Abbas Djavadi's Personal Site ** سایت شخصی عباس جوادی
نویسنده: Abbas Djavadi
Born in Iran, Abbas Djavadi studied linguistics and oriental studies in Austria, Turkey, and Germany (Ph.D.), taught in Cologne, and worked during 1985-2019 at Radio Free Europe/Radio Liberty (RFE/RL) as a journalist, service director, and regional manager.
شبکه بانکی بینالمللی: ایران: بسیار محدود، اما موجود ### کره شمالی: تقریبا صفر
سطح تکنولوژی مدنی (بین مردم و دولت) : ایران: پائین ### کره شمالی: بسیار پائین، تقریبا صفر
حجم بازار داخلی (جمعیت): ایران تقریبا ۸۶ میلیون ### کره شمالی: تقریبا ۲۵ میلیون
کره شمالی عملاً یک اقتصاد بستهٔ اقلیمی ـ قبیلهای نظامی است. ایران با همه مشکلات، هنوز: — صنعت خودرو دارد — پتروشیمی دارد — دانشگاههای نیمهقابل رقابت دارد — صادرات انرژی دارد — توریست خارجی (هرچند کم) دارد همچنین ایران میلیونها مهاجر ایرانی در جهان دارد که شبکه انتقال تکنولوژی و سرمایه انسانی میسازند نتیجهٔ دقیق: از نظر ساختار سیاسی-اقتصادی “Extractive” یا «استخراجی» بودن، تحریممحور بودن) می توان ایران و کره شمالی را از نظر “تیپولوژی” کنار هم گذاشت.
امّا از نظر اقتصاد واقعی: ایران در کلاس «اقتصادهای متوسطِ گرفتارِ تحریم و فساد» است؛ کره شمالی در کلاس «اقتصادهای فروبستهٔ خودکفا-اجباری» است. بهترین مقایسهٔ واقعی برای ایران: روسیهٔ تحریمشده یا ونزوئلا است، نه کره شمالی.
مقایسه اقتصاد روسیه و ایران:
این دو قابل مقایسهتر هستند، چون هر دو: نفت و گاز دارند، تحریم را تجربه کردهاند، نقش دولت در اقتصاد بسیار بزرگ است، اما تفاوتهای نظاممند هم، بسیار زیاد است. اما:
“GDP” اسمی و تقریبی و صادرات انرژی سالانه روسیه تقریبا پنج برابرایران است. بازار داخلی (جمعیت) روسیه (145 میلیون نفر) کم و بیش دو برابر ایران (86 میلیون نفر) است.
روسـیه «قدرت اقتصادی قارهای» است. ایران «اقتصاد متوسط منطقهای».
کوتاه و روشن: ایران به کُلاً یک صحرا تبدیل نخواهد شد (مثل صحرای بزرگ آفریقا). امّا قسمتهای وسیعی از ایران خشکتر و بیآبتر میشوند و این روند، همین الآن هم در جریان است.
چرا تبدیل کامل به صحرا تقریباً ناممکن است؟
۱) توپوگرافی ایران ناهموار و کوهستانی است دامنههای زاگرس و البرز، و نوارهای ارتفاعدار شمالغرب و غرب، همیشه حتی در دورههای تاریخی خشکتر هم، سبزتر از فلات مرکزی بودند.
۲) اثر دریای خزر و بادهای رطوبتی شمالی گیلان و مازندران امّا بهصورت سیستمیک “بیابان” نمیشود مگر در سناریوهای بسیار افراطی جهانی (بالای ۴ درجه گرمتر شدن جهان).
۳) آب و هوا در جاهای مختلف ایران، خیلی متفاوت است ایران یک “اقلیم” ندارد، دستکم ۸–۱۰ اقلیم داریم.
چه چیزی واقعاً دارد اتفاق میافتد؟ (خطر اصلی)
خطر اصلی «افزایش بیابانزایی» در فلات مرکزی، جنوب، و شرق ایران است:
دشتهای یزد–کرمان–سمنان–خراسان جنوبی
استان سیستان و بلوچستان
بخشهایی از خوزستان
و این روند را ۳ عامل تشدید میکند:
عوامل بیابان شوی و توضیحات مربوطه:
تغییر اقلیم جهانی: بارش کمتر، تبخیر بیشتر
:افت سفرههای آب زیرزمینی چاههای عمیق – برداشت بیش از توان اکولوژیک
:مدیریت غلط آب کشتهای آببر (پسته، چغندر، هندوانه) در مناطق خشک
یک جمله خلاصه آینده ایران در خطر “تشدید خشکی و ریزگرد و فرونشست” است، نه تبدیل سراسری به یک صحرا.
سه سناریوی علمی برای ایران تا سال ۲۰۵۰ و۲۱۰۰
بر اساس پیش بینی “IPCC” (پُنل بین حکومتی در باره تغییر آب و هوا)
۱) سناریوی خوشبینانه (جهان فقط +1.5°C گرمتر شود) فرض: کنترل سریع CO₂ + اصلاح کشاورزی در ایران
ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: حدود +۱.۵ تا +۲ درجه بارش: ۵ تا ۱۰٪ کاهش میانگین آب زیرزمینی: کاهش، ولی قابل کنترل با سیاست درست گرد و غبار: افزایش ولی ناپایدار و قابل مدیریت (مثل موجهای فصلی) فرونشست: کم میشود ولی متوقف نمیشود
ایران ۲۱۰۰ فلات مرکزی خشکتر است امّا: شمال، غرب و کوهستانها هنوز بارندگی دارند ⇒ ایران “دو قطبی” میشود: یک هستهی نسبتاً سبز + یک فلات خشکشده
۲) سناریوی میانه (جهان +2 تا +2.8°C گرمتر) این محتملترین سناریویی است که خیلی از مدلها نشان میدهند اگر دنیا نصفه نیمه اقدام کند. ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: +۲ تا +۲.۵ بارش: ۱۰ تا ۲۰٪ کاهش میانگین گرد و غبار: قابل توجه دشتهای کرمان، یزد، کاشان، سمنان ⇒ مهاجرت داخلی بخاطر دلایل معیشتی “(economic displacement)”
ایران ۲۱۰۰ ،کرمان–یزد–سمنان بهصورت قطعی خشکتر و بخشی حتی بیسکنه میشود ،خوزستان از ریزگرد و شوری شدید ضربه میخورد ولی آذربایجان، کردستان، زاگرس میانی، گیلان، مازندران ⇒ هنوز زیستپذیر هستند.
۳) سناریوی بدبینانه (جهان +4°C) این سناریو به معنای شکست کامل سیاست اقلیم جهانی است.
ایران ۲۰۵۰ ،زمینهای کشاورزی در فلات مرکزی → ورشکستگی کامل مهاجرت بزرگ داخلی شروع میشود.
ایران ۲۱۰۰ ،فلات مرکزی و جنوب شرق (سیستان) → غیرقابل زیست از نظر آب و گرد و غبار .فقط شمال و غرب و ارتفاعات غرب به شکل چشمگیر باقی میمانند ایران تبدیل به کشوری با “دو منطقه”: هلال غربی–شمالی قابل سکونت مرکز و جنوب شرق غیرقابل سکونت (نه “Sahara”، بلکه شبیه بیابانهای عربستان)
نتیجه نهایی .مسئله ایران “بیابان شدن کامل نیست” .مسئله “کاهش مساحت بخش زیستپذیر کشور” است. سرنوشت ایرانیها مستقیماٌ بستگی دارد به سرنوشت مدیریت آب و آب زیرزمینی.
این نوشته با استفاده از “ChatGPT (OpenAI)” تهیه شده است«چت جی پی تی» ممکن است اشتباه کند. میتوانید در هر موردی به منابع دیگر هم مراجعه کنید.
آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال 1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.
ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)
جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است
ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر
هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.
اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.
من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.
ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.
چهار چهره در فهم تاریخ و دانش منطقه: پونافیدین، مینورسکی، پولاک، کاهون
در درک ما از تاریخ ایران و قفقاز، معمولاً «اتفاقات بزرگ» دیده میشود: جنگها، تجزیهها، انقلابها، مهاجرتها. اما بخش مهمی از آنچه ما امروز «دانش ایران و منطقه» مینامیم، در واقع حاصل کار کسانی است که شاید خودشان «اتفاق بزرگی» نبودند، اما دادهها، روایتها و «تصور»های این منطقه را شکل دادند. در اینجا چند نفر را یاد آوری میکنم – ابتدا از خارج، بعد از خود ایران. خواهیم دید که این اشخاص نامدار سه نقش متفاوت ـ و مکمل ـ داشتهاند. و به این ترتیب بود که «ایرانشناسی» یا دانش کنونی در بارۀ ایران و منطقه، «طبق معمول» و به رسم همۀ دانش های معاصر دیگر از غرب آمد، در ایران ریشه دواند و در ایران در دو یا سه موج یا «نسل» متمایزدر دو یا سه مرحلۀ اجتماعی و سیاسی مختلف، به سطح کنونی دانش ما در بارۀ ایران و منطقه رسید.
انتخاب این اشخاص در این نوشته بر اساس «تأثیر این اشخاص در نقطهی تغییر» است، نه بر اساس ارزش یا اهمیت «اندیشه ها و محصول پژوهشی» آنان.
نمیدانم آیا چیزی در این سلسله مراتب به حکومت رسیدن خاندان های خلافت، سلطنت و پادشاهی اعراب، عثمانی و ایرانی و حتی اروپایی جلب نظر شما را هم میکند یا نه.
ابتدا هارون الرشید از عباسیان: عبد الله المأمُون بن هارون الرَّشيد بن مُحمَّد المِهدي بن عبد الله المَنْصُور بن مُحمَّد بن علي بن عبد الله القُرَشيُّ…
سلطان محمد سوم عثمانی: فرزند سلطان مراد سوم، فرزند سلطان سلیم دوم، فرزند سلطان سلیمان اول، فرزند سلطان سلیم اول…
از صفویان ایران: شاه عباس یکم (بزرگ)، فرزند شاه محمد خدابنده، فرزند شاه تهماسب یکم، فرزند شاه اسماعیل یکم…
آنچه که مرا مدتی است به خود مشغول کرده، موضوع وراثت حکمرانی، از پدر به فرزند گذشتن حکومت صرفنظر از خوبی و بدی صفات و لیاقت های جانشینان نیست، جنگ ها و رقابت های حَرَم سلطنتی و دربار در باره جانشینی هم نیست. حق وراثت مخصوص فرزند ذکور (مَرد، حتی پسر بچه) بودنش و محروم بودن فرزندان دختر بودنش هم نیست.
چیزی که به همان درجه جلب توجه میکند، آن است که در تاریخ نویسی کلاسیک گذشته، بخصوص در شرق مسلمان و کمی کم رنگ تر در اروپا (تا یکی دو قرن اخیر) به ندرت در بارۀ مادران این وارثان حکومت صحبت میشود.
اروپای شرقی و شوروی پس از کمونیسم: حتی ۳۰ سال پس از ۱۹۸۹، مردم اروپای شرقی و شوروی اعتماد کمتری به دموکراسی و نوستالژی بیشتری برای «امنیت و نظم» دوران گذشته نشان می دادند.
در تجارت و زندگی روزمره: شبکههای غیررسمی (“بلات”) و عادات فساد باقیمانده از اقتصاد برنامهریزیشده و دولتی کمونیستی مدت ها ادامه یافت.
ایران (سناریوی آینده یا اصلاحات): اگر ایران از جمهوری اسلامی فاصله بگیرد، الگوهای مشابهی میتواند ادامه یابد:
احتیاط در گفتار (که تحت سرکوب آموخته شده است)، بیاعتمادی عمیق به نخبگان حاکم، شکاف بین آزادی خصوصی و همنوایی عمومی، و احتمالاً خستگی اخلاقی – شک و تردید نسبت به وعدههای مذهبی و سکولار.
آلمان شرقی: حتی دهها سال پس از اتحاد مجدد آلمان، الگوهای رأیگیری در شرق متفاوت است (بیشتر پوپولیستی یا اعتراضی). با این حال، نسلهای جوانتر که در یک سیستم آزاد بزرگ شدهاند، به تدریج با هنجارهای غربی همسو میشوند و نشان میدهند که تغییر ممکن است، اما کُند.
رئیسان احزاب کمونیستی آلمان شرقی و شوروی، برژنف و هونکر، اکتبر 1979
«فساد ساختاری» در رژیمهای بلوک شرق (یعنی نظامهای کمونیستی تحت نفوذ شوروی از دههٔ ۱۹۴۰ تا ۱۹۸۹) یکی از عوامل مهم فروپاشی آن نظامها بود.
بهطور خلاصه میتوان گفت فساد در این کشورها فقط «رفتار فردی» نبود، بلکه در ساختار نظام سیاسی و اقتصادی آنها ریشه داشت. در ادامه، به چند بُعد اصلی آن اشاره میکنم:
۱. ریشههای ساختاری فساد
در نظامهای کمونیستی، دولت تقریباً مالک تمام منابع تولید و توزیع بود: کارخانهها، زمینها، بانکها، حتی فروشگاهها. این تمرکز کامل قدرت اقتصادی در دست حزب کمونیست باعث شد:
یررسی دیگری در رابطه با تغییرات رفتاری و اجتماعی مردم پس از تغییر رژیم.
این یکی از ظریفترین و جذابترین موضوع های مربوط به تغییر انسان ها در پی تغییر یک نظام سیاسی است: پس از فروپاشی یک نظام سیاسی و روی کار آمدن یک نظام دیگر، در طرز فکر و عمل افراد آن نظام چه چیزی باقی میماند؟
وقتی یک رژیم اقتدارگرا یا ایدئولوژیک (سیاست یا مذهب بخصوص) فرو میریزد، نهادها، موسسه ها، وزارت ها، وزیران و مسئولان جدید میتوانند به سرعت جایگزین شوند، صرفنظر از اینکه چقدر در حوزۀ جدید کار و مسئولیت خود دانش و تجربه دارند. اما در ذهن و عمل مردم، عادات ذهنی، ارزشها و واکنشهای اجتماعی آثار آن نظام کهنه برای دهها سال باقی میماند. اینها اغلب «میراث سیاسی-فرهنگی» نامیده میشوند.
پیشنهاد میکنم ابتدا مقدمۀ این بحث (نوشته پیش) را بخوامنید. این ادامۀ آن مقدمه در این باره است که چگونه تغییر رژیم سیاسی یک ملت واحد میتواند در عرض یکی دو نسل و یا دو سه دهه انسان های آن ملت را از نظر فرهنگی و اجتماعی تغییر دهد. یعنی:
تز اصلی: در طول زمان – معمولاً تنها در عرض یک یا دو نسل – نظامهای سیاسی نه تنها نهادهای یک کشور، بلکه ارزشها، نگرشها و رفتار شهروندان آن را نیز شکل میدهند. به عبارت دیگر، رژیمهای مختلف، افراد یکسانی را «از نو برنامهریزی» میکنند.
چگونه نظامها افراد را شکل میدهند؟ نظام های سیاسی از طریق چندین مکانیسم بر افراد تأثیر میگذارند:
چگونه تغییر نظام سیاسی یک ملت واحد ممکن است در طول چند نسل و طی چند دهه، انواع مختلفی از مردم آن ملت واحد را به وجود آورد. با بررسی چند نمونه کوشش خواهم کرد به این پرسش جواب های محتمل و منطقی بیابم. در این بررسی کوتاه به نمونه های کرۀ جنوبی و شمالی، سابقاً ویتنام شمالی و جنوبی، سابقاً آلمان شرقی و غربی اشاره خواهم کرد و در ضمن به این سؤال خواهم پرداخت که نزدیک به 50 سال حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران در مقایسه با دورۀ پیش از انقلاب (یعنی قبل از 1979) چه تغییراتی در درآمد، رفاه، تحصیل، اشتغال، سلامتی، فساد مالی و اخلاقی، باورها، دینداری، اعتماد به حکومت، عادت ها، امیدبه آینده، زندگی روزمرّه، مناسبات خانوادگی و اجتماعی اغلب ایرانیان به وجود آورده است.
بیش از ده سال است که کتاب مشترک دارون عجم اُغلو و جیمز رابینسون با عنوان «چرا ملتها شکست میخورند: ریشههای قدرت، رفاه و فقر» (۲۰۱۲) به زبان های مختلف ترجمه شده و به یکی از پرفروش ترین کتاب های دنیا تبدیل گشته است. دارون اغلو (زادۀ 1967) اقتصاد دان ترکیه ای (ارمنی تبار) وآمریکایی است که در سال ۲۰۲۴ همراه با جیمز ای رابینسون و سایمون جانسون به جهت پژوهش های تطبیقی خود در زمینۀ شکوفایی دولتها و امپراتوریها و علل شکست و فروپاشی بعضی از آنها برندۀ جایزه نوبل در اقتصاد شدند. کتاب نامبرده تطبیقی یعنی مقایسه ای است، زیرا نمونه های گوناگون کشور ها و دولت های کنونی را با معیارهای مشخص و سنجش پذیر اقتصادی و سیاسی-اجتماعی با یکدیگر مقایسه کرده و سعی میکند بر پایۀ این مقایسه ها و تحلیل ها به نتیجه های کلی برسد.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال های ۱۹۹۰- ۱۹۹۱ نقطۀ عطفی در سیاست، اقتصاد و جامعۀ جهانی بود. اما اگر این رویداد تاریخی هرگز رخ نمیداد، چه؟ در این کاوش خلاف واقع، مسیر احتمالی تاریخ جهان را در نظر میگیریم. فرض و پرسش «چه میشد، اگر…؟» این بار چنین است: اگر اتحاد شوروی پس از سال ۱۹۹۰ با همۀ مشکلات زنده میماند و به عنوان یک ابرقدرت سوسیالیستی نسبتا متحد وارد قرن بیست و یکم میگردید، چه میشد؟ چه اتفاقات متفاوتی در دنیا رخ میداد که در اثر فروپاشی شوروی در اوایل ۱۹۹۰ مشاهده کردیم و هنوز میکنیم؟
ادامه تنشهای جنگ سرد
اگر اتحاد جماهیر شوروی دست نخورده باقی میماند، رقابت جنگ سرد با ایالات متحده احتمالاً ادامه مییافت. مسابقه تسلیحاتی ممکن بود تشدید شود و هر دو کشور ذخایر سلاحهای هستهای و نیروهای متعارف خود را حفظ کنند – یا حتی افزایش دهند. مناطقی مانند اروپای شرقی، آسیای مرکزی و خاورمیانه همچنان میدان نبرد برای نفوذ باقی میماندند، رژیمهای تحت حمایت شوروی در قدرت میماندند و جنبشهای دموکراتیک جدید احتمالاً سرکوب میشدند.
۴۷ سال پیش اگر خمینی در انقلاب ایران حضور نداشت، چه میشد؟
این یک سناریوی جذّاب از بازی های ذهنی است که من به آن «تاریخ غیر واقعی» یا «تاریخ معکوس»[1] میگویم – مثلا این قبیل سناریو ها که امروز فقط خواب و خیال به نظر میرسد: اگر ۲۳ قرن پیش در نبردهای اسکندر مقدونی علیه ایران هخامنشی، نه اسکندر، بلکه ایرانیان پیروز میشدند، چه میشد؟ اگر در قرن هفتم میلادی، برعکس تاریخ واقعی، ایرانیان ساسانی بر اعراب مسلمان پیروز میشدند، اوضاع ایران و منطقه چگونه پیش میرفت؟ اگر در آخرین دهۀ قرن بیستم شوروی متلاشی نمیشد، چه میشد؟
تعویق یا به تعبیری «تمدید تعلیق» فعالسازی مکانیسم ماشه (Snapback) برای بازگرداندن قطعنامهها و تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران عمدتاً به دلایل سیاسی و حقوقی رد شد. چند نکته کلیدی در این زمینه وجود دارد:
ماهیت حقوقی مکانیسم ماشه در برجام (قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت):
این مکانیزم به اعضای برجام (ایران، آمریکا، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا، آلمان و اتحادیه اروپا) اجازه میدهد در صورت «نقض اساسی» تعهدات از سوی ایران، روندی را برای بازگرداندن همه تحریمهای شورای امنیت آغاز کنند.
این فرایند زمانبندی مشخص و سختگیرانه ای دارد (۳۰ روزه) و عملاً امکان تعویق یا تمدید آن به صورت رسمی پیشبینی نشده است.
اختلاف نظر بر سر «حق استفاده» آمریکا از مکانیسم ماشه:
پس از خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸، اکثر اعضای شورای امنیت (از جمله متحدان اروپایی واشنگتن) استدلال کردند که آمریکا دیگر «عضو مشارکتکننده در برجام» نیست و بنابراین حق فعالسازی این مکانیسم را ندارد.
پیشنهادهایی برای «تعویق یا مذاکره» مطرح شد، اما مخالفت چین، روسیه و حتی کشورهای اروپایی با تفسیر آمریکا، هرگونه انعطاف رسمی را رد کرد.
دلایل سیاسی برای رد تعویق:
اروپا میخواست فشار بر ایران حفظ شود ولی همزمان نمیخواست به طور کامل کنار آمریکا قرار گیرد. بنابراین گزینه تعویق (که نوعی پذیرش روند آمریکا بود) را نپذیرفت.
چین و روسیه نیز با هر نوع انعطاف یا پذیرش «تفسیر آمریکایی» مخالف بودند، زیرا آن را سابقهای خطرناک برای دور زدن توافقات بینالمللی میدانستند.
نتیجه:
از نظر حقوقی: سازوکار ماشه انعطافپذیر نیست و چیزی به نام «تعویق» در متن برجام و قطعنامه ۲۲۳۱ تعریف نشده.
از نظر سیاسی: اکثریت شورای امنیت نمیخواستند اقدام آمریکا مشروعیت پیدا کند.
بنابراین پیشنهاد تعویق یا تمدید رد شد و پرونده در مسیر بنبست سیاسی باقی ماند.
عواقب بازگشت تحریم ها علیه ایران چه میتواند باشد؟
بازگشت تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران (در قالب فعال شدن «مکانیسم ماشه») اگر به طور کامل و عملی اتفاق بیفتد، چندین پیامد جدی در حوزههای مختلف خواهد داشت:
۱. حقوقی و دیپلماتیک
انزوای بینالمللی ایران: تحریمهای شورای امنیت الزامآور هستند و همه کشورها باید آنها را اجرا کنند؛ بنابراین روابط رسمی و دیپلماتیک ایران محدودتر خواهد شد.
پایان رسمی برجام: بازگشت تحریمها به معنای فروپاشی کامل توافق هستهای ۲۰۱۵ است.
افزایش مشروعیت اقدامات آمریکا و اسرائیل: در فضای بینالمللی، ایران بیشتر به عنوان «ناقض تعهدات» معرفی میشود.
۲. اقتصادی
بازگشت تحریم تسلیحاتی، مالی و بانکی: ایران دوباره با قطع دسترسی رسمی به سیستم بانکی بینالمللی و سرمایهگذاری خارجی روبهرو خواهد شد.
تشدید فشار بر صادرات نفت و گاز: مشتریان بالقوه آسیایی و اروپایی مجبور به کاهش یا قطع خرید میشوند.
ضربه به سرمایهگذاری و تجارت غیرنفتی: حتی کشورهای متمایل به همکاری (مثل چین و روسیه) هم در چارچوب رسمی سازمان ملل با محدودیتهای حقوقی و بیمهای مواجه میشوند.
افزایش تورم و فشار بر معیشت داخلی: کمبود منابع ارزی و تضعیف ریال شدت میگیرد.
۳. امنیتی و نظامی
محدودیت در خرید و فروش تسلیحات پیشرفته: بازگشت تحریمها یعنی ایران رسماً نمیتواند به بازارهای جهانی سلاح دسترسی داشته باشد.
افزایش خطر درگیریهای منطقهای: اسرائیل و آمریکا ممکن است تحریمها را مقدمهای برای فشار بیشتر یا حتی اقدامات نظامی هدفمند قرار دهند.
۴. سیاسی و داخلی
افزایش فشار اجتماعی بر حکومت: تحریمها فشار اقتصادی را به مردم منتقل میکنند و نارضایتی عمومی میتواند بیشتر شود.
تقویت جناحهای تندرو در داخل: حکومت احتمالاً تحریمها را به عنوان «ظلم غرب» تبلیغ کرده و فضای سیاسی را امنیتیتر خواهد کرد.
امکان تغییر محاسبات راهبردی ایران: بسته به شدت بحران، تهران ممکن است یا به سمت انعطاف و مذاکره جدید حرکت کند، یا بیشتر به سمت رویارویی و همکاری عمیقتر با روسیه و چین برود.
🔹 به طور خلاصه: بازگشت تحریمهای سازمان ملل علیه ایران، از تحریمهای یکجانبه آمریکا سنگینتر و پرهزینهتر است، چون مشروعیت جهانی دارد و همه کشورها را ملزم میکند.
چقدر غم انگیز است که به قول فروغ فرخزاد «آن روز ها رفتند…»
(به نقل از اینترنت، نویسنده نامعلوم)
این عکس در سال ۱۳۰۷ در زمان رضاشاه گرفته شده است در آن زمان با تصویب مجلس وقت قرار شد اعزام محصل برای تحصیل به اروپا انجام شود و این عکس اولین اعزام دانشجویان در آن دوره می باشد ، در این عکس چند تا نخست وزیر بعد و قبل از انقلاب هستند ، رهبران جبهه ملی و سران حزب توده هم هستند ، فارغ از سیاست در این عکس پدر جراحی نوین ،پدر طب کودکان، پدر تئاتر مدرن ایران هستند، صاحبان صنایع، موسسین کارخانجات و… می باشند و جوانان این عکس نهاد های مدنی ،حزب سیاسی، انجمن های صنفی، نهاد های اقتصادی، نهادهای فرهنگی ایجاد کردند، در این عکس تازه جوانانی هستند که قصه ایران قرن بیستم تقریبا با آنها آغاز شد.
در این عکس افرادی مانند مهندس حبیب نفیسی، دکتر یحیی عدل (پدر جراحی نوین و بیهوشی )،مهندس مهدی بازرگان (دو دوره رییس دانشکده فنی و اولین نخست وزیر بعد از انقلاب)، دکتر کریم سنجابی دبیر کل جبهه ملی)، مهندس جعفر شریف امامی (نخست وزیر دوره پهلوی دوم)، مهندس احمدعلی ابتهاج ( بنیانگذار سیمان تهران)، دکتر رضا رادمنش (دبیر اول حزب توده)، عبدالحسین نوشین (پدر تئاتر نوین ایران)، دکتر مهدی آذر (بنیانگذار طب داخلی ایران)، رضا اقصی (بنیانگذار دایره المعارف کودکان)….
همچنین مهندس ریاضی (رئیس دانشکده فنی، رئیس مجلس شورای ملی در پیش از انقلاب)، دکتر علی اکبر سیاسی (روانشناس و رئیس دانشگاه تهران و چند بار وزیر در قبل از انقلاب)، دکتر اسداله آل بویه ( شاگرد الی کارتان، روزنامه نگار، ریاضیدان وادیب) ،مهندس محمد افضلی پور( بنیانگذار دانشگاه شهید باهنر کرمان)…. دکتر محمدعلی ملکی ( از پیشکسوتان مبارزه با مالاریا)، دکتر رضا اقصی (پدر هندسه ایران)، مهندس غلامعلی فریور(فارغ از فعالیتهای سیاسی از بنیانگذاران کانون مهندسین)، ایران)…. نقطه شروع افراد این عکس از دانشگاه می باشد، این عکس وزن بالایی دارد و تاثیرافراد این عکس در دهه های ۳۰.، ۴۰ و۵۰ زیاد است.
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
«ایران عزیز»… «ای ایران، ای مرز پرگُهر…»
این را بعد از اینهمه سال چه کسانی میگویند که قبلاً نمی گفتند؟ بد نیست به این موضوع دقت کرد.
46 سال پیش، بعد از انقلاب ، ابتدا زمزمه شد که حاکمان جدید میخواهند برگزاری عید نوروز را منع کنند، زیرا به گفتۀ آنها، نوروز، اسلامی نیست. خُب، البته نیست، نمیتواند هم اسلامی باشد، چونکه خیلی قدیمی تر از اسلام است و به تاریخ پیشا اسلام ایرانیان برمیگردد. آقایانی که کمی دور از تقیّه های سیاسی تا حدّی جرأت فاش کردن برخی باور های درونی خود را پیدا کرده بودند، بعد از انقلاب شروع کردند به تحقیر آشکار عید نوروز. گفتند عید های اسلام عید فطر است و «قربان» و غیره… حتی گفتند «ما گاو و خر نیستیم که به خاطر نوروز و موسم سبزه و چمن جشن بگیریم…» نامهای ایرانی اشخاص و ماه های سال را مسخره کردند و زمان جنگ عراق گفتند این که مردم در جنگ علیه تجاوز صدام آنهمه فداکاری کردند اساساً به خاطر ایران نبود، به خاطر اسلام بود و گرنه ایران چیزی جز قطعه ای خاک و زمین نیست.
سال ها پیش رئیس جمهوری وقت، محمود احمدی نژاد گفته بود «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.» بسیاری مسئولان دیگر هم چه قبل و چه پس از جناب احمدی نژاد بار ها و بارها تکرار کرده بودند که مفهوم «وطن» و «ایران» اهمیت و معنایی ندارد، آنچه که مهم است، ایرانی اسلامی است؛ ایران قبل از اسلام وحشی، بی سواد، عقب مانده و آتش پرست بود و تنها با اسلامیت است که ایران، ایران شده است…
اشارۀ کوچکی به تاریخ ضرر ندارد.
پانصد سال پیش، شاه اسماعیل صفوی در جنگ چالدران با عثمانیان، به ایران و ایرانی هویّتی شیعه بخشید. شاه اسماعیل تشیع را که تا آن وقت مذهب اقلیت ایرانیان بود، غالباً به زور شمشیر، مذهب رسمی و دولتی همۀ ایران اعلام کرد. او با وجود شکست سنگین چالدران، ایران را در آن برهۀ زمانی تا حد زیادی از تجاوز و تجزیۀ خارجی (بخصوص عثمانیان در غرب و اُزبکان در شرق) حفظ نمود. از آن دوره به بعد در رابطه با هویّت، وحدت و همبستگی ایرانی که اساساً به تاریخ، فرهنگ و زبان ایران و ایرانیان متکی بوده و هست، عنصر دین و مشخّصاً مذهب، یعنی تشیع نیز علاوه گردید.
شاه اسماعیل و پادشاهانی که پس از او و سلسله صفوی آمدند نیز وابستگی و تعهد خود نسبت به همین هویت وملیت ایرانی را ادامه دادند. اما شاه اسماعیل از این جهت نخستین پادشاه ایران نبود. قبل از او نیز، بدون استثنا، همۀ پادشاهان ایرانی پس از اسلام، از طاهریان، صفاریان و سامانیان گرفته تا خوارزمشاهیان، سلجوقیان، حتی و بخصوص ایلخانان و سپس سلسله های ترکمان قراقویونلو و آق قویونلو خود را پادشاهان ایران میدانستند و متناسباً حکومت میکردند.
از این هم بیشتر و قدیمی تر. اندیشۀ ایران و هویت ایرانی به پیش از اسلام برمیگردد. (تداوم موجودیت و تقویت این هویت ایرانی بخصوص در هزار سال پیش از انقلاب مشروطه و رضا شاه را من کوشش کرده ام در کتاب و فصلی جداگانه به قلم بیاورم، ن. «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).
این اندیشۀ ایران و هویت مشترک ایرانی در اصل در زمان هخامنشیان پاگرفت، در زمان ساسانیان شکل روشن تری یافت و در زمان شاه اسماعیل عنصر مذهبی تشیع هم به آن اضافه شد که تا کنون به صورت های مختلف ادامه داشته است.
با آغاز دورۀ مُدرنیته در جریان انقلاب مشروطه و بعد رضا شاه که همراه با تمرکز و سازماندهی دولت داری سراسری، قانون گزاری، دادگستری، قوای لشکری و انتظامی، تعلیم و تربیت و رشد تدریجی انتشارات و رسانه ها بود، اندیشۀ هویت ایرانی و میهن دوستی به شیوۀ مدرن به مسیر تکوین و تدوین وارد شد. این چهرۀ مدرن هویت و خود شناسی ملی ایرانی دو یا سه ویژگی داشت. هدف نهایی این نوع «مدرنیزاسیون شرقی» (که به غیر از ایران در ترکیه و مصر نیز میتوان شاهد آن بود)، با وجود ملاحظات و مانعه های مذهبی، اجتماعی و تاریخی، نیل تدریجی به تامین نسبی برابری همۀ شهروندان ایران در مقابل قوانین نسبت به قبل عادلانه تر جدید و سرتاسری (ملی به معنای مدرن) بود – فارغ از تعلقات دینی و مذهبی، فارغ از جنسیت مرد و زن و فارغ از تعلقات قومی و زبانی.
درست است، در این زمینۀ فوق العادۀ پراهمیت اجتماعی یعنی تامین برابری حقوق همه در مقابل قانون، ما چند قرن از اروپا عقب افتاده بودیم. با قدرت گرفتن صفویان در ایران، مردم غیر شیعه (مخصوصاً اهل تسنن) ابتدا به صورت قتل و غارت و سپس انزوا و تحقیر مورد پیگرد، تبعیض و تحقیر قرار گرفتند، تا اینکه شیعه تبدیل به مذهب رسمی اکثریت نسبتاً بزرگ ایرانیان شد. این نیز درست است که مسلمان بودن و در عین حال شیعه بودن، در دولت داری ایرانی، چه صفوی و چه بعد از آن، به یکی از شاخص های مهم هویت ایرانی تبدیل گردیده بود. بسیاری از این نوع تبعیض ها، حتی با وجود روشنگری ها و اصلاحات ترقی خواهانۀ انقلاب مشروطه و سلسلۀ پهلوی که محتاطانه سعی به تامین برابری نسبی حقوق همۀ شهروندان می نمودند، همچنان پا برجا مانده بود. اما 46 سال پیش با پیروزی اسلامگرایی افراطی در ایران، این روند تدریجی اصلاحات نه تنها متوقف شد، بلکه عقب تر هم رفت.
در دورۀ جمهوری اسلامی تبعیض ها بین شهروندان، هم در متن قوانین و هم عملکرد مسئولان و ماموران دولتی شدید تر هم شد و رنگ مذهبی آن افزایش یافت. امروزه در قرن بیست و یکم هنوز هم یک ایرانی غیر مسلمان و حتی غیر شیعه نمی تواند رئیس جمهور یا وزیر و وکیل یا حتی استاندار و رئیس دادگستری شود، مگر اینکه دولت با هدف آرام کردن احساسات گروه های مردم، یک فرد غیر شیعه را به وظیفه ای جنبی و تشریفاتی منصوب نماید.
این در حالی است که تقریباً همزمان با سرکار آمدن صفویان در ایران، در اروپا فصل کاملاً جدیدی از پیشرفت تکنیکی و علمی شروع میشد که بالاخره منجر به انقلاب صنعتی، کشفیات و اختراعات جدید، جدایی دین و دولت و اولویت علم بر ایمان گردید که آرتور آربری آن را رویارویی «عقل و وحی» نامیده است – یک رویارویی که هزار سال پیش درجهان اسلام با شکست عقل، نقش مهمی در عقب ماندن شرق مسلمان از کاروان پیشرفت و تمدن ایفا نمود و در ایران، به دنبال کوشش های مشروطه و پهلوی ها، 46 سال پیش بخاطر یک کجروی فلاکت بار تاریخی، ایرانیان را حتی به عقب تر از دوران مشروطه و رضا شاه پرت نمود.
فروپاشی اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو در میانه های قرن دوم م. سرآغاز مهاجرت پی در پی اقوام مختلف از مغولستان کنونی تا خاورمیانه و اروپا گردید و امواج این مهاجرت ها ترکیب سیاسی، فرهنگی و قومی این مناطق پهناور را متحول نمود. تا اواسط قرن چهارم شاهد آن هستیم که این قبایل «هون» (یا «هیون»، به پارسی میانه «خیون» و به سغدی «خون»[1]) باعث ایجاد ناآرامی در مرزهای ایران ساسانی و شمال غربی هند می شوند.
هویت قومی-زبانی هون ها یا خیون ها ناروشن باقی مانده است. هیچ هم بعید نیست که آنها اتحادیه یا مجموعه ای مرکب از ایرانیان کوچ نشین سرزمین های شرقی و مجموعه ای از گویشوران آلتائی (عمدتا پروتو ترکیک و پروتو مغولی) بودند. ریچارد فرای خیون های آن سوی مرزهای ساسانیان را «یکی از آخرین اقوام کوچ نشین ایرانی زبان می شمارد که با گویشوران زبان های آلتائی اختلاط یافته و به خیون معروف شده بودند».[2]
به همین صورت تعلقات قومی و زبانی دودمان هپتالیان که جانشین کوشانیان بودند و در اواسط قرن پنجم بر خیون ها چیره شدند نیز معلوم نیست. میدانیم که همه اقوامی که تحت حکومت هپتالیان به سر می بردند، بدون تمایز قومی و فرهنگی به عنوان «هپتالیان» شمرده شده اند. به هر حال اقوامی که در سرزمین هپتالیان می زیستند، لهجه ایرانی بلخی یا «باکتریائی» را زبان کتبی خود قرار داده بودند. به نظر میرسد اکثر آنان اختلاطی از ایرانی زبانان کوچ نشین شرقی (سکا ها) و تخارها (به قول رُبرت گوبل «هون های ایرانی»)[3] با اقوام دیگر کوچ نشین از جمله ترک ها بودند که به ماوراءالنهر و افغانستان کنونی مهاجرت کرده بودند.
و اما گروه های دیگر و بزرگ تر «هون» ها به سوی غرب تاختند. آنها تا سال های 370 از رودخانه «وُلگا» در قلب روسیه گذشتند و رئیس آنان آتیلا (مرگ در سال 453) با فتوحات خود به صورت بحث انگیزی وارد تاریخ و افسانه های اروپا گشت.[4]
قبایلی که به ماوراءالنهر و افغانستان رفتند، جایگزین کوچ نشینان ایرانی شدند و یا آنان را در خود مستحیل نمودند. «توران» که بعد ها به عنوان موطن کوچ نشینان ترک زبان دشت ها شمرده شد، در دوران پیش از آن، سرزمین دامداران ایرانی زبان استپ ها یعنی سکاها و خیون ها بود.
در این منطقه چندین دولت-شهر ایرانی به وجود آمده بود. مثلا خوارزم با مردمی که گویشور زبان مخصوص شمال شرقی ایرانی بودند، در ازبکستان کنونی قرار داشت. در همسایگی خوارزم زبان سغدی رایج بود که رواج به مراتب بیشتری پیدا کرده و به غیر از شهرهای سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند کنونی) در امتداد راه ابریشم تا شمال چین تکلم میشد. در جنوب شرقی آنان تخارستان قرار داشت. در آنجا زبان بلخی باستان (باکتریائی) و دیگر لهجه های ایرانی مرتبط با امپراتوری کوشان رواج داشت.[5] هر کدام از این دولت-شهر ها تحت حاکمیت یک شاه یا شاهزاده محلی خود بود. آنها عنوان مختص خود را دارا بودند، مانند خوارزمشاه، اخشید و افشین. روابط سیاسی و تجاری میان این دولت-شهر ها و قبایل کوچ نشین ترک در دشت ها و همچنین «آس» ها (یا «آز» ها)[6] و دیگر قبایل ایرانی سرزمین های مجاور و قبایل غربی تر سواحل دریای سیاه، تعمیق می یافت.
پس از فروپاشی اتحادیه ایلاتی رو-ران در مغولستان کنونی، اولین دولت ترک بنام گوک تورک در سال 552 م. در همان سرزمین ها تاسیس یافت. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با مردم ایرانی و تخاری زبان ارتباط داشت. خاندان آشینا ها که تا آن دوره بر ترک ها حکم می راندند، پیش از آمدن به منطقه آلتای، در میان سکاهای ایرانی زبان و تخاری های سین-کیانگ در شمال غربی چین به سر می بردند. در دو سنگ نوشته «بوقوت» از سال های 580 که نخستین سنگ نوشته رسمی دولت ترک به شمار میرود، نام این خاندان «آشیناهای تورکوت» (یا تورقوت به معنی ترک ها) خوانده میشود. گفته میشود که خود نام «آشینا» (به معنی «آبی» یا «اعیان و اشراف») از زبان سکائی خُتن است. معلوم نیست آشینا ها ایرانی، تخاری یا ترک بوده اند، اما شکی نیست که عوامل اجتماعی و فرهنگی غیر ترکی تاثیر مهمی بر آشیناها داشته اند. نام نخستین خاقان های ترک (بومین، ایشتمی، موقان، تاسپار، نیوار/نوار ترکی نبود. سه صفحه سنگ نوشته های بوقوت به زبان سغدی و یک صفحه این دو سنگ نوشته به زبانی هنوز رمزگشائی نشده است که احتمال می رود زبان نیا مغولی (پروتو مغولی) باشد. عناوین و القاب خاقانات ترک که از پیش کسوتان هسیونگ-نو و رو-ران برگرفته شده بود، از منابع گوناگون سرچشمه می گرفت، مانند «قاتون/خاتون» (سغدی: خو-تن) به معنی همسر خاقان/قاغان؛ بِگ/بِیگ/بیک به معنی رئیس خاندان یا قبیله (ایرانی: *بَگ، بَغ؛ سغدی: بغی).[7] بعضی لغات هم ریشه تخاری یا هندی داشتند.
