرانی و همچنین کوسهماهیهایی که از خلیج فارس میآیند، رفت و آمد میکنند. اما این قسمت کارون را میتوان به راحتی عمیق تر کرد تا باز مستقلا به خلیج فارس متصل شود. کارون که از شوش و لرستان سرچشمه میگیرد، تا اهواز میآید که این هم حدودا طولی برابر با حدودا صد کیلومتر میشود. اما در آنجا کارون چند آبشار دارد که مانع رفت و آمد کشتیهاست. در گذشته آبراههای پیچیدهای ایجاد شده بود که امروزه از کار افتادهاند.
یک روز و نیم بعد در نزدیکی بوشهر لنگر انداختیم. چرا فقط در نزدیکی؟ برای آنکه از خود بوشهر تا کراچی بندری درست و حسابی وجود ندارد. کشتیها اکثرا ناچارند چند مایل مانده به ساحل، در دریای باز لنگر بیاندازند. اگر هم هوا توفانی باشد و بادهای شدیدی بوزد، حتی امکان ندارد قایقهای کوچک بین کشتیها و ساحل رفت و آمد کنند و این، باعث ساعتها و شاید چند روز تاخیر و ناراحتی مردم میشود. بوشهر هم در این زمینه استثنایی تشکیل نمیدهد. این شهر دو لنگرگاه دارد که یکی دو مایل و دیگری پنج مایل تا ساحل فاصله دارند و وابسته به هوا و عمق فصلی آب از اولی و یا دومیاستفاده میشود. نام «بوشهر» کوتاه شده «ابوشهر» است، نامیکه موسس این شهر، نادر شاه افشار به آن داده است. شهر اهمیت استراتژیک چندانی ندارد اما برای تجارت ایران مهم است. جمعیت شهر بین پانزده تا بیست هزار نفر گمانهزنی میشود. در بوشهر مانند بغداد سردابه وجود ندارد، اما در هر خانه چیزی بنام «بادگیر» ساخته شده که هوای خانه را تا اندازهای خنک میکند.
از آنجایی که قبلا هم بوشهر را دیده بودیم و در شهر هم چیز مهمی وجود ندارد، از کشتی بیرون نرفتیم. تنها چیزی که از کشتی میدیدیم، کوسه ماهیهایی بودند که در سطح بالای آب شنا میکردند تا شاید انسانها چیزی برای خوردن آنها بیاندازند. خلیج فارس کوسههای زیادی دارد و برخی از آنها حتی از طریق دجله تا بغداد هم رسوخ میکنند.
ایستگاه بعدی ما بندرعباس بود که در گذشته ای طولانی نام «گمبرون» را داشت و خیلی دیرتر در زمان شاه عباس صفوی نام آن تغییر یافت. با در نظر گرفتن راههای کوتاهتر داخلی ایران به بوشهر و رابطه آبی بین بوشهر و دجله، بندر عباس بخش مهمی از اهمیت سابق خود را به نفع بوشهر از دست داده است. امروزه تنها کاروانهای یزد و کرمان به بندر عباس منتهی میشوند. شهر بسیار کثیف و در ماههای تابستان بطور غیر قابل تحملی داغ است. مردم بندر عباس سعی میکنند در این ماهها چند کیلومتر دورتر به میان کوهها بروند که طبیعتا هوای خنکتری دارند. تنها منبع آب آشامیدنی از مخزنهایی است که در فصل باران پر میشوند. شهر چند انبار بزرگ آب دارد که بویژه در ماههای تابستان آب آنها کثیف و بد بو میشود. بسیاری در خانههای خود مخزن آب خود را ساختهاند. واحه ای بنام «میناب» که حدودا صد کیلومتر در شرق بندر عباس قرار دارد، زمینی حاصلخیز دارد و به برکت چشمههای زیاد آب، در اینجا، هم خرمای بسیار خوب و هم میوههای مخصوص این آب و هوا میتوان یافت.
گروهی از پارسیان بمبئی، 1890
پارسیان هند و زرتشتیان ایران
بالاخره کشتی ما به بمبئی نزدیک شد؛ به مهمترین شهر هند پس از کلکته. اینجا شهری است که همه ثروتهای دنیا را، از اروپا و آمریکا گرفته تا مصر و ترکیه و ایران مانند آهن ربا به خود جذب میکند. همه جا و هر لحظه منظرههایی در پیش چشم شما ظاهر میشوند که فورا تغییر مییابند، هر لحظه دهها زبان گوناگون به گوش شما میخورد. واژههای آشنای اروپایی، لغات عربی با تلفظی حلقومی، کلمههایی فارسی با تلفظی روان و یا واژههایی از زبانهایی نا آشنا مخلوط میشوند. فراموش نکنیم که حتی اگر از خارجیان و اروپاییان و سیاحان و تجار هم صرفنظر کنیم، خود هندیان به ۱۵۰ زبان و لهجه سخن میگویند و این زبانها و لهجهها به سه گروه بزرگ هند-و-ایرانی (۲۲۱ میلیون نفر،) دراویدی (۵۶ میلیون نفر) و تبتی-برمهای (حدود ۱۰ میلیون نفر) تقسیم میشوند.
در یک گوشه یک آقای انگلیسی را میتوان دید که با یک براهمایی گفتوگو میکند. جای دیگری یک مرد فرانسوی با انگلیسی شکسته بسته خود سعی میکند منظورش را به یک پارسی موقر توضیح دهد. در گوشهای دیگر یک براهمایی همزمان با سیگار برگی که میکشد، با یک مرد دستار به سر مشغول گفتوگوست و در گوشه مقابل یک هندی نیمه لخت مانند یک مجسمه روی زمین چمباته زده، بی آنکه چیزی بگوید و حرکتی بکند. حتی من با کسی آشنا شدم که به محض اینکه فهمید من روس هستم، با من شروع به گفتوگو به روسی فصیحی کرد. معلوم شد که حوادث روزگار او را از «بازار اسلاویان» مسکو به هتل «واتسون» در بمبئی هند پرت کرده است! (در اینجا از شرح وضع اجتماعی هند، کاستها و طبقات اجتماعی دیگر چشم پوشی میشود، -م.)
از آنهمه دیدنی جالبی که بمبئی دارد، یکی هم «برج خاموشان» و یا «دخمه» است که پارسیان زرتشتی در آنجا جسد مردگان خود را به کرکسها میسپارند. ما سرراه که به آنجا میرفتیم، از گورستانهای مسیحیان، مسلمانان و هندوها هم گذشتیم و دیدیم که در گورستان هندوها مراسم سوزاندن اجساد پیروان آیین هندو در حال پایان یافتن است.
برج خاموشان بمبئی عبارت از ساختمانی عظیم، گِرد و سنگی است که خارج از شهر قرار دارد. این ساختمان تنها یک در ورودی دارد که آن هم فقط زمانی باز میشود که روحانیون زرتشتی که «موبد» خوانده میشوند، جسد فرد مُرده را به درون برج میبرند. پشت بامهای برج، پرندگان بزرگ و خوفناکی نشسته بودند که با آمدن ما به جنب و جوش آمدند و به پرواز در بالای سر ما آغاز کردند. احتمالا گمان کرده بودند که برای آنها مهمانی جدیدی برنامهریزی شده است! طبیعتا به ما اجازه ندادند وارد محوطه «مرده سوزان» شویم. ما هم که به هر حال چنین تمایلی نداشتیم. همان منظره کرکسها برای ما به اندازه کافی مشمئزکننده بود!
جامعه پارسیان زرتشتی پیوسته دقت و علاقه مرا به خود جلب کرده است، چرا که آنها باقیمانده یکی از باستانیترین ادیان دنیا هستند. قبل از این هم من چندین بار با پارسیان آشنا شده بودم، ابتدا در روسیه، سپس در ایران و بالاخره در هند.
اولین آشنایی من با پارسیان در سالهای هفتاد (قرن نوزدهم، یکصد و چهل سال پیش، -م.) در باکو بود، یعنی زمانی که صنایع نفت ما در آنجا تازه راه افتاده بود. تا آن موقع کسانی که به باکو سفر میکردند، نه با هوس دیدن چاههای نفت، بلکه برای بازدید منبع اصلی «آتش پیوسته روشن» و پرستشگاه به اصطلاح «آتش پرستان» به آنجا میرفتند. این «آتشکده» یک ساختمان کوچک مربعی بود که رویش یک گنبد و در هر یکی از چهار گوشهاش برجی ساخته شده بود. یکی از این چهار برج ظاهرا در عمق زمین به یک چاه گاز طبیعی و یا نفت متصل بود که شبانه روز شعلهاش به بیرون میزد. در داخل آتشکده هم چیزی شبیه «محراب» وجود داشت و بشقابهای کوچکی با تکههای کوچک قند در آنها چیده شده بود. در ضمن در همان محراب هم مشعلهای کوچکی روشن بود که هیچ خاموش نمیشد. دو موبد که از بمبئی فرستاده شده بودند، در آن آتشکده خدمت میکردند. آنها در مقابل پول ناچیزی سرودهایی خوانده، سپس از آن قندها به ما دادند. آنها با ایمان به معجزه خاموش نشدن این «آتش ابدی»، باکو را مکانی مقدس برای زرتشتیان شمرده، آن را «شهر گلها» («گلشهر») مینامیدند.
دومین آشنایی من با پارسیان زرتشتی، در تهران بود. یک مرد موقر پارسی از هند به نام «مَنوکچی لِمجی صاحب» که کارهای خیریه زیادی به نفع همکیشان خود در ایران انجام داده بود، در باره پیامبر زرتشت که بنیانگذار آیین زرتشتی است و همچنین عادات و رسوم زرتشتیان اطلاعات گستردهای به من داده بود. و بالاخره زمانی که من در سال ۱۸۹۱ در مشهد زندگی میکردم، بعد از مشکلات بسیار توانستم از مقامهای مسئول دولتی اجازه کسب کنم که تجار زرتشتی کرمان از مشهد که شهر مقدسی برای مسلمانان است، گذشته از آنجا برای تجارت به آن سوی دریای خزر بروند. این بود که شورای ریشسفیدان زرتشتی کرمان به عنوان قدردانی از کمک من، هنگام سال نو ایرانی یعنی «نوروز» نوشته روشنگرانهای در باره زرتشتیان و پارسیان به من فرستاد که به فارسی نوشته شده بود.
چکیده گذشته و حال
بسیاری از دانشمندان برآنند که زرتشت حدودا ۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح در ارومیه و یا نزدیکی آن به دنیا آمده است. (برپایه تحلیلهای زبانشناختی تاریخی از متون نخستین اوستا که به فارسی باستان و احتمالا متاثر از زبان مادی باستان است، محل تولد زرتشت هنوزدقیقا روشن نیست، -م.) پایه آموزه زرتشت اعتراض به «چند خدایی» و «شرک» و ایمان به یکتایی پروردگاری توانا و مهربان است. همزمان، زرتشت به دوگانگی (ثنویت) قدرتها به صورت «نیک» («اهورامزدا») و «بد» («اهریمن») نیز باور دارد. در آیین او آتش نشانه نیکی و اهورامزدا و تاریکی نشانه بدی و اهریمن است. از این جهت طبق آیین زرتشت، وظیفه اصلی انسان، مهربانی و نیکوکاری، مهماننوازی و کوشش در راه خوشبختی است. آموزههای زرتشت درمجموعه باستانی«زند اوستا» و از جمله «وندیداد» و «یسنا» ثبت شدهاند.
در قرن ششم پیش از میلاد اکثر ایرانیان پیرو آیین زرتشت بودند. پس از شکست امپراتوری هخامنشیان و غلبه اسکندر مقدونی و آنگاه در دوره اشکانیان، مردم در انتخاب دین خود آزاد بودند. امپراتوری ساسانیان یعنی مدتی عبارت از ۲۲۷ تا ۶۳۶ میلادی دوره اوج آیین زرتشتی بود. اما همزمان با تسلط اعراب بر ایران، دین نو یعنی اسلام بر کشور حاکم شد و آیین زرتشت سرکوب گردید.
شمار پیروان زرتشت در دوره اسلام کمتر و کمتر شد. بالاخره اکثریت همان تعداد کمی هم که در ایران باقی مانده بود، به هند و بویژه بمبئی کوچیدند. در هند آنها تبدیل به طبقه ای فعال، مرفه و روشنفکر گشتند و بخش بزرگ امور بانکی و تجاری بمبئی را به دست خود گرفتند.
اما همکیشان آنان در ایران، برعکس، سرنوشت معکوسی داشتند. آنها را در ایران «گبر» مینامند و من این تعبیر را که به فارسی معاصر ابتدا فقط «زرتشتی» معنا میداد و سپس با یک بار منفی و توهین آمیز به همه غیر مسلمانان اطلاق شد، مخصوصا به کار میبرم. زرتشتیان خودشان را «زرتشتی» و یا «فارسی» و «پارسی» مینامند. امروزه (یکصد و بیست سال پیش، -م.) چیزی نزدیک به یازده هزار زرتشتی در ایران زندگی میکنند. هشت هزار نفر یعنی اکثریت بزرگ آنان در یزد، دو هزار نفرشان در کرمان و تنها سیصد نفرشان در تهران هستند و بقیه به صورت گروههای کوچک در شیراز، کاشان و قم پراکندهاند.
نمیتوان به این گروه کوچک که همچون اقلیتی در حال زوال در یک محیط نامساعد و تنگ دینی زندگی کرده و با وجود همه محدودیتها و مشکلات، به آیین و آداب و رسومشان پایدار ماندهاند، احساس احترام نکرد. آن دوره که قتل پارسیان زرتشتی بدون مجازات میماند و یا دختران زرتشتی را دزدیده در حرَم این و آن حبس میکردند، زیاد هم دور نیست. تا میانههای قرن نوزدهم (یکصد و شصت سال پیش، -م.) محدودیتهایی که نسبت به زرتشتیان اعمال میشد، فوق العاده زیاد بود. در بازارها اجازه نمیدادند که زرتشتیان به چیزی دست بزنند چرا که آنها «نجس» شمرده میشدند، به زرتشتیان اجازه نمیدادند خانههای دو طبقه بسازند و آنها ناچار بودند لباسهای متفاوتی از مسلمانان بپوشند تا مسلمانان اشتباها به این «موجودات نجس» دست نزنند.
مالیات اضافی («جزیه») که به همه غیر مسلمانان اهل کتاب اعمال میشود، از زرتشتیها هم اخذ میگردد. همچنین زرتشتیها نمیتوانند سوار اسب شوند، بلکه فقط حق دارند سوار خر شوند. تازه هنگامی هم که سوار خر شدند، اگر ملا و یا فرد مسلمان معتبری را دیدند، باید به احترام از خر پیاده شوند.
در دورههای قدیمیتر، این محدودیتها حتی بیشتر از این هم بودند. تنها در نیمه دوم قرن هجدهم (دویست و پنجاه سال پیش، -م.) بود که وضع زرتشتیهای ایران کمی بهتر شد. این هم به آن خاطر بود که بسیاری از زرتشتیان متمول هند با کمال سخاوت مبالغ هنگفتی همچون پیشکش به ماموران ایرانی دادند تا محدودیت زندگی زرتشتیان ایران را کاهش دهند. با همین مساعدتهای پارسیان هند و همچنین مداخلههای نمایندگان بریتانیا در ایران بود که از سالهای ۱۷۸۰ به بعد بار مالیات اضافی و یا «جزیه» از دوش «گبر»های ایران یعنی زرتشتیان برداشته شد و برخی آزادیهای دینی به آنها اعطا گردید. حدودا ده سال بعد هم اجازه دادند زرتشتیها به جز رنگ سبز که مخصوص سادات و مسلمین شمرده میشود، هر لباسی را به هر رنگی که خواستند، بپوشند.
با همین آزادیهای بیشتر، زرتشتیهای ایران دوره ای از فعالیت موفقیت آمیز اقتصادی و تجاری را شروع کردند. هم اکنون شاهد پیداشدن تجار و پیشهوران بسیار موفق زرتشتی در ایران هستیم، اگر چه، طوری که در پیش هم گفتم، هنوز هم به زرتشتیان ایران اجازه داده نمیشود وارد شهرهایی مانند مشهد بشوند که برای مسلمانان اهمیت ویژه ای دارند. بالاخره در همین سی و پنج سال گذشته (یکصد و پنجاه سال پیش، -م.) به آنها اجازه داده شد نمایندگی جامعه خود را در تهران هم افتتاح کنند و برای اولین بار در ایران، صاحب مدارس زرتشتی خود شوند.
در باره «برجهای خاموشان» زرتشتیان ایران این را هم علاوه کنم که من تنها یکی از آنها را در شرق خرابههای شهر باستانی ری (در جنوب تهران امروز، -م.) دیده ام. ری امروز با نام «راگا» یکی از پایتختهای دولت باستانی ماد بود. این برج که همچون «برج ری» نیز معروف شده بود، احتمالا باستانیترین برج خاموشان جهان است. برج ری به برج خاموشانی که من در بمبئی دیدم شبیه است، اما بر عکس آن برج، در ورودی ندارد، چون که زرتشتیان از هجوم و یا کارهای ناشایست مسلمانان نسبت به این مکان بیم دارند. از این جهت جسدها را به کمک نردبان و طنابهای مخصوص از بالای دیوار به داخل برج منتقل میکنند و در اتاقکهایی مربعی که هر یک برابر با حدود چهار پنج متر مربع است، ابتدا لخت کرده و میشویند و سپس آن را به طبیعت و پرندگان واگذار میکنند.
امروزه (یکصد و بیست سال پیش، -م.) میتوان باقیماندههای آتشکدههای باستانی را در ولایات گوناگون ایران مانند تخت سلیمان، نقش رستم، و تپههای خاکسترارومیه («کول تپه») در کنارههای دریاچه ارومیه یافت. زرتشتیان معاصر نیایشهای خود را بیشتر در خانههای مسکونی انجام میدهند و در این مراسم سرودهایی از اوستا میخوانند.
پایان سخن
آنچه خواندید، ترجمههایی آزاد و انتخابی از خاطرات پیر پونافیدین، کنسول سابق پادشاهی روسیه در ایران و ترکیه عثمانی تا اوایل سالهای ۱۹۱۰ بود که بیش از سی سال در ایران و عثمانی زندگی و کار کرد. ترجمه انگلیسی این کتاب با تیتر کلی «زندگی در شرق مسلمان» در سال ۱۹۱۱ در نیویورک به چاپ رسیده است. در واقع ترجمه انگلیسی این خاطرات بیش از ۵۰۰ صفحه ای که توسط همسر پونافیدین، «اِما کوشران» (و یا کاکران) دختر یک میسیونر آمریکایی که در ارومیه زاده شده بود، چاپ اصلی و اولیه کتاب است. ظاهرا متن اصلی روسی آن چاپ نشده است. در این چند گفتار پونافیدن خاطرات خدمت دیپلماتیک خود در عثمانی و ایران و سفرهای خود به سرزمینهای گوناگون و از جمله عربستان و هند را به تفصیل شرح میدهد و در هرمورد بهخصوص برای خوانندگان اروپایی که با خاور میانه آشنا نیستند، اطلاعات پایهای جالب و مهمی را نیز به این خاطرات علاوه میکند.
آن فصل ویژه کتاب که مربوط به ایران نیمه دوم قرن نوزدهم یعنی صدو پنجاه تا صد سال پیش است، «در سرزمین شیر و خورشید» نام دارد. اما در فصلهای دیگر مانند شرح میانرودان و عربستان و یا هند نیز مطالبی مانند زندگی و احوال کُردها، ویرانههای شهر باستانی تیسفون و یا زندگی و آداب و رسوم پارسیان هند خاطرات و شرحهای بسیار جالبی وجود دارند که کوشش شد حدالامکان به این گفتارها علاوه بشوند، چرا که احتمالا مورد توجه خوانندگان ایرانی قرار خواهند گرفت.
همچنانکه در پیشگفتار این نوشته نیز ذکر شده بود، خاطرات پونافیدین هنوز به فارسی ترجمه نشده است. تا زمانی که کسی همتی کرده و این مهم را انجام دهد، امید است که ترجمه انتخابی و آزاد کنونی همچون چکیدهای از خاطرات این دیپلمات سابق روسیه مورد پسند علاقمندان تاریخ نزدیک ایران و منطقه قرار گیرد.
حالا میتوانیم از خود بپرسیم: آیا ایران کنونی در مقایسه با 130 سال پیش چه فرقی کرده؟ بهتر شده؟ بد تر شده؟ از چه نظر؟ در مقایسه با دیگر کشور ها و بخصوص کشور های منطقه چی؟
سران درجه یک فرقه دمکرات در یک جلسه در تبریز با عکس های لنین و استالین پشت سرشان
پنج سال پیش، در مهر ماه 1391، با فوت دکتر نصرت الله جهانشاهلو، معاون میرجعفر پیشه وری رئیس فرقه دمکرات و «باش وزیر» این حکومت، آخرین عضو برجسته این فرقه و آن دوره هم بدرود حیات گفت. بپسندیم یا نه، تعریف کنیم یا انتقاد، آثار و خاطرات هرکدام از آنها، حد اقل آنهائی که چیزی از خود بجا گذاشته اند، از نظر تاریخی اهمیت دارد. ما در اینجا بخشی از کتاب معروف دکتر جهانشاهلو بنام «سرگذشت ما و بیگانگان» را که در آن در باره چند تن از سران برجسته فرقه توضیحاتی شخصی داده باز نشر میکنیم.
آقای سیدجعفر پیشهوری
او دبیر یکم فرقة دمکرات و باش وزیر حکومت ملی آذربایجان، مردی پر تلاش بود. من از او ضعف مالی ندیدم و نشنیدم. او گاهی بسیار دلیر و زمانی بسیار ترسو بود. به دیگر سخن، در ستیز با دشمن و بیگانه، روش پایداری نداشت و سرانجام هم در سر همین دو دلیها و بیباکیهای حساب نشده، جان خود را از دست داد. او با اینکه به همة دوستان نزدیک خود دلداری و نوید بهبود کارها را میداد، خود ناامید بود و چندین بار به من گفت که خداوند کامبخش (از رهبران حزب توده) را لعنت کند که مرا دوباره به این کارها کشاند. او میگفت: من روسها را خوب میشناسم. آنها در جایی که سودشان اقتضا کند، ما را میان میدان تنها رها خواهند کرد و چه بسا، به دست دشمن خواهند داد. به راستی همین جور هم شد.
روزی از دارایی ارتش به من گزارش دادند که غلام یحیی (سردسته «فدائیان» مسلح فرقه) ، پی در پی تکه کاغذهای یادداشت مانندی به خط و امضای آقای پیشهوری میآورد که کمترین آن، صد هزار تومان حواله است (صد هزار تومان به حساب آن روز، پول خیلی زیادی بود) و پول دریافت میکند. اما صورت مخارج را به هیچ رو نداده است. من به آقای پیشهوری گفتم، غلام یحیی این همه پول را برای چه دریافت میکند؟
ما که در زنجان، بیش از ٢٠٠ تن فدایی نداریم و از سوی دیگر، چرا به دارایی ارتش حساب پس نمیدهد. آنجا یک اداره است و باید درآمد و دررفتش، بر پایة مدرک باشد. پیشهوری گفت: گمان میکنی من این یادداشتها را به میل خود مینویسم. آنها دستور میدهند و من هم مینویسم (مقصودش روسها بودند).
روزی که غلام یحیی از زنجان آمده بود و به ما درباره اوضاع آنجا گزارش میداد. پیشهوری از او پرسید: نزدیک به دویست و پنجاه هزار گوسفندی را که از چوبدارها و دشمنان خلق مصادره کردهاند، چرا نمیفروشید و پولش را روانة وزارت دارایی نمیکنید؟ غلام یحیی گفت: آقای پیشهوری، گوسفندها را فداییان سر بریدند و خوردند. آقای پیشهوری نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. پس از رفتن غلام یحیی، به من گفت، اکنون دیدی که او چگونه حساب پس میدهد. میگوید دویست و پنجاه هزار گوسفند را، دویست تن فدایی در این چند ماه خوردهاند. او خود را نمایندة این دولت و پاسخگو در برابر ما نمیداد. او خود را به حق، گماردة دیگران میداند و به آنها، نه تنها حساب، بلکه پولها را تحویل میدهد.
دکتر سلامالله جاوید
گرچه به ظاهر پزشک بود؛ اما با پزشکی چندان آشنایی و سروکار نداشت. او از دست یاران با سابقة روسها و سازمان امنیت آن بود. به گفتة پیشهوری، او هنگامی که پس از مدت کوتاهی زندانی شدن، به کاشان تبعید شد که پیشهوری هم آن زمان در آنجا تبعید بود، در میان مردم نقش جاسوس و پادوی شهربانی را بازی میکرد.
پس از شهریور ١٣٢٠ که جدا از اتحادیة کارگران حزب توده، آقای یوسف افتخاری اتحادیة دیگری پدید آورده بود. جاوید، به دستور شهربانی و پشتیبانی عمال روس، اتحادیهای بر پا کرد که به سبب ناتوان بودن در ادارة آن، زود از هم پاشید.
اصولاً در آذربایجان و ایران، جز چند تن انگشت شمار، کسی او را نمیشناخت و در میان کمونیستهای پیشین هم، سرشناس نبود. آقای پیشهوری میگفت: از باکو، سازمان امنیت شوروی او را توصیه کرد و شرکت او در کمیتة مرکزی و دولت فرقة دمکرات نیز، از این رو انجام پذیرفت.
خود و خانوادهاش از مهاجرین باکو بودند. از اینرو، با نمایندگان سازمان امنیت روس در تبریز سروسری داشت و با همة گروههای مهاجر و کسانی که با دستگاه پلیس ایران نیز بستگی داشتند، همراز بود. وی از همة دزدها و غارتگران که به ردههای فرقه رخنه کرده بودند، باج میگرفت و در همة مصادرههایی که در تبریز یا در شهرهای دیگر انجام میگرفت، سرراست یا ناسرراست، دست داشت و سهم میستاند.
جلسه رهبران فرقه دمکرات در تبریز 1325
آقای غلامرضا الهامی وزیر دارایی
اهل تبریز و پدرش از کارگزاران گذشتة وزارت خارجه بود و گویا پیش از آن شهردار تبریز بود. از آقای پیشهوری شنیدم که به سبب پروندة اختلاسی که به حق یا ناحق داشت، زیر پیگیرد بود و گویا دستور بازداشت او هم صادر شده بود، هنگامی که کار فرقه تبریز بالا گرفت، بدان پیوست. از دید مالی در گوشه و کنار، دربارة او، بهویژه دربارة چاپ برگهای قرضهای که فرقه به جای پول کاغذ به کار میبرد، چیزهایی شنیده میشد که چون عمر حکومت فرقه دوام نکرد، زمان بررسی آنها و سندهای بانکی نرسید، تا درست یا نادرست بودن آن آشکار گردد. اما کارهایی که شایستة یک وزیر نبود، او انجام میداد. در این میان، کارگاهی به سرپرستی همسر خود دائر کرده بود که در آن گروهی زن مزدور، به دوخت و دوز سرگرم بودند و با پارچههای ارزانی که از وزارت اقصاد دریافت میکرد، پیراهنهای مردانه تولید و به تهران میفرستاد و به قیمت گران به فروش میرساند.
آقای جعفر کاویان وزیر جنگ
این شخص که در گذشته به نام مشتی (مشهدی) خوانده میشد، از کمونیستهای قدیمی بود. گروهی از کمونیستها میگفتند که او پس از یک بار دستگیری، به خدمت ادارة سیاسی درآمد و هنگامی که آقایان سرهنگ عبدالله سیف و محمد شریف نوایی رییس شهربانی و ادارة سیاسی آذربایجان بودند، از او در شناخت کمونیستها و روش کار آنان بهرهبرداری میکردند. اما خود او مدعی بود که رییس شهربانی و ادارة سیاسی را دست انداخته بود. چگونه میتوان باور کرد که مشدی کاویان مردی بیسواد با آن بضاعت مزجاه از آگاهی سیاسی، دو تن افسر عالیرتبة شهربانی را که از بهترین پلیسهای ایران و تحصیل کرده و آزموده بودند، بفریبد.
او پیش از اینکه فرقة دمکرات آذربایجان حکومت را به دست گیرد، در صنف نانوایان کارگر بود و در آستانة ٢١ آذرماه [١٣٢٤]، ژنرال آتاکیشیاوف وزیر سازمان امنیت جمهوری آذربایجان شوروی، در تدارک قیام تبریز برای تقسیم جنگافزار میان اعضای فرقه، از او بهرهبرداری کرد و به پاداش همین خدمت، پس از ٢١ آذر ماه و تشکیل دولت فرقه، او را بهعنوان وزیر جنگ به پیشهوری تحمیل کرد (به گفتة خود پیشهوری).
او مردی بیسواد و نادان و فریبکار بود و پس از سرکار آمدن، برای خود دستگاهی چید. در کوچههایی که از چند سو به خانة او میرسید، تفنگداران ویژه همواره پاس میدادند. در سردر ورودی خانة او، سه خودکار سنگین کار گذارده بودند، کوته سخن بیا و برویی داشت.
خود او به گفت که من آدمی دست و دلباز هستم و سفرة من همیشه گسترده است. روزی یک گونی برنج در خانة من پلو پخته میشود و همة دوستان من، هر روز نهار را با من میخورند و… .
او از کیسة وزارتخانه، به یاران خود حاتمبخشی میکرد. در جیبش همواره مقداری فشنگ تپانچه داشت و هر کس از او تپانچه تقاضا میکرد، یک مشت فشنگ به او میداد و میگفت: حالا این را داشته باش تا تپانچه هم بعد دریافت کنی. او سر دستة مصادرهکنندگان بود و در آن یکسال، خیلی مال اندوخت، به جوری که هنوز فرزندانش در باکو از آن برخوردارند.
او بزرگترین پول نقدی را که به دست آورد، از فروش جنگافزارهای فرقه بود. او گروهی همداست داشت که بیشتر از مهاجرین بودند و همة آنان را پس از اینکه وزارت جنگ منحل شد و او به ریاست شهربانی منصوب گردید، با خود به آنجا برد.
فروش جنگافزار، کار پیگیر آنان بود و قیمت هر یک تفنگ و تپانچه و خوکار دستی و سبک مقطوع بود. گرچه جسته و گریخته آگاهی میرسید که او جنگافزار میفروشد؛ اما هنگامی آشکار شد که او پیرمردی را که در ارتش کارمند جزء بود، از کار برکنار و زندانی کرد. خانوادة این مرد، شبانه نزد من آمدند و وضع خودشان را بازگو کردند. من سبب بازداشت او را پرسیدم. گفتند: چون او از فروش جنگافزار آگاهی دارد، آقای جنرال کاویان میخواهد او را سر به نیست کند.
پرچم فرقه دمکرات آذربایجان
آقای محمد بیریا وزیر فرهنگ
آقای بیریا پیش از اینکه حزب توده در آذربایجان تشکیل شود و پس از آن تا پیدایش فرقة دمکرات، تصنیفهای ساختة خود را در باغ ملی تبریز میخواند و تنبک میزد و مسئول بخشی از گردونهها و چرخ و فلکها بود. پس از تشکیل حزب توده، عضو حزب شد و به اتحادیة کارگران نیز راه یافت و در تبریز، با عمال باقراوف که همراه ارتش سرخ برای انجام نقشة ویژة تجزیة آذربایجان آمده بودنإ، در خانة فرهنگ شوروی آشنا شد. آقای میرزا ابراهیماوف که به ظاهر پوشاک افسری و درجة سرگردی ارتش سرخ داشت و دربهدر، پس کسانی بود که بتوانند بر علیه زبان فارسی تبلیغ کنند و به ترویج ترکی آذری بپردازند، با آقای بیریا آشنا شد.
در نخستین دیدار، محمد بیریا را که شخصی دیده و به سبب کمسوادی و نادانی لگام گسیخته بود، پسندید. از آن پس عمال روس، او را در اتحادیة کارگران حزب توده، سخت تقویت کردند تا جایی که اتحادیة کارگران تبریز را قبضه کرد و از آن، یک سازمانی تمام عیار روسی ساخت. چنانکه در پیش یادآور شدم، همة در و دیوار اتحادیة کارگران تبریز، مزین به عکسهای استالین و باقراوف و دیگر رهبران حزب بلشویک بود. کارگران عضو اتحادیه میبایستی همه کمربند خو را با قلاب داس و چکش سرخ، آراسته میکردند.
آقای محمد بیریا، به زور میرزا ابراهیم اوف و دستور ژنرال آتاکیشیاوف، نمایندگان حزب توده آقایان علی امیر خیزی و خلیل ملکی و دکتر حسین جودت را از آذربایجان تبعید کرد.
بیریا، از زمرة چندتن انگشت شمار بود که در میان مردم علناً زبان فارسی را بیگانه میخواند و چنین وانمود میکرد که زبان اصلی مردم آذربایجان حتی از زمانهای بسیار دور، ترکی بوده است و گویا در نتیجة سلطة فارسها، مردم بیچارة آذربایجان، ناچار به فارسی میخوانند و مینویسند و هر روز هم اباطیلی به نام شعر به ترکی میسرود که تنها قافیه داشت و بس.
چون دولت فرقه تشکیل شد، میرزا ابراهیماوف او را به وزارت فرهنگ گماشت و گویی دیگر عامیتر از او در آذربایجان یافت نمیشد. از سوی دیگر چون او را دستگاه روس کاندیدای نخستوزیری فرقه کرده بود، به پیشهوری بهعنوان معاون دولت تحمیل کردند. به جوری که خود آقای پیشهوری میگفت، پس از نزدیک یک ماه و نیم، چون کارها از هم گسیخته شد، از اربابان روس خواهش کرد که شر آقای بیریا را دستکم از نخستوزیری کوتاه کنند. اما میرزا ابراهیم اوف، همچنان در ابقای او پافشاری میکرد، تا اینکه در دیداری که در نخستوزیری با سرکنسول آمریکا داشت، باطیلی در پاسخ پرسشهای او گفت که آنان را مجبور کرد، تا او را از آنجا دور کنند.
مقامات سرکنسولگری آمریکا مخصوصاً گفتهای او را در شهر انتشار دادند. به جوری که هنگامی که من به تبریز رفتم، سران فرقه و دولت در دیدارشان با من، همه از اینکه شر این مرد نادان از نخستوزیری کنده شده است، اظهار خوشنودی میکردند. گویا او در گفتگوهایش با سرکنسول آمریکا، علنا از روابط نزدیک فرقه با روسها و مقامات باقراوف و حتی اینکه در نظر است آذربایجان واحدی تشکیل شود، سخن رانده بود و مناسبات نزدیک با روسها را بهعنوان افتخار، به رخ نمایندة آمریکا کشده بود.
آقای محمد بیریا، تنها وزیر فرهنگ نبود، بلکه صدارت اتحادیة کارگران آذربایجان را نیز یدک میکشید و در برابر کمیتة مرکزی فرقه، دکانی به نام شورای مرکزی اتحادیة کارگران آذربایجان باز کرده بود.
آقای محمد بیریا، در مصادرة اموال مردم دستی نداشت. چون او یک مسلمان سخت و سفت بود، تجاوز مستقیم به اموال دیگران را گناه میدانست. اما رشوه را به نام هدیه، حلال میشمرد و میگرفت، اگرچه از خانوادة فقیری بود. وی از همین را ه برای خود خانه و زندگی آراستهای آماده کرد و دختر یکی از بازرگانان تبریز را به زنی گرفت. او عملاً جزو دارودستة آقایان سلامالله جاوید و علی آقای شبستری و کاویان و به دیگر سخن، آلت دست آنها بود.
هنگامی که روسها آقای پیشهوری و آقای پادگان و مرا مخالف حل مسالمتآمیز مسایل با دولت قوامالسلطنه و به دیگر سخن، دریافت امتیاز نفت تشخیص دادند و قرار شد که ما را به باکو تبعید کنند، با صلاح دید میرزا ابراهیم اوف، محمد بیریا را صدر فرقة دمکرات آذربایجان نامیدند.
اما صدارت او، دو سه روزی بیش، دوام نکرد و پیش از رسیدن ارتش شاهنشاهی به تبریز، هنگامی که در خیابان پهلوی از اتومبیل پیاده میشد که به ساختمان کمیتة مرکزی فرقه برود، مورد هجوم مردم قرار گرفت و از ترس به بیمارستان شوروی که در همان نزدیکی بود گریخت و از همان جا پنهانی، روسها او را به باکو بردند.
آقای زینالعابدین قیامی
او از آغاز جوانی و مشروطیت با آزادیخواهان همدوش بود و در دورة یکم مجلس شورای ملی به نمایندگی از قرجهداغ برگزیده شد. اما به سبب نداشتن سن قانونی، اعتبارنامهاش رد شد.
در قیام شیخ محمد خیابانی از یاران نزدیک او بود. او کارمند بلندپایة وزارت کشور بود. و در سال 1320 گویا در کابینة آقای فروغی، کفیل وزارت کشور نیز بود. و در بسیاری از فرمانداریها و استانها، فرماندار و استاندار شد و واپسین شغل او، استانداری آذربایجان خاوری بود. او چون با سلیمان میرزا [اسکندری] دمخور بود، به اشارة او، به حزب توده پیوست و سپس هنگامی که در تبریز در ١٣٢٤ استاندار آذربایجان بود، به فرقه پیوست. پس از تشکیل حکومت فرقه، او پست دولتی نپذیرفت تا سرانجام با اصرار آقای پیشهوری، رییس دیوان عالی کشور شد و دادگستری و دادستانی با مشورت او کار میکرد.
از سوی دیگر، چون حاج میرزا علی آقای شبستری که اسماً رییس مجلس آذربایجان شد، مردی کمسواد و ناآگاه بود، عملاً دستگاه مجلس را او میگرداند. او مردی پاکدامن، آگاه به سیاست بود و به تاریخ سیاسی ایران آشنایی ژرف داشت. پس از شکست فرقه، به باکو رفت و در آنجا همواره عضو کمیتة مرکزی فرقه و استاد تاریخ در دانشگاه باکو بود و در همانجا، درگذشت.
آقای فریدون ابراهیمی دادستان آذربایجان
من او را از زمان عضویت در سازمان جوانان حزب توده در تهران میشناختم. آن زمان، او دانشجوی دانشکدة حقوق بود. او پاکدامن و معتقد به حزب و فرقه بود؛ اما به سبب ناآزمودگی، زیادهرویهایی میکرد.
او به فارسی و ترکی آذری هر دو خوب مینوشت. از اینرو، ادارة روزنامة آذربایجان ارگان فرقه به او واگذار بود. سرانجام دکتر سلامالله جاوید، پس از ٢١ آذر ماه ١٣٢٥ او را که در خانهای پنهان بود، تحویل دادگاه ارتش داد و اعدام شد.
آقای صادق پادگان
اصلا تبریزی اما از مهاجرینی بود که پیش از جنگ جهانی دوم به تبریز بازگشت. او پیش از حاکمیت فرقه، نزد بازرگانان بزرگ حسابدار بود. او عضو کمیتة حزب تودة آذربایجان و سپس صدر آن شد. هنگامی که روسها تصمیم به تشکیل فرقة دمکرات گرفتند، با او گفتگو و او را آماده کردند که بدون دستور کمیتة مرکزی حزب توده، آن سازمان را به فرقه ملحق کند.
پس از تشکیل فرقه، او در کمیتة مرکزی معاون پیشهوری بود و چون پیشهوری سرگرم کارهای دولتی بود، همة کار فرقه را او و آقای قیامی میگرداندند و گاهی از من نیز یاری میخواستند او در بسیاری از موارد با آقای پیشهوری اختلافنظر داشت اما به هر حال مردی پاکدامن و راستگو و یکرنگ بود.
گرچه گاهی سلامالله جاوید و شبستری و دارو دستة آنها، میکوشیدند تا از او، علیه پیشهوری استفاده کنند اما همین که موضوع بر او آشکار میشد، تن به کار نادرست نمیداد.
پس از رفتن به باکو، همچنان عضو کمیتة مرکزی و دفتر سیاسی بود و در دفتر سیاسی فرقه که از نو به دستور باقراوف، آقای پیشهوری تشکیل داد و مرا دبیر تبلیغات گذاشت، او دبیر تشکیلات شد. پس از کشته شدن پیشهوری، روسها او را، به دبیر اولی فرقه گمارند. او رفتارش با مردم همواره دوستانه بود و به درد مردم میرسید. سرانجام او را از کار برکنار کردند.
آقای غلام یحیی دانشیان
او اسماً معاون وزیر جنگ، آقای کاویان بود اما با وزارت جنگ کاری نداشت. پس از اینکه من از زنجان به تبریز رفتم، او همواره در آنجا بسر میبرد و در سال ١٣٢٥ که عدهای فدایی سردوشی گرفتند، او ژنرال فدایی شد.
او آنگونه که خود میگفت، پدرش از سراب آذربایجان بود. اما خود وی، در باکو در بخش صابونچی متولد و همانجا بزرگ شد. او به هیچ خط و زبانی نمیتوانست بنویسد و بخواند و حتی به زبان ترکی آذری هم که زبان مادری اوست، فصیح گفتگو نمیکند. تنها کمی الف و بای روسی را میشناسد که زبان ترکی آذری را بدان مینویسد. او میتواند، نام خود را بنویسد.
او خود میگفت در همان بخش صابونچی باکو در کارخانهای سوهانکش بوده است. اما چنانکه من توانستم آگاهی یابم، او از همان آغاز نوجوانی پس از دیدن یک دوره آموزش پلیسی، به مرزشکنی اشتغال داشت.
در همه جمهوریهای شوروی که هم مرز با کشورهای دیگر هستند، در سازمان امنیت، ادارهای است که کسانی را برای گذر کردن غیررسمی از مرز همان جمهوری آموزش میدهند. این جوانان، از میان کسانی انتخاب میشوند که تندرستند و به زبان کشور همسایه بهویژه لهجههای مرزنشینان آنان خوب آشنا هستند. فلسفة این کار این است که کسی نتواند در تماس با آنان، در بومی بودن آنان تردید کند و چون فراسوی هر مرزی دست نشاندگانی آماده دارند، انی مرزشکنان دستورها را به آن جاسوسان میرسانند و آگاهیهای آنان را با خود میآورند.
در آستانة جنگ دوم جهانی که روسها، بیگانگان را به دستاویز امنیتی از کشور اتحاد شوروی میراندند، آقای غلام یحیی نیز با ایرانیان مهاجر آذربایجان، روانه شد و در بخش سراب سکنی گزید. از خود او شنیدم که نخست در روستاهای سراب، شیره (دوشاب) میفروخت. اما پس از آشنایی با چند تن دزد، به کار قصابی پرداخت. او خود گفت که روزی دو تن به من گفتند که از شیره فروشی پولی در نمیآید، اگر تو بتوانی قصابی کنی، ما گوسفندش را از راه دور تأمین و درآمدش را میان خود تقسیم میکنیم. من پذیرفتم و آنها شبانه از روستاهای دور دست، گوسفند میدزدیدند و من در روستای خود و دیگر روستاهای دورتر، گوشت آنها را میفروختم و در ضمن تبلیغات ضد دولتی و کمونیستی نیز میکردم. تا اینکه، ژاندارمها مرا دستگیر و زندانی کردند.
او پس از رهایی از زندان، به عضویت اتحادیة کارگران حزب توده در آذربایجان درآمد و در آستانة تشکیل فرقة دمکرات، او مسئول اتحادیة کارگران شهر میانه بود. هنگامی که در مهرماه ١٣٢٤ در تبریز کنگره فرقه تشکیل شد و من در آن شرکت کردم، او در آن جا پادویی میکرد و من نخستین بار او را در آنجا دیدم.
در آغاز آذر ماه ١٣٢٤، با جنگافزاری که روسها توسط کاپیتان نوروزاوف در اختیار او گذاشتند، شهر میانه را از دست دولتیان درآورد. در اواخر آذرماه، او را با گروهی فداییان سراب و میانه، از تبریز، به یاری فداییان زنجان فرستادند. من تا در زنجان بودم، به او فداییان دستة او مهار زدم و نگذاشتم که به حقوق مردم تجاوز کنند. اما پس از رفتن من از زنجان به تبریز، او و فداییان زیر فرماندهیش، روی آدمکشان و غارتگران تازی و مغول و غز را، سپید کردند.
هنگامی که مواد قرارداد به فرقة کردستان، رسید مادهای را آقای فیروز خواند که من در شگفت شدم. البته عین عبارت آن را بیاد ندارم اما چون در من سخت اثر کرد، مفهوم آن را پس از سالها هنوز به خاطر دارم که چنین بود که دولت ایران به همة کردهایی که در جریان فرقة دمکرات کردستان شرکت جستهاند، عفو عمومی میدهد و برای بهبود وضع کردستان، پول در اختیار آنان میگذارد و در عوض کردها از هر نوع ادعاهای ارضی خود نسبت به خاک ایران، صرفنظر میکنند.
آقای قاضی محمد در این هنگام، در ستایش آقای مظفر فیروز به سبب تنظیم این ماده، داد سخن میداد و بله قربان، بله قربان میگفت و آقایان دیگر همه خاموش بودند.
من به آقای فیروز گفتم، من با این ماده مخالفم، چون کردها چه ادعایی میتوانند به ایران که میهن آنهاست داشته باشند، تا صرفنظر کنند. من به هیچ رو با این موافق نیستم. کردها پاکترین ایرانیان هستند و کردستان بخشی جدانشدنی از خاک ایران است و هیچ کرد میهنپرور و شرافتمندی، ادعای ارضی به خاک میهن خود ایران ندارد. از این گذشته این قراردادی که امروز، ما آنها را امضاء میکنیم، بعدها سندی در دست بیگانگان و دشمنان ایران خواهد شد تا کرد را ایرانی و کردستان را، از خاک ایران به شمار نیاورند.
آقای مظفر فیروز، خاموش بود. اما آقای قاضی محمد گفت: آقای دکتر، شما دیرگ چرا مخالفت میکنید، اگر جناب آقای فیروز، لطف میفرمایند، لااقل شما بیطرف بمانید.
گفتیم آقای قاضی محمد، من یک ایرانی هستم و نیاکانم برای استقلال و آزادی این مرز و بوم همه در جوانی در روی اسب و دست به شمشیر در میدانهای نبرد با بیگانه، غرق به خون شدهاند. چطور میتوانم در برابر سند فروش بخشی از ایران، خاموش بنشینم.
پیشهوری که میدانست این گفتگوها چه عواقب بدی دارد، همچنان ساکت بود. سرانجام چون گفتگو به درازا کشید، جلسه برای نیم ساعت از رسمیت افتاد، تا چای بنوشیم.
آقای تیمسار هدایت با چشمان اشکآلود به من نزدیک شد و گفت آقای دکتر، شما امروز خاری بزرگ را از دل من بیرون آوردید. آفرین بر میهنپروری و دلیری شما. من تا این اندازه دلیری در شما گمان نداشتم، آن هم در این شرایط وحشت و ترور. آفرین بر شما. من آنچه امروز گذشت، به حضور اعلیحضرت همه را عرض خواهم کرد. میبینید که چه کسی را مأمور، چه کاری کردهاند و لگام ما را در دست چه کسانی سپردهاند (مقصوش، آقای مظفر فیروز بود). من در اینجا سامان ایراد و اعتراض ندارم. اما شما از میهنتان، مردانه دفاع کردید.
همین که جلسه از نو آغاز شد، باز از نو همان ماده خوانده شد. من باز گفتم به نظر من، تصویب چنین مادهای از سوی ما که همه خود ایرانی و تمثیل کنندة آمال و آرزوهای ملت ایران میدانیم، یک ننگ تاریخی است. هر امتیاز دیگری به کردها و کردستان بدهید من با آغوش باز، نه تنها موافقم، بلکه از آن استقبال و دفاع خواهم کرد.
آقای فیروز گفت، آقای دکتر پس شما دیکته کنید، من بنویسم. گفتم خواهش میکنم مرقوم فرمایید که: در عوض کردها و فرقه دمکرات کردستان، در آرامش و بهبود و پیشرفت کشاورزی و هنر ولایت خود و زنده نگاه داشتن فرهنگ و تاریخ میهن و سرزمین نیاکان خویش ایران، بیش از پیش کوشا و فداکار خواهند بود.
این قرارداد هم مانند دیگر قراردادها، همانجوری که انتظار میرفت، مورد تصویب آقای قوامالسلطنه و شاه قرار نگرفت. آشکار بود که بهویژه، با یک مادة آن که میبایست، درجاتی را که حکومت فرقة آذربایجان به افسران داده است، مورد تصویب ستاد ارتش قرار گیرد، شاه به هیچ رو موافقت نخواهد کرد.
مخالفت من با آن مادة این قرارداد، سبب تهدیدهای سخت آقای سرهنگ قلیاوف معاونت وزارت امنیت آذربایجان شوروی که پس از رفتن ژنرال آتاکشیاوف همه کاره و آقا بالاسر ما بود، گردید.
همان روز پس از جلسه، آقایان دکتر سلامالله جاوید و قاضی محمد، به حضور آقای سرهنگ قلیاوف رسیدند و آنچه گذشته بود، به او گزارش دادند. او هم همان شب، آقای دکتر صمداوف را که اسماً رییس بیمارستان شوروی در تبریز ولی رسماً رابط مقامات روس با ما و بهویژه با آقای پیشهوری بود و دمبدم،به بهانة درمان، به خانة او رفت و آمد داشت، نزد آقای پیشهوری فرستاد و نه تنها گله، بلکه تهدید کرد که من چنان و چنین میکنم. شما به جای اینکه از حقوق خلق کرد طرفداری کنید، علیه آن داد سخن میدهید. دکتر جهانشاهلو نمایندة مردم آذربایجان است یا نمایندة محمدرضاشاه؟
آقای پیشهوری، صبح آن روز به من گفت: هوا بسیار پس است. مواظب خودت باش. گفتم من از هیچ کس باکی ندارم. گفت به: هر حال آنها مسلط اند و انواع تحریکات و اقدامات، از آنها ساخته است.
آقای مظفر فیروز و همراهان، پس از یکی دو روز دیگر، به تهران بازگشتند و سرانجام نتیجة همة این گفتگوها این شد که فرقة دمکرات آذربایجان از حاکمیت صرفنظر کرد و پذیرفت کسی را به دولت، به سمت استاندارد آذربایجان معرفی کند و بودجة آذربایجان را همچنان، دولت قوامالسلطنه مانند پیش از حکومت فرقه، اداره کند و وزارتخانههای آذربایجان، با همان دستگاه و سازمان و کارکنان، مانند پیش از ٢١ آذرماه ١٣٢٤، چون ادارات به کار پردازند.
شهید لر خیابانی، باکو، و قبر های کشته شدگان 20 ژانویه
عباس جوادی – وقت پرواز من از باکو به مسکو چند ساعت قبل از شروع بیستم ژانویه سال 1990 بود. تاریخ بلیطی که دو ماه قبل از آن گرفته بودم این طور بود و گرنه نمیدانستم روز 20 ژانویه چه اتفاقاتی حواهد افتاد.
طرف عصر دوستان «جبهه خلق آذربایجان» آمدند که «عباس معلم، کمی زود باشید، میگویند تانک های روسی شهر را محاصره کرده اند و احتمالا بعد از نصف شب حمله خواهند کرد. اگراز حالا به فرودگاه نروید، راه بسته خواهد شد و آن وقت دیگر نمیتوانید بروید.»
من آن شب یعنی شام 19 ژانویه به فرودگاه باکو رفتم ، سوار هواپیما شدم و صبح 20 ژانویه در مسکو بودم. در هتل شنیدم که شب تانک های روسى به باکو حمله کرده اند و «بیش از صد نفر» کشته شده است. بهانه برای وزیر داخله دیمیتری یازوف که به دستور میخائیل گورباچوف فرمان حمله را داده بود از بین بردن «جبهه خلق» و «پایان دادن به هرج و مرج در پایتخت جمهوری آذربایجان» بود.
همکاران بی بی سی برای گرفتن مصاحبه تلفن کردند. البته من حوادث خونین خود روز 20 ژانویه را شخصا ندیده بودم اما در باکو شاهد دو هفته ای بودم که منتج به آن فاجعه خونین شد.
این طور تصور کنید که آن هفته ها و ماه ها در آذربايجان به اصطلاح «سگ صاحبش را نمی شناخت.» این وضع را کم و بیش در اکثر جمهوری های شوروی میشد دید. اتحاد شوروی وارد مرحله فروپاشى شده بود و حزب حاكم كمونيست و دستگاه حكومتى هر جمهورى كه تا آن وقت هميشه وابسته به مسكو بود نميدانست چه كند. و ليكن در آذربايجان مانند اكثر جمهورى هاى ديگر شوروى در مقابل چنين حكومتى مخالفتى قوى و سازمان يافته هم وجود نداشت.
