لشکرو دولت در دوره آق قویونلوها

گستره حکومت آق قویونلو ها حدود 1478، منبع: ویکی پدیا

«عرض نامه» یا شرح سان ارتش سلطان اوزون حسن آق قویونلو سند تاریخی بسیار جالب و مهمی است که احتمالا در سال ۸۸۱ هجری برابر با ۱۴۷۶ میلادی یعنی تقریبا ۵۵۰ سال قبل به فارسی نوشته شده است. نویسنده این اثر، جلال الدین دوانی (اهل روستای دوان در نزدیکی کازرون استان فارس) زمان سان ارتش، خود در محل سان که در «بند امیر» واقع درجنوب تخت جمشید بوده، حضور داشته و این «عرض نامه» را به امر سلطان خلیل یکی از پسران اوزون حسن نوشته است.

کتاب کم حجم ولی پر ارزش «عرض نامه» را محقق معروف عثمانی «کیلیس لی رفعت» (رفعت کلیسی) یافته است. از سه نسخه اصلی این کتابچه، نسخه کیلیس لی رفعت همراه با چندین اثر دیگر جلال الدین دوانی در کتابخانه حمیدیه استانبول محفوظ است. در ایران کتابچه «عرض نامه» اولین بار توسط ایرج افشار از روی هر سه نسخه مختلف در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به چاپ رسید و ولادیمیر مینورسکی حواشی و توضیحات فوق العاده جالبی در مورد موضوعات مطروحه در «عرض نامه» نوشت که در «مجله بررسی های تاریخی» (شماره ۶ سال سوم، دی ماه ۱۳۴۷) با ترجمه دکتر حسن جوادی منتشر شد.

این اثر از چه نظر جالب و پر اهمیت است؟ اکثر کتابهای تاریخ ما، در باره حکام و سلسله ها و حیطه حکمرانی شان و درضمن خصوصیات این حکام همراه با تعریف و تمجید مبالغه آمیزآنهاست. «عرض نامه» جزو آن دسته از آثار تاریخی است که وضع اداری و اقتصادی یک مرحله مهم از تاریخ ایران را به دست میدهد، چیزی که در تاریخ های دیگر به ندرت یافت میشود. بدین ترتیب از این کتابچه میتوان به مقامات لشکر و دیوان، تعداد آنها، روابطشان با دستگاه سلطنت و روحانیت از سوئی و تا حدی مردم عادی از سوی دیگر، لغات و اسامی مورد استفاده در دولت و ارتش، و حتی تا حدی ترکیب قومی و مردم شناسی لشکر و دیوان و بعضی جزئیات دیگر اجتماعی پی برد.

زمینه

اهمیت دیگر این کتابچه بخاطر روشنی انداختن به دوره آق قویونلو در تاریخ ایران و منطقه است که مرحله حساس گذار بوده است، مرحله شکل گیری و رویاروئی ایران و عثمانی و در عین حال مرحله آخرین کوچ بزرگ انبوهی از قبایل ترکمان از آناتولی به ایران و تعداد پرشماری از قبایل کُرد و سُنی ایران به عثمانی. طوری که میدانیم، اگرچه حکمرانان آق قویونلو مسلمان سنّی بودند، اما رویاروئی آنها با عثمانی کمتر از رویاروئی بعدی صفوی و عثمانی نبود. رقابت و مبارزه اصلی آق قویونلو و عثمانی نیز اساسا بر سر حاکمیت بر شرق آناتولی و پادشاهی رومی – مسیحی ترابوزان (طرابزون) بود. به همین ترتیب احتمالا انگیزه اصلی ازدواج اوزون حسن و شاهزاده های سنی آق قویونلو و بعدا شیخ حیدر شیعه (پدر اسماعیل صفوی) با شاهدخت های مسیحی ترابوزان مربوط به تلاش آنان برای نزدیکی به اروپائیان و مقاومت در مقابل عثمانی بود. عثمانی که بر گسترش حاکمیت خود در اروپا متمرکز بود، کوشش میکرد در شرق ترابوزان را نیز تصرف کند، اما در عین حال با شورش و نارضایتی از طرف علویان ترک زبان آناتولی روبرو بود که به جریانات شیعه در ایران تمایل نشان میدادند و از نظر امنیت داخلی خطری جدی برای عثمانی بودند. اما آق قویونلو ها که قبیله ای ترکمان بودند، در شرق آناتولی پخش شده بودند. حتی پایتخت آق قویونلو ها ابتدا «آمد» (دیاربکر) بود ولی در اثر فشار بیش از حد عثمانی و حمایت برخی از قبایل کُرد از عثمانی و مخالفتشان با ایران، اوزون حسن پایتخت خود را از دیاربکر به تبریز انتقال داد و انبوهی از قبایل ترکمان خود را به آذربایجان و قفقاز منتقل کرد که ظاهرا ترکیب قومی و زبانی آذربایجان ایران و قفقاز را بطور تعیین کننده ای تغییر داد. در همین مدت و در بحبوحه بر سر کار آمدن صفویه در ایران و رسمیت مذهب شیعه، انبوه بزرگی از قبایل کُرد ایران به آناتولی شرقی کوچ کردند که به گفته تاریخ شناسان ترک باعث تقویت عنصر کُردی در این منطقه عثمانی شد. در شرق آناتولی نیز ده ها هزار نفر ازقبایل ترک زبان و علوی که با اداره عثمانی و مذهب رسمی تسنن موافق نبودند، به ایران مهاجرت کردند.

البته «عرض دوانی» اشاره ای به این کوچ ها و اوضاع استراتژیک منطقه، ترکیب قومی شرق آناتولی و یا کلا آذربایجان نمیکند بلکه تنها وضع ایالت فارس و بخصوص ترکیب ارتش و حکومت و تا حدی جمعیت آنجا را بررسی مینماید. اما این ترسیم جالب ایالتی بنظر میرسد از نقطه نظر درک اوضاع ایران در آن شرایط فوق العاده جالب و مهم است. و اما قبل از بررسی مختصر «عرض دوانی» اشاره کوتاهی به حکومت آق قویونلو ها، مهمترین سلطان این سلسله یعنی اوزون حسن و پسرش سلطان خلیل کنیم که پدرش اوزون حسن حکومت فارس را که در سطح دولت آق قویونلو اهمیت به سزائی داشت، به رسم ترکمانان و بعنوان شاهزاده به او محول کرده بود.

به گفته مینورسکی، صفویان از بسیاری جهات از جمله از نظر امور اداری و مالی ادامه دهنده سنّت آق قویونلو بودند. در عین حال اکثر تاریخ شناسان بر آنند که بعد از آق قویونلو ها، هم در ایران صفوی و هم در عثمانی ساختار قبیله ای دولت ضعیف تر شد و دستگاه دولتی و از آن جمله ارتش مرکزی تر گردید.

آق قویونلو ها یک «اتحادیه قبیله ای» ترک زبانانِ سنّی مذهب بودند که برای مدتی حدود ۱۳۰ سال از ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ میلادی در سرزمین های کنونی ایران، جمهوری آذربایجان، شرق آناتولی، ارمنستان و شمال عراق حکومت کردند و مهمترین سلطانشان اوزون حسن بود که با جنگ و گریز با رقیبان خود یعنی قراقویونلوهای غالبا شیعه مذهب، صاحب امپراتوری به مراتب بزرگتری از آنها شدند و بالاخره کاملا بجای آنها نشستند.

آق قویونلو ها از بسیاری جهات زمینه ساز سلسله صفوی بودند. اگرچه بعد ها بین آنها بر سر حاکمیت نهائی اختلاف و جنگ درافتاد، اما روابط خانوادگی نیز صفوی ها و آق قویونلو ها را به همدیگر وصل میکرد. اوزون حسن همچنانکه دختر پادشاه رومی مسیحی ترابوزان را به زنی گرفته بود، خواهرش خدیجه بگم را به عقد شیخ جنید صفوی در اردبیل درآورد و بعدا دخترش حلیمه (مارتا) را که از مادر مسیحی بود به عقد حیدر (پسر جنید وپدر اسماعیل) در آورد که یک حاصل این ازدواج، اسماعیل اولین پادشاه صفوی بود.

اما همسر نخست اوزون حسن که به گفته مینورسکی به خاطر ترک بودنش «مقام ارجمندی» داشت، «سلجوق شاه بیگم» بود که سلطان خلیل، پسر ارشد اوزون حسن هم از او بود. و اما اوزون حسن پسر دیگری بنام «اغورلو محمد» داشت که مادرش «ام ولد کُردی» زن دیگر اوزون حسن بود. ازمیان پسران اوزون حسن، سلطان خلیل که از طرف سلطان مورد محبت زیادی بود و مثلا حکومت فارس که اهمیت زیادی داشت، به او داده شده بود. سلطان خلیل بعد از مرگ پدر تنها مدت کوتاهی بجای پدر نشست و بعد از او یعقوب، برادر جوانترش بر سر قدرت آمد و حدودا دوازده سال حکومت نمود. در مدت حکومت سلاطین آق قویونلو همیشه بین فرزندان سلطان ها رقابت و دشمنی و جنگ وجود داشته که به قتل و خونریزی هم کشیده و در نهایت قدرت دولت را تضعیف کرده و از بین برده است.

سلطان و شاهزادگان

نکته اول که باید درنظر داشت این است که سلطان و یا پادشاه (یعنی در رابطه با این دوره مشخص: سلطان اوزون حسن) شخص اول و قدر قدرت است که بخصوص در امور نظامی و فعالیت های حربی تصمیم نهائی را میگیرد و همه ناچار به اطاعت از او هستند و گرنه نزاع و جنگ میخیزد. شاهزادگان در درجه دوم قدرت و صلاحیت قرار دارند. سلطان طبیعتا فقط یک زن ندارد بلکه از چند زن چندین فرزند دارد. فرزندان برادران و خواهران سلطان هم نفوذ و قدرتی دارند، اما نه به درجه فرزندان بلا واسطه خود سلطان. بین فرزندان سلطان هم اصل قدرت اولا با فرزندان ذکور است و نه با دختران. ثانیا پسر ارشد از طرفی و از سوی دیگر، فرزندان همسری که بیشتر از دیگران محبوب سلطان است، نقش و نفوذ و قدرت بیشتری دارند.

اصل موضوع بر سر آنست که کدام درجه از نفوذ و قدرت و ثروت به دست کدام یک از پسران سلطان میرسد. ظاهرا در سلسله آق قویونلو ها عادت بوده که سلطان حکومت هر ایالت، ولایت و یا شهر را در صورت امکان یعنی نبودن رقیب مهمتری در محل، به یکی از شاهزادگان بسپارد. این سنت از زمان سلجوقیان وجود داشته است. اما شاید سلاطین آق قویونلو این را بیشتر محدود به فرزندان خود کرده اند، در حالیکه سلجوقیان افراد بیشتری را از طایفه وسیعتر خود حاکم اینجا و آنجا میکردند. یک علت این وضع هم شاید این بوده باشد که امپراتوری سلجوقیان وسیعتر از آق قویونلو بوده و نتیجتا آنها مقام های بیشتری داشته اند که بین فرزندان و اقوام خود تقسیم کنند.

شاهزاگان حق نداشتند خود جنگی را شروع کنند و یا به جنگی فرماندهی کنند، مگر اینکه سلطان آنها را مامور جنگ معینی کرده باشد. در عین حال سلطان میتوانسته وظیفه فرماندهی بخشی از لشکر در این یا آن جنگ را به یک یا چند شاهزاده بسپارد. سلاطین آق قویونلو معمولا خود شخصا در صف اول جنگ میجنگیدند و فرماندهی میکردند. آنهاجناح «منقلای» (وسط) را برعهده میگرفتند.لشکر معمولا به سبک سنتی ترکی – مغولی یک جناح «ساغ» (راست) و یک جناح«سول» (چپ) هم داشت.

در تقسیم قدرت و حاکمیت طبیعتا بین شاهزادگان اختلاف و نزاع پیش می آمده است. علاقه های شخصی سلاطین به فرزندان و نقش و توطئه های همسران سلاطین هم در این رهگذر نقش بزرگی داشته است. در رابطه با فرزندان اوزون حسن هم از تواریخ دیگر میدانیم که بین آنها و حتی برادران و پسر عمو ها رقابت، حسادت، نفرت و جنگ بسیار بر سر قدرت رخ داده که چه بسا منتج به حبس و حتی قتل هم گشته است. درصورت کهولت و بیماری سلاطین با در نظر داشتن احتمال جایگزین کردن سلطان، رقابت و کشاکش شاهزاده ها بیشتر میشده است.

امیران

بعد از سلطان و شاهزادگان، امیران ستون سوم دولت آق قویونلو ها بودند. در زمان آق قویونلو ها و قبل از آنان و همچنین حتی تا مدتی بعد از بر سرکار آمدن صفویه، امیران اردو معمولا روسای قبایل و عشایر محلی بودند که در رقابت های سیاسی و نظامی از سلطان حمایت میکردند. آنها در زمان صلح در ایالات و ولایات بعنوان نماینده سلطان حکومت میکردند. سلطان آنها را در جمع کردن مالیات و خراج از مردم آزاد میگذاشت اما آنها هم سهم سلطان را میپرداختند. از سوی دیگر وقتی کسی به این امیران حمله میکرد، انتظار آن بود که سلطان با نیروی بزرگتر خود از حکومت محلی این امیران دفاع کند. در مقابل در زمان جنگ این امیران افراد مسلح و «سپاهیان قبیله ای» و یا محلی خود را برای دفاع از سلطان بسیج میکردند و خود شخصا زیر فرمان سلطان میجنگیدند. البته این حمایت هم مشروط و متغیر بوده است و گاه وفاداری های یک امیر و رئیس قبیله از یک سلطان به سوی سلطان رقیب تغییر یافته و یا یک امیر قدرتمند طغیان کرده و خواستار استقلال عمل و حفظ درآمد محلی برای خود و عدم تقسیم آن با سلطان میشد.

امیران لشکرمعمولا با نام قبیله خود شناخته میشدند. آنچه که در «عرض نامه» دوانی در باره اردو هائی که در محل سان جمع شده بودند میخوانیم، اینست که آنها از قبایلی مانند بایندیر (قبیله اصلی آق قویونلو ها)، پرناک، اعمالو (اغمالو؟)، افشار، موصللو (و یا موسی لو) بودند که اینها ترک بودند و ظاهرا اکثریت لشکر را تشکیل میدادند. اما از نام بعضی قبایل و یا امیران دیگر چنین برمیاید که قبایل کُرد چامیشقزاق، ماماش و منتشا و در عین حال افراد یک قبیله ظاهرا لُر بنام «شول» نیز جزو لشکر آق قویونلو در فارس بودند.

بعضا اعضای خانواده خود سلطان هم امیر حاکم یک محل، ولایت و یا ایالت میشد. این نظام حکومتداری که از زمان سلجوقیان شروع شد، بعد از صفویه کمی تضعیف گردید، اما ساختار اصلی اش تا قاجاریان ادامه داشت، طوری که هر دولت محصول مصالحه ها، اتحاد ها و یا خصومت های محلی و متغیر بود و این تغییر موضع و صف بخصوص در مناطق حاشیه ای مثلا در قفقاز، مرزهای عثمانی و مرزهای شرقی و شمال شرقی با اوزبکان بیشتر بچشم میخورد.

یک ویژگی اردوهای قبیله ای که به نفع سلطان آق قویونلو و یا قبل از آنها سلجوقی به عملیات جنگی می پیوستند این بود که آنها مستقلا و تحت فرمان امیر خود یعنی رئیس قبیله عمل میکردند و مستقیما زیر فرمان سلطان و یا تحت یک فرماندهی واحد نبودند. این وضع هم باعث میشد که تابعیت سپاهیان قبیله ای به لشکر دولتی، امری نامعین و شکننده باشد، چرا که سپاهیان مزبور مستقیما تابع اراده امیر و یا رئیس قبیله خود بودند و نه سلطان و پادشاه. این وضع هم سلطان را (بخصوص اگر سلطانی ضعیف میبود) تا حد زیادی تابع اراده امیران و روسای قبایل میکرد. آن گونه که در فصل «تواچی ها» خواهیم دید از دوره آق قویونلو ها به بعد این وضع شروع به تغییر کرد و بخصوص از زمان صفویه به بعد ارتش دولتی بتدریج مرکزی تر شد، اگرچه حتی تا اواخر قاجار و بخصوص در مناطق مرزی و حاشیه ای ایران، خصلت قبیله ای و عشایری نیروهای نظامی هنوز موجود بود.

در زمان آق قویونلو ها و حتی بعد از آنها اکثر قبایلی که با امیران و سربازان خود در اردوی دولتی شرکت میکردند، ترک زبان بودند. چند قبیله ای را که در استان فارس پشتوانه نظامی آق قویونلو بودند، قبلا یاد آوری کردیم. این قبایل نسبت به هر ایالت فرق میکردند اما اکثر آنان در اقصی نقاط ایران بیشترترک زبان بودند. در عین حال قبایل کُرد، لُر و حتی در یکی دو مورد گرجی هم (در صفوف اوزون حسن بر ضد عثمانی) در اردوی دولتی شرکت کرده اند.

تواچیان، پوشن پوشان و دیگران

گروه بعدی لشکر آق قویونلو «تواچی» ها بودند که مینورسکی آنها را «افسران ستاد مرکزی» مینامد و رئیس آنها هم از قبیله بایندر بود. «تواچی» کلمه ای ترکی است و مینورسکی در باره اهمیت این شغل در زمان تیموری از «ظفرنامه» چنین نقل میکند که گوید: «تواچیگری… تالی منصب سلطنت است.» مثلا قبل از این سان لشکر در ایالت فارس به تواچی ها دستور داده شده بود که لشکر را در این منطقه جای دهند، مکان هر فوج و قبیله را معین کنند، شرایط «لوژیستیکی» لشکر از قبیل خورد و خوراک را تامین نمایند و فرمان های شاهزاده یعنی سلطان خلیل و فرماندهان دیگر را از طریق جار زدن به سپاهیان اعلام کنند. تعداد هر فوج و گروه در دفتر مخصوص تواچی ثبت میشد. اصولا «موسسه» تواچیگری ظاهرا زمان آق قویونلو ها در ارتش ایران رایج شده است. به من معلوم نیست که چنین موسسه ای قبل از اسلام در ارتش ایران بود یا نه، اما بنظرم حد اقل در زمان غزنویان و یا سلجوقیان چنین تشکیلاتی نبود، بلکه اکثر عملیات نظامی بدون آمادگی متمرکز و تهیه دقیق مقدمات انجام میشد. از این جهت ظاهرا تاسیس تواچیگری در زمان آق قویونلو ها قدمی در راه تمرکز و سازماندهی لشکر به شمار میرفت. تواچیان خود نیروی جنگنده نبودند بلکه به بخش نیر وهای جنگنده خدمت و کار آنها را سازماندهی میکردند.

و اما بدنه نظامی لشکر فارس از سه گروه تشکیل میشد: پوش داران ( ویا: پوشن داران)، ترکش بند ها و «قلغ چیان» که همان «قوللوقچیان» و یا خدمه امروز باشد. دو گروه نخست افراد جنگنده لشکر بودند و هر دو گروه را «نوکران» ( به معنی رزمجویان لشکر) و هر طبقه بخصوص سربازان یعنی «نوکران» را «بوی نوکران» مینامیدند. «بوی» کلمه ای ترکی و به معنی شاخه، خانواده و طایفه است. «نوکر» کلمه ای مغولی است و معنی اصلی اش دوست و مصاحب است. در لشکر آق قویونلو «نوکر» بمعنی امروز آن (یعنی خدمتکار، خدمه) نبود و به طبقه خدمه «قلیغچی» (قوللوقچی) گفته میشد.

طبق گزارش «عرض نامه» تعداد کل لشکر آق قویونلو در ایالت فارس ۲۳۰۷۶ نفر بود که از آنها ۵۲۵۵ نفر پوشن پوش، ۱۰۴۸۷ نفر ترکش بند و ۷۳۳۴ نفر خدمه بودند. دوانی میگوید خود پادشاه (اوزون حسن) هم لشکری به همین اندازه داشت که قشون مخصوص خود اوزون حسن بود. البته حکمرانان دیگر ایالات و ولایات (مانند اصفهان، کرمان، قزوین، دیار بکر، بغداد) به گفته مینورسکی سپاهیان کمتری داشتند. ولی هم مینورسکی و هم برخی تاریخ نویسان و سیاحان غربی نوشته اند که مجموع کل قوای آق قویونلو ها به شمول سوار نظام (اکثرا ترک و کرد) و پیاده نظام (افراد محلی) حدود ۱۰۰ هزار نفر بوده است که معنایش این است که حدود یک چهارم آن ثابت و مستقیما وابسته به پادشاه بود و سه چهارم باقی مانده هنگام وقوع جنگ از قبایل و مردم محلی تامین میشد.

و بالاخره در سان لشکر ایالت فارس امیران غیر نظامی هم حضور داشتند که مقام بعضی از آنها از این قرار است: ۱ – صدر: نماینده شرع اسلامی که رئیس تشکیلات ایالتی هم بود و «مولانا» هم خوانده میشد یعنی در عین حال مقامی روحانی داشت.) ۲ – وزیری: احتمالا همه امور مدنی و ایالتی تحت نظر او بود. ۳ – صاحب دیوان: مسئول مالیات ها بوده و لقب «خواجه» داشته است. «خواجه» عنوانی قدیمی و ایرانی است. در دستگاه های دولتی بعد از غزنویان که اکثرا پادشاه ترک داشتند، «خواجه» ها غالبا ایرانی بودند. مترادف مقام خواجه در بلاد روم و عثمانی «چلبی» بود. ۴ – حکیم مخصوص شاهزاده که او هم لقب مولانا داشت یعنی در عین پزشک بودن روحانی هم بود. ۵ – مُهردار که جزو ملازمین شاهزاده بوده است. ۶ – ایناق ها. «ایناق» کلمه ای ترکی است که در «عرض نامه» به معنی اصلی آن یعنی «ندیم» بکار برده شده است. مقام «ایناق» در دربار های تا آق قویونلو ها و بعد از آنها حتی در سطح «مُهردار» مهم بوده است. ۷ – یساول و بکاول. یساول کلمه ای مغولی است منشعب از «یاسا» یعنی قانون که کارش پرده داری و حاجبی بوده و بکاول (ظاهرا آن هم مغولی و یا تاتاری) که چشنده و یا چاشنی گیرغذای شاهزاده بوده است.

از متن «عرض نامه» معلوم میشود که به غیر از مقامات و مناصب فوق، منشیان (در جریان سان ۳۰۰ نفر)، چاوشان، طبقه مختلف ماموران و خدمتکاران، شبانان و شیربانان هم در جریان سان حاضر بوده اند. مینورسکی میگوید در دربار شیراز «لذایذ معنوی نیز فراموش نگشته بود و آنجا کتابخانه ای با پنجاه کارمند داشت.»

و در پایان این نوشته اجازه دهید به نکته جالبی اشاره کنم که در واقع در ابتدای «عرض نامه» از سوی جلال الدین دوانی مولف آن نوشته شده است. مقدمه «عرض نامه» طبق معمول با آیاتی از قران کریم و تعریف و تمجید سلطان خلیل شروع میشود که در آن جلال الدین دوانی سلطان خلیل را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» مینامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان مینویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است.» مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را میدهد: «ظاهرا مقصود این است که او (سلطان خلیل) هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود و نسب اش به تور پسر فریدون میرسید. مطابق عقاید عامه، این شاهزادگان با پیشدادیان (جمشید و غیره) مربوط میشوند.» طبق اساطیر ایرانی که شاهنامه فردوسی هم بر آن تاکید کرده، تور یکی از شاهزادگان ایرانی بود که به «توران» در آنسوی رود آمو رفته پادشاهی مجزای خود را تاسیس نمود.

اصولا از زمان غزنویان و بخصوص در دوره سلجوقیان و حتی اتابکان که همه ترک و منشاشان آسیای مرکزی بود، کوشش تاریخ نویسان و خواجگان دربار که غالبشان ایرانی بودند بر این بود که برای مدح و ثنای سلاطین خود که همگی ترک بودند، آنها را به نسل بومی و باستانی ایرانی مانند جمشید و انوشیروان وصل کنند و این کوشش احتمالا به آن خاطر بکار میرفت که مورد خوشایند این سلاطین بود. به همین ترتیب می بینیم که مثلا اتابکان و یا شیروانشاهان به فرزندان خود یعنی سلاطین بعدی کمتر نام های عربی و اسلامی بلکه بیشتر نام های ایرانی و فارسی (مانند جمشید و خسرو، منوچهر، رستم) میدادند. در دوره صفویه این سنت تا حدی ادامه یافت، اما در رابطه با رسمیت مذهب شیعه در ایران ویژگی صفویه این بود که تاریخ نویسان درباری شاهان صفوی را بعنوان سادات یعنی نوادگان حضرت پیغمبر معرفی میکردند، در حالیکه بسیاری مورخین گفته اند که شیخ صفی اردبیلی و فرزندان و نوادگانش سید نبوده اند.

و بالاخره از نظر ترکیب قومی لشکر آق قویونلو مینورسکی مینویسد: «مشکل است از لحاظ نژادی در باره افراد این لشکر بحث کرد. مسلما بوی نوکران ترکمن بودند و قسمت اعظم جنگجویان از این نژاد بودند گرچه حتما عناصر دیگری نیز وجود داشته است. پدر زن سلطان خلیل امیر سهراب که فرمانده اکراد چامیشقزاق بود، به احتمال زیاد افراد قبیله خود را به همراه داشت. خدمه را بیشک از میان رعایا انتخاب میکردند. دوانی بطرز جداگانه ذکر ۳۴۰ امیر کُرد و ۳۵۰ سرکرده قبیله (لُر) شول را میکند.» البته این ارقام مربوط به لشکر ایالتی آق قویونلو ها در ایالت فارس است. اما بنظر میرسد در ایالات دیگر هم وضعی مشابه با این تصویر وجود داشته، یعنی اکثر سپاهیان، ترک و بخشی از آنها کُرد بوده اند. مناصب کلیدی نظامی در دربار آق قویونلو و دستگاه لشکری اساسا از قبیله اصلی آق قویونلو یعنی بایندیر بودند و منشیان، خواجه ها، بخشی از مستوفیان ایرانی بودند.

در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «تات» یعنی مردم بومی) تفکیک میشد. همزمان با آق قویونلو ها و شاید بیشتر صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی دیگر تمایز بین «ترک» به معنای قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین میرود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که قبایل ترک زبان دیگر با مردم بومی ایران اختلاط می یابند و خودشان «ایرانی» میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار دارد. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم میخورد. در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا بعد ها دکتر مصدق را از نظر قومی ترک ننامیده و از بقیه ایرانیان تفکیک نمیکرد.

در آناتولی یعنی امپراتوری بیزانس شرقی (روم) سابق هم وضعی مشابه مشاهده میشود اما در اینجا بیشتر از آق قویونلو های آناتولی، شاید «بیگ لیک» ها و یا خان نشین های آناتولی و خود سلسله عثمانی هست که بین بیزانس سابق و عثمانی نقش پُل و مرحله گذار را بازی میکند. در آنجا هم اقوام و قبایل کوچ نشین ترک زبان با مردم بومی آناتولی امتزاج یافته «ملت جدید» «ترک – عثمانی» را بوجود میاورند که اگرچه زبان رسمی اش ترکی عثمانی است، ولی ترکیب قومی و «نژادی» اش مختلط است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع:

پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس» اثر ولادیمیر مینورسکی ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی » بهمن و اسفند ۱۳۴۷ – شماره ۱۸: بخش یکم.

پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس» اثر ولادیمیر مینورسکی ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی » فروردین و اردیبهشت ۱۳۴۸ – شماره ۱۹: بخش دوم.

فضل الله بن روزبهان خنجی: تاریخ عالم آرای امینی، شرح حکمرانی سلاطین آق قویونلو و ظهور صفویان جلد: ۱

حسن بیگ روملو: احسن التواریخ ، نشر اساطیر، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۹

Ilhan Erdem: Akkoyunlu Ordusunu Oluşturan İnsan Unsuru, Ankara Üniversitesi Yayınları, Ankara 2012

ادامه خواندن

آتروپاتن و ارمنستان

منبع: آنسیکلوپدی تاریخ جهان، ج. 2، مسکو 1956، به نقل از ویکی پدیا

تاریخ هیچ کشور و ملتی را نمی توان جدا از تاریخ کشور ها و ملت های همسایه آن بررسی کرد و به نتیجه درستی رسید، مخصوصا اگر موضوع بر سر یک همسایه دیوار به دیوار باشد.

تا عصر برنز یعنی تا 3200 سال پیش در سرزمین های میان سه دریاچه ارومیه، وان (در ترکیه) و سِوان (در ارمنستان) اتحادیه های مختلف قومی حکم میراندند. نخستین حکومت های نسبتا منسجمی که در این سرزمین ها میشناسیم، میتان، هیتیت، ماننا و بالاخره اورارتو (890-560 پ.م.) نام دارند. زبان غالب این دولت ها هند و اروپائی (در میتان و هیتیت) و هورو-اورارتوئی (در ماننا و اورارتو) بود.

دولت اورارتو به دنبال فروپاشی هیتیت در آناتولی تاسیس یافت و پایتخت آن در ساحل شرقی دریاچه وان بود. اورارتو در قدرتمند ترین دوران خود تا ارمنستان کنونی، غرب و جنوب دریاچه ارومیه و شمال عراق کنونی تا دریاچه وان را در بر میگرفت. مردم اورارتو از چهار قبیله اصلی تشکیل شده بودند. اورارتوئی که زبان یکی از این قبیله ها بود، ارتباطی با زبانهای هند و اروپائی یا سامی نداشت و مانند زبانهای هوری، کوتی و لولوبی بعد از مدتی جزو زبانهای مُرده در آمد. از سال های 550 پیش از میلاد به بعد، اورارتو که در اثر حمله های آشور از غرب و جنوب و قبایل سکائی و کیمِری از دشت های شمال تضعیف شده بود، در حال فروپاشی قرار داشت.  به نظر میرسد که مادها مدت کوتاهی قبل از انقراض کامل اورارتو، باقیمانده های این دولت را زیر تسلط خود در آورده و آن را به ساتراپی های ماد افزوده اند.

برخی از مورخین ارمنی ارمنستان را از نظر تاریخی ادامه دهنده دولت داری اورارتو میشمارند. ارامنه یکی از اقوام تشکیل دهنده اورارتو بودند. اما زبان اورارتوئی از نظر ساختاری ارتباطی با ارمنی ندارد. ارمنی مانند فارسی و یونانی زبانی هند و اروپائی است. بنظر میرسد گروه های نیا ارمنی چند هزار سال پیش از آن از دشت های اوراسیا در جنوب روسیه و یا «فریقیا» در غرب آناتولی به این مناطق آمده و به عنوان نیروی مهمی در دولت اورارتو با اقوام بومی آن آمیزش یافته اند. شبیه این سرگذشت را درمقاله های پیش در مورد ماد ها و مهاجرت آنان به فلات ایران نیز دیده بودیم.   

مدتی بعد (2580 سال پیش) خود دولت ماد از طرف کورش دوم هخامنشی بر چیده شد. در جریان گسترش امپراتوری هخامنشیان در بین النهرین و آناتولی، سرزمین و اقوام تابع اورارتوی سابق نیز به عنوان ساتراپی سیزدهم جزو امپراتوری هخامنشی گردید. در همین دوره است که برای اولین بار در سنگ نوشته بیستون داریوش هخامنشی (نزدیک کرمانشاه) نام «آرمینا/ارمینا» یا «آرمینیا» (ارمنستان) به عنوان یکی از متصرفات هخامنشی  ذکر شده است. احتمالا در دوره داریوش آرامی زبان کتبی و مشترک امپراتوری هخامنشی گردید و به قول گزنفون، آشنائی با زبان پارسی {باستان} نیز میان ارامنه افزایش یافت.[1] ظاهرا در این دوره ارامنه از اورارتوئیان که در منطقه کوه آرارات می زیستند و ولایت «آیرارات» را داشتند، متمایز بودند. ولی حتی در متن بابلی سنگ نوشته سه زبانه بیستون نام «آرمینا» به عنوان «اوراشتو» (اورارتو) ترجمه شده است. این نیز نشان میدهد که میتوان ارمنستان را به نوعی جانشین اورارتوی سابق به شمار آورد. مانند همه ساتراپی ها، ارمنستان نیز در چهارچوب دولت هخامنشی تحت حکومت محلی و موروثی خود بود. گزنفون در سال 401 پ.م. می نوشت که ارمنستان عبارت است از دو بخش شرقی و غربی در دو طرف رود «تله بوآس» {احتمالا فرات}.[2]

حاکمان یِرواندی[3] (به فارسی: اروندی) ابتدا ساتراپ پادشاهان مادی و هخامنشی بودند، اما پس از آنکه اسکندر مقدونی هخامنشیان را در سال 331 پ.م. شکست داد، به عنوان پادشاهان مستقل به حکومت ارمنستان ادامه دادند.

بعد از فروپاشی هخامنشیان، حکومت فرماندهان سلوکی معمولا دخالت چندان مستقیمی به حاکمان ارمنستان نمیکرد. پس از مرگ زود هنگام اسکندر، ظاهرا توجه اصلی جانشینان او، بیشتر از نقاط «دوردست» ارمنستان و آتروپاتن، به ماد بزرگ و بین النهرین بود.

در همین دوره پسا هخامنشی هست که نقش آتروپاتن برای ما نه تنها به عنوان یکی از مناطق هخامنشی سابق، بلکه سرزمینی برجسته میشود که بر خلاف دیگر ایالات ایرانی، تحت حاکمیت فرماندهان سلوکی اسکندر قرار نگرفت، بلکه بخصوص در 150 سال اول پس از شکست  هخامنشیان «به حال خود رها شد» و تا حد زیادی خودمختار و عملا «مستقل» ماند.

 2200 سال پیش، به دنبال آغاز فروریزی حکومت یونانی-باکتریائی (بلخ)، قدرت و نفوذ فرماندهان سلوکی در همه ولایات ایرانی رو به زوال گذاشت. به همان درجه که سلوکیان زوال می یافتند، اشکانیان که از شرق ایران برآمده و خواهان احیای «ایرانیت» باستان بودند، به جانب غرب، تا همدان و آتروپاتن پیش می آمدند. در نهایت همراه با دیگر ساتراپی های «سنتی» ایران، آتروپاتن نیز دیگر عملا به سبک پیشین، به هیئت یک ساتراپی عادی اشکانی (و سپس ساسانی) باز گشت. با برقراری دولت اشکانی و احیای حاکمیت ایران در اکثر ساتراپی ها و از جمله آتروپاتن، آن خلاء یا در واقع «بی صاحبی» سیاسی که در شرایط اشغال ایران از سوی قوای مقدونی-یونانی به وجود آمده بود، از بین رفت. احتمالا تاریخ آغاز «همجوشی» دوباره آتروپاتن با ایران اشکانی مقارن با 2150 سال پیش است که مهرداد یکم اشکانی همه ایالت های ایرانی را از دست فرماندهان مقدونی-یونانی در آورد.  بعد از آن 150-200 سال آتروپاتن دیگر آن خودمختاری قبلی را نداشت و عینا مانند دیگر ایالت های حاشیه ایران شده بود. این وضع آتروپاتن در ارتباط تنگاتنگ با تحولات ارمنستان همسایه قرار داشت.

وضع ارمنستان به عنوان دولتی نسبتا جوانتر و طبعا به مراتب کوچکتر از ایران فرق میکرد. در حالی که باقیمانده جانشینان اسکندر در هر ایالت و ولایت سابق مقدونی-یونانی در آناتولی، سوریه و مصر در تلاش ادامه حکومت خود بودند، نیروی تازه نفسی از ایتالیا برخاسته بود که میرفت تا بخش اعظم آناتولی و سواحل مدیترانه را به دست خود بگیرد. این نیرو جمهوری و سپس امپراتوری روم بود. در آناتولی، فرماندهان سلوکی در نهایت تاب مقاومت در برابر امپراتوری نوخاسته روم را نیاوردند. شکست بزرگ آنتیوخوس سلوکی در برابر رومیان در ماگنسیای آناتولی (مانیسای کنونی ترکیه) 190 سال مانده به میلاد مسیح به نوعی سرنوشت ارمنستان را هم رقم زد. در شرایط برآمدن حاکمیت «ابر قدرت جدید غربی» یعنی روم در آناتولی، در ارمنستان پادشاهان آرتاشسی بر سر کار آمدند. آنها از دولت سلوکی دوری جسته و خود را تحت حمایت روم قرار دادند. این، کم و  بیش زمانی بود که حاکمیت دولت اشکانی بر آتروپاتن نیز هر چه بیشتر تحکیم میشد.

در ارمنستان آرتاشس یکم پادشاهی مستقل ارمنستان را پایه گذاری کرد. اما مدتی بعد او شکست سختی از فرمانده سلوکی خورد. در اواخر قرن دوم پ.م. (120 پ.م.) پادشاه دیگر ارمنستان، آرتاوازد نیز شکست سختی از مهرداد دوم اشکانی ایران خورد. پادشاه اشکانی به دو شرط به مصالحه با ارمنستان رضایت داد: قبول تحت ولایت ایران ماندن ارمنستان و گروگان دادن برادر (یا به روایتی فرزند) آرتاوازد به نام تیگران.

تیگران چندین سال در تیسفون تحت نظارت دستگاه دولت اشکانی زیست و آموزش ایرانی دید.  چند سال بعد مهرداد دوم تیگران را به ارمنستان پس فرستاد، به شرط آنکه ارمنستان در مورد «هفت دره مورد مباحثه» میان ارمنستان و ایران اعلام انصراف کند[4] و بپذیرد که ارمنستان همچنان زیر ولایت ایران خواهد ماند. به نظر خاور شناس آلمانی یوزف مارکوارت که از مورخین گوناگون یونانی و رومی نقل قول میکند، این هفت دره مدت ها مورد اختلاف ایران و ارمنستان بوده و احتمالا در خط مرزی آتروپاتن و ارمنستان قرار داشتند. تاریخ پس فرستاده شدن تیگران توسط پادشاه اشکانی، بنا به نوشته همین منابع «اواخر قرن دوم قبل از میلاد» است. اگر درستی این روایت را بپذیریم، به باور من میتوان دو نتیجه مهم از آن گرفت: یکم اینکه تا به همین تاریخ، یعنی حدود 200 سال پس از فروپاشی هخامنشیان و عملا خود مختاری آتروپاتن، موضوع مرز میان آتروپاتن و ارمنستان و تامین منافع آتروپاتن را نه پادشاه محلی یا ساتراپ آتروپاتن، بلکه شاهنشاه اشکانی ایران برنامه ریزی و اجرا میکند، با پادشاهی ارمنستان مذاکره کرده و به نتیجه میرسد. هنگامیکه موضوع بر سر منافع کل ایران از جمله حفاظت از مرزهای خارجی با ارمنستان مطرح است، این مسئله از حالت محلی درآمده و به صورت موضوعی ملی و ایرانی مطرح میشود، و دوم: این توافق در آتروپاتن یا ارمنستان موضوع بحث و اختلاف نظر نمیشود (تا جائی که میدانم، در این مورد هیچگونه روایت و خبر تاریخی موجود نیست). طرفین اصلی این مباحثه و توافق، ایران و ارمنستان هستند و ظاهرا این موضوع از نظر حاکمان محلی آتروپاتن نیز به همین صورت قبول میشود. از نظر «خود مختاری» آتروپاتن، این خود مختاری حد اکثر 200 سال پس از شکست هخامنشیان عملا و بدون اعتراض کسی عملا ملغی شمرده میشود.

و اما برگردیم به سرنوشت تیگران. تیگران احتمالا در سال 94 یا 95 پ.م. به ارمنستان باز گشت و به عنوان پادشاه دوم یا سوم آرتاشسی تاجگذاری نمود. او ابتدا به جنوب شرقی آناتولی حمله کرد و آن را به دولت خود علاوه نمود. به گفته مورخ یونانی استرابو، مردم این هر دو بخش ارمنستان به زبان مشترک ارمنی سخن میگفتند. زبان اسناد رسمی و مکاتبات، نوعی آرامی آمیخته با بسیاری واژگان فارسی بود. این سنت هخامنشی تا دو قرن پس از میلاد مسیح نیز ادامه داشت.[5]

تیگران سپس دختر پادشاه پونتوس در سواحل دریای سیاه را به همسری گرفت، آنگاه سرزمین «کاپادوکیا» در آناتولی  مرکزی را فتح نمود و پادشاه این ولایت را که عامل رومیان بود، برکنار کرد. اما فرمانده رومی آناتولی نیروهای تیگران را شکست داده و پادشاه معزول را دوباره به مقام خود بازگردانید. سپس فرمانده رومی در کناره های فرات با یکی از نمایندگان مهرداد دوم، پادشاه اشکانی، ملاقات نمود. تیگران از این ملاقات دچار سوء ظن شده بود، اما همچنان به مهرداد دوم وفادار ماند (یکی از دختران تیگران بنام «آریازاته» از همسران مهرداد بود). اما هنگامیکه موقعیت مهرداد دوم در اواخر سلطنت او رو به زوال نهاد، تیگران به آتروپاتن حمله کرده و  احتمالا «هفت دره» مورد مباحثه با ایران را اشغال نمود. او به زودی سرزمین های بیشتری از آتروپاتن و شمال بین النهرین را تصرف کرد و حتی تا دروازه های همدان پیش آمده و کاخ تابستانی پادشاهان اشکانی را به آتش کشید.[6] تیگران از فرصت تاریخی زوال قطعی فرماندهان سلوکی در سوریه کنونی نیز استفاده کرده و آنها را تابع امپراتوری جدید ارمنی خود نمود. شاهان کوچک و محلی تقریبا همه ولایات فتح شده به عنوان عامل پادشاه ارمنستان در مقام خود ابقا میشدند. در این دوره نسبتا کوتاه پهنای دولت ارمنی و عوامل تابع آن مدتی تا دریای مدیترانه می رسید. در این شرایط که تیگران خود را لایق عنوان «شاه شاهان» می شمرد، چندین سکه به نام او با همین عنوان ضرب شد.  تیگران به آئین مزدا تمایل نشان میداد، به کورش و تشریفات دربار هخامنشی علاقه داشت و آن را با آداب و رسوم جدید تر اشکانی می آمیخت، اما در عین حال خود را درست مانند پادشاهان اشکانی بعد از مهرداد یکم، دوست دار یونان و فرهنگ آن می نامید.

بعد از سال 70 پ.م. تقریبا همه تحولات به ضرر تیگران بود. پادشاه پونتوس که متّفق تیگران بود، از رومیان شکست خورد و به ارمنستان پناه برد. رومیان سپس به ارمنستان حمله کردند و شهر نو ساخت «تیگراناکرت» را ویران نمودند. شاید آخرین ضربه به تیگران، شورش فرزند و جانشین او «تیگران جوان» بر ضد پدر بود. تیگران پیر از فرهاد سوم، پادشاه اشکانی درخواست کمک کرد و در مقابل گفت که حاضر است از شمال بین النهرین و «هفت دره» آتروپاتن عقب نشینی کند. اما پادشاه اشکانی نیز با رومیان در حال مذاکره بود و نمیتوانست جانب پادشاه ارمنستان را بگیرد. در نهایت تیگران به اردوگاه رومیان رفته، تسلیم شد و به ترک همه متصرفات خود که خارج از ارمنستان «سنتی» آن دوره بودند، رضایت داد.  «شاهنشاه تیگران» سعی خود را کرد، اما ظاهرا نتوانست پیش بینی کند که امپراتوری بزرگ روم بزودی همه سرزمین های ساحلی مدیترانه را به تبعیت مستقیم قیصر روم در خواهد آورد. در آن دوره تاریخی منطقه، این قاعده کلی تائید خود را باز می یافت که، در شرایط عادی، کشور های کوچک و ضعیف علی الاصول یارای مقاومت در برابر امپراتوری های بزرگ و در حال گسترش را ندارند.

در اوایل سده نخست میلادی دودمان آرتاشسیان در نتیجه هرج و مرج میان گروه های حاکم ارمنی و تشدید رقابت ایران و روم از صحنه سیاسی ارمنستان ناپدید شد. بالاخره روم و ایران توافق کردند که پادشاهان ارمنستان باید هر بار با پیشنهاد یک طرف و رضایت طرف دوم انتخاب شوند، تا این امر باعث اختلاف ایران و روم نگردد. بعد از آن هفت شاهزاده اشکانی با رضایت رومیان و شش پادشاه با پیشنهاد رومیان و کسب رضایت ایرانیان به عنوان پادشاه ارمنستان تاج بر سر نهادند. بالاخره ایران و روم توافق نمودند که تیرداد یکم اشکانی (یکی از برادران بلاش یا وُلگش، آخرین شاهنشاه مهم  اشکانی ایران) بر تخت سلطنت ارمنستان بنشیند و در آینده پادشاهان ارمنستان لزوما از شاهزادگان اشکانی باشند، اما هر بار به تائید روم برسند. این سر آغاز دودمان اشکانی ارمنستان بود که تا سال 428 میلادی، یعنی حتی پس از فروپاشی دودمان اشکانیان ایران و روی کار آمدن ساسانیان ادامه داشت. با این ترتیب دوره جدیدی از رقابت دو امپراتوری بزرگ شرق و غرب: ایران ساسانی در مقابل روم  آغاز شده بود و ارمنستان به عنوان کشوری حائل در وسط این دو قرار داشت – با همه بحران ها، فشار ها و کجدار و مریز ها.

دوره تقریبا چهار صد ساله حکمرانی اشکانیان ارمنستان همراه با افزایش نفوذ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در ارمنستان و همچنین قبول مسیحیت (تقریبا 1700 س.پ.) و صد سال بعد ابداع الفبا و زبان نوشتاری ارمنی  بود.  این موضوعات بسیار جالب متاسفانه خارج از موضوع اصلی مقاله حاضر است.


[1] M. L. Chaumont: Iran and Armenia, in: EIr online, viewed 10.07.2023.

[2] Ibid

[3] Orontid

[4] J. Markwart: Ērānšahr, pp. 109, 173

[5] Ibid

[6] چکیده ای از فتوحات تیگران بزرگ را که از سوی مورخین یونانی و رومی گزارش شده، میتوان در این مدخل دانشنامه «ایرانیکا» مطالعه نمود:

Chaumont: Iran and Armenia, in: EIr online… ادامه خواندن

How did the Turks become Muslim

This is an English translation of the introduction of my book “HOW DID THE TURKS BECOME MUSLIM?” The original is in Persian. It includes a starting chapter by Prof. Peter B. Golden. Please beware that THIS BOOK HAS NOT BEEN COMPLETELY TRANSLATED INTO ENGLISH: THIS IS JUST ITS INTRODUCTION TRANSLATED INTO ENGLISH. THE FULL TEXT IN PERSIAN IS AVAILABLE AS A PDF DOC.

(Apologies for LTR and RTL formatting issues between Persian and English. Unlike MS Word and Google, WordPress makes your life not that easy).

This is a concise book on how the Turks historically became Muslim. The question looks short and easy but needs a more detailed answer. It will be necessary to look at the emergence of the Turks in history and their political, social, and cultural developments as well as their dealings with their neighbors. Finally, we will have to briefly check the period of early Islam in the Arabian Peninsula and its acceptance by the Iranians and then the Turks – and how this process developed.

The main geographical origin of the Turks is in Central Asia, in a wide area between China, Mongolia, Russia, and present-day Kazakhstan, called ‘Altai’. At the time of the appearance of the Turks on the stage of history (first half of the first millennium CE), a large majority of them lived in the steppes between the three empires of China, Iran, and Byzantium as nomadic tribes. A smaller part of them had settled along the ‘Silk Road’ routes.

From the advent of Islam in Arabia (620 CE onwards) to the beginning of the Abbasid Caliphate (750 CE), the Arabs first conquered Arabia itself, then the Middle East, Iran, North Africa, a part of southwest Europe, and established their rule in this empire.

At the time of the rise of Islam in the early 7th century, most Turks believed in shamans, individuals who were believed to have heavenly powers through trance or ecstatic religious experience. Most of the Turks lived in the plains of Eurasia. They were at least five to six thousand kilometers away from the Arabs and Islam. Some Turks and other tribes close to them, such as the Volga Bulgars, though, had migrated to the northern plains of the Black Sea, the Balkans, and Eastern Europe. Some others had penetrated the lands bordering Iran and Byzantium as separate groups and had even settled in these areas. But they still did not have a significant presence in these lands.

.This was around 650 CE

In the following years, Arabs conquered Iran. In the province of Khorasan, they reached the borders of today’s Central Asia, the river Jeyhun or Amu Darya, which Arabs called ‘Mavara-un Nahr,’  or “beyond the river”.  That includes today’s Turkmenistan, Uzbekistan, Tajikistan, and parts of Kazakhstan and Kyrgyzstan. The Arab conquest of Sassanid Iran lasted ten to twenty years, but it took almost a hundred years for the Muslims to conquer Central Asia.

.This was around 750 CE

It was in these one hundred years and especially the next two or even three centuries that most of the Turks of Central Asia and its steppes became Muslim. The conversion was gradual and lasted two or three centuries. It went through different ways, following dozens of developments such as attacks of the Arabs and new Iranian converts, even incursions of the newly converted Turkish groups into the neighboring steppes, intermarriage, trade, and the mystic propaganda of Sufi sects. In some cases, thousands of nomadic Turks converted once their chiefs decided to adhere to the new religion. Also, following the downfall of two tribal Turkic states in Central Asia, tens of thousands of Turkic slaves entered the Islamic world. They became soldiers of local kingdoms or even the caliphate in Baghdad. It was self-evident that they became Muslim once they left their nomadic life to join the Islamic society.

The Turks came to acquaint themselves with the Arabs around 650 CE.  The latter had conquered most of Iran and reached the oasis city of Marv in Khorasan, once an outpost of Persian empires, neighboring Central Asia. From there Arabs started to punch Central Asian local fiefdoms, with overwhelmingly Iranian populations and local kings. Those kings, too weak to protect themselves against the Arabs, frequently turned to their northern and eastern Turkic neighbors who were known for being excellent and fearless archers and horsemen. They usually welcomed the invitation, though not without a reward.

There were mutual and often hostile and bloody wars between the Turks and the Arabs for sovereignty over Central Asia. At this stage, the fighting Turks, with the support of the native and Iranian people and the kings of Central Asia, frequently tried to repel the Arabs from the region.

This phase lasted for almost a hundred years. Around 750, the Western Turkic Khanate fell due to internal tribal differences and Arab victories over the Chinese from the east. The remaining but weakening anti-Arab Turkic resistance was accompanied by an increasing conversion of the Iranians across Central Asia. It was finally followed by the Turks’ conversion to Islam.

We can consider the mid-8th century, around 750, as the approximate date when the Turks began converting in large numbers to Islam. Iranians in Central Asia, especially the Iranian Samanid dynasty (819-1000), were the main force in attracting Turks to Islam. The Samanids were followed by emerging Turkic Sultans and dynasties.

The Turks’ conversion to Islam took around 300 years, starting from the first Arab attacks in Central Asia as the original habitat of the Turks. Around 950 CE most of the Turks had become Muslim.

This period of Islamization of the Turks coincided with:

1.     The arrival of the Abbasid caliphate instead of the Umayyads. They moved the Arab empire’s capital from Damascus, Syria, closer to the ancient Iranian empire’s capital, to Baghdad in today’s Iraq.

2.     The establishment of local, powerful, and practically independent regional Iranian powers – the Tahirids, Saffarids, Samanids, Ghaznavids, and Karakhanids.

3.      The increasing role of the newly Muslim Turks in the form of war slaves, later powerful local warlords, and finally the establishment of the Turkic-Iranian empires of the Ghaznavids, the Seljuks, and the Turkic Khwarazmshahs. Formally, they remained subordinate to the Abbasid caliphs but gained increasing independence in practice. And finally

4.     Migrations and settlement of Turks in Khorasan and the rest of Iran and later Anatolia, eastern Caucasus, Northern Iraq, and Syria, ruling in these lands and mixing up with local populations throughout this region.

These historical developments were extremely important for the formation of today’s Iran, Turkey, and the entire Middle East. It is necessary to be aware of these developments to answer our topical question, “How did the Turks become Muslim?”

I am honored that Professor Peter B. Golden, an emeritus professor at Rutgers University in the United States of America, and one of the most prominent Turkologists in the world today, accepted that a large part of his famous treatise on the origin and emergence of Turks in history be translated into Persian and used as the starting chapter of the current writing.

Finally, a few ‘scene-setting’ notes:

The term ‘Turks‘ applies to all individuals and peoples who spoke or still speak any form of the Turkic language family, regardless of geographical or historical boundaries. ‘Turkic’ is an adjective of the terms ‘Turk’ and ‘Turks’. This is an accepted practice among contemporary sources. Likewise, ‘Iranian’ does not only apply to individuals and languages of present-day Iran but all individuals and peoples, past and present, who spoke or still speak any form of the Iranian language family.

In this little research, the dates are Gregorian, unless the Hijri calendar (H) is specifically mentioned. Also, the author, unlike many Western sources, does not differentiate between the terms ‘Inner Asia’  and ‘Central Asia,’  but uses both in the same sense. The definitions of these geographical terms may vary across cultures and traditions. From a historical perspective, both expressions encompass the lands of various nomadic peoples within the civilizations of ancient China, Iran, and Byzantium. But some contemporary authors have chosen to distinguish between the eastern part of these lands, i.e., the borderlands of China, Russia, and Korea, such as Kashgar, Tula, Mongolia, and Tibet, as ‘Inner Asia,’ on the one hand, and Kazakhstan, Kyrgyzstan, Uzbekistan, Tajikistan, and present-day Turkmenistan, on the other, as ‘Central Asia’. They have also proposed the toponym ‘Central Eurasia’, which they consider to be more precise and correct.  In the historiography of Iran, Turkey, and the Islamic world in general, there was no such separation of those terms. All those lands were called ‘Central Asia’ (Persian: Asiya-ye Markazi, Arabic: Asiya al-Vusta, Turkish: Orta Asya). Still, some contemporary Oriental scholars have followed their Western colleagues in distinguishing the two geographical subgroups.

I am not aware of a separate book that specifically focuses on the acceptance of Islam by the Turks. Still, some historians and researchers in this field have addressed this issue on the sidelines of their works.

A few words about my sources: First, referring to the works of early Muslim historians and geographers such as Ibn Athir, Jahiz, Tabari, Ibn Hawqal, and Maqdisi is fundamental to understanding our subject. When quoting these works, the name of the author and the relevant page will be mentioned. Notwithstanding, the importance of the works of contemporary Western researchers cannot be stressed enough. They are key to examining the works of early Muslim scholars, comparing them, summarizing them, and analyzing the issue from a scientific and contemporary angle. It is not surprising that some 100 years ago, Vassili Barthold provided the most important and detailed information about the Turks of historical times in both of his famous works, “Turkistan to the Mongol Period ” and “Twelve Lessons about the Turks of Central Asia”. Barthold’s first work has also been translated into Persian. Golden’s famous and newer book, “An Introduction to the History of the Turkic Peoples,” is also of fundamental importance.  In several places, he describes an abstract of the spread of Islam among the Turks. There is also a modern Turkish translation of Golden‘s book titled “History of the Turks.  The writing of Jean-Paul Roux is also among works that devote a few pages to the acceptance of Islam by the Turks, although (at least in its Turkish translation) the sourcing is not always precise.

The author of this book has used all the important academic works mentioned at the end of this book. At the same time, he has not expanded the description of the subject to details that would tire the non-academic reader. In the case of sources that have been used more than once or twice, I will give the name of the author, the year of publication, and the relevant page number within the text of this book. To check the complete information of these sources, please refer to ‘Sources’ at the end of this book. Information about the sources that have been used only once or twice is given in full in the text itself.

Finally, I am aware that in Turkey, one of Claude Cahen’s books was translated, published, and wrongly entitled “How did the Turks become Muslim?” This was probably due to the popularity of the topic in Turkey while having no specific focus on its title.

Prague, fall 2019, and Munich, fall 2023

Abbas Djavadi


 

“HOW DID THE TURKS BECOME MUSLIM?” By Abbas Djavadi; original in Persian, 2023, in PDF format HERE) INTRODUCTION in ENGLISH HERE)… ادامه خواندن

برده داری در ایران

دستکم روی کاغذ، همه مسلمانان از نظر شرعی مساوی هستند. در گذشته نیز همین طور بود.، تبعیض قومی و ملی بین مسلمین نبود و از این جهت اینکه آنها عرب، ایرانی، ترک و غیره بودند، فرق چندانی نمیکرد. البته تفاخر فرهنگی بین بعضی قبایل عرب بود و متقابلا ایرانی ها این را در اوایل اسلام تحمل نمیکردند. اما اینها تبعیض حقوقی و شرعی بین دو مسلمان جلوه نمیکرد و بنظر میرسید که آن هم با برکناری بنی امیه و آمدن بنی عباس تا حد زیادی رفع هم شده بود.

اما ما در تاریخ دوره اسلامی ایران و منطقه دو تبعیض بزرگ داشتیم: نسبت به غیر مسلمین (اولا خراج و مالیات اضافی، باصطلاح «جزیه» و ثانیا قتل در حال خروج از دین اسلام و غیره که بحثش جداست) – و نسبت به بردگان. موضوع این مقاله برده داری در اسلام و بخصوص ایران دوره اسلامی و بطور مشخص در رابطه با اقوام ترک زبانی است که عمدتا از قرن دهم و یازدهم میلادی به بعد از طریق آسیای مرکزی و خراسان به ایران و بلاد روم مهاجرت کرده، ساکن این مناطق شدند و در طی چند قرن ضمن سکنی و حکومت در این مناطق و آمیزش با مردم بومی، تبدیل به بخشی از مردم این کشور ها گشتند.

زمینه تاریخی

هم مسیحیت و هم اسلام آزاد کردن برده را تشویق نموده و طلب میکنند که باید با بردگان خوش رفتاری شود. هر دو دین عملا اسیر گرفتن همکیشان را منع میکنند. حتی در اسلام توصیه میشود که بخشی از زکات برای آزاد نمودن بردگان صرف گردد. اما هیچکدام از این دو دین بزرگ جهانی برده داری را منع و تحریم نکرده است. هم این و هم احتمالا عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی- سیاسی عالم اسلام از غرب میتواند عاملی شده باشد که برده داری در اروپای مسیحی خیلی زود تر ازکشورهای مسلمان خاتمه یافت. در خاورمیانه و شمال آفریقا برده داری رسما تا اوایل قرن بیستم وجود داشت و حتی هنوز هم در بعضی جا ها بطور غیر رسمی هست.

در ایران وقتی قاجار ۲۰۰ سال پیش در قفقاز از روسیه تزاری شکست خورد و قرار داد های گلستان و ترکمن چای بسته شد، عملا ورود برده ها به ایران از قفقاز که یکی از راه های مهم واردات برده بود، قطع گردید. اما از نظر رسمی برده داری در ایران درسال ۱۳۰۷ خورشیدی با قانون منع برده داری خاتمه یافت. در بقیه خاورمیانه و اکثر آفریقای شمالی هم بیشتر با فشار انگلیس و فرانسه برده داری رسما منع شد، اگر چه قبل از آن کشور های غربی در آفریقا خود محرک و مجری اصلی برده داری بودند.

به غیر از قفقاز دو راه اصلی واردات برده سواحل جنوبی خلیج فارس (از کشور های آفریقائی) و اگر کمی عقب تر برویم مناطق ترک نشین آسیای میانه و برای مدتی که غزنویان به هند لشکر کشی میکردند سند و پنجاب و هندوستان بود. برای مثال روایت است که یک بار سلطان محمود غزنوی حدود هزار سال پیش (سال ۴۰۸ هجری) از هند ۵۳۰۰۰ اسیر آورده بود، طوری که این وضع باعث سقوط قیمت برده در بازار برده فروشان غزنه در افغانستان کنونی گشت.

بازارهای اصلی برده فروشی در ایران عبارت بودند از دربند در قفقاز، بخارا و سمرقند در شرق و شمال، شهر ها و جزایر جنوب از قبیل کیش و شهر های مرکزی تر مانند شیراز و ری.

برده داری در مناطق خاورمیانه از جمله در ایران باستان موجود و رایج بوده و چیزی خاص اسلام نیست. اما ظهور اسلام و جنگ های لشکر عربی – اسلامی در آسیای مرکزی، آسیای جنوبی، قفقاز و روم از آنجا که برضد غیر مسلمین و «کفار» (از جمله قبایل هنوز غیر مسلمان ترک) بوده، مشوق بزرگی برای برده گیری، برده فروشی و نظام برده داری در این منطقه بوده است. نظر به اینکه تقریبا در هر دینی از جمله زرتشتی، مسیحیت و اسلام، برده گرفتن همکیشان اصولا منع شده، برای قشونهای اسلام و در ضمن قبایل ترک که مسلمان شده بودند، اسیر گرفتن ترک های غیر مسلمان آسان تر بوده است.

در تاریخ اسلام هدف بسیاری از لشکرکشی ها به غیر از گسترش دین، به دست آوردن امتیازات مادی کوتاه مدت و طولانی مدت مانند یغما و تالان و غارت، وابسته کردن انسانها و مناطق به خراجات و مالیاتهای مستمر و در عین حال گرفتن اسیر برای استفاده و یا فروش بوده است.

حدود یک قرن بعد از ظهور اسلام که لشکر خلافت بعد از فتح ایران در شرق و شمال شرقی کشور به مرزهای آسیای مرکزی رسیده بود، هنوز قبایل ترک زبان که در همسایگی «ایران باستان» زندگی میکردند کاملا مسلمان نشده بودند. از این جهت لشکر کشی به دشت های آسیای مرکزی، فتح روز افزون آنها و گرفتن هزاران اسیر و انتقال آنها به بازار های برده فروشی بخارا و غزنه هم چیزی مناسب با تکلیف گسترش دینی و هم منبع خوبی برای درآمد بود.

دو عامل دیگری که مشوق برده داری بوده و در همه جا ازجمله تقریبا تمام مناطق ایران و خاورمیانه شاهدش بوده ایم، اشکال و راه های دیگر تبدیل انسان ها به برده بوده: رقابت های داخلی مثلا بین قبیله ها و طوایف گوناگون که در نتیجه طایفه غالب مغلوبین را به بهانه «کافر» بودنشان اسیر گرفته و به عنوان برده میفروختند و یا فقر که در نتیجه آن، شخصی خود و یا اعضای خانواده خود را برای همیشه و یا بطور مشروط و برای مدتی محدود و قابل بازخرید به عنوان برده به کسی میفروخت.

برده امروز و سلطان فردا

به تصدیق تقریبا همه تاریخ نگاران، غلامان یعنی بردگان ذکور ترک بخاطر زندگی چادرنشینی، مهارت در تیراندازی و اسب سواری، جسارت، مبارزه و تلاش برای بقا در شرایط سخت دشت ها و در رقابت و نبرد مدام با طوایف و قبایل دیگرو حتی افراد قبیله خود، افراد مناسبی به عنوان سرباز و جنگجو برای خان ها، سلاطین و والیان بودند. آنها که در بازار های برده فروشی خریداری میشدند در صورت نمایش توان و مهارت و کسب موفقیت میتوانستند اعتماد ارباب خود را جلب کنند. ارباب ها هم در صورت اعتماد و نیاز، برخی از صلاحیت ها و اختیارات خود را به آنها میسپردند و بدین ترتیب بردگان دیروز اگر هم کاملا آزاد نمیشدند، صاحب اختیارات و ثروت زیادی گشته و حتی در صورت موفقیت چشمگیر و سرکوب و کنار گذاشتن رقبا و شاید هم اربابان خود، به مقام های امیر و سلطان هم میرسیدند. از آن زمان تا صد ها سال بعد جنگجویان ترک مورد رغبت اغلب امیران و سلاطین بودند و از پادشاهان کوچک محلی تا سلاطین و حتی خلیفه بغداد، هر کس کوشش میکرد بهترین سربازان ترک تبار را به صفوف لشکر خود جلب کند. اما این، تیغی دو لبه بود و وقتی سربازان ترک به قدر کافی قدرت مییافتند، مستقل شده و خود اعلام امارت و سلطنت میکردند.

نمونه جالب این تحول اجتماعی و سیاسی بر سر کار آمدن غزنویان در سال ۳۴۴ هجری (۹۷۵ میلادی) است که اولین سلسله ترک بعد از اسلام هستند که به مدت بیش از ۱۰۰ سال در بخش بزرگی از آسیای مرکزی، افغانستان و ایران کنونی و حتی هندوستان حکومت کردند و بعد از شکست های متوالی از سلجوقیان، حاکمیتشان برای ۱۰۰ سال دیگر در پاکستان و هندوستان کنونی ادامه یافت.

بنیانگذار اصلی غزنویان یکی از سرداران ترک سلسله سامانیان بنام آلپ تگین بود که سامانیان او را بعنوان برده خریداری کرده بودند. او هم در مراتب نشان دادن توان و وفاداری خود به مقام سردار مهم سامانیان ارتقا یافته بود. اما در اثر اختلاف بین شاهزادگان سامانی بر سر جانشینی تخت، آلپ تگین از شاهزاده ای حمایت کرد که در جدال قدرت مغلوب شد و شاهزاده دیگری سلطان جدید سامانی گشت و آلپ تگین را از مقام خود عزل نمود. آلپ تگین نیز به ولایت غزنه رفت و حکومت محلی آنجا را بدست خود گرفت.

هنگامیکه آلپ تگین در خدمت سلطان سامانی بود از بازار بخارا غلامی خریداری کرده بود بنام سبکتگین که او هم ترک تبار بود و در سن ۱۲ سالگی درجنگهای قبیله ای اسیر افتاده بود. سبکتگین در نزد آلپ تگین به مناصب بالا ارتقا یافت و حتی دختر او را به زنی گرفت. بعد از درگذشت آلپ تگین اختلاف بین پسران او بر سر جانشینی در گرفت، تا جائیکه بعد از مدتی سبکتگین آنها را کنار زده و خود بر تخت سلطنت غزنه نشست. از زمان او و بخصوص پسرش سلطان محمود بود که غزنویان با پس زدن سامانیان، منطقه بسیار وسیعی از آسیای مرکزی وایران و افغانستان و حتی هندوستان کنونی را گرفتند تا اینکه خود از طرف سلجوقیان به رهبری طغرل بیگ که آنها هم از جنگجویان ترک تبار بوده و مدتی برای سامانیان کار کرده بودند، شکست خورده و به هندوستان عقب نشینی نمودند. سلجوقیان برده نبودند. طغرل بیگ از تبار یکی از خانهای قبیله مسلمان شده سلجوق بود که برای قبیله خود سرزمین جدیدی برای سکونت و حکومت می جست.

سلجوقیان در مدت نسبتا کوتاهی اکثر آسیای مرکزی، افغانستان، ایران، عراق، قفقاز و ترکیه کنونی را فتح نمودند و امپراتوری وسیعی را ایجاد کردند که بعدا به ناچار بین گروه های مختلفی بنام سلجوقیان ایران، سلجوقیان روم و غیره تقسیم شد.

با سامانیان و متعاقبین ترک زبان آنها، مهمترین و بهترین آثار ادبی و علمی فارسی و عربی آن دوره متعلق به سرآمدانی از قبیل رودکی، فردوسی، نظامی، خاقانی، خیام، عطار، حافظ و یا سعدی و مولانا جلال الدین و دانشمندانی مانند ابن سینا و ابوریحان بیرونی و خیام در مدت زمانی نزدیک به ۵۰۰ سال پا به مرحله ای ازتاریخ گذاشته اند که «دوران طلائی عصر میانه» در فرهنگ و ادب ایرانی نامیده میشود و شامل حکومت های غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، اتابکان و حتی مغول ها و ایلخانان میگردد. مانند سامانیان، غزنویان و سلجوقیان نیز با نشان شیر و خورشید سکه میزدند و تاریخ نویسان شجره آنها را به اردشیر ساسانی میرساندند، در حالیکه تاریخ نویسان بلاد روم (بیزانس) شجره حاکمان نورس سلجوقی روم را به امپراتور های بیزانس مسیحی وصل مینمودند و در ابتدا حتی نشان صلیب بر سکه های سلجوقی ضرب میکردند.

از بین این سلسله ها، اتابکان آذربایجان که بر اران، آذربایجان، عراق عجم، ری و حتی گاه اصفهان و شیراز حکم راندند نیز در اصل غلامان ترک تبار بودند که سلجوقیان خریداری کرده و به خدمت خود گرفته بودند. این دوره افول قدرت سلجوقیان، حملات خوارزمشاهان ترک و در آستانه موج خرابگر مغول بود. در این دوره بود که اتابکان که چنانکه از نامشان بر میاید به نیابت از سلجوقیان حکمرانی میکردند، مانند غزنویان قدرت را بالاخره بدست خود گرفتند و برای مدتی نزدیک به صد سال حکومت نمودند.

«تُرک شیرازی»

برده ها با کدام کار ها مشغول بودند؟ در ایران آنها عموما درسه زمینه به کار گرفته میشدند: امور نظامی، کار های خانگی مانند کلفتی و نوکری و روابط جنسی و خدمات عیش و عشرت مانند ساقیگری. فعالیت های اقتصادی مانند تولید کشاورزی در ایران کمتر به بردگان سپرده میشد.

اکثر برده ها در سنین کودکی و یا جوانی به اسارت می افتادند. «بازار» طلبی برای افراد مسن تر نداشت. از سوی دیگر میانگین سنّی بردگان هم بسیار پائین بود زیرا آنان  اغلب به امراض گوناگون دچار شده و به سن پیری نمیرسیدند. در آن قرن ها میانگین عمر مردم عادی هم بمراتب پائین تر از امروز بود.

اغلب مردان جوان ترک به شرط سالم و قوی بودن شانس خوبی در بازار برده فروشان داشتند و طوری که دیدیم بین حکومت های محلی و ولایتی و حتی دربار خلیفه بغداد رقابت بر سر جذب بهترین غلامان ترک به عنوان سرباز و فی القوه امیران آینده وجود داشت که قرن ها طول کشید.

اما کنیزان ترک در وضع دیگری قرار داشتند. در ایران، روم و کشور های عربی دختران جوان ترک عموما مشهور به زیبائی بودند و بخاطر رنگ سفید صورت و بدن و چشمان باریک مقبول شمرده میشدند. این «شهرت» در مورد بسیاری پسر بچگان نیز که بین کودکی و جوانی «امرد» نامیده میشدند، صدق میکرد و باعث میشد که اربابان، آنها را در هر زمینه، یا در محوطه شخصی خانه و یا بعنوان «ساقی» و غیره بکار گیرند و حتی مورد سوء استفاده جنسی قرار دهند و یا از این طریق کسب در آمد کنند.

آنچه که در شعر و ادبیات فارسی بعنوان «ترک ماه چهره» و تعابیری مشابه آن معروف شده، اغلب از همین جاست و متاسفانه اغلب فراموش میشود که در شرایط محدودیت ارتباط بین زن و مرد و وسایل و امکنه عیش و عشرت در جامعه، مدح «یار» و «ساقی» در عمل زمینه فحشاء و برده داری هم داشته است. این قبیل ادبیات و موضوعات از شعر گرفته تا پندنامه ها و سیاحت نامه ها در آثاربرخی از ادیبان و شاعران حتی معروف مشرق زمین، چه فارسی زبان و چه ترکی زبان، موجود است.

ارتباط برده داری با فحشاء و باصطلاح «شاهدبازی» (که گویا تعبیری قابل تحمل تر برای «بچه بازی» و یا «پدوفیلی» است) بخصوص در آنست که اولا طوریکه گفتیم برده داری در اسلام منع نشده است و ثانیا طبق اکثر تفاسیر اسلامی برده کاملا و مطلقا «مال» اربابش است و ارباب میتواند برده را «طوری که آرزو میکند تصاحب کند» و طبق دلخواه خود هرکاری که میخواهد بکند، بدون آنکه برده حق اعتراض داشته باشد، مگر کُشتن او که میتوانست باعث مسئولیتی جدی برای مالک برده شود. نکته دیگر اینکه در تاریخ ما حتی تا این اواخر مرز بین برده و خدمتکار خانگی (کلفت و نوکر) تا حد زیادی ناروشن بود، تا جائیکه احتمال اینکه این قشر مردم نیز دچار تجاوز و آزار جنسی صاحبان خانه شوند کم نبود.

از اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی گرفته تا دربار صفویان و قاجاریان، وجود انبوهی از کنیزان و امردان زرخرید و ساقیان و مطربانی که وسایل عیش و نوش پادشاه و اطرافیان او را مهیا میکردند در تاریخ ها ثبت شده است. حتی در میان پادشاهان کوچک محلی و خان ها و امیران نیز  کم نبودند کسانی که به نسبت توان مالی خود سعی میکردند از این گونه «نعمات» برده داری استفاده کنند.

اما بتدریج برده گیری دچار مشکلات جدی شد. هم فتوحات در «دارالکفر» و اسیر گرفتن «کفار» به پایان خود رسیده بود، هم امکان و اجازه برده کردن هم کیشان مسلمان نبود و هم روسیه و کشور های غربی که ستاره بختشان در اثر پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی در حال درخشیدن بود، راه های برده گیری و برده فروشی را بر مشرقیان می بستند.

در اوایل قرن بیستم وقتی واقعا دیگر چندان اثری از برده داری رسمی نمانده بود، در اکثر کشور های منطقه برده داری قانونا ممنوع شد، اما رنگی پریده از آثار تلخ برده داری در زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی همه مردم شرق در اذهان و کتابها باقی ماند.

اکثریت: مردم عادی

طبیعتا آنچه در بالا گذشت تنها گوشه کوچکی از واقعیت است و نه تمام آن. نه همه اسیران جنگی برده میشدند، نه همه کنیزان نقش «ترک ماه چهره» و «ساقی» را در مجالس صوفیانه و شاعرانه شرابخوری بازی میکردند و نه اکثر آثار و اشعار فارسی و ترکی مبتنی بر فحشاء و برده داری بود. تعداد همه این موارد و انسان ها به احتمال قوی در مقایسه با اکثریت مردم بسیار اندک بود.

از نقطه نظر قبایل ترک زبان اکثریت آنها ابتدا به روال گذشته در کنار شهر ها و مناطق کوهستانی زندگی مناسب با دامداری را برای خود انتخاب میکردند و حتی بتدریج به کار های کشاورزی میپرداختند. آنها بعد از مدتی به شهر ها آمده با مردم بومی موطن جدید خود آمیزش تدریجی یافتند. با گذشت زمان آنها به غیر از امور دامداری که با آن آشنا بودند، به تولید کشاورزی، امور اداری، علمی، فقهی، قضائی و تجاری هم رو آوردند و همرنگ با دیگران و حتی گاه مشخص تر از دیگران شدند. صرف نظر از سلطنت که تقریبا برای هزار سال در دست ترک زبانان ایران بود، حراست از ایرانی که بعد از فروپاشی خلافت اسلامی ایجاد شده بود و ایجاد بدنه اصلی نیروی لشکری از جمله حفظ مرزهای کشور در درجه اول بر عهده آنها بود.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

نظام ملوک الطوایفی در تاریخ ایران

ایران در اوج نظام ملوک الطوایفی حدود 750 هجری قمری

شکایت بسیاری از ما ایرانی ها از تاریخشان این است که دوره «ملوک الطوایفی» در تاریخ ما باصطلاح «بیش از حد» طول کشیده و بنا بر این تشکیل یک دولت و نطام قدرتمند مرکزی تازه در اوایل قرن بیستم با تاسیس سلسله پهلوی میسر شده  و این هم به نوبه خود رشد اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت را به عقب انداخته است.

البته ما لازم نیست در این مورد زیاد هم دچار عقده حقارت شویم. خود آلمان تا زمان صدارت اوتو فون بیسمارک یعنی حوالی ۱۸۷۰ میلادی عبارت از حکومت ها و پادشاهان محلی استان های مختلف مانند بایرن و پروس بود که معمولا بر سر یک پادشاه سرتاسری و بیشتر تشریفاتی بدون قدرت واختیارات عملی و اداری توافق میکردند و گرنه دولتداری را هر کس خود در محل خود با تمام قدرت و استقلال عمل به پیش میبرد. البته در مقابل نمونه آلمان نمونه های دیگری مانند فرانسه هم موجود بوده که دولت و نظام متمرکز و ملی، تاریخی کهن تر از آلمان دارد.

درخود منطقه ما نیز تا تاسیس دو دولت اصلی منطقه بعد از سال های ۱۴۰۰-۱۵۰۰ یعنی عثمانی و ایران صفوی، اکثر دولت ها و از جمله سلجوقیان و خوارزمشاهیان، ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو و قراقویونلو (و در عثمانی دوره ملوک الطوایفی «بیگلیک» ها) هویتی ملوک الطوایفی و قبیله ای داشتند. بعد از سال ۱۵۰۰ این نظام در هردو مملکت به نفع یک دولت مرکزی ضعیف تر میشود، اما به نوعی ادامه هم مییابد، اگرچه تمرکز دولتداری و نظام اداری در عثمانی بیشتر و در ایران کمتر بوده و بهمین ترتیب ملوک الطوایفی در ایران تاثیری بیشتر و در عثمانی تاثیری به نسبت کمتر داشته است.

یعنی چه «ملوک الطوایفی»؟

«ملوک الطوایفی» یعنی نظامی که در آن هر «طایفه»، قوم، ایالت و منطقه زیر تسلط یک «مَلِک»، یا شاه محلی، خان، امیر و سلطان کوچک باشد. البته معمولا در یک نظام ملوک الطوایفی هم ممکن است یک دولت به اصطلاح «مرکزی» وجود داشته باشد که دولت های خُرد و بزرگ محلی به درجه های گوناگون، حد اقل بظاهر تابع آن باشند. اما این تابعیت وابسته به آن است که قدرت و نفوذ آن دولت و خان محلی و در مقابل آن، قدرت و نفوذ دولت مرکزی و حاکم و پادشاه سرتاسری چقدر است. این مناسبات هم طی زمان های مختلف ممکن است فرق کند. ممکن است مثلا در دوره شاه عباس اول صفوی که حکمران قدرتمندی بود، کسی در لار و یا مرو نتواند عَلم استقلال و خودنمائی چندانی بلند کند اما بعد از فوت شاه عباس ممکن است در همان محل ها شاهد شورش های ضد حکومت مرکزی شویم چنانکه در عمل هم همینطور بوده و بعد از شاه عباس، یعنی از همان دوره شاه سلطان حسین و بخصوص طهماسب دوم در سرتاسر ایران شعله های شورش و سرپیچی و استقلال طلبی مشاهده شده و تمام کشور دچار هرج و مرج و ویرانی گشته است تا اینکه نادر شاه بالاخره سر و سامانی به مملکت داده و بعد از مرگ او ایران باز دچار بی سر و سامانی شده و هر کس در هر ایالت و ولایتی دست به نمایش قدرت و سرپیچی از دولت واحد و مرکزی زده است.

تاریخ و دوره معاصر

در تاریخ ایران باستان حضور دولت ها و قدرت های محلی پیوسته بچشم میخورده و تنها با برآمدن پادشاهات قدرتمند مانند کورش و داریوش است که قدرت دولت مرکزی بیشتر و توان و نفوذ پادشاهان محلی کمتر شده است. بیشترین قدرت «ملوک طوایف» مختلف ایران ظاهرا در دوران اشغال اعراب و مغول ها و به ویژه دوره حاکمیت ایلخانان یعنی خاقان های مغول بوده که حتی یک حکومت علی الظاهر مرکزی هم وجود نداشته اشت.

اکثر تاریخنویسان ایرانی و خارجیانی که تاریخ ایران را نوشته اند معتقدند که ایران حدود ۸۵۰ سال بعد از اسلام با سلسله صفویان دوباره به یک دولت سرتاسری و مرکزی ایرانی دست یافت. از یک نظر این، درست است. طاهریان، صفاریان و سامانیان و حتی غزنویان تُرک را که از بطن حکومت سامانیان برآمدند میتوان حکومت های محلی و یا مننطقه ای شمرد، اگر چه در دوره دو سلطان قدرتمند این سلسله ها یعنی اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی، این حکومت ها نسبتا قوی و شورش های محلی متناسبا کم بودند. سلجوقیان که در دوره آنها وسعت امپراتوری حدودا به اندازه ساسانیان بود و شاید بیشتر از آن هم گسترش یافت، اساسا یک سلسله قبیله ای بودند. سلسله های قبیله ای معمولا جنبه نظامی قوی دارند. کارو زندگی بیشتر سلاطین سلجوقی در فتوحات و لشکرکشی های مختلف گذشته است. آنها برای اداره ایالات و ولایات بیشماری که فتح کردند پیوسته شاهزادگان سلجوقی را میفرستادند و چون اغلب این شاهزادگان در کشور داری بی تجربه و حتی غالبا صغیر و نوجوان بودند امیری با عنوان «اتابک» همراه آنها به ایالات و ولایات فرستاده میشد که در محل، کار ها را از طرف شاهزادگان و سلطان اعظم سلجوقی اداره کند. این اتابکان هم اغلب یکه تاز میدان میشدند و اگر کنترل سلطان اعظم به هر دلیلی مانند کهولت، فوت و یا ضعف شخصیت و رقابت های خانوادگی کم میشد، همان اتابکان که بکمک «نظام اقطاع» در محل های خود تبدیل به زمین داران بزرگ هم شده و لشکر محلی خود را بوجود می آوردند، عملا مانند پادشاهان محلی رفتار میکردند و گردن کشی مینمودند.

این وضع بعد از سلجوقیان هم ادامه یافت و با اتابکان مناطق گوناگون (از جمله آذربایجان) و سپس در دوره خوارزمشاهان ادامه یافت و با ایلخانان و تیموریان حتی تشدید هم پیدا کرد. در دوره قراقویونلو ها و آق قویونلو ها نظام اداری دولت و لشکر اگرچه تا حدی مرکزی بود اما اساسا به کمک قبایل و نیرو های جنگنده آنها میسر میشد که با دولت «مرکزی» متحد شده بودند و بخاطر شکنندگی این دولت ها هر لحظه میتوانستند وفاداری خود را به دولت مرکزی بنفع گروه دیگری عوض کنند و یا اعلام استقلال نمایند.

در روند شکل گیری دو دولت صفوی و عثمانی حضور یک دولت سرتاسری و بمراتب قوی تر از پیش در هر دو طرف یعنی ایران و عثمانی نمایان بود، اما قدرت و نفوذ هر کدام از این دولت ها  هنوز تا حد نسبتا زیادی وابسته به حمایت و همراهی قبیله های مختلف و روسای این قبایل و امیران و خان های محلی بود. بخصوص در ایران و بخش شرقی و جنوبی عثمانی (و نه طرف غربی و اروپائی آن) لشکر کشی ها بدون حمایت و شرکت نیروهای قبایل عملی نبود و وفاداری گاه تغییر یابنده این قبایل و روسای آنان اغلب سرنوشت سلسله های ایران و یا جنگ های ایران و عثمانی را معین میکرد..

این وضع در تاریخ ایران کم و بیش تا انقراض قاجاریان ادامه داشته است. احتمالا علت اصلی این وضع آن بوده که خود قبیله ها در ایران دوام طولانی تری از عثمانی داشته اند. در قرن نوزدهم در حالیکه هنوز در ایران نزدیک به نصف جمعیت در ساختار های عشایری و قبیله ای زندگی میکرد، در عثمانی این ساختار ها بیشتر در نواحی جنوب و جنوب شرقی امپراتوری یعنی بین کُرد ها، اعراب و بعضی قبایل تُرکمن شرق و جنوب عثمانی موجود بود.

تنها در قرن بیستم و با سلسله پهلوی در ایران و نظام جمهوری در ترکیه بود که نظام قبیله ای و عشایری و همراه با آن ملوک الطوایفی بطور رسمی برچیده شد و حتی در دوره رضا شاه و آتا ترک بسیاری از حرکات قبایل و عشایر سرکوب گردید. این هم البته کاملا به وجود قبایل و تاثیر آنها در زندگی سیاسی و اداری این دو کشور خاتمه نداد. اما از قرن بیستم به بعد بود که در ایران (و همچنین ترکیه) حس و فرهنگ دولتداری «ملی» و سرتاسری که مبتنی بر اعضای یک «ملت» (و نه قبیله، قوم و یا مذهب) است نضج گرفت و همراه با مرکزی شدن اداره دولت، فرهنگ، آموزش و پرورش، رسانه ها، ارتش و قوه قضائیه تبدیل به سیاست کلی و ملی دولت ها شد، اگر چه با توجه به روند بعدی حوادث در ایران و همچنین ترکیه (و در ضمن عراق و سوریه کنونی) میبینیم که بعضی تمایلات گریز از مرکز و حرکات قومی – استقلال طلبانه که نه مبتنی بر شهروندی، بلکه مشترکات قومی، زبانی و یا مذهبی گروه های مختلف مردم این منطقه (بخصوص در مناطق مرزی) بوده و هنوز هم هست، مانند ابتدای قرن بیستم هنوزهم آتش افروزی میکنند و هنوز هم معلوم نیست که این حرکات تا کی طول خواهند کشید و چه عواقبی خواهند داشت.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

بقای دولتداری در عصر بی ثباتی تیموری

حکومت های ۵۰۰-۶۰۰ سال پیش، مثلا ایلخانان و تیموریان سرزمینی به وسعت یک امپراتوری را با آنهمه امکانات محدود چگونه کنترل و اداره کردند؟ بخصوص بین سلجوقیان و صفویان، حکومت های مرکزی به ندرت انحصار حاکمیت را در دست داشتند و اگر میخواستید از مرکز پیامی به یک والی حکومت فلان ایالت بفرستید هفته ها طول میکشید تا آن پیام به دست آن والی برسد. مردم به زبان ها و لهجه های گوناگونی تکلم میکردند و اکثر آنها بیشتر از حکومت مرکزی، تابع اشراف، حاکمین و روحانیون محلی بودند. جمع آوری مالیات مشکلی جدی بود، چرا که هم صاحبان زمین و هم دهقانان به سادگی زیر این بار نمیرفتند. این وضع بخصوص در سده های میانه (ویا قرون وسطای) خاورمیانه، یعنی از قرن هفتم تا شانزدهم میلادی (اول تا دهم هجری) آشکار تر به چشم میخورد. موسسات معین قانونی که مناسبات دستگاه های حکومتی را تعریف و تعیین کند زیاد نبود. یک نکته دیگر: اهالی این جوامع هم شامل شهری ها و روستائی ها و هم شامل مردمانی بودند که در کوه ها و بصورت عشایر و قبایل زندگی میکردند و اغلب از دسترس مستقیم حکومت ها بدور بودند.

با همه این مشکلات، عجیب است که حکومت ها و جوامع سده های میانه خاورمیانه در طول حکومت سلسله های بسیار و متغیری که حتی به علت کثرت حاکمیت های محلی به مراحلی از آن «دوره ملوک الطوایفی» هم میگویند، در مجموع متشکل و «با دوام» بوده اند.

کتاب «قدرت، سیاست و دین در ایران دوره تیموری» (*) دکتر بئاتریس مانتس از دانشگاه تافتس آمریکا همین نکته را بررسی میکند که در این بلبشو، نظام اجتماعی و سیاسی چگونه به کارکرد خود ادامه داده است، چگونه و تا چه حد حکومت مرکزی توانسته است جامعه را کنترل کند و چگونه جامعه متلاشی نشده بلکه یکجا مانده است. این مطالعه در مورد ایران یک دوره مشخص، دوره تیموریان، یعنی فرزندان تیمورلنگ (۱۳۷۰-۱۴۰۵) در نیمه نخست قرن پانزدهم میلادی انجام میگیرد. توجه بخصوص کتاب به دوره سلطنت شاهرخ ، پسر تیمور است که از سال ۱۴۰۹ تا ۱۴۴۷ در خراسان، فرارود و بخش مهمی از ایران کنونی حکومت کرده است.

دوره شاهرخ بخصوص از این جهت مهم و برای مطالعه جالب است که خود شاهرخ برعکس پدرش انسانی نرمخو و حامی علم و فرهنگ بود و ظاهرا میخواست خرابی های دوره تیمور و پیشینیان او را ترمیم و بازسازی کند. شاید شخصیت شاهرخ نیز به بقا و ثبات دولتداری در این دوره کمک کرده است.

تیمور و سلسله ترک – مغول او و همچنین فرماندهان و سردارانش از آسیای میانه آمده بودند، زبانی جز مردم بومی صحبت میکردند و به حکمرانان و اردوئی تکیه مینمودند که از «رعیت ایرانی» خود بطور آشکاری فرق میکردند. اما در عین حال آنها اغلب مسلمان بودند، خواندن و نوشتن میدانستند و اکثرا زبان فارسی را بصورت روان تکلم میکردند. بسیاری از آنها با استفاده از تصرفات و فتوحاتشان زمینداران بزرگی شده بودند، از فرهنگ و ادبیات حمایت مینمودند و مشترکات بسیاری با «رعایا» و بخصوص اشراف و نخبگان ایرانی شهرها داشتند. تکیه گاه اصلی حکومت تیموریان قدر قدرت بودن اردوهای ایلاتی و عشایری آنها بود اما مانند همه حکمرانان دیگر، تیموریان نیز ناچار بودند مردم را تابع و مطیع خود کنند تا باعث آشوب و قیام آنها نشوند.

مناسبات حکومت و جامعه در سده های میانه خاورمیانه موضوع پیچیده ای است. مانند نمونه های دیگر، در اینجا هم سلطان مرکز ثقل و محور اصلی حاکمیت بود، اگرچه هیچگاه توان آن را نداشت که حاکمیت را به انحصار مطلق خود درآورد. او وضع دوگانه ای داشت: از یک سو فراتر از پیروان و رعایای خود بود و از سوی دیگر به پشتیبانی آنها نیازمند بود. از آنجا که نظام معینی برای جانشینی موجود نبود، مرگ سلطان اغلب باعث شروع یک مبارزه و کشاکش سخت بر سر حاکمیت و جانشینی او میشد. اگر سلطان بطور جدی مریض میشد، معمولا نظام اردوی دولتی و وفاداری سربازان مختل میگردید و در صورت فوت سلطان همه چیز و تمام مناسبات بهم میخورد، جنگ و زدوخورد ها میتوانست روستاها و شهرهای زیادی را ویران کند و باعث مرگ هزاران نفر و ازبین رفتن محصولات و وضع مالیات ها و خراج های طاقت فرسا شود، تا اینکه همه چیز از نو و تحت حاکمیت سلطان جدیدی که در جنگ جانشینی پیروز شده است، شروع شود و تا کشاکش بعدی ادامه یابد. فوت سلطان، مردم را دچار نگرانی شدید و سراسیمگی مینمود، اما وقتی سلطان «قدر قدرت» فوت میکرد احترام به حکومت مرکزی، به املاک و ثروت و حتی جسد سلطان هم از بین میرفت. هرکس تلاش میکرد همه چیز را از نو تقسیم کند و از این کشاکش سهم بیشتری بگیرد. در این میان در حالیکه مردم نگران جان و مال خود بودند، سلطان فقید، فرزندان و فرماندهان سلطان و نظام و حکومت او از حمله و تجاوز مصون نبودند. رقابت ها و جنگ های جدید جانشین سلطان را معین میکرد و اگر در زمان پیری و یا بیماری سلطان کسی، مثلا یکی از فرزندان و یا فرماندهان او قدرت را تا حدی از آن خود کرده بود، این کشاکش زود تر به نتیجه میرسید.

و لیکن با وجود شکنندگی و ضربه پذیری حکومت مرکزی، خاورمیانه در دوره سده های میانه مورد بحث، محل جوامع نسبتا با ثباتی بود که مدام در حال تجدید حیات و قوای خود بودند. در این رهگذر این جوامع نه چندان به ساختار های رسمی بلکه بیشتر به مناسبات شخصی اتکاء مینمودند. جمعیت های شهری که بیشتر از دیگران متکی به حکومت مرکزی بودند شامل این گروه های علیحده و خودآگاه میشد: طبقات روحانی، صنعتکاران، پیشه وران و بازرگانان. هیچکدام از این اصناف و طبقات در گروه های رسمی صنف خود متشکل نبودند که مناسبات معین و مشخصی با حاکمین محل، شهر و یا مرکز داشته باشند.

شهر های بزرگ معمولا دارای حاکمین و والیانی بودند که از سوی حکومت مرکزی تعیین شده بودند. در ضمن شهر ها صاحب اردوهای محلی خود نیز بودند، اما این قوای نظامی آن قدر از نظر تعداد قوی نبودند که بر تمام منطقه نظارت داشته باشند. شهر هائی که تیموریان از آنجا بر بقیه مملکت حکمرانی میکردند بیشتر مانند جزایر کوچکی بودند در دریای مناطق نیمه مستقلی که کنترل آنها فقط وابسته به یک رشته ائتلاف ها، رقابت ها و جنگ ها، لشکرکشی های تنبیهی و کمی هم خوش شانسی بود. بعضی شهر های بزرگ تحت فرمان رهبران محلی خود باقی میماندند که بصورت عمال حکام بالاتر در آمده بودند. همه حکام محلی شهر ها، مناطق کوهستانی و ایلات و عشایر صاحب اهداف و برنامه های سیاسی خود بودند. با اینهمه، نظام اقتصادی تا حدی قوی بود که در نتیجه آن خاورمیانه از نظر اقتصادی جزو مناطق با ثبات دنیا بشمار میرفت.

کتاب پروفسور مانتس تنها اثری نیست که به توضیح این معما میکوشد. دانشمندان دیگری نیزدر باره اهمیت بستگی ها و وفاداری های اجتماعی، دینی و عقیدتی در راه حفظ و تحکیم ثبات در ایران ابتدای قرون میانه توضیح داده اند. آنها مثلا نشان میدهند که مردم صداقت خود را در سلسله مراتب آمر و مامور و ارتش از طریق روابط خانوادگی، مذهبی ، قبیله ای و یا چیز هائی مانند سوگند و عهد وفاداری بوجود می آوردند. این وفاداری ها طبعا دائمی نبودند، اما باعث این درک میشدند که وفاداری در ضمن از نقطه نظر اقتصادی، گروهی، خانوادگی، قبیله ای و غیره به نفع افراد است. دانشمندان دیگر به اهمیت نقش شهری ها بخصوص روحانیون بعنوان عامل پیوند دهنده مرکز و اکثریت روستائی و یا ایلاتی جمعیت اشاره میکنند. اما بیشک درعرض حدودا پانصد سال از سده های میانه ایران (۱۰۰۰-۱۵۰۰ م)، هر سلسله و حتی شخصیت هر سلطان و حکمران در تعیین و تغییرات این وفاداری ها و طبیعتا در ثبات و نظم اجتماعی ناشی از آن نقش خود را بازی میکرد. موضوعی که مورد توجه خاص کتاب خانم مانتس است، طوری که گفته شد، دوره تیموریان و بخصوص ۳۸ سال حکومت شاهرخ، پسر تیمور لنگ در ایران است.

احتمالا بعضی از مشخصات را میتوان به اغلب مراحل سده های میانه ایران و از جمله پیشینیان تیموریان مانند غزنویان و سلجوقیان هم شامل کرد. مثلا تیموریان نیز این سیستم اداری سلجوقیان را که اداره همه ایالات را ترجیحا تحت کنترل فرزندان سلطان و خویشان درجه اول او قرار دهند، ادامه داده اند. آنها هم مانند پیشینیان خود در مناطقی که تحت کنترل و حاکمیت خان، رئیس ایل و طایفه ای معین و یا یک روحانی بانفوذ بوده، قدرت را با او تقسیم کرده و یا با او به جنگ پرداخته اند. همچنین چون نظام سازمان یافته ای برای جمع آوری مالیات و ارسال آن به سلطان نبوده، حاکمین تیموری تا حد زیادی ایالات و والیان محلی را که تا درجه معینی فرزندان و یا قوم و خویش خودشان و یا روسای قبایل بودند، در کار جمع آوری مالیات آزاد گذاشته ولی بطور غیر مستقیم از آن والیان خراج و مالیات غیر مستقیم میگرفتند. البته این وضع ناشی از عدم توان کنترل مناطق توسط مرکز بوده و کمتر به «آزادی» و «خود مختاری» مناطق ربط داشته که امروزه بعضی ها در مورد نظام دوره پیشا معاصر تاریخ ایران ادعا میکنند. اما به هر حال این ضعف کنترل و فقدان سازمان دهی خود تا حدی دست و پای مناطق را در سازماندهی زندگی اجتماعی و اقتصادی خودشان آزاد گذاشته است، آزادی که از آن نه فقط مردم و حاکمین محلی بلکه خود حکومت مرکزی تا حد قابل توجهی بهره مند شده است، چرا که والیان و حکمرانان ایالات و ولایا ت بزرگ و نسبتا بزرگ عبارت از خویشان نزدیک سلطان و متفقین او بودند. این هم به نوبه خود به آمیزش و اختلاط تدریجی سلسله های حکومتی و بانفوذ با مردم بومی تمام ایالات ایران کمک کرده است. اینکه تقریبا دویست سال بعد از تیموریان مثلا می بینیم که اکثریت بزرگ ایلات و قبایل قبلا مجزائی مانند سلجوقیان، افشار ها، قاجار ها و یا اتحادیه ایلات شاهسون با مردم محل زیست خود نسبتا به خوبی آمیزش یافته اند نتیجه همین روند امتزاج است که یکی از عوامل نگهدارنده جامعه ایران در طول دوره های نابسامانی، تغییرات مدام حکومت، ملوک الطوایفی، هجوم های بیگانه و کوچ و مهاجرت های بزرگ سده های میانه بوده است. در مقاله های دیگری در نمونه ایل افشار ایران که یکی از ایلات ترک زبان اوغوز («غُز») بود که اصلا از آسیای میانه به ایران کوچ کرده بود، به اختلاط این قوم با ایرانیان و نقش برجسته آن در تشکل ملیت ایرانی معاصر اشاره کرده ام.

