همخوانی میان تحول بیولوژیک و تحول زبانشناختی

فصلی از کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» (برای مطالعه و دانلود رایگان این کتاب، روی تصویر آن کلیک کنید)

به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1]

درهر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.

جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در  زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد.

اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلاً هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی، هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و  ژنتیکی وجود ندارد  که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همۀ زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقۀ دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.… ادامه خواندن

ایرانی، آذری، ترکی زبان، و ماجرای پیشه وری

باز نشر یک گفتگوی «شبچراغون» محمود فرجامی با عباس جوادی.

در این ویدئوی یوتیوب:

ادامه خواندن

چند درس از جنگ چالدران

وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چند فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، شمال غربی ایران یعنی آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. به دنبال جنگ چالدران اردوی عثمانی حتی پایتخت صفویان یعنی شهر تبریز را هم اشغال کرد، اما به دلیل کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردید. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.

دو عامل اصلی شکست

چیزی که اهمیت بیشتری دارد اکثرا در کتاب های تاریخ مورد توجه قرار نمیگیرد: شاه اسماعیل و فرماندهان و سربازانش اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از قبایل مختلف و اساسا ترکمن بودند و به طرفداری از شیعه اثناء عشری و طیق عادت طریقت صفویه کلاه های سرخ بر سر می گذاشتند، اولین پادشاه صفوی نه فقط سرکرده و شاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شاید حتی بیشتر از آن، شخصیتی مقدس با الوهیتی فراانسانی بود که در مبارزه با «کافران سنّی» و دیگر کفار شکست ناپذیر و روئین تن بود. از این جهت آنان به پیروزی قطعی خویش بر لشکر عثمانی اعتقاد و اعتماد مطلق داشتند. خود شاه اسماعیل هم به این تصورات باور مطلق داشت و با رفتار و اشعار خود هم به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان ایرانی به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد زیرا رسالتی که از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای ارتش ایران تقریبا همگی عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل شده بودند، تیر و کمان گرفته به جنگ میرفتند. قزلباش ها هم که افراد برگزیده و زبده جنگنده از داخل همین قبیله ها بودند، بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظامی و تکنیک جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و در بد ترین حالت «جنت مکان» خواهند شد. در مقابل آنها، اردوی عثمانی قرار داشت که آن هم از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، اما رهبری ارتش و عملیات نظامی را بر عهده «یئنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و یا قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران می جنگیدند، یئنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند. آنها اگر چه مطابق با باور های دینی جدیدشان میگفتند که در راه خدا و پیامبر اسلام میجنگند، اما چندان به کمک دست غیب و الوهیت سلطان فکر نمیکردند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم که غالبا منسوب به قبایل ترکمن قزلباش بودند، مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که به جز ۸۵ نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند به روایت دیگری  ۴۰ هزار نفر بود. افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزل باش و رقابت و دشمنی  داخلی و در عین حال خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزل باش ها در جای قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل صفوی نشستند. در عین حال آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمین رژیم صفوی از محور و نقطه ثقل قدرت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، این، به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ هم بود. در هر دو سوی مرز، قبایل همزبان و هم قوم ترکمن، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند. اکثر آنان دو سه قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به این مناطق کوچ کرده بودند. بعضی ها در جائی سکنی گزیده بودند. اما هنوز بسیاری از آنها از منطقه ای به منطقه ای کوچ میکردند. وفاداری متغیر رؤسای قبیله و یا انتخاب راه بر سر تشیع و یا تسنن هم در تعیین سمت کوچ آنها تاثیر زیادی داشت. هنوز مرز های قومی و مذهبی سیّال بود. اما در دوره جنگ و بعد از آن، انبوه مردمان بسیاری که شیعه و علوی آناتولی بودند به ایران کوچ کردند و برعکس، سنّی ها و بخصوص بسیاری از کُرد ها به آناتولی مهاجرت نمودند.

ایران نو را در واقع ترک زبان ها ایجاد کرده بودند و حراست مینمودند.

اولین شوخی بزرگ تاریخ که با جنگ چالدران شروع شد این بود که ۹۰۰ سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از خراسان و آسیای مرکزی و سپس حملات ویرانگر مغول و تیمور، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که حالا نام «عثمانی» گرفته بودند با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و تا ۵۰۰ سال بعد، چه بدست شاه عباس و چه نادر شاه و عباس میرزا، از آن حراست نمودند. یعنی «ایران کنونی»، کم و بیش با مرز و بوم و سنت و تاریخ و مذهب و فرهنگ و سیاستی که امروزه می شناسیم، تا حد زیادی محصول دسترنج ترک زبانان و بخصوص آذربایجانیان بود – عاملی که در هویت ملی و خود شناسی ایرانی آذربایجانیان پیوسته نقشی اساسی بازی کرده و بعد ها در مبارزات آذربایجان در انقلاب مشروطه بار دیگر تبلور یافته است.

شوخی دیگر تاریخ این بود که تقریبا ۹۰۰ سال بعد از قبول اسلام، این اولین دولت قدرتمند و سرتاسری ایرانی بود که با هویتی ایرانی عرض اندام میکرد، اما اصل وجودی این دولت و «چسب»ی که آن را یکجا نگه میداشت، احتمالا بیشتر از این «ایرانیت» و «غیر عثمانی بودن» اندیشه تشیع بود (که بعد ها «ایرانیت» هم بطور بمراتب قوی تری به آن علاوه شد). این وضع در عین آنکه از یک سو تجانس و وحدت ملی، ایرانی و شیعه را در مقابل «بیگانگان» تقویت میکرد و به آن شکل و شمایلی مذهبی و سیاسی میداد، در عین حال ایرانیان غیر مسلمان و بخصوص غیر شیعه (مثلا کُرد ها و اقلیتی از ترکمن ها را که سنی باقی مانده بودند) از آن دور مینمود،  وحدت ملی کشور را دچار مخاطره میکرد و در عین حال ایران شیعه را در جهان اسلام تبدیل به کشور «اقلیت مذهبی» مینمود و آن را از اکثریت بمراتب بزرگتر سنی جهان اسلام جدا میکرد.

این در حالی بود که اگرچه سلاطین عثمانی ادعای خلافت کل عالم اسلام را داشتند، اما حکومت خود را بر تقدس و الوهیت شخص سلطان استوار نمیکردند و در عین اینکه حکومت دنیوی خود را میکردند، کار دین را به شیخ الاسلام ها حواله مینمودند. این فرق، همراه با نزدیکی بیشتر عثمانی به غرب، دوری بیشتر و سریعتر آن از ساختار های قبیله ای و پذیرش و تحمل بیشتر آن نسبت به گروه های دینی و قومی امپراتوری، عثمانی را از نظر پیشرفت اجتماعی و سیاسی پیوسته از ایران جلو تر انداخت. در حالیکه سلسله صفوی ۲۰۰ سال پا بر جا ماند، عثمانی گسترش یافت و مجموعا ۶۰۰ سال دوام آورد.

اما صرفنظر از طول حکمرانی سلسله ها و باوجود ضعف و عقب ماندگی های نسبی ایران نسبت به عثمانی، در هر دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز، سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام میبریم.

احتمالا وضع کنونی ایران و ترکیه به نوعی یاد آور روند گذشته این دو سرزمین است – دو روند گوناگونی که ۵۰۰ سال پیش در دشت چالدران شروع شده بود…

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع

Bilge, Sadık M.: Osmanlı Devleti ve Kafkasya. İstanbul 2005

تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کمبریج. ترجمه احمد آرام، تهران ۱۳۸۱

جوادی، حسن: ایران از دیده سیاحان اروپائی، تهران ۱۳۷۸

Said Amir Arjomand Said Amir: Religion, Political Action, and Legitimate

Domination in Shi’ite Iran. European Journal of Sociology, XX, 1991… ادامه خواندن

کاشغری و فردوسی

پشت جلد چاپ اول اصل عربی دیوان لغات الترک، استانبول 1333 هجری قمری

هزار سال پیش فرهنگ نویس ترک قراخانی محمود کاشغری مناسبات طولانی مدت ایرانیان و ترکان را با این ضرب المثل ترکی قدیمی خلاصه کرده بود: «تات سیز تورک بولماس، باش سیز بؤرک بولماس»، یعنی «ترک بدون تات نباشد ( نمیتواند وجود داشته باشد، م)، (همچنانکه، م) کلاه بدون سر نباشد»[1]. تعبیر «تات» که در اینجا بکار میرود مانند «تاجیک» و «دهقان» و «عجم» به معنی «ایرانی» یا اگر دقیق تر بگوئیم «ایرانی زبان» ( نه ترکی و نه عربی زبان) است.

معیار اصلی ما در اینجا و بحث های مشابه دیگر نه تبار و نژاد، بلکه اساسا زبان است که از نظر پی جوئی تاریخی اقوام و ملل، راهنمای به مراتب قابل اطمینان تری نسبت به معیارهای دیگر است. (این بحث را در جاهای دیگر و بطور مفصل کرده ایم). حتی کاشغری میان یک نفر تات که ترکی میداند و تاتی که ترکی نمیداند، فرق میگذارد و میگوید ترک ها به تاتی که ترکی نمیداند، «سوملیم» میگویند.[2] این خود نشان میدهد که در آن دوره (یعنی هزار سال پیش) در مناطقی که کاشغری با آن آشنا بوده (عموما کاشغر و خُتن و تقاطع مغولستان، قزاقستان و قیرقزستان کنونی که خاستگاه اصلی نخستین ترک ها شمرده می شود) بخش قابل توجهی از ایرانی زبانان، یعنی احتمالا سغدیان، خوارزمیان و خُتنی ها،  ترکی هزار سال پیش این منطقه را هم میدانسته اند.

چیز دیگری که میتوان از ضرب المثل فوق استنباط کرد، نوعی وابستگی ترک ها به «تات» هاست[3] که بی شک، هم در آن دوره و هم بخصوص در دوره های بعدی، رابطه ای متقابل بوده است. در اینجا تنها به اشاره ای بسنده نمائیم که طبق آخرین بررسی های تاریخی، نخستین آشنائی های ترکی زبانان آسیای میانه و ایرانی زبانان شرقی یعنی سکا ها و تُخارها در همین منطقه و چند قرن پیش از  هزاره نخست میلادی بوده است.[4] یعنی آن وابستگی و همگرائی ترک و ایرانی که در ضرب المثل نامبرده به زبان می آید، حتی در زمان کاشغری هم تاریخی به مراتب قدیمی تر داشته است. طبعا اینجا منظور از ترکی زبانان نه ترک های کنونی ترکیه یا آذربایجان، بلکه نخستین ترکی زبانان آسیای میانه حدود 2000 سال پیش است و به همین ترتیب منظور از ایرانی زبانان شرقی نه فارسی زبانان معاصر ایران و افغانستان و تاجیکستان، بلکه سکا ها و تخارهای دو تا دو و نیم هزاره قبل است که بدون شک یک ایرانی یا افغان معاصر، زبان آنها را نمی تواند بخوبی درک کند.

به احتمال قوی همگرائی مورد بحث، در همان دوره (حدودا زمان هخامنشیان در ایران) با آشنائی، همزیستی و مناسبات دو جانبه در دشت های آسیای میانه شروع شده و همراه با فراز و نشیب های بسیاری که در تاریخ تقریبا همه اقوام همسایه دیده میشود، تقویت یافته است. به این ترتیب می توان به راحتی تاریخ نخستین آشنائی و آغاز همسایگی و همگرائی ایرانیان و ترکان را حدود 2000 سال پیش و محل آن را آسیای میانه شمرد، سرزمین هائی در شمال غرب چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی.

این قبیل روابط قومی و فرهنگی در بسیاری موارد به صورت امتزاج  و همگرائی قومی، فرهنگی و گاه حتی سیاسی در می آید. ما این روند را می توانیم در تاریخ اغلب ملل و اقوام جهان مشاهده کنیم.  اما مانند همه روابط اجتماعی دیگر، اینگونه روابط قومی همیشه خالی از مراحل مکث، شک و حتی بحران نبودند و نیستند. تائید این مدعا را می توانیم امروزه در نمونه های فراوان مهاجرت های معاصر به کشورهای همسایه و حتی دوردست و تنش های اجتماعی و سیاسی ناشی از آن ببینیم.

این همان «فراز و نشیبی» هست که چند سطر بالا در باره روابط نخستین ترکان و ایرانیان بطور کوتاه گفتیم و گذشتیم. جالب است که در چند بند دیگر همان «دیوان» کاشغری نیز نمونه هائی از این مرحله مکث، شک و شکایت را  می توانیم ببینیم. کاشغری از جمله در مقایسه «لغات» یعنی لهجه های ترکی آن دوره می نویسد: «فصیح ترین لهجه («افصح اللغات») متعلق به کسانی است که تنها یک زبان میدانند و با فارسی زبانان (یا: ایرانیان) اختلاط نمیکنند («و لم یختلط بالفارسی») و در سرزمین های دیگر ساکن نمی شوند. و کسی که به دو زبان سخن گوید و با مردم شهری اختلاط نماید، در الفاظ وی ابهام ایجاد شود.»[5] البته باید در نظر داشت که کاشغری «دیوان لغات الترک» را به عربی و احتمالا در بغداد نوشته و منظور از تالیف آن آشنائی اعراب با نظامیان ترک بوده که در دوره عباسیان از آسیای میانه آمده و در خدمت نظامی دستگاه خلافت یا حکومت های تابع آن مانند سامانیان قرار داشتند. جالب است این را هم بدانیم که به باور کاشغری «فصیح ترین» لهجه ترکی آن دوره، «ترکی خاقانی» یعنی ترکی دولت قراخانی بود که خود کاشغری نیز به نوعی با این دولت در ارتباط قرار داشت. او در عین حال در طبقه بندی «لغات» یا لهجه های ترکی آن دوره، ترکی را جدا از «ترکمانی اغوزی» و بسیاری از لهجه های دیگر ترکی می شمرد که با فارسی اختلاط یافته و واژگان و ترکیبات «اصیل» ترکی را از دست داده اند.

بسیاری از ایرانیان چندان آشنائی با محمود کاشغری و دیوان او ندارند. اما شکایتی مشابه و لیکن بسیار گسترده تر و عمیق تر از آنچه که در مورد کاشغری و موضوع «پاکیزگی» زبان ترکی دیدیم، نگرانی، شِکوه و حتی «الَم تاریخی» ظاهرا پایداری است که در ذهنیت بسیاری از ایرانیان جا افتاده و در درجه نخست متعلق به حکیم ابوالقاسم فردوسی است. سخن از شِکوه نامه معروف «پادشاهی یزدگرد» شاهنامه فردوسی در رابطه با شکست ساسانیان و فتح ایران از سوی اعراب و در کنار آن، نفوذ و گسترش ترکان در ایران تاریخی است که، از نگاه فردوسی، باعث اختلاط به اصطلاح «ایرانی اصیل» با ترک و تازی و پیدایش ابهام، بی بند و باری و زوال اجتماعی و سیاسی در ایران شده است:

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر

به رنج یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش همی‌ننگرد

ز پیمان بگردند وز راستی

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگجوی

سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر

نژاد و هنر کمتر آید ببر

رباید همی این ازآن، آن ازین

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود

دل شاهشان سنگ خارا شود

شود بندهٔ بی‌هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی رانمانَد وفا

روان و زبان ها شود پر جفا

از ایران و ترکان و از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بوَد

سخن ها به کردار بازی بوَد[6]

قبل از آنکه کاشغری و فردوسی را عجولانه و تنها بر پایه این نقل قول های مختصر مقایسه کنیم، باید بگوئیم که همین بیت های فردوسی آشکارا نشان میدهند که درک ایرانی هزار سال پیش فردوسی از تعبیر «نژاد» فرسنگ ها از درک قرون نوزدهم و بیستم اروپائی «رِیس»[7] به معنی طبقات معین و منسجمی از انسان ها با ویژگی های بیولوژیک خاص (مثلا رنگ پوست یا شکل چشم) که ما آن را بدون مکث و تاملی به صورت «نژاد» ترجمه کرده ایم، فاصله دارد. هیچ گفته ای روشن تر از این ابیات فردوسی یافت نمی شود که نشان دهد در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» نه رنگ پوست و شکل ظاهری، فیزیکی و بیولوژیک انسان ها، بلکه صفات و خصایل والای انسانیت و آزادگی آنهاست. این همان چیزی است که فردوسی را دل آزرده کرده است. از نگاه او، انسان های محیط اجتماعی خراسان و ایران آن روزگار شامل ایرانی و عرب و ترک اختلاط و امتزاج یافته و خصوصیات «اصلی» خود را گم کرده اند. در نتیجه این اختلاط آنها (به نظر فردوسی) نه خصوصیات ایرانیان را دارند و نه عادات و رسوم ترک ها و اعراب را. محصول این اختلاط معجونی است که هیچکدام از آن «نژاد» ها نیست، بلکه ستمگر، بی هنر، سنگدل، لاف زن و بی کردار است. یقینا اینها تعریف این یا آن «نژاد» طبق تعاریف اروپائی قرن نوزدهم و بیستم نیستند.

جالب است بخاطر بیاوریم که کاشغری (1005-1102 م.) و فردوسی (940-1019 م.) هر دو کم و بیش در یک دوره زیسته اند. زبان شناس و فرهنگ نویس ترک که شیفته زبان خود بود، چهارده سال قبل از درگذشت شاعر میهنی ایرانیان به دنیا آمده است. هردوی آنها پنج، شش قرن بعد از ظهور اسلام، فروپاشی ساسانیان، حکومت خلفای عرب و دیرتر موج مهاجرت و حکومت ترکان غزنوی و قراخانی درست در مرکز این تحولات توفانی قرار داشته اند: بغداد و خراسان. فردوسی (با وجود همه  روایات متناقض بعدی) مورد حمایت یک سلطان اصالتا ترک، اما ترکی و فارسی زبان یعنی محمود غرنوی قرار داشت و محمود کاشغری فرهنگ سه جلدی لهجه های ترکی خود را برای آشنائی دستگاه خلافت عربی عباسی در بغداد و به زبان عربی آماده کرده بود.  

به نظر گلدن «تصویری که کاشغری و دیگر دانشمندان مسلمان از ایرانیان یکجا نشین شده آسیای مرکزی ترسیم میکنند، جمعیتی است که در روند ترک (زبان، -م.) شدن قرار داشت، و احتمالا حتی در مرحله نهائی این روند بود.»[8] به نظر میرسد در اینجا انگیزه اصلی کاشغری نیز مانند فردوسی یک نگرانی مشابه حاکی از اختلاط و تضعیف فرهنگ و زبان «خودی» بوده  و نه بد گوئی یا نفرت نسبت به فرهنگ و زبانی «غیر خودی».

اگر «دیوان» کاشغری و شاهنامه فردوسی را با دقت، خونسردی و انصاف بیشتری بخوانیم و هر دو را در چارچوب تاریخی و اجتماعی حوادث آن دوره مشخص بررسی کنیم، نمی توانیم نادیده بگیریم که دغدغه هر دوی آنان، نه دشمنی با زبان و فرهنگ اقوام یکدیگر، بلکه پاسداری از زبان و فرهنگ خودی بود.

اما احتمالا  نه کاشغری و نه فردوسی، آنگونه که ما امروز میدانیم، هنوز دقیقا نمی دانستند که زبان و فرهنگ «ایران و ترکان وتازیان» حتی در زمان حیات آنان نیز آمیزه ای از اقوام و فرهنگ های صد ها سال قبل از خود بودند، که این آمیزه قرن ها بعد از آنها نیز مختلط تر خواهد شد و اجزای معجون «دهقان و ترک و تازی» دوره کاشغری و فردوسی دیگر قابل تفکیک و تجزیه نیست.


زیرنویس ها

[2] Ibid.: 361

[3] Peter B. Golden: Turks and Iranians, in Johanson, Lars and Bulut, Christiane: Turkic-Iranian Contact Areas, Harrassowitz, Wiesbaden 2006, p. 18

[4] در این باره منابع علمی و جدی معاصر فراوانند. از جمله ن. فهرست منابع در پایان این کتاب.

[5] کاشغری: دیوان لغات الترک (اصل عربی)، تالیف 466 هجری (قمری)، جلد اول، چاپ 1333 (ق.)، ص. 29

[6] فردوسی: شاهنامه، پادشاهی یزدگرد (کوتاه شده از طرف .م)

[7] English: race; German: Rasse

[8] Golden: Introduction, p. 229… ادامه خواندن

سلجوقیان، اُغوزها و مغول ها

جغرافیای کنونی و سرزمین تقریبی تجمع اغوزها در سال 985

اواخر هزاره اول میلادی، یعنی هزار سال پیش…

حکومت سامانیان فروپاشیده، در ماوراءالنهر و آن سوی سیردریا حکومت قراخانیان جایگزین سامانیان شده و در ولایات شرقی ایران از جمله خراسان دولت غزنویان بر سر کار آمده بود. در این سرزمین ها هنوز تجمع قابل ملاحظه ای از قبایل «اغوز» که پس از قبول اسلام نام ترکمان یا ترکمن را گرفتند، به چشم نمی خورد. اما اختلاطی از دیگر قبایل ترک زبان در خراسان و ماوراء النهر حکومت را به دست گرفته بودند.

در طول صد سال پیش از آن، دولت های ترکان غربی متلاشی شده بودند.  اغوزها در نتیجه فشار مهاجرت های ایلاتی، از مغولستان و دشت های شرقی و شمالی قزاقستان کنونی به سرزمین های حاشیه شمالی و غربی دولت های قراخانی و غزنوی رانده شده و در مناطق بین دریاچه آرال و خزر اتحادیه ایلاتی سست و ناپایداری را برای خود ایجاد کرده بودند.

در سال 985 م. سلجوق، خان طایفه ای از ایل اغوز موسوم به همین نام، از جمع ایل خود جدا شده، همراه با طایفه خود به «جَند» در سمت راست قسمت سفلای رود «سیردریا» کوچ کرد و در آنجا همراه با طایفه خود به اسلام گروید. فرزندان سلجوق در رقابت و کشاکش بین غزنویان و قراخانیان گاه طرف این و گاه طرف آن حکومت را گرفتند. تا سال های 1030 اغوزها زیر فشار هر دو طرف ناچار به ترک سرزمین های خود گشتند و این بار رو به خراسان گذاشتند، ولایتی حاصلخیز با مردمی یکجا نشین که به دنبال سقوط سامانیان تحت حکومت غزنویان درآمده بودند. آسان ترین کار ممکن برای سلجوقیان دست اندازی به آبادی ها و غارت به نظر می رسید – و طبعا دفع تهاجم سپاهیان ترک زبان غزنوی که خواهان دیدن این مهمانان جدید بر سر سفره خراسان نبودند. ادامه دست اندازی و غارت اغوزها، باعث گردید که سلطان مسعود غزنوی، جانشین پدرش محمود، در جنگ هائی حدودا ده ساله (1031-1040)  سعی به سرکوب و عقب راندن اغوزها نماید. اما این جنگ ها در نهایت باعث شکست تاریخی مسعود غزنوی درسال 1040 در دندانقان (ازنواحی مرو در ترکمنستان کنونی) گردید و در نتیجه دولت بزرگ غزنوی به مرزهای افغانستان و هندوستان عقب نشینی نمود و سلطنت سلجوقیان تثبیت گردید. به دنبال پیروزی سلجوقیان که دو نوه سلجوق، طغرل و برادرش چاغری رهبری آنان را بر عهده داشتند، موج بزرگی از مهاجرت قبایل اغوز از آسیای مرکزی به سوی خراسان آغاز شد و همراه با گسترش فتوحات سلجوقی، این مهاجرت ها نیزادامه یافت. در سال 1055 سپاهیان سلجوقی دولت شیعه زیدی آل بویه را درهم کوبیدند و به  نفوذ همه جانبه آنان بر دستگاه خلافت عباسی در بغداد پایان دادند. با این ترتیب سلجوقیان به عنوان «ناجیان دنیای تسنن» شهرت یافتند. در سال 1071 فرزند چاغری، سلطان آلپ (یا آلب) ارسلان در شرق آناتولی سپاهیان امپراتور بیزانس (روم شرقی) را شکست داد و با این پیروزی دروازه های آسیای صغیر را بر روی اغوز ها باز کرد. 

خاندان سلجوق به راحتی خود را با فرهنگ و سنت اسلامی-ایرانی دولت داری در خاور میانه منطبق نمود. اما آنها در عین حال این سنت ترکی را نیز ادامه دادند که طبق آن هر خاندانی که حکومت را به دست آورد، حاکم تام الاختیار تمامی دولت در سرتاسر مملکت است[1] و نظر به اینکه حال سلجوقیان دولت را به دست خود گرفته بودند، همه شاهزادگان سلجوقی و نزدیکان آنان حق خود می دانستند که حاکمیت ایالات و ولایات تمامی امپراتوری سلجوقی را بین خود تقسیم کنند. حتی شاهزادگانی که به سن بلوغ نرسیده بودند، به همراه فرد معتمدی که «اتابک» نامیده میشد، به حکومت ایالات و ولایات فرستاده می شدند. در نتیجه، ایجاد کشمکش و جنگ بین خود شاهزادگان یا شاهزادگان و اتابکانی که خود را برتر از شاهزادگان می پنداشتند، امری طبیعی شده بود و این وضع ثبات و آرامش در دولت سلجوقی را با شدت و سرعتی روزافزون مختل میکرد. شاید هم یک دلیل سرعت شگفت انگیز فتوحات و افزایش وسعت امپراتوری، همین عامل تقسیم حکومت های ایالات و ولایات بین اعضای خاندان حاکم بوده باشد. احتمالا یک عامل مهم دیگر هم در گسترش سریع دولت سلجوقی، ادامه موج مهاجرت قبایل ترک از آسیای مرکزی به طرف ایران و دیگر سرزمین های خاورمیانه و آناتولی و دست اندازی های مستمر آنان بوده که حتی بعد از سلجوقیان نیز چندین قرن ادامه یافته است.

امپراتوری سلجوقی در اوج قدرت خود یعنی دوره حکومت ملکشاه فرزند و جانشین آلپ ارسلان (1073-1092) در بر گیرنده پهنه ای از آسیای میانه تا ایران، قفقاز، آناتولی ، خاورمیانه و حجاز بود.  اما با در نظر گرفتن تقسیم پی در پی حکومت ایالات و ولایات، رقابت و جنگ بین شاهزادگان و امیران، و طبعا اطاعت ناپذیری و نیروی گریز از مرکز قبیله های اغوز که در این دوره وارد سرزمین های دولت سلجوقی شده بودند، دولت سلجوقی در مجموع تضعیف گردید و به تدریج به اجزاء ایالتی و ولایتی خود تقسیم شد.

از بسیاری جهات دولت سلجوقی همان راهی را در پیش گرفت که پیشینیان سامانی آن و وارث سامانیان یعنی غزنویان رفته بودند. اولا به همان صورت در دولت سلجوقی نیز شاهد یک قشر حاکم ایرانی یا ایرانی شده، لشکر و سپاهیان ترک (هم ایلاتی و هم  غلامی) و یک بوروکراسی ایرانی (دبیران) مسلط به هر دو زبان عربی و فارسی هستیم. علاوه بر این در دولت سلجوقی جامعه «مختلطی» را میتوان یافت که پایه اش قبلا در آسیای مرکزی گذاشته شده بود. تشویق و تحکیم نفوذ مدارس دینی برای تقویت موسسه های اسلامی و بخصوص سنّی و رواج همه جانبه قشر «علمای اسلامی» (در درجه اول سنّی حنفی) که به عنوان یک قشر نیرومند شهری در رابطه مستقیم با مدارس دینی بودند، یکی از جنبه های مهم این جامعه «مختلط» بود.

این، روندی بود  که در زمان قراخانیان و سامانیان آغاز شد و در همین روند بود که انبوه واژگان و اصطلاحات بسیاری از عربی وارد فارسی نو گردید. این روند درست همزمان با دوره  نضج و شکل گیری فارسی معاصر بود.

مجموعه این سبک ترکی-ایرانی دولت داری و سازماندهی اجتماعی-مذهبی برای مدتی طولانی از آناتولی تا ایران و حتی بخش مسلمان هندوستان قابل مشاهده بود و به نظر نگارنده هنوز در دنیای معاصرِ همین سرزمین ها نیز می توان آثار آن را مشاهده نمود.

در آستانه حملات ویرانگر مغول مهم ترین حکومت آسیای مرکزی را خوارزمشاهیان تشکیل می دادند که مرکزشان در خوارزم (حوزه آموی سفلا) بود. این حکومت بر بخشی از ایران مسلط شده و حتی هوای تسلط بغداد را نیز داشت. خوارزمشاهیان این دوره دودمانی ترک تبار با خاستگاه غلامی و دست نشانده سلجوقیان بودند، اما آنها در جریان زوال سلجوقیان مستقل شده، اساسا به سپاهیان ترک قپچاق (یا قبچاق) از دشت های شمال تکیه می کردند. خوارزمیان که تا دو سه قرن پیش از آن از ایرانی زبانان شرقی عبارت بودند، در این دوره آمیزه ای از ترک و ایرانی شده بودند که مردم ایرانی الاصل شهری و کشاورز آن در همین دوره یعنی قرن یازدهم تا دوازدهم حد زیادی ترک زبان شده بود. اما زبان دولت، فارسی بود و نه زبان خوارزمی باستان که ریشه اش از زبان های ایرانی محسوب می شود.[2] خاندان حاکم «انوش تکینیان» اگرچه با قپچاق ها در آمیخته بودند، اما نمی توانستند این مردم اصالتا کوچ نشین را چندان کنترل کنند. دولت خوارزمشاهی پایه های محکمی نداشت و در سال 1220 به راحتی از طرف لشکریان مغول سرنگون گردید.

فتوحات مغول در اوایل تا اواسط قرن سیزدهم دنیای ترک زبانان را لرزاند و ساختارهای پیشین جوامع ترک زبان را از نو تعریف نمود. به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آناتولی و آذربایجان گذاشت. در آناتولی، جوامع باستانی ایرانی زبان و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی استحاله یافتند.[3] در آسیای مرکزی، بعضی از شهر های بزرگ مانند بخارا و سمرقند همچنان ایرانی زبان ماندند، اما بقیه مناطق ماوراءالنهر تا حد زیادی ترک زبان یا دو زبانه شدند. در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان، ترکی و اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی تبدیل به زبان عامه مردم و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[4]  حکمرانان مغول ایلخانی که در ایران، عراق و آسیای صغیر جایگزین سلجوقیان گشتند، در اواخر قرن سیزدهم به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه  تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[5] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به نظر گلدن [6] در واقع اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.

(ادامه دارد)

فصل قبلی: از ایران و ترکان و از تازیان (در این لینک)


[1] Golden: Ibid., p. 29

[2] Ibid.

[3] Golden: Introduction, pp. 283-308

[4] Barthold: Ibid.: pp. 211, 213

[5] «یُوان» دودمانی مغولی بود که در قرون سیزدهم و چهاردهم در برخی بخش های غربی چین حکمرانی میکرد.

[6] Golden: Iranians and Turks, p. 31… ادامه خواندن

از ایران و ترکان و از تازیان

پشت جلد ترجمه «شاهنامه» به ترکی آذری

اسلام عربی-ایرانی

امکان دارد تعبیر «اسلام عربی-ایرانی» درست مانند تعبیر «اسلام ایرانی-ترکی» که در صفحات بعدی این نوشته به آن خواهیم پرداخت، با شگفتی یا اعتراض بعضی ها روبرو گردد. این چیزی طبیعی است. میتوان گفت که اصول اعتقادی دین اسلام ثابت هستند و بسته به دوره تاریخی و یا محل جغرافیائی تغییر نمی کنند. این را احتمالا در باره مسیحیت یا بسیاری از ادیان دیگر نیز میتوان مطرح نمود. اما موضوع بحث ما اصول اعتقادی ادیان نیست، بلکه طرز بروز و جلوه افکار و عملکردهائی است که در دوره و سرزمینی معین از طرف انسان ها یا گروه های معینی از انسان ها به نام یا در چهارچوب آن اصول اعتقادی مشاهده می شوند. از این جهت در اینجا موضوع نه بر سر خود ادیان و مذاهب، بلکه چگونگی تبلور این اصول اعتقادی در زندگی انسان های عادی و موسسه هائی است که خود را مومن یا پاسدار آن باورها می شمارند.

در تاریخ ایران بعد از اسلام عموما خراسان و به ویژه شهر های بلخ، بخارا، سمرقند، مرو، نیشابور و توس در نخستین سده های گسترش و تحکیم اسلام نقش بزرگی داشته اند. مدت کوتاهی پس از فتح خراسان و گسترش فتوحات عربی-اسلامی به ماوراءالنهر تراکم اعراب به صورت طایفه ها و حتی قبایل از سرزمین های عراق و در درجه دوم حجاز در خراسان به مراتب بیشتر از دیگر نقاط ایران دوره خلافت اموی و عباسی شد. مورخین نوشته اند که قرارداشتن خراسان در مرزهای شرقی اسلام و جاذبه امکان فتوحات جدید در ماوراءالنهر برای جهاد و همچنین کسب ثروت و قدرت احتمالا از انگیزه های اصلی تجمع اعراب در خراسان و سپس ماوراءالنهر بوده است. به جز هزاران نفر از جنگجویان، فرماندهان و حاکمان عرب که معمولا همراه با خانواده ها و طایفه های خود به این مناطق شرقی ایران مهاجرت کرده و یکی دو نسل بعد با ایرانیان درآمیختند، صدها عرب سرشناس و از جمله خویشاوندان پیامبر اسلام و فرماندهان خلفای راشدین و بالاخره امام هشتم شیعیان دوازده امامی، علی بن موسی الرضا، به خراسان آمدند و در امور دینی و دولتی شروع به کار و زندگی نمودند.

در سه، چهار قرن نخست اسلام، صدها فقیه، مفسر قرآن و جمع آوری کننده احادیث از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته بودند. برخی از آنان از اعراب مهاجر بودند، اما صد ها تن از ایرانی تباران بومی نیز در میان این فقیهان و دانشمندان دینی وجود داشت. معروف ترین آنان  بی شک فقیه و متکلم بزرگ ابوحنیفه بود که بنیانگذار مذهب حنفی در تسنن به شمار میرود. صد سال بعد از ابوحنیفه، امام محمد بخاری و پس از او ابومنصور ماتریدی سمرقندی، دو تن دیگر از معروف ترین دانشمندان و فقیهان اسلامی ماوراءالنهر به شمار می رفتند که در دنیای اسلام تاثیری عمیق به جا گذاشتند. بخاری و ماتریدی از خانواده های قدیمی و زرتشتی بخارا و سمرقند بودند. بخاری به عنوان «محدث» یعنی «حدیث شناس» در جمع آوری احادیث و ماتریدی به عنوان فقیه در پافشاری بر «سنت نبی» و مخالفت با مکتب های «خِرَد گرا» مانند معتزله و یا دانشمندان دنیوی (سکولار) شهرت و محبوبیت به دست آوردند.

یک محصول مهم این چند قرن، تحول زبان فارسی آن دوره که عموما «فارسی میانه» یا پهلوی می نامیم، و تبدیل آن به فارسی نو یا معاصر بود. این در واقع زنده شدن زبان فارسی به صورت و ترکیبی نو پس از دو سه قرن سکوت به دنبال حملات اعراب بود. دانشمندان، نویسندگان، وزیران، دبیران و شاعران خراسان و ماوراءالنهر در تالیف و نشر این نخستین آثار فرهنگ و ادب فارسی پیشرو بودند. اما خلاقیت آنان در این مرحله جدید تکامل زبان فارسی در شرایط دوره جدید سیاسی یعنی حاکمیت اعراب و اسلام، به قیمت بازگشت آنان به دوره زبان پهلوی یا انصراف و دوری از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. برعکس، رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی به فارسی نو، نشانه روشنی در تائید این مدعاست. قبول امتزاج واژگان و حتی در برخی موارد تلفظ و ترکیب های دستوری زبان عربی با فارسی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی و طبعا قبول الفبا و خط عربی برای نگارش فارسی (همراه با چهار حرف مخصوص فارسی یعنی پ، چ،  ژ، گ) خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل میداد. این کار بی شک با سابقه حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان و همچنین قبول اسلام و رواج خط عربی، ساده تر و عملی تر شده بود.

شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد چشمگیر شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و به صورت ماهرانه و شیوایی تجلی هنر و غنای شعر در هر دو زبان بود. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده، نشان دهنده آن است که شعر پهلوی اصولا مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) است و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر و یا شعر عربی نیست که مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجا ها هستند».[1] به اندیشه فرای، موزون و خوش آهنگ بودن شعر فارسی (مانند شعر عربی) تا حد زیادی بخاطر آن است که می توان برخی مصوت ها مانند آ، او، ای را طولانی وطولانی تر تلفظ کرد و با آهنگ خواند تا هر مصراع برای خود طول زمان معینی داشته باشد و این طول زمان به طور ثابت در هر مصراع تکرار گردد و بدین ترتیب مجموعه شعر موزون و خوشایند صدا دهد، در حالیکه شعر پهلوی (طوری که فرای میگوید) مبتنی بر تعداد تکیه و هجا بود (و نه طول هجاها) که این هم برای موزون صدا دادن شعر کافی نبود.

احتمالا این هم تصادفی نیست که   نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامه ابومنصوری» (تالیف 346ق/957م.)، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه فارسی تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان تعلق دارند. مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره محصلین و طلاب مختلطی اعم از ایرانی و عرب داشتند. در این مدارس دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مختلطی از کودکان عرب به عربی و کودکان ایرانی به فارسی درس دهد.[2]  همچنین جالب است که بدانیم عموما در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان، ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و زبان فارسی» در مقابل «عرب و زبان عربی» وجود نداشت و یا اگر هم بعضی ها چنین طرز نظری داشتند، ایرانیان و اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوری های قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجم ها» مورد انتقاد قرار میدادند، ایرانیانی مانند ابوریحان بیرونی هم بودند که اعراب و زبان عربی را مورد حمایت خود قرار میدادند و همچنین اعرابی نیز بودند که حاضر نبودند به هویت عربی، اهمیت بیشتری از مسلمان بودن قائل شوند.

از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی ارتقاء آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده بود، میسر نمی­گشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری، سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ زبان های اصلی اروپایی به سختی قابل تصور می بود.

اختلاط دهقان و ترک و تازی

اختلاطی که به این ترتیب از ایرانیان بومی و توده اعراب مهاجر بر بستر فرهنگ و دولت داری ایرانی و اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر ایجاد شده بود، نه تنها نقش تعیین کننده ای در انقلاب سال 750 م. و انتقال خلافت از امویان به عباسیان ایفاء نمود، بلکه اسلام را از دینی اساسا عربی درآورده و به آن چهره ای فراقومی و در درجه اول عربی-ایرانی بخشید. تعداد به مراتب بیشتری از «اعاجم» (عجم ها، غیر عرب های مسلمان شده) بخصوص از سرزمین های ایرانی وارد دستگاه حکومت و حتی «دارالخلافه» در بغداد گشتند.[3] از دیدگاه احسان یارشاطر، این، تبدیل نظام خلافت به « یک نوعِ اسلامی» امپراتوری ساسانیان شمرده میشد،[4]  آن هم در شرایطی که با پیش رو بودن گسترش بیشتر این امپراتوری جدید به سوی شرق، آسیای مرکزی و دنیای ترک زبان میرفت تا بزودی به این مجموعه ملحق شود.

طاهریان ایرانی (821-873) در به خلافت رسیدن مامون بن هارون الرشید (813-833) نقشی اساسی داشتند و به همین جهت مامون حکومت خراسان و ماوراءالنهر را به آنان سپرده بود. طاهریان برای گسترش نفوذ خود و اشاعه اسلام  به هجوم های خود به دشت های شرق و گرفتن اسیر از میان ترکان «بی دین» شروع نمودند. این لشکر کشی ها در پی فروپاشی هر دو خاقانات ایلاتی ترک یعنی تورگش و اویغور انجام میگرفت. قبایل ترک از نظر سیاسی-نظامی و معیشتی در وضع نامساعدی قرار داشتند و چندان مقاومت سختی هم در مقابل ورود به جهان اسلام نشان نمیدادند. حملات فوق موفقیت آمیز بودند، منبع مهمی برای درآمد حکومت های منطقه محسوب می شدند و تقریبا تا صد سال بعد یعنی تا مسلمان شدن اکثریت ترک ها در اواسط قرن دهم م. ادامه یافتند.

خلیفه مامون و برادر و جانشین او معتصم (833-842) لشکر ویژه ای بنام «غِلمان» (جمع غلام) به وجود آوردند که غالبا عبارت از غلامان ترک بود. مشابه این قبیل نیروهای ویژه نظامی و شخصی قبلا در میان سغدیان («چاکران»)، در ایران پیش از اسلام و همچنین در دوره روم شرقی (بیزانس) هم وجود داشت.

در دوره عباسیان از غلامان ترک برای دفع دشمنان داخلی و خارجی استفاده میشد. آنها اغلب جدا از مردم بومی زندگی میکردند و به اختلاط آنان با مردم اجازه داده نمیشد. خلیفه معتصم حتی شهر جداگانه سامره در شمال بغداد را جهت اقامت غلامان ترک بنا کرد، زیرا آنها بخصوص در بغداد بخاطر دست اندازی به جان و مال مردم مایه شکایت و برآشفتگی مردم بومی شده بودند. ازدواج ترکان اغلب با کنیزان ترک بود که به همین جهت خریداری میشدند.[5]

غلامان ترک از طریق هجوم به دشت ها به اسارت در می آمدند یا اینکه از گروه های ترک آسیای مرکزی و خاقانات خزر خریداری میشدند.

سامانیان (819-1005)  که گفته میشود اصالتا از منطقه بلخ بودند، ابتدا حاکم شهرهای ماوراءالنهر و زیردست  طاهریان بودند که حکومت خراسان و ماوراءالنهر را داشتند. اما به دنبال زوال طاهریان، سامانیان جایگزین آنان شدند. به خاطر موقعیت جغرافیائی ماوراءالنهر و همسایگی آن با دشت های آسیای مرکزی (شمال رود سیحون و خوارزم)، دولت سامانی بزودی به منبع اصلی جذب غلامان ترک تبدیل شد. سامانیان بطور همزمان مشوق اصلی تحول فارسی نو و «نوزایش» ادب فارسی شامل شعر، تاریخ نویسی، فلسفه و علوم بودند. رودکی که پدر شعر فارسی شمرده میشود، از شعرای دربار سامانی در بخارا بود. فردوسی شاعر و خالق «شاهنامه» که یکی از برجسته ترین آثار شعر و زبان فارسی است، در اواخر سامانیان شروع به کار کرد، اما آفرینش «شاهنامه» که عبارت از اساطیر شبه تاریخی پیدایش و شکوه ایران باستان است، در دوره سلطان محمود غزنوی تکمیل شد.

 یکی از موضوعات اصلی «شاهنامه» نیز جدال ایران (سرزمین «ایر» ها یا نوادگان ایرج افسانه ای) و توران است که در اصل سرزمین «تور» ها یعنی نوادگان تورج افسانه ای (احتمالا ایرانیان کوچ نشین شرقی شامل سکا ها و خیون ها) است. اما فردوسی در «شاهنامه»، ترکان معاصر دوره خود را که هنوز سرزمین های ایرانی را مورد تاخت و تاز قرار میدادند، به عنوان تورانیان باستانی و نوادگان تورج معرفی نمود که با ایران و ایرانیان در نبرد هستند.  سامانیان در عین حال مدارس ویژه ای برای تعلیم و تربیت نظامی غلامان ترک داشتند. آنها پس از پایان تعلیمات خود به خدمت دولت سامانی  در می آمدند و یا با همین هدف روانه دستگاه خلافت در بغداد می شدند.

در چنین شرایطی بود که ترک ها به خوبی با زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی آشنا شدند. به نظر گلدن «به احتمال قوی، فارسی یکی از زبان های اصلی تماس میان غلامان ترک و جامعه مسلمان بوده است.»[6]   شاهد گویای این مدعا روایتی است از تاریخ طبری که برادر و جانشین بعدی خلیفه مامون، معتصم، چگونه به یکی از غلامان خود نام «آشیناس» را داده است. طبق این روایت، در یکی از جنگ ها بر ضد شورشیان خوارج، یکی از غلامان ترک برای دفاع از معتصم خود را در بین او و مهاجمین قرار داده و برای دفع خطر بر سر مهاجمین فریاد زده است: «آشیناس ما را!» (یعنی «آشناست ما را!»). با این ترتیب معتصم جان به سلامت برده و به آن غلام ترک نام «آشیناس» را داده است. صرفنظر از صحت و سقم این روایت، همین مثال نشان میدهد ترک هائی که در خدمت دستگاه خلافت بودند، با مردمان دیگر امپراتوری فارسی حرف می زدند.[7]

لشکرکشی های سامانیان به دشت های قبایل ترک باعث افزایش مداوم تعداد اسیران در دولت سامانی و عموما جهان اسلام میشد. میتوان پرسید که روند گرویدن آنان به اسلام چگونه بوده است. برخی مورخین برآنند که ترکان کوچ نشین در درجه اول نه از طریق لشکرکشی مسلمانان،  بلکه تحت تاثیر تبلیغات مبلغین اسلامی (مخصوصا داعیان متصوف) و تاجران ایرانی به اسلام گرویده اند. بدون تردید این هم یکی از راه های گسترش اسلام در میان ترک های آسیای میانه بوده است. یک نمونه دیگر این روند، اسلام آوردن داوطلبانه و  صلحجویانه ساتوق بوغراخان، خاقان دولت قراخانیان در کاشغر و بالاساغون است. در همین دوره هم هست که به قول مورخ عرب، ابن اثیر، «ترک­های دویست هزار چادر، اسلام آورند».[8] اما وقتی سخن از غلامان ترک می رود که در رویاروئی های نظامی اسیر افتاده و به سرزمین های ایرانی یا دستگاه خلافت در بغداد برده شدند، باید اصولا قبول  نمود که آنها ابتدا به اسلام گرویده و سپس به جامعه اسلامی وارد شده اند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی از جمله خدمت در لشکر خلافت پذیرفته نمی­شدند.[9] نتیجه اینکه ظاهرا ترک ها از راه های گوناگون به اسلام گرویده اند و به سختی میتوان راه و شکل اصلی این روند را برپایه منابع موجود معین نمود.[10] البته ترک ها اسلام را از ایرانیان شنیده و  قبول کرده اند و به همین جهت  مورخین به آن نام «اسلام ماوراءالنهری»، «ترکی»  یا «اسلام ایرانی-ترکی» داده اند که تحت تاثیر باورها و آداب و رسوم ایرانی بود. برای نمونه، ترکی زبانان بجای کاربرد تعابیر مذهبی عربی (مانند الصلاة، الصوم و الرسول)، معادل های فارسی آن (نماز، روزه، پیغمبر) را به کار گرفتند. [11]

تا اواسط قرن دهم قدرت ترک ها در دربار سامانیان و همچنین در خود دستگاه خلافت آنقدر افزایش یافت که بزودی امیران سامانی و حتی خلفای عباسی بدون رضایت فرماندهان ترک نمی توانستند تصمیم مهمی بگیرند. در سال 961 غلامان ترک از دولت سامانی سرپیچی نموده و دولت مستقل خود را در غزنی افغانستان کنونی تاسیس نمودند. این آغازدولت غزنویان بود که بزودی شمال افغانستان کنونی و اکثر سرزمین های خراسان و حتی بخشی از هند را نیز تصرف نمود. مردمان دولت غزنوی با سلاطین و لشکریان ترک زبان و بوروکرات ها و دانشمندان ایرانی خود، ترکیب جالبی از سنت های اسلامی، ترکی و ایرانی بود.

مُدل های دولت داری سامانی و غزنوی که بر بستر فرهنگ اسلامی و سنی قرار داشتند، در شکل گیری، خط مشی و عملکرد دودمان بعدی مانند سلجوقیان نقش مهمی ایفاء کردند. غزنویان علاقمند بودند که به عنوان حامیان دانش و هنر شناخته شوند. مورخین، دانشمندان و شعرائی مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی فقط چند تن از مشاهیری بودند که تحت حمایت سلاطین غزنوی، محمود و جانشین او مسعود، قرار گرفتند.

در مقابل، قراخانیان که مراکز اصلی آنها یعنی بخارا و کاشغر در آسیای مرکزی نیز بخش فعالی از فرهنگ ایرانی-اسلامی بودند، به صورت گهواره فرهنگی اسلامی، اما ترکی تحول یافت. این همان محیط و جوّی بود که نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت بخش) از درون آن درآمد. سنت نصیحت نامه نویسی برای شاهزادگان، ریشه در آثار سیاسی ایرانی داشت، اما این بار این مهم را نویسنده ای ترک زبان و قراخانی، یوسف حاجب اوغلی، در کاشغر (ا مروزه در چین) بر عهده گرفته بود. بدون شک اثر دیگر  دوره قراخانیان یعنی «دیوان لغات الترک» (دیوان لهجه های ترکی) که از طرف فرهنگ نویس درخشان دنیای ترکی قرون وسطی، محمود کاشغری، در بغداد و به زبان عربی نوشته شد، نسبت به «قوتادقو بیلیگ» اهمیت بیشتری داشت و دقت بیشتری را جلب نمود. بنظر میرسد هدف اصلی کاشغری از تالیف این اثر، آن هم به عربی و با مثال های بیشماربه ترکی وگاه فارسی، آشنا کردن بیشتر اعراب با اقوام، زبان ها و لهجه های جامعه ترکان در شرایطی بود که ترک ها از بغداد تا کاشغر تبدیل به حاکمان جدید سرزمین های اسلامی شده بودند. اما به قول بارتولد، عربی و به صورت فزاینده ای فارسی، همچنان به عنوان زبان های دولتی باقی مانده بودند. او مینویسد: «درهیچ جائی تبعیت مطلق ترکان از فرهنگ عربی-فارسی دیده نشده و هیچ موردی نبوده که ترک ها زبان خود را از دست داده باشند. با اینهمه، نفوذ فرهنگ عربی و فارسی بر ترکان چنان قدرتمند بود که زبان ترکی در هیچ جا نتوانست تبدیل به زبان دولت و فرهنگ شود.»[12]

همزمان با زوال تدریجی سامانیان آمیزه نسبت به قبل رنگارنگ تری از گروه های قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی وارد شهر ها شد. جامعه مختلط و رنگارنگی که بدین ترتیب به وجود آمده بود، تحت حکومت سرآمدان سلطنتی و نظامی ترک (اما ایرانی شده) و یک بوروکراسی برآمده از سنت وزیران و دبیران سابق ساسانی و «علمائی» بود که به هر دو زبان و فرهنگ عربی و فارسی مسلط بودند. همه سنت های ترکی، ایرانی و عربی در چهارچوب یک جهان بینی اسلامی این آمیزه فرهنگی را ایجاد کرده بود. از بسیاری جهات، این، ادامه همزیستی سغدیان و ترکان بود که اکنون به شکلی اسلامی درآمده بود. همین فرهنگ هم بود که به آسیای غربی و جنوبی (شامل ایران ، افغانستان و دیرتر ترکیه کنونی، م.) نیز گسترش یافت.[13]   

(فصل بعدی: سلجوقیان، اغوزها و مغول ها: در این لینک)

فصل قبلی: اویغورها و خزرها در این لینک


[1] Frye: Ibid., p. 68

[2] Ibid., p. 69

[3] Ibid., pp. 101-102, 126-127.

[4] Yarshater: The Persian Presence, pp. 54-74

[5] De Goeje: Al-Yagubi, p. 258-259, 262

[6] Golden: Iranians and Turks, p. 27

[7] Ibid.

[8] Ibn al-Athir, quoted by Golden: Central Asia in World History, p. 70

[9] Osman: Mu’tasim and the Turks, in Bosworth: The Turks in the Early Islamic World, p. 268

[10] ن. جوادی (2021): ترک ها چگونه مسلمان شدند؟ نسخه پی دی اف.

[11] Ocak, Ahmet Yaşar (2011): Ortaçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri, Selçuklu Dönemi, İstanbul, s. 279-298

[12] Barthold: 12 Vorlesungen, S. 132-133

[13] Canfield: Turco-Iran, pp. 12-13… ادامه خواندن

اویغورها و خزرها

خاقانات خزرها و اقوام دشت های شمال حدودا دویست سال بعد از اسلام

اویغورها در اوایل اسلام

شکی نیست که تاثیر سُغدیان ایرانی زبان بر ترک های نخستین به مراتب بیشتر از چین در همسایگی آنان بوده است. مثلا نظام های نوشتاری ترکی باستان که نمونه های آن در اقصی نقاط آسیای میانه یافت شده، احتمالا از سغدی یا دیگر الفباهای سامی متاثر بوده که از طریق خط آرامی-پهلوی ایرانیان یا دیگر الفبا های سامی وارد آسیای میانه شده بودند. اما نفوذ عناصر زبانی سغدی (از جمله واژگان) به ترکی در دوره خاقانات اویغورها (742-840) حتی بیشتر از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک ها بود.

به یاد بیاوریم که دولت گوک تورک (تاسیس 552) به دنبال اختلافات قبیله ای در داخل خود به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد (588). دولت ترکان شرقی (اساسا ولایت سین-کیانگ چین) در سال 630 و دولت ترکان غربی (اساسا مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) در سال 657 از چین شکست خورد. چند سال بعد (682) اقوام ترک های غربی دولت دوم خود بنام «تورگش» را تاسیس نمودند. این دولت ابتدا از چین و سپس در مقابل حملات اعراب در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی (734-744) شکست خورد. در سال 745 اویغور ها که قومی ترک زبان وغالبا یکجا نشین بودند، آخرین خاقان دولت ترک تورگش را به قتل رسانیده و خود جایگزین این دولت گشتند. اما سرزمین های این دولت اصولا در شرق قرار داشت و «ترک های غربی» در ماوراءالنهر را دربر نمی گرفت. از آن به بعد اقوام ترک های غربی پراکنده گشتند. آنها تا سده های نهم تا یازدهم به اسلام گرویده و وارد جهان اسلام شدند.

دولت اویغور جانشین دولت دوم ترک (تورگش) در مغولستان شد. این همزمان با فتوحات اسلام در آسیای میانه بود. اما روابط سغدیان و اویغورها به پیش از اسلام باز می گشت. سغدیان مُبلغ مانویت در گرویدن «بوگو»، خاقان (به اویغوری « قاغان») اویغور به آئین مانوی نقشی مستقیم داشتند (762). در اسناد اویغوری، پیروان آئین مانی «نگاشک-لر» (شنوندگان) نامیده شده اند. در ادبیات مانوی سغدی نگاشک[1]  معنی «شنونده» داشت، «شنونده» ای که به پیشرو و استاد دینی خود که سارت نامیده میشد[2]،  گوش فرا میداد و از او پیروی مینمود. تعبیر«سارت» از لفظ «سارتا» در زبان سانسکریت می آید و معنی «تاجر» میدهد. سارت ها قشری از سغدیان بودند که در میان اویغور ها بیش از هر گروه دیگر آئین مانوی را  تبلیغ می کردند. تعبیر اویغوری «دیندار-لر» (سغدی: دیند‘ر؛ فارسی: دیندار) به آن دسته از مومنان مانوی گفته میشد که در امتداد راه ابریشم ساکن شده و متون دینی خود را به زبان های گوناگون برمیگردانند.[3] تاثیر مستقیم ترسغدی بر اویغوری در آن بود که اویغوری الفبای خود را از انواع گوناگون الفبای سغدی گرفته بود که ریشه آن هم به الفبای آرامی بر میگشت. نکته جالب دیگر اینکه همین الفبای اویغوری  از آنها به مغول ها و از مغول ها به منچوها در شمال چین انتقال یافت. یک رشته لغات و اصطلاحات هم مستقیما از سغدی (و برخی از راه ترکی) به اویغوری وارد شده، مانند «اَژون» به معنی زندگی، هستی (سغدی: ‘زون) که بعد ها در محیط اسلامی شکل «دنیا» را به خود گرفته است.[4] بسیاری واژه ها نیز از سانسکریت و به واسطه سغدی وارد ترکی شده است. در حوزه زندگی شهری نیز می توان به نمونه واژه «کند» (سغدی: کنذ) به معنی شهر اشاره کرد [5].

همه دولت های ایلاتی ترکی که بعد ها در این منطقه بر سر کار آمدند، از متخصصین و کارشناسان شهرهای جوامع یکجانشین دور و نزدیک استفاده نمودند. از آن جمله بودند افراد و گروه هائی که در حوزه های فرهنگ و تجارت، اداره دولت و جمع آوری مالیات کار میکردند و همچنین مترجمین و دانشمندان که برای مردمان کوچ نشین اهمیت بسیاری داشتند. هم سغدیان و هم بعد ها دیگر ایرانیان در دولت های ترک تباری که در ماوراءالنهر و خاورمیانه برسر کار آمدند، نقش بسیار مهمی در اداره دولت، تجارت و امور علمی و فرهنگی بر عهده داشتند. در سرزمین های ایرانی قشر بزرگی با  تجربه و سنت دبیران  و وزیران، دانشمندان و ادیبان دوره ساسانی باقی مانده بود که بخصوص از دوره عباسیان به بعد تا دوره غزنویان و سلجوقیان با موفقیتی چشمگیر به کار خود ادامه می دادند. این سنت به همان ترتیب به دولت های ترکی در شبه قاره هند هم منتقل گردید.

دولت اویغور در اواسط قرن نهم از طرف چین و اقوام رقیب ترک تضعیف و سرانجام سرنگون گردید. در نتیجه انبوهی از اویغورها به مناطقی از ایالت کان-سو و سین کیانگ درشمال غرب چین (ختن، تورفان، ارومچی، کاشغر) که تا ان دوره غالبا موطن سکاها و تخاری زبانان بود، مهاجرت کردند. از همین دوره به بعد بود که زبان نخست اغلب مردم این سرزمین ها ترکی (دقیق ترش: ترکیک) شد [6].

در حالیکه سغدیان در شکل دادن به فرهنگ اویغوری نقش مهمی ایفا میکردند، موطن اصلی سغدیان یعنی سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند کنونی) و استروشَنه (استرَوشن در تاجیکستان کنونی) با حملات و فتوحات نیروی جدیدی از خراسان روبرو شد: اسلام. این دین جدید می رفت تا  تمامی چهره و خمیره آسیای مرکزی را متحول کند.

در پی فروپاشی دولت پهناور ساسانی در سال 651 اعراب به آن سوی خراسان رو آوردند. در سال های 670 و 680 حمله های اعراب فزونی یافت. در نتیجه، حاکمان محلی ماوراءالنهر ناچار به عهد قراردادهای تسلیم یا صلح با اعراب همراه با پرداخت خراج شدند. فتح کامل سرزمین های آن سوی جیحون (آمودریا) مدتی بخاطر اختلافات خونین قبیله ای در داخل خلافت امویان به تاخیر افتاد. در سال 705 فشار لشکریان اسلام بر ماوراءالنهر از سر گرفته شد. شاهزادگان و دهقانان بلخی، سغدی و خوارزمی مدت ها کوشش کردند تا با کمک نیروی مسلح ترک های غربی در برابر حملات اعراب ایستادگی نمایند، اما این تلاش ها نتیجه چندانی نداد. در سال 737 اعراب نیروی خاقان ترک های غربی (تورگش) را در هم کوبیدند. خاقان ترک «سولو» به ولایتی شمالی در قزاقستان کنونی گریخت و در آنجا از سوی یکی از فرماندهانش به قتل رسید. با این ترتیب دولت دوم ترک های غربی منقرض شد[7]. پیروزی نهائی لشکریان اسلام در ماوراءالنهر در سال 751 در نبردی میان نیروهای مسلمانان شامل اعراب و ایرانیان نومسلمان در یک سو و لشکریان چینی و بخشی از اقوام ترک  در سوی دیگر به وقوع پیوست. صحنه این رویاروئی نهائی در ولایت «ایلی» در قزاقستان کنونی و در سواحل رود «تالاس» («طراز» در منابع اسلامی) بود. در میانه نبرد، ترک هائی که در طرف چینی ها می جنگیدند و غالبا از قبیله قارلوق بودند، یک شبه موضع خود را عوض کرده و به لشکریان مسلمان پیوستند. این حادثه احتمالا سرنوشت آن نبرد را به نفع مسلمانان تغییر داد. در نتیجه پیروزی مسلمانان در جنگ تالاس، ماوراءالنهر و به تدریج سرزمین های کنونی ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان و همچنین ولایت سین کیانگ چین به عالم اسلام پیوستند و مردم این سرزمین ها به تدریج مسلمان شدند. مشابه همین تحولات پس از پیروزی اعراب در نبرد با خزرها و برخی از دیگر اقوام شمال قفقاز نیز رخ داد.

خزرها

در پی فروپاشی دولت تورگش، یکی از خاقان نشین های تابع این دولت در غرب ماوراءالنهر (از رود ولگا گرفته تا شمال دریای خزر و استپ های قفقاز و شمال دریای سیاه) به نام خزرها (حدود 650-965) به صورت مستقل درآمد. تماس دولت خزر با جهان اسلام اساسا از طریق خوارزم و ایران بود.  این دولت نیز مانند اغلب دولت های ایلاتی و نیمه ایلاتی دارای جمعیتی مختلط با زبان های گوناگون بود. در میان آنها  از جمله گروه های ترک زبان (ترک های اوغور در غرب اوراسیا)، ایرانی زبانان (بخصوص از اقوام آلان و آس)، فین-اوقوری زبانان، اسلاویک زبانان، قفقازی های باستان و جمعیت های پراکنده یهودیان و ایرانیان بودند که در رشته های مختلف اقتصادی و تجاری کار میکردند. این خاقانات برای مدتی تبدیل به مهمترین نیروی منطقه مزبور گردید. در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم گروه هائی از حاکمان و نخبگان خزر به دین یهودی گرویدند. بعد از مدتی یهودیت در بین دیگر اعضای جامعه خزر گسترش یافت. اسلام و مسیحیت نیز در شهر های خزر رواج داشت. حضور تعداد قابل توجهی از گروه های آلان-آس و همچنین روابط نزدیک تجاری با خوارزم همسایه و جهان اسلام از مسیر ولگا-دریای خزر، زمینه را برای افزایش تاثیر ایرانیان بر دولت خزر فراهم نمود. این را به ویژه میتوان در نام های اشخاص دید. از جمله نام یکی از فرماندهان خزر در سال 737 «هَزار طَرخان» بود. نکته مهم دیگر اینکه حاکمان خزر در دوره اعتلای این دودمان، بر عکس اغلب خان نشین های دیگر، لشکری نسبتا حرفه ای داشتند و به سربازان خود حقوق می پرداختند. نام این لشکر یا ارتش نیز در زبان آنها «اُرس» (عربی: الاُرسه) بود. به احتمال قوی ریشه این نام، طوری که در منابع قدیم آمده، «آئورسی» یا «آئورشا» ست. سربازان این لشکر از میان مهاجران خوارزمی مسلمان تشکیل می شدند که به سرزمین خزر آمده بودند. حتی وزیران خان های خزر نیز غالبا از میان این جماعت انتخاب می شد.

تا اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی ماوراءالنهر ایرانی زبان (یعنی ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی) بخشی از جهان اسلام شده بود. در جریان این روند چند تحول مهم رخ داد. در دوره ساسانیان، پارسی میانه (پهلوی) در بین سغدیان و دیگر ایرانی زبانان منطقه ریشه دوانده بود. در این دو قرن و دو قرن بعدی تحول زبان فارسی به مرحله شکوفائی و باروری یعنی «فارسی نو» یا معاصر رسید و به زبان ادبیاتی غنی و فراگیر در جهان اسلام تبدیل گردید، زبانی که از کاشغر چین و سواحل رود سِند تا قفقاز و عراق و آناتولی زبان مشترک و کتبی انبوه بزرگی از مردم صرفنظر از تعلقات قومی و زبانی آنان شمرده می شد. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر با چهره هایی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی، ناصر خسرو و دانشمندانی چون ابوعلی سینا و ابو ریحان بیرونی می شویم.

چهار تحول جالب و مهم دیگر در رابطه با تحول زبان در سرزمین های ایرانی زبان  را نباید ناگفته گذاشت.  یکم: توسعه و تحکیم پارسی نو یعنی اساسا فارسی کتبی و ادبی کنونی بجای لهجه های محلی پهلوی در نجد ایران، دوم: پسرفت و بتدریج از کاربرد روزمره ناپدید شدن زبان های ایرانی شرقی (بلخی باستان، خوارزمی و سغدی) و جایگزین شدن فارسی نو بجای این زبان ها، سوم: همزمان با کوچ قبایل ترک زبان و حاکمیت دولت های ترک تبار،تغییر تدریجی زبان نخست اکثر مردم ماوراءالنهر از فارسی (در مرو)، خوارزمی و سغدی (در خوارزم، بخارا، سمرقند و چاچ یعنی تاشکند در ازبکستان و ترکمنستان کنونی) به ترکی، یا اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» عمومی، زیرا لهجه های مختلف این «ترکی عمومی» هنوز شکل و ساختاری نسبتا روشن و نهائی نگرفته بودند. نکته مهم چهارم نیز اینکه بخشی از مردم سغدی زبان ماوراءالنهر در تاجیکستان و جنوب ازبکستان کنونی (سمرقند و بخارا) در عین همسایگی و همگرائی با ترکی زبانان جدید که چند قرن بعد نام «ازبک» گرفتند، ترکی زبان نشدند، اما به تدریج فارسی زبان شدند، در حالیکه زبان پیشین آنان یعنی سغدی به تدریج از دایره کاربرد روزانه و طبعا کتبی و ادبی خارج میشد.

در رابطه با همین تحولات است که نام قومی «تاجیک» و نام زبان «تاجیکی» یا «فارسی تاجیکی» رایج شده است. در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری درباره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیر مسلمانان اخذ می شد) از نو مسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م.) بخارا پیش اشرس، (حاکم خراسان، -م.) آمدند و گفتند: خراج از که میگیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م.) شده ­اند؟»[8] علت شکایت دهقانان ایرانی آن بود که با متوقف کردن اخذ جزیه، مقدار کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.

این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاد که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. برپایه روایت طبری دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی  که هنوز مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.

واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیک» (پارس+ی+ک)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)،  و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظر بارتولد[9]، فرای[10] و گلدن[11] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.

واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. بعدها ایرانیان دوره ساسانی تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند. بدین ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده،  اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی» یا رایج[12] شده است.

فصل بعدی: از ایران و ترکان و از تازیان، در این لینک


[1] ngwš’k

[2] Sartlar, Sortlar

[3] Clauson: Etymological Dictionary, p. 846

[4] Ibid., pp. 765-766

[5] Ibid., p. 728

[6] Bregel: Turco-Mongol Influences, p. 56

[7] همزمان، اعراب در همان سال دولت ایلاتی خزرها را در سواحل رود وُلگا مغلوب نموده و خاقان خزر را به اسارت گرفتند.

[8] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص  4093-4094

[9] بارتولد، واسیلی: تاجیکان (روسی)، 1925، ص 98

[10] Frye: Golden Age of Persia, p. 25

[11] Golden: Introduction, p. 191

[12] Perry: Tajik: Ethnonym, Origins, and Application; in EIr, retrieved on 20.01.2020… ادامه خواندن

200 سال پیش از میلاد تا 200 میلادی

آسیای میانه، حدود 200 پ.م. (منبع: ویکی کامنس)

بستر تاریخی

تقریبا پنج هزار سال پیش، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دردشت های اوراسیای غربی  می زیستند، به دلایل ناروشنی پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها[1] بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر در شمال غربی چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود.