اینکه نطفه حاکمیت مطلق خاقان در روی زمین با مشیت خداوند/آسمان (تنگری/تانری) بسته شده، اساس حکمرانی خاقان بود. این اندیشه با باورهای ایرانی مبنی بر «فرّ ایزدی» بی ارتباط نبود. نخستین جمله لوحه جنوبی سنگ نوشته «کول تیگین» یا «کول تگین» (از کتیبه های اُرخون، قرن هشتم م.) چنین است: «(من) بیلگه خاقان ترک، همانند خداوند/آسمان از خداوند/آسمان زاده شد(م).» و همچنین: «من با خواست خداوند/آسمان و از آنجا که خود دارای نیکبختی الهی بودم، خاقان شدم.»[8] (کول تیگین برادر کوچک بیلگه قاغان چهارمین خاقان دولت دوم ترک بود).
بگذارید در اینجا نگاه کوتاهی به سنگ نوشته های دوره نخستین دولت های ترک در آسیای میانه داشته باشیم.
در سال 552 نخستین دولت ترک (گوک تورک) در مغولستان تاسیس یافت، اما این دولت که اتحادیه ای مرکب از قبایل غالبا ترک زبان بود، بعد از سی سال تحت فشار چین و اختلافات داخلی در سال 581 به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم گردید. دومین خاقانات ترک (682-744) موسوم به تورگش نیز که در قزاقستان و قرقیزستان تاسیس یافته و سپس به صفحاتی از ماوراءالنهر و حتی افغانستان گسترش یافته بود، در مقابل لشکریان اسلام و فشار قبایل ترک اویغور و قارلوق متلاشی شد. این دولت های نخستین ترک مجموعا حدود 200 سال بر سر قدرت بودند. از این دوره ده ها سنگ نوشته بر جا مانده است. اکثر آنها در دو، سه قرن اخیر در مغولستان و برخی دیگر در قزاقستان و قرقیزستان کنونی کشف شده اند. اغلب این سنگ نوشته ها رمزگشائی شده اند. متن این سنگ نوشته ها به زبان و خط سغدی، ترکی قدیم، چینی، براهمی و احتمالا مغولی قدیم است.
سنگ نوشته های ترکی این دوره نخستین آثار نوشتاری زبان ترکی به شمار می روند. در عین حال بررسی همین لوحه های سنگی نیز نشان دهنده آن است که آغاز آشنائی، همسایگی و همگرائی ترک ها و ایرانی زبانان شرقی (سکاها، تخارها و متعاقبین خُتنی، سغدی، خوارزمی و بلخی آنان) به چند قرن پیش از اسلام در سرزمین های آسیای میانه بر میگردد.
وقتی که از سنگ نوشته های ترکی قدیم سخن می رود، منظور لوحه هائی حکاکی شده متعلق به سده های هفتم و هشتم میلادی هستند که از قرن نوزدهم به بعد در نزدیکی رود اُرخون در مغولستان کشف شده اند. جالب توجه است که نخستین سنگ نوشته رسمی دوره حکومت گوک تورک عبارت از دو لوحه سنگی «بوگوت» به زبان سغدی است که احتمالا مربوط به سال های 580 یعنی بیست، سی سال پس از تاسیس دولت گوک تورک می شود.[9] هر دو سطح عمودی یکی از این لوحه ها به زبان و خط سغدی است. از دو سطح لوحه دوم، یک سطح سغدی، اما سطح دیگر به خط سغدی و زبانی است که هنوز رمز گشائی نشده و احتمال داده می شود که نیامغولی باشد. از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک تاکنون سنگ نوشته ای به زبان ترکی کشف نشده است. نخستین سنگ نوشته های ترکی قدیم که تا کنون کشف و رمز گشائی شده اند، مربوط به دومین خاقانات ترک یعنی دولت تورگش (682-744) است.[10] معروف ترین این لوحه ها عبارتند از (1) سنگ نوشته منسوب به «بیلگه قاغان»، پسر دوم «ایلتریش»، بنیانگذار سلسله خاقانات دوم ترک و خاقان چهارم این سلسله؛ (2) سنگ نوشته برادر بیلگه خاقان، «کول تگین» از فرماندهان برجسته این دولت؛ و (3) سنگ نوشته «تونیوقوق»، پدر زن بیلگه خاقان و مشاور نزدیک او. زبان این سنگ نوشته ها ترکی قدیم و چینی است.
به ویژه تاجران سغدی و خوارزمی و جامعه های سغدیان در واحه هائی که از مغولستان داخلی تا کریمه در امتداد راه ابریشم قرار داشتند، نقش مهمی در دولت ترک ایفا میکردند. آنها نوعی «اتحادیه تجاری» میان یکدیگر ایجاد کرده بودند که حتی دارای نیروی نظامی-نگهبانی خود بود. خدمتکاران آنها به زبان سغدی «چ-کر» (فارسی: چاکر، چینی: چه-چیه) خوانده میشد. دولت ترک در گسترش خود به سوی غرب ابتدا با دولت ساسانی ایران دست به اتفاق نظامی زده و سپس دولت محلی هپتالیان (در ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان کنونی) را در سال های 563-565 درهم شکست. به عنوان نماد این اتحاد عمل نظامی میان ایران و دولت ترک، خسرو انوشیروان با یکی از دختران خاقان ترک ایستمی ازدواج نمود که به گفته مسعودی، فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم محصول همین ازدواج بود.[11] گسترش فتوحات ترکان باعث ورود موج دیگری از ترکیک زبانان به این منطقه از ماوراءالنهر شد.
با این تدابیر نظامی، ترک ها قدرت خود را در شمال آمو دریا یعنی جیحون مستحکم نمودند، در حالیکه جنوب آمودریا تحت کنترل ساسانیان درآمد. اما این اتحاد ایرانیان و ترکان به سبب رقابت های تجاری و سیاسی عمر کوتاهی داشت. پس از بی نتیجه ماندن چند سفر فرستادگان ترک ها به ایران، دولت ترک نخستین هیئت خود را به قسطنطنیه، پایتخت بیزانس یعنی بزرگ ترین رقیب ایران ساسانی در آن دوره اعزام نمود. روابط دولت ترک با سه امپراتوری بزرگ آن دوره یعنی ایران، بیزانس و چین اصولا به دست سغدیان ساکن دولت ترک به پیش برده میشد. رهبری نخستین هیئت ترکی به قسطنطنیه به عهده «مانیاح» (یا مانیاکس) سغدی گذاشته شده بود. او نامه ای به «خط سکائی» تقدیم امپراتور بیزانس نمود که احتمالا به زبان سغدی بود. بیزانسی ها که میخواستند از ترک ها در مقابله با ایرانیان استفاده کنند، شرکای موثری برای ترک ها از آب در نیامدند. ترک ها نیز که در آن دوره در میان خود درگیر اختلافات شدید و خونینی بودند، در سال 589 در هرات شکست سنگینی از ایرانیان خوردند.[12]
منابع بیزانس، مانیاح را به عنوان «مشاور نزدیک خاقان ترک» معرفی کرده اند. در مقابل، منابع چینی که اغلب دل خوشی از قبایل کوچ نشین فرامرزی شمال نداشتند، ترک ها را «ساده لوح، بدون قابلیت دوراندیشی» و درک سیاست تفرقه افکنی بین دیگران توصیف نموده اند. آنها «بسیاری از سغدیان» دولت ترک را در این مورد استثنا شمرده و نوشته اند که سغدیان «زیرک، مکار و مجرب هستند، به ترک ها درس می دهند و آنها را راهنمائی میکنند.»[13] سغدیان تجربه امپراتوری های هخامنشی و اسکندر مقدونی را داشتند. فرزندان خانواده های پر نفوذ سغدی با فرزندان خان های ترک ازدواج کردند. همچنین، آنگونه که دیدیم، تاجران و نخبگان سیاسی سغدی نقش میانجی در مناسبات رسمی ترک ها با امپراتوری های ملل یکجا نشین همسایه را بازی می کردند. فعالیت های تجاری سغدیان در خارج از ماوراءالنهر بخصوص بعد از فتوحات اسکندر گسترش یافت. یعنی هنگامی که دولت گوک تورک تشکیل شد، سغدیان دارای تجارب غنی در تجارت و سیاحت در سرزمین های همسایه شده بودند. به هر تقدیر تاجران سغدی می توانستند از فتوحات ترک ها برای توسعه تجارت خود به خوبی استفاده کنند. از این جهت می توان گفت که سغدیان نیازمند قدرت نظامی ترک ها بودند و مثلا می توانستند از آن طریق چین را به باز کردن بیشتر مرزهای خود به کالا های ماوراءالنهر وادار کنند. از طرف دیگر ترک ها هم به تجربه، دانش و مهارت های اقتصادی و اداری سغدیان احتیاج داشتند.
سغدیان در عین حال مانند دیگر مردمان تجارت پیشه، در صنایع دستی و همچنین کشاورزی و دامپروری نیز زبردست و موفق بودند. منابع چینی از جمله از پرورش بهترین انواع اسب توسط سغدیان نوشته اند. به نظر فرای، سغدیان همزمان با مهارت فوق العاده خود در تجارت (و شاید هم درست به همین خاطر) نوعی «سکولاریسم تجاری ایجاد کرده بودند که مشخصه آن تعامل بیشتر نسبت به ادیان مختلف و عموما خارجیان بود،»[14] چیزی که در ایران ساسانی همسایه به آن درجه دیده نمی شد. اصولا باورهای دینی در دنیای سغدیان و ترک ها عبارت از گلچینی از ادیان و باور های مختلف بود. نمونه دیگر این تجربه، خوارزم همسایه بود که با حوزه رود ولگا تجارت فعالی برقرار کرده بود. «در نتیجه، این ایرانیان دولت-شهر های نامبرده در عین حال در سرتاسر اوراسیا ناقل و حامل فرهنگ[15] شده بودند و زبان سغدی که با الفباهای گوناگون سامی (مخصوصا آسوری) نوشته میشد، زبان مشترک[16] راه ابریشم آسیای مرکزی شده بود.»[17] به واسطه همین سغدیان بود که ادیان مختلف از شرق دریای مدیترانه (مسیحیت، آئین مانوی) یا هند (آئین بودا) به آسیای مرکزی رسوخ نمود. بخصوص در تورفان (در سین-کیانگ چین) متون بسیاری به زبان سغدی و در رابطه با این ادیان یافت شده است. تاثیرات دین و فرهنگ زرتشتی از ایران نیز قابل توجه است. بدین جهت جای شگفتی نیست که بسیاری از تعابیر و اندیشه های مربوط به این ادیان از طریق زبان سغدی وارد زبان ترکی باستان شده اند، مانند: ترکیک «اوچماق» به معنی بهشت (سغدی: اوشتماخ)؛ ترکیک «تامو، تاموق» به معنی جهنم (سغدی: تامق)؛ و ترکیک «یِک» به معنی شیطان (هندی: یَککه). به نظر طلعت تکین و آنه ماری گابن بعید نیست که اندیشه «خداوند زمان» مندرج در سنگ نوشته ترکی «کول تیگین» متاثر از اندیشه تقدیر گرایانه «زروانیستی» منشعب از مزد یسنا بوده باشد که زمان را منبع همه چیز در دنیا می شمارد و در دوره ساسانیان مذهبی رایج میان ایرانیان شده بود.[18]
شکی نیست که تاثیر سُغدیان بر ترک های نخستین به مراتب بیشتر از چین در همسایگی آنان بوده است. مثلا نظام های نوشتاری ترکی باستان که نمونه های آن در اقصی نقاط آسیای میانه یافت شده، احتمالا از سغدی یا دیگر الفباهای سامی متاثر بوده که از طریق خط آرامی-پهلوی ایرانیان یا دیگر الفبا های سامی وارد آسیای میانه شده بودند. اما نفوذ عناصر زبانی سغدی (از جمله واژگان) به ترکی در دوره خاقانات اویغورها (742-840) حتی بیشتر از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک ها بود.
به یاد بیاوریم که دولت گوک تورک (تاسیس 552) به دنبال اختلافات قبیله ای در داخل خود به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد (588). دولت ترکان شرقی (اساسا ایالت سین-کیانگ چین) در سال 630 و دولت ترکان غربی (اساسا مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) در سال 657 از چین شکست خورد. چند سال بعد (682) اقوام ترک های غربی دولت دوم خود بنام «تورگش» را تاسیس نمودند. این دولت ابتدا از چین و سپس در مقابل حملات اعراب در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی (734-744) شکست خورد. در سال 745 اویغور ها که قومی ترک زبان بوده و غالبا یکجا نشین شده بودند، آخرین خاقان دولت ترک تورگش را به قتل رسانیده و خود جایگزین این دولت گشتند. اما سرزمین های این دولت اصولا در شرق قرار داشت و «ترک های غربی» در ماوراءالنهر را دربر نمی گرفت. از آن به بعد اقوام ترک های غربی پراکنده گشتند. آنها تا سده های نهم تا یازدهم به اسلام گرویده و وارد جهان اسلام شدند.
دولت اویغور جانشین دولت دوم ترک (تورگش) در مغولستان شد. این همزمان با فتوحات اسلام در آسیای میانه بود. اما روابط سغدیان و اویغورها به پیش از اسلام باز می گشت. سغدیان مُبلغ مانویت در گرویدن «بوگو»، خاقان (به اویغوری «قاغان») اویغور به آئین مانوی نقشی مستقیم داشتند (762). در اسناد اویغوری، پیروان آئین مانی «نگاشک-لر» (شنوندگان) نامیده شده اند. در ادبیات مانوی سغدی نگاشک[19] معنی «شنونده» داشت، «شنونده» ای که به پیشرو و استاد دینی خود که سارت نامیده میشد[20]، گوش فرا میداد و از او پیروی مینمود. تعبیر «سارت» از لفظ «سارتا» در زبان سانسکریت می آید و معنی «تاجر» میدهد. سارت ها قشری از سغدیان بودند که در میان اویغور ها بیش از هر گروه دیگر آئین مانوی را تبلیغ می کردند. تعبیر اویغوری «دیندار-لر» (سغدی: دیند‘ر؛ فارسی: دیندار) به آن دسته از مومنان مانوی گفته میشد که در امتداد راه ابریشم ساکن شده و متون دینی خود را به زبان های گوناگون ترجمه میکردند.[21] تاثیر مستقیم تر سغدی بر اویغوری در آن بود که اویغوری، مانند ترکی دوره گوک تورک، الفبای خود را از انواع گوناگون الفبای سغدی گرفته بود که ریشه آن هم به الفبای آرامی بر میگشت. نکته جالب دیگر اینکه همین الفبای اویغوری از آنها به مغول ها و از مغول ها به منچوها در شمال چین انتقال یافت. یک رشته لغات و اصطلاحات هم مستقیما از سغدی (و برخی از راه ترکی) به اویغوری وارد شده است، مانند «اَژون» به معنی زندگی، هستی (سغدی: ‘زون) که بعد ها در محیط اسلامی شکل «دنیا» را به خود گرفته است.[22] بسیاری واژه ها نیز از سانسکریت و به واسطه سغدی وارد ترکی شده است. در حوزه زندگی شهری نیز می توان به نمونه واژه «کند» (سغدی: کنذ) به معنی شهر اشاره کرد.[23]
همه دولت های ایلاتی ترکی که بعد ها در این منطقه بر سر کار آمدند، از متخصصین و کارشناسان شهرهای جوامع یکجانشین دور و نزدیک استفاده نمودند. از آن جمله بودند افراد و گروه هائی که در حوزه های فرهنگ و تجارت، اداره دولت و جمع آوری مالیات کار میکردند و همچنین مترجمان و دانشمندان که برای مردمان کوچ نشین اهمیت بسیاری داشتند. هم سغدیان و هم بعد ها دیگر ایرانیان در دولت های ترک تباری که در ماوراءالنهر و خاورمیانه برسر کار آمدند، نقش بسیار مهمی در اداره دولت، تجارت و امور علمی و فرهنگی بر عهده داشتند. در سرزمین های ایرانی قشر بزرگی با تجربه و سنت دبیران و وزیران، دانشمندان و ادیبان دوره ساسانی باقی مانده بود که بخصوص از دوره عباسیان به بعد تا دوره غزنویان و سلجوقیان با موفقیتی چشمگیر به کار خود ادامه می دادند. این سنت به همان ترتیب به دولت های ترکی در شبه قاره هند هم منتقل گردید.
دولت اویغور در اواسط قرن نهم از طرف چین و اقوام رقیب ترک تضعیف و سرانجام سرنگون گردید. در نتیجه انبوهی از اویغورها به مناطقی از ایالت کان-سو و سین کیانگ در شمال غرب چین (ختن، تورفان، ارومچی، کاشغر) که تا ان دوره غالبا موطن سکاها و تخاری زبانان بود، مهاجرت کردند. از همین دوره به بعد بود که زبان نخست اغلب مردم این سرزمین ها لهجه های مختلف ترکی شد.[24]
در حالیکه سغدیان در شکل دادن به فرهنگ اویغوری نقش مهمی ایفا میکردند، موطن اصلی سغدیان یعنی سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند کنونی) و استروشَنه (استرَوشن در تاجیکستان کنونی) با حملات و فتوحات نیروی جدیدی از خراسان روبرو شد: اسلام. این دین جدید می رفت تا تمامی چهره و خمیره آسیای مرکزی را متحول کند.
در پی فروپاشی دولت پهناور ساسانی در سال 651 اعراب به آن سوی خراسان رو آوردند. در سال های 670 و 680 حمله های اعراب فزونی یافت. در نتیجه، حاکمان محلی ماوراءالنهر ناچار به عهد قراردادهای تسلیم یا صلح با اعراب همراه با پرداخت خراج شدند. فتح کامل سرزمین های آن سوی جیحون (آمودریا) مدتی بخاطر اختلافات خونین قبیله ای در داخل خلافت امویان به تاخیر افتاد. در سال 705 فشار لشکریان اسلام بر ماوراءالنهر از سر گرفته شد. شاهزادگان و دهقانان بلخی، سغدی و خوارزمی مدت ها کوشش کردند تا به کمک نیروی مسلح ترک های غربی در برابر حملات اعراب ایستادگی نمایند، اما این تلاش ها نتیجه چندانی نداد. در سال 737 اعراب نیروی خاقان ترک های غربی (تورگش) را در هم کوبیدند. خاقان ترک «سولو» به ولایتی شمالی در قزاقستان کنونی گریخت و در آنجا از سوی یکی از فرماندهان خود به قتل رسید. با این ترتیب دولت دوم ترک های غربی منقرض شد.[25] پیروزی نهائی لشکریان اسلام در ماوراءالنهر در سال 751 در نبردی میان نیروهای مسلمانان شامل اعراب و ایرانیان نومسلمان در یک سو و لشکریان چینی و بخشی از اقوام ترک در سوی دیگر به وقوع پیوست. صحنه این رویاروئی نهائی در ولایت «ایلی» در قزاقستان یا قرقیزستان کنونی و در سواحل رود «تالاس» («طراز» در منابع اسلامی) بود. در میانه نبرد، ترک هائی که در طرف چینی ها می جنگیدند و غالبا از قبیله قارلوق بودند، یک شبه موضع خود را عوض کرده و به لشکریان مسلمان پیوستند. این حادثه احتمالا سرنوشت آن نبرد را به نفع مسلمانان تغییر داد. در نتیجه پیروزی مسلمانان در جنگ تالاس، ماوراءالنهر و به تدریج سرزمین های کنونی ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان و همچنین ولایت سین کیانگ چین به عالم اسلام پیوستند و مردم این سرزمین ها به تدریج مسلمان شدند. مشابه همین تحولات پس از پیروزی اعراب در نبرد با خزرها و برخی از دیگر اقوام شمال قفقاز نیز رخ داد.
در پی فروپاشی دولت تورگش، یکی از خاقان نشین های تابع این دولت در غرب ماوراءالنهر (از رود ولگا گرفته تا شمال دریای خزر و استپ های قفقاز و شمال دریای سیاه) به نام خزرها (حدود 650-965) به صورت مستقل درآمد. تماس دولت خزر با جهان اسلام اساسا از طریق خوارزم و ایران بود. این دولت نیز مانند اغلب دولت های ایلاتی دارای جمعیتی مختلط با زبان های گوناگون بود. در میان آنها از جمله گروه های ترک زبان (ترک های اُغور[26] در غرب اوراسیا)، ایرانی زبانان (بخصوص از اقوام آلان و آس یا آز)، فین-اُقوری زبانان، اسلاویک زبانان، قفقازی های باستان و جمعیت های پراکنده یهودیان و ایرانیان بودند که در رشته های مختلف اقتصادی و تجاری کار میکردند. این خاقانات برای مدتی تبدیل به مهمترین نیروی منطقه مزبور گردید. در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم گروه هائی از حاکمان و نخبگان خزر به دین یهودی گرویدند.[27] بعد از مدتی یهودیت در بین دیگر اعضای جامعه خزر گسترش یافت. اسلام و مسیحیت نیز در شهر های خزر رواج داشت. حضور تعداد قابل توجهی از گروه های آلان-آس و همچنین روابط نزدیک تجاری با خوارزم همسایه و جهان اسلام از مسیر ولگا-دریای خزر، زمینه را برای افزایش تاثیر ایرانیان بر دولت خزر فراهم نمود. این را به ویژه میتوان در نام های اشخاص دید. از جمله نام یکی از فرماندهان خزر در سال 737 «هَزار طَرخان» بود. نکته مهم دیگر اینکه حاکمان خزر در دوره اعتلای این دودمان، بر عکس اغلب خان نشین های دیگر، لشکری نسبتا حرفه ای داشتند و به سربازان خود حقوق می پرداختند. نام این لشکر نیز در زبان آنها «اُرس» (عربی: الاُرسه) بود. به احتمال قوی ریشه این نام، طوری که در منابع قدیم آمده، «آئورسی» یا «آئورشا» ست. سربازان این لشکر از میان مهاجران مسلمان خوارزمی تشکیل می شدند که به سرزمین خزر آمده بودند. حتی وزیران خان های خزر نیز غالبا از میان این جماعت انتخاب می شد.
تا اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی ماوراءالنهر ایرانی زبان (یعنی ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی) بخشی از جهان اسلام شده بود. در جریان این روند چند تحول مهم رخ داد. در دوره ساسانیان، پارسی میانه (پهلوی) در بین سغدیان و دیگر ایرانی زبانان منطقه ریشه دوانده بود. در این دو قرن و دو قرن بعدی تحول زبان فارسی به مرحله شکوفائی و باروری یعنی «فارسی نو» یا معاصر رسید و به زبان ادبیاتی غنی و فراگیر در جهان اسلام تبدیل گردید، زبانی که از کاشغر چین و سواحل رود سِند تا قفقاز و عراق و آناتولی زبان مشترک و کتبی انبوه بزرگی از مردم صرفنظر از تعلقات قومی و زبانی آنان شمرده می شد. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر با چهره هائی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی، ناصر خسرو و دانشمندانی چون ابوعلی سینا و ابو ریحان بیرونی می شویم.
چهار تحول جالب و مهم دیگر در رابطه با تحول زبان در سرزمین های ایرانی زبان را نباید ناگفته گذاشت. یکم: توسعه و تحکیم فارسی نو یعنی اساسا فارسی کتبی و ادبی کنونی بجای لهجه های محلی پهلوی در نجد ایران، دوم: پسرفت و بتدریج از کاربرد روزمره ناپدید شدن زبان های ایرانی شرقی (بلخی باستان، خوارزمی و سغدی) و جایگزین شدن فارسی نو بجای این زبان ها، سوم: همزمان با کوچ قبایل ترک زبان و حاکمیت دولت های ترک تبار، تغییر تدریجی زبان نخست اکثر مردم ماوراءالنهر از فارسی (در مرو)، خوارزمی و سغدی (در خوارزم، بخارا، سمرقند و چاچ یعنی تاشکند در ازبکستان و ترکمنستان کنونی) به ترکی، یا اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» عمومی، زیرا لهجه های مختلف این «ترکی عمومی» هنوز شکل و ساختاری نسبتا روشن و نهائی نگرفته بودند. نکته مهم چهارم نیز اینکه بخشی از مردم سغدی زبان ماوراءالنهر در تاجیکستان و جنوب ازبکستان کنونی (سمرقند و بخارا) در عین همسایگی و همگرائی با ترکی زبانان جدید که چند قرن بعد نام «ازبک» گرفتند، ترکی زبان نشدند، اما به تدریج فارسی زبان شدند، در حالیکه زبان پیشین آنان یعنی سغدی به تدریج از دایره کاربرد روزانه و طبعا کتبی و ادبی خارج میشد.
در رابطه با همین تحولات است که نام قومی «تاجیک» و نام زبان «تاجیکی» یا «فارسی تاجیکی» رایج شده است. در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذ داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری درباره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیر مسلمانان اخذ می شد) از نو مسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمین-دار ایرانی، -م.) بخارا پیش اشرس (حاکم خراسان، -م.) آمدند و گفتند: خراج از که میگیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م.) عرب (به معنی مسلمان، -م.) شده اند؟»[28] علت شکایت دهقانان ایرانی آن بود که با متوقف کردن اخذ جزیه، مقدار کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.
این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاد که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. برپایه روایت طبری دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی که هنوز مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.
واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیک» (پارس+ی+ک)، «آسوریک» (در «درخت آسوریک») به معنی «درخت آسوری/آشوری»[29]، و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظر بارتولد[30]، فرای[31] و گلدن[32] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب بوده است . واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیر استرابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. بعدها ایرانیان دوره ساسانی تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند. بدین ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده، اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی» یا رایج [33]شده است.
[1] xwn
[2] Frye: Heritage of Central Asia, pp. 169-171
[3] Göbl, Robert: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967
[4] یک منبع خوب برای مطالعه هون ها اثر زیر از منخن-هلفن است:
دوراهی های پیش روی ایران امروز از نظر محمود سریع القلم، استاد اقتصاد در دانشگاه شهید بهشتی… «یا این راه، یا آن راه.. راه سومی نیست. کمی از این، کمی از آن هم نمیشود…» انتخاب نظام چیست؟
وقت به سرعت میگذرد.
رشد اقتصادی کشور یا ایجاد عدالت در خاورمیانه
توسعۀ اقتصادی یا حفظ تقابل با آمریکا
پیشرفت علم و فن آوری یا حفظ فاصله از غرب
روابط عادی با همۀ قدرت های بزرگ یا تداوم نرخ تورم دورقمی
کسب رضایت مردم از شاخص های زندگی خوب یا حفظ سطح هزینه های امنیتی منطقه
امنیت ملی مبتنی بر ثروت اقتصادی یا امنیت ملی مبتنی بر برنامۀ هسته ای
تامین سرمایۀ خارجی جهت بازسازی عمرانی کشور یا تامین امنیت از طریق حضور امنیتی در خاورمیانه
دسترسی به بازارهای کالا، سرمایه و خدمات و فن آوری یا گِره زدن کشور به تنش های منطقه ای
آیندۀ کیفی سرزمین و مردم ایران در دراز مدت یا موفقیت های کوتاه مدت امنیتی در منطقه
تولید ثروت برای حفظ فرهنگ، اقتصاد و تمدن ایران یا فروش انرژی های فُسیلی برای حفظ وضع موجود
تقریبا پنج هزار سال پیش، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا در سرزمین های غربی دشت های اوراسیا (از رود «سیردریا» در آسیای میانه تا رود دانوب در اروپا) می زیستند، به دلایل ناروشنی پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها[1] بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر در شمال غربی چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان سرزمین های غربی بود.
گروه دومی که احتمالا نیاکان هیتیت ها در آناتولی و ماننائی ها در شمال غرب ایران و شمال عراق و سوریه بودند، به این مناطق آمدند و با مردم بومی این سرزمین ها درآمیختند.
گروه سومی که عبارت از هند و ایرانیان یا آریائی ها بود، رو به سوی ماوراءالنهر، افغانستان و شمال پاکستان نهاد. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب نبود که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به سوی آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به طرف ایران.
هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» زبان در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان اساسا عبارت از مادها و پارسی ها بودند که احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ. م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندانی در دست نیست. تنها چیزی که در باره این دوره «پیشا ایرانی» میدانیم، مربوط به تمدن باستانی عیلام (ایلام) در خوزستان و لرستان کنونی و سنگ نوشته های بین النهرین (بخصوص آشور) میشود که در باره دیگر اقوام غربی ایران از جمله آذربایجان و کردستان اطلاعات جسته و گریخته ای میدهند. همین منابع هم هستند که برای اولین بار در تاریخ از اقوام ماد و پارس در همسایگی شرقی تمدن های بین النهرین سخن گفته اند.
گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری، مغولستان و شمال غربی چین در همین سرزمین ها (از جمله تورفان، خُتن، کاشغر، ارومچی، واحه های قزاقستان کنونی) [3] و حوزه آلتای مسکون شدند و تا سده دوم یا سوم پ.م. تبدیل به گروه بزرگی از مردم این سرزمین ها گشتند. در جریان همین کوچ ها، چادرنشینان و دام پروران ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، با مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر و بعد ها با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند.
در یک رشته نوشته ها به بازنشر فصل های کتاب «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» خواهیم پرداخت که دو سال پیش توسط شرکت انتتشاراتی «آیدین» در تبریز منتشر شد.
این کتاب، تاریخ طولانی آشنائی و همگرائی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی میکند. بیش از هزار سال است که ایرانی زبانان و ترک زبانان[1] از آسیای مرکزی در مرزهای چین گرفته تا آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی میکنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنائی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، هم سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد و هم به سود زندگی آرام، پر تفاهم و سودمند برای همه جوامع این منطقه است.
در اینجا منظور از تعبیر «ایرانیان» تنها شهروندان ایران یا افغانستان و تاجیکستان کنونی نیست، بلکه همه مردمان در همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ایرانی سخن میگفتند. به همین ترتیب منظور از تعبیر «ترکان» همه مردمان همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از زبان ها و لهجه های ترکی سخن میگفتند. در علم زبان شناسی به گروه نخست، زبان ها و لهجه های «ایرانیک» و به گروه دوم، زبان ها و لهجه های ترکیک میگویند.
مناسبات، بده بستان و امتزاج پرفراز و نشیب ایرانیان و ترکان دستکم هزار سال پیشینه دارد – از فروپاشی سامانیان در اوایل هزاره دوم میلادی، تاسیس دولت های غزنویان، قراخانیان، خوارزمشاهیان ترک و سلجوقیان. این را دقیقا میدانیم. اما شاید آغاز این آشنائی و همگرائی حتی هزار سال پیش تر، یعنی مجموعا حدود دو هزار سال قبل در دشت های آسیای میانه و بخصوص مغولستان کنونی بوده است.
چرا مغولستان کنونی؟ زیرا سرزمینی که امروزه مغولستان نامیده میشود، تا اوایل هزاره اول میلادی یعنی دو هزار سال پیش هنوز «مغولستان» یا مغولی زبان نشده بود. این سرزمین، همراه با ایالت های سین کیانگ و گانگ سو در چین کنونی، موطن اقوام و قبایل مختلفی مانند سکاها، تُخارها، اجداد ترک ها و اجداد مغول ها بود که هم بین خود رقابت و کشمکش داشتند و هم همسایگی و معاشرت میکردند. این اقوام غالبا کوچ نشین بودند، در چادر ها میزیستند، دامپروری میکردند، و وابسته به وضع هوا از محلی به محل دیگر مهاجرت میکردند. در کنار دامپروری، آنها با همسایه های یکجا نشین خود به تجارت می پرداختند، پنیر و پشم میفروختند و کفش، لباس و نان میخریدند و بخصوص در دوره های خشکسالی و قحطی، جوانان تیرانداز و اسب سوارشان به سرزمین های مردمان یکجا نشین همسایه حمله ور میشدند.
در این جوامع قبیله ای «دولت» یا حکومت به معنای امروزی وجود نداشت. آنها به صورت طایفه ها و قبیله های متمایز اما مرتبط با یکدیگر در به اصطلاح «اتحادیه» های ایلاتی یا قبیله ای (همچنین موسوم به خان نشین با خاقانات) زندگی میکردند. در درون این اتحادیه ها، قبیله ای که پرجمعیت تر از دیگران بود و رئیس پر قدرتی داشت، همه آن اتحادیه را رهبری میکرد، تا اینکه بعد از مدتی بر اثر کشمکش داخلی یا مرگ رئیس قبیله، تقسیم قدرت از نو شروع می شد و حدود حکمرانی تغییر پیدا میکرد.
دو سه قرن قبل از میلاد مسیح تا یکی دو قرن بعد از آن، اوضاع دشت های آسیای میانه در شمال غربی چین چنین بود.
در باره این اتحادیه ها و قبایل داخل آنها که دو هزار سال پیش می زیستند و از نظر قومی و فرهنگی پیوسته در حال تغییر و تحول بودند، اطلاعات دقیقی موجود نیست. از طرف دیگر اغلب این منابع به زبان چینی و برخی سکائی (از زبان های ایرانی شرقی در دشت های آسیای میانه در قرون وسطا) هستند که مدت ها برای پژوهشگران معاصر ناآشنا باقی مانده بودند، تا اینکه بعضی از آنها در همین صد سال اخیر رمز گشائی و به زبان های اروپائی ترجمه شدند. همین منابع نام های مختلفی به این اتحادیه ها و قبایل درون آنها داده اند. از میان این نام ها مثلا میتوان به قبایل سکا (یا اسکیت) و تُخار و اتحادیه های موسوم به «هسیونگ-نو»، «روان-رو» و «هون» اشاره کرد.
برپایه اطلاعات منابع موجود، در باره حضور گسترده قبایل سکا و تُخار در منطقه وسیعی از تورپان (تورفان بعدی) و کاشغر (در چین کنونی) تا دشت های مغولستان در یکی دو قرن قبل و بعد از میلاد مسیح نمی توان تردید نمود. سکاها گویشوران یکی از زبان های ایرانی شرقی بودند و تُخارها نیز اگر ایرانی زبان نبودند، به هر حال می توان آنان را هند و اروپائی زبان شمرد. در باره اینکه این ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین در کدام دوره و چگونه به این مناطق آسیای میانه آمده اند، بخصوص در چهل، پنجاه سال اخیر پژوهش های با ارزش و علمی بسیاری انجام گرفته که این نوشته جای بحث آن نیست. کافی است که بدانیم این گروه ها احتمالا چند هزار سال پیش از آن به دنبال پراکنده شدن گروه بسیار بزرگ تری به نام اقوام مختلف هند و اروپائی زبان (که هند و ایرانی زبانان تنها یک زیر گروه آنان بودند) راه خاور زمین را در پیش گرفته اند. گروه های دیگر هند و اروپائی زبانان به غرب، شمال یا جنوب رفته اند. اکثریت بزرگ زبان های اروپائی و در ضمن ایرانی، ارمنی، هندی و روسی وابسته به همین خانواده زبان های هند و اروپائی هستند.
در عین حال، طبق منابع چینی، احتمالا اجداد قبایل ترک و مغول بعدی نیز همراه با سکاها و تخارها در اتحایه قبیله ای هسیونگ-نو می زیستند. این اتحادیه، دشت های مغولستان و سرزمین های همسایه آن در چین، جنوب روسیه، قزاقستان و قرقیزستان کنونی را در بر میگرفت. اگرچه منابع قدیم چینی به روشنی از حضور ترک ها یا مغول ها در این منطقه سخن نمیگویند و اگرچه در این مورد منابع نوشتاری ترکی یا مغولی قدیم نیز موجود نیست، اما این احتمال هیچ هم بعید نیست. به هر تقدیر میدانیم که ترک ها و مغول های بعدی از درون همین اتحادیه ها و در اثر فشارهای چین و همچنین پیشروی یا عقب نشینی قبایل دیگر پا به عرصه تاریخ گذاشته اند. ترک ها در این اتحادیه بزرگ زیر چتر اتحادیه کوچکتری به نام «آشینا» می زیستند. برپایه تحلیل نام و تاریخ اتحادیه آشینا (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») یعنی آخرین اتحادیه ای که ترک ها قبل از شورش و استقلال خود در قرن ششم م. در آن می زیستند، میتوان تاریخ نخستین تماس ها، همسایگی و همگرائی ترک ها و ایرانیان (اگر دقیق تر بگوئیم: ترکیک زبانان و ایرانیک زبانان شرقی) را در اوایل هزاره یکم میلادی یا حتی یکی دو قرن پیش از آن حدس زد.[2] با این ترتیب میتوان عجالتا نتیجه گرفت که نخستین تماس ها بین ایرانیان و ترک ها در دشت های آسیای میانه (مخصوصا مغواستان کنونی و کاشغر چین) انجام گرفته است. در آن دوره در ایران، هخامنشیان و پس از آنان لشکریان و فرماندهان «سلوکی» اسکندر مقدونی و سپس اشکانیان برسر کار بودند. ترک ها هم هنوز همراه با ایرانیان شرقی در اثر فشار چین و دیگر قبایل کوچ نشین از شمال و شرق، به طرف جنوب و جنوب غرب یعنی ماوراءالنهر و ایران مهاجرت نکرده بودند، یا اینکه این کوچ های بزرگ که بعد ها، در اوایل هزاره یکم میلادی به «کوچ هون ها» معروف شد، تازه تازه شروع شده بود.
عینا مانند نمونه ایرانیان شرقی، در باره خاستگاه اصلی ترک ها قبل از مهاجرتشان به دشت های مغولستان نیز اطلاعات دقیقی نداریم. اما گمانه زنی رایج کنونی دانشمندان مبنی بر آن است که اجداد اصلی ترک ها احتمالا از سرددشت ها یا «توندرا» های جنوب سیبری به مغولستان کوچ کرده اند. این کتاب جای آن بحث ها هم نیست. شاید عجالتا کافی است بدانیم که هم سکا ها و تخارها و هم ترک های نخستین اصالتا برخاسته از خود مغولستان نبودند، بلکه در نتیجه کوچ نشینی و مهاجرت به آنجا آمدند و در نتیجه کوچ ها و مهاجرت های بعدی به سرزمین های دیگر رفتند و با اقوام دیگر در آمیختند.
تقریبا پانصد سال بعد، در قرن ششم میلادی و بخصوص پس از تاسیس نخستین دولت ترک موسوم به «گوک تورک» در سال 552 م.[3] منابع قدیم چینی و یونانی بیزانس از قبایل ترک در آن سوی مرزهای شمال غربی چین یعنی مغولستان و جنوب روسیه کنونی سخن میگویند.[4]
این دوره در ایران، افغانستان و ماوراءالنهر مقارن با دوره ساسانیان است، یعنی زمانی که از دوره مادها، هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بیش از هزار سال میگذشت. در این مدت اتحادیه های قبیله ای گذشته به هم خورده و اتحادیه های کوچک و بزرگ جدید مانند کوشانیان، هون ها و هپتالیان به وجود آمده بودند. سکا ها و تخارها نیز با نام های جدید ناچار به مهاجرت به غرب و یا ماوراءالنهر، افغانستان، سیستان («سکا-ستان») و پاکستان کنونی شده بودند. ترک ها از درون اختلاط قومی «هون ها» بیرون آمده و به تدریج مقام خود را به عنوان نیروئی پراکنده، اما جنگاور در منطقه تحکیم مینمودند.
حکمرانی ساسانیان ایران تا شمال چین و مغولستان کنونی نمی رسید، اما در آن دوره، سُغدیان ایرانی زبان که احتمالا از وارثان سکا ها بوده و در تجارت با چین مهارت یافته بودند، از سمرقند و بخارا آمده، از این مناطق گذشته و در امتداد «جاده ابریشم» کالاهای خود را به چین می بردند. سواران قبایل ترک کار نگهبانی قافله های تجارتی سغدیان را برعهده داشتند. بعضی از آنها نیز برای دیگر چادر نشینان کالاهای تولیدی شهرنشینان سمرقند و بخارا را می خریدند. نخستین شهرهای دشت های شمال مانند «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) بر سر راه «جاده ابریشم» تاسیس شده که جمعیت آن ابتدا ترکیبی از ترک ها و سغدیان بوده است. بزودی این مردمان با یکدیگر در آمیختند و غالبا ترک زبان شدند، با مشخصات ظاهری و فرهنگ، مذهب و زبانی متاثر از یکدیگر…
تاسیس نخستین دولت ترک تاریخ به نام گوک تورک (552 م.) مربوط به همین دوره است. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با اقوام ایرانی و دیگر گروه های غیر ترک مرتبط بوده است. قشر رهبری کننده آنان، آشینا، قبلا منسوب به سرزمین های تُخاری و سکانشین کاشغر، خُتن و تورفان در شمال غربی چین بودند که بعد ها نام «ترکستان شرقی» و سین کیانگ چین به خود گرفت. همین دولت گوک تورک بود که مدتی پس از تاسیس خود، در همدستی با خسرو انوشیروان ساسانی حکومت هپتالیان در آسیای مرکزی را شکست داد و متصرفات این پیروزی را با ایران ساسانی تقسیم کرد: بلخ و هرات به ایران، سمرقند و بخارا به ترکان رسید. سغدیان در مناسبات این دولت ترک با ایران، بیزانس (روم شرقی) و چین نقش میانجی، فرستاده و مترجم را ایفا میکردند. در عین حال ترکی به عنوان زبان شفاهی مردم به تدریج رخنه بیشتری میان ایرانی زبانان ماوراءالنهر پیدا میکرد.
