موضوع زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان

«شاعرلر مجلسی» (مجلس شاعران)، تبریز 1945

(باز نشر از سایت چشم انداز، فوریه ۲.۱۸)

در دوره حکومت یک‌ساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوع‌هایی بود که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.

هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از هم‌دیگر جدا شده‌اند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکی‌است. ایران، شما را از زبان مادری‌تان محروم کرده‌است. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»

اما صرف‌نظر از آن‌همه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعار‌ها و واقعیات چگونه بود؟

در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع می‌پردازیم.

ادامه خواندن “موضوع زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان”

۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز

به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که حدود ده سال پیش بعد از 8-9 ماه پژوهش نوشته و در همین جا منتشر کرده بودم، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهند بدانند…

— عباس جوادی، 18 آذر 1404

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا بیست و پنج سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ و چند سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خورند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

ادامه خواندن “۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب”

بستر تاریخی حکومت «ملی» و«فرقه دموکرات» آذربایجان

«الوداع، دوستان محترم ما!»، از مقاله ای در روزنامه «آذربایجان»، ارگان «فرقه دمکرات» در جریان خروج
نیروهای شوروی از ایران

بستر تحولات

امروزه 82 سال پس از تجربه اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ شوروی، تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان» به دستور حزب کمونیست شوروی، ابتکارات پر پیچ و خم دیپلماسی ایران و فشار قدرت های غربی، در نهایت خروج قوای شوروی از ایران و در فاصله کوتاهی فروپاشی به اصطلاح «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» و بیش از سی سال پس از افشای اسرار نهان حزب کمونیست شوروی چه چیز مهم دیگری مانده که درباره این بُرش از تاریخ ایران گفته نشده باشد؟

بررسی جزئیات بیشتر تاریخی و سیاسی این موضوع پیوسته جالب بوده و جالب خواهد ماند. اما بستر اصلی این تحولات، امروزه دیگر بر همگان روشن است، یا باید روشن باشد، حتی اگر بعضی ها با پافشاری بر معتقدات قبلی خود و یا احساساتی برانگیخته از شرایط امروز (که بستر سیاسی و اجتماعی مختلفی نسبت به 82 سال پیش دارند)، موضوعاتی مانند آموزش زبان مادری یا درک بلشویستی از به اصطلاح «ستم ملی» را با توسل به اشغال خارجی و تجربه تلخ «فرقه دمکرات» برای شرایط کنونی ایران نسخه برداری کنند.

تاریخ، تجربه اتحاد شوروی و «فرقه دمکرات آذربایجان» را تکرار نخواهد کرد. یقینا هیچ کدام از تجربه های دیگر تاریخ معاصر و قدیمی تر ایران نیز عینا تکرار نخواهد شد، در حالی که هم از تجربه «فرقه»، هم از انقلاب مشروطه و تجربه های پیش تر از آنِ ایران و منطقه و جهان میتوان و باید آموخت. اما این آموزش برای گرفتن عبرت و درس از گذشته است، نه کپی برداری از آن.

آیا بدون شرایط جنگ جهانی دوم و اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ جریانی مانند «فرقه دموکرات» می توانست به وجود بیاید؟ «فرقه» چه زمانی واز طرف چه کسانی دقیقا طرح ریزی گردید و به کارزار فرستاده شد و در چه زمانی و به دنبال کدام تحولات فروپاشید؟ آیا این، آنگونه که خود «فرقه» ادعا می کرد، جریانی «ملی» برای زبان مادری و «دموکراسی» برای مردم آذربایجان در مقابل حکومت مرکزی تهران بود یا این که «فرقه» با ارتش سرخ آمد و به دنبال خروج نیروهای شوروی به ناچار در اسرع وقت متلاشی گردید؟ آموزش زبان ملی یا خودمختاری در بستر این تحولات کدام نقش ابزاری را برعهده داشتند؟

هر که اسیر جزء شود و کل را نادیده بگیرد، درخت را ببیند و از دیدن جنگل پرهیز نماید، به ناچار تجربه های تلخ تری را از سر خواهد گذراند. هر کس بخواهد در رابطه با تجربه «فرقه دموکرات» تاملی کند و از آن برای امروز خود درسی بگیرد، به ناچار باید با رئوس اصلی این بُرش تاریخ ایران و آذربایجان یعنی یک «گاهشمارِ» دست کم کوتاه این دوره آشنا باشد و، نه فقط آشنا باشد، بلکه مسائل مربوط به این موضوع را در آن چارچوب در نظر بگیرد.

از این جهت هرگونه بحث در مورد تجربه و جزئیات مربوط به تجربه تاریخی «فرقه دمکرات آذربایجان»، صرف نظر از اینکه تمایل و عقیده شخصی هر شخص یا گروه چیست، چیزی جز کجراهه و زمینه سازی برای تکرار تجارب تلخ گذشته نخواهد بود،

و از این جهت لازم است قبل از هرگونه اندیشه و بحث در مورد «فرقه دمکرات آذربایجان» رئوس اصلی این بستر را دانست و چیزی را به صورت انتزاعی و مستقل از این چارچوب بررسی ننمود.

گاهشمار یا بستر تاریخی حکومت و «فرقه دموکرات آذربایجان»

3 شهریور 1320 / 25 اوت 1941 /// اشغال شمال و جنوب ایران از طرف قوای شوروی و بریتانیا؛ آذربایجان زیر اشغال ارتش سرخ؛ استعفای اجباری رضا شاه پهلوی؛ آغاز سلطنت محمد رضا شاه پهلوی.


(حدود چهار سال بعد) 15 تیر 1324 / 6 ژوئیه 1945 /// فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی با امضای استالین در باره تاسیس «فرقه دموکرات» در آذربایجان و جزئیات کار آن.


(حدود سه ماه بعد) 12 شهریور 1324 / 3 سپتامبر 1345 /// تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان».


(حدود سه ماه بعد) 21 آذر 1324 / 12 دسامبر 1945 /// تاسیس حکومت فرقه در تبریز به رهبری «باش وزیر» (نخست وزیر) جعفر پیشه وری.


(حدود سه ماه بعد) 15 فروردین 1325 / 4 آوریل 1946 /// امضای قرارداد قوام-سادچیکوف مبنی بر خروج نیروهای شوروی از ایران، تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی و مسئله داخلی ایران بودن موضوع فرقه.


(حدود یک ماه بعد) 17 اردیبهشت 1325 / 7 مه 1946 /// نامه استالین به پیشه وری مبنی براینکه نیروهای شوروی ناچار به ترک ایران هستند.


(یک روز بعد) 18 اردیبهشت 1325 / 8 مه 1946 /// تکمیل خروج همه نیروهای شوروی از ایران.
آغاز فروپاشی «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» (تا 21 آذر 1325)


(حدود هفت ماه پس از خروج قوای شوروی) 17 آذر 1325 / 8 دسامبر 1946 /// نامه پیشه وری و رهبری فرقه به رهبری شوروی به عنوان آخرین تقلا و درخواست کمک از مسکو.


(سه روز بعد) 20 آذر 1325 / 11 دسامبر 1946 /// گریختن پیشه وری و رهبری «فرقه دموکرات» به باکو.


(یک روز بعد) 21 آذر 1325 / 12 دسامبر 1946 /// سقوط حکومت «فرقه دموکرات» پس از یک سال.


(یک روز بعد) 22 آذر 1325 / 13 دسامبر 1346 /// نیروهای ارتش ایران وارد تبریز می شوند. احیای دولت داری ایران در آذربایجان (و کردستان ایران).


در عرض یک سال بعد انتخابات مجلس شورای ملی ایران تشکیل می شود. مجلس با ابتکار و پشتیبانی قوام و رای اکثریت نمایندگان، قرارداد قوام-سادچیکوف را «بلا اثر و کان لم یکن» اعلام میکند.

۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز، تابستان 1941، 1320

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا سی سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خوردند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

با تکیه بر همین اسناد، امروزه با اطمینان میتوان گفت: بله میدانیم که چه شد و چگونه شد. میدانیم که فرقه دموکرات آذربایجان  و حکومت آن با برنامه ریزی، مدیریت و بودجه حزب کمونیست شوروی بوجود آمد، با تکیه به آن و ارتش شوروی در آذربایجان ایران یکسال حکومت کرد و بدنبال فشار آمریکا و بریتانیا بر شوروی برای تخلیه ایران و ثانیا توافق تهران و مسکو برای قرارداد مشروط نفت شمال، قوای شوروی از ایران خارج شدند، حکومت فرقه فروریخت و رهبران و کادر های آن به شوروی پناه بردند. این دیگر ادعا نیست. واقعیتی ثابت شده است.

حالا دیگر میتوان اینها را از زبان رهبری حزب کمونیست و خود استالین هم شنید.

از میان صد ها سند مربوط به روابط ایران و شوروی در زمان جنگ جهانی دوم، اشغال ایران و  حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان، سه سند به روسی و یک سند به ترکی آذری احتمالا مهمتر  و گویا تر از دیگران هستند.

اسناد روسی عبارتند از: (۱) فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی یعنی رهبری عالی شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)، (۲) دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و (۳) نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد معروف قوامسادچیکوف در تهران (چهارم آوریل ۱۹۴۶) که  تخلیه  آذربایجان از سوی ارتش شوروی در مقابل امتیاز مشروط نفت آذربایجان ایران به مسکو را تایید میکرد (هشتم مه ۱۹۴۶).

سند چهارم که به ترکی آذری است، عبارت از نامه سید جعفر پیشه وری رئیس فرقه دموکرات آذربایجان و «نخست وزیر» حکومت یکساله فرقه و برخی رهبران دیگر فرقه به استالین و رهبری شوروی است که در هفدهم آذر ۱۳۲۵ یعنی چهار روز مانده به سقوط حکومت فرقه، از رهبر شوروی کسب تکلیف می کند و در  واقع شکوائیه ای است همراه با درخواست اسلحه و حتی طرح اینکه فرقه می تواند استقلال آذربایجان از ایران را اعلام کند.

فرمان استالین در باره ۲۱ آذر

متن زیر بخشی از قرار «فوق العاده سرّی» دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میرجعفر باقروف با تیتر «دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی» (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) است که در پایان از سوی استالین امضاء شده است (۱).

این فرمان در دو نسخه اصلی تهیه و صادر شده است:

نسخه اصلی یکمنسخه مسکو»)  به مولوتوف، بریا، باقروف فرستاده شده و صورت آن به بولگانین، میکویان، یودین، کروتیکوف و زوروف (همگی از اعضای کمیته مرکزی حزب) ارسال گشته است. این نامه در آرشیو حزب کمونیست در مسکو مانده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه»

RGASPI

شامل شده که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کومسومول را در بر می‌گیرد. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-148

نسخه دومنسخه باکو») مستقیماً و فقط به میر جعفر باقروف دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان فرستاده شده است. محل نگهداری کنونی این سند «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی آذربایجان» در باکو

Azerbaijan State Archive of Political Parties and Social Movements, GAPPOD

و شماره و مشخصات این سند در آنجا این است:

GAPPOD AzR, f. 1, op. 89, d. 90, ll. 4-5

همین سند است که از سوی گاری گلدبرگ برای «مرکز مطالعات جنگ سرد موسسه وودرو ویلسون» (واشنگتن) به انگلیسی و توسط عباس جوادی (با کسب اجازه از «مرکز ویلسون») از انگلیسی (با مقایسه با روسی) به فارسی ترجمه شده است که ملاحظه می‌کنید.

هر دو نسخه را پژوهشگران دیگر از جمله فرناند شاید راینه نیز مستقلا مشاهده و بررسی کرده اند. بدنه اصلی هر دو سند یکی است اما متن مختصر پیش از تیتر و نام‌های توزیع در دو سند تا حدی فرق دارند.

و اما بخش هایی از این سند:

«دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی»

فوق‌العاده سرّی

به: رفیق باقروف

اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی

۱. در نظر بگیرید که توصیه می‌شود به کارهای مقدماتی برای تشکیل یک ولایتاوبلاست») خودمختار ملی آذربایجان در چارچوب دولت ایران شروع شود که صاحب اختیارات وسیع باشد. در عین حال در استان‌های گیلان، مازندران، گرگان و خراسان هم یک جنبش تجزیه طلبانه سازماندهی شود.

۲. در آذربایجان جنوبی فرقه‌ای دمکرات با نام «فرقهحزب») دمکرات آذربایجان» با هدف رهبری جنبش تجزیه طلبانه ایجاد شود. ایجاد فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی باید همزمان با تجدید سازماندهی شاخه آذربایجان حزب توده ایران باشد و طرفداران جنبش تجزیه طلبانه از تمام طبقات مردم را به آن جلب کند.

۳. فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدایی طلبانه و ایجاد یک ولایت خودمختار ملی کُرد انجام شود.

۴. درتبریز گروهی از کارگران مسئول برای رهبری جنبش تجزیه طلبانه را تشکیل داده به آنها وظیفه هماهنگ کردنبرقراری تماس») کارشان با سرکنسولگری اتحاد شوروی در تبریز را بدهید. سرپرستی عمومی این گروه به عهده باقروف و یعقوبوف است.

۵. طرح ریزی کار مقدماتی در رابطه با برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم ایران در آذربایجان جنوبی و همچنین انتخاب نمایندگان طرفدار جنبش تجزیه طلبانه به کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) (باقروف و ابراهیموف) سپرده شود. کار مزبور تحت این شعارها انجام خواهد شد:

الفتقسیم اراضی دولت و مالکان بزرگ به دهقانان و دادن وام‌های دراز مدت به دهقانان،

باز بین بردن بیکاری از طریق احیا و گسترش کار در موسسات و در عین حال از طریق ساختن راه‌ها و دیگر کارهای اجتماعی،

جبهبود خدمات اجتماعی و تأمین آب از طریق لوله کشی،

دبهبود بهداشت اجتماعی،

هاستفاده حداقل ۵۰ درصد مالیات دولتی برای نیازهای محلی،

وحقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خودگردان محلی،

زبهبود چشمگیر روابط شوروی و ایران.

(و الخ…)

ششم ژوئیه ۱۹۴۵

دفتر سیاسی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی

(امضاء) استالین

میدانیم که طبق برنامه، در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری در تبریز تاسیس یافت و در ۲۱ آذر همان سال به اصطلاح «مجلس ملی» آذربایجان تشکیل شد و «حکومت ملی» آذربایجان با رهبری پیشه وری شروع به کار کرد. استاندار حکومت مرکزی سلب وظیفه گردید و پادگان های ارتش و ژاندارمری از سوی «فدائیان» فرقه خلع سلاح شدند. دولت و ارتش ایران در شرایط اشغال شوروی قادر به مداخله نبود.

من در عین حال به سند دومی نیز دسترسی پیدا کرده ام که نشان می‌دهد سه تا شش ماه بعد از همین فرمان استالین مبنی بر ایجاد یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران از تاریخ ششم ژوئیه ۱۹۴۵، همان مرکز رهبری حزب کمونیست شوروی باز به دستور استالین در این فرمان تغییرات «کوچکی» داده و در تاریخ هشتم اکتبر همان سال با ارسال «ضمیمه» ای به آن فرمان تأکید کرده است که از آن تاریخ به بعد «وظیفه اصلی» فرقه دمکرات آذربایجان ایران باید نه «تجزیه طلبی» بلکه «خودمختاری ملی» آذربایجان در «چارچوب دولت ایران» باشد. ترجمه بخش مورد نظر آن ضمیمه به فرمان ششم ژوئیه چنین است:

«وظیفه اصلی فرقه دمکرات آذربایجان ایران، تاسیس خودمختاری ملی آذربایجان از طریق مؤسسه‌های خود مدیریتی دموکراتیک در چارچوب دولت ایران تعیین شود. در قرار کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی مورخه ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ تغییرات معینی داده شود و به تصویب برسد که جنبش‌های تجزیه طلبانه در ایالت‌های آذربایجان ایران، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و کردستان شمالی صلاح نیست

در پایان این «ضمیمه» کلمات «کاتب (دبیر کل حزب، م) ژوزف استالین» با دست نوشته شده است. مشخصات این سند در مرکز نامبرده مسكو چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-1 [52-183]

از همان آغاز

در واقع مشکلات فرقه از همان تشکیل حکومت فرقه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۴ شروع شده بود. طی دو سه ماه بعد از فرمان ژوئيه، هم حکومت ایران و هم واشنگتن و لندن دچار اضطرابی فزاینده در باره ادامه حضور قوای شوروی در آذربایجان ایران گشته  چندین بار به شوروی ها خاطر نشان کرده بودند که آن ها باید به عهدنامه متفقین از سال ۱۹۴۱ عمل کرده نیروهای خود را از ایران خارج نمایند. آنها ارتش اشغالگر همسایه را تکیه گاه اصلی فرقه دمکرات می شمردند. و لیکن مسکو بطور حیرت انگیزی ضمن رد این قبیل اتهامات مدعی میشد که «نمایندگان شوروی و مقامات نظامی شوروی در حیات سیاسی داخلی استان های شمالی (ایران) کوچکترین مداخله ای نداشته و ندارند» (۲).  این درحالی بود که هاری ترومن رئیس جمهوری آمریکا در بهار سال ۱۹۴۵ به دنبال آن همه هشدارهای  غرب، در باره مسکو می گفت: «گمان نمی کنم بیش از این به بازی مصالحه ادامه داده شودباید تا زمانی که با خواسته های ما همراهی نکرده اند از شناسائی رومانی و بلغارستان خودداری کنیم. باید مواضع خود را در قبال ایران به صورتی کاملا غیر مبهم آشکار سازیماز این بازی کودکانه شوروی ها خسته شده ام (۳).

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز در حالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور می نمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورددر مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه رفتاری مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

و چنین هم شد.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمی توانست تحت اشغال باشد و بنابراین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک می کردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا میکرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارندتا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بیخبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکواز «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

فرمان استالین از ششم ژوئیه 1945، ص یکم، نسخه مسکو
صفحه دوم و پایانی فرمان استالین با امضای او

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) یعنی یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح مي دهد. تا آن زمان باور عمومى بر آن بود كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروی بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ایران قدرت ایستادگی را از دست داده و متلاشي شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار میرود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» موسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد.

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند در آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

AVP RF, AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

پشت جلد مجله نوایا ای نویشایا ایستوریا چاپ مسکو
آغاز نامه استالین به پیشه وری
نامه استالین به پیشه وری، ادامه
پایان نامه استالین به پیشه وری با امضای استالین.

و اما بخش هائی از نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما در بررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

(…)

مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقی مي ماندند شما مي توانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نمي توانستيم نيروهاى شوروى را در ايران نگه داريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكايي ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آن صورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيروهای آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروها را از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيايي ها و آمريكايي ها بگيريم (…)

(…) تا مدتي كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهي يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما مي بايست ايران را ترك مي كردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه برای حفظ خود و حكومتش بعضی اصلاحات دموكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهای دموكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطي چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوی نمائيم و زمينه اى براى ادامه دموكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم (…)

(…)

ى. استالين

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، سلام الله جاوید و غلام یحیی دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود در مقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظر داشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما به راحتی قادریم این اسلحه ها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آن را شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شدحسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی به حساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:

АВПРФ, ф.

۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱۷

Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵می گوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨۲٣۰) وجود دارد:

AR SPIHMDA

f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨۲

پرده آخر

به دنبال خروج نیروهای شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب می شدند. نیروهای فدائی» هم می بایست به تدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بودچه از طریق تحویل مسالمت آمیز قدرت فدائیان و چه  زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم می شد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری می داشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلام استقلال کنند.

حکومت فرقه دموکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دموکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» می خواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایرانخاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

اکثر رهبران بلندپایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۷).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ می رسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن می گفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۸) در حالی که یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دموکرات ها» خبر می داد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بی مورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته می شود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری در یازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتومبیل در آذربایجان شوروی کشته شد. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده می کرده است.

قضاوت درباره اینکه اتحاد شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان خوب و یا بد کرد،  می تواند بسته به جایگاه سیاسی و عقیدتی هر کس فرق کند. اما برخلاف بیست سال پیش، در مورد چند و چون تاسیس فرقه و حکومت یکساله آن در آذربایجان دیگر نمی توان شک و شبهه کرد، مگر اینکه از روی عناد و یا تعصبی غیر جدی، وجود و یا اعتبارده ها و صد ها سندی را که دیگر در دسترس عموم قرار گرفته اند، مورد تردید قرار داد. این اسناد به روشنی ثابت می کنند که که حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان زیر بال دولت و ارتش شوروی بر سر کار آمد و وقتی نیروهای شوروی ایران را ترک کردند، حکومت فرقه نیز متلاشی شد. با این ترتیب حکومت فرقه هر چه بود، به هرحال طوری که خود این حکومت و حامیان آن در باکو و مسکو ادعا می کردند، «حکومت ملی» نبود.

————————–

زیرنویس ها

(۱) برای مطالعه متن کامل اسناد و بررسی منابع مربوطه لطفا به همین تارنمای «چشم انداز»، دفتر «از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر» مراجعه کنید.

(۲) شاید راینه، فرناند: استالین و تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان، در: گفتگو، 1386. این، ترجمه بسیار کوتاهی از اصل انگلیسی این اثراستالین،باقروف و سیاست های شوروی در ایران در سال های 1939-46»، سال 2000، دانشگاه ییل آمریکا) است که در واقع تز دکترای خانم شاید راینه است و هنوز بصورت کتاب کامل چاپ نشده است. این نوشته که عبارت از تقریبا 400 صفحه است، بنظرم کامل ترین و دقیق ترین بررسی ماجرای «فرقه دمکرات آذربایجان» بشمار میرود.

(۳) شاید راینه، همانجا.

(۴) مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملیدموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نویافته)، تارنمای «اخبار روز».

(۵) حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383.

(۶) اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184.

(۷) ۱۸۴۱۸۶ اتابکی، همانجا.

(۸) اتابکی، همانجا.more-e1497357658356

حمیده خانم جوانشیر: «خاطره لریم»

Xatirelerim

این یادداشت کوتاه  از ده سال پیش است. آنوقت ها من تازه نشر جدید خاطرات حمیده خانم جوانشیر (همسر نویسنده و فعال بزرگ اجتماعی-فرهنگی جلیل محمد قلی زاده، مدیر مجله «ملانصرالدین») است. آنچه را که در این یادداشت گفته ام، تکرار نمیکنم. خاطرات بسیار شیرین (در واقع تلخ) و آموزنده تاریخی را دربر دارد. به زبان و سبک فوق العاده روان و شیرین هم نوشته شده است، البته به ترکی آذری، ابتدا به خط روسی بعد لاتین. مدتی پبش  یکی از دوستان علاقمند و  با استعداد این خاطرات را با خط و املای ترکی آذری خود  ما، یعنی فارسی آماده کرد. خیلی واژه ها و تعابیر را هم که برای ما ها نامانوس هستند (مانند نام ماه ها و غیره) برای ما قابل فهم نمود، بی آنکه زحمت مقایسه و فهمیدن آن را بکشیم. اگر علاقه داشته باشید، بخوانید. برای من بسیار جالب و آموزنده بود. خیلی هم صمیمی نوشته شده. قصد تبلیغات و غیره هم ندارد. به موضوع نشر «ملا نصرالدین» در تبریز هم پرداخته. من به نکته مربوط به میر جعفر باقروف («آداش»، حامی درجه یک و به اصطلاح «برادر خوانده» پیشه وری) هم در این یادداشت اشاره کرده ام. اما اصولا آشنائی بیشتر با تحولات آن دوره ملتهب با قدرت گرفتن بلشویک ها، نقش پاشاهای عثمانی (مثلا نوری پاشا) و به طور همزمان عقب ماندگی و خرافات حاکم بر ایران فوق العاده است. سرگذشت خم اندر خم چاپ این کتاب حتی در سال های به اصطلاح  «آشکاری» یا گلاسنوست شوروی هم جالب است که در مفدمه آمده. همه اینها البته اگر بتوانید ترکی آذری بخوانید. (من مطمئن نیستم که این کتاب به فارسی ترجمه شده یانه). بنظرم صالح ترین کسی که میتواند در این مورد نظر بدهد، جناب امیر عزتی است که آنهمه در پخش مجانی و بی چشمداشت آثار ایرانی (و مربوط به ایران) سعی و همت کرده و هنوز خسته نشده است. پی دی اف «ورژن» جدید و برای ما آذری های ایرانی قابل «روان خواندن» «خاطره لریم» را در پایان این یادداشت میگذارم. اگر مشکلی پیش آمد، بگوئید، با ایمیل بفرستم.

چاپ جدید (2011) و بی سانسور «خاطراتم» نوشته حمیده خانم جوانشیر ( 1873-1955) را میخوانم که از باکو برایم فرستاده اند . از روسی به ترکی آذری ترجمه شده (398 صفحه). حمیده خانم از خانواده جوانشیر ها، خان ها و اشراف قره باغ و شیروان و همسر میرزا جلیل محمد قلی زاده نویسنده معروف و مدیر و سردبیر مجله «ملا نصرالدین» بود. کتاب در باره پدر حمیده خانم احمد بیگ جوانشیر و جلیل محمدقلی زاده، دوران پر آشوب و هرج و مرج و قتل و غارت جنگ اول و آمدن بلشویک هاست. در همین بحبوحه حمیده خانم و جلیل محمدقلی زاده از طریق قره باغ به تبریز فرار میکنند و «ملا نصرالدین» آنجا منتشر میشود. خاطرات و خطرات فرار از طریق قره باغ، گذشتن از پل خدافرین و ماجراهای تبریز فوق العاده جالب اند – و یک موضوع دیگر هم جالب است: میرجعفر باقراوف که ما در زمان استالین او را بعنوان رئیس دراز مدت حزب کمونیست و طراح و مجری جریان پیشه وری در ایران میشناسیم، زمانیکه حمیده خانم به ایران فرار میکرد، یکی از اشرار مسلح قره باغ و مشغول غارت و کشتار مردم محل بود…

پی دی اف ورژن جدید کتاب به ترکی آذری ایران (روی عکس کلیک کنید)

نشانی اصل کتاب (چاپ 2011) باکو:

Həmidə Xanım Cavanşir | “Xatirələrim”
Ruscadan çevirən və nəşrə hazırlayan: Mehriban Vəzir
Dil redaktoru, qeydlərin və aydınlatmaların müəllifi: Ədalət Tahirzadə
(ikinci nəşr)
© Mehriban Vəzir
ISBN 978-9952-404-17-3
“APOSTROFF” MMC, 2012, 400 səh. Qalın cild, Tiraj 1000
Qiyməti, cəmi 10.00 AZN
Bakı Kitabı Klubunda sifariş edə bilərsiniz.
Telefon: 012 4921238, 050 4049113; E-mail: kitabklubu@gmail.com

گاهشمار یا بستر تاریخی حکومت و«فرقه دموکرات»

«الوداع، دوستان محترم ما!»، از مقاله ای در روزنامه «آذربایجان»، ارگان «فرقه دمکرات» در جریان خروج
نیروهای شوروی از ایران

بستر تحولات

77 سال پس از تجربه اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ شوروی، تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان» به دستور حزب کمونیست شوروی، ابتکارات پر پیچ و خم دیپلماسی ایران و فشار قدرت های غربی، در نهایت خروج قوای شوروی از ایران و در فاصله کوتاهی فروپاشی به اصطلاح «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» و بیش از سی سال پس از افشای اسرار نهان حزب کمونیست شوروی چه چیز مهم دیگری مانده که درباره این بُرش از تاریخ ایران گفته نشده باشد؟

بررسی جزئیات بیشتر تاریخی و سیاسی این موضوع پیوسته جالب بوده و جالب خواهد ماند. اما بستر اصلی این تحولات، امروزه دیگر بر همگان روشن است، یا باید روشن باشد، حتی اگر بعضی ها با پافشاری بر معتقدات قبلی خود و یا احساساتی برانگیخته از شرایط امروز (که بستر سیاسی و اجتماعی مختلفی نسبت به 77 سال پیش دارند)، موضوعاتی مانند آموزش زبان مادری یا درک بلشویستی از به اصطلاح «ستم ملی» را با توسل به اشغال خارجی و تجربه تلخ «فرقه دمکرات» برای شرایط کنونی ایران نسخه برداری کنند.

تاریخ، تجربه اتحاد شوروی و «فرقه دمکرات آذربایجان» را تکرار نخواهد کرد. یقینا هیچ کدام از تجربه های دیگر تاریخ معاصر و قدیمی تر ایران نیز عینا تکرار نخواهد شد، در حالی که هم از تجربه «فرقه»، هم از انقلاب مشروطه و تجربه های پیش تر از آنِ ایران و منطقه و جهان میتوان و باید آموخت. اما این آموزش برای گرفتن عبرت و درس از گذشته است، نه کپی برداری از آن.

آیا بدون شرایط جنگ جهانی دوم و اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ جریانی مانند «فرقه دموکرات» می توانست به وجود بیاید؟ «فرقه» چه زمانی واز طرف چه کسانی دقیقا طرح ریزی گردید و به کارزار فرستاده شد و در چه زمانی و به دنبال کدام تحولات فروپاشید؟ آیا این، آنگونه که خود «فرقه» ادعا می کرد، جریانی «ملی» برای زبان مادری و «دموکراسی» برای مردم آذربایجان در مقابل حکومت مرکزی تهران بود یا این که «فرقه» با ارتش سرخ آمد و به دنبال خروج نیروهای شوروی به ناچار در اسرع وقت متلاشی گردید؟ آموزش زبان ملی یا خودمختاری در بستر این تحولات کدام نقش ابزاری را برعهده داشتند؟

هر که اسیر جزء شود و کل را نادیده بگیرد، به ناچار تجربه های تلخ تری را از سر خواهد گذراند. هر کس بخواهد در رابطه با تجربه «فرقه دموکرات» تاملی کند و از آن برای امروز خود درسی بگیرد، به ناچار باید با رئوس اصلی این بُرش تاریخ ایران و آذربایجان یعنی یک «گاهشمارِ» دست کم کوتاه این دوره آشنا باشد و، نه فقط آشنا باشد، بلکه مسائل مربوط به این موضوع را در آن چارچوب در نظر بگیرد.

از این جهت هرگونه بحث در مورد تجربه و جزئیات مربوط به تجربه تاریخی «فرقه دمکرات آذربایجان»، صرف نظر از اینکه تمایل و عقیده شخصی هر شخص یا گروه چیست، چیزی جز کجراهه و زمینه سازی برای تکرار تجارب تلخ گذشته نخواهد بود،

و از این جهت لازم است قبل از هرگونه اندیشه و بحث در مورد «فرقه دمکرات آذربایجان» رئوس اصلی این بستر را دانست و چیزی را به صورت انتزاعی و مستقل از این چارچوب بررسی ننمود.

گاهشمار یا بستر تاریخی حکومت و «فرقه دموکرات آذربایجان»

3 شهریور 1320 / 25 اوت 1941 /// اشغال شمال و جنوب ایران از طرف قوای شوروی و بریتانیا؛ آذربایجان زیر اشغال ارتش سرخ؛ استعفای اجباری رضا شاه پهلوی؛ آغاز سلطنت محمد رضا شاه پهلوی.


(حدود چهار سال بعد) 15 تیر 1324 / 6 ژوئیه 1945 /// فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی با امضای استالین در باره تاسیس «فرقه دموکرات» در آذربایجان و جزئیات کار آن.


(حدود سه ماه بعد) 12 شهریور 1324 / 3 سپتامبر 1345 /// تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان».


(حدود سه ماه بعد) 21 آذر 1324 / 12 دسامبر 1945 /// تاسیس حکومت فرقه در تبریز به رهبری «باش وزیر» (نخست وزیر) جعفر پیشه وری.


(حدود سه ماه بعد) 15 فروردین 1325 / 4 آوریل 1946 /// امضای قرارداد قوام-سادچیکوف مبنی بر خروج نیروهای شوروی از ایران، تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی و مسئله داخلی ایران بودن موضوع فرقه.


(حدود یک ماه بعد) 17 اردیبهشت 1325 / 7 مه 1946 /// نامه استالین به پیشه وری مبنی براینکه نیروهای شوروی ناچار به ترک ایران هستند.


(یک روز بعد) 18 اردیبهشت 1325 / 8 مه 1946 /// تکمیل خروج همه نیروهای شوروی از ایران.
آغاز فروپاشی «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» (تا 21 آذر 1325)


(حدود هفت ماه پس از خروج قوای شوروی) 17 آذر 1325 / 8 دسامبر 1946 /// نامه پیشه وری و رهبری فرقه به رهبری شوروی به عنوان آخرین تقلا و درخواست کمک از مسکو.


(سه روز بعد) 20 آذر 1325 / 11 دسامبر 1946 /// گریختن پیشه وری و رهبری «فرقه دموکرات» به باکو.


(یک روز بعد) 21 آذر 1325 / 12 دسامبر 1946 /// سقوط حکومت «فرقه دموکرات» پس از یک سال.


(یک روز بعد) 22 آذر 1325 / 13 دسامبر 1346 /// نیروهای ارتش ایران وارد تبریز می شوند. احیای دولت داری ایران در آذربایجان (و کردستان ایران).


در عرض یک سال بعد انتخابات مجلس شورای ملی ایران تشکیل می شود. مجلس با ابتکار و پشتیبانی قوام و رای اکثریت نمایندگان، قرارداد قوام-سادچیکوف را «بلا اثر و کان لم یکن» اعلام میکند.

«فرقه» و اندرزهای تاریخ

مصاحبه عباس جوادی با فصلنامه «خاطرات سیاسی» چاپ تهران، پاییز 1400.

از مصاحبه:

ما اگرکشور و ملتی قدرتمند، ثروتمند و
آزاد می بودیم، اصلا نیازی به این
بحث ها نمی داشتیم. در آن صورت حتی دیگران
می خواستندازما یاد بگیرند و با ما رابطه خوب داشته
باشند، تاهمه ما با دیگرملت ها و کشورهای همسایه
و دنیا در صلح و صفا زندگی کنیم و زندگی و رفاه
همه پیشرفت کند. اما درس شخصی من از مطالعه
تاریخ در عین حال این هم هست که داشتن چند
هزار سال پیشینه وتاریخ تمدن، هیچ هم قرار نیست
کشورهایی را که در عقب ماندگی از قافله تمدن
پافشاری می کنند، از زوال و تکه پاره شدن، فقر
و گرسنگی و مهاجرت به سرزمین های دیگر بازدارد.
تجربه بابل و عراق باستان و همسایه یا کمی دورتر مصر را
ببینید. نمی خواهم بدبینی را اشاعه دهم. ما چندین و
چند بارازاین قبیل بحران ها سرفرازبیرون آمده ایم.
امیدوارم این بارهم چنین خواهد شد، به شرطی که
خودمان دست به کار شویم و عیب را نه همیشه در
دیگران، بلکه دردرجه اول در خودمان جستجو کنیم.

متن کامل مصاحبه در زیر:

مصاحبه با «فصلنامه خاطرات سیاسی» در باره جریان فرقه دمکرات

مصاحبه «فصلنامه خاطرات سیاسی» چاپ تهران (سال سوم، شماره 11، زمستان 1399) با عباس جوادی در باره حکومت یکساله «فرقه دمکرات آذربایجان» به رهبری پیشه وری، شماره ویژه فصلنامه تحت عنوان «یک سده تکاپوی جامعه مدنی» در باره مهم ترین تحولات ایران در سده چهاردهم خورشیدی، «قرنی سهمگین از اسفند 1299 تا اسفند 1399»، ص. 82-90.

«گزارش پایباس» یک ماه پس از سقوط فرقه دمکرات

یک ماه پس از سقوط حکومت فرقه دمکرات آذربایجان و حزب دمکرات کردستان، سرهنگ جی. دی. پایباس، وابسته نظامی بریتانیا در سفارت این کشور در تهران، به اکثر نقاط آذربایجان اعزام می‌شود تا از وضع مردم وتبعات سقوط نیرو‌های «دمکرات» طرفدار شوروی، خود بالشخصه اطلاعات دست اول جمع کند و آن را به اطلاع سفارت بریتانیا در تهران برساند. این سفر بین دوم دی ماه ۱۳۲۵ و ۱۴ دی ماه ۱۳۲۵ یعنی کمتر از یک ماه پس از سقوط رسمی حکومت فرقه دمکرات در تبریز و حزب دمکرات کردستان در مهاباد بود.

این گزارش از معدود اطلاعات دقیقی است که بلافاصله پس از سقوط «دمکرات»‌های آذری و کرد جمع آوری شده و به همین جهت بسیار جالب است، چرا که از سویی افراد فرقه دمکرات و حزب توده که به شوروی گریخته بودند، در آنجا از «قتل عام هزاران نفر» و حتی «نسل کشی» از سوی ارتش ایران سخن می‌گفتند و از سوی دیگر، خود دولت و ارتش ایران ارقام دقیقی در باره تلفات نداشت. رقمی که پایباس برپایه بررسی خود در شهرهای گوناگون آذربایجان می‌دهد، حدود ۴۲۰ نفر است که به گفته او به دنبال فروپاشی حکومت فرقه، آن هم اکثرا به دست خود مردم به قتل رسیده‌اند.

گزارش پایباس  به طور تقریبا همزمان جزو دیگرگزارش‌های محرمانه سفارت آمریکا در تهران به واشنگتن ارسال شد. همه این گزارش‌ها در سال‌های اخیر از حالت محرمانه خارج شد و در اختیار عموم قرار گرفتند. پژوهشگر و مترجم ایرانی آقای کاوه بیات آن عده از اسناد محرمانه آمریکا را که مربوط به حزب دمکرات کردستان می‌شود، در کتابی به نام از این کتاب«کرد‌ها و فرقه دمکرات آذربایجان» ترجمه کرده در سال ۱۳۸۸ به چاپ رسانیده است. در اینجا تنها مقدمه سفیر آمریکا در تهران جرج وی. آلن و خود «گزارش پایباس» از مجموعه این کتاب را ملاحظه خواهید نمود.

نسخه پی دی اف تمام کتاب «کردها و فرقه دمکرات آذربایجان»  را می‌توان در این لینک «چشم انداز» یافت.

اصل انگلیسی اسناد سابقا محرمانه وزارت خارجه آمریکا در باره ایران را نیز می‌توانید در این لینک مطالعه کنید.

گزارش پایباس 1

گزارش پایباس2

 

گزارش پایباس3

گزارش پایباس4

گزارش پایباس5

 

 

گزارش پایباس6

پایباس 6 الف

گزارش پایباس7

گزارش پایباس8

گزارش پایباس9

گزارش پایباس10

گزارش پایباس11

گزارش پایباس12

طراح و مجری «حکومت ملی» فرقه

Joseph Stalinعباس جوادی – ترجمه فارسیسند «فوق العاده محرمانه» «فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میر جعفر باقروف در باره «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی» و دیگر استان‌های شمالی ایران (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) برای اولین بار در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. از پی آن، اسناد دیگری از حزب کمونیست شوروی که تا فروپاشی اتحاد شوروی «فوق العاده محرمانه» بودند، ترجمه شده در همین تارنما در اختیار عموم قرار گرفتند.

بنظر من این اسناد و بویژه «فرمان استالین» برای همه ما ایرانیان و بخصوص آذربایجانی‌ها از نظر فهم و درک موضوع ۲۱ آذر اهمیت فوق العاده‌ای دارد. چرا؟ برای اینکه این، یک موضوع بی اهمیت تاریخی نیست که تمام شده و رویش برف باریده باشد. هنوز که هنوز است، تصورگروهی از ما آذربایجانی‌ها آنست که حکومت پیشه وری «اگر چه از خارج حمایت می‌شد، ولی به هر حال ملی بود» و «کارهای مثبتی انجام داد،» اما «رژیم شووینیستی و استبدادی شاه آنرا سرکوب نمود.» بنظر من این نگرش با واقعیات جور درنمی‌آید، موضوع را از زمینه، تاریخ و پس منظرش جدا می‌کند و باصطلاح «درخت را می‌بیند اما جنگل را نمی‌بیند» و بالاخره این باور را اساس قرار می‌دهد که تکیه بر یک تجزیه طلبی که برنامه ریزی و رهبری اجرایش با یک قدرت خارجی، آنهم یک دولت اشغالگر باشد، هیچ عیبی ندارد و می‌تواند بعنوان یک حرکت و حکومت «ملی» مورد تائید و حمایت قرار گیرد.

خاطرات و تاریخ‌های نوشته آدم‌های بیطرف و غیر ذینفع را که بخوانید، می‌بینید که در سال‌های ۱۳۱۵- ۱۳۲۵ اوضاع ایران و دنیا بد و نا آرام بود. بهر حال جنگ بود. در ایران قحطی نبود، اما کمبود مواد غذائی بود. زورگوئی و استثمار و اینها هم البته بود (در کدام کشور نبود؟) اعتراض و غیره هم بود. ایران ضعیف و ناتوان از یک طرف تحت سلطه یک حکومت غیر دمکراتیک قرار داشت و از طرف دیگر تحت نفوذ و دست اندازی شوروی از شمال و انگلیس از جنوب قرار داشت و آلمان نازی هم به مشکلات خارجی اضافه شده بود. هر نوع تحریک و توطئه هم موجود بود. روس‌ها هم آمده آذربایجان و بخشی از کردستان، گیلان، مازندران و خراسان را گرفته بودند. حساب کنید که در این چنین شرایطی مسکو تصمیم می‌گیرد در شمال ایران بماند و این استان‌های ایران را به اتحاد شوروی الحاق کند و یا دستکم بصورت مناطق خود مختاربه خود وابسته نماید.

این سند اولین بار است که بطور مشخص و مستند نشان می‌دهد که معمار و طراح اصلی همه ماجرای فرقه و ۲۱ آذر، مسکو و شخص استالین بود. مجری اصلی اش هم باقروف، ارتش سرخ و کشفیات شوروی بودند.

حالا شما می‌توانید برای خودتان فکر و قضاوت کنید که آن دسته از آذربایجانی‌های ایران که آن برنامه‌های استالین و باقروف را انجام می‌دادند صرفنظر از خوبی و یا بدی نیت خود در چه وضعی بودند و چه نقشی باز می‌کردند.

بعضی‌ها می‌گویند شاید نیت شخص پیشه وری خوب بود اما حساب غلام یحیی و امثالهم فرق می‌کرد. شاید. من می‌گویم اصلا اینها چه اهمیتی دارند؟ «نیت خوب» یک شخص، حتی یک رهبر محلی که تنها و تنها مجریِ یک مجریِ دیگرِ دیکتاتوریک قدرت و دولت بزرگ خارجی است، در یک چنین توطئه و تجاوز کلان خارجی چه نقشی بازی می‌کند مگر؟ تقسیم اراضی و زبان مادری و شعر ترکی و مطبوعات و راه اندازی رادیو و غیره مگر بد بود؟ اینها اقدامات خوب و مردم پسند اما نیم بندی بودند که بیشتر روی کاغذ ماندند و عملی نشدند. اما درست است که حکومت پهلوی به فکر این قبیل برنامه‌ها نیافتاده بود. مگر تاسیس رادیو تبریز و بیمارستان شوروی بد بود؟ بد نبود، خوب بود. اما نباید فراموش کرد که اینها را به تنهائی نباید دید. اینها سنگفرش‌های راهی بود که از بیرون طرح ریزی شده بود و مقصد اصلی از اینهمه اقدامات و شعار و تبلیغات، اساسا نه تدریس زبان ترکی و یا معالجه بیماران آذری بلکه در درجه نخست الحاق آذربایجان به شوروی و یا در آمدن آذربایجان به صورت یک زائده باکو و مسکو بود و نه بخاطر «مبارزه مردم زحمتکش» ما در راه عدالت اجتماعی و حقوق ملی.

مگر استالین و حزب کمونیست به ملت هائی که در اتحاد شوروی بودند مانند آذربایجانی‌ها، تاتارها، تاجیک‌ها و یا قزاق‌ها و حتی خود روس‌ها عدالت و حقوق ملی داده بود؟

تا حالا هر کس که می‌گفت اینها به دستور شوروی و با تکیه بر ارتش اشغالگر سرخ آمدند و چون آن رفت، این هم برافتاد، جواب می‌دادند که این گفته‌ها، تبلیغات «شووینیستی» و ضد کمونیستی است. حالا که بعد از سقوط شوروی بعضی از اسناد سابق از جمله سند «فرمان استالین» فاش شده، می‌بینیم که وضع از آنچه که تصور می‌کردیم و حدس می‌زدیم هم بد تر بوده است. رهبری حزب کمونیست شوروی و شخص استالین گام به گام کار هائی را که باید انجام می‌شد را طرح ریزی کرده و دستورش را هم داده بودند که کی کدام کار را چه مقدار و تا کی انجام بدهد. با این سند دیگر نمی‌توان این را انکار کرد. حالا ممکن است عقیده کسی این باشد که «اصلا مهم نیست که جریانی، دسته‌ای، حکومتی از ناف به بیگانه، به رژیم و ارتشی بیگانه، آن هم رژیمی مانند استالین و باقروف وابسته باشد و باعث تجزیه مملکت شود، مهم اینست که به هدف خود مختاری محلی و زبان مادری برسیم. » اگر کسی می‌خواهد این نظر را بدهد، خوب بدهد. در این دنیا بعضی‌ها هم هستند که بخاطر یک «دعوای خانوادگی» بجای آن که این دعوا را در داخل خانواده حل کنند آنرا به بیرون می‌کشانند و با همسایه همدست شده خانه خودشان را ویران می‌کنند. بعضی‌ها می‌توانند این کار را بکنند. اما بنده تصور نمی‌کنم این طرز فکر با طرز فکر و عمل و سنت و تاریخ ما و بخصوص ما آذربایجانی‌ها سازگار باشد.

ما میدانیم که گروهی از اعضاء و رهبران فرقه و بخصوص فدائیان و رهبر آنها غلام یحیی که با شوروی، یعنی اساسا با باکو و ارتش سرخ رابطه داشتند، جناح «تند رو» و اشخاصی مانند خود پیشه وری و یا علی شبستری و سلام الله جاوید «جناح معتدل» به شمار می‌رفتند. اما وقتی بالای هر دوی این «جناح‌ها» کسی مانند باقروف از حزب کمونیست آذربایجان و نزدیکان ارتشی و اطلاعاتی شوروی او هستند که عملا مسئول اجرائی دستورهای مسکو شده‌اند و بالای آنها هم خود مسکو و شخص استالین قرار گرفته‌اند، «نیت شخصی» این یا آن فرد فرقه در تبریز و زنجان چه اهمیتی دارد؟ تازه ما نمی دانیم در ذهن و مغز پیشه وری و یا اشخاصی که در جبهه بندی داخلی فرقه به او نزدیک تر بودند، چه می‌گذشت. اما این را به یقین و برپایه اسناد فاش شده سال‌های اخیر به خوبی می دانیم که پیشه وری هم مانند دیگران تا پایان زندگی خود بطور مطلق فرمان‌های صادره از باکو و مسکو را اجرا کرده، اگر چه بخصوص پس از فرار به شوروی بطور خصوصی به دوستان نزدیک حزبی اش برخی شکایت‌ها نموده است. او حتی در نامه نهائی خود که چند روز پیش از گریختن خود و رهبری فرقه به باکو خطاب به «رهبری شوروی» و استالین نوشت، پیشنهاد کرد که اگر مسکو بخواهد آنها می‌توانند استقلال آذربایجان را اعلام کنند و یا اگر به آنها کمک اسلحه شود، بر ضد حکومت ایران بجنگند. پیشه وری در این آخرین نامه گلایه آمیز اما پر تمنای خود می‌گوید: «سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می‌توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.»

نکته دیگر نقش حزب کمونیست آذربایجان شوروی و رهبران آن و بخصوص میر جعفر باقروف است. احتمالا بین نقشه‌های مسکو و باکو فرق هائی پنهانی وجود داشته است، اگرچه در ظاهرا هردوی آنها صد در صد یکی بودند. برخی تاریخنویسان و تحلیلگران گفته‌اند که باقروف با مدیریت این جریان در آذربایجان ایران و کردستان می‌خواسته از سوئی خدمت بزرگی به استالین بکند و از سوی دیگر با «اتحاد دو آذربایجان قفقاز و ایران» موقعیت خود را در داخل اتحاد شوروی به دو سه برابر قبل برساند. اینها اساسا گمانه زنی هستند، اگرچه بعید نیست بخشی از واقعیتی را هم منعکس کنند که هیچکس به روشنی و به طور قابل اثبات نمی داند. اما باز، نیت شخصی و تمایلات ذهنی و احتمالا ناسیونالیستی باقروف و نزدیکان حزبی او و یا خود پیشه وری نیز، حتی اگر طوری که روایت می‌شود، درست باشد، اهمیتی نداشته و ندارد و در نتیجه نهائی تاثیری نکرده و نمی‌توانسته بکند، زیرا اصل برنامه و روند حوادث نه در تبریز، مهاباد و یا باکو، بلکه در مسکو تهیه شده، آغاز گردیده و در وسط طبق برنامه قطع گردیده است.

فرمان استالین در مورد ۲۱ آذر به آن معناست که در تاریخ و جامعه همه چیز منطبق با شعارها، شنیده‌ها و تخیلات ناشی از جوانی و کوری عقیدتی آدمی تحقق نمی یابد.

دوران بعد از جنگ، اشغال ایران و فعالیت حزب توده و فرقه دمکرات را به خاطر بیاورید. آن همه نطق و جلسه و میتینگ و موافقت و مخالفت و شعار و صحبت حق و عدالت و غیره را به یاد بیاورید… آن همه عکس و فیلم و گزارش و خبر و تحلیل را هم به آن علاوه کنید. امروزه معلوم می شود که حداقل در مورد جریان فرقه دمکرات آذربایجان، همه اش صحنه سازی مسکو و حکومت دست نشانده اش در باکو بود. نام آدم هائی که در طرف ایران دنبال این جریان افتادند را شما بگذارید. حرف‌ها و کوشش‌های هموطنانی که نیت نیکی داشتند، اما دنبال این جریان افتادند، چیزی جدا و فرعی بود که بستر حوادث را تغییر نمی‌داد. تعیین کننده و مجری حوادث آذربایجان و فرقه دمکرات در خود ایران و آذربایجان نبود، در مسکو و باکو بود. ماجرای ۲۱ آذر هرچه بود چیزی بود که متعلق به آذربایجان ایران نبود. نقشه‌ای بود که برای آذربایجان چیده شده بود. فاجعه‌ای بود که آذربایجانیان نخواستند، دیگران برای آذربایجانیان خواستند.

اصلا نظر افراد هم زیاد مهم نیست، چرا که در روند حوادث گذشته تغییری نمی دهد. واقعیت عریانی که از این سند مشهود می‌شود چیست؟ بنظر من اینکه: (۱) کل جریان 21 آذر و شعارها وهای و هوی و باصطلاح «دعوی» آذربایجان و زبان مادری و غیره در مسکو و باکو طرح ریزی شده بود و برای منافع شوروی و حزب کمونیست بود نه منافع آذربایجان. (۲) مجریان محلی این فرمان ، چه شخصا نیت خوب داشتند و چه بد، مجری برنامه مسکو بودند، در حالیکه شاید خیلی‌ها نمی‌دانستند و بعضی‌ها می‌دانستند و به روی خود نمی‌آوردند، و بالاخره (۳) در این راه، هم طراحان خارجی و هم مجریان داخلی از مشکلات و فساد و مظالم عقب ماندگی داخلی استفاده کرده برای ملت بیچاره نقش منجی بین المللی را بازی می‌نمودند.

پیش از همه چیز و مهم تر از همه چیز: با در نظرگرفتن آن سند سری حزب کمونیست، «دمکرات» نامیدن این فرقه و «ملی» نامیدن حکومت آن به هر دلیل و عنوانی که باشد، دور از جدیت و واقعیت است.

بعضی‌ها نیز در مقابل افشای آن اسناد تاریخی گفتند که گذشته هر چه بوده، گذشته است. امروزه برپایه آنچه در گذشته رخ داده نمی‌توان حق تحصیل و تدریس زبان مادری را نادیده گرفت.

این موضوع کاملا دیگری است. در این بررسی که خواندید، موضوع بر سر گذشته و اسناد تاریخی مربوط به حکومت پیشه وری بود و اینکه با اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ و سپس تاسیس فرقه و حکومت پیشه وری، چه شد و چگونه شد و اینکه از آن تحولات چه درس هائی می‌توان برای امروز گرفت. موضوع بر سر این نبود که بنده و یا افراد دیگر شخصا در باره آموزش زبان مادری چه نظری داریم. اما اگر موضوع نظر شخصی برای آینده باشد، من هم بعنوان یک فرد بر آنم که با وجود نگرانی‌های موجود در داخل دولت و ملت، نمی‌توان و نباید موضوع تحصیل زبان مادری و یا پدری و یا هر زبان دیگر را تا این اندازه که فعلا شاهدش هستیم، به صورت محدود نگه داشت. بنظر بنده ادامه این محدودیت‌ها نه درست است و نه مقرون به صرفه دولت و ملت.

طرح چند ساعت تحصیل زبان مادری در هفته بنظر بنده می‌تواند برای هر دانش آموز و دانشجو و والدین آنان مثبت و مفید باشد، به شرط آنکه خود او و خانواده اش این را بخواهند و به اجرای آن کمک کنند. در آن صورت این برنامه می‌تواند در چهار چوب امکانات قانونی و عملی، اجرائی شود. اگر چنین شرایطی مهیا شود، دولت می‌باید حدالامکان به اجرائی شدن آن کمک کند و یا به مدارس خصوصی امکان و آزادی بیشتری در حوزهٔ تدریس و تحصیل زبان‌ها بدهد.

آنچه خواندید، شرح یخشی از تاریخ آذربایجان بود. موضوع تحصیل زبان مادری و یا پدری در مدرسه‌ها، مسئله مهم اما پیچیده دیگری است که بحث جداگانه‌ای می‌طلبد.

در ضمن بخوانید:

فرماناستالیندرباره ۲۱آذر

سران فرقه دمکرات از نگاه دکتر جهانشاهلو

سران درجه یک فرقه دمکرات در یک جلسه در تبریز با عکس های لنین و استالین پشت سرشان

پنج سال پیش، در مهر ماه 1391، با فوت دکتر نصرت الله جهانشاهلو، معاون میرجعفر پیشه وری رئیس فرقه دمکرات و «باش وزیر» این حکومت، آخرین عضو برجسته این فرقه و آن دوره هم بدرود حیات گفت. بپسندیم یا نه، تعریف کنیم یا انتقاد، آثار و خاطرات هرکدام از آنها، حد اقل آنهائی که چیزی از خود بجا گذاشته اند، از نظر تاریخی اهمیت دارد. ما در اینجا بخشی از کتاب معروف دکتر جهانشاهلو بنام «سرگذشت ما و بیگانگان» را که در آن در باره چند تن از سران برجسته فرقه توضیحاتی شخصی داده باز نشر میکنیم.

آقای سیدجعفر پیشه‌وری

او دبیر یکم فرقة دمکرات و باش وزیر حکومت ملی آذربایجان، مردی پر تلاش بود. من از او ضعف مالی ندیدم و نشنیدم. او گاهی بسیار دلیر و زمانی بسیار ترسو بود. به دیگر سخن، در ستیز با دشمن و بیگانه، روش پایداری نداشت و سرانجام هم در سر همین دو دلی‌ها و بی‌باکی‌های حساب نشده، جان خود را از دست داد. او با این‌که به همة دوستان نزدیک خود دلداری و نوید بهبود کارها را می‌داد، خود ناامید بود و چندین بار به من گفت که خداوند کامبخش (از رهبران حزب توده) را لعنت کند که مرا دوباره به این کارها کشاند. او می‌گفت: من رو‌س‌ها را خوب می‌شناسم. آنها در جایی که سودشان اقتضا کند، ما را میان میدان تنها رها خواهند کرد و چه بسا، به دست دشمن خواهند داد. به راستی همین جور هم شد.

روزی از دارایی ارتش به من گزارش دادند که غلام یحیی (سردسته «فدائیان» مسلح فرقه) ، پی در پی تکه کاغذهای یادداشت مانندی به خط و امضای آقای پیشه‌وری می‌آورد که کم‌ترین آن، صد هزار تومان حواله است (صد هزار تومان به حساب آن روز، پول خیلی زیادی بود) و پول دریافت می‌کند. اما صورت مخارج را به هیچ رو نداده است. من به آقای پیشه‌وری گفتم، غلام یحیی این همه پول را برای چه دریافت می‌کند؟

ما که در زنجان، بیش از ٢٠٠ تن فدایی نداریم و از سوی دیگر، چرا به دارایی ارتش حساب پس نمی‌دهد. آنجا یک اداره است و باید درآمد و دررفتش، بر پایة مدرک باشد. پیشه‌وری گفت: گمان می‌کنی من این یادداشت‌ها را به میل خود می‌نویسم. آنها دستور می‌دهند و من هم می‌نویسم (مقصودش روس‌ها بودند).