ابوالفضل علی یف – ائلچی بیگ
از ماه ها قبل ارمنى هاى ناسيوناليست تقريبا همه مسلمانان ترك آذرى را از جمهورى همسايه ارمنستان بيرون كرده به آذربايجان فرستاده بودند. در منطقه كوهستان قره باغ هم كه هنوز رسما بخشى از آذربايجان بود نزاع و زد و خورد ها بين ارمنى ها و آذرى هاى ترك زبان شروع شده بود و هر روز شدت ميگرفت. چون ارمنى ها هم تعدادشان بيشتر بود، هم مسلح و خوب سازمان يافته بودند و از حمايت ارمنستان برخوردار بودند آذربايجانى ها را از آنجا هم بيرون ميكردند. همان وقت ها هم معلوم بود كه ارمنى هاى ارمنستان و قره باغ مصمم هستند كه متحد شوند – اتحادى كه بناچار ميبايست بقيمت تجزيه آذربايجان صورت گيرد.
من اينجا تفكيك را بين “آذرى مسلمان و ترك زبان” (شهروند آذربايجان و يا ارمنستان) و “ارمنى” (ارمنى ارمنستان و يا ارمنى قره باغ) ميگذارم. در آن ژانويه 1990 هنوز همه شهروند شوروى بودند و روى كاغذ قوميت، دين و زبان شما اهميتى نداشت، اگرچه بسيارى ها عملا طرف هم قوم ها، همكيشان و همزبانان خود را ميگرفتند. مثلا آذربايجانى روس و يا ارمنى و يهودى هم وجود داشت (و هنوز هم هست) و درطرف مقابل یعنی ارمنستان هم كسانى بودند كه مسلمان و ترك زبان و يا كُرد زبان بودند و در ارمنستان زنگى ميكردند. یعنی اختلاف بين شهروند ها نبود، بين ترك زبان مسلمان در يك طرف و ارمنى ها در طرف ديگر بود – صرف نظر از اينكه شهروندى شما چيست. از این جهت در آذربایجان اقلیت های روس، تالش، کُرد و یا گرجی آذربایجان عموما در این مناقشه شرکت نکردند و بهمان صورت هم در طرف ارمنستان موضوع بر سر ارمنی ها بود و نه اقلیت های دیگر: دعوای دو گروه اجتماعی، دو قوم، کشاکشی که دیگران در آن ذینفع نبودند.
شهروندى همه هنوزشوروى بود تا اینکه دو سال بعد اتحاد شوروی از نظر حقوقی هم لغو گردید. اما «شهروندی شوروی» مخلوقی ایدئولوژیک بود که در ذهنیت تاریخی مردم ریشه ندوانده و قبول نشده بود. فاجعه زمانى شروع شد كه شهروندى بهم خورد و قوميت و دين اولويت يافت. در حاليكه ارامنه هر دو طرف خواستند يكى شوند ترك هاى مسلمان و آذرى طرف مقابل هم ناچار شدند در يك طرف جمع شوند. ارمنستان و قره باغ از ترك زبان هاى آذرى خود خالى شده بود و آذرى هاى مسلمان و ترك زبان ارمنستان و قره باغ ، حتى آنهائيكه باكو و گنجه را در عمرشان نديده بودند با اين تصفيه قومى به سرزمين هاى جديدي پناه آوردند كه قرار بود موطن “حقيقى” و “خالص” آنها شود.
آذرى هاى قره باغ هم از سرزمين آباء و اجداد خود بيرون رانده شدند. ميگفتند مجموعا صد هزار آذربايجانى ترك و مسلمان از ارمنستان و قره باغ اخراج شده اند كه در چادر ها، خانه هاى متروك و يا خانه ارامنه اى جايگزين شده بودند كه يا خود از آذربايجان رفته و يا متقابلا توسط آذرى ها از خانه و آشيانه خود رانده شده بودند.
دوستان “جبهه خلق” مرا يك بار به ملاقات يك عده آذربايجانى بردند كه ارمنى ها از قره باغ بيرونشان كرده بودند. در هر اطاق يك آپارتمان كهنه و زه در رفته باکو بطور متوسط پنج آواره قره باغ را جابجا كرده بودند. بنظرم وضع خورد و خوراكشان قابل تحمل بود اما بهداشت، تحصيل كودكان، خدمات پزشكى و حتى شايد قبل از همه شوك جنگ و خون و از دست دادن همه چيز و در عين حال بيكارى و ناروشنى آينده وضع دلخراشى بوجود آورده بود كه در دل آنها و كلا جامعه آذربايجان حس نفرت و انتقامجوئى را شعله ور مينمود.
“جبهه خلق” در مقابل نيروهاى شبه نظامى ارمنى “كميته هاى دفاع” درست كرده بود. آذربايجانى هاى ترك و مسلمان هم در شهر صنعتى سومقاييت در شمال باکو ارمنى ها را از خانه هايشان بيرون كرده بودند. در خود باكو من خودم شاهد آن بودم كه چند خانواده ارمنى را از خانه هايشان بيرون كردند.
مسابقه وحشتناکی شروع شده بود: کدام طرف زودتر افراد بیشتری را از طرف مقابل بیرون خواهد کرد و سرزمین «تک قومی» خود را درست خواهد کرد؟ نفرت، خشونت و بی قانونی، نزاع، زد و خورد، غصب و دزدی اموال مردم، رشوه خوری بی حساب حتی بین نظامیان… و جنگ. گویا همه، از افراد و گروه ها گرفته تا هر كه زورش ميرسيد، بخود میگفت «باید از فرصت استفاده کرد، هر چه امروز به چنگ آوریم خیر است و در جیبمان خواهد ماند.» دزدی های کلان اموال دولتی و خصوصی کردن بی قانون املاک حکومت در سرتاسر شوروی سابق هم بیشتر مربوط به این دوره است.
شرایط امروزی منطقه قره باغ که همراه با هفت ولایت جمهوری آذربایجان از آن روز ها تا کنون تحت اشغال ارمنی هاست نتیجه جو و شرایطی است که آن چند ماه و دو سه سال بر قفقاز حاکم بود. اکثر آذربایجانیهای قفقاز بر آن اند که ارمنستان همه اینها را با کمک روسیه انجام داده و همان وضع را امروز هم ادامه میدهد و در عین حال حمله به باکو هم جزئی از این «طرح» بود که به اشغال بیش از یک ششم جمهوری آذربایجان منتج شد. البته کمتر کسی کمبود ها و گناه های خود را اعتراف میکند.
مرا مرحوم پروقسور یاشار قارایف از طرف آکادمی علوم آذربایجان به باکو دعوت کرده بود. آن وقت ها «جبهه خلق» در آکادمی خیلی فعال بود. رهبر جبهه مرحوم ابوالفضل علی یف معروف به «ائلچی بیگ» هم در واقع کارمند آکادمی بود اما به من گفتند چون کارش در «جبهه خلق» زیاد است معمولا به آکادمی نمی آید. یک بار دوستان مرا به ملاقات او بردند. تقریبا 45 دقیقه صحبت کردیم. بار دوم که ائلچی بیگ را دیدم روز شنبه 12 ژانویه قبل از آن میتینگ بزرگ و تاریخی «میدان آزادی» باکو بود که بعد همه به آنجا رفتیم.
البته دو بار ملاقات با یک نفر و چند سخنرانی و مقاله خواندن از او برای قضاوت در مورد آن شخص کافی نیست و من هم چنین نیتی ندارم. قضاوت نه، اما اجازه بدهید عرض کنم که تاثیر کلی ائلچی بیگ بر من این بود که او فرزند و محصول اوضاع و احوال عمومی اجتماعی و سیاسی آن دوره مشخص در آذربایجان قفقاز و شوروی بود. آدمی بود فوق العاده صمیمی و متواضع اما بسیار احساساتی و شعاری و نه عملگرا و کار حل کن. بسيار هم اهل ادبیات و تاریخ بود، اما بنظر من ائلچی بیگ مجموعا انسانی نبود که ویژگی رهبری سیاسی یک حزب و بخصوص توده مردم را آن هم در چنان مرحله توفانی این مردم قفقازداشته باشد.
با اينهمه بخاطرادامه شكست ها در جنگ، موج دشمنی با ارمنستان، محبوبیت «جبهه خلق» و نبودن آلترناتيوى جدی، ائلچی بیگ در سال 1992 دومین رئیس جمهور «جمهوری مستقل آذربایجان» انتخاب شد. ائلچى بيگ قبلا هم ناسيوناليست بود اما با اوج بحران با ارمنستان، ناسیونالیست تر و پان ترکیست تر شد. او تصور میکرد ترکیه و بخصوص آذربایجانیان ایران به کمک آنها خواهند شتافت و حتی در این گیر و دار «دو آذربایجان هم از طریق جدائی جنوب از ایران اشغالگر دو باره متحد خواهد شد» – که البته این خیالی پوچ و اشتباهی دهشتبار بود.
در مقابل شکست های پیاپی در مقابل ارمنی ها و انزوا از روسیه و غرب، ائلچی بیگ و «جبهه خلق» محبوبیت خود را بین مردم تا حد زیادی از دست دادند و بدنبال بالا گرفتن اختلافات گروهی در داخل آذربایجان، خود ائلچی بیگ از مقام ریاست جمهوری کنار رفت و جای خود را به مرحوم حیدر علی یف داد که آن روز ها از دیدگاه بسیاری ها درآذربایجان تنها شخصیتی بود که میتوانست مملکت را از این بحران عمیق نجات دهد.
حیدر علی یف
از آن تاریخ 24 سال میگذرد. هنوز قره باغ و حتی خارج از آن هفت ولایت آذربایجان یعنی بیش از 20 درصد کل اراضی جمهوری آذربایجان تحت کنترل ارمنی هاست و امید چندانی نیست که با وجود مذاکرات و بیانات بی پایان، این وضع به این زودی ها تغییر یابد.
و اما از نظرذهنیت شهروندی قاطبه مردم، بنظر من، مردم جمهوری آذربایجان هنوز کوشش میکنند تا به یک توافق عمومی برسند: معیار شهروندی آذربایجان چیست؟ نژاد؟ ترک بودن؟ زبان ترکی آذری؟ مسلمان بودن؟ کسی که شهروند آذربایجان و لیکن روس یا تالش یا ارمنی و یا کُرد است هم به همان درجه «آذربایجانی» است که یک ترک زبان مسلمان آذربایجانی است؟ شهروندی مهم تر است یا قومیت، زبان و یا دین و مذهب؟
آنچه میخوانید بخش بسیار کوچکی از بررسی مفصل دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. توضیح اینکه این بخش از فصل پنجم این کتاب، «بحثی در تصوف و ایرادات کسروی» گرفته شده که خود بحثی مفصل تر است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است اما چون این فصل کتاب نگاهی جالب و موشکافانه به دو مورخ تقریبا همدوره ایران یعنی مستشرق انگلیسی ادوارد براون (1862-1926) و مورخ معروف ایرانی سید احمد کسروی (1890-1946) دارد و جنبه های جالبی از نظریات و نگرش های این دو را روشن میکند تصمیم گرفتیم این بخش آن کتاب را به خوانندگان «چشم انداز» معرفی کنیم.
احمد کسروی
حسن جوادى – در حاشیۀ علاقه مندی براون به تصوف می خواهم اعتراضاتی را که کسروی از این بابت نسبت بدو داشته است بیاورم. کسروی معتقد است که براون در انتشار آثار صوفیه سوء نظری داشته است و می خواسته است آثار صوفیه را که به نظر کسروی آثار “بد آموزی” هستند بین ایرانیان انتشار بدهد. البته این نظر کسروی مثل انتقاداتی که در کتاب “حافظ چه می گوید؟” ازحافظ می کند بد بینی او را هم به بی ارزش بودن ادبیات صوفیانه و هم نسبت به شرقشناسی نشان می دهد. بررسی این موضوع از این بابت جالب است که هم کسروی و هم براون هردو طرفدار ناسیونالیسم ملی ایرانی بودند، ولی کسروی بحدی گرفتار تعصبات خاص خود و یا گرفتارباصطلاح «تئوری توطئه» است که نمی تواند خوش نیتی براون را درک کند.
اولین برخورد کسروی با براون در مورد ترجمۀ او از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار بوده است. کسروی یکصد و چهل اشتباه در ترجمۀ بروان از این کتاب پیدا کرده بود، که نشان دهنده امعان نظر و دقت او در مسائل علمی بود. کسروی این نکات را طی نامه ای به محمد قزوینی نوشت که او به براون بدهد، ولی قزوینی هرگز آنها را به براون نداد، و متاسفانه هرگز رابطه ای بین کسروی و براون برقرارنگردید. ندادن این نامه از طرف قزوینی شاید بخاطر لحن تند کسروی در انتقاد از اشتباهات براون بود. بهر حال این فرصت آشنا شدن با براون از دست میرود.
در مورد نظر کسروی دربارۀ انقلاب ایران و فعالیت های براون در زمان مشروطه بیشتر بحث خواهیم کرد. در اینجا باید گفت که نظرکسروی نسبت به این کار براون بطور کلی مثبت بوده و خصوصاً دربارۀ فجایع روسها در تبریز متذکر شده است که «جز از پروفسور براون که دفتری در این باره چاپ کرده و اندکی از راستی ها را بازنموده چیزی در این باره نوشته نشده و اینست خود ایرانیان نیز از آن آگاهی درست نداشته اند.» ولی در تحلیل نهایی می گوید که براون و همفکران او مخالف سیاست نزدیکی به روسیه بودند که وزیر امور خارجۀ انگلیس، سر ادوارد گری، تجویز می کرد. همفکران براون بر دفاع از هندوستان تاکید داشتند و به همین علت با ایرانیان همدردی می کردند.
کسروی در مقالۀ «شرق و غرب» (ارمغان، شماره دوم 1312 شمسی) فرصتی می یابد که مختصری به براون گوشه ای بزند در حالی که اصلاً احتیاجی نبوده است. او بطور کلی به شرق شناسان می تازد و از این شکایت میکند که اهل فضل ایران شیفتۀ غرب اند و هرچه مستشرقین از درست و نادرست بگویند بی چون و چرا قبول می کنند ولی اعتنایی به دانشمندان کشور خودشان ندارند. البته کسروی از شرق شناسانی چون دارمشتتر، نولدکه، یوستی، مارکوارت، بارتولد، راولین سون، آندریاس و کریستنسن که دربارۀ ایران باستان کار کرده اند تقدیر می کند و می گوید «منت بر سر ایران دارند و جاویدان باید حرمت آنان را نگهداریم» ولی از قرار معلوم براون جزوء آنها نیست. بعداً کسروی شرح شیادی مستشرقی را میدهد که در 1311 به دیدار او آمده بود و در تبریز در خصوص زبان آذری باستان تحقیق میکرده است و ادعا داشت که دوازده هزار لغت آذری قدیم را جمع کرده است و از آنها کتابی خواهد ساخت. کسروی می گوید که این شخص چند دوبیتی از شیخ صفی الدین اردبیلی در کتاب سلسلة النسب صفویه ، که باز به ادعای کسروی آنرا «پروفسور براون معروف » چاپ کرده است ، پیدا کرده و معین کرده است که آنها به زبان آذری هستند، «ولی نه صاحب کتاب و نه پروفسور براون ندانسته اند که در چه زبانی است.» سپس کسروی بصورت عجیبی خلط مطلب می کند . از طرفی می گوید این مستشرق گمنام بصورت «بیشرمانه ای» دروغ می گوید و ادعا می کند 12 هزار کلمۀ آذری قدیم را در دهات آذربایجان پیدا کرده است وحال آن که خود کسروی که متخصص این زبان است و برای اولین بار آنرا در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدنیا شناسانده است، بیشتر از 4 هزار کلمه در تمام این جا ها نمی تواند پیدا کند. کسروی می گوید: “یکی از شیرینکاری های اروپائیان آن که هر چیزی یا هرجایی که ایشان ندانسته یا ندیده باشد هنوز کشف نشده است.» منظورش هم اینست که او خودش پیش از اروپائیان آذری قدیم را کشف کرده است. از سوی دیگر بگفتۀ کسروی آن مستشرق «شیاد» می دانسته است که آذری قدیم یکی از شاخه های زبان پارسی است و هم از رسالۀ زبان آذری کسروی با خبر بوده است و هم ادعا میکرده است که سانسکریت و اوستایی را می دانسته است. بعلاوه شخصی چون براون چطور ممکنست فرق فارسی و یا ترکی بودن اشعار شیخ صفی در سلسلة النسب را نداند؟ حقیقت این است که براون سلسلة النسب را چاپ نکرده است بلکه برای اولین بار یک نسخۀ از آن را در کلکسیون سر آرثور هوتوم شیندلر یافته بود و این کتاب بسیار مهم را در مجلۀ آسیایی (جولای 1921) معرفی می کند . براون از دوبیتی های شیخ صفی یک نمونه می دهد و می گوید به زبان «گیلانی» می باشند و خود مولف کتاب هم معنی آنها را بفارسی معمولی می دهد. براون که به لهجه های مناطق مختلف ایران علاقه مند بود و دربارۀ بعضی از لهجه ها و زبان های مرکز و غرب ایران مقاله های مفصلی نوشته بود ، و درمعرفی سلسلة النسب صفویه می گوید که اشعار این کتاب به فارسی، ترکی و گیلکی هستند، چون خانواده شیخ صفی اصلاً از گیلان آمده بودند.
نکته دیگری که در مورد آن کسروی خلط مبحث می کند در مورد دو مقالۀ دایرة المعارف اسلام است. او می گوید که زیر کلمۀ “آذری” فقط زبان آذری ترکی داده شده است . البته این در اول کار بوده است. بعد از چند سال که دایرة المعارف اسلامی به حرف
(T)
میرسد زیر کلمه “توکلی” ، از درویشان عهد صفویه و از نوشته های او درباره زبان قدیم آذری بحث می شود و از صفوه الصفای ابن بزاز نقل می گردد. در اینجا آذری قدیم به عنوان یک زبان مطرح میشود که از زبان های فارسی است. اولین جزوه های این دایرة المعارف پیش از 1913 و آخرین شماره های آن در 1938 منتشر شده است. مقاله آذری را دانشمند ترک احمد جعفر اوغلی به عنوان یکی از زبان های ترکی نوشته است و بعد ها در حرف
(T)
هنگام صحبت از درویش توکلی و اشعار او آذری به عنوان یکی از زبان های ایرانی مطرح میشود.
تا اینجا در رابطه با براون صحبت از زبان آذری بود، اکنون به نظر کسروی در بارۀ تاریخ ادبیات براون و علاقه مندی او به ادبیات صوفیانه می پردازیم. با اینکه قسمتی از تاریخ ادبی در روزنامۀ ایران نو چاپ شده بود کسروی یکی از مجلدات این کتاب را هنگامی که تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان را می نوشت (یعنی حدود 1933) میبیند و از انتشار آن خرسند نیست. به طور کلی کسروی در این زمان معتقد است که پرداختن براون به تاریخ شاعران ایران و خاصه شعرای متصوفه از روی بدخواهی نبوده بلکه به دلیل علاقه مندی و فریفتگی او نسبت به شعر فارسی بوده است، و تعجب می کند که چرا این کتاب را نوشته و وقت خود را تلف کرده است:
«نخست چیزی که من از کتابهای براون خواندم تاریخ مشروطۀ او بود. خشنود گردیدم که کسی در لندن نشسته وبه پیشامد های کشور ما آن اندازه دلبستگی نشان داده و بدانسان رنج برده و تاریخ آن را نوشته. همچنان کتابچه او دربارۀ التماتوم روس و کشاکش ایرانیان با آن دولت مرا بسیار سهانید. بویژه که دیدم از نکوهش دولت انگلیس نیز باز نمی ایستد و پاسخدهی آن دولت را در آن پیشامدها برخ انگلیسیان می کشد. کتابچۀ او بنام “فرمانروایی هراس در تبریز” مرا بسیار تکان داد. همچنان کتابهای او دربارۀ جنبش بابیگری و پیشآمدهای آن جنبش بمن خوش افتاد. این بود تاریخ هجده ساله را که می نوشتم در دیباچه بخش یکم از براون نامی برده باو سپاس گزاردم. لیکن روزی هم یکی از جلد های تاریخ ادبیات ایران او را دیدم و بمن شگفت افتاد که همچون براون مردی در همچون لندن جایی نشسته بجستو از شعرهای شاعران و از تاریخچۀ زندگانی آنان پرداخته. در آن زمان من دربارۀ شاعران اندیشۀ امروزی را نمی داشتم. تنها آن می دانستم که شاعران مفتخوار و بیهوده گو بوده اند. این بود دربارۀ براون نیز بیش از این نیندیشیدم که هوسمندی و بکار بیهوده ای پرداخته.»
کسروی این مطلب را در 1944 -1945 می نویسد، و از چهار جلد تاریخ ادبیات براون فقط یک جلد آن و آن هم احتمالاً همان جلد اول را دیده بود. او با قاطعیتی که مخصوص خود اوست بر تمام خدمات براون خط بطلان می کشد و او را محکوم می کند چون براون اولین تاریخ ادبیات جامع ایران را به انگلیسی نوشته است. دربارۀ بدگمان شدنش به براون می نویسد: «بویژه دانستم او را با فروغی و همدستان او همبستگی نزدیک بوده و میرزا محمدخان قزوینی را بیاری براون از تهران فرستاده اند.» از آن بدتر: «سپس دیدم پروفسور براون به همدستی شاگردش کتاب تذکرة الاولیا شیخ عطار را بچاپ رسانیده که جایی برای خوشگمانی نماند و دا ستان برای من روشن شد.» سپس می پرسد: «چرا یک انگلیسی پولی از خود بیرون ریزد که کتابهای شرقی را بچاپ رسانند؟ اگر خواستش نیکوکاری می بوده چرا نگفته از آن پول بیمارستان بسازند، یا در راه رواج دانشها در میان شرقیان بکارند؟ آیا پرفسور براون زیان صوفیگری را نمی دانسته؟»
کسروی در رساله «حافظ چه میگوید» (1943-1944) سخت به حافظ ، مولوی ، خیام و به شاعران صوفی و خراباتی بد میگوید زیرا به عقیده او اینها هم بدآموزی دینی و هم بد آموزی اخلاقی می کنند، و اروپا ئیان به خاطر ضعیف ساختن ایران با اشاعه این قبیل افکار میخواهند ایرانیان را در خواب غفلت نگه دارند ، اگر چه در این جزوه به اسم به براون نمی تازد ، ولی می گوید: «ستایش هایی که شرقشناسان از این شاعران کرده اند ( و یا می کنند) یا از روی نافهمی بوده یا عنوان بدخواهی و دشمنی داشته است.» باز ادامه می دهد: «یک دسته عده از شرق شناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست می دارند که همه شرقیان همچون حافظ باشند که بیک کنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آنرا به آزمندان اروپا و آمریکا باز گزارند….. این شرقشناسان هرچه را که مایه درماندگی یک مردم می تواند بود – از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیش های گوناگون و مار پرستی و گاو پرستی و جوکیگری و روضه خوانی و مانند اینها—می ستایند و برواجش می کوشند. زیرا همین ها برای اروپا بیش از از میلیونها سپاه کار می کند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یک میلیون سپاه بکار آنان میخورد.»
گذشته از عقاید مخصوص خود درآنچه کسروی دربارۀ براون گفته یک عده اشتباهاتی وجود دارد. ناگفته پیداست که براون «از فروغی و همدستان» او نبوده است و بعلاوه قزوینی را کسی برای کمک به اروپا نفرستاده بود. کسروی این مطلب را بصورت یک تئوری توطئه برای به خواب کردن و خراباتی ساختن ایرانیان در آورده است. چنانچه در فصول بعد خواهد آمد براون هرقدر که می توانست به مشروطه خواهان کمک کرد. اصرار داشت که روزنامه صوراسرافیل بعوض ایوردون در لندن چاپ شود و به دهخدا و اعتضاد السلطنه نامه نوشت که به کیمبریج بیایند. براون کاری برای تقی زاده و تربیت در کتابخانه دانشگاه کیمبریج درست کرد ولی چون بودجه ای نبود بی آن که آنها متوجه شوند حقوق آنها را خودش می داد. در مورد قزوینی هم واضح است که براون و اوقاف گیب از دانش او در انتشار بسیاری از کتب فارسی استفاده می کردند، و بیشتر کتابهایی که چاپ کردند مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ ایران و دیگر کشورهای خاور میانه بود. درضمن چاپ تذکرة الاولیا را نیز که کسروی از گناهان کبیره می داند کار نیکلسون بود با مقدمۀ قزوینی. وانگهی مگر چاپ کتب صوفیه گناهست؟ از اینها گذشته مگر تمام تاریخ ادبیات براون صرف معرفی شعرای صوفیه شده است؟ در مورد اوقاف گیب هم حرف کسروی بچگانه است ، زیرا که اوقاف گیب مادر دوست براون پس از فوت پسرش بوجود آورده و براون بی آن که حقوقی دریافت کند رئیس هیئت مدیره آنجا بوده است. بعلاوه خانم گیب بخاطر علاقه ای که پسرش به آثار شرقی داشته خواسته است خاطرۀ او را با نشر کتابهای مهم شرقی زنده نگاه دارد. براون تحقیقات و بررسی های زیادی در مورد تاریخ ، نهضت های فکری ، فرهنگ و ادبیات ایران کرده است ، و نسخه های خطی بسیاری را برای بار اول شناسانده است. متاسفانه کسروی با تمام دانشمندی که داشته و کارهای خوبی که دربارۀ تاریخ ایران و مسائل دیگر کرده است، در مواردی خاص کوته بینی اش انسان را به تعجب وا می دارد.
کسروی می گوید که دشمن شعر نیست ولی شعر باید معنی داشته باشد و از روی نیاز بوده و از لفاظی بدور باشد و برای شعر خوب ، اشعار شاعر طنز سرای آذربایجانی صابر را مثال می آورد که «آن کار صابر و روزنامه ملا نصرالدین می بود که با خوی های بد مردم می جنگیدند و شعر را نیز در آن باره بکار می بردند.» (ص 26) ولی بنظر کسروی با وجود این که در زمان مشروطه فرصتی دست داده بود «از شاعران هنرنمایی چندان دیده نشد. در این باره آنچه بوده و من می دانستم در تاریخ مشروطه یاد کردم.» می گوید از میان شاعران این دوره عارف قزوینی می خواست «شاعر مشروطه» باشد. «ولی افسوس که نتوانسته همچو صابر باشد و زنجیر های شیوۀ کهن را از دست و پای خود بگسلاند» و تنها به تصنیف های وطنی او «ارج» می نهد. در مورد ایرج میرزا نیز می گوید با آن زشت خویی که از خود نشان داده و سخنان ناپاک بیرون ریخته، برخی شعرهایش در خور آنست که ما در شمار «سخنان زنده» گیریم. از میان شعرای بعد از مشروطه تنها پروین اعتصامی را نام می برد که «شیوه نوی گرفته و شعرهایش نیز که برخی من دیده ام از روی اندیشه های بلند و سهشهای نیکخواهانه بوده.» (ص28)
بدین ترتیب کسروی شعر اجتماعی و سیاسی «متعهد»
(engagé)
را قبول دارد، ولی جالب اینجاست که از خدمتی که براون در مورد معرفی شعر و نظم دورۀ مشروطه کرده است و نمونه های بسیاری از آنها را در «شعر و مطبوعات معاصر ایران» برای اولین بار به انگلیسی ترجمه کرده است اسمی نمی برد. همچنین نمی گوید که بروان دو مقالۀ از«چرند پرند» دهخدا و اشعاری از دهخدا، بهار و خود صابر(در ترجمه یا تقلید اشرف گیلانی) ترجمه کرده است. براون در مقدمه فارسی که برای این کتاب نوشته است می گوید که اولاً از «فواید کثیره» انقلاب مشروطه یکی این که ادبیات بکری بوجود آورده است که ادبیات مردمی است. درثانی «از لحاظ اسلوب نیز این ادبیات جدیده یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد و آن این که حقیقت را برای این که همه کس بتواند فهم نماید در لباس هزل و مزاح جلوه داده اند و یا با یکی از پرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا بآسانی قبول عامّه بهم رساند.» براون می گوید می خواهد به اروپائیان نشان بدهد که با وجود ابرهای سیاه سیاست هنوز روح مبارزه و شعر در ایران نمرده است. البته چنانچه خواهد آمد این کتاب را براون بر اساس کتابی که دوستش محمدعلی خان تربیت از فهرست مطبوعات دوره مشروطه جمع کرده بود نوشته است ولی اکثر اشعار را خودش جمع کرده است. براون 62 نمونه کوتاه و بلند از شعر دورۀ مشروطه ترجمه کرده است و متاسف است که چرا بیشتر نتوانسته است جمع و ترجمه کند در صورتی که کسروی از شعر این دوره فقط یک شعر از ایرج میرزا در نکوهش زاهدان ریایی نقل و یک شعررا هم که یکی از خوانندگان پیمان در مدح «آقای کسروی آن مرد دانا» آورده است. آوردن شعری در تائید نظر خود از یکی از طرفداران خود بجای دادن مثال دیگری از شعر مشروطیت نشان دهنده اینست که کسروی بیشتر از اصل مطلب به اثبات نظرات خود اهمیت می دهد.
کسروی علاوه بر تعصباتی که نسبت به مستشرقین دارد فقط از دیدگاه سودمند گرایی به شعر فارسی و بطور کلی به ادبیات نگاه می کند. حتی در مورد فردوسی که یکی از شعرای بسیار معدود مورد قبول اوست بعضی از کارهای مستشرقین دربارۀ او را عبث می شمارد. کسروی مفید بودن شاهنامه را فقط بعلت «پاکسازی» فارسی از عربی و استفاده از آن بعنوان یک منبع تاریخی می داند. او پس از تاختن به برگزاری هزارۀ فردوسی که آنرا از کارهای بیهوده اشخاصی چون فروغی می داند، حتی به ترجمۀ شاهنامه و یا مطالعات مستشرقین دربارۀ آن اعتراض دارد و در مورد فرهنگ مشهور شاهنامه اثر فریتس وولف، که حاصل بیست و پنج سال کار آن مستشرق آلمانی است، اعتراض دارد و تعجب می کند که چه کسی چنین حماقتی می تواند بکند و بیست و پنج سال از عمر خود را صرف چنین کار «بیهوده ای» بکند.
لوید ریجئون که کتابی تحت عنوان پرخاشگر «صوفیان: احمد کسروی و سنت ایرانی تصوف» نوشته و از انتقادات کسروی نسبت به براون و مستشرقین دیگر مفصلاً بحث کرده است، پس از ارزیابی مثبتی که از کارهای علمی و جدی کسروی کرده است، مثال هایی از افراط گرایی های او داده می نویسد: «بعلاوه ، کلی گویی های بسیار نابجای او در آثاری چون «در پیرامون ادبیات» (که در آن از بروان سخت انتقاد شده است) و امتناع او از این که انتشار آثار صوفیانه و غیر صوفیانۀ کلاسیک فارسی سودمند است اساس پژوهش علمی را برهم می زند. در واقع جزوه هایی که کسروی در باب تصوف، حافظ و ادبیات نوشته است و مراسم کتاب سوزانی های او کسروی را بیشتر از یک عالم آکادمیک یک میهن پرست افراطی و یک متعصب بنیاد گرا می سازد.»
علاقمندی به عرفان براون را بسوی ادبیات فارسی کشانده بود. چنانچه دیدیم او در سالهایی که در بیمارستان سنت بارتلمی کار می کرد از هر فرصتی استفاده کرده در تالار مطالعۀ موزه بریتانیا با نویسندگان صوفی مورد علاقه اش «خلوت» می کرد و این «پادزهری بود برای مقابله با افکار یاس آلود و بدبینانه ای که به علت برخورد دایم روزانه ام با مظاهر درد و بدبختی و ضعف بشری به وجود می آمد.» او می گوید که در این دوران هم عظمت و فضیلت ، جاودانگی روح انسانی و هم نکبت و پستی مادی را درک می کند، و اضافه می کند: «پس تعجبی نداشت که فلسفۀ وحدت وجودی مثنوی و اشعاری چون “تورا زکنگرۀ عرش می زنند صفیر” روح و فکرم را تسخیر کرده تا اعماق وجودم نفوذ کند.» و از این که ایران همیشه مهد نهضت های مذهبی و فکری متفاوتی بوده است او را بیشتر به مطالعه نهضت های فکری علاقمند می سازد. کسروی مستشرقین را متهم می سازد که به افتراق های مذهبی در شرق دامن می زنند تا مقاصد امپریالیستی خود را پیش ببرند، ولی می دانیم که براون بطور کلی با سیاست های امپریالیستی اروپا مخالف بوده است و شواهد این امر از مخالفت او از اشغال لیبی توسط ایتالیایی ها گرفته تا مخالفت با سیاست انگلیس در ایران و ایرلند در نامه و نوشته های او موجود است. او بعنوان یک عالم و جستجوگر درادیان می خواهد مشاهدات خود را از بوجود آمدن یک نهضت جدید بنویسد، و عوالم عرفانی شرقیان را نیز درک کند. بی شک اعتقادات آنگلیکن مسیحی براون در علاقمند ساختن او به نهضت های دینی و جریان های عرفانی مهم بوده اند. در مورد تلفیق این نوع «روحانیت» مسیحی با عرفان شرقی ، حامد آلگار، از اسلام شناسان مسلمان انگلیسی، می گوید:
«مسلما هانری کربن در میان مستشرقین معاصر یگانه کسی نبوده است که در محل تلاقی جریان های روحانی و علاقمندی دانشمندانه قرار گرفته است. براون، نیکلسون، و آرثور جان آربری همه بنظر میرسد که در اثر مطالعه متون متصوفه به مسیحیت انگلیکن خود بازگشته اند . لویی ماسینیون خود را «میهمانی روحانی» در عالم اسلام می داند.»
—————————
231. نگاه کنید به تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان ،صفحات 194، 323، و 461. همچنین سهراب یزدانی و تاریخ مشروطۀ ایران، نشر نی ، تهران ، 1376، ص 166.
232. کاروند کسروی، یحیی ذکا، صص 411-413.
233. “Note on an apparently unique Manuscript History of the Safawi Dynasty of Persia,” in the Journal of the Roayal Asiatic Society, July 1921, Vol 3.
234. “Some notes on the poetry of the Persian dialects,” in the Journal of the Royal Asiatic Society, October 1895, Vol 27 Issue 4 pp. 773-825.
235. کسروی، در پیرامون ادبیات ،از انترنت، ص 81
236. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص81
237. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص 99
238. حافظ چه می گوید؟ چاپ دوم ، 1322، ص 29
239. نگاه کنید به ص 145 حاشیه 278. همچنین نگاه کنید به “مقالات شرقی ” آربری (Oriental Essays)
ص 194 که می گوید براون به خیلی از شرقیان که از لحاظ مالی در مضیقه بودند کمک میکرد.
240. Lloyd Ridgeon, Sufi Castigator: Ahmad Kasravi and the Iranian mystical tradition, Routledge, 2006, p. 127.
این هم فصل دیگری از سیاحتنامه آنتونیو تنرئیرو Antonio Tenreiro سیاح پرتغالی است که در سال 1525 یعنی نزدیک به 500 سال پیش از ایران دیدن کرده است. یکی دو بخش این سیاحتنامه را که در باره جنوب ایران است در همین سایت تقدیم کرده بودیم. فصل پانزدهم در مورد تبریز است. دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران و برکلی، و ایرانشناس معروف ویلم فلور Willem Floor اکنون در حال ترجمه سیاحتنامه تنرئیرو از زبان پرتغالی به فارسی هستند که امیدوارم به زودی در دسترس علاقمندان قرارگیرد. آنچه می آید از چرکنویس مترجمین است و بنابر این ممکن است اشتباهات تایپی و دستوری داشته باشد.
فصل پانزدهم
دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع آست که بزبان فارسی الدبه می نامند
تبریز شهری است بسیار بزرگ که به طرف غرب واقع است، بین دو رشته کوه که یکی به طرف شمال ودیگری به سوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد و حصاری کوچک دارد، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گّل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبق بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است، زیرا در اینجا هوا خیلی سرد است. اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفاظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغ های بزرگ ومیوه دار واقعند و در آنها اکثراً ساختمانهای بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد و بدین ترتیب بیشتر از کشیدن دیوار ایمنی به وجودمی آورد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیزاند. بازارهای تبریز دراز و مسقف هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند. در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در بازار ها ده، دوازده کاروانسرای بزرگ و پرشکوه قرار گرفته اند که هریک به اندازه دهی است، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که از ورود سواران مانع می شود. گذشته از این کاروانسراهائی که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها دارند. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی به کار های پر درآمد خود مشغولند . یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغهای میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی (شاه صفوی، م.) در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه به نحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که به طرز هنرمندانه ای ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.
در این شهر فارسی زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سپید تن اند و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها به ظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دراد که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسبهای خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده اند. آنها زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جورابهایی به رنگ صوقلابی یار قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباسها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی عوام لباسی نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.
برای صوفی (منظور پادشاه صفوی است، -م) از ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارتها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جوف برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو (Tostão) است.
در اینجا دو دسته مسیحی هستند و تعداد آنها در این کشور قابل ملاحظه است. یک دسته فرنگ (Frangues) نامیده می شود و عادات و آئین آنها عیناً مثل ماست، و اکثریت آنان کشاورزان و صنعتگران هستند. دسته دیگر ارمنیان می باشند که بیشتر آنان تجار ثروتمندی بوده برای دیگران شراب می سازند و مخفیانه به مسلمانان می فروشند. آنها چند کلیسا و عبادتگاه کوچک دارند و در آنها مراسم عشاء ربانی را برگزار می کنند. اجرای مراسم مذهبی آنها بطرز کلیسای اصلی مسیحیان ولی بصورتی بسیار بد صورت می گیرد.
از میان شهر رودی با آبی بسیار گوارا جریان دارد و تمام جمعیت آنرا مصرف کرده و می آشامند. آب را توسط کانال های زیرزمینی به تمام کوچه ها می آورند، و در هرکوچه در جاهایی معین دهانه هایی با درب هایی سنگی است که موقع نیاز از آنجا آب می کشند. در زمستان آب کانالها گرم است، ولی اندکی از بیرون آوردن آن نمی گذرد که یخ می بندد. در تابستان هوای این نواحی بحدی گرم است که مردم در زیر زمین خانه هایی معین یخ نگه می دارند و آنرا می فروشند. همچنین گیاهان دارویی را همه جا می فروشند. برای دولتمردان و ثروتمندان از کوهستانها برف می آورند، و در انبار های خاص نگه می دارند، و آنرا در آبی که می آشامند می ریزند.
در خانه پر جلال یکی از ثروتمندان که از باغات میوه احاطه شده است و مانند آنرا نیز در اسپانیا می توان یافت، ما را به گرمی پذیرفتند و ما چند روز از خستگی راه آسودیم. حاکم شهر دستور داد تمام ما یحتاج ما از جمله کاه و جو برای اسبان را بما دهند. پس از چند روز ما برای رفتن به دربار و اردوی صوفی حاضر شدیم.
توضیح «چشم انداز»: نوشته زیر فصل ششم کتاب هنوز چاپ ناشده «ادوارد براون و ایران» بقلم استاد حسن جوادی است. در گذشته مقدمه این کتاب را که هنوز در تهران در حال آماده شدن برای چاپ است، در «چشم انداز» منتشر کرده بودیم. ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) متولد گلاسترشر انگلستان، خاورشناس و ایرانشناس مشهور بریتانیایی بود. آثار او در باره ادبیات ایران و انقلاب مشروطه جزو مراجع کلاسیک شده است.
1- میرزا آقاخان، میرزا حبیب و روحی
چنان که گذشت اولین آشنایی براون با مشرق زمین ازطریق زبان ترکی و اولین شهر شرقی که بدان سفر کرد استانبول بود. با این که بعداً ایران و مطالعات ایرانشناسی فکر و ذکر او را بخود مشغول داشت، و گذشته از سه کتاب درباره مشروطیت ، و چند اثر مهم در مورد باب و بهاء، و بزرگترین اثر خود یعنی تاریخ ادبیات ایران در چهار جلد مفصل ، از مطالعات ترکی نیز فروگذاری نکرد. رابطه براون با ترکیه و ادبیات عثمانی از دو طریق بود: یکی بخاطر مرگ نابهنگام دوستش الیاس ویلکیلسون گیب، که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود، و پنج جلد باقیمانده را براون از روی یادداشت های او به انجام رسانید. دیگری از طریق ایرانیان مقیم استانبول چون میرزا آقاخان کرمانی ، میرزا حبیب اصفهانی و حسین دانش و غیره بود، که از طرفی او را به ایران و از سوی دیگر به ترکیه مربوط می ساختند. البته بعد از بمباران مجلس و فرار مشروطه خواهان به اروپا و باز گشت دهخدا و معاضدالسلطنه به استانبول و فعالیت های “انجمن سعادت ” این رابطه بیشتر می شود
براون در سالهایی که در کیمبریج پزشکی می خواند عربی را از پالمر و رایت و فارسی را از ادوارد کاول یاد می گرفت، ولی ترکی نه تنها در کیمبریج بلکه در هیچ یک از دانشگاه های انگلیس تدریس نمی شد. براون که ترکی را از کشیشی در نیو کاسل یاد گرفته بود نمی خواست آن را فراموش کند، و در لندن با ویلیام ردهاوس آشنا می شود، که مولف لغت های مشهور ترکی به انگلیسی و انگلیسی به ترکی ردهاوس و همچنین مترجم قسمت هایی از مثنوی بود، و مترجم رسمی وزارت خارجه بشمار می رفت. از طریق ردهاوس براون با دکتر چارلز ولز ، که چهار سال بسمت استاد انگلیسی در کالج نیروی دریایی عثمانی در استانبول کار کرده بود، آشنا می شود و مدتی پیش او ترکی می خواند. رد هاوس براون را با گیب آشنا ساخت و دوستی آن دو ثمرات بزرگی نه تنها در تاریخ ادبیات عثمانی بلکه درایجاد انتشارت “گیب مموریال” داشت.
گیب پنجسال از براون بزرگتر بود و در اوایل دهه 1880 با ترجمه تاج التواریخ و مجموعه ای ازاشعارترکی بعنوان یک ترکشناس شهرتی بهم زده بود. از طریق گیب بود که براون با عده ای از ترک های مقیم لندن و از آن جمله بعضی از اعضای سفارت عثمانی آشنا گردید و با عده ای از ادبای ترک در ترکیه رابطه برقرار کرد. یکی از آنها ابو ضیا توفیق بیک ، شاعر ترک بود، که قبلاً با براون دوست گشته و برای او کتب و روزنامه های ترکی می فرستاد. چنان که گذشت پدر براون وعده داده بود که اگر او امتحان ترای پاس را بگذاراند، خرج سفر او را به استانبول تامین خواهد کرد. براون که امتحان خود را با موفقیت گذرانده بود در جولای 1882 در یک کشتی حامل ذغال از نیوکاسل عازم مارسی شد و او یگانه مسافر آن کشتی بود. براون چند سفارش نامه از گیب و دکتر ویلز به اشخاص مختلف در استانبول گرفته بود ، و از مارسی عازم استانبول گردید.
چند هفته ای که براون بار اول در استانبول می ماند معلمی می گیرد بنام خوجه نظام الدین که با او هم فارسی و هم ترکی می خواند، ولی معلم دیگری بنام بهاالدین است که با او درباره تصوف حرف می زند و براون مطالب او را دقیقاً یادداشت می کند. جان گرنی ، که مقاله ای درباره براون و اجتماع ایرانیان استانبول نوشته است، می گوید :
خواب و خیال های جوانی او برای داخل شدن به ارتش عثمانی و جنگیدن بخاطر آن بکلی از میان رفت. اگر وی مطالعات ترکی را ادامه می داد فقط به این عنوان بود که مطالعات شرقی و خصوصاً در مورد ایران او را کامل می کرد. این علاقمندی در سه سال تحصیل در کیمبریج شروع شده و در این مسافرت بیش از پیش تقویت شده بود. این دوماه به او ثابت کرده بود که بیش از هر چیز شعر فارسی است که مورد علاقه اوست، نه فورم و تشبیهات شعر فارسی بلکه مفهوم و معنی عرفانی که اغلب در اشعار بلند پایه فارسی نهفته است. این تماس دست اول با مسلمانان از طرق مختلف ، که شیوه های مختلف اسلام را در زندگی روزانه خود دنبال می کردند، افق های جدیدی را پیش چشم او گشوده بود که قبلاً اصلاً انتظارش را نداشت. بیان بهاءالدین افندی از عرفان ، شرح او از حال و وجد، که در آن روح آدمی از بدن مفارقت می کند، و شمه ای از دنیای ملکوتی را درک می نماید، و شرحی که او از لحظات حال و تجربه هایی که از آن داشته است، براون را متقاعد ساخت که این ها مسائلی است که علاقه واقعی او در آنهاست—علاقه او به فرو رفتن و کشف تجربیات و تصورات مذهبی، علی الخصوص از نوع عرفانی و غیر معمول و نا متعارف آنها بود. این برخورد مختصر با اجتماع ایرانی استانبول به او نشان داده بود که شرقشناسی و علی الخصوص مطالعات مربوط به اسلام و عرفان رشته دلخواه اوست . برای مدت بیست و اندی سال آینده این دل مشغولی عمده او شد تا این که در گیری در انقلاب مشروطیت ایران ارتباط او را بار دیگر، ولی این بار بصورتی محکم تر و متفاوت با اجتماع ایرانیان استانبول برقرار کرد.”
البته همین نوع احساسات و علاقه عمیق به عرفان و فرهنگ ایران سبب می شود که از طب دست بکشد و زندگی خود را وقف شرقشناسی و بعبارتی دقیق تر ایرانشناسی و معرفی فرهنگ و ادبیات ایران بکند. بار دوم سر راه ایران مختصر توفقی در استانبول دارد فرصت دیدار از دوستان سابق را ندارد و یکسره عازم ایران می شود. چنان که دیدیم در ایران مخصوصاً در اواخر اقامت یکساله اش، هنگامی که در کرمان به حلقه دارویش میفتد به عوالم عرفانی بیش از پیش راه می یابد. براون در سپتامبر 1887 چند روزی در استانبول می ماند ولی با میرزا آقاخان کرمانی و یا میرزا حبیب اصفهانی که در آنجا بودند ارتباطی ندارد. در تابستان سال بعد هنگامی که در کرمان است علاقمند به روزنامه اختر می شود ، که از سال 1876 در استانبول به مدیریت آقا محمد طاهر تبریزی منتشر می شد و میرزا آقاخان هم در آن مقاله می نوشت. اختر در این زمان اولین روزنامه فارسی است که در خارج منتشر می شود و سخت مورد غضب ناصرالدین شاه است ، مخصوصاً مقالات میرزا آقاخان کرمانی. پس از برگشتن به کیمبریج در پائیز 1888 است که براون به آقا محمد طاهر نامه ای می نویسد و به اختر آبونه می شود. بعداً مکاتبه آنها ادامه می یابد، و میرزا محمد طاهر او را از وضع دوستان مشترک و از آن جمله میرزا محمد باقر بواناتی ، چه در ایران و چه در استانبول مطلع می سازد ، و او را تشویق می کند که شرح مسافرت خود را برای اختر بنویسد. براون برای اخترمقاله می نویسد. مقاله او بفارسی درباره بودجه انگلیس است که چگونه جمع می شود و چگونه خرج می گردد. این مقاله مفصل در چهار شماره اختر چاپ می شود، و پیش از درج آن گفته می شود که آنرا “مسیو ادوارد گرانویل براون، معلم مدرسۀ دارالفنون کمبریج، و از فضلای انگلستان {که} به اقتضای کمال انسانی و انصاف خیرخواه ایران و ایرانیان است، از راه لطف {این مطلب را} به لغت فارسی بسیار مرغوب و مصطلح این زمان … بر حسب خواهش ما نوشته است.” در ضمن نشان دادن فارسی نویسی براون به فارسی زبانان مدیر اختر متذکر می شود که براون “تاچه پایه به نکات باریک اصطلاحات مملکت {ما} برخورده و تاچه حد مرغوب می نویسد.”
دو سال بعد از انتشار این مقاله شرحی در اختر چاپ می شود که “هواخواهان عالم اسلامیت را در لندن خیلی کثرت روی داده ، حتی جمعی از فضلا و دانشمندان انگلیس پس از تحقیقات دور و دراز گویا دلشان از پرتو مهر جهان افروز اسلامیت روشنایی گرفته” و انجمنی برای گسترش اسلام در لیورپول تشکیل داده اند. براون شرح مبسوطی می نویسد که چنین نیست و فقط مدرسه ای در حوالی لندن برای مسلمانان تاسیس شده ، و بعلاوه یکی از عالمان دینی مشهور انگلیس در توصیف احکام اسلامی طوری پیش رفته است که عده ای گمان کرده اند که او باطناً مسلمان گشته است. این شرح را اختر با رضایتمندی در شماره 5 (ربیع الاخر 1308/17 نوامبر 1890) چاپ می کند. یک بار دیگر هم هنگامی اختر مقاله ای از روزنامه صباح چاپ استانبول در انتقاد از امتیازنامۀ انحصار تنباکو در ایران ودرگیری جنبش ضد رژی درج می کند. براون می گوید در همین روزها، یعنی نیمۀ دوم نوامبر 1890 هنگامی که کلنل تالبوت او را برای همکاری دعوت کرده می خواهد او را استخدام کند، بر حسب اتفاق این مقاله را می خواند و خواندن چنین مقاله ای در یک روزنامه ایرانی و احساس نارضایی ایرانیان از این معامله مزید برعلت گشته “بیشتر مرا نیرو بخشیده، مجال زیادی برای تصمیم به جواب رد لازم نداشتم.”
براون زمانی که در کرمان بود با برادر روحی کرمانی آشنا شده بود. بعد از برگشتن به کیمبریج نامه ای از روحی دریافت می دارد که کتب و مواد مربوط به بابیه را می تواند برای براون بفرستد. این برای براون که بین ادعاها و ضد ادعاهای ازلی و بهایی مانده بود فرصت بی نظیری بود ، و بعلاوه نظرات براون و روحی دربارۀ این موضوعات هماهنگی زیادی داشتند. براون با میرزا آقاخان و روحی کرمانی آغاز مکاتبه می کند ، و این رابطه و فرستادن کتاب تا ژانویه 1894 ، یعنی دو سال و نیم پیش از کشته شدن روحی و میرزا آقاخان در تبریز بدست محمد علی میرزا پس از واقعه قتل ناصرالدین شاه، ادامه می یابد. براون در نامه ای مورخ 27 سپتامبر 1891 به دنیسن راس می نویسد که عده ای از ایرانیان تبعیدی “بسیار با معلومات ” را در استانبول می شناسد که از روی اجبار و یا تجارت در آنجا بسر می برند ، و اگر بخواهد می تواند نامه ای به ایشان بنویسد. ” با یکی از آنها من دایماً در تماس هستم ، بنظر من یکی از بهترین ادبای ایرانی است که من تا کنون دیده ام ، و تعداد بسیار زیادی نسخ خطی برای من تهیه کرده است ، و من واقعاً مرهون او هستم.” بنظر می رسد که منظور براون شیخ احمد روحی است که بعداً در حاشیه انقلاب ایران می گوید : ” آن کسی که بعنوان یکی از دانشمند ترین ازلی ها که سخت مورد اعتماد صبح ازل است و دایماً در مکاتبه با او، و من از او در “فهرست و شرح نسخ بابی ( مجله آسیایی ، 1892 ، جلد 24) بنام
Shaykh A
– نام برده ام منظورم شیخ احمد روحی کرمانی بود ، که به دانش و درستکاری او رجاء واثق دارم ، و تمام نسخی که علامت
B.B.C.
را دارند فرستادۀ او می باشند.”
بی مناسبت نیست که شرح مختصری از سه نویسنده و فعال سیاسی یعنی میرزا آقا خان کرمانی، میرزا حبیب اصفهانی و میرزا احمد روحی کرمانی بدهم ، که هر سه به علل مختلف به استانبول فرار کرده، هر سه در کارهای سیاسی و ادبی نزدیک بوده و گاهی هم باهم زندگی می کردند. اول از همه میرزا حبیب ، که در 1834 یا 1835 در اصفهان متولد شده و مترجم معروف حاجی بابای اصفهانی و ژیل بلاسِ لوساژ است. پس از تحصیلات رایج زمان در اصفهان و تهران ، او مدت چهار سال در بغداد و عتبات تحصیل فقه و علوم اسلامی می کند، و پس از اندکی اقامت در تهران بعلت نوشتن رساله ای علیه سپهسالار مجبور به جلای وطن می شود و در استانبول رحل اقامت می افکند.میرزا حبیب بعنوان معلم مدرسه ایرانیان استخدام می شود، و در ضمن بکار های ادبی می پردازد، که از جمله آنان ترجمه نمایشنامه “مردم گریز” مولیر بفارسی و چاپ آثار عبید زاکانی و دیوان بواسحق اطعمه می باشد. میرزا حبیب فرانسه را نسبتاً خوب می دانست و حاجی بابا را از ترجمه فرانسه آن ترجمه کرده است، و هم روحی و هم میرزا آقاخان در این کار با او همکاری داشته اند. نسخه ای را که برای چاپ در صورت امکان برای براون می فرستند به خط میرزا آقاخان بوده است.