گروه دومی که احتمالا نیاکان هیتیت ها در آناتولی و ماننائی ها در شمال غرب ایران و شمال عراق و سوریه بودند، به این مناطق آمدند و با مردم بومی این سرزمین ها درآمیختند.

گروه سومی که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود، رو به سوی ماوراءالنهر، افغانستان و شمال پاکستان نهاد. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به سوی آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به طرف ایران. هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان اساسا عبارت از مادها و پارسی ها احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری، مغولستان و شمال غربی چین در همین سرزمین ها (از جمله تورفان، خُتن، کاشغر، ارومچی، واحه های قراقستان کنونی[3]) و حوزه آلتای  مسکون شدند و تا سده دوم یا سوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین در برخی از این سرزمین ها گشتند. در جریان همین کوچ ها، چادرنشینان و دام پروران ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، با مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر و بعد ها با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترکی زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها چند قرن پیش از میلاد تا اوایل هزاره نخست میلادی بود و محل آن در جنوب روسیه، شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.[4] آنچه که بعد ها «ترکستان» (آسیای مرکزی) و ترکستان شرقی (از تورفان و خُتن تا کاشغر) نامیده شد، قبل از ظهور تدریجی ترکان در اوایل هزاره اول میلادی، اساسا مسکن ایرانی زبانان سکا بود. در اواسط قرن چهارم م. یعنی زمانی که در ایران حدود صد سال از تاسیس امپراتوری ساسانیان می گذشت، هنوز بسیاری از ساکنین دشت های آن سوی مرزهای شرقی و شمالی ایرانشهر ایرانیان شرقی بودند که زبان و لهجه های خاص خود را داشتند. بنظر برخی از دانشمندان هیچ بعید نیست که منظور اصلی از سرزمین اساطیری «توران» باستان و «تورانیان» همین سرزمین های اوراسیای غربی و ایرانیان شرقی آن یعنی سکاها و شابد هم تخار ها بوده باشد. این ایرانیان شرقی  «در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترکی زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل یافته و بین این جوامع ایرانی زبان و ترکی زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[5]

دویست سال قبل از میلاد تا سال های 200 میلادی یعنی حدود چهارصد سال دوره تلاطم های چند لایه ای در سرزمین های پهناور در  تقاطع شمال غرب چین، جنوب روسیه، مغولستان  و قزاقستان کنونی بود که تاثیرات مهم و پایداری بر تحولات تمامی منطقه بجا گذاشت. سرتاسر شمال این منطقه پوشیده از جنگل های سرد و برف آلود سیبری جنوبی بود (هنوز هم چنین است)، در شرق و جنوب شرقی آن مغولستان و چین قرار داشت، مغولستانی شامل دشت ها و صحراهای بی انتها و بی صاحب با قبایل و طوایفی که نام بسیاری از آنها برای ما نا آشناست، و چینی که نگران دست اندازی ها و آشوب های قبایل کوچ نشین مرزی و فرامرزی بود. این قبایل نه فقط در خارج از مرزهای چین بلکه حتی در ولایات مرزی کان-سو و سین-کیانگ نیز فعال بودند. در غرب و جنوب غربی این سرزمین دشت ها و صحرا های بی انتهای قزاقستان کنونی قرار داشتند و پس از آن سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و سپس ترکمنستان کنونی شروع می شدند. این سرزمین ها هم مرز فلات ایران هخامنشی سابق بودند که یکی دو قرن از شکست آن در مقابل اسکندر مقدونی و لشکر یونانی او در 333 پ.م. می گذشت و پادشاهان سلوکی و سپس دولتی مقدونی-بلخی مدتی (256-100 پ.م.) جانشین آن شده بود.

هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک

دودمان های چینی «چین» و «هان» (221 پ.م.-220 م.) کم و بیش با دولت اشکانیان در ایران همزمان بودند. آنها جهت متحد کردن دولت های پراکنده و کوچک چین و تحکیم حاکمیت بر سرزمین های نو تسخیر شده در مقابل دست اندازی های قبایل کوچ نشین مرزی، سیاستی تهاجمی در پیش گرفتند. یکی از اقدامات آنها کشیدن دیوار های بلندی در مرز با همسایگان کوچ نشین شمالی و غربی خود بود. بعدها این دیوار ها به صورت «دیوار بزرگ چین» در آمد و شهرتی جهانی یافت.

در این دوره در مجاورت هسته اصلی و نسبتا کوچک دولت «چین» و دیرتر «هان» چندین اتحادیه خرد و کلان قومی با مردمی کوچ نشین یا دام پرور ایجاد شده بود که معروف ترین و بزرگ ترین آنان «هسیونگ-نو» نام داشت.

در اوایل قرن دوم پ.م. هسیونگ-نو اکثریت اوراسیای شرقی یعنی از منچوری در شرق تا دریاچه آرال در غرب و از مغولستان داخلی در چین تا دریاچه بایکال در شمال را در یک اتحادیه پهناور ایلاتی متحد کرده بود.  ترکیب قومی و زبانی هسیونگ-نو روشن نیست. بنظر میرسد اغلب اقوام چادرنشین آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مشترکات بسیاری داشتند. آنگونه که در اثر چینی «درباره نمک و آهن» («ین-تی یه لون») از سال 81 پ.م. نوشته شده، مردم هسیونگ-نو  خانه دائمی ندارند، در ظاهرفرق زن و مرد آنها معلوم نمی شود، آنها خود را با پوست حیوانات می پوشانند، «گوشت خام میخورند و خون می نوشند. آنها کوچ میکنند تا مال مبادله کنند و توقف میکنند تا دام هایشان را بچرانند.»[6]  در باره قومیت یا زبان حاکم در سرزمین هسیونگ-نو نیز توافقی میان منابع علمی معاصر وجود ندارد. حتی نام برخی رهبران این اتحادیه مانند «مائو-تو» یا «تو-مان» که به اشکال مختلف در منابع چینی درج گردیده، امکان گمانه زنی در این مورد را نمی دهد.  استنتاج عمومی آن است که احتمالا نیاکان همه اقوام بعدی منطقه از قبیل چینی، مغولی، ایرانی (همراه با تخار) و ترکی زبان در این اتحادیه حضور داشتند.

برخی منابع چینی نوشته اند که ترک های بعدی غالبا در اتحادیه هسیونگ-نو جمع آمده بودند. برخی دیگر به تقسیم بندی ظاهرا ساده گرایانه سه گانه ای اشاره میکنند که گویا تجمع اصلی نیاکان ترک زبانان در هسیونگ-نو، مغولی زبانان در اتحادیه ای بنام «دون-قو» (در شرق هسیونگ-نو) و ایرانی زبانان در یوه-چی (در جنوب غربی هسیونگ-نو) بوده است، در حالیکه اکثر منابع علمی معاصر که اساس نوشته حاضر را هم تشکیل می دهند، بر مختلط و سیال بودن قومی و زبانی این اتحادیه ها تاکید دارند.

منابع چینی آورده اند که ترک های غربی که ابتدا تحت رهبری طایفه ای به نام «آشینا» (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») قرار داشتند [7] و در مجموعه هسیونگ-نو به سر میبردند، بعد از فروپاشی هسیونگ-نو رهبری قوم خود را بدست خود گرفتند و وارد چارچوب اتحادیه جدید «رو-ران» (یا ژو-ژان) شدند که جایگزین بخشی از هسیونگ نو در سرزمین مغولستان کنونی شده بود. اکثر دانشمندان معاصر تورکولوژی مانند پیتر گلدن، لارس یوهانسون و دنیس ساینور برآنند که  «آشینا» و همچنین نام بسیاری از رهبران نخسین دولت ترک به نام گووک تورک از جمله «بومین» و برادرش «ایستمی» (یا «ایشتمی») ترکی نیستند.[8]

اتحادیه دیگری که پس از متلاشی شدن بخش شمال شرقی هسیونگ-نو تاسیس گردید، متشکل از اقوام «دون-قو» (یا «تون-گو ئه») بود که از نیاکان مغول های بعدی شمرده میشوند. آنها پس از فروپاشی و مهاجرت اقوام هسیونگ نو، از منچوری در شرق به سرزمین مغولستان کنونی مهاجرت کردند. این، گامی نخست در مغولی زبان شدن مغولستان بود. پس از هسیونگ-نو، مغولستان کنونی ابتدا تحت حاکمیت دولت گوک تورک (522-744) و سپس دولت اویغورها (744-840) قرار گرفت. پس از شکست این هر دو نخستین دولت ترک و افزایش مهاجرت های ایرانی زبانان و سپس ترکان، اقوام بیشتری از شرق از جمله منچوری وارد مغولستان کنونی شدند و در نتیجه مغولستان در سده های دهم و یازدهم م. غالبا مغولی زبان شد.

پس از فروپاشی هسیونگ نواغلب اقوام ایرانی و تخاری زبان به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند. در مغولستان، ترک ها پس از مدتی خود را از تبعیت اتحادیه «رو-ران» آزاد کرده و پس از فراز و نشیب بسیاری نخستین دولت خود را در سال 552 در همین سرزمین ها یعنی مغولستان و سین-کیانگ (کاشغر) تاسیس نمودند. لیکن این نخستین دولت ترک در سال 744 به دست اویغورهای ترک متلاشی شد و خود دولت اویغور نیز در نتیجه اختلافات داخلی و دست انداری های اقوام ترک (یا ترک شده) قرقیز[9] و قارلوق در سال 840 فروپاشید. هر دو دولت گوک تورک و اویغورها در اثر همسایگی و همنشینی با تاجران و مشاوران ایرانی، چینی و مغولی و مبلغین غالبا سغدی مانوی، تحت تاثیر این فرهنگ ها بودند. در این بین اکثر ترک های غربی و اویغورها که در دولت داری خود با شکست و ریزش نیروهای خود روبرو شده بودند، در مقابل نیروی جدید لشکریان اسلامی که از جنوب و غرب یعنی ماوراءالنهر و خراسان پیش می آمدند، تسلیم شدند. بخشی از آنان در پی شکست در جنگ و اسارت به تدریج به طور مسالمت آمیز به اسلام گرویده و غالبا به کمک ایرانیان نومسلمان وارد جهان اسلام شدند.

اکنون در در مرور این تحولات تاریخی کمی به عقب برگشته و سرگذشت ایرانی زبانان سکا و تخاری زبانان هند و اروپائی زبانی را که از دشت های شمال به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند، به طور خلاصه پی بگیریم.

در جنوب غربی هسیونگ-نو از جمله خُتن، تورفان و «مناطق غربی» چین یعنی ازسین-کیانگ شامل کاشغر و ارومچی گرفته تا بلخ و ماوراءالنهر یعنی سغد و چاچ (تاشکند کنونی)، قدرت اصلی در دست اتحادیه ایلاتی دیگری بنام یوه-چی بود. بنا به تذکره نویسان چین از همین دوره، سرزمین یوه چی ها «حدود 49 روز راه از «آن-هسی» (ایران اشکانی، م.) دور بود» و «مردم آن به زبان های مختلفی صحبت می کردند، لیکن آنان یک گروه مردم بودند و زبان یکدیگر را به روشنی می فهمیدند.»[10] اکثر منابع علمی معاصر بر آنند که سکا های ایرانی زبان و تخارهای هند و اروپائی زبان غالبا در اتحادیه یوه-چی بودند که پس از آغاز حملات چین و کوچ های اقوام، سرزمین های اصلی خود در جنوب غربی هسیونگ-نو را رها کرده به سوی چاچ (تاشکند)، ماوراءالنهر و خوارزم کوچ کرده، از آنجا به بلخ هجوم نموده و در آنجا دولت یونانی بلخ را سرنگون نموده اند.[11] دولت کوشانیان (30-375 م.) در ماوراءالنهر، افغانستان، شمال پاکستان و هند متشکل از وارثان همین «مهاجرین دشت های شمال» بود که طی مهاجرت های خود احتمالا از نظر قومی و زبانی مختلط تر شده اند. تاسیس دولت-شهرهای واحه هائی نظیر خوارزم، سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند) نیز با همین تحولات مرتبط شمرده می شود.

در تاریخ «هان-شو» (چین در دوره هان ها) گفته میشود که در اثر کوچ های یوه-چی «پادشاه «سای» (سکا ها، -م.) ناچار به مهاجرت به جنوب شد.» این منبع نام محلی را ذکر می کند که هنوز ناشناس باقی مانده است. همچنین در همان منبع میخوانیم: «سکا ها تقسیم و منشعب شدند و بارها حکومت های مختلفی را تاسیس نمودند.»[12]  و بالاخره جغرافیا نویس یونانی استرابو که تقریبا در همین دوره (64/63 پ.م. تا 24 م.) زندگی کرده، در شرح شرق دریای خزر میگوید که در آنجا اسکیت ها (سکاها، -م.) و مردمان کوچ نشین زندگی میکنند.  «از دریای کاسپی (خزر یا گرگان، -م.) به بعد اغلب اسکیت ها داهه (داهان، از نیاکان پارتیان، م.) نام دارند. آنان که بیشتر در جانب شرق زندگی می کنند، ماساگت یا سکا نامیده می شوند. نام عمومی بقیه اسکیت است. همه یا اکثر آنان کوچ نشین هستند. شناخته ترین اقوام، آنان هستند که باختر (بلخ، -م.) را از دست یونانیان گرفتند…»[13]  در اینجا استرابو در کنار بعضی اقوام که نامشان برای ما آشنا نیست، تُخارها را نیز جزو اقوامی می شمارد که «از آن سوی رود سیحون» یا سیردریا آمده و در براندازی دولت یونانی بلخ سهم داشته اند.  تاریخ نویسان چینی و یونانی نوشته اند که اقوام مختلف «یوه-ژی از جمله تخارها» حدود صد سال پس از میلاد دولت یونانی بلخ را سرنگون کرده اند. اطلاعات منابع چینی و یونانی که چند نمونه از آن در بالا ذکر شد، تصویر کلی تحولات سیاسی و قومی از یکی دو قرن پیش از میلاد تا یکی دو قرن پس از میلاد را که در اکثر منابع معتبر معاصر نیزمی توان خواند، تائید می کنند.

آنچه که امروزه بعد از دو هزار سال می توانیم در باره این گروه های قومی و زبانی مختلف با نام های چینی و برای ما ناآشنا در ذهن خود مجسم کنیم، تخمینا چنین است: در این دوره چینِ هان یا ایرانِ اشکانی با وجود کشمکش های معین داخلی و مشکلات روابط خارجی خود، به هر حال در مقایسه با قبایل چادرنشین، جامعه ای یکجا نشین و دولت و لشکری در مقایسه با قبایل چادرنشین منسجم داشتند،  در حالی که «حکومت» های اتحادیه های کوچک و بزرگ ایلاتی میان این دو امپراتوری شکل و ترکیبی دائما متغیر و بقائی غیر قابل پیش بینی داشتند که وابسته به شرایط زندگی چادرنشینی و کشمکش های داخلی و عشیره ای آن قبیله ها می توانست به سرعت تغییر یابد و روابط و شرایط آن گروه ایلاتی را تغییر دهد. به همین ترتیب می توان درک کرد که چرا بین دولت چین و ایران، در دشت های وسیع میان کاشغر و خُتن تا ماوراءالنهر نه تنها یک حکومت و گروه معین و تا حدی منسجم به نام هسیونگ-نو یا یوه-چی، بلکه احتمالا ده ها خان و شاه کوچک و بزرگ مستقر بودند و میان همه آنان با یکدیگر و هرکدام آنان با دولت های منسجم تر و بزرگتر چین و ایران همیشه روابطی متغیر وجود داشته و تحت تاثیر این تحولات حکومت های ایلاتی مزبور گاه از بین رفته و گاه ترکیب داخلی و سیاسی آنان متحول شده است.

فصل بعدی: همگرائی سغدیان و ترکان، در این لینک

زیرنویس ها:

[1] زبانشناسان تاریخی در باره زبان نخستین تخارهای آسیای میانه وحدت نظر ندارند. اطلاعات موجود در باره این زبان از جمله نام های تخاری بسیار اندک است. بعضی ها تخاری را جزو زبان های ایرانی شمرده اند، اما بنظر میرسد امروزه اکثر منابع، تخاری باستان را از خانواده عمومی تر زبان های هند و اروپائی میشمارند.

[2] Witzel: pp. 13-14

[3] وقتی بعد از نام بعضی کشور های معاصر «تعبیر «کنونی» را اضافه میکنم، میخواهیم اشاره کنیم که در آن دوره واحدی سیاسی یعنی کشوری با این نام هنوز موجود نبوده و این کشور بعدا در نتیجه تحولات بخصوص دیگر با این نام ایجاد شده است. مثلا می دانیم که در آن دوره کشور هائی به نام ازبکستان، تاجیکستان یا ترکمنستان و یا قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان به عنوان واحدی سیاسی و کشوری موجود نیود. موجود نبودند. 

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Ibid.

[6] Quoted in: Golden: Introduction, p. 60

[7] به گفته پیتر گلدن واژه «آشینا» احتمالا ایرانی شرقی یا تخاری است. ن.:

Golden: Central Asia in World History, p. 37

[8] Sinor: Inner Asia, p. 290

[9] Golden: Ibid., p. 70

[10] Han-shu. China in Central Asia, An annotated translation by A. F. P. Hulsewe, Leiden, Brill 1979, p. 136

[11] در آغاز مهاجرت های بزرگ، گروه دیگر و کوچکتری از یوه-چی های ایرانی زبان احتمالا بجای ماوراءالنهر و بلخ، به کوهستان های شمال شرقی تبت کوچ نموده اند.8

[12] Han-Shu: Ibid, 134-135

[13] Strabo: Book XI, Chapter viii… ادامه خواندن

چگونه ترک ها ایرانی و ایرانیان ترک شدند؟

در کتاب «ریگ آمو» تحولات فاصله زمانی سال های 650 تا 1250 م. یعنی از اسلام تا حمله مغول را بررسی کردیم. یک مشخصه مهم این دوره در آن بود که پس از سامانیان، سلاطین و امیران اصالتا ترک  (دیرتر مغول و ایلخانی) حکومت و امور نظامی را در اختیار داشتند، اما اداره دولت، وزارت، و امور فرهنگی و دینی اصولا در اختیار نخبگان ایرانی بود. دوره مزبور حتی تا قرن شانزدهم یعنی تاسیس دولت صفویان ادامه داشت. این دوره در عین حال مرحله طولانی کوچ های قبایل ترک زبان و در درجه اول اُغوز به ایران، آناتولی و خاورمیانه و امتزاج آنان با مردم بومی این سرزمین ها بود. در همین  دوره بود که نوآمدگان مهاجر ترک و عرب با ایرانیان بومی در آمیختند و ایرانی شدند. یک ویژگی قبایل ترک در آن بود که آنها که اصالتا از آسیای مرکزی می آمدند، در منطقه بخصوصی متمرکز نمی شدند، بلکه به اقصی ولایات ایران (و سپس به آناتولی) می رفتند و اکثرا پس از مدتی یکجا نشین می شدند.

در طول این دوره، ایرانیان و ترکان نه جدا از یکدیگر، بلکه در همگرایی و آمیزش به سر بردند، تا اینکه در اواخر این دوره با تاسیس دودمان صفوی «ملت» جدیدی بر پایه های ایران و «ایرانیت» باستان با حکومت، مذهب و زبان مختص خود به وجود آمد که از ملل همسایه متمایز بود. در آناتولی هم با تاسیس دولت عثمانی تحولات مشابهی رخ داد.

روند فزاینده گذار از چادر نشینی به یکجانشینی قبایل ترک زبان، امتزاج و انسجام ملی و دولتی را که پس از سقوط ساسانیان گسیخته بود، تسریع کرد. در این دوره شاهان و امیران اصالتا ترک که چند نسل پیش از آن به سرزمین های ایرانی آمده بودند، با مردم بومی در آمیخته و ایرانی شدند. در عین حال اکثریت قبایل و طایفه های ترک زبان نیز به تدریج و با سرعتی آهسته تربه صورت بخشی از ترکیب طبیعی و اصلی این ملت جدید در آمدند. قبایل بزرگی مانند افشارها و قاجاریان تنها گوشه ای از این روند اجتماعی بودند. همزمان با یکجا نشین شدن قبایل ترک زبان، آمیزش آنان  با جامعه و فرهنگ ایرانی نیز تقویت می یافت. بخشی از آنان که در خراسان و بلوچستان، خوزستان، یزد و اصفهان سرزمین های جدیدی را وطن خود ساخته بودند، فارسی زبان شدند. همزمان، در این روند، ایرانی زبانان آسیای مرکزی و بخش های قابل توجهی از «ایران سنتی» نیز ترک زبان شدند. دو نمونه شاخص این روند، ترک زبان شدن ترکمنستان کنونی، خوارزم، سُغد و برخی صفحات شمالی افغانستان کنونی در شرق و آذربایجان (و طبعا آناتولی) در غرب بود.

اما سرگذشت همگرایی و آمیزش ایرانی و ترک به این دوره محدود نمی شود. بر عکس، این چند قرن در واقع مرحله تکمیل روندی پرپیچ و خم بود که بیش از هزار سال قبل از آن یعنی تقریبا همزمان با میلاد مسیح، در دشت های شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی میان اقوام ایرانی زبان شرقی (عمدتا سکا ها و تخار زبان ها) و نخستین ترکان چادرنشین آغاز شده بود.

این مرحله کم و بیش مصادف است با دوره ای که امپراتوری بزرگ هخامنشی از لشکریان اسکندر مقدونی شکست خورده بود و میراث آن ابتدا میان سرکردگان اسکندر تقسیم می شد، تا بالاخره یک امپراتوری جدید ایرانی یعنی اشکانیان سهم بزرگی از این میراث را صاحب شوند. صحنه جغرافیایی این نخستین تماس ها و همگرایی های ایرانیان و ترکان در شمال شرقی امپراتوری هخامنشی، ورای مرز های ایران، در دشت های آسیای میانه و به اصطلاح «اوراسیای غربی» بود.

سرزمین سکاها در شمال ایران دوره اشکانیان، قرن اول میلادی، منبع: ویکی پدیا

زبان و نه «نژاد»

هنگام بررسی تاریخ اقوام ایرانی زبان و ترک زبان منطقه اوراسیای غربی و مناسیات آنان با یکدیگر معیار ما اصولا نه قومیت و ظاهر فیزیکی یا به اصطلاح «نژادی» این اقوام، بلکه زبان آنان است (تا حدی که امروزه برای ما قابل تشخیص است). علت اصلی تکیه بر عامل زبان (و نه قومیت و تبار) آن است که تقریبا همه اقوام، طوایف و خانواده های این منطقه چه پیش و چه پس از اسلام، چه در زمان صلح و چه در دوره های جنگ آنقدر با یکدیگر درآمیخته اند که تشخیص و تفکیک قومی، ژنتیک و اصل و نسب آنان غالبا ناممکن است.

امروزه در ازبکستان و تاجیکستان تمایز میان ازبک و تاجیک اغلب نه بر اساس ظاهر و قیافه افراد، بلکه در درجه اول مبتنی بر زبان نخست یا اصلی هر فرد و خانواده و خود باوری آنها است. به دلایل مختلف، این فرق های ظاهری در میان مردم ایران و ترکیه کنونی بیش از آسیای مرکزی زایل شده است. در ایران، تمایز میان ترک زبان و فارسی زبان با معیار زبان نخست و شاید لهجه انجام می گیرد و نه ظاهر فیزیکی یا حتی مذهب آنان. در ترکیه ظاهر فیزیکی و مشخصات ژنتیک اکثریت بزرگ مردم به سختی یاد آور مردم ترک زبان قزاقستان و قرقیزستان است. در واقع از نظر این مشخصات، اکثریت بزرگ مردم ترکیه و ایران بسیار نزدیک و شبیه به یکدیگر هستند، در حالی که شاخص های متمایز کننده هرکدام، در درجه اول عبارت از زبان و همچنین باور های فرهنگی، مذهبی و سیاسی آنان است.

سه، چهار هزار سال پیش یعنی زمانی که ایرانیان شرقی چادرنشین (اجداد سکاها و تُخارها) و اجداد ترک های بعدی در اتحادیه قبیله ای «هسیونگ-نو» و هون ها در شمال غربی چین و مغولستان امروزی (مثلا در کاشغر و خُتن) در همسایگی یکدیگر و در داخل طایفه های خود می زیستند، احتمالا ویژگی های ظاهری و فیزیکی آنان نسبت به یکدیگر متمایز و متفاوت تر بود. به جرات می توان این احتمال را در مورد همه اقوام همسایه در نخستین دوره های کوچ ها و همسایگی آنان نیز مطرح کرد.

اما این وضع، دیر یا زود،  با گسترش مهاجرت ها، رویارویی های قومی و قبیله ای و بالاخره اختلاط اقوام همسایه به تدریج تغییر یافت. همچنانکه در نمونه کاربرد زبان آرامی در امپراتوری ایران، زبان لاتین در اروپای قرون وسطا و فارسی در اکثر خاورمیانه و  هند در قرون وسطا می توان ملاحظه نمود، «دست کم از اواخر دوران نوسنگی (یعنی از دوازده هزار سال پیش به بعد، -م.) زبان و «نژاد» رابطه ناچیزی با یکدیگر داشتند.»[1] اگر این روند را در مورد روابط ایرانیان شرقی و ترک های دشت های آسیای میانه در نظر بگیریم، می بینیم که بعد از مدتی هر شخص یا گروه انسان ها که به یکی از زبان ها یا لهجه های ایرانی یا ترکی صحبت می کرد، لزوما قیافه و ظاهر فیزیکی مخصوص به خود یعنی «قیافه و ظاهر ایرانی» یا ترکی نداشت و به عبارت دیگر شخص ایرانی زبان لزوما ایرانی تبار یا ترک زبان حتما ترک تبار نبود. 

با گذشت زمان و اختلاط بیشتر انسان ها، این «بی ربطی» زبان و نژاد افزایش یافته است، تا جایی که امروزه هر فارسی زبان، ترکی زبان، عربی زبان یا روسی و انگلیسی زبان لزوما حامل مشخصات ژنتیک قبایل دو، سه هزار سال پیش این اقوام نیست. پژوهش های ژنتیک مدرن نیز اگرچه هنوز برای صدور حکمی قطعی کفایت نمی کنند، اما تقریبا همگی نشان می دهند که صرف نظر از مرزهای سیاسی کنونی و اشتراک یا اختلاف زبان یا مذهب ملل و اقوام مختلف جهان، ترکیب «دی ان ای» آنان بسیار مختلط است و ربط چندانی به زبان آنان ندارد. به دنبال چند هزار سال اختلاط و آمیزش اقوام، نمی توان گفت که هر کسی که متکلم فلان زبان باشد، لزوما باید فلان مشخصات فیزیکی و به اصطلاح «نژادی» را هم داشته باشد. از سوی دیگر امروزه می دانیم که تعبیر «نژاد» به معنی تقسیم و طبقه بندی مشخص و منسجم انسان ها بر پایه ظاهر فیزیکی و ژنتیک آنان پایه ای علمی ندارد.

اکنون باید کمی حوصله کرد تا سلسله مراتب تاریخی و صحنه های جغرافیایی این نخستین تماس های ایرانیان و ترکان را، تا حدی که دانش امروزی ما امکان می دهد، در ذهن خود تجسم نماییم.

پیشا تاریخ ایرانیان شرقی، پیش درآمد ترکان

گمان می رود که حدود 2500 تا 3000 سال پ.م. یعنی تقریبا پنج هزار سال قبل، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دراستپ های اوراسیا از شمال چین و مغولستان کنونی تا شرق اروپا می زیستند، به دلایل ناروشنی که هنوز مورد بحث مورخین است، پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند.  گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر یا سین کیانگ (سینجان) چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود. گروه دیگری که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود نیز رو به سوی شرق نهاد و به طرف سیبری، مغولستان، کاشغر و شمال پاکستان رفت. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به ایران.[3] هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران کنونی نیز گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری و مغولستان در همین سرزمین ها مسکون شدند و به تایید اکثر باستان شناسان، میان سده های هشتم تا سوم یا دوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین دشت های اوراسیا در مغولستان قزاقستان، روسیه و اوکراین کنونی گشتند. در جریان همین کوچ ها، کوچ نشینان ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، به مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر برخوردند و در این تماس ها «بده بستان» های بسیاری در زمینه زبان گفتاری میان آنان انجام گرفت. در نهایت این اقوام چادرنشین ایرانی زبان در مغولستان و سیبری با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترک زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها یکی دو قرن پیش از میلاد تا چند قرن نخست میلادی بود و محل آن در منطقه وسیعی در روسیه جنوبی، سیبری، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.

به گفته گلدن «تا میانه های قرن چهارم میلادی، ایرانی زبانان اکثریت مردم دشت های اوراسیای مرکزی و آسیای میانه را تشکیل می دادند. در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترک زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل شده بود و بین این جوامع ایرانی زبان و ترک زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[4]

یکی از این مناطق هم مغولستان بود. بسیاری از ایرانیان این نکته را نمی دانند که آنچه که بعد ها در آسیای میانه «ترکستان» و ترکستان شرقی (خُتن، اورومچی، کاشغر، مجموعا سین کیانگ) نامیده شد، قبل از ظهور ترکان، اساسا مسکن ایرانی زبانان شرقی (سکاها) و تخارها بود. مردم مغولی زبان ابتدا در شرق مغولستان کنونی از جمله منچوری می زیستند و چند قرن بعد به سرزمین های اصلی مغولستان کنونی مهاجرت کردند. چندان شکی نیست که کوچ نشینان ایرانی یعنی سکاها و همچنین تخارها در این دوره وارد مغولستان و سیبری جنوبی شده و در اینجا با قبایل ترک زبان تماس برقرار نموده اند. به احتمال قوی ایرانیان شرقی با موج مهاجرت هند و ایرانیان از غرب به شرق تا به آلتای و مغولستان رسیده بودند، در حالیکه موطن باستانی مردمان ترک زبان به احتمال بسیار قوی در سرزمین های همجواری قرار داشت که تا منطقه بایکال ادامه داشت.[5] اما 300-400 سال پیش از میلاد در اثر فشار چین و کشمکش های داخلی، ابتدا  اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو و یوه-چی و سپس هون ها در مغولستان و سرزمین های مجاور جایگزین ایرانی زبان ها شدند و سپس ترک ها از درون این اختلافات و کشمکش ها به عنوان قوم و زبان غالب برآمدند. آنها حتی در سال 552 م. اولین دولت ترکی «گوک تورک» را در این سرزمین ها تاسیس نمودند که در نزدیکی و اتفاق عمل سیاسی و نظامی با ساسانیان ایران، دولت محلی هپتالیان را که آن هم پدیده همین تحولات قومی در آسیای مرکزی بود، شکست دادند.

میراث سکاها در منطقه چه بود؟ سکاها و خویشاوندان پیشین و پسین آنان یعنی کیمریان و سرمتیان که حدود هزار سال پیش از میلاد ازمنطقه آلتای در آسیای میانه و مغولستان تا ایران، قفقاز، کریمه، آناتولی، بلغارستان و مجارستان حضوری چشمگیر و گاه حاکم داشتند، با ایرانیان مادی و هخامنشی، آشوریان، یونانیان و مقدونیان جنگیدند و بالاخره در ترکیب جمعیتی همه این اقوام و ملل مستحیل گشتند. زبان سکایان جزو گروه ایرانی شمال شرقی شمرده می شود. بدون شک لهجه های مختلفی از زبان سکایی موجود بوده که امروزه از بین رفته و در جریان گسترش زبان های ترکیک و اسلاویک در قرون وسطا در این زبان ها مستحیل شده اند. در گذشته دست کم دو لهجه شرقی و غربی خُتنی و سَرمَتی از گروه زبان های سکایی موجود بوده اند. سُغدی و اوسِتی باقیمانده زبان سکایی شمرده می شوند. برخی جاینام های کنونی مانند سیستان و سغد با نام سکا مرتبط هستند.

از یکی دو قرن مانده به میلاد مسیح تا چند قرن نخست میلادی در دشت های اوراسیا ابتدا مجموعه جدیدی از اقوام مختلف با نام عمومی «هون ها» جای سکاها را گرفتند. به دنبال هون ها و از درون آنها بود که ترک ها به عنوان یک گروه قومی-زبانی جدید برخاسته و نفوذ سیاسی و زبانی خود را بر بخش آسیایی دشت های اوراسیا تحکیم نمودند.

این در نیمه نخست هزاره اول میلادی بود.

حیطه جغرافیائی امپراتوری گوک تورک

گسترش لهجه های عمومی ترکی یا اگر دقیق تر بگوییم «ترکیک» در اکثر سرزمین های اوراسیای غربی آن دوره حتی قبل از انسجام کامل و کتبی ترکی عمومی، موضوع جالب توجهی است که از نظر «بی ربط» بودن مستقیم «نژاد» و زبان می تواند گره گشای بسیاری سوال های تا کنون بی جواب باشد. سوال اصلی این است: همه آن اقوامی مانند سکا، تخار،  کوشان، آوار، هپتالی و اقوام خرد و کلان دیگری که در اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو، یوه-چی، هسین-پی و هون بودند و نام بسیاری از آنها را امروزه نمی دانیم، چه شدند؟ زبان ها و لهجه های آنان چه بود و چه شد؟

در اینجا شاهد یک دگرگشت عمومی زبان اقوام و طوایف دشت ها از ایرانی شرقی و دیگر زبان های ایرانی و همچنین آلتایی و اورالی به لهجه های بزرگ تر ترکیک مانند اویغوری، اغوزی و قبچاقی هستیم. زبان مردم متحول شده و تغییر یافته است، بدون آنکه گروه های مشخصی از این اقوام در مجموع و به صورت همگانی به قتل برسد و یا از سرزمین خود کاملا رانده شود. با وجود رویارویی های قومی، حمله، اشغال، خونریزی و  غصب زمین و مال این یا آن گروه مردم، به سختی می توان در تاریخ این دوره اشاره هایی مبنی بر نسل کشی یک قوم مشخص را پیدا کرد. تنها توضیح و توجیه منطقی و ممکن که از مشاهده این وضع به میان می آید، آن است که مردم، با همه فراز و نشیب های سیاسی، در نهایت با یکدیگر آمیزش یافته اند، از نظر ژنتیک در یک «دیگ» جغرافیایی و قومی جوش خورده اند، اما زبان ها و لهجه های آنها وابسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی-فرهنگی به این یا آن زبان و لهجه تبدیل شده است. ایرانی و ترک، ترک و مغول، مغول و چینی، ترک و عرب، عرب و ایرانی اختلاط یافته و زبان آنها بدون توجه به «اصالت قومی» انسان ها، ترکی، فارسی، یا عربی و چینی شده است. به نظر می رسد این روند بخصوص در جوامع قبیله ای و چادر نشین به دلایلی که در این مختصر نمی گنجد، چشمگیر تر بوده است. اما در جوامع یکجا نشین نیز مشاهده این گونه روند های زبانی فراوان است. به عنوان مثال، در عرض چند قرن بعد از مهاجرت و حاکمیت ترک ها در آناتولی یعنی ترکیه کنونی در قرن یازدهم م.، به تدریج اختلاط ترک های مهاجر با اقوام مختلف پیشا ترکی و پیشا اسلامی روم شرقی یا بیزانس به وجود آمد و با در نظر گرفتن شرایط سیاسی حاکم، زبان ترکی و دین اسلام بر این جامعه اصالتا غیر ترک و غیر مسلمان حاکم گردید، چیزی که امروزه در ترکیه کنونی شاهد آن هستیم.

به نظر می رسد بررسی های ژنتیک مدرن نیز این نتیجه گیری کلی را تایید می کنند که امروزه هر کس که زبان نخست او فارسی یا ترکی باشد، لزوما از نظر ژنتیک یا به اصطلاح «اصالت قومی» ایرانی یا ترک تبار نیست و اصولا چیزی به نام «مشخصات تباری» یا اصل و نسب ایرانی و ترکی، یا انگلیسی و آلمانی و غیره وجود ندارد. مثلا درباره مشخصات ژنتیک ترک های آغازین و قرون وسطا، بررسی مشترک دو دانشمند ژنتیک چینی تبار از دانشگاه تورنتوی کانادا بسیار جالب است. در نتیجه گیری این پژوهش گفته می شود آثار تاریخی چینی و همچنین بررسی های مدرن دی ان ای نشان می دهند که «مردمان ترکیک دوره های آغازین و قرون وسطا محصول آمیزش اقوام ناهمگون بودند. ترک شدن اوراسیای مرکزی و غربی نه نتیجه مهاجرت های یک جمعیت همگون، بلکه محصول گسترش یافتن زبان (ترکیک، م.) بوده است.» [6]  

بررسی دیگری نیز که چند سال پیش منتشر شد، جالب است. سه پژوهشگر «مرکز مطالعات ژنومیک و تندرستی جهانی» در مریلند آمریکا ژنوتیپ های نزدیک به شش هزار نفر از 282 دسته نمونه از 23 منطقه جهان وابسته به 30 خانواده بزرگ زبانی دنیا را از نظر اصل و نسب و خودباوری قومی-زبانی این افراد تحلیل نمودند. این بررسی نتیجه گرفته است که «اصل و نسب انسان ها با زبان آنان مرتبط است و همچنین نشان می دهد که نژاد، شاخص عینی ژنومیک نیست. (…) اکثریت بسیار بزرگ اشخاص (97,3 درصد) صرفنظر از اتیکت های خودباوری قومی-زبانی خود، دارای اصل و نسب مختلطی بودند و حتی اجداد 96,8 درصد این افراد، هم  مختلط و هم گوناگون بود. ارقام بدست آمده نشان می دهند که اصل و نسب همه در قاره ها، گروه های قومی-زبانی، نژادها، اقوام و تک تک انسان ها ناهمگون است.»[7]

چگونگی گسترش اسلام به ماوراءالنهر و ورود ترک ها به دنیای اسلام را در کتاب «ریگ آمو» توضیح داده ایم و در اینجا نیاری به تکرار آن نیست. از قرن یازدهم به بعد ترک­ها از دشت های آسیای میانه به ماوراءالنهر و از آنجا به خراسان و مابقی جهان اسلام راه یافتند. این گروه های ترک­ زبان که اکثرا از قبیله اُغوز بودند، از دیگر خویشاوندان هم زبان خود که در شمال غرب چین یا جنوب روسیه مانده، یا به سوی بالکان و اروپا مهاجرت کرده بودند، دو فرق بزرگ داشتند: آنها اولا مسلمان شده بودند و ثانیا از لحاظ قومی و به جهت زبان و فرهنگ با ایرانیان بومی و فرهنگ جدید ایرانی-اسلامی در آمیخته بودند. «ترک ­ها علاوه بر خصوصیت های قومی و زبانی خویش، از نظر اجتماعی و فرهنگی نیز نسبت به همسایگان بومی خود متمایز بودند: از بین النهرین و آناتولی تا هندوستان و آسیای مرکزی، آنها اصولا نماینده بخش نظامی و پادشاهی جامعه محسوب می شدند».[8]

محمود کاشغری، لغتنامه نویس مشهور ترک قراخانی در قرن یازدهم در اثر معروف خود موسوم به «دیوان لغات الترک» («فرهنگ زبان های ترکی») همسایگی و همگرایی ایرانی زبانان و ترک زبانان را با این ضرب المثل ترکی بیان کرده است: «باش سیز بؤرک بولماس، تات سیز تورک بولماس» یعنی «کلاه بدون سر نباشد و ترک بدون تات نباشد.» تعبیر «تات» که مانند «تاجیک» در این دوره رواج یافته، معنای «غیر ترک» و ایرانی را می دهد. این ضرب المثل آشکارا درجه نزدیکی و حتی وابستگی متقابل ترک و تات و همچنین ترک و تاجیک را به نمایش می گذارد و در عین حال نشان از آن دارد که حتی در آن دوره یعنی حدود هزار سال پیش بسیاری از ترک زبان ها فارسی سخن می گفته اند و برعکس، کم نبودند فارسی زبانانی که ترکی می دانستند. این همگرایی زبانی و فرهنگی تا آنجا پیش رفته بود که کاشغری با لحنی گلایه آمیز می نویسد ترک هایی که با ایرانیان شهرنشین آمیزش نیافته اند، زبان ترکی سلیسی دارند، در حالی که ترکانی که دوزبانه اند و با ایرانیان شهر نشین آمیزش می کنند «لغزش معینی در سخن راندن دارند.» کاشغری سپس نمونه های واژگانی مختلفی از اختلاط سغدی ایرانی با لهجه های ترکی آسیای میانه می دهد و در ادامه، در مورد اغوزها که بزرگ ترین گروه ترک زبانی بودند که به ایران و ترکیه مهاجرت کردند، می نویسد که آنان در بسیاری موارد به جای کاربرد واژگان ترکی از لغات فارسی استفاده می کنند. اغوزها که «با ایرانیان اختلاط یافته اند، بسیاری واژه های ترکی را فراموش کرده و به جای آن واژگان فارسی به کار می برند.»[9]

ترک و تاجیک و دولتداری ترکی-ایرانی

به نظر ایران شناس آلمانی بِرت فراگنر، تعبیر «ترک و تاجیک»  (و به موازات آن «ترک و تات») از این دوره به بعد رواج یافته، ولی منظور از این تعبیر دو گروه قومی فوق با ویژگی های فرهنگی و اجتماعی متمایز خود نبود. یعنی منظور آن نبود که در یک طرف جامعه، «ایرانیان» بومی، یکجا نشین، کشاورز یا شهری و در طرف  دیگر نیروی قبیله ای و نظامی ترکان وجود داشت که از یکدیگر جدا و متمایز بودند. به گفته فراگنر منظور از تعبیر «ترک و تاجیک» مجموع جامعه و همه اتباع دولت بود.[10] فراگنر می نویسد که حتی عامل زبان هم که یک وجه تمایز گروهی محسوب می شد، وجه تمایزی مشروط و محدود بود. ترک ­های تحصیل کرده و متعلق به طبقه بالای جامعه آن دوره ترجیح میدادند زبان فارسی را به کار برند که دارای اعتبار بسیاری بود.[11]  به این ترتیب تعبیر «ترک و تاجیک» بیش از آنکه جهت تمایز گروه بندی های قومی و زبانی جوامع ماوراءالنهر و ایران به کار رود، بار معنایی اجتماعی-فرهنگی داشت.

از این نظر غزنویان و بخصوص سلجوقیان را می بایست نخستین اسلاف نظامی و پادشاهی این طبقه «ترک و تاجیک» به حساب آورد که بدون ایجاد تغییرات اساسی در ساختار حکومتی، مذهبی و فرهنگی جامعه، به جای اربابان سابق خود یعنی سامانیان نشستند. این ارزیابی را به نوعی می توان در مورد قراخانیان و نسل سوم و چهارم خوارزمشاهیان نیز به عمل آورد که آنها هم اصالتا ترک و از آسیای مرکزی بودند، اما پس از یکی دو نسل به ایرانیان بومی تبدیل شدند.

در سال های اخیر، برخی از مورخین، این نوع حکومت ها را متعلق به یک سُنّت یا آئین دولت­داری ترکی-ایرانی بر بستر فرهنگ اسلامی خوانده اند[12] که از قرن یازدهم میلادی شروع شده و دست ­کم تا قرن شانزدهم در ماوراءالنهر، ایران، هند، عراق و آناتولی به شکل سلسله های مختلف حکمرانی کرده اند.

اولا این حکومت ها «ترکی» بودند، چرا که چندین نسل نخست از پادشاهان، شاهزادگان حاکم و امیران لشکر آنان هنوز اصالتا ترک و از آسیای میانه محسوب می شدند، اگرچه  بعد از سپری شدن چند نسل، آنها کاملا ایرانی (در هند هندی و در آناتولی ترک عثمانی) شدند و به جز زبان ترکی که آن هم با فارسی و عربی آمیخته بود، چندان اثری از قومیت و فرهنگ قدیمی آسیای میانه در آنها باقی نمانده بود. ثانیا این حکومت ها ایرانی بودند، چرا که وزیران و دیگر مسئولان حکومت عبارت از ایرانیانی بود که تمدن و فرهنگ  و همچنین زبان و ادبیات ایرانی را با حمایت مستقیم سلاطین و شاهزادگان ترک زبان خود تشویق و ترویج می کردند. ثالثا این آئین دولت­داری بر بستر فرهنگ اسلامی قرار داشت، چرا که علمای دینی همراه با مسئولان دولتی و اداری مشغول رتق و فتق امور اجتماعی و مذهبی جامعه بودند و مهم ترین و بالاترین مرجع مُدوّن آنها در این رهگذر اصول شریعت اسلام طبق حکم و صلاحدید روحانیون بود. در ضمن زبان دربار و خانواده های سلطنتی ترکی، زبان بوروکراسی و علم و ادب فارسی، زبان روحانیون و محاکم عربی و فارسی بود و مردم ایالات و ولایات، زبان ها و لهجه های شفاهی خود را نیز حفظ می­نمودند[13].

در دوره مغول ها

در سال 1206 م. تموچین رئیس یکی از قبایل مغولستان کنونی که بعد ها لقب چنگیز خان گرفت، با پیروزی بر قبایل دیگر مغول و نیز قبایل همجوار، امپراتوری وسیعی را بنا نهاد که بقای آن فقط متکی به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی بود. دوازده سال بعد ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومی آنان قرار گرفته بود. در عرض هفتاد، هشتاد سال چنگیز و نوادگان او بر سرزمینی از ایران، کره، چین، منچوری، تا اوکراین و روسیه کنونی حکمفرما شدند. چنگیز امپراتوری وسیع خود را بین فرزندانش تقسیم کرد. هر کدام از آنها حکمران مطلق یک «اولوس» (به معنی دولت، ملت) یعنی یک بخش امپراتوری شد که در اختیار یک «ایلخان» قرار داشت. ایلخانان از میان فرزندان و نوادگان چنگیز انتخاب می شدند. ماوراءالنهر جزو اولوس «جغتای» یا «چاغاتای»، یکی از فرزندان چنگیز و خراسان و ایران جزو اولوس هلاکو، یکی از نوادگان چنگیز بود.

لشکرکشی به ماوراءالنهر و خراسان در عین حال جنبه ای انتقام جویانه به خود گرفت و از این جهت با بی رحمی و خونریزی ویژه ای انجام یافت، زیرا قبل از این حمله ها، سلطان محمد خوارزمشاه دو بار هیئت تجاری و نمایندگی مغول به دربار خوارزمشاهیان را با تحقیر فراوان و به دست نیروهای قبچاق خود به قتل رسانیده بود. از این جهت چنگیز دست سپاهیان خود را در ماوراءالنهر و خراسان کاملا آزاد گذاشت. آنها در سال های 1218-1219 م. ابتدا سمرقند، بخارا، اورگنج، بلخ و سپس مرو و نیشابور را با خاک یکسان کرده، زن و کودک، پیر و جوان، تقریبا همه را به قتل رساندند و سپس پیشروی خود را به ری، اصفهان و بغداد ادامه دادند. لشکر سلطان محمد خوارزمشاه به سرعت مضمحل گردید و زندگی خود سلطان با مقاومتی بی نتیجه و در نهایت گریز و سپس مرگ در یک جزیره دریای خزر به پایان رسید.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد. اما دو، سه قرن پرآشوب مغول نتوانست از ادامه سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها سنت، تجربه و تمدن قابل قبولی نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ ایرانی و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود.  با وجود شدت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[14] ایرانیان این تجربه را ابتدا با اعراب و سپس ترک­ها داشتند. حمله مغول تجربه سوم ایرانیان در مدت ششصد سال بین 650 تا 1250 م. بود.

به  نظر کنفیلد بسیاری از دانشمندان، صنعتگران، هنرمندان و موسیقی دانان برجسته ای که در مقابل قشون متجاوز مغول و بعد تیمور به نقاط امن تر و آرام تری مانند هند پناه برده بودند، به پروراندن این «فرهنگ والا» که متکی بر علم و ادب ایرانی بود، ادامه دادند.[15] در نوشته های پیش در رابطه با زندگی مولانا جلال الدین بلخی گفته بودیم که چگونه پدرش همراه با جلال الدین و همه خاندان خود در سال 1218 م. یعنی دو سال پیش از حمله مغول از طریق مکه و شام به قونیه در آناتولی پناه بردند.

علت دیگر ادامه رشد نسبی علم و ادب علیرغم هجوم بی رحمانه و صاعقه وار مغول، ثبات و امنیت نسبی بود که در سرزمین های آسیای مرکزی و غربی فراهم شده بود. پس از ویرانی همه ­جانبه و سرکوب هر نوع  مخالفت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید. بدین ترتیب در سرزمین های اشغال شده، ضمن تحکیم موقعیت حاکمان، تا اندازه ای رضایت خاطر مردم بومی نیز تامین می شد.  البته این را به سختی می توان در باره ماوراءالنهر و خراسان بلافاصله پس از تسخیر انتقام ­جویانه این سرزمین ها ادعا نمود که احتمالا خونین تر از سرزمین های دیگر جریان یافته بود.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، طبعا نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  در باره تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود بسیار نوشته شده، اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[16] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال ­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان، ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

اگر نظریه آئین دولت­داری ترکی-ایرانی را قبول نمائیم، باید بگوئیم که گونه ای از آن را می توان حتی در قرن شانزدهم در دولت عثمانی، دولت صفوی ایران، دولت گورکانیان هند و حکومت شیبانیان ازبک در ماوراءالنهر نیز مشاهده نمود. به هر حال  بالاخره در اثر کشف راه های دریایی و سلاح های گرم و آتش زا توسط اروپائیان، سرزمین های مشمول این «آئین دولت­داری» از جمله ماوراءالنهر و ایران اهمیت اقتصادی و تجارتی خود را از دست دادند و نیروی اسب سواران مجهز به تیر و شمشیر که قرن ها بر شرق مسلمان حکمرانی کرده بود، مقهور غرب گردید.

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینک


زیرنویس ها:

[1] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 3

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برخی از زبان شناسان اروپایی با انگیزه های سیاسی و نژاد پرستانه سعی کردند همه گویشوران زبان های هند و اروپایی را آریایی و از به اصطلاح «نژاد سفید» جلوه دهند.

[2] Golden: Central Asia in World History, p. 21, quoting Russian scientists Kuz’mina, Rastorgueva, and Edel’man

[3] Ibid.

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Ibid.

[6] Joo-Yup Lee and Shuntu Kuang (2017): A Comparative Analysis of Chinese Historical Sources and Y-DNA Studies with Regard to the Early and Medieval Turkic People. Online edition, Brill, Leiden

[7] Baker, J.L., Rotimi, C.N. & Shriner, D. Human ancestry correlates with language and reveals that race is not an objective genomic classifier. Sci Rep 71572 (2017)

[8] Fragner: Persephonie, S. 19-20

[9] Kaşhğari/Dankoff: Compendium, I, p. 115

[10] Ibid., S. 20

[11] Ibid.

[12] Canfield: Turko-Persia, pp. 1-24

[13] Johanson: Historical, cultural and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, in: Johnson, L. and Bulut, Ch.: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 1-3

[14] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[15] Canfield: Ibid., p. 15

[16] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86… ادامه خواندن

قبیله گرایی در تاریخ ایران

A Design by Abol Bahadori

سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، یکی از سران ایل «تکه لو» ی ترکمن در زمان کشاکش صفوی و عثمانی بسیار آموزنده و عبرت آمیز است. طایفه اولاما خان هنگام کوچ و اسکان ایلات و قبایل ترکمن از آسیای میانه به سوی غرب، در آناتولی شرقی سکونت گزیده بود. عثمانی به اولاما خان و قبیله اش مقدار معینی زمین داده بود و در مقابل اولاما خان با عنوان «سپاهی» یکی از فرماندهان اردوی عثمانی در شرق آناتولی بود و هر وقت لازم می آمد، با افراد قوم و قبیله اش در صفوف اردوی عثمانی و در مقابل لشکریان کشور همسایه یعنی ایران صفوی می جنگید. زمانیکه این زمین ها به دلایلی که نمیدانیم از دست اولاما خان گرفته شد، او به قیام معروف «شاه قلی» بر ضد عثمانی پیوست، اما به دلیل شکست به ایران پناه برد. شاه اسماعیل صفوی از اولاما خان استقبال نموده او را به مقام والی و یا فرماندار آذربایجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوی باز شورش کرد و و همراه با ایل و تبارش به عثمانی پناه برد. این بار سلطان سلیمان قانونی در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والی ولایت کُردنشین بیتلیس در جنوب شرق ترکیه کنونی تعیین کرد. این همان اولاما خان است که بیست سال بعد در زمان سلطان سلیمان قانونی در صدر قشون های عثمانی که آذربایجان و تبریز را اشغال کردند، وارد تبریز شد.

این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمان به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال ۱۵۳۴ م. ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود استفاده کرده وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود و خود حاکم آن شد، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف تعیین شده بود، در نهایت با عثمانی توافق کرده، به بیتلیس بازگشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.
عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قرا قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند، به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی درآمدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند. (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری های متغیر آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان، لرستان، بلوچستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.

امپراتوری بزرگ ایران قبل از اسلام هم با رقابت و جنگ در داخل و هم به کمک توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها میسر بود. بعد از قبول اسلام، ایران برای چندین قرن متوالی تحت حاکمیت خلافت امویان و عباسیان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ایلات و قبایل مختلف سرزمین ایران برای تثبیت حاکمیت محلی خود، هم بین همدیگر و هم با دیگر قدرت های محلی رقابت میکردند و در عین حال کوشش مینمودند با حاکمین اصلی در دمشق و بغداد رابطه خوبی داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمین و حکومت های محلی با حکومت خلفا و نمایندگان محلی آنان به جنگ و گریز میکشید.

۵۰۰ سال پیش یعنی در قرن شانزدهم میلادی کسانی که سلسله صفوی را بر سر کار آوردند، اساسا قبایل ترکمن مانند شاملو، تکلو،ذوالقدر، استاجلو، وارساق، افشار، قاجار و دیگر قبایل بودند که نیروی رزمنده و نظامی صفوی و بدنه اصلی «قزلباشان» را تشکیل میدادند که با جنگجوئی ملهم از تشیع به عنوان مذهب رسمی دولت نوین ایران، باعث تثبیت صفویان در مقابل ترک های عثمانی در غرب و اوزبک ها در شرق و احیای دولت – ملت ایران شدند. اما این خدمت آن ها قیمتی هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» دیدیم، زمانی که دولت مرکزی خواست یک رئیس قبیله و یا فرمانده نظامی مهم را برآورد نمیکرد و یا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداری و صف آن شخص و همراه با او قبیله اش عوض میشد.

اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند، اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود، نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قرا گؤزلو، فارس و عرب زیاد بود اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند، نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری، بلکه بهره گیری از مقام و جمع کردن ثروت بود.

با این ترتیب عنصر ایلات و قبایل و شرکت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکیم میکرد، اما از سوی دیگر قدرت دولت مرکزی را تضعیف مینمود و آن را وابسته به اراده و سیاست قبیله ها و روسای آنان میکرد. ثبات و آرامش سیاسی کشور همیشه شکننده بود و از سوی دیگر غالبا بخاطر همین نقش مهم قبیله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از یک دولت مرکزی و کشور منسجم مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روسای قبایل محلی را مسئول این منطقه ها میکرد (و اگر نمیکرد و یا آنها را کنار میگذاشت، با عصیان قبیله ها روبرو میشد و میبایستی آن ها را سرکوب مینمود). از سوی دیگر در این شرایط، دولت مرکزی مثلا در فلان منطقه فلان ولایت کردستان و یا آذربایجان که فلان خان در آنجا حکمرانی میکرد، نفوذ چندانی نداشت که برخلاف خواست آن خان کاری انجام دهد.

رابطه اصلی خان و رئیس ایل و قبیله با دولت مرکزی آن بود که دولت مرکزی خان را آزاد میگذاشت که در منطقه خود حکومت کند و از مردم خراج و مالیات بگیرد. در مقابل او بخش معینی از این در آمد خود را به عنوان «مالیات ایالتی و ولایتی» به دولت مرکزی میپرداخت و سالانه در فرصت های گوناگون مانند سال نو پیشکشی به پادشاه و دولتمداران مرکزمیفرستاد و در صورتی که لازم میشد، تعداد معینی از افراد مسلح خود را به لشکریان دولت مرکزی «قرض میداد».

با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و ارتشی در کشور، بسیاری از سران ایلات، عشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند، سرکوب شدند، اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. افسانه محبوبیت «اسماعیل خان سمیتقو» در کردستان و ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شلیل» که از آن طریق ایلات به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی تشویق میگردیدند، از همین دوره رضاشاه باقی مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند، استفاده سیاسی مینمودند.

گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت داخل کشور، وزنه عشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته، اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.

آیا درسی هست که بتوان از گذشته آموخت؟

منابع
Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014

(به روز شده مقاله ای از سال 2010)… ادامه خواندن

دهقان و ترك و تازی

عباس جوادی – در آمریکا وقتی کسی میگوید «من آمریکائی هستم»، اصلش میتواند به سرخ پوستان بومی آمریکا وصل باشد، یا از ایرلند و انگلستان باشد، یا سیاه پوست و یا چینی باشد. اما همه آنها آمریکائی هستند و خود را آمریکائی حس میکنند.

کانادا و کشور های آمریکای لاتین هم چنین مفاهیم فرا قومی بوجودآورده اند، تا جائیکه وقتی «کانادائی» و یا «برزیلی» میگوئید، حتما لازم نیست اصل و نسب و نژاد شما مربوط به انگلستان و یا فرانسه و پرتغال باشد.  در اروپا این مسئله کمی یکرنگ تر است، چونکه در اينجا به غير از بریتانیا و اسپانیا و سوئیس و یکی دو کشور دیگر، اکثر کشور های اروپائی مانند فرانسه، آلمان و لهستان صاحب یک قوم اکثریت بزرگ هستند. بنا بر این وقتی «آلمانی» میگوئید مشکل تر است اصلتان از آفریقا باشد، اگرچه در این چند سال اخیر هيچ هم «غیر عادی» نيست که اصل شما عرب و یا یهودی الجزیره باشد، اما از یکی دو نسل به این طرف فرانسوی شده باشید. بعد از اینکه مدتی نسبتا طولانی سپری شد، طبیعتا کسانی که از لهستان به آلمان کوچ کرده اند، آلمانی محسوب میشوند حتی اگر نامشان «آلمانی خالص» هم نباشد.

ژاپن و کشور های آسیای جنوب شرقی با وجود اقلیت هایشان اکثرا کشور هائی با یک قوم اکثریت بزرگ هستند. چین هم یک قوم اکثریت بسيار بزرگ («هان») دارد و در کنار آنها اقوام دیگر مانند اویغور و تبتی هم هستند. آیا میتوان به همه آنها «چینی» گفت؟ اکثر مردم امروزه چنین میکنند. عموما به همه آنها چيني ميگوئيم اما اگر حتما لازم شد قوم و زبان آنها را يادآوري كنيم، ميگوئيم اويغور چين و غيره. استرالیا و زلاند نو موضوعی دیگر است، چونکه این ملت ها اصولا (مانند ایالات متحده) با مهاجرت اقوام تشکیل شده اند.

در خاورمیانه و آفریقای شمالی این وضع احتمالا بخاطر تاریخ بسیار متحرکش پیچیده تر است. در مصر هم به مسلمانان و هم به قبطي های مسیحی «مصری» گفته میشود، قبل از همه چیز بدین جهت که هر دوی آنها عناصر «اصلی» و تشکیل دهنده ملیت وقومیت مصر هستند. مصر 3000 سال قبل از اسلام هم مصر بود، بعد از اسلام و عربی شدن زبان و فرهنگ اكثريت مردم هم هنوز مصر است،  با وجود آنکه همه مصری ها مسلمان نیستند. وقتی «لبنان» میگوئیم این نام شامل اعراب مسلمان و مسیحی، دروز ها، ارمنیان، و یهودیان میشود. همه آنها لبنانی هستند و اصل اکثرآنها هم ازهمین آب و خاک است.

یهودی به لحاظ دین و نژادش یهودی است، اما یک «اسرائیلی» میتواند متعلق به اکثریت یهودی و یا حتی فلسطینی مسلمان باشد. فلسطینی ها میتوانند مسلمان و یا مسیحی باشند ولی همه شان فلسطینی اند. مردم سوریه شامل اعراب مسلمان سنی و یا علوی نصیری، کُرد ها، مسیحیان و یهودیان و غیره است، اما همه آنها «سوری» هستند. اکثریت عربستان سعودی عرب است. به همه آنها «عرب» گفته میشود، اما اعراب این کشور اکثرا سنی و بخشی از آنها شیعه است. عراق متشکل از اعراب مسلمان (اکثریت شیعه و اقلیت سنی)، کُرد ها، ترکمن ها و اقلیت های دیگر است، اما به همه آنها «عراقی» گفته میشود.

تركيه از جهت نامگذاري اتباعش كمي شبيه آلمان است. زبان رسمي كه در ضمن زبان اكثريت اهالي مملكت نيز هست «تركي» است. در ترکیه شخصي را كه زبان اصلي و قوميتش تركي است ميتوان ترك ناميد. ولي آيا ميتوان كسی را كه شهروند تركيه است، اما زبان اصلي و يا مادری و قوميتش ارمنی است «ترك» نامید؟ دولت تركيه ميگويد تمام شهروندان جمهوری تركيه صرفنظر از زبان، دين و قوميت، ترك هستند و تعبير ترك نشاندهنده شهروندی است و نه قوميت و دين و زبان – و این بخصوص در عصر مدرن کنونی و مهاجرت ها و آمیزش ها  قابل درک هم هست – درست مانند مواردی تظیر تغبیر «آمریکایی» و یا «استرالیایی». اما بعضی از مردم غير ترك اينرا قبول نميكنند. بعضی کردهای تركيه نميتواند و یا نمیخواهند با راحتي خاطر با وجود اينكه كرد هستند خود را «ترک» بنامند. اين مشكل تا حد زيادي مربوط به تاریخ و تا حدی هم مربوط به لغت است يعني لفظ ترك همانند آلماني و يا روس هنوز به سختي ميتواند شامل كسي شود كه شهروند اين كشور ها هست، اما زبان، قوميت و احتمالا دينش با گروه اكثريت همگون نيست. مثلا يك روس اهل روسيه براحتي ميگويد «من روس هستم» ولی تلفظ اين جمله برای يك شهروند روسيه كه تاتار يعنی مسلمان و در عين حال زبانش تاتاری است، كمی مشكل است. او احتمالا خواهد گفت «من شهروند روسیه ام و تبارم تاتار است.»

اولا ايرانيان در اين مورد از چند جهت خوش شانس هستند. درست است که ریشه نام ایران از لفظ «آریا» ست که به قبایل و اقوام هند ایرانی برمیگردد که سه چهار هزار سال پیش از شمال دریای خزر به آناتولی، هندوستان، ایران کنونی و اوراسیای غربی کوچیده بتدریج ملت های مختلف از جمله ایرانیان را پدید آوردند که خود مرکب از اقوام مختلف مانند عیلام و ماد و پارس و پارت بودند که آنها هم در طول تاریخ مرتبا با همدیگر و با عرب و ترک و ارامنه و آشور و گرجی و هندی و دیگران در آمیختند. اما احتمالا بخاطر همین آمیزش و روند تاریخی در ایران است که اولا نام «ایرانی» امروزه مربوط به فقط یک قوم و گروه تباری نمیشود، بلکه شامل فارسی زبان ها، ترکی زبان های آذربایجان و ترکمن ها، کرد ها، اعراب خوزستان و سواحل خلیج فارس، بلوچ ها و دیگر اقلیت ها میشود. به مسلمان و مسیحی و زرتشتی، از میان مسلمانان به شیعه ها و سنی ها و دیگران، از میان مسیحیان به ارامنه و آسوری ها و دیگران، و بطور خلاصه صرفنطر از نژاد و زبان و دین و مذهبش به هرکسی که ایرانی یعنی شهروند ایران است، «ایرانی» میگوئیم. يعني کلمه «ایرانی» شهروندی را تعریف میکند و نه نژاد و قوم و زبان را. بهمین ترتیب نام «ايران» مانند آمريكا و يا مصر هر قوميت و زبان و دين را در بر ميگيرد و مثل ترك و روس منحصر به يك قوم و زبان نميشود.

دوم اينكه در ايران همه اينها يعني فارس و ترك و مسلمان و زرتشتي و غيره همه عناصر اصلی و تشکیل دهنده چیزی هستند که ما امروزه و صد ها سال است آن را «ایران» و «ایرانی» میخوانیم . بيشك ايران هم مانند تركيه ويا عراق و لبنان و آلمان و غيره صحنه جنگ ها، كوچ ها، اسكان ها و تحولات جديدی در مرزبندي دولت و يا هويت ديني و مشخصات زباني مردم بوده است. اما از اكثريت بزرگ اين تحولات حداقل صدها سال يعني آن قدر وقت گذشته است كه همه اين عنصر ها، با و جود تمام مشكلات و بحران ها، در تركيبي بنام ايران جوش خورده و اين كشور و هويت ملي آن را بوجود آورده اند. جالب اينكه، براي مثال، قدمت دين زرتشتي در ايران به مراتب بيشتر از اسلام است ولي دين اسلام به مدت ١٤٠٠ سال طوري با ايران و ايراني جوش خورده است كه همانند دين زرتشتي، اسلام هم براي ايرانيان خودي و بومي شده است. مثال ديگر: ٨٥٠ سال بعد از حاكميت خلفای اموی و عباسی، ايران معاصر را كی ساخت و حفظ نمود؟ از غزنويان و سلجوقيان گرفته تا صفويان و افشاريه و قاجار، اين، تركی زبان های اصالتا ترک ایرانی و بومی شده ايران بودند كه ايران را بعد از اسلام در مقابل و در تمايز از همسايگان دور و نزديكش احيا و حفظ كردند و به آن هويت كنونی و ملی اش را دادند. از اين جهت بيگانه خواندن اين عناصر اصلي و تشكيل دهنده ايران به همديگر و يا تك تك آنان به هويت فراقومی ايران با تاريخ بيش از هزار سال گذشته اين مملكت سازگار نیست.

سوم اينكه اين مدت بسيار طولانی همزيستی و حتى آميزش اگرچه هيچ وقت عاری از بحران و فراز ونشيب نبوده و هنوز هم نيست، اما در نتيجه « آشی» پخته شده كه امروزه بعد از آنهمه پستی و بلندی تاريخ، اكثر مواد اوليه و اساسی آن بهرحال به همديگر نزديكترند تا به «آش» هاي همسايه های دور و نزديك. شاید این موضوع در مورد اقوام مختلف ایران به درجات مختلفی صدق کند اما مثلا یک ترک زبان آذربایجان به یک فارسی زبان ایران بسیار نزدیک تر از مثلا یک ترکی زبان ترکیه است و علت این امر احتمالا نه فقط مذهب بلکه تاریخ و حافظه تاریخی گذشته است که همگی همچون یک ملت جمع کرده و تقسیم نموده ایم، تجربه ای که با مثلا همسایگان خود یا نداشتیم و یا به شکل دیگری داشتیم.

