آموزش «به» زبان مادری یا آموزش زبان مادری؟

بالاخره «تحصیل به زبان مادری» از ابتدائی تا دانشگاه یا حق «تحصیل زبان مادری» (یا پدری یا هر زبان دیگر) با حفظ و ادامه زبان فارسی به عنوان زبان مشترک، رسمی و دولتی سرتاسر ایران؟

یادداشت شخصی من در باره این بخش بحث: بنظرم (1) در صحبت، یکی دو نکته مرتبا تکرار شده؛ (2) من به قدر کافی نتوانستم روشن کنم که این موضوع با امضا جمع کردن (بین حتی چند میلیون نفر) یا بحث های گروهی و قهوه خانه ای ممکن و منطقی نیست، بلکه برای آن یک قانون گذاری در یک مجلس موسسان برآمده از یک انتخابات کاملا آزاد و دمکراتیک در سرتاسر ایران لازم است، این از رای گیری اول. (3) در سطح استان ها یک رای گیری دوم لازم است. نه بین ترکی زبان ها یا کرد زبان ها و عربی زبان های ایران، بلکه در محدوده کنونی استان های ایران. برای دمکراتیک بودن هرگونه اصلاحات در باره آموزش زبان اصلی یا برتر تحصیل، یک رای گیری کاملا آزاد دوم لازم است. این رای گیری دوم باید نه بین گروه های سیاسی، قومی، مذهبی یا زبانی فرا استانی، بلکه در محدوده کنونی استان های موجود ایران و صرف نظر از وابستگی های مردم ساکن این استان ها انجام گیرد، زیرا در هر استان کنونی ایران تنها یک گروه زبانی، قومی یا مذهبی نه، بلکه گروه های مختلف مردم زندگی میکنند و همه آنها به طور مساوی حق بیان نظر خود را در این رای گیری دوم دارند. در غیر این صورت مثلا تکلیف ترکی زبان های تهران یا کردی زبان های آذربایجان یا لری زبان های کردستان معلوم نمیشود و کار به بحران و اختلافات شدید داخلی می انجامد؛ (3) در شرایط کنونی ایران چنین انتخابات آزاد و دمکراتیکی برای یک مجلس موسسان که لازمه حتمی چنین اصلاحات در نظام آموزشی است، نه در نظر است و نه حتی عملی است و بنا براین این بحث از اساس فرضی و رویائی است؛ و بالاخره (4) همچنین در شرایط عینی و سیاسی کنونی ایران و خانواده های ایرانی، از استان مرکزی و تهران تا خوزستان و زاهدان و یا از گیلان تا آذربایجان و کردستان، جایگزین کردن تحصیل اصلی به فارسی با تحصیل به زبان مادری دیگر هر گروه زبانی ایرانی اصولا دغدغه اصلی مردم ایران از نظر تحصیل کودکانشان نیست.

بخش دوم گفتگو بین اکبر کرمی و عباس جوادی در این لینک «یوتیوب»:

ادامه خواندن

روز جهانی زبان مادری و ایران

روز جهانی زبان مادری در گفت‌وگوی «صدای آمریکا» با عباس جوادی، کارشناس زبان و تاریخ

افزایش اهمیت و دقت به حقوق همه شهروندان همه کشورهای جهان به زبان های گروه های زبانی کوچک تر ملی؛ خواست و فشار گروه های سیاسی اقلیت های زبانی و مذهبی؛نگاهی به نمونه های مشخص ایران و منطقه؛ موضوع زبان«رسمی» یا مشترک و دولتی در کشور؛ صد سال گذشته، تاسیس دولت های سرتاسری (رضا شاه در ایران و آتاترک در ترکیه) با نظام های واحد و سرتاسری دولتداری، دفاعی، اقتصاد و مالیالت، دادگستری و آموزش و پرورش و غیره بر خلاف دوران گذشته؛ محدودیت آموزش زبان های مادری غیر رسمی گروه های مردم بومی؛ دوره معاصر دمکراسی خواهی و طلب آزادی های بیشتر برای آموزش زبان مادری ایرانیان غیر فارسی زبان؛ دو جریان مختلف و مخالف یکدیگر: (1) ادامه آموزش زبان مشترک و رسمی معمول در ایران یعنی فارسی و قبول آموزش همزمان زبان مادری در مددارس و دانشگاه ها در صورت وجود امکانات لازم مانند بودجه، پرسنل، کتاب و مدیا؛ آموزگاران مسلط به این زبان ها و خواست دانش آموزان و خانواده های آنان، و (2) آموزش به زبان مادری یعنی از ابتدا تا پایان تحصیل هر فرد؛ بحث نتایج و تبعات احتمالی هر کدام از این گزینه های مورد بحث؛ این گزینه ها در چه شرایطی میتوانند عملی و محتمل شمرده شوند و چرا این بحث در شرایط فعلی غیر عملی و تنها یک «خیال پردازی» روشنفکری به نظر میرسد که ظاهرا جزو اولویت های اصلی بسیاری ازمردم ایران نیست؟

کلیک کنید:

ادامه خواندن

موضوع زبان در آینده ایران

گفتگوی دکتر اکبر کرمی (ایالات متحده) با دکتر عباس جوادی (آلمان) در باره آینده زبان های غیر فارسی گروه های زبانی مردم ایران (ترکی زبان ها، کردی زبان ها وغیره) در سیر تحولات ایران در سال های آینده…

مقام زبان فارسی و زبان های دیگر در تاریخ ایران، فارسی پس از انقلاب مشروطه و پادشاهی رضا شاه در شرایط نظام واحد و سرتاسری آموزش و پرورش؛ زبان های «مادری» یا «پدری» گروه های غیر فارسی زبان مردم، «لهجه داشتن» مگر عیب است؟ شوخی یا تبعیض؟ دوزبانه یا حتی سه زبانه بودن در ایران امروزشانس و فرصت است یا مانعی در راه تحصیل و پیشرفت؟ آیا در آینده، کودکان ونو جوانان این گروه ها میتوانند به شرط وجود زمینه وامکانات مساعد، زبان نخست خود را نیز در مدارس بیاموزند؟

بخش اول یک گفتگوی جامعه شاختی، تاریخی و کمی هم سیاسی، دراین ویدئو:

ادامه خواندن

«فرقه» و اندرزهای تاریخ

مصاحبه عباس جوادی با فصلنامه «خاطرات سیاسی» چاپ تهران، پاییز 1400.

از مصاحبه:

ما اگرکشور و ملتی قدرتمند، ثروتمند و
آزاد می بودیم، اصلا نیازی به این
بحث ها نمی داشتیم. در آن صورت حتی دیگران
می خواستندازما یاد بگیرند و با ما رابطه خوب داشته
باشند، تاهمه ما با دیگرملت ها و کشورهای همسایه
و دنیا در صلح و صفا زندگی کنیم و زندگی و رفاه
همه پیشرفت کند. اما درس شخصی من از مطالعه
تاریخ در عین حال این هم هست که داشتن چند
هزار سال پیشینه وتاریخ تمدن، هیچ هم قرار نیست
کشورهایی را که در عقب ماندگی از قافله تمدن
پافشاری می کنند، از زوال و تکه پاره شدن، فقر
و گرسنگی و مهاجرت به سرزمین های دیگر بازدارد.
تجربه بابل و عراق باستان و همسایه یا کمی دورتر مصر را
ببینید. نمی خواهم بدبینی را اشاعه دهم. ما چندین و
چند بارازاین قبیل بحران ها سرفرازبیرون آمده ایم.
امیدوارم این بارهم چنین خواهد شد، به شرطی که
خودمان دست به کار شویم و عیب را نه همیشه در
دیگران، بلکه دردرجه اول در خودمان جستجو کنیم.

متن کامل مصاحبه در زیر:

ادامه خواندن

اقلا ترکی خودمان را یاد بگیرید

طرح دیگری از ابوالفضل بهادری

(باز نشر از 7 دسامبر 2013)

عباس جوادی – مرحوم عبدالجواد فلاطورى که یکی از استادان اصلی من در رشته شرقشناسی دانشگاه کلن آلمان بود یک بار در یک صحبت خصوصی با اشاره به کسانی که صرفا با خواندن یکی دو شعر، طرفدار تصوف مولانا جلال الدین می شدند و در رشته شرقشناسی نام نویسی می کردند، با تبسم می گفت «این هم وقت میخواهد. خیلی از اینها بعد از دو ترم شروع به نظریه پردازی می کنند و بعد از چهارترم دست از تحصیل فلسفه تصوف برمی دارند.»

همچنانکه پزشكى و یا معماری و تاریخ هر کدام یک علم و در عین حال صنعت است، سیاستمدار شدن و هویت خواهی قوم و قبیله و یا ملت خود را در پیش گرفتن هم ریاضت، کار، پشتکار، زحمت و شاگردی لازم دارد و به این سادگی نمی توان معلم شد، چه رسد به اینکه نظر داد و به تشویق و ترغیب دیگران و تقبیح و لعن مخالفان دست زد.

چون من هم شخصا سال ها شاگردی زبان و ادبیات و تاريخ ایران و ترکیه و منطقه را کرده و حتی بار ها خود را شرمنده نموده و  بیش از آنچه که می دانستم گفته ونوشته ام، به خودم اجازه می دهم به دوستانی که با نیت خوب می خواهند از حقوق زبان مادری خود دفاع کنند (و چه خوب که این نیت را دارند) توصیه کنم که قبل از همه چیز دو کار را بکنند. اولا خودشان خواندن و نوشتن زبان ترکی ما را طوری که ما در ایران و آذربایجان خودمان می خوانیم و می نویسیم یاد بگیرند و ثانیا از تقلید ترکی استانبول و یا باکو پرهیز کنند، چرا که اولا اگر حداقل زبان خودشان را ندانند، کسی به هویت خواهی زبانشان باور نخواهد کرد و ثانیا تقلید کاربرد زبانی که مردم نمی فهمند و از خود نمی دانند، آمال اصلی هویت طلبی را در نزد مردم آذربایجان و ایران بی اعتبار خواهد کرد.

«ترکی خودمان»

یکی از خوانندگان «چشم انداز» که نامش را هم ذکر نکرده با لحنی انتقادی نوشته است: «من اصلا متوجه نیستم که چرا جناب عباس جوادی سعی در این دارد که ترکی مورد استفاده در جمهوری آذربایجان را متفاوت از ترکی آذربایجان ایران نشان دهد و نارضایتی خود را از استفاده از روش نوشتاری و ادبیات آنها نشان می دهد. نکته اول اینکه اگر تفاوت در لهجه مد نظر باشد، به نظر بنده لهجه اردبیل و به ویژه در منطقه مغان به لهجه باکو بسیار نزدیکتر است تا به لهجه تبریز. منظور بنده این است که نباید لهجه تبریز مد نظر باشد، تا در مورد ترکی مورد استفاده در ایران قضاوت کرد. نکته بعدی هم این است که همواره زبان نوشتاری متفاوت از زبان مکالمه می باشد. در ضمن چه اشکالی دارد که از ادبیات و گرامرجمهوری آذربایجان و حتی ترکیه استفاده کنیم. آنها همزبانان ما هستند و هر چه قدر برای نزدیکتر شدن این زبان ها تلاش کنیم بهتر است. بسیار بهتر از این است که زبان خود را تحت تاثیر زبان فارسی قرار دهیم.»

این ها نوشته یک خواننده گرامی تارنمای «چشم انداز» بود.

اول خواهش می کنم این را که نگرانی بنده و یا افرادی مانند من از چیست، کنار بگذارید و لطفا به این دو جمله (که منبعشان مهم نیست، ولی اگر لازم شد تقدیم می کنم) توجه فرمائید:

«سؤمورگه چیلیک یوخسا ایستعمارچیلیق بیر تور حاکیمیتچیلیک آدیدیر. بوحاکیمیتچیلیک سیستیمینده سؤمورگه آلتیندا قالمیشلار و مستعمره اولموشلار دیل و مدنیت باخیمیندن فرقلی ساییلان، مرکزی دؤلتین چیخار و منفعتلرینه خاطیر و یئرلیلرین مدنیتی نی گؤز آردی ائدن و اونلارین یاشاییشلارینا حاکیم کسیلن قووه لر طرفیندن یؤنلدیکلری اوچون حاکیم گوج سؤمورگه چی و ایستعمارچی ساییلار.»

حالا یک مثال دیگر:

«اینسانلار آنادیللری ایله ایلگی‌لی ایسته‌ک‌لری دیلله‌ن‌دیردیک‌لرینده ویا تۆرک سیاستی بۇنۇ اٶنه چیخاردیقی زامان، اصلینده اۇلۇسلاشما قۏنۇسۇندا بیر سٶز سٶیله‌میش اۏلٶرلار. دۏلایسیلا دیل اۇلۇسلاشمادا دا اٶنملی بیر ایشله‌و گٶرۆر.»

موضوع محتوا و مضمون را کنار بگذاریم که داستانی دیگر است. اما فقط زبان را بگیریم. خواهش من اینست که یک بار، دو بار، ده بار این نمونه ها را بخوانید، بعد آنها را برای اقوام و دوستانتان در اردبیل، تبریز و یا ارومیه بخوانید و قضاوت بفرمائید که آیا این، ترکی ما و یا همان «ترکی مشترک» و یا «ادبی» و «سطح بالا» هست که می فرمائید؟ اصلا شما خودتان می فهمید این جمله ها یعنی چه؟

البته زبان کتبی و شفاهی فرق می کند. البته ما بخاطر مدتها محرومیت از تحصیل زبان مادری استاندارد واحدی برای نوشتن و املا و واژگان و قواعد دستوری نداریم. اما دو مثال بالا را یک بار دیگر بخوانید و قضاوت بفرمائید: آیا مشکل این و مثال های دیگر شبیه این نوع نوشتن که بعضی ها آن را حتی در صحبت معمولی شان هم بکار می برند، فقط در این است که ما خواندن و نوشتن زبان مادری خودمان را یاد نگرفته ایم، یا اینکه این واژگان، جمله سازی، املا (و در مکالمه تلفظ) مال ما نیست، وطنی نیست، بلکه عاریتی است، وارداتی است.

می خواهید تک تک لغات و ترکیباتی از قبیل:

سؤمورگه، قونو، چیخار، تور (نوع)، مدنیت، گؤز آردی ائتمک، حاکم کسیلمک، یؤنلندیرمک، ایلگیلی، اؤنه چیخارتماق، اولوسلاشما، دولایسیلا، اؤنملی، ایشله و، ایشله و گؤرمک

ویا املا های نا مانوسی مانند:

ایستعمار، اینسان، حاکیم، زامان، قووه

را از نظر بگذرانید که مناسبتش با لغت، فرهنگ و زبان مادری و ملی و وطنی ما آذربایجانی های ترک زبان ایران چیست؟ که آیا این دو جمله بلند در چارچوب جمله سازی متعارف ما ایرانیان ترک زبان هست یا نه؟

به اینها هزاران لغت و ترکیب و اصطلاح برای ما نامانوس و غیر خودی جمهوری آذربایجان و ترکیه را از عنعنه و آکسیا و چیخیش ائله مک و شکیل (بمعنای عکس) گرفته تا گله نک و اوخول و دارتیشماق (یعنی بحث کردن!) یارغیلاماق (بمعنای محاکمه کردن) و قوللانماق (بمعنای استفاده کردن) را اضافه کنید. روی آن هم تقلید بعضی ها ازالفبای لاتین ترکیه و یا جمهوری آذربایجان را بگذارید.

شكى نيست كه تركى ترکیه خودش زبان بسیار شیرینی هست. ترکی آذری باکو هم از نظر ادبیات تخصصی به نسبت ترکی ما خیلی رشد کرده است. اینها که همه خوبند و جای بسی خرسندی است. اما مشکل ما حالا این شده که بعضی از ما ها که دلسوز زبان مادری مان هستیم، بجای آن که ترکی خودمان را بکار ببریم و جاهای خالی را پر کنیم و تعابیر و لغات مناسب خودمان را پیدا کنیم و بکار ببریم، دست به دامن «سؤمورگه» و «اوخول» و «عنعنه» میشویم و زبان و گویش آنها را کپیه می کنیم. این که نمیشود.

همه ما می خواهیم زبان مادری خود را بیاموزیم. ما به حق شاکی هستیم که چرا در گذشته به ما چنین فرصتی داده نشده است.

بایاتی و حتی شعر کلاسیک و خاطره و زبان محاوره ای باکو و استانبول را فهمیدن آسان تر است. آنها هم ترکی محاوره ای ما را راحت تر می فهمند. هزاران لغت مانند «کتاب» و «مدرسه» هست که ما در ترکی هم استفاده می کنیم که یا فارسی است و یا عربی. با اینها هزار سال مشکلی نداشتیم و نداریم. چرا بعضی ها گیر می دهند که «مدرسه» نگوئیم بلکه مانند باکوئی ها «مکتب» و یا به تقلید از استانبولی ها وحتی تغییر واژگان آنها «اوخول» بگوئیم؟ از سوی دیگرهزار سال است که «کتاب» را «کتاب» و «انسان» را «انسان» نوشته ایم و هر كس اينها را مناسب با زبان و گويش خود تلفظ كرده و مشکلی هم نبوده است. «اینسان» و «کیتاب» دیگر چه صیغه ای هست؟

اصل مشکل در نوشتن و به زبان آوردن مفاهیم، متون و اندیشه های تخصصی مانند اخبار، رياضيات، ورزش و ديگر زمينه هاى علوم و صنعت است که تحصیل و کار و زحمت طلب می کند. معادل تعابیر مدرنى در فارسی درست شده، ولی در ترکی ما چون تدریس نشده چنین چیزی مانند «دانشگاه»، «یخچال» و غیره وجود ندارد . اتفاقا همین جاست که ما باید درس خود را درست بخوانیم و کار کنیم. البته باید قبول کنیم که این کار در شرایطی که حکومت به تحصیل زبان مادری اجازه نمی دهد، بطور دلخواه انجام نخواهد شد. اما مانند آنچه که مرحوم بهرنگی چهل سال پیش می کرد، هر کوشش شخصی، متعارف و مناسب با فرهنگ، تاریخ و سنن ما ترک زبانان ایران در جهت بهبود و تکمیل یک استاندارد زبانی از نظر املا، واژگان و دستور زبان ارزشمند است.

ندانستن زبان مادری و ترکی خودمان و کپیه برداری از ترکی استانبول و باکو را هم تنها و تنها می اندازند به گردن دولت های صد سال اخیر که نگذاشتند ما زبان مادری خودمان را یاد بگیریم. کسی منکر محدودیت های گذشته و  حال نیست. این محدودیت ها هم در متنی سیاسی انجام گرفته اند و به همان اندازه محدودیت هایی قابل درک و در عین حال چالش پذیر هستند که در همین صد سال گذشته در ترکیه در برابر آموزش زبان کردی و یا در جمهوری آذربایجان نسبت به زبان ایرانی تالشی انجام گرفته است. ولی کسی خود این مدعیان هویت خواهی زبان ترکی آذری را به چالش نمی کشد که، بسیار خوب، حکومت به هر دلیلی مانع آن شد که خواندن و نوشتن ترکی را در مدرسه بیاموزید. اما چرا شما با ابتکار و زحمت و پشتکار شخصی خود خواندن و نوشتن خودی و وطنی زبان ترکی خودتان را نیاموختید؟ مگر استاد شهریار و صمد بهرنگی در مدرسه زبان ترکی آموخته بودند؟

اما آیا ما میخواهیم عوض آن کار و مطالعه و زحمت، زبان آماده ترکیه و یا باکو را بگیریم که برای ما نامانوس است؟ با جملاتی که در بالا دیدید و خواندید؟ آیا این همان «زبان مادری» است که شما می خواهید کودکانتان بیاموزند؟

این زبان مردم نیست

شاید زبان بعضی ها در اثر اقامت طولانی در ترکیه و یا جمهوری آذربایجان و یا تاثیر بیش از حد سریال های تلویزیونی اینطور شده است. بنده که مشکلی در این نمی بینم. خوبست. بفرمائید اسمش را «ترکی ترکیه» و یا «ترکی باکو» و یا هر چه که می خواهید، بگذاريد. بنده هم با اجازه آن دو نوع ترکی را بلد هستم. فکر کنم خوب هم بلد هستم. اما لطف کنید این گونه ترکی را بعنوان «ترکی ما» و یا ترکی آذری ایران به حساب نگذارید و از بنده و پسر عموی بنده و همسایه و همکلاسی و همکار تبریزی و اردبیلی خودتان توقع نداشته باشید که این را زبان خودش فرض کند و به آن شیوه بخواند و بنویسد و کودکانش فردا در مدارس این زبان را بعنوان زبان «مادری» بیاموزند.

این که این سه شاخه زبان ترکی (ترکی ما، ترکی باکو و ترکی ترکیه) تا چه حد گویش و یا لهجه یک زبان مشترک هستند و یا در جریان تاریخ و جدائی های سیاسی و اجتماعی از یکدیگر دور شده و هرکدام سرنوشت دیگری از سر گذرانده اند، بحثی است علمی، اما جداگانه. این قبیل بحث ها در رابطه با زبان های ترکی آسیای مرکزی از قبیل قزاقی، قیرغیزی، اُزبکی و ترکمنی و در ضمن دیگر زبان های در اصل ترکی مانند اویغوری و تاتاری و باشقیردی هم وجود داشته و هنوز هم وجود دارد و جواب دقیق و روشنی نیافته است. اما این بحث ها که اغلب با انگیزه های احساسی و سیاسی هم همراه است و رنگی غیر علمی می گیرد، مستقیما مربوط به تدابیر عملی و امروزی مثلا در مورد سبک و شیوه املا و واژگان برای مردم ترک زبان آذربایجان ایران نیست. (من سعی خواهم کرد در مقاله جداگانه ای به این موضوع اشاره کنم).

بنده شخصا عشق و علاقه عميقى به زبان تركى استانبول و باكو و زبان هاى ديگر تركى از جمله اوزبكى و تاتارى دارم. اما اين دليل نميشود كه هنگام نوشتن و خواندن زبان و گويش مادرى خودم، از زبان ها و گويش های همسایگان که خیلی هم آنها را دوست دارم، كپيه بردارى كرده و آن را به خورد مردم همزبان خود بدهم.

اغلب روشنفکران ما می دانند که وضعی که از نظر خواندن و نوشتن زبان مادری ما در ایران موجود است، خوب نیست. بعضی ها در این جهت کار و فعالیتی نمی کنند. بعضی های دیگر راه مشکل تدوین استاندارد واژگان و تلفظ و املای مناسب خود ما را در پیش گرفته اند. اما برخی دیگر برای رفع این مشکل ترجیح می دهند به جای کار و زحمت و تحصیل حد اقل شخصی و فردی، لهجه و گویش و استاندارد برای ما نامانوس همسایگان ترک زبان ما را فقط کپیه کنند. این کار راحتی است البته. اما چاره گشای مشکل زبان مادری و لهجه و شیوه گفتار و نوشتار و املا و تلفظ و بیان ما نیست – نامانوس و غیر خودی است.

نگرانی اصلی من حتی این نیست که یک عده از هموطنان ما بیش از حد تحت تاثیر گویش، واژگان، جمله سازی، املا و تلفظ ترکیه و یا جمهوری آذربایجان هستند. خوب، هستند که هستند. میل و انتخاب خودشان است. این هم نیست که این نوع کپیه برداری گویش ما را تغییر خواهد داد. این حتی نگرانی هم نیست، چونکه زبان ها و گویش ها خواهی نخواهی تغییر می یابند و این چیزی طبیعی است – نه خوب و نه بد. نگرانی اصلی بنده این است که بخشی از نیروی بزرگ روشنفکری و تحصیل کرده ما که درست در این شرایط بهتر است متوجه تولید استاندارد ها و راه حل های وطنی و عملی برای گشایش گره تحصیل زبان مادری ترکی آذری در ایران شود، صرف کپیه برداری ازهمسایگان و القاء و قبولاندن آن به مردم می گردد. در چنین شرایطی اکثریت مردم و روشنفکران ترک زبان آذری ایران هم با مشاهده چنین روندی از کلّ جریان کوشش و تلاش برای زبان مادری دلسرد و ناامید می شوند و از آن روی بر می گردانند، در حالیکه اکثر هموطنانی که مشغول «کپیه برداری» هستند احتمال «دوستی خاله خرسه» بودن این قبیل کوشش ها به ذهنشان خطور هم نمی کند.

پانوشت مهم:

این ماجرا را حتما بخوانید و تکه ویدئوی مرتبط فیلم «مشهدی عباد» را حتما ببینید تا بدانید که کمدی تقلید زبان ترکان عثمانی حتی در باکو گذشته ای طولانی و خنده دار دارد: زبان غزه ته چی رضا در فیلم «مشهدی عباد»

ادامه خواندن

تجربه ترکیه و باکو در تغییر الفبا

(بخش چهارم و پایانی از پرسش و پاسخی با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند.)

با توجه به این که در هنگام ساختن خط و الفبای جدید لاتین برای ترکی، از برنشان ها (علامت های «دیاکریتیک») استفاده شده است، آیا این برنشان ها را نمی شد به گونه ای در نویسه های عربی و فارسی گذاشت که این گسست فرهنگی میان ترکیه عثمانی و ترکیه نو رخ نمی داد؟

خُب، این سوال را باید صبر کرد و در روزقیامت از آتاترک پرسید! اما در مورد این علامت های مخصوصی که به حروف استاندارد علاوه می شوند (همان دیاکریتیک ها و آنچه که شما «برنشان» می نامید) بگویم که من زیاد طرفدار استفاده بیش از حد و غیر متعارف از این علامت ها نیستم.

از سوی دیگر، به نظر شخصی من، این چیزی نیست که یک نفر و یا یک گروه بنشیند و از خودش درست کند. فقط با «درست کردن» و پیشنهاد نمودن این علامت ها که نیست. باید مردم هم آن را قبول کنند. یعنی در عمل هم باید تمام حکومت و ارگان های آن این علامت ها را قبول کنند و هم اینکه در عمل، یعنی در آموزش و مکاتبات رسمی و رسانه ها رسوخ کند و تبدیل به استاندارد و معیار سرتاسری شود. این هم کاری بسیار طولانی مدت و چند قرنی است. بعد اصلا چه نیازی به این هست؟

اگر بخواهیم مثلا  واکه ها و یا مصوت های فارسی را با این علامت ها نمایش دهیم، باید علامت هایی اختراع کنیم که مردم اصلا آنها را نمی شناسند. این هم مانند اختراع یکشبه حرف های جدید است و ذهن مردم را مغشوش می کند. در املای فارسی-عربی کُردی و پشتو این کار را کرده اند. روی «ف» به جای یک نقطه، سه نقطه می گذارند و یا زیر دال و نون یک دایره کوچک می گذارند تا آوای بخصوص این زبان ها را نمایش دهند. در مورد این زبان ها نمی توانم چیزی بگویم. ولی به نظرم در نوشتن فارسی و یا ترکی با خط و الفبای رایج فارسی به این گونه نوآوری های نامانوس که اذهان مردم را مغشوش می کند، نیازی نیست. مدت ها پیش هیئت تحریریه مجله «وارلیق» که تحت نظارت مرحوم دکتر جواد هیئت در تهران منتشر می شد، چنین پیشنهاد هایی برای املای ترکی آذری ایران کرد، اما این پیشنهادها محدود به همان نشریه ماند و بعد به دست فراموشی سپرده شد.

به نظر بنده این کوشش ها نتیجه ای نمی دهد. باید کار اصلی را متوجه باسوادکردن بیشتر مردم کرد. مردم باید بیشتر بخوانند و بنویسند. در آن صورت اگر این علامت ها هم نباشد، خواندن و نوشتن مشکلی نخواهد بود. اگرکسی زیاد اهل خواندن و نوشتن نباشد، اگر صد تا حرف و علامت هم بگذارید، در خواندن و نوشتن دچار مشکل خواهد شد.