روزی که غلام یحیی از زنجان آمده بود و به ما درباره اوضاع آنجا گزارش می‌داد. پیشه‌وری از او پرسید: نزدیک به دویست و پنجاه هزار گوسفندی را که از چوبدارها و دشمنان خلق مصادره کرده‌اند، چرا نمی‌فروشید و پولش را روانة وزارت دارایی نمی‌کنید؟ غلام یحیی گفت: آقای پیشه‌وری، گوسفندها را فداییان سر بریدند و خوردند. آقای پیشه‌وری نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. پس از رفتن غلام یحیی، به من گفت، اکنون دیدی که او چگونه حساب پس می‌دهد. می‌گوید دویست و پنجاه هزار گوسفند را، دویست تن فدایی در این چند ماه خورده‌اند. او خود را نمایندة این دولت و پاسخ‌گو در برابر ما نمی‌داد. او خود را به حق، گماردة دیگران می‌داند و به آنها، نه تنها حساب، بلکه پول‌ها را تحویل می‌دهد.

دکتر سلام‌الله جاوید

گرچه به ظاهر پزشک بود؛ اما با پزشکی چندان آشنایی و سروکار نداشت. او از دست یاران با سابقة روس‌ها و سازمان امنیت آن بود. به گفتة پیشه‌وری، او هنگامی که پس از مدت کوتاهی زندانی شدن، به کاشان تبعید شد که پیشه‌وری هم آن زمان در آنجا تبعید بود، در میان مردم نقش جاسوس و پادوی شهربانی را بازی می‌کرد.

پس از شهریور ١٣٢٠ که جدا از اتحادیة کارگران حزب توده، آقای یوسف افتخاری اتحادیة دیگری پدید آورده بود. جاوید، به دستور شهربانی و پشتیبانی عمال روس، اتحادیه‌ای بر پا کرد که به سبب ناتوان بودن در ادارة آن، زود از هم پاشید.

اصولاً در آذربایجان و ایران، جز چند تن انگشت شمار، کسی او را نمی‌شناخت و در میان کمونیست‌های پیشین هم، سرشناس نبود. آقای پیشه‌وری می‌گفت: از باکو، سازمان امنیت شوروی او را توصیه کرد و شرکت او در کمیتة مرکزی و دولت فرقة دمکرات نیز، از این رو انجام پذیرفت.

خود و خانواده‌اش از مهاجرین باکو بودند. از این‌رو، با نمایندگان سازمان امنیت روس در تبریز سروسری داشت و با همة گروه‌های مهاجر و کسانی که با دستگاه پلیس ایران نیز بستگی داشتند، همراز بود. وی از همة دزدها و غارتگران که به رده‌های فرقه رخنه کرده بودند، باج می‌گرفت و در همة مصادره‌هایی که در تبریز یا در شهرهای دیگر انجام می‌گرفت،‌ سرراست یا ناسرراست، دست داشت و سهم می‌ستاند.

جلسه رهبران فرقه دمکرات در تبریز 1325

آقای غلامرضا الهامی وزیر دارایی

اهل تبریز و پدرش از کارگزاران گذشتة وزارت خارجه بود و گویا پیش از آن شهردار تبریز بود. از آقای پیشه‌وری شنیدم که به سبب پروندة اختلاسی که به حق یا ناحق داشت، زیر پیگیرد بود و گویا دستور بازداشت او هم صادر شده بود، هنگامی که کار فرقه تبریز بالا گرفت، بدان پیوست. از دید مالی در گوشه و کنار، دربارة او، به‌ویژه دربارة چاپ برگ‌های قرضه‌ای که فرقه به جای پول کاغذ به کار می‌برد، چیزهایی شنیده می‌شد که چون عمر حکومت فرقه دوام نکرد،‌ زمان بررسی آنها و سندهای بانکی نرسید، تا درست یا نادرست بودن آن آشکار گردد. اما کارهایی که شایستة یک وزیر نبود، او انجام می‌داد. در این میان، کارگاهی به سرپرستی همسر خود دائر کرده بود که در آن گروهی زن مزدور، به دوخت و دوز سرگرم بودند و با پارچه‌های ارزانی که از وزارت اقصاد دریافت می‌کرد، پیراهن‌های مردانه تولید و به تهران می‌فرستاد و به قیمت گران به فروش می‌رساند.

آقای جعفر کاویان وزیر جنگ

این شخص که در گذشته به نام مشتی (مشهدی) خوانده می‌شد، از کمونیست‌های قدیمی بود. گروهی از کمونیست‌ها می‌گفتند که او پس از یک بار دستگیری، به خدمت ادارة سیاسی درآمد و هنگامی که آقایان سرهنگ عبدالله سیف و محمد شریف نوایی رییس شهربانی و ادارة سیاسی آذربایجان بودند، از او در شناخت کمونیست‌ها و روش کار آنان بهره‌برداری می‌کردند. اما خود او مدعی بود که رییس شهربانی و ادارة سیاسی را دست انداخته بود. چگونه می‌توان باور کرد که مشدی کاویان مردی بی‌سواد با آن بضاعت مزجاه از آگاهی سیاسی، دو تن افسر عالی‌رتبة شهربانی را که از بهترین پلیس‌های ایران و تحصیل کرده و آزموده بودند، بفریبد.

او پیش از این‌که فرقة دمکرات آذربایجان حکومت را به دست گیرد، در صنف نانوایان کارگر بود و در آستانة ٢١ آذرماه [١٣٢٤]، ژنرال آتاکیشی‌اوف وزیر سازمان امنیت جمهوری آذربایجان شوروی، در تدارک قیام تبریز برای تقسیم جنگ‌افزار میان اعضای فرقه، از او بهره‌برداری کرد و به پاداش همین خدمت، پس از ٢١ آذر ماه و تشکیل دولت فرقه، او را به‌عنوان وزیر جنگ به پیشه‌وری تحمیل کرد (به گفتة خود پیشه‌وری).

او مردی بی‌سواد و نادان و فریب‌کار بود و پس از سرکار آمدن، برای خود دستگاهی چید. در کوچه‌هایی که از چند سو به خانة او می‌رسید، تفنگداران ویژه همواره پاس می‌دادند. در سردر ورودی خانة او، سه خودکار سنگین کار گذارده بودند، کوته سخن بیا و برویی داشت.

خود او به گفت که من آدمی دست و دلباز هستم و سفرة من همیشه گسترده است. روزی یک گونی برنج در خانة من پلو پخته می‌شود و همة دوستان من، هر روز نهار را با من می‌خورند و… .

او از کیسة وزارتخانه، به یاران خود حاتم‌بخشی می‌کرد. در جیبش همواره مقداری فشنگ تپانچه داشت و هر کس از او تپانچه تقاضا می‌کرد، یک مشت فشنگ به او می‌داد و می‌گفت: حالا این را داشته باش تا تپانچه هم بعد دریافت کنی. او سر دستة مصادره‌کنندگان بود و در آن یکسال، خیلی مال اندوخت، به جوری که هنوز فرزندانش در باکو از آن برخوردارند.

او بزرگ‌ترین پول نقدی را که به دست آورد، از فروش جنگ‌افزارهای فرقه بود. او گروهی همداست داشت که بیش‌تر از مهاجرین بودند و همة آنان را پس از این‌که وزارت جنگ منحل شد و او به ریاست شهربانی منصوب گردید، با خود به آنجا برد.

فروش جنگ‌افزار، کار پی‌گیر آنان بود و قیمت هر یک تفنگ و تپانچه و خوکار دستی و سبک مقطوع بود. گرچه جسته و گریخته آگاهی می‌رسید که او جنگ‌افزار می‌فروشد؛ اما هنگامی آشکار شد که او پیرمردی را که در ارتش کارمند جزء بود، از کار برکنار و زندانی کرد. خانوادة این مرد، شبانه نزد من آمدند و وضع خودشان را بازگو کردند. من سبب بازداشت او را پرسیدم. گفتند: چون او از فروش جنگ‌افزار آگاهی دارد، آقای جنرال کاویان می‌خواهد او را سر به نیست کند.

پرچم فرقه دمکرات آذربایجان

آقای محمد بی‌‌ریا وزیر فرهنگ

آقای بی‌ریا پیش از این‌که حزب توده در آذربایجان تشکیل شود و پس از آن تا پیدایش فرقة دمکرات، تصنیف‌های ساختة خود را در باغ ملی تبریز می‌خواند و تنبک می‌زد و مسئول بخشی از گردونه‌ها و چرخ و فلک‌ها بود. پس از تشکیل حزب توده، عضو حزب شد و به اتحادیة کارگران نیز راه یافت و در تبریز، با عمال باقراوف که همراه ارتش سرخ برای انجام نقشة ویژة تجزیة آذربایجان آمده بودنإ، در خانة فرهنگ شوروی آشنا شد. آقای میرزا ابراهیم‌اوف که به ظاهر پوشاک افسری و درجة سرگردی ارتش سرخ داشت و دربه‌در، پس کسانی بود که بتوانند بر علیه زبان فارسی تبلیغ کنند و به ترویج ترکی آذری بپردازند، با آقای بی‌ریا آشنا شد.

در نخستین دیدار، محمد بی‌ریا را که شخصی دیده و به سبب کم‌سوادی و نادانی لگام گسیخته بود، پسندید. از آن پس عمال روس، او را در اتحادیة کارگران حزب توده، سخت تقویت کردند تا جایی که اتحادیة کارگران تبریز را قبضه کرد و از آن، یک سازمانی تمام عیار روسی ساخت. چنان‌که در پیش یادآور شدم، همة در و دیوار اتحادیة کارگران تبریز، مزین به عکس‌های استالین و باقراوف و دیگر رهبران حزب بلشویک بود. کارگران عضو اتحادیه می‌بایستی همه کمربند خو را با قلاب داس و چکش سرخ، آراسته می‌کردند.

آقای محمد بی‌ریا، به زور میرزا ابراهیم اوف و دستور ژنرال آتاکیشی‌اوف، نمایندگان حزب توده آقایان علی امیر خیزی و خلیل ملکی و دکتر حسین جودت را از آذربایجان تبعید کرد.

بی‌ریا، از زمرة چندتن انگشت شمار بود که در میان مردم علناً زبان فارسی را بیگانه می‌خواند و چنین وانمود می‌کرد که زبان اصلی مردم آذربایجان حتی از زمان‌های بسیار دور، ترکی بوده است و گویا در نتیجة سلطة فارس‌ها، مردم بیچارة آذربایجان، ناچار به فارسی می‌خوانند و می‌نویسند و هر روز هم اباطیلی به نام شعر به ترکی می‌سرود که تنها قافیه داشت و بس.

چون دولت فرقه تشکیل شد، میرزا ابراهیم‌اوف او را به وزارت فرهنگ گماشت و گویی دیگر عامی‌تر از او در آذربایجان یافت نمی‌شد. از سوی دیگر چون او را دستگاه روس کاندیدای نخست‌وزیری فرقه کرده بود، به پیشه‌وری به‌عنوان معاون دولت تحمیل کردند. به جوری که خود آقای پیشه‌وری می‌گفت، پس از نزدیک یک ماه و نیم، چون کارها از هم گسیخته شد، از اربابان روس خواهش کرد که شر آقای بی‌ریا را دست‌کم از نخست‌وزیری کوتاه کنند. اما میرزا ابراهیم اوف، هم‌چنان در ابقای او پافشاری می‌کرد، تا این‌که در دیداری که در نخست‌وزیری با سرکنسول آمریکا داشت، باطیلی در پاسخ پرسش‌های او گفت که آنان را مجبور کرد، تا او را از آنجا دور کنند.

مقامات سرکنسول‌گری آمریکا مخصوصاً گفته‌ای او را در شهر انتشار دادند. به جوری که هنگامی که من به تبریز رفتم، سران فرقه و دولت در دیدارشان با من، همه از این‌که شر این مرد نادان از نخست‌وزیری کنده شده است، اظهار خوشنودی می‌کردند. گویا او در گفتگوهایش با سرکنسول آمریکا، علنا از روابط نزدیک فرقه با روس‌ها و مقامات باقراوف و حتی این‌که در نظر است آذربایجان واحدی تشکیل شود، سخن رانده بود و مناسبات نزدیک با روس‌ها را به‌عنوان افتخار، به رخ نمایندة آمریکا کشده بود.

آقای محمد بی‌ریا، تنها وزیر فرهنگ نبود، بلکه صدارت اتحادیة کارگران آذربایجان را نیز یدک می‌کشید و در برابر کمیتة مرکزی فرقه، دکانی به نام شورای مرکزی اتحادیة کارگران آذربایجان باز کرده بود.

آقای محمد بی‌ریا، در مصادرة اموال مردم دستی نداشت. چون او یک مسلمان سخت و سفت بود، تجاوز مستقیم به اموال دیگران را گناه می‌دانست. اما رشوه را به نام هدیه، حلال می‌شمرد و می‌گرفت، اگرچه از خانوادة فقیری بود. وی از همین را ه برای خود خانه و زندگی آراسته‌ای آماده کرد و دختر یکی از بازرگانان تبریز را به زنی گرفت. او عملاً جزو دارودستة آقایان سلام‌الله جاوید و علی آقای شبستری و کاویان و به دیگر سخن، آلت دست آنها بود.

هنگامی که روس‌ها آقای پیشه‌وری و آقای پادگان و مرا مخالف حل مسالمت‌آمیز مسایل با دولت قوام‌السلطنه و به دیگر سخن، دریافت امتیاز نفت تشخیص دادند و قرار شد که ما را به باکو تبعید کنند، با صلاح دید میرزا ابراهیم اوف، محمد بی‌ریا را صدر فرقة دمکرات آذربایجان نامیدند.

اما صدارت او، دو سه روزی بیش، دوام نکرد و پیش از رسیدن ارتش شاهنشاهی به تبریز، هنگامی که در خیابان پهلوی از اتومبیل پیاده می‌شد که به ساختمان کمیتة مرکزی فرقه برود، مورد هجوم مردم قرار گرفت و از ترس به بیمارستان شوروی که در همان نزدیکی بود گریخت و از همان جا پنهانی، روس‌ها او را به باکو بردند.

آقای زین‌العابدین قیامی

او از آغاز جوانی و مشروطیت با آزادی‌خواهان هم‌دوش بود و در دورة یکم مجلس شورای ملی به نمایندگی از قرجه‌داغ برگزیده شد. اما به سبب نداشتن سن قانونی، اعتبارنامه‌اش رد شد.

در قیام شیخ محمد خیابانی از یاران نزدیک او بود. او کارمند بلندپایة وزارت کشور بود. و در سال 1320 گویا در کابینة آقای فروغی، کفیل وزارت کشور نیز بود. و در بسیاری از فرمانداری‌ها و استان‌ها، فرماندار و استاندار شد و واپسین شغل او، استانداری آذربایجان خاوری بود. او چون با سلیمان میرزا [اسکندری] دم‌خور بود، به اشارة او، به حزب توده پیوست و سپس هنگامی که در تبریز در ١٣٢٤ استاندار آذربایجان بود، به فرقه پیوست. پس از تشکیل حکومت فرقه، او پست دولتی نپذیرفت تا سرانجام با اصرار آقای پیشه‌وری، رییس دیوان عالی کشور شد و دادگستری و دادستانی با مشورت او کار می‌کرد.

از سوی دیگر، چون حاج میرزا علی آقای شبستری که اسماً رییس مجلس آذربایجان شد، مردی کم‌سواد و ناآگاه بود، عملاً دستگاه مجلس را او می‌گرداند. او مردی پاک‌دامن، آگاه به سیاست بود و به تاریخ سیاسی ایران آشنایی ژرف داشت. پس از شکست فرقه، به باکو رفت و در آنجا همواره عضو کمیتة مرکزی فرقه و استاد تاریخ در دانشگاه باکو بود و در همان‌جا، درگذشت.

آقای فریدون ابراهیمی دادستان آذربایجان

من او را از زمان عضویت در سازمان جوانان حزب توده در تهران می‌شناختم. آن زمان، او دانشجوی دانشکدة حقوق بود. او پاکدامن و معتقد به حزب و فرقه بود؛ اما به سبب ناآزمودگی، زیاده‌روی‌هایی می‌کرد.

او به فارسی و ترکی آذری هر دو خوب می‌نوشت. از این‌رو، ادارة روزنامة آذربایجان ارگان فرقه به او واگذار بود. سرانجام دکتر سلام‌الله جاوید، پس از ٢١ آذر ماه ١٣٢٥ او را که در خانه‌ای پنهان بود، تحویل دادگاه ارتش داد و اعدام شد.

آقای صادق پادگان

اصلا تبریزی اما از مهاجرینی بود که پیش از جنگ جهانی دوم به تبریز بازگشت. او پیش از حاکمیت فرقه، نزد بازرگانان بزرگ حسابدار بود. او عضو کمیتة حزب تودة آذربایجان و سپس صدر آن شد. هنگامی که روس‌ها تصمیم به تشکیل فرقة دمکرات گرفتند، با او گفتگو و او را آماده کردند که بدون دستور کمیتة مرکزی حزب توده، آن سازمان را به فرقه ملحق کند.

پس از تشکیل فرقه، او در کمیتة مرکزی معاون پیشه‌وری بود و چون پیشه‌وری سرگرم کارهای دولتی بود، همة کار فرقه را او و آقای قیامی می‌گرداندند و گاهی از من نیز یاری می‌خواستند او در بسیاری از موارد با آقای پیشه‌وری اختلاف‌نظر داشت اما به هر حال مردی پاک‌دامن و راست‌گو و یک‌رنگ بود.

گرچه گاهی سلام‌الله جاوید و شبستری و دارو دستة آنها، می‌کوشیدند تا از او، علیه پیشه‌وری استفاده کنند اما همین که موضوع بر او آشکار می‌شد، تن به کار نادرست نمی‌داد.

پس از رفتن به باکو، هم‌چنان عضو کمیتة مرکزی و دفتر سیاسی بود و در دفتر سیاسی فرقه که از نو به دستور باقراوف، آقای پیشه‌وری تشکیل داد و مرا دبیر تبلیغات گذاشت، او دبیر تشکیلات شد. پس از کشته شدن پیشه‌وری، روس‌ها او را، به دبیر اولی فرقه گمارند. او رفتارش با مردم همواره دوستانه بود و به درد مردم می‌رسید. سرانجام او را از کار برکنار کردند.

آقای غلام یحیی دانشیان

او اسماً معاون وزیر جنگ، آقای کاویان بود اما با وزارت جنگ کاری نداشت. پس از این‌که من از زنجان به تبریز رفتم، او همواره در آنجا بسر می‌برد و در سال ١٣٢٥ که عده‌ای فدایی سردوشی گرفتند، او ژنرال فدایی شد.

او آن‌گونه که خود می‌گفت، پدرش از سراب آذربایجان بود. اما خود وی، در باکو در بخش صابونچی متولد و همان‌جا بزرگ شد. او به هیچ خط و زبانی نمی‌توانست بنویسد و بخواند و حتی به زبان ترکی آذری هم که زبان مادری اوست، فصیح گفتگو نمی‌کند. تنها کمی الف و بای روسی را می‌شناسد که زبان ترکی آذری را بدان می‌نویسد. او می‌تواند، نام خود را بنویسد.

او خود می‌گفت در همان بخش صابونچی باکو در کارخانه‌ای سوهان‌کش بوده است. اما چنان‌که من توانستم آگاهی یابم، او از همان آغاز نوجوانی پس از دیدن یک دوره آموزش پلیسی، به مرزشکنی اشتغال داشت.

در همه جمهوری‌های شوروی که هم مرز با کشورهای دیگر هستند، در سازمان امنیت، اداره‌ای است که کسانی را برای گذر کردن غیررسمی از مرز همان جمهوری آموزش می‌دهند. این جوانان، از میان کسانی انتخاب می‌شوند که تندرستند و به زبان کشور همسایه به‌ویژه لهجه‌های مرزنشینان آنان خوب آشنا هستند. فلسفة این کار این است که کسی نتواند در تماس با آنان، در بومی بودن آنان تردید کند و چون فراسوی هر مرزی دست نشاندگانی آماده دارند، انی مرزشکنان دستورها را به آن جاسوسان می‌رسانند و آگاهی‌های آنان را با خود می‌آورند.

در آستانة جنگ دوم جهانی که روس‌ها، بیگانگان را به دستاویز امنیتی از کشور اتحاد شوروی می‌راندند، آقای غلام یحیی نیز با ایرانیان مهاجر آذربایجان، روانه شد و در بخش سراب سکنی گزید. از خود او شنیدم که نخست در روستاهای سراب، شیره (دوشاب) می‌فروخت. اما پس از آشنایی با چند تن دزد، به کار قصابی پرداخت. او خود گفت که روزی دو تن به من گفتند که از شیره فروشی پولی در نمی‌آید، اگر تو بتوانی قصابی کنی، ما گوسفندش را از راه دور تأمین و درآمدش را میان خود تقسیم می‌کنیم. من پذیرفتم و آنها شبانه از روستاهای دور دست، گوسفند می‌دزدیدند و من در روستای خود و دیگر روستاهای دورتر، گوشت آنها را می‌فروختم و در ضمن تبلیغات ضد دولتی و کمونیستی نیز می‌کردم. تا این‌که، ژاندارم‌ها مرا دستگیر و زندانی کردند.

او پس از رهایی از زندان، به عضویت اتحادیة کارگران حزب توده در آذربایجان درآمد و در آستانة تشکیل فرقة دمکرات، او مسئول اتحادیة کارگران شهر میانه بود. هنگامی که در مهرماه ١٣٢٤ در تبریز کنگره فرقه تشکیل شد و من در آن شرکت کردم، او در آن جا پادویی می‌کرد و من نخستین بار او را در آنجا دیدم.

در آ‎غاز آذر ماه ١٣٢٤، با جنگ‌افزاری که روس‌ها توسط کاپیتان نوروزاوف در اختیار او گذاشتند، شهر میانه را از دست دولتیان درآورد. در اواخر آذرماه، او را با گروهی فداییان سراب و میانه، از تبریز، به یاری فداییان زنجان فرستادند. من تا در زنجان بودم، به او فداییان دستة او مهار زدم و نگذاشتم که به حقوق مردم تجاوز کنند. اما پس از رفتن من از زنجان به تبریز، او و فداییان زیر فرماندهیش، روی آدم‌کشان و غارتگران تازی و مغول و غز را، سپید کردند.

هنگامی که مواد قرارداد به فرقة کردستان، رسید ماده‌ای را آقای فیروز خواند که من در شگفت شدم. البته عین عبارت آن را بیاد ندارم اما چون در من سخت اثر کرد، مفهوم آن را پس از سال‌ها هنوز به خاطر دارم که چنین بود که دولت ایران به همة کردهایی که در جریان فرقة دمکرات کردستان شرکت جسته‌اند، عفو عمومی می‌دهد و برای بهبود وضع کردستان، پول در اختیار آنان می‌گذارد و در عوض کردها از هر نوع ادعاهای ارضی خود نسبت به خاک ایران، صرف‌نظر می‌کنند.

آقای قاضی محمد در این هنگام، در ستایش آقای مظفر فیروز به سبب تنظیم این ماده، داد سخن می‌داد و بله قربان، بله قربان می‌گفت و آقایان دیگر همه خاموش بودند.

من به آقای فیروز گفتم، من با این ماده مخالفم، چون کردها چه ادعایی می‌توانند به ایران که میهن آنهاست داشته باشند، تا صرف‌نظر کنند. من به هیچ رو با این موافق نیستم. کردها پاک‌ترین ایرانیان هستند و کردستان بخشی جدانشدنی از خاک ایران است و هیچ کرد میهن‌پرور و شرافتمندی، ادعای ارضی به خاک میهن خود ایران ندارد. از این گذشته این قراردادی که امروز، ما آنها را امضاء می‌کنیم، بعدها سندی در دست بیگانگان و دشمنان ایران خواهد شد تا کرد را ایرانی و کردستان را، از خاک ایران به شمار نیاورند.

آقای مظفر فیروز، خاموش بود. اما آقای قاضی محمد گفت: آقای دکتر، شما دیرگ چرا مخالفت می‌کنید، اگر جناب آقای فیروز، لطف می‌فرمایند، لااقل شما بی‌طرف بمانید.

گفتیم آقای قاضی محمد، من یک ایرانی هستم و نیاکانم برای استقلال و آزادی این مرز و بوم همه در جوانی در روی اسب و دست به شمشیر در میدان‌های نبرد با بیگانه، غرق به خون شده‌اند. چطور می‌توانم در برابر سند فروش بخشی از ایران، خاموش بنشینم.

پیشه‌وری که می‌دانست این گفتگوها چه عواقب بدی دارد، هم‌چنان ساکت بود. سرانجام چون گفتگو به درازا کشید، جلسه برای نیم ساعت از رسمیت افتاد، تا چای بنوشیم.

آقای تیمسار هدایت با چشمان اشک‌آلود به من نزدیک شد و گفت آقای دکتر، شما امروز خاری بزرگ را از دل من بیرون آوردید. آفرین بر میهن‌پروری و دلیری شما. من تا این اندازه دلیری در شما گمان نداشتم، آن هم در این شرایط وحشت و ترور. آفرین بر شما. من آنچه امروز گذشت، به حضور اعلی‌حضرت همه را عرض خواهم کرد. می‌بینید که چه کسی را مأمور، چه کاری کرده‌اند و لگام ما را در دست چه کسانی سپرده‌اند (مقصوش، آقای مظفر فیروز بود). من در اینجا سامان ایراد و اعتراض ندارم. اما شما از میهن‌تان، مردانه دفاع کردید.

همین که جلسه از نو آغاز شد، باز از نو همان ماده خوانده شد. من باز گفتم به نظر من، تصویب چنین ماده‌ای از سوی ما که همه خود ایرانی و تمثیل کنندة آمال و آرزوهای ملت ایران می‌دانیم، یک ننگ تاریخی است. هر امتیاز دیگری به کردها و کردستان بدهید من با آغوش باز، نه تنها موافقم، بلکه از آن استقبال و دفاع خواهم کرد.

آقای فیروز گفت، آقای دکتر پس شما دیکته کنید، من بنویسم. گفتم خواهش می‌کنم مرقوم فرمایید که: در عوض کردها و فرقه دمکرات کردستان، در آرامش و بهبود و پیشرفت کشاورزی و هنر ولایت خود و زنده نگاه داشتن فرهنگ و تاریخ میهن و سرزمین نیاکان خویش ایران، بیش از پیش کوشا و فداکار خواهند بود.

این قرارداد هم مانند دیگر قراردادها، همان‌جوری که انتظار می‌رفت، مورد تصویب آقای قوام‌السلطنه و شاه قرار نگرفت. آشکار بود که به‌ویژه، با یک مادة آن که می‌بایست، درجاتی را که حکومت فرقة آذربایجان به افسران داده است، مورد تصویب ستاد ارتش قرار گیرد، شاه به هیچ رو موافقت نخواهد کرد.

مخالفت من با آن مادة این قرارداد، سبب تهدیدهای سخت آقای سرهنگ قلی‌اوف معاونت وزارت امنیت آذربایجان شوروی که پس از رفتن ژنرال آتاکشی‌اوف همه کاره و آقا بالاسر ما بود، گردید.

همان روز پس از جلسه، آقایان دکتر سلام‌الله جاوید و قاضی محمد، به حضور آقای سرهنگ قلی‌اوف رسیدند و آنچه گذشته بود، به او گزارش دادند. او هم همان شب، آقای دکتر صمداوف را که اسماً رییس بیمارستان شوروی در تبریز ولی رسماً رابط مقامات روس با ما و به‌ویژه با آقای پیشه‌وری بود و دم‌بدم،‌به بهانة درمان، به خانة او رفت و آمد داشت، نزد آقای پیشه‌وری فرستاد و نه تنها گله، بلکه تهدید کرد که من چنان و چنین می‌کنم. شما به جای این‌که از حقوق خلق کرد طرفداری کنید، علیه آن داد سخن می‌دهید. دکتر جهانشاه‌لو نمایندة مردم آذربایجان است یا نمایندة محمدرضاشاه؟

آقای پیشه‌وری، صبح آن روز به من گفت: هوا بسیار پس است. مواظب خودت باش. گفتم من از هیچ کس باکی ندارم. گفت به: هر حال آنها مسلط‌ اند و انواع تحریکات و اقدامات، از آنها ساخته است.

آقای مظفر فیروز و همراهان، پس از یکی دو روز دیگر، به تهران بازگشتند و سرانجام نتیجة همة این گفتگوها این شد که فرقة دمکرات آذربایجان از حاکمیت صرف‌نظر کرد و پذیرفت کسی را به دولت، به سمت استاندارد آذربایجان معرفی کند و بودجة آذربایجان را هم‌چنان، دولت قوام‌السلطنه مانند پیش از حکومت فرقه، اداره کند و وزارتخانه‌های آذربایجان، با همان دستگاه و سازمان و کارکنان، مانند پیش از ٢١ آذرماه ١٣٢٤، چون ادارات به کار پردازند.

۲۱ آذر ۱۳۲۵: نامه کنسول آمریکا در تبریز

کنسول تبریز به برنس، بخش یکم
کنسول تبریز به برنس، بخش یکم

نامه کنسول آمریکا به برنز، بقیه
نامه کنسول آمریکا به برنز، بقیه

آنچه میخوانید ترجمه کامل و فارسی نامه کنسول آمریکا در تبریز از۲۱ آذر ۱۳۲۵  است، یعنی یک روز بعد از آنکه رهبران فرقه به شوروی گریختند و ارتش مرکزی ایران بزودی اداره سرتاسر آذربایجان و منطقه «جمهوری مهاباد» را بدست گرفت – درست یک سال بعد از تاسیس حکومت فرقه دمکرات به رهبری سید جعفرپیشه وری در تبریز.

اولین روزی که دیگر فرقه و فدائیان آن در تبریز در حکومت نبودند چگونه گذشت؟ این نامه را کنسول آمریکا در تبریز «ساتن» درست در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی ۱۲ دسامبر ۱۹۴۶مستقیما به وزیر خارجه آمریکا جیمز برنس نوشته است. نامه لحنی گزارشی از اوضاع شهر دارد و برآوردی سیاسی از اوضاع تبریز و مردم بلافاصله بعد از گریختن رهبران فرقه به شوروی است. اصل انگلیسی نامه در اسناد سابقا سرّی و امروزه قابل دسترسی وزارت خارجه ایالات متحده آمریکا در این لینک  قابل مطالعه هستند. ترجمه از عباس جوادی

 تلگرام 801-00/12-1246

از کنسول تبریز (ساتن) به وزیر خارجه
تبریز ۱۲ دسامبر ۱۹۴۶
(دریافت شده: ۱۶ دسامبر، ۱:۱۴ بعد از ظهر)

۲۶۳. رژیم دمکرات های آذربایجان که دقیقا یک سال و یک روز پیش  تاسیس یافته بود، دیروز در عرض چند ساعت فروریخت. این رژیم در ماه گذشته ضعفی روزافزون از خود نشان داد و هرچه تنش بیشتر شد روحیه آن ها ضعیف تر گردید. معلوم بود که مردم خواهان جنگ نیستند و رهبران هم نمی توانستند روی حمایت چندانی و یا اصولا روی حمایتی از سوی مردم حساب کنند. امروز دیگر اوضاع طوری است که گویا در شهر دیگری زندگی میکنیم. گرد و خاک دیگر نشسته است. من از زمانی که به آذربایجان آمدم اینهمه چهره بشاش ندیده بودم. آنها نفسی راحت میکشند و خوشحال هستند.

اوایل بعد از ظهر دیروز حکومت نظامی اعلان شد و بعد از ساعت هشت رفت و آمد در شهر ممنوع گشت اما بلافاصله بعد از آن، تسلیم به حکومت تهران اعلام شد که بدنبال آن دیگر کسی مقررات حکومت نظامی را رعایت نکرد. حوالی نیمه شب در ناحیه پادگان نظامی صدای تیراندازی شنیده میشد. این صدا ها تا صبح ادامه یافت. تا صبح دمکرات ها در حال فراری شتابزده بودند. اگرچه در مورد ناآرامی ها به من هشدار داده شده بود اما من باز حس کردم که باید بیرون بروم و تا جائیکه از دستم بر میامد  مردم را متقاعد کنم که دوباره نظم و امنیت برقرار خواهد شد. من با همکار بریتانیائی ام همنظر نیستم که میگوید در این لحظات حساس ما باید در کوچه و بازار دیده نشویم. بهمین جهت من با اتوموبیل خود در خیابان ها به راه افتاده (در شهر گشتم و، -مترجم) با نمایندگان غیرنظامی و مذهبی که هنوز در شهر مانده اند صحبت نمودم. در هر محلی که اتوموبیل من با پرچم آمریکا از آن جا میگذشت مردم کف میزدند و شعار زنده باد آمریکا سرمیدادند. این ها همان آدمانی بودند که تا چند روز پیش با ترشروئی به من زُل میزدند، طوری که گوئی میخواستند بدانند که من در این جا چه میکنم.

افراد غیر نظامی بسیاری مسلح شده اند و سرگرم شکار دمکرات های سابق هستند اما بی نظمی کلی چندان زیاد نیست. گهگاه تیراندازی ها بگوش میرسد اما هدف این تیراندازی ها معلوم نیست. من به کاخ استانداری رفتم اما آنجا عملا خالی بود به استثنای (حاجی علی، – مترجم)  شبستری رئیس انجمن ایالتی ( قبل از آن رئیس «مجلس ملی» فرقه، – مترجم)  که با صداقت تمام کوشش میکرد بصورت نمادین نشان دهد که اوضاع  تحت کنترل است. او بین دمکرات ها فردی بود که بیش از دیگران مورد احترام مردم  بود و حالا بنظر میرسد صرفا تحت تاثیر احساسات وطندوستانه عمل میکند. به او گفتم میخواهم در این دوره ناروشنی هر کمکی از دستم بر میاید انجام دهم تا از خشونت جلوگیری شود. او اظهار امتنان بسیاری کرد و گفت تمام شب بیدار بوده و میخواهد تا زمانی در این صندلی اش بنشیند و صبر کند که قوای دولت مرکزی بیایند.  وقتی آنجا را ترک کردم ابتدا سربازان مسلح را دیدم که قبلا هم دیده بودم اما بعدا فهمیدم که آنها آسوری هائی بودند که از کشته شدن هراس داشتند و میخواستند من آنها را به محل امنی ببرم. به آنها گفتم که برای پیشگیری از هرج و مرج هرچه از دستم برآید خواهم کرد اما آنها باید در همانجا که بودند بمانند.

آنگاه به مقر دمکرات ها رفتم و دیدم آنجا تخلیه شده بجز چند سرباز بسیار مسلح که نمیدانستند نگهبانی چه کسی را باید بکنند. آنها بمن گفتند که بیریا، رهبر اتحادیه کارگری (محمد بیریا رئیس اتحادیه کارگری، وزیر فرهنگ و در آخرین روزها جانشین پیشه وری، – مترجم) در درون ساختمان است اما وقتی من درون ساختمان رفتم دیدم یک عضو سرگردان کمیته آنجاست که از هیچ چیز خبر ندارد. دفتر پیشه وری که تا روز پیش مرکز قدرت دولتی بشمار میرفت پر از آشغال هائی مانند پس مانده های نان، تخم مرغ، استکان های خالی و ته سیگار بود.  اینها آثار آخرین ساعات ناروشنی  بودند. هیچ کس نمیداند که پیشه وری کجاست. شنیدم به اتوموبیل بیریا حمله شده و او را به بیمارستان  شوروی برده اند. رفتم تا شاید او را بیابم. در های بیمارستان را بسته بودند و جمعیت خشمگینی که جلوی در بیمارستان بود اتوموبیل این محبوب ترین فرد دمکرات ها را تخریب کرده بودند. پزشکان به من گفتند که بیریا در بیمارستان بود اما از درعقب گریخته است. من با اتوموبیلم باز در شهر به راه افتادم. گروه های مردم که همینطور بدون هدف حرکت میکردند، تا پرچم اتوموبیل مرا میدیدند اظهار شادمانی میکردند. در نزدیکی ما تیرپرانی بگوش میرسید اما من فقط در یک نقطه خیابان اصلی  یک لکه خون دیدم که بنظرم نتیجه کشته شدن یک نفر بود. بالاخره جاوید (سلام الله جاوید، استاندار آذربایجان در حکومت فرقه دمکرات، – مترجم)   را یافتم که گفت فقط تعداد کمی قوای انتظامی باقی مانده اند و او امیدوار است که ارتش ایران یا امروز و یا فردا برسد (32). این خبری نا امید کننده بود چرا که من نگران آن بودم که اگر نیمه شب شود و قوای دولت هنوز به شهر نرسند چه خواهد شد. هر آنچه از دست من برمیامد انجام دادم و انجام خواهم داد تا همچنان در شهر بگردم تا احساس امنیت در دل مردم را تقویت نمایم. مابقی مربوط به زمان و تهران میشود.

فرستاده شده از تهران با مشخصات ۴۵۵.

ساتن

توضیح پرونده وزارت خارجه: در تلگرام ۲۶۴ مورخه ۱۴ دسامبر (دو روز بعد، – مترجم)، کنسول تبریز گزارش داد که نیروی کوچکی از ارتش ایران اوایل عصر روز ۱۳ دسامبر (۲۲ آذر، – مترجم) تبریز را به تسلط خود درآوردند.

رهبران «فرقه» دو روز پیش از آمدن ارتش ایران به شوروی گریخته بودند. در شهر خبری از «فدائیان» نبود.

 

آن سراسیمگی در ترک ایران از سوی رهبران فرقه که در نامه فوق کنسول آمریکا و چند منبع دیگر می توان دید و دعوت فرقه از مردم به ادامه «مبارزه» چند ساعت قبل از گریختن از ایران که در آخرین سرمقاله روزنامه «آذربایجان» و دیگر منابع مشاهده می کنیم، می تواند نشاندهنده ریاکاری سالوسانه رهبران فرقه و گروه باقروف–آتاکیشی یف در باکو بوده باشد. اما دلیل چنین وضعی در عین حال می تواند آن باشد که پیشه وری و دیگر رهبران فرقه خبر ی از برنامه مسکو و باکو دایر بر رها کردن فرقه در نیمه راه نداشتند.

باکو و میرجعفر باقروف اگرچه مجری فرمان های مسکو و استالین بود، ظاهرا برنامه های «آذربایجان بزرگ شوروی» خودش را هم داشت. اما فرقه دمکرات در نقش «مجری دوم» و «پیاده نظام» برنامه های مسکو، بازنده اصلی بود.

البته برای تاریخ، این چیزی غیر عادی نبود. فقط تکرار سناریوئی بود که در آن یک قدرت بزرگ یک نیروی در اصل ناچیز محلی راابتدا ایجاد می کند، از آن استفاده حداکثر خود را می نماید و بعد از آنکه رسالت آن نیروی محلی به پایان رسید، آن را به یک گوشه می اندازد.

سه ماه پایانی فرقه دمکرات

نماینده استالین در تبریز به پیشه وری میگوید که باید از ایران خارج شوند
نماینده استالین در تبریز به پیشه وری میگوید که باید از ایران خارج شوند

در آخرین روزهای حکومت «فرقه دمکرات» در آذربایجان،سید جعفر پیشه وری و دیگر رهبران فرقه که خود را در مقابل فشار روزافز ون حکومت مرکزی می دیدند، هرچه درِ مسکو را زدند تا کمکی بگیرند، بیشتر متوجه شدند که اوضاع برگشته و نه در مسکو گوش شنوائی به خواست های آنها هست و نه در باکو (۱).

بیداری بدنبال سرمستی اتکاء به دولت و ارتش همسایه شمالی یعنی اتحاد شوروی زمانی شروع شد که  بالاخره بعد از کشاکش های طولانی در مسکو، در بهار ۱۳۲۵ یعنی تنها چهار ماه پس از تاسیس حکومت فرقه،  توافقی بین تهران و مسکو امضاء شد. طبق این موافقتنامه ارتش شوروی از ایران خارج می شد و حکومت ایران لایحه اعطای حق استخراج نفت شمال را برای تصویب به مجلس شورای عالی ایران می فرستاد. نخست وزیر قوام به شوروی ها اطمینان خاطر داده بود که تصویب لایحه از سوی مجلس «مشکلی نخواهد بود» ولی البته طبق قانون اساسی ایران برای قانونی بودن انتخابات مجلس، قبلا ارتش شوروی می بایست مانند نیروهای بریتانیا، از آذربایجان و همه سرزمین های اشغالی ایران خارج شود.

طبق همین سند که به «قرارداد قوام- سادچیکوف» معروف شده بود «حکومت ملی» پیشه وری تبدیل به یک اداره محلی شد، «وزیران» او تبدیل به مدیران اداره های مربوطه مانند عدلیه و مالیه گشتند که به وزارت های مرکزی در تهران وابسته بودند، رئیس «مجلس ملی» مدیر «انجمن ایالتی» شد و چون مقام نخست وزیری در یک استان معنائی نداشت، پیشه وری از«باش وزیری» (نخست وزیری) سابق محروم گشت، اما بعنوان رئیس فرقه باقی ماند.

حکومت فرقه دمکرات که در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۲۴ با طراحی و برنامه ریزی دقیق حزب کمونیست اتحاد شوروی و با اتکاء به ارتش سرخ و مدیریت اجرائی حزب کمونیست آذربایجان شوروی به رهبری میر جعفر باقروف تاسیس یافته بود، درست یک سال یعنی دوازده ماه دوام آورد.

شاید تنها دوره ای که فرقه و حکومت پیشه وری در تبریز به آینده خود خوشبین تر از همه بود، همان سه ماه نخست یعنی تابستان ۱۳۲۴ بود. بدنبال اعلان حکومت فرقه در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ وضع بتدریج اما با سرعتی فزاینده رو به وخامت گذاشت. مهمترین مشخصه وخامت اوضاع از یک سو فشار آمریکا و بریتانیا به روسیه برای بیرون بردن قوای خود از ایران و از سوی دیگر مذاکرات تهران و مسکو در باره خروج قوای  شوروی و شرایط و چگونگی آن، یعنی در درجه اول اعطای حق استخراج نفت شمال به مسکو بود.

نیمه دوم یعنی شش ماه آخر حکومت فرقه آکنده با یک نا امیدی روزافزون و زوالی بود که بخصوص بدنبال قرارداد قوام- سادچیکوف آغاز شده بود.

رهبر حزب کمونیست و دولت شوروی ژوزف استالین که ظاهرا شکایات پیشه وری از شوروی را در مورد تنها گذاشتن حکومت فرقه شنیده بود، بدنبال امضای قرارداد فوق، نامه ای به پیشه وری نوشته (این لینک) کوشش نموده بود به او «آرامش خاطر» بدهد. این نامه در عین حال عملا فاش میکرد که از ابتدا نیت حزب کمونیست و دولت شوروی  از تاسیس فرقه دمکرات و حکومت آن در تبریز چه بوده است.

اکثر شاهدان، اسناد و خاطرات افراد گوناگون نشان میدهند که پیشه وری حتی پیش از امضای قرارداد قوام سادچیکوف به تکاپو افتاده همه کوشش خود را نمود تا از طرفی مانع قرارداد تهران-مسکو شود واز سوی دیگر رهبران شوروی را قانع کند که نیروهای خود را از ایران خارج نکنند و یا اقلا به فداییان فرقه برای دفاع از خود مقداری اسلحه بدهند (۲).

اما کشتیبان را سیاستی دگر آمده بود.

آلو، مسکو؟ آلو، مسکو؟

در تابستان ۱۳۲۵ مطبوعات فرقه هنوز با شور و شوق خبر از آمادگی ها برای یکمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه در ۲۱ آذر می دادند. اما طوری که از نامه پیشه وری به استالین  چند روز پیش از سالگرد ۲۱ آذر به رهبری شوروی معلوم میشود، رهبر فرقه که دیگر «باش وزیر» هم نبود و وزارت های حکومتش هم به ادارات وابسته به وزارت های مرکزی تهران تبدیل شده بودند، چندان شور و شوقی در دل نداشت. او، بر عکس، از احتمال تعرض تهران برای پایان دادن به کار حکومت فرقه در هراس بود و بهمین خاطر به مسکو و مجری سیاست های آن یعنی میرجعفر باقروف پیوسته یادآوری می کرد که دل بستن به قوام درست نیست و تنها راه اخذ حق استخراج نفت شمال ایران از سوی شوروی، حمایت از حکومت فرقه است.

حکومت قوام که هنگام توافق با شوروی ها چند نفر از اعضای حزب توده را به هیئت وزیران راه داده و ظاهرا سیاستی دوستانه با مسکو در پیش گرفته بود، چند ماه پس از خروج نیروهای شوروی از ایران، این وزیران را از کابینه تصفیه نمود و فشار بر حزب توده را افزایش داد. در عین حال، قوام در مذاکراتی که قرار بود در باره جزئیات همکاری با «انجمن ایالتی» آذربایجان با فرقه دمکرات  انجام دهد و همچنین در برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم شورای ملی هیچگونه جدیت و یا عجله ای از خود نشان نمی داد.

بدنبال تغییر کابینه قوام و اخراج وزیران توده ای، پیشه وریِ نگران بار دیگر بطور فوری خواستار ارسال تعدادی تفنگ، مسلسل، کامیون و افراد متخصص پرتاب توپ، مقادیری قند و چای و همچنین ۲۰ میلیون تومان (با نرخ رایج وقت حدود شش میلیون دلار) پول نقد از مسکو شد تا مخارج حکومت فرقه را بپردازد (۳).

اواخر مهر ماه قوام از سفیر آمریکا در تهران، جورج آلن، پرسید که اگر ایران ارتش خود را وارد آذربایجان کند و شوروی به دفاع از پیشه وری برخیزد، واشنگتن چه خواهد کرد؟ جواب آلن در ابتدا نا روشن و دو پهلو بود، اما بزودی آمریکا مبلغ ده میلیون دلار وام به ایران داد (۴)  تا آن را صرف مخارج نظامی خود کند. بعد از تامین این حمایت آمریکا بود که قوام اعلام کرد  ارتش ایران برای تضمین آرامش و امنیت در انتخابات وارد آذربایجان خواهد شد.

حتی در اواسط آبان ماه ۱۳۲۵ که دیگر یک ماه به سقوط حکومت فرقه و فرار رهبران آن به باکو مانده بود، از مسکو خبری نرسید.

اواخر آبان ماه پیشه وری با امید اینکه فدائیان فرقه در مقابل ارتش ایران مقاومت خواهند کرد در نامه ای به رهبران حزب کمونیست آذربایجان شوروی نوشت که ورود ارتش ایران به آذربایجان ایران اعلام جنگ به حکومت فرقه است و آنها می آیند تا «همه دستاوردهای آذربایجان را ملغی کنند» (۵). پیشه وری همانند آنچه که در روزنامه «آذربایجان» ارگان فرقه دمکرات نوشته بود، در این نامه هم به «رفقای باکو» تاکید میکرد که «بیش از ۲۰ هزار فدائی آماده جنگ هستند: مرگ هست، ولی بازگشت نیست.»

بالاخره در هفتم آذر ماه (۲۸ نوامبر) جواب مسکو به درخواست های پیشه وری آمد. جواب استالین این بود که حکومت فرقه باید از هرگونه برخورد نظامی با ارتش ایران خودداری کند تا کسب امتیاز نفت با خطر روبرو نشود.

پیشه وری نمی توانست باور کند که استالین برخلاف چند ماه پیش دیگر نمی خواهد از فرقه دمکرات پشتیبانی کند. او نامه ای شور انگیز به باقروف نوشته خواهش کرد آن را به اطلاع استالین برساند (۶) پیشه وری در این نامه می نوشت که در آذربایجان مردم می پرسند «مگر ممکن است که برادران ما در آن سوی ارس به ما اسلحه و کمک ندهند؟»

اما از کمک و اسلحه و پول خبری نشد. بزرگترین کمکی که شوروی حاضر شد به فرقه دمکرات بکند این بود که سفیر شوروی ایوان سادچیکوف به سفیر آمریکا آلن «هشدار» داد که ارسال ارتش به آذربایجان میتواند باعث ایجاد مشکلات در خود آذربایجان و مرز شوروی شود، هشداری که نه آلن آن را جدی گرفت و نه حکومت ایران.

در چنین تنگنای مخاطره آمیز بود که پیشه وری  در تاریخ   ۱۷ آذر ۱٣۲۵ (هفتم دسامبر۱۹۴۶) یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱  آذر ۱۳۲۵ نامه معروف خود را به استالین و دیگر رهبران شوروی نوشت. در این نامه (این لینک) که به امضای پیشه وری و دیگر رهبران فرقه رسیده بود، از جمله گفته می شد:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست، مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاح ها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آن را شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند به سود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران به شکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند، ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

ولی این نامه هم کارگر نشد.

ارتش ایران وارد آذربایجان شد. برخلاف انتظار تهران و شاید هم خود پیشه وری، مقاومت دسته های فدائیان فرقه به نسبت ناچيز بود (۷).

خود پیشه وری و رهبری فرقه که هنوز در تبریز بود، شب بیستم به بیست و یکم آذر یعنی قبل از ورود ارتش به تبریز، شهر را تخلیه کرده با کمک کنسولگری شوروی به باکو گریختند.

روز ٢١ آذر بدون آنكه ارتش مركزى وارد تبریز شود، فرقه شهر را ترك كرده بود. شهر به حال خود رها شده بود. يك روز بعد يعنى ٢٢ آذر با ورود ارتش مركزى، تبريز بعد از یک سال جدائی و یک روز و نيم بى صاحبی، به سرزمین دیرین خود یعنی ایران بازگشت.

——————

زیرنویس ها:
(۱) برای مطالعه متن کامل اسناد و بررسی منابع مربوطه لطفا به همین تارنمای «چشم انداز»، دفتر «از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر» مراجعه کنید.
(۲) شاید راینه، فرناند: استالین و تاسیس فرقه دمکرات آذربایجان، در: گفتگو، ۱۳۸۶. این، ترجمه بسیار کوتاهی از اصل انگلیسی این اثر («استالین،باقروف و سیاست های شوروی در ایران در سال های ۱۹۳۹-۴۶»، سال ۲۰۰دانشگاه ییل آمریکا) است که در واقع تز دکترای خانم شاید راینه است و هنوز بصورت کتاب کامل چاپ نشده است. این نوشته که عبارت از تقریبا ۴۰۰ صفحه است، بنظرم کامل ترین و دقیق ترین بررسی ماجرای «فرقه دمکرات آذربایجان» بشمار میرود.
(۳) یادداشت های صحبت با پیشه وری، بیستم اکتبر ۱۹۴۶، کاملا سری، آرشیو اسناد احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی جمهوری آذربایجان، به نقل از شاید راینه، ص ۳۴۵
(۴) کیونیهلم: ریشه های جنگ سرد، به نقل از شاید راینه، ص ۳۴۶
(۵) گزارش قلی یف به باقروف از طریق آتاکیشی یف، به نقل از شاید راینه، ص۳۴۷
(۶) باقروف به استالین، به نقل از شاید راینه، ص ۳۴۷
(۷) اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص ۱۸۴-۱۸۶

more-e1497357658356

۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز

به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که هفت سال پیش در همین جا منتشر شده بود، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهنند بداننند…

— عباس جوادی، 15 آذر 1342

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا بیست سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خورند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

با تکیه بر همین اسناد، امروزه با اطمینان میتوان گفت: بله میدانیم که چه شد و چگونه شد. میدانیم که فرقه دموکرات آذربایجان  و حکومت آن با برنامه ریزی، مدیریت و بودجه حزب کمونیست شوروی بوجود آمد، با تکیه به آن و ارتش شوروی در آذربایجان ایران یکسال حکومت کرد و بدنبال فشار آمریکا و بریتانیا بر شوروی برای تخلیه ایران و ثانیا توافق تهران و مسکو برای قرارداد مشروط نفت شمال، قوای شوروی از ایران خارج شدند، حکومت فرقه فروریخت و رهبران و کادر های آن به شوروی پناه بردند. این دیگر ادعا نیست. واقعیتی ثابت شده است.

حالا دیگر میتوان اینها را از زبان رهبری حزب کمونیست و خود استالین هم شنید.

از میان صد ها سند مربوط به روابط ایران و شوروی در زمان جنگ جهانی دوم، اشغال ایران و  حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان، سه سند به روسی و یک سند به ترکی آذری احتمالا مهمتر  و گویا تر از دیگران هستند.

اسناد روسی عبارتند از: (۱) فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی یعنی رهبری عالی شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)، (۲) دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و (۳) نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد معروف قوامسادچیکوف در تهران (چهارم آوریل ۱۹۴۶) که  تخلیه  آذربایجان از سوی ارتش شوروی در مقابل امتیاز مشروط نفت آذربایجان ایران به مسکو را تایید میکرد (هشتم مه ۱۹۴۶).

سند چهارم که به ترکی آذری است، عبارت از نامه سید جعفر پیشه وری رئیس فرقه دموکرات آذربایجان و «نخست وزیر» حکومت یکساله فرقه و برخی رهبران دیگر فرقه به استالین و رهبری شوروی است که در هفدهم آذر ۱۳۲۵ یعنی چهار روز مانده به سقوط حکومت فرقه، از رهبر شوروی کسب تکلیف می کند و در  واقع شکوائیه ای است همراه با درخواست اسلحه و حتی طرح اینکه فرقه می تواند استقلال آذربایجان از ایران را اعلام کند.

فرمان استالین در باره ۲۱ آذر

متن زیر بخشی از قرار «فوق العاده سرّی» دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میرجعفر باقروف با تیتر «دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی» (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) است که در پایان از سوی استالین امضاء شده است (۱).

این فرمان در دو نسخه اصلی تهیه و صادر شده است:

نسخه اصلی یکم («نسخه مسکو»)  به مولوتوف، بریا، باقروف فرستاده شده و صورت آن به بولگانین، میکویان، یودین، کروتیکوف و زوروف (همگی از اعضای کمیته مرکزی حزب) ارسال گشته است. این نامه در آرشیو حزب کمونیست در مسکو مانده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه»

RGASPI

شامل شده که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کومسومول را در بر می‌گیرد. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-148

نسخه دوم («نسخه باکو») مستقیماً و فقط به میر جعفر باقروف دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان فرستاده شده است. محل نگهداری کنونی این سند «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی آذربایجان» در باکو

Azerbaijan State Archive of Political Parties and Social Movements, GAPPOD

و شماره و مشخصات این سند در آنجا این است:

GAPPOD AzR, f. 1, op. 89, d. 90, ll. 4-5

همین سند است که از سوی گاری گلدبرگ برای «مرکز مطالعات جنگ سرد موسسه وودرو ویلسون» (واشنگتن) به انگلیسی و توسط عباس جوادی (با کسب اجازه از «مرکز ویلسون») از انگلیسی (با مقایسه با روسی) به فارسی ترجمه شده است که ملاحظه می‌کنید.

هر دو نسخه را پژوهشگران دیگر از جمله فرناند شاید راینه نیز مستقلا مشاهده و بررسی کرده اند. بدنه اصلی هر دو سند یکی است اما متن مختصر پیش از تیتر و نام‌های توزیع در دو سند تا حدی فرق دارند.

و اما بخش هایی از این سند:

«دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی»

فوق‌العاده سرّی

به: رفیق باقروف

اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی

۱. در نظر بگیرید که توصیه می‌شود به کارهای مقدماتی برای تشکیل یک ولایت («اوبلاست») خودمختار ملی آذربایجان در چارچوب دولت ایران شروع شود که صاحب اختیارات وسیع باشد. در عین حال در استان‌های گیلان، مازندران، گرگان و خراسان هم یک جنبش تجزیه طلبانه سازماندهی شود.

۲. در آذربایجان جنوبی فرقه‌ای دمکرات با نام «فرقه («حزب») دمکرات آذربایجان» با هدف رهبری جنبش تجزیه طلبانه ایجاد شود. ایجاد فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی باید همزمان با تجدید سازماندهی شاخه آذربایجان حزب توده ایران باشد و طرفداران جنبش تجزیه طلبانه از تمام طبقات مردم را به آن جلب کند.

۳. فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدایی طلبانه و ایجاد یک ولایت خودمختار ملی کُرد انجام شود.

