لهجه، گونه و زبان

Safineye Tabriz

مثلا: بلاروسی

عباس جوادی – اخیرا در مجلسی صحبت بر سر کشور و  مردم بلاروس و زبان بلاروسی بود. «بلاروس» همان کشورکوچکی است بین روسیه، اوکرائین، لهستان، لتونی و لیتوانی که سرزمین کنونی اش ده ها بار بین روسیه و دیگر پادشاهی ها و دوک نشین های مختلف همسایه  تقسیم شده بود و بعد از انقلاب روسیه تبدیل به «جمهوری سوسیالیستی شوروی بلاروس» گردید که ما در فارسی آنرا همیشه «روسیه سفید» میگفتیم که در واقع ترجمه فارسی «بلا» (به روسی یعنی سفید) و «راسیا» (یعنی روسیه) بود.

در سال 1995 یعنی پنج سال بعد از اینکه بلاروس بعد از فروپاشی شوروی مستقل شد پارلمان کشور دو زبان روسی و بلاروسی را بعنوان زبان های رسمی کشور اعلام کرد. واقعیت اینست که زبان بلاروسی که خیلی ها آن را یک لهجه بسیار نزدیک به روسی میشمارند، امروزه فقط از طرف حدودا سه تا پنج درصد جمعیت بلاروس تکلم میشود در حالیکه زبان 95 تا 97 درصد مردم روسی است. طوری که عرض کردم اتفاق نظر بر آنست که بلاروسی به روسی بسیار نزدیک است و بنظر بعضی ها اصلا یک لهجه روسی هست.

از میان این قبیل لهجه ها و  یا بقول بعضی ها زبان هائی که به لهجه و زبان دیگری بسیار نزدیک اند اما رسما «زبان» مستقل و جداگانه شمرده میشوند می توان مثلا به چکی و اسلوواکی و یا صربی و کرواتی اشاره کرد. در این موارد بیشتر تمایل و تصمیم مردم و یک تصمیم سیاسی است که مثلا بلاروس را بصورت زبان مستقل در آورده است. این تصمیم میتوانست طور دیگری باشد و به سمت این تمایل برود که بلاروس شاخه بسیار نزدیک و لهجه ای از خانواده زبان روسی است.

در بلاروس و یا صربستان مسئله زبان و لهجه به موضوع سیاسی تبدیل شده است. اینکه بلاروسی و یا صربی زبان و یا لهجه یک زبان بزرگتر است تصمیم مردم از طریق بیان سیاسی این تصمیم بوده است.

و در مقابل: بایری و شویتسر دوچ

در مقابل ما مثلا در خانواده بزرگ زبان آلمانی لهجه های اتریشی، بایری وغیره داریم که بعضی لغات و بخصوص تلفظ هرکدام از آلمانی استاندارد فرق میکند و حتی مثلا «شویتسر دوچ» یعنی آلمانی سوئیس را خود آلمانی ها بسختی میفهمند و فیلم های سوئیسی را با زیر نویس آلمانی استاندارد تماشا میکنند اما همه، از جمله اتریشی ها، بایری ها، و یا سوئیسی های بازل و زوریخ زبان خود را عضو و لهجه یک خانواده بزرگ یعنی آلمانی میدانند. کسی هم هراس ندارد که لهجه محلی شان از طرف آلمانی استاندارد بلعیده خواهد شد چونکه براحتی هنگام مکالمه به لهجه خود حرف میزنند اما در مدارس و ادارات و غیره آلمانی استاندارد میخوانند و بکار میبرند و در مواقع غیر رسمی مثلا در تولید فیلم های سوئیس به میل خود یا آلمانی استاندارد و یا «شویتسر دویچ» بکار میبرند.

در اینجا هم نمونه های بسیاری داریم. انگلیسی انگلستان، اسکاتلند، ایالات متحده، آفریقای جنوبی و یا استرالیا به درجات گوناگونی از همدیگر متفاوتند. بعضی ها برای مشخص شدن گونه و لهجه از تعابیر «انگلیسی بریتانیائی»، «انگلیسی آمریکائی» و یا «استرالیائی» استفاده میکنند و بعضی ها مثلا زبان انگلیسی آمریکا را فقط «آمریکائی» مینامند. اما همه در مجموع به تمام این گونه ها و لهجه ها «انگلیسی» میگویند. در واقع این هم یک تمایل وترجیح سیاسی این ملت هاست و گرنه البته مردم آفزیقای جنوبی میتوانستند به زبان اصلی این کشور نام دیگری بجز انگلیسی بدهند.

لهجه، گونه و زبان

هر زبانی ده ها و یا حتی صد ها لهجه و گونه محلی خود را دارد که مدتی است بعضی ها «گویش» نیز مینامند. در واقع تعبیر گونه در این مورد درست تر از لهجه و یا گویش است چرا که وقتی «لهجه» و یا «گویش» میگوئیم به غلط تصور میشود که این، نوع جنبی، غیر اصلی و حتی نادرست یک زبان فرضی اصلی و استاندارد است در حالیکه زبان استاندارد هم یکی از آن ده ها «گونه» خانواده بزرگ آن زبان بوده که بتدریج و به دلایل گوناگون تبدیل به زبان همگانی، مشترک و استاندارد شده است.

یعنی اینجا بحث بهیچ وجه در مورد درست و غلط، خوب و بد نیست. ما در این موارد یک استاندارد باصطلاح «اصلی» و یا «واقعی» و «درست» نداریم که بقیه لهجه ها انواع جنبی و یا «غیر اصلی» آن باشند. آلمانی بایری و یا سوئیسی نوع «فرعی» و یا «نادرست» آلمانی نیست. فقط آلمانی شمال آلمان بتدریج و در طول تاریخ و بخاطر استفاده در ادارات و ادبیات و غیره بصورت استاندارد درآمده و دیگر لهجه ها امروزه از آن تبعیت میکنند.

نکته دیگر اینکه همیشه لازم نیست گونه «استاندارد» شده یک زبان حتما مورد تکلم اکثریت متکلمین کلی آن زبان باشد. زبان استاندارد آلمانی که مبتنی بر گونه شمال این کشور است گونه و یا لهجه اکثریت مطلق و یا حتی شاید نسبی آلمانی زبان ها نیست و گونه شمالی آلمانی بدلایلی تاریخی و اجتماعی فرهنگی که بحث اش خارج از حوصله این مقاله است بتدریج تبدیل به گونه استاندارد آلمانی شده است.

از سوی دیگر درجه دوری و نزدیکی هر گونه و لهجه نسبت به گونه ای که استاندارد شده فرق میکند. مثلا آلمانی «کلش» شهر کلن و حوالی آن به گونه استاندارد آلمانی که مبتنی بر گونه شمال آلمان است نزدیک تر است تا به گونه سوئیسی و یا اتریشی. در بعضی موارد گونه ها بخاطر شرایط سیاسی، تاریخی و اجتماعی چنان از لهجه های دیگر خانواده اصلی خود دور میشوند كه راحت تر میتوان از زبانی دیگر (و نه فقط یک گونه و یا لهجه) صحبت کرد. مثلا شکی نیست که آلمانی و داچ («هلندی») و یا اسپانیولی و پرتغالی به همدیگر بسيار نزدیک اند اما با وجود قرابت نزدیک، آنها را لهجه های  يك زبان نميشمارند.

ولی طوری که گفته شد این هم میتواند نوعی تصمیم سیاسی و يا فرهنگى هر ملتی تلقی شود که آن ملت بر پایه تحولات تاریخی خود میگیرد، طوری که از سوئی «شویتسر دوچ» یعنی آلمانی سوئیس زبان مستقل و رسمی آلمانی زبان های سوئیس نمیشود اما «داچ» هلندو بلژیک زبان مستقل (و حتی در هلند زبان رسمی) میشود.

در نهايت از نظر علمى بسيار مشكل و شايد هم غير ممكن است كه درداخل لهجه ها و يا گونه هاى يك زبان بطور دقيق و قطعى معين كرد كه فلان گونه فلان زبان و يا خانواده زبانهالهجه است اما فلان گونه ديگر تبديل به زبانى مستقل شده است . مانند هویت ملی، قومی و مذهبی اشخاض و افراد که به زور و حکم قانون قابل تعیین نیست و هرکس میتواند آنرا آزادانه برای خود تعریف کند، اینکه مثلا بایری و یا شویتسر دوچ لهجه ای از آلمانی است و یا تبدیل به زبانی مستقل شده چیزی است که متکلمین همان زبان و اجماع دانشمندان و نخبگان آن جامعه تعیین میکنند و زیاد هم حد و مرز و معیار دقیق، علمی و مشخصی ندارد.

اینکه بعضی ها میگویند «اگر لهجه و گونه مورد بحث برای متکلمین زبان مادر قابل فهم باشد، لهجه و اگر قابل فهم نباشد زبان مستقل است» هم ظاهرا درست نیست، و یا همیشه درست نیست. طوری که گفته شد، مثلا صربی و کروواتی بسیار نزدیک و برای متکلمین یکدیگر قابل فهم اند اما زبان های جداگانه محسوب مبشوند ولی شویتسر دوچ نسبت به آلمانی استاندارد اگر چه به سختی قابل فهم است گونه حساب میشد.

روايت و راوى

در گذشته فلک بستن یکی از شیوه های رایج برای تنبیه افراد بود
در گذشته فلک بستن یکی از شیوه های رایج برای تنبیه افراد بود

عباس جوادی – یکی از استادان دانشگاه که در هم آوازی با سیاست های اعلان شده رئیس جمهوری ایران آقای دکتر روحانی مقالات بسیاری در تائید تحلیلی روش اعتدال، تعامل و گفتگو با دنیای غرب مینویسد از طرف مخالفین تندرو و افراطی که تا دیروز حق نفس کشیدن به دیگر اندیشان را نمیدادند تحت حملات شخصی و شخصیتی قرار میگیرد. بحث آرام و متمدنانه یعنی بدون توهین و مبتنی بر استدلال در مقابل استدلال در مورد خود موضوع عملا به کنار رفته و بجای آن بحث شخصیت و گذشته و حال و تحصیل و مدارک و دوستی ها و آشنائی ها و در آمد و سفر های استاد بتدریج جایگزین بحث در باره خود مسئله یعنی اعتدال در سیاست خارجی میشود.

در گذشته حکومت ها، سلاطین، والیان، امیران و یا خان های محلی بغیر از جرایم سرقت و قتل و غیره، حتی اگرسخنان و اندیشه های کسی را مخالف دین و دولت میپنداشتند او را به فلک میبستند، لب هایش را میدوختند، به دهانش قیر سوزان میریختند و یا پوستش را میکندند. کسی سوال نمیکرد که راستی فلانی چه گفته بود و حرف طرف مقابل چه بود و اگر کسی بخود چنین جراتی را میداد احتمالا دچار سرنوشتی مشابه میگردید.

این درست مثل برآشفتن به یک نامه و آزار و شکنجه نامه رسان، مانند کُشتن راوی برای خلاصی از روایت است. در ترکی آذری مثلی هست که میگویند «ائلچی یه زوال یوخدور» یعنی فرستاده را زوال و یا مجازات روا نیست.

اما این سبک اندیشه و کردار بنظر میرسد مدتهاست که از مرزهای حکومت و حاکمین گذشته و تبدیل به فرهنگ بخشی از تحصیلکردگان غیر حکومتی هم شده است.

بار ها شاهد آن بوده ام که  وقتى كسى در مورد حقوق زبان و فرهنگ يك هموطن ترُك زبان و يا كُردزبان و يا حتى مثلا در باره غناى زبان تركى در فعل سازى بكمك تركيبات و پس وندها صحبت ميكند، بعضى مخاطبين بدون آنكه توجهى به آنچه كه گفته ميشود بكنند و در آن مورد نظر و دانسته خود را بگويند و حتى بدون آنكه در اين مورد چيزى بدانند طرف مقابل خود را با انواع صفات از قبيل “قوم گرا” و “تجزيه طلب” متهم كرده با اين ترتيب بطور ابتدا به ساكن امكان صحبت و تبادل نظر را ازبين ميبرند.

به همین ترتیب اخیرا یكى از “دوستان مجازى” اينترنت كه بعد از مهاجرت از ايران و چند سال اقامت در باكو خود را به آمريكا رسانده به من در مورد يك اطلاعات براي تهيه يك مقاله كمك كرد. تشكر كردم و پاراگرافى را كه متكى به اطلاعات او بود قبل از انتشار براى كنترل بخودش فرستادم تا بعدا سوء تفاهم نشود. زياد خوشش نيامد. از طريق پيام فيس بوك نوشت كه “اين موضوع كوچ قبايل ترك زبان به ايران و آناطولى و تغيير زبان مردم آذربايجان با نظر ‘دوستان آذربايجانچى’ زياد همخوان نيست چونكه خيلى از آنها ميگويند آذربايجان اقلا چهار پنج هزار سال است كه ترك زبان است.” گفتم، خوب اين نظر كه ماد ها و اورارتو را ترك ميپندارد از دانسته هاى علمى دانشمندان غربى و روسيه و حتى تركيه بدور است وچيزى بيشتر از شعار نيست. پس نظر شما چيست؟” گفت “حرف شما را ميفهمم ولى آخر دوستان هو ميكنند. پس اقلا اسم مرا ندهيد.”

اين حالات عجيب كه دوستان دانشگاهى من هم به کرّات تجربه كرده اند بنظر بنده اگرچه چيز آنقدر جديدى هم نیست اما تائيد  ديگرى است بر وضع اسفناك روشنفكرى بخشى از تحصيلكرده هاى ما.

از زندگى شخصى و خانوادگى گرفته تا محيط كار، محله، شهر و يا سياست، تاريخ و جامعه، ما دچار يك مرض مزمن و آشنائى شده ايم كه حتى قبل از انقلاب اسلامى شروع شده است. وقتى كسى حرفى ميزند، تشخيصى ميدهد، چيزى ميگويد و يا مينويسد ما زياد گوش نميكنيم و يا نميخوانيم، بلكه قبل از اينكه بدانيم ودقيق شويم كه موضوع بر سر چيست، فورا خود آن شخص را مورد قضاوت قرار ميدهيم: اين آدم كه فلان حرف را ميگويد كيست، چكاره است، در گذشته چكار كرده، طرفدار كى هست، اين حرفش فى القوه ميتواند به چه چيزى و چه كسى خدمت كند و آيا اين گفته و نوشته موافق طبع و نظر ما هست يا نه؟ اگر جواب مثبت باشد كه فبها! چه از خود موضوع خبرى داشته باشيم و چه كاملا بيخبر باشيم، از او پشتيبانى ميكنيم. اگر نه مخالفت ميكنيم حتى اگرباز از خود موضوع اصلا اطلاعى هم نداشته باشيم.

اين بدجورى سياسى شدن و شعارى شدن همه چيز است كه لزوما مربوط به سياست هم نيست. مقايسه توليد و مصرف كاغذ در پنج كشور خاورميانه ازجمله ايران تركيه و عربستان سعودى چه نتيجه اى بدست ميدهد؟ امنيت جانى، حمايت از مادر و نوزاد بعد از زايمان، نسبت كرايه خانه و در آمد و يا آزادى رسانه ها در كدام كشور هاى منطقه بهتر و يا بدتر از ديگران ست؟ مثلا بنده وضع حمايت از مادر و نوزاد در كشور هاى منطقه را واقعا نميدانم ولى وقتى بررسى كسى را ميخوانم وابسته به اينكه آن شخص در مورد كدام كشور تا چه درجه مثبت و يا منفى صحبت كند و بسته به تمايلات شخصى و عقيدتى خودم نظر خواهم داد كه آن آدم چطور آدمى است و آيا من با او موافقم يا نه!