منابع دیگر به نقش دین و مذهب در حفظ انسجام ملی جامعه در شرایط نابسامانی قرون وسطا اشاره بخصوصی میکنند. اغلب مردم بومی ایران و مهاجران ترک اوغوزیا ترکمان (شامل قشر رهبری کننده آنان یعنی خاندان سلجوقیان) در دوره پانصد ساله ۱۰۰۰-۱۵۰۰ مسلمان و اکثرشان سنی مذهب بوده اند. قابل توجه است که در حالیکه خود چنگیز خان و تیمور مسلمان نبودند، اکثریت فرزندان و جانشینان آنان از جمله ایلخانان و تیموریان در ایران تبدیل به مسلمانان متدین و گاه متعصبی شدند. از جمله اولجایتوایلخان ایرانی مغول که ابتدا مسیحی بود، سپس بودائی و آنگاه پس از قبول اسلام و تبدیل نام خود به سلطان محمد خدابنده ابتدا سنی حنفی و بالاخره شیعه شد و به ترویج پیگیرانه شیعه پرداخت. احتمالا درسده های میانه ایران که سازماندهی اجتماع دچار نابسامانی و حتی هرج و مرج شده بود، دین و مذهب بعنوان یکی از عوامل نادر «متحد کننده» مردم، نقش بخصوصی در تقویت بیشتر حس «ما» و انسجام خانواده و جامعه بازی کرده است. در پایان سده های میانه، در سال ۱۵۰۱، این عامل با آمدن صفویان که شیعه را تبدیل به نوعی «ایدئولوژی» دولتی ایران نوین در مقابل خارجیان و بخصوص عثمانی و اوزبکان سنی کردند، به اوج خود رسیده است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منبع

(*) Beatrice Manz: Power, Politics and Religion in Timurid Iran, Cambridge University Press, Cambridge (UK), 2007… ادامه خواندن

شهر دربند در تاریخ

شهر قدیمی دربند و استحکامات و دژ اطراف آن از طرف یونسکو بعنوان بخشی از «میراث تاریخی بشریت» اعلام شده است. از هزاره نخست پیش از میلاد به بعد «دژ دربند» نقشی بزگ و استراتژیک در کنترل مرز بین شمال و جنوب قفقاز یعنی غرب دریای خزر بازی کرده و نام «دروازه قفقاز» را بخود گرفته است.

در دوران هخامنشیان این منطقه که هنوز شهر سازی چندانی در آن نشده بود، تحت حاکمیت ایران هخامنشی بود. بعد از لشکر کشی اسکندر مقدونی و ایجاد «ساتراپی» های جداگانه در دوره سلوکیان و بدنبال آنان در دوره اشکانیان، کم و بیش منطقه کنونی جمهوری آذربایجان «آلبانیای قفقاز» ( به فارسی: «اران» و یا «آران») نامیده شد. در کشاکش نظامی و سیاسی بین ساسانیان و بیزانس، قفقاز بین این دو تقسیم شد. آران تحت حاکمیت ایران قرار گرفت و مناطق غربی آن (ارمنستان و ایبری یعنی گرجستان کنونی) غالبا خراجگذار بیزانس شدند.

در دوره ساسانیان حاکمیت ایران بر منطقه آران و داغستان کنونی تحکیم یافت. دیوار های دوگانه این حصار در قرن پنجم میلادی از سوی خسرو انوشیروان ساسانی برای ممانعت از تاخت و تاز خزری های شمال قفقاز و دیگر قبایل چادرنشین ساخته شد. بخش قابل توجهی از شهر باستانی دربند بین این دو دیوار قرار دارد. این دیوار ها تا بیش از ۱۵ متر ارتفاع دارند که با تخته سنگ های بزرگ بنا شده اند.

معروف است که در زمان ساسانیان همین دژ و حصار مانع حمله ایستمی خان (یا ایشتمی خان) ترک از شمال قفقاز به ایران شده است.

چند سال پیش یونسکو نوشته بود که بخش بزرگ این دیوار ها در اثر گذشت زمان و بی توجهی و در عین حال دزدی سنگ های تاریخی که حدود ۱۵۰۰ سال پیش در ساختمان آن بکار رفته، در حال بدی قرار دارد.

اهمیت استراتژیک این دژ و حصار در آنست که در دامنه های کوه های تباساران (رشته کوه های قفقاز) قرار دارند و تنها نقطه نفوذی بین دریا و کوه ها را تشکیل میدهند. دژ و حصار دربند حدود ۱۵ قرن از سوی دولت های گوناگون جهت مقاصد دفاعی مورد استفاده قرار گرفته است. در آخرین سال های ساسانی که ایران با حملات بیزانس و بعد ها اعراب مواجه شده بود قبایل ترک ماوراالنهر و شمال قفقاز تحت فرماندهی «تون جبغو خان» هم از شرق و هم از غرب دریای خزر به ایران حمله میکردند. آنها در سال ۶۲۶ که خسرو پرویز با هراکلیوس بیزانس مشغول جنگ بود، توانستند دژ دربند را شکسته به قفقاز سرازیر شوند. در سال های بعد از اسلام دربند تحت حاکمیت خلافت اسلامی (امویان و عباسیان)، مغول، تیمور و شیروان خانان بود.

از دوره صفویان به بعد حاکمیت نسبی ایران بر دربند دوباره تامین گردید، اما بدنبال تضعیف ایران بعنوان قدرت منطقه ای و اغتشاشات و فساد داخلی، قدرت نو خاسته شمال یعنی روسیه که تا ۳۰۰-۴۰۰ سال پیش نقش چندانی در منطقه نداشت، بتدریج حاکمیت دربند و داغستان را بدست گرفت. این منطقه و شهر عملا در سال ۱۸۰۶ بدست روسیه افتاد و با قرارداد گلستان در سال ۱۸۱۳ حاکمیت روسیه بر دربند و داغستان رسما از طرف ایران پذیرفته شد.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

امپراتوری ایران و چند سوال

عباس جوادی (2005) – حداقل در همین منطقه خودمان چند امپراتوری داشتیم؟ هخامنشی، ساسانی، بیزانس، امویان، عباسیان، صفویه، عثمانی، روسیه… آیا در دوره نادرشاه، و قاجاریه هم ایران «امپراتوری» بود؟ کتاب های تاریخ را که بخوانیم معمولا تا زمان پهلوی (ویا حد اقل تا آخرین جنگ های ایران و روس و ایران و عثمانی و از دست رفتن ولایات قفقاز، بخشی از کردستان و عراق در غرب و ولایات مرو وهرات در شرق) از ایران به نام «امپراتوری ایران» نام میبرند – یعنی تا زمانی که در دوره قاجار ایران هم آن مناطق را از دست داد و هم خود صحنه رقابت و اعمال نفوذ امپراتوری های انگلیس و روس شد.

تعریف «امپراتوری» میتواند مختلف باشد و هر موردی با مورد دیگر فرق کند. مثلا معلوم نیست آیا میتوان به دولت های پهناور آتیلای هون و یا چنگیز خان مغول که مبتنی بر نظامی ایلاتی و تسخیرات موقتی و متکی بر یک فرد بود نام «امپراتوری» را داد یا نه زیرا اگرچه فتوحات آتیلا و چنگیز بسیار سریع و گسترده بودند اما فقط بر حمله و غارت متکی بودند که علتش هم هویت نظام ایلاتی و کوچنده بود که نظام ثابت و یکجا نشین نداشت و حتی اغلب دارای پایتخت ثابتی هم نبود. این حکومت ها در سرزمین ها ئی که فتح کرده بر آن حکمرانی میکردند چندان «بومی» نشدند و ادامه نیافتند بلکه بزودی پس از مرگ «خان» های کلیدی یعنی آتیلا و چنگیز و چند وارث آنان متلاشی گشتند. یعنی به نظر میرسد تداوم و بقای حداقل نسبی، یکجا نشین بودن اکثریت مردم یک سرزمین و داشتن معیار های حد اقل یک «دولت» عمل کننده، از شروط اولیه «امپراتوری» است.

هسته مرکزی و قومی دولت های غُز (اُغوز) و ترکمان ایران مانند سلجوقیان و آق قویونلو ها هم اساسا همان ترکیب ایلاتی را داشت. آن خان ها و سلطان ها هم در درجه نخست به قبایل و ایلات خود (سلجوقیان، بایندر) متکی بودند. اما اینجا فرق بزرگ با حکمرانی آتیلا در آن بود که سلجوقیان و یا دیگر سلسله ها تا صفویان به دولتداری و بوروکراسی بومی ایرانی تکیه میکردند. ثانیا آنها با وجود آنکه خود از زندگی کوچنده میامدند، با صنف بزرگ خواجگان و مدیران اداری، دولتی، فرهنگی و دینی بومی یعنی ایرانی می آمیختند تا جائیکه بعد از چند صد سال یعنی تا صفویان نخبگان و رهبران و حتی اکثریت توده این ایلات دیگر یکجا نشین، بومی و ایرانی شده بودند. احتمالا بدون این دو عامل یعنی یاری گرفتن از بوروکراسی محلی که در زمینه دولتداری تجربه امپراتوری جهانی داشت و ثانیا بدون آمیزش و بومی شدن خود این قبایل، سرنوشتی مانند آتیلا و یا چنگیز در انتظارشان می بود. در موارد دیگر هم این را میتوان دید. جوامع یونان و روم هزار سال پیش از آن، هجوم ها و مداخلات اغلب ویرانگر قبایل واندال، ویزی گوت و یا هون را با موفقیت در خود مستحیل کردند. اما این روند در اکثر اوراسیای روسیه کنونی که صاحب تجربه دولتداری نبوده اند دیده نمیشود.

سؤال دیگری که تاریخ نویسان در جستجوی جواب آن هستند این است که چه عواملی باعث پیدایش و بعدا سقوط امپراتوری ها شده است؟ چرا بعضی ها مانند ایران صفوی فقط ۲۰۰ سال و بعضی دیگر مانند ترکیه عثمانی ۶۰۰ سال پا بر جا بوده اند؟ چه عواملی باعث شده اند که همچون تصادفی جالب درست زمانی که سلسله صفوی دچار انحطاط و سقوط کامل شد، ستاره امپراتوری روسیه تزاری درخشیدن گرفت، تا حدی که نه فقط ایران صفوی و تا حد قابل توجهی ترکیه عثمانی را شکست داد، بلکه با امپراتوری بریتانیا هم شروع به رقابت نمود.

تاریخ شناس فرانسوی آگوست بیلی در تحلیل علل فروپاشی امپراتوری بیزانس یک دلیل اصلی را در نظام وراثت سلطنت می بیند که در صورت بر سرکار آمدن آدمی بی کفایت، خونخوار، فاسد و یا بی تدبیر باعث فروپاشی امپراتوری و یا تضعیف جدی آن میشد.این موضوع البته در تمام سلسله های ایرانی هم صادق بود.

بی شک این نکته مهمی است، اما نظام وراثتی در تقریبا همه امپراتوری های گذشته وجود داشته و نمیتواند تنها توضیح زوال آن نظام ها و یا کوتاهی عمرشان باشد.

سازمان دهی امور اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت هم بنظر میرسد عامل دیگری در حفظ وسلطنت موروثی  یا متلاشی شدن کشور های بزرگ و امپراتوری ها بوده است. در ایران (و بسیاری از امپراتوری های دیگر) شکل مناسبات مرکز و مناطق (یا حاشیه)  غالبا بر زور و گاه جنگ استوار بوده است. مناطق به مرکز مالیات و باج میسپردند و اگر نمی سپردند مرکز به آن مناطق لشکر کشی میکرد. از سوی دیگر مرکز، مناطق و رؤسای قبایل و اشراف آن منطقه را در کار های حکومت محلی آزاد میگذاشت. در هنگام جنگ، مناطق به مرکز سرباز و مالیات اضافی میدادند و وقتی خود مناطق مورد حمله قرار میگرفتند مرکزمسئول دفاع از آنها بود، اگرچه این کار را بیشتر نه بخاطر خود آنها بلکه ادامه باج گیری از آنها میکرد.

وضع جغرافیائی ایران، صحرا و غیر قابل کشت بودن دستکم نصف آن، طول راه ها و دوری آبادی ها از یکدیگر که از جمله باعث کم و دیر رشد کردن ارتباطات و خرید و فروش و در ضمن صنایع شده است، عامل دیگر فروپاشی سلسله های ایرانی بوده و در عین حال پراکندگی و نه انسجام ملی را تشویق کرده است.

خودکامگی پادشاه عامل دیگر و مهمی در سلسله های ایرانی بود. هیچ کس بدون رضایت شاه نمی توانست در نردبان ترقی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه بالا رود. شاه هر لحظه میتوانست بدون هیچگونه دلیلی هر کسی را که خواست از کار برکنار کند، او را به زندان بیاندازد و یا حکم قتلش را بدهد. حکمرانان و والیان محلی هم که مطلقا هست و نیستشان وابسته به شاه بود در برابر زیر دستان خود نقش شاه های محلی را بازی میکردند و تمام این نظام باعث آشوب و بی حسابی در اجتماع، ترس از آینده، بی اعتنائی به قانون و خرید و فروش «عنایت» و «لطف» پادشاهان، والیان، وزیران، وکیلان، قضات و روحانیان میشد.

این بی بند و باری حکومت بخصوص با بر سر کار آمدن صفویان به شدت بدتر شد زیرا پادشاهان صفوی حکومت را با دین و مذهب هم معنا کردند و خود را نه فقط پادشاه بلکه سایه خدا و نایب امام زمان هم نامیدند، طوریکه کوچکترین مخالفت و اعتراض به آنها و حکومتشان «محاربه با خدا و ائمه اطهار» شناخته میشد و خون آدمی را حلال میکرد. در عین حال بنظر میرسد بنائی که در زمان صفویه با رسمی کردن تشیع به عنوان مذهب دولتی، به زور قبولاندن آن به مردم و محروم کردن غیر شیعه از بعضی مزایای کلیدی اجتماعی و سیاسی گذاشته شده، در عین حال که ایران را در مقابل هجوم های عثمانی و اُزبک های سنّی، متحد و مقاوم کرده، بخش های غیر مسلمان و غیر شیعه ایرانیان را از دولت دور کرده و باعث افتراق و شکنندگی وحدت ملی و دولتی گشته است. یک مثل ترکی هست که میگوید «تفنگ ایجاد اولدی، مردلیک پوزولدی» یعنی «از وقتی تفنگ ایجاد شد، مردانگی از رواج افتاد.» میگویند این مثل زمانی به زبان مردم افتاد که در جنگ چالدران نیروهای شاه اسماعیل که نه اسلحه گرم داشتند و (با تکیه بر اینکه پیر و مرشدشان شاه اسماعیل شکست ناپذیر است) نه به آن اعتقادی داشتند، با تفنگ ها و آتش توپ های اردوی عثمانی روبرو گشتند که سلطان سلیم از غرب گرفته بود و این هم به نوبه خود نقش مهمی در شکست ایران صفوی بازی کرد. البته قبل از «دوران تفنگ» هم به سختی میتوان از «مردانگی» در جبهه های جنگ سخن گفت. اما به هر حال بعد از شروع انقلاب صنعتی و اصلاحات در غرب و عقب افتادن شرق دیگر دوران فتوحات سنتی مبتنی بر شمشیر و اسب گذشته بود و دنیا میرفت تا دیگر نشانی از هیچکدام از آن امپراتوری های سنتی نماند. آخرین آنها امپراتوری عثمانی بود.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

ترک ها چگونه مسلمان شدند؟

عباس جوادی: ترک ها چگونه مسلمان شدند؟

با دیباچه ای از پروفسور پیتر ب گلدن

نشر دیجیتالی (پی دی اف) 1402/2023

دانلود آزاد برای کاربرد غیر انتفاعی

همه حقوق دیگر محفوظ است.

تماس:

Djavadi.Abbas@gmail.com

فهرست

درآمد. 1

پیدایش ترک ها در اوراسیای سده های میانه. 5

باورهای پیشا اسلامی ترک‌ها 11

نخستین دولت های ترک.. 14

در کشاکش ترک و عرب.. 16

پس از پیروزی اسلام. 19

اسلام، سامانیان و ترک‌ها 24

سامانیان ایرانی.. 25

«هم زیارت، هم تجارت». 26

تحول در وجهه ترک‌ها 27

راه دراز مسلمان شدن ترک‌ها 30

تقریبا 150 سال ایرانیان، 250 سال ترک‌ها 30

غلامان و کنیزان. 32

به زوری، به زاری، به زر. 34

اسلام ریشه می‌گیرد. 36

نه تنها شمشیر.. 36

اسلام ایرانیان، اسلام ترکان. 38

شریعت و تصوف.. 40

منابع. 45

برای مطالعه یا دانلود رایگان اینجا را کلیک کنیدادامه خواندن

اسلام، سامانیان و ترک ها

می‌دانیم که ایرانیان، مدت‌ها پیش از ظهور اسلام، یعنی از دوره ساسانیان آشنائی دیرینی با همسایگان شمال‌شرقی خود ترک‌ها داشتند که در دشت های آن سوی رود «سیردریا» (سیحون) می زیستند. آنها حتی با دولت ترک که 70-80 سال پیش از اسلام در همین دشت‌ها ایجاد شده بود، روابطی گاه دوستانه و گاه خصمانه برقرار نموده بودند. اما اعراب که دستکم پنج هزار کیلومتر از مراکز دشت‌های اوراسیا دور بودند و هیچ همسایگی با ترک‌ها نداشتند، تا حمله اعراب به ایران و پیشروی آنان تا خراسان و ماوراءالنهر چیز مشخص و دقیقی در باره ترک‌ها نمی‌دانستند.

نخستین نمونه‌هایی که اعراب در آن از ترک‌ها بحث کرده‌اند، مربوط به اشعار دوران «جاهلیت» و قرن اول قمری است. حتی حدیث ضعیف و تایید نشده‌ای هم به پیامبر اسلام نسبت داده می‌شود که گویا گفته است «تا زمانی که ترک‌ها شما را به حال خود بگذارند، شما هم آنها را به حال خود بگذارید.»[1] صرفنظر از این نمونه‌های عمومی و غالبا غیر مستند، نخستین ذکر روشن نام ترک‌ها توسط مورخین عرب و ایرانی در قرن نهم میلادی است، یعنی زمانی که ماوراءالنهر پس از مقاومتی یکصد ساله در برابر حکومت اسلامی تسلیم شده و اکثریت مردم بومی و ایرانی تبار آن به اسلام گرویدند. از یکسو حملات مسلمانان به ترک‌های دشت های شمال و اسیر گرفتن آنان و از سوی دیگر حمله، کوچ و سکونت طایفه‌های ترک و ورود آنها به لشکرهای عالم اسلام از همین دوره شروع می‌شود. آغاز اسلام آوردن تدریجی ترک‌ها هم در همین دوره است – حدودا سال های 750 تا 850 میلادی.

مسلمان شدن اکثر مردم خراسان و ماوراءالنهر تقریبا تا این سال‌ها تمام شده بود. مسلمان شدن ترک‌ها از اواخر این دوره یعنی در زمان سامانیان شروع شده، تا 150-200 سال بعد یعنی اوایل هزاره یکم میلادی ادامه یافته است.

سامانیان ایرانی

این، دوره امیران سامانی در شرق ایران و از جمله خراسان و همچنین ماوراءالنهر بود. آنها مانند اکثریت مردم بومی این دیار، ایرانی زبان بودند، خود را نایب و امیر خلفای عباسی می‌شمردند، اما در خراسان و ماوراءالنهر عملا به صورت پادشاهان مستقل حکم می راندند و در دربار عباسی نفوذ بسیاری داشتند.

یک علت بزرگ نفوذ سامانیان در دربار عباسی این بود که جد این دودمان «سامان خُدات» که اصلا اهل بلخ و زرتشتی بود، با تشویق یکی از والیان عرب در خراسان به اسلام گرویده بود و مخصوصا خلیفه عباسی، مامون، بی دریغ از حاکمیت سامانیان در شرق امپراتوری حمایت می نمود. علت دیگر نیز طبعا حملات مداوم لشکریان سامانی به دشت های آسیای مرکزی و اسیر گرفتن ترکان چادرنشین بود که بعد از تعلیمات بخصوص به دستگاه خلیفه بغداد فرستاده میشدند.

در دوره تقریبا دویست ساله سامانیان (819-1005) تعداد بیشتری از ترک‌های دشت‌های شمال به‌خصوص به‌خاطر مهارت و بی‌باکی در صحنه جنگ که از خود نشان می‌دادند، وارد ماوراءالنهر و خراسان شده به خدمت اردوی سامانیان و خلیفه عباسی در می آمدند. هنگامی که سامانیان به قدرت رسیدند، دولت غربی ترکان در دشت های شمال فروپاشیده و قبایل و طایفه های رنگارنگ ترک، از جمله اغوزها (به عربی «غُزها») در آنسوی خوارزم و قارلوق ها (به عربی «خرلیخان») در آنسوی چاچ (تاشکند) و فرغانه که نسبت به دیگر قبایل ترک به مرزهای دولت اسلامی نزدیک‌تر بودند، پراکنده و پریشان شده، درگیر کشاکش های قبیله‌ای با یکدیگر بودند. خدمت در لشکر سامانیان فرصت خوبی برای آنان بود و به همین جهت تعداد آنها در ماوراءالنهر رفته رفته بیشتر می‌شد.

مردم بومی و ایرانی زبان ماوراءالنهر تا اوایل قرن نهم (800 م.) مسلمان شده بود. چند وچون این روند را در فصل های گذشته شرح داده بودیم. اما اسلام آوردن ترک‌ها قرار بود 200 سال بعد تکمیل شود.

سامانیان نقش بسیار بزرگی هم در تشویق و رواج زبان و فرهنگ فارسی و هم در تحکیم اسلام در ماوراءالنهر و خراسان و گسترش آن در دشت های آن سوی رود سیحون و خوارزم یعنی قزاقستان و قرقیزستان کنونی داشتند که مردمشان هنوز به صورت قبایل کوچ نشین زندگی می کردند و غالبا شمن‌باور بودند.

طوری که پیش تر هم گفتیم، مردم و پادشاهان بومی ماوراءالنهر دولتی مرکزی و مقتدر با نیروی نظامی قدرتمند و متشکل نداشتند و چه قبل از پیروزی اسلام و چه پس از آن، برای دفاع از خود ناچار به جلب نیروهای جنگجوی ترک از دشت‌های شمال می‌شدند. از این جهت نفوذ سربازان و فرماندهان ترک در دربار سامانیان تقریبا در تمام مدت حکومت این دودمان موجود بود و  پیوسته افزایش می‌یافت، تا جائی که 50-60 سال پیش از فروپاشی دولت سامانی، قدرت دولت عملا نه در دست امیران سامانی، بلکه فرماندهان و سربازان ترک آنان بود، چیزی که در نهایت باعث سقوط سامانیان به دست همان نظامیان ترک شد.

نکته مهم دوم این است که در اوایل قرن نهم یعنی همزمان با برآمدن سامانیان، بازار تجارت برده رواج بی مانندی در دنیای اسلام یافته بود. در آسیای میانه، طاهریان و بخصوص سامانیان که طولانی‌تر حکومت کردند، نقش درجه اولی در این تجارت داشتند و بخش بزرگ این بردگان از قبیله های ترک دشت‌های شمال بود. سرچشمه دوم بردگانی بودند که به سرزمین های اسلامی آورده می‌شدند. در این کار به جز دولت سامانیان، دولت قبیله‌ای خزرها (از قرن هفتم تا اواسط قرن دهم) در شرق، شمال و غرب دریای خزر نقش فعالی داشت. خزرها که اتحادیه‌ای از قبایل مختلف بودند، پس از فروپاشی دولت غربی ترک، خود را مستقل نمودند. درآمد اصلی آنها اساسا از طریق کنترل راه‌های تجارت اروپای شمالی با جهان اسلام و تامین برده برای دستگاه خلافت عباسی بود. بردگانی که خرید و فروش می‌شدند، اکثرا کوچ نشینان ترک دشت‌ها و اسلاو‌های جنگل‌های اروپای شرقی بودند. اما در این زمینه بیشک سامانیان نسبت به خزرها نقش فعال‌تری داشتند.

«هم زیارت، هم تجارت»

امیران سامانی حمله به دشت‌های آسیای میانه و اسیرگرفتن بردگان ترک را تبدیل به تجارت پردرآمدی نموده بودند. از جمله در سال 893 در نتیجه لشکرکشی امیراسماعیل سامانی به سواحل رود تالاس (و یا طراز در قزاقستان و قرقیزستان کنونی) که مرکز ترک‌های قارلوق بود، 10 تا 15 هزار اسیر به دست سامانیان افتاد. بخش قابل توجهی از ثروت سامانیان نیز از همین هجوم ها و فروش بردگان ترک حاصل می گردید. وقتی گروه های جداگانه، ترک ها را دردشت های شمال اسیر گرفته و برای فروش به ماوراءالنهر می آوردند، از بابت ورود به سرحدات دولت سامانی برای هر برده باجی برابر با هفتاد تا یکصد درهم و همچنین برای ورود بردگان مرد و جوان ترک «حق جواز» اضافی گرفته می شد. قیمت هر برده ترک از 300 تا 3000 درهم بود. در دوره عباسیان، امیران خراسان و ماوراءالنهر بخشی از بدهی خراج و مالیات ولایات خود را با ارسال گروه های بزرگ غلامان و کنیزان به دربار عباسی می پرداختند[2]. مقدسی نوشته است که «سامانیان امور عبور مرزی و فروش اسیران را به دست خود گرفته بودند و خراسان سالانه از بابت عبور 12000 برده از آمودریا درآمد به دست می آورد» (همانجا).

اکثریت بردگان ترک یا در دستگاه نظامی سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان می ماندند و یا به دربار خلفای عباسی فروخته می شدند. حتی معروف است که در زمان خلافت مامون، برادرش معتصم (خلیفه بعدی) که فرمانده معروفی هم بود، کسی را مامور کرده‌بود که هرسال به سمرقند پیش نوح بن اسد می‌رفت و از او تعداد کثیری غلام ترک می‌خرید، تا جائی که به گفته یعقوبی[3] تعداد این گروه غلامان که اکثرا آزاد شده، به خدمت اردوی خلیفه در می آمدند، به سه هزار نفر می‌رسید.

خرید بردگان از شمال و شرق آفریقا هم در دستگاه دولت عباسیان رایج بود، اما ظاهرا هیچکدام از آنها از نگاه رشادت جوانان در فنون جنگاوری و زیبائی کنیزان یارای رقابت با زرخریدان ترک‌ را نداشتند. اعراب از یکسو نمی‌خواستند خود به جنگ و گسترش دین و ثروت دولت اسلامی بپردازند و ترجیح می‌دادند این کار را دیگران برای آنها انجام دهند و از سوی دیگر هراس از اختلافات داخلی و قبیله‌ای اعراب، آنها را بیشتر و بیشتر به استفاده از بردگان، مخصوصا در امور نظامی و کارهای خانه سوق می‌داد. دقت می‌شد که غلامان و کنیزان با اعراب و عربی زبانان نزدیک نشوند و آمیزش نیابند، تا خطر توطئه چینی برضد اربابانشان ایجاد نشود. به همین منظور غلامان جنگی جدا از بغداد در شهر «سامرا» که مخصوصا برای غلامان غیر عرب ساخته شده بود، اسکان یافته بودند. آنها حق داشتند فقط با زنانی ازدواج کنند که خلیفه و یا نماینده او برای آنان انتخاب می‌کرد.

اعراب، بردگان مرد و بخصوص کسانی را که در امور نظامی به‌کار گرفته می‌شدند، «غلام» و یا «مملوک» (یعنی خریداری شده) می‌نامیدند.  اکثریت بزرگ غلامانی که از شرق دولت عباسی (خراسان و ماوراءالنهر)  آورده شده بودند، ترک بودند، اما ایرانیان (عجم، اعاجم) و افراد اقوام دیگر نیز در میان غلامان موجود بودند. همه غلامانی که از مشرق زمین یعنی خراسان و ماوراءالنهر آمده بودند، بدون تفکیک قومیت آنان، «ترک» نامیده میشدند. اکثر بردگانی که خزرها اسیرگرفته به دولت عباسی می‌فروختند نیز ترک‌های چادرنشین و یا بلغارهای حوزه رود ولگا بودند که در حملات خزرها به دشت‌های همسایه اسیر افتاده بودند. اما در میان آنها نیز اسیرانی از خود خزرها و دیگر قبایل دشت‌ها دیده‌می‌شدو

بردگان زن، چه جوان و چه مسن، «کنیز» و به عربی خادمه و جاریه نامیده می شدند که در امور خانگی مورد استفاده قرار می گرفتند. با ارجاع به «اصول شرعی» هرگونه رابطه با کنیزان برای صاحبان آنان «مشروع» شمرده میشد. کنیزان جوان ترک به زیبائی و درعین‌حال تندخوئی و بی‌وفائی معروف بودند، تا جائی که این موضوع تا قرن‌ها بعد در ادبیات فارسی به کار برده شده است.

حمله به دشت‌ها و اسیرگرفتن بردگان ترک، «هم تجارت و هم زیارت» خوبی بود. از نگاه اعراب و ایرانیان، این عملیات که یکی دو قرن طول کشید، «جهاد» بزرگی برای اشاعه و گسترش اسلام در میان «کفار بدوی» و چادرنشینان شمن‌باور و همچنین تقویت مالی و نظامی دستگاه خلافت و حکومت‌های محلی مانند سامانیان به‌شمار می‌رفت. از طرف دیگر می‌دانیم که اسیر گرفتن «کفار» و حتی قتل و یا خرید و فروش آنان به عنوان برده در اسلام جایز بود.  این وضع در سده های نخستین اسلام شرایط لازم را برای رواج برده‌داری و خرید و فروش اسیران فراهم می آورد.

مورخین اسلامی، دوره سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان را همچون مرحله پرشکوه و پیروزمند «جهاد علیه کفار» یعنی ترک‌های شمن‌باور دشت‌ها و «موفق ترین جبهه جنگ» برای حفظ و گسترش «حدود و ثغور» دولت اسلامی توصیف کرده‌اند. مثلا ابن حوقل (قرن دهم) در وصف ماوراءالنهر می نویسد: «و اما نیرومندی آنان (مردم ماوراءالنهر) چنان است که در بلاد اسلام مردمی جنگاورتر از آنان نیست، چه سراسر حدود ماوراءالنهر به جنگ‌گاه‌ها نزدیک است (…) برای مسلمانان جنگ‌گاهی دشوار‌تر و مهمتر از جنگ‌گاه ترک نیست و مردم ماوراءالنهر در برابر ایشانند و بلاد اسلام را از خطر تجاوز آنان حفظ می‌کنند. سراسر ماوراءالنهر مرزهای ترکان است که آماده جنگند و مردم آنجا را صبح و شام تهدید می‌کنند.»[4] مقدسی «مشرق» یعنی خراسان و ماوراءالنهر را «پایگاه اسلام و دژ استوار آن» و «سد راه ترک‌ها و سپر غزها»[5] می نامد و یعقوبی در «البلدان» هنگام شمردن «ثغور» (حاشیه‌های مرزی) دولت عباسی، از سمرقند، فرغانه، چاچ  (تاشکند) و اِسبیشاب به عنوان «گلوگاه ترک» سخن می‌گوید که «ماورای آن بلاد شرک است و عموم بلاد ترک که خراسان و سیستان را احاطه دارد.»[6]. یعقوبی حتی گروه‌بندی‌های قبیله‌ای ترکان و طرز زندگی کوچ‌نشینی آنان را به گونه‌ای نسبتا دقیق توصیف می‌کند و می‌نویسد: «ترکستان و ترک‌ها را چندین صنف و چندین مملکت است، از جمله خرلخیه (قارلوقستان)، و تُغوزغُز (نُه اغوز) و تُرکش (تورگش) و کیماق (قیمیق) و غُز و هر صنفی از ترک را مملکتی جداگانه است و برخی از ایشان با برخی دیگر می‌جنگند و آنها را منزل‌ها و قلعه‌هائی نیست، بلکه در خیمه‌های چند ضلعی ترکی منزل دارند (…)  اینان به سرزمین خراسان (شامل ماوراءالنهر) احاطه دارند و از هر ناحیه ای می‌جنگند و با آنها جنگ می‌شود، چنانکه ولایتی از ولایات خراسان نیست، مگر آنکه آنان با ترک‌ها می جنگند و ترکان از هرصنفی نیز با آنان می جنگند» (همانجا).

تحول در وجهه ترک‌ها

پر واضح است که ترک‌هائی که در اینجا با لحن منفی و به عنوان «کافر» و «دشمن دین» توصیف می‌شوند، قبیله های چادرنشین ترک بودند که یا مسلمانان به سرزمین های آنان یعنی آن‌سوی مرزهای دولت اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر هجوم نموده، با آنان می‌جنگیدند و یا آنان به مرزهای دولت اسلامی دست‌اندازی کرده، به مسلمانان حمله ور می‌شدند.

این تخمینا در سال های 800-1000 یعنی تا اوایل هزاره دوم میلادی و یا مدتی پس از آن بوده است. آثار تاریخی و جغرافیائی هم که از آنها نقل قول آوردیم، از همین دوره هستند. اگر از دوره آغازین اسلام که بیشتر آثار آن یا از میان رفته‌اند و یا هنوز به شرح اقالیم و سرزمین های دوران گسترش اسلام اشاره نمی‌کنند، صرف‌نظر کنیم، می توان گفت که مجموعا حدود پانزده اثر تاریخی-جغرافیائی از نویسندگان عرب و ایرانی و یا اقوام دیگر وجود دارند که در این دوره در باره سرزمین‌ها و اقوام رنگارنگ خلافت و از جمله مناطق ترک نشین و قبایل ترک زبان آسیای میانه در آن دوره گزارش داده‌اند.  تقریبا در همه این آثار تاریخی-جغرافیائی با این تصویر کلی روبرو می‌شویم که در چند نمونه فوق یادآوری کردیم.

این درست دوره‌ای است که سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر و عموما شرق ایران امروز حکومت می‌کردند.

طبعا اکثر اعتبار و «ثمره» مادی و معنوی این «جهاد بزرگ» در شرق قلمرو اسلام به حساب امیران سامانی نوشته شده است. اما می‌دانیم که از آغاز دولت سامانیان در سال 819 م. و به‌ویژه در دوره اوج قدرت آنان، اکثریت فزاینده‌ای از سربازان و فرماندهان لشکریان سامانی و دیرتر خود خلیفه عباسی را همان ترک‌های دشت‌های شمال تشکیل می‌دادند. آنها یا به صورت داوطلبانه و یا پس از جنگ و اسارت، به صف لشکر سامانیان پیوسته بودند و در اواخر هزاره یکم میلادی حتی اربابان سامانی خود را کنار زده، برجای آنها نشستند.

به یاد بیاوریم: پس از سقوط دولت ساسانیان و بخصوص گسترش اسلام میان ایرانی‌تباران بومی ماوراءالنهر، هم نفوذ و هم نفوس یعنی تعداد ترک‌ها در ماوراءالنهر رو به افزایش گذاشت. در جنگ معروف تالاس میان مسلمانان و لشکر چین که در سال 751 م. در دشت‌های قزاقستان و قرقیزستان کنونی درگرفت، عامل مهمی که گفته می‌شود باعث پیروزی لشکر اسلام گردید، این بود که انبوه سربازان ترک که در جانب چین و برضد مسلمانان می‌جنگیدند، در وسط جنگ جبهه عوض کرده، به مسلمانان پیوستند و شروع به جنگ بر ضد چین و متحدین آن نمودند. اطلاعات دقیقی موجود نیست که آیا ترک‌های چادرنشین و اغلب شمن‌باور که طبق روایت‌ها قراردادی و بخاطر مزد می جنگیدند، همزمان با تغییر جبهه به سود لشکر اسلام خود نیز مسلمان شدند، یا نه؟ در باره بیش از ده هزارجنگجوی ترک در دشت‌های قزاقستان و قرقیزستان کنونی که گویا در جنگ معروف تالاس به اسارت امیر اسماعیل سامانی درآمدند نیز احتمالا میتوان سوال مشابهی را مطرح نمود.

در اینجا دو موضوع را می‌توان به راحتی ادعا نمود.

اولا احتمال قوی بر آن است که در همه این موارد، جنگجویان ترک‌ که چه دواطلبانه و در شرایط صلح (از جمله خرید به عنوان برده و غلام) و چه در نتیجه جنگ، شکست و اسارت به دولت اسلامی پیوسته‌ بودند، دستکم با ادای یک «کلمه شهادت» و قبول فرمانروائی خلیفه و «امیر المومنین» به عنوان «مسلمان» پذیرفته شده بودند[7].  به هر تقدیر، «اسیرانی که مسلمان نبودند، نمی توانستند به لشکریان خلافت بپیوندند» (همانجا). طبیعتا پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها از راه‌های دیگر، مانند فشار محیط و نیاز به هم‌رنگی با اکثریت، تجارت و یا تبلیغات دینی (بخصوص از سوی صوفیان ایرانی تبار) نیز تحقق یافته است.

ثانیا پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها که در زمان ظهور اسلام اکثریت بزرگشان چادرنشین و شمن‌باور بودند، به موازات روند یکجا نشین شدن آنان انجام گرفته‌است. پذیرش و گسترش اسلام در جوامع قبیله‌ای و پراکنده ترک‌ها در آسیای میانه به سادگی و سرعتی که حتی در جامعه قبیله‌ای و چادرنشین اعراب عربستان در اوایل اسلام روایت شده است، نبود. مورخین اسلامی بارها در باره برخی قبایل دشت‌های آسیای میانه و جنوب روسیه (از جمله بلغارهای وُلگا) خبرداده اند که گویا به اسلام گرویده، اما در باره این دین نو چیزی نمی دانسته اند.

در آغاز چنین بوده که در حالیکه اکثر تر‌ک‌های کوچ‌نشین شمن‌باور مانده‌ و حتی بر ضد مسلمانان جنگیده‌اند، آنان که در امتداد «راه ابریشم» و واحه‌های آسیای میانه یکجا نشین شده و یا ابتدا در ماوراءالنهر و خراسان به زندگی ثابت‌تر شهری و یا روستائی شروع کرده‌اند، در بستر تحولات اجتماعی و سیاسی محیط خود، بودائی، مانوی، مسیحی و دیرتر اکثرا مسلمان شده‌اند.

همزمان با پذیرش اسلام از سوی ترک‌هائی که زندگی کوچ نشینی آسیای میانه را به هر صورت و دلیلی ترک کرده، در ماوراءالنهر، خراسان، مابقی ایران و خاورمیانه وارد جهان اسلام شده‌اند، برخورد تاریخنویسی اسلامی نیز به تدریج تحول پیدا می‌کند. تا قرن‌های دهم و یازدهم در حالیکه همان نگاه «جهاد بزرگ» سامانیان خراسان و ماوراءالنهر بر ضد «اتراک کافر» دشت‌ها ادامه می‌یابد، ترک‌های نومسلمان و یکجا نشین شده در داخل خلافت اسلامی به عنوان جنگجویان، امیران و دیرتر حتی فرماندهان و سلاطین این دولت‌های اسلامی صاحب اعتبار و احترام اجتماعی و سیاسی فزاینده‌ای می‌گردند. پایه این اعتبار که همزمان با قدرت گرفتن ترک‌ها در داخل نیروهای نظامی دولت افزایش می‌یابد، توان و مهارت نظامی و جنگجوئی آنان بوده است.

از سوی دیگر، ترک ها مورد اعتماد اعراب قرار داشتند، چرا که آنها بومی خاورمیانه نبودند، روابط قومی و فرهنگی با مردم خاورمیانه نداشتند و می توانستند فارغ از کشاکش های داخلی و قومی اعراب، با وفاداری به خلفای عباسی و امیران سامانی خدمت کنند. جاحظ البصری، مورخ اوایل عباسیان، در رساله خود موسوم به «مناقب الترک» در باره مهارت جنگی ترک‌ها می‌نوشت که آنها بیشتر عمرشان را نه در روی زمین، بلکه در حال اسب سواری می‌گذرانند. «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولتمداری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[8].

همزمان با یکجانشین شدن تدریجی، کسب شهرت جنگاوری و فرماندهی ترک‌ها در لشکرهای اسلامی بیشک به اعتبار اجتماعی آنان در جهان اسلام افزوده است. اما در این هم نمی‌توان شک نمود که بدون پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها و انطباق آنان با محیط اجتماعی جدید در وطن هائی نویافته، ترقی و تحکیم موقعیت سیاسی و اجتماعی آنان در جامعه اسلامی اصولا قابل تصور نمی بود.


(از مجموعه «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟»)


[1] عثمان، 261-262

[2] باسورث 2007 الف، 197

[3] البلدان 29

[4] ابن حوقل 196-197

[5] مقدسی، 159-160

[6] یعقوبی 70-71

[7] عثمان 268

[8] جاحظ، مناقب 67… ادامه خواندن

سه فصل از رمان تاجیکی «فرشته در دوزخ»

یک رُمان فوق العاده جالب از نویسنده و روزنامه نگار شناخته شده تاجیک ساجده میرزا با عنوان «فرشته در دوزخ» در دست دارم.  نویسنده اش که دوست و همکار سابق من هم هست، آن را به من داده تا از نظر املا، سبک و واژگان به فارسی ایرانی متناسبش کنم، یعنی آن واژه ها و تعبیر های زیبا و دلنشینی را که فارسی تاجیکی دارد و برای ما ایرانیان سخت فهم هستند، (متاسفانه) به فارسی رایج تر ایران تبدیل کنم، تا خواندن آن برای ایرانیان علاقمند نه تنها بخاطر املا و الفبای سیریلیک تاجیکی، بلکه در ضمن به جهت آن تعابیر و واژه های زیبا و دلنشین مخصوص تاجیکی مانند پرتافتن (پرت کردن)، آفتاب نشین (به معنی غروب) و صد ها لغت دیگر، به قول تاجیکان «دل بزن» نشود.

این کتاب اخیرا در دو هزار نسخه به تاجیکی با الفبا و املای سیریلیک در دوشنبه (تاجیکستان) چاپ شده است. این رمان توصیفی و فوق العاده تصویری در باره سر نوشت تراژیک یک دختر تاجیک در جامعه سنتی تاجیکستان در سال های پس از فروپاشی کمونیسم است که در ضمن نشان میدهد که سنت های فرهنگی و اجتماعی صرفنظر از سیستم سیاسی ادامه داشته و هنوز مصرانه پا برجا هستند. 

من در حال باز نگری رمان هستم وچهل-پنجاه صفحه اولش را در تارنمای «چشم انداز» منتشر میکنم. امید وارم مورد توجه و عنایت ایرانیان علاقمند به کتاب، زبان و فرهنگ تاجیکستان و زندکی اجتماعی مردم در آسیای مرکزی قرار گیرد. ضمنا می توان رمان «فرشته در دوزخ» را به راحتی به عنوان بدنه و هسته اصلی یک فیلمنامه جالب ایرانی تاجیکی یا افغانی تصور نمود.

سه فصل نخست از

«فرشته در دوزخ»، مولف: ساجده میرزا

ویراستاران: بحرالدین علوی، شهاب فرخیار

دوشنبه، 2022

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، در یک زمان، در یک مکان پادشاهی بود که پنج دختر داشت. یک رویشان آفتاب بود و یک رویشان ماهتاب و آوازه حُسنشان به هفت اقلیم می‌رسید.

یکی بود، یکی نبود

پادشاه پسر نداشت و غم بی پسری روزگارش را تیره و اوقاتش را تلخ می‌کرد. سالها گذشت و دخترها بزرگ شدند. پادشاه چهار دخترش را به شاهزاده‌های مملکت های همسایه به شوهر داد، الاّ بزرگ ترین دخترش را که در حُسن و عقل و خِرَد از خواهرانش برتر بود و نامزدهای مورد نظر پدر را رد می‌کرد. شاهزاده‌ها با امید بسیار از دروازه شهر وارد می‌شدند و نا امید برمیگشتند. شاهدختر آن قدر نامزد رد کرد که نامش از زبانها افتاد و دیگر کسی به سراغش نیامد. پادشاه از ناز و نوز دخترش خشمگین شد و سوگند خورد که روز یکشنبه اول ماه هر که اول از دروازه شهر وارد شود، همان را به دامادی می‌پذیرد. دختر دیگر علاجی نداشت، مگر به طلب پدر سر فرود آرد. او چین در جبین و ترس در دل انتظار اول ماه شد. صبح یکشنبه خود را آراست و پیش از دیگران به بلندترین برج قصر رفت، تا شوهر آینده‌اش را ببیند. واویلا، کسی که اول از دروازه شهر وارد شد، پیرمرد موسفیدی بود، با قامتی خمیده، دهانی بی‌دندان و آب بینی از نوک دماغش آویزان…

دختر افسانه‌گو برای تأثیربخشی داستانش لب گزید و “وای وای” کرد و سر تکان داد و بعد گویا راه حلّ مشکل دختر شاه را می‌جسته باشد، به طور ساختگی به دورهای دور نگاه کرد. خواهرزاده‌اش که تا این دم با مرجان گردن خاله ‌بازی می‌کرد و با دهان باز قصّه دختر پادشاه را می‌شنید، از هیجان آب دهانش را فرو برد و با دستان کوچکش دهان خاله را بست.

-چرا؟ نمی‌خواهی ادامه افسانه را بشنوی؟ ادامه اش جالب است! من گویم و تو بشنو!

-قصّه «بزک جِنگِله پا» را بگو! – دلتنگی کرد کودک.

-باز هم «بزک جنگله پا»؟ دیشب بزک را گفتم، پری شب بزک را گفتم، بیا ادامه قصّه دختر پادشاه را بگویم.

-نه، نگو، پادشاه بد خُلق است، مثل بابا بزرگم، دخترش را دوست نمی‌دارد، بزک مهربان است…

خاله خنده‌اش را سر داد و کودک را بغل کرد و هر دو در روی گلیم غلت زدند.

او هر شب برای خواهرزاده پنج‌ساله‌اش که از دِه همسایه به مهمانی آمده بود، قصه میگفت، تا کودک برای مادرش بی تاب نشود و فغانش خواب را از چشم مردم محله نپراند. مادر کودک آبستن بود و دلش به هم میخورد. او دخترش را به خانه پدری‌اش فرستاده بود تا “عق و عق” حالت استفراغ او را نشنود.

-چرا بابا بزرگ را خشمگین می‌گویی؟ مگر دوستش نمی‌داری؟- دختر از دهان کودک گپ می کشید و در عین حال حوض چشمان از اشک و خنده لبریزش را با لب دامنش خشک میکرد.  

-این بابا بزرگ را می‌گویی یا آن بابا بزرگ را؟- کودک لبانش را غنچه کرد و حیله‌گرانه به خاله‌اش چشم دوخت. منظورش بابا بزرگ پدری و بابا بزرگ مادری‌اش بود.

-هر دو را.

-آن بابا بزرگ خوب است، مرا کول می‌کند، بر شانه اش می‌بردارد که از درخت گیلاس بچینم. کودک جمله‌اش را دوام نداد.

-این بابا بزرگ چه؟

کودک به پنجره نگریست و به خاله‌اش اشاره‌ کرد که گوشش را نزدیکتر بیارد.

-این بابا بزرگ مرا دوست نمی‌دارد، هر بار بیایم “هه، باز آمدی؟” می‌گوید، مرا بغل نمی‌کند، اسباب بازی هم نمی‌خرد. آن بابا بزرگ برایم دو عروسک خرید!

دختر یاد نداشت که بار آخر چه وقت به این ‌اندازه از ته دل خندیده بود. خنده خاله به کودک گذشت، هر دو خیلی شادی کردند. کودک از خنده سیر شد و به تخت خواب پرید و چار زانو نشست و افسانه بزک را طلب کرد.

-باشد، بزک را می‌گویم، چشمانت را بپوش، تا افسانه را خوبتر بشنوی. یکی بود، یکی  نبود، روزگاری بود…

دختر افسانه بزک را آن قدر کش داد که خواب خرگوشی خواهرزاده‌اش از راه رسید و او با چشمان نیم باز به خواب ناز رفت. دختر خود را با احتیاط از خواهرزاده‌اش کنار کشید، تا او را بیدار نکند. چشمان خودش غرق خواب بودند، امّا کاسه‌های تلمبارشدۀ ناشسته آشپزخانه را به یاد آورد و نا خواسته از جای بلند شد.

اهل خانواده در این حیاط بزرگ که شش در اطاق و یک مهمانخانه وسیع داشت، همه در بسترهای نرم خوابیده بودند. از در ‌باز مهمانخانه صدای خرناس خویش دور پدرش به گوش می‌رسید که در آستانۀ عید قربان از دِه، به مال بازار گوسفند آورده بود و برای کوتاه کردن راه، شب را در خانه آنها روز می‌کرد. مهمان شکمش را سیر کرد و خوابید، امّا گوسفندهایش از گرسنگی در گرد درخت زردآلو سُم می‌زدند و دمبه‌های چون بالشت آفتاب خورده و ورم کرده خود را به چپ و راست تاب می‌دادند.

-مردک بی‌انصاف، خودش دو کاسه شوربا را با یک نان فطیر نوش جان کرد و این بیچاره‌ها را از همان نیمه روز به درخت زردآلو بسته، دیگر سراغ نکرد! – دختر مهمان را سرزنش کرد و از کاهدان پهلوی طویله کیسۀ علف تر را که پدرش عصری از صحرا آورده بود، برداشت و طشت لب‌ شکسته را از علف پُر کرد. بوی علف تازه موج ‌زنان به اطراف پهن شد و گوسفندها را که شکم های خالیشان در پشتشان چسپیده بود، بی‌طاقت کرد. ماده‌ گاو خانواده هم که تا حال چارزانو زده نشخوار می‌کرد، از جای برخاست و سرش را از شکاف هواکش طویله‌ بیرون برآورده هوا را حریصانه بوی کشید. ماده‌ گاو هفته ای پیش زائیده بود و حالا شکم خالی شده‌اش را با علف پُر میکرد. دختر از ترسی که گاو مبادا صدا بلند نکند، یک بند علف را با عجله به پیشش پرتاب کرد.

-عجب اشتهایی داری، دهانت بیست و چار ساعت می‌جنبد! – گفت او و علف باقیمانده را به نزد گوسفندها برد. با نزدیک شدن طشت سفالین علف چهار گوسفند مثل سربازهای جنگی به پیش دویدند و اگر دختر شتاب نمی‌کرد، درخت زردآلو ریشه‌کن می‌شد.

-آهسته، آمدم، محله را زیر و رو نکنید آخر! گوسفندها یکدیگر را هُل داده، خود را به طشت زدند. دل دختر به حال این حیوان ها سوخت. او سر پا نشست و به آنها چشم دوخت. “بیچاره‌ها حس می‌کرده باشند که فردا یا پس‌فردا کُشته می‌شوند؟” ساکنه – پیرزن باتجربه محله می‌گفت مال، ده روز پیش از ذبح به درد سر گرفتار می‌شود و تا روز کارد به گلویش رسیدن، گیج و پکر می‌گردد. ساکنه به زور تا کلاس چهار خوانده بود و رسید بازنشستگی اش را به جای او عروسش امضا می‌کرد، ولی به همۀ سؤال ها جواب داشت، ‌انگار دو دانشگاه ختم کرده است. نصف مرد و زن های ده بر روی دستان او به دنیا آمده‌ بودند و چانۀ ده ها ساکن به رحمت خدا رفته را هم همین ساکنه بسته بود. مگر به گپ او می‌شد باور نکرد؟ دختر خم شد و در روشنایی چراغ روی حیاط به چشمان گوسفندان نگاه کرد. اما در آن چشمان عسلی مهربان از گیجی و پکری خبری نبود! گوسفندها با اشتها علف می‌جویدند و با لقمه نیم‌ جویده در دهان، پوزه هایشان را دوباره به طشت سفالین لب‌شکسته که سالها باز در خدمت گاو و مال خانواده  بود، فرو می کردند.

-پایان عمرشان را احساس نمی‌کنند، وگرنه باید علف در گلویشان درمی ماند. – دختر با خود اندیشید و از حوض برای آنها آب آورد. خیلی تشنه بودند، آب را بی‌ایست دم کشیدند، مثل این که ماه ها روی آب را ندیده‌اند. شکم گوسفندها از آب و علف باد کرد تا آرام گرفتند. این دم در راهرو تاریک دو جفت چشم مثل کرم شب‌چراغ درخشید.

سگ سیاه از گوشه تاریک حیاط جنبان جنبان چون از پرده شب بیرون آمد. جفت چشمان فروزانش گاه در یک طرف می درخشید، گاه دو قدم دورتر. ده سال زندگی با این خانواده او را رمز فهم کرده بود، می‌کوشید به بیل و بند و کلنگ که صاحبخانه هر جا دلش خواست پرت می کرد، برنخورد و از خشم او ایمن بماند. سگ به در آشپزخانه رسید و تملّق کارانه دم جنبانی کرد.

-تو چرا نمی‌خوابی؟ گرسنه‌ای؟ سگ سیاه در جواب لب لیسید.

دختر از انبوه ظرف های خالی و نیم‌خالی پاره‌های گوشت و چربی را جدا کرد و به کاسه آهنی انداخت که سگ شکم‌چران آن را از لیسیدن چون الماس سفته و درخشان کرده بود. آب دهان سگ از گوشه لبانش به زمین ریخت، امّا نزدیک نیامد، انتظار شد که دختر کاسه را هر چه بیشتر پُر کند. چند دقیقه‌ای که دختر در آشپزخانه برایش خوراک پسمانده جمع می‌کرد، شاید در نظر سگ مثل سال نمود.

-بیا، بگیر رزقت را- و کاسه پُر غذا را به زمین گذاشت، امّا هنوز پشت به سگ نکرده بود که کاسه خالی شد.

-گویی از درو آمده‌ای! عصری خودم شکمت را سیر کردم. سگ لبانش را لیسید و با امید به سوی بشقاب های آشپزخانه نگاه کرد.

-نگاه نکن، دیگر چیزی نیست، برو بخواب. سگ چون گدای خیره و پرتمنا به دختر نگاه کرد و دُم جنباند، امّا چون دید که بوی امیدی نیست، با بی میلی، جنبان – جنبان در تاریکی شب غیب زد.

دختر کاسه‌ها را شست و جا به جا کرد. دستانش را صابون زد و می‌خواست به تخت خوابش برگردد که از اطاق کناری صدای پدرش را شنید. او دختر کنجکاوی نبود، بانزاکت و تربیت دیده بود، امّا از صحبت پدر و مادر که بریده بریده به گوش می‌رسید، احساس کرد که آنها در باره او بحث می‌کنند.

پدر با غرور خاص خود که طرف مقابل بحث را جای آدم نمیگذارد، می‌گفت:

-این دختر چند سال دیگر تک و تنها و بدون شوهر خواهد ماند؟ در پیش دوست و دشمن زبان کوتاه شدیم.

مادرش با صدایی که به زور شنیده می‌شد، پدر را تسلّی می‌داد:

-صبور باشید آقا، میگویند «دختر پیر و بختش میر»، این هم روزی جفتش را پیدا می‌کند، غم نخورید.

-خر میر راهش را گم کرده است که به خانه تو بیاید؟ کی پیر دختر لازم دارد؟ یک سال بعد سگ هم طرفش پارس نمیکند! – با قهر جواب داد پدر و از پست و بلند شدن صدایش معلوم می‌شد که پشتش را به طرف زنش گرداند. زن طعنه شوهرش را بی‌جواب گذاشت، یا شاید مثل همیشه “دعوا نشود” گفت و خود را به خواب زد.

دل دختر سیاه شد، او بی‌صدا به اطاق خواب برگشت و پهلوی خواهرزاده‌اش دراز کشید. خواب از دیدگانش پرید، آهی سرد از دلی پردرد کشید و به سرنوشت خود نفرین خواند. او دختر بزرگ این خانواده بود و اکنون به 29 سالگی قدم می‌گذاشت. همسالانش مثل تیر فلاخن مدت ها بود که از خانه پدرهایشان بیرون جهیده بودند. تنها پای او در گل این خاندان درمانده بود. هژده‌ساله بود که اورا با جوانی از ده همسایه نامزد کردند. جوان زیبای قامت ‌بلندی بود، دل دختر به او می‌کشید. شبانه روی تخت خواب به پشت می‌زد و در بال رؤیاها به کجاه که نمی‌پرید! شب عروسیش را تصوّر می‌کرد و از هیجان نفس در گلویش می‌پیچید. آن جوان را با تمام وجودش می‌خواست. برای او دستمال دامادی می‌دوخت و آن را با لاله‌های ارغوانی می آراست، به لحاف و بالشت گلدوزی شده پنبه پُر می‌کرد و کاسه و بشقاب می‌خرید. تا روز جشن کمی دیگر مانده بود که ماشین داماد به دره افتاد و دلداده اش جوانمرگ شد. دختر اندوه گرفت، دلش شکست، آرزوهایش برباد رفت. امّا از ترسی که نگویند دختر بی‌حیایی بوده است، در ظاهر میخندید و اشکهایش را فرو می‌برد، ولی در تنهایی سر زیر لحاف می‌کرد و مویه‌ می‌کشید. بعد مراسم گور و دفن، مادر دختر جهازی را که خانواده مرحوم آورده بود، در یک ماشین بار کرد و به خانه‌ داماد برد. مادر داماد جهاز را دید و فغانش به آسمان پیچید.

-دختر بی پای و قدمت پسرم را جوانمرگ کرد.-گفت و با همین درِ بخت به روی دختر بسته شد.

چند سال کسی به خواستگاری‌اش نیامد، بعدها یکی دو نفر پیدا شدند که یا زن مرده بودند یا هوسران. پدرش از ازدواج دختر بزرگش امیدش را کند و خواهرهای او را پس از ختم دبیرستان عجولانه پشت سر هم به شوهر داد. با آن چهره چون گل نازک، چشمان آهوی رمیده، قامت رسا و گیسوان به قدش برابر، دختر بزرگ خاندان، خار چشم پدر و باعث زبان کوتاهی مادر شد.

روزهای زندگی‌اش طولانی و یکرنگ شدند، شبش به کُندی روز می‌شد و روزش به سختی شب، نه عشقی بود، نه عاشقی. امیدش را از ازدواج کند و خواست کسب و کاری آموزد که لااقل محتاج دیگران نشود. امّا جرأت نداشت با پدر بد اخلاقش مصلحت کند. بالاخره خاله اش را که اهل شهر دوشنبه بود، میانجی کرد. پدرش خواهرزن تحصیل کرده‌اش را با احترام “معلمه” می‌گفت، امّا روزی که خاله پشت فرمان ماشین “Jeep” از دروازه دو لنگه خانه وارد شد و با شوخی “دخترم را با خودم به شهر می‌برم” گفت، مرد مثل سگ از زنجیر رهیده دیوانه شد و با او درافتاد. کاسه و بشقاب را به سر زنش زد، از آستین مهمان کشید و او را از در بیرون انداخت. خاله‌اش از آن روز دیگر پای به پاشنه در خواهرش نگذاشت. به عروسی خواهرزاده‌ هایش هم دعوتی بود، امّا نیامد.

-تا آن سگ دیوانه زنده است، من پایم را به آن خانه نمی‌گذارم! – می گفت.

دختر اکنون خانه‌نشین شده بود، برای جمع جوانها او پیر بود، برای پیرها میانسال. او نام زیبایی داشت – فرشته. امّا همسایه‌‌ها او را پشت سرش “پیردخترِ صفر” می‌گفتند. این را بارها با گوش خود شنیده بود. از آدمها می‌گریخت و ساعت های بیکاری اش را در بالاخانه پُر از کتاب بابای خدا بیامرزش سپری می‌کند و از واقعیت تلخ به افسانه‌ها پناه می‌برد. آن قدر کتاب افسانه خواند که حساب ندارد!

خانۀ پدر

حیاط آنها با باغ بزرگ و پنج اطاق قدیمی و یک اطاق پذیرایی نوساخت که همه روی یک زیرزمین بلند بنیاد شده بود، در ورودی راه بازار ناحیه قرار داشت. خویش و تبار و شناس و ناشناس در راه رفت و بازگشت از بازار “یک پیاله چای بگیریم” میگفتند و بی‌خبر “میهمانی” می‌آمدند و این “میهمانی” بعضاً روزها طول می‌کشید. خواهران فرشته در روستاهای اطراف مسکون شده‌ بودند. آنها بسیار وقتها از غر غر مادرشوهر و ناز و نوز خواهرشوهرهای خود به خانه پدر پناه می‌بردند و بعضاً هفته‌ها همانجا ماندگار می‌شدند، گویا اصلاً ازدواج نکرده‌اند. از این رو، دیگ شوربا در این خانه از سحر می‌جوشید و آتش تنور خاموش نمی‌شد. فرشته هر سحر پیش از دیگران از خواب بر میخاست، گاو می‌دوشید، حیاط می‌روبید، برای پدرش صبحانه آماده می‌کرد و در اطاق بزرگ برای مهمانهای ناگهانی دسترخوان[1] می‌گُشود. گاها فراموش می‌کرد که خودش آب در دهان نگرفته است. دلش غم داشت، شکمش به یادش نمی‌رسید.

آن سحر از فریاد خروس همسایه با خاطر آشفته و دل گرفته بیدار شد. خروس پیر چندی بود که حساب وقت را گم کرده بود، گاها وقت غروب فریاد می‌زد، گاها در نیمه روز. امّا، آن سحر روی لبه دیواری که خانه آنها را از حیاط همسایه جدا می‌کرد، با وقار قدم می‌زد و با صدای گرفته جیغ می‌کشید. فرشته به نزد پنجره آمد.

ته نشین حرفهای شب گذشته پدرش، در قلبش سنگینی می‌کرد، گویا سنگ سیاهی در سینه داشت. از حیاط سرفه پدرش بلند شد که ظاهراً حال و هوای خوبی نداشت، زیر لب غُر- غُر می‌کرد. خروس را بر سر دیوار دید و بیشتر عصبانی شد. از زمین سنگی را برداشت و با غضب به طرف خروس پرت کرد، ولی تیرش به نشان نرسید و “هی، مادر ترا…” گفت و سنگ بزرگ تری را برداشت. امّا خروس هم آن قدر نادان نبود که از سنگ همسایۀ بدخو بترسد. او خود را ماهرانه به حیاط صاحبش پرتاب کرد و از آن سوی دیوار قصدا یک “قو قو قولو”ی دیگر زد. مرد به خروس و صاحب خروس زیر لب دشنام داد و غُرغُرکنان به طرف تخت زیر سایه انگور قدم برداشت. “زود بیدار شده است، کاش مادرم صبحانه‌اش را می‌برد.”- از دل گذراند دختر و از پنجره به چهار گوشه حیاط نگاه کرد، مادرش پیدا نبود، با بی میلی به آشپزخانه رفت و در مشغول آماده کردن صبحانه شد.

پدرش از آن مردان شکم‌ چرا نبود که که هر غذا را بپذیرد. اگر صبحانه یا شام طبع دلش نبود، روز همه را سیاه می‌کرد. برای همین مادر و دختر به اصطلاح گلِ خوراک را به پیشش می‌گذاشتند و در گِردش پروانه می‌شدند که مبادا دماغش نسوزد. حالا هم دختر قوری گرم را با پیاله‌ها روی سینی چید و کاسه چینی را با خامه شیر عصری دوشیده‌اش پُر کرد، روی شیر مثل لایه سفتی بود. دهانش آب گشاد. این دَم آواز شیم شیم گاودوشی مادرش از طویله‌ به گوش رسید. دختر حالا راضی شده بود که یک گله گاو را بدوشد، امّا با پدرش رو به رو نشود.علاج دیگری نداشت. پایهایش را بزور کشیده، به سمت تخت قدم برداشت.

سینی را در گوشه تخت گذاشت و نان ریزه‌های سفره از شب مانده را روی علفهای آفتاب خورده که از گرمای سخت به زمین خوابیده بودند، پاشید و برای پدرش سفره باز کرد. اوّل کاسه خامه را در پیش او گذاشت. خامه روی شیر را هر سحر پدر می‌خورد، همیشه همین طور بود. در کودکی خواهران بعد از رفتن پدر، خود را به سر سفره می‌زدند و کاسه خالی خامه را با نوبت می‌لیسیدند. مادرش سرشیر را همیشه برای صاحب خانه نگاه می‌داشت و به کودکانش شیر و روغن می‌داد. امّا کودکان فرق مزه خامه و شیر را می فهمیدند.

فرشته چای را سه دفعه گردانید[2] و دست روی سینه پیاله چای داغ را که از گرمی هوا بخارش نمی‌برآمد، به نزد پدر گذاشت. نان کلوچه را پاره کرد و کاسه عسل را به پیاله نزدیک آورد.

پدر مثل آدمان قهری از دخترش رو یگردان بود، دختر وقتی به طرف چپ تخت میرفت، او رویش را به سمت راست می‌گرداند، به طرف راست که میگذشت، رویش را به سمت چپ تاب می‌داد. نهایت نگاهش به دسته گنجشک های گرسنه درماند که برای نان ریزه‌های تکیده دختر به سر هم منقار می‌زدند. او از سینی پاره قندی را برداشت و غضب ‌آلود به سر گنجشکها زد. پرنده‌ها با هراس به شاخه‌های انگور نشسته، از آن بلندی به سوی مغزهای نان چیر چیر می‌کردند.

– چیز دیگری بیارم؟ – پرسید فرشته با صدای پست، مثل این که با خودش حرف می‌زد.

-هیچ چیز لازم نیست! پدر با قهر دست ‌افشاند و گویا فرشته گناهی کرده باشد، از او روی تافت. دختر برای خود چای نریخت، وقت های اخیر چای سحر با پدر مثل شکنجه شده بود. بی هیچ دلیلی مثل بادکنک پف می‌کرد، سرخ و سفید می‌شد، پشت به زن و فرزند می‌گرداند و کاری می‌کرد که آنها گنهکارانه سر خم کنند.

این صبح هم پف کرده بود، ابروانش از خشم سر به سر زده، هاله سنگینش هوا را می‌سوزاند. خوشبختانه، مادرش با سینی گوشت از آشپزخانه بیرون شد و فرشته آه سبکی کشید.

همزمان با به روی تشک نشستن مادر، فرشته عزم رفتن کرد.

کجا، دخترم؟ بشین صبحانه خور. مادر بالاتر نشست و لب تخت را برای دختر خالی کرد.

-مشکلی نیست، احتمال پروینه بیدار شده است، اگر مرا نبیند، گریه می‌کند. دختر با بهانه خواهرزاده‌اش با قدمهایی که صدا نداشتند، از نزد پدر و مادرش دور شد. مرد از دسترخوان رو برگرداند و با اخمهای گرفته از پشت دخترش نگاه کرد، دور و دراز نگاه کرد. چشمان در زیر ابروان پرپشت نهانش گرمی نداشتند. شاید اگر کمان می‌داشت، او را سر یک تیر می‌کرد. از سفره پُر ناز و نعمت صبحانه هم تنفّر داشت. نگاه بی‌حرکتش دور و دراز در یک نقطه مات می ماند و آهسته به نقطه دیگر می‌لغزید. نهایت چه فکری کرد که با عجله خامه را پیش کشید و یک پاره کلوچه را به کاسه انداخت. گریبان پیراهن راه راهش از کوتاهی گردن تا گوشش می‌رسید و هر بار به سوی سفره گردن می‌یازانید، شبیه سنگ‌پشتی می‌شد که در چمن زار سر از خانه پشتش بیرون می‌کند.

اورا نمی‌شد، مرد بدریختی نامید، چشم و بینی و دهانش گویا به هم متناسب بودند، اما نگاهش یک سردی داشت که مو را در پشت زن و فرزندانش راست می‌کرد. از ظاهر، سن و سالش را نمی‌شد حدس زد، نه پیر بود و نه جوان. عکسهای زمان جوانی‌اش از عکسهای حاضره‌اش زیاد فرق نمی‌کردند، گویا از مادر با همین شکل به دنیا آمده بود. سگرمه های همیشه گرفته‌اش، جویهای آژنگ را در پیشانی‌اش عمیق تر می‌کردند.

زن با آستین وسیع پیراهن چیتش یک زنبور خیره را که ویز ویز می‌کرد و هر زمان به کاسه عسل نوک می‌زد، از سر سفره می‌راند و گاه گاه دزدیده به شوهرش می‌نگریست، حال و هوای او را با نگاه لمس می‌کرد. تبسم مرموزی در لبانش دیده میشد، مثل آدمی که حرف عجیبی دارد و اگر آن حرف را بگوید، هم صحبتش از حیرت انگشت می‌گزد. حرفی هم نداشت، تنها می‌خواست به این صبحانه بغض کرده کمی صفا دهد.

او زن میان سال و خوش‌اندامی بود که نشانه‌های حُسن ازلی هنوز از چهره‌اش نرفته بود و هر که چشمان بادامی، چهره چون برف سفید و کمان ابروان و رده مژگانهای خم ‌گشته‌اش را می دید، به خود می‌گفت که این زن در جوانی چه دل هایی را شکسته باشد! امّا او به جز این مرد بد اخم که نه حُسنش را می‌دید و نه خودش را و عمری، او را، به اصطلاح، در پوست پسته جای داده بود، مرد دیگری را نمی‌شناخت. آنها هر سحر مثل جفت هایی که ده‌ساله‌ها در یک بالین با هم سر نهاده‌اند، یکجا صبحانه می‌خوردند، گویا با هم حرف می‌زدند، امّا در اصل این صحبت از سلسله سؤالهای زن عبارت بود که مرد، اگر خوشش می آمد، به آنها پاسخ می‌داد، و اگر خوشش نیامد روی ترش می‌کرد.

این مرد قدش از میانه‌ پست، که خود را بیشتر از آنچه که بود با صلابت و سیاست نشان می‌داد، میراب کلان کالخوز بود و در زیر دستش ده ها کارگر داشت. در فصل کشت و کار صاحبان مزرعه های خصوصی دست بر سینه او را “ آقا صفر” صدا می‌کردند، تملّق می‌کردند و حتّی رشوه می‌دادند، امّا در پایان موسم آبیاری او باز “صفر کوتوله” میشد. از بنیاد، خلق و خوی خوبی نداشت و از بس مردم احترامش نمی‌کردند، بیشتر عقده‌ای شده بود.

نه خودش دوستی داشت، نه کسی را دوست می‌داشت.

زندگی‌اش سیر و پُر بود. پدرش باغداری نامی بود، حتّی وزیرها به پیشوازش از ماشین پیاده می‌شدند. صلابت داشت. می‌گفتی، رئیس کالخوز است. همسر باغدار، زن رنجوری بود که در میانسالی برای او یک پسر تولد کرد و دیگر از زاییدن بازماند. دختر خاله‌اش که بود، دل باغدار نشد که به بالایش زن بیارد و با همین یک فرزند قناعت کرد. چون همۀ تک فرزندها نازدانه بزرگ شد. این پسر، بدخو بود و از همه ناراضی، سازش با کسی جور نمی‌شد.

به سن بیست قدم گذاشته بود که پیرمرد در پی جستجوی عروس شد. گفت، شاید زن بگیرد و آدم شود. برای او زیباترین دختر، همین زن حالا در رو به رویش نشسته را زیر چشم کرد که آن زمان هفده‌ساله بود و دل ده ها جوان دیگر در غمش کباب. دختر نامزد گهواره ‌بخش داشت و دلش برای او گم می‌زد. آواز جوان را می‌شنید و می‌خواست این صدای گوش‌نواز هیچ گاه خاموش نشود، برایش نامه می‌نوشت و در سوراخ دیوار می‌گذاشت و برای گرفتن جواب نامه ساعت ها چشم از دیوار نمی‌کند. اما روزی که باغدار به خواستگاری آمد، پدر و مادر دختر کم مانده بود از شادی غش کنند. مادرش با شتاب تحفه و پارچه متاعی را که زن همسایه هفده سال پیش با نیت پایبند کردن دختر از سر دیوار آنها پرت کرده بود، برگردانید.

-خواهر جان، از ما نرنج، نصیب و قسمت همین بودست، -گفت.

دختر از غم تپید و پرپر زد، امّا کسی را پروای درد او نبود. دختر ماه پیکر که قامتش سرو روان را می‌ماند، به تقدیر تن داد و زن صفر کوتوله شد.

باغدار یک زمین کلان و تمام دار و ندارش را به پسر یگانه‌اش میراث گذاشت. روز مُردنش پسر و عروسش را به سر بالینش خواند، به پسرش نگاه نکرد، از دامن عروسش گرفت. -این بچه بد فعل را آدم کن، من نتوانستم، شاید تو توانی، باغم را به پسرم و پسرم را به تو سپردم، – گفت و غروب همان روز جان داد.

مرد عقده‌ای نه هوس باغ داشت نه راغ. او می‌خواست فرمانفرما باشد. باغ را به دو سه کارگر سپرد و خودش بعد از ختم دانشگاه کشاورزی میراب کلان کالخوز شد. باغ، شکوه پیشینش را گم کرد، امّا حالا هم خانواده‌اش از محصول زحمت های باغدار پیر روز می‌گذرانید. خریداران عمده ‌فروش، گیلاس و سیب و انار و خرمالویش را از سر شاخ می‌بردند. طویله‌ مرد پُر گاو و مال بود و دسترخوانش پر گوشت و شیر و روغن. امّا چیزی که اوقات اورا تلخ می‌کرد، نداشتن یک پسر بود.

همسرش برای او پنج دختر تولد کرد، ولی یک پسر هم به بار نیاورد. مردهای محله در مراسم و مهمانی‌ها به یکدیگر چشمک زده، بی پسری اش را به رویش می‌کشیدند و می‌گفتند:

-‌ آقا صفر زرگرِ خوب است، زنش فقط دختر می‌زاید.

مرد از قهر سرخ و سفید می‌شد، امّا گوش به کری می‌زد و شوخی های نیشدار مردم را ناشنیده می‌گرفت. سالهای اوّل زنش را گویا دوست می‌داشت، با او شوخی می‌کرد، میخندید. امّا وقتی پشت سر هم پنج دختر تولد کرد، دلش از او ماند. شبهایی که هوای شهوت بر او غالب می‌شد، زنش را بی بوس و کنار “زین می‌زد” و خمار خود را مثل خرگوش در دو ثانیه می‌شکست. سپس پشت به زن می‌کرد و حیاط از خرناس رضایتمندانه اش پُر می‌شد.

زن هم تدریجاً به بدفعلی شوهرش عادت کرد، با تند خویی اش کنار آمد. همزیستی اش با او مثل همزیستی رام کنندۀ پلنگ با پلنگ شد. زن برای سر نخ مسئله‌ای را باز کردن فرصتی مناسب می‌کافت، حال و هوای شوهرش را می‌آموخت، چاپلوسی می کرد و سپس حرفش را می‌قبولاند و برای قبولاندن حرف‌ خود گاه هفته‌ها فرصت می‌جست.

از زندگی‌اش شکایت نداشت، خوردگی‌اش در پیشش، نخورده‌اش در انبار، صد کس از لب سفره اش نان می‌خورد. امّا عشق زیبایی که به پسر همسایه داشت، چون جنین رشد نکرده در بطنش استخوان شد و حالا گاه گاه وقتی تنها گاو می‌دوشید یا دوغ می‌کشید، آن عشق از ته قلبش در شکل رباعی های پرالم بیرون میخزید و اشکهایش دانه دانه به دامانش می‌ریخت.

ساکنۀ پیرزن گاه-گاه می‌گفت:

-هزار آفرینت، زن، کس دیگر به جای تو می‌بود، با این مردک کوتولۀ بدخو، سبزه خاکش یک وجب می‌شد[3]، ترا یک تار مو هم سفید نشده ست!

زن به گپ های ساکنه میخندید. قد کوتاه شوهرش تا گوش های زن می‌رسید و گاه گاه که همراه به بازار یا مراسمی می‌رفتند، مثل شکارچی با سگش، مرد پیش پیش و زنش دورتر از او قدم می‌زد.

آن سحر نیز زن حرفی برای گفتن داشت، امّا گفتگوی شب گذشته را به یاد آورد و از فکرش برگشت.

– خوب شد امروز هوا خنک تر شد، وگرنه می‌پختیم، عجب گرم آمد این تابستان، -گفت زن، در حالی که زنبوری را که مدتها پیش پریده و رفته بود، هنوز هم با آستین وسیعش از دسترخوان “دور” می‌کرد.

مرد به حرف زنش محل نگذاشت، او کاسه نیم‌خالی خامه را یک سو گذاشت و سینی کوچک گوشت را پیش کشید. تکه ای را برداشت و یک گاز کلان گرفت. روغن از گوشه لبانش به ریش ناتراشیده‌اش و از بین انگشتانش به پشت دستش پاشید. گوش های خمیده سگ سیاه که دو سه قدم دورتر در زیر درخت سیب چرت میزد، سیخ شدند و زبانش چون نان لواش از تنور دهانش بیرون برآمد. سگ از استخوان و لبان روغن آلود صاحبش چشم نمی‌کند، ولی مرد استخوان را آن قدر جُوید که در آن یک فتیله گوشت هم نماند و نهایت “مه، بگیر!” گفت و استخوان را به سوی سگ پرتاب کرد. سگ به مثل بازیگران سیرک، استخوان را در هوا قاپید و شتابان به گوشه‌ دیگر حیاط دوید تا لقمه لذیذ را در خلوت نوش جان کند. مرد از چالاکی سگ ذوق کرد و به نیم لب خندید. زنش از این تبسمِ نیم لبی فال نیک برداشت و خواست عروس طلبان[4] دختر کوچکش را با شوهرش در میان گذارد، امّا نمی‌دانست گپ را از کجا شروع کند. دختر خردی نیم سال پیش ازدواج کرده بود و اکنون هر روز به مادرش زنگ می‌زد که کی اورا با داماد به خانه پدر “می‌طلبند”. معرکه “طلبان” خرج دارد، مثل یک جشن خرد است، مرد در اوج کشت و کار به گفته خودش برای این “نغمه ها” وقت ندارد.

-فاطمه تلفن کرد، گفت بابامو یاد کردم، هر شب به خوابم می‌درآید. …گفتم کار پدرت بسیار است، کمی سبکتر شود، ترا با داماد دعوت می‌کنیم. شاید آخر همین ماه دعوت کنیم دخترم را، چه میگویید، آقا؟- بیچاره‌ حالانه التماس کرد او.

مرد گویا سؤال اورا نشنید. به بالشت کج پهلو تکیه زده، گوشتهای در بین دندانهایش درمانده را با خلال دندان بیرون می‌کشید. تا گوشه‌های دندانهای آسیاب بزرگش را جستجو کرد. نهایت خلال خون‌آلود دندانش را در لب دسترخوان گذاشت و دهانش را با یک جرعه چای نیمه‌سرد آبگردان کرده به پشت  تُف کرد.

زن حس کرد که امروز هم گپش به این مرد خشن نمی‌‌گذرد و رشته صحبت را به طرف دیگر تاب داد.

-امروز در زمین نزدِ خرمنگاه کار می‌کنید؟ -پرسید او با احتیاط.

-زمین نزد خرمنگاه را دیروز تمام کردیم، – نهایت گفت مرد و از جای برخاست. همسرش کفشهایش را پیش پایش گذاشت.

-لباسهای کاریتان را در کیف انداختم. وقت رفتن از یادتان نرود. امروز زودتر تر می‌آیید؟-پرسید زن.

مرد چیزی نگفت، کیفش را برداشت و با تکبّر از حیاط بیرون شد. سؤال زن در هوا ماند، او به این مکالمه‌های یک‌جانبه عادت کرده بود. بر گشته به لب تخت نشست و چای سرد را به کنجی پرتافت و برای خودش چای گرم ریخت. گشنه بود، امّا دندان خلال خون‌آلود را دید و دلش بی‌حضور شد. “فعل بدت در گور!” گفت و دندان خلال را با دُم قاشق از دسترخوان بیرون پرتافت.

-بچم، بیا یک پیاله چای بگیر بعد دسترخوان را بردار که مگس جمع نشود، – زن با آواز بلند دخترش را به سر سفره صبحانه دعوت کرد.

دختر در پشت در حجره‌اش منتظر رفتن پدر و معطل اشاره‌ مادر بود که زود حاضر شد.

-چای سرد شده است، تو بشین من خودم چای را می‌آرم، – گفت زن غمخوارانه و در تردد از جای برخاستن شد.

-اشتها ندارم، شما چایتان را نوشید، من سفره را جمع می‌کنم. او از مادرش چشم نمی‌کند. زن خود را به کری زده، نان و عسل می‌خورد.

نهایت دل دختر تنگ شد و خودش سر نخ گپ را گشاد.

-پدرم از من ناراحت است، به رویم نگاه نمی‌کند، گپ نمی‌زند، نمی‌دانید چرا؟

زن به خاطر آرامش دختر خود را فارغ از نگرانی وانمود کرد و ناخوداگاه به چای نیمه ‌سردش دو قند پرتافت.

-به دل نگیر، کارش بسیار است، موسم آبیاری مزرعه ها، جنگ و جنجال، دعوا، مثل سالهای پیش، -گفت او و قندها را که در چای سرد به سختی آب می‌شدند، با نوک قاشق خرد کرد.

-دیشب که کاسه‌ها را می‌شستم، حرفهایش را شنیدم، نه این که مخصوص گوش کردم، تصادفاً شنیدم، حیاط آرام بود، صداهای شما شنیده می‌شد…

زن اشتهای چای نوشی نداشت، امّا این صحبت هم برایش خوشایند نبود، بهانه می‌کافت که ذهن دخترش را از این حرفها دور کند. او اوّل کلوچه ‌ها را یک یک تک و رو کرد و بالای هم چید، پاره‌های نان را روی کلوچه ‌ها گذاشت و با یک گوشه سفره پوشاند. بعد با حوصله نان ریزه‌ها را با انگشتانش در لب سفره گرد آورد و  گویا از برنج شالی می‌جسته باشد، دوباره پریشان کرد.

-مادر… -شنیده باشی، دیگر چه بگویم؟ – گفت او با بی میلی. دلش می سوخت که عمرش در این خانه خزان می‌شود، مردم هم گپ می‌زنند، از این خجل بود… کاش خواستگاری می‌آمد و از این حرفها خلاص می‌شدیم.

اشک در چشمان محزون فرشته حلقه زد، چانه‌اش از بغض و الم لرزید.

-این قدر در نظر شما شوم شدم؟ اگر سرباری باشم، به خانه خاله‌ام می‌روم، چند دفعه دعوت کرد که بیایم، -گفت او و اشکهایش را با پشت دستش روفت.

-گریه نکن، در این دنیا یگان زن بی‌شوهر نمانده ست که تو دومش باشی، «دختر پیر و بختش میر» گفته‌اند.

دختر که تاب شنیدن مَتَل زبانزده مادر را نداشت، آهسته از سر سفره بلند شد.

-خواهش میکنم دیگر شما برایش صبحانه بیارید، نمی‌خواهم مرا بیند و عصبی شود، – گفت او و بی‌تابانه به سوی اطاق خوابش رفت.

مادر به قامت بالا و گیسوان به قد برابر دخترش با حسرت نگاه کرد.

-چشم مردها کور شده ست که این زیبایی را نمی‌بینند؟ – گفت و پیش از جمع کردن سفره یک فاتحه دور و دراز خواند که بخت دخترش گشاده شود.

دختر همیشه این گونه ناامید نبود. پیشتر، حتی بعد از مُردن نامزدش آرزو می‌کرد که روزی از خانه پدر با کرنا و سرنا به خانه شوهر می‌رود و بعد با کودکانش با عزّت به مهمانی «عروس طلبان» می‌آید. صندوق را باز می‌کرد و جهیز عروسی اش را پخش و پلا می کرد و با این بهانه در خانه خلوت زر و زیور می‌پوشید، شال زر به سر می‌انداخت، خود را در آیینه برابر به قد تماشا می‌کرد، رخساره‌هایش سرخ می‌شدند و او به حُسن خود خیره می‌شد. در باره رابطه زن و مرد از خواهرانش شنیده بود که بعد ازدواج بی‌شرم شده اند و بین هم بی‌پرده حرف می‌زنند. او گوش به کری می‌زد و وانمود می‌کرد که به این گفتگوها شوق ندارد، امّا در خلوت دست به لبانش که تا حال مزه بوسه مرد را نچشیده‌ بودند، می‌برد، سینه‌های دست ناخورده‌اش را لمس می‌کرد و دلش گم می‌زد، ران های چون اسب تیزرو ماهیچه دار و رسیده و پرآبش از هیجان می‌لرزیدند. نیازهای جنسی بر شرم و حیا بالا می‌گرفت… با گذشت سالها این خواهشهای درونی در جسمش یخ بستند. حالا دلش به کودک گم می‌زند، دخترانِ مژگان درازِ خواهرانش را می‌بیند و آب می‌شود، خیالش که آنها را ساعتها بغل کند و به رویشان بوسه زند. در چنین حالتها سینه‌هایش از شوق مادری به درد می‌آیند.

او بالاپوش افتادۀ خواهرزاده‌اش را از زمین برداشت. کودک بی‌غمانه، با دهان باز یک پهلو می‌خوابید، گوشه‌های لبان گلابی‌اش گاه گاه با هوای لبخند می‌پریدند. شاید افسانه‌ای را خواب می‌دید. آهسته از جبینش بوسید. دلش نشد بیدارش کند.

-هوا گرم است، – گفت و لحاف را کنار گذاشت و پتوی نازک را به روی کودک انداخت.

-بگذار بخوابد و خوابهای شیرین بیند، خدا کند مثل خاله‌اش پرشکسته و به درد نخور نشود.

روز درازی بود آن روز، نه به کار کوتاه می‌شد، نه به فکر و خیال. دختر هر قدر خود را با کار مشغول می‌کرد، امّا روز بیگاه نمی‌شد.

پدرش از کار زود برگشت، ساعت چهار بود. فرشته آمدنش را از پنجره آشپزخانه دید. هیجانی و سراسیمه می‌نمود.

-زنک! – از دم در فریاد زد او. همسرش “بله” گویان با عجله از خانه بیرون دوید.

-بیگاه مهمان می‌آید، یگان غذای درست آماده کنید.

-که می‌آید؟ مهمان خودی یا بیگانه؟-کنجکاوی کرد زن.

-مهمان، مهمان است، خودی و بیگانه ندارد! – گفت او و پاچه‌های شلوارش را بر زده به سوی حمام رفت.

-لباسهای مهمانی مرا به حمام ببر!

مرد اصلاً پروای مهمان نداشت، نه مهمان دوستدار بود و نه مهمان بدبین. خویشان دور و نزدیک، حتّی بیگانه‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. او با مهمانها طوری سلام و علیک می‌کرد که ‌انگار آنها را نه در خانه خود، بلکه در سر بازار دیده است. اگر خوشش نمی آمد، طرف مهمانخانه برگشته، نگاه نمیکرد. مهمانها هم فعل او را می‌دانستند و زیاد پرس و پاس نمی‌کردند، “نغز[5]، صفر خان”، می‌گویند و در روی تشک‌های نرم کج ‌پهلو می‌زدند. خیلی کم اتّفاق می‌افتاد که او برای خوراک پزی دستور دهد یا آمدن مهمانی را پیشکی[6] اعلان کند. فرشته از در آشپزخانه سؤال‌آمیز به مادرش نگاه کرد و با اشاره‌ سر پرسید که “کی می‌آید؟” مادرش کتف درهم کشید.

-چه آماده کنم؟

-شوربا داریم، یک دو پیاله برنج تازه کن آش پلو می‌پزیم. – جواب داد زن و به اطاق پذیرایی رفت تا دسترخوان را عوض کند و شیرینی و گردو و کشمش سیاه بیارد.

مهمانها تقریبا طرف شام آمدند.

صاحبخانه!- صدا کرد یکی از آنها که از سگ سیاه بد هیبت چشم نمی‌کَند. سگ که در  وسط حیاط دراز کشیده بود، شاید ندای “صاحب خانه”-را بسیار شنیده بود که به مهمانها یک نگاه بی‌پروایانه انداخت و باز سر به سکوت رفت.

مهمانها مطمئن شدند که سگ بی‌خطر است و با جرأت به حیاط وارد شدند. آنها سه نفر بودند، یک پیرمرد چون صوفی ها سراپا سفیدپوش و دو مرد میانسال، یکی مغرور و خوش‌لباس و دیگری خجالتی و اخمو. آنی که خوش‌لباس و مغرور بود، دست در میان، بَر و درازی حیاط بزرگ را مثل خریدار با نگاه اندازه گیری می‌کرد. چهره ای باز داشت و صدایی آمرانه، با کفشهای واکس ‌زده‌اش قدم می‌زد، مثل مردم پولدار کرّ و فر داشت، گویا در زمین نه، در آسمان می‌گشت. مرد دوّم چهره ای به یاد ماندنی نداشت، مثل آدمی که ده بار ببینی هم، دفعه یازدهم می‌پرسی که “این آدم که بود؟” او با سر خم و چهره گرفته دورتر از پیرمرد صوفی نما می‌ایستاد، سر و لباسش هم مناسب مهمانی نبود، متناسب با سنّ و سالش هم نبود، یک پیراهن ورزشی که رویش عکس و نوشته‌جات داشت و شلوار گشاد ورزشی. شبیه کوهنوردها بود و طوری می‌نمود که اورا از کوه اجباراً به این گروه همراه کرده اند.

در این دم صاحب خانه از در اطاق پایینی سراسیمه وار سر برآورد و “بیایید، بیایید، خوش آمدید”-گفت و به مهمانان علامت داد که آدمان این خانه از آمدن آنها باخبرند. می‌خواست زود به نزد مهمانها برآید، امّا از هیجان زیاد پای چپ و راست کفشهایش را اشتباه گرفت و کمی درماند. پیش از خودش بوی عطر ارزانش که آن را در حالتهای خاص به سر و رویش می‌پاشید، به پیش مهمانها رسید. او بهترین لباسش را به بر کرده بود، طاقی[7] بلند آهاری قدش را از بودش بلندتر نشان می‌داد. مرد مغرور به سر و لباس همه پوش صاحبخانه یک نگاه کوتاه ‌افکند و لبخند تمسخرآمیزی در چهره‌اش سِیر کرد. مادر و دختر از پنجره آشپزخانه به مهمانها زل زدند، مثل این که ناشناس بودند. یا از شهر آمده بودند، یا از پایتخت. فرشته هیچ گاه پدرش را به این ‌اندازه خوش‌معامله و مهماندوست ندیده بود. او “ دولا” شده به مهمانها سلام کرد.

-از این طرف گذرید، -گفت او و آنها را به سوی پله های اطاق پذبرایی ره بلدی کرد. مرد مغرور و خوش‌لباس چالاکانه از پلّه‌ها بلند شد و از آن بلندی به باغ کلان چشم دوخت. مردِ نظرناگیر انتظار شد، تا پیرمرد صوفی نما که از سالمندی زینه‌ها را شمرده راه می‌رفت، پیش گذرد.

صحبت مهمانها طول کشید. آنها اوّل یک کاسه شوربا خوردند و بعد بشقاب پلو نیز خالی شد. قوری چای در راه بین آشپزخانه و مهمانخانه پُر می‌رفت و خالی برمی گشت و صاحبخانه باوقار شبیه جوانی هژده‌ساله چالاکانه از پله ها بالا و پایان می‌شد. هر زمان “زود باشید، میوه‌ها را پوست بگیرید، چای را زودتر دم کنید” – می‌گفت و بی‌طاقت می‌شد که چرا آب دیر می‌جوشد. مادر و دختر از لحظه آمدن مهمانها آشپزخانه را ترک نکردند. کودک بیچاره که شبهای گذشته تا این دم از افسانه‌های شیرین خاله‌اش لذت می‌برد، از تنهایی دلتنگ شده به گریه درآمد که او را پیش مادرش ببرند.

-برو به بچّه برس، کاسه‌ها را شسته‌ای، باقی اش را سحر می‌شویی.

فرشته با کمال میل پیش بند را کشید و از آشپزخانه بیرون رفت، امّا در راه اطاق خوابش بود که در مهمانخانه باز شد و پدرش دو دوان از پله ها پایان آمد.

-دخترم چای را تو بیار، – گفت او و قوری خالی را به دستش داد.

او این دفعه به روی دخترش نگاه کرد، چشمان همیشه در زیر ابروان پر پشت پنهانش باز و شاد بودند. بند دل دختر لرزید، قوری را گرفت و سراسیمه به طرف آشپزخانه دوید.

-چه شد؟ چرا برگشتی؟-پرسید مادر با نگرانی.

-می‌گوید که چای را من به نزد مهمانها درآرم، – آواز دختر می‌لرزید. مادر به روی او چشم دوخت، پریشان شد، امّا لو نداد.

-باشد خوب، پدرت خواسته باشد، ببر چای را، -گفت او و قوری پُر از چای را به دست دخترش داد.

-برو دخترم…

از در ‌باز مهمانخانه صدای صحبت مهمانها به گوش می‌رسید. فرشته در دالان ایستاد.

-پدر چای را بگیرید…

-بیا دخترم، بیا، قوری را روی میز گذار.

فرشته دست پیش بر به مهمانها سلام داد. پیرمرد صوفی نما که از بر بالا نشسته بود و با سر خم تسبیح می‌گرداند، سر از تسبیح برداشت و “علیکت بر سلام، دخترم” گفت. مرد متکبر از دختر چشم نمی‌کند، از سر تا پایش را می‌آموخت. چشمانش از شادی ‌بازی می‌کردند. مهمان خجالتی که گنهکارانه به زانوهایش چشم دوخته بود، با بی میلی به فرشته نگاه کرد. دختر قوری را با احتیاط در گوشه میز گذاشت و خواست برگردد، امّا صدای پدرش اورا بازداشت.

-چای را گردان و بعد برو دخترم.

آن قدر نرم و با مهربانی گفت این حرفها را که فرشته را عرق سرد پخش کرد. پایهایش لرزیدند، او چای را به یک حالی گرداند و آهسته از در برآمد. به اطاق خوابش نرفت، به آشپزخانه برگشت، رنگ در رو نداشت.

زن که کارد در دست هندوانه و خربزه قاچ میکرد، دخترش را رنگ پریده دید و از جای برخاست.

-چرا می‌لرزی؟ مگر چیزی گفتند مهمانها؟

-مادر، این آدمها خواستگارند؟- پرسید دختر با اضطراب.

-نمی‌دانم، هر قدر کنجکاوی کردم، پدرت نگفت که اینها کیستند، از کجا آمدند. خواستگار می‌بودند، ما را خبر می‌کرد، اقلاً لباست را عوض می‌کردی…

-شاید، به نظرم نمود، امّا حس کردم که سه جفت چشم از سر تا پایم را اندازه گرفتند…

-یگان نفرش به داماد مانند بود؟

-مردهای کلان سالند، از پنجاه به بالا…گفت دختر که لحظه به لحظه بیشتر آشفته می‌شد.

-نمی‌دانم، …به خدا، از دهان این مردک مگر گپ گرفته می‌شود؟

مهمانها وقتی رفتند که همه جک و جانور در شکافهای امن آرمیده بودند و از کوچه به جز پارس سگهای ولگرد صدایی به گوش نمی‌رسید. صاحب خانه آنها را تا نزد ماشین ره بلدی کرد، زود برنگشت، گویا حرفشان در چهار پنج ساعت تمام نشده بود. بالاخره صدای قفل در آهنی بلند شد و سایه پدرش از راهرو تاریک به روشنایی بروز کرد. سایه‌اش در پرتو چراغ دو برابر از خودش بزرگتر می‌نمود. او یک دم به سایه قد بلندش خیره شد. طاقی باره‌هایش بلند در گردن باریکش مثل گنبد می‌نمود. طاقی را با کراهت از سرش کشید و به شاخ انگور آویخت. در بین حیاط خیلی راست ایستاد، فکرهایی ذهنش را بند می‌کردند. سپس دستانش را در لوله آب سرد شست و راست به اطاق خوابش گذشت.

فرشته از نزد پنجره دور شد، دلش می‌خواست به حیاط برآید و به صحبت پدر و مادرش گوش دهد، اما چشمش به خواهرزاده‌اش افتاد که در انتظار افسانه بزک، قند نیم جویده ای در دهان روی گلیم خوابش برده بود. اشکهایش در نوک مژگانهای درازش می‌درخشیدند و شیره قند از دهانش به زمین می‌چکید. از پیشانی کودک بوسید و قند را از دهانش بیرون آورد، لبان چسبناکش را با دستمال تر تازه کرد و خواست او را به تخت خواب ببرد، امّا کودک بیدار شد و مادرش را صدا کرد. خاله‌اش دست‌ پاچه شد و کودک را به آغوش کشید و خیلی “لالایی” گفت تا خوابش ببرد. تا کودک را خواب برد که خرناس پدرش در حیاط طنین انداخت.

از بس که دیر خوابش برد، سحر دیر بیدار شد. از فخ فخ دوغ کشی مادرش بیدار شد که دوغ می‌کشید و ترانه می‌خواند و چخ چوب با آهنگ رباعی های پرالم او چرخ می‌زد و موج کف های طلا رنگ را در کوزه سفالی بلند می‌کرد.

فرشته دست و رویش را شست و از حوض آب برداشت و حیاط را کمی آب پاشید تا گرد و غبار نشود. ساعت هشت سحر بود، پدرش حالا باید به کار می‌رفت، امّا غُر-غُرش از اطاق خواب به گوش می‌رسید. وقتش خوش بود، کدام ترانه معروف را که نه متنش را درست می‌دانست و نه موسیقی اش را، به روش خود، چپّه و راسته می‌خواند و جایی متنهای ندانسته‌اش را با هی هی و سوت پُر می‌کرد.

جاروب را از کنج حیاط برداشت و خواست پاک‌کاری را از نزد دروازه شروع کند، امّا از فکرش بر گشت. جاروب زدن آن حیاط کلان که به اندازه حیاط مدرسه روستا بزرگ بود، وقت می‌گرفت، او تحمل یک و نیم ساعت را نداشت، دلش بی‌قرار بود. جاروب را پرتافت و شتابان به آشپزخانه رفت. مادرش اکنون کارش را انجام داده، چخچوب را از کوزه بیرون می‌آورد. روغن با طراوتی چون ابرهای بهاری در سر دوغ سفید توپ زده، بوی خوشِ ‌آلوده به ترشی را به اطراف پهن می‌کرد. زن کره را با کفگیر کلان چوبین که از کهنگی سنّ و سالش معلوم نبود، برداشت و طبق را پُر کرد. از بهر تکه‌های خرد روغن که در روی دوغ شنا می‌کردند، گذشت و رو به دخترش آورد.

-بیا، کمک کن، دوغ را به کیسه بریزم.

فرشته می‌خواست در باره مهمانهای شب گذشته از مادر سؤال کند، امّا فضولی نشود گفته، از دو گوش کوزه سفالی گرفت.

-پدرم امروز سر کار نمی‌رود؟-پرسید او که همزمان سر کیسه سفید را می‌بست و وانمود می‌کرد که این سؤال را فقط از روی کنجکاوی می‌پرسد.

-کار می‌کند، گفت دیرتر می‌رود.

-صبحانه‌اش را آماده کنم؟ -تو خامه را بردار و چای را دم کن، نان و تخم را خودم می‌برم. زن سفرۀ شب مانده را در بیخ درخت زردآلو ‌افشاند. دستۀ گنجشکهای گرسنه که انتظار نان ریزه‌ها بودند، به زمین نشستند و یکدیگر را زده و کوفته “صبحانه” می‌خوردند. سگ سیاه جنبان-جنبان و خمیازه‌کشان از راهرو به طرف تخت رفت و در حسرت استخوان دو قدم دورتر کج ‌پهلو زد.