دولت گوک تورک در نتیجه اختلافات داخلی و حمله های چین و لشکریان اسلام شکست خورد و جای آن را دولت ایلاتی اویغور با مرکزیت کاشغر گرفت[5]. روابط این دولت با سغدیان حتی بهتر از دوره گوک تورک بود. پس از سقوط حکومت نامبرده، اویغورها به کاشغر، خُتن و تورفان کوچ کردند که اکثر مردم آن تخاریان و سکایان بودند. باز همه این مردمان با یکدیگر جوش خوردند و زبان غالب این منطقه ترکی شد. پس از فروپاشی دولت داری ترکی، در سرزمین های میان رود ولگا و حوزه پونتیک دریای سیاه دولت خزرها تاسیس یافت. مهم ترین نقاط رابطه این دولت با جهان اسلام عبارت از ایران و خوارزم بود.
این تحولات در بخش نخست کتاب حاضر («تا اسلام») با تفصیلات بیشتری شرح داده شده است.
بخش دوم کتاب («از اسلام تا صفویان»)، آنگونه که از نامش پیداست، از نظر زمانی به تحولات بعد از اسلام اختصاص یافته است. اما هنگام مطالعه کتاب که بر بستر سلسله مراتب رویدادهای تاریخی تنظیم شده است نیز میتوان به راحتی مشاهده کرد که سیر تاریخ، در مراحلی منقطع و بی ربط با یکدیگر جریان نمی یابد. هر مرحله در بطن خود حامل عناصر و خصوصیات، انسان ها، فرهنگ ها و مناسبات مرحله گذشته خود است و همزمان، عناصر، خصوصیات، انسان ها و فرهنگ های آینده بعدی را در خود می پروراند. از این نگاه است که میگویند تاریخ، همانند خود «زمان»، آینده و گذشته قطعی ندارد. بررسی تاریخ را پیوسته باید از نقطه ای شرطی آغاز کرد، اگر چه همان نقطه نیز گذشته ای داشته، و این بررسی را باید در نقطه ای شرطی پایان داد، اگر چه آن نقطه نیز آغاز و پایان خود را داشته است.
بدین ترتیب آنچه که بعد از اسلام در رابطه با موضوع اصلی این کتاب یعنی همگرائی و اختلاط ایرانیان و ترکان اتفاق افتاد، به گونه ای ادامه تحولات پیش از اسلام به صورتی دیگر و سرعتی بیشتر بود.
به گفته یوهانسون، «همه دولت های ایلاتی ترکیک که بعدا بر سر کار آمدند، متخصصان خود را از سرزمین های مردم یکجا نشین به کار گرفتند. ابتدا سغدیان و دیرتر دیگر ایرانیان در دولت های ترکیک آسیای مرکزی و شرق نزدیک وظایف اداری و دولتی بر عهده گرفتند.»[6] همه سلسله های بزرگ ترک زبان مانند غزنویان، سلجوقیان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و دیگران طی چندین قرن همزیستی، همگرائی و اختلاط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زبانی با جهان ایرانی، دولت ها و ملت های معاصری را به وجود آوردند که امروزه، در کنار ایران، کشور های ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان چند نمونه بارز این روند پر پیچ و خم تاریخی را تشکیل میدهند.
در این روند، فرهنگ ها، سنن و زبان های ایرانی، ترکی و طبعا عربی (عمدتا از طریق اسلام) فرهنگ مختلط و جدیدی را ایجاد کردند. حتی قرن ها بعد هر کدام از اجزا و اعضای این پدیده، با وجود پیمودن راه های مستقل و ملی خود در سده های اخیر، چنان درهم تنیده اند که امروزه نه تنها زبان و طرز فکر، عادات و سنن آنان، بلکه حتی فرهنگ پخت و پز و درک این ملت ها از اخلاق و روابط خانوادگی نیز به سختی قابل تفکیک از یکدیگرهستند – کم و بیش شبیه آنچه که امروزه در اروپا میان فرهنگ ها و زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه در بستر زبان و فرهنگ یونانی-لاتین می بینیم. این همان اختلاط «ایران و ترکان و تازیان» است که فردوسیِ دلواپس از کمرنگ شدن صفات باستانی ایرانی را به نوشتن «شِکوه نامه» معروف «پادشاهی یزدگرد» در شاهنامه وادار کرده است.
بله، «ایران و ترکان و تازیان» اینگونه در هم تنیده و با همه فراز و نشیب های راه، ملت ها و کشورهای نوین معاصر را به وجود آورده اند. شاعر میهنی ایران در آن اثر خود از اختلاط ایرانیان، ترکان و اعراب که در دوره فردوسی (قرون دهم-یازدهم م.) در اوج خود بود، اظهار نگرانی کرده است که این آمیزش باعث به هم خوردن فرهنگ و تمدن ایرانیان میشود. به همین ترتیب، فرهنگ نویس معروف ترک، محمود کاشغری که تقریبا همزمان فردوسی بود، در شکایتی مشابه، از اختلاط ترکان چادرنشین با ایرانیان شهری و مختلط شدن زبان به اصطلاح «پاک» و سره آنان با زبان فارسی شکایت کرده است. البته به نظر نگارنده هر دوی این نگرانی ها، نه نشانه خصومت نسبت به قوم و فرهنگ طرف مقابل، بلکه ناشی از حس پاسداری نسبت به فرهنگ خودی بوده است. شاید نه فردوسی و نه کاشغری می دانستند که ایرانیان و ترکان آن دوره نیز خود محصول آمیزشی هزار ساله در گذشته دورتر بوده اند و در آن دوره نیز این آمیزش، بخصوص با در نظر گرفتن بحران های سیاسی و نظامی جامعه «روال قابل انتظار» خود را طی میکرد. (در نیم فصل جداگانه ای از این کتاب به این بخش شاهنامه هم پرداخته شده است.)
کتاب حاضر تنها برخی از جوانب مهم این روند طولانی را در بستر تاریخی و سیاسی تحولات منطقه بررسی میکند. موضوع مهمی که دقت مرا در این بررسی به خود جلب میکند، پیدایش، مناسبات، تاثیر متقابل و تغییرات زبان های گروه های مختلف مردم و دیگر جنبه های فرهنگی در طول تاریخ منطقه وسیعی از آسیای میانه تا ایران و آناتولی تاریخی خواهد بود. به باور من، بررسی تحول زبان های ایرانیک و ترکیک و تاثیر آنها به یکدیگر میتواند روشن تر از روش های دیگر نشان دهنده چند و چون همگرائی و اختلاط تاریخی ایرانیان و ترکان باشد.
از نظر سلسله مراتب تاریخی، مرحله بعد از اسلام این بررسی را در میانه های دوره صفویان و مدتی پس از فتح قسطنطنیه یا استانبول کنونی از سوی عثمانیان به پایان خواهیم رساند.
در پایان کتاب سه پیوست خواهیم داشت. یکم: موضوع تداوم هویت ایرانی بخصوص از ساسانیان تا سلسله های ایرانی بعد از اسلام و هزاره ای که با حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز و با دوره صفویان وارد مرحله روشن تر و مشخص تر معاصر شد. دوم: بحث بیشتر و دقیق تری در رابطه با تاثیرات متقابل زبان های فارسی (ایرانی) و ترکی (ترکیک) در طول تاریخ، و سوم: در باره اختلاط ژنتیک ایرانیان و ترکان در طول تاریخ.
آنگونه که خواهیم دید، تاریخ آشنائی، معاشرت، همگرائی و در نهایت اختلاط تدریجی ایرانیان و ترکان 1000 تا 2000 سال سابقه دارد. اوج این مناسبات، بعد از اسلام، بعد از دوره سامانیان، یعنی حدود هزار سال پیش شروع شد. در این مدت طولانی، ایرانیان و ترکانی که اصالتا از آسیای میانه آمده بودند، به مرور زمان از نظر اداره دولت، امور اجتماعی و فرهنگی، زبان و آداب و رسوم چنان با یکدیگر در آمیختند که بعد از حدود پنج قرن، یعنی احتمالا از صفویان به بعد دیگر تمایز «ترک و تاجیک» (طوری که پیش تر در برخی آثار تاریخی و ادبی دیده میشد) به تدریج از بین رفت و محدود به زبان نخست یا مادری فارسی زبانان و ترکی زبانان گردید. در همین پیوست سوم خواهیم دید که اختلاط ایرانیان و ترکان از نظر ترکیب ژنتیک و «دی ان ای» نیز همه این مردمان را مشابه یکدیگر کرده است، تا جائی که شاید برخی تحولات سیاسی آنان را به در پیش گرفتن راه های سیاسی جداگانه ای وادار کند، اما حتی در آن صورت نیز تاثیرات متقابل و عمیق آنان بر یکدیگر بازگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.
در پایان این پیشگفتار لازم میدانم سپاسگزاری خود را از دو مورخ، ترک شناس و زبانشناس برجسته، پیتر ب. گُلدن (دانشگاه راتگرز آمریکا) و لارس یوهانسون (دانشگاه های ماینتس آلمان و اوپسالای سوئد) ابراز کنم. بخصوص سه اثر این دانشمندان به من در تالیف کتاب حاضر کمک فراوانی نموده اند. عنوان و مشخصات این سه اثر را در زیرنویس[7] همین صفحه ذکر کرده ام. بخصوص از پروفسور گلدن و موسسه انتشاراتی «هاراسوویتس» (ویسبادن آلمان) متشکرم. من از آنها خواهش کردم و آنها بدون چشمداشتی به من اجازه دادند که مقاله مفصل گلدن در کتاب یوهانسون/بولوت با عنوان «ترک ها و ایرانیان، یک نگاه تاریخی» را به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اما من بعدا به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر است به جای ترجمه کامل و دقیق مطالب آن کتاب که میتوانست برای متخصصین حوزه بسیار مفید باشد، از نکات اصلی آن استفاده کنم و موضوع را آنگونه که خود (با لحاظ کردن آثار دیگر) درک کرده ام، بازگو نمایم، تا قشر وسیعتری از خوانندگان غیر متخصص مورد خطاب قرار گیرند.
در همین پیشگفتار بجاست مفاهیم ایرانیک/ایرانی و ترکیک/ترکی را از یکدیگر تمیز دهیم. هدف اصلی از این تفکیک تشخیص میان زبانهای ترکیک (ترکی ترکیه، ترکی آذری، ازبکی، ترکمنی، قزاقی و غیره) و زبانهای ایرانیک (فارسی، سُغدی، بلخی، پامیری، کُردی، پشتو، بلوچی، بدخشی و غیره) است، تا معلوم باشد که زبانهای ایرانیک (ایرانی) با فارسی یکی نیستند، همچنان که ترکیک (ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، ازبکی، قزاقی، قیرقزی و غیره) فقط شامل ترکی کنونی آذربایجان و ترکیه نیست، بلکه خانوادۀ بزرگی از زبان های اصالتا ترکی را در بر میگیرد. این نکته ای است که گاه باعث آشوب ذهنی و حتی سوء استفاده های سیاسی میشود. طبعاً وقتی از قبایل یا دودمانهای ایرانیک یا ترکیک نا م می بریم، منظورمان مردمان یا خاندان هائی هست که به شاخه های مختلف این دو زبان سخن میگفتند. البته در ادامۀ کتاب و پس از جا افتادن این تمایز سعی شده است جهت سادگی مطالعه، همان تعابیر آشنای «ایرانی» و «ترکی» به کار رود.
عباس جوادی
بهار 1402/2023
[1] نگارنده، هر دو تعبیر «ترک زبان» یا «ترکی زبان» را به یک معنا، آن هم به معنای همه انسان هائی به کار می برد که در گذشته به یکی از زبان ها یا لهجه های ترکیک سخن میگفتند یا امروزه سخن میگویند. در واقع تعبیر دقیق تر این معنا «ترکیک زبان» می بود که چند صفحه بعد توضیح داده خواهد شد.
[2] Golden: Introduction, pp. 117-124
[3] Golden: Ibid, p. 116
[4] مدتی بعد سنگ نوشته های مربوط به دولت دوم ترک ها در قرن هشتم م. مستقیما از ترک ها و دولت ترکی نام برده اند.
[5] یکی از مشخصات حکومت های قبیله ای این بود که این حکومت ها پایتخت ثابت و معینی نداشتند. خان یا خاقان پیوسته برای تاخت و تاز سوار بر اسب در سفر بود و مانند دیگر مردمان کوچ نشین در چادر می خوابید. مرکز حکومت همان جائی بود که خاقان در آنجا چادر میزد. خاقان های نخستین دولت ترک نیز مدتی در بالاساغون مستقر بودند.
وسعت کشورها و تعداد جمعیت ها تا چه اندازه به سطح رفاه اقتصادی و آزادی/دمکراسی در این سرزمین ها کمک میکند یا مانع آن میشود؟
تاریخ نگاران تحول و تغییرات مرزهای سیاسی را در درجۀ اول در ارتباط با جنگ ها بررسی میکنند. این، در اغلب موارد درست است. اگر به تاریخ سیاسی دنیا و کشورهای مشخص بنگریم، بررسی جنگ ها و اینکه در کدام جنگ به چه دلیلی کدام طرف پیروز و کدام طرف مغلوب شده است، از نظر درک چگونگی تغییر مرزها نقشی بسیار مهم ایفا میکند. غالباً ممکن است جنگ های کوچک باعث تغییرات کوچ در مرزهای موجود شوند و، برعکس، جنگ های بزرگ تر تغییرات بزرگ مرزی ایجاد کنند.
اقتصاددانان در بررسی اقتصاد کشورهای مختلف معمولاً به مرزهای سیاسی اهمیت چندانی نمیدهند.
یک راه اندیشیدن در بارۀ وسعت سرزمینی کشورها (و متناسباً تعداد جمعیت آنها) بررسی جوانب مثبت و مفید وسعت کشورها در یک کفّۀ ترازو و چالش های مختلف ناشی از فرق ها و تنش های فرهنگی، مذهبی، زبانی، اقتصادی یا طبیعی در کفّۀ دیگر ترازو است.
با در نظر گرفتن همۀ سودها و زیان ها شاید بتوان گفت اگر کشوری بزرگ تر باشد، جمعیتش هم احتمالا بیشتر است و در نتیجه درآمد بیشتری عاید دولتش میگردد و (در کنار سطح نسبتاً بالاتر رفاه) قدرت دفاعی آن هم احتمالاً بیشتر از دولت های کوچکتر است. اما بدون شک ادارۀ یک کشور و دولت بزرگ پیچیده تر از ادارۀ یک دولت کوچکتر است. با اینهمه، بعضی مخارج حوزه های معین در کشورهای بزرگ به طور نسبی از کشور های کوچک کمتر است. مثلاً اگر خرج سرانۀ هر شهروند یک کشور را معیار قرار دهیم، احتمالاً در بعضی حوزه های مهم مانند تندرستی و بهداشت، دفاع، نظام پولی و قضایی و نمایندگی ها در خارج از کشور مخارج این حوزه ها چه برای دولت و چه تک تک افراد، با تعداد جمعیت (و احتمالاً وسعت کشورها) رابطۀ معکوس دارد. یعنی تعداد جمعیت هر چه بیشتر باشد، مخارج دولت برای این بخش ها فرق زیادی نمیکند یا حتی کمتر میشود، زیرا تعداد افرادی که از طریق پرداختن مالیات برای این بخش ها پول میپردازند، بیشتر میشود. «این بدان معناست که مخارج کشورهای کوچکتر متناسباً بیشتر است، حتی اگر این حکومت ها اقداماتی جدی در جهت افزایش کارآیی دستگاه حکومتی انجام دهند.»[1] نکتۀ دوم این است که کشوری که کوچک است، بیشتر میتواند در خطر تجاوز کشوری بزرگتر و قوی تر قرار گیرد و در آن صورت ناچار است با دولت های دیگر وارد اتفاق عمل و پیمان های همکاری سیاسی، دفاعی یا تجاری شود. در چنین شرایطی میتوان انتظار داشت که کشورهای بزرگتر در شرایط بحرانی به دفاع از کشور کوچکتر یاری خواهند نمود، اما این نیز، هم بستگی به حجم و مدت نیازهای دفاعی و اقتصادی دارد، هم به مجموعۀ اوضاع سیاسی در دوره های مختلف و هم اینکه کشور کوچکتر همیشه تحت تاثیر اوضاع و تحولات داخلی دیگر کشورهای عضو این پیمان ها خواهد بود.
با احتساب همۀ احتمالات، سودها، ریسک ها و زیان ها میتوان گفت اگر کشوری بزرگ تر باشد، جمعیتش هم احتمالا بیشتر است و در نتیجه درآمد بیشتری عاید دولتش میگردد و احتمال خودکفایی و رفاه آن افزایش می یابد.
میتوان پرسید که چنین بحثی که بیشتر علمی و تحلیلی است، اصولاً به چه دردی میخورد و ثانیاً در مورد مشخص ایران کدام مشکل مردم را مطرح و به توضیح آن کمک میکند.
صرفنظر از اینکه داشتن کشوری بزرگ تر بهتر است یا کوچکتر، واقعیت های سیاسی و تاریخی چنان بوده و شده و امروزه هم کم و بیش به همان صورت ادامه دارد که بعضی کشور ها بزرگ و مرفه، آزاد و دمکراتیک هستند و بعضی کشور های بزرگ چنین نیستند. بعضی کشور ها هم هستند که هم کوچک و هم بسیار مرفه، آزاد و دمکراتیک هستند. اما بعضی کشورهای دیگر کوچک گویا در حاشیه و پَرت از دنیای تمدن، آزادی، رفاه و صلح زندگی میکنند. بعد یک رشته کشورهای متوسط داریم که آنها هم هرکدام ویژگی های خود را دارند. هرکدام از این کشور ها، چه بزرگ و چه کوچک، وابسته به اینکه در کجا قرار دارند و در تاریخ خود چه کرده اند و امروزه از نظر تمدن، رفاه، آزادی، عدالت در مقابل قانون های دمکراتیک یا تکنولوژی و تجارت و روابط بین المللی خود تا کجا پیشرفت (یا پسرفت) کرده اند ده ها و صد ها نمونه در سطح جهانی را مانند یک نمایشگاه عرضه میکنند. تازه این وضع مشخص هر کشور که امروزه مشاهده میکنیم، خود در حال تحول و تغییر دائمی است، اگر چه این تحول گاه سریع و عمیق و گاه آهسته و آرام جلوه میکند.
ایران، ایران پنجاه سال پیش نیست. در گذشته ایران را با ترکیه مقایسه میکردیم. امروز فکر میکنیم ایران چقدر به افغانستان شبیه شده یا کمی امیدوار میشویم که ایران هنوز کمی از افغانستان فاصله دارد. در گروه کشور های متوسط منطقۀ ما، افغانستان و ترکیه و عربستان هم همان کشور های پنجاه سال پیش نیستند. روسیه و چین هرکدام کشور پهناوری هست، اما آنها را به سختی میتوان در ردۀ کشورهای پیشرفته، مرفّه و دمکراتیک مانند آلمان و فرانسه یا کشورهای بزرگی مانند بریتانیا یا ایالات متحده گذاشت – عیناً مانند اثر انگشت هر فرد که مخصوص به خود آن شخص است و یا «دی ان ای» شما که در عین اینکه شبیه اشخاص دیگر است، اما ویژگی های خود را هم دارد. نتیجه اینکه هر کشور، چه کوچک و چه بزرگ، چه در خاورمیانه و اروپا یا اقیانوسیه، تاریخ، زبان (یا زبان ها) و فرهنگ (های) خود را دارد که نمونه ای مخصوص به خود است، شاید شباهت هایی با کشور های همسایه اش هم دارد. اما بعید است که عیناً همانند یک کشور دیگری باشد.
با این ترتیب، بله، میتوان به طور عام گفت کشور بزرگتری بودن از نظر رفاه و امنیت ملّی احتمالاً بهتر از کشور یا کشورهای کوچک بودن است. ولی این هم مانند آن مَثَل مقایسۀ سیب و پرتقال است که در عمل به درد کسی نمیخورد، زیرا هر کدام از این کشور ها، چه کوچک و چه بزرگ، صاحب گذشتۀ مخصوص خودش است – با تاریخ، فرهنگ و طبیعتی که آن را بالاخره به امروز و به شکل کنونی رسانده است. استتثنا ها هم هستند. دو آلمان سابقاً غربی و شرقی پس از سقوط کمونیسم در پی یک انقلاب دمکراتیک دوباره متحد شدند (1990)، در حالی که چکسلواکی در سال 1992 در پی یک همه پرسی آزاد تقسیم شد، زیراکثریت اسلواک ها به نفع استقلال سرزمین خود رای دادند. اینها و مخصوصاً جنبۀ دمکراتیک و آزاد داشتن این دو تحول نمونه های استثنایی بودند، در حالیکه در روسیه، پس از انقلاب کمونیستی (1917) و فروپاشی شوروی (1990) کشور های نو استقلال شوروی سابق (مانند گرجستان و اوکراین) تحت فشار و حتی تجاوز مسکو اجازه نداشتند استقلال خود را اعلان یا حفظ کنند.
در آفریقا مرزهای سیاسی این یا آن منطقه ده ها بار در نتیجۀ جنگ های خونین قبیله ای، قومی، مذهبی و حتی خونریزی بین باندهای مختلف تغییر یافته است. آخرین نمونۀ این تلاطم های غم انگیز، سودان است که صحنۀ فاجعه بار ترین قتل عام ها، گرسنگی و آوارگی صد ها هزار پیر و جوان و زن و مرد و کودک بیگناه شده است، در حالیکه، دستکم در دنیای اسلام، برخلاف غزه و لبنان، کسی چندان به فکر سودان نیست. نمونه هایی مانند سودان هم بیش از آنکه قاعده باشند، استثنا هستند. به نظر میرسد در بخش هایی از آفریقا ، از نظر دولت داری و مرزبندی های سیاسی، به قول تُرک ها «هنوز باید آب های زیادی از زیر این پل بگذرد تا از خس و خاشاک تمیز شده، به صورت صاف و تمیز در آید». خود غزه و لبنان (همراه با سوریه، عراق) تا قرن بیستم بخشی از امپراتوری های روم، روم شرقی (بیزانس)، خلافت های اسلامی اموی و عباسی و بالاخره عثمانی و بریتانیا بود و مرزبندی های سیاسی کنونی را نداشت. در سال 1916، به دنبال شکست دولت عثمانی، دو دولت بریتانیا و فرانسه مرزهای کنونی خاورمیانه را معین کردند و آنها را «تا برقراری استقلال» این دولت های جدید «تحت الحمایۀ» انگلیس و فرانسه قرار دادند.[2] تا مدت ها کسی ظاهراً جسارت مخالفت با این مرزها را نداشت. بعد از جنگ جهانی دوم، نزاع اعراب و اسرائیل (ابتدا مصر و اسرائیل، دیر تر اسرائیل و گروه های فلسطینی) شروع شد و به امروز کشید.
اتفاقا سودان کنونی هم که بخش های مهمی از آن دو هزار سال تحت حاکمیت امپراتوری مصر باستان، حتی مدت کوتاهی ایران هخامنشی، روم، روم شرقی، عثمانی و انگلیس بود، دو هزار سال بعد، در سال 2011 به دو بخش سودان شمالی و جنوبی تقسیم شد. شاید هم زمان جدایی شمال و جنوب سودان، دین و مذهب در اصل یکی از بهانه ها شد، زیرا بعد از فتح مصر از سوی لشکریان عرب در قرن هفتم میلادی، قبایل عرب در امتداد رود نیل در مصر و شمال سودان شمالی ساکن شدند، با مردم محلی در آمیختند و آنها را عربی زبان و مسلمان نمودند، اما جنوب سودان که مردم آن اساساً مسیحی مذهب بود، تا حد زیادی از این موج دور ماند. شاید هم این، دلیل و بهانه ای برای احساسات بر انگیختۀ مردم دو طرف گردید. شاید هم دو هزار سال تحت الحمایه ماندن، مرز روشنی نداشتن و فاقد نام، سنّت و هویت فرهنگی یا ملیِ مشترک بودن، آن «احساسات شمال و جنوب» را به جوش آورد.
پس ایران؟ آیا میشود از این تجربه ها درس گرفت؟ بله، میتوان چند درس گرفت. اما باز باید احتیاط نمود و سیب و پرتقال را تفکیک کرد. البته ایران «بلاد شام» ( تعبیر تاریخی برای سوریه لبنان، اسرائیل کنونی) یا سودان نیست. اما ایران کنونی هم ایران هخامنشی و ساسانی نیست. تاریخ پر از استثنا ها و حوادث غیر منتظره است.
[1] Alesina:Ibid.
[2] Abbas Djavadi: Never Mind Sykes-Picot, Imagine the Middle East without Modern Turkey, RFE/RL website, May 2016
من با ساجده میرزا در سال 1996 آشنا شدم. ما در آن زمان در پی افتتاح دفتر «رادیوی آزادی» (بخش تاجیکی رادیوی اروپای آزاد – رادیوی آزادی) در شهر دوشنبه بودیم و کسی را لازم داشتیم که روزنامه نگار و در عین حال مدیری لایق، مطلع، با فرهنگ و مورد احترام عموم باشد. تاجیکستان در آن دوره، سال های بسیار سختی را از سر میگذراند. جنگ داخلی جریان داشت – با تمام عواقبی که یک نزاع داخلی میتوانست داشته باشد، با کشتار های متقابل، جنگ سالاری، بی بند و باری، بی قانونی… مردم به ندرت از خانه های خود بیرون می آمدند.
همزمان، در مسکو دور مذاکرات صلح بین حکومت و مخالفین مسلح اسلامی شروع شده بود و ساجده همراه با خبرنگار زنده یاد اسکندر ختلانی از نشست ها و گفتگوهای دوطرف برای رادیوی آزادی که من مدیرش بودم، گزارش آماده میکرد. جسارت، بیطرفی، صمیمیت و منصف بودن ساجده در گزارش هایش در آن شرایط بحرانی ستایش برانگیز بود. من به تدریج اطمینان یافتم که دفتر ما در دوشنبه تحت رهبری او موفق خواهد بود.
با این هدف ما در مسکو ملاقات کردیم و عازم دوشنبه شدیم. در مورد افتتاح دفتر «رادیوی آزادی» ملاقات هایی را با مقامات رسمی انجام دادیم. آنها با افتتاح دفتر «رادیوی آزادی» مخالف نبودند، اما با در نظر گرفتن وضع آشفته امنیتی، مخصوصا به دنبال ترور محی الدین عالم پور، خبرنگار «بی بی سی» تاجیکی، وزارت خارجه تاجیکستان فعالیت ساجده میرزا را در کشور «خطر غیر قابل توجیه» توصیف نمود
با اینهمه، ساجده پس از یک سال به تاجیکستان برگشت و وظیفه مدیریت دفتر «رادیوی آزادی» را بر دوش گرفت. او بهترین رهبر برای دفتر ما بود، فعالیت خبرنگاران را به خوبی تنظیم میکرد و کار های سنگین تر را بیشتر خود به عهده میگرفت، از داغ ترین نقاط جنگ برای «رادیوی آزادی» گزارش میداد، با مقامات هر دو طرف حکومت و مخالفین اسلام گرا صحبت های رادیویی انجام میداد و به مناطقی سفر میکرد که رفتن به آنجا ریسک جدی کشته شدن را به همراه داشت.
با در نظر گرفتن توانمندی های اثبات شده ساجده، او در سال 1998 جهت کار در مرکز «رادیوی آزادی» در پراگ، به جمهوری چک دعوت شد و در طول 23 سال به مقام مدیریت بخش های تاجیکی و ازبکی «رادیوی آزادی» رسید.
رُمان «فرشته در دوزخ» را ساجده میرزا بعد از بازنشسته شدن از«رادیوی آزادی» نوشت. بعد از بازنشستگی، ساجده به آمریکا رفت و در آنجا مقیم شد. من به راستی و از صمیم قلب بسیار افسوس خوردم که چنین استعداد بزرگی در زمینه روزنامه نگاری، مدیریت و فرهنگِ تاجیکستان بازنشسته شده و از کار فعال در این زمینه ها کنار گرفته است.
تا اینکه رمان در تاجیکستان منتشر شد و ولوله ای به پا کرد.
من فکر میکردم ساجده را بعد از بیست سال همکاری در «رادیوی آزادی» به قدر کافی خوب شناخته ام. درست هم فکر میکردم، اما من فقط جنبه روزنامه نگاری و مدیریت او را شناخته بودم.
رمان را خواندم و شگفت زده شدم – از سرنوشت قهرمانان رمان، از آنهمه تصویر های زیبا، از آن زبان روان و دلنشین، از پیچیدگی سوژه رمان و پایان غیر منتظره آن. در طول خواندن رمان، گاهی فکر میکردم شاید بهتر می بود او روزنامه نگاری را زودتر ترک میکرد و بیشتر رمان و داستان مینوشت. اما شاید بدون تجربه و معلوماتی که در طول سال های کار در رادیو به دست آورد، نوشته هایش به این درجه دلنشین نمی بود. شاید.
به دنبال «فرشته در دوزخ»، رمان دوم ساجده با عنوان «شبی که ماه ارغوانی شد» و داستان «قصه قفس» او را به عنوان نویسنده ای به کمال رسیده و پخته معرفی کرد و در صف نویسندگان بنام تاجیک قرار داد.
من افتخار میکنم که با ساجده میرزا بیش از بیست سال همکار بودم. افتخار میکنم با داستان های ساجده که از جمله اول تا به آخر خواننده را رها نمیکنند. اطمینان دارم که ساجده میرزا خواننده هایش را با رمان بعدی خود «نجوا در گوش باد» باز شگفت زده خواهد کرد.
عباس جوادی،
زمستان 20025
برای دریافت رُمان «فرشته در دوزخ» به فارسی ایران با «انتشارات آزادنامگان» تماس بگیرید.
آخرین بخش از پرسش و پاسخ با سایت هوش مصنوعی «چت جی پی تی»
شما گفتید:
برخی ناظران و حتی مسئولان حکومت ایران دور از احتمال نمیدانند که اسرائیل برای بار دوم به اهداف و رهبران نظامی، امنیتی و حتی سیاسی ایران حمله کند. چه عواقبی را میتوان پس از چنین حمله دوم اسرائیل پیشبینی کرد؟
ChatGPT گفت:
پاسخ کوتاه: دور دوم حملات اسرائیل در داخل ایران احتمالاً باعث تلافی سریع گروه های نیابتی و اختلال محدود منطقهای خواهد شد، اما – بر اساس تجربه ژوئن ۲۰۲۵ – به طور خودکار به جنگ تمام عیار منجر نمیشود. در اینجا نحوه وقوع آن آورده شده است.
چه اتفاقی میافتد وقتی (سناریوها و جدول زمانی)
۰-۷۲ ساعت
پاسخ نیابتی و موشکی/پهپاد. انتظار میرود سپاه پاسداران به سرعت از طریق موشکها/پهپادهای حزبالله، شبهنظامیان عراقی و احتمالاً یمن، به علاوه یک رگبار محدود از خود ایران – مشابه ۱۳-۱۴ ژوئن که ایران دهها موشک بالستیک شلیک کرد که اکثر آنها رهگیری شدند – پاسخ دهد. (منبع: موسسه مطالعات جنگ سایبری و خرابکاری)
حملات به زیرساختها و اهداف نرم اسرائیل در خارج از کشور؛ اسرائیل به اقدامات مخفیانه در داخل ایران (خرابکاری/انفجار) ادامه میدهد.(الجزیره).
بازارها جهش میکنند، سپس دوباره ارزیابی میکنند. قیمت نفت به دلیل ریسک افزایش مییابد؛ معاملهگران احتمال بسته شدن تنگه هرمز و حق بیمه را دوباره قیمتگذاری میکنند. در ماه ژوئن، قیمتها برای مدت کوتاهی افزایش یافت و تحلیلگران آشکارا در مورد سناریوهای ۱۰۰ دلاری بحث کردند. (رویترز)
۱-۴ هفته
تشدید مدیریتشده، نه جنگ تمامعیار. حملات ژوئن رهبری نظامی/هستهای ایران را تضعیف کرد؛ گزینههای تهران محدود است. البته به نفع انتقامجویی است که نشان از عزم راسخ دارد، اما حکومت ایران از جنگی که بعید است در آن پیروز شود، جلوگیری میکند. کشورهای خلیج فارس برای کاهش تنش فشار میآورند. (رویترز)
تنگه هرمز و کشتیرانی: تهدیدها و آزار و اذیتها محتمل است، اما بسته شدن کامل هنوز بعید است (به ایران نیز آسیب میرساند). در ماه ژوئن/ژوئیه، دادههای جریان و حمل و نقل نفت، انعطافپذیری و تنها یک نوسان قیمت ها را نشان دادند. (شورای امور جهانی خاورمیانه، یورونیوز، (CSIS)
ریسک زیرساختهای انرژی: اسرائیل دفعه قبل از زیرساختهای صادراتی ایران اجتناب کرد. اگر اهداف به پالایشگاهها/بنادر گسترش یابد، تأثیر بازار افزایش مییابد و چین به طور نامتناسبی از کاهش عرضه ایران آسیب میبیند.
(OSW Ośrodek Studiów Wschodnich)
جبهههای لبنان/سوریه: حزبالله ممکن است آتش را تشدید کند اما از تعهد الزامآور به جنگ کامل خودداری میکند، مگر اینکه تلفات غیرنظامیان یا چهرههای برجسته ایرانی دوباره مورد اصابت قرار گیرند. (استنتاج بر اساس الگوهای ژوئن.)
1-6 ماه
سیاست داخلی ایران: یک حمله مهم دیگر میتواند هاله سپاه پاسداران را بیشتر تضعیف کند و به اختلافات داخلی نخبگان دامن بزند – یا برعکس، تندروها و سرکوبها را تقویت کند. برخی از صداهای اصلاحطلب در حال حاضر از کاهش غنیسازی برای کاهش فشار صحبت میکنند. حمله دوم میتواند این بحث را تقویت کند یا آن را از بین ببرد، بسته به انسجام رژیم. (گاردین، تایمز)
مسیر هستهای: دو مسیر محتمل: (الف) تقویت هستهای تحت کنترل سپاه پاسداران، یا (ب) یک مکث تاکتیکی برای لغو تحریمها در صورت تشدید فشار اقتصادی. تحلیلگران در ماه ژوئن، پس از حملات، هر دو احتمال را مطرح کردند.
(بروکینگز)
واکنش بینالمللی: تحریمهای بیشتر بر شبکهها و افراد سپاه پاسداران در کشورهای متحد؛ آخرین اقدام استرالیا این روند را برجسته میکند. (گاردین)
بزرگترین عوامل نوسان. تعیین هدف: اگر اسرائیل دوباره به فرماندهان/دانشمندان ارشد یا گرههای فرماندهی حمله کند (همانطور که در ماه ژوئن گزارش شد)، انتظار تلافی شدیدتر اما همچنان محدود را داشته باشید. گسترش به تأسیسات صادرات نفت، خطرات جهانی را افزایش میدهد. (آسوشیتدپرس)
OSW Ośrodek Studiów Wschodnich
تلفات غیرنظامیان در هر دو طرف: تلفات بالا میتواند به سرعت دامنه درگیری را گسترش دهد. (خطر عمومی، مطابق با پویایی ژوئن.) (رویترز)
وضعیت ایالات متحده و شورای همکاری خلیج فارس: حمایت قابل توجه دفاع هوایی ایالات متحده (مانند ماه ژوئن) و میانجیگری شورای همکاری خلیج فارس تمایل به مهار تشدید تنش دارند. (موسسه مطالعات جنگ)
نکته آخر
یک “حمله دوم” احتمالاً تلافی کوتاه و شدید و افزایش ریسک موقت را به همراه خواهد داشت – با این حال مهار هنوز گزینه اصلی است. سناریوی نامتعارفی که واقعاً منطقه را تغییر شکل میدهد، سناریویی است که در آن زیرساختهای صادراتی ایران یا ترافیک تنگه هرمز مورد اصابت قرار گرفته یا مسدود شود؛ در صورت عدم وجود چنین سناریویی، بازارها و بازیگران منطقهای ظرفیت شگفتانگیزی برای جذب ضربات اسرائیل و ایران و در عین حال جلوگیری از جنگ کامل نشان دادهاند. (شورای امور جهانی خاورمیانه )، ( CSIS)
مطالعه بیشتر در مورد حملات و تأثیرات ژوئن ۲۰۲۵
(رویترز)
حملات اسرائیل، رهبری ایران را به گوشهای رانده است
(۱۳ ژوئن ۲۰۲۵)
(خبرگزاری آسوشیتدپرس)
اسرائیل به سایتهای هستهای ایران حمله میکند و ژنرالهای ارشد را میکُشد. …
۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ – رویترز)
حمله اسرائیل همه نگاهها را به هرمز و نفت ۱۰۰ دلاری معطوف کرد
۱۳ ژوئن ۲۰۲۵
(OSW Ośrodek Studiów Wschodnich)
حملات اسرائیل به ایران – تأثیر بر بازارهای نفت و گاز
۱۶ ژوئن ۲۰۲۵
(موسسه مطالعات جنگ)
حملات اسرائیل به ایران، ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، ساعت ۲ بعد از ظهر به وقت شرق آمریکا
(بروکینگز)
اسرائیل به ایران حمله میکند. بعد چه اتفاقی میافتد؟
۱۶ ژوئن ۲۰۲۵
CSIS
منازعه ایران: چهار درس آموخته شده برای بازار نفت
(شورای خاورمیانه در امور جهانی)
تأثیر اقتصادی جنگ اسرائیل و ایران بر خلیج فارس
(یورونیوز)
بحران اسرائیل و ایران: تنگه هرمز چقدر برای نفت حیاتی است
…
شما گفتید:
در آن صورت واکنش مردم ایران به حمله دوم اسرائیل چه خواهد بود؟ در مبارزه علیه نظام جمهوری اسلامی جسورتر خواهند شد یا از آن قاطعانه تر دفاع خواهند کرد؟
ChatGPT گفت:
سوال بسیار خوبی است – زیرا اینجا جایی است که ژئوپلیتیک با روانشناسی اجتماعی تلاقی میکند. واکنش مردم ایران یکسان نخواهد بود.
اثر تجمع دور پرچم ملی (کوتاهمدت، دستاوردی برای رژیم). ابتدا ناسیونالیسم شروع میشود. حمله خارجی تقریباً همیشه باعث واکنش دفاعی میشود، حتی در میان کسانی که از رژیم متنفرند. بسیاری این حمله را توهینی به حاکمیت ایران، نه فقط جمهوری اسلامی، تفسیر میکنند. انتظار پیروزیهای تبلیغاتی کوتاهمدت رژیم را داشته باشید: رسانههای دولتی اسرائیل را به عنوان “دشمن وجودی” معرفی میکنند و مخالفان را به تبانی با صهیونیستها و غرب متهم میکنند. سابقه تاریخی: پس از حمله عراق در سال ۱۹۸۰، حتی گروههای ضد روحانیت نیز در ابتدا به تلاشهای جنگی پیوستند. در حملات ژوئن ۲۰۲۵، گفتمان آنلاین در داخل ایران افزایش احساسات ضد اسرائیلی را حتی در میان اصلاحطلبان نشان داد – اگرچه پس از حدود ۱۰ تا ۱۴ روز فروکش کرد. ۲. سرخوردگیِ میانمدت از رژیم هنگامی که درد اقتصادی، ناامنی و ناتوانی رژیم در بازدارندگی یا دفاع آغاز میشود، همبستگی ملی از بین میرود. اگر حمله دوم بدون ایجاد جنگ تمام عیار، چهرههای کلیدی سپاه پاسداران را از بین ببرد یا به داراییهای حیاتی ضربه بزند، میتواند این تصور را تقویت کند که رژیم آسیبپذیر و بیکفایت است. رصد رسانههای اجتماعی پس از حملات ژوئن، میمهایی را نشان داد که سپاه پاسداران را به خاطر «پنهان شدن در پناهگاهها» مسخره میکردند و میپرسیدند که چرا ایرانیان عادی رنج میبرند، در حالی که نخبگان فرار میکنند. نتیجه احتمالی: نارضایتیها قویتر میشوند، به خصوص اگر تورم یا کمبود سوخت پس از تشدید اوضاع ایجاد شود. ۳. شکاف نسلی. ایرانیان جوان و معترض (نسل مهسا) کمتر احتمال دارد که به طور دائم از رژیم حمایت کنند. آنها هم حکومت دینی و هم نظامیگری را به عنوان مدلهای شکست خورده میبینند. برای آنها، حمله اسرائیل ممکن است به عنوان جنگی بین دو قدرتی تلقی شود که به هر دوی آنها بیاعتماد هستند، نه یک آرمان میهنپرستانه. محافظهکاران مسنتر یا کهنه سربازان جنگ، حتی اگر از فساد متنفر باشند، بیشتر به دفاع از «میهن» روی میآورند.