۴. درتبریز گروهی از کارگران مسئول برای رهبری جنبش تجزیه طلبانه را تشکیل داده به آنها وظیفه هماهنگ کردن («برقراری تماس») کارشان با سرکنسولگری اتحاد شوروی در تبریز را بدهید. سرپرستی عمومی این گروه به عهده باقروف و یعقوبوف است.

۵. طرح ریزی کار مقدماتی در رابطه با برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم ایران در آذربایجان جنوبی و همچنین انتخاب نمایندگان طرفدار جنبش تجزیه طلبانه به کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) (باقروف و ابراهیموف) سپرده شود. کار مزبور تحت این شعارها انجام خواهد شد:

الف – تقسیم اراضی دولت و مالکان بزرگ به دهقانان و دادن وام‌های دراز مدت به دهقانان،

ب – از بین بردن بیکاری از طریق احیا و گسترش کار در موسسات و در عین حال از طریق ساختن راه‌ها و دیگر کارهای اجتماعی،

ج – بهبود خدمات اجتماعی و تأمین آب از طریق لوله کشی،

د – بهبود بهداشت اجتماعی،

ه – استفاده حداقل ۵۰ درصد مالیات دولتی برای نیازهای محلی،

و – حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خودگردان محلی،

ز – بهبود چشمگیر روابط شوروی و ایران.

(و الخ…)

ششم ژوئیه ۱۹۴۵

دفتر سیاسی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی

(امضاء:) استالین

میدانیم که طبق برنامه، در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری در تبریز تاسیس یافت و در ۲۱ آذر همان سال به اصطلاح «مجلس ملی» آذربایجان تشکیل شد و «حکومت ملی» آذربایجان با رهبری پیشه وری شروع به کار کرد. استاندار حکومت مرکزی سلب وظیفه گردید و پادگان های ارتش و ژاندارمری از سوی «فدائیان» فرقه خلع سلاح شدند. دولت و ارتش ایران در شرایط اشغال شوروی قادر به مداخله نبود.

من در عین حال به سند دومی نیز دسترسی پیدا کرده ام که نشان می‌دهد سه تا شش ماه بعد از همین فرمان استالین مبنی بر ایجاد یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران از تاریخ ششم ژوئیه ۱۹۴۵، همان مرکز رهبری حزب کمونیست شوروی باز به دستور استالین در این فرمان تغییرات «کوچکی» داده و در تاریخ هشتم اکتبر همان سال با ارسال «ضمیمه» ای به آن فرمان تأکید کرده است که از آن تاریخ به بعد «وظیفه اصلی» فرقه دمکرات آذربایجان ایران باید نه «تجزیه طلبی» بلکه «خودمختاری ملی» آذربایجان در «چارچوب دولت ایران» باشد. ترجمه بخش مورد نظر آن ضمیمه به فرمان ششم ژوئیه چنین است:

«وظیفه اصلی فرقه دمکرات آذربایجان ایران، تاسیس خودمختاری ملی آذربایجان از طریق مؤسسه‌های خود مدیریتی دموکراتیک در چارچوب دولت ایران تعیین شود. در قرار کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی مورخه ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ تغییرات معینی داده شود و به تصویب برسد که جنبش‌های تجزیه طلبانه در ایالت‌های آذربایجان ایران، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و کردستان شمالی صلاح نیست.»

در پایان این «ضمیمه» کلمات «کاتب (دبیر کل حزب، م) ژوزف استالین» با دست نوشته شده است. مشخصات این سند در مرکز نامبرده مسكو چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-1 [52-183]

از همان آغاز

در واقع مشکلات فرقه از همان تشکیل حکومت فرقه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۴ شروع شده بود. طی دو سه ماه بعد از فرمان ژوئيه، هم حکومت ایران و هم واشنگتن و لندن دچار اضطرابی فزاینده در باره ادامه حضور قوای شوروی در آذربایجان ایران گشته  چندین بار به شوروی ها خاطر نشان کرده بودند که آن ها باید به عهدنامه متفقین از سال ۱۹۴۱ عمل کرده نیروهای خود را از ایران خارج نمایند. آنها ارتش اشغالگر همسایه را تکیه گاه اصلی فرقه دمکرات می شمردند. و لیکن مسکو بطور حیرت انگیزی ضمن رد این قبیل اتهامات مدعی میشد که «نمایندگان شوروی و مقامات نظامی شوروی در حیات سیاسی داخلی استان های شمالی (ایران) کوچکترین مداخله ای نداشته و ندارند» (۲).  این درحالی بود که هاری ترومن رئیس جمهوری آمریکا در بهار سال ۱۹۴۵ به دنبال آن همه هشدارهای  غرب، در باره مسکو می گفت: «گمان نمی کنم بیش از این به بازی مصالحه ادامه داده شود… باید تا زمانی که با خواسته های ما همراهی نکرده اند از شناسائی رومانی و بلغارستان خودداری کنیم. باید مواضع خود را در قبال ایران به صورتی کاملا غیر مبهم آشکار سازیم… از این بازی کودکانه شوروی ها خسته شده ام (۳).

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز در حالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور می نمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورد.  در مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه رفتاری مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

و چنین هم شد.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمی توانست تحت اشغال باشد و بنابراین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک می کردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا میکرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارند.  تا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بیخبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکواز «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

فرمان استالین از ششم ژوئیه 1945، ص یکم، نسخه مسکو

صفحه دوم و پایانی فرمان استالین با امضای او

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) یعنی یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح مي دهد. تا آن زمان باور عمومى بر آن بود كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروی بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ایران قدرت ایستادگی را از دست داده و متلاشي شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار میرود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» موسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد.

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند در آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

AVP RF, AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

پشت جلد مجله نوایا ای نویشایا ایستوریا چاپ مسکو

آغاز نامه استالین به پیشه وری

نامه استالین به پیشه وری، ادامه

پایان نامه استالین به پیشه وری با امضای استالین.

و اما بخش هائی از نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما در بررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

(…)

مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقی مي ماندند شما مي توانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نمي توانستيم نيروهاى شوروى را در ايران نگه داريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكايي ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آن صورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيروهای آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروها را از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيايي ها و آمريكايي ها بگيريم (…)

(…) تا مدتي كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهي يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما مي بايست ايران را ترك مي كردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه برای حفظ خود و حكومتش بعضی اصلاحات دموكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهای دموكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطي چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوی نمائيم و زمينه اى براى ادامه دموكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم (…)

(…)

ى. استالين

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، سلام الله جاوید و غلام یحیی دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود در مقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظر داشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما به راحتی قادریم این اسلحه ها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آن را شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی به حساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:

АВПРФ, ф.

۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱-۷

Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵)  می گوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨- ۲٣۰) وجود دارد:

AR SPIHMDA

f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨-۲

پرده آخر

به دنبال خروج نیروهای شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب می شدند. نیروهای فدائی» هم می بایست به تدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بود – چه از طریق تحویل مسالمت آمیز قدرت فدائیان و چه  زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم می شد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری می داشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلام استقلال کنند.

حکومت فرقه دموکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دموکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» می خواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایران!» خاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

اکثر رهبران بلندپایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۷).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ می رسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن می گفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۸) در حالی که یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دموکرات ها» خبر می داد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بی مورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته می شود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری در یازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتومبیل در آذربایجان شوروی کشته شد. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده می کرده است.

قضاوت درباره اینکه اتحاد شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان خوب و یا بد کرد،  می تواند بسته به جایگاه سیاسی و عقیدتی هر کس فرق کند. اما برخلاف بیست سال پیش، در مورد چند و چون تاسیس فرقه و حکومت یکساله آن در آذربایجان دیگر نمی توان شک و شبهه کرد، مگر اینکه از روی عناد و یا تعصبی غیر جدی، وجود و یا اعتبارده ها و صد ها سندی را که دیگر در دسترس عموم قرار گرفته اند، مورد تردید قرار داد. این اسناد به روشنی ثابت می کنند که که حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان زیر بال دولت و ارتش شوروی بر سر کار آمد و وقتی نیروهای شوروی ایران را ترک کردند، حکومت فرقه نیز متلاشی شد. با این ترتیب حکومت فرقه هر چه بود، به هرحال طوری که خود این حکومت و حامیان آن در باکو و مسکو ادعا می کردند، «حکومت ملی» نبود.

————————–

زیرنویس ها

(۱) برای مطالعه متن کامل اسناد و بررسی منابع مربوطه لطفا به همین تارنمای «چشم انداز»، دفتر «از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر» مراجعه کنید.

(۲) شاید راینه، فرناند: استالین و تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان، در: گفتگو، 1386. این، ترجمه بسیار کوتاهی از اصل انگلیسی این اثر («استالین،باقروف و سیاست های شوروی در ایران در سال های 1939-46»، سال 2000، دانشگاه ییل آمریکا) است که در واقع تز دکترای خانم شاید راینه است و هنوز بصورت کتاب کامل چاپ نشده است. این نوشته که عبارت از تقریبا 400 صفحه است، بنظرم کامل ترین و دقیق ترین بررسی ماجرای «فرقه دمکرات آذربایجان» بشمار میرود.

(۳) شاید راینه، همانجا.

(۴) مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملی-دموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نویافته)، تارنمای «اخبار روز».

(۵) حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383.

(۶) اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184.

(۷) ۱۸۴-۱۸۶ اتابکی، همانجا.

(۸) اتابکی، همانجا.more-e1497357658356

طراحی حزب دمکرات کردستان در باکو

قاضی محمد، از محدود شدن قدرت فئودالی و ایلی خود ناخشنود بودند. بر اساس گزارش های کنسولگری امریکا وی از امریکایی ها و دولت ایران می خواهد تضمینات لازم به او بدهند مبنی بر اینکه پس از اعاده قدرت دولت بر نواحی مربوطه، تضییقات دوران رضاشاهی دیگر تکرار نخواهد شد. در گزارش ۱۷ آبان ۱۳۲۵ کنسول ایالات متحده چنین ذکر شده است: « روسای کردهای غرب و هم چنین قاضی محمد سرخورده از مواعید بر آورده نشده دولت شوروی در حمایت از آنها ...حاضرند با دولت مرکزی در حمله به آذربایجان مشارکت کنند. مشروط به آن که دولت مرکزی بدان ها اطمینان بدهد فعالیت های نظامی خود را با آن ها هماهنگ کرده و قول دهد که بعدا همان سیاست سرکوبگرانه رضاشاه را در قبال عشایر از سر نخواهد گرفت»
قاضی محمد (1272-1326 خورشیدی)

نوشته زیر بخش بسیار کوچکی از تز دکترای خانم فرناند شاید راینه با تیتر «استالین، باقروف و سیاست‌های شوروی در رابطه با ایران ۱۹۳۹-۱۹۴۶» * است که در سال ۲۰۰۰ مورد قبول دانشگاه ییل آمریکا قرار گرفته است.

در این اثر خانم شاید راینه با اتکاء به مدارک تا آن زمان فوق العاده سرّی حزب کمونیست اتحاد شوروی نشان می‌دهد که فرقه دمکرات آذربایجان و حکومت یکساله این فرقه تحت رهبری سید جعفر پیشه وری با دستور استالین و طراحی و برنامه ریزی دقیق مسکو و تحت مدیریت مستقیم و شخصی میر جعفر باقروف رئیس وقت حزب کمونیست آذربایجان شوروی ایجاد شده و یک سال بعد با تصمیم مسکو و استالین به حال خود گذاشته شده و در نتیجه با شکست روبرو گشته است.

در حاشیه روابط تهران و مسکو در چهارچوب مناسبات بین دولت‌های بزرگ پس از جنگ جهانی دوم، خانم شاید راینه در ضمن اشاره‌ای هم به ایجاد «فرقه دمکرات کردستان ایران» می‌کند و با تکیه بر اسنادی که خود نویسنده در مسکو و باکو یافته، نشان می‌دهد که این حزب کُردی هم در آغاز با برنامه ریزی مسکو و مدیریت باقروف و قاضی محمد در باکو ایجاد شد. طبق اسناد مشابه دیگر از آرشیوهای حزب کمونیست شوروی می دانیم که دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد شوروی در ششم ژوئیه ۱۹۴۵ با صدور فرمانی امضاء شده از سوی استالین، از باقروف خواسته که در آذربایجان ایران و دیگر استان‌های شمال ایران از جمله کردستان، گیلان، مازندران و خراسان «جنبش‌های تجزیه طلبانه» راه اندازی کند (نگاه کنید به این مقاله: فرمان استالین در باره ۲۱ آذر).

آنچه می‌خوانید ترجمه فارسی صفحات ۲۹۸ تا ۳۰۲ فصل پنجم همین اثر توسط عباس جوادی است. شماره بندی زیر نویس‌ها منطبق با شماره بندی آنها در متن اصلی است. توصیه می‌کنم که زیرنویس‌ها که ضمن توضیحات فوق العاده جالب جنبی، منابع مورد استفاده را هم عرضه می‌کنند، از دقت خوانندگان دور نمانند. توضیح اینکه خانم شاید راینه خود و با کمک دوستان و همکاران خود به این اسناد و مدارک دست یافته و آنها را شخصا مشاهده، ترجمه  و بررسی کرده است و نه از طریق غیرمستقیم افراد و یا موسسات ثانوی. نام، مشخصات و محل نگهداری همه این اسناد در زیرنویس‌ها قید شده‌اند. توضیح نهائی اینکه در فصل‌های دیگر این اثر نیز اینجا و آنجا به موضوع حزب دمکرات کردستان اشاره شده است که امید است از سوی دیگر علاقمندان، به فارسی ترجمه شود.

(در کشاکش تاسیس و شروع حکومت فرقه دمکرات آذربایجان ایران در تبریز، -م) موضوع کُردها طبیعتا در راس مطالبی نبود که میر جعفر باقروف (دبیر وقت کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان شوروی، -م.) را بخود مشغول می‌کرد، اما این موضوع نیز از دایره دقت چشمان تیز بین او دور نبود. او فکر می‌کرد که اگر کُردها بتوانند نیروی متحدی را تشکیل دهند، آنها می‌توانستند هم از سوئی حکومت نوپای فرقه دمکرات آذربایجان را تقویت کنند و هم، از سوی دیگر، آن دسته از مناطق کردنشین ایران را که دور از تاثیر شوروی و خارج از حوزه اشغال ارتش سرخ بودند، به جبهه طرفدار شوروی جلب نمایند (۱۳۵).

هنگام سفر هیئت کُردی به باکو در سال ۱۹۴۱، باقروف تحت تاثیر روحیه و همچنین خصوصیت‌های رهبری قاضی محمد قرار گرفته بود که رئیس با نفوذ مهم ترین خانواده مهاباد به شمار می‌رفت. در اواخر سپتامبر ۱۹۴۵، باقروف به دوست و همکارش آتاکیشی یف دستور داد که قاضی محمد را برای مذاکرات در باره آینده نقشه خودمختاری کردستان به باکو دعوت کند (۱۳۶). قاضی محمد هم با گروهی از رهبران کُرد معتمد خود که از نقاط مختلف انتخاب کرده بود، عازم باکو شد (۱۳۷). سفر آنها هم دارای همان ویژگی‌های توطئه گونه باقروف بود که در نقشه‌های مربوط به فرقه چی‌های تبریز مشاهده می‌شد: همان مسافرت‌های مخفی گرایانه با قطار و کامیون و همان ضیافت‌های مبالغه آمیز با همان هدایا که عبارت از تصاویر قاب شده استالین بودند.

باقروف هیئت کُردی را به گرمی پذیرفت و از خواست آنان مبنی بر حمایت شوروی از خودمختاری کُردهای ایران استقبال نمود. او به کُردها اطمینان داد که بنظر اتحاد شوروی هر ملت که صاحب زبان و فرهنگ مخصوص به خود است باید حکومت خود را نیز دارا باشد. او این را هم گفت که شوروی ازصمیم قلب پشتیبان خودمختاری برای همه ملت‌های ایران است. اما باقروف این را هم به گفته‌های خود علاوه نمود که این ملت‌ها نمی‌توانند خودمختاری ملی را در آنِ واحد و بطور همزمان کسب کنند. به گفته او، آذری‌ها بین چهار ملت ایران در صف نخست قرار دارند و فارس‌ها، گیلک‌ها و کردها نیز راه آنها را خواهند پیمود. اما تا آن روز، منافع کُردها ایجاب می‌کند که آنها از تحکیم خودمختاری آذربایجانی‌ها پشتیبانی کنند و برای تاسیس دولت مستقل خود صبر نمایند تا اوضاع آرامتر شود.

اما آنچه که رهبران کُرد می‌خواستند بشنوند، این نبود. باقروف که دید ممکن است علاقه و پشتیبانی کُردها را ازدست دهد، لحن خود را تغییر داده، حمایت کامل شوروی را از خواست‌های ملی کُردها اعلام کرد. وعده هائی که او به کُردها داد، عبارت از کمک مادی، آموزش و مهم تر از همه، حمایت از تاسیس سازمانی موثر بود که به اجرای اهداف کُردها رهبری نماید. باقروف، در توضیح اینکه او چگونه سازمانی را در نظر گرفته است، همان چیزی را تکرار نمود که در مورد دمکرات‌های تبریز با موفقیت آزمایش کرده بود: نظر به اینکه دمکراسی بدنبال پیروزی اش «در دنیا و بخصوص ایالات متحده، بریتانیای کبیر و اتحاد شوروی» رواج یافته و مُد شده بود، کُردها هم می‌بایستی جنبش خود را «حزب دمکرات کردستان» (ح د ک) بنامند. باقروف چنین نشان می‌داد که در عملی کردن همه این وعده‌ها جدی است. او بلافاصله با ارسال تلگرامی، به استالین خبرداد که چنین وعده هائی را داده است. او همچنین از کمیساریای (وزارت خارجه، -م) اتحاد شوروی خواست که در عملی کردن این وعده‌ها به باکو کمک کند (۱۳۸).

در ماه نوامبر قاضی محمد گروهی از روسای عشایر و ریش سفیدان روستاهای کُرد را به جلسه‌ای در مرکز فرهنگی شوروی در مهاباد دعوت نمود. او همه آنها را که عضو «کومله» بودند، می‌شناخت. کومله سازمانی مخفی و طرفدار شوروی بود که در سال ۱۹۴۲ تاسیس یافته بود. از این جهت در این جلسه قاضی محمد در فاش کردن نتایج سفرش به باکو تردیدی به دل راه نداد. شرکت کنندگان جلسه هم تصمیم گرفتند که بجای تاسیس یک سازمان کاملا نو، ساختار سازمانی کومله و کادرهای آن را تحت این نام جدید حفظ کنند و ادامه دهند. قاضی محمد رسما ریاست حزب دمکرات کردستان را به عهده نگرفت، بلکه پشت صحنه باقی ماند. کار او این بود که بر انطباق راه سازمان با تصمیم‌های جلسه باکو نظارت کند. از طریق قاضی محمد بود که دست نامرئی باقروف حزب دمکرات کردستان را در تهیه یک برنامه حزبی هدایت می‌کرد. این برنامه نه تنها بطور شگفت انگیزی شبیه برنامه فرقه دمکرات آذربایجان بود، بلکه حاوی بندی نیز بود که می‌گفت حزب دمکرات کردستان «کوشش خواهد کرد با مردم آذربایجان و اقلیت‌های ملی آن، برادری مطلق بوجود بیاورد» (۱۳۹).

قاضی محمد هنوز امیدوار بود که خواهد توانست کُردها را اقناع کند که بجای طرح خواست‌های خود در حرکت آذری‌ها شرکت کنند. از این جهت با ابتکار باقروف، قاضی محمد پنج نفر از رفقای خود را انتخاب کرده بعنوان هیئت نمایندگی حزب دمکرات کردستان به «مجلس ملی» فرقه دمکرات در تبریز فرستاد. این پنج نماینده کُرد، بجای احساس رابطه‌ای عمیق با همسایگان آذری خود، احتمالا نسبت به دست آوردهای خودمختاری آذربایجان احساس عمیق حسد می‌کردند. قاضی محمد هنوز قادر بود از هرگونه اقدام عملی رفقای حزبی اش پیشگیری کند، اما او به باقروف نیز هشدار داد که آنها بیش از حد معینی معطل نخواهند شد و اگر اتحاد شوروی به وعده‌هایش عمل نکند، حزب دمکرات کردستان متحد جدیدی را جستجو خواهد کرد. و لیکن تا زمانی که حکومت آذربایجان جای خود را محکم نکرده بود، باقروف به اینگونه خواست‌های کُردها پاسخ نداد. در اواخر دسامبر، کُردهای منتظر، اولین محموله سرّی اسلحه را از شوروی‌ها دریافت کردند. شبانه کامیون هائی که چراغ هایشان خاموش بود به محل مقرر شده آمدند و یک افسر شوروی شروع به تخلیه تفنگ‌ها و مهماتی کرد که کُردها در انتظارش بودند (۱۴۰).

نمی دانیم که آیا مسکو به این کمک باقروف به کُردها چراغ سبز روشن کرده بود یا نه (۱۴۱). اما می‌توان به این نتیجه رسید که به باقروف نوعی هشدار داده شده بود که مسئله کُردها نباید او را از فعالیت‌های مربوط به آذربایجان ایران منحرف کند، چرا که باقروف از همان آغاز کارکوشش می‌کرد نشان دهد که کمک او نه ابتکاری شخصی در پشتیبانی ازجدائی خواهی کُردی، بلکه واکنش به خواهش کُردها برای کمک به رفقای آذری شان است (۱۴۲). چه مسکو به این «خواهش» کُردها رضایت داده باشد و چه نه، بعد از این عمل انجام شده، باقروف به استالین گزارش داد که او از طریق حکومت تبریز شروع به ارسال اسلحه به کُردها نموده است (۱۴۳). اما اوآنچه را که کُردها واقعا می‌خواستند نداده بود و آن، چراغ سبز مسکو برای اعلام خود مختاری کردستان بود.

توضیح مترجم: نصرت الله جهانشاهلوی افشار نیز در کتاب «سرگذشت ما و بیگانگان» (برلین، چاپ دوم، 1380 خ، ص 361-368) در فصل‌های «گفتاری چند پیرامون کردها» و«درخواست تقسیم شهرها» در باره روابط فرقه دمکرات آذربایجان و حزب دمکرات کردستان و سفر هیئتی به رهبری قاضی محمد به تبریز برای دیدار و گفتگو با سران فرقه دمکرات آذربایجان و خود دکتر جهانشاهلوی افشار نوشته که در مجموع نوشته‌های فوق را تائید می کند.

زیرنویس‌ها و منابع:

  • Scheid Raine, Fernande Beatrice: Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946; Yale University, May 2000

۱۳۵. تلگرام باقروف به استالین از ۲۸ سپتامبر ۱۹۴۵، آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان‌های اجتماعی آذربایجان (بعد از این: «آرشیو باکو»)، ص ۳۹. در آنجا باقروف می‌گوید نظر به اینکه آنها دقت اصلی خود را به آذربایجانی‌ها و کردها معطوف کرده‌اند، او هنوزبه تاسیس جنبش‌های تجزیه طلبانه در گیلان، مازندران و خراسان موفق نشده است.

۱۳۶. باقروف در گزارش اش به استالین نقش خود در برگزاری این جلسه را کم اهمیت تر جلوه داده می‌نویسد که کُردها با شور و شوق و بطور ناگهانی از اندیشه حمایت شوروی از سازماندهی یک حزب دمکرات کردستان بعنوان نیروی اصلی جنبشی تجزیه طلبانه استقبال نمودند. باقروف نوشت: «آنها به ما مراجعه کرده مصرانه خواستار پذیرفتن هیئت نمایندگی شان شدند،» اما نظر به اینکه باقروف ملاقات با آنها را در اراضی ایران مناسب ندید، «ما ناچار شدیم هیئت نمایندگی کُردها را در باکو قبول کنیم.» در: تلگرام باقروف به استالین، ۲۸ دسامبر ۱۹۴۵، همانجا، ص ۳۹.

۱۳۷. اعضای این هیئت عبارت بودند از مناف کریمی و علی رحیمی از مهاباد، قاسم آقا ایلخانی از بوکان، سعید قاضی از میاندوآب و دیگر رهبران از ماماش و بیگزاده. این گزارش از ملاقات هیئت کُردی در باکو مبتنی بر ص ۴۳-۴۶ در این منبع است: Eagleton, W.: The Kurdish Republic of 1946, London, 1963 (بعد از این: «ایگلتون»).

۱۳۸. باقروف به کُردها وعده یک چاپخانه، یک مدرسه هفت کلاسی، آموزش نظامی ۱۵-۲۰ کُرد در اتحاد شوروی و یک بیمارستان کوچک را داده بود. نگاه کنید به: تلگرام باقروف به استالین مورخ ۲۸ سپتامبر ۱۹۴۵، آرشیو باکو، ص ۳۹.

۱۴۰. ایگلتون، ص ۵۵.

۱۴۱. در رابطه با موضوع کُردها هنوز در «آرشیو دولتی جمهوری آذربایجان مربوط به احزاب سیاسی و سازمان‌های اجتماعی» اسناد بسیاری هستند، اما نظر به اینکه آن مسئله «موضوع اصلی» بررسی من نبود، به من اجازه دسترسی به این اسناد داده نشد.

۱۴۲. باقروف ادعا کرد که در ماه نوامبر کُردها به او «اظهار آمادگی کردند که پادگان‌های ارتش و ژاندارمری ایران در مهاباد، رضائیه و دیگر شهرها را خلع سلاح کنند،» ن. تلگرام باقروف و ماسلنیکوف به استالین، مولوتوف، بریا، ماسلنیکوف، ۱۹ نوامبر ۱۹۴۵، آرشیو باکو، ص ۵۲. روز بعد یعنی در ۲۰ نوامبر، باقروف باز به رهبران چهارگانه مسکو گفت که کُردها درخواست می‌کنند اجازه داده شود که به فدائی‌های آذربایجان کمک کنند. ن. تلگرام باقروف و ماسلنیکوف به استالین، مولوتوف، بریا، ماسلنیکوف مورخ ۲۰ دسامبر ۱۹۴۵، ن. همانجا، ص ۵۴.

۱۴۳. باقروف این موضوع را در تلگرامی بتاریخ ۲۵ دسامبر ۱۹۴۵ به اطلاع مسکو رسانید، ن. همانجا، ص ۲۹۴. برنامه آماده کردن کُردها برای فعالیت‌های آتی در تلگرام هائی مورخ ۱۵ و ۱۶ دسامبر خطاب به امیلیانوف و یعقوبوف شرح داده شده است. ن. همانجا، ص ۲۴-۲۶ و همانجا، ص ۳۰-۳۱.

more-e1497357658356

حیدر علی یف در تبریز چه میکرد؟

HAliyevیکی از آشنایان اهل تبریز که روزنامه نگار هم بود تعریف میکند در واشنگتن چند بار از حیدر علی یف رئیس جمهوری سابق آذربایجان و پدر رئیس جمهوری فعلی الهام علی یف مصاحبه گرفته بود. یک بار هم او را دیده که با یک ایرانی فارسی صحبت میکند. با صدای بلند از ایشان پرسیده «جناب پرزیدنت، فارسی نی هاردا ئورگشدوز؟» («آقای رئیس جمهور، فارسی را کجا یاد گرفتید؟») او هم به ترکی جواب میدهد «سنون شهرونده» («در شهر تو») یعنی در تبریز چونکه مرحوم علی یف او را میشناخت و میدانست تبریزی است.

اخیرا هم یک منبع نیمه رسمی جمهوری آذربایجان در باره نقش حیدر علی یف در زمان اشغال استان های شمالی ایران و از جمله آذربایجان ایران مقاله مفصلی در مدح مرحوم علی یف نوشته بود که با این جمله ها شروع میشد:

«رهبر دینی (ایران، آیت الله خامنه ای) حیدر علی یف را در ورودی سالن پذیرائی استقبال نموده دستانش را فشرد. آن دو بین خود به زبان آذربایجانی (ترکی) صحبت میکردند. بعد از احوالپرسی حیدر علی یف از خامنه ای پرسید:
-خوب، از خامنه چه خبر؟
رهبر دینی ایران خامنه ای تعجب کرد: «تو خامنه را هم میشناسی؟»

-«البته میشناسم. خامنه جای مشهوری است.” (منبع: تارنمای مطبوعات جمهوری آذربایجان)

حیدر علی یف (1923-2003) متولد نخجوان جمهوری آذربایجان است. او از دوره جوانی خود در سازمان اطلاعات و امنیت اتحاد شوروی (ک گ ب) شروع به کار کرد و سپس در حزب کمونیست و حکومت آذربایجان شوروی به درجات عالی و سپس بین سال های 1969 تا 1982 به ریاست حزب کمونیست آذربایجان شوروی رسید و با این ترتیب به  قدرتمند ترین شخص این جمهوری شوروی تبدیل شد. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و شعله ورشدن جنگ ارمنیان و آذری ها بر سر منطقه قره باغ آذربایجان و اشغال آن و دیگر مناطق آذری از سوی دسته های نظامی ارمنی، آذربایجان وارد بحرانی جدی شد. رئیس جمهوری ناسیونالیست و کم تجربه آذربایجان  ابوالفضل ائلچی بیگ ناچار به عقب نشینی شد و حیدر علی یف در سال 1993 به ریاست جمهوری آذربایجان انتخاب گردید و تا آخرش عمرش در سال 2003 در همین وظیفه ماند. بعد از مرگ پدر، پسر او الهام علی یف با تغییر قانون اساسی کشور به ریاست جمهوری منصوب وشد و از آن تاریخ تا کنون در همین مقام باقی ماند

اما حبدر علی یف که فارسی میدانست و شهر های تبریز، خامنه و غیره را می شناخت، کی در ایران بود؟

در دوره اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ، حیدر علی یف 18 ساله و در سال 1324 یعنی تاسیس و تشکیل حکومت فرقه دمکرات آذربایجان در تبریز او 21 ساله بود و تازه وارد سازمان اطلاعات و امنیت شوروی (ک گ ب) شده بود. با اشغال ایران، حیدر علی یف اولین تجربه خارجی خود را همچون افسر جوان سازمان اطلاعات شوروی  در آذربایجان ایران انجام داد.

 منبع فوق الذکردر تعریف و مدح حیدر علی یف مینویسد:

«در این مقاله در باره دوره ای معلومات خواهیم داد که حیدر علی یف در سازمانهای اطلاعاتی شوروی در همسوئی و کمک به توسعه و رشد جنبش ملی و آزادیخواهانه آذربایجان جنوبی کار و فعالیت میکرد… در باره فعالیت هائی که او بعنوان یک افسر در سال های 1944-45 در آذربایجان جنوبی در راه استقرار دولتی ملی انجام داده است… در آن دوره به غیر از نظامیان شوروی، 3816 نفر غیر نظامی که از آذربایجان شوروی به ایران فرستاده شده بودند (و حیدر علی یف هم جزو آنان بود)  شامل این گروه ها میشد:  82 فعال (حربی و سیاسی)، 100 کارمند سازماندهی شوروی، 400 کارمند پلیس، 24 کارمند راه آهن و 42 متخصص نفت و زمین شناسی…» (همانجا)

رئیس این دسته تقریبا چهار هزار نفره نیروهای غیر نظامی شوروی که ایران را اشغال کرده بودند پزشکی به نام «عزیز علی یف» بود که بیمارستان شوروی تبریز را هم تاسیس کرد. عزیز علی یف اگرچه تا آن وقت ظاهرا با حیدر علی یف خویشاوندی نداشت اما همان سال ها دست این افسر جوان «ک گ ب» را گرفته به پیشرفت کار و مقام او در این سازمان و سپس حزب و حکومت جمهوری شوروی آذربایجان کمکی اساسی نمود.

و نه فقط این.

عزیز علی یف در ضمن دخترش ظریفه خانم را به همسری رئیس جمهوری آینده آذربایجان داد. یعنی عزیز علی یف پدر زن حیدر علی یف و پدر بزرگ رئیس جمهوری کنونی الهام علی یف هم بود.

امروزه عزیز علی یف  یکی از «قهرمانان خلق» جمهوری آذربایجان به شمار میرود و به نام او حتی یک تمبر پستی مخصوص هم چاپ کرده اند. اما عزیز علی یف احتمالا نه بخاطر فعالیت خود در مقام رئیس نیروهای غیر نظامی شوروی در آذربایجان ایران و یا احداث بیمارستان شوروی تبریز بلکه بخاطر پدر زن حیدر علی یف و پدر بزرگ الهام علی یف بودنش به این مقام و منزلت لایق شمرده میشود.

 عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان
عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان

مولف مقاله حضور، فعالیت و گفته های حیدر علی یف را در جریان اقامتش در آذربایجان ایران دلیل قاطعی در راه ایمان حیدر علی یف به اندیشه «آذربایجان بزرگ» و «پیوستن آذربایجان جنوبی به آذرربایجان» میشمارد…

مقاله در ضمن شعر مفصلی را میاورد که گویا شاعر آذربایجان ایران بولود قاراچورلو (سهند) در مدح حیدر علی یف نوشته و با این عنوان به شخص او فرستاده است: «به پشتیبان ملتم، به شخص مورد افتخار وطنم جناب حیدر علی یف…»

عکس های مقاله فوق هم که مربوط به فعالیت حیدر علی یف در آن دوره آذربایجان ایران هستند جالب اند:

H Aliyev 1AH Aliyev 1BH Aliyev 5H Aliyev 6Heydar Aliyev 4Heydar Aliyev 3

 

 

————————————–

در ضمن بخوانید: موضوع زبان و حکومت فرقه دمکرات

آخرین روزهای غلام یحیی در ایران

GhYahya

کتاب «خاطرات ژنرال غلام یحیی (۱۹۰۶-۲۰۰۶)» که در سال ۲۰۰۶ در باکو به ترکی آذری چاپ شده است، می‌تواند به بعضی پرسش‌ها و جزئیات ماجرای فرقه دمکرات آذربایجان روشنی بیافکند، اگرچه بنظر می‌رسد آهنگ تقریبا همه این خاطرات و جزئیات حوادث در تعریف و یا توجیه شخص مولف کتاب یعنی خود غلام یحیی نوشته شده است. در اینجا ما به خلاصه سه صفحه از کتاب (ص ۷۸ تا ۸۲) که به نوزدهم تا ۲۲-ام آذر ۱۳۲۵ یعنی روزهای پایانی و فرار رهبری فرقه به شوروی مربوط می‌شود، بسنده خواهیم کرد.

این بخش از خاطرات غلام یحیی از زمانی شروع می‌شود که او بعد از قرارداد تحویل زنجان از طرف فرقه به حکومت مرکزی که مطابق قراردادی بین پیشه وری و حکومت تهران قبول شده بود، همراه با دسته‌های فدائی تابع خود به میانه عقب نشینی می‌کند. با فرض راستگوئی فرمانده فدائیان فرقه دمکرات در این کتاب خاطرات، خلاصه آنچه که او در این چند صفحه می‌نویسد، این است:

غلام یحیی تا ۱۹-ام و یا ۲۰-ام آذر ۱۳۲۵ در میانه بوده است. در اینجا او دو چیز متضاد می‌گوید: از سوئی ادعا می‌کند که آنها برنامه حمله دوباره به زنجان را داشتند و از سوی دیگر علاوه می‌کند که «وضع ما هیچ خوشایند نبود» و «توپ‌های ما گلوله نداشت.» غلام یحیی سپس علاوه می‌کند که «درست همان وقت بود که از تبریز دستور آمد که بدون هیچگونه اقدامی (نظامی) به تبریز برویم.» اما او نمی‌گوید که منظور از رفتن به تبریز ترک ایران و مهاجرت به شوروی بوده است. همان جاست که او می‌نویسد رئیس بانک میانه را پیش خود خوانده و جویای پول نقد موجود در بانک شده و در پایان صحبت دستور داده است که رئیس بانک «۲۰۰ هزار تومان پول دولت» را «جهت خرج برای فدائیان» به آنها بپردازد. غلام یحیی از مدیر بانک می‌پرسد موجودی بانک جقدر است؟ او جواب می‌دهد ۲۰۰ هزار تومان پول دولت و ۸۰ هزار تومان «پول مردم.» او می‌نویسد «دستور دادم ۲۰۰ هزار تومان را برای خرج فدائیان بردارند و آن ۸۰ هزار تومان پول مردم در بانک بماند.» (در بعضی منابع، از جمله اینجا، ادعا شده است که غلام یحیی هنگام پناهنده شدن به شوروی گویا «دو و نیم میلیون ریال» از پول دولت را با خود به شوروی برده است).

تا اینجا غلام یحیی ظاهرا نمی داند و یا نمی‌نویسد که آنها بزودی به شوروی خواهند گریخت. ظاهرا صبح روز ۲۱-ام آذر او خود را به تبریز می‌رساند و به مرکز فرقه رفته سراغ پیشه وری را می‌گیرد. اما در جواب، همه به او با حیرت نگاه می‌کنند که گوئی می‌خواهند بگویند مگر از تحولات اخیر بیخبر هستی؟ گویا غلام یحیی تازه می‌فهمد که محمد بیریا بجای پیشه وری صدر فرقه شده و پیشه وری همراه با چند تن دیگر از رهبران فرقه به باکو گریخته است.

هنگامیکه غلام یحیی همراه با چند تن از نزدیکان فدائی خود به تبریز می‌رسد، پیشه وری همراه با دو سه نفر از دیگر رهبران درجه یک فرقه تبریز را به سوی مرز جلفا ترک کرده بودند.

البته این هم عجیب است که او بعنوان یکی از رهبران درجه یک فرقه از فرار پیشه وری و تغییر شخص اول فرقه خبر نداشته است. اما در همین جا او می‌نویسد «به ما گفته بودند که باید برویم» (یعنی ایران را به قصد شوروی ترک کنیم) اما نمی‌گوید چه کسی و کِی به آنها و مشخصا به او این را گفته است.

غلام یحیی در اینجا به نکته‌ای هم اشاره می‌کند که جالب است و این در باره فریدون ابراهیمی دادستان حکومت فرقه است که گفته می‌شود با حکم او ده‌ها نفر اعدام شده بود. غلام یحیی قبل از حرکت بسوی مرز شوروی، ابراهیمی را می‌بیند که «با احوالی نسبتا ناراحت» به غلام یحیی می‌گوید که «وقتی رفقا می‌رفتند به من هم پیشنهاد نکردند که با آنها بروم و بهمین جهت من هم همینجا می‌مانم.» می دانیم که فریدون ابراهیمی بعد‌ها محاکمه و تیرباران می‌شود.

غلام یحیی آنگاه ابتدا خانواده اش رابا اتوموبیلی که «فرستاده بودند» به مرز جلفا می‌فرستد و بعد خودش مدتی منتظر بعضی فدائی‌ها (نمی‌گوید کی و چند نفر) می‌شود و سپس سوار اتوموبیلی که «فرستاده بودند» شده از طریق مرند به جلفا می‌رود. او درآنجا می‌بیند که فرقه چی‌ها و خانواده هایشان در آنجا جمع شده‌اند. مرزبانان شوروی به او و خانواده اش هم اجازه گذشتن از مرز و ورود به اتحاد شوروی را می‌دهند. غلام یحیی در باره تاریخ دقیق این تحولات چیز مشخصی نمی‌گوید، اما حادثه گذشتن از مرز جلفا باید ۲۱ و یا ۲۲-ام آذر سال ۱۳۲۵ بوده باشد.

قبر غلام یحیی دانشیان در گورستان مشاهیر باکو
قبر غلام یحیی دانشیان در گورستان مشاهیر باکو

غلام یحیی دانشیان فرمانده نیروی «فدائیان» فرقه دمکرات آذربایجان بود که همراه با نیروهای شبه نظامی «قزلباش» نیروی نظامی حکومت یکساله فرقه در آذربایجان (۱۳۲۴-۱۳۲۵) را تشکیل می‌داد.

غلام یحیی در کودکی همراه پدرش برای کار در معادن نفت به باکو رفته و در آنجا عضو حزب کمونیست شوروی شده بود. در اوج سرکوبی‌های استالینی در سال‌های ۱۹۳۶-۳۷ اکثر ایرانیان مقیم باکو را اخراج کرده به ایران پس فرستادند. اعضای رهبری حزب کمونیست ایران را هم که به تازگی از ایران به باکو و دیگر مناطق شوروی فرار کرده بودند، اعدام نمودند.

این، در عین حال دوره جنگ جهانی دوم بود و مسکو تلاش داشت همزمان با اقدامات کلان سیاسی و نظامی، در کشور‌های همسایه خود نیز جای پای مطمئنی برای خود باز کند.

در سال‌های ۱۹۳۰ ارتش شوروی برای آمادگی به جنگ، بسیجی در دانشگاه‌های شوروی به راه انداخت که طبق آن هزاران کادر با دانش به زبان، تاریخ، اقتصاد، تجارت، سیاست و مسائل استراتژیک کشور‌های فعال در جنگ و یا همسایه شوروی تربیت می‌شدند. کمیسیون مشترکی عبارت از مسئولان کمیته تحصیلات عالی و وزارت دفاع شوروی برنامه تحصیل زبان و رشته بخصوص دانشجویان را معین می‌کرد. در مورد ایران این افراد اساساً از جمهوری شوروی آذربایجان بودند. از بین معروف ترین آنها می‌توان از نویسنده میرزا ابراهیموف و «شاعر خلق» سلیمان رستم نام برد که جزو «پیشاهنگان» اداره جاسوسی «گوپ» برای قبولاندن نظام شوروی به آذربایجانیان ایران به حساب می‌آمدند و این کار را از طریق شعر، ادبیات و تبلیغ زبان مادری انجام می‌دادند. زیر دست این عده ده‌ها نفر از ایرانیانی کار می‌کردند که برای کار به باکو رفته بودند و یا تمایلات کمونیستی داشتند و بطور مستقیم و یا غیر مستقیم به خدمت ارتش سرخ و حزب کمونیست اتحاد شوروی در آمده بودند. افراد این گروه نسبتاً بزرگ یا قبل از اشغال ایران از طرف ارتش سرخ (۱۹۴۱) و یا همزمان با آن به ایران آمدند و به کار‌های تبلیغاتی پرداختند و دیر تر در حکومت فرقه دمکرات و گروه‌های مسلح آن یعنی «فدائیان» نقش مؤثری بازی کردند.

غلام یحیی که از نقطه نظر حزب کمونیست، همچون یک ایرانی وفادار و سرسخت در راه کمونیسم و منافع «کشور شوراها» به شمار می‌آمد نیز جزو گروهی از ایرانیان کمونیست مقیم باکو بود که همراه با کارگران عادی ایرانی در سال ۱۹۳۷ به ایران فرستاده شد. او چون اهل سراب بود به آنجا فرستاده شد و در آنجا با ایجاد دسته‌های مسلح محلی و به کمک ایجاد شورش‌های دهقانی و دست اندازی به روستاها، افراد و قدرت نظامی خود را افزایش داد. بعد از تاسیس فرقه دمکرات در سال ۱۳۲۴، غلام یحیی که به عضویت حزب توده در آمده بود، با قبول دعوت پیشه وری وارد فرقه شد و بزودی بخاطر فعالیت‌های مسلحانه‌ای که در روستاهای اردبیل، سراب و میانه کرده بود، فرمانده «فدائیان» فرقه یعنی باصطلاح «ارتش ملی» حکومت فرقه تعیین شد.

مرحوم آیت الله طالقانی که بلافاصله بعد از تحویل زنجان به دولت مرکزی از این شهر و وضع و احوال مردم و همچنین یاقیمانده دمکرات‌ها و فرقه چی‌ها دیدن کرده بود، در این مورد شرح مفصلی دارد که از نظر یادآوری نقش غلام یحیی نیز حائز اهمیت است.

غلام یحیی سابقه خدمت در ارتش ایران نداشت. معلوم نیست که آیا او در مدت اقامت خود در باکو و عضویت در حزب کمونیست شوروی وارد ارتش شوروی و یا سازمان اطلاعات نظامی آن (گوپ) شده بود یانه. آنچه که روشن است اینکه غلام یحیی بدنبال فعالیت‌های خود در روستاهای سراب، اردبیل و میانه، بدون طی مراتب ارتش ایران و یا شوروی، از طرف پیشه وری عنوان «ژنرال» را دریافت کرده است.

بعد از شکست فرقه و فرار رهبران آن به شوروی، پیشه وری در یک سانحه اسرارانگیز اتوموبیل به قتل رسید. گفته می‌شود غلام یحیی نیز در همان اتوموبیل بود و زخمی شد. جای پیشه وری را در صدارت «فرقه در تبعید» ابتدا شخصی بنام قاسم چشم آذر و سپس غلام یحیی گرفت. در همان مهاجرت در شوروی، رهبران حزب توده و فرقه دمکرات آذربایجان تصمیم به ادغام این دو سازمان در تبعید گرفتند و غلام یحیی عضو هیئت اجرائیه حزب توده شد.

او که  در سال ۲۰۰۶ (و یا ۱۹۸۶) در باکو فوت نمود در «گورستان مشاهیر» باکو به خاک سپرده شد. کتاب «خاطرات» دانشیان سال درگذشت او را ۲۰۰۶ قید می کند، در حالیکه روی سنگ قبر او ۱۹۸۶ نوشته شده است. 

با استفاده از:

General Qulam Yehya (1906-2006): Xatirelerim, Baki 2006

ترجمه فارسی خاطرات با مقدمه‌ای پژوهشی: مرادی مراغه‌ای، علی: خشم و هیاهوی یک زندگی: زندگی و خاطرات غلام یحیی دانشیان، تهران ۱۳۸۸

David Nissman: The Soviet Union and Iranian Azerbaijan. Use of Nationalism for Political Penetration, 1986

Touraj Atabaki: Azerbaijan: Ethnicity and the Struggle for Power in Iran, 2000

more-e1497357658356

تبریز یک روز بعد از فرقه

دو برگ از آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» از ۲۰ آذر ۱۳۲۵
دو برگ از آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» از ۲۰ آذر ۱۳۲۵

AZ2

مطالعه آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» از ۲۰ آذر ۱۳۲۵ بسیار جالب است. اگر آخرین اعلامیه فرقه از تبریز را که در این شماره روزنامه نامبرده درج شده است در چارچوب شرایط آن روز ها بگذاریم و با اطلاعات و خاطرات افراد مختلف مقایسه کنیم، این بررسی می تواند فوق العاده آموزنده هم باشد.

این آخرین شماره روزنامه مزبور بود که در ایران چاپ شد. شب بیستم به بیست و یکم آذر ۱۳۲۵ حکومت پیشه وری سقوط کرد. بعد از آن روزنامه «آذربایجان» «در مهاجرت» یعنی در باکو منتشر شد.

چاپ و پخش این شماره فقط چند ساعت قبل از آن اتفاق افتاد که پیشه وری و دیگر رهبران رده بالای فرقه سوار اتوموبیل های کنسولگری شوروی شده تبریز را به قصد باکو ترک کنند. توضیح این که مقامات مسئول باکو به دستور میرجعفر باقروف رئیس حزب کمونیست آذربایجان شوروی که مجری اصلی برنامه مسکو در رابطه با آذربایجان ایران بود، به رهبران فرقه دستور داده بودند که فقط رده بالای فرقه به شوروی پناهنده میشوند. بقیه و بخصوص افراد رده های میانه و پائین باید بمانند و تا «شهادت» به «مبارزه» ادامه دهند (شاید راینه، ۳۴۷-۳۵۰.)

می دانیم که این دستور چندان اجرا نشد و در روز های بعد، تعداد زیادی، احتمالا چند هزار نفری که کادرهای میانه و حتی پائین فرقه بودند هم بدنبال رهبری، به شوروی گریختند.

مهم ترین مطلبی که در این آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» به چشم می خورد، سرمقاله آن با تیتر «اعلامیه مشترک فرقه دمکرات آذربایجان و شورای مرکزی اتحادیه های سندیکائی آذربایجان» با امضای سید جعفر پیشه وری و محمد بیریاست که در آخرین روزهای فرقه به جای پیشه وری رئیس فرقه انتخاب شده بود. در این اعلامیه بلند بالای فرقه که خطاب به «کارگران و روشنفکران آزادیخواه، زنان شرافتمند و مردان با ناموس آذربایجان» نوشته شده است، گفته می شود که آنها و همه آذربایجانیان در این روز حساس باید همه نیروها را صرف مبارزه در «جبهه» کرده و به «مبارزه» ادامه دهند، چرا که این، «مرحله ای نو» در «مبارزه فرقه» است و «پیروزی بیشک از آن فرقه خواهد بود»…

این در حالی است که چند ساعت بعد از تالیف و انتشار این اعلامیه یعنی در شب ۲۰-ام به ۲۱-ام آذر، پیشه وری و دیگر رهبران درجه یک فرقه با سراسیمگی تبریز و ایران را ترک کردند. در تبریز هنوز از ارتش مرکزی ایران خبری نبود.

اسنادی که بعدا فاش شدند نشان می دهند که تصمیم عقب نشینی ارتش شوروی از آذربایجان که حامی اصلی فرقه بود و به حال خود رها کردن فرقه چند ماه قبل از آن در مسکو گرفته شده بود و باکو که مجری دستورات مسکو بود، از آن با خبر بود و حتی موظف به اجرای برنامه عقب نشینی فرقه شده بود.

یکی از خاطرات انگشت شمار و مهمی که در دوره حکومت یکساله فرقه نوشته شده اند، متعلق به مرحوم حاج میرزا عبدالله مجتهدی مجتهد بنام تبریزی است که چند سال پیش در تهران چاپ شد. او در خاطرات مورخه روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی یک روز بعد از سقوط فرقه می‌نویسد:

«پنجشنبه ۲۱ آذر

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده‌اند. فدائی ها و مهاجرها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می‌باشند. پیشه وری فرار کرده‌است. نظمیه به تصرف اهل شهر در آمده‌است و مهاجر هائی که در خانه های مصادره شده سکونت (داده) شده بودند، بیرون ریخته شده‌اند. از هر طرف صدای تیر، تفنگ و مسلسل که به خوبی از همدیگر متمایز بودند، شنیده می‌شد.»

منبع: میرزا عبدالله مجتهد تبریزی: بحران آذربایجان (سالهای ۱۳۲۴-۱۳۲۵ ش)، تهران 1387

دو روز بعد وقتی ارتش مرکزی ایران وارد تبریز شد، خبری از «حکومت» فرقه و دسته «فدائیان» و باصطلاح «قزلباش» آنها نبود… آنها یا فرار کرده بودند و یا خود مردم محل با آنها «تصفیه حساب» نموده بودند. در خلاء یکی دو روزه میان فرار رهبران و فعالین فرقه و آمدن ارتش مرکزی، بلبشو و بی قانونی ایجاد شده‌بود…

ظاهرا حاج علی شبستری رئیس «مجلس ملی» فرقه که بعدا طبق توافق با دولت مرکزی تبدیل به «مجلس ایالتی» شده بود، از نمایندگان انگشت شمار فرقه بود که هنوز در شهر مانده بود…

کنسول ایالات متحده در تبریز این خاطرات را از روز بعد از فرار رهبران فرقه می‌نویسد:

 

تلگرام 801-00/12-1246»
از کنسول تبریز (ساتن) به وزیر خارجه
تبریز ۱۲ دسامبر ۱۹۴۶
(دریافت شده: ۱۶ دسامبر، ۱:۱۴ بعد از ظهر)

(…)

افراد غیر نظامی بسیاری مسلح شده‌اند و سرگرم شکار دمکرات های سابق هستند، اما بی نظمی کلی چندان زیاد نیست. گهگاه تیراندازی‌ها بگوش می‌رسد، اما هدف این تیراندازی‌ها معلوم نیست. من به کاخ استانداری رفتم، اما آنجا عملا خالی بود به استثنای (حاجی علی، – م) شبستری رئیس انجمن ایالتی ( قبل از آن رئیس «مجلس ملی» فرقه، – م) که با صداقت تمام کوشش می‌کرد بصورت نمادین نشان دهد که اوضاع تحت کنترل است. او بین دمکرات ها فردی بود که بیش از دیگران مورد احترام مردم بود و حالا بنظر می‌رسد صرفا تحت تاثیر احساسات وطندوستانه عمل می‌کند. به او گفتم می‌خواهم در این دوره ناروشنی هر کمکی از دستم بر می‌آید، انجام دهم تا از خشونت جلوگیری شود. او اظهار امتنان بسیاری کرد و گفت تمام شب بیدار بوده و می‌خواهد تا زمانی در این صندلی اش بنشیند و صبر کند که قوای دولت مرکزی بیایند. وقتی آنجا را ترک کردم، ابتدا سربازان مسلح را دیدم که قبلا هم دیده بودم اما بعدا فهمیدم که آنها آسوری هائی بودند که از کشته شدن هراس داشتند و می‌خواستند من آنها را به محل امنی ببرم. به آنها آگفتم که برای پیشگیری از هرج و مرج هرچه از دستم برآید خواهم کرد، اما آنها باید در همانجا که بودند، بمانند.

آنگاه به مقر دمکرات ها رفتم و دیدم آنجا تخلیه شده، بجز چند سرباز سرتاپا مسلح که نمی‌دانستند نگهبانی چه کسی را باید بکنند. آنها بمن گفتند که بیریا، رهبر اتحادیه کارگری (محمد بیریا رئیس اتحادیه کارگری، وزیر فرهنگ و در آخرین روزها جانشین پیشه وری، – مترجم) در درون ساختمان است اما وقتی من درون ساختمان رفتم، دیدم یک عضو سرگردان کمیته آنجاست که از هیچ چیز خبر ندارد. دفتر پیشه وری که تا روز پیش مرکز قدرت دولتی بشمار می‌رفت، پر از آشغال هائی مانند پس مانده‌های نان، تخم مرغ، استکان‌های خالی و ته سیگار بود. اینها آثار آخرین ساعات ناروشنی بودند. هیچ کس نمی‌داند که پیشه وری کجاست. شنیدم به اتوموبیل بیریا حمله شده و او را به بیمارستان شوروی برده‌اند. رفتم تا شاید او را بیابم. درهای بیمارستان را بسته بودند و جمعیت خشمگینی که جلوی در بیمارستان بود، اتوموبیل این محبوب ترین فرد دمکرات ها را تخریب کرده‌بودند. پزشکان به من گفتند که بیریا در بیمارستان بود اما از درعقب گریخته است. من با اتوموبیلم باز در شهر به راه افتادم. گروه های مردم که همینطور بدون هدف حرکت می‌کردند، تا پرچم اتوموبیل مرا می‌دیدند، اظهار شادمانی میکردند. در نزدیکی ما تیرپرانی بگوش می‌رسید، اما من فقط در یک نقطه خیابان اصلی یک لکه خون دیدم که بنظرم نتیجه کشته شدن یک نفر بود. بالاخره جاوید (سلام الله جاوید، استاندار آذربایجان در حکومت فرقه دمکرات، – م) را یافتم که گفت فقط تعداد کمی قوای انتظامی باقی مانده‌اند و او امیدوار است که ارتش ایران یا امروز و یا فردا برسد.  این خبری نا امید کننده بود، چرا که من نگران آن بودم که اگر نیمه شب شود و قوای دولت هنوز به شهر نرسند، چه خواهد شد. هر آنچه از دست من برمی‌آمد، انجام دادم و انجام خواهم داد تا همچنان در شهر بگردم، تا احساس امنیت در دل مردم را تقویت نمایم. مابقی مربوط به زمان و تهران می‌شود.» (منبع: ۲۱ آذر ۱۳۲۵: نامه کنسول آمریکا در تبریز)

سراسیمگی در ترک ایران از سوی رهبران فرقه که در نامه فوق کنسول آمریکا و چند منبع دیگر می‌توان دید و دعوت فرقه از مردم به ادامه «مبارزه» چند ساعت قبل از گریختن از ایران که در آخرین سرمقاله روزنامه «آذربایجان» و دیگر منابع می‌خوانیم و مشاهده مي‌كنيم، می‌تواند نشاندهنده ریاکاری سالوسانه رهبران فرقه و گروه باقروف-آتاکیشی یف در باکو بوده باشد. اما دلیل چنین وضعی در عین حال شايد آن باشد که پیشه وری و دیگر رهبران فرقه خبری از برنامه مسکو و باکو دائر بر رها کردن فرقه در نیمه راه نداشتند.

در باكو میرجعفر باقروف رئيس حزب كمونيست آذربايجان شوروى اگرچه مجری فرمان‌های مسکو و استالین بود، ظاهرا برنامه‌های «آذربایجان بزرگ شوروی» خودش را هم داشت. اما فرقه دمکرات در نقش «مجری دوم» و  «پیاده نظام» برنامه های مسکو، بازنده اصلی بود.