احتمالا اين موضوع تا حد زيادى، هم از نظر ژنتيكى درست است و هم از جهت فرهنگى و اجتماعى كه اين عامل دوم بنظر خيلى ها مهمتر از مشخصات ژنتيكى است. براى مثال وقتى ایلات و قبايل ترك از آسیای مرکزی به خراسان، آذربايجان، فارس و حتى اصفهان و كرمان رفته و آنجا ساكن شده اند بتدريج با مردم محلى جوش خورده و آميزش يافته اند و وابسته به تعداد قبايل مهاجر يا مثل كرمان و اصفهان در جمعيت هاى محلى مستحيل شده زبان و فرهنگ آن را از خود كرده اند و يا مانند آذربايجان و يا بخش هائى از خراسان باز با مردم محلى آميزش پيدا كرده ولى به جهت كثرت تعداد و عوامل سياسى زبان محل سكونت خود را عوض كرده اند و يا در موارد ديگر (مانند تركمن ها و قشقائى ها) بخاطر درجه كمتر آميزش، سرعت تاثير گذارى و تاثير پذيرى آنها از محيط محلى شان به نسبت آهسته تر از موارد ديگر بوده است.

از سوی ديگر بيش از هزار سال همزيستی و بخصوص تحولات اجتماعی و علمی قرن بيستم مانند كوچ ها، ارتباطات و رسانه ها و برجسته تر شدن حقوق فردی در مقابل حقوق گروهی، اختلافات و ويژگي های نژادی، قومی و حتي زبانی گروه ها را كمرنگ تر كرده، آنها را از نظر نژاد، قوميت و حتی دين و زبان به همديگر نزديكتر و شبيه تر كرده است. بخاطر همه اين عواملى كه ذكر شد، مثلا يك ترك آذربايجاني و شيعه امروز یقینا از نظر فرهنگی واجتماعی و بیشک از نگاه  نژادي و ژنتيكى  آن عضو طايفه اوغوز – تركمن طغرل بيگ سلجوقی نيست كه هزار سال پيش از آسيای مركزی به مرو و نيشابور آمده و بر ايران و بيزانس و قفقاز و بين النهرين حاكم شده بود. بهمين ترتيب اگر قبول كنيم كه خود قبايل هند و اروپائى یعنی آريائی ها حدود چهار و چند هزار سال پيش و یا بیشتر از آسياى مركزى و قفقاز به فلات ايران كنونى كوچ كرده اند، فارسى زبان هائى كه امروز در تهران و كرمان و شيراز زندگى ميكنند، مطمئنا از نظر ژنتيكى و فرهنگی واجتماعى از آن قبايل آريائى چهار – پنج هزار سال پيش بسيار متفاوتند.

آنچه كه فردوسی گویا در آخر شاهنامه با شكوه و شكايت ميگويد، خوشمان بیاید یا بدمان بیاید، نشان دهنده روند حد اقل يكی دو هزار سال گذشته تاريخ ايران است، روندی كه در تاریخ كشور ها و ملل ديگر هم نمايان است:

ز دهقان و از ترك و از تازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان، نه ترك و نه تازی بود
سخن ها به كردار بازی بود

عرض کردم «گویا»، چونکه به روایتی این بخش از «شاهنامه» که معروف به «نامه رستم فرخزاد» شده است شاید هم درواقع از فردوسی نیست. من نمیدانم. برخی دیگر می گویند در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» آن نیست که ما امروز از این واژه با معنی ژنتیک آن می فهمیم، بلکه کلا منش و فرهنگ گروه های اجتماع است.

به هر حال اگر این تفسیرها را در نظر نگیریم، ظاهرا شكايت فردوسى از آن بود كه با آميزش دهقان (پارسی) و ترك و عرب، نژاد “پاك” ايرانى مخلوط شده وآن «پاکیزگی» قبل  خود را از دست داده است. در اوضاع امروزی این مانند شکایت برخی دولتمداران غربی از فراوانی کوچ ها و مهاجرت از کشور های دیگر و ايجاد بی ثباتی در اقتصاد و فرهنگ دولت های با ثبات تر صدا میدهد.

البته فردوسی احتمالا از این نظریه که خود آریائی ها چند هزار سال پیش از آسیای مرکزی به ایران کنونی آمده اند بی خبر بود و نميدانست كه تا زمان خود او آنها با ده ها قوم و قبيله ديگر مخلوط شده بودند.

بعد از این چند هزار سال هنوز هم بعضی از تهرانی های عوام که اجدادشان ٢٠٠ سال پیش به تهران آمده اند شکایت میکنند که تهران با شهرستانی ها پر شده و یا تبریزی های عوام شکوه میکنند که «دهاتی ها» تبریز را پر کرده اند و کسی از این عوام الناس نمیداند و نمیخواهد بداند که همه ما در نهایت شهرستانی و دهاتی هستیم و روزی – روزگاری از جائی به جائی آمده ایم که فعلا در آنجا ساکنیم و به احتمال قوی یا خودمان و یا فرزندانمان به نقاط دیگری از این دنیا کوچ خواهیم کرد که هر شخص و گروه تنگ نظری خود را ارباب ازلی و ابدی آن میشمارد.

ايرانی امروز«دهقان» ٢٠٠٠ سال پيش نيست چنانكه ترك امروز را هم نميتوان نوادگان تركان آلتای شمرد و يا دی. ان. ای اعراب عراق و سوريه را تنها در عربستان جستجو كرد.

سرگذشت ایل افشار که یکی از ایلات ترکمن و اوغوز است که از قرن یازدهم میلادی به بعد در اقصی نقاط ایران پخش و ساکن شده اند، نمونه بسیار خوب و گویائی از روند های آمیزش قومی در ایران هزار سال پیش است. اگر به آمار کنونی ایلات ایران نگاه کنید احتمالا بیشتر از 100 هزار نفر که تابع ایل افشار باشند نخواهید یافت. اما اینها کسانی هستند که بصورت ایل زندگی کرده و همان زندگی ایلاتی را در طول صد ها سال حفظ کرده اند. صد ها هزار و شاید میلیونها نفر از انسان هائی که بخشی کوچک و یا بزرگ، کم و یا زیاد از تبار و اصلیتشان به ایلات و طوایف افشار هزار سال پیش بر میگردد، هستند که نه فقط در خراسان و آذربایجان، بلکه حتی در کرمان، سیستان، خوزستان و یا کردستان با مردم محلی جوش خورده «یکی شده» حود را با شرایط جدید منطبق کرده و ایرانی شده اند.

در ایران اختلاط و آميزش نژاد ها، قبايل و اقوام هميشه وجود داشته ولي در اين صد سال گذشته احتمالا سرعت فوق العاده ای پيدا كرده است. قوميت ها و يا زبان ها، ويژگي های فرهنگی و اجتماعی از بين نرفته، اما، در ميان بعضي ها بيشتر و در ميان بعضي ها كمتر، تمايز ها و اختلافات كمتر شده است. اقوام رنگارنگ ايران امروزه مانند گذشته از همديگر جدا، بي خبر و بي تماس نيستند، بلكه كمتر يا بيشتر از ديگران و هركدام به درجه ای با همديگر آميزش پيدا كرده اند و اين هم به همان درجه قوميت و نژاد هركدام از آنها را تغيير داده و عناصر تشكيل دهنده ملت را از نظر اجتماعی، فرهنگی ودر عین حال قومی و نژادی بهمديگر نزديكتر كرده است. در ميان هر گروه قومي، ديني و يا زبانی، سرعت شهری شدن، گسترش آموزش و پرورش و ارتباطات و رسانه ها، رشد صنايع و تجارت و به موازات آن كوچ ها وسرعت آميزش بين گروه های قومی و جغرافيائی بر اين تغييرات در تركيب قومی مملكت موثربوده اند.

(باز نشر از 13 آوریل 2016)ادامه خواندن

نقش کوچ اعراب به ایران پس از اسلام

حمله اعراب مسلمان به ایران و در هم شکستن امپراتوری ساسانی میان سال های 633 و 651 میلادی، حاکمیت نظامی، سیاسی و مالی خلافت عربی بر ایران را برقرار نمود. به طور همزمان، دین نو یعنی اسلام و زبان عربی به تدریج در تمام شئون کشور و جامعه ریشه دوانید. مرزبانی های ساسانی که تا آن دوره نسبتا محکم بودند و مانع نفوذ و دست اندازی دولت ها و قبایل همسایه در شرق، غرب و شمال می گشتند، پراکنده شد. اما به نظر می رسد در حالیکه در شمال شرق کشور، در همسایگی قبایل ترک زبان ماوراالنهر، سیل بزرگ و روزافزونی از این قبایل رو به سوی خراسان و مابقی ایران آوردند، در مرزهای غربی، طرف تیسفون، پایتخت ساسانی سابق، همدان و یا بصره، جنب و جوشی شبیه شمال شرق مشاهده نشد. روند روآوردن و کوچ اعراب به ایران مغلوب اگرچه به وقوع پیوست، اما به نظر اکثر مورخین، وسعت و عُمق تاثیرات قومی و مردم شناختی کوچ های اعراب به ایران بسیار محدود تر از روندهای قومی در شمال شرق کشور بود و در عین حال، کوچ اعراب اساسا بر مناطق معینی از ایران از قبیل خوزستان، سواحل خلیج فارس و خراسان متمرکز شده بود (1).

می دانیم که حدودا 300 سال پیش از اسلام، در دوره شاپور دوم ساسانی، عده ای منسوب به دو قبیله بزرگ عرب به نام بنی بکر و بنی حنظله به ایران آمده بودند و دسته ای از آنان را حتی شاپور دوم به ایران کوچانده بود. کلود کاهن در «تاریخ کمبریج ایران» می نویسد که به نظر می رسد فتح ایران از سوی اعراب «منتج به اختلال مهمی در پخش مردم در ایران نشده» و «اعراب، ایران را به طور گسترده به مستعمره خود تبدیل نکرده اند» (2). کاهن ادامه داده می گوید که اعرابی که پس از اسلام به ایران مهاجرت کردند عبارت بودند از عُمانی های سواحل خلیج فارس، بادیه نشینانی که در مناطق مرکزی ایران به سر می بردند، عراقی هایی که اصلشان از بصره بود و به خراسان کوچیده بودند و بالاخره عده ای از اعراب کوفی و شمال بین النهرین (میانرودان) که به قفقاز کوچیدند. کاهن می نویسد فرهنگ بادیه نشینی اعراب مهاجر ظاهرا تاثیر چندانی بر کوچ نشینان ایرانی نگذاشته است. (تامدت ها پس از اسلام همه کوچ نشینان ایرانی، صرفنظر از قومیت و زبان مخصوصشان «کُرد» نامیده می شدند و این نام خصوصیت های قومی و یا زبانی امروزی را نداشت).

«حدود العالم» که نخستین کتاب جغرافیا به زبان فارسی معاصر نامیده می شود و در سال 372 هجری (982) به رشته تحریر در آمده، می نویسد که در «بیابان های» شهر گوزگانان (جوزجان امروزی در افغانستان، نزدیک مرز ترکمنستان) «مقدار بیست هزار مرد است عرب، مردمانی با گوسپندان و شتران بسیار (…) و این عرب (اعراب) تونکر ترند (توانگرترند) از همه عرب کی اندر خراسان اند پراکنده به هر جایی» (3). می دانیم که مردم عرب تبار این ناحیه امروزه دیگر عربی سخن نمی گویند، بلکه فارسی زبان شده اند. «حدود العالم» در باره کاشان نیز می گوید که در آنجا «تازیان بسیارند» (4).

بالاخره حسن فصائی از مورخین قاجار در قرن نوزدهم میلادی بر آن بود که ایل و اعرابِ اغلب فارسی زبان باصری در زمان فتح ایران از سوی اعراب، به ایلات خمسه فارس مهاجرت نموده اند (5). به نوشته ابن البلخی یک عده از اعراب سوری نیز از سوی عضد الدوله دیلمی به برازجان آورده شدند (6). چند قبیله دیگر عرب در سیراف بوشهر و شرق جزیره کیش هستند (7).


  1. Tribes, cities and social organization, in: The Cambridge History of Iran, vol. 4, The Period from the Arab invasion to the Saljuqs, edited by R. N. Frye, Cambridge, Cambridge Histories Online, 2008, pp. 305-307
  2. مرحوم عبدالحسین زرین کوب (در جلد نامبرده «تاریخ کمبریج ایران») نظر دیگری در باره کوچ های اعراب به ایران به دنبال فتح ایران ابراز کرده و گفته است که این کوچ ها تاثیر وسیع تر و عمیق تری به جامعه ایران داشته اند.
  3. حدود العالم من المشرق الی المغرب، به کوشش منوچهر ستوده، تهران 1362، ص 98
  4. همانجا، ص. 143
  5. Potts, D. T.: Nomadism in Iran, Oxford, Oxford University Press, pp. 158-159
  6. Ibid
  7. Ibid
ادامه خواندن

سه تحول بزرگ قومی در تاریخ ایران

عیلام تاریخی (منبع: ویکی پدیا)

2700 سال پیش از میلاد عیلامیان (ایلامیان) در جنوب غرب ایران کنونی اولین تمدن و دیرتر اولین پادشاهی بزرگ در سرزمین ایران کنونی را تاسیس نمودند. در دیگر مناطق ایران کنونی و تاریخی نیز گروه های اغلب پراکنده انسان هایی می زیستند که به دامداری، شکار و کشاورزی مشغول بودند، اکثر آنان یکجا نشین و برخی کوچ نشین بودند. تخمینا یک هزار سال بعد، اقوام ایرانی زبان پارسی، مادی و دیرتر پارتی و برخی از ایرانی زبانان دیگر از شمال، از آسیای میانه و قفقاز به فلات ایران کنونی کوچ کرده، مقیم این سرزمین ها شدند و  به تدریج «ایران را ایرانی کردند.» امپراتوری های ماد ها (678 پیش از میلاد) و به دنبال آنها هخامنشیان (549 پیش از میلاد) نتیجه سیاسی و قومی این کوچ ها بودند.

دقیقا نمی دانیم که عیلامیان از کجا آمده در جنوب غرب ایران ساکن شده بودند، اما اگر از این نادانسته خود صرفنظر کنیم، می توانیم بگوییم که کوچ و سکونت ایرانی زبانان مادی، پارسی و پارتی از شمال، نخستین کوچ بزرگ قومی و تحول مردم شناختی در تاریخ ایران است که منتج به تحولات بزرگ و تاثیرگذار تاریخی شده است. امپراتوری های بعدی ماد، هخامنشی و دیر تر، پس از حمله اسکندر مقدونی، اشکانیان و ساسانیان برپایه  ادامه سکونت و آمیزش این اقوام ایرانی و اختلاط آنان با دیگر اقوام و بخصوص اقوام همسایه عرض اندام کرده اند.

دومین تحول بزرگ مردم شناختی در تاریخ ایران با درهم شکسته شدن دولت ساسانیان به دست اعراب مسلمان آغاز گردید. شکستن مرزیانی های ساسانی باعث کوچ گسترده و چند صد ساله قبایل ترک زبان «اوغوز» از آسیای میانه به خراسان و از آنجا به مابقی ایران و در عین حال کوچ کم مقیاس تر اعراب مخصوصا به شرق و جنوب ایران شد. این قبایل، کوچ نشینان «واقعی» بودند و برای مدتی طولانی به دنبال چراگاه های مناسب برای گله هایشان، از نقطه ای به  محل دیگری می رفتند و یا باز به همان نقطه نخست برمی گشتند.

سیصد سال پیش از اسلام، از زمان شاپور دوم ساسانی و لشکرکشی او به عربستان، برخی قبایل عرب به ایران کوچ کرده و یا آورده شده بودند. با حاکمیت خلافت عربی-اسلامی بر ایران موج جدیدی از کوچ و اسکان قبایل عرب به ایران آغاز شد. اما به نظر اکثر مورخین این کوچ ها هم از نگاه مدت زمان کوتاه تر بودند و هم تعداد به نسبت کمی از اعراب به ایران کوچ کردند،

در مقابل، کوچ قبایل ترک از آسیای میانه که اکثرشان از قوم سلجوقیان ترکمان بودند، در قرن یکم هجری (قرن هفتم میلادی) آغاز گشت و حدودا 400 سال بعد، در قرن یازدهم میلادی، یعنی در زمان غزنویان و بخصوص سلجوقیان به اوج و بالاترین سرعت خود رسید و در دوره مغول و سپس تیمور لنگ حتی شدت بیشتری یافت، چرا که اکثر سواران و جنگندگان مغول از قبایل (ایلات) ترک زبان آسیای میانه بودند. تاریخ نویسی ایرانی از اهمیت این موج دوم کوچ و سکونت از بیرون به درون ایران تا حدی آگاه است.

سومین تحول بزرگ قومی و مردم شناختی تاریخ ایران که در خود ایران مورد توجه کمتر کسی قرار گرفته، بازگشت انبوه بزرگی از قبایل ترک زبان است که در جریان پیشین کوچ ها از آسیای میانه به ایران و از آنجا به بیزانس یعنی ترکیه و شمال عراق و سوریه کنونی مهاجرت کرده و در آنجا اقامت گزیده بودند. بر سر راه بیزانس، تمرکز اصلی آنها روی آذربایجان بود که «آخرین ایستگاه مسلمان» پیش از بیزانس و قفقاز مسیحی به شمار می رفت. ، انبوه بزرگی از سلجوقیان که به بیزانس رفته، در آنجا مستقر شده بودند، در جریان کشاکش صفویان شیعه و عثمانیان سنی، تحت تاثیر تبلیغات سیاسی و مذهبی ایرانیان و وعده های آنان قرار گرفتند. بخشی از این قبایل دست به اقدامات سیاسی شورشگرانه علیه دولت عثمانی زده و سرکوب گشتند. اما در نهایت اکثر آنان با عنوان مشترک «قزلباشان» به دعوت اسماعیل صفوی به آذربایجان بازگشته در قدرت یابی و سپس استحکام صفویان در آذربایجان و سپس سرتاسر ایران نقشی کلیدی بازی نمودند. در جریان گسترش و تحکیم حاکمیت صفویان، حکومت اکثر ایالات و ولایات به روسا و فرماندهان این قبایل سپرده شد و زمین ها و چراگاه های بسیاری در اختیار ایلات آنان قرار گرفت. بعد از مدتی صفویان و دیرتر زندیان، قاجاریان و حتی دولت رضا شاه با ملاحظات سیاسی و یا به علل دیگر این ایلات را یا برای محافظت از مرزهای کشور به طور دسته جمعی نقل مکان نمود و یا آنها را از نقاط مرزی به مناطق شرقی ایران منتقل کرد.

هر کدام از این سه مرحله تحول بزرگ قومی، قبیله ای و ایلاتی،  تغییرات ماندنی و بزرگی بر بافت پیشین قومی، اقتصادی، طبیعی، اجتماعی، و فرهنگی (از جمله دینی و زبانی) ایران باقی گذاشته است. به دنبال تکمیل تقریبی هر مرحله، چهره کلی ایران و ایرانیان، وضع کلی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آنان و گاه حتی دین و زبانشان دیگر شده است، در حالیکه بخصوص به خاطر همین کوچ های مستمر و بزرگ که تا 300-400 سال پیش ادامه داشتند، اختلاط تباری و آمیزه ژنتیک آنان پیوسته رنگارنگ تر و مخلوط تر گشته است.

این تحولات و دگرگشت ها نه عجیب و غیر منتظره بودند و نه اینکه تنها ایران و ایرانیان با آن روبرو شده اند. از افغانستان، پاکستان، روسیه، ترکیه و عراق گرفته تا اروپا و آمریکا، در کشور های همسایه و دوردست، تحولات مشابهی در دوره های گوناگون به صورت آهسته تر و یا شدیدتری در جریان بودند و یا هنوز ادامه دارند.  طبیعتا شرایط هر کشور، ملت و قوم در هر دوره تاریخی مخصوص همان شرایط است  که نمی تواند برای همه در تمام دوره های تاریخی یکسان باشد. کوچ های بزرگ و چند صدساله سکاها، هون ها و هند و اروپایی ها از استپ های اوراسیا به سوی اروپا و در داخل اروپا باعث تحولات عمیق سیاسی، مردم شناختی و فرهنگی در این جغرافیا شده و بالاخره منجر به فروپاشی امپراتوری روم گشته است که آن هم، به نوبه خود، زمینه شکل گیری کشور ها، ملت ها و دولتداری و زبان های معاصر اروپایی را فراهم آورده است. به همین صورت گسترش اسلام و فروپاشی ایران ساسانی و یا چند قرن بعد زوال امپراتوری یونانی و مسیحی بیزانس و غلبه ترک های مهاجر و مسلمان که از آسیای میانه و ایران آمده بودند، باعث ایجاد امپراتوری عثمانی شد که هم تاسیس و تحکیم آن و هم فروپاشی اش پس از ششصد سال باعث تحولات عمیق در روابط بین المللی گشت.… ادامه خواندن

دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار

بوی جوی موليان‌ آيد همی / ياد يار مهربان‌آيد همی
ريگ‌ آموی و درشتی های آن‌/ زير پايم‌ پرنيان‌آيد همی
آب‌ جيحون‌ با همه‌ پهناوری/ خنك‌ مارا تا ميان‌ آيد همی
ای بخارا، شاد باش‌ ودير زی/ شاه‌ سويت‌ ميهمان‌ آيد همی
شاه‌ سرو است‌ وبخارا بوستان‌/ سرو سوی بوستان‌ آيد همی
شاه‌ ماه‌ است‌ و بخارا آسمان/ ماه‌ سوی آسمان‌ آيد همی

دیدن این شعر رودکی در مقاله معروف مرحوم استاد محمود افشار «قلمرو زبان فارسی: ایران، افغانستان، تاجیکستان» (۱) هرگز از یادم نمی‌رود. و یادم نمی‌رود که مرحوم افشار این مقاله را با چه شور و شوقی میهن پرستانه، با شور و شوق کودکی نسبت به مادرش که از دلبستگی هم فراتر، وابستگی است، نوشته بود.

دکتر محمود افشار (۱۲۷۲ یزد – ۱۳۶۲ تهران) از سرآمدان فرهنگی و اجتماعی ایران در سال‌های مشروطه و سپس دوران رضا شاه بود. در کنار نام او، بیشک مشاهیر دیگری مانند حسن تقی زاده، حسین کاظم زاده ایرانشهر، ایراهیم پور داود، محمد علی جمال زاده، احمد کسروی و یا علی اکبر دهخد ا به ذهن هرکسی می‌آید که کم و بیش با تاریخ معاصر ایران و دوران «تجدد فرهنگی و ادبی» اوایل قرن بیستم آشناست. همّ و غم این به گفته ایرج میرزا «گروهِ وطن پرستان» آن بود که دولت سازی و مدرنیزاسیون ایران آن دوران که از انقلاب مشروطه بیرون آمده و خطرات جنگ نخست جهانی و تهدید تقسیم کشور میان روس و انگلیس را پشت سر گذاشته بود، «مستلزم یک دستی هر چه بیشتر فرهنگی و تجانس هر چه گسترده‌تر قومی است» (۲). در این رهگذر، در حالیکه تقی زاده در «کاوه» می‌نوشت و مجلهٔ «ایرانشهر» و مشخصا خود حسین کاظم زاده ایرانشهر از ضرورت «ایرانی گردانی تمامی ایرانیان به صورت یک ملت واحدو یکپارچه» سخن می‌راند (۳)، دکتر محمود افشار در «آینده» می‌نوشت که «…منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود و ملوک الطوایفی کاملا از بین برود» (۴).

سال‌ها بعد، در جریان جنگ جهانی دوم و اشغال ایران از سوی بریتانیا و شوروی، محمود افشار به خاطر همین اندیشه‌های ایراندوستانهٔ خویش از جانب برخی جریان‌های جدایی خواه متهم به «پان ایرانیسم» گردید. اما استاد در مقاله «قلمرو زبان فارسی» که در بالا  ذکر گردید، با  اشاره به اینکه او را «پان ایرانیست» می‌نامند، علاوه می‌کرد که به معنای فرهنگ و زبان پارسی (و مطلقا نه به معنای بگیر و ببند و زمین و خاک و خون و غیره) او «پان ایرانیست» است، پان ایرانیست فرهنگی، دوستدار ایران و زبان فارسی، متحد کننده معنوی ایرانیان و «ایرانی فرهنگان»… و نه هوس کشور گشایی‌های جدید به سبک گذشته که امروزه چیزی «مالیخولیایی» است:

«من اگر «امپراطوری» ایران امروز را در دو شماره گذشته (مجله «آینده»)از لحاظ لفظ مورد گفتگو قراردادم و بی مورد دانستم، اکنون می‌خواهم از جهت سیاست هم مخالفت خود را صراحتا با آن‌اظهار کنم، به این معنی که معتقدم باید از دل‌های خود این هوس و آرزو را، به فرض اینکه‌وجود داشته باشد، بیرون کنیم که باز حکومت ایران چنان شاهنشاهی را ایجاد کند که ایران‌و افغانستان و هندوستان و ترکستان و قفقاز و آسیای صغیر و عراق و غیره را فرضا شامل‌باشد، زیرا به عقیده من این آرزوی سیاسی هوسی است که دیگر با مقتضیات زمان وفق نمی‌دهد. این نوع هوس، همان ترکان بوالهوس را بس است که از مرز اروپا تا سر حد چین راجولان گاه اوهام سیاسی مالیخولیائی خود قرار داده، افکار خام را در سر خود می‌پزند وبدون اینکه به نتیجه‌ای برسند، همسایگان خود را می‌آزارند…
(…)
پان ایرانیزم هم که من از طرفداران جدی و مبتکر آن‌معرفی شده‌ام و حقیقت هم دارد، چنان که در جای دیگر نیزشرح داده‌ام، چیز دیگری جز همین نیست. من از لفظ «پان ایرانیزم » مفهوم و مطلوب‌سیاسی را بدان گونه که ترکان از «پان تورانیزم» یا «پان تورکیزم» می‌طلبند، نمی‌خواهم. «پان‌ایرانیزم » در نظر من باید «ایده‌آل» یا هدف اشتراک مساعی تمام ساکنین قلمرو زبان فارسی باشد، در حفظ زبان و ادبیات مشترک باستانی و احیاء آن در بخشهایی که امروز مرده است وایجاد انواع جدید همان ادبیات تا به حکم تجدد و تازه شدن محکوم به زوال نگردد (…)

اما من به یک امپراطوری دیگر علاقه دارم و آن «امپراطوری ادبی» یعنی «قلمرو زبان یا ادبیات فارسی» است که شامل افغانستان و تاجیکستان و ایران و بلوچستان و کردستان می‌باشد ـ که بعضی از آنها ادبیات با عظمت (و) کم نظیر فارسی را در قرون متمادیه مشترک بوجود آورده (اند) ـ ادبیاتی که فقط اشتراک مساعی آنها توانسته است آن را بدین زیبائی بیاراید ـ اشتراک مساعی که باید پایدار بماند تا بتواند چنین آثار بزرگ و جاویدانی را حفظ کند و بازبوجود آورند.» (۵)

و اما استاد ایرج افشار ( ۱۳۰۴، تهران – ۱۳۸۹، تهران)، فرزند استاد محمود افشار، راه پدر را با همان دلبستگی و وابستگی به ایران و فرهنگ و زبان فارسی ادامه داد. دوست دانشمند بنده دکتر تورج اتابکی درباره استاد خود ایرج افشار می‌نویسد: «ایرج افشار را همگان با کارنامه‌ای بلند و پرمایه در سپهر ایران‌شناسی و حوزهٔ نسخه‌شناسی، کتاب‌شناسی و کتابداری می‌شناسیم. اما در کارنامهٔ او، من چهره‌ای دیگر می‌دیدم. برای من، ایرج افشار، پژوهشگری بود دلسپردهٔ تجدد و پایبند به روشنگری. ریشه‌های این دلسپردگی را در تربیت خانوادگی‌اش می‌توان یافت. او فرزند محمود افشاربود؛ یکی از روشنگران ایران پس از مشروطیت و دوران رضا شاه پهلوی.» (۶)

ایل افشار ایران

من در یکچند نوشتهٔ دیگر نیز کوشش کرده‌ام با تکیه به تاریخ یکهزار سال گذشته استدلال کنم که چرا ایل افشار و بسیاری از ایلات دیگر ایران را «آیینه تمام نمای ملت ایران» و تحول، آمیزش و فراگیرتر شدن قومی، فرهنگی و ملی ایرانیان می‌شمارم (۷).

افشار، آوشار، آفشار و یا اووشار نام یکی از قبایل ترک زبان اوغوز (ترکمان) است که اولین بار نامشان در «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری (قرن یازدهم م) ذکر شده است. افشار‌ها نیز در زمان سلجوقیان جزو قبایلی بودند که به خراسان، سیستان، بلوچستان، کرمان و خوزستان و همچنین آذربایجان و شمال عراق و شرق ترکیه کنونی رفتند.

افشار‌ها که مانند دیگر قبایل ترک زبان زیر فشار جابجایی سیاسی و قومی در آسیای مرکزی، هجوم مغول‌ها و از فرط کمبود مراتع برای چراندن گله‌های خود رو به جنوب و غرب گذاشتند، در عین حال جنگجویان ماهر و نترسی بودند که از پادشاهان سامانی و غزنوی و دیرتر سلجوقی تا مغول‌ها، هرحکومتی آنها را به خدمت می‌گرفت و هر وقت زور خود آنها به تنهائی می‌رسید،  قدرت نظامی و سیاسی محل و منطقه خود را بدست خود می‌گرفتند – درست مانند خود سلجوقیان که بعنوان سربازان و فرماندهان اردو‌های دیگر شروع کردند و بزودی خود امپراتوری وسیعی را پایه گذاری نمودند. مانند دیگر قبایل ترک زبان، افشار‌ها هم گروه گروه، هرگروه دو سه هزار و یا بیشتر خانوار با گله‌ها و چادر‌های خود کوچ کرده همه جا را در نوردیدند تا بالاخره در جائی مسکن گزینند. از این جهت آنها همیشه آماده تحرک و کوچ بوده‌اند و پادشاهان مختلف از آنها بعنوان نیروی نظامی، بخصوص در مناطق مرزی استفاده کرده‌اند.

افشار‌ها در تاسیس دولت صفوی به شاه اسماعیل کمک بسیاری کرده و از سوی او مورد حمایت و تلطیف قرار گرفته‌اند. شاه اسماعیل عده کثیری از افشار‌ها را که به تشیع گرویده بودند، در مقابل عثمانی‌ها در غرب و ازبک‌ها در شرق در مناطق مرزی مسکون کرده بود.

از زمان صفویه به بعد در تاریخ اشاره‌های بیشتری به افشار‌ها هست. احتمالا از این دوره به بعد است که آنها به مناطق مرکزی ایران، اصفهان، یزد و ری می‌روند و مسکون می‌شوند.

در اواخر صفویه، نادر شاه که از طایفه قیرقلوی (قیرخلو) افشار بود پادشاه ایران می‌شود. مانند اوایل صفویه (و برخلاف آخرین پادشاهان صفوی) تقریبا تمام عمر نادرشاه در دفاع و تحکیم مرزهای ایران می‌گذرد و او را در تاریخ ایران تبدیل به نماد میهن پرستی ایرانی می‌نماید.

اما به هیچ صورت نباید دچار اشتباهی شد که اصولا ناشی از ناآگاهی مردم عادی از تاریخ است. آن اشتباه هم این است: در عین حال که ریشه و اصلیت یکهزار سال پیش افشار‌ها از ایل ترک تبار و ترک زبان افشار است که از آسیای میانه به ایران و آناتولی یعنی ترکیه کنونی کوچیده بودند، تقریبا بدون استثناء همه آنها در این یکهزار سال با مردم و اقوام و قبایل رنگارنگ بومی در ایران و ترکیه  آمیزش یافته و شهروندان کامل، صادق و دلبسته میهن جدید خود گشته‌اند. این، به همان صورت و در مدتی به همان درجه طولانی، در مورد دیگر اقوام و قبایل ایرانزمین نیز صدق می‌کند.

در این معنا اولا کسی که امروز «افشار» نام دارد، افشار یک هزار سال پیش نیست، بلکه آمیزه قومی و فرهنگی درازمدتی از اقوام و قبایل بومی ایرانی است که در ضمن عنصر زبانی، فرهنگی و قومی خود را نیز به حوض رنگارنگ ملت ایران علاوه نموده است. ثانیا بیشک شهری بودن و یا به زندگی ایلاتی ادامه دادن در درجه آمیزش و استحاله آنها و دیگر ایلات تاثیری مستقیم داشته است.

از همان آغاز کوچ‌های ایلات و عشایر افشار به ایران، یک عده از آنها هم به روم یعنی ترکیه کنونی می‌روند. طبیعتا به همان درجه که افشار‌ها در ایران ایرانی و مدافع سرسخت مرز و بوم ایران و ملیت ایرانی می‌شوند، به همان درجه قوم و خویش آنها در دولت عثمانی ترک، عثمانی و مدافع صادق سلطان می‌گردند. البته ظاهرا نظر به اینکه اکثر افشار‌ها مذهب شیعه را می‌پذیرند، حتی اگر قبلا از ایران به آناتولی رفته باشند، تا زمان صفویه به ایران بر می‌گردند، همچنانکه تعداد زیادی از کُردهای سنی مذهب نیز پس از بروز اختلافات شیعه و سنی میان صفوی و عثمانی، به عثمانی می‌کوچند.

به هر تقدیر ظاهرا تمرکز اجداد افشار‌ها در ایران به نسبت عثمانی بیشتر بوده است. افشار‌های یکهزار سال پیش از خراسان و سیستان تا خوزستان و اصفهان و از ری تا آذربایجان و کردستان با درجه‌های مختلفِ تراکم پخش شده و بامردم محل آمیخته و استحاله یافته‌اند.

ایل افشار، تا یکهزار سال پیش، از نگاه زبان، تبار و فرهنگ ایلاتی، احتمالا به دو سه طایفهٔ دیگر ترک زبان و اوغوز به نام سُنقُر‌ها (سونقور، سونغور) و سلغر/سالغور/سلقر‌ها  بسیار نزدیک بودند. ظاهرا «زنگی‌ها» هم نام شاخه‌ای از افشارهای خوزستان بود که به فارس و بخش کوچکی از آنان به اصفهان و یزد آمده بودند. از سده‌های یازدهم و دوازدهم م. یعنی از زمان سلطان آلپ ارسلان و ملکشاه به بعد است که از انها می‌شنویم. انها همه از مجموعه قبایل ترک اوغوز بودند. افشار‌ها به عنوان ایل از سالغور‌ها به مراتب بزرگتر و قدرتمند تر بودند و به اکثر نقاط ایران و طبیعتا آذربایجان و آناتولی پخش شده بودند.

زبانِ اصلی افشار‌ها، در آغاز، گونه و شاخه‌ای از زبان‌های ترکی جنوب غربی (اوغوزی) بوده، اما در طول این چندین قرن، متناسب با محیط‌های جدیدشان تغییر یافته است. در برخی نقاط مانند یزد، خوزستان و سیستان که تراکم آنها زیاد نبوده، زبان ترکی افشاری کاملا از بین رفته و با فارسی جایگزین شده، در حالیکه در برخی نقاط خراسان و مخصوصا آذربایجان و استان مرکزی با دیگر لهجه‌های ترکی اوغوزی و ضمنا فارسی مخلوط گشته و اشکال جدیدی به وجود آورده است.

افشارهای یزد

من پیوسته در مورد استادان محمود و ایرج افشار یزدی از خود پرسیده‌ام: آیا اصلیت چند صد سال پیش این سرآمدان فرهنگ و ادب پارسی از ایل افشار بوده است که آشنای همه ماست؟ به نظر می‌رسد که بعید است کسی از خانواده‌ای بزرگ و قدیمی از یزد بیاید، نام خانوادگی اش «افشار» باشد و اصلیت چند صد سال پیشش به ایل افشار برنگردد.

بنده توضیحات مهم مرحوم دکتر محمود افشار را در باره خود ایشان که در ابتدای کتاب دوم «گفتار‌ ادبی» (۸) هست، با دقت تمام و چندین بارمطالعه کردم. مرحوم دکتر افشار به درستی نوشته است که تمرکز کوچ و سکونت افشار‌ها و سالغور‌ها روی اصفهان و یزد نبود. افشار‌ها بر خراسان، کرمان و سیستان، حتی خوزستان و کردستان، آذربایجان و آناتولی تمرکز داشتند و سالغور‌ها که اتابکان فارس بودند، اساسا رو به فارس گذاشته‌اند. این در فارس در زمان سعدی بود و حتی سعدی مورد حمایت امیران و اتابکان سالغور قرار داشت. دکتر افشار در این نوشته این نکته‌ها را تایید می‌کنند. ایشان شک داشتند که با سلغرها هم رابطه نسَبی داشته‌اند، اما می‌گویند که «جد اندر جد» (دستکم پنج نسل) ایشان از افشار‌های این شهر بوده‌اند که «تعدادشان هم زیاد نبود.»

ضمنا جناب آرش افشار یزدی که یکی از فرزندان مرحوم استاد ایرج افشار است، در صفحه مجازی «موقوفات دکتر محمود افشار» توضیح داده بودند که خانواده‌های افشار یزدی ترکی نمی دانند و در گذشته نیز چنین بوده است.

اگر اشتباه نکنم، درک بنده این است که با توضیحات کلی در باره ایل افشار در ایران و افشار‌های یزد و بحث احتمال خویشاوندی با سلقر‌ها (سالغورها)، مرحوم دکتر محمود افشار به هرحال شکی نداشتند که اعقاب افشار‌های یزد نیز مانند اکثریت بزرگ دیگر افشار‌های ایران و ترکیه به ایل بزرگ افشار می‌رسد. با این ترتیب می‌توان، اگر هم شواهد مشخصی نباشد، با راحتی خاطر استنتاج نمود که اصل افشار‌های یزد نیز از همان ریشه ایل بزرگ افشار است که ۹۰۰ تا یکهزار سال پیش از آسیای میانه آمده است.

بیشک اصولا مهم نیست که تبار چند صد سال پیش ما به کجا و کدام ایل و قوم می‌رسد. مهم تر این است که امروز کجا هستیم و چه می‌گوییم و چه می‌کنیم. اما با اینهمه آنچه که در بالا عرض کردم نشان دهنده چهار چیز است که ۳۰۰ سال پیش از مرحوم محمود افشار، در باره نادر شاه افشار نیز صدق می‌کرد.

یکم این که از کوچ و سکنای افشار‌ها در نجد ایران دیگر ۹۰۰ تا یکهزار سال گذشته است. شاید در ابتدا ایلاتی که کوچ کرده، به ایران می‌آمدند، هنوزخود را بیشتر افراد و اعضای یک ایل و قبیله به شمار می‌آوردند. اما چه افشار‌ها و چه دیگر ایلات این کشور دیگر قرن هاست که تبدیل به بخش لاینفک، طبیعی و ارگانیک ملیت و قومیت ایرانی شده‌اند.

دوم: نه فقط افشار‌ها بلکه دیگر ایلات ترک تبار ایران نیز با همه اقوام و اقشار ملت ایران آمیزش یافته‌اند. آنها همانند نمونه نادرشاه و دیرتر بزرگانی مانند محمود و ایرج افشار و نوادگان ایلات دیگر از قبیل قاجار و غیره نشانه بارز میهن پرستی و وابستگی به مرز و بوم و فرهنگ و تاریخ ایران گشته‌اند. این را در نمونه‌های بسیاری نظیر عباس میرزا و یا دکتر مصدق نیز می‌توان دید.

سوم: این موفقیت و رخشندگی در زمینه‌های مختلف اجتماعی نشانه روشن استعداد و مهارت خاص این ایلات در انطباق به اوضاع و محیط جدید اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است. از سوی دیگر این روند نشان دهنده آشکار پذیرندگی جامعه و ملیت ایرانی نسبت به کوچ نوآمدگان و استحاله آنها در قومیت، دولتداری و فرهنگ جاافتاده و باستانی ایرانی است. این نیز به نوبه خود به غنای مستمر قومی و فرهنگی ملت ایران یاری رسانده است.

و چهارم: بیشک ترکمان و یا افشار و یا شاملو و تکلوی یکهزار و یا حتی ۵۰۰ سال پیش دیگر وجود ندارد. نوادگان امروزی همه آن اقوام و ایلات هر کدام در هرنسل بیشتر و بیشتر با محیط و جامعه دور و برخود جوش خورده، وصلت نموده و به بخشی از این جامعه تبدیل یافته‌اند. خود مرحوم افشار در همان کتاب دوم «گفتار ادبی» اشاره می‌کنند که چگونه جد پدری ایشان با دختر تاجری کاشانی ازدواج می‌کند که جده مرحوم دکتر محمود افشاربوده است. این فقط یک نمونه کوچک، یک قطره از اقیانوس آمیزش و اختلاط قومی و فرهنگی-زبانی در تنها یک بُرش کوچک تاریخی یک شخص است. با این ترتیب بعد از گذشت صد‌ها سال، داشتن نام افشار و یا قاجار و شاملو و حتی تکلم به ترکی و یا داشتن عادات و رسومی مختلف از همدیگر دلیل و نشانه تبار و نژاد دیگر نیست. همه و مجموعه آن اختلاط‌ها و آمیزش‌ها در بستر تاریخ و فرهنگ ایران و زبان مشترک فارسی قوام یافته و می‌یابد.


پانویس ها:

(۱) افشار، محمود: قلمرو زبان فارسی، مجله آینده، نمره مسلسل ۳۲، جلدسوم، شماره ۸، سال ۱۳۲۴ خورشیدی

(۲) اتابکی، تورج.: ناسیونالیسم ایرانی و آذربایجان، در تارنمای «چشم انداز»، هشتم مارس ۲۰۱۶

(۳) اتابکی، همانجا

(۴) اتابکی، همانجا

(۵) افشار، محمود: همانجا

(۶) اتابکی، تورج: در سوگ استاد ایرج افشار، مجله بخارا، ش ۸۱، یادنامه ایرج افشار، تهران ۱۳۹۰

(۷) جوادی، عباس: افشارها، آیینه ملت ایران، در: ایران و آذربایجان، لندن ۲۰۱۶، ص ۸۴-۸۸

(۸) افشار، محمود: گفتار ادبی، کتاب دوم، تهران ۱۳۵۳ ه. ش.=۱۹۷۴ م.، ص ۱۶-۱۹… ادامه خواندن

ایران باستان و ایران معاصر، پرشیا و ایران

Aeshylus Persians

ایران باستان، ایران ۲۶۰۰ سال پیش، ایران ماد و هخامنشی و اشکانی و ساسانی نه تنها از نگاه زبان، بلکه از نظر قومیت و تبار نیز بیشتر از امروز ایرانی، یعنی هند و اروپایی، یعنی هند وایرانی، یعنی آریایی بود، چرا که همه قوم های ماد و پارس و سپس  پارتی از نگاه زبان و تبار خویشاوند نزدیک بودند. طبیعتا ایران آن روزها هم مخلوط بود. آن اقوام باستان ماد و پارس و پارتی نیز با پیش کسوتان بومی و غیرایرانی این سرزمین پیش از همه با عیلامیانِ خوزستان و لرستان و فارس، با کاسیان و لولوبیان و همه اقوام رنگارنگ  ریز و درشت بومی و نیز کم یا بیش با مردم متصرفات و همسایگان آشور و اورارتو و بابل و سکا ها آمیخته بودند، اگرچه زبان مشترک خود یعنی فارسی را نیز به تدریج ایجاد و تحکیم می نمودند. اما ایران پس از اسلام به تدریج با علاوه شدن دو عنصر زبانی و قومی ترک و عرب به مردم فلات ایران مخلوط تر شد. عنصر ایرانی از نگاه تبار سهم برتر خود را حفظ نمود، اما مخلوط تر شد و با عناصر جدید عربی و ترکی رنگین تر گردید. و لیکن دین و مذهب و در برخی نقاط حتی زبان تغییر یافت و فارسی با نفوذ عربی و کمی هم ترکی «منطقه ای تر»، ساده تر و غنی تر گردید.

پس از چند هزار سال اختلاط و آمیزش همه با همه، در آغاز پارس و ماد و پارتی، بعدها آشوری و یونانی و ارمنی، بعد تر عرب و ترک و مغول و دیگران، امروز نتیجه همین است که ما در ایران و یا ترکیه و یا قفقاز و آسیای میانه و عراق و سوریه می بینیم: ملت هایی از نگاه تبار و نژاد آمیخته که شکل و درجه آمیختگی شان، بی توجه به مرزهای سیاسی، به تدریج فرق می کند و گاه این و گاه  آن ویژگی ژنتیک آن بیشتر و یا کمتر میشود. در عین حال ما شاهد زبان ها، ادیان و مذهب های مختلف هستیم که آن هم مرز سیاسی نمی شناسد.

امروز پس از گذشت چند هزار سال، آیا اکثریت مردم این کشور ها نماینده آن نژاد های هزاران سال قبل هستند؟

مثلا نگاهی به سوریه بکنید که گفته می شود غالبا مردمش عرب هستند. جغرافیای پیدایش اصلی اعراب شبه جزیره عربستان است. آیا مردم دمشق و یا بغداد از نگاه اصلیت و تبار و حتی قیافه و ظاهر فیزیکی از شبه جزیره عربستان هستند؟

آیا بعد از اینهمه اختلاط و آمیزش، کوچ و جنگ و فراز و نشیب، همه مردم ایران کنونی هند و ایرانی و یا آریایی هستند؟

همه بر آنند که منشاء اصلی ترک ها در جنوب سیبری، مغولستان و قرقیزستان کنونی بوده است. آیا شما شباهتی بین ترک های ترکیه کنونی با مردم مغولستان و قرقیزستان می بینید؟

که البته اگر شباهت هایی نیز ببینید، مهم نیست. خون کسی رنگین تر و یا کمرنگ تر از دیگری نیست.

اما منظور این است که ما، همه ما و همه دیگران، هرکدام و گروه گروه، نتیجه هزاران و ده هزاران اختلاط و آمیزش فردی، خانوادگی و گروهی در طول هزاران و ده هزاران سال هستیم. آزمایش های دی ان ای و ژنو گرافیک ایران و قفقاز و ترکیه و عراق و پاکستان و افغانستان و ترکمنستان هم این را نشان می دهد. اکثریت مردم این کشور ها جدول ژنتیک کاملا مخلوطی دارند. در این مورد در چند مقاله دیگرتوضیحات دقیق تری داده ام (۱).

ایران امروز

امروزه مفهوم «ایران»، صرفنظر از اينكه اين نام از كجا آمده، ورای نژاد و تبار و قومیت و منشاء تاریخی شهروندان آن  است و محدود به دهقان ماد و پارسی و پارتی باستان نمی شود. بله، ریشه نام «ایران» از «ایر» و «آریا» و «آریان» باستان و «اِران»  و «ایر-ان» و ایرانشهر پارسی میانه است. این چیزی طبیعی است و ده ها کشور نام کنونی خود را از این یا آن قوم باستانی خود گرفته و به تمام سرزمین و تمام اقوام و ملت کنونی خود تعمیم داده اند که آمیزه قومی و تباری چند هزار سال گذشته هستند.

ریشه «یونان» امروز از نام ایالت «ایونیا» در غرب ترکیه کنونی است. ما ایرانیان این کشور را یونان می نامیم، زیرا «ایونیا» اولین قوم و ایالت یونان امروز بود که ایرانیان هخامنشی در غرب ترکیه کنونی دیده و این نام را به همه اقوام و سرزمین های یونان تعمیم داده اند، در حالیکه اروپاییان، یونان را به تبعیت از لاتین های باستان «گریس» و «گرک» و خود یونانیان «هلادا» و «هلاس» می نامند. اما امروزه  نام «یونان» از نگاه مرزهای سیاسی اصلا شامل آن منطقه «ایونیا» در سواحل دریای اژه نمی شود که جزو جمهوری ترکیه است. ایونیا و اسپارتا دولتشهرهای یونان باستان و کلاسیک تنها از نگاه فرهنگی و تاریخی است که شامل آن یونان باستان هستند، اما نام یونان هنوز یونان است.

همچنین: ریشه «انگلستان» از قوم ژرمن «آنگل» های آلمان شمالی و دانمارک است. «آلمان ها» قومی ژرمن در اروپای مرکزی بودند که امروز ما به تبعیت از فرانسوی ها به همه آلمان تعمیم داده ایم، درحالیکه رومی ها براساس اقوام ژرمن که در شمال روم با آنها مواجه بودند، امروزه همه کشور را «گرمانیا» و «جرمنی» می نامند. خود آلمانی ها به کشور خود «دویچلاند» (یعنی سرزمین «دویچ» ها) می گویند که از آلمانی باستان به معنی «مردمی، محلی» می آید. فرانک ها تنها یک قوم اروپای غربی بودند، اما نام آنها امروزه شامل همه شهروندهای فرانسه می شود. «ترکیه» نیز تنها کشور ترک تبارها نیست، بلکه کشور کسانی است که زبانشان ترکی است، کشور همه شهروند های ترکیه است، چه ترک و چه کرد و چه دیگران.

به همین ترتیب ایران امروز نیز به مراتب بیشتر و فراگیر تر از تنها آریائی های سه هزار سال پیش است. تازه امروزه پس از دو سه هزار سال، نه آن آنگل ها و ژرمن ها و فرانک ها و رومیان به همان صورت و هیئت قومی و زبانی که بودند، باقی مانده اند، نه آریایی ها و نه اعراب و نه ترک ها. زبان ها تحکیم و تثبیت شده و یا تغییر یافته و یا کلا از بین رفته اند، ادیان و مذاهب نیز یا مانده و یا تغییر یافته اند، و اقوام و گروه های مردم این قوم و آن قوم، این شهر و آن شهر، این استان و آن استان، بخصوص از قرن بیستم به اینسو آمیزش یافته اند.

پرشیا و ایران

از این جهت ایران با بریتانیا، آلمان و یا فرانسه فرق چندانی نمی کند. با این فرق که تاریخ و سنت دولتداری و ملت شوی ایران مانند یونان و چین و مصر کمی دیرین تر از بسیاری کشور های دیگر است. در دنیای بیرون، ابتدا آشوریان و اورارتوییان ۲۷۰۰ سال پیش ایرانیان را بیشتر با مادها و کمی هم با پارسی ها شناختند و همه آنها را «ماته آ» و «مدیا» و گاه «پارثوا» نامیدند (۲). دیرتر، هنگامی که هخامنشیان پارسی، ماد و پارس و پارتی را در یک امپراتوری گسترده متحد کردند، یونانیان و به تبعیت آنان دیگر غربیان همه ایران را با تمام اقوام و ایالاتش «پرسه آ» و «پرشیا» و همه ایرانیان را «پارسی ها» خواندند و تا قرن بیستم همین گونه ماند.

وقتی یونانیان و رومیان این تعبیر«پرسا» و یا «پرسیا» را به کار می بردند،  منظورشان هم ماد بود و هم پارس و هم پارت، یعنی اشکانی. وقتی درام نویس یونان باستان «آیسخولوس» اثر «پِرسس ها» («ایرانیان») (۳) را می نوشت، منظورش فقط مردم استان فارس کنونی نبود. در جنگ های ایران و یونان، ماد و پارس و پارتی همه ایرانی بودند که به یونان حمله کرده بودند و از نگاه یونانیان، فرقی بین آنها نبود. وقتی «پلوتارک» یونانی در نمایشنامه «زندگی تمیستوکلس» می نوشت که  فرمانده آتنی تمیستوکلس می خواست ابتدا زبان «پارسی» (به یونانی: «پرسیکی گلوسا») را بیاموزد تا وضع یونان را دقیق تربه پادشاه ایران توضیح دهد (۴)، منظورش لهجه ایرانی و محلی تخت جمشید ۲۶۰۰ سال پیش نبود، فارسی ایرانی و مشترکی بود که ماد و پارس و پارتی نیز می فهمیدند، اما «پارسی» نام گرفته بود چرا که اساس آن زبان مشترک پارسی که به تدریج شکل می گرفت، بر استاندارد گونه جنوبی و جنوب غربی ایرانی یعنی «پارسی» بنیاد شده بود و همان گونه تا به امروز با آمیزش با لهجه های دیگر ایرانی تکامل یافته است.

خود ایرانیان و دیگر ملل خاورزمین ایران را ابتدا «پارس» و «پارثوا»/«پارسا» و بعد ها بیشتر «اریان»، «اِران»/«ایران» و «ایرانشهر» (کشور ایران/ایرانیان) نامیده اند، چه در زمان اشکانیان و ساسانیان، چه پس از اسلام و هنگامی که حتی ایران حاکمیت سیاسی خود را به خلافت اسلامی باخته و موجودیتی رسمی و اداری نداشت و چه از دوره مغول ها و بخصوص صفویان به بعد. تنها در نیمه نخست قرن بیستم، درزمان سلطنت رضا شاه دولت ایران از کشورهای خارجی خواست که دیگر در اسناد رسمی و مکاتبات دیپلماتیک به جای «پرشیا» نام رسمی «ایران» را به کار برند. و همین طور هم شد. اما نام و صفت «پرشیا» و «پرشبن» هنوز در بسیاری تعابیر زبان های غربی از جمله برای زبان فارسی و یا تعابیری مانند «فرش ایرانی» (پرشین کارپت) و غیره  به کار برده می شود.

امروزه تنها ناشی ازبی اطلاعی و یا با انگیزه مغرضانه سیاسی است اگر تصور شود که وقتی گفته میشود «پرسیا»/«پرشیا» و یا «پرس»، منظور فقط سرزمین فارسی زبانان و یا استان امروزه فارس و یا تنها مردم فارسی زبان ایران است. نخیر، نیست. منظور، همه ایران و همه ایرانیان هستند.

در همه این موارد منظور از «ایران» و «پرشیا» همان سرزمینی است که  ما «ایران» می نامیم و درک می کنیم، همان است که غربی ها تا صد سال پیش «پرشیا» می نامیدند و درک می کردند. مثل خیلی کشور ها، در مورد  «ایران» و«پرشیا» هم نام یک قوم یک سرزمین تعمیم یافته و نام تمام آن سرزمین و تمام اقوام و گروه های آن مردم شده است.


پانویس ها

(۱) مثلا: جوادی، عباس: ترک ها، نژاد یا زبان؟، در ایران و آذربایجان، لندن ۲۰۱۶، ص. ۱۵۸-۱۶۵

(۲) دیاکونوف، ایگور. م. تاریخ ماد، ترجمه فارسی، تهران ۱۳۴۵، ص ۹۰

(3) Aeschylus: Persians, translated by Lembke, J. and Herington, J. C., Oxford University Press, 1991

(4) Plutarch: The Life of Themistocles, 5-29: «Themistocles replied, that a man’s discourse was like to a rich Persian carpet, the beautiful figures and patterns of which can only be shown by spreading and extending it out; when it is contracted and folded up, they are obscure and lost; and, therefore, he desired time. The king being pleased with the comparison, and bidding him take what time he would, he desired a year; in which time, having learnt the Persian language sufficiently, he spoke with the king by himself without the help of an interpreter…»… ادامه خواندن

عوامل هویت قومی

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
ترسم روزی بانگ برآید ز کمین
کای بی خبران، راه نه آن است و نه این
-عمر خیام نیشابوری

عباس جوادی –  «قوم» یعنی چه؟

در ابتدا، برای نمونه، یکچند گروه اجتماعی را در نظر بگیریم: زرتشتی‌های ایران، کردهای ترکیه، بلوچ‌های پاکستان، تالش‌های جمهوری آذربایجان، کورسی‌های فرانسه، تاتارهای روسیه و یا آفروآمریکائیان («سیاهپوستان») ایالات متحده…

آیا این گروه‌های اجتماعی در کشور خود قومی متمایز شمرده می‌شوند و یا باید چنین شمرده شوند؟ در اینجا لفظ «متمایز» بار مثبت و یا منفی ندارد. معنی خوب و بد، برتر و پایین تر، بحق و ناحق نمی‌دهد. معنای «متمایز» فقط این است که این گروه‌ها به جهت زبان، مذهب، اصلیت، رنگ پوست و یا ظاهر فیزیولوژیک، لباس، آداب و رسوم و عوامل دیگر از بقیه جامعه خود فرق می‌کنند.

در ادبیات و زبان سیاسی و جامعه شناختی معاصر، برخی از چنین گروه‌ها را «قوم» (جمع اش: اقوام) می‌نامند. بعضی از این گروه‌ها را «قوم» نمی‌نامند. حتی بعضی از آنها خود را عضو قوم بخصوصی نمی‌شمارند و بین خود و بقیه جامعه خود فرقی نمی‌بینند و یا می‌گویند این فرق دلیل تمایز آنها از دیگران نیست.

تعبیر «قوم» با این معنا از زبان‌ها و ادبیات سیاسی و جامعه شناختی غربی به کاربرد ما وارد شده است. به زبان‌های غربی مانند انگلیسی و فرانسه هم از اصل یونانی اش «اِتنوس» (اِتنیه، صفت: اِتنیک) آمده که در اصل به معنی هرگروه کوچک و یا بزرگ انسان‌ها مانند ملت، جامعه، طایفه، قبیله و مردم بوده است. حتی در گذشته این تعبیر فقط به انسان‌ها هم محدود نبوده، به جمع و گروه حیوانات از جمله پرندگان و مورچه‌ها هم اطلاق شده است. تعبیر «قوم» در گذشته در زبان فارسی و عربی هم معنایی وسیع تر از امروز داشته، مثلا: قوم یهود، قوم ترک، قوم مسیحی، قوم ایرانی، قوم ماد، قوم به حج رفتگان، قوم گرسنگان، قوم مورخین و حتی قوم مردگان، و یا آنچنان که در شعر بالا دیدیم، گروه انسان‌هایی که در باره موضوع معینی این و یا آن عقیده را دارند.

اما امروزه تعبیر «قوم» معمولا به معنی بخش‌هایی از یک ملت یعنی مردم سراسر یک کشور به کار برده می‌شود که دارای یک یا چند مشخصه معین مانند زبان، دین، فرهنگ، تاریخ و سرزمین مشترک باشند، مشخصاتی که باعث تمایز آنها از دیگران گردد.

در مقابل، این تعابیر رایج و «مدرن» امروز را در نظر بگیرید: طبقه و یا قشر روشنفکران، میانسالان، تهرانیان، بازنشستگان، آموزگاران، اردبیلی‌ها، سرمایه داران، روحانیان، کودکان، جوانان، زنان، بیماران، ، مهندسین، پزشکان، سیاستمداران، پیران و غیره.

امروزه برخلاف تعابیرمدرنی مانند «طبقه» و «قشر» که جامعه را از نگاه ثروت، موقعیت، شغل، و یا سواد، محل تولد و زیست و یا شهروندی به گروه‌های اجتماعی و اقتصادی تغییرپذیر تقسیم می‌کند، تعبیر «قوم» همانند «تبار» و «نژاد» مردم یک جامعه را به «ما» و «آنها» تقسیم می‌نماید و مبتنی بر مشخصه‌هایی است که اساسا در اختیار خود انسان‌ها نیست، مانند زبان، مذهب، رنگ پوست، منشاء و اصلیت سرزمینی.

عواملی که می‌توانند باعث شوند گروهی اجتماعی خود را همچون « یک قوم متمایز از دیگران» حس کند و دیگران هم آنها را چنین بشمارند، چیستند؟

معمولا گفته می‌شود برای آنکه اکثریت و یا بخشی از یک گروه اجتماعی خود را همچون یک «قوم» متمایزحس کند و یا دیگران گروهی اجتماعی را یک «قوم» بشمارد،، باید یک یا چند شرط زیر موجود باشند:

زبان

بیشک داشتن زبان مشترک اهمیت برجسته‌ای برای حس مشترک قومی دارد. عامل زبان حتی مدت‌های طولانی همچون «مهم ترین عامل» قومیت شمرده می‌شد. یعنی تصور این بود که هر گروه که صاحب زبان مشخص خود باشد، اصولا یک قوم شمرده می‌شود. اما این موضوع آن قدر ساده نیست و ده‌ها اما و اگرو استثنا دارد. مثلا زرتشتی‌های ایران زبان مخصوص خود را ندارند، بلکه وجه تمایز آنان دینشان است.

از سوی دیگر، معمولا زبان یک گروه هرقدر از زبان دیگران و یا از زبان اکثریت دور باشد، وجه تمایز آنها بیشتر است و هر قدر این فرق کمرنگ تر باشد، وجه تمایز کمتر است. به همین جهت احتمال اینکه شما مثلا ترکمن‌های ایران را یک قوم متمایز از بقیه ایرانیان بشمارید بیشتر و همین احتمال برای مثلا سمنانی‌ها کمتر است. ترکمنی، به هر حال، زبانی غیر فارسی است و در مقابل، میان سمنانی و فارسی استاندارد فرق آن چنانی نیست. حتی در مقایسه با سمنانی، دلیل به مراتب کمتری وجود دارد که گویشوران لهجه اصفهانی فارسی بخاطر همین لهجه یک «قوم» متمایز حساب شوند.

تمام نشد. درست است که فرق بیشتر زبان می‌تواند یک عنصر تمایز قومی و حتی ملی شود، اما همیشه هم این طور نیست و همه گویشوران یک زبان صرفا بخاطر همزبان بودنشان همیشه یک «قوم» و یا یک «ملت» را به وجود نمی‌آورند. زبان مادری آلمانی‌ها و اتریشی‌ها (و حتی سویسی‌های زوریخ) آلمانی است. اگرچه فرق‌های این آلمانی‌های محلی در زبان محاوره بسیار است، اما در نوشتار فرقی بین آنها نیست. با اینهمه آلمانی‌ها و اتریشی‌ها خود را ملت‌های جداگانه می‌شمارند و آلمانی زبان‌های زوریخ خود را بخشی از مردم سویس چهار زبانه حساب می‌کنند. مثال دیگر ملت‌های انگلیسی زبان بریتانیا، ایالات متحده، استرالیا و یا زلاند نو است که زبانشان یکی است، اما خود را یک «قوم» و ملت به حساب نمی‌آورند.

نمونه‌های نزدیک تری بیاوریم: متکلمین فارسی ایران، دری افغانستان و تاجیکی تاجیکستان کم و بیش همان زبان را به کار می‌برند، اما در طول تاریخ ملت‌های متمایزی را به وجود آورده‌اند. همچنین، زبان ترکی مردم آذربایجان ایران و قفقاز نیز با وجود اختلافات معینی که دارند، به همدیگربسیار نزدیک است، اما درست مانند نمونه تاجیکی تاجیکستان، دری افغانستان و یا آلمانی اتریش، سرنوشت سیاسی دستکم دویست سال گذشته این سرزمین‌ها طوری شده که این دو گروه متمایز مردم، از پی دولتداری‌های گوناگونی رفته  و به موازات آن، هویت ملی و سیاسی متفاوتی را برای خود به وجود آورده‌اند.

آیا در تعریف نقش زبان این پرسش هم مهم است؟ اصلا زبان چیست و لهجه کدام است؟ در موضوع هویت قومی، زبان مهم است یا لهجه؟ پاسخ این پرسش بسته به هر مورد مشخص است و آنچه که افراد آن گروه اجتماعی در باره زبان و یا لهجه خود فکر می‌کنند.

نمونه روسی و زبان بلاروس (زبان محلی روسیه سفید) تحول معکوسی را نسبت به تجربه آلمان و اتریش نشان می‌دهد. این دو زبان اسلاوی (حتی شاید در ضمن اوکرائینی) فوق العاده به همدیگر نزدیک اند، تا حدی که تا سقوط شوروی مردم در روسیه سفید (بلا روس)  معمولا لهجه محلی بلاروسی را به کار نمی‌بردند. بلاروسی مانند مثلا سمنانی ما یک گونه و لهجه محلی بود که بخصوص در روستاها و در سطح شفاهی به کار می‌رفت. در عمل مردم روسی می‌نوشتند و می‌خواندند. اما پس از فروپاشی شوروی و استقلال روسیه سفید «زبان بلا روسی» زبان مستقل، دولتی و متمایز جمهوری روسیه سفید شد، اگر چه هنوز، طوری که می‌گویند، روسی همچنان زبان اصلی در زندگی روزمره مردم است.  با این ترتیب سیاست دولت‌ها وطبیعتا خواست فعال و دراز مدت مردم در این یا آن سمت معین، می‌تواند تحول یک زبان و یا لهجه را مانند آنچه که در مثال‌های آلمانی و بلاروسی دیدیم، به سمت‌های مختلفی بکشاند.

گاه هم می‌شود که برای مدتی طولانی یک زبان نقش عامل تعیین کننده در تمایز یک قوم را بازی می‌کند، اما بعد آن قوم آن زبان خود را تغییر می‌دهد و وجه تمایز آن با دیگران از دست می‌رود. مثلا اسکاتلندی‌ها و ایرلندی‌های شمالی بریتانیا قرن‌ها زبان‌های کِلتی خود ایرلندی و اسکاتی را در کنار انگلیسی استاندارد حفظ کرده بودند، تا اینکه دستکم در طول صد تا دویست سال گذشته این  دو زبان عملا از گردونه کاربرد روزمره مردم این مناطق بریتانیا خارج شده، انگلیسی جایگزین آن شد. با وجود از بین رفتن ویژگی زبان، اسکاتلندی‌ها در سال ۲۰۱۴  حتی یک همه پرسی در باره جدایی از بریتانیا گذراندند که اگر چه رای قابل توجهی آورد، اما مورد تایید اکثریت قرار نگرفت. با اینهمه هنوز هم بسیاری اسکاتلندی‌ها  کوشش می‌کنند با مشخصات و ویژگی‌های دیگری از قبیل طبیعت، گردشگری، تولید مواد غذایی و غیره خود، آن وجوه تمایز خود را نسبت به انگلیسی‌های بریتانیا حفظ کنند که البته معلوم نیست تا چه حد در این کوشش خود موفق خواهند بود.

یعنی زبان بسیار مهم است، اما آن هم برای «هم قوم» بودن انسان‌ها همیشه شرط کافی نیست.

دین و مذهب

عامل دین و مذهب نقش به سزایی در شکل گیری گروه های قومی و بخصوص گروه های قومی پیشا مدرن داشته است. اصولا اقوامو قبایل بدوی و کوچنده صاحب دین سازمان یافته ای نبودند. آنها اساسا یا نیروهای طبیعی مانند آفتاب و آب و باران و یا «توتم» ها را پرستش می کردند و یا اینکه «پاگان» (چند خدایی) و یا شمن باور بودند. ادیان ابراهیمی و یا «اهل کتاب» (یهودیت، مسیحیت و اسلام) حدودا سه تا چهارهزار سال است که پیدا شده اند. مسیحیت و اسلام (و به طور بسیار محدودی یهودیت) خود را فراقومی و فراملی می شمارند. واقعیت هم این است که مرزها و محدودیت های قومی و ملی  ازنگاه قبول مسیحیت و یا اسلام اهمیتی ندارند و هرکس می تواند شامل این ادیان شود. اما در عمل می بینیم که این ادیان نیز، بخصوص پس از گذشتن از مرحله نخستین پیدایش و گسترش  خود و پس از قرارگرفتن در مقابل گزینه های سیاسی، در عمل ناچار به پذیرفتن واقعیت های فرهنگی و اقتصادی-سیاسی موجود شده و متناسبا رفتار کرده اند. به همین جهت هم هست که دربسیاری موارد، این و یا آن دین و مذهب آشکارا و یا به طور غیر مستقیم تبدیل به حامل احساسات قومی اقوام و ملل گوناگون شده اند.

یک انگیزه این وضع در آن است که برخی از این اقوام حتی نام، پیدایش خود و یا مالکیت بر سرزمینی را که متعلق به خود می شمارند، با اساطیردینی خود آمیخته اند. مثلا از نگاه یهودیت، اهمیت اسطوره توفان بزرگ و کشتی نوح که خود از اساطیر باستانی تر سومر تاثیر پذیرفته، چیزی بدیهی است. افسانه یونانی «اوروپا» و یا «ائوروپه» دختر پادشاه جزیره کرت و ماجرای وصلت او با زئوس که به هیئت یک گاو سفید درآمده بود نیز از این دسته اساطیر است. به همین ترتیب پادشاهان سومر نیز خود را نوادگان خدایان شهر می شمردند و یا در مصر و آشور آیین های محلی این اقوام با  اساطیر و افسانه های قومی آنها گره خورده بود. در ایران باستان، زبان و اساطیر ایرانیان، نام شهر ها و آتشکده های آنان به صورت تنگاتنگ با دین زرتشتی مرتبط بود.