مرد خانه صبحانه را به طور معمول ازخامه آغاز کرد، دخترش چای را سه دفعه گرداند و دست پیش سینه در نزد پدر گذاشت و با گوشۀ چشم به او نظر انداخت. ابروان پرپشت مرد به مکان همیشگی خود برگشته، چهره‌اش را نرمتر نشان می‌دادند. با نان و دسترخوان مهربان بود. فرشته صحنه صبحانه پدرش را دقیقه به دقیقه از یاد می‌داند. مثل نمایشنامه قدیمی که هنرمندان تئاتر هر موسم تکرار به تکرار اجرا می‌کنند. نقش دختر در این نمایشنامه با رسیدن پای مادرش به لب تخت تمام می‌شد، او آه سبک می‌کشید و با قدمهای ناشنوا به آشپزخانه برمی‌گشت. همین هم شد، مادرش سینی چینی در دست از دور نمایان شد. تخم ‌بریان را در نزد شوهرش گذاشت و هنوز پایش به لب تشک نرسیده، آواز شوهرش بلند شد.

-گوشت نبود؟ – پرسید او ناراضیانه.

-گوشت هست و گفتم که برای تنوع امروز تخم بخوریم.

-من تخم نمی‌خورم، در این گرمی که تخم می‌خورد؟!

پیشانی زن یک لحظه چین شد، در دل شوهرش را دشنام داد. امّا با لبخند مجبوری رو به دخترش آورد.

-رو بچه م از یخچال یک دو بریده گوشت بیار،- گفت.

-خودت بیار، من به دخترم کار دارم، گفت مرد و تبسم مرموزی در لبانش گل کرد. از این جمله در تن دختر مور مور شد.

-بشین دخترم، -گفت او و به چهره رنگ پریده دخترش چشم دوخت.

فرشته از این مهربانیها خوبی را چشم‌دار نبود و آهسته در کنج تخت نشست.

زن دو – دوان به آشپزخانه رفت و آن قدر زود برگشت که هنوز یک کلمه هم از دهان شوهرش بیرون نشده بود. معلوم بود که شوهرش در باره مهمانی شب گذشته به او چیزی نگفته ست. از بر بالا گذشت و با لب آستین خود را باد زد، هش هش نفس کشیدنش پست نمی‌شد. مرد با گوشه چشم به زنش ناراضیانه نگاه کرد. خیلی فاضلانه سکوت کرد، با انگشتانش نوک سبیلش را تاب داد، آن قدر که سبیلش مثل دُم موش باریک شد.

-مهمانهای شب گذشته خواستگار بودند، – نهایت لب به سخن باز کرد او. آهسته گپ می‌زد، ‌انگار، می‌خواست هر جمله‌اش نشان‌رس باشد و کسی نتواند حرفش را رد کند.

-یکی از آنها، همانی که کم‌گپ بود، خاطرخواهت شده است، می‌گویند آدم خوبی است، از پنج پنجه‌اش هنر می‌ریزد. چندین سال در طرفهای روسیه بوده است. همین روزها برگشته است، خانواده ثروتمند است، می‌خواهند برایش جفت بگیرند. من راضیگی دادم… تو هم سنّ و سالت به جایی رسیده است، اگر حالا شوهر نکنی، یک عمر تنها می‌مانی، – مرد نطق کوتاهش را به اتمام رساند و سرش را به روی بشقاب گوشت خم کرد.

فرشته سرخم و خاموش بود. خاموشی را کیسه چکیده خلل‌دار می‌کرد که زرداب از شکم دمیده‌اش قطره قطره به طشت خالی می‌چکید و “تق تق” صدا می‌برآورد. اشکهای دختر بی‌صدا به دامنش چکیدند. اگر اشکهایش نباشند، گمان می‌کردی که او از حرفهای پدر متأثّر شده است و از حیا سر خم کرده است.

-تو به این گپ چه می‌گویی؟-پرسید نهایت مرد و استخوان عریان بی‌گوشت را به طرف سگ سیاه هوا داد. سگ این بار فریفته نشد، استخوان را این طرف و آن طرف تاب داد و دید که گوشتی ندارد، ناامیدانه به جایش نشست و رویش را طرف دروازه گردانید.

-چرا حرف نمیزنی؟ بگو فکرت را بشنویم!؟

فرشته از غصّه بغض کرد، چشمان از گریه سرخ شده‌اش را با گوشه آستین پاک کرد و رو به پدر آورد.

-پدر، من 29 ساله‌ام، از روی انصاف است که شما مرا به مرد شصت‌ساله جفت می‌کنید؟

-که گفت که شصت‌ساله است؟ ممکن به پنجاه نرسیده باشد، تو هم آن قدر جوان نیستی که ناز و نوز کنی. همسالانت دو سال بعد بچه زن می‌دهند، تو نه شوهر داری، نه کودک نه خانه و در!

-نکند من این قدر درمانده و پسمانده باشم که مرا با هر که پیش آمد و خوشامد به شوهر می‌دهید؟

چهره مرد از خشم تیره شد. او دندان به دندان می‌سایید و جمله مناسب می‌کافت که دم دخترش را به تمام ببندد.

-من به این خواستگارها راضیگی دادم و حرفم را پس نمی‌گیرم، می‌خواهی همین، نمی‌خواهی چار طرفت قبله از بهرت می‌گذرم، پای و قدمت دیگر این خانه را نمی‌بیند. آمادگی ات را بین، همین هفته برای مصلحت جشن عروسی می‌آیند.

او با قهر از حیاط برآمد و دروازه آهنین را چنان سخت پوشید که دیوارها لرزیدند.

-شما چرا خاموشید؟ چرا طرف مرا نمی‌گیرید؟- دختر بعد از دروازه بیرون شدن پدر به سر مادرش تاخت.

-آخر این گورسوخته تا همین ساعت به من چیزی نگفت، اقلاً تحقیق می‌کردم که داماد چه طور آدمی هست.

-شما باید می‌گفتید که من دخترم را از کوچه نیافته‌ام که به مرد پیر به زنی دهم، بگذار یک ‌عمر در خانه بی شوهر ماند، ولی با مرد پیر ازدواج نمی‌کند!

-مگر می‌شود با پدر تو با این لحن گپ زد، سنگ و سفال را در سرم می‌شکند، فعلش را کو بهتر از من می‌دانی.

-شما یک دفعه هم در رو به روی او مادروار از ما حمایت نکردید، سرنوشت خواهرهایم را به خواست خودش حل کرد، شما خاموش بودید. حالا نوبت من رسید، شما باز هم گوش به کری زده‌اید. خدایا، چرا من در این خانواده به دنیا آمدم؟!-دختر این را گفت و گریه کنان به طرف اطاقش دوید.

زن خیلی فکر کرد. اعتراض دخترش کمی او را به خود آورد، امّا پیامد این بحث را از قبل می‌دانست. وقتی برای دختر دوّمش خواستگار آمد، دخترک مکتب را با بهای اعلی ختم کرده بود و می‌خواست به دانشگاه درخواست بدهد. خواستگار از رفیقان شوهرش بود که برای پسرش عروس می‌کافت و راضیگی پدر عروس را در سرِ زمینِ کشت گرفت.

حتّی از دخترش نپرسید که داماد را می‌خواهد یا نی. خواستگارها بی‌خبر آمدند، آمدند و به عروس پیراهن پوشانیدند و صورت داماد را در بغلش گذاشتند. دختر بیچاره از گریه ورم کرد، زاری کرد که آینده‌اش را نسوزانند. امّا به که می‌گویی!

وقتی زن به میان درآمد، “دخترها را تو از راه می‌برآری” گفت و گیسوان او را کشید و روروی زمین از خانه تا بین حیاط برآورد. دختر از ترس به پای پدرش افتاد، زاری کرد که مادرش را نزند. دختری که اکنون قدم به هژده می‌گذاشت و در دل هزار آرزو و هوس داشت، ناچار به این ازدواج راضی شد. زن یک ماه دیگر نتوانست سر شانه کند، از سرش قبضه قبضه مو می‌ریخت. این حادثه زهر چشم سه دختر دیگر را سخت گرفت و آنها امر ازدواج را با سر خم و اشک در چشم پذیرفتند. دامادها آدمان بدی نبودند، امّا دخترها به آنها عشق و شوق نداشتند. هفته‌ها را در خانه پدر سپری می‌کردند و شوهر به یادشان نمی‌رسید.

زن خیلی در کنار سفره صبحانه نشست، آن قدر نشست که پنجه آفتاب به روی کت[8] رسید و دستۀ مگس ها را با خود آورد. مگس ها وقت سرکرده گاه در پیاله عسل در می ماندند، گاه در کاسه خامه. زن ولوله جانکنی آنها را می‌دید و نمی‌دید. سرش در فکر گم بود، دلش به حال دخترش می‌سوخت. “مگر دختر نازنین را به یک پیرکی به شوهر دهی؟ انصافت را خدا بگیرد!” می‌گفت. قرار کرد که هر چه بادا باد بیگاه با شوهرش صحبت می‌کند. “چی کارم می‌کند؟ یک قبضه موی دیگرم را می‌کند، نمی‌کُشد کو!” گفت به خود و دسترخوان را به مگس ها گذاشته به سراغ دخترش رفت.

فرشته آن روز از اطاق خوابش بیرون نرفت، چیزی هم نخورد، چند مهمان از بازار برگشته را که “صاحب خانه!”-گویان بدون اجازه وارد حیاط شدند، مادرش در اطاق بالا پذیرایی کرد و برایشان سفره گشاد. زنِ مهمان نوازی بود، امّا حالا دلش نه مهمان می‌خواست، نه کاسه و سفره. مهمانها هم که از چهره گرفته او این را فهمیده بودند، پلو از شب مانده را خوردند و آمین کردند.

بیگاه بعد از خوراک شام، وقتی شوهرش به دندان کاوی شروع کرد، به او گفت که از این وصلت منصرف شود.

-دخترم را از کوچه نیافتم که به آن پیرکی دهم. بگذار پیردختر باشد، ولی سیاه‌بخت نشود.

مرد سخنان زنش را خاموشانه گوش می‌کرد، ظاهرش آرام بود، ولی درونش از غضب می‌جوشید. آب را در دهانش گرداند و با کراهت به پشت تخت تُف کرد و پیاله چای را با شست به طرف زنش پرتافت. پیاله به پایه ستون انگور خورد و چند تکه شد و یک تیغه‌اش پیشانی زن را شکاف کرد. او اوّل درد را احساس نکرد، گمان کرد که چای گرم از پیشانی به رویش ریخت. کفیدن پیشانیش را وقتی درک کرد که دامن پیراهن سفیدش از خون گلگون شد.

-الهی، دستت بشکند، بی‌انصاف!

او پیشانی خونشارش را با گوشه روسری خود پوشانید و با فغان به سوی اطاق دخترش دوید. خون‌ریزی تا دیر بند نیامد و جای زخم ورم کرد. فرشته پشیمان شد که چرا مادرش را به گفتگو با پدر جاهلش تحریک داد و جان او را در خطر گذاشت.

آتش جنگ در خانه یک هفته خاموش نشد. مرد با هر بهانه زنش را تنبیه می‌داد، کاسه را به بشقاب می‌زد، عربده می‌کشید، جنگ می‌کافت. دختر و نبیره هایش را که دیدار بینی آمده بودند، روی راست از خانه بدر کرد:

-چه خبر است این جا، بشینید در خانه‌های خود، یک پایتان این جا و پای دیگرتان آن جا، زندگی ندارید شما؟!

نه صبحانه می‌خورد نه خوراک شام، با نان و سفره هم قهری بود. چنان کرد که فضای خانه برای همه تنگ شد، نه خودش روز داشت و نه می‌گذاشت که دیگران نفس آسوده بگیرند. زن از ترس به اطاق دخترش کوچید.

یک صبح دو دست در میان در بین حیاط ایستاد و چنان که سگ را صدا می‌کنند، همسرش را گفت:

-های، این جا بیا!

زن با تن لرزان از اطاق خواب دخترش به حیاط برآمد. مرد به او نزدیک شد و انگشت اشاره‌ش را تهدیدآمیز در زیر دماغ او تکان داد.

-دخترت را نصیحت نکنی، در میان مردم جوابت را می‌دهم، برو، با دخترت کجایی می‌روی، چار طرفت قبله! – گفت و با کر و فر از حیاط بیرون رفت.

زن از ناتوانی آهسته به زمین لغزید و بی‌خودانه زانوانش را بغل کرد. فرشته تهدید پدرش را شنید، فهمید که این آخر کار است و او به جز ازدواج علاج دیگر ندارد. در پهلوی مادرش به زمین نشست. چهره زن افسرده و پژمرده بود و چشمانش نور نداشتند. او در این یک هفته به اندازه ده سال پیر شد. مادر را بغل کرد و از پیشانی‌اش بوسید و بی‌صدا به اطاق درآمد. نه فغان کشید، نه اشک ریخت، گویا اشک هم دیگر بار غم سنگین او را نمی‌برداشت، این کوه بود و آن کاه.

مرد هنگام غروب به خانه برگشت، دست و رویش را شست و لباس عوض کرد و در اطاق پذیرایی دراز کشید. فرشته از سحر راه او را می‌پایید و برابر بسته شدن در اطاق پذیرایی با قدمهای استوار از پلّه‌ها بالا رفت.

پدرش در تکیۀ بالشت بلند پا روی پا به پشت خوابیده، به چیزی می‌‌اندیشید. طاقی چارگُلش را روی سینه‌اش گذاشته و سرش را که مثل پوستین فرسوده گاه جایش پشم داشت و گاه جایش از بی مویی جلا می داد ، بی‌خودانه می‌مالید. او حتّی آمدن دخترش را احساس نکرد. فرشته از او چشم نمی‌کند، گویا این مرد را بار اوّل می‌دید، مثل بیگانه‌ها بود، هر قدر جست، امّا در هیچ گوشه دلش نسبت به او احساس خوبی پیدا نکرد. به یاد آوردن نتوانست که در طول عمر قریب سی ساله باری هم دلش از محبّت پدر جوش زده باشد.

از زمانی که خود را به یاد داشت، همیشه از او می‌ترسید. وقتی پدر از در می‌درآمد، پنج خواهر مثل سرباز راست می‌شدند. نه سرمه‌ای نه وسمه‌ای نه رنگ و باری، همه اینها برای خواهران ممنوع بود. باری خواهر دومش پنهانی زلفانش را قیچی زد، خیلی به او می‌زیبید. در خانه زلفانش را در زیر روسری پنهان می‌کرد، در مکتب شانه می‌زد و پریشان می‌کرد. همان شب و روز شاخه‌های انگور از پرباری خم می‌زدند و پدرش امر کرد که دخترها خوشه‌های رسیده را بی‌آزار از شاخه بردارند. خواهرش از خوشه‌های کوچکترانگور را در سبد جا می‌کرد و با ریسمان به پایین می‌فرآورد. پدرش روی تخت یک پهلو زده چرت می زد. این دم پای خواهر سُر خورد و با سبد پُر انگور از بلندی به زمین افتاد. بی‌هوش بود و زلفهای پریشانش از زیر روسری بیرون شدند. به رویش یک کاسه آب سرد پاشیدند، رنگ در رو نداشت، دستش شکسته بود. امّا پدر را در بالای سر دید و با همان دست شکسته، هراسان روسری اش را پایان کشید و زلفانش را پنهان کرد.

ترس آنها از پدر به این ‌اندازه بزرگ بود.

اما حالا دختر بزرگ خانواده، آنی که از همه زیبا و باهوش بود، ولی از بخت بدش دور و دراز در خانه پدر ماندگار شد، چشم از او نمی‌کند و احساس می‌کرد که دیگر از این مرد نمی‌ترسد.

دختر گلو تازه کرد تا پدر را از آمدنش آگاه کند. مرد سراسیمه طاقی اش را به سر گذاشت و چار زانو زد و سؤال‌آمیز به او چشم دوخت. فرشته در مقابل پدر با سر بلند ایستاد، گردن همیشه خمیده‌اش شاید بار اوّل به این ‌اندازه مغرورانه بلند شده بود.

-شما برای من انتخاب دیگری نگذاشتید، برایم ناپدری کردید، باشد، با همان مرد پیر ازدواج می‌کنم. امّا یک شرط دارم. – فرشته این را گفت و کمی سکوت کرد. خاموشی اطاق را چلپ چلوپ دهان پدرش بر هم می زد که گردوی نیم‌پخته را با دندان می‌گزید و شیره‌اش را می‌مکید و تفاله‌اش را به لب سفره تُف می‌کرد.

-چه شرطی داری؟-پرسید او تمسخرآمیز.

دختر با تنفّر به پدرش نگاه کرد. می‌خواست به رویش چنگ زند، پای در حلقومش گذارد و تا خفه شدن سر ندهد. پدر موج نفرت را در چشمان دخترش دید و از ترسی که مبادا او از قولش نگردد، سینی گردو را یک طرف گذاشت.

-پرسیدم چه شرط داری؟

-جشن و مراسم نمی‌خواهم. بله برون جشن عروسی هم درکار نیست، هر وقت که خواست، مرا به خانه‌اش ببرد.

-چه گونه؟ مگر بی جشن و تماشا می‌شود؟ مردم چه می‌گویند؟

-من به مردم کاری ندارم، شرط مرا به آن پیرکی رسانید!

فرشته در خانه تاریک، روی گلیم، در پهلوی مادرش دراز کشید. با چشمان باز که تاریکی آنها را بازتر می‌کرد، به سقف خانه خیره شد. این سقف سالها آتش چشمان او را در جان خود احساس کرده است. چشمها اوّل شاد، پُر از شوق و شور، لبریز خواهش و مالامال رؤیاها بودند. امّا بعد بحر پرتلاطم شدند که امواج شور این گریه سر به ساحل می‌زد و از گوشه چشمانش به بالشت سرازیر می‌شد. امّا این چشمان اکنون مثل دو پاره یخ سرد و بی‌حس بودند. نالش مادرش نگاه فرشته را از سقف به پایین فروکشید. او از رخت خواب یک بالشت را کشید و به زیر سر مادرش گذاشت و رخسارۀ او را با احتیاط نوازش کرد. زن خواب‌آلود دست دخترش را بوسید. “بیچاره مادرم، در زندگی یک روز خوش ندید!”

این دم ماده‌ گاو نژاده که گوساله نوزاد داشت، با صدای گوش‌خراشی فریاد زد، به دنبال گاو صدای ضعیف گوساله‌اش بلند شد. ناگهان به یادش رسید که نه شام دیروز و نه امروز دست به پستان گاو نزده ست! پای برهنه به گوشه دیگر حیاط دوید و در تاریکی دیوار را لمس کرد و چراغ طویله‌ را روشن نمود. ماده‌گاو ذاتی که سحر و بیگاه دو سطل شیر می‌دهد، حال تباهی داشت. پستانش مثل کیسه دوغ ورم کرده، نوک پستانهای پرشیرش به چار طرف پریشان، تنش در شاش و سرگین تر و شکمش از گرسنگی در پشتش چسپیده بود. گوساله نیم‌جانش نیز از گرسنگی بزور آواز می‌برآورد. ماده‌گاو با چشمان خشم آلود به طرف دختر شاخ کشید.

-از ما نرنج، این جا دیوانه‌خانه است، شاید یگانه مخلوق هوشیار تو باشی که غم شکم گشنه فرزندت را میخوری، -گفت دختر و گاو را از طویله بیرون آورد و در گوشه خشک حیاط بست و گوساله را از بند رها کرد و به سوی مادرش هل داد.

-بخور شیر مادرت را، تو بیشتر از دیگران به این مستحَق هستی!

گوساله به پستان مادرش چسپیده، پوز می‌زد و شیر می‌خورد. از نوک ورمیده پستان های ماده‌گاو خون می‌چکید و بچه‌اش شیر و خون مادر را حریصانه می‌مکید. حیوان بی‌زبان نالش می‌کرد، امّا دلش نمی‌شد گوساله گرسنه را از پستانش دور کند.

-فرزند داری به تو حلال!-گفت دختر و توبرۀ علف را با سطل پرآب در پیش ماده ‌گاو گذاشت. گوساله شیرمست پوزه اش را به شکم مادرش می‌مالید، ‌انگار، از شیر سیر شده بود و دلش هوای نوازش داشت. فرشته پیشانی سفید ماده‌گاو را نوازش کرد.

-بخور سبزه تر را، آشت شود.

لب حوض نشست و پایهای سرگین آلودش را به آب دراز کرد و چشمانش را پوشید. هیچ گاه به این اندازه خواب را مشتاق نبود.

-ای کاش، بخوابم و دیگر برنخیزم!

باقی شب را با کرختی روز کرد، سحر هم از خانه‌اش نبرآمد. حیاط خالی بود، نه خواهر ماند نه خواهرزاده، همه قهر کردند و رفتند. دسته های مرغهای مینا حیاط را خلوت یافته خوشه‌های نیم ‌پخته انگور را می‌خوردند و با خود می‌بردند. فرشته روزی چند دفعه رشتۀ قوطیهای آهنی را که برای ترسانیدن مرغهای مینا در شاخ درخت آویزان بود، تکان می‌داد و پرنده‌ها را می‌ترسانید. اما امروز مرغهای مینا گویا جشن داشتند و خوشه های کوچکتر انگورهای خام و پخته را به حیاط پاش می‌دادند. فرشته ناگاه درک کرد که همه چیز برایش بی‌تفاوت شده است، مثل آدمانی که دردشان از مرز درد می‌گذرد و دیگر ناراحتی را احساس نمی‌کنند، نه اشک می‌ریزند و نه آه می‌کشند، گویا هیکل سنگ می‌شوند.

با همین، او بیگاه روز دیگر پدرش را دید.

-شرط ترا به داماد رسانیدم، راضی شد، روز شنبه برای بردنت می‌آید، چیز و چاره‌ات را جمع کن، یگان کمبودی باشد گپ زن از بازار می‌گیرم، پارچه ای ، طلاواری، گفت پدر و پشت سرش را خارید.

-من یگان چیز و چاره نمی‌برم، همین پیراهن تنم کافیست، بگویید شبانه بیاید، بعد از خواب مردم.

-می‌خواهی آبروی ما را در نزد آدمان آبرومند در زمین بزنی؟

-ما مگر آبرو داریم؟ فرشته می‌خواست هر کلامش تیروار به سینه پدر بزند و اورا زخمی کند.

پدر سخنهای دخترش را ناشنیده گرفت. او می‌خواست هر چه زودتر فرشته را به “خانه بخت” گسیل کند و جانش از طعنه مردم خلاص شود.

-در این خانه یگان آدم زنده هست که به ما یک دهن نان بدهد!؟-گفت او با صدای بلند و سوی آشپزخانه نگاه کرد. فرشته و مادرش هر دو گوش به کری زدند.

-امروز چند شنبه است؟ با هراس پرسید مادر که گفتگوی پدر و دختر را از پشت در می‌شنید

 -جمعه.

-واه! پگاه ترا می‌برند؟ او خود را به آغوش دخترش پرتافت و مثلی که مُرده را ناله می‌کنند، آواز انداخت.

-دختر بیچاره من، دختر بدبخت من، دختر روزنادیده من…

-نگران من نباشید، شاید حال و روزم از آن چه در این خانه کشیدم بدتر نشود. فرشته مادرش را بوسید، سر دردمندش را نوازش کرد.

به چهره افسرده و پیشانی دستمال بسته مادرش نگریست و دلش ریش شد.

-خدایا، به من هر درد و داغی بفرستی راضی‌ام، مادرم را در پناه رحمتت حفظ کن.

راه طولانی

داماد همان طور که دختر شرط گذاشته بود، نیم شب آمد، در تن لباس دامادی نداشت، چهره‌اش مثل سنگ سرد و درشت بود، گویا لبخند هیچ گاه از گرد و گوشه لبانش نگذشته بود. تنها نبود، دو همراه داشت، – یکی همان مرد مغرور که دفعه گذشته خواستگاری آمد و دیگرش جوان بیست و پنج سی ساله بالا بلند و خوش‌اندام که هنرمندان سینما را به خاطر می‌آورد. مهمانها بیرون آمدن عروس را در تخت روی حیاط انتظار شدند. کسی به آنها یک پیاله چای هم پیشکش نکرد. مادر در گرد دخترش پروانه بود و خواهش می‌کرد که صندوق عروسی اش را با خود بگیرد.

-خواهش می‌کنم، به خاطر من، به خاطر پدرت نه، همین پیراهن مخمل سبز را بپوش و این چادر سفید را به سرت بینداز، جانم فدایت نه نگو، دل مرا نشکن، زاری می‌کرد زن. فرشته خواهش مادر را به جا آورد. او را به آغوش گرفت و جامه‌دان را که یک دو پیراهن داشت، سبک از زمین برداشت.

-می‌روی؟ من هم با تو می‌آیم!

-مادر…

فرشته خود را بزور از آغوش مادر رها کرد و بی آن که به مهمانها نگاه کند، به کوچه برآمد.

-عمو جان، خیزید آخر، عروس رفت – شوخی کرد جوان خوش‌اندام و مهمانها با عجله به کوچه برآمدند.

-من با ماشین خودم از پی شما می‌آیم، – گفت پدر عروس و به سوی ماشینش قدم برداشت.

-لازم نیست! – فریاد زد دختر، – رفتن شما ضرور نیست!

مرد ناگهان خشکش زد، مهمانها با تعجّب‌ به یکدیگر نگاه کردند.

-خانم راست می‌گوید، در این نیم شب سرگردان نشوید، من اورا درک می‌کنم، -گفت جوان که می‌خواست پدر عروس را از حالت ناگوار بیرون آرد.

-این طور باشد، یک دعا دهید ما راهی شویم، -خواهش کردند مهمانها.

مرد آشفته ‌حالانه زیر لب غُر غُر زد و دست به رو کشید. مهمانها هم آمین کردند.

-خانم، شما همراه عمو جانم به این ماشین ‌نشینید، من رانندگی می‌کنم، – گفت جوان و ماشین سفید کنار راه را نشان داد.

او مثل جوانان تربیت دیده جامه‌دان را از دست دختر گرفت و در ماشین را برایش باز کرد.

داماد از در دیگر وارد شد و در کنج دیگر این ماشین بزرگ نشست، به عروس نگاه نکرد، ‌انگار اورا هم مجبور زن می‌دادند.

برابر تاب خوردن کلید ماشین صدای موسیقی بلند شد و آوازخوانی با صدای حزین “جانم به لب آمد، عجب صبری تو داری، من که مُردم، پیراهنم را پاره کن، من بویی از یوسف نبردم”- می‌خواند. جوان این ترانه را از یاد می‌دانست که گاه گاه با آوازخوان هم‌آواز می‌شد و با انگشت در فرمان ماشین دایره می‌زد. ماشینش بوی عطر و عشق و جوانی می‌داد. عروس و داماد مثل دو مسافر تصادفی ماشینِ راه از یکدیگر رو تافته، به پنجره تیره چشم می‌دوختند که در آن جز چهره خود آنها چیزی دیده نمیشد. جوان خوش‌اندام که از شیوه رفتار و طرز آزادانه گفتارش احتمالا پسر همان مرد مغرور بود، با سرعت بلند ماشین می‌راند و گاه گاه از آیینه به داماد و عروس نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. ماشین از ناحیه یی که دختر نزدیک به سی سال عمرش را در آن جا گذرانید، دور می‌شد، کوچه‌های شناس را رسته‌های ناشناس و خانه‌های پستک حومۀ شهر را ساختمانهای بلند مردم شهر‌نشین عوض می‌کرد. دختر در تمام عمر، به جز یک سفر کوتاه به خانه خاله‌اش که در پایتخت زندگی می‌کرد، از زادگاهش بیرون نرفته بود. خانه خواهرانش در دهکده‌های کنار ناحیه بود که اگر تنبلی نکنی پای پیاده هم به آنها می‌رسی. او حالا نمی‌دانست که داماد از کجا است و اورا به کجا می‌برند. مادر یادش آمد و دلش فشرده شد، آه با دردی کشید.

-خانم جان، آهنگهای من پسند نیامد؟ اگر آوازخوان دوستداشته ای دارید، بگویید، ترانه‌اش را از اینترنت پیدا کنم.

فرشته حوصله صحبت نداشت، امّا دلش نشد به جوان مهربان ناپسندی کند.

-تشکّر، موسیقی های شما خوبند -.

جوان به پشت سر نگاه کرد و خواست از عمویش چیزی پرسد، امّا چشمان او را بسته دید و از فکرش برگشت.

باقی راه را با ترانه‌های گاه غم‌انگیز و گاه شاد سپری کردند. راه درازی بود، ماشین گاه از موضع های چراغان و گاه از تاریکستان می‌گذشت. عقربک ساعت 12:59 را نشان می‌داد. نهایت به شهری رسیدند که کوچه‌هایش از روشنایی چراغها مثل صندوق جواهرات جلا می‌داد.

چند کوچه و پسکوچه را گذشتند و نهایت ماشین در نزد دروازه آهنی یک خانه بزرگ که تمام چراغهایش روشن بود و از داخل صدای پای و به هم زدن کاسه و طبق به گوش می‌رسید، ایستاد. راننده بوق نزد، با تلفن به کسی گفت:

-ما رسیدیم.

بعد چند لحظه درِ کلان باز شد و ماشین با داماد و عروس به راهرو بزرگ حیاط وسیع درآمد. حیاط به این بزرگی را دختر بار اوّل می‌دید، از دو طرف، خانه‌های بلند دو یا سه طبقه قد کشیده و در گوشه‌ای هم خانه‌های امروزی یک طبقه قرار داشت که شاید آشپزخانه و گنجورخانه بودند. منزل ظاهراً به همان مرد خوش‌لباس مغرور تعلّق داشت.

زن میان قد فربهی که در دست یک قواره پارچۀ گران بها داشت، چالاکانه از پله‌های بنای دست چپ پایین شد و در نزد ماشین، جایی که عروس و داماد نشسته بودند، پای ‌انداز[9] پرتافت. فرشته دست‌ پاچه شد، او می‌خواست به خانه‌ای برود که در آن جز داماد پیر کسی نباشد و قصّه پیردختر و داماد پیر بین هر دو بماند. امّا این خانه پُر از آدم بود، ده دوازده‌ نفر خدمتکار پیر و جوان داشتند. از پنجره باز صدای گریه کودک به گوش می‌رسید. زن میان قد که احتمال روسری بستن را بلد نبود و گیسوان کوتاهش را دم به دم به درون روسری کوچکش هل می‌داد، در ماشین را باز کرد و “خوش آمدی عروس، قدمهایت بالای دیده”- گفت و از دست فرشته گرفته، او را از ماشین بیرون آورد. قامت صاحبخانه تا کتف های فرشته می‌رسید و او با نوک پا بلند شده از جبین عروس بوسید. به دنبال او دو دختر جوان با نوبت عروس را به آغوش کشیدند. آنها لباسهای امروزی داشتند و بوی عطرشان آدم را مست می‌کرد. از همه آخر پیرزن سفیدپوش لاغرک به استقبال عروس آمد که چهره‌اش هم سفید بود و موهایش هم. مثل یک مشت پر قو، گویا راه نمی‌رفت، شنا می‌کرد.

-پشت فرزند مرا گرم می‌کنی، خدا پشتت را گرم کند، – گفت. پیرزن از هر دو بر روی فرشته بوسید.

عروس را به یک اطاق بزرگ مجلّل بردند که دسترخوان شاهانه داشت و از همه بالا روی هفت لا تشک همان پیرمرد صوفی نما می‌نشست. او با سر خم تسبیح می‌گرداند و لبانش بی‌صدا می‌جنبیدند. از طرف راست او، صاحبخانه، همان مرد خوش‌لباس و از طرف چپش داماد با سر خم می‌نشست.

– اوّل به مهمان خوراک می دادید، بعد دست به کار می شدید.- ناراضیانه گفت پیر مرد به صاحبخانه که فرشته را به بر گرفته به خانه درآورد.

-شب دراز است، عمو جان، گفتیم، اول کار خیر انجام شود بعد استراحت کنند. از کلمه استراحت که فعلش شکل جمع داشت، به بدن دختر رعشه دمید.- نترس جانم، هر چه تو بخواهی، همان می‌شود، – گفت مهربانانه زن صاحبخانه که لرزش تن فرشته را احساس می‌کرد.

-نزدیکتر بیا دخترم، آن جا بشین، – پیرمرد صوفی نما که احتمال در این خاندان یک حرف اورا کسی دو نمی‌کند، به پهلو داماد اشاره‌ کرد. فرشته از جای نجنبید، پایهایش کرخت شدند، بدنش را عرق سرد فراگرفت. صاحبخانه کمر او را آهسته فشار داده، با اشاره‌ سر“بالا نشینید” گفت.

-بیا بشین دخترم، آواز پیرکی صوفی نما این دفعه قاطعانه صدا داد. دختر در آغوش زن صاحبخانه پایش در تشک‌ها پیچیده و تاب خرده تا پهلوی داماد رسید. زن دامن پیراهن اورا پایان کشید و آمرانه گفت:

-بشین!

فرشته پشت به داماد روی تشک نشست. پیرزن سفیدپوش که این صحنه را از دور مشاهده می‌کرد، از جایش برخاست و با قدمهای چون پر قو سبک به نزد دختر آمد.

-عروس، شما جهاز نکاح را بیارید، من خودم در پهلوی عروسم می‌شینم، -گفت و آهسته و ملایم در پهلوی دختر نشست. دست اورا مادروار نوازش کرد و با صدای پست که تنها دختر می‌شنید گفت.

-دلت دور نرود، پسر من کمی آدم‌گریز است، امّا دل نرم و زیبا دارد، سرنوشتش به تو کشیده بوده ست، انشاءالله با هم خوشبخت می‌شوید.

این دم پیرمرد با صدای بلند به قرائت خطبه نکاح آغاز کرد و اوّل رو به جوان آورد.

-رشید پسر حامد در شاهدی دو نفر فرشته دختر صفر را به زنی قبول می‌کنی؟ داماد خاموش بود. پیرمرد سؤالش را باز تکرار کرد، داماد صدا نبرآورد. دختر نه آن روز در مهمانخانه پدرش و نه امروز، در راه سفر چند ساعته صدای اورا نشنید، داماد همیشه ساکت بود، گویا زبان نداشت. پیرمرد صوفی نما این دفعه با عصبانیت پرسید:

-پسرم این عروس را می‌خواهی یا نه، مجبوری نیست، نخواهی، از همین حالا بگو!-گفت او.

اطاق را خاموشی فرا گرفت. فرشته به خود گفت، اگر داماد نکاح را رد کند، او با ماشین راه خود را به خانه خاله‌اش می‌رساند و جانش خلاص می‌شود. خاله‌اش گفته بود که اورا در شرکت قنّادی‌اش به کار می‌گیرد و سندهایش را برای ادامۀ تحصیل در بخش غایبانه دانشگاه می‌سپارد.

-ای کاش “نه” می‌گفت!

–      پسرم، من حوصله تا سحر این جا نشستن ندارم…- پیرمرد جمله‌اش را تا آخر نرسانیده گفته بود که داماد “بلی قبول می‌کنم”-گفت.

پیرمرد قانع نشد.

-بگو خواستم و قبولش کردم. داماد حرف پیرمرد را تکرار کرد.

-بارک الله ، -گفت پیرکی صوفی نما.

بعد از رضایت داماد او یک لحظه هم نایستاد و رو به دختر آورد

 -فرشته دختر صفر تن و نفس خود را به رشید پسر حامد بخشیدی؟

پیرمرد این سؤال را سه دفعه تکرار کرد. حواس دختر پریشان شد، از درک حالتی که حالا یک خانه پُر آدم به او نگاه می‌کنند، نزدیک بود بی‌هوش شود.

-دخترم، تا این جا با پای خود آمدی، “بلی” را بگوی و کار را تمام کن!-گفت پیرمرد.

پیرزن ناراضیانه به پیرمرد اشاره‌ کرد که به عروس فشار نیارد و خودش کتفان دختر را نوازش می‌کرد، مثل اسب‌ باز ماهر که پیش از زین زدن اسب سرکش آن را نوازش می‌کند، اعتمادش را به دست می‌آرد و بعد غافلگیر می‌کند.

-بگو دخترم، بلند نگو، من شنوم کافی است، – می‌گفت او با آواز پست. آن قدر مهربانی و نوازش کرد که دختر لاعلاج با صدای پست “بخشیدم”- گفت. “بخشیدم”- گفت و ناگاه درک کرد که یک باب داستان زندگی‌اش در همین جا به پایان رسید.

“من پیردختر بیست و نه ساله‌ام که به گفته پدرم، اگر با همین پیرکی ازدواج نمی‌کردم، دیگر سگ به طرفم پارس نمی کرد. این مرد بیست سال از من بزرگ است، تقریبا همسال پدرم، ولی بدبختی را ببین که حتّی او هم مرا نمی‌خواهد، چه سرنوشت مسخره‌ای دارم!”

پیرزن چادر عروس را کمی بالا کرد و کاسه آب نکاح را به دستش داد. دختر یک جرعه نوشید و کاسه را به پیرزن برگردانید.

-کاسه را به شوهرت بده، بگذار او هم بنوشد. دختر اکنون به یاد آورد که پشت به داماد نشسته است. همه به او نگاه می‌کردند. با بی میلی از جای نشسته‌اش تاب خورد و پیاله را به داماد داد. داماد هم از آب نکاح نوشید. همه آمین کردند و زنها یک یک قوطی های خرد و بزرگ تحفه‌ها را که از روی حجم و ساخت احتمال جواهرات بودند، به دامن عروس گذاشتند. پیرزن به عروسش اشاره‌ی کرد و او “الان” گفت و بعد از چندی با همان جوان راننده صندوق پرنقش و نگاری را به اطاق آورد. پیرزن از جای برخاست و صندوق را گشاد.

-این تحفه من و پدر شوهرت به شما، گفت او و به طرف پیرمرد صوفی نما اشاره‌ کرد. صاحبخانه تحفه‌های عروس را هم به صندوق گذاشت، درش را پوشید و کلیدش را به فرشته دراز کرد. فرشته کلید را نگرفت. پیرزن به عروسش اشاره‌ کرد که به عروس فشار نیارد.

-عروس را خانه خودش ببر، کمی استراحت کند، – گفت او.

اطاقی که دختر با کمک صاحبخانه به آن وارد شد، با شکوه و تجمّل از اطاق پذیرایی که دیده بود، فرق نداشت، فقط تمام اشیا و اسباب آرایش این خانه، از پرده و گلیم تا مبل و قندیل و گلدان و ظرفهای روی میز همه رنگ قرمز داشت. تخت خواب با بدنۀ طلایی، بالشت و روتختی شاهی و دو شمعدانی بلند که سایه تصویر مرد و زن هم آغوش را به یاد می‌آورد، نیز قرمزی بودند. دختر، خانه به این زیبایی را بار اوّل می‌دید. اطاق او در خانه پدرش یک اطاق ساده‌ای بود که یک تخت خواب داشت و یک مبل. اما این اطاق با پنجره‌های از زمین تا سقف خانه افسانوی را می‌ماند. او با احتیاط به گوشه تخت خواب نشست. این دم کسی به در انگشت زد، دختر هراسان چادرش را پیش کشید. دختر لاغراندام بالابلند که شلوار تنگش پایهای نازکش را درازتر نشان می‌داد، در یک سینی غذا آورد. او سینی را روی میز گذاشت و نزدیک آمد و چادر عروس را از رویش برداشت. دور و دراز به چهره فرشته نگاه کرد، نگاهش کنجکاوانه بود.

-شما خیلی زیبایید، من همیشه می‌گفتم که عمویم آدم خوش شانسی است!- گفت نهایت دختر پاچه دراز.

-چیزی بخورید، گشنه مانده‌اید.

-تشکّر، گرسنه نیستم.

-شمارا درک می‌کنم، خانه ناشناس، آدمهای ناشناس، یکباره نکاح و ازدواج، من هم در جای شما می‌بودم شوک می‌شدم. پدر مرا می‌دانید، همراه بابا بزرگم به خانه شما خواستگاری رفته بود. بابا بزرگ، شوهر عمّه من است، عمّه‌ام را هم می‌دانید، در مراسم نکاح پهلوی شما نشسته بود. پدرم و عمویم را عمّه‌ام بزرگ کرده است، در خردی یتیم ماندند. عمّه‌ام فرزند ندارد. پدر مرا و عمو رشید را فرزند می‌داند. عمویم زن‌گیر نبود، اورا از روسیه مجبور آوردند، برگشتن نمی‌خواست، آوردند و زن دادند. برای همین عصبانی است، – دختر لبخند زد. او به مادرش مانند بود، شکل لاغر و بالابلند مادرش.

ناگاه در گشاده شد و دختر صاحبخانه صحبت را قطع کرد و از جای برخاست. پیرزن داماد را به نزد عروس آورد و به نوه‌اش اشاره‌ کرد که از خانه برآید. فرشته از جای برخاست و چادرش را دوباره پیش کشید.

– شب نکاح تنها ماندن عروس خوبی ندارد، دیو و جک و جانور در اطراف می‌گردند، – گفت و داماد را با عروس تنها گذاشته، به دنبال نوه اش بیرون برآمد.

همزمان با بیرون شدن پیرزن و نوه دختر باز پشت به داماد کرد. خیلی گرسنه بود، بوی غذاهای سینی اشتهایش را بیدار می‌کرد. او با دو دست شکمش را فشار داد که مبادا از گرسنگی صدا نبرآرد. حضور داماد او را نگران میکرد.  “اگر حالا این مرد در سنّ و سال برابر با پدرم به من دست دراز کند، چه کار کنم؟ فریاد زنم، خودم شرمنده می‌شوم، می‌گویند با پای خود آمدی، ما ترا مجبور نکردیم.”- دختر نقشه واکنش به دست‌درازی داماد را می‌کشید. امّا داماد را پروای عروس نبود.

او در گوشه دیگر تخت خواب نشسته، با تلفنش ‌بازی می‌کرد یا چیزی می‌نوشت. دختر آرام شد و از خستگی و عصبانیت در تکیۀ دیوار خوابش برد. یاد ندارد، چه قدر خوابید. یک زمان حس کرد که کسی کتفش را تکان می‌دهد، هراسان چشم گشاد.

-نترسید عروس، این منم، – گفت صاحبخانه خندان ‌رو، – آماده شوید، باید تا برآمدن آفتاب به راه برآیید. داماد در اطاق نبود، زن به رختخواب آهاردار که یک رشته‌اش هم چروک نشده بود نگریست.

-داماد را راه ندادید-ا؟-گفت او نیم شوخی و نیم‌جدّی. فرشته جواب نداد.

-خیزید، دستشویی آن جاست، به رویتان یک پنجه آب خنک زنید، خوابتان می‌پرد. او به دری که در پهلوی درآمدگاه بود اشاره‌ کرد. فرشته با عجله از جای بلند شد، چادر از سرش افتید. صاحبخانه از قامت بلند و گیسوان به قد برابر عروس که اکنون زن برادر شوهرش حساب می‌شد، چشم نمی‌کند. حُسن طبیعی دختر اورا مفتون می‌کرد.

-یک پیاله چای نوشیده، بعد روید، راه طولانی است، گرسنه می‌شوید.

فرشته نپرسید که این راه طولانی اورا کجا می‌برد. شال سفیدش را به سر کرد و به سمت درآمدگاه رفت. زن صاحبخانه با ترحّم به فرشته نگاه می‌کرد. او در خواستگاری و انتخاب عروس همراه نبود و گمان داشت، دختر شاید دختر مشکلی دارد که با مردی بیست سال از خودش بزرگتر ازدواج می‌کند. امّا حالا به قامت بلند، چهره نازک، ابروان دُم مار و مژگانهای خمیده دختر نگاه کرده و حیران شد که چرا پدر و مادرش به این وصلت راضی شدند.

تا از دستشویی برگشتن فرشته صاحبخانه صبحانه آورد، چای و شیر و پنیر و نان و عسل.

-گفتم این جا راحت تر است برایت، چایت را بنوش، تا برادر شوهرم ماشینش را آماده کند. زن از در برآمده بود که دختر به سفره چسپید آن قدر گرسنه بود که به گفت خودش گویا از درو آمده بود. ناگاه سگ سیاه همیشه گرسنه به یادش رسید و غم سنگینی سینه‌اش را فشار داد، گریه گلوگیرش کرد. نان را می‌گزید و اشک رویش را می‌شست، نان را با اشکهای تلخ فرو می‌برد. خانه پدر با مادر مظلوم، گاو نژادۀ چمبرشاخ، گوساله شیرخوار و مهمانهای رهگذر به یادش رسید. صبحانه در کامش زهر شد.

صاحبخانه با دخترانش آمد و با خود شانه و اسباب آرایش آورد، امّا اشکهای شش‌قطار عروس را دیده، خود را به آن راه زد. دختر لنگ دراز او را به آغوش کشید و کتفانش را نوازش کرد. غم فرشته از این مهربانی بیشتر شد. هر سه خاموش به هق هق او گوش می‌دادند، چهره دخترهای صاحبخانه محزون بود، دلشان به حال عروس می‌سوخت، امّا برای تسلّی حرفی نداشتند. چه هم می‌گفتند!

از بیرون کسی صدا کرد که ماشین آماده راه است و عروس در احاطه صاحبخانه و دخترانش به حیاط برآمد. در بیرون صدای ماشین بد هیبت شاسی بلند شنیده میشد. چنین ماشینها را دختر در تلویزیون دیده بود که موج خاک را در شنزارها به آسمان برداشته، مسابقه می دهند. صندوق هدیه ها و جامه‌دانش از خیلی پیش در داخل ماشین بود.

پیرزن در یک بارِ کیسه سنگین توشه راه آورد و آن را در صندلی عقب گذاشت. برای دختر در صندلی پیش راننده جا گذاشتند، امّا او تا دمی که در عقب را باز نکردند، به ماشین ننشست. زنها عروس را و مردها داماد را به آغوش گرفته «سفر به خیر!» گفتند. پیرمرد صوفی نما دست به دعا برداشت و به آنها فاتحه راه داد.

ماشین به راه افتاد و فرشته آه سبک کشید و سر به پنجره گذاشت. خسته و خواب‌آلود بود، امّا نگرانی و بلاتکلیفی بر خواب بالا می‌گرفت. چشمش خواب بود و دلش بیدار.

جاده‌ها خلوت و تاریک بودند، گاهگاه در روشنایی چراغ ماشین چشمان گربه‌های بی‌صاحب برق می‌زدند و سگهای ولگرد لب جاده‌ها تن از گرسنگی و خستگی سنگین خود را به کجایی می‌بردند. در وجود دختر از قاطعیت دو روز پیش که با غرور به روی پدرش دوید و شرط‌‌گذاری کرد، نشانی نماند. آشفتگی‌اش لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. در داخل ماشین تاریک او تنها طرح شوهرش را می‌دید که چون هیکل سنگی ناجنبان بود و چشم از راه نمی‌کند.

چند ساعت گذشت، شاید سه ساعت یا چار ساعت، بالاخره صبح دمید و فرشته، نیم‌خواب و نیم‌بیدار خود را در احاطه کوههای بلندی دید که تیغه قلّه‌هایشان به سینه آسمان می‌رسید. ابرهای سفید به تن خرسنگهای عریان تکیه زده، قسمی هم دور سر قلّه‌ها دستار می‌بستند.

ماشین در بلندی بود که می‌شد دُم ابر را گرفت و “پرواز” کرد. خودروهای پُر از مسافر این راه تنگ را که اگر احتیاط نکنی به پرتگاه می‌افتی، آهسته عبور می‌کردند و راننده‌ها با چراغهای فروزان به یکدیگر چه علامتهایی می‌دادند. از این بلندی دهکده‌های پایین مثل لانه زنبور و رودخانه‌ها مثل جویبار می‌نمود. ماشین آنها از راههای پست و بلند کوهستان باسرعت به همواری می‌فرآمد و دوباره مثل سنگ‌پشت به گردنه میخزید. فرشته کوههای به این بلندی را بار اوّل می‌دید. او با تحیّر به اطراف نگاه می‌کرد، امّا جرأت پرسیدن نداشت که این جا کجا است و داماد او را کجا می‌برد؟ سرش از بی‌خوابی و گرسنگی چرخ می‌زد. ناگاه ماشین سرعتش را کُند کرد و کوه و کمر در پس پرده ضخیم ناپدید شد. “مگر تا ابرها بلند شدیم؟”. نزدیکتر نشست و از پنجرۀ پیش ماشین که گاه تیره می‌شد و گاه روشن، بیرون را دید. گویا زمین کفیده و بز و گوسفند و گاو و خر بیرون آمده است. چوپانی اسب ‌سوار که سرخی چهره آفتاب خورده‌اش با دستار چوپانی‌اش همرنگ بود، گاو و مالش را از این جاده تنگ به کدام چراگاهی می‌برد. تازیانۀ درازش بالای سر حیوانهای خسته سوت زد و مهم نبود که ضربه کدامی را دریاب می‌کند. حیوانها یکدیگر را با دنبه و شاخهایشان هل داده، افتان و خیزان پیش می‌رفتند. گاه به یک ماشین برمیخوردند گاه به ماشین دیگر و راننده‌های غضب‌آلود تا هفت پشت چوپان و گاو و گوسفندش را دشنام می‌دادند. چوپان گوش به کری زده بود و سوار اسب گل بادام[10] چنان با افتخار می‌رفت که گویا صاحب راه و دره و کوهستان بود. شاید می‌دانست که آدم هوشیار تنها برای مجازات یک چوپان ابله خود را به سیل بز و گوسفند نمی‌زند، تا از ده جایش ضربه بخورد.

گاو و گوساله و بز و گوسفند و خر و خِنگلِ خاک آلود چون سیل بهاری به پیش میخزید و از هر جا که می‌گذشت، گرد و غبار به آسمان می‌خیست. رمه بدبختی بود، لاغر و سرخم و مضطر، لگد زن. چوپان بی‌انصاف آن قدر به پشت خرها بار زده بود که بیچاره‌ها با کمر خمیده بزور می‌جنبیدند. قوچهای خشمگین به کفلهای لاغر خرها شاخ می‌زدند و آنهارا مجبور می‌کردند که سریعتر حرکت کنند. خرها از درد عرعر  میکردند و هن هن کنان پیش می‌رفتند.

داماد شاید این موردها را بسیار دیده بود یا شاید دلیلی برای شتاب نداشت که سر به بالشت صندلی گذاشته بود و چرت می زد. شاید او هم بی‌خوابی کشیده بود. با فرشته حرف نمی‌زد، گویا نه همسر، بلکه از راه مسافر برداشته است. فرشته اوّل فکر می‌کرد که شاید داماد از تفاوت سنّ و سال شرم می‌دارد، امّا بعداً، در مراسم نکاح احساس کرد که این مرد حتما مشکل دیگری دارد.

“بلا به پسش، همان به که گپ نزند!”

بار اوّل چهره شوهرش را از نزدیک در آیینه دید. او در چشم عینک سیاه داشت و در سر کلاه لبه دار. لباسش به سنّ و سالش مطابقت نمی‌کرد، مثل جوانها لباس می‌پوشید، موهای دراز سیاه و سفیدش را مثل زنها در پشت سرش می‌بست. بی خیال رمه و عروس جوانش بود، در دنیای خود می‌زیست. نهایت رمه رفت و راه باز شد، یک دو گوسفند لنگ از صف مانده به دنبال پرده خاک می‌دویدند، تا رمه را گم نکنند. دل فرشته را حزن‌ فرا گرفت، برّه‌های قربانی خویشاوند پدرش را به یاد آورد که با شوق علف می‌خوردند و نمی‌دانستند که قصابی تیغش را مدت ها پیش برای آنها تیز کرده است. حالا کجا باشند؟ شاید کشتند و پوستشان را نمک زدند و کله و پاچه بی‌صاحب آنها در لب جویبار حیران مانده است؟ سگ سیاه من چه حال دارد؟ مرا یاد می‌کرده باشد؟

رمه رفت و کاروان ماشینهای پُر از گرد و خاک دوباره به حرکت درآمد. ماشین آنها نیز جهید و پیشانی فرشته به صندلی پیش راننده برخورد. داماد گشتِ ماشین را سست کرد و بار اوّل رو به عروس آورد. چیزی نگفت، تنها یک نگاه کوتاه انداخت، دوباره سرعت ماشین را افزود و رادیو را روشن کرد.

در رادیو برنامه ترانه‌های بامدادی جریان داشت. فرشته سالها تحت نواهای این برنامه حیاط می‌روفت و گاو می‌دوشید، گاها با آوازخوانها هم‌آوازی می‌کرد. امّا این همه اکنون برایش آن قدر دور و بیگانه بود که گویا آن روزگار را در یک زندگی دیگری از سر گذرانیده است. در آن زندگی او چهار خواهر چون پری زیبا داشت که یک رویشان آفتاب بود و یک رویشان ماهتاب، مادر مهربانی هم داشت که مضطر و دست‌نگر بود، از پدر نامسلمانش بسیار شلّاق می‌خورد، امّا روز دیگرش میخندید، گویا، چیزی نشده ست. در آن زندگی او دوست داشتۀ زیبایی داشت که از دیدن چشم و ابروان زیبایش دلش می‌لرزید و نفس در گلویش درمیماند. امّا او مُرد و رؤیاهای عروس نیمه ‌راه را با خود برد. در آن زندگی او برای خواهرزاده مژگان درازش افسانه دختر پادشاه را می‌گفت، همانی را که با پیرمرد گوژ پشت ازدواج کرد، بی‌خبر از این که داستان زندگی خود را پیشگویی می‌کند. او از بلندی گردنه ‌های ترسناک بیگانه‌وار به زندگی گذشته‌اش نظر ‌افکند. هرچند ذهنش را زیر و رو کرد، خاطرات خوشی نیافت. شاید در کودکی روزهای خوبی داشت، امّا آن هم در زیر گرد و غبار ناخوشی سالهای اخیر ناپدید شد. در آن زندگی روزهایش همه یکرنگ بودند، بلکه بی‌رنگ بودند، مثل ترانه یک آوازخوان از زبانها افتاده، یا مثل قطار راه آهن که راهِ رفت و برگشت در اختیارش نیست: -چه فرق دارد که این هیولا مرا کجا می‌برد و با من چه می‌کند، برای انسان محکوم به بدبختی چه فرق دارد، غصّه را در خانه پدر می‌خورد یا در خانه شوهر، – با این فکر و خیال دو گردنۀ یکی از دیگری بلندتر پشت سر شد و ماشین به آغوش دشت بزرگ خزان‌زده فرآمد. دشت بزرگی بود که سر و بر نداشت، شاید ماهِ پیش گندم زار بود. دروگرها زمین را چنان “لیسیده” بودند که در آن به جز آلاچیق های بی‌صاحب چیز دیگری نمی‌نمود. تنها باد سوزان بود که جولان می‌زد و از خار و خس توپ می‌ساخت و از این گوشه دشت به گوشه دیگر می غلتاند. بعضاً از دور خانه‌های پست لایی دیده میشد که اگر بند رخت و لباسهای آویزان نباشد، خیال می‌کردی که طویله‌ گاو است. دشت خشکیده دلگیری بود، دامنش به کجاها می‌رسید، آدم غمدار را بیشتر افسرده می‌کرد. در درازای راه این کویر تفتیده مسافران دیرمانده با اشاره‌ دست ماشین می گرفتند و در آرزوی راننده ثواب‌جو بودند. ماشینهای خالی با سرعت از کنار آدمان رد می‌شدند، ولی کسی در پی ثواب نبود، کسی در این دشت تفسان توقف کردن نمی‌خواست، مگر این که قضای حاجت مجبور کند.

یک ساعت گذشت یا شاید دو ساعت، ماشین نهایت آن دشت سوزان را پشت سر کرد و به چار راهه پرآدمی رسید که مثل بازاری به حال خود، هزار و یک خرده ریز به فروش گذاشته بود. یکی سیب و انجیر و سبزیجات می‌فروخت، دیگری لباس و پلاس و در و پنجره. خریداران نرخ می‌پرسیدند و مال را ارزان می‌کردند. میدان پر از کودک بود، آنها نیز مالی داشتند و در هر ماشین توقف کرده برای خود بازار و مشتری می‌کافتند. رشتۀ پسته و مغز در دست به طرف ماشینهای تازه‌رسیده می‌دویدند و زاری می‌کردند که مسافران حد اقل چیزی بخرند، تا سودایشان باز شود. هوای بازار بوی پیراشکی می‌داد. دهان فرشته آب گشاد، او نه شب و نه سحر غذای درست نخورده بود. داماد ماشین را در یک گوشه میدان نگه داشت و بی آن که به روی فرشته نگاه کند به سوی غرفه نیم‌شکسته که در یک طرفش حرف “م” و در طرف دیگرش “ژ “ نوشته بودند اشاره‌ کرد.

-دستشویی آن جاست، اگر خواهید… فرشته با کراهت رو ترش کرد.

داماد از رکاب بلند ماشین بیرون جهید و کمرش را راست کرد، پیراهن عرق‌آلود در پشتش چسپیده بود. هیکل او غش دختر را می‌آورد، از این خیال که با این آدم در یک بالین سر می‌گذارد، دلش سیاه شد. داماد سیگار روشن کرد و دودکنان به سوی رسته آرد ‌فروشها قدم برداشت که بازار گرم نداشت و سوداگرانش از بیکاری در گوشه‌ای توپ زده می‌گفتند و میخندیدند. او از آن رسته آرد و روغن خرید و به ارابه‌ای بار کرد و بعد در بین توده خریداران ناپدید شد. “ای کاش من جرأت می‌داشتم و با استفاده از این فرصت می‌گریختم، در یک گوشه این دیار گم می‌شدم یا با ماشین رهگذر خود را تا خانه خاله‌ام می‌رسانیدم. امّا منِ ترسو کجا و فرار کجا! یک عمر بی‌جرأت بودم، مرا حتّی سیل ببرد هم دست به شاخه‌ای نمی‌زنم که خود را خلاص کنم، سزای خودم است که کارم به این جا کشیده است!” فرشته کفشهایش را کشید و پایهای خواب ‌برده‌اش را به صندلی چسباند و به در ماشین تکیه زد. چشمانش بی‌اختیار پوشیده شدند، او را خوابی کوتاه برد. خانه پدری اش را خواب دید. خواب دید که سراسیمه و سرگردان با لباسهای ژنده به خانه پدرش برگشته ست، خواهرانش حیران حیران به او نگاه می‌کردند، “خواهر تو این همه وقت کجا بودی، ما از غم تو مریض شدیم”- می‌گفتند. او لال بود، جواب نمی‌داد. “خواهر، خواهر، خواهر – خواهر بزرگش شانه های اورا تکان می‌داد.

– خواهر، صندوق عقب ماشین را باز کنید من بار را مانم؟ فرشته با ترس بیدار شد. پسرک سیزده چهارده ساله که چشمان آبی و موی مثل خوشه گندم زرد داشت، با اشاره‌ به ارابه پر بار پنجرۀ ماشین را می‌کوفت.

-پدرتان گفت که بارها را در ماشین بگذارم، – گفت او با تبسم خجالت‌آمیز. فرشته پنجره را باز کرد. -من نمی‌دانم صندوق عقب ماشین چه طور باز می‌شود، بیا خودت بازش کن، اگر توانی، -گفت.

-کلید ماشین را بینید، تصویر صندوق عقب ماشین است، همان را فشار دهید.

فرشته نیم‌خواب و نیم‌بیدار در عقب را باز کرد. پسرک محصولات را چالاکانه به ماشین گذاشت، معلوم بود که کارش را بلد است. می‌خواست کیسه آرد را بردارد، امّا فرشته با اشاره‌ منعش کرد و از ماشین بیرون شد.

-می‌خواهی این کیسه 60 کیلویی را تنها برداری؟

-ها آبجی‌جان، من از این هم سنگینش را می‌بردارم.

-این طور نمی‌شود. فرشته از ماشین بیرون شد و از یک گوشه کیسه برداشت.

ارابه‌کش سراسیمه‌وار به اطراف نگریست، شاید نمی‌خواست که صاحب ماشین کیسه برداری دختر را ببیند و دستمزد او را کم کند.

-خواهر‌جان یه وقت پدرتان جنگ نکند، کیسه سنگین است.

-او پدرم نیست، شوهرم است…

گونه های پسرک ارابه‌کش از خجالت سرخ شدند و این سرخی چشمان آبی او را روشن تر و موهای گندم‌ رنگش را زردتر کرد. دونفری کیسه و بشکه روغن را در پشت ماشین جا کردند. شکم ماشین مثل دم اژدها بزرگ بود، حتّی تا نیمش پُر نشد.

-تشکر آبجی، – گفت پسرک و ارابه سبک شده اش را چالاکانه تاب داده، از نزد ماشین دور شد. ره به ره چند دفعه به عقب نگاه کرد، شاید در ذهنش چند ساله بودن دختر را حساب می‌کرد.

فرشته به ماشین برنگشت، دلش هوای تازه می‌خواست. آفتاب تابستان یک قدر بلند شده، چشمان خسته اورا تا اندازه ای باز می‌کرد. دستش را سایه ‌بان کرد و به اطراف نگریست، چشمش به شوهرش افتاد که دو سه قدم دورتر با مردی که تفنگ شکاری می‌فروخت قیمت تفنگ را سودا می‌کرد. ‌انگار از تفنگ خوشش آمده بود. وزنش را اندازه گرفت، چشمانش را به نوبت پوشید و دهانه هایش را سنجید، تفنگ را به هوا برداشت و ماشه را فشار داد.

فرشته را وَهم گرفت. “خانه این هیولا در کدام کنج گور باشد که آن جا نه آرد هست و نه روغن و باز تیر و تفنگ هم لازم بوده ست!؟”

-برادر، تفنگِ خوبی است، پول لازم است، وگرنه نمی‌فروختم، بگیرید، پشیمان نمی‌شوید، اگر پسند نیامد، برگردانید، مرا آخر هفته در همین بازار می‌یابید. مرد تفنگ ‌فروش که به جز همین تفنگ دیگر مال فروشی نداشت، خریدار را شیردل می‌کرد.

داماد زیاد چانه نزد، پول خواسته سوداگر را داد و تفنگ در کتف، با چهره شاد در ماشین را باز کرد، امّا چشمش به فرشته افتاد و تبسم از لبانش غیب زد.

فرشته این را واضح دید. تعجّب‌ کرد، امّا ناراحت نشد.

-درست گفته‌اند که داماد به پدرعروس می‌رود! پنج ساعت باز در راهیم، اقلاً نمی‌پرسد، گشنه‌ای، سیری، آب می‌خواهی، نان می‌خواهی، – با قهر از دل گذرانید دختر.

ماشین راهش را در چارراهه کج نکرد، مستقیم رفت و بعد تقریباً ده کیلومتر به طرف راست تاب خورد، به سمت یک کوه بلند که در چلۀ تابستان سفید و برف‌ پوش بود. زنهای زیادی به خرسنگهای سفید چسپیده، چکش می‌زدند. پایان تر، در دامن کوه که راهش به جاده کلان می‌رسید، زنهای دیگر سبدهای سنگین در بالای سر، مثل پرندگان درنا‌ به دنبال یکدیگر می‌رفتند. روسری های زرد و سرخ آنها از دور مثل گلهای رنگارنگ می‌نمود.

ماشین گشتش را سست کرد، تا زنها خاک و چنگ نخورند. یکی از زنها با اشارۀ دست ماشین را نگاه داشت و چیزی گفت. جوان و زیبا بود، رخساره‌های ارغوانی اش از شرمی که با مرد بیگانه گپ می‌زند، سرخ تر شدند. داماد پنجره را گشاد و سؤال‌آمیز به او نگاه کرد.

-عمو جان، نمک نمی‌خرین؟ نمک سنگی، برای کوفتن، شکراب[11] یا به گاو و مال می‌دهید، می‌لیسند، بیمار نمی‌شوند…

دختر اکنون فهمید، آن کوه سفید کوه نمک بوده ست.

-گاو نداریم.

-ییلاق رفتنی باشین، باور کنین، نمک درکارتان می‌شوه، زن جوان با هر راهی می‌خواست نمکش را فروشد. مرد زیاد فکر نکرد.

-باشد، بیار نمک را.

زن سرخ فام سبدِ سنگین را به زمین گذاشت و دو قلوه سنگ نمک را به نزد پنجره آورد.

داماد سنگها را گرفت و به زیر صندلی پهلویش گذاشت و یک اسکناس 50 سومه[12] را به نمک‌فروش دراز کرد.

بیچاره زن جوان گاه به پول نگاه می‌کرد گاه به خریدار، چهره خندانش محزون شد.

-عمو جان، من پول خرد ندارم، بقیه را داده نمی‌توانم، -گفت او گنهکارانه.

-مشکلی نیست، پیش خودت باشد، یک وقت دیگر برمی‌گردانی. او ماشین را روشن کرد. نمک‌فروش دودله شد.

-نه، این طور نمی‌شود، یک دقیقه ایستید، التماس.

-دخترها، کسی پول خرد دارد؟

زنها تقریبا به راه کلان رسیده بودند، امّا با شنیدن صدای همکار خود با سبدهای وزنین همزمان به طرف او تاب خوردند.

یکی از زنها سبدش را به زمین گذاشت و گره گوشه روسریش را گشود.

-من پول خرد دارم، بیا بگیر!

زن نمک‌فروش به طرف زن دیگر دوید، چنگ و خاک از پی کفشهایش به آسمان می‌خیست. ماشین معطل زن نمک‌فروش نایستاد، با شست به حرکت درآمد.

زن پشت سر آنها خیلی دوید، دست راستش را تکان می‌داد، می‌خواست ماشین بایستد. فرشته دویدن او را از پنجرۀ عقب می‌دید، خیلی دوید، بالاخره خسته شد و از راهش گشت. روسری سرخش در پس پرده چنگ و خاک که از زیر چرخ ماشین می‌خیست، از نظرها ناپدید شد.

“خوب شد که پول آن زن را نگرفت، کار ثواب کرد، آن بیچاره محتاج است، وگرنه تیشه در دست در بر کوه چه می‌کاود؟”

راه تنها تا دامن کوه هموار بود. از آن به بعد تپه بود و ماشین گاه در یک چاله می‌زد، گاه در چاله دیگر، امّا این تپه هم مثل آن دشت سوزان تمامی نداشت. قریب یک و نیم ساعت بالا برآمدند تا ماشین به همواری رسید و در نزد یک خانه گلی توقف کرد که ظاهراً فروشگاه بود و در گرد و پیشش دسته دسته کیسه‌های پیاز و سیب زمینی ردیف شده بود. حتّی دیوارهای رنگ کرده ساختمان نیز به آن شکل مناسب نبود. سه چهار مرد جوان که در چلّه تابستان در تن جامه داشتند، دستها در زیر بغل در نزد فروشگاه صحبت گرمی آراسته، گاه گاه با همدیگر شوخی کرده، بلند میخندیدند. آنها ماشین را دیدند و همزمان چشم به سوی جاده دوختند. یکی از آن مردها دستهایش را از زیر بغلش بیرون آورد و به طرف ماشین قدم برداشت.

-خوش آمدی رشید آقا! گفت آن مرد و به سوی داماد که برابر از ماشین فرآمدن، سیگار روشن می‌کرد، آغوش گشاد. مردهای دیگر با او دستکی سلام کردند. آنها همگی جوان و خوش‌اندام بودند.

-بالاخره، عروس خانم را آوردید؟-کنجکاوی کرد آن مرد که هنوز دست مهمان را تکان می‌داد. داماد با بی میلی “آوردیم” گفت و به سوی ماشین اشاره‌ کرد. فرشته روسریش را پیش کشید و سر خم کرد.

مردها دزدیده به او یک نگاه کوتاه انداختند، ولی سریع پشت گردانیده، دورتر رفتند.

-خوب کردید که خانم را آوردید، گفت آن مرد با صدای شنوا.

خانواده من ده بار پرسید که رشید آقا خانمش را کی می‌آرند که یک جا وقت گذرانند، بیچاره از تنهایی دل تنگ می‌شود، و لبخند زد و مهمان را دوباره بغل کرد، شاید در این موضع کم‌آدم تشنه مهمان بود.

-آقا‌ در وقتش آمدید، ما مرد ها هر روز جمع میشویم، آش تُپه[13] و شکراب، کیف می‌کنید. داماد با علامت خوشنودی به کتف مرد گپ دان تپ تپ زد و او را به سوی درِ مغازه هل داد. مردها صحبت کنان به “مغازه” درآمدند.

فرشته روسری اش را پس کشید و به دور و برش نظر انداخت، ولی به جز سه چهار حیاط و اطاق پستک گلی دیگر ساختمانی ندید.

-شاید تنها جایی تفریح باشندگان همین موضع تماشای همین فروشگاه باشد، از دل گذرانید او.

فروشگاه در بلندی قرار داشت و در پایان آن بیشه انبوه دامن پهن می‌کرد. همه جا پُر از دار و درخت بود، حتّی سینه خرسنگها. هر قدر به بیشه نگاه کرد، ولی جانداری را ندید، دار و درخت مثل گیسوان فرفری به هم پیچیده، سوزن، جایی برای افتیدن نداشت. از این بلندی بیشه‌زار مثل گلیم سبز می‌نمود که آن را برای آفتاب خوردن گسترده بودند. خیلی زیبا بود.

نهایت مردها از مغازه بیرون شدند. داماد ماشین را به نزد بشکه بزرگی برد که در بدنش با حرفهای کج و کلیب “بنزین” نوشته بودند. ده پانزده دقیقه بنزین گرفت و بعد با اهالی کوچک دهکده آغوش به آغوش خدا حافظی کرد و “خانه بیایید”- گفت.

-خانم قدم نیکی داشته است، شرکت موبایل در بلندی موجگیر نصب کرد، اکنون راحت از سحر تا بیگاه با تلفن گپ می‌زنیم و ویدیو می‌بینیم، -چشمک زد همان مرد گشادچهره.

مرد به منظور “عالی است” انگشت شست دستش را بلند کرد.

ماشین رو به بالا جاده‌ای را عبور می‌کرد که در دو سمت آن درختهای آلبالو و زردآلو از سیرباری خم زده، زمین از رنگهای زرد و سرخ و سبز قالی پوش بود. میوه‌های تر در زیر چرخهای بزرگ ماشین خرد شده، صدای حزین می‌برآوردند. در سمت راست جاده، کشته‌های خرد و بزرگ عدس و نخود دامن پهن می‌کرد که از این بلندی مثل جهیزیه عروسان رنگارنگ می‌نمود. نیمه اوّل روز برای دهقان بهترین وقت کار است، امّا در این کشته‌ها کسی کار نمی کرد. تنها مترسکهای بلند جامه‌پوش بودند که از این مزرعه‌ها پاسبانی می‌کردند. آنها با گردش باد به چپ و راست تاب خورده، با صدای قوطیهای دور گردن خود پرّنده‌هارا از کشته‌ها دور می‌کردند.

-رسیدیم، گفت نهایت داماد بعد نیم ساعت و ماشین را در رو به روی یک دروازه آهنین نگه داشت که رنگ آسمانی داشت. خانه احتمالا در بلندترین نقطه این موضع جایگیر بود و از این بلندی راه طی کرده آنها مثل پرتگاه وحشتناک می‌نمود. داماد چالاکانه از ماشین بیرون جهید و در را باز کرد و سوت زنان ماشین را به حیاط درآورد. چهره گرفته‌اش باز شد، انگار به اصل خود برگشت.

فرشته بی‌جرأتانه از صندلی پائین شد و در نزد چرخ ماشین ایستاد. آن چه از شب تا این لحظه از سرش گذشت باورنکردنی بود. زنی که شب گذشته با عجله از دهانش “بله” را بیرون کشیدند، صبح نادمیده از خانه بیرون کردند و به این گوشه بی‌آدم آوردند، گویا او نبود، کس دیگر بود.

-چه گونه من با این ماجراجویی موافقت کردم؟- از خود می‌پرسید او. گویا تا حال خواب بود و اکنون کسی به سرش یک سطل آب سرد پاشید و بیدارش کرد. -این جا کجا است؟ این آدم که است؟ من این جا چه کار می‌کنم!؟- این سؤالها گشته و برگشته در ذهنش چرخ می‌زدند. جایی که این مرد او را آورد حیاط نبود، آغاز یک جنگل بی سر و بر بود که دیدنش آدم را در روز هم به هراس می‌آورد.

با شگفتی به دور و برش نگاه کرد.

حیاط را از جنگل، نهرِ تیزجریانِ پهنایش حدوداً سه متر جدا می‌کرد که ساحل نداشت، به زمین برابر بود، آرام جاری می‌شد و سیل پرنده ‌ها چون جمع نماز گزاران در کنار آن صف کشیده، همزمان سر خم می‌کردند و به آب نوک می‌زدند و با هم در شاخه‌های انبوه درختان قدپست شدۀ مرجان می‌شدند. اطراف پُر از ترانه بود، پرنده‌ها با صد آهنگ آواز می‌خواندند.

داماد دزدیده به فرشته نگاه می‌کرد، احساس کرد که از دیدن این منظره گیج شده است، امّا حرفی نزد و سوت زنان صندوق او را از ماشین برآورد و در کنار ایوان گذاشت.

خانه بزرگ نبود، یک ایوان داشت و سه اطاق جداگانه، امّا با درهای آهنی امروزی ، دیوارهای سفید، پنجره‌های پلاستیکی و بام آهنینش در قالب تصویر این بیشه‌زار پُر از دار و درخت وحشی نمی‌گنجید. زیرزمین مستحکم بتونی زیر اطاق ها به نظر سه چهار متر بلندی داشت و مثل طبقه اول می‌نمود. داماد درِ هر سه اطاق را باز کرد و جهیزیۀ دختر را به حجره مابینی، بارکیسه خود را به اطاق سر راه و آرد و محصولات دیگر را در زیرزمین گذاشت. سریع کار می‌کرد، گویا عمری حمّال بود. چند دفعه از پهلوی فرشته رد شد که به ماشین تکیه زده به رفت و آمد او خلل می‌رساند، اما لب نگشاد.

نهایت پشت ماشین خالی شد و او به ستون ایوان تکیه زد و سیگار روشن کرد. دود اوّل را کشید و زود رها نکرد ، نظرش به دورها بود، سپس رو به آسمان آورد و دود را رها کرد. یکباره اندوهگین شد، مثل آدم غمدار. دختر خیال کرد که او حالا لب به نصیحت می‌گشاید و می‌گوید:

-کاری که باید نمی‌شد اتّفاق افتاد، با این واقعیت باید کنار آمد، بیایید امتحان کنیم، شاید با هم انس بگیریم و زندگی خوبی بنیاد کنیم. من به او باید چه جواب دهم؟ – دختر خود را به این صحبت ناخوش آماده می‌کرد. – شاید بگویم که یک به سن و سالت نگاه کن، همسال پدر منی! جوابم را بده، مرا تا سر راه کلان ببر، آن طرفش پناهمان بر خدا!

امّا او چیزی نگفت، پشت هم دو سیگار کشید و بعد به لب نهر رفت، به رویش دو پنجه آب زد و دو انگشتش را به دهان گذاشته سوت زد. صدای سوت او سیل پرنده‌ها را به آواز درآورد. یک جفت از آن خیل جدا شد و دو قدم دورتر به شاخه درخت لب نهر نشست. آن جفت رنگین بال بی‌هراس از شاخه ای به شاخه‌ای می‌پرید و چریق چریق چیزی می‌گفتند، گویا این مرد را می‌شناختند. او دستش را به سوی پرنده‌ها دراز کرد و آن جفت با نوبت به پشت دستش نشستند و به انگشتانش نوک زدند. خیلی با هم “عشق ورزی” کردند.

نهایت مرغهارا رها کرد و رو به ایوان آورد.

-بالا برآیید، اطاق را به شما نشان دهم، – گفت او با صدای خش دار خاص آدمان سیگاری. فرشته از جای نجنبید. داماد، شاید به اعتراضهای عروس عادت می‌کرد که دیگر چیزی نگفت، آرامانه به اطاقش درآمد و در را پوشید. از داخل صدای موسیقی بلند شد، ترانه تاجیکی نبود، کدام آوازخوان روس می‌آواز.

وضعیت تدریجاً برای فرشته روشن می‌شد:

-این آدم خاطرخواه من نیست، شاید نکاح شب گذشته برایش یک سازش مجبوری با خانواده‌اش بود. …پس این ازدواج احتمالا عمر طولانی ندارد.

فرشته نمی‌دانست در این شرایط چه گونه رفتار کند. خاموش ماند. شوهرش را نادیده بگیرد یا با او حرف بزند و درد دلش را بگوید؟ او از زمین بلند شد و دامنش را ‌افشاند و از پلّه‌ها به ایوانِ بلند برآمد. ایوان مانند یک دیدبانگاه بود. از این بلندی جنگل انبوه، با درختهای کوتاه و با گرگ و خرس شاید در زیر بتّه‌ها پنهان، با گلیمهای رنگارنگ میوه تر و با سیل پرنده‌های غزل‌خوان چون پای انداز در زیر پای می‌خوابید.

-مکان عزلت‌نشینی، پناهگاه آنهایی که دلشان از آدم و عالم خسته شده است. مگر برای گم شدن در این سرزمین و رفتن از یادها بهتر از این جایی هست؟ کاش این ازدواج احمقانه بهم می‌خورد و این خانه را به من می‌دادند، من اینجارا ‌‌آباد می‌کردم، بز و گوسفند می‌پروریدم، سبزیحات کشت می‌کردم، شیرینی می‌پختم و بعد مادرم و سگ سیاه را می‌آوردم. زندگی عجب شیرین می‌شد!

اطاق میانه‌ که داماد جهاز دختر را در آن گذاشت، هم اطاق خواب بود، هم نشیمنگاه. تخت خواب دونفره، گنجه کلان قرمزی و قالی نرمی داشت که پای آدم در آن فرو میرفت:

-عجب، این خانواده عاشق رنگ قرمز بوده است. این رنگ برایشان چه خاصیتی داشته باشد؟ – در این باره زیاد فکر نکرد، چون نمی‌توانست به این سؤال و دهها سؤال دیگر که از دیروز در ذهنش چرخ می‌زنند، پاسخ پیدا کند. از شب پیش خود را به مقاومت طولانی و طعنه و جنگ و جنجال آماده می‌کرد، امّا ‌انگار ضرورتی برای مقاومت نیست. داماد به او توجّه ندارد، اطاق خوابش را از حالا جدا کرد و علامت داد که “تا این جا یکجا آمدیم، از این به بعد تو خود ‌دانی که چه میکنی.

فرشته به صندوق تحفه‌های خانواده داماد دست نزد، جامه‌دان را باز کرد و خواست دو سه پیراهن با خود آورده‌اش را در گنجه گذارد. امّا در را باز کرد و حیران شد. گنجه خالی نبود، یک چند پیراهن زنانه داشت، پیراهنهای دوخت اروپایی و در رفهایش لباسهای زیر حریر زنان. لباسهای زیر را با احتیاط و محبّت طوری چیده بودند که گویا آنها را به فروش برآورده‌اند:

-شاید این همه، مال اجاره ‌نشینهای قبلی باشد، وگرنه کدام زن دهاتی لباس اروپایی می‌پوشد!

درِ گنجه را پوشید و لباسهایش را در تکیه‌گاه صندلی آویخت. دلش می‌خواست پیراهن مخمل سبز را که از دیشب چند دفعه در آب و عرق تر و خشک شد، از تنش دور ‌اندازد و شوری عرق و خاک و غبار راه را با صابون بشوید. او در جستجوی حمام به ایوان برآمد، در اطراف نه حمامی می‌نمود، نه حاجت خانه ای:

-مگر جای قضای حاجت بیشه و مکان سرشویی لب نهر باشد؟ – سراسیمه‌وار به اطراف نگاه کرد و چشمش به اطاق سوم افتید. روزهای اخیر هیچ چیزی به اندازه این اطاق سوم اورا شاد نکرده بود. این اطاق آشپزخانه مجهزی بود که میز و صندلیی و گنجه پُر از ظرف داشت و دو درِ دیگر که یکی به حمام می‌برد و دیگری به حاجتخانه. آبگرمکن هم داشت، پس آب گرم هم دارد. این کشفیات فرشته را خرسند کرد، می‌خواست هر چه زودتر دوش بگیرد و لقمه‌ای بخورد. نگاهش به کیسه روی میز افتاد که پیرزن نورانی به صندلی پیش ماشین گذاشته بود. او به کیسه دست نزد، شرم داشت:

-باز نگوید که غذاهای داده مادرم را تنها خوردی.

آبگرمکن را به برق وصل کرد و انتظار شد تا آب گرم شود. سرانجام گرسنگی بر شرم و حیا غالب آمد و دهان کیسه را باز کرد. چه خوردنیهایی بود! کلوچه و گوشت قورمه، پنیر، مرغ‌بریان، قندهای رنگارنگ، شربت، میوه‌های تر و تازه. دلش کلوچه و گوشت یخنی خواست، همان غذایی که هر صبح در خانه پدرش می‌خورد. یک تکّه گوشت و نیم پاره کلوچه را برداشت و غذاهای دیگر را به کیسه برگردانید. امّا سیر نشد دوباره بازش کرد و این دفعه کلوچه و پنیر و انگور برداشت و وزن کیسه را اندازه گرفت که مبادا سبک شده باشد.

آبگرمکن هنوز سرد بود، شاید آن را مدت هاست که استفاده نکرده‌اند. اطراف هم پُر از گرد و خاک بود.

-اوّلِ اوّل دور و برم را تازه کنم، بعد خاطر جمع می‌شویم، – گفت به خود. پاک‌کاری را آغاز کرد و حمام از یادش رفت. از زمانی که خود را یاد دارد، کار خانه همیشه بر دوشش بود. عادت ندارد که بیکار ول بگردد و تنبلی کند. بعدِ مرگ نامزدش کار و بار خانه ذهن او را بند می‌کرد و از غصّه نجات می‌داد. حالا هم می‌خواست تنها دور و بر خود را تمیز کند، امّا از اطاق خواب به آشپزخانه و از آشپزخانه به روب و چین حیاط گذشت. روی حیاط تا پله‌های دالان همه پُر از میوه‌های تر و خشک بود، معلوم بود، حیاط ماهها روی جاروب را ندیده است. زردآلو و گیلاسهای سالم را در یک سبد گذاشت و میوه‌های پوسیده را روفت و به نهر انداخت. دو سه ساعت وقتش در روب و چین حیاط گذشت. داماد دیگر از اطاقش بیرون نشد، شاید خوابش برده است.

حمام بزرگ نبود، دوش داشت و یک دستشویی، امّا رفهایش مثل دکان عطّار از صابون و شامپو و کرم و روغنهای خوشبوی پُر بود.

-صاحب این خوشبویها و آن لباسهای زیبا احتمال با عجله از این خانه رفته است، وگرنه این مالهای قیمت را جا نمی‌گذاشت، -خلاصه کرد. – خدا برکتت دهد، من با خود یک دانه صابون هم نگرفتم، اگر این همه مال عطّاری نمی‌بود، در این جنگل از چرک می‌پوسیدم!

یک ساعت شستشو کرد، موی به قدش برابر را شستن آسان نبود، تا یک طرفش را شانه می‌زد و هموار می‌کرد، طرف دیگرش به هم می‌پیچید. آب شیرگرم و صابون خوشبوی، خستگی راه را از بدنش برآورد، وقتش کمی خوش شد. سرش را با دستمال بست و به بیرون برآمد تا گیسوانش را در گرمی آفتاب خشک کند. خورشید رو به غروب آورده بود و با پنجه‌های نرمش گویا گیسوان پیچ در پیچ بیشه‌زار را شانه می‌زد و خرسنگهای عریان از شعاع آفتاب چون صندوق جواهرات می‌درخشیدند. این روز نهایت طولانی و عجیب و غریب که نه منطق داشت و نه معنی، بالاخره به پایان می‌رسید. دختر سر به بالین گذاشت و چشمانش را پوشید.

 خواب ناآرامی داشت. نصف شب از صدای شکستن شاخه‌ها بیدار شد، صدا از آن سوی نهر می‌آمد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و اوّل دو جفت چشم درخشان را دید و بعد دو حیوان بزرگ‌جثّه را که شاید خوک بودند یا خرس که به هم درافتاده خون یکدیگر را می‌ریختند. گاه دندان به گلوی هم زده تا لب نهر پرت می‌شدند و گاه خِر خِر آنها از بین درختها به گوش می‌رسید. از دور جغدی بی‌ایست فریاد می‌زد و محیط را وحشتناک تر می‌کرد. این دم درِ اطاق اوّل باز شد و داماد بیرون آمد و به سوی بیشه تیر گشاد. آن دو حیوان بزرگ‌جثّه گریختند، امّا جغد همانا فریاد می‌زد. خواب از دیدگان فرشته پرید. چند ساعت در بستر پیچ و تاب خورد، بالاخره حوالی سحر خوابش برد.

سحر از خواب با مخ گیج و درد سر بیدار شد، هنوز بیدار نبود، نیم‌خواب و نیم‌بیدار بود. با چشمان نیم باز که اطراف را خیره می‌دید، به سقف چشم دوخت و خیال کرد در خانه پدرش است. به صداهای اطراف گوش داد، امّا نه شیم شیم شیردوشی مادرش به گوش می‌رسید، نه پارس سگ سیاه و نه غُرغُر پدرِ از همه ناراضی. چند دفعه مژه به هم زد، نهایت پرده مه از چشمش دور شد و حوادث روزهای اخیر یک یک در ذهنش بروز کرد:

-وای بر من! زن مرد پیری شدم که مرا با خود به آن لب دنیا برد. خانه‌اش، ‌انگار، در پشت کوه قاف است که پرنده پر زند، پرش و درنده پا گذارد، پایش می‌سوزد. آوردن آورد، امّا نمی‌داند با من چه کار کند. شاید من برایش مثل “استری” بودم، یک مال کم خریدار که فروشنده آن را همچون سرباری کالای خوش خرید مجبور به مشتری می‌‌فروشد و تهدید می‌کند که “گر این را نگیری آن را نمی‌‌فروشم!” فقط نمی‌دانم که موضوع معاملات این مرد با خویشاوندانش چه بود. عجب، خار شدم، به کسی لازم نیستم، همه مرا فراموش کرده‌اند، گویا این همه سال در این دنیا نبودم!-دختر رو به بالشت گذاشت و خواست بغض گلویش را با اشک بیرون آورد. امّا کسی حلقه بر در زد.

– خانم، آهای خانم! – صدا کرد آواز زنانه‌ای.

فرشته از جای برخاست و تخت خواب را با روتختی پوشانید، موهای پریشانش را با قلمی که در روی میز می‌خوابید، در تپه سرش جمع کرد و به با خاطر مشوّش که پنهان کردنش دشوار بود، به ایوان برآمد. داماد گم بود، فرشته او را بار آخر نیمه‌شب زمانی دید که او به سوی بیشه شلّیک می‌کرد.

صاحب آواز زن جوان چهره‌خندان بود که در تن پیراهن شاهی رنگارنگ و در سر روسری سرخ داشت. با خنده به حیاط قدم گذاشت، ‌انگار، صد سال باز فرشته را می‌شناسد. در یک دست کودک یک و نیم دوساله و دست دیگرش یک بشقاب کلان داشت. کودک سر به کتف مادر گذاشته، با چشمان نیمباز پستانک می‌مکید.

-مهمانهای ناخوانده را قبول می‌کنین؟-گفت و بلند خندید.

فرشته با مهمانهای ناخوانده بزرگ شده بود، از یک خانه آدم هم مراقبت می‌کرد. ولی حالا دست‌پاچه شد، او بشقاب سنگین را از زیر بغل مهمان برداشت و در لب ایوان گذاشت.

-خانم، می‌بخشی که بی‌خبر آمدم، ما دهاتی ها دعوت را انتظار نمی‌شویم، مهمان که آمد، خودمان به دیدنش می‌رویم، – گفت زن جوان با خنده و رده دندانهای سفیدش در مقابل گونه های سرخش جلا دادند.

فرشته که خود را نه صاحبخانه می‌دانست و نه نگهبان آن منزل، با لبخند، زورکی به مهمان سحرگاهی “بیایید، خوش آمدید”- گفت.

-شیربرنجِ پرروغن کرده بودم، پدر کودکها همین طرف می‌آمد، التماس کردم که مرا با ماشین تا خانه شما ببرد، گفتم دیروز خسته بودی، شاید گشنه خواب رفتی …- زن همانا آمدنش را توجیه می‌کرد.

“پدر کودکها” احتمال همان مردیست که روز گذشته با شوهر او در نزد مغازه با آغوش باز سلام می‌کرد.

مهمان را به اطاق خودش برد و بشقاب شیربرنج را در روی میز آشپزخانه گذاشت و کتری برقی را روشن کرد. کمی هیجان داشت. “اگر مهمان فضولی کند و از داماد و جشن و ازدواج پرسد، در جواب چه بگویم؟” فرشته ساخته‌کاری و نقش بازی را از بنیاد بلد نبود، اهل چق چق و دوست‌بازی هم نبود. سالهای اخیر او بیشتر به تنهایی و گفتگو با خود انس گرفته بود. امّا حالا باید نقش عروس نو را بازی می کرد و آبروی خودش و شوهرش را می‌خرید.

مهمان در این اطاق احساس بیگانگی نمی‌کرد، گویا بخشی از این خاندان بود. او بچه‌اش را روی تخت خوابانید و در پهلویش دراز کشید و بی خجالت سینه مانند طالبی کلانش را از گریبان پیراهن بیرون آورد. بچه برابر دیدن سینه سفید مادرش دست و پاچک زد و “طالبی” را با دو دست محکم گرفته، پایش را در کمر مادر حلقه کرد. با سر و صدا و حریصانه پستان می‌مکید، نفسش از سراسیمگی در گلویش درمیماند، امّا پستان را سر نمی‌داد، گویا با جریان تیز شیر مادر سبقت می‌کرد.

فرشته سفره باز کرد و شیربرنج مهمان را یکجا با گوشت و کلوچه بارکیسه پیرزن در روی میز گذاشت و در صندلی کنار میز نشست. مهمان چند دفعه خواست پستانش را از دهان کودک بیرون بیارد، امّا بچه هر بار بیدار می‌شد و زوق زوق می‌کرد. نهایت کودک را خواب برد و خودش پستان مادر را رها کرد.

-خدا را شکر خوابش برد، کودکِ ناآرام نیست و لیکن یک ماه شد دندان می‌برآرد، نه شب خواب دارد، نه روز، -گفت زن خجالت‌آمیز و گریبان پیراهنش را که از شیر سینه چسپک شده بود، با سنجاق بست و به صندلی رو به روی دختر نشست.

-از شیربرنج بگیر، خنک شود مزّه‌اش می‌پرد، گفت او و سینی را به طرف فرشته هل داد. فرشته به لایۀ ضخیم روغن زرد که شیر و برنج را پنهان می‌کرد، یک دو دفعه قاشق زد و بشقاب را به طرف مهمان کشید.

-بسیار خوشمزّه است، شما هم بگیرید.

-ما سحر با پدر بچه ها و رشید آقا یک بشقاب شیربرنج خوردیم، این را برای خودت آوردم. آنها شکار رفتند، رشید آقا شب تور انداخته بود، شاید صید خوبی به دام افتد. پدر کودکها در راه بازگشت مرا با خود می‌گیرد. گفتم، شاید تنها دلتنگ می‌شوی…برای همین آمدم.

دختر چیزی نگفت، می‌خواست که مهمان لب از کلام نبندد، مهمان بی‌ایست صحبت کند و از زندگی او چیزی نپرسد. حس می‌کرد که این زن از شوهر او خبرهایی دارد و حالا می‌خواهد از زیر زبان عروس نو گپ بگیرد. این احساس اورا بیشتر آشفته می‌کرد.

مهمان از کم‌گپی صاحبخانه خجالت کشید. او گاه به روغن یخبسته روی شیربرنج نگاه می‌کرد و گاه به ساعت روی دیوار که عقربکش از جای نمی‌جنبید، خیالش که مهمان ناخوانده به صاحبخانه پسند نیامد.

-بیچاره زنک، از این قدر راه برای من خوراک آورده ست، مرا ببین که هنر دو دهن گپ زدن را ندارم!

مهمان، زن آدم دوستدار و سفره ‌دار می‌نمود. چاق نبود، استخوانهای پهن داشت، زن سخت کوشی به نظر می آمد، از قبیل زنهایی که با شوهرهای خود خشت می‌ریزند و دیوار می‌بردارند، در زمین بیل می‌زنند و هم گاو و مالداری می‌کنند. در تن پیراهن شاهی داشت و هر گاه ناخوداگاه دست به پیراهنش می‌زد، نخهای نازک شاهی در پنجه‌های خشنش می‌چسپیدند و نخکش می شدند.

-شما نمی‌دانید، پیشتر در این خانه که زندگی می‌کرد؟- پرسید فرشته و شاد شد که نهایت برای صحبت موضوع یافت.

مهمان انتظار این سؤال نبود که کمی دست‌پاچه شد، زبان خایید، به سقف چشم دوخت و وانمود کرد که خاطره‌اش را تگ و رو می‌کند.

-نه، نمی‌دانم، ما این طرفها بسیار نمی آییم، یک دو دفعه برای پیرمرد روغن سمور آوردم، با پیرزنش تنها بود، پایش درد می‌کرد. این جا سمور زیاد است، زمستان تا در خانه می‌آیند. مهمان گویا خودآگاه رشته صحبت را به سوی دیگر تاب داد.

بیشه پُر از خوک وحشی و گرگ و شغال بود، حتّی خرس هم داشت. یک زمستان خرس از تیر اندازی شکارچی ها بیدار شد و کم مانده بود همسایۀ مارا پاره کند، شُکر که همراهانش رسیده آمدند و آن خرس را کُشتند. ماده خرس بود، شوهرش تا چند سال دیگر به آدمها حمله می‌کرد، انتقام زنش را می‌گرفت. شکارچیها بارها دیده‌اند که آن خرس سرش را به درختها می‌زد و ناله می‌کرد.

-در گنجه لباس لباسهای زنانه را جا گذاشتند، گفتم شاید اجاره ‌نشینهای پیشینه فراموش کردند…

-نمی‌دانم… ما سه سال پیش به این جا کوچیدیم، پیشتر در شهر زندگی داشتیم، برادر شوهرم زن گرفت و ما زنهای برادران با هم ساز نیامدیم. گذشتگان شوهرم از همین دهکده‌ها بودند، آنها مُردند و خانه و زمینهایشان بی‌صاحب ماند، ما مجبور به اینجا کوچیدیم.

زن چای سردشده‌اش را سر کشید و مثل شاگردی که درس را از بر نکرده  و برای خاک پاشیدن به چشم معلم هر چه از دهانش آمد همان را گفت، خجالت‌آمیز به دختر نگاه کرد.

-شاید برای چیز و چاره‌اش برگردد، چون یک حمام پُر عطر و کرم و صابون است، -گفت دختر که از بی موضوعی گپ اجاره ‌نشین پیشین را گشته و برگشته در میان می‌گذاشت.

-نمی‌دانم، …شاید- با بی میلی گفت مهمان.

هر دو خاموش شدند. اگر صدای چلپ چلپ پستانک کودک نمی‌بود، خیال می‌کردی که در خانه کسی نیست.

-اینجا برای زندگی مکان خوب است، – بالاخره گفت مهمان، – زمین و میوه فراوان دارد، امّا آدمش کم است، مردم همه روستا‌ها را جمع کنی چار پنج خانواده بیش نیست. وقتی پدر کودکها گفت که رشید آقا زن گرفته ست و بزودی به خانه پدری‌اش می‌کوچد، من از خرسندی روز می‌شمردم. این جا کس از بی‌آدمی دلتنگ می‌شود. خدا را شکر که شما آمدید..

مهمان با شادی به فرشته چشم دوخت، گویا در انتظار یک حرف گرم و صمیمی بود. فرشته خجالت‌آمیز لبخند زد و با علامت تصدیق سرش را تکان داد.

فرشته، خودت چندساله‌ای؟- مهمان و بادقّت به روی فرشته نگاه کرد.

-شما نام مرا از کجا می‌دانید؟

-از رشید آقا پرسیدم، گفت که نامت فرشته است. من نگینه نام دارم، دختر کلانم تهمینه و این دخترکم صبرینه.

-نگفتی چند ساله‌ای.

-همین سال به بیست و نه قدم گذاشتم.

-همسال بوده‌ایم، …گفت زن معنی دارانه.- من در هژده‌ سالگی ازدواج کردم، شوهرم آن وقت 25 ساله بود. خاله‌اش در کوچه ما زندگی می‌کرد، گاه گاه مهمانی می‌آمد، مرا یک دو بار دید و عاشق شد، آدم فرستاد، پدرم “نه” نگفت. انسان خوب است، من بعدتر عاشقش شدم، – گفت نگینه با افتخار.

-خودت تا ازدواج با رشید آقا یک بار هم شوهر نکرده بودی؟- پرسید مهمان و کنجکاوانه به چهره دختر چشم دوخت.

-نه، دختر خانه بودم، -گفت فرشته با بی میلی و ابرو چین کرد. مهمان می‌خواست چیز دیگری هم پرسد، امّا قیافه دختر را دید و خودداری کرد.

-رشید آقا بسیار انسان خوبی است، بعضی آدمها در جیبشان یک پول سیاه پیدا شود، زمین را از آسمان فرق نمی‌کنند، امّا این مرد با این همه دولت و صولت بسیار خاکسار و دست‌گشاد است. زندگی شهر را مانده، آمده در یک کنج کوهستان مسکن گرفت. پدر رشید آقا هم آدم خوبی است، اورا در این موضعها بسیار احترام می‌کنند، “شیخ” می‌گویند، از برکت او به ده برق آمد، موجگیر تلفن نصب شد.

-دیروز در طول راه کشتزار‌های زیاد دیدم، در این زمینها که کار می‌کند؟- پرسید فرشته که می‌خواست ستایش “رشیدآقا” زودتر خاتمه یابد.

-شهریها هَوَسَکی در این جا زمین خریده اند و عدس و نخود کشت کرده‌اند، امّا دیر- دیر خبر می‌گیرند، تا می‌رسند که عدس و نخودشان طعمۀ گرازهای وحشی می‌شود.

-گرازها آدم را هم می‌خورند؟

-نمی‌دانم می‌خورند یا نه، امّا حمله می‌کنند، شبانه به خانه‌ها نزدیک می‌شوند، برای همین مردم درها را از شام قفل می‌زنند و شبانه تنها بیرون نمی‌برآیند. تو هم احتیاط کن، خانه‌ات در داخل بیشه است.

دختر حادثه شبانه را به یاد آورد، می‌خواست آن را به نگینه نقل کند، امّا کودک گریه کرد و مادرش سنجاق گریبانش را بازکنان به طرف بچه‌اش دوید. فرشته به دسترخوان نگاه کرد.

-شاید خوراکی آماده کنم؟- پرسید او از نگینه.