البته برای تاریخ، این چیزی غیر عادی نبود. این فقط تکرار سناریوئی بود که در آن یک قدرت بزرگ یک نبروی در اصل ناچیز محلی را ابتدا ایجاد می‌کند، از آن استفاده حداکثر خود را می‌نماید و بعد از آنکه رسالت این نیروی محلی به پایان رسید، آن را به یک گوشه می‌اندازد.

——————

Scheid Raine, Fernande: Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran 1939-1946, Ann Arbor, MI, 2000

more-e1497357658356

نامه استالین به پیشه وری و آخرين تقلّاى فرقه

یوزف و. استالین
ژوزف و. استالین

آنچه كه خواهید خواند اولین و تنها ترجمه كامل و فارسى نامه تاريخى ژوزف استالين رهبر حزب كمونيست شوروى به سید جعفر پيشه ورى رئيس فرقه دمكرات آذربايجان (ايران) است. پیشه وری براى مدت يك سال نخست وزير حكومت اين فرقه در تبريز بود كه چهار سال بعد از اشغال شمال ايران توسط ارتش سرخ، در ٢١ آذر سال ١٣٢٤ تاسيس و درست پس از يك سال با عقب نشینی قوای شوروی و بازگشت ارتش ایران به آذربایجان متلاشى شد.

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز درحالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور مینمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورد.  در مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه راهی مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمیتوانست تحت اشغال باشد و بنا براین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک میکردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا می کرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارند.  تا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بی خبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکو از «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) يعنى یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح ميدهد. باور عمومى بر آنست كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروى بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ايران قدرت ايستادگى را ازدست داده متلاشى شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار می رود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت، اما ظاهرا کسی جز «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» اصل و فتوکپی اصل این نامه را ندارد. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» مؤسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد (۳).

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند درآرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

(AVP RF) AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

با این همه، مترجم این نامه به فارسی، عباس جوادی، برای کسب اطمینان کامل، بررسی کوتاهی در آرشیوهای فدراسیون روسیه انجام داد. ظاهرا به راستی کسی فتوکپی اصل نامه استالین به پیشه وری را ندارد. به گفته چندین منبع، اصل نامه هنوز در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» در مسکو است اما ظاهرا اجازه فتو کپی برداشتن از آن را به هر کسی نمی دهند. اما دلیل دیگر و روشن وجود این نامه آن است که متن آن را برای اولین بارخانم  ناتالیا ایگورووا، دکتر علم تاریخ و عضو انستیتوی تاریخ عمومی آکادمی علوم روسیه خود در آرشیو دیده، عینا رونویسی کرده و برای اولین بار متن کامل این نامه را در سال ۱۹۹۴ در مجله همین انستیتو
Novaya I Noveishaya Istoriya, Nr. 3, May-June 1994
جزو مقاله ای با تیتر «بحران ایران ۱۹۴۵-۱۹۴۶» به چاپ رسانیده است:

نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1

نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 2
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 2

نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 3
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 3

و اما متن کامل نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما دربررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

اولا: شما ميخواهيد تمام خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان فورا برآورده شوند. و ليكن شرايط فعلى، تحقق اين برنامه را غير ممكن ميسازد. لنين خواست هاى انقلابى را بصورت خواست هاى عملى – تكرار ميكنم: بصورت خواست هاى عملى مطرح ميكرد و اين كار را زمانى انجام ميداد كه كشور در حال گذار از تجربه يك بحران انقلابى در اثر جنگى ناموفق با دشمنى خارجى باشد. اين وضع در سال ١٩٠٥ هنگام جنگ ناموفق با ژاپن و در سال ١٩١٧ هنگام جنگ ناموفق با آلمان موجود بود. اينجا شما ميخواهيد از لنين پيروى كنيد. اين، چيزى بسيار خوب و قابل تحسين است.

اما وضع كنونى ايران كاملا فرق ميكند. در ايران هيچ وضع عميقا انقلابى موجود نيست. در ايران تعداد كارگران كم است و آنها سازماندهى خوبى ندارند. دهقانان ايران هنوز فعاليت جدى از خود نشان نميدهند. ايران در حال جنگى بر عليه دشمن خارجى نيست كه باعث تضعيف دايره هاى انقلابى (حكومتى؟ -مترجم) از طريق يك شكست نظامى شود. نتيجتا در ايران شرايطى كه كارآمد بودن تاكتيك هاى سال هاى ١٩٠٥ و ١٩١٧ را تائيد كند موجود نيست.

ثانيا: مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقى ميماندند شما ميتوانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نميتوانستيم نيروهاى شوروى رادر ايران نگهداريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكائى ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آنصورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيرو هاى آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروهارا از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيائى ها و آمريكائيها بگيريم، جنبش آزاديبخش در مستعمرات را دامن بزنيم و بدين ترتيب سياست آزاد سازى خود را حق بجانب تر و موثر تر نمائيم.

ثالثا: با اين تفاسير در رابطه با وضع ايران ميتوان چنين نتيجه گيرى كرد: در ايران بحران عميق انقلابى وجود ندارد. در ايران اوضاع جنگى با دشمنان خارجى موجود نيست كه در نتيجه يك شكست نظامى ارتجاع تضعيف شود و باعث بحران گردد. تا مدتى كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهى يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما ميبايست ايران را ترك ميكردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه براى حفظ خود و حكومتش بعضى اصلاحات دمكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهاى دمكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطى چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوى نمائيم و زمينه اى براى ادامه دمكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم. تمام توصيه هاى ما به شما مبتنى بر اين تشخيص است. البته در پيش گرفتن تاكتيك ديگرى هم ممكن بود: تف كردن به همه چيز، قطع رابطه با قوام و با اين ترتيب تضمين پيروزى مرتجعين طرفدار انگليس. اما اين ديگر نه يك تاكتيك بلكه حماقت ميبود. اين درواقع خيانت به امر خلق آذربايجان و دمكراسى ايرانى ميبود.

رابعا: طورى كه شنيده ام شما ميگوئيد ما شما را ابتدا به عرش اعلی برديم و سپس به قعر ادنى پرت كرده به شما بى احترامى نموديم. اگر اين شنيده هايم درست باشد، براى ما جاى تعجب است. واقعا چه اتفاقى افتاده است؟ در اينجا ما تكنيكى را بكار برده ايم كه هر انقلابى با آن آشناست. در هر شرايطى كه شبيه شرايط امروز ايران باشد، اگر كسى بخواهد حد اقل معينى از طلب هائى را از حكومت بدست آورد، در آنصورت جنبش بايد به راه خود ادامه دهد، از خواست هاى حد اقل فراتر رود و خطرى (فشارى، -مترجم) براى حكومت ايجاد كند تا اينكه دادن امتياز از سوى حكومت تامين گردد. اگر شما خيلى پيش نميرفتيد در شرايط كنونى ايران نميتوانستيد به اهدافى (امتيازاتى، -مترجم) نائل شويد كه حكومت قوام امروزه ناچار به تامين آن است. قانون جنبش انقلابى همين است. بى حرمتى به شما اصلا و ابدا مطرح نيست. بسيار عجيب است كه شما تصور ميكنيد ما شما را آلوده به لكه ننگ و بى احترامى كرده ايم. بر عكس، اگر شما عاقلانه رفتار كنيد و با حمايت معنوى ما خواهان قانونى شدن وضع واقعى و فعلى در آذربايجان شويد در آنصورت هم آذرى ها و هم ايران به شما بعنوان پيشاهنگ جنبش مترقى و دمكراتيك در خاورميانه احترام خواهد گذاشت.

ى. استالين

نامه بالا نكات مهم زير را براى اولين بار از زبان خود استالين رسما تائيد ميكند:

يكم: استالین در عین حال که میگوید باقی ماندن نیروهای شوروی میتوانست بقای حکومت فرقه را تامین کند، اضافه میکند که نيروهاى شوروى از ايران بيرون رفتند زيرا غرب تهديد كرده بود كه در غير آن صورت آنها هم ميتوانند در كشور هائى نظير مصر و اندونزى بمانند. عنصر فشار غرب بر استالین برای بیرون بردن نیرو هایش از ایران بار ها تحلیل و مطرح شده اما  تا جائیکه اطلاع داریم از سوی مقامات بلند پایه شوروی هرگز تائید نشده بود.

دوم: استالین مکررا تاکید میکند که حکومت قوام را باید بهرحال در مقابل «دایره های طرفدار انگلیس» در ایران حمایت کرد تا امتیازات و «اصلاحاتی» که قرار است قوام انجام دهد واقعا عملی شود.

سوم: استالین تائید میکند که پیشه وری از رفتار رهبری حزب کمونیست شوروی ناراضی و شاکی بوده و  بنظرش روسها او را ابتدا«به عرش اعلا برده بعد به قعر ادنی پرتاب کرده اند». اما ضمن بیجا شمردن این نگرانی پیشه وری، استالین میگوید برعکس، کوشش های پیشه وری و فرقه از این جهت نتیجه داده که در سایه این فعالیت های فرقه و پیشه وری، الان میتوان از حکومت قوام خواست اهداف و امتیازاتی را که قول داده است عملی کند. مدت ها ناظرین و تاریخنویسان گوناگون گفته بودند که یک انگیزه مهم روس ها در رها کردن پیشه وری و حکومت فرقه، وعده امتیاز استخراج نفت در شمال ایران از سوی قوام السلطنه بود اما این نکته هم پیوسته از طرف روس ها تکذیب میشد اگرچه روس ها بلافاصله بعد از اشغال شمال ایران و چند سال قبل از حکومت پیشه وری سیصد کارشناس نفتی خود را بدون اطلاع حکومت ایران به شمال ایران فرستاده بودند. در عین حال این نامه استالین رسما تائید میکند که مسکو به حکومت فرقه بعنوان وسیله ای برای گرفتن امتیازات و رسیدن به اهداف خود مینگریسته است.

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، دکتر جاوید و غلام دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود درمقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:
АВПРФ, ф.
۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱-۷
Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵)  میگوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨- ۲٣۰) وجود دارد:
AR SPIHMDA
f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨-۲

معلوم نیست اصولا مضمون نامه پیشه وری به اطلاع کسی از رهبران بلند پایه حزب کمونیست و یا حکومت شوروی رسیده است یا نه.  اما از روند حوتدث میدانیم که رهبری شوروی، چه استالین و بریا و چه باقروف، به این تقاضاهای پیشه وری و رفقایش وقعی نگذاشتند.

به دنبال خروج نیرو های شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب مبشدند. نیروهای فدائی» هم می بایست بتدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بود – چه از طریق تحویل مسالمت آمیزقدرت فدائیان و چه زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم میشد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری میداشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلان استقلال کنند.

حکومت فرقه دمکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دمکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» میخواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایران!» خاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

روز پنجشنبه ۲۱ آذر ماه آیت الله حاج میرزا عبدالله مجتهدی از اندك روحانیون برجسته اى که  در دوره پیشه ورى همچنان در تبریز باقی مانده بود، در خاطراتش می نوشت:

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند (۷)

اکثر رهبران بلند پایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۸).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ میرسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن میگفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۹) در حالیکه یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دمکرات ها» خبر میداد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بیمورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته میشود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری دریازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتوموبیل در آذربایجان شوروی به قتل رسید. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده میکرده است.

زیرنویس ها
(1).  برای مطالعه اصل روسی مضمون این سند و ترجمه انگلیسی آن این لینک را کلیک کنید
(2). مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملی-دموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نو یافته)، تارنمای اخبار روز
(3). حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دمکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383

(4). اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184
(5) مجتهدی، عبدالله: بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی، تهران 1381، ص 433
(6).  اتابکی، همانجا
(7). اتابکی، همانجا، ص 182
یک منبع اصلی دیگر و مورد استفاده:
(8) Yegorova (Egorova), Natalia:The ‘Iran Crisis’ of 1945-46; A View from the Russian Archives; CWIHP Working Paper, No. 15 May 1996
این کم و بیش همان مقاله ای است که آکادمیک یگورووا در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1، نوشته که حاوی متن کامل نامه استالین است.

more-e1497357658356

موضوع زبان مادری و حکومت پیشه وری

فرقه دمکرات محصول اشغال ایران از سوی ارتش شوروی بود

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

در واقع نه تأسیس حکومت فرقه دمکرات به رهبری پیشه‌وری در ۲۱ آذر۱۳۲۴ و نه سقوط این حکومت درست یک سال بعد در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ را نمی توان جدا از اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ و سپس تخلیه ایران درست درک کرد و فهمید.

درسال ۱۳۲۰ (۱۹۴۱) آلمان به اتحاد شوروی حمله کرد. در ایران مناسبات رضاشاه با آلمان گرم شده بود. بر این اساس نگرانی از اینکه ایران به نوعی «ستون پنجم» آلمان تبدیل خواهد شد افزایش یافت. مسکو دو ماه بعد در مرداد ماه ۱۳۲۰ واحد های ارتش سرخ را وارد مناطق شمالی ایران کرد. بطور همزمان، بریتانیا جنوب ایران را اشغال نمود.

چکیده تحولات سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۶ یعنی از آغاز جنگ تا پایان آن از نگاه آذربایجان به زبانی ساده این است: ارتش شوروی به بهانه جنگ آمد، بعد از جنگ که قوای بریتانیا ایران را ترک کردند، ارتش سرخ نرفت، ماند و در شرایط اشغال ایران، با عنوان کردن موضوع‌های محلی، زبانی و قومی و با تاسیس فرقه و حزب «دمکرات» و حکومت محلی آن در آذربایجان و کردستان خواست این دو منطقه را زیر نفوذ خود نگهدارد. بعد چون فشار بین المللی افزایش یافت و مسکو دریافت که ظاهرا چاره‌ای جز تخلیه ایران نیست، کوشش نمود خروج نیروهای خود را مشروط به پذیرش امتیاز استخراج نفت آذربایجان از سوی ایران کند. ایران این وعده را داد و ارتش سرخ ایران را تخلیه نمود. با این ترتیب ایران، آذربایجان و کردستان را از شوروی پس گرفت. حکومت‌های محلی تبریز و مهاباد فروریختند. اما با اینهمه ایران به وعده خود مبنی بر دادن امتیاز نفت به شوروی عمل نکرد. مسکو از این ماجرا با دست خالی بیرون آمد.

بهانه زبان

۷۰ سال پیش شوروی پس از اشغال صفحات شمالی ایران در جنگ دوم جهانی، برای تقویت موقعیت فرقه دمکرات که با کمک ارتش شوروی برای یک سال در آذربایجان ایران بر سر قدرت آمد، از «کارت» زبان مادری نیز فعالانه استفاده کرد.

تشکیل فرقه دمکرات در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ و تاسیس حکومت فرقه در تبریز در ۲۱ آذر همان سال، طوری که در مقاله های پیشین دیدیم، بر اساس دستور های مستقیم مسکو و با مدیریت حزب کمونیست آذربایجان شوروی انجام گرفت.

اولین دستور مستقیم و بی پرده استالین، رهبر حزب کمونیست شوروی که خواستار یک «جنبش تجزیه طلبانه» در آذربایجان، کردستان و سپس گیلان، مازندران و خراسان بود به موضوع استفاده از عامل «زبان های بومی» نیز دریک ماده جداگانه و با این جملات اشاره میکرد:

و – حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (…)

تمام فرمان نخستین استالین در این مورد را میتوانید در این مقاله بخوانید.

در فرمان فوق بر کارانتشاراتی به زبان های محلی نیز در دو بند جداگانه تاکید میشود:

۹. کار چاپ یک مجله مصور در باکو برای پخش در ایران و همچنین سه روزنامه جدید در آذربایجان جنوبی به کمیته مرکزی حزب کمونیست (ب) آذربایجان سپرده شود.

۱۰. به اداره نشریات دولتی (تحت نظارت کمیساریای آموزش و پرورش اتحاد شوروی) (یودین) سپرده شود که سه دستگاه چاپ کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) آذربایجان برای تأمین نیازهای چاپی در اختیار فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی قرار گیرد.

«گوپ» چی های حزب و ارتش اتحاد شوروی

در درون ارتش سرخ سازمانی بنام «اداره کل تبلیغات سیاسی» (گوپ) (GUPP) به وجود آمده بود که وظیفه اش تبلیغ و ترویج برای اتحاد شوروی، نظام کمونیستی، و کسب اعتبار و محبوبیت برای نیرو های اشغالگر ارتش سرخ بود.

در آذربایجان ایران و دیگر مناطق اشغالی شمال ایران، اکثریت «گوپ چی» های ارتش سرخ عبارت از «خاور شناسان نظامی» بودند.

ده سال به عقب برویم. در سال های ۱۹۳۰ ارتش شوروی برای آمادگی به جنگ، بسیجی در دانشگاه های شوروی به راه انداخت که طبق آن، هزاران کادر با دانش به زبان، تاریخ، اقتصاد، تجارت، سیاست و مسائل استراتژیک کشور های فعال در جنگ و یا همسایه شوروی تربیت می شدند. کمیسیون مشترکی عبارت از مسئولان کمیته تحصیلات عالی و وزارت دفاع شوروی برنامه تحصیل زبان و رشته بخصوص دانشجویان را معین می کرد. در مورد ایران این افراد اساساً از جمهوری شوروی آذربایجان بودند. از بین معروف ترین آنها می توان از نویسنده میرزا ابراهیموف و «شاعر خلق» سلیمان رستم نام برد که جزو «پیشاهنگان» اداره جاسوسی «گوپ» برای قبولاندن نظام شوروی به آذربایجانیان ایران به حساب می آمدند و این کار را از طریق شعر، ادبیات و تبلیغ زبان مادری انجام می دادند. زیر دست این عده ده ها نفر از ایرانیانی کار می کردند که برای کار به باکو رفته بودند، تمایلات کمونیستی داشتند و به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به خدمت ارتش سرخ و حزب کمونیست اتحاد شوروی در آمده بودند. افراد این گروه نسبتاً بزرگ از قبیل غلام یحیی دانشیان (معاون وزیر جنگ حکومت فرقه و جانشین پیشه‌وری بعد ازفوت او در باکو) یا قبل از اشغال ایران از طرف ارتش سرخ و یا همزمان با آن به ایران آمده بودند. در این مدت، یعنی تا تاسیس فرقه دمکرات، آنها به کار های تبلیغاتی پرداختند و بعد تر در حکومت فرقه دمکرات و گروه های مسلح آن یعنی «فدائیان» نقش مؤثری بازی کردند.

 عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف (پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان) امروزه در باکو «قهرمان خلق» است که برایش تمبر هم چاپ کرده اند البته احتمالا نه بخاطر کارش در ایران بلکه جد رئیس جمهوری کنونی بودنش
عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان

مدت کوتاهی پس از اشغال آذربایجان ایران هیئتی به رهبری یکی ار دبیران حزب کمونیست آذربایجان شوروی بنام عزیز علییف (پدر زن حیدر علییف یعنی پدر بزرگ رئیس جمهوری کنونی آذربایجان) با دعوت فرماندهی نیروهای ارتش شوروی در ایران به تبریز آمد تا در چارچوب «گوپ» و «اداره کشفیات نظامی» روابط ارتش سرخ را با روشنفکران و افراد بانفوذ و معتبر محلی آذربایجان ایران مستحکم کند. تمرکز کار تبلیغاتی و سیاسی این گروه در آذربایجان ایران بر مسئله زبان ترکی، فرق آن با زبان رسمی ایران یعنی فارسی و تحریک قوم گرائی آذربایجانی بود. میرزا ابراهیموف بعد ها در مقاله «اوجالیغین حکمتی» (آذربایجان5-1983) نوشت: «نظر به اینکه در آذربایجان جنوبی که ما اشغال کرده بودیم، سربازان زیادی آذربایجانی بودند، ما می بایستی با آنها کار تبلیغاتی و تشویقاتی می کردیم و مناسبات دوستانه ای را که از همان ابتدا بین مردم محلی و ارتش ما بوجود آمده بود، تحکیم می نمودیم.»

چند سال بعد با تبلیغات وسیع قوم گرائی و ناسیونالیسم آذربایجانی گذشت. ارگان این تبلیغات روزنامه «وطن یولوندا» شد که اولین سردبیرش خود میرزا ابراهیموف بود. میرزا ابراهیموف بعد ها نوشت: «برای آذربایجانیان جنوبی که از مدارس، مطبوعات و ادبیات بزبان مادری خود محروم بودند و بخاطر انکار هویت، ملیت، تاریخ و زبانشان در دوران استبداد رضاشاهی تحت ظلم و پیگرد قرار گرفته بودند، روزنامه “وطن یولوندا” مانند نوری بود که در تاریکی درخشید.» («سال های 1920-70»، باکو 1979).

اقدامات دیگری که با ابتکار عزیز علییف انجام گرفت تاسیس بیمارستان شوروی، مدرسه شوروی، تشکیل گروه های موسیقی و تئاتر و دعوت از اپرا های شهر های شوروی برای اجرای برنامه در شهر های آذربایجان ایران بود. اما این قبیل اقدامات تا زمان بعد از خاتمه جنگ با استقبال چندان گرم مردم محلی آذربایجان ایران روبرو نشد.

بعد از جنگ

طبق نقشه، در ۱۲ شهریور ۱۹۲۴«فرقه دمکرات آذربایجان» به رهبری سید جعفر پیشه وری تاسیس شد و شاخه آدربایجان حزب توده خود را منحل کرده به فرقه نو تاسیس پیوست. رهبری فرقه ابتدا از نمایندگی های دیپلماتیک «کشور های دوست» خواست به کمک آذربایجانی های ایران که «در آستانه نابودی از سوی ارتش ایران قرار دارند» بشتابند. بعد از مدتی فرقه با صدور قطعنامه ای به «مبارزه مسلحانه» برای «تاسیس یک حکومت ملی» فراخواند در حالیکه در واقع ارتشی در طرف مقابل نمانده بود که بر ضدش «مبارزه» کرد زیرا همه نیروهای ارتش ایران که در آذربایجان ایران بودند همزمان با ورود ارتش سرخ به تهران عقب نشینی کرده و یا پراکنده شده بودند.

در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۲۴  حکومت فرقه دمکرات در تبریز تاسیس یافت. پیشه وری نخست وزیر حکومت شد. روزنامه «وطن یولوندا» به کار خود ادامه داد، اما روزنامه ای بنام «آذربایجان» تبدیل به ارگان اصلی فرقه و حکومت آن شد. هیئت تحریریه «آذربایجان» در دست شوروی ها بود، اما بسیاری از آذربایجانی های ایران نیز در آن می نوشتند. بخش مهمی از سر مقاله ها را خود پیشه وری می نوشت.

مهمترین چیزی که در دوران یک ساله حکومت پیشه وری رشد کرد مطبوعات بود که تقریبا بدون استثنا به ترکی آذربایجانی نوشته میشد که آن هم سرشار از تعریف و توصیف زبان و فرهنگ آذربایجان و اتحاد شوروی و بخصوص حزب کمونیست واستالین بود، چیزی که افسران و کارمندان «گوپ» («اداره کل تبلیغات سیاسی») طراحان اصلی آن بودند. «ادبیات حسرت» و «جدائی دو آذربایجان» و «نقش ارس در جدا کردن قهری دو پارچه یک ملت واحد» از این مدت به بعد بود که رواج یافت. به نوشته «وطن یولوندا»: «احساس وطندوستی هر روز قویتر می شود . شاعرانی که قبلا اشعار بی اهمیتی می نوشتند، اکنون آثار حماسی در مورد وطن، تبریز و ستارخان می سرایند.»

در ۱۱ اردی بهشت ۱۳۲۵ با سیاست ورزی حکومت قوام مبنی بر وعده استخراج نفت شمال به مسکو و تحت فشار آمریکا و انگلیس، ارتش شوروی شروع به تخلیه آذربایجان ایران و دیگر مناطق شمالی ایران کرد. تا سقوط حکومت فرقه فقط ۶-۷ ماه مانده بود.

نماینده استالین در تبریز به پیشه وری میگوید که باید از ایران خارج شوند
نماینده استالین در تبریز به پیشه وری میگوید که باید از ایران خارج شوند

در جریان پیشروی ارتش ایران و احیای کنترل بر آذربایجان ایران صد ها وبنا به تخمین طرفداران فرقه چند هزار نفر کشته شد. بعضی از کادر های بالاتر فرقه مانند فریدون ابراهیمی نیز جزو کشته شدگان بودند. اما اکثریت بزرگ رهبران فرقه برخلاف شعار معروف پیشه‌وری که میگفت «ئولمک وار، دؤنمک یوخ» (مرگ هست اما بازگشت نیست) به شوروی گریختند.

البته میرزا ابراهیموف و دیگر«گوپ» چی های حزب کمونیست اتحاد شوروی و ارتش سرخ قبل از همه رفته بودند. آنها با کسب مقام های خوب در باکو به کار و زندگی خود ادامه دادند و خاطرات خود را از «سرگذشت جنوب» خود نوشتند. طبق بعضی آمار ۵۰۰ تا سه هزار نفر از کادر های فرقه دمکرات هم به شوروی پناه بردند. بعضی از شاعران و نویسندگان ایرانی «ادبیات حسرت» از قبیل مدینه گلگون در آنجا نیز به کار خود ادامه دادند. بعضی دیگر دم بر بستند و یا به غرب مهاجرت کردند و یا به ایران برگشتند. بعضی های دیگر اصلا ایران را ترک نکردند و ترجیح دادند با وجود خطر زندان و اعدام بمانند.

بعد از فروپاشی شوروی «ادبیات حسرت» و «گوپ» عموما به تاریخ سپرده شد.

پیامد های سیاسی و اجتماعی تجربه تلخ فرقه

این پیامد های سیاسی و اجتماعی یک سال حکومت فرقه  جدی بودند. آنها را باید در دو سطح و زمینه بررسی کرد.

یکم، در زمینهٔ مقام اجتماعی و سیاسی زبان فارسی و ترکی آذری: بعد از فروپاشی فرقه، مردم به روال زندگی سابق و همیشگی خود برگشتند. یعنی در خانه و بانک و دادگاه و اداره و غیره هر کس زبان خود را بکار برد، اما سر درس و یا وقتی صورت جلسهٔ دادگاه و یا یک سند ثبت اسناد و یا نامهٔ رسمی می نوشتند، از فارسی استفاده میکردند. در آذربایجان این به آن معنا بود که در حوزهٔ شخصی و خصوصی، حتی بین معلم و دانش آموز در موقع زنگ تفریح و یا در شهربانی وقتی میرفتید در بارهٔ چیزی شکایتی بکنید، اگر طرف شما مثل خودتان ترکی زبان بود، ترکی حرف می زدید، اما وقتی در همان شهربانی صورت جلسه برمی داشتند، آن را به فارسی می نوشتند.

این را «دوزبانگی» می نامند. این دوزبانگی و حتی چند زبانگی یک سنت تاریخی و چند هزار ساله در آذربایجان ماست. در زمان هخامنشیان، اشکانیان، سلوکیان و ساسانیان هم آذربایجانی ها زبان های ایرانی و محلی خود را داشتند که متاثر از مادی و دیگر زبان های ایرانی مانند فارسی و پارتی و زبان های همسایه بود. تازه در هر محل هم هر کس لهجه خود را با ویژگی های خودش صحبت می کرد. ما امروزه این زبان های محلی ایرانی را آذری، تاتی، تالشی، کردی و غیره می نامیم. اما در همه این دوره ها زبان فارسی بطور فزاینده ای نقش زبان مشترک بین همه ایرانیان را بازی می کرد.

هزار سال قبل هم این طور بود. اما این بار به جای آن زبان ها و لهجه های محلی ایرانی، زبان جدیدی نشسته بود: ترکی جایگزین آن زبان ها و لهجه ها شده بود، در حالی که فارسی همچنان زبان مشترک و ملی ما بود. به ویژه در زمان صفویان ترکی به عنوان زبان مادری و یا نخست بخشی از مردم رواج بیشتری یافت، اما همچنان زبانی شفاهی و محلی باقی ماند، در حالی که فارسی همچنان نقش زبان مشترک و ملی را داشت.

در زمان رضا شاه هم این طور بود. تنها فرق موقعیت زبان فارسی و ترکی آذری در دوره پهلوی با مثلا دورهٔ قاجار این بود که همزمان با رضا شاه و سپس محمد رضاشاه، کوشش برای ساختن و تقویت یک «دولت-ملت» متمرکز، سازمان یافته و معاصر (یعنی سکولار و رو به غرب) هم افزایش یافت و اگرچه دورهٔ رضا شاه تقریبا شانزده سال طول کشید، اما در این زمینه موفقیت های زیادی بدست آمد که بعدا در دورهٔ پهلوی دوم ادامه یافت. در زمینهٔ زبان هم تحصیل زبان مشترک و ملی فارسی سرتاسری شد، مدارس و نظام آموزش و پرورش متمرکز و سازمان یافته شد و انتشارات بیشتر شد و صنعت چاپ رشد کرد. همزمان، در زبان فارسی اصلاحات معینی انجام گردید، مانند جایگزین کردن برخی واژگان عربی با فارسی، بدون آنکه مانند ترکیهٔ آتاترک در این زمینه زیاده روی شود.

یعنی حکومت فرقه دمکرات از نگاه تحول زبان، چه فارسی و چه ترکی آذری، وقفه و یا سکته ای یکساله بود. بعد از این وقفه که از خارج، از شوروی به ما تحمیل شده بود، وضع زبان های فارسی و ترکی در آذربایجان به حالت قبلی و همیشگی خود برگشت. بعد از حکومت فرقه، اولا زبان فارسی که از رسانه ها و انتشارات و ادارات رخت بربسته بود به جای همیشگی خود بعنوان زبان مشترک و رسمی یعنی کتبی برگشت. ترکی هم به آن موقعیت پیشین خود که زبان محاوره بین ترکی زبانان بود باز گشت. آن «ترکی باکو» با آن تاثیرات روسی و خصوصیات برای ما نامانوس نیز از زندگی رسمی و رسانه ای آذربایجان دور شد.

دوم، دگرگونی اجتماعی و سیاسی در برخورد به موضوع آموزش زبان مادری: طبیعی است که بعد از آنکه رهبران فرقه به باکو گریختند و حکومتشان سرکوب و اعضا و طرفدارانشان پراکنده شد، در ذهن مردم آذربایجان و کلا ایران یک رشته تجارب و خاطراتی باقی ماند که امکان نداشت در مدت کوتاهی مانند یکی دو سال تغییر یابد. بنظر من پیامد اصلی سیاسی، و مهم تر ازهمه اجتماعی، فرهنگی و روانشناختی حکومت فرقه، در اینجاست. منظور من این است که فرقه ای با نام «دمکرات» مستقیما به دست ارتش و دولت همسایه آمد و به بهانهٔ زبان مادری، سمت زندگی سیاسی و اجتماعی ما را با کشوری که دو هزار و هفتصد سال یعنی از زمان ماد ها با آن یکجا بودیم قطع کرده، به شوروی وصل نمود.

این را اضافه کنید به اشغال نظامی تبریز و آذربایجان از سوی ارتش عثمانی در سال های ۱۹۱۴ و ۱۹۱۸، یعنی تنها و تنها بیست سی سال پیش از اشغال شوروی و تجربه حکومت فرقه. دولت ترکیه عثمانی که در حال فروپاشی در غرب و سرزمین های خاورمیانه بود، از روی درماندگی و استیصال آذربایجان و قفقاز را اشغال کرد و سیاستی پان ترکیستی در پیش گرفت. در همان دوره اشغال آذربایجان از سوی عثمانی نیز خواستند موضوع زبان ترکی را وسیله تبلیغاتی برای اشغال و تجزیه آذربایجان بکنند. حتی قبل از همه آزادیخواه بزرگ آن دوره مرحوم شیخ محمد خیابانی را از تبریز به عثمانی تبعید کردند و به کمک انجمن های «تورک اوجاغی» و شعبه های آن در تبریز تحت اشغال کوشش نمودند ترکی آذری ایران را هرچه بیشتر با ترکی عثمانی «یکسان کنند.» تجربه تلخ دوم هم از شمال، از شوروی آمد که برنامه ریزی و تامین مالی و لوژیستکی اش از مسکو و مدیریت اجرائی اش از باکو بود. هر دوی این تجربه ها یا به بهانه نژاد و زبان بود و هر دو یا به همسایهٔ غربی ما مربوط بود و یا به همسایهٔ شمالی ما.

یعنی در ذهن مردم، آن هم نه فقط مردم خراسان و اصفهان و تهران، بلکه حتی و بخصوص مردم خود آذربایجان این خاطره و تجربهٔ تاریخی حک شد که هر وقت کسی و گروهی موضوع زبان مادری و جداکردن «حق و حساب» با زبان فارسی را در آذربایجان مطرح کرد، یک احتمال جدی این است که اولا: پشت سر این قیل و قال یک دولت همسایه هست و ثانیا: مشکل آن گروه و آن دولت اصلا زبان مادری آذربایجانیان نیست، جدا کردن این سرزمین از ایران است.

پس از این دو تجربه تلخ و بزرگ، هرباردر ایران شخصی چیزی به ترکی نوشت، روزنامه ای، کتابی به ترکی آذری چاپ کرد و مجلس شعری برگزار نمود، مقام های امنیتی و قضائی قاعدتا شک کردند که نکند زیر این کاسه هم نیم کاسه ای باشد و موضوع باز به یک دولت خارجی مربوط باشد. حتی این بدبینی، واهمه و عکس العمل های منفی و گاه تند، تنها به نظام دولتی هم محدود نبود و نیست. زمان رضاشاه هم همین طور بود، زمان محمد رضا شاه هم، در جمهوری اسلامی هم.

از سوی دیگر خیلی ها فراموش میکنند که این شک و تردید و واکنش منفی حتی محدود به دولت ها هم نیست. هر بار که فقط در سطح بحث و گفتگوی حتی خصوصی چیزی مثلا در بارهٔ «تحصیل زبان ترکی» در یک کورس خصوصی و یا بعنوان درس انتخابی و چند ساعته در برخی مدارس مطرح میشود، مردم، بله، خود مردم آذربایجان و مخصوصا آنها به یاد دورهٔ پیشه وری، ارتش شوروی، سرازیر شدن «مشاوران باکوئی» به تبریز و جدائی آذربایجان از ایران می افتند. موضوع فقط بر سر دولت ها نیست. ملت هم این خاطره را فراموش نکرده است. خاطرهٔ جنگ نخست جهانی و اشغال آذربایجان از سوی روسیه و عثمانی و طرح «کارت سیاسی» زبان ترکی را بسیاری ها فراموش کرده اند. حتی از کم و کیف تجربهٔ فرقه دمکرات هم اکثر مردم خبر ندارند.

اما آنچه که از هر دوی این تجربه های تلخ بجا مانده، آن لکه، آن زخم خاطره است که وقت و صبوری میخواهد تا هم به مردم و هم به دولت ها اثبات شود که چاپ هر اثر ترکی و یا طرح هر خواست «حق تحصیل زبان مادری» نشانهٔ جدائی خواهی نیست، اگر چه در گذشته دو بار، آن هم بصورتی بسیار جدی و تا مرز تجزیهٔ ایران، اینچنین بود.

همچنین، و شاید این نکته مهم تر از همه نکات دیگر باشد، کسانی که خواهان لغو این محدودیت ها میشوند، باید خود با کردار و گفتار خود اول برادری شان را ثابت کنند تا بعد بتوانند ادعای ارث نمایند. نمیتوان با کینه و نفرت و پرخاش، خواستی را طرح نمود و خواهان اجرای آن شد.

ذکر این پس منظر تاریخی و تجربی برای توجیه محدودیت هائی نیست که در طول ۸۰-۹۰ سال گذشته، با جدیتی گاه کمتر و گاه بیشتر، در رابطه با چاپ و نشر آثار ترکی آذری (به ویژه آثار سیاسی و یا تلویحا سیاسی به ترکی آذری) شاهدش بوده ایم. من میخواهم بگویم اگر محدودیتی در این مورد بوده، که بوده، باید آن را درک نمود، فهمید که ریشه اش چه بوده و این که ریشهٔ این سوء ظن و محدودیت ها نه سلیقهٔ این یا آن شخص و حزب و یا حتی رژیم، بلکه نگرانی جدی مردم و همهٔ دولت ها بوده است. البته تندروی هائی هم شده، اما همهٔ آن محدودیت ها هم بیجا و یا همهٔ آنها هم از روی دشمنی این یا آن دولت و وزیر و وکیل نبودند.

بگذارید در این رابطه یک تجربهٔ خانوادگی خودم را نقل کنم.

یکی از مهم ترین و جدی ترین کتاب هائی که چند سال پس از فروپاشی حکومت فرقه در تبریز منتشر شدند، مجموعهٔ «امثال و حکم در لهجهٔ محلی آذربایجان» بود که در سال ۱۳۳۴ چاپ شد و حاوی حدودا شش هزار ضرب المثل ترکی آذری همراه با ترجمه و توضیحات فارسی آن بود. مولف این اثر مانا، پسرعموی پدری بنده، انسان شریف و دانشمند، میرزا علی اصغر مجتهدی بود. من از اقوام خود شنیده ام که مرحوم مجتهدی با چه دقت و علاقه ای سال های طولانی ضرب المثل های رایج بین مردم و یا یافته شده از منابع چاپی را جمع آوری و ترجمه کرده، به چاپ داده بود. اما تا آخرین لحظه مقامات امنیتی اجازه ندادند که در تیتر کتاب، برای زبان ترکی آذربایجان «زبان ترکی» و یا «ترکی آذری» گفته شود و با این ترتیب صرفا ««لهجهٔ محلی آذربایجان» نوشته شد (در چاپ بعدی که در کالیفرنیا انجام گرفت تیتر این کتاب به «امثال و حکم در زبان ترکی» تغییر یافت). معلوم است که در آن سال ها که هنوز بیش از نُه سال از تجربهٔ فرقه نگذشته بود، لفظ «زبان ترکی» و یا «آذری» برای مقامات امنیتی هنوز خطرناک جلوه میکرد، چرا که آنها واهمه داشتند که کاربرد این تعبیر میتواند نزدیکی زبانی مردم آذربایجان ایران را با ترکیه و یا جمهوری شوروی آذربایجان تداعی کند!

از این جهت، برخلاف آنچه که برخی میگویند فرقه دمکرات جایگاه زبان ترکی را بالا برد، بنظر من، کاملا برعکس، تجربهٔ تلخ فرقه، شاید سنگین ترین ضربه به خواست آموزش زبان ترکی در آذربایجان در کنار فارسی بعنوان زبان مشترک، رسمی و ملی ما بود. این تجربه حتی ضربه ای بسیار جدی به اندیشهٔ تحصیل و تدریس زبان مادری اقلیت ها در کنار زبان فارسی را به فرهنگ سیاسی ایران زد، چه در رفتار دولت ها اعم از پهلوی و اسلامی و چه در حافظهٔ خود مردم.

————————————————–

با استفاده از:
David Nissman: The Soviet Union and Iranian Azerbaijan. Use of Nationalism for Political Penetration, 1986
Touraj Atabaki: Azerbaijan: Ethnicity and the Struggle for Power in Iran, 2000

more-e1497357658356

فرمان استالین در باره ۲۱ آذر

فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص یکم
فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص یکم

فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص دوم
فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص دوم

 

عباس جوادی – متن زیر اولین ترجمه فارسی سندی فوق‌العاده مهم و تاریخی دربارهٔ جریان ۲۱ آذر و تشکیل حکومت یکساله پیشه‌وری در آذربایجان (۱۳۲۴–۱۳۲۵) است. این سند عبارت از فرمان فوق‌العاده سرّی دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میر جعفر باقروف با تیتر «دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی» (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) است.

این فرمان در دو نسخه اصلی تهیه و صادر شده است: یک نسخه («نسخه باکو») مستقیماً و فقط به میر جعفر باقروف دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان فرستاده شده است. صورت این نسخه که از سوی آقای جمیل حسنلی فتوکپی شده و در دسترس  موسسه «وودرو ویلسون» قرار داده شده است این است: اصل روسی در این لینک و اصل روسی و ترجمه انگلیسی در این لینک. محل نگهداری کنونی این سند «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی آذربایجان» در باکو
Azerbaijan State Archive of Political Parties and Social Movements , GAPPOD
و شماره و مشخصات این سند در آنجا این است:
GAPPOD AzR, f. 1, op. 89, d. 90, ll. 4-5
همین سند است که از سوی گاری گلدبرگ برای «مرکز مطالعات جنگ سرد مؤسسه وودرو ویلسون» (واشنگتن) به انگلیسی و توسط عباس جوادی (با کسب اجازه از «مرکز ویلسون») از انگلیسی (با مقایسه با روسی) به فارسی ترجمه شده است که ملاحظه می‌کنید.

نسخه اصلی دوم («نسخه مسکو»، اصل روسی سند در این لینک) مخاطبین بیشتری دارد و در پایان، بعد از نام مخاطبین، با دست نوشته «ای. استالین» نوشته شده، یعنی ظاهراً خود استالین آن را امضاء کرده است. این نسخه به مولوتوف، بریا، باقروف فرستاده شده و صورت آن به بولگانین، میکویان، یودین، کروتیکوف و زوروف (همگی از اعضای کمیته مرکزی حزب) ارسال گشته است. این نامه در آرشیو حزب کمونیست در مسکو مانده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیودولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه»
RGASPI
شامل شده که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کمسومول را در بر می‌گیرد. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:
RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-148
بدنه اصلی هر دو سند یکی است اما متن مختصر پیش از تیتر و نام‌های توزیع در دوسند تا حدی فرق دارند.

و اما ترجمه فارسی سند:

«دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی»

فوق‌العاده سرّی
به: رفیق باقروف
اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی

۱. در نظر بگیرید که توصیه می‌شود به کارهای مقدماتی برای تشکیل یک ولایت («اوبلاست») خودمختار ملی آذربایجان در چارچوب دولت ایران شروع شود که صاحب اختیارات وسیع باشد. در عین حال در استان‌های گیلان، مازندران، گرگان و خراسان هم یک جنبش تجزیه طلبانه سازماندهی شود.

۲. در آذربایجان جنوبی فرقه‌ای دمکرات با نام «فرقه («حزب») دمکرات آذربایجان» با هدف رهبری جنبش تجزیه طلبانه ایجاد شود. ایجاد فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی باید همزمان با تجدید سازماندهی شاخه آذربایجان حزب توده ایران باشد و طرفداران جنبش تجزیه طلبانه از تمام طبقات مردم را به آن جلب کند.

۳. فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدائی طلبانه و ایجاد یک ولایت خود مختار ملی کُرد انجام شود.

۴. درتبریز گروهی از کارگران مسئول برای رهبری جنبش تجزیه طلبانه را تشکیل داده به آنها وظیفه هماهنگ کردن («برقراری تماس») کارشان با سرکنسولگری اتحاد شوروی در تبریز را بدهید. سرپرستی عمومی این گروه به عهده باقروف و یعقوبوف است.

۵. طرح ریزی کار مقدماتی در رابطه با برقراری انتخابات مجلس پانزدهم ایران در آذربایجان جنوبی و همچنین انتخاب نمایندگان طرفدار جنبش تجزیه طلبانه به کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) (باقروف و ابراهیموف) سپرده شود. کار مزبور تحت این شعارها انجام خواهد شد:

الف – تقسیم اراضی دولت و مالکان بزرگ به دهقانان و دادن وام‌های دراز مدت به دهقانان،
ب – از بین بردن بیکاری از طریق احیا و گسترش کار در موسسات و در عین حال از طریق ساختن راه‌ها و دیگر کارهای اجتماعی،
ج – بهبود خدمات اجتماعی و تأمین آب از طریق لوله کشی،
د – بهبود بهداشت اجتماعی،
ه – استفاده حد اقل ۵۰ درصد مالیات دولتی برای نیازهای محلی،
و – حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی،
ز – بهبود چشمگیر روابط شوروی و ایران.

۶. گروه هائی را که با سلاح‌های ساخت (کشورهای) بیگانه مسلح شده‌اند سرکوب کنید. هدف از این کار آنست که مردم طرفدار شوروی (و) فعالین جنبش تجزیه طلبانه سازمان‌های دمکراتیک و حزبی بتوانند از خود دفاع کنند. این کار به رفیق (نیکلای) بولگانین و رفیق باقروف سپرده شود.

۷. برای تقویت کار فرهنگی و تبلیغاتی یک انجمن روابط فرهنگی ایران و جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان راه‌اندازی شود.

۸. برای جلب توده‌های وسیع به جنبش تجزیه طلبانه، ایجاد یک «انجمن دوستان آذربایجان شوروی» در تبریز با شعبه هائی در تمام ایالات آذربایجان جنوبی و همچنین گیلان لازم شمرده می‌شود.

۹. کار چاپ یک مجله مصور در باکو برای پخش در ایران و همچنین سه روزنامه جدید در آذربایجان جنوبی به کمیته مرکزی حزب کمونیست (ب) آذربایجان سپرده شود.

۱۰. به اداره نشریات دولتی (تحت نظارت کمیساریای آموزش و پرورش اتحاد شوروی) (یودین) سپرده شود که سه دستگاه چاپ کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) آذربایجان برای تأمین نیازهای چاپی در اختیار فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی قرار گیرد.

۱۱. به کمیساریای خلق عائد به تجارت خارجی (رفیق میکویان) سپرده شود که برای چاپ مجله مصور در باکو و سه روزنامه جدید در آذربایجان جنوبی کاغذ مرغوب در اختیار بگذارد. تیراژ کل این مطبوعات نباید کمتر از ۳۰ هزار نسخه باشد.

۱۲. به کمیساریای امور داخله در جمهوری شوروی آذربایجان اجازه داده شود که تحت نظارت رفیق باقروف به افرادی که در چارچوب اجرای این اقدامات به ایران می‌روند و از ایران برمیگردند اجازه‌نامه لازم داده شود.

۱۳. جنبش تجزیه طلبانه آذربایجان جنوبی و همچنین برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم ایران (در آذربایجان جنوبی) از نظر مالی تأمین شود. در کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) آذربایجان بودجه مخصوصی عبارت از یک میلیون روبل ارز خارجی («برای تبدیل به تومان») اختصاص داده شود.

ششم ژوئیه ۱۹۴۵

دفتر سیاسی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی

(امضاء:) استالین

توضیح دربارهٔ تقویم:
ششم ژوئیه ۱۹۴۵ (۱۵ تیر ۱۹۲۴) = صدور فرمان فوق
۱۲ شهریور ۱۳۲۴ = تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان
۲۱ آذر ۱۳۲۴ = اعلان خودمختاری آذربایجان و تشکیل حکومت «ملی» پیشه‌وری
۲۱ آذر ۱۳۲۵ = سقوط حکومت «ملی» پیشه‌وری

(باز نشراز ۲۰۱۱)

more-e1497357658356

 

 

چرخش مسکو – از تجزیه به خودمختاری

یک سند سابقا سری حزب کمونیست شوروی نشان میدهد که استالین چند ماه بعد از صدور فرمان خود دایر بر شروع یک «جریان تجزیه طلبانه» در آذربایجان ایران، به میرجعفر باقروف که مجری طرح فرقه دمکرات آذربایجان بود دستور داده است که برنامه فرقه  باید نه تجزیه بلکه خودمختاری در چهارچوب ایران باشد.

در مقاله گذشته فرمانی از استالین را نشان دادیم (این لینک) که طبق آن دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی در تاریخ ششم ژوئیه سال ۱۹۴۵ به رئیس حزب کمونیست آذربایجان شوروی میرجعفر باقروف دستور تاسیس حزبی بنام «فرقه دمکرات آذربایجان» در ایران را داده و از او خواسته بود که در آذربایجان ایران و دیگر استان های شمالی ایران یک «جنبش تجزیه طلبانه» را سازماندهی کند.

من در عین حال به سندی نیز دسترسی پیدا کرده ام که نشان می‌دهد سه تا شش ماه بعد از همین فرمان استالین مبنی بر ایجاد یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران از تاریخ ششم ژوئیه ۱۹۴۵، همان مرکز رهبری حزب کمونیست شوروی باز بدستور استالین در این فرمان تغییرات «کوچکی» داده و در تاریخ هشتم اکتبر همان سال با ارسال «ضمیمه» ای به آن فرمان تأکید کرده است که از آن تاریخ به بعد «وظیفه اصلی» فرقه دمکرات آذربایجان ایران باید نه «تجزیه طلبی» بلکه «خودمختاری ملی» آذربایجان در «چارچوب دولت ایران» باشد.

https://cheshmandaz.org/wp-content/uploads/2014/12/regaspia.jpg

https://cheshmandaz.org/wp-content/uploads/2014/12/regaspib.jpg

عین متن روسی این بند و ترجمه فارسی آن چنین است:

Point1a

«۱. وظیفه اصلی فرقه دمکرات آذربایجان ایران، تأسیس خودمختاری ملی آذربایجان از طریق مؤسسه‌های خود مدیریتی دمکراتیک در چارچوب دولت ایران تعیین شود. در قرارکمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی مورخه ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ تغییرات معینی داده شود و به تصویب برسد که جنبش‌های تجزیه طلبانه در ایالت‌های آذربایجان ایران، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و کردستان شمالی صلاح نیست.»

این صورت جلسه بنا به تصمیم دفتر سیاسی همچون ضمیمه فرمان قبلی به میرجعفر باقروف، دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی و همچنین مولوتوف، بریا، مالنکوف، بولگانین، ماسلنینکوف و کروتیکوف از اعضای رهبری حزب فرستاده شده است.

اگر به تاریخ تحولات سیاسی در سال ۱۳۲۴ نگاه کرده آنها را با فرمان نخست و ضمیمه بعدی آن مقایسه کنیم می بینیم که پنج ماه پس از فرمان اصلی راه اندازی فرقه و یک جریان تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران و دو ماه بعد از چرخش مسکو از «تجزیه» به «خود مختاری»،  فرقه دمکرات آذربایجان در تاریخ  ۲۱ آذر ۱۳۲۴ به رهبری سید جعفر پیشه‌وری تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان را اعلام می‌کند.

سند «ضمیمه فرمان دفتر سیاسی» در آرشیو حزب کمونیست در مسکو نگهداری شده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه» (این لینک) منتقل شده است که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کمسومول را در بر می‌گیرد. در پایان این «ضمیمه» کلمات «کاتب (دبیر کل حزب، م) یوسف استالین» با دست نوشته شده است. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-1 [52-183]

ظاهرا این سند در دو نسخه تهیه شده، یک نسخه دیگر هم مستقیما به باقروف در باکو فرستاده شده است که باصطلاح فرد رابط با مسکو و مجری اصلی طرح حکومت پیشه وری بوده است.

نکته جالب توجه این است که تاریخ تایپ شده این سند ۸٫۱۰٫۱۹۴۵ است اما در بالای سند با دست نوشته شده است: «جلسه دفتر سیاسی در تاریخ ۲۹ دسامبر ۱۹۴۵، پروتوکول شماره ۴۷.» دلیل این اختلاف شاید آن باشد که احتمالاً در هشتم اکتبر تصمیم فوق در دفتر سیاسی حزب گرفته شده اما احتمالاً در جلسه ۲۹ دسامبر، یعنی حدوداً سه ماه بعد این تصمیم بصورت «فرمان» (در حقیقت «ضمیمه» فرمان ژوئیه) به افراد مربوطه ابلاغ شده است.

حال باید مورخین و کسانی که حوادث روز بروز و هفته به هفته حکومت یکساله فرقه را به دقت میدانند این تحولات را با فرمان ژوئیه 1945 مقایسه کرده نظر بدهند که چه شد که در این سه ماه یعنی بین ژوئیه و اکتبر ۱۹۴۵ تصمیم استالین و رهبری حزب کمونیست شوروی در رابطه با آذربایجان ایران مورد تجدید نظر قرار گرفت و از «تجزیه» به «خومختاری» تغییر یافت.

آنچه که میدانیم این است که احمد قوام در بهمن ۱۳۲۴ بر مسند نخست وزیری نشست و مذاکرات تهران و مسکو و بطور تقریباً همزمان مذاکرات بین فرقه و حکومت مرکزی ایران هم در همین ایام شروع شد که مصادف با تغییر مشی رهبری حزب کمونیست شوروی می‌شود. ضمنا یک نامه استالین به پیشه وری چند ماه پس از شکست جریان 21 آذر نشان میدهد که به گفته استالین فشار زیادی از سوی آمریکا و بریتانیا به شوروی اعمال شده است تا جائیکه استالین ناچار به بازنگری همه اوضاع، احتمال ها و وزن برد و باخت های مسکو شده است.

در این نامه، استالین از جمله مینویسد:

«مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقى ميماندند شما ميتوانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نميتوانستيم نيروهاى شوروى رادر ايران نگهداريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد..(…) آمريكائى ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آنصورت چرا نيروهاى بريتانيا نتوانند در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيرو هاى آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك  بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروهارا از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيائى ها و آمريكائيها بگيريم…»

متن کامل این نامه را در مقاله بعد منتشر خواهیم کرد.

همزمان با فشار آمریکا و بریتانیا بر شوروی، میتوان حدس زد که امیدی هر چند نه زیاد در دیکتاتور شوروی موجود بود که شاید در نتیجه سازش با دولت ایران، مسکو بتواند امتیازاتی سیاسی و بخصوص نفتی از تهران بدست آورد.

بندهای دیگر این «ضمیمه» اهمیتی بظاهر ثانوی دارند. در مواد دیگر این «ضمیمه» از جمله در ماده دوم نام یک گروه «سه‌گانه» (م. ابراهیموف، ص. آتاکیشی یف، ق. حسن اوف) جهت «کمک به فرقه دمکرات» و «رابطه دائمی با آن» داده شده و گفته می‌شود که باقروف کار این گروه را هدایت خواهد کرد. همچنین در همین ماده دوم گفته می‌شود «با اشخاص و گروه هائی که با گسترش فعالیت خود مختاری طلبانه در آذربایجان ایران مخالفت می‌ورزند بطور فعال مبارزه شود و به ایجاد گروه‌های مسلح جهت دفاع از فعالین این جنبش خودمختاری سرعت داده شود.»
سند نخست یعنی قرار دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه ۱۹۴۵ و ضمیمه تصحیحی آن سه تا شش ماه بعد در مورد سه چیز جای شک و شبهه ای باقی نمیگذارد:

یکم اینکه برنامه ریزی، هدایت و رهبری نهائی اجرای برنامه ۲۱ آذر نه در تبریز و حتی نه در باکو بلکه در مسکو بود. مسکو «خط» را معین میکرد، باکو رهبری اجرائی آن خط را بر عهده داشت و فرقه دمکرات در تبریز نقش «سرباز وظیفه» را انجام میداد.

دوم اینکه نقشه مسکو برای آذربایجان ایران و فرقه دمکرات در عرض سه تا شش ماه بخاطر ملاحظات دیگری که مسکو داشت از «تجزیه طلبی» به «طلب خود مختاری در چهارچوب ایران» تغییر یافت.

سوم اینکه مسکو و شخصا استالین هر بار که تصمیم و سیاستش را عوض میکرد به باقروف دستور میداد که طبق آخرین تصمیم او دستورات لازم جدید را برای اجرای نهائی به پیشه وری و فرقه دمکرات ابلاغ کند و اجرای این قرار ها را با تمام نیرو تامین نماید.

در سند سوم یعنی نامه تاریخی استالین به پیشه وری که در پیش خواهیم دید، استالین با تائید این سه نکته از پیشه وری می خواهد که آنچه را که طبق تصمیم مسکو اتفاق افتاده، بپذیرد و دست از شکایت بر دارد. تاریخ این نامه بعد از عقب نشینی قوای شوروی از ایران، اما پیش از شکست حکومت فرقه و فرار اکثریت بزرگ رهبران به شوروی است. استالین با لحن مخصوص آمرانه و حزبی خود به پیشه وری که طبق روایات مختلف بسیار «دل شکسته و افسرده» بوده، می نویسد که فرقه بخاطر حضور قوای شوروی در آذربایجان ایران بر سر کار آمد، اما «شوروی چاره دیگری نداشت» و حالا پیشه وری نباید در «اینجا و آنجا» بگوید که مسکو ابتدا فرقه را «بالای تاقچه» گذاشت و بعد به حال خود رها کرد.