اصولا بین زبانشناسان معروف است که مردم وقتی یک کلمه را می بینند، برای خواندن، آن را به تک تک حرف ها تجزیه کرده بعد نمی خوانند، بلکه فقط با یک نگاه به تمامیت آن واژه، آن را می خوانند. برای این کار هم تجربه خواندن و نوشتن لازم است. آنوقت اینجا دیگر مهم نیست زبان مادری شما چیست. انگلیسی زبان هم وقتی واژه «نیبور»
neighbor
را می بیند، قبل از خواندن، تک تک هشت حرف این واژه را نمی خواند، بلکه به تمام کلمه به عنوان یک کل نگاه می کند و چون این واژه را به تجربه و بخاطر کاربردش در زندگی خود می شناسد، آن را درست میخواند و می نویسد. اگر از تجربه شخصی خودش، از مدرسه و خواندن و نوشتن شخصی اش این واژه را نشناسد، نمی تواند آن را فقط با هجّی کردن به راحتی بخواند. به همین ترتیب اگر شما در یک جمله فارسی واژه «کتاب» را ببینید، میدانید آن کاف اول با کسره است و با ضمه و یا فتحه نیست. اگر ترکی زبان هستید و در یک جمله ترکی واژه «کتاب» را دیدید می دانید که تلفظش «کیتاب» است. می دانید که در واژه ترکی « گجه» به معنی «شب» گاف با کسره است و نه با ضمه. اصولا از جایگاه و طرز کاربرد واژه می شود فهمید که تلفظ آن چگونه است. اگر فکر می کنید باعث سوء تفاهم خواهد شد، می توانید از سه علامت رایج فتحه، ضمه و کسره استفاده کنید، و گرنه نیازی به اختراع علامت های جدیدی نیست، مگر اینکه، طوری که گفتم، احتمال غلط خوانی زیاد باشد و از خود جمله به اندازه کافی روشن نشود و شما ناچار شوید مثلا در واژه «مرد» روی «میم» ضمه و یا فتحه بگذارید تا بشود «مُرد» و یا «مَرد». این هم البته شرطش آن است که کسی که می خواند و می نویسد باسواد باشد و به زور با هجّی کردن حرف ها تلاش نکند چیزی را بخواند.

آیا ترکیه از نظر زبانی، جامعه یکدستی است؟ البته منظورم کسانی هستند که به ترکی سخن می گویند یا زبان آن ها ترکی است. شنیده ام که در ترکیه لهجه های گوناگونی مانند لهجه آناتولی است که خط رومیایی ترکیه نمی تواند به درستی آواهای زبانی آن ها را بازتاب دهد یا در زبان رسمی، آواهای زبانی یا لهجه آن ها دیده نشده است.

بیشک ترکی ترکیه نیز مانند اکثریت قریب به اتفاق زبان های متوسط و نسبتا بزرگ دیگر، لهجه های منطقه ای و محلی گوناگون دارد که این لهجه ها هم گاه آوا ها و واج های (یعنی آواهای تعیین کننده معنی) خود را دارند. بله، مثلا لهجه شرقی ترکیه (ارضروم و قارس) بیشتر شبیه ترکی آذری ماست و در این لهجه مثلا آواهای «اَ» و «خ» نیز وجود دارند که در ترکی معیار ترکیه که مبتنی بر لهجه غربی استانبول است، وجود ندارد و در الفبا و املای استاندارد ترکیه منعکس نمی شود. ولی خُب، این چیز عجیبی نیست. فارسی و آلمانی و فرانسه و انگلیسی و روسی هم این فرق ها ی لهجه ای را دارند.

گفته می شود که زبان نگاره یا خط کشور آذربایجان کنونی کارآمدتر از زبان نگاره ترکی عثمانی است. آیا این نظر درست است؟ آیا طراحی زبان نگاره ترکی عثمانی سنجیده و کارشناسی بوده است؟

کی گفته خط جمهوری آذربایجان کارآمدتر از خط ترکی ترکیه است؟ این ارزش یابی ها علمی نیست. ولی همه می دانیم که هم در یکصد سال گذشته، تغییر چند باره الفبا در آذربایجان قفقاز  در درجه نخست علت سیاسی داشته (و نه زبانشناختی و آموزشی) و هم در ترکیه زمان آتاترک تغییر الفبا بخشی از تغییر سمت کلی سیاسی و فرهنگی جمهوری نوپای ترکیه از شرق به غرب بوده و جنبه علمی این تحول نقش دوم و سوم بازی کرده است.

آیا به راستی کسانی که شعارهای تغییر خط را در ایران و ترکیه عثمانی دادند، درک درستی از ماهیت زبان و زبان نگاره یا خط داشتند؟ آیا نمی شد که برای مثال روی همین زبان نگاره عربی و فارسی برنشان هایی گذاشت که از پیچیدگی و ابهام آن کم کرد؟

در ایران و عثمانی پیشا رضاشاه و پیشا آتاترک یک شور و شوق و هیجان عمومی تجددطلبانه وجود داشت. بخشی از این تجدد طلبی هم تغییر خط انگاشته می شد. در قفقاز میرزا فتحعلی آخوند زاده و پس از او در ایران میرزا ملکم خان ناظم الدوله طرح هایی برای تغییر الفبا تهیه کرده، به دربارهای عثمانی و ایران پیشنهاد کردند. اما این طرح ها در ایران به هیچ صورت مورد قبول قرار نگرفت و در عثمانی هم موفقیت نداشت تا اینکه در زمان آتاترک کم و بیش در ادامه همان کوشش ها، خط عربی عثمانی لغو و الفبای لاتین قبول شد. حالا که برگشته به رساله های تغییر الفبای آخوندزاده نگاهی کنید، بهتر درک می کنید که این نوشته ها بیش از آنکه علمی باشند، ناشی از انگیزه ها و دلشوره های سیاسی و اجتماعی بودند.

بعضی ها می گویند سخت ترین و مبهم ترین زبان نگاره ها (خط ها) را به روش درست می توان به کودکان آموزش داد. آیا شما فکر می کنید، روزی که آتاترک به کار دگرگونی زبان نگاره ترکی عثمانی دست زد، انگیزه اش به راستی گسترش سوادآموزی بود یا انگیزه های دیگر مانند پالایش زبان ترکی از واژگان فارسی و عربی و غربی نمایی بود؟

این سوال را جواب داده ام. اما تکرار کنم. شخصا به نظر بنده اینطور نیست که بین خط و الفباهای بسیار مبهم و سخت و آسان تر فرقی از نگاه آموزش نیست. البته هست. اندیشه نگار های مصری و چینی و یا خط میخی پارسی باستان و یا سومری کجا و مثلا خط و الفبا و املای لاتین فرانسه و انگلیسی و روسی کجا. تاریخ تحول الفبا ها با ایجاد الفبا های «واقعی» مانند لاتین و یونانی که 300-400 سال پیش از میلاد به دنبال میخی و هجایی پیدا شد، چیزی انقلابی بود و خواندن و نوشتن را برعکس دوره باستان که خواندن و نوشتن مخصوص پادشاهان و اشراف و روحانیون بود، عمومی و همگانی کرد. حتی همین الفبا های ابجد بنیاد آرامی و عبری و عربی و فارسی ما خیلی آسان تر از آن الفبا های میخی و هجایی است. ولی، عرض کردم، وقتی سوال این می شود که «پس حالا چه کنیم؟» موضوع عوض می شود. باز هم آن مثل تبریزی را تکرار کنم: بخاطر یک دستمال، بازار امیر را طعمه آتش نمی توان کرد.… ادامه خواندن

نمایش مصوت های ترکی با خط و املای فارسی

(بخش سوم از پرسش و پاسخی با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند.)

پرسش سه: گفته می شود که زبان ترکی استانبولی، دارای ویژگی های آوایی است ( مانند داشتن هشت مصوت) که خط عربی و فارسی نمی تواند این ویژگی ها را در خود به نمایش بگذارد. گزینش یا ساخت یک خط تازه برمبنای الفبای رومیایی برای این بوده است که این ویژگی های زبانی در خط بازتاب یابد. آیا به نظر شما این خط تازه توانست همه ویژگی های آوایی زبان ترکی را در خود بازتاب دهد؟

در پاسخ پیش هم عرض کردم. تغییر الفبا در ترکیه در سال ۱۹۲۸ بخشی از حرکت کلی و سراسیمه دولت آتاترک به سوی غرب و فرهنگ و تمدن آن بود. بله، زبانشناسان آن دوره هم که از همه جانب برنامه دولت را تایید و مستدل می‌کردند، به موضوع انعکاس بهتر مصوت‌های ترکی یعنی

a e i ı o ö u ü

هم اشاره می‌کردند. آیا این درست است؟ بله، البته درست است. نسبت به الفبای عربی و فارسی، الفبای اصلاح شده لاتین ترکی از نگاه انعکاس مصوت‌ها به مراتب مناسب تر است. در الفبای عربی و فارسی، این مصوت‌ها را اگر لازم باشد باید به کمک اشاره‌های نسبتا رایج فتحه، کسره، ضمه و غیره ترسیم کرد. در این شکی نیست. اما موضوع این است که به قول ما تبریزی‌ها بخاطر یک دستمال بازار امیر را ‌نباید طعمه آتش کرد. بخاطر نشان دادن مصوت‌ها نمی‌بایستی کلا الفبا و املا را عوض نمود.

یک حاشیه بروم و عرض کنم که حتی بنظر شخصی من اصلا لازم هم نیست علامت‌های جدید و نامانوسی یافت تا با حفظ الفبای کنونی هر کدام از این هشت (در ترکی آذری همراه با آوای اَ، نُه) مصوت را بتوان به صورت جداگانه در نوشتار فارسی خود ترسیم کنیم. چرا ؟ مثلا واژه گول (گُل) و یا کتاب را بگیرید.  یک آدم باسوادِ ترکی زبان ایرانی «گل» و یا «گول» یعنی «گُل» فارسی را  چطور خواهد خواند؟ احتمال اینکه

gol

ویا

göl

بخواند خیلی کم است، مخصوصا اگر در داخل ترکیب و یا جمله‌ای «مانند «قیزیل گول» باشد که به صورت طبیعی معنی «گل سرخ» می‌دهد. دو مصوت همسان «قیزیل» را هم بعید است که «ای» مانند «ای» نخست «ایش» بخواند، چونکه نامانوس است و درست نیست. «کتاب» را هم «کُتاب» نمی‌خواند، «کِتاب» هم احتمالا نمی‌خواند، بلکه تلفظ ترکی اش را کرده «کیتاب» می‌خواند. اینها البته به شرطی است که کسی که این کلمه‌ها را می‌خواند و می‌نویسد، باسواد باشد. اگرباسواد نباشد، نخیر، نمی‌تواند بخواند. حتی فارسی زبان هم باشد، نمی داند نام «کابل» را «کابُل» تلفظ کند یا «کابِل» و یا «کابَل».

در الفبا و املای انگلیسی و فرانسه هم همین طور است. اگر سواد نداشته باشید نمی دانید «بوک» (کتاب)، «تور» (تور، سفر) و «شور» (مطمئن) را

book, tour, sure

بنویسید (که درستش هم این است) و یا

bouk, buke, toor, ture, shure, shour

چرا که در همه این املا‌ها «او»ی نسبتا طولانی به صورت دیگری نوشته می‌شود اما همان تلفظ را دارد. حتی حرف

sure

معلوم نیست چرا فقط به صورت

s

نوشته می‌شود و نه

sh

یعنی موضوع باز بر می‌گردد به سواد هرکس و این مسئله به درجه کمتری در زبان‌های دیگر هم هست. حتی در الفبای لاتین ترکی هم که یکصد سال هم از عمرش نگذشته، این مسئله هست.

یک موضوع هم فرق اِ و اَ مثلا در

yer

است که اگر آن مصوت میانی را اِ تلفظ کنید معنی «جا، محل» می‌دهد و اگر اَ تلفظ کنید، در ترکی ترکیه از فعل «خوردن» معنی «می‌خورد» می‌دهد. این مشکل از آنجاست که دراملای ترکی معیارترکیه فرقی بین این دو نیست، هر دو با حرف

e

نوشته می‌شوند، اما تلفظشان فرق می‌کند. در ترکی آذری فرق این دو تلفظ بزرگ و مهم است. مثلا «اَل» معنی «دست» و «اِل» معنی «مردم، طایفه» می دهد. یعنی ترکی ترکیه رسما هشت مصوت و ترکی آذری نُه مصوت دارد. در املای ترکی باکو «اِ» را با همان «ای» انگلیسی نشان می‌دهند و «اَ» را با یک «ای» وارونه می نویسند که در الفباهای رایج دنیا به ندرت یافت می‌شود.

نمونه‌های دیگر هم هستند. مثلا حرف «گ» با کلاه یعنی

ğ

از نگاه تلفظ تبدیل به معضلی شده است. گاه تلفظ غ و یا گ «ملایم» را نشان می‌دهد (باغ، بوغاز، گلو) که بعضا «مکتوم» است و یا اصلا تلفظ نمی‌شود و گاه نماینده آوای «ی» است، مانند «سویوت» (درخت بید) که به صورت

söğüt

نوشته می‌شود.

نتیجه: بله، این مشکل که خواندن و تلفظ شما صد درصد قانونمند و بر پایه تلفظ حروفی که می‌نویسید نباشد، به درجات گوناگون در اکثر الفبا‌ها و املا‌ها و بخصوص در خط و املاهای قدیمی زبان‌ها هست. البته در عربی و فارسی و حتی در انگلیسی و فرانسه و غیره هم این مشکل وجود دارد. اما طبیعتا از نگاه انعکاس آواها مثلا انگلیسی تا اندازه ای «مجهزتر» از عربی و فارسی است. اما الفبای لاتین ترکی هم که مخصوصا اینطور ساخته شده که خواندن و نوشتن بدون هیچ مشکلی انجام گیرد، بطور کامل از عهده این کار بر نمی‌آید.

در همه این زبان‌ها و الفبا‌ها باسواد بودن و یا بی سواد بودن سوال کلیدی در درست نوشتن و خواندن است. اگر باسواد باشید، با همین الفبا و املای فارسی و عربی هم می توانید ترکی را بخوانید و بنویسید. اگربیسواد باشید، کارتان مشکل است. حتی اگر انگلیسی و یا فرانسه زبان باشید و بیسواد باشید، در آن صورت هم نمی توانید به زبان خود درست و راحت بخوانید و بنویسید. از نگاه صرفا تکنیکی، آموختن، خواندن و نوشتن با املای ترکی لاتین راحت تر، خواندن و نوشتن فرانسه با املای لاتین فرانسه سخت تر و آموزش خواندن و نوشتن فارسی با املای کنونی فارسی-عربی از هر دو سخت تر است. اما مسئله تنها تکنیکی نیست. ده ها عامل دیگر مانند سواد، تحصیل، خانواده، پیشرفت اجتماعی و اقتصادی جامعه و غیره نقشی حتی مهم تر بازی می کنند.

تشخیص واقعیت و نتیجه گیری و پاسخ به اینکه «حالا چکار کنیم؟» دو مسئله جداگانه است که تنها با ملاحظات تکنیکی نمی توان به آن پاسخ درستی داد. در پاسخ پیش هم عرض کردم. خط و الفبا، اتوموبیل و یا تلفن همراه نیست که هر چند سال یک بار بگوییم مدل نواش آمده که فلان و بهمان اش از مدل قبلی بهتر است، پس  الفبا و املا را هم عوض کنیم. در آن صورت باید همه ملت ها هرچند سال الفبا و املایشان را «آپدیت» کنند. در آن صورت الفبا و املای لاتین انگلیسی و روسی و ترکی هم باید اصلاح و تعدیل شود. این تنها می تواند منطق و استدلال آدم هایی باشد که به سواد و فرهنگ و تاریخ و هویت خود ارزش چندانی قایل نیستند و یا کاملا از آن بی خبرند.

(ادامه دارد)… ادامه خواندن

دستاورد ترکیه در تغییر الفبا

(بخش دوم از پرسش و پاسخی با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند.)

پرسش دوم : دستاورد ترکیه در دوره ترکان جوان و آتاترک از دگرگونی در خط از عربی–فارسی به رومیایی چه بود؟ آیا به راستی این خط تازه توانست تحول معنادار از جنبه پیشرفت در آموزش و سوادآموزی ایجاد کند، به نظر شما اگر کرد، ویژگی های آن چه بود؟

ترک ها وقتی هنوز در آسیای میانه بودند و به ایران و آناتولی یعنی ترکیه کنونی نیامده بودند، مسلمان شدند و خط عربی را قبول کردند. این می شود حدودا 1300-1400 سال پیش. بیش از 1200 سال گذشت. در این مدت ترک ها به آناتولی آمدند و امپراتوری عثمانی را برقرار کردند که 600 سال ادامه داشت. حدودا یکصد سال پیش که امپراتوری عثمانی در نتیجه جنگ جهانی اول زیر حمله و اشغال قدرت های بین المللی و همسایه بود و در حال فروپاشی قرارداشت، مصطفی کمال آتاترک یک انقلاب بزرگ برای نجات بازمانده عثمانی  از آوار جنگ جهانی، لغو خلافت و سلطنت و تشکیل یک جمهوری مستقل را به راه انداخت. جمهوری ترکیه در سال 1923 تاسیس یافت. اگر این انقلاب نمی شد، امروزه شاید اصلا ترکیه ای نمی بود و یا به مراتب کوچکتر و ضعیف تر از این می بود. آتاترک می خواست جمهوری جوان ترکیه به طور کامل به گذشته خلافت و شریعت به عنوان دولتداری پایان بدهد و رو به غرب بیاورد. همین کار را هم کرد. ما در ایران زمان مشروطه و دوره رضا شاه هم کم و بیش همین جریان تجدد خواهی را داشتیم. اما آتاترک، هم شدیدا شیفته تمدن و صنعت و فرهنگ غرب بود و هم تصور می کرد یک دلیلی هم که عثمانی از غرب عقب مانده، کاربرد الفبای عربی-فارسی و در ضمن زیاد بودن واژگان عربی و فارسی در ترکی عثمانی است. او در ضمن فکر می کرد خواندن و نوشتن ترکی با املای عربی کار آموزش را سخت می کند و بنا براین اگر الفبا لاتین شود، سوادآموزی مردم به سرعت پیشرفت خواهد کرد.

نیتش خوب بود ولی این، اشتباه بزرگی بود.

در سال 1928 تمام نظام خواندن و نوشتن و آموزش و مکاتبات در ترکیه از خط رایج عثمانی که مبتنی بر عربی بود پس از 1200-1300 سال لغو گردید و الفبای لاتین با علاوه کردن چند حرف برای انعکاس راحت تر آواهای ترکی رسمی گردید.

در عمل یک بار دیگر معلوم شد که آنچه که مردم را بیسواد نگه می دارد، الفبا و خط نیست، سیاست دولت است. حالا بعد از گذشت نزدیک به یکصد سال به راحتی می توان گفت آن تصوراتی که استدلال سیاسی تغییر الفبا در ترکیه را تشکیل می دادند، اشتباه بودند و در بسیاری زمینه ها نتایج منفی دادند. اولا در مورد رشد باسوادی به کمک تغییر الفبا، بله، ترکیه در این مدت باسوادی مردم را بالا برد. اما این با سیاست به مراتب جدی تر و مرکزی دولت در جهت آموزش و پرورش و مجبوری شدن آموزش ابتدایی بوده است و نه تغییر الفبا.

در ایران و برخی کشور های عربی مانند لبنان و اردن هم که الفبا و خط همچنان عربی باقی ماند، عینا مانند ترکیه درجه باسوادی مردم در نتیجه تدابیر دولت های این کشور ها به چیزی بالا تر از 95 در صد رسیده است، در حالیکه یکصد سال پیش این نسبت در همه این کشور ها بیش از 10-20 درصد نبود.

بیشک بعضی الفبا ها و نظام های املایی از نگاه انعکاس آواها و بخصوص مصوت ها مناسب تر از الفباهای دیگر است. لاتین و مخصوصا این الفبای ترکیه خیلی از این جهت مناسب است. اگر فقط موضوع را از نگاه تکنیکی بگیریم، همین الفبای لاتنی ترکیه خیلی مناسب تر از حتی برخی املاهای لاتینی دیگر مانند فرانسه و انگلیسی است. در فرانسه و انگلیسی برخی ترکیبات حرف ها را می توان به انواع گوناگون خواند.

این نیست که بین الفبا ها از جهت توان انعکاس تلفظ آواهای مهم (فونم ها و یا واج ها) فرقی نیست. هست، برخی الفبا ها مانند الفبای آرامی باستان که اکثر آثار فارسی باستان و یا پهلوی با آن نوشته شده، از نگاه انعکاس آواها خیلی ضعیف تر هستند. اما موضوع فقط تکنیکی نیست.

من جاهای دیگرهم گفته ام. اگر قرار باشد برای یک قوم و طایفه ای که تاحالا سنت و گذشته خواندن و نوشتن نداشته، یک الفبای مناسب درست کرد، حتما باید به الفبای لاتین و یا یونانی و روسی مراجعه کرد و برخی حروف را به آن علاوه نمود و یا کم کرد. این کار را دانشمندان در سده های نوزدهم و بیستم میلادی برای بسیاری اقوام و قبیله های بومی آفریقایی و آمریکایی کرده اند. اما وقتی شما الفبایی دارید که بیش از هزار سال است که با آن می نویسید و مردم هم به آن خوگرفته اند و ادبیات و علم و هنر و فنون خود را با آن مکتوب نموده اند، چرا باید آن را فقط بخاطر شیفتگی به انعکاس آواها و یا شیفتگی سیاسی به این و آن کشور و تمدن عوض کنید؟ مگر اسراییلی ها و ارامنه و گرجی ها و حتی چینی ها این کار را کرده اند؟ آیا آنها هم بخاطر الفباهای قدیمی شان عقب مانده اند و بیسوادی در آنها زیاد است؟ در مقابل، نگاه کنید به برخی کشورهای آمریکای لاتین و یا آفریقا و آسیا که اتفاقا الفبای لاتین را برای زبان خود بکار می برند، اما باسوادی در آنجا بیش از 30-40 درصد نیست.

جوانب منفی تغییر الفبا در ترکیه مربوط به جنبه تکنیکی انعکاس آوا ها نیست، بلکه پیچیده تر از آن است.

مسئله بر سر آن است که اصولا تغییر الفبا (نه ایجاد آن برای اولین بار، بلکه تغییر آن بعد از صد ها سال)، یک انگیزه سیاسی داشته است و دارد و تنها به انگیزه آسان تر کردن آموزش و یا تقویت باسوادی محدود نمی شود. در همه نمونه ها، تغییر الفبا را با به اصطلاح پاکسازی واژگان و حتی دستور زبان همراه کرده اند. نتیجه آن شده که بعد از یکصد سال حالا جوانان و حتی میانسالان باسواد و دانشگاه رفته ترکیه از تاریخ و ادبیات حتی صد سال پیش خود بی خبرند و حتی سخنرانی های خود آتاترک را که به عثمانی بود، درست نمی فهمند، چه رسد به آثار مثلا فضولی و دیگران. این وضع در واقع یک زمین لرزه بزرگ فرهنگی و یک گسست تاریخی از گذشته ملت به وجود آورده و آن را از خود و از گذشته خود بیگانه نموده است.

ما عین این وضع را در جمهوری آذربایجان و یا ترکمنستان هم شاهدیم که همزمان با حاکمیت شوروی، ابتدا به زور ازخط عربی-فارسی به لاتین گذشتند، بعد باز به زور روسی را قبول کردند و بالاخره پس از فروپاشی شوروی به خیال آنکه می خواهند با شوروی و روس ها کاملا قطع رابطه کنند، سراسیمه همه را رها کرده باز به لاتین گذشتند. بروید با جوانان و حتی میانسالان و پیران این کشور ها صحبت کنید تا درجه گسست فرهنگی و از خود بیگانگی این ملت ها را بهتر درک کنید.

الفبا و خط اتومبیل نیست که هر چند سال یک بارعوض کنید. این ثروت تاریخی و فرهنگی یک ملت است.

(بخش پیشین: درباره تحصیل کودکان ترکی زبان در ایران)… ادامه خواندن

گفتگو در باره تحصیل کودکان ترکی زبان در مدارس

آنچه می خوانید بخش نخست پرسش و پاسخی است با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند. در این رهگذر دقت مخاطب من بخصوص معطوف  به موضوع زبان نخست (مادری) کودکان و احتمال مشکلات ناشی از آن در دوره دبستان و در ضمن موضوع توان و یا ضعف الفبای فارسی در تحصیل کودکان بود. این صحبت ادامه خواهد یافت و در پایان به صورت یک مصاحبه کامل منتشر خواهد شد.

— آقای دکتر جوادی، با توجه به این که شما دوره دبستان را در آذربایجان و با زبان فارسی شروع کردید، خواهش می کنم تجربه خودتان از دشواری های سوادآموزی به زبانی به جز زبان مادری را روشن کنید، با توجه به این که همواره روی این موضوع انگشت گذاشته شده است که کودک آذربایجانی یا ترک زبان، نمی توانست یا نمی تواند به آسانی باسواد شود. یعنی آیا شما این تجربه را خودتان داشتید که به سختی باسواد شدید؟ یا سوادآموزی شما از حد متعارف که یک تا سه سال و مرحله روان خوانی است، بیش تر به درازا کشید؟

— خُب، ما که در آن سال ها بچه بودیم و عقلمان به اینگونه مسئله ها مانند نظام آموزش و پرورش و مشکلات الفبا و املا و علاوه بر آن موضوع زبان مادری و زبان رسمی و مشترک کشور و تاثیر این دو به تحصیل و غیره نمی رسید. محیط خانوادگی ما و همسایه ها و دوست و آشنا و غیره تقریبا همه ترکی زبان بودند. طبیعتا من هم ترکی زبان بودم (و هستم). ولی خُب خانواده ما اکثرا تحصیلکرده و باسواد بودند. «باسواد» هم در فرهنگ من فقط این نیست که خواندن و نوشتن بلد باشید.

باسواد یعنی کتابخوان، یعنی علاقمند به خواندن و نوشتن خارج از مدرسه و خارج از اجبار. من در محیط خانواده ای کتابخوان و مجله خوان و روزنامه خوان و شعر دوست و ادبیات دوست و تاریخ و جغرافیا دوست بزرگ شده ام. در خانواده ما به طور سنتی تحصیل و با سواد بودن مهم بوده و هنوز هم هست. پدر من خودش لیسانس ادبیات داشت و عموها و دایی من هم تحصیلکرده بودند. خانم های نسل مادر من چندان باسواد نبودند، اما نسل ما چه دختر و چه پسر تحصیلکرده و باسواد بودند. بنا براین برای من مدرسه رفتن اتفاقا چون درهای باسوادی را باز می کرد، دلپذیر و هیجان انگیز بود. یعنی من همیشه با شور و شوق به دبستان رفتم. ولی در عین حال شاید اصلا این شعور هم در مغز ما نبود. ما دبستان رفتیم، چونکه باید می رفتیم، همه می رفتند و این هم چیزی طبیعی و حتی مایه شادی و خوشی بود.