شما گفتید:
آیا این حمله در کوتاه مدت و میان مدت رژیم را جسورتر میکند یا ضعیف تر؟
ChatGPT گفت:
در کوتاهمدت: بله، رژیم از یک جهش ملیگرایانه سود میبرد – حمله دوم تقریباً مطمئناً اعتراضات بزرگ را برای چند هفته یا چند ماه به تأخیر میاندازد. بلندمدت: اگر این حملات، چهرهها یا سیستمهای کلیدی سپاه پاسداران را فلج کند و ایران نتواند به طور مؤثر پاسخ دهد، هاله کنترل رژیم از بین میرود. این امر، همراه با تحریمها و فشار اقتصادی، میتواند مشروعیتزدایی را به ویژه در میان طبقه متوسط شهری تسریع کند. متغیر حیاتی: تلفات غیرنظامیان. اگر تلفات بالا باشد، حتی ایرانیان ضد رژیم نیز ممکن است علیه اسرائیل سختگیری کنند و مخالفتهای داخلی را به تعویق بیندازند.
نتیجه، در اصل: ابتدا مشتی خشمگین در هوا، سپس جوششی طولانی و آرام به خاطر ناتوانی رژیم در محافظت از ملت.
آیا یک نشست گروههای اصلی اپوزیسیون مستقر در اروپا (مانند نشست پراگ که به آن اشاره شد) اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی را به تأخیر نمیاندازد یا حتی از بین نمیبرد؟
ChatGPT گفت:
سوال خوبی است – این یک معضل واقعی برای جنبشهای اپوزیسیون است که سعی میکنند در خارج از کشورهماهنگ شوند، در حالی که وضعیت داخل ایران همچنان بیثبات است. در اینجا یک تحلیل ساختاری آمده است: چرا جلسات اپوزیسیون مستقر در اروپا ممکن است مانع از اجماع سریع اپوزیسون شود؟ این جلسات اغلب عمق شکافهای ایدئولوژیک – سلطنتطلبان، جمهوریخواهان، چپگرایان، طرفداران خودمختاری قومی، لیبرالهای سکولار خارج از کشور – را به جای حل آنها آشکار میکند. هر جناح برای به رسمیت شناخته شدن تلاش میکند و هیچ کس نمیخواهد مطیع به نظر برسد. این امر وحدت را به تأخیر میاندازد. در آن صورت ممکن است برداشت نفوذ خارجی از طرف نظام موجود تبلیغ شود. وقتی این گردهماییها در پایتختهای اروپایی (پراگ، مونیخ، بروکسل) برگزار میشود، تبلیغات رژیم به راحتی آنها را به عنوان کودتاهای مهندسی شده توسط غرب ترسیم میکند و مشروعیت آنها را در داخل ایران کاهش میدهد. بسیاری از ایرانیان به هر چیزی که از خارج تحمیل شده به نظر برسد، بیاعتماد هستند. این نیز ممکن است عدم تطابق با پویاییهای داخل ایران را به وجود بیاورد.
مردم ایران روزانه با سرکوب و مشکلات اقتصادی روبرو هستند و ممکن است احساس کنند که این اجلاسهای خارج از کشور با واقعیتهای میدانی ارتباطی ندارند. در همین حال، تغییر رژیم – اگر اتفاق بیفتد – احتمالاً آشفته و سریع خواهد بود و زمان کمی برای کمیتههای خارج از کشور باقی خواهد گذاشت تا بر رویدادها تأثیر بگذارند. مشکل اجماع در مقابل سرعت تهیه یک پلاتفرم مشترک بین جناحهای مشکوک به یکدیگر (مثلاً طرفدار سلطنت در مقابل ضد سلطنت) یک فرآیند کند است. تا زمانی که اجماعی حاصل شود، وضعیت داخل ایران ممکن است توسط بازیگران میدانی (رهبران خیابانی، واحدهای نظامی فراری) تعیین شده باشد.
اما چرا این جلسات هنوز میتوانند مفید باشند؟ نشان دادن آمادگی بینالمللی یک بلوک قابل مشاهده و متحد در خارج از کشور میتواند به قدرتهای غربی اطمینان دهد که جایگزین معتبری برای هرج و مرج وجود دارد و حمایت دیپلماتیک و اقتصادی را در هنگام سقوط رژیم تشویق میکند. ایجاد یک طرح انتقالی حتی اگر کاملاً الزامآور نباشد، این گردهماییها میتوانند چارچوبهایی را برای یک شورای انتقالی، برنامههای تثبیت اقتصادی و اصلاحات بخش امنیتی تدوین کنند – کارهایی که انجام آنها در تهران در شرایط فعلی دشوار است. شبکهسازی برای منابع تأمین مالی، پوشش رسانهای و لابیگری به شبکهسازی در خارج از کشور بستگی دارد. جلسات مستقر در اروپا اغلب جایی هستند که این خطوط لوله منابع حیاتی شکل میگیرند.
شما گفتید:
آیا این امر شتاب اجماع سریع را از بین میبرد؟
ChatGPT گفت:
اجماع = یک رهبر واحد باشد، بله، این جلسات این را تقریباً غیرممکن میکند. هر گروهی از کنار گذاشته شدن میترسد. اما اگر اجماع = یک چارچوب حداقلی برای گذار (مثلاً انتخابات آزاد ظرف فلان تعداد ماه) باشد، دشوار، اما قابل دستیابی است، مشروط بر اینکه غرورها کنترل شوند و هیچ کس اصراری بر تعیین قبلی نوع رژیم نداشته باشد.
خلاصه کلام، جلسات مستقر در اروپا شمشیرهای دولبه هستند: اگر برای مشروعیت و برنامه ریزی باشد از نظر بینالمللی ضروری هستند، اما خطرناکند زیرا جناحگرایی را تقویت میکنند و روایتهای رژیم از هماهنگی خارجی را تغذیه میکنند. یک اجماع سریع در داخل ایران به احتمال زیاد از هماهنگی عملگرایانه بین شبکههای اعتراضی داخلی و جداشدگان از رژیم ناشی میشود، نه از کنفرانسهای خارجی – مگر اینکه آن جلسات خود را به یک نقشه راه انعطافپذیر و غیرایدئولوژیک محدود کنند تا مذاکرات تقسیم قدرت.
ChatGPT گفت:
آیا میخواهید جلسه پراگ را با تلاش برای منشور برلین ۲۰۲۳ و همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ مقایسه کنم تا نشان دهم که چگونه این پویاییها در واقعیت نقش داشتهاند؟ این نشان میدهد که چرا برخی از تلاشها شکست خوردند و برخی دیگر موفقیت نسبی داشتند.
شما گفتید: بله، لطفا.
در اینجا مقایسهای ظریف از جلسات به سبک پراگ، همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ و گردهماییهای برلین ارائه شده است که نشان میدهد چگونه اجلاسهای مستقر در اروپا میتوانند هم به مسیر مخالفان برای رسیدن به اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی کمک کنند و هم مانع آن شوند.
کنفرانس برلین: وقتی تلاشهای وحدت نتیجه معکوس داد. کنفرانس برلین ۲۰۰۰ – که آشکارا درباره آینده پس از انتخابات ایران بود – در حالی که اغلب به عنوان یک داستان هشداردهنده مطرح میشد، با هرج و مرج به پایان رسید: اعتراض فعالان تبعیدی در داخل محل برگزاری، این کنفرانس را مختل کرد. صحنههای دراماتیک شامل افرادی بود که لباسهایشان را درآوردند و با اصلاحطلبان مخالفت کردند که به طور شفاهی در ایران پخش شد (ویکیپدیا). عواقب آن مجازاتکننده بود: حداقل ده نفر از شرکتکنندگان پس از بازگشت به ایران دستگیر شدند و با احکام سنگینی با اتهاماتی مانند «توهین به رژیم» روبرو شدند.
درس ویکیپدیا: اختلافات آشکار و نمایشهای اغراقآمیز در کنفرانسهای تبعیدی میتواند اعتبار را تضعیف کند و صداهای مشروع را در معرض خطر قرار دهد.
همگرایی مونیخ (۱۶ فوریه ۲۰۲۵): گامی به سوی وحدت عملگرایانه اجلاس همگرایی مونیخ رویکردی منظمتر و استراتژیکتر را نشان داد: این اجلاس طیف گستردهای از جناحهای مخالف – از جمله سلطنتطلبان، جمهوریخواهان، لیبرالها، طرفداران کُرد و گروههای جوانان – را گرد هم آورد که همگی بر سر دوازده اصل مشترک (تمامیت ارضی، سکولاریسم، گذار دموکراتیک و غیره) به توافق رسیدند (ویکی پدیا). رضا پهلوی به عنوان رهبر انتقالی، نه به عنوان پادشاه آینده، انتخاب شد و تأکید کرد که تصمیمات نهایی (جمهوری در مقابل سلطنت مشروطه) باید توسط خود ایرانیان گرفته شود. ناظران ویکیپدیا از این اقدام تمجید کردند.
من دیروز (24 اوت، 2 شهریور) این دو سؤال را از سایت هوش مصنوعی «چت جی پی تی» پرسیدم. پرسش و پاسخ را در اینجا میگذارم:
شما گفتید:
ولیعهد رضا پهلوی به عنوان رهبر ایران در دوره گذر از جمهوری اسلامی چقدر قابل اعتماد است؟
ChatGPT گفت:
در اینجا نگاهی دقیق به امکانات رهبری ولیعهد رضا پهلوی در ایران پس از جمهوری اسلامی، با در نظر گرفتن توانایی ها و محدودیتهای قابل توجه او، میاندازیم.
نقاط قوت و فرصتها
به رسمیت شناختن نمادین و وجهه بینالمللی پهلوی در میان ایرانیانِ تبعیدی و برخی محافل بینالمللی از جایگاه ویژهای برخوردار است. او فعالانه خواستار گذار دموکراتیک شده و پس از فروپاشی رژیم، یک نقشه راه ۱۰۰ روزه پیشنهاد داده است.هافپست، روزنامه تایمز هند، ویکیپدیا جلسات مخالفان مانند اجلاس همگرایی مونیخ در فوریه 2025 حتی او را به عنوان یک رهبر موقت بالقوه معرفی کرد.ویکیپدیا.
چشمانداز برای گذار او همواره خود را به عنوان یک چهرۀ گذار، نه یک پادشاه، معرفی میکند و از مسیر انتخاباتی به سوی دموکراسی سکولار از طریق همهپرسی حمایت میکند.هافپست، ویکیپدیاا، یبیسی.
حمایت و برنامههای خارج از کشور پهلوی از حمایت جوامع سلطنتطلب و بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور برخوردار است. «پروژه رفاه ایران»(IPP) که در سال ۲۰۲۵ آغاز شد، استراتژیهای اقتصادی و حکومتی را برای ایران آینده ترسیم میکند.ویکیپدیا.
نوستالژی و حسرت نسبت به ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ برخی از ایرانیان او را با مدرنیتۀ سکولار ایران پیش از انقلاب مرتبط میدانند. یک ایرانی-بریتانیایی در شبکه «الجزیره» اظهار داشت که او «نماد ایران پیش از جمهوری اسلامی» است.الجزیره.
حمایت مردمی سؤال برانگیز در حالی که برخی نظرسنجیها نشان دهندهی برداشت نسبتاً مطلوبی است (مثلاً ۴۴٪)، تنها بخش کوچکی او را به عنوان یک رهبر مناسب انتقالی میبینند یا از احیای سلطنت حمایت میکنند (به ترتیب ۲۸٪ و ۱۸٪).https://debuglies.comکارشناسان خاطرنشان میکنند که بسیاری از ایرانیان در بحبوحۀ سرکوب دولتی، بر بقای فوری خود تمرکز میکنند، نه گزینههای رهبری.فایننشال تایمز.
جنجال بر سر حمایت از اسرائیل همسویی علنی او با اسرائیل، به ویژه در جریان حملات نظامی، واکنشهای منفی قابل توجهی را به دنبال داشت. منتقدان معتقدند که این امر اعتبار او را در داخل ایران، جایی که احساسات ملیگرایانه افزایش یافته بود، تضعیف کرد.الجزیره، فایننشال تایمز.
چندپارگی اپوزیسیون اپوزیسیون داخلی ایران متنوع است – از جمله گروههای فمینیستی، قومی و اصلاحطلب – که اغلب به هر دو مدل سلطنت و رهبری در تبعید بیاعتماد هستند.https://debuglies.comاوراسیا ریویوکالیبر.آز.
قدرت رژیم استبدادی دستگاه امنیتی ایران دست نخورده باقی مانده است. فرار نخبگان از نهادهایی مانند سپاه پاسداران حداقل است و رژیم به طور مؤثر مخالفان را سرکوب میکند.فایننشال تایمز، اوراسیا ریویو.
خلاصه: شاهزاده رضا پهلوی چقدر قابل اعتماد است؟
مزایا
معایب
نمادی شناختهشده در میان اپوزیسیون تبعیدی و برخی از ایرانیان.
فاقد شبکهها و زیرساختهای داخلی است.
طرفدار گذار دموکراتیک است، نه قدرت انحصاری
مشروعیتی محدود، به ویژه در میان ایرانیان جوانتر و اصلاحطلب
یک طرح گذار مشخص (طرح ۱۰۰ روزه) را تدوین کرده است.
به عنوان همسو با قدرتهای خارجی دیده میشود؛ مسائل مربوط به اعتبار
از نوستالژی دوران سکولار پیش از ۱۹۷۹ میگوید.
اختلافات عمیق میان گروههای مخالف و تردید های میان نسلی
خلاصه کلام: رضا پهلوی در میان ایرانیان خارج از کشور و برخی از بخشهای داخل ایران از نفوذی نمادین برخوردار است – اما او در حال حاضر فاقد جایگاه نهادی، مشروعیت گسترده و ظرفیت بسیج داخلی لازم برای جایگزینی مستقل برای جمهوری اسلامی است. تأثیر بالقوۀ او ممکن است بیشتر به عنوان یک چهره مؤثر در یک جنبش دموکراتیک غیرمتمرکز، چند قومیتی و به رهبری جوانان باشد تا به عنوان یک پادشاه یا رهبر مسلط.
شما گفتید:
آیا ولیعهد رضا پهلوی تنها آلترناتیو فعلی و عملی برای رژیم اسلامی ایران است؟ آیا این یک امتیاز برای اوست؟
ChatGPT گفت:
نه، رضا پهلوی تنها جایگزین رژیم اسلامی ایران نیست، و این تصور که او ممکن است چنین باشد، هم یک مزیت و هم یک چالش برای اوست. بیایید آن را بررسی کنیم:
✅چرا ممکن است به نظر برسد که او تنها جایگزین است
حضور پررنگ بینالمللی: در میان چهرههای اپوزیسیون تبعیدی، پهلوی شناختهشدهترین نام است. رسانهها و برخی از سیاستگذاران غربی اغلب او را به عنوان «چهرۀ جایگزین»، بهویژه در مواقع بحرانی، برجسته میکنند.
نقش تاریخی نمادین: او به عنوان پسر آخرین شاه، نمایانگر یک نقطه عطف روشن قبل و بعد در تاریخ ایران است (قبل از ۱۹۷۹ در مقابل بعد از ۱۹۷۹).
برَندسازی سازمانی: ابتکاراتی مانند پروژه شکوفایی ایران و طرح گذار ۱۰۰ روزه او ، ایده آمادگی را تقویت میکنند.
❌چرا او تنها جایگزین نیست
اپوزیسیون چندپاره:
فعالان داخلی (مثلاً رهبران حقوق زنان از اعتراضات زنان، زندگی، آزادی)
سلطنت را رد میکنند و طرفدار دموکراسی سکولار هستند.
گروههای اقلیت قومی (کردها، بلوچها، آذریها) برای تمرکززدایی یا فدرالیسم تلاش میکنند – و اغلب نسبت به یک چهره سلطنتطلب بدبین هستند.
جناحهای چپگرا و ملیگرا رهبران و ایدئولوژیهای خاص خود را دارند.
بدون دستور از داخل ایران: پهلوی خود اذعان میکند که هیچ پایگاه سازمانی در داخل کشور ندارد و بر همهپرسی برای تعیین حکومت اصرار دارد.
مدلهای جایگزین:
یک شورای وحدت موقت (شبیه به مدل پراگ در دوران گذار چکسلواکی) اغلب به عنوان مسیر واقعبینانهتر پیشنهاد میشود.
✅آیا برداشت کنونی از ولیعهد برای او یک مزیت است؟
بله، تا حدودی:
او را در گفتمان بینالمللی مرتبط و محوری نگه میدارد.
این به او قدرت چانهزنی برای ایفای نقش رهبری انتقالی در صورت فروپاشی ناگهانی رژیم را میدهد.
حمایت مالی و سیاسی بخشهایی از جامعهی یهودیان خارج از کشور و اندیشکدههای غربی را جذب میکند.
❌اما این همچنین یک شمشیر دولبه است
انتظارات غیرواقعی ایجاد میکند – مردم از او انتظار دارند راهحلهایی ارائه دهد که عملاً بدون شبکههای داخلی نمیتواند آنها را اجرا کند.
سوءظن را در میان سایر گروههای مخالف که او را در تلاش برای انحصار آینده میدانند، افزایش میدهد .
این خطر را به همراه دارد که جوانان ایرانی را که خواهان یک انقلاب افقی و بدون رهبر هستند ، نه احیای حکومت سلسلهای، از خود بیگانه کند.
خلاصه کلام: جایگاه رضا پهلوی به عنوان «تنها آلترناتیو» به او اعتبار میبخشد، اما این واقعیت ندارد و ممکن است با برجسته کردن فقدان ائتلافسازی فراگیر او در داخل ایران، نتیجهی معکوس داشته باشد. بقای این آلترناتیو به این بستگی دارد که آیا او میتواند از یک چهرهی نمادینِ تنها به یک بازیگرِ تیمی در یک جنبش دموکراتیکِ گسترده تبدیل شود یا خیر .
ChatGPT میتواند اشتباه کند. اطلاعات مهم را بررسی کنید.
ایرانیان خود را صاحب تمدنی باستانی و گذشته ای پر افتخار میدانند. حق هم دارند.
12-10 هزار سال پیش زمانیکه انسان ها در خاورمیانه و «هلال حاصلخیز» برای اولین بار یکجا نشین شدند، نخستین شهر های خود را ساختند و به تدریج نخستین نوشتار و ثبت گفتار و دانسته های خود و همچنین نخستین دولت های تاریخ شکل گرفت، بخش هایی از ایران کنونی (از جمله ایلام و شمال غربی ایران) جزو این «نخستین ها» بود. مدتی بعد نخستین تمدن ها و دولت های سومر، ایلام، مصر، فنیقی ها، هیتیت، آشور، اسرائیلیان، اَکَدی ها، بابل و «مردمان دریا» تقریباً 3700 سال بر منطقۀ سواحل مدیترانه، مصر، آناتولی، مصر و غرب ایران حاکم بودند.
بعد از 37 قرن، «مرغ اقبال به سوی اقوام دیگر شتافت: ایرانیان و یونانیان.»[1]
در دورانی که مادها و متعاقبین هخامنشی آنان مشغول ساختن نخستین و بزرگ ترین امپراتوری های ایرانی خود بودند، یونانیان زبان و فرهنگ خود را در شهرها و آبادی های ساحلی مدیترانه و دریای سیاه گسترش میدادند. جالب است که تا دورۀ اسکندر مقدونی و لشکرکشی های او به چهار گوشۀ اوراسیا 300 سال پیش از میلاد، یونانیان دارای امپراتوری قابل توجه و دولتی وسیع نبودند. اما آنها با تاسیس بیش از هزار دولتشهر مختلف یونانی زبان که حتی گاه با یکدیگر در حال رقابت و جنگ هم بودند، ترجیح میدادند به جای یک امپراتوری پهناور، به تاسیس شبکۀ گسترده ای از «کُلُنی» های یونانی در ترکیب دولتشهر ها (از جمله آتن، اسپارتا، ازمیر، ترابوزان) بپردازند. افلاتون و ارسطو، فیلسوفان معروف یونان باستان، بر آن بودند که بهترین شکل حکومت آن است که مردم شخصاً یکدیگر را بشناسند. آنها حتی ارقام جمعیتی دقیقی از قبیل «5040 خانوار» را به عنوان «تعداد بهینۀ» یک جمعیت عنوان کرده بودند. در این دولتشهر ها یونانیان مَرد و آزاد (نه زن و نه برده) حق داشتند حاکم خود را انتخاب کنند. میگویند شاید بتوان دو دلیل برای تاسیس دولتشهرهای یونانی (به جای یک دولت یونانی فراگیر) شمرد. اولاً طبیعت کوهستانی سرزمین و وجود هزاران جزیرۀ خُرد و کلان که باعث کمی تماس بین مردم میشد و ثانیاً مخالفت اشراف با نفوذ دولتشهر ها با تبعیت از یک حکومت و حاکم ناآشنا و مستبد مرکزی.
کم و بیش در همین دوره ها بود که ابتدا ماد ها و سپس هخامنشیان کشورگشایی منطقه ای خود را به درجه ای رساندند که تا آن دوره دیده نشده بود. امپراتوری هخامنشی در دورۀ کورش کبیر و داریوش یکم تا 5.5 میلیون کیلومتر مربع یعنی به اندازه ای پهناور شده بود که 300 سال بعد از آن، امپراتوری بزرگ روم نیز از نظر وسعت سرزمینی به پای سرزمین های هخامنشی نمیرسید.
اما صرفاً پهناوری سرزمین، اگر دوامدار نباشد و به صورت بهینه مدیریت نشود، به چه دردی میخورد؟ ویل دورانت، نویسندۀ معروف «تاریخ تمدن»، در رابطه با انحطاط و انقراض هخامنشیان زیر عنوان «چگونه یک ملت میمیرد» چند عامل مهم را زمینه ساز انحطاط و بالاخره انقراض شاهنشاهی عظیم هخامنشی می نامد: سپری شدن دوران تاسیس و رهبری امپراتوری و رسیدن قدرت به وارثان و نوادگان مؤسسین آن صرفنظر از اینکه این وارثان، بی عرضه یا حتی دیوانه بودند؛ جنگ و خونریزی میان مدّعیان وراثت؛ خوشگذرانی و فساد مالی و اخلاقی؛ بی توجهی مطلق به نیازها و خواست های مردمِ تابع امپراتوری؛ و بالاخره صلاحیت های مطلق، بی چون و چرا و سبُعانۀ پادشاه و پاسخگو نبودنش به هیچ فرد و مقام دولت و ملت.[1] نتیجه گیری منطقی تاریخ نگارانی مانند دورانت این است که اصل موروثی بودن پادشاهی و حاکمیت، «اُم الفساد» و ریشۀ همۀ کجروی ها، استبداد، انحطاط و بالاخره سقوط امپراتوری ها و پادشاهی های گذشته بوده و یا دستکم در این روند سقوط، نقش مهمی ایفا نموده است.
به نظر دورانت، سه قرن بعد، امپراتوری پهناور روم نیز به همین ترتیب دچار انحطاط شد و بالاخره در اثر حمله های قبایل ژرمن و هون متلاشی گردید. شاید بتوان به همان ترتیب شکست سلسلۀ بزرگ ساسانیان و پیروزی اعراب مسلمان بر ایران در قرن هفتم میلادی را نیز از این زاویه بررسی نمود.
از این جهت میتوان گفت که در اواخر دوران باستان ایران و یونان، یکی از آسیا و دیگری از اروپا، از نظر دولتداری دو راه مختلف و حتی متضاد با یکدیگر را در پیش گرفته اند: در یک سو گسترش سرزمینی همراه با استبداد پادشاهی و در سوی دیگرمحدود نگهداشتن حاکمیت سرزمینی و جمعیتی و آزادی انتخاب رهبر – راه آسیایی و راه اروپایی.
اما به یاد بیاوریم. این نیز نوعی مقایسه و یکسان پنداری سیب و پرتقال است. از آن حوادث تاریخی دو هزار سال گذشته و دنیا به همان حال باقی نمانده است. به این موضوع و اهمیت آن در شرایط معاصر باز خواهیم گشت، تا ببینیم که در دنیای معاصر و شرایط «جمهوریت» بدون یک پادشاه خودکامه نیز، رؤسای جمهور و حتی حاکمان انتخاب نشده یا تنها یک بار انتخاب شدۀ مذهبی یا سنّتی میتوانند با راه های حیله، فساد، فریب و فشار تا آخر عمر بر سر قدرت بمانند و حتی با تغییر قانون توسط «پارلمان» های گوش به فرمان خود همان قدرت مطلقۀ خود را به فرزند خود بسپارند.
مدت کوتاهی بعد همان اسکندر مقدونی-یونانی با شکست دادن هخامنشیان، امپراتوری خود را به وسعتی نزدیک به متصرفات کورش و داریوش تاسیس کرد. این امپراتوری به دنبال مرگ زودهنگام اسکندر چندان زیاد نپایید. اما این بار اروپاییان با مرکزیت روم امپراتوری پهناور جدید خود را تاسیس نمودند که از جنوب تا شمال اروپا و از آفریقا تا ایران و آسیای مرکزی را در بر میگرفت. با این ترتیب آن تئوری آسیا در مقابل اروپا (ایران و یونان) عملاً اعتبار خود را از دست داد.
اما این بار «مرغ اقبال» از نظر تمدن جهانی به سوی غرب یعنی اروپا شتافت – به سوی قارّه ای که سر منشاء «عصر نو»، اکتشافات، اختراعات، صنعت چاپ، کشف آمریکا، انقلاب صنعتی، انقلاب فرانسه، جدایی تدریجی دین و دولت بود، در حالی که در شرق مسلمان، به همّت کسانی مانند امام ابوحامد غزالی، یک بار و برای مدتی بسیار طولانی، ایمان و وحی بر عقل و علم پیروز شده بود.[3]
از نظر کشورگشایی هم باروت و عقل بر تیر و شمشیر چیره شده بود. به دنبال دو سه قرن جنگ های تلخ استعماری و حتی نژادپرستی، معیار ها و تعاریف بسیاری تصورات سنّتی سیاسی و کشورداری و حتی رسیدن به قدرت و ثروت تغییر یافت. امپراتوری ها و ارزش هایی مانند وسعت سرزمینی، تعداد جمعیت، نظام جمهوری یا پادشاهی متحول شد. نه هر پادشاهی لزوماً همراه با دیکتاتوری چپاولگرانۀ یکی دو شخص و موروثی بودن حاکمیت بود و نه هر «استقلال» و جمهوری نشانۀ آزادی انتخاب و رفاه بیشتر. نمونه های متضادی مانند جمهوری کرۀ شمالی و پادشاهی نروژ نشان میدهند که چگونه طرز تفکر های سنّتی ما نیاز به یک «گردگیری» اساسی دارند.
در این تحولات بنیادین، ایران و ایرانیان کجا قرار داشتند؟
(ادامه دارد)
[1] هندریک وان لون: انسان باستان، ترجمه و تصحیح عباس جوادی، پی دی اف (2020)، ص. 124
[2] ویل دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان، به کوشش عباس جوادی، پی دی اف (2022)
[3] آرتور آربری: عقل و وحی، ترجمۀ فارسی از حسن جوادی، ص. 68
در بخش گذشتۀ صحبت در بارۀ مرزهای سیاسی و تاثیر آن و همچنین تاثیر تعداد جمعیت یک کشور بر رفاه و پیشرفت مردم آن کشور گفتیم که مرزهای سیاسی کارِ دست آدمیزاد و نتیجۀ تحولات سیاسی-اقتصادی است. برخلاف مرزهای طبیعی-جغرافیایی مانند صحراها، کوه ها، جزیره ها و دریاها که اصولاً نتیجۀ تحولات طبیعی است و تغییرات آن بسیار طول میکشد، مرزهای سیاسی میتوانند در اثر جنگ، بحران های جدّی و سیاست های رهبران و دولت ها در مدت زمان نسبتاً کوتاهی تغییر یابند.
برای دنیای «بیزینس» و داد و ستد، وسعت یک کشور و تعداد جمعیت آن اولویتی درجه اول نیست. بدون شک امکان خرید و فروش تولیدات مختلف در بازار کشور های بزرگ تر و پرجمعیت تر بیشتر است و این، میتواند برای «بیزینس» انسان ها و شرکت ها جالب باشد. اما شرط آن این است که شخص، شرکت و کشور مزبور، چه بزرگ و چه کوچک، چه پرجمعیت و چه نسبتاً کم جمعیت، از نظر سیاسی و اقتصادی آرام، تا حد قابل اعتمادی آزاد و تابع قوانین و قواعد رقابت آزاد و قانونمند باشد، بازار در انحصار دولت یا چند شخص و خانواده از طبقۀ حاکم نباشد که به دلخواه خود «قواعد» بازی را هروقت و هراندازه که خواستند، عوض کنند. این نوع جوّ و محیط سیاسی و اقتصادی میتواند، کم یا زیاد، به نفع همۀ طرف ها باشد. برای بیزینس و بازار آزاد مهم آن است که کار به پیش رود، تولید و فروش افزایش یابد و چرخۀ پول ادامه پیدا کند، صرفنظر از اینکه کشورِ پارتنر و تعداد جمعیت آن کم یا زیاد است. قانونمند و قابل پیش بینی بودن اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی و، وابسته به آن، نظام و دولت حاکم جزو شرایط اصلی روابط «معمولی» و «متمدن» سیاسی و اقتصادی در داخل هر کشور و بین آن کشور و کشور های خارجی است.
اما متاسفانه روابط سیاسی و اقتصادی «معمولی» و «متمدن» که به آن اشاره شد، همیشه انگیزۀ اصلی و دغدغۀ عمدۀ هر دولت نبوده و نیست. 1400 سال پیش هجوم قبایل کوچ نشین ژرمن و هون به امپراتوری روم و سرنگون نمودن آن یا 700 سال پیش حملات ویرانگر مغول و لشکریان مزدور آنان به اوراسیا و از جمله ایران با مقصد یغما، قدرت و ثروت بود و خاصیتی «معمولی» و «متمدن» نداشت. عُمر این یغماگران و به اصطلاح «امپراتوری» های قبیله ای چندان طول نکشید. مهاجمان در ترکیب جمعیت های مغلوب استحاله یافتند و هر بار یک رشته کشور ها و دولت های جدید ایجاد شد.
شاید همیشه جنگ بر سر «لحاف ملّا» یعنی قبضه نمودن، حفظ و توسعۀ ثروت و قدرت بوده، اما مدتی بعد دولت ها انگیزه ها یا بهانه های دیگری یافته اند تا با یکدیگر گلاویز شوند. 500 سال پیش عثمانی و صفوی وارد جنگ خونین و تاریخسازی در چالدران (آذربایجان غربی) شدند. شیعه و سُنّی تشنۀ خون یکدیگر شده بودند، در حالیکه جنگندگان اصلی هر دو طرف را قبایل ترک ایران و آناتولی تشکیل میدادند. صد سال بعد، در اروپا جنگ خونین سی ساله ای (1618 تا 1648) در گرفت که در ماهیت خود بدون شک باز بر سر قدرت و ثروت بود، اما لوای منازعۀ خونینی میان کاتولیک ها و پروتستان های مسیحی را بر دوش داشت که هشت میلیون نفر قربانی آن شد. سه قرن بعد، در کنار مذهب، عامل و بهانۀ جدیدی برای کشت و کشتار، تصفیۀ قومی و تصاحب سرزمین های نو پیدا شد: تبار و به اصطلاح «نژاد» (تعبیری که بعنوان طبقه بندی انسان ها هیچ پایۀ علمی ندارد) و در رابطه با آن، ظاهر فیزیکی، زبان و تاریخ قوم یهودیان بهانۀ آغاز جنگ دوم جهانی از سوی آدولف هیتلر شد که هدف اصلی آن گسترش قدرت آلمان و «نژاد» و فرهنگ به اصطلاح «برتر» ژرمنی بود. در این جنگ نیز شش میلیون نفر به قتل رسیدند. عوامل برانگیزندۀ این جنگ های خونین غالبا گسترش قدرت و ثروت بود که گاه در لباس مذهب وگاه با بوق و کُرنای «نژاد برتر» و اختلافات سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی متبلور میشد – هر بار وابسته به اینکه جامعۀ کشور مورد بحث و طرف های مقابل در مورد کدام نکات بخصوصی حساس و شاکی است تا تبلیغات و تحریکات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و مذهبی آن دولت بر آن جنبه متمرکز شود. در جنگ ایران و عثمانی موضوع تبلیغاتی اصلی بر سر شیعه و سنّی بود و طرف ها با استفاده از احساسات مذهبی مردمی که غالباً از تشیع و تسنّن اطلاعات چندانی نداشتند وارد جنگی شدند که به نفع هیچکدام از دو طرف نبود. جنگ سی سالۀ اروپا که کاتولیک ها و پروتستان ها را به جان هم انداخت، تا اندازه ای باعث تصفیه های مذهبی در داخل کشور ها شد و در نهایت، چون اروپا خاورمیانه نبود، امروزه نوادگان آن ملت های اروپایی تقریباً بدون مشکلاتی جدی در کنار هم زندگی میکنند. شاید مهم ترین پس ماندۀ آن جنگ و نفرت، منازعات مسلحانه بین کاتولیک ها و پروتستان های ایرلند شمالی بود که در اواخر قرن گذشته پایان یافت. همین امسال (2025) در ترکیه نیز گروه کُردی «پ ک ک» پس از 40 سال نزاع مسلحانه و مرگ هزاران تن کُرد و ترک، بر سر خلع سلاح و یک راه حل سیاسی با حکومت آنکارا به تفاهم رسید.
هیچکدام از این نمونه ها مانند مَثَل سیب و پرتقال که در بالا آوردیم، عین هم نبود. هرکدام از آنها ویژگی خود را داشت. اما در اغلب این نمونه ها میتوان یک خط مشترک و قرمز را مشاهده کرد. بله، بعید نیست جنگ به متلاشی شدن کامل، کاهش یا اینکه، برعکس، گسترش جغرافیایی و ارضی کشور ها بینجامد. بله، ممکن است فراز یا نشیب کشور ها حتی بدون جنگ با کشوری بیگانه، همسایۀ دور یا نزدیک انجام پذیرد – مثلا با نفاق و کشاکش های داخلی بی وقفه یا نارضایتی شدید و مستمرّ مردم از حکومت (از جمله به خاطر گرانی، بیکاری، فساد، بی آبی، بی برقی، اختناق، سرکوب مخالفت و آزادی های پایه، و در مقابل، خرج بودجه های کلان برای تسلیحات جهت حفظ حکومت و بسته بودن راه های اصلاح و تغییرات صلح آمیز). نظام های دیکتاتوری و خودکامه، ایدئولوژیک، سکولار یا مذهبی (که این طبقه خود را نماینده و سایه خدا میدانند و هر گونه مخالفت با آن را به جرم کُفر و الحاد سرکوب میکنند)، رهبران و نظام هایی که حتی اگر موروثی هم نباشند، به مسند خودساختۀ خود می چسبند و رها نمی کنند، مناسب ترین شرایط از هم پاشیدن یک کشور، نظام و ملت را دارا هستند.
من این موضوع را مدت هابود که در یک گوشۀ ذهنم گذاشته بودم که اگر فرصت شد،کمی رویش کار کنم. شاید نقطۀ حرکت من این بود که همیشه معتقد بودم (و هنوز هم هستم) که اگر ایران به هر دلیلی تجزیه شود، یعنی اگر با کمی زبان ادبی و دیپلماتیک بگویم، اگر وحدت ارضی و سیاسی-اداری ایران به هم بخورد و بعد از تحولاتی (که به نظر من نمیتواند برای همۀ طرف های دخیل خونین و فلاکت بار نباشد)، در عمل با چه وضعیتی روبرو خواهیم شد؟ آیا مثلاً استان مرکزی و تهران، یا خراسان و آذربایجان و کردستان، یا لرستان، فارس و بلوچستان آزادتر ، مرفه تر، دمکراتیک تر و امن تر خواهند شد و با همسایه های دور و نزدیک خود بهتر و صلحجویانه تر و متمدن تر زندگی خواهند کرد تا آنچه که امروز شاهدش هستیم؟ یا اینکه احتمال رسیدن به این اهداف مشکل و پیچیدۀ سیاسی، اداری، اقتصادی و فرهنگی در قالب و چارچوب یک ایران متحد و یکپارچه، همچنان آسان نخواهد بود، اما به هر حال آسان تر، عملی تر، در واقع «ارزان تر» و «مقرون به صرفه تر» خواهد بود؟
من در مورد مشخص ایران و خطرِ بنظر من مُهلک تجزیۀ ایران تحلیلی واقع بینانه، علمی و با احتساب عوامل مهم و موجود فعلی و احتمالات گوناگون ندیده ام. اکثر مطالبی که در این زمینه در رابطه با ایران خوانده و یا شنیده ام احساسی، شعاری و در درجۀ اول با محکوم نمودن یا پشتیبانی قاطع این یا آن طرف بوده است. اما به عنوان پژوهش و تحلیل های عمومی و کلّی علمی (یعنی در سطح بین المللی، البته با آوردن برخی نمونه های مشخص بدون نتیجه گیری و توصیه ای مشخص برای یک کشور مشخص) چندین وچند بررسی و پژوهش معتبر بین المللی و دانشگاهی خوانده ام که دو نمونه اش را در زیر معرفی میکنم (هر دو به انگلیسی، یکی نشر دانشگاه هاروارد و دیگری یک بررسی از دانشگاه سانتا کروز کالیفرنیا).[1] اینها هیچکدام به مورد مشخص ایران با وضع سیاسی و اقتصادی کنونی و زمینۀ تاریخی و فرهنگی این سرزمین اشارۀ مشخصی نکرده اند، اما به برخی عوامل مهم و کلّی در تعیین درجۀ اهمیت وسعت کشورها و تعداد جمعیت آنها اشاره کرده اند که بد نیست این عوامل را به طور خلاصه در اینجا مرور کنیم.
هيچوقت از دوباره خوانى ويل دورانت: تاريخ تمدن، وحتى زير نويس ها و توضيحاتش و باز خوانى و برگشتن و مقدمه اش را راخواندن خسته نميشوم. امروز گفتم نگاه كنم ببينم در مقدمه بخش اول: ميراث شرقى ما در مورد معيار هاى تمدن چه ميگويد، كدام عوامل شاخص تمدن بشريت مجموعا و گروه هاى بشرى، جوامع، اقوام و ملل است؟ اكتشافات و اختراعات، سازمان يابى اجتماعى و اقتصادى، تجارب حكومت، ظهور دين وپيشرفت آن در سمت هاى گوناگون، تحول اخلاق و رفتارانسان ها بصورت منفرد و جوامع، شاهكار هاى ادبيات، پيدايش و گسترش دانش، ثبت انديشه، تحول خط و الفبا، پيدايش و عمق يابى فلسفه، اختلاط فلسفه، دين و علم، دستاوردهاى هنر و معمارى و در نهايت دسترسى به راحتى، زيباشناسى و احترام انسان ها به قانون و حقوق همديگر…
خُب، بى اختيار، حالا فكركنيم كه ما در اين فراز و نشيب اقلا ده هزار ساله كجا بوديم و كجا هستيم و رو به كجا ميرويم…
مثلاً:
“تمدن را ميتوان، به شكل كلي آن، عبارت از نظمي اجتماعي دانست كه در نتیجة وجود آن، خلاقیت فرھنگي امكان پذير ميشود و جریان پیدا ميكند. در تمدن چهار ركن و عنصر اساسي را ميتوان تشخیص داد كه عبارتند از: پیش بینی و ذخيره در امور اقتصادي، سازمان سیاسي، سنن اخلاقي، و كوشش در راه معرفت و بسط ھنر. ظهور تمدن ھنگامي امكانپذیر است كه ھرج و مرج و ناامني پایان پذیرفته باشد، چه فقط ھنگام از بین رفتن ترس است كه كنجكاوي و احتیاج به ابداع و اختراع به كار ميافتد و انسان خود را تسلیم غریزه هاى خود ميكند كه او را به شكل طبیعي به راه كسب علم و معرفت و تهيه وسایل بهبود زندگي سوق ميدھد.”
شاید این فقط تجربۀ شخصی من است و از تجربۀ خیلی های دیگر فرق میکند. احساس من این است که بخصوص بالای 70 سالگی آدم بی خیال تر میشود، محتاط تر میشود؛ نه تنها به برنامه ریزی های دراز مدت، حتی به نقشه های میان مدت هم تمایل چندانی نشان نمیدهد. بی تفاوت تر میشود. حرفش را میزند، نظرش را میدهد، اما اصراری در جرّ و بحث و اثبات نظر خود ندارد. فلان کس فلان کار را کرده یا بهمان حرف را زده؟ باشد. به ما چه ربطی دارد؟ بگو مگو و جرّ و بحث و دعوای لفظی چه نتیجه ای دارد، مخصوصاً زمانی که وقت و فرصت تو رفته رفته تنگ تر و کمتر میشود؟ از کجا میدانی فردا چه اتفاقی می افتد؟ نه در دنیا، یا در این منطقۀ ما، نه، با خود تو چه اتفاقی می افتد؟ پیگیری خبرهای سیاسی و غیره هم کم کم رنگ و اهمیت خود را می بازد. به تدریج، اما به صورتی مستمرّ. بعضی موارد استثنایی و پرانتز ها هنوز باقی میمانند، مثلاً در مورد خود من، دلسوزی و نگرانی از بابت وطنم، ایران، که چهل و شش سال است ندیده امش، اما دوستش دارم و نمیخواهم مُصّرانه از پیشرفت قافلۀ کشور ها و ملت های معمولی دنیا عقب نگهداشته شود و با زور و جهل و تعصب و خرافات ستیزه جویانۀ حاکمانش همچنان اسیر جهان تباه و تخیلی هزار سال پیشِ بماند. حیف این ملت و کشور نیست که با همه در افتد و مایۀ مباهاتش نه آب و نان و برق و آزادی و رفاه برای مردم خود، بلکه موشک و پهباد برای جنگ با این و آن باشد؟
به گفتۀ خاقانی «ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما…»
این موضوع بماند به چند یادداشت بعد.