————-

(باز نشراز ۲۰۱۱)

more-e1497357658356

واکنش ها به اسناد روسی ۲۱ آذر

NovayaIstoriya

بدون شک تاریخ، موضوع آب و نان نیست و اکثریت مردم علاقه چندانی به جزئیات حوادث تاریخی ندارند. در عین حال این حوادث هر چه قدیمی تر باشند، علاقه اکثریت مردم عادی به دانستن جزئیات آن هم کمتر و کمتر میشود. قضیه ۲۱ آذر هم از این واکنش عمومی مردم مستثنی نیست. اما این هم جالب است: سه سند مهم تاریخی در باره ۲۱ آذر یعنی فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)،  دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد قوام سادچیکوف در مورد تخلیه ایران از سوی قوای شوروی و بررسی اعطای حق استخراج نفت در شمال ایران به شوروی مورخه هشتم مه ۱۹۴۶ که اخیرا در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. استقبال خوانندگان از این مقالات «چشم انداز» و شبکه های اجتماعی زیاد هم حیرت انگیز نبود اما موجب خرسندی من شد. اين استقبال براى يك تارنمای كوچك، شخصى و غير انتفاعى نتيجه خوبى است و من از اين بابت متشكرم.

آنچه كه در اين نوشته ميخوانيد مختصرى از واكنش ها در فضاى اينترنت به انتشار اين اسناد و بخصوص يكى از آنها يعنى نامه استالين به پيشه ورى است.

اصولا خوانندگانى كه در اين اسناد تائيد دانسته ها و نظريات خود را يافتند، طبعا خوشحال شده و از آن استقبال نمودند. واكنش كتبى اين دوستان زياد نبود اما بنظرم بعضى از این دسته هم با خواندن اين اسناد چنين باورشان تقويت شد كه  تنها و تنها ارتش سرخ و حكومت شوروى محرك قضيه ۲۱ آذر بود و گرنه در داخل آذربايجان (و كردستان) هيچ دليل و بهانه اى براى چنين تحولاتى وجود نداشت. بنظرم شكى نيست كه عامل اصلى جريان ۲۱ آذر، اشغال شمال ايران از سوى ارتش سرخ و هدايت سازمانى و اجرائى فرقه از طرف شوروى بود.اما نميتوان انكار كرد كه عوامل داخلى مانند فساد ادارى، بيسوادى و عقب ماندگى، بى توجهى به رشد استان ها و شایذ به درجه کمتری حتی فقدان تحصيل زبان مادرى زمينه و بهانه سوء استفاده مسكو و باكو را از آن اوضاع بحران و جنگ بوجود آورده است.

عده ديگرى از خوانندگان«چشم انداز» كه بنظرم احساسات مثبتى نسبت به فرقه، حزب و نظام شوروى سابق و يا انديشه استقلال و يا خودمختارى آذربايجان  دارند، از انتشار اين اسناد و ترجمه آنها هيچ هم خرسند نشدند. آنها مرتبا می پرسیدند «منظور اصلی» از ترجمه و انتشار این اسناد چیست. عكس العمل بيشتر آنان اين بود كه پيشه ورى ميدانست که او بدون كمك شوروى نميتواند كارى انجام دهد اما او هم از شوروى استفاده ميكرد و نائل شدن به خودمختارى و استقلال آذربايجان حتى بكمك يك دولت خارجى و اشغالگر بر ضد ايران نيز چيز حيرت آور و نادرستى نيست.

اما كسى از اين خوانندگان نبود كه اصولا خود اين اسناد تاريخى شوروى را زير سوال برده و آنها را “جعلى” بخواند – جز يك نفر: آقاى سيروس مددى كه بنده نامشان را شنيده ام اما متاسفانه شخصا ايشان را نميشناسم. در اينجا بنده نام ايشان را بدون كسب اجازه از خودشان مي برم چراكه ايشان همين بحث را با نام خود دربخش نظريات خوانندگان در زير مقاله «نامه تاريخى استالين به پيشه ورى» با صراحت نوشته اند.

آقاى مددى ابتدا اعتراض خود را با اين شروع كردند كه سند نخست يعنى فرمان دفتر سياسى كميته مركزى حزب كمونيست شوروى يكی ديگر از «جعليات» آقاى جميل حسنلى (حسنوف) از تاريخ نويسان و سياستمداران باكو است. كه نوشتم اين سند در دو نسخه و در دو آرشيو، يكى در مسكو و ديگرى در باكو است و ربطى به آقاى حسنلى و شخص بخصوص ديگرى ندارد و نميتواند «مجعول» كسى باشد. سند دوم يعنى «صورت جلسه» همان دفتر سياسى هم كه دستور ميداد فرقه از تجزيه طلبى بسوى خودمختارى تغيير جهت دهد و همچنین ترجمه هاى آنان همه «جعلى» خوانده شد و من دقيق نفهميدم كى در كجاى كدام نسخه و يا ترجمه آنها چه چيزى را جعل كرده است.

جعلى خواندن دو سند كه نسخه هاى مشابه آنها هنوز در آرشيو رسمى دو كشورو مقامات رسمی آنان است، بايد كار مشكلى باشد.

آنگاه در ادامه مناظره، آقاى مددى مركز بررسى هاى تاريخ جنگ سرد «موسسه ويلسون» در آمريكا را هم متهم به جعل اين اسناد نمودند – يعنى اين اسناد هم يكى ديگر از «توطئه» هاى بين المللى بر ضد «حكومت ملی»  و «دولت شوراها» بود! عرض كردم اينها ابتدا در روسيه به زبان روسى منتشر شده اند و مركز ويلسون بعد از سالها اين اسناد را گرفته و به انگليسى ترجمه كرده است – «توطئه جعل» اين است؟ اين هم روشن نشد.

تازه تعداد کسانی که این اسناد را دیده، خوانده و بررسی کرده اند که محدود به آقای حسنلی نمیشود. اقلا من دکتر تورج اتابکی، دکتر فرناد شاید راینه و دکتر ناتالیا ایگورووا را میشناسم که خود این و صدها سند دیگر مربوط به روابط ایران و شوروی در آن سال ها و حکومت فرقه را شخصا دیده و خوانده اند. خود بنده از مسکو فتوکپی برخی از این اسناد را دسترس کرده و دیده ام.

اعتراض بعدى به نامه استالين خطاب به پيشه ورى بود. گفتند متن اصلى و روسى اين نامه آورده نشده و فقط ترجمه اش وجود دارد. بنده گشتم و متن روسی و اصلی را نشان دادم و لینکش را هم در «چشم انداز» گذاشتم. گفتند فتوکپی اصل  نامه استالین از ۱۹۴۶ در اینجا نیست، فقط متن پیاده شده روسی آن هست. اصلا از کجا معلوم که چنین نامه ای از طرف استالین نوشته شده؟ اصولا استالین چرا باید به پیشه وری نامه نوشته باشد؟ البته من به یقین نمیدانم چرا استالین مبتواند به پیشه وری نامه ای نوشته باشد. گمان من این است که این نامه را بلافاصله پس از عقد قرارداد تهران-مسکو معروف به قرارداد قوام-سادچیکوف نوشته تا نگرانی ها و دلهره های پیشه وری را تسکین ببخشد. عرض کردم حالا اینکه اصل فتوکپی نامه استالین را بنده نمیتوانم نشان بدهم، پس یعنی چنین نامه ای موجود نیست؟ یعنی چه ؟ بنده اصل دستنویس نمایشنامه هاملت توسط شکسپیر را هم نمیتوانم نشان دهم، اما این آیا دال بر آن است که هاملت اثری جعلی است؟ من شنیده بودم که دسترسی به اکثر اسناد قبلا سرّی حزب کمونیست کار حضرت فیل است و «سفارش از مقام های بخصوص» لازم دارد. بعد خود آقای مددی بعنوان یک دلیل دیگر بر باصطلاح «جعلی بودن» این نامه نوشتند که در جلد 16 «کلیات استالین» هم این نامه وجود دارد اما (این سوال ایشان است) چطور میشود متن دو نامه در آنچه که بنده و مرکز ویلسون به انگلیسی و فارسی ترجمه کرده ایم و متن «کلیات استالین» فرق میکند؟ باخود گفتم اگر دو منبع این نامه را نقل کرده اند، حتما چنین نامه ای (حالا با هر محتوی) نوشته شده است.

اما آیا واقعا محتوای دو نامه فرق میکند؟ قول دادم موضوع را بررسی کرده به اطلاع آقای مددی میرسانم چونکه برای خودم هم موضوع جالبی بود.

بنده در رابطه با نامه استالین به پیشه وری از دو نفر در مسکو (یکی در انستیتوی تاریخ آکادمی علوم فدراسیون روسیه) و یک نفر در موسسه وودرو ویلسون آمریکا سوال کردم و با یک نفر نشسته روسی و ترجمه انگلیسی مرکز ویلسون و ترجمه فارسی بنده را مقایسه کردیم.

خلاصه بررسى من اين است: ظاهرا كسى فتوكپى اصل نامه استالين به پيشه ورى را ندارد. اصل نامه در «آرشيو سياست خارجى فدراسيون روسيه» در مسكو است. حداقل من نميدانم که آیا نسخه دوم از اصل اين نامه كه به پيشه ورى يعنى به باكو ارسال شده، هنوز در آنجا هست يا نه. ولى شكى نيست كه چنين نامه اى نوشته شده و اصلش هم هنوز در آرشيو مسكو هست اما اجازه فتو كپى برداشتن از آن را به هر كسى نميدهند. يك دليل وجود اين نامه آن است كه متن آن را براى اولين بار خانم ناتاليا ايگورووا، دكتر علم تاريخ و عضو انستيتوى تاريخ عمومى آكادمى علوم روسيه خود در آرشيو ديده، عينا رونويسى كرده و براى اولين بار متن كامل اين نامه را در سال 1994 در مجله همين انستيتو جزو مقاله اى با تيتر «بحران ايران 1945-1946» بچاپ رسانيده است که فتوکپی آن را در زیر میگذارم. همين متن كامل است كه چند سال بعد به انگليسى و سپس از جانب بنده به فارسى ترجمه شده است. آیا خانم دکتر ایگورووا و انستیتوی تاریخ معاصر فدراسیون روسیه هم اینها را جعل کرده اند؟

دليل دوم هم اين است: همين نامه با همان تاريخ، همان امضا و 80 در صد همان محتوى به عنوان يكى از آثار استالين در جلد 16، بخش نخست «كليات استالين» كه سالها بعد، در 2011، از طرف دو دكتر علم تاريخ روسيه در مسكو بچاپ رسیده  و از سوى گروه هاى مختلف سیاسی تجديد چاپ و در اينترنت گذاشته شده است. در اين متن دوم بعضى جملات متن نخست و كامل نامه موجود نيستند و ما علت آن را نميدانيم. اما اصل و جوهر پيام استالين به پيشه ورى در هر دو متن يكى است و آن اينكه پيشه ورى بايد درك كند كه سياست عقب نشينى شوروى و كوشش براى گرفتن امتياز از قوام السلطنه درست بوده است. وجود اين دو متن موجوديت اين نامه را نه اينكه زير علامت سوال نمی برد، بلكه برعكس آن را تائيد ميكند.

و در نهايت دليل سوم، شاهدى غير مستقيم در تائيد محتوى نامه استالين يعنى نارضايتى پيشه ورى از سياست مسكو، كوشش استالین براى گرفتن امتياز نفت از تهران و وابستگى مستقيم حكومت فرقه به مسكو است. اين سند نامه اى است كه پيشه ورى و ديگر رهبران فرقه در آخرين روز هاى حكومت فرقه نوشته از طريق كنسول روسيه در تبريز به رهبرى شوروى فرستاده و از روس ها براى آخرين بار درخواست كمك كرده اند. اين نامه هم در آرشيو سياست خارجى روسيه نگهدارى ميشود و كسى هنوز اصلش را نديده و آن را اتفاقا خود آقاى سيروس مددى ترجمه كرده اند، نامه پيشه ورى و دوستانش را در آخرين روزهاى حكومت فرقه با اين جملات خود نامه ميتوان خلاصه كرد:

ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما (…) با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم (…) مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند (…) این نهضت حامی مستقیم دولت شوروی و پشتیبان سیاست شوروی در ایران است (…) مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود (…) ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود (…) اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم. سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم. (منبع در این لینک)

باز تکرار کنم که این نامه را خود آقای مددی زحمت کشیده ترجمه کرده و در سایت «اخبار روز» البته با مقدمه ای در وصف فرقه دمکرات منتشر کرده اند. این نامه هم از همان «آرشیو سیاست خارجی روسیه» است و از این آرشیو هم فتوکپی اصل نامه که به روسی نوشته شده نشان داده نمیشود. و این نامه هم در تکمیل و ادامه همان سه سند مهم روسی، بنظر بنده جزو اسناد اساسی و مهمی است که حوادث واقعی 21 آذر را قدم به قدم توضیح میدهند.

و اما اگر خوانندگان عزیز در باره نامه استالین به پیشه وری حوصله خواندن اطلاعات بیشتری را دارند جزئیات بررسی خود را بیشتر باز کنم:

جزئیات مسئله نامه استالین به پیشه وری

اولا آن سند اصل روسی که ترجمه انگلیسی موسسه ویلسون از آن است و ترجمه فارسی بنده هم از آن است از کجاست؟ .

این سند را خانم ناتالیا یگورووا (ایگورووا) از «آکادمی علوم فدراسیون روسیه» در سال 1994 در شماره سوم مجله «تاریخ معاصرانستیتوی تاریخ عمومی» همان آکادمی در مقاله ای با تیتر «بحران ایران 1945-1946» منتشر کرده است.  متن کامل نامه استالین در مقاله ای است  در این لینک (ص 40-42). در فتوکپی زیر فهرست مجله نامبرده همراه با متن کامل نامه استالین  نشان داده میشود که من آن نامه را با رنگ زرد مشخص کرده ام.

این نامه را آکادمیک یگورووا بعنوان کارمند علمی انستیتوی تاریخ آکادمی علوم روسیه (قبلا شوروی) در آغاز سالهای 1990 شخصا در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» دیده و چون گرفتن فتوکپی از اسناد آرشیو دولتی روسیه به گفته خودش بسیار مشکل بوده عینا و کلمه به کلمه رونویسی کرده است. همین متن کامل بعدا در این مقاله در مجله «تاریخ معاصر و اخیر» انستیتوی تاریخ عمومی آکادمی علوم روسیه (طوریکه در عکس زیر میبینید (ش 3، مه و ژوئن 1994) عینا اقتباس شده است.

اصل ترجمه انگلیسی موسسه معتبر ویلسون و ترجمه فارسی بنده از آن ترجمه (با مقایسه با اصل روسی) که در «چشم انداز» چاپ شده، از همین اصل روسی است و اعتبارش هم همین است.

NE1NE2

NE3

NE4

خانم دکتر یگورووا بعنوان منبع، این نشانی آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه را (با حروف روسی) نشان میدهد:

AВР РФ, Ф. 06, оп. 7,  п. 34, д. 544, л. 8, 9

نا مه با عبارت «به رفیق پیشه وری» شروع میشود و با امضای «ی. استالین» خاتمه مییابد. دقت بفرمائید: تنها و تنها جملاتی که با رنگ چهره ای مشخص شده اند در چاپی که دوست گرامی آقای مددی بعنوان دلیل نشان داده، موجود نیست. بقیه نامه در هر دو چاپ عینا همخوان است.

این ترجمه ای است که بنده از متن خانم یگورووا کرده ام:

Farsi1

Farsi2

باز، در این ترجمه فارسی خودم هم فقط جمله هائی که در چاپ 1994 آکادمی علوم بودند ولی در چاپ فردی و یا گروهی سال 2011 حذف شده اند با رنگ چهره ای نمایان شده اند.

برای مقایسه، این متن نامه ای است که آقای مددی میگویند با متن قبلی فرق میکند اما طوریکه میبینید تنها فرق در آن است که جمله هائی که در بالا با رنگ چهره ای مشخص شده اند در متنی که آقای مددی بعنوان دلیل نشان میدهد نیستند:

2011aa

2011bb

2011cc این کتاب هم که مورد رجوع آقای مددی است بعنوان منبع همان نشانی را میدهد: آرشیو دولتی فدراسیون روسیه (با مشخصاتی که در بالا میبینید).

و اما چند نکته در باره منبع دومی که آقای مددی میدهد یعنی «کلیات استالین» جلد 16.

اولا  بعد از مرگ استالین چاپ آثار او دیگر ادامه نیافته است. یعنی کلیات او تا سال 1951  فقط تا جلد 14 (یعنی آثار او در فاصله 1934-1940) پیش رفته است. بعد از مرگ استالین یک جلد 15 هم منتشر شده است با زیر تیتر «تاریخ حزب کمونیست شوروی (بلشویک) – دوره مختصر» که بعدا حزب کمونیست این را از لیست «کلیات» استالین در آورده چونکه نوشته دیگران بوده و استالین گویا فقط جزو «هیئت تحریریه» آن بوده است.

و اما باصطلاح «جلد 16» کلیات استالین (آن هم در دوبخش) و یکی دو جلد بعد در سال های 2010 از طرف اشخاص و گروه های مختلف جمع آوری شده و به طبع رسیده است و بین این مجلد ها از نظر تیتر مطالب و مضمون آنها اختلافاتی هست و دقیقا معلوم نیست افراد  و  گروه های ناشر مطالب مورد استفاده خود را دقیقا از کجا گرفته اند، معیار انتخابشان چه بوده و آیا در مضمون این مطالب دست برده اند یا نه؟

جلد 16 (بخش اول) که آقای مددی با اشاره به آن صحت و اعتبار اصل روسی ترجمه بنده ازاین نامه را تحت شک و سوال قرار داده اند هم جزو جلد های 16-18  همین رشته انتشارات باصطلاح شخصی و یا گروهی است. اگر به لینکی که خودشان داده اند نگاه کنید می بینید که  این جلد  در سال 2011 ابتدا از سوی گروهی ظاهرا استالینیست و با انگیزه های سیاسی از طرف دو دکترفلسفه ( ر.کاسولاپووا و م. گراچوف) در مسکو منتشر شده است. نسخه دیجیتالی که ایشان آن را همچون مرجع نشان میدهند ازهمان سلسله است که از سوی گروهی که مدعی است «عقاید استالینیستی در گرجستان را رواج میدهد» برای ترویج اندیشه های «مارکس، انگلس، لنین، استالین و انورخوجه» بصورت پی دی اف در اینترنت منتشر شده است.

بطور خلاصه:

1. اولا اظهار شک به اینکه اصولا چنین نامه ای از طرف استالین به پیشه وری نوشته شده بیمورد است. همه منابع و کلیات استالین که موجودند، از همان نامه نوشته شده در یک تاریخ (هشتم مه 1946) توسط استالین به پیشه وری صحبت میکنند.

2. 80 در صد دو متن نامه عینا و کلمه به کلمه همخوان هستند. تنها و تنها بعضی جملات هستند (مشخص شده با رنگ چهره ای) که در متن پیشتر خانم یگورووا (ترجمه بنده) از آکادمی علوم روسیه از سال 1994 وجود دارند ولی در چاپ های گروه های مختلف در سال 2011 حذف شده اند. این جمله های حذف شده بطور بی پرده تری سیاست شوروی و استالین در مورد ایران، قوام و جریان فرقه دمکرات و شخص پیشه وری را روشن میکنند. مثلا در این جمله های حذف شده به پیشه وری گفته میشود که این تصور او که شوروی ابتدا او را به عرش اعلی برده و حمایت نموده ولی بعد به گوشه ای انداخته است درست نیست. اما استالین حتی در همین نامه ای که آقای مددی هم بعنوان دلیل میاورند چند نکته را بطور روشن ذکر میکند و میگوید که «پیشه وری در بررسی اوضاع ایران اشتباه میکند، قوام را باید در مقابل نیروهای انگلیسی حمایت کرد، تا زمانیکه نیروهای شوروی در ایران بودند فرقه دمکرات قدرتمند بود اما شوروی نا چار شد نیروهایش را عقب بکشد و بالاخره اینکه پیشه وری بهتر است افکارش را درست کند.»

3. تا جائیکه میدانم این نامه نه در آرشیو های آذربایجان شوروی دیده شده و نه به آن ارجاع گشته است. این نامه به گفته همه در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» بود و هنوز هم هست و بنا بر این به هیچ شخص بخصوصی از جمله آقای جمیل حسنلی در باکو محدود و مربوط نیست.

ولی طوری که عرض کردم، حتی اگر آن چند جمله را هم بگیرید فرق چندانی در ماهیت و مضمون سیاسی نامه نمیکند و در اینکه استالین چنین نامه ای به پیشه وری نوشته و همه این و یا آن متن این نامه را نقل میکنند دور از شک و تردید است.

ورای این همه بحث و مناظره و نشان دادن منابع و گفته های دانشمندان و اهل نظر در هر مورد، حد اقل تجربه شخصی بنده ثابت کرده است که دانش و اعتقاد، دو مقوله کاملا از همدیگرکاملا متفاوت است. من در اینجا بهیچ وجه قصد ندارم و حق آن را هم بخود نمیدهم که یکی را بد و دیگری را خوب، یکی را والا و دیگری را پست وانمود کنم. اما چه خوشمان بیاید و چه نیاید، دانش سرتاسر بر سر سوال، شک و بررسی هست اما در ایمان و اعتقاد شک و سوال نیست، محبت و دلبستگی هست و این احساس با شک و سوال این و آن و یا بحث و مطالعه متزلزل نمیشود – و یا بسادگی متزلزل نمیشود. این، مثل محبت و ایمان اشخاص به فرزندان، خانواده، دین و مذهب و یا حتی قوم و گروه و ملت است که برای اکثریت مردم سوال و شک قبول نمیکند. شما میتوانید هزار دلیل و شاهد و نقل قول در موردی بیاورید اما کسی را که به چیزی اعتقاد دارد نمیتوان براحتی قانع کرد که در اعتقاداتش حتی کمی تجدید نظر کند.

اگر کسی در مورد آقای پیشه وری، فرقه دمکرات و یا استالین، حزب کمونیست شوروی و یا اتحاد شوروی سابق چنین احساساتی  دارد، طبیعتا دیگر جای بحث و نشان دادن سند و مدرک باقی نمیماند.

more-e1497357658356

چند سند آمریکائی در باره حکومت پیشه وری

UW Digital Collections

در اسناد سابقا سرّی وزارت خارجه آمریکا که مربوط به دوره پیشه وری میشود اطلاعات جالبی در مورد این برهه تاریخ ایران و آذربایجان نهفته است. این اسناد مانند همه اسناد محرمانه وزارت خارجه که همگی در سرلوحه شان مُهر «سرّی» دارند بعدا مشمول مرور زمان شده در دسترس عموم قرار گرفته اند (تمام اسناد در این لینک). بخش بزرگ این اسناد در دانشگاه ویسکنسین آمريكا دیجیتالی شده و از طریق اینترنت هم قابل مطالعه و حتی چاپ است. اکثر این اسناد نامه های رد و بدل شده بین سفارت های آمریکا و مركز وزارت خارجه در واشنگتن هستند. در رابطه با ایران این نامه ها شامل مکانبات بین سفارت آمریکا در تهران و کنسولگری آمریکا در تبریز و یا سفارت آمریکا در مسکو و مرکز وزارت خارجه در واشنگتن است.

یکی از اسناد تلگرافی است از تاریخ هشتم ژانویه 1946 از سفارت آمریکا در مسکو به واشنگتن که یک مقاله خبرگزاری شوروی تاس را نقل میکند که از تبریز مخابره شده است. مقاله در باره ملاقات معاون کنسول آمریکا در تبریز «روسوو» و سید جعفر پیشه وری «نخست وزیر حکومت خود مختار آذربایجان ایران» است. مقاله تاس میگوید که «آقای روسوو در شخص نخست وزیر از حکومت ملی آذربایجان ایران استقبال نمود» طبق همین گزارش خبرگزاری شوروی کنسول آمریکا میگوید که راه مذاکره حکومت تبریز با تهران بهتر است باز باشد و پیشه وری جواب میدهد این تهران است که راه مذاکره را بسته است. روسوو میپرسد اگر شاه خودمختاری آذربایجان ایران را قبول کند پیشه وری چه عکس العملی نشان خواهد داد و پیشه وری  جواب میدهد که «قبول کردن» خود محتاری «مسئله کوچکی» است و «مهم آنست که برای حفظ خودمختاری ضمانت داده شود». طبق گزارش سفارت، مقاله خبرگزاری تاس با این جمله تمام میشود که روسوو «قول هر گونه پشتیبانی از حکومت ملی آذربایجان ایران» را (به پیشه وری) داد.

طبیعتا معلوم نیست مندرجات مقاله تاس تا چه حد مطابق واقعیت بوده است ولی بهر حال از نظر تاریخی این سند (برای اصل انگلیسی اش اینجا را کلیک کنید) حائز اهمیت است.

از دو سند جالب دیگر اولی نامه سفیر آمریکا در تهران جورج آلن به وزیر خارجه آمریکا جیمز بیرنز (15 مه 1946) یعنی زمانی است که هنوز حکومت پیشه وری بر سر قدرت است و سند دوم نامه بیرنز به آلن از 20 دسامبر 1946 یعنی بعد از سقوط پیشه وری است (اصل انگلیسی این دو نامه در این لینک) در نامه سفیر آمریکا گزارشی از ملاقات قوام با سفیر داده میشود که در آن قوام به سفیر میگوید که تهران برای پیشگیری از اعلام استقلال حکومت پیشه وری از ایران و لغو سلطنت (در آذربایجان) باید دادن امتیازاتی را قبول کند چونکه «اگر چنین نشود شاید استان های دیگر و حتی خود تهران در رابطه با سلطنت دست به اقدامان مشابهی (مانند آذربایجان) بزنند.» قوام به سفیر آمریکا میگوید که شاه با دادن هر امتیازی به پیشه وری که ورای برنامه هفت ماده ای از پیش اعلام شده باشد مخالفت میکند . قوام میگوید او به پیشه وری نگفته است که شاه با دادن امتیاز مخالف است اما سفیر  علاوه میکند که او در این مورد شک دارد. سفیر آلن اضافه میکند که قوام شاید به پیشه وری مستقیما در باره مخالفت شاه چیزی نگفته ولی احتمالا طوری حرف زده که پیشه وری بفهمد که او یعنی قوام موافق یک راه حل است اما شاه مخالفت میکند.

ميدانيم كه تصور حاكم حكومت فرقه دمكرات و مشخصا خود پيشه ورى اين بود كه شخص قوام مانع اصلى بر آورد شدن خواستهاى فرقه بود.

سند سوم یعنی نامه وزیر خارجه بیرنز به سفیر آلن که مدت کوتاهی بعد از سقوط پیشه وری نوشته شده اظهار امیدواری میکند که اکنون که حکومت ایران حاکمیت خود را در آذربایجان دوباره برقرار کرده است دولت قوام رفتار آشتی جویانه ای با مردم استان در پیش خواهد گرفت و از اقدامات انتقام جویانه بر ضد روس ها، آذربایجانی ها و کُرد ها پرهیز خواهد نمود.

more-e1497357658356

۲۱ آذر: روی دیگر سکه

W.Douglas
عباس جوادى – هر سکه دو رو دارد. اسناد و مقالاتی که در چند روز گذشته در رابطه با 21 آذر و حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان در «چشم انداز» منتشر شد با صراحت تردید ناپذیری نشان میدهند که فرقه دمکرات در شرایط اشغال شمال ایران از طرف شوروی و با طرح دقیق، رهبری گام به گام پشت صحنه عملیات از طرف شوروی ها انجام شد. در عین حال همین اسناد نشان میدهند که مسکو به جریان پیشه وری بعنوان وسیله ای جهت گرفتن امتیاز از دولت ایران نگاه میکرده و اگر هم در ابتدا شکی میکرده که شاید آذربایجان و کردستان کاملا از ایران جدا شده به شوروی ملحق شوند، دیر تر تحت فشار متفقین در سطح بین المللی از این تصور دست کشیده است (نگاه کنید به مقاله: 21 آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب).  نقش و اهداف خود پیشه وری و یا حتی فرقه دمکرات در این ماجرا ظاهرا ثانوی بوده و حکومت فرقه بهمان ترتیب که با ارتش شوروی آمده بود بعد از عقب نشینی ارتش سرخ که با توافق تهران و مسکو انجام گرفت متلاشی شد.

این یک روی «سکه 21 آذر» است، روئی که اکثر طرفداران فرقه و یا شوروی سابق نمیخواهند بپذیرند و یا به آن اهمیت لازم را بدهند. آنها نقش و فعالیت های فرقه و شخص پیشه وری را بطرز غلو آمیزی بزرگ کرده این جریان و حکومت یکساله آنرا همچون حکومتی «دمکراتیک» و «ملی» (به معنای حافظ منافع مردم آذربایجان) نشان میدهند و در عین اینکه سعی میکنند نشان دهند که فرقه و حکومت آن اساسا با کوشش و برنامه خود مردم آذربایجان بر سر کار آمده و اصلاحات «عمیقی» انجام داده، بعد از خروج ارتش شوروی و بازگشت آذربایجان به ایران، تعداد کشته شدگان را بصورت حیرت انگیزی بزرگ میکنند و حتی آن را بعنوان «نسل کشی» قلمداد میکنند.

آنچه که ميخوانيد «روی دیگر سکه» است، روئی که  فقر و فساد، ظلم و ستم ماموران و ملاکین را به عنوان عامل یاری رسان به برانگیزاندن مداخله شوروی نادیده می‌گیرد.

آنچه میخوانید ترجمه ای است از فصل “آذربايجان” كتاب “سرزمين هاى شگفت انگيز و مردمى مهربان” اثر قاضى سابق آمريكا ويليام داگلاس كه در سال ١٩٥١ در نيويورك چاپ شد و در ١٣٧٧ شمسى ترجمه فارسى آن در موسسه گوتنبرگ تهران منتشر شد. داگلاس قاضی عالیرتبه دادگستری آمریکا بود که برای آشنائی با دنیای شرق در سالهای 1949-1951 به ایران، لبنان، اسرائیل و سپس هندوستان سفر کرد و خاطرات خود را از این سفر ها نوشت. این دوره درست مصادف با زمان بعد از جنگ و شروع جنگ سرد بود. بار اول داگلاس در سال 1949 به ایران آمد که مصادف بود با مدت كوتاهى بعد از پایان دوره حکومت پیشه وری.

محصول سفر های داگلاس به ایران، لبنان و اسرائیل کتابی بود بنام «سرزمین های شگفت انگیز و مردمی مهربان». بخش مهمی از این کتاب مربوط به ایران است. داگلاس در ایران و کشور های دیگر سعی کرده است از شهر های بزرگ دوری کند و به ولایات برود و با مردم جوش بخورد. در ایران او از آذربایجان، کردستان و لرستان دیدن کرده و در عین حال در باره زندگی بختیاری ها و قشقائی ها نوشته است.

فصل آذربایجان کتاب او (ص 38-50) 12 صفحه است که اساسا مربوط به حکومت یکساله پیشه وری، وضع مردم، رفتار و فساد ماموران، و باز پس گرفتن آذربایجان از قوای ارتش سرخ و سپس حکومت فرقه دمکرات از طرف حکومت مرکزی میشود. برخی که ظاهرا کتاب را نخوانده اند به داگلاس و کتابش نسبت هائی داده اند که در نوشته های او دیده نمیشود. اما بنظرم داگلاس درنوشتن سفرنامه خود «سرزمین های شگفت انگیز و مردمی مهربان» مانند یک قاضی بیطرف و منصف عمل کرده، حد اکثر کوشش خود را در نگرش منصفانه و بیغرضانه کرده و جوانب مختلفی را که دیده و شنیده در نظر گرفته که خیلی قابل تقدیر است.

نقل این فصل کتاب ویلیام داگلاس اساسا از ترجمه فارسی چاپ تهران (1377، موسسه گوتننبرگ) است. در مجموع ترجمه خوبی است. ولی من خودم آن را با اصل انگلیسی اش مقایسه و در بعضی جاها تصحیحاتی کردم و تغییرات جزئی دادم. من در پایان این مقاله اصل متن انگلیسی دوازده صفحه ای در باره آذربایجان را برای اطلاع شما تقدیم میکنم. اصولا کتاب که مانند خاطرات است ، از یونان و قبرس شروع میشود و با خاطرات ارمنستان، آذربایجان، قشقائی ها و کردستان و لرستان ادامه مییابد. شما هم میتوانید اصل انگلیسی تمام کتاب را در لینک زیر ببینید:

FULL TEXT of Strange Lands And Friendly People by William O. Douglas, 1980

در این کتاب داگلاس از مظالم ملاکین و بیرحمی و قساوت سربازان و ماموران محلی هنگام بازگشت ارتش مرکزی به آذربایجان، غارت روستا ها و حتی تجاوز به ناموس زنان میگوید و اضافه میکند ارتشی که آمده بود  آذربایجان را از دست اشغال ارتش خارجی برهاند خود همچون ارتش اشغالگر عمل میکرد. داگلاس به شیوع دزدی و فساد در سطح محلی اشاره میکند و حتی میگوید کمک های غذائی که حکومت مرکزی و یا شوروی در زمستان سخت 1949 فرستاده بودند را ماموران محلی در بازار میفروختند و مردم را به مرگ بخاطر قحطی و گرسنگی محکوم میکردند.

داگلاس در ضمن میگوید که تقسیم اراضی و منع رشوه خوری ماموران دو دلیل مهم محبوبیت پیشه وری بودند (در آن سال ها اسناد سرّی حزب کمونیست شوروی فاش نشده بود که دقیقا نشان میدهند برنامه «اصلاحات» قبل از تاسیس حکومت پیشه وری از طرف حزب کمونیست شوروی در باکو طرح ریزی شده بود. به این سند مراجعه کنید). اما کمونیست های آذریایجان حتی به 1000 نفر هم نمیرسیدند. او میگوید پیشه وری و حکومتش در آذربایجان محبوب بوده اند، اگرچه بنظر او بسیاری فکر میکردند که اگر پیشه وری میماند آذربایجان (ایران) راه شوروی را در پیش میگرفت. شیوه تبلیغاتی شوروی در آذربایجان (ایران) «نرمتر» از همه جای دیگر بود. آنها به دهات پخش شده با وعده های دروغین دادن خانه های وزیران و وکیلانی که به  تهرانگریخته بودند، اعطای زمین و غیره برای خود تبلیغ میکردند. با این وجود بنظر داگلاس علت اصلی محبوبیت پیشه وری اصلاحات مختلفی از قبیل تقسیم اراضی و ظلم و فساد ماموران و ملاکان محلی بوده است.

داگلاس در ضمن میگوید که پیشه وری كه با اشغال شوروی آمده بود خواهان جدائی از ایران نبود، اما اختیارات محلی میخواست و از جمله طلب میکرد که نصف مالیاتی که آذربایجان میدهد برای خود آذربایجان صرف شود. اما او میگوید پیشه وری و نزدیکانش 45 دقیقه قبل از ورود ارتش ایران به تبریز از ایران خارج شده بودند. در مجموع بنظر میرسد داگلاس نظر کلّا مثبتی نسبت به حکومت مرکزی ایران داشته و در باره نیات شوروی و ارتش سرخ آگاه بوده است. خود او درمقدمه کتاب از سپهبد رزم آرا نخست وزیر که بعدا ترور شد همچون «دوست» خود نام میبرد اما از مظالم و تعدیات ماموران محلی و ملاکین شکایات بسیاری میکند و این را (در نمونه کریم گدا و زنش فاطمه) دلیل محبوبیت پیشه وری میخواند.

در زیر فصل «آذربایجان» کتاب ویلیام داگلاس را تقدیم میکنم. 

آذربایجان

آذربایجان، استان شمال غربی ایران در امتداد مرزهای ترکیه و روسیه غنوده است. کوه پرآوازه آرارات با يك قله ۱۷ هزار فوتی، که پوشیده از برف و هرمی شکل است، از فراز آسمان‌ها بر مرز و بوم آذربایجان نظاره گر است. رود ارس که به دریای خزر می‌رسد، در قسمت شمالی، مرزی به طول بیش از سیصد کیلومتر را تشكيل ميدهد. در غرب آذربایجان، دریاچه ارومیه واقع است که به اندازه دریاچه خودمان «سالت لیک» در ایالت یوتا است. ماهی نمی‌تواند در این دریاچه زندگی کند. این دریاچه آبش به قدری شور است که تکه‌های نمک بر پوست آدمی نقش می‌بندد. رشته کوه زاگرس، که تا ترکیه و قفقاز روسیه و تا خلیج فارس کشیده شده، رشته کوهی تنومند و سنگ‌های آهکی است که سرتاسر مرز غربی آذربایجان کشیده شده است. گردنه‌های این کوه تا ۸ هزار پا و قله‌های آن تا ۱۵ هزار پا ارتفاع دارند. رشته کوه البرز در شرق حتی مرتفع‌تر و عظیم‌تر است. هر دو رشته کوه که به آذربایجان مشرف هستند خالی از پوشش درختی و گیاهی‌اند.

آذربایجان همانند یوتا و نوادا سیمای خشک و صحرایی دارد، هرچند که میزان بارندگی سالانه ان حدود ۳۰ تا ۳۵ اینچ است.، بیشتر آب حاصله از زمستان تولید می‌شود. از برف‌هایی که حتی در مناطق دره‌ای به ارتفاع ۸ تا ۱۰ پا می‌رسد و بیشتر آب در چشمه‌ها و سیلاب‌های دیوانه و سرکشی جاری می‌گردد که دل کوه‌ها و صخره‌ها را می‌خراشد، مسیرهایی که مدت‌ها قبل پر از درخت‌های انبوه بودند.

در زمستان آذربایجان زیر شلاق‌ بادهای سرد قرار می‌گیرد که از شمال می‌رسند و تا روستاهای گلی زوزه می‌کشند. تابستان این مرز و بوم گرم و خشک و سوزناک است. گردباد‌هایی از گرد و خاک در آسمان این منطقه به رقص در می‌آیند و تونل‌هایی قیف شکل و عجیب و غریب به ارتفاع صدها پا به آسمان می‌فرستند. سقف خانه‌های گلی و کاه گلی زیر آفتاب سوزان شکاف می‌خورند و گرد و خاکی نرم چون آرد لباس‌های مردم را می‌پوشاند.

اینجا محل رشد و بهشت سوسمارها و مارمولک‌ها است و این موقع سال زمانی است که تنها خاربته‌ها و گل‌های زيبا به نظر می‌رسد که رونق پیدا می‌کنند.

اما در هرکجای این سرزمین که آب داشته باشد، باغی شکل گرفته است، دره‌هایی چون خوی، در دامن تپه‌های قهوه‌ای و سوخته مملو از محصولات و سرمست از زیبایی‌هاست. رضاییه، در لبه‌ی دریاچه نمک، چون واهه‌ای غنی و عمیق نشسته در سایه است. در قسمت شمالی، مزارع وسیع غلات طلایی در مسیر بادهای داغی که از جنوب می‌وزند، موج می‌خورند و می‌رقصند. آب و هوای آذربایجان برای مردم و برای محصولات خوب است. روزها گرمند، اما دره هایی که در ارتفاعات سه تا چهار هزار پایی کشیده شده‌اند، شب ها به برکت نسیم‌هایی که از کوه‌ها می‌رسند، خنک‌ترند.

آذربایجان سرزمینی است تاریخی، در اینجاست که زرتشت حدود شش سده قبل از میلاد مسیح زیسته است و آموزه‌های او در مورد جدال ناتمام بین خیر و شر بوده است. اینجا سرزمین مادهاست. کسانی که اگر چه بر ایران غلبه کردند، اما خودشان و تمدنشان را در یک روند باختند. این پروسه طوری عمیق بوده که فقط یک لغت به نام «سگ» از مجموعه واژه‌های آنان مانده است. اعراب قرن هفتم به این منطقه آمدند و تمام سرزمین پارس را به مذهب اسلام برگرداندند و آن هم به زور شمشیر، در اوایل قرن سیزدهم مغول‌ها آذربایجان را در نوردیدند و هرچه دستشان می‌رسید سوختند و کشتند و بردند. آنها مراغه را پایتخت خود ساختند و سپس به تبریز نقل مکان کردند و دویست سال در تبریز حکم راندند. سپس ترکان عثمانی حمله‌ور شدند، آذربایجان، این استان مرزی، همواره در مسیر مهمانان مهاجم بوده است.

آذربایجان همچنین سرزمین برخیزاننده و برپا دارنده انقلابات بوده است و نوعی شیپور برای همه مرز و بوم ایران. این خصیصه آذربایجان در طول اعصار و قرون عوض نشده است. در قرن نوزدهم، روسیه دوبار به آذربایجان هجوم آورد و در قرن اخیر نیز چندین بار این خاک مورد تهاجم واقع شده و آخرین بار در سال ۱۹۴۱.

موقعیت آذربایجان پیامدهای تجاری بازرگانی مهمی هم داشته است. شهر تبریز در عرصه تجارت، واصل و رابط اروپا با آسیاست. تبریز نقطه کلیدی در جاده‌های کاروان رو باستانی بوده است. تجارت در تبریز بازارهای دوردست‌ها را به خود جلب کرده است. حدود هشتصد سال در بازارهای شهر تبریز ادویه‌جات و کالاهایی از هندوستان و البسه از فلاندر به فروش می‌رسیدند. تاریخ موقعیت استراتژیک خود را در این نقطه تغییر نداده است.، راه قطار منتهی به قفقاز هنوز بقایای خود را در تبریز به یادگار دارد. آن یک جاده گسترده‌ای است که به سوی شمال تا روسیه کشانده شده و سپس با اتصال‌های گوناگونی به اروپای شرقی وصل می‌شود. در حال حاضر این جاده در مرز روسیه مسدود شده است و خط آهن‌هایش در آذربایجان خاک می‌خورند. روسیه تنها در شرایطی مرزهای تجاری خود را می‌گشاید که نیازهای داخلی اش مرتفع شود. یک بار این واقعه در زمستان ۱۹۵۰_۱۹۴۹ رخ داد زمانی که مردم در آذربایجان نیاز مبرم به مواد غذایی داشتند. روسیه در آن مقطع سود کلانی نصیب خود کرد، روسیه انبوهی از گندم را از طریق کانتینرهای خط آهن صادر کرد و به قیمت گزافی فروخت.

آذربایجان، که از انظار جامعه جهانی دور مانده است، محل تلاقی نژادهای مختلفی بوده است آنها ایرانی مانده‌اند اما از بقیه ایرانی ها متفاوتند. آنها به لهجه ای از زبان ترکی صحبت می‌کنند، زبانی که خیلی واژه‌های فارسی را به خود گرفته است. آنها مردمانی سخت کوش و جدی هستند که زود برانگیخته شده به هجوم میپردازند، آنها شجاع و در روابط خود دل‌گشا و باز هستند.  قلب‌های مردم آذربایجان گرم و سخاوتمند است. دوستی با یک آذربایجانی یک دوستی اصیل، پویا و همیشگی است، دوستی آنها دوستی ایام سخت و تلخ و ایام شاد هم هست. آذربایجانی‌ها نسبت به روس ها همیشه با دوستی مراوده کرده‌اند، چرا که همسایه بوده و به عنوان فرد این دو ملت با هم خوب کنار می‌آیند. اما مردم آذربایجان نه کمونیست هستند و نه به کمونیسم تمایل دارند. حتی یک ده درصد آنها به کمونیسم و مارکسیسم نگرویده‌اند.

آذربایجان از نظر کمیت زیستی فقط ۷ درصد ایران را تشکیل می‌دهد اما جمعیت آن حدود ۱۸ درصد مردم ایران است یعنی از ۱۶ میلیون سه میلیون آذربایجانی هستند. اما از نظر اقتصادی موقعیت مهم‌ تری دارند. حدود یک چهارم پشم، گوسفند، فرش، گندم، و حبوبات ایران در آذربایجان تولید می‌شود. حدود یک سوم بادام، تنباکو، و روغن و یک پنجم سبزه و خشکبار و شکر را تولید می‌کند. حتی در عرصه تولید پنبه ۱۵ درصد محصول ایران را تولید می‌کند. بنابراین آذربایجان نقش مهمی برای ایران دارد. به این جهت روسیه چشم طمع در این خاک دوخته است.

وقتی که روسیه و انگلیس در سال ۱۹۴۱ متحد شدند آنها به ایران حمله کردند. هدف از این تهاجم دوگانه بود نخست منافع شوروی را از خطر آلمان‌ها که از سوی قفقاز تهدید می‌شد حفظ می‌کند و ضمنا راه تدارکاتی مواد غذایی را به روسیه فراهم می‌کند. در ۲۶ اوت ۱۹۴۱ نیروهای ارتش بریتانیا جنوب ایران را اشغال کردند. ارتش روسیه نیز آذربایجان را اشغال کرد، در دوران این اشغال نظامی، فرماندهی امریکایی منطقه خلیج از این کریدور آذربایجان عبور حدود پنج میلیون تن مواد غذایی به روسیه را فراهم ساخت. در پایان جنگ نیروهای ارتش انگلیس و امریکا منطقه را ترک کردند اما نیروهای روسیه ماندند و به اشغال نظامی خود ادامه دادند. به نظر می‌رسید که نیروهای روسی قصد دارند در آنجا رحل اقامت افکنده و بمانند. ایران به این اشغال اعتراض کرد و موضوع را به شورای امنیت سازمان ملل آورد. قدرت افکار عمومی سبب شد که روسیه عقب نشینی کند و بالاخره در ماه مه ۱۹۴۹ روسیه نیروهای خود را از آذربایجان فراخواند.

اما قبل و بعد از این واقعه، روسیه وقایعی را در این منطقه کاشت که هنوز این استان باستانی را در می‌نوردد. ارتش اشغالگر روسیه و نیروهای نظامی آن خیلی بیرحم هستند اما نیرویی که آذربایجان را اشغال کرده بود مدل و نمونه یک نیروی مردم و انسانگرا بود. من در رضاییه با یک نفر صحبت کردم که شاهد زنده‌ای بود و تعریف کرد که چه بلایی برسر یک معترض آورده شد. حتی شدیدترین مخالفان شوروی نیز مجبور بودند به این نکته اعتراف کنند. شوروی‌ها طوری عمل کردند و اثر گذاشتند که در اذهان مردم بازتاب مثبتی داشت. هر نیروی روسی که با مردم برخورد غیر مودبانه و تهاجمی داشت فوری فراخوانده می‌شد. ارتش شوروی در تمام جنبه‌ها احترام مردم را به خود جلب کردند. دیسیپلین نظامی فوق العاده خشن بود. اگر یک سرباز شوروی دست روی شانه یک زن آذربایجانی می‌گذاشت همانجا تیرباران می‌شد.

روسیه در این جا شانس منحصر به فردی داشت تا میزان انضباط نظامی و وفاداری خود را به نمایش بگذارد. دولت روس تا آخرین حد از این فرصت استفاده کرد. ارتش شوروی گردانی داشت که از مسلمانان قفقاز تشکیل می‌شد. آنها را در خوی مستقر کرده بودند. یک روز آنها تصمیم می‌گیرند که فرار کنند. در یک فرصت مناسبی آنها خوی را ترک می‌کنند و خود را به مرز ترکیه، که حدود ۲۵ مایل فاصله دارد می‌رسانند، این راز پنهان نمی‌ماند. ارتش شوروی آنها را تعقیب می‌کند و دستگیرشان می‌کند. تمام این افراد ارتشی مسلمان را به خوی باز می‌گردانند و همه را می‌کشند.

ارتش شوروی این سربازان را به زنجیر می‌بندد و آنها را چون ساردین در زیر زمین‌های سربازخانه در خوی جا می‌دهد. سپس آب قوی به ارتفاع چند اینچ به زیرزمین روانه می‌کند و آنها را به حال خود رها می‌کند. سربازان به مرور از فرط سرما و گرسنگی می‌میرند. بعد از چند هفته که همه مردند، اجساد را بیرون می‌ریزند و این بود درسی که ارتش روس در مورد دیسیپلین نظامی ارایه کرد.

روس‌ها به همان اندازه نیز نسبت به مخالفین محلی با اشغال نظامی شدت عمل نشان می‌دادند. البته آنها کسانی را که عقایدشان را در پستوی خانه پنهان می‌کردند و یا اصلا ابراز نمی‌کردند تنبیه نمی‌کردند. اما در مواقعی برخی از فرزندان آذربایجان جرات کرده و بنا به سنت مبارزاتی خویش ابراز عقیده می‌کرده و یا علیه سیاست‌های روسی اعتراض می‌کردند. در مواقعی برخی از این فرزندان نسبت به اشغال سرزمین خویش صدای خود را بلند می‌نمودند. من در رضاییه با یک نفر صحبت کردم که شاهد زنده‌ای بود و تعریف کرد که چه بلایی برسر یک معترض آورده شد؛ این مرد در رضاییه یک سخنرانی کرده بود و علیه اشغال آذربایجان سخن گفته بود. اشاره کرده بود که چطور ایران تحت قیمومیت بیگانه قرار گرفته و خواهان رهایی آذربایجان (از این یوغ) شده بود. او را به سرعت سربازان شوروی دستگیر کرده و با اسکورت نظامی به بیرون آورده بودند. به او یک بیلچه می‌دهند تا یک قبری بکند. وقتی قبر کنده شده و حاضر می‌شود، اول او را تیرباران نمی‌کنند، او را دست و پا بسته رو به زمین در گور قرار می‌دهند و او را زنده زنده دفن می‌کنند. وقتی که دیگران با بیلچه خاک بروی او می‌ریزند، او فریاد می‌زند یا علی یا محمد، ای امام اول شیعیان. علی علی‌… او فریاد می‌زند. یا علی، علی هرگز مرا تنها نمی‌گذارد. سپس از زیر خاک با صدای خفه شده مرد فریاد می‌زند: «زنده باد آذربایجان». سپس بیلچه‌ها به حرکت سریع درمی‌آیند و خاک‌ها فرو می‌ریزند و خاک از حرکت باز می‌ماند. هنوز هم از آن خاک و گل فریاد یک مخالف اشغال آذربایجان بلند است.

بهرحال شوروی‌ها از روش‌های ظریف‌تر از ترور سود بردند تا توده‌های مردم را موافق خود سازند. آنها به تمام نقاط استان افرادی را ارسال داشتند تا با مردم از نزدیک سخن گویند، اینان دو نفری کار می کردند، یکی به عنوان سخنگو نقش ایفا می‌کرد و دیگری چنین وانمود می‌کرد که منشی است. آنها به روستاها می‌آمدند و با روستاییان یک به یک مصاحبه می‌کردند. مصاحبه‌ها نمونه وار به این شیوه صورت می‌گرفت:

اسم شما چیست؟
احمد
در خانواده چند نفرید؟
زنم و ۷ فرزندم
خانه شما کجاست؟
این خانه (اشاره می‌کند)

نگاه کن به خانه مخروبه‌ای که این پیرمرد باید آنجا زندگی کند (سخنگو خطاب به منشی‌اش می‌گوید)
آیا ما خانه بهتری از این را برای این خانواده نداریم؟ به فهرست خانه‌هایت نگاه کن.
منشی لیست خانه‌های موجود را در کتابش مرور می‌کند و می‌گوید: بلی، در تهران خانه فلان معاون وزیر موجود است. ایشان می‌توانند آن را داشته باشند.
«این عائله را به آنجا ارسال کن.» سخنگو به منشی می‌گوید. سپس خطاب به روستایی بیان می‌دارد که «زمانی که انقلاب فرا رسد و ما تهران را بگیریم، آنجا خانه شما خواهد بود.».
سپس می‌پرسد «چندتا فرش در خانه دارید؟»

هر ایرانی در خانه فرشی دارد. ممکن است کثیف و زهوار در رفته باشد، اما داشتن فرش نشانه تملک خوبی محسوب می‌شود. آن مرد می رود تا تکه پاره فرشی که رویش نماز می‌خواند _یک متر در دو متر_ را بیاورد. سخنگو خطاب به منشی‌اش در حالی که به تکه فرش دهاتی نگاه می‌کند، می‌گوید «برای او شش قطعه در نظر بگیر، از فرش‌های بافت تبریز، بهترین فرش بافت کورش.»

و این ماجرا همچنان از خانه به فرش، از فرش به گوشت، از گوشت به نوع مدرسه ادامه پیدا می‌کند. این رشته کمپین از هر روستایی به روستایی، از ده به ده ادامه می‌یابد. این حرکت نوعی مائده آسمانی را می‌ماند که به روستاهای فقر زده و روستاییان به خاک نشسته نازل می‌شود. به روستاییان قول داده می‌شود که گیرنده امکانات و جوایز عینی خواهند بود، مثل اینکه یک کدخدای محلی صمیمانه به آنها تحفه می‌دهد. این شیوه بود که کمونیست‌ها به درون مردم روستایی رفتند و تلاش در پخش نارضایتی کردند. در همین دوره روس‌ها گام‌های سیاسی موثر دیگری نیز برداشتند. آنها متعهد شدند که در آذربایجان دولتی را به وجود آورند تا حتی وقتی ارتش روس از منطقه رفت، آن دولت بتواند بر سرکار بماند.

دانیال کمیسارف، آتاشه فرهنگی شوروی سنگ بنای امور آذربایجان بود، و مغز شوروی‌ها در پشت گروه‌های مختلف کمونیستی در ایران. او آشنایی فوق العاده‌ای از زبان فارسی داشت. او در قهوه‌خانه‌ها می‌نشست و با فرد فرد مردم عادی سخن می‌گفت و مردم او را به جهت روراستی و فروتنی و خلوص ظاهری دوست داشند. او مدل اخلاق و احساس خاصی به شیوه شوروی‌ها بود.

مردی که به رهبری دولت آذربایجان برگزیده شد یک مرد بومی آذربایجانی بود _فرزند یک فرد محترم و مقدس_ اسم او جعفر پیشه وری بود. پیشه وری کمونیستی بود که در باکو تحصیل کرده بود و در مدارس کمونیستی روسیه درس داده بود. در دهه سی به ایران رفت. یک اتحادیه‌ای سازمان داد و به انتشار روزنامه پرداخت. اول در رشت و سپس در تهران. رضاشاه پهلوی روزنامه‌های او را بست (رضاشاه پدر شاه فعلی). پیشه وری به زندان فرستاده شد، وقتی که روسیه و انگلیس در ۱۹۴۱ به ایران حمله کردند، پیشه وری و دیگر زندانیان سیاسی از زندان‌ها رها شدند. حزب توده، حزب کمونیستی ایران در سال ۱۹۴۲ تاسیس شد، حزبی که با ظرافت خاصی از اطلاق دایره کمونیست به خود امتناع می‌کرد. پیشه وری یکی از اعضای اولیه این حزب بود. پیشه وری از طریق روزنامه‌ای که بعد از رهایی از زندان نشر می‌کرد، خط و برنامه‌ حزب را تبلیغ می‌نمود.

در اواخر سال ۱۹۴۵ پیشه وری به تبریز رفت و فرقه دموکرات را بنیان نهاد، که همتای آذربایجانی حزب توده بود. این فرقه حرکتی را سازمان داد، ارتش روسیه نیروهای نظامی ایران را که در آذربایجان بودند خنثی کرد پیشه وری به قدرت رسید، کابینه‌ای تشکیل شد و پارلمان انتخاب گردید و یک برنامه سیاسی به عمل افتاد. دولت پیشه وری فقط از اواخر سال ۱۹۴۵ تا دسامبر ۱۹۴۶ عمر کرد. این دولت و دولت مرکزی ایران برسر نظارت بر انتخاباتی که شاه مقرر کرده بود، به جدال رسیدند. نیروهای ارتش دولتی به آذربایجان رسیدند، درگیری‌های چند رخ داد، دولت پیشه وری برافتاد و پیشه وری به روسیه رفت، حدود ۴۵ دقیقه قبل از اینکه نیروهای ارتشی به تبریز وارد شوند و ارتش روسیه که شش ماه پیش منطقه را ترک کرده بودند، به نجات دولت منطقه نیامدند.

من از طریق گزارشات روزنامه‌ها فکر می‌کردم که پیشه وری انسانی بی کفایت، غیر کارآمد و مامور شوروی بود، اما از مطالعات و از مسافرت‌هایم به آذربایجان در سال ۱۹۵۰ دریافتم که پیشه وری سیاستمداری موشکاف بود. او برنامه‌ای برای آذربایجان تهیه دید که هنوز امروزه هم به طور فزاینده‌ای مورد پشتیبانی مردم است.

کسی نمی‌داند که برنامه دراز مدت پیشه وری چه می‌شد. خیلی‌ها این سوظن را داشتند که او مدل روسیه را پیاده کند، بعضی‌ها براین باورند که پیشه وری دنبال برنامه‌ای بود که نیازهای ایرانیان را برآورده کند درحالی که چاشنی اندکی نیز از سوسیالیسم به همراه داشت. اما قسمت اعظم پروژه که پیشه وری برای آذربایجان داشت به نوعی رفرم مستقیم و خالص بود.