البته من وقتی به دبستان رفتم، گفتگوی فارسی بلد نبودم. شاید شکسته بسته چیزهایی می گفتم. ولی فکر کنم در همان شش سال دبستان، کم و بیش، با لهجه ترکی هم که شده، راه افتاده بودم. اکثر بچه های دیگر هم همین طور بودند. البته، گفتم، خانواده تاثیر بزرگی روی آموزش دبستان و دبیرستان کودکان و جوانان دارد. دبستان نمونه دکتر محسنی ما در تبریز هم از بهترین دبستان های تبریز بود. معلم های خیلی خوبی داشتیم. به نظرم همه شان هم ترکی زبان بودند. سرکلاس فارسی حرف می زدند و خارج از کلاس ترکی. یعنی مدرسه هم مهم است. در کلاس ما بچه هایی هم بودند که معلوم بود از خانواده های فقیر و کم و بیش بیسواد بودند. فکرکنم کیفیت و سرعت سوادآموزی آنها خیلی آهسته تر بود.

ولی نه، من یادم نیست که سوادآموزی بنده با سختی بخصوصی روبرو بوده باشد. شاید هم بوده، چراکه طبیعتا وقتی یک بچه فارسی زبان به مدرسه می رود، مشکل روان فارسی حرف زدن را ندارد. البته نکته مهمی هم هست که اغلب فراموش می شود، آن هم اینکه صرفا حرف زدن به یک زبان و حتی روان حرف زدن دلیل باسوادی آدم نیست. به قدر کافی آدم هایی می شناسم که مثل بلبل فارسی و یا ترکی و یا انگلیسی حرف می زنند، اما سرتاپا بیسواد هستند. موضوع برسر روان حرف زدن و «لهجه داشتن» نیست.

من هم یادم هست که خیلی ها در خانواده و همسایگی و محیط آن روزهای تبریز یعنی سال های 1340 می خواستند «لهجه شان را درست کنند» یعنی نزدیک تر به لهجه معیار رسانه ها یعنی مثلا رادیو (آن روز ها تلویزیون نبود) و یا حتی لهجه «تهرونی» صحبت کنند. البته همه ما می خواستیم لهجه معیار مانند خود فارسی زبانان داشته باشیم. این هم چیز بدی نیست، چیز خوبی هست، به شرط آنکه دچار عقده حقارت نشوید که نتیجه اش اصلا حرف نزدن باشد. چیز بدی نیست که سعی کنید مثل فارسی زبان ها روان حرف بزنید و زمان فارسی حرف زدن، لهجه ترکی تان کمتر معلوم شود. مثل این است که در آمریکا هستید و می خواهید خوب و روان انگلیسی حرف بزنید.

اما من واقعا مطمئن نیستم که در  این موضوع سرعت آموزش، روان حرف زدن و لهجه ترکی مشکل بزرگی از نگاه آموزش و پرورش کودکان هست یا نه. خیلی ها هم فارسی زبان هستند و نمی توانند روان و روشن حرف بزنند. اما به هر حال شما با یک بچه فارسی زبان فرق داشتید. ولی خُب، یک بچه گیلکی زبان هم همین طور بود، کردی زبان هم… این موضوع که منحصر به کودکان ترکی زبان آذربایجان نیست. دقیقا نمی دانم، اما شاید 60-70 درصد کودکان ایرانی که به دبستان می روند، ابتدا نمی توانند روان فارسی حرف بزنند. پس نقش مدرسه چیست؟

راستش حالا که برمی گردم و به گذشته فکر می کنم، احساس می کنم که خوب شده که ما، هم فارسی را تاحدی که می توانستیم به خوبی یاد گرفتیم و هم ترکی را همچنان در خانواده حرف زدیم. این هم برای من شخصا زمینه مناسبی شد تا بعد از پانزده-شانزده سالگی، خودم مستقلا خواندن و نوشتن زبان ترکی را بیاموزم، هم ترکی ترکیه و هم ترکی باکو را. یعنی اگر در آن دوره دبستان سختی هم کشیدم (که این سختی را واقعا حس هم نکردم)، در عوض بعدا یا کوشش خودم یک و حتی سه چهار زبان کامل دیگر را هم یاد گرفتم. این هم دنیای دید و تجربه و دانش مرا فکر کنم فراخ تر و وسیع تر کرد.

حالا این موضوع که منحصر به ایران نیست. در اکثر کشورهایی که ریزه پیزه نیستند، این مسئله چند زبانی شهروندان وجود دارد. در ترکیه شما ممکن است کُردزبان باشید، اما در مدرسه ترکی یاد می گیرید. در فرانسه ممکن است زبان مادری شما باسکی و یا برتونی هست، اما زبان آموزش و پرورش طبیعتا فرانسه است. شاید واقعا از یک نگاه این، نوعی فشار اضافی روی بچه هاست. من می گویم این را باید مانند واقعیتی که موجود هست، قبول کرد، واقعیتی که تقریبا در همه کشورها هست. نه فقط باید این را قبول کرد، بلکه بنظرم باید از این دو زبانگی در خانواده و شهر و محیط خود، مانند یک فرصت به نفع خودتان استفاده کنید. و می توانید هم این کار را بکنید. اول زبان مملکت را به بهترین وجه بیاموزید، بعد زبان مادری و پدری و هر زبان دیگری را که می خواهید، باز به بهترین شکل بیاموزید. البته کارتان به آسانی یک نفر که فقط یک زبان می آموزد، نخواهد بود.اما در نهایت شما به خاطر آموزش دو و یا چند زبان امکانات بیشتری از دیگر همکلاسی های خود خواهید داشت و نه تنها امکانات تحصیل و اشتغالتان به مراتب بیشتر خواهد شد، بلکه دانش و دیدتان نسبت به دنیا و زندگی وسیع تر و عمیق تر خواهد شد.


این مجموعه را هم ببینید:

آموزش زبان مادری

ادامه خواندن

تحصیل به زبان مادری؛ یک حق یا شعار و رویا؟

(از سایت: سازمان حقوق بشر ایران»)

با دو روزنامه‌نگار میزگردی داشتیم تا «تحصیل به زبان مادری» را بررسی کنیم. عباس جوادی و شاهد علوی که منتقد و مدافع این مطالبه هستند، در این میزگرد ضمن بیان نظرات خود، به راهکارها نیز پرداخته‌اند. علوی معتقد است که مدارس چندزبانه مانند نمونه‌های دیگر در کشورهای مختلف می‌تواند راه‌حلی برای این معضل باشد؛ اما عباس جوادی می‌گوید هیچ تضمینی وجود ندارد که چنین تجربه‌ای در فرهنگ ایران نیز جواب بدهد.

تحصیل به زبان مادری، مطالبه‌ای است که گروه‌های اتنیکی در ایران همواره آن را مطرح کرده‌اند؛ هرچند مخالفان و موافقان بسیاری دارد. معمولا در نقد «تحصیل به زبان مادری» گفته می‌شود که یکپارچگی سرزمین زیر سوال می‌رود و موافقان آن معتقدند اتفاقا یکی از دلایل گرایشات تجزیه‌طلبانه، جدی نگرفتن چنین مطالبه‌ای است.

از سوی دیگر همواره میان تحصیل به زبان مادری و آموزش زبان مادری تفکیک قایل هستیم. مدافعان تحصیل به زبان مادری معتقدند که کودکان باید تحصیل را به زبان مادری‌شان شروع کنند و محتوای دروسی که می‌آموزند به زبان مادری باشد یا حداقل، به زبان مادری هم باشد. از سوی دیگر بر سر لزوم فراگیری زبان مادری تحت عنوان آموزش زبان مادری، تقریبا میان روشن‌فکران اشتراک نظر وجود دارد.

از همین جهت با دو روزنامه‌نگار میزگردی داشتیم تا «تحصیل به زبان مادری» را بررسی کنیم. عباس جوادی و شاهد علوی که منتقد و مدافع این مطالبه هستند، در این میزگرد ضمن بیان نظرات خود، به راهکارها نیز پرداخته‌اند. علوی معتقد است که مدارس چندزبانه مانند نمونه‌های دیگر در کشورهای مختلف می‌تواند راه‌حلی برای این معضل باشد؛ اما عباس جوادی می‌گوید هیچ تضمینی وجود ندارد که چنین تجربه‌ای در فرهنگ ایران نیز جواب بدهد.

پس راهکار چیست؟ اصلا فقدان تحصیل به زبان مادری چه پیامدهایی دارد؟ آیا می‌توان این پیامدها را عمومیت داد؟

برای شروع بحث، فکر می‌کنید تحصیل به زبان مادری یک فرصت است یا یک تهدید؟

عباس جوادی: به نظر من این یک رویا یا شعار است که هرکس حق داشته باشد به زبان مادری خود از مهدکودک تا فوق دکترا تحصیل کند. ما درباره ایران بحث می‌کنیم که حداقل سه یا چهار خانواده زبانی در آن هستند و بزرگ‌ترین آن هندواروپایی است. اما هرکدام از این زبان‌‌ها زیرشاخه‌های دیگری دارند که گوینده‌گان آن معتقدند لهجه نیستند و هر کدم یک زبان هستند. گالشی‌ها امروز شکایت دارند که گیلکی‌ها حقوق آن‌ها را ضایع می‌کنند و زبان‌شان گالشی است. با چنین معیاری حداقل ۴۰ زبان مختلف داریم. حتی با عبور از تئوری‌ها و شعارها، به عنوان والدین یک کودک، مسوول کشور یا مدرسه، چطور می‌توان محتوای آموزشی را با ۴۰ زبان متفاوت ارایه داد و ادعا داشت که شیرازه کشور بر هم نمی‌خورد؟ تازه با فرض در اختیار داشتن امکانات، معلم، کتاب آموزشی و … چطور در چنین شرایطی دوست گیلکی می‌تواند بعدها در خوزستان به عنوان کارمند بانک استخدام شود؟ باید ابعاد سیاسی و پیامدهای چنین شعاری را در نظر گرفت که از نظر اجتماعی در عمل چه اتفاقی می‌افتد. به نظر من تحصیل به زبان مادری شعاری است که به درد ما در ایران نمی‌خورد؛ مگر آن‌که بخواهیم برای از هم پاشاندن شیرازه کشوری با ۲۷۰۰ سال تاریخ، زمینه‌سازی کنیم. دولت‌ها هم اگر بخواهند خودکشی کنند باید چنین سیاستی را در پیش بگیرند.

شاهد علوی: نگاه من متفاوت است. این‌که تحصیل به زبان مادری یک حق است یا نه، به تعریف ما از حق برمی‌گردد. مساله این است که ما درباره حقوق طبیعی صحبت می‌کنیم یا حقوق موضوعه؟ حقوق داخلی یا حقوق بین‌المللی؟ کنوانسیون‌های لازم الاجرا یا منشورها؟ آیا رسمیت ندادن به یکی از حقوق طبیعی در قوانین موضوعه، مشروعیت و روایی این حق را زیر سوال می‌برد؟ در حالی‌که تعریف حق تابعی از قدرت است و قدرت‌مندان در چهارچوب منافع عینی خود، حقوق را تعریف می‌کنند و به عنوان قانون به تصویب می‌رسانند، نمی‌توان صرفا بر اساس قوانین مصوب در مورد حقوق انسان‌ها صحبت کرد. اگرچه ما هیچ قانون لازم‌الاجرای مورد توافق بین‌المللی یا حتی ملی (در ایران) نداریم که تحصیل به زبان مادری را به عنوان یک حق قانونی به رسمیت بشناسد،  اما این عدم رسمیت در قانون، طبیعی بودن این حق را زیر سوال نمی‌برد.
روان‌شناسان و متخصصان آموزش و یادگیری طی پژوهش‌های بسیار دریافته‌اند که تحصیل به زبان مادری در رشد تحصیلی، عاطفی و ثبات و سلامت روانی کودک موثر است. در عین‌حال تحصیل به زبان مادری یک انتخاب است که تا سن مشخصی، تصمیم درباره آن نه در اختیار یک سیستم سیاسی یا اداری که در اختیار والدین کودک است. به این ترتیب، تصمیم برای تحصیل به زبان مادری تابعی از ضرورت‌های روان‌شناختی و آموزشی و انتخاب شخصی است. در ایران، قانون درباره چنین حقی سکوت کرده است، هرچند می‌توان گفت تاکید بر ضرورت آموزش رسمی به زبان فارسی معنایی جز منع حق آموزش به زبان‌های دیگر در ایران را ندارد.

به نظر من این منع در راستای حفظ وحدت ملی هم نیست. در صورت سرکوب گروهی اتنیکی که تمایل دارد به زبان مادری‌اش تحصیل کند، باید انتظار داشت گرایش‌های واگرایانه تقویت شود. در نهایت باید راهی پیدا کرد که علایق یک سرزمین با مطالبات گروه‌های اتنیکی هم مطابقت داشته باشد. به نظر من سیستم آموزشی چند زبانه باعث حفظ وحدت انتخابی می‌شود و یکی از زمینه‌های اصلی احساس بیگانگی و طردشدگی را نزد گروه‌های زبانی/اتنیکی از بین خواهد برد.

در عین حال یادآوری کنم که زبان مشترک اساسا ترمی مربوط به دنیای مدرن است. ما در ایران تا زمان تاسیس و تلاش برای تثبیت دولت ملی مدرن (برآمدن حکومت رضاشاه) زبان مشترک فارسی نداشتیم؛ امکانی برای داشتن زبان مشترک هم نبوده است. برای سده‌های طولانی، فارسی، زبانی ادبی و دیوانی رایج و عربی زبان علم و فلسفه و دین بوده است. البته قابل انکار نیست که در ۱۲۰۰ سال اخیر، زبان فارسی به دلیل جایگاه ادبی و دیوانیش به زبان غالب جغرافیای سیاسی ایران بدل شده است، اما آیا غالب بودن یک زبان علمی یا ادبی در یک سرزمین چند زبانه، الزامی برای پایبندی و تعهد گویندگان دیگر زبان‌های آن سرزمین برای تکلم و آموزش به آن زبان غالب ایجاد می‌کند؟ بی‌تردید خیر. انتخاب زبان آموزش در هر نسلی فارغ از ملاحظات علمی و آموزشی، تابعی از انتخاب‌های افراد است. هیچ منطقی من را وادار نمی‌کند که برابر با انتخاب پدرم که در بغداد عربی یاد گرفته و تحصیل کرده است، به فارسی هم مسلط بوده و به کردی شعر می‌گفته، تصمیم‌گیری کنم. در نقد صحبت‌های آقای جوادی، من معتقدم ما در ایران حداکثر ۱۰ زبان داریم و ده‌ها لهجه‌. گالشی و گیلکی که ایشان مثال زد به اندازه‌ای نزدیک هستند که می‌توانند در یک سیستم آموزشی ترکیب شوند. اضافه کنم که تحصیل به زبان مادری به منظور ایجاد مدارس تک‌زبانه گیلکی و لری و تالشی نیست، در چنین شرایطی کشور به جزیره‌های زبانی/فرهنگی از هم بریده بدل شده و با هم بودن و ماندن این گروه‌های فرهنگی هم بسیار دشوار خواهد شد. ایجاد امکان تحصیل به زبان مادری در یک واحد سیاسی چند زبانه یعنی راه‌اندازی مدارس چند زبانه. چیزی که در کشورهای بسیاری تجربه شده است. یعنی فرزند من در کردستان یا مناطق کردنشین، این امکان را دارد که با زبان کردی وارد سیستم آموزشی شود و از سال دوم یا سوم تحصیل، زبان دوم به برنامه آموزشی‌اش اضافه شود. زبان دومی، که زبان میانجی ساکنان چند زبانه یک کشور خواهد بود. این‌جا فارسی می‌تواند این نقش را ایفا کند.

 

آقای جوادی به نظر شما راه‌اندازی مدارس چندزبانه همچنان باعث واگرایی خواهد شد؟

عباس جوادی: قبل از پاسخ به این سوال بگویم، نکته‌ای که آقای علوی درباره فقدان زبان مشترک پیش از رضا شاه بیان کرد، درست نیست. اجداد ما که آذری یا کرد یا فارس، یعنی آمیزه‌ای از مادها و گوتی‌ها و … بوده‌اند، با چه زبانی با هم صحبت می‌کردند؟ احتمالا مادی. چه زبانی مادهای آذربایجان را با جنوب و کردها متحد کرده بود؟‌ احتمالا آرامی. درست است که فارسی باستان بلافاصله به زبان مشترک تبدیل نشده است. زبان مشترک روحانیون یا مبادلات دیپلماتیک هم متفاوت بوده است. اما در زمان ساسانیان، فارسی زبان مشترک و آمیزه‌ای از لهجه‌های ایرانی مثل مادی و پارتی و … بوده است. بعد از اسلام هم بر آن بستر ادامه پیدا کرد. در نمونه گالشی و گیلکی مثالی از آلمان می‌آورم که در زبان‌شناسی آن تحصیل کرده‌ام. در آلمان وقتی فیلم سوییسی نشان می‌دهند زیرنویس آن مربوط به زبان شمال آلمان است. آلمانی سوییسی را من که دکترای زبان آلمانی دارم متوجه نمی‌شوم. اتریشی کمی مفهوم است اما لهجه دارد. اما این‌ها برای خودشان زبان مستقلی نیستند. اسلواکی با چکی نزدیک به هم است ولی به جهات سیاسی گفتند که از هم تفاوت دارند. در حالی‌که یک زبان هستند. اما چه کسی این حکم را صادر می‌کند؟ ما قاضی نیستیم. هرکسی آزاد است که زبان یا لهجه بودن گویش خود را تعیین کند.

آقای علوی از حق طبیعی صحبت کرد. همان‌طور که ایشان گفت در هیچ قانون کنوانسیون بین‌المللی چنین حقی شناخته شده نیست. فقط یک سند مربوط به سازمان ملل داریم که در آن نوشته شده است دولت‌ها بهتر است شرایط مناسب برای آموزش زبان مادری یا در صورت مهیا بودن شرایط، تحصیل به زبان مادری را برای اقلیت‌ها فراهم کنند. در واقع دولت‌ّها با صلاحدید خود حرکت می‌کنند. اما حق طبیعی را یا قانون، یا قانون دولت‌ها یا بین‌المللی باید تعیین کند. این مساله همان‌قدر در اسناد بین‌المللی نامعلوم است که در قوانین کشورهای مختلف. سوئد به شکل تجربی تغییراتی در سیستم آموزشی آورده و مردم بومی می‌توانند سامی یاد بگیرند. اما در آلمان، ایتالیا و فرانسه زبان مشترک تحصیلی وجود دارد اما هرکس هم می‌تواند زبان مادری‌اش را یاد بگیرد. اما نمی‌توان گفت در شهر لیون یک عرب، فیزیک و شیمی را در مدارس فرانسوی به عربی یاد بگیرد. در تگزاس و کالیفرنیا هم هیچ مدرسه‌ای وجود ندارد که از کلاس اول تا دانشگاه به زبانی غیر از انگلیسی محتوای آموزشی را ارایه دهد. تعیین‌کننده قوانین دولتی و بین‌المللی هستند. این هماهنگی باید بین ملت به وجود بیاید که هرکس بنا بر منافع خانوادگی خود، تصمیم بگیرد. اگر فردا روزی بگویند فرزند شما امکان تحصیل به زبان ترکی را در مدرسه و دانشگاه دارد و محتوا ترکی است، قطعا به عنوان یک ترک آذری‌زبان پاسخم منفی خواهد بود.

شاهد علوی: البته تاریخ‌دان‌‌ها بر سر مدت ‌زمان و دوره‌های تاریخی وجود زبان مشترک در واحدهای سرزمینی اختلاف‌ نظر دارند. طبیعتا گروه‌بندی‌های انسانی هستند که زبان‌های خود را خلق کرده‌اند، اما نکته این است که ترم زبان مشترک در یک جامعه چند زبانه تنها از رهگذر آموزش زبان متفاوت (زبان میانجی) امکان تحقق پیدا می‌کند. من به عنوان یک کُرد زمانی می‌توانم گویش یا زبان دیگری را فرا بگیرم که در فرآیند زبان آموزی (تحصیل یا زندگی در جامعه زبان مقصد)، آن زبان را فرا بگیرم. در جامعه‌‌ای که سوادآموزی (و در نتیجه یادگرفتن زبان یا زبان‌های غیرمادری) در انحصار روحانیون، ادیبان و شاهزاده‌گان بوده است، آن‌ها در یک فرآیند تاریخی و متاثر از فاکتورهای مختلفی، به گونه‌ای عمل و حرکت می‌کنند که زبانی خاص به عنوان زبان مشترک دیوانی، ادبی یا علمی موضوعیت بیابد، مردم و انتخاب مردم این‌جا اصلا مطرح نیست. در خصوص بحث حقوقی هم باید تاکید کنم که حقوق طبیعی و موضوعیت و مشروعیت آنها اصولا و اساسا تابعی از تصمیم و تعیین و تصویب حکومت‌ها نیست. ما اگر قدرت داشته باشیم، می‌توانیم هرکدام از حقوق طبیعی را به قانون تبدیل کنیم و اگر قدرت نداشته باشیم، نمی‌توانیم!

عباس جوادی: این یک انتخاب است و نمی‌توانیم برای جامعه تعیین تکلیف کنیم.

شاهد علوی:‌ احتمالا تعریف ما از جامعه متفاوت است. پدران و مادران ما یا درست‌تر بگویم حاکمان وقت، ۹۰ سال پیش قوانینی را تصویب کرده و اجرایش را به جامعه تحمیل کرده‌اند، تحمیلی که هنوز ادامه دارد. ما متاسفانه امکان رفراندوم نداریم تا آشکار شود نسل امروز چقدر با این قوانین و قواعد تحمیل شده موافق است. در مورد مثال فرانسه هم این به نظرم مثال خوبی نیست چرا که فرانسه با حذف خشن تفاوت‌ها و کشتن زبان‌های متنوع جغرافیای سیاسی فرانسه کنونی، به دنیای مدرن وارد شد. در قیاس با وضعیت کنونی ایران، ایتالیا یک مثال خوب است. بخشی از ایتالیا، منطقه تیرول جنوبی، آلمان‌نشین هستند و سیستم آموزشی دو زبانه دارد. اضافه کنم که تشخیص فنی زبان یا لهجه بودن یک گویش به نظر متخصصان برمی‌گردد اما من حق دارم لهجه‌ام را یک زبان بدانم.

عباس جوادی: پس هرکس صدایش بلندتر باشد می‌تواند حرف خود را به دیگران بقبولاند.

شاهد علوی: عملا همین‌طور است. زمانی، (یعنی ۹۰ سال پیش) صدای فرهنگ، پیشینه، امکانات و توانایی بخشی از گویش‌وران یا علاقه‌مندان به زبان فارسی در ایران بلندتر از سایرین بود و فارسی زبان رسمی ایران شد. اما اکنون متاثر از آگاهی هویتی، علایق سیاسی، شرایط فرهنگی و البته امکاناتی که عصر ارتباطات فراهم کرده است بخش‌هایی از گویش‌وران و گویندگان زبان‌های دیگر رایج در ایران هم مدعی حقوق زبانی‌شان هستند. ما یا این حق خواهی‌ها را نادیده می‌گیریم و به روش مالوف خودمان ادامه می‌دهیم یا می‌پذیریم که با تغییر ایجاد ‌کنیم. یادآوری کنم که سرکوب در دراز مدت جواب نمی‌دهد، چنان‌که تا حالا جواب نداده است و کشور را دچار بحرانی بزرگ خواهد کرد، همان که طرفداران سیاست تک زبانی از آن می‌ترسند.

عباس جوادی:‌ چه دلیلی دارید که در آن صورت جنگ داخلی می‌شود؟ ۳۰ سال پیش ما در تبریز با بقال و دکتر ترکی حرف می‌زدیم و در مدرسه و اداره‌ها فارسی یاد می‌گرفتیم و استفاده می‌کردیم. من تا کلاس اول دبستان فارسی بلد نبودم اما در سیستم آموزشی مشکلی هم نداشتم. به نظر من پررنگ شدن این بحث‌ها در سال‌های اخیر به دلیل شرایط بحرانی و سرنوشت‌ساز منطقه و خاورمیانه ایجاد شده است. انگیزه و محیط هیجان‌آلود باعث شده به خواسته‌های به اصطلاح مذهبی، زبانی و قومی دامن زده شود. شاید بسیار گفته شده باشد اما مساله جدی است که اگر روشن‌فکران و سیاست‌مداران به هوش نباشد، سرنوشتی مثل سوریه و عراق در انتظار ایران است. در این ۳۰ سال مردم هشیارتر نشده‌اند. به شبکه‌ّای اجتماعی نگاه کنید که چطور هرکسی بدون علم، درباره همه مسایل اظهارنظر می‌کند. الان به اصطلاح پشت هر بامی شنونده‌ای هست. چیزی در حال جوشش است که من نگران آن هستم.

یعنی معتقدید مطالبه تحصیل به زبان مادری در اثر تحولات منطقه و خاورمیانه مطرح یا تشدید شده است و شبکه‌های اجتماعی باعث دامن‌ زدن به آن هستند؟

عباس جوادی: به نظر من سواستفاده سیاسی از این مساله بیشتر شده است. این مطالبه زمان صدام هم مطرح بود اما امروز حساس‌تر شده و سواستفاده از این اندیشه‌های هم به مراتب تشدید شده است. تمایل به فریفته ‌شدن هم اوج گرفته است. نزدیکی ایجاد گفت‌وگو رفته‌رفته میان شهروندان کم‌تر می‌شود و جامعه به گروه‌های مختلف اکثرا کوچک مذهبی، قومی، لهجه‌ای یا حتی هواداری فردی تقسیم شده است و بیشتر هم می‌شود. در چنین شرایطی فرزندان من و شما بیست سال بعد نمی‌توانند با هم هم‌صحبت شوند.

شاهد علوی: من با آقای جوادی در این زمینه مخالف هستم. انگیزه‌ها و برنامه‌ریزی‌های سیاسی در داخل و خارج از ایران حتما در تقویت صداهایی که سیستم سیاسی مرکزگرا را نگران می‌کند، موثر هستند و برای آن‌ها تهدید به حساب می‌آید. به این ترتیب می‌پذیرم که کشورهای دیگر یا جریان‌های سیاسی مخالف در راستای تعقیب منافع سیاسی خود، در تقویت صداهای مخالف و متفاوت در جوامع هدف درگیر هستند بدون اینکه لزوما با اهداف و یا استراتژی آن صداها موافق باشند. اما واقعیت غیرقابل انکار وجود گرایش‌های هویت طلبانه در ایران فارغ از علایق منطقه‌ای است. از زمانی‌که سیستم آموزش همگانی اجباری در ایران تاسیس شد، کم و بیش صدای این مطالبه شنیده شده است. صداهایی که متاثر از خودآگاهی هویتی، دانش و سوادآموزی، ارتباطات و دیدن تجربیات کشورهای دیگر اکنون بسامد بالاتری یافته است. علایق سیاسی بی‌ربط به این مساله هم اگرچه در تقویت این مطالبه تاثیر گذاشته است، اما نمی‌توان مطالات زبانی را به بازهای سیاسی طرف‌های دیگری تقلیل داد. حتی کم‌رنگ شدن صداهای حق طلبانه به معنای کم‌رنگ شدن این مطالبات نیست و تابعی از شدت سرکوب سیاسی است.