يك ويژگى اين افراد اگر نداشتن معلومات حداقل عمومى و مشخص باشد، ويژگى ديگرشان هم اين است كه عاشق اظهارنظر هستند و فورا و بى مهابا هم اظهار نظر ميكنند. لازم ندارند اول بروند به چند منبع نگاه كنند و با چند نفر مصلحت كنند و بپرسند. احساس كلى شان اينست كه مسابقه اى هست و آنها نميتوانند در بيان نظر نهائى و قطعى خود ترددى بخرج دهند.

ثانيا بهمان درجه كه نميدانند، شك و سوال هم نميكنند در حاليكه همه عقل و علم اين دنيا فقط به كمك اين دو محرك به پيش رفته است: شك و سوال.

علتش هم آنست كه قدرت ايمان و اعتقاد و فشار اظهار نظر در اذهان آنان از علم به ندانستنشان و هوس آموختنشان بمراتب بيشتر است. از همين جهت هم هست كه اين افراد فكر ميكنند همه منتظرند كه آنها از الف تا ياء در مورد هرچيز اين دنيا نظر خود را بدهند و فكر ميكنند براى ديگران بسيار مهم است كه نظر آنها چيست و چگونه است، مثبت يا منفى.

فرهنگ هاى چپى، ناسيوناليستى و اسلامي – سياسى موجود در ايران هم همينطور است چرا كه اين فرهنگ ها غالبا بر ايمان و اعتقاد استوار اند و نه شك و سوال، بر “ايدآل” مبتنى هستند و نه “شدنى و قابل دسترس”، بر “مبارزه” تكيه ميكنند و نه بر “مكالمه و مصالحه”.

نامه مهم نيست. نامه رسان مهم است. نميدانيم در نامه چه نوشته شده. يا نامه رسان و انديشه هايش را ميپسنديم و يا از آن نفرت داريم. اگر به نامه رسان ایمان کامل داريم، نميگذاريم كسى به او كج نگاه كند. اما اگر از او و افکارش نفرت داريم نامه را نخوانده نامه رسان را ميكوبيم تا مضمون نامه هم خلط شود.

درست به سبك فلك بستن و لب دوختن دوران گذشته كه ظاهرا چندان هم “گذشته” نيست. در حاليكه حقيقت در روبروئى دانش ها و ديدگاه ها نهفته است و اگر اين روبروئى آزاد و بدون فشارنباشد شكوفائى، كشف حقيقت وپيشرف ميسر نميشود.

همه مشكل ما در نادانى مان نهفته است و قبل از همه در اين نادانى مان كه نادانيم و درغرضى از روى راحت طلبى: پناه بردن به فلك كردن و به چوب بستن راوى بجاى كار پرزحمت  بررسى روايتى كه از آن بدمان ميايد.

شعر “ای مرغ سحر” دهخدا و “بیاد آر” آلفرد دوموسه

علی اکبر دهخدا
علی اکبر دهخدا

حسن جوادی – شعر “ای مرغ سحر ” دهخدا را همه بخاطر داریم که چگونه شبی در ایوردون سوئیس دوست از دست رفته اش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را درخواب می بیند که به اومی گوید «چرا نگفتی او جوان افتاد؟” دهخدا می گوید: «من از این عبارت چنان فهمیدم که می گوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته ای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطرم آمد “یاد آر زشمع مرده یاد آر!” در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم وتا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم و فردا گفته های شب را تصحیح کرده و دوقطعه دیگر بر آن افزودم ودر شماره اول صور اسرافیل منطبعه ایوردن سویس چاپ شد.”

ای مرغ سحر، چو این شب تار——- بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحــــه روح بخش اسحار—— رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تــــار——- محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمـــال شـــد پدیدار——- واهریمن زشتخو حصاری

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

ای مونس یوسف اندر این بند ——- تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند ——–  محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار خویش و پیوند ——- آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند ——– در آرزوی وصال احباب

اختر به سحر شمرده یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم —— ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم —— آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم —— تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم —— ناداده به نار شوق تسکین

از سردی دی، فسرده یاد آر

ای همره تیه پور عمران —— بگذشت چو این سنین معدود
وان شاهد نغز بزم عرفان —— بنمود چو وعد خویش مشهود
وز مذبح زر چو شد به کیوان —— هر صبح شميم عنبر و عود
زان كو به گناه قوم نادان —— در حسرت روي ارض موعود

برباديه جان سپرده ، يادآر

چون گشت زنو زمانه آباد —— ای کودك دوره طلايي
وز طاعت بندگان خود شاد —— بگرفت ز سر خدا، خدايي
نه رسم ارم ،نه اسم شداد —— گل بست زبان ژاژخايي
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد —— ماخوذ بجرم حق ستايي

تسنیم وصال خورده ، يادآر

در مورد این مسمط غم انگیزکه نشان دهنده غم و اندوه ودر عین حال انزجاردهخدا از رژیم بیدادگر محمدعلیشاه و قاتلان دوست و همکارش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل است، زیاد بحث شده، و عده ای از ادیبان آ ن را نخستين نمونه شعرنو فارسی بشمار مي آورند. یحیی آرین پور می گوید دهخدا در این شعر ” از لحاظ سبک و قالب بندی، در ادبیات ایران بدعت تازه ای گذاشت و پای از چهار دیوار افکار و انواع مرسوم شعر قدیم بیرون نهاد.” منوچهر آتشی گفته است: ” این مسمط به لحاظ نظر گاه عاطفی زنده و ملموس اش و به لحاظ نوع بیانش ( اگر پیش از افسانه نیما سروده شده باشد) گواه زنده ای است بر پیشگامی دهخدا در شعر معاصر، و البته بیشتر از جهت دید شاعرانهء غیر متکلف ، نه قالب.” منیب الرحمن در کتاب “شعر فارسی بعد از انقلاب” می گوید : “دهخدا اولین کسی بود که در مرثیه ای که بیاد دوستش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل در 1909 نوشت، علیه قالب های سنتی طغیان کرد”، و آن گاه وزن و قافیه شعر را شرح داده می گوید که این نوع شعر از طرف تعدادی زیاد از شاعران همزمان دهخدا مورد تقلید قرار گرفت، و نمونه هایی هم نقل می کند (ص 97). منیب الرحمن باز در جای دیگر این شعررا ، که در شماره سوم صور اسرافیل (8 مارس 1909 ) چاپ شد، اولین شعر فارسی می داند که در آن نفوذ شعر اروپایی مشهود است، و می گوید: ” این شعر نه تنها نوعی جدید و محبوب را به خوانندگان ایرانی معرفی کرد بلکه بخاطر سمبولیسم عمیق و احساسات شخصی تکان دهنده آن قابل توجه است.”

معلوم نیست که خود دهخدا از لحاظ سبک و قالب شعری متوجه این نوع آوری بوده است یا نه، زیرا هنگامی که می گوید ” این مسمط را نوشتم” بنظر می رسد که بیشتر توجه اش به محتوای شعر و زنده ساختن خاطر دوست شهیدش بوده است.

آرین پور و همچنین رحیم رئیس نیا ذکر کرده اند که احتمالاً دهخدا این شعر را تحت تاثیر شعر ” وقتا که گلوب بهار یکسر” از رجایی زاده اکرم (1846-1914) ، سروده است، که می توان گفت از اولین طرفدارن شعر نو در ترکیه بوده است. رجایی زاده یکی از مهم ترین شاعرانی بود که در اطراف مجله مشهور ثروت فنون (1891-1901) جمع شده و جریان ادبیات جدید ترک را به وجود آوردند. رجایی زاده اولین شاعر ترک است که روی مبانی زیبایی شناسی شعرغرب را مطالعه کرده و از جریانات شعری فرانسه قرن نوزدهم و خاصه رمانتیک ها تاثیر زیادی پذیرفته است. بسیاری از شعرای آن دوره ترک چون توفیق فکرت، عبدالحق حامد و نامق کمال او را از استادان مسلم شعر جدید ترک دانسته اند. استعبادی ندارد که دهخدا شعر او را در نظر داشته است.

شعر رجایی زاده در مجموعه “پژمرده ” ، که از مجموعه های اواخر عمر اوست ، چاپ شده است ، چنین است :

وقتا که گلوب بهار یکسر —— اشیا ده عیان اولور تغیّر
وقتا که هزارِ عشق پرور——- یاپراقلار ایله ایدوب تزهّر
بیلمم کیمه قارشی حسرتندن؟ ——- باشلار نَـَوَحاته بی تاخّر
قیل گؤک یوزینین لطافتندن ——- صافیتّ عشقیمی تخطّر

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

برلیل سکون نماده تنها —— اولدقده نشیمنک سر آب
قیل چشمکی عطف سمت بالا —— سودالرایچنده نور مهتاب
اولدوقجه درونکه غم افزا ——-  ایله اوکچن دمی تذکر
پیش نظرکده سطح دریا ——– ایتدیکجه تموّج و تنّور

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

وقتا که صباحه قارشی نا گاه ——– بر زورق ایچنده تک بر انسان
حسرتله چکوب بر آتشین آه ——– تیتره ک سس ایله اولورغزلخوان
اول آه حزین عاشقانـــه ——– اول غملی ترانه تحســـر
بی شبهه ایدنجه قلب و جانه  ———— ایجاب تاءثرو تـــکدر

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

وقتا که طوروب شو قلب غمناک ———– طوپراقده نهان اولور وجودم
وقتا که طولوب دهانمه خاک ———- شوقکله تمام اولورسرودم
تنها کیجه لرده بر خیالت ————– منظورک اولونجه بالتحیر
یوم چشمکی با کمال رقت  ———– بدبختیِ عشقم ایت تصّور

یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

این شعر در ترجمه آقای دکتر عزت الله رزّاقی چنین است:

آنگه که رسد بهار از ره ————- گیتی همه می شود منزّه
آنگه که ز شورعشق بلبل —————–هر برگ شکوفه کند نا گه
بنگر ز غم کدام لیلی————– قمری شده نوحه خوان ومجنون
در پهنه صاف آسمانها ————– خوانند سرود قلب پر خون

یاد آر از این غریبه یاد آر

تنها ز شب سیاه بی تاب ———— غم یار گزیده بر لب آب
بفکن نظری بسوی بالا ————— این جلوه موج نور مهتاب
هر خار غمی که از گذشته ————— در دل خلدت فکن به تالاب

دریا نگر و تموّج نور————- وانگاه یکی شکفته لبلاب

یاد آر از این غریبه یاد آر

باشد که سحر دم سپیده ————- زآن خسته زورق آرمیده
بینی ز زلال عاشقا نه ————— تر کرده یکی غمین ترانه
سوزان جگروخراب و دلخون ————— آهی بدل، اشک بر دو دیده
نالان و حزین، غمین و گریان —————- دلخسته و زار، اشک ریزان

یاد آر از این غریبه یاد آر

وقتی دلی از طپش فتاده ————— در خاک و گل آشیان بجوید
وقتی دهنی پر از خس و خاک ————- دم بســـته ره عدم بپوید
نا خوانده سرود آخرین شوق ——————- خواهد زجهان وداع گوید
اشکی بفشان ز چشم نمناک ————- کان اشک عیان چو من بموید

یاد آر از این غریبه یاد آر

دهخدا ترکی را خوب می دانسته و اشعاری به ترکی در جواب شاعر بزرگ آذربایجانی صابر که در مجله مشهور ملا نصرالدین می نوشته، گفته است. یکی از شعر های ترکی دهخدا در شماره 23 صوراسرافیل (17 محرم 1327 ه.ق.) چاپ شده است که به طنز مرگ یکی از روحانی نمایان قشری مذهب قفقاز را به ملانصرالدین تسلیت می گوید. جالب این که در 1907 صابر نظیره ای به شعر رجایی زاده منتهی به طنز با مطلع “وقتا که قوپور بیر ائو ده ماتم …..” ساخته است که در آن می گوید : “وقتی که در خانه ای ماتمی اتفاق میفتد و انواع غذا ها پخته می شود، در آن مجلس مرا هم بیاد آر.” یک سال بعد صابر شعر دیگری در جواب شعر طنز آمیزی از مشهدی حبیب زینال اوف ، که «قیزدیر مالی» تخلص می کرد ، نوشت که باز نظیره ایست بر شعر رجایی زاده :

مادام که حامیان ظلمت
خوشلار که ، دوام ایده جهالت :
هیهات بیلورمی اوندا ملت،
توحید نه در و یا نبوت؟
مکتب ایدیر اقتضا زمانه،
بی خار اولا تا گل فراست،
ای سیر آرایان او گلستانه!
اصلی یوقی بکلمک نه حاجت ؟
خواب ایت هله ، غافلانه خواب ایت!

این شعر در ترجمه خوب احمد شفایی چنین است:

مادام که حامیان ظلمت — خواهند ادامه جهالت،
فهمد مگر این گروه ملّت،
توحید چه باشد و نبوت؟
مکتب کند اقتضا زمانه،
بی خار شود گل فراست،
کم جوی صفا در این زمانه
چون نیست، بجستجوچه حاجت ؟
ای خفته من ، بخواب غافل!

توفیر سفید با سیه چیست؟
البته ز هوش رفته بیمار
قادر بدوای درد خود نیست.
لاکن فقط اول جناب دلّاک

گاهی کندش عجب طبابت،
بیمار، بخواب ، بی خبر پاک!
خونت بمکد اگر حجامت،
هی غلت نزن ، بخواب غافل!

باور ننما که لفظ کافر
خارج شود از همه لغت ها،
مادام که هست میرزا قنبر،
کس نیست مصون زملعنت ها،
امکان ندهد چو جسم واحد
این خلق بسر برد معیشت،
افسانه کفرو شرک و ملحد
کی ترک شود، که گشته عادت:
فهمیدی اگر، بخواب غافل!