-خوراک لازم نیست، شکارچی ها همین ساعتها می‌رسند، یا کبک می‌آرند یا یک صید بزرگ، یکجا کباب می‌پزیم.

شوهر نگینه همراه با رشید و دو مرد دیگر که هر یکی در کتف کمان داشتند، از بیشه با لاشه مثل ماده گاوی جوان

برگشتند. لاشه را از دست و پایش در چوب ضخیمی بسته، جسد آویزانش را که از آن قطره قطره خون می‌چکید چارنفره به حیاط درآوردند.

-عروس، یک سفره بیارید، – ره به ره فریاد زد یکی از شکارچیها که دست و پای صید در زمین خوابیده را از چوب رها می‌کرد. دختر آسیمه‌سر در جستجوی دسترخوان به سوی آشپزخانه دوید، ولی چیزی نیافت.

-سفره هاشان به نظرم در زیرزمین است، – گفت نگینه که با بچه‌اش جنب و جوش شکارچی ها را از ایوان تماشا می‌کرد.

-از همه گور و بلا باخبر است این زن، – به خود گفت فرشته و از پی سفره به زیرزمین درآمد. زیرزمین به اندازه سه اطاق بالا بزرگ و خشک و آراسته بود، بوی نم نمی‌داد، چراغ کلان شبیه توپ زیرزمین را مثل روز روشن می‌کرد. در رف های چوبین به جز یک چند شیشه ترشی و مربّا که شاید از سال گذشته باقی مانده‌بودند و آرد و روغن دیروزه که شوهرش از بازار سر راه خرید، دیگر چیزی نبود. نگینه راست می‌گفت، دسته ای از سفره ها و دستمال ها روی کیسه هایی که معلوم نبود چه دارند، می‌خوابید. او یک سفره نیمه نو را برداشت و به نزد شکارچیها رفت که یک قدم دورتر از لاشه سیگار دود می‌دادند.

دسترخوان را در روی سبزه گذاشت و می‌خواست برگردد، امّا چشمش به لاشه افتید و به بدنش رعشه دمید. شکارچیها بز کوهی صید کرده بودند. نگاه بز کوهی سوی آسمان بود و اشکهایش هنوز در گوشه چشمان عسلی‌اش می‌درخشیدند. ‌انگار زنده بود، تنش بوی علف سبز می‌داد. شاخهای چپ گشته‌اش چون کاکل زنها در پشت سرش می‌خوابید و از پستانهای ورمیده‌اش قطره قطره شیر می‌چکید.

-بیهوده زدیمش، به فکرم باردار است، – گفت یکی از شکارچیها که شکم صید را لمس می‌کرد. گوشهای دختر از این حرف شکارچی قفل زدند، او در جایش کرخت شد، گاه به صید نگاه می‌کرد، گاه به شکارچی ها. بالاخره بی‌خود به پای هیکل زیبای بز کوهی افتاد.

پیشانی سیاه و تن گندم گونش را نوازش کرد. زور زد، تا چشمان لاشه را پوشاند، امّا نتوانست، آن چشمها همانا رو به آسمان باز می‌شدند. به فرشته حالتی رخ داد که زمان نورسی‌اش رخ داده بود. گوساله ای داشت با نام گُلان که از خردی بزرگش کرده بود و گُلان هم اورا شاید مادر می‌پنداشت که هر جا به دنبالش می‌رفت و شب تا صدایش را نشنود خوابش نمی‌برد. فرشته روزی از مکتب برگشت و جسم گلان را در شاخ درخت انجیر آویزان دید و سر زیبایش را در لب جو. چشمان ‌باز گلان نور نداشتند و پرده کبودی روی آن چشمها دامن ‌افکنده بود. جزوه دان اش از دستش افتاد و لب جوبارِ پُر از خون از هوش رفت. یک ماه به خود نیامد، از طبیب تا ملّای محله سر بالینش بودند. یاد ندارد، چه گونه صحت یافت، امّا از آن روز به بعد هر بار در حیاط حیوانی را ذبح کنند، او را تب لرزه می‌گیرد. حالا هم همان موج سرد از نوک پا تا به سرش بروز می‌کرد، انگشتانش کرخت می‌شدند، احساسی داشت که پوست از تنش جدا می‌شود. می‌خواست نفس بگیرد، امّا هوا از گلویش پایان نمی‌رفت. از شاخهای زیبای صید می‌کشید که “برخیز!”. شکارچی ها سیگارهای نیم کشیدۀ خود را به کنجی پرتافته، با حیرت به فرشته چشم دوختند.

-این بیچاره «غَشی» بوده است، – گفت یکی از آنها و به سوی آسمان دو دفعه تیر گشاد. کودک نگینه از ترس جیغ زد.

-هیچ مشکلی نیست، ترس را با ترس از بین می برند، حالا درست می‌شود، -گفت همان شکارچی که از کمان شلّیک کرده بود و با تأسّف به کتف رشید تپ تپ زد. فرشته سر به تن لاشه ‌گذاشته و گریه می‌کرد.

داماد سر خم کرد. شکارچی ها کمی عقب رفتند، تا رشید خجالت نکشد.

-نگینه، خانم را به خانه بیار، – ندا کرد بالاخره یکی از شکارچی ها. زن کودکش را به همان مرد داد و از کتف دختر گرفت که او را بردارد، امّا او گردن نمی‌داد، ‌انگار، به تن بز کوه سبزیده بود.

-عیب است، بیا خانه درآییم، – گفت نگینه و این دفعه با بازوان قوی اش تن نازک فرشته را برداشت و اورا به سوی خانه کشانید.

فرشته بی‌خود و بی یاد روی تخت می‌خوابید، تب داشت و هذیان می‌گفت، چند دفعه به هوش آمد و نگینه را دید که برایش دارو می‌داد، به پیشانی داغش لتّه تر می‌گذاشت و زیر لب دعا می‌خواند.

او تمام شب سر بالین فرشته بیمارداری کرد، گاه به به بچه‌اش می‌رسید، گاه به سر بالین فرشته می‌دوید. تا سحر هذیانش را گوش کرد، پراکنده حرف می‌زد، هرچند گوش فرا داد، امّا یک جمله درست هم نشنید. تنها همین را فهمید که دوستی با این دختر درون‌دار کار آسان نیست.

تب فرشته حوالی سحر پایین آمد، احساس کرد که زبانش از تشنگی در کامش چسپیده است و نفس تبدار گلویش را می‌سوزاند. خواست از جای برخیزد، امّا از بی‌حالی دوباره به بستر افتاد. نگینه زن هوشیارخواب بوده است، زود بیدار شد و بچه‌اش را از پستانش رها کرد و به سر بالین بیمار شتافت.

-چه می‌خواهی، فرشته، حالت بهتر شد؟

-آب…

نگینه از آشپزخانه یک کاسه آب آورد و در پهلوی بیمار نشست. فرشته آب را به یک دم نوشید، لبش را با آستینش تازه کرد و دوباره سر به بالین گذاشت.

-خدارا شکر، تب نداری، دیشب بی‌هوش بودی، همه را ترسانیدی. نگینه میخواست گپ را ادامه دهد، امّا فرشته رو به طرف دیوار گرداند. نه تاب دلبرداری داشت، نه توان سپاسگزاری. احساس پوچی می‌کرد، گویا سراپا یک خلاء بزرگ بود، حتّی وزن دل و جگر و گُرده و روده‌اش را احساس نمی‌کرد، مثلی که شکمش هم خالی بود.

تا ظهر خوابید و اگر نگینه بیدارش نمی‌کرد تا روز دیگر از جای بلند نمی‌شد.

-یک دو قاشق از این کاچی بخور، حالت بهتر می‌شود، – گفت نگینه و کاسه را به دهان او نزیک آورد. فرشته اشتها نداشت، امّا نمی‌خواست به این زن بیگانه که تمام شب بیماردارش بود بی‌احترامی کند.

او آهسته از تخت خواب بلند شد، تمام بدنش درد می‌کرد، گویا تا صبح زمین شخم زده بود. نگینه از او چشم نمی‌کند.

-چه قدر دختر زیبا است، حتّی رنگ پریده و چهره خسته‌اش به او می‌زیبد، – به خود گفت او و قوطیهای دارو را که رشید آورده بود، از روی میز برداشت، تا فرشته نبیند. نگینه گویا از این ازدواج اجباری خبر داشت.

-عذر که به خاطر من به زحمت افتادید. فرشته با سر خم قاشق را در کاسه کاچی تاب می‌داد و از خجالت به روی مهمان نگاه نمی‌کرد.

-زحمت چه، ما اینجا همه مثل خویش و تباریم، – حاضرجوابی کرد نگینه و می‌خواست چیزی بگوید، امّا حرفش را جوید و خاموش شد. فرشته سؤال‌آمیز به او نگاه کرد.

-رشید آقا از گوشت بز کوهی یک تکه هم نگرفت، همه را به شکارچی ها داد، گفت زمینی را که خون صید ریخته بود، بشویم. گفت، نمی‌دانست که تو به شکار و لاشه حسّاسیت داری…

کودک در اطاق بعدی ونگ می‌زد، احتمالا لثه های ورمیده‌اش درد می‌کردند.

-نگینه، شما به کودک برسید، من خوبم، به خدا، کاچی را میخورم و باز بهتر می‌شوم…خواهش می‌کنم…

نگینه ناباورانه به او نگاه کرد.

– کاچی را بخور، من زود برمی‌گردم…

پستانهای پرشیر نگینه برای بچه‌اش بهترین دارو بود که کودک زود آرام شد. شوهر نگینه و رشید به ایوان برآمدند، تا مادر پستانش را راحت از گریبانش بیرون کند.

کاچی پخته نگینه واقعاً حال فرشته را بهتر کرد، او از جای برخاست و روی میز و رخت خوابش را به سامان آورد و کاسه‌های آشپزخانه را شست.

نگینه نیمه روز عزم رفتن کرد.

-بچه هارو به همسایه وا‌گذار کرده بودم، بروم که احتمالا خانه مستوره را به سر برداشته‌اند.

نگینه در یک دست کودک گریان که آب دهانش به کتف مادرش می‌ریخت و در دست دیگر بشقاب خالی شیربرنج دیروزه، به ماشین شوهرش نشست.

-آخر هفته خانه ما مهمانی بیایید، – گفت و درِ ماشین را با دستان باقوّتش سخت پوشید.

فرشته بعد رفتن مهمانها کمی در ایوان نشست و منظره‌های اطراف را تماشا کرد. افسرده بود و همه چیز در این موضع برایش بیگانه می‌نمود، آدمان، بیشه، نهر و پرنده‌ها…، چیزی به دلش نمی‌گنجید، خیالش که لحاف را به سر بکشد و دیگر برنخیزد. “پیرزن ساکنه می‌گفت هیچ چیزی به اندازه غصّه آدم را آسان و زیبا نمی‌کُشد، می‌سوزاند و آب می‌کند و جان با عطسه زدن از دماغ بیرون می‌شود. چون همیشه واهمه می‌کند، پیرزن، اگر راست می‌بود، من همان سالی که در زیر بار غم مرگ نامزدم له می‌شدم، باید از خیلی پیش مرده بودم. حالا دیگر با غصّه عادت کردم، غصّه در من سبزید و ریشه دواند، بودنش یک حالت معمولی من شده است، نبودنش غیر معمولی”. فرشته با این خیالهای تیره به خانه خوابش برگشت و بالاپوش را به سر کشید.

-اجازت هست؟- او صدای تق تق در و سپس آواز رشید را شنید و با هراس از جای بلند شد. در یک ثانیه صد فکر از سرش گذشت.

-خدایا، چه می‌خواسته باشد؟ مبادا بگوید، بس است ناز و نوز، تو زن شرعی من هستی و باید وظیفه‌ات را اجرا کنی… یا شاید بگوید که تو دیروز مرا در نزد مردها بی‌آبرو کردی، برو به امان خدا.

در را باز کرد و یک طرف ایستاد تا رشید به اطاق وارد شود.

-اجازت هست بشینم؟

فرشته اوّل دست‌پاچه شد، رنگ رویش کند، امّا بعد تمام جرأتش را جمع کرد و سرش را با اشاره‌ “بله” تکان داد.

رشید به یکی از صندلی های کنار میز نشست، خیلی به زمین نگریست، گویا نمی‌دانست صحبت را از کجا شروع کند، حال آدمی را داشت که داستان طولانی دارد و برای تأثیربخشی آن پیشگفتار می‌بافد. نهایت سر از زمین برداشت و آهسته به گپ درآمد.

–      فرشته، اگر خیال کرده باشید که شمارا برای یک زندگی زناشویی به این مکان خلوت آوردم، اشتباه می‌کنید. مسئله آن طوری نیست که شما می‌پندارید. آهسته و باتمکین صحبت می‌کرد، صدایش هیجان نداشت، مثل این که این متن را بارها تمرین کرده است.

-من بیست سال در روسیه زندگی کردم، دانشگاه خواندم، زندگی‌ام خوب بود، کار خوب داشتم، از همه مهم، زنی را دوست داشتم که برایم بسیار عزیز است و ندیدنش را بسختی تحمل می‌کنم. او هم مرا دوست می‌دارد، پزشک است، جای کار خوب داشت، امّا به همه شرط و شرایط راضی بود که با من بماند. نمیدانم پیرمرد پدرم، از کجا شنید که من با زن روس ازدواج می‌کنم… به روسیه آمد و مجبور کرد که برگردم. ارواح پدر و مادرم را به میان کشید، قسم خورد که اگر برنگردم از بهرم می‌گذرد، امّا در باره آن زن چیزی نپرسید. گویا چیزی نمی‌دانست. قول دادم که برمی‌گردم.

رشید خاموش شد، ‌انگار، این خاطرات دردش را تازه می‌کرد. او از جیبش بستۀ سیگار را برآورد.

-اجازت است سیگار بکشم؟

-من با سیگار شما مشکل ندارم…

مرد در جستجوی خاکستردان به چار طرف نگاه کرد، امّا چیزی نیافت و سینی کوچک و خالی روی میز را پیش کشید. سیگار را روشن کرد و یک دود عمیق گرفت و در حالی که فوّاره دود از دهانش بیرون می‌شد، داستانش را ادامه‌ داد.

-من بی‌خبر برگشتم و آن زن را هم با خود آوردم، به همین خانه. این خانه آرزوهای من است، از خردسالی عاشق طبیعت و شکار بودم و پدرم که ریشه‌هایش از همین منطقه بودند، برایم زمین خرید و من این خانه را با دستان خود ساختم، مثل خانه‌های شهری شرایط فراهم کردم. خواستم آنی را که دوستش می‌دارم به همین خانه بیارم. تابستان بود، مثل حالا همه جا سبز و خرّم. برابر رسیدن و دیدن این منظره‌های زیبا، به طبیعت این جا عاشق شد، گفت در همین جا می‌ماند. یک ماه زندگی شیرین داشتیم و من خوشبخت ترین انسان دنیا بودم. برایش جای کار پیدا کردیم، در ستاد نظامیهای مرزبان. گفت کار را آغاز می‌کند و ما در این جا برای خود زندگی زیبایی می‌سازیم. همه مشورتها را کردیم و می‌خواستم به شهر برگردم و برای ازدواج راضیگی خانواده را بگیرم. امّا پیرمرد یک بیگاه بی‌خبر آمد، مارا دید و داد و فریاد برداشت، زن را دشنام داد، تهدید کرد که اگر اورا پس نفرستم مرا عاق می‌کند. پیرمرد یک آدم مذهبی است، ازدواج با غیرمسلمان را قبول ندارد. مجبور شدیم شب را در خانه نگینه روز کنیم. فردای آن روز با دل خجل بلیت خریدم و زن دوست داشته‌ام را به روسیه فرستادم. خیلی گریه کرد، گفت دیگر برنمی گردد، امّا مرا در روسیه انتظار می‌شود. یک ماه بزور طاقت کردم و باز گریخته رفتم. قریب یک سال در روسیه بودم و عهد کردم که بی‌اجازت بزرگان ازدواج می‌کنم، شاید یک روز مارا ببخشند. امّا پیرمرد این دفعه برادرم را به سراغم فرستاد. برادرم پیش از آن که مرا ببیند با آن زن ملاقات کرد، نمی‌دانم به او چه گفت که بیگاه از کار برگشت و خودش مرا رد کرد، گفت با من ازدواج نمی‌کند و این عشق و عاشقی صرف بیهوده وقت است، از پی زندگی ام شوم. هر قدر تلاش کردم، نشد. او از من فرار می‌کرد. آغاز تابستان بود، یک ماه پکر و بی‌هدف در روسیه گشتم، ولی بالاخره به فشار پیرمرد تاب نیاوردم و به وطن برگشتم. رشید داستانش را در این جا قطع کرد و سیگار دوّم را از بسته برآورد. پنجه خورشید حریر دود را در فضای خانه پیچ و تاب می‌داد و دامن آن را به سوی پنجره باز می‌کشاند.

چهره آفتاب خورده رشید با هر سیگار تیره تر می‌شد و بار غم و اندوه شانه هایش را خم می‌کرد. او یک دود عمیق گرفت و به داستانش ادامه‌ داد.

-مرا از فرودگاه راست به خانه شما بردند. برادرم آدم امروزی است، حال مرا درک می‌کرد، امّا نمی‌توانست روی حرف پیرمرد که به ما حق پدری دارد، حرف بزند. در خلوت به من گفت که این ازدواج به احترام پدر و مادرمان است و بعد مرگ آنها من می توانم هر کاری خواستم بکنم. خیال کردم برایم همسری انتخاب کرده‌اند که بیوه است یا زن طلاق شده که اگر از او جدا شوم، برایش سخت نگذرد. امّا شما را دیدم و فهمیدم که اگر این ازدواج سر بگیرد، کارم پیچیده تر می‌شود. اعتراضم علیه شما نیست، از خانواده‌ام دلخورم که چنین وضعیت ناگوار را به میان آورد. من این حرفها را باید روز اوّل می‌گفتم، اشتباه کردم که نگفتم، دیروز شما دچار وحشت‌زدگی شدید، من ترسیدم، زیرا می‌دانم که از این حالت تا دیوانگی یک قدم راه است… می‌دانم که شما هم از این حالت ناراحت هستید، احساس بدبختی می‌کنید، امّا برایم هنوز سؤال است که چرا یک دختر جوان و زیبا راضی شد همسر یک مرد از خودش بیست سال بزرگ شود؟

او سر برداشت و راست به چشمان فرشته نگاه کرد.

-چرا؟

دختر خاموشانه سر به زیر ‌افکند، اشک در چشمانش حلقه زد و چانه اش از درد لرزید. او اشکهایش را با دستمال پای صندلی پاک کرد و آهسته به گپ درآمد.

-مگر از آدم محکوم به مرگ می‌پرسند که مردن می‌خواهد یا نه؟ حلقه دار را در گردنش می‌‌اندازند و صندلی را از زیر پایش می‌بردارند. شما می‌پرسید که چرا به این ازدواج راضی شدم؟ هرگز راضی نبودم! امّا کسی از من پرسید که چه می‌خواهم؟ من در هژده‌سالگی نامزد مرد جوانی بودم که خیلی دوستش می‌داشتم. او بی‌وفایی کرد و یک هفته پیش از جشن در صدمه‌ای جان به جان‌آفرین سپرد و مرا در نیمه‌ راه حیران و سرسان گذاشت. من ماندم و یک دل از غصّه صدپاره و یک دامن پر از اشکهای تلخ. در آتش سوگ او پنهان سوختم و پر پر زدم، ولی رو به مردم خندیدم، تا نگویند که دختر بی‌حیا بوده ست. مرگ آن جوان قدم نحس من تلقّی شد و دیگر کسی مرا نخواست، تا که بعد از یازده سال شما پیدا شدید. می‌پرسید چرا به ازدواج با مرد بیست سال از خودم بزرگ راضی شدم؟ شما در باره خانواده من چیزی را نمی‌دانید. این ازدواج تضمینی برای امنیت مادرم بود. اگر طلب پدرم را رد می‌کردم، مادر مظلومم در زیر لگدهای آن مرد جاهل می‌مُرد. طوری که می‌بینید، داستانهای ما با بعضی تفاوتها شبیه همند. دنیا خیلی ناعادل است، به من بیست و نه ساله می‌گویند پیردختر از دهان افتاده که سگ هم دیگر به سویش نمی‌آید، امّا به شمای پنجاه‌ ساله می‌گویند، که “مرد پیری ندارد”، می‌تواند زن جوان بگیرد! حالا من در رو به روی شما نشسته‌ام، امّا هوش و یادم در جای دیگری است، راه گُم کرده‌ام، نمی‌دانم این جا چه کار می‌کنم، نمی‌دانم به کجا روانه‌ام، نمی‌دانم فردایم چه می‌شود، حتّی نمی‌دانم امروزم چه گونه به پایان می‌رسد.

فرشته اشکهایش را با دستمال پاک کرد و در گلهای بی‌رنگ آن خیره شد. دستمال را لوله می‌کرد و تاب می‌داد و باز می‌کرد و دوباره لوله می‌ساخت. رشتۀ نخی را از آن بیرون آورد و در نوک انگشتش پیچاند و به مثل دعاخوانها پی در پی گره انداخت. تمام سرنوشتش دوباره از پیش نظرش می‌گذشت.

رشید داستان او را با سر خم و دود در گلو شنید. پشت سر هم سیگار کشید و سینی کوچک را از خاکستر و ته سیگاری پر کرد. خانه به حدّی دودآلود شد که آنها چهره یکدیگر را بسختی می‌دیدند. او ناگهان از جای برخاست و به ایوان برآمد و با قدمهای بی‌نظم این طرف و آن طرف گشت و مشت محکمی به ستون ایوان زد. آن قدر سخت زد که دختر از جایش پرید. بعد صدای قدمهایش از پلّه‌ها به گوش رسید که داشت پایین می‌شد. او بعد نیم ساعت برگشت. سر و رویش تر بود و قطره‌های آب از موهای تا کتف خمیده‌اش به پیراهنش می‌چکید.

-اگر گویم که داستان زندگی شما مرا متأثّر کرد، دروغ می‌بود. سرنوشت شما مرا تکان داد. خیلی افسوس می‌خورم که طعم بدبختی را بسیار زود چشیده‌اید. بسیار پشیمانم که نپرسیده و ندانسته روزگار شمارا از آنچه که بود، بدتر کردم، حتماً جبران می‌کنم، قول می‌دهم. این ازدواج احمقانه باید به یک شیوه‌ای خاتمه یابد. تا بهار این جا می‌مانیم، می‌دانم که دوستی مرا قبول ندارید، حد اقل می‌توانیم بدون هیچ تعهّدی، مثل دو همسایه زیر یک سقف زندگی کنیم. برای دیگران، مخصوصاً برای نگینه و شوهرش که با خانواده من رابطه دارند، ما نقش زن و شوهر خوب را ‌بازی میکنیم، برای همین خواهش در حضور آنها مرا “شما” صدا نکنید، بگذار به خانواده من گزارش دهند که ما با این ازدواج کنار آمدیم. بهار به دوشنبه می‌رویم، برای شما خانه میخرم و به خانواده‌ام می‌گویم که ستاره‌هایمان با هم موافق نیامد و جدا شدیم. باور دارم که در شهر راه زندگی خود را پیدا می‌کنید…

-من در شهر خاله دارم، او به من کمک می‌کند، صاحبکار است، گفته بود برایم جایی کار می‌یابد و به شعبه غایبانه دانشگاه می‌برد، – فرشته از خرسندی نمی‌دانست در کجای جمله‌اش نقطه گذارد.

-باز بهتر.

-شما مرا امیدوار کردید… فرشته از خوشحالی می‌خواست به پای شوهرش افتد.

-اگر همه کار از روی گفته شما عملی شود، من عمری دعای جانتان را خواهم کرد.

هر دو خاموش شدند، شاید روزی را تصوّر می‌کردند که این ازدواج بهم می‌خورد و آنها با هم خیر و خوش می‌کنند و هر یکی با راه خود می‌رود. “خدایا چه قدر طولانی است، رسیدن تا بهار!” خاموشی را فرشته ویران کرد.

-رشید آقا، یک سؤال دارم…-گفت او بی‌جرأتانه.

-بپرسید…

-چرا مرا به این جا آوردید؟ رشید محزونانه لبخند زد.

-اوّلاً، این یکی از شرط های پدرم بود، او می‌ترسید که اگر شما در شهر بمانید، من زن دوست داشته‌ام را پنهانی به این خانه می‌آرم و با او ازدواج می‌کنم. ثانیاً، خودم هم جانب دار آوازه شدن این ازدواج نبودم، می‌دانستم که این جفتگیری مجبوری عمر طولانی ندارد. خواهش کردم، دیگر “شما” نگویی، از حالا باید خیلی مواظب رفتار و گفتارت باشی، اگر خانواده من به واقعی بودن زناشویی ما ذره‌ای شبهه کنند، برنامه ما برباد می‌رود. حالا با من بیا، ترا با دوستانم آشنا می‌کنم، – گفت و دختر را به لب نهر دعوت کرد.

-تابستان گذشته یک جفت پرنده عاشق را رام کردم، آنها خیلی زیبا و دوست داشتنی اند، وفادار، مهربان، خوش‌گفتار. من این جفت را به تو هدیه می‌کنم. رشید سوت کشید و دو پرّنده رنگین بال که فرشته آنهارا روز اول به این خانه رسیدن، دیده بود، بال‌زنان از لابلای شاخه‌های پر از مرغکان وحشی به شاخ درخت کنار نهر نشستند. آنها با چند نغمه آواز می‌خواندند.

فرشته دودله شد، امّا قدم به پیش گذاشت.

-اینها با شما انس گرفته‌اند، شاید مرا نخواهند.

-نزدیکتر بیا و دستت را دراز کن، می‌بینی که می‌خواهند یا نه.

فرشته به درخت نزدیک شد و به سوی شاخه‌ای که در آن جفت عاشق می‌نشست، دست دراز کرد. مرغکان خوشبال که پرهایشان هزار رنگ داشت، رمیدند و به شاخه بلندتر نشستند.

-گفتم که مرا نمی‌خواهند…

-زود تسلیم نشو، دوباره به آنها دست بده، سخن شیرینی بگو.

-شیرین‌سخنی را بلد نیستم، رشید آقا، وگرنه حالا این جا نبودم، – گفت فرشته با لبخند و احساس کرد که دلش گشاده می‌شود. دوباره به سوی پرنده‌ها دست دراز کرد و پرسید که کدامی از اینها ماده است.

-همانی که منقارش سرخ است، ‌انگار، به لبانش رنگ سرخ مالیده است، – گفت او با هیجان.

-خوشگل خانم، بیا بشین به دست من، از نوککت ماچی کنم، از دُمکت قیچی کنم.- فرشته بلند خندید.

-این شعر را در سال اوّل دبستان از بر کرده بودم، امروز به کار آمد!

آنی که منقارش سرخ بود به شاخۀ پایین تر فرو آمد و کمی سوت کشید و سرود خواند و به کف دست دختر نشست. زود رام و آرام شد، اما جفت بی تاب او از یک شاخه به شاخۀ دیگر می‌پرید و بی‌ایست سر و صدا می کرد.

-نترس، من مورچه‌ را آزار نمی‌دهم، چه برسد به این خوشگل خانم شما، – گفت فرشته و کف دست بازش را به سوی پرنده دراز کرد و اورا از شاخه برداشت، هر دو را به چهره‌اش نزدیک آورد و به رخساره‌هایش مالید. جفت عاشق با شیرین ترین لحن برایش ترانه خواندند. گاه با یک آهنگ گاه با آهنگ دیگر.

-اینها بلبل های وحشی اند، – توضیح داد رشید و از دختر خواهش کرد که هر روز در لب ایوان برایشان دانه بگذارد، تا انس بگیرند.

-تابستان گذشته زن دلخواه من هر روز برایشان دانه می‌داد و این جفت عاشق از ایوان ما دور نمی‌شدند، بی‌ایست آواز می‌خواندند، به ایوان که برمی آمد به سر و شانه‌هایش می‌نشستند و گونه هایش را می‌بوسیدند…

او رفت و بلبل ها غصه خوردند، دیگر آوازشان ‌برنمی آمد، چند مدت طاقت کردند و بعد به بیشه برگشتند اکنون با تو انس می‌گیرند و به شانه‌های تو می‌‌نشینند. تو هم می‌روی و این بیچاره‌ها باز افسرده می‌ شوند.

آن روز برای فرشته یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش بود. می‌گویند آدم غرق ‌شونده از خس هم مدد می‌جوید، فرشته در سیمای این مرد یک تکیه گاه می‌دید که پشت خالی اش را پر می‌کرد.

زندگی‌اش تدریجاً رنگ دیگری می‌گرفت، منظره‌ها نیز برایش دلنشین می‌شدند، او خود را به کار می‌زد، می‌روفت و می‌شست، میوه خشک می‌کرد، شیرینی می‌پخت، خورش های زمستانی را در ظرفهای شیشه ای قطار می‌کرد.

-فرشته، چرا این همه شیرینی می‌پزی؟ کی می‌خورد این همه را؟-می‌پرسید رشید.

من این شیرینی ها را برای تو و زن دلخواهت می‌پزم، وقتی او را به این خانه برمی‌گردانی، می‌خواهم زحمت نکشد، از این خورش ها و شیرینی ها نوش جان کند. این حرفها برای رشید دلنشین بود و او خیال‌آمیز لبخند می‌زد.

جفت بلبل های وحشی دیگر از بالای سر فرشته دور نمی‌شدند. در لب ایوان برایش ترانه می‌خواندند و هر جا که رفت به دنبالش می‌رفتند. گاها با رشید یک جا در ایوان قهوه‌ نوشی می‌کردند. رشید استاد قهوه پزی بود، کف بالای قهوه‌اش چه مزّه‌ای داشت!

هر دو با هم تا دیر وقت صحبت می‌کردند. رشید از خاطره‌های زندگی‌اش در روسیه قصه‌های خنده دار نقل می‌کرد.

-رشید آقا، زن دلخواهت چه نام دارد؟

-اسمش ماریا است، من او را مریم صدا می‌کنم، خوشش می‌آید.

-این قدر سال با هم بودید، بچه ندارید؟

-مریم از ازدواج اولش یک پسر دارد، هفت ساله بود که من با مادرش آشنا شدم، حالا او پانزده ‌ساله است، من او را همچون فرزند دوست می‌دارم. آرزو داشتیم که یک دختر زرین کاکل به دنیا بیاریم، اما نشد، مریم دیگر تولد کردن نخواست، من هم مجبورش نکردم. مهم نیست فرزند از که تولد می‌شود، مهم این است که او را چه کسی بزرگ می‌کند. من در خردی یتیم ماندم، مرا شوهر عمه‌ام مثل فرزند خودش بزرگ کرد، تمام نازهایم را می خرید، بی من صبحانه نمی‌خورد. باری هم نشده است که من چیزی بخواهم و شوهر عمه ام “نه” بگوید. با او هرگز بی‌پدری را احساس نکردم. عمّه‌ام مادرم شد و شوهر عمه ام جای پدرم را گرفت. برای همین نمی‌خواهم آنها را آزرده کنم.

فرشته به داستان صداقت یک پدر به فرزند با تعجّب‌ گوش داد و به یاد پدر خودش افتاد که بد اخم و ترش رو و از همه ناراضی و بی‌رحم بود و دلسوزی را نمی‌دانست.

-انسان شریفی بوده است شوهر عمۀ شما، من از پدرم خاطرات خوبی ندارم. از سن پنج شش ‌سالگی ام بعضی صحنه‌های جالب در یادم مانده است، امّا پدرم در هیچ یکِ ازاین خاطره‌ها نیست. دوستی داشتم که پنج خواهر و سه برادر داشت، گاه گاه وقتی به خانۀ آنها می‌رفتم می‌دیدم که پدرش خواهرانش را سر زانویش می‌گرفت و “دختر بناز بابا” می‌گفت و آنها را بالای سرش ‌برمی داشت و برایشان آواز می‌خواند. هوسم می‌آمد، در خانه، خود را چون گربه به زانوی پدرم می‌مالیدم. او خشمگین می‌شد و همان طور که یک گربه را می‌رانند، مرا با پشت دست از خود دور می‌کرد. نمی‌دانم علّتش چه بود، شاید به این دلیل که مادرم فقط دختر به دنیا می‌آورد ولی پدرم در حسرت یک پسر بود؟

عوضش مادرم همة محبّتش را به ما پنج خواهر می‌داد، دوستداری می‌کرد، جانش را در جانمان می‌گذاشت. می‌گفت:

-به پدرتان گیر ندهید، از کار آمده است، خسته است- او با این حرفها به تند خویی پدرم نسبت به ما سرپوش می‌گذاشت.

-آدمها متفاوتند، برخی احساس خود را آزادانه ابراز می‌کنند، برخی دیگر یا شرم می‌دارند، یا باور دارند که لطف از حد بیش کودک را پررو می‌کند… به دل نگیر. در ضمن، ما خانۀ نگینه دعوت شده‌ایم، بعد از نیم ساعت به راه ‌برمی آییم، آماده شو.

خانۀ نگینه مثل صاحبش گرم و نرم و صمیمی بود. وسایل مدرن نداشت، اما محیط دلگشایی داشت.

– ما را عیب نکنی باز، خانۀ مجلل نداریم، گلیم و بالشت و تشکهایی که می‌بینی، از زمان عروسی‌ام باقی مانده‌اند. پدر کودکها مبل و تخت خواب سفارش داده است، اگر خدا خواهد، تا بهار می‌رسند. گونه های نگینه از خجالت سرخ شدند.

-خانۀ بسیار زیبا و بزرگی دارید، حال و هوای آدم را دیگر می‌کند. دلم برای نشستن روی تشک و تکیه زدن به بالشت تنگ شده بود، – گفت فرشته و از برِ بالا گذشت و روی تشک چارزانو زد.

-باور نداشتم که می‌آیی..- گفت نگینه و بالشت های نرم را به طرف فرشته دراز کرد.- آخر آن روز حالت خوب نبود… روز شکار بز کوهی را می‌گویم.

فرشته دید که نگینه دست برداشتنی نیست، گپ را به شوخی برد.

-مگر می‌توانستم نیایم، تو اولین آدمیزادی بودی که من در این پشت کوه قاف دیدم. نگینه شوخی را نفهمید.

-کدام پشت کوه قاف؟

-همان جایی که پرنده پر زند، پرش و درنده قدم گذارد، پایش می‌سوزد، – گفت فرشته که از سادگی نگینه ذوق می‌کرد.

-آها، اکنون فهمیدم، تو ما دهاتی ها را مسخره می‌کنی!- گفت نگینه و مثل زنهای جنگاور دستانش را در میان گذاشت و وانمود کرد که آزرده شده است. هر دو با آواز بلند خندیدند. بچۀ نگینه که در روی گلیم به شکم راه می‌رفت و برای خودش آواز می‌خواند، از خندۀ بلند زنها هیجانی شده، غل خوران به نزد مادرش آمد. خوشحال بود، شاید دندانهایش نیش می زدند. نگینه سفرۀ زیبایی آراست که به گفتۀ ساکنۀ پیر “هزار نوش و نعمت” داشت. میوة خشک و تر، مغز و مویز خورش های سبزی، خلاصه هر چه در این سفره بود، همه‌اش را طبیعت همین دیار رایگان به آنها می‌داد. دلشان گوشت بخواهد، به بیشۀ شکار می‌رفتند، میوه‌های خشک و تر را از درختها می‌گرفتند، عدس و نخود و سبزیجات را از کِشته‌ها بر میداشتند. همین بود که مغازۀ سر راه به جز لباس و پلاس چینی دیگر چیزی ندارد. نگینه می‌گفت که صاحبش دکان را میخواست ببندد، امّا بختش بلندی کرد و ماهوارۀ یک شرکت موبایل به کار شروع کرد و او پر کردن حساب مشتریهای این روستا و سه روستای اطراف را بر دوش گرفت.

صاحبخانه با گوشت کبک پلو آماده کرد، دست‌پختش حرف نداشت. گفت، زیاد نخوریم، آش رشته در راه است.

-نگینه، اگر هر دفعه برای ما چنین سفرۀ شاهانه باز کنی، من و فرشته مجبور می‌شویم دروازۀ خانه‌امان را بزرگتر کنیم، – شوخی کرد رشید و همه برابر خندیدند.

خندۀ فرشته از همه بلندتر صدا داد. نگینه و شوهرش از زمان رسیدن مهمانها چشم از آنها برنمی داشتند، گویا، امتحان می‌کردند که این دو نفر با هم چه طور مناسبت می‌کنند. برعکس چشم‌داشت آنها رشید و فرشته با هم مهربان بودند و می‌گفتند و می خندیدند. زن و شوهر معنی دارانه به هم نگاه کردند.

سر شب وقت بازگشت نگینه برای مهمانها در یک طبق پلو و در یک بسته گوشت کبک داد، مهمانها را جواب دادن نمی‌خواست، دلش می خواست شب را در خانۀ او روز کنند.

-برای آدم معاشرتی تنهایی واقعاً سخت است، از دل گذرانید فرشته و نگینه را صمیمانه بغل کرد.

او می‌خواست تاریک نشده به خانه برگردد.

روز در این منطقۀ افسانه ای به هزار رنگ جلوه می‌کند و با هزار لحن صدا میبر می آرد، اما شبش با درخشش چشمان گرازهای وحشی و زوزۀ گرگ و شغال وهم ‌انگیز است.

فرشته روزهای اول از صدای تیر به وحشت می‌افتاد، گوشهایش را با دستش می‌بست، اما تدریجاً عادت کرد. گاه گاه شکارچی های ناشناس که در پشت، کیسه‌های کلان داشتند، در می‌کوفتند و آب و نان می‌پرسیدند. کیسه‌های سنگین را به زمین می‌گذاشتند و نان و آب می‌خوردند. خون لاشه‌ها از کیسه ها به زمین می‌تراوید و زمین تشنه، خون گرم را سر می‌کشید.

فرشته به شکارچیها نزدیک نمی‌شد، نان و چای را در لب دالان می‌گذاشت و به اطاق خوابش میرفت، نفس عمیقی می‌گرفت و دستانش را به هم می مالید، تا دوباره وحشت‌زده نشود.

سر شبی که آنها از خانة نگینه برمی گشتند، در راه مرزبانهای مسلّح را دیدند که چهره‌هایشان مثل هیکل های سنگی سرد و گرفته بود. سه نفر در بالای زرهپوش نشسته بودند و چهرۀ یکی دو نفر دیگر از داخل ماشین دیده میشد. سرباز مو طلایی از بالای زرهپوش بیرون جهیده ماشین رشید را نگه داشت و دست به پیشانی برد و با شیوۀ نظامی سلام داد.

به کجا می روید؟ چه کسی با شماست؟- پرسید او به زبان روسی.

-ما به خانه می رویم، این همسر من است. ما در بالای تپه زندگی می کنیم، به خانۀ دوستان در روستای پایان مهمانی رفته بودیم،  گفت رشید و مدارکش را به طرف مرزبان دراز کرد. مرزبان از شنیدن کلمة “ژینا” (به روسی: زن) بار دیگر از پنجره به دختر نگاه کرد و در لبانش تبسمی تمسخرآمیز پیدا شد.

– شما در همان خانۀ سفید با دروازۀ آبی زندگی می کنید؟

– بله، این خانۀ ماست.

– مراقب باشید، اطلاعاتی رسیده که قاچاقچیان مواد مخدر افغانستان در روستاهای متروکه درازای مرز مخفی شده اند. آنها همۀ مسیرها را حفظ می دانند… بنابراین هوشیاری ضرری ندارد.

-گفت سرباز و سندهای رشید را برگردانید.

– ما چکار باید کنیم؟ ما در آنجا تنها زندگی می کنیم…. من تنها تفنگ شکاری دارم.

– یک دقیقه منتظر باشید.

-گفت سرباز و توسط دستگاه مخابرات به همراهانش در داخل زره پوش چیزی گفت و صحبت کنان به نزد آنها رفت. او بعد چندی در دست تپانچه برگشت.

-این سلاح جنگی نیست، یک تپانچه هشدار دهنده است. اگر چیزی یا کسی را پیدا کردید، سیگنال بدهید، ما به کمک می آییم.

سرباز دستش را به پیشانی‌اش برد و خداحافظی کرد و چالاکانه به بالای زره‌پوش جهید.

رشید تا دیرگاه از جایش نجنبید، تپانچه را تک و رو کرد، و بعد به فرشته داد.

-در دست تو باشد بهتر است، امیدوارم هیچ گاه لازم نشود،- گفت او و به فکر فرو رفت. دختر حرفهای سرباز را فهمید، چیزی نپرسید، همان روزی که نگینه گفت از دهکده‌های نزد مرز کشاورزان افغان را تماشا می‌کنند، از دلش گذشته بود که این منطقه چندان امن نیست.

دیدار تصادفی با مرزبانها خاطر فرشته را چند روز مشوش کرد، امّا بعد به کارهای خانه مشغول شد و آن روز از یادش رفت.

فرشته عاشق جفت بلبل های وحشی شد. با صدای آنها بیدار می‌شد و با خوانش آنها به خواب می‌رفت. مرغکان آن قدر به دختر رام شده بودند که دوری از او برایشان سختی می‌کرد.

آنها از خیل پرنده‌ها بُریده بودند و شب ها را در طاق ایوان روز می‌کردند.

-وقتی برگشتیم، من اینها را با خود می‌برم، – گفت روزی فرشته.

-اینها بلبل وحشی اند، در شرایط شهر زنده نمی‌مانند، -گفت با تأسّف رشید.

-پس حالِ اینها چه می‌شود؟

-یک مدت دلتنگ می‌شوند، افسردگی می‌گیرند، امّا بیشه به دردشان دوا می‌بخشد. بعداً اینها اول پاییز به کشورهای گرم می‌روند و فصل بهار برمی‌گردند. اگر نصیب دیدار باشد، بهاران آنها را باز می‌بینی.

چشمان فرشته پر اشک شد.

-کی می‌روند؟

-احتمالا بعد از ده پانزده روز. زیاد به آنها نچسپ، بگذار کمی با دسته خود باشند، از مهاجرت عقب نمانند.

پاییز هم فرا رسید و قالی سبز بیشه با گلیم زرد و جگری عوض شد. بلبل های فرشته یک هفته پیش از آن مهاجرت کردند. سحرگاه بود، آنها گرد سر فرشته چرخ زدند، روی شانه‌هایش نشستند، برایش آواز خواندند و بعد به سیل پرنده‌ها که در فراز بیشه چرخ می‌زدند، پیوستند. سیل مرغان در آسمان گاه به صورت حرف “ز” در می آمد، گاه حرف “و” گاه حرف “م” و نهایت به یک خط باریک تبدیل می یافت تا اینکه از نظرها ناپدید شد.

پاییز این منطقه مثل تابستانش زیبا، امّا پر از بادهای سرد بود. باد سرد کوهستان چون گرگهای گرسنه زوزه می‌کشید، درخت هارا عریان می‌کرد و برگ های طلایی را تا دامن کوه می‌کشانید. مردهای این روستای از دنیا بریده که بهار و تابستان انبارهای خود را با زحمت با عدس و نخود و گوشت کبک و بز کوهی پر کرده‌بودند، اکنون از بیکاری هر سحر با نوبت در منزل یکدیگر گشتک[14] قروتاب داشتند و شکارچیهای رهگذر را نیز ضیافت می‌دادند. رشید به معرکۀ قروتاب خوری همراه می‌شد، اما زیاد نمی‌خورد، با شوخی می‌گفت، مردم کوهستان به این غذا آن قدر روغن می‌ریزند که با این مواد سوخت تا شهر دوشنبه رسیدن ممکن است. در این دهکدۀ نه چندان بزرگ که تعداد ساکنانش با انگشتان یک دست تمام می‌شود قروتاب را تنها پاییز و زمستان می‌خورند. رسالت زنها با پختن فطیر و آب کردن کشک تمام می‌شود. بقیۀ کار بر دوش خود مرد هاست. آنها فطیرهای سنگکی را صبح نادمیده دسته ‌جمعی پاره می‌کنند، هم مهمان، هم شکارچی های رهگذر و هم صاحب خانه. آن قدر نان خرد می‌کردند که ‌انگار، یک ارتش به قروتاب خوری دعوت شده است. نان ها را به آب کشک می‌اندازند، از بالایش اوّل پیاز بنفش و سپس روغن زرد را بی حساب می‌ریزند. روغن هم چون نان داغ است که وقت ریختن به روی پیاز ابر و دودش به سقف خانه می‌رسد. زنها آن قدر قروتاب دوستدار نبودند و ساعتهایی که مردها بعد از خوردن غذای پر روغن تا نیم روز دهها قوری چای را با قند و کشمش و زردآلوی خشک خالی می‌کنند، نگینه و همسایه‌هایش از چاله و جویبارها سطل سطل گردو ‌برمی دارند. این ده آن قدر درخت گردو داشت که با چیدن تمام نمی‌شد. فرشته هم یک کیسه گردو جمع کرد. رشید گفت، بیهوده زحمت کشید، زیرزمین پر گردو است.

با این مهمانی روی ها و گشتک و مراسم‌ قروتاب و کاچی، زمستان بی‌خبر فرا رسید و گلیم زرد بیشه را لحاف سفید عوض کرد. بزهای کوهی از ترس شکارچیها و پلنگ برفی، در قلّه‌های کوه مسکن گرفتند و گرازهای وحشی بی باکانه شبها به انبارهای مردم حمله می‌کردند. فرشته درخشش چشمان وحشی آنها را از آن سوی نهر که جریانش رفته رفته کُند می‌شد، می‌دید و به بدنش رعشه می‌دمید. از خدا میخواست که تا بهار جان به سلامت ببرند.

اما بعد حادثه‌ای رخ داد که شبیه فیلم های هالیوودی بود و حیوانهای وحشی، در مقایسه‌ با آن بره های معصوم بودند.

شام بود و هوا سرد، پیاپی برف تر می‌بارید، فرشته در اطاق خود کتاب می‌خواند. کتابهایی که ماریا جا گذاشته بود. برخی کتابها مربوطِ به پزشکی بودند، برخی اثرهای هنری. فرشته اصطلاح های طبی نمی فهمید، اما از خواندن دست نمی‌کشید. یک آن، هوش او را صدایی پریشان کرد که از طرف دروازه بلند می‌شد، گویا کسی از سر دروازه به حیاط پرید. به دنبال این صدا در اطاق رشید هم باز شد. در این منطقه صداهای وحشتناک و فغان بومها در دل شب حادثه ای معمولی است. اما این صدا شبیه آهنگ بد یُمنی داشت، مقدمۀ حادثۀ ناخوشی که انسان آن را قبل از وقوعش احساس می‌کند. به تن فرشته رعشه دمید، او آهسته به پنجره نزدیک شد و آن چه در بیرون دید، اورا در جایش خشک کرد. سه مرد مسلح که چهره‌اشان در ریش و دستار[15] گم بود و تنها چشمان خشمگینشان در تاریکی برق می‌زد، میل تفنگ های خودرا به طرف رشید راست کرده، طلب داشتند که با آنها بیاید. رشید خاموشانه به آنها نگاه می‌کرد.

-ما با تو کاری نداریم، این فرماندهان شما برادر مارا اسیر گرفتند، همان را آزاد کنند، ما تورا به آنها تسلیم می‌کنیم.

-از کجا می‌دانی که فرماندهان، مرا با برادر تو عوض می‌کنند؟ هیچ گاه این کار را نمی‌کنند، – در صدای رشید ترس و هراس احساس نمی‌شد.

-آزاد نکنند، تو هم در دست ما اسیر می‌مانی، می‌بریمت به آن طرف دریا.

-در این خانه دیگر کسی نیست؟- ناگاه پرسید یکی از افراد مسلّح و راست به چهرۀ رشید نگاه کرد، احتمالا در چشمان او هراس را دید که به در بستۀ اطاق دختر یک لگد محکم زد و امر کرد که این دررا باز کند. فرشته بی‌صدا از نزد پنجره دور شد و فکری که چون برق در ذهنش روشن شد، تپانچة سرباز مرزبان بود. او در تاریکی تکیه‌گاه صندلیها را لمس کرد و جلیقه اش را یافت و تپانچه را با احتیاط بیرون آورد. طرز استفادۀ این سلاح را با رشید تمرین کرده بود.

-از تو پرسیدم در این خانه کسی نیست؟-

-کسی نیست، من خودم تنهایم، اگر مرا بخواهید ببرید، بیایید، -رشید می‌خواست افراد مسلح دختر را نبینند.

-دررا باز کن، بینم چطور تنهایی، – پافشاری کرد افغان مسلّح.

-کلید ندارم، کلیدش دست «مو‌سفید» پدرم است،

افغان میل کمانش را به سوراخ کلید گذاشت و خواست دررا با سلاح باز کند، امّا رشید اورا هل داد.

-چرا دررا می‌شکنی، گفتم، که تنهایم!

فرشته با تپانچه به نزد پنجرۀ طرف کوچه رفت، اما افغان دیگر را در نزد دروازه دید و تیر نگشاد. در ایوان افغان مسلّح با رشید درگیر بود، امر می‌کرد که در را باز کند. فرشته دیگر طاقت نکرد و دررا گشاد.

افغانها دختررا دیدند و از خرسندی چشمان خون‌گرفته ‌اشان برق زد.

-گفتی تنهایُم، پس این زنکه کیست؟- گفت افغان و از آستین دختر کشید.

-زنم است، شما مسلمان هستید، به زن بیگانه چه کار دارید؟

-چه رقم زنت است که از تو جدا خواب می‌کنه؟- گفت او با تمسخر.

-به زنم کاردار نشو، من بالاپوشم را می‌گیرم و با شما می‌روم، -گفت رشید و به سوی اطاقش قدم برداشت. هوش مردهای مسلّح به زیبایی دختر بند شد و آنها ندیدند که چه طور رشید به اطاق رفت. او از اطاق با کمان برگشت، افغانها دختررا گرد کرده بودند و ‌انگار می‌خواستند اورا زنده فرو برند.

-دست کثیفت را بردار وگرنه تیر می‌گشایم!

افغان دیگر که اوضاع بیرون را تحت نظارت داشت، خودرا به حیاط رسانید و میلۀ کالاشنیکوف را به سوی رشید بلند کرد.

-سلاحت را به زمین بگذار، پدرسگ، اگرنه زنکه را میکشم!- گفت او و دو قدم پیش گذاشت. رشید در حالی که از افغان چشم نمی‌کند، کمان را آهسته به زمین گذاشت.

قاچاقچی مثل ببر خیز زد و با قُنداق اتومات به سر رشید زد و اورا از پای افتاند. خون از پیشانة رشید فوّاره زد.

-حرامزاده‌ها، او را کُشتید!- فریاد زد فرشته و خود را از دست افغان سوم رها کرده به نزد رشید دوید و سر اورا به بغل گرفت. رویمالش را از سر کشید و پیشانی خونشار او را بست.

-شوهرم دکتر کار دارد، وگرنه می‌میرد، گفت او. چشمانش از ترس و هراس بزرگ شدند.

-هیچ بلاش نمی‌شه، اگر بمیرد یک سگ کافر کم، افغان مسلسل دار با چکمه هایش به پای رشید زد تا ببیند که مرده است یا زنده.

-در خانه دارو دارم، التماس میکنم بگذارید زخمش را دارو و درمان کنم، – به زاری درآمد دختر، این پسر آدم کلان است، اگر با او اتّفاقی افتد، خانواده‌اش دنیارا به پا می خیزاند.

افغان مسلّح به دو همراهش ناراضیانه نگاه کرد.

-چرا زود می پری؟ کار باید بی‌خون تمام می‌شد. این را چطور می‌بریم؟ نیم‌کشته کردی!

-برو بیار داروهایت را، – گفت او و فرشته زود به خانه برگشت و از قوطی داروها، پنبه و باند و مرهم ضد عفونت برداشت. افغانهای مسلّح هر چهار نفر در حیاط بودند. دختر پنجرۀ پشتی را باز کرد و بی‌تردید به هوا تیر گشاد. تپانچه را در جیب داخل جلیقه اش گذاشت و زود به ایوان برآمد. افغانها به هیجان افتادند، نفهمیدند تیر از کجا صدا داد. آنها گاه به دختر نگاه می‌کردند، گاه به رشید مجروح.

فرشته فهمید که باید عجله کند، او زخم رشیدرا با داروی ضد عفونت شست و مرهم مالید و باند‌پیچ کرد، رشید حالا هم بی‌هوش بود.

-مردک را ول کن، همین عورت را با خود می‌بریم، اگر آدم مارا آزاد کنند، اورا می‌دهیم، نکنند، به آقا صاحب تقدیمُش می‌کنیم، او بالای ما قرض داره.

-خانم قشنگ، برو لباسهای گرم خودرا بپوش، راه طولانی است، سردُت می‌شه.

فرشته گوش به کری می‌زد، وقت را طول می‌داد، تا مرزبانها برسند و آنها را از چنگ این خونخوارها نجات دهند.

-بلند شو!- افغان مسلّح این دفعه شانۀ دختررا با پاشنة تفنگ هل داد.

-التماس می‌کنم، مارا به حال خود گذارید، – به زاری درآمد دختر و سر رشید را سخت بغل کرد، گویا از او کمک می‌خواست.- ما به کسی نمی‌گوییم که شما در ده بودید.

صبر افغانها لبریز شد.

-بلند شو، مادرسگ، وگرنه این شوهر کافرت را سر یک تیر می‌کنم! گفت یکی از افغانها و از گیسوان دختر گرفت و اورا به سمت دروازه کشید.

از سربازها خبری نبود، شاید پاسبانی را که باید سیگنال را می‌شنید، خوابش برده است؟

-زاری و تولّا می‌کنم، مرا نبرید، آخر شما به یک زن چه کار دارید؟ شما خواهر و مادر ندارید؟

-نترس، ما تورا آزار نمی‌ دهیم، برادر مارا آزاد کنند، تورا به سربازها تسلیم می‌کنیم.

-اقلاً شوهرم را به خانه درآرید، در این سردی می‌میرد.

-هیچ بلاش نمی‌زنه، برو، برو!

-اقلاً مانید بالاپوشم را بگیرم!

سربازی که از موی دختر می‌کشید، سؤال‌آمیز به سرکردۀ خود نگریست.

-وقت نداریم، عجله کن همین حالا سربازها می‌رسند!

افغانها دختررا به صندلی پیش ماشین نیوا[16] که کمی دورتر از خانه ایستاده بود، هل دادند و هر چهار نفر خود را به صندلی عقب پرت کردند.

-به کدام طرف بروم، – پرسید راننده که در تاریکی سیمایش معلوم نبود، امّا از آهنگ گفتارش تاجیک بود.

-طرف نی زار، همین که از مرز عبور کنیم، بهتر می‌شه.

دختر از سرنوشت تلخ خود هر چیزی را انتظار بود، اما نه قاچاقچی و اسارت و عبور از مرز را. آن چه با او رخ داد، مثل خواب و خیال بود. نمی‌دانست اورا کجا می‌برند، سرنوشتش چه می‌شود، حتّی نمی دانست زنده می‌ماند، یا اورا می‌کُشند و مُرده اش را در این کوهستان بی‌آدم شغالها می‌خورند. از سربازها هم امیدش را برید، اگر می‌آمدند، در این نیم ساعت رسیده بودند.

با ماشین راه طولانی را طی کردند، این جاده در نظر دختر به اندازة سی سال عمرش دراز بود، سالهای عمرش، از زمانی که خود را یاد داشت، از پیش نظرش می‌گذشتند، مادرش، خواهرانش، «ساکنۀ» پیر، سگ سیاه خانواده و پدرش که او را به این روز گرفتار کرد و رشید که او را به آن روستای از دنیا بریده آورد. ناگهان احساس کرد از کسی چیزی نمی‌خواهد، کسی را نفرین نمی‌کند، از کسی یاری را انتظار نیست، ‌انگار کشتی عمرش را بدون بادبان و کشتی بان به دریای بیکران رها کرده بود و برایش مهم نبود که آن به بندری می‌رسد، یا در کام موجهای بزرگ گم می‌شود. ماشین که این همه راه را کورکورانه و بی چراغ طی می‌کرد، در پای تپه‌های کوچکی ایستاد.

-چرا ایستادی؟

-من شمارا تا همین جا به عهده گرفته بودم، آن طرف برای من بی‌خطر نیست، نورافکن ها ماشین را می‌بینند، تا نیزار دو قدم راه است، خودتان می‌روید،- گفت راننده و ماشین را عقب راند.

-پدرسگ ها، پول را می‌گیرند، کاررا تا آخر نمی‌رسانند!- افغان مسلّح که ظاهراً رهبر این دسته بود، به اولاد راننده فحش داد و رو به همراهانش آورد.

-سریعتر حرکت کنین، بی صدا شوین، صدا بلند نکنین!

هوا سرد بود و زمین پر از برف، آنها خزیده و سینه خیز پیش می‌رفتند. دختر حتّی در پا جوراب نداشت، اورا با هر چه در تنش بود، به داخل ماشین انداختند. او مطیعانه از دنبال گروگانها می‌رفت. فکر فرار را به سرعت از سر دور کرد، مگر می‌شد از این دستة مسلّح فرار کرد؟ مژگانش یخ بسته مثل خار چشمانش را آزار می‌دادند، آب دماغش در لبهایش یخ می‌بست.

-یک دقیقه صبر کن، -گفت به راه بلد یک افغانی که به دنبال فرشته می‌آمد، سر و دهنش را بپوشین که سرماش می‌زنه! آنی که سرکردۀ گروه بود، از کیسۀ پشتش یک رویمال پتو نما را بیرون آورد و به پشت هوا داد.

دستان دختر چیزی را حس نمی‌کردند، حتّی بلند نمی‌شدند. او مثل درخت تبرخورده آهسته به زمین افتاد.

-غلام صاحب، نگاه کن، به این زن چه شد؟

سرکرده ناراضیانه به پشت نگاه کرد.

-تا قایق دو قدم مانده، کمک کنید، بلند شود!

دو افغان از دو کتف دختر گرفته روی برف کشیدند. زمین یخ بسته لغزیدن او را آسانتر می‌کرد. بیهوش بود، زمانی دراز او را کشان-کشان بردند، یک زمان پایش به آب فرو رفت، آب ولرم بود، حرارت هوا را مچ پایش که در زیر پاچۀ شلوار سرما نخورده بود، حس کرد، پاهایش نه گرمی را احساس می‌کردند، نه سردی را.

اورا مثل کیسۀ آرد به قایق نه چندان بزرگی که شاید تا ده نفررا میگنجاند، بار کردند.

-سر خودرا خم کنین، نورافکنها شمارا نبینه، فرمان داد سرکردۀ گروه.

-با سر خم پارو بزنیم؟- گفت یکی از افغانها ناراضیانه،

-بله، اگر.. سرت در کتفت بار زیادی باشه.. سرت را بردار و و پارو بزن. دهان سرکرده از سردی قادر به گپ زدن نبود.

همه به قایق نشستند و سرهای خود را در بین زانوهایشان پنهان کردند. دو نفر به پشت خوابیده، پارو می‌زدند، قایق از بین نیستان پیش می‌رفت.

-عجب، آدم باید چند جان داشته باشد که این قدر اذیت بکشد و نمیرد؟- فرشته پاهای سرمازده اش را در زیر دامن ترش پنهان کرد و در یک گوشۀ قایق مثل کلاف به خود پیچید. خانۀ رشید، خنده‌های نگینه، گردوهای روی راه، آواز بلبل های عاشق اکنون در نظرش بهشت گمشده را می‌ماند. “افسوس که نمی‌توانم سر بردارم و بار آخر به آن ده پشت کوه قاف «خدا نگهدار!» بگویم… ساکنۀ پیر می‌گفت درد و غم را پروردگار به اندازة توان انسان می‌دهد، نه بیشتر از آن.

-شاید پروردگار توانایی های مرا بیش از حد ارزیابی کرده است.

نورافکن مرزبانها بر فراز رودخانه چرخ می‌زد و حلقه حلقه روشنایی می‌انداخت، اما نه تیری، نه صدایی، ‌انگار قایق را در این رود بزرگ نمی‌دید. سرما بود یا وحشت و خستگی که فرشته را خواب برد.

دیگر چیزی را احساس نمی‌کرد، نه سردی را نه درد را، بدن سنگینش مثل پر قو سبک شد و خواب شیرینی پردة چشمانش را به پایین می‌کشید، مثل خوابهایی که پهلوان را هم از پا می‌‌افکند.

بعد آواز زنی را شنید، صدا موج ‌زنان از دور می‌آمد و پژواک آن به گوشش  می رسید، معلوم نبود چه می‌گوید. صدا موج برمی داشت و بوی ناخوشی به دماغ دختر می‌رسید، بوی تخم مرغ و پیاز پوسیده. این بو پردة خواب شیرینش را می‌درید و دلش را آشوب می‌کرد، می‌خواست قی کند اما کسی چند سیلّی به رویش زد. از شکاف چشمهای نیمه باز چهرة سرکردة قاچاقچیان را دید.

-این را چه طور آوردی، برادرشوهر، این زن جان در بدن نداره؟- صدای زنانه واضح تر به گوش رسید.

-این خانم کیست؟ چرا سر و لباسش تر شده؟

-خانم تاجیکی است، اورا گروگان گرفتیم که با مرزبانان معامله کنیم، پدرسگها ویس الدین را گروگان گرفتند، اگر آزادی این خانم را بخواهند، برادر ما را آزاد کنند.

زن زیر شعاع چراغ نفتی چهرة دختر را معاینه می‌کرد، او با شنیدن کلمة تاجیکی چراغ را به روی مرد نزدیک آورد و ناراضیانه به طرف او غرّید.

-چرا اورا خانۀ خودُت نمی‌بری؟ پارسال به خاطر تو خانه ام را تیرباران کردند، اینک باز خانم تاجیکی را آوردی که بالای سرمان بمب پرتاب کنند؟

-وق وق نکن، ای زنکه اینجا بسیار نمی‌مانه، مرزبانهای تاجیک اورا می‌گیرن. تاجیکها غیرتی اند، نمی‌مانن زنهاشان دست به دست بشوه.

فرشته از سیلی هایی که به رویش می‌زدند چشمش را باز کرد.

-خدارا شکر، چشمشه باز کرد، یه رقم تب داره که در الاو (شعله آتش) می‌سوزه. همشیره چه حال داری؟ خوبی؟

فرشته با چشمان نیمه باز و با ذهنی که قادر به درک واقعیت نبود، به این زن ناشناس نگاه می‌کرد، چهرة اورا درست نمی‌دید، گویا، از پس پنجرة بخارکرده به او می‌نگریست.

-من اینجا هیچ دارو و درمان ندارم، این زن بی کمک دکتر تا صبح نمی‌رسه. برو فضل‌الدّین را بیار این را دارو و درمان کنه، باز مرده اش درد سر من نشود!

-فضل‌الدّین گپ را آوازه می‌کنه، اگر خبر به گوش مقامات برسه خودشان این را به تاجیکها می دهند، – گفت سرکردة قاچاقچیان اندیشمندانه، امّا از سکوتش معلوم می‌شد که چارۀ دیگر ندارد، مگر اینکه فضل‌الدّین را بیارد.

دختر چشمانش را دوباره پوشید. انگاربه غار تیره و تاری پرت شده بود، اما هر قدر می گذشت، تا آخر غار نمی‌رسید. غار از بوی تخم مرغ و پیاز پوسیده پر بود.

بار دوم از دردی در رگهای تنش بیدار شد. مرد ناشناسی سوزن سِرُم را به شریان او وارد می‌کرد، رگهایش را به آسانی نمی‌یافت و با عصبانیت سوزن را بیرون می‌کشید و دوباره وارد می‌کرد. نهایت رگش را پیدا کرد، درد هم رفع شد. فرشته دوباره به غار تیره و تار خواب فرو رفت.

آن غار ناگهان پر از صدا شد، صداهای آشنا، صدای مادرش را شنید که هش هش می‌گفت و گاو می دوشید و با صدای حزین دوبیتی می‌خواند، خنده‌های خواهرزاده‌اش را که می‌گفت افسانة بزک را بگو، پارس سگ سیاه را که آب دهانش آویزان با حسرت زوزه می‌کشید و صدای پیرمرد صوفی نما را که خطبۀ نکاح می‌خواند. صداها تدریجاً خاموش شدند و او در انتهای غار روشنایی را دید.

-خاله، مریض چشماشه واز کد، – فریاد زد کسی. صدا کودکانه بود و خبر به خود آمدن بیمار را به بیرون می‌رساند.

چشم گشاد و زن سیاه چرده‌ای را دید که با چشمان پر از سرمه و چهره ای پر از خالهای کبود با ترحّم به او نگاه می‌کرد.

-الحمد لله، خانم تاجیکی بیدار شدی، این چه رقم بی‌هوشی بود؟ شب و روز دعای جانت را می‌کردیم، – گفت او با لبخندی که دهان تقریباً بی‌دندانش را به نمایش می‌گذاشت. او زود دهانش را با لب رویمالش پوشاند و حرفش را مثل مردم بی‌دندان از زیر آستینش ادامه‌ داد.

-فضل‌الدّین، همین دکتر روستای ما گفت که التهاب شُش داشتی و زنده ماندنت یک معجزه بود. حالا باید غذا بخوری که جان بگیری. زن در واقع از بهتر شدن صحت این زن غریب از ته دل شادی می‌کرد.

فرشته با تحیر گاه به چهرة نا آشنای این زن خالدار نگاه می‌کرد و گاه به دم در که کودکی از آن کلّه می‌کشید و زود پنهان می‌شد.

نمی‌دانست که این جا کجا است و این آدمها که هستند. چشمانش را دوباره پوشید و به ذهنش فشار آورد، صحنه‌های گروگان گیری و عبور رودخانۀ بزرگ پاره پاره به یادش آمد. مثل خارپشت خود را درون کشید و سرش را زیر لحاف کرد.

صاحبخانه از او چشم برنمی داشت، شاید پی برد که دختر با واقعیت رو به رو شده است. خم شد و شانه های او را که در زیر لحاف از گریه می‌لرزیدند، نوازش کرد.

-خدا مهربان است، دختر، ناامید نشو، بلند شو، خدا و رسول بگو، انشاءالله گره مشکلت باز می‌شه. بلند شو، یک کمی غذا بخور، این رقمی حالت وخیم می‌شه.

فرشته در نزد بخاری نه چندان بزرگ می‌خوابید. کندة تر در بخاری آهسته می‌سوخت و ناله‌های حزین برمی آورد و کف زرد از مغز جانش بیرون می‌شد و از لب بخاری به زمین می‌ریخت…

-داوودجان، برو بچم از آشپزخانه هیزم خشک بیار که این چوبهای تر خوب نمی‌سوزند.

بچة تخمیناً   هفت هشت ساله که تا حال از پشت در دزدیده به فرشته نگاه می‌کرد، نزدیکتر آمد و در حالی که از فرشته چشم نمی گرفت، کیسة خالی را از پیش بخاری برداشت.

دستانش از سرما سرخ و درشت و پرآژنگ بود و در پایش جوراب نداشت. از بخار دهانش معلوم می‌شد که گرمی بخاری تنها به یک دو متر می‌رسید و آن طرف اطاق خبر ندارد که در این کنج بخاری هست. او دلسوزانه به فرشته چشم دوخت، ‌انگار، بدبختی اورا درک می‌کرد.

 این اطاق از اطاق خواب او در دهکدة رشید سه برابر بزرگ تر بود و گلیم یک تکه نداشت، زیراندازهای هرجوره داشت، نیم پلاس و نیم نمد آب شستة رنگش به هم آمیخته که فرش گلین این اطاق بزرگ را نمی‌پوشانید. رنگ سفید دیوارهای گچ ناخورده، مثل سفیدآب در چهرة پرآژنگ، ناهموار و خاکستری بود. سقف چوبین تخته‌های ناتراشیده و حایل های ناسفته داشت، گویا سازندگانش دو سه درخت سر راه را با عجله بریده، به گونۀ خیس به این سقف زدند.

-دیوار این خانه را خدابیامرز شوهرم همینطوری ساخت، اورا کشتند و خانه نیمکاره ماند، تابستان همسایه‌‌ها کمک کردند و بامش را پوشانیدیم، -گفت صاحبخانه خجالت‌آمیز.

-زن بی مرد حالش همین است.

فرشته سردش شد و دوباره به زیر لحاف درآمد، استخوانهایش از درد ذوق ذوق می‌کردند.

-خانم‌جان، پوست و استخوان شدی، نگاه کن کمی غذا بخوری، نیرو بگیری، جانت جور شوه، این رقم از پا می‌افتی، -گفت آن زن و لب دسترخوان را به بیمار نزدیک‌تر کشید. او کاسة سوزان غذا را از روی بخاری برداشت و در نزد بیمار گذاشت. دختر از گرسنگی بی‌حال بود، اما به کاسة پر از علفهای سبز نگریست و به آن دست نزد.

-این علفها همه اشان برای آدم سرمازده دارو و دوایند، دلت دور نروه، بخور، ما هم انسانیم، مگر به تو آسیب برسانیم.- گفت او با صمیمیت، امّا شاید وضعیت دختر به یادش آمد و زود خاموش شد.

فرشته با کمک زن از جای برخاست و کاسه را که قاشق نداشت، به دست گرفت و آبش را دم کشید. غذا مزۀ بدی نداشت، مثل آش رشته ماست داشت و تند و ترشک بود. اشتهایش باز شد.

هیزم های آوردة داوود خانه را زود گرم کرد و لرزۀ بدن فرشته هم رفع شد. صاحبخانه در یک سینی خاکۀ شبیه سبوس آورد و در کاسۀ دیگر روغن زرد. هر دورا به هم آمیخت و از آن لوله‌های کوچک ساخت.

-این تلقان است، بخور، جانت را جور می‌کنه، سردی را از تنت برمی آرد، و خودش یک لوله را گاز گرفت و خیلی به به و چه چه کرد و یکی را به دست فرشته داد. مزة ناشناس داشت، تلقان، امّا بدخور نبود، از خشکی در گلو درمی ماند.

داوودجان، بیا بچم، دم در ایستاد نشو، بیا تلقان بخور، بچم.

پسرک شرمیده پیش آمد و در پهلوی صاحبخانه چهارزانو زد. زن دو سه دانه تلقان را در یک سینی کوچک در پیش پسرک گذاشت و سر اورا مادروار نوازش کرد.

-این داوودجان دستیار من است، آب می‌آرد، هیزم می‌شکند، خدا عمرش را دراز کند، بچۀ خوب است، بخور بچم، کمی گرم می‌شوی. پدر نداره، یک خواهر و یک مادر داره، طفلک.

سر پسرک خم شد، گویا، از بی‌پدری‌اش خجالت کشید. او لولة تلقان را در کف دستان از سردی ترک خورده و پر آژنگش چند دفعه فشرد، امّا اشتهایش گریخت که آن را گشته به سینی کوچک گذاشت. چشمانش غرق آب شدند. این دم کسی از بیرون “داوود” صدا کرد و پسرک را از حالت ناهنجار بیرون برآورد و او چالاکانه از جای خیز زد به طرف در دوید.

-این بیچاره‌ها مثل ما بسیار فقیرند، خدا مدد کرد و خواهرش زرمینه در یک سازمان خارجی کار یافت، در کابل کار می‌کند، یک ماه یک بار می‌آید، پول می‌آرد، آرد و برنج می‌آرد. حال بیاید، من تو را با او آشنا می‌کنم، دختر خوبیست. بگیر، جانم، تلقانت را بخور، مادر.

فرشته یک تلقان را با چای خورد، عرق کرد، پیراهنش نم کشید.

صاحبخانه ناعیان از اطاق بیرون رفت و بعد ازچندی با یک دسته لباسهای آب‌شسته برگشت.

-این پیرهن نو نیست، اما تمیز است، لباسهایت را درآر، اینهارا بپوش، و پیراهن و طاقی و چادر شال را روی زانوهای فرشته گذاشته، کاسة خالی را از لب دسترخوان برداشت و از اطاق بیرون شد، تا مهمان راحت لباس عوض کند.

فرشته لباسها را به بر کرد و تکیه کنان به دیوار به دالان برآمد. در آیینۀ قدیمی دیوار دالان خود را دید و نشناخت، زنی که از آیینه به او نگاه می‌کرد، با پیراهن پنجابی میان تنگ شبیه پیراهن عروسکها، در نظرش ناآشنا بود. از آیینه به او زنی نگاه می‌کرد که چهره ای چون برگ زعفران زرد، استخوانهای صورتش برجسته و چشمان فرورفته داشت.

او از در دالان به بیرون نگاه کرد، صاحبخانه دیده نمیشد، امّا حیاط نه چندان بزرگ بوی آتش دیگدان و نان گرم می‌داد، شاید صاحبخانه نان می‌پخت. حیاط نه تاک داشت، نه دار و درخت و از حال و هوایش معلوم نبود که کدام فصل سال است، آخر زمستان است یا اوّل بهار. فرشته از هوای سرد سینه پر کرد، انگار می‌خواست فصل سال را از هوا لمس کند.

امّا نه بوی برف را احساس کرد نه بوی بهار را.

-ماشاء‌الله، خوب شد که از جایت بلند شدی، این یک ماه خوابیدی بس نیست مگه، خانم جان؟- صاحبخانه از چاردیواری که در نداشت و احتمالا آشپزخانه بود، با یک دسته نان گرم بیرون آمد، بیا خانۀ پایین گرمتر است، بیا این جا می‌شینیم،- گفت.

“یک ماه بی‌هوش و بی یاد بودم؟ او از پس صاحبخانه به اطاق پستک پهلوی آشپزخانه درآمد که یک ‌چراغ فیتیله یی داشت و آن را بخاری چدنی گرم می‌کرد. پنجرة کوچک اطاق که بیشتر به دودکش شباهت داشت، از بخار آب جوشان کتری های روی بخاری عرق کرده، خانه را تاریکتر می‌کرد.

-در این یک ماه کسی مرا سراغ نکرد؟- پرسید فرشته با صدایی که روح نداشت.

-نی والله، و دادرشوی (برادر شوهر) خونخوارم فهمید که حالت سنگین شده، خودرا گم و گور کرد. حال بشنود که خوب شده یی، باز حاضر می‌شود.

فرشته ناامید شد، نگاه با ترحّم صاحبخانه اندوهش را بیشتر کرد و او دامن گریه را سر داد. سر به زانوی غم گذاشت و های های گریست. دل صاحبخانه از این ناله و فغان آب شد، پهلوی فرشته نشست و سرش را نوازش کرد، برای تسکین او حرفی نمی‌یافت و “خانة بیدادگر بسوزد”، – می‌گفت.

-دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور – گفته شاعری، دلم روشن است که کارهات خوب می‌شوه. نگران نباش، بچم، مریض می‌شی.

-ببین، این آب را برای تو ماندم، بلند شو موهایت را بشوی، یک ماه شد آب به تنت نزدی.

-حمام کجاست؟-پرسید فرشته که هق هق گریه صدایش را می‌برید. می‌خواست کمی هم باشد تنها بماند. او به این زن مهربان احترام قائل بود، امّا حالا دلش نه تسلّی را ‌برمی داشت نه نصیحت را.

صاحبخانه شرم دهان بی‌دندانش را از یاد برد و لبخند زد.

-دخترجان، حمام کجا بود، یک پتورا به در آشپزخانه می‌زنم گرم تر می‌شه، همانجا جانته بشو، بَچِم.

-مرا می‌بخشید، نام شما را نمی‌دانم..

-نامم روگل، تو مرا عمّه یا خاله صدا کن، چیزی که دلت میخوایه.

-شما چند ساله‌اید؟

-همین بهار قدم به سی و هشت می‌مانم.

-از من هشت سال بزرگتر بوده‌اید، روگل.

-نی والله!

-بله، ما قریب همسالیم، نام من فرشته است.

-چقدر خوب ماندی فرشته‌جان، من بعد فوت شوهرم و پسرم، پیر فرتوت شدم، دندانم ریخت، دیگه مژه و ابرو نماند، مریض شدم.

فرشته با ترحّم به روگل نگاه کرد، امّا جرأت نکرد حادثه را بپرسد. روگل خودش سرنوشتش را نقل کرد.

هر چه کرد با ما همین گورسوختة غلام رسول کرد. هشت سال پیش همین برادرش شوهر مرا، پسرم را برد در همین قاچاق وارد کرد، هردورا هم در مرز کشتند. روگل اشکهایش را با لب رویمالش پاک کرد. خدا جزایش را بده!

-دیگر فرزند ندارید؟

-چرا، دارم، یک دختر دارم، خدا عمرش را بدهد، شوهر کرد و کابل رفت، سالی یک بار می آید، یا من پیشش می‌روم.

-میخوای کمکت کنم، سرت را بشویی؟ این رقمی زودتر می‌شود، می‌گم باز در آن سردی مریض نشوی. فرشته صاحبخانه را متقاعد کرد که خودش از عهدة شستشو ‌برمی آید.

روگل کتری ها را به آشپزخانه آورد و همراه با دو سطل آب گرم داخل تنور، به یک بشکۀ کلان ریخت.

-این صابون عراقی را بگیر، بوی خوش داره، آن بسنده است، راحت موهای خودرا بشوی، – گفت و پتوی ضخیم را به در آشپزخانه زد.

-کار داشتی، صدایم کن، پشت در می‌باشم.

آشپزخانه هوای سرد نداشت، شاید نفس گرم تنور هنوز فروکش نکرده بود. یک پردۀ پلاستیکی “حمّام” روگل را از آشپزخانه جدا می‌کرد. زمینش سیمانی بود و پساب از جوی باریک خودساختی به بیرون می‌ریخت. “بیچاره زن، برای خودش شرایطی ساخته است”. احترام و ترحّم فرشته به این زن بیشتر می‌شد و او از دل گذرانید که کاش تا به سراغش آمدن مرزبانها با روگل می‌ماند. فرشته باور داشت که اگر رشید زنده باشد، حتماً همه را به پا می خیزاند و او را پیدا می‌کند.”شاید من زیاد خوش‌بین هستم؟ شاید رشید گفته “مشکلم به این شیوه حل شد” و مدت ها پیش خود را به پیش ماریا رسانید؟ سرنوشت ناهموار فرشتة افسانه‌گو را به وجود معجزه ناباور می‌کرد.

سلامت او به کندی برقرار می‌شد و هنوز هم سرفه اذیتش می‌داد. نمی‌خواست از مهمان دوستی روگل سوء استفاده کند. دست به کارهای خانه می‌زد، امّا زود از حال می‌رفت و در پای دیوار به زمین می‌نشست. روگل می‌گفت این خانه آن قدر کار زیاد ندارد و مجبور می‌کرد که فرشته از بستر بلند نشود.

او فرشته را به همسایه‌‌های کنجکاوش که با هر بهانه سر زده که بودن مهمان را می‌پرسیدند، خواهر داماد کابلی‌اش معرفی کرد. گفت که از مهمان چیزی نپرسند و اورا خجالت‌زده نکنند، چون زبانش “لکنت” دارد. فرشته هم به همسایه‌‌ها خاموشانه سلام می‌کرد و در کنجی خاموش می‌نشست و به صحبت آنها گوش می‌داد.

همسایه‌‌های روگل همه فقیر و اکثراً بیوه‌های بی‌سرپرست بودند. همسران آنها یا در قاچاق مواد مخدر کُشته شده‌ بودند، یا در جنگهای طولانی این کشور. همسال روگل بودند و مثل او در دهان دندان نداشتند. نه شکمشان نان سیری را دیده بود، نه تنشان لباس خوب را.

با این حال می‌گفتنند و میخندیدند، گویا سطح بدبختی خود را احساس نمی‌کردند. روگل می‌گفت که این زنها در ده دوازده سالگی ازدواج کرده، از زایمان زودهنگام معیوب شده‌اند و بی‌شوهری برایشان بهترین مکافات بوده است.

روگل با یک ماده ‌گاو پرشیر که به گفتة خودش نسل به نسل در خدمت خانواده‌اش بوده و دو سه کیسه آرد که دخترش از کابل برایش می‌فرستاد، در مقایسه‌ با همسایه‌هایش شرایط بهتری داشت. زنی سخاوتمند و خداترس بود، پارة نان را در تنهایی نمی‌خورد. هفته‌ای یک بار نان می‌پخت و همسایه‌ها را با بچه‌هایشان صدا می‌کرد که به سیری نان و ماست بخورند.

بچه‌ها آن قدر گرسنه‌ بودند که یک لقمه را به دهان و پارۀ دیگر را زیر بغل می‌زدند و باز به دسترخوان چشم می‌دوختند. فرشته به این کودکان گرسنۀ نیم عریان نگاه می‌کرد و نان در گلویش درمی ماند.

شامگاهان روگل در پای بخاری در روشنایی چراغ فتیله ای چادر گلدوزی می‌کرد و زیر لب آواز می‌خواند. صدایش شیرین بود و ترانه‌هایش پرسوز.

بهار زندگی رنگ خزان است،

ز چشمم سیل اشک هر شب روان است.

خداجانی، به فریاد دلم رس،

که این بیچارة غمگین جوان است.

فرشته به صدای حزین روگل گوش می‌داد و به روزگار خود می‌‌اندیشید.“ از سرنوشت جای گریز نیست، امّا باید راه خلاصی را جست، وگرنه در این دوزخ نابود می‌شوم”- می‌گفت پیش خود. “یک راه فرار است، امّا فرار به کجا؟ این جا همه به دست یکدیگر آب می‌ریزند؟ و بعید است که کسی برای خلاصی جان یک زن غریبه با قاچاقچیان مسلّح سر به سر شود. از روی نقل های روگل از این جا تا مرز تاجیکستان دوسه ساعت راه است، چگونه پنهانی خود را تا مرز رسانم؟ مگر می‌شود؟ کو ضمانتی که مرزبانهای افغان مرا دوباره به دست قاچاقچیان نسپارند؟! ” فرشته راه فرار را از دفتر ذهنش خط می‌زد و راه دیگر می‌جست. مدتی بود که فکر دیگری ذهنش را مشغول میکرد و آن اینکه شاید به واسطة زرمینه، خواهر بزرگ داوود، به سفارت تاجیکستان نامه بفرستد و از آنها کمک بخواهد. “روگل گفت که زرمینه آخر هفته می‌ آید، ای کاش “نه” نگوید!”

زرمینه همان طور که روگل می‌گفت آخر هفته آمد. دخترک چاق خندان‌روی بوده است. دو چالِ رویش به او حُسن زیادی می‌داد. فرشته در نبودن روگل با زرمینه دیدار کرد. به روگل اعتماد داشت، امّا می‌ترسید که مبادا به فشار برادرشویش تاب نیارد.

زرمینه داستان فرشته را شنید و اندوهگین شد.

-خوب کردی که در نبودن خاله روگل پیشم آمدی، زن خوبی است، امّا از برادر شویش هراس داره. اگر قاچاقچیان فهمند که من نامة ترا به مقامات بردم، سرم را از تنم جدا می‌کنند.

فرشته دودله شد.

-اگر این کار خطرناک باشد، پس از بهرش می‌گذریم، – گفت او با صدای گرفته و از این که آخرین امیدش برباد می‌رود، به گرداب غم فرو رفت.

چهرة غمزدة فرشته دل زرمینه را ریش کرد و او بعد از لحظه‌ای قاطعانه گفت که نامه را به سفارت می‌رساند.

-فرشته‌جان، چرا زنگ نزنیم؟ کد کشورت را می‌دانی؟

-نی والله، من از زادگاهم بیرون نرفته بودم، کُد را از کجا بدانم.

-اشکال نداره، من به یک دوستم در کابل زنگ می‌زنم کُد را می‌یابد. نمرة تلفن را از یاد می‌دانی؟

فرشته به یاد آورد که رشید برایش تلفن همراه خرید و شماره  را در یک کاغذ نوشت، تنها همان شماره در خاطرش مانده است. او پیش این دختر هوشیار و زیرک از عقب ماندگی خود خجالت کشید.

-شمارۀ تلفن خودم را می‌دانم، تلفنم در خانه ماند، اگر با شوهرم اتّفاقی نیفتاده باشد، باید گوشی را بردارد.

زرمینه شمارۀ تلفن را یادداشت کرد.

-شوهرت چه نام داره؟

-رشید..

-اگر گوشی را بردارد چه بگم؟ جای بود و باشت را بگم و بگم که خود را زودتر برسانه؟

-آری، همین را بگو.

زرمینه بعد نیم ساعت برگشت، گفت که زنگ میزند ، امّا کسی گوشی را نمی‌بردارد.

-پس او زنده نیست، اگر زنده می‌بود گوشی را می‌برداشت، من اورا می‌دانم،- فرشته بی‌حالانه به دیوار تکیه کرد و چهره اش را با دستانش پوشانید.

-فکرهای بد نکن، دختر، ممکن است تلفن در ماشینش باشد، یا شاید صدایش را بسته باشد، یعنی صداشه مخصوص پست کرده. دیگه شماره نداری؟

-چیزی به یادم نمی‌آید.

-اشکال نداره، من یک نمرۀ تلفن را هم یاد ندارم، تو خوب از من بهتر بوده‌ای که نمرۀ تلفن خود را می‌دانی. تو خوب فکر کن، شاید چیزی پیدا کنی. اینک، قلم و کاغذ را بگیر و زود نامت را بنویس که خاله روگل همین حالا پیدا می‌شه.

فرشته حادثه را در سه جمله نوشت، نشانی مکان را زرمینه دیکته کرد. او از نمایندگان سفارت خواهش کرد، هر چه زودتر به دادش برسند.

زرمینه نامه را در داخل سینه‌بندش گذاشت.

-بعضاً در راه افراد مسلح کیف و کیسه‌ها را تفتیش می‌کنند، این جا امن تر است،- گفت او و طرف فرشته چشمک زد. او نامه را برد و گویا سنگ سنگینی را از سینۀ فرشته برداشت، او بار اوّل به نجات خود از این ورطه امیدوار شد.

روزهایش در خانة روگل به آهستگی می گذشتند. روزها را به سختی تا شب می‌رسانید، امّا وای از شبهای وهم‌انگیز و طولانی! بعضاً تا سحر خوابش نمی‌برد، گرگ تنهایی در سینه‌اش زوزه می‌کشید، از هر صدا به وحشت می افتاد و با هراس کتف روگل را تکان می‌داد.

-بخیز، در بیرون کسی هست. زن بیچاره هر بار برای آرامش خاطر فرشته حیاط را دور می‌زد.

-نگران نباش، گربۀ بی‌صاحب برای خود غذا می‌کافت.

فرشته از زمان به کابل برگشتن زرمینه روز می‌شمرد، چند دفعه از داوود پرسید که خواهرش کی می‌آید، پسرک هر بار شانه بالا می انداخت. روگل، سعی می‌کرد فرشته را مشغول کاری کند، تا ‌اندیشه‌های بد از ذهنش دور شوند.

-فرشته‌جان، از همین غذاهای خوشمزة تاجیکی برام بپز، مزه کنیم، چه گفتی بَچَم؟- می‌گفت و خودش همقطار او جنب و جوش می‌کرد.

فرشته اشتها نداشت، روگل می‌دید که این زن غریب روز تا روز در پیش چشمش آب می‌شود. با هر بهانه می‌خواست دل او را شاد کند، چادر گلدوزی را که شبها در روشنایی چراغ فیتیله یی می‌دوخت، به فرشته تقدیم کرد، از بازار برایش جوراب و یک جفت کفش ارزانک خرید. مهربانی های این زن بیگانه درد فرشته را تازه می‌کرد، خواری‌اش می‌آمد:

-کجایند پدر و مادر من تا دختر خوار و زار خود را ببینند، ببینند که به چه روز افتاده است، – می‌گفت و سر زیر لحاف می‌کرد و بی‌صدا می‌گریست.

گوش به آواز بود که از خانۀ زرمینه صدای خنده و “خوش آمدی بَچِم” را بشنود. امّا از زرمینه همانا خبر نبود.

شبی از صدای در بیدار شد، دلش از هراس به لرزه درآمد.

-غلام رسول آمد! -گفت و از ترس دامن روگل را گرفت.

-نترس، مادر، بگیر آب بخور، او خدازده، هیچ وقت در نمی‌زنه، مثل شغال از سر دیوار می‌پره. روگل چراغ را گرفت و بیرون برآمد. فرشته در خانۀ تاریک تنها ماند. این زن مهربان حالا در تمام دنیا یگانه تکیه‌گاهش بود. لحظه‌ای روگل را نمی دید، مثل کودکی که از گم کردن مادرش می‌ترسد، هیجان زده میشد. روگل دیر کرد، فرشته در خاموشی شب به صداهای کوچه گوش می‌داد، اما صدائی نشنید. تکیه به دیوار زد و انگشتهای از هیجان سردشده‌اش را زیر بغل گذاشت. از ترس پیشاب گرفت، امّا جرأت نداشت بیرون برود، جانش در عذاب بود. نهایت روگل برگشت، داوود همراهش بود. گفت که دفتر سازمان خارجی را در کابل ترور کردند، نصف کارگرها مردند، نیمی زخمی و نیمی گمنام.

مرده و زنده بودن زرمینه معلوم نیست، مادرش گریان و بریان به کابل رفت.

-آیا نامۀ مرا به سفارت رسانیده؟- از دل گذرانید فرشته که ذهنش این لحظه به جز ‌اندیشۀ رهایی و بازگشت به وطن دیگر چیز دیگری را قبول نمی‌کرد.- ای خدا، این دختر آخرین امید من بود!

-داوود را آوردم، طفلک تنها در آن خانه دلتنگی می‌کنه، بیا بچم، در بر من بخواب. روگل برای داوود در پهلوی خود تخت خواب پهن کرد. پسرک در نزد بخاری چارزانو زده، با سر خم می‌نشست، گویا بار غم دنیا بر دوشش بود که شانه‌هایش مانند شانه‌های پیرمردها خمیده، اشکهایش در روشنایی چراغ فیتیله ای می‌درخشیدند.

فرشته حالت غم‌انگیز پسر را دید و از خودخواهی خود خجالت کشید. به داوود نزدیک شد و او را بغل کرد. نوازش این زن بیگانه خواری پسرک را درآورد و او دامن گریه را سر داد. فرشته هم مویه‌ کشید، خانۀ روگل غمخانه شد، یکی از غم بی‌صاحبی و بیچارگی می‌نالید، دیگری برای مرگ عزیزی..

-غصه نخور بچم، انشا الله، بخیر است، بگیر یک کمی بخواب، سحر دیدی که خبر خوش می‌رسه. بخواب، حال بامداد نشده.

“نامة مرا به سفارت رسانیده است؟” فکر نامه از ذهن فرشته دور نمی‌شد. “اگر فرصت نیافته باشد، وای بر حالم! خدا کند که زرمینه زنده باشد.”

مادر زرمینه بعد از یک هفته برگشت.

-خدا را شکر، زرمینه جانم زنده مانده، تنها زخمی شده، دکتر گفته که طبابتش طول می‌کشه، من گفتم، همین که دخترم زنده ماند، برای من دولت بزرگ است، دیگه مهم نیست که طبابتش چقدر طول می‌کشه.

خبر زنده بودن زرمینه برادر کوچک او داوود را به حدّی شاد کرد که نمی‌توانست سیل اشکهایش را فرو نشاند. در پس مادرش پنهان بود و آب چشمش را با لب چادر او پاک می‌کرد، با دست دهانش را می‌پوشید، امّا هقهق گریه اش باز هم به گوش می رسید.

-آمدم که داوود را با خود به کابل ببرم، میخوام نزدیک دخترم باشم، – گفت مادر زرمینه که در این یک هفته چشمانش از غصّه فرو رفته، سرش سفید شده بود.

-در کابل در کجا توقف می کنی ؟- پرسید روگل که می‌خواست داوود و مادرش در خانۀ دختر او مهمان شوند.

-برادرشوهرم در  کابل زندگی می‌کنه، گفت هیچ جا نرو، راست خانۀ خودم بیا.

روگل در یک بقچه نان و تلقان[17] آورد، تا مسافرها در راه گشنه نمانند. خداحافظیشان طول کشید و نهایت داوود پیش پیش و مادرش از دنبال او به سوی راه کلان رهسپار شدند.

-خدا کند که یگان رانندة ثواب‌جو اینهارا تا کابل برسانه، -گفت روگل و رو به آسمان آورد که ابرهای سیاهش وعدۀ باران داشتند.

ساعتها روز شدند، روزها هفته و هفته‌ها ماه. امید فرشته برای بازگشت به وطن به ناامیدی تبدیل می‌شد و دل و جرات دادن روگل هم دیگر اورا روح‌بلند نمی‌کرد. دلش سیاه بود و هر شب کابوس می‌دید، کابوسهایش پر از مردهای ریش دار مسلّح و صدای گریۀ کودک شیرخوار بود. او کودک را به سینه خود میفشرد و افتان و خیزان می‌گریخت، اما هر بار خود را در همان مکان اوّلی می‌دید. با هراس بیدار می‌شد و تعبیر خوابش را می‌جست. روگل آن خوابهای وحشتناک را به سبک خود تعبیر می‌کرد و می‌گفت که خانه‌اش در گذرگاه لشکر دو پری است و وقتی سایۀ آن لشکر به روی کسی افتد کابوس می‌بیند.

غلام رسول سه ماه بعد، زمانی پیدا شد که باران سیل می‌بارید و صدای وحشتناک تندر زمین و زمان را می‌لرزانید. او ناگهان آمد، مثل پلنگ از سر دیوار به حیاط پرید. فرشته آمدن غلام رسول را با پوست و استخوانش احساس کرد.

-روگل، بلند شو غلام رسول آمد!- گفت و به کنج خانۀ نیمه‌تاریک خزید.

روگل این دفعه او را آرام نکرد، او سایۀ سنگین غلام رسول را از پنجره دید. “لا حول و لا قوّت الا بالله”- گفت و از جای برخاست.

-این چه رقم آمدن بود، مثل دزد از سر دیوار می‌پری؟- با قهر گفت او.

-برو گم شو، عجوزه، کجاست، آن زنکه، بگو بیرون برآیه! غلام رسول در را با لگد زد. گلوی فرشته از ترس خشک شد، نفسش پایان نمی‌رفت، خیال کرد که جان از بدنش بیرون می‌رود.

غلام رسول مثل دیوانه‌ها بود، کف از دهان می‌پرّاند و دادگاه تاجیکستان را دشنام می‌مداد، می‌گفت:

-پدرسگها پول را گرفتن و برادرم را پنج سال زندانی کردند.

انتظار نشد که فرشته از خانه بیرون شود، در را باز کرد و از گیسوانش گرفت و اورا به روی حیاط برآود. فرشته در روشنایی رعد و برق چهرة چون دیوانه‌ها کج و کوله شدۀ غلام رسول را دید و فهمید که کارش تمام است.

روگل به پای برادرشویش افتاد و به زاری درآمد.

-به روح برادرت قسم، غلام رسول، این دختررا بمان بایسته، من تنهایُم، دستیارم می‌شه، مرگ شوهر و پسرمه می‌بخشم، تو را به خدا، رحم کن، گناه نداره این دختر.

باران از سر و رویش می‌ریخت و زلفان سیاه و سفید تابدارش را هموار می‌کرد، عقدۀ بی‌دندانی از یادش رفته بود و بی‌ایست حرف می‌زد و زاری می‌کرد.

-برو گم شو، در همین سر قهرم پیش من پیدا نشو، باز یک تیر در پیشانیت خالی نکنم! روگل هم فهمید که التجا به این مرد خونخوار بیهوده است، او فرشته را از زمین برداشت.

-مرا ببخش فرشته‌جان، اگه می‌دانستم که این جوری می‌شه، خودم فراریت می‌دادم. فرشته هم گردن روگل را گرفت و گریه کرد.

-روگل، می‌دانم که روزی به سراغم می‌آیند، اگر از تو پرسند، خواهش می‌کنم نترس، راهبلدی کن، کمک کن، من به وطنم برگردم، – گفت او در گوش روگل. غلام رسول روگل را به کنجی هل داد و فرشته را به زمین خوابانیده دست و پایش را با ریسمان بست و دو مرد دیگر اورا مثل گوسفند قربانی به پشت ماشینی که پر از مردان ریشو ومسلّح بود، پرت کردند. آنها یک یک خم شده به دختر نگاه می‌کردند، چشمان خشمگین و خون‌گرفته‌ای داشتند، دندانهای بعضی اشان از شوق به هم برخورده صدا می‌برآورد و بوی دهان ناشسته‌اشان ماشین را پر می‌کرد.

-بیا یک پستانش را بگیرم، کم نمی‌شه خوب! – گفت یک ریشوی بدبوی دست به زیر دامن فرشته درآورد و پستان‌های اورا در مشتهای سنگینش فشار داد، گویا دیوانه شد که خود را از صندلی عقب به بالای فرشته پرتافت. مرد دوّم اورا یک طرف پرت کرد و با دو دست دنبۀ فرشته را مالش داد.

اگر غلام رسول نمی‌رسید، مردها فرشته را در داخل ماشین تجاوز می‌کردند.

-آرام، وحشی ها. این چه رقم کار بود؟ مگه نگفتم که این خانم را برای گل آقا می‌بریم؟

-گل آقا از کجا می‌فهمد، با این زن خواب کردیم، یک بار که اشکال نداره!

-نمی‌شه، برو پایین!

غلام رسول آن دو غول بنگ را که دستهایشان اکنون در داخل شلوارشان بود، بسختی به صندلی عقب نشانید.

او کیسه‌ای را به سر فرشته کشید و دهانش را با نوارچسب بست. مردان مسلّح با سلاح های آمادة شلّیک عده ای پشت به راه و دیگران رو به راه نشستند و ماشین به شدّت حرکت کرد. روگل به اشک و آب و لای آلوده، با کلبۀ گلین ولی قلب چون دریا بزرگش پشت سر ماند.

فرشته از جای نمی‌جنبید، حتّی تلاش نمی‌کرد که خود را از بند رها کند، مگر می‌توانست از چنگال این خونخوارها فرار کند؟ دیگر امید رهایی نداشت، امید بازگشت به وطن نیز چون افسانۀ دختر پادشاه که پیرمرد بی‌دندان را می‌بوسد و او تبدیل به یک شاهزاده ای زیبا می‌شود، دروغ برآمد. اکنون سرنوشتش در دست این ریشوهای مسلّح بود که شاید جای خلوتی می‌یافتند و او را به نوبت تجاوز می‌کردند و بعد تیری به پیشانیش می‌زدند و در کویر سوزان رها می کردند، تا خوراک زاغ و زغن شود.

یا تصویر این صحنه‌های وحشتناک بود یا نرسیدن هوا که فرشته از هوش رفت و به همان غار تاریک که اوّل داشت و انجام نه، سرازیر شد. غلت می خورد و دلش وهم می‌گرفت، از حول جان به دیوار غار چنگ می‌زد، امّا دیواری نبود، چنگال هایش در فضای خالی مشت می‌شد و ناخنهایش در گوشت نرم دستانش فرو می‌رفتند، دلش هوا می‌گرفت و آشوب می‌شد. ناگاه از جایی باران آمد و سر و روی اورا خیس کرد.