میرزا آقاخان در مدرسه لازیست های اصفهان فرانسه یاد گرفته و در استانبول ترکی را بدرجه ای یاد گرفته بود که می توانست به خوبی از آن ترجمه کند. برای امرار معاش میرزا آقاخان در مدرسه ایرانیان تدریس می کرد و امیدوار بود که بتواند به لندن برود. برای این منظور شروع بیاد گرفتن انگلیسی نمود. ملکم خان در روزنامه مشهور قانون که بتازگی در لندن شروع به نشر آن کرده بود، اعلان کرده بود که احتیاج به یک نفر منشی دارد، و میرزا آقاخان خود را برای این کار کاندید کرده بود، و در ضمن به مستشرقین اروپایی اعلان کرده بود که حاضر است هر نوع کار استنساخ نسخ خطی در استانبول را برای آنها انجام دهد. براون هم با میرزا آقاخان و هم با ملکم خان رابطه داشت، و در واقع رابط بین آن دو بود. از میان روشنفکران ایرانی که در استانبول بودند پیش از همه ملکم خان در 1860 بعنوان مشاور سفیر ایران بدان شهر آمده بود ، و دو سال بعد از آن شغل معزول و بعنوان تبعیدی تا سال 1871 در آنجا مانده بود. میرزا آقاخان در 1885 به استانبول آمده بود ، و براون نشریات مختلف و از آن جمله شماره های قانون را به آدرس “پست رسانت ، صندوق پستی انگلیس ” در استانبول می فرستاد.
میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی کرمانی هر دو همفکری و هم رایی زیادی با براون داشتند و می توانستند اطلاعاتی خوبی به براون بدهند. بطور کلی براون بابیانی را که در کرمان دیده بود خیلی بیشتر اهل تساهل می یافت تا بهائیان اصفهان و شیراز و یزد که قشری و سختگیر بودند. او در کرمان شخصیت هایی چون سید جواد کربلایی و یا پدر روحی آخوند ملا محمد جعفر را ندیده بود ولی برادر بزرگ روحی شیخ مهدی بحر العلوم را دیده بود، و همین برادر سبب آشنایی براون با روحی و میرزا آقاخان شده بود.این دو پیش از آمدن به استانبول به قبرس پیش صبح ازل رفته و و دو دختر او بهجت رفعت و طلعت را بزنی گرفته بودند. ازدواج آنها توام با موفقیت نبود و همسرانشان بعد از مدتی به قبرس برگشته بودند. روحی به بغداد و سپس به حلب میرود و میرزا آقا خان هم به سوریه میرود ولی بعد از مدتی هر دو به استانبول بر می گردند و همسرانشان هم بر می گردند. زندگی هردو توام است با فقر و تنگدستی، و حتی مادر و برادر آقاخان او را از ارث پدر محروم می سازند. آقا خان در روزنامه قانون یک آگهی برای استخدام یک منشی می بیند، و آمادگی خود را برای همکاری با قانون اعلام می کند، در ضمن از براون خواهش می کند نامه او را به مالکم خان بدهد و درباره کم و کیف این کار تحقیق بکند. براون برای مدتی بصورت واسطه بین ملکم خان و آقاخان عمل می کند و شماره های قانون را تهیه کرده به ادارۀ پست بریتانیا در استانبول می فرستد. روحی و آقاخان هر دو می خواستند بهر وسیله شده خود را به اروپا برسانند، و فکر می کردند بوسیله او می توانند به افق های بازتری راه یابند. ولی آشنایی براون با ملکم زیاد جدی و در خور توجه نبود و پس از چند ماه در 1890 رابطه مستقیمی بین آقا خان و ملکم برقرار می شود. با تمام مشکلات میرزا آقاخان و روحی دمی از نوشتن باز نماندند. براون به تمام نوشته های این دو علاقمند بود، و از همه مهم تر اثر مشترک آن دو هشت بهشت بود بود که میرزا آقاخان و روحی آنرا از روی تقریرات میرزا جواد کربلایی نوشته بودند.
میرزا آقاخان بعنوان دستیار سردبیر اختر کار میکرد و براون نامه های خود خطاب به روحی را به ادارۀ اختر می فرستاد. آقا محمد طاهر مدیر اختر مشکوک می شود که براوان از کجا روحی را می شناسد و در نامه ای به براون می نویسد : “آن دو همشهری که هردو آدم های معقول و درست هستند گاه (گناه؟) است مسلکی داشته باشند که دخلی به مسلک و عالم حقیر ندارد.” و مخصوصاً تاکید میکند “جناب میرزا آقاخان در نزد حقیر مستخدم است خیال نفرمائید که با حقیر هم مسلک و هم مشرب است باقی را خود سرکار بهتر می دانید.” در ضمن هنگامی که یکی از منشیان اختر ازهشت بهشت نسخه ای بر می داشت داماد آقا محمد طاهر میرزا محمد شریف با اصرار زیاد چند صفحه از آنرا رونویسی کرده و در مجمعی از بازرگانان و ایرانیان مهم استانبول میرزا آقاخان را بعنوان یک بابی محکوم می کند. این کار باعث ناراحتی میرزا آقاخان و روحی می شود که سعی در مخفی داشتن مرام خود داشتند، و از حمایت مالی ایرانیان نیز کم کم محروم می شوند. روابط با اختر تقریباً قطع می شود و میرزا آقاخان حملات شدیدی به میرزا حسین می کند و او را “حیوان مکروه و جانور منفوره” می نامد.
ارتباط میرزا آقا خان با ملکم و دریافت شماره های قانون ، که در پخش آن و حتی فرستادن آن به ایران فوق العاده ساعی بود، تقریباً تا شماره بیستم ، توسط براون انجام می شد. میرزا آقاخان در نامه های اولیه اش همان تقاضایی را که از براون کرده است از ملکم هم می کند. “اگر منت فرموده بنده را بلندن اقامت دادید خواهید دید که از یک آدم ضعیف چه کارهای بزرگی ساخته می شود…بازهم در خدمت و فداکاری مقاصد شما بهرقسم حاضرم. چند روزنامه بتوسط میستر ادوارد براون که واسطه ذریعه بنده است از نمره های اول تا دهم که بیرون آمده بفرستید تا باز به بینید چطور ترویج آدمیت خواهم نمود.” در نامه دیگری از ملکم می خواهد آدرس او را به رفقای اروپایی “هرکس که طالب معلومات شرقی باشد” و یا بخواهد از کتابی عربی یا فارسی از کتابخانه های استانبول استنساخ نماید بدهد. در تمام نامه هایش میرزا آقاخان بشدت از اوضاع ایران انتقاد می کند و وضع خود را چنین شرح میدهد:”این بنده هزار بار از همۀ شماها دلم از هرج و مرج اوضاع حاضر خونین و مجروح است و واز زیر لگد رذالتهای این ستوران چموش جلاء وطن نموده بغربت و کربت راضی شده ام و خیلی خوشبخت میدانم خود را اگر یک میدان پهناوری بجهة جولان خامۀ شرربار و کلک شرنگ آثارم بدست افتد.”
واضح است که ملکم خان نیز مانند براون از خیلی لحاظ با میرزا آقاخان همدلی داشت . ملکم خان همراه پدرش میرزا یعقوب خان که در تهران مترجم سفارت روسیه بود در سال 1860 به استانبول می آید ، یعنی دو سال پیش از تولد براون. این زمان نهضت تنظیمات بود ، و ملهم از اصلاحات عثمانی در این دوره ، و تحت نفوذ افکار روسو و ولتر ملکم به کمک پدر ” دفتر تنظیمات را می نویسد” که جدایی قدرت اجرائیه ، قضائیه و هم چنین جدایی مذهب و دولت را از هم تبلیغ می کند و می خواهد ایرانیان درعین حال که تقلید از غرب می کنند تابع عقل و منطق باشند .ملکم خان معتقد بود که در يک حکومت مشروطه که قانون در آن حکمفرما باشد مشکلی با مذهب پيش نمی آيد. عقاید میرزا آقا خان رادیکال تر از عقاید ملکم بود. او خیلی ایده آلیست بود و برای ایده آل های خود می زیست. با گذشت زمان و تحت نفوذ آخوند زاده ، ملکم خان و فلاسفه عقل گرای فرانسوی ، میرزا آقاخان از مذهب دور می شود و در عقاید اجتماعی طرفدار سوسیالیسم می گردد و دشمن آشتی ناپذیر هر نوع حکومت استبدادی می گردد. خود او می گوید که او در عقایدش ملهم از روسو است ولی بیشتراز ولتر الهام می گیرد. او خواهان انقلاب بزرگی است شبیه انقلاب فرانسه و دنبال تغییرات اساسی است که آنها را ” شانژمان ” می خواند ، و بار ها در آثار خود به مزدک بعنوان پدر ” آنارشیست ها ، سوسیالیست ها ، نیهلیست ها و کمونیست های زمان ما” اشاره می کند که دنبال “برابری، عدالت و جمهوری” بود. میرزا آقاخان در آثار تاریخی خود چون ” آئینه سکندری” و یا ” تاریخ ایران از اسلام تا سلجوقیان” ارج خاصی به ایران پیش از اسلام می نهد و می گويد همه بدبختی های ما زير سر عرب ها و دين اسلام است و گرنه ايران عصر ساسانی یکی از دو ابر قدرت جهان بود. براون درمقدمه انقلاب ایران می گوید که از بیست و دو سال پیش، یعنی از زمان نهضت تنباکو، عقاید مختلفی درباره ایجاد حکومت قانون و مشروطیت در ایران عرضه شده است، و در این میان تبلیغ و اشاعه ایده مشروطه را به سید جمال و بعد از او به ملکم خان نسبت می دهد. براون انقلاب مشروطه را نهضتی اصیل و برخاسته از خواسته ها و آمال ملت ایران و ریشه در تاریخ آن می داند. به نظر او هرچند که جریان های آزادیخواهی عثمانی و یا افکار متفکران فرانسوی تاثیر بزرگی در شکل دادن به افکار روشنفکران ایرانی داشته است، ولی در اصالت و مردمی بودن انقلاب ایران شکی نیست. او مثال های زیادی از گذشته تاریخ ایران نقل می کند و می نویسد:” مثال هایی از این قبیل را می توان بیش از حد تکرار کرد، ولی من فکر می کنم نمونه هایی که تاکنون داده ام کفایت می کند در نشان دادن این که من تنها نیستم در این فکر که ایرانیان دارای فضایل واقعی هستند، و تحت شرایطی بهتر سزاوار بدست آوردن مقامی که در قدیم در دنیا داشته اند می باشند.” بیشتر سعی براون در این است که در زمانی که اروپائیان ملل شرقی را عقب مانده و سزاوار حکومت های دموکراتیک نمی دانستند، سابقه تاریخی ایرانیان— چه اسلامی و چه پیش از اسلام – را به رخ آنها بکشد و بگوید که چنین ملتی که به تمدن جهان خدمت کرده است باید این امکان را داشته باشد که بدون دخالت قدرت های اروپایی در امور آن، سرنوشت خود را تعیین کند، و همان طور که اروپائیان به یونان بخاطر گذشته آن احترام خاصی قایل می شوند باید به ایران همه چنین نظری داشته باشند. این نحوه دلیل آوردن با آنچه میرزا آقاخان در حق تاریخ پیش از اسلام ایران می گوید فرق کلی دارد.
براون کتاب انقلاب ایران خود را با این اشعار میرزا آقاخان شروع می کند، که فی الواقع گرفتاری ایران را بین روس و انگلیس بیان می کند:
به ایران مباد آن چنان روزِ بـــــــد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جواانان روس
بگیتی مباد آنکه این حـــــور دیس — شود همسر لردی از انگلیس
بار دیگردر این کتاب و هم در کنتب شعر و مطبوعات ایران شرحی از میرزا آقاخان و دو همرزم او داده می نویسد: ” از میان این سه از همه مهم تر شیخ احمد روحی کرمانی بود که مردی متشخص با معلوماتی زیاد بود، و من مدتی مکاتبه ای ادبی با او داشتم. نامه نویسی ما در 8 اکتبر 1890 شروع گردید. او تعداد زیادی نسخه های خطی با قیمت های مناسب و درستکاری زیاد برای من پیدا کرد، و یا باعث استنساخ نسخ گرانبهای زیادی گردید.” براون می گوید که او روحی و میرزا آقا خان را ملاقات نکرده است ، ولی مکاتبه با آن دو و میرزا حبیب را سالها ادامه داده است، و در کتاب انقلاب ایران شرح مبسوطی از زندگی و عقاید میرزا آقاخان، روحی و خبیرالملک از تاریخ بیداری ایرانیان نقل می کند . براون ازمیرزا آقاخان قسمت بزرگی از” نامه باستان” را، که در زندان طرابوزان بسال 1313 هجری (96-1895) تمام کرده و در هجو ناصرالدین شاه است نقل کرده و ترجمه می کند. دو سال پس از کشته شدن میرزا آقا خان فرمانفرما این منظومه را، که به تقلید از شاهنامه است ، با تکمله ای از یک شاعر کرمانی بنام شیخ احمد مشهور به ادیب به اسم سالارنامه چاپ می کند ، ولی بعضی از قسمت های آن را که خطرناک می دانسته می اندازد.
این سه یار و همفکر سید جمال در 17 جولای 1896 در باغ شاه تبریز سر بریده شدند، و سید جمال هم که در استانبول بصورتی محترمانه زندانی بود، در آخر همین سال دچار سرطان گلو شد، و یا بروایتی پزشک عبدالحمید او را مسموم ساخت ، و در مارس 1897 در گذشت. میرزا حبیب در 1894 در بورصه درگذشته بود. در سال های آخرین قرن نوزدهم از آشنایان ایرانی براون مقیم استانبول عده زیادی نمانده بود، و این زمانی بود که او موفق شده بود ترکی را برای حاضر کردن کادر کنسولی و سفارت جزو رشته های دانشگاهی کیمبریج بکند. برای عربی نیز که از سالها قبل تدریس می شد و خود براون کرسی آن را داشت ، برنامه ای در همین راستا تاسیس کرده ودر 1903 براون سفری سه ماهه به مصر می کند. برنامه ای که براون برای زبان آموزی و آشنا ساختن مامورین وزارت خارجه با مردم و فرهنگ خاور میانه طرح کرده بود زیاد مورد استقبال مامورین استعماری انگلیس نبود، چنانچه نظر یک مامور انگلیسی نسبت به لیبرال های دانشگاهی آن زمان قبلاً از خاطرات بلانت نقل شد. در همین شرح بلانت از پیشرفت براون در زبان عربی هم صحبت می کند. بلانت در 22 ژانویه 1903 می نویسد:
پرفسوربراون از کیمبریج برای نهار آمد و نامه از آلفرد لایل آورد. وی اطلاع وسیعی در مورد شرق دارد، نه فقط بعنوان یک مستشرق بلکه از لحاظ سیاسی هم. او مدتی در ایران زندگی کرده و چند کتاب درباره آن نوشته است. او فارسی ، ترکی و عربی را می داند ، ولی اطلاع او از عربی مکالمه ای اندک است، وبه اینجا [قاهره] آمده است که آن را تمرین کند. بهمین خاطر به سخنرانی های عبده درباره قرآن به الازهر می رود، و حالا آنها را خوب می فهمد، ولی تلفظ عربی او عجیب است…. قدرت یاد گیری براون قابل توجه است و تقریباً یک ماه بعد بلانت می نویسد:
با مفتی نهار صرف کردم پرفسور براون هم آنجا بود. مایه حیرت است که پرفسور براون با چه روانی عربی صحبت می کند، در حالی که دو ماه قبل هنگامی که اینجا آمد فقط اطلاعی آکادمیک از آن داشت، و عربی هم صحبت نکرده بود. او می گوید که در درس های مفتی در الازهر حاضر می شود، و می گوید که آنها فوق العاده خوب بوده و بی باکانه اظهار می شوند، و او با حاضر جوابی به ایرادات عالمان سنتی و قدیمی جواب می دهد.
2- تاریخ شعر عثمانی، حسین دانش و رضا توفیق
بخش دوم روابط براون با دوستان مقیم استانبول در سالهای اول قرن بیستم آغاز می شود. برای تدریس ترکی یکی از دوستان گیب بنام خلیل خالد استخدام می شود که چند سالی دراواخر دهه 90 در کیمبریج درس می دهد. در این بین در تابستان 1900 حسین دانش، شاعر و ادیب ایرانی مقیم استانبول ، که برای معلمی دو خواهر زاده سلطان عبدالحمید ثانی ، پرنس صباح الدین و پرنس لطف الله ،انتخاب شده بود به مدت چند ماه به لندن می آید ، و قصد ملاقات براون را دارد. هر چند که ملاقات آنها دست نمی دهد ولی پس از برگشتن دانش به استانبول، دوستی و مکاتبه آنها سالها ادامه می یابد ، و چون دوست براون ، الیاس گیب هنگامی که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود در سال 1901 فوت می کند، حسین دانش در حاضر کردن پنج جلد بقیه کمک می کند. در مرحله بعدی رضا توفیق، شاعر و فیلسوف بنام ترک حاضر می شود که جلد هفتمی برای شعرای “مکتب جدید” یا مدرن بنویسد. البته همکاری دانش با براون تنها محدود به این اثر گیب نبود، و دانش چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ ادبی ، و فرستادن مواد و کتب مورد نیاز، و هم چنین فروش کتاب های اوقاف گیب فوق العاده کمک می کرد.
حسین دانش پسر ارشد تاجری اصفهانی بود که در 1854 به استانبول رفته و با زنی چرکسی از خانواده ای متشخص ازدواج کرده بود که در مصر بزرگ شده بود. او فارسی را از پدرش آموخته و آنرا در دبستان ایرانیان استانبول تکمیل کرده بود. از معلمان فارسی دانش حاجی رضا قلی آقا خراسانی، دوست شیخ الرئیس و سید جمال الدین اسد آبادی، بود و از این طریق دانش به حلقه دوستان سید جمال راه می یابد، و بعدها خاطرات خود را درباره سید جمال می نویسد. دیگر از معلمین او حاجی میرزا مهدی تبریزی، یکی از نویسندگان عمدۀ اختر و موسس چاپخانه خورشید ، میرزا حبیب اصفهانی و شیخ احمد روحی بودند. بعلاوه حسین دانش به مدارس رشدیه ، مکتب ملوکیه ، و مدرسه فرانسوی استانبول رفته و از جمله همکلاسی های او شاعر و مورخ ترک رجایی زاده اکرم بود. هنگامی که حسین دانش فعالیات های ادبی و روزنامه نگاری خود را آغاز می کند برای روزنامه اقدام و ثروت فنون مقاله می نویسد، و در ضمن معلومات فرانسه خود را تکمیل می کند. زمانی که او می خواست با براون ملاقات نماید، سی سال از عمرش می گذشته و بعنوان معلم فارسی و فرانسه دو شاهزاده عثمانی ، پس از مدتی مسافرت در مصر، سوئیس ، فرانسه و ایتالیا به انگلیس آمده بود. در قاهره محمد عبده و رشید رضا را دیده و در لندن به دیدار عبدالحق حامد نویسنده نامدار ترک موفق شده بود، در ضمن در مدت اقامت در لندن انگلیسی را نیز یاد می گیرد.
در بازگشت از انگلیس پدر حسین دانش در گذشت و او ناچارشغل هایی در ادارات عثمانی گرفت که بیست و چهار سال تا زمان بازنشستگی او ادامه داشت ، و در مراحل آخر مترجم ارشد ادارات عثمانی شد. در ضمن مدتی در دبستان ایرانیان فارسی و همچنین در دارالفنون تاریخ و ادبیات فارسی درس داد. در سال 1909 که دهخدا و معاضد السلطنه از پاریس به استانبول می آیند و نشریه سروش را براه می اندازند ، دانش با آن همکاری داشت ، و علاوه بر نوشتن و ترجمه مقالات ، چند سرمقاله نیز بقلم او می باشد. بیشتر اشعار ترکی و فارسی دانش تا سال 1925 در مجلات چاپ شدند ، و در این سال او آنها را در مجموعه ای به نام کاروان عمر جمع کرده به عبدالحق حامد تقدیم کرد. شعری دیگر که شهرت زیادی می یابد ” خرابه های مداین” بود که در 1912 منتشر می سازد ، و کاظم زاده ایرانشهر که در این وقت در استانبول می زیست بعد ها مقدمۀ ترکی آن را ترجمه کرده همراه با شش نظیره شعر “ایوان مداین” خاقانی در ایرانشهر چاپ می کند. براون در شعر و مطبوعات جدید فارسی درباره آن بحث کرده و “زیبایی حزن انگیز” آن را می ستاید. “خرابه های مداین ” بخاطر علاقه رضا توفیق به ایران و ادبیات فارسی به او تقدیم شده است . او در مقدمه ای ترکی که برای آن نوشته است می گوید علاقمندی او “به زبان ظریف و زیبای فارسی از کودکی آغاز شده و در این زبان چنان آهنگ و افسونی نهفته است که او را از همان کودکی مفتون خود کرده است.” بعداً به تحقیق و مطالعه در ادبیات فارسی می پردازد و می نویسد: “در حالی که پا از استانبول بیرون ننهاده بودم، مدتی چندان در ویرانه های پرس و پولیس گشت وگذارکردم که روحم پری آن ویرانه های باشکوه، جانم شیفتۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان شد. بدیهی است آدمی که این چنین فکراً و قلباً و تربیتاً به مملکتی وابسته باشد، آن را در همه حال دوست می دارد … این محبت تنها منحصر بمن نیست: بر آن ادعایم که هر آن کس که تا اندازه ای در تاریخ و فرهنگ ایران تتبع کرده باشد، دل از مهر آن نمی تابد . من ایمان دارم که دوست گرامیم ، مستشرق فاضل، پرفسور براون ، ایران را بیش از یک ایرانی می شناسد و به اندازه یک ایرانی دوست دارد … کسی پیدا نمی شود که بقدر کافی در تاریخ، زبان، آثار فرهنگی، کتاب های جاودانی این ملت پژوهش کرده باشد و مفتون کمالات معنوی آن نشده باشد، و نیزپیدا نمی توان کرد کسی را که با گذشته شکوهمند این ملت آشنایی داشته و از حال زار امروزیش دلخون و شکسته خاطر نباشد.” رضا توفیق اضافه می کند “حسین دانش نیز اگرچه مقیم استانبول است ، آنی از مقدرات سیاسی ایران ِ دستخوش نیرنگ های اروپا شده ، غافل نیست.”
از آثار دیگرحسین دانش زردشت نامه ، ترجمه پانزده قصه لافونتن به شعر فارسی ، تعلیم زبان فارسی در چهار جلد (1913)، “سر آمدان هنر”، که ترجمه گزیده ایست از بهترین اشعار فارسی به ترکی (1924) و تحقیقی بسیار جامع دراشعار و احوال خیام بنام رباعیات عمر خیام (1922)، است که آنرا به براون اهدا کرده است.تحقیق او راجع به خیام از لحاظ تحلیل افکار و فلسفه خیام، آوردن منابع تازه قابل توجه است. دانش بعد از کریستنسن یکی از اولین کسانی است که از روی تعداد معدود رباعیات نقل شده در منابع قدیمی می خواهد از انبوه رباعیات منسوب به خیام رباعیات اصیل را بر گزیند ، و این همان متدی است که بعد ها صادق هدایت و دیگران از آن استفاده کردند. هنگام چاپ کتاب خیام دانش در یکی از کتابخانه های استانبول به نسخه ای از طربخانه رشیدی دست یافت، که از عمده ترین منابع مربوط به رباعیات خیام است ، او اولین کسی است که از آن استفاده کرده است.
پس از مرگ گیب مادر و زن او از براون خواستند که به تاریخ شعر عثمانی که حاصل یک عمر تحقیق و علاقه او به ادبیات ترک بود، نظری بیندازد و ببیند که به چه صورتی بقیه مجلدات آن را می تواند آماده کرد. از این تاریخ ادبی بزرگ، که از قدیم ترین ایام تا زمان مولف و مکتب “جدید شعر عثمانی” می رسید، فقط جلد اول در 1900 چاپ شده بود، و گیب ترجمه بعضی از اشعار کلاسیک ترکی را در مجموعه کوچکی در 1882 منتشر ساخته بود.جلد دوم تقریباً حاضر بود . براون در وهله اول فکر کرد که تمام مجلدات تقریباً حاضر است و با کمی کار و تحقیق می توان آن را در سه یا چهار مجلد آماده چاپ ساخت، بدین جهت در نامه پر سوز و گدازی که شرح مرگ و خا ک سپاری دوستش را به حسین دانش داده است، از او خواهش کرد که در این کار و مخصوصاً در مورد ادبیات جدید یاری کند. اما پس از بررسی و تحقیق بیشتر و گذشت مدتی از این کارمعلوم شد که بکار خیلی زیادتری احتیاج هست. براون رضا توفیق را برای همکاری انتخاب کرد، که از مدت ها قبل با او دوست بوده و یکی از ادیبان و شاعران بنام ترکیه بود.
گیب جلد اول کتاب خود را با نگاهی کلی به اصل، خصوصیات، و دایره شعر عثمانی، انواع شعر و اوزان و قافیه شروع کرده ، بعداً به سنن شعری ترکی، فلسفه و تصوف در آن می پردازد. بخش دوم کتاب را عارفان اولیه چون رومی ، سلطان ولد، یونس امره و عاشق پاشا تشکیل داده ، سپس در بخش های دیگر شعرای اولیه غیر مذهبی، دیوانی، رمانتیک ها و بالاخره شاعران حروفی و همچنین شعرای درجه دوم مورد بحث قرار می گیرند و از هریک نمونه هایی بشعر انگلیسی داده می شود. جلد دوم که از 1450 تا پایان دوره سلیم اول یعنی 1520 میرسد ، پیش از مرگ گیب تقریباً حاضر بود و با مختصر دستکاری آماده چاپ می شود. جلد سوم از پایان جلد سابق تا 1712 ، یعنی تقریباً دو قرن و شعرائی چون ذاتی ، خیالی ، فضولی و یحیی بیک ، لامعی و نبی را در بر می گیرد ، که دوران آغازین و میانی کلاسیک شعر عثمانی است . این جلد نیز تقریباً حاضر بود و براون تکمله ای مرکب از خلاصه هشت منظومه از روی یادداشت های گیب فراهم می کند. پنج منظومه لامعی عبارتند از سلامان و ابسال ، وامق و عذرا، شمع و پروانه ، هفت پیکر و مناظره زمستان و بهار، و از یحیی بیک شاه و گدا، و از نبی خیر آباد . چنان که می بینید اغلب این منظومه ها تقلید هایی هستند از آثار شعرای ایران ، و گیب در پایان این جلد بحث مفصلی دارد درباره تقلید بیش از حد شعرای دوره کلاسیک عثمانی ازآثار بزرگ ادب فارسی ، و این که دایره نفوذ معنوی و ادبی ایران چقدر وسیع است. او می گوید که در مقایسه با مدل های اولیه از شعرای بزگ ایران شعرای ترک در پرداخت و پروراندن این منظومه ها و یا داستان ها هنر زیادی نشان ندادند، و فقط در اواخر این دوره در آثار یحیی بیک گه گاهی بارقه ای از نوآوری و نبوغ خاص شعر ترکی بچشم می خورد و عاقبت در اشعار نبی شکوفا می شود. گیب نبوغ شعر ترکی را به روح بیدارگری تشبیه می کند که الهه شعر ترکی را از افسون و تکرار ادب فارسی رها می سازد.
درجلد چهارم آغاز تحول در شعر عثمانی و آخرین پیروان مکتب فارسی یعنی شاعرانی چون سامی ، حامی، رشید ، نافعی، نایلی و شیخ رضا مورد بحث قرار می گیرند، و سپس دوره رمانتیک ها می آید. در بخش های بعدی سه دوره مشخص مکتب رمانتیک ها و شعرایی چون شیخ غالب ، خلوصی ، عاکف پاشا ، فطنت خانم و لیلا خانم و غیره مورد مطالعه قرار می گیرند، و تا ربع اول قرن نوزدهم و دوره تنظیمات میرسد. این جلد هم تاحد زیادی حاضر بود و براون آنرا ویراستاری کرده و در 1905 چاپ می کند . جلد پنجم برخلاف جلد های سابق فقط بصورت یادداشت هایی موجود بود و گیب می خواست آنرا تا آغاز قرن بیستم برساند ، ولی بغیر از سه فصل ، که تاحدی حاضر بودند، فصل آغازین ناتمام میماند. براون این سه فصل را باتمام رسانده و فهرست کاملی از مندرجات جلدهای سابق را در آخر کتاب می آورد. فصل اول “آغاز دوره ای جدید” نام دارد ، که 1859 تا 1879 را در بر می گیرد و با ترجمه آثاری از شعرای فرانسه توسط شناسی شروع می شود ، که در حقیقت آغاز رابطه با ادب اروپایی است. دو فصل دیگر یکی درباره شناسی و دیگری درباره ضیا پاشا می باشد. در مقدمه این جلد که براون در 1907 نوشته است، می گوید ادبیات جدید عثمانی موضوعی است که تعلق به کسی ندارد یا بعبارت او
no man’s land
است و کسی درباره آن تحقیق نکرده است. گیب در این باره نوآوری کرده و اولین مستشرقی است به چنین موضوعی پرداخته است. افسوس که عمرش وفا نکرد و جز این سه فصل را ازخود بجای نگذاشته است، ولی براون امیدوار است ادیبی ترک بسیار دانشمند، که فعلاً نام او را نمی تواند فاش کند، شرح حال و تحلیل آثار شعرای بعدی و معاصر را باتمام برساند. جلد ششم متن تمام شعرهایی است که گیب آنها را در مجلدات پنج گانه ترجمه کرده ، و اغلب هم بشعر انگلیسی ترجمه کرده است. کتاب تاریخ شعر عثمانی را می توان اولین و بزرگترین مجموعه شعر ترکی در ترجمه انگلیسی نامید که هنوز هم ارزش خود را حفظ کرده است. گیب در ترجمه های خود کوشیده است که اوزان، قوافی و فورم اشعار را حفظ کند ، و تا حدی خواسته است به آنها حالتی قدیمی، ابهام آمیز شرق افسانه ای بدهد.
حسین دانش در حاضر کردن مجلدات تاریخ شعر عثمانی با براون همکاری می کرد ، ولی احتیاج به یک ادیب و شاعر ترک ، مخصوصاً برای دوره “معاصر” بود و براون رضا توفیق (1864-1944) را در نظر می گیرد. او از چند لحاظ با براون همفکری داشت: اولاً درباره نهضت های فکری و فلسفی اسلامی تحقیق زیادی کرده بود ، و با همکاری کلمان هوارت متون مربوط به حروفیان را با شرحی مفصل به فرانسه جزو سری گیب به چاپ رسانده بود. بعلاوه او در همین سالهای 1913-1914 سه کتاب مربوط به فلسفه اسلامی را در استانبول چاپ کرده بود. توفیق در فرانسه درس خوانده و بگفته یکی از مستشرقینی که با او کار کرده بود ” هوشیاری و معلومات وسیعی داشت. عرفان را از شرق و تفکر علمی را از غرب فرا گرفته بود ، و زبان فرانسه را با فصاحت حرف می زد.” از سوی دیگر او علاقه زیادی به ادبیات فارسی ، فلسفه، هنر و ادبیات ایران داشت. از هر لحاظ رضا توفیق برای اتمام کار گیب فوق العاده بود ، فقط اشکال در این بود که رضا توفیق به سیاست گرویده و به وکالت مجلس انتخاب شده بود و در بعضی از موارد بزحمت جواب نامه های براون را می داد. در این مواقع بود که حسین دانش به داد براون میرسید و توفیق را در استانبول پیدا می کرد و قسمت های مختلف جلد آخر تاریخ شعر عثمانی را بدست آورده برای براون می فرستاد. دو بار ، یکی در اوت 1909 و بار دیگر در سپتامبر 1910 ، رضا توفیق در کالج پمبروک در کیمبریج می ماند و روی نویسندگان معاصر ترک چون نامق کمال، عبدالحق حامد ، اکرم بیک محمد رجایی زاده کار میکند. او مقالات خود را بفرانسه می نوشت و براون آنها را به انگلیسی ترجمه می کرد، ولی اشعار آنها را از ترکی به انگلیسی ترجمه می کرد.
همکاری رضا توفیق با براون از 1907 شروع می شود و با چند وقفه تا آغاز جنگ اول ادامه می یابد. این دوره تاریخ ترکیه سالهای مبارزه برای آزادی بود. در 23 ژوئیه 1908 در زیر فشار ترکان جوان وگروههای دیگر، عبدالحمید ثانی مشروطیتی را که در 1877 موقوف شده بود اعاده می کند. سلطان که هرگز دلش با آزادایخواهان نبود در اثر کودتایی در آوریل سال بعد برکنار گشته ، برادرش بنام محمد پنجم جانشین او میشود که چهارماه پیش از پایان جنگ اول فوت می کند . ولی نه او نه برادرش محمد ششم که در 1922 بوسیله حکومت ملی آتاتورک از سلطانی خلع می شود، قدرتی نداشتند و امپراطوری عثمانی در دوره جنگ اول ، که بتدریج سرزمین های خود را از دست می دهد و بوسیله “دیکتاتوری سه پاشا “( محمد طلعت پاشا، انور پاشا و جمیل پاشا) اداره می شود. نوسانات سیاسی و سانسور مطبوعات در دوره های مختلف کار رضا توفیق را مشکل می سازد. براون که سفری کوتاه در آوریل 1908 به استانبول می کند قسمت اول مقاله مربوط به سیاست و ادبیات نامق کمال را دریافت می کند، ولی یک سال بعد رضا توفیق مایل نیست این مقاله چاپ شود چون مواد بیشتر و بهتری بدست آمده است. اندکی بعد بعلت پیروزی ترکان جوان وضع خیلی بهتر شده است و توفیق با کمال آزادی درباره افکار تجدد خواهانه نامق کمال می خواهد بنویسد ، ولی خودش چنان در گیر سیاست شده است که فرصت ندارد. درگیری ها و آشوب های سالهای پیش از جنگ مزید بر علت می شود. حسین دانش در نامه ای به براون مورخ “7 مارت افرنجی 1912 ” می نویسد:
از احوالات ترکیه چیزی که بتوانم ازآن – بسبب اهمیتش– آگاهی دهم اینست که
Martial court
بشدت در کارست و تخمیناً اکنون پانزده روز است که رضا توفیق در حبس است. چون در جایی از استانبول بدون اذن ادارۀ عرفیه کنفرانسی بمردم داد و محکوم به حبس بیست و پنج روزه گردید. حالا نزدیکست که دوره محبوسیتش بانجام رسد. بیچاره خیلی با پولیتیک داخلی اینجا مشغولست و درصنف مخالفین ایستاده با پارتی
Union and Progress
همیشه در جدل و گفتگوست. خیلی تاسف می خورم که مشاغل علمی را بکنار گذاشت و سرش گرم پولیتیک بی ثمر شد…. بیچاره رضا توفیق چندی پیش از این دو دفتر که مندرجاتش بزبان فرانسوی بود پیش بنده گذاشت و از من التماس کرد که پس از خواندن آنها را بجنابعالی فرستم تا ضمیمه ( تاریخ ادبیات گیب) کنید. دفترها هنوز پیش منست و پس از گرفتن رای او عماً قریب به سرکار عالی خواهم فرستاد.
براون جزوه نامق کمال را ترجمه می کند، و رضا توفیق دو بار که در انگلیس بود درباره اکرم رجایی زاده ، علی بیک ،عبدالحق حامد و “مکتب جدید” می نویسد که خودش تعداد صفحات کل آنها را به 800 تخمین می زند. ولی در سپتامبر 1910 توفیق وعده می دهد که بزودی اندک نواقصی که مانده است فرستاده خواهد شد. دو سال بعد ، ظاهراً در برابر بیصبری براون رضا توفیق در نامه فرانسه اش می نویسد: “برای شما یک جنتلمن انگلیسی که در امنیت کامل کشور خوشبخت خود زندگی می کنید، تصور واقعیت های سخت زندگی یک مرد درستکار و مومن به اصول و عقاید خود در اینجا چقدر سخت است.” و سپس این شعر حافظ را می آورد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل — کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
این در اواخر سال 1912 بود و تا آغاز جنگ جهانی هم شرح حال و تحلیل آثار شعرای معاصر تمام نمی شود، و براون به تشویق حسین دانش کار نوشتن جلد سوم تاریخ ادبیات ایران خود را از سر می گیرد. در دوره چهار ساله جنگ رابطه پستی با ترکیه فی الواقع قطع می شود و کار کتاب گیب بپایان میرسد. مقالاتی را که رضا توفیق در باره شعرای متاخر می نویسد براون ترجمه نمی کند و از آنها اثری در میان کاغذ های او نیست. براون در مقدمه جلد ششم تاریخ شعر عثمانی می نویسد: “در 24 جولای 1908 که این جلد زیر چاپ میرود یک ماه است که ایران به طرزی وحشیانه ازحکومت مشروطه محروم گشته است… ولی در ترکیه حکومت مشروطه برقرار گشته است….پنهانکاری بیش از این جایز نیست ، و من بدون آن که دیگر پروایی داشته باشم باید بگویم که ادیب ترکی که تاکنون همیشه به او اشاره کرده ام رفیق فاضل و خوش ذوق من دکتر رضا توفیق است.”در ضمن براون اضافه می کند که مقاله “نامق کمال” از رضا توفیق«پدر شعر جدید ترک» حاضر است وبقیه بخش ها برای کامل ساختن جلد هفتم آماده خواهند شد، ولی هرگز جلد هفتم گیب چاپ نمی شود.
حسن جوادی – اواخر تابستان 1959 بود. من که بتازگی از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفته بودم به پاریس رفته و در رشته دکترای انگلیسی ثبت نام کرده بودم. حالا چرا به پاریس رفته بودم بخاطر این که در اساس فکر می کردم که مرا در دانشگاه های انگلیس برای دکترای ادبیات انگلیسی قبول نمیکنند. بعلاوه پدر من که تحصیل کرده فرانسه بود خیلی درباره زندگی در پاریس و ادبیات فرانسه صحبت می کرد و مرتب روزنامه های فرانسه را می گرفت. من هم زبان فرانسه را اول از پدرم یاد گرفته و بعدا در دانشکده تبریز ادامه داده بودم طوری که در امتحان ورودی سوربن قبول شدم. بعد از مدتی که با کلاسهای دوره دکتری سپری شد قرار بود که ویزای دانشجویی خودم را تمدید کنم ولی پلیس موافقت نکرد و گفتند که ویزای دانشجویی تو برای انگلستان است. شب ژانویه به لندن رفتم و چند شب پیش دوستان تبریزی که در آنجا بودند ماندم. به دانشگاه لندن مراجعه کردم گفتند که ما تا حال سابقه پذیرفتن دانشجو از دانشگاه تبریز را نداشتیم. فکر کردم به کیمبریج بروم شاید آنجا موفق شدم. مادر یکی از دوستان دبستانی من مهدیه ثاقب پالتویی به من داده بود که برایش ببرم بعلاوه توصیه نامه ای هم برای پروفسور ولادیمیر مینورسکی داشتم و این دو در کیمبریج بودند.
نامه ای که به مینورسکی داشتم از پسر عموی پدرم مرحوم حاجی میرزا عبدالله مجتهدی بود که یکی از مجتهدین بنام و بسیار فاضل روزگار خود بود، و این نامه را حاج میرزا عبدالله به انگلیسی بسیار خوبی نوشته بود. میرزا عبدالله آقا علاوه بر اجتهاد معلومات وسیعی در ادبیات عرب داشت و انگلیسی و فرانسه بخوبی و آلمانی را تا حدی که بتواند از آن استفاده کند آموخته بود. او مرا که جوانک بیست و چند ساله ای بودم به محافل ادبی تبریز می برد و با فضلایی چون آقایان چرندابی، قاضی طباطبایی، مهدی روشن ضمیر و برادران نخجوانی آشنا کرده بود، و آنها هم محض احترام به میرزا عبدالله به من توجه می کردند. خلاصه میرزا عبدالله آقا در نامه اش از من تعریف کرده و سفارش مرا به مینورسکی کرده بود.
یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی
اواسط ژانویه 1960 بود که قرار شد به همراه دوست عراقیم مصطفی کامل الشیبی، که بعدها دانشمند فرزانه ای شد، به دیدن مینورسکی برویم. خانه مینورسکی در خیابان
Bateman
بود جلوی باغ نباتات کیمبریج و او هر روز همراه زنش برای گردش به آنجا میرفت. زن مینورسکی مترجم کتابهای متعددی از روسی به انگلیسی بود و فرزندی هم نداشتند. خانه سه طبقه آنها از همان در ورودی تا طبقه آخر پر از کتاب بود. در وسط اطاق کار مینورسکی میزی بود که زنش هر وقت به ما چایی و شیرینی می داد کتابها را مرتب و یکسان می کرد و روی آنها یک رومیزی دومی می انداخت و بساط چایی را آنجا پهن می کرد.
روز اولی که با مینورسکی آشنا شدم خیلی از من راجع به تبریز سئوال کرد، و گفت چند سالی پیش از انقلاب اکتبرکنسول روسیه در آن شهر بود و روزهای خوشی در آنجا گذرانیده بود. استعداد زبان مینورسکی حیرت آور بود و دوازده زبان را بخوبی می دانست. در ضمن آن روز کتاب “حیدربابایه سلام” شهریار را برایش برده بودم. از من خواست که آنرا برایش بخوانم:
حیدر بابا ایلدریم لار شاخاندا – سئل لر سولار شاقیلدییب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلییب باخداندا – سلام اولسون شوکتوزه الوزه
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه…
من چون فکر میکردم شاید مینورسکی بعضی از اصطلاحات آذری را نداند آنها را عوض کرده با ترکی استانبولی جایگزین میکردم. مینورسکی رو بمن کرده گفت: “چرا این جوری میخوانی؟ به ترکی تبریزی خودمان بخوان تا کیف کنم”. منظورش ترکی آذربایجانی و لهجه تبریزی بود که آنرا فوقالعاده خوب صحبت میکرد . تا جایی که یادم هست مینورسکی زبانهای روسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیولی، یونانی ، لاتینی، ترکی، فارسی، کردی، گرجی، ارمنی را بخوبی می دانست.
یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری
پنج سال بعد وقتی که دکترای خود را از دانشگاه کیمبریج می گرفتم برای جشن فارغ التحصیلی چند تن از استادان را نیز دعوت کرده بودم. مینورسکی یگانه استادی بود که با وجود کبر سن آمده بود و با همه خوش و بش و شوخی می کرد. دوستی دارم بنام خانم دکتر شمس آوری، که بعدها استاد دانشگاه تهران شد و اکنون در آمریکاست. آن وقت پری برای مدت کوتاهی به کیمبریج آمده بود و در میهمانی بغل دست مینورسکی نشسته بود . مینورسکی از او پرسید: پری پدر تو که کرد است به کدام یک از لهجه های کردی حرف می زند، کورمانچی، سورانی و زازا- گورانی؟ تو به کدام یک از اینها صحبت می کنی؟ پری یکی از اینها را نام برد و مینورسکی بلافاصله شروع کرد به همان زبان صحبت کردن. پری بحدی حیرت زده شده بود که برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد. پرسیدیم که این زبان را کی و کجا یاد گرفته است. مینورسکی می گفت وقتی که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی ایران و عثمانی بود مدت شش ماه در در سرحدات ایران بسر برده بود و کردی را هم آنجا یاد گرفته بود. نماینده روسیه مینورسکی و نماینده انگلیس در این کمیسیون آرنولد ویلسن بود، و زن مینورسکی هم در این سفر مدتی با او بوده است.
مینورسکی می گفت آن سال زمستان سختی بود و در جلوی غاری چادر زده بکارهای معین ساختن خط مرزی مشغول بودیم. بالاخره بهار شد و از یک گوشه تاریک غار خرس بزرگی که تا آنوقت در خواب زمستانی بود در آمد و نگاهی بما کرد و سپس راهش را کشید و رفت. معلوم شد که در تمام این مدت که ما در غار آتش روشن کرده بودیم آن خرس در گوشه ای خوابیده بود.
مینورسکی بسیاری از مناطق ایران را زیر پا گذاشته بود و بسیاری از شهرهای ایران را بخوبی می شناخت. یکی از خصوصیات زبان دانی مینورسکی توجه او به لهجه های زبانهایی بود که میدانست. باز نقل میکرد که یک بار به یکی از دهات اطراف سلطانیه رفته بود تا دربارۀ زبان ترکی خلجی تحقیق نماید. ولی هر جا که می رفت و با دهاتی ها صحبت که می کرد می گفتند که آنها این زبان را نمی شناسند و آن طور هم حرف نمی زنند. در ضمن هر بار که به دهات اطراف میرفت یک نفر ژاندارم همراه او بود. یک روز به تنهایی سراغ دهقانان میرود و این بار همه به خلجی با او صحبت می کنند. مینورسکی تعجب کرده می پرسد سبب چیست که شما آشنایی با این زبان را انکار می کردید؟ می گویند:” آخر شما با یک ژاندرام می آمدید. ما با ژاندارم جماعت کاری نداریم و نمی خواهیم به درد سر بیفتیم!”
ولادیمیر فدوروویچ مینورسکی (1877-1966) در روسیه متولد شده و در سال 1900 از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل شده بود و سپس در موسسه مشهور زبان های شرقی لازارف رشته شرقشناسی را به پایان رسانیده بود. او در 1903 به استخدام وزارت خارجه روسیه در آمده و از 1904 تا 1908 کنسول روس در تبریز بود، و بعد از مدتی مأموریت در ترکستان، سن پیترزبورگ و استانبول، در 1914 نماینده روسیه در کمیسیون تحدید مرزی ایران و عثمانی میشود. چنان که گفتم در این زمان بود که گویش های مختلف کردی را به خوبی فرا میگیرد. بعداُ مینورسکی به عنوان شارژه دافر روسیه در تهران تعیین میشود، و در زمان انقلاب اکتبربالشویکها از او میخواهند به عنوان شارژه دافر روس در ایران بماند. جالب اینکه مینورسکی یکی از معدود مأمورینی بود که هم برای دولت تزاری و هم برای با لشویکها خدمت کرده است. او در 1919 ایران را ترک میکند و استاد مدرسه السنه شرقی پاریس میشود. در این زمان ایرانیانی که در پاریس بودند به مینورسکی به دیده سوء ظن مینگریستند و میگفتند او در خدمت دولت روس بوده است. ادوارد براون هم اول او را متهم به سوء نیت درباره ایران میکند، ولی بعداً که میبیند مینورسکی واقعاً طرفدار ایران بوده است نظرش را عوض میکند، چنانچه دیگران هم همین طور میکنند. علامه قزوینی خیلی از مینورسکی تعریف میکند و میگوید خیلی از متدهای تحقیق به سبک اروپایی را مینورسکی به او یاد داده است. مجتبی مینوی میگوید که مینورسکی او را به کتابخانه ملی پاریس برد و سیستم فهرستهای آنجا را به او یاد که اینجا به منزله یک شهر است و هر کتابی مثل یک خانه و یا شهروند این شهر میباشد و هریک از این فهرستها به منزله کارت شناسایی اوست. سپس او را بدیدن پرنس ایگور بارودین دراپرای پاریس میبرد و مینوی را با موسیقی غربی آشنا میسازد.
در جریان نمایشگاه بین المللی ایران سر دنیسن راس، رئیس مدرسه زبانهای شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن مینورسکی را میبیند و به عنوان استاد ادبیات فارسی به لندن دعوت میکند. در رابطه با همین نمایشگاه که مینورسکی در 1930 منشی شرقی آن میشود ، به هنر ایران خصوصاً خطاطی و مینیاتور علاقه مند میشود و راجع به آنها سخنرایی میکند و هم کتابهایی چاپ میکند. از آن جمله هستند ترجمه “گلستان هنر” از قاضی احمد قمی در 1959 تحت عنوان “خطاطان و نقاشان ایران”. سالها بعد نسخههای خطی ترکی کتابخانه چستر بیتی و خصوصاً مینیاتورهای آنها را فهرست میکند. دو سال بعد بعلت جنگ و بمباران لندن مدرسه السنه شرقی به کیمبریج منتقل میشود، و مینورسکی پس از بازنشستگی نیز تا آخر عمردر کیمبریج میماند، فقط یک سال در 1948 برای تدریس به دانشگاه فواد اول میرود.
مینورسکی سی و چهار سال پر بارترین دوره عمر خود را در لندن و کیمبریج میگذراند و بیشتراز 209 کتاب و مقاله تحقیقی، که فهرست آ نها در کتابی که از طرف دانشگاه تهران به افتخار هشتادمین سال تولد او چاپ شده آمده است ، محصول این سالهاست. بیشتر این تعداد مقالاتی هستند که مینورسکی برای دایرة المعارف اسلامی و یا سایر نشریات علمی نوشته است. ترجمه بعضی از این مقالات در ایران به صورت کتاب چاپ شدهاند. مثلاً مقالهای درباره تبریز در دایرة المعارف اسلامی که توسط عبدالعلی کارنگ ترجمه شده تحت عنوان “تاریخ تبریز” چاپ شده است . از میان این نشریات یازده عدد کتاب مستقل و یا تک نگاری درباره تاریخ ایران و یا فرهنگ ایران هستند.
مینورسکی، که دانشمندی استثنایی بود و درباره موضوعات مختلف تحقیق کرده بود، در اکثر موارد مخاطب او ایرانشناس، مورخ و ادیب آشنا به امور ایران بود. او قصد نداشت که فرهنگ و ادبیات ایران را به عامه مردم انگلیسی زبان بشناساند، ولی دلبستگی فوقالعادهای به فرهنگ و تاریخ ایران داشت. کلیفورد بازورث، که خود از پژوهشگران بهنام تاریخ ایران است، در دانشنامه ایرانیکا درباره مینورسکی مینویسد:” مینورسکی دانشمند بلند پایه تاریخ ایران، تاریخ و جغرافیا، ادبیات و فرهنگ است که در عرصه وسیعی کار کرد و پژوهشهای ارزشمندی درباره مطالعات ترکی، مغولی، قفقازی، ارمنی و بیزانسی، در مواردی که به تاریخ ایران مربوط میشد از خود بجای گذاشت. با دانستن زبانهای متعدد اروپایی و اسلامی، علاقه مندی مینورسکی او را قادر ساخت از شرق اروپا تا میانه آسیا تحقیقات خود را گسترش دهد، و از یافتن اصل روسها گرفته تا نو آوریهای اداری ومالی مغولان در اروپای شرقی تحقیق نماید—تحقیقاتی که همطراز پژوهشهای بزرگانی پیش از او چون مارکورات و بارتولد بود، ولی این جهان ایرانی بود که با همه غنای فرهنگی و خصوصیات بارز خود بیش از همه در دل کوششهای چند جانبه او باقی ماند.” خود مینورسکی در مقدمه “بیست مقاله مینورسکی ” که دانشگاه تهران چاپ کرد (1964)، هنگامی که به هشتاد و شش سال زندگی خود مینگرد، میگوید:” علیرغم تنوع مسائلی که علاقه مرا بخود مشغول داشته اند، بی شک موضوعات ایرانی بیش از هرچیزی در مرکز توجه من بودند….ایران، تاریخ و ادبیات آن همیشه با زندگی ملل بسیاری، از دور و نزدیک، مربوط بوده است، و در من همیشه وسوسهای وجود داشت که این رابطهها و عکس العملها را بررسی کنم.”