شعر رجایی زاده تقلیدیست از شعر شاعر بزرگ رمانتیک فرانسه آلفرد دو موسه (1810-1857) بنام “بیاد آر”، که در زمان عشق او به رمان نویس و نویسنده مشهور فرانسوی ژرژ ساند (1804-1876) نوشته شده است. اشعار موسه در دومجموعه جمع آوری شده است: اولی اشعار اولیه او را تا سال 1835 در بر می گیرد، ومجموعه دوم، که «اشعار تازه» نام دارد، شعر های او از 1835 تا 1857 را در بر می گیرد. عشق موسه و ساند در سال 1833 شروع می شود و از عشق های مشهور دوره خود می باشد ، و آن دو پس از گذراندن یک زمستان در ونیز از هم جدا می شوند و زیباترین اشعار موسه تحت تاثیر عشق ژوژ ساند سروده شده است. شعر “بیاد آر” شهرت زیادی داشته است و موزارت آنرا به موسیقی در آورده است . بگذارید اول ترجمه آزاد و زیبای این شعر را از استاد فقید دکتر مهدی روشن ضمیر، که حق استادی بر من داشت ، برایتان نقل کنم:

هنگام سحر که نرم نرمک      تاریکی شب رسد به پایان
قندیل ستاره ها بمیرد           سر بر زند آفتاب رخشان
از خواب خوشی شوی چوبیدار

زین دیده شب نخفــته یاد آر

آن دم که ترا فرا بگیرد      احلام و تخیلات شیرین
آن دم که طپد دلت به سینه       از لذت خاطرات دیرین

گر نغمه دلکشی کنی گوش
ما را بخدا مکن فراموش

آن گاه که در دل تو غوغاست    از عطر لطیف یاسمن ها
آنگه که گذر کنی خرامان    بر صفحه سبز این چمن ها
یک دم نظری بکن، خدا را
آن سبزه و رّد پای ما را
وقتی که کمند گیسوانت      افشان شده است دوش تا دوش
وقتی که به یک نگاه گیرا      شوریده دلان شوند مدهوش

ای گل چه بجا بود که گاهی
بر جانب ما کنی نگاهی

آنگاه که سرنوشت شومی      افکند میان ما جدایی
آنگه که خزان رسید و پژمرد      این تازه نهال آشنایی

از خاطر خود مبر، خدا را
لبخند و نگاه آشنا را

تا آن دم واپسین که ما را      این توده خاک هست منزل
تا با شعف و ز استواری      در گوشه دل  طپد همی دل
در بند تو باد جسم و جانم
نام تو همیشه بر زبانم
وقتیکه دل شکسته من      آرام شود به سینه خاک
وین روح لطیف آسمانی      پرواز کند به اوج افلاک

هر خاطره ای رَوَد چو بر باد
باور نکنم روی تو از یاد

دم در کش و ناله کم کن ای دل      از سوز فراق و درد دوری
ماتم زده را علاج نبود      الاّ که تحمل و صبوری

گر هست وفا ومهر بر دل
هرگز نبوَد فراق مشکل
شاید صنما من و تو باشیم      از گردش روزگار غافل
ره طی شود و نگفته مانَد      آن درد و غم نهفته بر دل
بگذار از این خانه باری
بر دفتر دهر یادگاری

Rappelle-toi

Rappelle-toi, quand l’Aurore craintive
Ouvre au Soleil son palais enchanté ;
Rappelle-toi, lorsque la nuit pensive
Passe en rêvant sous son voile argenté ;
A l’appel du plaisir lorsque ton sein palpite,
Aux doux songes du soir lorsque l’ombre t’invite,
Ecoute au fond des bois
Murmurer une voix :
Rappelle-toi.

Rappelle-toi, lorsque les destinées
M’auront de toi pour jamais séparé,
Quand le chagrin, l’exil et les années
Auront flétri ce coeur désespéré ;
Songe à mon triste amour, songe à l’adieu suprême !
L’absence ni le temps ne sont rien quand on aime.
Tant que mon coeur battra,
Toujours il te dira
Rappelle-toi.

Rappelle-toi, quand sous la froide terre
Mon coeur brisé pour toujours dormira ;
Rappelle-toi, quand la fleur solitaire
Sur mon tombeau doucement s’ouvrira.
Je ne te verrai plus ; mais mon âme immortelle
Reviendra près de toi comme une soeur fidèle.
Ecoute, dans la nuit,
Une voix qui gémit :
Raاppelle-toi.

هنگام نوشتن شعر “ای مرغ سحر” دهخدا سی ساله بوده و آشنایی نسبتاً خوبی با ادبیات فرانسه می توانسته داشته باشد. او در مدرسه علوم سیاسی تحصیل کرده، در سفارت ایران در بالکان به عنوان منشی معاون الدوله غفاری خدمت کرده ، در وین اقامت کرده ، و به پاریس و رم سفر کرده بود. شعر “بیاد آر” آلفرد دو موسه یکی از مشهورترین اشعار رمانتیک فرانسه بوده و در اغلب مجموعه های شعر آورده میشد و احتمال این که دهخدا آنرا خوانده بود زیاد است.از سوی دیگر رجایی زاده اکرم نیز از شعرای مشهور ترک همزمان دهخدا بوده است، و سبک شعر ، کلماتی که بکار می برد چون “تسنیم وصال خورده” ، و هم چنین قوافی آن یاد آور سبک شعر شاعر ترک است. از این ها گذشته دهخدا مسلماً با دو نظیره ای که صابر از شعر رجایی زاده ساخته آشنا بوده است. بدین ترتیب می توان گفت که تمام این عوامل در ذهن او بوده و زمینه شعری را فراهم آورده اند که پس بخواب دیدن دوست از دست رفته اش شعر زیبای “ای مرغ سحر”را با حال و هوایی خاص و مناسب با دل دغدار او بوجود آورده اند.
————————–

1- از صبا تا نیما ،چاپ زوار ، تهران 1375 ، ج دوم ، ص 97 . آریان پور اضافه می کند: چون این قطعه هم از لحاظ شکل و هم از حیث مضمون و طرز بیان در ادبیات ایران بیسابقه بود ، در آن هنگام بسیار پسندیده افتاد و بعد ها نظایر زیاد بر آن ساختند که از آن جمله است قطعات:
ای مرغ سحر چو لیله تار انداخت ز رخ نقاب ظلمت (احمد خرم)
آنگاه که کوکب سعادت گردد ز پس افق نمایان (یحیی دانش )
صبح آمد و مرغ صبحگاهی زد نغمه بیاد عهد دیرین (پروین اعتصامی)
ای دل ز جفای دیده یاد آر زآن اشک به ره چکیده یاد آر (ملک الشعراء بهار)
هر سال چو نوبهار خرم بیدار شود ز خواب نوشین (اسدالله مبشری)
ای مرغ سحر چو باد شبگیر بر خاست ز جانب خراسان (عبدالرحمن فرامرزی)
ای دختر کاخ و کشور جم تاکی به خلاف ره سپاری (حیدر کمالی)

“2 – دهخدای شاعر” در “معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا ” به اهتمام شهناز مرادی کوچی و فتح الله اسماعیلی گلهرانی ، نشر قطره ،1382 ، 414.
3 – Munibur Rahaman, Post-Revolution Persian Verse, Institute of Islamic Studies, Muslim University, Aligarth, 1955, p.166.

4 – متن شعر از کتاب “تورک تجدد ادبیاتی تاریخی ” نوشته اسماعیل حبیب ، چاپ اول ، استانبول ، 1340 ، ص 192-193.
5- میرزا علی اکبر صابر ، هوپ هوپ نامه ، باکو ، 1962 ، ص 74-75.
6- رحیم رئیس نیا ، ایران و عثمانی در آستانه قرن بیستم ،تهران ، نشر مبنا ، 1385 ،ج دوم ، ص 78 .
7- هوپ هوپ نامه ، ص 115.
8- هوپ هوپ نامه ترجمه احمد شفایی ، باکو 1965، 160-161.
9 – (Vergiss mein nicht)

“بلواى تبريز”

aee

عباس جوادی – کتاب”بلواى تبريز” اثر مرحوم حاجى محمد باقر ويجويه را در اولين نشر چاپى اش يعنى بعد از نشر اصلى چاپ سنگى اش ميخوانم كه توسط آقاى على كاتبى در سال ١٣٤٨ در تبريز اصلاح و چاپ شده است. كتاب خاطرات مولف از مجاهدت هاى آزاديخواهان تبريز در جريان انقلاب مشروطه است و مورد ذكر و تقدير مرحوم احمد كسروى هم قرار گرفته حتى ظاهرا كسروى در ثبت تاريخ مشروطه از اين خاطرات هم استفاده كرده است.

من خودم در خاطر دارم كه مرحوم صمد بهرنگى اولين بار به انتشار تدريجى اين كتاب در مجله “آدينه” پرداخت اما بعد از توقف انتشار “آدينه” انتشار “بلواى تبريز” هم متوقف شد تا اينكه آقاى كاتبى كه خود از نوادگان مرحوم ويجويه هستند اين كتاب را منتشر كردند.

ديدن دوباره اين كتاب براى من ياد آور دوره جوانى خودم و سال هاى ١٣٤٠ و كوشش هاى صمد بهرنگى و دوستانش بود كه از ما ها يك نسل جلو تر بودند. اگر اشتباه نكنم تهيه كننده كتاب آقاى كاتبى هم از اين گروه بودند چونكه باز اگر اشتباه نكنم ايشان معلمى ميكردند و من ايشان را بنظرم يكى دو بار هم ديده بودم. بعد ها اين كتاب چند بار از جمله از طرف انتشارات اميركبير بچاپ رسيد.

اهميت زبان ها چيزى نسبى است

بلژیک سه زبانه
بلژیک سه زبانه – زرد: داچ 56%، سرخ: فرانسه 38%، آبی: آلمانی 1% بعلاوه نُه زبان محلی و هفت زبان بین الملی

هر وقت به بلژيك و يا هلند ميروم به اين زبان “داچ” فكر ميكنم كه در بلژيك (در كنار فرانسوى و آلمانى) يكى از زبانهاى رسمى و در هلند تنها زبان رسمى است. در واقع قانون اساسى بلژيك صحبتى از “زبان رسمى” نميكند ولى ميگويد اسناد رسمى و زبان مورد استفاده نظام قضائى بايد به يكى از اين سه زبان باشد. اما تحصيل و كاربرد مطبوعاتى هر زبان دنيا آزاد است. تنها شرطش آنست كه بقدر كافى خواستار وجود داشته باشد، كسى خرجش را بدهد و كار خلاف قانون انجام نشود.

در بروكسل دوزبانه يا فرانسوى به گوش آدم ميخورد، يا داچ و يا انگليسى. آلمانى را هم كه زبان سوم اين كشور است بسيارى از بلژيكى ها ميدانند. انگليسى زبان بومى مردم نيست اما زبان دوم و يا سوم بلژيك است و اگر آدم داچ و يا فرانسوى و يا آلمانى نداند خنده دار است كه بپرسد “دو يو اسپيك اينگليش؟” چونكه ظاهرا همه انگليسى صحبت ميكنند و روان هم صحبت ميكنند.

هيچ زبانى “خرده ريزه” نيست

داچ البته زبان “خرده ريزه” اى نيست اگر چه متكلمينش در تمام دنيا شايد بیست و چد میلیون نفر باشند. هر زبان صرفنظر از تعداد متكلمين، گسترش جفرافيائى و وضع سياسى و اقتصادى آنها، در داخل خود سيستمى است با ساختارى پيچيده كه طى ساليان دراز به عمل آمده و صرفنظر از غناى واژگان و لغات تخصصى اش بخشى از فرهنگ كلّ بشريت است.

دوست من “ميشل” البته شوخى ميكرد و اين شوخى را خود داچ ها هم ميكنند. “خرده ريزه” ناميدن هر زبان و لهجه اى ولو كوچك و پرت، اگر سخت گير باشيم، ميتواند توهين آميز تلقى شود.

با اينهمه من كه در بلژيك زندگى نميكنم كودكانم و يا نوه هايم را در مدرسه اى كه زبان اولش داچ (ويا بهمين ترتيب چكى و يا لهستانى) باشد نميگذارم. نه بخاطر اينكه مشكلى با اين زبان ها دارم. من همه اين زبان ها را دوست هم دارم. ولى به چه درد مثلا من و يا كودكان من ميخورد كه داچ زبان نيستيم؟ البته كسى كه داچ زبان است اين زبان را ياد خواهدگرفت اگرچه ممكن است ترجيح دهد در مدرسه و دانشگاه زبان اصلى تحصيلى اش انگليسى باشد. اما كمتر كسى است كه اهل بلژيك و يا هلند نباشد و با وجود اين به مدرسه داچ زبان برود و يا اصلا داچ ياد بگيرد.

كم اهميت تر؟ با اهميت تر؟

با اين ترتيب آيا داچ كم اهميت تر از انگليسى است؟ “اهميت” چيزى نسبى است. براى كسى كه خودش داچ زبان است اين سوال اصولا مطرح نيست چونكه فرد داچ زبان اين زبان را ميداند و اگر بخواهد ميتواند آنرا در مدرسه و دانشگاه هم بياموزد و در ادارات و محاكم بكار برد. براى يك غير داچ زبان در بروكسل دانستن داچ بدرد ميخورد اگرچه واجب هم نيست چونكه در بلژيك بدون دانستن داچ هم ميتوان زندگى كرد و احساس هيچ كمبودى هم ننمود.

اما در خارج از بلژيك و هلند دانستن و يا ندانستن داچ اهميت عملى چندانى ندارد در حاليكه به جرات ميتوان گفت بدون انگليسى و يا يك زبان ديگر رايج تر در اروپا و حتى تمام دنيا كار ارتباط با غير همزبانان بسيار مشكل است. اسپانيولى، فرانسوى و يا آلمانى و حتى چينى و روسى هم تا حدى يك نقش بين المللى و يا اقلا منطقه اى دارند و از اين جهت “اهميت كاربردى” شان مثلا بيشتر از داچ و “ليمبورگى” است.

ليمبورگى يكى از ده ها لهجه داچ است كه در بخشى از بلژيك، در قسمت هم مرز با آلمان، مورد استفاده است و حتى بعضى ها ميخواهند ليمبورگى در كنار زبان مادرِ اين لهجه يعنى داچ، ليمبورگى بعنوان چهارمين زبان رسمى بلژيك شناخته شود.

طبيعتا براى كودكان و نوه هاى من رفتن به مدرسه و دانشگاه ليمبورگى زبان هم كه بى شك مطرح نيست.

لهجه ويا بقول بعضى ها زبان ليمبورگى تقریبا یک و نیم میلیون نفر متكلم دارد. در بلژيك روزنامه و كتاب به ليمبورگى كم نيست. حتى ميتوانيد به اين لهجه تحصيل هم بكنيد و ليكن كتابهاى تخصصى اكثرا داچ، فرانسوى، آلمانى و يا انگليسى هستند.

پائين ليست

بعضى لهجه ها و زبان ها هم هستند كه اصلا الفبا ندارند، املايشان استاندارد نشده، متكلمينش كم اند، واژگانشان محدود است، فقط مقدار كمى آثار مكتوب دارند در حاليكه هنوز اكثر آثارشان شفاهى است. اين زبان ها “بى اهميت” نيستند. حتى احتمالا آنها زبانهاى بسيارمهمى هستند زيرا ادبيات شفاهى شان غنى است. اين زبان ها براى متكلمينشان و فرهنگ بشرى مهم اند واتفاقا شايد يك اهميتشان هم در آنست كه تحت خطر اضمحلال هستند.اما با اينهمه، از نظر عينى و عملى، اين زبان ها اهميت كاربردى چندانى ندارند و نميتوانند درمقابل زبان هاى قدرتمند تر و با نفوذتر ايستادگى كنند.

چنين بر ميايد كه زبان با اهميت تر و كم اهميت تر داريم – چطور نداريم؟! اما اين اهميت اولا نسبى است و وابسته به سطح يك شهرو روستا، يك كشور، يك منطقه و كلا جهان فرق ميكند. تعابير “با اهميت تر” و “كم اهميت تر” در مورد زبان دوم و سوم است كه مطرح ميشود و الّا زبان خود هر فرد كه براى خود آن فرد اصولا بايد با اهميت باشد.در عين حال براى هر شخص و گروهى تعابير “با اهميت تر” و “كم اهميت تر” معنى ديگرى دارد. چيزى كه در يك شهر و كشور اهميت دارد لزوما در منطقه آن كشور و دنيا اهميت ندارد. از طرف ديگر كم اهميت بودن آموزش يك زبان براى من دليل كم اهميت بودن آن زبان و يا لهجه نيست.