-دهانش را چرا بستی؟ معلوم است، چه می‌کنی؟ گل آقا بر جسد معامله نمی‌کنه! شش ساعت راه دیگه در پیش است! کسی این حرفها را می‌گفت و به رویش آب می‌پاشید.

-هیچیش نشده، این از ترس غش کرده. صدای اوّل ناشناس بود، یکی از ریشوهای مسلّح دعوا می‌کرد، امّا صدای دوم را شناخت، این صدای خش‌دار غلام رسول بود. فرشته این صدا را که تمام زندگی اش را به باد داده است، هیچ گاه از یاد نمی‌برد.

وقتی کیسه را از سرش و نوارچسب را از لبانش دور کردند در بالای سرش غلام رسول را دید، پیش از آن که اورا ببیند، همان نفس بدبو به دماغش خورد که بوی پیاز گندیده می‌داد.

-باز کن، دست و پای مرا، اگر می خواستم بگریزم، تا حال ده بار می‌گریختم. صدای فرشته به سختی از گلویش می‌برآمد.

غلام رسول ناباورانه به او نگاه کرد، امّا فوراً طناب را باز کرد و شیشۀ آب را در بغلش گذاشت.

-آرام، صدا در نیار، اگر در بیرون کسی را دیدی، سر خود را خم کن.

فرشته دست و پای از بی‌حرکتی خشک شده‌اش را مالش داد و سر به روی زانوهایش گذاشت، ماشین با سرعت از دشتهای چون کف دست هموار و دهکده‌های کم‌آدم بی دار و درخت عبور می‌کرد.         خانه‌های گلین پستک که نه منزل زیست، بلکه مکان کاوشهای آثار تاریخی را به یاد می‌آورد، گویا به خاطر نزدیکی زیاد در بغل یکدیگر خفته بودند و باران سیل بامهای هموار را دوباره کاهگل می‌کرد و لای آبۀ (پساب) یک خانه را به خانة دیگر می‌ریخت. همه جا رنگ خاکستری داشت و بوی فقر را به مشام می‌رسانید.

از پنجره های دودکش مانند بعضاً نور خیرۀ ‌چراغ های فیتیله ای چون ستاره ای دور چشمک می‌زد، ولی روشنایی نداشت. از تیر برق خبری نبود، راه را تنها چراغ ماشینها روشن می‌کرد. ماشین آن قدر راه رفت که فرشته خیال کرد او را به مملکت دیگری می برند. از فشار و خستگی خوابش برد.

نهایت ماشین سرعت را سست کرد و به سمت چپ، به سوی یک شهر نسبتاً چراغان تاب خورد. داخل ماشین از نور چراغهای جاده روشن شد و فرشته سر برداشت و از پنجره به بیرون نگاه کرد. زبان علامتهای راه فارسی بود و فرشته نمی‌دانست این کدام منطقه است. دو طرف جاده خانه‌های چراغان داشت، بعضی ساختمانها آباد و بلند و وسیع، ولی بعضی دیگر مثل خرابه‌زار ویران و مخروبه بودند. ماهواره‌های خرد و بزرگ چون قارچ های بهاری در بامهای پست و بلند شکفته، از پنجرۀ بعضی خانه‌ها صفحۀ تلویزیون چشمک می‌زد. به نظر جای آبادی بود.

ماشین چندین جاده را عبور کرد و نهایت در منطقه ای شبیه روستا، در نزد بنای بزرگی توقف کرد که دژ را می‌ماند و دیوارهای بلند داشت.

غلام رسول از ماشین بیرون جهید و به نزد دروازۀ دوطبقه رفت و اکنون می‌خواست در بزند که “کیست آن جا” پرسید کسی از داخل.

-غلام رسول هستم، با گل آقا صاحب کار دارم.

-آقا صاحب مصروف است (کار دارد)، برو فردا بیا.

-به آقا بگو غلام رسول آمده، خودش می‌فهمد، اصرار ورزید او.

بعد کمی توقف صدای پا از نزد در دور شد و غلام رسول به ماشین برگشت.

-چه می‌گه؟- پرسید مرد مسلّحی که در صندلی پهلوی راننده می‌نشست.

-پیش گل آقا رفت، باش بینیم، چه می‌گه.

-گفتی که چرا آمدیم؟

-گفتم، این قدر سئوال نکن دیگه!- غلام رسول عصبانی بود. فرشته از پنجرۀ ماشین به این ساختمان بلند که سایه‌اش اطراف را پوشیده بود، چشم دوخت. “اینجا کجا باشد؟ لانۀ تجمع قاچاقچیان یا مقر گروهی شبه نظامی؟ مگر غیر از این است؟ این ملعون تنها با عالم جنایی سر و کار دارد.” شکم فرشته از گرسنگی داغ می‌شد و تنش از سردی می‌لرزید. او خاموشانه به صدای شکم خالی‌اش گوش می‌داد و دهها فرضیۀ به این جا آوردنش را حدس می‌زد.

نگهبان، آدمان داخل ماشین را خیلی معطل کرد. ریشوهای مسلّح بیصبرانه زیر لب آقایی را دشنام می‌دادند.

نهایت نگهبان مسلّح، مردی سبیل چخماقی و چاق که شکم بزرگش از روی کمربند نظامی اش خمیده بود، با یک سرباز برگشت، اما درِ بزرگِ ماشین‌گذر را، باز نکرد.

-آقا گفت تنها غلام رسول داخل شود. ریشوهای مسلّح با غضب از ماشین بیرون جهیده به سر نگهبان تاختند.

-این آقا به ما یک پیاله چای هم نمی دهد؟ مسلمانی کجا شده؟!- فریاد زد همانی که در ماشین پهلوی غلام رسول می‌نشست.

-شما و مسلمانی!؟ ببین که دعوای مسلمانی می‌کند!- با تمسخر از دل گذرانید فرشته.

صدای ماشۀ سلاحها و چشمان خون‌گرفتۀ ریشوهای مسلّح که اگر آنها را بتراشند از پشم و پوستشان ده گلیم می‌شد بافت، چرت نگهبان را ویران نکرد.

-پشت در یک ارتش سرباز داریم، یک شلّیک بکنی، همۀ شما را می کُشند! همان طوری که آقا گفت، تنها یک نفر بیاید.

غلام رسول با عذر چرب زبانی همسفرهایش را به زور آرام کرد که اورا در بیرون حیاط انتظار شوند و از آستین فرشته کشید که از ماشین فرود آید.

مرد سبیل چخماقی به فرشته یک نگاه کوتاه ‌افکند، امّا از این که قاچاقچیان اورا با خود به این دژ آوردند، حیران نشد. او به همراهش امر داد که از نزد دروازه دور نشود.

– این قاچاقچیان را من خوب می‌دانم، هوشیار باشین. غلام رسول گپ نگهبان را ناشنیده گرفت و او پیش پیش و فرشته از پشت در پس دیوارهای بلند ناپدید شدند.

حیاط بزرگ سه ساختمان علیحده داشت که نه تنها ماشین شاه محمد، بلکه چندین چنین ماشین بزرگ را می گنجانید. ساختمانها در تاریکی شب و روشنایی چراغها از اندازۀ خود بزرگتر به نظر می‌رسیدند.

نگهبان آنها را به آخرین ساختمان این حیاط بزرگ برد که دهها چراغ فروزان داشت و شعاع نرم چراغها مثل بخار شیر نو دوشیده حیاط را پر می‌کرد. در دالان مجلّل ساختمان که شاید مکان استراحت صاحب خانه بود، نگهبان به گل خشکیدۀ دامان فرشته نگاه کرد.

-این را با این پیراهن کثیف پیش آقا می‌بری؟-گفت او ناراضیانه.

-باران بود دیگه…

-تو برو داخل، این خانم این جا می‌باشه، تا آقا صاحب امر کنه. از داخل صدای موسیقی و صحبت مردها به گوش می‌رسید. غلام رسول شانۀ خردی را از جیبش بیرون آورد و خواست ریش چون دستۀ جاروب پهن و پریشانش را در آیینۀ دالان به ترتیب بیارد. امّا شاید سر و رویش را دیرگاه نشسته بود که دندانه های شانه در ریش چَسب ناکش درمیماند. عصبانی شد و شانه را دوباره به جیب زد، ریشش را با پنجه‌اش مرتب کرد و از پس نگهبان به مهمانخانه درآمد.

فرشته روی صندلی نشست که نگهبان با اشاره‌ انگشت نشان داد. خون به پایهای کرختش سرازیر می‌شد و چون سوزن به ماهیچه هایش فرو می‌رفت. پایهای خواب‌ برده‌اش را مالش داد و به پیش دراز کرد، تا کرختی‌اش رفع شود. او با کفشهای کهنه، دامن پر از لای و سر و روی ناشسته در منظرۀ این دالان پرزرق و برق نمی‌گنجید.

دالان با فرش چون ابریشم نرم، در و دیوار گچ‌ اندود، قابهای بزرگ عکس مردان و زنان خوش‌لباس و گلدانهای طلایی رنگ، شبیه موزه بود. از عکسهای بزرگ روی دیوار چهره‌های گرفتۀ به هم مانند با چشمان سرد پر از غرور به فرشته نگاه می‌کردند. از قابهای دیگر هنرمندان سینمای هند لبخند می‌زدند. رنگ در و پنجره و فرش و دیوار با همدیگر هماهنگ و نرم و آرام بخش بود. صندلی های بلند و میز نه چندان بزرگ که یکچند مجلّۀ رنگی داشت، از این گواهی می‌داد که مهمانها قبل از درآمدن به حضور صاحبخانه این جا منتظر میمانند و مجلّه ورق می‌زنند. فرشته احساس کرد که او در این دالان تنها نیست. گربۀ صاحبخانه که در یکی از صندلیهای راحت با ناز می‌خوابید، مهمان را دید و به زمین لغزید و با قدمهای برازنده به سمت او حرکت کرد. اوّل با چشمان آبی اش به چهرۀ فرشته خیره شد، بعد غلت زد و سرش را به کفشهای گل آلود او مالید.

-عزیزم، کفشهای من کثیف اند، دورتر برو، باز در بلای صاحبت نمانم، -گفت فرشته زیر لب و اورا با احتیاط از کفشهایش دور کرد. امّا گربۀ خیره که شاید به خار و مال عادت کرده است، گردن نداد، فرشته خم شد و پشم مخملین اورا نوازش کرد، امّا فکرش جای دیگر بود.

از حرفهای غلام رسول با آن ریشوهای مسلّح همین را دریافت که آنها می‌خواهند اورا به این آقای ثروتمند بفروشند.

“آخر این آدمان را با من چه کار؟ من پری افسانه ای نباشم که آقا برای من پول و مال خرج کند، دختر آدم ثروتمند نباشم که به عوض آزادی ام از پدرم باج بستاند، هنرمند نباشم که برایش ترانه بخوانم، دکتر نباشم که هر سحر ضربان قلبش را بسنجم، آخر من به چه درد اینها میخورم!؟”

گربه خمارش را شکست و به صندلی راحت برگشت. فرشته دو بر دامنش را به هم مالید و لای خشکیده را آرد کرد و به گوشة دالان که از تازگی می‌درخشید، ‌افشانید. “بیچاره روگل، پیراهن بهترینش را به من پوشانید و آرزو داشت چادر زرحلی اش را به سر کنم و مرا به تماشای بازار ببرد. یادت به خیر، زن بهشتی که از من غریب مراقبت کردی و برای خلاصی من با غلام رسول خونخوار دست به گریبان شدی”.

فرشته در پشت در اطاقی که در آن شاید فروشنده و خریدار نرخ او را پست و بلند می‌کردند، با سر خم می‌نشست.

“عجب سرنوشتی نصیبم شد. آخر من کجا و این جا کجا!؟ مثل خواب و خیال است، به خدا!‌ انگار، من فیلم می‌بینم، فیلمی که خودم قهرمان اصلی‌اش شده‌ام. هر روز یک ماجرای جدید. اگر پدرم مرا تحمل می‌کرد، حالا در گرد گاو و مال  خانه بودم. با رشید زبان یافتم و با هم نقشة آزادی را کشیدیم که گروگان شدم. زرمینه را راضی کردم که نامه‌ام را به سفارت ببرد، ادارۀ او را منفجر کردند و نامۀ من نارسیده ماند. با روگل تازه انس می‌گرفتم که مرا به خانۀ این ارباب آوردند. چه رنجهای دیگر را باید بکشم و چه تلخی هایی را تجربه کنم؟ این سرنوشت بدتر از نامادری مرا به کجا می‌برد؟

در این فکر و خیال بود که در باز شد و غلام رسول با دهان پر از خنده بیرون آمد، چشمانش از شادی می‌درخشیدند. از آستین فرشته کشید و اورا به داخل اطاق هل داد.

-یواش بی‌ادب! – چشمان نگهبان سبیل چخماقی از غضب تنگ شدند، – مثل بچۀ آدم رفتار کن!

فرشته از زبان روگل در بارۀ منحرف شدن خرپولهای این سرزمین قصّه‌های وحشتناک می‌شنید. می‌گفت که انصاف ندارند، برای قانع کردن شهوت خود نه به پسرکها رحم می‌کنند نه به دختربچه‌ها، چشمشان سیری ندارد.

در این اطاق بزرگ که بخشی از آن با سبک اروپایی و بخش دیگر با سبک شرقی تزئین شده بود، پنج شش مرد میانسال که در بر پیراهنهای دامندار و در سر عمامه‌های شطرنجی داشتند، به بالشت های ملایم زردوزی تکیه زده، قلیان می‌کشیدند و ابرهای دود از دماغ و دهانشان فوّاره می‌زد. هر بار به لوله پُک می زدند، سیاهی چمانشان در زیر پلکهای ورمیده ناپدید می‌شد و چهره‌های روغنین آنها در روشنایی قندیل بزرگ برق می‌زد. پردۀ ضخیم دود که در زیر سقف آویزان بود، با گشاده و پوشیده شدنِ در پیچ و تاب می‌خورد و دامنش می‌درید، امّا باز به هم می‌آمد و با دودی که آن مردها از دهان و دماغ سر می‌دادند، ضخیم تر می‌شد.

-خانمی که گفتی همین است؟- نهایت پرسید، مردی که از همه بالا می‌نشست و با پیراهن سفید و ریش کوتاه و مویهای تا کتف آویزان هنرمندان فیلم های هندی را به یاد می‌آورد. او دست روی زانو یک ‌پهلو می‌نشست و حلقۀ انگشت اشاره اش را با انگشت شست، چپ و راست تاب می‌داد.

-نزدیکتر بیا خانم، اسمت چیست؟

فرشته یک قدم پیش گذاشت و توقف کرد. مرد سفیدپوش از سر تا پای اورا می‌آموخت، ولی اصرار نکرد که باز هم نزدیکتر بیاید. مردهای دیگر نگاه چشمان خمار خود را از سینه‌های فرشته که پیراهن پنجابی تنگ آنها را بزرگتر نشان می‌داد، نمی‌کندند.

-گفتی این خانم از شوروی است؟ چه رقم اینجا آمده؟-پرسید یکی از نشسته‌ها.

-بله، آقا، این خانم از شوروی است، من این را گروگان گرفتم که برادرم را از زندان تاجیکستان خلاص کنم، کارم پیش نرفت. دیگر اینجا ماندگار شد.

-چرا او را برنمی‌گردانی، گناه داره.

-آن پدرسگها پول‌های مرا گرفتند و برادرم را پنج سال زندانی کردند، چرا من این را رها کنم، خسارتم را که جبران می‌کنه؟

-ای پدرسگ مکار، – شوخی کرد همان مرد و غلام رسول با ذوق خندید.

-اگه آقا صاحب این خانم را خوش نداشته باشد، من خودم می خرمش،- گفت یک مرد چاق که دم به دم خشتک شلوارش را لمس می‌کرد. حلقۀ سیاه اطراف چشمان بزرگش چهرة او را تیره تر و سفیدی چشمانش را روشنتر می‌کرد. تلو خوران از جای برخاست و به فرشته نزدیک شد. شکم دمیده‌اش از زیر پیراهنِ دامندار، او را به زنهای حامله مانند می‌کرد و قامت نه چندان بلندش را کوتاهتر نشان می‌داد. او با نوک انگشت شبیه سوسیس سر و برش برابر چانۀ فرشته را بالا برداشت و گویا، در بازار برده‌ فروشی کنیز می‌خریده باشد، سر تا پای اورا از نظر گذرانید. از دهانش بوی شراب می‌آمد. بی‌شرمانه دست به پیش بر فرشته زد و سینه‌اش را مثل انار در کفَش فشرد. فرشته “وای” گفت و خود را عقب کشید. رمیدن فرشته انگیزۀ اورا بیشتر کرد که دوباره به او نزدیک شد و خواست دامنش را بالا کند.

فرشته دست اورا هل داد و در پس ندیم سبیل چخماقی پنهان شد.

-شما مسلمان نیستید؟ مادر و خواهر ندارید؟ چرا این بداخلاقی را نسبت به من روا می‌بینید؟ او از ترس و شرم و غضب می‌لرزید. مرد چاق بیشتر شوقمند شد.

-برو شاپور، کیف مرا نپران، -گفت و ندیم سبیل چخماقی را که فرشته را از چنگ این مرد پنهان می‌کرد، به بیرونِ در هل داد.

-بس است دیگه، کاری به کارش نداشته باش،- آمرانه دستور داد مرد سفیدپوش که مویهای سیاه فرفری‌اش در روشنایی قندیل چلچراغ می‌درخشیدند. آقایی که غلام رسول برایش “بار” آورده بود، احتمال همین مرد بود.

-بچۀ کاکا، شوق مرا نگردان، والله دو برابر نرخش را پرداخت می‌کنم! مرد پشمین بد بوی پس نمی‌آمد.

-شاپور! – صدا کرد مرد سفیدپوش که ظاهراً از رفتار مهمان بداخلاق خوشش نیامد.

-بله صاحب، – مرد سبیل چخماقی گویا در پس فالگوش می‌ایستاد که با شنیدن اسم خود چون سرباز سریع حاضر شد.

– این خانمه به خاله نوروز بسپار، بگو، براش یگان کار پیدا کنه.

-چشم صاحب.

فرشته آه سبک کشید و به دنبال شاپور از اطاق بیرون شد. شاپور اورا به خانه‌ای برد که در آغاز بنا جای داشت و در نظر اوّل انبار را به خاطر می‌آورد، ولی از روی اسباب و انجامش ظاهراً آشپزخانة تازه و مرتّب بود که بوی برنج و زعفران می‌کرد. شکم فرشته دوباره گرم شد و دهانش آب گشاد.

-خانمها همه خوابن، امشب این جا باش، تا ببنیم فردا خدا چه می‌دهد.

شاپور عزم رفتن کرد، امّا چیزی به ذهنش رسید که رو به فرشته آورد.

-گرسنه‌ای؟

فرشته خاموشانه به کفشهای گل آلودش چشم دوخت.

-آشپزخانه بی غدا نمی‌شه این جا و آن جا را ببین، خجالت نکش، یک چیز بخور.

فرشته از گرسنگی می‌لرزید، نزدیک بود غش کند. برابر از در بیرون شدن شاپور به چهار طرف چشم دوخت. بوی برنج و زعفران اورا به سر دیگهای کلان آورد که یکی برنج و دیگری کباب داشت. کاسه را پر غذا کرد و قاشق پر را به دهان برد، دستانش می‌لرزیدند، کاسه را در یک آن خالی کرد و می‌خواست یک کفگیر برنج بگیرد. اما ترسید که مبادا صاحبخانه‌ها اورا برای این خودسری مجازات کنند.

در گوشۀ نزدیک به تنور که هنوز از آن گرمی می‌آمد، یک دستش را بالشت کرد و در روی تشک دراز کشید. یا از سیری شکمش بود یا از خستگی راه که فورا خوابش برد.

(باز نگری اصل رمان که به فارسی تاجیکی است و تهیه آن برای خوانندگان ایرانی ادامه دارد)


[1] سفره

[2] طریقۀ دم کردن چای در تاجیکستان بدین صورت است که چای را چند بار داخل پیاله ریخته دوباره برمی گردانند.

[3] مدت ها پیش مُرده بود

[4] مراسم مهمان آمدن نوعروس به خانه پدری شش ماه پس از عروسی

 [5] خوب

[6] از قبل

[7] کلاه چهارگوش تاجیکی

[8] چیزی چوبی مانند کرسی که در حیاط و باغ میگذارند و در تابستان روی آن می نشینند.

[9] رسمی است در ورارود که پیش پای مهمان عزیز، عروس و داماد و فرزند نوزاد قوارۀ پارچه ای پهن می کنند. پس از گذشتن آنها از روی پارچه هر کس زودتر آنرا برباید، از آن او می شود.

[10] اسب دارای طرحهای ویژه

[11] نوعی غذای تاجیکی متشکل از نان، چکیده و سبزیجات

[12] سوم (روبل) و بعد ها سامانی، واحد پول تاجیکستان

[13]  خوراک تاجیکی شبیه آش رشته.

[14] مهمانی نوبتی مردانه به صورت هلتگی یا ماهانی بنوبت در خانۀ یکی از افراد برگزار می شود. این گشتگها از پیش خوراکی مشخصی را می پزند یا آماده می کنند. در اینجا قروت آب غذای مورد نظر ترکیبی است از کشک، نان فطیر و پیاز و روغن داغ.

[15] شال دور سر، عمامه

[16] نوعی ماشین روسی جیپ

[17] متشکل از گندم بوداده و گاه مخلوطی با آرد گردو، بادام و مغزهای دیگر که قاوت و پست هم می گویند.… ادامه خواندن

ریشه یابی نام «آذربایجان»

در این نوشته می خواهیم نشان دهیم که ریشه ی جاینام «آذربایجان» از کجا می آید، از نگاه تاریخی کهن ترین نشانه های کاربرد این نام کجا، به چه زبان و در کدام دوره ها هستند، و در طول تاریخ، املا و تلفظ این نام چگونه تحول یافته، تا اینکه به صورت کنونی خود درآمده است.

سه نکته مهم

طبیعی است که نام شهر و کشوری هرچه کهن تر باشد، آموزش ریشه ها و اصل آن هم مشکل تر است، چرا که در دوره طولانی گذشته ممکن است این نام تغییر یافته، و یا آن شهر و روستا کلا از بین رفته، و یا اصلا کسی در باره آن چیزی ننوشته،  وضع سیاسی، مردم شناختی و یا زبان آن شهر و کشور دچار تحول گشته و یا به جز زبان، املا و الفبای مورد استفاده برای درج آن جاینام نیز تغییر یافته باشد. برای ریشه یابی یک جاینام کهن چاره ای نیست جز اینکه تاریخ آن شهر، کشور و منطقه را بدانیم و در هر مرحله تاریخی این نام  را در همه منابع قابل دسترس، چه بومی و چه خارجی، ثبت کنیم، تا به قدیمی ترین کاربردهای این نام برسیم.

ریشه جاینام «آذربایجان» به حدودا 2300 سال پیش بر می گردد. این نام پس از سقوط  هخامنشیان به دست لشکر مقدونی-یونانی اسکندر رایج شده است، این را باید از نگاه تاریخی دانست. پیش از این دوره نه نام آذربایجان و نه شکل های باستانی آن وجود نداشت. اما با اینهمه قدمت، ریشه یابی نام «آذربایجان» مشکل چندان بزرگی نیست، چرا که در این باره منابع نوشتاری و تاریخی زیادی به زبانهای گوناگون موجود هستند که تحول و روند دگرگونی این جاینام را نشان می دهند.

نکته دوم این است که اگر بررسی خود را بر تحول تاریخی آن جاینام مبتنی نکنیم و تنها برپایه ی تجزیه وتحلیل اجزای نام کنونی این یا آن شهر، آن هم با تکیه بر زبان کنونی خود و خط و املای آن کوشش به یک به اصطلاح «تحلیل اشتقاقی» از آن نام نماییم، بدون شک به طور فاحشی دچار اشتباه خواهیم شد. این طریق کار، اگر چه آسان است و هر کسی از عهده آن بر می آید، اما بررسی علمی نیست، بلکه یک گمانه زنی و حتی اغلب خیالبافی است که ممکن است وابسته به تصور و یا آرزوی هرکس، نتیجه دیگری بدهد، بی آنکه دلیل و شاهدی به این گمانه زنی ها ارائه گردد. مثلا اگر بخواهیم در مورد نام «آذربایجان» بدون در نظرداشت نام های این منطقه در مراحل مختلف تاریخ و به زبانهای گوناگون، این نام  را به طور مصنوعی به اجزایی مانند آذر-بای-جان  تقسیم کنیم و به دنبال شباهت ظاهری بین این اجزای واژگانی و این یا آن واژه در زبان کنونی خود برویم، هم خودمان و هم دیگران را گمراه خواهیم کرد. دیر تر خواهیم دید که این جاینام شکل تاریخی جاینام هائی است که در طول بیش از 2300 سال در مرحله های مختلف تاریخ به فارسی، یونانی، ارمنی، سریانی و دیگر زبانها رایج شده و در آثار مختلف ثبت گردیده است.

و بالاخره نکته سوم هم این است که بررسی ما باید دانش موجود و نتیجه گیری های دانشمندان معتبر دنیا را که در حوزه های مربوطه یعنی تاریخ، زبانشناسی و جغرافیای ایران و خاورمیانه باستان متخصص هستند، در نظر گیرد و مجموعا با یافته های آنان همخوان باشد، مگر اینکه کسی بخواهد با ارایه دلایل و شواهد کافی علمی، دانش آکادمیک کنونی را تکمیل کند و یا حتی آن را به چالش بکشد.

 ریشه های نام آذربایجان

در دوران باستان، یعنی مثلا سه هزار سال پیش، سرزمینی به نام «آذربایجان» وجود نداشت. دولت ماد که آذربایجان و کردستان را در بر می‌گرفت و مرکزش اکباتان یعنی همدان کنونی بود، حدود 2700 سال پیش تاسیس یافت و بعد به سوی غرب و شرق، یعنی آشور و بابل از سویی و عیلام و اصفهان و طبرستان از سوی دیگر گسترش یافت. حدودا  150  سال بعد هخامنشیان بر سر قدرت آمدند و امپراتوری را حتی بزرگ تر هم کردند. اما نه در دوره ماد و نه بعدا در زمان هخامنشیان، آن گوشه شمال غربی ایران امروز هنوز نام آذربایجان را نداشت.  این سرزمین بخشی از یک ایالت و یا استان و به اصطلاح  آن دوره‌ها «ساتراپی» بزرگ و مهم به نام  ماد بود.

امپراتوری‌های ماد و هخامنشی از نگاه اداری به ایالت‌ها و یا «ساتراپی»ها تقسیم شده بودند. هر ساتراپی یک «ساتراپ» و یا حاکم و پادشاه محلی داشت که همه کاره و در واقع «مالک» آن ایالت به شمار می‌رفت، اما در عین حال تابع و خراج پرداز شاه شاهان و یا شاهنشاه ایران هم بود. طبعا شاهنشاه می‌توانست این ساتراپ‌ها را عزل کند و به جای آنها کس دیگری را بگذارد. گاه حتی میان آنان اختلاف و جنگ هم رخ می‌داد.

در آثار مربوط به تاریخ باستان، نام همه ساتراپ‌های محلی ماد و یا هخامنشی ذکر نشده است، اما نام بعضی‌ها که نقشی فراتر از محل حکومت خود داشتند، به ما معلوم است. مثلا از منابع و مورخین یونانی می دانیم که در آخرین سال‌های  دولت هخامنشی، ایالت ماد ساتراپ و یا پادشاهی محلی به نام آترپات، آتورپات و یا آذرباذ داشته که یونانی‌ها او را «آتروپاتس» و یا «آتروپات» می‌نامیدند.

این نام «آترپات» از کجا می‌آید؟

طوری که ایران شناس معروف آلمانی تئودور نولدکه در مقاله «آتروپاتن» (1880) می‌نویسد، «آترپات» که حتی به صورت «آترپاته» در اوستا هم آمده،[1] در ایران باستان نامی رایج بوده است. این نام معنی «نگهبان آتش و یا حفظ شده از سوی آتش» می‌دهد و ترکیبی است از واژه «آتر» (آدور، آذور، آذر یعنی آتش) و پسوند -پات/-باد به معنی نگهبان و یا حفظ شده از سوی کسی و یا چیزی. این نام بعدها در دوره اشکانیان و ساسانیان صورت «آذرباذ» («آذرباد») به معنی «نگهبان آتش» و یا «شخص حفظ شده از سوی آتش» را به خود گرفته است.

کعبه زرتشت در مجموعه ی باستانی نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید

آتروپات، ساتراپ ماد در اواخر هخامنشیان، که خود مادی بوده و از اشراف قدرتمند این سرزمین به شمار می‌رفته، حدودا بین سال‌های 370 و 321 پیش از میلاد زیسته است. آتروپات هنگام حمله اسکندر مقدونی به ایران هخامنشی، ابتدا در کنار داریوش سوم و بر ضد اسکندر جنگیده، اما پس از مشاهده زوال هخامنشیان، جزو فرماندهان اسکندر در آمده و پس از پیروزی اسکندر، حکومت خود را در این سرزمین حفظ کرده است. داستان ادامه ساتراپی آتروپات دراز است و روایت‌های مختلفی در این مورد هست. خلاصه اش این است که آتروپات در زمان داریوش سوم ساتراپ تمام سرزمین وسیع ساتراپی ماد بود که شامل آذربایجان، همدان، اصفهان و ری و غیره می‌شد. اسکندر بخاطر وفاداری و خدمات آتروپات، او را در ساتراپی ماد تایید و یا به اصطلاح «ابقا» می‌کند. اما پس از مرگ اسکندر، میان فرماندهان یونانی و مقدونی او رقابت و کشاکش برسر تقسیم امپراتوری راه می‌افتد و چون شمال شرق ایران یعنی آذربایجان و کردستان کنونی برخلاف اکباتان (همدان) مورد توجه چندان آن فرماندهان  نبوده، کسی با ادامه سلطنت آتروپات در آن کوشه شمال غربی ماد مخالفت نمی‌کند.

سلطنت و خودمختاری آتروپاتیان در آذربایجان چندان زیاد ادامه نمی‌یابد. مدتی بعد آنها با اشکانیان ایران و  اشکانیان ارمنستان آمیزش پیدا می‌کنند و جای خود را به حکمرانان دیگر می سپارند. اما حتی پس از سقوط این سلسله و حاکمیت دودمان اشکانیان نیز نام سردار ماد ایرانی، آترپات و یا آتروپات، به صورت‌های مختلف آن (آدوربادگان، آذوربادگان، آذرباذگان، آذربایگان) روی این سرزمین باقی می‌ماند.

ترجمه بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت: من مزدیسن، بغ شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه[است]. خداوندگار ایران شهرم و[این] شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…
«آدوربادگان» در حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل، Parthian Sources Online

با این ترتیب پس از مرگ اسکندر مورخین و جغرافیاشناسان یونانی از دو ماد سخن می‌گویند: یکم: ماد بزرگ (و یا فقط «ماد») و دوم: «ماد کوچک»، «ماد آتروپات» (آن  بخش از سرزمین ماد که تحت حاکمیت آتروپات است) و یا صرفا «آتروپاتن» به معنی «سرزمین تحت سلطنت آتروپات،» مرکب از نام آتروپات و پسوند یونانی-لاتین اِن/-اُن به معنی مکان و سرزمین. در نتیجه «آتروپاتن» نامی است که یونانیان و  رومیان به این سرزمین داده‌اند و معنی مکان و سرزمین مربوط و یا متعلق به آتروپات را می‌دهد.

این توضیح نام «آتروپاتن» و «آتروپاتکان» و توصیف حدود جغرافیائی آن در تاریخ برای اولین بار توسط مورخ یونانی استرابو (متولد سال 63 پیش از میلاد) در کتاب معروفش بنام «جغرافیا» داده شده که حدود «آتروپاتن» یا «ماد کوچک» را چنین تعریف کرده است:

«ماد به دو بخش تقسیم می‌شود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان {همدان} است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتی‌ها {اشکانیان} است {…} بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپات گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه {ماد آتروپاتن} شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز {به حکومت} ادامه می‌دهند و در زمان‌های گوناگون با {خانواده‌های} پادشاهان ارمنستان، سوریه {آشور} و پارتی {اشکانی} وصلت نموده‌اند. {…} آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم ‌مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد {بزرگ} هم‌مرز است. {…} ارمنیان و پارتی‌ها همسایگان قدرتمند آتروپاتنی‌ها هستند که آنان {آتروپاتنیان} را پیوسته غارت کنند، اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس {پسر بارداس} را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را {ارمنیان را} شکست دادند و آنها {ارمنیان} هم دوستان سزار {روم} شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند.»[2]

در قرن نوزدهم، ایران شناس سرشناس، جیمز دارمستتر فرانسوی و جغرافیاشناس جهان باستان، هاینریش کیپرت آلمانی، نوشتند که بدون شک نام آذربایجان با واژه آذر/آتور به معنی آتش رابطه دارد و احتمالا منظور از آن «سرزمین آتش» بوده است.  آنها با این استدلال چنین نظر دادند که شاید هم نامگذاری آتروپاتن مربوط به دوره پیش از حکومت ساتراپ ماد یعنی آتروپات بوده است. لیکن نولدکه و اکثر ایران شناسان دیگر گفته‌اند که اولا تعریف و ریشه شناسی استرابو، مورخ یونانی، جای شکی در ریشه این جاینام و ارتباط آن با ساتراپ ماد باقی نمی‌گذارد و ثانیا در هیچ اثر تاریخی دیده نمی‌شود که پیش از مرگ اسکندر نام مشخص و مشابه دیگری برای این سرزمین مطرح شده باشد.[3]

بعد از اسکندر نام این سرزمین چگونه تحول یافته؟

در سنگ نوشته معروف بیستون در نزدیکی کرمانشاه، داریوش یکم هخامنشی (520 پ. م.) هنگام برشمردن سرزمین‌های تحت حاکمیت خود، در کنار پارس، عیلام، آشور و غیره کلا از ماد («مادا/ماتا») نام می‌برد  و به سرزمین جداگانه و کوچکتری در شمال غرب آن که آذربایجان و کردستان کنونی باشد، اشاره‌ای نمی‌کند.

پس از شکست ایران از اسکندر، مدتی طولانی چندان اثری به فارسی، چه فارسی باستان و چه فارسی میانه نوشته نمی‌شود . تنها تا اندازه‌ای در دوره  اشکانیان و تا حد به مراتب بیشتری در دوره ساسانیان با آثار فارسی روبرو می‌شویم که اطلاعاتی در مورد جغرافیای ایران آن دوره به دست می‌دهد.

مثلا شاپور یکم  ساسانی (حدودا 260 م.) در سنگ نوشتهٔ معروفش در «کعبهٔ زرتشت» در نزدیکی تخت جمشید، منطقه کنونی آذربایجان را «آدوربادگان» می‌نامد. این سنگ  نوشته به سه زبان فارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده است. در دو اثر دیگر فارسی میانه، «کارنامه اردشیر بابکان»[4]  و«شهرستان‌های ایرانشهر»[5] هم همین نام «آدوربادگان» به کار برده می‌شود. این آثار مربوط به سال‌های 250 میلادی یعنی دوره ساسانیان هستند.

مینورسکی شکل «آتارپاتاکان/آترپاتکان» در فارسی میانه و «آذرباذگان» اوایل فارسی معاصر را جزو کاربردهای قدیمی فارسی این نام می‌شمارد.[6] در همین دورهٔ ساسانیان و اوایل اسلام به صورت‌های جدید تر این نام یعنی «آذوربادگان/آذرباذگان» و در نهایت «آذربایگان» نیز بر می‌خوریم و همین نام آذربایگان است که پس از اسلام و رسوخ زبان عربی صورت «آذربَیجان» و «آذربایجان» را به خود می‌گیرد، چرا که در تلفظ معیار عربی «گ» نیست و اغلب با «ج» جایگزین می‌شود. در زبان عربی معاصر هنوز همان شکل «آذربیجان» رایج است.

در این تحول تاریخی و زبانشناختی نام آتارپاتکان، آترپاتکان، آذرباذگان و آذربادگان تا آذربایگان، آذربَیجان و آذربایجان که تقریبا یکهزار سال طول می‌کشد، چند نکته از نگاه آواشناسی و آوانویسی و همچنین یکی دو دگرگشت آواشناختی بیش از همه مهم و جالب است.

اولا باید در نظر گرفت که در نوشتار متون فارسی میانه (به خط پهلوی که نوع اصلاح شده‌ای از خط آرامی است) تشخیص آواها بسیارمشکل است. یک دلیل این وضع در آن است که چه خود خط پهلوی و چه «خط مادر» آرامی مانند خط عربی و فارسی کنونی ما، ابجد بنیاد است و واکه‌ها یعنی مصوت‌ها را اصولا منعکس نمی‌کند. این هم طبیعتا دانشمندان و زبانشناسان را ناچار می‌کند برپایه دانسته‌ها و مقایسه‌های خود تا حدی گمانه زنی بکنند و راه استنتاج را در پیش بگیرند. ثانیا مانند برخی زبان‌های دیگر، بعضی آواها و حروف مانند د-ت و یا ب-پ جابجایی پذیر هستند و مثلا همه گونه‌های آدور/آتور/آثور/آذور و یا آدر/آذر/آتر/آثر محتمل و درست هستند و احتمالا در دوره‌ها و یا نقاط مختلف کشور رایج بوده و بعد دچار تحول شده‌اند.

ویس و رامین، 1349، ص 527، قرن پنجم ق.

از سوی دیگر به نوشتهٔ مک کنزی، نویسنده «فرهنگ فشرده زبان پهلوی»، به خصوص در گونه زبان‌های ایرانی غربی (آذربایجان، کردستان) آواهای واکدار (باصدای) انسدادی ب-د-گ وهمچنین همخوان انسدادی-سایشی ج که میان یک واکه (مصوت) و یک همخوان (صامت) قرار دارند، پیوسته به صورت سایشی و-ذ-غ-ژ تلفظ می‌شوند. با این ترتیب در نمونه نام «آدربادگان»، «د» نخست و دوم که هردو به دنبال «آ» می‌آید، «ذ» (مانند «ذیس» یعنی «این» انگلیسی تلفظی میان «د» و «ز») صدا می‌دهد.[7] از این جهت تبدیل آوای «د» به «ذ» در شکل باستانی «آدوربادگان» به «آذوربادگان/آذربادگان» چیزی روشن و قابل توضیح است. احتمالا تبدیل تدریجی آوای دوم «د» در «آذربادگان» به «ی» (که آن هم نوعی آوای سایشی است) یعنی «آذربایگان» نیزباید طبق همین قاعده  قابل توضیح باشد.

م. اشترک در مدخل «آذربایجان» نخستین چاپ «دانشنامه اسلام» می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که در قرن سوم م. تلفظ دقیق این نام آذُرباذگان بوده، اما در قرن چهارم م. آوای دوم «ذ» در سریانی (آرامی میانه) و همچنین یونانی بیزانسی به «ی» تبدیل شده، به صورت «آذُربایگان» در آمده و بعدها از سوی جغرافی دانان عرب به شکل آذربایجان و آذربَیجان نوشته شده است.[8]

در اولین منابع تاریخی دوره اسلامی مانند «المسالک والممالک» ابن خرداذبه (قرن سوم ق.) نام آذربایجان به همین صورت «آذربیجان» با «ذ» و حتی «ک» (بجای ج) یعنی به صورت «آذربادکان» نوشته شده است.[9]  در «مسالک و ممالک» اصطخری (قرن چهارم ق.) هر دو شکل «آذربیجان» و «آذربایگان»  به کار برده شده است.[10]  فردوسی در چند جای شاهنامه (قرن چهارم-پنجم ق.)  به طور حماسی از «آذرابادگان» سخن می‌گوید.[11] تقریبا به صورت همزمان در منظومه «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی (قرن پنجم ق.) با هردو شکل «آذربادگان» و «آذربایگان» روبرو می شویم.[12] اما عموما پس از قرن چهارم و پنجم  هجری (یازدهم و دوازدهم میلادی) شکل «آذربایجان» جا می‌افتد، اگرچه گهگاه و بخصوص در متون ادبی هنوز هم با تعابیر آذرابادگان و آذربایگان نیز روبرو می‌شویم.

اکثر آثار عربی نخستین قرن‌های پس از اسلام مانند «الکامل» ابن الاثیر، «التنبیه و الاشراف» مسعودی و یا «مسالک و ممالک» ابن حوقل شکل «اذربیجان» را به کار برده‌اند که هنوز هم املای معیار عربی معاصر برای نام «آذربایجان» است.

اولین کتاب فرهنگ ترکی یعنی «دیوان لغات الترک» اثر محمود کاشغری از قرن پنجم ق. نیز لفظ «آذربادکان» و «آذرابادکان» را به کار برده است.

کاشغری: «ارض آذربادکان» در دیوان لغات الترک، (کتابخانه ملی آثار خطی، موقوفات علی امیری، استانبول) کره زمین با تمرکز روی خاورزمین

همچنین به موازات تلفظ و املای فارسی میانه مشاهده می‌کنیم که منابع یونانی و کلا اروپایی نیز که در گذشته اساسا از تعبیرهای «ماد کوچک» و «آتروپاتن» استفاده می‌کردند، در دوره ساسانیان و اوایل اسلام این سرزمین را «آذربیگانون» می‌نامند که همان «آذربیگان» و «آذربایگان» فارسی پیش از اسلام بعلاوه پسوند یونانی-لاتین  اُن/اِن به معنی سرزمین و مکان است. این هم احتمالا اثر تحول نام آذربایجان در خود فارسی است که بعدا به صورت‌های گوناگون وارد زبان‌های دیگر از جمله یونانی می‌شود. یک مثال بارز «جنگ‌های ایران» نوشته مورخ یونانی پروکوپیوس (سال‌های 500 م.) است که در شرح جنگ‌های ایران ساسانی و یونان آذربایجان را «آدربیگانُن» نامیده است.[13]

امروزه در حالی که اکثر زبان‌های خارجی از جمله انگلیسی، فرانسه و روسی شکل «آذربایجان» را قبول کرده، تلفظ و املای آن را با قواعد املائی و آواشناختی خود سازگار نموده اند،  برخی از زبان‌های قدیمی که در دوره اسکندر و پس از او نیز این نام را به مناسبتی در ادبیات خود به کار برده‌اند، هنوز در شکل کنونی خود برای نامگذاری آذربایجان آثاری از نام باستانی آن را نگهداری کرده‌اند، مانند «آدرباداگان» به ارمنی معاصر و یا «آدربیگانیا» که تا مدتی پیش شکل رسمی و رایج این نام در زبان یونانی بود.

«آذربیگانون»، «آذربیگان» با پسوند یونانی -اُن به معنی سرزمین: بریده ای از کتاب «جنگ های ایران» اثر پروکوپیوس، ۵۰۰-۵۶۵ 

زیرنویس ها

[1] Nöldeke, Th.: Atropatene, ZDMG 34, 1880, pp. 692f

[2] Strabo: Geography, 1, 13, 11

[3] Shottky, M.: Media Atropatene und Gross-Armenien in hellenistischer Zeit, Bonn, 1989, pp. 4-5

[4] Kassock, Z. J. V.: Karnamag i Ardashir i Papagan, A Pahlavi Student’s 2013 Guide, Fredericksburg, VA, US, 2013, p. 28

[5] شهرستان‌های ایرانشهر، با آوانویسی، ترجمه فارسی و یادداشت‌ها از تورج دریایی، تهران 1388، ص 34-35

[6] Minorsky, V.: «Adharbaydjan», in: Encyclopaedia of Islam, New Edition, Volume 1, pp. 188-190, 1960, viewed online on 23.01.2016

[7] MacKenzie, D. N.: A Concise Pahlavi Dictionary, London, 1971, p. xv

[8] Streck, M. : Adharbaidjan, in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1936), viewed online 23. January 2017

[9] عبدالله ابن خرداذبه (احتمالا م. 300 ه.): المسالک و الممالک، چاپ لیدن، 1889، ص 119

[10] اصطخری، ا. ا.: مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران 1340، ص 155-161
زریاب خویی: همانجا

[11] برای نمونه: پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود:
نخستین خراسان ازو یاد کرد — دل نامداران بدو شاد کرد 
دگر بهره زان بد قم و اصفهان — نهاد بزرگان و جای مهان 
وزین بهره بود آذرابادگان — که بخشش نهادند آزادگان 

[12] گرگانی، ف. ا.: ویس و رامین، با تصحیح م. تودووا و آ. گواخاریا، تهران 1337 ص. 527

[13] Procopius: History of Wars, Vol. I and II: The Persian War, p. 47… ادامه خواندن

مقدمه کتاب آینده «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»

آنچه میخوانید طرح مقدمه کتابی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که امیدوارم در یکی دو ماه آینده منتشر شود. سپاسگزار خواهم بود اگر نظر یا پیشنهاد خود را در اینجا و یا در صفحه فیس بوک من به اشتراک بگذارید. بسیاری از فصل های کتاب مورد نظر در «چشم انداز: منتشر شده است..

این کتاب، تاریخ طولانی آشنائی و همگرائی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی میکند. بیش از هزار سال است که ایرانی زبانان و ترک زبانان[1] از آسیای مرکزی در مرزهای چین گرفته تا آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی میکنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنائی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، هم سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد و هم به سود زندگی آرام، پر تفاهم و سودمند برای همه جوامع این منطقه است.

در اینجا منظور از تعبیر «ایرانیان» تنها شهروندان ایران یا افغانستان و تاجیکستان کنونی نیست، بلکه همه مردمان در همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ایرانی سخن میگفتند. به همین ترتیب منظور از تعبیر «ترکان» همه مردمان همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از زبان ها و لهجه های ترکی سخن میگفتند. در علم زبان شناسی به گروه نخست، زبان ها و لهجه های «ایرانیک» و به گروه دوم، زبان ها و لهجه های ترکیک میگویند.

مناسبات، بده بستان و امتزاج پرفراز و نشیب ایرانیان و ترکان دستکم هزار سال پیشینه دارد – از فروپاشی سامانیان در اوایل هزاره دوم میلادی، تاسیس دولت های غزنویان، قراخانیان، خوارزمشاهیان ترک و سلجوقیان. این را دقیقا میدانیم. اما شاید آغاز این آشنائی و همگرائی حتی هزار سال پیش تر، یعنی مجموعا حدود دو هزار سال قبل در دشت های آسیای میانه و بخصوص مغولستان کنونی بوده است.  

چرا مغولستان کنونی؟ زیرا سرزمینی که امروزه مغولستان نامیده میشود، تا اوایل هزاره اول میلادی یعنی دو هزار سال پیش هنوز «مغولستان» یا مغولی زبان نشده بود. این سرزمین، همراه با ایالت های سین کیانگ و گانگ سو در چین کنونی، موطن اقوام و قبایل مختلفی مانند سکاها، تُخارها، اجداد ترک ها و اجداد مغول ها بود که هم بین خود رقابت و کشمکش داشتند و هم همسایگی و  معاشرت میکردند. این اقوام غالبا کوچ نشین بودند، در چادر ها میزیستند، دامپروری میکردند، و وابسته به وضع هوا از محلی به محل دیگر مهاجرت میکردند. در کنار دامپروری، آنها با همسایه های یکجا نشین خود به تجارت می پرداختند، پنیر و پشم میفروختند و کفش، لباس و نان میخریدند و بخصوص در دوره های خشکسالی و قحطی، جوانان تیرانداز و اسب سوارشان به سرزمین های مردمان یکجا نشین همسایه حمله ور میشدند.

در این جوامع قبیله ای «دولت» یا حکومت به معنای امروزی وجود نداشت. آنها به صورت طایفه ها و قبیله های متمایز اما مرتبط با یکدیگر در به اصطلاح «اتحادیه» های ایلاتی یا قبیله ای (همچنین موسوم به خان نشین با خاقانات) زندگی میکردند. در درون این اتحادیه ها، قبیله ای که پرجمعیت تر از دیگران بود و رئیس پر قدرتی داشت، همه آن اتحادیه را رهبری میکرد، تا اینکه بعد از مدتی بر اثر کشمکش داخلی یا مرگ رئیس قبیله، تقسیم قدرت از نو شروع می شد و حدود حکمرانی تغییر پیدا میکرد.

دو سه قرن قبل از میلاد مسیح تا یکی دو قرن بعد از آن، اوضاع دشت های آسیای میانه در شمال غربی چین چنین بود.

در  باره این اتحادیه ها و قبایل داخل آنها که دو هزار سال پیش می زیستند و از نظر قومی و فرهنگی پیوسته در حال تغییر و تحول بودند، اطلاعات دقیقی موجود نیست. از طرف دیگر اغلب این منابع به زبان چینی و برخی سکائی (از زبان های ایرانی شرقی در دشت های آسیای میانه در قرون وسطا) هستند که مدت ها برای پژوهشگران معاصر ناآشنا باقی مانده بودند، تا اینکه بعضی از آنها در همین صد سال اخیر رمز گشائی و به زبان های اروپائی ترجمه شدند. همین منابع نام های مختلفی به این اتحادیه ها و قبایل درون آنها داده اند. از میان این نام ها مثلا میتوان به قبایل سکا (یا اسکیت) و تُخار و اتحادیه های موسوم به «هسیونگ-نو»،  «روان-رو» و «هون» اشاره کرد.

برپایه اطلاعات منابع موجود، در باره حضور گسترده قبایل سکا و تُخار در منطقه وسیعی از تورپان (تورفان بعدی) و کاشغر (در چین کنونی) تا دشت های مغولستان در یکی دو قرن قبل و بعد از میلاد مسیح نمی توان تردید نمود. سکاها گویشوران یکی از زبان های ایرانی شرقی بودند و تُخارها نیز اگر ایرانی زبان نبودند، به هر حال می توان آنان را هند و اروپائی زبان شمرد. در باره اینکه این ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین در کدام دوره و چگونه به این مناطق آسیای میانه آمده اند، بخصوص در چهل، پنجاه سال اخیر پژوهش های با  ارزش و علمی بسیاری انجام گرفته که این نوشته جای بحث آن نیست. کافی است که بدانیم این گروه ها احتمالا چند هزار سال پیش از آن به دنبال پراکنده شدن گروه بسیار بزرگ تری به نام اقوام مختلف هند و اروپائی زبان (که هند و ایرانی زبانان تنها یک زیر گروه آنان بودند) راه خاور زمین را در پیش گرفته اند. گروه های دیگر هند و اروپائی زبانان به غرب، شمال یا جنوب رفته اند. اکثریت بزرگ زبان های اروپائی و در ضمن ایرانی، ارمنی، هندی و روسی وابسته به همین خانواده زبان های هند و اروپائی هستند.

در عین حال، طبق منابع چینی، احتمالا اجداد قبایل ترک و مغول بعدی نیز همراه با سکاها و تخارها در اتحایه قبیله ای هسیونگ-نو می زیستند. این اتحادیه، دشت های مغولستان و سرزمین های همسایه آن در چین، جنوب روسیه، قزاقستان و قرقیزستان کنونی را در بر میگرفت. اگرچه منابع قدیم چینی به روشنی از حضور ترک ها یا مغول ها  در این منطقه سخن نمیگویند و اگرچه در این مورد منابع نوشتاری ترکی یا مغولی قدیم نیز موجود نیست، اما این احتمال هیچ هم بعید نیست. به هر تقدیر میدانیم که ترک ها و مغول های بعدی از درون همین اتحادیه ها و در اثر فشارهای چین و همچنین پیشروی یا عقب نشینی قبایل دیگر پا به عرصه تاریخ گذاشته اند. ترک ها در این اتحادیه بزرگ زیر چتر اتحادیه کوچکتری به نام «آشینا» می زیستند. برپایه تحلیل نام و تاریخ اتحادیه آشینا (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») یعنی آخرین اتحادیه ای که ترک ها قبل از شورش و استقلال خود در قرن ششم م. در آن می زیستند،  میتوان تاریخ نخستین تماس ها، همسایگی و  همگرائی ترک ها و ایرانیان (اگر دقیق تر بگوئیم: ترکیک زبانان و ایرانیک زبانان شرقی) را در اوایل هزاره یکم میلادی یا حتی یکی دو قرن پیش از آن حدس زد.[2] با این ترتیب میتوان عجالتا نتیجه گرفت که نخستین تماس ها بین ایرانیان و ترک ها در دشت های آسیای میانه (مخصوصا مغواستان کنونی و کاشغر چین) انجام گرفته است. در آن دوره در ایران، هخامنشیان و پس از آنان لشکریان و فرماندهان «سلوکی» اسکندر مقدونی و سپس اشکانیان برسر کار بودند. ترک ها هم هنوز همراه با ایرانیان شرقی در اثر فشار چین و دیگر قبایل کوچ نشین از شمال و شرق، به طرف جنوب و جنوب غرب یعنی ماوراءالنهر و ایران مهاجرت نکرده بودند، یا اینکه این کوچ های بزرگ که بعد ها، در اوایل هزاره یکم میلادی به «کوچ هون ها» معروف شد، تازه تازه شروع شده بود.

عینا مانند نمونه ایرانیان شرقی، در باره خاستگاه اصلی ترک ها قبل از مهاجرتشان به دشت های مغولستان نیز اطلاعات دقیقی نداریم. اما گمانه زنی رایج کنونی دانشمندان مبنی بر آن است که اجداد اصلی ترک ها احتمالا از سرددشت ها یا «توندرا» های جنوب سیبری به مغولستان کوچ کرده اند. این کتاب جای آن بحث ها هم نیست. شاید عجالتا کافی است بدانیم که هم سکا ها و تخارها و هم ترک های نخستین اصالتا برخاسته از خود مغولستان نبودند، بلکه در نتیجه کوچ نشینی و مهاجرت به آنجا آمدند و در نتیجه کوچ ها و مهاجرت های بعدی به سرزمین های دیگر رفتند و با اقوام دیگر در آمیختند.

تقریبا پانصد سال بعد،  در قرن ششم میلادی و بخصوص پس از تاسیس نخستین دولت ترک موسوم به «گوک تورک» در سال 552 م.[3] منابع قدیم چینی و یونانی بیزانس از قبایل ترک در آن سوی مرزهای شمال غربی چین یعنی مغولستان و جنوب روسیه کنونی سخن میگویند.[4]

این دوره در ایران، افغانستان و ماوراءالنهر مقارن با دوره ساسانیان است، یعنی زمانی که از دوره مادها، هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بیش از هزار سال میگذشت. در این مدت اتحادیه های قبیله ای گذشته به هم خورده و اتحادیه های کوچک و بزرگ جدید مانند کوشانیان، هون ها و هپتالیان به وجود آمده بودند. سکا ها و تخارها نیز با نام های جدید ناچار به مهاجرت به غرب و یا ماوراءالنهر، افغانستان، سیستان («سکا-ستان») و پاکستان کنونی شده بودند. ترک ها از درون اختلاط قومی «هون ها» بیرون آمده و به تدریج مقام خود را به عنوان نیروئی پراکنده، اما جنگاور در منطقه تحکیم مینمودند.

حکمرانی ساسانیان ایران تا شمال چین و مغولستان کنونی نمی رسید، اما در آن دوره، سُغدیان ایرانی زبان که احتمالا از وارثان سکا ها بوده و در تجارت با چین مهارت یافته بودند، از سمرقند و بخارا آمده، از این مناطق گذشته و در امتداد «جاده ابریشم» کالاهای خود را به چین می بردند. سواران قبایل ترک کار نگهبانی قافله های تجارتی سغدیان را برعهده داشتند. بعضی از آنها نیز برای دیگر چادر نشینان کالاهای تولیدی شهرنشینان سمرقند و بخارا را می خریدند. نخستین شهرهای دشت های شمال مانند «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) بر سر راه «جاده ابریشم» تاسیس شده که جمعیت آن ابتدا ترکیبی از ترک ها و سغدیان بوده است. بزودی این مردمان با یکدیگر در آمیختند و غالبا ترک زبان شدند، با مشخصات ظاهری و فرهنگ، مذهب و زبانی متاثر از یکدیگر…

تاسیس نخستین دولت ترک تاریخ به نام گوک تورک (552 م.) مربوط به همین دوره است. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با اقوام ایرانی و دیگر گروه های غیر ترک مرتبط بوده است. قشر رهبری کننده آنان، آشینا، قبلا منسوب به سرزمین های تُخاری و سکانشین کاشغر، خُتن و تورفان در شمال غربی چین بودند که بعد ها نام «ترکستان شرقی» و سین کیانگ چین به خود گرفت. همین دولت گوک تورک بود که مدتی پس از تاسیس خود، در همدستی با خسرو انوشیروان ساسانی حکومت هپتالیان در آسیای مرکزی را شکست داد و متصرفات این پیروزی را با ایران ساسانی تقسیم کرد: بلخ و هرات به ایران، سمرقند و بخارا به ترکان رسید.  سغدیان در مناسبات این دولت ترک با ایران، بیزانس (روم شرقی) و چین نقش میانجی، فرستاده و مترجم را ایفا میکردند. در عین حال ترکی به عنوان زبان شفاهی مردم به تدریج رخنه بیشتری میان ایرانی زبانان ماوراءالنهر پیدا میکرد.

دولت گوک تورک در نتیجه اختلافات داخلی و حمله های چین و لشکریان اسلام شکست خورد و جای آن را دولت ایلاتی اویغور با مرکزیت کاشغر گرفت[5]. روابط این دولت با سغدیان حتی بهتر از دوره گوک تورک بود. پس از سقوط حکومت نامبرده، اویغورها به کاشغر، خُتن و تورفان کوچ کردند که اکثر مردم آن تخاریان و سکایان بودند. باز همه این مردمان با یکدیگر جوش خوردند و زبان غالب این منطقه ترکی شد. پس از فروپاشی دولت داری ترکی، در سرزمین های میان رود ولگا و حوزه پونتیک دریای سیاه دولت خزرها تاسیس یافت. مهم ترین نقاط رابطه این دولت با جهان اسلام عبارت از ایران و خوارزم بود.

این تحولات در بخش نخست کتاب حاضر («تا اسلام») با تفصیلات بیشتری شرح داده شده است.

بخش دوم کتاب («از اسلام تا صفویان»)، آنگونه که از نامش پیداست، از نظر زمانی به تحولات بعد از اسلام اختصاص یافته است. اما هنگام مطالعه کتاب که بر بستر سلسله مراتب رویدادهای تاریخی تنظیم شده است نیز میتوان به راحتی مشاهده کرد که سیر تاریخ، در مراحلی منقطع و بی ربط با یکدیگر جریان نمی یابد. هر مرحله در بطن خود حامل عناصر و خصوصیات، انسان ها، فرهنگ ها  و مناسبات مرحله گذشته خود است و همزمان، عناصر، خصوصیات، انسان ها و فرهنگ های آینده بعدی را در خود می پروراند. از این نگاه است که میگویند تاریخ، همانند خود «زمان»، آینده و گذشته قطعی ندارد. بررسی تاریخ را پیوسته باید از نقطه ای شرطی آغاز کرد، اگر چه همان نقطه نیز گذشته ای داشته، و این بررسی را باید در  نقطه ای شرطی پایان داد، اگر چه آن نقطه نیز آغاز و پایان خود را داشته است.

بدین ترتیب آنچه که بعد از اسلام در رابطه با موضوع اصلی این کتاب یعنی همگرائی و اختلاط ایرانیان و ترکان اتفاق افتاد، به گونه ای ادامه تحولات پیش از اسلام به صورتی دیگر و سرعتی بیشتر بود.

به گفته یوهانسون، «همه دولت های ایلاتی ترکیک که بعدا بر سر کار آمدند، متخصصان خود را از سرزمین های مردم یکجا نشین به کار گرفتند. ابتدا سغدیان و دیرتر دیگر ایرانیان در دولت های ترکیک آسیای مرکزی و شرق نزدیک وظایف اداری و  دولتی بر عهده گرفتند.»[6] همه سلسله های بزرگ ترک زبان مانند غزنویان، سلجوقیان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و دیگران طی چندین قرن همزیستی، همگرائی و اختلاط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زبانی با جهان ایرانی، دولت ها و ملت های معاصری را به وجود آوردند که امروزه، در کنار ایران، کشور های ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان چند نمونه بارز این روند پر پیچ و خم تاریخی را تشکیل میدهند.

در این روند، فرهنگ ها، سنن و زبان های ایرانی، ترکی و طبعا عربی (عمدتا از طریق اسلام) فرهنگ مختلط و جدیدی را ایجاد کردند. حتی قرن ها بعد هر کدام از اجزا و اعضای این پدیده، با وجود پیمودن راه های مستقل و ملی خود در سده های اخیر، چنان درهم تنیده اند که امروزه نه تنها زبان و طرز فکر، عادات و سنن آنان، بلکه حتی فرهنگ پخت و پز و درک این ملت ها از اخلاق و روابط خانوادگی نیز به سختی قابل تفکیک از یکدیگرهستند – کم و بیش شبیه آنچه که امروزه در اروپا میان فرهنگ ها و زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه در بستر زبان و فرهنگ یونانی-لاتین می بینیم. این همان اختلاط «ایران و ترکان و تازیان» است که فردوسیِ دلواپس از کمرنگ شدن صفات باستانی ایرانی را به نوشتن «شِکوه نامه» معروف «پادشاهی یزدگرد» در شاهنامه وادار کرده است.

بله، «ایران و ترکان و تازیان» اینگونه در هم تنیده و با همه فراز و نشیب های راه، ملت ها و کشورهای نوین معاصر را به وجود آورده اند. شاعر میهنی ایران در آن اثر خود از اختلاط ایرانیان، ترکان و اعراب که در دوره فردوسی (قرون دهم-یازدهم م.) در اوج خود بود، اظهار نگرانی کرده است که این آمیزش باعث به هم خوردن فرهنگ و تمدن ایرانیان میشود. به همین ترتیب، فرهنگ نویس معروف ترک، محمود کاشغری که تقریبا همزمان فردوسی بود، در شکایتی مشابه، از اختلاط ترکان چادرنشین با ایرانیان شهری و مختلط شدن زبان به اصطلاح «پاک» و سره آنان با زبان فارسی شکایت کرده است. البته به نظر نگارنده هر دوی این نگرانی ها، نه نشانه خصومت نسبت به قوم و فرهنگ طرف مقابل، بلکه ناشی از حس پاسداری نسبت به فرهنگ خودی بوده است. شاید نه فردوسی و نه کاشغری می دانستند که ایرانیان و ترکان آن دوره نیز خود محصول آمیزشی هزار ساله در گذشته دورتر بوده اند و در آن دوره نیز این آمیزش، بخصوص با در نظر گرفتن بحران های سیاسی و نظامی جامعه «روال قابل انتظار» خود را طی میکرد. (در نیم فصل جداگانه ای از این کتاب به این بخش شاهنامه هم پرداخته شده است.)

کتاب حاضر تنها برخی از جوانب مهم این روند طولانی را در بستر تاریخی و سیاسی تحولات منطقه بررسی میکند. موضوع مهمی که دقت مرا در این بررسی به خود جلب میکند، پیدایش، مناسبات، تاثیر متقابل و تغییرات زبان های گروه های مختلف مردم و دیگر جنبه های فرهنگی در طول تاریخ منطقه وسیعی از آسیای میانه تا ایران و آناتولی تاریخی خواهد بود. به باور من، بررسی تحول زبان های ایرانیک و ترکیک و تاثیر آنها به یکدیگر میتواند روشن تر از روش های دیگر نشان دهنده چند و چون همگرائی و اختلاط تاریخی ایرانیان و ترکان باشد.

از نظر سلسله مراتب تاریخی، مرحله بعد از اسلام این بررسی را در میانه های دوره صفویان و مدتی پس از فتح قسطنطنیه یا استانبول کنونی از سوی عثمانیان به پایان خواهیم رساند.

در پایان کتاب سه پیوست خواهیم داشت. یکم: موضوع تداوم هویت ایرانی بخصوص از ساسانیان تا سلسله های ایرانی بعد از اسلام و هزاره ای که با حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز  و با دوره صفویان وارد مرحله روشن تر و مشخص تر معاصر شد. دوم: بحث بیشتر و دقیق تری در رابطه با تاثیرات متقابل زبان های فارسی (ایرانی) و ترکی (ترکیک) در طول تاریخ، و سوم: در باره اختلاط ژنتیک ایرانیان و ترکان در طول تاریخ.

آنگونه که خواهیم دید، تاریخ آشنائی، معاشرت، همگرائی و در نهایت اختلاط تدریجی ایرانیان و ترکان 1000 تا 2000 سال سابقه دارد. اوج این مناسبات، بعد از اسلام، بعد از دوره سامانیان، یعنی حدود هزار سال پیش شروع شد. در این مدت طولانی، ایرانیان و ترکانی که اصالتا از آسیای میانه آمده بودند،  به مرور زمان از نظر اداره دولت، امور اجتماعی و فرهنگی، زبان و آداب و رسوم چنان با یکدیگر در آمیختند که بعد از حدود پنج قرن، یعنی احتمالا از صفویان به بعد دیگر تمایز «ترک و تاجیک» (طوری که پیش تر در برخی آثار تاریخی و ادبی دیده میشد) به تدریج از بین رفت و محدود به زبان نخست یا مادری فارسی زبانان و ترکی زبانان گردید. در همین پیوست سوم خواهیم دید که اختلاط ایرانیان و ترکان از نظر ترکیب ژنتیک و «دی ان ای» نیز همه این مردمان را مشابه یکدیگر کرده است، تا جائی که شاید برخی تحولات سیاسی آنان را به در پیش گرفتن راه های سیاسی جداگانه ای وادار کند، اما حتی در آن صورت نیز تاثیرات متقابل و عمیق آنان بر یکدیگر بازگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.

در پایان این پیشگفتار لازم میدانم سپاسگزاری خود را از دو  مورخ، ترک شناس  و زبانشناس برجسته، پیتر ب. گُلدن (دانشگاه راتگرس آمریکا) و  لارس یوهانسون  (دانشگاه های ماینتس آلمان و اوپسالای سوئد) ابراز کنم. بخصوص دو اثر این دانشمندان به من در تالیف کتاب حاضر کمک فراوانی نموده اند. عنوان و مشخصات این دو اثر را در زیرنویس[7] همین صفحه ذکر کرده ام. بخصوص از پروفسور گلدن و موسسه انتشاراتی «هاراسوویتس» (ویسبادن آلمان) متشکرم. من از آنها خواهش کردم و آنها بدون چشمداشتی به من اجازه دادند که مقاله مفصل گلدن در کتاب یوهانسون/بولوت با عنوان «ترک ها و ایرانیان، یک نگاه تاریخی» را به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اما من بعدا به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر است به جای ترجمه کامل و دقیق مطالب آن کتاب که میتوانست برای متخصصین حوزه بسیار مفید باشد، از نکات اصلی آن استفاده کنم و موضوع را آنگونه که خود (با لحاظ کردن آثار دیگر) درک کرده ام، بازگو نمایم، تا قشر وسیعتری از خوانندگان غیر متخصص مورد خطاب قرار گیرند.

در همین پیشگفتار بجاست مفاهیم ایرانیک/ایرانی و ترکیک/ترکی را از یکدیگر تمیز دهیم. هدف اصلی از این تفکیک تشخیص میان زبانهای ترکیک (ترکی ترکیه، ترکی آذری، ازبکی، ترکمنی، قزاقی و غیره) و زبانهای ایرانیک (فارسی، سُغدی، بلخی، پامیری، کُردی، پشتو، بلوچی، بدخشی و غیره) است، تا معلوم باشد که زبانهای ایرانیک (ایرانی) با فارسی یکی نیستند، همچنان که ترکیک (ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، ازبکی، قزاقی، قیرقزی و غیره) فقط شامل ترکی کنونی آذربایجان و ترکیه نیست، بلکه خانوادۀ بزرگی از زبان های اصالتا ترکی را در بر میگیرد. این نکته ای است که گاه باعث آشوب ذهنی و حتی سوء استفاده های سیاسی میشود. طبعاً وقتی از قبایل یا دودمانهای ایرانیک یا ترکیک نا م می بریم، منظورمان مردمان یا خاندان هائی هست که به شاخه های مختلف این دو زبان سخن میگفتند. البته در ادامۀ کتاب و پس از جا افتادن این تمایز سعی شده است جهت سادگی مطالعه، همان تعابیر آشنای «ایرانی» و «ترکی» به کار رود.

عباس جوادی

بهار 1402/2023


[1] نگارنده، هر دو تعبیر «ترک زبان» یا «ترکی زبان» را به یک معنا، آن هم به معنای همه انسان هائی به کار می برد که در گذشته به یکی از زبان ها یا لهجه های ترکیک سخن میگفتند یا امروزه سخن میگویند. در واقع تعبیر دقیق تر این معنا «ترکیک زبان» می بود که چند صفحه بعد توضیح داده خواهد شد.

[2] Golden: Introduction, pp. 117-124

[3] Golden: Ibid, p. 116

[4] مدتی بعد سنگ نوشته های مربوط به دولت دوم ترک ها در قرن هشتم م. مستقیما از ترک ها و دولت ترکی نام برده اند.

[5] یکی از مشخصات حکومت های قبیله ای این بود که این حکومت ها پایتخت ثابت و معینی نداشتند. خان یا خاقان پیوسته برای تاخت و تاز سوار بر اسب در سفر بود و مانند دیگر مردمان کوچ نشین در چادر می خوابید. مرکز حکومت همان جائی بود که خاقان در آنجا چادر میزد. خاقان های نخستین دولت ترک نیز مدتی در بالاساغون مستقر بودند.

[6] Johanson: Historical, Cultural and Linguistic Aspects of Turkic-Iranian Contiguity, in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects. Harrassowitz, Wiesbaden, 2006, p. 1

[7] Golden, Peter B.: An Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, Wiesbaden, 1992

Johanson, Lars, and Bulut, Christiane (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects, Harrassowitz, 2006… ادامه خواندن

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه از منظر ایران و افغانستان

(Asian Development Bank) نقشه ماوراءالنهر (آسیای مرکزی) شامل گروه های ژنتیک کنونی

در آثار ایرانی معمولا فرقی بین «آسیای میانه» و آسیای مرکزی» گذاشته نمی شود. در این بررسی منظور از آسیای «میانه» عبارت از منطقه عموما خشک شرق دریای خزر شامل برخی واحه ها از جمله ترکمنستان و بخشی از ازبکستان کنونی است. حتی جنوبی ترین بخش آسیای میانه یعنی دهستان/داهستان و گرگان باستان زمانی بخشی از ایران محسوب میشد. از طرف دیگر تعبیر جغرافیائی آسیای مرکزی شامل ازبکستان، تاجیکستان، قرقیزستان و قزاقستان است. نظر به اینکه بین این دو منطقه همسایه پیوسته ارتباط وجود داشته، در این بررسی آنها را یکجا مورد بحث قرار میدهیم.

در آسیای میانه آثاری از انسان نئاندرتال و دوره نوسنگی یا «نئولیتیک» (حدود 10 تا 4.5 هزار سال پ.م.) وجود دارد. در هزاره سوم پ.م. تعداد جمعیت و آبادی ها افزایش می یافت، آبیاری مزرعه ها به چشم میخورد و ارتباط با ایران بیشتر میشد. بین سال های 2000 تا 1600 پ.م. در جنوب ترکمنستان کنونی روند شهری شدن آغاز شده است. اما پس از مدتی دوره زوال و فروپاشی غیر منتظره ای شروع میشود که دلایل آن روشن نیست. نشانی از فاجعه های بزرگ دیده نمیشود، اما شهر ها متروک میشوند و رو به خرابی میگذارند.

بخش های بزرگی از آسیای مرکزی و میانه عبارت از صحراها و کوه هاست که برای کشاورزی مناسب نیستند. احتمالا این هم یک عامل دیگر بوده که تعداد جمعیت این سرزمین ها چندان افزایش نیافته است. دشت های آسیای مرکزی در شمال ترکمنستان و فراتر از آن، بخصوص قزاقستان و مغولستان کنونی، در آن دوره ها نیز برای کشاورزی مناسب نبود، اما علفزارها امکان مناسبی برای دامداری عرضه میکردند. اولویت دامداری نسبت به کشاورزی به تدریج، اما به صورت متمادی ادامه یافته است. کوچ نشینی-دامداری همراه با پرورش بخصوص اسب (و در کنار آن گوسفند، بز، و در مناطق گرم تر جنوبی شتر) عامل مهمی در زندگی مردم و تحولات آسیای مرکزی بوده و نقشی اساسی در ادامه حیات، حمل و نقل و، حتی الامکان، عملیات نظامی  ایفاء نموده است.

به نظر میرسد که در هزاره دوم پیش از میلاد تعداد جمعیت در آسیای میانه و مرکزی رشد چشمگیری داشته که آن هم باعث ایجاد مهاجرت امواج مردم در سمت های مختلف شده است. ابتدا مردمانی هند و اروپائی زبان و  هزار و چند صد سال بعد، درست ترش: حدود سه قرن پیش از میلاد گروه هائی با ظاهری شرقی و زبان هائی آلتائی به حرکت در آمده اند.  در اغلب این حرکات، احتمالا تعداد نسبی مهاجمان فاتح کمتر از تعداد مردمی بوده که قبل از آنها در این سرزمین ها مسکون شده بودند، چرا که این مهاجرت ها و فتوحات از نظر ژنتیک تاثیر چندانی بر مردم نگذاشته اند.[1]  بعید نیست که مهاجرت گروه های هند و اروپائی زبان به ترکمنستان، پاکستان، هندوستان و ایران در هزاره دوم پیش از میلاد از نخستین امواج کوچ نشینان در آسیا بوده باشد.[2] در دوره های بعد نیز قبایل بسیاری از آسیای مرکزی به سوی غرب و در عین حال جنوب مهاجرت کردند که در فصل های گذشته این کتاب در رابطه با اتحادیه هسیونگ نو، سکا ها، تخاری ها، هپتالیان، هون ها، ترک ها و بالاخره مغول ها به آن اشاره شده است.

درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 21 گروه مردم آسیای مرکزی و شرقی، کاوالی-اسفورزا (1994)

به همین دلیل است که گفته میشود آسیای مرکزی حتی از دوره های پیشا تاریخی بر سر راه مهاجرت اقوام و انتقال زبان ها، فرهنگ ها و کالاهای تجارتی بوده است. اکثر پژوهش های ژنتیک مانند بررسی جهانی کاوالی-اسفورزا  و همکارانش که قبلا به آن اشاره شد، به طور کلی نوشته اند که اقوام کنونی آسیای مرکزی و میانه تصویر ژنتیک مختلطی دارند، اگر چه هر کدام از آنها به طور جداگانه (مانند تاجیک ها، ترکمن ها یا ازبک ها و قزاق ها) دارای ویژگی های ژنتیک به یکدیگر نزدیک تر از دیگران هستند.

با تاخیری نسبتا طولانی، تحلیل دقیق تر ژنتیک اقوام آسیای مرکزی و میانه در دهه های اخیر و به صورت پراکنده از سوی موسسه های دانشگاهی و علمی غربی، روسی و اخیرا بخصوص چینی آغاز شده است که همگی حاوی اطلاعاتی جالب و آموزنده هستند. اکثر این بررسی ها به راستی تائید میکنند که احتمالا به خاطر موقعیت آسیای مرکزی در تقاطع تمدن ها و سر راه مهاجرت های بزرگ، بسیاری از مردم این منطقه دارای اختلاط ژنتیک با همسایگان دور و نزدیک خود هستند. اما ظاهرا کوچ و زندگی چادرنشینی و در نتیجه تاخیر در یکجانشینی (از جمله کشاورزی) و شهر نشینی باعث اختلاط های نسبتا محدود تر ژنتیک آنان (مثلا در مقایسه با ترکی زبانان ایران و ترکیه) شده است. به نظر میرسد که تحلیل های دانشگاهی بیشتر و گسترده تری از ژنوم های انسان های کنونی و گذشته آسیای مرکزی میتوانند درک همگان را در این زمینه دقیق تر کنند. قابل توجه است که اغلب این بررسی های جدید مکمل یکدیگر هستند و یافته های یکی دو قرن اخیر باستان شناسان، زیست شناسان، مردم شناسان، زبان شناسان و مورخین (مثلا در باره کوچ بزرگ انسان هوشمند از آفریقا 50 تا 100 هزار سال پیش، مهاجرت های بزرگ هند و ایرانیان از اوراسیا به هند و ایران در نیمه اول هزاره دوم پ.م. و تقریبا دو هزار سال بعد ترک ها از شمال شرق به غرب و جنوب) را تائید می نمایند.

اما قبل از پرداختن به چند نمونه از بررسی های ژنتیک اخیر در باره مردم آسیای میانه و مرکزی، اجازه دهید به نکته ای اشاره کنم که به نظرم میتواند از برخی سوء تفاهم ها پیشگیری کند.

کاوالی-اسفورزا و همکارانش در کتاب «تاریخ و جغرافیای ژن های انسانی» میگویند: «تصور اشخاص غیر متخصص از مشخصات انسان های آسیائی بخصوص مبتنی بر ویژگی های چهره آنان است که هر قدر از غرب به شرق میروید، از ظاهری قفقازی نما («قفقازوئید») به مغولی نما («مغولوئید») تغییر می یابد. مخصوصا اگر این علائم و نشانه های ظاهری انسان ها بسیار چشمگیر باشند، تمایز بین این دو گروه آسان تر و حتی با مشاهده ظاهر آنان امکان پذیر است. همین امر هم نشان میدهد که مخصوصا در آسیای مرکزی درجات مختلفی از اختلاط این دو گروه وجود دارد».[3] سپس نویسندگان کتاب به ویژگی های ظاهری این دو گروه از قبیل پُر مو بودن صورت و سر گروه غربی «قفقازی نما» و از سوی دیگر چشمان باریک و پهن بودن سر و بینی گروه دوم «مغولی نما» اشاره میکنند.

آیا این نوع تصویر مشخصات انسان ها نیز متاثر از اندیشه های امروزه رد شده تقسیم انسان ها به «نژاد» های منسجم و مجزا نیست؟ به نظر نگارنده تشخیص فرق ها در ظاهر فیزیکی انسان ها و یا دیگر موجودات زنده چیزی بسیار طبیعی است و ربطی به نژاد پرستی ندارد. به همین ترتیب میتوانیم انواع مختلف اسب ها یا درختان بید را نیز مقایسه کنیم، بدون آنکه  با این مقایسه به گروهی از آنها نظری مثبت یا منفی داشته باشیم. اما نظر به اینکه تعبیر هائی مانند «قفقازوئید» یا «مغولوئید»  در گذشته به عنوان نام «نژاد» های مختلف همراه با برتر شمردن یکی و پست تر شمردن دیگری مورد استفاده قرار گرفته، حتی زمانی که کسی تنها فرق های ظاهری یک چینی و یک آفریقائی بومی را بر می شمرد، حساسیت برخی از ما  بر انگیخته میشود که شاید منظور اصلی در این تشخیص و مقایسه تحقیر یک گروه باشد، در حالی که اگر اینگونه مشاهدات و تشخیص ها بدون کوچک ترین ارزش دهی  «خوب و بد» انجام گیرد، نباید حساسیتی را برانگیزد.

هر کس که ساعتی در کوچه های شهرهای ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی بگردد، با صدها گونه از اختلاط دو ظاهر فیزیکی نامبرده روبرو خواهد شد، تا جائی که به راستی طبقه بندی این نشانه های ظاهر فیزیکی در دو یا سه گروه امکان پذیر نیست. در دیگر کشورهای مدرن و صنعتی یا حتی در حال رشد جهان مانند ایالات متحده، بریتانیا یا برزیل نیز که بیش از چند قرن از مهاجرت ها  و اختلاط های مردم آن نگذشته، به راحتی میتوان این پدیده را مشاهده نمود. احتمالا میانگین پانصد سال یا پنج قرن سکونت در یک سرزمین که مردم شناسان و دانشمندان ژنتیک از جمله کاوالی-اسفورزا برای بومی شدن مردم مهاجر گذاشته اند، محاسبه بجائی هست.

در مورد ایرانیان (که در نیم فصل پیش به آمیختگی ژنتیک آنان اشاره شد) و مردم آسیای مرکزی، سه نمونه چشمگیر آمیختگی ژنتیک، ترکمن ها، ازبک ها و اویغور ها هستند.  

درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 21 گروه مردم آسیای مرکزی و شرقی، کاوالی-اسفورزا (1994)

مثلا به تازگی (2022) پنج پژوهشگر از دانشگاه های فرانسه و سوئیس نتیجه تحلیل های خود را در میان گروه بزرگی عبارت از 16 جمعیت ساکن در منطقه شامل 1501 ژنوم کنونی از اوراسیا و آفریقا (تاجیک ها، یغنابی های تاجیکستان، ترکمن ها، ازبک ها، قرقیزها، قزاق ها، مغول ها و دیگر مردمان آلتائی زبان) منتشر نمودند. در این مقایسه ساخت ژنتیک نمونه های مزبورو همچنین 3109 ژنوم مردم عصر آهن آسیای مرکزی (هزار تا هفتصد سال پیش از میلاد) بررسی شده است.[4]  

در چند فصل گذشته گفته بودیم که در هزاره اول پیش از میلاد گروه های بزرگ هند و ایرانی زبانان (سکاها و تخاری ها) به آسیای مرکزی (بخصوص مغولستان و سین کیانگ چین) مهاجرت کرده و مسکون شده بودند، اما در نیمه نخست هزاره اول میلادی شاهد مهاجرت های جدید قبایل آلتائی (بخصوص ترک و مغول) و جایگزین شدن زبان های هند و ایرانی توسط زبان های مغولی و ترکی در این منطقه شده ایم. این را تحلیل های گذشته نیز نشان داده بودند.[5]  بررسی اخیر یک قدم جلوتر گذاشته و رابطه ژنتیک تاجیکان و یغنابیان با هند و ایرانی زبانان آسیای مرکزی یعنی سکاها و تخاری زبان ها را بررسی کرده و نتیجه ها را با نتایج منتشر شده ژنوم های قدیمی از همین دوره سکا ها و تخاری ها مقایسه نموده است. نتیجه های این بررسی نشان میدهند که «از نظر ژنتیک جمعیت های هند و ایرانی آسیای مرکزی نشان دهنده تداوم روشن نمونه های عصر آهن هستند که در ترکمنستان و تاجیکستان به دست آمده است.»[6] بنا به همین بررسی، تاجیک ها کمی بیشتر و یغنابی ها کمتر آمیختگی ژنتیک با مشخصات مردم آلتائی حوزه دریاچه بایکال را نشان میدهند. این نیز احتمالا چیزی قابل پیش بینی است، زیرا یغنابی ها  که گویش تاجیکی آنان باقیمانده ای از زبان ایرانی شرقی سغدی  (احتمالا اصالتا سکائی) شمرده میشود، مدتی طولانی به صورت منزوی از بقیه تاجیکان زیسته بودند.  به هر حال طبق همین بررسی نزدیکی روشن ژنتیک هر دوی این گروه های ایرانی زبان یعنی تاجیکان و یغنابی ها به گروه های غربی اوراسیا و ایران آشکار و بدون تردید است.

در این بررسی همچنین می خوانیم: «مطالعات مدرن دی ان ای نشان میدهند که گروه هند و ایرانی قبل از گروه ترک-مغول، شاید هم در اوایل دوره نوسنگی (نئولیتیک) در آسیای مرکزی حضور داشتند. گروه ترک-مغول دیرتر در نتیجه  اختلاط یک گروه جنوب سیبریائی یا مغولی (با سهم بزرگی از ریشه آسیای شرقی عبارت از 60 درصد) با یک گروه مرتبط با هند و ایرانیان به وجود آمده است. لیکن ترکمن ها از نظر ژنتیک از گروه ترک-مغول متمایز هستند، چرا که آنها  میان گروه ترک-مغول و هند و ایرانی قرار دارند. (…) ترکمن ها با وجود اینکه به یک زبان گروه ترکی-مغولی صحبت میکنند و مانند دیگر اعضای این گروه دارای عادات و سنن فرهنگی ترکی-مغولی هستند، اما از نظر ژنتیک به جمعیت های هند و ایرانی نزدیک تر از گروه ترک-مغول هستند.».[7]  در اینجا نویسندگان این تحلیل نتیجه بررسی ها  و نمودار های «تحلیل اجزاء اصلی ژنتیک» و همچنین «اختلاط ژن های آسیای مرکزی» را منتشر نموده و اضافه میکنند که مثلا همه جمعیت های ترک-مغول آسیای مرکزی به جز ترکمن ها دارای سهم بزرگی (میانگین 50 درصد) از مشخصات ژنتیک حوزه دریای بایکال هستند. حد اکثر این مشخصات در میان چینی های هان دیده میشود. اما نرخ این مشخصات در میان ترکمن ها (22 در صد) به نرخ تاجیک ها (15 در صد) نزدیک تر است. نویسندگان تحلیل نامبرده بر پایه این تحلیل ها و نمودارها به این نتیجه رسیده اند که «در واقع ترکمن ها از نظر تحلیل اجزاء اصلی ژنتیک و اختلاط ژن ها متعلق به گروه تاجیک ها هستند و نه گروه ترک-مغول».[8]

اگر معیارهای زبان و فرهنگ و همچنین طرز زندگی اقتصادی را در نظر بگیریم، حتی از دو هزار سال پیش به این سو، همگرائی و اختلاط سغدی ها (به عنوان نیاکان زبانی تاجیکان معاصر) با ترکان غربی (گوک تورک) و بعد از آنها با اویغورهای سین کیانگ و در سده های بعدی همگرائی تاجیکان با ازبکان (که خود آمیزه ای از ترکان شرقی و تا اندازه ای اغوزها به شمار میروند) قابل توجه است. در فصل های گذشته این کتاب به قدر کافی به این همگرائی و آمیختگی از جمله در زمینه های اقتصادی، زبان و فرهنگ پرداخته شده است. یک بررسی دانشمندان قزاقستان، ازبکستان و روسیه از 780 نمونه ژنوم کامل از 10 جمعیت منطقه ای آسیای مرکزی (قزاق، ازبک، ترکمن،  دونقان و قراقلپاق) در سال 2017 به این نتیجه رسیده است که «طبیعت و جغرافیای آسیای مرکزی با وجود همه پستی و بلندی ها، کوه ها، صحراها و رودخانه و فلات های خود تاثیر چندانی بر جغرافیای ژنتیک مردم آن نگذاشته است. عامل اصلی در تعیین حوض ژنتیک مردم این منطقه طرز زندگی آنها و دقیق ترش: در یک سو کشاورزی مردم یکجانشین و در سوی دیگر کوچ نشینی همراه با دامداری گروه دوم است.» [9] در یکی دیگر از نتیجه گیری های همین تحلیل گفته میشود که جمعیت های یکجا نشین تاجیک و ازبک که به کشاورزی مشغول هستند و همچنین قرقیزها از نظر ژنتیک از اغلب جمعیت های کوچ نشین مغول، قزاق  و هزاره دور هستند.[10]

بدون شک یکجا نشینی یا کوچ نشینی، طرز زندگی، عادات و رسوم، زندگی منفرد و دور از جمعیت زیاد و یا زندگی در شهرها تاثیر روشنی بر ترکیب ژنتیک گروه های مردم و نزدیکی یا دوری نسبی آنها از نظر ژنتیک دارد. اما به نظر میرسد نزدیکی فیزیکی و جغرافیائی و در نتیجه همسایگی و همگرائی گروه های مختلف مردم نیز جزو شرایط اولیه اختلاط ژنتیک آنان است. تصور همگرائی و آمیختگی دو گروه مردمی که هزاران کیلومتر از یکدیگر دور باشند و وجه اشتراک چندانی از نظر اجتماعی و فرهنگی نداشته باشند، سخت است، در حالیکه بین دو همسایه نردیک و دور بعید است که، در طول تاریخ، بخصوص در شرایط کنونی ارتباطات و تکنولوژی جهانی، روند همگرائی  و آمیختگی مشاهده نشود، حتی اگر بین آن دو  مشترکاتی نظیر زبان و مذهب موجود نباشد. دوری یا انزوای جغرافیائی یا سیاسی احتمالا نه در کوتاه مدت، بلکه دستکم در عرض چند قرن میتواند بر ترکیب ژنتیک گروه های مردم و دوری یا نزدیکی ژنتیک آنان تاثیر بگذارد. در فصل های گذشته دیدیم که دانشمندان ژنتیک مانند کاوالی-اسفورزا میانگین این دوره را حدود پانصد سال (20-25 نسل) برآورد کرده اند.

آسیای مرکزی به عنوان بخشی از اوراسیا در میان کوه های بلند هندوکش-پامیر-هیمالیا و تیان شان در شرق و جنوب و اورال در غرب قرار گرفته است. داخل آسیای مرکزی را میتوان، به استثنای چند صحرای قابل دور زدن، عموما به شکل صاف و بلا مانع برای رفت و آمد و مهاجرت گروه های مردم در نظر گرفت. بین آسیای مرکزی و افغانستان و ایران نیز موانعی جدی مانند کوه های بلند یا دریاهای عمیق وجود ندارد. از این جهات جغرافیائی نیز که روابط گروه های مردم را آسان تر میکنند، میتوان آنچه را که پژوهشگران در باره ترکیب ژنتیک مردم این منطقه میگویند، به راحتی درک کرد. به نظر آنها در تمامی منطقه پهناور اوراسیا، آسیای مرکزی از نگاه ترکیب ژنتیک، صاحب مختلط ترین مردمان است.

  آسیای مرکزی به جهت موقعیت جغرافیائی خود گذرگاه مهاجرت های بزرگ بوده است. هفتصد سال پیش از میلاد، سکاها (یا اسکیت ها) نخستین گروه مردمی از آسیای مرکزی بودند که اولین آثار تاریخی در باره آنها سخن گفته اند. به گفته منابع باستانی چین و  همچنین مورخ یونانی هرودوت (قرن پنجم پ.م.) سکا ها مشخصات اروپائی (هند و ایرانی، -م.) داشتند.[11] در عرض هزار سال بعد سکاها و تخاری های هند و اروپائی در اغلب این مناطق پراکنده شدند و به غرب و جنوب (ماوراءالنهر و افغانستان کنونی) یا شرق (کاشغر و سین کیانگ) مهاجرت نمودند و یا در محل زندگی خود  باقی ماندند و با مردم جدید ترک زبانی که می آمدند، در آمیختند. یکی از نتیجه های این آمیختگی ایرانی-ترکی که دستکم حدود دو هزار سال سابقه دارد، مردم اویغور هستند که امروزه غالبا در ایالت سین کیانگ در شمال غربی چین زندگی میکنند. بررسی های ژنتیک در باره اویغور ها احتمالا از تعداد انگشتان یک دست نیز تجاوز نمیکنند.  در یکی از این بررسی ها که از طرف دانشمندی چینی تهیه شده، گفته میشود که طبق تحلیل های او، مشخصات ژنتیک اویغور ها 60% غربی (هند و ایرانی، -م.) و 40% آسیای شرقی هستند.[12]

بدون شک در منطقه وسیع آسیای مرکزی و جنوبی هنوز قوم و قبیله گرایانی یافت میشوند که از نتیجه بالا بودن سهم دی ان ای هند و اروپائی در میان اویغور های ترک زبان چین احساس مباهات خواهند کرد و از طرف دیگر کسانی نیز افسوس خواهند خورد که چرا سهم ژنتیک آسیای شرقی در میان اویغور ها بیشتر نیست. امروزه بعد از گذشت دو هزار سال تصویر ژنتیک مردمانی که خود را ایرانیک یا ترکیک میشمارند، آنقدر در درون خود مختلط، به یکدیگر نزدیک و در عین حال از یکدیگر متمایز است که برای هیچ کس از هیچ قوم و قبیله و ملت دلیل و بهانه ای برای مباهات یا افسوس بخاطر دی ان ای، ظاهر بیولوژیک و گروه ژنتیک باقی نمی گذارد. امیدوارم از همین قدر که تاکنون در این کتاب گفته شده، روشن شده باشد که در دنیای مدرن کنونی، به ویژه با سرعت فزاینده مهاجرت ها و اختلاط اقوام دور و نزدیک، اصولا اهمیتی ندارد که چه کسی یا گروهی از نظر قومی تا چه حد خود را ایرانی یا ترک یا کرد یا عرب می شمارد. در دنیای مدرن کنونی دیگر همه چیز با این معیار اندازه گیری میشود که چه کسی یا گروهی «چقدر میداند و چقدر میتواند».

کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت، اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است». [13]

از این نقطه نظر که بنگریم، یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده  یک گوناگونی چشمگیرو، همزمان، تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو  تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[14]

این بخش، آخرین فصل کتاب حاضر بود. در فصل بعد کوشش خواهم کرد نوعی چکیده و نتیجه گیری خود را از موضوع همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان به خوانندگ.ان تقدیم کنم.


[1] Cavalli-Sforza et al. Pp. 200-201

[2] Idem

[3] Idem, p. 222

[4] Perle Guarino-Vignon, et al: Genetic continuity of Indo‑Iranian speakers since the Iron Age in southern Central Asia, in: Nature Journal Scientific Reports, 14.01.2022

[5] Idem

[6] Idem

[7] Idem

[8] Idem

[9] Maxat Zhabagin, et al: The Connection of the Genetic, Cultural and Geographic Landscapes of Transoxiana, Nature Journal Scientific Reports, 2017

[10] Idem

[11] David Comas, et al: Trading Genes along the Silk Road, 1998, reviewed on 20.03.2023.

[12] Shuhua Xu: Human Population Admixture in Asia, in: Genomics and Informatics, 2012, reviewed on 20.03.2023.

[13] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286

[14] Zohreh Mehrjoo (…) Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023… ادامه خواندن

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان

در ابتدای این کتاب  گفته بودیم که هدف  از این نوشته، بررسی همسایگی، نزدیکی، معاشرت و امتزاج  و به عبارت دیگر  «آمیختگی» همه  جانبه ایرانیان و ترکان در متن تاریخ   است. منظور نگارنده از  تعبیر «همه جانبه»،  همه سطوح روابط انسانی و اجتماعی از جمله تجارت، وصلت، جنگ، صلح، دین و مذهب،  زبان، فرهنگ، سیاست و دولت داری  است.  از نظر زمانی این بررسی را از نخستین همسایگی و آشنائی ایرانی زبانان و ترک زبانان حدود دو هزار سال قبل در دشت ها و واحه های مغولستان و شمال غربی چین  شروع کردیم و تقریبا 500 سال بعد با مناسبات ترکان ماوراءالنهر و ایرانیان فلات ایران و بخصوص پس از ورود ترکان به ایران و دنیای اسلام (حدود 1300  سال پیش) ادامه دادیم.  مسیر زمانی این سرگذشت، سلسله مراتب تاریخی تحولات سیاسی و دودمانی  و توجه اصلی آن به موضوع تحول، همگرائی و  تاثیرات متقابل فرهنگی و بخصوص زبانی ایرانیان و ترکان بود.  بله، دقت اصلی ما در شرح این سرگذشت به تاریخ سیاسی و تحول زبان و فرهنگ های جمعیت های ایرانی و ترک بود.  اما آیا «قومیت»، تبار و به اصطلاح «نژاد» نقشی در این تحولات نداشتند؟ در این فصل پایانی میخواهیم کمی روی این سوال تامل کنیم.  

در طول تاریخ بسیاری از این تعبیرها و معنای آنها تغییر یافته است. علاوه بر این، از قرن نوزدهم به بعد بسیاری تعابیر جدید جامعه شناسی و سیاسی از زبان های اروپائی وارد کاربرد فارسی، ترکی و عربی شده اند. از این جهت، امروزه در باره اینگونه تعبیرها ممکن است درک های گوناگونی موجود باشد. قومیت، تبار و نژاد هم از آن دسته تعابیر هستند. «قوم» و «قومیت» را ما امروزه در ایران معمولا به معنای اروپائی «اتنی سیتی» و «گروه اتنیکی»[1] به کار می بریم و از آن هر گروه کوچک یا بزرگ اجتماعی را درک میکنیم که به دلایل مختلف از قبیل زبان، لهجه، مذهب و یا حتی ظاهر فیزیکی  از دیگر گروه های جامعه متفاوت و متمایز باشد.  اما این را هم میدانیم که این عوامل در زندگی ایلاتی و قبیله ای یا روستائی و محدود نقشی مهم تر و در زندگی یکجا نشینی و شهری    نقشی کم رنگ تر و بی اهمیت تر دارند. «تیره» و «تبار» یا «طایفه»  در کاربرد کنونی فارسی ایران  معنائی نزدیک به «خانواده»، اما فراگیرتر از آن  دارند و شامل چندین خانواده مرتبط با یکدیگر  میشوند. پس تعبیر «نژاد» چطور؟

تعبیر «نژاد» نیز مانند تعابیر مشابه دیگر در فارسی و زبان های دیگر دچار تحول معنائی شده است. در حالیکه مثلا هزار سال قبل در شاهنامه فردوسی «نژاد» ربطی به رنگ پوست یا دیگر مشخصات ظاهری و فیزیکی انسان ها نداشت و اساسا مربوط به صفات و خصایل انسانی بود، در اروپای قرون هجدهم تا بیستم یعنی دوره استعمار و خود برتر بینی استعمارگران در برابر مردم مستعمره ها، تعبیر انگلیسی «رِیس» و واژه های هم معنای آن اساسا به مجموعه ویژگی های ظاهری و بیولوژیک انسان ها اطلاق شد. حتی برخی از مردم شناسان و مورخین به تقسیم و طبقه بندی انسان ها (مانند نژاد سفید، سیاه، زرد و غیره) و همزمان، «برتر» انگاشتن «نژاد سفید» نسبت به دیگر «نژاد» ها برخاستند، گوئی همه انسان ها حتما باید در یکی از این «قوطی های نژادی» و ثابت قرار داشته باشند، گوئی هر گروه ژنتیک، ثابت، منسجم، یکسان  و یک رنگ است و اختلاط و  تحولی در درون این گروه ها یا بین آنها نبوده و نیست.