اصولا به نظر می رسد که در دوران پیشا مدرن و بخصوص باستان، کم و بیش هر قومی دین و آیینی مخصوص به خود داشت. اقوام باستانی هر قدر بزرگ تر بودند و دولت مقتدرخود را داشتند، دینشان هم مهم تر و بانفوذتر بود. بسیاری از ادیان و آیین های گذشته و مخصوصا آیین های اقوام بدوی کوچنده  از بین رفتند. اما برخی از آنان از بین نرفتند، بلکه بزرگ تر و فراگیر تر شدند و به صورت ادیان سازمان یافته در آمدند.

به طور کلی شاید بتوان به جرات ادعا نمود که اقوام و ملت های کوچک و جوان که از نگاه قومی کم و بیش یکرنگ هستند، شاید بتوانند به نوعی بر دین، مذهب و یا آیین مخصوص خود تکیه و تاکید کنند، بدون آنکه این اولویت دینی آنها عواقب داخلی بزرگی داشته باشد. اما کشور ها و ملت های بزرگ، بخصوص اگر در مرحله پیشرفته اقتصادی و تعامل فرهنگی و دینی نیز نباشند، با هرگامی که در راه حاکمیت آشکار و تند روی مذهبی بردارند، در داخل خود با مشکلاتی جدی روبرو می شوند. البته در بسیاری موارد، عامل دین و مذهب، بهانه تحریکات گاه خونین و دراز مدت نیز می شود.

کشورهای پیشرفته غربی نیزتا چند قرن پیش صحنه برخی مناقشه ها و حتی جنگ های مذهبی بودند، اما امروزه مجموعا از حد نزاع و اختلافات جدی بیرون آمده اند. اگر به وضع کنونی کشورهای منطقه خودمان و برخی کشور های آسیا و آفریقا نگاهی بکنیم، خواهیم دید که عامل مذهب و دین، بخصوص در سال های اخیربهانه ای جدی برای رویارویی های خونین بین گروه های مختلف مردم همان کشور، کشتارها و ویرانی های دهشتناک و اختلافات جدی بین کشورهای گوناگون گشته است. اما حتی در بالکان، یعنی شرق اروپا نیز خون مناقشات قومی و مذهبی چند سال اخیر کاملا خشک نشده است.

وضع زبان ها و مذاهب کشورهای یوگسلاوی سابق مثال خوبی در این مورد است. می دانیم که به غیر از مقدونیه، کوسوو و تا حدی اسلووانی، زبان صربستان، کرواسی و بوسنی کم و بیش یکی است. به این زبان مشترک در گذشته «صربو کرواتی» می گفتند. بعد از تجزیه یوگسلاوی و استقلال اجزای این کشور سابقا متحد، صربستان برای تعریف استقلال خود مذهب اکثریت جمیت خود یعنی اورتدکس را عنوان کرد. کروواسی هم که اکثرا کاتولیک است، از مذهب برای تعریف تمایز خود استفاده نمود. در ضمن هرکدام از آنها سعی کردند تا حد امکان زبان خود را از زبان دیگران جدا کنند و جدا قلمداد نمایند، تا دلیل بیشتری برای جدایی داشته باشند. طبیعتا وقتی اراده سیاسی دولت و ملت این باشد، در صورت تداوم این وضع سیاسی، آن جدایی همه جانبه هم شاید اتفاق بیافتد. و چنین هم شد. در این میان وضع مسلمانان بوسنی هم طوری شد که تنها چیزی که آنها را مثلا از صرب ها و یا کرووات های یوگسلاوی سابق جدا می کرد، نه زبان مشترکشان، بلکه دینشان یعنی اسلام بود که تبدیل به عامل تمایز آنها شد، در حالیکه این هم در عمل بسنده نشد، چرا که در داخل سرزمین بوسنی، هم مسلمانان صربو کرواتی زبان زندگی می کنند، هم یک گروه قومی صرب های ارتدکس و هم یک گروه قومی کرووات های کاتولیک، آنها جدا شدند، اگرچه زبان و تبارشان فرق چندانی نداشت. نمونه های نزدیک تر عراق، سوریه، پاکستان و افغانستان نیز پیش روی ما هستند. در این نمونه ها نیز که انعکاس اختلافات قومی، ملی و منطقه ای هستند، اغلب و به راحتی عامل مذهب مورد تحریک و استفاده قرار گرفته که بخصوص در خاورمیانه به مراتب ساده تر و سریع تر ازبسیاری مناطق دیگر دنیا، مردم را به جوش و خروش  بر ضد همدیگر می آورد.

در اغلب این موارد، از مذهب و دین ، نه  به عنوان عامل نزدیکی و آمیزش، بلکه همچون وسیله تفرقه و حتی خونریزی استفاده شده و می شود. در نتیجه این مناقشات، چندین کشور و ملت بالکل به ورطه محو و نابودی کشانیده شده اند. اما در عین حال نمونه های بیشتر و امیدوار کننده ای هم هستند که نشان می دهند مذاهب مختلف با وجود مشکلات گذشته و حتی  حال، می توانند به طور مسالمت آمیز، در یک کشور مشترک و در چهارچوب یک ملت واحد زندگی کنند.

سرزمین مشترک

یک لازمه دیگر احساس هویت قومی وجود یک سرزمین معین است، چه واقعی و چه خیالی و معهود. بدون وجود یک سرزمین مشترک، بدون یکجا بودن و با هم بودن در آن سرزمین که از سوی دیگران نیز همچون حق طبیعی آن گروه قبول شود، احساس «یکی بودن» آن گروه به عنوان «قوم» مشکل است. امپراتوری های گسترده باستانی برای ایرانیان، امپراتوری اسکندر مقدونی برای یونانیان، شبه جزیره عربستان برای اعرابی که همراه با گسترش اسلام به کشور های دیگر کوچیدند و یا دلبستگی غرور آمیز ترک های ترکیه به آسیای میانه به عنوان سرچشمه زندگی ایلاتی و پرماجرای آنان، نمونه های روشنی از اهمیت عامل سرزمین برای ایجاد و حفظ احساس قوی قومی و یا ملی هستند. احتمالا همین موضوع باعث شده است که به خاطر ادعای مالکیت هم یهودیان و هم فلسطینیان بر اورشلیم (بیت المقدس) و سرزمین های همجوار آن، معضل اسرائیل و فلسطین به فاجعه ای دراز مدت تبدیل گشته است.

راشتن کالبورن بر آن است که در «ابتدای تمدن ها» (حدودا 10-12 هزار سال پیش) اقوام و قبایل دوره پایانی نوسنگی در روسیه و آسیای میانه به دلیل پیدایش خشکسالی های شدید این مناطق، رو به سوی جلگه های رودخانه های جنوب یعنی نیل در مصر، دجله و فرات در عراق کنونی، ایندوس در هندوستان و همچنین رود زرد در چین آوردند. شاید هم پایه گذاری آمیزش های قومی و فرهنگی و پیدایش اقوام بعدی سومر، هیتیت، مصر، عیلام و  آشور به دست متعاقبین همان اقوام بوده است. به هر تقدیر کوچ بزرگ هند و ایرانیان، خیلی بعد، حدود پنج-شش هزار سال پیش و کوچ بزرگ اقوام ترک زبان از آسیای میانه به ایران و روم شرقی حتی دیرتر، یعنی یکهزار سال پیش بوده است. با وجود این فاصله ها در کوچ و یکجانشینی آن اقوام، همه آنها به ترتیب از یک سو عادات،  مراسم و آیین های قومی خود را با خود به میهن جدید خود به همراه آوردند و از سوی دیگر در موطن جدید خود، حسرت «زندگی ساده و بی آلایش» درسرزمین های بابایی دوران کوچندگی، صدها سال آنها را همراهی کرد و این موضوع به آیین ها، فرهنگ، آداب و رسوم، زبان و دین آنها تاثیر گذاشت.

شاید به همین جهت است که گفته می شود وابستگی های قومی انسان هایی که خاطره قومی و گروهی مهاجرتشان چندان دوردست نیست، قوی تر از کسانی است که تصورمی کنند اجدادشان مدت به مراتب طولانی تری در یک سرزمین زیسته اند. آیا به همین جهت است که خاطره کنونی ترک های ترکیه از آسیای میانه به عنوان «منشاء زندگی اصلی آنها» هنوز بسیار زنده است؟ آیا دلیل اینکه ایرانیان چنین رابطه حسی با آسیای میانه ندارند و عمدتا روی سرزمین کنونی شان ایران متمرکز هستند، این است که از زمان کوچ آریاییان از شمال دریای خزر و آسیای میانه به جلگه ایران دستکم سه هزار سال، یعنی سه برابر فاصله کوچ بزرگ ترک ها در قرن های یازدهم تا شانزدهم گذشته است؟ آیا وابستگی اصلی ترک های کنونی ترکیه به قومیت خود و وابستگی اصلی ایرانیان معاصر به سرزمین خود و تاریخ آن به همین دلیل است؟ این نتیجه گیری شاید هم کمی دورخیزانه است، چرا که با وجود دلبستگی «رُمانتیک» ترک های ترکیه به آسیای میانه، وابستگی کنونی آنها به سرزمین ترکیه در آسیای صغیر نیز بسیار قوی است، اگرچه شاید این هم دور از واقعیت نیست که روابط و احساسات قومی و محلی در ترکیه (حس «ترک بودن» و یا «کرد بودن») قوی تر از ایران جلوه می کند. در مقابل چنین نتیجه گیری هم می توان دلایل شک برانگیزی آورد. به هرتقدیر، از دوره کوچ های بزرگ ایرانیان و ترک ها چه سه هزار سال گذشته باشد و چه فقط یکهزار سال، امروزه در هردو کشور، روابط قومی و محلی-فرهنگی در شهرها و مناطقی که یکجا نشینی سابقه طولانی تری دارد، قوی تر از مناطقی است که از یکجا نشینی اهالی اش چندان مدت زیادی نمی گذرد.

بسیاری جامعه شناسان گفته اند که ملت های بزرگی که در گذشته برای مدتی طولانی صاحب امپراتوری های وسیع چند قومی بودند، با این تجربه امپراتوری خود، اندیشه «یک سرزمین واحد و مشترک» شامل اقوام مختلف و رنگارنگ را به کشورهای کوچک و فرهنگ های جداگانه قومی ترجیح می دهند و در نتیجه در چنین ملت ها، معمولا دلبستگی به سرزمین و فرهنگ تمامیت مردم آن سرزمین قوی تر از فقط مذهب و دیگر خصوصیات یک قوم آن ملت است. درمقابل، طبق همین نظریه، ملت های کوچکتر که تجربه دولتداری بزرگ با اقوام گوناگون را نداشتند و یا دولت های بزرگی بودند اما (مانند عثمانی و روسیه) این تجربه آنها در تاریخ نزدیکی شکست خورده است، احساسات قومی و گروهی قدرتمندتری دارند.

وارث یک امپراتوری گسترده و دراز مدت بودن در زندگی امروزه انسان ها نقش مهمی بازی می کند. در این رهگذر، ذهنیت وراثت یک امپراتوری گسترده در تاریخ، احتمالا از خود آن وراثت مهم تر است. مثلا ایران کنونی بیشک به مراتب کوچک تر و محدود تر از امپراتوری هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان است، اما ایرانیان اکثرا  به صورتی طبیعی خود را وارثین همان امپراتوری ها و تاریخ و فرهنگ آن می شمارند. شاید به همین صورت مردم کنونی عراق هم حق دارند خود را ادامه دهنده امپراتوری های سومر، آشور، بابل و یا حتی هخامنشی و ساسانی بشمارند. اما هویت قومی و ملی عراقیان امروز ربط چندانی به گذشته سرزمین عراق ندارد. آنها از نگاه قومی و مذهبی بین کرد ها، اعراب شیعه و اعراب سنی تقسیم شده اند و این جدایی هیچ هم همیشه مسالمت آمیز نبوده است.

طبیعتا تجربه مشخص هر کشور و ملت فرق می کند. چند نمونه بارز این گونه امپراتوری ها با تجربه «دولتداری فراقومی» هخامنشیان ایران، امپراتوری مقدونی-یونانی اسکندر و البته امپراتوری روم است. همه این امپراتوری ها با رهبری یک و یا دو قوم اصلی و بزرگ اداره شده اند: در دوره هخامنشیان: ایرانیان اعم از پارس و ماد، در امپراتوری اسکندر: مقدونیان و یونانیان، و در امپراتوری روم: رومیان و یونانیان .  اما این دولت های گسترده در عمل تنها به یکی دو قوم، دین و یا فرهنگ و اساطیر متکی نبوده اند. در امپراتوری هخامنشیان از سُغد آسیای میانه تا مصر و آناتولی و مصر و فلسطین، هر کس می توانست به شرط تبعیت از قوانین و قواعد امپراتوری، با قومیت، زبان و مذهب خود زندگی آرامی داشته باشد. در امپراتوری روم اگر چه مسیحیت دیگر شروع به گسترش به سرزمین های اروپایی مدیترانه نموده بود، اما خود روم و نظام امپراتوری بین ادیان و مذاهب فرقی نمی گذاشت. برعکس، بسیاری مورخین برآنند که امپراتوری ایران باستان همزمان با ساسانیان و زمانی رو به افول گذاشته است که یک دین یعنی آیین زرتشت عملا (اگرچه نه با سرسختی چندان)  به دین دولتی و رسمی تبدیل گردید و بخصوص از زمان شاپور اول و بهرام اول (سال های 250-300 م) دیگرادیان و اقوام دیگر و از جمله ارمنیان را ازخود جدا کرد. دیر ترهمین اتفاق در امپراتوری روم هم با مسیحیت رخ داد. سال 380 م.، قبول مسیحیت به عنوان دین رسمی و دولتی امپراتوری روم در ضمن آغاز پایان این امپراتوری و تقسیم آن به دو قسمت غربی و شرقی (روم و بیزانس) نیز به حساب می آید.

طبق این نظریه، در دولت های بزرگ و چند قومی مانند هخامنشیان، اسکندر و روم، جایی برای قوم گرایی آشکار و جدایی افکن قوم بزرگ و حاکم (مثلا ایرانیان در دولت هخامنشی  یا رومیان و یونیانیان در دولت روم) نبود و نمی توانست باشد، چرا که هرگونه تمایل آشکار و تندروانه به حاکمیت یک قوم و یا دین و زبان، باعث تفرقه و پراکندگی امپراتوری می شد. طبیعی است که عملا ایرانیان در دولت هخامنشیان و رومیان و یونانیان در امپراتوری روم حاکم بوده اند. آنها مدیریت عملی زندگی اقتصادی، تجارت، نقلیات، مدیریت اداری و دولتی و جمع آوری مالیات را برعهده داشتند. اما هرکسی از اقوام دیگر نیز که این قواعد و قوانین را اجرا می نمود، می توانست نقشی در رهبری امپراتوری بازی کند.

این امپراتوری ها در تاکید بر قومگرایی خود ذینفع نبودند، در حالیکه، در مقابل، اقوام تابع و کوچک تر امپراتوری بعد ها با برجسته کردن مشخصات قومی خود کوشش به برافراشتن پرچم جدایی و استقلال نموده اند.

فرهنگ، تاریخ و اساطیر

در نمونه هایی مانند چین و یونان می بینیم که گاه یک قوم بزرگ که عنصر اصلی یک کشور گسترده را تشکیل می دهد، فرهنگ غنی، باستانی و جهانشمول خود را به یک مرجع و تکیه گاه مهم در هویت قومی و حتی ملی خود درآورده و با آن مباهات می کند. براستی نیز چین و یونان را بدون فرهنگ غنی و باستانی آنان نمی توان تصور کرد. به همین ترتیب ایرانیان، رومیان و یونانیان همچون موسسین وسیع ترین  امپراتوری های تاریخ، پیدایش و تداوم دراز مدت این امپراتوری ها را به یکی از مشخصه های قومی و ملی خود تبدیل کرده اند. اما در اینجا موضوع تنها بر سر یک امپراتوری بزرگ، تاریخی باستانی و فرهنگی غنی نیست.

بسیاری از همین اقوام و ملت ها و اقوام و ملت های دیگر در باره ریشه و سرآغاز پیدایش خود، روایت ها و افسانه های رنگارنگی دارند. این روایات و افسانه ها، چه کتبی و چه غالبا شفاهی، چه درست و چه متصور، در تصورات آن گروه در باره هویت قومی خود و تقویت احساس همبستگی بین اعضای آن قوم نقش مهمی بازی می کنند. داستان های هومر برای یونانی ها، شاهنامه فردوسی برای ایرانیان، انجیل (عهد قدیم و جدید) برای یهودیان و مسیحیان و یا افسانه دده قورقود برای قبایل ترک-اوغوز آسیای میانه از این قبیل روایات و اساطیر هستند. این گونه روایات و اساطیر در باره قهرمانی های گذشته اقوام و رخشندگی دولت های آنان نقش مهمی بازی می کنند. اتفاقات متهورانه ای مانند کوچ ها و جنگ های بزرگ و پیروزمندانه و یا حتی معجزه هایی که در اصل خیالی هستند و با اینهمه در ذهن افراد آن گروه ریشه دوانده اند، نیز به همان درجه در تحکیم حس «قوم متمایز بودن» اهمیت دارند.

گاه نیز کار و کوشش، ثروت وموفقیت، دانش، نظم و پیشرفت و گاه حتی درد و رنج مشترک، احساس نزدیکی و همبستگی قومی به وجود می آورد. حتی دلبستگی به خوراک های خودی، عادت و خوشایندی نسبت به شکل و لحن صحبت، شوخی و رفتار های ویژه گروهی  باعث می شوند شما خود را به هم گروه های خود نزدیک تر و از دیگران به همین دلیل ها دورتر حس کنید.

نام معین

داشتن یک نام مخصوص برای هر قوم مهم است. مثلا معلوم است که «کرد» و یا «بلوچ» یک نام معین است که این گروه ها را از بقیه جامعه بزرگ تر آنها متمایز می کند. اما می بینیم وقتی مثلا مسلمان های بوسنی در یوگسلاوی سابق که هم زبان و هم تبارشان با دیگر شهروندان یوگسلاوی سابق فوق العاده نزدیک است، اسم خاصی برای خود ندارند، برای تفکیک خود از دیگران خود را «مسلمان» می نامند، یعنی تابعیت یک دین تبدیل به نام یک قوم می شود.

عنصر پشتیبانی

برخی جامعه شناسان در ضمن اهمیت عنصر پشتیبانی عمومی و اکثریت اعضای آن گروه از نه تنها حس، بلکه اقدامات عملی به عنوان یک گروه و قوم را تاکید کرده اند. این به آن معناست که آیا اکثریت قابل توجهی از آن گروه بخصوص در شرایط حساس حاضر و قادر است صرفنظر از تقسیمات داخلی گروه مانند فقیر و ثروتمند، روحانی و غیر مومن، تاجر و کارگر و یا دست راستی و دست چپی از آنچه که گروه در مجموع «منافع قومی» و مشترک خود می شمارد، فعالانه و پیگیرانه دفاع کند و یا نه. بعضا عده ای از یک قوم دست به اقدامی می زنند، اما اثری از این پشتیبانی عمومی دیده نمی شود. گاه شاهد این پشتیبانی می شویم که بعضا اوج می گیرد و گاه فروکش می کند. گاه اقلیتی کوچک طرفدارش است و گاه اکثریت آن قوم، گاه دولتی آن را پیگیر می شود و گاه کشتیبان را سیاستی دگر می آید. طبیعی است که گروه های فعال اقوامی که خواهان عرض اندام نوین و مستقلی در دنیا هستند، اغلب اولا سعی می کنند خود را «نماینده» اکثریت آن قوم معرفی کنند و ثانیا در باره قدرت و یا قدمت زبان خود، ریشه و تاریخ باستانی تباری آن قوم و یا «عمق اختلافاتشان» با دیگر اقوام گزافه گویی می کنند. اما طبیعتا مهم است که آیا این مبالغه ها مورد تایید مردم دیگر و یا دستکم اکثریت خود آن قوم قرار می گیرد یا نه.


برخی منابع:

برای مطالعه دقیق تر تاریخ و اشکال پیدایش وجنبه های گوناگون و مشخصات قومی در سرزمین های گوناگون و تحول و تغییر این مشخصات، دو اثر زیر شاید از بهترین منابع موجود علمی باشند. منابع اصلی که در پایان کتاب آنتونی اسمیث داده می شوند نیز بیشک به تعمیق دانش خواننده کمک بیشتری خواهند کرد.

Tonkin, E; McDonald, M. and Chapman, M. (eds): History and Ethnicity, London 1989

Smith, Anthony D. : The Ethnic Origins of Nations, New York 1987

Tilly, Charles (ed.): The formation of national states in Western Europe, Princeton University Press 1975… ادامه خواندن

ایران و توران

«توران» به کجا گفته می شود؟

ظاهرا پاسخ این پرسش وابسته به شخص مخاطب آن است، چرا که کلید این پاسخ، نه در تاریخ مکتوب و مُدوَن، بلکه در اساطیر و افسانه ها و شاید هم در جایی بین تاریخ واقعی و اساطیر افسانه ای نهفته است.

در زبان فارسی معروف ترین و جدید ترین اثری که از سرزمینی بنام «توران» نام می برد، بیشک شعر معروف سیاوش کسرائی با عنوان «آرش کمانگیر» است، جائی که می گوید آرش برای تعیین مرز ایران و توران تیر خود را به سوی رود جیحون (رود آمو و یا آمودریا، به یونانی «اوکسوس») انداخت و جایی که تیر آرش بر ساق یک درخت گردو خورده بود، «از آن پس مرز ایرانشهر و توران نامیده شد»، یعنی این سوی مرز «ایران» شد و آن سوی مرز «توران»:

(…)

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،

به دیگر نیم روزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند…

البته داستان انداختن تیر و تعیین مرز ایران و توران یک افسانه ایرانی است و نه تاریخ مکتوب.

به هر حال، «توران» پیش از همه چیز تعبیر و جاینامی مربوط به اساطیر ایرانی است. طبق این اساطیر، فریدون از نژاد جمشید قلمروی خود را به سه بخش تقسیم کرد و هر بخش را به یکی از پسران خود سپرد: ایران را به ایرج، توران را به تور و شام را به سلم … افراسیاب از نوادگان تور با نوذر از نوادگان ایرج و منوچهر جنگ کرد و او را کشت. اما در جنگ دیگری بین ایران و توران، زال و دیگر پهلوانان ایران به زو پسر تهماسب کمک کردند، تا اینکه بین زو و افراسیاب صلح شد و مرز میان ایران و توران معین گردید. پس از زو، گرشاسپ به تخت نشست و افراسیاب دوباره بر او تاخت و رستم، کیقباد را که از نژاد فریدون بود، بر تخت نشاند و باز بین ایران و توران ابتدا جنگ و سپس صلح شد. تورانیان هزیمت یافته، برگشتند و  و آمو دریا مرز این دو سرزمین تعیین گردید.

یعنی کیقباد پادشاه ایران بود و افراسیاب پادشاه توران.

فردوسی در شاهنامه می گوید:

برآورد میلی زسنگ و ز گچ

که کس را ز ایران و ترک و خَلَج[1]

نبودی گذر جز به فرمان شاه

همان نیز جیحون میانجی به راه[2]

طبق همین اساطیر ایرانی، ایرانیان و تورانیان از یک تبار بودند که بعد ها سرزمین خود را جدا کردند: در حالی که دسترس ایران و ایرانیان در حدودی تا رود جیحون (آمودریا) محدود ماند، توران و تورانیان به سرزمین و مردمان آن سوی رود یعنی ازبکستان و تاجیکستان امروز اطلاق شد، شاید هم ضمنا به آن سوی رود سیحون (سیردریا) یعنی قزاقستان، قرقیزستان و کاشغر کنونی.

تاریخ دانشگاهی معاصر و قرائت تقریبا همه دانشمندان درباره دوره ساسانیان که اساس دوره تاریخی مورد بحث در شاهنامه و مدتی پس از آن است، نیز کم و بیش همین را می گوید: این سوی آمودریا (جیحون) ایران ساسانی بود، آن سوی آمودریا تا سیر دریا (سیحون) سرزمین ماوراءالنهر، سغد و خوارزم و چاچ (تاشکند) و فرغانه، و آن سوی سیردریا دشت های آسیای مرکزی یا آسیای میانه، قزاقستان، قرقیزستان و کاشغر کنونی.

صرفنظر از اساطیر و افسانه ها، اکثر دانشمندان تاریخ و مردم شناسی برآنند که پس از مهاجرت و اسکان اقوام مادی و پارسی به فلات ایران کنونی حدود 2500-3500 سال پیش از میلاد،  ایران زمین یعنی فلات ایران کنونی اصولا مسکن ایرانیان یکجا نشین بود، در حالی که هنوز در شمال شرق و شرق ایران زمین  داها ها (پارتی های بعدی)، سکا ها و یا ماساگت ها و بعدها هپتالیان می زیستند که اکثرا در «آن سوی دریا» (ماوراء النهر) و در دشت های آسیای میانه و اوراسیا زندگی می کردند، کوچ نشین بودند و احتمالا تا قرن ششم میلادی (500-600 سال پیش از اسلام) اکثرا ایرانی زبان بودند و به زبان های ایرانی شرقی مانند سکایی، پارتی و سُغدی سخن می گفتند.

به گفته اکثر مورخین و باستان شناسان، از قرن ششم به بعد، همه منابع چینی، رومی یونانی، پهلوی و سانسکریت هنگام بحث از اقوام دشت های آسیای میانه، دیگر نه از سکا ها و اسکیت ها، نه از داها ها و ماساگت ها و هون ها، بلکه اصولا از «ترک ها» و تا حدی هم هپتالیان سخن می گویند. اعراب و دیگر مسلمانان هم همین طور. پس از آنکه لشکریان اسلام خراسان را در سال 642 و سپس ماوراءالنهر را نیز در سال های 720-750 م. تصرف کردند، منابع اسلامی همه اقوام و قبایلی را که در آن سوی «حدود و ثغور اسلام» یعنی قزاقستان، قرقیزستان و کاشغر می زیستند، «ترک» نامیدند.

با این ترتیب بین دوران سکاها و اسکیت ها، داها ها و ماساگت ها و حتی هون ها که بعد از آنها در این سرزمین ها پیدا شدند و اقوام ترک  که حدود ششصد سال بعد از آنها در دشت های آسیای میانه برآمدند و ظاهرا جایگزین همه آنها شدند، دستکم ششصد تا هزار سال فرق هست.

بر این اساس، بسیاری از دانشمندان سرشناس معاصر چنین نتیجه گیری می کنند که اولا «توران» و «تورها» تعابیری از اساطیر باستانی ایرانی هستند و نه از تاریخ مدون که مشخصا به اقوام احتمالا ایرانی شرقی یعنی سکاها و ماساگت ها و غیره اشاره می کنند. ثانیا در دوران حیات فردوسی یعنی قرن یازدهم میلادی، تقریبا چهارصد سال پس از اسلام و در شرایط حاکمیت فرهنگی و دینی عربی-اسلامی و حاکمیت سیاسی ترکان غزنوی و سلجوقی، فردوسی در شاهنامه خود که حماسه ای برای احیای روحیه و خودآگاهی ایرانیان است، در شرح تاریخ ایران، اقوام ترک و سرزمین آنان را با «توران» هم معنا نموده تا ایرانیان اساطیر باستانی خود را با دید معاصر آن دوره یعنی توجه به اعراب و ترک ها بهتر درک کنند. به نظر همین دانشمندان، این در حالی است که  توران و ترک ها با یکدیگر ارتباطی ندارند، اگرچه، هم هر دو از یک منطقه یعنی آسیای میانه سرچشمه می گیرند واز آن سرزمین ها به ایران هجوم کرده اند و هم شباهت ظاهری بین دو نام تور/توران و ترک/تورک، این «یکسان پنداری» را آسان تر کرده است.

واقعا هم بعد از اسلام است که با کوچ و مسکون شدن قبایل ترک از ماوراءالنهر به خراسان و مابقی ایران، عنصر ترکی در این سرزمین ها جا می افتد و وقتی درک باستانی توران بخصوص با شاهنامه فردوسی به فراموشی سپرده میشود، «توران» و «ترک» هم معنا  می گردند. از این منظر، تصور«توران = ترک» درکی جدید و مربوط به دوره بعد از اسلام و کوچ های ترکان به ایران و خاورمیانه است، در حالی که «توران» باستان و ایرانی خیلی قدیمی تر از دوره برآمدن ترک ها در صحنه تاریخ است.

بر اساس این نگرش، تلقی ترکی از تعبیر «توران»  ظاهرا با شاهنامه فردوسی و همزمان با آن شروع شده و چیزی نسبتا جدید است. در مدخل «توران» «دانشنامه جهان اسلام»[3] درباره درک شاهنامه فردوسی از «توران» گفته می شود: «بنا به روایت شاهنامه، فریدون جهان را میان فرزندان خود تقسیم کرد: روم را به سلم، توران را به تور و ایران را به ایرج داد و تور را تورانشاه نامیدند. در شاهنامه، توران، سرزمین ترکان و چینیان است که رود جیحون آن را از ایران جدا می کند.»

هر چه در تاریخ به عقب و عقب تر برویم، تاریخ با افسانه و اسطوره مخلوط تر و کشف واقعیت به همان درجه مشکل تر می شود. اگر جنبه اسطوره ای شاهنامه را اساس قرار دهیم، باید قبول کنیم که ایرانیان و ترکان هر دو از نوادگان فریدون بودند و بنابراین ترک و ایرانی، هم قوم و در واقع «پسر عمو» هستند.

به نظر ریچارد فرای، در دوره فردوسی «بُعد اساطیر ایرانی به قدری فراگیر بود که ترکان نیز آن را مانند ایرانیان، از اساطیر تاریخ باستان خود نامیدند. در قدیمی ترین لغتنامه ترکی (دیوان لغات الترک» محمود کاشغری از قرن یازدهم میلادی، -م.) قهرمان ترکان آسیای مرکزی، آلپ اَر تونقا همان افراسیاب نامیده می شود که در اساطیر ایرانی دشمن اصلی ایرانیان در جبهه «توران» به شمار می رود»[4].  احتمالا بر اساس همین اساطیر هم بود که تاریخ نویسان سلاطین سلجوقی، آق قویونلو و قراقویونلو کوشش می کردند این پادشاهان را به شجره جمشید و تاریخ ایران باستان مربوط کنند. مثلا در ابتدای «عرض نامه» (احتمالا ۸۸۱ هجری برابر با ۱۴۷۶ میلادی)، مولف آن، جلال الدین دوانی که خواجه دربار سلطان اوزون حسن آق قویونلو و فرزندش سلطان خلیل بوده، سلطان آق قویونلو را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» مینامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان می نویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است.» ولادیمیر مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را میدهد: «ظاهرا منظور این است که او (سلطان خلیل) هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود و نسب اش به تور پسر فریدون میرسید. مطابق عقاید عامه، این شاهزادگان با پیشدادیان (جمشید و غیره) مربوط بودند»[5].

اما آنا ماری گابن متخصص چین شناسی و زبان و ادبیات ترکی باستان، مینویسد که «شاهنامه فردوسی بر مبنای داستان های اسطوره ای تواریخ پیشین از نبرد های بی باکانه بین دو ملت جسور ایران و توران سخن میگوید. در اینجا واژه توران به کلمه ترک ربطی ندارد. اما نظر به اینکه بعد از قرن ششم ترک ها که از آسیای مرکزی می آمدند در سرنوشت ملل ایرانی نقشی کلیدی بر عهده گرفتند، نام توران نیز بخاطر شباهت، به اشتباه در مورد این نوآمدگان نیز بکار برده شد»[6].

واقعا هم تور/تورج واژه ای است از فارسی میانه و نام توران به معنی «سرزمین تور» در آسیای میانه برای اولین بار در کتاب اوستا ذکر شده که در آنجا تورانیان نام های ایرانی دارند.

پروفسور گابن هم در همان اثر فوق الذکر میگوید[7] که در سال 552 میلادی بود که برای اولین بار در منابع چینی، اشاره ای به قبایل ترک میشود. همچنین، تورکولوگ معروف فرانسوی، ژان پل رو در کتاب خود موسوم به «تاریخ ترکان» ضمن تصدیق این تشخیص میگوید که قبایل ترک در سال های 1200-700 قبل از میلاد از جنگل های پوشیده از برف سیبری و مغولستان بسوی جنوب آمدند و بعد از میلاد مسیح در مسیر کوچ های ابتدا تدریجی و سپس موج وار خود، اقوام هند و اروپائی (آریائی) را عقب زدند و یا با آنها امتزاج کردند[8].

دگرگشت زبان و فرهنگ سُغد، باختر (باکتریا یا بلخ)، خوارزم، و شهر هائی نظیر سمرقند، بخارا و مرو از مجموعه زبانهای ایرانی شرقی به مجموعه زبان های ترکی هم بعد از میلاد مسیح تا آغاز کوچ های دوره سلجوقیان ادامه داشته و بعد از سلجوقیان شدت گرفته است[9].

از این نوشته ها هم می توان نتیجه گرفت که تعبیر «توران» ابتدا فقط به بخشی از ایران باستان و یا بطور دقیق تر «ایرانیان و یا هند و ایرانی تباران هنوز کوچنده» در شمال فلات ایران مانند سکا ها گفته می شده، اما بعد ها مفهوم ترک و ترکی جایگزین آن شده است.

ایگور دیاکونوف هم به نوبه خود در اثر «راه های تاریخ» میگوید: «توران در ابتدا نام یکی از قبایل ایرانی بود که در اوستا ذکر شده است، اما در شعر فردوسی و بطور کلی در سنت بعدی ایرانی، تعبیر توران به سرزمین هائی اطلاق شده است که مردمش ترکی سخن میگویند»[10].

بسیاری از منابع ترکی معاصر در تعریف جغرافیایی «توران»، این منطقه را در معنای محدود آن به «حوزه بین دریای آرال در آسیای میانه و دریای خزر» و در معنای وسیع ترش «کلا آسیای میانه» تعبیر می کنند، اما از نظر سیاسی «توران» را «همه مناطق و کشور هائی که در آن به ترکی سخن گفته می شود» تعریف می نمایند[11]. به همین ترتیب در ادبیات ناسیونالیستی ترکی معاصر، «توران چیلیق» (پان تورانیسم) به اندیشه متحد کردن همه ترکان جهان و سرزمین های آنان گفته می شود. در اوایل قرن بیستم، بعضی روشنفکران و سیاست پردازان آذری، تاتار و ترک مانند ضیاء گوک آلپ و انور پاشا از اندیشه «توران چیلیق» به معنی «اتحاد ترکان» دفاع کرده اند. حتی انور پاشا که از فرماندهان مشهور ارتش عثمانی بود، بعد از شکست عثمانی در جنگ اول جهانی و قطع کمک بلشویک های روسیه، در سال 1922، برای تحقق خیال متحد کردن ترکان آسیای مرکزی به آنجا رفته و در زد و خوردهایی که در تاجیکستان کنونی با بلشویک ها رخ داد، جان خود را از دست داد. همچنین، اندیشمند معروف پان ترک، ضیاء گوک آلپ در کتاب «اصول پان ترکیسم» و در تعریف «تورانیسم» نوشت که عثمانی ها، آذربایجانی ها، تاتارها و ترکان آسیای مرکزی مشمول «توران چیلیق» می شوند اما «این اندیشه شامل مجارها، تونقوز ها، مغول ها و فنلاندی ها نیست»[12].

به تشخیص اکثر دانشمندان، این قبیل تصورات که هنوز در برخی منابع ترکی معاصر بیان می شوند، ظاهرا مبتنی بر یک رشته سوء تفاهم ها و عدم درک تاریخ هستند و اعتباری ندارند.

آیا «توران» افسانه ای یا سرزمین تورها به راستی همان آسیای میانه ای است که امروزه می شناسیم؟ آیا «تور ها» به راستی از اجداد همان سکاها، آلان ها، ماساگت ها، داها ها و هپتالیان بودند؟ آیا آنها در آسیای مرکزی با ترک های بعدی آمیزش یافتند و اکثر آنان ترک زبان گشتند؟ از طرف دیگر، آیا «یکسان پنداری» توران و ترکان، به آن درجه که اغلب دانشمندان می گویند، حقیقتا یک سوء تفاهم و «کج فهمی» تاریخی است؟

برخی از مورخین دانشگاهی معاصر مانند ریچارد فرای درباره پاسخ این پرسش ها هنوز چندان مطمئن نیستند. فرای همزمان با قبول نظر انتقادی دانشمندان دیگر، می نویسد: «احتمال دارد که در دوره اسلامی، ترک ها واقعا به قومی پیشین به نام «تور» منسوب شمرده شده اند، چرا که تعبیر «ترک/تورک» احتمالا جمع تور-ک است و واژه «تور» احتمالا نام توتِمی در میان نخستین ترک های آسیای مرکزی بوده است. با این حساب تور-ک در زبان ترکی می تواند هم معنی با تور-ان ایرانی باشد»[13].

به هر تقدیر، به نظر می رسد، با وجود اطلاعات و امکانات محدود کنونی ما، اطلاعات ما در این زمینه ممکن است در آینده دقیق تر شود.

زیرنویس ها:

[1] خلج نام یکی از قبایل ترک زبان است.

[2] فردوسی، شاهنامه ۴۰۴

[3] دانشنامۀ جهان اسلام، نسخه آنلاین، مدخل «توران»، دریافت 4.5.2016

[4] فرای، میراث ایران باستان (انگلیسی)، ص 43

[5] مینورسکی، ولادیمیر: پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس»، ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی»، بهمن و اسفند 1347 – شماره 18، ص 187-200

[6] Gabin, A.: Irano-Turkish Relations in the Late Sasanian Period, in: The Cambridge History of Iran, Vol. 3, Part 1, p. 613

[7] گابن، همانجا، ص 6

[8] Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi, İstanbul, 2000, s. 54-60

[9] رو، همانجا

[10] Diakonoff, I.: The Paths of History, Cambridge, 1999, p. 100

[11] Gökalp, Z.: Türkçülüğün Esasları, İstanbul, 1968, s. 21-25

[12] ضیاء گوک آلپ، همانجا

[13] فرای، همانجا، ص ۴۲

ادامه خواندن

فرق های ترکی آذری و ترکیه

بی شک در دوره سلجوقیان تا حتی اواخر صفوی فرق چندانی بین این دو گونه ترکی نبود. اما حالا هست. حالا حتی بنظر من میان ترکی جمهوری آذربایجان و آذربایجان ما هم فرق هست. البته نه به درجه فرقی که با ترکی ترکیه هست و طبعا نه مانند فرق بین ترکی آذربایجان ایران و مثلا قزاقی و قرقیزی که فهمیدنش برای یک تبریزی و اردبیلی و حتی باکوئی بسیار مشکل است.

آیا این چیز عجیبی است؟ نه. چونکه ما تحول تاریخی، اجتماعی و زبانشناختی در این هزار سال اخیر را در نظر نمی گیریم و فکر می کنیم همان شباهت و قرابتی که زمان طغرل و تیمور بین این ترکی ها بود، حالا هم هست.

وقتی گویشوران یک زبان به صورت قبیله و ایل زندگی کنند، زبان نمی تواند قوام پیدا کند و منسجم شود. ترک ها هم که تا پانصد سال پیش در رابطه با فتوحات خود به همه جا پخش می شدند، خودشان حکمرانی میکردند و دولت را حفظ می نمودند، اما امور اداری و اجتماعی و فرهنگی این دولت را به ایرانیان بومی می سپردند، چونکه خودشان چندان تجربه ای در این مورد نداشتند. با این ترتیب از نگاه زبان خواهی نخواهی دو چیز اتفاق افتاد: اولا گوناگونی ها و شباهت ها بین لهجه های آنها متناسب با روندهای اجتماعی و سیاسی نبود. می دیدید که هم در فلان گوشه خراسان یک عده «ترکی افشاری» صحبت می کنند و هم در فلان جای آناتولی، یعنی ترکیه امروز. یعنی در ابتدا انسجام جغرافیائی و سیاسی در این تحول زبانشناختی موجود نبود. ثانیا از آنجا که کوچ ها ۵۰۰-۶۰۰ سال ادامه داشت، می دیدید که مثلا لهجه افشار با ذوالقدر فرق میکرد. حتی بین افشار های ایران و روم و یا ذوالقدر های آناتولی و شیراز فرق هائی بود، یا اینکه یکی مانند صادقی افشار (۱۵۳۳-۱۶۱۰) در تبریز متولد می شود، شعر می گوید، آن هم با لهجه ای که بیشتر شبیه فضولی و ترکی آذری است، لقبش هم افشار است، اما زبان مادری اش جغتائی است، یعنی لهجه شرقی ترکی، چیزی نزدیک به اویغوری کاشغر و ازبکی امروزی.

اتفاقا فرق مهمی که می گویند بین ترکی ترکیه و آذربایجان هست، آن است که در ترکی آذربایجان و بخصوص لهجه های تبریز، اردبیل و باکو عنصر قپچاقی که یک شاخه شرقی زبان های ترکی است، بسیار نمایان است. واژه هائی مانند «هاچان» (کی؟ چه وقت؟) باقیمانده آن تاثیر است، در حالیکه این را نمی توان در باره ترکی ترکیه ادعا نمود. طبق بعضی نظریات، علت اینکه مثلا در ترکی آذری ایران و بخصوص تبریز قانون «هماهنگی مصوت ها» زیاد رعایت نمی شود و مثلا ما در تبریز به جای «گئده جک» (خواهد رفت) «گئده جاخ» می گوئیم، احتمالا همین تاثیر عنصر قپچاقی است. یک نمونه دیگر استفاده از پسوند «راخ/راق» برای تفصیلی کردن صفت (گوزل/گوزل راخ یعنی زیبا/زیباتر) در ترکی تبریز است که عین همین پسوند با همان معنی امروزه در اوزبکی معاصر نیز به کار می رود، اما در ترکی باکو و یا استانبول نیست. برخی از نویسندگان این نمونه ها را مربوط به حضور قوی تر ازبک ها و اویغور ها در آذربایجان می بینند که در زمان ایلخانان و تیموریان به آذربایجان آمده بودند، برخی دیگر هم به تاثیر بیشتر فارسی به ازبکی اشاره می کنند. جواد هیئت در باره پیدایش دو لهجه ترکی آذری و عثمانی به سه دلیل اشاره می کند: «یکم: در تشکیل ترکی آذربایجانی غیر از لهجه اوغوز، لهجه های قبچاق و اویغور و تا حدی مغولی، و لهجه های بومی (آذری) بمراتب بیشتر از آناتولی دخالت داشته است. دوم: نفوذ زبان و ادبیات ایران و تاثیر آن در ترکی آذری، مخصوصا در زبان ادبی. و سوم: اختلاف مذهب شیعه و سنی» (۱).

اگر اینها را ندانیم، آغاز و روند تشکل و انسجام ترکی امروزی ترکیه و ترکی آذری ایران، ترکی خراسان و یا ترکی شمال عراق و شمال سوریه را درک نخواهیم کرد. حتی نخواهیم فهمید که فرق مثلا بین لهجه های شمال رود ارس و جنوب آن در کجا است.

در عرض این هزار سال ده ها تغییر در ساختار، واژگان، و حتی نظام آوائی زبان های ترکی اوغوزی شده است. معمولا گفته می شود خانواده ترکی اوغوزی عبارت از سه زبان اصلی ترکی ترکیه، ترکی آذری و ترکمنی است. بنظر دورفر (۲) امروزه می توان روی این تقسیم بندی زبانی و یا لهجه ای «زبان های اوغوزی» توافق کرد: (یکم) ترکی ترکیه (شامل عثمانی کریمه و لهجه های بالکان از جمله قاقائوز)، (دوم) (ترکی) آذری، (سوم) «لهجه های افشاری» در شرق و غرب استان های آذربایجان، (چهارم) لهجه های میانی بین آذری و افشاری در خط قزوین و «خلجستان» و جنوب خط همدان-قم شامل قشقائی و افشاری ایناللو و همچنین افشاری کابل، (پنجم) ترکی خراسانی (در شمال شرق ایران، ترکمنستان و افغانستان شمال غربی) و (ششم) ترکمنی (در ترکمنستان، شمال افغانستان و سواحل جنوب شرقی خزر). تورخان گنجه ای (۳) و دورفر کوشش کرده اند از نگاه ساختار، صرف و واژگان، فرق های این گونه های مختلف زبان های اوغوزی را تا حدی تعریف و معین کنند.

روشن است که حتی امروز در ترکی آذری ما تاثیر فارسی و عربی (درست مانند ترکی عثمانی صد سال پیش) به مراتب بیشتر از ترکی کنونی ترکیه است. به همین ترتیب می دانیم که از نگاه آوائی ترکی ترکیه هشت فونم مصوت (باصدا) دارد (a, e, i, ı, o, ö, u, ü) در حالیکه ترکی آذری علاوه بر این هشت مصوت، مصوتی برای آوای فتحه نیز دارد (e وارونه) که در ترکی ترکیه عموما (e) یعنی بصورت کسره نوشته و خوانده می شود، مانند «ار» (به فتح الف به معنی شوهر) که در ترکی آذری با فتحه و در ترکی ترکیه با کسره تلفظ می شود. از نگاه واج های بیصدا (همخوان) و یا صامت ها حرف و آواهای «غ» و «خ» در لهجه استاندارد (استانبولی) ترکیه موجود نیست. «غ» بصورت نرم (شبیه «ی») و «خ» بصورت «ه» و یا «ک» تلفظ می شود، مانند یوخ/یوک (به معنی «نه») که تا همین چند سال پیش با قاف (یوق) می نوشتند. یکی دیگر از فرق های بارز بین ترکی آذری و ترکیه این است که تصریف نام در ترکی آذری و ترکیه کم و بیش مشابه است، اما فرق های اصلی در تصریف فعل است (۴). بطور کلی باید گفت در زمینه تحلیل دستوری و دقیق نزدیکی و دوری این دو گونه ترکی، کار علمی زیادی انجام نشده است.

بگذارید به دو فرق دیگر بین ترکی آذری و ترکی ترکیه هم اشاره کنم. هر دوی این موارد مخصوصا از قرن بیستم به بعد، درست ترش از زمان تاسیس جمهوری ترکیه و به اصطلاح آغاز تمایلات «پاکسازی» زبان ترکی از «عناصر غیر ترکی» شروع و تشدید شد. یکم: در سطح دولتی ترکیه، از سال های ۱۹۳۰ سعی شده است که واژگان فارسی و عربی با واژگان اغلب نوساخته و یا نویافته ترکی «سره» جایگزین شود. طبیعتا این اقدام، زبان ترکی را بیشتر «ترکی» کرده اما باعث شده است ما آذربایجانی ها در آموزش و کاربرد ترکی مدرن مشکل بیشتری داشته باشیم. نکته دوم یک تمایل سیاسی علیه جملات مرکبی هست که مثلا با حرف ربط «که» و یا «و» درست میشوند و در فارسی و یا ترکی آذری بسیار رایج هستند. این نوع ترکیب جملات فهم منظور و یا به اصطلاح گزاره اصلی جمله را آسان میکنند، در حالیکه امروزه در ترکی معاصر صرفا برای پرهیز از این نوع جملات مرکب که میگویند ترکیبات «ناب ترکی» نیست، بخصوص در نوشتار، جمله هائی فوق العاده طولانی می سازند که فهم گزاره اصلی را مشکل می کند. مثلا این دو جمله را مقایسه کنید: (یکم) بیلیرسن کی، حسن هاردا ایشلیر؟ (می دانی حسن کجا کار می کند؟) و (دوم) حسنین نره ده چالیشتیغینی بیلیور موسون؟ (همان معنا). و یا جمله ای طولانی تر: (یکم) هئچ ذات دئمه دی، چونکی بیلیردی کی هئچ کس اونا اینانمایاجاق (چیزی نگفت، چونکه می دانست کسی به او باور نخواهد کرد.) (دوم) هیچ کیمسه نین اونا اینانمایاجاغینی بیلدیگی ایچین هیچ بیر شئی دئمه دی.

در هر کدام از این دو نمونه دو نوع جمله داده شده که نوع یکم ترکی آذری و گونه دوم ترکی ترکیه است. هر دو گزینه به یک معناست. هر کدام از گزینه ها یک جمله مرکب است، یعنی جمله ای که خود در گزینه نخست عبارت از دو و یا چند جمله است. در گزینه دوم هم از نظر معنا دو و یا چند جمله وجود دارد. اما میان این گزینه ها یک فرق اساسی هست: در گزینه اول ما چند جمله داریم که توسط حرف ها و ادات ربطی (و، که، اما، چونکه و غیره) به هم وصل شده اند. در گزینه دوم از آن حرف ها و ادات ربطی استفاده نشده، اما ترکیب جملات پایه با اسم فعل و تغییرات متناسب در فعل (مثلا کاربرد وجه التزامی فعل) بیان می شود. نمونه دیگر: چوخ آرزو ائلیرم کی بو فیلمی گؤره سن (بسیار آرزو میکنم این فیلم را ببینی.) در اینجا جمله پایه «چوخ آرزو ائلیرم» و جمله پیرو «بو فیلمی گؤره سن» است. طبیعی است که معنای جمله دوم مربوط و وابسته به جمله و فعل پایه است. این دو جمله با ادات «کی» (که) به همدیگر وصل شده اند. این جمله نوعی ویژه در کاربرد ترکی آذری است که در ترکی استاندارد ترکیه با آن روبرو نمی شویم. طوری که در بالا هم گفتیم، در ترکیه این جمله را تغییر داده می گویند: بو فیلمی گؤرمنی چوک آرزو ائدیوروم.

البته در لهجه های مختلف آذربایجان ایران، جمهوری آذربایجان و همچنین ترکیه می توانیم با اشکال مختلف و دیگری هم روبرو شویم. بهمین ترتیب زبان مردم تحصیل کرده نسبت به مردم عادی (بخصوص مردم روستا ها و شهر های کوچک) فرق می کند، چرا که جمله سازی معمولا همزمان با تحصیل از نظر واژگان غنی تر و از نظر جمله سازی مرکب تر می شود و همزمان، تاثیر فارسی بر ترکی ایرانیان تحصیلکرده بیشتر از ایرانیان ترک زبان کمتر تحصیل کرده است.

بعضی از زبانشناسان بر آنند که ترکیب جملات مرکب از طریق ادات ربط در اصل متعلق به زبان باستان ترکی نیست و این نوع ترکیب ها که در زبان های هند و اروپائی رایج اند، از فارسی به ترکی آذری نفوذ کرده اند. در ترکیه بعد از آنکه حدود۷۰-۸۰ سال پیش موج به اصطلاح «پاکسازی» زبان از نفوذ زبانهای غیر ترکی شروع شد، در کنار جایگزین کردن واژگان فارسی و عربی با واژگان نو یافت ترکی، سعی کردند ساختار های به اصطلاح «غیر ترکی اصیل» و مثلا جملات مرکبی را که با حرف ربط «کی» و «و» و یا وجه التزامی فعل (آلاسان، گله سن، گؤره سن) ساخته می شود (گزینه یکم) مورد استفاده قرار ندهند و بیشتر از راه تغییر ساختار جمله، آن را بصورت جمله مرکب (گزینه دوم) درآورند. این اقدام بیشتر از زبان، به ملاحظات سیاسی مبتنی است و حتی از نگاه ترکی «سره» و ساده هم چندان قابل فهم نیست، چرا که مردم عادی و نه چندان تحصیل کرده ترکی زبان از این قبیل ترکیبات پیچیده جمله سازی اصولا استفاده نمی کنند.

زبان ازبکی هم که در کنار ترکی آذری بیشتر از دیگر زبان های ترکی تحت تاثیر فارسی بوده، از این نوع جملات مرکب استفاده میکند. عثمانی هم که امروزه نزدیک به صد سال است که دیگر عملا بکار برده نمی شود، پر از اینگونه ترکیبات بوده و بخصوص شعر و ادبیات عثمانی و جغتائی (ازبکی قدیم) و همچنین ترکی کتبی دیگر حوزه ها مانند تاریخ، علم، دین و فلسفه نیز نشان دهنده این نوع جملات است، در حالیکه ادبیات فولکلور که منعکس کننده زبان ساده شفاهی و روستائی است، اساسا جمله سازی کوتاهی دارد و چندان جملات مرکب بکار نمی برد.

منابع

(۱) هیئت، ج.: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، تهران ۱۳۸۰، ص ۱۷۱-۱۷۲

(2) Doerfer, G.: Azerbaijan, viii. Azeri Turkish, in: Encyclopaedia Iranica Online, as viewed in February ۲۰۱۷

(3) Gandjei, T.: «Turcica Agemica», in: Wiener Zeitschrift fuer die Kunde des Morgenlandes, Wien 1986

(4) Doerfer, ibid

ادامه خواندن

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

مقدمه عباس جوادی

مرحوم پروفسور فاروق سومر یکی از استادان ما در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا» در آنکارا بود، یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل اوغوز (غز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس کوچ نمودند. این قبایل بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: رساله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» از سال ۱۹۵۷ که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم به طور کامل ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان از لهجه های ایرانی شمال غربی (فهلوی/پهلوی) به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف احمد کسروی در ایران و یک تاریخدان و زبانشناس معروف ترک، احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (به انگلیسی) مطرح شد. به غیر از این دو و فاروق سومر، باید نام تاریخنویس معروف ایران استاد رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان» (به فارسی) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» (به فرانسه) را ذکر نمود. این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم هنوزبه فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره رساله های استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این رساله ها را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در تارنمای «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت آن را به فارسی هم ترجمه کرده در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله فاروق سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبیعتا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی–پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات واژگانی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز میپردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام. اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک و یا در درجه اول ترکی شدن زبان مردم است، اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، مولف با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او دگرگشت زبان است و نه تیره و نژاد. بهمین ترتیب بعنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

فاروق سومر: نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

کوتاه شده و ترجمه: عباس جوادی

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها همچون بنیانگذاران امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه کوچ کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه، امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و علیحده ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملک ها و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی ها خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اوغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اوغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. ایالت فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» بودند اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله میکردند و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند اما موفق نشده برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان، نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچنده ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود.)

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب مبکند فراوان بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (امروزه در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها پیش از مغول هم وجود داشته اند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا می بینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند. بر این پایه میتوان گفت که بعضی از حاکمین ایلخانی مغول و بعضی دیگر ترک بودند. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب (ترکی، -م.) «بی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران مینوشتند و هنوز هم مینویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار، ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند، اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنان اویغور بودند. امیر سونج اقا هم در راس این امیران قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد اما بتدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول بقتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده، سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند، از خود نموده حتی رو بسوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند. آنان وارد تبریز هم شدند اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله بسیاری از قبایل ترکمن از ترکیه به آذربایجان آمده در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا بصورت ترکی آن قید کرده اند.

سوم: دوره بعد از مغول (دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

۱. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. بدنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نگردید.

۲. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی بنام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی بنام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار–افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

۳. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر کوچ که از ترکیه به ایران شده، زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچنده نبودند بلکه روستائیان ترک هم از شرق آناتولی رخت بر بسته رفتند. این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یافت. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است مینویسد که ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را بصورتی کامل فراگرفته به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

طوری که از خاطرات سیاحان هم بر میاید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر حتی اینطور نمیبود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده آن را قبول کنند. بهمین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان زبان ترکی را هم نمیدانستند، اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، در آن صورت ترکی را میاموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از دیدگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

(اصل ترکی مقاله استاد فاروق سومر در این لینک)

ادامه خواندن

ترک بدون تات نباشد

یک مثل ترکی میگوید: «باش سیز بورک اولماز، تات سیز تورک اولماز» یعنی: سر بی کلاه و ترک بدون تات نمی تواند باشد (تات=ایرانی، فارسی زبان). این، بزبان مردم، احتمالا گویای آن است که ایرانیان از ایام باستان پیوسته با اقوام ترک زبان در تماس و آمیزش بوده اند.

در باره تاریخ روابط قبایل ترک زبان با ایران چه میدانیم؟ آیا این تاریخ را میتوان به مراحل معینی تقسیم کرد تا تصویر کلی این روند تاریخی روشن تر شود؟ کسی تا کنون این کار را نکرده اما بنظر من میتوان این تاریخ را بطور تقریبی در سه مرحله خلاصه نمود:

۱. همسایگی و تماس: این مرحله بخصوص مربوط به دوره ساسانیان میشود یعنی زمانیکه قبایل ترک زبان و بعد ها خان نشین گوک تورک در شرق و خزرهای شمال و غرب دریای خزر (اگر آنها را هم مجموعا مرتبط با اقوام ترک زبان حساب کنیم) در مجموع در حاشیۀ امپراتوری ساسانیان به سر میبردند.

۲. کوچ و حکومت: از فروپاشی امپراتوری ساسانی و قبول اسلام یعنی حوالی سال های ۶۵۰ میلادی تا تاسیس دولت صفویان یعنی یک دوره حدودا ۸۵۰ ساله که شاهد کوچ، حمله، غارت، حکومت و مستحیل شدن تدریجی قبایل ترک زبان در ایران تاریخی و بیزانس یعنی روم شرقی هستیم، و بالاخره

۳. آمیزش و ملت شوی، شامل دوره ای از ابتدای صفویان تا کنون. در این مدت، ۸۵۰ سال پس از اسلام، ایران دوباره بعنوان دولتی ملی با هویتی مشخص از همسایگان خود و با تکیه بر ایدئولوژی جدیدی بنام تشیع و هویتی مبتنی بر تاریخ، زبان و فرهنگ گذشته اش احیاء میشود. در این دوره است که استحاله و آمیزش قبایل ترک ساکن ایران و دیگر قبایل نو رسیده مانند اعراب با ایرانیان بومی تکمیل میشود. در این دوره همۀ آنها با وجود فراز و نشیب های بسیار و با شدت و ضعفی متغیر، ملیت نوین و معاصر ایرانی را تشکیل میدهند. یکی دو قرن بعد از کوچ و سکنی، آن قبایل ترک دیگر هویت قبیله ای خود را ازدست داده، یکجا نشین شده و به بخشی تفکیک ناپذیر از مردم ایران تبدیل شدند. چیزی کم و بیش مشابه با همین روند را میتوان در بیزانس و یا روم شرقی نیز مشاهده کرد که خارج از بحث کنونی ماست.

ظاهرا همسایگی اجداد باستانی ایرانیان و ترک ها حدودا پنج تا شش هزار سال پیش در سیبری جنوبی و آسیای میانه شروع شده است.

طبق یک تئوری که مورد قبول بسیاری از دانشمندان است، ریشۀ اقوام هند و ایرانی (آریائی) و در عین حال آلتائی (که ترک ها و مغول ها هم از آنها هستند) احتمالا از یک منطقۀ مشترک و یا همسایه است که حدودا سه تا چهار هزار سال پیش از میلاد (یعنی حتی خیلی پیشتر از آمدن آریائیان نخست به فلات ایران کنونی) در مغولستان و سیبری جنوبی و بخصوص منطقه وسیع کوه های آلتای در آسیای میانه زندگی میکردند. بر پایۀ وام واژه های اورالی و هند و اروپائی که در رابطه با زبان باستانی پروتو ترکی یافت شده، میتوان فرض را بر این قرار داد که اجداد امروزه برای ما نا آشنای ترک ها، غربی ترین گروه آلتائی زبان ها بودند که در مجاورت قبایل هند و اروپائی و اورالی زبان میزیستند. در آن مرحله پیشا تاریخی، قبایل هند و ایرانی (آریائی) در مناطق غربی تر از اقوام آلتائی یعنی در شمال شرقی دریای خزر زندگی میکردند.

اما این نظریه «موطن اصلی مشترک» چیزی است که تا حد معینی مبهم است. در این دوره مه آلود تاریخ، میتوان موجودیت قبایل هند و ایرانی و مدتی بعد، آلتائی را در این منطقه حدس زد، اما بطور روشن هنوز از «ایرانی» بمعنی اخص آن خبری نیست. از سوی دیگر اشاره هائی که شاید یاد آور تعبیرامروزی «ترک» باشد، حدودا مدتی بعد از میلاد مسیح، برای اولین بار درمتون چینی ذکر میشود.

منابع چینی از اتحادیۀ قبیله ای «هسیونگ یو» و سپس «خیون» (شیون) یعنی هون ها در شمال سرزمین خود سخن میگویند. اینکه این اتحادیه های قبایل هم مانند دیگر اتحادیه های قبیله ای چند قومی و چند زبانه بودند چندان مورد شک نیست. در این هم شکی نیست که اجداد باستانی قبایل ترک زبان بخشی از همین اتحادیه های قبیله ای «هسیونگ نو» و هون ها بودند که در سده های یکم و دوم میلادی در مقابل حملات هان های چین رو به اوراسیای غربی گذاشتند و ابتدا ایران و سپس همسایگان بیزانس را با تهددید روبرو نمودند. اما هیچ روشن نیست که آیا آن قبایل «هسیونگ یو» براستی هون های بعدی بودند و ثانیا آیا هون ها براستی قرابت قومی با ترک های چند قرن بعد داشتند یا نه.

در این مدت بخش مهمی از آریائی ها دو تا سه هزار سال بود که به ایران و هند کنونی رفته و ساکن شده بودند. ایرانیان باستان امپراتوری های ماد ها، هخامنشیان، پارت ها، اشکانیان و سلوکیان و بالاخره ساسانیان را تاسیس کرده بودند.

یعنی دو تا سه هزار سال بعد از زندگی احتمالا مشترک اجداد باستانی در اوراسیا، تاریخ روشن تر میشود.

یقین آن است که اولین تماس های قبایل ترک با ایرانیان تقریبا بطور همزمان یعنی در قرن های ششم و هفتم میلادی در آسیای میانه (سُغد و خوارزم) و در شمال قفقاز با خزر ها بوده است.

این، در ایران دوره ساسانیان بود. در حالیکه ایرانیان بدنبال امپراتوری ماد ها، هخامنشیان و اشکانیان، امپراتوری جدیدی با نام ساسانیان تاسیس کرده بودند، همسایگان اجداد آنها در آسیای میانه یعنی ترک ها، در حواشی امپراتوری ایران زندگی میکردند.

روابط ایرانیان ساسانی با ترکان در آسیای میانه بیشتر بر پایۀ تجارت بوده است. در این دوره تاثیرات فرهنگی و حتی دینی ایرانیان و هندیان بر قبایل ترک زبان جای شک ندارد و در نمونه های باقیمانده از متون چینی، سانسکریت، سغدی و پهلوی و بخصوص اسناد دینی بودائی، مزدائی و مانوی مشاهده میشود. احتمالا ترک ها نیز متقابلا، از نظر عادات و سنن، به ایرانیان تاثیر گذاشته اند، و لیکن رابطۀ ایرانیان ساسانی در شمال قفقاز با خزر ها، اگر بتوان آنها را با معیار های امروزی «ترک» محسوب نمود، بیشتر حالت رویاروئی داشته است. خزر ها که حتی مدتی در مساعدت و همکاری با امپراتوری بیزانس از شمال قفقاز به ایران تاخت و تاز میکردند، بعد ها همچون قومی مجزا از بین رفتند و در اقوام دیگر شمال قفقاز و جنوب روسیه کنونی مستحیل شدند.

منابع و مطالعه بیشتر

Barthold, V. V.: Zwölf Vorlesungen zur Geschichte der Türken Mittelasiens. Reprinted Hildesheim 1962

ترجمه ترکی:
Barthold, V. V. : Orta Asya Türk Tarihi, 2. Baskı, İstanbul: Divan, 2015

Golden, P. B.: The Turkic Peoples: A Historical Sketch (pp. 16-29); in: Johnson, L. and Castao, E. A.: The Turkic Languages, New York: Routledge , reprinted 2006

Roux, J.-P.: Histoire des Turcs. Deux mille ans du Pacifique a la Mediterranee, Paris 2000

ترجمه ترکی:
Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi. Pasifikiten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013

Sims-Williams, N.: Iranian Languages (pp. 1215-153). In: The Indo-European Languages, New York: Routledge, reprinted 1998

Spuler, B.: Die Goldene Horde. Die Mongolen in Russland 1223-1502 (2nd revised edition), Wiesbaden: Harrassowitz, 1965

ادامه خواندن

زبان، قوم، هویت و ملت

عباس جوادی – تعریف تعابیری مانند قوم، ملت و یا هویت بسیار مهم است، چرا که همۀ این تعابیر طرز نگاه ما به جامعه و انتظارات و برخورد های ما را معین میکنند.

این تعابیر در فرهنگ های مختلف و در ادوار گوناگون معانی مختلفی داشته اند. در هر زبان هم کلمات ویژه ای پیدا می شود که در مورد قوم و مردم و ملت و غیره بکار می رود. گروه های سیاسی و ایدئولوژی های مختلف هم تلاش کرده اند به بعضی کلمات معانی بخصوص خود را تزریق کنند. بعضی تعابیر مانند «مردم» در فارسی هیچ بار سیاسی و روانشناختی – اجتماعی ندارند و فقط به بک «یک گروه مردم» اطلاق میشوند. اما بعضی تعابیر از سوی گروه های مختلف اجتماعی و سیاسی بمعنای خاصی استفاده می شوند. مثلا تعبیر«خلق» از سوی مارکسیست ها اصولا به معنای بخش و یا اقشار «زحمتکش» و باصطلاح «خوب» یک ملت و یا مردم بکار برده می شود، نه همه آنها.

همه این تعابیر به مردم و گروه های جداگانه ای از آنها اطلاق می شود. وابسته به معیار های این تمایز، تعریف این تعابیربین ملل، زبان ها و فرهنگ ها و ادورمختلف فرق می کند. حتی در یک جامعه، درک هر گروه اجتماعی و حتی هر شخص از تعابیری مانند قوم و ملت ممکن است کاملا فرق کند. مثلا در ترکیه درک تُرک ها و کُرد ها از تعبیر «ملت» و «تبعیض قومی» همیشه یکسان نیست.

دو نکته مهم دیگر هست که باید فراموش نکنیم: اولا هویت ها مانند هویت مذهبی، قومی و یا زبانی و غیره همیشه در تمایز با همدیگر تعریف می شوند و به تنهائی معنائی ندارند. یعنی وقتی می گوئیم فلان کس مسلمان است، یعنی مسیحی و یا یهودی نیست، بلکه مسلمان است. این، تمایزی دینی و مذهبی است و نه مثلا محلی و یا زبانی. وقتی می گوئیم فلانی اردبیلی است یعنی اصفهانی نیست، فلانی شیعه مذهب است، یعنی سنّی نیست، فلانی کرد زبان است، یعنی ترک زبان نیست و غیره.

نکته مهم دوم این است که هویت اجتماعی هرکس مجموعه ای است از ده ها و صد ها شاخص هویتی از قبیل ملیت و یا شهروندی، زبان و یا لهجه شهر و روستا، دین، مذهب و یا حتی طریقت، جنسیت، اندیشه های اجتماعی-سیاسی و غیره. مجموعه این شاخص ها در هر کس، مخصوص آن شخص است. همین مجموعه است که «هویت اجتماعی» یک شخص و یا گروه های کوچک و بزرگ اجتماعی نامیده می شود. انسان ها معمولا خود را نسبت به کسانی که با آنها مشترکات هویتی بیشتری دارند، نزدیک تر حس می کنند. دو شخص خویشاوند، هم محله، همشهری، هموطن، همزبان و یا هم مسلک معمولا خود را به همدیگر نزدیک تر از دیگران حس می کنند. حتی ممکن است دوست داشتن غذاهای مشترک محلی، شکل گفتار، رفتار و زندگی، سلیقه موسیقی و حتی طرز پوشش و یا عادات روزمره شما، حس نزدیکی و «هم هویتی» شما با افراد را تغییر دهد. اگرهم یک تبریزی با یک تبریزی دیگر همزبان باشد، می تواند در بسیاری موارد دیگر «نزدیکی هویتی» بیشتری با افراد غیر تبریزی، غیر آذربایجانی و حتی غیر ایرانی حس کند.