انگليسى در اكثر كشور هاى دنيا مشكل گشاست. اگر سفر نكنيد و در كشور خودتان بمانيد هم دانستن انگليسى مهم است. زبان معاصر علم و تكنولوژى، تجارت بين المللى، توريسم و ديپلماسى بدون انگليسى قابل تصور نيست. روسى در كشور هاى سابق شوروى و بلوك شرق بدرد ميخورد، عربى در كشور هاى عربى و تا حدى ديگر كشور هاى مسلمان، فارسى در ايران، افغانستان و تاجيكستان، تركى در تركيه، آذربايجان و تا حدى در اوزبكستان وديگر كشور هاى ترك زبان (خيلى كم در قزاقستان و قيرغيزستان) و بهمين ترتيب اسپانيولى، فرانسه و ديگر زبان ها هركدام دايره “اهميت” و نفوذ خود را دارد، بعضى ها كمتر و كوچكتر، بعضى ها بيشتر و بزرگتر.

اين نفوذ و تاثير هم از نظر تاريخى در حال تغيير است طوريكه شايد صد سال بعد شاهد تصوير ديگرى در دنيا باشيم اگرچه بعيد است اين، تغييرى بنيادين و سريع باشد.

احتمالا در كنار تعداد جمعيت كه عامل اساسى نيست اما بسيار مهم است، درجه پيشرفت آن جمعيت، غناى واژگان زبان در بيان مفاهيم جديد و دائما تغيير يابنده، تعدّد و رنگارنگى توليد و مصرف آثار جديد، همگامى آن جامعه و زبان با پيشرفت علمى و اجتماعى و در عين حال سنت و تاريخ توليد به آن زبان داراى اهميت فراوانى است.

«حالا مردم نمیخواهند خجالت بکشند»

آنچه میخوانید پیاده شده گفته های یکی از دوستان تبریزی است که اخیرا برای دید و بازدید به اروپا آمده بود. ایشان استاد دانشگاه هستند و در کارخود بسیار موفق اند. هیچگونه تمایلات بخصوص سیاسی و عقیدتی ندارند. من بعد از اینکه گفته های ایشان را پیاده کردم به خودشان هم نشان دادم و گفت همین نوشته منعکس کننده نظر ایشان است.

——————————————

من واقعا نمیدانم این از روی جهالت است یا تعمد. خیلی از سریال های تلویزیون جمهوری اسلامی را ببینید. رادیو هم همین طور. مثل «جمعه ایرانی». این برنامه هم گهگاه پر از شوخی هاو تحقیر های قومی است که در تبریز و کلا آذربایجان همه از دستش دلخورند. قدیم ها هم که اسمش «صبح جمعه با شما» بود هم همین طور بود. مد شده و مثل اینکه بیننده ها را بیشتر میکند. همیشه یک سپور و غیره که مقامی پائین در جامعه دارد را میاورند. او هم با لهجه ترکی یک فارسی شکسته بسته حرف میزند و بیننده های فارسی زبان میخندند. شاید بعضی ها از خود ما ها هم میخندند. اما واقعا نمی فهمم اینها چرا این کار ها را میکنند. من که حالا بعضا حتی شک میکنم که شاید با قصد و غرض به این قبیل تحقیر ها و توهین ها اجازه میدهند تا بین مردم اختلاف بیافتد اگر چه میدانم این تصور اصلا منطقی نیست.

واقعا هم مشکل اصلی ما ترک ها، زبان است. در واقع فارسی بعضی ها واقعا خیلی ضعیف است. اما فارسی خیلی ها هم فوق العاده خوبست و حتی از فارسی زبانها بهتر است اما ما اغلب وقتی فارسی حرف میزنیم لهجه ترکی داریم. لهجه مان هم اکثزا غلیظ است. یعنی به ندرت از ما ها کسی فارسی را بدون لهجه حرف میزند. تحصیل کرده های ما شاید فارسی و حتی ادبیات فارسی را از خود فارس ها بهتر بلدند اما خجالت میکشند با لهجه و «من و من» کردنشان حرف بزنند. این هم باعث میشود ما ها زیاد بین فارس ها صحبت نکنیم. یک دوست دانشگاهی میگفت برای سخنرانی به تهران رفته بود. موضوع را خیلی بهتر از همکاران فارسش میدانست اما در کل مدت جلسه ترجیح داده زیاد حرف نزند چونکه هم در مقایسه با ترکی حرف زدن، فارسی صحبت کردن برایش اذیت دارد و هم خجالت میکشد. آخرش هم آدم میگوید بابا ولش کن. و بعد دیگر زیاد حرف نمیزند اما وقتی محیط ، ترک زبان شد شروع میکند مثل بلبل حرف میزند.

یادم هست در آن جریان کاریکاتور سوسک در تبریز از شهرداری تا آبرسان سیل مردم بیرون آمده بودند. هیچ ایدئولوژی و غیره هم نبود. موضوع بیشتر بر سر دفاع از حیثیت خودمان در مقابل توهین و تحقیر بود، بر سر زبان و فرهنگ ما. آن کاریکاتور به مردم برخورده بود. بعدا گروه های مختلف و حتی حکومت سعی کردند از این جریان استفاده کنند. حالا دیگر از آن تظاهرات ها و غیره خبری نیست. نه اینکه مردم نظرشان برگشته. ولی اوضاع فعلا خوابیده و مردم مشغول زندگی روزمره خودشان هستند. یعنی همیشه هم البته اولویت مردم زندگی خودشان بوده. اما آن احساسات هنوز در دلشان هست. اما خوب، ترس غالب است. میترسند. از طرف دیگر مردم آذربایجان و یا حد اقل کسانی که جرات بیرون آمدن و اعتراض کردن را دارند نميخواهند با جریان های سبز و غیره همصدا بشوند. و گرنه به نظر من آگاهی هویتی مردم بیشتر و قوی تر از قبل شده.

حالا مردم نمیخواهند خجالت بکشند. تعداد آنهائی که به زبان و فرهنگ و لهجه ترکی خودشان افتخار میکنند و هیچ هم نیازی حس نمیکنند که بايد لهجه خالص تهرانی داشته باشند تا مورد قبول قرار بگیرند خیلی بیشتر از قبل شده است. آنها میگویند حالا که از زبان و یا لهجه ما خوشتان نمی آید به جهنم، هر كسي راه خودش ، چاه خودش. نه اینکه کسی بخواهد از ایران جدا شود. این برای اکثریت بزرگ مردم اصلا قابل تصور هم نیست. کسی به این چیز ها فکر نمیکند اما هر وقت فیلمی، برنامه ای تلویزیونی و غیره که تحقیر ترک ها و زبان و لهجه ما را داشته باشد نشان داده شود مردم عصبانی میشوند و آنوقت است که وقتی با دانشجویان و بعضی روشنفکران صحبت میکنی میگویند وقتی به زبان و لهجه و هویت و فرهنگ شما احترام نگذارند دیگر چطور میشود با همدیگر و زیر یک سقف زندگی کرد. البته انصافا اکثریت این حرف را نمیزنند اما اگر در گذشته این قبیل حرف ها بسیار کم شنیده میشد حالا بمراتب بیشتر شده است اگر چه حال و هوای غالب مردم در تبریز و شهرستان های دیگر آذربایجان که من میشناسم، هنوز اینطور نیست.

البته ما وقتی این را میگوئیم و از این قبیل شوخی ها و جوک های تحقیر آمیز دلخور میشویم، خیلی هم حق داریم. اما خوب، ما که  به دیگران جوال دوز میزنیم یک سوزن کوچکی هم به خودمان نمیزنیم که آخر ما خودمان هم بیگناه نیستیم. ما تبریزی ها مثلا چقدر در باره لهجه «دهاتی» شهر های دور و بر مثل اسکوئی ها و اهری ها و سرابی ها و یا اردبیلی ها حرف میزنیم و میخندیم؟ و یا مرتب شکایت میکنیم که تبریز پر از دهاتی ها یعنی مردم دور و بر تبریز شده و زبانش (یعنی لهجه ترکی تبریزی) هم عوض شده و مردم مثل «دهاتی ها» صحبت میکنند. از قزوینی و رشتی و تهرانی مردم هر شهری یک شهرت منفی دارد در پیش ما، مثل همان که ما هم در بین آنها شهرت منفی خودمان را داریم.

در خود شهر های دیگر ایران که من میشناسم هم همینطور. از کُرد های مهاباد یک دسته چشم دیدن دسته دیگررا ندارد و متقابلا هم همینطور. اصفهانی به یزدی چیزی میگوید و غیره. ترکیه و اروپا هم هست از این حرف ها. اما آنها توهین نمیکنند. بیشتر شوخی است اگرچه مرز شوخی و توهین اکثرا معلوم نیست.

ولی انصافا بخصوص ما تبریزی ها آدمهای «دبنگی» هستیم و همه چیز را مسخره میکنیم و اسمش را هم شوخی میگذاریم. بین خود محله های تبریز هم این قبیل شوخی های توهین آمیز زیاد است. به آدم ها مگر مرتبا یک لقب نمیبندیم و نمیگوئیم مثلا: «اؤکوز احمد» («احمد گاو») و یا «نخود ماحمود»(«محمود نخود»)؟ حتی لیست این لقب ها هم در اینترنت منتشر شده است. اینها در خارج هم هست. اما ما ایرانی ها مثل همیشه شورش را در میاوریم.

ایران همین است. سطح فرهنگ ما همین است. حالا «نخود ماحمود» گفتن و به لهجه اسکوئی ها خندیدن را مردم توهین فارس به ترک نمیشمارند ولی وقتی که کلا لهجه ترک ها را مسخره میکنند همه ترک زبان ها عصبانی میشوند و این وسط یک عده که یا پان ایرانیست هستند این قبیل توهین ها را تشویق میکنند و یا پان ترکیست ها خوشحال میشوند که از این قبیل تحریکات زیاد شود تا آنها علیه ایران و فارس ها تبلیغ کنند. این هم البته فعلا مشکل جدی جامعه نیست اما هر لحظه میتواند بهانه ای برای یک انفجار اجتماعی شود.

«ممالک محروسه» و سوء استفاده از نادانی

نقشه ابراهیم متفرقه افندی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی، استانبول
نقشه ابراهیم متفرقه افندی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی، استانبول – برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید

عباس جوادی- تصادف غریبی شد. چند روز بود در باره اصطلاح «ممالک محروسه» میخواندم. خوب، میدانم که در گذشته یعنی تا همین صد سال پیش «مملکت» معنی جا و محل و منطقه و شهر و ولایت هم داشت. در نقشه های عثمانی به کرّات نوشته اند «ممالک ایران» و یا «ممالک آناطولی» و یا در «عهدنامه گلستان» بین ایران و روسیه از «ممالک روسیه» و «ممالک ایران» صحبت میشود یعنی تمام ولایات و شهر ها و روستا ها و سرزمین هائی که تابع دولت روسیه و ایران هستند

«محروسه» هم به معنای ««حراست شده» یعنی مناطق و سرزمین هائی که مورد حراست یک دولت است که اسم مرکبش میشود «ممالک محروسه».

تعبیر «ممالک محروسه» بمعنای سرزمین هائی که تحت نظارت و مورد حراست یک دولت مرکزی و رسمی است و نه مجموعه ای از مملکت های جداگانه و مستقل از هم. این تعبیر چیزی است که در ایران، هند وعثمانی مرتبا و بخصوص در اسناد و نامه های رسمی بکار میرفته و حتی تا این صد سال پیش هم رایج بوده است. روزنامه «اختر» چاپ استانبول (سال 1881) بهای سالانه این روزنامه را در مناطق مختلف چنین مینوشته است: «استانبول و دیگر ممالک محروسه عثمانیه… » و سپس: «ممالک محروسه ایران»…

تعبیر «ممالک محروسه» ظاهرا از دوره مغول تا اواخر قرن نوزدهم میلادی از هند و آسیای میانه تا عثمانی برای این دولت ها بکار میرفته است.

حالا بعضی ها که کوچکترین اطلاعاتی در باره تاریخ ندارند به این تعبیر «ممالک محروسه ایران» گیر داده اند و در عین حال که خود چیزی نمیدانند در دیگران چنین تصوری ایجاد کرده اند که:

اولا این تعبیر «ممالک» مخصوص فقط ایران بوده و معنی آن هم این است که ایران همیشه از مملکت های مختلف مانند آذربایجان و خراسان و ری و طبرستان تشکیل یافته یعنی هیچوقت چیزی بنام ایران عملا وجود نداشته است!!

ثانیا: تعبیر «ممالک محروسه» یعنی اینکه این سرزمین ها با زور یکجا نگهداشته شده (که البته غالبا درست هم هست! اما آن موضوع به تعبیر «ممالک محروسه» هیچ ربطی ندارد!!)

و ثالثا اینکه تعبیر «ممالک محروسه ایران» هم صرفا مخصوص ایران در گذشته بوده یعنی یک ترکیب و اتحاد زورکی ممالک و کشور های در اصل مجزا و مستقل.

پس بر ما دانش آموزان عزیز واضح و مبرهن است که آذربایجان در گذشته بعنوان یکی از این ممالک مستقل و جدا از ایران بوده!!!

جلّ الخالق!!

یک عده هم بر اساس همین تعبیر های عجیب و غریب تصور میکنند فکر «ممالک محروسه» میتواند زمینه محتملی برای یک نظام فدرالی آینده در ایران شود در حالیکه «ممالک محروسه» چه در مورد ایران و چه عثمانی و دیگر کشور ها مربوط به دوره ای است که این کشور ها هنوز صاحب نظام مرکزی با تجارت، مالیات، تحصیل، دادگستری و یا ارتش مرکزی نبودند.

درست مشغول مطالعه این موضوع در تاریخ بودم تا چیزی در این مورد بنویسم – نه در مورد خود موضوع «ممالک محروسه» چونکه بنظرم در این مورد خیلی گفته شده و منابع خوبی هم موجود است (از جمله دو منبعی که در زیر آورده ام). منظور من این بود که بنویسم چرا کسانی که از اطلاعات اولیه تاریخ بیخبرند و نمیخواهند هم مطالعه کنند و باخبر شوند حتما میخواهند برپایه چیزی که خود به یقین نمیدانند و نخوانده و مطالعه نکرده و نپرسیده اند قضاوت کنند و چپ و راست نظر هم بدهند؟

درست در همین یکی دو روز بود که دیدم یک «دوست مجازی» در فیس بوک این لینک را از نشریه و یا سایت «آزوح» گذاشته با یک کامنتی از خودش با این متن:

آذوح: در اقدامی کم سابقه، که به خوبی از نیت و سیاست اصلی رژیم ایران خبر می دهد، رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ایران در نامه‌ای به مدیرکل یونسکو نسبت به سیاست پارسی‌زدایی کشور جمهوری آذربایجان اعتراض کرد!.

به گزارش آذوح، محمدعلی نجفی – معاون رییس‌جمهور – در نامه‌ای به ایرنا بوکوا – مدیرکل یونسکو -، آورده است: «سیاست پارسی‌زدایی کشور آذربایجان چند سالی است که گریبان تاریخ ادبیات و مشاهیر به نام ایرانی را گرفته است و جدیدترین نمونه‌ی آن هم حذف اشعار فارسی نظامی گنجوی از مقبره‌ی او در آذربایجان است.»

رییس سازمان میراث فرهنگی در ادامه ی نامه ی خویش با اظهار سخنانی مجعول و اشاره به آنچه که \”از بین بردن کاشی‌های چندصد ساله به زبان پارسی مقبره‌ی نظامی\” نام نهاده است این عمل را اقدامی غیرقابل درک توصیف و تصریح کرده است: «این اقدام به مثابه رویکردی غیرفرهنگی و بدون توجه به تقارب فرهنگی است.»