۱. قسمت مهم برنامه وی که بخش اعظم روستاییان از آن پشتیبانی می‌کردند، اصلاحات ارضی بود. این اصلاحات چاشنی اندکی از کمونیسم هم داشت. او زمین‌های مالکان بزرگ فراری را ضبط کرد و آن را بین روستاییان تقسیم کرد. اما پیشه وری هرگز به اموال و املاک مالکانی که در آذربایجان ماندند دست نزد، قانون جدید تنها سهم ساکنان املاک را از محصولات افزایش داد.

۲. پیشه وری همچنین چاشنی اندکی از سوسیالیسم به برنامه‌هایش داد و دولت او بانک‌های بزرگ را ملی کرد.

۳. کار بزرگ دیگری که پیشه وری بعد از اصلاحات ارضی، که مورد پشتیبانی کامل مردم قرار گرفت جلوگیری از هرگونه رشوه خواری کارمندان دولتی بود که رشوه را به عنوان جرم تلقی کرد. دو کارمند عالیرتبه و چند کارمند جز دولت وی به همین جرم رشوه گیری از مردم به دار آویخته شدند. این قانون اثر فوق العاده روشنی داشت. بازرگانان و تجار به من گفتند که در دوران پیشه وری حتی آنها به خود جرات می‌دادند که مغازه‌ها و حجره های خود را شبها هم باز بگذارند، بی آنکه ترسی از دزدها داشته باشند. مردم عادی به من گفتند برای اولین بار در دوران پیشه وری مردم می‌توانستند ماشین‌های خود را شبها در خیابانها نگه دارند بی آنکه کسی چراغ‌ها، لاستیک‌ها و یا دیگر قطعات مهم ماشین‌اش را از دست بدهد.

۴. کلینیک‌های پزشکی ایجاد شدند، برخی سیار بود و در خدمت روستاییان اطراف تبریز.

۵. قیمت کالاهای مایحتاج مردم به طور شدیدی کنترل می‌شد، احتکار مواد غذایی به شدت تنبیه می‌شد، نوعی سهمیه بندی غذایی به کار افتاد تا هریک از شهروندان بتوانند نیازهای حداقل خود را دریافت دارند. پیشه وری قول داده بود که هزینه زندگی چهل درصد کاهش یابد و او موفق به انجام این کار شد.

۶. حداقل دستمزد و حداکثر ساعات کار مشخص شد و سیستم چانه زنی جمعی مابین کارمندان و کارفرمایان برای اولین بار به راه افتاد.

۷. پروژه کارهای عام المنفعه برگزار شد و اکثر خیابان‌ها و جاده‌ها اسفالت شدند هرکس بیکار بود به کار گمارده شد.

۸. سیستم گسترده آموزشی برنامه ریزی و اجرا شد برای تمام روستاها مدرسه طرح ریزی شد و دانشگاه تبریز با دو کالج دیگر افتتاح شد، کالج پزشکی و دانشکده ادبیات (دانشگاه تبریز هنوز دایره است) عرصه‌های مربوط به فرهنگ آذربایجان مورد تاکید قرار گرفت. زبان تدریس در دوره ابتدایی به آذربایجانی تغییر یافت.

۹. پیشه وری مدافع خود مختاری برای آذربایجان بود. اما او جدایی از ایران را نمی‌خواست. او می‌خواست حداقل نصف مالیاتی که از آذربایجانی‌ها اخذ می‌شود در آذربایجان هزینه شود. او می‌خواست این استان به درجه بیشتری حق خودکفایی و خود گردانی داشته باشد و در پارلمان دولتی تهران نیز نمایندگان بیشتری داشته باشد.

برنامه دولت پیشه وری غیر از این موارد بخش‌های دیگری هم دارد، اما این موارد اصلی برنامه وی بود. از زمانی که گذر وقایع سبب برافتادن دولت پیشه وری شد مسایلی پیش آمد که برنامه‌های او را از دید و نظر مردم عادی جذاب‌تر و به طور فزاینده‌ای مقبول‌تر کرد.

زمانی که ارتش دولتی وارد آذربایجان شد سرو صدای دهشتناکی ایجاد کرد. سربازان دولتی تاراج را آغاز کردند، غارت می‌کردند و می‌بردند هرچه به دستشان می‌رسید و به آن هم رحم نمی‌کردند. (در مقام مقایسه) ارتش روس‌ها از رفتار و کردار بغایت بهتری برخوردار بودند. ارتش ایران که خود را نجات بخش می‌نامید، قشون درنده و اشغالگر بود. این ارتش زخمهای وحشتناکی در مردم به جای گذاشت. خرمن های دهقانان سوزانده شده نابود گشتند، زنان و دختران روستاییان آذربایجان مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند. خانه‌های مردم غارت و چپاول شدند. اغنام و احشام (چهارپایان) روستاییان به غارت رفتند و دزدیده شدند. ارتش خارج از کنترل بود. ماموریت ارتش آزادی و نجات بود، اما این ارتش مردم عادی را مورد شکار قرار داد و ویرانی، غارت و مرگ از خود بجای گذاشت.

هنوز ارتش شاهی در منطقه بود که مالکان فراری رسیدند. آنها نه تنها خواستار املاک و کرایه آنها شدند، بلکه خواستار کرایه‌هایی شدند که در دوران پیشه وری مردم صاحب زمین شده بودند. این پرداخت های اجباری گذشته سبب نابودی ذخیره غذایی دهقانان و به خاک سیه نشستن آنها گردید. غیر از اینها، وقتی یاران پیشه وری می‌رفتند با خود مقدار معتنابهی غله و تعداد قابل توجهی چهارپا هم بردند. این وقایع سبب شد که زمستان سال ۴۸_۱۹۴۷ نوعی قحط سالی برای مردم باشد. اثرات ایذایی آن در حال روستاییان شدید بود. برای اینکه روستاییان بتوانند زمستان را بگذرانند و زنده بمانند، مجبور بودند غله‌های روز مبادای خود را بیرون بکشند. در نتیجه این، روستاییان برای کاشتن زمین در بهار بعدی دیگر تخم نداشتند، بنابراین تابستان آتی محصول آنها خیلی ناچیز بود.

زمستان سال ۴۹_۱۹۴۸ شدیدا سرد بود. حدود بیش از هفت ماه برف روی زمین ماند و بیشتر چهارپایان هلاک شدند. گله‌های روستاییان دو سومشان از دست رفت. در دشت بادگیر مغان، در منطقه شمال شرقی آذربایجان نزدیک ۸۰ درصد چهارپایان نابود شدند و حدود ده هزار تن از ایلات و عشایر دچار قحطی و گرسنگی مفرط شدند. گوشت و غله کمیاب بود و قیمت‌ها بیداد می‌کرد.

ملاکین بزرگ آذربایجان سنگدل‌ترین انسان‌هایی که من شناخته‌ام، غلات خود را در بازارها به قیمت گزافی می‌فروختند حال آن که روستاییان آنها از گرسنگی جان می‌باختند. آنها حتی مبالغ هنگفتی تخم غلات را نیز فروختند و بنابراین ذخیره تخم کاشت محصول را برای بهار کاهش دادند. حدود صد تن گندم از سوی دولت مرکزی به تبریز ارسال شد تا جلوی گرسنگی مردم محروم گرفته شود اما این گندم‌ها هرگز به دست مردم نرسید. مسوولین دولتی حاکم هرچه گندم بود در بازار آزاد فروختند و درآمد حاصله را به جیب خود زدند.

بهار و تابستان آن سال دیر رسید و محصول ۱۹۴۹ خیلی ناچیز بود. روستاییان آذربایجان عملا علف درختان و ریشه گیاهان را می‌خوردند تا اینکه سهم محصول ۱۹۴۹ فرا برسد. مردم قبل از اینکه پاییز ۱۹۴۹ گذشته باشد، در گرسنگی مفرط به سر می‌برند و هیچ غذایی نداشتند. مردم به قدری به خاک سیاه نشسته بودند که ۹۹ درصد آنها در زمستان سرد ۵۰_۱۹۴۹ پوشش و لباس کافی نداشتند تا با سرما مقابله کنند.

زمستان سال ۵۰_۱۹۴۹ شدیدترین زمستان در تاریخ این استان بود. حدود دو متر برف در آذربایجان روی زمین بود، روستاهای بدون غذا به سبب برف راهشان بسته و تنها مانده بودند. روستاییان که امکان تغذیه چهارپایان را نداشتند احشام خود را از دست دادند. وقتی که چهارپایان تلف شدند، روستاییان گرسنه از آنها تغذیه می‌کردند. در روستای نوایی در نزدیک خوی، که من متوقف شدم، پنجاه نفر از سیصد نفر سکنه روستا از فرط سرما و گرسنگی جان باختند. در اکثر روستاها هرکه در خانه بود، مرد و تلف شد. بسیار معمول شده بود که همه اهل خانه‌ها از فرط گرسنگی برخاک افتاده بودند و نای حرکت و ایستادن نداشتند. این درحالی بود که انبارهای غله ملاکان و اربابان معمولا پر از غله بود. آنها غلات را احتکار می‌کردند تا به قیمت‌های گزاف بفروشند. یک روستایی بی سواد در ده نوایی نزدیک خوی، گاو آهن خود را نگه داشت تا برای من اندکی از جزییات غم انگیز و دردآور روستا بگوید.

دولت مرکزی غله را از خلیج فارس می‌فرستاد. تخمین زده می‌شود که فقط نیمی از آن به دست مردم می‌رسید، بقیه روانه بازار سیاه می‌شد و خیلی از این غله هم به عراق می‌رفت. سپس روس‌ها سر رسیدند و با قطار ماورای فققاز محموله گندم به شهر رسید. این بار به شیوه موثر گندم کافی در اختیار مردم گرسنه قرار گرفت. یک روستایی سالخورده و ریش سفید این طور به من گفت «زمستان گذشته روس‌ها دوست صمیمی ما بودند.»

داستان یک زن گمنام آذربایجانی

اما تراژدی و وضعیت دردآور و رنج و عذاب مردم را یک گدای کور و زنش برایم به طور خلاصه بیان کردند. آن گدای کور کریم و خانمش فاطمه بود. هر دو بیش از ۶۰ سال سن داشتند.

من آن دو را در جنوب تبریز، در نوار مرزی کردستان نزدیک ده کامیاران دیدم. همراه من یک نهار چرب و نرمی داشت. وقتی غذا را خوردیم، به طور مرسوم به خواب قیلوله فرو رفتیم. بعد برای فیلم برداری به بیرون رفتم. اما آفتاب سوزنده و پر تشعشع مرا به سایه یک درخت سنجد کشاند، جایی که این زن و مرد گدا نشسته بودند. آنجا ما حدود نیم ساعت یا بیشتر صحبت کردیم.

این دو نفر از گدایان رتبه پست بودند. مرد لباس‌های پاره و مندرسی داشت، کت او نه تنها بخیه داشت، در واقع کتش از کهنه پارچه‌ها تشکیل شده بود، از تکه‌های پتوی کهنه و کهنه‌های دیگر. من در وهله اول صورت و سیمای او را تر و تمیز یافتم، چرا که ریش خاکستری پرپشتش مانع می‌شدکه رگه‌های کثافت در صورتش دیده شود . دستان او دراز، لاغر و حساس بودند. یک کلاه نمونه وار آذربایجانی بدون لبه در پشت سر او نشسته بود، انگشتان کج و معوج پایش از لای دم پایی‌های کهنه چرمی هویدا بود. او و زنش مسیحی بودند. زن در برابر من بدون چادر ایستاده بود. تنها یک روسری پنبه‌ای رنگ و رو رفته دور سرش بسته بود. چهره او تکیده و فرتوت بود و دلیلش نداشتن دندان و نیز گرسنگی بود. پوست بدن زن خشک و همچون چرم شکاف خورده بود. دستان او چون چنگال لاغر و تکیده بود. آن زن با تن لرزانی صحبت می‌کرد، عصبی بود و هنگام صحبت ته شال گردنش را تاب می‌داد. داستان آنها این بود:

آنها مستاجر روستایی بودند که من نورآباد نام می‌دهم. در این ده آنها تمام عمر کار کرده بودند، حدود ۶۰ درصد محصولات تولیدی خود را به عنوان کرایه می‌دادند. به مرور کریم بینایی خود را از دست داد و به مرحله کوری رسید. او می‌توانست فقط شب و روز و تاریکی و روشنی را تشخیص دهد اما قادر به دیدن اشیا نبود. تمام بار و زحمت مزرعه بر گردن فاطمه بود. زمستان سال ۵۰_۱۹۴۹ سرد و طولانی بود. آنها هیچ غذایی در بساط نداشتند. در نتیجه از نماینده ارباب غله خریدند. درصد بهره قانونی در قرض‌های کشاورزی در ایران ۱۲ درصد است. ارباب آنان ۴۰ درصد از آنها بهره می‌گرفت. او غله را در خرمن بعدی دریافت می‌کرد.

زن با صدایی که بیشتر به جیغ کشیدن شبیه بود فریاد زد «گوش کن. ارباب برای ما غله را ۸۰ سنت حساب کرد، اما وقتی ما در سال بعد پول او را دوباره دادیم، قیمت همان غله چهل سنت بود. بنابراین ما می‌بایستی درست دو برابر آنچه که قرض کرده بودیم پرداخت کنیم. ما مجبور بودیم بهره هم بدهیم. ما تقریبا سه برابر پولی که قرض کردیم پرداختیم.»

سپس در حالیکه درست در چشمان ما می‌نگریست فریاد زد «فکر می‌کنی این عادلانه است؟»

پس از پرداخت سهم ارباب (مالکانه) فقط یک پنجم محصول برای گدای کور و همسرش باقی می‌ماند که این شامل علیق چهارپایان و حدود ۲۰۰ پوند (حدود ۹۰ کیلو) گندم و جو بود. این زن و مرد نه فقط می‌بایستی خودشان با این آذوقه سر کنند، بلکه دو گوسفند، یک بز و یک خر را نیز آذوقه دهند.

زمستان با سرعت فرا می‌رسد از اول روشن بود که اینها غذای کافی ندارند که بتوانند زمستان را تا بهار همراه چهارپاهای خود به سر آورند. انبارهای مالکان پر بود اما مباشر ارباب هم قیمت بیشتری می‌خواست و هم ۴۰ درصد بهره. این قرض آنها را از پای در می‌آورد. بدتر از آن سلامتی فاطمه هم به قهقرا می‌رفت و او دیگر فکر می‌کرد قادر به انجام کار کشاورزی در مزرعه نیست. بنابراین آنها تصمیم گرفتتند دارو ندار خود را بفروشند و هرچه بتوانند پول تهیه کنند و به تبریز بروند تا محلی برای زندگی و غذایی برای شکمشان دست و پا کنند. غیر از چهارپایان چیزی دیگر برای فروش نداشتند. یک پارچه فرش نماز، چند عدد ظرف، تمثالی از مسیح در قاب چوبی، آنها برای تمام دارو ندارد خود ۸۰ دلار تهیه کردند، پولی که فقط آنها را در زمستان می‌توانست کافی باشد، زمستان تبریز. بهرحال آنها چنین فکر می‌کردند.

آنها نورآباد را در یک روز سرد گزنده زمستانی ترک کردند، کریم بر دوش خود بسته پتوها را حمل می‌کرد و فاطمه مابقی غذا و مایحتاج خودشان را که شامل نانی بود که فاطمه شب آخر پخت با ته مانده گندمشان و نیز یک تکه پنیر بز به اندازه یک تخم مرغ.

حدود یک متر برف زمین را پوشانده بود. آنها چندین کیلومتر راه رفتند و میان بر از وسط راه‌ها عبور کردند و به جاده‌ای رسیدند که فایتون‌ها از آنجا رد می‌شدند. تا آنجا فاطمه زیر بازوی کریم را گرفته و راه می‌برد. زن کریم را در جاده‌ای انداخت و راه افتادند.

در این راه طولانی آرام و خسته کننده آنها حوالی شب به تبریز رسیدند. تا آنجا قسمت بیشتر نان و پنیر آنها تمام شده بود. آنها وارد بازاری شدند تا از ذخیره مالی خود برایشان غذا و مسکن تهیه کنند. وقتی که در برابر آخور بزرگ یا دکه‌ای که غله می‌فروخت ایستاده بودند، یک گروهبان از ژاندارمری سررسید و پرسید «آدرس خانه شما کجاست؟»

نور آباد، زن پاسخ داد.
«اینجا چه کار می‌کنید؟»
«آمده‌ایم اندکی غله بخریم.»

کریم و فاطمه خبر نداشتند که در تبریز فروش غله به کسانی که مقیم تبریز نبودند توسط دولت جرم اعلام شده است. چرا که در همه عرصه‌ها جیره بندی شدید اعلام شده بود. تبریز فقط غذای کافی برای ساکنان خود داشت، نه بیشتر.

«حالا باید به زندان بروید.» ژاندارم گفت.

مرد سرو صدا به پا کرد، فاطمه جیغ و داد نمود و هردو از جمله کریم اعتراض کردند. اما مخالفت‌های آنها چاره ساز نبود. آنها اجبارا شب را در زندان گذراندند و می‌بایستی چند روز دیگر نیز زندانی می‌شدند.

پرسیدم دیگر چه شد؟

فاطمه پس از مدتی مکث پاسخ داد، روزی گروهبان آمد و گفت «چقدر پول دارید؟» ما فقط چهار صدتومان (۸۰ دلار) پول داریم. او دفتری بیرون کشید و با مداد آن را نوشت. بعد از چند دقیقه سرش را بلند کرد و گفت «جریمه شما چهارصد تومان می‌شود. شما آن پول را بدهید و آزادید بروید».

کریم به سخن آمد «من به ژاندارم اعتراض کردم و فاطمه نیز گریه و زاری نمود. ژاندارم جلو آمد و از گلوی من گرفت و فشرد و مرا تکان داد و گفت «گوش کن ای پیرمرد خرفت، کور و شیطان. مردم را به جهت این کاری که تو کردی تیرباران می‌کنند. می‌خواهی تیرباران بشوی یا اینکه آن چهار صدتومان را بدهی آزاد شوی؟»

«ول را دادی؟»

«بلی دادیم.» کریم پاسخ داد «ما بیرون آمدیم، یک شاهی نداریم و هیچ چیز. ما در بیرون هستیم، کوچه‌ها سرد است نه کاری داریم، نه سرپناهی.»

پرسیدم: «بعدا چه کار کردید؟».

فاطمه چشم‌های قهوه‌ای خود را این بار کاملا باز کرد و پر از اشک شد و آنگاه آن زن بیچاره دست‌هایش را دراز کرد و در گوشی زمزمه کرد «ببین ما گدا شدیم.» سپس زن بدبخت از حال رفت و به هق هق گریه فرو رفت.

فاطمه و کریم در خیابان‌های تبریز راه افتادند و به گدایی پرداختند. ریالی می‌خواستند تا غذایی بخرند و نیز پارچه‌ای تا پاهای کریم را بپوشاند. آنها پشت دیواری، جان پناهی یافتند که با مقواهای بسته بندی درست شده بود. بالاخره یک زن پیر تبریزی به آنها اجازه داد تا در کف خانه آنها بخوابند. اما زن پیر غذایی برای مهمانان نداشت. آنها نتوانستند کاری پیدا کنند. این زن و مرد و سایر گدایان و سگ‌های ولگرد در خیابان‌های تبریز رقابت شدیدی برای پیدا کردن غذا می‌کردند.

در یک شب زمستانی سوزان و کشنده، واقعه‌ای رخ داد که نشان می‌دهد انقلاب‌ها مردم را گاهگاهی به نقطه جوش و خروش می‌رسانند. کریم و فاطمه در گوشه‌ای از خیابان‌های تبریز مشغول گدایی بودند که متوجه شدند که حدود یک دوجین از روستاییان را ژاندارم‌ها دوره کرده و با باتوم‌هایشان آنها را حرکت می‌دهند، آنها مرتکب همان جرمی شده بودند که کریم و فاطمه کرده بودند. آنها به تبریز آمده بودند تا کار و غذا پیدا بکنند. فاطمه به کریم گفت چه شده، و زیر گوشی زمزمه کرد «بیا، ما هم به این جمع بپیوندیم.»

زن کریم را همراهی کرد و راهنمایی نمود و آنها به وسط خیابان آمدند و به جمع دیگران پیوستند. هرچه زمان می‌گذشت افراد بیشتری به این جمع می‌پیوستند. تمام گدایان، ژنده پوشان و ژولیده‌ حال‌های تبریز آنجا بودند. فاطمه به خاطر می‌آورد که تا آن جمع را به زور باتوم به زندان آوردند چندصد نفر شده بودند. یکی از روستاییان تحت نظر خواست فرار کند، اما با ته تفنگ او را به زمین زدند.

«ما این وضعیت را دوست نداشتیم. علیه ژاندارم‌ها فریاد اعتراض بلند کردیم.» فاطمه می‌گوید. می‌گفتیم بس کنید جمعیت همه اعتراض و همهمه می‌کردند. مردی را که با تفنگ به زمین انداختند به داخل زندان بردند. بقیه زندانی‌ها را مثل چهارپایان به صف کردند، با زور هل دادند و در یک محل جمع کردند. همه ما ناراحت بودیم از آنچه برسر ما می‌آوردند. من «زن شجاع آذربایجانی» خطاب به زندانیان فریاد زدم. «اجازه ندهید ژاندارم‌ها شما را غارت کنند و سرکیسه نمایند.» من عصبانی بودم. همه عصبانی بودند. وقتی ماوقع را به کریم گفتم، او از جا پرید و فحش و ناسزا گفت. او هم عصبانی بود.

فاطمه ایستاد درست به چشمان من نگاه کرد و گفت «کریم و من کمونیست نیستیم. آیا شما مرا باور می‌کنی؟ آیا شما حرف شوهر مرا می‌پذیری؟ شما باید این را بپذیری قبل از اینکه بگویم بعدا چه اتفاق افتاد.»

«بلی هرچه گفتید باور می‌کنم.» پاسخ دادم.

فاطمه سینه‌اش را به جلو داد، سربلند کرد و با غرور خاص آذربایجانی‌اش که در سیمایش بود گفت «وحشتناک است وقایعی که برما و بر دیگر روستاییان رخ داد. برای اینکه سعی کنی غذا بخری، دستگیر شوی؟ پلیسی که قرار است حافظ و نگهبان تو باشد تو را سرکیسه کند و غارت نماید! تو را بیرون، در خیابان‌های سرد و تاریک بیندازد تا همچون سگ‌ها از سرما و گرسنگی جان بدهی! ما دیگر نمی‌توانیم این وضعیت را تحمل کنیم. تک تک افراد در آن جمع همین احساس را دارند. ما در برابر زندان می‌ایستیم و برروی ژاندارم فریاد برمی‌آوریم: “پیشه وری، پیشه وری، ما پیشه‌وری را می‌خواهیم. بیز پیشه ورینی ایستیریک.»

این گدای کور و زنش نمونه کسانی هستند که دیگ آذربایجان را گرم و سوزان نگه داشته‌اند. داستان آنها می‌تواند گویای نمونه وار وضعیتی باشد که در سراسر زمستان آذربایجان تکرار می‌شود. این داستان دلیل اینکه چرا توده مردم غیر کمونیست، به سوی کمونیسم می‌گرایند را نشان می‌دهد. اینجا کمونیسم تنها نیروهایش را از این قبیل مردم جذب می کند، نه اینکه واقعا مردم از نظر نظری به آن گرویده باشند.

اطلاعات شوروی‌ها در این نواحی فعال است. در شرایطی که کریم و فاطمه در خیابان‌های تبریز از گرسنگی هلاک می‌شدند، رادیو مسکو به فارسی این برنامه را پخش می‌کرد: “هزاران نفر در خیابان‌های تبریز بی هیچ کمک و حمایتی سرگردانند. آنها همه سرنوشتی جز مرگ از گرسنگی ندارند.”

آذربایجان به معنی محل نگهدارنده آتش است. کمونیست‌ها این آتش را تا مرحله شعله ور شدن باد زده‌اند.

برنامه‌های پیشه‌وری به قدری مردم پسند و توده گیر بود _به ویژه اصلاحات ارضی و نیز تنبیه شدید مامورانی که رشوه خواری کنند و نیز برنامه کنترل قیمت آذوقه_ اگر روزی در آذربایجان انتخابات واقعا آزادی به وقوع می‌پیوست، در تابستان ۱۹۵۰ پیشه وری بار دیگر با ۹۰ درصد آرای مردم به قدرت بازگردانده می‌شد. و این درحالی است که از سه میلیون آذربایجانی شاید فقط حدود هزار نفر کمونیست در این استان باشد.

——————————————————–

(باز نشر از 2012)

———————————————————

از فیس بوک:

Salar Seyf جناب جوادی عزیز، اسناد داخلی و خاطرات تاریخ شفاهی نشان می دهد که پیش از رسیدن ارتش کار فرقه تمام شده بود. من می توانم دهها نسخه از روزنامه های 23 و 24 تا 27 آذر را نشان بدهم که این ادعا را تایید میکند. همین طور گزارش های پایبوس و دوهر و… اتفاقا ارتش از کشتارهای بی رویه مردم بر علیه فرقه جلوگیری کرد.
حتی سران فرقه هم بسیاری در امان بودند و با حبس های کوتاه مدت آزاد شدند.

آماری که مجله فرقه بعد از فرار در باکو از کشته های خودش منتشر کرد را ملاحظه بفرمایید. بیش از 600 نفر نیست. و تازه بسیاری از این ها هم جزو نیروهای مهاجر یعنی قفقازی هایی بودند که به طمع چپاول به ایران آمده بودند و دل شان به حال مردم نمی سوخت و هر چه می توانستند غارت و جنایت می کردند.

اما هیچ جای جهان آنهم در سال های جنگ جهانی دوم به کسانی مانند تیمسار درخشانی که پادگان تبریز را دو دستی تقدیم فرقه کرد مدال شرف و افتخار نمی دهند. طبیعی است که اینها در دادسرای ارتش محاکمه شدند و بسیاری هم به اعدام محکوم شدند. البته ظاهرا شمارشان از 50 یا 60 فراتر نرفت. اگر همین اتفاق در جایی مثل ترکیه می افتاد حدس می زنید چند نفر قتل عام می شدند. مثلا واقعه درسیم را به بینید.
اما یک روی دیگر سکه ضربه ای است که مثلا غلام یحیی با دامداری منطقه زد. صدها راس گوسفند و گاو را به شوروی منتقل کرد. نتیجه اش آن شد که ما در 1326 در آذربایجان با قحطی روبرو شدیم. مذاکرات قوام با غلام یحیی را ملاحظه بفرمایید. قوام به ایشان می گوید لااقل دل تان به حال مردم خودتان بسوزد. که دارایی های آنها را به شوروی منتقل می کنید.

اما در خصوص ویلیام داگلاس: شرایطی که داگلاس به ایران آمد مهم است.
همانطور که در کتاب کردها و فرقه دموکرات می توانید به بینید و من هم در آن مقاله توضیح داده ام ، دوهر سرکنسول امریکایی تلاش زیادی برای سقوط فرقه کرد و عمده تلاش شکاف انداختن بین قاضی محمد و پیشه وری بود. هدف جلوگیری از نفوذ بلشویکها به جنوب و تقویت ایران بود در این راستا بود.

دوهر نهایتا به این نتیجه رسید که در جنگ سرد در حوزه ایران در کنار ارتش باید از ظرفیت عشایر هم استفاده کرد. چون بین عشایر خیلی تحقیقات داشت. در نهایت به بحث نوعی بسیج عشایر در کنار ارتش رسید. طرح این بود که برای مقابله با شوروی و خط دفاعی ایران به زاگرس منتقل شود و در صورت حمله مجدد نیروهای بلشویک عشایر بتوانند ایفای نقش کنند. همین جا بگوییم که تا یکی دو سال بعد از 1325 هنوز وضعیت تثبیت نشده بود و ایران از تجاوز مجدد شوروی واهمه داشت. در مرزهای شمالی هم وضعیت آماده باش حاکم بود.

به هر حال دوهر طرح خود را به دولت امریکا داد و ویلیام داگلاس که فرد نسبتا با نفوذ در سیستم امریکا بود برای تحقیقات بیشتر یکی دو سال بعد از جریان فرقه به ایران آمد. این کتاب محصول آن دوران است.
در واقع کتاب برای جا انداختن طرح بسیج عشایری، نوشته شده و اغراق ها و بزرگ نمایی های زیادی دارد. هم از طرف کسانی که با داگلاس صحبت کرده اند و هم از طرف خود داگلاس. به این خاطر در مورد خیلی از روایت ها باید تردید کرد.

——————————————————–

AZERBAIJAN, the northwest province of Persia, lies snug against the
Turkish and Russian borders. Mount Ararat nearly seventeen
thousand feet high, conelike and flecked with snow looks down
on it from the Turkish corner. The Araxes River which empties
into the Caspian far to the north is the Persian-Russian border for
two hundred miles or more. On the west is Lake Urmia, about the
size of our own Great Salt Lake of Utah. Fish cannot live in it. It
is indeed so salty that it clings like slime to one s skin. The Zagros
Range heading up in Turkey and the Russian Caucasus and run
ning to the Persian Gulf is a rough and rugged limestone rampart
on the western border of Azerbaijan. Its passes are around eight
thousand feet, its peaks as high as fifteen thousand. The Elburz
Range on the east is both steeper and higher. Both are bare of trees
on the slopes that face Azerbaijan.

Azerbaijan has the barren appearance of Nevada and Utah, though
there are between twenty and thirty-five inches of rain a year. Most
of the water comes in wintertime snow that even in the valleys
often lies eight or ten feet deep. And most of the water leaves in
the spring in mad rushes that cut harsh gullies in the mountains,
which long ago were studded with trees.

In the winter Azerbaijan is whipped by cold winds that sweep
down from the north and whistle through mud-walled villages. In
the summer it is parched and blistered. Whirlpools of dust dance
across the basins, sending eerie-shaped funnels hundreds of feet into
the sky. The flat mud roofs of the houses crack under a scorching
sun; and dust as fine as flour sifts through one s clothing. This is
the heyday of the lizards; this is when only thistles and licorice
root seem to thrive.

But where there is water Azerbaijan is a garden. Valleys such
as Khoy lie lush with crops at the foot of brown and burned hills.
Rezaieh, on the edge of the desolate salt sea, Is a rich oasis deep in
shade. In the north vast fields of golden grain ripple in the hot wind
that sweeps up from the south. The climate of Azerbaijan is good
for crops and for people. The days are warm; but the valleys which
lie between four thousand and five thousand feet are cooled at
night by breezes that come off the mountains.

Azerbaijan is a historic place. Here Zoroaster lived in the sixth
century B.C. and taught the unending conflict between good and
evil. This was the home of the Medes who, though they conquered
Persia, were absorbed by it, losing themselves and their civilization
in the process. The absorption was indeed so great that only one
word of their language remains in the Persian vocabulary today
sag, the Medes* word for dog. The Arabs came in the seventh
century, converting all of Persia to the Moslem religion at the point
of the sword. In the middle thirteenth century the Mongols swept
through Azerbaijan burning and slaying as they went. They made
Maragheh their capital and later Tabriz and ruled two hundred
years. Then came the Turks. Azerbaijan, the border province, was
in the path of a host of invaders.

Azerbaijan was also the staging ground for revolt and a buffer
for the whole realm of Persia. Its character has not changed in the
intervening centuries. Twice in the nineteenth century Russia in
vaded Azerbaijan; and in this century several times the last time
in 1941.

The location of Azerbaijan has had important commercial con
sequences as well. Tabriz linked Asia and Europe in trade. It was
a key point on ancient caravan routes. Its trade tapped distant
markets. Eight hundred years ago its bazaars sold spices from India
and cloth from Flanders. History has not changed its strategic
location. The Transcaucasian Railroad has its terminus at Tabriz.
It is a broad-gauge road running north to Russia and then by various
links into eastern Europe. Now it is closed at the Russian border
and its rails in Azerbaijan are covered with rust. Russia permits
traffic over it only when Russia s needs are served. Once was during
the winter of 1949-1950 when people were starving in Azerbaijan.
Russia made capital out of that event. She sent carloads of wheat
by way of the railroad and dispensed it ostentatiously.

Azerbaijan, being from time out of mind an international high
way, has seen the crossing of many races. The product is a people
still Persian, but different from the rest. They speak a Turkish
dialect which has absorbed many Persian words. They are a hardy
lot vigorous, aggressive, easily aroused, hearty and open-faced in
their relations. And their hearts are warm and generous. An
Azerbaijan friendship is a sturdy thing robust and genuine a
commitment that carries through fair days and foul. The Azer-
baijanis are friendly to the Russian people, for the two are neighbors
and as individuals they get along well together. But the Azerbaijanis
are not Communist nor Communist inclined. Not one-tenth of i
per cent of them have been converted to Marxism or its Soviet
brand.

Azerbaijan in size is only 7 per cent of Persia. In population it
is only 18 per cent three million out of sixteen million. Economi
cally it is more important. It produces about a fourth of the wool,
sheep, rugs, wheat, and barley of Persia; a third of the almonds,
tobacco, and fats; a fifth of the raisins and sugar. Even in cotton
its production is 15 per cent of the total. Azerbaijan is therefore
important to Persia. It has long been coveted by Russia.

When England and Russia became allies in 1941 they invaded
Persia. The purpose was twofold to protect the Soviet rear from
a German drive through the Caucasus; to provide a supply route to
Russia. On August 26, 1941, British troops took over southern
Persia; the Russian Army occupied Azerbaijan. During the occupa
tion the Persian Gulf Command of the American Army managed
the movement of some five million tons of war materials to Russia
through this Persian corridor. At the end of the war the British and
American troops departed. But Russia refused to withdraw. Her
troops remained. It looked as if she was there to stay. Persia pro
tested and carried the case to the Security Council of the United
Nations. Public opinion forced Russia to retreat, and she at last
withdrew her troops from Azerbaijan on May 9, 1946.

But before and after that event Russia put in motion a tide of
events that still churns that ancient province.

Russian occupation armies are notoriously brutal. But the Russian
Army that occupied Azerbaijan was a model of rectitude. Every
one told me the same story; even the most bitter critics of the
Soviets conceded it. The Soviets put on an act which left a deep
imprint on the people. Russian troops were dealt with summarily if
they showed any discourtesy or offense to the civilian population.
They toed the line of propriety in all respects. Discipline was
severe. A Russian soldier would be shot for laying hands on a
woman in Azerbaijan.

Russia had one unique opportunity to show its discipline of
troops and the loyalty required of them. She exploited it to the
limit. The Soviet Army of Occupation had one battalion composed
of Moslems from the Caucasus. They were stationed at Khoy. One
day they decided to desert. So at an opportune moment they left
Khoy and headed for the Turkish border some twenty-five miles
distant. Their secret was not kept. Soviet troops went in pursuit
and captured the Moslems, brought them back to Khoy and killed
them in a cruel way.

They chained them together and stacked them like sardines in
the basement rooms of a garrison in Khoy. Then they flooded the
floors with several inches of water and left the Moslems to die of
cold and starvation. When a few weeks later the last man had died,
they carried out the bodies. Thus did the Soviets publicize a lesson
in discipline.

The Russians were equally severe on dissident elements among
the native population. They did not molest or harm those who kept
their thoughts to themselves. But occasionally a son of Azerbaijan
true to his tradition would speak his mind and protest against
some Russian policy. And once in a while he would raise his voice
against the Russian occupation. Every such person was dealt with
summarily. I talked with a man in Rezaieh who was a witness to
what happened to one dissenter.

This man had made a speech in Rezaieh, objecting to the Russian
occupation, pointing out how it subjugated Persia to a foreign rule,
and asking for the liberation of Azerbaijan. He was at once arrested
by Soviet soldiers and brought to the edge of town under military
escort. He was given a shovel and ordered to dig a grave. When it
was completed, the man was not shot; he was bound hand and foot
and placed in the grave on his back. Then he was buried alive. As
the shovels of dirt were thrown on him he prayed to All son-in-law
of Mohammed and first apostle of the Shiah faith. “Alee-AIee,” he
cried, “Alee, never fails.” And soon there came from under the dirt
the last mufHed words, “Long live Azerbaijan. Then all was still,
only the thump, thump, thump of dirt as shovels worked quickly
to fill the tomb with six feet of dirt and still forever the voice oi
a lone dissenter.

The Soviets however used means much subtler than terror to win
over the masses. They sent through the province agents working
in pairs. One would be the spokesman; the other would purport to
be his secretary. They would come to a village and interview
peasants one at a time. A typical conversation ran as follows:

What is your name?”

“Ahmad.”

“How many in your family?”

“My wife and seven children.”

“Which is your house?”

“This one here [pointing].”

“Look at the miserable place this good man has to live,” the agent
said to his secretary. “Haven t we got something better for him?
Look at your list.”

The secretary thumbed through a book and replied, “Yes, there
is the home of the deputy to the Prime Minister in Tehran. That
is unassigned.”

“Put him down for that,” the agent told his secretary. Turning
to the villager he said, “When the revolution comes and we take
Tehran, that will be your home.”

Then he asked, “How many rugs do you have?”

Every Persian has a rug. It may be dirty and moth-eaten; but it
is always a cherished possession. This man ran to get his shabby
prayer rug two feet wide and about four feet long. He held it up
to the agent, who turned to his secretary and said, “Put him down
for six rugs the nicest that Kurish, the rug man, has in Tabriz.”

And so the discussion went from houses to rugs, from rugs to
meat, from meat to schools for the children.

The campaign moved from peasant to peasant, from village to
village. This was pie-in-the-sky come to bedraggled, poverty-ridden
villagers. They received promises of rewards as tangible as any that
a precinct leader ever offered the faithful. Thus did the Com
munists go among the peasants, spreading discontent.

During this same period the Russians took more effective political
measures. They undertook to organize a government in Azerbaijan
which they could leave behind when their army withdrew.
Daniel Komisarov Soviet press attache was the bottomrock of
the Azerbaijan affair, the Soviet brain behind the various Com
munist parties in Iran. He had an excellent knowledge of the Persian
language. He sat in the coffee shops and talked man-to-man with
the Persians, who liked him for his seeming frankness and meekness.
He molded political sentiment the Soviet way.

The man selected to head the government was a native of Azer
baijan, the son of a holy man Jafar Pishevari. Pishevari is a Com
munist who was educated in Baku and who taught in Communist
schools in Russia. He went back to Persia in the 3o s, organizing a
union and publishing newspapers first at Resht and later at Tehran.
His paper was closed by Reza Shah Pahlavi, father of the present
Shah; and he was sent to jail. When Britain and Russia invaded
Persia in 1941, Pishevari and all other political prisoners were re
leased from jail. Tudeh party, the Persian Communist party that
always meticulously avoided using the Communist label, was formed
in 1942. Pishevari was one of its early members, promoting its
causes through a new paper which he founded after his release from
jail.

Late in 1945 Pishevari went to Tabriz and formed the Democrat
party, the Azerbaijan counterpart of Tudeh. That party led a
“revolt.” Soviet troops immobilized the Persian Army stationed in
Azerbaijan; and Pishevari came into power. A cabinet was formed,
a parliament elected, and a political program put into effect. The
Pishevari government lasted only from late 1945 to December, 1946.
It and the central Persian government quarreled over the super
vision of an election called by the Shah. Persian troops entered
Azerbaijan, there were a few skirmishes, the government of Pishe
vari collapsed, and Pishevari left for Russia forty-five minutes
before the Persian Army reached Tabriz. The Russian Army, which
had withdrawn from Persia six months earlier, did not come to
the rescue.

I had assumed from press reports that Pishevari was not only a
Soviet stooge but a bumbling and ineffective one as well. I learned
from my travels in Azerbaijan in 1950 that Pishevari was an astute
politician who forged a program for Azerbaijan that is still enor
mously popular.

What his long-range program would have been no one knows.
Many suspect it would have followed the Russian pattern; others
say It would have been tuned to Persian needs with a mild bram
of socialism. But the bulk of the program which Pishevari actual! 1
imposed on Azerbaijan was purely straight reform.

1. The part of his program which most impressed the peasant
was land reform. It had some communism in it. He confiscated th
land of all absentee landlords and distributed it to the peasants. Bu
he left untouched the land of resident landlords; a new law merel^
increased the tenants 7 share of the crop.

2. Pishevari also gave a socialistic flavor to his program. Hi
government nationalized the larger banks.

3. Second only to land reform in popular appeal was the la^
that made It a capital offense for a public official to take a bribe
Two top officials and a few lesser ones were hanged for this offense
The kw had an electrifying effect. Merchants told me that the^
could keep their stores unlocked all night and be safe from robbers
Natives told me that for the first time they could with safety kee]
their cars on the streets all night without losing wheels, headlights
or any other removable parts.

4. Health clinics were created, some being itinerant and serving
the villages from Tabriz.

5. The prices of basic commodities were rigidly controlled
hoarding of food was severely punished, a rationing system wa
adopted whereby everyone received the minimum requirements f o
living. Pishevari promised that the cost of living would be reduce<
40 per cent; and it was.

6. A minimum-wage and maximum-hours-of-work law was estab
lished and collective bargaining between employees and employer
was introduced.

7. A public-works program was undertaken and many streets an<
roads were paved. The unemployed were put to work.

8. A broad educational program was launched, schools beinj
planned for all the villages. The University of Tabriz was f oundec
with two colleges a medical school and a school of literature
(The University is still a going concern.) The cultural aspects o
Azerbaijan were emphasized. Instruction in the primary school
was in the Azerbaijan language.

9. Pishevari sponsored autonomy for Azerbaijan, but not sepa
ration from Iran. He wanted at least half the taxes collected ii
Azerbaijan to be spent there. He wanted the province to have \
greater degree of self-government and a larger representation in
the national parliament than it had ever enjoyed.

There were other parts to Pishevari s program; but these were
the basic ones. Events intervening since the Pishevari government
collapsed have made this program increasingly attractive to the
people as they view it in retrospect.

When the Persian Army returned to Azerbaijan it came with a
roar. Soldiers ran riot, looting and plundering, taking what they
wanted. The Russian Army had been on its best behavior. The
Persian Army the army of emancipation was a savage army of
occupation. It left a brutal mark on the people. The beards of
peasants were burned, their wives and daughters raped. Houses
were plundered; livestock was stolen. The Army was out of control.
Its mission had been liberation; but it preyed on the civilians, leav
ing death and destruction behind.

On the heels of the Army came the absentee landlords. They
demanded not only the current rentals; they also laid claim to the
rent which had not been paid while Pishevari was in power. These
back payments were a severe drain on the food supply of the
peasants. Moreover, the Pishevari crowd, when it left, took quite
a few cattle and considerable grain out of the country. The com
bination of events made the winter of 1947-1948 a harsh one. The
pinch on the peasants was acute. In order to survive the winter,
they had to draw on their reserves of grain. As a result they had
less seed for planting the following spring; and there was a skimpy
crop that summer.

The winter of 1948-1949 was bitter cold. There was snow on the
ground for seven months or more. Many livestock died, the shrink
age in many herds being as great as two-thirds. On the cold wind
swept Moghan steppe in northeast Azerbaijan close to 80 per cent
of the livestock was lost; and ten thousand tribesmen were on the
edge of famine and starvation before spring arrived. Grain and
meat were scarce; prices soared.

The landlords of Azerbaijan the most callous I have known
sold their grain at high prices on the market while their villagers
starved. They even sold a lot of seed grain, cutting down the supply
for planting in* the spring. One hundred tons of wheat sent by the
central government to Tabriz to relieve the hunger of the poor
never reached them. The local officials sold it on the market and
pocketed the proceeds.

The spring and summer were late- the crop of 1949 was slim.
Peasants actually were eating grass and roots before the 1949 crop
came in, and before the fall of 1949 had passed they were practically
out of food. They were so impoverished that not more than i per
cent of the people of Azerbaijan had enough warm clothes to face
the cold of 1949-1950.

The winter of 1949-1950 was the severest of recent record. There
were ten feet of snow or more in Azerbaijan. Villages without food
were isolated. Peasants dipped into the feed they had for their
livestock. Then the livestock died and they ate them. Then they
themselves died. Thousands upon thousands died. In the village of
Navaii near Khoy where I stopped, fifty out of three hundred
people died of cold and starvation. In many villages every person
in a household died. It was common to find whole families prostrate,
none able even to stand. And yet the granaries of the landlords
were often full, the grain being held for a higher price. An illiterate
peasant in Navaii stopped his thrashing to tell me some of the lurid
details.

The central government sent grain from the Persian Gulf. It is
estimated that only half reached the people. The rest was diverted
to the black market, much of it going to Iraq. Then came the
Russians with their wheat train down the Transcaucasian Railroad,
doling out food to the hungry people in an apparently efficient
manner. “Russia was a true friend last winter,” many a grizzled
peasant told me.

But the tragedy of the situation, the pathos and suffering were,
best summarized for me by a blind beggar and his wife. ^ Y r *

He was Karim and his wife was Fatiina. Both were well over
sixty.

I met them far below Tabriz on the western edge of Kurdistan
not far from the village of Kamyaran. My party had had a sump
tuous lunch and after eating lay down for the customary siesta. I
walked outside to take pictures. Finally the glaring sun drove me
to the shade of a senjid tree where the old couple were seated.
There we talked for a half hour or so.

These people were beggars of low estate. The man was dressed
in rags. His coat was not merely patched; it was made of patches,
pieces cut from old blankets, gunny sacks, and canvas. I did not at
first notice his finely chiseled features because of the heavy stubble
of his gray beard and the streaks of dirt on his face. His hands were
long, thin, and sensitive. A typical Azerbaijan felt hat without a
brim sat on the back of his head. Gnarled toes stuck out from a
pair of decrepit leather sandals.

He and his wife were Christians. She stood unveiled before me,
a grimy tan-colored cotton shawl draped over her head. Her face
was pinched and drawn, partly from a total absence of teeth, partly
from hunger. Her skin was parched and dry like leather, her hands
were as thin and skinny as talons. She talked in a shrill voice, nerv
ously twirling the ends of her shawl.

This was their story:

They had been tenants of a landlord in a village which I will call
Nourabad. There they had worked all their lives, paying as rent
60 per cent of the crop. Several years ago Karim had gradually lost
his sight until now he was blind. He could tell when it was light
or dark; but he could not see objects. The whole burden of the
farm fell on Fatima.

The winter of 1948-1949 was long and cold. Running out of food,
they bought grain from the local agent of the landlord The legal
rate of interest in Persia on agricultural loans is 1 2 per cent. Their
landlord charged them 40 per cent. He collected in grain at the
next harvesting.

“Listen,” cried the old lady in a voice so shrill that it was almost
a shriek. “He charged us eighty cents for grain, and when we
repaid him the next year the grain was only forty cents. So we had
to pay him back twice as much as we had borrowed. We had to
pay the interest too. We paid him almost three times the grain we
borrowed.” Then looking me in the eye she cried, “Do you think
that is just?”

After the landlord had been repaid there was only about a fifth
of the crop left for the blind man and his wife. This included
fodder and about two hundred pounds of wheat and barley. This
couple had not only themselves to feed; they had two sheep, a goat,
and a donkey.

Winter came in a rush. It was soon apparent that these people
did not have food to carry them and their stock until spring. The
landlord s granaries were full; but the agent wanted too high a
price and 40 per cent interest. The loan would impoverish them.
Further, Fatima s health was poor and she thought she no longer
could do the farming alone. So they decided to sell their belongings,
take what money they could raise, and go to Tabriz and find work
and food. Apart from the livestock there was not much to sell a
small prayer rug, a few dishes, a picture of Christ in a wooden
frame. All their belongings brought less than eighty dollars. But
with this they could live the winter out in Tabriz. Or so they
thought.

They left Nourabad on a bitter cold day, Karim carrying the
blankets in a roll on his shoulder. Fatima put in her pockets their
remaining food the thin, unleavened bread which she had baked
the night before with the last of their wheat, and a piece of goat-
milk cheese about the size of an egg.

Two feet of snow covered the road. They broke a path for
several miles and then came into a highway where sleds had passed.
Until then Fatima had been guiding Karim by the arm. Now she set
him in the broken path and he walked alone.

In this slow and plodding way they came to Tabriz at dusk.
Their cheese was gone and most of their bread. They entered a
bazaar to replenish their supply of food and inquire about work
and lodging. As they stood before a stall where grain was sold a
sergeant of the gendarmes stepped up and said, Where is your
home?”

“Nourabad,” Fatima replied.

“What are you doing here?”

*We came to buy some grain.”

Karim and Fatima did not know that it had been made a criminal
offense to sell grain to a nonresident of Tabriz. Rationing had been
decreed in all its rigors. Tabriz had enough food for its own popula
tion but no more.

“Now you will come to jail,” said the gendarme. He hustled them
off, Fatima shouting imprecations, Karim protesting. But their
objections were of no avail. They spent that night and several more
in jaiL

“What happened?” I asked.

Fatima took time to answer. “One day the sergeant came in and
said, How much money do you have?” I told him we had about
four hundred tomans [eighty dollars]. He pulled out a book and
wrote in it with a pencil. In a few minutes he looked up and said,
Your fine is four hundred tomans. You can pay me now and I will
let you go. “

Karim spoke up, “I protested to the gendarme. Fatima also argued
with him. The gendarme came over to me, took me by the throat,
and shook me, saying Listen, you blind old devil. People are shot
for doing what you did. Do you want to get shot or do you want
to pay me that four hundred tomans? “

“You paid?”

“Yes, we paid,” Karim answered. “Now we were penniless, we
had nothing. We were out on the streets in a blizzard, no work, no
home.”

“What did you do?” I asked.

Fatima opened wide her brown eyes now filled with tears and,
spreading open her hands, said in a whisper, “See we became
beggars.” Then she broke down and sobbed.

Karim and Fatima lived on the streets begging for rials, for food,
for pieces of cloth to wrap up Karim s feet. They sought shelter
at night behind walls, under packing boxes. Finally an old lady let
them sleep on her floor. But she had no food for them. They could
not find work. They lived on crusts of bread, on morsels of cast-off
food. They and the dogs and other beggars competed for their
very lives on the streets of Tabriz.

One night a cold blustering night in January something hap
pened which shows how revolutions are sometimes brought to a
boiling point.

Karim and Fatima were begging on a street corner of Tabriz
when they saw a group of about a dozen peasants being herded along
by gendarmes with drawn bayonets. They had committed the same
crime that she and Karim had; they had come to Tabriz to find
food. Fatima told Karim what was happening and whispered,
“Come, let us go with the crowd.”

She guided him to the middle of the street and the two of them
followed behind the crowd. More joined the procession, all the
ragamuffins and beggars of Tabriz. According to Fatima it was a
big crowd of several hundred by the time they reached the jail.
One of the peasants under arrest tried to escape and was laid low
by the butt of a gun.

“We didn t like it,” Fatima said. “We shouted at the gendarmes
to stop. A big growl went through the crowd. The man who was
knocked down was carried into the jail. The rest of the prisoners
were shoved and herded like cattle. None of us liked what we saw.
I shouted to the prisoners, Do not let the gendarmes rob you. I
was angry. Everyone was angry. When I told Karim what had
happened, he swore. He was angry too.”

Fatima stopped, looked me in the eye and said, “Karim and I
are not Communists. Will you believe me? Will you believe my
husband? You must believe me before I tell you what happened
next.”

“Yes, I believe you,” I answered.

Fatima straightened up, put out her chin, and with all the pride
of Azerbaijan on her face said, “It was awful what had happened
to us and to the other peasants. Arrested for trying to buy food!
Robbed of our money by the police who were supposed to protect
us! Thrown out in the streets to die like dogs of cold and starvation!

“We could not stand it any longer. Everyone in the crowd felt
the same way. We stood in front of the jail and shouted in the
faces of the gendarmes, Pishevari! Pishevari! We want Pishevari! “

This blind beggar and his wife are typical of those who today
make Azerbaijan boil. Their story could be duplicated over and
again throughout the length and breadth of that province. It explains
why non-Communists flock to Communist leadership in this border
area. Here communism gains merely by default, not by a swelling
crowd of converts to its cause.

Soviet intelligence in this region is alert. At the time Karim and
Fatima were starving in Tabriz the Moscow radio was speaking to
Azerbaijan in Persian as follows: “Thousands of the starving people
wander in the streets of Tabriz and no one helps them. They are
all condemned to death by starvation.”

Azerbaijan means the Place of the Keeping of the Fire. The
Communists have fanned that fire to the point of blazing.

Pishevari s program was so popular especially land reform, severe
punishment of public officials who took bribes, and price control
that if there had been a free election in Azerbaijan during the
summer of 1950, Pishevari would have been restored to power by
the vote of 90 per cent of the people. And yet not a thousand
people in Azerbaijan out of three million are Communists.
———————————————–

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Cat

اسناد بيشتر حزب كمونيست شوروى در باره فرقه دمكرات

از راست: استالین، مولوتوف، محمد رضا شاه، کنفرانس تهران 1943
از راست: استالین، مولوتوف، محمد رضا شاه، کنفرانس تهران 1943

عباس جوادی – دوستان مركز “مطالعات جنگ سرد” در موسسه “وودرو ويلسون” (واشنگتن) لطف كرده بمن نوشتند كه دیروز (دوشنبه 25 آذر / 16 دسامبر) ترجمه انگليسى اسناد بيشترى از حزب كمونيست شوروى در باره جريان بيست و يك آذر را بدست آورده آنها را به انگليسى ترجمه كرده اند كه همه ميتوانند مطالعه كنند. لینک همه این اسناد تاریخی در اینجاست )روی تیتر انگلیسی کلیک کنید):

SOVIET-IRAN RELATIONS

این، مجموعه ای از اسناد اتحاد شوروی (در درجه اول رهبری حزب کمونیست شوروی) در رابطه با روابط ایران و شوروی، منافع شوروی در ایران و خمایت مسکو (و باکو) از جریان تجزیه طلبانه فرقه دمکرات آذربایجان است. این مدارک که تا 1989 با مُهر «فوق العاده سّری» در آرشیو حزب کمونیست اتحاد شوروی محفوظ بود، پس از فروپاشی اتحاد شوروی به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شد و در اختیار مطالعه عموم قرار گرفت. اسنادی که در لینک بالا خواهید دید از طرف مترجمین مركز “مطالعات جنگ سرد” در موسسه “وودرو ويلسون” (واشنگتن) به انگلیسی ترجمه شده اند. اینها یک مجموعه عبارت از 36 سند هستند.

دو سند كه من با کسب اجازه از موسسه «وودرو ویلسون» به فارسى ترجمه كرده ام هم در اين ليست هستند (فرمان استالین در باره 21 آذر و نامه تاریخی استالین به پیشه وری). بنظرم همه اينها مهم اند بخصوص گزارش باقراوف به استالين در مورد جزئيات مجلس موسسان فرقه در تبريز، جزئيات فرمان فوق العاده محرمانه در باره اقدامات مربوط به تشكيل فرقه دمكرات، گزارش فوق العاده محرمانه درباره فعاليت هاى اكتشافى نفت در شمال ايران (بعد از اشغال شمال ايران توسط شوروى اما قبل از حكومت فرقه)، فرمان رمزى درباره لزوم شروع اقدامات در گيلان ، گزارش هاى روزانه از تبريز و چندين سند فوق العاده مهم و جالب ديگر.

از همه علاقمندان دعوت ميكنم اگر خواستند و توانستند هر كدام از اين اسناد را كه بخواهند عينا و بدون كم و كاست از انگليسى به فارسى ترجمه كنند و بمن بفرستند تا بعد از مقايسه و احتمالا ويراستارى در سايت “چشم انداز” منتشر شود.

اگر یک موسسه انتشاراتی در ایران یافت شود که انجام این مهم را به عهده گیر البته نور علی نور میشود به شرط آنکه آنرا در اینترنت هم در اختیار همگان قرار دهند.

فعلا اگر کسی علاقه و توان ترجمه حتی یکی از این اسناد را داشت لطفا اطلاع دهد. با کمال میل اجازه انتشار آن را کسب کرده میتوانیم آن را در «چشم اندار» منتشر کنیم.

بعد از انتشار این خبر در «فیس بوک» یکی از دوستان آمادگی خود را برای ترجمه سند مربوط به «جریان استقلال طلبانه در گیلان و چالش های تابعیت آن از فدائیان فرقه دمکرات» اعلام کرده است.

 

اگر پیشه وری موفق میشد…

عباس جوادی – در سالروز 21 آذر بیائید هر کس همان حرف های همیشگی اش را تکرار نکند.