موضوع دیگری که باید فراموش نکنیم این است که همه این تعابیر ملت و قوم و غیره در تاریخ در حال تحول و تغیییر بوده و معنی و تاثیر آنان در گذر تاریخ هر ملت و منطقه تغییر یافته است. در تاریخ شرق مسلمان «ملت» اصولا به گروه اجتماعی دینی و مذهبی گفته می شد، مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود.» به همین خاطر است که چه در ایران و چه در عثمانی تفکیک و تامین حقوق جداگانه بین ادیان بوده است و نه گروه های قومی و ملی. ارامنه و یهودیان درس و مکتب و حتی قوانین شرعی خودشان را داشتند و مسلمانان درس و مکتب و قوانین شرعی خود را. اما مثلا دربار صفوی بین فارسی زبان و تُرک زبان و کُرد زبان فرقی نمی گذاشت چون همه را بعنوان مسلمان می دید و یا برای «دولت علیه عثمانی» مسلمانان یک «ملت» بودند، یهودیان یک ملت دیگر و ارامنه ملتی دیگر (البته مراجع شرعی، بعضی ها را مانند بابیان در ایران و علویان در ترکیه «مرتد» می شمردند).

از قرن بیستم مفهوم تعبیر «ملت» مدرن تر گشت و به مجموعه شهروندان یک کشور اطلاق شد، صرفنظر از اینکه این شهروندان به کدام قومیت، دین، مذهب، زبان، جنسیت و یا طبقه اجتماعی تعلق دارند. این شهروندان می توانند ثروتمند و یا فقیر، باسواد و یا بیسواد باشند، از نگاه قانونی و یا اقتصادی با نابرابری اجتماعی روبرو باشند و یا نباشند-در نهایت آنها همگی «ملت» آن کشور را به وجود می آورند. مثلا هویت ملی، ملت و «ملیت» همه برزیلی ها و آمریکائی ها برزیلی و یا آمریکائی است، صرفنظر از اینکه رنگ پوست و تبار و مذهب کنونی و زبان اجدادی آنها چیست.

اما هنوز همه انسان ها این تعریف مدرن از مفهوم «ملت» و «ملیت» را نپذیرفته اند. برای بسیارى ها، بخصوص در کشور های در حال رشد، «ملت» هنوز تنها معنی اشتراک یک گروه از انسان ها در تبار را می دهد، گروه دیگر تنها هم مذهبان و یا فقط هم زبانان و يا هم تباران خود را جزو «ملت» خود می شمارند.

يكى از ريشه هاى جدائى ها، خصومت ها و خونريزى ها ميان انسان هاى سده بيست و يكم در همين نيست؟

مثلا در ترکیه بخصوص اخیرا دولت و مردم ترک زبان تاکید دارند که منظور از «ملت تُرک» قومیت و نژاد و زبان فقط تُرک نیست و تعبیر «تُرک» شامل همه شهروندان جمهوری ترکیه از جمله کُرد ها و ارامنه می شود. اما بسیاری از اعضای این اقلیت ها این را قبول ندارند. یک کُرد ترکیه خود را بسختی می تواند «تُرک» و عضو «ملت تُرک» بنامد. یک علت مهم این مخالفت در آنست که نام «تُرک» غالبا به یک گروه معین قومی و مربوط به زبان ترکی بعنوان زبان اولیه آن گروه اطلاق می شود. روسیه و یا آلمان هم از این گروه کشور ها هستند. بدین ترتیب برای کسی که شهروند آلمان است اما اصلا زاده و بزرگ شده پاکستان است، «آلمانی» نامیدن خود ممکن است آسان نباشد. آمریکا، کانادا، برزیل و غیره چنین مشکلی با نام خود ندارند که همه اقوام این کشور ها بخاطر نام کشورهای خود نتوانند خود را تابع آن حس کنند. برخلاف کشور هائی مانند آلمان، روسیه و یا ترکیه، نام کشور ایران اگر چه از نگاه ریشه از واژه «آرین» می آید، اصولا امکان میدهد که همه شهروندان ایران صرفنظر از تعلقات قومی و مذهبی خود را «ایرانی» و جزو «ملت ایران» بنامند و حس کنند. از این نظر یک «ایرانی» می تواند مسلمان شیعه مذهب، سنّی مذهب، مسيحى و یا بهائی و زبان مادری اش فارسی، کُردی و یا ترکی باشد، چرا که تاریخ ایران و دولت های ایرانی تاریخ آمیزش همه اقوام آن بوده است و نه فقط تبار آریائی باستان. البته در اینجا هم هنوز کسانی هستند که قومیت و یا مذهب و یا زبان خود را به مراتب برتر از شهروندی خود می شمارند.

تعبیر «قوم» هم در گذشته در ادبیات ما و کلّا مشرق زمین به معانی مختلفی (تقریبا هم معنا با «ملت») استفاده شده است. در متون اسلامی که مورد استفاده و مرجعیت زیاد در ادبیات ما بوده اند، «قوم یهود» و «ملت یهود»، «قوم نصرانی» و «ملت نصرانی» و شبیه آن به یک معنا بکار برده شده است. در ادبیات سیاسی قرن بیستم ایران بتدریج «قوم» بمعنای ethnicity بکار برده شده و می شود که به هر گروه دینی، مذهبی، فرهنگی، زبانی و یا نژادی جامعه یک کشور اطلاق می شود، مانند اقلیت دانمارکی آلمان و یا تاتار های روسیه و تالش های جمهوری آذربایجان.

وابسته به اینکه کدام تعریف «قوم» و «ملت» را اساس می گیریم، اسم صفتی که بکار می بریم یعنی «ملیت» و «قومیت» معنای دیگری پیدا میکند. مثلا اگر تعاریف رایج و معاصر را اساس قرار دهیم در نمونه آمریکا یک شهروند اهل هوستون تکزاس می تواند هیسپانیک و زبان اولش اسپانیولی باشد. با این ترتیب «قومیت» او «هیسپانیک» است اما او عضو و شهروند ملت آمریکاست، یعنی یک آمریکائی که «قومیت» اش هیسپانیک است.

و بالاخره «قوم گرائی» (اتنیک ناسیونالیسم) و «ملت گرائی» (ناسیونالیسم) هم جزو آن دسته تعابیری است که باید روشن کرد که منظور چیست. بر اساس تفسیر و تعریف معاصر و غیر نژاد – بنیاد، مثلا آیا در ایران کسی که فقط از منافع لُرها دفاع می کند «ملی گرا» ( یعنی«ناسیونالیست») است و یا «قوم گرا»؟ طبق تعریف بالا کسی که از منافع همۀ ایران و از جمله همۀاقوام آن دفاع می کند «ملی گرا» («ناسیونالیست») و کسی که فقط (یا عمدتا) از منافع یک قوم و گروه اجتماعی بخصوصی دفاع می کند «قوم گرا» ( و یا «ناسیونالیست قومی») نامیده می شود. باز، طوری که قبلا هم ذکر شد، نه همه با این تعریف از تعابیر نامبرده موافقت می کنند. طبیعتا آنها هم تعابیر پایه نامبرده و لغات مشتق آنان را با معانی دیگری بکار می برند.

در ایران بعضی ها به تعابیر «قوم گرا» و «قوم گرائی» اعتراض دارند و میگویند این تعابیر باری منفی دارند. من از این موضوع مطمئن نیستم. در زبان های خارجی هم تعابیری مترادف با ethnic nationalism, ethnic nationalist رایج اند. اگر کسی اساسا و عمدتا از منافع مثلا قوم ترکمن ایران دفاع میکند چرا از «ترکمن گرا» و عموما «قومگرا» نامیدنش معنائی منفی استخراج کند؟ البته اصولا خود تعبیر «ناسونالیسم» و یا «ناسیونالیست» در غرب (و کمتر در مشرق زمین) باری منفی دارد چرا که تجربه غربی ها با ملی گرائی طوری که میدانیم گاه بسیار بد بوده، در حالیکه ملی گرائی شرقی ها بخصوص در قرن بیستم و بعد از آن بیشتر تدافعی بوده تا تهاجمی.

اخیرا در ایران تعابیر «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» هم رایج شده که البته «بار مثبتی» دارند، اما بنظرم کاملا مفهوم تعبیر «قومگرا» را نمی رسانند زیرا این دو تعبیر اساسا به دفاع از حقوق فرهنگی یک گروه محدود میشود و اطلاق آن مثلا به کسانی که فقط در احزاب سیاسی قوم خود فعالیت می کنند و فقط به منافع قوم خود می اندیشند و یا حتی دست به اسلحه می برند و باعث قتل و کشتار می شوند، درست نیست. «قوم گرا» و یا «ملی گرای قومی» (و یا «ناسیونالیست قومی») احتمالا تعبیر درست تری است.… ادامه خواندن

ریشه یابی کُردها و زبان آنها

شاید ولادیمیر مینورسکی، شرقشناس معروف روسی (۱۸۷۷-۱۹۶۶) از اولین کسانی است که ریشه‌های مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و حتی تا حدی زبانشناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دایره المعارف اسلامی» از سال ۱۹۲۷ زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، همچون یکی از گروه‌های قومی ماد باستان، چنان آمیزه‌ای (از «تیپ»‌های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود» (۱).

در سال ۱۹۶۱، یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین متخصصین فارسی میانه (پهلوی) و زیان کردی شمرده می‌شود، مقاله‌ای با عنوان «ریشه‌های زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کرد‌ها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه می‌گیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری ماد‌ها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمی‌کنند که می‌خواهند ماد‌های باستان را در این نقش ببینند» (۲).

پاتس در اثر خویش به نام «کوچندگی در ایران» می‌نویسد که کوشش‌های ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «گوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی و یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبانشناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است (۳).

به نظر مک کنزی، تلاش‌های ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام گوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی می‌گوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نام‌های «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کرده‌اند. دو مورخ نخستین، به این نام‌ها فقط همچون واحد‌های فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره می‌کنند، در حالیکه استرابو از «کورتی‌ها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسی‌ها، اماردی‌ها و تاپیری‌ها نام می‌برد که همچون «اشرار کوچنده» در کوهستان‌های زاگرس می‌زیستند (۴).

مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»‌ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است (۵). این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.

نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمعش «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر می‌شود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی می‌شود. در آنجا جنگ‌های اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده می‌شود که چوپانی و گله داری می‌کردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح می‌دهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس (۶) روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»

بیشک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد برمی گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به ماد‌ها می‌رسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه با اقوام و تبار‌های دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری بشمار می‌روند.

مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی این نام (یعنی «کُرد») چنان بکار برده می‌شود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترک‌ها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق می‌شود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لر‌ها و قبایل گورانی هم گردانیده می‌شود» (۷).

در مجموع اتفاق نظر اکثریت بزرگ دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچنده» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچنده ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شده‌اند. مینورسکی (همانجا) می‌گوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنایی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نموده‌اند. «ان لمبتون می‌نویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچندگان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کردهایی» سخن می‌گوید که گله‌های شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند» (۸). پاتس از ده‌ها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام می‌برد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر داده‌اند (۹).  به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست ۳۳ قبیله کوچنده را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان (کردها) به سرتاسر ایران پخش شده اند. پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال ۹۶۱ م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را “کردهای طبرستان” و حتی اعراب را “کرد های سورستان” (آسورستان) می نامند» (۱۰).

با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به هر حال پس از سده دهم-یازدهم میلادی است.

از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرن‌ها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته می‌شد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دوره‌ای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفته‌اند.

زبانی ایرانی

ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کرد‌های معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسه‌ای است.

دیاکونوف می‌نویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی اکنون به زبانی که اسلاف بلافصلشان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمی‌گویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبان‌های سومری و هوریتی به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبان‌های ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبان‌های سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمین‌ها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبان‌های دیگری سخن می‌گفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها می‌باشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی ئی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کرده‌اند» (۱۱).

به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ ماد‌ها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، آذربایجانو کردستان، ده‌ها قبیله بومی در این مناطق می‌زیسته‌اند. سرزمین ماد‌ها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز ده‌ها قبیله و قوم می‌زیستند.

مادها که در اواخر هزاره دوم و اوایل هزاره یکم پ.م. به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با ده‌ها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبان‌های ایرانی) شد.

اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از گوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی حورّیان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوه‌های البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمی‌دهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشاره‌ای به این اقوام نمی‌کنند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با ماد‌ها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفته‌اند.

همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: گونه‌های زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به گونه‌های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن می‌شود و امروزه زبان‌های گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافته‌اند.

برخلاف برخی ادعا‌ها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.

زبان کردی (شامل لهجه‌های گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبان‌های شمال غربی گروه زبان‌های ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبان‌های ایرانی می‌شمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است (۱۲).

گرنوت ویندفور، متخصص برجسته زبان‌های ایرانی، در باره اینکه همه زبان‌های معاصر ایرانی مشتقات زبان‌های باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، می‌گوید: «عموما حتی می‌توان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبان‌های معاصر (ایرانی) ادامه زبان‌های محلی و منطقه‌ای هستند. برای نمونه، می‌توان گفت که زبان‌های ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن باستان و ماد بزرگ قرار داشتند، لهجه‌های مادی هستند، اگر چه نمونه‌های موجود مادی باستان از واژه‌های دخیل در پارسی باستان ماخوذ می‌باشند» (۱۳).

در برخی منابع کُردی ادعا می‌شود که اگرچه کُردی جزو زبان‌های ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از گونه‌های زبان‌های ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشه‌های زبان کردی» می‌نویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجه‌های ایرانی متمایز می‌کند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیده‌ام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کِردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد» (۱۴). آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبان‌های ایرانی می‌پردازد، تا با نمونه‌های مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخه‌های خانواده زبان‌های ایرانی، یکی از این زبان هاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبان‌های ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونه‌های زبان‌های ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است (۱۵).

————————————————-

زیرنویس ها:

(1) Minorsky, V.: Kurds, Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150

(2) MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69

(3) Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112

(4) MacKenize, ibid

(5) Potts, ibid, 121

(6) Potts, ibid

(7) MacKenize, ibid

(8) Potts, ibid, 160

(9) Potts, ibid, 160-165

(10) Potts, ibid, 164

(11) دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران ۱۳۴۵، ۹۳

(12) Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr, G.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009,  5-42

(13) Windfuhr, G.: ibid,15

(14) MacKenize, ibid, 69-70

(15) Windfuhr, G.: ibid, 31… ادامه خواندن

زبان، شاخص نژاد نیست

notebookSQ

عباس جوادی – بعضی غلط های بزرگ اما رایج و جا افتاده هستند که اولا غلطند و ثانیا مرتبا تکرار می شوند. آن روز با یکی از اساتید دانشگاه ترکیه که انسانی بسیار شریف و داناست و به تاریخ و علوم اجتماعی هم علاقه وافری در حد کتابخوانی و بحث منطقی دارد، هم صحبت بودم. میان کلام می گفت «وقتی ما ترک ها از آسیای میانه بلند شدیم و به آناتولی آمدیم…» نخواستم دلش را بشکنم ولی چند بار خواستم به نرمی بگویم «آقای دکتر، واقعا فکر می کنید و یا مطمئن هستید که اجداد مستقیم و بلاواسطه شما و پدر و مادر محترمتان و پدر و مادر آنها و نسل های قبل از آنها تا هزار سال پیش یعنی حدودا چهل نسل پیش از سرزمین های قزاقستان و قرقیزستان کنونی بار و بندیل را بسته و از طریق خوارزم و بخارا و بلخ و نیشابور به استانبول آمده اند؟ اصلا در آیینه یک نگاهی بیاندازید ببینید شباهتی میان شما و مردم کنونی آن سرزمین ها که بنده هم بسیار و بیکران دوستشان دارم، وجود دارد؟ فکر نمی کنید در این هزار سال چه آب هایی که از زیر این پُل نگذشته و چه اختلاط های رنگارنگی که نشده تا هر کس را به صورتی در آورده که امروز هست و کودکانش را طوری که فردا آنگونه خواهند بود و هرکدام از آنها داستان دیگری دارد؟ فکر نمی کنید این فقط زبان و شهروندی و احتمالا مذهب شما و تا جاییکه می شناسید، پدرانتان و پدربزرگانتان هستند و فرهنگ و آموزش و تربیتی هست که گرفته اید و گرفته اند و همه ما و همه ملل و اقوام می گیریم و می گیرند و هر کداممان فکر میکنیم که این هستیم و آن هستیم، اما اصلا و ابدا فلان و بهمان نیستیم؟»

اگر‌زبان مادری کسی انگلیسی و یا عربی باشد، تبار و قومیت او نیز لزوما انگلیسی و یا عربی نیست. ممکن است تبارش چیز دیگری است و به احتمال بسیار قوی ترکیب ژنتیک او آمیزه ای از ریشه های قومی گوناگون است، اما زبان مادری و یا پدری اش انگلیسی و یا عربی است، ترکی و یا فارسی است، روسی و یا ارمنی است. دور از جدیت است کسی که امروز زبانش فارسی است و خود و خانواده اش هم جد اندر جد اهل ایران بوده اند، تصور کند که تبار و نژاش هم آریایی و ایرانی «ناب» است و صرفا بخاطر فارسی زبان بودنش تکیه کلامش این باشد که «وقتی اجداد ما از دو هزار سال پیش فلان کار را کردند…» و غیره.
زبان، شاخص تبار و «نژاد» نیست. دیگر نیست. در مورد هر قوم اگر به دوران پیشا تاریخ، مثلا سه چهار هزار سال به عقب، یعنی به زمانی برگردیم که آن قوم هنوز آخرین کوچ های بزرگ و آمیزش های کلان دو سه هزار سال پیش خود با دیگر اقوام را شروع نکرده بود، میتوان زبان را تا اندازه ای شاخص آن قوم شمرد. اما پس از كوچ های مستمر و اختلاط اقوام در سه چهار هرار سال گذشته، زبان دیگر به تنهائی نشانه قوم و نژاد نیست.
برای نمونه «عرب» که میگوئیم یعنی چه؟ یک سوء تفاهم وجود دارد که در اکثر کشور ها شاهدش هستیم. تصور این است که هر کس عربی زبان باشد، مخصوصا اگر اهل سوریه و عربستان هم که باشد و مسلمان هم که باشد، لزوما و حتما عرب هم است. یعنی قومیت، تبار و باصطلاح «نژادش» عرب است.
این تصور نادرست است. هر کس که عربی زبان است عرب نیست، یعنی عرب تبار نیست.
مثلا مصر را بگیرید. به یقین می دانیم که قبل از اسلام، مردم مصر عرب زبان نبودند. زبان اکثریت مصریان پیش از اسلام قبطی و حتی تا حدی یونانی و پیش از آن مصری باستان بود. همزمان با اسلام، چندین هزار نفر از اعراب به مصر می آیند که حتی نسبت به مردم محلی از نظر تعداد در اقلیت بودند. اما از آنجا که عربی و دین و فرهنگ اسلامی حاکم بوده، به تدریج قبطی به زبان اقلیت تبدیل می شود و عربی زبان اکثریت می گردد. از نظر کُد ژنتیک، عنصر عربی هم به ترکیب تباری و نژادی مردم باستانی مصر اضافه می شود که شاید دیر تر، با کوچ های بعدی، سهم این عنصربیشتر هم می شود. اما نمی توان مصریان عربی زبان را صرفا بخاطر مسلمان و عربی زبان بودنشان از نظر قومی و یا تباری «عرب» نامید. آنها از نظر قومی و طبیعتا ملی (یعنی شهروندی) مصری هستند، اما زبانشان عربی و دینشان اسلام است، در حالی که قبلا چنین نبود.
انگلیسی زبان های دنیا حتی «پُلی اتنیک» تر و یا چند قومی تر، یعنی از نظر نژادی حتی آمیخته تر از اعراب هستند.
آمریکائی و بریتانیائی هم انگلیسی زبان است، استرالیائی، زلاند نوی و اغلب مردم آفریقای جنوبی و زیمبابوه هم.

پس قومیت؟

امروزه قومیت انگلیسی ها را «آنگلو ساکسون» می نامیم. این تعبیر، ترکیب نام دو قوم ژرمن (آنگل ها و ساکسون ها) است که ۱۵۰۰-۱۲۰۰ سال قبل به بریتانیا سرازیر شده، در آنجا بعد از جنگ و جدال و اختلاط زیاد با اقوام بومی و کِلتی زبان، قومیت کنونی انگلیسی یعنی آنگلو ساکسون و زبان انگلیسی امروزه را بوجود آورده اند که با ژرمنی (آلمانی کنونی) قرابت زیادی دارد.

زبان انگلیسی جزو زبان های ژرمنی است، درست مانند آلمانی، سوئدی و یا دانمارکی و داچ («هلندی»). اما اصل و ریشه مردم انگلستان و کلا بریتانیا از نظر تباری و نژادی ژرمنی نبود، کلتی بود. زبان های مردم بومی بریتانیای کنونی هم ژرمنی نبود، بلکه اسکاچ، وِلش و یا ایرلندی بود که زبانهای کلتی هستند و نه ژرمنی مثل انگلیسی. یعنی امروز هر کسی که در بریتانیا انگلیسی زبان است، اگر به ۲۰۰۰ سال پیش برویم، زبان و حتی تبارشان اصلا ربطی به انگلیسی و تبار و «نژاد ژرمنی» یعنی آنگلی و ساکسونی نداشت. هم زبان مردم عوض شده و هم تبار مردم. زبان، انگلیسی شده. تبار اکثریت مردم هم، وابسته به اقوامی که آمده، در این سرزمین ها مسکون شده و با دیگران آمیزش یافته اند، مخلوط شده است.

و یا آیا در ایران هر کس که فارسی زبان است، ریشه و اجدادش از همان اقوام آریائی یعنی ماد ها، پارس ها، پارت ها و دیگر قبایل هند و ایرانی است که سه چهار هزار سال پیش از آسیای میانه به جلگه ایران کنونی آمده و با ايلاميان آمیزش یافته اند؟ به غير از اختلاط با ايلاميان، اقوام هند و ايرانى كه از اوراسيا آمده بودند، با اقوام ميانرودان، آسياى صغير، يونان وآسياى ميانه، با ارامنه، اعراب، تركان و مغول ها در آميختند و تركيب جديدى از ملت و مليت ايرانى را تاسيس نمودند كه فارسى، زبان و فرهنگ مشترك و ملى اش شده بود.

در ترکیه بعضى ها به صرف اینکه «ترک» یعنی ترک زبان هستند، تصور می کنند ریشهٔ تباری شان هم به آسیای میانه برمیگردد، یعنی به هزار وبیشتر سال پیش از آنکه سلجوقیان و دیگر اقوام ترک زبان از آسیای میانه به ایران و آناتولی کوچ کردند. اغلب ترک ها هنگامیکه در باره «تاریخ ترک ها» می نویسند، آن را از آسیای میانه، از کوهستان های آلتای شروع می کنند و می گویند که «ما چگونه از را ه خراسان و ایران به آناتولی آمدیم»، اما به تاریخ بیزانس یعنی اصولا آناتولی دو هزار تا هزار سال پیش یعنی قبل از مهاجرت ترکان به بیزانس اهمیت چندانی نمیدهند.

حتی از نظر ظاهر انسان ها هم این موضوع، چیز پیچیده ای نیست و پژوهش زیادی نمی خواهد. کافی است در استانبول، آنکارا و دیگر شهر های ترکیه گردشی بکنید و به سیما و قیافه مردم «ترک» نظری بیاندازید. آیا آنها شبیه مردم آسیای میانه، یعنی مثلا قزاقستان، قرقیزستان و اوزبکستان هستند؟ اکثر ترک ها چنین ظاهری ندارند. تاریخ آناتولی یعنی روم شرقی هزار وچند سال پیش هم نشان می دهد که بعد از کوچ، سکونت و حکومت قبایل ترک و بخصوص سلجوقیان در قرن یازدهم، این قبایل با مردم بومی آمیخته و از نگاه دولت داری و اختلاط تباری با بومیان که اکثریت مردم را تشکیل می دادند، ملت جدیدی را به وجود آورده و زبان و حتی دین این مردم را عوض کرده اند.  زبان و دین اکثریت مردم در این هزار سال برگشته، زبانشان ترکی و دینشان اسلام شده است. ولی تبار و قومیت مردم، به معنی نژادی و ژنتیک «ترکی» نشده، چرا که کسی مردم سابق آناتولی را از پیر و جوان نیست و نابود نکرده، بلکه آنها بودند که با مردم تازه رس آمیخته، ملت جدید عثمانی و سپس ترک را به وجود آورده اند.

تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در اثر معروف خود «تاریخ ترکان» می نویسد: «… تنها معیار ترک بودن، زبان است. این معیار (ترک بودن) مطلقا قومی و نژادی نیست. باستانشناسان کوشش کرده اند به کمک جمجمه های براکیسفال یعنی تیپ مغولی که در قبر های باستانی ترین مناطق مسکونی ترکان قدیم (در مغولستان کنونی) یافته اند، نخستین سرزمین های آنان را معین کنند. (…) درست است که نخستین شاخهٔ ترک ها مشخصات معین نژادی داشته اند. اما این مشخصهٔ مردم شناختی، به سرعت ویژگی تمایز گر خود را از دست داده است. مدت کوتاهی پیش از پیدایش مسیحیت شاهد آسیائی های باستانی بلند قامت، مو بور و آبی چشم و یا قوم ترک قرقیز هستیم که احتمالا همان هند و اروپائی های ترک شده بودند» (۱). قبیله های ترک، بعد از آن به سوی جنوب (چین)، غرب (اروپا) و جنوب غرب (ایران و ترکیه) کوچ کرده با صدها قوم و قبیله و طایفه آمیزش یافته اند.

نمونه های تحلیل دی ان ای اکثریت مردم، هم در ایران و هم در ترکیه، نشان از اختلاط و آمیزش آنها دارد. این تحلیل ها نشان می دهند که ۸۰-۹۰ درصد مشخصات دی ان ای اکثریت بزرگ مردم ایران، ترکیه، قفقاز، عراق و سوریه ویژگی های حوزه های آسیای جنوب غربی، مدیترانه و قفقاز را دارند. در مقابل، در حوض دی ان ای اکثریت بزرگ این ملت ها سهم مشخصات ژنتیک آسیای میانه بسیار کم، یعنی تا پنج درصد است (۲).

برخى زبان ها به هر دلیلی نسبت به زبان های دیگر در جغرافیای بزرگتری از کره زمین پهن شده، ریشه دوانده، زبان های دیگر را تحت تاثير خود قرار داده و یا حتی تبدیل به زبان مللى شده اند که قبلا زبان دیگری را تکلم می کردند. این دلیل ها گوناگونند: توسعه اقتصادی و علمی و یا حاکمیت سیاسی و نظامی (انگلیسی)، لشکر کشی و فتوحات همراه با زبان و ادبیات (اسپانیولی)، زبان و ادبیات، فرهنگ و هنر (یونانی و یا فارسی)، فتوحات و گستردگی دینی که با آن شناخته میشوند (مثلا عربی)، کوچ ها، حاكميت و سکونت در سرزمین های جدید (ترکی) و یا تعدد جمعیت و باستانی بودن تاریخ و تمدن آن قوم (مثلا چینی).

می توان حدس زد که در ابتدا (اگر اصولا بتوان برای اختلاط های قومی و زبانی نقطۀ آغازی فرض کرد) زبان و قومیت یک قوم و قبیله به هر حال همخوان تر از امروز بود. فرانسه زبان ها در ابتدا از فرانک ها و گُل ها و کلت ها ریشه گرفته اند که بعد از جدائی ژرمن ها از فرانک ها، زمینه شکل گیری دو زبان فرانسه و آلمانی بوجود آمد. زبان کنونی انگلیسی محصول آمیزش زبان های ژرمنی، کلتی و فرانسه است. ترک زبان ها ابتدا اقوامی بودند که در آسیای میانه زندگی می کردند و به زبان های «ترکی ریشه» («پروتوترکی») صحبت می نمودند. آنها دیر تر به سوی غرب، جنوب و شرق پخش شدند و زبان های آن مناطق و از جمله آذربایجان و ترکیه را عوض کردند.

در سه-چهار هزار سال گذشته تقریبا زبان همۀ اقوام خاورنزدیک و همچنین قفقاز یا کاملا تغییر یافته، یا بصورت تمایز ناپذیری تحول نموده و یا با دیگر زبان های منطقه از نگاه واژگان، دستور و حتی تلفظ مخلوط شده است.

-زبان عراق امروز از سومری به آشوری و اکدی و آرامی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان مصر از مصری باستان به قبطی و یونانی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان ارمنستان و آناتولی شزقی از اورارتوئی به ارمنی و آرامی و یونانی و ایرانی و آنگاه به ارمنی و کردی و ترکی تغییر یافته،
-و زبان آتروپاتن از گوتی و لولوبی و هوریتی به مادی و پهلوی و لهجه های محلی ایرانی غربی و آنگاه به کردی و ترکی تبدیل شده است.
پارسی باستان و یونانی باستانِ ۲۵۰۰ سال پیش آنقدر تحول یافته اند که ایرانیان و یونانیان معاصر زبان های باستانی خود را مطلقا نمی فهمند.
ترکی آنقدر از فارسی و عربی و فارسی آنقدر از عربی متاثر شده که امروزه این زبان ها را نمیتوان جدا از همدیگر تصور کرد.

این همه تحول و دگرگونی زبانی، فرهنگی، مذهبی و حتی قومی نتیجهٔ جابجا شدن یک قوم و چیرگی قوم دیگر نبوده است. کسی قومی را ازبین نبرده و به گفتهٔ ایگور دیاکونوف، اقوام بومی سابق «نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند.» این اقوام کنونی نوادگان همان انسان ها هستند که «بلا تغییر ماندند،» اما هر بار با اقوام جدید، با زبان، دین و فرهنگ نو آمیزش یافتند (۳).

اگرچه روابط تاریخی و سیاسی اقوام و ملل منطقه همیشه صلحجویانه و دور از تشنج نبوده، اما به هر تقدیر دستکم سه هزار سال همسایگی و همزیستی  یک نتیجه غیر قابل انکار داشته است: آمیزش قومی، زبانی و فرهنگی عمیق همه این اقوام وبه ویژه اقوام همسایه.

عجیب است که با اینهمه، بخصوص صد سال گذشتهٔ این منطقه، دوره ای پر از التهاب و تفرقه داخلی و منطقه ای، خصومت و حتی جنگ و خونریزی بود و سرچشمه بسیاری از این اختلافات خونین نیز تصورات متخاصم طرف ها در باره قومیت، تبار، زبان و دین بوده و هنوز هم چنین است. معلوم میشود که آن همه مشترکات و گذشتهٔ  همسایگی طولانی و همچنین آمیزش قومی و فرهنگی هنوز قادر نشده است بطور لازم و به صورتی درازمدت تر رویاروئی های خشونت آمیز بین دولت ها، ملت ها، اقوام و حتی گروه های کوچک این جوامع را مهار کند.

منابع

(1) Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi, İstanbul 2013, s. 29

(2) Grungi, V., et al.: Ancient Migratory Events in the Middle East: New Clues from the Y-Chromosome Variation of Modern Iranians. PLoS ONE 7/7
Cinnioğlu, C., et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 200
Hodoğlugil, U. and Mahley, R. W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

(۳) دیاکونوف، ایگور. م.: تاریخ ماد، ترجمه فارسی، تهران ۱۳۴۵، ص ۹۳

 … ادامه خواندن

دهقان و ترك و تازی

عباس جوادی – در آمریکا وقتی کسی میگوید «من آمریکائی هستم»، اصلش میتواند به سرخ پوستان بومی آمریکا وصل باشد، یا از ایرلند و انگلستان باشد، یا سیاه پوست و یا چینی باشد. اما همه آنها آمریکائی هستند و خود را آمریکائی حس میکنند.

کانادا و کشور های آمریکای لاتین هم چنین مفاهیم فرا قومی بوجودآورده اند، تا جائیکه وقتی «کانادائی» و یا «برزیلی» میگوئید، حتما لازم نیست اصل و نسب و نژاد شما مربوط به انگلستان و یا فرانسه و پرتغال باشد.  در اروپا این مسئله کمی یکرنگ تر است، چونکه در اينجا به غير از بریتانیا و اسپانیا و سوئیس و یکی دو کشور دیگر، اکثر کشور های اروپائی مانند فرانسه، آلمان و لهستان صاحب یک قوم اکثریت بزرگ هستند. بنا بر این وقتی «آلمانی» میگوئید مشکل تر است اصلتان از آفریقا باشد، اگرچه در این چند سال اخیر هيچ هم «غیر عادی» نيست که اصل شما عرب و یا یهودی الجزیره باشد، اما از یکی دو نسل به این طرف فرانسوی شده باشید. بعد از اینکه مدتی نسبتا طولانی سپری شد، طبیعتا کسانی که از لهستان به آلمان کوچ کرده اند، آلمانی محسوب میشوند حتی اگر نامشان «آلمانی خالص» هم نباشد.

ژاپن و کشور های آسیای جنوب شرقی با وجود اقلیت هایشان اکثرا کشور هائی با یک قوم اکثریت بزرگ هستند. چین هم یک قوم اکثریت بسيار بزرگ («هان») دارد و در کنار آنها اقوام دیگر مانند اویغور و تبتی هم هستند. آیا میتوان به همه آنها «چینی» گفت؟ اکثر مردم امروزه چنین میکنند. عموما به همه آنها چيني ميگوئيم اما اگر حتما لازم شد قوم و زبان آنها را يادآوري كنيم، ميگوئيم اويغور چين و غيره. استرالیا و زلاند نو موضوعی دیگر است، چونکه این ملت ها اصولا (مانند ایالات متحده) با مهاجرت اقوام تشکیل شده اند.

در خاورمیانه و آفریقای شمالی این وضع احتمالا بخاطر تاریخ بسیار متحرکش پیچیده تر است. در مصر هم به مسلمانان و هم به قبطي های مسیحی «مصری» گفته میشود، قبل از همه چیز بدین جهت که هر دوی آنها عناصر «اصلی» و تشکیل دهنده ملیت وقومیت مصر هستند. مصر 3000 سال قبل از اسلام هم مصر بود، بعد از اسلام و عربی شدن زبان و فرهنگ اكثريت مردم هم هنوز مصر است،  با وجود آنکه همه مصری ها مسلمان نیستند. وقتی «لبنان» میگوئیم این نام شامل اعراب مسلمان و مسیحی، دروز ها، ارمنیان، و یهودیان میشود. همه آنها لبنانی هستند و اصل اکثرآنها هم ازهمین آب و خاک است.

یهودی به لحاظ دین و نژادش یهودی است، اما یک «اسرائیلی» میتواند متعلق به اکثریت یهودی و یا حتی فلسطینی مسلمان باشد. فلسطینی ها میتوانند مسلمان و یا مسیحی باشند ولی همه شان فلسطینی اند. مردم سوریه شامل اعراب مسلمان سنی و یا علوی نصیری، کُرد ها، مسیحیان و یهودیان و غیره است، اما همه آنها «سوری» هستند. اکثریت عربستان سعودی عرب است. به همه آنها «عرب» گفته میشود، اما اعراب این کشور اکثرا سنی و بخشی از آنها شیعه است. عراق متشکل از اعراب مسلمان (اکثریت شیعه و اقلیت سنی)، کُرد ها، ترکمن ها و اقلیت های دیگر است، اما به همه آنها «عراقی» گفته میشود.

تركيه از جهت نامگذاري اتباعش كمي شبيه آلمان است. زبان رسمي كه در ضمن زبان اكثريت اهالي مملكت نيز هست «تركي» است. در ترکیه شخصي را كه زبان اصلي و قوميتش تركي است ميتوان ترك ناميد. ولي آيا ميتوان كسی را كه شهروند تركيه است، اما زبان اصلي و يا مادری و قوميتش ارمنی است «ترك» نامید؟ دولت تركيه ميگويد تمام شهروندان جمهوری تركيه صرفنظر از زبان، دين و قوميت، ترك هستند و تعبير ترك نشاندهنده شهروندی است و نه قوميت و دين و زبان – و این بخصوص در عصر مدرن کنونی و مهاجرت ها و آمیزش ها  قابل درک هم هست – درست مانند مواردی تظیر تغبیر «آمریکایی» و یا «استرالیایی». اما بعضی از مردم غير ترك اينرا قبول نميكنند. بعضی کردهای تركيه نميتواند و یا نمیخواهند با راحتي خاطر با وجود اينكه كرد هستند خود را «ترک» بنامند. اين مشكل تا حد زيادي مربوط به تاریخ و تا حدی هم مربوط به لغت است يعني لفظ ترك همانند آلماني و يا روس هنوز به سختي ميتواند شامل كسي شود كه شهروند اين كشور ها هست، اما زبان، قوميت و احتمالا دينش با گروه اكثريت همگون نيست. مثلا يك روس اهل روسيه براحتي ميگويد «من روس هستم» ولی تلفظ اين جمله برای يك شهروند روسيه كه تاتار يعنی مسلمان و در عين حال زبانش تاتاری است، كمی مشكل است. او احتمالا خواهد گفت «من شهروند روسیه ام و تبارم تاتار است.»

اولا ايرانيان در اين مورد از چند جهت خوش شانس هستند. درست است که ریشه نام ایران از لفظ «آریا» ست که به قبایل و اقوام هند ایرانی برمیگردد که سه چهار هزار سال پیش از شمال دریای خزر به آناتولی، هندوستان، ایران کنونی و اوراسیای غربی کوچیده بتدریج ملت های مختلف از جمله ایرانیان را پدید آوردند که خود مرکب از اقوام مختلف مانند عیلام و ماد و پارس و پارت بودند که آنها هم در طول تاریخ مرتبا با همدیگر و با عرب و ترک و ارامنه و آشور و گرجی و هندی و دیگران در آمیختند. اما احتمالا بخاطر همین آمیزش و روند تاریخی در ایران است که اولا نام «ایرانی» امروزه مربوط به فقط یک قوم و گروه تباری نمیشود، بلکه شامل فارسی زبان ها، ترکی زبان های آذربایجان و ترکمن ها، کرد ها، اعراب خوزستان و سواحل خلیج فارس، بلوچ ها و دیگر اقلیت ها میشود. به مسلمان و مسیحی و زرتشتی، از میان مسلمانان به شیعه ها و سنی ها و دیگران، از میان مسیحیان به ارامنه و آسوری ها و دیگران، و بطور خلاصه صرفنطر از نژاد و زبان و دین و مذهبش به هرکسی که ایرانی یعنی شهروند ایران است، «ایرانی» میگوئیم. يعني کلمه «ایرانی» شهروندی را تعریف میکند و نه نژاد و قوم و زبان را. بهمین ترتیب نام «ايران» مانند آمريكا و يا مصر هر قوميت و زبان و دين را در بر ميگيرد و مثل ترك و روس منحصر به يك قوم و زبان نميشود.

دوم اينكه در ايران همه اينها يعني فارس و ترك و مسلمان و زرتشتي و غيره همه عناصر اصلی و تشکیل دهنده چیزی هستند که ما امروزه و صد ها سال است آن را «ایران» و «ایرانی» میخوانیم . بيشك ايران هم مانند تركيه ويا عراق و لبنان و آلمان و غيره صحنه جنگ ها، كوچ ها، اسكان ها و تحولات جديدی در مرزبندي دولت و يا هويت ديني و مشخصات زباني مردم بوده است. اما از اكثريت بزرگ اين تحولات حداقل صدها سال يعني آن قدر وقت گذشته است كه همه اين عنصر ها، با و جود تمام مشكلات و بحران ها، در تركيبي بنام ايران جوش خورده و اين كشور و هويت ملي آن را بوجود آورده اند. جالب اينكه، براي مثال، قدمت دين زرتشتي در ايران به مراتب بيشتر از اسلام است ولي دين اسلام به مدت ١٤٠٠ سال طوري با ايران و ايراني جوش خورده است كه همانند دين زرتشتي، اسلام هم براي ايرانيان خودي و بومي شده است. مثال ديگر: ٨٥٠ سال بعد از حاكميت خلفای اموی و عباسی، ايران معاصر را كی ساخت و حفظ نمود؟ از غزنويان و سلجوقيان گرفته تا صفويان و افشاريه و قاجار، اين، تركی زبان های اصالتا ترک ایرانی و بومی شده ايران بودند كه ايران را بعد از اسلام در مقابل و در تمايز از همسايگان دور و نزديكش احيا و حفظ كردند و به آن هويت كنونی و ملی اش را دادند. از اين جهت بيگانه خواندن اين عناصر اصلي و تشكيل دهنده ايران به همديگر و يا تك تك آنان به هويت فراقومی ايران با تاريخ بيش از هزار سال گذشته اين مملكت سازگار نیست.

سوم اينكه اين مدت بسيار طولانی همزيستی و حتى آميزش اگرچه هيچ وقت عاری از بحران و فراز ونشيب نبوده و هنوز هم نيست، اما در نتيجه « آشی» پخته شده كه امروزه بعد از آنهمه پستی و بلندی تاريخ، اكثر مواد اوليه و اساسی آن بهرحال به همديگر نزديكترند تا به «آش» هاي همسايه های دور و نزديك. شاید این موضوع در مورد اقوام مختلف ایران به درجات مختلفی صدق کند اما مثلا یک ترک زبان آذربایجان به یک فارسی زبان ایران بسیار نزدیک تر از مثلا یک ترکی زبان ترکیه است و علت این امر احتمالا نه فقط مذهب بلکه تاریخ و حافظه تاریخی گذشته است که همگی همچون یک ملت جمع کرده و تقسیم نموده ایم، تجربه ای که با مثلا همسایگان خود یا نداشتیم و یا به شکل دیگری داشتیم.

احتمالا اين موضوع تا حد زيادى، هم از نظر ژنتيكى درست است و هم از جهت فرهنگى و اجتماعى كه اين عامل دوم بنظر خيلى ها مهمتر از مشخصات ژنتيكى است. براى مثال وقتى ایلات و قبايل ترك از آسیای مرکزی به خراسان، آذربايجان، فارس و حتى اصفهان و كرمان رفته و آنجا ساكن شده اند بتدريج با مردم محلى جوش خورده و آميزش يافته اند و وابسته به تعداد قبايل مهاجر يا مثل كرمان و اصفهان در جمعيت هاى محلى مستحيل شده زبان و فرهنگ آن را از خود كرده اند و يا مانند آذربايجان و يا بخش هائى از خراسان باز با مردم محلى آميزش پيدا كرده ولى به جهت كثرت تعداد و عوامل سياسى زبان محل سكونت خود را عوض كرده اند و يا در موارد ديگر (مانند تركمن ها و قشقائى ها) بخاطر درجه كمتر آميزش، سرعت تاثير گذارى و تاثير پذيرى آنها از محيط محلى شان به نسبت آهسته تر از موارد ديگر بوده است.

از سوی ديگر بيش از هزار سال همزيستی و بخصوص تحولات اجتماعی و علمی قرن بيستم مانند كوچ ها، ارتباطات و رسانه ها و برجسته تر شدن حقوق فردی در مقابل حقوق گروهی، اختلافات و ويژگي های نژادی، قومی و حتي زبانی گروه ها را كمرنگ تر كرده، آنها را از نظر نژاد، قوميت و حتی دين و زبان به همديگر نزديكتر و شبيه تر كرده است. بخاطر همه اين عواملى كه ذكر شد، مثلا يك ترك آذربايجاني و شيعه امروز یقینا از نظر فرهنگی واجتماعی و بیشک از نگاه  نژادي و ژنتيكى  آن عضو طايفه اوغوز – تركمن طغرل بيگ سلجوقی نيست كه هزار سال پيش از آسيای مركزی به مرو و نيشابور آمده و بر ايران و بيزانس و قفقاز و بين النهرين حاكم شده بود. بهمين ترتيب اگر قبول كنيم كه خود قبايل هند و اروپائى یعنی آريائی ها حدود چهار و چند هزار سال پيش و یا بیشتر از آسياى مركزى و قفقاز به فلات ايران كنونى كوچ كرده اند، فارسى زبان هائى كه امروز در تهران و كرمان و شيراز زندگى ميكنند، مطمئنا از نظر ژنتيكى و فرهنگی واجتماعى از آن قبايل آريائى چهار – پنج هزار سال پيش بسيار متفاوتند.

آنچه كه فردوسی گویا در آخر شاهنامه با شكوه و شكايت ميگويد، خوشمان بیاید یا بدمان بیاید، نشان دهنده روند حد اقل يكی دو هزار سال گذشته تاريخ ايران است، روندی كه در تاریخ كشور ها و ملل ديگر هم نمايان است:

ز دهقان و از ترك و از تازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان، نه ترك و نه تازی بود
سخن ها به كردار بازی بود

عرض کردم «گویا»، چونکه به روایتی این بخش از «شاهنامه» که معروف به «نامه رستم فرخزاد» شده است شاید هم درواقع از فردوسی نیست. من نمیدانم. برخی دیگر می گویند در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» آن نیست که ما امروز از این واژه با معنی ژنتیک آن می فهمیم، بلکه کلا منش و فرهنگ گروه های اجتماع است.

به هر حال اگر این تفسیرها را در نظر نگیریم، ظاهرا شكايت فردوسى از آن بود كه با آميزش دهقان (پارسی) و ترك و عرب، نژاد “پاك” ايرانى مخلوط شده وآن «پاکیزگی» قبل  خود را از دست داده است. در اوضاع امروزی این مانند شکایت برخی دولتمداران غربی از فراوانی کوچ ها و مهاجرت از کشور های دیگر و ايجاد «بی ثباتی در اقتصاد و فرهنگ» دولت های با ثبات ترصدا میدهد.

البته فردوسی احتمالا از این نظریه که خود آریائی ها چند هزار سال پیش از آسیای مرکزی به ایران کنونی آمده اند بی خبر بود و نميدانست كه تا زمان خود او آنها با ده ها قوم و قبيله ديگر مخلوط شده بودند.

بعد از این چند هزار سال هنوز هم بعضی از تهرانی های عوام که اجدادشان ٢٠٠ سال پیش به تهران آمده اند شکایت میکنند که تهران با شهرستانی ها پر شده و یا تبریزی های عوام شکوه میکنند که «دهاتی ها» تبریز را پر کرده اند و کسی از این عوام الناس نمیداند و نمیخواهد بداند که همه ما در نهایت شهرستانی و دهاتی هستیم و روزی – روزگاری از جائی به جائی آمده ایم که فعلا در آنجا ساکنیم و به احتمال قوی یا خودمان و یا فرزندانمان به نقاط دیگری از این دنیا کوچ خواهیم کرد که هر شخص و گروه تنگ نظری خود را ارباب ازلی و ابدی آن میشمارد.

ايرانی امروز«دهقان» ٢٠٠٠ سال پيش نيست چنانكه ترك امروز را هم نميتوان نوادگان تركان آلتای شمرد و يا دی. ان. ای اعراب عراق و سوريه را تنها در عربستان جستجو كرد.

سرگذشت ایل افشار که یکی از ایلات ترکمن و اوغوز است که از قرن یازدهم میلادی به بعد در اقصی نقاط ایران پخش و ساکن شده اند، نمونه بسیار خوب و گویائی از روند های آمیزش قومی در ایران هزار سال پیش است. اگر به آمار کنونی ایلات ایران نگاه کنید احتمالا بیشتر از 100 هزار نفر که تابع ایل افشار باشند نخواهید یافت. اما اینها کسانی هستند که بصورت ایل زندگی کرده و همان زندگی ایلاتی را در طول صد ها سال حفظ کرده اند. صد ها هزار و شاید میلیونها نفر از انسان هائی که بخشی کوچک و یا بزرگ، کم و یا زیاد از تبار و اصلیتشان به ایلات و طوایف افشار هزار سال پیش بر میگردد، هستند که نه فقط در خراسان و آذربایجان، بلکه حتی در کرمان، سیستان، خوزستان و یا کردستان با مردم محلی جوش خورده «یکی شده» حود را با شرایط جدید منطبق کرده و ایرانی شده اند.

در ایران اختلاط و آميزش نژاد ها، قبايل و اقوام هميشه وجود داشته ولي در اين صد سال گذشته احتمالا سرعت فوق العاده ای پيدا كرده است. قوميت ها و يا زبان ها، ويژگي های فرهنگی و اجتماعی از بين نرفته، اما، در ميان بعضي ها بيشتر و در ميان بعضي ها كمتر، تمايز ها و اختلافات كمتر شده است. اقوام رنگارنگ ايران امروزه مانند گذشته از همديگر جدا، بي خبر و بي تماس نيستند، بلكه كمتر يا بيشتر از ديگران و هركدام به درجه ای با همديگر آميزش پيدا كرده اند و اين هم به همان درجه قوميت و نژاد هركدام از آنها را تغيير داده و عناصر تشكيل دهنده ملت را از نظر اجتماعی، فرهنگی ودر عین حال قومی و نژادی بهمديگر نزديكتر كرده است. در ميان هر گروه قومي، ديني و يا زبانی، سرعت شهری شدن، گسترش آموزش و پرورش و ارتباطات و رسانه ها، رشد صنايع و تجارت و به موازات آن كوچ ها وسرعت آميزش بين گروه های قومی و جغرافيائی بر اين تغييرات در تركيب قومی مملكت موثربوده اند.

 … ادامه خواندن

قبیله گرائی در تاریخ ایران

عباس جوادی – سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، يکي از سران ایل «تکه لو» ی ترکمن در زمان کشاکش صفوي و عثماني بسيار آموزنده و عبرت آميز است. طايفه اولاما خان هنگام کوچ و سکونت ایلات و قبايل ترکمن از آسیای میانه به سوي غرب، در آناتولي شرقي سکونت گزيده بود. عثماني به اولاما خان و قبيله اش مقدار معيني زمين داده بود و در مقابل اولاما خان با عنوان «سپاهي» يکي از فرماندهان اردوي عثماني در شرق آناتولي بود و هر وقت لازم مي آمد با افراد قوم و قبيله اش در صفوف اردوي عثماني مي جنگيد. زمانيکه اين زمين ها به دلايلي که نميدانيم از دست اولاما خان گرفته شد او به قيام معروف «شاه قلي» بر ضد عثماني پيوست اما به دليل شکست به ايران پناه برد. شاه اسماعيل صفوي از اولاما خان استقبال نموده او را به مقام والي و يا فرماندار آذربايجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوي باز شورش کرد و و همراه با ايل و تبارش به عثماني پناه برد. اين بار سلطان سليمان قانوني در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والي ولايت کُردنشین بيتليس در جنوب شرق ترکيه کنوني تعيين کرد. اين همان اولاما خان است كه بيست سال بعد در زمان سلطان سليمان قانونى در صدر قشون هاى عثمانى كه آذربايجان و تبريز را اشغال كردند وارد تبريز شد.

این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به  سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمان به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال 1534 ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود استفاده کرده وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف تعیین شده بود در نهایت با عثمانی توافق کرده به بیتلیس باز گشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.

عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قره قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی شدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان و لرستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.

امپراتوري بزرگ ايران قبل از اسلام فقط با رقابت و جنگ اما در عین حال توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها ميسر بود. بعد از قبول اسلام، ايران براي چندين قرن متوالي تحت حاکميت خلافت امويان و عباسيان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ايلات و قبايل مختلف سرزمين ايران براي تثبيت حاکميت محلي خود، هم بين همديگر و هم با ديگر قدرت هاي محلي رقابت ميکردند و در عین حال کوشش مينمودند با حاکمين اصلي در دمشق و بغداد رابطه خوبي داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمين و حکومت هاي محلي با حکومت خلفا و نمايندگان محلي آنان به جنگ و گريز ميکشيد.

500 سال پيش يعني در قرن شانزدهم ميلادي کساني که سلسله صفوي را بر سر کار آوردند اساسا قبايل ترکمن مانند شاملو، تكلو،ذوالقدر، استاجلو،  وارساق، افشار،  قاجار و ديگر قبايل بودند که نيروي رزمنده و نظامي صفوي و بدنه اصلي «قزلباشان» را تشکيل ميدادند که با جنگجوئي ملهم از تشيع به عنوان مذهب رسمي دولت نوين ايران باعث تثبيت صفويان در مقابل ترک هاي عثماني در غرب و اوزبک ها در شرق و احياي دولت – ملت ايران شدند. اما اين خدمت آن ها قيمتي هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» ديديم، زماني که دولت مرکزي خواست رئيس قبيله و يا يک فرمانده نظامي مهم را برآورد نميکرد و يا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداري و صف آن شخص و همراه با او قبيله اش عوض ميشد.

اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قره گؤوزلو، فارس و عرب زیاد بود اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری بلکه بهره گيرى از مقام و جمع کردن ثروت بود.

با اين ترتيب عنصر ایلات و قبايل و شركت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکيم ميکرد اما از سوي ديگر قدرت دولت مرکزي را تضعيف مينمود و آن را وابسته به اراده و سياست قبيله ها و روساي آنان ميکرد. ثبات و آرامش سياسي کشور هميشه شکننده بود و از سوي ديگر غالبا بخاطر همين نقش مهم قبيله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از يک دولت مرکزي و کشور واحد مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روساي قبايل محلي را مسئول اين منطقه ها ميکرد (و اگر نميکرد و يا آنها را کنار ميگذاشت با عصيان قبيله ها روبرو ميشد و ميبايستي آن ها را سرکوب ميکرد) و از سوي ديگر در اين شرايط دولت مرکزي مثلا در فلان منطقه فلان ولايت کردستان و يا آذربايجان که فلان خان در آنجا حکمراني ميکرد نفوذ چنداني نداشت که برخلاف خواست آن خان کاري انجام دهد.

رابطه اصلي خان و رئيس ایل و قبيله با دولت مرکزي آن بود که دولت مركزى خان را آزاد ميگذاشت كه در منطقه خود حكومت كند و از مردم خراج و ماليات بگيرد. در مقابل او بخش معين شده اى از اين در آمد خود را به عنوان «ماليات ایالتی و ولایتی» به دولت مركزى ميپرداخت و سالانه در فرصت هاي گوناگون مانند سال نو پیشکشی به دولت مرکزی میفرستاد و در صورتی که لازم میشد تعداد معینی از سربازان دولت مرکزی را تامین میکرد.

با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و ارتشی در کشور بسیاری از سران ایلات؛ غشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند سرکوب شدند اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شليل»  که ایل خود را به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی میکردند از همین دوره رضاشاه مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند استفاده سیاسی مینمودند.

گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت داخل کشور، وزنه غشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.

—————————–

منابع:
Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014

——————————-

در ضمن بخوانید: تعصب قبیله ای  و شعور شهروندیادامه خواندن

اولین آریائی ها، اولین ترک ها

اجداد باستانی ایرانیان و ترک ها اقلا سه تا چهار هزار سال پیش، کم و بیش از یک منطقه: اوراسیای غربی، یعنی منطقه ای از کوهستان های آلتای در سیبری جنوبی و مغولستان کنونی تا شمال شرق و شمال دریای خزر آمده اند. آنها هر دو در ابتدا همانند اجداد باستانی تقریبا همه ملل کنونی اروپا و آسیا قبایلی کوچنده بودند که مدتها در مجاورت با همدیگر زندگی میکردند و بمدت قرن ها و به طرق گوناگون، از مراودت و بده و بستان گرفته تا حمله و جنگ و یا فرهنگ، دین و زبان، رویاروئی و آمیزش، بهمدیگر تاثیر گذاشته اند.

بطور دقیق نمیتوان گفت که موطن اصلی و اولیه اقوام آریائی (هند و ایرانی) از یک سو و اقوام آلتائی که ترک ها شاخه غربی آنها را تشکیل میدادند، کجا بود و این اقوام در کدام دوره های تاریخی برای اولین بار عرض اندام کرده اند. اما برپایه پیگیری نام ها، واژگان و متون در منابع اصلی و یا ثانوی، تحلیل بازمانده اجساد انسان ها و یا آلات و اشیای مورد استفاده مردم در مناطق گوناگون و تحلیل و مقایسه آنها، دانشمندان رشته های زبانشناسی تاریخی، مردم شناسی، باستانشناسی و ژنتیک به نتایجی رسیده اند که در این زمینه های علمی امروزه مورد قبول اکثر متخصصین است.

ظاهرا موطن اصلی و اولیه اقوام آریائی یعنی گویشوران باستانی زبان مفروض و مشترک (پروتو) هند و ایرانی در غرب آسیای میانه تا حوزه شمال شرقی و شمالی دریای خزر بوده است. احتمالا در اوایل هزاره دوم پیش از میلاد، یعنی حدودا چهار هزار سال پیش که دو شاخه زبانی هندی و ایرانی تا حد معینی از همدیگر فاصله گرفته بود، دو گروه از «جامعه پروتو هندی» آن منطقه جدا شده یک دسته به غرب، به شمال بین النهرین و به مناطق بعدی حُرّی ها و میتانی ها و گروهی دیگر به سوی هندوستان کنونی کوچیدند. مدتی بعد، احتمالا ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد، قبایل ایرانی نیز شروع به کوچ نمودند. آنها هم رو بسوی غرب نهادند و احتمالا در اواسط قرن نهم پیش از میلاد یعنی چیزی کمتر از سه هزار سال پیش به غرب و مراکز ایران کنونی رسیدند. در همین دوره است که منابع آشوری (آسوری) برای اولین بار از این اقوام سخن میگویند. بعد از قرن نهم قبل از میلاد، منابع بین النهرین به واژگانی ایرانی مانند ماد ها (ماتائی)، پارس ها (پارسواش) و بویژه خدایگان اصلی ایرانیان اهورامزدا (آسارامزاش، آسورامزاش و بعد ها اهورامزدا) اشاره میکنند (سیمس ویلیامس، ۲۰۰۶، ص ۱۲۵-۱۲۶.)

«جامعه» اقوام آلتائی زبان که ترک ها بعد ها همچون گروهی مشخص از درون آن بیرون آمدند احتمالا سه تا چهار هزار سال پیش از میلاد در منطقه ای بین شمال چین و غرب مغولستان تشکل یافت. نشانه های ترکی باستان حدودا ۳۰۰۰ تا ۵۰۰ سال قبل از میلاد از بطن این «جامعه» بیرون آمد. برپایه وام واژه های اورالی و هند و اروپائی در زبان مفروض (پروتو) ترکی باستان دانشمندان حدس میزنند که گروه قبایل ترک زبان غربی ترین گروه زبانی «خانواده» زبانهای آلتائی بود در حالیکه گروه تونقوزی شرقی ترین گروه بود و مغولی در مرکز این منطقه قرار داشت. از سوی دیگر مورخین با اشاره به اینکه قبایل هند و اروپائی ظاهرا پیشگام پرورش اسب در فرهنگ قبیله ای هزاره چهارم و سوم در اوراسیا بودند، چنین گمان میبرند که اجداد قبایل ترک زبان احتمالا در مجاورت این قبایل هند و اروپائی به فنون پرورش و بهره گیری از اسب پی برده اند (گولدن۲۰۰۶، ص ۱۶). بر پایه این داده ها، احتمال میرود که موطن اصلی اجداد ترک ها ابتدا بین رودخانه «ینی سئی» و اقیانوس آرام در شمال چین، منطقه جنگلزار وشمالی استپ ها در سیبری جنوبی و بخصوص حوزه آلتای و یا ماوراء بایکال تا حوزه ماوراء خزر بوده است. در هزاره نخست قبل از میلاد ظاهرا اجداد باستانی قبایل پروتو ترک زبان به مناطق مرکزی و غربی مغولستان کنونی کوچ کرده اند که بیشتر موطن قبایل هند و اروپائی – هند و ایرانی بوده است.

با این ترتیب احتمالا اولین تماس های قومی و زبانی بین اقوام پروتو ترک و ایرانی هزار سال قبل از میلاد در مغولستان کنونی بوده است یعنی حدودا ۵۰۰ سال بعد از آنکه کوچ اولین قبایل آریائی به ایران کنونی شروع شده بود.

اما این گروه های پروتوترک را هنوز نمیتوان دقیقا بعنوان «ترک» نامگذاری کرد. آنها بخشی از مجموعه ای از قبایل اوراسیا بودند که معروف به «هون ها» شده اند و در منابع چینی «هسیونگ-نو» نامیده میشوند.

اجداد قبایل ترک زبان «بیشک بخشی از اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو و هون های آسیائی بودند که در قرن سوم پیش از میلاد برای مرز های چین درد سر ایجاد کرده بودند» (گولدن، همانجا، ص ۱۷). مثل اغلب اتحادیه های قبیله ای، این اتحادیه هم از نظر قومی و زبانی مختلط بود. وقتی این اتحادیه در مقابل حملات دولت هان های چین دچار شکست شده پراکنده گشت، عناصر این اتحادیه بسوی اوراسیای غربی رو گذاشتند. در این جریان اشکال، اتحاد ها و کشاکش های جدید قومی بوجود آمد.

زمانیکه در استپ های آسیای میانه و اوراسیای غربی کوچ های پر تلاطم قومی به ملل آسیا و اروپا از روس و بالتیک و آلمانی، انگلیس و فرانسوی و ایتالیائی و زبانهای آنان شکل نیمه نهائی خود را میداد، در ایران ماد ها دولت خود را میساختند، هخامنشیان امپراتوری خود را گسترش میدادند و با یونان میجنگیدند، بین النهرین هنوز صاحب تمدن های باستان خود بود و بتدریج امپراتوری روم ساخته میشد.

کوچ های اقوام رنگارنگ و از آن جمله هون ها، گوت ها، ژرمن ها، اسکیت ها و سکا ها، آلان ها و خزر ها و آوار ها در اوراسیا و اوروپا سرتاسر اوراسیا و بخصوص «کمر بند استپ های» آن را از نظر قومی و زبانی تبدیل به یک «دیگ آش شله قلمکار» کرده بود.

در مقابل سیل هون های آسیائی که مجموعه ای از اقوام پروتو مغول، پروتو ترک و حتی هند و ایرانی بودند و هون های اروپائی که از نظر قومی و زبانی با آنها کاملا یکی نبودند، ده ها قوم و قبیله از هند و اروپائی و آلتائی تا اورالی و سیبریائی پا به گریز گذاشتند، سرکوب شدند، به مناطق غربی و یا جنوبی رو گذاشتند و یا در ترکیبات نوین قومی مستحیل گشتند. در نتیجه همین کوچ ها و جنگ ها هم بود که امپراتوری روم سقوط کرد و به امپراتوری روم شرقی یعنی بیزانس تقلیل یافت.

در همین شرایط بود که اولین بار در قرن ششم میلادی منابع چینی در رابطه با منازعات بین اقوام همسایه چین در مغولستان، به شکلی روشن از ترک ها سخن میگویند.

همین قبایل ترک بودند که در همان دوره یعنی قرن ششم میلادی (۵۵۲-۷۴۰ م) دولت مقتدر گوک تورک ها را بین دو دولت چین در شرق و ایران ساسانی در غرب و جنوب بوجود آوردند، دولتی که به کمک ایرانیان همسایه و بخصوص سغدیان زمینه گذار ترکان به اسلام را ایجاد کرد. اولین سنگ نوشته های ترکی باستان معروف به اورخون به این دوره مربوط است. مدتی بعد، در زمان دولت ترک قراخانیان (۸۴۰-۱۲۱۲ م) در شین جان کنونی (چین) اولین آثار مکتوب فرهنگ ترکی از جمله “دیوان لغات الترک” محمود کاشغری را تولید نمود.

ایران از کوچ آریائی ها تا ظهور اسلام تا حدی از تلاطم ها و کوچ های قومی در امان مانده بود. بعد از اعراب، کوچ های قبایل ترک به خراسان و بقیه ایران شروع شد و تا بیزانس، فلسطین، مصر و بالکان گسترش یافت.

more-e1497357658356ادامه خواندن

ترک ها در صحنه

ArabTurkIran

وقتی از آمدن ترکان به صحنه تاریخ منطقه ما صحبت می‌کنیم نباید سوء تفاهم پیش آید. البته ریشه هر قوم و زبان بمراتب قدیمی‌تر ازچیزی هست که در کتاب‌های تاریخ بطور مستند در باره آن قوم و زبان آن‌ها قید می‌شود. چیزی که شناخت تاریخ ترکان را مشکل می‌کند این است که اطلاعات مربوط به اولین ترک‌ها که از سیبری جنوبی، منطقه آلتای و مغولستان کنونی به جنوب و غرب کوچ کرده‌اند اصولا از منابع چینی و کمی هم سغدی است، یعنی چیزی از خود ترکان مثلا از ابتدای هزاره یکم میلادی که بصورت قبایل کوچنده زندگی می‌کردند، در دست نیست.

به احتمال قوی بخشی از اجداد ترکان و ریشه زبان آن‌ها را باید در میان اتحادیه قبایلی جستجو کرد که در منابع چینی از آن‌ها همچون «هسیونگ نو» نام برده می‌شود و در غرب با نام «هون‌های آسیایی» و یا گاه هپتالیت‌ها معروف شده‌اند. این مربوط به ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح تا ۵۰۰ سال بعد از میلاد است، که در حوزه جغرافیایی ما به دوره مادها و هخامنشیان تا فتوحات اسکندر، اشکانیان و ساسانیان مربوط می‌شود.

در این دوره قبایل ترک آسیای میانه مجموعا خارج از حیطه ایران بودند. اولین اثر مکتوب به ترکی که مشخصا از قوم ترک صحبت می‌کند سنگ نوشته‌های اورخون در مغولستان از قرن هشتم میلادی است. اولین دولت ترکی، دولت قبیله‌ای «گوک تورک‌ها» بود که بین ۵۵۲-۷۴۴ میلادی یعنی صد سال قبل از اسلام تا صد سال بعد از اسلام درجنوب سیبری کنونی تاسیس شد و در آسیای میانه و شرق و غرب آن گسترش یافت. از نظر دینی، این هنوز دوره شامان گرایی همزمان با تاثیرات آیین بودا و مانوی در میان قبایل ترک است.

دولت «گوک تورک» از نظر سیاسی و نظامی بین دو امپراتوری چین و ایران ساسانی مانده بود و با هر دو، هم روابط تجاری و فرهنگی و هم‌گاه سایش‌های نظامی و مرزی داشت.

در دولت گوک تورک هنوز نوشتار جا نیافتاده بود اما شاهد شکل گیری زبانی هستیم که امروزه «ترکی باستان» و یا «اویغوری باستان» نامیده می‌شود.