در فصل های پیش به دست آورد ها و کشفیات جدید دانشمندان سرشناس جهانی در رشته های ژنتیک، مردم شناسی، باستان شناسی و زبان شناسی بخصوص از نیمه های قرن گذشته تا کنون اشاره کرده بودیم. مثلا یکی از معروف ترین آنها دانشمند معروف ایتالیائی لوئیجی کاوالی-اسفورزا (1922-2018) از دانشگاه های پاویا (ایتالیا)، کمبریج (بریتانیا) و استانفورد (آمریکا) است. به نظر او «ژنوم» یا مجموعه ماده ژنتیک هر انسان (و هر موجود دیگر زنده) نه تنها کم و کیف فیزیکی و ژنتیک نسل های بعدی آن انسان را معین میکند، بلکه میتواند مشخصات سرتاسر گذشته او را نیز نشان دهد. کوچ و مهاجرت، فتح و اسکان در سرزمین های جدید و یا برعکس، انزوا و دور افتادگی جغرافیائی بخاطر موانع طبیعی مانند دریا ها، صحراها و کوه ها تاثیر خود را بر تصویر ژنتیک گروه های کنونی انسان ها گذاشته است، تصویرهائی که با به کار گرفتن اصول و دستگاه های مدرن علمی و هماهنگی با آخرین یافته های علوم مرتبط باستان شناسی، مردم شناسی و زبانشناسی قابل شناسائی هستند. با پیشرفت دانش و تکنولوژی های جدید، اکثر دانشمندان قبول میکنند که بررسی های مربوط به هر کدام از این علوم بدون در نظر گرفتن دست آورد های علوم مرتبط و مکمل دیگر درست و عملی نیست، مثلا در دوره ای که اطلاعاتی در باره زبان مردم در دست نیست، بایستی، در صورت امکان، به دانسته های باستانشناسی مانند کاربرد وسایل خانه و کشاورزی یا اهلی کردن حیوانات، یا حتی قبل از آن، تحلیل ژنتیک انسان های پیشا تاریخ مراجعه نمود. از این جهت بخاطر پیشرفت های مداوم تکنولوژی علم ژنتیک و علوم مرتبط با آن بخصوص در پنجاه سال اخیر دانش ما در باره گذشته های دور، حتی دوران پیشا تاریخ که هیچگونه اثر نوشتاری از آن وجود ندارد، روشن تر و دقیق تر شده است. مثلا کاوالی-اسفورزا در همکاری با شمار زیادی از دانشگاه ها و دانشمندان جهان کوشش کرده است که نقشه ژنتیک صد ها گروه مردم جهان و همچنین گذشته، مهاجرت، نزدیکی یا دوری و اختلاط ژنتیک آنها را به صورتی قابل سنجش تثبیت کند و رابطه این روند های ژنتیک با تاریخ و زبان گروه های مردم را توضیح دهد.

مثلا در سال های 1990 کاوالی-اسفورزا و تیم بزرگی از همکارانش برپایه تحلیل های دراز مدت آزمایشگاهی به یک کامپیوتر مجهز دستور دادند که مشخصات ژنتیک هزار نفر از چهار گوشه جهان را به پنج گروه تقسیم کند که دارای ویژگی های ژنتیک مشابهی هستند. نتیجه ای که برنامه کامپیوتر مزبور به آن رسید، با تصور خود آن انسان ها در باره گروه بندی خودشان همخوان بود: اوراسیائی غربی، آسیائی شرقی، آمریکائی بومی، گینه یائی نو و آفریقائی. اما این نام گذاری ها هنوز نشان دهنده «نژاد» آن پنج گروه انسان ها نبود که در درون هر گروه با یکدیگر شباهت دی ان ای داشتند. این در حالی است که «نژاد» با معنائی که در یکی دو سده اخیر جا افتاده، به مراتب گروه بزرگ تری از انسان ها را فرا میگیرد. با این ترتیب کاوالی-اسفورزا و همکارانش به این نتیجه رسیدند که «نژاد راهی معتبر و علمی برای دسته بندی انسان ها نیست. مثلا دو سوم اروپائی ها در ابتدا آسیائی و یک سوم آنان آفریقائی بودند، اما بعد از گذشت چند هزار سال و اختلاط و آمیزش آنان، چیزی به نام آسیائی و آفریقائی به اصطلاح «خالص» باقی نمانده است. رنگ پوست یا شکل بینی تنها و تنها عبارت از یک انطباق سطحی انسان ها به آب و هوا و محیط جغرافیائی است.»[2]

کاوالی-اسفورزا در تعریف «نژاد» میگوید: «نژاد به گروهی از افراد اطلاق میشود که بتوانیم از نظر بیولوژیک میان آن گروه و دیگر گروه های انسان ها فرق قائل شویم.»[3] اما نظر به اینکه با هر اختلاط و آمیزش، ترکیب ژن های انسان ها که به طور جداگانه از مادر و پدر به کودک آنان منتقل میشود، مرتبا در حال تغییر است، طبقه بندی تمامی مردم دنیا در چند گروه به نام «نژاد» نه علمی است و نه عملی. شاید جمعیت هائی که در جزایر کوچک و دور افتاده یا ارتفاعات کوه های بلند و به صورت منزوی زندگی میکنند، آمیختگی کمتری نسبت به مردم شهرها و حتی روستا ها نشان دهند. اما بعد از گذشت قرن ها و هزاره ها و بخصوص با پیشرفت تمدن و تکنولوژی  «در آزمایش های خود شاهد آن هستیم که  حتی جمعیت های روستا ها و شهرهای همسایه هم ممکن است با یکدیگر فرق های زیادی داشته باشند.»[4]

کاوالی-اسفورزا و همکارانش پائولو منوزی و آلبرتو پیاتسا تا جائی که نمونه های  ژنوم های جمع آوری شده امکان میداد، نتیجه بررسی های ژنتیک گروه های مختلف مردم جهان را در کتابی جمع آوری و منتشر کردند: «تاریخ و جغرافیای ژن های انسان» (1994).[5]  امروزه این مجموعه احتمالا از زبانزد ترین آثار فراگیر و جهانی در باره تاریخ و تصویر ژنتیک مردم سرتاسر دنیاست. در اینجا چکیده فوق العاده کوتاهی از مهم ترین نتایج این بررسی و تحقیقات دیگر دانشگاهی جهان در چهل، پنجاه سال اخیر داده خواهد شد که از نظر موضوع کتاب حاضر یعنی همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد.

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه)

در اینجا منظور از «آسیای غربی» بخش مهمی از «خاور میانه» شامل ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و عربستان است.  

قدیمی ترین باقیمانده های انسان مدرن که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل «انسان هوشمند»[6] در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.

در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1992) «ماتریس» و «درخت ژنتیک» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و نزدیکی داخلی و نسبی ژنتیک آنها و همچنین نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد.  در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه  کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» (دست کم 500 سال اقامت) عربی زبان به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا ایران را داشته باشند. به همین دلیل است که گفته میشود ژنتیک، تاریخ، باستانشناسی، زبانشناسی و جغرافیا علوم مرتبط و مکمل همدیگر هستند.

نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت (مثلا ایران، ترکیه، پاتان-پشتو) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوتند و آن «همگنی» و شباهت گروهی چیزی اولا نسبی و ثانیا به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.

چند توضیح دیگر: نمونه های ترک ها و چند گروه دیگر مانند اردنی ها از خود این کشور ها (در این نمونه از ترکیه و اردن) است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی با فرق های کوچک، جداگانه (مثلا همراه با کردهای عراق یا با گروه  «سوانی» از گرجستان) مقایسه و گروهبندی شده اند. در ماتریس (تصویر یک) خطوط افقی نشانگر درجه نزدیکی (ارقام کوچک تر بخصوص پائین تر از 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) و خطوط عمودی نشان دهنده رابطه عمومی این گروه ها و موقعیت آنان در این طبقه بندی است.

در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود ترکیه است. گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی (ترکمن، ازبک، دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در نیم فصل بعد بررسی خواهد شد. در آنجا خواهیم دید که از نظر ترکیب ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند. البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر فیزیکی غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب فوق چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد (…) (تقریبا هزار سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ترک ها یک تعریف سیاسی است. آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[7]

تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به همدیگر هستند. ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد قبایل ترک در آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی و دین اسلام، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) باشد.[8]

ژنتیک 18 گروه مردم آسیای غربی، کاوالی-اسفورزا (1994) (کلیک روی تصویر آن را بزرگتر میکند)
تصویر دو: درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 18 گروه مردم آسیای غربی، کاوالی-اسفورزا (1994)

در کنار مردم ترکیه، به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک به مردم سواحل خزر، کُرد، هزاره-تاجیک، کویت، ارمنی،  قفقاز شمالی و گرجی، آسوری، اردنی، دروز و لبنانی نزدیک هستند. اما جالب است که ایرانیان مجموعا در کشور های همسایه و نزدیک خود از گروه های ژنتیک هیچ کشوری آنچنان دور نیستند. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر گروه های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد

عموما درخت ژنتیک آسیای غربی را میتوان به دو دسته کوچک و به مراتب بزرگتر تقسیم کرد. دسته کوچک (در آخر رسم درخت) شامل همه اعراب جنوب بعلاوه یمنی ها به استثنای کویتی هاست. کویتی ها از نظر ژنتیک به نوعی از دیگر اعراب متمایز هستند. بعید نیست که آنها از نظر ژنتیک تحت تاثیر گروه های باستانی بین النهرین قرار گرفته اند. بادیه نشینان عرب نیز گروه جداگانه ای هستند. آنها چادر نشین هستند و در اکثر کشورهای عربی یافت میشوند. دسته به مراتب بزرگ تر این درخت عبارت از تمام گروه های دیگر ژنتیک است که در بین خود دارای فاصله ژنتیک کمتری هستند.

وضع ژنتیک در آسیای مرکزی و میانه را در نیم فصل بعد بررسی خواهیم کرد.

(ادامه دارد)


[1] ethnicity/ethnie, ethnic group

[2] The Economist, 13.09.2018

[3] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 25

[4] Idem

[5] Luigi Luca Cavalli-Sforza, Paolo Menozzi, and Alberto Piazza. The History and Geography of Human Genes, Princeton, 1994

[6] Homo sapiens sapiens

[7] Cavalli-Sforza et al: Idem, p. 243

[8] Windfuhr: IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview; Eır online, viewed on 20.02.2023… ادامه خواندن

کاشغری و فردوسی

پشت جلد چاپ اول اصل عربی دیوان لغات الترک، استانبول 1333 هجری قمری

هزار سال پیش فرهنگ نویس ترک قراخانی محمود کاشغری مناسبات طولانی مدت ایرانیان و ترکان را با این ضرب المثل ترکی قدیمی خلاصه کرده بود: «تات سیز تورک بولماس، باش سیز بؤرک بولماس»، یعنی «ترک بدون تات نباشد ( نمیتواند وجود داشته باشد، م)، (همچنانکه، م) کلاه بدون سر نباشد»[1]. تعبیر «تات» که در اینجا بکار میرود مانند «تاجیک» و «دهقان» و «عجم» به معنی «ایرانی» یا اگر دقیق تر بگوئیم «ایرانی زبان» ( نه ترکی و نه عربی زبان) است.

معیار اصلی ما در اینجا و بحث های مشابه دیگر نه تبار و نژاد، بلکه اساسا زبان است که از نظر پی جوئی تاریخی اقوام و ملل، راهنمای به مراتب قابل اطمینان تری نسبت به معیارهای دیگر است. (این بحث را در جاهای دیگر و بطور مفصل کرده ایم). حتی کاشغری میان یک نفر تات که ترکی میداند و تاتی که ترکی نمیداند، فرق میگذارد و میگوید ترک ها به تاتی که ترکی نمیداند، «سوملیم» میگویند.[2] این خود نشان میدهد که در آن دوره (یعنی هزار سال پیش) در مناطقی که کاشغری با آن آشنا بوده (عموما کاشغر و خُتن و تقاطع مغولستان، قزاقستان و قیرقزستان کنونی که خاستگاه اصلی نخستین ترک ها شمرده می شود) بخش قابل توجهی از ایرانی زبانان، یعنی احتمالا سغدیان، خوارزمیان و خُتنی ها،  ترکی هزار سال پیش این منطقه را هم میدانسته اند.

چیز دیگری که میتوان از ضرب المثل فوق استنباط کرد، نوعی وابستگی ترک ها به «تات» هاست[3] که بی شک، هم در آن دوره و هم بخصوص در دوره های بعدی، رابطه ای متقابل بوده است. در اینجا تنها به اشاره ای بسنده نمائیم که طبق آخرین بررسی های تاریخی، نخستین آشنائی های ترکی زبانان آسیای میانه و ایرانی زبانان شرقی یعنی سکا ها و تُخارها در همین منطقه و چند قرن پیش از  هزاره نخست میلادی بوده است.[4] یعنی آن وابستگی و همگرائی ترک و ایرانی که در ضرب المثل نامبرده به زبان می آید، حتی در زمان کاشغری هم تاریخی به مراتب قدیمی تر داشته است. طبعا اینجا منظور از ترکی زبانان نه ترک های کنونی ترکیه یا آذربایجان، بلکه نخستین ترکی زبانان آسیای میانه حدود 2000 سال پیش است و به همین ترتیب منظور از ایرانی زبانان شرقی نه فارسی زبانان معاصر ایران و افغانستان و تاجیکستان، بلکه سکا ها و تخارهای دو تا دو و نیم هزاره قبل است که بدون شک یک ایرانی یا افغان معاصر، زبان آنها را نمی تواند بخوبی درک کند.

به احتمال قوی همگرائی مورد بحث، در همان دوره (حدودا زمان هخامنشیان در ایران) با آشنائی، همزیستی و مناسبات دو جانبه در دشت های آسیای میانه شروع شده و همراه با فراز و نشیب های بسیاری که در تاریخ تقریبا همه اقوام همسایه دیده میشود، تقویت یافته است. به این ترتیب می توان به راحتی تاریخ نخستین آشنائی و آغاز همسایگی و همگرائی ایرانیان و ترکان را حدود 2000 سال پیش و محل آن را آسیای میانه شمرد، سرزمین هائی در شمال غرب چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی.

این قبیل روابط قومی و فرهنگی در بسیاری موارد به صورت امتزاج  و همگرائی قومی، فرهنگی و گاه حتی سیاسی در می آید. ما این روند را می توانیم در تاریخ اغلب ملل و اقوام جهان مشاهده کنیم.  اما مانند همه روابط اجتماعی دیگر، اینگونه روابط قومی همیشه خالی از مراحل مکث، شک و حتی بحران نبودند و نیستند. تائید این مدعا را می توانیم امروزه در نمونه های فراوان مهاجرت های معاصر به کشورهای همسایه و حتی دوردست و تنش های اجتماعی و سیاسی ناشی از آن ببینیم.

این همان «فراز و نشیبی» هست که چند سطر بالا در باره روابط نخستین ترکان و ایرانیان بطور کوتاه گفتیم و گذشتیم. جالب است که در چند بند دیگر همان «دیوان» کاشغری نیز نمونه هائی از این مرحله مکث، شک و شکایت را  می توانیم ببینیم. کاشغری از جمله در مقایسه «لغات» یعنی لهجه های ترکی آن دوره می نویسد: «فصیح ترین لهجه («افصح اللغات») متعلق به کسانی است که تنها یک زبان میدانند و با فارسی زبانان (یا: ایرانیان) اختلاط نمیکنند («و لم یختلط بالفارسی») و در سرزمین های دیگر ساکن نمی شوند. و کسی که به دو زبان سخن گوید و با مردم شهری اختلاط نماید، در الفاظ وی ابهام ایجاد شود.»[5] البته باید در نظر داشت که کاشغری «دیوان لغات الترک» را به عربی و احتمالا در بغداد نوشته و منظور از تالیف آن آشنائی اعراب با نظامیان ترک بوده که در دوره عباسیان از آسیای میانه آمده و در خدمت نظامی دستگاه خلافت یا حکومت های تابع آن مانند سامانیان قرار داشتند. جالب است این را هم بدانیم که به باور کاشغری «فصیح ترین» لهجه ترکی آن دوره، «ترکی خاقانی» یعنی ترکی دولت قراخانی بود که خود کاشغری نیز به نوعی با این دولت در ارتباط قرار داشت. او در عین حال در طبقه بندی «لغات» یا لهجه های ترکی آن دوره، ترکی را جدا از «ترکمانی اغوزی» و بسیاری از لهجه های دیگر ترکی می شمرد که با فارسی اختلاط یافته و واژگان و ترکیبات «اصیل» ترکی را از دست داده اند.

بسیاری از ایرانیان چندان آشنائی با محمود کاشغری و دیوان او ندارند. اما شکایتی مشابه و لیکن بسیار گسترده تر و عمیق تر از آنچه که در مورد کاشغری و موضوع «پاکیزگی» زبان ترکی دیدیم، نگرانی، شِکوه و حتی «الَم تاریخی» ظاهرا پایداری است که در ذهنیت بسیاری از ایرانیان جا افتاده و در درجه نخست متعلق به حکیم ابوالقاسم فردوسی است. سخن از شِکوه نامه معروف «پادشاهی یزدگرد» شاهنامه فردوسی در رابطه با شکست ساسانیان و فتح ایران از سوی اعراب و در کنار آن، نفوذ و گسترش ترکان در ایران تاریخی است که، از نگاه فردوسی، باعث اختلاط به اصطلاح «ایرانی اصیل» با ترک و تازی و پیدایش ابهام، بی بند و باری و زوال اجتماعی و سیاسی در ایران شده است:

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر

به رنج یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش همی‌ننگرد

ز پیمان بگردند وز راستی

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگجوی

سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر

نژاد و هنر کمتر آید ببر

رباید همی این ازآن، آن ازین

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود

دل شاهشان سنگ خارا شود

شود بندهٔ بی‌هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی رانمانَد وفا

روان و زبان ها شود پر جفا

از ایران و ترکان و از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بوَد

سخن ها به کردار بازی بوَد[6]

قبل از آنکه کاشغری و فردوسی را عجولانه و تنها بر پایه این نقل قول های مختصر مقایسه کنیم، باید بگوئیم که همین بیت های فردوسی آشکارا نشان میدهند که درک ایرانی هزار سال پیش فردوسی از تعبیر «نژاد» فرسنگ ها از درک قرون نوزدهم و بیستم اروپائی «رِیس»[7] به معنی طبقات معین و منسجمی از انسان ها با ویژگی های بیولوژیک خاص (مثلا رنگ پوست یا شکل چشم) که ما آن را بدون مکث و تاملی به صورت «نژاد» ترجمه کرده ایم، فاصله دارد. هیچ گفته ای روشن تر از این ابیات فردوسی یافت نمی شود که نشان دهد در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» نه رنگ پوست و شکل ظاهری، فیزیکی و بیولوژیک انسان ها، بلکه صفات و خصایل والای انسانیت و آزادگی آنهاست. این همان چیزی است که فردوسی را دل آزرده کرده است. از نگاه او، انسان های محیط اجتماعی خراسان و ایران آن روزگار شامل ایرانی و عرب و ترک اختلاط و امتزاج یافته و خصوصیات «اصلی» خود را گم کرده اند. در نتیجه این اختلاط آنها (به نظر فردوسی) نه خصوصیات ایرانیان را دارند و نه عادات و رسوم ترک ها و اعراب را. محصول این اختلاط معجونی است که هیچکدام از آن «نژاد» ها نیست، بلکه ستمگر، بی هنر، سنگدل، لاف زن و بی کردار است. یقینا اینها تعریف این یا آن «نژاد» طبق تعاریف اروپائی قرن نوزدهم و بیستم نیستند.

جالب است بخاطر بیاوریم که کاشغری (1005-1102 م.) و فردوسی (940-1019 م.) هر دو کم و بیش در یک دوره زیسته اند. زبان شناس و فرهنگ نویس ترک که شیفته زبان خود بود، چهارده سال قبل از درگذشت شاعر میهنی ایرانیان به دنیا آمده است. هردوی آنها پنج، شش قرن بعد از ظهور اسلام، فروپاشی ساسانیان، حکومت خلفای عرب و دیرتر موج مهاجرت و حکومت ترکان غزنوی و قراخانی درست در مرکز این تحولات توفانی قرار داشته اند: بغداد و خراسان. فردوسی (با وجود همه  روایات متناقض بعدی) مورد حمایت یک سلطان اصالتا ترک، اما ترکی و فارسی زبان یعنی محمود غرنوی قرار داشت و محمود کاشغری فرهنگ سه جلدی لهجه های ترکی خود را برای آشنائی دستگاه خلافت عربی عباسی در بغداد و به زبان عربی آماده کرده بود.  

به نظر گلدن «تصویری که کاشغری و دیگر دانشمندان مسلمان از ایرانیان یکجا نشین شده آسیای مرکزی ترسیم میکنند، جمعیتی است که در روند ترک (زبان، -م.) شدن قرار داشت، و احتمالا حتی در مرحله نهائی این روند بود.»[8] به نظر میرسد در اینجا انگیزه اصلی کاشغری نیز مانند فردوسی یک نگرانی مشابه حاکی از اختلاط و تضعیف فرهنگ و زبان «خودی» بوده  و نه بد گوئی یا نفرت نسبت به فرهنگ و زبانی «غیر خودی».

اگر «دیوان» کاشغری و شاهنامه فردوسی را با دقت، خونسردی و انصاف بیشتری بخوانیم و هر دو را در چارچوب تاریخی و اجتماعی حوادث آن دوره مشخص بررسی کنیم، نمی توانیم نادیده بگیریم که دغدغه هر دوی آنان، نه دشمنی با زبان و فرهنگ اقوام یکدیگر، بلکه پاسداری از زبان و فرهنگ خودی بود.

اما احتمالا  نه کاشغری و نه فردوسی، آنگونه که ما امروز میدانیم، هنوز دقیقا نمی دانستند که زبان و فرهنگ «ایران و ترکان وتازیان» حتی در زمان حیات آنان نیز آمیزه ای از اقوام و فرهنگ های صد ها سال قبل از خود بودند، که این آمیزه قرن ها بعد از آنها نیز مختلط تر خواهد شد و اجزای معجون «دهقان و ترک و تازی» دوره کاشغری و فردوسی دیگر قابل تفکیک و تجزیه نیست.


زیرنویس ها

[2] Ibid.: 361

[3] Peter B. Golden: Turks and Iranians, in Johanson, Lars and Bulut, Christiane: Turkic-Iranian Contact Areas, Harrassowitz, Wiesbaden 2006, p. 18

[4] در این باره منابع علمی و جدی معاصر فراوانند. از جمله ن. فهرست منابع در پایان این کتاب.

[5] کاشغری: دیوان لغات الترک (اصل عربی)، تالیف 466 هجری (قمری)، جلد اول، چاپ 1333 (ق.)، ص. 29

[6] فردوسی: شاهنامه، پادشاهی یزدگرد (کوتاه شده از طرف .م)

[7] English: race; German: Rasse

[8] Golden: Introduction, p. 229… ادامه خواندن

صفحه جدید تاریخ: صفویان

برآمدن صفویه

جنبش صفویه که در اواخر قرن پانزدهم حکومت آق قویونلو و باقیمانده های قراقویونلو ها را سرنگون کرده و در نهایت با تاسیس دودمان صفوی ایران را از نظر سیاسی و مذهبی متحول نمود، در آذربایجان ریشه گرفته، رشد نموده بود.

دویست سال پیش از تاجگذاری شاه اسماعیل اول، طریقت صفویه در اردبیل از طرف شیخ صفی الدین اسحاق (1252-1334 ق.) بنیان گذاری شد که نخستین مرشد این طریقت بود و نام طریقت نیز از اوست. صفویه در ابتدا طریقتی عرفانی بود که مانند صد ها زاویه و طریقت دیگر بعد از حمله مغول به وجود آمده بود. آنان زهد و عبادت را در پیش گرفته بودند  و اگرچه از ابتدا در پی تحکیم نفوذ مذهبی و دنیوی خود بودند، اما مستقیما در امور سیاسی زمان خود یعنی حکومت های  ایلخانی و تیموری مداخله نمی کردند.  مرشدان صفویه در نظر مریدان خود دارای صفات ماوراء طبیعی و معجزات بودند.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و با کمک فرزند و جانشین او، شیخ صدرالدین موسی، نوشته شده، «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نسَب جد بزرگ شیخ صفی «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود.[1] از این جهت بسیاری مورخین شیخ صفی را اصالتا به کردستان منسوب شمرده اند. به نظر احسان یارشاطر شیخ صفی ایرانی تبار، فارسی زبان و سنی مذهب بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده و دوزبانه بوده اند.[2]

نوادگان شیخ صفی و بخصوص شیخ جنید و شیخ حیدر (پدر شاه اسماعیل) که طبق سنت مرسوم، رهبری طریقت را بر عهده گرفتند، از دو نظر سمت و سوی جنبش صفویه را تغییر دادند. اولا از نظر سیاسی، این مرشدان طریقت و نمایندگان آنان که «خلیفه» نامیده می شدند، هدف مشخص به دست آوردن حکومت حتی از راه نظامی را در پیش گرفتند و ثانیا از نظر مذهبی، آنها از دوره جنید به بعد به شیعه دوازده امامی و غالی گرویدند که به امامان شیعه و حتی مرشدان طریقت خود عملا مقام الوهیت قائل بود. اگرچه خود شیخ صفی به قول اکثر پژوهشگران سنی مذهب بوده و ادعای سیادت نداشته، جانشینان بعدی او و بخصوص شاه اسماعیل خود را مستقیما منسوب به آل علی می شمرد («آنام دیر فاطمه، آتام علی دیر» یعنی مادرم فاطمه و پدرم علی است).  مریدان شیوخ صفوی کشته شدن در راه امامان شیعه و «نمایندگان» آنان یعنی جنید، حیدر و بعد ها اسماعیل را «شهادت» و راه وصول به «جنت اعلی» می شمردند. مرشدان ظاهرا بر این باور بودند که اسماعیل به راستی «ظل الله» یعنی سایه خدا و نماینده امام غایب بر روی زمین است. خود شاه اسماعیل نیز در اشعار ترکی خود بار ها امام اول شیعیان علی بن ابیطالب را به عنوان مقامی الهی ستوده، او را «حق» و «کردگار» و خود را «حقین سری» (سرِحق) نامیده و یا مریدانش را به سجده در مقابل خود وا داشته است. این قبیل نمونه ها از سوی بسیاری مورخین به عنوان نشانه های آشکار ادعای الوهیت تعبیر شده است.[3]

قزلباش ها

جنید و حیدر شخصا طی سفرهای متمادی در آذربایجان، قفقاز و شرق آناتولی به بسیج و تعلیم مذهبی و نظامی طرفداران خود پرداختند. پشتوانه مردمی آنان اساسا ایلات ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد در این مناطق مسکون شده و به تدریج به صورت نیروئی سیاسی در آمده بودند. این گروه های ایلاتی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان قدرت چندانی برای عرض اندام مستقل سیاسی نداشتند، اما همزمان با فروپاشی آخرین حکمرانان تیموری در غرب ایران و شرق آناتولی وارد صحنه سیاسی منطقه شدند. دو گروه بندی اصلی این ایلات، قراقویونلو ها و آق قویونلوها بودند که در فصل گذشته به آن اشاره شد. مهم ترین ایلات ترک زبان اغوز که تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی مرشدان، خلیفه ها و مریدان صفوی قرار گرفته بودند، عبارت بودند از شاملو، استاجلو، تکه لو، بیات، روملو، قاجار، قرامانلو، افشار، ذوالقدر و تیره های مختلفی از ایلات  دیگر اغوز. آنها بعد ها بدنه نظامی لشکریانی را تشکیل دادند که شاه اسماعیل و سلسله صفوی او را بر سر کار آورده و تا مدت ها آن را محافظت نمودند. به گفته مورخین، همه آنان ابتدا به غرب ایران، آناتولی، عراق عجم و شام مهاجرت کرده بودند، اما بعد ها اساسا با تشویق و ترغیب صفویان (و بنا به روایات دیگر، ابتدا با تشویق تیمور لنگ و دیرتر آق قویونلوها) به ایران باز گشتند.[4] بدون شک اختلافات گروه های ایلاتی نامبرده با حکومت نوپای عثمانی نیز که در پی تحکیم قدرت دولتی خود و کاهش مناسبات و اصول زندگی عشیره ای و ایلاتی بود، در روند «بازگشت به شرق» این ایلات نقش مهمی داشت.[5] رزمندگان این ایلات را که پس از شیخ جنید کلاهی سرخ با دوازده نشان یادآور دوازده امام شیعه بر سر داشتند، «قزلباش» می نامیدند.

برآمدن صفویان که در زمینه کنار زدن قراقویونلو ها و آق قویونلو ها انجام گرفت، نخستین قدم در ایجاد دولت جدید ایران در برابر دولت عثمانی بود. ایلات اغوز ترکمن در این روند نقشی کلیدی داشتند.

مینورسکی می نویسد «در دوره حکومت دو سلسله ترکمن آق قویونلو و قراقویونلو، ایلات ترک زبانی که در زمان سلجوقیان به سوی ارمنستان، شمال عراق، شام و آناتولی رفته بودند، به سمت شرق (یعنی ایران، -م.) بازگشتند. در نتیجه بخش های پراکنده شده مردم واحد اغوز به یکدیگر پیوستند و بدین ترتیب ایران با مشخصات ترکمنی لبریز گردید.»[6] از این جهت، به نظر مینورسکی، «صرفنظر از اینکه صفویان در بیداری ملی ایرانیان چه نقشی بازی کرده اند، چندان بیمورد نیست که اوایل سلسله صفوی را دوره سوم مهاجرت ترکمن ها از غرب به سوی شرق شمرد. اکثریت بزرگ حامیان شاه اسماعیل یکم وابسته به ایلات مستقر در آسیای صغیر (ترکیه کنونی، م.)، سوریه و ارمنستان همراه با مخلوطی از ایلات جدا شده از گروه های به یکدیگر رقیب آق قویونلو و قراقویونلو بودند.»[7]

تقسیم شیرینی پیروزی

شاه اسماعیل بعد از غلبه بر باقیمانده های حکومت آق قویونلو، قراقویونلو و  همچنین پیروزی بر فرخ یسار، آخرین شیروانشاه در شمال ارس، در سال 1501 در تبریز به عنوان «پادشاه ایران» تاج بر سر نهاد و با کمک همان نیروهای قزلباش که اکثرشان از آناتولی به او پیوسته بودند، در مدتی نسبتا کوتاه اکثر سرزمین های ایران کنونی بعلاوه شرق قفقاز و بغداد را تحت کنترل خود در آورد.

بعد از دو، سه قرن ناروشنی در مرزهای ایران و آناتولی که با زوال سلجوقیان شروع شده و با دست به دست شدن این سرزمین ها بین حکومت های کوچک و بزرگ ایلخانان، تیموریان و حکومت های قبایل ترکمن تشدید شده بود، بالاخره مرزهائی شکل میگرفتند که بنا بود برای چند قرن بعد بین ایران و عثمانی کم و بیش ثابت بمانند. هنوز مرزهای شرقی در خراسان و سیستان همچنان ناروشن بودند، زیرا از طرفی حکومت باقیمانده های تیموریان و از سوی دیگر حملات ازبکان همچنان ادامه داشت – تا اینکه اسماعیل این سرزمین ها را هم کم و بیش به امپراتوری جدید صفوی علاوه نمود. کم و بیش، البته، و نه مانند مرزهای ایران در قرن بیستم و قرن حاضر.

بسیاری مورخین گفته اند که به دنبال دو، سه قرن دوره ملوک الطوایفی بعد از سلجوقیان، در آمدن اکثر سرزمین های ایرانی تحت لوای یک حکومت واحد و نسبتا منسجم، مهم ترین دست آورد اسماعیل بود. اما بهائی که برای این دست آورد پرداخت شد، چشمگیر بود. قزلباشان فرماندهی لشکر و حکومت های محلی تقریبا همه ایالات و ولایات این ایران جدید و نسبتا متحد را به دست خود گرفتند.

در این مرحله نهائی تخمین تعداد کل نیروهای ایلات فاتح قزلباش مشکل است. اما منابع تاریخی نوشته اند که تا فتح تبریز بیش از هفت هزار نفر از جنگجویان قبایل ترکمن روم (آناتولی) و شام که همگی قزلباش نامیده میشدند، همراه با سران و فرماندهان خود در لشکر اسماعیل حضور داشتند. در این منابع، ایلات و طایفه های قزلباش که حکومت شاه اسماعیل اول صفوی را بر سر کار آوردند و در دوره جانشین او شاه طهماسب اول نیز هنوز فعال بودند، چنین ثبت شده اند:[8]

ایلات دخیل در تاسیس پادشاهی صفویان

  1. شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (تابستان ها در شرق آناتولی)
  2. تکلو از جنوب آناتولی (آنطالیه، اسپارتا، منتش)
  3. ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی (ماراش یا مرعش، یوزقات)
  4. استاجلو (استاجه لو) از شرق آناتولی
  5. روملو از شرق و مرکز آناتولی (سیواس، آماسیه و توقات)
  6. افشار از آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  7. قاجار از شمال و شرق آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  8. قره‌مان ، قارامان) از جنوب آناتولی و اطراف قونیه
  9. ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
  10. آناتولی و شمال عراق
  11. ترکمان (بیشتر در شرق و جنوب ترکیه. این تعبیر در دولت عثمانی به ترک هائی اطلاق میشد که به چادرنشینی ادامه میدادند و نسبت به دولت عثمانی و جمع آوری مالیات سرکشی مینمودند.)
  12. آلپائوت، آغاچری، سعدلو (احتمالا همه از باقیمانده های قراقویونلو)، ایسپیرلو، ورساق، چپنی، عربگیرلو، تورغودلو، بزجلو، اجبرلو، خنسلو
  13. تعداد اندکی از طایفه ها و امیران جغتای (گرایلو) و کُرد.

این فهرست برپایه کتاب معروف مورخ ترک فاروق سومر با عنوان «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (ترجمه فارسی، تهران 1371) تهیه شده است.

در تاریخ، نخستین فهرست های قبایل قزلباش در اوایل صفویان منتشر شده است. مثلا در نخستین سال های سده هفدهم م. فهرستی از طرف شخصی به نام «اُلغ بیک» یا اُروج بیک معروف به «دون ژوان ایران» از قبیله بیات تهیه شد که همراه با سفیر شاه عباس به اسپانیا سفر کرده بود. او در این فهرست که در اسپانیا منتشر شده، از 32 قبیله نام می بَرد و علاوه میکند که «این سی و دو خاندان اشرافی[9] در ایران صاحب بالاترین نفوذ و قدرت هستند. هر حاکمی که به هر شهر ایران منصوب شود، لزوما و حتما باید از اشراف قبایل نامبرده باشد.»[10] باید توجه کرد که بخاطر املای اسپانیائی متن، تشخیص برخی نام های این قبایل چندان روشن نیست.  [11]

فهرست  قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی»

1. استاجلو، 2. شاملو، 3. افشار، 4. ترکمان، 5. بیات، 6. تکه لو، 7. هرماندال (؟)، 8. ذوالقدر، 9. قاجار، 10. قرامانلو، 11. بایبورتلو، 12. ایسپیرلو، 13. اوریات، 14. چاوشلو، 15. آسایش اوغلی، 16. چمیش گزکلو، 17. سازوزولاچلو (؟)، 18. قاراباجاقلو، 19. باراچلو (؟)، 20. قوینوریلو (؟)، 21. قیریقلو (یا قیرقلو)، 22. بوزچالو، 23. ماه فقیهلو، 24. حمزه لو، 25. سولاقلو، 26. محمودلو، 27. قراچماقلو، 28. قراقویونلو، 29. کوسه بایزلو (؟)، 30. پیکلو (؟)، 31. اینانلو (؟)، 32. کهگیلو.   

بعضی منابع دیگر نام برخی دیگر از طوایف مانند بهارلو و غیره را نیز داده اند، اما دیگران این تیره ها را شاخه ای از قبایل بزرگتر محسوب نموده اند. نام بعضی قبایل دیگر اصولا روشن نیست. نام بعضی قبایل با آخرین محل سکونت آنان مرتبط است، مثلا شاملو از جانب شام (حلب) یا سوریه و یا روملو از شرق و جنوب آناتولی. افشار، بیات، ذوالقدر  و ورساق از آن عده قبایل ترک بودند که «از قبایل اصلی اغوز»[12] شمرده میشدند. یعنی احتمالا این عده از قبایل مستقیما از خراسان و ایران (و در نمونه افشار اصالتا از آسیای میانه) آمده بودند و نه مانند شاملو از طرف شام. البته در اینجا موضوع بر سر زمان پیوستن آنان به اردوی قزلباشان است و نه لزوما اصالت جغرافیائی تعلق آن قبیله، یعنی با در نظر گرفتن سلسله مراتب تاریخی به احتمال بسیار قوی قبایل شاملو و روملو نیز اصالتا اهل شام و روم نبودند، بلکه آنها هم مانند دیگر قبایل ترک زبان در زمان سلجوقیان یا غزنویان از آسیای میانه به ایران، روم و شام مهاجرت کرده بودند.

این قبایل که اکثریت بزرگ آنان از شاخه اغوز ایلات ترک زبان آسیای میانه بود، بعد از فتح خراسان از طرف سلجوقیان در سال 1040 م. به تدریج ابتدا به ایران و سپس آناتولی، عراق و شام مهاجرت نموده بودند. آنها در داخل خود متشکل از تیره ها و طایفه های مختلف بودند که پیوسته بخاطر مهاجرت، جنگ، وصلت و مرگ و میر کوچک تر یا بزرگ تر میشدند یا نام های دیگری میگرفتند. نام بعضی از این ایلات (مثلا افشار) در منابع قدیمی تر مانند «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز ذکر شده است. اما نام بسیاری از ایلات مزبور منسوب به رئیسان و امیران آن دوره و یا آخرین محل یا منطقه سکونت و مهاجرت آنان است. از این جهت جای شگفتی نیست که این نام ها بعد از مدتی تغییر یافته و یا از بین رفته اند. به هر حال اکثریت بزرگ این ایلات، تیره ها و طایفه ها امروزه پس از گذشت بیش از 500 سال به عنوان قبیله و طایفه از بین رفته و در جوامع معاصر شهر نشین یا حتی روستائی منطقه اساسا در نام های خانوادگی اشخاص، نام برخی روستاها یا خود پنداری های قومی  برخی افراد و گروه ها باقی مانده اند.

شاه اسماعیل از همان ابتدا و بخصوص پس از نبرد مرو (1510) و دفع دست اندازی های شیبک خان ازبک، شروع به واگذاری حکومت بسیاری از شهرها و ولایات فتح شده به امیران قزلباش نمود. در چند سال نخست این فتوحات، تقریبا همه امیرانی که به حکومت شهرها و ولایات منصوب شده اند، تنها با یک استثناء[13] منسوب به قبایل قرلباش بودند. اما این وضع بزودی به حالت متعادل و متوازن درآمد. یعنی به نظر میرسد تشخیص «دون ژوان ایرانی» مبنی بر اینکه همه امیران صفوی در همه شهرها منسوب به این قبایل بوده اند، دقیق و کامل نیست. مدتی بعد از نبرد اصلی مرو با ازبکان شیبانی، شاه اسماعیل یک امیر ایرانی را فرمانده عملیات جدیدی علیه ازبکان نمود. در نتیجه بسیاری از فرماندهان ترک قزلباش که جنگ تحت فرماندهی یک ایرانی را «عار» میشمردند، از شرکت در نبرد خودداری نمودند و این حادثه احتمالا باعث شکست لشکر اسماعیل و پیشروی ازبکان به مشهد گردید.[14] اصولا ایلات قزلباش که هنوز غالبا کوچ نشین بودند، برخلاف رئیسان و فرماندهان خود که همراه با نیروهای حکومتی در شهرها می زیستند، «به دور از مردم بومی ایرانی زندگی میکردند و آنان را با کمی تحقیر تات یا تاجیک می نامیدند.»[15] به این موضوع کمی بعد باز خواهیم گشت.

قبیله های قزلباش مانند اکثر قبایل در سرزمین های دیگر ترکیبی سیال و پیوسته متغیر داشتند، تا جائی که ترکیب قومی و حتی نام های آنان ممکن بود در عرض چند سال یا دهه تغییر کند، از بین برود، یا نام دیگری بگیرد. اکثریت بزرگ قبایل قزلباش ترک زبان بودند، اگر چه در میان آنان، اقلیت های کوچکی از قبایل و طایفه های کُرد (کلهر، پازوکی، چمیش گزکلو)،  مغول (اویرات)، لُر، عرب و ایرانی (تالش) هم وجود داشت. از سوی دیگر اکثریت بزرگ قبایل قزلباش که به ایران آمدند و به لشکریان شاه اسماعیل پیوستند، از آخرین سرزمین های مسکونی خود در شام و آناتولی (بخصوص شرق و جنوب آناتولی) به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند.

همزمان با گسترش سلسله جدید صفوی در ایران، کدام افراد از کدام قبایل به کدام مناصب تعیین شدند؟

اولا پس از تاجگذاری در تبریز، شاه اسماعیل حسین بیگ شاملو را «وکیل» (به تعبیر کنونی معاون) و «امیر الامرا» یا فرمانده کل لشکریان خود قرار داد. حسین بیک از زمان شیخ حیدر جزو خلفا یعنی مبلغین معروف طریقت صفوی بود. او از دوره کودکی اسماعیل که در خفا می زیست، وظیفه سرپرست مذهبی و سیاسی اسماعیل را برعهده داشت. قبیله شاملو یکی از ایلات بزرگ ترکمن بود که از زمان شیخ جنید تحت لوای مذهبی و نظامی صفویه قرار گرفته و جزو قزلباشان درآمده بود. شاملو ها قبل از صفوی تابستان را در جنوب سیواس و زمستان را در حلب سوریه می گذراندند. پس از کسب قدرت و تاجگذاری، شاه اسماعیل با مشاهده افزایش بیش از حد قدرت حسین بیک و کلا امیران قزلباش، او را از مقام امیرالامرا برداشت و به جای او امیر نظم زرگر رشتی را که در تاریخ ها «تاجیک» یعنی ایرانی الاصل نامیده شده، به این مقام منصوب نمود. البته حسین بیک شاملو بعد ها به مقام های حاکم شیروان و هرات منصوب شد.

به همین ترتیب فرزندان و نزدیکان دیگر امیران قزلباش که در جنگ های صفوی مهارت و موفقیت نشان میدادند، به حکومت شهر ها و ولایات مختلف تعیین میشدند و گاه به دلایل گوناگون مورد خشم و توبیخ شاه اسماعیل و جانشینان او قرار میگرفتند. بدون شک موفقیت های نظامی یا دوستی و آشنائی های شخصی در انتصاب اشخاص به مقام امیر و حاکم یک محل نقش مهمی بازی میکرد. اما در مجموع به نظر میرسد انتصاب افراد به عنوان امیر به نقاط مختلف کشور امری تصادفی بود، طوری که چندان معلوم نمی شد چه کسی  از کدام قبیله و طایفه چرا به فلان محل و ولایت منصوب شده است. در نتیجه مثلا افشار ها به خوزستان[16]، اصفهان، آذربایجان غربی، کهگیلویه، و بخشی از کردستان منصوب شدند، ذوالقدر به فارس، استاجلو به آذربایجان و عراق عجم و بخشی از  طوایف کُرد (احتمالا کردهای شیعه) به قسمت هائی از خراسان.

در اینجا از دو نوع انتصاب یا اعزام سخن می رود: یکی انتصاب و اعزام امیران و افراد جداگانه به عنوان حاکم یا «والی» به شهرها و ولایات مختلف و دیگری اعزام یک قبیله و طایفه به محلی و طبق نقشه مشخصی مانند کاهش تشنج میان قبیله های گوناگون و رقیب و یا اعزام تمامی یا بخشی از یک طایفه و قبیله به مناطق مرزی (بخصوص آذربایجان و کردستان برای مقابله با عثمانی و صفحات شمالی و شرقی ایران برای دفع حملات ازبکان).

یکی دو نکته دیگر را نیز نمیتوان از نظر دور داشت. همچنانکه در مورد حسین بیک شاملو دیدیم، امکان داشت که پادشاه امیری از این قبایل را به حکومت ولایتی دوردست منصوب کند، در حالیکه قبیله او منطقه مهاجرت و چادرنشینی دیگری داشت. یعنی هیچ هم شرط نبود که امیر یک ایل و خود آن ایل در یک محل باشند. این نیز احتمالا باعث تضعیف روابط و وفاداری میان امیران و قبایل آنها گردیده است. همچنین خود یک ایل هم لزوما همیشه در یک محل نمی زیست یا مهاجرت نمی کرد. احتمال پراکنده شدن تیره ها و طایفه های یک ایل در اقصی نقاط ایران یا ترکیه بسیار زیاد بود و این روند با روند همزمان و تدریجی یکجا نشین شدن ایلات مزبور همخوانی داشت. از طرف دیگر از همان ابتدای مهاجرت قبایل ترک به ایران و آناتولی مشاهده میشود که پیوسته بخشی از آنان (در ابتدای کار بخش کوچکی) یکجا نشین شده و به کشاورزی و دامداری بدون مهاجرت پرداخته اند و این تعداد رفته رفته بیشتر شده است. این نیز به نوبه خود اهمیت سیاسی و نظامی قبیله ها را به تدریج کاهش داده است، زیرا در این شرایط تعداد کمتری از مردان قبایل مزبور تیر و شمشیر به دست گرفته، به خدمت امیر قبیله یا پادشاه درآمده اند. به این تحولات باید سیاست های برنامه ریزی شده پادشاهان صفوی و متعاقبین افشار، زند و قاجار آنان را نیز اضافه کرد. مانند همه دوره های دیگر در تاریخ تقریبا همه کشورهای دیگر، پادشاهان اساسا به فکر حفظ و تحکیم و حتی در صورت امکان گسترش قدرت و درآمد خود بوده اند. آنها به همین دلیل سعی کرده اند از قدرت گرفتن بیش از حد اشخاص و گروه های اجتماعی که میتوانستند قدرت پادشاه را به چالش بکشند، پیشگیری نمایند. در نمونه شاه اسماعیل و جانشینان او (بخصوص شاه طهماسب اول و طبعا شاه عباس بزرگ) اقدامات مشخص و اغلب موثری در جهت جلوگیری از تجمع، تمرکز و یکرنگی گروه های اجتماعی و قومی شده است، تا جائی که بسیاری از ایلات ترک  (هم به صورت خود خواسته و هم برنامه ریزی شده از طرف شاه یا سلطان) به ولایات مختلف ایران و آناتولی پخش شده اند. این نیز به تدریج به همرنگ تر شدن اجتماعی، قومی و به اصطلاح «ملی» دولت های پیشا مدرن ایران و ترکیه کمک نموده است.

برخی منابع آورده اند که شاه اسماعیل به دنبال حدود 500 سال حاکمیت دودمان های ترک تبار و ایلخانی، به طور نمادین از طرف جمعیت بومی ایران تاریخی، ایران و ایرانیت را احیا کرده است.  به نظر رویمر که این پرسش را مطرح میکند، [17] فرق اصلی بین شاه اسماعیل و پادشاهان ترکمن پیش از او در امتیازهائی است که اشرافیت بومی ایرانی به دست آورده اند. بدون شک در دوره دو سلسله ترکمنی و پیشینیان تیموری و ایلخانی آنان نیز اندیشه ایران و احیای ایرانیت پیوسته وجود داشته است. آنها احتمالا جهت توجیه و بر حق جلوه دادن حاکمیت خویش، خود را وارثان طبیعی ایرانشهر و پادشاهان آن میدانستند.[18] با اینهمه، به نظر رویمر،[19] تاثیر و نفوذ زمین داران، تاجران، وزیران، و اهل فرهنگ ایرانی در دوره آق قویونلو و قراقویونلو اساسا محدود به نیازهای سلاطین و امیران ترک تبار بود، در حالیکه شاه اسماعیل که خود جزو زمین داران ایرانی محسوب میشد، روابطی تنگاتنگ با اشراف زمین دار ایرانی داشت.

شاه اسماعیل در حالیکه خود را احتمالا بسیار مدیون کمک نظامی ایلات قزلباش می دانست، انحصار قدرت نظامی امیران ترک را به تدریج به حالت متوازن در آورد و به صورت چشمگیری، حتی در حوزه نظامی به ایرانیان بومی امکانات روزافزونی مهیا کرد. این کوشش ها در عین حال که توازن قومی در جامعه ایرانی را تقویت بخشید، به ترکان اصالتا کوچ نشین نیز شرایط یکجا نشین شدن، در هم شکستن محدوده نظامی یا دامداری و سهم گرفتن در حوزه های دیگر اجتماعی از جمله کشاورزی، تجارت، دین و فرهنگ را نیز مهیا نمود. از طرف دیگر ناگفته پیداست که شاه اسماعیل دوزبانه (فارسی و ترکی)، هم به عنوان یک ایرانی تبار و هم از نظر وصلت های اجدادش با ترکمن ها و حتی شاهدخت های مسیحی و رومی دلیلی نداشت که نظر و احساس مثبت کمتر یا بیشتری نسبت به ایرانیان و یا قبایل ترکمن داشته باشد.

به نظر رویمر که فصل «صفویان» در «تاریخ کمبریج ایران» را به قلم آورده است، «دست آوردهای غیر قابل انکار شاه اسماعیل عبارت بودند از تاسیس یک امپراتوری که مرزهای آن کم و بیش مشابه مرزهای ایران معاصر است، سازماندهی سیاسی این سرزمین ها، انسجام نسبی در داخل، و پاسداری آن در مقابل دشمنان خارجی»[20] بخصوص عثمانیان در غرب و ازبکان در شرق. رسمیت دادن سرکوب گرانه به مذهب شیعه دوازده امامی و اجرای این سیاست با راه های وحشتناک شاید  در شرایط پانصد سال پیش کمک کوچکی به یکجا ماندن دولت و مردمان ایران کرده باشد، اما بدون شک نتایج این سیاست مذهبی در دوره معاصر اسفناک است. برخلاف تصوراتی که در برخی آثار تاریخ نویسی معاصر به چشم میخورد، دولت صفوی هیچگونه خصوصیت ملی از خود نشان نداده است.[21] به هر تقدیر اندیشه ها و دغدغه های ناسیونالیستی، آنگونه که در دوره معاصر رایج شده، در آن دوره موجود نبود. از سوی دیگر شاه اسماعیل در مقایسه با حکومت های آق قویونلو و قراقویونلو هیچگونه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران انجام نداد. نظام سیاسی و اجتماعی صفوی همان نظام استبداد شرقی و مطلقه بود  – با یک فرق اساسی و آن اینکه شاه اسماعیل به این نظام رنگ و روی غلیظ مذهبی شیعه داد.

تنش ترک و ایرانی

در فصل های قبل هم دیدیم که پس از حمله اعراب و شکست ساسانیان، ایرانیان بومی نام «عجم» (به معنی «غیر عرب»)گرفته بودند و پس از فتوحات غزنویان و سلجوقیان برای تمایز بین ترک زبانان و ایرانیان بومی به بومیان ایرانی زبان صرف نظر از قومیت و منطقه زیست آنان «تات» یا «تاجیک» میگفتند. به نظر رویمر در اوایل صفویان دو بخش جامعه ایرانی از یکدیگر متمایز بود: ترک ها و ایرانیان. «آنها نه تنها از نظر زبان و عادات و سنن، بلکه در عین حال از نگاه خاستگاه و فرهنگ نیز با یکدیگر فرق داشتند. در حالیکه بخش ترکی این جامعه را اعضای ایلات ترک زبان و غالبا دامدار یا جنگجو تشکیل میداد، ایرانیان عبارت از دهقانان و کشاورزان سنتی و جا افتاده و طبقات شهرنشین بازرگان و صنعتگر بودند.  این دو گروه اجتماعی در شخصیت شاه اسماعیل اختلاط یافته و درآمیخته بود.»[22] نمیتوان حدس زد که تمایل درونی شاه اسماعیل به کدام طرف بوده و آیا او اصولا چنین احساسی داشته است یا نه. اما با اطمینان میتوان گفت که تفسیرهای ملی و قومی یا زبانی در تمایز ترکان و ایرانیان بومی در این دوره (و به درجه بیشتری بعد از آن) با واقعیت های تاریخی آن دوره مغایر هستند. پیش از همه چیز، این نوع نگرش های «ملی گرایانه» و ناسیونالیستی پدیده مدرنی است که در سده های نوزدهم و بیستم از اروپا به خاورمیانه آمده است. در آن دوره رقابت ترکان و ایرانیان در داخل دولت صفوی نه به خاطر ترک زبان یا فارسی زبان بودن یا «اصالت» نژادی و قومی و یا تاریخ مهاجرت آنان به سرزمین ایران، بلکه اساسا منعکس کننده اختلاف بین وارثان یک پیروزی بود. در یک طرف جنگجویان ترک نقش کلیدی و نظامی خود را در بر سرکار آوردن حکومت صفوی در نظر داشتند. در طرف دیگر اشراف و دولت داران ایرانی احتمالا در کنار احساس «صاحبخانه بودن»، مدعی مدیریت موفقیت آمیز سرزمین تاریخی خود بودند. این در حقیقت ادامه همان «تقسیم کار و وظایفی» بود که پس از سقوط سامانیان و آل بویه ایرانی در دوره های ترکان، و حتی ایلخانان مغول مشاهده میکنیم، همان سنت جدید دولت داری که در فصل های گذشته این کتاب نیز با عنوان «دولتداری ترکی-ایرانی» به بحث گذاشته شد. در آن دوره ها نیز صرفنظر از اینکه پادشاه کیست و اکثریت سپاهیان او که ضامن بقای دولت بودند، به کدام گروه قومی تعلق داشتند، وزیران، دبیران و بوروکرات های دولت و تجارت و همچنین اکثر اهل قلم و دین از ایرانیان بودند، در حالیکه ترکان غالبا «اهل شمشیر» به حساب می آمدند. اسماعیل نیز مانند پیش کسوتان ترک خود چاره دیگری نداشت جز اینکه برای اداره دولت به سراغ همان بوروکرات های ایرانی برود که در دوره های قبل نیز نسل به نسل دست اندر کار امور دولتی بودند، زیرا  «نامزدهای شایسته دیگری برای اجرای این وظیفه ها موجود نبود و بدون شک این نامزدهای احتمالی اگر هم وجود داشتند، منسوبیت ترکی یا ترکمنی نداشتند.»[23] 

با این ترتیب میتوانیم به گفته «دون ژوان ایرانی» یعنی اُلغ بیک بیات برگردیم. آیا پس از تاسیس سلسله صفویان تقریبا همه حاکمان شهرها و ولایات ایران به قزلباشان ترک منسوب بودند؟ بلی، بخصوص در اوایل پادشاهی اسماعیل چنین بود و این، احتمالا با در نظر گرفتن نقشی که آنها در تاسیس دولت صفوی ایفاء کرده بودند و حوزه های وظایفی که می توانستند فعالیت کنند، ابتدا امری بدیهی به نظر میرسید. اما این روند به تدریج تغییر یافت. در حالیکه ایرانیان همچنان مقام های مهم اداری و حتی نظامی-اداری دولت و امور مذهبی  را بر عهده میگرفتند، وظایف مسئولان ترک زبان غالبا در حوزه نظامی باقی مانده بود. اما به تدریج ترک های بیشتری به حوزه های کشاورزی، تجارت و امور مذهبی رو می آوردند. در عین حال مقام های بلند مدیریتی مانند «وکیل» که عملا معاون و نماینده تام الاختیار پادشاه محسوب میشد و هر دو وظیفه اداری «وزیر اعظم» و فرماندهی کل قوا یعنی «امیرالامرا» را در بر میگرفت، بعد از حسین بیک شاملو که سرپرست نوجوانی شاه اسماعیل بود، اغلب به ایرانیان داده میشد.

در کنار نظامیان و جنگجویان ترک و خانواده های آنان که اصولا در شهر ها مسکون میشدند، هزاران نفر از هم قومان چادرنشین آنان که مشغول دامداری بودند، به ایران آمدند و به تدریج یکجا نشین شدند. با این ترتیب آمیزه قومی شهر ها و ولایات ایران به نسبت قبل مختلط تر گردید. اما اهمیت نقش قبایل در سطح جامعه ایرانی، با وجود افزایش تدریجی اختلاط و آمیزش قومی و فرهنگی، تا اوایل دوره رضا شاه پهلوی همچنان چشمگیر بود، در حالیکه در ترکیه و بخصوص در نیمه غربی آن، یکجا نشین شدن قبایل به مراتب سریع تر از ایران به پیش میرفت.

از زمان شاه طهماسب اول و بخصوص شاه عباس بزرگ تامین تعادل و اختلاط منسوبیت قومی مسئولان کشوری و لشکری دوره صفوی بیشتر و برنامه ریزی شده تر گردید. به نظر میرسد که برای پادشاهان صفوی، انگیزه اصلی سیاست هائی که منتج به افزایش همگرائی و آمیختگی قومی میشد، نه همین هدف مشخص و تعریف شده سیاسی، بلکه روند طبیعی زندگی اجتماعی و دغدغه حاکمان در رابطه با کاهش تشنجات داخلی بود. مثلا شاه طهماسب و شاه عباس با تجربه شخصی و فوق العاده منفی خود از خودسری های امیران قزلباش نسبت به پادشاهان و بین یکدیگر، اختیارات آنان را محدودتر کردند، امیران را به نقاط مختلف و مجزا از هم اعزام نمودند، یا اینکه امیران و فرماندهان غیر ترک را به فرماندهی قشون های قبایل قزلباش منصوب نمودند. دو اقدام دیگر این دو پادشاه هم شایان دقت است. آنها کوشش کردند برای جلوگیری از فشار امیران قبایل بر شاه و دستگاه اداری دولت و جهت کاهش اختلافات داخلی و کشمکش آنان، در مقابل قبایل مزبور «قبیله» جدیدی به نام «شاهسون» (به معنی شاهدوست) دستچین و «ساخته» شود که صرفا نسبت به پادشاه وفادار باشد و نه به روابط و عادات و سنن ایلاتی و طایفه ای. در اقدامی دیگر، شاه عباس در سال 1592-93 دستور داد که ایلات قزلباش و دیگر قبایل ساکن آذربایجان که در خدمت لشکر ایران هستند، دفاتر ثبت نام خود را نشان دهند و آنان که قادر به این کار نشوند، جریمه گردند. جنگجویان قبایل معاش خود را از حکومت میگرفتند و شاه عباس میخواست با این راه  از بزرگ نمائی تعداد جنگجویان قبایل برای اخذ درآمد بیشتر پیشگیری کند.[24] اما شاید مهم تر از این اقدام آن بود که شاه عباس با نیت تاسیس یک گروه جایگزین در مقابل قزلباش ها فرمان داد چند هزار غلام قفقازی (گرجی، ارمنی و چرکسی) که ورای روابط و وفاداری های ایلاتی قزلباشان هستند، در سپاه، اداره دولت و حتی به عنوان «قورچی» یا گارد ویژه سلطنتی به کار گرفته شوند.[25] اینکه اینگونه تدابیر تا چه حد اثر گذار بود، بحث دیگری است که در محدوده این کتاب نمی گنجد. اما میدانیم که در ترکیه نیز سلاطین عثمانی جهت محدود کردن مداخلات و خود کامگی ایلات مسلح دست به اقدامات مشابهی زدند. آنها مثلا از طریق تاسیس دسته های محافظ «یئنی چری» از میان اسیران کشورهای همسایه سعی نمودند دسته های مسلح حرفه ای و عاری از تعلقات و وفاداری های قومی و قبیله ای به وجود بیاورند. حتی در عثمانی نیز یئنی چری ها پس از مدتی قدرت بیش از حدی کسب نمودند و سلاطین عثمانی با تاسیس سپاه جدیدی مطلقا و صرفا تابع سلطان (و نه وزیر اعظم یا علمای مذهبی) کوشش به حل این مشکل نمودند.[26]

در عرض سیزده سال پس  از تاجگذاری شاه اسماعیل و فتح سرزمین های ایرانی روشن شده بود که موضوع «تنش ترک و تاجیک» یا ترک و ایرانی در ایران صفوی جنبه قومی و زبانی نداشت و اساسا بر سر «تقسیم شیرینی پیروزی» یعنی به دست آوردن امتیازات بیشتر مالی و اداری بود. در نهایت نبرد بزرگ چالدران با وجود شکست فاجعه بارش برای ایران و ایرانیان آزمون خونین و انکار ناپذیری در اثبات آمیختگی ایرانیان و ترکانی بود که یک تن و یک دل در مقابل عثمانی ایستادگی کردند، اگرچه ترکان این سو و آن سو با یکدیگر مشترکات زبانی و فرهنگی بسیاری داشتند. در این نقطه اوج رویاروئی نظامی دو همسایه، نزاع از هر دو طرف تحریک شده شیعه و سنی نیز بدون شک تاثیر معینی بر احساسات هر دو طرف گذاشته بود. اما در اینجا، موضوع، نه بر سر ترک و ایرانی در داخل دولت صفوی، بلکه رویاروئی دو دولت همسایه ایران و عثمانی بود، صرفنظر از آنکه در داخل هر کدام از این دو جبهه کدام فرق ها و سایه روشن ها وجود دارد.

درس های چالدران

وقتی در تابستان سال 920 هجری (1514 میلادی) 40 هزار نفر از قزلباشان شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال آذربایجان غربی با 100 هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند،[27] حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند.

علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در بسیاری از کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر لشکر ایرانیان هم بیشتر بود، بخشی از لشکریان ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر دست اندازی های اُزبک ها بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی داشت که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی تنها با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، بخش هایی از آذربایجان، کردستان، همدان و بغداد از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی ماند. 70 سال بعد شاه عباس اول توانست تبریز، اکثر آذربایجان غربی، همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد. بعضی از این سرزمین ها بعدا دوباره دست بدست گشت، تا اینکه مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» (1639) حل و فصل گردید. بغداد تقریبا 500 سال یعنی تا جنگ اول جهانی در ترکیب دولت عثمانی باقی ماند.

و لیکن اهمیت تاریخی جنگ چالدران و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از ده ها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود. صرف نظر از مبالغه هائی که مورخین ایرانی و عثمانی در باره تعداد لشکریان یا تلفات دو طرف روایت کرده اند، دو دلیل مهم برای شکست سنگین ایران در این نبرد تاریخی وجود دارد که در کتاب های سنتی تاریخ چندان مورد تاکید قرار نمی گیرد. اولا شاه اسماعیل و فرماندهان او اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک آن نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از افراد قبایل مختلف و غالبا ترکمن بودند و به طرفداری از شاه اسماعیل صفوی و بر ضد سلطان سلیم عثمانی برخاسته بودند، اسماعیل نه فقط سرکرده و پادشاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شخصیتی مقدس با الوهیتی فرا انسانی و از این جهت در مبارزه با «کافران سنّی» شکست ناپذیر و روئین تن بود. خود شاه اسماعیل هم به این خیالات باور کرده بود و با رفتار و اشعار خود به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان قزلباش ایران به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد، تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد، زیرا رسالتی که شاه اسماعیل از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای لشکریان ایران عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل بودند، تیر و کمان گرفته و به جنگ میرفتند. آنها اگر چه کار آزموده به حساب می آمدند، اما بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظام و جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و آنان در بد ترین حالت، یعنی مرگ، «جنت مکان» خواهند گردید.  در مقابل، اردوی عثمانی که آن هم تا میتوانست از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، عملیات اصلی نظامی را بر عهده «یِنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران میجنگیدند، یِنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند، اما دغدغه چندانی در باره  کمک دست غیب و الوهیت سلطان نداشتند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که گویا به جز 85 نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند 40 هزار نفر بود.

با شکست سنگین شاه اسماعیل افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزلباش و رقابت و دشمنی و در عین حال  خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزلباش ها قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل را میان خود تقسیم کرده بودند و پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمان قزلباش از محور و نقطه ثقل قدرت و صلاحیت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، خود جنگ چالدران به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ بود. در هر دو سوی مرز قبایل همزبان و هم قوم ترک، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند.  آنها زبان یکدیگر را میدانستند، عادات و سنن آنان مشترک بود، هر دو به فارسی و ترکی به یکدیگر نامه می نوشتند، و ورای جزئیات مذهبی، در اصول کلی دین اسلام اختلاف چندانی نداشتند. اما اینهمه نقاط و جوانب مشترک و حتی همسایگی و خویشاوندی در هر دوسوی مرز، نتوانست مانع رویاروئی خونین آنان در راه دو اندیشه، دو باور یا آرمان متمایز شود: «ما دوستان» در این سو و «آن دشمنان» در آن سوی مرز.

این عامل تمایزگذار چه بود؟ دولت یا ملت که در آن دوره هنوز چندان به فکر اندیشمندان اروپائی «رنسانس» هم نرسیده بود؟ حافظه و هویت تاریخی؟ تمدن و فرهنگ باستانی؟ همان که رشیدالدین در «جامع التواریخ» دوره ایلخانی خود (اوایل 1300) آن را «ایران» و «ایران زمین» خواند و صد و پنجاه سال بعد اوزون حسن آق قویونلو، پدر بزرگ مادری شاه اسماعیل، با نام «پادشاه ایران» در تبریز بر تخت نشست؟ یا مذهب؟ شیعه بر ضد سنی؟ در آن صورت چگونه است که خصومت بایزید سنی و هم مذهب او اوزون حسن احتمالا به همان اندازه دو آتشه بود که سی سال بعد خصومت اسماعیل شیعه و سلیم سنی؟ یا آنچه که امروزه تعصب، خرافات مذهبی و پیروی کورکورانه متناسب با عادات و سنن مذهبی و قبیله ای خوانده میشود؟ یا حرص کشور گشائی و حکمرانی برای ثروت و قدرت در هر دو طرف؟ احتمالا هر کدام از این عوامل در موقعیت های گوناگون و به اندازه و شدتی که تشخیص آن امروزه برای ما مشکل است، در سرنوشت نبرد تاریخی چالدران اثر گذار بوده است.

از نظر موضوع اصلی کتاب حاضر یعنی تاریخ اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان، یک جنبه دیگر جنگ چالدران نیز جالب توجه است. قبایل کوچ نشین ترک در شرق و جنوب آناتولی بر سر دو راهی ایران یا عثمانی، ایران را انتخاب نمودند، اگرچه خود تجربه چندانی با زندگی در محیط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران نداشتند. تقریبا همه آن قبایل از آناتولی بودند. تقریبا همه چادر نشین بودند. اما نه تنها امیران و جنگجویان جوان تر آنان، بلکه خود قبایل چادر نشین ترک نیز همراه با زن و بچه و حتی الامکان احشام و چادرهای خود به ایران مهاجرت نمودند. آنان حتی بعد از چند سال در جنگ خونین چالدران در مقابل هم قومان و هم زبانان سابق خود که با همان شور و شوق از عثمانی دفاع میکردند، ایستادند و بسیاری از آنان کشته شد.

چرا؟

قبایل ترک زبان قزلباش در سرزمین های آناتولی نیز غالبا یکجا نشین نشده بودند. بسیاری از آنان هنوز در حال دامداری و در صورت لزوم مهاجرت از محلی به محل دیگر بودند. جوانان جنگجوی آنان با هر اشاره رئیس قبیله خود آماده شرکت در «غزوات» یعنی حمله، «جهاد» و تصرف سرزمین های «کفار» برای گسترش اسلام در مناطق داخلی و مرزی و همچنین جنگ یا همدستی با دوست و دشمن بخاطر ثروت و غنیمت بودند. از این نظر وضع آنها با هم قومانشان در سرزمین های مرکزی تر و غربی آناتولی فرق چندانی نمیکرد.

اما تا سال 1500 صرفنظر از تمایلات مذهبی، شکاف های سیاسی و اجتماعی مردم ترک زبان که چند قرن پیش به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند روشن تر شده بود.

باید موقعیت کلی آناتولی بین سال های 1450-1550 و مناسبات قبایل ایراندوست قزلباش با دولت عثمانی را هم در نظر گرفت. در این مدت حکومت سلجوقیان آناتولی از بین رفته بود. تیمورلنگ هم با وجود پیروزی بر سلطان عثمانی، آناتولی را ترک کرده بود. اما پادشاهی نسبتا کوچک عثمانی که در غرب آناتولی و مخصوصا شهر های بورسا و اِدیرنه متمرکز بود، پس از رفتن تیمور از صحنه، در حال گسترش قدرت و حاکمیت خود در آناتولی قرار داشت. در سال 1453 سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنیه (استانبولی فعلی) را به متصرفات خود افزود. عثمانیان با سرعت بلندی حاکمیت خود را در سمت غرب یعنی بالکان و یونان و همچنین شرق، یعنی قسمت های مرکزی و جنوب شرقی آناتولی، نزدیک به ایران و سوریه کنونی، گسترش میدادند. این گسترش به تدریج به تسلیم، شکست و بالاخره استحاله  امیر نشین های کوچک تری مانند تکلو ها (آنطالیه) و همچنین قرامان ها (قونیه، آلانیه) و ذوالقدر ها (سیواس، ملاطیه، مرعش و دیگر مناطق مرزی سوریه کنونی) انجامید. شکست اوزون حسن آق قویونلو از عثمانیان و عقب نشینی او از تخت گاه پیشین خود آمِد (دیاربکر) به تبریز و تاجگذاری او در همین مرحله بود. بعد از ضربه ای که حمله تیمور به رشد و گسترش دولت عثمانی زد، سلطان سلیم عثمانی تصمیم گرفته بود که راه پدر بزرگ خود سلطان محمد فاتح را ادامه دهد. برای سلیم و نخستین جانشینان او که در درجه اول متوجه گسترش به اروپا بودند، نا آرامی و جدائی طلبی در جبهه شرق و جنوب یعنی سرحدات دولت های ایرانی و مملوک در شام و مصر قابل تحمل نبود. از طرف دیگر همزمان با گسترش سرزمین های عثمانی و افزایش قدرت و ثروت «دولت علیه» آن، چادرنشینی و دامداری سنتی ترکی در غرب آناتولی به شدت کاسته بود. دولت عثمانی اسکان و شهری شدن قبایل را مورد حمایت خود قرار میداد و در حال مرکزی کردن اداره دولت بود. بدون شک، چه شهرنشین شدن و چه اسکان قبایل ترک در روستا های جدید به افزایش قدرت و در آمد حکومت از طریق جمع آوری بیشتر مالیات کمک میکرد و همچنین احتمال سرکشی و شورش آنان را کاهش میداد. قبایل و طایفه های شورشگر و دیگر اندیش که به دلایل گوناگون از جمله رد پرداخت مالیات در مقابل دولت آرام نمی گرفتند، به مناطق «اوج» (یعنی حاشیه) و هم سر حد با مردم مسیحی همسایه مانند کشورهای بالکان فرستاده میشدند.

حتی در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی میگذشت، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود.»[28]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید در غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم قابل توجه است. در سال 1432 تجار ونیزی از شهر بورسا ادویه جات خریده، به ایتالیا می بردند و تاجران ابریشم پارچه های پشمی خود را که در بورسا بافته شده بود، به ایران می بردند. جمعیت بورسا در آن دوره 50 هزار نفر و جمعیت استانبول پس از فتح این شهر توسط سلطان محمد فاتح 400 تا 500 هزار نفر بود.[29]

شاید تفاوت در سرعت پیشرفت یکجا نشینی قبایل، در کنار ده ها عامل دیگر سیاسی، طبیعی، تاریخی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی، به دو تکامل و تحول دوشادوش، اما به روشنی متمایز دو دولت همسایه و معاصر ایران و ترکیه انجامیده است.

900 سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و اسکان قبایل ترکمن از آسیای مرکزی و دیرتر حمله ویرانگر مغول، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که اکنون نام «عثمانی»  به خود گرفته بود، با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست یزرگ چالدران، «ایران معاصر» را بنیانگذاری کردند و از آن حراست نمودند.

در دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند و هر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیت و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام می بریم.

(ادامه دارد)


[1] ابن بزاز اردبیلی: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1373، ص 70

[2] Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopaedia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245

[3] مثلا ن. به اشعاری مانند: منم بیر تن، ولی جانیم علی دور (من تنها یک جسم هستم، اما جانم علی است)

من اول سرباز جانبازم، فلک فوقونده دیر داریم (من آن سرباز جانباز هستم که خانه ام در ماوراء فلک است)

آدیم شاه اسماعیل، حقین سری یم (نام  من شاه اسماعیل است، من سر حق هستم)

در این مورد برخی منابع عثمانی و ترکی بی شک زیاده روی کرده و در مقابل، بعضی منابع ایرانی تلاش نموده اند شرایط سیاسی و تاریخی این قبیل نمونه ها را توضیح دهند یا توجیه کنند. مدلل ترین اثری که نگارنده در این باره خوانده، رساله مینورسکی «اشعار شاه اسماعیل یکم» (به انگلیسی، در زیر) است. برای منابع بیشتر ن. پاتس: کوچ نشینی در ایران، ص. 222-224 (در زیر):

Minosrsky: The Poerty of Shah Isma’il I, p. 126a

Potts: Nomadism in Iran, pp. 222-224

[4] Matthee: Safavid Dynasty, in: EIr online, viewed on 13.06.20.

[5] ن. جوادی، ع.: قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی، در: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، ص. 66-78

[6] Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, p 188

[7] Minorsky: Idem

[8] از جمله ن. سومر: نقش ترکان آناتولی، ص. 55-134

[9] linajes y naciones

[10] Potts, p. 225

[11] برای اطلاعات دقیق تر ن. مینورسکی، تذکره الملوک (انگلیسی)، ص. 193

Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, p. 193

[12] M. T. Houtsma, “Die Ghuzenstämme,” WZKM 2 (1888): 223–224

[13] قاضی محمد کاشانی حاکم یزد که از زمان آق قویونلو ها در چندین شهر شرق ایران حکومت کرده بود.

[14] Potts, 229

[15] Potts, p. 228

این لحن «کمی تحقیر آمیز» احتمالا بخاطر آن بوده که ایرانیان بومی و شهرنشین شهرت چندانی به عنوان جنگجو، اسب سوار و تیرانداز نداشتند. هنوز در زبان ترکی آذربایجان ضرب المثل هائی وحود دارند مانند «تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی» («ترک که سوار اسب شد، دل تات ریخت.»

[16] افشارها در دوره سلجوقیان نیز به عنوان امیر به حکومت خوزستان منصوب شده بودند.

[17] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229-231

[18] Ahmad Ashraf: Iranian Identity, in: EIr online, viewed on 05.09.2022.

[19] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229

[20] Ibid., 232

[21] Ibid

[22] Roemer: The Safavid Period, in CHIr, vol. 6, p. 227-229

[23] Ibid.

[24]  Floor: A fiscal history of Iran, p. 223

[25] Babaie, et al (ed.): Slaves of the Shah, p. 6ff

[26] این اقدام دولت عثمانی نیز همراه با مشکلات جدیدی بود. از جمله، این دسته ها که «سکبان» و «ساریجا» نامیده میشدند، در صورت عدم دریافت منظم معاش خود دست به تاراج روستا ها میزدند. ن. خلیل اینالجیق، اثر زیر:

İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-5

[27] این ارقام نیروهای دو طرف اصولا برگرفته از منابع ایرانی یا ترکی هستند که نمی توان کاملا به آن اعتماد نمود.

[28] İnalcık: Aynı, s. 6

[29] Aynı, s. 110-127… ادامه خواندن

تداوم  تاریخی اندیشه ایران و هویت ایرانی

آنچه میخوانید فصلی از کتاب آینده من با عنوان «تاریخ آمیختگی ایرانیان و ترکان» است که امیدوارم در چند ماه آینده منتشر شود. اغلب بخش های جداگانه طرح کتاب فوق به صورت ویراستاری نشده در تارنمای «چشم انداز» انتشار یافته و مورد بحث علاقمندان قرار گرفته است. با در نظر گرفتن طرح و بحث موضوع هویت ایرانی در طول تاریخ که بخصوص اخیرا «داغ» شده، صلاح دیدم این فصل کتاب را (با وجود آنکه این از نظر «بیزینس» کتاب «رسم شکنی» است) قبلا منتشر کنم. با اینهمه، اگر در مورد نکاتی که در اینجا آمده، سوال و بحثی بود، خواهش میکنم در همین جا و یا در به اصطلاح «دیوار» شخصی من در «فیس بوک» مطرح بفرمائید، خوشحال میشوم.

مقدمه

به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی در دوره پیش از اسلام که در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است). 

در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترکی زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله  مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.

پیش از اسلام

برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم  را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.

مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر، ملک عجم) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و  یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، ملوک عجم، عجم)، منسوبیت به آن سرزمین (ایرانی، پارسی/فارسی، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.

در رابطه با ایران هخامنشی،  شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با  عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران  (خارج از ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]

روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.

به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی  دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از  فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.

اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان به اصطلاح «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است.  در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی در اوایل اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]

من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.

در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود. بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی) در دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با آمیختگی با عربی و همچنین لهجه های محلی ایرانی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.» 

بنظر بسیاری مورخین، کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی  و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی  بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و به تدریج عربی زبان شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.

معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، اما همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند.

منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان

احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.

قبل از فردوسی  نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720  بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[6]  بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[7] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان  نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید،  در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» دانش اساطیری و در عین حال تاریخی اقوام، سرزمین ها و عادات و سنن، تقویم و روزهای مخصوص ایرانی، زرتشتی، رومی، سریانی، یهودی، مسیحی و اسلامی را شرح میدهد. در این اثر معروف، بیرونی صد ها بار از  ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر، فروردین، نوروز، مهرگان، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است. لازم به توضیح است که مشروحات دقیق و بی مانند بیرونی صرفا محدود به اساطیر و افسانه های این اقوام و ملل نیست، بلکه روزگار خود بیرونی از جمله عهد سامانیان و ترکان را نیز در بر میگیرد.[8]

غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، پدر سلطان محمود غزنوی یعنی سبکتکین از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[9] بعد از تسلط اعراب بر ایران، ادعاهای مشابهی هم مطرح شد که گویا امام چهارم شیعیان نوه  مادری یزدگرد سوم بوده است.  به همین ترتیب، برخی تذکره نویسان و مورخان ایرانی کوشش کردند که برای توجیه حاکمیت پادشاهان مزبور اصل و نسب آنان را به قبایل پرنفوذ عرب ربط دهند. در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است. در دوره بعد از تسلط اعراب بر ایران تمایل به منسوب شمردن حاکمان ایرانی یه قبایل پرنفوذ عرب رواج یافت. همچنین در دوره حاکمیت سلاطین ترکمن نیز مورخین ایرانی تلاش میکردند سلاطین آق قویونلو یا قراقویونلو را به تبار جمشید متصل کنند.

مثلا فرخی سیستانی (درگذشت  سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را  «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین»  و «ایرانشهر» را به کار میبرد.  عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر»  و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[10]

در دوره  سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد.   اگرچه وزیر بعدی،   احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند،  اما  سنت فارسی نویسی مدارک رسمی  و دولتی از آن دوره به  بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت.  همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز  تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.

ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی  که در کتاب معروف تاریخ خود دوره  سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی  به تصویر کشیده، در باره  پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:

«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[11]

این در سال 1037 بود. 

حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد. بالاخره  با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان  و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند.  روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان  نیز نشان میدهد که  غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.

اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.

پیچ و خم دوره سلجوقی

از نگاه  موضوع هویت ایرانی  و ذکر نشانه های آن مانند  نام «ایران»  در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا  صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.  

برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان  آثار به نسبت کمتری در باره  قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن  نوشته شد، اگر چه در این دوره  به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام   و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ  و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض چندان جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.

یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد،  غزنویان و سلجوقیان  هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران  آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در  غزنی افغانستان  (975)  تقرییا صد سال فاصله بود.  در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند.   اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود  رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت چندانی نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نمی دیدند.

دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان  اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی  بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه خود را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی  درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود.  این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.

دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک شاهزاده ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.

نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته  باشد،  حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک  طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است.  نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت ­داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و یا شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.

سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت  و قشر روحانیان را  به دست خود گرفت و از آن طریق  نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد.  در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان  و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود،  این اتحاد  قلم و شمشیر تا حدی شکاف برداشت . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت  گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم.  این تمایز و رقابت تا اواخردوره  صفویان ادامه یافت، اما بتدریج  تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.

هویت ایرانی در عهد سلجوقی

بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.

در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و  «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.

در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[12]

با اینهمه، از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:

در مدح سلطان سنجر:

سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است

شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است

(…)

آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست

بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر

(…)

آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران[13]

نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:

همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد

و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:

چون غلام توست خاقانی، تو نیز

جز غلام خسرو ایران مشو

در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر
…..
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر

برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[14]

نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست

نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [15]

البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین  اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.

در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و حافظه جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.

آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.

شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و  دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.

دوره ایلخانی و تیموری

با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، برخی تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به چندی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند.  قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند. 

علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند. 

در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی  مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[16] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به  عنوان «ایران» و «ایران زمین» از سر گرفتند. منظور از ذکر این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه اشاره به همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود. 

لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شاید این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[17]

تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد. 

خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران»  به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[18] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[19] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.

دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو  با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام با قی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.»  در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان  یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله:  «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره  ذکر شده است.[20]

همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی، طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و طبعا شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و  در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.

اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایرانزمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا عهد ایلخانی و تیموری به شمار میروند. از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از دوره باستان تا اوایل دوره صفوی دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[21] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و  و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[22] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره یا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هر کدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.

صفویان و هویت مشخص تر ایرانی

صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.

در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[23]) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[24] ترویج گردید. همچنین روایات  مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری  (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[25]  اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.

در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت. 

غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری  ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.

نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.

چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟

اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند  و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه  و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند. 

ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بود، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.

با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت  رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای  جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکند کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب  یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.

آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.

اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟

تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (اواسط 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم میشویم.

البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[26]

حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود،  در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.

اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.

از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[27] این روند هنوز و بخصوص با رشد  و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.

البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از  انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.

آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.

از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.

در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار  بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.

بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است.[28] در ضمن ظاهرا از تعبیر «حُب الوطن» نیز برای نخستین بار در دوره صفوی استفاده  شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به  «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[29] 

در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[30]


زیرنویس ها:

[1] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023

[2] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14

[3] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:

[4] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[5] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927

[6] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  viewed on 18.01.2023

[7] Idem

[8] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، با تصحیح و حواشی ادوارد ساخاو:

ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه:

Alberuni: Chronologie orientalischer Völker, Hrsg.: Eduard Sachau, Harrassowitz, Leipzig 1923, S. 215-233

[9] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61

پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب  چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.

[10] در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.

[11] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837

[12] Ashraf: Idem.

[13] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی

[14]Ashraf: Idem, also:

دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31

[15] حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ

[16] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022

[17] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375

[18] Ahmad Ashraf: Idem

[19] Idem

[20] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.

[21] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3

[22] همانجا.

[23] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی»، «پیش از شاه اسماعیل»

[24] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357

[25] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117

[26] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.

[27] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018

[28] Ashraf: Idem

[29] Idem

[30] Idem

این نوشته در فرمت پی دی اف برای چاپ و مطالعه (روی تصویر کلیک کنید):

ادامه خواندن

ایرانی زبان شدن ایران

آیا زبان مردم بومی ایران پیش از آمدن ایرانیان به فلات ایران چه بود؟ آیا ترک ها ده هزار سال است که در آذربایجان و قفقاز و ترکیه ساکن هستند؟ آیا فقط کردهای کنونی محصول درآمیختگی تباری و زبانی ماد ها با مردم بومی شمال غرب ایران هستند؟ آیا اورارتوئی همان زبان باستانی ارامنه است؟ مناسبات ایرانیان و ترکان در کدام دوره یا دوره ها و کدام سرزمین یا سرزمین ها شروع شد؟

همگرائی و به تدریج آمیختگی ایرانیان و ترکان در دوران باستان، مدتی پیش از میلاد، نه در ایران، بلکه در مغولستان کنونی و سین کیانگ چین شروع شد. ابتدا قبایل ایرانی شرقی عبارت از سکا ها (یا اسکیت ها) و همچنین تُخارهای هند و اروپائی زبان از دشت های اوراسیای غربی (روسیه و قزاقستان) به این سرزمین ها کوچ کردند. مرحله زمانی: حدود 2700-2800 سال پیش. چند قرن قبل از مهاجرت آنها به طرف شرق، ماد ها و پارسی ها (و مدتی بعد پارتی ها) از دشت های اوراسیا به سوی جنوب و جنوب غربی، به ماوراءالنهر، افغانستان و ایران کوچ کرده بودند. یعنی زمانی که دولت ایرانی ماد (678 پ.م.) و سپس امپراتوری هخامنشی (553 پ.م.) در ایران و اطراف آن تاسیس شد، در آن سوی مرزهای این دولت های ایرانی، در مغولستان کنونی و سین کیانگ، اقوام سکا و تخار بر دشت های آن سرزمین ها  حاکم بودند. هیچ شکی نیست که گویشوران زبان های آلتائی از جمله ترکی و مغولی نیز کم و بیش در همین  دوره ها و احتمالا از جنگل های شمالی سیبری به این سرزمین ها آمده اند. از این خلاصه میتوان نتیجه گرفت که  نخستین تماس های ایرانی زبانان شرقی و اجداد ترک های بعدی احتمالا در قرن های پایانی پیش از میلاد، در سرزمین های میان منطقه آلتای و صحرای گوبی آغاز شده است.[1]  بنا بر این اگر همه ایرانی زبانان (و نه ایرانیان جلگه ایران و افغانستان) را در نظر بگیریم، آشنائی و آغاز آمیختگی ایرانیان (شرقی) با نخستین قبایل ترک، گذشته ای نزدیک به تقریبا 2200 سال دارد.

اما در خودِ سرزمین های ایران تاریخی، مثلا از بخارا و سمرقند و خوارزم گرفته تا شیراز و همدان و آذربایجان چه؟ آغاز همگرائی ایرانیان و ترکان در خودِ سرزمین های ایرانی در چه دوره ای شروع شده است؟

2200 سال پیش در سرزمین های ایرانی هنوز خبری از ترک ها نبود. 3500 سال پیش از خودِ ایرانیان نیز در فلات ایران کنونی خبری نبود. پس ابتدا زمینه تاریخی را روشن کنیم و با این مقصد به سه هزار سال پیش برگردیم.

هزار سال پیش از میلاد، قبایل نو رسیده مادی و پارسی با مردم بومی فلات ایران در می آمیختند و زبان خود را به تدریج به صورت زبان همه ایرانیان در می آوردند. در واقع، زبان ماد ها که غالبا در غرب و مناطق مرکزی ایران مسکون شده بودند نیز تحت تاثیر زبان پارسیان در می آمد که بیشتر در غرب ایران و فارس جمع شده بودند. دلایل این برتری یافتن زبان پارسی بر مادی هنوز مورد بحث زبان شناسان و باستان شناسان است.

در سرزمین های شمال غربی ایران، آذربایجان و کردستان کنونی، پس از شکست امپراتوری آشور به دست ماد ها در سال 612 پ.م.، پناهجویان آشوری فراری از جنگ به کوهستان های شرق آناتولی و منطقه دریای  ارومیه گریختند. از جانب غرب، ارامنه بر سرزمین های اورارتو (که آن هم مغلوب هجوم مشترک ماد ها، بابلیان و سکا ها شده بود) مسلط گشتند. زبان اورارتوئی امروزه زبانی «مرده» است. [2] نوادگان مادها که با اقوام گوناگون محلی در آمیخته و لهجه های مختلف ایرانی تکلم میکردند، بر شرق و غرب آذربایجان مستولی شدند. به نظر فرای «کُردهای ایرانی زبان تا ظهور اسلام به آذربایجان نفوذ نکرده بودند، بلکه نفوذ آنها به کوه های زاگرس محدود بود.»[3]

اقوام ماد، پارس و تا اندازه ای سکا که پس از نیمه دوم هزاره دوم پ.م. از شرق به سوی افغانستان و خراسان می آمدند، با کدام گروه های غیر ایرانی زبان و بومی روبرو شده و با آنها آمیختند؟

این سوال را باید از نظر زمان و مکان روشن نمود تا جواب آن نیز کمی روشن تر باشد. خلاصه اش این است که احتمالا در جانب شرق، در بلوچستان کنونی و مناطق قندهار و کابل، نخستین ایرانی زبانان با اقوام هند و ایرانی و احتمالا دراویدی [4] زبان بومی آن مناطق روبرو شده اند. در این زمینه زبانشناسان و باستان شناسان به شباهت های میان آثار ودیک/سانسکریت و پارسی باستان اشاره میکنند. در سواحل شرقی دریای خزر زبان مردم بومی احتمالا تحت تاثیر زبان های آسیای مرکزی و در سواحل غربی تحت تاثیر زبان های قدیمی قفقازی بوده است. در مناطق مرکزی و دستکم کرمان بعضی زبان ها احتمالا تحت تاثیر زبان های دراویدی بوده است.[5] در باره اقوام غیر ایرانی مناطق مرکزی ایران که مهاجران ایرانی زبان با آنان روبرو شده اند، اطلاعات چندانی نداریم. در شرق مرزهای کنونی ایران، مثلا افغانستان و پاکستان، میتوان تصور نمود که ایرانی زبانان با اقوامی تحت تاثیر مردمان دراویدی زبان روبرو شده و با آنها درآمیخته اند. اطلاعات بیشتر در باره شرق ایران در این مرحله مربوط به 600-700 سال بعد و دوره برآمدن پَرنی ها و پارتیان بعد از شکست هخامنشیان و سلوکیان است.

و اما در نیمه اول هزاره اول پ.م. اطلاعات ما درباره پارسی ها و ماد هائی که از شرق آمده و به غرب ایران (آذربایجان، کردستان، لرستان و خوزستان کنونی) رفتند، بیشتر است. علت اصلی آن هم این است که این مناطق با دولت های مستقر و قدرتمند بین النهرین (مانند آشور نو، اورارتو) همسایه بودند و منابع این دولت ها از جمله سنگ نوشته های آنها اطلاعات مهمی درباره اقوام پیشا ایرانی این مناطق و مادی ها و پارسیانی که درست در این دوره به این مناطق مهاجرت کرده بودند، داده اند. از آن جمله اند اطلاعاتی که در نهصد سال پیش از میلاد حضور چندین گروه غیر ایرانی زبان و همچنین، از اقوام ایرانی زبان: مادها، «پارسوا» ها و سکا ها در شمال غربی و غرب ایران و همچنین «پارسوماش» ها در فارس را نشان میدهند. به نظر برخی ایران شناسان پارثوا ها و پارسوماش ها احتمالا دو گروه مرتبط اما متمایز زبانی بودند.  از میان گروه های غیر ایرانی زبان میتوان به این اقوام اشاره کرد: (الف) هوری-اورارتوئی ها در آذربایجان و کردستان ایران که زبانشان از بین رفته، اما احتمالا با زبان های قدیمی قفقازی شرقی قرابت دوری داشته است، (ب) زبان  «مُرده» کاسی ها در مراکز منطقه زاگرس، و (ج) ایلامی در جنوب که آن هم امروزه زبانی «مرده» است .[6] از این زبان ها «خوزی» که احتمالا شکل باقیمانده ای از ایلامی خوزستان بوده،  تا اوایل اسلام کاربرد داشته است.[7] از بررسی های جدید در باره ایرانی زبان شدن مردمان غیر ایرانی زبان غرب ایران، آثار ران صادوق قابل توجه هستند. صادوق برپایه مقایسه و تحلیل آثار قدیمی تر و جدید در باره غرب ایران از سال 1000 تا 600 پ.م. روند ایرانی زبان شدن مردم این مناطق را مرحله به مرحله و منطقه به منطقه ترسیم کرده است.[8]

اطلاعات تاریخی در باره اقوام این منطقه و زبان های آنان بعد از هخامنشیان به تدریج بیشتر میشود. منابع اصلی این دوره دیگر نه به خط میخی و از ماوراءالنهر، بلکه به طور فزاینده ای به یونانی و چینی هستند.

اگر از نظر سلسله مراتب تاریخی کمی به جلو برویم، پانصد سال پیش از میلاد، یعنی در دوره هخامنشیان، اورارتو از بین رفته بود. با این همه، احتمالا زبان اورارتوئی هنوز در شمال غربی ایران و شرق آناتولی تکلم میشد. اما در ارمنستان کنونی زبان ارمنی جایگزین اورارتوئی شده بود. احتمالا هنوز گویش های کاسی در مناطق مرکزی زاگرس، برخی زبان های غیر ایرانی در سواحل خزر و همچنین زبان های دراویدی در جنوب شرقی ایران کاربرد معینی داشتند. ایلامی هنوز یکی از زبان های دربار هخامنشی به شمار میرفت.

دو سه قرن بعد، در شرق دریای خزر و خراسان، قبیله سکائی «پَرنی» به دنبال مهاجرت به ایران از سوی پارتی ها جذب و استحاله گشت. بقایای آنها به کوشان ها پیوستند که اگرچه به نظر میرسد زبان بسیاری از آنها تخاری بوده، اما زبان بلخی قدیم (باکتریائی) را پذیرفتند. آخرین قبایل غالبا ایرانی زبانی که از شرق به جنوب و غرب  مهاجرت کردند، خیون ها و هپتالی ها بودند. در آثار پهلوی قرون میانه، از خیون ها (احتمالا بخشی از مجموعه قبایل هون) به عنوان «دشمن» ایرانیان سخن رفته است. شاید هم منظور از تعابیر «توران» و «تورانیان» که در اساطیر ایرانی با  آن روبرو میشویم و فردوسی بعد ها در «شاهنامه» اقوام ترک را نیز به آن شامل کرد، همین خیون ها بودند. در همین دوره است که نخستین آثار اقوام آلتائی زبان (از جمله ترکی) در تاریخ ثبت شده است.[9]  

در کجا؟ در آسیای میانه، دقیق ترش در مغولستان کنونی و  ایالت سین کیانگ چین که کاشغر و بعد ها «ترکستان شرقی» هم نامیده شد. چه زمانی؟ حدود  200 سال قبل از میلاد مسیح تا تقریبا 150-200 سال بعد از میلاد.

این تازه اولین آشنائی و همگرائی ایرانیان فلات ایران و افغانستان با ترک ها بود. حادثه مهم بعدی تاسیس اولین حکومت ترک به نام «گوک تورک» در سال 552 م. در مغولستان و همکاری نظامی این حکومت با خسرو انوشیروان ساسانی برای براندازی حکومت منطقه ای «هپتالیان» در ماوراءالنهر و افغانستان بود. اما همگرائی و، بیشتر از همگرائی:  اختلاط و آمیختگی اصلی ایرانیان و ترکان از قرن دهم، یازدهم به بعد با دولت سامانیان در ماوراءالنهر و سپس تاسیس دولت های غزنوی و سلجوقی با سلاطین ترک و مدیریت و وزارت ایرانیان شروع شد و تحکیم گردید. مهاجرت چند صد ساله  قبایل ترک زبان و تغییر تدریجی زبان نخست مردم بخشی از ایرانیان هم در همین دوره بود. نتیجه: همگرائی و اختلاط ترکان و ایرانیان گذشته ای دستکم هزار ساله دارد.

این را در کتاب «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» بخوانید که به صورت پی دی اف برای دانلود و استفاده غیر انتفاعی رایگان در لینک زیر قابل دسترسی است:

تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان


[1] Golden: Turks and Iranians: Aspects of Türk and Khazaro-Iranian Interaction, in: Csato, Johanson et al. (eds.): Turks and Iranians. Interactions in Language and History, Harrassowitz, Wiesbaden 2016, pp. 79-80  

[2] اورارتوئی برخلاف ارمنی، زبانی هند و اروپائی نیست. اما طبعا بخاطر همسایگی و همگرائی باستانی میان اورارنوئی، ارمنی و آشوری باستان داد و ستد معینی در حوزه های واژگان و دستور زبان بین این زبان ها انجام گرفته و شباهت هائی بین انها ایجاد شده است.

[3] Frye: IRAN v. PEOPLES OF IRAN (1) A General Survey, in: EIr, online, viewed on 14.09.2022

[4] زبان های «دراویدی» عبارت از حدود 250 زبان کوچک و بزرگ است که اساسا پیش از هند و ایرانی شدن زبان هندوستان و سرزمین های دیگر رایج بود. همزمان با مهاجرت تاریخی ایرانی زبانان و هندی زبانان باستان از اوراسیا به جنوب و غرب، حدود چهار هزار سال پیش، گسترش زبان های دراویدی محدود تر شد.

[5] Windfuhr: IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview – Eır online, viewed on 22.09.2022

[6] از جمله:

Zadok, R.: The ethno-linguistic character of north-western Iran and Kurdistan in the Neo-Assyrian period, 2002, 89-151

[7] به نقل از ابن حوقل (کتاب الارض) در:

Frye: Idem

[8] Zadok, R.: The ethno-linguistic character of north-western Iran and Kurdistan in the Neo-Assyrian period, 2002, 89-151

[9] ّFrye: Idem


ادامه خواندن

حمیده خانم جوانشیر: «خاطره لریم»

Xatirelerim

این یادداشت کوتاه  از ده سال پیش است. آنوقت ها من تازه نشر جدید خاطرات حمیده خانم جوانشیر (همسر نویسنده و فعال بزرگ اجتماعی-فرهنگی جلیل محمد قلی زاده، مدیر مجله «ملانصرالدین») است. آنچه را که در این یادداشت گفته ام، تکرار نمیکنم. خاطرات بسیار شیرین (در واقع تلخ) و آموزنده تاریخی را دربر دارد. به زبان و سبک فوق العاده روان و شیرین هم نوشته شده است، البته به ترکی آذری، ابتدا به خط روسی بعد لاتین. مدتی پبش  یکی از دوستان علاقمند و  با استعداد این خاطرات را با خط و املای ترکی آذری خود  ما، یعنی فارسی آماده کرد. خیلی واژه ها و تعابیر را هم که برای ما ها نامانوس هستند (مانند نام ماه ها و غیره) برای ما قابل فهم نمود، بی آنکه زحمت مقایسه و فهمیدن آن را بکشیم. اگر علاقه داشته باشید، بخوانید. برای من بسیار جالب و آموزنده بود. خیلی هم صمیمی نوشته شده. قصد تبلیغات و غیره هم ندارد. به موضوع نشر «ملا نصرالدین» در تبریز هم پرداخته. من به نکته مربوط به میر جعفر باقروف («آداش»، حامی درجه یک و به اصطلاح «برادر خوانده» پیشه وری) هم در این یادداشت اشاره کرده ام. اما اصولا آشنائی بیشتر با تحولات آن دوره ملتهب با قدرت گرفتن بلشویک ها، نقش پاشاهای عثمانی (مثلا نوری پاشا) و به طور همزمان عقب ماندگی و خرافات حاکم بر ایران فوق العاده است. سرگذشت خم اندر خم چاپ این کتاب حتی در سال های به اصطلاح  «آشکاری» یا گلاسنوست شوروی هم جالب است که در مفدمه آمده. همه اینها البته اگر بتوانید ترکی آذری بخوانید. (من مطمئن نیستم که این کتاب به فارسی ترجمه شده یانه). بنظرم صالح ترین کسی که میتواند در این مورد نظر بدهد، جناب امیر عزتی است که آنهمه در پخش مجانی و بی چشمداشت آثار ایرانی (و مربوط به ایران) سعی و همت کرده و هنوز خسته نشده است. پی دی اف «ورژن» جدید و برای ما آذری های ایرانی قابل «روان خواندن» «خاطره لریم» را در پایان این یادداشت میگذارم. اگر مشکلی پیش آمد، بگوئید، با ایمیل بفرستم.