من بعد از ده سال تحصیل و دانشگاه و بعد 34 سال کار در بخش ها و مسئولیت های مختلف «رادیو اروپای آزاد/رادیوی آزادی»، در سال 2019 بازنشسته شدم.
من البته قبل از بازنشستگی ام هم بخاطر تحصیل و علاقۀ شخصی ام به موضوعات زبان، تاریخ و روابط قومی و اجتماعی، در همین حوزه ها ده ها مقاله و چند کتاب نوشته بودم. اما باید بگویم که بازنشستگی فرصت بی نظیری برای من شد که متمرکز تر از پیش (باز در حول و حوش همان موضوعات) مطلب بنویسم. تقریباً همۀ این مقاله ها و بررسی ها در تارنمای شخصی من «چشم انداز» منتشر شد و همچنان، هم برای مطالعه و هم دانلود رایگان در دسترس عموم است – به استثنای یکی دو کتابی که اخیراً منتشر شده اند و من هنوز از نظر حقوقی مُکلّف هستم که سه سال برای انتشار نسخۀ مجانی «پی دی اف» آن صبر کنم. آخرین کتابچۀ من عنوان «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» را دارد که هنوز از طرف موسسه ای به صورت کاغذی چاپ نشده، اما، با اینهمه، من نسخۀ «پی دی اف» آن را در «چشم انداز» گذاشته ام.
یک سال پیش به خودم میگفتم این کتابچۀ ژنتیک دیگر آخرین کوشش من برای نوشتن یک کتاب است. بعد از این اگر هم دستم به قلم (در واقع «لَپ تاپ») رفت، فقط مقاله و یادداشت های شخصی خواهم نوشت. سنّم بالارفته، وقت کافی دارم، اما حوصلۀ کافی برای رعایت یک سلسله مطالب و نوشته های پشت سرهم و مرتبط با یکدیگر (آن هم غالباً موضوعات بررسی و تحلیل) را ندارم تا در نهایت به صورت کتابی منسجم درآید. از طرف دیگر آن شور و شوقی که وقتی جوانتر بودم، داشتم و تاثیر اینگونه نوشته ها بر خوانندگان علاقمند را در ذهن خود به طور غیر متعارف و غیر واقعی بزرگ میکردم، دیگر همزمان با رشد سنّ خودم و مشاهده تحولات جدید (بخصوص در فضای مجازی) بنظرم خیلی متعادل تر و واقع بینانه تر شده است.
با این ترتیب رسیدیم به «فُرمَت» جدیدی که این بندۀ حقیر و سراپا تقصیر پس از هفتاد و چند سال برای نوشتن و نشر مطالب مورد توجه خود، با شما در میان خواهد گذاشت: امیدوارم کوتاه تر، در چند پاراگراف، به زبانی ساده تر، بدون منبع و مأخذ و شمارۀ دقیق صفحه و سال و نام انتشارات – کمی به اقتباس از شبکه های اجتماعی، اما (تقریباً) با همان شور و شوقِ در میان گذاشتن مطالب مورد علاقۀ خود با شما خوانندگان عزیز – البته اگر مایل باشید.
اسکندر در سوگ داریوش، اسکندر نامۀ نظامی، احتمالاً هرات، 1028/1618، موزۀ هنری والترز، بالتیمور، ایالات متحده آمریکا
اسکندر در کمتر از ده سال از صحراهای مصر تا شرق ایران و سپس از دشت های آسیای مرکزی تا دریای عرب را در نوردید. پلوتارک، فیلسوف و تاریخ نگار یونان (46-119 م.) مینویسد که اسکنر در عین حال که شدیداً تحت تاثیر فرماندهی و جنگاوری پدرش فیلیپ قرار داشت، میخواست نام او در تاریخ نه تنها همچون ادامه دهندۀ فتوحات فیلیپ، بلکه فراتر از آن، به عنوان فاتح آسیا نیز ثبت شود.[1] از این جهت او مدت ها پیش از شروع حمله به مواضع ایران، با فرستادگان داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، و همچنین ساتراپ های ناراضی ایرانی دیدار و گفتگو می نمود و از آنان جویای شخصیت و عادات داریوش، روحیه لشکر ایران و راه های آناتولی به ایران میگردید. داریوش سوم نیز به نوبۀ خود کوشش میکرد که یونانیان را هرچه بیشتر به طرف ایرانیان نزدیک کند تا جبهۀ مقدونیان تضعیف شود. لیکن در سبقت بر سر یونانیان، مقدونیان به دلایلی که در این کوتاه نمی گنجد، موفق تر از ایرانیان بودند.
اسکندر داریوش سوم را در دو نبرد (333 پ.م. در شمال سوریه و 331 پ.م. در سواحل رود دجله) شکست داد. او تخت جمشید را ویران کرد و پس از تسخیر اکباتان، رو به سوی شرق ایران گذاشت. پس از نبرد نخست، شکست و فرار داریوش سوم، پادشاه هخامنشی، به اسکندر پیشنهاد کرد که یک رشته اختیارات بخش های غربی آناتولی به اختیار او یعنی اسکندر داده شود، اما حاکمیت هخامنشی همچنان کاملا در دست ایران باقی بماند. اسکندر این پیشنهاد تقسیم قدرت را قبول نکرد. او هنوز سودای فتح تمامی امپراتوری هخامنشی را در سر داشت.
اسکندر با فاصلۀ دو سال در دو نبرد مختلف ایران را شکست داد. نخستین پیروزی او در ایسوس (کلیکیای باستان، حدودا مرسین، آدانای کنونی در ترکیه) بود. پس از این پیروزی، او دو راه برای دسترسی به هدف نهایی خود یعنی فتح تمامی امپراتوری هخامنشی داشت. راه نخست: او می بایست از سواحل مدیترانه به طرف جنوب، فنیقیه، فلسطین و در نهایت مصر میرفت که تحت حاکمیت هخامنشی بود، تا اینکه ابتدا آن سرزمین را فتح کند و بعد برگشته و به سرزمین اصلی یعنی فلات ایران حمله نماید. راه دوم آن بود که، برعکس، مستقیما ایران را هدف قرار دهد. در آن صورت فرض بر آن بود که سرزمین های تحت تسلط ایران در سواحل دریای مدیترانه ساده تر تسلیم پادشاه مقدونی خواهند شد.
( فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» نوشته عباس جوادی، نشر مروارید، تهران 1403)
شاید ولادیمیر مینورسکی، شرق شناس معروف روسی (1877-1966) از اولین کسانی است که ریشههای مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و تا حدی زبان شناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دائره المعارف اسلامی» از سال 1927 زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، به عنوان یکی از گروههای قومی ماد باستان، چنان آمیزهای (از «تیپ»های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود.[1]
در سال 1961 یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین پژوهشگران فارسی میانه (پهلوی) و زبان کردی شمرده میشود، مقالهای با عنوان «ریشههای زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کردها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه میگیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری مادها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمیکنند که میخواهند مادهای باستان را در این نقش ببینند.»[2]
دانیل پاتس در اثر خویش به نام «کوچ نشینی در ایران» مینویسد که کوششهای ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «کوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبان شناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است.[3]
به نظر مک کنزی، تلاشهای ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام کوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی میگوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نامهای «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کردهاند. دو مورخ نخستین، به این نامها فقط به عنوان واحدهای فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره میکنند، در حالی که استرابو از «کورتیها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسیها، اماردیها و تاپیریها نام میبرد که همچون «اشرار کوچ نشین» در کوهستانهای زاگرس میزیستند.[4]
مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است.[5] این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.
اما نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمع: «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر میشود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی میشود. در آنجا جنگهای اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده میشود که چوپانی و گله داری میکردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح میدهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس[6] روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»
بدون شک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد بر می گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به مادها میرسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه ای با اقوام و تبارهای دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری به شمار می آیند.
مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی، این نام {یعنی «کُرد»} چنان بکار برده میشود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترکها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق میشود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لرها و قبایل گورانی هم گردانیده میشود.»[7]
در مجموع، اتفاق نظر اکثر دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچ نشین» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچ نشین ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شدهاند. مینورسکی (همانجا) میگوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنائی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نمودهاند. «ان لمبتون مینویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچ نشینان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کرد» هائی سخن میگوید که گلههای شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند.»[8] پاتس از دهها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام میبرد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر دادهاند.[9] به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست سی و سه قبیله کوچ نشین را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان {کردها} به سرتاسر ایران پخش شده اند.» پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال 961 م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را «کردهای طبرستان» و حتی اعراب را «کرد های سورستان» (آسورستان) می نامند.»[10]
با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به دوره پس از سده دهم-یازدهم میلادی مربوط میشود.
از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرنها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته میشد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دورهای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفتهاند.
زبانی ایرانی
ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کردهای معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسهای است.
دیاکونوف مینویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی، اکنون به زبانی که اسلاف بلافصل آنان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمیگویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبانهای سومری و هُری به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبانهای ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبانهای سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمینها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبانهای دیگری سخن میگفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها میباشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کردهاند.»[11]
به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ مادها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، کرمانشاه، آذربایجان و کردستان، دهها قبیله بومی در این مناطق میزیستهاند. سرزمین مادها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز دهها قبیله و قوم میزیستند.
مادها که سه هزار سال پیش به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با دهها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبانهای ایرانی) شد.
اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از کوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی هُریان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوههای البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمیدهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشارهای به این اقوام نمیکردند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با مادها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفتهاند.
همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: لهجه های شفاهی زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به شاخه های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن میشود و امروزه زبانهای گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبانها و لهجههای ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافتهاند.
برخلاف برخی ادعاها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.
زبان کردی (شامل لهجههای گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبانهای شمال غربی گروه زبانهای ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبانهای ایرانی میشمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است.[12]
گرنوت ویندفور، متخصص برجستۀ زبانهای ایرانی، در بارۀ اینکه همۀ زبانهای معاصر ایرانی مشتقات زبانهای باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، میگوید: «عموماً حتی میتوان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبانهای معاصر {ایرانی} ادامه زبانهای محلی و منطقهای هستند. برای نمونه، میتوان گفت که زبانهای ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن و ماد بزرگ تکلم میشدند، لهجههای مادی هستند، اگر چه نمونههای موجود مادی باستان از واژههای دخیل در پارسی باستان ماخوذ میباشند.»[13]
در برخی منابع کُردی ادعا میشود که اگرچه کُردی جزو زبانهای ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از شاخه های زبانهای ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشههای زبان کردی» مینویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجههای ایرانی متمایز میکند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیدهام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کُردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد.»[14] آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبانهای ایرانی میپردازد، تا با نمونههای مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخههای خانواده زبانهای ایرانی، یکی از این زبانهاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبانهای ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونههای زبانهای ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است.[15]
[1] V. Minorsky: “Kurds,” Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150
[2] MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69
[3] Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112
[4] MacKenize: Ibid
[5] Potts: Ibid, p. 121
[6] Potts: Ibid
[7] MacKenize, ibid
[8] Potts, ibid, 160
[9] Potts: Ibid, pp. 160-165
[10] Potts, ibid, 164
[11] دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1345، ص. 93
[12] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42
مقدمۀ عباس جوادی: بسیار خوشحالم که کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» سال گذشته از طرف موسسه انتشاراتی «آیدین» (تبریز) چاپ شد. در عین حال بسیار شاد و سپاسگزارم که دکتر پیتر گلدن از دانشگاه راتگرز آمریکا که یکی از برجسته ترین تورکولوگ ها یا ترک شناسان جهان است و با ده ها کتاب و رساله، آخرین تحولات تاریخی و زبانشناسی این حوزه را تدوین و تالیف نموده، قبول کرده است که بخش بزرگی از رسالۀ معروف او در باره «پیدایش و شکل گیری ترک ها در اوراسیای سده های میانه» (اصل انگلیسی در این لینک) به عنوان دیباچه ای بر این کتاب ترجمه و منتشر شود.
دیباچۀ پروفسور پیتر ب. گلدن به کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟»
ترجمه عباس جوادی
از نگاه تاریخی، مردمان ترک در منطقه ای نشو و نما یافته و شکل گرفته اند که همسایگان چینی آنها آن را «سرزمین غیر قابل سکونت انسان های بدوی»[1] نامیده بودند – با طبیعتی از نظر فیزیکی بیگانه و مردمانی از نظر زبان و فرهنگ دیگرگونه برای ساکنان دنیای یکجا نشینان. اقتصادی که مردمان نخستین ترک در آن به سر میبردند، عبارت از انواع گوناگون زندگی دشت نشینی و دامداری در حاشیه سرزمین های از جهت محیط زیست مناسب تر بود. عادات خورد و خوراک و رسوم اجتماعی کوچ نشینان، همسایگان آنان را شوکه میکرد و سلحشوری این ترکان کوچ نشین آنان را دچار هراس مینمود.
قومیت موضوعی «داغ» است. جامعه شناسان و تاریخ نگاران (اغلب از نقطۀ نظری اروپا مرکز) مطالب بسیاری در این باره نوشته اند. به ما گفته شده که گروه های قومی باید نام مشترکی داشته باشند، همراه با افسانه ای در باره ریشه های مشترک، خاطرات تاریخی مشترک (شامل جشن ها و مراسم مربوطه)، فرهنگی مشترک (شامل زبان، عادات و رسوم و دین)، سرزمین و موطنی مشترک یا دستکم خاطره ای از وطنی مشترک (که اغلب مورد بحث و جدل با همسایگان آنان میشود) و در نهایت نوعی احساس همبستگی معنوی. به ما گفته میشد که اینها همه جزو شرایط «قوم» نامیده شدن یک گروه از انسان ها هستند. در نخستین دیدگاه های اروپائی مربوط به تشکیل و تاسیس ملت ها، معیار های نامبرده، از نظر شکل گیری و تعریف یک قوم، عواملی «اولیه» و به اصطلاح «بیولوژیک» به شمار میرفتند، یعنی مثلا همه اعضای یک گروه موسوم به «قوم» می بایستی نیاکان مشترکی داشته باشند. این اندیشه ها در میان متفکران دولت-ملت های اروپای سده های هجدهم و نوزدهم و همچنین دیگر سرزمین ها[2] ریشه دوانده بود. مدتی بعد تاریخ نگاران و جامعه شناسان دیدند که هم در مورد تاسیس دولت-ملت های مدرن و هم در رابطه با کم و کیف ریشه های قومی انسان ها در دوران گذشته بحث و گفتگو بسیار است و این موضوع به آن سادگی ها نیست. آنگاه گفته شد که ملت ها «محصول ذهنیت»[3] گروه های روشنفکر بومی با اهداف سیاسی (این گروه ها همیشه خطرناک بوده اند) و یا نتیجۀ تخیلات حکومت ها هستند (این حتی به مراتب خطرناک تر و حتی مهلک است). لازم بود برخی گروه های مردم آموزش میدیدند تا بدانند که به کدام گروه قومی تعلق دارند.
اما مردم چادرنشین دشت ها به آن سادگی ها در اینگونه قالب ها نمی گنجیدند. حتی در دولت های مشخص و موجود هم به سختی و به طور استثنا میشد آنها را معین و تعریف نمود. آنها در سرزمین های پهناوری به صورت پراکنده میزیستند و از مکانی به مکان دیگری کوچ میکردند. بعضاً به گروه هائی از آنان که در نوعی اتحادیه های قبیله ای جمع می آمدند، نام مشخصی داده میشد. این نام معمولاً نام طایفه یا قوم حاکم بر آن اتحادیه بود. اما این اتحادیه ها دیرتر به هم میخوردند و دوباره (اغلب کم و بیش با همان گروه ها) تحت نام جدیدی گرد هم می آمدند. بنا به یک محاسبه اخیر، در عرض هزارۀ اول میلادی منابع چینی در اوراسیای مرکزی حدود 59 گروه مشخص مردم را شمرده اند که از میان آنها تنها در بارۀ زبان 18 گروه برخی اطلاعات معینی داده میشود و از این 18 زبان هم تنها میتوان سه زبان را کم و بیش تشخیص داد.[4]
جامعۀ قبایل کوچ نشین پیوسته در حال تغییر و تحول بود. نام های سیاسی پیدا میشدند و نا پدید میگشتند. درخت ها یا «شجره» نامه های خانوادگی که از نظر گروه هائی که جمعیت خود را بر خویشاوندی خونی مبتنی کرده بودند، اهمیت زیادی داشتند. این شجره نامه ها متناسب با نیاز های سیاسی تغییر داده میشدند. روابط خویشاوندی را میشد ایجاد کرد و به اصطلاح «اصلاح» نمود.[5] گذشته و افسانه های مشترک تاریخی هم وجود داشتند، اما آنها به ندرت نوشته شده بودند. این به دلیل بی نیازی به خط و املا و یا زبان های ادبی و کتبی نبود. با اینهمه ما امروزه چندان چیزی در دست نداریم که مستقیما از خود این قبیله های کوچ نشین باقی مانده باشد. اکثر آنچه که در باره این قبایل باقی مانده، متعلق به همسایگان یکجا نشین آنان است که از این کوچ نشین ها خوششان نمی آمد. همسایگان یکجا نشین از این قبایل هراس داشتند و از سوی دیگر گاه سوء تفاهم هم پیش می آمد و آنچه را که از آنها میدیدند، طور دیگری میفهمیدند.
امپراتوری های قدرتمند و یکجانشین میخواستند این قبایل را تحت کنترل خود در آورند و وقتی که به این کار موفق نمیشدند، کوشش به ایجاد مناطق حائل در سرزمین های قبایل مینمودند و یا سعی میکردند با غصب سرزمین های آنان به برخی اهداف استراتژیک یا مستعمره کردن آنان نائل شوند. آنها از هر فرصتی استفاده میکردند تا این قبایل را به گروهبندی هائی تقسیم کنند که برایشان قابل درک باشد و به آنها امکان دهد که از این گروه بندی ها برای اهداف امپراتوری های خود استفاده کنند. این یک بازی بسیار قدیمی است که امپراتوری ها هزاران سال در سرزمین های همسایه خود که ساکنان کوچ نشین داشتند، اجرا نموده اند. دولت های معاصرِ پسا شوروی مانند ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان، ترکمنستان و تاجیکستان همگی محصول مداخلات و دستکاری های روسیۀ تزاری و شوروی سابق هستند.
ترکان اوراسیا اصالتاً چه کسانی بودند و چگونه در سده های میانه (حدود 450 تا 1450 م.) نشو و نما نمودند؟ در ابتدا آنها با نامی مشترک یا افسانۀ واحدی دایر بر شکل پیدایش خود پا به عرصه وجود نگذاشتند و نه همۀ آنها در ابتدا به زبان های ترکیک سخن میگفتند. در واقع همۀ جمعیت های کوچ نشین که تحت حاکمیت ترکان یا در جمعیتی با اکثریت ترک زبانان بودند، از اقوام مختلف تشکیل شده بودند و به چندین زبان سخن میگفتند. آنها مجموعه هایی از گروه های گوناگون بودند که به یک خاندان یا قبیلۀ قدرتمند پیوسته و نام، ایدئولوژی و سنت های سیاسی آن را پذیرفته بودند. آنها با عنوان کردن اینکه صاحب نیاکان مشترکی هستند، به روابط سیاسی خود صورتی بیولوژیک و نَسَبی هم بخشیده بودند. با این ترتیب در دشت های سده های میانه تعلق به یک «گروه مردم» بیشتر از آنکه موضوعی بیولوژیک و نسَبی باشد، جنبه ای سیاسی داشت، اگرچه زبان مشترکی که این مناسبات را بیان میکرد، زبان قوم یا گروه حاکم و یا صاحب اکثریت بود.
به نظر میرسد ریشۀ جغرافیایی زبان های ترکیک، جنوب سیبری و مغولستان کنونی بوده است. از نظر زمانی، این مقارن با اوایل هزاره یکم میلادی، یعنی حدود دو هزار سال پیش است. بعد ها در اثر فشار چین و اختلافات داخلی قبایل، موج چند صد سالۀ کوچ های قبایل به سوی غرب، جنوب و حتی شرق شروع شد. برای برخی از آن قبایل که در مغولستان مانده بودند، خاطرات رودخانه های «اُرخون» و «سلنگه» از نظر مذهبی و سیاسی اهمیت بسیاری داشت. آنها این منطقۀ مغولستان را مکانی مقدس و سرزمین نیاکان خود میشمردند، در حالیکه برای کسانیکه از این سرزمین ها کوچ می بستند، اینگونه باور ها به تدریج رنگ می باخت.
و اما قبل از این کوچ ها، در دشت های پهناور مغولستان و جنوب سیبری، نخستین اقوام ترک زبان در تماس با گویشوران زبان های ایرانی شرقی، اورالی و سیبریائی باستان بودند. چند قرن پیش از آن، در خودِ فلات ایران، امپراتوری پهناور هخامنشی مغلوب اسکندر مقدونی و فرماندهان «سلوکی» او شده بود و حتی آنها نیز از سوی یک دولت نوین و ایرانی به نام اشکانیان و سپس ساسانیان جایگزین شده بودند.
بنا به یک نظریه، ترکی شاخه غربی یک خانوادۀ «زبان های آلتایی» به شمار میرود که مغولی و تونقوزی در منچوری (شمال شرقی چین) شاخه های شرقی آن است. اما برخی دانشمندان دیگر شباهت های میان این زبان ها مثلا ترکی و مغولی را نتیجۀ همسایگی و همگرایی آنها میدانند. موضوع شباهت یا خویشاوندی این زبانها در یکی دو قرن اخیر از حالت اساساً علمی به موضوعی سیاسی تبدیل شده است، زیرا امروزه زبان، یکی از مشخصات مهم شناسایی یک قوم را تشکیل میدهد، در حالیکه در گذشته زبان لزوما جزو شاخصه های اصلی تعریف اقوام نبود. تذکر دیگری که باید داد، آن است که دو-سه هزار سال پیش مردمی که خود را ترک بنامد، هنوز در عرصۀ تاریخ عرض اندام نکرده بود. تنها در اواسط قرن ششم میلادی (حدود 550 م.) است که به طور رسمی از ترک ها و زبان ترکی سخن میرود. از این جهت بهتر است در اینجا از لهجه های نخستین زبان های «ترکیک» و نیاکان ترکیک زبانان بعدی سخن گفت.
نخستین اطلاعاتی که دانش امروزی در باره مردمان ترک دارد، مربوط به اتحادیۀ بزرگ قبیله ای به نام «هسیونگ نو» در مغولستان کنونی است که حدود 200 سال پیش از میلاد ایجاد شد، مدتی باعث درد سر برای چین گردید و حدود 350 سال بعد متلاشی گشت. ما نمیدانیم که مردمان هسیونگ نو به چه زبان یا زبان هایی سخن میگفتند. اما این را میدانیم که حاکمان هسیونگ نو بر سرزمینی وسیع و چندین قبیلۀ گوناگون حکم میراندند که برخی از آنان در دوره های بعدی به روشنی ترکیک زبان بودند.
نام چینی هسیونگ نو شکل تغییر یافتۀ نام «هون» است. آنها نیز اتحادیه ای شامل قبایل گوناگون بودند. هون هایی که در حدود سال 350 م. در منطقۀ رود وُلگا پیدا شدند، به نوعی خویش و تبار هون هایی بودند که در همسایگی چین میزیستند. قبایلی که در همین دوره ها با نام های مشابه در منابع ایرانی (خیون)، هندی و یونانی-رومی با آن روبرو میشویم و همچنین یافته های باستان شناسی موجود شاید دلیل کافی برای این خویشاوندی نباشند، اما این احتمال را تقویت میکنند. هسیونگ نو در چند مرحله به تدریج متلاشی شد. به دنبال هر مرحله، موج جدیدی از قبایل (از جمله ترک زبان ها) به سوی غرب مهاجرت کرد. در واقع تمامی تاریخ ترکان، شرح سرگذشت مهاجرت آنان به سوی غرب بوده است.
پس از سال 375 هون ها از رود ولگا گذشتند. بعضی از آنها به امپراتوری روم شتافتند، دیگران ماندند و اتحادیه قبیله ای جدیدی به وجود آوردند که چند قومی و چند زبانه بود. زبان این هون های اروپایی تا امروز معمائی حل ناشده باقی مانده است. در سال 453، حدود ده سال پس از مرگ آتیلا، رئیس این اتحادیه، چند گروه مردمان ترک زبان وارد دشت های پونتیک (اوکراین و مولداوی تا بلغارستان و رومانی) شدند. آنها .«اُغور» ها نامیده میشوند. (اغورها Oğur با اغوزها Oğuz که از اقوام ترک زبان جنوب غرب آسیای مرکزی بودند و بعد ها به ایران و آناتولی مهاجرت کردند، فرق دارند.) اغورها به گونه ای باستانی از زبان های ترکیک سخن میگفتند که از به اصطلاح «ترکی مشترکی» که نوع قدیمی تر زبان های ترکیک در ماوراء النهر و دیرتر ایران و آناتولی است، فرق میکرد. در میان اغورها دسته ای از مردم نیز حضور داشت که «بلغار» نامیده میشد. گروهی از آنان مدتی بعد (اواخر قرن هفتم م.) به بالکان آمدند، در اینجا بر گروه هایی از قبایل اسلاو (که آنها هم تازه به این منطقه رسیده بودند،)حاکم شدند، به مسیحیت گرویدند و تبدیل به یکی از عناصری گشتند که در طول چند قرن بعد مردم کنونی بلغار را به وجود آوردند. اغورهای دیگر به مناطق مرکزی ولگا رفتند، در اوایل قرن دهم میلادی مسلمان شدند، با ترک زبانان و اورالی زبانان در آمیختند، تا قرن چهاردهم دچار تحول زبانی شدند، از اغوری-بلغاری به ترکی مشترک آن دوره تمایل کردند و تاتارهای کنونی حوزۀ ولگا را به وجود آوردند. بخش دیگری از اغور ها هم وجود داشت که مدت های طولانی به هیچ دینی نگرویدند، زبان اصلی خود را حفظ کردند، با فن-اورالی زبانان ولگا در آمیختند و «چوواش» های کنونی را تشکیل دادند. آنها تنها باقی ماندگان زبان اغوری هستند. اوغورها هرگز خود را «ترک» ننامیده اند.
متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در بارۀ ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو» و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در بارۀ ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخۀ مستقلی از اتحادیۀ هسیونگ نو بودند که قبلاً در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالاً در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشۀ نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامۀ این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقۀ آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.
در سالنامۀ چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوۀ پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقۀ پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوۀ او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.
روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.
دقیقاً نمیدانیم که ترک ها برای نخستین بار در چه تاریخی در مرزهای چین پیدا شدند. این شاید بعد از سال 265 م. یعنی در دورۀ مهاجرت های بزرگ از هسیونگ نو و قبایل تابع آن از سیبری جنوبی و سرزمین های همجوار بوده است. در جریان نا آرامی های مرزی سال 439 م. قبیلۀ آشینا با 500 خانوار به سین کیانگ در چین کنونی و سپس در 460 م. به آلتای جنوبی (تحت حاکمیت رو-ران ها) کوچ کرده و در آنجا به کار آهنگری پرداخته اند.
مناسبات آشینا با ترک ها چندان روشن نیست. آیا آشینا در ابتدا یکی از طایفه های ترک زبان بودند که بعد ها به رهبری انتخاب شدند یا گروه جداگانه ای بودند؟ در این دوره تعبیر «هو» معنای ایرانی یا ایرانی زبان میداد. اصطلاح «اختلاطی از مردمان بدوی هو» که در روایت «سوی-شو» آمده، احتمال دارد بدین معنا باشد که آشینا ها اختلاطی از ایرانی زبانان و ترک زبانان و شاید با سهم اندکی از تُخاری زبانان آن دوره ها بودند.
ربط داشتن این ریشه ها با دو ایالت چینی ترکستان شرقی (سین کیانگ) و گان-سو که در آن دوره ها دارای جمعیت ایرانیان شرقی و تخاری زبانان بودند، اهمیت دارد. واژۀ آشینا احتمالا ایرانی شرقی و شاید هم خُتنی-سکایی است (آشسینا/آششینا به معنی «آبی، کبود، آسمانی»، مقایسه کنید با سُغدی: اَخشانه و پارسی باستان: اخشئینکه و اوستایی: اخشاینا) و یا تُخاری: آشنا به معنی آبی، کبود و آسمانی. این واژه ها با «کـوک تورک» به معنی «ترک آبی، آسمانی» یا «آسمانی ها و تورک ها» که در سنگ نوشته های ترکی ارخون مشاهده میشود، همخوانی دارند (کول تگین E,3، بیلگه قاغان E, 4).[6] بنا به منابع چینی واژۀ «تورک» در آن دوره ها «کلاه خود» معنی میداده است. اما در زبان های ترکی نشانه ای از چنین معنایی برای لفظ «تورک» وجود ندارد. شاید هم ریشۀ این کلمه تخاری بوده باشد (تورَکه به معنی درب، دریچه) اما از این تفسیر نیز نمیتوان مطمئن بود. در ترکی قدیم واژگان ایرانی و تخاری بسیاری موجود است. اینکه این وام واژه ها در دورۀ قدیمی تری در اثر اختلاط ایرانی زبانان و تخاری زبانان با نخستین پیدایش ترک زبانان ایجاد شده یا اینکه بعد ها وارد زبان ترکی شده، پرسش دیگری است که ما قادر به پاسخ آن نیستیم. اما ما میتوانیم علاوه کنیم که عملاً همۀ نخستین حاکمان ترک که در بارۀ آنها کم و بیش اطلاعاتی داریم، نام های غیر ترکی (مانند بومین و ایشتمی) داشتند. بنا براین میتوانیم این را بگوئیم که همۀ کسانی که منسوبیت ترکی داشتند، از زمانی که وارد صحنۀ تاریخ شدند، از نظر قومی مختلط بودند. سنگ نوشته بوقوت (سال 582 م.) که نخستین یادوارۀ رسمی ترک ها به شمار میرود، به زبان سغدی نوشته شده است که زبان مشترک جادۀ ابریشم بود. بخش دیگر این یادواره به زبان براهمی است.[7]
دولت ترک با استفاده از بحران های موجود در سرزمین های آوار و چین در سال 552 م. تاسیس گردید. ترک ها با مغلوب کردن قبایل کوچ نشین اوراسیا حیطۀ حکمرانی خود را به سرعت گسترش بخشیدند. آنها سرزمین های پهناوری از دریای سیاه تا منچوری و مردمانی گوناگون از ترک و مغول و ایرانی و اقوام دیگر را تحت حاکمیت خود درآوردند. از نظر سیاسی همۀ آنها ترک شدند. ترک ها در عین حال بخش بزرگی از جادۀ ابریشم را تصرف کردند، تا جایی که تا اواخر سال های 560 م. آنها به پایتخت امپراتوری روم، قسطنطنیه (استانبول کنونی)، ابریشم چینی میفروختند و نقش متحد سیاسی را با رومیان ایفا مینمودند (در این دوره روم و ایران ساسانی در حال کشاکش و جنگ های فرسایشی بودند). در این موقعیت، دولت ترک با ملاحظات اداری به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش شرقی دولت ترک که همسایۀ بلاواسطۀ چین بود و مرکز آن در مغولستان قرار داشت، در سال 630 به تصرف چین در آمد. در سال 659 ترکان بخش غربی نیز نتوانستند در مقابل نیروهای چینی که تا دریاچۀ آرال و حتی دریای خزر پیش آمده بودند، مقاومت کنند. در سال 682 ترک های شرقی خیزش دیگری کرده و دولت خود را دوباره برقرار نمودند، اما این دولت در اثر اختلافات داخلی و قبیله ای در سالهای 742/743 فروپاشید و اویغور های ترک (744-840) جایگزین قاآن های پیشین شرقی شدند. ترک های غربی نیز بین خود جنگ و گریز داشتند و مدتی همراه با ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان تاریخی بر ضد حملات اعراب از جنوب و شرق جنگیدند، اما بالاخره در سال 766 میلادی دولت آنها نیز از هم پاشید و با پیروزی اعراب و ایرانیان نومسلمان، ترک ها به صورت پراکنده وارد جهان اسلام شدند.
[1] R. I. Meserve: ‘The Inhospitable Land of the Barbarian’, Journal of Asian History, 16/1 (1982), pp. 51-8.
[2] A. D. Smith, The Ethnic Origins of Nations (Oxford, 1986); J. Hutchinson and A. D. Smith: Ethnicity, Oxford, Oxford University Press 1996
S. Jones: The Archaeology of Ethnicity. Constructing Identities in the Past and Present, London and New York, 1997
[3]خوانندگان علاقمند به مشاهده همه منابع مورد استفاده استاد گلدن میتوانند به اصل انگلیسی آن مراجعه کنند که در اینترنت هم قابل دسترسی است. عنوان انگلیسی مقاله حاضر این است:
Peter B. Golden: ‘The Shaping of the Turks in Medieval Eurasia,’ Turks and Iranians: Interactions in Language and History. The Gunnar Jarring Program at the Swedish Collegium for Advanced Study, ed. É. Á Csató, Lars Johanson, András Róna-Tas and Bo Utas (Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 2016): pp. 1-11.
[4] D. Sinor: Reflections on the History and Historiography of the Nomad Empires of Central Eurasia”, Acta Orientalia Academiae Scientiarum Hungaricae, 58/1, 2005, p. 5.
[5] A. M. Khazanov: Nomads and the Outside World, transl. J. Crookenden, Cambridge 1983, pp. 118-152.
[6] T. Tekin: Orhon Yazıtları, Ankara 1988, s. 8
[7] T. Moriyasu, A. Ochir (eds.): Provisional Report of Researches on Historical Sites and Inscriptions in Mongolia from 1996 to 1998, Osaka, 1999, pp. 123-124.
(این نوشته فصلی از کتاب من با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که در سال 1403 از سوی انتشارات «آیدین» در تبریز به چاپ رسید.)
به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی در دوره پیش از اسلام که در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است).
در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترکی زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.
پیش از اسلام
برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.
مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر، ملک عجم) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، ملوک عجم، عجم)، منسوبیت به آن سرزمین (ایرانی، پارسی/فارسی، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.
در رابطه با ایران هخامنشی، شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران (خارج از ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]
روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.
به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.
اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان به اصطلاح «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است. در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی در اوایل اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]
من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.
در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود. بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی) در دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با آمیختگی با عربی و همچنین لهجه های محلی ایرانی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.»
بنظر بسیاری مورخین، کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و به تدریج عربی زبان شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.
معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، اما همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند.
منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.
نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان
احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.
قبل از فردوسی نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720 بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[6] بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[7] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید، در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» دانش اساطیری و در عین حال تاریخی اقوام، سرزمین ها و عادات و سنن، تقویم و روزهای مخصوص ایرانی، زرتشتی، رومی، سریانی، یهودی، مسیحی و اسلامی را شرح میدهد. در این اثر معروف، بیرونی صد ها بار از ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر، فروردین، نوروز، مهرگان، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است. لازم به توضیح است که مشروحات دقیق و بی مانند بیرونی صرفا محدود به اساطیر و افسانه های این اقوام و ملل نیست، بلکه روزگار خود بیرونی از جمله عهد سامانیان و ترکان را نیز در بر میگیرد.[8]
غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، پدر سلطان محمود غزنوی یعنی سبکتکین از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[9] بعد از تسلط اعراب بر ایران، ادعاهای مشابهی هم مطرح شد که گویا امام چهارم شیعیان نوه مادری یزدگرد سوم بوده است. به همین ترتیب، برخی تذکره نویسان و مورخان ایرانی کوشش کردند که برای توجیه حاکمیت پادشاهان مزبور اصل و نسب آنان را به قبایل پرنفوذ عرب ربط دهند. در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است. در دوره بعد از تسلط اعراب بر ایران تمایل به منسوب شمردن حاکمان ایرانی یه قبایل پرنفوذ عرب رواج یافت. همچنین در دوره حاکمیت سلاطین ترکمن نیز مورخین ایرانی تلاش میکردند سلاطین آق قویونلو یا قراقویونلو را به تبار جمشید متصل کنند.
مثلا فرخی سیستانی (درگذشت سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین» و «ایرانشهر» را به کار میبرد. عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر» و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[10]
در دوره سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد. اگرچه وزیر بعدی، احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند، اما سنت فارسی نویسی مدارک رسمی و دولتی از آن دوره به بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت. همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.
ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی که در کتاب معروف تاریخ خود دوره سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی به تصویر کشیده، در باره پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:
«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[11]
این در سال 1037 بود.
حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد. بالاخره با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند. روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان نیز نشان میدهد که غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.
اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.
پیچ و خم دوره سلجوقی
از نگاه موضوع هویت ایرانی و ذکر نشانه های آن مانند نام «ایران» در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.
برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان آثار به نسبت کمتری در باره قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن نوشته شد، اگر چه در این دوره به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض چندان جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.
یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد، غزنویان و سلجوقیان هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در غزنی افغانستان (975) تقرییا صد سال فاصله بود. در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند. اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت چندانی نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نمی دیدند.
دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه خود را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود. این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.
دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک شاهزاده ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.
نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته باشد، حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است. نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و یا شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.
سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت و قشر روحانیان را به دست خود گرفت و از آن طریق نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد. در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود، این اتحاد قلم و شمشیر تا حدی شکاف برداشت . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم. این تمایز و رقابت تا اواخردوره صفویان ادامه یافت، اما بتدریج تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.
هویت ایرانی در عهد سلجوقی
بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.
در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.
در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[12]
با اینهمه، از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:
در مدح سلطان سنجر:
سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است
شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است
(…)
آن که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست
بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر
(…)
آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان
بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران[13]
نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:
همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد
و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:
چون غلام توست خاقانی، تو نیز
جز غلام خسرو ایران مشو
در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر ….. کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر
برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[14]
نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست
نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [15]
البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.
در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و حافظه جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.
آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.
شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.
دوره ایلخانی و تیموری
با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، برخی تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به چندی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند. قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند.
علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند.
در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[16] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به عنوان «ایران» و «ایران زمین» از سر گرفتند. منظور از ذکر این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه اشاره به همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود.
لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شاید این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[17]
تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد.
خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران» به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[18] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[19] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.
دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام با قی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.» در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله: «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره ذکر شده است.[20]
همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی، طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و طبعا شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.
اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایرانزمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا عهد ایلخانی و تیموری به شمار میروند. از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از دوره باستان تا اوایل دوره صفوی دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[21] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[22] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره یا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هر کدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.
صفویان و هویت مشخص تر ایرانی
صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.
در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[23]) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[24] ترویج گردید. همچنین روایات مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[25] اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.
در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت.
غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.
نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.
چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟
اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند.
ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بودند، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.
با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکند کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.
آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.
اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟
تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (اواسط 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم میشویم.
البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[26]
حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود، در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.
اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.
از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[27] این روند هنوز و بخصوص با رشد و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.
البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.
آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.
از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.
در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.
بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است.[28] در ضمن ظاهرا از تعبیر «حُب الوطن» نیز برای نخستین بار در دوره صفوی استفاده شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[29]
در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[30]
زیرنویس ها:
[1] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023
[2] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14
[3] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:
[5] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927
[6] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr, viewed on 18.01.2023
[7] Idem
[8] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، با تصحیح و حواشی ادوارد ساخاو:
ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه:
Alberuni: Chronologie orientalischer Völker, Hrsg.: Eduard Sachau, Harrassowitz, Leipzig 1923, S. 215-233
[9] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61
پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.
[10] در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.
[11] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837
[12] Ashraf: Idem.
[13] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی
[14]Ashraf: Idem, also:
دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31
[15] حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ
[16] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022
[17] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375
[18] Ahmad Ashraf: Idem
[19] Idem
[20] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.
[21] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3
[22] همانجا.
[23] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی»، «پیش از شاه اسماعیل»
[24] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357
[25] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117
[26] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.
[27] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018
*نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاستمدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانوادهای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانهای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی» و شرقى ترين بخش آسياى ميانه هم “ممالك تركستان” ناميده شده است.
بعد از سه و نیم سال کورس و مطالعه و نوشتن و پرس و جو و تصحیح و بازنویسی، این کتاب به صورت دیجیتالی (پی دی اف) منتشر شد. متن کامل کتاب را میتوانید به طور رایگان با یک کلیک روی تصویر بالا دانلود کنید. دانلود، آزاد و رایگان است به شرط اینکه به فروش نرسد و به طور چاپی یا کاغذی منتشر نشود. حق انتشار چاپی محفوظ است. موسسه های انتشاراتی که با وجود نشر دیجیتالی کتاب مایل به چاپ کاغذی آن هستند، میتوانند با من از طریق جی میل تماس بگیرند.