گوک تورک‌ها تنها همسایگان ترک ایران ساسانی نبودند. ترک‌های دیگر نیز که بصورت قبایل کوچنده و دامپرور در استپ‌های آسیای میانه از نقطه‌ای به نقطه دیگر کوچ می‌کردند وجود داشتند. اجداد ترکان اوغوز (به عربی «غز») نیزهم در داخل و هم در خارج از حیطه حاکمیت گوک تورک‌ها در حال کوچ مستمر بودند. شاید نتوان قبایل بلغار را که بسوی غرب مهاجرت می‌کردند و بالاخره کاملا اسلاوی شده در بالکان رحل اقامت افکندند کاملا ترکی نامید ولی آن‌ها به هر حال از ایران دور بودند. اتحادیه دیگری از قبایل نیز که «خزرها» نامیده می‌شدند جزو این «قبایل در حرکت» استپ‌ها بودند. آن‌ها در حواشی شمال غربی ایران در آن سوی کوه‌های قفقاز و شمال خزر حضور داشتند و گهگاهی از طریق قفقاز به ساسانی تاخت و تاز می‌نمودند. خزرها برای ایرانیان دردسری مزمن بودند چرا که در رقابت بین ایران و بیزانس، اغلب تحت الحمایه بیزانس قرار داشتند و با این موضع به ایران ضربه زده روستاها و شهرهای مرزی ایران را غارت می‌کردند. منطقه اصلی نفوذ آن‌ها شهر دربند بود که آخرین نقطه مرزی ساسانی در قفقاز بشمار می‌رفت. به غیر از دربند کوه‌های قفقاز راه نفوذ وسیع خزرها و دیگر قبایل شمال کوه‌های قفقاز را بطور نسبتا مطمئنی می‌بست.

در جانب فرارود، سغد و خوارزم به هر حال بخاطر قرار گرفتن در منطقه مرزی قبلا هم با قبایل همسایه ترک زبان رابطه داشتند و حتی بعضی خانواده‌ها از طریق ازدواج و یا به دلایل دیگر در طرف دیگر مرز زندگی می‌کردند و انسان‌ها با همدیگر تماس و تجارت داشتند.

کاشغر، قزاقستان و قرقیزستان کنونی (منطقه وسیعی که در مجموع حدودا همچون «ترکستان» شناخته شده است) خارج از حیطه ایران بود. اما ازبکستان، ترکمنستان و بخشی از تاجیکستان کنونی که اغلب به لهجه های شرقی ایرانی تکلم می‌کردند اکثرا ترک زبان شدند. تنها بخشی از مناطق کوهستانی تاجیکستان کنونی و طبیعتا افغانستان، اکثرا ایرانی زبان باقی ماند.
با سقوط ساسانی و حمله اعراب، هرج و مرج و بی نظمی امپراتوری ایران را فراگرفته بود. دولت ساسانی که معروف به داشتن نقطه های محکم مرزی بنام «مرزبان» بود، کنترل مرز های خود را عملا ازدست داد و این باعث سرازیر شدن انسان‌ها و بخصوص قبایل کوچنده حاشیه های مرزی به داخل ایران شد.

در آسیای میانه کوه های هندوکش جنوبی‌تر و شرقی‌تر از آن بود که مانع کوچ های بزرگ قبایل استپ‌ها شود. قبل از سقوط ساسانی هم تجارت بین ایرانیان بومی و قبایل چادر نشین آنسوی مرز چیزی برای هر دو طرف سودمند بود. با لغو مرزبانی های ساسانی این مناسبات بیشتر شد و حتی‌گاه صورت تهاجم و مهاجرت به خود گرفت. مثال شهر و ولایت خوارزم (در ازبکستان کنونی) از این جهت جالب است.

زبان مردم خوارزم پیش از نفوذ ترک‌ها از آن سوی مرز، یکی از گونه‌های شرقی ایرانی یعنی خوارزمی بود. حتی دردویست سیصد سال نخست بعد از اسلام هم زبان خوارزم کم و بیش به همان صورت ایرانی باقی مانده بود اما از قرن دهم به بعد به بعضی منابع برمیخوریم که نوشته‌اند صورت و ظاهر خوارزمیان شبیه ترک هاست و کمی دیرتر، آثاری مربوط به دوره مغول‌ها از قرن سیزدم و چهاردهم قید می‌کنند که زبان مردم خوارزم کاملا ترکی شده است (بارتولد ص ۱۵۳). با اینهمه زبان کتابت و علم در خوارزم بعد از تسلط ترک زبان‌ها هم قرن‌ها همچنان فارسی ماند.

جالب است که در «دوره طلایی اسلام» یعنی بین سال های ۸۰۰-۱۲۵۰ که مرحله اوج علم و فلسفه، فرهنگ و ادب، هنر و معماری عالم اسلام بود، خوارزم همراه با بغداد یکی از مراکز این شکوفایی علمی و فرهنگی بشمار می‌رفت و در همین مرحله، آمیزش جالبی از همزیستی خلاقانه‌ای بین زبان‌ها و فرهنگ‌های اسلام یعنی عربی، فارسی و ترکی در خوارزم به چشم می‌خورد. از سویی مسلمانان و بخصوص ایرانیان سعی در تشویق و ترغیب ترکان به دین اسلام می‌نمودند و از سوی دیگر علمای بزرگی از بغداد برای تدریس به خوارزم و سمرقند و یا بخارا می‌امدند و در مقابل بسیاری از علمای فرارود برای ادامه تحصیل به خراسان و بغداد می‌رفتند.

مهاجرت و اسکان ترک‌ها با هر دو مرحله ایرانی و ترکی زبانی خوارزم همزمان بود. اما همه آثار دانشمندان بزرگی مانند محمد بن موسی خوارزمی، ابو نصر محمد فارابی و ابو ریحان بیرونی به فارسی و یا عربی تالیف شده بود. حتی امیران ترک شده خوارزم که بعد از تغییر زبان این ولایت بر آنجا حکم راندند، مانند دوره خوارزمشاهیان ایرانی به تشویق عالمان و ادیبان پرداختند. آن‌ها تا دوره مغول حکومت خود را بر اقصی نقاط ایران گسترش دادند و حتی عنوان قدیمی و فارسی «خوارزمشاه» را برای خود انتخاب کردند.

با مهاجرت، تجارت، تبلیغات اسلامی و در عین حال اسکان و ازدواج های بین قومی و بخصوص تاسیس حکومت های ترک زبان غزنویان، سلجوقیان و جانشینان آن‌ها از جمله خوارزمشاهیان و ایلخانان مغول که اکثر سربازان و امیران لشکرشان ترک بودند، کم و بیش همین تغییر زبان مردم در شهرها و ولایات دیگر آسیای میانه از جمله سمرقند و بخارا بوجود آمد. این دوره آمیزش «دهقان و ترک و تازی» بود. شاید بهترین نماد این اختلاط و آمیزش قومی، زبانی، فرهنگی و دینی در سیمای ابونصر محمد فارابی (۸۷۸-۹۵۰ م)، یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان «عصر طلایی» اسلام است که معروف به «معلم ثانی» (بعد از ارسطو) بود. او از خانواده‌ای ایرانی بود. پدرش برای کار در دربار قراخانیان ترک به فاراب ترکستان (اوترار کنونی در قزاقستان) مهاجرت کرده بود. فارابی اکثر عمرش را دربغداد در دارالخلافه عباسیان گذرانید و آثارش را اکثرا به عربی نوشت. در همان عصر رخشندگی فرهنگ اسلامی بسیاری از آثار او به لاتین ترجمه شد.

در همین مدت در نواحی شرقی خلافت، یعنی در سیستان، خراسان و فرارود اولین جوانه‌های حکومت‌های محلی و غیر عربی یعنی صفاریان، طاهریان و سامانیان بیرون زد. ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از تاسیس خلافت اسلامی، خلفا که در بغداد نشسته بودند نمی‌توانستند سرتاسر این امپراتوری وسیع را مستقیما و در عمل مدیریت کنند. آن‌ها به افراد بانفوذ، فرماندهان برجسته و یا روسای بزرگ قبایل وظیفه حکومت در این محل‌ها بنام خلیفه را می‌دادند و در مقابل، این امیران محلی به خلیفه باج می‌سپردند و اگر به قدر کافی قدرتمند می‌شدند حتی باج را هم نمی‌پرداختند. در این دوره و بعد از آنچه خلیفه بغداد باشد و چه نباشد، بین این امیران بزرگ و کوچک محلی رقابت و جنگ بر سر توسعه و حفظ حاکمیت خود جزو برنامه معمولی زندگی بود.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی – پروفسور خلیل اینالجیک (اینالجیق)، برجسته ترین تاریخ شناس ترکیه میگوید « بعد از استیلای ایران توسط سلجوقیان، بوروکراسی ایرانی بود، سرباز و ارتش ترک بود. یعنی بعد از سال 1040 ایرانی ها  اداره سیاسی و نظامی را از دست دادند و بعد از آن سلسله های ترک در ایران بر سر کار آمدند اما آنها هم از مدیران و بوروکرات های ایرانی استفاده کردند (…) دوره سلجوقی از نظر فرهنگ و تمدن و همچنین درک و فهم امپرانوری، خصلتی ایرانی دارد .»

ابوالفضل بیهقی مورخ قرن یازدهم م. که قبل از طغرل دبیری دیوان سلطان مسعود غزنوی را میکرد، در «تاریخ بیهقی» در باره به تخت نشستن طغرل بیگ، اولین سلطان سلجوقی، در نیشابور مینویسد: طغرل بیگ پس از جلوس بر تخت سلطان مسعود غزنوی با افراد سرشناس شهر گفتگو نمود. او در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت شهر بود، گفت: «ما مردمان نو و غریبیم. رسم های تازیکان (تاجیکان، غیر ترکان، -م) ندانیم. قاضی پیغام و نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، -م)» (۱).

طبیعتا موضوع بر سر اوضاع تقريبا هزار سال پيش (١٠٣٨ م) در خراسان و ماوراالنهر است و البته نميتوان به آن روزها با عينك قرن بيست و يكم نگاه كرد. البته منظور طغرل بيگ اين نبود كه او «شهروند ايران» نبوده و بدون «پاسپورت و ويزاى ايرانى» سلطان خراسان شده است! در آن قرن (وحتی 400 سال قبل و 500 سال بعدش) چیزی بنام «ایران» طوری که ما امروز این کشور را میشناسیم نبود. ایران اساسا خاطره ای زنده  و فرهنگ و زبانی غنی بود.

ایران کنونی همانند افغانستان، بخشی از پاکستان، هندوستان، آسیای مرکزی، اکثر قفقاز و اكثر کشور های عربی کنونی جزو امپراتوری خلفای عباسی بود. اما طبیعتا خلیفه در تک تک ایالات و ولایات و مناطق این امپراتوری وسیع رتق و فتق امور نمیکرد و نمیتوانست بکند. او یا نماینده خود را با اختیاراتی که وابسته به آن شخص و منطقه و مناسبات متقابل بود به آنجا میفرستاد و یا (بخصوص بدنبال شروع روند ضعف خلافت) از میان اشخاص با نفوذ آنجا کسی را که از رقابت ها و جنگهای محلی منطقه پیروز بیرون می آمد بعنوان سلطان والی به رسمیت میشناخت. مناسبت خلیفه با این پادشاهان و سلاطین محلی برپایه پرداخت مالیات و باج و خراج و هدایا بود. سلطان منطقه ای و محلی هم به نوبه خود کسی را در ولایات و مناطق و شهر های زیر سلطه خود به رسمیت میشناخت و از او مالیات و باج و خراج میگرفت. پائین تر از خلیفه بغداد، مناسبات بین همه این سلطان های کوچک و بزرگ و والی ها به همین ترتیب بود و مرتبا، وابسته به قدرت و شخصیت طرفین و تعداد سربازان و کفایت و سیاست سلطان ها و امیران تغییر مییافت. بهمین جهت هم اغلب وقتى كسى قدرتی می یافت و یا وقتی پادشاهی ضعف و ناتوانی نشان میداد از پائین و بالا جنگ شروع میشد تا مهره ها دوباره چیده شوند و دوباره تعیین شود که کدام ایالت و ولایت و منطقه «مال» کیست و کی از کی و چقدر مالیات میگیرد و کی به کی چقدر باج و خراج میدهد.

این هم قبل از سلجوقیان، در دوره طاهریان، صفاریان، غزنویان و سامانیان چنین بود و هم بعد از آنها، حتی تا زمان صفویان و قاجاریان هم کم و بیش چنین ماند.

به قدرت رسیدن سلجوقیان در خراسان هم یکی از این صحنه های رقابت و مبارزه بر سر قدرت در ایران، افغانستان و ماوراالنهر کنونی بود. با تاجگذاری طغرل بیگ سلجوقی، او سلطان و حکمران خراسان شد اگرچه پادشاهان غزنوی که بر بخش اعظم ایران و آسیای مرکزی کنونی و هندوستان حکمرانی میکردند دست از مقاومت بر نداشتند. اما چند سال بعد سلجوقیان بطور کامل حاکم بلا منازع همه سرزمین هائی شدند که تحت کنترل غزنویان بود. حتی بیشتر: آنها از قفقاز، عراق عرب، سوريه و فلسطين تا بخشی از آناتولی و عربستان تقریبا هر آنچه را که خلافت اسلام گرفته بود هم تسخیر کردند و امپراتوری آنها بقدری وسیع شد که سلسله سلجوقیان به چند بخش ایران و آناتولی و غيره تقسیم شد. از این روست که در تاریخ از «سلجوقیان بزرگ» (ایران) و «سلجوقیان آناطولی» (و یا روم) سخن میگویند.

نوادگان همین قبایل ترک بودند که بتدریج با آمیزش با ده ها قوم و نژاد و قبیله محلی در ایران سلسله های صفوی و افشاریان و قاجاریان و در عثمانی یعنی ترکیه کنونی ابتدا حکومت های محلی («بیگ لیک» های آناتولی) و سپس سلسله عثمانی را ایجاد کردند و مُهر خود را بر ملیت و قومیت کنونی دو کشوری زدند که امروزه «ایران» و «ترکیه» مینامیم.

از نظر قومی غزنوی ها هم که از طرف سلجوقیان برکنار شدند ترک زبان بودند. بنیانگذار آنها سبک تکین یکی از فرماندهان ورزیده سامانیان بود. سامانیان جزو اولین سلسله های فارسی زبان بودند که بعد از حمله اعراب و تابع شدن ایران به خلافت اسلامی در خراسان و ماورا النهر بر سر کار آمده بودند.

در آن دهه ها قبایل ترک كه هنوز كاملا ودر مناطق ثابتى اسكان نيافته بودند بخاطر اختلافات داخلی، کمبود مراتع برای چرانیدن گله هایشان و بخصوص فشار از سوی دولت قبایل ترکی شرقی (در چین کنونی) و ایجاد خلاء بدنبال زوال سامانیان مرتبا در حال کوچ و مهاجرت بودند. این کوچ ها اغلب با مقاومت مردم و حکومت هائی روبرو میشد که حتی اگر آنها هم مانند غزنویان و بعدها خود سلجوقیان ترک تبار بودند اما حضور مهمانان ناخوانده را خطری جدی برای خود میدانستند. از طرفی هم ترک ها جنگندگان ماهر و جسوری بودند و کار اغلب به حمله، اشغال، گرفتن حكومت و در عين حال خشونت ، غارت و کشتار میکشید.

این دوره در عین حال با قبول تدریجی اسلام از طرف قبایل ترک همزمان است. حتی طوری که میدانیم ایرانیان در جلب ترک های کوچنده به اسلام نقش درجه اول داشتند چنانکه واژگان و ادبیات دینی اسلام نه از طریق عربی بلکه از راه فارسی وارد ترکی شده است. تعابیری چون «نماز»ّ «آبدست» و «اوروزا، اوروج» بجای «صلوه»، «وضو» تنها یکی دو دلیل این مدعاست.

از آن تاریخ است که ترک های مسلمان شده را اغلب «ترکمن» و یا «ترکمان» نامیدند (لفظ ترکمن و یا ترکمان را نباید با «ترکمن» معاصر یعنی ترکمن های ایران و یا جمهوری ترکمنستان عوضی انداخت. بعد از قبول اسلام از طرف قبایل ترک زبان به همه آنها «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته میشد.) اغلب آنان در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. مردان آنها که اسب سواران و تیراندازان ماهری بودند به استخدام اردوهای مختلف در می آمدند و در صورت لزوم با تکیه بر حملات و نیروی نظامی خود دست به فتح و غارت مناطق و شهر های مختلف هم میزدند. بعد از مدتی آنها تبدیل به نیروئی شده بودند که هم سلاطین و امیران مختلف میبایست در محاسبات قدرت به حساب می آوردند و هم اینکه خود قبایل و عشایر ترک نیرو های خود را تشکیل داده حکومت های محلی کوچک و بزرگ ایجاد میکردند. آنها بزودى حتى بين خود شروع به مبارزه، رقابت و جنگ براى نفوذ و قدرت كردند – مبارزه اى كه در مقابل يك خانواده، طايفه، عشيره و قبيله هم ايست نميكرد.

حکومت قراخانیان در چین و مغولستان کنونی و غزنویان در ایران و ماوراالنهر جزو حکومت های بزرگ ترک ها در آن دوران بود. سلجوقیان با گسترش بی سابقه امپراتوری و دوام آوردن برای 180 سال بعد از تاجگذاری طغرل بیگ به این دسته امپراتوری های بزرگ ترک پيوستند.

تُرکی، ایرانی و اسلامی

با این پس منظر میتوان مدعی شد که در واقع طغرل بیگ در منطقه ماورا النهر و حتی خراسان چندان هم «تازه وارد» و«بیگانه» نبود. اما از نظری دیگر شاید طغرل بیگ حق هم داشت که میگفت «ما در اینجا (خراسان) بیگانه ایم.» سلجوقیان اصلا از منطقه دریاچه خوارزم (آرال کنونی) بودند که حاشیه دنیای اسلام و آخرین سرزمین شرقی ایران تاريخى بود. آنها تحت فشار و بعضا تشویق اقوام و حکومت های همسایه که غالبا آنها هم ترک بودند ابتدا به منطقه ای بین سمرقند و بخارا و سپس مرو، هرات و نیشابور آمده بودند.

سلجوقیان طایفه ای از اقوام پرجمعیت ترک های اوغوز بودند که در تواریخ عربی از آنها بنام «غزها» یاد میشود و بعد از قبول اسلام آنها را «ترکمن» و یا «ترکمان» هم نامیدند. در حالیکه بعضی از قبایل دیگر ترک از راه های دیگر و بخصوص شمال دریای خزر به غرب کوچ میکردند، اوغوز ها  با جنگ و گریز بین خود و دیگر طوایف و قبایل به سوی جنوب غربی یعنی افغانستان و خراسان کنونی رو می آوردند.

این، سرآغاز اولین موج اصلی کوچ بزرگ ترک های اوغوز به ایران و از آنجا به ترکیه کنونی بود. هرچه سلجوقیان جای خود را در ماوراالنهر و خراسان محکم کرده بیشتر بسوی غرب رو میآوردند و هرچه زمان از کوچ اولین نسل های اوغوز- ترکمن میگذشت، آنها بیشتر خصوصیات فرهنگی و اداری محلی میگرفتند: آنها در ایران «ایرانی» و در سرزمین های روم و بیزانس «رومی» (و دیر تر «عثمانی») میشدند.

از نظر زبان و فرهنگ، میتوان پرسید که در هر دوره زبان رایج ارتش، دیوان، محاکم، ادبیات، فقه و یا فلسفه چه بود ولی نه در این دوره و نه تا صد ها سال بعد یعنی تا اوایل قرن بیستم نمیتوان از زبانی «رسمی» صحبت کرد چرا که نه نظام اداری مشترکی بود، نه مطبوعاتی بود و نه آموزش و پرورشی مرکزی. خانواده و ایل و تبار سلاطین و فرماندهان و امرای ارتش البته بین خود ترکی حرف میزدند اما مکاتبات اداری و دولتی عموما به فارسی بود. در هر منطقه هر قومی به زبان و لهجه محلی خود صحبت میکرد. محاکم، شرعی یعنی بطور رسمی به عربی و از نظر شفاهی به زبان و یا لهجه محلی بود و در هر محل بنا به صلاحدید روحانیون محلی (که آنوقت اکثریت بزرگشان هنوز سنی بودند) برگزار میگردید. در مکاتب هم که از طرف ملا ها و آخوند ها اداره میشد قران و فقه و فلسفه به عربی و با توضیح به زبان محلی و بومی تدریس میشد. زبان شعر و ادب فارسی بود که با توضیح به زبان محلی تدریس میشد. یعنی زبان دربار و ارتش ترکی و زبان دیوان و فرهنگ و شعر فارسی بود و همچنين در امور دینی، فلسفی و علمی از عربی استفاده میشد.

برعکس قراخانیان چین، متعاقبین غزنوی و سلجوقی آنان در ایران خود اهل خواندن و نوشتن نبودند اما در سرزمین های ایرانی زبان و ادبیات فارسی را تشویق و ترغیب نمودند. آثار ترکی در ایران این دوره بسیار کم است چرا که بگفته تورکولوگ معروف ترکیه زینب قورخماز (قورخماز، ص 431) سلجوقیان چه در ایران و چه در آناتولی فارسی و عربی را بعنوان «زبان رسمی و دولتی» خود بکار برده اند.

در عین حال سلجوقیان ایران مانند چنگیز خان نبودند که «بیایند و بچاپند و بروند» .همانند غزنویان، سلجوقیان  هم آمده بودند که «بمانند و حکومت کنند» و هم بر خلاف غزنویان پرشمار بودند. آنها هم مانند غزنویان میدانستند که برای استقرار و حکومت در ایران راه دیگری جز مماشات و انطباق با مردم بومی و فرهنگ و شرایط محلی نیست. اما بنظر میرسد انطباق آنها با شرایط و محیط جدید بمراتب بیشتر و عمیق تر از فقط برآورد کردن نیاز حکمرانی بوده است. غزنویان و سلجوقیان در ادامه سنت های سامانیان دیوان کشور را به ایرانیان سپردند و در ترویج فرهنگ و ادب فارسی کوشش بسیار نمودند و حتى خيلى بيشتر: آنان به سرعت خودشان ايرانى شدند. وزرای کاردانی مانند نظام الملک طوسی، شعرائی مانند فردوسی، عمر خیام، نظامی و خاقانی، نویسندگان، فیلسوفان و مشاهیری مانند ابو ریحان بیرونی، امام فخر رازی و امام محمد غزالی در این دوره بود که برخاستند. ملکشاه سلجوقی، سومین سلطان سلجوقیان و پسر سلطان آلپ آرسلان که برادرزاده طغرل بود، خود به فارسی شعر میگفت.

واسیلی و. بارتولد، یکی از معروف‌ترین «تورکولوگ‌های» جهان، می‌گوید قبیله‌های «بدوی» در متصرفات خود فرهنگ، دولتداری و اغلب زبان ملت مغلوب را قبول کرده رواج داده‌اند. بنظر بارتولد استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله‌های قبیله‌ای شده و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هایی که فتح و بر آن‌ها حکومت کرده‌اند همین بوده است (بارتولد، ص ۱۰).

احتمالا تشبیهی دورخیزانه است اما بنظر میرسد سلجوقیان کم وبیش نقشی را در شرق بازی کردند که وایکینگ ها تقریبا همزمان با آنها در اروپا بازی کرده اند. اما در حالی که اوغوز هائی که حکومت سلجوقیان را تشکیل داده مسئول اداره مملکت شده بودند در آن راه میکوشیدند، موج های جدید اوغوز های تازه نفس که از آسیای مرکزی بسوی خراسان روان میشدند به هر سو و منطقه ايران روانه شده ساكن گشتند و نتيجتا باعث ويرانى آبادی ها و قتل و غارت بسيارى شدند. این ویرانگری بخصوص پس از مرگ ملک شاه آخرین سلطان قدرتمند «سلاجقه بزرگ» و تقسیم امپراتوری بین سلجوقیان ایالات مختلف دیده شد. بسياري از شهر ها و روستا هاي خراسان و بعضي نقاط دیگر ایران در این دوره بود که به دست سیل اوغوز های تازه نفس کوچنده و با وجود مخالفت و مقاومت «هم قومان» سلجوقی آنها كه در حكومت بودند با خاک یکسان شد. نیشابور، طوس و مرو جزو آن شهر ها بودند. سلطان سنجر، آخرین سلطان نیرومند سلاجقه خراسان را خود اوغوز ها اسیر و کور کردند. اما كوچ هاى وسيع ايلات و قبايل ترك به اقصى نقاط امپراتورى عباسى و بخصوص ايران و بيزانس (و تاحدى عراق و سوريه كنونى) مُهر خود را بر جمعيت و تركيب قومى اين مناطق زد. تركيب قومى و زبانى منطقه بى آن هم هيچوقت يكرنگ و ازلى نبود بلكه مدام در حال تغيير بود. با كوچ و اسكان ترك ها در ايران و بيزانس، نه تنها عنصر ترك هم به اين معجون هاى قومى اضافه شد بلكه اين عنصر در تشكل مليت دو ملت جديد و متمايز و غالبا متخاصم: ايران معاصر و دولت ترك عثمانى نقش كليدى بازى كرد.

با مرگ سنجر دودمان سلاجقه خراسان هم پایان یافت و زمینه برای ویرانگری های بزرگ مغول آماده شد.

اما صرف نظر از همه دهشت و خرابی ها، سلجوقیان به دنبال غزنویان دومین امپراتوری بزرگی را تاسیس کرده برای مدتی طولانی حفظ نمودند که عنصر، فرهنگ و زبان ترکی را «بومی» و ایرانی نمود تا جائیکه امروز بدون درک نقش اوغوز ها و زبان ترکی آنها (که امروزه ادامه اش را در ترکی ترکمنی و آذری و همچنین ترکی ترکیه می بینیم) درک و فهم تاریخ و فرهنگ ایران غیر ممکن است و، بهمان ترتیب، درک تاریخ و فرهنگ ترکی هم بدون فهم تاریخ، زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی امکان ندارد.


منابع

بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی، چاپ فیاض و غنی، تهران ۱۳۲۴، ص 837

Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015

Korkmaz, Zeynep: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri, in: Türk Dili Üzerine Araştırmalar, C.1, TDK Yay.:629, Ankara 1995, PDF
———————————… ادامه خواندن

تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

عباس جوادی – در ترکیه کنونی وقتی «ترکمن» (1) و یا «یؤروک» (2)
yörük
گفته میشود منظور کسانی است که در روستا ها، بیشتر در مناطق کوهستانی شرق، جنوب، جنوب شرق و جنوب غرب آناتولی (آناطولی)، مثلا در روستا های نزدیک به شهر هائی مانند آدانا، دیاربکر، آنتالیا و ازمیر زندگی میکنند و تا همین ۵۰-۶۰ سال اخیر یک زندگی بیشتر منزوی از بقیه جامعه ترکیه داشتند. آنها همه ترک زبان هستند. مذهبشان اغلب «علوی» است اما تعدادی از آنان و یا اجدادشان مدتها پیش برای همرنگ شدن با محیط غالب، سنی شده اند.

این گروه مردم ترکیه از کجا می آیند؟

در ترکیه منظور از «تورکمن» و «یؤروک» باقیمانده های قبایل ترکمنی هستند که در زمان سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) و بعد تر اغلب ساکن آناتولی بودند اما در کشاکش ایران شیعه و صفوی و عثمانی سنی، طرف ایران را گرفته بودند. آنها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته و در نقاط مختلف آناتولی ساکن شده بودند. این قبایل و طوایف که نطفه اصلی جمعیت ترک تبار آناتولی را تشکیل میدهند چون هنگام کوچ از آسیای میانه تازه مسلمان شده بودند افکار و عقاید مذهبی آنها بتدریج شکل میگرفت و تا مدتی طولانی ملهم از تصوف آسیای میانه و عادات و رسوم و فرهنگ قبیله ای آن منطقه و از جمله شامانیسم بود. میدانیم که افکار خواجه احمد یسوی (متولد ۱۰۹۳ در قزاقستان امروزی) و شیخ اکبرابن عربی (متولد حدودا ۱۰۸۰در اندلس اسپانیا) که در آسیای مرکزی قرن های میانه وسعت یافته بود، از آسیای مرکزی به آسیای صغیر یعنی آناتولی ( و طبیعتا ایران) نیز نفوذ کرد. اما اگرچه رنگ مذهبی اسلام ترکان در آسیای مرکزی و خراسان تا مدتی کاملا روشن نبود اما آنها عموما پیرو مذهب حنفی بودند.

در سال های ۱۳۰۰ میلادی طریقت صفویه در اردبیل رونق یافت و این طریقت با کوشش نوادگان شیخ صفی اردبیلی جنید و حیدر و سپس شاه اسماعیل بین قبایل ترک آناتولی محبوبیت بسیاری یافت و زمینه تشکیل قزلباشان را فراهم آورد که بدنه سیاسی و نظامی قدرت صفویه شدند. در این مدت بود که ده ها و احتمالا صد ها هزار نفر از قبایل ترکمن آناتولی برای حمایت از صفویه از آناتولی به ایران و بخصوص آذربایجان کوچ کرده و در اینجا مقیم شدند.

مهاجرت اکثر آنان به آناتولی اغلب بدنبال «آکین» (آخین، هجوم، حملات قبایل ترک مسلمان به شهر ها و قصبات مسیحی بیزانس، قفقاز و بالکان) بود. این هجوم ها و جنگ ها را «غزوات» و ترکمن هائی که به این هجوم ها رهبری میکردند «غازی» یعنی مبارزان جهاد در راه اسلام مینامیدند. آنان در این «غزوات» دست به اشغال، تاراج، غصب و فتح مناطق و ولایات میزدند، با همدیگر و یا گروه هائی از مردم بومی متحد میشدند و بر علیه دیگر گروه های ترکمن و یا بومی میجنگیدند، گاه خان نشین خود را میساختند و گاه شکست خورده در قبایل و یا خان نشین های دیگر مستحیل میشدند. عثمانی یکی از این خان نشین ها و حکومت های محلی بود که بعدا به یک امپراتوری تبدیل شد. چیزی کم و بیش مشابه این روند از قرن یازدهم به بعد در ایران هم وجود داشته است با این فرق که اکثر مردم ایران در آن هنگام مسلمان بودند و حمله به ایران را نمیشد «بخشی از غزوات» یعنی جهاد نامید.

در ابتدای کوچ و حملات قبایل ترک به ایران و بیزانس، منابع ایرانی – فارسی و ترک از این قبایل بعنوان «ترک»، «ترکمان» و «ترکان» (جمع عربی: «اتراک») نام میبردند و برای مشخص کردن گروه های جداگانه آنان نام قوم مزبور (افشار، غز، اغز، بایندر، شاملو، روملو، استاجلو، قاجار، ذوالقدر، تکلو و غیره) را ذکر میکردند. نام «ترک» ظاهرا اولین بار در قرن ششم میلادی (منابع چینی) و حدود سه تا چهار قرن بعد در متون عربی و فارسی (تاریخ طبری و غیره) بکار برده شده است «برهان قاطع» در تعریف لغت «ترک» مینویسد: «نقیض تازیک (تاجیک) باشد. گویند ترکان از اولاد یافث بن نوح اند» و «نام طایفه ای است در ترکستان که تاتار و مغول و سایر اتراک از آن طایفه اند و زبان ایشان معین است» (انجمن آرا) و «گروهی از اولاد یافث بن نوح» (ناظم الاطباء).

این ابتدای همان دوره ای است که در ادبیات فارسی با شِکوِه و اعتراض از حملات و غارت ترکان و خشونت آنان در رفتار با مردم بومی ولی در عین حال از زیبائی آنان صحبت میشود و به آنها که هم سرباز و یغماگر و امیر و سلطان و هم کنیز و غلام بودند صفاتی نظیر بیرحم، خونخوار، غارتگر و در عین حال بیوفا، زیبا و دلربا داده میشود. حتی در مورد بردگان، معشوقان و ساقیان ترک تعابیری مانند «ترک چینی» و «ختائی» بکار میرود چرا که مردم بومی آنها را شبیه چینی ها میدانستند:

خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است
خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو
خاقانی شروانی

اگر تُرک چینی وفا داشتی
جهان زیر چین قبا داشتی
نظامی گنجوی

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
ترک از خراسان آمده ست از پارس یغما میبرد
سعدی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ شیرازی

لفظ «ترکمن» و یا «ترکمان» هم ظاهرا مدتی بعد از رواج تعبیر «ترک» در آثار مختلف دیده میشود و مدتی به همان معنی «ترک» مورد استفاده قرار میگیرد:

ترکمنی با یکی دعوا داشت کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ترکمن گفت در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد.
عبید زاکانی

مرطغرل ترکمان و چغری را
با بخت نبود و با مهی کاری
ناصرخسرو

از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم
خاقانی

و یا:

«… و تاختن ترک و ترکمان از دیگر جانب و آنچه یافتندی به غارت بردندی.»
فارسنامهٔ ابن البلخی

در ایران این دوره یعنی تا صفویان تفکیکی بین ترک و ترکمن (ترکمان) نمیشود. تعبیر “ترک” و “ترکمن” («ترکمان») برای مدتی طولانی به یک معنی و آن هم قبایل ترک زبان و مسلمان شده آسیای مرکزی و جنوبی، جنوب غربی و آناتولی بکار میرود.

از همان ابتدای ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی به بعد که ترک های آسیای میانه وارد دنیای اسلام شده به این دین جدید می گروند، اکثر منابع و مورخین، ترک های مسلمان را «ترکمن» و یا «ترکمان» می نامند. ابو ریحان بیرونی (قرن دهم-یازدهم) می نویسد که اغوزهای ترک هر فرد «اغوز را که اسلام آورده، ترکمن می نامند» و طاهر مَروَزی (قرن یازدهم-دوازدهم) می نویسد «هنگامی که آنها (اغوزها، -م)  وارد تماس با سرزمین های اسلام شده و برخی از آنان اسلام آوردند، آنها را ترکمن نامیدند» (3).

اما ظاهرا بتدریج بین کار برد «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») فرق ایجاد میشود. اواسط قرن یازدهم هجری (هفدهم میلادی) «برهان قاطع» و دیگر منابع لغت «ترکمان» را چنین تعریف میکنند: «… لقب طایفه ای هست از ترکان بی اعتدال . گویند این طایفه از اولاد یافث بن نوح نیستند» (4).

حدودا از صفویه به بعد در ایران و آسیای صغیر به ترکانی که در این سرزمین ها سکنی گزیده و بومی و خودی شده اند «ترک» و به قبایلی که هنوز از زندگی قبیله ای و عشایری بیرون نیامده بودند «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته شده است.

در منابع غربی نیز در کاربرد لفظ «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») اختلاط و بی نظمی وجود داشته و این دو نام ابتدا به یک معنی بکار برده شده اند. به نوشته ژان پل رو در «تاریخ ترکان»، حتی مارکو پولو به آسیای صغیر (یعنی آناتولی) نام «ترکمنستان» داده که به معنای «کشور ترکمان ها» یعنی «ترک های کوچنده» (چادر نشین) است اما «ترکستان چین» را «ترکیه بزرگ» نامیده است (5). اما از سده های هجدهم و نوزدهم به بعد منابع غربی در درجه اول به گروه های ترک زبان آسیای مرکزی و ترکمنستان امروزی «ترکمن» و به اقوام ترک زبان شمال عراق و سوریه «ترکمان» گفته اند.

جالب است که از زمانی که این اقوام ترک در ایران مسکون شدند و بخصوص از صفویه به بعد تبدیل به بدنه اصلی و بومی مردم ایران شده و حکومت های مرکزی را همچنان در دست خود نگهداشتند، در داخل ایران «ترک» بتدریج نه به قبایل ترک زبان و قومیت افراد و گروه های مردم بلکه به ایرانیان ترک زبان اطلاق میشود در حالیکه وقتی منظور خارج از ایران و بخصوص همسایگان آن است، «ترک» به شهروندان عثمانی و ترکیه صرفنظر از قومیت آنان اطلاق شد.

این هم جالب است که بعد از اینکه قبایل ترک زندگی کوچنده و صحراگردی را رها کرده و در ایران مسکون میشوند و با مردم بومی می آمیزند ادبیات منفی و شکایت آمیز در مورد آنها در ادبیات فارسی هم بتدریج از بین میرود اگر چه هنوز آثار آن در زبان فارسی و حتی ترکی آذری موجود است (6).

بنظر میرسد تصویر عمومی و نامگذاری ترکان بین دوره ای که آنها هنوز از آسیای میانه آمده بودند و یکجا نشین نشده بودند و زمانی که مسکون شده اند فرق میکند. این موضوع هم در مورد ایران و هم سرزمین عثمانی (بیزانس، روم شرقی و ترکیه کنونی) صادق بنظر میرسد.

در ترکیه تفکیک بین تعابیر «ترک» («تورک») و «ترکمن» («تورکمن») به آغاز خان نشین عثمانی (۱۲۸۱-۱۳۶۲) یعنی دوره اورهان غازی (اورخان یکم) برمیگردد. از این دوره به بعد آن دسته از ترک زبانان «ترک» نامیده میشوند که یکجا نشین، روستائی و یا شهری شده اند و برعکس ترک زبانانی که هنوز به زندگی کوچنده و عشایری – قبیله ای ادامه میدهند «ترکمن» («تورکمن») و یا «یؤروک» نامیده میشوند که این طرز نامگذاری هنوز هم ادامه دارد.

بنظر استاد خلیل اینالجیک (اینالجیق) در تاریخ عثمانی و آناتولی به قبایل ترک زبان و حاکمیت های آنان (مانند آق قویونلو ها، ذوالقدریان و قراقویونلو ها) و یا ترکان عشایر و قبایل که حاکمیت عثمانی را نمیپذیرفتند (مثلا قزلباشان طرفدار صفویان ایران) یعنی مجموعا به ترکانی که هنوز زندگی قبیله ای و عشیرتی داشتند «ترکمن» و به ترکان مسکون و «عثمانی شده» «ترک» («تورک») گفته اند (۶). در اواسط قرن پانزدهم این تفکیک بسیار روشن بوده است. مثلا علی ابن الحسین الاماسی (از شهر آماسیه) که متعلق به قشر علمای مذهبی دوره سلطان مراد دوم و سلطان محمد دوم عثمانی بود در اثر خود بنام «طریق الادب» (۱۴۵۳) که نوعی «راهنمای رفتار» است «طوایف» امپراتوری عثمانی را چنین تفکیک میکند:

«اولا طبیعت طایفه عرب بارد (سرد) است. از اینان انتظار الفت و مخالطت نداشته باش. طایفه عجم (ایرانیان) عقرب طبیعت و تیز نفس باشد. از اینان چشم انتظار شفقت و مرحمت و موافقت نباشی. و طایفه کُرد مانند شتر کینه جو و خودپسند باشد. از اینان احتراز کن. با اینان راه عداوت، مخاصمت و معاندت در پیش نگیر. و طایفه ترکمن گرگ صفت باشد. با اینان موافقت نکنی و همسفر نشوی زیرا گرگ ها وقتی در (پیکر) همدیگر خون مشاهده کنند یکدیگر را دریده میخورند.
طایفه تاتار مانند اندوک (؟) است. گاه لاشه و گاه گیاه میخورد. پس از اینها انتظار دیانت و صلاحیت نداشته باش. و طایفه بردگان مانند قاطر بد خوی و متمرد باشد زیرا که هر قدر هم که قاطر را با ناز و نعمت پرورش دهی دست از عصیان و حرامزادگی اش نکشد. بنا بر این از اینان منتظر درستی و مروت نباش. و طایفه ترک صادق و مشفق و آرام باشد. مانند گوسفندان نسبت به همدیگر موافقت و الفت و شفقت و طاعت نشان دهند. مگر نبینی که مجموعش به همدیگر اتباع کنند و هم در جمیع حیوانات فایده ناک تر از گوسفند نباشد و چیزی آرام تر از گوسفند نباشد و هم چنانکه میگویند غانم غنیمت است (8)»

لحن منفی و تحقیر آمیز در توصیف «ترکمن» (در مقایسه با لحن مثبت در مورد «ترک») که در منابع آناتولی و عثمانی موجود بوده و بعضی آثار معتدل تر شده اش تا به امروز هم مشاهده میشود احتمالا هم به این مربوط میشود که این دسته از شهروندان عثمانی (و سپس ترکیه) دیر تر از دیگر ترک زبانان یکجا نشین و شهری شده و بعضی از آنان هنوز زندگی عشایری و طایفه ای دارند. این در مورد ادبیات ایران هم صادق است. اما احتمالا عامل دوم و مهم تری که در عثمانی به این نگرش منفی دامن زده سیاست تند و سرکوبگرانه ای است که از زمان اختلاف سنی وشیعه و به ویژه از دوره شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی و جنگ های ایران و عثمانی از سوی حکومت عثمانی در مورد علویان و اهل تشیع مناطق شرقی و جنوبی امپراتوری عثمانی اجرا شده که پیوسته همچون «کار گزاران» سیاست شیعه صفوی و حتی «ستون پنجم» ایران در نظر گرفته شده اند.

امروزه تقریبا ۵۵۰ سال از این قبیل تصاویرو ذهنیات اجتماعی دوره آغاز عثمانی و تصاویر و تصورات اجتماعی ایران همان دوره میگذرد. از زیر این پل آب های بسیاری گذشته و درواقعیات اجتماعی و تصورات ذهنی مردم هم ایران و هم عثمانی سابق و ترکیه کنونی تغییرات زیاد و عمیقی رخ داده است. تصورات مردم نه فقط در باره «طوایف» جامعه خود بلکه در باره تقریبا همه چیز عوض شده، اگرچه رنگ و بوی بعضی تصورات، ذهنیت ها و پیشداوری ها متاسفانه هنوز اینجا و آنجا بخصوص در فرهنگ عامه بروز میکند.


زیرنویس ها
(۱) «ترکمن» به عنوان یک گروه قومی خود ترکیه نه مردم جمهوری ترکمنستان
(۲) معنای اصلی «یؤروک» در ترکی معاصر: انسان کوچنده، صحراگرد، خشن (فرهنگ بزرگ زبان ترکی)
(3) Golden, Peter B. (1992): An Introduction to the History of Turkic Peoples, Otto Harrassowitz, Wiesbaden, p. 212
(4) مانند «ترکتازی»در فارسی که امروزه مردم سعی میکنند این قبیل تعابیر تحقیر آمیز را دیگر بکار نبرند. در ترکی آذری شمال ارس هنوز هم به لغت و یا طرز گفتاری که خشن و دور از آداب معاشرت باشد «تورکون سؤزو» میگویند.
(5) برای موارد کار برد واژه های «ترک» و «ترکمان» به این لینک و این لینک نگاه کنید
(6) Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl. İstanbul 2013
(7) Halil İnalcık: The Yürüks: Their Origins, Expansions and Economic Role, in: The Middle East and the Balkans under the Ottoman Empire Bloomington, Series Volume 9, 1993, pp. 97-103
(8) Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia, 1447-1514, p. 137
اصل مطلب به ترکی عثمانی چنین است:
Evvelā Arab tā’ifesinün tabī’atı bārid olur. Bunlardan ülfet ve muhāletat mülāhaza etme. Acem tā’ifesi sāhib-i ‘akrab tabī’at ve tīz nefes olur. Bunlardan şefkāt ve merhamet ve muvāfakat umma. Ve Kürd tā’ifesi deve gibi kindār ve hod pesend tā’ife olur. Bunlardan ihtirāz eyle. Bunlarunla adāvet bağlayub muhāsemet ve mu’ānedet kılma. Ve Türkmen tā’ifesi gürk (kurt) tab’ olur. Bunlarunla muvāfakat idüb yola gitme kim kurt birbirinde kan görse birbirin yer yutar. Tatar tā’ifesi anduk misāl olur. Bunlarun değmesi temiz olmaz. Zīrā anduk gāh olur ki otlar, gāh olur ki murdār yer. (Gāh cīfe yer, gāh olur ki ot otlar.) Pes bunlardan diyānet ve salāhiyet umma. Ve Köle tā’ifesi katır gibi bed-huy ve mütemerrid olur. Zīrā ki katırı ne denlü nāz-ı nā’īmle besleseler isyānun ve haramzādeliğün komaz. Pes bunlardan toğruluk ve mürüvvet umma. Ve Türk tā’ifesi sādık ve müşfīk ve yavaş tā’ife olurlar. Koyun gibi birbirine muvāfakatı ve ülfeti ve şefkati ve tā’ati vardur. Görmez misin kim mecmu’sı birbirine ittibā’ ider ve hem cemi’ hayvanatda koyundan menfe’atlüsü dahī yokdur ve koyundan yavaşı dahī olmaz ve hem ganem ganimetdür dimişler


(نشر نخست ژوئن ۲۰۱۴ در سایت «چشم انداز»)… ادامه خواندن

تُرک ها – نژاد یا زبان؟

Roux_Turcs«… از جنگل های سیبری آمدند. جسور، پراکنده، باهنر و هنوز در آغاز راهشان بودند. ابتدا به فلات ها، آنگاه به داخل چین و بالاخره مثل سیلی بی انتها به غرب روی نهادند و در همه جا پهن شدند…»

ژان پل رو: تاریخ ترکان

غزنویان غلامان ترک بودند… سلجوقیان که آناتولی را هم گرفتند – آنها هم ترک بودند… آق قویونلو و قراقویونلو‌ها حتی اسمشان هم ترکی است… قبایل ترک در قدرت یابی صفویان و شاه اسماعیل نقشی اساسی داشتند… خود شاه اسماعیل هم ترک زبان بود، اگر چه اجدادش فارسی زبان بودند. پس نادر شاه وطایفه «قیرخلو»ی او از قبیله افشار؟ البته قاجار‌ها هم ترک بودند – و یا درست ترش: ترک زبان. مظفرالدین شاه، عباس میرزا، محمد علی شاه، بعدا ستارخان، ملکه تاج الملوک آیرملو همسر رضاشاه، ارانی، ثقه الاسلام، کسروی، ایرج میرزا، محمد علی خان تربیت، معجز، ملکه فرح دیبا همسر محمد رضا شاه، پیشه وری، آیت الله شریعتمداری، شهریار، غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی…

آذربایجانی‌های ایران ترک هستند؟

آتاترک و اردوغان هم ترک هستند. سلطان سلیمان محتشم، سلطان سلیم که با شاه اسماعیل جنگ کرد هم ترک بود، نبود؟

پس ترکمن ها؟

اوزبک‌ها و قزاق‌ها چطور؟

اویغور‌های چین؟

ترک‌های سلانیک یونان؟

«اویغور‌های زرد» چین که بیشترشان بودائی هستند چطور؟

چوواش‌های شامانیست سیبری؟

خزرهای هزار تا دو هزار سال پیش را که دین یهود را پذیرفتند واقعا می‌توان ترک حساب کرد؟

پس قاقاوزهای مولدووا چطور که اصلیتشان ترک است اما دین شان مسیحی ارتدکس و زبان کنونی اکثریتشان روسی؟

آیا همه اینها را در مجموع می‌توان «ترک» نامید؟

نقاط مشترک ترک‌ها چیست؟ نژاد؟ ظاهر فیزیکی؟ زبان و درجه ارتباط و تفاهم زبانی؟ دین؟ مذهب؟ سرزمین مشترک؟ تاریخ مشترک؟ عادات و رسوم؟ غذا‌های ملی؟ موسیقی؟ شعر و ادبیات؟

اسم و یا صفت «ترک» و «ترکی» می‌تواند آدم را به سادگی دچار اشتباه کند.

یعنی چه «ترک»؟

در ایران به شهروندان ترکیه «ترک» می‌گویند.

به آذربایجانیان ترک زبان هم «ترک» می‌گویند.

یعنی همه شهروند‌های امپراتوری عثمانی و جمهوری ترکیه  از نظر نژادی «ترک» بودند و یا هستند؟ یعنی آذربایجانیان ترک زبان هم از نظر قومیت و نژاد «ترک» هستند؟ یعنی منشاء ژنتیک و شجره آنها به قبایل ترک زبان آسیای میانه و منطقه آلتای و مغولستان برمیگردد؟ یعنی مثلا اردوغان و یا ناظم حکمت و یا ستارخان و شاه اسماعیل از نوادگان اوغوزخان و آلپ ارسلان سلجوقی هستند؟

در اینجا ظاهرا بیشتر شهروندی و یا زبان رسمی امپراتوری عثمانی و بعد‌ها جمهوری ترکیه  و ایران و زبان مادری این افراد است که در نظر گرفته می‌شود و نه قومیت و نژاد. اردوغان را نمیدانم، اما بعید است که آتاترک و ناظم حکمت چشم آبی و مو بور از نظر تباری با ترک زبانان تاریخی آسیای میانه مانند طغرل بیگ و سلطان آلپ ارسلان سلجوقی یکی باشد. هم آتاترک و هم ناظم حکمت متولد سلانیک در یونان امروزه بودند. مثلا مادر ناظم حکت بقولی مخلوط چرکزی، صربی، آلمانی، فرانسوی و لهستانی بود.

از اینطرف، یعنی ایران، ستارخان را نمیدانم. اما در اینکه خاندان شیخ صفی اصالتا کرد بوده‌اند که پیشتر به آذربایجان و گیلان کوچیده‌اند خیلی‌ها نوشته‌اند. دیگران به اشعار فارسی شیخ صفی با لهجه آذری اشاره می‌کنند. علاوه بر این مادر شاه اسماعیل مارتای مسیحی دختر سلطان اوزون حسن است و مادر مارتا یعنی زن اوزون حسن هم تئودورا دسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی طرابوزان است که یونانی زبان بود. با این ترتیب شاه طهماسب فرزند متعصب  شاه اسماعیل هم مثل پدرش، مرشد بزرگ و اولی الامر صوفیان و سایه خدا، نیمه  یونانی الاصل بوده است. اما شاه اسماعیل اگرچه دو زبانه یعنی فارسی زبان و ترکی زبان بود ظاهرا زبان نخست اش ترکی بود و هم به فارسی و هم به ترکی شعر می‌گفت.

همچنین به جز دو سه نفر، همه سلاطین عثمانی مادر و همسر مسیحی داشتند  که  اصلشان از سرزمین‌های غیر ترک مانند صربستان، یونان، و حتی اوکرائین بود. آنها قبل از آنکه به حرم سلطان عثمانی آورده شوند به اسلام می‌گرویدند و نامشان را عوض می‌کردند.

امروز وقتی در خیابان‌های استانبول و یا آنکارا پرسه می‌زنید، ظاهر فیزیکی اکثریت مردمی که می‌بینید هیچ هم یاد آور خیابان‌های بیشکک، آلماتی و یا حتی تاشکند در قرقیزستان، قزاقستان و یا اوزبکستان نیست.

کند و کاو شجره‌ها در تواریخ و تذکره‌ها چندان نتیجه‌ای نمی‌دهد و اکثرا با احساسات و پیشداوری‌های سیاسی مخلوط می‌شود.

احتمالا هر گونه بررسی می‌تواند مورد تردید قرار گیرد و باعث مباحثات بی نتیجه ملت گرایانه و یا قوم پرستانه  شود. تنها استثنائی که نتیجه‌ای قطعی بدست می‌دهد بررسی هاپلوگروه‌ها با هدف تشخیص کُد «دی ان ای» انسان هاست که اغلب از آب دهان و یا هر کوچکترین نمونه بدن، یعنی مثلا خون، پوست، استخوان و یا موی آنها بدست میاید.  تنها چیزقابل تامل در این تست‌ها این سوال است که آیااین تست‌ها در مورد چند هزار و یا صد هزار نفر و در کدام مناطق جغرافیائی یک کشور و یا منطقه انجام گرفته و آیا نتایج این تست‌ها را می‌توان به تمامی و یا اکثریت آن قوم و یا ملت تعمیم داد یا نه. از این جهت است که بررسی چند تحلیل مختلف برای درک وضعیت واقعی سودمند تر از تکیه فقط به یک تحلیل است.  البته اعتبار و تجربه علمی موسسه‌ای که این تحلیل را انجام می‌دهد هم نقشی کلیدی بازی می‌کند.

تقریبا همه تست‌های ژنتیکی «دی ان ای» که هرکدام با چند هزار نفر از چهار گوشه ترکیه انجام گرفته، نشان می‌دهند که سهم مشخصات ژنتیک منطقه آسیای میانه در حوض ژنتیک اکثریت مردم ترکیه  کم است: حدود ۳-۵ درصد، در حالیکه ۷۰-۸۰ و به گفته بعضی منابع ۹۴ درصد کُد ژنتیک مردم آناتولی مربوط به خاورمیانه، اروپا و حوزه دریای مدیترانه می‌شود (جیننی اوغلو و دیگران، ۲۰۰۴ و هودوغلوگیل و دیگران، ۲۰۱۲).

در ضمن: حوض ژنتیک اکثریت ایرانیان هم بی شباهت به مشخصات ترکیه نیست: ۸۴ درصد متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوب غربی (ایران و خاورمیانه) هشت در صد اروپای شمالی و تنها پنج درصد آسیای شمال شرقی (و آسیای میانه.)

برای مقایسه نگاهی هم به ترکیب هاپلوگروه‌های مردم «آلتائی» بیاندازیم که شامل سیبری جنوبی و غربی، مغولستان، چین شمالی، قزاقستان و قرقیزستان می‌شود که منشاء نخستین قبایل ترک زبان است:

هیچ تاریخ و یا مورخی جدی که با تاریخ هزار سال پیش منطقه  آشناست، شکی نمی‌کند که قبل از تصرفات و حاکمیت تدریجی ترکان  و پیدایش اسلام در بیزانس یعنی حدودا ترکیه کنونی (از قرن یازدهم تا فتح استانبول در سال ۱۴۵۳)، اکثریت قومی این امپراتوری قدرتمند، از یونانی و ارمنی و ایرانی و آسوری، به هر حال هر چه بود ترکی نبود و دین اکثریت هم اسلام نبود.

در ایران هم کوچ قبایل ترک از قرن دهم و یازدهم به بعد بطور مستمر وجود داشته و آنها از غزنویان و سلجوقیان به بعد حاکمیت ایران را دراکثر دوره‌های حکومت‌های قبیله‌ای یعنی تا صفویان دردست خود داشتند و بخاطر تمرکز بیشتر در آذربایجان حتی زبان اکثر مردم این ولایت هم ترکی شده اما کُد ژنتیک مردم بومی در اساس و جوهر خود چندان تغییر نیافته است. این هم دلیل دیگری است که اکثر دانشمندان که در این مورد خاص تحقیق کرده‌اند می‌گویند تعداد کوچندگان از مردم بومی و یکجا نشین کمتر بوده است.

اگر به ترکیه برگردیم، مردم قبلی بیزانس قتل عا م نشده و به صورت سرتاسری به کشور دیگری مهاجرت نکرده‌اند. ترکان مهاجر هم اگرچه اقلا پنج قرن بطور منظم بصورت قبایل چند صد نفره و یا چند هزار نفره اکثرا از راه آذربایجان ایران و شمال عراق به بیزانس می‌رفتند اما در مجموع تعدادشان کمتر از مردم محلی بود. آنچه که باعث تغییر زبان و حتی دین اکثریت مردم آناتولی و استانبول شد چیز دیگری جز حکومتداری ترکان نمی‌تواند باشد. بسیاری از “یورگو”‌ها و “ماریا”‌ها طولی نکشید که “محمد” و “خدیجه” نام گرفتند. ترکی در عمل زبان رسمی و مشترک امپراتوری عثمانی شد. اما در مقابل، طولی نکشید که حکام ترک اصول دولتداری، کشاورزی، عادات خورد و خوراک و یا جمع آوری مالیات بومیان غیر مسلمان را قبول نمودند.

انها اکثرا “ترک” شده بودند. در حقیقت این هم درست نبود. آنها عثمانی شده بودند – تبعه عثمانی، زبان نخست اکثریتشان ترکی و دین تعداد روز افزونی از آنان تبدیل به اسلام شده بود ولی همه شان عثمانی بودند.

لفظ “ترکیه”  هم در ابتدا نا روشن بود. در واقع اسم ترکیه را ابتدا غربی‌ها ایجاد کرده‌اند. اصلش به لاتین و ایتالیائی (تورکیا Turcia) بوده که آن هم به معانی مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.  مثلا مارکو پولو از سرزمین‌های آسیای میانه در حیطه دولت چین که مسکن قبایل ترک زبان بوده همچون «تورکیای بزرگ» و از آسیای صغیر یعنی آناتولی که در زمان او هدف کوچ و اسکان قبایل ترک قرار گرفته بود بعنوان «تورکمنستان» (ترکمنستان) نام می‌برد. ابن بطوطه آناتولی را گاه «التورکیه» و گاه «کشور رومیان» (یعنی یونانیان) می‌نامید که تحت نظارت «ترکمن‌ها» قرار دارد. مورخین و جغرافیادانان عرب نیز تا سال ۱۹۱۷  از مصر و سوریه همچون ««دولت الترکیه» و «دولت الاتراک» سخن گفته‌اند اگر چه اقلا در این تصرفات عثمانی تعداد ترکان اندک بوده است (رو، ۲۷-۳۵).

به سوال نخستینمان برگردیم: تعریف واژه «ترک» چیست؟ عنصر مشترک همه کسانی که «ترک» نامیده می‌شوند چیست؟

طوری که دیدیم نژاد و باصطلاح «خون» نیست که شخصی را همچون «ترک» تعریف می‌کند و یا نمی‌کند. دین و مذهب هم نیست چرا که «ترک»‌های یهودی، مسیحی، بودائی شامانی هم اگرچه دیگر زیاد نیستند، اما هستند. سرزمین مشترک و تاریخ و فرهنگ هم نیست. حتما موسیقی و افسانه‌ها و غذاهای و لباس‌های ملی هم برای ترک بودن کافی نیست.

پس اشتراک یک ترک ترکیه و یک آذری ترک زبان  ایران اگر در تاریخ و فرهنگ مشترک، در مذهب، در خون و نژاد نیست، پس در چیست که به آن هم «ترک» میگویند، به این هم؟ زبان و شباهت زیاد زبان است که به هر دو «ترک» گفته میشود، مثل آنکه  اتریشی و آلمانی هم زبانشان یکی است، همسایه هم هستند، اما تاریخ، شهروندی و فرهنگشان از همدیگر متمایز است. حتی از نگاه فرق های زبان و لهجه هم فرق بین ترکی ترکیه و ترکی آذری ایران به مراتب بیشتر از آلمانی آلمان و اتریش و یا فرانسوی فرانسه و کاناداست.

اکثر دانشمندان و بخصوص مردم شناسان و زبانشناسان، عامل زبان را تنها عنصر مشترک «ترک‌ها» از سیبری تا بالکان میدانند که در طی دو هزار سال گذشته از نقطه‌ای به نقطه دیگری از اوراسیا شتافته و در این نقاط رحل اقامت افکنده‌اند. هندریک بوشوتن در کتاب مهم مرجع با تیتر «زبان‌های ترکی» (۲۰۰۶، ص ۱) می‌گوید: «مثلا برعکس فرق‌های چشمگیری که بین زیر گروه‌های مختلف خانواده وسیع زبان‌های هند و اروپائی دیده می‌شود، این فرق‌های بزرگ بین اعضای گروه زبان‌های ترکی دیده نمی‌شود» (اما) بغیر از گذشته مشترک زبانی عامل دومی نیست که اعضای گروه (زبانی) ترکی را بهم پیوند دهد» (همانجا)  و تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در کتاب «تاریخ ترکان» که به ترکی هم ترجمه شده می‌نویسد: «تنها تعریفی که می‌توان در مورد ترک‌ها قبول نمود، عامل زبانشناختی است. ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید. هر تعریف دیگری نقص خواهد داشت» (رو، ص ۲۸.)

از این جهت است که در تاریخ وقتی زبان یک گروه اجتماعی عوض شده مثلا ترکی می‌شود از «ترک شدن» و یا «ترکی شدن» Turkification آن گروه سخن می‌رود، چیزی که مثلا در آناتولی و یا آذربایجان شاهدش بوده‌ایم. مثلا مورخ معروف ترک فاروق سومر در قرن چهاردهم از «ترک شدن مغول‌ها» در ایران سخن می‌گوید که منظورش «ترک زبان شدن» آنهاست (نگاه کنید به این مقاله). بهمین ترتیب وقتی مثلا «بلغار»‌های باستان اوراسیا که ابتدا زبانی آلتائی و نزدیک به ترکی باستان صحبت می‌کردند به بالکان کوچ کرده مسکون شدند و در آمیزش با اسلاو‌های محلی زبان اسلاوی «بلغاری» را پذیرفتند، از «اسلاوی شدن» آنها سخن می‌رود در حالیکه هویت نژادی بلغار‌های امروزه اساسا آسیای میانه‌ای و یا ترکی – مغولی نیست.

اما در پایان به سه نکته هم باید اشاره کرد که هر سه به یک درجه حائز اهمیت اند.

یکم: «ترک بودن» در ابتدای تشکل و پیدایش ترک‌ها بعنوان یک یا چند قوم با زبان و لهجه‌های رنگارنگ البته احتمالا جنبه‌ای نژادی و قبیله‌ای (یعنی ژنتیک) مخصوص خود را هم داشته است. از نظر تاریخی این دوره مربوط به مثلا حوالی سده‌های پنجم و ششم قبل از میلاد تا هزار سال بعد از آن می‌شود یعنی زمانیکه ترک‌ها هنوز جزو اتحادیه بزرگ قبیله‌ای هون‌ها و دیگر گروه‌ها بودند  اگرچه در آن دوره هم ترک‌ها نیز مانند  قبایل آلتائی دیگر و یا هند  و اروپائی پیوسته  در حال آمیزش با دیگر قبایل بودند. اما قبایل ترک هرچه کوچ مبکردند و با مردم و قبایل دیگر می‌آمیختند هویت نژادی و ژنتیک مخلوط تری پیدا می‌نمودند. در نمونه ایران و آناتولی و خاورمیانه هم ما از برآمدن غزنویان و کوچ سلجوقیان تا آمدن صفویان می‌بینیم که هر وقت کتاب‌های تاریخ و ادبیات و تذکره‌ها از «ترک» و «ترک‌ها» سخن می‌گویند اغلب منظورشان قبایل ترک است که اکثرا بصورتی بارز و مشخص، یعنی جدا از توده مردم بومی زندگی می‌کرده‌اند. اما در عرض چند قرن این قبایل با مردم بومی «بُر می‌خورند» و میامیزند.  در این مرحله، احتمالا حدودا از صفویان به بعد است که اگرچه هنوز بعضی قبایل، طوایف و ایلات ترک زبان به زندگی چادرنشینی خود ادامه می‌دهند، زندگی اکثر آنها رو به یکجا نشینی و شهری شدن میاورد. در این مرحله دیگر نه مشخصات نژادی و ظاهر فیزیکی بلکه فقط زبان است که آنها را از مردم دیگر محیط خودشان مشخص می‌کند. در این دوره است که «ترک» در ایران و بخصوص آذربایجان دیگر نه بمعنای قبیله و تبار بلکه فقط گویشور زبان ترکی است. ترک بمعنی ترک زبان. مشابه این روند را در آناتولی هم شاهد هشتیم.

دوم: وقتی از تعبیر کلی «زبان» بعنوان عنصر مشترک بین «ترک‌ها» سخن میگوئیم و علاوه می‌کنیم «ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید،» باید کمی احتیاط کنیم. کدام «ترکی»؟ آیا مثلا قزاقی و یا اویغوری و یا قاقاوزی و چوواشی هم – اگر چه  آنها هم مربوط به  خانواده زبانهای آلتائی می‌شوند، همه یک زبان و آن هم ترکی هستند؟ همان ترکی که ما ترکی امروزه ترکیه و یا آذربایجان را می‌نامیم؟ در آن صورت آیا انگلیسی‌ها و یا سوئدی‌ها هم که زبانشان از زیر گروه «ژرمنی» خانواده زبان‌های هند و اروپائی است می‌توانند امروزه بعد از گذشت ۱۵۰۰-۲۰۰۰ سال از آغاز تفکیک این زبانها، زبان خود را بجای انگلیسی و سوئدی فقط بطور کلی «ژرمنی» بنامند؟ واقعیت این است که تعبیر «ترکی» فقط به زبانهای ترکی رایج در ترکیه و آذربایجان ایران گفته می‌شود. حتی در جمهوری آذربایجان دولت و اکثر مردم به زبان ترکی خود «آذربایجانی» می‌گویند (اگرچه بنظر من این تعبیر نادرست است). در قزاقستان و یا اوزبکستان و ترکمنستان هم اگر از مردم، حتی از تحصیلکردگان بپرسید آنها هم زبان خود را نه ترکی بلکه مثلا قزاقی، اوزبکی و یا ترکمنی می‌نامند اگر چه همه میدانند که زبان آنها هم جزو زیر گروه زبان‌های ترکی (تورکیک) در خانواده زبانهای آلتائی است.

و بالاخره سوم، و اینجا دیگر نه علم و تاریخ و تست و غیره بلکه سیاست وارد میدان می‌شود: صرفنظر از هر بررسی و تحلیل علمی، هر شخص می‌تواند.خود و گروه زبانی خود  را هر طور که بخواهد تصور کند و این برای بعضی‌ها موضوع دانستن و ندانستن هم نیست – مسئله ایمان و نظر است اگر چه ربطی به واقعیت عینی و یا علمی نداشته باشد. اینکه انسان‌ها گروه زبانی خود را جدا، مستقل و حتی برتر از دیگران میدانند یانه و اینکه آنها با وجود شباهت کامل مشخصات ژنتیکی شان، فقط بدلیل زبانشان  که زبان ملی و مشترک یک کشور نیست، خود را قوم و ملت دیگری می‌شمارند یانه، مربوط به تمایلی سیاسی و شاید هم گذرا می‌شود که به هزار و یک دلیل در ذهن آنها جا افتاده است. در اینجا سیاست رایج، اشتباهات دولت، خانواده‌ها، رسانه‌ها، گروه‌های سیاسی، قدرت و ضعف کشور مربوطه، رفاه و آزادی و یا فقر و عقب ماندگی کشورهای دیگر و بخصوص همسایه و مناسبات آنها در دوره معینی با کشور و ملت مورد بحث نقش مهمی بازی می‌کند. مثلا در حالیکه بعضی گروه‌های اقلیت ترک زبان یونان و بلغارستان مدتها بر ضد حکومت‌های خود و به نفع حکومت ترکیه فعالیت می‌کردند، این قبیل فعالیت‌ها بعد از پیوستن یونان و بلغارستان به اتحادیه اروپا کاملا فروکش کرد چرا که دیگر کسی حتی بخاطر همزبانی با ترک‌های ترکیه نمی‌خواست ضدیتی با کشور آباء و اجداد خود یعنی یونان و بلغارستان داشته باشد.

—————————

برای مراجعه به منابع و مطالعه بیشتر:

Boeschoten, Hendrik: The Speakers of Turkic Languages; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

Cinnioğlu, Cengiz, et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 2004

Hodoğlugil, Uğur and Mahley, Robert W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

National Geographic: Your Regional Ancestry: Reference Populations

Roux, Jean-Paul: Histoire des Turcs. Deux mille ans du Pacifique a la Mediterranee, Paris 2000
ترجمه ترکی:
Roux, Jean-Paul: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013

عباس جوادی: تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

عباس جوادی:  ترکی ترکیه و «ترکی» های دیگر

عباس جوادی (ترجمه و حواشی): تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان از نگاه فاروق سومرادامه خواندن

زبان هون ها

Huns

هون ها مجموعه ویا اتحادیه قبایلی بودند که بین قرن های یکم و هفتم میلادی به مدت 600 سال از شرق به غرب، از آسیای میانه تا شمال  قفقاز و اروپا در حرکت بودند. آنها با کوچ، هجوم، قتل و غارت و جنگ ها و در عین حال آمیزش های خود با مردم بومی صدها سرزمین، رد پای خود را بر تاریخ آسیا و اروپا  زدند.

هون ها در دوره توفانی کوچ های بزرگ آسیای میانه و اروپا همزمان با جنگ و گریز، با اقوام به همان درجه بدوی ژرمن در اروپا همقدم گشته امپراتوری روم غربی را سرنگون کرده بخش های بزرگی از آن را با خاک یکسان نمودند. راه آنان به ایران و آناتولی نیافتاد و در نیمه دوم حکمفرمائی آنها، کارشان بیشتر در اروپا بود – درست زمانی که  قبایل ژرمن آخرین ضربات خود را برپیکر امپراتوری روم فرومی آوردند. تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در باره رقابت و همدستی هون ها و ژرمن ها مینویسد: «ژرمن ها که در مقابل خود آسیائی هائی را یافتند که از خودشان هم وحشی تر و مسلح تر بودند، در مقابل دهشت افکنی هون ها به وحشت افتاده پا به فرار گذاشتند» (1).