(منبع:  اعتراض دولت ایران به پارسی‌زدایی در جمهوری آذربایجان)

و کامنت تائیدی آن «دوست مجازی» فیس بوک:

آيا تغيير نام مناطق ترك نشين ممالك محروصه ، تركي زدايي نيست ؟!
جلوگيري از تحصيل به زبان مادري، تركي زدايي نيست؟!
ممانعت از نامگذاري فرزندان با نام هاي اصيل ،تركي زدايي نيست؟!
حال من پانِ تجزيه طلبم يا تو؟!

اینجا بود که بنده باید اعتراف کنم کمی عنان از کفم رفت چونکه درست چیزی بود که میخواستم با خوانندگان «چشم انداز» در میان بگذارم. بنا براین اجازه میخواهم آن «گفتگو» را همین جا بدون تفاسیر اضافی و بدون ذکر نام آن «دوست مجازی» عیتا نقل کنم:

از فیس بوک

Abbas Djavadi:

آقا میبخشید ها، اولا «محروصه» نه «محروسه»… ثانیا این ممالک محروسه به تغییر جاینام های باستانی چه مربوط؟

جاینام های آذربایجان
cheshmandaz.org

Abbas Djavadi:

در ضمن بنده آن را خواندم. مربوط به کندن کاشی های حاوی اشعار نظامی است که اصلشان همه فارسی هستند. جایش میخواهند ترجمه ترکی اش را بگذارند. این تعصب را فهمیدن خیلی مشکل است واقعا.

B:

شما ببخشيد بنده سواد فارسي ندارم

B:

هر چند ضعف حروف الفباي فارسي (عربي ) به سواد من ربطي ندارد

Abbas Djavadi:

خیلی عذر میخواهم. واقعا نیت توهین به کسی را نداشتم. معذرت. درست زمانی بود و هست که در حال خواندن و نوشتن یک مطلب درباره باصطلاح «ممالک محروسه» هستم و اینکه جقدر خیلی ها از روی تعصب و نادانی چپ و راست در این باره نظر میدهند بدون اینکه کوچکترین معلوماتی در این باره داشته باشند. این مسئله «ممالک» در همه جای مشرق زمین بود. آناتولی و روسیه هم همینطور. به قرارداد های ایران و روسیه و نقشه های عثمانی نگاه کنید. محروسه هم معنائی دارد که 800 سال مورد استفاده بود و تا همین 100 سال پیش بکار برده میشد. امیدوارم عرضم را درک میفرمائید.

B:

مرضي كه تو اين مملكت افتاده خيلي حادتر از اين است كه با يك اصطلاح (ممالك محروصه) مشكلي باشد

Abbas Djavadi:

منظور املای سین و صاد بطور مجرد نبود. منظور اینست که بنده مثلا بگویم هورمون «سوماناتران» باعث زخم معده فلان کس شده بدون اینکه پزشک متخصص باشم و اصلا بدانم که هورمون چیست، که هورمون «سوماتاتران» نداریم، یک هورمون «سوماتوتروپین» یعنی همان هورمون رشد هست  که تا آخر سنین رشد مسئول رشد بدن انسان است و ربطی به زخم معده ندارد. آخر زور دارد اینها را شنیدن. صمیمی عرض میکنم وقتی آدم چیزی را نمیداند خوب در آن مورد صحبت نمیکند. بخدا به پیغمبر «ممالک محروسه» آن چیزی که شما فکر میکنید نیست حالا این را بهانه حمله به ایران نکنید اما اگر چیز دیگری هست که میدانید و مطالعه کرده اید بفرمائید. توصیه من اینست که اول دو سه تا منبع در این مورد مطالعه بفرمائید. امیدوارم منظورم روشن باشد. درست مثل اینست که بنده بلند شوم در باره فیزیک هسته ای صحبت کنم. آخر تاریخ هم علم است. این نیست که بدون مطالعه میشود چپ و راست نظر داد.

Abbas Djavadi:

مثلا این منبع جالب و صرفا علمی – اطلاعاتی است: باقر صدری نیا: پژوهشی در باب اصطلاح ممالک محروسه ایران، نشریه «ایران شناخت»، شماره 1، زمستان 1374

B

ولي شما نظر ميدهيد و مقالاتي مي نويسيد . به نظر شما تفكر من در مورد ممالك محروصه چيست؟

B:

جناب جوادي نه من با اين مقالات به جايي ميرسم نه شما. چون هيچ يك از اين مقالات منصفانه و بي طرف نيست . شما صفصته (اگر درست نوشته باشم) نفرمائيد من نه به تاريخ نوشته هاي ديگري و نه به مقالات معاصر اعتقاد دارم من به جايي كه زندگي ميكنم ازربايجان و تورك بودن ان ايمان دارم و اگر شما سر سوزني به حقوق بشر و قوانين مدني معتقد باشيد بايد احترام بگزاريد

Abbas Djavadi:

نه، سفسطه را غلط نوشته ايد، “بگزاريد” هم بايد “بگذاريد” ميبود. وقتى فارسى مينويسيد “تورك” نه “ترك”، آزربايجان” نه “آذربايجان” بايد نوشت. تركى مينوشتيد خوب كمى فرق ميكرد. ايرانى ها و اعراب و ترك ها هزار و چهار صد سال است اينها را اينطور مينويسند. حالا اينها كه چيزى نيست آدم ميخواند و ياد ميگيرد. نخواند و ياد نگيرد هم آسمان به زمين نميايد. اما در آن صورت است كه عرض ميكنم بهتر است چپ و راست در باره چيزى كه نميدانيد و اصلا نميخواهيد هم بدانيد نظر ندهيد. آن هم اختيار خودتان است مثل آن ميشود كه بنده بيخبر از علم طب بنشينم و درباره نقل و یا ترانسپلانتاسيون كليه نظر بدهم.

———————————

بحث در فیس بوک

T
این ترمین “ممالک محروسه قاجار” بوده نه «ممالک محروسه ایران»! بهتر است نادانی را همیشه در دیگران نبینیم.

M
اقاي دكتر علمي تر مي نوشتيد بهتر بود. اگر تحقيق مفصلي در اين خصوص داريد لطفا منتشر كنيد. بيش از نصف اين نوشته شما با يك مخاطب تو فيس بوك هست كه شماي دانا و متين را در مقابل بي سواد متعصب به تصوير كشيده!

Abbas Djavadi
من از آن دوستمان هم عذر خواستم. اصل مسئله من اصلا بر سر تاریخ کاربرد این تعبیر سیاسی نبود بلکه در باره سوء تفاهم و سوء استفاده ای بود که مبتنی بر فقدان معلومات و ثانیا پیشداوری هائی سیاسی است که بهر حال تغییر پذیر نیستند و احتیاجی به مطالعه ندارند.

E
(تورکجه یازمادیغیم اوچون دیلداشلاردان عؤذور ایستییرم)
تا جایی که بنده اطلاع دارم حکومتها منطقه اختیارات بسیار وسیعی در آن زمانها داشته اند که البته ناشی از دشواریهای موجود در ارتباطات بوده ولیکن نوع حکومت شباهت بسیار زیادی با حکومتهای خودگردان داشت. حال این موضوع چه در در واژه “ممالک محروسه” مورد توجه بوده باشد چه نه نوع حکومتها تفاوت بسیار زیادی با حکومت مرکزگرای موجود داشته.

Abbas Djavadi @T
من راستش دقیق نفهمیدم. این تعبیر «ممالک محروسه» یا بدون اضافه و یا بصورت «ممالک محروسه شاهی»، «ممالک محروسه همایونی» و غیره و در ضمن «ممالک محروسه ایران» بکار برده شده… البته صفوی و قاجار هم گفته شده چونکه همه هر سرزمینی را «ملک» شخصی سلسله حاکم میپنداشت. تیتر نقشه کاتب چلبی عثمانی از ایران صفوی (1620) از این نظر جالب است: «شاهان صفویانین مالک اولدوقلاری ایرانین رسم اجمالیسی دیر»…

T @Abbas Djavadi
منظور از “ممالک” همان مملکتهای آذربایجان، کرمان، خراسان و سیستان می باشد که تحت یک دولت مرکزی بر فرض قاجار بود. لفظ “ایران” در آنزمان به صورت امروزی معمول نبود. تصرفات محدوده جغرافیایی یک دولت را مشخص می کردند ولی این مملکتهای چهارگانه همواره در ترکیب دولت قاجار بودند. همچنانکه در زمان امپراتوری عثمانی ترکیه ای در کار نبود، در دولت قاجار هم ایرانی بصورت فعلی وجود نداشت که از آن به قول شما به عنوان “ممالک محروسه ایران” یاد نمایند. لفظ بکار برده شده “ایران” در مطالب جدید صرفا برای توضیح بیشتر می باشد. همچنانکه از قسطنطنیه به عنوان استانبول کنونی نام می برند. در زمان صفویان و قاجار هم اراضی تحت سلطه این دولتها به فراتر بیشتر از اراضی کنونی بود. بهتر است توضیحات را با اصل مسئله اشتباه نگیریم. این ایران از مسخره ترین کشورهای روی زمین است که تاریخش مثل الانش نیازی به مفتخر بودن ندارد. ولی به هر حال اخلاق حکم می کند که ازتحریف حقیقت دوری کنیم.

A
آقای دکتر عزیز از قدیم گفتن اونی که خواب رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودشو به خواب زده نه.
حالا داستان بعضی از هم زبانان و هموطنان عزیز ماست. آقای دکتر اگر امکان داشت بعد از پایان تحقیقتون مقاله ای در این زمینه بنویسید. حتما مفید خواهد بود.
این دو سند هم شاید کمک کند. یکی به ترکی عثمانی به نام
İran risalesi, . Münif Paşa, 1830.
منيف باشا محمد طاهر
و دیگری به فارسی به نام حقایق الخبار ناصری 1883
or 1884
که می بینید در همین صفحه 9 از ممالک محروسه ایران نام می برد. و برای آذربایجان و سایراز واژه امارات (به معنی ولایت ها. – فرمانفرمایی ها،سرداری ها. فرهنگ معین ) استفاده می کند.
البته اصل سایت هم پر است از کتابهای قدیمی.

Catalog Record: Jild-i ʾavval-i tārīk͡h-i musammá… | Hathi Trust Digital Library
catalog.hathitrust.org
Catalog Search Bibliographic search (Title, Author, Subject, ISBN/ISSN

A

حال نمی دانم چرا بعضی ها اصرار دارن بگن ایرانی نبوده یا “ممالک محروسه ایران” رو یاد نمی کردند. شاید این ها هم خوابند؟!

Abbas Djavadi

لفظ ایران به درجه امروز طبیعتا بکار برده نمیشد چون مناسبات و ارتباطات به این درجه نبودند. اما فرق بنیادین است بین نام ایران و مثلا ترکیه که جای عثمانی در عصر جدید آمده . ایران صفوی را عثمانی ایران میدانست و سیاحتنامه ها و نقشه ها هم این را نشان میدهند. یعنی چه «در دولت قاجار هم ایرانی بصورت فعلی وجود نداشت»؟ بعد از اسلام و در دوره خلافت اسلامی امویان و عباسیان ایران بعنوان دولت رسمی و سنتی یعنی آنچه که قبل از اسلام بود وجود نداشت اما ایده ایران بود، همان چیزی که سلجوقی و اتابکان به آن تکیه میکردند و سکه با شیر و خورشید میزدند و اجداد خود را بدست تاریخ نویسانشان به ایران باستان وصل میکردند. این «اندیشه ایران» اما بخصوص با شاه اسماعیل و صفویان بالاخره رسمیت یافت.

Abbas Djavadi

من واقعا – واقعا و نه برای جدل عرض میکنم – نفهمیدم یعنی چه که «در دولت قاجار هم ایران به معنای امروزی نبود». واقعا به این حرف باور دارید؟ قرارداد های گلستان و ترکمنچای را روسیه پس با کی بسته است؟ فصل سوم قرار داد گلستان: «اعلیحضرت قدر قدرت، پادشاه اعظم مالک بالاستقلال کل ممالک ایران به جهت ثبوت دوستی و وفاقی که به اعلیحضرت خورشید رتبت، امپراطور کل ممالک روسیه دارند به این صلحنامه به عوض خود و ولیعهدان عظام تخت شاهانه ایران ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است و تمامی داغستان، گرجستان، محال شوره گل، آچوق باش، کورنه، مینگرلی، آبخازی و تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند.»

Abbas Djavadi

البته دولتی مرکزی و قدرتمند با یک ارتش و نظام تحصیلی و قضائی و مالیاتی و رسانه ای مرکزی و منظم نبود. هیچ جا نبود. در عثمانی هم نبود. ولی این چه ربطی دارد به این نتیجه گیری که «ایران بمعنای امروزی نبود»؟

S

پس از اسلام در عصر خلافت -از فتح عربی- اسلامی تا سقوط خلافت عباسی در بغداد- طبق سنت یونانی ها از ایران بیشتر با تعبیر “مملکه فرس: سرزمین پارسیان/ ایرانیان” یاد می شود. پس از برآمدن ایلخانان نام “ایران” احیا می شود:http://www.ensani.ir/fa/content/132647/default.aspx

www.noormags.com

S

قابل توجه بعضی از هموطنان که نخوانده و ندیده اصرار دارند که بگویند ایرانی نیستند و اصلا “ایران “ی وجود نداشته و ندارد. دستکم کمی به خود زحمت بدهید و حداقل یه سری به همین ویکی پدیای دم دستی بزنید. صفحه فارسی را هم قبول ندارید نخونید صفحه های ترکی، عربی و ….بخونید: http://az.wikipedia.org/wiki/B%C3%B6y%C3%BCk_%C4%B0ran

Böyük İran – Vikipediya
az.wikipedia.org
Antik İran və ya Böyük İran (Fars: ایران بزرگ İran-e Bozorg, və ya ایرانزمین Irā…

S

http://tr.wikipedia.org/wiki/Antik_%C4%B0ran

Antik İran – Vikipedi
tr.wikipedia.org
Antik İran ya da Büyük İran (Farsça: ایران بزرگIrān-e Bozorg, veya ایرانزمینIrān…

S

http://ar.wikipedia.org/…

إيران الكبرى – ويكيبيديا، الموسوعة الحرة
ar.wikipedia.org
‫إيران الكبرى (بالفارسية: ایران بُزُرگ “إيران الكبرى”، وایران ‌زمین أي “أرض إيرا…

S
http://en.wikipedia.org/wiki/Greater_Iran

Greater Iran – Wikipedia, the free encyclopedia
en.wikipedia.org
Greater Iran (in Persian: ایرانِ بُزُرگ‎ Irān-e Bozorg, or ایران زَمینIrānzamīn …

———————————

دو منبع:

باقر صدری نیا: پژوهشی در باب اصطلاح ممالک محروسه ایران، نشریه «ایران شناخت»، شماره 1، زمستان 1374

محمد امینی: سفر از ممالک محروسه به فدرالیسم قومی، عصر نو

200 سالگی عهدنامه گلستان را در داغستان جشن میگیرند

dagestan
عباس جوادی – منابع رسمی «جمهوری داغستان» که سرزمینی وابسته به روسیه است خبر میدهند که روز 24 اکتبر در مرکز جمهوری داغستان یعنی شهر «ماخاچکالا» با مراسم مفصلی 200 سالگی امضای عهدنامه «گلستان» که شامل قبول رسمی حاکمیت روسیه بر این سرزمین از طرف ایران است، جشن گرفته خواهد شد. در این باره اکثر خبرگزاری های روسیه و در عین حال «ریا نووستی» و «داغستانسکایا پراودا» گزارش داده اند.
Pravda Daghestan
در روز امضای قرارداد «گلستان» یک «سمینار علمی تاریخی» در «ماخاچکالا» مرکز داغستان معاصربرگزار خواهد شد و مردم با اتوموبیل های خود پرچم های داغستان را به حرکت در آورده در شهر جشن و شادی خواهند کرد. نام این مراسم «تا ابد با روسیه» گذاشته شده است.