مطالعات عمده مینورسکی درباره جغرافیای تاریخی، تاریخ قرون وسطی ایران و قفقاز، گویشهای ترکی مانند خلجی، اهل حق، تاریخ کردها، ادبیات فارسی – خصوصاٌ فخرالدین گرگانی و خاقانی و بسیار مسائل مربوط به اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران میباشد. وسعت معلوما ت و امعان نظراو حیرت انگیز است. مثلاٌ متنی ناشناخته از قرن چهارم هجری یعنی حدود العالم را از روی نسخه منحصر بفرد و میتوان گفت بسیار مغشوش آن با دقت عجیبی تصحیح میکند و هفت سال برسر آن زحمت میکشد. بسیاری از اسامی جاهایی را که در نقاط دور و خارج از حوزه تخصص او قرار داشته مثل چین و هند از متخصصین مربوطه میپرسد و پیدا میکند.همین نوع دقت نظررا در ترجمه، تصحیح و تحشیه دو سفرنامه ابی دّلف به دیار ترکان، خزرها و روسها، و خراسان و یا کتابی که درباره شرح های شرف الزمان طاهر مروزی در حق اتراک، و چین و هند تألیف کرده میبینیم. مینورسکی در مورد مردم وسرزمینهای ناشناختهای که بیرون مرزهای ممالک اسامی قرار داشتند تحقیقات وسیعی کرده است، و متد او در این بررسی ها و همچنین در پژوهشهای مربوط به تاریخ و ادب فارسی پیروی از روش “پوزتویسم” استاد خود بارتولد بود. او از کلی گرایی و دادن تئوریهای وسیع و همه جانبه وحشت داشت، و میگفت پیش از دادن تحلیلی با معنی و تعمیم دادن مطلب، باید با دقت و حوصله اطراف و جوانب را در نظر گرفت و کار عملی و تحقیق زیاد کرد.
برای نشان دادن تنوع و وسعت پژوهشهای مینورسکی فقط فهرستی از “بیست مقاله مینورسکی: شامل مقالات تحقیقی مربوط بمطالعات ایرانی”(دانشگاه تهران 1964) را نقل میکنم، که بعضی به فرانسه و بعضی به انگلیسی هستند. “اسم خدایان در زبان ارمنی”، “حکومت دیالمه”، “جغرافیا نگاری ایرانی از سال 982 میلادی درباره جغرافیای آسیا”،”عوامل جغرافیایی در هنر ایران”، “نصرالدین طوسی دربارهی اقتصاد”، “لشکر کشیهای رومی و یونانی درآتروپاتن”، “حماسه ملی ایران و ادبیات عامیانه روس”، “خاقانی و امپراتورآندرونیوس کومنوس”، “ویس ورامین یک داستان اشکانی”، “گردیزی درباره هند”، “جیهانی دروغین”، “بعضی ازمنابع بیرونی”، “اصلاحات ارضی آق قویونلو ها”، “تاریخ و مذهب در ایران”، “مقدمهی قدیم شاهنامه”، “قصیده مغولیه پوربها”، “اشعار پوربها”، “اهل حق”، “ایران در قرن پانزدهم”، “ابن فرغون و حدودالعالم”.
واقعاً با نقل کردن عناوین چند مقاله نمی توان به وسعت و دقت مقالات و کتابهای مینورسکی پی برد، باید مقالات و کتابهای او را خواند و دید تحقیقات او چقدر دقیق و با ارزش اند. او در حالی که غرق در پژوهش های خود بود از زندگی سیاسی و اجتماعی کیمبریج بدور نبود. در همان روزهای اول آشنایی مان بمن گفت که هفته ای یک بار یا هردو هفته یک بار پیشش بروم. در ضمن بمن گفت که “هر روز یک گاردین می گیری و تماماً می خوانی که هم انگلیسی ات بهتر می شود و هم روزنامه لیبرالی است.” مینورسکی فوق العاده شوخ طبع بود. مرا تشویق می کرد که روسی یاد بگیرم، که متاسفانه یاد نگرفتم. یک جلد منتخب اشعار پوشکین چاپ دو زبانه پنگوئین را برایم خریده بود رویش نوشته بود:
(A little Russian not a dangerous thing!)
این درست عکس گفتۀ مشهور آلکساندر پوپ بود که
(A little knowledge is a dangerous thing)
. هنگامی که در تابستان 1965 به ایران بر می گشتم نسخه ای از “بیست مقاله مینورسکی”، به عنوان یادگار بمن داد که جلد زردی داشت و او هم رویش نوشته بود:”برگ زردی است تحفۀ درویش.”
در سالهای آخر زندگی مینورسکی دولت شوروی از او دعوت کرد که سفری به زادگاه خود بکند و او هم این دعوت را قبول کرد. فکر می کنم سال 1965 بود که مینورسکی به این سفر رفت و هنگام بازگشت بصورت عجیبی هیجان زده شده بود و خاطرات سفر خود را و این که چقدر به احترام و محبت کرده اند تعریف می کرد. یادم می آید که می گفت:”حسن، نمی دانی چقدر روسیه پیشرفت کرده است. تا نبینی نمی توانی باور کنی.” دهکده ای که در کنار ولگا در حوالی مسکو بوده و زادگاه مینورسکی بود بکلی زیر آب رفته بود. دولت روسیه احترام زیادی نسبت به مینورسکی نشان داده بود. بعد از فوتش طبق وصیتی که کرده بود تمام کتابهایش را به کتابخانه سن پترزبورگ فرستادند و اکنون در تالاری بنام “تالار مینورسکی” گذاشته اند.
در آخر این مقاله چند یاد داشت و یک نامه از مینورسکی می آورم. این نامه که شاید یکی از آخرین نامه های او باشد در ژانویه 1966 نوشته است. وفاتش در 25 مارس همان سال بود. در سالهای آخر چشمش خوب نمی دید و علاوه بر عینکش ذره بین در دست می گرفت و می نوشت و بعضی از حرفها را جا می انداخت. من یک قرار داد پنج ساله برای تدریس در کیمبریج داشتم که دو سالش گذشته بود، و به دانشگاه تهران رفته بودم. در ضمن می خواستم به دانشگاه برکلی بروم و از مینورسکی خواسته بودم سفارشنامه ای بنویسد و محبت کرده نامه خوبی نوشت بود. قلمی هم که بدان اشاره می کند قلمی بود که پسرم مسعود که سه ساله بود به او داده بود:
دوست عزیزم از تبریکات سال نو متشکرم. حالا نوروز هم چندان دور نیست {ما} هم به ناهید و مسعود بهترین آرزوهای سلامتی و سعادت میفرستیم.
از ملفوفه خواهید دید که من آنچه ممکن بود کمال ارادت کردم. ولی از نتیجه مطمئن نیستم. حالیه خیلی انگلیزها در شیراز فارسی خوب یاد می گیرند با عیال های ایرانی بر می گردند… کساد است!
خیلی افسوس که شما به کالیفرنیا اطمینان کردید و از کمبریج ادامه تدریس نخواستید. این افسوس برای من هم خیلی اسباب { تاسف است} چون جای شما خیلی خالی است.
با تجدید بهترین آرزوهای ما
ارادتمند حقیقی
و. مینورسکی
خواهشمند م از کارهای خودتان مفصل تر بنویسید.
قلم مسعود هنوز کار می کند که با آن این نامه را می نویسم.
حسن جوادی – در اوایل قرن نوزدهم ایران صحنۀ سیاست بینالمللی شده بود و دول بزرگ انگلیس و فرانسه و روسیه هر یک بهنحوی میخواستند از این خوان یغما بینصیب نمانند. ناپلئون که درصدد لشکرکشی به هند بود هیئتی به ریاست ژنرال گاردان برای جلب دوستی فتحعلیشاه فرستاده بود. دولت انگلیس که منافع خود را در خطر میدید به چارهجویی برخاسته بود و به هر طریقی، به تطمیع یا تهدید، میخواست نقشۀ ناپلئون را عقیم بگذارد. اندکی بعد جنگ های ایران و روس پیش می آید، و این بار انگلیس می خواهد بین روس و ایران میانجیگری کند. همان طور که ذکر شد آشفتهبازار سیاسی خالی از نتایج فرهنگی نبود. مأموران سیاسی و سیاحانی که به ایران میآمدند هر یک سفرنامهای مینوشتند و به خوانندگان تشنۀ اطلاعات عرضه میکردند. بعضی از این سفرنامهها که اغلب نفیس و حتی زرکوب و با نقاشیهای زیبا چاپ میشدند منابع ذیقیمتی بودند و بعضی هم درخور گفتۀ بایرون بودند که میگفت: در این دور و زمانه هرکسی به سرزمینی دوردست سفر میکند، سفرنامهای عریض و طویل مینویسد و طالب ستایش شماست. در عین حال بعضی از سفرنامهنویسان به سبب امعان نظر و وصف دقیق مناظر و صحنهها و نیز سبک روان و دلپذیر آثاری ماندگار به وجود آوردهاند. از جملۀ آنها نوشتههای مالکم، موریه، ویلیام اوزلی، و جیمز فریزر را میتوان مثال آورد.
بعضی از این سفرنامهنویسان مستشرق هم بودند و به رشتههای مختلف شرقشناسی چون باستانشناسی و جغرافیا و مطالعات ادبی علاقه داشتند. از این لحاظ تحقیقات آنها برای پیشرفت ایرانشناسی اهمیت خاصی داشت. اکثر آنان از رهنمودهای جونز بهرهمند بودهاند و تأثیر جونز در آثار آنها بهخوبی دیده میشود.
ویلیام پرایس (1) مستشرقی دانشمند بود که بهعنوان منشی سفیر بههمراه سر گور اوزلی (2) به سال 1810 به ایران آمد و در ضمن نوشتن سفرنامه تحقیقات ادبی خود را نیز به آن اضافه کرد. پرایس پس از رفتن از ایران در خانۀ خود در ناحیة ورسستر (3) چاپخانهای با حروف فارسی برپا کرد و چند اثر محقّقانۀ خود و دیگران را در آنجا به طبع رسانید. این کار، در آن روزگار که حروف فارسی بهندرت ساخته میشد، کار بزرگی بود. سفرنامۀ او تحت عنوان روزنامۀ سفارت بریتانیا به ایران (4) به سبب مطالعاتی که در لهجههای محلی ایران و طرحهایی که از سنگنبشتههای میخی دارد شایان توجه است.
سر ویلیام اوزلی، که بهعنوان منشی خصوصی برادر کوچکترش سر گور اوزلی به تهران آمده بود، شرح سفر خود را در سه جلد با عنوان مسافرتها در ممالک مختلف شرق، خصوصاً ایران، از 1819 تا 1823 در لندن به چاپ رسانید. این سه جلد، بالغ بر 1500 صفحۀ رقعی دربارۀ تاریخ و جغرافیا و زبانشناسی و ادبیات ایران، پر است از مطالب سودمند و دست اول. مثلاً هنگامی که از تهران به تبریز میرفتند سرویلیام در زنجان به دستهای از کولیها بر میخورد که در خارج شهر اُتراق کرده بودند. او علاوه بر وصف طرز معیشت و آداب و رسوم آنها بحثی نسبتاً مفصل از زبانشان کرده است. او در سفرنامهاش حتی لغتنامۀ کوچکی هم از زبان آنان تدوین و چاپ کرده است. سرویلیام علاقۀ خاصی به نقل متون مختلف از نسخههای خطی فارسی داشت که در مجموعۀ گرانبهای خطی خود گرد آورده بود. او میگفت بدین وسیله میخواهد متون نشرنشدۀ فارسی را بیشتر و بیشتر معرفی کند. لرد کرزن در کتابش اوزلی و موریه و فریزر را مهمترین نویسندههای انگلیسی که دربارۀ ایران نوشتهاند خواند و گفت: «نوشتههای آنان مدتهاست که اساس معلومات انگلیسیان دربارۀ ایران است». کرزن مینویسد: «این مجلدات ضخیم و عالمانه ستوده و حیرتافزای خوانندگان بودند و ده سال طول کشید تا دیگران اهمیت وقایعی را که ایشان وصف میکردند دریافتند.» (5)
موفقیت تحقیقات آسیایی باعث شد سر ویلیام اوزلی (1767-1842) نشریۀ مجموعههای شرقی را در سه جلد در قطع رحلی بزرگ از 1797 تا 1798 در لندن چاپ كند. سر ویلیام اوزلی برادر سر گور اوزلی سفیر انگلیس در دربار فتحعلیشاه بود كه همراه برادر به ایران رفت و سفرنامة باارزشی در دو جلد از خود بهجای گذاشت (6). او در این مجموعه نه تنها اشعار فارسی بلكه قطعات خواندنی تاریخی و جغرافیایی و حتی اطلاعات گیاهشناسی و جانورشناسی را از زبانهای فارسی و عربی و ترکی ترجمه و منتشر کرد. چند چاپخانه با حروف فارسی در كلكته تأسیس شده بود، ولی اوزلی برای استفادة بیشتر خوانندگان با زحمت فراوان توانست حروف فارسی را نیز برای نشریة خود تهیه كند. او مینویسد: «مواد ما جدیدند و منابع مورد استفاده اصلی و بكرند؛ نشریة ما در این كشور اولین نشریهای خواهد بود كه برگرفتههایی از نویسندگان شرقی را با حروف زبان خودشان ارائه خواهد داد.» (دورة اول، ص 10).
پشت جلد «سفر به ممالک مختلف شرق و بخصوص ایران» اثر سر ویلیام اوزلی، 1823، لندن
توضیح: آنچه که میخوانید ترجمه فقط چند برگ از سیاحتنامه ویلیام اوزلی است که حسن جوادی سال ها پیش انجام داده است. اصل انگلیسی این کتاب را که متاسفانه تا کنون به فارسی ترجمه نشده است، میتوانیددر این لینک بطور رایگان بخوانید و یا از طریق آمازون سفارش دهید.
ویلیام اوزلی – از چمن اوجان (1) ساعت دو و نیم روز هیجدهم حرکت کردیم و قبل از ساعت نُه در نزدیک دهکده زیبایی که مردم بطرز متفاوتی تلفظ می کنند
( Bosmidje, Vaspinje, Basinge)
و بصورت
(Fahsinge, Fahusinge)
هم نوشته می شود (2)، فرود آمدیم. مسافرت امروز بین 18 و 19 میل بود و در آن ما از تپه ای که دارای ارتفاع و شیب قابل توجهی بود گذشتیم، و در حدود ده یا یازده میل که بطرف راست رفتیم کاروانسرای زیبایی را باسم “شیبلی” دیدیم که اکنون ویران شده است. یک کمی آن طرف تر در طرف چپ ما دهکده سعید آباد قرار داشت، که در نزدیکی باسفنج یا واسنپج در جاده ای بطرف اوجان است ( و شاردن آنرا در دشت
Nisaean
قرار میدهد) و نویسندگان قدیم گفته اند اسبهای خوبی برای مادها و ایرانیان می آوردند. من نظریاتی درباره این موضوع در ضمیمه کتاب خواهم آورد.
بعد ار یک سواریی در حدود یازده میل در ساعت نه و نیم صبح نوزدهم مسافرت ما خاتمه یافت و وارد شهر تبریز شدیم. در نزدیکی آن راه ما از قبرستان پهناوری می گذشت . در اینجا مجسمه ای سنگی که به خوبی تراشیده نشده بود قرار داشت که بیشتر از مجسمه شیر که اغلب در قبرستانهای ایران می گذارند به قوچی شباهت داشت با شاخهای خمیده. در طرف راستمان ویرانه های یک قلعه بزرگ را دیدیدیم و در اطرافش باغات زیاد و زیبایی بودند.
قشون محلی با احترامات نظامی زیاد از ما استقبال کرد. سربازان تحت امر ماژور کریستی بطرزی عالی به لباس اروپایی ملبس بودند. برای ما شنیدن مارشهای نظامی.انگلیسی و آهنگ های دیگر و سرود ملی خودمان( خدا شاه را حفظ کند) که بلا انقطاع همراه نی لبک و طبل طبال های جوان ایرانی نواخته می شد تعجب آور و شادی بخش بود. سردی هوای تبریز با مقایسه دیگر جاها قابل ملاحظه بود. در ساعت 3 نوزدهم ژوئن، حرارت به 67 درجه فارینهایت صعود کرد در حالی که در منزل آخری به فاصله سه فرسخی اینجا روز قبل ده درجه بالاتر بود.
با رسیدن به تبریز منتظر بودیم که شاهزاده عباس میرزا در عرض دو سه روز عهدنامه ای را که شاه قبلا امضا کرده و سفیر به من داده بود تا به انگلستان ببرم امضا کند. ولی مسامحه های معمولی سیاستمدارن آسیایی – هرچند که هیچ نفع و ضرری هم از به تاخیر انداختن آن در میان نبود – در اینجا نیز عملی گشت.
روز توشیح برای 26 ژوئن مقرر گردید ولی بعضی روابط نامسعود و اقتران اجرام آسمانی تشریفات را به 27 آن ماه موکول نمود. در آن وقت که موضوع مذاکرات صلح بین ایران و روسیه آغاز شده بود چنان موضوعات ضروری خاطر سفیر ما را مشغول داشته بود که تا اول ژوئیه نتوانسته بود عهد نامه را بمن بدهد. در عرض این سیزده روز من در اطاقی از خانه دوستم ماژور دارسی که بعنوان یک افسر عالی رتبه تشکیلات نظامی خدمت می کرد، استراحت می کردم. آقایان انگلیسی که من در تبریز دیدم عبارت بوند از ماژور کریستی ، کاپیتان لندیزی ، ستوان جرج ویلاک و آقای کمپل جراح شاهزاده. بعلاوه در تبریز آقای فری گنگ که سمت مشاور دارد و ماژور پاپوف ، و هر دو از طرف دولت حاکم روسی گرجستان فرستاده شده اند که با سفیر مذاکره کنند. اینها در یک آپارتمان در خانه ماژور دارسی اقامت کرده بودند، و در آنجا یک افسر فرانسوی هم بود که چند ماه پیش به استخدام دولت ما در آمده بود.، و او را از لندن به استانبول و سپس اینجا فرستاده بودند.
روز بعد از رسیدن ما هنگام ظهر به قصر شاهزاده رفتیم و افسر مخصوص وی ما را با تشریفات معمولی به حضور عباس میرزا هدایت کرد. او کسالت داشت و یک بارانی ارغوانی پوشیده و یک کلاه سیاه از پوست بره بر سر داشت. صورتش علی الخصوص بعلت بد نفس کشیدن لاغر به نظر میرسید ولی قیافه اش خوش آیند بود. شاهزاده ما را به سادگی ولی مودبانه پذیرفت و در صحبت با ما از خود فراست و علاقه زیاد برای اطلاع از موضوعات مختلف نشان داد. ما تقریبا یک ساعت در حضورش ماندیم، و سفیر یک خنجر جواهر نشان که از انگلستان آورده شده بود تقدیم داشت. در عرض این مدت دو یا سه دفعه سفیر کوشید اجازه مرخصی بگیرد ولی هر دفعه شاهزاده با آغاز ناگهانی صحبت از موضوعی جدید می کوشید ما را نگاه دارد. فردای آن روز شاهزاده سفیر کبیر را با ملاقاتی محرمانه بمدت سه ساعت سرافراز نمود (3).
(…)
از روز اول رسیدن ما به تبریز مردان جوان از تمام نقاط برای ثبت نام خویش جزء قشون شاهزاده که زیر فرمان ماژور کریستی بود، میشتافتند و اینها را سرباز میگفتند. از آن ۳۵ هزار پاوند مسکوک طلا و نقره که سفیر کبیر با خود از تهران آورده بود، بین سربازان پخش میشد و روستائیان و دیگران بدینوسیله به خدمت سربازی در میآمدند. در میان اینها داوطلبی هم بود که نحیف و لاغر بود و از صورتش بیمار مینمود. شاهزاده (عباس میرزا) گفت: «ما نمیتوانیم او را قبول کنیم. او حتی قوت گرفتن یک تفنگ را هم ندارد و بایستی دو نفر خود او را نگهدارند.»
دواطلب فقیر گریست و گفت: «دو سه ماه مرا امتحان کنید، اگر به دست دشمن کشته شوم برای من از افتخاری خوش آیندتر است. ببینید من در روز میدان چه خواهم کرد.»
شاهزاده او را به لطف پذیرفت. سفیر کبیر که در آنجا حاضر بود، میگوید کمی بعد از آن مرد بسیار زشتی پیش آمد که او هم داوطلب (سربازی) بود و میترسید که او را قبول نکنند. شاهزاده او را نپذیرفت، بیچاره بسیار ناامید و نالان شد. سفیر میگوید به شاهزاده گفتم: «صورت او باعث ترس و وحشت دشمنان حضرت والا خواهدشد.» شاهزاده خندید و او را نیز قبول کرد.
(…)
من روزی در خانه اقای کمپبل مردی دیدم از قبیله «قراچی» که مردمی هستند از بسیاری لحاظ مانند کولیان ما علی الخصوص از نظر بکار بردن زبانی مخصوص خودشان. می گویند آنها سرگردانی را دوست دارند و چادر را به خانه ترجیح می دهند و تخم مرغ، طیور خانگی، البسه و دیگر اشیاء را می گیرند و با نگاه به کف دست آدم ها فال آن ها را می بینند و تماما و یا عده زیادی از آنها معتقد به مذهبی نیستند. مردی که من با او صحبت کردم اقرار کرد که طایفه اش هیچ نوع عبادت و یا نظام اعتقادی ندارد اما چون در آن مجلس مسلمانان حضور داشتند او با صدای بلندی خدا را شکر نمود تا نشان دهد که او مسلمانی متدین و پیرو راستین پیامبر اسلام می باشد. در آن لحظه تصادفا چند نفر از درباریان تاتار و یا ترک قسطنطنیه وارد اطاق شدند. آنها فورا این مرد و همراهانش را شناختند و گفتند که آنها «چینگنه» و یا «جنگنه» هستند که به قول آنها مردان و زنان این جماعت به همدیگر وفادار نیستند. مصطفی که در انگلستان نیز بوده سرش را به گوش من نزدیک کرده آهسته گفت: اینها همان طایفه ای می باشند که شما کولی مینامید و این درباریان تاتاری درباره آنها درست گفتند و ترکان آنها را «چینگنه» می نامند. من بسیار مشتاق بودم که در باره لهجه عجیب آنها اطلاعاتی بدست آورم و از زبان یکی از آنها که با فراست تر از دیگران بنظر میرسید و شخصی زیرک ولی بیسواد بود لغات زیرین را یادداشت کردم (روی عکس کلیک کنید تا لغات خواناتر بشوند):
نمونه لغات «قراچی» های تبریز مندرجه در خاطرات اوزلی
روز بیست و چهارم ماژور کریستی مرا با دوستان دیگر دعوت کرد که در ضیافت او شرکت کنیم. اول او ما را با زور آزمائی هفت پهلوان که در محلی بنام زورخانه نمایش ها و اعمال زیادی انجام میداند آشنا کرد. زورخانه اطاقی بود در نیمه زیر زمین بود. این مردان فقط لنگی به کمر بسته بودند و با میلهای چوبی سنگین اعمال مشکلی انجام میدادند. بعدا هر یکی سعی میکرد که پشت حریف را به زمین بزند و شخص مغلوب بایستی دست دیگری را به علامت تسلیم ببوسد یا چنین وانمود کند که میبوسد. یک مرد جوان کرمانشاهی که اندامی پرعضله و ستبر داشت، قهرمان این اعمال ورزشی پهلوانی شد و در این مدت ما بوسیله صدای سه تار و دایرهای مشغول میشدیم، یک نفر هم با خواندن اشعار حماسی شاهنامه درباره افراسیاب، فریدون و رستم پهلوانان این زورآزمایی را تهییج میکرد.
بعد از قریب یک ساعت حادثهای این پذیرایی از ما را به پایان رسانید، بدین معنی که یکی از پهلوانان با شدت به دیوار خورد و از بینی و دهانش خون جاری گردید و دیگران متفق القول شدند که دیگر وضعش برای ادامه کشتی مساعد نیست و ما از زورخانه بالا رفته به اطاق مخصوصی وارد شدیم و در آنجه بعد از تجدید قهوه و قلیان رقصی اجرا گردید. آنجا رقاص پسری بود بیریش به سن پانزده یا شانزده که لباس کامل زنانهای به تن داشت و به طور مشمئز کننده ای اعمال زنانه انجام داده حرکات دختران رقاصه را تقلید میکرد و گاهی به آهنگ کمانچه دور خود یا دو نقطه ای میگردید و بیشتر در طول اطاق حرکت میکرد و پاشنههایش را پیچ میداد ولی با وجود این حرکات پایش کاملا با آهنگ موسیقی هماهنگ بودند. همچنین او با چند خنجر و شمشیر آخته بازیهایی انجام داد و چند کارد بلند و تیز را بالای سرش گردانید و لغزانید و بر روی سینهاش قرار داد که با جزیی حرکت و اشتباهی فاجعهای اجتناب ناپذیر روی میداد.
یک پسر دیگری که مانند نسوان لباس پوشیده بود برای رقص بپاخاست، چنانکه ماژور کریستی فهمیده بود چند نفر جشن زفاف گرفته بودند و بسیار انتظار این اعمال را داشتند ولی او قبول نکرده بود، بعد از چای او ما را به تماشای سومی که بیشتر ما را مشغول کرد دعوت نمود.
در مقابل پنجره یک حیاط یا باغچه یک نمایش بسیار مضحکی اجرا گردید که مهمانان بزرگوار ما برای اینکه مردم و سربازان و مستخدمین از آن حظ ببرند، اجازه دادند که در آنجا جمع شوند. تمام طرح و اساس این نمایش مضحک عبارت از کارهائی بود که یک دهاتی حیله گر و مسخره انجام میداد. یک ظرف ماست روی سینی بزرگی بر روی زمین قرار گرفته بود و مرد دیگری آن را ارایه میکرد و دلقک میخواست برای ارضای اشتهای خود بدون دادن یک شاهی در ازای این ماست سرد آن را بدزد و با قیافههای مضحک به این عمل اقدام میکرد و موقعی که ماست فروش رویش را به طرف دیگر برمی گرداند انگشتان خود را در آن فرو برده و با لذت می لیسید و چند دفعه این عمل را تکرار میکرد. ولی عاقبت او را از آنجا میرانند و دفعه دیگر به صورت یک باغبان با بیل خود در حالی که صدایش را تغییر داده برمی گشت و درباره قیمت ماست صحبت میکرد و موقع صحبت کردن ناگهان مقداری از آن را به وسیله گودی دستش می قاپید. با زاو را توبیخ میکردند و کتک میزدند.
بار دیگر او به صورت یک مرد لنگ ظاهر میشد و تدبیری میاندیشید که یک مشت دیگر از ماست بردارد و به وسیله این تغییر قیافه جدید باز موفق میشد که در میان صحبت شیرین با ماست فروش بیچاره از دهان خود آرد یا گرد سفیدی به چشمان او فوت میکند و موقعی که او چشمانش را مالش میداد و جایی را نمیدید یک مقدار زیادی از ماست را می لیسید و فرار میکرد. دفعه دیگر او خود را موسیقیدان مشهوری معرفی میکرد و آوازهای ایرانی و ترکی و گیلانی و کردی زیادی میخواند و در فواصل آن آوازها سعی میکرد به وسیله انگشتانش یا دسته بیلش قدری ماست بردارد و باز او اعمال دیگری میکرد و از جمله به طرف ظرف ماست میرفت و ناگهان انگشت خودش را داخل آن میکرد و ماست فروش غضبناک را به آغوش میگرفت و پیشانی و ریش و بینی او را با ماست آلوده میکرد.
اما آخرین صحنه آن همه تماشاچیان را بیشتر از صحنههای قبلی خندانید. ماست فروش ساده دل نسبت به دلقک که این بار به صورت گدای بینوا و پریشان حالی درآمده است رحم و شفقت میکرد و با انگشتانش به او ماست میداد و دلقک انگشتان او در دهانش را چنان گاز میگرفت که این صبور بیچاره از درد فریاد میکشد یا غرشی میکرد و به این ترتیب از صحنه پایین میآمد.
بعد از این نمایش مضحک یک خیمه شب بازی
(Puppet-show)
انجام شد. مردی پرده سبز رنگ بر چارچوبه چوبینی به درازی سه پا گسترد و در عرض دو دقیقه تئاتر کوچک خود را برپاداشت و خودش در آن طرف ان نشست و از آنجا عروسکها را اداره میکرد و ما او را نمیدیدیم و یکی دیگر در نزد چهارچوبه ایستاده و با اشخاص بزرگ صحبت میکرد و راجع به داستان توضیحاتی میداد. قهرمان داستان حمله (که ما به انگلیسی او را
Punch
میخوانیم) روزی بر حسب تصادف از پنجره یا در خود نگاه میکرده خانمی را میبیند و فورا دل به او میبازد ولی دوست او (مردی که در داخل نشسته است) به او میگوید او نباید عشقی را که جز ناامیدی حاصلی ندارد و شاید باعث مرگ او میشود گرامی شمرد (…)
(…)
یک قسمت بزرگی از تبریز کمی از ویرانه آبادتر است. معذلک در برخی از بازارها جنب و جوش قابل توجهی حاکی از کار و کوشش دیده میشود. من متوجه شدم که ابواب بسیاری از خانهها به قدری کوتاهند که ورود آسان اشخاص متوسط القامه ممکن نبود و در مدخل برخی دیگر سه یا چهار پله به پایین وجود داشتند. یکی از ساکنان به من گفت این طور ساخته میشوند تا از در زدن افراد مزاحم جلوگیری شود. ساختمان خارجی خانههای تبریز دیوارهای کوتاه دارند و ضخیم و طبقه دیگری بالای آنها قرار نگرفته است زیرا در اینجا زلزلههای زیادی اتفاق میافتد.
من در خانه یک اروپایی دو دختر جالب توجه یکی به سن چهارده که چند ماه قبل به وسیله شاهزاده به او داده شده بود، دیدم. قیافه او بسیار دلپسند بود و چون هدیهای او را بیشتر از هشتاد پاوند قیمت میگذاشتند. همه دست لباس او نیز شامل این مبلغ بود.
دختر دیگر که او هم قشنگ بود و بیشتر از دوازده ساله به نظر نمیرسید بعدا برای یک دوست اروپایی خریده شده بود و با چند لباس چنانکه مالکش به من گفت قریب پنجاه پاوند میارزید.
وضع او کاملا کودکانه بود، اول به نظر میرسید که از ظهور خارجیان ناراضی است در حالی که دختر بزر گ تر که هر دو در مقابل ما بودند با او با مهربانی بسیار و چون خانم رفتار میکرد.
اینها از دخترانی هستند که ایرانیان عموما گرجی میخوانند و از والدین عیسوی هستند و عموما از گرجستان وچرکزستان
Circassia
و ارمنستان میآیند. آنها خود را زن شرعی کسی که قرعه بختشان به نام او افتاده میدانند اگر چه تمایلات آنها هرگز ارضاء نشده است و آنها با کسی بعنوان شوهر یا ارباب یا مالک خود روبرو نشده اند تا شریک زندگی آینده شان را یافته باشند. با وجود این گفته میشود که این موجودات جوان بسیار با وفا و صمیمی میباشند.
(…)
—————————————
زیرنویس های مقدمه:
1. William Price
2. Sir Gore Ouseley
3. Worecester
4. Journal of the British Embassy to Persian, London, 1825.
5. Curzon, Lord George, Persia and Persian Question, London, 1892, I., p.24
6. برای زندگی سر ویلیام اوزلی و برادرش نگاه کنید به:
Marzieh Gail, Persia and the Victorians, London, 1951, p. 59 et seq.
همچنین نگاه کنید به سرگور اوزلی: طرّاح عهدنامۀ گلستان و اوّلین سفیر انگلیس در دربار قاجار. فریدون زند فرد، تهران: نشر آبی، 1386.
—————————————————-
زیرنویس های خاطرات:
1. «اوجان از اقلیم چهارم است در دفاتر قدیم آن را از توابع مهران رود شمرده اند و مناسب است و بیژن ابن کیو ساخت غازان خان تجدید عمارتس کرد و از سنگ و کچ باره کشید و شهر اسلام خواند دور باروی غازانی سه هزار قدم بود هوایش سردست و آبش از کوه سهندست حاصلش غله و بقول بود و میوه و پنبه نباشد و مردمش سفید چهره و شافعی مذهبند و در آن از عیسویان جمعی باشند.» نسخه نزهه القلوب (فصل سوم، در باره آذربایجان)
2. فهسفنج و یا طوری که من در «عالم آرای عباسی» دیدم: فهوسفنج
3. عباس میرزا بنظر بیست و هشت، بیست و نه ساله میرسد و دارای قد و قامتی خوب و (بدنی) عضلانی میباشد و در نزد ایرانیان به سوارکاری مشهور است. میگویند به کرّات در برف و سرما به شکار رفته که از 200-300 مردی که با حرکت کرده اند 10-12 نفرشان طاقت خستگی و سرما را نیاورده اند. برادرش حسن علی میرزا از این نوع شکار ها میکند اما با تفاوت بسیار در درجه حرارت هوا یعنی موقعی که مردم شیراز در سایه نیز از گزند آفتاب در امان نمیباشند
شاه طهماسب ازهمایون شاه هندوستان پذیرائی میکند – قصر چهل ستون
این هم قسمت سوم و پایانی بخش مربوط به آذربایجان سیاحتنامه «میکله ممبره»
Michele Membre
از سال های 1539-40 است که از سوی جمهوری ونیز به ایران صفوی فرستاده شده و نامه خصوصی حکومت ونیز را به شاه طهماسب رسانیده بود تا دولت صفوی را به اتحاد علیه عثمانی تشویق کند. ممبره در سال 1539 از طریق آناطولی و کریمه به گرجستان و از آنجا به ایران سفر کرد. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. – عباس جوادی
فصل پنجم
تبریز، آداب و رسوم ایرانی و امور جاریه
بالاخره در ماه دسامبر، اگر اشتباه نکرده باشم، ما وارد شهر تبریز شدیم. شاه در قصر خود دو روز ماند و بعد بار عامی داد. آنها قصر شاه را داشتند تعمیر می کردند. این قصر خیلی زیبا در میان باغی واقعست . اطرافش دیواری دارد که نصفش سنگ و نصف دیگر از گل ضخیم است و دو در وازه دارد یکی بسوی شرق و دیگری بسوی جنوب شرق. قسمتی که در طرف شرق است میدانی دارد بسیار تمیز، هموار و بزرگ. در وسط میدان تیری دراز و چوبی قراردارد و بر سر آن سیبی زرین است. در طرف شمال قصر دو مسجد زیبا پهلوی هم قرار دارند، و در سوی شرق، کنار میدان شاه مسجد زیبای دیگری می سازد. در کنار خیابان رودخانه است که “چای” نامیده می شود. در طرف جنوب شرق دیواریست که پشت آن باغیست. در طرف شرق میدان، هنگامی که بسوی قصر شاه میروید اقامتگاه برادرش بهرام میرزا قرار دارد. در طرف جنوب شرقی، نوزده گام آن سوی دروازه، پلی است که خیابان را بسوی جنوب شرق می برد، و در سر این خیابان خانه سیدهای اسکو می باشند که هر چهار نفر در آن خانه زندگی می کنند. آنها همه مردانی جوان هستند که بزرگترین شان سی و هفت یا سی و هشت سال دارد.
داخل قصر شاه راه ها توسط میله های چوبی محدود شده اند زیراکه همه جا باغ است. فراشان با چوبدستی بر دروازه ایستاده اند. در دروازه اول، در جنوب شرق نزدیک پل، هنگام وارد شدن بطرف راست اداره قورچی باشی می باشد. در طرف چپ در دیگریست که بسوی خزانه باز می شود ، و در آنجا زرگران قرار دارند. چون بخط مستقیم بروید در یک سو باغ است و در سوی دیگر راههای محدود شده مذکور. دست چپ، در طرف اطاق های اندرون ، که شاه در آنها می خوابد، اداره بهرام میرزا ست. در طرف راست مقابل این عمارت اداره شاهقلی خلیفه قرار دارد، که مهرهای خود را با طلا و جواهرات حمایل کرده است. هنگامی که اندکی بسوی شرق بگردید دری بزرگ در جلویتان واقعست که در دست راست آن اداره قاضی جهان ، وزیر شاه ، می باشد، و پشت آن گنبدی است بلند از آجر با دروازه ای با دیوارهایی آبی (38). در این گنبد اسلحه های زیادی است که همه در صندوق های پوشیده از چرم قرار دارند، و هر دو صندوق را بار یک شتر می کنند. من دیدم که در این صندوق ها تیرو کمان، شمشیر و زره بودند. هنگامی که از اداره قاضی جهان رد می شوید دری دیگر است که از آن می توان به تالاری رفت که شاه بار عام می دهد. چون از این در کوچک بگذرید از زیر یک رشته گنبد می گذرید که زیر آنها قورچیان با شمشیر های خود بر روی زمین نشسته اند. اگر راه خود را ادامه دهد بطرف غرب، یعنی دست چپ، قصری بزرگ است با چهار اطاق، پشت یکدیگر، با فرش ها با کفش کن ها، و بر هر دری به مناسبت اهمیت آن چند فراش ایستاده است. در این اطاقها مردم دور ها دور می نشینند. اطاقی که شاه در آنست کوچک و بسیار زیباست با نقش و نگاری از لاجورد و گل بوته ها. تمام اطاقها نیز گنبد دارند و چنین آراسته شده اند. در پنجره ها بنظر میرسد که بر روی شیشه ها نقش و نگارهایی هستند. اطاق دوم بزرگتر است و در آن سلطان های والا مقام تر و در اطاق سوم سلطان های کم مقام تر می نشینند. در اطاق چهارم قورچیان محبوب شاه قرار دارند که منتظرند بدرجه سلطانی برسند. در باغی بطرف غرب خوابگاه شاه قرار دارد که عبارت از چهار اطاقست. پهلوی آنها حمام شاهی است. هنگامی که کسی از طرف شرق، و از سوی میدان، وارد می شود، در هر دو سو دیوارهایی کوتاه هستند. آنگاه بسوی شمال بطرف راست، در گوشه دربار، در شمال شرق طویله اسبان قرار دارد، و زیر طویله بسوی شرق، آشپزخانه قرار دارد. از اشپزخانه هنگامی که بطرف غرب بسوی قصر می روید، داخل باغ نزدیک گوشه دیگر حیاط بطرف شمال، اطاقی اسا که در آنجا نیزه ساخته و رنگ می کنند. پائین تر از آن مسجدی است که امرا در آن نماز می خوانند. نزدیک برجی که محل اسلحه است حوضی چهار گوشه و سنگی است که هر طرف آن سی و هشت ذرع می باشد. پر است از آب شیرین و داخل حوض چهار ستون مرمری کوچک است و بر روی آنه گنبدی است و تمام دور آن دیواره ای است از چوب های نازک و نقاشی شده. شاه بر روی آن می نشیند وصید ماهی می کند. در حوض ماهی زیادست و قایقی هم با پارو و نشیمنگاه آن دیواره ای چوبی دارد.
شاه مرا به شاهقلی خلیفه مهردار سپرد، و من تمام وقت در خانه های امرا رفت و آمد داشتم، یعنی شاهقلی خلیفه، قورچی باشی، قرا خلیفه، نارنجی سلطان، تک یاتان منصور، قاضی جهان، شاه وردی داروغه، شاه علی سلطان و سید های اسکو، همه از مصاحبت من لذت می بردند و مرا بخانه هایشان می بردند و گاهی پانزده یا بیست روز مرا میهمان می کردند. چون هیچ چیزی از کشورهای اروپایی نمی دانستند شنیدن در آن باره را خیلی دوست داشتند. زنان آنها خیلی خوشگلند، و دور گردنشان مرواریدهای بزرگ، گرد و زیبا می آویزند. این زنان خیلی دوست داشتنی و تمام پول شوهرانشان در دست آنهاست. هنگامی که شوهر پولی می خواهد باید از زنش بگیرد. قزلباشان زنانشان را خیلی دوست دارند. خانمها در شهر مثل مردان سواره میروند و بجای مهتر کلفت دارند، و آنها صورتشان را با پارچه ای سفید می پوشانند و تنها چشمانشان دیده می شود.
ماه های دسامبر و ژانویه خیلی سرد بوده و همیشه برف می آمد. بخاطر سرما در خانه تنوری داشتند، که در زمین قرار دارد و سر آن که در محاذات زمین است باز می باشد. زیر زمین تونلی ساخته اند که از آن باد به ته تنور آمده و آنرا روشن نگاه می دارند. در تنور هیزم یا ذغال می سوزانند. همه دور تنور می نشینند و برخی دست و برخی پای خود را بسوی آن می آورند. هر خانه تنوری دارد زیرا که در غیر این صورت نمی توان از سرمایی که سه تا چهار ماه طول می کشد خلاص شد. اغلب نان مسطح درست کرده و در داخل تنور می پزند.
در آن روزها شاه طهماسب مادر خود بنام تاجلو بیگم را به شیراز تبعدید کرد، زیرا من شنیدم که باو گفته بودند که او می خواهد او را مسموم ساخته و بجای او بهرام میرزا را شاه کند. هنگامی که شاه این خبر را شنید تمام املاک مادر را ضبط کرد که ثروتی بزرگ بود. او مادرش را فقط به همراه سه کلفت فرستاد و سیصد دوکات سالیانه بدو مقرری داد. او مادر نکشت چون پدرش وصیت کرده بود که هیچ وقت مادر و یا برادرانش را نکشد.
در روز اول ماه فوریه شاه جشنی دارد که سه روز ادامه دارد (39)، در میدان بارگاه و چادر هایی صف اندر صف برپای می کنندو درهای چادر ها بسوی شرق است. این چادرها خیلی زیبا هستند با تیرهایی مذهب و منقش. بیرون آنها سفید است ولی داخل آنها بسیار آراسته است با فرشهای عالی. شاه در میدان بر اسب سوار شده و بتاخت میرود در حالی که چوگان با گوی چوبی می بازد. دو چوب در دو سوی میدان می گذارند و آنها در دو تیم بازی می کنند: برادر او با چهار نفر و خود شاه با چهارتن دیگر. شاه گوی را بسوی دروازه برادر و برادرش گوی را بسوی دروازه شاه میراند. آنها اسب تازی کرده و گویی چوبی را که اندکی بزرگتر از تخم مرغ است می زنند. بدین ترتیب بمدت دو ساعت بازی می کنند، و جمعیت و سربازان به تعداد بیشمار دور میدان و در خیابان می ایستند و هنگامی که شاه را می بینند، سرهایشان را بزیر آورده و فریاد می کشند:
” شاه شاه.”
به مدت سه روز صوفیان [ پیروان شاه طهماسب] از دهات پای پیاده می آیند و با آلات و خلیفه خود ، در گروه های پنجاه تا شصت نفری می آیند. در میدان مذکور دایره ای را تشکیل داده ، و یک به یک و یا دو، سه و یا چهار نفری شروع به رقص می کنند. دیگران موسیقی می نوازند و خدا و شاه طهماسب را می ستایند. هر یک از خلیفه ها چماقی در دست دارد، و تعداد بیشماری از آنان می آیند و بسیاری از آنها برای شاه هدیه می آورند. بعضی از آنها ده گوسفند اخته، و بعضی بره و برخی اسب و خلاصه هرکس به نسبت وضع مالی پیشکشی می آورد. می گویند شاه عُشر درآمد سرانه آنها را بعنوان پیغمبر ایشان دریافت می دارد. در میان آنها کسانی هستند هنگامی صاحب دختری می شوند می گویند نوزاد نذر شاه است، و هنگامی که دختر به سنّ بلوغ میرسد بسیاری از آنها او را برده به شاه نشان می دهند. شاه دخترانی را که می پسندد نگه داشته بقیه را بر می گرداند. کسانی هستند که تمام اموال خود را وقف شاه کرده و خود زاهدانه در گوشه ای بنام شاه اعتکاف می کنند. در روزهایی که آنها جشن می گیرند دیگران نشسته و بعنوان ذکر لااله الا الله می گویند. شاه به بسیاری از افراد غذا می دهد. او در بارگاه در جای معمولی خویش بر روی تختی از چوب مذهب و پوشیده از مخمل می نشیند. در جلوی او بر روی زمین سینی ها یی پر از پلو و گوشت گوسفند می گذارند، و فکر می کنم تعداد سینی ها حدود سه یا چهار هزار بودند. تعداد این سینی ها بقدری زیادند که مسافتی حدود چهل و پنج ذرع از زمین را در بر می گیرند. برنج قسمی سیاه، قسمی آبی، قسمی سرخ و قسمی هم زرد و سفید است. بعضی از آنها را تند مزه و برخی شیرین هستند و اقسام پلو بسیار است. امرا همه داخل چادرها دایره وار می نشینند و هنگام خوردن آنها شب است. سپس شاه به خانه خود میرود و همه بجز صوفیان بخانه های خود میروند. صوفیانی که برای مدح شاه آمده اند شب می میمانند و تمام شب مشغول نواختن موسیقی وآواز خوانی و ستایش شاه هستند. این ترتیبات بمدت سه روز دوام دارد و سپس می پراکنند.
در آن ماه یک خادمی از قره خلیفه مرا در تبریز به خانه ای در میدانی برد که در آنجا نقاره می زدند. هنگامی که از این خیابان رد می شدم من خانه ای دیدم که در آن ساعتی دیدم که ساخت دست پیرمردی ایرانی با ریشی سفید بود. ساعت در جعبه ای چوبی و منقش ساخته شده بود، و درازای آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود. در وسط و بالای این جعبه زنگی کوچک بود، و از آن چوبی بیرون می آمد و سر هر ساعتی زنگ می زد. در جلوی این جعبه پیکره دو سوار با نیزه هر یک به اندازه یک مرغ ، و دو قوچ هریک باندازه یک موش صحرایی بزرگ گذاشته شد ه بودند. هنگامی که ساعت میزد دو سوار نیزه بهم می زدند و قوچ ها بهم میزدند. این کار ها توام باهم و به تعداد شماره زنگ ساعت انجام می گرفت. هنگامی که ماه نیز می گرفت ساعت زنگ میزد. در این ساعت دهانه ای بود که از آنجا زنان و مردان بخت خود را می جستند. آنها به این دهانه سکه ای مسی که “آلتون” خوانده می شود می گذاشتند، و این سکه پائین میرود و بلافاصله صدایی شنیده می شد و دری باز شده اژدهایی در آمد و از دهانش توپ آهنی کوچکی بیرون می اندازد. پائین این در در دیگری باز می شد و جانوری گربه مانند بیرون می آمد، و توپ مذکور در دهان گربه میفتاد. سپس درطرف دیگر جعبه دری دیگری باز می شد و ماری بیرون می آمد و از دهانش تکه کوچکی کاغذ با نوشته ای روی آن بیرون می انداخت. آنها کاغذ را خوانده و آنچه رویش نوشته شده بود فال آنها حساب می شد. من نیز فال خود را گرفتم. بر کاغذ من نوشته شده بود که بزودی ثروتی بزرگ بمن خواهد رسید، و من هنوز منتظرم. من از استاد ساعتساز پرسیدم که آیا تا کنون شبیه این ساعت را دیده است و یا او ساختن این را از کسی آموخته است؟ او گفت که هرگز چیزی شببه آن ندیده است و از کسی هم ساختن آنرا نیاموخته است، ولی این را فقط در کتابها یافته است.
غذای صوفیان یعنی امرای دولت همیشه عبارتست از برنج های مختلف: بغرا، قاورمه، قلیه پلو، قاورمه پلو، قلیه تورشی سی،ساری پلو، کباب جوجه و شوربا. اینها غذا های آنهاست، همیشه پلو دارند که ما بجای آن ماکورونی داریم. آنها گوشت قوچ اخته را تکه تکه کرده مقدار کمی آب در دیگ ریخته می گذارند تا به پزد. آنگاه پیاز را خرد کرده و با ادویه در آن می ریزند. برای غذایی دیگر گوشت ریز ریز کرده خوب می پزند، و بعد برنج را اضافه کرده می گذارند تا باهم بپزد. سپس مقداری نخود و یک نوع ادویه تلخ مزه اضافه می کنند که پلو را به رنگ آبی در می آورد. یک غذای دیگر بدون برنج است و بدان کشمش علاوه می کنند. غذای دیگر پلو است با کره، زعفران و عسل سفید. تمام غذای های آنها با برنج است، و گوشت قوچ اخته و بره و مرغ و تیهو و بسیاری دیگر از مرغان را هم کباب می کنند، ولی قیمت آنها گران است. یک بره یک دوکات است و یک مرغ به قیمت موزانیگ (40) است. ایرانیان خرگوش نمی خورند. نان، جو، انگور و گیلاس فراوان است ولی بقیه میوه جات گران است. پرتقال گرانست و در تبریز اصلا پیدا نمی شود و از شیروان نمی آورند. انار هم گرانست. خربزه در فصلش ارزانست که تا فوریه دوام دارد. و همین طور انگور. صوفیان مقدار زیادی می خورند.
هنگامی که سلطانی سوار شده به دربار میرود شاطری جلوی او می دود که جورابهایی گشاد تا زانو و شلواری پارچه ای به پا دارد دارد و پیراهن سفید او تا به زانو میرسد. او زنگی کوچکی در جلوی کمربندش دارد. خادمی دیگر جلوی سلطان پای پیاده ره می سپرد و فوطه او را همراه قالیچه ای همراه در میان آن بر شانه خود دارد، و در دست راست آبریزی نقره ای و گردن دراز پر از آب بدست دارد. خادمی دیگر تیر و کمان او را حمل می کند که او را “اوخ یای قورچی سی” می خوانند. بیست یا سی خادم دیگر نیز، بعضی سوار و بعضی پیاده ، همراه سلطان هستند، و هنگامی که به دروازه دربار میرسند، اینها بیرون میمانند، و بعنوان احترام آستانه دروازه را می بوسند. سلطان با فاصله ای از دربار از اسب فرود آمده و تنها با خادمی که حامل فوطه و آبریز است به درون میرود. زیرا هنگامی که داخل دربارکه شاه در آنجا بار عام می دهد می شود باید کفش های خود را در آورد و خادم بیرون در مواظب کفش هاست. سلطان هنگامی که می خواهد در مسجد نماز گزارد او قالیچه را روی زمین انداخته و رویش نماز می خواند. چون آنها با آب وضو می گیرند این آبریز را همراه دارند. همه آنها چنین می کنند. هنگامی که شاه طهماسب در دربار غذا می خورد به تمام کسانی که در حضورش هستند غذا می دهد، و یک سینی پر از پلو و گوشت با مقدار زیادی از کره و روغن جلوی هر کس می نهند. خادمان سفره شاه که فراش خوانده می شوند، آنچه از غذای امرا مانده است برداشته از دیوانخانه بیرون میروند و خادم آن امیر یا سلطان را صدامیزنند. خادم دوان دوان آمده سینی نقره ای یا چینی را می گیرد. آو آنچه می خواهد می خورد و بقیه را در همان سینی روی زمین می گذارد. تمام خادمان چنین می کنند. آنگاه خادمان سفره شاهی می آیند و تمام ظرفها را جمع می کنند و بدین ترتیب هیچ سینی یا لگنی گم نمی شود.
شاه تنها غذا می خورد و سلطانها نگاه می کنند و آنگاه غذا را بین آنها تقسیم می کند، زیرا که تمام غذا را پیش او می آورند. آبی که شاه می خورد یکی از فراشان در کوزه ای چینی یا نقره ای در دست دارد و من دو جور از این نوع کوزه دیده ام، و شاه آنرا با مهر خود مهم می کند، و هنگامی که می خواهد آب بخورد مهر را می شکند. هنگامی که غذا بر چیده شد دوباره کوزه را مهر می کند (41). من در دربار شیرینی زیادی دیدم. رسم شاه است که هر روز یک دست از لباس خود و گاهی سه یا چهار دست لباس بعنوان خلعت به امرا می دهد. راست است که لباسهای او زیاد گرانها نیستند زیرا که از لباس های گران قیمت زیاد خوشش نمی آید، و تنها لباس هایی از پارچه بوغاسی رنگین و اعلا می پوشد، و گاهی هم از ساتین و گاهی هم جامه زر دوزی شده بتن می کند، ولی فقط باید بافت یزد باشد. او بصورت نقدی هدایای زیادی می دهد، و هنگامی که هدیه می دهد مقدار آن صد، دویست یا سیصد تومان است. هر تومانی چهل دوکات می باشد. او به قورچیان خود مواجب زیادی می دهد. بعضی از آنان سالی سی تومان ، بعضی ده و برخی چهار یا پنج تومان می گیرند، و این پائین ترین مواجب آنهاست. راست است که آنها اسبان و سلاح های خوب دارند و لبه تیغ آنان تیز است. آنها غیر از زره و تن پوش چیزی بر تن ندارند. در آن ایام او به شاه علی چپنی صد تومان هدیه داد و شهر خوی و قلعۀ وان را باو داد، و پسر او دده بیگ را یکی از قورچیان خود ساخت.