توفان هون ها زمانی در آسیای میانه، قفقاز و اروپای شرقی بالا گرفت که سکاها (اسکیت ها) و آلان ها که گفته می شود آنها هم زندگی قبیله ای و بدوی داشتند دیگر رو بسوی غرب گذاشته بودند. در واقع می توان گفت که اسکیت ها و آلان ها بعد از مدتی همدستی با هون ها، از دست آنها،  مهاجرت خود به غرب را سرعت بخشیدند.

اسکیت ها و آلان ها که به نظر بسیاری منابع، قبایل هند و اروپائی و یا ایرانی – آریائی بودند که به فلات ایران نرفته و هنوز در دشت های آسیای میانه در حال کوچ نشینی بودند، بزودی در آسیای میانه و قفقاز در مردم محلی استحاله یافتند. اما طوایف بسیاری از آنان که هنوز نفسی برای مهاجرت و توفان انگیزی داشتند، بخصوص در مقابل هجوم و پیشروی هون ها تا یونان، ایتالیا و اسپانیای کنونی  به کوچ خود ادامه داده و در آن سرزمین ها سکنی گزیدند. بعد از قرن پنجم و ششم دیگر خبر مهمی از آنها شنیده نشد.

از قرن هفتم به بعد، از هون ها هم دیگر خبری نشد. آنها هم در راه پر پیچ و خم و پر از جنگ و گریز، کوچ ها و تهاجم هایشان، به کشور ها و دولت های بسیاری زیان زدند، خود دولتی بزرگ و قبیله ای که مبتنی بر قدرت یک نفر یعنی رئیس قبیله بود ایجاد کردند که نامدار ترین آنها آتیلا و فرزندش بلدا بودند، اما بزودی همچون دولت و  اتحادیه قبایل گوناگون – با دیگران امتزاج یافته، به عنوان قبیله  و قوم از بین رفتند.

بعضی منابع هویت قومی هون ها را «نزدیک به ترک ها» نامیده اند. این تشخیص به این صورت درست نیست. واقعیت  این است که احتمالا اجداد اولیه قبایل ترک زبان بعدی که در منطقه وسیع و چند قومی کوه های آلتای (در تقاطع چین، مغولستان، روسیه و قزاقستان) می زیستند، در ابتدای شکل گیری هون ها بخشی از آنها و یا گروهی از ده ها قبیله تشکیل دهنده اتحادیه قبیله ای هون ها بودند. اما بنظر می رسد به همان درجه که آلان ها و یا سکا ها را میتوان «ایرانی تبار» و یا خزر های منطقه ولگا و شمال دریای خزر را «ترک» نامید (و یا ننامید)، هون ها هم «ترک تبار» بوده و یا نبوده اند، یعنی بی شک رابطه ای قومی بین هون ها و اجداد قبایلی که بعد تر عنوان «ترک» گرفتند موجود بوده است، اما «ترک» نامیدن آنها منطبق با واقعیت نیست.

هون ها مانند اغلب اتحادیه های قبیله ای مجموعه پیچیده ای از اقوام، زبان ها و فرهنگ های گوناگون بودند و در طول زمان، آنها ضمن کوچ  و جنگ و گریز خود، خواهی نخواهی با اقوام و گروه های گوناگون آمیخته  و دراین رهگذرهویت اولیه و برای ما نامعلوم قومی و فرهنگی گذشته آنها مختلط تر هم شده است.

بسیاری از دانشمندان، چند قومی و چند زبانه بودن را جزو مشترکات اکثر «اتحادیه های قبیله ای» مانند هون ها، سکا ها، آلان ها و خزر ها می دانند. پیتر ب. گولدن (1998) می نویسد «اجداد اولیه اقوام ترک زبان، بیشک جزئی از اتحادیه هسیونگ نو و هون های آسیائی بودند که در قرن سوم میلادی به مرز های چین دست اندازی می کردند. (اما) تعلقات قومی-زبانی هسیونگ نو ها به عنصر ایرانی، سیبریائی باستان و یا آلتائی ناروشن است.»

احتمالا مهمترین و صاحب نظر ترین دانشمندی که تقریبا تمام عمر خود را صرف پژوهش هون ها کرده، اوتو منخن-هلفن، دانشمند اتریشی تبار آمریکائی (1894-1969)  است که مهمترین کتاب موجود در مورد هون ها یعنی «دنیای هون ها – بررسی های تاریخ و فرهنگ آنها» (2) را در سال 1973 بعنوان ثمره یک عمر پژوهش و مطالعات خود  بچاپ رسانیده است.  این کتاب به آلمانی و انگلیسی و به قیمت های بسیار مناسب قابل دسترسی است.

اگر علاقه دارید مقدمه بخش «زبان» این کتاب را در این لینک به انگلیسی مطالعه کنید. در این فصل آن کتاب هم یک بار دیگر می بینیم که هون ها مردمان کوچنده بودند و با نوشتن و خواندن کاری نداشتند. آنچه که از آنها باقی مانده، تنها و تنها یک رشته اسامی است که در منابع چینی، ایرانی و یونانی قید شده است. پروفسور منخن-هلفن می گوید که یک رشته از این اسامی ترکی، دیگران فارسی، برخی ژرمن و یا مخلوط و یا غیر قابل تشخیص اند. نتیجه اینکه بخشی از  نام هائی که در آثار ثانوی در مورد هون ها نقل شده،  ترکی هستند، اما  این نام ها که بخش دیگری از آنها به زبانهای دیگر است، برای تعیین زبان و فرهنگ هون ها کافی نیست.

بسیاری از پژوهشگران بر آنند که این، از ویژگی های قبایلی است که ضمن کوچ و تهاجم ها، اقوام و ملل دیگر را به انقیاد خود در می آورند و خود نیز آنها را همراه خود کرده به کوچ و تهاجمات خود ادامه میدهند، اما در عمل هم با آنها امتزاج پیدا می کنند و هویت پیشین قومی خود را از دست می دهند. لشکریان  چنگیز خان و جانشینانش هم با اقوام ترک، اسلاو، چینی و ایرانی همین کار را کرده اند.  یک ویژگی دیگر فتوحات و امپراتوری های قبیله ای بنظر همین پژوهشگران در آن است که با همان سرعتی که گسترش می یابند، دچار زوال و نابودی هم می شوند. در عین حال، بنظر پروفسور واسیلی و. بارتولد، یکی از معروفترین تورکولوگ های جهان، استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله های قبیله ای شده  و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هائی که فتح و بر آنها حکومت کرده اند، همین بوده است (3).

——————————-

بعضی منابع و برای مطالعه بیشتر:

Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi, Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013, s. 70-71

Otto J. Maenchen-Helfen: The World of the Huns – Studies in Their History and Culture, University of California Press, 1973

V. V. Barthold: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

Peter B. Golden: The Turkic Peoples: A Historical Sketch; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages; New York 1998, Reprinted 2006… ادامه خواندن

ترکی و فارسی از یک ریشه اند؟

SEUترکی، فارسی، انگلیسی، فرانسه، روسی، آلمانی، ارمنی، گرجی، هندی و یا صد ها زبان و لهجه دیگر میلیارد ها انسان که امروزه در حوزه گسترده «اوراسیا» زندگی میکنند همه و همه از یک ریشه اند؟ از یک زبان مشترک که اقلا 15 هزار سال پیش گروهی از توده مردمی که 50-60 هزار سال قبل از آفریقا آمده و در اروپای جنوبی، یونان و یا ترکیه امروزی، میزیستند تکلم میکردند؟

بنظر دانشمندان ژنتیک، مردم شناسی، باستانشناسی و تاریخ، در پایان آخرین دوره یخبندان، احتمالا در آسیای صغیر یعنی ترکیه امروز، زبان مشترکی موجود بوده که «سر خانواده» هفت خانواده زبانهای دنیا از جمله هند و اروپائی (انگلیسی، فرانسه، آلمانی، ایتالیائی، فارسی، هندو و غیره)، آلتائی (ترکی، مغولی، تونقوزی ..)، چوکچی – کامچاتکائی و و اکثر گروه های زبانی اسکیمو – آلئوت بوده و بعد ها این زبانها با مهاجرت انسانها از هم جدا شده اند.

تا امروز ما تصور میکردیم که مثلا لاتین و یا سومری که دیگر مرده اند جزو کهن ترین زبان های دنیا هستند. اما پروفسور مارک پیگل استاد زیست شناسی تکاملی از دانشگاه ردینگ انگلستان که بعد از سالها تحقیق به این نتیجه رسیده است میگوید زبان لاتینی حد اکثر دو تا چهار هزار سال پیش مورد استفاده بود. اما «سرخانواده» بسیاری از زبانهای دنیا حدود 15000 سال پیش در منطقه اوراسیا و اروپای جنوبی تکلم میشد. این دوره بعد از یخبندان بود. مردمی که از اینجا بسوی غرب (اروپا) شرق (خاورمیانه و آسیای مرکزی و جنوبی) و شمال (اروپا، روسیه کنونی و کره) رفتند این «زبان ریشه» را که ما امروز نه آنرا میشناسیم و نه کسی آنرا تکلم میکند به این مناطق بردند. آنها با مردم محلی مناطقی که رفتند آمیزش یافتند و در نتیجه تمایز و جدائی از همدیگر بتدریج زبانهای کنونی گوناگون و رنگارنگ را بوجود آوردند که بظاهر بسیاری از آنها از همدیگر کاملا متفاوتند اما ریشه همه آنها یکی است.

پروفسور پیگل و گروه علمی او با تطبیق «اصول آماری» لغات پایه مانند مادر،مرد،من، ما، برگ (درخت) و حتی فعل «تف کردن» را درزبانهای امروزی با همدیگر مقایسه ساختاری کرده و به نتیجه اشتراک منشاء این زبان ها رسیده اند. ظاهرا زبان های سامی (عربی، عبری، آرامی) و آسیای شرق دور از این روند به دور مانده اند.

برای اطلاعات بیشتر:

English language ‘originated in Turkey’ BBC

European and Asian languages traced back to single mother tongue Guardian

Indo-European languages came from a common root about 15,000 years ago Deutsche Welle

———————————–
(نشر نخست: اوت 2012)
———————————–

از فیس بوک:

M: یعنی هامیمیز بیر بئزین قیراغی ییخ. انگلیسی ده، فرانسه ده، فارسی ده، تورکی ده…

M:

Mark Pagel: How language transformed humanity | Video on TED.com
www.ted.com
Biologist Mark Pagel shares an intriguing theory about why humans evolved our complex system of language. He suggests that language is a piece of “social technology” that allowed early human tribes to access a powerful new tool: cooperation.

I:
ایناندیریجی دئییل! بو یاناشما اویرو سئنتریسیم یاناشماسینا اساسلانار.

S:
بو دا بیر غیر علمی ادعا دیر کی ، داها چوخ بلکه ده سیاسی مقصد داشیر. بونو اثبات اتمک اوچون هچ بیر سند اورتا یا قوویولمور . گویا چون بیر پروفوسور بونو بویروب ، ساباخدان اسیملاسیون سیاستنین ترفدارلارینین چی چک لری چتلایاجق !! بو نظریه نی بیر از دا گری یه گوتورسک ، اله بوتون انسانلارین کوکی افریکادان اولماقلا ، همیسینین دیلری ده افریکا دان گلمه بیر دیلدن اولار دی !! بیزیم بعضی حرمتلی دوستلار ، اختاریب اختاریب ، پیغمبر لرین ایچینده جرجوسی تاپارلر !!

Abbas Djavadi
عيب دير موضوعدان خبريميز اولمادان يوز ايل قاباق “اسلام الدن گئتدى” ديينلر كيمى “ملى ناموسوموز برباد اولور” دئمه يك. گولونج وضعيته دوشريك گئنه – محمد قلى زاده و صابردن یوز ایل صونرا! اجازه وئرین انتقاد و اعتراض وارسا عالملر دانیشسینلار. بو ایش شعارینان تعصبونن اولماز.

Abbas Djavadi
چی شد؟ باز به غیرت کسی برخورد؟ به کسی توهین شد؟
لای لای بالا لای لای، یات قال دالا لای لای!

Abbas Djavadi
زشت است. اگر از موضوع خبر نداریم صحبت نکنیم. این حرف سیاست و تعصب نیست. مثل صد سال فبلش نکنیم که ملا ها در مقابل کشفیات علمی میگفتند “وا اسلاما! اسلام از دست رفت”. حالا چی از دست میرود؟ “ناموس” “یگانه” و منحصر بفرد بودن ترکی؟ اصلا این بررسی بر سر ترکی یا فارسی نیست. موضوع حدودا 700 زبان است – چه میگوئید؟! برای اطلاع: بعضی ملاحضات انتقادی از طرف پروفسور ویلیام کرافت از دانشگاه نیو مکزیکو مطرح شده اند که البته علمی هستند و نه سیاسی و یا شعاری. کرافت میگوید اینکه بعضی کلمه ها 15 هزار سال دوام بیاورند به سادگی قابل قبول نیست. کرافت جزو گروه علمی پروفسور پیگل نبود. اما کرافت هم قبول دارد که طبق این نطریه احتمال بودن یک «زبان ریشه» وجود دارد.

Linguists identify 15,000-year-old ‘ultraconserved words’
www.washingtonpost.com
Researchers identify two dozen words whose sound and meaning have survived the past 15,000 years.

————————

از فیس بوک:

R: Interesting I was listening to the complete story on NPR today !!!

Abbas Djavadi http://m.npr.org/news/Science/182040665

m.npr.org

The origin of some of the words we use today go back much further than scientists once thought, suggesting an Ice Age-era proto-language that spawned many of the world’s contemporary linguistic groups, according to a new study by a group of U.K.-based scientists.
Abbas Djavadi Would love to try to listen to the audio of that NPR program. Extremely interesting and explosive new info. Basically, Croft like many other ‘traditional’ linguists think it is impossible that some words have been ‘ultraconserved’ for 15,000 years. Everybody was thinking words disappears after 4000-8000 years which might be true, but there is no argument why a group of ‘basic’ words cannot survive for so long – I’d say (and I am no evolutionary biologist, obviously.

R:  This is what I was listening to :
http://www.npr.org/2013/05/09/182624059/could-you-talk-to-a-caveman-researchers-say-yes

www.npr.org

Researchers at the University of Reading are speculating that today’s languages share a common root dating as far back as the last Ice Age. Words like “mother,” “man” and “ashes” are categorized as “ultraconserved,” meaning they are survivors of a lost language from which many modern tongues are des…
R:  The program name is “All things considered” and it broadcasts weekdays for 3-4 hours. This was in broadcast of today Thursday 5/9.
Abbas Djavadi WAO, merci… This is great! Thanks so much. 🙂
ادامه خواندن

مسلمان ارمنی، ترک آسوری

DNA

چند درصد ترک ها اصلشان آسوری، یونانی، و یا ارمنی است؟ بر عكس، چند درصد ارمنى ها و يا كُرد ها اصلشان ترك است؟ این موضوع در ده بیست سال اخیر در شرایط محیط باز تر ترکیه که برای بحث و تبادل نظر ایجاد شده تبدیل به یکی از موضوعات مورد علاقه مردم و رسانه های ترکیه گشته است. یکی از خویشان ما در آنکارا همسایه ای داشت. یک خانم میانسال و بسیار متین و خوش صحبتی بود بنام «نوران» خانم که بعدا از همان فامیلمان شنیدم که آن خانم یک روز آمده و به او تعریف کرده که اصل او ارمنی بوده. پدر و مادر و جمیع خانواده اش در قتل عام بزرگ جنگ اول کشته شده اند و فقط او که آن وقت ها 3-4 ساله بوده نجات پیدا کرده چونکه یکی از همسایه های ترک او را بخانه اش برده و به فرزندی قبول کرده. اسم تا حدی ترک و مسلمانی هم به او داده اند و دین اش هم مسلمان شده و عادات و رسومش هم همینطور، تا جائیکه پدر و مادر و خانواده دیگری نمیشناخته و خودش هم چیزی نمیدانسته تا اینکه وقتی بزرگ شده  مادر جدید و مسلمانش همه چیز را به او تعریف کرده.

از این قبیل داستان ها البته همیشه بوده. مثلا میدانیم که «هاجر بولوش» خواننده معروف سال های 40 و 50 میلادی اصلا ارمنی بوده و بعد این خبر پخش شده. در ویدئوی زیر هم یک آقای ترک اصلا ارمنی را میبینید که به تازگی اصلیت واقعی اش را کشف کرده اما شکایت میکند که با این ترتیب خودش را «از اینجا رانده و از آنجا مانده» حس میکند چون هیچکدام از طرفین او را قبول نمیکنند.

اما در گذشته کسی اين قبیل داستان های اصل و نسب را یا نمیدانسته و یا شرایط آزاد برای پیگیری اصل و نسب خود را نداشته، یا اینکه به کسی تعریف نمیکرده و رسانه ها هم طبیعتا چیزی نمی نوشته اند چونکه چنین مطالبی مخالف سیاست دولت بوده.

شکی نیست که بعد از آمدن ترک ها به آناطولی و حاکمیت و اولویت دین اسلام، بخش اعظم مردم بومی، صرفنطر از اصلیت آسوری، یونانی،ارمنی ویا ایرانی – کردی، ترک زبان و مسلمان شده اند. طبق یک تئوری، بخشی از آنها هم بخاطر سهولت كار، علوی هم شده اند. طبق این نظریه ها، اصلیت بعضی از ترک ها و کرد های علوی احتمالا از مسیحیان (یونانی ها، آسوری ها و ارامنه) منطقه است که هم با قبول اسلام خود را به محیط جدید حاکم منطبق کرده اند و هم با قبول طریقت علوی که نسبت به مذاهب سنی و شیعه اثنا عشری «لیبرال» تر است  خود رااز سختی های روزمره شریعت مانند نماز و روزه و حج و حجاب کامل اسلامی معاف کرده اند.

فقط ارمنی نیست كه ترك شده. گذشته خود ارمنى را هم اگر دقيق پيگيرى كنيد ميبينيد با قوم ديگرى آميخته تا به اين آميزه جديد ارمنى گفته اند. اگر به قبل از اسلام، یعنی دوره قبل از کوچ قبایل ترک زبان از قرن یازدهم به بعد برگردید در آناطولی ده ها و شاید صد ها قوم و تبار و طایفه را خواهیم یافت که زبانهای هند و اروپائی و یا سامی (سمیتی) صحبت میکردند. به غیر از یونانی ها، آسوری ها، ارامنه، یهودیان و ایرانیان غربی (زازا ها، کُرد ها، تات ها  و دیگر گروه ها) تقریبا همه مستحیل شده اند. حتی یونانی و ارمنی و غیره هم خود محصول تغییر و تبدلات و استحاله های قومی مدامی بوده که قبل از آنها در آناطولی و منطقه «لوانت» یعنی سواحل شرقی مدیترانه به وقوع پیوسته و در نتیجه آن ده ها قوم و ملت از قبیل فنیقی ها و یا هیتیت ها و اورارتو ها مضمحل شده در اقوام جدید مستحیل شده اند.

از این جهت است که میگویند آناطولی نه فقط در این دو سه هزار سال پیش، بلکه از 10 تا 50 هزار سال پیش مرکز تقاطع و اختلاط انواع و اقسام قبایل و اقوام رنگارنگ بوده. بهمین جهت هم هست که طبق اکثر تحلیل های ژنتیک، تابلوی دی ان ای مردم این منطقه (مثل اکثر مناطق دیگر دنیا) بسیار مخلوط است – از هر چمن گلی. و این هم جالب است: در حالیکه بسیاری از ترک زبانان مسلمان تصور میکنند اصل آنها از آسیای میانه است، اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثریت تُرک های ترکیه چندان شباهت و قرابتی با مردم آسیای میانه ندارد و «حوض ژنتیک» آنان در درجه اول متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوبی است با یک اختلاط و آمیزه مخصوص این منطقه.

درست مثل خود ایران ما.

چه در آناطولی و چه در ایران گفته میشود تعداد مهاجران (یونانی، عرب، سپس ترک و مغول) بمراتب از مردم بومی کمتر بوده است. کلود کاهن که یکی از نامدار ترین  پژوهشگران تاریخ بیزانس و ترکان است از یک نسبت یک به چهار و یا پنج در مورد کوچ قبایل ترک زبان صحبت میکند یعنی در مقابل چهار تا پنج بومی، یک ترک زبان. اگر این را در مورد آناطولی بپذیریم، این تناسب در مورد ایران خیلی کمتر از آناطولی بوده  (ما در مورد علل  احتمالی این مسئله قبلا بحث کرده ایم.) از نظر  ژنتیک هم اختلاط اکثریت مردم ایران با کمی فرق شباهت زیادی با مردم آناطولی دارد: آسیای جنوب غربی، حوزه مدیترانه، اروپا، به درجه بمراتب کمتری هم آسیای مرکزی و غیره. البته در هر منطقه ظاهر مردم هم فرق میکند اما مثلا اگرچه یونانیان، اعراب و ترک ها مُهر ژنتیک خود را بر مردم ایران هم زده اند اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثر ایرانیان کاملا شبیه هیچکدام نیست و معجون مخصوص خودش است!

در منطقه پر اختلاط و آمیزش ما که هر که آمده «رد پائی از خود بجا گذاشته»، هر چه داستان های اصلیت و کشف گذشته و شجره و مراجعه به تاریخ قدیمی تر عمیق تر و محیط بحث آزاد تر و تعامل نسبت به اندیشه های گوناگون بیشتر میشود این تردید بیشتر از بین میرود که موضوع بیشتر از آنکه مربوط به نژاد و تبار و قومیت و رنگ پوست و دی ان ای باشد، عبارت از فرق های فرهنگی، زبانی و یا دینی و مذهبی است. حتی موضوع این هم نیست: بیشتر این است که هر شخص و گروه با این دانش و یا عدم دانش در این مورد چه شعور و آگاهی اجتماعی براى خودش بوجود میاورد و میخواهد با آن چه کند؟  و گرنه احتمالا اصل قومیت، تبار و ژنتیک هر کدام از ما ها، قبل از اینکه به 50-60 هزار سال پیش به آفریقا برسد، هر دوره ای چیزی بوده و بعد تغییر یافته است. نوران خانم ترک همسایه فامیل ما  هم که اصلا ارمنی بوده، شاید قبل از اینکه اجدادش ارمنی شود ایرانی و یا یونانی بوده و قبل از آن هیتیت و یا اورارتو و یا فنیقی بوده است.

خیلی ها به این موضوعات اهمیت نمیدهند و در واقع خیلی هم خوب است که اصلا اهمیت نمیدهند. آنها به زندگی و کار و بار خود و خانواده شان ادامه میدهند. اما برای کسانی که این موضوع  برایشان اهمیت دارد شعور و آگاهی است که تعیین کننده میشود و نه لزوما خود واقعیت. از نظر شعور و آگاهی بعضی ها به این نتیجه میرسند که اصل و نسب مهم نیست و این، فقط ما و جامعه ما را رنگارنگ و غنی میکند. دیگران از پی شعار های برابری مطلق گرایانه و یا حاکمیت بر دیگران راه جدل و دعوا و نزاع را درپیش میگیرند.

حالا دیدن و تاکید بر فرق ها چه در زبان و دین و چه در قومیت و ملیت نوعی مُد روز شده است و پافشاری بر مشترکات و لزوم اعتدال و همزیستی چندان خریداری ندارد. بنا به تصوری که امروزه رایج است، اکثریت اصولا ظالم و نا حق است و اقلیت حتی اگر راه تند خصومت، خشونت و نزاع را هم در پیش گیرد حتما و اصولا باید بحق باشد. این موج وقتی با جهالت یک عده فعال و شورشگر روبرو شود و شرایط مناسب اجتماعی برای انفجار را هم پیدا کند میتواند تبدیل به آتش خرمن همگان  بشود.

و گرنه مشکلی نیست و اینها همه حرف است که میزنیم.… ادامه خواندن

کتاب«ترک زبانان»

Turkce Konusanlar عباس جوادی – Doğan Kuban, Ergun Çağatay: Türkçe Konuşanlar, İstanbul 2007

دوغان کوبان و ارگون چاغاتای: ترک زبانان، استانبول 2007.

 اين كتاب را حتما به كسانى كه ميخواهند اطلاعات كلى در باره ملل و اقوام ترك زبان دنيا داشته باشند توصيه ميكنم. به آنهائی هم توصیه میکنم که تصور میکنند اطلاعات کلی را در این مورد دارند و به چنین آثاری نیاز ندارند.

پروفسور دوغان كوبان كه بنظر بنده مانند پروفسور خليل اينالجيك در تركيه جزو “اساتيد اعظم” است برای این کتاب يك مقدمه نوشته و علاوه بر این در باره معمارى عثمانى (که رشته تخصصی ایشان است) مقاله اى به كتاب داده و اصولا در انتخاب مقالات از اقصا نقاط جهان نظر داده است.

از استاد خلیل اينالجيك هم مقاله هست. كتاب مجموعه ايست از ده ها استاد بين المللى در باره تاريخ دو هزارساله ترك زبان ها از چين و آسياى مركزى تا تركيه و بالكان… با تكيه بر فرهنگ و هنر و زندگى اجتماعى… فعلا دارم بخش غذا هاى ترك زبان ها را ميخوانم و اينكه «خوراک ترکی» چقدر از آسياى مركزى كه متمركز به گوشت و خمير بود تا تركيه كه متاثر از يونان و اعراب شده فرق ميكند.

اصولا استاد دوغان كوبان كه خودش اصليتى مختلط دارد ميگويد: «ترك زبان» واژه اى درست تر از «ترك» است و در اين كتاب “ترك” نه معنى قومى و نژادى بلكه زبانى و فرهنگى دارد چنانكه ترك زبانهائى هستند كه مسيحى و يا بودائى و يا يهودى شده اند و يا با اسلاو ها و يا ايرانيها و يا در آناطولى با روميان و ارامنه و كُرد ها آميخته اند. اما آنچه كه باعث ميشود به همه آنها “ترك” بگوئيم زبان و فرهنگ آنهاست…

اين نظر بخش قابل توجهى از روشنفكران و اساتيد تركيه است اگر چه مثلا در اوزبكستان و يا قيرغيزستان مردم و حتى همه استادان حتى از نظر زبانى بخودشان “ترك” نميگويند (كه اين داستانى عليحده است). كتاب اول به انگليسى نوشته شده يعنى اگر نميتوانيد تركى تركيه بخوانيد انگليسى اش هم هست با تيتر:

Ergun Cagatay and Dogan Kuban (eds): Turkic Speaking Peoples, 2000 Years of Art and Culture from Inner Asia to the Balkans

———————————-

از فیس بوک:

AA @ Abbas Djavadi
اینکه نمی‌توان “ترک” را در مفهوم نژادی آن به‌کار برد درست. دیگر بر همگان روشن است که آنچه امروزه به عنوان مدلول واژه‌ی ترک در نظر گرفته می‌شود، مردم ترک‌زبان و دارای فرهنگ ترک هستند. اما واژه‌ی “ایرانی” دقیقا به چه چیزی اشاره دارد؟ نژاد؟ فرهنگ؟ زبان؟ آیا این تناقض نیست که واژه‌ی “ایرانی” را با اشاره به نژادی خاص به کار بریم، و همچنان بر “ترک‌زبان” بودن و نه “ترک” بودن ترک‌ها انگشت بفشاریم؟ در عبارت “با اسلاوها و يا ايرانيها… آمیخته‌اند”، “ایرانی‌ها” دقیقا به چه مردمی اشاره دارد؟

ME:
ایران … در مفهوم جغرافیای سیاسی: کشوری دارای مرزهای معین عضو سازمان ملل در مفهوم فرهنگی: حوزه ی فرهنگی بزرگی از سین کیانگ چین تا آناتولی در مفهوم جغرافیایی: فلات ایران در مفهوم زبانی: شاخه ی بزرگی از زبان های هند و اروپایی در مفهوم تاریخی: ماد، هخامنشی، اشکانی، ساسانی، طاهری، سامانی و … …؟ چرا آذربایجانی ها تُرک نیستند؟ چون نژادی ایرانی، و فرهنگی ایرانی دارند و زبانی ایرانی داشته اند، (همچنانکه زبان شان اکنون آمیخته از زبان های ایرانی با زبانهای ترکی است) و در تاریخ ایران، در ایران زیسته اند…

Abbas Dhjavadi @ AA:
سلام آقاى…، اين موضوع بين ما ايرانيها خيلى مسئله احساسى شده و بهمان درجه از واقع بينى دور شده ايم. از اين جهت است كه يك اروپائى و يا آمريكائى يا چينى و آفريقائى در اين مورد صحبت كند و بنويسد واقع بينانه تر است تا اينكه ما ايرانيها بگوئيم، بخصوص اگر احساسات ملى و يا قومى داشته باشيم. امروز تصادفا وبلاگ يك استاد دانشكده زبان و تاريخ-جغرافياى آنكارا را ميخواندم كه ايشان را ميشناسم. در باره قصبه اى بنام آلموس در نزديكى شهر توكات تركيه نوشته – و واقعا زيبا و همه جانبه نوشته. اصلا مقاله تاريخى هم نيست ولى دقت كردم وقتى خلاصه وار از تاريخ اين قصبه صحبت ميكند ميگويد اينجا را ابتدا “پرس ها” در سال 550 قبل از ميلاد مسيح ميسازند كه بعد بدست پادشاهى كاپادوكيا و پونتوس و بعد بيزانس و عثمانى ميافتد. اين يك موضوع جنبى در مقاله است. خواستيد مقاله را بخاطر جنبه توصيفى اش هم كه شده بخوانيد، بسيار جالب است:

Fügen İlter: Almus’u Biliyor musunuz?

اما موضوع برسر آن مقاله نيست، بر سر اينست كه ديگران به موضوع ايرانى و پارسى چطور نگاه ميكنند. هومر و ديگر آثار يونانى را هم بخوانيد «پرس ها» ميگويند كه ما هميشه «ايرانيها» ترجمه ميكنيم. آنها وقتى “پرس” ميگويند منظورشان ايرانى است اما فرقى بين ماد و پارس و پارت و غیره نميگذارند. اما يقين اينست كه منظورشان عرب و يا ترك نيست. اينكه ترك ها بعدا به ايران و آناطولى كوچك کرده و بخش لاينفك اين جغرافيا و مردم ايرانى آن شده اند هم بهمان درجه طبيعى و آشكار است. حالا بنظر بنده تعبیر «ايرانی» قبل از مهاجرت و اسكان ترك ها به ايران شامل ترك ها نبود ولى در دورصفويه و بعد از آن وقتي «ايرانى» ميگوئيم فارسى زبان و ترك زبان و كُرد زبان همه داخل آن مفهومند. شاه عباس و نادرشاه و عباس میرزا و ستار خان ايرانى بودند، حتی تعصب ایرانیت هم داشتند ولى ترك زبان هم بودند و بين اينها تضادى نبود و نيست. از اين جهت اگر از بنده بپرسيد، «پارسى» و يا «پرس» عنصر باستانى و قديمى تر ايران است، «ترك» ابتدا چنين نقشى ندارد و بعدا به هويت ايرانى علاوه شده. فاما آذربايجانى هاى ترك زبان بنظر بنده ترك هستند ( نه از نظر قومى و نژادى بلكه زبانى) ولى بهمان درجه و حد اقل باندازه فارسى زبانها و كُرد ها ايرانى هم هستند. نكته ديگرى كه اغلب فراموش ميشود اينكه هر آذربايجانى هم ترك نيست مثل اينكه هر ايرانى هم فارسى زبان نيست. پيشنهاد ميكنم به سخنرانى تلويزيونى پروفسور خليل اينالجيك در مورد ايران و نقش ايران در تاريخ تركيه و منطقه هم مراجعه كنيد. ایشان هم وقتی از ایران باستان و حتی بعد تر صحبت میکنند «ایرانی» میگویند و مکررا به «نقش برجسته» فرهنگ، ادب و دولت داری «ایرانی – یونانی» در خود ایران بعد از کوچ و حاکمیت اقوام ترک زبان، عثمانی و دنیای اسلام و تاثیر آن بر تمدن اروپا اشاره میکنند. تماشا کنید، فوق العاده جالب است. احتمالا در اين مورد شخصيت علمى بالاتر از ايشان در تركيه وجود ندارد كه حرف آخر را بزند:

آرزو میکنم یکی پیدا میشد و کلّ متن این صحبت استاد اینالجیک در مورد ایران و ترک ها، ایران  و عثمانی و ایران و فرهنگ اروپا را به فارسی ترجمه میکرد تا همه از آن استفاده میکردند. در ضمن جالب است که ما در زبانشناسی وقتی از «زبان های ایرانی» صحبت میکنیم منظورمان فارسی، دری، تاتی، بلوچی، لری، کردی، تالشی، بدخشی و غیره است ولی قطعیا عربی و یا ترکی نیست چونکه آنها مربوط به خانواده های دیگر زبانی میشوند. این فرق میکند تا هویت و «شعور» شهروندی که ایرانی است چه ترک زبان و چه فارسی زبان و غیره.

Abbas Djavadi:
وضع کوچ اقوام ترک زبان به ایران حدود 1000 تا 500 سال پیش بنظرم خیلی شبیه کوچ قبایل آنگلو ساکسون به بریتانیای کنونی در 1000 تا 1500 سال پیش است. اقوام آنگلو ساکسون خیلی بعد تر از بریتون ها به بریتانیای کنونی آمدند. امروزه بعد از هزارسال ما قومیت و فرهنگ انگلیس ها را «آنگلو ساکسون» مینامیم و این را حتی به ایالات متحده هم تعمیم میدهیم. حالا قوم «بریتون» ها که از اقوام اصلی بریتانیا بودند مگر بریتانیائی تر و یا حتی انگلیسی تر از آنگل ها و ساکسون هاست که اصلشان از قاره اروپا و حتی قسما ژرمن بود؟ این نقل قولی از مقاله ««چگونه انگلستان انگلستان شد؟» است که تابستان گذشته نوشته بودم:

جزایر بریتانیا هم که حدود 350 سال زیر سلطه امپراتوری روم قرار داشت با اضمحلال این امپراتوری صحنه تاخت و تاز قبایل خود بریتانیا و قبایل دیگر از قاره اروپا گردید. سه قوم و قبیله شناخته شده در داخل بریتانیا: «بریتون» ها در آنچه که امروز «انگلستان» نامیده میشود، «پیکت» ها در اسکاتلند کنونی و «اسکوتی» ها در ایرلند امروزه بودند. تا آنوقت به غیر از رومی های «استعمارگر»، کِلت ها، وایکینگ ها و نورمان ها هم به بریتانیا آمده و هرکدام تاثیر قومی و زبانی خود را بر مردم این جزایر گذاشته بودند. بعد از بیرون رفتن رومیان، موج هائی ازسه گروه بزرگ قومی از آلمان، دانمارک و هلند کنونی: آنگل ها، ساکسون ها و «جوت» ها هم به جزایر بریتانیا مهاجرت کردند. آنها به بریتون ها کمک کردند تا «پیکت» ها و «اسکوتی» ها یعنی اجداد باستانی اسکاتلندی ها و ایرلندی های کنونی را از سرزمین هائی که امروزه «انگلستان» خوانده میشود عقب رانند. در مقابل، بریتون ها در طول حدودا شش قرن با آمیزش قومی و زبانی با آنگل ها و ساکسون ها بتدریج قومیت و ملیت کنونی «آنگلو – ساکسون» انگلیسی معاصر را بوجود آوردند

AA @ Abbas Djavadi:
منظور من پرهیز از برخورد دوگانه بود. اگر ما امروزه نمی‌توانیم از چیزی به نام قوم ترک در معنای نژادی آن، دست کم در آذربایجان و ترکیه، صحبت کنیم؛ دقیقا به همین شکل نمی‌توانیم از قوم آریا، یا ایرانیان در مفهوم قومی یا قوم پارس و هر آنچه که به نژاد دلالت دارد یاد کنیم. اینکه اروپاییان چه ذهنیتی از ایران و پارس دارند که ارتباطی به دریافت ما از آن‌ها ندارد. برگردان Pers و Persian به ایران و ایرانی هم بستگی با کانتکست دارد. به نظر من همه جا نمی‌توان چنین معادل‌هایی را برای واژه‌های بالا انتخاب کرد. شما به دریافت اعراب از واژه‌ی فارس و فارسی نگاه کنید، دقیقا برخلاف ترجمه‌ها و دریافتهای غلطی که شده، این واژه‌ها در عربی به منطقه‌ی فارس که تقریبا همان استان فارس امروزی است دلالت دارد. به فارسنامه‌ی ابن بلخی مراجعه کنید. در آنجا در تفسیر حدیث مورد مناقشه‌ی “لو کان العلم…”، این حدیث را در شأن مردم سرزمین فارس می‌داند. من در چندین منبع دیگر دیده‌ام که چنین تفسیری کرده‌اند. هیچ جا ندیده‌ام که آن فارس را به ایران نسبت دهند. به نظر من دوستان در تعین جغرافیایی-سیاسی و جغرافیایی-اجتماعی واژه‌های فارس و ایران تا جایی که می‌توانند سخاوت و گشاده‌دستی به خرج می‌دهند. چنان تعریف موسعی می‌کنند که می‌توان با کمی تکلف همه‌ی جهانیان را ایرانی و داخل در حوزه‌ی ایران دانست. به نظر من باید تکلیف واژه‌های اینچنینی که معانی متفاوت در طول تاریخ داشته‌اند یک بار برای همیشه روشن شود. بالاخره در متن امروزی نمی‌توان با یک واژه صدها مفهوم را قصد کرد. من در خواندن نوشته‌های شما واقعا دچار سردرگمی می‌شوم. مطمئنما دوستان دیگر هم چنین حسی را دارند.

Abbas Djavadi
 حالا هم شما مرا سر در گم كرديد!  نه… حالا جدى: دقيق نفهميدم سر در گمى در كجاست. بهر حال فكر نميكنم وقتى كسى ” ايران”، “پرشيا” و يا “ايرانيها” ميگويد منظورش يك قوم و نژاد مشخص، آنهم پارسى هاى استان فارس است. مجموعه اقوام ايرانى جلگه و سرزمين ايران را ميگويند. خواهش ميكنم سخنرانى استاد اينالجيك را گوش كنيد. بنظرم خيلى چيز ها روشن خواهند شد.
YB:
چند دفعه بنویسم ، کف دستم پینه زد. ما نژادهای گوناگون یا ترک، فارس ، اریایی نداریم اما از منظر سوسیولوژی میتوان از اقوام گوناگون یا اتنیکهای گوناگون سخن گفت که وجهه مشترک زبانی ، فرهنگی و علایق و منافع مشترک انها را به هم پیوند داده است. پرسهای سیبریایی با اقوام ساکن ایران کنونی جوش خوردند همانطور که یونانیها، اشکانیها، عربها و ترکها و مغولها نیز همان مسیر را در پیش گرفتند. ایران دیگ جوشان اتنیکهای گوناگون است.MH:
اقوام ترکی زبان ( البته درستش گویشوران به زبان های ترکیک هست ) هیچ سنخیت فرهنگی باهم ندارند ! به عبارتی تنها عاملی که می شود اینها را به هم مربوط کرد زبان ایشان است !

AA:
خانم ح.. ! طوری درباره‌ی زبان سخن می‌گویید که گویا چیزی شبیه نوعی شکلات است که طرز تهیه‌ی آن میان این اقوام مشترک است! پیشنهاد می‌کنم مطالعه‌ی بیشتری درباره‌ی زبان داشته باشید. همچنین درباره‌ی اسطوره‌ها و افسانه‌های مشترک میان اقوام ترک.

YB:
غذاهای مشترک ،رسوم مشترک ، دین مشترک. اعیاد مشترک

AA:
آشیق، اوزان، بخشی…

MH @AA:
اگر منظورتان زبان ترکیست ، زبان ترکی میان زبانشناسان مترادف با زبان ترکی استانبولی است ، اصلاما یک زبان ترکی نداریم بلکه دسته ای زبان داریم به نام زبانهای ترکی تباریا ترکیک ، که زبان هایی هم چون آذری ، ازبکی ، ترکمنی ، قرقیز ، چواش و …. عضو این شاخه هستند ! این زبان های برای همدیگه قابل فهم نیستند و در کنفرانس های اقوام ترک از مترجم استفاده می شود !

MH @ YB:
اعیاد مشترک ؟! شوخی که نمی کنید! اذریها مناسبت های ایرانی هم چون نوروز و یلدا و چهارشنبه سوری را جشن می گیرند د ترکیه اصلا نمی دونند اینها چین ! و شب ژانویه دارند ! مذهبشان هم که حنفی است و کلا با اذریها متفاوت ! بقیه مواردی هم که گفتید اصلا قابل اعتنا نیست ) در کل فرهنگ یونانی – رومی – ایرانی از فرهنگ ترکیه تجزیه ناپذیر است

YB:
بانو ح…  فیلم مین بالای قزاقستان را من تماشا کردم ، بسیاری از جملات را درک می کردم . حتی ترجمه انگیلیسی غلط بود و مین بالا را به هزار جسور ترجمه کرده بود. کلا فیلمهای دیگر هم از ازبکستان دیده ام ، ترکهای تاجیکستان همینطور، حتی ترکهای چین . فکر کنم دکتر جوادی در این مورد میتوانند در تنویر افکار و باورها در این مورد رهنما باشند

Abbas Djavadi
با جدائى مرزها و دورى دراز مدت در اين مشتركات هم شكاف ها و جدائى ها پيش امده و حتى با شهرى شدن در مقابل دهاتى و ايلاتى ماندن، كوچ و مهاجرت (از روستا به شهر، از شهر به كلانشهر، از كلانشهر به تهران و يا اروپا و امريكا)… خيلى مثالها دارم بزنم اما وقت و حوصله اش را ندارم. حتى بيست سى سال پيش درًشعر و تصنيف هاى تركى لغاتى مثل ائل و اوبا ميشنيديم و ميخوانديم و با هيجان تكرار ميكرديم اما در واقع من نميدانستم ائل چى هست و اوبا چى!AA
بله خانم ح..! همینطور است. یک سری تحولات تاریخی سیاسی این مرزها را گرد مردم کشیده است و آن‌ها ناگزیر برای کسب تشخص سیاسی و ملی و البته تحت تأثیر برخی جریان‌ها نام‌های جداگانه برای زبان خود گزیده‌اند. اما شما اگر نگاهی به تاریخ ادبیات ترکی داشته باشید، می‌توانید تأثیر محتوایی و زبانی آثاری که در همین حوزه‌های زبانی به زعم شما کاملا بیگانه آفریده شده بر هم را ببینید. مثلا تأثیر و تأثر حوزه‌ی ادبیات جغتایی بر ادبیات حوزه‌ی صفوی و عثمانی.

YB:
بانو ح.. بنده متعجب هستم که شما مقوله مذهب و دین را یکی می دانید. دین اسلام مشترک است. ارگنگون همان عید نوروز است. قبل از اینکه پرسها به سرزمین هال ماه تشریف بیاورند مردم عید را جشن می گرفتند. جشن موسم بهار بین تمامی قبایل به صورگوناگون مرسوم بوده است.

MH
در مورد زبان نمی توانم با شما موافق باشم ! این ها طبقه بندی های زبانشناسی است ، همان طور که مثلا زبانهای ایرانیک دسته ای زبان هستند که با وجود ارتباطات با هم ولی یک زبان نیستند و کسی مثلا نمی تواند زبان کردی را با فارسی یکی بداند هر چند مثلا لکی یا کلهری تا حدودی برای فارسی زبانان قابل فهم باشد !

Abbas Djavadi
اينها آنقدر ها هم از همديگر دور نيستند. اما واقعيت اينست كه مثلا قزاقى و تركى خيلى از هم دورند و دور شده اند. آن هم نه اللا و بللا به زور. تاريخ و فرهنگ جدايشان كرده. ياد اولين كنگره سران كشور هاى ترك زبان در استانبول افتادم كه بنظرم سال ١٩٩٠ و يا ٩١ بود كه من هم بعنوان خبر نگار رفته بودم. نخست وزير وقت تركيه آقاى دميرل كه خيلى خوشحال بود اول مترجم ها را رد كرد و گفت همه ما تركيم و به مترجم احتياجى نيست. بعد ديدند همديگر را نميفهمند و مترجم ها را پس خواندند!:)

AA @ Abbas Djavadi
ببینید ما چه میکشیم استاد جوادی! این چه ذهنیتی است که کاشانی و نیشابوری را عینا یک زبان می‌داند در حالی که یک کاشانی اگر به لهجه‌ی کاشان و یک نیشابوری به لهجه‌ی نیشابور حرف بزند، مطلقا هیچ چیز از زبان هم را نمی‌فهمند. اما ترکی آذربایجانی و ترکی ترکیه را دو زبان کاملا جدا می‌داند!

MH
در مورد نوروز هم سخن شما به شوخی می ماند! اصلا هم چین چیزی میان مردم ترکیه بیگانه است و اصرار کردها بر این امر هم خود موید این ماجراست ! سرکوب نوروز 2008 ترکیه را از یاد نبرید

MH
جناب آ.. ، اتفاقا زبان محلی کاشان با فارسی یکی نیست ! ما حتی زبان سمنانی ، زبان سیوندی ( از زبان های محلی فارس ) -زبان اصفهانی یا راجی ، زباان اشتیانی و .. داریم که از گویش های بازمانده از پهلوی هستند – نیشابور در خراسان مهد فارسی دری است

Abbas Djavadi
مثلا من خودم تركمن و اوزبكى و اويغورى را ٤٠ تا ٦٠ در صد وقت خواندن ميفهمم (وقتى گوش كنم خيلى كمتر) اما قزاقى و قيرغيزى ام داغون است. شايد پنج الا ده در صد!

AA
در همین ایران اگر در نوروز شما به بلوچستان بروید، احساس می‌کنید وسط سال است و هیچ چیزی به نام روز در این منطقه وجود ندارد. اما در عید قربان و فطر غلغله‌ای میان مردم است…

Abbas Djavad
البته اينها را در ضمن در دانشگاه باصطلاح كمى هم خوانده ام!!!!

Yashill Babak دکتر جوادی زبان رسمی دیپلوماتیک با زبان محاوره فرق دارد . خیلی از جمله ها را من تو فیلمها میفهمم البته کانتکست را می فهمم ولی نه تک تک کلمات را.

Abbas Djavadi
البته زبان ديپلماتيك در ضمن مثل هر زبان تخصصى ديگر مانند زبان روزنامه نگارى و بقالى و بنائى چون محدود است آسانت ح

YB
یادش بخیر اولین بار که متوجه شدم با ترکی آذری میتوان با مردم ترکیه ارتباط زبانی برقرار کرد در مغازه کباب ترکی بود.

Abbas Djavadi
آسانتر از فهميدن زبان عوام است كه با لهجه قاطى ميشود

MH
به هر حال نوروز و دیگر مناسباتی که میان ایرانیان اذربایجانی و غیر اذربایجانی مشترک هست اصلا درترکیه و به مقدار کمتر در اسیای میانه یافت نمی شود – همان مقدار هم که در اسیای میانه هست به دلیل قرار داشتن در حوزه سیاسی ایران است ،

MH
به همین سبب هم هست که اذربایجانیها را می توان ترکان ایرانی شده نامید- شاید پل ایران به دنیای ترک ها

AA
استاد جوادی باید ببخشد که همیشه مثل پارازیت ذیل پستهای ایشان می‌آیم و…
سخن آخر من: اگر بخواهیم بنا را بر تبعید بگذاریم، حتی می‌توان دو برادر را چنان از هم دور کرد که هیچ، و مطلقا هیچ، اشتراکی میان هم نیابند. اما اگر بنا را بر تقریب بگذاریم، می‌توان دورترین دل‌ها را به هم گره زد و طرحی نو از عشق و صلح درانداخت. اگر دومی را بگزینیم، قدم نخست احترام متقابل و به رسمیت شناختن گفتمان همدیگر است.
با احترام به استاد جوادی…

Abbas Djavadi
احترام متقابل از بنده، آقاى آ… گرامى…

AA
احترام بنده از باب حفظ مقام استاد و میزبان بود آقای جوادی! اگرنه بُعدی میان ما نیست که نیاز به تقریب باشد. سوء تفاهم‌ها که قابل رفع است…

Abbas Djavadi
اصلا چون نيك بنگرى شايد هم همه تزوير ميكنيم… مرحوم پدر بنده ميگفت از اين قبيل بحث هاى تاريخى و سياسى و روشنفكرى چؤره ك چيخماز. بايد بفكر فردا بود و در غم پس پريروز افسرده نشد و دعوا نكرد

Abbas Djavadi
قابل توجه دوست گرامی آ… در رابطه با اینکه «ایرانی» و «ترک» در تاریخ و تاریخ نویسی تا کی جدا از هم بود و کی «ترک» هم بومی و «ایرانی» شد: «در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «ایرانی» یعنی مردم بومی) تفکیک میشد. همزمان با آق قویونلو ها و شاید بیشتر صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی دیگر تمایز بین «ترک» بمعنای قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین میرود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که قبایل ترک زبان دیگربتدریج با مردم بومی ایران اختلاط مییابند و خودشان «ایرانی» میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار دارد. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم میخورد و در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا دکتر مصدق را از نظر قومی ترک نامیده از بقیه ایرانیان تفکیک نمیکرد.»  از:

لشکر و دولت در دوره آق قویونلو

MH
اصلا گویا یکی از دلایل ترور خواجه نظام الملک طوسی وزیر ملکشاه سلجوقی توسط یکی از فداییان حسن صباح این بود که معتقد بودند خواجه در حال خدمت به نژاد بیگانه است ! اما می بینم که چندی بعد دیگر این قضیه کمرنگ می شود و کم کم قبایل ترک ایرانی می شوند و بیگانه به شمار نمی ایند

Abbas Djavadi
متشكر، خانم حيران… براى من واقعا غير مترقبه و جالب بود، بايد چك كرد كه اين موضوع انگيزه ترور چقدر محتمل است. شما اين اطلاعات را كجا خوانديد؟

MH
راستش مدت ها پیش ( شاید 7 8 سال پیش ) – در یک مقاله تاریخی همشهری خواندم که درست به خاطر نمی اورم- اما هم چنان در خاطرم چنین چیزی باقیست به هر حال باطنیان یا همان فداییان حسن صباح بسیاری از سلجوقیان را ترور کردند ( با توجه به این که برخی منابع هست که از حسن صباح ، خیام ، و خواجه نظام به عنوان سه یار دبستانی یاد کرده اند ) – با توجه به این که یکی از دلایل شکل گیری باطنیان اشغال ایران بوده و خواجه نظام عملا حکومت سلجوقیان را تا مدتی اداره می کرد تئوری هست که می توان در موردش تحقیق کرد – البته باز تاکید می کنم که دانش من در ان حد نیست که ادعایی چنین داشته باشم

MH
البته در مورد این که قتل خواجه به دست یکی از فداییان حسن صباح بوده شکی نیست – ولی تئوریهای دیگر نظیر توطئه ترکان خاتون و نهایتا تماس با فداییان حسن صباح برای ترور او نیز مطرح است و این باز هم دشمنی عمیق باطنیان با خواجه را می رساند

AA @ Abbas Djavadi
مشکل همچنان پابرجاست. باز هم مشخص نیست در قاموس شما “ایران” و “ایرانی” یعنی چه!؟ اگر بین “ترک” و “تاجیک” تفکیک می‌شده، این چه ربطی به “ایران” و “ایرانی” دارد؟ همین آشفتگی معنایی است که آقای دکتر دبیرسیاقی را وامی‌دارد که معنای واژه‌ی “تات” در ترجمه‌ی دیوان لغات الترک را از قول محمود کاشغری “فارسی‌زبان آریایی‌نژاد” بنویسد، در حالی خود کاشغری آن را به “الفارسي” ترجمه کرده است. کاشغری “تژک” (تاجیک/تاژیک) و تات را به الفارسي ترجمه کرده است. مشخص نیست این “ایرانی” به معنای مردم بومی را شما از کدام منابع استخراج می‌کنید؟ آنچه امروزه برای ما روشن و واضح و مبرهن است، این است که ایران به سرزمینی گفته می‌شود که دارای مرزهای مشخصی است که اکنون تحت حاکمیت نظام جمهوری اسلامی است. ولی آنچه شما ایران می‌نامید با توجه به کانتکست نوشته‌های شما اصلا مشخص نیست که به چه چیزی دلالت دارد. اگر چیز مشخصی مد نظر دارید یک بار برای همیشه در یک مقاله مشخص کنید و منابعی را که آن مفاهیم را از آن‌ها استخراج می‌کنید معرفی کنید تا در خواندن نوشته‌های شما دچار سردرگمی نشویم. این را به عنوان یکی از خواننده‌های همیشگی مطالب شما درخواست می‌کنم.

Abbas Djavadi
آقا اگر جزو اموتیکون های فیس بوک در کنار آن کله زردی که میخندد یا عبوس است یک پرچم سفید کوچولو بمعنی صلح و تسلیم هم میبود من حتما اینجا میگذاشتم… من واقعا فکر میکنم این موضوع آنقدر بغرنج نیست که ما بغرنج میکنیم. این درست مثل اینست که وقتی اسپانیولی ها و یا فرانسوی ها به قاره آمریکا کوچ میکنند آنها را تا کی اسپانیولی و فرانسوی و از کی بتدریج جزو مردم ایالات متحده و یا کانادا و یا آرژانتین حساب میکنند. یعنی کی کاملا با مردم بومی آمیخته میشوند و خودشان بومی میشوند؟ چرا این مسئله اینقدر بزرگ نمائی میشود؟ عیب که نیست. یک قوم قبل از یک قوم دیگر جائی میاید و بومی میشود. که چی؟ آریائی ها هزار سال پیش تر از ترک ها و ترک ها هزار سال بعد به جلگه ایران میایند.
So what?!
تازه این موضوع آنقدر اهمیت کلان و استراتژیک و تاریخی و سرنوشت ساز هم ندارد. خوب، شما هر طور که میخواهید همانطور قبول کنید.

AA
استاد! پرسش من صرفا درباره‌ی واژه‌های “ایران” و “ایرانی” است. تنها و تنها می‌خواهم بدانم شما دقیقا چه مفاهیمی را از این واژه‌ها قصد می‌کنید. همین…

Abbas Djavadi
من چرا؟ تاريخ و تذكره نويسان و شعرا و غيره اند كه چهار صد پانصد سال بين ايرانى بومى با تعابير ايرانى، دهقان، تاجيك، تازيك، پارسى و تات و چه و چه از سوئى و ترك و يا عرب از سوى ديگر تفكيك ميكنند كه بعد از صفوى اين تفكيك از بين ميرود و ترك هم جزوى از ايرانى ميشود اما نه بخاطر تيره و نژاد بلكه زبانش بعنوان ايرانى عنوان ترك را هم حفظ ميكند

Abbas Djavadi
من فکر کنم این حساسیت بیشتر بخاطر یک احساس تفاخر بخاطر تقدم در کوچ و آمدن است. یعنی «کی اول آمد؟» که طبق این طرز فکر عوامانه، هر کس اول به این سرزمین آمد، هر کسی قدیمی تر است این زمین مال اوست و کسی که بعد تر آمده حقوق کمتری دارد و باید تابع «صاحب خانه» اصلی باشد. این احساس بین خیلی ترک های ترکیه هم هست که نسبت به یونانی ها و حتی کُرد ها میکنند. بخاطر همین هم بعضی ها بطور مصنوعی و به زور میخواهند ادعا کنند که ترک ها چهار پنج هزار سال است که اینجا ها بودند و حتی شاید از 7-8 هزار سال پیش تا حق مالکیتشان بر سرزمین فعلی شان مورد شک و تردید قرار نگیرد که دیگر واقعا خودشان را مسخره این و آن میکنند. به این کار های کودکانه واقعا نیازی نیست. منظورم شما نیستید. واقعا نیستید. اما شک من اینست که این حساسیت ها بیشتر بخاطر آن فرهنگ قلابی و جوّی است که ایجاد شده.

Abbas Djavadi
احتمالا سال ها طول خواهد کشید تا مثلا ترک ها و یونانی ها نه در ظاهر و بطور لفظی بلکه واقعا و صمیمانه قبول و هضم کنند که بابا، گذشته ها گذشته. کنستانتینوپل قبلا مرکز روم شرقی، بیزانس و فرهنگ یونانی بیزانس بود ولی حالا بیشتر از 500 سال است که مرکز معتبر و رسمی ترکیه است…

MH
در خراسان هم کردهای کورمانجی هستند که از دوره صفوی ساکن انجا شده اند – اما خوب الان بومی هستند و کسی نمی تواند انها را در ان سرزمین بیگانه بداند ! به هر حال فرقی نمیکند که کی اول امده – فرض بگیریم که مردم ایلام کماکان در ایران زندگی می کردند و لابد ما این بساط را با انها هم داشتیم و مثلا فارسی زبانها در برابر انها بیگانه به حسا بمی امدند

ادامه خواندن

ترک و فارس و آذری

Commentary

عباس جوادی – همانطور كه يك عده بند كرده اند كه آذربايجانى هاى ترك زبان ترك نيستند بلكه آذرى اند، يك عده هم چسبيده اند كه نخير، ما آذرى و يا آذربايجانى نيستيم بلكه فقط و فقط ترك هستيم. هركس هم اين را با انگيزه هاى سياسى خود ميگويد و ميخواهد ما خودمان را طورى كه آنها ميگويند حس كنيم و نه طورى كه خودمان ميخواهيم.

ساليان قبل وقتى هنوز اين قبيل بحث هاى هدفمند مُد نشده بود در خانواده سنتى، غير سياسى و معمولى ما در تبريز از پدر و مادر و فاميل گرفته تا همسايه ها و كفاش سر كوچه و ملاى مسجد محله هركس و همه ما به فارسى زبان ها “فارس” و به خودمان كه زبانمان تركى بود “ترك” (به تركى “تورك”) ميگفتيم.  «فارس» و «ترك” معناى بد و يا خوبى نداشت و فقط براى معين كردن گروه هاى زبانى جامعه بكار برده ميشد و نه «قوم» و «نژاد» و «خلق» و «ملت» که بعد ها مُد شد و ورد زبان ها گشت . ما تا مدت ها نمیفهمیدیم که این تعابیر قوم و خلق و ملت فارس و ترک دیگر چه صیغه ایست.

یعنی آنوقت ها ترک و فارس به معنای «مای ترک زبان» بود و مثلا تهرانی های فارسی زبان. بر خلاف اسامى “ارمنى” و يا “كُرد” كه بغير از زبان، شاخص دين و يا مذهب ديگررا هم داشت، تفكيك ما بين ترك و فارس جنبه مذهبى و دينى نداشت، هنوز هم ندارد چونكه از اين جهت بين ما و فارس ها فرقى نبود و نيست. آن وقت ها نه غرض و پیامی زیر کاربرد تعابیر «ترک» و یا «آذری» و «آذربایجانی» بود و نه در باره استفاده از این یا آن تعبیر مجادله و بگو مگو میشد. فیس بوک هم که هنوز نبود که هر کس، چه بداند و چه نداند، با یک اسم ساختگی در باره تمامی علوم بشری و فوق بشری جهان نظری بدهد.

حالاست که هرکس این تعبیر ها را به یک طرف میکشد.

این تعابیر در تاریخ تغییر یافته اند

ترک و ترکی تعابیری هستند که در طول تاریخ معنا و بارشان تغییر کرده چنانکه تعابیر دیگری مانند «فرنگی» و «تاجیک» و «ارمنی» هم تغییر کرده است.

«رساله عرض نامه» مولانا جلال الدین دوانی را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را دقیقا و طوری که مولانا جلال الدین دوانی تقریبا 600 سال پیش در استان شیراز دیده، شرح میدهد که تا حد زیادی نمونه بُرش های اجتماعی ایران آن تاریخ هاست. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامیدند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»…

ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. و یا اینکه در همین ایران، حد اقل در تبریز ما به هرکسی که مسلمان نبود و مسیحی بود میگفتیم ارمنی. با آن معیار آمریکائی و بلژیکی و برزیلی هم ارمنی بود!

منظور من این است که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته را که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده، تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

ترک و آذری و آذربایجانی

اما بنظرم (1) «ترک» که ما ترک زبانان آذربایجان خودمان را مینامیم نشان زبان است و نه قومیت و یا ملیت. (2)  آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان آریائی آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (3) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (4) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (5) آلرژى بعضی از قوم گرایان نسبت به زبان آذری باستان را فهمیدن بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم بر زبانتان جاری نکنید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش بجای ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

«فارس» یعنی چه؟

از طرف دیگر یکم: تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظرعامه آذربایجانی ها، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللی) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپنداريم. يعنى ميپنداشتيم. دوستی میگفت، برعکس، بلوچ های ایران هر ایرانی را که بلوچ نباشد «قجر» مینامند (و یا مینامیدند). عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصا هم سنى و هم كرد زبان بود و مثلا فکر نمیکردیم که کُرد شیعه هم هست) و يا ارمنى كه همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. بهمین ترتیب در تاریخ آذربایجان قفقاز در همه اسناد ابتدا «مسلمانان قفقاز» و یا «تاتار ها» و زبان «تاتاری» گفته میشد و «آذربایجانی» نمیگفتند. از منازعات ارامنه و مسلمانان هم بعنوان «جنگ مسلمان و ارمنی» و یا «ترک و ارمنی» یاد میشد و نه آذربایجانی و ارمنی. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند اهل استان فارس را ميگوئيم.

و بالاخره: شهروندی و ملیت

اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. از نظر بنده شهروندى يعنى ايرانى بودن یعنی «ایرانیت» بايد مشخصه درجه اول باشد. شهروندى چيزى مشخص يعنى شهروندى و يا “مليت” ايرانى است چرا که همه شهروندان ايران صرفنظر از رنگ و جنسيت و مذهب و زبان و فرهنگ و لباس و غذا و غيره “ملت ايران” را تشكيل ميدهند. زير اين مشخصه وجه تمايز زبان وجود دارد: ایرانیانی که زبانشان فارسى، تركى، كردى، گيلكى، بلوچى و غیره است. يك وجه مشخصه ديگر هم هست كه دين و مذهب است: مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره. اما در داخل مجموعه «شهروندی»، «ملت» و «ملیت» وجه مشخصه قوميت نيست و یا در طول تاریخ کمرنگ شده – و خدا را شکر که کمرنگ شده. یعنی بخصوص امروزه با این همه آمیزش و مهاجرت و روند دوری از محل گرائی و زندگی قبیله ای و عشایری، “قوميت” شهروندان ايران نسبت به گذشته چيزى بسیار مجرد تر و ناروشن تر است چرا كه اكثريت “اقوام ايرانى”در طول چند هزار سال گذشته آميخته و اختلاط يافته اند – گروه هاى كوچكتر و منزوى تر شايد كمتر اختلاط يافته اند، اما بخصوص ما آذربايجانيها بدرجه خيلى شديد ترى با ديگران آميخته ايم. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم بلکه تصور میکنم ما همه اعضای یک ملت هستیم که زبان ها و دین و مذهب احتمالا متفاوتی از همدیگر داریم.

البته چون اين مسئله در نهایت حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند.  شهروندى چيزى مشخص است: يا ايرانى و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى. اما با وجود این حتی شهروندی هم بسته به احساس و نظر آزاد شماست. ممکن است کسی که دو شهروندی دارد احساس ایرانی نکند بلکه خودش را بیشتر آمریکائی حس کند. و یا کسی که مادرش ترک و پدرش کُرد است و در آلمان بزرگ شده و زنش هم پاکستانی است خودش را 250 گرم از هرکدام از این شهروندی ها حس کند!! این عیب نیست و در دوره آمیزش و مهاجرت و اختلاط اقوام و ملل چیز عجیبی هم نیست.

در یک مقاله قبلی (دل درد ناشی از زبان ترکی) عرض کردم که وقتی ما آذربایجانی های ترک زبان خود را «ترک» و زبانمان را «ترکی» مینامیم بعضی ها آلرژیک میشوند و شروع به بحث میکنند که نه، شما ترک نیستید آذری و یا آذربایجانی هستید. من آنجا هم گفته بودم که این حساسیت گذشته ای دارد که 90 سال قبل شاید میشد آن را فهمید اما امروزه دیگر واقعا هم کودکانه و خنده دار است و هم بصورتی که بیان میشود غالبا بوی نژادپرستی میدهد.

اما یک عده ای هم هستند که از نظر تعداد بمراتب کمترند و در تاریخ ما هم چنین تمایلاتی هم نبوده و یا تاثیری نداشته که میگویند ما آذربایجانی ها اصلا آذربایجانی و یا آذری نیستیم بلکه فقط و فقط ترکیم. این عده که تمایلات پان ترکیستی دارند همه ترک زبان ها را یک قوم، یک نژاد و یک ملت میدانند. برای آنها ظاهرا نه منطقه و تاریخ بلکه چیز مجرُدی بنام «ملت ترک» اولویت دارد که اجزای جغرافیائی آن مهم نیست کجا زندگی میکنند، در تاریخ از چه مراحلی گذشته، با چه اقوامی آمیزش یافته، کدام دین و یا مذهب را قبول کرده، چه مشخصات فرهنگی از قبیل باورها و غذا ها و پوشش و غیره داشته و حتی زبان فعلی ترکی شان به چه صورت در طی این هزار و چند صد سال عوض شده است.

تعبیر «آذری» آنها را عصبانى و برآشفته میکند چرا که در آن نشانه ای از ترک بودن نیست در حالیکه برای آنها تعابیر «ترک» و «ترکی» به راحتی همه و تمامی مشخصات زبانی و اجتماعی و قومی و ملی مثلا بنده را معین و مشخص میکند و دیگر به تعابیری مانند ایرانی و آذربایجانی نیازی نیست.

درست است که بنده ترک زبانم و بهمین جهت خودم را «ترک» مینامم . اما آخر من در عین حال که ترک زبانم، ایرانی و آذربایجانی هم هستم. زبان من ترکی است اما از ترکی ترکیه فرق دارد. چرا به زبانم «ترکی آذری» و یا «ترکی آذربایجانی» نگویم؟

برای این هموطنان ترک گرا، بنده تبریزی با یک ترک زبان استانبولی و یا باکوئی و یا یک قزاق و اویغور و ترکمن و اوزبک، همه متعلق به یک قوم و ملت هستیم اما یک اصفهانی و شیرازی و تهرانی فارسی زبان از یک «ملت جدا»ست. ما ایرانی نیستیم بلکه ترکیم، اما فارسی زبان ها ایرانی هستند.

قبول دارم که مشکل است این را بفهمید.

در اینجا موضوع بر سر تاریخ و سرزمین و مذهب و فرهنگ مشترک نیست. حتی بر سر زبان هم نیست. شاید قرغیز ها یکی از مللی هستند که بنده شخصا در این دنیا بیشتر از همه به آنها احساس محبت میکنم. اما قرابت زبانی بین من ترک زبان تبریزی و یک دوست قیرغیز زبان بیشککی چیز بیشتری از نزدیکی بین یک هندی زبان و فارسی زبان  نیست که به هیچ وجه همدیگر را نمی فهمند. هم بین ترکی آذری و قیرغیزی و هم بین هندی و فارسی قرابت ها و شباهت هائی هست اما اینها ملت ها و زبان هائی کاملا متمایز از همدیگرهستند با تاریخ هائی متمایز.