Djavadi.Abbas@gmail.com
مقدمه کتاب:
خوانندگان گرامی،
آنچه که در صفحات بعد خواهید خواند، نتیجۀ مطالعات سه ساله، انتخاب، ترجمه و نقل به مضمون ده ها کتاب و رسالۀ اصلی، جدید و معتبر دانشگاهی در حوزۀ «باستان شناسی ژنتیک»[1] است. یعنی در واقع من نه نویسندۀ اصلی این کتاب، بلکه بازگو کنندۀ آن آثار و نوشته ها هستم. عنوان و مشخصات تقریباً همۀ منابع استفاده شده را در زیر نویس های همین کتاب ذکر کرده ام. منابع اصلی مورد استفادۀ من در این کتاب عبارتند از:
«تاریخ و جغرافیای ژن های انسان»[2] (1994) نوشتۀ ژنتیک شناس معروف بین المللی، استاد و مدیر سابق پژوهشکده های باستان شناسی ژنتیک در ایتالیا، کمبریج (بریتانیا) و استانفورد (آمریکا)، پروفسور لوئیجی کاوالی-اسفورزا . کتاب مزبور مانند یک آنسیکلوپدی مدرن علم ژنتیک، باستان شناسی، زبان شناسی و تاریخ نوشته شده است. در این کتاب، اثر نامبردۀ کاوالی-اسفورزا به صورت
مشخص شده است. کتاب دوم استاد کاوالی-اسفورزا با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها»[3] (2001) است . این کتاب که کاوالی-اسفورزا با همکاری ده ها پژوهشگر و کارشناس باستان شناسی، ژنتیک و زبانشناسی به قلم آورده است، به صورت زیر نشان داده شده است:
Cavalli-Sforza: Genes, Peoples
در این دو اثر، چکیدۀ ده ها سال پژوهش این دانشمند و ده ها پژوهشگر دیگر دانشگاه های مختلف و معروف را می بینیم که، به نوعی، تاریخ صد هزار سال گذشتۀ انسان است. کاوالی-اسفورزا جزو نخستین کسانی است که کوشش میکند به این پرسش ها پاسخ های علمی پیدا کند: ژن های «انسانِ از نظر آناتومی مدرن کنونی» (یعنی با وزن مغز و بیولوژی کنونی) تا چه اندازه گویا و راوی انسان های اولیه است؟ انسان ها در طول تاریخ، کدام تحول ژنتیکی را پیموده اند و در نسل های آینده کدام تحول ژنتیکی انسان ها محتمل است؟
کاوالی-اسفورزا جزو سرشناس ترین دانشمندانی است که با استفاده از دانش، تجربه و تکنولوژی ژنتیک، مهاجرت های انسان ها در طول دوران پیشاتاریخ را پیگیری نموده است. او با این روش سعی کرده نشان دهد که گروه های انسان ها ابتدا در داخل آفریقا و سپس در طول مهاجرت آنان به همۀ مناطق جهان در کدام دوره ها به کجا کوچ کرده، مسکون شده، به مناطق دیگری کوچ کرده، با دیگر گروه ها اختلاط یافته و یا از بین رفته اند. در نهایت این سوال یکی از نکات دقت کاوالی-اسفوورزا را تشکیل میدهد: رابطۀ تحول ژن ها و زبان انسان ها چیست؟ این دو اثر در واقع چکیده پژوهش های علمی در حوزه های ژنتیک، مردم شناسی، پیشا تاریخ، و زبان شناسی تاریخی و مقایسه ای تا سال 2000 میلادی شمرده میشود.
کتاب جدید تری که 20-30 سال پس از درگذشت کاوالی-اسفورزا و به یک معنا «به روز رسانی» آثار او شناخته میشود، عنوان «سفر ژن های ما – سرگذشت ما و نیاکانمان» (2020) را دارد. نویسندۀ این اثر پروفسور یوهانس کراوزه، از استادان معروف جهان در حوزۀ باستان شناسی ژنتیک و مدیر «مرکز مردم شناسی ژنتیک» در «انستیتوی ماکس پلانک» لایپزیگ (آلمان)[4] است. دوست و همکار کراوزه، توماس تراپه این کتاب را از دیدگاه روزنامه نگاری و روان و همه فهم بودن این موضوع پیچیده و علمی، بازنگری نموده است. کتاب مزبور به آلمانی تالیف شده و به چند زبان از جمله به انگلیسی ترجمه شده است. کراوزه در این کتاب نشان میدهد که انسان اولیه، به دنبال راه رفتن روی دو پای خود، از موطن اصلی خویش، آفریقا، به تمام جهان مهاجرت کرده است. او همچنین بر آن است که مهاجرت هایی که امروزه هم در دنیا شاهدش هستیم، موتور تحول و تکامل انسان ها هستند و گذشته ای حدود 40 تا 100 هزار ساله دارند.کراوزه به این پرسش پاسخ می جوید که آیا ژن های ما انسان های دنیای کنونی، سرگذشت همنوعان ما در دنیای پیشا تاریخ، یعنی ده ها هزار سال پیش را نشان نمیدهند؟ کدام گروه ها در جریان مهاجرت های خود به «بیرون از آفریقا» به کدام مسیر ها رفته اند، با کدام گروه ها آمیزش یافته یا در افتاده اند؟ تغییر تدریجی رنگ پوست انسان ها را چگونه میتوان از روی تابلوی ژنتیکی این مهاجرت ها و تغییرات ژنتیکی آنان توضیح داد؟ تحول اینهمه زبان های رنگارنگ که امروزه به گوش ما میخورد، چه ارتباطی با آن گروه های انسان های پیشا تاریخ و مهاجرت های آنان دارد؟ زبان آن گروه ها چه بوده و چه شده که بعضی از زبان ها به یکدیگر نزدیک تر و دیگران به درجات مختلفی دور از یکدیگرند. و در عین حال سؤالی که حدود 200 سال است دانشمندان را به خود مشغول کرده است: از نظر باستان شناسی ژنتیک، تاریخ و چگونگی تشکیل خانواده های زبانی مانند «زبان های هند و اروپایی» و رابطۀ آنان با مهاجرت ها و تابلوی ژنتیکی گویشوران این زبان ها از چه قرار است؟
منبع اصلی دیگری که من برای جمع آوری این نوشته استفاده کرده ام، اثری جدید تر از کتاب کراوزه، این بار نوشتۀ دانشمند فرانسوی-اسپانیایی ژنتیک و بیولوژی، لوئیس کنتانا-مورسی با عنوان «سفری طولانی و پر ماجرا» (2024)[5] است که تحول انسان در صد هزار سال گذشته را شرح میدهد. این کتاب نیز به چند زبان از جمله انگلیسی، فرانسه و آلمانی ترجمه شده است.
به غیر از این چهار منبع اصلی، کتابی که بخصوص در زمینۀ تاریخ جوامع بشری و دلایل گوناگون بودن این جوامع از آن بسیار بهره برده ام، اثری با عنوان «اسلحه، میکرب و پولاد»[6] نوشتۀ «جَرِد دایموند» آمریکائی از دانشگاه کالیفرنیا در لُس آنجلس است.
در نهایت از یک رپرتاژ علمی «تلویزیون دوم آلمان»[7] بسیار استفاده نموده ام که اساساً بر مصاحبه هایی با یوهانس کراوزه و همچنین دیرینه شناس معروف آلمان، پروفسور هِرمان پارتسینگر از «میراث فرهنگی پروسیا» در برلین مبتنی است.
*****
امروزه در دنیای علوم و به ویژه زیست شناسی (بیولوژی)، باستان شناسی و ژنتیک و همچنین زبان شناسی تاریخی، کسی نیست که اندیشۀ تحول طبیعی انسانِ چند میلیون سال پیش در آفریقا را به طور جدی و علمی به چالش بکشد. به دنبال چارلز داروین (1809-1882) و نظریۀ او در بارۀ تکامل انسان، یافته ها و دستاوردهای علمی پنجاه سال اخیر آنقدر سریع و عمیق بودند که با دانش یکی دو قرن پیش انسان در بارۀ تاریخ تکامل انسان قابل مقایسه نیستند. کاوالی اسفورزا میگوید هر کدام از رشته های علمی مربوط به تاریخ تکامل انسان (مانند ژنتیک، تاریخ، باستان شناسی، زبان شناسی، مردم شناسی) بخشی از این پژوهش کلان علمی را انجام میدهد که در نهایت به یکدیگر پیوند یافته و یکجا، سرگذشت و چکیدۀ صد هزار سال پیش همۀ انسان ها را بیان خواهد نمود. حوزه های دیگر علمی مانند اقتصاد، جامعه شناسی، فرهنگ شناسی تاریخی، محیط زیست شناسی و هواشناسی تاریخی نیز سهم خود را در این پویش بزرگی که در دهه های آینده ادامه خواهد یافت، به جا خواهند آورد.
هر کدام از این شاخه های علمی تعابیر تخصصی خود را دارند که میتواند برای کتابدوستان غیر متخصص و حتی پژوهشگران شاخه های دیگر علوم چندان دقیق و روشن نباشد. اکثر مردم علاقمند، این قبیل واژگان و تعبیرهای تخصصی را درک نمیکنند، ولی این دلیل نادانی آنان نیست. تصور کنید که شما نمونه خون خود را برای آزمایش به یک لابراتوار میدهید. نتیجه آزمایش گزارشی دو یا سه صفحه ای است با ده ها تعبیر و علامت اختصار از واژگان حوزه های پزشکی، بیولوژی و شیمی. در اینجا معمولاًپزشک شما این کار را میکند و آن علامات اختصار را به زبانی ساده و قابل فهم به شما توضیح میدهد.
در هر حوزۀ دانش، مراعات کامل دقت تشخیص، واژگان تخصصی آن شاخۀ علم را لازم میدارد. اگر زیست شناس و متخصص ژنتیک از «توالی ژنتیکی» و «هاپلو گروه ها» سخن میگوید، باستان شناس تاریخی طبعا کوشش میکند که معنای این گونه تعابیر را بفهمد. اما اکثر مردمانی که به موضوع تحول و تکامل انسان علاقمندند، میخواهند بدون خسته و دلسرد کردن خود، با خلاصه قابل فهمی از مجموعه آخرین یافته های علمی موجود در سطح جهانی آن حوزه علمی آشنا شوند.
آنچه که در این سلسله گفتار خواهید خواند، کوششی در این سمت برای خوانندگان فارسی است، آن هم کوششی نه از طرف یک متخصص ژنتیک یا زیست شناسی و باستان شناسی، بلکه از سوی یک ایرانی نویسنده، مترجم و دانش آموختۀ زبان شناسی. در این رهگذر هدف اصلی آن است که ما چکیدۀ آخرین دانش «ژنتیک جمعیتی»[8] انسان تا سال 2025 میلادی را کمی بهتر درک کنیم و بفهمیم که جنبه های اساسی تاریخ تکامل انسان در این صد هزار سال گذشته حدوداً چه و چگونه بوده است.
در پایان کتاب تعریف برخی تعبیر های پایۀ بیولوژی و ژنتیک را خواهید یافت که در این نوشته استفاده شده است. اغلب این تعاریف نقل به مضمون از صفحه های اینترنتی «انستیتوی ملی بهداشت» ایالات متحده آمریکا است.
National Institute of Health, NIH (USA)
فهرست منابعِ مورد استفاده را در زیرنویس ها خواهید یافت.
به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1] در هر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.
جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد و مهم است.
اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلا هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیکی وجود ندارد که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همه زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقه دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.
معمولاً زبان ها هستند که به ژن ها تاثیر میکنند، نه برعکس، زیرا اختلاف در زبان باعث کاهش آمیزش بین گویشوران دو زبان مختلف میشود و در نتیجه احتمال «داد و ستد» جنسی و ژنتیکی بین زن و مرد کاهش می یابد.
چند آزمایش «توالی یابی کلّ ژنوم» که در مورد مردمان آسیای غربی انجام شده، نتیجه های نسبتاً شگفت انگیزی داده اند. این آزمایش ها با تکنیک «تحلیل مؤلفه های اصلی[1]» انجام یافته که از میان هزاران ویژگی و مؤلفه یک ژنوم (مثلا از آسیای غربی) مهم ترین آنها را انتخاب نموده، آنان را با مهم ترین مؤلفه های یک ژنوم از منطقه ای دیگر (مثلا آسیای شرقی) مقایسه میکند. با این طریق تفاوت ها و شباهت های اصلی این ژنوم ها معلوم میشوند. جمعیت های آسیای غربی (مثلا ایرانیان) از نظر ژنتیکی شباهت های بسیاری با جمعیت های همسایه خود (مثلا مردم ترکیه) دارند. این را قبلاً هم میدانستیم. چند «تحلیل مؤلفه های اصلی» ژنوم مردمان آسیای غربی که تا کنون انجام شده، نشان داده اند که بین جمعیت ها و مردمان متمایز این منطقه مرزبندی های سیاسی کنونی مرزبندی های ژنتیکی نیستند و بین جمعیت های این منطقه خط و مرز مشخصی که آنها را از از نظر ژنتیکی از یکدیگر جدا کند، وجود ندارد. چندین تست مقایسه ای اخیر نشان میدهند که یکم: جمعیت های کنونی ایران و ترکیه از نظر ژنتیکی به یکدیگر شبیه تر هستند تا به جمعیت های شبه جزیره عربستان، و دوم: این دو جمعیت یعنی مردمان ایران و ترکیه به یکدیگرشباهت های ژنتیکی بیشتری دارند تا با جمعیت های سامی زبان (مثلا عربی زبان ها و عبری زبان ها).
اینها مشاهدات جالبی هستند. برای بررسی این نتیجه ها احتمالا در نظرگرفتن تحولات تاریخی هم مهم است. یک توضیح ممکن در بارۀ این نتیجه گیری چنین است که بگوئیم مردم ایران گویشور زبان فارسی هستند، فارسی یکی از اعضای خانواده زبان های هند و اروپایی است و تاریخ پیدایش این زبان ها به هشت تا نُه هزار سال پیش برمیگردد.[2] اما توضیح دیگری هم هست که میتواند منطقی تر جلوه کند و آن توضیح این است: دستکم هزار سال است که شاهد اختلاط زبانی و فرهنگی میان مردمان مختلف این منطقه (از جمله گویشوران کُردی و ترکی، عربی و ترکی، ترکی و فارسی، فارسی و عربی) هستیم. مرزهای سیاسی که تا کنون چندین بار تغییر یافته، نتوانسته اند مانع این اختلاط ها شوند. آیا این تحول به معنای اختلاط بیشتر بیولوژیکی و ژنتیکی هم هست؟ آیا این اختلاط و نزدیکتر شدن بیولوژیکی را میتوان در ژنوم های این مردمان نیز مشاهده کرد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش طبعاً باید تست های ژنتیکی انجام داد و نتایج چنین تست ها را با لحاظ کردن جوانب مردم شناختی و تاریخی تحلیل نمود. لیکن ما هنوز شاهد تحلیل های ژنومیکی گویشوران کُردی، ترکی و عربی معاصر در مناطق مرزی آنها نیستیم. بعید نیست که هر اندازه درک ما از تحول گوناگونی ژنتیکی مردمان آسیای غربی دقیق تر شود، توضیحات جدیدتر و دقیق تری در باره اینگونه پرسش ها نیز تالیف شوند.
صرفنظر از اینگونه کمبودها، میتوان به چند روند اصلی در کلّیت آسیای غربی اشاره نمود. قبلاً هم گفته بودیم که سطح و ترکیب محلی (روستا و بخش) در آسیای غربی چندان تحت تاثیر مرزهای سیاسی نیست. همچنین اشاره ای شده بود به اینکه چگونه در روستاها و بخش های آسیای غربی خویشاوندی های پدری سطح بالایی از همگِنی را در داخل روستاها و بخش ها حفظ میکنند. این وضع در عین حال منجر به جدایی آشکار در تنوع کروموزوم Y (ایگرگ، یا به اصطلاح «کروموزوم جنسیتی مرد») بین روستاهای همسایه میشود. در نتیجه در سطح منطقه آسیای غربی و داخل هر گروه قومی شاهد سطح بالایی از تنوع هستیم، در حالیکه آمیزش خویشاوندی از آنچه که در میان جمعیت های اروپای غربی و آسیای شرقی می بینیم، بالاتر است.[3]
به خاطر بیاوریم: کروموزومها در هسته سلولها قرار دارند. انسانها 22 جفت کروموزوم شمارهگذاری شده (اتوزوم) و یک جفت کروموزوم جنسیتی («ایکس وای» در مردان و «ایکس ایکس» در زنان) دارند که در مجموع ۴۶ کروموزوم میشود. هر جفت شامل دو کروموزوم است که یکی از هر والد میآید، به این معنی که فرزندان نیمی از کروموزومهای خود را از مادر و نیمی دیگر را از پدر خود به ارث میبرند. زمانی که هسته در طول تقسیم سلولی حل میشود، میتوان کروموزومها را از طریق میکروسکوپ مشاهده کرد.
تنوع ژنتیکی جمعیت یهودی که به خوبی بررسی شده، نشاندهنده این روند است. به طور خلاصه میتوان گفت که ژنوم های مردم یهودی منطقه با دیگر گروه های آسیای غربی و به ویژه گروه «دروزها» همخوانی دارد. اما در داخل جمعیت یهودی ساختاری ژنتیکی هم وجود دارد که به روشنی نشاندهنده منشاء جغرافیایی افراد این گروه است (مانند اشکنازی، سفاردی یا حبشی). مثلاً بنا بر یک بررسی اخیر در باره ژنوم های معاصر یهودیان اشکنازی، برخی عنصر های ژنتیکی این گروه در ژنوم های مردم شرق آناتولی هم مشاهده شده است. تفسیر این یافته ها قطعی نیست، اما به نظر میرسد که در شکل گیری تنوع ژنتیکی این منطقه، جنبه های مذهبی، قومی، زبانی و سیاسی نقش مهمی دارند.»[4]
نیاکان مردمان کنونی آسیای غربی
تا کنون بحث های مربوط به ژنتیک مردمان باستانی آسیای غربی اساساً مبتنی بر آثار باستان شناختی و تاریخی بود. در چند سال اخیر، نشر نخستین داده های جدید در باره ژنوم های مردمان باستانی آسیای غربی زمینه بحث های علمی جالبی در این زمینه شد. این داده های جدید برپایه توالی یابی کلّ ژنوم های صدها نفر از عهد باستان مناطق مختلف آسیای غربی به دست آمد. از آن جمله هستند مناطقی مانند ترکیه، ایران، اردن، اسرائیل و همچنین قفقاز و همچنین آسیای مرکزی. این نمونه های بازمانده از انسان ها مربوط به اکثر دوره های باستان از پارینه سنگی تا نوسنگی و برُنز میشود.
یک نتیجۀ غیر منتظرۀ این تجزیه و تحلیل ها این بود که نخستین کشاورزان ایران و آناتولی (بخش بزرگ ترکیه کنونی) و منطقه اسرائیل/اردن ( لِوانت) از نظر ژنتیکی، هم در آن دوره یعنی 10 هزار سال پیش و هم امروزه با اهالی کنونی این مناطق فرق داشته اند. یعنی گروه هایی که ده هزار سال پیش در ترکیه، ایران، اسرائیل و اردن میزیستند، از نظر ژنتیکی با گروه های معاصر ساکن این مناطق یکی نیستند.[5] این یافته، برعکس تصور قبلی پژوهشگران است که میگفتند مردمان آسیای غربی نتیجه گسترش یک جمعیت واحد از دوره نوسنگی است. با تجزیه و تحلیل های جدید میتوان بهاین نتیجه رسید که ظاهراً در دوره نوسنگی و آغاز یکجا نشینی و کشاورزی، هلال حاصلخیز سرزمینی شامل چندین جمعیت متمایز کشاورز بود که در همگرایی و اختلاط با یکدیگر در شکل گیری حوض ژنتیکی کنونی مردمان آسیای مرکزی و هلال حاصلخیز سهم داشته اند.
این جمعیت های آغازین کشاورز تاثیر خود را بر تنوع ژنتیکیی باقیمانده اوراسیا نیز گذاشته اند. طبق همین یافته های جدید، دانشمندان اکنون بر آنند که کشاورزی از طریق مهاجرت همین کشاورزانِ نحستین آسیای غربی به اروپا رسوخ کرده، تا جائیکه امروزه سهم اصلی ژنوم اروپائیان دوران معاصر به همان کشاورزان نخستین آسیای غربی (8000 سال پیش) و همچنین مهاجرت قبایل اوراسیا (5000 سال پیش) به اروپا مربوط میشود.
در فصل های گذشته به نقش مهم آسیای غربی (اساساً ایران، ترکیه و خاورمیانه) در جریان مهاجرت انسان ها به بیرون از آفریقا و 50-60 هزار سال بعد نقش این منطقه به عنوان گهواره آغاز و رشد کشاورزی، دامداری و دیر تر شهر سازی، خط و دولت داری اشاره شد. از این جهت چندان شگفت انگیز نیست که این منطقه در اغلب تمدن های بزرگ اوراسیایی نقشی کلیدی داشته و در چند هزاره گذشته بر تحولات قبیله ای، قومی، مذهبی و هویت های ملی تاثیر چشمگیری گذاشته است.
در رابطه با ژنتیک مردمان دوران باستان و تحول تاریخی-ژنتیک آنان کوشش پاسخ دادن به برخی سوال ها میتواند جالب باشد، اگر چه این کار ممکن است در بعضی حالات شبیه یک گمانه زنی باشد تا یک تشخیص علمی و قطعی.
چند سال پیش (2016) دو پژوهشگر دانشگاه بوفالو (ایالات متحده) سعی کردند پژوهش های جدید دانشگاهی در رابطه با پرسش های زیر در باره ژنتیک مردمان آسیای غربی را با در نظر گرفتن آخرین یافته ها از ژنوم های باستانی مردمان این منطقه جمع بندی و تحلیل نمایند[1]: آیا میتوان کم و بیش معین کرد که نیاکان باستانی یعنی ده هزار سال پیش مردمان کنونی ایران، ترکیه و خاورمیانه چه کسانی بودند؟ مردمان دوران باستان این منطقه آسیا چه تاثیری به شکل گیری ژنتیک دیگر مردمان اوراسیایی گذاشته اند؟ نخستین کشاورزان در دوره هلال حاصلخیز چه کسانی بودند؟ و همچنین: تاثیر ژنتیک نئاندرتال ها بر نیاکان انسان های آسیای غربی چه بود؟
آنچه که بر اساس یافته های باستانشناختی به یقین میدانیم این است که «انسان نما»های مختلف و نئاندرتال ها پیش از تکامل انسان هوشمند نیز دستکم از 1.5 میلیون سال پیش، از آفریقا به مناطق مختلف آسیای غربی مهاجرت کرده اند. اما اطلاعات ما در باره تاریخ دقیق این مهاجرت و نوع این انسان نما ها و نئاندرتال ها دقیق نیست. به احتمال قوی بین این انسان نما ها و انسان های مدرنی که به تدریج به آسیای غربی مهاجرت کرده اند، آمیزش هایی رخ داده است. از این نقطه نظر، دانشمندان بیولوژی و ژنتیک در یافته های ژنومیک این انسان های دوره «گذار» پیگیر این پرسش ها بوده اند. از این بررسی ها مشخص شده است که انسان های کنونی این منطقه در نتیجه اختلاط های 60 هزار سال پیش، میانگینی عبارت از 1-4 در صد ژن انسان های نئاندرتال را دارا هستند.
بدون شک یکی از دست آوردهای بسیار مهم انسان های این منطقه، گذار از دوره صد هزار ساله «شکارچی-گرد آورنده» به مرحله یکجانشینی و شروع کشاورزی و دامپروری است. در صفحات گذشته دیدیم که این تحول ابتدا ده هزار سال پیش در منطقه هلال حاصلخیز آسیای غربی رخ داده است. کشفیات شگفت انگیز نخستین شهرهای تاریخ از جمله چاتال هویوک و گوبکلی تپه (در ترکیه کنونی)، آتلیت یام (اسرائیل کنونی)، علی کُش (ایلام در ایران کنونی) و اِریحا (کرانه غربی) زمینه بحث های بسیار جالب علمی را در باره گذار انسان به زندگی یکجا نشینی دامن زده است. پژوهش های گذشته بیشتر بر عوامل اقتصادی و مردم شناختی متمرکز بود. اما پژوهش های بعدی، زمینه را برای آشنایی با اطلاعات بیشتری آماده کرد. مثلا با بررسی خرابه های آبادی گوبکلی تپه معلوم شد که شاید باور های فوق طبیعی و «مذهبی» مردم آن دوره هم یکی از عوامل مشوّق جمع آمدن آنان در یک آبادی بوده است. اما صرفنظر از این جزئیات، مردمانی که در آسیای غربی جمع آمده بودند، پس از دستکم 100 هزار سال زندگی در مرحله «شکار و گرد آوری غذا» ، شروع به کشاورزی نمودند، به سرعت به تعداد جمعیت خود افزودند و سازماندهی جوامع آنان رفته رفته پیچیده تر شد. این گذار و تکامل فرهنگی به سراسر جهان رسوخ کرد و مُهر خود را بر ژنوم مردمان مختلف آسیای غربی باقی گذاشت.
نخستین دهکده کشاورزی جهان تخمیناً 12 هزار سال پیش ساخته شد. از آن دوره تاکنون تاریخ آسیای غربی پُر از جنگ ها، مهاجرت ها، تجارت، روابط و یا تفرقه های مذهبی و قومی و همچنین روابط خانوادگی بین خاندان های بزرگ بوده است. پژوهش های ژنتیک بسیار کمی انجام شده که نشان دهند چگونه روابط میان جمعیت های چند دهکده کشاورزی، مردمان آسیای غربی را تبدیل به جمعیت های شهرهای بزرگ و پیچیده پنج تا چهار هزار سال پیش یعنی عصر برُنز و سپس عصر آهن نموده است. همچنین از هیتیت های هند و اروپایی زبان تا لشکریان اسکندر، تاثیر ژنتیک تهاجم قبایل و اقوام دیگر به این شهر ها هنوز در پرده ابهام باقی مانده است. در عین حال تاثیر ژنتیک دو هزار سال تحولات اجتماعی و سیاسی امپراتوری های ایرانی، عربی، رومی و بیزانس (روم شرقی) و دیرتر امپراتوری اسلامی-ترکی عثمانی بر آسیای غربی نیز تا حد زیادی ناروشن است. با اینهمه میتوان گفت که در رابطه با آسیای غربی، تاریخ های گوناگون ژنتیک مردمان این منطقه پرسش های فوق العاده جالبی را به پیش می آورند که آخرین پژوهش های اخیر شروع به پاسخگویی آن نموده اند.
یک جنبه جدید در پژوهش ژنوم ها
تا همین چند سال پیش اطلاعات ژنتیک به ما کمک نموده بود تا مسیر مهاجرت های افراد زنده یا نیاکان آنها را بر پایه تجزیه و تحلیل ژن های آنها مشخص کنیم. با تست های «دی ان ای» که مبتنی بر تحول زمانی و منطقه ای چند ژن معین مبتنی بودند، متوجه میشدیم که نیاکان ما از کجا بودند. اما این تجزیه و تحلیل ها محدودیت هایی داشت و فراگیر نبود. امروزه با پیشرفت های بیشتر تکنولوژی میتوان کلّیت ژنوم یک انسان را مشاهده و تحلیل نمود. در زبان تخصصی ژنتیک به این تجزیه و تحلیل پیشرفته «توالی یابی کلّ ژنوم»[2] گفته میشود.
به خاطر بیاوریم: «توالی» یعنی تسلسل، ترتیب و پشت سرهم آمدن و چیده شدن چیزی، مثلا ژن ها در هسته تقریبا هر سلول انسان. «ژنوم» به مجموعه ژن های هر ارگانیسم (مثلا انسان، دیگر جانداران و حتی گیاهان) گفته میشود. در هسته تقریبا هر سلول انسان یک «کُپی» یا نسخه کامل از این مجموعه ژن ها قرار دارد.
از این طریق جدید که حاصل پیشرفت بزرگی در تکنولوژی علم بیولوژی محسوب میشود، نه تنها چینش چند ژن معین، بلکه ترتیب تمامی ژن های ژنوم یک انسان معین میشود. با این نوع جدید تجزیه و تحلیل میتوان نه تنها یکی دو، بلکه چندین نیای مختلف یک ژنوم را یکجا و در زمان واحد تحلیل و بررسی نمود. همچنین در صورت دسترس نمودن چند هزار نمونه از چند صد فرد زنده و نیاکان مفروض هر گروه مردم میتوان تحول و تغییر ژنتیک آن افراد و جمعیت های گذشته آنان را در طول تاریخ و در عین حال از نظر جغرافیای زیست آنان با سرعت و دقتی بیش از پیش معین نمود. مثلا میتوان در پیگیری گذشتگان ژنوم یک انسان یا جمعیت تا 700 هزار سال پیش به عقب رفت[3] و گام به گام کشف کرد که تا آن تاریخ گذشته چند صد هزار ساله، نیاکان این شخص و آن جمعیت در چه زمانی و در کجا میزیستند.
تست «توالی یابی کلّ ژنوم» امروزه به صورت فزاینده ای جهت تشخیص، درمان یا پیشگویی بیماری ها و اختلالات جسمانی و روانی ارثی و حتی «ویراستاری ژنتیک» در حوزه پزشکی به کار گرفته میشود. بعضی اشخاص هم به صورت خصوصی و به خاطر کنجکاوی در مورد سلامتی خود و کودکانشان از این تست ها استفاده میکنند تا از احتمال برخی بیماری های ارثی که شاید از ژنوم برخی نیاکان آنان معلوم شود، پیشگیری نمایند. بعضی دانشمندان ژنتیک اظهار امیدواری کرده اند که در آینده ای نه چندان دور (به شرط ادامه پیشرفت های تکنولوژی ژنتیک و در نتیجه ارزان تر شدن اینگونه تست ها) هر کس صاحب «کارت ژنومیک» خود شود تا روند تشخیص و معالجه افراد هم سریع تر و موثرتر گردد.
این روش انقلابی و جدیدِ کار چند مزیّت دیگر هم دارد. یکم سرعت تست هاست که فوق العاده افزایش یافته و دوم اینکه با این تکنولوژی جدید میتوان به طور همزمان چندین نیای شخص صاحب ژنوم از دوره های مختلف گذشته را معین نمود. با این ترتیب هر یک ژنوم مورد تحلیل تبدیل به موزائیکی میشود که هر تکّه آن از نیای دیگری حکایت میکند. به کمک همین تکنولوژی تکامل یافته است که دانشمندان در سال های اخیر صدها ژنوم انسان های باستان از دوره ها و سرزمین های مختلف را توالی یابی کرده اند. مثلا میتوان تشخیص داد که کدام جزء ژنوم یک فرد بومی آسیای غربی از نیاکان نئاندرتال 50 هزار سال پیش به آن شخص به ارث رسیده و باز از همان ژنوم دریافت که کدام جزء ژنوم آسیای شرقی، یک یا دوهزار سال پیش به ژنوم همان شخص اضافه شده که احتمالا میتواند اثر باقیمانده ای از مهاجرت های تُرکیک زبانان به آسیای غربی باشد.[4]
این تحول و پیشرفت سریع تکنولوژیک چالش های معینی را هم با خود همراه داشته است. یک چالش عبارت از این است: طبعاً ژنوم های انسان ها و مردمان معاصر محصول مهاجرت ها و اختلاط های بیشمار مردمان و جمعیت های گذشته و باستانی است. اما اغلب این جمعیت ها و ژنوم های آنان از بین رفته اند و دیگر قابل دسترسی نیستند. مثلاً اروپایی های کنونی لزوماً نوادگان اروپاییان 10 هزار سال پیش نیستند، بلکه محصول اختلاط های ژنتیک جمعیت های گوناگون باستانی هستند، اما ژنوم های همه آنان در دسترس نیست.
در مجموع میتوان گفت که در مقایسه با تجزیه و تحلیل «توالی یابی کلّ ژنوم» اروپاییان که در سال های گذشته پیشرفت بسیاری داشته، اینگونه تحلیل ها در باره مردمان آسیای غربی بسیار اندک است. با اینهمه، همین تعداد کم تجزیه و تحلیل ها عجالتا نشان میدهند که چینش و توالی ژنوم مردمان آسیای غربی بیش از همه به توالی جمعیت های جنوب اروپا (از جمله جنوب ایتالیا) شبیه است. این شباهت نسبی بیشتر در رابطه با اعراب، ترک ها و یهودیان صدق میکند و ژنوم ایرانیان از این جهت شباهت کمتری به ژنوم جمعیت های جنوب اروپا دارد. به نظر میرسد این شباهتِ نسبتاً زیاد یا کم میتواند مربوط به نزدیکی و دوری محل زندگی مردمان نامبرده هم باشد.
چالش های دیگری هم هست. مثلا تحلیل هایی که تا کنون از مزدمان آسیای غربی انجام یافته نشان میدهند که در این مورد تاثیر ژنتیک گروه های قومی، مذهبی و فامیلی-قبیله ای بیشتر از مورد جمعیت های اروپایی است. به همین جهت جای تعجب نیست که در آسیای غربی تعداد به اصطلاح «آنکلاوها» یا «جزیره های ژنتیک» در داخل جمعیت های متفاوت بیشتر از اروپا است. یک نمونه این قبیل «جزیره های ژنتیک» چندی پیش در گروهی از بادیه نشینان قَطَر گزارش شده است. نکته دوم این است که تصویر ژنتیک جمعیت های آسیای مرکزی (از جمله ترکیک زبان ها و مغول ها) به قدر لازم مشخص نشده است. مثلا ما از ترکمنستان، افغانستان و همچنین جمهوری آذربایجان هیچ تصویری شامل توالی کلّ ژنتیک نداریم. بدون شک میتوان گفت که این جمعیت ها که همجوار مستقیم آسیای غربی هستند، به احتمال زیاد مشترکات ژنتیک بسیاری با مردمان آسیای غربی دارند. نکته سوم مربوط به اصل «انزوا از طریق فاصله جغرافیایی» میشود، یعنی وقتی جمعیتی به دلیل دوری جغرافیایی و یا دلایل سیاسی و فرهنگی روابط خود را با جمعیت های دیگر (از جمله همسایه های خود) منجمد میکند، اختلاط ژنتیک این جمعیت ها هم راکد میشود. اما در اینجا هم چالش ها و پرسش هایی حل نشده وجود دارند. مثلا معلوم شده است که ژنتیک مردم چین در دوره «نوسنگی» (10 هزار سال پیش) شبیه تصویر ژنتیک جمعیت «هان» در چین معاصر است. اما طبق برخی پژوهش ها، از نظر تصویر ژنومیک، جمعیت های «دوره نوسنگی» آسیای غربی شباهت چندانی با ژنوم مردمان کنونی این منطقه ندارد. توضیح این معما هنوز روشن نیست. اما عجالتا میتوان نتیجه گرفت که تصویر ژنتیک یک جمعیت و مردم مشخص لزوماً نباید شبیه تصویر ژنتیک آن جمعیت در عهد باستان باشد، کما اینکه، به خاطر ده ها مهاجرت و اختلاط در عرض 10 هزار سال اخیر، تصویر ژنتیک کنونی جمعیت آناتولی یا ایران یا خاورمیانه، لزوما شباهتی با تصویر جمعیت های همان منطقه ها در عهد باستان ندارد.
(ادامه بحث «ژنتیک مردمان آسیای غربی» در مقاله بعدی)
[1] Taskent, Recep and Gokcumen, Omer, “The multiple histories of Western Asia: Perspectives from ancient, and modern genomes” (2016). Human Biology Open Access Pre-Prints. 113. http://digitalcommons.wayne.edu/humbiol_preprints/113
منطقه «هلال حاصلخیز» تقریباً 9500 سال پیش (ویکی پدیا)
ده هزار سال پیش هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن نخستین مناطقی در جهان بودند که انسان ها یکجا نشین شدند و به کشاورزی و دامپروری پرداختند. تکرار کنیم: «هلال حاصلخیز» به مجموعه هلال شکل سرزمین های جنوب غربی آسیا گفته میشود که شامل شرق دریای مدیترانه، جنوب شرقی و غربی آناتولی، غرب ایران، بین النهرین (میانرودان) و برخی سرزمین های همجوار آن است .امروزه این سرزمین ها، پس از ده هزار سال، بخش هایی از کشورهایی با نام های سیاسی، اقوام، زبان ها و مذاهب مختلفی هستند.
تمامی پژوهش های باستانشناسی به این نتیجه رسیده اند که بعد از ده ها هزار سال دوره «شکار و گرد آوری غذا»، نخستین نشانه های کشاورزی و دامپروری در نقاط مختلف هلال حاصلخیز پیدا شده و به گونه ای فزاینده گسترش یافته است. نه تنها کشاورزی و دامپروری. مدتی بعد، باز در سرزمین های گوناگون همین منطقه، شاهد آغاز نخستین نوشتار ها، بنای نخستین شهر ها و سپس تاسیس نخستین امپراتوری ها شده ایم – یعنی آغاز آنچه که «تمدن بشری» می نامیم.
اما چرا ده ها هزار سال پس از خروج از آفریقا و زندگی در شرایط مهاجرت مدام و زندگی در شرایط «شکار و گرد آوری غذا»، انسان ها توانستند برای نخستین بار در این منطقه و نه مناطق دیگر جهان موفق به این تحول بزرگ تاریخی شوند؟ چرا هلال حاصلخیز و جمعیت های آن که تازه و به تدریج طرز زندگی شکار و گرد آوری خوراک را ترک کرده و یکجا نشین میشدند، پیشتاز این تحول بزرگ تاریخی بشر شدند و نه جمعیت هایی که پس از آفریقا به مناطق دیگر مهاجرت کرده بودند؟ آیا چیزی در ترکیب ژنتیک و بیولوژیک جمعیت های ده هزار سال پیش در این منطقه وجود داشت که آنان را از نظر به اصطلاح «نژادی» برتر، دانا تر و ماهر تر میکرد؟
به نظر جَرِد دایموند، استاد جغرافیا و جامعه شناسی تاریخی از دانشگاه لُس آنجلس چنین نظریه های «نژادی» حتی به صورت غیر جدی هم مطرح نشده اند.[1] همه این تحولات در سایه جمعیت نسبتا زیاد برای شرایط آن دوره، آب و هوای ملایم «مدیترانه ای»، همچنین موجودیت و فراوانی گیاهان و حیواناتی بود که برای گسترش کشاورزی، دامپروری و افزایش جمعیت لازم بودند و امکان اهلی کردن و پرورش آنان و ایجاد تدریجی و روزافزون مازاد آنها موجود و در دسترس بود. بررسی باستانشناختی و جامعه شناختی نخستین شهرک ها مانند «چاتال هویوک» و «گوبکلی تپه» در جنوب شرقی آناتولی تصاویر جالبی از گذار انسان های این منطقه از دوره «شکار و گردآوری غذا» به زندگی یکجانشینی و آغاز کشاورزی و دامپروری به دست میدهد. این شرایط در بسیاری از دیگر مناطق جهان وجود نداشت. گسترش کشاورزی و دامپروری (و وابسته به آن، یکجانشینی) در سرتاسر جهان چند هزار سال طول کشید. در خود سرزمین های هلال حاصلخیز تاسیس نخستین دولت ها و پیدایش خط و الفبا یکی دو هزار سال بعد اتفاق افتاد. نخستین دولت و نخستین لوحه های سومری چند هزار سال بعد از آغاز یکجا نشینی و کشاورزی بود. تا آن وقت نه قوم و سرزمین مشخصی وجود داشت که از دیگران تمایز داده شود و نه مذهب و زبان منسجم و معینی. [2]
تاریخ و روند آغاز و رشد کشاورزی در هلال حاصلخیز به مراتب بهتر و دقیق تر از دیگر مناطق جهان مورد پژوهش علمی قرار گرفته است. مشخصات ژنتیک و باستان شناختی اغلب گیاهان و حیواناتِ پیشا پرورش در «هلال حاصلخیز» و روند تکاملی آنان به گونه وسیع و دقیقی یافته و ثبت شده است. دایموند مینویسد که بنا به بررسی های جدید، در چین، آمریکای مرکزی و جنوب غربی استرالیا هم برخی شرایط مشابه با هلال حاصلخیز موجود بوده و مدتی پس از هلال حاصلخیز در این گوشه های جهان هم کشاورزی و پرورش حیوانات خانگی آغاز شده و توسعه یافته است. اما مثلا گیاهان و حیوانات خانگی در نمونه چین با تاخیر زمانی پیدا شدند. آنها محدود تر بودند و وفوری مانند هلال حاصلخیز نداشتند. دایموند در باره پیشگامی تاریخی هلال حاصلخیز در این «انقلاب تمدنی» در جهان از چند عامل مهم سخن می راند.[3] عامل نخست آب و هوای معتدل و «مدیترانه ای» هلال حاصلخیز با زمستان های مرطوب و طولانی و تابستان های خشک بوده که برای بقا، پرورش و رشد گیاهان و حیوانات شرایط مساعدی ایجاد نموده است. از طرف دیگر یافته های باستانشناختی و ژنتیک نشان میدهند که حتی پیش از بهره برداری و پرورش گیاهان و حیوانات نیز تعداد فراوانی از این گیاهان و حیوانات وحشی که بعداً خانگی شدند، در هلال حاصلخیز موجود بود و جمعیت های پیشین شکارچی و گرد آورنده نیز از آن استفاده مینمودند. از جمله، انواع غلّات مثلا گندم و جوی وحشی هلال حاصلخیز کم و بیش شبیه گندم و جوی کنونی بود که بعد ها پرورش داده شد و پرثمر تر گردید. همچنین، برتریِ بسیاری از گیاهانِ در ابتدا وحشی هلال حاصلخیز در آن بود که این گیاهان خود و یا یکدیگر را متقابلا گرده افشانی میکردند و از این طریق محصولات «میانه» یا «دورگه» (هیبرید) جدیدی ایجاد میشد و از این راه محصول بهتر، مرغوب تر و از نظر مقدار بیشتر تولید میگردید. یکی از این گیاهان ارزشمند «هیبرید»، گندم وحشی و جو برای تولید نان بود. امکان انبار کردن غلاّت برای مابقی سال و وفور و تولید مثل بالای حیوانات خانگی مانند گاو، بز، گوسفند و خوک نیز مردم بومی بیشتری را که هنوز شکارچی و گردآورنده مانده بودند، تشویق کرده است که یکجا نشین شوند و کشاورزی و دامپروری را پیشه کنند.