چاپ جدید (2011) و بی سانسور «خاطراتم» نوشته حمیده خانم جوانشیر ( 1873-1955) را میخوانم که از باکو برایم فرستاده اند . از روسی به ترکی آذری ترجمه شده (398 صفحه). حمیده خانم از خانواده جوانشیر ها، خان ها و اشراف قره باغ و شیروان و همسر میرزا جلیل محمد قلی زاده نویسنده معروف و مدیر و سردبیر مجله «ملا نصرالدین» بود. کتاب در باره پدر حمیده خانم احمد بیگ جوانشیر و جلیل محمدقلی زاده، دوران پر آشوب و هرج و مرج و قتل و غارت جنگ اول و آمدن بلشویک هاست. در همین بحبوحه حمیده خانم و جلیل محمدقلی زاده از طریق قره باغ به تبریز فرار میکنند و «ملا نصرالدین» آنجا منتشر میشود. خاطرات و خطرات فرار از طریق قره باغ، گذشتن از پل خدافرین و ماجراهای تبریز فوق العاده جالب اند – و یک موضوع دیگر هم جالب است: میرجعفر باقراوف که ما در زمان استالین او را بعنوان رئیس دراز مدت حزب کمونیست و طراح و مجری جریان پیشه وری در ایران میشناسیم، زمانیکه حمیده خانم به ایران فرار میکرد، یکی از اشرار مسلح قره باغ و مشغول غارت و کشتار مردم محل بود…

پی دی اف ورژن جدید کتاب به ترکی آذری ایران (روی عکس کلیک کنید)

نشانی اصل کتاب (چاپ 2011) باکو:

Həmidə Xanım Cavanşir | “Xatirələrim”
Ruscadan çevirən və nəşrə hazırlayan: Mehriban Vəzir
Dil redaktoru, qeydlərin və aydınlatmaların müəllifi: Ədalət Tahirzadə
(ikinci nəşr)
© Mehriban Vəzir
ISBN 978-9952-404-17-3
“APOSTROFF” MMC, 2012, 400 səh. Qalın cild, Tiraj 1000
Qiyməti, cəmi 10.00 AZN
Bakı Kitabı Klubunda sifariş edə bilərsiniz.
Telefon: 012 4921238, 050 4049113; E-mail: kitabklubu@gmail.com… ادامه خواندن

زبان ها و لهجه های شفاهی در همگرائی ایرانیان و ترکان

تماس و تاثیر متقابل زبان ها و لهجه های ایرانی و ترکیک باعث صد ها تغییر و انطباق در واژگان، دستور زبان و تلفظ این زبان ها و لهجه ها شده است. طبعا اینگونه موارد در درجه نخست بین زبان ها و لهجه های همسایه مشاهده میشود، زیرا گویشوران این گروه ها در تماس مستقیم و طولانی مدت با یکدیگر قرار دارند. البته در داخل این خانواده های زبانی نیز چنین تاثیرات متقابل رخ میدهد. مثلا در کرمانجی که یک لهجه شمالی کُردی است، تاثیرات قواعد دستوری و آوائی ترکی ترکیه بیشتر از لهجه مرکزی سورانی است. اما دقت این نوشته بر تاثیر لهجه های ایرانی در بین هم (مثلا تاتی و کرمانجی) یا ترکیک میان هم (مثلا ازبکی بر ترکمنی) نیست. با این حال، در محدوده تاثیرات زبان ها و لهجه های ایرانی و ترکیک (مثلا فارسی استاندارد بر ترکی آذری ایران) نیز صد ها و شاید هزاران نمونه را میتوان برشمرد. در اینجا تنها به چند مورد مشخص و چشمگیر اشاره خواهد شد.

گرنوت ویندفور[1] در تحلیل نسبتا مفصلی که مبتنی بر بررسی های میدانی چندین زبانشناس دیگر است، به تاثیر دو زبان ترکیک: ازبکی در شمال شرقی و ترکی آذری در شمال غربی ایران تاریخی بر دو زبان همسایه: تاجیکی در شرق و تاتی در غرب اشاره کرده است. شرح جزئیات این تحلیل از حوصله کتاب حاضر خارج است. اما خلاصه نتیجه گیری ویندفور آن است که در نتیجه تاثیر ازبکی بر تاجیکی و ترکی آذری بر تاتی، در این زبان های ایرانی چندین نوع صرف فعل ایجاد شده است که مثلا در فارسی ایران رایج نیست. ویندفور مثلا به دو مورد زمان حال استمراری و «حالت نقلی» اشاره میکند. حالت نقلی فعل زمانی است که حرف و یا کار کسی یا حادثه ای  از طرف گوینده نقل شود، اما گوینده در این مورد اطمینان کامل نداشته باشد، یا بخواهد بگوید که او مطمئن نیست، اما استنباط او چنین است. در ترکی ترکیه این حالت فعل با عنوان «حالت -میش» نامگذاری شده، زیرا پسوند «میش» به ریشه فعل اضافه میشود، مانند «گیت-میش»، «آل-میش» به معنای (گویا، میگویند، فکر میکنم) رفته است، گرفته/خریده است. این حالت فعلی (البته نه لزوما با پسوند -میش)  از ویژگی های زبان های ترکی است.[2] این حالت فعل در فارسی ایران بخصوص در دوره های معاصر با تعابیری مانند «گویا»، «شنیده ام» و غیره و یا «میرفته است، داشته میرفته است» به کار میرود، در حالیکه (به گفته ویندفور) تحت تاثیر ازبکی همسایه، در زبان تاجیکی (و تاتی) با فُرم های مختلف خود به کار میرود، مانند: (فلان کس) «رفتگی» ، یا «رفته بوده است.»

حالت دوم مورد بحث ویندفور زمان حال استمراری است که نشاندهنده ادامه یافتن عمل یا حالتی در زمان حال یا گذشته است. در فارسی ایران این حالت معمولا مانند زمان حال ساده به کار میرود، یعنی مثلا «می-روم، می-رفتم» میتواند هر دو معنای زمان حال ساده و استمراری را بدهد. در دوره های معاصر در فارسی ایران برای این حالت از فعل کمکی «داشتن» نیز استفاده میشود («دارم میروم، داشتم میرفتم»). در تاجیکی (باز به نظر ویندفور) تحت تاثیر ازبکی و با فعل کمکی «ایستادن» صورت جدیدی برای بیان این حال ایجاد شده است که بیشتر در زبان شفاهی به کار میرود: «رفته ایستاده ام، رفته استاده ام، رفساده ام.» منتقدین این نظریه در این مورد مشخص میگویند اصل این فعل کمکی «ایستادن» نیست، بلکه «استن» (مانند است، هست) است و این صرف فعل از دوره زبان پهلوی باقی مانده است. واقعا هم برای نمونه اولین بند اثر کوتاه، اما بسیار مهم پهلوی «شهرستان های ایرانشهر» دو بار این فعل کمکی را (نه به عنوان حالت استمراری، بلکه ماضی نقلی) به کار برده است، آنجا که میگوید: «شهرستان ها –ای- اندر زمیگ (زمین) ایرانشهر کرد استد (ساخته شده اند) جود جود (هرکدام) روز کو (در کدام روزگار) کدام سرخدای کرد (ساخت) بد گوکان ابر آیادگار (به تفصیل در این یادگار) نبشت استد (نوشته شده است.)»

شاید هم هر دوی این تفسیرها درست هستند. ناگفته نماند که این هم یکی از موضوعات مورد استفاده (درست ترش: سوء استفاده) سیاسی از طرف بعضی ها در هر دو طرف است. آنها از تاثیر یافتن زبان خود از زبان همسایه دل شکسته میشوند و تصور میکنند که تاثیر زبان «خودی» آنها بر  همسایگان باعث «افتخار» خواهد شد. گویا تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفتن دو همسایه بعد از صدها سال معاشرت و وصلت برای طرف تاثیر گیرنده کسر شـأن و برای تاثیر کننده مایه سرافرازی است. با تفاصیلی که در همین کتاب گذشت، جای تردیدی باقی نمی ماند که اینگونه تفسیر ها و هیجان ها از عوارض یکی دو قرن اخیر است و به دورانی که مورد بررسی ماست، ارتباط چندانی ندارد.

موضوع دیگری که در مناسبات دو گروه زبان های ایرانی و ترکیک جالب و چشمگیر است «عبارات موصولی» و جمله های مرکب است، مانند: «کودکی که گریه میکند، گرسنه است» یا «علی به من گفت که امروز پیش ما نخواهد آمد.» این نوع جملات که در فارسی کتبی با حروف ربطی مانند «که»، «و»، «تا» و غیره ساخته میشوند، در لهجه های مختلف ترکی شفاهی (و همچنین فارسی شفاهی) معمولا به صورت جمله های کامل، اما کوتاه بیان میشوند. در ترکی ادبی و کتبی، تا یکی دو قرن پیش (مثلا در ترکی عثمانی)، تحت تاثیر ساختار های فارسی جمله سازی همین نوع عبارات موصولی و جملات مرکب را به کار می بردند، مثلا (به ترکی آذری): «او اوشاق کی آغلیر، آجدیر» یا «علی منه دئدی کی، بوگون بیزه گلمیه جک.» در ترکی آذری این نوع عبارات موصولی و جملات مرکب ترکی هنوز مانند گذشته بسیار رایج است. اما در ترکیه، از قرن نوزدهم به بعد و بخصوص در دوره جمهوری (تاسیس 1923) و تحت عنوان «سره کردن زبان ترکی» به صورت فزاینده ای از جملات طولانی تر شامل اسم فاعلی (مثلا «کودک گریان گرسنه است») و شکل های دستوری دیگر استفاده میکنند، تا از فُرم های جمله سازی فارسی پرهیز نمایند. قابلیت زبانیِ جمله سازی با حداکثر پرهیز از حروف ربط (مانند که، تا، و) در ترکی بیشتر و رایج تر از فارسی است، اما به نظر می رسد زیاده روی هائی که در این زمینه (طبعا به گونه ای چشمگیر تر در زبان کتبی) می شود، درک جملات را با یک گزاره در پایان جمله ای طولانی دشوار میکنند. کریستیان بولوت که در این زمینه بررسی جالبی نموده است، می نویسد: «اکثر اینگونه ساختارهای نسخه برداری شده (از فارسی) تا قرن نوزدهم دوام آورد. اما با شکل گیری زبان مدرن ترکی (ترکیه) نوع ایرانیِ ساختن عبارات موصولی (و جملات مرکب) کاهش یافت و کنار گذاشته شد.»[3]

تاثیر فارسی بر ترکی

عموما گفته میشود که از میان زبان های آلتائی ترکیک، ازبکی و ترکی آذری بیشتر از دیگران تحت تاثیر واژگان، دستور زبان و حتی نظام واجشناختی و آوائی فارسی قرار گرفته اند.[4] در زیر به مهم ترین تاثیرات فارسی بر ترکی آذری ایران اشاره میشود:

-تغییرات واجشناختی (فونولوژیک)، بخصوص به هم خوردن قاعدهٔ هماهنگی مصوت ها (واکه ها)[5] مانند: «گلیریخ» و یا «گلیروخ» به جای «گلیریک» (می آئیم)، کاربرد برخی ترکیبات صامت ها (همخوان ها) که مناسب با قواعد صوتی ترکی نیستند، مانند «فکر» بجای «فیکیر» (فکر) که بیشتر در تلفظ افراد تحصیلکرده به گوش میخورد.

-تغییرات آواشناختی (فونتیک) مانند تلفظ پیشین همهٔ مصوت ها در مقایسه با ترکی ترکیه و جمهوری آذربایجان، مانند تمایل تبدیل «آ» به «اَ» مانند «قره» بجای ««قارا» (سیاه) و یا «تخته» بجای «تاختا» (تخته)، همچنین پیشکامی کردن تلفظ صامت های پسکامی «ک»، «گ» و «ل» بخصوص در پایان هجا که در آذربایچان ایران به به به شدت پیشکامی میشود، مانند آوای

ich

آلمانی، در«چؤرک» (نان) و یا حتی «کؤک» که گاه حتی بصورت «چؤچ» تلفظ میشود و یا «ل» که در جمهوری آذربایجان بصورت بسیار پسکامی تلفظ میشود.

-حفظ مصوت های طولانی و حتی مرکب مشابه فارسی، مانند «او» در «صورت» و یا «او» که در ترکی استاندارد ترکیه و جمهوری آذربایجان تبدیل به مصوت+صامت لبی «و» میشود، مانند «تولاماخ» بجای «تاولاماق» (فریفتن) و یا «دولت» بجای «دؤلت» (باکو) و یا «دئولت» (استانبول) به معنی «دولت».

-تبدیل مصوت های انسدادی «ک» و «ق» پسکامی به «غ» و «خ» سایشی، مانند «آغ» بجای »آق/آک» (سفید).

-قبول تلفظ «غ» در آغاز واژه که اکثرا به تبعیت از فارسی و بیشتر در تلفظ افراد تحصیلکرده مشاهده میشود، مانند «غیرت» بجای «قیرت/قایرت» (غیرت).

-از نگاه لحن و آهنگ، پرهیز از کاربرد ادات سوالی «می» و بیان پرسش از طریق تاکید/آهنگ سوالی جمله مانند «گئتدین؟/گئتدون؟» (که در آن صورت مصوت پایانی بیش از حد متعارف طولانی تلفظ میشود) بجای «گئتدین می؟» (رفتی؟)

-از نگاه ریخت شناسی و یا مورفولوژی: کاربرد بسیاری از پسوند های فارسی مانند -باز، -ستان، -دار، -دان، -پرست، -کار، -گر و پیشوند های فارسی مانند بی-، با- و نا-، مانند «قمارباز»، «همکار»، «بی ادب»، «نامرد.» کاربرد وجه التزامی مشابه فارسی مانند «آلام» بجای «آلسام» (بخرم) که بنظر میرسد مخصوص ترکی آذری ایران باشد. در صفت تفضیلی و عالی پرهیز از ادات «داها» و «ان» (تر، ترین)، مانند «بو اوندان یاواشدی» بجای «بو اوندان داها یاواشدیر» (این از آن آهسته تر است) و «لاپ گؤزل طبیعت» بجای «ان گؤزل طبیعت» (زیباترین طبیعت). برخی حتی احتمال میدهند[6] که صرف ماضی نقلی مانند «گلمیشم» و یا «گلیپسن» (آمده ام، آمده ای) که در ترکی ترکیه موجود نیست، نتیجهٔ تاثیر فعل ماضی نقلی در زبان فارسی است.

-از نگاه جمله سازی: تاثیر فارسی بر ترکی آذری ایران بویژه در جمله های مرکب بطور بارز به چشم میخورد.[7] این پدیده امروزه یکی از مشخصات زبان ترکی آذری اقشار تحصیلکردهٔ ایران است. بسیاری از این مشخصات پیش تر در ترکی عثمانی نیز بسیار رایج بود، اما همراه با تصفیهٔ ترکی ترکیه از تاثیر فارسی و عربی در اوایل قرن بیستم بمراتب ضعیف تر شده، جای آن را جملات طولانی و اغلب سخت فهم ترکی گرفته است که با کاربرد  اسم فاعلی و  وجه وصفی بیان میشود. جمله سازی مرکب مشابه فارسی که در ترکی آذربایجان قفقاز نیز تا اواخر دورهٔ شوروی رایج و معمولی بود، همزمان با اعلام استقلال این جمهوری در اواخر قرن بیستم و پیروی روزافزون از واژگان و قواعد ترکی ترکیه، رو به کاهش نهاد و به شکل جمله سازی ترکی ترکیه شبیه تر گردید. نمونه های این جمله سازی های مرکب: «بیلیرسن من کیمم؟» بجای «منیم کیم اولدوغومو بیلیرسن؟» (میدانی من کی هستم؟) و یا: «اشیتمیشم، حسن یاخچی بیر ایش تاپیپ» بجای «حسنین یاخشی بیر ایش تاپدیغینی اشیتدیم» (شنیده ام حسن کار خوبی یافته است.)

-کاربرد بسیاری از حروف ربط فارسی، مانند «اگر»، «چونکی»، «هم… هم…»، «نه… نه…» و غیره.

-و نهایتا تاثیر بزرگ واژگان، تعابیر و اصطلاحات فارسی (و عربی) بر ترکی آذری (و ترکیه) چیزی آشکار است. بعضی از این وامواژه ها مانند «دوست» و یا «اوروچ» (روزه) قدیمی تر و برخی مانند «روزی» و «مهربان» جدید تر هستند.

حجم کاربرد واژگان فارسی در ترکی آذری بستگی زیادی به کتبی و یا شفاهی بودن کاربرد و همچنین تحصیل و جایگاه اجتماعی فرد کاربر دارد. حضور واژگان فارسی در ترکی کتبی بمراتب بیشتر از ترکی شفاهی است. در عین حال آذری های ترکی زبان تحصیلکرده در مقایسه با کسانی که تحصیلات محدودتری دارند، واژگان و جمله سازی های بیشتری از فارسی به کار می برند.

در زمینهٔ واژگان نو و معاصر، گویشوران ترکی آذری ایران واژه های مدرن را از فارسی (و از آن طریق در ضمن از فرانسه و انگلیسی) و متکلمین ترکی جمهوری آذربایجان از روسی (و در دهه های اخیر از ترکی ترکیه) وام میگیرند، مانند «دوچرخه» بجای «ولوسیپد» روسی در جمهوری آذربایجان و «بیسیکلت» فرانسه در ترکیه.

تاثیر ترکی بر فارسی

سه زبان اصلی شرقی یا به اصطلاح «السنه ثلاثه» یعنی عربی، فارسی و ترکیف در طول بیش از هزار سال گذشته تاثیر بزرگی بر یکدیگر گذاشته اند. آنچه که بیش از همه و در نگاه اول به چشم هر فرد غیر متخصص هم میخورد، طبعا تاثیر فراگیر عربی بر فارسی و همچنین تاثیر گستردۀ فارسی و در ضمن عربی بر ترکی است. اما آنچه که اکثرا نمیدانیم تاثیر محدود تر ترکی بر فارسی و حتی بصورت محدود تری تاثیر ترکی بر عربی است.

کسانی که با تاجیکستان و زبان تاجیکی این دیار و بخصوص لهجه مردم شمال این کشور یعنی مثلا شهر خجند و استان سُغد و مناطق هم مرز با ازبکستان همسایه آشنا هستند از این نوع مثال ها در فارسی تاجیکی مردم آنجا دچار تعجب نمیشوند:

«رفتند می؟» (آیا آنها رفتند؟)
«حسن اَکه توی میکند» (حسن آقا عروسی میکند)،
«کِلین همسایه در خانه اش بوغی شدگی» (عروس همسایه را در خانه اش خفه کرده اند).

این ها فقط چند نمونه از تاثیر زبان های ترکیک (در این مورد: ازبکی) بر فارسی تاجیکی است.

چنانکه گذشت، تاثیر متقابل زبان ها به یکدیگر، بخصوص زبان های همجوار و در حاشیۀ کشور ها و مناطق چیزی بدیهی است. این تاثیر وابسته به شرایط گوناگون مانند تعدد متکلمین یک زبان، مقام آن زبان در جامعه و یا تاریخ و سنت کاربرد آن بیشتر و یا کمتر است و ممکن است در طول تاریخ تغییر یابد.

شروع تاثیرات متقابل زبان های ایرانی و ترکی به دوره قبل از اسلام در آسیای میانه برمیگردد. در آثار باقیماندۀ دینی بودائی و مانوی به ترکی باستان (اویغوری)، تاثیر زبانهای سُغدی، سکا، سانسکریت و فارسی میانه مشاهده میشود.[8] در دورۀ انوشیروان بین ترک ها و ایرانیان روابط تجاری و حتی نظامی هم موجود بوده، اما ظاهرا تاثیر اصلی و متقابل زبانشناختی (واژگان و حتی دستور زبان) به بعد از اسلام مربوط میشود.

اطلاعات عمومی ایرانیان در باره تاثیر عربی بر فارسی بخصوص در زمینۀ واژگان کم نیست. به همین ترتیب مثلا یک ایرانی آذری و ترکی زبان خوب میداند که تاثیر واژگان فارسی و عربی بر ترکی آذری چقدر زیاد است. اما در باره تاثیر زبان های ترکی به فارسی و دیگرزبان های ایرانی اطلاعات عمومی مردم زیاد نیست. این، تا حدی مربوط به آن است که هم تاثیر ترکی بر فارسی در مقایسه با تاثیر عربی و فارسی بر ترکی کمتر است و هم غالبا این تاثیر ها در طول تاریخ آنقدر در زبان فارسی مستحیل شده که اکثر فارسی زبانان به این قبیل واژه ها یا جمله سازی های متاثر از ترکی بعنوان «خودی» مینگرند. مثلا امروزه کمتر کسی است که بداند ریشه کلمه «قورمه» ترکی است.

دانشمندی که تاثیر ترکی (و مغولی) بر فارسی ایران و افغانستان را بیشتر و جدی تر از همه بررسی کرده، بدون شک گِرهارد دورفر (1920-2003) از دانشگاه «گوتینگن» آلمان است.[9] تخصص اصلی او زبان های ترکی ایران (غزی، اوغوزی) و به ویژه لهجه های خلجی، خراسانی و قشقائی و همچنین زبان های باستانی ترکی شرقی مانند ترکی خوارزمی و تونقوزی و در عین حال مغولی بود. در این زمینه ها کتب و نوشته های او بی همتا هستند.

دورفر طبقه بندی های معنائی را معیار تقسیم بندی تاثیر لغوی ترکی و مغولی بر فارسی و دیگر زبان های ایرانی (مانند سُغدی در دوره باستان و پشتو و یغنابی در دورۀ معاصر) قرار داده و این تاثیر را در دوازده گروه از قبیل اعضای بدن، حیوانات، حوزۀ کشاورزی، انواع خاک و سنگ و وضع هوا، زندگی روزمره، روابط خانوادگی و اجتماعی، لغات مربوط به دولت، دین و یا جنگ مورد بررسی قرار داده است. او البته در هر مورد ضمنا به حوزۀ مشخص تر زبانی (ترکی جغتائی/ازبکی، آذری و غیره) و در عین حال دوره و مرحلۀ تاریخی این تاثیر (پیش از اسلام، دوره سلجوقیان، مغولان و بعد تر) نیز اشاره نموده است.

چند ملاحظه جالب از این تحقیقات آن است که بعد از غزنویان و سلجوقیان و بخصوص حملۀ مغول و همراه با افزایش حضور قبایل ترک زبان در ایران و سلسله های حاکم بر کشور، تاثیر ترکی در زبان فارسی (چه کتبی و چه گفتاری) رشد کرده است. بعد از صفویان این تاثیر اگرچه ادامه یافت، اما به نسبت و به تدریج کمرنگ تر گردید. طبعا دورفر نمونه های خود را از آثار مکتوب این مراحل تاریخی مانند «عرض نامه» جلال الدین دوانی، «صفوه الصفای» ابن بزاز اردبیلی یا «تاریخ عالم آرای عباسی» اسکندر بیگ ترکمان و یا لغتنامه ها و دیگر آثار ادوار مختلف تاریخی گرفته است.

نکتۀ جالب دیگری که دورفر به آن اشاره میکند این است که اکثر کلماتی که از مغولی وارد فارسی شده اند در واقع ابتدا از مغولی وارد ترکی شده و بعدا از ترکی وارد فارسی شده اند (مانند تومان، خان، آقا و یا نوکر).

بر پایۀ بررسی های گرهارد دورفر و مقالاتی که بعد از او در این زمینه نوشته شده، میتوان ابعاد تاثیر زبان های ترکی (اساسا ترکی جنوبی یعنی اوغوزی مانند ترکمنی، آذری و ترکی شرقی مانند اویغوری و جغتائی/ازبکی) را حدودا بر آورد کرد. اما در عین حال میتوان به این نتیجه رسید که این تاثیر بعد از صفویان و بخصوص از قرن بیستم به بعد به مراتب کمتر شده و کلمات ایرانی و فارسی جایگزین بسیاری از لغات ترکی گشته است. روندی مشابه را مثلا در ترکی ترکیه (این بار در جهت افرایش واژگان و تعابیر ترکی) هم میتوان مشاهده نمود. در نتیجه بخش قابل توجهی از لغاتی مانند آشیق (مچ پای گوسفند)، بیگلربیگی (فرمانده کل)، طمغه (مُهر)، اولکا (کشور، مملکت) و یا تومان (بمعنی واحد اداری) که دورفر به عنوان نمونه ذکر میکند، در فارسی امروزه به کار برده نمیشود، اگر چه هنوز بخشی دیگر از این وامواژه های ترکی و مغولی در فارسی همچنان کاربرد دارد (مانند آقا، قربان، چمن، قورمه).

در آسیای میانه هم همین طور: از قرن بیستم به بعد، بخصوص در زبان کتبی، مثلا تاجیکی تاجیکی تر ( یعنی ایرانی تر) و ازبکی ازبکی تر (یعنی ترکیک تر) شده است. حکومت ها سعی کرده اند زبان رسمی و کتبی خود را از عناصر به اصطلاح «غیر خودی» همسایگانشان حتی الامکان «پاک» کنند، اما با اینهمه، تاثیر متقابل این زبان ها به یکدیگر بخصوص در زبان محاوره و بعضی حوزه ها مانند شعر، ادبیات و دین همچنان پا بر جاست.


[1] Gernot Windfuhr: ‚Language change and modeling modal axes: Irano-Turkic convergence,’ in: Johanson and BulutTurkic-Iranian Contact Areas, pp. 252-282

[2] این حالت فعلی در ترکی آذری ایران رایج نیست.

[3] Christiane Bulut: ‚Syntactic traces of Turkic-Iranian contiguity,’ in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas, Leiden, Harrassowitz 2006, pp. 165-208

[4] Lars Johanson.: ‚Azerbaijan ix. Iranian Elements in Azeri Turkish,’ EIr, viewed on 22.09.2022

[5] vowel harmony

[6] Idem; see also: Foy, K.: Aserbaiganische Studien; Mit einer Charakteristik des Südtürkischen, MSOSW, vol. 6, 1903, pp. 126-193

[7] ن. زیر فصل گذشته و تحلیل کریستیان بولوت

[8] روابط ایرانیان و ترکان در اواخر دوره ساسانیان، به انگلیسی، در تاریخ کمبریج ایران، سال 2000، جلد 3، قسمت 1، ص 613؛ به فارسی: تهران 1380، ص 727-739

[9] Doerfer, G.: Türkische und mongolische Elemente im Neupersischen. Unter Berücksichtigung älterer neupersischer Geschichtsquellen, vor allem der Mongolen- und Timuridenzeit. I: Mongolische Elemente in Neupersischen, Wiesbaden, 1963; II: Türkische Elemente im Neupersischen, alif bis tā, Wiesbaden, 1965; III: Türkische Elemente im Neupersischen, ǧīm bis kāf, Wiesbaden, 1967; IV: Türkische Elemente im Neupersischen (Schluß) und Register zur Gesamtarbeit, Wiesbaden, 1975… ادامه خواندن

زبان های کتبی در همگرائی ایرانیان و ترکان

دو زبان اصلی که به عنوان زبان های کتبی و ادبی میتوانند مطرح شوند، فارسی نو (در ادامه فارسی میانه یا پهلوی) و ترکی عمومی است.[1] زمینه این بحث را باید کمی توضیح داد.

در سده های نهم و دهم فارسی بعد از دو قرن سکوت و کرختی ناشی از حمله اعراب دوباره و این بار به صورتی تغییر یافته، خود را با شرایط جدید اسلامی-عربی منطبق ساخته و با نیرو و سرعت شگفت انگیزی جان گرفت. شاید هم یک دلیل مهم سر برآوردن دوباره فارسی همین انطباق خود با شرایط جدید بوده است و اگر چنین نمی بود، امروزه فارسی نیز سرنوشتی مانند زبان قبطی مصر میداشت و از رواج می افتاد. از این جهت فارسی نو عینا و کاملا احیای پهلوی به صورتی جدید تر نبود، بلکه در عین ادامه دادن زنجیره پارسی باستان تا پارسی میانه، از بسیاری جهات مانند واژگان، دستور زبان و حتی تلفظ و اوزان شعر، غنی تر، ساده تر و از نگاه لهجه های ایرانی فراگیرتر شده بود. این موضوع در نوشته های دیگر به قدر کافی شرح داده شده و در اینجا نیازی به تکرار آن نیست.[2] برخی از دانشمندان این «خیزش» جدید فارسی را نوزایش زبانی و ادبی ایرانیان جهت احیای شکوه و سربلندی امپراتوری ساسانی نامیده اند. اما به نظر ایرانشناس آلمانی برت فراگنر، فارسی نو با قبول حاکمیت فرهنگی اسلام و واژگان و اصطلاحات عربی، تبدیل به زبان دوم جهان اسلام شد و حتی در نوعی «تقسیم وظایف» با عربی، زبان فارسی به خصوص در حوزه هائی نظیر تاریخ نگاری، شعر و حماسه درخشش ویژه ای یافت.  

از نظر جغرافیائی، فارسی نو از قرن یازدهم به بعد به قسمت های مرکزی و غرب سرزمین های ایرانی گسترش یافت. ترک های آسیای میانه از طریق زبان فارسی با اسلام و فرهنگ شهری آشنا شدند.  فارسی بزودی به زبانی فرا منطقه ای تبدیل شد. یکی از دلایل واضح گسترش نفوذ و محبوبیت فارسی نو (در مقایسه با پهلوی یا پارسی باستان) ساده تر، روان تر و در عین حال غنی تر شدن فارسی نو (یا «دری») در همه زمینه ها از جمله واژگان، اصطلاحات، املاء و حتی تلفظ بود. به این ترتیب نه تنها ایرانی زبانان و ترک زبانان، بلکه کسانیکه از دایره فرهنگی دورتری از ایران بودند نیز می توانستند آن را راحت تر از پهلوی سابق فراگیرند.

فراگنر به «پرستیژ» برجسته فارسی به عنوان زبان نافذ و مورد احترام در دنیای اسلام اشاره میکند و از جمله این نکته را مثال می آورد که فارسی مدت ها زبان اداری و دولتی چندین دولت ترکیک بود. به گفته او در اواخر سده های میانه، زبان های جدید ادبی دنیای اسلام نظیر اردو، عثمانی و جغتائی (چاغاتایی) طبق مدل فارسی شکل گرفته اند. فراگنر این زبان ها را «فرزند خوانده های ساختاری فارسی» نامیده و می نویسد: «گسترده ترین و عمیق ترین نفوذ و اعتبار فارسی در دنیای اسلام، در دوره ایلخانی-مغولی (سده های 13 و 14) بود. در هیچ دوره ای پیش از آن، فارسی تا این اندازه قدرتمند نبوده است. در این دوره، مقام و اعتبار فارسی نه حتی همتراز عربی، بلکه، به جز حوزه دینی، بالاتر از عربی بوده است.»[3] میدانیم که نفوذ و محبوبیت گذشته زبان فارسی در قرن نوزدهم رو به افول گذاشته است.

برخی از زبانشناسان معاصر نوشته اند که فارسی نو احتمالا نتیجه تحول مستقیم و کامل پهلوی در شرایط اسلامی نبوده، بلکه شاید در ابتدا لهجه ای از پهلوی بوده که همراه با تاثیر پذیری از زبان ها و لهجه های مختلف، چه ایرانی و چه غیر ایرانی،  به صورت فارسی نو تحول یافته است. آنها مثلا به متونی حاوی شعر فارسی اوایل دوره تحول زبان استناد میکنند که در میان اسناد تورفان یافت شده و با املای مانوی نوشته شده اند. پس آیا فارسی نو نه صرفا محصول تحول پهلوی، بلکه نتیجه اختلاط پهلوی و زبان ها و لهجه های اقوام ایرانی و همسایگان مختلف ایرانیان بوده است؟ آغاز نشو و نمای فارسی نو در شرق سرزمین های ایرانی یعنی خراسان و ماوراءالنهر بود. گفته میشود که ابتدای کار با «نوشتاری کردن» و «شکل و نظام دادن» به زبان شفاهی دربار ساسانی پدید آمده و به همین دلیل نام فارسی «دری» یعنی «درباری» را گرفته است. این تحولات زبانی همزمان با زوال و پسرفت تدریجی زبان سغدی به عمل پیوسته و فارسی نو در این دوره به تدریج جای خالی سغدی را پر نموده است. بو اوتاس، استاد ایرانشناسی از سوئد، می نویسد فارسی نو در ماوراءالنهر و خراسان پا به عرصه نهاده و احتمالا تحت تاثیر اقوام مختلف این سرزمین و فرهنگ ها و زبان های آنان نیز قرار گرفته است. تفاوت های پهلوی و فارسی نو به اندازه کافی بررسی نشده اند. در نگاه اول دیده میشود که واژگان فارسی نو حاوی بسیاری کلمات مختلط است و نسبت به پهلوی ساختار فعل، نحو و حتی نظام تلفظی آن ساده تر است. بعید نیست که این «ساده تر شدن» نتیجه تاثیر زبان های دیگری بوده باشد. آیا این حوزه نیز یکی از زمینه های همسایگی و همگرائی تاریخی ایرانیان و ترکان نبود؟ این را نمیدانیم. اما بدون شک بررسی عمیق تر پیدایش فارسی نو از درون زبان پهلوی تا قرن هشتم-نهم و، همزمان، مقایسه آن با تحول زبان های ترکیک در همین سرزمین ها میتواند به بسیاری از این قبیل سوال ها جواب اطمینان بخش تری بدهد.

و اما ترکی در این دوره هنوز اصولا زبانی شفاهی بود و این، با در نظر گرفتن طرز زندگی هنوز چادرنشینی اکثر ترکان تا قرن دهم و یازدهم چیزی طبیعی به نظر میرسد. از طرف دیگر ترکی درست به دلیل طرز زندگی چادرنشینی اکثر ترکان و ثانیا مهاجرت های مداوم و چند صد ساله آنان، هنوز انسجام معینی مانند امروز نداشت که مثلا به گروهی ازبکی و به گروه دیگری ترکمنی و غیره نام بدهیم. تا سده های چهاردهم و پانزدهم تعداد و حوزه های موضوعی آثار کتبی ترکی نسبتا محدود بود. اکثر این آثار منظوم هستند و تاثیر شدید شعر و ادبیات فارسی را می تابند. یوهانسون می نویسد «قوام و انسجام تدریجی زبان ها یا لهجه های ترکی از قرن سیزدهم، یعنی از زمان ترک زبان شدن گسترده ترکستان و تاتارستان آغاز شد.»[4] این، در جنوب روسیه و دشت های  اوراسیا با حکومت های مغولی-ترکی («اولوس ها») و در ایران با دوره مغولی-ایلخانی مصادف است.

البته پیش از قرن سیزدهم نیز معدودی آثار منظوم ترکی نوشته شده اند. نخستین و معروف ترین آنها مثنوی «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت) است که یوسف حاجب اوغلی یا «بالاساغونی» در سال 1070 به عنوان نصیحت نامه برای خان های قراخانیان در کاشغر چین نوشته است. از متن و زبان این اثر معلوم میشود که مولف آن به زبان و شعر فارسی و عربی به خوبی واقف بوده است. در اینجا لازم است اشاره کوتاهی به فرهنگ زبان های ترکی (دیوان لغات الترک) اثر محمود کاشغری نیز نمود. کاشغری نیز که وابسته به دربار قراخانیان کاشغر بود، این اثر را به عربی و در بغداد دوره عباسیان نوشته است تا اعراب و کلا مسلمانان با زبان و آداب و سنن ترک ها آشنا شوند.

جالب است که همزمان با مهاجرت قبایل ترک و تاسیس حکومت های ترکی یا مغولی می بینیم که بسیاری از شاعران و نویسندگان ترک نیز به این مهاجرت ها پیوسته اند، طوری که ممکن است محل تولد یک شاعر یا نویسنده ترک تاشکند و بعدها محل زندگی او به ترتیب خراسان، آذربایجان و بالاخره آناتولی باشد و مشخصات زبانی آثار وی نیز متناسب با مکان های مزبور تغییر یابد.

پی گیری مهاجرت ها یا حتی فقط سبک های زبانی و ادبی نخستین شاعران و نویسندگان ترک آناتولی (بعد از کوچ ترک ها از طریق ایران به این سرزمین) هم موضوع جالبی است. بعضی منابع اشتباها چنین نظری داده اند که نخستین آثار منظوم به ترکی آناتولی محصول مردم ترک همین سرزمین یعنی آناتولی بوده که مثلا نظام و زبان مثنوی و غزل فارسی را به صورتی ناپخته تقلید کرده اند. اما باربارا فلمینگ[5] بر آن است که آن دسته از شاعران ترک اغوز که اصالتا از خوارزم و ماوراءالنهر به آناتولی آمده بودند، زبان کتبی، سنت و مدل های نظم را نیز با خود به آناتولی آورده بودند. فلمینگ مثلا به مثنوی «خسرو و شیرین» (1397) نوشته فخرالدین یعقوب ملقب به فخری اشاره کرده است که یکی از نمونه های ترکی برگرفته ازاصل فارسی این اثر نوشته نظامی گنجوی است. به نظر فلمینگ، «خسرو و شیرین» فخری ادامه سنت مثنوی نویسی در آسیای مرکزی است. مثلا شاعری به نام «قطب» از خوارزم بیست و پنج سال پیش از فخری و باز به تقلید از نظامی گنجوی یک مثنوی ترکی با همین نام و مضمون نوشته بود.  

در سرزمین های ایرانی نخستین اشعاری که به زبانی نزدیک به ترکی آذری سروده شده، به قلم عزالدین اسفرائینی معروف به «حسن اوغلی» و یا «پور حسن» است که به فارسی و عربی شعر می سروده و چند شعر ترکی نیز از او مانده است. این مربوط به تقریباً 700 سال پیش است و مولفش هم از خود آذربایجان نیست، بلکه از اسفرائین در شمال خراسان است. نزدیکی لهجه های ترکی خراسان، افشار، آذربایجان و شمال عراق در ابتدای تولیدات مکتوب ادبی چیزی طبیعی بود، چراکه کوچ ترک ها هنوز ادامه داشت. و اما اولین شاعر به گفته دورفر[6] «اصالتا آذری» (و نه آناتولیائی شرقی یا خراسانی) عماد الدین نسیمی (1369-1404) است. او بخاطر اندیشه های حروفی خود به صورت فجیعی در حلب سوریه به قتل رسید. شاعر دیگری که قبل از صفویان شهرتی پیدا کرده بود، قاسم انوار است که یکی از شاگردان شیخ صفی الدین اردبیلی است. او در سال 1356 در سراب به دنیا آمد و در تبریز تحصیل کرد. اشعار قاسم انوار اصولاً به فارسی است اما او برخی اشعار ترکی هم دارد. در دوره قراقویونلوها و بخصوص صفویان شاهد رواج وحتی اوج نسبی زبان و ادبیات مکتوب ترکی آذری هستیم. مشهورترین نام های این دوره هم طبعا محمد فضولی بغدادی و خود شاه اسماعیل است که با تخلص«ختائی» (و یا «خطائی ») شعر میگفت. فضولی که از ایل ترک زبان بیات بود، به عربی، فارسی و ترکی شعر سروده و شاه اسماعیل به فارسی و ترکی. فضولی البته برجسته ترین شخصیت هنر شعر ترکی در این قرن ها است.

در بخش بعدی این فصل: زبان های شفاهی در همگرائی ایرانیان و ترکان


[1] زبان عربی در اینجا مورد بحث نیست، زیرا با وجود تولید بسیاری آثار پرارزش عربی  در چند قرن نخست اسلام در ایران، تولیدات اصلی زبان عربی در کشورهای عربی (یا عربی شده) بوده و به موضوع اصلی این کتاب ارتباط مستقیمی نداشته است.

[2] استادان بسیاری در این زمینه نوشته های به مراتب پرارزش تری دارند. اما از نگارنده کتاب حاضر میتوان به فصل کوتاهی از کتاب زیر با این مشخصات مراجعه کرد: عباس جوادی: «تحول زبان فارسی»، در: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران 1400، نشر روزنه، ص. 199-214

[3] Bert Fragner: ‚Das Persische als Hegemonialsprache in der islamischen Geschichte,‘ in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas, Leiden, Harrassowitz 2006, pp. 47-48

[4] Lars Johanson: ‚The History of Turks.’ in: Johanson and Csato: The Turkic Languages, Routledge 1998, pp. 81-82

[5] Barbara Flemming: ‚Old Anatolian Turkish Poetry in its relationship to the Persian literary tradition,’ in: Johanson and Bulut: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 49-68

[6] Gerhard Doerfer: ‘Azerbaijan viii, Azeri Turkish,’ in EIr, viewed on 12. 09.2022

 … ادامه خواندن

موضوع زبان در همگرائی ایرانیان و ترکان (1)

در این فصل اساسا به موضوع زبان در مناسبات تاریخی ایرانیان و ترکان اشاره خواهد شد، اما نگارنده کوشش خواهد کرد از بحث های تخصصی زبانشناسی که می تواند برای بخشی از خوانندگان خسته کننده باشد، پرهیز نماید. بگذارید در دو بُعد به این موضوع بپردازیم: یکم: دوره های تاریخی قبل از اسلام و بعد از اسلام، و دوم: حوزه زبان نوشتاری و ادبی و زبان شفاهی و لهجه ها.

در آغاز این کتاب به نخستین تماس ها بین ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین آسیای میانه (در مغولستان و سین کیانگ کنونی) اشاره شده بود. زمان این تماس ها تقریبا دو هزار سال پیش یعنی 200 سال پیش از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد است. از ایران کنونی که نگاه کنیم، این میشود نیمه پایانی سلوکیان، یعنی فرماندهان اسکندر مقدونی که هخامنشیان را 330 سال پیش از میلاد شکست داده بودند، و دوره اشکانیان. در این مرحله نخستِ دوره پیش از اسلام که در ایران همزمان با دوره ساسانیان میشود، آثار نوشتاری زیادی نیست که مثلا بدانیم ویژگی های زبان ایرانی سکا ها یا تُخاریان آن روزگاران در مغولستان یا کاشغر کنونی چگونه بوده و یا زبان اجداد ترکان بعدی چه مشخصاتی داشته و سطح و کیفیت مناسبات و تاثیرات زبانی این دو گروه چه بوده است. اصولا با اطمینان چندانی هم نمی توانیم از به اصطلاح «اجداد ترکان بعدی» صحبت کنیم، زیرا در این مورد شاهد و نشانه چندان مشخصی (مانند یک اثر نوشتاری) نداریم که به آن تکیه کنیم. اما از طرفی میدانیم که گروه های ایرانی و هند و اروپائی زبان سکائی (اسکیت) و تخاری در این سرزمین ها می زیستند و حتی بنا به گفته مردم شناسان تاریخی، ظاهرا در بسیاری از این مناطق اکثریت جمعیت کوچ نشین این سرزمین ها را تشکیل می دادند. از طرف دیگر اگرچه در مورد «اجداد ترکان» بعدی اطلاع دقیقی نداریم، اما با دلیل کافی (مثلا سنگ نوشته های اُرخون در مغولستان و سفرنامه های چینی و بیزانسی) میدانیم که ترک های مزبور در سال 552 میلادی اولین دولت ترک ها را در همین سرزمین ها تاسیس نمودند. بنا بر این میتوانیم به راحتی نتیجه بگیریم که بله،  به احتمال قوی اجداد این ترک های بعدی قبل از تاسیس دولت «گوک تورک» در همین سرزمین ها و در همسایگی و تماس با سکا ها و تخارها می زیستند، تا اینکه در میانه هزاره یکم اولین دولت خود را تاسیس نمودند. در باره زبان و لهجه های سکا ها کمی و در باره زبان تخارها کمی کمتر از زبان سکاها معلومات داریم. در مورد باقیمانده این زبان ها، دانش زبانشناسان در باره پارسی باستان، پارسی میانه یا پهلوی و بخصوص زبان سغدی که احتمالا میتواند یکی از گونه های میانه زبان سکاها شمرده شود، به کمک زبانشناسان می آید. دلیل ویژگی تاثیر سغدی بر ترکی میانه آن دوره در آن است که گویشوران سغدی (و همچنین بلخی و خوارزمی باستان) از نظر جغرافیائی نزدیکی بیشتری با ترکان آن دوره داشتند تا ایرانیان فلات ایران و خراسان تاریخی.

مرحله دوم دوره پیش از اسلام، مربوط به بعد از تاسیس دولت گوک تورک در مغولستان میشود که در ایران مصادف با دوره ساسانیان است. در این دوره، هم زبان و متن سنگ نوشته های ترکی میانه ارخون مکتوب و مُدون است و هم نام اولین خاقان های ترک و جاینام های ترکی این سرزمین ها میتوانند همراه با مطالعه آثار نوشتاری زبان پهلوی و سغدی که نسبت به قبل بیشتر هستند، تا حدی به مناسبات زبانی ایرانیان شرقی و ترک های نخستین (چه قبل و چه بعد از تاسیس دولت گوک تورک) روشنی بیفکند.

مجموعه این دوره پیش از اسلام حدود هزار سال (200 پ.م. تا 750-800 م.) را در بر میگیرد. از نظر نزدیکی و تاثیرات متقابل زبان ها و لهجه های ترکی و ایرانی (سغدی، پهلوی و ترکی میانه) اطلاعات ما محدود و برخی نتیجه گیری هایمان مبتنی بر استنتاج مانند تحلیل و مقایسه نام ها و واژه هاست.

برای نمونه بعضی پژوهش های جدید، نام ها و عنوان های شخصی ترک ها و اویغور های سده های میانه را بررسی کرده اند که غالبا عبارت از ترکیب دو یا چند واژه یا نام  و شامل یک جزء غیر ترکی (غالبا سغدی یا پهلوی) هستند و با واژه هائی از قبیل -تگین/-تکین، -چور و غیره تمام میشوند. زمانی که ترک های قدیم شروع به گرفتن نام های مرکب نمودند، آنها برای منعکس نمودن محیط فرهنگی خود، عناصر جدید غیر ترکی را هم به نام خود علاوه کردند. از این جهت تحلیل و مقایسه اسامی موجود در آثار قرون میانه مانند «مهرنامک» (اوایل قرن نهم) نتایج مهم و جالب علمی داده است. «در دهه های اخیر در تورفان و دون هوانگ (چین) متون بسیاری یافت و بررسی شده اند که نشان دهنده همزیستی و همگرائی («سیمبیوز») زبان های سغدی و ترکی قدیم (میانه) هستند.»[1] در فصل های قبل هم دیده بودیم[2] که دانشمندان به غیر ترکی بودن نام های نخستین خاقان های ترک در دولت گوک تورک مانند بومین و ایستمی اشاره کرده و حتی گفته اند که نام طایفه «آ-شین-ها» یا «آشینا» که قبل از تاسیس دولت گوک تورک دسته های ترک را در اتحادیه هسیونگ-نو در مغولستان رهبری میکرد، احتمالا نه ترکی، بلکه تخاری یا سکائی و مربوط به دوره ای است که آنها مشترکا در کاشغر و تورفان به سر می بردند. به این نام ها میتوان واژه هائی قدیمی را علاوه نمود که نخستین بار در همین سرزمین ها و فرهنگ ها و در هر دو زبان سغدی و ترکی قدیم به کار برده شده اند و ریشه یابی آنها نا روشن است، مانند: کوچ، چاکر، خان، خاتون.

و اما در دوره دوم یعنی دوره بعد از اسلام، آشنائی، نزدیکی، همگرائی و آمیختگی ایرانیان و ترکان در همه زمینه ها، از جنگ و تجارت و وصلت و تشکیل حکومت های مشترک گرفته تا آمیزش قومی و استحاله زبانی و فرهنگی آنقدر افزایش یافته که با دوره پیش از اسلام مقایسه پذیر نیست و دلایل آن هم تا حد زیادی روشن است.

بعد از فروپاشی ساسانیان، حمله اعراب به ایران و آسیای مرکزی، قبول اسلام و ورود ترکان به ایران و دنیای اسلام، فرهنگ های ترکی، ایرانی و عربی-اسلامی اختلاط یافته و فرهنگ جدیدی را به وجود آوردند. در ابتدا ترک ها که از آسیای میانه می آمدند، به کمک ایرانیان به اسلام گرویدند و درست زمانی با زبان فارسی نو آشنا شدند که این زبان در دوره سامانیان مرحله نوزایش یا رُنسانس خود را شروع کرده بود. سده های نهم و دهم آغاز شکوفائی زبان و ادبیات فارسی بود که تا چند قرن دیگر، دستکم تا دوره صفویان ادامه یافت. زبان فارسی تاثیری عمیق و ماندگار بر زبان ها و گویش های مکتوب ترکی گذاشت که به تدریج پا میگرفتند. بعد از فتح روم شرقی (آناتولی) توسط بخشی از سلجوقیان، ابتدا فارسی زبان کتبی و دولتی سلجوقیان روم شد. اما چون مردم عادی و بومی آناتولی فارسی زبان نبودند، به تدریج فارسی مقام زبان کتبی و دولتی خود را به زبان ترکی عثمانی داد. اما اهل دیوان و قلم می بایستی در کنار ترکی، فارسی و عربی را نیز به خوبی میدانستند. ترکی عثمانی عمیقا تحت تاثیر واژگان و اصطلاحات فارسی بود.

در طول زمانی چنین طولانی، گروه های ترکی زبان بسیاری از جوانب زبان و فرهنگ ایرانی را به عاریت گرفتند و آن را متناسب با نیازها و شرایط خود تغییر دادند. در عین حال، ترک ها به طور مدام تعداد بسیاری از جمعیت ایرانی زبان منطقه را در زبان و فرهنگ خود مستحیل کردند. اکثر مردم سرزمین های آسیای مرکزی ترک زبان شدند.[3] در نتیجه فتوحات ترک ها (و تا حدی مغول ها) بخش اعظم مردم آناتولی و آذربایجان ترک زبان شد  و زبان ها و لهجه های مختلف ایرانی و قفقازی قدیم جای خود را به ترکی دادند. اما این ترکی، دستکم از نظر واژگان و اصطلاحات تحت تاثیر عمیق زبان و ادبیات فارسی (و تا حد زیادی عربی) باقی ماند.

در نوشته بعدی: زبان های کتبی و ادبی


[1] Johanson: Historical, cultural, and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, pp. 2-3

[2] ن. «هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک» در فصل «200 سال قبل از میلاد تا 200 میلادی» در کتاب حاضر.

[3] Johanson: Idem… ادامه خواندن

صفویان و هویت مشخص تر ایرانی

ا

صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.

در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[1] ) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[2] ترویج گردید. همچنین روایات  مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری  (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[3]  اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.

در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت. 

غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.

نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.

چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟

اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند  و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه  و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند.  

ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بود، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.

با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت  رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای  جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکنت کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب  یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.

آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.

اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟

تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (حدود 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم هستیم.

البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[4]

حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود،  در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.

اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.

از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[5] این روند هنوز و بخصوص با رشد  و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.

البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از  انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.

آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.

از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.

در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار  بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.

بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است. [6]

در ضمن ظاهرا تعبیر «حُب الوطن» برای نخستین بار در دوره صفوی به کار برده شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به  «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[7]  

در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[8]


[1] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی» و «پیش از شاه اسماعیل»

[2] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357

[3] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117

[4] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.

[5] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018

[6] Ashraf: Idem

[7] Idem

[8] Idem… ادامه خواندن

هویت ایرانی در عهد ایلخانی و تیموری

تصویر سربازان مغول از «جامع التواریخ» رشید الدین فضل الله همدانی

با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به برخی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند.  قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند. 

علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند. 

در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی  مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[1] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به  عنوان «ایران» و «ایرانزمین» از سر گرفتند. این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود. 

لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شایذ این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[2]

تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد. 

خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران»  به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[3] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[4] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.

دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو  با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام باقی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.»  در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان  یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله:  «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره  ذکر شده است.[5]

همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایرران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و  در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.

اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایران زمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا بعد از اسلام به شمار میروند. 

از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[6] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: «قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و  و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[7] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره ویا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هرکدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.


(ادامه دارد)


[1] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022

[2] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375

Ann K. S. Lambton: Continuity and Change in Medieval Persia, Aspects of Administrative, Economic and Social History, 11th-14th Century; Albany, New York, 1988, p. 347

[3] Ahmad Ashraf: Idem

[4] Idem

[5] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.

[6] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3

[7] همانجا… ادامه خواندن

دانستن و توانستن

Designed by Abol Bahadori

كسى كه ميداند با كسى كه نميداند يكى نيست. كسى كه ميتواند، با كسى كه نميتواند هم يكى نيست. دانستن، سخت تر از توانستن و توانستن، موثرتر از دانستن است. تاثير دانستن ديرتر و تاثير توانستن زودتر است، مشكل در آنجاست كه معمولا كسى كه ميداند، چندان نميتواند، و كسى كه ميتواند، چندان نميداند. تصادف خوب زمانى است كه كسى كه حتى كمى ميداند، بقدر كافى بتواند. تصادف بد زمانى است كه كسى كه هيچ نميداند، بيش از آنچه نياز دارد، بتواند. بهترين حالت آن است كه كسى هم نيك بداند و هم نيك بتواند- كه اين از نوادر روزگار است. بد ترين حالت آن است كه كسى هيچ نداند و هيچ نتواند، اما مدعى مطلق هر دو باشد – كه اين حالت ها بسيار است.… ادامه خواندن

هویت ایرانی در دوره سلجوقیان

از نگاه  موضوع هویت ایرانی  و ذکر نشانه های آن مانند  نام «ایران»  در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا  صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.  

برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان  آثار به نسبت کمتری در باره  قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن  نوشته شد، اگر چه در این دوره  به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام   و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ  و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.

یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد،  غزنویان و سلجوقیان  هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران  آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با صد ها و شاید هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در  غزنی افغانستان  (975)  تقرییا صد سال فاصله بود.  در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند.   اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود  رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا)  زمینه و نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نداشتند.

دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان  اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی  بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی  درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود.  این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.

دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک کودک شاهزاده و ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و منطقه ای و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.

نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته  باشد،  حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک  طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است.  نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت ­داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.

سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت  و قشر روحانیان را  به دست خود گرفت و از آن طریق  نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد.  در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان  و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود،  این اتحاد  قلم و شمشیر به هم خورد . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت  گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم.  این تمایز و رقابت تا اواخردوره  صفویان ادامه یافت، اما بتدریج  تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.

بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.

در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و  «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.

در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[1]

از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:

در مدح سلطان سنجر:

سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است

شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است

(…)

آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست

بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر

(…)

آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران [2]

نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:

همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد

و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:

چون غلام توست خاقانی، تو نیز

جز غلام خسرو ایران مشو

در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر
…..
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر

برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[3]

نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست

نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [4]

البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین  اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.

در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و خاطرات جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.

آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.

شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و  دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.

در ادامه: هویت ایرانی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان


[1] Ashraf: Idem.

[2] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی

[3] Ashraf: Idem; also:

دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31

[4]حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ … ادامه خواندن

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در دوره غزنویان

ابوالقاسم فردوسی (940-1020)

احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.

قبل از فردوسی  نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و «شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720  بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[1]  بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[2] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان  نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید،  در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» که در باره ادیان زرتشتی، یهودی، مسیحی و اسلام است، صد ها بار از  ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر) از جمله تقویم، جشن ها، عادات، سنن (فروردین، نوروز، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است.[3]

غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، سبکتکین، پدر سلطان محمود غزنوی، از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[4] ادعاهای مشابهی هم مطرح شده بود که گویا امام چهارم شیعیان نوه  مادری یزدگرد سوم بوده است.  در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است.

مثلا فرخی سیستانی (درگذشت  سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را  «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین»  و «ایرانشهر» را به کار میبرد.  عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر»  و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[5]

در دوره  سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد.   اگرچه وزیر بعدی،   احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند،  اما  سنت فارسی نویسی مدارک رسمی  و دولتی از آن دوره به  بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت.  همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز  تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.

ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی که در کتاب معروف تاریخ خود دوره سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی به تصویر کشیده، در باره پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:

«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[6]

این در سال 1037 بود.

حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد و بالاخره با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند. روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان نیز نشان میدهد که غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.

اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.

در فصل آینده: هویت ایرانی در دوره سلجوقیان  


[1] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  viewed on 18.01.2023

[2] Idem.

[3] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، بدون تاریخ، از آن جمله یک فصل کامل (فصل نهم) در باره «شهور الفُرس»، ص 263-289

[4] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61 پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب  چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.

[5]در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.

[6] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837… ادامه خواندن

افشین و هویت ایرانی در 1200 سال پیش

گفتم خوانندگان علاقمند را نیز در جریان بگذارم. در حین مطالعه تاریخ خودشناسی و هویت ایرانیان و احساس وابستگی به این جمع که در فصل آینده کتاب جدید «تاریخ همگرائی و آمیختگی ایرانیان و ترکان» بحث خواهد شد، به یک عبارت از تاریخ طبری از افشین برخوردم. افشین اصالتا ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که فرمانده خلیفه عباسی معتصم شده بود. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک در آذربایجان را سرکوب کرده، بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید.

این کی بود؟ حدود 225 سال بعد از اسلام، یعنی تقریبا 1200 سال پیش.

اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان خوبی نیست (مثلا ختنه نشده! و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار علیه خلیفه در مازندران حمایت میکند. نگاه کنید به این لینک و همچنین این لینک). این بار خود افشین را میگیرند و دست بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل افشین را به اصطلاح امروزی سین-جیم میکند. ماجرای آن به اصطلاح «دادگاه» که شبیه دادگاه های سیاسی استالین و حتی امروز ما در کشورهای استبدادی است، به این یادداشت مربوط نیست و من چند سال پیش سعی کردم تا حدی چکیده آن دادگاه را شرح دهم.

«موضوع انشای» کنونی ما بررسی تاریخ هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان به عنوان یک جمع و گروه بزرگ مردم (البته صرفنظر از مرزهای رسمی کنونی) است. (آن توضیح قبلی داخل پرانتز نه به جهت رویاهای ناسیونالیستی ایرانی، بلکه بخاطر این واقعیت اقلا 2500 ساله است که ایران و ایرانیت آن وقت ها محدود به این مرزها نبود.)

در این دادگاه اسلامی خلیفه معتصم در بغداد، افشین ما با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است. افشین رو به یکی از اتهام کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشت، و می پرسد:

«مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟»

که البته آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»

این از ترجمه فارسی تاریخ طبری (جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927) است. من برای کاوش بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن) «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش میتواند «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.

بدون شک و تردید و بحث در اینجا منظور افشین از «عجم بودن» یا «عجمیه» «ایرانی بودن» و «ایرانیت» است. دلیل و نشانه هویت ملی و دولتی در مرحله های مختلف و آثار گوناگون به صورت های مختلف و تغییر یابنده بیان شده است: صحبت از «ایران»، «پادشاه ایران»، ایرانیان، عجم، «فرس»، پرس و پرسیس…

آنچه که مرا به این کاوش و مراجعه به طبری (و در ضمن ابن الاثیر که او هم همین موضوع دادگاه افشین را مفصلا و بسیار مشابه با طبری توضیح داده) انگیزاند، مدخل «هویت ایرانی» در فرهنگ «ایرانیکا» به قلم استاد احمد اشرف بود که احتمالا بسیاری ها او را از طریق ترجمه فارسی کتاب «هویت ایرانی» می شناسند. مدخل مزبور که مشخصات اصل انگلیسی اش را در زیرنویس قید میکنم[1]، بخش سوم (قرون میانه) مدخلی طولانی تر در پنج بخش با عنوان «هویت ایرانی» است.

منظور من این است که اولا این نگاه اروپا-مرکز (یوروسانتریستی) درست نیست که موضوع هویت و ملت و هویت ملی و احساس بستگی به یک گروه بزرگ تر مردم بنام قوم یا ملت یا هرچه که با تعاریف مدرن امروزی همه قاطی-پاتی شده، قبل از تاسیس دولت-ملت های اروپای غربی و آمریکا در 200-300 سال اخیر موجود نبوده و حق موجودیت ندارد!

یعنی چه؟ آیا یونانیان، یا چینیان، یا مصریانِ از آن هم قدیمی تر یا ایرانیان زمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و غیره یا رومیان در آن دوره ها خود را «یکی» و متمایز از دیگران (و بخصوص همسایگان خودشان) نمی دانستند؟ این را نباید به سلاّخخانه تفاسیر سیاسی کنونی برد و همه را از آن ترساند. واقعیت آن است که چینی ها دو هزار سال قبل هم خود را از همسایگان شمالی خود متمایز (و طبعا بهتر و والاتر!) تصور میکردند، یونانی ها به اقوام دیگر (نه چندان به ایرانیان یعنی به تعبیر آنان «پرسیس») «باربار» میگفتند و ما ایرانیان هم اقلا تا اواخر ساسانی صرفنظر از نژاد و قومیت و ریشه زبان و غیره به هر کس که در «انیران» یعنی خارج از مرزهای فراخ ایران فرهنگی و تاریخی بود (حتی به تورانیان و خیون ها که به قول ریچارد فرای احتمالا آمیزه ای از ایرانیان شرقی و ترکان قدیم آسیای میانه بودند) به دیده رقیب و دشمن نگاه میکردیم.

نتیجه گیری شخصی من اینکه بنظر میرسد همه چیز از خانواده افراد شروع میشود – بله از همین کوچکترین واحد جامعه – که در آنجا شما احساس خودی و تعلق و وابستگی میکنید، صرفنظر از اینکه مادر شما ترک است یا کرد یا ارمنی و یهودی، ایرانی یا افغانی، مسلمان یا مسیحی یا بهائی. در مرحله بعد حتما این احساس را نسبت به روستا یا شهر خود میکنید (در دوره های قدیم حتما نسبت به ایل و قبیله خودتان)، بعد به ایالت و استان خودتان، بعد نسبت به کشور خودتان. یعنی به هرحال درجه بستگی و نزدیکی حسی شما به این ترتیب بالاتر میرود. در همین چند قرن آخر حتی موضوع تمایز هویت و احساس نزدیکی و دلبستگی نسبت به قاره اشخاص هم روشن تر شده: تمایز «ما» و «آنها»، مثلا آسیائی ها و اروپائی ها.

چیزی از این احساس هویت طبیعی تر نیست. عقلانی هم هست. کسی نمی تواند انکار کند که مثلا روس و چینی از نظر ده ها عامل تاریخی و ملی و فیزیولوژیک از یکدیگر متمایز و متفاوت هستند. حتی از نظر تمدن و سطح پیشرفت فرهنگی و علمی و اقتصادی هم همینطور. چه کسی میتواند نپذیرد که مثلا اروپا از نظر اقتصادی، علمی، رفاه و مردم، آموزش و پرورش، بهداشت و تامین اجتماعی در مجموع از آفریقا فرسنگ ها فاصله دارد؟

در این شکی نیست. اما قدم و نتیجه گیری سیاسی بعدی که میتواند بسیار هم وسوسه انگیز باشد، قدمی است که حتما و ابدا باید خود و دیگران را مهار کنیم که بر نداریم و آن، ارزش دهی به این مقایسه است و اینکه بگوئیم خانواده من چنین است و چنان است، درحالی که خانواده فلانی بد و عقب مانده و غیره است. یا شهر ما برخلاف فلان شهر فلان طور نیست. یا استان و کشور و ملت و ایل و تبار ما و دین و مذهب ما، یا زبان و «نژاد» ما (چیزی که اساس علمی ندارد) به مراتب بهتر و والاتر و قدیمی تر و قدرتمند تر از فلان استان و کشور و ملت و قوم و مذهب است. افتادن به این «هچل» هم خطرناک است و میتواند بین انسان ها، دولت ها، ملت ها، اقوام و مذاهب، کینه، خصومت و رویاروئی به وجود بیاورد و هم آدمی را (یا حتی گروه و دولتی را که چنین ادعاهائی میکند) به صورت دشمنی انگیز، جنگ افروز و حتی عقب مانده و غیر جدی ترسیم نماید.

نتیجه و رابطه همه این موضوع با دادگاه افشین: گفته افشین در دادگاه خلیفه معتصم رابطه ای با دولت-ملت مدرن کنونی نداشت (و نمی توانست داشته باشد). اما با اینهمه، این قید تاریخی هم نشان دهنده وجود هویت ملی ایرانیان در 1200 سال پیش است، حتی اگر بعضی ها بخواهند تاریخ طبری و ابن الاثیر را به هر دلیلی لوث کنند.


[1] Ashraf Ahmad: Iranian Identity, iii. Medieval Islamic Period, in: EIr. Online, viewed on 12.08.2022… ادامه خواندن

تداوم  هویت ایرانی در دوره ترکان (مقدمه)

حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل

به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی که در دوره پیش از اسلام، در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است).  

در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترک زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.

بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت

پیش از اسلام

برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم  را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.

مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و  یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.

در رابطه با ایران هخامنشی،  شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با  عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران (غیر ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]

روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.

به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی  دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از  فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.

اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است. در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی یکی دو قرن بعد از اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]

من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند. در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود.

بر پایه زبان فارسی دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با امتزاج با دیگر لهجه های محلی ایرانی و به ویژه عربی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.»  بنظر بسیاری مورخین کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی  و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی  بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و عربی شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.

معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، ولی همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند. منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.

در بخش بعدی این فصل: دوره غزنویان و سلجوقیان


[1] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[2] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927

[3] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023

[4] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14

[5] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:

[4] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15… ادامه خواندن

تنش ترک و ایرانی در عهد صفوی

تنش «ترک و تاجیک»

در فصل های قبل هم دیدیم که پس از حمله اعراب و شکست ساسانیان، ایرانیان بومی نام «عجم» (به معنی «غیر عرب»)گرفته بودند و پس از فتوحات غزنویان و سلجوقیان برای تمایز بین ترک زبانان و ایرانیان بومی به بومیان ایرانی زبان اعم از قومیت و منطقه آنان «تات» یا «تاجیک» میگفتند. به نظر رویمر در اوایل صفویان دو بخش جامعه ایرانی از یکدیگر متمایز بود: ترک ها و ایرانیان. «آنها نه تنها از نظر زبان و عادات و سنن، بلکه در عین حال از نگاه خاستگاه و فرهنگ نیز با یکدیگر فرق داشتند. در حالیکه بخش ترکی این جامعه را اعضای ایلات ترک زبان و غالبا دامدار یا جنگجو تشکیل میداد، ایرانیان عبارت از دهقانان و کشاورزان سنتی و جا افتاده و طبقات شهرنشین بازرگان و صنعتگر بودند.  این دو گروه اجتماعی در شخصیت شاه اسماعیل اختلاط یافته و درآمیخته بود.»[1] نمیتوان حدس زد که تمایل درونی شاه اسماعیل به کدام طرف بوده و آیا او اصولا چنین احساسی داشته است یا نه. اما با اطمینان میتوان گفت که تفسیرهای ملی و قومی یا زبانی در تمایز ترکان و ایرانیان بومی در این دوره (و به درجه بیشتری بعد از آن) با واقعیت های تاریخی آن دوره مغایر هستند. پیش از همه چیز، این نوع نگرش های «ملی گرایانه» و ناسیونالیستی پدیده مدرنی است که در سده های نوزدهم و بیستم از اروپا به خاورمیانه آمده است. در آن دوره رقابت ترکان و ایرانیان در داخل دولت صفوی نه به خاطر ترک زبان یا فارسی زبان بودن یا اصالت نژادی و قومی و یا تاریخ مهاجرت آنان به سرزمین ایران، بلکه اساسا منعکس کننده اختلاف بین وارثان یک پیروزی بود. در یک طرف جنگجویان ترک نقش کلیدی و نظامی خود را در بر سرکار آوردن حکومت صفوی در نظر داشتند. در طرف دیگر اشراف و دولت داران ایرانی قرار داشتند که احتمالا در کنار احساس «صاحبخانه بودن»، مدعی مدیریت موفقیت آمیز سرزمین تاریخی خود بودند. این در حقیقت ادامه همان «تقسیم کار و وظایفی» بود که پس از سقوط سامانیان و آل بویه ایرانی در دوره های ترکان، و حتی ایلخانان مغول مشاهده میکنیم، همان سنت جدید دولت داری که در فصل های گذشته این کتاب نیز با عنوان «دولتداری ترکی-ایرانی» به بحث گذاشته شد. در آن دوره ها نیز صرفنظر از اینکه پادشاه کیست و اکثریت سپاهیان او که ضامن بقای دولت بودند، به کدام گروه قومی تعلق داشتند، وزیران، دبیران و بوروکرات های دولت و تجارت و همچنین اکثر اهل قلم و دین از ایرانیان عبارت بودند، در حالیکه ترکان غالبا «اهل شمشیر» به حساب می آمدند. اسماعیل نیز مانند شاهان پیش ازخود چاره دیگری نداشت جز اینکه برای اداره دولت به سراغ همان بوروکرات های ایرانی برود که در دوره های قبل نیز نسل به نسل دست اندر کار امور دولتی بودند، زیرا  «نامزدهای شایسته دیگری برای اجرای این وظیفه ها موجود نبود و بدون شک این نامزدهای احتمالی اگر هم وجود داشتند، منسوبیت ترکی یا ترکمنی نداشتند.»[2] 

با این ترتیب میتوانیم به گفته «دون ژوان ایرانی» یعنی اُلغ بیک بیات برگردیم. آیا پس از تاسیس سلسله صفویان تقریبا همه حاکمان شهرها و ولایات ایران به قزلباشان ترک منسوب بودند؟ بلی، بخصوص در اوایل پادشاهی اسماعیل چنین بود و این، احتمالا با در نظر گرفتن نقشی که آنها در تاسیس دولت صفوی ایفاء کرده بودند و حوزه های وظایفی که می توانستند فعالیت کنند، در سال های نخست اسماعیل امری بدیهی به نظر میرسید. اما این روند به تدریج تغییر یافت. در حالیکه ایرانیان همچنان مقام های مهم اداری و حتی نظامی-اداری دولت و امور مذهبی  را بر عهده میگرفتند، وظایف مسئولان ترک زبان غالبا در حوزه نظامی باقی مانده بود، اما ترک های بیشتری به تدریج به حوزه های کشاورزی، تجارت و امور مذهبی رو آورده بودند. در عین حال مقام های بلند مدیریتی مانند «وکیل» که عملا معاون و نماینده تام الاختیار پادشاه محسوب میشد و هر دو وظیفه اداری «وزیر اعظم» و فرماندهی کل قوا یعنی «امیرالامرا» را در بر میگرفت، بعد از حسین بیک شاملو که سرپرست نوجوانی شاه اسماعیل بود، اغلب به ایرانیان داده میشد.

در کنار نظامیان و جنگجویان ترک و خانواده های آنان که اصولا در شهر ها مسکون میشدند، هزاران نفر از هم قومان چادرنشین آنان که مشغول دامداری بودند، به ایران آمدند و به تدریج یکجا نشین شدند. با این ترتیب آمیزه قومی شهر ها و ولایات ایران به نسبت قبل مختلط تر گردید. اما در صفحات بعد خواهیم دید که اهمیت نقش قبایل در سطح جامعه ایرانی، با وجود افزایش تدریجی اختلاط و آمیزش قومی و فرهنگی، تا اوایل دوره رضا شاه پهلوی همچنان چشمگیر بود، در حالیکه در ترکیه و بخصوص در نیمه غربی آن، یکجا نشین شدن قبایل به مراتب سریع تر از ایران به پیش میرفت.

از زمان شاه طهماسب اول و بخصوص شاه عباس بزرگ تامین تعادل و اختلاط منسوبیت قومی مسئولان کشوری و لشکری دوره صفوی بیشتر و برنامه ریزی شده تر گردید. بنظر میرسد که برای پادشاهان صفوی، انگیزه اصلی سیاست هائی که منتج به افزایش آمیزش و همگرائی قومی میشد، نه همین هدف مشخص و تعریف شده سیاسی، بلکه روند طبیعی زندگی اجتماعی و دغدغه حاکمان در رابطه با کاهش تشنجات داخلی بود. مثلا شاه طهماسب و شاه عباس با تجربه شخصی و فوق العاده منفی خود از خودسری های امیران قزلباش نسبت به پادشاهان و بین یکدیگر، اختیارات آنان را محدودتر کردند، امیران را به نقاط مختلف و مجزا از هم اعزام نمودند، یا اینکه امیران و فرماندهان غیر ترک را به فرماندهی قشون های قبایل قزلباش منصوب نمودند. دو اقدام دیگر این دو پادشاه هم شایان دقت است. آنها کوشش کردند برای جلوگیری از فشار امیران قبایل بر شاه و دستگاه اداری دولت و جهت کاهش اختلافات داخلی و کشمکش آنان، در مقابل قبایل مزبور «قبیله» جدیدی به نام «شاهسون» (به معنی شاهدوست) دستچین و «ساخته» شود که صرفا نسبت به پادشاه وفادار باشد و نه به روابط و عادات و سنن ایلاتی و طایفه ای. در اقدامی دیگر، شاه عباس در سال 1592-93 دستور داد که ایلات قزلباش و دیگر قبایل ساکن آذربایجان که در خدمت لشکر ایران هستند، دفاتر ثبت نام خود را نشان دهند و آنان که قادر به این کار نشوند، جریمه گردند. جنگجویان قبایل معاش خود را از حکومت میگرفتند و شاه عباس میخواست با این راه  از بزرگ نمائی تعداد جنگجویان قبایل برای اخذ درآمد بیشتر پیشگیری کند.[3] اما شاید مهم تر از این اقدام آن بود که شاه عباس با نیت تاسیس یک گروه جایگزین در مقابل قزلباش ها فرمان داد چند هزار غلام قفقازی (گرجی، ارمنی و چرکسی) که ورای روابط و وفاداری های ایلاتی قزلباشان هستند، در سپاه، اداره دولت و حتی به عنوان «قورچی» یا گارد ویژه سلطنتی به کار گرفته شوند.[4] اینکه اینگونه تدابیر تا چه حد اثر گذار بود، بحث دیگری است که در محدوده این کتاب نمی گنجد. اما میدانیم که در ترکیه نیز سلاطین عثمانی جهت محدود کردن مداخلات و خود کامگی ایلات مسلح دست به اقدامات مشابهی زدند. آنها مثلا از طریق تاسیس دسته های محافظ «یئنی چری» از میان اسیران کشورهای همسایه سعی نمودند دسته های مسلح حرفه ای و عاری از تعلقات و وفاداری های قومی و قبیله ای به وجود بیاورند. حتی در عثمانی نیز یئنی چری ها پس از مدتی قدرت بیش از حدی کسب نمودند و سلاطین عثمانی با تاسیس سپاه جدیدی مطلقا و صرفا تابع سلطان (ونه وزیر اعظم یا علمای مذهبی) کوشش به حل این مشکل نمودند.[5]

اینکه موضوع «تنش ترک و تاجیک» یا ترک و ایرانی در ایران صفوی جنبه قومی و زبانی نداشت و اساسا اختلاف بر سر «تقسیم شیرینی پیروزی» یعنی تاسیس دولت صفوی و گسترش آن بر تمامی ایران بود، در عرض سیزده سال پس  از تاجگذاری شاه اسماعیل، فتح سرزمین های ایرانی و در نهایت به صورت انکار پذیری در نبرد بزرگ چالدران نمایان شده بود. در این نقطه اوج رویاروئی نظامی دو همسایه، احتمالا موضوع شیعه و سنی تاثیر معینی بر احساسات هر دو طرف گذاشته بود. اما در اینجا موضوع نه بر سر ترک و ایرانی در داخل دولت صفوی، بلکه دو دولت همسایه ایران و عثمانی بود. به هر تقدیر این موضوع بخصوص با افراط گری های شاه اسماعیل و پیروان او به صورت وسیله ای در دست هر دو طرف جهت تبلیغ و بسیج سیاسی درآورده شده بود.  

درس های چالدران

وقتی در تابستان سال 920 هجری (1514 میلادی) 40 هزار نفر از قزلباشان شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با 100 هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند،[6] حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند.

علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در بسیاری از کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر لشکر ایرانیان هم بیشتر بود، بخشی از لشکریان ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اُزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی داشت که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، بخش هایی از آذربایجان، کردستان، همدان و بغداد از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی ماند. 70 سال بعد شاه عباس اول توانست تبریز، اکثر آذربایجان غربی، همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد. بعضی از این سرزمین ها بعدا دوباره دست بدست گشت، تا اینکه مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» (1639) حل و فصل گردید. بغداد تقریبا 500 سال یعنی تا جنگ اول جهانی در ترکیب دولت عثمانی باقی ماند.

و لیکن اهمیت تاریخی جنگ چالدران و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از ده ها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود. صرف نظر از مبالغه هائی که مورخین ایرانی و عثمانی در باره تعداد لشکریان یا تلفات دو طرف روایت کرده اند، دو دلیل مهم برای شکست سنگین ایران در این نبرد تاریخی وجود دارد که در کتاب های سنتی تاریخ چندان مورد تاکید قرار نمی گیرد.

اولا شاه اسماعیل و فرماندهان او اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک آن نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از افراد قبایل مختلف و غالبا ترکمن بودند و به طرفداری از شاه اسماعیل صفوی و بر ضد سلطان سلیم عثمانی برخاسته بودند، اسماعیل نه فقط سرکرده و پادشاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شخصیتی مقدس با الوهیتی فرا انسانی و از این جهت در مبارزه با «کافران سنّی» شکست ناپذیر و روئین تن بود. خود شاه اسماعیل هم به این خیالات باور کرده بود و با رفتار و اشعار خود به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان قزلباش ایران به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد، تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد، زیرا رسالتی که شاه اسماعیل از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای لشکریان ایران عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل بودند، تیر و کمان گرفته و به جنگ میرفتند. آنها اگر چه کار آزموده به حساب می آمدند، اما بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظام و جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و آنان در بد ترین حالت، یعنی مرگ، «جنت مکان» خواهند گردید.  در مقابل، اردوی عثمانی که آن هم تا میتوانست از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، عملیات اصلی نظامی را بر عهده «یِنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران میجنگیدند، یِنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند، اما دغدغه چندانی در باره  کمک دست غیب و اولوهیت سلطان نداشتند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که گویا به جز 85 نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند 40 هزار نفر بود.

با شکست سنگین شاه اسماعیل افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزلباش و رقابت و دشمنی و در عین حال  خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزلباش ها قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل را میان خود تقسیم کرده بودند و پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمان قزلباش از محور و نقطه ثقل قدرت و صلاحیت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، خود جنگ چالدران به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ بود. در هر دو سوی مرز قبایل همزبان و هم قوم ترک، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند.  آنها زبان یکدیگر را میدانستند، عادات و سنن آنان مشترک بود، هر دو به فارسی و ترکی به یکدیگر نامه می نوشتند، و ورای جزئیات مذهبی، در اصول کلی دین اسلام اختلاف چندانی نداشتند. اما اینهمه نقاط و جوانب مشترک و حتی همسایگی و خویشاوندی در هر دوسوی مرز، نتوانست مانع رویاروئی خونین آنان در راه دو اندیشه، دو باور یا آرمان متمایز شود: «ما دوستان» در این سو و «آن دشمنان» در آن سوی مرز.

این عامل تمایزگذار چه بود؟ دولت یا ملت که در آن دوره هنوز چندان به فکر اندیشمندان اروپائی «رنسانس» هم نرسیده بود؟ حافظه و هویت تاریخی؟ تمدن و فرهنگ باستانی؟ همان که رشیدالدین در «جامع التواریخ» دوره ایلخانی خود (اوایل 1300) آن را «ایران» و «ایران زمین» خواند و صد و پنجاه سال بعد اوزون حسن آق قویونلو، پدر بزرگ مادری شاه اسماعیل، با نام «پادشاه ایران» در تبریز بر تخت نشست؟ یا مذهب؟ شیعه بر ضد سنی؟ در آن صورت چگونه است که خصومت بایزید سنی و هم مذهب او اوزون حسن احتمالا به همان اندازه دو آتشه بود که سی سال بعد خصومت اسماعیل شیعه و سلیم سنی؟ یا آنچه که امروزه تعصب، خرافات مذهبی و پیروی کورکورانه متناسب با عادات و سنن مذهبی و قبیله ای خوانده میشود؟ احتمالا هر کدام از این عوامل در موقعیت های گوناگون و به اندازه و شدتی که تشخیص آن امروزه برای ما مشکل است، در سرنوشت نبرد تاریخی چالدران اثر گذار بوده است.

از نظر موضوع اصلی کتاب حاضر یعنی تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان، یک جنبه دیگر جنگ چالدران نیز جالب توجه است. قبایل کوچ نشین ترک در شرق و جنوب آناتولی بر سر دوراهی ایران یا عثمانی، ایران را انتخاب نمودند، اگرچه خود تجربه چندانی با زندگی در محیط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران نداشتند. تقریبا همه آن قبایل از آناتولی بودند. تقریبا همه چادر نشین بودند. اما نه تنها امیران و جنگجویان جوان تر آنان، بلکه خود قبایل چادرنشین ترک نیز همراه با زن و بچه و حدالامکان احشام و چادرهای خود به ایران مهاجرت نمودند. آنان حتی بعد از چند سال در جنگ خونین چالدران در مقابل همقومان و همزبانان سابق خود که با همان شور و شوق از عثمانی دفاع میکردند، ایستادند و بسیاری از آنان کشته شد.

چرا؟

قبایل ترک زبان قزلباش در سرزمین های آناتولی نیز غالبا یکجا نشین نشده بودند، بلکه در حال دامداری و پیوسته آماده مهاجرت از محلی به محل دیگر بودند. جوانان جنگجوی آنان با هر اشاره رئیس قبیله خود آماده شرکت در «غزوات» یعنی حمله، «جهاد» و تصرف سرزمین های «کفار» برای گسترش اسلام در مناطق مرزی و همچنین جنگ یا همدستی با دوست و دشمن بخاطر ثروت و غنیمت بودند. از این نظر وضع آنها با همقومانشان در سرزمین های مرکزی تر و غربی آناتولی فرق چندانی نمیکرد. اما تا سال 1500 صرفنظر از تمایلات مذهبی، شکاف های سیاسی و اجتماعی مردم ترک زبان که چند قرن پیش به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند روشن تر شده بود.

موقعیت کلی آناتولی بین سال های 1450-1550 و مناسبات قبایل ایراندوست قزلباش با دولت عثمانی را هم باید در نظر گرفت. در این مدت حکومت سلجوقیان آناتولی از بین رفته بود. تیمورلنگ هم با وجود پیروزی بر سلطان عثمانی، آناتولی را ترک کرده بود. اما پادشاهی نسبتا کوچک عثمانی که در غرب آناتولی و مخصوصا شهر های بورسا و اِدیرنه متمرکز بود، پس از رفتن تیمور از صحنه، در حال گسترش قدرت و حاکمیت خود در آناتولی قرار داشت. در سال 1453 سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنیه (استانبولی فعلی) را به متصرفات خود افزود. عثمانیان با سرعت بلندی حاکمیت خود را در سمت غرب یعنی بالکان و یونان و همچنین شرق، یعنی قسمت های مرکزی و شرقی-جنوبی آناتولی، نزدیک به ایران و سوریه کنونی، گسترش میدادند. این گسترش به تدریج به تسلیم، شکست و بالاخره استحاله  امیرنشین های کوچک تری مانند تکلو ها (آنطالیه) و همچنین قرامان ها (قونیه، آلانیه) و ذوالقدر ها (سیواس، ملاطیه، مرعش و دیگر مناطق مرزی سوریه کنونی) انجامید. شکست اوزون حسن آق قویونلو از عثمانیان و عقب نشینی او از تخت گاه پیشین خود آمِد (دیاربکر) به تبریز و تاجگذاری او در همین مرحله بود. بعد از ضربه ای که حمله تیمور به رشد و گسترش دولت عثمانی زد، سلطان سلیم عثمانی تصمیم گرفته بود که راه پدر بزرگ خود سلطان محمد فاتح را ادامه دهد. برای سلیم و نخستین جانشینان او که در درجه اول متوجه گسترش به اروپا بودند، ناآرامی و جدائی طلبی در جبهه شرق و جنوب یعنی دولت های ایرانی و مملوک، قابل تحمل نبود. از طرف دیگر همزمان با گسترش سرزمین های عثمانی و افزایش قدرت و ثروت «دولت علیه» آن، چادرنشینی و دامداری سنتی ترکی در غرب آناتولی به شدت کاسته بود. دولت عثمانی اسکان و شهری شدن قبایل را مورد حمایت خود قرار میداد و در حال مرکزی کردن اداره دولت بود. بدون شک، چه شهرنشین شدن و چه اسکان قبایل ترک در روستا های جدید به افزایش قدرت و در آمد حکومت از طریق جمع آوری بیشتر مالیات کمک میکرد و همچنین احتمال سرکشی و شورش آنان را کاهش میداد. قبایل و طایفه های شورشگر و دیگراندیش که به دلایل گوناگون از جمله رد پرداخت مالیات در مقابل دولت آرام نمی گرفتند، به مناطق «اوج» (یعنی حاشیه) و هم سر حد با مردم مسیحی همسایه مانند کشورهای بالکان فرستاده میشدند.

حتی در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی رد میشد، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود.»[7]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید ذر غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم قابل توجه است. در سال 1432 تجار ونیزی از شهر بورسا ادویه جات خریده به ایتالیا می بردند و تاجران ابریشم پارچه های پشمی خود را که در بورسا بافته شده بود، به ایران می بردند. جمعیت بورسا در آن دوره 50 هزار نفر و جمعیت استانبول پس از فتح این شهر توسط فاتح 400 تا 500 هزار نفر بود.[8]

شاید تفاوت در سرعت پیشرفت یکجا نشینی قبایل، چه ترک زبان و چه ایرانی زبان، در کنار ده ها عامل دیگر سیاسی، طبیعی، تاریخی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی به دو تکامل و تحول دوشادوش، اما به روشنی متمایز دو دولت همسایه و معاصر ایران و ترکیه انجامیده است.

900 سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از آسیای مرکزی و دیرتر حمله ویرانگر مغول، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که اکنون نام «عثمانی»  به خود گرفته بود، با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست یزرگ چالدران، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و از آن حراست نمودند. در دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام می بریم.

(ادامه دارد)


[1] Roemer: The Safavid Period, in CHIr, vol. 6, p. 227-229

[2] Ibid.

[3]  Floor: A fiscal history of Iran, p. 223

[4] Babaie, et al (ed.): Slaves of the Shah, p. 6ff

[5] این اقدام دولت عثمانی نیز همراه با مشکلات جدیدی بود. از جمله این دسته ها که «سکبان» و «ساریجا» نامیده میشدند، در صورت عدم دریافت منظم معاش خود دست به تاراج روستا ها میزدند. ن. خلیل اینالجیق، اثر زیر:

İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-5

[6] این ارقام نیروهای دو طرف اصولا برگرفته از منابع ایرانی یا ترکی هستند که چندان قابل استناد بنظر نمیرسند.

[7] İnalcık: Aynı, s.6

[8] İnalcık: Aynı, s. 110-127… ادامه خواندن

گسترش دولت صفوی در ایران

تقسیم شیرینی پیروزی

موضوع بر سر غلبه شاه اسماعیل بر باقیمانده های حکومت آق قویونلو، قراقویونلو و  همچنین پیروزی او بر فرخ یسار، آخرین شیروانشاه در شمال ارس، تاجگذاری (1501) و فتح دیگر سرزمین های ایرانی تا دوازده، سیزده سال بعد بود، و گر نه به سختی میتوانستیم انتظار داشته باشیم که شاه اسماعیل یارای مقاومت زیادی در مقابل عثمانی داشته باشد که تا استانبول و فراتر از آن را هم کنترل میکرد.  

سهم اسماعیل، در ابتدا شیروان و سپس آذربایجان و بالاخره سرتاسر ایران کنونی بود. او به دنبال تاجگذاری و اعلام خود به عنوان پادشاه ایران، با کمک همان نیروهای قزلباش خود که اکثرشان از آناتولی به او پیوسته بودند، در مدتی نسبتا کوتاه اکثر سرزمین های ایران کنونی بعلاوه شرق قفقاز و بغداد را تحت کنترل خود در آورد.

بعد از دو، سه قرن ناروشنی در مرزهای ایران و آناتولی که با زوال سلجوقیان شروع شده و با دست به دست شدن این سرزمین ها بین حکومت های کوچک و بزرگ ایلخانان، تیموریان و حکومت های قبایل ترکمن تشدید شده بود، بالاخره مرزهائی شکل میگرفتند که بنا بود برای چند قرن بعد بین ایران و عثمانی کم و بیش ثابت بمانند. هنوز مرزهای شرقی در خراسان و سیستان همچنان ناروشن بودند، زیرا حکومت های محلی باقیمانده های تیموریان و حملات ازبکان همچنان ادامه داشت – تا اینکه اسماعیل این سرزمین ها را هم کم و بیش به امپراتوری جدید صفوی علاوه نمود. کم و بیش، البته، و نه مانند مرزهای ایران در قرن بیستم و قرن حاضر.

بسیاری مورخین گفته اند که به دنبال دو سه قرن دوره ملوک الطوایفی بعد از سلجوقیان، در آمدن اکثر سرزمین های ایرانی تحت لوای یک حکومت واحد و نسبتا منسجم، احتمالا مهم ترین دست آورد اسماعیل بود. بگذارید در این مورد کمی بعد  صحبت کنیم.

تا فتح تبریز بیش از هفت هزار نفر از جنگجویان قبایل ترکمن روم (آناتولی) و شام که همگی قزلباش نامیده میشدند، همراه با سران و فرماندهان خود در لشکر اسماعیل حضور داشتند. در منابع تاریخی، قزلباشان یعنی قبایل (ایلات) و طایفه هائی که حکومت شاه اسماعیل اول صفوی را بر سر کار آوردند و در دوره جانشین او شاه طهماسب اول نیز هنوز فعال بودند، چنین ثبت شده اند:[1]

ایلات دخیل در تاسیس پادشاهی صفویان

  1. شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (تابستان ها در شرق آناتولی)
  2. تکلو از جنوب آناتولی (آنطالیه، اسپارتا، منتش)
  3. ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی (ماراش یا مرعش، یوزقات)
  4. استاجلو (استاجه لو) از شرق آناتولی
  5. روملو از شرق و مرکز آناتولی (سیواس، آماسیه و توقات)
  6. افشار از آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  7. قاجار از شمال و شرق آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  8. قرامان (قره‌مان ، قارامان) از جنوب آناتولی و اطراف قونیه
  9. ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
  10. بیات از شرق آناتولی و شمال عراق
  11. ترکمان (بیشتر در شرق و جنوب ترکیه. این تعبیر در دولت عثمانی به ترک هائی اطلاق میشد که به چادرنشینی ادامه میدادند و نسبت به دولت عثمانی و جمع آوری مالیات سرکشی مینمودند.)
  12. قبایل و طایفه های کوچک تر: قرامانلو، بهارلو، آلپائوت، آغاچری، سعدلو (احتمالا همه از باقیمانده های قراقویونلو)، ایسپیرلو، ورساق، چپنی، عربگیرلو، تورغودلو، بزجلو، اجبرلو، خنسلو
  13. تعداد اندکی از طایفه ها و امیران جغتای (گرایلو) و کُرد.

این فهرست برپایه کتاب معروف مورخ ترک فاروق سومر با عنوان «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (ترجمه فارسی، تهران 1371) تهیه شده است.

اما در تاریخ، نخستین فهرست های قبایل قزلباش در اوایل صفویان منتشر شده است. مثلا در نخستین سال های سده هفدهم م. فهرستی از طرف شخصی به نام «اُلغ بیک» یا اُروج بیک معروف به «دون ژوان ایران» از قبیله بیات تهیه شد که همراه با سفیر شاه عباس به اسپانیا سفر کرده بود. او در این فهرست که در اسپانیا منتشر شده، از 32 قبیله نام می بَرد و علاوه میکند که «این سی و دو خاندان اشرافی[2] در ایران صاحب بالاترین نفوذ و قدرت هستند. هر حاکمی که به هر شهر ایران منصوب شود، لزوما و حتما باید از اشراف قبایل نامبرده باشد.»[3] باید توجه کرد که بخاطر املای اسپانیائی متن، تشخیص برخی نام های این قبایل چندان روشن نیست.  [4]

فهرست  قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی»

1. استاجلو، 2. شاملو، 3. افشار، 4. ترکمان، 5. بیات، 6. تکه لو، 7. هرماندال (؟)، 8. ذوالقدر، 9. قاجار، 10. قرامانلو، 11. بایبورتلو، 12. ایسپیرلو، 13. اوریات، 14. چاوشلو، 15. آسایش اوغلی، 16. چمیش گزکلو، 17. سازوزولاچلو (؟)، 18. قاراباجاقلو، 19. باراچلو (؟)، 20. قوینوریلو (؟)، 21. قیریقلو (یا قیرقلو)، 22. بوزچالو، 23. ماه فقیهلو، 24. حمزه لو، 25. سولاقلو، 26. محمودلو، 27. قراچماقلو، 28. قراقویونلو، 29. کوسه بایزلو (؟)، 30. پیکلو (؟)، 31. اینانلو (؟)، 32. کهگیلو.   

بعضی منابع دیگر نام برخی دیگر از طوایف مانند بهارلو و غیره را نیز داده اند، اما دیگران این تیره ها را شاخه ای از قبایل بزرگتر محسوب نموده اند. نام بعضی قبایل دیگر اصولا روشن نیست. از نام بعضی قبایل آخرین محل سکونت آنان معلوم است، مثلا شاملو از جانب شام (حلب) یا سوریه و یا روملو از شرق و جنوب آناتولی. افشار، بیات، ذوالقدر  و ورساق از آن عده قبایل ترک بودند که «از قبایل اصلی اغوز»[5] شمرده میشدند. یعنی احتمالا این عده از قبایل مستقیما از خراسان و ایران (و در نمونه افشار اصالتا از آسیای میانه) آمده بودند و نه مانند شاملو از طرف شام. البته در اینجا موضوع بر سر زمان پیوستن آنان به اردوی قزلباشان است و نه لزوما اصالت جغرافیائی تعلق آن قبیله، یعنی با در نظر گرفتن سلسله مراتب تاریخی به احتمال بسیار قوی قبایل شاملو و روملو نیز اصالتا اهل شام و روم نبودند، بلکه آنها هم مانند دیگر قبایل ترک زبان در زمان سلجوقیان یا غزنویان از آسیای میانه به ایران، روم و شام مهاجرت کرده بودند.

این قبایل که اکثریت بزرگ آنان از شاخه اغوز ایلات ترک زبان آسیای میانه بود، بعد از فتح خراسان از طرف سلجوقیان در سال 1040 م. به تدریج ابتدا به ایران و سپس آناتولی، عراق و شام مهاجرت نموده بودند. آنها در داخل خود متشکل از تیره ها و طایفه های مختلف بودند که پیوسته بخاطر مهاجرت، جنگ، وصلت و مرگ و میر کوچک تر یا بزرگ تر میشدند یا نام های دیگری میگرفتند. نام بعضی از این ایلات (مثلا افشار) در منابع قدیمی تر مانند «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز ذکر شده است. اما نام بسیاری از ایلات مزبور منسوب به رئیسان و امیران آن دوره و یا آخرین محل یا منطقه سکونت و مهاجرت آنان است. از این جهت جای شگفتی نیست که این نام ها بعد از مدتی تغییر یافته و یا از بین رفته اند. به هر حال اکثریت بزرگ این ایلات، تیره ها و طایفه ها امروزه پس از گذشت بیش از 500 سال به عنوان قبیله و طایفه از بین رفته و در جوامع معاصر شهر نشین یا حتی روستائی منطقه اساسا در نام های خانوادگی اشخاص، نام برخی روستاها یا خود پنداری های قومی  برخی افراد و گروه ها باقی مانده اند.

شاه اسماعیل از همان ابتدا و بخصوص پس از نبرد مرو (1510) و دفع دست اندازی های شیبک خان ازبک، شروع به واگذاری حکومت بسیاری از شهرها و ولایات فتح شده به امیران قزلباش نموده است. در چند سال نخست این فتوحات، تقریبا همه امیرانی که به حکومت شهرها و ولایات منصوب شده اند، تنها با یک استثناء[6] منسوب به قبایل قرلباش بودند. اما این وضع بزودی به حالت متعادل و متوازن درآمد. یعنی بنظر میرسد تشخیص «دون ژوان ایرانی» مبنی بر اینکه همه امیران صفوی در همه شهرها منسوب به این قبایل بوده اند، چندان دقیق و کامل نیست. مدتی بعد از نبرد اصلی مرو با ازبکان شیبانی، شاه اسماعیل یک امیر ایرانی را فرمانده عملیات جدیدی علیه ازبکان نمود. در نتیجه بسیاری از فرماندهان ترک قزلباش که جنگ تحت فرماندهی یک ایرانی را «عار» میشمردند، از شرکت در نبرد خودداری نمودند و این حادثه احتمالا باعث شکست لشکر اسماعیل و پیشروی ازبکان به مشهد گردید.[7] اصولا ایلات قزلباش «به دور از مردم بومی ایرانی زندگی میکردند و آنان را با کمی تحقیر تات یا تاجیک می نامیدند.»[8] به این موضوع کمی بعد باز خواهیم گشت.

قبیله های قزلباش مانند اکثر قبایل در سرزمین های دیگر موجودیتی سیال و مرتبا متغیر داشتند، تا جائی که ترکیب قومی و حتی نام های آنان ممکن بود در عرض چند سال یا دهه تغییر کند، از بین برود، یا نام دیگری بگیرد. از طرف دیگر تقریبا همه منابع هم نظر هستند که یکم: اکثریت بسیار بزرگ قبایل قزلباش ترک زبان بودند، اگر چه در میان آنان، اقلیت های کوچکی از قبایل و طایفه های کُرد (کلهر، پازوکی، چمیش گزکلو)،  مغول (اویرات)، لُر، عرب و ایرانی (تالش) هم وجود داشت، و دوم: اکثریت بزرگ قبایل قزلباش که به ایران آمدند و به لشکریان شاه اسماعیل پیوستند، از آخرین سرزمین های مسکونی خود در غرب ایران یعنی شام و آناتولی (بخصوص شرق و جنوب آناتولی) به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند.