با همه علاقه و محبتی که بنده به قیرغیز ها و دیگر ملت ها دارم که زبانشان در ریشه از خانواده بزرگ زبان های ترکی است، من و یک دوست قیرغیز از یک ملت با زبان و تاریخ و فرهنگ و عادات و رسوم مشترک نیستیم بهمان صورت که زبان و تاریخ و ملیت یک  فارسی زبان و یک هندی زبان هم یکی نیست.

ظاهرا پان ترکیست ها دلبسته معشوقه ای خیالی بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ترک» شده اند درست مانند آریا گرایان ما که همه ایرانیان و تاجیک ها و پشتو ها و کُرد ها را جزو چیزی خیالی و مجرُد بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ایران» میدانند.

آنچه که هر دوی این افراط گری ها را هدایت میکند «خون» است و «نژاد» – مفاهیم مجرُدی که بخصوص در آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای صغیر در طول صد ها و هزاران سال مخلوط شده، بهم آمیخته و ملت های علیحده و متمایزی را به وجود آورده که ما و همسایگان دور و نزدیک امروز ما را تشکیل میدهند.

یک عده هم در بند خاک هستند. سرزمین هائی که در تاریخ، قوم و دولتی گرفته بود که امروز «پان» های معاصر آن را از «آن خود» میپندارند.

در حالی که کشور ها و ملت های پیشرفته بسوی ارتباطات، تجانس و آمیزش و همکاری بیشتری حرکت میکنند که هم رفاه و هم آزادیهای آنها را توسعه حتی بیشتری خواهد داد جریان ها و گروه های افراطی، تقسیم گرا، دشمن تراش و ستیزه جو در کشور های ما، همه منطقه را به ورطه خود ویرانگری بیشتری میکشند.

واقعا چرایش را نمیفهمم.

——————————————————–

از فیس بوک:

Abbas Djavadi:
كتاب “نقش تركان آناطولى در تشكيل و توسعه دولت صفوى” اثر مرحوم استاد فاروق سومر را ميخوانم. مرحوم “فاروق خوجا” را از زمان آنكارا ميشناسم. اگر كتاب را يا به تركى و يا با ترجمه فارسى (دكتر احسان اشراقى و دكتر محمد تقى امامى) يافتيد حتما بخوانيد. بنظرم در كمتر كتابى تا اين درجه به تفصيل ميتوان خواند كه نقش قبايل تركمن كه قبل و مدتى بعد از صفوى در حال كوچ و رجعت و باز كوچ و رجعت بين ايران و عثمانى و داخل خود ايران از نقطه اى به نقطه اى بودند و با همديگر و حكومت هاى محلى و مركزى پيوسته در حال تبانى و در عين حال زد و خورد هم بودند، چه بوده و چه تاثير عميقى بر سرنوشت سياسى، اجتماعى و زبانى-فرهنگى ايران (و عثمانى) كرده است. (البته بنظر من نگرش استاد در يكى دو مورد خالى از ترديد و پرسش نيست بخصوص اينكه اين قبايل را “تركان آناطولى” ميخواند و نه قبايلى كه تا مدتها معلوم نبود به كجا تعلق دارند و بتدريج اسكان يافتند و اينطرفى يا آن طرفى شدند.

M:
جناب جوادی تصور من این است که در پژوهشهای تاریخی معاصر، خلطی بین دو کلمه ترکمن و ترکمان صورت گرفته که خیلیها را به اشتباه انداخته. در متون تاریخی مراد از ترکمانان، قبایل و عشایر ترک بوده، فارغ از اینکه از کدامیک از قومیتهای ترک باشند. همین کلمه در متون معاصر فرنگی و ترکی استانبولی به شکل ترکمن
(Turkmen)
نوشته شده و باعث القای این تصور شده که قبایلی که در متون قدیم تاریخی از آنها با عنوان ترکمان یاد شده همگی به قوم ترکمن تعلق داشتند. در حالی که چنین نیست. امروز مثلا به برخی از ترکهای مناطق شرقی و مرکزی آناطولی که هنوز بقایای فرهنگ عشایری و قبایلی در آنها مانده و همچنین به ترکهای عراق ترکمن می گویند در حالی که اینها هیچ رابطه قومی یا زبانی با ترکمنها ندارند.

MB:
دکتر مشخصات را به ترکی لاتین هم می گذارید برای یافتن اصل کتاب؟

Abbas Djavadi:
سلام آقاى…، مشخصات اصلى كتاب اينست:
Prof. Dr. Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976
كه من مطمئنم تجديد چاپ شده است.

Abbas Djavadi:
روملو، شاملو، تكلو، قاجار، افشار، استاجلو، ذوالقدر، تركمان… از اين قبايل بزرگ بگيريد تا قبايل كوچكتر مانند ورساق، چپنى، عربگيرلو، تورغوتلو، برجلو، اجيرلو، حسنلو، سعدلو، آلپائوت، بيات، قرامانلو، بايبورتلو، بهارلو، اسپيرلو… و غيره. و طايفه هاى مختلف اينها را در نظر بگيريد…. كه از هرات تا كهگيلويه و يزد و اصفهان و رى و شيراز و كرمان تا همدان و زنجان و خوى و نخجوان و گنجه تا ارضروم و ديگر بلاد روم همه اش در حركت و جنگ و گريز و اسكان و كوچ و دوباره اسكان و كوچ بودند. با همدديگر و با مردم محلى جنگ و صلح و در نهايت زندگى و آميزش ميكردند. در تاسيس حكومت هاى محلى و مركزى شركت ميكردند، بيرون انداخته ميشدند، حمله ميكردند و ميگرفتند و ميكشتند و يا مورد حمله قرار ميگرفتند و كشته ميشدند تا اينكه بالاخره حدودا اواسط قاجار تا حدى آبها از آسياب افتاد و مهره هاى اجتماعى تا حد زيادى جا بجا شدند. جنبه سياسى و تاثير اينها در حكومت هاى محلى و مركزى يك موضوع است و تاثير اين روند ها در جامعه يعنى مثلا مالكيت بر زمين، كشاورزى و دامدارى و يا زبان و فرهنگ يك موضوع ديگر و فوق العاده هيجان انگيز….

B @ M:
جناب … به عنوان یک سوال: آیا افرادی که در کردستان عراق ساکن هستند ترکمن نیستند؟ راهنمایی بفرمایید ممنون میشم.

M:
خانواده خود ما اصالتاً از همین ترکمانهای عراق است. نه از لحاظ زبانی و نه از لحاظ قومی این ترکمانها هیچ ارتباطی به ترکمنها ندارند. در عراق همیشه به آنها ترکمان گفته می شده و اما نویسندگان معاصر به اشتباه نام آنها را در زبانهای فرنگی ترکمن ثبت کرده اند و باعث شده امروز در ترجمه های فارسی هم به آنها ترکمن بگویند. البته آقای جوادی می بخشند که در صفحه شان پامنبری کرده ام.

B:
نکته خوبی یاد گرفتم. خیلی ممنونم

Abbas Djavadi @M:
سلام آقای… کاملا درست است البته منظور مثلا همین قوم و مردم ترکمن نیست که در ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان هستند. اقوام ترکمن یعنی اقوام ترک زبان. ترکمان و ترکمن بنظرم یک ریشه دارد و زمانی این تعبیر رایج شد که حتی قبل از کوچ سلجوقیان از آسیای مرکزی به هرات و نیشابور ترک ها دین اسلام را قبول کردند. آنوقت به همه ترک زبانان ترکمن گفته میشد که در فارسی و یا عربی بیشتر ترکمان گفتند و اروپائی ها هم چنین گفتند. ولی در زبان و تلفظ ما نرک زبان ها ترکمن درست تر و راخت تر از ترکمان است البته. بنظرم ترکمان (!) های عراق باید مخلوط باشند مانند قرامانلو و بیات و غیره.

M:
صبح شما بخیر جناب جوادی. بله منظور من هم خلط در زبان فارسی بود وگرنه در ترکی تکلیف مشخص است. این خلط و سوءتفاهمهایی که پیش آورد از ده سال پیش برجسته شد که آمریکا به عراق حمله کرد و رسانه ها هر روز به ترکیب قومیتی عراق اشاره می کردند و نام ترکمن به رسانه های جهانی راه پیدا کرد. همه تصور می کردند که اینها از همان ترکمنهای جمهوری ترکمنستان و ترکمن صحرا هستند و البته هنوز هم این اشتباه رواج دارد.

Abbas Djavadi:
بعد بنظرم دو مطلب خیلی جالب است. یکی اینکه در جریان آمیزش با مردم محلی اکثریت بزرگی از این اقوام مثلا فارسی زبان (یزد، کرمان، سیستان و بلوچستان، شیراز و اصفهان و غیره) و یا بعضی هایشان کُرد زبان (آذربایجان غربی و ترکیه شرقی) شده اند… و یا تصور کنید که شقاقی های کرد زبان و شیعه مذهب زمان صفوی به ایران میایند و در آذربایجان مسکون میشوند و بتدریج اکثرشان ترک زبان میشوند… قاسملو را در نظر بگیرید که یکی از طوایف افشار هستند. آن عده که در آذربایجان غربی بودند بعضی هایشان کرد زبان شدند. مرحوم قاسملو هم از همین ناحیه بوده ولی شنیده ام که اصل ایشان کُرد بوده اما چون میان طایفه قاسملو متولد و بزرگ شده بودند نام فامیلی قاسملو گرفته اند… این همه آمیزش قومی و مذهبی و زبانی فوق العاده جالب است و در عین حال نشان میدهد که چقدر این دعوا های قومی مسخره و کودکانه اند.

Abbas Djavadi:
خود ترکمن های ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان میگویند که آنها ترکیبی از طوایف تکلو (تکه)، یوموت، ارساری، عالي ايلي، چاودار، يمرلي،سالور، ساريق، و گوكلان هستند.

B:
اما فکر میکنم شقاقی ها به کردی صحبت میکندد و سنی هم هستند. آیا به خاطر سنی بودن زبانشان راحفظ کرده اند ؟ یا بومی منطقه بوده و انها آمیزش کرده اند؟

B:
اینکه آنها با شکاک متمایز هستند فکر میکنم درست نیست

Abbas Djavadi:
بنظرم احتمالا تصویر مخلوطی ایجاد شده. من در تبریز یک همکلاسی داشتم که شقاقی بود. فامیلش هم شقاقی بود کمی کردی میداتسن ولی ترکی اش بهتر بود و شیعه بود…

Abbas Djavadi:
نمیدانم. احتمالا شکاکی و شقاقی یکی است.

B:
آذربایجان غربی فکر کنم یکی از بیشترین آمیزش بین اقوام و زبانها رو تو منطقه داشته باشه.

M:
شاید شقاقیها آن بخش از شکاکهایی باشند که شیعه مذهب شده و زبانشان ترکی شده است. مثل کردهایی که به خراسان کوچانده شدند و مذهبشان از سنی به شیعه تغییر پیدا کرد اما زبانشان را حفظ کردند.

B:
در روستاهای اطراف ارومیه عده ای ترک زبان هستند که سنی مذهب هستند( معدود ترک زبان های که شیعه نیستند).(در کردی به این دسته (چوره سوننی یا کور سنی گفته میشود) .اینها هم احتمالاً حالت برعکس هستند و دین خود را حفظ کرده اند و لی زبانشان شاید کردی بوده . به ویژه به در مرز روستاهای کرد نشین واقع شده اند. ببخشید در محضر بزرگواران زیاد روره درازی کردم.

M:
ترکهای ارومیه که سنی مذهبند از طایفه قره پاپاق هستند. برخی از آداب و رسومشان هم مثل کردهاست. من در جایی خوانده ام که خوانین قره پاپاق شیعه و رعایایشان سنی بوده اند. شاید رعایا در اصل کردهای سنی مذهب بوده اند که خوانینشان ترکهای شیعه بوده اند و زبان رعایا هم بتدریج ترکی شده. قره پاپاقهای در گرجستان هم هستند و حتی بعد از جنگ جهانی اول که گرجستان مدتی مستقل شد برای خودشان جمهوری خودمختاری به نام قره پاپاق برپا کردند که بیشتر از چهل روز دوام نیاورد. من بین قره پاپاقهای گرجستان رفته ام. عمدتا در شهر کوچکی به نام مارنولی در شرق تفلیس و اطراف آن زندگی می کنند.

B:
بله دقیقاً قره پاپاق هستند. چه نکات ظریفی یاد گرفتم من امروز . از هر دو بزرگوار سپاسگزارم.

Abbas Djavadi:
اطلاعات خیلی جالبی بود بخدا. خیلی ممنون. حیف که در این فیس بوک گم و گور خواهند شد. کاشکی یکی اینها را مینوشت و منتشر میکردیم. مثلا در «چشم انداز» و یا هر جای دیگر…

M:
در مورد شقاقیها، میرزا مهدی خان ممتحن الدوله که در زمان قاجار معاون وزارت خارجه و خودش از خوانین شقاقی بوده در کتاب مآثر مهدیه این طور نوشته: طايفه شقاقی جماعتی هستند كه از خاك عثمانی مهاجرت نموده و در ولايات ثلاثه سراب، گرم رود، هشت رود سكني دارند و خوانين و امرای اين طايفه در اعصار پادشاهان سلف و در زمان سعادت اقتران سلاطين با فر و تمكين قاجاريه خلدالله ايام سلطنتهم مصدر خدمات بزرگ و عمده بوده اند و حقير نيز از احفاد اين طايفه ميباشد.

Abbas Djavadi:
میدانید. یک حرف من هم همین بود که یک نفر که به این موضوع علاقه دارد یکی از قبایل و یا حتی طایفه ها را بگیرد و دنبال کند و سرنوشتش را مثل داستان تعریف کند تا در نمونه آن طایفه آدم ببیند که سرنوشت منطقه چه بوده و چگونه بوده…

M:
حق با شماست جناب جوادی. با مطالعه میدانی در مورد قبایل خیلی از گره های تاریخی گشوده می شود اما متاسفانه محققان ما علاقه ای به کار میدانی ندارند.

Abbas Djavadi:
شعار دادن و نظر پراکنی آسان است. این کار ها هستند که جالبند و – البته سخت هم هستند….

M:
در لغتنامه دهخدا هم در مورد شاطرانلوها که بخشی از ایل شقاقی اند این طور نوشته: نام یکی از ایلات ساکن اطراف خلخال است که هزار خانوار دارد، ییلاق و قشلاق ندارد. زبان افراد ایل، کردی است . عده ای از آنان مهاجرت کرده در اطراف قوچان سکنی گزیده اند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 108).

B:
در مورد مسایل مربوط به تاریخ و زبان منطقه مکریان آقای عبداله صمدی نامی است که مورخ و پزوهشگر زبر دستی می باشد. برای مسایل ین منطقه میشود به او مراجعه کرد.

B:
https://www.facebook.com/abdullah.samadi.7?fref=ts

S:
عزیزان من؛ راقم این سطور یعنی بنده … اهل شهر نقده هستم. نقده شهریست در جنوب ارومیه و شمال مهاباد و اهالی اش ترک و کرد است. ترکهای نقده از ایل قره پاپاق هستند و همگی ترکزبان و شیعه اند. من هم از ایل قره پاپاق هستم و قره پاپاق ها در دوره ی قاجار و پس از سقوط قفقاز و اشغال آن توسط روسها مجبور به مهاجرت و اسکان در دشت سولدوز شدند. قره پاپاق های از قفقاز امده همگی ترک و شیعه بوده و هستند و ارتباطی به ترکهای سنی مذهب “کوره سونلی” ندارند. ادعای سنی مذهب یا کرد بودن قره پاپاق ها غلط است وگرنه چطور ممکن است که ایلی چون قره پاپاق ها ، سنی و کرد باشند و انوقت در منطقه ای که چهارطرفش کرد و سنی است یکهو شیعه و ترک شوند ؟

M:
آقای س … من تعداد زیادی قره پاپاق را در ارومیه شخصا می شناسم که سنی مذهبند و خود را سنی معرفی می کنند.

B:
البته چهار طرفش هم کرد و سنی نیستند. در شرق به میادوآب و ملکان و از شمال به ارومیه میرسد. یعنی نصف مرزشون ترک زبان و شیعه هستند.

B:
نون هایی با مغر گردو در داخلش دارن که بی نظیره.

B:
در ضمن تا انجا که میدانم تبریز به عنوان مرکز ترک ها در زمان صفویه شیعه شدند.

Abbas Djavadi:
درست است… به زور.. در اين مورد روايات زياد است

MB:
آقای م… عزیز، قره پاپاق ها هیچ ربطی به کوره سنی ها ندارند. قره پاپاقها همه شیعه هستند.
اما مذهب در ارومیه مهمترین عامل تفکیک است. به کوره سنی هم کرد می گویند که کاملاً غلط است چون ترک و سنی هستند. به شیعه عجم می گویند. به پادشاه عربستان هم کُرد می گویند چون سنی است. به نوری مالکی هم عجم می گویند چون شیعه است. این موضوع فرد غریبه را به اشتباه می اندازد.
در ضمن پیوند کوره سنی ها با کردها بعضاً بیشتر از ترکهاست. و این دلیل مذهبی دارد.
مثلاً به کردهای منطقه چاردل شاهین دژ هم عجم می گویند چون شیعه هستند.
اما قره پاپاق کلهم اجمعین ترک و شیعه است.

یک مثال دیگر. دوستی اهل ارومیه دارم که سی و پنج سال است ساکن استانبول است. به من می گفت اردوغان کُرد است و … گفتم کُرد؟ بلافاصله متوجه شدم منظورش مذهب سنی اوست. خلاصه موضوع خیلی پیچیده است

S:
آقای م… راستش من چیزی از قره پاپاق های سنی نمی دانم. البته قره پاپاق هایی هستند که به مرور کردیزه شده اند؛ مثلا یکی از ایلات قره پاپاق به نام “سارال” پس از مجاورت با کردها امروز تماما کرد و سنی شده اند. همچنین ما در سولدوز روستایی داریم به نام “داش دؤرگه” که تا چند نسل قبل ترک بودند اما الان کرد شده اند. همچنین روستایی داریم به نام “بالخچی” که امروز همه ی اهالی اش کردند حال آنکه قبلا اهالی اش ترکیبی از ترک و کرد بوده است. اما در مورد موسیقی باید عرض کنم که اهالی قره پاپاق سولدوز به مانند کردها علاقه زیادی به موسیقی کردی دارند و حتی در عروسی هایشان موسیقی کردی غالب است. حتی از این گذشته شلوار کردی تا چند دهه ی قبل ، هم توسط قره پاپاق ها و هم توسط کردها مشترکا پوشیده می شد. اما بعد از انقلاب و حوادث تلخ قارنا آنچنان شکافی بین دو قوم پیش آمد که قره پاپاق ها تا انجا که توانستند سعی کردند از کردها و هرآنچه که به کردها تعلق دارد دوری کنند.

S @ B:
آقای ب… در فاصله ی بین نقده و میاندوآب تمامی روستاها کرد نشین اند. همچنین در مسیر بین نقده و ارومیه به غیر از معدودی روستا و بخش های حاشیه ی دریاچه ی ارومیه که ترکنشین هستند بقیه ی روستاها و مناطق ، غالبا کردنشین هستند

S:
من سه سال در ارومیه زندگی کرده ام و اتفاقا در دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوستی داشتم به نام “مسعود ثریابند” که وی اهل بخش “بند” بود و ترکی سنی مذهب بود و هیچ خویشاوندی بین او و من قره پاپاق نبود.

N @ B, S:
سلام به همگی باید بگم که فکر کنم آقای م… دو موضوع رو با هم اشتباه کردن. “درسته بخشی از خانواده من از معدود ترکهای سنی هستن و زمانی ملاک بودن و هنوز بعضیشون هستن در ارومیه و اطرافش اما قره پاپاق نیستن. اما دوستان نزدیک فراوانی از قره پاپاقها داریم و من در واقع بین اونها بزرگ شدم و در هر جشن و عروسیشون و مراسمشون بودم که اونها هم همه شیعه هستن و فکر می کنم آقای افشانی هم بشناسه اونها رو چون از خانهای نقده بودن که بعد از وقایع نقده به ارومیه کوچ کردن. جهت مطمئن شدن هم الان با پنج تا از اونها در فیس بوک صحبت کردم تا یقین کنم طایفه قره پاپاق ها شیعه هستن و ارتباطی هم با کردها ندارن و همونطور که سالار گفت از قفقاز اومدن. خوشبختانه چون این خانواده هایی که باهاشون صحبت کردم زنجیره بزرگی از قره پاپاقها رو تشکیل می دن شکی برام نموند و گفتم اینجا هم بنویسم

F @ Abbas Djavadi:
بر مبنای آن اثر (فاروق سومر)، جنگ چالدران، جنگی بین ترکهای آناطولی و امپراطوری عثمانی بوده است و نه جنگی که امثال نصرالله فلسفی آن را «جنگ میهنی ایرانیان» می نامد.
این اثر را سالها قبل خوانده ام.

MB:
دکتر جوادی عزیز، کامنتی که در خصوص دکتر قاسملو نوشتید را پیدا نکردم ولی جائی راجع به مرحوم دکتر قاسملو نوشتید. به همین نام قاسملو در ارومیه روستای کردنشین هم هست. ظاهراً خانواده دکتر قاسملو ارباب این روستا و منطقه بوده اند. دره قاسملو هم از گردشگاههای ارومیه است. جالب اینجاست که تا بیس سی سال پیش اهالی قاسملو بیشتر به ترکی صحبت می کردند. یعنی در قاسملو می شد کردی را پیدا کرد که کردی نمی دانست. اما نمی شد کردی را پیدا کرد که ترکی را نه با لهجه کردی، بلکه بدون لهجه حرف بزند. در ضمن به جز دو خانواده که از مراغه به آنجا مهاجرت کرده اند، بقیه همه سافعی مذهب هستند.

یک نکته دیگر. در ارومیه یکی از قدیمی ترین رادیولوژی ها (شاید هم از همه قدیمی تر) رادیولوژی دکتر قاسملو بود. یادم نیست که برادر و یا عموزاده آقای قاسملو معروف بود. این رادیولوژی تا زمانی که دکتر آن در قید حیات بود، دایر بود. بعد از حوادث تلخ، خوشبختانه کسی متعرض این خانواده نشد.

MB:
آقای دکتر جوادی، بیایئد یک بحث جدید راه بیندازیم. ملاحظه بفرمائید تقریباً تمام این نامگذاری های رسمی فعلی در گذتشه وجود نداشته است. من سعی کردم از جاهائی که دید هام سالها پیش گزارشی بنویسم.
حالا با این بحثهای خوبی که شد، شاید بتوان در چشم انداز آن را توسعه داد. این که اهالی ایران در نقاط مختلف همدیگر را چه می نامیدند بحث بسیار جالبی است.
شاید کمتر کسی در ایران بداند که بلوچها به غیر بلوچ قجر می گویند. یا مازندرانی ها در همین بیخ گوش تهران به زبان خودشان گیلکی بگویند.
این هم نوشته چند سال پیش من
http://mohammadbb.blogspot.com/2011/05/blog-post_10.html

Abbas Djavadi:
آقای م ب… عزیز من صد در صد وارام بوندا… خیلی فکر جالبی هست. فقط یک لیست میدهیم. بحث هم لازم ندارد. اگر واقعا برای درک آن خیلی لازم بود یک جمله هم توضیح میدهیم. من اول مقاله شما را بخوانم بعد. ولی یکی از ما یک استاتوس بنویسد بعد هر کس از تجزبه خودش بنویسد که چه کسی چه کسانی را کجا چه میخواند (ویا در گذشته چه میخواند). همین بالا نمونه هائی که شما و آاقای م… و دیگران داده اند بسیار جالب اند. کافی است اینها را بگذاریم جمع شود و بصورت یک لیست در بیاید و منتشر کنیم. بدون شرح و نظر.

Abbas Djavadi:
از دوستانی هم که خیلی کشته و مرده نظر دادن و پشتیبانی و محکوم کردن هستند التجاء کنیم ما را یک بار هم شده از موضعگیری شخصی شان محفوظ دارند! فقط اگر مثالی دارند بنویسند.!!!

AB:
در حاشیه‌ی بحث آقای م ب..، کنجکاوم بدانم کاربرد واژه‌ی «فارس» به عنوان قومیت از کی و کجا شروع شده. محصول شرایط تهران است یا مثلا آیا در زمان قاجار هم کسی در تبریز مردم اصفهان را «فارس» می‌نامیده؟ فارسی زبانان ایران آنقدر که حافظه‌ام یاری می‌کند بیشتر خود را به شهر/منطقه‌شان می‌شناسند. در افغانستان هم تاجیک و هزاره رایج است.

Abbas Djavadi:
تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظر عامه ما، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللو) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپندداريم. يعنى ميپنداشتيم. عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصه هم سنى و هم كرد زبان بود) و يا ارمنى – مسلمان كه در آنصورت همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند منظور اهل استان فارس را ميگوئيم. ششم: اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. براى ما شهروندى مشخصه درجه اول بايد باشد (ايرانى) و يا زبان (فارسى، تركى، كردى، گيلكى، تركى تركيه، بلوچى) و يا دين و مذهب (مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره) و نه قوميت كه در كنار شهروندى كه مشخص است، چيزى مجرد تر و ناروشن تر است. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم و البته چون اين مسئله حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند در حاليكه شهروندى چيزى مشخص است يا ايرانى (و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى.

MB:
آقای دکتر جوادی عزیز، من با شما همداستان هستم که خیلی از نامگذاریها اشتباه است. اما پشت این نامگذاری ها، حکمت عامیانه مشخص و قابل دفاعی وجود دارد. و به شدت هم می تواند جای بررسی داشته باشد. مثلا به هر چه مسیحی است ارمنی می گوئیم و حتی آشوری ها را هم قاطی ارمنی ها می کنیم. این در حالی است که ارمنی ها هم به مسلمان ترک می گویند. این هر دو نشانه است و من نمی دانم چرا با تعبیر عوامانه باید از کنار آن گذشت.

تمام این تعابیر هر چقدر هم اشتباه باشند، به اندازه آذری نامیدن ملتی که صدها سال است خود و زبانش را ترکی می ماند ساختگی نیست. میلیونها آذربایجانی زبان خودشان را صدها سال است ترکی می گویند و در روز روش تعبیر آذری به کار می برد و با اهداف خاص هم به کار می رود.

امروز اوضاع بلوچستان را می بینیم. اینکه بلوچها به کل ایران قجر می گفته اند خیلی معنا دارد. برای آنها فارس و ترک معنی نداشته است. حکمت عامیانه به نظر من خیلی هم جدی است. فقط کافی است زبان و حکمت عامیانه بلوچها بررسی شود تا اهداف داستانسرایان که معتقدند از عهد کوروش این کشور همین بوده و باید همان می ماند، بهتر مشخص شود.

ME:
استاد جوادی گرامی. وقتی کسی به من می گوید، “فارس” هستی، گویی به من اهانتی بزرگ کرده است! همچنانکه اگر آذری بودم و مرا “ترک” می خواندند
این اصطلاحات زاده ی مغزهایی است که توانایی تشخیص تفاوت ها را ندارند. اصولاً فارسی زبانان اهل یک قوم نیستند. آیا هزاره ها و تاجیک ها اهل یک قوم اند؟! آیا عبدالعلی مزاری با احمدشاه مسعود زیر یک پرچم قومی گرد آمدند؟
آیا پشتون های شمال افغانستان با تاجیک ها اهل یک قوم اند؟
آیا بندری ها حاضر اند با اصفهانی ها خود را اهل قومی به نام فارس بدانند؟

S:
“من خودم و آذری های ترکزبان دیگر را هرگز قوم و ملت و تیره دیگری از مثلا گیلک زبان ها و فارس زبانها نمی دانم” از نظر اقای جوادی ما در ایران هیچ قوم و تیره ای نداریم. چیزی به نام فارس هم نداریم. ترک هم نداریم. ما در ایران یک ملت یکپارچه داریم که تنها تفاوتشان در زبان است. یعنی از این به بعد اقوام ساکن در ایران باید خود را به شکل ایرانی ترکزبان، ایرانی بلوچ زبان و … معرفی کنند. اما آقای جوادی درک نمی کنند که تفاوتی بسیار زیاد بین یک کرد سنی مذهب از هرحیث و جهت با یک فارس کرمانی شیعه مدهب است.این تفاوت از موسیقی و پوشش و آداب و رسوم گرفته تا زبان و مذهب و احساسات قومی وجود دارد.

AB:
ممنونم از توضیحاتتان. من تصورم این بود که این واژه متاخر و محصول شرایط تهران است که ترک و فارس در مقیاس بزرگ در کنار هم زندگی می‌کنند. ظاهرا این‌طور نیست. می‌ماند این که ۱۰۰ سال پیش هم از واژه‌ی فارس استفاده می‌شده یا نه؟ (مثلا عجم می‌گفته اند یا اصلا آنقدر به زبان حساس نبوده‌اند و تبریزی‌ها و اصفهانی‌ها و غیره بیشتر خودشان را شهری و در مقابل روستایی و ایلاتی تعریف می‌کرده اند؟)

Abbas Djavadi @ MB:
«عرض دوانی» را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را شرح میدهد. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»… ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. منظور من این بود که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده را تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

به نظر می رسد در زمانه ی مدرن، اصطلاح «فارس» را در ادبیات سیاسی، نخست بار گروه های مارکسیستی-لنینیستی مطرح کردند. همان ها که گمان می بردند، هرجا تفاوتی هست، لزوماً ملیتی نیز هست.

AB:
جناب م ب… واژه‌ی آذری البته گاهی با اهداف خاص و باستان‌گرایانه به کار می‌رود، اما مساله به‌نظرم محدود به این نیست. فهرست وار به چند شاهد دیگر اشاره می‌کنم:
– آذری از نگاه خیلی از غیرترک ها -درست یا غلط- لفظ احترام آمیزی است و صادقانه و بی‌غرض به کار می‌رود. دوستان آذری/ترک/آذربایجانی من یا به حالشان بی‌تفاوت است یا ترجیحاتی دارند که بیشتر متاثر از نگاه سیاسی اجتماعی خودشان است.
-هیچ ایرانی مطلعی ندیده‌ام که آذری موجود را زبانی «غیرترکی» بداند.
-ترکی اسمی کلی برای همه‌ی گویش‌های یک خانواده‌ی زبانی است اما در صد سال گذشته به صورت «رسمی» بیشتر و بیشتر به ترکی استانبولی اطلاق شده. می‌دانید که امروز در ترکیه و جمهوری آذربایجان زبان ترکیه را ترکی و زبان آذربایجان را آذری می‌نامند. ترکی آذربایجان به صورت بین‌المللی هم به عنوان زبان آذربایجانی/آذری و نه ترکی شناخته می‌شود. این روندها البته قابل تغییرند و ..

خلاصه موضوع البته سیاسی یا به گفته‌ی شما ساختگی‌ است و محصول مناسبات صدسال اخیر منطقه است، اما به نظرم آنقدر مربوط و محدود به داخل ایران نیست. هدف هم بیشتر ایجاد تمایز بین ترکی ترکیه و آذربایجان است تا وصل کردن ترکی آذری به آذری باستان. به نظرم ما رفتارهای آمیخته به غرض و مرض در ایران کم نداریم اما این یک قلم قابل تقلیل به سو نیت آن جماعت پاک آریایی (یا رفقای آریایی مخفی!) نیست.

AB @ ME:
ممنون. نمونه‌ای از این مورد سراغ دارید؟ اشاره‌تان به چه دوره ایست؟ فرقه‌ی دموکرات یا حزب توده یا مثلا فداییان؟

AّF:
بحثهای بسیار جالب است با تشکر. اما من باید حرف دکتر جوادی رو تایید کنم که ما تبریزی ها به کسی که ترکی صحبت نمی کنه فارس می گیم. عموی پیر من که فقط ترکی بلده صحبت کنه به عروسش که لرستانی هست می گیه من عروس فارس دارم. فکر کنم بیشتر واژه ای عامیانه هست. م نفهمیدم به قول آقای بابایی پشت این قضیه چی باشه. هرچه بوده به نظرم دشمنی و کینه توزی نبوده. الله اعلم.

Abbas Djavadi @ AB:
بنظرم درست است. آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان ایرانیست آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (2) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (3) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (4) آلرژی منفی بعضی از قوم گرایان نسبت به آذری باستان و یا فهلوی را فهمیدن بسیار بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم نبرید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش با ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

ME @ AB:
گرامی. متن نوشته ای در دست ندارم که دقیقاً بگویم کی و کجا. اما چه در گفتار استاد حمید احمدی و جناب کاوه بیات و احسان هوشمند، و چه از نزدیکان خانوادگی خود که وابستگان قدیمی احزاب چپ هستند، بارها با این موضوع روبرو شده ام.

NS:
دکتر جوادی نازنین، تردید ندارم که منظورتان از «فهلوی» همان عربیزه شدۀ واژۀ «پهلوی» است، حالا چرا به این شکل استفاده کرده اید، نمی دانم! در ضمن اشاره به پژوهش های زنده یاد کسروی در مورد زبان آذری هم بجا خواهد بود. با تجدید ارادت.

Abbas Djavadi:
سلام آقای ن ص… عزیز… فهلوی احتمالا همان معرب پهلوی است. منابع عربی بعد از اسلام همه آثار و زبان ها و لهجه های ایرانی را که از فارسی معاصر آن وقت (که فارسی خراسان و یا دری بود) فرق میکرد فهلوی و فهلویات میگفتند. در وا قع هر چه به سادگی مفهوم نبود فهلوی و فهلویات نامیده میشد و این، لهجه ها و گویش های ایرانی بخصوص ایرانی غربی، مرکزی و شمالی بود که آذری باستان هم شامل آن بود. ابن مقفع ری، اصفهان، همدان و آذربایجان را جزو حیطه «فهله» (پهله») و فهلوی (پهلوی) میداند. مینورسکی هم اعتقاد داشت که پهلوی به همه گونه های غربی ایران گفته میشد و بعد مشمول گونه گیلان هم شده است.

Abbas Djavadi @ F:
آقای ف… عزیز، با عر ض سلام و ادای احترام، استاد فاروق سومر و بسیاری از استادان تورکولوژی و تاریخ آن سال ها که من در آنکارا میخواندم پان ترکیست های مومنی بودند… این نگاه را که میگوید وای ما ترک ها (یعنی همه مان، چه ایرانی و چه عثمانی) چه اشتباهی کردیم و ضد هم جنگیدیم و متحد نشدیم و غیره !!! را من از پان ترک های معاصر هم میشناسم اگرچه به گواه آثار آن زمان هم عثمانی و هم ایرانی و خارجی موضوع اصلا بر سر قومیت و نژاد نبود و هنوز هم نیست بلکه بر سر شیعه و سنی و ایران و عثمانی بود… این داستان های نژاد و قوم و خون و غیره محصول دوران بعد از قرن بیستم است…

B:
آقای جوادی برای پذیرش ملیت و هویت ملی لزومی به نفی قومیت نمی باشد و اساساً نیازی هم به این امر نیست. مرزهای سیاسی و داخل کشوری به هیچ وجه در مردم شناخت زبان و تاریج انسان ها پرامتر غالب نیست. اینکه کردها به عنوان مثال به هر دلیلی بخ چهار قسمت در مرزهای سیاسی تقسیم شده اند دلیل نمیشود که کرد ایرانی ، خود را ایرانی کرد زبان بداند و دیگری را عراقی کرد زبان. من با تمام علاقه ای که به مردم آذربایجان دارم هیچگومه مشترکات فرهنگی و یا هویتی پیدا نمیکنم. اما زبان کرد های کرکوک را که بدون هیچ تلاشی بصورت عالی میفهم . مثال هویتی دیگری سال نو در میان کردهای ترکیه است که با وجود اینکه عثمانی ها و ملی ها سعی در نادیده انگاشتن نوروز باستانی داشتند کماکان این سنت زیبا را با اعتقاد فراوان جشن میگیرند.

F:
بزرگوارا سپاس. به نظر میرسد تشیع و تسنن و غیره بیشتر بهانه‌هایی برای نزاع بر سر قدرت بوده است و نقش ایدئولوژی را بازی میکرده است. رابطه اوزون حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر و نهایتا خود شاه اسماعیل با دربار طرابوزن و تأثیری که از سیاستگزاری آن دربار گرفتند بسیار مشکوک است. نقش زنانی چون دسپینا و مارتا (یا ماریا) نه به عنوان یک عروس، که با مجموعه همراهان خود به عنوان سفرای سیاسی، همچنان برای من معمای بزرگی است. درست همانسالی که استانبول فتح میشود اوزون حسن به سودای خودسری می‌افتد و نهایتا فرزندان شیخ صفی، به همان راه می‌روند.

B:
اینکه شیخ صفی سنی بوده است درست است آقای ف..؟

Abbas Djavadi @ F:
نزاع برسرقدرت بايد تا حد زيادى درست باشد، از قضيه نسوان روم و مسيحى آنقدر مطمئن نيستم چون مشابه دسپينا و ماريا را در دربار عثمانى شايد بيشتر هم داشتيم!

این مرزبندیها در آن دوره، به روشنی قابل تشخیص نیست. درست است که در دوره ای از ایلخانی تشیع مذهب رسمی آن امپراطوری شد ولی گرایشهای متفاوتی از دینداری در خانقاهها رواج داشت که بیشتر بر مبنای فقه اهل سنت و ارادت نسبت به امامان شیعه همراه بود. بر اساس آرائی که از شیخ صفی در عقائد اولیاء سبعه آمده است می‌توان وی را شیعی دانست، اما بسیاری از آموزه های صفوة الصفای ابن بزاز بر تسنن وی صحه میگذارند. اثر مستقلی به قلم خود شیخ صفی در باب اعتقادات در دست نیست که بتوان مذهب او را تشیخص داد.

B:
اما گویا یر مزار او اسامی خلفا هستش؟

F:
قصه زنانی که عثمانیها از روم ائلی و سایر ممالک مفتوحه به عنوان همسر برای خود برمی‌گزیدند کلا با داستان زنان دربار صفوی متفاوت است. جزو اصول همسرگزینی شاهزادگان عثمانی این بود که زنانی بدون موقعیت قومی ایلی و خاندانی در خاک عثمانی برگزینند تا دست‌اندازی طائفه‌ای در حکومت پیش نیاید، این بلایی بود که معمولا حکومتهای موروثی شرقی بدان مبتلا بودند ولی عثمانیها با فطانتی خاص، این مسئله را حل نمودند. اما زنانی که همسر اوزن حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر از خاندان سلطنتی شناخته شده طرابوزان و کینه‌توز نسبت به عثمانی‌ها بود. این مسئله کوچک و کم‌اهمیتی نیست. عروسان دربار عثمانی عملا تأثیری در سیاستگزاریهای سلطنتی نداشتند اما صفویه به همان راهی رفت که دلخواه سلسله ارتدوکس طرابوزان بود.

من تابستان در گنبد الله الله بودم اما متوجه اسامی خلفای اربعه نشدم، البته این مزار پس از فوت وی، ساخته شده است. و اگر در بدایت امر چنین چیزی وجود می‌داشت حتما نواده شیعه دوآتشه‌ی او، یعنی اسماعیل آنرا تغییر می‌داد.

B:
اینکه تبریز به زور تیغ و درفش شیعه شده اند چقدر واقعیت داره؟ (با ذکر این مطلب که بنده به لحاظ تاریخی برای من مهمه و شخصاً عاری از تعصبات مذهبی هستم)

F:
در این باره من اطلاع قابل عرضی ندارم. ما نمی‌توانیم تاریخ تشیع در آذربایجان را خیلی پیش ببریم. آنچه مسلم است دوره ایلخانی از تأثیرگذارترین دوره‌ها در گرایش آذربایجان به تشیع بوده است. چون همراه سلطان محمد اولجایتو بسیاری از ترکها و ارکان نظامی و سیاسی سلسله ایلخانی به تشیع گرویدند. حالا در آستانه ظهور صفویه با توجه به جنبش حروفیه و نیز سلطه امپراتوری تیموری، چند درصد از تبریز شیعه و چه درصدی سنی بوده است اندکی مشکل است.

B:
بسیار سپاسگزارم از توضیحاتتون

F:
خواهش میکنم آقای ب…… ادامه خواندن

نفوذ و گسترش ترکی در آناتولی

عباس جوادی – در آناتولی (آناطولی) یعنی بخش آسیائی ترکیه امروز نیز همانند ایران، زبان و ادبیات ترکی اساسا هزار سال پیش همراه با کوچ و اسکان ترکمنان اوغوز (غز) در زمان دولت سلجوقیان نفوذ کرده گسترش یافته است.

بعد از مرگ طفرل بیگ اولین سلطان سلجوقیان ایران، فرزند برادر او چاغری بیگ یعنی آلپ ارسلان در سال 1064 میلادی با اردوی بزرگی از خراسان بسوی آذربایجان حرکت نمود. در آذربایجان و قفقازقبایل ترکمنی که قبل از آلپ ارسلان به آنجا کوچ کرده بودند به اردوی سلطان پیوستند و از آنجا بود که بعد از فتح تک تک مواضع و قلعه های گرجی و ارمنی، در سال 1071 شهر ارمنی ملازگرد (مالازگیرت) را که بین دریاچه وان و ارض الروم (ارضروم کنونی) واقع بود تصرف کرد و اولین ضربه قاطع اردوی سلجوقی اسلام را بر امپراتوری بیزانس وارد نمود. «فتح ملازگرد» که هنوز هم از سوی ترک های ترکیه جشن گرفته میشود سرآغاز ترک و مسلمان شدن آناتولی بود که بالاخره بعد از تاسیس و سقوط سلسله سلجوقیان آناتولی در سال 1243 بدست مغول ها، خان نشین های آناتولی (تا قرن پانزدهم میلادی)، دولت عثمانی (بعد از 1299) با فتح قسطنطنیه (استانبول کنونی) در سال 1453 میلادی به نقطه نمادین خود رسید و باعث چرخش عظیمی در تاریخ منطقه، اروپا و آسیا شد.

همزمان با فتح تدریجی آناتولی امروز و همچنین پیشروی سلجوقیان به عراق و سوریه و بالکان کنونی، زبان و فرهنگ ترکی که تا قبل از فتح ملازگرد اصولا محدود به سرزمین های ایران و شرق آن یعنی آسیای میانه و ماورا النهر و همچنین شمال بحرخزر بود به آذربایجان، قفقاز و بالاخره سرتاسر ترکیه کنونی نفوذ کرد و گسترش یافت. همانند ایران، نفوذ و گسترش زبان و فرهنگ ترکی در این مناطق تازه فتح شده فقط بخاطر جنگجوئی و تصرف قدرت دولت از طرف فرماندهان و امیران ترکمن و سلجوقی نبود. همزمان، فوج های چند هزار نفری طوایف و قبایل ترکمن بطور مستمراز ماورا النهر و خراسان بسوی آذربایجان و بخصوص آناتولی در حرکت بودند. برای جنگجویان ترک فتح سرزمین های جدیدغیر مسلمان هم از نظر مذهبی و جهادی وظیفه شرعی حساب شده مورد رضایت خلیفه اسلامی قرار ميگرفت و هم به آنها فرصت تصاحب ثروتهاى بیزانس مسیحی را میداد. در عين حال قبایل غیرنظامی ترک هم که با زن و بچه و اسب و گوسفند و چادرشان آمده بودند و تا حدود 400 سال بعد از آن هم قرار بود بتدریج به کوچ و اسکان خود ادامه دهند ترکیب قومی، زبانی و فرهنگی محیط جدید زندگی خود را تغییر میدادند.

باز همانند ایران، در آناتولی هم با نفوذ و تسلط نه فقط سیاسی بلکه در عین حال جمعیتی اقوام و قبایل ترک زبان با مردم بومی و تغییر تدریجی زبان، فرهنگ و دین این سرزمین وسیع، ملت جدید ترک تشکل مییافت.

تبدلات زبان و فرهنگ

با این ترتیب در قرن های 12 و 13 میلادی بخصوص در قسمت های شرقی و مرکزی آناتولی در کنار زبان های بومی آن زمان این مناطق از قبیل یونانی و ارمنی، ترکی هم نفوذ و بتدریج گسترش یافت و به جنوب و غرب آناتولی و از آنجا به اروپا ریشه دواند.

ترکمن هائی که از ماورا النهر و خراسان آمده در آذربایجان، قفقاز و آناتولی ساکن شده بودند از نظر قومیت، زبان و فرهنگ فرق چندانی نداشتند. حتی آنها اغلب قوم و خویش همدیگر هم بودند باین معنی که مثلا بخشی از ایل افشار و یا بیات در ایران میماند و بخش دیگری به «بلاد روم» یعنی آناتولی میرفت. این حرکات کوچ و رفت و آمد و اسکان و تغییر سمت حرکت تا چند صد سال ادامه داشت تا اینکه در زمان صفویه یعنی حوالی سال 1500 میلادی بعلت شکل گیری دو دولت گوناگون ایران و عثمانی و جابجائی تقریبا نهائی قبایل،شدت و حدّتش کاسته شد.

تا همین دوره یعنی زمان شاعر معروف ترک زبان فضولی بغدادی از ایل بیات است که تفکیک بین دو ترکی ایرانی و آناتولی بسیار مشکل است و بعد از تشکل دو دولت و جدا شدن را ه و رسم زندگی اجتماعی دو ملت جدید است که دو نوع ترکی جدید بوجود میاید: «ترکی قزیلباشی» ایران و «ترکی رومی» آناتولی و سپس عثمانی که بعد ها در یک سو «ترکی آذری» و یا «آذربایجانی» و در سوی دیگر «ترکی ترکیه» نام میگیرد.

دانشمند معروف ترک استاد زینب کورکماز (قورخماز*) از نظر تحول زبان ترکی بعد از ورود سلجوقیان به آناتولی از سه مرحله «ترکی دوره سلجوقی آناتولی»، «دوره ترکی خانی گریهای (بیگلیك لر) آناتولی» و «دوره ترکی عثمانی» سخن میگوید.

ترک های ایران بخاطر دین مشترک اسلام، آموزش تدریجی لغات و تعابیر عربی و قرانی و در عین حال مجاورت و آمیزش با ایرانیان و تبادلات زبانی و فرهنگی با آنان از نظر زبان و فرهنگ مشکل کمتری با زبان و فرهنگ موطن جدیدشان ایران داشتند اما برخلاف ترک های ایران، ترک های آناتولی عموما با زبانهائی کاملا بیگانه و جدید یعنی یونانی، ارمنی و یا آسوری و دینی غیراز اسلام روبرو شدند. در عین حال آنها زمانی به ایران و آناتولی آمده و مسکون شده بودند که گرد و خاک گله های اسب و گوسفندشان کاملا ننشسته بود و آنها فرصت چندانی برای تعمیق و گسترش زبان کتبی و کتابی خود یعنی ترکی را نیافته بودند.

ترکی، فارسی، عربی

با این ترتیب، در آناتولی، ترک های تازه رس در زندگی روزمره خود ترکی، در زمینه هائی از قبیل طب، دستور زبان و یا فقه و علوم دیگر عربی و در شعر و ادبیات بیشتر فارسی به کار میبردند.احتمالا علت اصلی استفاده نرک های آناتولی از عربی در درجه اول وابستگی به دنیای اسلام و رواج عربی بخصوص در امور دینی و علمی بود همچنانکه آن دوره از نظر ادبیات و هنر دوران شکوفائی بی نظیر زبان و ادب فارسی بود و همین عامل احتمالا باعث تاثیر قوی شعر و ادب فارسی بر ترکی شده است. به گواهی بسیاری از دانشمندان ترک، علت دیگر تاثیر فارسی بر ترکی احتمالا این بوده است که ترک ها اسلام را در درجه اول از ایرانیان و با زبان و آثار آنان آموخته اند.

ظاهرا به علت عوامل فوق الذکر است که در ابتدای کار، آثار ادبی، دینی و علمی تولید شده در آناتولی زمان سلجوقیان یا فارسی و عربی و یا ترجمه آثار فارسی و عربی به ترکی بوده است همچنانکه مثنوی مولانا جلال الدین رومی (بلخی) كه به فارسی است و اشعار فرزند او «سلطان ولد» که برخی ابياتش به ترکی است جزو اولین کتاب هائی هستند که در زمان سلجوقیان آناتولی بطور خطی منتشر میشوند.

در زمان سلجوقیان آناتولی، با ادامه سنت سلجوقیان ایران، زبان فارسی مقام و منزلت والائی در آناتولی داشت و همچون ایران، در فقه و علوم عربی و در شعر و ادب فارسی مورد ترجیح بود. اما با سقوط سلجوقیان در نتیجه حملات مغول، خان نشین های آناتولی از سلجوقیان مستقل میشوند و احتمالا چون امیران و سلاطین این خان نشین های محلی و منطقه ای چندان فارسی و طبیعتا عربی نمیدانستند نوشتن ترکی مورد تشویق بیشتری قرار میگیرد و حتى در سال 1277 در یکی از این خان نشین ها بنام «کارامان» (قارامان در حوالی قونیه) خان محل دستور میدهد که از این پس در امور اداری و دولتی فقط از ترکی استفاده شود (**) از همین مرحله ببعد است که آثار بمراتب بیشتری از فارسی و عربی به ترکی ترجمه و به تدریج آثار بیشتری به ترکی نوشته میشوند. این ترجمه ها غالبا ترجمه صرف نبوده مترجمین ترک با سبک و سلیقه خود ترجمه آزادی از این آثار بدست داده اند که خود این موضوع به نشو نمای ترکی کتبی و ادبی کمک بسیاری کرده است.

—————————————————————————-

چهار منبع:

(*) Zeynep Korkmaz ,1984: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri

Mecdut Mansuroğlu, 1946: Anadolu’da Türk Dili ve Edebiyyatının İlk Mahsulleri

(**) İlber Ortaylı: Dil Konusunda Yaya Kaldık; Milliyet

(**) عباس جوادی: مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم

سلطان الپ ارسلان و جنگ ملازگرد، در: جستار های ادبی (دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد)، زمستان1347، شماره 16… ادامه خواندن

تُرکان ١٠٠٠ سال پیش و حالا

عباس جوادی – ابتدا میخواهم در اینجا مطلبی از ادبیات فارسی ایران نقل کنم:

در ترکان و اصحاب ایشان

الیأجوج و المأجوج: قوم ترکان که به ولایتی متوجه شوند.

القحط: نتیجهٔ ایشان.

المصادرات و القسمات: سوقات ایشان.

التالان: صنعت ایشان.

التراش: مال ایشان.

زلزله الساعة: آن زمان که فرود آیند.

النکیر و المنکر: دو چاوش ایشان که بر دو طرف در ایستاده و بر چماق تکیه زده.

عبید زاکانی: رساله دلگشا

مطمئنم بسیاری از ما با خواندن این مطلب آزرده خاطر و شاید غضبناک خواهند شد. بعضی ها خواهند گفت چاپ و پخش و نقل چنین مطالبی باعث تفرقه و دشمنی میشود و باید از آن جلوگیری نمود. یک دسته هم شاید این متن (و نویسنده اش) را «محکوم و تکفیر» کنند در حالیکه یک دسته دیگر هم شاید ذوق زده شوند و بخواهند آن را اینجا و آنجا پخش کنند.

ولی واقعیت چیست؟ واقعیت اینست که این مطلب بخشی از «رساله دلگشا»، اثر شاعر و نویسنده طنز و هزل نویس قزوینی نظام الدین عبید زاکانی است که مولف آثار گرانبهائی مانند «موش و گربه» هم هست. تخصص عبید به تازیانه انتقاد گرفتن تعصب و خرافات، ظلم و جهل است و در این راه او در مقابل ایرانی و عرب و ملا و قاضی هم ایست نمیکند. در عین حال عبید مطالبی دارد که از نظر عرف رایج آن دوران و امروز ایران میتوانند «مستهجن» خوانده شوند. عبید که هم دوره حافظ بوده در شیراز درس خوانده و کار کرده و در اواخر عمر خود به موطنش قزوین برگشته است. جالب اینکه خود عبید از نسل و تبار قبیله عرب «بنی خفاجه» بوده که به ایران آمده و در نواحی همدان و قزوین ساکن شده بودند.

واقعیت دیگر چیست؟ اینست که این نوشته مربوط به ۷۰۰ سال پیش است. عبید این و دیگر آثارش را در قرن هفتم واوایل قرن هشتم هجری (قرن چهاردهم میلادی) یعنی بدنبال دو جریان مهم در سرزمین ایران کنونی نوشته است: امواج لاینقطع کوچ قبایل و عشایر ترک از آسیای مرکزی به خراسان و بقیه مناطق ایران و مهمتر از همه به آناتولى و هجوم ویرانگر مغول در حالیکه بخش مهمی از قبایل ترک یا در جریان فرار از دست هجوم مغول و یا بعنوان سربازهمراه با مغول ها به ایران آمده بودند. جريان کوچ قبایل ترک بیش از صد سال بعد از قرن چهاردهم هم ادامه یافته است.

واقعیت دیگر اینست که «کوچ» و اسکان قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران همرا ه با خرابی، غارت و کشتار بسیاری بوده است که اگر چه با هجوم مغول قابل مقایسه نیست اما حمله مغول و دوره ایلخانان (یعنی جانشینان چنگیز) در ایران در مجموع ۸۰-۹۰ سال طول کشیده در حالیکه کوچ قبایل ترک تقریبا برای ۵۰۰ سال مستمر بوده است. فرق دیگر در اینکه مغول ها از نظر تعداد کمتر بودند و آمده بودند تا غارت كنند و بروند – و یا اینکه اکثر آنها در ابتدا چنين نقشه اى داشتد، اگرچه بعضی از آنها بعنوان اقشار حاکم و سلطان و خان ماندند و بتدریج با مردم محلی آمیختند و مستحیل شدند. اما قبایل ترک زبان پر شمار بودند و اغلب بصورت طایفه و یا ایلات هرکدام ۵۰۰ تا ۵-۶ هزار نفری آمدند که بمانند و صد ها سال از شرق به غرب کوچیدند تا بالاخره اکثریت آنان در وطن هاى جدیدشان ساکن شدند. اکثر مردم عادی این ایلات و عشایر در سرزمین های جدید به کار دامداری وکشاورزی رو آوردند. تعدادی از زن و مرد و کودک که در جنگ ها و زد و خورد ها اسیر افتاده و بی پول و بی پناه شده بودند بعنوان غلام و کنیز در بازار های برده فروشی همه ولایات به فروش میرفتند. آنها که پیش کسوت تر بودند و هنر جنگجوئی داشتند بعنوان سربازان مزدور و فرماندهان به خدمت پادشاهان محلی در آمدند و حتی در ارتش این پادشاهان بر علیه قبایل جدید ترک که میامدند جنگیدند و یا وقتی قدرت کافی یافتند خود بر تخت سلطنت نشستند و امپراتوری های اصلی منطقه را تاسیس و برای صد ها سال حفظ کردند.

یک نمونه اش سلطان محمود و پسرش سلطان مسعود غزنوی بود که پدرانشان از غلامان تُرک بودند که سامانیان آنها را خریده همچون سرباز و جنگنده بکار گرفتند اما هنگام ضعف سامانيان حکومت خراسان را بدست گرفتند و بعد از مدتی از سوی نیروئی قوی تر و بزرگ تر یعنی سلجوقیان (که آنها هم تُرک بودند) عقب رانده شدند.

در تاریخ سلجوقیان (۱) میخوانیم که قبل از فتوحات بزرگ اولین سلطان سلجوقی یعنی طغرل بیگ، برادرش چاغری بیگ برای یک «سفر اکتشافی» با سه هزار جنگجویش به خراسان، ری، آذربایجان، ارمنستان و وان میرود و با غنایم هنگفتی به آسیای مرکزی برمیگردد و به برادرانش توصیه میکند که راه به مشرق «پر برکت است».

اما مثل دیگران، بعد از اینکه سلجوقیان بر سریر قدرت نشستند، خودشان برای حفظ امنیت و آرامش کشور کوشش کردند از کوچ بیشتر قبایل ترکمن و یا حد اقل غصب و غارت آنان جلوگیری کنند اما کمتر در این رهگذر موفق شدند. در زمان سلجوقیان و سپس مغول ها بود که کوچ قبایل ترک به ایران و ترکیه کنونی افزایش پر شدتی یافت.

طبیعتا «کوچ» آن دوره ها هیچوقت با صلح و آرامش و رضایت طرفین و یا خرید زمین و یا خانه رخ نداده، بر عکس با حمله، غارت، غصب و کشتار همراه بوده است. علاوه بر این، ما در اینجا نه از يك كوچ عده محدودى در مدت زمانى كوتاه بلكه از کوچ صد ها هزار نفر و احتمالا چند میلیون نفر در عرض ۵۰۰ سال از آسیای مرکزی به خراسان، از آنجا به تمام ایران و از آنجا به ترکیه و عراق کنونی صحبت میکنیم.

این دوره ای ۵۰۰ ساله است که تقریبا از سال ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی یعنی از قبل از غزنویان شروع شده تا سلجوقیان و صفویان را در بر میگیرد. تصور قالبی از «ترک ها» و اقوام ترک بعنوان افرادی که جنگجو، جسور، خشن، غارتگر، بیرحم، سرباز، امیر و سلطان و در عین حال «زیبا»، «چشم باریک» و «دلربا» هستند مربوط به همین دوره و کوچ های آنان از شرق به غرب است. این دوره، مرحله طولانی تاخت و تاز ها و غارت و کشتار و در عین حال خرید و فروش بردگان از آسیای مرکزی است که اکثرشان را ترکان تشکیل میدادند و همه این عوامل منتهی به قالب های مبتنی بر رخداد های اجتماعی و یا پیشداوری های مذکور میشود که با وجود همه مبالغه ها در ميان مردم بومى، با واقعیات چندان هم بی ربط نبودند و به ادبیات و شعر هم رسوخ کرده اند.

این همان دوره آشوب، حملات قبایل، غصب خانه و مال و ثروت و همچنین زمین دامداری و کشت، تعیین شاهزاده ها و یا خویشان سلطان ها به مقامات پراهمیت و پر درآمد فرماندار و والی و قاضی و غیره است که ۵۰۰ سال، تا دوره صفویان با بعضی فاصله ها و استثنا ها حکمفرما بوده و حتی در دوره صفوی و بعدش هم به نوعی و شکلی ادامه داشته است. این همان دوره ای است که عبید زاکانی، و نه فقط او بلکه فردوسی، نظامی، خاقانی، سنائی و دیگران با کنایه و یا آشکارا از «ظلم و تعدی» قبایل کوچنده تُرک و رفتار و گفتار «تُرکانه» آنان شکایت کرده اند. این وضع چه در ایران و چه در «بلاد روم» یعنی ترکیه کنونی که یکی از اهداف اصلی کوچ قبایل ترک بود بسیار مشابه بود.

چند مثال
خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است

خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو

خاقانی: دیوان اشعار: غزلیات: غزل شمارهٔ۲۹۷
ویا
به نفرین تُرکان زبان برگشاد

که بی فتنه تُرکی ز مادر نزاد

زچینی بجز چین ابرو مخواه

ندارند پیمان مردم نگاه

اگر تُرک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی

نظامی گنجوی: شرف نامه: سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب سو
آب حیات تو گر از این بنده تیره شد
ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست
ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من
عشقت گرفت جمله اجزام مو به مو

مولانا جلال الدین رومی، دیوان شمس، غزلیات، ش ۲۲۳۳

توضیح اینکه در ادبیات آن دوره ها برای صد ها سال تعابیری مانند «تُرکانه»، «ترکتازی» و یا «تُرکی صفتی» به معنی «خشونت در گفتار و رفتار» رایج بوده که ظاهرا نوعی انعکاس همین کوچ های خشونت بار چند صد ساله است و از طرف دیگر در ادبیات همین دوره منظور از «چینی» و «تُرک چینی» (و یا «ختائی») اغلب افراد منسوب به قبایل تِرک زبان بود که از آسیای مرکزی و «چین و ماچین» به ایران کوچ میکردند زیرا ایرانیان بومی، تازه رس های ترک زبان، «سپید پوست و چشم باریک» را«شبیه چینی» ها تصور میکردند.

این گونه تعابیر و لغات، اشعار و حکایات در آن دوره ها وجود داشت. حتی در زبان و اشعار ترکی هم رگه هائی از این ذهنیت منفی نسبت به تُرک ها و زبان، گفتار و رفتار آنها را میتوان یافت. در جمهوری آذربایجان هنوز برای بیان خشن بودن طرز گفتار یک فرد از تعبیر«تورکون سؤزو» («به گفته ترک ها») استفاده میکنند. به این ضرب المثل ترکی آذری ایران دقت کنید: «تاتین گلیشی، تورکون گئدیشی – ترجمه: مهمان آمدن تات خوش آیند است و رفع مزاحمت ترک.» و یا مثلا محمد فضولی، شاعر معروف تُرک (از طایفه بیات اوغوز ها) که به هر سه زبان تُرکی و فارسی و عربی مینوشت و در قرن پانزدهم – شانزدهم میلادی (۱۴۸۳-۱۵۵۶) درعراق کنونی زندگی کرده مینویسد:

اول سببدن فارسی لفظیله چوخدور نظم کیم

نظم نازک ترک لفظیله ایکن دشوار اولور

منده توفیق اولسا بو دشواری آسان ایلرم

نوبهار اولقاج دیکندن برگ گل اظهار اولور

ترجمه
علت اینکه نظم به لفظ فارسی زیاد است اینست که – (نوشتن) نظم نازک (لطیف) به ترکی دشوار است – اگر توفیق دست دهد من این دشوار را آسان خواهم کرد – وقتی نوبهار شد برگ گل از خار ظهور میکند.

ظهور گلبرگ از خار
در مورد «نظم»، اگرچه رقابت نظم ترکی با فارسی هیچ هم آسان نبوده، اما نظم ترکی بعد از فضولی و در این ۵۰۰ سال اخیر پیشرفت بسیاری کرده و کسی نمیتواند انکار کند که امروزه ادبیات ترکی با داشتن شعرائی مانند یحیی کمال و ناظم حکمت و حتی اخذ جایزه نوبل در ادبیات، چیززیادی از ادبیات دو زبان بزرگ دیگر شرق یعنی عربی و فارسی کم ندارد.

و اما در این ۱۰۰۰ سال گذشته و حد اقل در این ۵۰۰ سال اخیر «از زیر این پل آب های بسیاری گذشته» و تحولات عمیقی در ایران، قفقاز، ترکیه و منطقه شده است. آنهائی که عبید زاکانی و نظامی و دیگران بعنوان «تُرک» و «چینی» توصیف میکردند در این مدت با مردم بومی منطقه در آمیخته در هر بخشی از آن یعنی ایران و ترکیه و غیره ملت های مستقلی بوجود آورده و از آن دفاع و حراست کرده اند. در ایران همان اقوام تُرک همراه با آمیزش با مردم بومی و تشکیل سلسله های ایرانی مدافعان اصلی ایران معاصر شده اند و در ترکیه به مدت ۶۰۰ سال آخرین امپراتوری اسلامی یعنی سلسله عثمانی را بنیاد کرده حفظ نموده اند که به جمهوری ترکیه کنونی منتج شده است.

یک نتیجه اینکه این آثار، اشعار، حکایات و امثال مربوط به هزار تا ۵۰۰ سال پیش، حوادث آن دوره و عواقب آن حوادث است و از نظر جامعه شناسی و تاریخ، ظهور چنین نگرش ها، واکنش ها، ذهنیت ها و تصورات در آن بستر تاریخی چیز عجیبی نیست. اما اینها را نمیتوان و نباید عینا به زمانه و اوضاع کنونی منتقل کرده از آن برای پندار ها و رفتار های امروزی مان نتیجه گیری کرد. جای تاسف در آنست که اکثریت بزرگ ما این قبیل اشعار، حکایات و ضرب المثل ها را طوطی وار تکرار میکنیم بدون آنکه بدانیم این آثار متعلق به کی هستند، در کدام جغرافیا، تحت چه شرایطی و در کدام دوره تاریخی – اجتماعی بوجود آمده اند.

نتیجه دوم اینکه به صرف اینکه این قبیل اشعار و آثار و مطالب آهنگ ضد یک قوم را دارند، خنده دار است اگر کسانی بخواهند امروز بعد از گذشت ۷۰۰-۸۰۰ سال این آثار و مطالب تاریخی و ادبی را یا کاملا نادیده بکیرند و یا این گونه مطالب، نویسندگان آن و یا کلا ادبیات فارسی را «تحریم» و یا «تلعین» کنند. این قبیل مطالب را در بسیاری از زبان ها و ادبیات ها، از جمله خود ترکی هم میتوان یافت. از طرف دیگر این قبیل آثار و ادبیات به فارسی در مورد اعراب و دیگران هم هست و میدانیم که اعراب و ترک ها وهندی ها هم در باره ایرانیان و تاجیک ها دارند که این آخری (یعنی هندی ها) بیشتر مربوط به دوره های لشکر کشی های غزنویان و نادر شاه به هند میشود.

و نتیجه سوم اینکه کسانی که یا از روی نادانی و یا مغرضانه از این قبیل ادبیات هزار سال پیش برای سیاست ورزی های امروزشان سوء استفاده میکنند آب ها را بطور خطرناکی گل آلود میکنند.

نه میتوان تاریخ را انکار کرد و ادعا نمود که چنین حوادثی در طول مدتی چند صد ساله نبوده و هرچه در تاریخ و ادبیات منعکس شده دروغ و مبالغه است و نه میتوان با نگاه و تصورات ۵۰۰-۱۰۰۰ سال قبل امروز به اقوام کوچنده دیروز نگاه کرد گویا اینها همان ها هستند که خانه ها و ثروت ایرانیان و رومیان بومی این سرزمین ها را با خشونت و قهر گرفته اند.

همه مردمانی که امروز درآسیای میانه، افغانستان، ایران، قفقاز، ترکیه و بخشی از عراق میبینیم آمیخته ای از مردم بومی پیش از اسلام، پیش از ترک و مغول و اقوام و قبایلی است که بعدا آمده در این سرزمین ها ساکن شده اند. نوادگان آن اقوام عرب و ترک و مغول هم نوادگان همان مردم بومی هستند که امروزه افغان، ایرانی و یا ترک (ترکیه) مینامیم.

خود مردمی که چه در ایران و روم و چه در سرزمین های دیگر دنیا در یک مقطع زمانی «بومی» خوانده میشدند خود از جائی به این سرزمین های «بومی» خود آمده اند، چرا که هیچ قوم و ملتی در جائیکه «بومی» خوانده میشود بطور ازلی و از ابتدای خلقت و تاریخ نزیسته و روزی و روزگاری، کمی پیشتر یا بعد تر، به آنجا آمده است.

درست مانند وایکینگ ها، فرانک ها، هون ها، ژرمن ها… عین آنگل ها و ساکسون ها که از آلمان و هلند و دانمارک کنونی به جزیره بریتانیا رفته با اختلاط قومی و زبانی با مردم بومی، ملت و مملکت کنونی انگلیس و بریتانیا را ایجاد کرده اند.

هم بی معناست کسی احساس عقده و کمبودی کند که چند قرن بعد تر از قومی دیگر به سرزمینی آمده و هم مسخره است کسی بخود و گروه اجتماعیش ببالد چرا که آنها کمی پیشتر از اقوام بعدی آنجا بوده اند.

مگر ریشه همه ما از آفریقا نیست؟

(نشر اول این مقاله در ژانویه 2013 بود)

————————-

بعضی منابع:

1) M. Halil Yinanç: Türkiye Tarihi Selçuklular Devri, s. 36

2) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, 1981

3) تاریخ اسلام. پژوهش دانشگاه کمبریج. تهران 1381

4) عباس جوادی: چگونه «انگلستان» انگلستان شدادامه خواندن