ناچارم دوباره تاکید کنم که چند زبانه کردن سیستم آموزشی در ایران مطلقا به یک‌پارچگی و وحدت ملی این کشورضربه وارد نمی‌کند. به عنوان کسی که هیچ علاقه‌ و تعهدی به مرزهای سیاسی/سرزمینی در هیچ کجای دنیا ندارم و طبیعتا با تغییر اندازه کشورها به صورت مسالمت آمیز و بدون خون‌ریزی و فعال بودن جنبش‌های جدایی‌طلبانه هم هیچ مشکلی ندارم، می‌توانم به دوست‌داران وحدت سرزمینی ایران بگویم که چند زبانه کردن سیستم اموزشی، اداری و سیاسی اتفاقا در راستای علایق سیاسی آنهاست و کمک می‌کند ساکنان ایران از هر زبان و اتنیکی خودشان را ایرانی‌تر بدانند و در حس مالکیت این سرزمین احساس شراکت بیشتری داشته باشند و خود را در سرنوشت آن سهیم بدانند.
برای توضیح سیستم آموزشی چند زبانه هم بگویم که در سیستم آموزشی چند زبانه، دست‌کم دو زبان برای آموزش محتوای درسی در نظر گرفته می‌شود که یکی از آن‌ها قاعدتا در تمام سرزمین مشترک است. اما زبان دیگر آموزشی متاثر از بان مادری کودک، متفاوت خواهد بود. یعنی اگر پذیرفته باشیم زبان میانجی فارسی باشد مثلا در سقز زبان آموزشی کردی/فارسی، در تبریز ترکی/فارسی و در ساری مازنی/فارسی خواهد بود. به این ترتیب، دانش‌آموزی که در سیستم آموزشی کردی/فارسی تحصیل کند زمان اخذ دیپلم به هر دو زبان و محتوای آموزشی به هر دو زبان تسلط خواهد داشت.

آقای جوادی سیستمی که مورد پیشنهاد آقای علوی است، به نظر شما کارآمد نیست؟‌ آیا نقدی به آن دارید؟

عباس جوادی: فرض کنید امکان تحصیل به زبان مادری برای همه از کودکستان تا دبیرستان فراهم بود. مهم نتیجه آن است و نه شعار و داستان. در نتیجه چنین سیستمی وقتی فرزند من در ۲۵ سالگی دانشگاه را تمام کرد، آیا می‌تواند به زاهدان برود و در جامعه آن‌جا ادغام شود؟ اگر مکانیزمی باشد که فرزندان ما در نهایت با یک زبان مشترک که تا به حال فارسی بوده، بتوانند تحصیل کنند و زبان‌های دیگری هم بیاموزند که مشکلی وجود ندارد. در نهایت مهم است که بتواند به زبان مادری‌اش بخواند و بنویسد. ولی زبانی لازم است که در همه جا بتوان ارتباط برقرار کرد. نمی‌توان این روابط را قطع کرد چون هویت من با این گروه‌های اجتماعی تعریف شده است و نه مثلا فقط با ترک‌زبان‌های تبریز.

شاهد علوی: به نظر من در اولین قدم باید بپذیریم که تحصیل به زبان مادری یک حق طبیعی است. اگر آن را یک حق طبیعی نمی‌دانیم، آیا دست‌کم می‌پذیریم این یک ضرورت آموزشی/روانشناختی است؟ بر سر ضرورت آن هم اگر توافق نکنیم آیا می‌پذیریم این یک انتخاب هست؟‌ حتی یک انتخاب سیاسی ناگزیر، بر این اساس که واگرایی سیاسی میان گروه‌های اتنیکی که زبان‌شان به حاشیه رانده شده است در حال تشدید است. پس دست‌کم ناچاریم چند زبانه کردن سیستم آموزشی، اداری و سیاسی را یک ضرورت سیاسی ناگزیر بدانیم. اما، نکته مهم این است که پس از پذیرش چند زبانه کردن سیستم آموزشی به هر دلیلی که باشد، طبیعتا وجود یک زبان میانجی یا مشترک در این سیستم یک ضرورت است. اصولا سیستم آموزش چند زبانه بدون یک زبان مشترک یا میانجی بی‌معنا است. عدم توجه به همین موضوع باعث بدفهمی در مورد این مفهوم شده است و برای همین دوستان مرتبا می‌پرسند پس تکلیف زبان فارسی چه می‌شود.

سوال هم همین است. در چنین سیستمی که شما از آن مثال می‌آورید،‌ تکلیف زبان فارسی چه خواهد شد؟

شاهد علوی: من تا به حال نظام آموزشی چند زبانه‌ای ندیده‌ام که در کلیت سیستم، زبانی میانجی یا مشترک وجود نداشته باشد. داشتن یک زبان آموزشی مشترک یا میانجی در تمامی مدارس درگیر در یک نظام آموزشی چندزبانه، ضرورت است. به نظر می‌رسد زبان فارسی به خاطر پتانسیل تاریخی و فرهنگی می‌تواند به عنوان این زبان مشترک مورد استفاده قرار بگیرد. مثلا در کردستان و مناطق کردنشین، زبان کردی و فارسی زبان آموزشی خواهند بود و البته در پایه چهارم یا پنجم زبان انگلیسی هم می‌توان به سیستم آموزشی همچون زبان برای یادگیری اضافه شود. تاکید کنم که منظور از زبان مادری، زبان نخستی است که کودکان در خانه با آن آشنا می‌شوند و حرف می‌زنند. ما حداقل ۵۰ کشور در جهان داریم که نظام آموزشی منطقه‌ای یا کشوری چند زبانه دارند. کشورهایی که عمر سیستم چند زبانه یا عمر نظام آموزشی آن‌ها به ۱۰۰ سال هم نمی‌رسد. یعنی این کشورها هم پیش از این یا مثل اکنون ما بوده‌اند یا اصلا نظام آموزشی نداشته‌اند. کشورها و نظام‌های دیگر هم از یک جایی شروع کرده‌اند. تاکید بر تفاوت‌ها در نظام اقتصادی، زمینه‌های جغرافیایی و فرهنگی البته درست است، اما ما ناچاریم به مثال‌های موجود هم، مثلا ایتالیا، اشاره کنیم تا ضرورت تغییر و امکان عملی شدن آن را یادآوری کنیم.

آقای جوادی آیا با چنین شرایطی، می‌توان چنین مدارسی را به عنوان راه‌کار برای ایران در نظر گرفت؟ در غیر این‌صورت راه‌کار شما چیست؟‌

عباس جوادی: دلیلی برای ارزیابی موفقیت یا عدم موفقیت چنین نظام آموزشی در ایران وجود ندارد. به نظر من ریسکی اجتماعی است که به انجام آن نمی‌ارزد. این نوع نظام آموزشی در محیط فرهنگی ایران تجربه نشده است پس تضمینی برای موفق بودن آن نمی‌توان ارایه کرد. به نظرم همان‌طور که در سوریه و ترکیه غیرعملی به نظر می‌رسد، در ایران نامشخص است. راحت‌ترین کار این است که هر کودکی که زبان مادری‌اش فارسی نیست، هفته‌ای ۶ ساعت زبان مادری را فرا بگیرد. همین‌که خواندن و نوشتن به زبان مادری را بیاموزد، برای من کافی است.

متخصصان بسیاری در داخل و خارج از ایران روی پیامدهای فقدان تحصیل به زبان مادری پژوهش‌هایی انجام داده‌اند. طبق آمار رسمی ایران و همین‌طور بین‌المللی، شماری از دانش‌آموزان به دلیل این فقدان از تحصیل باز می‌مانند یا ترک تحصیل می‌کنند. از طرفی در مناطق محروم که تلویزیون هم موجود نیست، کودکان در مدرسه نقطه حرکت مشترکی با آن‌هایی که فارسی را می‌دانند، ندارند. مساله‌ای که باعث سرخوردگی و از بین رفتن اعتماد به نفس آن‌ها می‌شود. چه فکری برای این پیامدها دارید که هر سال شمار آسیب‌دیدگانش بیشتر می‌شود؟

عباس جوادی:‌ من به این آمار مطمئن نیستم. به صحبت‌های آقای علوی برمی‌گردم که نظام تحصیلی مهم است، بدون توجه به زبان مشترک آن. ما در نظام تحصیلی‌مان مشکلات جدی داریم؛ تبعیض جنسیتی و مذهبی هم داریم که البته همه جای دنیا هست. ولی اگر سیستم تحصیلی تامین کند که مردمی که به مدرسه می‌روند زبان فارسی را خوب یاد بگیرند و در کنار آن زبان مادری‌شان را هم بیاموزند، بسیاری از مشکلاتی که امروز داریم را نخواهیم داشت. کودکان هم دچار سرخوردگی نمی‌شوند. من به عنوان یک نمونه وقتی ۶ ساله بودم و فارسی نمی‌دانستم به مدرسه رفتم و سرخورده هم نشدم. اگر شما باسواد باشید، می‌توانید زبان مادری‌تان را هم یاد بگیرید، اما اگر بی‌سواد باشید، فارسی هم بدانید باز هم بی‌سواد هستید. به نظر من نظام تحصیلی تعیین‌کننده است و عواملی مثل سرخوردگی بحث‌های لوکس قرن بیست و یکم است.

شاهد علوی: این آماری که اشاره کردید را یونسکو هم در سطح جهانی ارایه داده است. همین آمار و مطالعات نشان می‌دهند که به طور قطع فقدان تحصیل به زبان مادری روی بهره‌وری آموزشی، توانایی کودک و شانس موفقیت او در جامعه و بازار کار تاثیرگذار است. زبان مادری من و آقای جوادی فارسی نبوده است اما توانسته‌ایم در فضای زبان فارسی تحصیل کنیم و به دانشگاه برویم و کار پیدا کنیم اما ما و ده‌ها و صدها هزار نمونه دیگر به این معنا نیست که این آمار غلط است. طبق همین آمار، کم سوادی میان کودکان غیرفارس‌زبان بیشتر از فارس‌زبان‌ها است. در رویکرد انتقادی به نظام آموزشی ایران، یکی از مشکلات بنیادی این نظام آموزشی، تک‌زبانه بودن‌اش در جامعه‌ای چند زبانه است. فساد ساختاری در سیستم سیاسی و اجتماعی، نگاه مصرفی به آموزش و یا آموزش ایدئولوژیک و سایر مشکلات اقتصادی و فرهنگی البته این نظام آموزشی را ناکارآمدتر کرده است. اما ما نمی‌توانیم در شناسایی این مشکلات به شیوه‌ای مکانیکی اولویت بندی کنیم و منتظر بمانیم تا یکی حل شود و نوبت به مشکل بعدی برسد. در اولویت‌بندی، ابتدا باید وجود چنین مشکلی را پذیرفت. اگر پذیرفتیم، آن‌گاه متخصصان باید برای حل آن طرح و برنامه‌ریزی کنند و سیاستمداران و مدیران آن را اجرایی کنند.

عباس جوادی: درست است که کشورهایی مثل آلمان و فرانسه که زبان مشترک رسمی دارند و آن را عنصر متحدکننده ملی تعریف می‌کنند، کشورهای اروپایی یک ملیتی و قومیتی هستند اما در هندوستان که ۵۰۰ زبان دارد، زبان مشترک اداری، دادگاهی و حقوقی و تحصیلی انگلیسی است. ما در همه زمینه‌ها نمونه و تجربه‌های مختلف داریم. اما باید با در نظر گرفتن شرایط و تاریخ ایران، مقام و ارزش و وزنی که زبان فارسی به عنوان زبان تاریخی و فرهنگی با قدمت تاریخی دارد، آن را به عنوان زبان مشترک رسمی بپذیریم. باید جلوی سرخوردگی بچه‌ها را گرفت و دولت باید مساعدت کند تا آن‌ها زبان مادری‌شان را هم بخوانند و یاد بگیرند. از طرفی آموختن هر زبانی به غنای فرهنگی کمک می‌کند. همه ما از نظر تاریخی در ایران دو زبانه بوده‌ایم. در خانه به زبانی حرف می‌زدیم و زبان رسمی و ادبی زبان دیگری بود. اولین اثر کردی در قرن ۱۷ ثبت شده و اولین اثر ترکی در قرن ۱۳ یا ۱۴. دو زبانه بودن ما هنر و مهارت مردم را نشان می‌دهد. همین نقطه‌ای که مد نظر آقای علوی است، ما قبلا بوده‌ایم. اما فارسی ما را متحد می‌کند.

شاهد علوی: به عقیده من اما، ما تا پیش از تاسیس دولت مدرن در ایران، در طول تاریخ این سرزمین، هیچگاه گروهای جمعیتی دو یا چند زبانه ند‌اشته‌ایم. قطعا، افراد و قشر باسواد اتنیک‌های غیر فارس جامعه ایرانی که تا پیش از تاسیس نظام آموزش همگانی اجباری در 90 سال پیش درصدی یک رقمی بوده است به اضافه درصدی بسیار اندک دیگری از مردم به خاطر زیستن در آبادی‌ها و معدود شهرهای دو زبانه، زبانی دیگری غیر از زبان مادری خود را بلد بوده‌اند. سوادآموزی در جان ماقبل مدرن، خاص روحانیون، توان‌گران و طبقه کوچک بالای جامعه بوده است و توده مردم شانسی برای سوادآموزی نداشته‌اند. این یک واقعیت ساده است که کرد، ترک، عرب، بلوچ، لر، ترکمن، گیلک، تاتی و مازنی و … که به مدرسه یا مکتب فارسی زبان نرفته است و در یک شهر فارس زبان هم زندگی نمی‌کرده است هیچ راه و امکان و شانسی برای یاد گرفتن فارسی نداشته است و اصرار بر گزاره «زبان فارسی هم‌چون زبان مشترک تاریخی ایرانیان» واقعا فاقد معنای تاریخی است.

در هر حال فکر می‌کنم با هر نگرانی فرهنگی، علمی، زبانی، حقوقی، تاریخی و سیاسی، چند زبانه کردن نظام آموزشی امکانی برای رفع نگرانی‌های مرتبط با حوزه آموزش و سیاست است. در نهایت باید بپذیریم من کرد برای این‌که خودم را به اندازه یک فارس یا فارس‌زبان در سرنوشت و حفظ موجودیت ایران سهیم بدانم، باید رنگ، نشانه و نمود خود را در آن سیستم طوری که حق خودم می‌دانم، ببینم. تحصیل به زبان مادری به همین معنا، یک حق طبیعی، یک ضرورت سیاسی و یک انتخاب اخلاقی است.

ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری، شعار ها و واقعیت ها

W4

عباس جوادى –

اجازه بدهید در مورد تحصیل زبان مادری از نگاه اجتماعی و سیاسی، رئوس نظریات خود را در اینجا خلاصه کنم:

۱. هر کس آزاد است هر زبانی را که میخواهد، بیاموزد. آموزش زبان مادری هم باید آزاد باشد و این، حق طبیعی هر فرد و شهروند در هر کشور و منطقه جهان از جمله ایران است. حتی این حق محدود به «زبان مادری» هم نمیشود. زبان پدری یک فرد هم ممکن است از زبان مادری او فرق کند. تحصیل زبان پدری و یا هردو زبان مادری و پدری هم باید ممکن باشد و در صورت امکان در مدارس ارائه شود–و بهمین صورت تحصیل هر زبان که هر کس میخواهد.

۲. در اینجا باید بین مدارس دولتی و خصوصی تفکیک قائل شد. تحصیل زبان مادری در مدارس دولتی میتواند در حد امکانات عملی و تکنیکی (از قبیل دسترسی به بودجه، آموزگار و کتاب های درسی) و آرزوی والدین و دانش آموزان بر اساس عرضه و تقاضا و مراعات امکانات عملی از سوی وزارت آموزش و پرورش و یا مدارس خصوصی تامین شود.

۳. احتمالا اکثر ایرانیانی که زبان مادری شان فارسی نیست، در ایران که فارسی یک شرط اصلی پیشرفت اجتماعی است، با کسانی که زبان مادری شان فارسی است از یک نقطه مساوی در «رقابت اجتماعی» حرکت نمیکنند. برعکس، شاید آنها از نظر رقابت در کار و پیشرفت اجتماعی در موقعیت نامناسب تری برای پیشرفت اجتماعی قرار دارند.

۴. در اکثر کشور های دنیا و از جمله اروپا، زبان اصلی و نخست مدارس دولتی و عمومی، زبان مشترک و رسمی آن دولت است. در بعضی کشور ها بیش از یک زبان جنبه رسمی و مشترک دارد، اما اکثرا چنین نیست. فرانسه و یا آلمان و ایتالیا یک زبان مشترک و رسمی دارند و زبان رسمی و مشترک این دولت ها تنها زبان آموزش و پرورش نخست و اصلی مدارس دولتی این کشور هاست. در عین حال در کنار این زبان های رسمی، هر زبان دیگری را هم میتوان در چهارچوب امکانات در این مدارس تحصیل کرد.

۵. در زمینهٔ تحصیل زبان مادری و یا پدری، مدارس خصوصی نقش مهمی بازی میکنند. مدارس خصوصی باید این آزادی را داشته باشند که هر زبانی را که میخواهند در چهار چوب مقررات عمومی دولت برای آموزش و پرورش تدریس کنند.

۶. دولت البته مکلف نیست و اصولا نمیتواند تحصیل به همه زبان ها و لهجه های مورد درخواست و آرزوی هر شهروند کشور را در مدارس دولتی عرضه کند. با وجود حق طبیعی هر کس برای تحصیل هر زبان، دولت را نمیتوان مکلف کرد که در مدارس دولتی این امکان را به همه آحاد و اعضای یک ملت، آن هم یک ملت هشتاد میلیون نفری بدهد. اما این آزادی باید به مردم و هرکس داده شود که اگر دولت خواست و یا امکان ارائه چنین درس ها را نداشته باشد، مدارس خصوصی بتوانند در چهارچوب قوانین و مقررات این امکان را برای علاقمندان فراهم کنند.

۷. این که تمام تحصیلات مدارس و دانشگاه ها به زبان مادری اقوام باشد چیزی است که بیشتر شعار است و در واقع نه عملی است و نه قابل توصیه. اگر قرار باشد در ایران هر کس از تُرک و کُرد و لُر و بلوچ گرفته تا گیلک و مازنی و سمنانی و عرب و ارمنی و آسوری از کلاس اول تا آخرین ترم دانشگاه از فیزیک و شیمی و ریاضیات گرفته تا زبان و تاریخ و دین و جغرافیا را فقط به زبان و لهجهٔ مادری و یا پدری خود بخواند، این در عمل دو نتیجهٔ اصلی خواهد داشت: اولا فاتحهٔ وحدت سیاسی و ارضی کشور خوانده خواهد شد و اشتراک در زبان و فرهنگ فارسی که دستکم در ۱۲۰۰ سال گذشته «چسب متحد کننده» همه ملت ایران بوده است از بین خواهد رفت. ثانیا (و شاید مهمتر از نکته نخست) این شعار، محکوم کردن فرزندان ما به بیسوادی است، زیرا در همهٔ ۷۲ زبان و لهجهٔ گوناگون اقوام ایرانی نه امکان عملی (بودجه، کتاب، معلم و ادبیات لازم) تحصیل به این زبان ها وجود دارد و نه اینکه والدین این کودکان و جوانان خواهند خواست فرزندانشان تمام تحصیلات خود را مثلا به ترکی یا کردی و یا بلوچی انجام دهند، چرا که چنین چیزی در عمل به معنی بیسواد ماندن آنها و بسته بودن راه و امکان تحصیلات و اشتغال خوب در سرتاسر ایران خواهد بود.

۸. طرح چند ساعت تحصیل زبان مادری در هفته بنظر بنده میتواند برای هر دانش آموز و دانشجو و والدین آنان مثبت و مفید باشد، به شرط آنکه خود او و خانواده اش این را بخواهند و به اجرای آن کمک کنند. در آن صورت این برنامه میتواند در چهار چوب امکانات قانونی و عملی، اجرائی شود. اگر چنین شرایطی مهیا شود، دولت می باید حدالامکان به اجرائی شدن آن کمک کند و یا به مدارس خصوصی امکان و آزادی بیشتری در حوزهٔ تدریس و تحصیل زبان ها بدهد.… ادامه خواندن

تحصیل از کودکستان تا دانشگاه به زبان اقوام؟

W5

عباس جوادی – کسانی که با طرح تحصیل زبان مادری در مدارس ایران مخالفت میکنند در کوشش استدلالشان یک دلیل هم میاورند و آن اینکه زبان های محلی اقوام، چه بزرگ و چه کوچک، هیچکدام زبان ها و یا لهجه هائی نیستند که در آن سنت کتابت علمی و تکنیکی وجود داشته باشد. از این جهت، بنا به این استدلال، امکان استفاده از این لهجه ها و زبان ها برای آموزش علوم معاصر و تکنولوژی و همگامی با سطح دانش بین المللی که مرتبا هم در حال رشد است، وجود ندارد و یا بسیار مشکل است.

این استدلال در جوهر خود درست است. اما سوال رک و راست این است: آیا میتوان مثلا به زبان لُری علم ژنتیک و یا الکترونیک خواند و یا فلسفه کانت را به بحث گذاشت؟ و یا به تاتی، کُردی و یا ترکی آذری؟

اما سوال مرتبط  این است: پس آیا این علوم معاصر را میتوان به فارسی خواند؟ جواب این یکی سوال تا حدی معلوم است. البته، ما در دانشگاه های ایران تقریبا همه این علوم را داریم. در این زمینه ها انتشاراتی هم هست که اگرچه تعدادشان به اندازه تعداد همین کتاب ها به انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی زیاد نیست و شاید آخرین تحولات و پیشرفت های این حوزه ها را هم چندان منعکس نمیکنند اما به هر حال قابلیت استفاده پایه از زبان فارسی در این رشته ها بلا تردید وجود دارد.

اما اين امکان مثلا برای زبان تاتی و یا لُری نیست. اگر ترکی آذری را بگیرید هم این امکان نیست. در خود باکو که ترکی آذری زبان دولتی است در این حوزه ها کتاب و ادبیات یافتن تقریبا غیر ممکن است و علاقمندان یا به منابع روسی و یا طبیعتا انگلیسی و فرانسه مراجعه میکنند. ولی اگر قرار باشد ترکی ترکیه را بکار بگیرید البته این امکان در حدی شبیه فارسی وجود دارد. اما طبیعتا ترکی ترکیه ترکی آذری نیست و فرق بین آن دو اقلا به آن اندازه است كه برای یک دانش آموز و یا دانشجوی معمولی ایرانی و ترك زبان، خواندن، نوشتن، و درک ترکی ترکيه بهيچ وجه آسان و راحت نیست.

یکی از دوستان گیلک به شوخی میگفت به گیلکی پنجاه تا لغت برای باران و ماهی و گاو داریم. میتوانیم بگوئیم و بخندیم و برقصیم اما یک مقاله حقوقی و یا فلسفی و پزشکی نمیتوانیم بنویسیم.

در ترکی آذری هم همینطور. هر کس میخواهد چیزی جدی به ترکی ما بنویسد به ترکی ترکیه متوسل میشود که بیش از صد سال تجربه چاپ و نشر کتب علمی مدرن را دارد اما به ترکی آذری خودمان این کار با وجود تلاش های افراد و گروه های مختلف عملی نمی شود.

این در مورد کشور های متمدن و پیشرفتهُ دمکراتیک هم صادق است. شما کاربرد گونه های مشخص فریزی در آلمان و یا پرووانسی در فرانسه را حداکثر در اشعار و ترانه ها، ضرب المثل ها و لباس و رقص محلی این مناطق آلمان و فرانسه می یابید در حالیکه یعید است کتاب و مقاله ای جدی در زمینه زیست شناسی و یا تاریخ فلسفه به این «زبان» ها پیدا کنید.

در عین حال که این برای بعضی ها شاید هم بحق احساس کسر شان میاورد اما چیزی طبیعی است. این در عین حال مستقیما به تجربه و سنت و دولتداری نظامی مربوط است که  قرن های متمادی زبانی را بیرق فرهنگی خود کرده و در آن فرهنگ و ادبیات تولید نموده است. طی صد ها و هزاران سال گذشته، آثار علمی و ادبی اصولا به زبان های اصلی، مشترک و رسمی دولت ها نوشته شده و هنوز هم میشود و نه به زبان ها و لهجه های محلی و یا گونه های محاوره ای زبان ها. این است که مثلا به بلوچی و یا پشتو، کردی و یا ترکی آذری و یا اوزبکی و تاتاری به سختی میتوان مقاله، خبر، کتاب و اثر علمی و مدرن یافت و نوشت.

در مقایسه با مثلا پشتو، کردی، ترکمنی و آذری، هم  فارسی و هم ترکی ترکیه سنتی به مراتب طولانی تر، ادبیاتی بمراتب بیشترو تجربه ای بلند تر در زمینه پشتیبانی دولتی واحد و متمرکز داشتند و دارند. این تجربه و سنت، بخصوص در 100-150 سال اخیر با اصلاحات، تکمیل، مدرنیزاسیون و استاندارد شدن و بالاخره صنعت چاپ ماشینی و الکترونیک غنی تر و مستحکم تر شده است. از این جهت امروزه این زبان ها برای استفاده در علوم مثبت مانند فیزیک و شیمی و حتی علوم مدرن انسانی مانند حقوق، ادبیات و فلسفه به مراتب مناسب تر از زبان ها و لهجه های محلی هستند.  نه اینکه زبان ها و لهجه های جوانتر و یا  کوچکتر و محلی قادر به این نیستند. اما اگر آنها امروز با پشتیبانی دولتی و ملی به این کار شروع کنند این کارشان اگر موفقیت آمیز باشد و صاحب دولتی قدرتمند و باثبات شوند، اقلا 100-150 سال طول میکشد. تجربه برخی دولت های جوان تر غربی و صنعتی که زبان کوچکتر و ملی خود را رسمی کرده زبان تحصیلات عمومی کشور خود نموده اند گاه موفقیت آمیز و گاه کم ثمر بوده است. در ایرلند با وجود اینکه انگلیسی در عمل هنوز مقام اول در تحصیل، تالیف و چاپ آثار این کشور را دارد، ایرلندی هم به نسبت رشد کرده اگر چه به زور به کسی تحمیل نمی شود اما حتی در شرایط استقلال و دولتداری ملی، مقام ایرلندی حتی در خود ایرلند به مقام و محبوبیت انگلیسی نرسیده است که عملا زبان نخست ایرلند بشمار میاید. از سوی دیگر تجربه تقریبا همه کشور های آسیای میانه، خود جمهوری آذربایجان و یا یک رشته کشور های نواستقلال آفریقا و آسیا چندان خوشحال کننده نیست. ورای شعار های زبان ملی، اکثر آنها در تحصیلات جدی بالای دبستان  به زبان های بزرگتر دنیا مانند روسی و انگلیسی رو میاورند.

پس شاید بتوان گفت که اگر واقعیتش را بخواهید امروزه به سختی میتوان به زبان تاتی، لُری و یا حتی ترکی آذری و کُردی ژنتیک و یا پزشکی و مهندسی الکترونیک خواند. در تئوری میشود، اما در عمل ممکن نیست. حد اقل فعلا ممکن نیست و معنائی ندارد و اگر هم به فرض از  فردا گفتند میتوانید به یکی از این زبان های محلی ژنتیک و یا هر رشته علمی دیگر را بخوانید، تحصیل در آن رشته به هر کدام از این زبان ها در عمل بیسواد ماندن در آن رشته خواهد بود.

اما بهترین راه موفقیت در این حوزه ها استفاده از کدام زبان است؟ اگر هنگام طرح این سوال به فرزندان و خویشان خودتان فکر کنید جواب این سوال را خودتان بهتر از هرکس دیگری میتوانید بدهید. اگر دختر شما میخواهد ژنتیک بخواند کدام زبان کار ساز تر از همه است؟ به کدام زبان بخواند باسواد تر، موفق تر خواهد بود و کار بهتری خواهد یافت؟

البته در بهترین حالت باید گفت: انگلیسی، فرانسه، آلمانی و یا مثلا حتی روسی. البته انگلیسی صد بار بهتر از فارسی است که ادبیات و واژگان ژنتیک و اکثریت قریب به اتفاق علوم معاصر و مدرن در آن تاریخی بیشتر از صد سال ندارد.

و البته نه بلوچی و کُردی، نه ترکمنی و یا ترکی آذری… چرا که به این زبان ها نه در ایران و نه در کشور های دیگر نه کتاب و ادبیاتی هست، نه ترجمه ای جدی و نه حتی واژگانی.