در این ایام شاه طهماسب برادر خود بهرام میرزا را با سپاهی برای جنگ با امیری کُرد در بین النهرین فرستاد. بهرام میرزا می خواست مرا با خو ببرد و من همراه او رفتم. امیر کُرد فرار کرد و و جز درگیری مختصری نشد. برادر و پسر این امیر اسیر شدند و آنها را به حضور شاه آوردند، و او دستور داد که سر پسر برادر را ببرند و ریش (برادر هم؟). بهرام میرزا تمام آن ناحیه را از جمعیت خالی ساخت و تمام چهارپایان را با خود برد. چون بعضی از قورچیان شاه زیاد حاضر برفتن به جنگ نبودند عقب ماندند. بهرام میرزا به شاه نامه ای نوشت، و شاه بلافاصله قرا خلیفه را فرستاد و دستور داد هر یک از قورچیانی که عقب مانده بودند می بایست وارونه سوار خر شده و با زنگهایی بر کمر ، در شهر گردیده و به حضور شاه بیایند. بدین ترتیب قرا خلیفه با دستور شاه و خرها آمده و تمام کسانی که عقب مانده بودند ، سوار بر خرها پیش شاه آمدند. در میان آنها یک سفره چی شاه هم بود. دیگری بنام “کوپک قیران” عفو گردید زیرا که شاه او را خیلی دوست داشت. بدین ترتیب آنها وارد میدان گشته بحضور شاه آمدند و جمعیت انبوهی برای دیدن آنها آمدند. شاه از اندرون بیرون آمده تا از آنها باز جویی کند و درباره شان حکم کند. آنها نیز به نوبه خود می خواستند از اتهاماتی که شده خود را پاک سازند. آنها بر روی خر آنها ماندند تا این که بالاخره رفتند. شاه دستور داد که به هریکی یک دست از لباس خودش بدهند.
چند روز بعد آنها از شیروان در بار و بندیل سر های بریده آوردند که با کاه انباشته شده بودند، و سه پرچم، سه طبل که القاص میرزا برادر شاه فرستاده بود، پس از این امرایی را که به جنگل فرار کرده بودند و اطاعت نمی کردند. شاه دستور داد که سر آنها را در وسط میدان جایی که مردم را مجازات می کنند ببرند و سرها را از دار بیاویزند، و نقاره ها سه شب و روز نواخته میشد.
بعد از این جشن عید پاک که آنها بایرام می خوانند جشن گرفته شد، و به شرحی که گفتم شادی زیاد کردند. یعنی خیمه های زیادی در میدان برپای داشتند و چوگان بازی کردند. روز بعد وزیر شاه ، قاضی جهان، پیشکش بسیار بزرگی به شاه داد، و اگر اشتباه نکرده باشم، شامل نه اسب اصیل با پوشش های زر دوزی و زین های طلا، و رشته های زرین بافته بر یال آن اسبان بود. بعلاوه هیجده قاطر خوب، سی و سه شتر راهوار با پارچه های مخمل، ساتین، و پارچه های زیاد برای عمامه، ظرفهای نقره ای، کوزه ها، کمربند های مذهب و نمی دان چقدر پول نقد. آنقدر که شنیدم ارزش پیشکش یک هزار تومان بود، یعنی چهل هزار دوکات. شتران شاه خیلی خوب و قدرتمندند، و آنها را بیسراک (42) می خوانند و بهتر از شتران ترکها هستند. همچنین چادرها، اسلحه و تیر و کمان آنها بسیار خوب هستند.
پس از آن روز شاه میهمان قاضی جهان بود و سه روز در خانه او ماند، و سپس به کاخ خود برگشت. تمام مخارج از طرف قاضی جهان پرداخت شد، و فکر می کنم که مسلماً بیش از سه هزار نفر در خانه او غذا می خوردند.
در اول آوریل 1540 ایلچی ای به دربار شاه در تبریز آمد که از خراسان توسط شاه خوارزم فرستاده شده بود و اسم این شاه اوزبک است، یعنی “یاشیل باشان” ( دارند گان کلاه های سبز). شاه خوارزم با شاه دیگر از یاشیل باشان در جنگ است، و این یکی خویش عبید خان اوزبک است. شاه خوارزم برادر و پسر شاه دیگر را گرفته و سرشان را بریده و با کاه انباشت. با این ایلچی این سرها را برای شاه طهماسب فرستاد و پیغام داد که می خواهد یوغ بندگی او را بگردن گیرد، و می خواهد تاج را قبول کند. شاه سه روز و سه شب جشن گرفت و در تمام مدت نقاره ها نواخته می شد، و سرها را در میدان از دار آویختند. پس از چند روز طهماسب سفیری از طرف خود به شاه خوارزم فرستاد. سفیر شاه در امن و امان با ارمغان و خیمه های زیاد، و تاج های زیادی قزلباشی سفر کرد. بعد از دو ماه سفیر با برادر شاه خوارزم برگشت، و او چهل یا پنجاه نفر از کسان خود را همراه داشت که همه بدون ریش بودند، و برادر شاه هم ریش نداشت. من پرسیدم چرا این مردان ریش ندارند. گفتند که این نژاد نمی توانند ریش بگذارند. تمام امرا و برادر شاه با احترام و تشریفات زیاد به استقبال برادر شاه خوارزم رفتند و بمدت سه روز و شب نقاره ها نواخته می شدند (43).
در آن ماه دو امیر کم اهمیت کُرد که در اطاعت شاه نبودند به دربار آمدند و خواستار تاج و فرمانبرداری شدند. شاه موافقت کرد و هدیه زیادی به آنها داد، و آنها یک ماه مانده و سپس رفتند.
در تمام این مدت من می خواستم که مرخص شوم ولی نتیجه نداشت چون شاه دستور داده بود که سفیری همراه من باید بیاید، و این شخص بایرام بیگ چاوشلو بود که مردی بسیار خوب و در خدمت برادر شاه القاص میرزا در شیروان بود. طهماسب به القاص میرزا نوشت که او را بفرستد، و بدین جهت بود که شاه رفتن مرا به تاخیر می انداخت. سفیر بیش من عجله داشت زیرا که آثاری از فرستاده شدن او نبود.
در آن ماه سلطانی که حاکم قزوین بود مُرد و شاه یکی از قورچیان خود را بجای او نامزد کرد. این یک قورچی بود که بهیچ وجه فکر نمی کرد شاه او را ممکنست یک سلطان بکند. روزی شاه هنگامی که قورچی در خانه خود بود عقب او فرستاد. قورچی پیش شاه رفت ولی منتظر چیزی نبود. چنانچه رسم است فوراً لباس سلطانی را به او دادند و همچنین تمام خانه و اسباب سلطان فقید، یعنی پول نقد، پرده ها، چهارپایان و حکومت شهر قزوین را به او داد و حتی زن او را نیز به قورچی داد. در عرض یک ساعت طهماسب قورچی را صاحب همه چیز کرد، و در تمام کشور این را بعنوان معجزه ای گرفتند. راست است که قورچی مذکور کارهای شجاعانه زیادی کرده بود، و سر های زیادی برید ه و پیش شاه آورده بود، ولی شاه هرگز هدیه ای بدو نداده بود، و او فکر نمی کرد که مورد لطف شاه بوده باشد. این واقعه در ماه آوریل 1540 بود (44).
فصل ششم
ملاحظاتی دیگر درباره دربار، زندگی در تبریز و وقایع جاری
چنانچه قبلاً گفتم تمام این مدت من با تمام درباریان شاه دوستی و صحبت های زیادی داشتم، خصوصاً با برادرش بهرام میرزا، که به دفعات شبها هنگامی که عیش و عشرت می کرد مرا می خواند تا از مصاحبت من بهره مند گردد و نحوه بزم (صحبت) آنها را نشان دهد. در بزم آنها آلات موسیقی چون طنبور، چنگ، نی و تنبک و چنگ کوچک بکار می نواختند و پسر خیلی زیبا به نهایت خوب آواز می خواند. این اشخاص در حضور او بودند، یعنی نارنجی سلطان، کچل شاه وردی بیک، قره خلیفه، سیدی از خراسان و سه مرد جوان بنام های علی جان، شاه خرم (؟) و پسری دیگر از شیروان که هرسه پهلوی هم نشسته بودند. سه مرد دیگر که مسن تر بودند در سوی دیگر نشسته بودند، و یکی از اینها پروانه چی بهرام میرزا بود، که بتازگی ازدواج کرده بود. دو نفر دیگر سفره چی های او بودند. موسیقی نوازان در یک سو و خود بهرام میرزا مقابل عالیجان نشسته بود. برای این میهمانی بزرگ چادر های زیادی در میدانی که پشت خانه او بطرف شمال کنار باغ واقعست برپا کرده بود، و همه روی فرش های اعلا نشسته بودند.
تمام بهرام میرزا مشغول عیش و عشرت (صحبت) بود، و آنها مقدار زیادی عرق و مشروب دارچینی خوردند و نتیجتاً بهرام میرزا مست شده روی زمین دراز کشیده بخواب رفت. آنگاه نوازندگان و دیگران همه رفتند و جز دو مرد جوان که مستانه روی زمین دراز کشیده بودند. این بعد از نیمه شب بود. ما برای خوابیدن به خانۀ نارنجی سلطان رفتیم چون خانۀ او بسیار نزدیک و درهمین خیابان بود. روز بعد بهرام میرزا از من پرسید که ایا شما مست شده بودید؟ جواب دادم : خیر و خیلی تعجب کرد. در نتیجه تصمیم گرفت که بار دیگر مرا دعوت نماید تا این بار مست گردم، ولی من هیچ وقت مایل به رفتن پیش او نبودم و به خاطر این بود که او از من نسبتاّ دلسرد شده بود.
وقتیکه با سیدهای [اسکو] صحبت می کردم ایشان از من خواستند تا دلیل بودن تصویری از یک شیر در پرچم ونیز را توضیح دهم. زیرا که شیر نشان شاه است، چون علی شیریست که دیده نمی شود. در ظاهر او مردیست ولی در واقع او شیریست که خاد برای از میان بردن کفار فرستده است. بدین جهت است که در پرچم های آنها علی بسان شیری تصویر می شود. بدین جهت بود که می خواستند بدانند دلیل بودن شیر را در پرچم ونیز بدانند. من هم گفتم درجه اخلاص و دوستی ونیزیان را نسبت به شاه از این لحاظ می توانند حدس بزنند زیرا که ونیز چنان محبت و عشقی نسبت به علی دارد که نشانه او را بر روی علم های خود دارند و او را می پرستند و به او بیش از سایر قدسیین اخلاص دارند. آنها از من خواستند تا بگویم این چگونه اتفاق افتاده است؟
من گفتم: هنگامی که علی زنده بود هرچند که در این نواحی بصورت مردی دیده می شد ولی در ناحیه ونیز او معمولا بصورت شیری می گشت، و بسیاری او را دیده بودند،و او سخنان خدا را در گوش مردان مقدس نجوا می کرد و از معجزات و آیات آسمانی صحبت می کرد. آنها تمام اینها را نوشتند و بصورت کتابی در آوردند، که آنرا انجیل می خوانند.
سیه ها بمن گفتند که قبول دارند که انجیل راست است و بدان اعتقاد دارند، و بدین ترتیب آنها کاملاً آگاه بودند و گفتند که مرا می توانند به حق “موالی” بخوانند که به معنی “محبوب علی” است، و کشتن یک ونیزی جرمی است بزرگتر از کشتن یک هزار نفر عثمانی.
غذای آنها مثل غذای ترکان است ولی ایرانیان گشاد دستی و صمیمت زیادتری دارند، و بیشتر از عثمانیان مردم را برای غذا خوردن بخانه شان دعوت می کنند.
هنگامی که یکی از آنها میمیرد عده زیادی برای تشیع جنازه میروند در حالی که علم های سیاه بدون نقش در دست دارند و کنار علم ها با بوته های زرین و منگوله تزئین شد اند. بر روی نیزه ای شاخه های زیادی چون درخت می گذارند و بر روی آنها نارنج های سرخ گذاشته اند، و همراه با زدن تنبک حرکت می کنند. تابوتی از از چوب می سازند که کوچک است و چهار مرد می تواند آنرا حمل کنند، و بر روی آن پسر کوچکی که می تواند قرآن بخواند می گذارند. مرده را کسان زیادی بدرقه می کنند. اگر او سرباز پادشاه بوده باشد اسب او را نیز با یراق و سلاح کامل یدک می کشند. آنگاه تابوت را در مسجد خودشان می گذارند. اگر مرده مردی مورد عنایت شاه بوده باشد شاه دستور میدهد که او را در شهر اردبیل، در فاصله سه روزه تبریز، به خاک سپارند. من این را می دانم زیرا که در آن زمان برادر تک یااتان منصور که یکی از قورچیان شاه بود فوت کرد و دستور آمد که او را در اردبیل خاک کنند. در آن روز تمام امرا به خانه منصور مذکور رفتند تا او را تسلی بخشند، و من نیز رفتم. خانه او بطرف جنوب شرق است یعنی اگر بخواهید از خانه قره خلیفه و از میدانی که نقاره خانه دارد به خانه او روید از خیابانی می گذرید که مستقیماً بطرف شرق میرود و نزدیک خانه یکی از سیدهاست. این سید در کوچه می نشیند و برای مردم نامه و عریضه می نویسد. در کنار او طرف چپ دریچه کوچکی است و چون از آن بگذرید به این خیابان مستقیم می رسید. خانه مردی که فوت کرد آنجا بود. من همراه قره خلیفه رفتم تا منصور را که دوست من هم بود تسلیت گویم.
در آن روزها امری محتشمی از گیلان آمد که اسمش سوپرسی و او از زمین های خود ش توسط امیری دیگر رانده شده بود. او به تبریز آمده بود تا از شاه کمک بخواهد. شاه تمام امرای خود را از شهر به استقبال او فرستاد، و دستور داد تا به او تاج، لباس و هدیه دهند. شاه میهمانی بزرگی داد و قول داد که لشکری گران همراهش بکند تا زمین های خود را گرفته و دشمن را نابود سازد. هنگامی که این امیر داخل شهر شد تبرائیان پیش پای او فریاد زنده باد شاه و لعنت بر عثمانیان را می زدند.
شاه تاج خود را با عمامه ای دور آن بسر می کند، و پارچه عمامه تا آخر آن میرسد. تمام کسانی که مورد عنایت قرار می گیرند پارچه عمامه را بطرزی که شاه دور تاج خود دارد می پیچند بمدت سه تا چهار روز دارند و سپس به طرزی دیگر می پیچند. این طرز پیچیدن عمامه تاج را “شاه دستوری” می خوانند. سید های اسکو، قاضی جهان ، برادران شاه و قورچیان بطرز شاه دستوری عمامه را می پیچند. هیچکس تاج مخملی نمی تواند بسر کند مگر این که شاه آنرا به او داده باشد، و همچنین است کمربند و جام زرین یا پرهایی که بسر می زنند و یا شمشیری که غلافی زرین دارد. شاه همیشه این اشیا را بک کسانی می دهد مورد مرحمت او قرار می گیرند. در آن زمان یکی از ترکان آناطولی را دیدم که به دربار شاه آمده بود و طالب عمامه شاهی بود، که معمولا شاه به قیمتی زیادمی دهد. گیرنده عمامه معمولا برای آن یک اسب پیشکش می کند، و این کار مخفیانه اتفاق میفتد. من از این قضیه این طور آگاه شدم زیرا که مردی از آدنه به خانه شاه قلی خلیفه آمده بود و من در این خانه میهمان بودم. این شخص بعنوان هدیه کیسه ای از انجیر خشک خوب آورده بود و از او خواهش کرد که یکی از پارچه های عمامه اش را بدو بدهد. او بعنوان پیشکش اسبی به شاه می داد. شاه قلی خلیفه با دشواری زیاد توانست این پارچه را بدست آورد و او بود که اسب را تقدیم کرد. هنگامی که این ترک پارچه را دید دستها را به آسمان بلند کرده شکر خدا را بجای آورد. سرش را بر زمین گذشته گفت: شاه، شاه، و از خوشحالی در پوست نمی گنجید. آنگاه پارچه را برداشته و رفت. من پرسیدم که فایده این پارچه چیست. ترک مذکور گفت که آن متبرک است. زیرا که پدرش مریض است و در خوابی شاه را دیده بود و این پارچه را برای شفای پدر می خواست. هر سالی مردم زیادی از این قبیل می آیند ولی مخفیانه می آیند و هیچکس نمی داند مگر این که یک نفر از دربار باشد.
مرد دیگری دیدم که از خراسان آمده بود و با اصرار زیاد یکی از لنگه های کفش شاه را می خواست. او نیز بخانه شاه قلی خلیفه آمد و یک ماه در آنجا بود تا توانست آن کفش را بگیرد. جلوی من او آنرا میان پنبه گذاشت و صدبار انرا بوسید و بر چشمش نهاد و خیلی خوشحال بود. شاه قلی خلیفه بمن گفت که این مرد با لنگه کفش شاه امرار معاش می کند، و آنرا به ترکمانان نشان داده و آنها از روی اعتقاد آنچه برای آن مرد لازم است می دهند.اگر یکی از آنها مریض باشد از او می خواهند که کفش را به مریض نشان دهد و به او پول می دهند. این ترتیب مرد خراسانی لنگه کفش را گرفته رفت. پسر بزرگ قره خلیفه مریض شد و در حضور من او کسی را به دربار فرستاد تا کمی از آبی که شاه دست خود را می شوید بیاورد. آبی را که بعد از شستن دستها باقی میماند ، و ما بیرون می ریزیم شاه نگاه می دارد. مقداری از این آب باقیمانده را در ظرفی سیمین بدو دادند و پسر آنرا خورد تا شفا یابد، زیرا که می گویند که آن آب مقدسی است، و آنرا به رجال مهم می دهند.
هنگامی که صوفیان سوگند می خورند می گویند :”شاه باشی سی” یعنی بسر شاه. هنگامی که می خواهند از کسی سپاس گزاری کنند می گویند :”شاه مرادین ورسین” یعنی شاه مراد اور را بر آورد. هنگامی که سوار می شوند می گویند: “شاه” و زمانی که پیاده می شوند می گویند :”اِن ، شاه”[ پیاده شو، به اذن شاه]. در آن نواحی چیزی دیگر جز لفظ “شاه” شنیده نمی شود. می گویند طهماسب فرزند علی است هرچند که علی 900 سالست که فوت کرده است. تمام امرا که می خواهند سپاس شاه را بگویند، خواه در ححضور و خواه در غیاب او، سرشان را بسوی زمین خم کرده و می گویند: “شاه مرتضی علی”.
من اغلب به جشن های عروسی انها رفته ام. اولین کاری که می کنند به صف از یک سر تا سر دیگر اطاق روی فرش های اعلا می نشینند. آنگاه ستایش خدا و بعد ستایش شاه طهماسب را می کنند. خلیفه اول شروع می کند و همه می گویند: لاالله الاالله و فقط این جمله را یک ساعت تکرار می کنند. آنگاه شروع به خواندن اشعار می کنند که در مدح شاه توسط شاه طهماسب و شاه اسمعیل سروده شده اند. این اشعار را ختایی می خوانند. بعد از این کسی با تنبور شروع به خواندن اسامی یک بیک حظار می کند، و هرکسی که نامش خوانده می شود می گوید “شاه باش” یعنی “شاه سر است” (45). تمام کسانی اسمشان خوانده می شود به طنبورچی پول مطابق شانشان پول می دهند. پس از آن خلیفه چماق چوبی کلفتی در دست گرفته بهر کسی ضربه ای می زند. بخاطر عشق شاه همه یک بیک بمیان اطاق آمده خود را روی زمین انداخته و خلیفه مذکور ضربه چماق محکمی به نشیمنگاه هریک می زند. آنگاه خلیفه سر و پای کسی را که زده است می بوسید ، و آنگاه آن مرد برخاسته و چماق را می بوسد. بدین ترتیب همه یک بیک عمل می کنند. وقتی که من در آنجا نشسته بودم نوبت منهم رسید، و مردکه نابکاری که شلواری از پارچه پنبه ای به پای داشت چنان ضربه ای به کفل من زد که هنوز هم درد می کند. این کار را برای آن می کنند چون شاه دستور داده است، بعلاوه هیچ یک از قورچیان شاه نمی تواند بدون اجازه او نمی تواند ازدواج کند زیرا که او رسوم و آداب عروسی را معین می کند. می گویند ضربه چماق به معنی اولین حرف الفبای آنهاست، که آنها می گویند الف، با، تا، و ثا که این طور می نویسند: ا،ب، ت، ث. هنگامی که اجرای این رسم تمام می شود طنبور و آلات دیگر موسیقی نواخته می شوند و اشعاری در ذم عثمانیان می خوانند، و این که چگونه آنها به تبریز آمده تمام توپخانه خود را از دست دادند و داستانهای زیادی شبیه این، و این که چگونه شاه به سرزمین عثمانیان حمله خواهد کرد و جنگ خواهد کرد، و بسیاری از چیزهای دوست داشتنی دیگر. آنگاه همه ، در دسته های دوتایی، سه تایی و چهارتایی می رقصند، مردان در یک اطاق و زنان در اطاقی دیگر. زیرا که مردان و زنان در یک جا جمع نمی شوند. سپس آنها غذا می خورند و بخانه های خود میروند و بدین ترتیب عروسی انجام می گیرد.
در ماه مه ایرانیان تعزیه پسر علی را می گیرند که امام حسین خوانده می شود. او با قومی که [آل] یزید خوانده می شود و سرش را بریدند. برای شهادت او مراسم تعزیه بمدت ده روز آنجام می گیرد، و همه عمامه سیاه و لباس سیاه می پوشند. در این ده روز شاه از دربار خود بیرون نمی آید. از سرشب تا یک ساعت از شب رفته دسته ها در خیابانها و مساجد می گردند و بفارسی مرثیه امام حسین مذکور را می خوانند. این را عاشورا می خوانند که اول ماه مه شروع شد و در دهم آن ماه به پایان رسید. من مردان جوانی را دیدم که تن خود را سیاه کرده بودند و برهنه راه میرفتند. من در میدان بیگم مردی دیدم کهدر زمین گودالی قبر مانند کنده و برهنه در آن ایستاده بود و تا گلوی او با خاک پر شده بود، و این هم از مراسم تعزیه بود. این من بچشم خودم دیدم. شب همه زنان به مساجد میروند و واعظی روضۀ پسرعلی را می خواند و خانمها شدیداً گریه می کنند.
پس از این که عاشورا تمام گشت شاه طهماسب دستور داد که کارخانه های او یعنی چارپایان بار شده بار اسباب درباری بطرف شرق بسوی اوجان بروند در راهی که به سلطانیه میرود و مراتع سبز و خوبی دارد. هنگامی که امرا دیدند که دربار آماده حرکت است آنها هم شتران خود را با صندوق هایشان فرستادند. بدین ترتیب تعداد بی شماری از شتران و قاطران باری دایماً در حرکت بودند. در بیستم مه 1540 شاه بسوی اوجان حرکت کرد که قبلاً دربار خود را فرستاده بود. پس از دو روز دو امیر کم رتبه کرد آمده و از شاه طلب تاج کردند زیرا که می خواستند طوق اطاعت او را بگردن کشند. شاه هدایای زیادی به آنها داد و سه روز جشن گرفته شد و نقاره ها را می نواختند.
زیرنویس ها:
38 – به نظر میرسد که این ساختمان همان ایوان ارک علیشاهی یا مسجد علیشاه است.
39 – مترجم انگلیسی مورتن می گوید شاید این عید فطر باشد که در سال 1540 به هشتم فوریه افتاده بود، ولی ذکری از روزه گرفتن نیست.
40 – Monzangigo
یک لیره نقره ای ونیزی است بوزن 3و52 گرم.
41 – چند سال پیش از این تاریخ توطئه ای برای مسموم ساختن شراب طهماسب شده بود و او در این تاریخ دگر شراب نمی خورد. مترجم انگلیسی.
42 – در اصل
Techerech
ویراستار ایتالیایی فکر می کند که مراد از این کلمه “بیسراک” فارسی است به معنی “شتر قوی و جوان”.
43 – مورتن مترجم انگلیسی می گوید: در آن وقت شاه طهماسب در تبریز نبود و از برادر شاه خوارزم در اردوی همایونی می بایست پذیرایی شده باشد.
44 – امیر سلطان حاکم قزوین در گذشته بود و او پدر بزرگ حسن روملو بود که در مورد این قورچی به نام پیر سلطان خلیفه در تاریخ احسن التواریخ می نویسد : “که در بلاهت از اقران خود مستثنی بود.”
45 – در اصل ممبره چنین است ولی مورتون (مترجم انگلیسی) حدس میزند که مراد “شاد باش” فارسی است که در ترکی “شا باش” گردیده است.
توضیح: آنچه میخوانید ادامه بخشی از سیاحتنامه «میکله ممبره»
Michele Membre
از سال های 1539-40 است که از سوی جمهوری ونیز به ایران صفوی فرستاده شده و نامه خصوصی حکومت ونیز را به شاه طهماسب رسانیده بود تا دولت صفوی را به اتحاد علیه عثمانی تشویق کند. ممبره در سال 1539 از طریق آناطولی و کریمه به گرجستان و از آنجا به ایران سفر کرد. تا جائیکه میدانم، سیاحتنامه ای که «ممبره» در سال 1542 بچاپ رسانید و «بهترین گزارش اروپائی از ایران قرن شانزدهم» نامیده شده، هنوز بطور کامل در ایران ترجمه و منتشر نشده است. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. «چشم انداز» در اینجا سه بخش این سفرنامه را که مربوط به آذربایجان میشود منتشر میکند (برای مطالعه بخش نخست اینجا را کلیک کنید) – عباس جوادی
فصل چهارم اردو در حرکت – حرکت به مراغه و رفتن به تبریز
پس از دو یا سه روز شاه از مرند بسوی مراغه حرکت کرد و من در مصاحبت شاه علی سلطان چپنی در اردو بودم. او مردیست شصت ساله، تنومند با ریشی که بیش از نیم آن سفید است. او سه پسردارد. یکی محمد خلیفه و دیگری ده ده بیگ نام دارند. نام سومی را نمی دانم زیرا با پدر نبوده و با مادرش در ورامین زندگی می کند.
هنگامی که اردو می خواهد بجایی دیگر حرکت کند، در وسط شب شتران و قاطرهای شاه را بار می کنند در نور مشعل ها که ایشک می نامند و چوبیست به ضخامت سه انگشت ، به درازای دو متر و نیم و بر سر آن صفحه آهنی گردیست به اندازه یک کف دست در میان تور آهنین و بر سر آن حلقه ای قرار دارد، و و میان آن تکه های پارچه های کهنه که با روغنی بنام نفت آغشته است و نفت را از چاهی در شیروان می آورند. به تکه های پارچه آتش می زنند و با حدت و شدت برای سه تا چهار ساعت می سوزد. هنگامی که مشعل را می بینند همه فوراً مشغول فعالیت می شوند و دنبال شعله ها براه میفتند، و پشت سر هم راه میروند. در جایی که خیمه شاه افراشته است، خیمه ها را بر حسب مقام صاحبان آنها برپای می دارند، بعضی نزدیک دیوانخانه و برخی دور از آنها. در انتهای اردو بازاریست که در چادرهای مختلف پیشه وران، امتعه مختلف و آشپزخانه ها قرار دارند.
شاه و همراهان نصف شب حرکت می کنند و افراد لشکر یکی پس از دیگری مثل یک کاروان حرکت کرده به مسافت چهار یا پنج فرسخ طی طریق می کنند. در خیمه گاه های همایونی همه چیز بجای مخصوص خود گذاشته شده است، با این ترتیب در حالی که یک خیمه را بار می کنند دیگری را در منزلی دیگر دارند می افراشند (33). شاه فراش باشی ای دارد که مسئول انتخاب و تعیین محل برای چادر ها می باشد. او می داند که کجا مناسب برای اردوگاه است و وظایف فراشان را نیزمعین می کند. هر جا که بگوید خیمه شاه را برپای می دارند. بدین ترتیب شاه سه دستگاه خیمه و اسباب آنها را همراه دارد، یعنی آنچه در مرند بود آنجا ماند در حالی که خیمه دوم بار شتران و قاطران بوده بسوی مراغه در حرکت بود. شاه تا ساعت اول و یا دوم روز می خوابد و سپس تمام اردو برخاسته دنبال شتران شاه براه می افتند. آنگاه امرا با اسلحه خود و قورچیان سوار شده بیرون خیمه گاه شاه می ایستند و منتظر می شوند که او بیرون آمده سوار شود. هنگامی که او از خیمه بیرون می آید شیپورها را بسان روز جنگ بصدا در می آورند، و تبرائیان که لعن عثمانیان می کنند فریاد کشان پیش پای او پیاده راه میروند، و تا وقتی که او به خیمه هایی که در اردوگاه جدید زده شده اند میرسد آنها به نوبه فریاد می زنند. آنگاه خیمه های سوم را که عقب مانده بودند بار کرده به تدریج براه افتاده شب به اردوگاه جدید میرسند. بدین طریق اردو با دربار حرکت می کند.
هر روز تعداد افراد در اردو زیادتر می شود زیرا که از تمام ایالات مردم می آیند، و این افراد با زنان و بچه ها و اسباب و اثاثیه می آیند. آنها صاحب شتران خود هستند وبر روی آنها بارآرد گندم و جو و کره و اسباب آشپزی، آلات خیمه، فرش، پرده و اسلحه حمل می کنند. آنها همه چیز را با خود می برند و خانه خود را بکلی خالی می گذارند. هر امیری از پنجاه تا شصت شتر و بیست تا سی عدد قاطر دارد، بعضی کمتر و بعضی بیشتر دارند. فقیرترین قورچی ها که سواره نظام هستند چهار یا بیشتر شتر دارند و سه یا چهار قاطر و یا اسب. بدین جهت در این اردو تعداد بیشماری چارپا و خدمتکار است.
هنگامی که شاه میرسد ده شاطر جاوی او میروند و هریک لباس سفیدی بر تن دارد، که تا زانو میرسد. آنها شلوار بر پای دارند و بر سر شان پرهایی است و جلوی کمربندشان زنگوله هایی هستند. این افراد همیشه همراه قاضی جهان، وزیر شاه و سید های اسکویی و قورچی باشی و بعضی اوقات بهرام میرزا برادرش هستند. در پیش آنها پرچم هایی است که علم نامیده می شوند و اینها نیزه هایی هستندکه بر سرشان ماهوت سرخ دوشاخه زده اند و در سر نیزه حلقه ایست که میان آن با حروفی مسی بریده و مذهب شده این کلمات منقوش است: “علی ولی الله، لا الله الا الله، علی ولی الله و الله اکبر.” این علم ها را سواران در دست دارند، و تما مردم دنبال آنها میروند. به تعداد قلمروها علم ها هستند، و زیر این حروف پارچه های سرخ ابریشمی هستند که دو شاخه یا دو سر دارند. پشت سر علم ها شاطران حرکت می کنند و آنگاه شاه بهمراه کسانی که ذکرشان رفت می آید و سپس امرا و قورچیان، و بدین ترتیب اردو حرکت می کند.
هنگامی که اردو می آید مردم برای گذشتن آن راه را باز میکنند، زیرا که یساولان وظیفه باز کردن راه برای شاه را دارند، و تمام کسانی که او را می بینند تعظیم غرایی می کنند. و هنگامی که از دهی رد می شود اهل ده با اهل و عیال به تعداد صد یا دویست نفر با آلات موسیقی شان برای دیدار شاه می آیند و لا الله الا الله گویان به ستایش شاه می پردازند. آنها مراسم دیگربا خلیفۀ شان (34) یعنی کدخدا و کشیش نیز انجام میدهند.
وقتیکه بیش از نصف اردو گذشت، زنان شاه در حالی که مثل مردان لباس پوشیده و سوار بر اسبان عالی پیش می آیند. همراه این زنان ده یا داوزده پیرمرد که ایشک آغاسی (ائشیک آغاسی) خوانده می شوند همراه آنها هستند. من چهارده یا پانزده تن از آن زنان را دیده ام و هرچند که صورتشان را کاملاً نمی توان دید همه زیبا بودند. گاهی آنها اسب می تاختند و با اسبان خود کارهای شگرفی می کردند. با اسباب خود می پریدند و یا کارهای بسیار ماهرانه ای می کردند. بدین ترتیب آنها به پشت دیوانخانه جایی که چادر سلطنتی برپای شده بود میرفتند.
بعضی از امرا خود را با باز های شکاری مشغول می داشتند و آنها را خیلی دوست دارند. خصوصاً برادران شاه، بهرام و سام میرزا باز های زیادی دارند. شاه طهماسب شکار با باز و یا سگ را دوست ندارد. او دوست دارد به کوهستانی برود که چشمه سارانی دارد و در آنجا ماهی بخصوصی که کوچک و سرخ و سیاه رنگ است و بزرگترین آن باندازه یک و نیم وجب است می گیرد. بدین جهت هم شاه باز شکاری ندارد. برادرش بهرام مرد با شکوهی است که از زندگی خیلی لذت می برد و همیشه میهمانی های بزرگ می دهد. او مقدار زیادی عرق و مشروبات الکلی پر ادویه مثل دارچین و غیره می خورد. او غلامان زیبای بسیاری دارد که همه خیلی خوب لباس پوشیده اند. یکی از آنان بنام عالیجان آنقدر جواهر دور عمامۀ دور کلاهش دارد که قیمت نهادن بر انها غیر ممکن است. برادر دیگر سام میرزا نیز از شکار با باز لذت می برد، زیرا که شاه بدو اختیارات زیادی نمی دهد. او فقط لقبی دارد و او را امپراطور قسطنطنیه می نامند. او مردیست بیست و هشت ساله، تنومند، کوتاه قد و بی ریش. شاه برادر دیگری دارد بنام القاص میرزا که او را پادشاه شیروان ساخته است، شهری که به تازگی تسخیر شده است (35). شاه خواهری دارد که در اندرون نگه می دارد زیرا که نمی خواهد او را بزنی به کسی بدهد زیرا که می گوید می خواهد او را به زنی به مهدی بدهد. این مهدی از احفاد علی و محمد است، و شاه می گوید که این مهدی “دربار و جای محمد” می باشد، و اسب سفیدی هم دارد که همیشه برای مهدی آماده است، و پوششی از مخلمل ارغوانی و نعل سیمین و حتی بعضاً از طلای خالص دارد. هیچکس سوار بر این اسب نمی شود و همیشه پیش اسبان دیگر او حرکت می کند و هیچکس سوار آن نمی شود.
رئیس طویله میرآخور خوانده می شود و بر سرش کلاهی مخملی دارد با عمامه ای که دور آن پیچیده شده است. او تمام اسبان شاه را با فاصله ای کم پشت خیمه های شاهی به صف می کند، و خدمتکارانی که مراقب اسبان هستند در آنجا می باشند. اسبان بخوبی تیمار شده و با چولها یی پوشانیده اند. غذای آنها را در توبره ای می دهند و هنگامی که جوشان را می خورند توبره را از سرشان برداشته و لگام بر آنها می زنند. بر لگام آنها طنابی بسته و آنرا به چول اسب می بندند و بدین ترتیب اسب سرش را بالا می گیرد. تا جایی که من شمردم تعداد اسبان شاه در آن زمان هشتاد و نه بود.
در آن زمان شاه زنی [عقدی] نداشت ولی دو پسر داشت. یکی در خراسان بود و دیگری در شیراز یا یزد. او یکی از خواهرانش را به شاهی که نزدیک شیروان در شمال جایی که چرکزستان قرار دارد نزدیک لاوند بیک شاه گرجستان در شهر زگم داده است. اگر درست یادم باشد، این امیر “بیگ شکی” خوانده می شود. خواهر دیگر ش را به عبدالله خان، که در مرز بغداد است داده است. یک خواهر دیگر و یا خواهرزاده را به شاهقلی خلیفه مذکور داده است.
تمام صوفیان ، یعنی مردان شاه، در روز تاجی دوازده ترک بر سر دارند ، و در شب کلاه سلطان حیدری بسر می گذارند که پدر بزرگ شاه بر سر می گذاشت. سپس شاه اسمعیل کلاه را عوض کرده بدان شکل دیگری داد چنانچه شکل آن ذیلاً داده می شود:
طرحی از تاج و کلاه سلطان حیدری با شرحی از ممبره
این تاج طوماریست از پارچه ای ارغوانی به درازای بیش از نیم ذرع و با دوازده ترک. – کلاه سلطان حیدری با دوازه ترک که به رنگ های مختلف می باشد، ولی تاج تنها باید سرخ رنگ باشد.
کسانی که به شاه نزدیکند و یا کسانی که بخصوص مورد محبت او هستند، که او اغلب در مصاحبت آنها است و با آنها عیش و عشرت می کند، کلاه های مخمل سیاه یا سرخ و یا سبز بر سر دارند. لباس آنان به تنگی لباس عثمانیان نیستند، و گشاد می باشند و مثل پیژامه می باشند (36). تمام قورچیان شاه شمشیر با غلاف های زرین دارند، یعنی قورچیانی که شجاعت بخصوص کرده اند، و دشنه که “خنجر” نامیده می شود نیز از طلا می باشد با نگین های فیروزه و تمام امرا نیز خنجر های زرین دارند. کمربند آنها زرین با با نگین های فیروزه و یاقوت می باشد. آنها لباس های مخمل و زر دوزی بر تن دارند که در شهر یزد بافته شده اند، و من بسیاری از آنها را دیده ام. این افراد دور عمامه های خود نواری زرین با فیروزه و یاقوت دارند، و کسانی نیز هستند که سه یا چهار نوار زرین دارند، و بر آنها پرهایی نیز دارند که در ته آنها تکمه زرین با نگین های گرانبها می باشد. هنگامی که شاه بزمی ترتیب می دهد همه بدین سان لباس می پوشند. هنگامی که شاه طهماسب به مراغه رفت به ظن من مسافت بین آنجا و مرند داوزده تا شانزده فرسخ می باشد. در تمام راه به اسبان جو نمی دادند زیرا که در تمام راه از چمنزارها عبور می کردند. شاه تمام راه را سواری می کرد مثل این که در میدان جنگ بود و در دستش چوبی [یا جریدی] بود (37). از آنچه من دیده ام شاه سوارکار خوبی بود. اگر اشتباه نکنم تمام اینها در سپتامبر 1539 بود.
پس از چند روز او دوباره ما را در دیوانخانه بحضور خواند. سلطان های مذکور در حضور شاه بودند و شاه از من خواست تا به او بگویم که نتیجه اتحادی که حکومت ونیز تشکیل داده بود چه بود و قدرتش چقدر بود ودرباره تمام اتفاقاتی که در کشور های فرنگ اتفاق میفتاد زیرا که خیلی مشتاق شنیدن آنها بود. من باو هرچه مناسب بود گفتم مطابق آنچه به شماعالیجاهان نوشته ام. مضمون جواب او چنان بود که من در نامه های خود در این باره نوشته ام. او مرا تا شب در حضور میداشت، و آنگاه بمن اجازه مرخص شدن را داد و من به خیمه خود برگشتم.
شاه خودش به بعضی از کوه های مراغه رفت که در قله یکی از آنها چشمه های آب شیرین هستند و در آنها ماهی های زیاد هستند. شاه در آنها به صید ماهی پرداخت. رئیس ماهی گیران حسین بیک چپنی نام دارد. صبح شاه بر می خیزد و لباسی ارغوانی به تن میکند که لباسی کوتاه است و بر سر ش کلاه سلطان حیدری دارد. او همراه بیست یا سی از محبوب ترین درباریانش می باشد و هریک از آنان در دست چوبی نازک مانند چوب ماهیگیری دارد، و با قلاب ماهی می گیرند و تمام روز تفریح می کنند. بعداً هرکسی که ماهی گرفته است آنرا به شاه تقدیم می کند، و تلی از ماهی ها می سازند و او تعدادی از ماهی ها را میان آنها تقسیم می کند، و بقیه را به آشپزخانه می فرستد. این ماهی ها استخوان ندارند، و آنها را در روغن اعلا یعنی کره سرخ کرده می خورند، و خیلی خوشمزه است. شاه در تمام این کوه ها به صید ماهی می پردازد. گاهی جلوی جریان آب را می بندند و آنرا بسوی دیگر میرانند. وقتی که کانال اول خشکیده است ماهی ها را با دست می گیرند. تمام ماه اکتبر 1539 را او در تمام این مناطق به صید ماهی پرداخت.
سپس شاه از کوهها به دشت آمد که در آنجا اسبان و کرّه اسبان او نگهداری می شدند، و از میان تمام دهاتی که اسبان او بودند با اردو گذشت. در هر دهی دو یا سه روز در دشت بیرون ده اقامت می گزید. او دستور داد که تمام کرّه هایی را که در آنجا می بودند پیش او بیاورند، و همین کار را نیز کردند. او یک بیک آنها را بررسی کرد، و تمام آنها را میان امرا تقسیم کرد. در حالی که به هریک یک کرّه می داد می گفت که او می بایست هر اسبی را بعنوان ودیعه ای از شاه داشته و بزرگش نماید. او بدین ترتیب تا چهاردهم نوامبر مشغول بود.
از تبریز خبر می آمد که در آنجا طاعون آمده است و بدین جهت او در برگشتن به تبریز تاخیر کرد. بخاطر این مرض او دستور داد که تمام سگان را بکشند. آنگاه خبر رسید که طاعون رفع شده است. در شانزدهم نوامبر برادر شاه بهرام از برادرش اجازه شکار خواست و اجازه داده شد. بهرام در معیت سیدان اسکو حرکت کرد. پس از عزیمت او شاه در صحبت با امرا در دیوانخانه گفت:” ایکاش خدا این لطف را در حق من می کرد که فردا بقدری برف می بارید و بحدی سرد می شد که بهرام نمی توانست شکار کند.” در واقع هم این طور شد و چنان سرد شد و طوری برف آمد که نزدیک بود بهرام یخ ببندد و او بدون شکار برگشت. برف و سرما بمدت سه روز ادامه داشت.
شاه به اردو اجازه رفتن به تبریز را داد. هوا چنان سرد بود که من در چادر باوجود خز و دستکش نمی توانستم طاقت آورم. فراشان به زحمت می تواتستند خیمه ها را برچینند چون همه چیز یخ زده بود. و من تعجب می کردم که چطور آنها می توانند چادر ها را پیچیده و بار کنند. با این که سخت برف می آمد من نیز مجبور بودم با آنها سفر کنم. من همراه خانواده شاه علی سلطان و شاهقلی خلیفه سوار بر شتر رفتم. بچه های کوچک را روی شتران گذاشتند و من نمی دانم چطور آنها در این سرما یخ نبسته و چون مومیایی نشدند. ما از رودی گذشتیم و من دیدم که خادمان برهنه شده درون آب رفتند تا به شترهای بارشده کمک بکنند. بعضی دیگر با لباس بدرون رود رفته و چون بر آمدند لباس آنها جلوی باد یخ بسته ماند. در این وضعیت سخت من فقط دو یا سه مرد را دیدم که مردند.
————————————————————–
زیرنویس ها:
33 – الساندر مورتون، مترجم انگلیسی کتاب، متذکر می شود که بزرگان عهد صفوی معمولا دو دست خیمه داشتند بنام “پیش گاه” و “پس گاه”. هنگامی که می خواستند بجایی بروند خیمه پیش گاه قبلا برده میشد تا وقتی که آنجا برسند خیمه گاه حاضر باشند.
34 – ؟
35 – ؟؟
36 – در اصل
yaigani
است و ویراستار ایتالیایی فکر کرده است که این کلمه شاید “پای جامه” که در اساس اصل “پِیژامه” فرنگی است می باشد. اگر فرضیه درست باشد این اولین باریست که کلمۀ “پای جامه” در یک زبان اروپایی بکار میرود. جالب این که این کلمه در ایران بکار نمی رفته است و از طریق هند در حدود 1800 به انگلیسی رفته است. ممبره به نحوی که این کلمه را استعمال می کند ( مثل این که آنها پای جامه پوشیده اند) میرساند که ایرانیان معمولاً پیژامه نمی پوشیدند، و شاید هم ممبره این کلمه را از پرتقالیان در هرمز یا گوآ شنیده است. شاید این کلمه “یای گانی” واژه ای ترکی است بصورت “یای دونی ” یا “یای تونی” که به معنی “لباس تابستانی” است.
37 – جرید چوبی بود باندازه یک نیزه که سوران در حال سفر با یکدیگر بازی می کردند. نگاه کنید به ویلیم فلور “بازی های ایرانی”، چاپ میج، واشنگتون، 2011.
Mission to the Lord Sophy of Persia (1539-1542) – The description of his mission to the court of the Shah Tahmasp I of Persia by the Venetian Michele Membre
توضیح: در زمان شاه طهماسب اول (1523-76)، فرزند شاه اسماعیل صفوی، «جمهوری دریائی» ونیز (ایتالیا) برای مقابله بهتر با دولت عثمانی خواهان روابط نزدیک با ایران صفوی بود. از این جهت جمهوری ونیز «میکله ممبره»
Michele Membre
را در سال های 1539-40 به ایران فرستاد. در پایان سفر، ممبره بعد از ملاقات با شاه طهماسب، دو نامه خصوصی او را به دوک ونیز «آندریا دوره آ» و سنای این شهر برد. این دو نامه که هنوز در آرشیو ملی ونیز نگهداری میشود در ایران باز نشر شده ولی تا جائیکه میدانم، سیاحتنامه ای که «ممبره» در سال 1542 بچاپ رسانید و «بهترین گزارش اروپائی از ایران قرن شانزدهم» نامیده شده، هنوز بطور کامل در ایران ترجمه و منتشر نشده است. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. «چشم انداز» در اینجا سه بخش این سفرنامه را که مربوط به آذربایجان میشود منتشر میکند (برای اطلاعات بیشتر در باره این کتاب و یا خرید آنلاین ترجمه انگلیسی آن روی عکس بالا کلیک کنید) – عباس جوادی
فصل سوم
ایران: اردوی همایونی و دربار شاه طهماسب
و رسیدن ممبره به حضور شاه
روز دیگر در معیت پنج ارمنی دیگر که به لوری میرفتند حرکت کردیم که اولین شهر در قلمروی ایران و هم مرز با گرجستان است. از تفلیس ما بمدت هفت روز همیشه بسوی جنوب یا جنوب شرق سفر کردیم، در راهی پر از راهزن، و کوه ها و تپه های زیاد پر از جنگل. پادشاه لوارساپ (25) بعنوان خراج سالی یک هزار به دولت صفوى می دهد. شهر لوری مانند حصاریست سنگی و در کنار حصار رودی از غرب به شرق جاریست، و اطراف شهر پر است از دهات ارمنی نشین که بعضی رعیت صوفی و برخی رعیت پادشاه لوارساب هستند. هنگامی که به حصار لوری رسیدم خود را به کوتوال آنجا موسوم به محمد خلیفه پسر شاه علی سلطان چپنی معرفی کرده و از او کمک خواستم تا مرا هرچه زودتر به خداوندکار ش ، یعنی صوفی، برساند که نتایج مهمی خواهد داشت. محمد خلیفه چون این را شنید بلافاصه به هفت نفر دستور داد که همراه ما به دربار صوفی بیایند. او اسبی نیز بمن داد چون اسب خیلی خسته بود و قادر به حمل من نبود.
آن شب سرکرده مزبور مرا بیش از حدّ عزیز داشت و میهمانی نوازی بیحدی کرد، و صبح دیگر بشرحی که گفتم مرا روانه ساخت. ما بمدت سه روز بر کوهایی بلند پر از جنگل سفر کردیم و آنگاه وارد راهی دیگر گشته و دو روز از تپه و چهار روز دیگر از دشت هایی مسطح گذشتیم. در راه از شهری بنام نخچوان گذشتیم، و در آن زمان خانه های جدیدی در آنجا برای سلطا ن منتشا (29) ، که در ایروان است ، می ساختند. سپس از نخجوان به شهری بسیار کوچک بنام مرند رسیدیم که باغات زیادی دارد. از لوری تا مرند ساکنان تمام دهات ارمنی مسیحی بودند و رعیت صوفی.
ما در دو فرسخی آن سوی مرند به شاه رسیدیم که با اردوی خود (یعنی قشون با چادرهای آن) در چمنزاری اطراق کرده بودند. کسانی که همراه من بودند مرا به اقامتگاه شاه علی سلطان، پدر محمد خلیفه سرکرده شهر لوری، بردند. شاه علی سلطان خیلی از دیدار من خوشحال و مسرور گشت، و فوراً سوار گشته و به حضور شاه طهماسب صوفی رفت تا او را از آمدن من آگاه سازد. صوفی از شنیدناین خبر بسیار خوشحال شد، و به شاه علی سلطان گفت که باید سه روز میزبان من باشد و سپس او را با نامه دولت ونیز به حضور من بیارید، و چنانکه رسم است در میهمانوازی کوتاهی نکند. این در ماه اوت 1539 بود.
روز بعد از آناطولی یعنی از ایالت ارزنجان ترکمانان علی (27) با عیال و احشام خود، کلاً هشتصد خانوار بودند و برای دیدن شاه آمده بودند، رسیدند. ششصد سوار از این ترکمانان با اسلحه و نیزه در فاصله ای از بارگاه شاه سوار بر اسب دور می گشتند و فریاد می زدند “الله الله.” این یک روز بعد از رسیدن من به اردوی صوفی بود. آنها همان طور فریاد می زدند “الله الله” تا این که شاه از بارگاه خود بیرون آمد. سپس صوفی دستور داد که بزرگان آنها بحضور او بیایند، و آنان یک بیک آمده پای شاه را بوسیدند. شاه به هریک پارچه ای جهت لباس و کلاهی که تاج خواند می شود داد. آنگاه ترکمانان مذکور هریک بقدر وسع خود، تعدادی چهارپا، بعضی اسب، بعضی شتر و برخی قوچ های اخته، به شاه پیشکش کردند. شاه آنها را به قسمت از قلمروی خود فرستاد، یعنی گروهی به ایالت خراسان، دیگری به ایالت شیروان و سومی به ایالت عراق.
تعداد چادر ها در اردوی شاه طهماسب بسیار زیاد بود، و مطابق آنچه من خود توانستم بشمارم تعداد آنها احتمالاً حدود پنج هزار بود. بنظر اگر خدمه را حساب نکنیم او چهارده هزار سوار داشت . تعداد اسبان و قاطران بحدی زیاد بود که نمی شد حساب کرد و تمام دشت پر از چارپایان بود.
چنانچه گفتم چون روز سوم گذشت مطابق دستور شاه، شاه علی سلطان مذکور مرا به حضور صوفی برد، و من نامۀ حکومت ونیز را بدست صوفی دادم، و این را من مفصلاً در نامه اول خود به عالیجاه هان از شهر لیسبون گزارش دادم. سپس شاه طهماسب با اردوی خود یعنی قشونش از جای مذکور بسوی مراغه حرکت کرد. با این همه برای این که عالیجاه هان محترم اطلاعات مفصل تری درباره آداب و رسوم دربار صوفی داشته باشند به شرح بیشتری مبادرت می ورزم. دربار صوفی با طنابی به ضخامت یک انگشت که دایره کاملی را تشکیل می داد احاطه شده بود مثل حیاطی که اطرافش دیواری بود با دو دروازه. هر سه گامی تیری چوبین با نوکی آهنین بر زمین نشانده بودند و بر سر آن حلقه آهنینی بود که طناب مذکور از آن می گذشت. بلندی هر تیر دو متر و نیم بود. دربار او بدین ترتیب بود: در میان دایره بارگاه های او بودند. در قسمت مقدم هنگامی که از دروازۀ دایره وارد می شدید و مقابل آن دروازه قصری است که سلام رسمی در آن برگزار می شودو آنرا دیوانخانه می خوانند و ازسه چادر بزرگ پشت سرهم تشکیل می شود. چادر وسطی خیلی بزرگ است، و در توی آن اطاقیست ساخته شده از تیر های مذهّب به شکل یک گنبد و با پارچه ای ارغوانی گل دوزی با ابریشم شده پوشانیده شده است. در کف اطاق نمد سرخی بود که آستری از کرباس پشمی داشت، و روی این نمد فرشهای گرانبها و ابریشمی با نقوش حیانات و درختان بودند. در یک سوم این چادر هنگامی که هوا سرد نیست صوفی می خوابد. پشت خیمه سوم آبریزگاه اوست که بشکل اطاقی دراز با چوب و پارچه ساخته شده است. دربار صوفی چنین بود.