طبق معمول سنت شرقی و ایرانی و کمونیستی و اسلامی و غیره، طرف های بحث در موضوع حکومت پیشه وری یا آن را تلعین و تکفیر کرده و آن را خائن و خونخوار و غیره نامیده  اند و یا اینکه آنرا  به آسمان هفتم ترفیع داده و تا توانسته اند همه صفات عالی و آسمانی را برای فرقه و حکومت «ملی» و آقای پیشه وری به کار برده اند. هر دو طرف تا بخواهید حرف های  عمومی و کلی و مبالغه آمیز گفته اند بدون آنکه  دلیل و رقم و منبع بدهند، بدون اینکه چندین منبع و اطلاعات را کنار هم بگذارند و مقایسه کنند.

مثلا یک طرف چنان با تعریف و توصیف در باره سر کار آمدن پیشه وری «به به و چه چه» میکند که گویا فرقه و پیشه وری خودشان همینطوری آمدند و با «مبارزات فداکارانه» در عرض چند ماه در تبریز بر سر قدرت نشستند بدون اینکه بگویند آخر ارتش شوروی چهار پنج سال بود شمال ایران و از جمله تبریز را اشغال کرده بود و فرقه توانست بیاید چون «صاحب اختیارانشان» در مسکو چند ماه قبل از آن دقیقا برنامه ریزی کرده بودند که در آذربایجان ایران باید یک «حرکت تجریه طلبانه» به راه بیافتند (نگاه کنید به این سند حزب کمونیست شوروی با امضای استالین که  از طرف این سایت به فارسی ترجمه شده)… بخاطر اینکه طبق همین سند آن ها اول فرقه را راه انداخته  بعد دستشان را گرفته و بطرف حکومت سوقشان داده یودند بدون اینکه کسی بتواند در مقابلشان بایستد. طرف دیگر هم موضوع شوروی و ارتش سرخ و وابستگی فرقه را به باکو و مسکو مطرح میکند (که درست هم هست) اما از فساد و رخوت دستگاه اداری صحبت نمیکند ونمیگوید که رژیم پهلوی تحصیل زبان مادری را ممنوع کرده بود (که بهانه بدست شوروی ها داد) و حتی قبل از شرایط جنگی نیز توجهی به عمران و آبادی آذربایجان و دیگر استان های غیر مرکزی نمیکرد.

یک طرف مثلا همه اش میگوید که حکومت فرقه ترکی آذری را زبان رسمی کرد و رادیو تبریز را افتتاح کرد و آنهمه روزنامه چاپ شد و کارخانه نساجی ساخت و زمین ها را بین دهقانان تقسیم کرد (که درست هم هست) اما نمیگوید (طبق همان سند فرمان حزب کمونیست شوروی) همه آن اصلاحات از طرف مسکو و برای تجزیه آذربایجان طرح ریزی و اجرا میشد. نمیگوید که در همان رادیو و مطبوعات جز تعریف و تعارف نسبت به زبان مادری و میهن آذربایجان (مشمول بر شمال ارس منتهی منهای بقیه ایران) و «پدرمان استالین» و «صلح دوستی اتحاد شوروی» چه مینوشتند و یا اینکه در اردبیل و تبریز و غیره چند صد تا از خانه های مردم را به صد بهانه اشغال و استملاک کرده بودند. طرف مقابل میگوید  صد ها آدم بیگناه و آذربایجانی چه کارمندان ادارات و چه بازرگانان و کسبه و روحانیون که کاری به کار کسی نداشتند اما روی خوشی به فرقه نشان نمیدادند از طرف «حکومت ملی» حبس و یا اعدام شدند و یا فرار را بر قرار ترجیح دادند (که این ها هم همه درست است) اما نمیگوید که فرقه هم کارهائی از قبیل راهسازی و تاسیس بیمارستان و مدارس کرد که  حکومت تهران نکرده بود و برنامه ای هم نداشت که بکند.

در مورد سقوط حکومت فرقه یک طرف ادعا میکند که فرقه و فدائیان «قهرمانانه» و «تا آخرین قطره خون» در مقابل «ارتش متجاوز» (!) ایران مقاومت کردند و 30 هزار (!)، حتی بعضی ها میگویند تا 60 هزار نفر کشته شد (!) در حالیکه مثلا شاهدان محلی میگویند در بسیاری شهر ها مردم قبل از رسیدن ارتش ایران «کار فرقه و فدائی ها را تمام کرده  بودند» و ناظران غربی در مجموع فقط از 400-600 کشته سخن میگویند و همه میدانیم که بدنه اصلی کادر های مهم و بخصوص رهبری فرقه همگی قبل از آمدن ارتش ایران و با توصیه و فشار و سازمان دهی شوروی ها به باکو رفته بودند.

شاید برای اینکه همه ما خونسردانه واقعیت ها را طوری که هست (و نه طوری که میخواهیم) ببینیم و بخوانیم باید 100-200 سال دیگر صبر کنیم!

فقط اصلا فکر کرده اید که، حالا هر چی، اگر به عللی و بخاطر شرایطی قوای شوروی ایران را ترک نمیکرد و یا اگر هم ترک میکرد فرقه واقعا مقاومت نشان میداد و میماند و زور ارتش آنوقت ها نیم بند ایران هم به نیرو های نیم بند تر فدائی ها نمیرسید ولی به هر حال بخاطر ادامه پشتوانه ارتش سرخ و حزب کمونیست آذربایجان شوروی فرقه و پیشه وری سر کار میماندند… در آن صورت جه میشد؟ 65 سال گذشته در تبریز و اردبیل و زنجان و مراغه و اورمیه شاهد چه چیز هائی میبودیم؟  رابطه تبریز و باکو و مسکو از طرفی و تبریز و تهران و دنیا از طرف دیگر چه میشد؟ داستان آذربایجان و کردستان بر سر آذربایجان غربی چه میشد و موضوع «جمهوری مستقل مهاباد» چه نتایجی میداد؟

مهمتر از همه این امور سیاسی و پیش بینی های منطقه ای و جهانی:  مثلا امروز خود شما کجا بودید، چه میکردید و چه فکر میکردید؟ در کجا کار و یا تحصیل میکردید؟ خانواده تان کجا بود؟ چه غذاهائی میخوردید و چه کتاب هائی را میخواندید؟ اصولا کدام زبان ها را میدانستید؟ در آمدتان چقدر بود؟ تامین بهداشتی میداشتید؟ از زندگی خود و مردم دور و برتان راضی تر از امروز میبودید؟

البته کسی این ها رابه یقین نمیداند و نمیتواند دقیقا و بطور علمی چیزی بگوید.

اما هر کس میتواند برای خودش حدسی بزند و کسانی که آذربایجان شوروی سابق و یا جمهوری آذربایجان را دیده اند احتمالا میتوانند بهتر حدس بزنند.

معنی فرمان استالین در مورد 21 آذرچیست؟

Joseph Stalin

عباس جوادی – ترجمه فارسی سند «فوق العاده محرمانه» «فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میر جعفر باقروف در باره «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی» و دیگر استان های شمالی ایران (6 ژوئیه 1945) برای اولین بار  در همین سایت «چشم انداز» منتشر شد. این سند البته بیش از 45 سال «فوق العاده محرمانه» و سَری باقی ماند تا بالاخره نظام شوروی واژگون شد و در ضمن سَری بودن آن سند هم دچار «مرور زمان»گشت. پروفسور جمیل حسنلی از باکو بود که برای اولین بار نسخه این و چند سند دیگر را از آرشیو حزب کمونیست اتحاد شوروی بدست آورد و از آنها در کتاب معروف خود«فراز و فرود فرقة دموكرات آذربايجان» استفاده کرد. در ضمن آقای حسنلی که برای مدتی در«مرکز ویلسون» در واشنگتن به تحقیقات خود ادامه میداد سه نسخه مربوط به تاریخ فرقه دمکرات آذربایجان ایران را به «پروژه تاریخ بین المللی جنگ سرد» وابسته به «مرکز ویلسون» در واشنگتن داد تا برای بررسی های تاریخی مورد استفاده قرار گیرد. مرکز ویلسون این سند ها را به انگلیسی ترجمه کرد و در اختیار عامه قرار داد. بنده هم بعد از تماس با «پروژه تاریخی بین المللی جنگ سرد» نسخه اين سند را دريافت کردم، به فارسی برگرداندم و در «چشم انداز» منتشرنمودم.

بنظر من این سند برای همه ما ایرانیان و بخصوص آذربایجانی ها از نظر فهم و درک موضوع 21 آذر اهمیت فوق العاده ای دارد. چرا؟ برای اینکه بر خلاف آنچه که یکی از دوستان نوشته بود این یک موضوع بی اهمیت تاریخی نیست که تمام شده و رویش برف باریده باشد. هنوز که هنوز است تصورگروهی از ما آذربایجانی ها آنست که حکومت پیشه وری «اگر چه از خارج حمایت میشد ولی بهر حال ملی بود» و «کار های مثبتی کرد» اما «رژیم شووینیستی و استبدادی شاه آنرا سرکوب نمود.» بنظر من این نگرش با واقعیات جور نمی آید، موضوع را از زمینه، تاریخ و پس منظرش جدا میکند و باصطلاح «درخت را میبیند اما جنگل را نمی بیند» و بالاخره اين باور را اساس قرار ميدهد كه تكيه بر يك تجزيه طلبى كه برنامه ريزى و رهبرى اجرايش با يك قدرت خارجى، آنهم یک دولت اشغالگرباشد هیچ عیبی ندارد و ميتواند بعنوان يك حركت و حكومت “ملى” مورد تائيد و حمايت قرار گيرد.

خاطرات و تاریخ های نوشته آدم های بیطرف و غیر ذینفع را که بخوانید می بینید در سال های 1315- 1325اوضاع ایران و دنیا بد و نا آرام بود. بهر حال جنگ بود. در ایران قحطی نبود اما کمبود مواد غذائی بود. زورگوئی و استثمار و اینها هم البته بود (کی نبود؟ در کدام کشور نبود؟) اعتراض و غیره هم بود. در ایران خدا زده، ضعیف و ناتوان که از یک طرف تحت سلطه یک رژیم ضد دمکراتیک و از طرف دیگر تحت نفوذ و دست اندازی از یک طرف شوروی از طرف دیگر انگلیس بود و آلمان نازی هم به آن اضافه شده بود هر نوع تحریک و توطئه هم بود. روسها هم آمده بودند آذربایجان و گیلان را گرفته بودند. حساب کنید که در این چنین شرایطی مسکو تصمیم میگیرد در شمال ایران بماند و این استان های ایران را به اتحاد شوروی الحاق کند و یا حد اقل جزو اقمار خود کند.

این سند اولین بار است که بطور مشخص و مستند نشان میدهد که معمار و طراح اصلی همه داستان فرقه و 21 آذر مسکو و شخص استالین بود. مجری اصلی اش هم باقروف و ارتش سرخ و کشفیات شوروی. حالا شما فکر کنید آن دسته از آذربایجانی های ایران که آن برنامه های استالین و باقروف را انجام میدادند صرفنظر از خوبی و یا بدی نیتشان در چه وضعی بودند و چه نقشی باز میکردند شايد نیت شخص پیشه وری خوب بود اما حساب غلام یحیی و امثالهم فرق میکرد. اما نیت خوب يك شخص كه نقش مهمى ندارد در يك چنين توطئه و تجاوز کلان خارجی چه نقشی بازی میکند مگر؟ تقسیم اراضی و زبان مادری و شعر ترکی و مطبوعات و راه اندازی رادیو و غیره مگر بد بود؟ اینها اقدامات خوب و مردم پسندی بودند که رژیم پهلوی به فکرش نیافتاده بود. مگر تاسیس رادیو تبریز و بیمارستان شوروی بد بود؟ بد نبود، خوب بود. اما نباید فراموش کرد که اینها را به تنهائی نباید دید. اینها مهره های راهی بود که از بیرون طرح ریزی شده بود و نهایتش الحاق آذربایجان به شوروی و یا در آمدن آذربایجان به صورت یک زائده باکو و مسکو بود و نه بخاطر «مبارزه مردم زحمتکش» ما در راه عدالت اجتماعی و حقوق ملی. مگر استالین و حزب کمونیست به ملت هائی که در اتحاد شوروی بودند مانند آذربایجانی ها، تاتار ها، تاجیک ها و یا قزاق ها و حتی خود روس ها عدالت و حقوق ملی داده بود؟

یعنی اولا نباید طوری که قبلا هم عرض کردم درخت را دید و جنگل را ندید اگرچه تجربه شوروی نشان میدهد که همان «درخت» هم در این مورد چیزی جز شعار و تبلیغات نبود و هدف همه این تبلیغات همین هدفی بود که در این سند می بینیم. تا حالا هر کس میگفت بابا، اینها نافشان به شوروی بسته است و دستور از آنجا میگیرند و به منافع بیگانگان خدمت میکنند میگفتند اینها تبلیغات شووینیستی و ضد کمونیستی است و غیره. حالا که بعد از سقوط شوروی بعضی از اسناد سابق از جمله این سند آزاد شده می بینیم که وضع از آنچه که تصور میکردیم و حدس میزدیم هم افتضاح تر بوده. اینها قدم به قدم کار هائی را كه بايد انجام میشد و تبلیغات و غیره را طرح ریزی کرده بودند و دستورش را هم داده بودند که کی کدام کار را چه مقدار و تا کی انجام بدهد. با این سند دیگر نمیتوان این را انکار کرد. حالا ممکن است عقیده کسی این باشد که “اصلا مهم نیست. از ناف به بیگانه، آن هم رژیمی مانند استالین و باقروف وابسته باشد و باعث تجزیه مملکت شود هم مهم نیست.، مهم اينست كه به هدف خود مختارى و زبان مادرى برسيم. ” اگر کسی میخواهد این نظر را بدهد، خوب بدهد. طوری که آنروز کسی نوشته بود در اين دنيا بعضى ها هم هستند كه بخاطر یک «دعوای خانوادگی» بجای آن که این دعوا را در داخل خانواده حل کنند آنرا به بیرون میکشانند و با همسایه همدست شده خانه خودشان را ویران میکنند. بعضى ها میتوانند این کار را بکنند. اما بنده تصور نمیکنم این طرز فکر با طرز فکر و عمل و سنت و تاریخ ما و بخصوص ما آذربایجانی ها سازگار باشد.

فرمان استالین در مورد 21 آذربه آن معناست که در تاریخ و جامعه همه چیز منطبق با شعار ها و خواب و خیال های ناشی از جوانی و کوری عقیدتی آدمی نیست. دوران بعد از جنگ اول، اشغال ایران و فعالیت حزب توده و فرقه دمکرات را بخاطر بیاورید. آن همه نطق و جلسه و میتینگ و دادوفریاد و موافقت و مخالفت و شعار و صحبت حق و عدالت و غیره را بیاد بیاورید… آن همه عکس و فیلم و گزارش و خبر و تحلیل را هم به آن علاوه کنید. حداقل در مورد جریان فرقه دمکرات آذربایجان همه اش صحنه سازی مسکو و حکومت دست نشانده اش در باکو بود. عرض کردم. اسم آدم هائی که در طرف خود ما دنبال این جریان سینه زدند را شما بگذارید. حرفها و کوشش های ایرانیانی که نیت خوب داشتند چیزی جدا و فرعی بود که بستر حوادث را تغییر نمیداد. تعیین کننده و مجری حوادث آذربایجان و فرقه دمکرات در خود ایران و آذربایجان نبود – در مسکو و باکو بود. ماجرای 21 آذر هرچه بود چیزی بود که متعلق به ما نبود. نقشه ای بود که برای ما و بر ضد ما چیده شده بود. فاجعه ای بود که ما نخواستیم – برای ما خواستند.

اصلا نظر من و شما هم زیاد مهم نیست. واقعیت لخت و عریانی که از این سند مشهود میشود چیست؟ بنظر من اینکه: (١) كل اين جريان و شعار ها و هاى و هوى و باصطلاح دعواى آذربايجان و زبان و غيره در مسكو و باكو طرح ريزى شده بود و براى منافع شوروى و حزب كمونيست بود نه منافع ما(٢) مجريان محلى اين فرمان ، چه شخصا خوب بوده باشند و چه بد، مجرى برنامه مسكو بودند در حاليكه شايد خيلى ها نميدانستند و بعضى ها ميدانستند (٣) در اين راه هم طراحان خارجى و هم مجريان داخلى از مشكلات و فساد و مظالم عقب ماندگى داخلى استفاده كرده براى ملت بيچاره ما نقش منجى بين المللى را بازى ميكردند.

و فبل از همه چیز و مهم تر از همه چیز: به آن سند سری حزب کمونیست یک نگاه دیگری بکنید و اقلا این حکومت فرقه را «ملی» ننامید – به ریش آدم میخندند!

كسى با اين نتيجه گيرى مخالف است؟

یكى از دوستان از باكو زنگ زده بود. ميگفت آنجا از همان دوره استالين به مير جعفر (باقروف) بخاطر قتل ها و کشتار و سرکوب هایش که در تمام آذربایجان کرده بود “مير غضب” ميگفتند. گفتم نگو كه مير غضب باكو و مير غضب بزرگتر مسكو زندگى ما را هم برای مدت ها تباه كردند كه هيچ، بخاطر آنها امروز وقتى از حق زبان مادرى صحبت بكنى هم فارس ها و هم اكثر خود ما ترك ها مظنون ميشوند كه نكند این هم باز از “آن نغمه ها” ست؟

 

خاطرات 20 و 21 آذر 1325، تبریز

عباس جوادی –  آنچه در زیر میاید برگی از کتاب “بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی” پسر عموی پدرمن است که من شخصا او را بعنوان انسانی شریف، عالم و معتدل میشناختم. “حاج میرزا عبدالله آقا”، طوری که ما اورا می نامیدیم، از فضلا و روحانیون معروف و معتبر تبریز بود. او در سال 1355 در مشهد فوت کرد.  این کتاب خاطرات به کوشش رسول جعفریان در سال 1381 در تهران چاپ شده است. توضیح اینکه «میرزا محمد جوادی» که در این خاطرات نامش ذکر میشود مرحوم ابوی بنده و پسر عموی مرحوم آیت الله میرزا عبدالله آقا مجتهدی است.

چهارشنبه، 20 آذر 1325

امروز هم در شهر نگرانی میان مردم حکمفرما بود. روابط بین تبریز و تهران همان طور مقطوع بود. سیم تلگراف کار نمیکند. رادیوی تبریز با رادیوی طهران بشدت داخل جنگ شده است.

طیاره های طهران بالای تبریز پرواز نموده، اوراقی فرو ریخته اند که در آن اهالی را دعوت به ترک مقاومت کرده اند. مامورین حکومت و آژانها مردم را نمیگذارند که آن اوراق را بخوانند اما مردم محرمانه آن اوراق را دست به دست به همدیگر میرسانند.

هر روز عده ای فدائی و نظامی به جبهه های جنگ میانه و میاندوآب فرستاده میشود. برای رساندن قشون و مهمات هرچه ممکن است از وسائل نقلیه از دست صاحبان آنها منتزع میشود و برای حمل و نقل قشونی به کار برده میشود. حتی الاغ آسیابان را هم آژان توقیف نموده و می برده است، در حالی که آردهائی که بار الاغ بود در توی جوال در کوچه مانده بوده است. حتی دوچرخه ها را میگرفتند.

تمام آژان های نظمیه را عوض نموده اند. به جای آژان های قدیم که غالبا اهل شهر بودند به دهاتی ها و مهاجر ها لباس آژانی پوشانده و حفظ شهر را به عهده ایشان واگذار نموده اند.از وضع و سیر جنگ اطلاع قطعی در دست نیست. همین قدر مسلم است که هم در نزدیک میانه و هم در جبهه افشار و میاندوآب تصادماتی فیمابین واقع گردیده است. رادیوی طهران اطلاع داده است که قوای دولتی ارتفاعات قافلانکوه را متصرف گردیده اند.

کسان جوانانی که به عنوان نظام وظیفه به جبهه ها ارسال شده اند خیلی پریشان هستند و غالبا وسیله ارتباط و خبر گرفتن را هم ندارند. از سران دمکرات پیشه وری و بی ریا را طرفدار مقاومت و جنگ میگویند. بنا به اطلاعی که دارم الهامی هم به شدت طرفدار جنگ، آقای شبستری و دکتر جاوید را مردم طرفدار ملایمت و سازش تشخیص داده اند.

تا حال آقای قوام السلطنه چندین تلگراف به دکتر جاوید استاندار مخابره نموده و درخواست کرده است که برای ورود قوای دولت به آذربایجان که برای حفظ انتظامات در موقع انتخابات ارسال گردیده اند، ممانعت به عمل نیاید.

چند نفر را که در این اواخر توقیف نموده بودند، هنوز آزاد ننموده اند. از جمله آنها حاجی محمد علی حیدر زاده که از تجار و متمولین تبریز و آدم زرنگ و حرافی میباشد. یکی هم سیف الله باغمیشه ای معروف که از یادگار های انقلابات گذشته است ودر قضایای تروریستی سال انقلاب و مجاعه 1336 ق دست داشت. عباس عابدی از اهل اهر و شقاقی (موفق الملک قپچاقی) را هم در جزو توقیف شدگان نام میبرند.

نزدیک غروب معلوم شد که در شهر حکومت نظامی اعلام شد. همان وقت ها خبری هم منتشر شد که سازش حاصل گردیده است. تشویش و نگرانی مردم به منتهی درجه رسیده است. یک عده برای استماع گزارش دعوت … (در اصل سفید). ساعت پنج بعد از ظهر رادیوی تبریز اول شروع خود، خبر داد که قرار شده است ممانعتی از ورود قوای دولتی به عمل نیاید. دو تلگراف از آقای شبستری که یکی به شاه و دیگری به نخست وزیر مخابره شده بود، در رادیو به زبان فارسی خوانده گردید. یک تلگراف هم از دکتر جاوید خطاب به نخست وزیر خوانده شد. تلگراف ها محترمانه بود. در تلگراف دکتر جاوید این هم بود که تلگراف نخست وزیر یازده ساعت دیر تر از موقع رسیده است.

از لحن تلگراف آقای شبستری معلوم بود که سعی دارد حسن خدمت خود را در حل قضیه و وادار نمودن همکاران خود به اطاعت و تسلیم بلا شرط در ضمن همین تلگراف ها مورد توجه قرار بدهد. تنها نکته ای که در تلگراف آقای شبستری غیر خاضعانه به نظر میاید این جمله بود که از قوام السلطنه درخواست نموده بود که قوای دولتی به غیر از نظارت در حسن جریان انتخابات به کار های دیگر مداخله نکنند.

از این خبر غیر منتظره خیلی خوشوقت شدیم. از بس خبر خوش و باور نکردنی بود تا مدتی در اطراف نمی توانستیم درست فکر بکنیم. همین قدر متوجه بودیم که نام پیشه وری در این جریان به میان نیامد. ما آن را اینطور تعلیل نمودیم که برای تسهیل امر سازش قدری عقب کشیده و میدان را به آقای شبستری و دکتر جاوید که میانه شان با طهران به آن درجه بد نبود و به اصطلاح هر دو طرف دیوار را خراب نکرده بودند، واگذار نموده است.

مهدی مجتهدی که در دعوت (… در اصل سفید) حاضر بود، مراجعت کرد. در آن اجتماع که بیشتر از صد نفر حاضر بودند، آقای شبستری حضار را از (… در اصل سفید) خودشان راجع به ترک مقاومت مطلع نموده و تلگراف ها را برایشان قرائت کرده بود و مورد پسند و تحسین حضار گردیده بود.

پیشه وری در آن مجمع حاضر نبوده و نامی هم از وی برده نشده بود، اما الهامی را یکی از حضار در میان جمعیت دیده بود که خیلی متغیر به نظر می آمده است. رادیوی طهران در قسمت اخیر نشر اخبار خود تلگراف های تبریز را نقل نمود. رادیوی ترکیه هم خبر تسلیم شدن آذربایجان را نشر کرد. شام خورده و شب را با این اعتقاد که فردا حوادث غیر منتظره ممکن است ظهور نماید، به روز میخواستم برسانیم و خوابیدیم.

دو سه ساعت از نصف شب گذشته، من به صدای تیرهائی که خالی می شد از خواب بیدار شدم. صدای حرکت اوتوموبیل هم می آمد. من با خودم گفتم که چون سران کار می خواهند شهر را قبل از ورود قشون، مثل زنجان تخلیه نمایند، تیر ها را خالی میکنند که مردم ترسیده از خانه های خود خارج نشوند تا با فراغ خاطر هر چه را می خواهند ببرند.

پنجشنبه 21 آذر

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند. پیشه وری فرار کرده است. نظمیه به تصرف اهل شهر در آمده است و مهاجر هائی که در خانه های مصادره شده اسکان (داده) شده بودند، بیرون ریخته شده اند. از هر طرف صدای تیر، تفنگ و مسلسل که به خوبی از همدیگر متمایز بودند، شنیده می شد.

————————————

در ضمن بخوانید:

سند فرمان حزب کمونیست شوروی در باره تاسیس فرقه دمکرات و اعلان خودمختاری آذربایجان ایران
—————————————————–

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Cat

خاطرات حمله روس ها و اوایل فرقه دمکرات

سال 1941: تانک های روسی در تبریز
سال 1941: تانک های روسی در تبریز

این خاطره را پسرعموی فاضل و متواضع بنده، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جرج واشنگتن دکتر حسن جوادی نوشته است. «سرگرد محمد جوادی» که نامش در این نوشته ذکر میشود ابوی مرحوم بنده است. در زمان حمله روس ها به آذربایجان من هنوز متولد نشده بودم.

حسن جوادی – قدیم ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارم از شهریور 1320 و بمباران و اشغال تبریز توسط روسها می باشد. کمی بیشتراز سه سال داشتم و بسیاری از جزئیات حوادث را بعد ها از بزرگتر ها یاد گرفتم ولی طرح اصلی وقایع بصورت زنده ای در ذهن من است. بمباران خانه و اطاقی که شب قبل در آن خوابیده بودیم چیزی نیست که فراموش شود. عموی من سرگرد محمد جوادی، رئیس مخابرات ارتش بود، و شب قبل به پدر و مادرم خبر داده بود که ممکن است روسها حمله کنند، و خودش یک دست لباس شخصی برداشته بود که اگر ارتش از هم پاشید آنرا بپوشد. یادم می آید پیرزن مهربانی داشتیم بنام مسمه خاله که برای ما بچه ها از گذشته ها و از انقلاب زمان مشروطه داستانهای جالبی می گفت. عمویم با عجله ایکه در رفتن داشت دم پایی های مسمه خاله را هم محض احتیاط برداشته بود. بعداً در حیص و بیص فرار مسمه خاله دنبال کفش هایش می گشت و کسی را که آنها را برداشته بود نفرین می کرد.

دم دمه های صبح بود با صدای غرش هواپیما ها از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. هواپیما های روسی در آسمان بودند و اعلامیه می ریختند. بمباران هنوز شروع نشده بود که همگی خانه را ترک گفتیم. به گمانم پدرم قبلا فکرش را کرده بود و درشکه ای گرفتیم و به باغ بزرگی که در خارج شهر، نزدیک راه تهران در پیکریه داشتیم رفتیم. “باغ وزیر” پر بود از آدم که از تبریز فرار کرده بودند و می خواستند زیر درختان پنهان شوند. یادم می آید که چند نفر آلمانی هم بودند که می خواستند خودشان را پنهان کنند و از افتادن بدست روسها سخت واهمه داشتند. مردم هم خیلی به آنها محبت می کردند و گویا عده ای را هم فرار داده بودند. من البته در آن وقت از آلمان و آلمانی ها چیزی نمی دانستم. فقط می دانستم رادیو صبایی که داریم ساخت آلمان است، و پدرم مرتب به رادیو آلمان گوش می داد که بفارسی بود و من چیزی نمی فهمیدم. بعدها این جزئیات را از پدرم شنیدم. پدرم که چندی پیش شروع به یاد گرفتن آلمانی کرده بود تمام کتابهای آلمانی اش را پنهان کرده بود. ما فکر نمی کردیم که خانه ما را بمباران بکنند، ولی بعد فهمیدیم که بمباران خانه مت هم بنوعی مربوط به آلمانی ها بود. پشت خانه ما که نزدیک بازار امیر بود اطاق تجارت آلمان  قرار داشت. ظاهرا روسها دقیقاً از نقشه تبریز خبر داشتند، و خانه ما را هم بخاطر مجاورت با همین اطاق بازرگانی آلمان بمباران کردند.

تعداد مردم در باغ وزیر مرتباً زیاد می شد. یادم می آید که میان یکی از کرت های انگور، که به ترکی قانا می گویند، نشسته بودیم و پدرم سفره را که مقداری نان و قابلمه ای پر از گوشت در آن بود بر روی زمین گسترده بود و بما می گفت بخورید ولی بمحض این که سر و صدایی بلند می شد آنها را جمع می کرد و به زیر درختی یا کرتی دیگر می رفتیم. گوشتها اصلا نپخته بودند ولی پدرم اصرار داشت که آنها را بخوریم. بعد از آن یادم نیست چی شد ولی صحنه دیگری که بخاطرم مانده این است که ما باغ وزیر را ترک کرده و از زیر درختان دو دهکده خارج تبریز باریش و باسمنج میرفتیم. گاه گاهی هواپیما های روسی درآسمان دیده می شدند و ما از ترس به زیر درختها پناه می بردیم. در آن حیص و بیص دختر عموی من منیژه که اندکی از من بزرگتر بود روی دوش مصدر عموی من نقدعلی نشسته بود و مرتب کلاه او را برداشته کجکی می گذاشت که مد جدید کلاه خانمها این طور است. حالا که فکر می کنم من هرگز مادر و خاله ام را که زن عمویم می شد با کلاه و مانتو ندیده بودم. هفت سال از کشف حجاب توسط رضا شاه می گذشت و مادر من فقط در مراسمی که بخاطر پدرم دعوت می شد و مجبور بود برود و نمی توانست از آنها اجتناب نماید می رفت و الا در خانه میماند. از یکی از این مراسم رسمی که زنان کارمندان دولتی مجبور بودند بدون حجاب شرکت کنند عکسی داریم که مادرم در صف جلو در حالی که ماتنوئی به تن کرده و کلاهی بسر دارد در صف جلو ایستاده است. برای این که دستهایش هم دیده نشوند دستکش دست کرده است و انگشترالماسش را هم روی دستکش به انگشت دارد.

چند روز ما در دهات اطراف تبریز اطراق کردیم تا به تبریز برگشتیم ولی جرات نمی کردیم به خانه خودمان برگردیم. پدرم به خانه مان رفته بود و دیده بود که یک طرف خانه را بمب انداخته اند. برای مدتی در یکی از محلات دور تبریز خانه ای اجاره کردند و ما مدتی در آنجا ماندیم ولی گاه گاهی به خانه خودمان سری می زدیم. خانه ما در خیابان دارایی امروز و یا حرمخانه آن زمان ونزدیک بازار امیر بود. حیاط وسیعی داشت با حوضی مستطیلی بسیار بزرگ و دو ردیف ساختمان دو طبقه در طرف شمال و غرب خانه قرار داشت، و پشت ساختمان اصلی هم یک حیاط خلوت با اطاق خدمه و غیره بود. پشت خانه ما در طرف غرب بطرف بازار امیر موسسه ای آلمانی بود که بعد ها دانستم که اطاق تجارت آلمانها بوده است. بمبی که انداخته بودند درست اطاق خواب ما را مثل یک قالب پنیر بریده و تا زیر زمین رفته بود. جالب این که رادیو صبای ما روی میز کوچکی کنار یکی یکی از تختخوابها دست نخورده مانده بود در صورتی که بقیه اثاث اطاق در زیر زمین خورد و پخش شده بودند. در رابطه با اطلاع روسها از نقشه شهر تبریز باید بگویم که زنی گدا با بچه کوچکی جلوی در خانه ما می نشست که ما می گفتیم “مهاجر” است یعنی از آذربایجان شوروی آن زمان آمده بود. پدرم که آدم بسیار خیّری بود خیلی باو می رسید و لباسهای مرا به بچه اش می داد. بعد از آمدن روسها این زن لباس افسران روسی را به تن کرده بود. یک مورد دیگر این بود که روزی دو سرباز روس بخانه عموی من آمدند، و البته عموی من در آن وقت به تهران فرار کرده بود، و آنها دنبال عموی من بودند. اهل خانه گفتند که اینجا خانه یک تاجر است و افسری در اینجا نیست. سربازان به دفتری که در دست داشتند نگاه کرده گفتند: «چنین نیست. و اینجا خانه افسری نسبتا کوتاه قد و چاق.» از قرار معلوم تعداد مامورین اطلاعاتی روسیه در ایران در آن زمان خیلی زیاد بود. سالها بعد هنگامی که من در واشنگتون کار می کردم و چند سال بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1990 اتفاق افتاده و آذربایجان شوروی هم جمهوری مستقلی شده بود، حیدر علی یف بعنوان رئیس جمهور آذربایجان در واشنگتون در دیدار رسمی بود. من هم او را می شناختم و چند بار با او مصاحبه کرده بودم. یک شب در یک میهمانی دیدم که حیدر علی یف با یک ایرانی مقیم آمریکا فارسی صحبت می کند، وبا تعجب از حیدر علی یف پرسیدم: «جناب پرزیدنت شما فارسی را کجا یاد گرفته اید؟» او خندیده گفت:«در شهر شما» . من مدتها فکر می کردم این در زمان جنگ بوده است بعداً حساب کردم که حیدر علی یف متولد 1923 بود و در 2003 فوت می کند، و در 1941 هیجده سال داشته است و نمی توانست سمتی در ارتش روس داشته باشد. چهارسال بعد در زمان پیشه وری این احتمال بیشتر است. بعلاوه در زمان پیشه وری پدر زن حیدر علی یف دکتر عزیز علی یف مامور ارشد تبلیغات روسها در تبریز بوده و بیمارستان شوروی را هم در تبریز تاسیس می کند. احتمال دارد که حیدر علی یف همراه او در تبریز بوده است.

ما مدتی هم به تهران رفتیم و خانه ای در خیابان شاهرضای سابق در کوچه فتوحی روبروی کالج اجاره کردیم. آنوقت آن سوی خیابان شاهرضا تا مجسمه فردوسی بندرت ساختمانی دیده می شد یا در خاطر من چنین تصوری مانده است. مادر من برای من لباسهایی به شیوه لباسهای سربازان متفقین دوخته بود. یادم می آید یک روز سوار اتوبوس شدیم که تازه در تهران راه افتاده بود. چند نفر سرباز هندی با عمامه های مخصوصشان، با سبیل های پر پشت با اونیفرم های کرم رنگشان در اتوبوس بودند. لباس من هم خیلی شبیه لباس آنها بود. یکی از آنها مرا از دست مادرم گرفت و بغل خودش نشاند و با من صحبت می کرد. ولی من چنان مرعوب سبیل های او شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. خوشبختانه گویا هندی ها نزدیک سفارت انگلیس پیاده شدند و من به دامن مادرم پناه بردم.

از شهریور 1320 تا پائیز 1324 که ما برای بار دوم به تهران رفتیم و یا فرار کردیم سالهای پر حوادثی بود و من نسبت به سنم آگاهی زیادی پیدا کرده بودم. پس از برگشتن از تهران سال 1322 خیلی خوبی بود. پدر و عمویم که هر دو کار دولتی را ول کرده بودند به کارهای یکی دودهی که به مادر و خاله ام رسیده بودند میرسیدند. سیستم قدیم ارباب رعیتی برقرار بود و با وجود سربازان روسی حرفی ازسیستم اشتراکی و ندادن حق مالک و غیره در میان نبود. دهی داشتیم بنام “چشمه کلان” در طرفهای رضائیه که می گفتند ساکنان آن همه کُرد هستند و نمی خواهند سهم غله ارباب را بدهند ولی در عوض میوه خشک شده، کشمش، دوشاب، بادام و گردو وغیره می دادند که برای ما بچه ها خیلی خوب بود. در ضمن گندم هم از دهات دیگر می آمد و آنرا آرد می کردند و هر از چند وقت زنان نانوا از صبح زود می آمدند و نان می پختند. نان پزی در تنوری که دریک گوشه حیاط و آشپزخانه بزرگ آنجا قرار داشت برای من خیلی جالب بود. دو نوع نان می پختند: لواش را با چسباندن به دیواره تنور می پختند، و یوخا را روی ساج روی تنور می پختند. بیشتر لواش را خشک کرده روی هم می چیدند، و به تدریج می آوردند و رویش مختصری آب می زدند و می خوردیم. قورمه کردن گوشت گوسفند، قوره کشیدن، خشک کردن گل سرخ هر کدام مراسم و زمان مخصوصی داشت. همان سال 1322 که سال پر برکتی برای ما بود، خواهرم زحل متولد شد که پنج سال از من کوچکتر بود.

ما نوکری داشتیم بنام صمد که مرا به خانه فوکس روسها می برد. روسها دو تا جا برای تبلیغات داشتند. یکی در باغ گلستان بود که گاه گاه در آنجا نمایش هم می دادند، و دیگری در خیابان پهلوی نزدیک سینما هما. در اینجا عکس های جنگ، پیشرفت سربازان روس وهمچنین فیلم های جنگ را نشان می دادند. در خیابان تربیت هم مرکزی بود برای تبلیغات انگلیسی ها و آنجا هم مجله شیپور و روزگار نو را می فروختند. عمویم پس از فروختن خانه سابقش ، خانه ای با باغی بزرگ اول خیابان منصور خریده بود که همسایه دیوار به دیوار آن اقامتگاه سربازان روسی بود. در حیاط آنجا نیز گاهی فیلم های روسی نشان می دادند و ما از پنجره طبقه دوم نگاه می کردیم . پدرم گاهی از این مجلات می خرید ولی اکثرا روزنامه های فرانسه می خرید که من در این وقت نه فارسی می توانستم بخوانم و نه فرانسه. وقتی که در 1323 در مدرسه رشدیه به کلاس تهیه رفتم کم کم یاد گرفتم بخوانم و البته زیاد چیزی نمی فهمیدم. سال بعد ، یعنی پائیز 1324 وضع خیلی عوض شده بود. پیشه وری به تبریز آمده بود و فرقه دموکرات تشکیل شده بود. مجله “آذربایجان” چاپ باکو، که هنوز هم بوی مرکب چاپ آن را بیاد می آورم، به ترکی بود جلوی مدرسه می فروختند. قیمتش دو قران بود. جالب این که ما بچه های کلاس اول آنرا می خواندیم. هنوز زبان تدریس ترکی نشد ه بود.

سال 1324 برای ما که نسبتا ثروتی داشتیم سال پر هراسی بود. هر روز می شنیدیم که فلان افسر و یا فلان مامور دولت را ترور کردند . یک بار خبر آمد که حاجی احتشام مالک ده لیقوان، که پنیرش آنقدر معروف است، بدست دهاتی ها کشته شده است. می گفتند حاجی احتشام مالک سخت گیری بود و گویا گوشش هم سنگین بود، و خانه قلعه مانندی هم برای خودش بالای کوه ساخته بود. دهاتی ها بخاطر شکایتی که داشته اند بخانه اش می ریزند و او می گوید حرف شما را خوب نمی شنوم. می گویند:«گوشت را وا می کنیم.» و با فرو کردن میله ای در گوشش مرد بدبخت را می کشند. مادر و پدر من سخت هراسان شده بودند. دو دل بودند که به تهران بروند یا نه؟ یادم می آید جواهرات مادرم و پولهایشان را در کیسه ای گذاشته بودند، و هر روز یک کاشی بخصوص از راهروی خانه را در می آوردند و زیر آن چال می کردند. باز چند روز دیگر آنرا در می آوردند و جای دیگری چال می کردند.

بالاخره قرار شد که ما به تهران برویم. فکر می کنم آبان 1324 بود هنوز ثلث اول تما م نشده بود که ما از فرودگاه تازه تاسیس تبریز با یک هواپیمای روسی عازم تهران شدیم. فرودگاه تبریز را برای مقاصد نظامی ساخته بودند ولی روسها از آنجا خط هوایی راه انداخته بودند. این اولین باری بود که ما سوار هواپیما می شدیم. هواپیما یک هواپیمای نظامی بود و دو ردیف سکو مانند برای نشستن در دو سو داشت. از توالتش هم بهتر از پنجره ها زمین دیده می شد. من مرتب به توالت می رفتم و زمین را نگاه می کردم. در تهران به هتلی بنام گیلان نو رفتیم که نزدیک میدان توپخانه بود. پس از چندی پدرم خانه ای در طرفهای دروازه دولت اجاره کرد، و پس از این که در اطاقها گوگرد سوزانیدند تا اگر حشراتی بود کشته شوند، خانه را مفروش کردند. یادم می آید پدر و مادرم ده هزار تومان داشتند و این تمام مایملک شان بود. می خواستند با آن کاری را شروع کنند ولی کاری هم بلد نبودند. یکی بار دور کرسی نشسته بودیم و پدر و مادرم سخت مشغول صحبت بودند که چنین و چنان بکنیم. یک باره من در امده پیشنهادی کردم. پدرم بمن نگاهی کرد و گفت: «این بچه اینجا چکار می کند؟». یادشان رفته بود که مرا بمدرسه ای بگذارند.
———————————————–

از فیس بوک:

AM
من از پدرم شنیدم که یک کارگر کارخانه برنج کوبی شهسوار نیز پس از ورود ارتش سرخ لباس افسری پوشیده بود

KH
آقای جوادی این نوشته ادامه دارد یا همین‌جا تمام شد؟ مثل سریالهای جذاب در میانه ماجرا تمام شد و سئوال «بعدش چی شد؟» برای ما ماند!

Abbas Djavadi
🙂 جذابیت این قبیل فیلم ها هم در همین است که نیمه کاره تمام میشود.

Abbas Djavadi
راستش نمیدانم. میدانم که ایشان یادداشت هائی دارند اما نمیدانم کی منتشر میشود و اصولا برای انتشار تهیه خواهند کرد یا نه

KH
امیدوارم خاطراتشان را به شکل کتاب منتشر کنند. یا دستکم هرازگاهی در همین وب سایت شما بنویسند.

Hasan Javadi
آقاى حسينى عزيز، خیلی ممنون از اظهار لطف تان. من اکنون گرفتار تصحیح دو تا از کتابهایم هستم و بمحض فراغت از آنها به نوشتن خاطرات خود ادامه ميدهم. شاید دوره پیشه وری هم جالب باشد.

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Cat

دو اثر جالب دیگر در باره حکومت پیشه وری

Elvida Stalinدر رابطه با جریان 21 آذر و حکومت یکساله پیشه وری مطالعه دو منبع دیگر جالب و مفید است.

یکم: مقاله ای به قلم فرناند شاید راینه که فارسی آن را میتوانید در این لینک پیدا کنید:

«استالین و تاسیس فرقه دمکرات آذربایجان»

اصلش:

Fernande Scheid Raine: Stalin and the Creation of the Azerbaijan Democratic Party in Iran, 1945

که مقاله ایست در مجله:

Cold War History, Vol. 2, No. 1, October 2001 (pp. 1-38)

که در اصل خلاصه ای از تز دکترای نویسنده با این عنوان است:

Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946, Yale University, 2000.

در این بررسی نویسنده نشان میدهد که تاسیس فرقه دمکرات برنامه مشخصی بود که با طرح استالین بدست میرجعفر باقروف طرح ریزی و و از طرف سید جعفر پیشه وری که در اصل انسان ملی گرائی بود اجرا شد و وقتی این طرح دیگر «کار خود را کرده و به نتیجه ای نرسیده بود» مشابه آنچه که مثلا بریتانیائی ها با اعراب کردند «در نیمه راه رها شد.»

——————————————-

مطلب دوم مقاله ایست از محمد حسین خسرو پناه با تیتر:

«از پیشه وری ما تا پیشه وری دیگران»

از مجله گفتگو اردیبهشت 1386 شماره48

که تلاش میکند نشان دهد پیشه وری در زمان رضا شاه و بعد از جنگ دوم جهانی چهره فعال و مهمی درصحنه سیاست داخلی ایران بود اما از سوی هم محافظه کاران دست راستی و هم چپی های توده ای منزوی شد تا اینکه شوروی و استالین از او برای اجرای طرح خودشان استفاده کردند.

———————

(باز نشر از 2012)

زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان (۱): «زبان رسمی دولتی»

 

نمونه زبان ترکی دوره فرقه: «امروزه آذربایجان که زادگاه بابک و ایلخان است، زیر سایه ارتش سرخ و استالین، تبدیل به گلستان شده…» (شاعرلر مجلسی، تبریز ۱۳۲۴)

در دوره حکومت یک‌ساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوع‌هایی بود، که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.

هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از هم‌دیگر جدا شده‌اند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکی‌است. ایران، شما را از زبان مادری‌تان محروم کرده‌است. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»

اما صرف‌نظر از آن‌همه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعار‌ها و واقعیات چگونه بود؟
در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع می‌پردازیم.

زمینه سیاسی

پیش از همه چیز جا دارد یادآوری کنیم که در آذربایجان شوروی زبان ترکی آذری را مصرانه و موکدا «آذربایجانی» و نه «ترکی» و یا «ترکی آذری» می‌نامیدند تا زمینه تبلیغاتی به جریان‌های پان ترکیستی داده نشود (و این سنت هنوز هم در آذربایجان قفقاز ادامه دارد).

موضوع زبان مادری و برجسته کردن سیاسی و تبلیغاتی آن، اصولا ابتکار فرقه دمکرات آذربایجان و یا رهبر آن سید جعفر پیشه‌وری نبود، بلکه چند ماه‌ پیش از تاسیس فرقه و حکومت آن، در فرمانی مورخ ششم ژوییه ۱۹۴۵ با امضای شخص استالین، ازمسکو به رییس حزب کمونیست آذربایجان شوروی یعنی میر جعفر باقروف ابلاغ شده بود (۱). در فرمان مزبور استالین شخصا باقروف را مسئول اجرای این نقشه کرده بود. حتی موضوع تنها به آذربایجان و زبان «آذربایجانی» هم محدود نمی‌شد.

در بند «و» فرمان استالین، موضوع زبان‌های محلی نیز جزو وظایف اصلی این حکومت‌های «تجزیه طلبانه» و «خودمختار» محلی مانند حکومت فرقه دمکرات شمرده می‌شد:

حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (…)

طبیعتا این طور نبود که «فرقه دمکرات آذربایجان» و «حزب دمکرات کردستان» خود علاقه‌ای به اولویت دادن به زبان‌های محلی خود نداشتند. برعکس. آنها با تعصب و جوش و خروشی فزاینده که از حضور ارتش سرخ در ایران برگرفته شده بود، زبان رسمی کشور یعنی فارسی را کنار گذاشته، زبان محلی خود را به تنها زبان رایج، رسمی، اداری، رسانه‌ای و آموزشی ایالت خود مبدل می‌کردند. در نمونه آذربایجان، زبانی که آنها رواج می‌دادند، در اساس ترکی آذری بود. اما گونه‌ای که مورد ترجیح و ترویج حزب کمونیست آذربایجان و فرقه دمکرات بود، اولا با گونه ترکی آذربایجان ایران فرق داشت، ثانیا زبانی کتبی و رسمی بود که برای آذربایجانیان ایران ناآشنا بود و ثالثا با تعابیر روسی و سیاسی-ایدئولوژیک کمونیستی عجین شده بود (۲). پیشه‌وری در یکی از مقاله‌هایش در روزنامه «آذربایجان»، ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، می‌نوشت که زبان آذربایجانیان ایران نیز باید با «آذربایجانی» کتابی و استاندارد آن دوره در باکو یکسان شود، اما ظاهرا از روی احتیاط نسبت به گونه ایرانی ترکی آذری که بین مردم رایج است، علاوه می‌کرد که این کار را نمی‌توان «ناگهانی» انجام داد.

یعنی برای فرقه که زیر نظر باکو و رییس حزب کمونیست آذربایجان میر جعفر باقروف دستورهای استالین را اجرا می‌کرد، موضوع اصلی بر سر اجرای تصمیم مسکو بود. برای حزب کمونیست شوروی و ارتش سرخ که آذربایجان را زیر اشغال خود داشت، موضوع زبان ترکی آذری یک وسیلهٔ تبلیغاتی بود. حزب کمونیست هم چه در مرکز یعنی مسکو و چه در باکو از این طریق می‌خواست آذربایجانی‌های ایران را بر ضد تهران و به هواداری از شوروی بشوراند. اما روشن‌است که شخصا برای آن دسته از آذری‌های باکو که مسئول اجرای این برنامه شده بودند، مسئلهٔ ترکی آذری که زبان مادری آنها هم بود، موضوع خوشایندی جلوه می‌کرد. ولی در نهایت آنها هم مجری نقشه‌های کلان سیاسی مسکو بودند. از طرف دیگر برخی در رهبری فرقه هیچ هم بدشان نمی‌آمد که آذربایجان ایران به بهانهٔ زبان مادری هم که شده، با ایران قطع رابطه کند و به جمهوری آذربایجان بپیوندد و یا دستکم چیزی مانند خودمختاری به دست بیاید.

آذربایجانی، تنها زبان «رسمی دولتی»

تقریبا یک ماه پس از اعلان «حکومت ملی آذربایجان» به رهبری پیشه‌وری (۲۱ آذر ۱۳۲۴)، «زبان آذربایجانی» (یعنی ترکی آذری) تنها «زبان رسمی دولتی» درآذربایجان ایران اعلام شد. در یک مصوبه حکومت فرقه مورخه ۱۶ دی ۱۳۲۴ که به امضای پیشه‌وری رسیده در روزنامه «آذربایجان» انتشار یافت، گفته می‌شد: «از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب می‌شود. تصمیم‌های دولت، اعلان‌های رسمی و همچنین قرارهای صادره در واحد‌های قشون خلقی (دسته‌های فداییان فرقه) و لایحه‌های قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند. تمام اداره‌ها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد. در دادگاه‌ها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.» (۳)

«قرار حکومت ملی آذربایجان در باره زبان» (روزنامه آذربایجان، 19 دی 1324، با امضای سید جعفر پیشه وری

ترجمه فارسی مصوبه حکومت فرقه دمکرات در باره زبان، روزنامه آذربایجان، ارگان فرقه دمکرات، 19 دی 1324:

«با مقصد نزدیک تر کردن خلق ما به دستگاه دولتی و عموما درک ساده تر احتیاجاتش و همچنین جهت پاکسازی راه های ترقی و تکامل زبان ملی و فرهنگ ملی مان، حکومت ملی آذربایجان قرار زیر را درجلسه خود به تاریخ 16 دی ماه (1324) قبول نموده است:
1. از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب می شود. قرارهای دولت، اعلان های رسمی و همچنین قرارهای صادره در حصه های قشون خلقی و لایحه های قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند.
2. تمام اداره ها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد.
3. در محکمه ها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.
4. تابلو های تمام ادارات، موسسه ها و تجارتخانه های آذربایجان باید مطلقا به زبان آذربایجانی باشند.
5. همه سخنرانی ها و مذاکرات در تمام جلسه ها و نشست ها باید به زبان آذربایجانی باشند.
6. اشخاصی که آذربایجانی نیستند و به زبان های دیگر سخن می گویند و در اداره های عمومی دولتی کار می کنند باید نوشتن، خواندن و مکالمه به زبان آذربایجانی را یاد بگیرند.
7. به منظور آشنا نمودن ماموران دولتی وزارت معارف (فرهنگ) با زبان آذربایجانی، برای کسانی که سواد  زبان های دیگر را دارند، باید  در جنب اداره ها، کلاس های مخصوص (زبان آذربایجانی) تاسیس گردد و مدت کار این افراد (روزانه) یک ساعت تقلیل داده شود.
8. ملت های دیگری که در آذربایجان زندگی می کنند، حق دارند کارهای خود را به زبان مادری خود انجام دهند.اما آنها هنگام نوشتن اعلان های رسمی، در کنار زبان مادری خود باید زبان آذربایجانی را نیز همچون زبان رسمی دولتی به کار برند.
9. تعلیم درمدارس ملت های کوچکی که در آذربایجان زندگی می کنند می تواند به زبان مادری آن ملت ها باشد، اما در عین حال تدریس زبان آذربایجانی نیز در این مدارس اجباری است.
10. وزیر معارف حکومت ملی آذربایجان مقرر می کند که تصویب و تائید قرار مربوط به قبول کاربرد زبان ملی آذربایجانی، درتدریسات مدارس، همچون وظیفه ملی همه معلم ها و معلمه هاست.
نخست وزیر حکومت ملی آذربایجان – پیشه وری»

پاکسازی «زبان مهاجرها»

چند ماه قبل از آن، پیشه‌وری در همان روزنامهٔ «آذربایجان» زیر عنوان «روزنامه میزین دیلی» (زبان روزنامهٔ ما) بعد از تعریف و توصیف زبان ترکی آذری می‌نوشت: «زبان آذربایجان آنقدر قدرتمند و قواعد صرف و نحو آن آنقدر طبیعی‌است که حتی اگر کلمات فارسی و عربی هم که وارد آن شده، درآورده شوند، باز هم می‌توان به کمک این زبان افکار بزرگ و مقاصد عالی را بیان کرد و شرح داد. و لیکن ما استعداد خلق را در نظرگرفته، احتیاجی حس نمی‌کنیم که این کار را بصورت ناگهانی انجام دهیم» (۴). آنگاه او می‌ افزود که «مانند هر زبان دیگر، زبان آذربایجانی نیز تحت تاثیر زبان‌های اجنبی (فارسی و عربی) قرار گرفته» و فرقه می‌خواهد به کمک نویسندگان آذربایجان این تاثیر را به مرور زمان ازبین ببرد.

پیش از همه چیز مهم‌است این را بدانیم که در دورهٔ حکومت فرقهٔ دمکرات آذربایجان، تقریبا بدون استثناء، تنها زبانِ چاپ و انتشارات، ترکی آذری بود. فارسی حتی پیش از صدور «قرار» رسمی شدن «آذربایجانی» عملا از مطبوعات، نشریات و مکاتبات و اسناد رسمی رخت بربسته بود.

و اما از نگاه خود زبان ترکی آذری که از سوی فرقه زبان «رسمی دولتی» اعلان شده بود، جالب‌است بدانیم که معمولا زبانی که مسئولان فرقه صحبت می‌کردند و بخصوص زبانی که در نوشتار استفاده می‌شد، لهجهٔ رسمی و یا ترکی باکو بود. حتی آن دسته از ایرانیان آذری که سال‌ها در شمال ارس مانده و همراه با ارتش سرخ به ایران آمده بودند، با این لهجه صحبت می‌کردند که برای مردم آذربایجان ایران نامانوس بود. بسیاری‌ها که در آن دوره در تبریز بودند، به من گفته‌اند که مردم تبریز، این لهجه را «زبان مهاجرها» و یا «ترکی دمقیرات‌های باکو» می‌نامیدند. آنها هنگام شنیدن این زبان، مجموعا منظور مخاطب خود را می‌فهمیدند، اما به‌خاطر واژگان، تعابیر و حتی تلفظ نامانوس و بیگانه، آن را «خودی» حساب نمی‌کردند، در حالی‌که خواندن و نوشتن آن زبان برای مردم عادی آذربایجان ایران و حتی اشخاص با سواد بسیار سخت و نامانوس بود.

پیشه‌وری در همان مقالهٔ خود راجع به لزوم پیرایش و تصفیهٔ ترکی آذری از واژگان «بیگانهٔ» فارسی و عربی سخن می‌گفت و علاوه می‌کرد که نمی‌توان در این کار عجله کرد، اما اقلا نباید در استفاده از کلمات و تعابیر فارسی و عربی مبالغه کرد. این نکته روی کاغذ قابل درک ‌است. اما در عمل وضع دیگری حاکم شد و آن این بود که زبانی که فرقه‌چی‌ها صحبت می‌کردند و یا می‌نوشتند، هر چه بیشتر با «زبان مهاجرها» که همان زبان رسمی باکو باشد، یکسان گشته، به همان درجه عناصر، واژگان و حتی تلفظ روسی به آن اضافه می‌شد. در کارهای مربوط به نوشتن، چاپ و مکاتبات رسمی، این کار را «مشاوران سیاسی» و همچنین نویسندگان و شاعرانی می‌کردند که از باکو آمده در تبریز زندگی می‌کردند و نقش «رئداقتور» (ویراستار) و هماهنگ‌کنندهٔ مطبوعات و رسانه‌ها را داشتند.