اما برای اینکه در مورد زبان های ترکی آذری، کُردی و یا دیگر «زبان های محلی اقوام ایران» ناحقی نکنیم، کمی عقب تر برویم.

گذشته

تعابیر مدرنی مانند استادیار، دادگستری، یخچال، خشک شوئی، هسته (سلول)، زیست شناسی، گذر واژه و غیره قدمتی بیشتر از صد سال ندارند و محصول قرن بیستم هستند. آنها متعلق به دوره ای هستند که همزمان با تاسیس سلسله پهلوی آموزش و پرورش، مطبوعات، دادگستری، نقلیات و دیگر خدمات دولتی مرکزی شد و مهاجرت های داخلی بطور متناسب افزایش یافت و همزمان، فرهنگستان و فرهنگ های لغت و در عین حال نویسندگان و نخبگان کشور واژه های جدیدی برای معانی و مفاهیم مدرن ساخته وبه گردش استفاده وارد کردند و یا بعضی تعابیر مانند تلفن، پلیس و یا مرسی مستقیما وارد گردونه استفاده همگان شدند، چیزی که با وجود تغییر نظام به جمهوری اسلامی هم ادامه یافت.

فارسی قبلا صاحب اینچنین امکانات لغوی نبود – و هنوز هم در مقایسه با مثلا انگلیسی و یا فرانسه از دیدگاه بیان تعابیر و اصطلاحات مدرن علمی و تکنیکی ضعیف تراست. اما چون فارسی زبان مشترک یک کشور نسبتا بزرگ خاور میانه یعنی ایران با جمعیتی بزرگ و گذشته ای طولانی و غنی است حد اقل در این صد و چند سال گذشته توانسته است تا حدی با این تحول لغوی و زبانی بین المللی همگامی کند. دیگر زبان های رسمی اما کوچکتر دنیا مانند ترکی (ترکیه)، عربی، هلندی، سوئدی، مجاری، ویتنامی و یا هندی هم همچنین.

زبان بلوچی و یا تالشی این امکان را نداشتند، مثل ترکی ترکیه و یا فارسی ایران زبان رسمی یک کشورهم نبودند و جمعیت زیادی هم نداشتند که این زبان ها را از نظر علمی و انطباق با تحولات بین المللی «به روز» («آپدیت») کنند. ترکی آذری بخاطر وجود ترکی ترکیه و پیشرفت این زبان در آن کشور که شبیه پیشرفت فارسی ایران بوده و كُردى بخاطر تاسیس یک حکومت نیمه مستقل در شمال عراق در این چند سال اخیر در وضعی نسبتا متفاوت قرار داشته اند. اما در عمل، ما در ایران نتوانسته ایم برای زبان های ترکی آذری، کُردی، بلوچی و غیره واژگان و ادبیات علمی و معاصر بوجود آوریم. در عمل در طول هزار سال گذشته نیازی هم به این نبوده است. بهمین دلیل است که کسانی که غم زبان مادری خود را میخورند، برای حفظ آن به ثبت ادبیات شفاهی، اشعار فولکلور، ضرب المثل ها و غیره دست میبرند. آثار کتبی این زبان ها و لهجه ها از نظر تعداد محدود و از نظر قالب و مضمون بیشتر شعر و ادبیات است. نثر (از قبیل رمان، تئاتر، داستان کوتاه) و بخصوص نثر علمی و یا رسانه ای از قبیل خبر، تفسیر و تحلیل علمی و سیاسی، كتاب هاى تاريخ و جغرافيا و علوم فنى و يا ترجمه مطالب جدید علمی از زبان های اروپائی را در زبان های محلی اقوام نمیتوان و یا به ندرت میتوان یافت.

تقریبا تا قرن بیستم يعنى پیدایش دولت – ملت های معاصر منطقه از بطن امپراتوری های ایران و عثمانی زبان ادبی، فلسفی، اداری،علمی و دینی منطقه ما  اساسا عربی و  فارسی بود. متاسفانه شکوفائی علم و دانش در دنیای ما مسلمانان شرق زیاد طول نکشید در حالیکه همه تاریخنویسان معترف هستند که قرون دهم تا چهاردهم یعنی باصطلاح «قرون وسطای شرق مسلمان» برخلاف اروپا دوران طلائی علم و دانش و در ضمن ادبیات و هنر بود. اکثریت قریب به اتفاق آثار علمی این دوره از بیرونی و خوارزمی گرفته تا رازی و ابن سینا به عربی و فارسی بود. رخشندگی جهانی شعر فارسی از رودکی و جامی و فردوسی تا نظامی و حافظ و سعدی هم مربوط به این دوره است.  این در حالی است که زبان ترکی عثمانی تحت تاثیر فارسی و عربی بود و هنوز هم از نظر واژگان تحت تاثیر فارسی و عربی قرار دارد.

دانشمندان اصولا نقش عربی و فارسی (و یخصوص عربی) را با نقش زبان لاتین در ادبیات، دین و علوم غرب تا قرون هفدهم و هجدهم اروپا مشابه میدانند. تا این دوره لاتینی زبان اصلی کشور های اروپائی در تولید آثار ادبی و علمی بود. بعد از قرن شانزدهم است که زبان هائی مانند فرانسوی، انگلیسی، ایتالیائی و یا اسپانیولی و روسی بتدریج جای زبان مشترک لاتینی را در انتشارات میگیرند. در دنیای غیر عرب اسلام شاید فارسی اگر نقش مهمتری از عربی نداشته باشد اقلا نقش کمتری نداشته است. اما این وضع در قرن نوزدهم و بیستم با تلاشی امپراتوری های ایران و عثمانی، جدا شدن اقوام مختلف از آنها و بعد ا در قرن بیستم اعلام استقلال آنها که با جدا کردن زبان و حتی خط و الفبای آنها همراه بود، کاملا عوض شد.

و: حال

جالب است که  تا قرن بیستم مجموع آثار کتبی به زبان عربی بیشتر از فارسی و ترکی، مجموع آثار فارسی کمتر از عربی ولی بیشتر از ترکی و تعداد آثار ترکی کمتر از هر دو: عربی و فارسی بوده است در حالیکه به زبانهائی که امروزه «زبان های محلی اقوام» نامیده میشوند (یعنی مثلا ترکی آذری، کُردی، یا بلوچی و لُری) آثاربه مراتب کمتری تولید شده اند. که آن هم مربوط به چند قرن اخیر است. در بعضی زبان ها و گونه ها تنها در قرن بیستم است که بعضی آثار به چاپ رسیده است.

در قرن بیستم است که با تحولات بزرگ در صنعت چاپ و تولید کاغذ و ضمنا مرکزی شدن نظام دولتی و اداری این کشور ها تولید آثار آموزشى، علمی و ادبی در هر سه زبان عربی، فارسی و ترکی در مقایسه با سده های گذشته افزایش فوق العاده و چشمگیری میکند. از نظر انتشارات، ترجمه، واژگان، آثار مکتوب و الکترونیکی علمی، آموزشی، اجتماعی، ادبی، اقتصادی، تفریحی و غیره، زبان های فارسی، ترکی و عربی در این صد و چند سال گذشته رشد قابل توجهی کرده اند که البته بخصوص در زمینه علوم، واژگان و آموزش و پرورش هنوز قابل مقایسه با مثلا انگلیسی و یا فرانسوی و غیره نیست اما در سطح خودش و در مقایسه با دیگر زبان های کوچکتر و متوسط دنیا بد هم نیست. این، چیزی طبیعی است و شاید نمیتوان انتظار داشت که مثلا واژگان علمی فارسی و ترکی با مثلا انگلیسی و یا آلمانی و روسی همطراز باشد.

طبیعتا تاثیر پیشرفت صنعت چاپ و تولید کاغذ و بویژه پیدایش و گسترش بی سابقه اینترنت و انتشارات الکترونیکی با درجات مختلف در بهبود و پیشرفت نوشتن آثار و مطالب و حفظ میراث فرهنگی و اجتماعی زبان های غیر رسمی ایران و دیگر کشور های منطقه هم تاثیر به سزائی داشته است. حکومت ها، گروه ها  و افراد در این چند دهه اخیر بیشتر به اهمیت حفظ و بهبود وضع زبان و فرهنگ اقلیت ها و اقوام پی برده اند و از سوی دیگر این کار بخصوص در سطح مدارس خصوصی و ابتکار های شخصی و گروهی در اینترنت رغبت و رواج بیش از پیشی یافته است.

اما آیا این «زبان های محلی اقوام»، مثلا  بلوچی در ایران و یا کُردی در ترکیه نمیتوانند اگر هم نه تا سطح انگلیسی و آلمانی، حد اقل به اندازه فارسی و ترکی رشد یابند؟ پیشرفت زبان فارسی در ایران و یا ترکی در ترکیه را در نظر بگیرید که از نظر «علمی» در گذشته چندان واژگان و قدرت بیانی نداشتند و هنوز هم با وجود رشد این 100-150 سال گذشته شان قابل مقایسه با زبان های اروپائی «مهم» نیستند . در ضمن این را هم در نظر بگیرید که بخصوص از زمان اعلان استقلال جمهوری آذربایجان، رشد این زبان در آذربایجان قفقاز با وجود نفوذ همه جانبه روسی قابل توجه بوده است و همین را میتوان در خصوص کُردی در کردستان عراق هم ادعا کرد که بعد از سقط رژیم صدام حسین عملا به صورت تنها زبان رسمی و حاکم کردستان عراق تبدیل شده و از این جهت در همین مدت به نسبت تقویت یافته است. نتیجتا احتمالا میتوان ادعا کرد که در صورت رسمیت یافتن و حمایت یک دولت، بخصوص دولتی حتی کوچک و ضعیف که «حامل» این زبان نوپا باشد، حتی یک زبان نسبتا کوچک که تا کنون از نظر چاپ و تالیف مورد بی توجهی قرار گرفته و گذشته چندان غنی هم بعنوان یک «زبان علم و آموزش» نداشته است، میتواند خود را از نظر تبدیل به یک «زبان علم و آموزش» تا حدی تثبیت کند.

این در سطح «تئوری» درست جلوه میکند. اما در عمل منطقا چنین بنظر میرسد که اگر قرار باشد هر کدام ازچندین و چند زبان مادری مردم ایران به تنهائی زبان رسمی منطقه خودش شود و از کلاس اول دبستان تا ترم آخر دانشگاه همه دروس به این زبان تدریس گردد و در امور اداری و دولتی مورد استفاده قرار گیرد اولا چه هرج و مرجی در کشور ایجاد خواهد شد، ثانیا سامان مملکت و اتحاد ارضی و سیاسی آن بهم خواهد خورد و این وضع احتمالا باعث نزاع و دشمنی بین همه با همه خواهد گشت و نهایتا، و مهمتر از همه: بعید است که متکلمین خود این زبان ها از ترکی آذری و کُردی و ترکمنی گرفته تا بلوچی و لُری و گیلکی بخواهند فقط زبان محلی خود را یاد بگیرند و با این ترتیب رشته های رابطه، سفر، کار، اشتغال، تحصیل، سرمایه گذاری و امتزاج با دیگر نواحی ایران و مردم آن نواحی را قطع کنند و در نتیجه، مثلا کسی که تحصیلکرده بانکداری به زبان بلوچی است نتواند در عمل با یک ایرانی ترک زبان آذری رابطه برقرار کند و یا در یک بانک شیراز و یا رشت استخدام شود.

نتیجه

بر پایه آنچه که در این نوشته آمد، از نظر بحث سیاسی کنونی که در ایران و خارج از کشور در رابطه با تحصیل زبان مادری انجام میگیرد، میتوان گفت که اقدام عملی به تحصیل زبان مادری (و یا پدری) و یا هر زبان دیگر هر شهروند در مدارس و کورس های دولتی و خصوصی بسیار پسندیده، بجا و حتی تاخیر یافته است. بنظر من تحصیل چند ساعت در هفته زبان مادری به صورت انتخابی و در چهارچوب قانون، چه در مدارس دولتی و چه خصوصی، طرحی مثبت و مفید برای هر دانش آموز و دانشجو است. طبیعتا به شرط آن که خود آن دانش آموز و دانشجو و خانواده اش این را بخواهند. دولت هم باید در حد امکانات و در چارچوب قانون، شرایط تحصیل هر زبان را در مدارس دولتی  فراهم کند و یا آن را به مدارس خصوصی محول نماید. اما این که بعضی افراطیون طلب میکنند که تمام تحصیل، کار، امور اداری و یا قضائی به زبان های مادری گروه های رنگارنگ مردم انجام گیرد، هم زمینه ای برای هرج و مرج و نزاع سرتاسری و خدای نکرده جنگ داخلی در کشور است، هم عملی نیست و دور از جدیت است، و هم چیزی نیست که منطقا افراد و آحاد ملت و حتی متکلمین این زبان ها آن را برای خود، اعضای خانواده و گروه زبانی خود آرزو کنند.… ادامه خواندن

جنبه امنیتی تحصیل زبان مادری

W13

عباس جوادی – اگر در آمریکا شما بخواهید فرزندتان مثلا درس اسپانیولی و یا فارسی بگیرد، معلوم است که چکار میکنید. با مدیریت مدرسه صحبت میکنید. اسپانیولی معمولا مشکلی نیست و در بسیاری مدارس درس زبان و ادبیات اسپانیولی تدریس میشود. ولی اگر درس فارسی خواستید احتمالا مدیریت مدرسه خواهد گفت این امکان را نداریم. بعضی ها خواهند گفت، ببینیم آیا دانش آموز دیگری هست که بخواهد فارسی یاد بگیرد یا نه، ثانیا ایا کسی پیدا میکنیم که بتواند تدریس کند یا نه، ثالثا خرجش چقدر است و بالاخره اینکه ایا میتوانیم خرجش را بدهیم یا نه.

البته اکثرا موضوع بر سر مدرسه کاملا اسپانیولی (یعنی با همه دروس به اسپانیولی) نیست. ولى اگرچه استثناء است و نه قاعده، این هم ممکن است که شما در بعضی شهر ها مدرسه کاملا اسپانیولی پیداکنید یعنی از زبان و ادبیات گرفته تا تاریخ و فیزیک و شیمی و حتی ورزش، همه چیز به اسپانیولی باشد. بهر حال این مدرسه هم حتما اجازه آموزش و پرورش از مقامات ایالتی گرفته و مطابق با قانون اساسی ایالات متحده و قوانین و قواعد دیگر فدرالی و ایالتی کار میکند. چیزی که کار را آسان میکند این است که در آمریکا اکثر مدارس یا خصوصی هستند و یا «پابلیک» یعنی «اجتماعی» و یا «ملی» – که البته دولتی نیست و با حکومت رابطه ای ندارد بلکه فقط از طریق مالیات های ایالتی تامین مالی میشود و اداره اش هم بعهده شورای مدیریت خود مدرسه  است.

آیا این تحصیل – مثلا آموزش اسپانیولی در فلان مدرسه خصوصی و یا «اجتماعی – ملی» کالیفرنیا  و یا تکزاس که جامعه های بزرگ هیسپانیک و اسپانیولی زبان دارند هیچ جنبه سیاسی و امنیتی ندارد؟ مطمئن باشید اگر این سوال را از دانش آموزان، آموزگاران و یا مدیریت آن مدرسه بکنید آنها اولا خود سوال را نخواهند فهمید. و بعد از اینکه فهمیدند جواب خواهند داد: نه، این چه ربطی به مسائل سیاسی و امنیتی دارد؟

تا حدی مشابه این وضع را در آلمان، فرانسه، انگلستان و ایتالیا هم خواهید یافت. در اکثر این کشور ها مدارس یا دولتی هستند یا خصوصی و یا متعلق به بنیاد های غیر دولتی. اما در همه مدارس دولتی و اکثریت مدارس خصوصی این کشور ها هم یک زبان مشترک و عمومی تحصیل برای همه دروس هست (آلمانی، فرانسه…) اگر چه شما میتوانید در کنار دروس دیگر که به زبان مشترک آن کشور است، زبان هر اقلیت این کشور ها و یا زبان های دیگر را هم بیاموزید. یعنی بعید است بتوانید در آلمان و یا فرانسه در مدرسه ای فقط و صرفا به زبانی بغیر از زبان مشترک آن کشور تحصیل کنید، اما هر زبان اقلیت و یا هر زبان دیگری را نیز میتوانید – باز اگر امکانات آن فراهم بود – تحصیل کنید. در یکچند کشور هم مانند کانادا و سوئیس بیش از یک زبان، زبان رسمی تحصیل (یعنی تمام تحصیل) است  وگر نه درس این یا آن زبان گرفتن واقعا کار مشکلی نیست بشرط آنکه شرایط آن موجود باشد.

اما همگی تاسف هم بخوریم واقعیت این است که در کشور هائی مانند  ایران، عراق، ترکیه و یا جمهوری آذربایجان مسئله به آن سادگی نیست که مثلا شما در ارومیه دست پسرتان را بگیرید و ببرید به مدرسه و از مدیر مدرسه خواهش کنید به فرزندتان درس ترکی و یا کُردی هم بدهند. وضع بعضی کشور های منطقه را در یک مقاله دیگر «چشم انداز» (کلیک کنید) خلاصه وار تشریح کرده بودم.

در تركيه  نه فقط در باره تحصيل زبان اقليت ها، بلكه حتی وقتى فقط ميخواستند به تلويزيون دولتى كُردى اجازه دهند شوراى امنيت ملى كشور بيش از يك سال در اين مورد بحث كرد و نهايتا آن را تصويب نمود. در ایران، جمهورى اسلامى ٣٥ سال دو دل بود كه يك ماده قانون اساسى خودش را اجرا كند يا نه و بالاخره كسى مثل آقاى يونسى معاون رئيس جمهورى را مسئول اين كار كرد كه گذشته خدماتش بيشتر جنبه امنيتى دارد. و در مقابل در «اقلیم کردستان عراق» که تحت عنوان «خود مختاری» و «فدرالیسم» در عمل خود را از «میهن مشترک» عراق مستقل کرده، دولت محلی آقای بارزانی حتی تدریس زبان مشترک عراق یعنی عربی را هم در مدارس لغو نموده است.

البته در طول تاریخ 100 ساله گذشته «آلرژی» های متقابل هم بوجود آمده است. همین امسال در رابطه با روز 21 فوریه یعنی روز بین المللی زبان مادری شورای شهر تبریز با ابتکار خود تصمیم گرفت مراسمی در همین مورد ترتیب دهد – چیزی کاملا غیر سیاسی و معصومانه. اما امام جمعه تبریز حجت الاسلام شبستری و «شورای تامین استان» با آن مخالفت کرده این برنامه را در «راستای اهداف قوم گرایان» نامیده اند.

اما برخلاف تصورى كه در ذهن بعضى ها جا افتاده، اين نيست كه از ايران و تركيه و عراق تا قفقاز و آسياى ميانه حكومت ها بيخود و بى جهت «روانى» شده اند، همه چيز را به امور امنيتى ربط ميدهند و ميخواهند در مورد همه چيز با معیار های امنیتی تصمیم بگیرند. در تاریخ معاصر ایران کم نبوده اند تلاش هائی که در ظاهر فقط برای حقوق زبانی و فرهنگی و یا مسائل  قومی و محلی مطرح شده اند اما پشت سر مبتکران این برنامه ها و «جنبش» ها در واقع جریانات تجزیه طلبانه و حتی دولت های خارجی بوده اند. جریان پیشه وری یک نمونه اینگونه حوادث تاریخی است که هنوز از ذهن مردم و حتی مردم خود آذربایجان پاک نشده است. اگرچه طرفداران فرقه دمکرات آذربایجان تا مدتها انکار میکردند، اما اسنادی که بعد از سقوط شوروی از رهبری حزب کمونیست شوروی فاش شدند نشان میدهند که چهار پنج ماه قبل از شروع ماجرای حکومت فرقه دمکرات در تبریز که با حمایت مستقیم ارتش اشغالگر شوروی تاسیس یافت، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی با ابتکار و دستور شخص استالین آن را طرح ریزی کرده مراحل اجرائی آن را نیز قدم بقدم معین کرده بود. در این سند تاریخی که «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» (6 ژوئیه 1945) نامیده میشود این نکته نیز جزو وظایف اصلی فرقه دمکرات در آذربایجان و دیگر طرفداران شوروی در کردستان و استانهای شمالی ایران شمرده شده بعنوان «فرمان» به آنها ابلاغ شده بود:

حقوق برابر برای اقلیت های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در موسسه های محلی به زبان های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تاسیس انجمن های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (همان سند).

از این جهت است که وقتی موضوع اقوام، زبان ها، حقوق ایالتی و قومی پیش میاید یکی از نگرانی های جدی بخش بزرگی از ایرانیان و از جمله خود مردم این اقوام اینست که «نکند پشت سر این مطالبات چیزی خلاف تمامیت ارضی و وحدت ملی ایران نهفته باشد که به دول خارجی مربوط میشود؟»

حتی امروزه نزدیکی نه فقط عقیدتی بلکه حتی تشکیلاتی بعضی گروه های تروریستی در بعضی استانهای مرزی ایران با گروه های هم قوم تروریستی آنها در کشور های همسایه «راز نهان»  نیست.

این تجارب در عین حال که باعث شک و تردید عموم نسبت به مطالبات قومی و زبانی میشوند طبیعتا «آلرژی» بی اساسی هم ایجاد میکنند که باعث عکس العمل هائی منفی و شتابکارانه و مخالفت هائی بیجا و بی سبب مانند رد مراسم روز جهانی زبان مادری در تبریز میشوند.

بعضی ها استدلال میکنند که علت اصلی اینکه جریان های افراطی قوم گرا بعضا در کار تبلیغاتی خود موفق میشوند فشار و سرکوب بی دلیل و تعصب آلود خواستهای اساسی و بحق قومی مانند آموزش زبان مادری است. اگر به این پدیده عنصر توهین و تحقیر های قومی که متاسفانه  بین مردم رایج است و بعضا به زبان مسئولین و یا رسانه ها هم راه مییابد اضافه کنیم، شاید بتوانیم درجه تاثیر منفی این قبیل خصومت پراکنی ها در سطح جامعه را بهتر درک کنیم. در مقابل این گونه فرهنگ  ضد ترکی و یا ضد عربی، قوم گرایان هم در سال های اخیر به تبلیغات ضد ایرانی و ضد فارسی خود افزوده اند. این تبلیغات زهرآگین و نژادپرستانه متقابل، هر بار بدیل خود را تولید میکند. هر بار که کسی مثلا یک جوک ضد ترکی میگوید، یک نفر از ترک زبانها یک جوک متقابل و این بار غلیظ تر پخش میکند. گناهکار کسی نیست که اول این توهین و تحقیر را شروع کرده زیرا این، مانند دایره ای بسته و نقطه ای کور است که ابتدایش معلوم نیست. گناه در این چرخه تبعیض و بی احترامی، در فرهنگ نابرابری و خصومت است که جریان های افراطی از آن استفاده میکنند.

تحصیل زبان های مادری بخودی خود چیزی سیاسی نیست و یا بهتر است بگوئیم که این، موضوعی است که نباید سیاست را به آن دخل داد. اما واقعیت ایران و منطقه ما چیز دیگری میگوید. بنظر من اشتباه است اگر تصور شود که موضوعات قومی و تبعات آن مانند آموزش زبان در ایران و منطقه ما در زندگی واقعی، از سیاست، امور امنیتی مانند تروریزم، افراط گری و مداخله خارجی بدور است. این، تاریخ دارد، تاریخی که اینجا و آنجا هنوز خود نمائی میکند. اشتباه است که ساده لوحانه تصور کنیم که فراگرفتن زبان مادری این یا آن قوم صرفا تصمیم و برنامه ای فنی است و ربطی به مسائل سیاسی و امنیتی مملکت ندارد.

مهم این است که دولت حق طبیعی مردم مبنی بر تحصیل زبان مادری را بخاطر سوء استفاده جریانات افراطی از مردم دریغ ندارد. و مهم این است که  بتوان بین این حق طبیعی مردم و «تبلیغات پوششی» افراطی که مطالبات اساسی مردم را بهانه اهداف خود میکنند تفکیک کرد. در این رهگذر شکی نیست که فعالین مدنی و طرفداران تحصیل زبان های مادری نمیتوانند نگرانی های مردم را نادیده بگیرند بلکه بر عکس بر آنهاست که این نگرانی ها را از طریق صمیمیت و گفتگو رفع نمایند. سرّی ثریا اوندر، یکی از نمایندگان معروف مجلس ترکیه از حزب ب. د. پ. که اساسا از مردم کُرد ترکیه نمایندگی میکند اخیرا گفت: «اگر در مردم این نگرانی وجود دارد که ما تجزیه طلب هستیم، این وظیفه آنها نیست بلکه وظیفه ماست که نشان دهیم که این تصور درست نیست.»

اینکه در نهایت برنامه تحصیل زبان مادری اقوام در ایران چقدر عملی خواهد شد و موفق خواهد بود هم به اراده واقعی (و نه شعاری) حکومت و هم در ضمن به بحث باز اما در عین حال صمیمی دولت، طرف های ذینفع و روشنفکران برای تفکیک «سره از ناسره»، رفع نگرانی ها و سوء تفاهم ها و تبلیغات خصمانه متقابل بستگی دارد.

در این میان بصیرت مردم، اکثریت مردم بصورت تعیین کننده در آمده است – مردمی که به هیچ سوی افراط، خشونت و خصومت قومی میل نمیکنند و خواهان زندگی همه اقوام در شرایط صلح و صفا و درعین حال تامین حقوق اولیه همه در یک جمع آزاد و مملو از تعامل و دوستی هستند.

 … ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری در پس منظر

W11

از زمان رضا شاه تحصیل زبان های مادری و استفاده از آنها در سطح آموزشی (مدارس) و یا ادارات و دادگاه ها در عمل منع شده است و فقط از فارسی استفاده میشود. نویسنده این سطور این وضع را بعنوان نتیجه طبیعی سیاست «یک دولت – یک زبان» بررسی کرده و به نمونه های آن  در ترکیه و دیگر کشور ها ی منطقه اشاره کرده، این را هم ذکر نموده که اگر این سیاست 90 سال پیش به وحدت و تشکیل یک ملت – دولت کمک نموده دیگر امروز هم وقت آن به سر رسیده و هم این سیاست طوریکه در ترکیه میبینیم و عوارض ایرانی اش هم بتدریج نمایان میشود تبدیل به معضلی مسئله ساز برای کل ملت گشته است.

من حداقل از سال های 1980 با مقالات و سخنرانی های مختلف و یک کتابچه تاکید کرده ام که این  یک حق کُشی اشکار نسبت به متکلمین زبان های غیر فارسی ایران است و باید آموزش این زبان ها و کاربرد آنها ازاد باشد. این، جنبه حقوقی موضوع است که شامل جهات اجتماعی، تربیتی و روانشناسی مانند ایجاد شرمندگی در کاربرد زبان مادری، اخلال در شانس برابر با فارسی زبانان در پیشرفت اجتماعی و اصولا حقوق بشری در جامعه و لزوم پرهیز از تبعیض مربوط میشود.

نکته دوم جنبه سیاسی مسئله است. در اینجا دو نظر با هم رویاروئی میکنند: یکی میگوید تامین حقوق زبان (و دیگر حقوق قومی) باعث افزایش خواست های آنها و در نهایت خواست تجزیه طلبی شده به متلاشی شدن کشور منتج میشود. نگرش دوم بر آن است که بر عکس، وقتی دولت از تامین حقوق اساسی اقوام و اقلیت ها طفره رود و حتی حداقل این خواست ها را سرکوب کند، این امر و تراکم آن باعث خشم و نفرت اقلیت ها و در نهایت رشد تجزیه طلبی در کشور میگردد.