اولین چادر یا بارگاه برای بار عام است که او با امیران خود می نشیند. در چهارسوی این خیمه سلطان های بسیار محتشم بصف می نشینند، و در پشت آنان بفاصله ای کم سلطانهای دیگر که مقامی پائین تر دارند می نشینند و پشت آنان قورچیان یا سواران صف اندر صف می نشینند، چنان که محل سلام احاطه گشته است از مردانی که روی زمین نشسته اند. مهم ترین اشخاص چتری بسر دارند که سایه بان خوانده می شود و آنها را از آفتاب نگه می دارد. دیگران تما روز روی زمین نشسته اند تا این که شاه به اندرون برود. خارج از خیمه دیوانخانه خدمه و حاجبان ایستاده اند و یساول خوانده می شوند و هر یک چماقی بطول دو ذراع یا بیشتر و بضخامت یک انگشت در دست دارند، که یک سر آن نقره با تکمه ای کوچک مذّهب یا رنگ آمیزی شده است. از میان آنان من شش یا هفت یساول را من می شناسم که از دیگرحاجبان به شاه نزدیکترند.، و هنگامی که شاه می خواهد با کسی صحبت بکند، او را فرا می خوانند تا به درون آمده سخن بگوید. بدین جهت این شش یا هفت نفر “مصاحب” یعنی محبوب و دوست شاه خوانده می شوند. اسامی آنها چنین است:
قرا خلیفه شاملو، که ریش سیاه دارد، و او نه سفید اندام و نه سیه چرده است، و سوارکار خوبیست. او شجاع است و شاه او را عزیز می دارد. این قره خلیفه دو برادر دارد که در خدمت بهرام میرزا، برادر شاه هستند. یکی از برادران عمامه ای بر سردارد که تیر از آن می گذرد، و او یساقی بهرام میرزا است و برادر دیگر قورچی اوست. قرا خلیفه مذکور دو زن دارد یکی از تبریز و دیگری از شیروان. از زن تبریزی او دو پسر و یک دختر دارد، که او را به پسر یک قورچی و یا یساول به زنی اده است. یکیاز پسران جوانیست نوزده بنام احمد که شاه او را قورچی خود ساخته است. پسر دیگر بنام “هان موکسل” کوچک است و دارد الفبا را یاد می گیرد. از زن شیروانی پسری دیگر دارد که در آن زمان یک ساله بود. قبلا قره خلیفه زن دیگری داشت که اکنون ترکش کرده است، و از او پسری دارد که هفت ساله است. خانه او در میدان تبریز واقع است نزدیک جایی که بغرا می فروشند. نزدیک بغرا فروش دروازه ای است که به کوچه تنگی در سمت غرب باز می شود ، و مقابل آن و نزدیک خانه او قورچی ای بنام حسین ابراهیم آقا زندگی. در حیاط خانه قره خلیفه، هنگامی که از دروازه وارد می شوید، عمارتی است که او مردم را در آن می پذیرد، و پشت آن آشپزخانه است و پشت آن دیواری قرار دارد که آنسوی آن کاروانسرایی است. در سمت چپ طویله اسبان است. حیاط این خانه کوچک است و باغی کوچک دارد که در سوی دیگر اطاقی است برای قیلوله نیم روز.
چنانچه گفتم این یساولان در دیوانخانه ایستاده اند. بیست و پنج یا سی گام پشت سه خیمه بارگاه اطاقهایی هستند که در آنها صوفی می خوابد. این اطاقها شبیه یکدیگرند فقط یکی از آنها حمامی گنبد دار دارد، و این یکی از گنبدهایی است که من قبلا حرفش را زدم. پوشش این گنبد از نمد سفید که بعضی از قسمت های آن به سرخی می زند. بیرون اندرونی پنج حاجب پیر می ایستند. بطرف غرب گنبدی دیگر است که پوشیده است از پارچه ارغوانی، مثل گنبد دیگر که شرح دادم، و در زیر آن نقاشان کار می کنند. بیرون دربار شاهی آشپزخانه سلطنتی قرار دارد و در کنار آن خیمه های دیگر برای مواد غذایی و آذوقه قرار دارند. در کنار اینها خیمه های محبوب ترین افراد یعنی بهرام میرزا، سام میرزا و سید های اسکویی و دیگران قرار دارند. بدین ترتیب تا جایی که چشم کار می کرد خیمه ها بودند با نظم زیاد و خیابان هایی بین آنها.
در دربار هنگامی که شاه می نشیند همه می نشینند و هنگامی که بر می خیزد همه بر می خیزند. صبح وقتی که از اندرون در می آید تا به دیوانخانه برود، دو مرد که هریکی طبلی فولادی در دست دارند پیش او راه میروند و فریاد الله اکبر می زنند و می گویند صد هزار لعنت بر عمر، عثمان و ابوبکر باد، و به این کار ادامه می دهند تا وقتی شاه می نشیند و آنگاه ساکت می شوند.هنگامی که می خواهد به اندرون برگردد همین کار را از سر می گیرند. برادر او نیز هنگامی که به قصر میرود یکی از این افراد که تبرائی خوانده می شوند همراه دارد، و او تا زمانی که می نشیند به همین صورت فریاد می زند. همین روش را نیز سید اسکویی، قاضی جهان، وزیر اعظم و خلیفه، و شاهقلی خلیفه مهردار، کسی که تمام اسناد شاه را مهر می کند، دارند. این مهمر دار مرد چاقی است و یک چشمش هم معیوب است و ریش کوتاهی دارد. او پسری دارد که پروانه چی (28) شاهست. خانه او در تبریز به طرف شرق نزدیک گرمابه ای که مقابل رودخانه است. قورچی باشی نیز مردی با ریش سفید نیز یک تبرایی دارد. خانه او در تبریز در سمت غرب شهر است کنار گرمابه ای و حیاط خانه اش باغ زیبایی است. تمام این امراء بزرگ هریک یک یا دو تبرایی داردند که لعنت بر عثمانیان می کنند.
بر گردیم به شرح حوادث خودم. هنگامی که سه روز معهود گذشت شاه علی سلطان مذکور ما را به حضور شاه برد. شاه در دیوانخانه بود با بارگاه های زیبا که پر از نقش و نگار گل بودند و مفروش با فرشهای گرانبها. شاه بر تکیه ای نمدی نشسته بود که از نمد خراسان و بسیار گرانبها بود، و در کنار او شمشیرش بود که غلافی با نقش های پوست ببر داشت (29)، و کمان او با چهار یا پنج تیر. در یک سوی او بزرگترین امرا بودند، و در سوی دیگر، اگر درست بخاطر داشته باشم، برادرش بهرام میرزا، سید های اسکویی، قاضی جهان، گوکچه سلطان، شاهقلی خلیفه، قورچی باشی و دیگران که بیادم نمانده اند. بعنوان یساولان تک یاتان منصور (30)، قره خلیفه و سلیمان چلبی در خدمت بودند. تک یاتان منصور مردیست تنومند با ریشی کوتاه و حدوداً سی و پنج سال دارد. یساول دیگری بود بنام “کوپک قیران” یعنی ” سگ کش”، و او مردی است بسیار ستبر و کوتاه قامت با ریشی کوتاه و شکمی بزرگ. یساولان دیگری بودند بنام کچل شاه وردی، فرخزاد بیک، که یساول باشی می باشد، و مردیست تنومند با ریشی نیمه سفید،. یکی دیگر بود بنام نارنجی سلطان، مردی با ریشی کوتاه و سیاه، و چهره ای سیه چرده و او کردیست که لباسی نارنجی می پوشد، و نوازنده خوبیست و صدایی خوش دارد. او پسری دارد نوزده ساله بنام شاه خرم(31)، که در خدمت بهرام میرزا بود ولی بعداً شاه او را بخدمت گرفته و پروانه چی خود ساخته است. نارنجی سلطان سلطا یساولی است و خواهری دارد با یک پسر و یک دختر. پسر که بیست وساله است نامش شاهقلی بیک است و پروانه چی بهرام میرزاست. شوهر خواهر نارنجی سلطان در خدمت منتشا سلطان در ایروان است ولی خواهر با نارنجی سلطان زندگی می کند. نه فقط لباس های نارنجی سلطان نارنجی رنگ هستند بلکه چادر، شتران، شمشیر، چماق، وحتی کاغذی که بر آن می نویسد نارنجی رنگ هستند. یساولی دیگر بنام حسین بیک قورقچی مصاحب شاه طهماسب است. دیگری با ریشی دراز و سفید بنام شاهقلی می باشد که خانه اش نزدیک خانه سید اسکویی می باشد و قره خلیفه داماد اوست. یکی دیگر بنام شاه وردی بیک داروغه شهر تبریز است، و من اسامی یاساولان دیگر را بیاد ندارم.
همراه سلطان شاه علی چپنی من به خیمه گاه شاه وترد گشتم و ادای احترامات لازمه را کردم. دستور داد که بنشینم که همه نشسته بودند.پس از اندکی از من سبب آمدنم را جویا شد. گفتم که عالیجاهان هیات حاکمۀ ونیز، که بسیار وفادار و دوستار ند و طالب دوستی اعلیحضرت می باشند، او را بعنوان یگانه و امپراطور واقعی می شناسند، و بدین جهت است که مرا بحضور فرستاده اند تا این نامه را تقدیم کنم که مضمون آن به نفع او و تار و مار ساختن دشمنان او یعنی عثمانیان می باشد، چنان که به تفصیل در نامه مذکور آمده است. هنگامی که صوفی سخنان مرا شنید او بسیار خوشحال شد، و من فوراً کتابی را که نامه در جلد آن مخفی کرده شده بود نشانش داده گفتم که نامه در این کتابست. قره خلیفه مذکور کاردی کوچک در آورده چرم بیرونی جلد را برید. چون دیدند که نامه با سریشم خوب چسبیده شده بود همه خیلی خوشحال شدند و نامه را از کتاب بیرون کشیدند. او قسمتی از جلد دیگر را نیز باز کرد چون فکر می کرد نامه دیگری در آن بود، و البته جز چوب چیزی نیافت. او کتاب را بمن داد و نامه پیش او ماند. در این وقت قورچی باشی گفت: “راست است که می گویند که تمام ملل یک چشم دارند و فرنگیان دو.” (32)
آنگاه صوفی از من پرسید از راهی که آمده بودم چون به نظر او که کار بزرگی بود که از خطرات زیاد رسته و توانسته بودم به آنجا برسم، خصوصاً وقتی که شنید ترکان چقدر از گذشتن از مرز سختگیری می نمایند. من شرح سفر خود را دادم و او بسیار مشعوف شد. او از من پرسید که اهل کجا هستم. جواب دادم که از شهر ونیزم. او از پدر و مادر، خواهر و برادر و از سن و مقام من پرسید. با و گفتم که من مادر، پدر و برادری دارم و من نجیب زاده ای اهل ونیز می باشم و چنان که از قیافه ام هویداست سن من سی سال است. هنگامی که این سئوالات به پایان رسید او مرا مرخص کرد تا بخانه رفته و استراحت نمایم، و مرا به شاه علی سلطان سپرد. او دستور داد که خلعتی بمن داده شود با مبلغی تقریباً هشتاد دوکات و یک اسب.
————————————–
زیرنویس ها:
25 – لوارساب اول، پادشاه کارتلی، 1535-1558.
26 – سلطان منتشاء از قبیله شیخلوی استاجلو بود و نخجوان اولکای او بود و او در سال 1545 در آن شهر در می گذرد.
27 – معلوم نیست مراد از “ترکمانان علی” چیست؟ احتمالاً نام ایلی است و شاید که مراد ایل تکلو باشد.
28 – پروانه چی ماموری بوده است در خدمت شاه برای رسانیدن اوامر شفاهی او به کسان مربوط و این که ببیند که دستورات شاه اجرا می گردد.
29 – در متن پوست شیر است که نقشی ندارد و مترجم انگلیسی می گوید احتمالاً مراد نقش پوست ببر است.
30 – در اصل
Tachiatan Masur
به نظر میرسد که اسم این شخص “تک یاتان منصور” باشد.
31 – در اصل
Chiach cherm
است که شاید “شاه کرم” باشد..
32 – مترجم انگلیسی اضاف می کند: مقایسه کنید با گفته اوزن حسن آق قویونلو به سفیر ونیزی بنام باربارو که می گوید: “دنیا سه چشم دارد و ختائیان دو و فرنگان یکی”.
پشت جلد سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1680) که در سال 1314 هجری به ترکی عثمانی در استانبول چاپ شده
عباس جوادی – سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی (1611-1682) که دیده های خود را در ده ها کشور جهان دوره عثمانی و صفوی در ده جلد بقلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران و قفقاز، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنها دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان بدور مانده است.
در رابطه با دوره صفوی متاسفانه تاریخ نویسی ایرانی و کلا شرقی اصولا به سیاحتنامه ها و تواریخ غربی تکیه میکند و این موضوع بحق مایه انتقاد بسیاری ها شده است. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامه ها و دیگرمنابع به زبان های خاور میانه است در حالیکه تعداد این گونه آثار به زبانهای غربی بیشتر است. اما جای تعجب و تاسف است که شرقی ها مثلا حتی از آن تعداد محدود آثار شرقی که در مورد کشور های دیگرشرق نوشته شده هم چندان استفاده نکرده اند.
یک نمونه این بی اعتنائی نسبت به استفاده از سیاحتنامه معروف عثمانی اولیا چلبی است که یکی از پر کار ترین و فعال ترین سیاحان شرق مسلمان بود که به «هفت اقلیم» جهان سفر کرده و یادداشت های بسیار و فوق العاده دقیق و جالبی در مورد زندگی سیاسی، اجتماعی، انسان ها، تجارت و کشاورزی، علم و ادبیات، تولیدات کشاورزی، معماری، خوردنی ها، زبان، فرهنگ و عادات مردم محل نوشته است.
بعد از فوت اولیا چلبی در قاهره سیاحتنامه او در ده جلد به استانبول منتقل شد اما ظاهرا دو جلد آخر این اثر بطور کلی گم شده است. بقیه جلد ها در «قصر سلطنتی بغداد» استانبول محافظت شد اما نه در غرب و نه در شرق و حتی خود عثمانی توجه چندانی به این سیاحتنامه بی نظیر نشان داده نشد. اروپائی ها در اوایل قرن نوزدهم این اثر را کشف کرده خلاصه های نسبتا خوبی از آن به انگلیسی چاپ کردند. در خود عثمانی حدود 80-90 سال بعد بود که این اثر در 1314 هجری قمری به صورت اصلی اش یعنی به ترکی عثمانی در استانبول منتشر شد. بعد از تاسیس جمهوری ترکیه و تغییر الفبا سیاحتنامه مزبور با حروف جدید لاتینی و اغلب با ساده کردن لغات عثمانی به چاپ رسید.
برگی از سیاحتنامه اولیا چلبی، طبع اول، جلد دوم، استانبول 1314 هجری قمری، در باره مراغه
نه به فارسی و نه به انگلیسی متاسفانه ترجمه کامل، تحلیلی و مقایسه ای که بر اساس چاپ های مختلف این اثر منتشر شده باشد وجود ندارد. نشر تحلیلی و مقایسه ای این اثر به زبان ترکی هم موجود نیست.
اولین بار ویلم فلور و حسن جوادی، دو استاد تاریخ از آمریکا، در سال 2010 بخش های مربوط به ایران و قفقاز این سیاحتنامه را جدا کرده، با مقایسه با چاپ های مختلف سیاحتنامه و توضیحات مفصل به انگلیسی چاپ کردند:
این اثر که فقط بخش های مربوط به ایران و قفقاز سیاحتنامه را در برمیگیرد از ایروان و تفلیس و نخجوان شروع شده تا تبریز، اردبیل، همدان و بصره ادامه مییابد. ما در اینجا فقط بخش های مربوط به زبان مردم نخجوان و تبریز را عینا به نقل از نشر ترکی عثمانی سیاحتنامه میدهیم تا وضع زبان آذربایجانی ها حدود 400 سال پیش تا حدی در پیش چشمان خوانندگان ترسیم گردد.
ابتدا بعد از شرح قلعه نخجوان این اطلاعات مختصر در مورد زبان مردم این ولایت داده میشد:
در باره زبان مردم نخجوان، از سیاحتنامه اولیا چلبی (حدئد 1650) استانبول 1314 هجری، به ترکی عثمانی
ترجمه: (بخش «در توصیف قلعه نخجوان»):
«رعایا و برایای این شهر به زبان دهقانی سخن میگویند اما شاعران عارف و ظریفان ندیم با ظرافت و نزاکت به زبان پهلوی و مغولی سخن میگویند که زبان هائی باستانی هستند. اهالی شهر هم چنین سخن گویند: اولا زبان دهقانی، دری، فارسی و پارسی، غازی و زبان پهلوی. زبان هاى آنها همراه با نام محل هايشان ذكر خواهد شد.» در مورد زبان فارسی مرحوم کمال پاشازاده در اثر خود موسوم به (دقایق الحقایق) چنین میفرماید: «قال فی تفسیر الدیلمی سال رسول الله صلی الله علیه و سلم عن میکائیل علیه السلام هل یقول الله تعالی شیا بالفارسیه؟ قال نعم یا رسول الله فی صحف ابراهیم (علیه السلام) «چه کنم با این مشت خاک ستمکاران جز آنکه پیام آرم. قال النبی علیه السلام من طعن حرکه الغازی فهوه کافر بالله و قال النبی علیه السلام لسان اهل الجنه العربیه و الفارسیه الدریه).
توضيح مترجمين انگليسى در مورد زبان هاى مذكور چنين است: “دهقانى” بخودى خود زبان نيست، منظور از “دهقانى” احتمالا زبان و طرز مكالمه مردم عادى و عوام است (ميدانيم كه مثلا منظور فردوسى هم از تعبير “دهقان” در تعابير ترك و تازى و دهقان مردم بومى زمان خود در خراسان بوده است). منظور از فارسى و پارسى و درى احتمالا همان فارسى درى خراسان است. منظور از”پهلوى” احتمالا تاتى است كه از زبانهاى ايران شرقى است. و زبان “غازى” به ما معلوم نيست.
بعدا چلبى به نقل از كمال پاشازاده، تاريخنويس و سياستمدار عثمانى متقدم چلبى نقل قولى از يك حديث مياورد كه در آن حضرت پیغمبر در مکالمه ای با میکائیل (ع.م.) میگوید: «زبان اهل بهشت عربی و فارسی دری است.» حالا صحت و سقم این حدیث اصلا موضوع بحث نیست، اما طبیعتا طرح این حدیث توسط اولیا چلبی جالب است.
سپس بعد از شرح قلعه تبریز، زیبائی های شهر، شاعران و نویسندگان، باغ ها، حمام ها، کوه ها و چشمه ها و قنات های تبریز در یک چند جمله به زبان مردم تبریز میپردازد:
زبان اهالی تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650)، از کتاب سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی، 1314 استانبول
زبان مردم تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650): از سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی چاپ 1314 هجری قمری، استانبول– ترجمه:
«زبان اهالی اش (تبریز): ارباب فرهنگ و معارف شهر به فارسی تکلم کنند، اما تره (احتمالا ترکمان)، افشار و گوک دولاق هایش لهجه مخصوصی دارند که چند نمونه تقدیم می شود: هزه تانمه میشم (هنوز ندیده ام)، منمچون خاطرمانده اولوپدر (از من رنجیده است)، دارجنحمشم (رنجیده خاطر شدم)، پارونجشم (دشمن شدم)، آپارکیلن چاقری (شراب را بیاور).
عباس جوادی – آنچه در زیر میاید برگی از کتاب “بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی” پسر عموی پدرمن است که من شخصا او را بعنوان انسانی شریف، عالم و معتدل میشناختم. “حاج میرزا عبدالله آقا”، طوری که ما اورا می نامیدیم، از فضلا و روحانیون معروف و معتبر تبریز بود. او در سال 1355 در مشهد فوت کرد. این کتاب خاطرات به کوشش رسول جعفریان در سال 1381 در تهران چاپ شده است. توضیح اینکه «میرزا محمد جوادی» که در این خاطرات نامش ذکر میشود مرحوم ابوی بنده و پسر عموی مرحوم آیت الله میرزا عبدالله آقا مجتهدی است.
چهارشنبه، 20 آذر 1325
امروز هم در شهر نگرانی میان مردم حکمفرما بود. روابط بین تبریز و تهران همان طور مقطوع بود. سیم تلگراف کار نمیکند. رادیوی تبریز با رادیوی طهران بشدت داخل جنگ شده است.
طیاره های طهران بالای تبریز پرواز نموده، اوراقی فرو ریخته اند که در آن اهالی را دعوت به ترک مقاومت کرده اند. مامورین حکومت و آژانها مردم را نمیگذارند که آن اوراق را بخوانند اما مردم محرمانه آن اوراق را دست به دست به همدیگر میرسانند.
هر روز عده ای فدائی و نظامی به جبهه های جنگ میانه و میاندوآب فرستاده میشود. برای رساندن قشون و مهمات هرچه ممکن است از وسائل نقلیه از دست صاحبان آنها منتزع میشود و برای حمل و نقل قشونی به کار برده میشود. حتی الاغ آسیابان را هم آژان توقیف نموده و می برده است، در حالی که آردهائی که بار الاغ بود در توی جوال در کوچه مانده بوده است. حتی دوچرخه ها را میگرفتند.
تمام آژان های نظمیه را عوض نموده اند. به جای آژان های قدیم که غالبا اهل شهر بودند به دهاتی ها و مهاجر ها لباس آژانی پوشانده و حفظ شهر را به عهده ایشان واگذار نموده اند.از وضع و سیر جنگ اطلاع قطعی در دست نیست. همین قدر مسلم است که هم در نزدیک میانه و هم در جبهه افشار و میاندوآب تصادماتی فیمابین واقع گردیده است. رادیوی طهران اطلاع داده است که قوای دولتی ارتفاعات قافلانکوه را متصرف گردیده اند.
کسان جوانانی که به عنوان نظام وظیفه به جبهه ها ارسال شده اند خیلی پریشان هستند و غالبا وسیله ارتباط و خبر گرفتن را هم ندارند. از سران دمکرات پیشه وری و بی ریا را طرفدار مقاومت و جنگ میگویند. بنا به اطلاعی که دارم الهامی هم به شدت طرفدار جنگ، آقای شبستری و دکتر جاوید را مردم طرفدار ملایمت و سازش تشخیص داده اند.
تا حال آقای قوام السلطنه چندین تلگراف به دکتر جاوید استاندار مخابره نموده و درخواست کرده است که برای ورود قوای دولت به آذربایجان که برای حفظ انتظامات در موقع انتخابات ارسال گردیده اند، ممانعت به عمل نیاید.
چند نفر را که در این اواخر توقیف نموده بودند، هنوز آزاد ننموده اند. از جمله آنها حاجی محمد علی حیدر زاده که از تجار و متمولین تبریز و آدم زرنگ و حرافی میباشد. یکی هم سیف الله باغمیشه ای معروف که از یادگار های انقلابات گذشته است ودر قضایای تروریستی سال انقلاب و مجاعه 1336 ق دست داشت. عباس عابدی از اهل اهر و شقاقی (موفق الملک قپچاقی) را هم در جزو توقیف شدگان نام میبرند.
نزدیک غروب معلوم شد که در شهر حکومت نظامی اعلام شد. همان وقت ها خبری هم منتشر شد که سازش حاصل گردیده است. تشویش و نگرانی مردم به منتهی درجه رسیده است. یک عده برای استماع گزارش دعوت … (در اصل سفید). ساعت پنج بعد از ظهر رادیوی تبریز اول شروع خود، خبر داد که قرار شده است ممانعتی از ورود قوای دولتی به عمل نیاید. دو تلگراف از آقای شبستری که یکی به شاه و دیگری به نخست وزیر مخابره شده بود، در رادیو به زبان فارسی خوانده گردید. یک تلگراف هم از دکتر جاوید خطاب به نخست وزیر خوانده شد. تلگراف ها محترمانه بود. در تلگراف دکتر جاوید این هم بود که تلگراف نخست وزیر یازده ساعت دیر تر از موقع رسیده است.
از لحن تلگراف آقای شبستری معلوم بود که سعی دارد حسن خدمت خود را در حل قضیه و وادار نمودن همکاران خود به اطاعت و تسلیم بلا شرط در ضمن همین تلگراف ها مورد توجه قرار بدهد. تنها نکته ای که در تلگراف آقای شبستری غیر خاضعانه به نظر میاید این جمله بود که از قوام السلطنه درخواست نموده بود که قوای دولتی به غیر از نظارت در حسن جریان انتخابات به کار های دیگر مداخله نکنند.
از این خبر غیر منتظره خیلی خوشوقت شدیم. از بس خبر خوش و باور نکردنی بود تا مدتی در اطراف نمی توانستیم درست فکر بکنیم. همین قدر متوجه بودیم که نام پیشه وری در این جریان به میان نیامد. ما آن را اینطور تعلیل نمودیم که برای تسهیل امر سازش قدری عقب کشیده و میدان را به آقای شبستری و دکتر جاوید که میانه شان با طهران به آن درجه بد نبود و به اصطلاح هر دو طرف دیوار را خراب نکرده بودند، واگذار نموده است.
مهدی مجتهدی که در دعوت (… در اصل سفید) حاضر بود، مراجعت کرد. در آن اجتماع که بیشتر از صد نفر حاضر بودند، آقای شبستری حضار را از (… در اصل سفید) خودشان راجع به ترک مقاومت مطلع نموده و تلگراف ها را برایشان قرائت کرده بود و مورد پسند و تحسین حضار گردیده بود.
پیشه وری در آن مجمع حاضر نبوده و نامی هم از وی برده نشده بود، اما الهامی را یکی از حضار در میان جمعیت دیده بود که خیلی متغیر به نظر می آمده است. رادیوی طهران در قسمت اخیر نشر اخبار خود تلگراف های تبریز را نقل نمود. رادیوی ترکیه هم خبر تسلیم شدن آذربایجان را نشر کرد. شام خورده و شب را با این اعتقاد که فردا حوادث غیر منتظره ممکن است ظهور نماید، به روز میخواستم برسانیم و خوابیدیم.
دو سه ساعت از نصف شب گذشته، من به صدای تیرهائی که خالی می شد از خواب بیدار شدم. صدای حرکت اوتوموبیل هم می آمد. من با خودم گفتم که چون سران کار می خواهند شهر را قبل از ورود قشون، مثل زنجان تخلیه نمایند، تیر ها را خالی میکنند که مردم ترسیده از خانه های خود خارج نشوند تا با فراغ خاطر هر چه را می خواهند ببرند.
پنجشنبه 21 آذر
با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند. پیشه وری فرار کرده است. نظمیه به تصرف اهل شهر در آمده است و مهاجر هائی که در خانه های مصادره شده اسکان (داده) شده بودند، بیرون ریخته شده اند. از هر طرف صدای تیر، تفنگ و مسلسل که به خوبی از همدیگر متمایز بودند، شنیده می شد.
این خاطره را پسرعموی فاضل و متواضع بنده، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جرج واشنگتن دکتر حسن جوادی نوشته است. «سرگرد محمد جوادی» که نامش در این نوشته ذکر میشود ابوی مرحوم بنده است. در زمان حمله روس ها به آذربایجان من هنوز متولد نشده بودم.
حسن جوادی – قدیم ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارم از شهریور 1320 و بمباران و اشغال تبریز توسط روسها می باشد. کمی بیشتراز سه سال داشتم و بسیاری از جزئیات حوادث را بعد ها از بزرگتر ها یاد گرفتم ولی طرح اصلی وقایع بصورت زنده ای در ذهن من است. بمباران خانه و اطاقی که شب قبل در آن خوابیده بودیم چیزی نیست که فراموش شود. عموی من سرگرد محمد جوادی، رئیس مخابرات ارتش بود، و شب قبل به پدر و مادرم خبر داده بود که ممکن است روسها حمله کنند، و خودش یک دست لباس شخصی برداشته بود که اگر ارتش از هم پاشید آنرا بپوشد. یادم می آید پیرزن مهربانی داشتیم بنام مسمه خاله که برای ما بچه ها از گذشته ها و از انقلاب زمان مشروطه داستانهای جالبی می گفت. عمویم با عجله ایکه در رفتن داشت دم پایی های مسمه خاله را هم محض احتیاط برداشته بود. بعداً در حیص و بیص فرار مسمه خاله دنبال کفش هایش می گشت و کسی را که آنها را برداشته بود نفرین می کرد.
دم دمه های صبح بود با صدای غرش هواپیما ها از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. هواپیما های روسی در آسمان بودند و اعلامیه می ریختند. بمباران هنوز شروع نشده بود که همگی خانه را ترک گفتیم. به گمانم پدرم قبلا فکرش را کرده بود و درشکه ای گرفتیم و به باغ بزرگی که در خارج شهر، نزدیک راه تهران در پیکریه داشتیم رفتیم. “باغ وزیر” پر بود از آدم که از تبریز فرار کرده بودند و می خواستند زیر درختان پنهان شوند. یادم می آید که چند نفر آلمانی هم بودند که می خواستند خودشان را پنهان کنند و از افتادن بدست روسها سخت واهمه داشتند. مردم هم خیلی به آنها محبت می کردند و گویا عده ای را هم فرار داده بودند. من البته در آن وقت از آلمان و آلمانی ها چیزی نمی دانستم. فقط می دانستم رادیو صبایی که داریم ساخت آلمان است، و پدرم مرتب به رادیو آلمان گوش می داد که بفارسی بود و من چیزی نمی فهمیدم. بعدها این جزئیات را از پدرم شنیدم. پدرم که چندی پیش شروع به یاد گرفتن آلمانی کرده بود تمام کتابهای آلمانی اش را پنهان کرده بود. ما فکر نمی کردیم که خانه ما را بمباران بکنند، ولی بعد فهمیدیم که بمباران خانه مت هم بنوعی مربوط به آلمانی ها بود. پشت خانه ما که نزدیک بازار امیر بود اطاق تجارت آلمان قرار داشت. ظاهرا روسها دقیقاً از نقشه تبریز خبر داشتند، و خانه ما را هم بخاطر مجاورت با همین اطاق بازرگانی آلمان بمباران کردند.
تعداد مردم در باغ وزیر مرتباً زیاد می شد. یادم می آید که میان یکی از کرت های انگور، که به ترکی قانا می گویند، نشسته بودیم و پدرم سفره را که مقداری نان و قابلمه ای پر از گوشت در آن بود بر روی زمین گسترده بود و بما می گفت بخورید ولی بمحض این که سر و صدایی بلند می شد آنها را جمع می کرد و به زیر درختی یا کرتی دیگر می رفتیم. گوشتها اصلا نپخته بودند ولی پدرم اصرار داشت که آنها را بخوریم. بعد از آن یادم نیست چی شد ولی صحنه دیگری که بخاطرم مانده این است که ما باغ وزیر را ترک کرده و از زیر درختان دو دهکده خارج تبریز باریش و باسمنج میرفتیم. گاه گاهی هواپیما های روسی درآسمان دیده می شدند و ما از ترس به زیر درختها پناه می بردیم. در آن حیص و بیص دختر عموی من منیژه که اندکی از من بزرگتر بود روی دوش مصدر عموی من نقدعلی نشسته بود و مرتب کلاه او را برداشته کجکی می گذاشت که مد جدید کلاه خانمها این طور است. حالا که فکر می کنم من هرگز مادر و خاله ام را که زن عمویم می شد با کلاه و مانتو ندیده بودم. هفت سال از کشف حجاب توسط رضا شاه می گذشت و مادر من فقط در مراسمی که بخاطر پدرم دعوت می شد و مجبور بود برود و نمی توانست از آنها اجتناب نماید می رفت و الا در خانه میماند. از یکی از این مراسم رسمی که زنان کارمندان دولتی مجبور بودند بدون حجاب شرکت کنند عکسی داریم که مادرم در صف جلو در حالی که ماتنوئی به تن کرده و کلاهی بسر دارد در صف جلو ایستاده است. برای این که دستهایش هم دیده نشوند دستکش دست کرده است و انگشترالماسش را هم روی دستکش به انگشت دارد.
چند روز ما در دهات اطراف تبریز اطراق کردیم تا به تبریز برگشتیم ولی جرات نمی کردیم به خانه خودمان برگردیم. پدرم به خانه مان رفته بود و دیده بود که یک طرف خانه را بمب انداخته اند. برای مدتی در یکی از محلات دور تبریز خانه ای اجاره کردند و ما مدتی در آنجا ماندیم ولی گاه گاهی به خانه خودمان سری می زدیم. خانه ما در خیابان دارایی امروز و یا حرمخانه آن زمان ونزدیک بازار امیر بود. حیاط وسیعی داشت با حوضی مستطیلی بسیار بزرگ و دو ردیف ساختمان دو طبقه در طرف شمال و غرب خانه قرار داشت، و پشت ساختمان اصلی هم یک حیاط خلوت با اطاق خدمه و غیره بود. پشت خانه ما در طرف غرب بطرف بازار امیر موسسه ای آلمانی بود که بعد ها دانستم که اطاق تجارت آلمانها بوده است. بمبی که انداخته بودند درست اطاق خواب ما را مثل یک قالب پنیر بریده و تا زیر زمین رفته بود. جالب این که رادیو صبای ما روی میز کوچکی کنار یکی یکی از تختخوابها دست نخورده مانده بود در صورتی که بقیه اثاث اطاق در زیر زمین خورد و پخش شده بودند. در رابطه با اطلاع روسها از نقشه شهر تبریز باید بگویم که زنی گدا با بچه کوچکی جلوی در خانه ما می نشست که ما می گفتیم “مهاجر” است یعنی از آذربایجان شوروی آن زمان آمده بود. پدرم که آدم بسیار خیّری بود خیلی باو می رسید و لباسهای مرا به بچه اش می داد. بعد از آمدن روسها این زن لباس افسران روسی را به تن کرده بود. یک مورد دیگر این بود که روزی دو سرباز روس بخانه عموی من آمدند، و البته عموی من در آن وقت به تهران فرار کرده بود، و آنها دنبال عموی من بودند. اهل خانه گفتند که اینجا خانه یک تاجر است و افسری در اینجا نیست. سربازان به دفتری که در دست داشتند نگاه کرده گفتند: «چنین نیست. و اینجا خانه افسری نسبتا کوتاه قد و چاق.» از قرار معلوم تعداد مامورین اطلاعاتی روسیه در ایران در آن زمان خیلی زیاد بود. سالها بعد هنگامی که من در واشنگتون کار می کردم و چند سال بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1990 اتفاق افتاده و آذربایجان شوروی هم جمهوری مستقلی شده بود، حیدر علی یف بعنوان رئیس جمهور آذربایجان در واشنگتون در دیدار رسمی بود. من هم او را می شناختم و چند بار با او مصاحبه کرده بودم. یک شب در یک میهمانی دیدم که حیدر علی یف با یک ایرانی مقیم آمریکا فارسی صحبت می کند، وبا تعجب از حیدر علی یف پرسیدم: «جناب پرزیدنت شما فارسی را کجا یاد گرفته اید؟» او خندیده گفت:«در شهر شما» . من مدتها فکر می کردم این در زمان جنگ بوده است بعداً حساب کردم که حیدر علی یف متولد 1923 بود و در 2003 فوت می کند، و در 1941 هیجده سال داشته است و نمی توانست سمتی در ارتش روس داشته باشد. چهارسال بعد در زمان پیشه وری این احتمال بیشتر است. بعلاوه در زمان پیشه وری پدر زن حیدر علی یف دکتر عزیز علی یف مامور ارشد تبلیغات روسها در تبریز بوده و بیمارستان شوروی را هم در تبریز تاسیس می کند. احتمال دارد که حیدر علی یف همراه او در تبریز بوده است.
ما مدتی هم به تهران رفتیم و خانه ای در خیابان شاهرضای سابق در کوچه فتوحی روبروی کالج اجاره کردیم. آنوقت آن سوی خیابان شاهرضا تا مجسمه فردوسی بندرت ساختمانی دیده می شد یا در خاطر من چنین تصوری مانده است. مادر من برای من لباسهایی به شیوه لباسهای سربازان متفقین دوخته بود. یادم می آید یک روز سوار اتوبوس شدیم که تازه در تهران راه افتاده بود. چند نفر سرباز هندی با عمامه های مخصوصشان، با سبیل های پر پشت با اونیفرم های کرم رنگشان در اتوبوس بودند. لباس من هم خیلی شبیه لباس آنها بود. یکی از آنها مرا از دست مادرم گرفت و بغل خودش نشاند و با من صحبت می کرد. ولی من چنان مرعوب سبیل های او شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. خوشبختانه گویا هندی ها نزدیک سفارت انگلیس پیاده شدند و من به دامن مادرم پناه بردم.
از شهریور 1320 تا پائیز 1324 که ما برای بار دوم به تهران رفتیم و یا فرار کردیم سالهای پر حوادثی بود و من نسبت به سنم آگاهی زیادی پیدا کرده بودم. پس از برگشتن از تهران سال 1322 خیلی خوبی بود. پدر و عمویم که هر دو کار دولتی را ول کرده بودند به کارهای یکی دودهی که به مادر و خاله ام رسیده بودند میرسیدند. سیستم قدیم ارباب رعیتی برقرار بود و با وجود سربازان روسی حرفی ازسیستم اشتراکی و ندادن حق مالک و غیره در میان نبود. دهی داشتیم بنام “چشمه کلان” در طرفهای رضائیه که می گفتند ساکنان آن همه کُرد هستند و نمی خواهند سهم غله ارباب را بدهند ولی در عوض میوه خشک شده، کشمش، دوشاب، بادام و گردو وغیره می دادند که برای ما بچه ها خیلی خوب بود. در ضمن گندم هم از دهات دیگر می آمد و آنرا آرد می کردند و هر از چند وقت زنان نانوا از صبح زود می آمدند و نان می پختند. نان پزی در تنوری که دریک گوشه حیاط و آشپزخانه بزرگ آنجا قرار داشت برای من خیلی جالب بود. دو نوع نان می پختند: لواش را با چسباندن به دیواره تنور می پختند، و یوخا را روی ساج روی تنور می پختند. بیشتر لواش را خشک کرده روی هم می چیدند، و به تدریج می آوردند و رویش مختصری آب می زدند و می خوردیم. قورمه کردن گوشت گوسفند، قوره کشیدن، خشک کردن گل سرخ هر کدام مراسم و زمان مخصوصی داشت. همان سال 1322 که سال پر برکتی برای ما بود، خواهرم زحل متولد شد که پنج سال از من کوچکتر بود.
ما نوکری داشتیم بنام صمد که مرا به خانه فوکس روسها می برد. روسها دو تا جا برای تبلیغات داشتند. یکی در باغ گلستان بود که گاه گاه در آنجا نمایش هم می دادند، و دیگری در خیابان پهلوی نزدیک سینما هما. در اینجا عکس های جنگ، پیشرفت سربازان روس وهمچنین فیلم های جنگ را نشان می دادند. در خیابان تربیت هم مرکزی بود برای تبلیغات انگلیسی ها و آنجا هم مجله شیپور و روزگار نو را می فروختند. عمویم پس از فروختن خانه سابقش ، خانه ای با باغی بزرگ اول خیابان منصور خریده بود که همسایه دیوار به دیوار آن اقامتگاه سربازان روسی بود. در حیاط آنجا نیز گاهی فیلم های روسی نشان می دادند و ما از پنجره طبقه دوم نگاه می کردیم . پدرم گاهی از این مجلات می خرید ولی اکثرا روزنامه های فرانسه می خرید که من در این وقت نه فارسی می توانستم بخوانم و نه فرانسه. وقتی که در 1323 در مدرسه رشدیه به کلاس تهیه رفتم کم کم یاد گرفتم بخوانم و البته زیاد چیزی نمی فهمیدم. سال بعد ، یعنی پائیز 1324 وضع خیلی عوض شده بود. پیشه وری به تبریز آمده بود و فرقه دموکرات تشکیل شده بود. مجله “آذربایجان” چاپ باکو، که هنوز هم بوی مرکب چاپ آن را بیاد می آورم، به ترکی بود جلوی مدرسه می فروختند. قیمتش دو قران بود. جالب این که ما بچه های کلاس اول آنرا می خواندیم. هنوز زبان تدریس ترکی نشد ه بود.
سال 1324 برای ما که نسبتا ثروتی داشتیم سال پر هراسی بود. هر روز می شنیدیم که فلان افسر و یا فلان مامور دولت را ترور کردند . یک بار خبر آمد که حاجی احتشام مالک ده لیقوان، که پنیرش آنقدر معروف است، بدست دهاتی ها کشته شده است. می گفتند حاجی احتشام مالک سخت گیری بود و گویا گوشش هم سنگین بود، و خانه قلعه مانندی هم برای خودش بالای کوه ساخته بود. دهاتی ها بخاطر شکایتی که داشته اند بخانه اش می ریزند و او می گوید حرف شما را خوب نمی شنوم. می گویند:«گوشت را وا می کنیم.» و با فرو کردن میله ای در گوشش مرد بدبخت را می کشند. مادر و پدر من سخت هراسان شده بودند. دو دل بودند که به تهران بروند یا نه؟ یادم می آید جواهرات مادرم و پولهایشان را در کیسه ای گذاشته بودند، و هر روز یک کاشی بخصوص از راهروی خانه را در می آوردند و زیر آن چال می کردند. باز چند روز دیگر آنرا در می آوردند و جای دیگری چال می کردند.
بالاخره قرار شد که ما به تهران برویم. فکر می کنم آبان 1324 بود هنوز ثلث اول تما م نشده بود که ما از فرودگاه تازه تاسیس تبریز با یک هواپیمای روسی عازم تهران شدیم. فرودگاه تبریز را برای مقاصد نظامی ساخته بودند ولی روسها از آنجا خط هوایی راه انداخته بودند. این اولین باری بود که ما سوار هواپیما می شدیم. هواپیما یک هواپیمای نظامی بود و دو ردیف سکو مانند برای نشستن در دو سو داشت. از توالتش هم بهتر از پنجره ها زمین دیده می شد. من مرتب به توالت می رفتم و زمین را نگاه می کردم. در تهران به هتلی بنام گیلان نو رفتیم که نزدیک میدان توپخانه بود. پس از چندی پدرم خانه ای در طرفهای دروازه دولت اجاره کرد، و پس از این که در اطاقها گوگرد سوزانیدند تا اگر حشراتی بود کشته شوند، خانه را مفروش کردند. یادم می آید پدر و مادرم ده هزار تومان داشتند و این تمام مایملک شان بود. می خواستند با آن کاری را شروع کنند ولی کاری هم بلد نبودند. یکی بار دور کرسی نشسته بودیم و پدر و مادرم سخت مشغول صحبت بودند که چنین و چنان بکنیم. یک باره من در امده پیشنهادی کردم. پدرم بمن نگاهی کرد و گفت: «این بچه اینجا چکار می کند؟». یادشان رفته بود که مرا بمدرسه ای بگذارند.
———————————————–
از فیس بوک:
AM
من از پدرم شنیدم که یک کارگر کارخانه برنج کوبی شهسوار نیز پس از ورود ارتش سرخ لباس افسری پوشیده بود
KH
آقای جوادی این نوشته ادامه دارد یا همینجا تمام شد؟ مثل سریالهای جذاب در میانه ماجرا تمام شد و سئوال «بعدش چی شد؟» برای ما ماند!
Abbas Djavadi
🙂 جذابیت این قبیل فیلم ها هم در همین است که نیمه کاره تمام میشود.
Abbas Djavadi
راستش نمیدانم. میدانم که ایشان یادداشت هائی دارند اما نمیدانم کی منتشر میشود و اصولا برای انتشار تهیه خواهند کرد یا نه
KH
امیدوارم خاطراتشان را به شکل کتاب منتشر کنند. یا دستکم هرازگاهی در همین وب سایت شما بنویسند.
Hasan Javadi
آقاى حسينى عزيز، خیلی ممنون از اظهار لطف تان. من اکنون گرفتار تصحیح دو تا از کتابهایم هستم و بمحض فراغت از آنها به نوشتن خاطرات خود ادامه ميدهم. شاید دوره پیشه وری هم جالب باشد.
حسن جوادی – تابستان 1965 بود یعنی چند سال پس از حوادث تیرماه 1342 که چتربازان به خوابگاه دانشجویان ریخته بودند و قریب ششصد نفر مضروب شده بودند. دانشگاه شلوغ بود و ورود به دانشگاه مشکل بود. شاید هم بعد از آمدن نیکسون به تهران بود. من تازه از انگلستان برگشته بودم و می خواستم در دانشگاه تهران استخدام بشوم. راستش را بخواهید تاحدی هم از آمدن به ایران پشیمان بودم. چون در کیمبریج من کاری داشتم و می توانستم تا پنج سال آن شغل تدریس را ادامه بدهم، و فقط دو سال از این فرصت استفاده کرده بودم. در انگلستان حقوق من زیاد نبود ولی کسی هم بامن کاری نداشت، ولی در ایران پیش از هر چیزی مسئلۀ نظام وظیفه در میان بود و بعلاوه برای استخدام شدن اصولاً می بایست کسی را بشناسی. با این که در آن زمان کسانی که دکترای ادبیات انگلیسی، مخصوصاً اگر از یک دانشگاه انگلیسی یا آمریکایی گرفته بودند، خیلی کم بود، باز هم ، چنانچه رسم ایران است می بایست کسی را داشته باشی. پدرم همیشه می گفت اگر بخواهی کاری خوبی در این مملکت بگیری باید پارتی داشته باشی. یک دفعه بفکرم رسید که من یک بار از طرف استادم آربری به دیدن دکتر صفا رئیس دانشکدۀ ادبیات تهران رفته بودم تا کتابی را برای آربری از او بگیرم. بعلاوه دکتر صفا دو قصل درباره ادبیات دوره های تیموری و صفوی برای “تاریخ ایران کیمبریج ” نوشته بود که آنها را من به انگلیسی ترجمه کرده بودم. آربری و سفیر وقت ایران در انگلیس فکر تاریخ ایران کیمبریج را در هشت جلد بوجود آورده بودند و خود آربری هم ویراستاری یک جلد و نوشتن بعضی از فصول آنرا بعهده گرفته بود. من ضمن ترجمۀ این دو فصل آنها را با بعضی منابع دیگر و خصوصا با تاریخ ادبیات براون مقایسه کرده بودم. البته نوشته های صفا جالب بودند ولی بعضی اشتباهاتی از لحاظ تاریخ کتابها وجود داشت و یکی دو مورد هم اشتباهاتی در مورد شعرایی چون امیر علیشیر نوایی که به ترکی جغتایی و فارسی نوشته بودند وجود داشت. من هم اینها را در ترجمه درست کرده بودم و در ضمن نامه ای که به دکتر نوشته بودم گفته بودم که جناب استاد در این دو فصل “تایپیست” خطا هایی کرده بود که من دیگر مزاحم شما نشدم و آنها را تصحیح کردم. دکتر صفا خیلی از من تشکر کرده در ضمن از من خواسته بود اگر به ایران برگردم حتماً پیش او بروم.
خلاصه من هم پس از مدتی ماندن در تبریز پیش مادرم به تهران آمدم و روزی برای دیدن دکتر صفا به دانشگاه رفتم. برای من که جوان بودم و قیافه دانشجویی داشتم ورود بدانشگاه مسئله ای بود. کارت دانشجویی هم نداشتم که موقع ورود نشان بدهم. پس از این که به نحوی از در وروردی دانشگاه گذشتم خواستم از در استادان دانشکده ادبیات که دفتر دکتر صفا هم بغل آن بود وارد شوم یکی از فراشان چنان در بزرگ آهنین را بر رویم بست که نزدیک بود انگشتان یک دستم میان در بماند. در این میان دوست دیرینم رضا براهنی که در دانشگاه تبریز یکی دو کلاس جلوتر از من بود سر رسیده بادی به غبغب انداخت که “آقای فلان، این دکتر جوادی دوست ماست. چرا این طور می کنی؟” دکتر براهنی شاید یک سال پیش از من در بخش انگلیسی استخدام شده بود. او و پرویز آموزگار پیش از من دردانشکده ادبیات بودند و بعد سه نفر ما بصورت “نوچه” های دکتر لطفعلی صورتگر رئیس گروه زبانهای خارجی دانشکده ادبیات و اولین فرد ایرانی که از دانشگاه کمبریج دکترای ادبیات انگلیسی گرفته بود در آمدیم.
دکتر صفا باکمال لطف و محبت مرا پذیرفت و مرا به طبقۀ بالا پیش دکتر صورتگر برد و سفارش مرا به او کرد. در آن زمان دکتر صورتگر و خانمش الیو صورتگر هردو استاد ادبیات انگلیسی بودند و مشهور بود که کسی را به بخش انگلیسی راه نمی دهند. ولی واقعیت این طور نبود و تعداد ایرانیانی که دکترای ادبیات انگلیسی داشتند خیلی کم بود ورقابت زیادی هم برای استخدام آنها بین دانشگاه های مختلف ایران وجود داشت. من بیشتر می خواستم در دانشگاه تهران استخدام شوم و اگر نشد دانشگاه شیراز زیرا دانشگاه های درجه اول ایران بودند، و با تجربه ای که خودم بعد از دانشگاه تبریز و قبول شدن در کیمبریج و مشکلاتی داشتم می خواستم در جای خوبی استخدام شوم. دکتر صورتگر را بخاطر شهرتی که داشت می شناختم. می دانستم که او فرزند نقاش مشهور میرزا آقا خان شیرازی بود که در سال 1900 متولد شده و بعد از تحصیلات در ایران و هند در1927 از طرف دولت به انگلستان رفته بود. گذشته از اشعار صورتگر که در مجلات خوانده بودم کتاب “تاریخ ادبیات انگلیس ” (1) او را هم خوانده بودم و می دانستم که آن در واقع تقریریست از یک کتاب تاریخ ادبیات انگلیس ولی نمی دانستم آن کتاب کدام است. تز دکتری صورتگر را نیز در مدرسۀ السنه شرقی و آفریقایی لندن خوانده بودم، که فکر می کنم در سال 1937 قبول شده بود.موضوع رسالۀ صورتگر لغات عربی و فارسی در آثار چوسر بود. خانم صورتگر دکترا نداشت ولی چون انگلیسی تحصیل کرده ای بود در زمان رضا شاه که همراه صورتگر به ایران آمده بود بعد از تاسیس بخش انگلیسی در دانشگاه تهران استاد انگلیسی شده بود. تنها کتابی که الیو صورتگر نوشته بود خاطراتی بود که در سال 1951 تحت عنوان ” من در بیابانی می خوانم: خاطراتی صمیمانه از ایران و ایرانیان ” (2). خانم صورتگر از همان اول چون من درانگستان درس خوانده بودم مرا تحت حمایت خود گرفت و در موارد زیادی هم بمن کمک کرد. مثلاً بعد از این که بعدها مسئول امور ارتباطات دانشکده شدم و گاه گاهی به فرانسه مکاتبه می کردم او نامه های مرا تصحیح می کرد و انصافاً فرانسه اش خیلی خوب بود.
خانم صورتگر متولد 1906 بود و از شوهرش پنج سال کوچکتر بود. نمی دانم هروقت که راجع به او فکر می کنم چرا بیاد زن حکمروای هند در رمان “گذری به هند” اثر ای.ام. فورستر میفتم زیرا وقتی که می خواست به زبان اردو حرف بزند فقط فعل امر را بکار می برد. چون بیشتر با خدمتکاران به اردو حرف زده بود و غیر از فعل امر فعل دیگری بلد نبود. خانم صورتگر بهتر از این بود چون چهل و چند سال در ایران مانده بود و صرف نظر از لهجه غلیظ انگلیسی اش فارسیش بدک نبود، ولی یک سطر فارسی نمی توانست درست بنویسد و اغلب کلماتی را که حروف “غ” و “ق” داشتند اشتباه می کرد. خانم صورتگر استاد بسیار خوب و سختگیری بود، و با این که ایران را خیلی دوست داشت حالتی متفراعانه نسبت به ایرانیان داشت. خلاصه من بعد از معرفی شدن به دکتر صورتگر و خانمش قرار شد طبق مقرارت امتحانی از من بکنند تا بعنوان استادیار استخدام بشوم. قرار شد من یک سخنرانی راجع به همین رمان “گذری به هند” بکنم که در آن زمان مشغول ترجمۀ آن بودم، و خانم صورتگر بعنوان استاد ناظر یا مسئول تعین شد، و بعد از سخنرانی من گزارشی خوبی نوشت.
من هرروز می آمدم و در دفتر صورتگر و یا اطاق استادان می نشستم و گاه گاهی کلاس می رفتم و بجای یکی از استادان درس می دادم ولی از استخدام من خبری نبود و همه چیز در گرو گرفتن ورقۀ معافیت بود. بالاخره تصمیم گرفتم به دانشگاه پهلوی شیراز بروم که می گفتند معافیت استادانش را به نحوی می تواند درست کند. درشیراز یکی از دوستان دانشگاه تبریز مسعود فرزان رئیس بخش بود و می خواست به آمریکا برود و قرار بود با من مصاحبه بکند. فرزان گفت –”مصاحبه لازم نیست . من تورا خوب می شناسم. تو می آیی جای من و منهم میروم آمریکا. فعلا پا شو بریم شامی بخوریم.”
مسئله معافیت را هم قرارشد کارگزینی اقدام کند. بدین ترتیب وضعیت استخدامی من با حقوق پنج هزار تومان درماه، که دو برابر حقوق یک استادیار در تهران بود، تقریباً درست شد. من آمدم تهران که همسر و پسرم را بر دارم برویم به شیراز.