البته آب و هوای «مدیترانه ای» در دیگر مناطق دریای مدیترانه و همچنین شیلی و استرالیا هم وجود دارد. اما آب و هوای هلال حاصلخیز در شرق مدیترانه وسیع تر و متنوع تر از مناطق مشابه دیگر است. در عین حال، یک برتری دیگر هلال حاصلخیز این بوده که در فاصله های کوتاه جغرافیایی، تنوع بیولوژیک چشمگیری از «نیا محصولات زراعی» و پستانداران بزرگ وجود داشته که قابل پیوند زدن، پرورش و اهلی کردن بودند. این را در مورد مناطق دیگر صاحب آب و هوای مدیترانه ای در کالیفرنیا، جنوب غربی استرالیا، شیلی و جنوب آفریقا نمیتوان گفت. همچنین هلال حاصلخیز موطن اهلی شدن چهار نوع از پنج پستاندار اصلی خانگی جهان یعنی بز، گوسفند، گاو و خوک بوده است. (نوع پنجم یعنی سگ احتمالا 40 تا 20 هزار سال پیش نخستین پستاندار اهلی شده توسط انسان های پیشا تاریخ است. اهلی شدن اسب دیر تر، حدود چهار هزار سال پیش در دشت های اوراسیا به وقوع پیوسته است.) همچنین جالب است بدانیم که چهار پستاندار خانگی نامبرده هنوز جزو مهم ترین پستانداران خانگی در جهان هستند و آنها احتمالا به جهت اختلافات کوچک جغرافیایی و ارتفاعات مختلف زمین در نقاط گوناگونی از هلال حاصلخیز اهلی شده و پرورش یافته اند: گوسفند در سرزمین های مرکزی، بز در ارتفاعات بالاتر مانند کوهستان های زاگرس و یا در لِوانت (جنوب غربی هلال)، خوک در سرزمین های شمال مرکزی و گاو در بخش غربی هلال حاصلخیز. با اینهمه، اگرچه احتمالا موطن اصلی این چهار پستاندار نسبتا از یکدیگر متمایز بوده، اما به خاطر نزدیکی نسبی این سرزمین های هلال حاصلخیز، این حیوانات خانگی بزودی در سرتاسر سرزمین های هلال پراکنده شده اند.
به گفته دایموند که سالیان دراز دانشگاهی و پژوهشی خود را صرف مقایسه تحول و تکامل جوامع مختلف جهان نموده، در هیچ موردی دیده نشده که علل پیشتاز بودن منطقه هلال حاصلخیز در کشاورزی و دامپروری در تاریخ بشریت به نوعی مربوط به «برتری بیولوژیک» و یا به اصطلاح «نژادی» جمعیت های گوناگون ساکن این منطقه در ده هزار سال گذشته بوده باشد. او میگوید «من هیچ کس را نمی شناسم که به طور جدی پیشتاز بودن هلال حاصلخیز در تولید خوراک در تاریخ را به نوعی به مشخصات ویژه بیولوژیک مردم ساکن این منطقه ارتباط داده باشد.»[4]
(ادامه دارد. این فصلی از طرح کتاب جدیدی با عنوان «سرگدشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» است)
[1] Diamond: Guns, Germs and Steel, pp. 136-138
[2] در باره شکل گیری نخستین اقوام و دولت ها در منطقه هلال حاصلخیز به «پیوست» پایانی این کتاب مراجعه کنید.
منظور از «پراکندن ژنتیک»[1] پخش و گسترش ژن ها و زبان ها یا عناصری از آنها است (مانند واژگان، تلفظ و قواعد دستوری زبان ها). در بحث های این کتاب، تعبیر «پراکندن»، «پراکندگی» و «پخش شدن»، مفهومی مغایر و برعکس تمرکز، انزوا و رکود است. برای نمونه، پس از کشف آمریکا در قرن پانزدهم، ژنوم اروپائیان هند و اروپایی زبان به تدریج در سراسر قاره آمریکا برتری یافت و زبان های هند و اروپایی انگلیسی، اسپانیولی، پرتغالی و فرانسه رایج و جایگزین زبان بومی های سابق آمریکا شد. این یک نمونه پراکندگی، گسترش و پخش بود. بر عکس، در نمونه ای کوچکتر، تا قرن بیستم میلادی، جمعیت های کوهستان های دور افتاده قفقاز شمالی به صورتی منزوی می زیستند. در نتیجه، ژنوم آنها تغییر زیادی نمی یافت و اختلاط ژنتیک آنان با همسایگان گرجی، آذری، ارمنی یا روس خود، کم بود. آنها دارای زبان های مخصوص و باستانی خود نیز بودند که تماس و اختلاط چندانی با زبان های مردم همسایه نداشتند. این را هم در ژنتیک و زبانشناسی میتوان «تمرکز» یا «گردآمدن در یک جا»[2] ترجمه کرد که میتواند باعث تنهایی یا انزوای ژنتیک یا زبانشناختی یک گروه مردم شود.
تا اینجا صحبت ما در این کتاب در باره تکامل انسان، تاریخ، مهاجرت ها، ژن ها، اختلاط های مستمر ژنتیک بین انسان ها و زبان های آنان بود. در سرگذشتی که به طور خلاصه در رابطه با این موضوعات مرور کردیم، به نکته ای کم توجه کردیم – آن هم فرهنگ جمعیت های بشری و تک تک انسان هاست. فرهنگ را به صدها گونه تعریف کرده اند. در اینجا بدون وارد شدن به آن بحث ها، فرهنگ را مجموعه عادات و رسوم، دانش و تکنولوژی هایی قبول میکنیم که نقشی اساسی در تکامل زندگی و رفتار انسان ها در گذشته ایفا نموده و هنوز ایفا میکند.[3] فرهنگ و عادات و رسوم هم میتواند مانند ژن ها و زبان ها از شخصی به شخص دیگر و یا از جمعیتی به جمعیت دیگر منتقل شود.
فرهنگ و زبان را هر کس ابتدا از خانواده و بخصوص مادر خود می آموزد، سپس از محیط دور و بر و دیر تر از دوستان، آشنایان، مدرسه و دانشگاه، یا کتاب ها و موسسه های آموزشی، رسانه ها یا حتی محیط کار و زندگی خود… لازم نیست شما خودتان بعد از مدتی استاد دانشگاه، نویسنده و یا متخصص تکنولوژی یا پزشکی شوید. هر کس میتواند در هر سطح اجتماعی و حرفه ای، به نوعی به تجربه، دانش، فرهنگ و عادات و رسوم محیط کوچک یا وسیع خود تاثیر کند و آن را در چارچوب و امکانات خود حفظ یا تکمیل نماید. ممکن است این آموخته ها به صورت شفاهی یا کتبی به دیگران هم منتقل شوند و برای نسل های آینده نیز قابل دسترسی شوند. در چند دهه اخیر این «انتقال فرهنگ» از راه پلاتفرم های دیجیتالی هم رایج شده و در حال پیشرفتی بسیار سریع است. هر آنچه که اشخاص، گروه ها و موسسه ها می آموزند و آن را به نوعی ثبت میکنند، احتمالا به نسل های دیگر هم منتقل میشود و به جزئی از فرهنگ آن گروه و موسسه و شاید انسان های دور و نزدیک تبدیل میگردد. این ذخیره یا میراث فرهنگی تنها وسیله ای است که دانش و فرهنگ بشری را محدود به یک شخص و یک نسل نمیکند، بلکه آن را برای نسل های بعدی نیز به میراث میگذارد.
زبان وسیله اصلی و اساسی این انتقال فرهنگی است و آن را تاثیرگذار میکند. از این جهت میتوان گفت که زبان یک ستون مهم فرهنگ بشری است. زبان به انسان این توانائی را میدهد که خود را با محیط دور و بر خود انطباق دهد و در مدت زمان کوتاهی بر آن حاکم شود. با کمک زبان است که انسان توانسته است نسبت به دیگر جانداران در موقعیتی بالاتر و توانمند تر قرار گیرد و صاحب دانش گسترده و پیچیده کنونی گردد.
پدیده ای فرهنگی و بیولوژیک
بدون شک زبان پدیده ای فرهنگی است، اما این پدیده پایه و بنیادی بیولوژیک و فیزیولوژیک هم دارد. دیگر جانداران نیز میتوانند به صورتی ابتدایی و محدود، به کمک تولید صداها و حرکات مخصوص، منظور خود را بیان کنند، چیزی را بیاموزند و حتی به ذخیره محدود تجربه های خود بیافزایند. اما همچنانکه در زیر فصل «آتش، آتش» دیدیم، در میان همه جانداران، تنها انسان است که از نظر فیزیولوژیک (مثلا داشتن «استخوان لامی») و همچنین حجم و توانایی مغز و ترکیب ژنتیک خود قادر است هر زبانی را از محیط خود بیاموزد و این پدیده فرهنگی را به کمک محیط و زندگی اجتماعی خود پیوسته تکامل بخشد.
با وجود اینکه زبان پدیده ای فرهنگی است، اما این، پدیده ای است که ریشه اش در آناتومی و فیزیولوژی انسان قرار دارد. در ابتدا آموزش زبان توسط انسان احتمالا روندی تکاملی بوده و به صورتی تدریجی و آهسته پدید آمده و تکامل یافته است. احتمالا «انسان ماهر» (هومو هابیلیس) از دو میلیون سال پیش گونه ای از این به اصطلاح «زبان» اولیه را به وجود آورده که بعد ها توسط انسان هوشمند به مرحله بالاتری از تکامل کیفی رسیده است.
شباهت های چندی بین تکامل ژن ها و زبان ها وجود دارد که ما غالبا به آن توجه نمیکنیم. مثلا جمعیتی را در نظر بگیرید که هزاران سال در جزیره ای دوردست و منزوی از مابقی مردمان و همسایگان خود زندگی کرده است. بدون شک ترکیب ژنتیک این جمعیت منزوی با ژنوم انسان های دیگر اختلاط کمتری یافته و بنا براین نسبت به ژنوم جمعیت هایی که تماس و اختلاط بیشتری با همسایگان خود داشته اند، یکرنگ تر است. به همین ترتیب زبان این گونه جمعیت های منزوی هم به جهت کمبود تماس با زبان های دیگر دچار تغییرات کمتری شده است. همراه با ترکیب ژنتیک این جمعیت ها، زبان آنان نیز عملا دچار رکود نسبی میشود و به سختی تغییر می یابد.
صرفنظر از جمعیت های جزایر اندونزی و استرونزی، مثال نزدیک تر به ما جزیره ایسلند در شمال اروپا است که آب و هوای سرد و قطبی دارد. ایسلند در قرن نُهم میلادی یعنی 1200 سال پیش توسط نروژی ها مسکون شد. اکثر مردم ایسلند در کناره های حاشیه ای این جزیره زندگی میکنند. زبان معاصر ایسلندی شباهت بسیاری به زبان «نوردیک» کهن دارد که نیای زبان های اسکاندیناوی به شمار می آید و جزو شاخه ژرمنی خانواده زبان های هند و اروپایی است. امروزه یک ایسلندی زبان مدرن میتواند تا حد زیادی زبان کهن نوردیک را بفهمد. علت آن این است که بعد از قرن یازدهم این زبان دچار رکود قابل توجهی شد. مهاجرت نروژی ها و دیگران به ایسلند عملا متوقف گردید. حتی در داخل ایسلند نیز که جمعیتی حدود 400 هزار نفر دارد، تماس کمی بین مردم بومی با یکدیگر وجود داشت. همزمان با راکد ماندن تحول زبان، نادر بودن مهاجرت به ایسلند باعث کمبود جهش (موتاسیون) در ژنوم مردم بومی گردید.
نمونه دیگر انزوای ژنتیک و زبانی، جزیره ایتالیایی ساردنیا در دریای مدیترانه است. علاوه بر عامل جزیره بودن، عوامل جغرافیایی دیگری نیز باعث انزوای ژنتیک و زبانی ساردنیا بوده اند. تمرکز جمعیت ساردنیا اساسا در مناطق ساحلی بوده است. در گذشته، کوهستان های مرکزی ساردنیا مانع مهمی برای اختلاط زبانی و ژنتیک رومیان ایتالیا و حتی بین مردمان داخل این جزیره بوده است. در نتیجه امروزه در لهجه ساردنیایی زبان ایتالیایی هنوز میتوان برخی از آثار زبان لاتین باستان را مشاهده نمود.
از طرف دیگر عواملی مانند محیط دور و بر زندگی انسان ها وجود دارند که میتوانند بر شکل و مشخصات ظاهری آنان تاثیر کنند. ما تصور میکنیم که با نگاه اول و ملاحظه رنگ تیره یا قد و قواره و یا شکل صورت و چشم انسان ها میتوانیم به اصطلاح «نژاد» آنها را تشحیص دهیم. دانشمندان بیولوژی و ژنتیک اطمینان دارند که این مشخصات ظاهری و بیولوژیک انسان ها نتیجه تاثیرات خارجی مانند نور آفتاب یا خورد و خوراک آنان در طول صد ها و هزاران سال است. البته کودکان انسان های تیره پوست معمولا تیره پوست میشوند یا قد متوسط مردم آسیای شرقی و جنوب شرقی معمولا کوتاه تر از مردم شمال اروپاست. بدون شک این مشخصات ظاهری و فیزیولوژیک انسان ها ناشی از «دی ان ای» آنهاست. اما این مشخصات ظاهری و فیزیولوژیک اکتسابی هستند و ممکن است در اثر مهاجرت یا اختلاط های جدید، در چند قرن به تدریج تغییر یابند. یک نمونه این تغییر، مشاهده برخی از مراکز جامعه شناسی کشور های مختلف است که نشان میدهد قد متوسط انسان های آسیایی در اثر بهبود کیفیت تغذیه در عرض چند قرن نسبتا افزایش یافته است. به هر حال، رنگ تیره پوست یک شخص یا قد و قواره و شکل چشمان و بینی او اگرچه ناشی از ترکیب ژنوم اوست و او را مثلا از یک سوئدی بومی متمایز میکند، اما (1) این گونه مشخصات فیزیکی و ظاهری نتیجه تاثیر محیط بیرون از جمله آب و هوا و تغذیه انسان هاست و (2) اینگونه مشخصات ظاهری دلیل برتر یا کهتر بودن یک شخص در مقایسه با یک شخص دیگر نیست، زیرا برخلاف ادعاهای برخی پژوهشگران قرن نوزدهم، هوشیار بودن یا نبودن، پویشگر بودن یا نبودن، میل به علم و تجربه یا غوطه خوردن در باورهای گذشته و خرافات ربطی به ترکیب «دی ان ای» اشخاص ندارد و میتواند در هرگونه طبقه بندی های به اصطلاح «قومی» و «نژادی» دیده شود، همچنانکه این مشخصات اکتسابی و حتی «ضریب هوشی» یا «بهره هوشی» (آی کیو)[4] انسان ها میتواند وابسته به شرایط اجتماعی، اقتصادی، تحصیل و خانواده انسان ها در محیط های مختلف فرق داشته باشد.
ضریب هوشی – «آی کیو»
در قرن گذشته، روانشناس و بیولووژیست بریتانیایی «سیریل برت» بدون ارائه کردن دلیلی علمی کوشش کرد با طرح تئوری هایی مبنی بر «وراثت ضریب هوشی» ثابت کند که هوش و ذکاوت به طور موروثی از والدین به کودکان آنها منتقل میشود. در اوایل قرن بیستم، روانشناس فرانسوی «آلفرد بینه» جزو نخستین کسانی بود که با ماموریتی از طرف حکومت خود اقدام به ـ«تست هوش» بین کودکان نمود تا راه های کمک به دانش آموزان «عقب مانده از نظر هوش و ذکاوت» را معین نماید. در نهایت 40-50 سال پیش با کوشش روانشناسان و بیولوژیست های آمریکایی بود که معلوم شد بدون احتساب عوامل فرهنگی و جایگاه اجتماعی و اقتصادی اشخاص، تست و تعیین ضریب هوشی آنان کامل و قابل اعتماد نیست. به نظر آنان، البته بخش نه چندان بزرگی از هوش و ذکاوت انسان ها احتمالا دلایل بیولوژیک دارد، اما دو سوم عوامل برانگیزنده و مشوق هوش و ذکاوت در انسان ها عبارت از انتقال زمینه های فرهنگی از والدین، خانواده، مدرسه و دانشگاه، شرایط خانوادگی و اقتصادی آنها و همچنین عواملی مانند ویژگی های زندگی شخصی است که تا کنون دقیقا تشخیص داده نشده است. در یکی از جدید ترین تلاش ها برای اثبات نظریه وراثت «ضریب هوشی»، روانشناس آمریکایی آرتور جِنسن مدعی شد که پائین بودن ضریب هوشی آمریکاییان آفریقایی تبار نسبت به آمریکاییان «سفید» دلایل ژنتیک دارد. اما تست هایی که در میان کودکان سیاه پوست آمریکا و انگلستان انجام شده، این نظریه را قبول نمی کند.
نقش ضریب هوشی در طبقه بندی اجتماعی نیز از آن موضوعات مباحثه انگیز است. بعضی پژوهشگران بدون دلیل محکمی ادعا کرده اند که فرق در ضریب هوشی انسان ها باعث تفاوت بین طبقات پائین و بالای جامعه میشود. یعنی، به گفته آنان، اشخاصی که ضریب بالائی در تست هوش داشته باشند، در عمل به تدریج وارد طبقات بالا با درآمد بهتر میشوند و کسانی که ضریب هوشی آنان پائین است، عملا از این مسابقه اجتماعی عقب میمانند. اما بسیاری پژوهش های جدید به این نتیجه رسیده اند که فرق میان افراد منسوب به طبقات بالا و پائین جامعه اساسا دلایل اجتماعی و فرهنگی و نه ژنتیک دارند.
با اینهمه، امروزه در ایالات متحده هنوز پیشداوری های زیادی در مورد «ضریب هوشی پائین» آمریکایی های آفریقا تبار وجود دارد. ظاهرا بسیاری از آمریکایی ها هنوز تصور میکنند که دلیل این امر ژنتیک است و نه مشکلات اجتماعی که در دراز مدت آمریکایی های سیاه پوست را تحت تاثیرات منفی قرار داده است. آنها فکر میکنند که رفع نمودن این مشکلات اجتماعی احتمالا در مدت زمانی نسبتا طولانی میسر خواهد شد. در این میان برخی رسانه ها گزارش دادند که طبق یک بررسی و مقایسه، میانگین ضریب هوشی ژاپنی ها 11 درجه بالاتر از میانگین ضریب هوشی «سفید پوستان» آمریکا است. این تقریبا همان فرق بین ضریب هوشی آمریکائیان سفید پوست و سیاه پوست است. برخی در تفسیر این ارقام گفته اند که دلیل عقب بودن نسبی ضریب هوشی آمریکائیان سفید پوست از ژاپنی ها احتمالا «بد بودن دبیرستان های آمریکاست»!
شاید در اینگونه موارد، بررسی و مقایسه تحول ژنتیک و اجتماعی یک دوقلوی همزاد از یک تخمک، یکی همراه با خانواده حقیقی خود (مثلا یک نوزاد سیاهپوست آمریکایی) و دیگری به عنوان فرزند خوانده در نزد خانواده ای بیگانه (مثلا یک خانواده سفید پوست آمریکایی) میتواند ما را به نتیجه درست تری در باره انتقال ژنتیک یا اجتماعی رهنمون شود. این نوع بررسی ها نادر و در عین حال پرخرج هستند. نتیجه ای که تاکنون از این نوع بررسی های چند ساله گرفته شده آن است که فرزند خوانده سیاهپوست در تحول و تکامل اجتماعی و فرهنگی خود فرق چندانی با کودک سفید پوست و همسال خود در همان خانواده ندارد.
«ازدواج خویشاوندی»[5]
نکته دیگری که ناشی از عادات و رسوم برخی جمعیت ها میشود، آمیزش یا «ازدواج خویشاوندی» اشخاص با نزدیکان خونی است که میتواند باعث اختلال های ژنتیک و معایب جسمی و روحی در نوزادان شود. درجه نزدیکی خانوادگی هر چه بیشتر باشد، خطر اینگونه اختلال ها و معایب جسمی و روحی افزایش می یابد و بر عکس. هر چه نیاکان زن و مردی که آمیزش میکنند، از نظر ژنتیک از یکدیگر دور باشند، خطر تولد نوزادان بیمار و معیوب کمتر است.
اگر کودک از هردو والدین خود ژن سالم گرفته باشد، احتمال اختلاط ژنتیکی در او بسیار کم خواهد بود، مگر اینکه در نسل های قبلی تر خود یکی از نیاکان پدری یا مادری او دارای ژنی اختلال یافته بوده باشد که تصادفا یعد از چند نسل به این کودک منتقل شده باشد. از این جهت است که در بعضی جمعیت ها[6] نیاکان هر دو پارتنر را تا هفت نسل می شمارند تا مطمئن شوند که ازدواج خویشاوندی صورت نمیگیرد. اگر کودک از یک والد خود ژنی اختلال یافته گرفته باشد، احتمال انتقال آن ژن به کودک 25% و اگر از هردوی والدین خود ژن اختلال یافته ای گرفته باشد، احتمال انتقال آن ژن به کودک 50% خواهد بود. اما اگر چنین هم نشود، دور از احتمال نیست که این ژن اختلال یافته چند نسل بعد در نوادگان او پیدا شود.
ازدواج های خویشاوندی توجیه های چندی مانند آشنایی بیشتر زن و مرد با یکدیگر، سهولت رفع اختلافات در داخل خانواده و حفظ ثروت در درون خانواده دارد. این نوع ازدواج ها طبق آمار و بررسی های علمی، بیش از همه در آسیای غربی (به خصوص عربستان، پاکستان، افغانستان، عراق، ایران، ترکیه، و همچنین شمال آفریقا) دیده میشود. رایج ترین ازدواج های خویشاوندی بین عمو زاده ها، خاله زاده ها، دایی زاده ها و عمه زاده های درجه یک (مثلا دختر عمو با پسر عمو) یا درجه دو (مثلا دختر خاله بزرگ با پسر خاله بزرگ) است. در برخی کشور ها، به ویژه در کشورهای غربی، این نوع ازدواج ها «ناپسند» شمرده میشوند. برخی جمعیت ها در غرب این نوع ازدواج را از نظر قانونی منع کرده اند، در حالیکه مثلا در کشور های آسیای غربی و آفریقای شمالی کوشش هایی دیده میشود که این نوع ازدواج ها از نظر مذهبی و «عادات و سنن» توجیه شود.
(بخشی از طرح کتابی جدید در باره ژن ها، جمعیت ها و زبان ها – ادامه دارد)
[1] Diffusion
[2] Dispersal, spreading
[3]Cavalli-Sforza: Genes, Peoples, p. 173
[4] IQ, Intelligence Quotient
[5]. Hamamy: Consanguineous marriages, NIH (USA)
[6] نویسنده این را شخصا از تاتارهای روسیه و کریمه شنیده است.
درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)
در اینجا منظور از «آسیای غربی» ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و شبه جزیره عربستان است.
قدیمی ترین باقیمانده های انسان هوشمند یا مدرن[1] که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل انسان هوشمند در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا احتمالا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.
در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1994) «درخت ژنتیک» و «ماتریس» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و فاصله ژنتیک این جمعیت ها یعنی نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد. در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» عربی زبان (دست کم 500 سال اقامت) به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا تایلند را داشته باشند. بنا براین اگر جمعیت میعنی که زبانی مشترک دارد بعد از مدت نسبتا درازی با یکدیگر زندگی کند، «دی ان ای» افراد آن جمعیت به یکدیگر شبیه تر میشود، اما این شباهت نسبی در عین حال با هر آمیزش و اختلاط ژنتیک افراد آن جمعیت با فردی از جمعیت های دور و نزدیک دیگر درهم می آمیزد و به اصطلاح «رقیق تر میشود»[2].
نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت معین (مثلا ایران یا ترکیه) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوت هستند و آن «همگِنی» و شباهت گروهی چیزی نسبی و به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.
چند توضیح دیگر: نمونه های مردم ترکیه و اردن از خود این کشور ها گرفته شده است. یعنی در داخل این کشورها تمایزی به اصطلاح «قومی» (از نظر زبان، مذهب، منطقه یا عادات و رسوم) بین آن انسان ها گذاشته نشده است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کُردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی (با فرق های کوچک) جداگانه (همراه با کردهای عراق یا با گروه «سوانی» از گرجستان) گروهبندی و مقایسه شده اند.
«درخت ژنتیک» (تصویر یک) نشان دهنده فاصله ژنتیک 18 گروه مردمان آسیای غربی (تعداد متوسط ژن ها 53.7 با خطاپذیری 5.1 است. در چند دهه گذشته اندازه گیری های مختلفی از گروه های مردم کشور های مختلف انجام گرفته است. اندازه گیری گروه پژوهشگران تحت نظر کاوالی-اسفورزا که در اینجا نقل میشود، یکی از آن اندازه گیری های معتبر است.
درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)
در پائینِ تصویر، گروه کوچکی عبارت از اعراب شبه جزیره عربی شامل بادیه نشین، سعودی و یمنی را می بینیم که از دیگر گروه ها متمایز است. گروه بزرگ بالاتر تصویر شامل همه 15 جمعیت باقیمانده است. گروه کوچک پائین جز کویتی ها تمامی اعراب جنوب شبه جزیره را در بر میگیرد. از نظر ژنتیک لازم بود سعودی ها و یمنی ها تا حدی به صورت متمایز طبقه بندی شوند. بادیه نشین ها را هم میتوان گروهی جداگانه به حساب آورد. آنها چادرنشینان دامدار هستند، در اکثر سرزمین های عربی حضور دارند و ده درصد جمعیت این سرزمین ها را تشکیل میدهند. از طرف دیگر آن گونه که در صفحات گذشته ذکر شد، در گذشته بادیه نشینان عرب در فتوحات اسلامی آفریقا شرکت کردند. از این جهت به دلیل مهاجرت و اختلاط، بادیه نشینان در این جدول به صورت متمایز آورده شده اند. کویتی ها همراه با بقیه در گروه بزرگتر به طور جداگانه آورده شده اند. سرزمین آنها در گذشته بخشی از تمدن باستانی سومر بود. احتمالا به همین جهت کویتی ها از نظر ژنتیک یادآور آن جمعیت های باستانی بین النهرین هستند و از اعراب دیگر فرق میکنند.
جمعیت یهودیان که مانند آسوریان و اعراب از گروه های باستانی منطقه لِوانت هستند، در این بررسی لحاظ نشده اند. اما چندین تحلیل از سال های 2000 م. نشان میدهند که 70 در صد کروموزوم های «وای» (پدری) گروه های مختلف یهودیان اسرائیلی (از جمله اشکنازی و سفاردی) و 82 در صد همان نوع کروموزوم های فلسطینیان عرب متعلق به حوض مشترکی از کروموزوم ها هستند.[3]
از پائین تصویر به بالا برویم. چهار گروه در شیار شمالی آسیای غربی دیده میشود، شامل قفقازی های شمال، ارامنه، پاتان-پشتون و هزاره-تاجیکی.
تاجیک ها به یک زبان گروه ایرانی خانواده هند و اروپایی صحبت میکنند. گمان میرود که نیاکان آنها کشاورزان یکجا نشینی در دوره نئولیتیک آسیای مرکزی بودند که به شمال و شرق کوچ کرده اند. اغلب تاجیک ها در آسیای مرکزی زندگی میکنند. اما تعداد آنها در افغانستان حتی بیشتر از آسیای مرکزی است.
هزاره ها که اصالتا از افغانستان مرکزی هستند، به خاطر تنش های قومی و مذهبی به مناطق دیگر هم پخش شده اند. بعضی منابع هزاره ها را که تاجیکی زبان هستند، با «کوشانیان» مرتبط میدانند که دو هزار سال پیش به عنوان بخشی از قبایل «یوه چی» از آسیای میانه به افغانستان و پاکستان کنونی مهاجرت کردند و چند قرن در اینجا حکومت نمودند. برخی پژوهش ها نیز به این نتیجه رسیده اند که ترکیب ژنتیک هزاره ها اختلاطی بین آسیای شمال شرقی (اویغور، قزاق، قرقیز، مغول) و آسیای مرکزی (ازبک، ترکمن، تاجیک) است[4].
ارامنه در قفقاز، شمال ایران و بسیاری کشور های دیگر زندگی میکنند. آنها تا قرن بیستم در دولت عثمانی هم پرشمار بودند، اما در اثر قتل عامی در سال 1915که ترکیه کنونی آن را انکار میکند، حدود 95% آنان در دولت عثمانی هلاک یا از سرزمین خود رانده شدند.
زبان هند و اروپایی پاتان ها «پشتو» یا «پوختو» نامیده میشود. آنها از افغانستان هستند. بخش قابل توجهی از آنان هم در پاکستان زندگی میکند. به نظر میرسد مهاجرت پاتان ها به پاکستان در سده های سیزدهم تا شانزدهم میلادی رخ داده است. زبان آنها به عنوان سکایی یا اسکیتی شرقی طبقه بندی شده است. گمان میرود این زبان با هجوم قبایل استپ های آسیای مرکزی در این مناطق جا افتاده است.
سوانی زبان ها گروهی در گرجستان هستند و از نظر ژنتیک با مردم سواحل خزر نزدیکی دارند.
گروه جمعیت های سواحل دریای خزر در شمال ایران زندگی میکنند.
کُرد ها اساسا از غرب ایران هستند. آنها در سرزمین های میان ترکیه، ایران و عراق و برخی کشورهای دیگر مانند شمال سوریه زندگی میکنند. زبان آنها شاخه متمایزی از زبان های ایرانی (هند و اروپائی) است. برخی از گروه های کُردی زبان هنوز کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین هستند و ساختار های کوچ نشینی را حفظ میکنند. آنها از نظر ژنتیک به عراقی ها نزدیک هستند.
عراقی ها (به جز کُرد های عراق) مشخصات متمایز عراقی خود را دارند.
در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود جمهوری ترکیه است. گروه های ترکیک زبان آسیای مرکزی (زبک، قزاق و دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در تحلیل و مقایسه دیگری بررسی شده است. در آن تحلیل دوم می بینیم که از نظر ترکیب و تصویر ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند.
البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب نامبرده کاوالی/اسفورزا چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد … (تقریبا هزار سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ‘ترک ها’ یک تعریف سیاسی است، و گرنه آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[4]
تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به یکدیگر هستند. ایران شناس معروف آمریکایی ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد و تاثیر فرهنگی قبایل ترک هزار سال پیش در ایران و آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی در آناتولی و بخش های معینی در ایران و قفقاز، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند ضمنا نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) نیز باشد.[5]
تصویر دو: ماتریس فاصله ژنتیکی جمعیت های آسیای غربی (کاوالی/اسفورزا)
در ماتریس (تصویر دو) درجه عددی فاصله های ژنتیکی طبق کاوالی-اسفورزا داده شده است. این تصویر ها برای مقایسه جمعیت «الف» با «ب» مناسب است و نه مقایسه یک جمعیت با تمامی جمعیت های دیگر. برای این کار باید رقم یک جمعیت را در خط افقی با رقم جمعیت مقایسه شونده در خط عمودی یک جمعیت مقایسه نمود و بر عکس. این ماتریس نشان دهنده نزدیکی (ارقام کوچک تا 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) است. هر قدر فاصله ژنتیک یک جمعیت با دیگر جمعیت ها کمتر باشد، شباهت ژنتیک آن جمعیت با جمعیت مورد مقایسه بیشتر است – و برعکس.
به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک از هیچکدام از جمعیت های دیگر فاصله چندان دور ژنتیکی ندارند. فاصله ژنتیک آنها با هیچ جمعیتی بالاتر از 100 نیست. نزدیک ترین جمعیت به ایرانیان، جمعیت های مردم سواحل خزر (2)، کُرد و ترکیه (هر دو 4) و «دروز»، اردن و لبنان (هر سه 5) است. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر جمعیت های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. این در عین حال میتواند نشانه اختلاط رنگارنگ ایرانیان از نظر ژنتیک شمرده شود. شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد.
یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده یک گوناگونی چشمگیر و همراه با تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و همچنین قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[6] کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت. اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است».[7]
[1] Homo sapiens sapiens
[2] Dilution
[3] A. Nebel et al.: High-resolution Y haplotypes of Israeli and Palestinian Arabs reveal geographic 11substructure and substantial overlap with haplotypes of Jews. https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/11153918/
[4] Guanglin He, et al: A comprehensive exploration of the genetic legacy and forensic features of Afghanistan and Pakistan Mongolian descent-Hazara, PubMed, NHL (USA), 2019, https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/31257046/
[5] Cavalli-Sforza et al: History and Geography of Human Genes, p. 243
[6] Windfuhr: ‘IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview;’ EIr online, viewed on 20.02.2023
[7] Zohreh Mehrjoo, Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023
[8] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286
عواقب نژادپرستی وحشت آور و وخیم است. عملا همه مذهب ها و نظام های اخلاقی مدرن، نژادپرستی را مورد انتقاد قرار میدهند. با اینهمه پرسیده میشود: آیا میتوان این اندیشه را قاطعانه رد کرد که برخی «نژاد» ها «برتر» از دیگران هستند و آیا میتوان بین «نژاد» های گوناگون فرق های از نظر اجتماعی مهم و موروثی را مشاهده کرد؟ بین گروه های مردم مشخصات معین و قابل مشاهده ای وجود دارند که تا درجه معینی مربوط به ژن های آنان میشود. از آن جمله است رنگ پوست، شکل و رنگ چشم، نوع و رنگ مو، ریخت چهره یا قواره بدن. آیا این گونه مشخصات و یا خصوصیات مشابه فیزیکی دیگر، دلیل کافی علمی برای موجودیت نژادپرستی به دست میدهند؟ و آیا فرق های دیگری وجود دارند که میتوانند نژاد پرستی را حق بجانب جلوه دهند؟
ابتدا باید طبیعت این فرق ها بین انسان ها را تعریف کرد که میخواهیم بررسی کنیم. با این ترتیب میتوانیم درک کنیم که منظور ما از «نژاد» چیست، کدام گروه های انسان ها را میخواهیم مطالعه نماییم و فرق های مورد نظر، از نگاه علمی چه چیز را نشان میدهند؟
فرق های بیولوژیک و فرهنگی
اولا باید در نظر گرفت که اکثر مردم فرق چندانی میان ویژگی ها و مشخصات موروثی بیولوژیک (زیست شناختی) مانند رنگ پوست از سویی و، از سوی دیگر، فرق های فرهنگی مانند عادات و رسوم خانوادگی نمی گذارند. اغلب مشکل است که تشخیص داد کدام مشخصات، فرهنگی یا بیولوژیک هستند. گاهی یک تفاوت ظاهری، دلیلی بیولوژیک دارد که در آن صورت آن را تفاوتی ژنتیک می نامیم، یعنی این مشخصات مربوط به «دی ان ای» انسان میشود. گاهی دیگر این فرق ها مربوط به رفتار یک خانواده یا جمعیت میشود، چیزی که مردم از خانواده و محیط خود کسب میکنند و آن را به اصطلاح «از خود می نمایند.» به این مشخصات که ریشه های فرهنگی دارند، «اکتسابی» میگویند. گاهی نیز هر دو گروه این عوامل بیولوژیک و فرهنگی به طور مشترک در شکل گیری این فرق ها موثر هستند. خصوصیات ژنتیک انسان بسیار پایدار هستند و معمولا هزاران سال بدون تغییر مهمی باقی میمانند، مگر اینکه موضوع بر سر یک مهاجرت بزرگ به سرزمینی نا آشنا و دوردست باشد (به نمونه آفریقایی تباران آمریکا و تغییر بسیار تدریجی «دی ان ای» آنها مراجعه کنید که در پیش به آن اشاره شد.) در مقابل، ویژگی ها و مشخصات فرهنگی یک جمعیت ممکن است به سرعت تغییر یابند.
همان طور که گفته شد، میان افراد متعلق به جمعیت های گوناگون فرق های آشکار و نمودار مانند رنگ پوست وجود دارد. مردم معمولا بر اساس همین فرق های ظاهری و فیزیکی، انسان ها را در گروه بندی ها و به اصطلاح «نژاد» های گوناگون تقسیم میکنند. این تقسیم بندی «نژادی» بحق می بود اگر از نظر علمی ثابت میشد که این فرق های ژنتیک باعث برتری یک گروه انسان ها بر گروهی دیگر میشود. بنظر میرسد این معیار در قضاوت نهایی بر سر موجودیت و اهمیت «نژاد» ها از همه معیارهای دیگر علمی تر و قابل قبول تر است. بعضی ها در این زمینه کوچکترین فرق های فرهنگی سطحی بین انسان ها را نیز معیار تقسیم انسان ها به نژاد های گوناگون میشمارند. البته این، راه ساده تری است، زیرا آزمایش و اثبات ربط داشتن این یا آن خصوصیت و ویژگی انسان ها با دستگاه ژنتیک انسان بسیار مشکل تر است و دانش فراگیر پزشکی، بیولوژیک، زبانشناختی، تاریخی و آزمایشگاهی طلب میکند. اما به راستی درست بنظر نمیرسد که کسی نسبت به شخص دیگری اظهار تمسخر یا برتری نماید، بخاطر اینکه آن شخص «غیر خودی» با صدای بلند صحبت میکند، با سر و صدا غذا میخورد، یا لهجه و تلفظی غیر استاندارد و حتی غلط دارد. این نوع عدم تعامل با دیگران در برخی کشور ها و بین بعضی طبقات اجتماعی نسبتا رایج است. اما برطرف کردن و اصلاح این نوع پیشداوری های خود برتربینانه از طریق کنترل، آموزش و تربیت اجتماعی بسیار ساده تر از مقابله با نژادپرستی واقعی است.
فرق های پنهان، فرق های آشکار
آنچه که در گذشته و حال در بسیاری کشورها دقت مردم عادی را نسبت به اشخاص به اصطلاح «غیر خودی» جلب کرده و میکند، جنبه هایی ظاهری مانند رنگ پوست و مو، قد و قواره، شکل چشم، پوشش و یا طرز سخن گفتن آنان در کوچه و بازار است. بسیاری انسان ها با یک نگاه کوتاه سعی میکنند حدس بزنند که «فرد غیر خودی» از کدام قوم و ملت است و به او عنوان کدام «نژاد» و «قوم» را میتوان داد. اگر شما اختلاط های گذشته نیاکان این افراد «غریبه» را در نظر نگیرید، میتوانید شابلون های رایج خود را به کار انداحته و نسبتا به راحتی گمانه زنی کنید که فلان «غریبه» احتمالا اروپایی، آفریقایی یا آسیایی/چینی است. البته این شابلون ها در هر کشور و فرهنگی فرق میکند. در آمریکا یعنی ایالات متحده، «آسیایی» به تیپ انسان هایی مانند چینی و ژاپنی گفته میشود، در حالیکه مثلا ما ایرانیان از نگاه آمریکاییان از تیپ یا «نژاد قفقازی» هستیم. در ایران عناوینی مانند سیاه پوست، زرد پوست، سفید پوست هنوز هم رایج است، در حالیکه حتی اگر تنها رنگ پوست را هم معیار قرار دهیم، بین این طبقه بندی ها هزاران رنگ وسط و مختلط وجود دارد که نتیجه اختلاط های میلیون ها انسان است. اختلاط انسان ها بخصوص در دو سه هزار سال گذشته پیوسته و روز افزون بوده و به همین جهت ساختار ژنتیک و فرهنگی آن ها، صرفنظر از تبار آنان، مختلط تر از قبل هم شده است.
ما به این شابلون ها عادت کرده ایم. هر کدام از این شابلون ها در قاره ای از کره زمین تصویر غالب مردم آن قاره را تشکیل میدهد. سیاهپوستان در آفریقا، چینی ها و ژاپنی ها در آسیا، سفید پوستان ها در اروپا … اما این را هم میدانیم که مثلا در آمریکا اگرچه هنوز به اصطلاح سفید پوست های اروپایی تبار اکثریت نسبی جمعیت کل را تشکیل میدهند، اما آفریقایی تبار ها و چینی تبار ها هم اقلیت چندان کوچکی نیستند.