من شخصا مدت ها بر این آخرین نظر بودم که رد تامین خواست های قانونی و حقوقی اقوام و اقلیت ها که مبتنی بر حقوق دمکراتیک همه شهروند ها در یک جامعه آزاد باشد باعث افزایش تمایلات تجزیه طلبی میشود. هنوز هم بر همین عقیده هستم اما میخواهم این را اضافه کنم: احتمالا رشد و یا عدم رشد تمایلات تجزیه طلبانه وابسته به شرایط اجتماعی و سیاسی مانند ضعف دولت ملی، همکاری آن دولت با کشور های همسایه و دولت های مقتدر دنیا، حمایت و یا فشار بین المللی نسبت به دولت ملی، و حضور و یا نفوذ نیروها و یا دولت هائی در منطقه هم هست که از جریانات داخلی یک کشور، مثلا ایران، دفاع و حمایت بکنند و یا بیطرف بمانند.

بنظر من در زمان شاه شرایط رشد تجزیه طلبی در سطح داخلی و حمایت منطقه ای – بین المللی آن فراهم نبود ویا بسیار ضعیف بود (نگاه کنید به شکست جریان پیشه وری، نزدیکی ملا مصطفی بارزانی به ایران و نبود و یا بسیار ضعیف بودن جریانات ناسیونالیستی قومی و یا جدائی طلبانه در خوزستان و بلوچستان آن زمان و رشد نسبی آنها در شرایط کنونی).

این شرایط دولت را – اگر از نقطه نظر منافع خود دولت هم نگاه کنیم – ملزم میدارد که با آموزش از تجارب عراق و ترکیه به موضوع حقوق اساسی اقوام و اقلیت ها از جمله آموزش زبان های مادری توجه کرده آن را نه فقط به بحث بگذارد بلکه در اسرع وقت شروع به اجرایش بنماید. مهمتر از این جنبه سیاسی، البته خود بحق بودن این طلب هر شهرونداست که زبان مادری اش را بیاموزد. صرفنظ از اینکه اعلامیه های بین المللی چه میگویند، علی الاصول تامین این حقوق اولیه باید جزو دغدغه های اصلی یک حکومت باشد که مدعی دفاع از حقوق مردم است. ممکن است کسی بگوید تبعیض نسبت به زنان و یا مذاهب دیگر حاد تر از تبعیض زبانی است – که احتمالا درست هم هست – اما طبیعتا آن نفی نمیتواند این نفی را مشروع و بحق جلوه دهد.

دولت اقای دکتر روحانی بعد از 35 سال حداقل موضوع تحصیل زبان های مادری را مطابق با اصل 15 قانون اساسی جمهوری اسلامی مطرح کرده است. با وجود اینکه این موضوع بسیار حساس و برداشتن هر گام مشروط به ده ها حساب و حل مشکلات است، تا کنون اقدامی عملی در اجرائی شدن این برنامه مشاهده نشده است. بعضی ها میگویند دولت فقط «سر میدواند» و میخواهد وقت تلف کند تا آب ها از آسیاب بیافتند. بهر حال بعد از تاخیر 35 ساله نمیتوان انتظار داشت که مردمی که مشتاق دیدن تامین این حقوق هستند با طرح موضوع و بدون شروع حل آن مسئله را به باد فراموشی بسپارند. محیط دور و بر ایران هم هیچ نشان نمیدهد که دولت ایران میتواند زیاد مردم را «سر بدواند» – نه در این زمینه و نه در زمینه های مهم (و شاید مهمتر) دیگر.

—————————

در ضمن بخوانید:

بیست و پنج سال پیش: وضع زبان ترکی آذری در ایران

یک ملت، یک زبانادامه خواندن

تحصیل زبان مادری و تحصیل «به» زبان مادری

W14

عباس جوادی – در بحث تامین حق تحصیل زبان مادری در مدارس ایران خواهی نخواهی دو نقطه و یا موضع افراطی ایجاد شد (و خیلی هم بسرعت ایجاد شد): یکی کاملا بر علیه هر گونه حق تحصیل زبان های غیر فارسی که معتقد است با آموزش زبان های مادری اقوام، ایران بسوی تجزیه خواهد رفت. نقطه نظر کاملا متضاد دیگر میگوید در تمام دوره تحصیل و کلیه امورات زندگی رسمی، اداری، دولتی و رسانه ای هر کس باید زبان مادری خود را بکار برد و دولت مکلف است این شرایط را برای همه اقوام و گروه های زبانی کشور تامین کند.

من مدتها نمیدانستم که سیاسیون و یا کسانی که میخواهند مانند سیاسیون رفتار کنند این دو تعبیر متضاد هم را بوجود آورده اند: «تحصیل زبان مادری» و «تحصیل به زبان مادری». نگو در این «به» اسراری نهان است که میتواند زندگی همه جامعه را منقلب کند!

طبق این تفکیک که خیلی ها در روشن شدنش اصرار دارند تحصیل زبان مادری یعنی اینکه فرزند شما هفتگی چند ساعت درس زبان مادری خود را بگیرد، یعنی از جمله ادبیات، دستور زبان و غیره – چیزی شبیه آنچه که مدارس ارامنه ایران حتی از زمان رضا شاه به بعد میکنند: درس زبان، ادبیات و دین به زبان ارمنی و بقیه دروس مانند فیزیک، شیمی، ریاضیات، زیست شناسی و غیره به فارسی. بنظر من نیت از ماده 15 قانون اساسی این است که میتواند خواست کسانی را که میخواهند فرزندانشان زبان مادری خود را بیاموزند برآورد كند.

این در واقع چیزی شبیه یک «انقلاب» در نظام آموزشی ایران و در عین حال تامین یک حق طبیعی مردم یعنی آموختن زبان مادری است که باعث دگرگونی عمیقی در طرز تفکر ایرانیان و ضمنا رشد قابلیت های زبانی اقوام غیر فارسی زبان خواهدشد. جمهوری اسلامی برای اجرای این ماده قانون اساسی خودبه دلایلی که  شرحش در مقالات دیگر رفته، 35 سال دودلی نشان داد و تازه هنوز هم معلوم نیست که با وجود شروع بحث تحصیل زبان مادری اقوام در مدارس ایران، این ماده قانون اساسی بالاخره اجرائی خواهد شد یا نه. هنوز که آثاری از اقدامات عملی در این راه به چشم نمیخورد.

هیچکس نباید شک داشته باشد که این، کار آسانی نیست. مقدمات و شرایط آن باید آماده شود. مثلا آیا ما آموزگار زبان بلوچی و یا کتاب درسی زبان ترکی آذری داریم که فی الفور و عینا از جمهوری آذربایجان و یا ایالت بلوچستان پاکستان وارد نکنیم تا برای مردم خودمان بیگانه و نا آشنا نباشد؟ اگر نداریم آیا شروع به تهیه این مقدمات کرده ایم؟ آیا میدانیم که میتوانیم و یا میخواهیم مانند تجربه لبنان و بسیاری از کشور های غربی بخشی از این کار و اصولا تحصیل را به مدارس خصوصی حواله دهیم یا نه؟  آیا میدانیم قابلیت های ما در اجرائی کردن این قانون در حوزه کدام زبان وجود دارد و در کدام زبان هنوز وجود ندارد؟ آیا میدانیم که آیا میخواهیم تعریف «زبان» را دولت بکند و یا اینکه آن را به خود گروه های اجتماعی زبانی محول میکنیم؟ آیا نمیخواهیم در این مورد در سرتاسر کشور (بخصوص استان های زبان های غیر فارسی) سمینار های بحث و مشورت علمی و عملی بگذاریم (عملی احتمالا مهم تر است تا بحث های باصطلاح «علمی» بی پایان)؟ آیا میتوانیم در دو-سه مدرسه این یا آن استان چند «پروژه آزمایشی» شروع کنیم تا چالش های عملی را بیابیم و حل کنیم؟

این ها سوال هائی هستند که اگر حکومت اقای دکتر روحانی در وعده های خود واقعا جدی باشد باید نشان دهد که واقعا در این سمت و سو اقدام عملی میشود و موضوع کاملا جدی هست و نه شعاری که یک دوره داده شده و بعد فراموش میشود.

و اما تحصیل «به» زبان مادری

در این حیص و بیص و ناروشنی یک عده هم شعار میدهند که تحصیل باید از سر تا پا  یعنی ازکلاس اول ابتدائی تا آخرین ترم دانشگاه، از زبان مادری و تاریخ و جغرافیا تا فیزیک و شیمی و مثلثات و پاتولوژی (و حتی در ادارات، محاکم، اسناد رسمی هر محل و غیره) به زبان مادری باشد – «به»  یعنی فقط به زبان مادری. 

البته این، چیزی نیست که قانون اساسی میگوید. اما صرفنظر از قانون اساسی،  آیا این کار درست و یا حتی صرفنظر از درست و یا غلط بودنش عملی و به فایده ملت و مملکت، به فایده حتی همان گروه های زبانی یعنی متکلمین ترکی و کردی و بلوچی و لُری و غیره است؟ نهایتا آیا خود این مردم آن را میخواهند؟

من در مقاله تجارب کشور های همسایه با تکیه بر تجارب شخصی چند همکار عراقی از تجربه «اقلیم کردستان عراق» نوشته بودم که بعنوان بخشی از باصطلاح نظام «فدرال» کشوربا وجود آنکه ظاهرا جزو کشور عراق است در مدارس اش فقط کُردی تدریس میشود و از عربی یعنی زبان تا چند سال پیش مشترک عراق خبری نیست و این «زبان مشترک» ازمدارس کردستان عراق به مناطق عربی تبعید شده است. یکی از دوستان کُرد با لحن اعتراض به این مقاله نوشته بود که کرد ها دیگر نیازی به تجارت و رفت و آمد با اعراب ندارند و خود کفا شده اند. از این جهت احتیاجی به آموزش عربی هم ندارند…

یک مشکل همین جاست. آیا در نهایت عملی شدن چنین شعاری به ناچار منتج به «بی نیاز» شدن – یعنی افتراق، جدائی، پراکندگی و بیگانگی، شاید هم خصومت و نزاع بین اجزاء یک ملت یعنی ملت ایران نمیشود که تا کنون هزاران سال با هم بوده اند و وسیله ارتباطشان هم  در دوران هزار و چند صد ساله اخیر زبان و فرهنگ فارسی بوده است؟

وضع کردستان عراق نتیجه سرنگونی رژیم صدام و محصول یک نظام گذار است که هنوز سرنوشت اجزاء آن، یعنی سرنوشت قومی و گروهی آن، کلا آینده عراق و مناسبات کرُد ها، اعراب شیعه و سنی معلوم نیست و به نظر بسیاری رو به تجزیه و جنگ حاد تر داخلی میرود. تعارض و جدائی عملی در زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کُردهای عراق و اعراب این کشور و کلا تنش ها و خشونت های قومی و مذهبی روزمره هم نشان دهنده آن است که این «مدل» عراق و اقلیم کردستان این کشور بعید است که اکثریت ایرانیان به آن با دیده سرمشق نگاه کنند!

اما آیا چنین وضعی که مردم هر ناحیه فقط به زبان مادری اکثریت مردم آن ناحیه تحصیل کنند و از زبان مشترک کشور یعنی فارسی محروم شوند اصولا چیز خوبی است؟ نتیجه چنین کاری آن است که لُر خرم آبادی نتواند بلوچ زاهدانی را بفهمد و ترکمن گرگانی نتواند برای کار در بانک به اصفهان مهاجرت و در آنجا زندگی کند. آیا هر «منطقه زبانی» ایران مانند آذربایجان، کردستان، بلوچستان، خوزستان، ترکمن صحرا و یا حتی گیلان و مازندران بخودی خود «خود کفا»ست و یا اصلا میتواند خود کفا باشد؟ آیا میتوان وجدانا قبول کرد که این مناطق در عمل دور از هم، بدون تماس با هم، از همدیگر منزوی شوند و همدیگر را از نظر زبان نفهمند، نتوانند به منطقه همدیگر بروند، صحبت و مکاتبه نمایند و مثلا هیچ کدام از روزنامه های تبریز را در تهران نفهمند و برعکس؟

مشکل سوم این «شعار» خصومت زا بودن آن و ایجاد هرج و مرجی اجتماعی است که آن سرش ناپیداست. دو علت اصلی این مدعی، نیودن مرز های قومی داخلی در ایران (خدا را شکر!) و در عین حال آمیزش و اختلاط قومی و مهاجرت های بزرگ مردم همه استانها به مرکز و همه مناطق به همه مناطق کشور بخصوص در صد سال گذشته است. صرفنظر از مهاجرت های داخلی صد سال گذشته صد ها سال است که اقوام مختلف دیوار به دیوار در کنار همدیگر زندگی کرده اند. بلوچ و ترکمن در استان گلستان، تات و لُر در استان مرکزی، ترک و قشقائی در تهران، کُرد و ترک در آذربایجان غربی. زبان تحصیل هرکدام از این منطقه ها کدام زبان مادری کدام قوم باید باشد؟ اصولا آیا هر تصمیمی که گرفته شود منصفانه خواهد بود؟ و آیا این باعث اختلاف و نزاع نمیشود؟

چالش چهارم امکانات عملی برای تحقق این شعار است. آیا معلم، کتاب و شرایط مادی و عملی برای تحصیل کامل و سرتاسری به حدود 10-15 زبان اقوام ایران را دارا هستیم؟ واقعیت این است که در شرایط کنونی از ترکی آذری و بلوچی گرفته تا لُری و گیلکی نه واژگان تخصصی برای همه دروس وجود دارد، نه معلم و نه کتاب های لازم. واقعیت دیگراحتمالا این است که میتوان از طریق تربیت معلم، ترجمه کتب به همه این زبانها و بتدریج جا انداختن آنها در حدود 50-100 سال به چنین هدفی رسید اما احتمالا نتیجه کار بعد از 100 سال در بهترین حالت چیزی شبیه فارسی و ترکی ترکیه امروز خواهد بود که خود اینها از نظر واژگان و قدرت بیان علمی و تخصصی از توان زبان های بین المللی مانند انگلیسی بسیار دورند.  آیا این به نفع فرزند یک بلوچ زاهدانی است که پزشکی و یا مهندسی الکترونیک را نه به فارسی (و در بهترین حالت انگلیسی) بلکه به بلوچی تحصیل کند؟ یک نتیجه دیگر و احتمالی در مورد تحصيل به ترکی آذری، کُردی، عربی، و تا حدی ترکمنی و بلوچی این خواهد بود که برای هرچه سریعتر رسیدن به این مقصد، ناچار به کپیه برداری و یا واردات کتابها، واژگان و حتی نیروی انسانی – تخصصی و آموزشی کشور های همسایه خواهیم شد که مثلا در مورد ترکی آذری، واژگان و حتی زبان علمی و تخصصی ترکیه و یا جمهوری آذربایجان از نظر ترکی آذری ایران کاملا ناآشنا هستند.

مشکل – دقیقترش: سوال پنجم هم این است که ایا اصولا خود مردم، از ترک آذری گرفته تا بلوچ و عرب و لُر و کُرد و ترکمن، یعنی مردم واقعی و نه آنها که بیشتر از پی سیاست و شعار هستند، یعنی مردمی که باید هدف این یا آن سیاست قرار گیرند بنفع خودشان، فرزندانشان، خانواده هایشان و منطقه زیستشان خواهند دید که مردم هر ناحیه برای خودشان و جدا از دیگر مردم نواحی ایران تحصیل کنند، فقط زبان خودشان را تحصیل و زندگی اجتماعی شان را فقط با و به آن زبان سازماندهی کنند و بقول آن دوست کُرد از دیگر نواحی ایران بی نیاز شوند؟

«به ژن ماتور» از نویسندگان کُرد ترکیه که ساکن و اهل استانبول است در یکی از صحبت های تلویزیونی اش خاطراتی از سفر خود به «قندیل» عراق یعنی مقر رهبری حزب کارگران کردستان ترکیه (پ. ک. ک.) نقل میکرد که در آن از رهبران پ ک ک میپرسد (نقل قول به معنی): شما اصلا فکری بحال ما یعنی صد ها هزار نفر کُرد نمیکنید که در استانبول، ازمیر و آنکارا و دیگر شهر های بزرگ ترکیه زندگی میکنیم؟ پس ما چه خواهیم شد؟… ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری و مدارس خصوصی

W6

عباس جوادی – مدارس خصوصى ميتوانند در تحقق برنامه تحصيل زبان مادرى در مدارس ايران كمك زيادى بكنند اما متاسفانه تا کنون در مباحث مربوط به تحصیل زبان مادری مورد توجه قرار نگرفته اند.

مدارس خصوصی (ملی سابق) تا زمان انقلاب اسلامی موجود بودند اما بعد از انقلاب اسلامی با دغدغه پیشگیری از«اختلافات طبقاتی» در آموزش و پرورش لغو شده و همه مدارس کشور زیر نظارت و مسئولیت آموزش و پرورش قرار گرفتند. در سال 1990 مجلس شورای اسلامی دوباره به تاسیس مدارس خصوصی امکان داد. اگر چه سهم این مدارس (اکثرا ابتدائی) در تعداد کل مدارس کشور هنوز بسیار کم است اما این موسسات در شرایط افزایش جمعیت و امکانات محدود دولت بخشی از بار دولت را بر دوش گرفته کار تدریس را به پیش میبرند. اینکار هم با وجود مشکلات بوروکراتیک و تردید های سیاسی مجموعا موفق بوده  و در عین حال که حوزه خدمات آموزشی را تقویت میکند بخش خصوصی را هم حمایت مینماید.

مدارس خصوصی بخصوص از آن جهت میتوانند به تحقق برنامه تحصیل زبان مادری اقوام مختلف کمک کنند که اگر تحصیل زبان مادری طبق تجربه بسیاری از کشور های دنیا عملی شود چیزی اجباری برای همه دانش آموزان یک استان، شهر و یا شهرستان نخواهد بود بلکه طبق درخواست والدین و یا دانش آموزان ودر هماهنگی با ادارات آموزش و پرورش و همچنین طبق نیاز و امکانات هر محله و یا مدرسه انجام خواهد گرفت. مثلا ممکن است در یک محله یک شهر والدین و دانش آموزان خواهان تدریس فلان زبان مادری مردم محل باشند و در چنین حالاتی مدارس خصوصی بتوانند کمک بهتری بکنند چرا که این برنامه معمولا خارج از برنامه ریزی های گسترده تر و درازمدت تر وزارت آموزش و پرورش است و مدارس خصوصی عکس العمل سریعترو هدفمند تری نسبت به مدارس دولتی نشان میدهند.

این مدارس میتوانند طبق تقاضائی که در محیط خود میبینند ساعات هفتگی معینی از دروس زبان و ادبیات محلی را ارائه کنند و یا تعداد ساعات و دروس را طبق مقررات و یا توافق با آموزش و پرورش و والدین و یا دانش آموزان بیشتر و یا کمتر کنند. با این ترتیب میتوان در تربیت معلم و تهیه کتاب نیز از نیرو و سرمایه بخش خصوصی استفاده نمود و از طرف دیگر والدین را هم در موفقیت و مسئولیت آنچه که میخواهند (یعنی تحصیل زبان مادری) شریک و سهیم کرد.

کار مدارس خصوصی در بسیاری از کشور ها و بخصوص کشور های پیشرفته غرب چیزی عادی است. امروزه از آمریکا و فرانسه و آلمان گرفته تا چین و ژاپن و لبنان و مالزی مشاهده مدارس آمریکائی، فرانسوی، ترکی و یا روسی که اکثرا خصوصی و تحت نظارت وزارت ها و یا موسسات خصوصی و یا دولتی کشور های مزبور و یا کشور های میزبان هستند چیزعجیبی نیست. این مدارس (مانند «بریتیش اسکول» و یا «لیسه فرانسز») در بسیاری کشور ها خلاء موجود در تدریس و تحصیل این زبان ها را پر میکنند. اما شاید این نوع مدارس به دلایل سیاسی و اینکه نظارت کامل بر آن در دست خود دولت نیست مورد پسند دولت ایران قرار نگیرد.

ولی در بسیاری موارد، خود دولت ها دست به تاسیس و تشویق مدارس خصوصی میزنند. یک نمونه  لبنان است که بعد از مقطع ابتدائی اکثر مدارس خصوصی دروس اختصاصی مانند فیزیک، شیمی و ریاضیات را به انگلیسی و یا فرانسوی ارائه میکنند و با این ترتیب دیپلمه های دبیرستان های لبنانی معمولا انگلیسی و یا فرانسوی را خوب میدانند طوریکه میتوانند به این زبان ها در دانشگاه تحصیل کنند. در ترکیه تعداد مدارس خصوصی که با برنامه هماهنگ شده با وزارت آموزش و پرورش این کشور به تدریس زبان های غیر ترکی میپردازند در سالهای اخیر افزایش یافته اند. مجموعا در هر کشور وقتی تعداد مدارس خصوصی زیاد و کیفیت آنها هم مجموعا خوب باشد، طبیعتا طلب هم زیاد میشود و  با افزایش تعداد مدارس و دانش آموزان شهریه های این مدارس هم کاهش یافته برای خانواده ها قابل تحمل تر میشوند.

نهایتا در خود ایران نمونه مدارس خلیفه گری ارامنه هست که بنظرم تنها مدرسه ای است که هم جنبه «خصوصی» دارد یعنی تامین مالی آن از سوی کلیسای ارامنه است، هم با اینهمه نظارت اصلی بر آن در دست وزارت آموزش و پرورش است، هم دروس اصلی اش همراه با زبان و ادبیات فارسی و تاریخ و جغرافیای ایران به زبان فارسی است و هم هفتگی چند ساعت زبان، تاریخ و ادبیات ارامنه در آن تدریس میشود. این نمونه هم میتواند برای تحقق تحصیل زبان مادری محلی و اقوام از طرف آموزش و پرورش مورد استفاده قرار گیرد.… ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری و تجربه کشور های همسایه

W7

عباس جوادی – تجربه هر کشوری در مورد آموزش زبان های اقلیت ها و اقوام این کشور ها جالب و دانستنی است اما بیشک بقول معروف نباید سیب را با پرتغال دریک کفه گذاشت و مقايسه نمود. بسیاری ویژگی ها هستند که مخصوص یک کشورند و مربوط به ترکیب قومی، گذشته تاریخی، فرهنگ، دین، آداب و رسوم و سنن این کشور ها و ملت ها میشوند و مستقیما و یا کاملا قابل تطبیق در کشور های دیگر نیستند.

تا کنون خیلی ها در مورد کشور های اروپائی و كانادا صحبت کرده اند. تردیدی نیست که از تجربه های هرکدام از این کشور ها میتوان و باید آموخت. اما کمتر کسی به تجربه های همین کشور های «بغل گوشمان» توجهی کرده است که از بسیاری جهات به ما نزدیکترند و تجاربشان بهمان اندازه کشور های غربى جالب و آموزنده هستند.

البته کپیه برداری از هیچکدام از این و دیگر نمونه ها نه ممکن است و نه قابل توصیه. اما یاد گرفتن هم ممکن است و هم مفید.

من در اینجا سعی خواهم کرد بطور خیلی فشرده از چند نمونه کشور های منطقه صحبت کنم:

عراق

تا سقوط صدام وضع فرق میکرد. تدریس اصولا و غالبا به عربی بود اما  در کردستان و حتی نواحی مرکزی عراق طبق تقاضا چند ساعت درس زبان و ادبیات کُردی ارائه میشد. بعد از سقوط صدام که وضع کردستان مستحکم شد و این منطقه صاحب «خود مختاری» همه جانبه و عملا (ولی نه رسما) استقلال خود گشت در کُردستان کُردی عملا تنها زبان تدریس شده و عربی که ظاهرا هنوز یکی از دو زبان رسمی عراق است  تدریس نمیشود. در مناطق عربی عراق طبق روال قبلی همه دروس به عربی است. اقلیت های دیگر مانند آسوری ها و ترکمان ها هم میتوانند به زبان های خود مدرسه داشته باشند ولی در عمل بخاطر نبودن معلم و کتب درسی این موضوع بطور جدی اجرا نمیشود و شاگردان این اقلیت ها هم در عمل اساسا عربی و بعضا چند ساعت هم بزبان خود درس میخوانند.

ترکیه

در تركيه تنها زبان تحصيل، طبق قانون تركى است. مدارس خصوصى آزادند اما زبان تحصيل آنها هم اساسا تركى است اگرچه در بعضى مدارس خصوصى انگليسى وفرانسه هم به درجات مختلف تدريس ميشود. تحصيل زبان اقليت ها مانند كُردى و ارمنى مجاز نيست. تا چند سال پيش دولت های ترکیه وجود اقليت هاى قومى و زبانهاى آنها را انکار میکردند، نشر مطبوعات، رسانه ها به اين ربانها و كاربرد آنها در ادارات ممنوع بود و اغلب مورد مجازات قرار ميگرفت. اما در سالهاى اخير امكانات نشر كتاب و پخش ترانه ها به زبانهاى اقليت ها بيشتر شده و پارلمان تركيه در حال بررسى امكان تغيير قانون اساسى براى مجاز نمودن تحصيل زبان مادرى در مدارس دولتى و خصوصى است.

جمهوری آذربایجان

تا سقوط شوروی روسی زبان مشترک همه شهروندهای شوروی بود و در آذربایجان تحصیل در مدارس یا ترکی آذری بود و یا روسی و یا مخلوط که در آن صورت هر درس به روسی و یا ترکی آذری ارائه میشد. تحصیل کامل به زبان ارمنی فقط در قراباغ ممکن بود. به زبان های اقلیت های دیگر مانند لزگی و تالش هم روى كاغذ میشد تحصیل کرد اما عملا اجرا نمیشد مگر حد اکثر یکی دو ساعت در هفته و آن هم اکثرا در دوره ابتدائی. بعد از استقلال جمهوری آذربایجان، مدارس روسی هم بایستی چند ساعت درس ترکی آذربایجانی داشته باشند. لزگی ها هم میتوانند روی کاغذ مدرسه و تحصیل بزبان خود را داشته باشند اما معمولا آنها ترجیح میدهند یا به روسی بخوانند و یا آخرین سال های مدرسه را به ترکی آذری بخوانند تا شانس موفقیت در ورود به دانشگاه را داشته باشند (در غیر این صورت برای تحصیل به روسیه میروند.) در مورد تالشی اگرچه دولت بعضا میگوید مدارس تالشی زبان وجود دارند اما در تمام مدارسی که رسما عنوان مدارس تالشی دارند عملا فقط به ترکی آذری تدریس میشود. تدریس به تالشی ممنوع نیست اما ظاهرا کسی شوق و ذوق این کار را ندارد و از طرف دیگر معلم متخصص تالش زبان و کتاب درسى تالشی یا نیست یا مورد استقبال قرار نمیگیرد. تالشی هم مانند لزگی بیشتر زبان محاوره است تا کتابت. مدارس ارمنی وجود ندارند (در گذشته هم فقط در قراباغ بود).

افغانستان

افغانستان قانونا دو زبان رسمى داشته و دارد: پشتو و درى. در تمام مدارس دروس به اين دو زبان تدريس ميشود. اما درچند سال اخيرتحصيل زبان هاى اقليت هاى تركمن و اوزبك هم آزاد شده اگرچه در عمل فقط در بعضى مدارس ولايات تركمن نشين و اوزبك نشين آن هم حد اكثر تا كلاس ششم اجرا ميشود يعنى در كلاس هاى ابتدائى آن مناطق هفتگى چند ساعت تركمنى و يا اوزبكى ارائه ميشود اما از دوره متوسطه به بعد فقط به پشتو و درى تدريس ميشود. در اين مقطع هم تحصيل زبان مادرى ممنوع نيست اما رغبت چندانى به اين موضوع وجود ندارد و كتاب و معلم هم نيست چونكه كسى نميخواهد تماس و مراوده با ديگر افغانها و تحصيل دانشگاهى را كه به دو زبان اصلى پشتو و درى است و كليد موفقيت بشمار ميرود تضعيف و خلل دار كند.