200 سال پیش، در 29 شوال 1228 هجری قمری برابر با 24 اکتبر 1813 میلادی نمایندگان ایران و روسیه  در قریه «گلستان» (بین گنجه و قره باغ)  عهدنامه معروف «گلستان» را امضا کردند. 15 سال بعد از آن هم جنگ بین دو کشور، یکی برتر و دیگری فرسوده و درمانده،  ادامه یافت تا اینکه دو طرف در قریه ترکمنچای (آذربایجان شرقی) عهدنامه جدید «ترکمنچای» را امضا کردند. با این دو عهدنامه ایران تمام سرزمین های خود درشمال ارس یعنی جمهوری آذربایجان کنونی، ارمنستان و بخشی از گرجستان را از دست داد.

توضیح اینکه شهر تاریخی دربند که در گذشته مرکر داغستان بود، از زمان ساسانیان شهر مرزی ایران با همسایگان شمالی خود بود و این شهر حتی صحنه جنگ های خونینی بین ایرانیان و «خزری ها» شده بود.

صد ها سال بعد در ادامه افزایش قدرت روسیه تزاری بعد از قرن 16 میلادی، در جنگ های بین قوای نادر شاه افشار و ارتش تزاری در سال های 1730 روس ها که بخاطر زوال صفویه حتی تا باکو پیش روی کرده بودند عقب نشستند اما از آن تاریخ عملا حاکمیت بر داغستان و دربند را در دست خود داشتند. یعنی برخلاف خان نشین های شیروان و گنجه و غیره که اسما و رسما تابع ایران بودند، داغستان حدودا 80 سال قیل از عهد نامه گلستان زیر حاکمیت روس رفته بود.  متن عهدنامه گلستان در این مورد تا حد زیادی غیر دقیق است اما چنین بر میاید که در حالیکه  ایران «ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است» را به روسیه وا گذار میکند «تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند» که در عمل صحه گذاشتن بر حاکمیت فی الفعل روسیه بر داغستان بود.

———————————————-

در ضمن بخوانید:

200 سال بعد از «گلستان»: گذشته ها گذشته

عهدنامه گلستان (همراه با متن کامل عهدنامه)

«مگر مجبوریم با هم زندگی کنیم؟»

Akyol ترجمه آزاد یک مقاله از مفسر روزنامه «حریت» (استانبول) طه آکیول:

دیروز همین جا نوشته بودم که آموزش زبان مادری درست، اما مدارس جداگانه برای ترکی و کُردی جدائی را تحریک میکند. در مقابل، هم از ترک ها و هم از کُرد ها چنین کامنت ها آمد که «ما مگر مجبوریم با همدیگر زندگی کنیم؟» اینها تصاویر جدائی روحی است… روند حوادث هم نشان میدهند که فرهنگ «زندگی مشترک» ما ضربه خورده است.

هدف نهائی

ناسیونالیسم کُردی بطور مرتب خواست های خود را بیشتر میکند. در سال 1999 عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگزان کردستان ترکیه (پ ک ک) در دفاعیه خود، خودمحتاری را رد کرده میگفت این «باعث تقویت بقایای فئودالی و عشیرتی» میشود و «چون بیشتر از نصف کُرد ها در غرب ترکیه زندگی میکنند، خودمختاری زمینه عینی هم ندارد.» امروز اما رهبران کُرد از چیز مبهمی مانند «خودمختاری دمکراتیک» دفاع میکنند که از فدراسیون هم شل و ول تر است و در عین حال ساختاری استبدادی دارد. هرچه دمکراسی پیشرفت میکند ناسونالیسم کُردی معتدل تر نمیشود بلکه رادیکالیزم سیاسی افزایش می یابد. ناسیونالیسم کُردی هرچه از نظر سیاسی قوی تر میشود ضمن احساس قوت قلب بیشتری از حوادث خاورمیانه، زبان روشن تری در مورد اهداف سیاسی خود هم بکار میبرد. آنچه که آنها «کنفدرالیسم دمکراتیک» مینامند بطور روشن پان کردیسم است. جای تعجب هم نیست، این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. هدف نهائی آنها تاسیس دولت خود در سرزمینی است که در ذهن خود ایده آلیزه میکنند. به نشریات صد سال قبل بالکان نگاه کنید. هر ناسیونالیسمی برای خودش یک «نقشه خیالی» داشت که با نقشه های خیالی ناسیونالیسم های دیگر در ضدیت بود.

کاتالون ها و اسکاچ ها

گفته بودم که این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. کاتالون های اسپانیا از هیچ نظر کم ندارند، نه از نظر اقتصادی، نه از نظر دمکراسی و یا تحصیل زبان مادری… با وجود این میخواهند برای تغییر قانون اساسی حق برگزاری رفراندوم داشته باشند. سال آینده اسکاچ ها هم برای استقلال اسکاتلند رفراندوم برگزار خواهند کرد. مرز های اسکاتلند معین است. طبیعتا این نمونه ها باعث تقویت احساسات هم میشود.

اما اولا مرزهای اسکاتلند و کاتالونیا معین است. ثانیا ناسیونالیست های اسکاچ و کاتالون یک اسلحه اسباب بازی هم بدستشان نمیگیرند، ساختار داخلی شان هم کاملا دمکراتیک است.

بله، ناسیونالیسم قبل از همه چیز موضوعی احساسی است، عقلانی نیست. زیاد هم فکر نمیکنند که جداشدن چه میاورد و چه می برد.

اگر در این دو رفراندوم نتیجه رای مردم استقلال کاتالونیا و اسکاتلند شود یکی دو روز جشن و پایکوبی میکنند و بعد همه چیز تمام میشود و زندگی بحالت عادی برمیگردد. هیچ چیز در زندگی مردم تغییر پیدا نمیکند. چک ها و اسلوواک ها هم همین طور از همدیگر جدا شدند.

مثل دو شقه کردن بدن

اگر وضع ما هم اینطور می بود به کسانی که میگویند «مگر مجبوریم با همدیگر زندگی بکنیم؟» حق میدادم. ما حتی مرزهای داخلی نداشتیم و نداریم. در حالیکه نه فقط برای استقلال بلکه حتی برای خودمختاری نوع اروپائی (لیبرال) هم مرزهای داخلی باید معلوم باشند. ما این مرز ها را از کجا خواهیم کشید؟

ثانیا احساسات مردمی را که در دو طرف این مرز خواهند ماندچطور میشود کنترل کرد؟ وقتی مرز معلوم نباشد و یک جامعه دو پارچه شود نتیجه همیشه فاجعه بار بوده است. کافی است به مثال هندوستان و پاکستان نگاه کنید.

ثالثا ماهیت «پ ک ک» معلوم است. حتی در داخل خودشان هرگونه محالفت را سرکوب میکنند.

بنظر من برای پرهیز از منازعات قومی باید دنبال راه حل هائی باشیم که «دمکراسی» و «زندگی مشترک» را اساس قرار دهند. لازمه این هم آنست که «پ ک ک» در مرحله معینی دست از اسلحه بکشد – همان کاری که «آی آر ای » ایرلند و «اتا»ی باسک ها هم کرده اند.

via Beraber yaþamaya mecbur muyuz?! – Taha AKYOL – Hürriyet.

در حاشیه بحث دولت جدید و مشکلات اقوام

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

عباس جوادی – آیا دولت دکتر روحانی راه حلی برای معضلات قومی، مذهبی و زبانی موجود در ایران خواهد آورد؟ این موضوع بحثی بود که سه شنبه گذشته (16 مهر 1392) در «صفحه دو»ی بی بی سی فارسی با آقایان کوروش زعیم، عضو شورای مرکزی «جبهه ملی ایران» (تهران)، عبدالستار دوشوکی، مدیر «مرکز مطالعات بلوچستان» (لندن) و بنده اجرا گردید. مجری ماهر برنامه آقای مهدی پرپنچی بود.

ویدئوی بحث مسئله اقوام و دولت آقای روحانی در برنامه «صفحه دو» بی بی سی فارسی

یک مهارت دیگر آقای پرپنچی بغیر از تسلط بر موضوع و اخبار مربوط به آن، کوشش ایشان برای مختصر و مفید نگهداشتن صحبت هر یک از ما سه نفر بود تا اینکه برنامه در مجموع بیش از 25-26 دقیقه طول نکشد. بهمین جهت اجازه میخواهم بعضی چیز ها را که ناتمام گفته شد و یا ناگفته ماند اینجا بطور مختصر یاد آوری کنم:

یکم:

نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن امکان برابری کامل و یا نزدیک به کامل حقوق فردی و شهروندی همه در مقابل قانون را نمیدهد. این تبعیض ها را میتوان در دو زمینه طبقه بندی کرد: الف: نابرابری بین اقوام و زبان ها، از جمله عدم وجود تحصیل به زبان مادری در مدارس و ب: فقدان آزادی باور های دینی و حقوق برابر در مقابل قانون از جمله: طرد آئین بهائی و بهائیان از خدمات آموزشی ( از جمله اخراج از دانشگاه) و حقوق اجتماعی، فرق میان مسلمان و غیر مسلمان در نحوه اجرای قوانین از جمله در تعیین حدود در حالت اتهام به زنا و یا تغییر دین (احتمال قتل در صورتی که مسلمان دینش را عوض کند و برعکس تشویق در حال قبول اسلام از سوی غیر مسلمان).

از این جهت اصولا انتظار اینکه برابری حقوقی مشابه با کشور های دمکراتیک جهان از قبیل کانادا و یا هندوستان در ایران میسر شود واقع بینانه نیست و فقط باید دید که در چارچوب قوانین و واقعیت های موجود جمهوری اسلامی کدام اصلاحات و تغیرات نسبی ممکن و برای حاکمین وقت قابل قبول و اجرا پذیر هستند. اگر چه حدود قانون و قابل اجرا بودن بعضی خواست ها در چهارچوب قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی محدود است اما این حدود و ثغور در شرایط حکومت اصلاح طلبان، اعتدالیون و یا اصولگرایان ممکن است فرق کنند.

دوم:

حتی در چارچوب خود همان حدود و ثغور قانون اساسی وتمایلات کلیت نظام، بسیاری از مواردی که یا در قانون اساسی (اگر چه بطور ناروشن) ذکر شده اند و یا علی الاصول منافاتی با اصول مذهبی، عرفی و سنتی اسلام و مذهب تشیع ندارند (مانند ماده 15 قانون اساسی و قبول و اجرای تحصیل زبان مادری بصورت واحد اختیاری در مدارس) عملا در عرض 35 سال حاکمیت نظام جمهوری اسلامی اجرا نشده اند. بر عکس هر بار که موضوعی مرتبط با این زمینه و حتی اجرای مواد مربوطه قانون اساسی مطرح میشود بحثی در این مورد درمیگیرد اما در عمل اتفاقی نمی افتد.

برای نمونه بحث تحصیل زبان مادری در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی هم مطرح شد اما گویا اجرائی شدن آن از طرف «شورای عالی انقلاب فرهنگی» متوقف گردید. در زمان آقای احمدی نژاد هم این موضوع چند بار از سوی بعضی مقامات مطرح شد بدون آنکه از طرف دولت پیگیری شود. آقای روحانی قبل از انتخابات قول داد که در این مورد و کلّا در مورد مسئله اقوام و ادیان و مذاهب کاری خواهد کرد که هر ایرانی خود را صاحب حقوق برابر حس کند. ایشان حتی حجت الاسلام علی یونسی را بعنوان «دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام و اقلیت های دینی و مذهبی» برگزید. از سوی دیگر آقای علی رضا فانی سرپرست آموزش و پرورش گفت: «تدریس زبان قومیت ها در مدارس اولویتم است.» اما این بیانات و بحث ها در تاریخ 35 ساله جمهوری اسلامی بارها و ازسوی افراد مختلف مطرح شده بدون آنکه نتیجه مشخصی بدهد. اگرچه از دوره ریاست جمهوری آقای روحانی فقط پنجاه و چند روزگذشته و طبیعتا امکان اجرای چنین برنامه هائی در این مدت کوتاه ممکن نیست ولی تجربه مردم منتظر در این 35 سال امکان زیادی برای خوشبین بودن نمیدهد. با این وجود هفته ها و ماه های آینده نشان خواهند داد که از دست این حکومت عملا چه بر میاید.

سوم:

در عین حال که محدودیت ها و فشار های نظام و قانون اساسی را میشماریم، باید حق را به حق دار هم سپرد. در واقعیت تاریخی ما در این 70-80 سال گذشته موضوع اقوام در ایران، چه در زمان پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامی دو جنبه داشته: هم جنبه حقوق و آزادیهای فردی که هر دو رژیم نسبت به آن بی اعتنائی و کم لطفی زیادی نشان داده اند و هم جنبه امنیتی. جنبه امنیتی از این جهت که در داخل، بعضی افراد و گروه ها و در خارج و بخصوص همسایگان و یا از طریق همسایگان، گروه ها و دول خارجی تلاش کرده اند از مسئله اقوام در راه امیال و منافع خود و بر علیه منافع و حتی تمامیت ارضی و یا اتحاد داخلی و ملی ایران استفاده کنند. مهمترین نمونه این سوء استفاده ها در تاریخ معاصر ایران تجارب حکومت یکساله پیشه وری در آذربایجان و محمد قاضی در کردستان در سالهای 1324-25 و تحمت حمایت ارتش اشغالگر شوروی بود که بعد از ترک ایران از طرف این ارتش هر دوی این حکومت ها سقوط کردند . این حوادث در خاطره نه فقط حکومت ها بلکه اکثر مردم هم بعنوان نماد «سوء استفاده دول بیگانه و اشغالگراز خواست های اقوام» ایران باقی ماند.

نمونه های بیست سی سال اخیر از قبیل حوادث تروریستی و بمب گذاری در کردستان و یا بلوچستان هم از نظر بسیاری ها (و نه فقط در حکومت) موید این شک و شبهه بوده اند که اگرچه این و یا آن خواست قومی و فرهنگی درست و بحق است اما احتمال سوء استفاده خارجی از آن علیه ایران هم خطری است فی القوه و گاه فی الفعل که باید آن را هم به محاسبات خود داخل کرد. اینکه کدامیک از این دو، حق کشی و تبعیض نظام و دولت های ایران نسبت به اقوام و مناطق مسکونی آنها باعث تشدید ضدیت و سوء استفاده نیرو های خارجی و تجزیه طلب میشود و یا بر عکس بحثی است مانند مرغ و تخم مرغ که کدام ابتدا وجود داشت و جوابش احتمالا همان است که برای مرغ و تخم مرغ میتوان گفت و آن اینکه هر کدام از این ها منشاء دیگری است. اما آنچه روشن است اینکه در کنار بی توجهی، حق کشی و و تبعیض دراز مدت نسبت به اقوام، زبان ها، ادیان و مذاهب دیگر که از طرف هر دو رژیم کنونی و سابق روا شده است، مسئله اقوام تبدیل به مسئله ای امنیتی هم شده است. ایدآل آن میبود که چنین نمیشد و حتی مسئله اقوام و زبان ها وادیان و مذاهب کاملا از این مسئله منزه و در واقع بدور از سیاست و سیاست بازی میبود ولی عملا و در زندگی واقعی این طور نیست. نه حکومت ها و رژیم های ما آنقدر دمکرات و عدالتخواه بوده اند که دست اندازی ها و سوء استفاده های خارجی را عقیم کنند و نه ایران بدور از همسایگان و دنیای خارج از خود زندگی کرده که منافع متضاد با منافع ایران نداشته باشند.