خانه ما در امیریه کوچه شیبانی بود. روز بعد طرفهای عصر بود که دیدم دکتر صورتگر همراه شوفرش یوسف خانه ما را پیدا کرده آمدند خانه ما. من خیلی تعجب کردم و تعارف کردیم آمدند خانه. دکتر صورتگر گفت:”کاکو شنیدم رفتی شیراز و استخدام شدی. من خودم می گم بیرونت بکنند. تو باید همین جا پیش ما بمانی.”
من گفتم:”آقای دکتر، من که نمی توانم همین طور بلا تکلیف بمانم. من زن و بچه دارم باید بالاخره وضع من روشن بشود.” دکتر صورتگر گفت :” فکرش را نکن. من خودم میروم پیش اعلیحضرت و برایت معافی می گیرم.”
همین طور هم شد. در آن زمان قرار بود قانونی بگذرانند و فارغ التحصیلانی که دردانشگاه ها استخدام می شدند و مورد نیاز بودند فقط سه ماه تابستان را خدمت می کردند و به آنها معافی می دادند. هنوز این لایحه قانون نشده بود و دکتر صورتگر نامه ای خطاب به ادارۀ نظام وظیفه بامضای شاه گرفت که من فقط سه ماه تابستان خدمت بکنم. با این که گفته می شد اعلیحضرت در حق من “تفقدی فوق العاده” کرده است، من راستش زیاد دلخوش نبودم، و در واقع آن سه ماه را نیز نمی خواستم خدمت کنم. نزدیکی های عید بود که جریان استخدام من در دانشگاه تهران درست شد و من شروع به درس دادن کردم، و قرار بود سه ماه تابستان را به نظام وظیفه بروم. حدود اردیبهشت بود که شنیدم برای مشمولین تا سال 1320 قرعه کشی خواهد شد.من هم فکر کردم بهتر است در قرعه کشی شرکت کنم و شاید از شّر سه ماه خدمت راحت بشوم.
درجه دکتری از کیمبریج فقط می گوید که فلان شخص با مشخصات معین از دانشگاه کیمبریج درجه
(Doctor of Philosophy )
گرفته است که همان
(Ph.D.)
است و برای این که بهتر معلوم باشد چکار کرده ای و این درجه است باید ورقه دیگری بگیری که در آن شرح رشته و غیره را می نویسند.من هم مدارک خود را داده بودم ترجمه کرده بودند و آنها را بردم اداره نظام وظیفه. مسئول اسم نویسی سر گروهبانی بود و از من پرسید :
– مدرکت چیست؟
– گفتم: دکترا.
پرسید: چه نوع دکتری هستی. اطفال، قلب یا چی؟
گفتم: سرکار، من دکتر ادبیات هستم.
نگاهی بمن کرد و در حاشیه مدرکم نوشت: “دکتر از لیسانس”!
با همان مدرک “دکتر از لیسانس” رفتم قرعه کشی که استادیوم بزرگی بود نزدیک تئاتر شهر و پر بود از جمعیت. آنهایی را که از بیست و دو یا بیست و سه سال بیشتر بودند از دم معاف کردند و میان جوان تر ها قرعه کشیدند. یادم می آید اولین کسی که قرعه سربازی بنامش افتاد طلبه خوش سیمای و سرخ رویی بود. همه کف زدند و ابراز احساسات کردند مخصوصاً عده کثیری که معاف شده بودند. مرد بیچاره نزدیک بود اشکش در آید و در عین حال نمی توانست چیزی بگوید.
بخش انگلیسی دانشگاه تهران در آن زمان نسبتاً بزرگ بود، و شعبه ای هم برای دو سال اول لیسانس در ساختمان موسسه دهخدا جنب بهارستان داشت که مدیر آن دکتر آراکلیان بود. او پیر مرد خوبی بود و تخصصش زبانشناسی بود ولی فقط گرامر انگلیسی درس می داد. ما استادیاران جوان برای این که اضافه معاشی داشته باشیم در این بخش کلاسهای شبانه درس می دادیم. فی الواقع این برای کسانی بود که روز کار می کردند و شبها اینجا درس می خواندند و بعد گذراندن امتحاناتی به سال دوم رشته مختلف دانشکده میرفتند. دکتر صورتگر هر جا درسی پیدا می شد مارا میفرستاد. یکی از اینها کلاسی بود برای روزنامه نگارانی که کار می کردند و در ضمن می خواستند مدرکی هم گرفته باشند. کلاس بزرگی بود از روزنامه نگاران کارکشته که بیشترشان علاقه ای بیاد گرفتن زبان نداشتند. من ساده دل هم از روزنامه مختلف بزرگ دنیا قطعاتی برگزیده بودم و نزدیک صد نسخه فراهم کرده بودم. در آن زمان ماشین کپی وجود نداشت یا لااقل در دسترس ما نبود. خلاصه کسی هم به این ابتکار من توجهی نکرد زیرا که سطح انگلیسی حضرات بحدی نبود که بتوانند آن متون را بخوانند. رئیس گروه آقایی بود مرعشی نام که می توانست به تنهایی از عهده این عده کثیر بیاد. یادم می آید هنگامی که همراه می آمد تا مرا برای اولین بار معرفی کند، از من پرسید:”کجا درس خوانده ای؟” من هم گفتم که دردانشگاه کیمبریج درس خوانده ام. جناب مرعشی شرح کشافی در اوصاف من گفت و اضافه کرد: “آقای دکتر جوادی در دانشگاه کیمبریج لندن درس خوانده اند و در دانشگاه آکسفورد لندن هم درس داده اند”!
گرفتن حق التدریس مدرسه روزنامه نگاری هم خود مسئله ای شد. مدتها بود که حق التدریس ما سه نفر استادیار یعنی من و براهنی و آموزگار در کارگزینی دانشگاه به تعویق افتاده بود. هردفعه دکتر صورتگر یکی از ما سه نفر را می فرستاد که برید پولتان را بگیرید. یک بار هم مرا فرستاد. من هم رفتم کارگزینی پیش مدیر دفتری که اسمش، فکر کنم، فیروز بود یا اسمی شبیه این. ایشان هم گفتند: “بروید به آقای دکتر بگوئید انشاالله یک پولی به آقایان می دهیم تا بروند و جوجه کبابی میل کنند.” منهم برگشتم و همین را بدکتر صورتگر گفتم. صورتگر تلفن را برداشت و نمره مدیر دفتر را از من پرسید و تلفن کرد. پرسید شما آقای فلانی هستید. طرف گفت :” بلی.” گفت: “شما باین بچه ها گفته اید که پولی میدهید تا برند جوجه کبابی بخورند؟” طرف گفت :”بلی.” صورتگر گفت: ” بگذار آن جوجه بزرگ بشه بشه مرغ، مرغ بزرگ بشه بشه خروس، خروس بزرگ بشه بشه گوسفند، گوسفند بشه گاو، گاو بشه شتر، شتر… (که این جمله را بافحش آبداری به آن مامور کارگزینی ادامه داد که در اینجا از نقل قولش معذورم). مردکه مگر صدقه میدی. اینها کار کرده اند پولشان را می خواهند.” نشان به این نشان که یکساعت نگذشته بود که پول را آوردند و بما دادند.
——————————-
پانویس ها:
(1) – این کتاب که مرحوم دکتر صورتگر از آن استفاده کرده است ” تاریخ مصور ادبیات انگلیسی از چوسر تا آخر قرن نوزدهم” نوشتۀ جان بوکان است که صورتگر تا قرن هیجدهم آمده است.
John Buchan, A History of English Literature from Chaucer to the end of the Nineteenth Century, 1st ed., London 1923.
(2) Suratgar, Olive Hepburn, I sing in the wilderness; an intimate account of Persia and the Persians. London, E. Stanford, 1951.
آنچه میخوانید بخش دیگری از چرکنویس ترجمه سیاحتنامه آنتونیو تنرئیرو
Antonio Tenreiro
سیاح پرتغالی است که در سال 1525 یعنی 500 سال پیش از ایران دیدن کرده است. یکی دو بخش این سیاحتنامه را که در باره جنوب ایران است قبلا در همین سایت تقدیم کرده بودیم. استاد سابق دانشگاه تهران دكتر حسن جوادى و ایرانشناس معروف هلندی ویلم فلور
Willem Floor
اکنون در حال ترجمه سیاحتنامه تنرئیرو از زبان پرتغالی به فارسی هستند که امیدوارم به زودی در دست رس علاقمندان .قرارگیرد
فصل اول در باره شهر هرمز در پادشاهی ایران
پیش از آن که پادشاه مانوئل پادشاهی هرمز را جزوء کشور خود کند، پادشاهان هرمز به شیخ اسماعیل یا صوفی (چنانچه اکنون خوانده می شود) خراج می دادند، و غیر از این دیگر هیچ چیز دیگری نمی دادند. چون پادشاه مانوئل می خواست بداند که عایدات گمرک هرمز چقدر می باشد، برای آنجا مامورین پرتقالی تعین نمود، این هنگامی بود که دیوگو لوپس ده سکیرا
Diogo Lopes de Sequiera
در هند (گوآ) حکومت می کرد.
با این همه پادشاه هرمز علیه پرتقالیان طغیان کرد، و فرمان داد که تمام عایدات گمرکی به به صوفی داده شود، که تا آن زمان صوفی ادعای دریافت آنها و عایدات دیگر را داشته است. در ضمن پادشاه هرمز از شاه اسماعیل خواست تا او را در برابر پرتقالیان حمایت نماید. این امر صوفی را خوش آمد و لشکری به کمک آمد. با این همه هنگامی که این لشکر به ساحل خلیج رسید پادشاه هرمز فوت کرده و کسی دیگر که با پرتقالیان موافق بود بجای او نشانیده شده بود. هنگامی که سران لشکر صوفی که به کمک پادشاه آمده بودند دیدند که آمدن آنان بی حاصل بود به غارت کاروانهایی که بسوی هرمز میرفتند پرداختند.
بدین ترتیب عایدات گمرک هرمز از دست شاه جدید در آمد، و او از نائب السطنه هند دوراته ده منیسیس
(Duarte de Meneses)
عذر خواست که نتوانسته است خراج پادشاه پرتقال تامین کند، که پرداخت این خراج اجباری بود. برای این که هرمز را از این مخمصه و لشکر صوفی خلاص نماید نائب السطنه دستور داد که سفارتی به دربار صوفی فرستاده شود، و خصوصاً شخص خیلی محترمی بنام بالتازار په سوآ
(Balthasar Pessoa)
را سفیر کرد. آنگاه او شهر هرمز را ترک کرد، و من اکنون به شرح شهر هرمز می پردازم.
شهر هرمز در جزیره ای به همین نام و در دهانه خلیج فارس واقع است، و از ساحل سه فرسخ فاصله دارد. پیرامون آن سه تا چهار فرسخ است. در جزیره کوهی است و در دامنۀ آن معدن نمکی است که نمک هندی خوانده می شود. در طرف دیگر کوه گوگرد یافت می شود که درون آن سفید و پاک و بیرونش سرخ می باشد. در فاصله سه فرسخی از شهر سه چشمۀ آب خوب هستند و دیگر چاهی در جزیره نیست، مگر برکه ای و یا گودالی با آبی شور. در جزیره نه درختی است و نه سبزه زاری. با این که هرمز تا این حد لم یزرع است مسلمانان در آنجا شهری بنا نهاده اند، ولی جزیره در ترعه ای واقع شده و بندری بسیار خوب دارد. شهری را که هرمز نام داده اند در خمیدگی یک شبه جزیره واقعست. یک طرف بندر در سمت شرقی و یک طرف دیگر آن در سمت غربی جزیره قرار دارد، و در این بندر کشتی هایی به ظرفیت چهار صد تن می توانند لنگر اندازند.
شهر هرمز مسطح است و قلعه ای ندارد بغیر از کاخ پادشاهی. ولی خانه های زیاد و خیلی زیبایی دارد که از سنگ و گچ ساخته شده اند، سه یا چهار طبقه هستند و پشت بام های آنها مسطح هستند. چون در تابستان هوا بسیار گرم است، خانه ها باد گیر دارند که به دود کش های سفید می مانند و از پشت بام ها بیرون زده اند. این بادگیرها در وسط خانه ساخته شده اند تا درتابستان باد از میان آنها جریان یابد، و در زمستان آنها را می بندند.
اهالی هرمز پیروی آئین محمدند و ایرانی و عرب هستند و عربی و فارسی حرف می زنند. اعراب سیه چرده اند و ایرانیان پوست سفیدتری دارند وخوب چهره اند. همه گی عشرت طلبند چه در طعام و چه در لذات جنسی، در مورد اخیر به حد هرزگی میرسد. اهالی سوارکاران بیمانندی هستندی و چوگان می بازند. بعلاوه آنها نوازندگان خوبی هستند چه از لحاظ خوانندگی و چه از جهت نوازندگی. آنها نه تنها استعداد زیادی در آواز خوانی دارند بلکه در نقالی و باز گویی تاریخ و دیگر هنرها ید طولا دارند.
مردان دربارۀ زنان بحدی غیرتی هستند، و حق هم دارند، زیرا که زنان خیلی زیبا و دلربا هستند. آنها بندرت خانه را تر ک می نمایند، و هنگامی که بیرون می روند تمام بدن خود را با پارچه ای به بزرگی لحافی می پوشانند، و فقط سوراخ هایی در آنست برای دیدن. هم زنان و مردان بیش از حد آرایش می کنند. درفصل زمستان قبای ابریشمی تو دوزی شده و رو پوشی سرخ از پارچه ظریف به تن می کنند. در تابستان تن پوش آنان به همین صورت است منتها از جنس کتان بسیار نازک، که هم پیرهن و هم شلوار دوخته اند. کفش آنها نوک تیز و از چرم و یا ابریشم می باشد. سرپوش آنان پارچه سفیدی است شبیه عمامه که دورش نواری سرخ پیچیده اند، و از وسط آن پارچه ای تا شده بصورت شاخی در آمده است. آنها نه تنها در آرایش و لباس افراط می کنند در حمل اسلحه نیز چنین هستند. مثلاً مردان قدّاره و خنجر و تیرو کمانی ترکی با خود دارند، تیراندازان فوق العاده ای هستند. بعلاوه سپری نیز حمل می کنند که آنرا “کوفوس” می نامند. اینها از پارچه ابریشمین و پنبه درست شده و بحدی محکم است که هیچ تیری بر آن کارگر نیست. در زمان صلح نیز آنان این اسلحه ها را باخود دارند. در زمان جنگ زره آهنین و پولادین به تن می کنند و نیزبر می دا رند. چناننچه پیشتر گفتم موقعیت شهر هرمز بحدی خوب است که با وجود لم یزرع بودن در آنجا تجارزیاد و بسیار ثروتمند و صرّافان وجود دارند، و همچنین داد و ستدی گسترده بین سکنه و خارجیان از سرزمین های مختلف وجود دارد. بدین جهت امتعه زیاد و پربها از همه سو بدینجا می آید.
هرچند که این جزیره حاصلی ندارد آذوقه دراین شهر بهتر از تمام شهرهای دنیا است، و مثلاً گندم، گوشت، کره، هرنوع گوشت شکار شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود، و بعلاوه تره بار، میوه های خشک و بسیاری از میوه جات که کاملاً با میوه های ما فرق دارد با کشتی بدینجا آورده می شوند. حتی آب آشامیدنی و هیزم نیز از بیرون آورده می شود. با این که همه آذوقه از خارج آورده می شود غذا در بازارهای آن بسیار زیاد است و مسلمانان آنها را به نحو خوب و بسیار لذیذ درست می کنند. پس از برداشتن پشم گوسفند تمامی آنرا با پوست بریان می کنند، و بدانجهت گوشت آن بسیار لذید است.
همه چیز بوزن و قیمت معین بفروش میرسد مطابق قواعد معین. اگر کسی مقررات را رعایت نکند و یا کم فروشی نماید شدیداً مجازات می گردد. آنها خیلی مواظبند که عدالت در مورد همه کس رعایت گردد. پول رایج سکه مسلمانی است. سکه ها از طلای ، نقره خالص و مس هستند. سکه های طلا اشرفی خوانده می شوند و ارزش آنها سیصد رایس
(Réis)
سکه نقره “تنگه” خوانده می شود و ارزش آن سه ونتایس
(Vinteis)
می باشد ولی مسلمانان آنرا “لاری” می خوانند، زیرا که آنرا در شهری بنام لارزده می شود. سکه های مسی “فلوس” خوانده می شود و ارزش آنها هفت سایتایس
(Ceitas)
است.
در هرمز امکان تفریح زیاد است، و برای سرگرمی کسانی که به تاریخ علاقمندند امکاناتی وجود دارد. در زیر چادر بزرگ در ساعات بخصوصی صبح و یا در بعد از ظهرپیرمردی مسلمان از کتابهای تاریخی قدیم چون اسکندرنامه و تواریخ مشهور دیگر می خواند . منظور این که جوانان از این داستانها پند گیرند.
این شهر پایتخت پادشاهی هرمز است و نام آن نیز بدین مناسبت است. این پادشاهی شهرها و دهات زیادی هم در ساحل عربستان و هم در ساحل ایران دارد ، که در بیشتر آنها نان، گوشت، ماهی و خرما به وفور یافت می شود. از این شهرها و دهات پادشاه هرمز به شیخ اسمعیل یا صوفی( که او را در اینجا بدین نام می خوانند) خراج می دهد. پادشاهان هرمز همیشه در این شهر اقامت داشته اند، و نائب السلطنه ای داشته اند که وزیرخوانده می شود، و امور مملکت را اداره می کند. زیرا که پادشاهان خود به این کارقادر نبودند وفقط می توانستند به عیش و نوش بپردازند. اگر مثل شاهان دیگر می خواستند مستقل باشند و یا در امور کشوری دخالت کنند، آنها را کور می کردند و مستمری ای از در آمد پادشاهی به آنها می دادند. در این حال اگر شاه پسری داشت بجای او می نشست و اگر پسری نبود یکی از خویشان نزدیک انتخاب می شد، ولی اگر او نیز می خواست در امور کشوری دخالت نماید به همان سرنوشت دچار می گشت. اگر پادشاه به امور کشور توجهی نداشت در عیش و عشرت زندگی می کرد و درباری بزرگ شامل اندورن و بیرونی در خدمت او بود ، و پول زیادی خرج می کرد. پادشاه سربازان پیاده و سواره زیادی داشت که از او محافظت می کردند. او مرغان شکاری زیادی داشت، و زندگی خوش و راحتی می گذارنید. او بیشتر اوقات را در جزیره قشم می گذراند، که در سه فرسخی هرمز قرار دارد با آب و درخت فراون ، و پادشاه مرغان شکاری مختلف را در آنجا نگاه می دارد.
فصل دوم چگونه سفیرهرمز را ترک گفت؟
از شهر بود که سفیر بالتازارپاسوآ حرکت کرد و همراه او خادم صوفی بنام عبدالخلیفه بود. منشی سفارت ویچنته کره آ و
(Vicente Correa)
مترجم هیات آنتونیو ده نورونیا
(Antonio de Noronha)
یهودی ای بود که بدرخواست خود در شهر نامبرده به آئین عیسی در آمده بود. معاون سفیر ژآوه ده گوویا
(João de Gouvea)
بود و در درخدمتش پانزده پرتقالی سواره بودند، که در میان آنان گاسپار میلهیورو (Gaspar Milhiero)
کشیش فرانسیکو کلیادو
(Francisco Callado)
و دیگر خادمان بودند.
هنگامی که متوجه شدم که سفیر خود را برای سفر مهیا می کند تص.تصمیم گرفتم که او را همراهی کنم تا بتوانم به آرزوی خود برای دیدن دنیا و همچنین تغییر مکان نیز در آن زمان خوب بود. زیرا که من از مردی که از من ثروتمند تر بود اختلافاتی داشتم و بدین جهت از او در هراس بودم و بهتر بود و دور بود از او به نفع کسانی بود که از او می ترسیدند.
بدین ترتیب بود که روز یکشنبه اول سپتامبر[1523] ساعت ده از هرمز در کشتی پادشاهی شراع کشیدیم و راهی ساحل شدیم در حالی که صدای شیپورهای زیاد بدرقه ما بود. در جایی که بندل نامیده می شد (یعنی دز زبان ما بندر) ودهی از کلبه های حصیری بود پیاده شدیم. مردمان فقیری در اینجا زندگی می کنند و برای تجار هرمزمحصول خرما برداشت می کنند که در اینجا خوب عمل می آید.سفارت برای چند روز درنگ کرد تا چهارپایان برای افراد سفارت و شتر برای حمل لباس و دیگر ضرورییات لازم برای سفر برسند. بدین ترتیب ما این محل را ترک و سفر خویش را آغاز نمودیم و در کنار ساحل به مسافت پنج یا شش فرسخ در نواحی خالی از سکنه بطرف شماغرب راه پیمودیم. بالاخره در آخر روز به تعدادی چشمه رسیدیم. در آنجا خانه ای نبود و فقط چند نخل خرما بودند. مسلمانانی که همراه بودند گفتند که فاصله بندل و این محل پنج فرسخ است. از آنجا حرکت کرده و پس از سه روز راه پیمایی به همین صورت به جایی رسیدیم که “قبرستان” خوانده می شد. در اینجا درختان نخلی بودند با چشمه ای از آب شیرین ، و در نزدیکی آن خانه بزرگ خشتی با گنبد و چهار درگاه که در میان آن آب انباری قرارداشت. این گونه ساختمان را در فارسی کاروانسرا می نامندکه به معنی جای آسودن کاروانها و مسافران است. اینها را مسلمانان متمکن و قدرتمند می سازند تا رحمت ایزدی شامل حالشان گردد، چنانچه در میان ما ثروتمندان بیمارستان می سازند. در این گونه بنا ها مسافران و کاروانیان می توانند استراحت نمایند.
در این نواحی در فصل تابستان به سبب شدت گرما درها را نمی بندند. گرما گاهی چنان زیاد می شود که مردم از شدت گرما هلاک می شوند، و من این را بچشم خود دیدم. این ده نزدیک ساحل واقع و در قلمروی هرمز است. باز براه ادامه دادیم و خلیج فارس را ترک کرده به مدت دو روز از ناحیه ای لم یزرع و دره هایی خشک گذشتیم تا این که به نخلستانی با آب انبار آب شیرین رسیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. بالاخره ما به شهری رسیدیم که لار خوانده می شود و در آن سوی مرز پادشاهی هرمز واقعست و جزوء قلمروی ایران است.
فصل سوم درباره شهر لار
شهر لار که بیشتر از هرمز درطرف غرب قراردارد ، جزوء پادشاهی ایرانست، وبا کوه ها احاطه شده است. حصار لار از سنگ و گچ ساخته شده و در بسیاری از قسمت های آن کاشی های اسلامی گذاشته اند که فوق العاده زیبا هستند. شهر خانه های زیبا زیادی دارد با دیوارهای قاب بندی شده به سبک فرانسوی و خشت، و کوچه های زیادی دارد. جمعیت آن باید در حدود چهار هزار نفر باشد که بیشتر مسلمان و پوست سفیدند و آنها را لاری می خوانند.در زمستان اهالی خفتان های پنبه ای تو دوزی شده و در تابستان لباس هایی از پارچه های معمولی می پوشند. شلوارهای آنها دراز و کفش هایشان نوک برگشته دارد. هم روی و هم کف کفش ها از پارچه های پنبه ای درست شده اند و خیلی با داوام هستند.
در این شهر کمان های ترکی بسیار اعلایی می سازند که زه آنها بسیار کشیده می شود، و چون خیلی کفیت عالی دارند و خواهان زیاد دارند به جاهای زیاد می فروشند. می گویند “کمان لار” چنان که می می گوییم ” کلاه خود میلانی.” سرپوش مردان عبارت است از عمامه ای ازپارچه پنبه ای کلاهی ابریشمی، و بعضی از آنها تاج “صوفی” به سر دارند.
غذای اصلی این ناحیه خرما و بعلاوه جو می باشد، و از جو که فراونست نانی ضخیم می پزند که شبیه “پن کیک” ماست. آنه گندم هم دارند ولی زیاد نیست. گوشت مصرفی آنها از گوشت بز است و گور خرانی که با تیرو کمان در کوهها شکار می کنند، و در آن مهارت زیادی دارند. آنها چه در زمان جنگ و چه در صلح تیر و کمان با خود دارند.
قلمروی پادشاه لار خیلی وسیع است، و در خارج شهر با فاصله بسیار کم از حصار املاکی هستند با خانه های زیبا که باغات میوه مانند اسپانیا و نخلستان دارند. در این شهر یهودیان ایرانی زندگی می کنند که فقیرند و اصلند از این نواحی می باشند. در اینجا سکه هایی ضرب می شود که “لاری” می خوانند و ارزشش سه و ینتا یس
(Vinteis)
می باشد. در این سرزمین چاوادارن زیادی هستند، که هریک از آنان هفت یا چهارده و یا بیست و قاطر دارد. تعداد هفت چهارپا یک “قطار” خوانده می شوند، که به معنی یک رشته چهار پا می آید، و می گویند که فلانی چارواداریست با یک قطار یا دو قطار. آنها در سرتاسر ایران کار می کنند و بین شهرهای مختلف امتعه بصورتی قابل اعتماد و خوب حمل و نقل می کنند، زیرا که آنها شجاع و جسورند و راهزنان جرات حمله به آنها را ندارند. هنگام سفر آنها همیشه با تیر و کمان، سپر پولادین و شمشیر دراز و تیز بخوبی مسلحند.
اهالی این نواحی بر این باورند که تیمور بزرگ که زمانی پادشاه ایران بود از این شهر بوده است و در اصل چارواداری می کرده است، و من این را بارها از مردم اینجا شنیده ام. بالاخره از چارواداری به شاهی ایران میرسد و مطیع سلطان بزرگ ترک شد. نه تنها بخاطر سفاکی های ، بلکه بطور کلی خاطره تیمور در این نواحی هنوز خیلی زنده است. ولی بعضی از تاریخ نگاران اروپایی که دربارۀ زندگی او نوشته اند می گویند تیمور در اول شبانی می کرد ، اما مردم این نواحی این را قبول ندارند. من خودم عقیده مردم محلی را ترجیح می دهم زیرا که اطلاع آنها دست اولست و بعلاوه چاروادران این نواحی مردانی شجاع و قوی هستند و همیشه آماده مواجه با هر مشکلی هستند. در این دیار بیابانی گذشتن از چارواداری به راهزنی گام کوچکی است از آنچه یک شبان باید برای این کار بکند. تیمور سرداری بزرگ ولی بیش از حّد سفاک بود و بدین جهت است کسانی که او را دیدند او را از هر لحاظ با هانیبال، سردار کارتاژ، مقایسه می کنند. هرچند که تیمور در تمام امور بخت با او یاری میکرد فقط کسی کتابی در حق او ننوشت. کسی که از چارواداری به مقام شاه بزرگی میرسد باید که بر موانع زیادی فایق آید و باید شخصی بسیار مکّار وحیله گر باشد، و در ضمن شجاعت فوق العاده ای داشته باشد، و از مشاورت مشاورانی خوب بهره مند گردد. با این همه ما درباره زندگی تیمور جز معلوماتی مبهم چیزی نداریم.
این پادشاهی لار از لحاظ زمین بیشتر قابل زراعت نیست، و کوهای زیاد با پرتگاه ها و دره های پر صخره و سنگستانی دارد، و زمین های بایر در آن زیاد است. با این همه در میان آنها دره هایی است که نخلستان و آب دارند و آب انبار که در آن آب باران جمع می شود. در اینجا گله های اسب پرورش می دهند که وسیله عمده معاش آنهاست. اسبان را از لار به هرمز و از آنجا به هند می برند. در تابستان این نواحی بسیار گرم است ولی نه باندازه هرمز. باران به ندرت در اینجا می بارد ولی تابستان و زمستان هوا مثل اروپاست. در حوالی شهر در دامنه کوهی کوچک حیواناتی پرورش می دهند که باندازه آهویست که کاملاً رشد کرده است. در معده آنها سنگ هایی تولید می شود که “پاد زهر” خوانده می شود و مردم آنجا آنرا فوق العاده ارزش می دهند وطالب آنها هستند زیرا که می گویند علیه زهر کارگر است. این سنگ در معده این حیوانات بخاطر علفی است که فقط در این نواحی میروید تولید می شود. این سنگ برنگ سبز تیره و باندازه انگشت کوچک مردیست و من در استعمال شرکت داشتم.
سفیر و همراهان او در یکی از محلات شهر اقامت گزیدند، ولی باید گفت که پادشاه این ناحیه رفتاری دوستانه نداشت. تنی چند از تجار مسلمان که در شهر هرمز تجارت دارند ازخوردنی های محلی به سفیر هدیه دادند. ما چند روزی در اینجا اقامت داشتیم و بخاطر تغییر آب و هوا تقریباً همه مریض شدیم و خون قی کردیم. هنگامی که اندکی بهتر شدیم سفیر مقدمات سفر را دید و برای همراهان هریک اسبی خرید و ما دوباره براه افتادیم.
فصل چهارم چگونگی سفر از لار و دربارۀ ترکمانان
ما شهر لار را ترک کرده متوجه شمالغرب شدیم، و سه روز تمام از نواحی لم یزرع و پر پیچ و خم گذشتیم. در عرض این سه روز چیزی قابل ذکر ندیدم. شب را در دره ای کنار رودی گذراندیم. این ناحیه ای بود کاملا بدون سکنه و ترس ما از شیرها زیاد بود، و بدین جهت شب ها ما دایماً مراقب بودیم و لگام اسب های خود را در دست داشتیم. چاروادرانی که در لار اجیر کرده بودیم قاطران را در میان دایره ای نگاه داشتند و اطراف آن آتش روشن کردند. آنها می گفتند که بسیار می ترسند چون در این ناحیه شیران زیادند و شب ها چارپایان کاروان را می کشتند. با این همه در تمام شب ما هیچ حیوان وحشی ندیدیم شاید بخاطر این که آتش روشن کرده بودیم و یا این که نگهبانی می کردیم.این رودخانه از شرق به غرب جریان دارد و بالاخره به خلیج فارس می ریزد.
روز دیگر ما به سفر خود در این ناحیه ادامه دادیم، و پس از گذشتن از کوهی به ناحیه مسکونی رسیدیم که دهکده های زیاد و تعداد زیادی برزگرداشت. در این حوالی قلاع و استحکامات سنگی و آب انبارهایی برای آب باران بودند. این بناها برای حفاظت مردم این ناحیه از رهزانان بودند و به محض این که راهزنان را می بینند به آنها پناه می برند. این راهزنان ترکمانان هستند و از کشور صوفی می آیند و تمام سال را در هوای آزاد زیر چادر زندگی می کنند. چادرهای گرد آنها یا پارچه سفید و یا از نمد ساخته شده اند. زندگی آنان از پرورش اغنام و اسبان می گذرد، و مردمانی سفید پوست با موهایی سرخند. جامۀ های آنها از پارچه های پنبه ای تودوزی شده است و لباس رویی وخیلی مزین آنها تا مرفق میرسد. در زمستان این لباسها آستری از پوست برّه و روباه دارند. زنان آنها زیبا هستند، و با هنرمندی زیاد فرشهای ابریشمی می بافند. آنها همیشه در این مجموعه های چادری زندگی می کنند و هر مجموعه عبارت از پانصد تا ششصد چادر است، وگاهی هم کمتر. آنها سورا اسبان و مادیان های زیبایی می شوند که خود پرورش داده اند، و همیشه مجهز به تیرو کمان، قداره یا شمشیر با سپر های پودلادی می باشند. آنها از نیزه ها استفاده نمی کنند مگر در جنگ های بزرگ.چه در زمستان و چه در تابستان همیشه آنها در حرکتند، زیرا اگر در یک ناحیه برف ببارد به ناحیه ای دیگرکه آب و هوا بهتراست میروند.در سرتاسر قلمروی صوفی با به نوع افراد برخوردیم. آنها مطابق قوانین صوفی ، که “رفوی” خوانده می شود، زندگی می کنند. مطابق این قوانین علی بیشتر از محمد مورد احترام است. آنها تاج سرخ برسر دارند و ترکی حرف می زنند، و آنها “قزلباش” خوانده می شوند که در زبان آنان به معنی “سرخ سران” می باشد. بنظر من این مردم نه پیروی دین مسلمانی هستند و نه پیروی کافری و یا چیزی دیگر.
پس از ان که من از سرزمین فرمانروای لار گذشتیم و براه خود بسوی شمال غرب ادامه دادیم. راه ما از میان دو سلسله جبال و دشتی وسع میان آن دو می گذشت. یکی از این سلسله ها که زیاد هم بلند نیست در محازی خلیج فارس در جنوب ادامه می یابد و روی آن پوشیده از جنگل های سرو است. دیگری بسوی شمال میرود و تدریجاً گسترش می یابد. فاصله بین دو رشته هشت و بعضاً شش فرسخ است. مسافرت در طول این دره شش روز طول می کشد، و آنرا “خشک دره” می نامند که در زبان آنها به معنی “دره خشک و یا زرد” می آید. ولی ما آنجا را در عرض پنج روز پیمودیم و بالاخره در یکی از مجموعه های چادرها توقف و استراحت کردیم و هرچه می خواستیم آنجا فراهم بود. شکار و حیوانات وحشی از همه نوع در این نواحی پیدا می شود، مثلاً شیرو پلنگ، و از پلنگ هم بیشتر از شیر می ترسند. همچنین گرگ و خرس که خسارات زیادی به این چادرها وارد می سازند زیرا که همیشه در آنها را می بندند و چادرها نزدیک هم هستند و میانشا تقریباً فاصله ای نیست. میان اردوگاه آغلی است که شبها حیوانات را در آن نگاه می دارند. بیرون اردوگاه سگهای شبانی با قلاده ای بر گردن پاسداری می کنند.
فصل پنچم دربارۀ اصل و قوانین و عادات صوفی
صوفی پسر شیخی بود که میان مسلمانان احترام زیادی داشت، و او بر شهری بنام اردبیل فرمانراوا بود. مادرش دختر امیر بزرگ دیگری بود. هنگامی که حامله بود از منجمان که در آن کشور تعداد زیادی از آنها خیلی معروفند و جادوگری هم می دانند درباره ستارۀ پسر مشورت خواست، و آنها پیش بینی کردند که این طفل پادشاهی پرقدرت ولی بسیار سفّاک خواهد شد. برای این که او را نکشند یکی از منجمان بزرگ بنام دورمیش خان در هشت یا ده ساله گی او را دزدید و پیش خود برد، و بعدها صوفی این شخص را یکی از امیران بزرگ خود ساخت. درومیش خان او را به ارمنستان برد که در آن وقت خراجگزار پدر مادر صوفی بود و او فرمانروای تبریز بود. این منجم او را به یک کشیش ارمنی سپرد که در جزیره ای میان دریاچه ای در این کشور زندگی می کرد، و ساکنان این جزیره راهبان ارمنی بودند، و در آنجا دیری بود و راهبان آن فوق العاده با تقوا بودند، و تمام اهالی کشور احترام زیادی نسبت به آنها دارند. من شنیده ام که آنها بنام عیسی مسیح معجزات زیادی کرده اند. صوفی در میان راهبان بزرگ شد و در راه و روش آنان پرورش یافت.
بالاخره منجم بر گشت و او را به خانه پادشاه گیلان برد که عمّ این پسربود. از این بود که صوفی با سورانی چند خروج کرد و شهرها و قصباتی که سر راه او بودند تصرف کرد. هرچه بعنوان غنیمت و تاراج می گرفت با کمال سخاوت میان پیروانش پخش کرد، و بدین سبب بسیاری از ترکمانان طرفدار او گشتند. او مردم را به طریقت خود دعوت کرد و ادعای پیغمبری نمود و این که از خویشان علی می باشد. به گفتۀ او پادشاهان این سرزمین ها در پیروی از آئین محمد و علی غفلت می کردند، و بزودی او آئینی آورد که در آن یازده تن از خانواده خود را بعنوان پیغمبر معرفی می کرد و با خود او دوازده تن می شدند. او کلاه تاج را اختراع کرد که کلاهی است بزرگ و سرخ و بصورت طوماری بلند است و دوازده چاک دارد، و آنرا بر سر نهاد بدین ترتیب تمام پیروانش این کلاه را بر سر می گذارند و کتابی دارند که در آن آئین او نوشته شده است.
او به تمام ولایات و ایالات ایران سفیرانی فرستاد، و تمام کسانی که سر بر فرمان او نهادند خادم و خراجگزار او گشتند و تابع قوانین و فرمانین او شدند. اگر کسانی آئین او سرپیچیدند صوفی به آنها حمله کرد و تمام سرزمین شان را با خاک یکسان ساخت و آنها را شدیدا مجازات کرد. او مساجد آنها را خراب کرد و مناره های آنها ویران ساخت و آنها را طویله اسبان سپاه خود ساخت. چون شاه شیراز که فرمانراویی پرقدرت بود تاج صوفی را بر سر ننهاد، صوفی به او حمله کرد و او را بهمراه بسیاری از مسلمانان هلاک ساخت. صوفی شهر را پس از ویران ساختن زیر فرمان خود در آورد.
فصل ششم دربارۀ شهر شیراز و چگونه سفیر بدانجا فرود آمد
پس از گذشتن از کوهها ما به شیراز رسیدیم که شهریست در پادشاهی صوفی. پیش از رسیدن بدانجا پنجاه سوار که بدستور حاکم شهر به استقبال آمده بودند به ما رسیدند، تمام آن از رجال کشور بودند و بطرزی بسیار خوب لباس پوشیده و بر اسبان عالی سوار بودند. بیشتر آنان پرهای گرانبها با نگین های طلایی و جواهرنشان بر عمامه خود داشتند.این پرها از پرندگانی که پرهای زیبا دارند گرفته و از هند می آورند و در ایران هم یافت می شود، و ارزش هریک از آنان کمتر از پانصد یا ششصد کروسادوس
(Cruzados)
می باشد. چنانچه ما از کسانی که بطرز مجلل و شکوهمندی لباس پوشیده اند می گوئیم “با پنجاه مهمیز طلایی”، در اینجا می گویند” با پنجاه پر.”
این سوراران ما را تا مهمانسرایی که درحومۀ شهر واقع بود همراهی کردند، که بنایی است بزرگ و مزین با باغی میوه ای بزرگ که در آن درختان میوه زیادی است که در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا سفیر و تمام همرانش مریض شدند و سه یا چهار نفر فوت کردند. ما چند روزی در این شهر ماندیم تا این که سفیر بهبودی یافت و این در نتیجۀ مداوای پزشکان مسلمان بود . در این کشورتعدادی از پزشکان حاذق هستند و همچنین ادویه و داروها و نحوه درمان پزشکی خوب شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود وجود دارند.
شیراز شهر بزرگی است و پایتخت کشور است، و در پای کوهایی ا ست که بطرف غرب ادامه دارند. شهر بسیار قدیمی است و حصاری سنگی دارد که بسیارجای آن فرو ریخته است. در این شهر پرجمعیت خانه های شکوه زیاد است که پنجره های شیشه ای دارند زیرا که در زمستان هوا بسیار سرد است. مردم مسلمان کشور ایران به شهر شیراز اهمیت زیادی می دهند، و می گویند که در مقام مقایسه با شیراز و تجارت بسیار پررونق آن قاهره دهی بیش نیست. اهالی شیراز ترکمانان و فارس زبان هستند،. آنها خوش قامتند با پوستی سفید و موی سرخ . آنها از این لحاظ متفاوتند که ترکها ترکی و فارس ها فارسی حرف می زنند. زیان اخیر شیرین تر و بهتر است.
همه لباس هایی از ماهوت می پوشند که در زمستان آستری ضخیم و تودوزی و از پوست های گرانبها دارند. البته کسانی که امکان مالی دارند زیرا که این پوست ها در این کشور بسیار گرانند. بیشتر مردم آستر هایی از پوست گوسفند و یا روباه دارند. شلوار آنان دراز، جوراب آنان ساقه بلند و کف کفش شان میخهای زیادی دارد. روپوش آنان از پارچه های صقرالابی و از پارچه هایی به رنگ بنفش و آبی که در این نواحی بسیار گرانند.
گندم، گوشت،کره، جو، برنج،زعفران وتمام محصولاتی که در این ناحیه بعمل می آید بحد وفور وجود دارد. باغات زیاد در آنجاست که علاوه بر تره بار، سیب، گلابی،هلو، به و انگورالیکنته بعمل می آید و بعلاوه گل های سرخ صد برگ وجود دارد که از آن مقدار زیادی گلاب می گیرند. میوه ها خشک کرده و برای فروش به هرمز می فرستند. همچنین برای فروش اسبان زیادی پرورش داده به هند می فرستند. در اینجا وارد باغی شدم که متعلق به پادشاه سابق که پیرامون آن در حدود دو فرسخ بود و در آن چیزهای شگفت آوری دیدم. اولاً بناهای زیبایی که از مرمر و سنگ های دیگر بودند با پنجره هایی از شیشه های عالی و گج کاری و کاشی های اعلا که در این ناحیه تولید می شود، در ثانی جنگل های کوچک مختلف شبیه آنکه در اسپانیا یافت می شود و از میان آنها راه هایی می گذرد و در کنار آنها ردیفی از درختان سرو که نزدیک هم کاشته شده بودند. درختان سرو در دو طرف خیابان چنان سر به آسمان کشیده اند که هنگام ظهر مثل شب است، و چنان شبی که فکر می کردم راه خود را نخواهم یافت. در گذشته در فصل شکوفه بقدری گل سرخ از آن باغ می چیدند که هر روز وزن آنها می توانست به داوزده هزار
(َArrateis)
برسد. در وسعت باغ استخریست که در وسعت آن بنایی واقع شده که فرمانروای سابق این سرزمین به تفریح خود ساخته بود. هنگامی که صوفی به این شهر آمد برای عیش و نوش و شرابخواری به این بنا رفت، که در میان آنان بهترین وسیله خوش گذرانی حساب می شود. همراه او تنی چند از نجبای مسلمان و سرداران بودند که در قایق هایی به آن خانه رفتند و شراب و غذا خوردند.سپس صوفی به همراهانش دستور داد که وارد آب شده در آنجا باهم بجنگند، و در نتیجه این کار عده ای غرق شدند. این باعث خنده و انبساط خاطر صوفی گردید.
حاکم شهر بنا بر عادات و مرسوم این کشور میهمانی بزرگی برای سفیر ترتیب داد، که درباره اش صحبت خواهم کرد زیراکه خیلی عجیب و غریب بود. بلافاصله بعد از صبحانه ای خوشمزه آنها شروع به نوشیدن شراب می کنند و تا نیمه شب و حتی تا برآمدن آفتاب این کار ادامه دارد، این در صورتی است که میزبان پیش از آن از مستی نقش زمین نشده باشد. آنها از شرابخواری دست نمی کشند تا این که مست شوند، و بدین جهت است که ساقی دایماً دور می گردد و پیمانه ها را پر می کند. در این مجالس ساغر های زیبا از نقره و طلا ساخته اند مرصع به فیروزه و یاقوت. در این میهمانی ها همیشه آلات مختلف موسیقی و خوانندگان زن و مرد که چنگ و انواع آلات خوش آهنگ موسیقی را می نوازند. مدعوین هدیه های زیادی مبادله می کنند، و در مقابل هر هدیه هدیه ای گرانبها تر داده می شود و مراسم مفصلی دارند. به محض ورود میهمان به خانه میزبان پیش پای او پارچه ابریشمین و یا پارچه گرانبهای دیگر می گسترند، و از در خانه تا جایی که قرارست بنشیند با تعارفات زیاد او را از روی این پا اندازها می برند. در تمام این مدت نوکر میزبان از او استقبال می کند بی آن که پای نوکر به پا انداز برخورد. به محض این که اثرات باده ظاهر شود و سرها از آن گرم شود، آنها بلند شده بهم تعارف می کنند، و هر یک از آنان جامی پر در دست داشته و بلافاصله آنرا خالی می کند. هنگامی که تقریباً مست گشتند میزبان دستور می دهد که هدایا را بیاورند، مثلاً قباهای ابریشمین، پارچه های زردوزی شده با حاشیه هایی از پوست سمور، و یا شمشیرهای زرین و مرصع به فیروزه. بالاخره میزبان لباس مهمان درآورده و لباس هدیه خود را بدو می پوشاند و شمشیری گرانبها بر کمر او می بندد. بالاخره مقدارزیادی از انواع خوراکهای لذیذ آورده می شوند و پساز صرف غذا مهمانی به پایان میرسد. این رجال آنچنان از خود راضی و متکبرند که این گونه مجالس را لازمه حفظ حیثیت و آبروی خود می دانند، و در میهمانی دادن باهم رقابت می کنند. در من باید بگویم که میزبان ما حاکم شهر از این که سفیر و پرتقالیان دیگر شراب را با آب مخلوط کردند خیلی متعجب شد.
فصل هفتم چگونه سفیر شیراز را برای رفتن به دربار صوفی ترک گفت و در راه چه دید؟
ما از شهر بیرون آمدیم و بسوی شمالغرب راندیم. راه از میان کوه ها و درطول سلسله جبالی مرتفع در طرف چپ که مسلمانان کوه اسکندر می نامند می گذشت. در طول راه چیزی قابل عرض نبود، غیر از این که در آخر هر روز درخانه ای بزرگ فرود آمدیم، که چنانکه قبلاً ذکر شد کاروانسرا می نامند. در بعضی از آنها مسلمانانی بودند که هرچه مورد نیاز بود، از قبیل جو، کاه، کشمش، پنیر، و یک خوردنی که از عسل، بادام، و میوه مغزدار درست می کنند و در اسپانیا آنرا “تورائو” می خوانند ، بما می فروختند. بعضی از این کاروانسراها ساکنانی داشتند و بطور مجانی بما غذا دادند و ما در مقابل آن پول اقامت خوبی دادیم. غذایی که بلافاصله پس از رسیدن بما می دادند اول نان و عسل و سپس گوشت بود که مطابق درجه هرکس کیفیت آن فرق می کرد.
از شیراز تا اصفهان ششصد فرسخ است که ما آنرا دربیش از بیست روز طی کردیم. در طول راه جاهایی بود که بیم حمله راهزانان میرفت و بدین جهت هم سفیر به کاروان بزرگی از چاروادران مسلمان پیوسته بود. بعلاوه چون ما ده یا دوازده تفنگچی پرتقالی هم همراه داشتیم راهزانان جرات حمله نداشتند. بدین ترتیب ما بدون دردسری وارد شهر اصفهان پایتخت پادشاهی صوفی رسیدیم.
فصل هشتم دربارۀ شهر اصفهان پایتخت پادشاهی
این شهربا حصاری از خشت بطرز فرانسوی محصور شده است، و در دشتی در شمالغرب واقع است و جمعیت زیادی دارد. ساکنان آن مسلمانند از فرقه محمد و علی [یعنی سنی و شیعه]. پوست آنان مانند شیرازیان سفید است. حومۀ اصفهان وسیع و خاک آن بسیار حاصلخیز است. بعلاوه در آنجا چهارپایان زیادی پرورش می دهند، و گاو های نری دارند که زمین را با آنها شخم می کنند.
ساکنان شهر قانونی دارند که مباین با آئین صوفی است و “سنی” خوانده می شود وهمان قانون ترک بزرگ است. هنگامی که صوفی به فرمانروای این سرزمین دستورداد که کلاه سرخی که در زبان خودشان “تاج” می نامند بسر نهند او امتناع کرد، و صوفی با لشکر بزرگ به شهر و حومۀ آن حمله کرد. او در این شهر فجایع زیادی مرتکب شد. اهالی را چون گوسفندانی دست و پا بسته روی زمین ردیف کردند و او شخصاً با دو شمشیر و یا با دو قداره در دست چپ و راست آنها شاپ شاپ سر می برید، و گاهی پا و گاهی دست آنها را نیز می برید. اینها را در اصفهان که چند روز در آنجا استراحت کردیم بما گفتند. ما در خانه هایی اقامت داشتیم که مشرف به میدانی بزرگ بودند، و در آنجاپشته ای خاکی بزرگی بود از استخوانهای نیم سوخته انسان. زیرا پس از ارتکاب این فجایع او دستور داده بود که بیش از پنج هزار مسلمان را بسوزانند. من این استخوانها و خاکستر مخلوط با خاک را به چشم خود دیدم. بدین ترتیب او خود را فرمانروای این سرزمین کرد و تمام مسلمانان بدو احترام می گذارند.
در این شهر چیزی بما گفتند که باعث تعجب زیاد گردید ولی اهالی از آن تعجب نمی کردند. موضوع اینست. مسلمانی در خانه اش چاهی دارد که آبش بسیار گوارا ست، هنگامی که ملخ می آید و محصول را می خورد، سطلی از آب این چاه پر می کنند و آنرا از سه پایه ای در هرمزرعه می آویزند. اندکی نمی گذرد که دسته ای از پرندگان به بزرگی سار به مزارع فرود می آید و تمام ملخ ها را می کشند و چیزی از آنها را باقی نمی گذارند. پرندگان پس از کشتن ملخ ها بلافاصله از آنجا میروند.
من این مرغان را دیده ام و در این نواحی اهمیت زیادی می دهند و کسی آنها را نمی کشد زیرا کشتن آنها را گناه می دانند. می گویند که این کار چیزی غیرعادی وجود ندارد. باید بگویم که من واقعۀ خوردن ملخ را خودم ندیده ام ولی این نوع پرنده را دیده ام.
فصل نهم روش شکاری صوفی
ما در این شهر چندین روز اقامت داشتیم تا از خستگی سفر در آییم. سپس بسوی شما به قصد اقامتگاه صوفی حرکت کردیم. روز اول به خانه های بزرگ و زیبایی رسیدیم که در آن مسلمان پیری زندگی می کرد، و این خانه ها و پیرمرد فقط برای نگاهداری از چهار یوز رام و برای شکار تربیت شده بودند. صوفی بدانها اهمیت زیادی می دهد و بدستور اوست که آنها را نگه می دارند. روز دوم در دشتی وسیع به برجی تقربیاً بلندی رسیدیم که از کله ها و شاخ های گوزن ساخته بودند، و از مسلمانی که همراه ما بود شنیدیم که این برج را بدستور صوفی هنگامی که تمام اردوی او به قصد شکار در این ناحیه بود ساخته اند. صوفی علاقه بیحدی به شکار دارد که به ترتیب زیر انجام می گیرد. به محض این که به ناحیه ای می رسد که درآن کوهی است به اردوی خود دستور می دهد که آن کوه را در سه ردیف دیراه وار احاطه می کنند، بدین قرار که درباریان در ردیف اول، سپس لشکریان ودر ردیف سوم زنان باشند. آنها به تدریج دایره ها را تنگ تر می کنند و حیوان وحشی نمی تواند از کوه بالا رود. صوفی این نوع شکار را فقط در ناحیه ای ترتیب میدهد که در آن کوهی با سراشیبی زیاد باشد. به محض این که کوه را احاطه کردند صوفی و همراهان به کشتن بهر حیوانی که می رسند می پردازند. اولا با تیر و کمان و سپس با شمشیر. هنگامی که از کشتن سیر شدند لشکریان جای آنها را گرفته و حیوانات وحشی ای که هنوز مانده اند می کشند. اگر در میان حیوانات شیر یا پلنگی بود هیچ کس بجز صوفی اجازه کشتن آنرا نداشت. برای این کار او از اسب پیاده شده سوار قاطری می گشت چون قاطر کمتر از اسب از شیر می ترسد، و بدین ترتیب شیر را می کشد. کشتار حیوانات سه تا چهار روز بطول می انجامد، و او به یادگار شکار در آن محل دستور می دهد تا از کله حیوانات کشته شده و از گل برجی بسازند ، و ما طی سفر خود شماری از این برج ها را مشاهده کردیم. فصل دهم دربارۀ شهر کاشان
کاشان بفاصله سی فرسخی اصفهان در پای سلسله کوههایی که از شرق به غرب کشیده شده قرار دارد. حصاری بطرز حصار فرانسوی و از خشت آنرا در بر می گیرد، و اهالی آن همه مسلمان فارس و یا ترکمان می باشند. اکثریت آنان تجار و پیشه وران و خصوصاً نساجان هستند. در اینجا ابریشم، ساتین، پارچه های زربفت به مقدار زیاد بافته می شود، و تجارت در این شهر روج زیاد دارد. کاشان که اهالی آن حدود چهار یا پنج هزار نفر است بازگانان ثروتمند زیادی دارد. حومۀ شهر خصوصاً از نظر مواد غذایی زیاد حاصلی ندارد، زیرا که زمین آن بیشر شن است. فقط در حاشیل شهر مزارع گندم و جو وجود دارد. مانند اسپانیا در آنجا باغات خوب میوه است، و چون در اینجا بندرت باران می بارد آب این مزارع بواسطۀ نایژه های چوبین از کوهستان آورده می شود. سفیر و پرتقالیان در حومۀ شهر برای چند روز استراحت کردند. در این محلات که اکنون مسکون نیستند خانه های بزرگی وجود دارد که صاحبان آنها سالهاست که در گذشته اند. در این نواحی قبور ولوحه های یاد بود آنها هنوز به چشم میرسد ولی کسی نمی داند که آنان چه کسانی بودند.