پاكستان

در پاكستان دو زبان رسمى و اصلى تحصيل: اردو و انگليسى است. زبانهاى اقليت هاى پشتو و بلوچ در دوره ابتدائى و چند ساعت در هفته در كنار درس عمومى و سرتاسرى از طرف مدارس و كورس هاى خصوصى ارائه ميشود. اين درس هاى خصوصى و چند ساعته در هفته محدود به زبان و ادبيات و يا علوم دينى است. بعد از دوره ابتدائى اين درسهاى خصوصى عملا به پايان ميرسند و همه دانش آموزان به اردو و يا انگليسى درس ميخوانند كه ضمنا زبان هاى دانشگاه هم هستند.

آسیای میانه

در آسیای میانه پنچ کشور وجود دارد: اوزبکستان، تاجیکستان، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان. از اینها زبان اکثریت تاجیکستان (تاجیکی) از گروه زبان های ایرانی و زبان رسمی بقیه از گروه زبان های ترکی (اورال آلتائی) است. در قزاقستان و قرقیزستان روسی هم به موازات زبان اکثریت محل رسمی شمرده میشود. به غیر از قزاقستان، در هرکدام از این کشور ها یک زبان اکثریت وجود دارد. در قزاقستان تعداد متکلمین قزاقی و روسی تقریبا برابر است. بعد از سقوط شوروی اگرچه قزاقی رشد یافته اما هنوز روسی زبان اصلی بخصوص تحصیل، انتشارات، علم و رسانه ها ست. در اوزبکستان زبان رسمی اوزبکی است ولی اقلیت تاجیک هم به نسبت چشمگیر است. بر عکس، زبان رسمی تاجیکستان تاجیکی است اما دو اقلیت بزرگ کشور به اوزبکی و لهجه های ایرانی شرقی باستان (در بدخشان کوهی) تکلم میکنند. قرقیززستان از نظر زبان به قزاقستان شبیه تر است. در ترکمنستان هم زبان رسمی ترکمنی است اما هم جمعیت کشور و هم اقلیت هایش نسبتا کم هستند.

میراثی که از دوره شوروی باقی مانده اینست که  در بسيارى موارداکثر اقلیت های بزرگتر طبق قانون حق دارند به زبان مادری خود تحصیل کنند اما این کار در عمل یا ممکن نیست و یا کسی با جدیت دنبالش نمیرود چرا که یا کتاب و معلم نیست و یا مردم اقلیت ها ترجیح میدهند برای ادامه مراوده و معاشرت با مردم کشور متبوع خود و پیشرفت در جامعه زبان رسمی اکثریت را بهتر بیاموزند و بدین جهت به زبان اکثریت تحصیل میکنند و یا اینکه به روسی تحصیل میکنند که هنوز هم زبان مراوده بین مردم شوروی سابق است.

در زمان شوروی روسی مهمتر از زبان جمهوری ها بود و شرط صعود در هرم اجتماعی، اقتصادی، علمی و سیاسی شوروی و جهان بشمار میرفت. بعد از سقوط شوروی ترکمنستان، اوزبکستان و تا حدی تاجیکستان به سمت سیاست «یک دولت – یک زبان» رفتندو فشار بر زبان های اقلیت ها و حتی روسی بیشتر شد. اما چون زیربنای تحصیل حتی در خود زبان های رسمی و ملی این کشور ها از جمله واژگان، کتاب های معاصر علمی و کادر زبردست تعلیم یافته چندان قوی نیست، هنوز در تحصیل و تدریس از زبان و یا حد اقل واژگان روسی تا حد زیادی (بخصوص در قزاقستان و قرقیزستان) استفاده میشود.

باز بعنوان یک میراث دوره شوروی هنوز در اکثر این کشور ها مدارس دو زبانه (محلی و روسی) زیادند در حالیکه در ترکمنستان اکثر آنها بسته شده اند.

در قرقیزستان اقلیت بزرگی از اوزبک ها و اقلیت کوچکتری از تاجیک ها وجود دارد که در تحصیل زبان مادری خود آزادند اما طبیعتا بدون دانش خوب زبان قرقیزی و روسی (و یا اقلا روسی) امکان پیشرفت در جامعه برایشان بسیار دشوار است. این وضعیت در دیگر کشور های آسیای مرکزی هم وجود دارد طوریکه مثلا در تاجیکستان اقلیت نسبتا بزرگ اوزبک اگر به زبان رسمی یعنی تاجیکی تسلط نداشته باشد برای یافتن کار و درآمد مناسب باید یا راه روسیه را درپیش گیرد یا به اوزبکستان مهاجرت کند. اگرچه در راه اخذ ویزا و مهاجرت مشکلات بزرگی وجود دارد، اما این وضع در عمل باعث یک «تصفیه قومی» تدریجی در منطقه شده است، چیزی که مثلا در کوچ اقلیت های تاجیکستان و اوزبکستان به روسیه و یا بومیان اوزبک قرقیزستان به اوزبکستان و یا روسیه قابل مشاهده است.

عامل دیگری که وضع زبان و تحصیل اقلیت های این پنج کشور را تحت تاثیر منفی قرار میدهد این است که بین این پنج کشور بطور مزمنی تشنج سیاسی و اقتصادی وجود دارد. مرزها زود زود به یک بهانه بسته میشوند و رفت و آمد و تجارت بین آنها بسیار محدود است. همین هم باعث میشود که هر وقت مناسبات دو کشور با همدیگر بد تر شد، فشار هرکدام بر اقلیت آن کشور که در کشور دیگر اکثریت است زیاد تر شود. مثلا بعد از استقلال اوزبکستان و تاجیکستان فشار حکومت تاشکند بر تاجیکان سمرقند و بخارا و تحصیل زبان مادری آنها بیشتر شد، اکثر بومیان تاجیک که صد ها سال ساکن اوزبکستان بودند ناچار شدند خود را بعنوان «اوزبك» به ثبت رسانند. متقابلا، در تاجیکستان بسیاری از مدارس اوزبکی بسته شد و اوزبک های این کشور ناچار شدند بیش از پیش از مشخصات قومی خود مانند زبان اوزبکی دور شده در درجه اول تاجیکی بیاموزند.… ادامه خواندن

از بیشکک تا باکو: تحصیل به زبان مادری

Bishkekعباس جوادی – در بیشکک بعد از صرف «شورپو»ی قیرغیزی که چیزی تا حدی  شبیه آبگوشت خودمان است همکارم «ونرا» از تحصیل به زبان مادری در دوره شوروی و شرایط فعلی میگوید.

– آن وقت ها در بیشکک فقط یک یا دو مدرسه به زبان قیرغیزی بود. همه مدارس روسی زبان بودند. منتهی حتی آن تک و توک مدارس قیرغیزی زبان هم کتاب کافی بزبان قیرغیزی نداشتند. به غیر ازکتاب های ادبیات و زبان که  به قیرغیزی بود تقریبا همه کتب درسی مثلا فیزیک و شیمی و ریاضی و غیره حتی در مدارس قیرغیزی روسی بود. مردم هم میدانستند که اگر بچه شان خوب روسی بلد نباشد کار درست و حسابی پیدا نخواهد کرد. بنا بر این اکثریت بچه هایشان را به مدرسه روسی میفرستادند. من هم به مدرسه روسی رفتم. ونرا میگوید: «البته فقط مسئله فرصت های اجتماعی اشتغال و غیره نبود. ما لغات تخصصی برای علوم مدرن مانند فیزیک و شیمی و بیولوژی نداشتیم. حالا بعد از اینهمه سال که از استقلالمان میگذرد هنوزهم نداریم. »

بعد از استقلال از شوروی در سال 1991 است که زبان قیرغیزی بیشتر «مُد» میشود و حتی بتدریج زبان روسی را عقب میزند. اما هنوز هم که هنوز است یا در هر رشته ای بقدر کافی کتاب به قیرغیزی نیست و یا اینکه بخشی از آنها چاپ دوره شوروی است و از نظر محتوی خیلی کهنه شده و یا مورد قبول نیست اما چون کتاب دیگری در دسترس نیست هنوز از این کتاب های کهنه استفاده میشود.

«بعد از استقلال همه از نظر سیاسی و روحی و تبلیغاتی رو به زبان مادری آوردند. قیرغیزی زبان رسمی شد. ولی هنوز وضع کتب درسی خیلی بد است. من خودم پسرم «یرمک» را اول در مدرسه قیرغیزی گذاشتم. بعد دیدم اصلا تکلیف برای خانه نمیدهند. کتاب هم ندارند. دیدم عقب میماند. بنابر این«یرمک» را از مدرسه قیرغیزی گرفتم و فرستادمش به مدرسه روسی.»

در باره مدارس جمهوری آذربایجان قبل و بعد از استقلال هم چیزی شبیه این شنیده ام. فکر کنم وضع کتب درسی ترکمنستان و اوزبکستان هم بی شباهت به این نیست اما تا جائی که میدانم در قزاقستان کتب درسی بزبان قزاقی بیشتر بود اگر چه اينجا هم اکثریت بزرگ مدارس روسی زبان بودند.

به طور کلی آنچه که مشاهده میشود این است که وضع تحصیل زبان مادری در اکثراین جمهوری ها در گذشته هم خوب نبود. بعد از استقلال یافتن این کشور ها در اوایل 1990 یک موج ملی گرائی در زمینه زبان به وجود آمد. اما این زبان ها هنوز هم نتوانسته اند از نظر واژگان، کتاب، انتشارات، منابع مرجع و یا آشنائی با ادبیات تخصصی بین المللی جای روسی و یا طبیعتا انگلیسی را بگیرند.  دوست روزنامه نگارم «ناطق» از باکو میگوید از حدود ده سال پیش به این طرف کسانی که قدرت مالی اش را دارند بچه هایشان را به مدارس انگلیسی (و یا حتی ترکی زبان که انگلیسی را جدی میگیرند) میگذارند ویا باز مانند گذشته به مدارس روسی زبان میفرستند. «استخدام، شانس اشتغال و سطح درآمد از همه بهتر برای کسانی است که انگلیسی بلدند. روسی در درجه دوم است. آذربایجانی زبان پایه است – برای رفع احتیاجات اولیه. اما فقط با زبان ملی کار چندانی نمیشود کرد.»

بهر حال هنوز هم وقتی در این جمهوری ها پای یک صحبتی بنشینید که فراتر از صحبت عادی میرود یعنی مثلا اگر ،بخواهید در باره موضوعاتی مانند حسابداری و مدیریت، بانکداری، اقتصاد، فلسفه، تاریخ، فیزیک، پزشکی و غیره حرف بزنید برای مردم راحت تر است که به روسی صحبت کنند. اگر نه، حتما بیشتر از نصف کل لغاتی که به کار میبرند و اکثریت بزرگ لغات تخصصی که میشنوید روسی است. بعضی ها هم کمی لغات انگلیسی به بحث های تخصصی مخلوط میکنند که از نظر اجتماعی «اعتبار» ظاهرا بالاتری از روسی دارد.… ادامه خواندن

رضاه شاه و موضوع تحصیل زبان مادری

دورهٔ رضا شاه از هر نگاه دورهٔ فروکش التهاب ها بود…

و دورهٔ نظم و آرامش، مرکزیت و «ملت شوی»، البته همه اش به صورت نسبی، در مقایسه با پیش از رضا شاه.

بیست-سی سال پس ازناآرامی های انقلابی، کشاکش های سیاسی، محلی و عشایری، دورهٔ رضاشاه پهلوی سرآغاز فصل جدید و تا آن دوره تجربه نشده ای در تاریخ ملت ایران بود. با وجود همهٔ کاستی ها، تاخیر ها و کارشکنی ها، با وجود باقیمانده های قدرتمند خرافات، فساد، عقب ماندگی، فقر و پراکندگی در سازماندهی سیاسی و اجتماعی، رسیدن به این مرحلهٔ تاریخی نه یک تصادف بود و نه در یک شخص یعنی رضا شاه خلاصه میشد.

دنیا و بخصوص اروپا که ایرانیان سرنوشتشان را تا حد زیادی با آن قطب نما معین میکردند، راه را کم وبیش نشان داده بود. احتمالا بلاغت ایرانیان همچون یک ملت در آن بود که با وجود ضعف های بی شمارخود، در ضمن به شکرانهٔ وضع بحرانی داخل روسیه و ضعیف شدن بریتانیا در اثر جنگ، خودشان را جمع و جور کردند و پراکنده نشدند. آنها به هر دلیل و بهانه ای، با همهٔ گناهان و ثواب هایشان، آنچه را که می توانستند از زندگی گذشتهٔ خود به قرن بیستم منتقل کردند و تا حدی به تعمیر و نظم و ترتیب خانهٔ خود پرداختند تا مانند برخی ملت های دیگر آنچنان هم از قافله پس نمانند.

در سال ۱۹۲۵ که رضا شاه بر سر کار آمد، ایران، انقلاب مشروطه را با همهٔ فراز و نشیب هایش پشت سر گذاشته بود.

پیش از ۱۹۲۵ جنگ نخست جهانی در گرفته بود. در جریان این جنگ، ایران از سوی نیروهای روسیه، عثمانی و بریتانیا اشغال شده بود. به دنبال جنگ، دو امپراتوری روسیه تزاری و عثمانی متلاشی شده بود و آثار آن مانند ناآرامی، کمبود مواد غذائی و پسرفت در تجارت منطقه ای و بین المللی شدید تر شده بود. در ترکیه پان ترکیسم و کوشش های «اتحاد بین ترک های ترکیه، ایران و قفقاز» صورت فعال به خود گرفته بود و در شمال ارس حکومتی ناسیونالیستی و پان ترکیستی در باکو تشکیل شده بود. نقشه های پنهانی تقسیم ایران بین بریتانیا و روسیه برملا شده بود و بالاخره در شمال ارس و کلا روسیه، موج انقلابی و کمونیستی بلند شده بود که چه در قفقاز و چه در ایران نفوذ پیداکرده بود، اگرچه بسیاری از هواداران این جریان نو و چپ از کم و کیف و عواقب آن خبر چندانی نداشتند. این ها چالش هائی جدی برای آرامش و پیشرفت اجتماعی و سیاسی ایران بودند.

اما پس از ۱۹۲۵ کلا در دنیا و ضمنا در منطقهٔ ما یک مرحلهٔ آرامش نسبی برقرار شد. احتمالا به دلیل اوضاع پسا جنگی، نقشه های پنهانی تقسیم ایران بین بریتانیا و روسیه به نتیجه نرسید. حتی در روسیهٔ تزاری بلشویک ها بر سرکار آمدند و نیروهایشان را از ایران بیرون کشیدند. حکومت ناسیونالیستی «مساوات» در باکو برچیده شد و یک جمهوری شوروی آذربایجان در آنجا تاسیس گردید. روس ها از عثمانی هم رفتند. یکی دو سال بعد روی خرابه های دولت عثمانی، یک جمهوری رو به غرب ترکیه تحت رهبری مصطفی کمال آتاترک نشست که رویاهای پان ترکیستی و پان اسلامیستی دهه های پیش از خود را به بایگانی گذاشته بود. اما بریتانیا نیز با وجود پیروزی در جنگ، ضعیف شده بود و به ثبات در ایران و ترکیه نیاز داشت. از نظر بین المللی و منطقه ای، اوضاع برای آرامش و ثبات داخلی ایران و منطقه هم ضروری و هم مناسب شده بود.

آرامش نسبی و صلح پیوسته بطور متناوب در تاریخ ایران مشاهده شده بود. اما در این دورهٔ کوتاه ۱۶ ساله شاهد یک ویژگی هستیم: مرکز گرائی و انسجام ملی و دولتی که شاخص های مهم آن را میتوان به این ترتیب شمرد: تمامیت ارضی، ارتش واحد و متمرکز، نظام آموزشی سرتاسری و متمرکز، تقسیم بندی نوین اداری، دستگاه متمرکز و واحد دادگستری برپایهٔ حقوق مدنی و نه شرعی، تفکیک قابل توجه امور دین و دولت، و بالاخره یک زبان مشترک ملی بعنوان عنصری که همهٔ ملت را به هم وصل میکند و از طریق شفاهی و کتبی زمینه ای مشترک برای ارتباط بین آحاد این ملت را ممکن می سازد. جان گرفتن واقعی رسانه ها، مطبوعات، حتی رادیو، صنعت چاپ و تاسیس مدارس ابتدائی، متوسطه و عالی یعنی دانشگاه ها اگر چه چند دهه پیش شروع شده بود، اما با عهد پهلوی منظم تر شد و مرتبا تقویت یافت.

بعضی ها این مرحله را آغاز تاسیس یک «دولت-ملت» ایران به معنای مدرن کلمه می شمارند. شاید در مفهوم مدرن و متناسب با تعاریفی که در اروپای قرن نوزدهم در رابطه با ملت و دولت انجام شده، این درست باشد، اگر چه بسیاری ها میگویند مردم ایران از هنگامی که خود را بعنوان «ملت» شناختند و خود را «ما» و دیگران را «آنها» نامیدند، ملت شدند، یعنی حتی از زمان هخامنشیان و یا ساسانیان، دستکم از زمان شاه اسماعیل صفوی.

اغلب وقتی در جامعه ای حالت اجتماعی پر التهاب، مثلا جنگ و انقلاب پایان می یابد و یک نوع ثبات و آرامش سیاسی و اجتماعی پدید می آید، رفتار اجتماعی و سیاسی مردم محافظه کار تر میشود، چرا که خاطرهٔ جنگ و آشوب و ضعف حکومت هنوز زنده است و مردم عادی نمی خواهند به آن دوره برگردند. البته حکومتی هم که به دنبال چنین اوضاع پرآشوب می آید برای پایان دادن به ناآرامی و تامین آرامش و اجرای قانون های جدید، نیازمند آن میشود که بیش از حکومت های قبلی دست به اقدامات خود سرانه و حتی زوربزند، که البته این هم زمینه را برای سوء استفاده و محدودیت های اجتماعی و سیاسی مساعدتر میکند، اما این بحث جداگانه ای است.

پادشاهی رضا شاه که در سال ۱۳۰۴(۱۹۲۵) برسرکار آمد، حدودا ۱۶ سال طول کشید. او در جریان حنگ دوم جهانی، پس از اشغال ایران از سوی بریتانیا و اتحاد شوروی در سال ۱۹۴۱ مجبور به استعفا و ترک ایران گردید.

از مشخصات اصلی سیاست های سلطنت رضا شاه، طوری که در پیش گفتیم، سازماندهی جدید اجتماعی و سیاسی جامعه در همه سطوح از دستگاه امنیتی-نظامی تا قضائی، اداری و تحصیلی بود. قانون ها هم مطابق با این نوآوری ها تغییر یافتند. یک نکتهٔ دیگر این است که ملاحظه کاری رژیم جدید نسبت به قواعد دینی و مذهبی و نظریات و احکام روحانیون به مراتب کمتر از دوره قاجار بود. در مجموع میتوان گفت که با وجود همهٔ کاستی ها، تمایل به قبول و اجرای قوانین مدنی نوع اروپائی از جمله تحصیل و انتشارات و ارتش و دادگاه و غیره بسیار قوی تر از دورهٔ قاجار و به اهداف مشروطه خواهان بسیار نزدیک بود و بسیاری از اهداف دولت در این سمت هم عملی شدند. در همین چهارچوب است که ایران صاحب یک نظام واحد قضائی، تحصیلی، اداری و نظامی و امنیتی گشت و جلوی خودسری و شورش های محلی و عشایری مختلف گرفته شد.

باید این را هم در نظر گرفت که مشکلات و نگرانی های دولت در این دوره و بویژه در چند سال نخست آن هنوز ازبین نرفته بود. هنوز دو سه نگرانی اصلی یعنی سوء استفاده های خارجی از جریان های کمونیستی و یا پان ترکیستی داخلی و یا شورش های محلی که گاه حتی با عنوان کردن حقوق و آزادی های مدنی و اجتماعی مطرح میشد، قادر بودند دولت جدید را بطور جدی ضعیف کنند.

در این شرایط بود که رسانه های رنگارنگ و تا حد زیاد سیاسی سال های مشروطه و حتی جنگ نخست جهانی، در دورهٔ رضا شاه آرام تر و محافظه کار تر شد. در شعر و ادبیات، نوآوری کم فروغ تر شد و توجه به ادبیات کلاسیک و بالاتر از همه زبان فارسی قدرتمندتر از پیش گردید.

آذربایجان مانند همیشه در این دوره هم صاحب شخصیت های مهمی بود که از سیاست گرفته تا فرهنگ، ادبیات و زبان در زمینه های گوناگون و در سطح کل ایران جزو سرآمدان و نخبگان ملی بشمار میرفتند. آنها هر کدام به نوعی، در روند اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه موثر بودند. از نگاه سیاسی آنها اگرچه دارای نظریات مختلفی بودند و در حوزه های گوناگونی نام و نفوذ داشتند، اما اکثر آنها در سمت گیری کلی خود به نفع تحکیم دولتداری نوین ایرانی، تمدن اجتماعی غربی با حفظ و تقویت فرهنگ ایرانی و زبان فارسی متفق القول بودند.

شاید بتوان سید حسن تقی زاده را نمونهٔ شاخص روشنفکر تجددخواه ایرانی و آذربایجانی این دوره نامید. او که در سال های مشروطه خواهی، مرام اصلی گروه خود یعنی حزب دمکرات ایران را «انفکاک کامل قوهٔ سیاسی از قوهٔ روحانی، ایجاد نظام اجباری، تعلیم اجباری مجانی، ترجیح مالیات مستقیم بر غیرمستقیم، تقسیم املاک میان رعایا، آزادی تجمع و تحزب و برابری در مقابل قانون صرف‌نظر از نژاد و قومیت و مذهب…» (۱) نامیده بود، دوازده سال بعد، در ژانویهٔ سال ۱۹۲۰ در مجلهٔ «کاوه» چاپ برلین می نوشت: «امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همهٔ وطن‌دوستان ایران با تمام قوا باید در راه آن بکوشند، سه چیز است (…): نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا (جز از زبان) و کنار گذاشتن هر نوع خودپسندی و ایرادات بی‌معنی که از معنی غلط وطن‌پرستی ناشی می‌شود و آن را وطن‌پرستی کاذب توان خواند. دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تأسیس مدارس… این است عقیده نگارنده این سطور در خط خدمت به ایران و همچنین برای آنان که به واسطه تجارت علمی و سیاسی زیاد با نویسنده هم‌عقیده‌اند که ایران باید ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگی‌مآب شود و بس» (۲).

چهار-پنج سال پیش از بر سر کار آمدن رضا شاه، جو حاکم بر نخبگان و سرآمدان ایران، چه آذربایجانی و چه غیر آذربایجانی، همین بود و اکثر آنها با وجود اختلافات دیگرسیاسی و سلیقه ای، در مورد این سمت گیری کلی توافق نظر داشتند. در اینجا کافی است به زندگی و فعالیت کسانی مانند حسین کاظم زاده ایرانشهر، محمد علی تربیت، محمود غنی زاده، احمد کسروی، دکتر تقی ارانی، اسماعیل امیرخیزی، محمد علی جمال زاده، ایراهیم پور داود و یا علی اکبر دهخد اشاره نمود. همهٔ آنها در مورد فرهنگ ایرانی و زبان فارسی نگرانی ها و اندیشه های مشابهی داشتند.

با این ترتیب، به گفتهٔ دکتر تورج اتابکی، «زمینه برای شکل‌گیری یک گروه جدید از روشنفکران اصلاح‌طلب فراهم آمد که مبنای فکری و رویکرد آنها نسبت به تحولات ایران بیشتر در اندیشه‌های سیاسی ـ اجتماعی اروپای غربی ریشه داشت (…) این گروه بر این باور بودند که تنها یک دولت متمرکز و قوی می‌توانست ضمن حفظ تمامیت ارضی ایران از عهدهٔ اصلاحات لازم در کشور برآید. به همین ترتیب آنها بر این باور بودند که دولت سازی و مدرنیزاسیون ایران مستلزم یک دستی هر چه بیشتر فرهنگی و تجانس هر چه گسترده‌تر قومی است» (۳). در این رهگذر، در حالیکه تقی زاده در «کاوه» می نوشت و مجلهٔ «ایرانشهر» و مشخصا خود حسین کاظم زاده ایرانشهر از ضرورت «ایرانی گردانی تمامی ایرانیان به صورت یک ملت واحدو یکپارچه» سخن میراند (۴)، دکتر محمود افشار در «آینده» می نوشت که «…منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود و ملوک الطوایفی کاملا از بین برود» (۵).

دانستن این نکته ها از آن جهت مهم است که درک کنیم سیاست هائی که از ۱۹۲۵ به بعد یعنی در دورهٔ رضاشاه در رابطه با زبان، انتشارات و یا رسانه ها در پیش گرفته شد، حتی از پیش از رضا شاه همچون برنامه ای ملی و همگانی مطرح شده و مورد توافق کلی اکثریت نخبگان جامعه و همهٔ مناطق ایران بود.

انعکاس وضع سیاسی و اجتماعی دورهٔ رضا شاه در وضع زبان و ادبیات آذربایجان چه بود؟

در سطح ملی، یعنی در کلیت ایران، تاریخ و فرهنگ باستان اهمیت بسیار بیشتری یافت. بررسی زبان و پارسی باستان و میانه یعنی پهلوی رایج شد. این، نوعی تمایل بازگشت به «گذشتهٔ درخشان» بود. مطالعهٔ ادبیات کلاسیک و شعرائی مانند فردوسی، حافظ، سعدی، نظامی و غیره مهم تر از گذشته شد. حسن تقی زاده می نوشت بعد از آنهمه خرابی و عقب ماندگی و جنگ جهانی، «ایران امروز به شکرانهٔ شعرای بزرگ گذشتهٔ ما زنده است» (۶). بعضی ها مانند تقی رفعت و یا حتی احمد کسروی بنای ضدیت با شعرای کلاسیک متصوف مانند سعدی و حافظ را گذاشتند، اما این ها تاثیر چندانی به روند عمومی نداشت. زبان فارسی و ادبیات کلاسیک مانند زمینهٔ اشتراک و وحدت و آمیزش ملی و تقویت «ایرانیگری معاصر» تلقی میشد و از این جهت از انتشارات و موسسه ها گرفته تا مدارس متوسطه و عالی، همه چیز در راه تحکیم و فراگیر شوی فرهنگ ملی و زبان فارسی بکار گرفته میشد. جالب است که این «گذشته گرائی» در تعارض و مخالفت با آینده نگری و مدل قراردادن راه پیشرفت غربی نبود، بلکه برعکس، گویا همچون راهی ویژه و ایرانی برای نیل به آن هدف قبول میشد. همهٔ این تحولات هم با در نظرداشت آن زمینهٔ سیاسی و جوّ عمومی در مورد تحکیم یک دولت معاصر، متمرکز و واحد که قبلا بحث آن را کردیم، بسیار طبیعی بود.

در زمینهٔ نثر میتوان گفت که در دورهٔ رضا شاه آذربایجانیان تقریبا بطور مطلق به فارسی نوشته اند، و بسیار زیاد هم نوشته اند. در این دورهٔ کوتاه آثار زیادی در حوزه های تاریخ، ادبیات، زبانشناسی، علوم و فلسفه بدست آذربایجانیان نوشته شده است. آثار دانشمندان و نویسندگانی مانند حسن تقی زاده، احمد کسروی، محمد علی تربیت، اسماعیل امیرخیزی، حسین کاظم زادهٔ ایرانشهر، صادق رضازاده شفق و دیگران شایان دقت هستند.