********

اما بالاخره تمام کار در حکومت ها تمام میشود. تامین حقوق و یا ادامه سیاست تبعیض وابسته به انتخاب آنهاست و ما شهروندان در گزینش کلان راه سیاسی و ملی کشور و دولت تاثیر مستقیم و چندانی نداریم. تا کنون بنظر میرسد که دولت آقای روحانی بخصوص با فشار های اقتصادی، انزوای سیاسی كشور و وضع توفانی منطقه و با در نظر داشت اوضاع عراق، افغانستان و سوریه نگران آینده است و جدیت و فوریت مسئله را حتی از نقطه نظر مسئله اقوام و اقلیت ها هم درک میکند و بقیه نظام هم در این مورد حد اقل مخالف دولت نیست. اما این را در یک سال آینده خواهیم دید که این بار بصیرت، عملگرائی و اراده اصلاح و تغییر موفق خواهد شد و یا باز عناد، تعصب و نگرانی بر اراده فائق خواهد آمد.

بعد از 35 سال واقعیت این است که بخش اعظمی از سرمایه اعتماد مردم صرف شده و بخصوص اگر به اوضاع اقتصادی کشور و اجاق های شعله ور آشوب در منطقه نگاه کنیم، وقت زیادی برای نظام نمانده است که بین این دو راه یکی را انتخاب کند.

شعر سلطان سلیمان عثمانی در باره خرّم سلطان

Suleiman The Magnificent
سلطان سلیمان عثمانی (معروف به «قانونی» و یا «محتشم») (1494-1566) در حالی که هم در جبهه غرب و هم با شاهان صفوی در آذربایجان، عراق عجم و بغداد می جنگید، شعر هم می سرود و اتفاقا بسیاری از اشعارش به فارسی است و یک دیوان فارسی هم دارد. از این جهت او بی شباهت به شاه اسماعیل صفوی نبود که شاعر هم بود و «ختائی» تخلص می کرد. سلطان سلیمان که در سال 1534 بعد از اشغال بی نتیجه تبریز و همدان، بغداد را از دست ایران صفوی خارج کرد، به ملاقات شاعر معروف محمد فضولی بغدادی رفت و می گویند دستور داد به فضولی مواجب ماهانه پرداخت شود که البته روایت است که شاعر این را با عرض ادب رد کرده است. تخلص سلطان سلیمان در شعر «محبّی» بود. یکی از معروف ترین اشعار سلطان سلیمان شعری است که در وصف همسر محبوبش خرم سلطان سروده که اصلش اوکرائینی و نام اوکرائینی اش آلکساندرا آناستازیا بود. خرّم سلطان مادر سلطان سلیم دوم عثمانی است.

جلیس خلوتیم، واریم، حبیبیم، ماه تابانیم،

انیسیم، محرمیم، واریم، گؤزللر شاهی سلطانیم.

حیاتیم، حاصل عمروم، شراب کوثریم، عدنیم

بهاریم، بهجتیم، روزوم، نگاریم، ورد خندانیم.

نشاطیم، عشرتیم، بزمیم، چراغیم، نّیریم، شمعیم،

ترنج و نار و نارنجیم، بنیم شمع شبستانیم.

نباتیم، شّکریم، گنجیم، جهان ایچینده بی رنجیم،

عزیزیم، یوسفوم، واریم، گؤنول مصرینداکی خانیم.

ستانبولوم، قارامانیم، دیار ملکت روموم،

بدخشانیم و قیپچاقیم و بغدادیم، خراسانیم.

ساچی ماریم، قاشی یاییم، گؤزو پر فتنه بیماریم،

اؤلورسم بوینونا قانیم، مدد هی نامسلمانیم.

قاپیندا چونکه مداحیم، سنی مدح ایلریم دائم،

یورک پر غم، گؤزوم پر نم، محبّی یم، خوشا حالیم.

محبّی (قانونی سلطان سلیمان)

—————————————–

از فیس بوک

MM
man buni seriyal da eshitmishdim okhumagim chokh yakhchi oldi,mersi

M
نه قدر بیزیم آذربایجان تورکجسینه یاخین دیر!

Abbas Djavadi
آقای دکتر، او وقت هله «آذربایجان تورکجه سی» و «عثمانلی تورکجه سی» ایریلمامیشدی. سونرا لار اولدی «ترکی قیزیلباشی» و «ترکی رومی»…

Abbas Djavadi
او جهت دن فضولی آذربایجان شاعری دیر دئمک ده چتیندیر. فضولی تورک شاعری دیر (چوخلی فارسی و عربی شعرلری ده وار البته) اما اونون ایچون فرق بو ایکی دیل آراسیندا دگیلدی منه گؤره، ایکی دولت آراسیندا ایدی و احتمالا شیعه سنی آراسیندا (فضولی اؤزو شیعه ایدی و عمرونون بیر قسمتی نی کربلادا حضرت امام حسین ین حرمینده گئچیردیب و چوخلی نوحه یازیب.)

Abbas Djavadi
ظاهرا همان طور که حافظ سمرقند و بخارا را به خال هندوی «ترک شیرازی» میبخشید سلطان سلیمان هم بغیر از استانبول و قارامان حتی بدخشان و خراسان را هم که مال او نبود به خرم سلطان اواکرائینی میبخشید…

M
چوخ جالیب دیر! فضولی نین نوحه لریندنده قویساز فیسبوکا فایدالانیریخ بیرده تورک دیلی تاریخینده گوزل کیتاب، فارسجا، انگلیزجه یادا تورکجه اونردیغینیز وار می دکتر؟

Abbas Djavadi بو نئجه دی مثلا:

تدبیر قتل آل عبا قیلدین ای فلک!

فکر غلط، خیال خطا قیلدین ای فلک!

بیر بیر حواله ی شهدا قیلدین ای فلک!

بیر رحم قیلما دین جگری قان اولانلارا

غربتده روزگاری پریشان اولانلارا!

ای درد پرور الم کربلا حسین!

وی کربلا بلالرینه مبتلا حسین!

غم پاره پاره با غرینی یا ندیر دی داغ ایله

ای لاله ی حدیقه ی آل عبا حسین!

یاخدی و جودینی غم ظلمتسرای دهر

ای شمع بزم بارگه کبریا، حسین!

Abbas Djavadi اصولا ادبیات عاشورا در ترکی آذری بسیار غنی است و تا این اواخر شعرائی مانند صراف و لعلی و شهریار هم در این زمینه شعر و نوحه سروده اند. در اینترنت تا بخواهید مطلب هست. مثلا: http://cosar.persianblog.ir/page/ashora1

نوحه و مرثیه ترکی
cosar.persianblog.ir
نوحه و مرثیه ترکی

Abbas Djavadi حدیقه السعدای فضولی از بهترین آثار ادبیات عاشورا است. این هم مقاله حسین صدیق (دوزگون) در باره این اثر:

http://oxsama.persianblog.ir/page/soada

اوْخشاما
oxsama.persianblog.ir
تورکجه آغیت گؤرکسؤزو، ادبیات مرثیه ترکی، نوحه ترکی، متن نوحه های قدیمی ترکی، مرثیه ترکی، دانلود نوحه ترکی

J
در فیلم حریم سلطان میبینیم که وی با تخلص “محبی” شعر میگفته. نمیدانم که ایا به فارسی هم شعر میگفته؟

Abbas Djavadi

شعر فارسی هم زیاد دارد. مجموعه اش با عنوان «دیوان فارسی» سلطان سلیمان زمان عثمانی چاپ هم شده. البته همین شعر های ترکی اش هم زیاد فرقی با فارسی ندارد!

J
درسته، به اسانی قابل فهم بود!

Abbas Djavadi

اگر ترکی میخوانید این منبع مختصری در باره سلاطین پارسی گوی عثمانی و اشعار و کتب آنهاست:

FARSÇA DİVAN SAHİBİ OSMANLI SULTANLARI
VE DİVÂNLA¬RININ NÜSHALARI
Şadi Aydın*
که در آنجا ازجمله در باره سلطان سلیمان از او شعری با این مطلع نقل شده:

دیده از آتش دل غرقه آبست مرا – کار این چشمه ز سر چشمه خراب است مرا

و در ضمن نوشته:
MUHİBBÎ (KANUNİ SULTAN SÜLEYMAN 1494-1566 )
Osmanlı Devleti’nin onikinci padişahıdır. Yavuz Sultan Selim’in sancak beyliği sırasında 1494 yılında Trabzon’da doğdu. Karahisar , Bolu, Kefe, ve Saruhan’da sancak beyliği yaptı. 1520’de babası Yavuz Selim’in ölümü üze-rine tahta oturdu ve 46 yıl padişahlık yaptı.
Kendisi aynı zamanda şair olan Kanunî, Muhibbî mahlasıyla şiirler yaz-mıştır. Bu şiirlerde bir sultandan çok herhangi sıradan bir insan gibi görünen Muhibbî, aşk iztırabı, kanaat, tevazu, felekten şikayet gibi, her şairde görülen konuları işlemiştir.
Muhibbî çok şiir yazmış şairlerdendir. Koca bir ülkeyi yönetmek gibi ke¬sif bir çalışma içinde Zati’den sonra en çok gazel yazma rekorunu elinde tut¬ması hayli şaşırtıcıdır.16
Eserleri: Türkçe divân17, Farsça divan; Farsça divanının tespit edilen dört nüshası bulunmaktadır.
Birinci nüsha: Topkapı Sarayı kütüphanesi Revan nr.738 Vişne çürüğü bir cild içindedir. Serlevhalar tezhipli, sahife kenarları halkari tezyinatlı, yal¬dız çerçeve içinde, 6 satırlı, okunaklı çok güzel talik yazı ile olup, kağıdı aharlıdır. Divân Kanuni’nin hayatında, m.1565-1566 tarihinde Mehmet Şerif tarafından istinsah edilmiştir. 205 varaktır. ( 20 x12,5 ) ölçülerindedir.
5b -37a varaklar arasında Farsça gazel, rübai, kıta ve müfredler bulun-maktadır. 39 – 205 varaklar arasında Türkçe divân bulunmaktadır. Farsça di-vanda 45 gazel, 22 rübai, 39 müfred bulunmaktadır. Eser üzerine Kasım Gelen bir yüksek lisans tezi hazırlamıştır.18
Başı: Dide ez âteş dil garka-i âb est me râ
Kâr-ı in çeşme zi ser-çeşme harab est me râ
Sonu: Günahem râ be-bahş u destem gîr
Af ferma ki kerde-em taksîr
İkinci nüsha: Ali Emiri nr.323 Şemseli, köşebentli ve zencirekli, vişne rengi meşin bir cilt içindedir. Kağıdı aharlı, 17 satır talikyazı iledir. İstinsah kaydı yoktur. 22 varaktır. ( 19 x 12,4 ) ( 14,2 x 7,8 ) cm. ölçülerine sahiptir. Divanda 95 gazel, 5 rübai, 5 kıta, 34 müfred bulunmaktadır.
Başı: Dide ez âteş dil garka-i âb est me râ
Kâr-ı in çeşme zi ser-i kâr harab est me râ
Sonu: Rakam-ı mihr u meh ez sine-i eflak reved
Ne-reved nakş-i cemal-i tû ez ayine-i mâ
Üçüncü nüsha: Üniversite Kütüphanesi, Türkçe yazmalar nr.5477 Sırtı mukavva bir cilt içindedir. Kağıdı aharlı, 13 satırlık yazı iledir, istinsah kaydı yoktur. 263 varaktır. ( 21,8 x 14 ) ( 16 x 10 )cm. ebadındadır.
Türkçe divanı müteakip, 253b- 262b varakları arasında 38 adet Farsça gazel bulunmaktadır. 253b de, süslü yaldızlı bir çerçeve içerisinde: “Divân-ı farsi-i Sultan Süleyman aleyhi rahme ver- rıdvan” ibaresi vardır.
Başı: Dide ez ateş dil garka-i âb est me râ
Kâr-ı in çeşme zi ser-i kâr harab est me râ
Sonu: Merdim ey Muhib cüda ez ân gül ez çe lik
Hahed giyah türbet-i mâ dad bûy-i tû
Dördüncü nüsha: Ali Emiri kütüphanesi nr. 322 Sırtı meşin, üzeri ebru kaplı mukavva bir cild içindedir. Kağıdı mavi renkte, incedir. Başlıklar kır-mızı, muhtelif satırlı , rika yazı iledir. İstinsah kaydı yoktur. ( 21 x 15,5 ) ( 18,5 x 11 ) ebadında olup, 17 varaktır. Divanda 92 gazel, 4 rübai, 35 müfred bulunmaktadır.
Başı: Dide ez ateş dil garka-i âb est me râ
Kâr-ı in çeşme zi ser-i kar harab est me râ
Sonu: Menem aşk-et gariban çak kerde
Gariban çist dil u can çak kerde

Abbas Djavadi

قانونی سلطان سلیمان: دیوان فارسی شامل 92 غزل، چهار رباعی و 35 شعر منفرد (نسخه نخست در قصر توپ قاپی).

جملات سوالی در ترکی

این نوشته بر پایه مقاله ای تهیه شده است که در سال 1366 در مجله «وارلیق» چاپ تهران منتشر شده بود:

در ترکی آذربایجان سه نوع جمله سوالی داریم:

الف – جملاتی که با  ادات سوالی و لحن سوالی ساخته میشوند مانند:
کیم بونو سنه دئدی؟ (این را کی به تو گفت؟)
مگر بیلمیرسن؟ (مگر نمیدانی؟)
گؤره سن هاردادیر؟ (تعجب میکنم که کجاست؟)
هارا گئدیرسن؟ (کجا میروی؟)
نه وقت گله جکسن؟ (کی بر میگردی؟)
نئجه اولدو؟ (چطور شد؟)

ب – جملاتی که فقط با لحن سوالی که در نوشتار با علامت سوال و در گفتار با لحن سوالی بودنشان معلوم میشود، مانند:
گئدیرسن؟ (میروی؟)
گله جکسن؟ (خواهی آمد؟)
بونو سنه حسن دئدی؟ (این را به تو حسن گفت؟)
(که این لحن سوال را در تلفظ میکشند و بالا میبرند و تبریزی ها در کشیدن طول این لحن سوالی معروفند!)