در اینجا اقامت ما از چند روز به چند ماه کشید زیرا که ما منتظر رسیدن بهار بودیم تا به سفر خود به دربار صوفی ادامه دهیم. زیرا که این ناحیه هم از ناحیه پیشین و هم به شهری که میرفتیم هوای معتدل تری داشت. پس از زمستانی سخت در اینجا براه افتادیم. اگر بطرز اریب بسوی شرق بروید بفاصله سه روزه شهر دیگریست بنام
(Hies)
هیس قرار دارد. در اینجا نیز پارچه های ابریشمی زیادی بافته می شود که از پارچه کاشان جلوه بیشتری دارند زیرا که می گویند آب و هوای اینجا بهتر است. پس از ترک کاشان راه ما بسوی شمال شرق از میان نواحی شنزار و خشک می گذشت تا این که به شهری بنام قم رسیدیم.
فصل یازدهم دربارۀ شهر قم
شهر قم در دشتی قرار دارد و حصار خشتی و سنگی دارد، و تعداد اهالی حدود دو هزار می باشد. موقعیت آن بطرف شرق و جنوب شرق ، ومیوه و غذا در آ بسیار فراوان است. در آنجا احشام مختلف و از آن جمله شتر و شترانی که یال سیاه دارند پرورش می دهند. اهالی ترکمن و فارس زبانان هستند، و همه از آئین علی و محمد پیروی می کنند. نزدیک شهر رودخانه ای با آب فراون وجود دارد، و نزدیک آن کارونسرایی بسیار زیبا واقسعت که ما چند روزی در آن رخت اقامت افکندیم. سپس ما حرکت کرده بعد از سه روز بالاخره به شهر ساوه رسیدیم.
فصل دوازدهم درباره شهری بنام ساوه تقریباً در مرز فارس
شهر ساوه شهریس بسیار بزرگ و قدمت آن از ساختمانهایش پیداست. بنظر میرسد که آنرا کفار یونانی بنا کرده اند. با این که خرابه های زیادی در شهر وجود دارد و حصار آن را ویران ساخته اند، هنوز ساختمانهای بزرگ و خوب در آن دیده می شود. بام بیشتر خانه های مسلمانان مسطح است، و اهالی شهربه ندرت به بازرگانی و زراعت می پردازند، زیرا که شهر در ناحیه ای کم حاصل واقعست و در آنجا جز حیوانات وحشی خصوصاً گوزن و آهو پیدا نمی شود. از شاخ گوزن کمان ترکی می سازند که اغلب مسلمانان با خود دارند، و بیشتر مردم این شهر هنر کمان سازی را می دانند. بطرف غرب این شهر بیابان وسیعی است که تا رود فرات و بابل که مسلمانان آنرا بغداد می نامند ادامه دارد. از این شهرحرکت کرده از ناحیه ای با دهاتی چند گذشتیم که اهالی آنها فارس و ترک زبان هستند و بالاخره به شهری رسیدیم بنام میانه.
فصل سیزدهم دربارۀ شهر میانه و سلطانیه
میانه شهریست واقع بطرف غرب کوههایی که ذکر آنها گذشت،. ساختمانهای آن با دیوارهای خشتی چارچوبی بطرز فرانسوی. اهالی سفید پوست، مسلمان و ترکمن و فارس زبانند. آنها از بازرگانی، دام داری و کشاورزی زندگی می کنند. بطرف شرق زمینهای وسیع کشاورزی و دامداری گسترده است. در زمستان این ناحیه بسیار سرد می شود و برف زیادی می بارد. مانند اسپانیا در اینجا نیز باغات زیاد میوه وجود دارد . شهر در قلمروی صوفی واقع است. ما شب را در اینجا سپری ساخته و صبحگاه دوباره حرکت کردیم، و پس از سه روز به شهری بنام سلطانیه رسیدیم، که حصارو خانه های خوب زیادی دارد. به ما گفتند که در قدیم این شهری یونانی بوده است و از لحاظ سبک معماری خانه ها هم این را نشان می دهد. اهالی این شهر مسلمانان فارسی زبان و ترکمانانند. شهر نزدیک کوهی واقع است و حدود سه هزار نفر سکنه دارد.
تجارت این شهر رونق دارد و سوداگران زیادی در اینجا رحل اقامت افکنده اند. به ما گفتند که صوفی پس از شکست بزرگی که از دست ترک بزرگ یافت به اینجا گریخت، و در اینجا به بازسازی لشکر خود پرداخت. این ناحیه خیلی حاصلخیزست و محصولات زیاد دارد، و همچنین دام داری و باغات میوه مانند اسپانیا زیاد است. ما شهر را بطرف شمال ترک گفتیم و طی دو روز از ناحیه ای گذشتیم که ساکنان آن مردم سلطانیه بودند، و به شهری رسیدیم به نام انگاو
(Angão)
که حومه وسیعی دارد.
فصل چهاردهم دربارۀ شهر انگاو
انگاو شهریست بسیار قدیم که در جاهای مختلف آن ابنیۀ مخروبه زیاد و بسیار قدیم بچشم میرسد. شهر در دشتی بطرف شمال شرق واقعست و ساکنان آن مسلمانان فارس زبان و ترکمانانند، و تعداد تجارآن کم است. بیشتر اهالی از کشاورزی و دام داری تامین معیشت می کنند. این نواحی بسیار حاصلخیز است و درنواحی اطراف دهات زیادی وجود دارند. زمین را با گاو نر شخم می کنند. ما در اینجا بمدت دو روز توقف کردیم و در طی این مدت امیری باسم قاسم بایندر که مثل ما در آنجا توقف کرده بود سفیر را مورد تفقد زیاد قرار داد.از مردم شنیدیم که او از خاندان سلطنتی [آق قویونلو] ودارای احترام زیاد است، و قسمتی بزرگ ازپادشاهی ایران که صوفی (شاه صفوی، -م.) فتح کرده بود، حق موروثی او بود. قاسم بایندر با دربار کوچک خود و سوارانی چند در این ناحیه سکنی گزیده بود، و سگان و پرندگان شکاری زیادی داشت زیرا که سخت دلبستۀ شکار بود. او مردی با سخاوت و شریف بود، وطبق عادات و رسوم این مردم با تمام تشریفات، که وصفی از آن پیشتر گذشت، به احترام ما ضیافت بزرگی ترتیب داد.
روز دیگر ما براه افتادیم در حالی که این امیر ما را بدرقه می کرد. تاجایی که راه ما از کنار رودخانه ای می گذشت او همراه ما بود و باز های خود را رها میکرد که پرندگان را شکار کنند، و بدین ترتیب بیش از یک فرسخ با ما آمد. پیش از این که ما را ترک گوید او از سفیر و سایر پرتقالیان خواست که فرود آیند و در آنجا و در هوای آزاد دوباره ضیافتی مفصلی ترتیب داد که برای آن آذوقه و وسایل لازم آورده بود. پس از آن او با ادب زیاد ما را ترک گفت و بخانه خود رفت. بیش از تمام کسانی که تاکنون دیده بودیم این امیر بما احترام و محبت نشان داد . ما تمام روز و پاسی از شب را در راه بودیم تا بالاخره به کاروانسرایی رسیدیم که در آنجا استراحت کردیم. روز دیگر بطرف شمالغرب به راه خود ادامه دادیم و تمام روز در نواحی کوهستانی راه پیمودیم. برای خوابیدن کاروانسرایی یافتیم که در جوار ده کوچکی بود بنام ترکمن دل که ساکنانش ترکمانان بودند. در آنجا ما از پلی آویزان بر روی رودی وسیع گذشتیم، و از سرزمینی با دهات معمور رد شدیم و شب بعد برای خوابیدن به جایی رسیدیم که دو کاروانسرای زیبا داشت با اطاق های مجهز ومحفوظ و پنجره هایی که بتازگی شیشه کرده بودند. شنیدیم که اینها را بدستور همسر صوفی (شاه صفوی، -م.) ساخته بودند و بتازگی کار بنای آنها انجام یافته بود. جمعیت این نواحی زیادست و در دهات و اردوگاه های زیاد کشاورزان مسلمان و ترکمانان زندگی می کنند. این نواحی بسیار سرد است و همه جا برف بود که مشکلات زیادی برای ما ایجاد کرد. با این که همراه ما راهنمایان محلی بودند چارپایان با بارهای شان مرتب میفتادند. بخاطر سرمای بیحد و برف زیاد در این نواحی اغلب می شود که سوار روی اسب خود یخ میبندد و چسبیده به زین خود می میرد و اسبش اورا بدین وضع به یکی از دهات میرساند. این داستان را در اینجا بما گفتند. بمدت یک روز ما باز بسوی شمالغرب راندیم، و شب را در کاروانسرایی گذراندیم که در آن سوی کوهستان بود که آنرا پشت سر گذاشته و از راهی تنگ و سنگی از آن آمده بودیم. با گفتند که این راه را با کلنگ و تیشه از کوه بریده بودند. پس از ترک این محل باز بسوی شمالغرب رفتیم و از ناحیه ای پرجمعیت که مزارع و دهات زیادی داشت گذشتیم و به مهم ترین و ثروتمند ترین و بزرگترین شهر در تمام قلمروی صوفی (صفوی، -م.)رسیدیم که تبریز نامیده می شود و من درباره آن خلاصه وار شرحی خواهم داد.
فصل پانزدهم دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع است که به زبان فارسی الدبه می نامند.
تبریز شهریست بسیار بزرگ که بطرف غرب واقع است بین دو رشته کوه که یکی بطرف شمال ودیگری بسوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد و حصاری کوچک دارد، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبقه بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است زیرا که در اینجا هوا خیلی سرد است و اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغ های بزرگ ومیوه دار واقع اند و در آنها اکثراً ساختمان های بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد، و بدین ترتیب بیشتر از کشیدن دیوار ایمنی وجود دارد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیز اند. بازارهای دراز و مسقف در تبریز هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند ، و در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در این بازار ها ده دوازده کاروانسرای بزرگ و پرشکوه هست که هریک به اندازه دهی است، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که از ورود سواران مانع می شود. گذشته از این کاروانسراها که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها وجود دارد. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی به کار های پر درآمد خود مشغولند . یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغ های میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی (شاه صفوی، -م.) در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه بنحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که بطرز هنرمندانه ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.
در این شهر فارسی زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سپید تن و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها بظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دارد که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسب های خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده اند. آنها زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جوراب هایی به رنگ صوقلابی یار قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباس ها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی (شاه صفوی، -م.) و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی عوام لباسی نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.
برای صوفی (شاه صفوی، -م.) تجارت ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارت ها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی (صفوی، -م.) بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جوف برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.
عباس جوادی – زبان ترکی آذری که ما امروزه در ایران بکار میبریم چگونه ریشه گرفت و وسعت یافت؟ مناسبات و مقام و نفوذ و گسترشش در مقابل فارسی چه بود؟ زبان های ترکی آذربایجان و ترکیه که امروزه تا حد زیادی از همدیگر متمایز شده اند در زمان صفویه چقدر بهمدیگر نزدیک و چقدر از همدیگر دور بودند؟ واژگان، املاء و تلفظ کلمات، همچنین دستور زبان از قبیل صرف افعال و جمله سازی ها چه تشابهات و یا فرق هائی داشت؟ حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم) معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.
من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..
ویلم فلور و حسن جوادی – صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد دارای اهمیت زیادی بود، و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند. زبان آذری ترکی معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان “ترکی” نامیده می شد. شعرایی که در این زمان و حتی پیش از صقویان که به این زبان شعر گفتند مانند فضولی بغدادی، از آن بعنوان “ترکی” نام بردند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعریست که اصطلاح “متکلمین قزلباشی” را بکار می برد، وباید گفت که زبان مادری او قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را “ترکی قزلباشی” می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان “ترکی” نام بردند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را “ترکمانی” نام داده اند.
در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش بشمار میرفت. [شاه عباس زبان اردو]. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تاحدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت انتزاعی باقی ماند.
روند گسترش زبان آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که “آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.” اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی(؟؟) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود. هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که ” در لار ترکی و حرف میزنند.” بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارس زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند.، و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که “زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.” در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین “زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند” ، به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان “کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی” بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارس زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. ؟؟ خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند ، و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند . ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. . به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 ” در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند ایرانیان این نواحی را “فرنگی” می خواندند.” حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا ، که بین خوی و مرند واقعست، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارس زبان کم بود. در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد:” مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبانهای قدیمی هستند، حرف می زنند.” باز بقول چلبی در مراغه ” بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و «فصیح اللسان و بدیع البیان» هستند.” دربارۀ تبریز می گوید” مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند” و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد، اما ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.”
به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارس زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری ” اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد متنابعی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.” بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف میزدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.
باز به نظر میرسد که در قرن هفدهمزبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان دیگر پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.
چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشی، و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که “در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست” شاه عباس اول گفته است: “…….” مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند گفت:” سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار کردند.” باز بگفتۀ اولئاریوس ” ایرانیان غیر از زبان خود زیان ترکی را به اولاد خود یاد می دهند مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فق فارسی حرف می زنند.” در جایی دیگر اولئاریوس می گوید:” شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی “پول” شعری می نویسند برای هرکسی که خواست،” و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ بیس داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ
وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از “سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره”. در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که “ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.” خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان “قزلباش ” می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد:”در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.” به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 :” ترکی که زبان مادری صفویه می باشد زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند.استعمال ترکی از دربار به راجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.” سانسون فرانسوی که بین سالهای 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند:” قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.” ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب “یاخشی دیر ” می دهند بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت “یاخشی دیر.” رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش ” آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.” جالب این هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.
نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان ادری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانانی که بفارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: “بخدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشه که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است”.
اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید :”خوش گلدین، صفا گلدین”. دلاوله می گوید:” شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.” دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد.میرزا نقی نصیری در “القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه “(سال 1731) دراین باره می نویسد:” صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و بهر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.”
علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید:” از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.”
نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد:” چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.” و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود :”اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.” طرخان گنجه ای می گوید: “زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.” آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس “ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان باشد ولی بخط تاتاری.”
ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد حادثه ایست که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است.حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند وشاه دستور مجازات آنها را می دهد:
نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگیرا لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق.»
وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتابهای دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگ کی بفرانسه ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی “قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی” تالیف کرد ، و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفونست، و شاها ن صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. در ضمن جدولهایی هم ترتیب داده است که بطور کلی شمائی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری م که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور بفرانسه نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری بفرانسه که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.
شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادیست .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که بفارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).
برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان شاهان صفوی حامی شعرا بودند ، و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسمعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که “مخزن” شاعر چغتائی حیدررا به فارسی ترجمه بکنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا بمناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.
حسن جوادی – من غلامحسین ساعدي را بار اول در تابستان 1957 در كتابفروشي تهران در بازار شيشه گر خانه تبريز ديدم. دانشجوي سال دوم دانشكده ادبيات بودم، انگليسي و فرانسه مي خواندم، و عصر ها هم براي ياد گرفتن عربي به مدرسه حاج صفرعلي در بازار تبريز ميرفتم. در آن زمان كتاب فروشي هاي تبريز ميعادگاه روشنفكران و دانشجويان بودند و هريك از آنها عده بخصوصي را جلب ميكردند، و من در همين كتابفروشي تهران با بهروز دهقاني و صمد بهرنگي آشنا شدم. بيشتر اين مغازه ها در بازار شيشه گرخانه بودند و هركدام در عرضه كردن كتاب هاي بخصوصي تخصص داشتند. كتابفرشي فردوسي كتابهاي آذربايجاني هم ميفروخت كه در زمان شاه جزوء كتب ممنوعه بودند. كتابهاي نوحه و مرثيه البته اشكالي نداشت ولي كتابهايي نظير ديوان معجز شبستری و هوپ هوپ نامه صابر و غيره را فقط به اشخاص قابل اعتماد ميفروختند. كتابفروشي تهران كه صاحبانش سه برادر بودند و يكي از آنها- حاجي بيت الله حالا در تهران كتابفروشي دارد– بفهمي نفهمي قدري از ديگران “مترقي” تر بودند و شعر نو، نقد ادبي و كتابهاي نويسندگان خيلي جديد را مي آوردند. كتابفروشي شمس از دیگر كتاب فروشي هاي مترقي آن دوران بود و به كمك غلامحسين بود كه داستان هاي صمد بهرنگي را چاپ ميكرد. حتي شنيده بودم كه گاهي غلامحسين بعضي جمله هاي صمد را عوض كرده و گویا انقلابي تر ش كرده بود. كتابفروشي صابر در يكي از گوشه هاي بازار پرپيچ و خم تبريز قرار داشت و از تركيه كتابهاي تركي و حتي كتابهاي دوره عثماني را وارد میکرد. دو كتابفروشي ديگر در خيابان هاي پهلوي و شهناز سابق بودند كه يكي كتابهاي فرانسه و ديگري انگليسي مي آوردند. در گروه ما جوانان، كه بيشتر دانشجو بوديم، انگليسي و فرانسه دان به معني واقعي وجود نداشت، فقط من چون پدرم كه قاضي دادگستري بود و فرانسه درس خوانده بود، فرانسه را نسبتاً خوب مي خواندم. غلامحسين انگليسي را نمي توانست حرف بزند ولي خوب مي خواند، و ولع عجيبي به خواندن كتاب داشت. من در آن زمان يك عتقيه فروشي را هم جنب سينما كريستال در خيابان شهناز كشف كرده بودم كه تمام كتاب هاي مدرسه ” مموريال اسکول” آمريكايي را كه سابقاٍ در تبريز بود و كسروي در آنجا درس ميداده است، خريده بود. من از اين مغازه كتابهاي جالبي مي خريدم. غلامحسين به “كشفيات” من از اين عتقيه فروشي خيلي علاقه داشت.
غلامحسين سه سال از من مسنتر بود، هر دو بچه تبريز بوديم و شاهد وقايع عمده بعد از شهريو ر 1320 ، ولي زمينه خانودگي ما قدري فرق ميكرد. غلامحسين در مصاحبه خود در تاريخ شفاهي هاروارد مي گويد: ” من در 1314 توي تبريز رو خشت افتادم. توي يك خانواده كارمند اندكي بد حال. فقير مثلاً. تحصيلاتم تبريز بود، حتي طب را در تبريز خواندم.” غلامحسين داستان ” خانه هاي شهر ري ” در تبريز و نمايشنامه “ليلاج ها ” در سخن چاپ كرده بود ، و بين ما از اهميت خاصي برخوردار بود. من پدر و مادر ساعدي را در آن سالها نمي شناختم و فقط گاه گاهي او درباره پدر بزرگ مادريش كه يك مغازه گندم فروشي داشت و از مردان صاحب اعتبار محله شان بود تعريف ميكرد. او بسياري از داستانهاي دوره مشروطه را كه بعدها بصورت” پنج نمايشنامه دوره مشروطه” در آورد از مادرش و همين پدر بزرگش شنيده بود. خانواده ما از خانواده هاي قديمي تبريز بود. متعين و نسبتاَ ثروتمند. ديدگاه هاي ما از نظر سياسي هم باهم فرق داشت، ولي اختلاف نظر ها طوري نبود كه دوستي ما را بهم بزند. غلامحسين خيلي سياسي تر و بيباك تر از من بود. ديدگاه ما نسبت به حكومت ملي پيشه وري و شكست فرقه دموكرات باهم فرق داشت. هردو بهعنوان شاگرد دبستان از آن دوره خاطراتي داشتيم، ولي خانه ما را مصادره کرده بودند و محل اقامت پيشه وري شده بود و ما به تهران فرار كرده بوديم. پيشه وري بعداً به پدر من نامه نوشت و ميخواست او را رئيس دادگستري تبريز بكند ، و لي پدرم ترسيد و به تبريز بازنگشت. بطور كلي خانواده من سياسي نبود، و پيشه وري را آلت دست روسها ميدانست. در حالي كه غلامحسين همدلي زيادي با آن حكومت داشت. من واقعاً نمي دانم جنبه قومي، كه در سالهاي اخير شدت گرفته تا چه حد مطمح نظر غلامحسين بود، ولي من به ياد ندارم كه در باره آذربايجان احساساتی افراطی داشته باشد. البته در مورد اين كه بچه هاي آذربايجاني بتوانند به آذربايجاني هم تحصيل بكنند خيلي مصّر بود. ما هر دو شديداً طرفدار مصدق بوديم و از شاه نفرت داشتيم. در عقاید غلامحسين – که شايد هم تحت تاثير جلال آل احمد بود- كودتاي 28 مرداد به جریانی ضد امپریاليستی تبديل شده بود. انعکاس همين را هم در داستان «دنديل » میتوان دید.
البته معاشرت ما در اين دوره مدت زيادي نپاييد و من اول بفرانسه و بعداٍ به انگلستان رفتم و ادامه تحصيل دادم. غلامحسين يكسال بعد از اينكه من ليسانس خود را از دانشگاه تبريز گرفتم ، از دانشكده پزشكي تبريز فارغ التحصيل شد و براي دوره سربازي و ديدن تخصص در دانشگاه تهران عازم آن شهر شد. پنج يا شش سال بعد كه من به ايران برگشته و در دانشگاه تهران درس ميدادم، يك روز همراه مرحوم صادق چوبك به كافه نادري رفته بوديم و غلامحسين آنجا بود.
مدت دوازده سالي كه من دانشگاه تهران بودم خيلي باهم نزديك شديم، و مدتي هم كه غلامحسين در موسسه امير كبير الفباي دوره اول را در مي آورد، مرتباً باهم كار ميكرديم. خانۀ خانواده غلامحسين توي يكي از خيابانهاي امير آباد بالا بود و ما هم توي خيابان كاشانك زندگي مي كرديم. اغلب شبها به خانه ما سر ميزد، و از كار هاي روزانه در كلينكي كه با برادرش اكبر در خيابان سي متري( دلگشا) داشتند حرف ميزد. آشنايي من با غلامحسين در تبريز زياد نبود، ولي احساس ميكردم كه در عرض چند سال خيلي عوض شده است. خيلي سياسي تر و در عين حال پخته تر شده بود. انقلاب روشنفكران در كوبا (1963)، شورش هاي دانشجويي اروپا (1968) در او اثر گذاشته بود. در ضمن شنيده بودم كه او با گروه بهروز دهقاني ، مناف فلكي و عليرضا نابدل آشنایی پيدا كرده است.از اين گروه من بهروز دهقاني را مي شناختم كه زير شكنجه كشته شده بود و نابدل را هم چند بار ديده بودم. ولي اصولا من و غلامحسين زياد در گير بحث هاي سياسي نمي شديم. فقط يك بار در ساواك در مورد من از غلامحسين پرسيده بودند، و او هم گفته بود:” اصولاً جوادي آدم سياسي نيست.” مامور ساواك هم گفته بود:” جون خودت، اين مقاله اي كه در الفبا نوشته براي جفت تان كافي است.” منظور مقاله اي بود كه در مورد ” طنز و داستان حيوانات” نوشته بودم و اولين مقاله شماره چهارم الفبا بود. اين همان شماره اي بود كه غلامحسين را پيش از چاپ آن دستگیر کردند و عاقبت هم بعد از چند ماه كه او از زندان آزاد شد جمله ” به همت غلامحسين ساعدي ” را از صفحه اول آن برداشتند. البته واقعاً مقاله من چيزي عليه حكومت نداشت، ولي يكي دو جاي آنرا سانسور كردند.
گفتم که، ده دوازده سالي كه من دانشگاه تهران بودم من خيلي غلامحسين را ميديدم. او دايماً مي نوشت و هميشه چند طرح داستان و يا نمايشنامه در نظر داشت كه با دوستانش مطرح مي كرد و نظر آنها را مي خواست. در به روي صحنه آوردن نمايشنامه هاي خود واقعاً جانفشاني ميكرد.
باید خاطر نشان سازم که آثار نمايشي غلامحسين اهميت و وزن خاصي به موقعيت تئاتر ايران بخشيد. اغلب نمايشنامه هاي غلامحسين در عين حال كه به مسائل ايران نظر دارند از جنبه جهاني نيز برخوردار هستند. مثلاً “آي با كلاه و آي بي كلاه ” كه سال 1968 در آمد و اجرا شد تحليلي است طنز آميز از طبع مضحک انساني و نحوه كار آن. غلامحسين جنبه مضحك و غير منطقي طبيعت بشر و رفتار انسان را در چهار چوبي بسيار واقع گرايانه ترسيم مي كند. در سطحي سمبوليك دكتر نشان دهنده طبقه مرفه الحال و با سواد ايران است كه نمي خواهد زندگي راحت و خوب خود را فداي چيزي بسازد كه به نفعش نيست. همين طور مرد روي بالكون معّرف طبقه روشنفكر است كه به علت تحصيل و تجربه اطلاع خوبي از مشكلات دارند، و از طرف ديگر شخصيت هاي ديگر چون مكانيك و مادرش و ديگران آدم هاي معمولي هستند با اعتقادات و خرافات خود. پير مرد را نيز شايد بتوان وجدان خفته توده ها ناميد كه با دادن قرص خواب خوابش مي كنند. از لحاظ سياسي مي توان گفت كه اين نمايشنامه نشان دهنده وقايع دوره مصدق و كودتاي 28 مرداد است. همين تم را مي توان در چوب به دستهاي ورزيل هم مي توان ديد، كه بنظر ميرسد از كرگدن يونسكو تاثير پذيرفته است. آل احمد ترجمه كرگدن را در 1345 در آورد و چوب بدستهاي ورزيل سال 1344 روي صحنه رفت ، ولي غلامحسين قبلاً اثر يونسكو را مي شناخت. هرچند اينجا جاي بحث نمايشنامه هاي غلامحسين نيست ، [1] ولي بد نيست از يك نمايشنامه ديگر هم مختصري صحبت بكنم ، كه در سال 1974 يكي از علل دستگيري او بود. ماه عسل نمايشنامه ايست در سنت آثاري چون كارخانه آدمك سازي كارل چاپك، عصر “ماشين چارلي چاپلين” و يا 1984 جورج اورول ، كه در آن اشخاص شخصيت خود را از دست داده و تبديل به روبات Robot مي شوند. ساعدي با هنرمندي خاصي نشان ميدهد كه چگونه مامور ساواك بنام خانم سرخپوش يك زوج جوان را در آپارتمان خود بعنوان “ميهمان” جاي داده و از آنها عيناً مثل خودش مامور ساواك مي سازد. ديالوگ اين اثر واقعاً جالب است . در وهله اول آدم فكر ميكند كه حرفهاي زيادي و مهمي زده مي شود ولي اندكي كه دقيق ميشود مي بيند كه همان حرفهاي كليشه و همان گول زدن هاي معمولي است كه هميشه تحويل داده مي شود. نبوغ ساعدي در آفريدن صحنه، ابداع موضوعات و ايجاد ديالوگ فوق العاده است. همين نكات را در اغلب آثار او مي بينيم، مثلاً اتللو در سرزمين عجايب را در نظر بگيريد كه چقدر از لحاظ ديالوگ و ساختمان نمايش و موضوع جالب و قوي است. بهر حال، بيشتر از قصه ها و داستانهاي كوتاهش، مي توان نبوغ غلامحسين را در چهل و چهار يا چهل و پنج نمايشنامه و فيلمنامه كه نوشت، مشاهده کرد. همه اين ها و همچنين آثار ديگرش نشان ميدهند كه غلامحسين در طي بيش از بيست سال مبارزه سياسي و چند بار حبس و شكنجه، وطن و آثارش را از هم جدا نكرده است. او در اين آثار، بخصوص نمايشنامه ها، طيف وسيعي از اجتماع ايران را معرفي ميكند. زندگي روستايي و شهري در اجتماع جهان سومي كه در آن زورگويي سياسي و سوء استفاده حاكم است و ارزش هاي غربي هنوز جا نيفتاده اند، به صورتي يكسان مورد توجه قرار مي گيرند. شخصيت هاي او اغلب افراد تنهايي هستند كه در سرزمين سترون اجتماع مدرن گم شده اند. بدي آنها بدي ذاتي نيست، بلكه فرآورده اجتماعي است كه در آن زندگي ميكنند.
منظور من از دادن اين ديد كلي از آثار ساعدي اينست كه بگويم ساعدي جامعه ايران را خوب ميشناخت، مسائل آن را خوب درك مي كرد و خیلی خوب آنها را تصوير ميكرد. اغلب دوستان ما و خود غلامحسين زندگي خوبي داشتيم و تاحدي از وضع ديگران و طبقات پايئن تر بي خبر بوديم ، ولي غلامحسين چنين نبود. او باهمه نشست و برخاست ميكرد و نمي توانست خودش را از گرفتاري ها و دردهاي ديگران منفّك سازد. مادرش مي گفت :” غلامحسين حقوقش را همان اوايل ماه به اين و آن ميدهد و به آخر ماه نمي رسد.” ساواك در يكي از بازپرسي ها پرسيده بود:” علتش چيست كه تو ميروي در مسگرآباد و يا دلگشا مطب باز ميكني در حاليكه مي تواني در بالاي شهر مطبي بزني و خوب هم پول در بياري؟”
***
غلامحسين حس طنز و شوخي جالبي داشت كه حتي در مشكل ترين مواقع هم فراموش نمي كرد. ضمن شرح وقايع زندان داستان هاي جالبي ميگفت. در زندان اوين پاسباني بود آذربايجاني كه نصف وقت كار ميكرد . روزي كه غلامحسين را شلاق زده بودند، براي اين كه پاهايش ورم نكند ، اين پاسبان آنها را ماساژ ميداد. ولي غلامحسين را نمي شناخت و فقط مي دانست كه دكتر است. از او مي پرسد:”تو چكار كرده اي كه اين طور زده اند؟
صمد بهرنگي و يا ساعدي را خوانده اي؟”
داستان ديگري كه نقل ميكرد اين بود كه دفعه آخر كه 11 ماه در زندان بود، بالاخره قبول مي كند كه باصطلاح “توبه” كند و به تلويزيون برود. اولاً مي گويد به اعليحضرت بفرمائيد كه ما نويسندگان اين عصر نمي توانيم كارهاي شگرف ايشان را درك كنيم، مسلم است كه نويسندگان آينده درباره اين ترقيات بزرگ قلمفرسايي خواهند كرد. ولي البته اين حرفها را قبول نمي كنند و بالاخره ويديوي از غلامحسين آنطور كه مي خواهند درست ميكنند. منتهي در ويديو خيلي اخمو بوده و البته بعد از مدتها شكنجه حال خوبي نداشته است! بعد از نشان دادن آن به شاه مي گويند:” اعليحضرت فرمودند، پدر سوخته چقدر بد قيافه است!” غلامحسين جواب ميدهد:” به اعليحضرت بفرماييد بنده همينم كه هستم من كه سوفيا لورن نيستم.!”
________________________________________
*********
من اول سال 1977 براي تدريس در دانشگاه بركلي از ايران رفتم غلامحسين شديداً مشغول فعاليت هاي ادبي و سياسي بود. در كانون نويسندگان فعال بود ، در ساختن فيلم از چند اثرش فعالانه شركت داشت و الفبا را هنوز در مي آورد. غلامحسين خيلي به اين مجله علاقمند بود. آقاي جعفري مدير امير كبير 25000 تومان بودجه در اختيار او گذاشته بود و الفبا “به همّت غلامحسين ساعدي ” در مي آمد و مي توان گفت اكثر نويسندگان و روشنفكران در آن مقاله ، داستان و نمايشنامه مي نوشتند و يا ترجمه ميكردند. دفتر آن در امير كبير پاتوق تمام روشنفكران شده بود. غلامحسين بعنوان مدير و ويراستار مجله فوق العاده بود. در انتخاب مطالب و تصحيح فورم هاي چاپي وسواس و دقت عجيبي داشت
در سالهاي آخر سلطنت شاه بود كه به توصيه حكومت كارتر مختصري فشار سانسور كم تر شده بود و در زندانها تلويزيون گذاشته بودند. ولي به غلامحسين پاسپورت نمي دادند كه بخارج سفر كند. عده اي از دوستان مقيم آمريكا دعوت نامه اي فرستاده بودند و غلامحسين هم رفته بود به اداره پاسپورت كه اجازه خروج بگيرد. افسري در اداره گذرنامه مهر ممنوع الخروجي روي گذرنامه زده بود و گفته بود : “برو ديگر خيالت راحت باشد كه از اينجا بيرون نميري.” در نيويورك عده اي از آشنايان و دوستان غلامحسين در انجمن قلم آمريكا _- از آن جمله رضا براهني ، ليو هميليان، كه دو سال در دانشگاه تهران استاد فولبرايت بود، و آرتور ميلر- نامه اي نوشتند و به زن كارتر دادند كه همراه شوهرش به ايران سفر ميكرد. قبلاٍ هم چهار ناشر آمريكايي نامه اي نوشته و به فرح پهلوي كه در دسامبر 1977 در نيويورك بود داده بودند، كه به غلامحسين اجازه مسافرت داده شود. خانم كارتر نامه را به شاه داده بود ، و بگفته غلامحسين همان افسر گذرنامه يكي دو روز بعد دم در غلامحسين آمده بود و با عذر خواهي پاسپورت و اجازه خروج را داده بود.
غلامحسين به آمريكا آمد و چند روزي كه در نيويورك بود توانست مقاله جالبي در نيويورك تايمز درباره سانسور و يا خود سانسوري در ايران چاپ كند، در مدت مسافرت چند ماهه خود به آمريكا غلامحسين توانست توجه عده اي را به مسائل ايران جلب كند ، و مقاله اي هم بقلم ريچارد لينگمن درباره او باز در نيويورك تايمز در آمد. بعلاوه غلامحسين توانست موافقت ناشر بزرگ آمريكايي رندم هاوس را براي انتشار ترجمه مجموعه اي از داستان هايش جلب كند. اين مجموعه كه خودش انتخاب كرده بود شامل داستا ن هاي ، دنديل، بازي تمام شد ، من وكچل و كيكاوس، آرامش در حضور ديگران و آشغالدوني بود، كه به ترجمه من و دو نفر از دوستان در 1981 چاپ شد.
بعداً غلامحسين به بركلي آمد و پيش خواهرش ناهيد و همسر او پرويز لشكري ماند. صادق چوبك هم نزديك شهر بركلي زندگي ميكرد و اغلب همديگر را ميديديم. بركلي يكي از مراكز دانشجويان انقلابي ايراني بود و غلامحسين اغلب با آنها جّر و بحث ميكرد. يادم مي آيد يك روز در خانه پرويز لشكري كه مشرف به خليج سانفرانسيسكو بود، يكي از دانشجويان كه خودش هم پسر ژنرالي در ايران بود، از غلامحسين انتقاد ميكرد كه چرا سر مسئله سانسور با هويدا ملاقات كرده است. غلامحسين مي گفت :” اينجا نشستن به خليج زيباي سانفرانسيسكو نگاه كردن و شراب سرخ كاليفرنيا را خوردن و انقلابي بودن آسانست. من از تو مي خواهم همراه من بيايي ايران. فقط همراه من بيايستي و من هرچه مي خواهي و بهر كس كه مي خواهي بگويم.” خلاصه غلامحسين مي گفت از دور نشستن و شعار دادن فايده اي ندارد.
حدود سه سال بعد كه مجبور شد از ايران خارج شود و بفرانسه بيايد همين موضوع هم برايش سخت ناراحت كننده بود. دايماً مي گفت: “من نمي خواستم بيايم، رفقا مجبورم كردند.” غلامحسين در پاريس احساس غربت عجيبي ميكرد، فرانسه بلد نبودن هم مزيد بر علت شده بود. دور از ايران احساس پوچي و بيهوده گي ميكرد. من غلامحسين را بعد از برگشتن از آمريكا ديگر نديدم، ولي هميشه در تماس بوديم. حالت افسردگي روحي از نوشته هايش معلومست . مي خواست كاري بكند ولي امكانات نبود. تمام فكرش در آوردن الفباي دوره جديد بود.
از عجايب روزگار فقط شش شماره از آنرا در پاريس توانست منتشر سازد درست همانطور كه شش شماره هم در تهران چاپ شده بود. مي خواست الفبا را در آمريكا هم در آورد، ولي فقط يك شماره آن در سن حوزه تجديد چاپ شد. بسياري از مقالاتي در اين دوره نوشته است وصف حال خود اوست. از همه گوياتر “دگرديسي و رهايي آواره ها “ا ست كه تفاوت آنها را با كساني كه بميل خود مهاجرت كرده اند مطرح ميسازد. “… كنده شدن از خانه و كاشانه و رسيدن به پناهگاهي كه خود انتخاب نكرده آواره را گرفتار سرگيجه مي كند. خاطره گويي ، روده درازيهاي بيهوده، خيره شدن از پنجره به كوچه هاي نا آشنا، خوردن و بلعيدن، اضطراب و نوشيدن . ترس و هراس….. بله آواره تا مدتها دست راست و چپ خويش را نمي شناسد، چرا كه جا نيفتاده، به خود نيامده، برهوت برزخ، سرايي نيست كه طول و عرضش را بشود سنجيد…. دنياي آوارگي را مرزي نيست و پاياني نيست، مرگ در دنياي آوارگي مرگ در برزخ است.” عليرغم فضاي ملالت بار غربت و آوارگي ، غلامحسين به نوشتن پناه مي برد ولي آن هم دردي را دوا نمي كرد. ميگفت ميروم مترو مي نشينم و گريه مي كنم. در سالهاي آخر نمي توانست به دوستان تلفن بكند، ما باو تلفن ميكرديم. هربار كه تلفن ميكردم مي گفت كه روحم تازه ميشود. شديداً مريض بود و مي دانست كه خواهد مرد ولي اهميتي نمي داد. شايد از همه چيز بهتر وضع روحي او را ، پيش از مرگش در دوم آذر 1364 ، اين دو بيت رودكي وصف كند كه در كنار عكسي كه براي پشت جلد ترجمه داستانهايش برايم فرستده بود:
Abbas Djavadi – 26.12.2011. Bunlar, neredeyse 10 yıl önceye ait İstanbul ve Ankara hatıralarıdır. Bu 10 yılda hele Türkiye’de çok şey değişmiştir. Ama zannedersem o zaman gördüklerimi kaydetmek ilginç olabilir.
22-31 Nisan 2002
Önce: Bu Şehr-i Sitanbul…
Boğaz ve Marmara sanki her gece şehrin bütün kirlerini, dertlerini ve tansyonunu yutup temizliyor ve ona ertesi sabah ferahlık duygusuyla herşeyi yeniden başlama umudu veriyor.
**********
Ah Kuzguncuk’un şurasında, şu mütevazi evin balkonunda kim, nasıl kahvaltı yapıyor bizler Avrupa’da sabah kalkıp metroyla, tramvayla işimize gittiğimiz zaman…
**********
Hacı Abdullah, Ali Baba, Asude Restoran, Hanedan Kebap Evi, yahut da herhangi küçük. temiz ve kendi halinde bir esnaf lokantası… Alman, Çek, Amerikan yemeklerinden sonra İstanbul bir yemek cenneti – eğer nereye gittiğini bilsen tabii.
Murat Belge’nin Tarih Boyunca Yemek Kültürü zorlanmadan bilgi edinmek ve de keyif almak için bire-bir kitap. Süt içer gibi rahat okunan, yararlı kaynak. Sadece Türk mutfağını da tartışmıyor. Göz gezdirdikten sonra patlıcan kızartmayı, imam bayıldıyı, ayva tatlısını daha bir bilinçle, daha bir zevk alarak yiyorsun.
**********
En iyisi Türk gazetelerinin hiçbirini okumayacaksın. Ödediğin paraya, ayırdığın zamana yazık. Zaten pek de zaman istemez bir Türk gazetesini okumak. TV kanalları ve gazeteleriyle Türk medyası oldukça tekelleşmiş ve bulvarlaşmış. Hepsi de sanki kendilerini bir ideoloji, özellikle de milliyetçilik yarışına kaptırmış gidiyorlar.
**********
İslamabad’dan bakınca İstanbul oldukça batılılaşmış, Prag’dan bakınca çok oryantal. Belki de o kadar güzel olmasının bir sebebi de işte budur. Tarihi ve yerleştiği coğrafya da kente bambaşka bir müstesna özellik veriyor.
**********
16 milyon TL (yani 13 dollar’a) Ortaköy’de, Boğaz kenarında orta dereceli bir restoranda çipura, salata, su, çay ve tatlı.
**********
Washington, Paris, Münih, Prag. İstanbul, İslamabad, Kabil, Duşanbe… Aslında ses ve gürültü de her halde hem kültür ve alışkanlık, hem de bir parça sosyal organizasyon işidir. Neden insanların bazısı hep yüksek sesle konuşur? Neden her dükkan sahibi kaset çalar da sesini 50 metreden duyulacak kadar açar? Neden arabaların korna sesı kesilmez? Belki güney yarım-küre halklarının ‘kanında var’ bu coşku ve fışkıran duygu. Ama toplumda kanunsuzluk, kaptı-kaçtı prensibi. çekişme, zorbalık, toleranssızlık, sosyal ve ailevi zorluklardan doğan sinirlilik başka toplumlara göre fazla olursa, trafik kuralları çiğnenirse, güçlü olan sesini yükseltip de başkalarının sesini bastırırsa gürültü artmaz mı?
**********
Kalite, iş, zaman, fiyatlar, servis, kanunlar, hak ve görevler, vergi, ceza… Herşey sanki yarım-ciddi gibi burada.
**********
Tanıdık yerde yabancılık çekmek yabancı yerde tanıdık aramaktan daha iyi.
**********
Sokaktaki tansyon, gürültü ve memnuniyetsizlik yoruyor insanı.
**********
‘Memleket mi, yıldızlar mı, gençliğim mi daha uzak?’
**********
Güzelliği dışında, İstanbul’a bakıp da geçmişini, önce Bizans’ın, sonra da 500 yıllık bir imparatorluğun merkezi oluşunu ve bunun bütün Türklerin bilincine ve bilinç-altına ne kadar işlediğini hatırlamamak imkansız.
**********
Ankara’ya gitmeden önce hotelin terasında yeşile ve Boğaz’a karşı bir dinlenme molası.Ne kadar iyi ki, dünyada böyle bir şehir de var.
**********
Maçka-Havalimanı taksiyle 18 milyon TL, yani takriben 13 dollar. Şoför efendi, nazik – ve dert yanıyor.
عباس جوادی – این ها سه برگ از کتاب «تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز» اثر شاهزاده نادر میرزا است که در تاریخ 1323 هجری قمری (1910) به چاپ رسیده و در سال 1360 هجری شمسی (1981) در تهران تجدید چاپ شده است. این سه صفحه حاوی اطلاعاتی در باره جد پدری من میرزا جواد آقا (که نام خانوادگی ما از ایشان است )، جد مادریم میرزا حسن آقا و پدرهر دو میرزا احمد آقا هست.
دختر اوزبک تبار در اوش، 2005، جلوی خانه ویران شده اش
عباس جوادی — در شهر اوش، دومین شهر بزرگ قیرغیزستان، خانه های ویران شده و سوخته شهروندان اوزبک تبار فورا بچشم میخورد. طبق آمار رسمی در اوش و دیگر شهر های جنوب قیرغیزستان تقریبا دو هزار خانه ویران شده. اکثریت این خانه ها متعلق به مردم اوزبک تبار است. در بعضی از موارد با کمک سازمانهای خارجی، تلاش برای باز ساخت خانه ها شروع شده. سرنوشت خا نه های دیگر هنوز معلوم نیست. همه چیز دهم و یازدهم ماه زوئن امسال اتفاق افتاد
اکثر اوزبک تبارانی که ما با آنها صحبت کردیم گفتند حمله ها سازمان یافته بودند. دو مسئول سازمان ملل در شهر هم به من گفتند که اکثر حمله ها در سه موج متوالی ودر فاصله بسیار کوتاهی اتفاق افتاد. اول یک گروه با ماشین حمله کرده مردم محله های اوزبک نشین را به گلوله بستند. بعد گروهی دیگر باز با ماشین هجوم آورده خانه ها را غارت کرد و بعضی ها را گروگان گرفت و برد. و بالاخره گروه سوم با مواد منفجری که به شیشه های پلاستیکی پر کرده بودند خانه ها را آتش زدند. هنوز کسی نمیداند و یا نمیتواند دقیقا ثابت کند که این گروه های مهاجم کی بودند و از کجا آمده بودند
تقریبا چهار صد نفر در عرض دو سه روز کشنه شدند و چهار صد هزار نفر بیخانمان. اکثریت بزرگ آنها هم اوزبک تبار بودند. حالا که اوضاع در شهر و مناطق دیگر اوزبک نشین کشور ناآرام شده و هنوز هم نا آرام است هر کسی پولی و یا خویش و تباری در خارج، مثلا در روسیه، داشته باشد از قیرغیزستان میرود. شهر از نخبه ها و نیروی کاری اش تخلیه میشود.
اکثر اوزبک تبارانی که ما با آنها به گفتگو نشستیم میگفتند که افراد مهاجم از محله خود آنها نبودند. از جای دیگری آمده بودند و بعد از شبیخون ها فورا ناپدید شدند. هنوز کمیسیون رسمی حکومت نتوانسته هویت افراد و گروه های مهاجم را معین کند. با وجود این، کینه و سوء ظن اوزبک تباران نسبت به اکثریت قومی قیرغیز ها به اوج خود رسیده. شاید در میان حکومتی های سابق و یا حتی کنونی کشور بعضی ها اختلافات قومی را تحریک کرده و یا با پول و اسلحه تامین نموده اند. شاید، بعضی ها دولتهای خارجی را متهم میکنند که بگفته آنها میخواهند حکومت قیرغیزستان را تضعیف کنند اما اینجا هم هیچ دلیلی نیست. آنچه که روشن است اینکه حکومت مرکزی از این حوادث بسیار متاثر و نگران است اما قدرتش محدود است و حر فش در میان ناسیونالیست های قیرغیزحکومت محلی تاثیر چندانی ندارد. شاید نود و نه در صد قیرغیز ها نه در این خشونت ها دست داشتند و نه خصومتی با اقلیت اوزبک تبار کشورشان دارند. قیرغیز ها آدمان معتدل و خوش رفتاری هستند. اما محیط طوری شده که چندان کسی از میان آنها به روشنی و با صدای بلند ترور و وحشتی را که نسبت به هموطنان اوزبک تبار خود شده محکوم نمیکند و خواهان بازداشت و محاکمه هر چه زودتر مهاجمان نمیشوند.
هر بار سخن از ترور و خشونت های سه ماه پیش بمیان میاید بسیاری از قیرغیز ها اینرا بگردن «نیرو های خارجی» ویا رژیم سابق که در ماه آوریل سرنگون شد و یا اسلامیست ها و باند های قاچاق مواد مخدر میاندازند. آنها، هم مهاجمان و هم قربانیان را از هر دو قوم قیرغیز و اوزبک توصیف میکنند. این، تا حد کمی شاید هم درست است اما هیچ کسی در واقع شکی ندارد که هدف اصلی تهاجم و ترور اوزبکها بودند و با این توطئه شاید هم هدفی داشتند که چندان هم به اوزبک تباران مربوط نمیشود اما کسی نمیخواهد اینرا آشکارا اعتراف کند. غرور ملی آنها ظاهرا اجازه این کار را نمیدهد
کار دیگری که قیرغیز های ناسیونالیست میکنند اینکه هر وقت بحث ترور و خشونت ماه زوئن پیش میاید، بجای آنکه آنرا بدون «ولی و اما» محکوم و طرد کنند میگویند که اوزبک ها هم با خواستهای ملی و قومی «افراطی» از قبیل خود مختاری جنوب قیرغیزستان و رسمیت زبان اوزبکی بعنوان سومین زبان دولتی (بعد از قیرغیزی و روسی) زمینه ساز این خشونت شدند. قیرغیز ها از اینکه مردم و مطبوعات جهان در ماه زوئن گذشته «طرف اوزبکها را گرفتند» ناراحتند. بسختی میتوان به قیرغیز هائی برخورد که آماده عذر خواهی از هموطنان اوزبک خود باشند
در میان اوزبکها هم تحریک انجام گرفته. بیست سال پیش هنگام فروپاشی شوروی بعضی گروه های قوم گرای اوزبک مردم خود را در جنوب قیرغیزستان به رویاروئی با حکومت نوپای بیشکک و اعلام حود مختاری و حتی جدائی از قیرغیرستان تحریک کردند که در نتیجه خشونت و کشتار شدیدی رخ داد. اما این بار بحث جدائی و حتی خود مختاری نبود. یک بیزنس من پولدار اوزبک از شهر جلال آباد ظاهرا برای حفظ قدرت و نفوذ خود در زمان تحولات حکومتی آوریل گذشته خواستار «حقوق ملی» اوزبکها از جمله رسمی شدن زبان اوزبکی شده بود. تا این اواخر در قیرغیزستان دویست مدرسه، چندین دوجین روزنامه و پنج – شش رادیو و تلویزیون اوزبک زبان وجود داشت. ظاهرا آنها هنوز هم هستند اما بسیاری از آنها پس از خشونتهای سه ماه پیش عملا موقوف شده و یا بدست قیرغیز ها افتاده اند.
جالب اینکه حکومت جمهوری همسایه اوزبکستان به رهبری اسلام کریموف به هیچ صورت از اغتشاشات ضد قیرغیزی در جنوب قیرغیزستان حمایت نکرد و حدود پنجاه هزار پناهجوی اوزبک تبار قیرغیزستان را که از ترس کشتار به اوزبکستان همسایه فرار کرده بودند به قیرغیزستان پس فرستاد. حکومت بیشکک از این بابت منت دار آقای کریموف است
مثل اکثریت قیرغیز ها، اکثریت قریب باتفاق اوزبک تباران قیرغیزستان هم نه دستی در این اغتشاشت داشت و نه منفعتی و نه حتی اطلاعی. آنها ظاهرا فقط قربانی توطئه هائی شدند که خارج از دانش و خواست آنها طرح ریزی شده بود.
احساسی که از ماه زوئن باین طرف بین اوزبک تبار ها تقویت یافته اینست که قیرغیزستان و دولت آن مایل به تامین حقوق برابر به آنها، حفظ امنیت و رفاه و فرهنگشان نیست و فقط از منافع قیرغیز تبار های کشور دفاع میکند. بسیاری ازقیرغیز ها هم تصور میکنند که اوزبک تبار ها بالاخره «خودی» نیستند و باید از نظر اقتصادی، سیاسی، اداری و فرهنگی تابع آنها و حاکمیتشان باشند تا وحدت و تمامیت کشور تامین شود
اما بهر حال نتیجه اینست که بعد از سه ماه که از خشونتها گذشته، خصومت، سوء ظن و سردی بین دو قوم کشور از بین نرفته و بسیاری از ناظران و کارشناسان محلی نگرانند که این خشونتها ممکن است بزودی از سر گرفته شوند. کافی است کسانی که طرح خشونتهای سه ماه پیش را ریخته و آنرا اجرا کرده بودند بخواهند با تهاجم دیگری این کشور و دولت کوچک و ضعیف را بیشتر از این هم به ورطه اختلافات و جنگ داخلی بکشانند.
به روز رسانی در دهم ژوئن 2014: امروز چهارمین سالگرد تنش های خونین در شهر اوش (جنوب قیرغیزستان) بین قیرغیز ها و اوزبک تبار ها ست که منتج به مرگ بیش از چهار صد نفر از هردو طرف شد. وضع کلی حالا آرام است. کسانی که بیخانمان شده اند از طرف دولت مورد حمایت قرار گرفته اند. اما بیکاری و کوچ به روسیه برای کار همچنان ادامه دارد.
عباس جوادی — نگوئید به ایران چه ربطی دارد. خیلی ربط دارد و در این باره با اجازه بازهم صحبت خواهم کرد.
ماه سپتامبر هوا در بیشکک، پایتخت قیرغیزستان از تب و تاب تابستان افتاده و معتدل تر شده. یک روز یکشنبه است و هوا آفتابی و دلپذیر. بیشکک شهر سرسبزی است با ده ها پارک. هر جا که ممکن است درخت کاشته اند.
در پارک های شهر و محلات بیرون مردم گروه گروه گردش و تفریح میکنند. پدران و مادران با فرزندان خردسالشان، گروه های دختر و پسرو، اینجا و آنجا، عاشقان جوان دبیرستانی. در گوشه دیگری جوانتر ها در عین صحبت و تفریح با پیاله ای چائی سبز و «سمبوسه» به ریش سفید ها ادای عزت و احترام میکنند.