احمد کسروی بعنوان تاریخ نویس و زبانشناس جای ویژه ای در این میان دارد، برخی تند گوئی های کسروی و نوشته های بعدی او در باره ادیان و مذاهب، موجب اعتراض هائی شد. اما بیشک کسروی از افراد انگشت شماری بود که تاریخ مشروطه را بصورتی دقیق و مفصل شرح داده است. شاید مهم تر از حتی تاریخنویسی کسروی، جنبهٔ زبانشناسی اوست که برای اولین بار بعد از سفر های طولانی در داخل ایران و بررسی های میدانی و مطالعات تاریخی کشف کرده است که زبان آذربایجانیان تا آمدن سلجوقیان ترکی نبوده، بلکه گویشی از لهجه و یا لهجه های پهلوی (و یا فهلوی دورهٔ اسلامی) بوده که برخی تاریخنویسان آن را آذری نامیده اند. بعد از کسروی است که زبانشناسان غربی، روسی و ترک به چند و چون تاریخی و زبانشناختی دگرگشت زبان آذربایجانیان در این هزار سال گذشته پرداخته اند.

در زمینهٔ ادبیات در سطح ایران نشانه های نثر ادبی به معنی داستان های کوتاه جمال زاده و بعد صادق هدایت را مشاهده میکنیم. اما جالب است که آذربایجانیان به نثر ادبی و داستان نویسی میل نشان نمیدهند. در زمینهٔ نظم هم در ایران و هم در آذربایجان می بینیم که اکثر شاعران ما برعکس دورهٔ مشروطه رغبت چندانی به تجربه نمودن قالب های نو نشان نمیدهند، بلکه به سبک شعرای کلاسیک و با همان فرم های غزل و مثنوی و غیره شعر می نویسند. بعضی از شعرای آذربایجانی آن دوره مانند علی رعدی، علی اصغر حریری و یا کاظم رجوی را امروز کمتر کسی می شناسد.

از شاعران آذربایجان که مشهور هستند، طبیعتا پروین اعتصامی و محمد حسین شهریار را میتوان نام برد. البته پروین اعتصامی فقط زادهٔ تبریز بود، چونکه پدرش در تبریز کار میکرد، اما بعد آنها به تهران کوچ کردند و پروین در تهران بود که بزرگ شد و به شهرت شاعری رسید. پروین که امروزه جزو مشهور ترین شاعران زن ایران است، اشعار کلاسیک در قالب های غزل، قصیده و قطعه میسرود و از نگاه مضمون، توصیف کننده، ناصحانه و همراه با شکایت از ظلم و همدردی با مظلومان و فقرا بود.

شهریار نیز پیرو سبک کلاسیک شعرای ایران و بویژه حافظ است و در اکثر غزل های او میتوان تاثیر روشن خواجهٔ شیراز را حس نمود. حتی خود او میگوید:

شهریاریم و گدای درِ آن خواجه که گفت — خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

شهریار نیز در شعر کلاسیک فارسی در قالب های دیگری مانند قصیده و مثنوی نیز سروده و حتی مایه هائی از نوآوری در قالب شعر سنتی را نیز تجربه کرده است. بنظر برخی «همچنانکه ایرج بزرگ ترین شاعر دوره انقلاب مشروطه و از بسیاری جهات نمونهٔ شعرای این دوره بود، شهریار نیز بزرگترین شاعر دورهٔ رضا شاه بود» (۷). البته در حالیکه ایرج مطابق با روحیهٔ دورهٔ انقلابی خود موضوع پرداز، ، طنزآمیز و پر از شور روشنفکری است، شعر شهریار حدالامکان از موضوعات روز پرهیز میکند و اساسا آکنده از احساس عمیقش به عشق و طبیعت است.

یک بخش شهرت و محبوبیت شهریار هم مدیون منظومهٔ معروف او بنام «حیدربابایه سلام» (سلام بر حیدربابا) است. «حیدر بابا» نام کوهی است در روستای «خشکناب» در نزدیکی تبریز که شهریار کودکی خود را در دامنهٔ آن گذرانده و به کمک این منظومهٔ پراحساس، خاطرات شیرین کودکی و صافی و پاکی آن دوره و آن احساسات و روابط انسانی را به قلم می آورد. این اثر منظومه ای است مملو از حسرت به گذشته ای که دیگر دسترس نمی شود. «حیدربابایه سلام» که بعد از جنگ دوم جهانی به چاپ رسید، چندین بار به فارسی ترجمه شده است. برخی از این ترجمه ها بسیار موفق هم هستند. به غیر از اینکه اصل این اثر به ترکی آذری است، وزن منظومهٔ «حیدربایا» نیز برخلاف اکثر اشعار شهریار و دیگر شعرای آذربایجان نه عروضی، بلکه هجائی و در قالب «قوشما» است که قالبی ساده اما دلنشین است و اغلب مورد استفاده «عاشیق» ها یعنی خوانندگان دوره گرد روستاهای آذربایجان قرار میگیرد. بخش نخست «حیدربابا» عبارت از ۷۶ «بند» است. هر بند از پنج مصرع (در قافیهٔ الف-الف-الف-ب-ب، ج-ج-ج-د-د والخ) تشکیل میشود. هر مصرع عبارت از یازده هجا با تاکید (زده) روی هجا های چهار-چهار-سه هست. یک نمونه:

حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا‬
‫کوْل دیبینن دوْشان قالخوب قاچاندا‬
‫باخچالارون چیچکلنوْب آچاندا‬
بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله
‫آچیلمیان اوْرکلری شاد ائله

(ترجمهٔ بهروز ثروتیان)
حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روی خاک‬
خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک‬
‫باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک‬
‫ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن‬
‫دلهای غم گرفته ، بدان یاد شاد کن‬

نشر نخستین چاپ این منظومه در سال ۱۳۳۲ یعنی دوازده سال پس از رضاشاه بود. بنا بر این شهریار را میتوان شاعر هر دو دورهٔ رضاشاه و محمد رضا شاه شمرد.

و اما از دورهٔ رضا شاه تنها نمونهٔ شاعرِ صرفا ترکی سرای آذربایجان میرزا علی معجز بود که در دو فصل پیش صحبتش رفت. این یک استثنا بود و گرنه اکثر شعرای آذربایجان دویست سیصد سال پیش یا اکثرا به فارسی و یا دو زبانه نوشته اند. دیوان اشعار ترکی معجز بعد از مرگ او، پس از اشغال آذربایجان از سوی ارتش شوروی و سپس در زمان حکومت یکسالهٔ فرقهٔ دمکرات و بعد در زمان محمد رضا شاه چندین بار به چاپ رسید.

آیا در دورهٔ رضا شاه چاپ و نشر کتاب های ترکی آذری منع شده بود؟

مانند هر مورد دیگر، اینجا هم باید جانب احتیاط، دقت و انصاف را گرفت و تنها به تکرار نوشته ها و گفته های دیگران قناعت نکرد. من این موضوع منع زبان ترکی چه در مدارس و چه انتشارات در زمان رضا شاه را بطور دقیق بررسی کرده ام.

بله، در کلّ درست است که امکانات چاپ و پخش کتاب های ترکی آذری در دورهٔ رضاشاه در مقایسه با دورهٔ پیش از رضا شاه یعنی زمان انقلاب مشروطه و دورهٔ بعد از او یعنی زمان پهلوی دوم محدود تر بود. در کلّ، این گفته مجموعا درست است. اما این ادعا که این ممنوعیت مطلق و فراگیر بوده و فقط در مورد ترکی آذری اجرا شده، نادرست است و چندین «اما» دارد.

پیش از همه چیز به وضع عینی قبل از رضا شاه نگاه کنیم. در آذربایجان، پس از آغاز فروپاشی عثمانی، یک جریان پان ترکیستی تجاوزگرانه ایجاد میشود که حتی حکومت عثمانی را بدست می گیرد. آذربایجان از سوی روسیه و عثمانی اشغال میشود. درشمال ایران یعنی سابقا روسیهٔ تزاری ابتدا یک حکومت پان ترکیستی در باکو ایجاد میشود که در همکاری با پان ترکیست های عثمانی کار میکند. هر دو حکومت پان ترکیستی شمال و غرب در مورد آذربایجان ایران بطور آشکار سیاست تجزیه طلبانه پیش می برند، همهٔ ترک زبان های منطقه را «یک قوم و ملت» می نامند و خواهان اتحاد آنها و جدائی آذربایجان از ایران میشوند. آنها حتی برنامه ریزی میکنند که زبان آذربایجانی های ما هم باید مانند ترکی ترکیه شود (۸). با این ترتیب از سال های جنگ نخست جهانی به بعد میان ایرانیان و بویژه آذربایجانیان ایران نسبت به هرگونه آموزش و چاپ و انتشارات ترکی یک نوع حساسیت و آلرژی ایجاد میشود، در حالیکه تا آن موقع چنین موضوعی نبود و نه در چاپ و نه در انتشارات ترکی محدودیتی وجود نداشت. حتی برعکس، اولین کتاب درسی ترکی آذری برای مدارس قفقاز را میهن پرست معروف ایرانی، میرزا حسن تبریزی ملقب به رشدیه نوشت که اتفاقا چند سال در مدارسی مسلمانان قفقاز تدریس میشد. اما همزمان با جنگ جهانی و سوء استفاده های ترکیه و باکو از موضوع زبان مادری و تحصیل آن، در ایران و بخصوص بین آذربایجانیان حساسیت ایجاد شد. هر بار موضوع تحصیل و یا حتی انتشار کتاب و مطبوعات پیش می آمد اولا این موضوع بلافاصله با شک و تردید روبرو میشد که نیت اصلی از آن چیست و ثانیا دقت عمومی به آن متوجه میشد که مضمون کتاب، مطبوعات و یا درس چیست و اینکه آیا چیزی سیاسی و مخالف منافع ایران را تبلیغ میکند یا نه.

به همین جهت است که طوری که حتی منتقدین دورهٔ رضا شاه میگویند، در این دوره کتاب ها و جزوات دینی و مذهبی از قبیل نوحه و مرثیه ها و یا دیوان اشعار کسانی که اصولا اشعار مذهبی و یا تصوفی و نصیحت آمیز و غیره می نوشتند، مشکلی در چاپ نداشتند. مثلا به نوشتهٔ مرحوم تربیت در «دانشمندان آذربایجان» دیوان «حاجی رضا صراف مرکب از پارسی و ترکی در سنهٔ ۱۳۴۴ هجری (۱۹۲۵-۲۶ میلادی) در تبریزچاپ شده» (۹) و یا طبق اطلاعاتی که در کتاب «آثار ادبی آذری و فارسی قرن بیستم آذربایجان ایران» نوشتهٔ سکینه برنجیان آمده، چاپ نخست دیوان ترکی هیدجی در سال ۱۹۴۱ بوده (۱۰) که هردو مصادف با دورهٔ رضا شاه است.

از این نمونه ها میتوان نتیجه گیری کرد که اولا بله، یک حساسیت سیاسی نسبت به چاپ و نشر مطبوعات ترکی و بخصوص نشریات چپی و کمونیستی ترکی وجود داشته که در آن شرایط سیاسی منطقه از نقطهٔ نظر منافع ملی ایران قابل درک بوده است. با این ترتیب، بله، احتمالا وقتی ماموران نظمیه و امنیه از چاپ و نشر کتاب و جزوه ای به ترکی آذری خبر میگرفتند، بی آنکه حتی از مضمون آن با خبر شوند، بنا را بر شک و تردید میگذاشتند و موضوع را پیگیری می نمودند و مانع چاپ و پخش میشدند و به همین دلیل مردم هم از چاپ و نشر و خرید و مطالعهٔ این آثار پرهیز می نمودند. با اینهمه طوری که دیدیم، صرفا ترکی زبان بودن کتب و مطبوعات دلیل منع چاپ و انتشار نشده و این مدعا درست نیست که در دورهٔ رضا شاه مطلقا کتابی به ترکی چاپ نشده است. اما طبیعتا محدودیت ها به مراتب بیشتر از دورهٔ مشروطه و یا بعد از رضا شاه یعنی زمان حملهٔ ارتش سرخ به آذربایجان و کلا شمال ایران بود که اوضاع سیاسی کشور تماما عوض شد و فعالیت گروه ها و انتشارات چپ و مخالف آزاد شد و گسترش یافت تا اینکه شوروی «فرقهٔ دمکرات آذربایجان» به رهبری سید جعفرپیشه وری را مسئول تشکیل یک حکومت «ملی» و جدا از دولت مرکزی ایران نمود که موضوع بحث آن، جدا و طولانی است.

به غیر از انتشار و پخش کتب ترکی، خوب است نگاهی هم به کاربرد ترکی آذری در مدارس آذربایجان انداخت. باید در نظر داشت که در دورهٔ رضا شاه برای اولین بار در تاریخ ایران تحصیل و عموما سامان اجتماعی، اداری، نظامی و فرهنگی کشور، سرتاسری و مرکزی میشود. یعنی اگرچه این هدف از همان روز نخست عملی نمیشود، اما بزودی چنین میشود که از اردبیل تا زاهدان و از تهران تا شیراز و اهواز همهٔ کودکان کلاس اول و دوم تا بالا، عین کتاب ها را به فارسی میخوانند. دیگر مثل گذشته نبود که هر کسی که خواست کودکش تحصیل کند او را به ملائی بسپارد که به او هر کتاب شعرفارسی و صرف نحو عربی و یا فقه اسلامی و حد اکثر فلسفه و نجوم را که خواست به هر زبان محلی و با هر روشی که خواست تدریس کند. در زمینهٔ دولتداری ملی و ایجاد یک دولت-ملت واحد، سازمان یافته، متمرکز و متحد، درک اینکه دولت پهلوی بر اولویت کاربرد فارسی در مدارس اصرار و تاکید داشت، مشکل نیست و جای تعجب ندارد.

همین دقت و حساسیت در مورد محاکم، ارتش و دیگر مراجع و موسسات کشوری و دولتی هم نشان داده شده است. اما در همین جا هم جای یادآوری است که تاکید اصلی در این مورد بر کاربرد کتبی زبان در مدارس و موسسات دیگر بوده و نه لزوما کاربرد شفاهی و محاوره ای. مثلا در مدارس، آموزگاران هنگام درس به فارسی صحبت کرده و درس را توضیح داده، سوال کرده و جواب گرفته اند. کتاب ها به فارسی بودند و هستند. اما بعد از زنگ تفریح آموزگار و دانش آموز مشکلی در کاربرد زبان محلی و مادری بین خود نداشتند و ندارند. این در زمان رضا شاه هم همین طور بود، در زمان محمد رضا شاه هم و هنوز هم همین طور است. در موسسات دیگر مانند دادگاه ها، حتی شهربانی و طبیعتا موسسه های خصوصی و تجاری هر کس آزاد بود و هنوز آزاد است به هر زبانی که میخواهد و برای طرف مقابل قابل فهم است سخن بگوید، اما قراردادها، صورت جلسه ها و غیره طبیعتا به زبان مشترک و ملی یعنی فارسی بوده و هنوز هم هست. و این موضوع تنها محدود به مناسبت فارسی و ترکی ر آذربایجان هم نبود. در گیلان هم هم همین طور بود، در خوزستان و بلوچستان هم.

در این میان اکثریت حتی منتقدین اعتراف میکنند که محدودیت های زبانی در دورهٔ رضا شاه بیشتر از دورهٔ پهلوی دوم و یا دورهٔ کنونی اسلامی بود، اما حتی محدودیت های دورهٔ رضا شاه هم مطلق نبودند.

از سوی دیگر، اگر موضوع کاربرد زبان مادری در مدارس و موسسات و یا چاپ و انتشار کتاب و مطبوعات به زبان های محلی را در زمینهٔ منطقه و کشورهای همسایه مقایسه کنیم، نتایج واقع بینانه تری را به دست خواهیم آورد.

همین راه را جمهوری ترکیه به رهبری مصطفی کمال آتاترک نیز کم و بیش در همان دوره آغاز کرده بود. برای ترکیه هم موضوع «یک دولت، یک ملت و یک زبان مشترک» جزو اصول اولیهٔ ایجاد و تحکیم دولت-ملت نوین ترکیه بود و هنوز هم با وجود اصلاحات و تعدیلات زیاد، این سیاست کلی همچنان ادامه دارد، اگر چه نتیجه هایش با آنچه که در ایران انجام یافته، فرق میکند. با اینهمه، هم در ایران و هم در ترکیه، این سیاست «یک دولت، یک ملت، یک زبان مشترک» امروزه نسبت به مراحل نخستین آن که در دورهٔ رضا شاه و آتاترک دیده بودیم، معتدل تر شده است.

بعد از جنگ نخست جهانی، هم رضا شاه و هم آتاترک در کشور های نو تاسیس خود سیاست «یک دولت، یک زبان» را در پیش گرفتند…

کاملا، و این روندی بود که در بسیاری کشور های دیگر مانند مصر هم مشاهده میشد که میخواستند استقلال و دولت متجدد و معاصر خود را تحکیم بخشند. ثانیا این سیاست بعد از رضا شاه و آتاترک هم از سوی جانشینان آنها ادامه یافت.

بنظر میرسد در این رهگذر انگیزه اصلی هر دو حکومت آتاترک و رضا شاه تحکیم دولتی مرکزی و ملی و نگرانی از خطر انشعاب و تفرقه مملکت بوده است. این در حالیست که هر دو رژیم پس از جنگ جهانی اول خود را با خطر نظام خانخانی و ادامه مداخله خارجی مواجه دیده، میخواستند بنیاد «دولت–ملت» های معاصر خود رابگذارند. آنها با تمام نیرو و به هر قیمتی که شده، از قوه نظامی و تعلیم و تربیت گرفته تا قوه قضائیه و اقتصاد و سیاست خارجی، کوشش کرده اند در کوتاه ترین مدت به این هدف خود برسند و یکی از وسایل رسیدن به این هدف در نظر آنها داشتن «زبانی واحد برای ملتی واحد» بوده است.

بعد از جنگ اول جهانی امپراتوری عثمانی به بخش بسیار کوچکی از سرزمین های سابق خود محدود شد. حتی حاکمیت بر همین سرزمین هم از سوی بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و روسیه از سوئی و یونانی ها و ارمنی ها از سوی دیگربا خطر جدی مواجه بود تا جائیکه اگر مبارزه در راه استقلال ملی و برقراری جمهوری به رهبری آتاترک نمی بود، احتمالا امروزه چیزی بنام ترکیه طوری که ما آنرا می شناسیم هم نبود. ملل بالکان، شمال آفریقا، خاورمیانه و کریمه، با جدائی از عثمانی یا به کمک دولتهای بزرگ غالب در جنگ اول مستقل شده و یا تحت قیمومیت آن کشور ها در آمده بودند.اعتماد بنفس مردم امپراتوری عثمانی از بین رفته و خطر تسلیم و شکست کامل وجود داشت. در این شرایط بود که با وجود دربار ناتوان عثمانی در استانبول،آتاترک با تهییج مردم و تزریق اعتماد بنفس و غرور ملی به آنها توانست اکثریت را در راه مبارزه بر ضد اشغال خارجی و در پیش گرفتن راه استقلال وپیشرفت دنیوی بسیج کرده به پایه گذاری جمهوری ترکیه در سال ۱۹۲۳ رهنمون شود.

هنگامیکه تقریبا همزمان با تاسیس جمهوری ترکیه، رضا شاه در تهران تاجگذاری میکرد،ایران دوره پر تلاطمی را پشت سر گذاشته بود. سلسله قاجار مستاصل، مفلس و ناکارآمد شده، اندیشه اصلاحات که از دوره ناصری شروع شده بود با ناکامی های انقلاب مشروطه در عمل دچار وقفه گشته بود. اگرچه شرکت جمهور مردم در زندگی سیاسی از دوران انقلاب کمتر بود اما ایده های اساسی انقلاب یعنی قانون مداری، اصلاحات و ایجاد یک حکومت مرکزی و قدرتمند همچنان باقی بود. از سوی دیگرایران سال ها بود تحت فشار و تاثیر مستقیم دو قدرت استعماری منطقه، بریتانیا و روسیه، قرار گرفته بود. حتی عثمانی که در غرب دچار شکست های سهمگینی شده بود، بطور بی نتیجه ای تلاش میکرد با دست اندازی در آذربایجان ایران، قفقاز و آسیای مرکزی سرنوشت خود را تغییر دهد. در این شرایط اجماع نخبگان و سرآمدان جامعه ایران، بطور مشابه با آخرین سال های عثمانی، بر سر کار آمدن یک حکومت مرکزی و مقتدر با ریاست کسی با مشتی آهنین بود تا یکپارچگی مملکت را تامین کند و اصلاحاتی را که طلب زمانه بود، اجرا نماید.

تکیه گاه اساسی چنین دولتی بناچار ارتشی متمرکز بعنوان قوی ترین موسسه کشور، در هم کوبیدن ساختار های عشایری وملوک الطوایفی، ایجاد یک نظام تحصیلی و بالاخره سیستم قضائی مرکزی و واحد بود. آنچه که قرار بود همه اینها را به همدیگر «بچسباند» و مانع از جدائی و تفرقه آنان شود «زبانی مشترک» بود که در این دو کشور که مردمانشان زبان های گوناگون محلی داشتند، به حاکمیت جبری یک زبان و منع تدریس و تحصیل به زبانی غیر از زبان رسمی منجر شد.

در ایران روشنفکرانی از قبیل حسن تقی زاده، احمد کسروی ، حسین کاظم زاده ایرانشهر و محمود افشار «سرآمدان» جامعه در توضیح جنبه فرهنگی–سیاسی این هدف بودند. دکتر محمود افشار مینوشت: «… منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود، و ملوک‌الطوایفی کاملا از میان برود، کرد و لر و قشقایی و عرب و ترک و ترکمن و غیره با هم فرقی نداشته، هر یک به لباسی ملبس و به زبانی متکلم نباشند… به عقیده ما تا در ایران وحدت ملی از حیث زبان، اخلاق، لباس و غیره حاصل نشود، هر لحظه برای استقلال سیاسی و تمامیت ارضی ما احتمال خطر می‌باشد.»

جالب است که در هر دو کشور کوشش ایجاد دولت–ملت مدرن و متمرکز در عین حال همراه با زیاده روی های عجیب و غریبی در مورد تاریخ، هویت، قومیت و یا زبان و فرهنگ دو ملت ترک و ایران بود که گاه حتی آهنگی نژاد پرستانه داشت، اما اکنون بسیاری از جوانب آن بعد از گذشت ۸۰ و اندی سال در هر دو کشور یا به دست فراموشی سپرده شده و یا تعدیل گشته است.

برای مثال در مورد ترکیه میتوان شعار «یک ترک برابر با یک دنیاست» («بیر تورک دنیایا بدلدیر!») و یا «تز تاریخ ترکی» را یادآورشد که میگوید فرهنگ و مدنیت اروپا در اصل از طرف قبایلی پدید آمده است که از آسیای مرکزی به اروپا رفته اند. نمونه دیگر باصطلاح «تئوری آفتاب زبان» بود که مدعی بود ترکی کهن ترین زبان «اصلی» و اولیه بشریت است و ریشه بسیاری از کلمات زبان های دنیا ترکی است.

در ایران جریانی تبلیغاتی و مبالغه آمیز در رابطه با تاریخ و فرهنگ ایران قبل از اسلام، «برتری قوم آریائی» و در تاریخ نگاری «پست و کم ارزش» نشان دادن اقوام و قبایلی مانند اعراب و ترکان و زبان و فرهنگ آنها مشخصات بارز این تمایلات افراطی بوده اند.

هم در ترکیه و هم در ایران معاصر بعضی ها با اشاره به این زیاده روی ها و با اساس قرار دادن معیار های کنونی قرن بیست و یکم تلاش دارند حد اقل دوره نخستین جمهوری ترکیه و یا پادشاهی رضاشاه را بعنوان «نظامی نژادپرستانه» قلمداد کنند. این در حالیست که دولت عثمانی مرکب از طیف های گوناگون اقوام و ادیان بوده که حتی بیشتر از ایران سنت تسامح و تساهل را در آن تقویت کرده است. از سوی دیگر در ایران نیروی اساسی که بخصوص از صفویه به بعد و در زمان مشروطه، ایران نوین را احیا و حراست کرده و حتی اکثر نخبگانی که در زمان انقلاب مشروطه و بعد از آن نظریه فرهنگی و زبانی برای ایجاد و تقویت دولت ملی و متمرکز را مطرح و دفاع نموده اند، ترک زبان و آذربایجانی بودند. از این جهت «نژادپرست» نامیدن آتاترک و یا رضا شاه دور از واقعیت تاریخی و جدیت است چرا که نژاد پرستی نه در ترکیه، نه در ایران و نه در کل خاور میانه تاریخ و سنتی بعنوان نظامی سیاسی و اجتماعی نداشته است، اگرچه بعضی تمایلات اشخاص و یا موسسه های علیحده احتمالا میتوانند رنگ و بوئی نژادپرستانه داشته باشند.

بسیاری از پژوهشگران (۱۱) سیاست هائی از قبیل «تز تاریخ ترکی» و یا غلو در نقش ایران باستان و «فرهنگ و مدنیت آریائی» را با کوشش های نوعی «ناسیونالیسم تدافعی» برخاسته از نگرانی از حفظ حاکمیت ملی توضیح میدهند که گفته میشود امروزه بعد از گذشت ۸۰-۹۰ سال در کشور های نو استقلال آسیای مرکزی و یا قفقاز هم مشاهده میشود.

اگر با خونسردی فکر کنیم و گذشته را با خط کش قرن بیست و یکم نسنجیم، میتوانیم ممنوعیت کاربرد رسمی ترکی و دیگر زبان های اقلیت های ایران بعد از رضا شاه و یا ممنوعیت کُردی و زبان های دیگر اقلیت های ترکیه بعد از اعلان جمهوری در سال ۱۹۲۳ را درک کنیم. اما دیگر بنظر میرسد که حالا در قرن بیست و یکم زمان این گونه ممنوعیت ها گذشته و هم ترکیه و هم ایران اتفاقا بخاطر حفط آن وحدت و برابری که ۸۰-۹۰ سال پیش مایهٔ نگرانی اصلی آنها بود، امروزه نیاز دارند در مورد محدودیت های تحصیل زبان های محلی ملت های خود آمادهٔ تجدید نظرهائی باشند.

منابع

(۱) به نقل از افتخاری روزبهانی، ع.: سیاست و روشنفکری؛ از افراط تا اعتدال/ گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده، در تارنمای «تاریخ ایرانی،» دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱

(۲) بهنام، ج.: تقی زاده و مسئله تجدد، بنیاد مطالعات ایران، به نقل از روزبهانی، ع.: همانجا

(۳) اتابکی، ت.: ناسیونالیسم ایرانی و آذربایجان، در تارنمای «چشم انداز»، هشتم مارس 2016

(۴) اتابکی، ت.: همانجا

(۵) اتابکی، ت.: همانجا

(6) Berengian, S.: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century, Iranian Azerbaijan, Berlin 1988, p. 108

(7) Berengian, S.: ibid, p. 127

(۸) اتابکی، ت.: همانجا

(۹) تربیت، م. ع.: دانشمندان آذربایجان، چاپ دوم، تبریز (بی تاریخ)، ص ۲۳۰

(10) Berengian, S.: ibid, p. 105

(۱۱) اتابکی، ت.: همانجا

(12) Atabaki, T. and Zurcher, E.: Men of Order: Authoritarian Modernization Under Ataturk and Reza Shah, New York 2004… ادامه خواندن