هر بار که ما با چنین تصویری روبرو شده، این و آن شخص را بر پایه رنگ پوست و دیگر خصوصیات فیزیکی آنان در قالب و شابلونی «نژادی» میگذاریم، در ذهن ما این توهم تقویت میشود که بله، این شابلون ها هرکدام نشان دهنده یک نژاد جداگانه «پاک و خالص» است. بدین ترتیب وجود گروه هایی از انسان ها موسوم به «نژاد» را در ذهن خود امری «ثابت شده» به حساب می آوریم. اما واقعیت علمی تا اندازه ای با این تصورات قالبی قاطبه مردم فرق دارد. بله، برخی از این خصوصیات فیزیکی انسان ها که فورا به چشم میخورند، ریشه ژنتیک هم دارند. اما این را هم میدانیم که مثلا رنگ پوست و بزرگی و کوچکی بدن گروه های انسان ها در عین حال (و احتمالا در درجه اول) تاثیر کمی یا زیادی نور آفتاب و تغذیه انسان ها در طول هزاران سال است. برای نمونه بسیاری از ما نمیدانیم که 8000 سال پیش اغلب اروپاییان پوستی تیره داشتند و رنگ پوست اکثر آنها (بخصوص در قسمت های شمالی این قاره) در عرض همین چند هزار سال سفید و روشن شده است. ضمنا این تغییر رنگ پوست اصولا وابسته به تاثیر شدید یا ضعیف نور آفتاب است. هر چه نور آفتاب شدیدتر باشد، رنگدانه (پیگمِنت) پوست انسان نیز به تدریج (طی چند هزار سال) به تیرگی میل میکند تا از نفوذ سرطان زای اشعه ماورء بنفش پیشگیری شود.[1] با اینهمه برخی از این خصوصیات ممکن است موروثی یعنی ژنتیک هم باشند (که البته آن هم بعید نیست که در طول تاریخ به تدریج تغییر یابد).
دانشمندان امروزه یقین دارند که خصوصیات ژنتیک و فرهنگی که در بالا ذکر شد و مجموعه آنها که بطور عمومی، غیر علمی و غیر دقیق در زبان مردم «نژاد» نامیده میشود، در اواخر مهاجرت انسان ها از آفریقا به مناطق دیگر دنیا به وجود آمده اند. این انسان ها در طول ده ها هزار سال پس از مهاجرت بزرگ خود، با شرایط مختلف آب و هوا، تغذیه، حفاظت و ایمنی خود مانند گرمای شدید و سرمای فوق العاده، سیل، آتش فشان و بیماری های واگیر روبرو شده اند.
مواجه شدن با آب و هوا یا شکل تغذیه ای متفاوت از پیش که انسان ها در جریان مهاجرت خود با آن روبرو شده اند، آنها را به مطابقت با این شرایط جدید بیولوژیک و همچنین فرهنگی وادار کرده و این، طی سالیان دراز، خصوصیات ژنتیک و در عین حال فرهنگی و اجتماعی آنان را متحول نموده است. میتوان گفت که نظام ژنتیک (و در عین حال فرهنگی) هر گروه جمعیت انسان ها، که شرطاً آن را «قوم» مینامیم، مطابق با منطقه سکونت آن گروه «مهندسی شده» و با مهاجرت ها و اختلاط های جدید بتدریج تغییر یافته است. این نظام ژنتیک و خصوصیات فرهنگی مدت های طولانی به گونه ای کم و بیش استوار و تیپیک برای آن گروه قومی بدون تغییرات مهم و بزرگی دوام می آورد، مگر اینکه اتفاق بزرگ و مهمی مانند مهاجرتی بزرگ و جدید یا حمله از بیرون و اختلاط وسیع ژنتیک با قومی جدید رخ دهد تا آن نظام ژنتیک و فرهنگی به تدریج تغییر یابد. پیش تر هم گفته شد که در این قبیل موارد، اصولا تحول ژنتیک بسیار کُند و آهسته، ولی تحولات فرهنگی (مانند زبان، عادات و رسوم) بسیار سریع تر رخ میدهد.
نیم جزیره عربی سرزمینی خشک است. مردم آن اصولا در مناطق ساحلی شرق و جنوب غربی جمع شده اند. در جنوب «دریای مُرده» و شمال نیم جزیره عربی سرزمینی هست به نام «اِدوم» که امروزه میان اسرائیل و اردن تقسیم شده است. جمعیت «اِدوم» در عهد باستان ابتدا علیه پادشاهی اسرائیل جنگیدند و دیر تر به پادشاهی «یهودا» مهاجرت کردند. پس از قرن پنجم پ.م. نحستین اشاره های تاریخی به قوم «نَبَطی ها» پیدا شده که در این منطقه مسکون شده بودند. نبطی ها تکنیک های جدیدی جهت نگهداری آب در صحرا اختراع نمودند و این دست آورد به آنان امکان داده در صحرای جنوبی دست به بنای شهرها و معبد ها بزنند. نبطی ها درآمد خود را به تجارت عود میان عربستان و خاورمیانه مدیون بودند، زیرا سرزمین نبطی ها در مسیر کاروان ها بین این دو منطقه قرار داشت.
ساکنان سواحل شرقی عربستان عبارت از دو گروه بزرگ بودند:
یکم: منطقه ای موسوم به «دیلموم» در سواحل خلیج فارس که از سومر تا جزیره بحرین ادامه داشت. این ناحیه از نظر حمل و نقل کالاهای تجاری از «مَجان» (یا مَجَن، توضیح در پائین) یا از حوزه رود سند به سومر و دیرتر به اکد در بین النهرین مورد استفاده بود. عمده این کالا ها عبارت بودند از چوب، مس و سنگ جهت حکاکی و کنده کاری.
دوم: «ماجان» که نام منطقه ای بود در نیم جزیره عربی، هم مرز با «امارات متحده عربی – ابوذبی» کنونی (در سواحل خلیج فارس و طرف عربی تنگه هرمز) و همچنین عمان کنونی.
در هر دو منطقه ساحلی شرق نیم جزیره، فعالیت تجاری حد الامکان تا نواحی دور از ساحل هم پیش میرفت. سبک معماری از جمله قبرهای عربی و ایرانی ماجان در طرف عربی و همچنین مکران (در طرف ایران) حاکی از تماس های باستان میان ایران و عربستان است.
در سواحل جنوب غربی عربستان «مُرّ» (یا مُر مکّی) و عود خوشبو تولید میشد. در دوره پادشاهی سلیمان، مردم با اسرائیل، از راه بحر احمر (دریای سرخ) و یا در امتداد سواحل عربی از طریق راه های کاروان رو که به شهر باستانی «پِترا» (در سوریه کنونی) منتهی میشد، تجارت میکردند. یک راه دیگر کاروان رو از صحرا میگذشت و از دیلموم رد میشد. از نظر گذشته اقوام عربی نام بعضی از آنها مانند «سَبا» ها و «مَعین ها» را میدانیم. سباها اتحادیه ای قبیله ای در یمن کنونی بودند و «مَعین ها» در شمال سرزمین سباها می زیستند. این دو منطقه در نزدیکی دیگر راه های کاروان رو بود که برای تجارت با حبشه استفاده میشد. تجارت اعراب در دوره امپراتوری روم رشد نمود و در دوره اسلام نیز فعال بود. وقتی که پرتغالی ها در اواخر سده پانزدهم آفریقا را با کشتی های خود دور زدند، نوشتند که شاهد شکوفائی تجارت اعراب از خلیج فارس تا چین شده اند.
گسترش حاکمیت اعراب
شهر مکه که محل تولد پیامبر اسلام بود، تبدیل به مرکز دین و جهان اسلام شد. مکه در عین حال مرکز تجارت بین عربستان و خاورمیانه بود. در دوره زندگی حضرت محمد و خلیفه های متعاقب او تمامی عربستان، سوریه، ایران, عراق و مصر در دوره کوتاهی فتح شد. در کمتر از 80 سال آفریقای شمالی و بخشی از اسپانیا نیز به دست مسلمانان افتاد.
پس از تسخیر آفریقای شمالی از طرف اعراب، موج بعدی تهاجم از سوی «بنو هلال» یا هلالیان انجام گردید. آنها بادیه نشینانی عرب بودند که اصالتا در نزدیکی مکه زندگی کوچ رو داشتند و در قرن پنجم ق. به شمال آفریقا مهاجرت کردند. بادیه نشینان، یک دهم جمعیت اعراب در خود عربستان و خاورمیانه را تشکیل میدهند. هلالیان به زندگی بادیه نشینی و دام پروری دلبستگی شدیدی دارند و هنوز هم بخش مهمی از آنان همچنان این طرز زندگی را ترجیح میدهد. تهاجم هلالیان باعث شد که «بربریان» بومی آفریقای شمالی از موطن خود رانده شوند. بسیاری از آنها یا به اسارت درآمدند و یا به مناطق مرکزی صحرای آفریقا کوچ نمودند و قبایل عرب جایگزین آنان گشتند. این جابجایی ژنتیک و زبانی، در عین حال به خاطر افزایش سریع و بی رویه دام پروری (بخصوص شتر، اسب و گوسفند) باعث خشک شدن هرچه بیشتر زمین و کاهش چراگاه ها در شمال آفریقا گردید.
حاکمیت اعراب نظام پخش و تقسیم جمعیت ها را در آسیای غربی متحول ساخت. بسیاری از شهرهایی که مرفه و پررونق بودند، متروک شدند و برعکس، شهرهای جدیدی ساخته شد. مدتی بعد، حاکمیت اعراب با تهاجم قبایل ترک از آسیای مرکزی به پایان رسید. ترک ها که به کمک ایرانیان مسلمان شده بودند، در دوره سلجوقیان ترک در قرن یازدهم امپراتوری بزرگی در ایران و دیگر سرزمین های خلافت اسلامی به وجود آوردند، بغداد را به دست خود گرفتند و سپس بر آناتولی و دیگر سرزمین های روم شرقی حاکم گشتند. بغداد در قرن سیزدهم دوباره، اما این بار از طرف گروه دیگری از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی یعنی مغول ها تسخیر و غارت شد. حاکمیت عربی در بسیاری از سرزمین های اعراب به دست امپراتوری عثمانی افتاد. عثمان (درگذشت در سال 1320 م.) یکی از امیران ترک در آناتولی بود. ترک های عثمانی پس از تصرف تمامی آناتولی و بالاخره استانبول کنونی (1453 م.) در یکی دو قرن بعدی بالکان، سوریه، مصر، بین النهرین، لیبی، تونس، الجزایر و بخش بزرگ خودِ عربستان را تسخیر نمودند. این تصرفات ترکی در آسیای غربی و حتی ایران و آناتولی تاثیر مهمی بر ترکیب ژنتیک مردمان محلی نگذاشت، اگرچه باعث تغییر زبان مردم در آناتولی و قسمت هایی از سرزمین های دیگر شد. فروپاشی امپراتوری عثمانی در قرن نوزدهم م. شروع شد و با جنگ جهانی اول در اوایل قرن گذشته به سقوط امپراتوری عثمانی و تاسیس جمهوری ترکیه در سال 1923 م. منجر گردید.
در کنار ایلام که شاخه جنوب شرقی هلال حاصلخیز بود و با بین النهرین روابط نزدیکی داشت، شمال غربی ایران نیز در انقلاب کشاورزی دوران نوسنگی شرکت کرد. پیش از2000 پ.م.یعنی حدود 4000 سال پیش، ایران از سوی برخیقبایل دامدار آسیای مرکزی از جمله ماد ها مورد تهاجم قرار گرفت. نام مادها برای نخستین بار در اسناد آسوری قرن هشتم پ.م. ذکر شده است. به روایت این اسناد، ماد ها همراه با دیگر اقوام ایرانی در مناطق مرکزی زاگرس مسکون شدند. آنها قلعه محکمی به نام اکباتانا (همدان کنونی) ساخته و آن را پایتخت خود قرار دادند. اکباتانا بین سده های هشتم تا ششم پ.م. مسکون گردید. مادها همراه با بابلیان امپراتوری آشور را سرنگون کردند. مدتی بعد دودمان هخامنشی پارس (در جنوب ماد و شرق ایلام) نیرو گرفت و قدرتمند شد. پادشاه پارس، کورش بزرگ، آخرین پادشاه ماد را شکست داد و امپراتوری پهناوری را ایجاد نمود که از آسور وسیع تر بود و از آناتولی تا رود سند را در بر میگرفت. داریوش، یکی از جانشینان کورش، شبکه ای از راه های سرتاسری با کیفیت بالا در امپراتوری تاسیس کرد که ایستگاه های منظمی داشت. این ایستگاه ها در عین حال نقش مراکز اداری را ایفا می نمودند. شاهراه اصلی عبارت از دو شاخه بود که یکی از پاسارگاد (پایتخت امپراتوری) و دیگری از اکباتانا (هگمتانا، همدان، یکی دیگر از پایتخت های هخامنشی) شروع میشد. این دو «راه شاهی» در شوش به یکدیگر می پیوستند و سپس از طریق بین النهرین (عراق کنونی) به شهر ساردیس[1]، یکی از مراکز آناتولی میرفتند. این راه شاهی حدود 2700 کیلومتر درازا و 111 ایستگاه داشت که در آنجا چاپار ها عوض میشدند و با اسب های تازه نفس راه را ادامه میدادند.
در ایران باستان کشاورزی اهمیت زیادی داشت. تکنیک های آبیاری ایرانی و بخصوص «قنات» به آناتولی، آسیای مرکزی و دیگر سرزمین ها گسترش یافت. قنات ها شبکه چاه هایی بودند که در زیر زمین به یکدیگر متصل بودند. با استفاده از نیروی جاذبه زمین، ابتدا از چاهی در بلندی تا چند چاه متصل به هم در سطوح پایین تر، آب را به زمین وسیعی پخش مینمود. در این دوره برنج و نیشکر احتمالا از هند و هلو و زردآلو از چین به ایران آورده شد.
امپراتوری هخامنشی دو قرن پا بر جا بود، تا اینکه اسکندر مقدونی در اواخر 13 سال سلطنت خود، آن را سرنگون نمود. این در اواخر قرن چهارم پ.م. بود. اسکندر کوشید تمدن یونانی را به آسیای غربی بیاورد، اما او نظام و تقسیمات اداری ایرانی را تغییر نداد. جانشینان او در امپراتوری پهناور هخامنشی برخی از فرماندهان برجسته لشکر او بودند که امپراتوری را بین خود تقسیم کردند. فرماندهی که پادشاه ایران و سرزمین های همجوار آن شد، «سلوکوس» نام داشت و به همین دلیل سلسله او را «سلوکیان» مینامند. سلوکیان سعی کردند در منطقه حکومت خود به رواج فرهنگ یونانی ادامه دهند. اما حکومت ایرانیان به خود ایرانیان بازگشت.
پس از سلوکیان، سلسله اشکانیان یا پارتی ها (240 پ.م. تا 224 م.) و سپس ساسانیان (225-621 م.) بر سر کار آمدند. احتمالا نخستین حاکمان محلی اشکانی از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی بودند. اما امپراتوری اشکانی سیاست های اسکندر را با جدیت ادامه داد. شاهان اشکانی کشاورزی، یکجا نشین شدن و «شهری شَوی» اهالی را تقویت کردند و کانال های جدید آبیاری احداث نمودند. به دنبال اشکانیان، دودمان ساسانیان بر سر کار آمدند. آنان نیز سیاست تحکیم شبکه های آبیاری و گسترش شهرها را ادامه دادند. جمعیت شهرهای مغلوب در جنگ و لشکریانی که شکست خورده و پراکنده شده بودند، وادار به مسکون شدن گشتند. در نتیجه، جمعیت شهرهای بزرگ و کوچک بسیار افزایش یافت، تا حدی که افزایش جمعیت تا مدت ها به آن درجه نرسید. سازماندهی اداری دولت برپایه «شهر ها» (دیرتر «خوره ها» به معنی استان یا ساتراپی های دوره هخامنشی) تنظیم شده بود، اما قدرت دولت مرکزی در دوره ساسانیان بیش از گذشته شد. جنگ های بی پایان و فرسایشی ایران ساسانی با روم شرقی (بیزانس) در غرب امپراتوری از جمله آناتولی و عراق کنونی، باعث تضعیف فزاینده هر دو دولت گردید. مالیات های سنگین، خودسری و بی نظمی در لشکریان و اداره کشور پیوسته افزایش یافت و باعث نارضایتی و بی تفاوتی مردم و هرج و مرج اجتماعی گردید. احتمالا این عوامل نقش مهمی در فروپاشی دولت ساسانی (و نیز پانصد سال بعد بیزانس) و فتوحات نسبتا آسان اعراب در ایران و آسیای مرکزی داشته اند.
(در ادامه: نیم جزیره عرب)
[1] ساردیس مرکز پادشاهی لیدیا در جنوب غربی َآناتولی بود. این شهر در زمان هخامنشیان به عنوان مرکز ساتراپی لیدیا به امپراتوری ایران الحاق شد و بعد از حمله اسکندر، جزو شهر های مهم بیزانس بود.
نقشه پادشاهی های اسرائیل و یهودا، 830 پ.م. (ویکی پدیا)
تعریف، حدود و حتی نامگذاری قاره ها، سرزمین ها و مناطق جغرافیایی ممکن است از نظر دانشمندان و متخصصین فرق کند. در این نوشته منظور نویسنده از تعبیر «لوانت» همه کشور ها و سرزمین های همجوار با دریای مدیترانه از ترکیه تا مصر است.
عصر آهن (3200-2550 س.پ.) به مرحله ای از تاریخ گفته میشود که آهن به صورتی گسترده در ساخت ابزار و سلاح ها جایگزین برُنز گردید، و گرنه انسان در دوره هیتیت ها هم مقدار کمی آهن تولید کرده و از آن استفاده نموده است.
به دنبال هرج و مرج و ویرانی ناشی از حملات «مردمان دریا» و سقوط دولت هیتیت (3200 س.پ.) جمعیت هاو دولت ها ی جدیدی در سواحل مدیترانه و سرزمین های همجوار آن تشکیل یافت (یکی از آن ها هم عبارت از فیلیسطینی ها بود).
آرامی ها. آرامی ها مردمانی دامدار و دشت نشین در مناطق مرکزی سوریه بودند. استفاده از شتر میان آنان رواج یافته بود و این، باعث شد که آرامی ها در کار تجارت در راه های دشت ها و صحراها فعال و ورزیده شوند. آرامی ها در ضمن از نخستین جمعیت هایی بودند که خط و املای فنیقی ها را به کار گرفتند.
کنعانیان. آنان در منطقه کنعان در نزدیکی کوه کرمل در سواحل دریای مدیترانه میزیستند و فرهنگ اجداد خود، فنیقی ها را ادامه میدادند. فنیقی ها و دیرتر کنعانیان تا سده دهم پ.م. نفوذ و حضور خود را به اغلب سواحل دریا گسترش دادند و خطی الفبایی ایجاد کردند که پایه و زمینه همه الفباهای اروپایی شد. فنیقیان تاجران ماهری بودند که در بسیاری مناطق ساحلی مدیترانه از جمله شمال آفریقا، غرب سیسیل، ساردینیا، کورسیکا، اسپانیا و آن سوی جبل الطارق مراکز تجارتی تاسیس نمودند. برخی از این مراکز مانند «کارتاژ» در نزدیکی تونس صاحب اهمیت زیاد تجاری و حتی سیاسی شدند.
اسرائیلیان.[1] اسرائیلیان خیلی زود در منطقه لوانت مسکن گزیدند. آنان یکی از قبایل سامی زبان و احتمالا از تبار آرامی ها یا شاید کنعانیان بودند. روایت انجیل در رابطه با قدیمی ترین مسکن اسرائیلیان این است که آنان در رابطه با پیامبر ابراهیم از شهر «اور» (از دولتشهر های سومر، در جنوب عراق کنونی) هجرت کرده و در امتداد رود فرات، رو به سوی شمال، راه کنعان را در پیش گرفتند. عشایر عبری زبان احتمالا در قرن چهاردهم پ.م. در اسرائیل کنونی مسکن گزیدند. آنجا، در مقابل فشار همسایگان مخاصم مانند فیلیسطینی ها، از قبیله های عبری زبان دعوت شد که همه تحت رهبری پادشاه «شائول» (1020 پ.م.) متحد شوند. بنا به روایات، آنان نیز چنین کردند و بر دشمنان چیره گشتند. دیر تر پادشاهی عبری زبانان به دو بخش شمالی (اسرائیل) و جنوبی (یهودا) تقسیم گردید. اما بعدها هر دوی این پادشاهی ها به تصرف حاکمان بیگانه درآمد: اسرائیل در سال 722 پ.م. به دست آسوریان افتاد و ساکنان این سرزمین تبعید شدند. بخش جنوبی یعنی یهودا نیز تحت حاکمیت بابلیان درآمد که اورشلیم را تسخیر نمودند و یهودیان را به اسارت گرفته و به بابل راندند. آخرین مهاجرت بزرگ یهودیان در سال 70 میلادی بود که تیتوس، سردار امپراتوری روم (که بعدها خود امپراتور روم شد)، اورشلیم را تسخیر نمود و معبد آن شهر را ویران کرد.
اورارتویی ها. اورارتویی ها از سرزمین های شمال غربی ترکیه کنونی بودند. شاید نام اورارتو با نام کوه «آرارات» در شرق ترکیه بی ارتباط نباشد. اورارتویی ها از نظر تباری به «هورّی ها» نردیک بودند ، از همان منطقه می آمدند و زبانشان شبیه زبان آنان بود. منشاء زبان اورارتویی نیز مانند زبان «هورّی» نامعلوم است. اورارتویی ها در شمال آسور یک پادشاهی تاسیس کرده بودند که از نظر فرهنگی و تاحدی سیاسی تحت نفوذ آسوریان بود. در اواخر قرن هشتم پ.م. پادشاهی اورارتو با تاخت و تاز کیمریان روبرو شد که قبیله کوچ نشینی از قفقاز بودند. آنها استقلال خود را از دست دادند و در مقابل، ارمنی ها که هند و اروپایی زبان بودند، حاکم منطقه شدند. شاید هم نام «آرمن/ارمن» بر اساس یک اشتباه تلفظی و املایی یونانیان در نام «آرامی ها» به وجود آمده است. ارامنه خود را «هایک» می نامند. ارامنه در تاریخ خود بارها با اشغال و ویرانگری از سوی بسیاری لشکریان مادی، پارسی، یونانی، رومی، بیزانسی، صلیبی، عرب، ترکمن و ترک روبرو گشتند.[2]
آسوریان. آسوریان یا آشوریان نام خود را از شهر «آسور» در شمال عراق کنونی گرفته اند که از 2400 پ.م. نامی شناخته شده است. زبان آنها از خانواده زبان های سامی و شبیه آکادی بوده که در جنوب عراق کنونی کاربرد داشته، اما از آکادی متفاوت بوده است. آسوریان با آناتولی مرکزی روابط تجاری داشتند.
آسوریان دولتی را تاسیس نمودند که کم و بیش بر تمامی منطقه هلال حاصلخیز حاکم شده بود. البته این حکومت نیز فراز و نشیب داشت، اما به هر حال تا سال 605 پ.م. پا برجا بود. آسوریان خط میخی به کار میبردند. بسیاری از نوشته های آنان حفظ شده است. امروزه این اسناد به ما امکان میدهند که تاریخ آسوریان را تا اندازه زیادی بیاموزیم.
خط میخی برای نخستین بار در سال 3000 پ.م. توسط سومریان به کار گرفته شد. آنها پیش از کاربرد خط میخی، با هیروگلیف های مصری مینوشتند. آکادیان، سومرها، کاسی ها، ایلامیان، ایرانیان، میتانی ها، هورّی ها، هیتیت ها و مردمان تحت حاکمیت آنان مانند بابلیان و آشوریان از خط میخی استفاده میکردند. زبان آرامی ها مدت کوتاهی بعد با الفبای فنیقی نوشته شد و جایگزین زبان آسوری گردید. آرامی به تدریج زبان رایج همه منطقه شد. این زبان هنوز هم مورد استفاده گروه هایی از مردم منطقه است. مثلا در شمال عراق مردمانی میان موصل و اربیل که در فاصله نه چندان دوری از پایتخت آسور باستان، نینوا، زندگی میکنند و خود را «آسوری» یا «آشوری» می نامند، به این زبان سخن میگویند. آن ها مسیحی مذهب هستند و احتمالا خود را از تبار آشوریان باستان می شمارند.
(در ادامه: ایران)
[1] Cavalli-Sforza, et al: History and Geography, p. 217
عصر برنز (5300-3200 س.پ.) یکی از مراحل تاریخ پیشرفت بشری است که در آن انسان ها به فلزکاری و ساخت ابزارها پرداختند. برنز از گداختن مس و قلع به وجود می آید. از این جهت گداختن آهن که برای ذوب، درجه حرارت بالاتری نیاز دارد، هزار سال بعد آغاز شده است. به آن دوره هم «عصر آهن» (3200-2500 س.پ.) گفته میشود.
سومرها. برنز در مرحله های نخست عصر برنز در بین النهرین (میانرودان، میان رودهای دجله و فرات) کمیاب بود. اما در کاوش های شوش تعدادی تبر برنزی کشف شده است. هر چه عصر برنز پیشرفت میکرد، تعداد بیشتری از دولتشهرها تاسیس میشدند. شاهان این دولتشهرها شاید انتخاب میشدند. آن ها با قدرت و حاکمیتِ پیشوایان معبد ها در حال رقابت بودند. اور، نیپور و «لاگاش» جزو آن دولتشهرهای سومری بودند که از خود تمایل معینی به گسترش قدرت نشان میدادند. این احتمالا 5000 س.پ. بود، یعنی حدودا زمان تاسیس نخستین سلسله در مصر باستان در 5100 س.پ. در این دوره طبقات و اقشار اجتماعی به تدریج شکل می گرفتند. خانواده های اشرافی حاکم، صاحب زمین هایی بودند که از طرف گماشته های آنان اداره میشد. وضع این گماشتگان کمی از بردگان بهتر بود. نظام قدیمی کنتزل مشترک زمین از طرف اعضای گروه های خویشاوند هنوز موجود بود، اما در حال زوال قرار داشت. پادشاهان اغلب تقلا میکردند مالکیت زمین های معابد و روحانیان را از دست آن ها بگیرند و معمولا هم موفق میشدند.
اَکدیان [1]. شهرسازی اکدی ها شبیه سومریان بود. پایتخت اکدیان به نام «اکد» در نزدیکی بابل قرار داشت، اما محل دقیق آن معلوم نیست. «سارگون» اکدی از شهر «کیش» شهر اوروک را در سال 2350 پ.م. فتح نمود و حاکمیت خود را به بخش هایی از سوریه، آناتولی، ایران و دره سند گسترش بخشید. امپراتوری اکدیان چندان طول نکشید و در نتیجه حملات قبایل شمالی، شرقی و غربی از هم پاشید. بدین ترتیب سومین سلسله پادشاهان شهر سومری «اور» بر سرزمین شاهان اکدی حاکم شدند و حتی آن را گسترش دادند. در سال 2000 پ.م. ایلامیان که تا 2300 پ.م. خود تحت سلطه اکدیان در آمده بودند، بر سومریان چیره شدند. سومریان شهرهای «لارسا» و «ایسین» دوباره قدرت منطقه را به دست خود گرفتند، تا اینکه «حمورابی» دودمان جدیدی را تاسیس نمود (1800 پ.م.) و بابل را پایتخت خود ساخت. دویست سال بعد «کاسی ها» که قومی احتمالا از شمال یا کوهستان زاگرس بودند، قدرت را در بابل به دست گرفتند. این بار نوبت بازگشت حکومت ایلامیان همراه با آسوریان (آشوریان) بود (1200 پ.م.) که قومی از شمال شرقی بین النهرین بودند.
هیتیت ها. هیتیت ها قومی هند و اروپایی زبان بودند. اسنادی که از قرن بیستم پ.م. یا کمی بعد از آن باقی مانده اند، نشان میدهند که هیتیت ها در آناتولی مرکزی مسکون بودند. پایتخت آن ها «هاتـوشا» (خاتوشا) در ترکیه کنونی بود که امروزه «بوغاز کؤی» نامیده میشود. آن ها به حاکمیت دودمان حمورابی در بابل پایان دادند، با مصری ها برسر تجارت در خاورمیانه جنگیدند و با هورّی ها نیز درافتادند که احتمالا از شمال آمده بودند. هورّی ها زبانی غیر سامی و غیر هند و اروپایی داشتند. شاید هم ریشه زبان هورّی از زبان اورارتویی بود. بین 1500 تا 1350 پ.م. قبیله ای هند و اروپایی زبان به نام «میتانی ها» هورّی ها را شکست داد و برای مدت کوتاهی پادشاهی خود را در شمال بین النهرین تاسیس نمود.
مردمان دریا. تعبیر «مردمان دریا» به گروهی از قبایل دریانورد مهاجم از جزایر مدیترانه گفته میشود که پادشاهی مصر و دیگر حکومت های شرق مدیترانه را در اواخر عصر برُنز (1200 پ.م.) ساقط کردند. در اثر خرابی هایی که «مردمان دریا» به بار آوردند، بسیاری از آثار تاریخی مربوط به این دوره از بین رفتند. اما مصری ها که در برابر حملات این قبایل مهاجم مقاومت موفقیت آمیزی نشان دادند، نام برخی از این قبایل را در هیروگلیف های خود ذکر کردند، از قبیل لیکیایی های آناتولی، سیسیلی ها و «پِلِسِت» ها که در انجیل با نام «فیلیسطین» ذکر شده اند . نام جغرافیایی «فلسطین» هم از این ریشه است و به بیش از سه هزار سال پیش برمیگردد.
(ادامه دارد. در بخش بعد: عصر آهن در منطقه «لِوانت»)
مناطق کاوش های باستانی در خاورمیانه (Cavalli-Sforza, et al: 1994)
در چندین نقطه آسیای غربی باقیمانده های چند نوع انسان تبارهای اولیه و انسان معاصر کشف شده است. حتی در برخی غار ها استخوان های دو یا سه نوع مختلف انسان های اولیه یافت شده است. به عنوان یک نمونه میتوان به کوه «کرمل» در اسرائیل اشاره کرد. این یافته ها مربوط به دوره های مختلف هستند. اما باقیمانده های انسان معاصر عموما مربوط به 100 هزار س.پ. میشوند. مدتی طولانی تصور عمومی این بود که انسان در خاورمیانه پیدا شده و تکامل یافته است. احتمالا این تصورات تحت تاثیر انجیل بود که منشاء جغرافیایی آن خاورمیانه است. پس از انقلاب تکنولوژی قرن 20 و 21 و بخصوص 60-70 سال اخیر که به کمک تحلیل های «دی ان ای» تحولات ژنتیک هزاران سال پیش را روشن تر ساخت، آن تصورات دگرگون شد و نظریه علمی تکامل، پیدایش و گسترش انسان از آفریقا برتری یافت. به هرحال نظر به اینکه خاورمیانه احتمالا یکی از راه های اصلی مهاجرت انسان از آفریقا به بیرون بوده، این منطقه نقش مهمی در تکامل انسان معاصر ایفا نموده است.
تقریبا در آغاز دوره نوسنگی یعنی ده هزار سال پیش یکجا نشینی و کشاورزی در خاورمیانه و آناتولی، آسیای شرقی و آمریکای مرکزی آغاز شد و به دیگر مناطق جهان گسترش یافت. نقش «هلال حاصلخیز»، شرق و غرب آناتولی و مناطق غربی ایران در این رابطه بیشتر از آسیای شرقی و آمریکای مرکزی بررسی شده است. «هلال حاصلخیز»[1] به منطقه ای از خاورمیانه گفته میشود که کشاورزی برای نخستین بار از آنجا شروع شده است. طبق کاوش های باستانشناسی حدود احتمالی هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن را میتوان چنین تعریف کرد: شاخ غربی هلال حاصلخیز شامل منطقه های باستانی «اِریحا» (جنوب اسرائیل کنونی) و «بِیضا» (اردن کنونی) میشود. در شمال سوریه «اوغاریت» یا «راس شَمره» و «تل مَریبط» واقع است. «چای ئونو» در جنوب شرقی ترکیه کنونی محل پرورش گوسفند و تولید غله بوده است. شاخ شرقی هلال تا شرق رود دجله و خلیج فارس ادامه یافته است. در شمال عراق (جنوب کوه های زاگرس در کردستان کنونی) منطقه «شانه در» محل پرورش گوسفند و بُز بوده است (ضمنا در غار «شانه در» استخوان های انسان نئاندرتال نیز یافت شده است.[2] ده ها نمونه دیگر از دوره های پارینه سنگی و نوسنگی از مناطق مختلف ایران، عراق، کردستان و جمهوری آذربایجان کنونی کشف شده اند[3]). از «شانه در» به سوی جنوب، قلعه «چَرمو» (اقلیم کردستان کنونی) احتمالا محل پرورش خوک و جنوبی تر از آن «علی کُش» (استان ایلام ایران) احتمالا محل پرورش گوسفند و بُز بوده است. شوش باستانی، مرکز فرهنگ ایلامی، در جنوب غربی ایران قرار دارد. بدون شک فرهنگ و زبان ایلامی مانند دیگر فرهنگ ها و زبان های باستانی خاورمیانه تحت تاثیر زیاد سومر بوده است. ایلامی ها احتمالا از نظر سیاسی تحت تاثیر سومر قرار داشتند، اما از نظر زبان به درجه معینی مستقل بودند. زبان ایلامی شاخه ای از خانواده زبان های دراویدی بود.[4]
مناطق و جمعیت های حاورمیانه و هلال حاصلخیز (Cavalli-Sforza, et al: History and Geography, 1994)
ده هزار سال پیش در خاورمیانه، همزمان با آغاز کشاورزی،گروه های مختلف مردم این سرزمین به اهلی کردن و پرورش حیوانات، کشت غلات، حبوبات، سبزی و میوه و بهبود روش ها و تکنیک های کشاورزی و دامداری پرداختند. همزمان، تکنیک ساختمان خانه ها و آبادی ها به تدریج پیشرفت نمود. جالب است که به طور تقریبا همزمان، مشابه همین تحولات در شرق آسیا (چین کنونی) و آمریکای مرکزی هم مشاهده شد، در حالیکه خاورمیانه از این مناطق بسیار دورتر از آن بود که مناطق نامبرده تحت تاثیر خاورمیانه قرار گرفته باشند.
در نتیجه پیشرفت و بهبود کشاورزی و دامداری، جمعیت مردم افزایش غیر منتظره ای در آناتولی و «هلال حاصلخیز» یافت. در این نوشته منظور از تعبیر «هلال حاصلخیز» منطقه ای از جنوب اسرائیل تا شمال سوریه، از جنوب غربی ایران (ایلام و خوزستان بعدی) تا کوه های زاگرس و شمال غربی ایران (آذربایجان، شمال عراق، کردستان کنونی و قفقاز جنوبی) و از شرق آناتولی تا جنوب شرقی، جنوب و جنوب غربی ترکیه (منطقه دریای «اِژه») است. برخی از نقاطی را که کشاورزی و دامداری در این منطقه رشد قابل ملاحظه ای نشان داده، میتوان در نقشه بالا مشاهده نمود. یک نمونه برجسته این آبادی های اولیه محلی به نام «چاتال هویوک» در ترکیه کنونی است که از سوی باستانشناسان به عنوان نخستین شهر تاریخ شمرده میشود. با این ترتیب تا 6000 س.پ. راه برای تاسیس و تکامل شهرهای بیشتر و سازمان یافته تر باز شد. نمونه بارز این تحول مهم شهر سومری «اوروک» است. هزار سال بعد، حدود 5000 س.پ.، نخستین آثار کتبی به سومری به وجود آمده اند. با این تحول انقلابی، نوشتار به عنصری گریز ناپذیر در تاریخ تمدن تبدیل گشت که به تدریج در طول چند هزاره بعد به صورت الفباهای مختلف کنونی درآمد. این تحول، پیشرفتی شگرف در ثبت اندیشه و دانش بشری به شمار می آید. معمولا دوره های پیش از نوشتار را «پیشا تاریخ» و بعد از آن، یعنی از 5000 س.پ. تاکنون را «تاریخ» می نامند.
ریشه زبان سومری معلوم نیست. تا کنون زبانشناسان توانسته اند معنای فقط چند واژه سومری را تا حدودی معین کنند. اوروک تنها شهر سومری نبود. سومری ها با سوریه و جنوب غربی ایران (ایلام و خوزستان بعدی) رابطه داشتند و تجارت میکردند. شهر باستانی شوش مرکز فرهنگ ایلامی بود.
در پایان این بخش باید توضیخ داد که نام های جغرافیایی پیشا تاریخ و عهد باستان اصولا نام هایی هستند که در آثار نوشتاری باستان (مثلا سنگ نوشته ها) ذکر شده اند (مانند ایلام، اریحا) در غیر این صورت نام نزدیک ترین محل یا آبادی که منطقه باستان شناسی در آن واقع شده، به عنوان نام آن منطقه کاوش ذکر میشود و این نام ممکن است نه ملهم از نام اصلی باستانی و به همان زبان باستان، بلکه به زبان معاصر منطقه و کشوری باشد که منطقه مزبور امروزه در آنجا قرر دارد، مانند علی کُش، چای ئونو).
آسیای غربی در دوره نوسنگی با برخی از نخستین آبادی ها (8000 س.پ.)
در این بخش که در واقع نوعی «پیوست مضمونی» به کتاب حاضر است، کوشش میکنم نگاهی نزدیک تر به منطقه «آسیا» و اگر دقیق تر بگوییم، «آسیای غربی» (ازجمله ایران کنونی) داشته باشم و توجه خوانندگان را به نقش این منطقه در طول تقریبا صد هزار سال گذشته از دیدگاه ژنتیک، زبان ها، تاریخ، جغرافیا و مهاجرت ها جلب کنم.
به چند دلیل آسیا از نظر جغرافیایی و تاریخی در مرکز جهان قرار دارد: رابطه مستقیم زمینی با اروپا، ارتباط با آفریقا از طریق کانال سوئز و باب مندب در شرق و جبل طارق در غرب، و نزدیکی با آمریکا از تنگه «برینگ». رابطه آسیا با اروپا آنقدر نزدیک و عملا تفکیک ناپذیر است که حتی بسیاری از دانشمندان از تعبیر «اوراسیا» استفاده میکنند. زمان احتمالی ورود انسان معاصر به هر قاره را میتوان حدس زد، اما متاسفانه چندان معلوم نیست که آنها در داخل هر قاره، مثلا آسیا یا اروپا، از کدام مسیرها در این سرزمین ها پخش شده اند. به هر صورت حدس قوی بر آن است که مهاجرت اصلی و آغازین انسان معاصر از آفریقا به بقیه دنیا ابتدا و در درجه اول از طریق آسیا بوده، بخصوص بخاطر شرایط مساعد، معتدل و احتمالا گرم آب و هوا، تعداد جمعیت مهاجر در آسیا به سرعت افزایش یافته و آنها از طریق خاورمیانه و آناتولی به مابقی آسیا و جهان پراکنده شده اند.
گمانه زنی دوم آن است که انسان ها در ابتدا اصولا در امتداد آب (دریا ها، اقیانوس ها) در دنیا پخش شده و دیرتر به داخل سرزمین های نو رفته اند.
بعد از اینکه چند هزار سال از نخستین امواج مهاجرت انسان ها گذشته، بخصوص پس از آغاز دوره یکجا نشینی و کشاورزی (حدود ده هزار سال پیش) میتوان بر پایه نشانه های باستان شناسی مربوط به کشت و پرورش غلات، اهلی کردن حیوانات، ساختن خانه و تکامل تکنیک های ساخت خانه و پخت و پز، گمانه زنی های قابل اعتماد تری در باره مسیر پخش شدن انسان ها در دنیا مطرح نمود.
آسیا بزرگترین و در عین حال، از نظر ترکیب ژنتیک، اقتصادی، جغرافیایی واجتماعی پیچیده ترین قاره دنیاست. آسیا در عین حال پرجمعیت ترین قاره دنیاست. بلند ترین کوه های دنیا در این قاره قرار دارند. این کوه ها و در عین حال دشت های پهناور، صحرا های خشک و سوزان و دریاچه های بزرگ مناطق مختلف آسیا را از نظر ژنتیک، زبان و تاریخ از یکدیگر جدا کرده است. از این جهت برخی دانشمندان در بررسی این قاره، آن را به هفت منطقه بزرگ تقسیم نموده و هر کدام از آنها را جداگانه بررسی می نمایند، زیرا در طول ده ها هزار سال بعد از «مهاجرت بزرگ» از آفریقا، هر یک از این مناطق آسیا تحولی مخصوص به خود داشته است. این مناطق آسیایی عبارتند از: آسیای غربی، آسیای جنوبی، آسیای شمالی، آسیای میانه، آسیای مرکزی، آسیای شرقی و آسیای جنوب شرقی.
در صفحات بعدی این نوشته، دقت اصلی ما به بخش «آسیای غربی» خواهد بود. از نظر جغرافیایی منطقه «آسیای غربی» دربرگیرنده سرزمین هایی میشود که امروزه، پس از گذشت هزاران سال، شامل تقسیم بندی های سیاسی خاورمیانه معاصر (شبه جزیره عربستان، اسرائیل، اردن، سوریه، لبنان، عراق) و همچنین آناتولی (بخش بزرگ ترکیه کنونی)، ایران، قفقاز جنوبی (ارمنستان، جمهوری آذربایجان، گرجستان) میشود.
ادامه این کتاب به صورت فصل های جداگانه، ابتدا در سایت «چشم انداز» به خوانندگان عرضه خواهد شد تا، در پایان، مجموعه این نوشته به صورت چاپی و «پی دی اف» منتشر گردد.