ج – جملاتی که با ادات سوالی می – مو
mi, mı, mu, mü
که مخصوص زبان های ترکی است و لحن سوالی ساخته میشوند مانند:
بازارا گئدیرسن می؟ (به بازار میروی؟)
حسن بونو سنه دئدی می؟ (حسن این را به تو گفت؟)

حتی در بعضی گویش های ترکی وابسته به اینکه ازادات می – مو در کجای کلمه و یا جمله استفاده میکنند به طرز سوال معنای دیگری میدهند که ظرافت جالبی در ترکی است و در تلفظ با تاکید روی آن کلمه معنی دقیق جمله معلوم میشود که منظور سوال در باره چیست، مانند:
حسن می بونو سنه دئدی؟
یعنی حسن بود و کس دیگری نبود که این را بتو گفت؟
حسن بونومو سنه دئدی؟
یعنی این را و نه چیز دیگری را حسن بتو گفت؟
حسن بونو سنه می دئدی؟
یعنی حسن این را به تو گفت و نه به کس دیگری؟
حسن بونو سنه دئدی می؟
یعنی این را حسن به تو گفت؟ (با تاکید و سوال روی اینکه گفت یا نه؟)

در جمهوری آذربایجان و ترکیه چه در زبان گفتار و چه در نوشتار از ادات سوالی می – مو استفاده میشود. در ادبیات هم چنین است مثلا:

اویالدیر خلقی افغانیم – قارا بختیم اویانمازمی؟ (فضولی)
و یا:
منه قارا دییه ن دلبر – قاش گؤزون قارا دگیل می؟ (کوراوغلو)

در زبان گفتاری ترکی آذربایجان ایران و همچنین زبان نوشتاری که به زبان مردم ترک زبان ایران نزدیک است از ادات می – مو استفاده نمیشود. میان مردم بعید است که بشنوید کسی در طرح یک جمله سوالی از این ادات استفاده کند وبرای مثال «گئتدی می؟» «گلدی می؟» بگوید. اما در ادبیات، مخصوصا ادبیات کلاسیک که در آذربایجان ایران تولید شده موارد استفاده از می – مو فراوان است.

Scan001
———————————————-
از فیس بوک

A
چوخ جالیب نکته ایدی. هئچ بو ظرافته توجه ائله‌مه‌میشدیم.
اما بو “می/ مو” نثرده همیشه استفاده اولوب جناب جوادی. چوخلو اؤرنکلر وئرمک اولار هم کلاسیک ادبیاتدان کی اؤزوز یازیبسیز هم ده مودئرن ادبیاتدان… متأسفانه چون آموزشی سیستئم بیزده یوخموش، خالقا چوخ عجیب گلیر بو “می/مو”. اما بیر مسأله ده وار بو کی اصولا استفهام اداتی چوخلو دیللرده، دانیشیق دیلینده ایشلنمیر. مثلا ائله بو فارس دیلینده ده دانیشیق دیلینده کیم “آیا” ایشله‌دیر. هامی جومله‌نی لحن ایله سؤالی ائلیرلر.
ساغ اولون…

A
قومدا دیلچی استادلارین بیری دئییر بو “می/مو” استفهام اداتی “گویش فارسی بخارایی”ـه ده گیریب و اولار “آیا” یئرینه استفاده ائلیرلر و جومله‌نین آخرینده گلیر…

Abbas Djavadi
او بویوردوغوز می / مو بخارا، سمرقند و خجند تاجیکی سینه اوزبک دیلیندن گئچیب . جالب دیر. مثلا منیم بیر همکاریم وار سمرقنددن، دییه ر: «شما نغز می؟ سوغ (ساغ) سلامت هستید می؟» !! چوخ شیرین دیر بو سمرقند فارسی سی!.

M
جمهوری آذربایجاندا منه ائله گئلدی کی «می – مو» خلق دیلینده چوخ ایشلدیلمیر و ائله بیل بیر آز رسمی و شیک بیر زاد ساییلیر. من اوزوم اول دفعه کی باکی یا گئتمیشتیم دایما سوالی جمله لرده «مو – مو» ایشلدیردیم آما بیر آز سونرا باشا دوشدوم کی اولار دا بیزیم کیمی او قدر «مو – می» دئمزلر.

درد دل شخصی

Facebook

عباس جوادی – این «نوشته فیس بوکی» مطلبی است که در مقام جواب به گله دوست فاضل و محترمی از فیس بوک نوشتم که اسمش را نمیدهم چون اجازه اش را ندارم. دوست مزبور از من شکایت فرموده بود که بقدر کافی در غم زبان ترکی ایران که تحت فشار و محدودیت است و صد سال است منع شده نیستم و بجای آن دغدغه اساسی ام زبان فارسی و تمامیت ارضی ایران است. ایشان فرمودند که میخواهند آن بحث را خودشان بصورت مقاله مستقلی در آورند. من در اینجا خواستم فقط مطلب خودم را بعنوان درد دل شخصی خودم مطرح کنم اگر چه تا کنون به ندرت وارد بحث های شخصی شده ام.

آقای (…) عزیز،

آنچه را که در باره تبعیض زبانی در ایران و خندیدن به لهجه ما ترک زبانان و اینها نوشته اید کاملا و 120% میفهمم و به جناب شما و همه دوستان و همزبانان دیگر در این مورد حق میدهم. واقعا خوشم نمیاید در باره خودم و بعنوان خودم صحبت کنم. اما حالا که در صحبت باز شد مشکلی نیست.

فکر کنم این اجازه را میتوانم بخودم بدهم که عرض کنم شاید از 15-16 سالگی اما مطمئنا از دوران دانشجوئی در دانشگاه پیوسته کوشش کرده ام چند کار را بکنم.

اولا زبان ترکی را تا حد امکان خوب یاد بگیرم. و وقتی «زبان ترکی» عرض میکنم منظورم هر سه شاخه آن است یعنی ترکی خودمان یعنی ترکی آذربایجان ایران، ترکی باکو و ترکی ترکیه. تصور میکنم تا حد زیادی به این هدف نائل شده ام. اما هم و غم من در عین حال این بوده که حتی زمانیکه کار و بارم بیشتر با ترکی باکو و نوشتن و خواندن و صحبت کردن به آن لهجه و یا ترکی استانبولی بود آنرا در صحبت با مادر و همسایه و دوست ترک زبان تبریزی و یا اردبیلی ام به خورد آنان ندهم و اصلیت ترک زبانی و ایرانی خودم را از دست ندهم.

ثانیا شما اگر لطف کنید و به آرشیو مطالب قدیمی «چشم انداز» نظری بکنید خواهید دید که حد اقل بطور مستند از سال های 1985-87 در اروپا و ترکیه و سال های 1365-70 در مجله «وارلیق» تهران و با یکی دو کتاب از قبیل «آذربایجان و زبان آن: مسائل و مشکلات ترکی آذری در ایران» (1985) سعی کرده ام بیشتر از نظر زبانشناسی و تاریخی اما در عین حال از جنبه اجتماعی – سیاسی معاصر مقام و مسائل و مشکلات ترکی آذری را در ایران مطرح و تحلیل کنم. کوشش من بیشتر روی خود زبان و چند و چون و پیچیدگی ها و تحول و رنگارنگی فرق ها و لهجه های آن از جهت الفبا و املا، استانداردیزاسیون و مدرنیزاسیون آن بوده و مشکلاتی که در این راه هستند و مناسبت ها با مثلا فارسی و عربی و زبان های اروپائی از سوئی و «ترکی های دیگر» از قبیل جمهوری آذربایجان و ترکیه از سوی دیگرمتمرکز بوده است.

در عین حال کوشش کرده ام از نظر تاریخی و اجتماعی روی این موضوع تاکید نمایم که تا قرن بیستم اجحاف زبانی مطرح نبود زیرا جامعه ای متمرکز و سازمان یافته وجود نداشت. حتی هزارسال تقریبا بدون فاصله ترک زبان ها در ایران حکومت رانده اند و ایران را ساخته از آن حراست نموده اند و چنین موضوعی بنام تبعیض و اجحاف نبوده – نه بخاطر ایکه شاهان ترک زبان خوب و لیبرال بودند بلکه به سیاست «یک ملت – یک زبان» که در ایران رضا شاه و در عین حال ترکیه آتاترک شروع شد اساسا نیازی نبود. اما از قرن بیستم به بعد ما شاهد یک اجحاف و حق کشی جدی نسبت به اکثریت بزرگ زبان های اقلیت هستیم (در ترکیه هم همچنین) و این باید رفع شود چرا که اولا این یک حق طبیعی و مسلم هر فرد و انسان است که از حق تحصیل زبان مادری خود بهره مند شود و هم اگر سیاست محدودیت اگرچه زمانی شاید لازم هم بود ملغی نشود آرامش زندگی اجتماعی ما میتواند تحت خطر باشد چنانچه این وضع را در ترکیه مشاهده میکنیم.

باید اذعان کنم که کار من در گذشته و بخصوص در دوره دانشگاهی بیشتر روی جنبه زبان و تاریخ متمرکز بود و کمتر روی جوانب اجتماعی سیاسی مسئله.

نگرانی از بابت زبان

از نظر زبان آنچه که به عقل من رسیده و با قلم قاصر خود کوشش کرده ام حدالامکان به روشن شدنش کمک کنم این بوده که ما در ایران بخاطر محرومیت 90 و چند ساله از تحصیل زبان مادری سه مشکل اساسی داریم: (1) املای ما استاندارد نیست. هرکس طور دیگری مینویسد و برای خودش قواعدی وضع میکند. حتی بعضی ها با الفبای لاتین باکو و استانبول و یا مخلوطی از آن مینویسند. (2) ما هنوز نتوانسته ایم بر سر یک استاندارد در دستورزبان، واژگان و تلفظ توافق کنیم و (3) ما نیاز به مدرن کردن زبانمان داریم و نمیتوانیم مرتبا فقط بایاتی ها و ابیات «حیدر بابا» را مصرف کنیم بلکه باید بدانیم مثلا یک خبر، یک متن علمی، تاریخی و سیاسی را چطور به یک ترکی روان، رسا و همه فهم خودمان، یعنی ترکی آذربایجان ایران بیان کنیم نه ترکی ترکیه و یا ترکی باکو. بنظر من این مشکل اصلی ما در زمینه زبان است.

گناهکار اصلی این وضع البته تک تک ما نیستیم. نبودن تحصیل زبان مادری است که مربوط به سیاست میشود که سیاست هم ظاهرا هنوز کاملا قانع نشده است و میترسد داستان پیشه وری به نوعی دیگر دوباره تکرار شود. حرف بنده اینست که ما در این بین نمیتوانیم ساکت بنشینیم و منتظر تغییر سیاست شویم و کاری نکنیم.

اما آیا روشنفکران ما در این راه بقدر کافی کوشش میکنند؟ بنظر من نه. بخصوص در 30-40 سال اخیر با روابط تنگاتنگ با ترکیه و رفت و آمد و تحصیل دانشجویان (از جمله خود بنده برای شش سال!) و بعد استقلال جمهوری آذربایجان تمایل بسیاری (اگر چه نه همه) روشنفکران ترک ایرانی ما بجای انتخاب راه مشکل و پر زحمت ایجاد استاندارد خودمان در ایران، متاسفانه راه راحت تر کپیه برداری از زبان و ادبیات ترکیه و آذربایجان قفقاز شده – چه در واژگان و تعابیر، چه در دستور زبان، چه حتی در تلفظ و الفبا و املا. این تنبلی فکری و اجتماعی است. درست هم نیست چون از زبان ما دور است. و بنظر بنده مردم ما این را قبول نمیکنند چون بقول مرحوم بهرنگی برای آنان «خودی» نیست.

این طرز بیان و نوشتار و استفاده از لغات (که من آن را با گفتار «غزه ته چی رضا»ی تحصیل کرده استانبول در کمدی «مشهدی عباد» مشابه میدانم) گاه واقعا بصورت خنده دار در میاید و تاسف آور است و بهمان درجه که آدمی را نسبت به این نظام محدود کننده خشمگین میکند، بهمان درجه هم حد اقل شخص مرا از دست کسانیکه اتفاقا با نیت خوب میخواهند چیزی بزبان مادری خود بنویسند و بخوانند اما زبان و لهجه دیگران را تقلید میکنند دلخور میکند.

نگرانی از بابت تمامیت ارضی

و اما آنچه که دلشوره بنده در مورد بهم خوردن تمامیت ارضی ایران مینامید تابش سیاسی نگرانیهای نه فقط بنده بلکه بسیاری ها در رابطه با احتمال تکرار حوادث عراق و سوریه و جنگ داخلی سی ساله ترکیه در ایران است. ایران البته نه سوریه است و نه ترکیه اما آتش نزاع های قومی و مذهبی چندین کشور منطقه را به آتش داده و ما با سیاست ادامه محدودیت و فشار های قومی و مذهبی و سیاسی که هنوز شاهدش هستیم در مقابل این خطرات بیمه نیستیم.

این البته طوری که عرض کردم جنبه فوری و سیاسی مسئله قومی و زبانی است که بنظر من از داخل ایران و بخصوص از بابت ما آذربایجانیها ایجاد چنین خطری به نسبت کمتر است تا اینکه خدای نکرده  آتش اختلافات قومی کُرد و عرب عراق، ترک و کُرد ترکیه و یا سنی و شیعه منطقه به ایران هم سرایت کند. آنچنان که بعضی ها تصور میکنند این آن قدر هم دور از احتمال نیست.

زیاده روی بعضی ها در ناسیونالیسم ترکی و احساسات ضد ایرانی از این جهت است که بنظر من نگرانی آور است. برای شخص بنده که در اروپا هستم و نه رفت و آمدی با ایران دارم و نه چنین برنامه ای دارم که فرقی نمیکند. اما موضوع شخصی من و شما نیست.

من نگران همه مردم، همه ملل و اقوام، همه کشور ها و تمام منطقه ام. نه بعنوان سیاستمدار – که نیستم، بلکه بعنوان انسان، بعنوان یک شهروند.

اگر قرار باشد لرستان و کردستان و آذربایجان و هر گوشه و استان و اقلیم هر کشور این منطقه از بدنه کشور خود جدا شده هرکدام تبدیل به یک سوئیس و لوکزامبورک شود که کسی حرفی نمیداشت!! متاسفانه بنظر من آینده این ها در صورت تفرقه و جنگ و جدائی نه مانند سوئیس بلکه شبیه سومالی خواهد بود. مشکل در اینست که آنچه در سرانجام این ناسیونالیسم ها و قومگرائی های منطقه دیده میشود خون و خرابی و دشمنی است و نه رفاه وآزادی و دوستی… بنظر شخص بنده از این نقطه نظر امروزه اکثر واکنش های ملی کشورهای منطقه  برای حفظ خود در مقابل این موج خطر است و بیشتر دفاعی است و نه تهاجمی. از این نظر است که میبینیم مثلا ترکیه میخواهد ولی مطمئن نیست تا چه حد میتواند به کُرد ها امتیاز بدهد طوریکه اوضاع از دستش خارج نشود اما پ ک ک با اعتماد بنفس روزافزونی هرچه بیشتر به طبل طلب ها و ناسیونالیسم خود میکوبد.

من سال ها قبل هم بر آن بودم که موضوع زبان باید از سیاست و سیاست ورزی و ناسیونالیسم و قومگرائی جدا شود. این را در کتاب و مقالاتم هم نوشته بودم و علاوه کرده بودم که «اما متاسفانه سیاست از زبان دست بردار نیست و کار تحصیل در گرو سیاست است.» اما نگرانی شدید من آنست که موضوع زبان دارد بطور فوق العاده خطرناکی بازیچه دست کسانی میشود که میخواهند آب را گل آلود کنند، کسان و گروه هائی که در نهایت نه خدمتی به قوم و ملت خود میکنند بلکه نردبان ترقی کسانی میشوند که فردا میتوانند جزو متهمین ردیف یک نزاع ها و جنگ های داخلی، آشوب و خونریزی در سرتاسر منطقه باشند.

با احترام – عباس جوادی