هدف حملهٔ اصلی این «رئداقتورها» البته آن دسته از روشنفکران، نویسندگان و شعرایی بودند که همراه با حملهٔ شوروی به ایران و یا کمی دیرتر، بعد از برسرکار آمدن پیشه‌وری، از ترس به تهران گریخته بودند. اکثر نخبگان و مشاهیر آذربایجان ایران مانند سید حسن تقی زاده و یا استاد شهریار جزو این دسته بودند. مسئولان تبلیغات رسمی فرقه، آنها را همچون «خائنین» به مردم آذربایجان محکوم و مطرود می‌شمردند و خانه و املاک آنها را مصادره می‌کردند. زبان و آثار آنها که اکثرا هم به فارسی بود، «مرتجعین دیلی» (زبان مرتجع) نامیده می‌شد. گروه دوم عبارت از شعرای معروف ترکی‌سرایی مانند فضولی و نسیمی بودند که مربوط به تاریخ ادبیات مشترک ایران و آذربایجان بودند. از این دسته استفاده تبلیغاتی می‌شد. فرقه به تبعیت از حزب کمونیست، طرفدار غزل و قصیده و ادبیات تغزلی و تصوفی نبود. اما این دسته از شاعران کلاسیک اگرچه اکثرا غزل و قصیده سروده بودند، مورد تجلیل قرار گرفته، جزو «شاعران بزرگ خلق هنرپرور آذربایجان» شمرده می‌شدند، در حالیکه به اشعار فارسی آنها که اکثریت آثار این بزرگان را تشکیل می‌دهد، توجهی نمی‌شد. از شاعران و نویسندگان زنده، برخی هنوز در آذربایجان مانده بودند. کسانی که سِنّی از آنان گذشته بود و دیگر امکان تغییر اساسی عقیدهٔ آنها ممکن به‌نظر نمی‌رسید و یا تعلیم و تربیت گذشتهٔ فارسی و عربی دیده و به ادبیات کلاسیک وارد بودند، عموما مورد انتقاد مستقیم قرار نمی‌گرفتند، بلکه با چاپ اشعارشان کوشش می‌کردند آنها را جزو «خودی‌های فرقه» قلمداد کنند و تشویقشان کنند که به نفع فرقه و شوروی شعر بنویسند.

کوشش اصلی آن «رئداقتور‌ها» و مشاوران ادبی-سیاسی، روی نویسندگان نثر، داستان و مقاله متمرکز شده بود. از نگاه فرقه و ویراستارها و مشاورانی که از باکو آمده بودند، این نویسندگان و شاعران جوان و اغلب کم سواد «زبان معاصر خلق و دورهٔ آزادی را ترّنم می‌کردند» و این زبان، فقط عبارت از لهجه و استاندارد باکو بود. در کار تصفیهٔ کلمات فارسی و عربی، خصومت با واژگان فارسی به مراتب بیشتر از عربی بود و نوک تیز این حمله متوجه واژگان نوین فارسی بود که در زمان رضا شاه جایگزین واژگان هم معنای عربی شده بود، مانند: شهربانی (نظمیه)، دادگستری (عدلیه) و یا دانشگاه (دارالفنون). مثلا شخصی بنام رضا آذری در روزنامهٔ «آذربایجان» می‌نوشت: «به نفع آزادی ما خواهد بود، اگر اقلا لغاتی را که در دورهٔ اصلاحات رضاشاهی از گردونه خارج شده‌اند، دوباره احیاء کنیم» (۵).

به موازات این کوشش‌ها، دو و یا سه روند تغییر زبان مردم در جریان بود:

اولا لغات و اصطلاحاتی را که مخصوص ترکی آذری باکو بود، در آذربایجان ایران به کار می‌بردند و به این گونه لغات رواج می‌بخشیدند، در حالیکه آن لغات و اصطلاحات باکو برای مردم آذربایجان ایران سخت فهم و حتی گاه عجیب بود، مانند: شکیل (تصویر)، چیخیش (سخنرانی)، طنطنه لی (باشکوه)، اینجه صنعت (هنر)، تطبیق ائتمک (اجرا کردن)، حصه (بخش)، قرار (تصمیم) و یا عَنعَنه (سنّت).

ثانیا بسیاری لغات و تعابیر صرفا روسی وارد گردونهٔ زبان ترکی آذری ایران شده بود، مانند: زاوود (کارخانه)، واغزال (ایستگاه راه آهن)، گاسترول (برنامهٔ هنری، نمایش گروه‌های هنری) و یا ساتیرا (طنز.)

ثالثا تلفظ و املای روسی آن دسته از لغات اروپایی و نام‌های افراد و کشور‌ها که ما در ایران بطور سنتی طور دیگری می‌نامیم و یا اصولا از فرانسه گرفته‌ایم، شکل روسی می‌گرفت، مانند: استانسیا (استاسیون، بعدا ایستگاه)، کولتورا (فرهنگ)، اونیورسیتت (دانشگاه) و یا اوقتیابر (اکتبر.)

در شعر، هنوز ظاهرا به ذوق و سنت مردم آذربایجان ایران و علاقهٔ آنها به شعر کلاسیک عروضی مانند غزل و قصیده ظاهرا احترام می‌گذاشتند، اما پنهان هم نمی‌کردند که شعر «ایده آل» و بخصوص نثر ادبی (مانند داستان و نمایشنامه) باید مانند باکو و کلا شوروی در چهارچوب «رئالیسم سوسیالیستی» باشد و رهبری حزب کمونیست و ارتش سرخ و در راس آن «پدر زحمتکشان جهان» یعنی استالین را پاس دارد. در عمل هم اینطور شد که تغییرات در شعر ترکی آذری که بطور تاریخی و سنتی با زبان، ادبیات و اوزان فارسی و عربی عجین شده است، بسیار مشکل تر بود. بیشتر تغییرات و به اصطلاح «اصلاحات» در سبک و بخصوص مضمون کتاب‌ها و مطبوعات در نثر به چشم می‌خورد.

در زمینهٔ داستان‌نویسی، در این دوره چندین کوشش برای نوشتن رُمان و داستان کوتاه (که آن را به تقلید از روسی «پووست» می‌نامیدند) مانند «گؤی قورشاغی» (قوس و قزح) و «اودلی قیلینج» (شمشیر آتشین) انجام گرفت که آثاری تبلیغاتی و غیر جدی بودند و بزودی فراموش شدند.

شاید یکی از کار‌های کمیاب اما خوب این دوره که در زمینهٔ انتشارات انجام شده، چاپ و یا باز نشر برخی از آثار ادبیات ترکی و یا ترجمهٔ ترکی بعضی آثار فارسی و یا روسی به ترکی آذری بود، مانند: کلیات صائب تبریزی و میرزا علی معجز شبستری.

منابع
(۱) همه این اسناد در: جوادی، عباس: از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر، تارنمای چشم انداز، در این لینک:
https://tinyurl.com/yamqnxd9

(۲) Berengian, Sakina.: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan, Berlin 1988, pp. 145-149
(۳) روزنامه «آذربایجان،» ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، تبریز، ش ۹۶، ۱۹ دی ۱۳۲۴
(۴) پیشه‌وری، سید جعفر.: روزنامه میزین دیلی، آذربایجان، ش. ۱، ۱۴ شهریور ۱۳۲۴
(۵) Berengian: ibid, p. 141

more-e1497357658356

زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان (۲): «زبان مهاجرها»

«شاعرلر مجلسی» (مجلس شاعران)، منتخب اشعار دوره پیشه وری، تبریز۱۳۲۴

تحصیل و تدریس  در مدارس

فرقه دمکرات در آغاز کار خود در شهریور ۱۳۲۴ تاکید کرده بود که «زبان آذربایجانی» باید از همان دوره ابتدایی به عنوان تنها زبان به کار برده شود و بعدها در دبیرستان، فارسی هم در کنار «آذربایجانی» تدریس گردد. اما در عمل، در شرایط اشغال شوروی، جنگ و ماجرای فرقه دمکرات، کلا امور تحصیل و تدریس در مدارس دچار بی نظمی و آشوبی فزاینده شده بود.

چهار سال پس از اشغال شوروی و یک ماه پس از تاسیس حکومت فرقه، رهبری فرقه به این نتیجه رسید که هنگام تاکید بر موضوع رسمیت «زبان آذربایجانی» فرا رسیده است. این در حالی بود که هنوز آموزگارانی که بتوانند ترکی آذری را به کودکان تدریس کنند، موجود نبودند و کتاب‌های درسی نیز وجود نداشتند که با الفبای فارسی و برای کودکان آذربایجان ایران تهیه شده باشند. تقریبا همه کتاب‌های چاپ باکو به الفبای روسی بودند، در حالیکه کتاب‌های چاپ باکو با الفبای فارسی که هدف تبلیغات میان آذربایجانیان ایران داشتند، اکثرا شعر و داستان بودند و مضمونی فولکلوریک، تبلیغاتی و یا سیاسی داشتند. در «امریّه نمره یک وزیر معارف آذربایجان» مورخ دی ماه ۱۳۲۴ محمد بیریا دستور می‌داد که باید کمیسیونی عبارت از «دبیران ماهر و ملی» طرح کتاب‌های درسی به زبان آذربایجانی را تهیه کند.

این درست زمانی بود که در مسکو و سپس تهران، دو طرف ایران و شوروی در باره موافقتنامه‌ای که بعدها معروف به «قرار داد قوام-سادچیکوف» شد، مذاکره می‌کردند. با امضای دوجانبه این قرارداد در فروردین ۱۳۲۵، ایران به طور مشروط رضایت داد که حق استخراج نفت شمال ایران را به شوروی بسپارد و مسکو در مقابل، ارتش سرخ را از ایران بیرون ببرد.

یکی دو ماه پس از امضای این قرار داد و لغو رسمی حکومت پیشه‌وری که مورد توافق تهران و مسکو قرار گرفته بود، کتاب‌های «وطن دیلی» (زبان وطن) برای تدریس در دبستان‌ها آماده شده بود. این کتاب‌ها، هم تحت تاثیر شدید زبان کتاب‌های درسی باکو بودند و هم در اردی بهشت و خرداد، دیگر سال تحصیلی تقریبا به آخرش رسیده بود.

اما مشکل اصلی تدریس «زبان آذربایجانی» در دو سه کلاس مدارس ابتدایی در جای دیگری بود. یک ماده قرارداد «قوام-سادچیکوف» هم این بود که همه وزارت خانه‌هایی که فرقه دمکرات در آذربایجان دایر کرده بود، لغو شده تبدیل به اداره‌های وزارت‌های مربوطه ایران می‌شوند. شوروی در بهار همان سال با وجود شکایت و مخالفت پیشه‌وری نیروهایش را از ایران بیرون برد، اما با سیاست ورزی دولت ایران، امتیاز استخراج نفت از سوی مجلس شورای ملی ایران تصویب نشد. با اینهمه، طبق قرارداد دوجانبه، پس از ۱۵ فرورین آن سال «وزارت معارف حکومت ملی آذربایجان» دوباره تبدیل به اداره فرهنگ استان آذربایجان شد و وابسته به وزارت فرهنگ ایران گشت، تا اینکه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۵، چند ماه پس از تخلیه ایران از سوی ارتش سرخ و درست یک سال پس از تاسیس «حکومت ملی» به دست استالین و باقروف، حکومت پیشه‌وری نیز سقوط کرد.

با این ترتیب فرصت زیادی هم دست نداد تا فرقه دمکرات و مدیران اجرایی باکو، زبان استاندارد آذربایجان شوروی را درمدارس آذربایجان ایران رواج بخشند. به شهادت نزدیکان نویسنده این سطور که خود در زمان حکومت فرقه به دبستان‌های تبریز می‌رفتند، در آن یک سال عملا کتاب و درس کتبی موجود نبود؛ «آموزگاران اغلب شعر، قصه و ضرب المثل‌های ترکی می‌خواندند و شاگردان آن را تکرار کرده، از بر می‌کردند.» با اینهمه کارنامه‌های آنها از آن یک سال دوره پیشه‌وری در خرداد سال ۱۳۲۵ به «زبان آذربایجانی» نوشته شده بود.

تبلیغات به جای ادبیات

از آغاز انتشارروزنامه «آذربایجان»، خود پیشه‌وری نقش سردبیر را داشت و تلاش می‌کرد حتما سرمقالهٔ روز را خودش بنویسد. زبان ترکی و کتبی او به خصوص از نگاه واژگان روان بود، اگرچه در مجموع معیارهای دستوری و حتی لغوی استاندارد باکو را رعایت می‌کرد. اما اکثر مقاله‌های به اصطلاح «جدی» و سیاسی روزنامه‌های «وطن یولوندا» (در راه وطن) و «آذربایجان» را «برادران شمالی» می‌نوشتند و یا ویراستاری می‌کردند. آنها از این طریق سعی می‌کردند به اصطلاح «خط سیاسی» مسکو و باکو را به افکار عمومی آذربایجان ایران تزریق کنند. زبان آنها شدیدا شعاری، تبلیغاتی، غلیظ و آغشته با واژگان روسی و یا تعابیر خاص جمهوری شوروی آذربایجان و ادبیات کمونیستی شوروی بود. روزنامهٔ «وطن یولوندا» با عکس‌های رنگی، مقالات و شعارهای تبلیغاتی در باره لنین، استالین، کشاورزان کالخوزها و کارگران ساوخوزها و ژنرال‌های «قهرمان» ارتش سرخ، در باکو به چاپ می‌رسید، اگرچه محل چاپ آن هرگز اعلان نمی‌شد. نوشته‌های هر دو روزنامه و دیگر مطبوعات فرقه معمولا با شعار و زبانی اغراق آمیز در مدح طبیعت، تاریخ و زبان آذربایجان و همچنین لنین، استالین و ارتش سرخ همراه بود. مولفین آذربایجانی ایران نقشی در نوشتن تحلیل و تفسیرهای سیاسی نداشتند. آنها بیشتر شعر می‌سرودند و یا در بارهٔ ادبیات، زیبایی طبیعت و زبان ترکی آذری و یا عظمت شخصیت‌هایی مانند بابک و ستارخان مطلب می‌نوشتند.

گنرالیسموس اتفاق سووه تی ستالین همراه با مارشال های اتفاق سووه تی (آذربایجان، دوازدهم فروردین ۱۳۲۵)

در میانه های فروردین ۱۳۲۵ در پی توافق تهران و مسکو و فشار روزافزون غرب بر شوروی، ارتش سرخ، آذربایجان و دیگر نقاط شمالی ایران را ترک کرد. طوری که یک نامه پیشه وری به مسکو هم نشان می دهد، رهبری فرقه از این بابت بسیار آشفته و نگران بود که پشتوانه خود را از دست می دهد. با این همه، تبلیغات سرتاسری فرقه و مطبوعات آن پر از شعر و غزل و نطق و «تلگرام» های پر از تشکر و امتنان از اشغال شوروی و ارتش آن بود که «ایران را از خطرچنگال فاشیسم» رها کرد و شرایط  سر کار آمدن فرقه دمکرات را فراهم نمود.

اما این تمجید و تعریف که همچون عشقی آسمانی تصویر می شد، حد و اندازه ای نداشت.

چند روز مانده به اعلام خبر تخلیه ایران، روزنامه «آذربایجان» منظومه بلند بالا و «مشترکی» از شاعران فرقه در مدح «رهبر داهی و نجات بخش خلق های زحمتکش، گنرالیسموس اتفاق سووه تی (اتحاد شوروی) ستالین و ژنرال های ارتش سرخ و همچنین «قیزیل اردو» (ارتش سرخ) قهرمان، فداکار و انترناسیونالیست اتحاد شوروی» چاپ نمود. سرآغاز این منظومه، حکایت از «سختی درد هجران» پس از رفتن ارتش سرخ از ایران بود: «ای طبع روان به ما کمک کن/تا قلب های ما به آتش جدائی (از ارتش سرخ)  نسوزند…» شاعر دیگری به نام «رضا آذری» در صفحه دوم همان روزنامه صفات بسیار عجیبی مانند «ملوس» و «نازنین» برای «عسگر» ها یعنی سربازان «ارتش سرخ» صرف می نمود و لنین و استالین را «آهو نگاه و فرشته رو» می نامید: «ای عسگر (سرباز) نازنین، ای ارسلان (شیر) میدان های نبرد، ای عسگر ملوس و نجیب قیافه که منظره ملکوتی تو برای ملت آذربایجان فراموش ناشدنی است، ای که مدنیت (تمدن) عالی خود را در مکتب لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو نگاه و فرشته رو گرفته ای، برو، به سلامت برو…عشق تو تا ابدیت در قلب ملت آذربایجان پابرجا خواهد ماند…»

«ای عسگر (سرباز)  نازنین و ملوس ارتش سرخ، ای دست پرورده لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو چشم و فرشته رو…»  (آذربایجان، 12 فروردین 1325)

مثلا در خطابهٔ منظوم و بلندی که از سوی «جمعیت شعرای تبریز» به «پدر زحمتکشان» استالین نوشته شده بود، گفته می‌شد:

آذر ایلی ییک، پاک آدیمیز، پاک قانیمیز وار
کوراوغلی، جوانشیر کیمی مین اصلانیمیز وار
ایندی گل آچیپ بابکی، ایلخانی دوغان یورد
ساینده سنین سایه لنیر بو قوجامان یورد
چوخ چوخ یاشا عالمده، بیزیم سه وگیلی رهبر
گون تک ائله دین عالمی عدلینله منوّر

(ترجمه: ما ملت آذری هستیم، نامی پاک و خونی پاک داریم/هزار شیرمرد مانند کوراوغلی و جوانشیر داریم/حالا سرزمینی که بابک و ایلخان (!) را زاده، تبدیل به گلستان شده است/و در زیر سایهٔ تو (استالین) این سرزمین بزرگ زندگی آسوده‌ای دارد/در این عالم زنده و پایدار باشی، ای رهبر محبوب — با عدل خود عالم را نورافشان کردی).

این منظومه در ابتدای مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» (۶) چاپ شده است که مجموعه‌ای از اشعار ترکی آذری دوره فرقه دمکرات است. طوری که در این مجموعه گفته می‌شود، منظومهٔ طولانی نامبرده را این شاعران عضو «جمعیت شعرای آذربایجان» مشترکا سروده‌اند: علی فطرت، میر مهدی اعتماد، حسین صحاف، مظفر درفشی، میر مهدی چاووشی، یحیی شیدا و بالاش آذراوغلی (۷).

چه در نثر و چه در نظم، آنچه که درجهٔ اول اهمیت را داشت، پیام سیاسی بود که اساسا از شعار و مبالغه تشکیل می‌شد. به وزن و قافیه و بخصوص اشعار عروضی به سبک کلاسیک اهمیت چندانی داده نمی‌شد. طبیعتا نوشتن و درک این نوع اشعار سخت تر از اشعار هجایی بود و لازمه اش تحصیل فارسی و عربی بود که اکثر نویسندگان و شعرایی که از شمال آمده بودند، فاقد آن بودند. در خود باکو چنین تبلیغ می‌شد که وزن و قافیه مربوط به دورهٔ جامعهٔ «عقب ماندهٔ» گذشته است و «زبان سادهٔ مردم» و وزن هجایی «نشانهٔ ادبیات طیقات زحمتکش» است. اما شعرای شمال و به‌خصوص سلیمان رستم، صمد وورغون، محمد راحم و جعفر خندان که تقریبا در طول تمام مدت حکومت فرقه در تبریز بودند، به ناچار نسبت به تمایل «برادران جنوبی» خود به غزل، قصیده و دیگر قالب‌های عروضی احترام می‌گذاشتند. یکی از تحلیل گران ادبی باکو می‌نوشت: «سلیمان رستم به نوشتن غزل شروع کرد، چرا که قالب غزل مانند گذشته در آذربایجان جنوبی محبوب بود و از آن طریق تاثیر رساندن به مردم از راه غزل آسانتر بود…» (۸). آنچه که آنان به «برادران جنوبی» خود القاء می‌کردند، این بود که «دشمن» و «جلاد» (که مشخصا نامش را نمی‌گفتند، اما منظورشان ایران و به ویژه تهران بود) زبان مادری مردم آذربایجان ایران را از دهانشان بیرون کشیده و آنها را تحت ظالمانه‌ترین ستم‌های ممکن قرار داده و اکنون «برادران شمالی» آمده‌اند تا زبان «برادران جنوبی» را به آنها بازگردانند. همان سلیمان رستم در شعری با عنوان «تبریزیم» (تبریز من) می‌نوشت:

باغچادا حُسنونه دویماییر گؤزوم
تبریزیم، تبریزیم، گؤزل تبریزیم
قویمارام یادلاری، گیرسین قوینونا
اذن وئر قولومو سالیم بوینونا
سنین بایرامینا، سنین تویونا
دیلی بیر، قانی بیر قارداشین گلیب
دردینه آشنا سرداشین گلیب، الخ.

(ترجمه: در باغ، چشمم با دیدن حُسن تو سیر نمی‌شود/تبریز من، ای تبریز من، ای تبریز من/اجازه نخواهم داد بیگانگان ترا در آغوش بگیرند (!)/بگذار دستم را به گردنت بیاندازم/برادر همزبان و همخون توآمده/تا در عید و جشن تو شرکت کند/دردآشنای تو، همراز تو آمده، الخ).

و یا:

من سنین دیلینه دگمیرم، جلاد
سن ده بو آنا دیلیمه دگمه
من آغا آغ دئدیم، قارایا قارا
سن منی ایسته دین چکه سن دارا
ینی جه ساغالیر ووردوغون یارا
منیم بو یارالی کونلومه دگمه،

الخ.

(ترجمه: ای جلاد، من که به زبان تو دست نمی‌زنم/تو هم به زبان مادری من دست نزن/من به سفید، سفید گفتم و به سیاه، سیاه/و تو خواستی مرا به دار بزنی/زخمی که تو به‌من زدی، تازه تازه بهبود می‌یابد/به این روح زخمی من دست نزن، الخ).

یعنی این شاعران و نویسندگان باکو که اکثرشان آمده و در تبریز نشسته بودند، به شاعران و نویسندگان آذربایجانی ایران رهنمود می‌دادند که: اولا زبان کتبی شان چطور باید باشد و ثانیا چطور فکر کنند و چه بنویسند. مثلا جعفر خندان که او هم از باکو آمده بود و تحلیل ادبی می‌نوشت، مقدمه‌ای به «مجموعهٔ آثار یحیی شیدا»، یک شاعر آذربایجانی-ایرانی جوان آن دوره نوشت. در این مقدمه، خندان، اولا یادآوری می‌کرد که شیدا هم «ابتدا به سبک معمول در آذربایجان جنوبی، غزل می‌نوشت، اما به‌زودی پس از مشاهدهٔ پیشرفت‌هایی که در میهن‌اش آذربایجان رخ داده و با گرفتن الهام از مبارزه بر ضد هیتلریسم اشعار پرارزشی برضد فاشیسم نوشت. شیدا در این اشعار همچنین محبت بی‌پایان خود را نسبت به ارتش سرخ، این ناجی جهان از دست خطر فاشیسم، و رفیق استالین، این فرمانده نابغهٔ ارتش سرخ، بیان کرد» (۹).

برای کسانی که به دانستن جزییات زبان و ادبیات ترکی آذری این دوره علاقمند هستند، می‌توان مطالعهٔ همان مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» را توصیه کرد که شرحش گذشت. این مجموعه که نزدیک به ۴۴۰ صفحه است و مطالعه‌اش می‌تواند برای افراد غیرعلاقمند فوق‌العاده کسالت‌آور باشد، سر تا پا عبارت از نمونه‌هایی از ده‌ها شاعر ریز و درشت همین دوره فرقه دمکرات است. اکثریت قریب به اتفاق این آثار، صرف‌نظر از شعارهای وفاداری به «آزادی آذربایجان واحد» از دست «دشمن جلاد» یعنی ایران، سرشار از مدیحه‌سرایی برای فرقه دمکرات، اتحاد شوروی، ارتش سرخ و «قوماندان داهی استالین» است. این مجموعه نشانهٔ بی نظیری از زبان و فرهنگ دوره چهار ساله اشغال شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات است، نشانه گویایی از فقر ادبی و همچنین تبلور زبان و فرهنگی تبلیغاتی، سطحی، ناسیونالیستی واستالینیستی است که به‌طور همزمان در آذربایجان شوروی حاکم بود. این همان زبانی است که در تمام مطبوعات و نشریات دوره فرقه، از جمله روزنامه «آذربایجان»، مُدل و استاندارد زبان شعر، ادبیات، مطبوعات و انتشارات را تشکیل می‌داد. از نگاه صرفا زبانشناختی نیز، این زبان، کپیه‌برداری از واژگان، تعابیر و سبک بخصوص آذربایجان شوروی مخلوط با واژگان و تعابیر روسی و تبلیغات کمونیستی است که از زبان و فرهنگ مردم عادی و واقعی آذربایجان ایران به دور بود.

با این‌همه نباید از انصاف گذشت که برخی شاعران این دوره مانند میر مهدی اعتماد، علی فطرت و یحیی شیدا با وجود هم‌آوایی‌های آشکارشان با جریان سیاسی-تبلیغاتی «فرقهٔ دمکرات»، اشعار خوبی هم چه در قالب عروضی و چه هجایی داشتند، اگرچه نقش آنها در همان چهار، پنج سال و به‌خصوص یک سال فرقه، بر شهرت و محبوبیت بعدی آنان بی‌تاثیر نماند.

در میان شاعران نسبتا نامدار و ترکی سرایی که در زمان فرقه در آذربایجان مانده بودند، تنها یکی دو نفر با وجود هم آوایی ظاهری با ایدئولوژی حاکم کمونیستی بر شعر و ادبیات، ارزش هنر و شعر را والاتر از سیاست حاکم می‌شمردند. مهم ترین آنها حبیب ساهر بود. بیشتر آثار این شاعر رمانتیک و نوآور آذربایجان که به هر دو زبان فارسی و ترکی می‌سرود، بعد از جنگ و سقوط حکومت فرقه نوشته و یا منتشر شده است.

اما مهم ترین شاعر آذربایجان در این دورهٔ یک ساله، طبیعتا محمد حسین شهریار بود که در دوران اشغال شوروی و حکومت فرقه در تهران زندگی می‌کرد. او در این مدت، دیگر مدت‌ها بود که به شهرت اصلی خود در سرتاسر ایران رسیده بود. در برابر اشغال ایران از سوی ارتش سرخ و سپس حکومت فرقهٔ دمکرات، استاد شهریار چندین شعر از جمله یک منظومه با مطلع زیر سرود:

روز جانبازی است، ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان، هر جا که آمد پای جان…

کاخ استقلال ایران را بلا بارد به سر
پای دار ای روز باران حوادث ناودان

و پس از آنکه ارتش سرخ ایران را تخلیه کرد و به دنبال آن حکومت فرقه سقوط کرد، شهریار شعر دیگری با درآمد زیر سرود:

خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان می‌رود
آن نمک نشناس، بشکسته نمکدان می‌رود

حکومت فرقه با ارتش شوروی آمد و با ارتش شوروی رفت. چند ماه بعد از تخلیهٔ ایران از طرف ارتش سرخ، حکومت فرقه هم فروریخت. در روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی درست یک سال پس از تاسیس حکومت فرقه، خود شوروی‌ها رهبران و فعالین فرقه را سوار ماشین کردند و به باکو بردند. اصلاً ارتش ایران هم هنوز نیامده بود. وقتی یک روز بعد ارتش مرکزی وارد تبریز شد، خبری از رهبران و فعالان فرقه نبود.

پس از فرقه

بعد از فروپاشی فرقه، در زمینه زبان، مردم به روال زندگی سابق و همیشگی خود برگشتند. یعنی در خانه و بانک و دادگاه و اداره و غیره هر کس زبان خود را به‌کار برد، اما سر درس و یا وقتی صورت جلسهٔ دادگاه و یا یک سند ثبت اسناد و یا نامهٔ رسمی می‌نوشتند، از فارسی استفاده می‌کردند. در آذربایجان این به آن معنا بود که در حوزهٔ شخصی و خصوصی، حتی بین معلم و دانش‌آموز در موقع زنگ تفریح و یا در شهربانی، اگر طرف شما مثل خودتان ترکی زبان بود، ترکی حرف می‌زدید، اما وقتی در همان شهربانی صورت جلسه برمی داشتند، آن را به فارسی می‌نوشتند.

این را «دوزبانگی» می‌نامند. این دوزبانگی و حتی چند زبانگی یک سنت تاریخی و چند هزار ساله در آذربایجان ماست. در زمان هخامنشیان، اشکانیان، سلوکیان و ساسانیان هم آذربایجانی‌ها لهجه‌های ایرانی و محلی خود مانند آذری، تالشی، تاتی و کردی را داشتند. هزار سال پیش زبان اکثریت آذربایجانی‌ها به خاطر کوچ و اسکان اقوام ترک زبان عوض شد و ترکی آذری به جای برخی از آن زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی شمال غربی نشست. اما در همه این دوره‌ها زبان فارسی بطور فزاینده‌ای نقش زبان مشترک بین همه ایرانیان را بازی می‌کرد. هزار سال پیش بعد از ترکی شدن زبان نخست آذربایجانیان هم همین طور بود. پانصد سال پیش در زمان صفویان هم همین طور بود. در زمان رضا شاه هم همین طور بود.

حکومت فرقه دمکرات از نگاه تحول زبان، چه فارسی و چه ترکی آذری، وقفه و یا سکته‌ای یک‌ساله در این روند طبیعی چند هزار ساله به شمار می‌رفت. بعد از این وقفه که از خارج، از شوروی به ما تحمیل شده بود، وضع زبان‌های فارسی و ترکی در آذربایجان به حالت پیشین و همیشگی خود برگشت. پس از حکومت فرقه، اولا زبان فارسی که از رسانه‌ها و انتشارات و ادارات تبعید شده بود، به جای همیشگی خود به‌عنوان زبان مشترک و رسمی یعنی کتبی برگشت. ترکی هم به آن موقعیت پیشین خود که اساسا زبان شفاهی و تاحدی کتبی بین ترکی زبانان بود، باز گشت. آن «ترکی باکو» با آن تاثیرات روسی و خصوصیات برای ما نامانوس نیز از زندگی رسمی و رسانه‌ای آذربایجان دور شد.

از نگاه دولت و حتی واکنش مردم، بخاطر تجربه تلخ یک سال حکومت فرقه که از موضوع زبان مادری همچون بهانه‌ای برای استیلای خارجی و جدایی از ایران سوء استفاده کرده بودند، حساسیت و محدودیت نسبت به نشر آثار ترکی بیشتر گردید. بعد از مدتی آن محدودیت‌ها هم کاهش یافت، اگر چه هنوز حساسیت‌های دولت و حتی ملت ظاهرا تا آن درجه آرام نگرفته است که با تدریس چند ساعت زبان مادری در مدارس موافقت کنند.

منابع
(6) Berengian: ibid, p. 142
(۷) شاعرلر مجلسی، آبان-آذر ۱۳۲۴، اوقتیابر-نویابر ۱۹۴۵-جی ایل، ص ۳-۱۷، نسخه پی دی اف این کتاب در اینترنت قابل دسترسی است.
(8) Berengian: ibid, pp. 142-143
(9) Berengian: ibid

نامه پیشه وری به رهبران شوروی

 در آخرین روزهای حکومت فرقه دمکرات در تبریز، رهبران فرقه پیشه وری، پادگان، شبستری، دکتر جاوید و غلام دانشیان بعنوان آخرین تلاش برای اخذ کمک مستقیم و فوری از شوروی نامه محرمانه زیر را به استالین و رهبران اتحاد شوروی فرستادند:

(هفدهم آذر 1325)

از طریق آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز به دولت شوروی…

شما خود بسیار خوب می دانید که پس از بازگشت نمایندگان ما از تهران ، مطبوعات دست راستی و ارتجاعی آنجا، برای نابودی آزادی و مجموعه دستاوردهای نهضت دموکراتیک ما، با لحنی بسیار جدی و پر حرارت ضرورت حمله نظامی به آذربایجان را تبلیغ می کردند. قوام السلطنه نیز که قبلا از اعزام نیرو برای تامین آزادی انتخابات سخن می گفت، در تلگرافات و بیانیه های خود علنا و رسما اعلام کرد که برای خاتمه دادن به نهضت و نابودی سران آن به آذربایجان حمله خواهد کرد. سرانجام این مسئله در حرف و نوشته محدود نماند و ساعت هفت قبل از ظهر روز سیزدهم همین ماه [آذر]، نیروهای مسلح اعزامی او ، در منطقه رجعین ۱۲ ساعت تمام پستهای فدایی مارا زیر آتش تفنگ، مسلسل، توپ و تانک گرفتند و کوشیدند وارد اراضی ما شوند. گذشته از این، برخلاف موافقتنامه امضا شده، نیروی مسلح به زنجان اعزام نموده و برخلاف نامه رسمی معاونش مظفر فیروز، فئودال مشهور ذوالفقاری و دیگران را نه تنها از زنجان دور نکرده، حتی به او درجه سرهنگی داده ، مسلح نموده به مقابله با ما فرستاده است.

اینها همه نشان می دهند که قوام ـ هنوز مرکب امضایش پای موافقتنامه با ما و زیر نامه هایش به دکتر جاوید ـ استاندار آذربایجان ـ خشک نشده ـ با بیشرمی آنها را نقض کرده و نیت پلید خود را علنی ساخته است. روشن است که او در اندیشه اجرای تعهدات رسمی ای که در باره حل مسالمت آمیز مسئله آذربایجان به نمایندگان شوروی ـ که خود آنها را واسطه سازش با ما قرار داده ـ نیست. در چنین حالتی تنها یک راه در برابر خلق آذربایجان باقی می ماند و آن راه، دفاع از آزادی با نیروی سلاح خود و قهرمانی جوانان خویش است.

خلق ما به خوبی دریافته است که ضامن آزادی او، نه توافق ها، نوشته ها، موافقتنامه ها و تلگرافها، بلکه فقط نیروی بازو و قدرت سرنیزه اش خواهد بود. خلق ما نمی تواند قشون و قوای مسلحی را ـ که بدنبال نامه های مسالمت جویانه قوام به دکتر [« جاوید »] به آذربایجان فرستاده می شوند ـ نبیند. قوام قادر است این کار را هر دقیقه که بخواهد انجام دهد و هیچ سند و موافقتنامه ای نمی تواند از این حرکت خائنانه او جلوگیری کند.

ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. حتی زمانی که فدائیان ما امکان تسخیر قزوین، رشت و تهران را نیز داشتند، ما از نفوذ و احترام خویش استفاده کرده و جلوی آنها را گرفته ایم تا بهانه بدست او نیفتد. این گذشتهای ما را جهانیان می دانند و شما بهتر از همه می دانید.

ما در اجرای این موافقتنامه، حکومت ملی خود را ملغی کردیم، مجلس ملی مان را به انجمن ایالتی تبدیل نمودیم، دسته جات فدائی را به سازمان نگهبان مبدل ساختیم؛ آماده سپردن اختیار و فرماندهی قشون ملی مان به آنان شدیم و شروع به تحویل همه عایدات خود به خزانه آنها یعنی بانک ملی کردیم. اینهمه به این خاطر بود که دستاویزی به دست آنها داده نشود. قوام با مشاهده این کوتاه آمدنهای ما هر روز بر خواستهای خود افزود و سر انجام کار را به آنجا رسانیده است که می خواهد با یک حمله، بیکباره به آزادی خاتمه دهد. او مسئله نفت را با این قصد پیش کشیده است که خروج ارتش سرخ را از ایران تامین کند و نهضت ملی آذربایجان را در هم بکوبد. تردیدی نیست که او این کارها را با دستورات انگلیس و امریکا ـ که به ثروت ایران چشم دوخته اند ـ انجام می دهد. او خیال می کند که قادر خواهد بود همواره کار خود را با فریب و دروغ از پیش ببرد. او فکر می کند همانطور که آذربایجانیها را فریفت، می تواند دولت شوروی را نیز اغفال کند و مسئله نفت را نیز با نیرنگهای گوناگون خاتمه دهد. ما آذربایجانی ها بسیار خوب می دانیم که انگلیسی ها و امریکایی ها می کوشند مسئله نفت را بهر قیمتی بسود خود حل کنند. و قوام نوکر آنهاست. اولا همانگونه که می بینید او حاضر نیست حتی یک نفر آزادیخواه به مجلس راه پیدا کند. این خود اقدامی مستقیم علیه کشور شوراهاست. مجلسی که از مرتجعین تشکیل شود قطعا راضی به داده شدن نفت به کشور شوروی نخواهد بود. قوام نیز یا به بهانه [مخالفت] مجلس، قول خود را زیر پا خواهد نهاد و یا با استعفا گریبان خود را رها خواهد کرد. حکومت شوروی نیز نخواهد توانست از وعده های قوام بعنوان یک سند و یک مدرک رسمی استفاده کند. چنین حوادثی در تاریخ ایران زیاد اتفاق افتاده است. پس از جنگ جهانی اول وثوق الدوله برادر قوام السلطنه قراردادی با انگلیسی ها بست. پس از آنکه این قرارداد از طرف شاه و مجلس رد شد، آنها [حتی] نتوانستند پولی را که به وزرای دولت ـ مثلا نصرت الدوله پدر مظفر فیروزـ داده بودند، پس بگیرند. بنابرین مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست.

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. این امکانات ما می تواند نیروهای آزادیخواه و دموکراتیک دیگر نقاط ایران را تقویت کند. متاسفانه اگر کار به این منوال پیش رود، نیروی ما نیز بسرعت از دست خواهد رفت. آن هنگام قوام و دیگر مرتجعین هر چه را که بخواهند ـ بی آنکه مانعی بر سر راه باشد ـ انجام خواهند داد. در کل باید اعتراف کرد که در سیاست، حساب باز کردن روی حسن نیت قوام و یا یک کارمند دیگر دولتی کاری [«بیهوده»] است. طرفدار جدی سیاست شوروی، بخش مترقی و آزادیخواه خلق است و همین نیرو است که باید تقویت و حمایت شود. بهمین خاطر است که باید نهضت آذربایجان را حفظ کرد و از آن مراقبت نمود.

این نکته را نیز باید در نظر داشت که در ایران، کشورهای خارجی [« دخیل در »] سیاست، هرگز نفوذ و نیروی خود را از دست نداده اند. بویژه انگلیسی ها با نیرومند نگهداشتن [«طرفدار»] های خویش، اعتماد آنها را جلب کرده و در موقع لزوم استفاده کرده اند. مثلا حادثه قشقای را در نظر بگیریم. شما خوب می دانید که در آنجا چندین بار شورشهای بزرگی علیه دولت بپا شد. با اینهمه انگلیسی ها تا امروز امکان ضبط حتی یک قبضه تفنگ از آنها را [به دولت ایران] نداده اند. آنجا و یا بختیاری [ها] و دیگر طوایف جنوب همچنان در حکم دژهای انگلیسی ها هستند. آنها [یعنی انگلیس ها] نیز روز بروز بر این نیروها می افزایند.

شما خود خوب می دانید که توده را همیشه نمیتوان بپا خیزاند. و [نهضت] را همیشه نمیتوان بوجود آورد. زمینه برای نهضت عظیم توده ای همه وقت فراهم نمی گردد. در نتیجه علتهای بسیار و فداکاریهای عظیم، یک نیروهای ترقیخواه اجتماعی در ایران و یک نهضت بزرگ در آذربایجان شکل گرفته است. این نهضت حامی مستقیم دولت شوروی و پشتیبان سیاست شوروی در ایران است. این نیرو سلاح برنده ای برای سیاست شوروی است که از طریق آن اتحاد شوروی نیز مانند خلقهای ایران قادر به انجام کارهای بزرگ خواهند گشت. این نیرو نیرویی است که آماده فداکاریهای عظیم در راه منافع عمومی [مردم و جامعه] است و اگر از دست داده شود، به این زودی قدرت جدیدی نخواهد توانست بوجود آید.

ما نمی دانیم که چرا خلقهای ستمدیده یونان و اندونزی و یا نقاط دیگر می توانند مسلحانه در راه آزادی خویش مبارزه کنند، ولی ما باید با دست خود، خود را تسلیم جلادان کنیم. این نه فقط حرف ما، بلکه گفته آشکار مردم ما و اعضای برجسته فرقه ماست. فرقه ما و خلق ما بما می گویند که با اینهمه دلایل و مدارکی که در در دست داریم، دیگر نمی توانیم حرف و نوشته را باور کنیم و به قوام السلطنه و دیگران اعتماد نماییم. قوام می رود و دیگری بجای او می آید. اگر ما با نیروی مسلح خود ارتجاع را در هم نکوبیم، سیاست هرگز به سود ما نخواهد چرخید. هیچ تضمینی برای ما وجود ندارد و ما نمی توانیم خود را گول بزنیم. امکان امروزی را نباید از دست داد. ما اگر چنین کنیم تاریخ همواره ما را مذمت خواهد کرد. در جهان هیچ ملتی خود بدست خویش قدرت خود را نابود نکرده است. ما نیز نباید چنین کنیم.

حمله خائنانه نیروی اعزامی قوام به ما، هیجان شدیدی در میان مردم ما بوجود آورده است.مردم گروه گروه به فرقه مراجعه می کنند و برای دفاع از آزادی سلاح می خواهند. این نیز بیانگر جدی روحیه مردم ماست. روحیه چند فئودال و یا چند عنصر ارتجاعی دیگر مانند امیرنصرت اسکندری، جمال امامی، سرلشکر مقدم و ذوالفقاریها ، نمی تواند بیانگر روحیه خلق باشد. روحیه آنها ـ که آقایی و زمینهایشان را از دست داده اند ـ روشن است که چگونه می تواند باشد. ولی توده های شهری و روستایی که آزادی و زمین بدست آورده اند، آماده هرگونه فداکاری در راه دست آوردهایشان هستند. اگر ما امروز امکان دهیم که آزادی آنان از بین برود، دیگر بپا خیزاندن آنان ممکن نخواهد گشت. آنها دیگر به کسی اعتماد نخواهند کرد. توده نه فقط از ما، بلکه از همه نیروهایی که با شعار آزادی بمیدان می آیند نا امید و مایوس خواهد گشت. نیرو و قدرت ما نیز در گرو اعتماد و ایمان مردم به ماست.

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.). سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

قوام قبل از آنکه فرماندهی نیروهای مسلح ما را در اختیار بگیرد، سیمای حقیقی خود را نشان داد. این ، خوشحال کننده است. او اگر این کار را بعد [ از در دست گرفتن فرماندهی نیروهای مسلح ما] انجام می داد، ما را یکسره نابود می کرد. مردم آذربایجان از حمله امروز او احساس خوشبختی می کند. او می توانست اینکار را زمانی انجام دهد که ما فاقد توان دفاعی باشیم. حال آنکه امروز این امکان دفاعی وجود دارد. اگر از این توان درست استفاده شود ما قادریم به خواسته هایمان دست یابیم. نه، اگر اندکی تاخیر شود و یا تردید بخود راه دهیم، این امکان از بین خواهد رفت. چنانکه در بالا گفتیم مردم می ترسند، مایوس می شوند و ارتجاع قوای آزادی را منهدم و نابود می سازد. این نیز به معنی از دست رفتن نفوذ و قدرتی است که اتحاد شوروی در نتیجه سالهای طولانی کوشش و زحمت بدست آورده است. در نتیجه ایران بالکل به آغوش انگلیس و امریکا می افتد، دسپوتیسمی شدیدتر از دوره رضاخان در ایران پیش می آید و سیاست شوروی بهیچ عنوان امکان حرکت نمی یابد. در چنین دوره و در چنین شرایطی سخن گفتن از نفت در ایران …….. می شود و دولت شوروی در [موضوع] نفت کاملا می بازد. در این هیچ تردیدی نیست.

شکست سیاست شوروی در مسئله نفت در ایران، به معنی شکست سیاست ترقیخواهانه در ایران است. این شکست ضربه بزرگی به جنبشهای دموکراتیک در خاور زمین خواهد زد. زیرا همانگونه که جنبش آذربایجان تاثیر عظیم و مثبتی بر جای نهاده است، شکست آن نیز تاثیر منفی عظیمی برجای خواهد نهاد.

ما باز هم تکرار می کنیم: کار از آن گذشته است که با مذاکرات و توافق ها حل شود. هر اندازه که دولت شوروی برای صلح و مسالمت تلاش می کند، دولتهای انگلیس و امریکا ، دولت ایران را صد چندان به جنگ و خونریزی تحریک می کنند و امکانات این جنگ و خونریزی را فراهم می نمایند. دریافت مبالغی کلان از امریکا توسط قوام یک افسانه نیست. سیل اسلحه از انگلستان و سایر کشورهای ارتجاعی بسوی ایران سرازیر شده است. سلاحهایی که از ……. توسط واگونها بارگیری شده اند، مستقیما در زنجان تخلیه می شوند و علیه ما مورد استفاده قرار می گیرند. ما از دولت شوروی کمک زیادی نمی خواهیم. ما می گوییم بهانه به دست سیاست خائنانه ضد شوروی داده نشود، حتی دولت شوروی می تواند چنین وانمود کند که دیگر بما علاقمند نیز نیست. اما حالا که دولت تهران نمی خواهد با میانجیگری دولت شوروی مسئله با مسالمت حل شود، [ما میخواهیم] دولت شوروی هم بما امکان دهد که ما نیز با دولت تهران با همان روشی که او در پیش گرفته است، رفتار کنیم.

حال که قوام، انگلیسی ها و امریکاییها می گویند مسئله آذربایجان مسئله ای داخلی است، ما اینرا بفال نیک می گیریم و ما نیز می گوییم چنین است. بگذار هنگامی که به آذربایجان حمله می کنند، فدائیان آذربایجان سر آنها را به سنگ بکوبند. ما نیز می گوییم مسئله آذربایجان مسئله ای داخلی است. ما این مسئله داخلی را خودمان حل می کنیم. کسی حق ندارد در شورای امنیت و یا در یک کشور خارجی علیه اتحاد شوروی هیاهو بپا کند.

چنانکه در بالا گفتیم اگر کمک اتحاد شوروی مخفیانه انجام گیرد، انگاه در صورت مراجعه دولت ایران به شورای امنیت، سندی در دست نخواهد داشت.

در خاتمه بار دیگر تکرار می کنیم. دیگر توافقات و مذاکرات سودی نخواهند بخشید. چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند. آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].

اکنون دهها هزار دهقان فقط سلاح میخواهند. اگر شما این کمک را بما بکنید هم آزادی مردم ایران و هم سیاست شوروی از خطر خواهد رست. وگرنه خطر بسیار نزدیک و بسیار عظیم است.

مجددا تاکید می کنیم. امکان دارد قوام حمله را برای مدت کوتاهی متوقف سازد، نباید فریب این کار را خورد. اینکار مانووری بیش نخواهد بود. ما ذره ای تردید نداریم که او خود را قاطعانه برای نابودی نهضت آذربایجان آماده می کند و [بنابرین] راه دیگری برای ما نمانده است.

خطر بلاتکلیفی و وضعیت مبهم بیشتر از حمله است. این وضع ما را به تدریج خواهد فرسود، [تضعیف] خواهد نمود و نابود خواهد کرد.

بی صبرانه در انتظار کمک مختصر شما هستیم.

با احترام صمیمانه: پیشه وری – پادگان – شبستری – دکتر جاوید – غلام دانشیان

(ترجمه نامه از: سیروس مددی)

منبع: اخبار روز

گزارش رمزی در باره «جنبش» گیلان

فرول ر. کوزلوف
فرول ر. کوزلوف

یک گزارش «فوق العاده سرّی» از سفارت شوروی در تهران (دسامبر ۱۹۴۵،آذر ۱۳۲۴) مدت کوتاهی بعد از تشکیل حکومت فرقه دمکرات در تبریز، نشان می دهد که مقامات شوروی و پیشه وری کوشش می کرده اند که همزمان با آذربایجان و کردستان، در گیلان نیز هرچه زودتر یک «جنبش» تجزیه طلبانه و یا طرفدار خود مختاری وسیع آغاز شود اما این کوشش ها با تردید و بی میلی کمیته مرکزی حزب توده روبرو شده است.

در این سند شرایط مربوط به «جنبش گیلان» توصیف شده، درباره تردید های حزب توده و از سوی دیگر تاکید مقامات جمهوری شوروی آذربایجان و خود پیشه وری برای شروع هرچه زودتر «اقدامات عملی» توضیح داده می شود.

سند را شخصی به نام فرول رومانوویچ کوزلوف که آن زمان ظاهرا کارمند سفارت شوروی در تهران بوده آماده کرده بصورت رمز به مسکو فرستاده است. این سند تا سقوط شوروی در سال ۱۹۸۹ بصورت «فوق العاده سرّی» باقی ماند اما پس از سقوط شوروی همراه با اسناد دیگر به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شده برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت. جالب است که ظاهرا از این سند دو نسخه موجود است. یک نسخه دیگر محل نگهداری این سند در «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمانهای اجتماعی آذربایجان» در باکو با این مشخصات نگهداری می شود: RGASPI, f. 82, op. 2, d. 1221, ll. 29-30

نامه سری سفارت شوروی در تهران به مسکو در باره گیلان، دسامبر 1945، ص 1

نامه سری سفارت شوروی در تهران به مسکو در باره گیلان، دسامبر 1945، ص 2

همین نسخه از طرف جمیل حسنلی (باکو) دسترس شده، از طرف گری گلد برگ (مرکز مطالعات جنگ سرد در موسسه وودرو ویلسون) به انگلیسی ترجمه شده و سپس با کسب اجازه از مرکز مطالعات جنگ سرد از طرف الناز افروزی فر به فارسی ترجمه و از طرف عباس جوادی ویرایش شده در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. برای مطالعه اصل روسی سند و ترجمه انگلیسی بهاین لینک مراجعه کنید.

حدود شش ماه قبل ار این تاریخ، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی فرمانی با امضای استالین امضاء کرده دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی میر جعفر باقروف را مسئول رهبری، طراحی و اجرای «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» نموده بود. چند ماه بعد از این فرمان بود که فرقه دمکرات آذربایجان و حکومت پیشه وری با طراحی و مدیریت رهبران حزب کمونیست آذربایجان شوروی تشکیل شد. آذربایجان، کردستان، گیلان و حتی خراسان که تحت اشغال ارتش سرخ قرار داشتند، جزو استان هائی بودند که قرار بود شوروی در آن ها یک جریان تجزیه طلبانه و یا خودمحتاری به راه بیاندازد و رهبری کند.

از میان دیگر نام هائی که در «سند گیلان» ذکر می شوند، میرزا ابراهیموف (آکادمیک) و میرزا حسن اوف دو معتمد نزدیک میرجعفر باقروف و نمایندگان شخصی او در تبریز بودند که کار های فرقه دمکرات را از پشت صحنه اداره می کردند. نام میرزا ابراهیموف بعنوان یکی از مسئولان اجرای طرح تجزیه طلبی در آذربایجان ایران در فرمان سرّی استالین هم ذکر شده بود. رضا روستا، عبدالصمد کامبخش و بزرگ علوی از رهبران حزب توده بودند.

و اما متن «گزارش رمزی» سفارت شوروی در تهران به مسکو در مورد «جنبش گیلان»، مورخه اول ژانویه ۱۹۴۶:

{سربرگ : دایره اطلاعات بین المللی در نزد کمیته مرکزی حزب کمونیست سرتاسر اتحاد (بلشویک)}
تلگرام رمزگشایی شده
از ایران
فرستاده شده در تاریخ یکم ژانویه ۱۹۴۶ ، شماره ۲۱۴۰/۴
دریافت شده توسط دایره رمز
( دراصل :۲۹م دسامبر ۱۹۴۵ ) ۱ ژانویه ۱۹۴۶
رمزگشایی شده توسط دایره رمز، ۱ ام ژانویه ۱۹۴۶
( تایپ شده در بالای صفحه ، دست نویس در نسخه ظاهرا قدیمی تر : » خطاب به سیلین. چه کاری باید انجام داد؟ ۳ ژانویه ۱۹۴۶ ، و . مولوتوف)
در پایین صفحه نخست نسخه جدید تر: عضو (یادداشت دست نویس در پایین صفحه نخست نسخه قدیمی تر : «رفیق سیلین دیدگاه ما نسبت به این سوال را به رفیق باقروف فرستاد. » در پائین صفحه نخسن نسخه جدید تر: «عضو کمیته مرکزی. اولین نسخه همراه با یادداشت رفیق مولوتوف به رفیق س (سیلین) فرستاده شد.»)
(نسخه اصلی: شش رونوشت چاپ شد، نسخه جدیدتر : سه رونوشت چاپ شد)
( دست نوشته به رفیق استالین)

۱- به رفیق مولوتوف
۲- به رفیق بریا
۳- به رفیق مالنکوف
۴- به رفیق دکانوزوف {به صورت دست نویس در نسخه جدید تر}
۵- به رفیق پانیوشکین {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
۶- او/اس {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
۷- دستنوشته (به رفیق میکویان)
۸- دستنوشته (به رفیق ژدانوف)
به فیلیپوف(استالین)

در تاریخ ۲۲ دسامبر ، مصوبه جلسه نمایندگان اقشار مختلف مردم گیلان از رشت دریافت شد که به امضای نمایندگان رعایا و دهقانان ، ملاکین ، طبقه روشنفکر و سازمان محلی حزب توده رسیده بود. اغلب روزنامه های چپگرا این مصوبه را در تاریخ ۲۴ ، ۲۵ و ۲۶ دسامبر منتشر کردند. این مصوبه مطالبات زیر را در بر می گرفت: تبعید سید ضیاء ، تاسیس یک رژیم دموکراتیک ، تحت پیگرد قرار گرفتن دزدان و رشوه گیران از دستگاه دولتی ، ایجاد انجمن های ایالتی و ولایتی و اختصاص ۵۰ درصد از مالیات جمع آوری شده در استان (گیلان، -مترجم) به موسسات و نهادهای محلی. مصوبه به شاه ، مجلس و دولت تلگراف شد. درتلگراف به این مسئله اشاره شده بود که در صورت عدم پاسخ به مطالبات طی ۱۰ روز، (آنها خود،-مترجم) اقدام عملی را آغاز خواهند کرد. کمیته ای هشت نفره برای رهبری جنبش انتخاب شد. تردیدهایی در کمیته مرکزی حزب توده در رابطه با گسترش جنبش در گیلان بروز می کند. یک ماه پیش با دستور کمیته مرکزی رضا روستا به تبریز رفته بود و در آن جا میرزا ابراهیموف و پیشه وری به وی پیشنهاد دادند که فورا اقدامات عملی را در گیلان آغاز کند و نقشه و برنامه فعالیت را نیز طراحی کردند. هنگامی که روستا مرا از این مسئله مطلع نمود ، من پیشنهاد دادم که فورا همه چیز را به رفقای ما در هیئت نمایندگی (سفارت شوروی،–مترجم) گزارش کند. درآن جا آنها به او (روستا،–مترجم) گفتند هیچ دستورالعملی درموردچنین عملیاتی در گیلان وجود ندارد و برعکس ، چند روز بعد این رفقا پیشنهاد دادند که حزب توده افراد خود را به مازندران و گیلان بفرستد تا مانع فعالیت های زودهنگام کارگران محلی شوند. روستا و کامبخش رفتند. ماموریت انجام شد. چند روز بعد در بازگشتشان جلسه ای باحضور نمایندگان اقشارمختلف مردم در گیلان برگزار گردید. اولتیماتومی به تصویب رسیده و به دولت ارسال شد و هم چنین کمیته ای ایجاد شد. اگرچه اولتیماتوم به امضای مسئولان محلی حزب توده رسید، اما کمیته مرکزی حزب توده از تدارک این جلسه مطلع نبود.

بزرگ علوی برگشت. میرزا حسن اوف و پیشه وری به او گفتند که آغاز فعالیت در گیلان ضروری است و این که آنها این کار را به روستا سپرده اند، اما او در خواب است. علوی پاسخ داد که می داند که هیئت نمایندگی پیشنهادی در باره آغاز فعالیت جدی در گیلان را نداده است. سپس میرزا حسن اوف گفت که خود او دست به کار می شود، اما باید ابتدا اجازه گرفت. هر دواین مسائل دوباره باعث سردرگمی در کمیته مرکزی حزب توده شد. مسئولان کمیته مرکزی می گویند که اگر قرار است عملیات در گیلان اغاز شود و کمیته ای تشکیل گردد و به آنها حتی در باره این مسئله اطلاعاتی داده نشده ، پس واضح است که آنها (کمیته مرکزی حزب توده، -مترجم) مورد اعتماد نیستند. آنها نمی دانند باید چه نقشی در این جنبش بازی کنند. من رفقایمان در هیئت نمایندگی را از این مسئله آگاه کردم. نفر دوم قول داد همه تردیدهای اعضای کمیته مرکزی را برطرف کند. او اظهار داشت که جنبش در گیلان تحت کنترل ماست و هیچ گونه سؤ تفاهمی با کمیته مرکزی وجود ندارد.

کوزلوف

more-e1497357658356