همزمان با گسترش سلسله جدید صفوی در ایران، کدام افراد از کدام قبایل به کدام مناصب تعیین شدند؟

اولا پس از تاجگذاری در تبریز، شاه اسماعیل حسین بیگ شاملو را «وکیل» (به تعبیر کنونی معاون) و «امیر الامرا» یا فرمانده کل لشکریان خود قرار داد. حسین بیک از زمان شیخ حیدر جزو خلفا یعنی مبلغین معروف طریقت صفوی بود. او از دوره کودکی اسماعیل که در خفا می زیست، وظیفه سرپرست مذهبی و سیاسی اسماعیل را برعهده داشت. قبیله شاملو یکی از ایلات بزرگ ترکمن بود که از زمان شیخ جنید تحت لوای مذهبی و نظامی صفویه قرار گرفته و جزو قزلباشان درآمده بودند. شاملو ها قبل از صفوی نیز تابستان را در جنوب سیواس و زمستان را در حلب سوریه میگذراندند. اما پس از کسب قدرت و تاجگذاری، شاه اسماعیل با مشاهده افزایش بیش از حد قدرت حسین بیک و کلا امیران قزلباش، او را از مقام امیرالامرا برداشت و به جای او امیر نظم زرگر رشتی را که در تاریخ ها «تاجیک» یعنی ایرانی الاصل نامیده شده، به این مقام منصوب نمود. البته حسین بیک شاملو بعد ها به مقام های حاکم شیروان و هرات منصوب شد.

به همین ترتیب فرزندان و نزدیکان دیگر امیران قزلباش که در جنگ های صفوی مهارت و موفقیت نشان میدادند، به حکومت شهر ها و ولایات مختلف تعیین میشدند و گاه به دلایل گوناگون مورد خشم و توبیخ شاه اسماعیل و جانشینان او قرار میگرفتند. بدون شک موفقیت های نظامی یا دوستی و آشنائی های شخصی در انتصاب اشخاص به مقام امیر و حاکم یک محل نقش مهمی بازی میکرد. اما در مجموع بنظر میرسد انتصاب افراد به عنوان امیر به نقاط مختلف کشور امری تصادفی بود، طوری که چندان معلوم نمی شد چه کسی  از کدام قبیله و طایفه چرا به فلان محل و ولایت منصوب شده است. در نتیجه مثلا افشار ها به خوزستان[9]، اصفهان، آذربایجان غربی، کهگیلویه، و بخشی از کردستان منصوب شدند، ذوالقدر به فارس، استاجلو به آذربایجان و عراق عجم و بخشی از  طوایف کُرد (احتمالا کردهای شیعه) به قسمت هائی از خراسان.

در اینجا از دو نوع انتصاب یا اعزام سخن می رود: یکی انتصاب و اعزام امیران و افراد جداگانه به عنوان حاکم یا «والی» به شهرها و ولایات مختلف و دیگری اعزام یک قبیله و طایفه به محلی و طبق نقشه مشخصی مانند کاهش تشنج میان قبیله های گوناگون و رقیب و یا اعزام تمامی یا بخشی از یک طایفه و قبیله به مناطق مرزی (بخصوص آذربایجان و کردستان برای مقابله با عثمانی و صفحات شمالی و شرقی ایران برای دفع حملات ازبکان).

یکی دو نکته دیگر را نیز نمیتوان از نظر دور داشت. همچنانکه در مورد حسین بیک شاملو دیدیم، امکان داشت که پادشاه امیری از این قبایل را به حکومت ولایتی دوردست منصوب کند، در حالیکه قبیله او منطقه مهاجرت و چادرنشینی دیگری داشت. یعنی هیچ هم شرط نبود که امیر یک ایل و خود آن ایل در یک محل باشند. این نیز احتمالا باعث تضعیف روابط و وفاداری میان امیران و قبایل آنها گردیده است. همچنین خود یک ایل هم لزوما همیشه در یک محل نمی زیست یا مهاجرت نمی کرد. احتمال پراکنده شدن تیره ها و طایفه های یک ایل در اقصی نقاط ایران یا ترکیه بسیار زیاد بود و این روند با روند همزمان و تدریجی یکجا نشین شدن ایلات مزبور همخوانی داشت. از طرف دیگر از همان ابتدای مهاجرت قبایل ترک به ایران و آناتولی مشاهده میشود که پیوسته بخشی از آنان (در ابتدای کار بخش کوچکی) یکجا نشین شده و به کشاورزی و دامداری بدون مهاجرت پرداخته اند و این تعداد رفته رفته بیشتر شده است. این نیز به نوبه خود اهمیت سیاسی و نظامی قبیله ها را به تدریج کاهش داده است، زیرا در این شرایط تعداد کمتری از مردان قبایل مزبور تیر و شمشیر به دست گرفته به خدمت امیر قبیله یا پادشاه درآمده اند. به این تحولات باید سیاست های برنامه ریزی شده پادشاهان صفوی و متعاقبین افشار، زند و قاجار آنان را نیز اضافه کرد. مانند همه دوره های دیگر در تاریخ تقریبا همه کشورهای دیگر، پادشاهان اساسا به فکر حفظ و تحکیم و حتی در صورت امکان گسترش قدرت و درآمد خود بوده اند. آنها به همین دلیل سعی کرده اند از قدرت گرفتن بیش از حد اشخاص و گروه های اجتماعی که میتوانستند قدرت پادشاه را به چالش بکشند، پیشگیری نمایند. در نمونه شاه اسماعیل و جانشینان او (بخصوص شاه طهماسب اول و طبعا شاه عباس بزرگ) اقدامات مشخص و اکثرا موثری در جهت جلوگیری از تجمع، تمرکز و یکرنگی گروه های اجتماعی و قومی شده است، تا جائی که بسیاری از ایلات ترک  (هم به صورت خودخواسته و هم برنامه ریزی شده از طرف شاه یا سلطان) به ولایات مختلف ایران و آناتولی پخش شده اند. این نیز به تدریج به همرنگ تر شدن اجتماعی، قومی و به اصطلاح «ملی» دولت های پیشا مدرن ایران و ترکیه کمک نموده است.

برخی منابع آورده اند که شاه اسماعیل به دنبال حدود 500 سال حاکمیت دودمان های ترک تبار و ایلخانی، به طور نمادین از طرف جمعیت بومی ایران تاریخی ایران و ایرانیت را احیا کرده است.  به نظر رویمر که این پرسش را مطرح میکند،[10]  فرق اصلی بین شاه اسماعیل و پادشاهان ترکمن پیش از او در امتیازهائی است که اشرافیت بومی ایرانی به دست آورده اند. بدون شک در دوره دو سلسله ترکمنی و پیشینیان تیموری و ایلخانی آنان نیز اندیشه ایران و احیای ایرانیت پیوسته وجود داشته است. آنها احتمالا جهت توجیه و محق جلوه دادن حاکمیت خود، خود را وارثان طبیعی ایرانشهر و پادشاهان آن میدانستند.[11] با اینهمه، به نظر رویمر،[12] تاثیر و نفوذ زمین داران، تاجران، وزیران، و اهل فرهنگ ایرانی در دوره آق قویونلو و قراقویونلو اساسا محدود به نیازهای سلاطین و امیران ترک تبار بود، در حالیکه شاه اسماعیل که خود جزو زمینداران ایرانی محسوب میشد، روابط تنگاتنگی با اشراف زمیندار ایرانی داشت.

شاه اسماعیل در حالیکه خود را احتمالا بسیار مدیون کمک نظامی ایلات قزلباش می دانست، انحصار قدرت نظامی امیران ترک را به تدریج به حالت متوازن در آورد و به صورت چشمگیری، حتی در حوزه نظامی به ایرانیان بومی امکانات روزافزونی مهیا کرد. این کوشش ها در عین حال که توازن قومی در جامعه ایرانی را تقویت بخشید، به ترکان اصالتا کوچ نشین نیز شرایط یکجا نشین شدن، در هم شکستن محدوده نظامی یا دامداری و سهم گرفتن در حوزه های دیگر اجتماعی از جمله کشاورزی، تجارت، دین و فرهنگ را نیز مهیا نمود. از طرف دیگر ناگفته پیداست که شاه اسماعیلِ دوزبانه (فارسی و ترکی)، هم به عنوان یک ایرانی تبار و هم از نظر وصلت های اجدادش با ترکمن ها و حتی شاهدخت های مسیحی و رومی دلیلی نداشت که نظر و احساس مثبت کمتر یا بیشتری نسبت به ایرانیان و یا قبایل ترکمن داشته باشد.

به نظر رویمر که فصل «صفویان» در «تاریخ کمبریج ایران» را به قلم آورده است، «دست آوردهای غیر قابل انکار شاه اسماعیل عبارت بودند از تاسیس یک امپراتوری که مرزهای آن کم و بیش مشابه مرزهای ایران معاصر است، سازماندهی سیاسی این سرزمین ها، انسجام نسبی در داخل، و پاسداری آن در مقابل دشمنان خارجی»[13] بخصوص عثمانیان در غرب و ازبکان در شرق. رسمیت دادن سرکوبگرانه به مذهب شیعه دوازده امامی و اجرای این سیاست با راه های وحشتناک شاید  در شرایط پانصد سال پیش کمک کوچکی به یکجا ماندن دولت و مردمان ایران کرده باشد، اما بدون شک نتایج این سیاست مذهبی در دوره معاصر اسفناک است. برخلاف تصوراتی که در برخی آثار تاریخ نویسی معاصر به چشم میخورد، دولت صفوی هیچگونه خصوصیت ملی از خود نشان نداده است.[14] به هر تقدیر اندیشه ها و دغدغه های ناسیونالیستی، آنگونه که در دوره معاصر رایج شده، در آن دوره موجود نبود. از سوی دیگر شاه اسماعیل در مقایسه با حکومت های آق قویونلو و قراقریونلو هیچگونه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران انجام نداد. نظام سیاسی و اجتماعی صفوی همان نظام استبداد شرقی و مطلقه بود  – با یک فرق اساسی و آن اینکه شاه اسماعیل به این نظام رنگ و روی غلیظ مذهبی شیعه داد.

(ادامه دارد)

در فصل بعد: کشمکش ترک و تاجیک (ایرانی) در عهد صفوی


[1] از جمله ن. سومر: نقش ترکان آناتولی، ص. 55-134

[2] linajes y naciones

[3] Potts, p. 225

[4] برای اطلاعات دقیق تر ن. مینورسکی، تذکره الملوک (انگلیسی)، ص. 193

Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, p. 193

[5] M. T. Houtsma, “Die Ghuzenstämme,” WZKM 2 (1888): 223–224

[6] قاضی محمد کاشانی حاکم یزد که از زمان آق قویونلو ها در چندین شهر شرق ایران حکومت کرده بود.

[7] Potts, 229

[8] Potts, p. 228

این لحن «کمی تحقیر آمیز» احتمالا بخاطر آن بوده که ایرانیان بومی و شهرنشین شهرت چندانی به عنوان جنگجو، اسب سوار و تیرانداز نداشتند. هنوز در زبان ترکی آذربایجان ضرب المثل هائی وحود دارند مانند «تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی» («ترک که سوار اسب شد، دل تات ریخت.»

[9] افشارها در دوره سلجوقیان نیز به عنوان امیر به حکومت خوزستان منصوب شده بودند.

 [10] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229-231

[11] Ahmad Ashraf: Iranian Identity, in: EIr online, viewed on 05.09.2022

[12] Roemer: Ibid.

[13] Ibid.

[14] Ibid.… ادامه خواندن

یادبود 21 آذر 1324-25

سربازان شوروی در خیابان های تبریز

گفتگوی ویدئوئی با محمود فرجامی در باره ریشه و زبان ترکی در ماوراءالنهر، خراسان و ایران و بالاخره تجربه حکومت یکساله فرقه «دمکرات» آذربایجان به دنبال اشغال شمال ایران از طرف ارتش سرخ اتحاد شوروی و سقوط این حکومت یک سال پس از خروچ قوای شوروی از ایران.

برای تماشای ویدئو کلیک کنید:

برای مطالعه و دانلود رایگان کتابچه «از 21 آذر تا 21 آذر» روی لینک زیر کلیک کنید:

از 21 آذر تا 21 آذر / فراز و فرود فرقه «دمکرات» آذربایجانادامه خواندن

مهاجرت معکوس ترک ها به ایران

در دوره آق قویونلو ها «پادشاه حسن» (آنگونه که اوزون حسن در دوره سلطنت خود نامیده می شد) قبایل ترکمن ولایات عثمانی را به بازگشت به شرق یعنی ایران فراخوانده بود. اما به نظر میرسد مهاجرت اصلی اغوزهای ترکمن به ایران پس از برآمدن شاه اسماعیل و تاجگذاری او (1501) بوده و تا جنگ چالدران (1514) ادامه یافته است.

مینورسکی کوچ های بزرگ قبایل اغوز/ترکمن به ایران را به سه مرحله تقسیم میکند: یکم: فتح ایران از طرف طغرل بیک سلجوقی (1040)، دوم: دوره قراقویونلوها و آق قویونلوها و سوم: دوره صفویان.[1] فاروق سومر، مورخ معاصر ترکیه، نیز به نوبه خود مهاجرت قبایل ترک به ایران و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان به ترکی را به سه دوره تقسیم میکند: اول: دوره سلجوقیان، دوم: دوره ایلخانان و تیموریان و دوره سوم که عبارت از زیردوره های قراقویونلو، آق قویونلو و صفوی بوده است.[2] به نظر سومر، موج اصلی و نهائی این مهاجرت ها، مرحله سوم بوده است. در این دوره سوم و نهائی، مهاجرت های مزبور با تبلیغات مذهبی-سیاسی و سازماندهی نظامی-اداری فعالین و مبلغین یا به اصطلاح «خلیفه» های صوفیان شیعه و علوی در میان قبایل ترک در سرزمین های آناتولی انجام گرفته است که تحت حکومت عثمانی قرار داشتند، اما به دلایل مختلف با آن مخالفت می ورزیدند.

روایات مربوط به نخستین جنگ های شاه اسماعیل نشان میدهند که در مدت سیزده سال نخست سلطنت او که همراه با فتح اکثر سرزمین های ایران از غرب تا شرق بوده، هزاران نفر از مردان مسلح قبایل ترکمن به لشکریان اسماعیل پیوسته اند و همزمان، هزاران نفر از خانواده های آنان همراه با چادرها و حتی احشام خود از سرزمین های عثمانی آناتولی و شام به سرزمین های ایرانی مهاجرت کرده اند. مثلا هنگامیکه شاه اسماعیل در سال 1501 الوند آق قویونلو را در ناحیه «شرور» قفقاز شکست داد، لشکریان او عبارت از 7000 نفر شامل افراد قبایل استاجلو، شاملو، روملو، تکه لو، ذوالقدر، افشار، قاجار و ورساق بود. در سال 1511 بیش از 15000 نفر از ایلات تکه لو از ناحیه های «گرمیان» و «منتشه» آناتولی به شاه اسماعیل پیوسته بودند[3] و بالاخره در سال 1516 (پس از جنگ چالدران) اعضای شاخه «بهارلو» از آق قویونلوها نیز به شاه صفوی پیوستند.

سنت بسیج سیاسی و نظامی قبایل ترکمن عثمانی به دوره پدر و پدر بزرگ اسماعیل برمیگشت. از همان دوره مسئولان حکومتی عثمانی متوجه این موضوع شدند که در ایران و بخصوص آذربایجان «توطئه ای نظامی و مذهبی» علیه عثمانی در جریان است که ممکن است باعث ریزش های حمایت مردمی و سیاسی در نظام عثمانی شود. اما در ابتدا این مسئله ظاهرا  در نظر آنها زیاد نگران کننده نبوده است. خود شیخ حیدر چند سال در آناتولی سفر کرده و مشغول تبلیغ و تربیت مریدان خود بوده است که بعد از گذراندن یک دوره و تکمیل اطلاعات به آنان لقب «خلیفه» میدادند. حتی در دوره شاه اسماعیل نیز پادشاه صفوی در یک نامه به سلطان بایزید دوم اجازه خروج شاخه ای از قبیله استاجلو را از محدوده عثمانی  درخواست کرد. سلطان عثمانی نیز در جواب خود مهاجرت اتباع خود به ایران را بلا مانع نامید، به شرط آنکه آنان بعدا به عثمانی باز گردند. بسیاری از سران قبایل بزرگ قزلباش که در سرزمین های آناتولی می زیستند، از دوره پدر و پدربزرگ شاه اسماعیل یعنی شیخ حیدر و شیخ جنید تحت تاثیر تبلیغات سیاسی و مذهبی حیدر و جنید قرار گرفته و پس از کشته شدن آنان به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند. بسیاری از آنان همزمان با فتوحات شاه اسماعیل در سرزمین های ایرانی صاحب مقام های مهم سیاسی و نظامی و در درجه اول حکومت ولایات و فرماندهی لشکر صفوی شدند.

پادشاه را به دین و مذهب چه کار؟

در اینجا بد نیست کمی به حاشیه رفته یادی از نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل جوان کنیم. باید توجه نمود که این نامه در سال 910 هجری (1504 م.) یعنی دو سه سال بعد از تاجگذاری شاه اسماعیل به عنوان پادشاه ایران در تبریز و اعلام تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران و ده سال پیش از نبرد چالدران میان ایران شیعه و عثمانی سنی نوشته شده است. این، زمانی  است که رویاروئی صفویان شیعه با عثمانیان سنی هنوز به درجه جنگ دو طرف نرسیده بود. مریدان و هواخواهان صوفی و ترکمن شاه اسماعیل در نیمه شرقی دولت عثمانی بر ضد سلطان عثمانی و به نفع صفویان دست به تبلیغات سیاسی و مذهبی زده، اموال مردم را غارت نموده  و در عین حال هزاران نفر از مریدان ترکمن خود و زن و کودک آنان را به ایران کوچ میدادند. بایزید قبلا تا جائی که می توانست، سلاطین آق قویونلو و رئیسان عشایر کُرد سنی در سرزمین های مرزی را که حاضر به قبول حکومت صفویان نبودند، مورد حمایت قرار داده بود. اما بایزید با مشاهده تاجگذاری شاه اسماعیل و گسترش حاکمیت شیعه صفوی به عراق و فارس، برای آخرین بار کوشش کرد با اسماعیل از درِ مسالمت و مصالحه در آید. او در نامه ای  ضمن اظهار تبریک به اسماعیل صفوی به عنوان پادشاه ایران و کسی که «از تمامی ایرانیان حسیب و نسیب و نجیب تر و منسوب به یکی از خانواده های قدیم و ممدوح ترین ایران و صاحب اعوان و انصار هستند،»[4] از فتوحات اسماعیل اظهار مسرت نموده، ضمنا به پادشاه جوان صفوی تصیحت نمود که از آزار و اذیت مردم سنی مذهب دست بردارد و وارد امور مذهبی نشده، جِد و جهد خود را بر امور حکومتی متمرکز نماید. «مملکت پادشاه میخواهد، پادشاه مملکت و رعیت، و این هر دو به عدالت معمور و مرفه میشود. پادشاه به دین و مذهب که از امور معنویه و اُخرویه هست، چه کار دارد؟»[5]

البته میدانیم که شاه اسماعیل در عمل به اقدامات و تبلیغات ضد سنی چه در ایران و چه در سرزمین های عثمانی ادامه داد، تا اینکه در نهایت سلطان بایزید نامه بعدی و تهدید آمیز خود را نوشت که چنین شروع میشود: «بعد الالقاب، ای جوان کم تجربت، باز نصیحتی از پدر بشنو. از برای قبولانیدن مذهب تازه ات خون مسلمانان را مریز (…) دیگر آنکه از استیلای ممالک روم قطع امید کنید و بهتر آن است جد و جهد به اضمحلال ملوک الطوائف ایران و توران و هندوستان نموده، سلطنتی بسیار با قوت در آن سامان ها تاسیس کنید.»[6]

این دوره با پیری بایزید و شدت گرفتن کشمکش میان پسران او بر سر جانشینی سلطنت عثمانی مصادف بود. از میان آنان سلیم جوان و سرکش سپاهیان نومسلمان «یِنی چری» را با خود متحد نموده، بر تخت سلطنت نشست. شاه اسماعیل که رقیبان سلیم را پشتیبانی کرده بود، به فعالیت ها و تبلیغات خود و دست اندازی های مریدانش در سرزمین های عثمانی شدت بخشید. با بالا گرفتن تبلیغات سیاسی و مذهبی بین قبایل علوی ترکمن، تشدید مهاجرت آنان به ایران و زد و خورد ها با قوای عثمانی، لحن بسیار خصمانه ای نسبت به شیعیان علوی، صفویان و شاه اسماعیل در محافل دیوانی و لشکری عثمانی بگوش رسید و این لحن رفته رفته تند تر شد.

این همان دوره ای است که «پیر سلطان ابدال»، شاعر معروف صوفی علوی، از شهر سیواس در شرق آناتولی که خود مدرسه دینی را در اردبیل ختم کرده بود، مردم محیط خود را با اشعار مذهبی و تبلیغی به قیام بر ضد «کفار» عثمانی و رفتن «به سوی شاه» یعنی شاه اسماعیل و مهاجرت به ایران دعوت میکرد:[7]

خضر پاشا بیزی بردار ائتمه دن
آچیلین قاپیلار، شاها گیده لیم
سیاست گونلری گلیپ چاتمادان
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم

گؤنول چیخماق ایسته ر شاهین کؤشکونه
جان بویانماق ایستر علی مشکونه
پیریم علی اون ایکی امام عشقینه
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم
الخ.

ترجمه:
پیش از آنکه خضر پاشا ما را به دار بکشد
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
پیش از آنکه روزهای سیاست سربرسند
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم

دل میخواهد به قصر شاه در آیم
جان میخواهد به مُشک علی معطر شوم
به عشق پیر من علی و دوازده امام
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
الخ.

پیر سلطان بالاخره از طرف «خضر پاشا» فرمانده لشکر عثمانی بازداشت و اعدام شد.

باید در نظر داشت که در اینجا «رفتن پیش شاه» به هیچ وجه تنها معنائی شاعرانه، نمادین یا صوفیانه و سیاسی نداشت، بلکه منظور به راستی رفتن به ایران و پیوستن به سرزمین «مرشد کامل» و فرمانده مطلق دین و دولت یعنی شاه اسماعیل بود. این مهاجرت عظیم در دو سطح انجام گرفت و دستکم 13-14 سال طول کشید: از تاجگذاری شاه اسماعیل در سال 1501 تا یکی دو سال پس از شکست بزرگ ایران در جنگ چالدران در سال 1514. اولا سران، فرماندهان و ریش سفیدان این قبایل و به دنبال آنان دسته های مسلح و جنگجوی قبایل نامبرده به صورت دسته جمعی به لشکریان مرشدین و شیوخ صفوی (ابتدا جنید، سپس حیدر و بالاخره اسماعیل) پیوستند.  پیروی مذهبی اعضای قبیله از رئیس و ریش سفید قبیله، سنتی دیرین در میان قبایل دشت ها بود. نمونه های بسیاری در باره قبول مذهب شیعه از سوی توده قبایل به دنبال نزدیکی رئیس قبیله به عقاید شیعه و پس از مدتی، تغییر دوباره مذهب رئیس قبیله به تسنن (تصوفی بیطرف بین شیعه و سنی) و پیروی دوباره اعضای قبیله، این بار از مذهب تسنن، روایت شده است.[8] سطح دوم «رفتن به پیش شاه» یعنی ایران آن بود که غالبا تمامی توده ایلات و طوایف قزلباش به دنبال فرماندهان و رئیسان خود به سرزمین های ایرانی مهاجرت نمودند. در فصل بعد به طور مختصر به سرگذشت این امیران و همچنین مردم عادی ایلات نامبرده که غالبا با تصمیم و فرمان پادشاهان صفوی به اقصی نقاط ایران پخش شدند، اشاره خواهد شد.

با این ترتیب قزلباشان از نظر نظامی در بر سر کار آوردن شاه اسماعیل نقش کلیدی داشتند. فارق سومر مینویسد هزاران خانوار از قبایل بزرگ و کوچک ترکمن به هواداری از صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کرد و این کوچ «بیش از صد سال طول کشید.»[9] کمال پاشازاده، مورخ عثمانی در «تاریخ آل عثمان» در باره مهاجرت شاهزاده قورقود از قبیله تکه لو (مسکون درآنطالیه، آنتالیای کنونی) مینویسد: «مردانی گستاخ و بی باک از دیار تکه که سر دسته اعوان و انصار شاه اسماعیل بودند، از آشفتگی زمان استفاده کرده و با 200 الی 300 نفر از یاران خود خروج کردند. آنان که در دیار خود رعیت بودند، به شاه اسماعیل پیوسته و شوکت او را افزون کرده و خود نیز صاحب خدم و حشم شدند. افراد دیگر نیز مردگان را بر زندگان بار کرده و دیار خود را ترک کردند. مولف گوید:
ترکلر تَرک ایدیب دیارلرین
ساتدیلر یوق بهایه داوارلرین.»
یعنی: ترکان احشام خود را به بهائی نا چیز فروختند و دیار خود را ترک کردند.

مورخ مشهور عثمانی خواجه سعد الدین در باره کوچ قبایل ترک به ایران مینویسد:
باشینا تاج آلدی، چیخدی اول پلید
ایتدی بی ادراک ترکلری مرید


یعنی «آن پلید (شاه اسماعیل) تاج (منظور کلاه مخصوص قزلباشان) را بر سر نهاد و ترکان بی ادراک را مرید خود ساخت.»[10] ظاهرا در این دوره اکثر مورخین عثمانی ترکان علوى آناتولی را طرفدار دولت صفوی ایران میدانستند. مثلا علی بن عبدالله در عریضه ای به سلطان سلیم مینویسد: «روزگاری میرسد که اکثر اهالی روم اردبیلی شده و کافر خواهند شد.»[11]

دیگر در مقابله با شاه اسماعیل و طرفداران او در آناتولی تعابیری مانند «کافر»، «ملحد» و «بی ادراک» بکار برده میشد. این تشدید جنگ سرد و مقدمه جنگی داغ بین عثمانى سنى و ایران شیعه بود .آن دسته از قبایل ترکمن آناتولی که سنی نشده بودند و تمایلی به صفویه و ایران «صوفی» داشتند، در نظر حاکمان عثمانی تبدیل به «دشمن داخلی» و نوعی «ستون پنجم» کشور همسایه، مخاصم و «ملحد» یعنی ایران شده بودند که  میبایست برطرف میشدند.

بعد از اینکه هزاران خانوار یعنی احتمالا ده ها هزار نفر از ترکان پیرو صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کردند، لشکر عثمانی به قلع و قمع باقیماندگان قبایل ترک علوی پرداخت که با «مرشد کامل» صفوی یعنی شاه اسماعیل همبستگی نشان داده و یا حتی مورد سوء ظن ماموران عثمانی قرار گرفته بودند. بعضی از قبایل ترکمن مانند تکه لو، ذوالقدر و استاجلو در عمل از صحن آناتولی ناپدید شدند. دیگر گروه های ایلات ترک زبان شیعه و علوی به سرزمین های «اوچ» یا حاشیه عثمانی در غرب مانند بالکان کوچانده شدند، تا هم از «تیررس» تبلیغات علویان صفوی دور شوند و هم در این سرزمین ها به تبلیغ اسلام (هرچند اسلامی مورد شک عثمانیان) بپردازند.

«یک کس را زنده نمیگذارم»

متقابلا شاه اسماعیل پس از تاجگذاری در تبریز، با کمک همان قزلباشان که از آناتولی آمده بودند مذهب تشیع را این بار با «قوه قهریه» در آذربایجان و اغلب نقاط دیگر ایران حاکم کرد. در خود تبریز که تا دوره صفویه اکثریت مردمش سنى مذهب بود، به قول یك سیاح ونیزى بیست هزار نفر کشته شد. بنا به «تاریخ شاه اسماعیل» (به نقل از ادوارد براون) روحانیون که از تحمیل مذهب شیعه بر مردم نگران شده بودند، از شاه اسماعیل میپرسند: «قربانت شویم، دویست، سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن سنی اند… میترسیم که مردم بگویند پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ بالله اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب توان کرد؟ پادشاه فرمود که مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم با حضرات ائمه معصومین همراه من اند و من از هیچ کس باک ندارم. به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.»[12]

در مدت نسبتا کوتاهی از تبریز تا فارس، اصفهان، ری، خراسان، کرمان و هرمز، حتی مساحتی به مراتب بزرگ تر از ایران کنونی (همچنین شامل بخش هائی از شمال رود ارس، شرق آناتولی، بغداد، مرو، هرات و قندهار) تحت حاکمیت صفوی قرار گرفت. بسیاری از این سرزمین ها تا آن دوره اغلب در نظام ملوک الطوایفی به سر می برد. در هر منطقه حاکم، سلطان، امیر و به تعبیر امروزی «جنگ سالار» دیگری حکم می راند. آنها پیوسته با یکدیگر در کشمکش و رقابت بودند و به سختی از پادشاه و سلطانی واحد پیروی می نمودند. حکومت صفوی این نظام را از بیخ و بن دگرگون نکرد، لیکن به دنبال رقابت های منطقه ای و سیاسی آمیخته با آشوب، فقر و ناامنی بعد از سلجوقیان، نخستین گام های یک نظام نسبتا منسجم و واحد را پی ریزی نمود که در دوره شاه عباس تا حدی مستحکم تر شد.

اما بهائی که برای تحکیم قدرت سرتاسری شاه اسماعیل و آغاز انسجام سیاسی و اجتماعی ایران پرداخته شد، بخصوص از جهت تحمیل مذهب شیعه دوازده امامی، بی شباهت به دیگر فاجعه های خونین تاریخ چند قرن پیش تر این سرزمین نبود. تقریبا در هر ولایتی که از طرف شاه اسماعیل و امیران قزلباش فتح می شد، معلوم میشد که تهدید شاه اسماعیل مبنی بر گردن زدن «رعیت معترض» توخالی و پوشالی نبود. تقریبا همه حاکمان و امیران ایالات و ولایات که از دوره آق قویونلو، قراقویونلو و باقیمانده های تیموریان در شرق ایران مانده بودند، به قتل رسیدند. بی شک در اینجا معیار اصلی قضاوت، قبول حقانیت شیعه دوازده امامی بود.  اما در این رهگذر قزلباش ها هم برای کسب قدرت و ثروت هرچه بیشتر شخصی و در راه غصب و کسب قدرت، امیران و حاکمان پیشین، افراد و خانواده های با نفوذ محلی و حتی قبایل رقیب قزلباش را نیز قتل و غارت میکردند.[13] بنا به منابع گوناگون، اینگونه تعرضات نه تنها در شرق ایران (از جمله قندهار و بلخ)، بلکه در مناطق مرکزی مانند اصفهان، ابرقو، کازرون، کاشان، سمنان و کرمان نیز رخ داده است. برای نمونه رئیس محمد کرّه را در اصفهان عریان و عسل مال کرده و در قفسی آهنین حبس نمودند تا با هجوم زنبور ها زجر کُش شود و بعد مانند بسیاری از امیران دیگر جسدش را به آتش سپردند. گفته میشود در سال 1503 م. شاه اسماعیل و پیروانش در کازرون فارس چهار هزار نفر را قتل عام نمودند و آرامگاه شیوخ صوفی این منطقه را باز کرده، آنان را مورد اهانت قرار دادند. به همین ترتیب، بعد از فتح هرات در سال 1510 تمامی آثار باقیمانده از طریقت نقشبندیه را نابود نموده و قبر شاعر معروف و صوفی ایران، عبدالرحمان جامی را شکافته و ناپاک نمودند.[14] بیست سال پس از تسخیر اصفهان به دست شاه اسماعیل، سیاح پرتغالی آنتونیو تنریرو  از این شهر دیدن کرده و نوشت که در اینجا «تپه های بزرگی عبارت از جمجمه ها و خاکستر افرادی را مشاهده نموده است که گفته میشود تعدادشان پنج هزار نفر بوده و همگی زنده-زنده سوزانده شده اند.»[15]

نمونه های خوردن گوشت دشمنان شاه صفوی هم روایت شده است. مثلا شاه اسماعیل پس از غلبه بر شیبک خان ازبک در مرو خراسان (1514) سر او را از تنش جداکرده و به پیروان قزلباش خود گفته است  «هر کس که سرِ مرا دوست دارد، از گوشت دشمن من طعمه سازد». سربازان با شنیدن این سخن، به پیکر شیبک حمله برده و برای خوردن گوشت خام بدن او به درگیری بین یکدیگر پرداخته اند.[16] «همانند دیگر قبایل گله دار ایران، قزلباش ها در راه دسترسی به چراگاه های مناسب، پیوسته با یکدیگر در حال جنگ و زد و خورد بودند. همچنین، رؤسای این قبایل با هدف افزایش قدرت و اعتبار خود، در جنگ و گریز بین خود و حمله به شهرها و کاروان ها با یکدیگر رقابت میکردند.»[17] به گفته ویلم فلور[18] این گونه جنگ ها و منازعات نه تنها بین قبایل مختلف قزلباش، بلکه میان اعضای یک قبیله هم مشاهده میشد.

با وجود خونریزی هائی چنین بیشمار، این، 900 سال بعد از متلاشی شدن دولت ساسانیان به دست اعراب، آغاز انسجام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی-مذهبی ایران به شمار میرفت. چرا و چگونه؟

تاریخ ضد و نقیض های بسیاری دارد.

در ادامه: حکومت، امتزاج و همگرائی


[1] Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, 30.

[2] Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, Türk Tarih Kurumu, Ankara 1976

برای مطالعه اصل ترکی اینجا را کلیک کنید، به فارسی: «نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان». این رساله متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی ترجمه کامل نشده است. در تارنمای «چشم انداز» خلاصه نسبتا وسیعی از این مقاله داده شده است، در این لینک.

[3] Savory: “The principal offices of the Ṣafawid state,” 92.

[4] فلسفی، ن.: چند مقاله تاریخی و ادبی، ص. 5-8، تهران 1342، به نقل از نسخه خطی «انقلاب الاسلام بین الخاص و العام.»

[5] همانجا.

[6] همانجا، ص. 12

[7] در ادبیات تصوفی و شیعه-علوی این دوره واژه «شاه» هم به معنی ایرانی پادشاه و هم همچون عنوانی مخصوص علی بن ابیطالب و گاه امام سوم شیعیان، حسین بن علی، به کار میرفت.

[8] یک نمونه مشخص و نسبتا معروف، تغییر جبهه و مذهب دادن «اولامه خان» از سران طایفه ای از قبیله تکه لو در شرق آناتولی است. او به دنبال آن که دولت عثمانی زمین هائی را که قبلا به او سپرده بود، به دلایلی نامعلوم از دست او گرفت، در سال 1511 به شورش ضد عثمانی شاهقلی خان تکه لو پیوست، اما به دلیل شکست این شورش، از عثمانی شکست خورده و همراه با طایفه اش به ایران پناه برد، مورد التفات شاه اسماعیل قرار گرفت و حاکم آذربایجان گردید. اما در دوره شاه طهماسب، اولامه خان این بار در آذربایجان قیام کرد و به عثمانی پناه برد. سلطان سلیمان اولامه خان را «والی» یا حاکم بتلیس (بیتلیس) تعیین نمود و مدتی بعد اولامه خان در راس قشون عثمانی و با پرچمداری تسنن حنفی به آذربایجان حمله نمود و مدتی تبریز را اشغال نمود. ن. جوادی، ع.: قبیله گرائی در تاریخ ایران، در: آذربایجان و ایران، ص. 89-92.

[9] فاروق سومر:  نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، ص. 27-38

[10] کمال پاشازاده، به نقل فاروق سومر، همانجا.

[11] همانجا

[12] Edward Brown: A Literary History of Iran, Vol. 4, Cambridge 2009, p. 53

[13] Potts: Nomadism in Iran, p. 228

[14] Ibid., p. 227

[15] Ibid.

[16] Bashir, F.: “Shah Isma’il and the Qizilbash: Cannibalism in the religious history of Early Safavid Iran,” History of Religions, 45/3 (2006): p. 236ff.

[17]Oberling, P.: review of J. J. Reid, Tribalism and society in Islamic Iran, 1500–1629, JAOS 106 (1986): 379.

[18] Floor, W.: “A note on the Grand Vizierate,” 441.


متن نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل اول صقوی

د


ادامه خواندن

خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران

نفوذ زبان ها و لهجه های ترکی (درست ترش: ترکیک) به قفقاز و آذربایجان از چه زمانی شروع شد؟ بعضی منابع ترکی و فارسی نوشته اند که مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان و نفوذ زبان ها و لهجه های مختلف ترکی در قرن هفتم پ.م. یعنی تقریبا 2700 سال پیش با نفوذ سکا ها و دیرتر هون ها و سپس خزرها به قفقاز شروع شد. به نظر آنها این آغاز تغییر زبان مردم شرق قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی به ترکی است. مثلا دکتر جواد هیئت در «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» نوشته بود: «اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان در قرن هفتم قبل از میلاد، بقولی با مهاجرت سکاها (اسکیت ها) شروع میشود. مهاجرتهای بعدی در قرنهای چهارم و پنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است.»[1]  از سوی دیگر توفیق حاجی یف، استاد سابق دانشگاه باکو، در یک کتاب درسی برای مدارس عالی جمهوری آذربایجان از جمله می گوید: «یکی از دلایل اینکه از هزاران سال قبل از میلاد اقوام ترک در سرزمین های آذربایجان حضور داشتند، روشن شدن منشاء قومی (ترکی، م.) اسکیت ها یا سکا هاست…»[2] و بعد از شرح اینکه سکاها چه هزاران سال قبل و چه بعد از میلاد در سرزمین های میان دو رود «کور» و ارس و همچنین دولت ماد حضور داشتند، مدعی میشود که سکا ها هویتی ترکی داشتند و همچنین هون ها نیز مانند خزرها و «سابیرها» و بلغارهای ترک آسیای میانه، دارای قومیت ترکی بودند.[3]

«هزاران سال قبل از میلاد…»؟

این نظریه ها که در منابع دانشگاهی و غربی از آن اثری نیست، هم از نظر تاریخ تحولات سیاسی و هم تاریخ زبان ها از احتمال دور و فاقد جدیت علمی هستند. همه شواهد و نشانه ها این تشخیص مورخین غربی و اکثر مورخین ترکیه را تائید میکنند که زبان ها و لهجه های ترکی چه در شمال و  چه در جنوب رود ارس اصولا بعد از سلجوقیان و شروع مهاجرت اقوام ترکی زبان در قرن یازدهم به ایران و آناتولی نفوذ کرده و به تدریج در عرض چند قرن به زبان اکثریت مردم آذربایجان و سپس آناتولی تبدیل شده است.

قبل از سلجوقیان و حتی قبل از اسلام، بخصوص در دوره ساسانیان که در منطقه قفقاز در حال رقابت و کشاکش سیاسی-نظامی با امپراتوری روم (بیزانس) بودند، دسته های جنگجویان خزر و ترک  اغلب با حمایت بیزانس از دشت های جنوب روسیه به سرزمین های قفقاز جنوبی و بخصوص مناطق شمالی این سرزمین ها حمله می نمودند، اما این نفوذ که تا قرن هفتم گذرا و کوتاه مدت بود، به تدریج شدت یافته و بخصوص بعد از حملات و حکومت سلجوقیان و مهاجرت قبایل ترک از جنوب ارس یعنی آذربایجان منتج به تحولات زبانی و آمیزش های قومی در قفقاز و آذربایجان شده است.

تشخیص و قبول این واقعیت هیچگونه عیب و نقصی برای اقوام و ملل ترک زبان قدیمی و معاصر نیست. پافشاری بر ادعاهای بی اساسی مانند «قدمت هزاران ساله» اقوام، زبان ها و لهجه های ترکی در آذربایجان یا ترکیه نه تنها اعتبار آنها را در نزد مردمان پیش قدم تر از آنها بالا نمی برد، بلکه مایه شرمندگی آنان نیز میشود. چند هزار ساله بودن یک قوم یا زبان دلیل برتری آن بر دیگر اقوام و زبان ها نیست. اکثر ملل و زبان های معاصر و پیش رفته کنونی، تاریخی به سختی طولانی تر از هزار سال دارند. متقابلا، اکثر ملل و زبان های باستانی، امروزه یا از بین رفته اند و یا به دلایل گوناگون به تمدن ها  و زبان هائی عقب مانده تر از ملل پیشرفته جهان کنونی تبدیل گشته اند. کسب اعتبار بین المللی یا حتی گروهی-ملی نه با انگاشتن بی دلیل باستانی بودن قوم و زبان خود در گذشته، بلکه سعی و تلاش در کسب رفاه و آزادی در زمان معاصر و پیشرفت بیشتر در آینده ممکن خواهد بود.

در این نوشته کوشش خواهیم کرد ادعاهای تاریخی فوق در باره نفوذ اقوام سکا، هون، خزر و ترک به قفقاز را با مراجعه به آثار علمی و دانشگاهی معاصر بررسی کنیم.

سکاها و هون ها

امروزه در باره هویت قومی سکا ها و اینکه اکثر آنان ایرانی زبانان شرقی (از جمله خیون های متون پهلوی) بودند، اختلاف نظری جدی و علمی وجود ندارد.[4]

البته از قرن بیستم به بعد اکثر مورخین دوران باستان و مردم شناسان به این نظریه تمایل یافتند که اکثر قبایل دوران باستان و قرون وسطا از جمله سکا ها، هون ها، خزرها و ترک ها نه مجموعه ای از نظر قومی و زبانی واحد و متجانس، بلکه اتحادیه هائی متشکل از قبایل و طایفه های مختلف با قومیت و زبان های گوناگون و متغیر بوده اند و مورخین نام قوم حاکم و زبان آن را به همه آن اتحادیه های قبیله ای تعمیم داده اند. با این ترتیب باید چنین احتمال داد که اقوام نامبرده نیز صرفا عبارت از یک قوم و گویشور یک زبان یا لهجه نبودند، بلکه این اتحادیه های قبیله ای با نام قوم یا طایفه حاکم و زبان آنها شناخته شده اند.

در این صورت آیا اصولا امکان دارد که دستکم بخشی از سکا ها ترک زبان یا منسوب به قبایل ترک بوده باشند؟ بدون تردید، نه. نخستین منابعی که در تاریخ از سکا ها بحث کرده اند، یعنی منشاء نخست اطلاعات ما در مورد سکاها سنگ نوشته های میخی آکادی و منابع رومی-یونانی قرون ششم و هفتم پیش از میلاد هستند. این در حالی است که به احتمال قریب به یقین میدانیم و نگارنده این سطور نیز در نوشته های دیگری نشان داده است که به گفته دانشمندان این حوزه، ذکر مشخص و بی تردید نام «ترک» و زبان ترکی در تاریخ قرن ششم میلادی در منابع چینی و غالبا بعد از تاسیس نخستین دولت ترک ها («گوک تورک»)  در سال 552 میلادی (یعنی اقلا هزار سال بعد از ادعا های مطروحه در منابع بالا) بوده است.[5] یعنی در دوره پیدایش سکاها در صحنه تاریخ، اساسا هنوز هزار سال به پیدایش ترک ها مانده بود.

و اما در باره هون ها: دانشمندان و شخصیت های علمی صاحب رای در مورد هون ها از قبیل اوتو مِنخِن هِلفِن میگویند هون ها ترکیبی از اقوام و طوائف مختلف با هویت های گوناگون بودند و از سوی دیگر چیز چندانی بجز چند نام از آنها باقی نمانده که این اشارات هم امکان گمانه زنی را نمیدهند. تنها اطلاعاتی که از مورخین یونانی و رومی مانند پروکوپیوس و پریسکوس (قرن ششم م.) مانده، این است که هون ها (در مقابل گروه زبان های گوتیک یا واندالی مجموعا به زبان یا زبان هائی سخن میگفته اند که این مورخین آن را «هونیک» نامیده اند که ظاهرا از گروه گوتیک فرق داشته، اما کسی آن را نمی فهمیده است. مِنخن-هلفن می نویسد که برخی پژوهشگران سعی کرده اند تنها بر پایه تحلیل این یا آن نام هونیک ماهیت و مشخصات این زبان را حدس بزنند. اما بنظر او  این نیز نتیجه مشخصی نداده، زیرا آن نمونه های مختلف نام های هونیک میتوانند منسوب به زبان ها یا لهجه های گوناگونی از آن دوره باشند و باعث گمانه زنی های متضادی شوند.[6] نتیجه اینکه ادعای ترک بودن هون ها و شبه ترکی بودن زبان آنها دور از هر گونه جدیت علمی و تاریخی است و تنها دلیل آن می تواند تخیلات سیاسی و قومی باشد.

در باره خزرها

خزرها مجموعه ای از اقوام مختلف با زبان های گوناگون بودند که در میان سال های 650 تا 970 م. در سرزمین وسیعی از شمال شرقی دریای خزر تا شمال قفقاز، اوکراین و کریمه دولتی قبیله ای ایجاد کردند. آنها باقیمانده قبایل و حکومت های قبیله ای هون بودند که پس از تاسیس دولت گوک تورک در سال 552 م. جزو این دولت درآمدند، اما پس از زوال دولت ترک از اواسط قرن هفتم به بعد استقلال یافتند. از خزرها هیچ اثر کتبی که نشان دهنده زبان تا حدی مشترک آنها باشد، وجود ندارد. گمانه زنی عمومی بر آنست که خزرها از نظر قومی احتمالا آمیزه ای از طوایف بومی آسیای میانه، جنوب روسیه و قفقاز مانند آوارها و همچنین ترکیک زبانان پیش از اسلام و آلان های باقیمانده از سکاهای ایرانی تبار و دیگر طوایف بوده باشند.

خزرها چه در دوره ساسانیان و چه بعد از ظهور اسلام از ناحیه قفقاز دست­ اندازی های زیادی به سرزمین های ایرانی می کردند. بنا به تاریخ نگاری سنتی، قشر حاکم خزر ها در قرن نهم به یهودیت گروید ، اما این نظریه جدیدا از طرف دانشمندان اسرائیلی به چالش کشیده شده است. در قرن هفتم و هشتم به دنبال حملات لشکریان عرب از دربند به مواضع خزرها، گروه هایی از خزرها به اسارت اعراب درآمدند، برخی به اسلام گرویدند و دسته هائی از آنان به دستگاه خلافت عباسیان در عراق پیوستند. لشکریان عرب چندین بار با خزرها درگیر شدند و در نهایت با آنان صلح نمودند. خاقانات خزرها در قرن دهم مضمحل شد و مردم این دولت با اقوام دولت های بعدی درآمیختند. خزرها با وجود نقشی که به عنوان پُل واسط تجاری بین شرق و غرب داشتند، از نظر سیاسی و فرهنگی بر تحولات ایران و آناتولی و حتی قفقاز جنوبی تاثیر مهمی نگذاشتند.

برخی منابع نوشته اند که گروه هایی از خزرها احتمالا با ترک های بعدی هم تبار یا هم زبان بودند. دلیل و نشانه روشنی برای اثبات این ادعا در دست نیست، زیرا از خزرها بجز چند نام و واژه در منابع ثانوی از جمله یونانی چیزی باقی نمانده است. اما احتمال دارد که گروه هایی از ترکیک زبانان آن دوره که مشخصات آن بر ما روشن نیست، جزو اتحادیه قبیله ای خزرها بوده اند. این یک گمانه زنی یا استنتاج است و نمی توان برپایه این گمانه زنی، لهجه های ترکی اغوزی پسا سلجوقی را که به تدریج بعد از قرن یازدهم در ایران و ترکیه کنونی رایج شده است، به لهجه های ترکی (احتمالا قبچاقی) که شاید در آن دوره مورد کاربرد گروه هایی از خزرها بوده، مرتبط شمرد.

از سوی دیگر از نظر سیاسی خزر ها غالبا در ماوراء قفقاز و بخصوص شمال دریای خزر و جنوب روسیه کنونی مستقر بودند. با اینهمه، آنها هر از گاهی به قفقاز جنوبی یعنی دربند، شیروان و آران (آلبانیای قفقاز یا جمهوری آذربایجان کنونی)، همچنین ارمنستان و گرجستان هم شبیخون زده و آنها را اشغال نموده و یا خراج پرداز خود کرده اند.

مناطق مرزی ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) به استثنای مواردی گذرا و کوتاه مدت، در تیررس دسته های مسلح خزرها نبوده است. اما در باره سرزمین های کنونی قفقاز جنوبی یعنی ارمنستان، گرجستان و جمهوری کنونی آذربایجان چه میتوان گفت؟

پیتر گلدن در رساله پژوهشی ویژه ای با عنوان «مردمان ترک زبان و قفقاز جنوبی» می نویسد: «تا میانه های سده هفتم (میلادی، م.) نمیتوان اثر چندان روشنی از مداخله سیاسی خزرها را در امور سیاسی قفقاز جنوبی مشاهده کرد.»[7] اقوام و قبایل مختلف قفقاز صحنه رقابت و کشاکش دو امپراتوری بزرگ ایران ساسانی و بیزانس یا روم شرقی بود، در حالیکه شاهزاده نشین های کوچک قفقاز سعی میکردند از این کشاکش به سود خود بهره برند. خزرها با حمایت بیزانس هر از گاهی به سرزمین های قفقاز دست اندازی کرده و سپس عقب نشینی مینمودند. در اواخر این دست اندازی ها، قبایل ترک نیروی اصلی لشکریان خزر را تشکیل میدادند که از طرف امپراتور بیزانس، هراکلیوس (610-641)، علیه دولت ساسانی ایران به کار گرفته میشد. مثلا منابع تاریخی ارمنی و گرجی اطلاعات مهمی در باره حمله خزرها تحت رهبری «یابغو قاغان»  و فتح تفلیس در سال 628 میلادی میدهند.

شرکت جنگجویان خزر و ترک نقش مهمی در این پیروزی بیزانس داشت. اما در پایان جنگ، قفقاز باز خود را در صحنه کشاکش دو همسایه بزرگ یافت. ارمنستان به «حیات خلوت» بیزانس تبدیل شده بود و شاهزاده  نشین های کوچک ایبریا/کارتلی (گرجستان بعدی) ضعیف تر و «استقلال» آنان شکننده تر از قبل شده بود. آران (آلبانی قبلی قفقاز) و شیروان (مجموعا جمهوری آذربایجان کنونی) وضع پیچیده تری داشت. جنوب این سرزمین ها (شیروان، لنکران، نخجوان، قره باغ بعدی) کاملا تحت نظارت ساسانیان بود، در حالیکه سرزمین های شمالی آن (قوبا، شماخی و حتی گنجه) در معرض دست اندازی های خزر- ترک قرار داشت.[8] مهرانیان  (یا آرانشاهان) که سلسله ای ایرانی تبار منسوب به ساسانیان یا اشکانیان بودند، در شمال این سرزمین ها (و همچنین ارمنستان و گرجستان کنونی)حکمرانی میکردند، اما آنان نیز در اثر حملات قبایل خزر و ترک از شمال وضعیتی متزلزل داشتند. در نهایت این قبیل کشاکش ها و نزاع های فرسایشی، خود امپراتوری های ایران و بیزانس را نیز تضعیف نموده و در اواسط سده هفتم میلادی منتج به فتح این مناطق از سوی اعراب گشت.

گلدن مینویسد: «در ابتدا روابط قفقاز جنوبی با مردمان دشت های شمال گذرا و کوتاه مدت بود. اما به تدریج قبایل فوق شروع به مداخلات مهم در زندگی سیاسی ارمنستان، گرجستان و شیروان-آران-آذربایجان نمودند. با سر رسیدن ترک های اغوز و به دنبال آنان مغول ها و ترکان مهاجم مداخلات نامبرده منظم تر و منسجم تر شد و زیربافت این جوامع و حیات مردم را دگرگون نمود. (…) این تحولات بنیادین شامل دگرگشت ویژگی های خاص قومی-زبانی منطقه قفقاز جنوبی و همچنین ترک زبان شدن آذربایجان بود.»[9]

با این ترتیب میتوان دسته هائی از ترک زبانان آسیای میانه را که جزو جنگجویان خزرها بودند و همچنین احتمالا برخی از جنگجویان خود خزرها را که احتمالا نسبتی با ترک زبانان داشتند، نخستین گروه های ترک زبان در شمال قفقاز به شمار آورد که پس از قرن هفتم میلادی به جمهوری کنونی آذربایجان آمده، ساکن شده و طی چند قرن زمینه نفوذ زبان ترکی را در این سرزمین ها مهیا نموده اند. این نفوذ بسیار ضعیف تر از آن بوده که زبان مردم را در شمال ارس عوض کند، در حالیکه در جنوب ارس یعنی آذربایجان و ترکیه کنونی زبان و فرهنگ خزر ها اصولا تاثیری نداشته است.

بنظر میرسد آذربایجان ایران مجموعا از اشغال و هجوم خزر ها و طبعا هون ها در امان بوده و اگر هم زبان برخی از خزر ها را مرتبط با ترکی باستان بدانیم (که خود این فرض مورد تردید است)، فرصت و امکان چندانی برای تغییر زبان آذری های شمال ارس نبوده است. این تحول با سلجوقیان و اتابکان (قرون یازدهم تا سیزدهم م.) انجام گرفته است و نه «هزاران سال قبل از میلاد».

تازه معلوم نیست که پافشاری بر منسوبیت با قبایل و طایفه های چادرنشین قرون وسطا و زبان های آنها در آسیای میانه و قفقاز (چه ایرانیک و چه ترکیک) چگونه میتواند مایه شان و شرف برای شهروندان دولت-ملت های قرن بیستم و بیست و یکم باشد؟

(به روز شده فصلی از کتاب «ایران و آذربایجان»، نشر «اچ اند اس»، لندن 2016)

[1] هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، تهران، 1380، ص 169

[2] Haciyev: Azerbaycan Dilinin Tarixi, 1, Baku, 2012, p. 50

[3] Ibid., 50ff.

[4] اطلاعات پایه در باره سکا ها (و اسکیت ها) در همه منابع معاصر مرجع از جمله بریتانیکا یافت میشود.

[5] به عنوان نمونه ن. دو متن اصلی زیر:

Golden, Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, 1992, p. 116; Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk…, in: Central Asiatic Journal, vol. 59, No. 1-2, p. 103

[6] Maenchen-Helfen: The World of the Huns, UC Press, 1973, pp. 376-379

[7] Golden: Turkic Peoples and Caucasia, 6-7

[8] Ibid.

[9] Ibid., p. 1

در ضمن بخوانید:

عباس جوادی: دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجانادامه خواندن

آلان ها و هون ها

دو هزار سال پیش آلان ها قوم، یا درست ترش مجموعه اقوام و طوایفی بودند اصالتا از آسیای میانه که غالبا ریشه ایرانی شرقی داشتند. آنها به فلات ایران کنونی نیامدند، یکجا نشین نشدند و تحت فشار کوچ ها و حملات اقوام شرقی تر مانند اتحادیه قبیله ای «هسیونگ-نو» در شمال چین و قبایل بعدی «هون»، از شرق به غرب، از آسیای میانه و مغولستان کنونی در امتداد کمربند استپ های اورآسیا بسوی غرب حرکت کردند: قفقاز شمالی، شمال دریای سیاه، رمانی و مجارستان، ایتالیا، فرانسه، اسپانیا و تونس کنونی…. آنها احتمالا از همان شاخه بزرگتر سکا ها (به یونانی: اسکیت ها) و گروهی از سارماتیان (سرمتیان، سرم ها) – یعنی قبیله های ایرانی زبان بودند که پیوسته از شرق به غرب کوچ کردند، با قبایل دیگر از جمله گوت ها و واندال ها در آمیختند و بالاخره در حوض اقوام منطقه وسیع اوراسیا مستحیل شدند. آنها تا قرون ۱۲ و ۱۳ هنوز در شمال قفقاز و ناحیه ولگا حضور داشتند. در طول چندین قرن مهاجرت، دست اندازی و آمیزش، سکاها و آلان ها با مردم مختلف سرزمین های گسترده اوراسیا و در نهایت اروپای شرقی و غربی استحاله یافتند. از نظر زبان، امروزه آثار حضور آلان ها مثلا در زبان هند و ایرانی اوسِتین قفقاز و یا نام های انگلیسی و فرانسوی مانند «آلن» دیده می شود.

شاید هم آلان ها همانها بودند که در شاهنامه و اساطیر ایرانی «تورانیان» نامیده شده اند…

چه زمانی؟ تقریبا از قرن نخست میلادی – برای مدتی بیش از هزار سال.

اصولا چند قرن پیش از میلاد تا تقریبا 500 سال بعد از آن دوره ای پر تلاطم بود.

کوچ، جابجایی و آمیزش

اسکندر مقدونی در سال های 331-330 پ.م. ایران هخامنشی را شکست داد و به دنبال پیش روی در این بزرگ ترین امپراتوری جهان، حکمرانی خود را تا شرقی ترین سرزمین های آن یعنی خوارزم، سُغد (سمرقند و بخارا) و همچنین بلخ (باکتریا) گسترش داد. او در اینجا نیز شهری در نزدیکی خجند کنونی (تاجیکستان) به نام «اسکندریه دور» را بنا نهاد و دختر یکی از سران بلخ به نام رکسانا را به همسری پسر خود اسکندر چهارم گرفت که قرار بود جانشین پدر شود. اما پس از مرگ نابهنگام اسکندر، فرماندهان یونانی و مقدونی او که میان خود رقابتی خونین بر سر جانشینی اسکندر را آغاز کرده بودند، در سال 309 پ.م. اسکندر چهارم و رکسانا را به قتل رسانده و امپراتوری نو یافته را بین یکدیگر تقسیم نمودند. به زودی هر فرمانده و حاکم قدرتمند، بیرق استقلال منطقه تحت حکومت خود را  برافراشت. فرماندهان یونانی-مقدونی بلخ و آسیای مرکزی نیز قیام کرده و استقلال محلی «حکومت یونانی-مقدونی بلخ» را که شامل سرزمین های شمال افغانستان و آسیای مرکزی و همچنین بخش هایی از ایران و هندوستان بود، اعلام نمودند.

از نظر نزدیکی به ایران کنونی آلان ها در شمال قفقاز ۲۰۰ سال با اشکانیان و سپس بیش از ۳۰۰ سال با ساسانیان همسایه بودند و به سرزمین هایشان تاخت و تاز میکردند. فردوسی در شاهنامه جنگ خسرو انوشیروان را با «الانان» شرح داده است. وقتی اسلام به ایران و آناتولی آمد، آلان ها در شمال قفقاز خیلی دور تر از دسترس این دین جدید بودند. و حتی یک دولت محلی در شمال گرجستان نیز تاسیس کرده بودند. اما لشکریان مسلمان و چند قرن بعد مغول هنگام حمله به قفقاز در کنار خزرها، آلان ها را نیز سرکوب کردند.

اطلاعات کم و ناقصی که در مورد آلان ها داریم، غالبا عبارت از نام های آنان در منابع یونانی، لاتینی و تا حدی چینی است. آلان ها خود اثری نوشته و بجا نگذاشته اند. بر پایه این داده های کم، باید گفت آلان ها طوایفی کوچ نشین و به گفته همان منابع «بدوی» بودند که اساسا به گله داری و تهاجم و غارت دیگران، یعنی یکجا نشینان مشغول بودند – تا اینکه در هر جا که رسیدند تعدادی از آنها سکنی گزیدند و دیگران راه خود را بسوی غرب ادامه دادند. آلان ها در غارت و ویران کردن امپراتوری روم و خود شهر روم به قبایل ژرمن پیوستند و در خود ایتالیا، فرانسه و اسپانیای کنونی رحل اقامت افکندند.

قبایل ژرمن از آنگل ها گرفته تا ساکسون ها و آلِمان ها، ضمنا واندال ها، لانگوباردها، گوت ها و دیگران بدنبال خلائی که در نتیجه زوال و سقوط روم غربی ایجاد شده بود، به جزایر بریتانیا، فرانسه، آلمان و ایتالیا سرازیر شده و همراه با هون ها و دیگر اقوام «بدوی» و قبایل بومی هر منطقه، از قرن هشتم – نهم به بعد و خصوصا در هزاره دوم میلادی ملل جدید اروپائی را که امروزه شاهدش هستیم، ایجاد کردند.

حالا آلان ها کجا هستند؟ امروزه دیگر ازآنها اثری نمانده است، هرچند اگر از نظر ژنتیک و «دی ان ای» تحلیل کنید، احتمالا آلان ها هم امروزه «سهمی» در حوض ژنتیک مردم اوراسیا و دشت های آن و همچنین اروپا و شمال آفریقا دارند.

هون ها هم که به گفته بعضی منابع ،گروهی از آنان قرابت تباری با اجداد ترک های بعدی آسیای میانه داشتند، همزمان با سکاها و آلان ها از همان «کمربند کوچ اورآسیائی» از شرق به غرب مهاجرت کردند، در راه هر چه آمد، اشغال و غارت نمودند، در بعضی سرزمین ها سکنی گزیدند و بالاخره در کشورهای مختلف سر راه ساکن شدند.

بنظر شخصیت های علمی متخصص در مورد هون ها (مثلا منخن هلفن) ، هون ها نیز مانند اکثر قبایل دیگر اتحادیه ای مرکب از اقوام، زبان ها و فرهنگ های گوناگون بودند و بعضی واژه های باقیمانده از هون ها که در منابع ثانوی دیده شده، احتمالا اشاره به اقوام آلتائی، از جمله ترکی و مغولی و همچنین هند و اروپائی میکنند.

ترک های بعدی در میانه های قرن ششم میلادی (552 م.)، تقریبا صد سال پیش از گسترش اسلام به این سرزمین ها، نخستین دولت خود یعنی حکومت «گوک تورک» را در آسیای میانه به وجود آوردند. حکومت گوک تورک از درون همین اتحادیه قبیله ای هون ها بیرون آمده است.

جای آلان ها را در شمال دریای خزر و قفقاز ابتدا یک اتحادیه دیگر قبیله ای بنام خزر ها گرفت. خزرها هم بعد از چند قرن کشاکش با ایران ساسانی، بیزانس و دیگر اقوام منطقه، از بین رفتند و در مردم محل، یعنی شمال قفقاز، منطقه ولگا و شمال خزر مستحیل شدند.

هون ها چه شدند؟

خزر ها چه شدند؟ اقوام ژرمن که روم را ویران کردند چه شدند؟ سغدیان و خوارزمیان باستان، بلغار های اوراسیا و آوارهای قفقاز چه شدند؟ ده ها قوم و قبیله و صد ها طایفه را میتوان شمرد. امروزه حتی نام و زبان بسیاری از آنها را نمیتوان یافت.آنها چه شدند؟

به عنوان  قومی متمایز از بین رفتند، نامشان دیگر فقط در کتاب های تاریخ ذکر شد. حتی نام بعضی ها فراموش شد. ولی آنها از بین نرفتند، بلکه با اقوام دیگر در آمیختند و در ترکیبات جدید تر قومی، زبانی و مذهبی مستحیل گشتند. تنها از بعضی ها مانند آوار های قفقاز تعداد کمی باقی ماند و گرنه آثار آنها را شاید فقط بتوان در تحلیل ژنتیک صد ها قوم و ملت از سواحل شرقی چین، مغولستان، سیبری، آسیای میانه، قفقاز و اروپا یافت، و یا شاید به شکل کلمه ای بصورتی احتمالا تغییر یافته در منبعی یونانی و چینی که مورخین و زبانشناسان برپایه آن کوشش میکنند بهترین گمانه زنی های ممکن خود را در باره این اقوام ارائه دهند.

آنها هم نوشته ای از خود بجا نگذاشتند.

یکی از برجسته ترین های این حوزه علمی یعنی تاریخ مهاجرت و قومیت در قرون میانه، پروفسور والتر پل اتریشی (*) حتی بر آن است که تا کنون توضیح علمی این روندها بطور «پیش فرض» بر معیار «قوم» و «طایفه» یعنی جنبه «گروهی-اتنیکی» مبتنی بر قومیت، زبان و حتی دین و عادات بوده، در حالیکه این نگرش در آن دوره اساسا مطرح نبوده و تنها بعد از قرن نوزدهم در اروپا رواج پیدا کرده است. به گفته او مثلا به سختی میتوان سکا ها و آلان ها را «ایرانی تبار» و یا حتی «هند و اروپائی» و یا هون ها را «گروه قومی آلتائی نزدیک به ترک ها» نامید. اینها افراد و گروه های اجتماعی بودند که پدیده ای طبیعی و نه تاریخی به شمار میرفتند که در کنش ها و واکنش های خرد و کلان، متغیر و در طول تاریخی چند صد ساله رد پا و اثر انگشت خود را همانند بذری بر مزرعهٔ وسیعی پخش کرده اند، همچنان که ده ها و صد ها قوم و طایفه بزرگ و کوچک دیگر نیز همین کار را کرده اند.

سمت اساسی این کوچ ها اساسا به غرب، به اروپا و یا در داخل اروپا بود. چند قرن بعد تر، از قرن دهم و دهم به بعد، کوچ های بزرگ قومی داخل مشرق زمین آغاز شد: کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان، دیگر نقاط ایران و بخصوص آناتولی و در ضمن کشور های خاورمیانه و آفریقای شمالی…. و آنگاه حملات مغول – و شاید مهمترین تاثیر این کوچ ها: زوال و سپس سقوط روم شرقی، یعنی بیزانس مسیحی و مرکز مسیحیت ارتدکس، قسطنطنیه (استانبول بعدی) به دست نوادگان قبایل ترک زبان آسیای مرکزی و حکومت ۶۰۰ ساله آخرین امپراتوری اسلامی: عثمانی ها…

این موج دیگر کوچ ومهاجرت، تهاجم و آشوب ولی در عین حال تبدلات سیاسی و تحکیم قدرت دولت های جدید منطقه بود که بیش از ۵۰۰ سال طول کشید و به ترکیب سیاسی، ملی، قومی و زبانی تقریبا همه کشور های منطقه از اسیای میانه و ایران گرفته تا قفقاز و ترکیه و خاورمیانه امروز مُهری ماندنی زد.

(به روز شده مقاله ای از کتاب «ایران و آذربایجان»، نشر «اچ اند اس»، لندن 2016)

————————
منابع و برای مطالعه بیشتر:
عباس جوادی (در «چشم انداز»): زبان هون ها
Fisher, Michael H.: Migration: A World History (New Oxford World History); 2013
Maenchen-Helfen, Otto J.: Die Welt der Hunnen. Herkunft – Geschichte – Religion – Gesellschaft – Kriegsführung – Kunst – Sprache; 1997
Pohl, Walter: Conceptions of Ethnicity in Early Medieval Studies, in: Archeologica Polona, vol. 29, 1991, 39-49… ادامه خواندن

دوره های تاریخ

IranHistoryPeriods3

بسیاری از مورخین شرقی و از جمله ایرانی، ترکی و عربی میگویند تقسیم بندی غربی مراحل تاریخی از قبیل دوره باستان، قرون وسطا یا سده های میانه و معاصر که طبق تاریخ اروپا تعریف شده است، مناسب با تاریخ و تحولات شرق مسلمان نیست. این، تا حد زیادی درست است. مفهومی که «سده های میانه» در تاریخ نویسی غربی دارد، با آنچه که در همین قرن ها در خاورمیانه رخ داده قابل مقایسه نیست. با این حال، بیشک در هر حوزه علمی، روش تقسیم بندی، کار پژوهش و درک آن حوزه را روشن تر و راحت تر میکند. تقسیم بندی زمانی نیز کار نگاه به تاریخ را برای همه، چه در شرق و چه در غرب آسان تر و منظم تر میکند. هرکس از هر کشور و منطقه، متناسب به نگاه و سبک تحلیلی خود، میتواند تقسیم بندی دیگری از تاریخ داشته باشد. اما در عین حال که بین تحولات تاریخی کشور ها و مناطق مختلف فرق های بسیاری هست، شباهت ها هم کم نیستند. از این جهت شاید بتوان با اختلاف کم و بیشی، مراحل تاریخی را اقلا برای مناطق بزرگتری از جهان تعریف کرد.

در مباحث و مقالات تاریخی از دوره پیشا تاریخ (ما قبل تاریخ)، دوره باستان، سده‌های میانه و یا دوره معاصر و مدرن سخن می‌رود.

اینها یعنی چه؟ هرکدام کی شروع شده و کی به پایان رسیده است؟

مراحل تاریخی را چگونه باید تقسیم بندی کرد؟ آیا میتوان این تقسیم بندی ها را که در اصل مبتنی بر تاریخ نویسی اروپائی است، در مورد تاریخ خاورمیانه و ایران هم در نظر گرفت؟

طوری که گفتیم، این گونه تقسیم بندی ها اولاً بستگی به کشور و منطقه مورد بحث دارد. مثلا تحولات بین‌النهرین و یا ایران و آناتولی با یونان و روم و اروپا و یا از سوی دیگر چین و آفریقا یکی نیست. در بعضی مراحل تاریخی بخصوص بین مناطق همسایه یکسانی یا تشابه محتمل است، اما این هم ممکن و محتمل است که که مشخصات هر مرحله در هر منطقه فرق کند. ثانیاً هیچ مرحله‌ای در تاریخ و روز و ساعت دقیقی به پایان نمی‌رسد و مرحله بعدی هم سر ساعت معین و روز معین شروع نمی‌شود، بلکه این، جریانی غالباً تدریجی است. مثلاً دوران «معاصر» که می‌گویند، یکشبه آغاز نمی‌شود و حتی در تخمین و تشخیص افراد، در این تاریخ‌ها ممکن است یکی دو قرن فرق باشد. ثالثاً هر مورخ و دانشمند حوزه‌های دیگر مانند باستانشناسی و معماری و ادبیات و یا زبان و مردم شناسی ممکن است طبقه‌بندی‌های خود را داشته باشد.

اما در نهایت بسیاری از این تقسیم بندی‌ها به یکدیگر نزدیک اند؛ و یا اقلاً معیارهای آن زیاد هم از یکدیگر دور نیستند.

می‌توانید بگوئید که این قبیل تقسیم بندی‌ها نسبی و شخصی هستند و یا در هر منطقه جغرافیائی فرق می‌کنند. این، تا حدی درست است. اما مثل اکثر حوزه‌های دیگر علمی مانند تقسیم بندی کره زمین به قاره‌ها، تقسیم زبان‌ها به خانواده‌ها و گروه‌های زبانی، تقسیم مواد پایه‌ای هستی مادی در یک جدول تناوبی عناصر شیمیائی، ساده‌تر و عملی تر است که بخاطر بررسی، تحلیل و یادگیری آسانتر و بهتر تاریخ، این علم هم به دوره‌های مختلف تقسیم شود، اگرچه افراد می‌توانند در این مورد نطرهای مختلفی داشته باشند.

بررسی تحولات مربوط به زبان‌ها هم مشمول همین قاعده است. به این جنبه، بعداً خواهیم پرداخت.

اما مشاهده شباهت‌ها و اختلافات چندان مشکل نیست و این می‌تواند به ما در تقسیم بندی تاریخ کمک کند. مثلاً میدانیم که ویژگی‌ها و حتی زمان شروع و پایان دوران باستان در یونان و چین، ایران و اروپای شمالی و یا آسیای میانه یکی نبوده است، اگرچه مثلاً دو حوزه فرهنگی و سیاسی یونان و ایران تا ظهور اسلام شباهت‌های بیشتری با همدیگر داشته‌اند تا مثلاً وضع این دو کشور در مقایسه با چین یا اروپا در همین دوره باستان.

در آن دسته از نوشته‌های مجموعه حاضر که به موضوعات تاریخی اشاره می‌شود، ناچاریم برای درک بهتر موضوعات تاریخی، این تقسیم بندی‌های مرحله‌ای تاریخی را در نظر داشته باشیم و کمی در این مورد دقیقتر بشویم.

مراحل پیشا تاریخ را در اینجا در نظر نمی‌گیریم، اگرچه این دوره ی بمراتب طولانی‌تر تاریخ هم از نظر بررسی تحولات بعد از شروع «تاریخ مکتوب» فوق العاده مهم است. اگر تاریخ مکتوب را طوری که اغلب دانشمندان می‌کنند، از شروع نوشتار یعنی از سومر و دولت‌های مجاور بین‌النهرین و مصر شروع کنیم (۲۲۵۰ قبل از میلاد)، دوره‌های تاریخ ایران این مشخصات کلی را دارا بودند:

الف. ایران باستان: از آغاز تاریخ مکتوب تا آخر ساسانیان: تأسیس پادشاهی (دولت‌های) ایلام یا عیلام در مجاورت سومر، اکد و آشور. زبان و خط میخی ایلامی. کوچ تدریجی قبایل هند و ایرانی (آریائی) حدود ۱۵۰۰ ق م از آسیای میانه و شمال غربی و شرقی دریای خزر به فلات ایران و پیدایش اولین «ایرانیان» در رویاروئی و آمیزش با ایلامیان. تشکیل دولت مادها و سپس امپراتوری پهناور هخامنشیان. در دوره هخامنشیان زبان پارسی باستان با لهجه‌های گوناگون آن رایج بود و در کتیبه های سنگی این دوره خطی میخی مخصوص سلسله هخامنشیان بکار برده می‌شد اما زبان و خط عمومی و مشترک امپراتوری، آرامی بود. بعد از هخامنشیان شاهد کاربرد فارسی میانه (و یا پهلوی) هستیم. زبان مشترک هنوز آرامی بود، اما خط تبدیل به الفبای صامت-بنیاد آرامی با ویژگی های جدید خود شده بود. لشکرکشی اسکندر و تأسیس دولت‌های سلوکیان و سپس اشکانیان. بعد از بر آمدن ساسانیان شاهد احیای امپراتوری ایران می‌شویم. تألیف آثار مختلف به زبان پهلوی، و بطورهمزمان، استنساخ متون پارسی باستان و بخصوص متون زرتشتی که در دوره هخامنشیان تحریر نشده بود نیز در این دوره بود. ایران باستان با شکست ساسانیان در مقابل اعراب

ب. قرون وسطا و یا سده‌های میانه که با لشکرکشی اردوی اسلام، شکست ساسانیان، قبول اسلام و حاکمیت خلافت شروع می‌شود. دویست سال دوره «فترت» و بقول بعضی دانشمندان «کرختی و بهت زدگی» تا شرکت فعال ایرانیان در خلافت عباسی و احیای زبان و فرهنگ فارسی (فارسی معاصر و یا دری). تشکیل دولت‌های نسبتاً کوچک (در مقایسه با ساسانیان) از جمله صفاریان، طاهریان، آل بویه، زیاریان و سامانیان و بالاخره آغاز سلطنت ترک زبانان غزنوی و سپس سلجوقی که همزمان با شروع کوچ‌های مستمر و چند صد ساله قبایل ترک به ایران و آناتولی (روم شرقی و یا بیزانس) و تغییر زبان آذربایجان و آناتولی و در ضمن تغییر دین در آناتولی انجام گرفت. خوارزمشاهیان، حمله مغول‌ها و حاکمیت ایلخانان و تیموریان، سلطنت‌های محلی چوپانیان و جلایریان و سربداران، قرا قویونلوها و آق قویونلوها که تقریباً همه اصالتا از کوچ نشینان ترک زبان آسیای میانه بودند، اما بتدریج در عرض پانصد سال در بدنه ایران و ایرانیان مستحیل شده به دولتداری ایرانی و حتی رواج زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی پرداختند. بخش دیگری از همین قبایل ترک زبان سلجوقی، حکومت‌های محلی آناتولی را ساختند که «عثمانیان» شاخه‌ای از آنها بودند که بعد دیگران را مغلوب کرده و امپراتوری عثمانی را تأسیس نمودند.

ج. دوره معاصر از صفویه تا کنون. آغاز صفویان بعنوان دولت احیا شده ایرانی با ایدئولوژی دولتی و رسمی تشیع در مقابل عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق و شمال شرقی. تحکیم صفویان به عنوان دولت ایرانی که قدرت را بتدریج مرکزی تر و از قبایل مختلف و نظام ملوک الطوایفی آزادتر می‌کرد. سقوط صفویان و برآمدن نادرشاه و تقویت دوباره ایران. بعد از دوره کوتاه زندیان شاهد به قدرت رسیدن قاجاریان می‌شویم. ضعف روزافزون ایران در مقابل دول استعماری روس و انگلیس. شکست در مقابل روسیه و ازدست دادن ولایت‌های مختلف در قفقاز، آناتولی، آسیای میانه و شرق (خراسان و سیستان و بلوچستان) یعنی کم و بیش شکل گیری نقشه معاصر جغرافیائی ایران. آغاز بعضی اصلاحات و نوآوری‌ها مثلاً در آموزش. انقلاب مشروطه و جریان آزادیخواهی و تجدد طلبی. سقوط قاجار و تأسیس سلسله پهلوی. شروع شکل گیری دولت – ملت معاصر بمعنی مدرن آن در شکل تمرکز و سرتاسری شدن ارتش، آموزش و پرورش، قوه قضائی، رشد چاپ و مطبوعات و سواد آموزی. اصلاحات اداری و فرهنگی.

توضیح نهائی اینکه برای برخی از مورخین احیای اندیشه دولتداری ایرانی با صفویان دلیل کافی برای شروع «دوران معاصر» در تاریخ ایران نیست. این مورخین که «معاصر» شدن را مشروط به آغاز روند صنعتی شدن، تجدد، زوال نظام ایلاتی و قومی، معاصر شدن و تمرکز دولتداری و دیگر مشخصه های «ملت» های مدرن میدانند، نه صفویان بلکه قرن بیستم و انقلاب مشروطه و به دنبال آن حکومت رضا شاه پهلوی را آغاز «دوره معاصر» در تاریخ ایران میشمارند که در عین حال مرحله گذار ایران به نظامی متمرکز با گسترش تدریجی تحصیل، ارتباطات، تجارت، ارتش، دولت و تجدد در اندیشه فرهنگی بود

از این نقطه نظر، سقوط پهلوی و تأسیس جمهوری اسلامی با آنچه که رژیم کنونی ایران آن را  «حاکمیت اصول و روش حکومتی اسلامی» مینامد، آشکارا قطع روند و تحول طبیعی در تاریخ ایران و بازگشت تحمیلی آن به دوران قهقرائیِ پیشا معاصر و حتی عقب مانده تر از حکومت هائی مانند سامانیان و سلجوقیان هزار سال پیش به شمار میرود.

(یه روز شده مقاله ای از کتاب «آذربایجان و ایران در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، 2016)… ادامه خواندن

دورانت: عوامل فراز و فرود تمدن ها

مجموعه یازده جلدی «تاریخ تمدن» اثر ویل و آریل دورانت

امیدوارم به زودی کتابچه ای باارزش و مفید در باره تاریخ تمدن ایران باستان و (حدودا 800 تا هزار سال بعد) شرق مسلمان (عثمانی و صفوی) را که خوب یا بد، با همه رخشندگی ها و کاستی هایش بخشی از مجموعه غنی و پیچیده تاریخ تمدن بشری بوده، به زبان فارسی، به طور رایگان و در فرمت پی دی اف در اختیار علاقمندان قرار دهم. این کتابچه بخش بسیار کوچکی از اثر علمی، کلاسیک، یازده جلدی و ناتمام «تاریخ تمدن» نوشته ویل دورانت و همسرش آریل دورانت است که از سال های 1930 به بعد به تدریج انتشار یافت و به زودی به زبان های مختلف ترجمه شده و به اثری درجه اول و مرجع در باره تاریخ تمدن جهان تبدیل گردید. این سلسله کتاب های دورانت و همسرش آریل دورانت تاریخ تمدن بشریت را از ابتدای آن (تمدن خاورزمین) تا قرن هجدهم (عصر ناپلئون)  بررسی میکند. بخش بسیار کوچکی از این اثر در باره ایران باستان (اساسا ماد ها و هخامنشیان) و فصل کوچکتر بیستم از جلد هفتم همین سلسله کتاب ها تحت عنوان «چالش اسلام، 1566-1648» است که به فراز و نشیب دو دولت بزرگ مسلمان یعنی امپراتوری های عثمانی و صفوی می پردازد.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن دورانت عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصر خرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

«تاریخ تمدن» از تاریخ ملل و اقوام باستان در میانرودان و مصر و ایران و یونان شروع شده، تا پایان قرن هجدهم ادامه می یابد. دورانت در سن 90 سالگی دیگر دست از کار کشید. میگفت: « دل میخواهد، اما تن دیگر نمی کشد.»

ترجمه‌ی اصل انگلیسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت و آریل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی جایگزین مؤسسه فرانکلین شد، 27 جلد کتاب تاریخ تمدن دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارت بودند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

اصل کتابچه «تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» گوشه ای از اثر نامبرده نوشته ویل و آریل دورانت بر پایه ترجمه فارسی موسسه های فرانکلین و اقبال در سال های پیش از انقلاب است که از سوی من باز نگری، تصحیح و در موارد اندکی از نو ترجمه شده است. بنظر میرسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان همخوان نیست. در فرصتی دیگر میتوان به این موارد اشاره کرد. اما نیت اصلی از این اقدام که نتیجه اش را ملاحظه میکنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران محترم اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل های اثر پرحجم دورانت به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنگری، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر آگاهى شخص مرا كه تخصص ویژه اى درباره ایران باستان یا دوره صفوی وعثمانی ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخ ترى از دوره پيش از اسلام و به ويژه هخامنشيان و آئين زرتشتى و دوره پس از اسلام به دست بياورم. اميدوارم اين نوشته به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مراحل تاريخ ايران و شرق مسلمان دارند، كمى كاهش بخشيده، آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نمي خواهيم و يا نمي توانيم ببينيم.

همچنین بی مناسبت ندیدم که مقدمه جلد نخست («میراث شرقی ما») این مجموعه یازده جلدی را به عنوان بخشی ازمقدمه همین کتابچه به آن اضافه کنم. شاید برای خوانندگان این کتابچه نظریات کلی ویل دورانت در باره  عوامل فراز و فرود تمدن ها و انطباق آن در مقیاس کوچک تر ایران باستان و بعدها شرق مسلمان آموزنده باشد.

دور از فایده ندیدم که بخشی از آن مقدمه را با همان عنوان «عوامل فراز و فرود تمدن ها» (نوشته ویل دورانت) قبل از انتشار کتابچه مزبور در تارنمای «چشم انداز» منتشر کنم.

عباس جوادی

اکتبر 2022

مقدمه ویل دورانت به جلد اول مجموعه یازده جلدی «تاریخ تمدن»

تعریف – عوامل زمینشناختی – جغرافیائی – اقتصادی – نژادی – روانی – علل انحطاط و اضمحلال تمدن ها

تمدن عبارت از نظمی اجتماعی است كه  خلاقیت فرهنگی را امكان پذیر میسازد. چهارعنصر شرایط پیدایش تمدن را به وجود میاورند:  دسترسی به امکانات اقتصادی، سازمان سیاسی، سنن اخلاقی، و کسب  معرفت و هنر. تمدن هنگامی آغاز میشود که هرج و مرج و ناامنی پایان یافته باشد، چه فقط هنگام غلبه بر ترس است كه كنجكاوی و سازندگی به كار میافتد و انسان خود را تسلیم غریزه ای میكند كه او را به شكل طبیعی به راه كسب  معرفت و زیبا نمودن زندگی سوق میدهد .

تمدن تابع عواملی چند است كه یا سبب تسریع در حركت آن میشود و یا آن را از سیری كه در پیش دارد بازمیدارد. نخست، عامل زمینشناختی را مورد مطالعه قرار میدهیم. میتوان گفت تمدن، یک دوره فترت میان دو دوره یخبندان است. هرگاه یخبندان جدیدی برخیزد، تمام ساخته های بشریت در زیر یخ و سنگ مدفون میشود و دایره زندگی به گوشه کوچکی از كره زمین محدود میگردد. و یا اگر دیو زمین لرزه،  كه ما انسان ها تنها به شکرانه سر نزدنش شهر های خود را میسازیم، پوسته زمین را تکان دهد بی اعتنا به چیزی همه ما را به کام خود فرو خواهد کشید.

اكنون شرایط جغرافیایی تمدن را مورد نظر قرار دهیم. حرارت مناطق استوایی و فراوانی انگل ها كه نتیجه این حرارت است، از دشمنان سرسخت تمدن به شمار میرود. در این شرایط است که كسالت و بیحالی، بیماری ها، بلوغ و یا پیری پیشرس نیروی انسان ها را از آن دسته امور غیرضروری که باعث ایجاد تمدن میشوند، بازمیدارد و این نیرو را متوجه گرسنگی و یا تولید مثل میکند و دیگر در ذهن آدمی جائی برای عرض اندام هنرنمی ماند. باران از ضروریات تمدن است، زیرا آب، حتی بیش از نور آفتاب، در پیدایش زندگی و پیشرفت آن تأثیر دارد. ممکن است هوا و هوس غیر قابل توجیه طبیعت باعث خشك شدن مناطقی شود كه سابق بر این در آنها، امپراتوری و صنایع  پیشرفت قابل توجهی داشته، چنانكه این امر درباره بابل و نینوا اتفاق افتاده است. همچنین ممكن است این امر سبب آن شود كه سرزمین هایی همچون انگلستان یا «باب پوجت» كه از خطوط بزرگ نقلیات و ارتباطات دور افتاده اند، به سرعت نیرومند و مرفه شوند. اگر خاک سرشار از مواد غذایی و معدنی باشد، اگر رودخانه ها زمینه حمل و نقل مناسبی را فراهم آورند، اگر خط سواحل به اندازه ای باشد كه كشتی های بازرگانی به سهولت بتوانند در آنجا لنگر اندازند، و بالاخره اگر ملتی، مانند ملت های آتن و كارتاژو یا  فلورانس و ونیز، در معبر خطوط بزرگ مواصلات جهانی قرار گرفته باشد، میتوان گفت عامل جغرافیایی، كه به تنهایی نمیتواند سازنده تمدن باشد، در آن صورت است که جغرافیا به تمدن لبخند میزند و آن را بارورمیکند.

اهمیت عوامل و اوضاع و احوال اقتصادی بیشتر است. ممكن است ملتی از تشكیلات سیاسی محكم برخوردار و مالك روحیه اخلاقی عالی باشد، و حتی مانند هندی شمردگان آمریكا بهره ای از ذوق هنری هم داشته باشد، ولی هرگاه زندگی او از مرحله شكار تجاوز نكند و امید زیستن او بر خوش شانسی غیرقابل پیش بینی اش در تعقیب شکار متكی باشد، هرگز نخواهد توانست از سدی كه دو عالم تمدن و بربریت را از یكدیگر جدا میسازد، عبور كند. ممكن است در یك اجتماع ایلی و قبیله ای – مثل بدویان عربستان – افراد فوق العاده  باهوش و مصممی یافت شوند كه صاحب مزایای اخلاقی از قبیل شجاعت و نجابت و كرم، باشند، ولی هرگاه در این اجتماع آن خمیرمایه نخستین فرهنگ و تمدن، كه تأمین خوراك است، وجود نداشته باشد، تمام هوش و ذکاوت انسان ها باید صرف موفقیت در شكار شود، یا در راه حیله های تجارتی به كار افتد، و هرگز از این حد تجاوز نمیكند و ظرافت و نازك كاری و به طور خلاصه هنرهای عالی، كه معرف تمدن است، از آن میان به ظهور نمیرسد.

نخستین شکل تمدن، كشاورزی است.  فقط هنگامی كه انسان در سرزمینی، به قصد كشاورزی در آن، و ذخیره كردن غذا برای روز مبادای خود، مستقر شود و آتیه خود را تأمین كند، فراغ خاطر و احتیاج متمدن شدن را احساس میکند، هنگامی كه در پناه چنین امنیتی، از حیث آب و خوراك، قرار گرفت، به فكر ساختن كلبه و معبد و مدرسه میافتد، آنگاه ممكن است اسباب هایی اختراع كند كه نیروی تولید او را فزونی بخشد، یا سگ و خر و خوك را اهلی كند، و بالاخره به فكر اهلی كردن خویش و تسلط بر نفس خود برآید و راه آن را پیدا كند كه کار های خود را با نظم و آهنگی انجام دهد و مدت بیشتری بر روی زمین زیست كند، و فرصت آن را به دست آورد تا میراث فرهنگی و اخلاقی تبار خویش را برای نسل های آینده باقی گذارد .

کشاورزی لازمه فرهنگ است و شهر(1) لازمه تمدن و یا مدنیت است. از یك نگاه، تمدن عبارت از سجیه و منش شهریگری (2) است و شهریگری عبارت از همان پالودگی و ظرافتی است که به گفته خود شهری ها و یا «شهروندها» که چنین لفظی را وضع كرده اند، تنها در شهر(3)  قابل دسترسی است. در شهر است كه – درست و یا نادرست – ثمره ثروت و هوشمندی مردم مزارع و دهات اطراف شهر جمع میشود، و در همینجاست كه روح اختراع و صنایع، وسایل آسایش زندگی، راحتی و تجمل را فراهم میسازد. بازرگانان در شهر به یكدیگر میرسند و كالای مادی و فكری خود را مبادله میكنند. در این محل برخورد راه های بازرگانی و برخورد اندیشه هاست كه خِرَد مردم تیزتر میشود و به نیروئی بارور تبدیل میگردد. بالاخره، در شهر است كه برخی از مردم از غم تولید اشیای مادی فارغ هستند و به ایجاد علم و فلسفه، ادبیات و هنر می پردازند.

آری، مدنیت در كلبه برزگر آغاز می یابد، ولی در شهر می شکوفد و بار میدهد .

نژاد در ایجاد تمدن تأثیری ندارد؛ تمدن میتواند در هر قاره و در ملت هایی كه رنگ های گوناگون دارند، آشكار شود، خواه در پكن باشد و خواه در دهلی، ممفیس یا بابل، راونا یا لندن، پرو یا یوكاتان. نژاد بزرگ نیست که تمدن را  میسازد، بلكه تمدن بزرگ است كه ملت را خلق میكند. زیرا اوضاع و احوال جغرافیایی و اقتصادی باعث پیدایش فرهنگی میشود، و این فرهنگ نمونه خاصی را ایجاد میكند. فرد انگلیسی تمدن بریتانیائی را ایجاد نمیكند، بلكه از تمدن بریتانیائی است كه فرد انگلیسی ساخته میشود. هنگامی كه این فرد انگلیسی به نقطه دوردستی مانند تمبوكتو میرود، تمدن خود را هم همراه میبرد و در آنجا نیز لباس شب نشینی مخصوص شام را میپوشد. این دلیل آن نیست كه او تمدن خود را در این نقاط به صورت جدید خلق میكند، بلكه نشانه  آن است كه حتی در این نقاط دور افتاده هم زیر تسلط آن تمدن قرار دارد. اگر شرایط مشابهی در نژاد دیگری باشد، نتایج مشابهی به دست میآید، و به همین جهت است كه می بینیم ژاپن قرن بیستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجدید میكند. تأثیری كه نژاد در تمدن دارد این است كه پیدایش این تمدن غالباً پس از زمانی است كه ریشه  های نژادی مختلف با یكدیگر میآمیزند و بتدریج ملتی کم و بیش منسجم  از آن میان بیرون میآید.

این شرایط مادی (فیزیکی) و یا زیستی (بیولوژیک) كه مورد بحث قرار دادیم، برای پیدایش تمدن ضرورت دارد، ولی این شرایط به تنهائی معنی تمدن نمیدهند و شروط كافی برای پیدایش آن هم نیستند. لازم است بر آنها عوامل ناپیدای روانی افزوده شود. و نیز لازم است نظمی سیاسی، ولو بسیار ضعیف و حتی نزدیك به هرج و مرج، مانند آنچه در رم و فلورانس در دوره رنسانس بود، برقرار گردد. باید مردم كم كم احساس كنند كه سر هرگردنه زندگی، مرگ یا مالیات جدیدی در انتظار آنها كمین نكرده است. از سوی دیگر مردم باید تا حدود معینی یه وحدت زبانی رسیده باشند تا بتوانند براحتی افكار خود را با یكدیگر مبادله كنند. و نیز لازم است كه قانونی اخلاقی از راه دین، خانواده یا مدرسه یا غیر آن برقرار شود، تا كسانی كه در میدان بازی زندگی مشغولند، همگی قواعد بازی را مراعات کنند، حتی کسانی که این قواعد را پایمال میکنند، تا به این ترتیب، رفتار مردم با یكدیگر تحت انتظام درآید، قابل پیش بینی باشد و هدفی و انگیزه ای در زندگی ایجاد شود. حتی شاید لازم باشد كه در میان مردم  در عقاید اساسی و ایمان، چه ایمان به ماوراء طبیعت و چه چیزهای خیالی، وحدتی ایجاد شود، چرا که در این صورت پیروی از اصول اخلاقی از مرحله سنجش میان نفع و ضرر كارفراترمیرود و به مرحله دلبستگی و ایمان درمیآید، و زندگی، علیرغم كوتاهی اش، شریف تر و با معناتر میشود. در آخر كار باید گفت كه وسایلی تربیتی نیز باید در كار باشد كه، با وجود سادگی و ابتدایی بودن، فرهنگ را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهد. نسل جدید باید میراث قبیله و سنت های اخلاقی و زبان و معارف آن را مالك شود – خواه از راه تقلید باشد، خواه به وسیله تعلیم، و خواه از راه تلقین – زیرا تنها همین میراث است كه او را از مرحله حیوانی به مرحله انسانی میرساند .

از بین رفتن این عوامل – و حتی گاهی فقدان یكی از آنها – ممكن است سبب انقراض تمدن شود:  دگرگونی شدید زمین شناختی و یا تغییر عظیم وضع آب و هوا؛ بیماری همه گیری كه جلوگیری آن از اختیار بشر خارج است و نصف مردم را از بین میبرد – همانگونه كه در روم قدیم در زمان حكومت سلسله  آنتونین ها اتفاق افتاد – یا طاعون كه عامل اساسی از بین رفتن دوره ملوك الطوایفی اروپا گردید؛ استثمار بیش از اندازه زمین دهات به وسیله مردمی كه در شهر زندگی میكنند و به امید قوت و غذایی كه از خارج به آنها میرسد به سر میبرند؛ نقصان مواد طبیعی از قبیل سوخت یا مواد خام؛ تغییر مسیر راه های بازرگانی به گونه ای كه كشوری را در بیرون راه های تجارتی جهانی قرار دهد؛ انحطاط عقلانی و یا اخلاقی كه در نتیجه زیستن در شهرهای پر از تنش، انگیزه و روابط، و یا نتیجه پشت پا زدن به اصول قدیمی است كه زندگی مردم بر آن جریان داشته، بدون آنكه بتوانند اصول جدیدی جانشین آن سازند؛ ضعیف شدن بیولوژیک نسل یک ملت در نتیجه مناسبات بی نظم جنسی، یا افراط در لذت طلبی یا فلسفه بدبینی كه سبب خوارشمردن كوشش و فعالیت میشود؛ از میان رفتن افراد برجسته كه نتیجه نازادی و تقلیل تدریجی خانواده هایی است كه بهتر میتوانند میراث فرهنگی یک قوم  را از خطر زوال محفوظ بدارند؛ تمركز مرگ آور ثروت ها كه نتیجه آن جنگ و تباهی مایملك عمومی است – همه اینها از عواملی هستند كه ممكن است سبب مرگ و فنای این یا آن تمدن شوند، زیرا تمدن نه امری است كه مادرزادی انسان باشد، و نه چیزی كه نتواند نابود گردد، بلكه امری است كه هر نسلی باید آن را به شكل جدید كسب كند، و هرگاه توقف قابل ملاحظه ای در سیر آن پیدا آید، ناچار پایان آن فرا میرسد. انسان با حیوان تنها اختلافی كه دارد در مسئله آموزش است، و در تعریف آموزش میتوان گفت: وسیله ای است كه تمدن و شهریگری یعنی مدنیت را از نسلی به نسل دیگر منتقل میسازد .

تمدن های مختلف به منزله نسل های متوالی روح اقوام و تبارهای گوناگون انسانی به شمار میروند. همانگونه كه روابط خانوادگی و پس از آن خط نویسی سبب اتصال نسل ها به یكدیگر میشود و به آن وسیله میراث پدران به فرزندان میرسد، همانگونه نیز فن چاپ و تجارت و تمام وسایل ارتباط تمدن های مختلف را به یكدیگر اتصال میدهد و از فرهنگ كنونی ما آنچه را مفید است، برای فرهنگ های آینده نگاه میدارد. پس بهتر آن است كه پیش از آنكه بمیریم، تمام میراث خود را گرد آوریم و آن را به فرزندان خود پیشکش كنيم.

زیرنویس ها:

1. City

2. Civility

3. Civitas, city… ادامه خواندن

سیاست و هنر در عصر صفوی

خیابان چهار باغ و مسجد شاه سلطان حسین ، اصفهان (اوایل قاجار)

(بخش قبلی این فصل از کتابچه «دورانت: تاریخ تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» در این لینک)

اجازه بدهید دوره سلسله صفوی را از مرگ شاه طهماسب اول (1576) تا پایان آن (1722) یكجا مورد مطالعه قرار دهیم، زیرا این، نوعی تكامل فرهنگی است كه با تاریخ اروپا تناسب ندارد. چند تن از جهانگردان غربی شرح های جالبی درباره ایران این دوره نوشته اند: پدرو تیشیرا كه در سال ١۶٠٠ در این كشور بود، كشیش كیوسینسكی كه بین سالهای ١٧٠٢ و ١٧٢٢ در اصفهان میزیست و كتابی تحت عنوان «تاریخ انقلاب ایران» نگاشت كه شامل همه دوره صفوی بود، ژان تاورنیه كه مسافرت های خود را به تركیه، ایران، هندوستان، و خاور دور، بين سال های 1631 تا 1666 بقلم آورد و ژان شاردن كه سرگذشت اقامت خود را در ایران از سال 1664 تا 1677 در ده جلد نوشت. وی اگر چه نزدیك خلیج فارس گرفتار باد سام شد ، اما به ایران دل باخت. او اصفهان را در تابستان بهتر از پاریس یافت و چنان «زیبایی دل انگیزی در هوای ایران» دید كه چنین نوشت: «خودم نه میتوانم آن را از یاد ببرم و نه از تعریف آن برای دیگران خودداری كنم». به عقیده او، آسمان روشن ایران در هنر این كشور تاثیر كرده و جلا و رنگ درخشانی به آن بخشیده و خوشبختانه در روح و جسم ایرانیان نیزاثر داشته است* (30). وی معتقد بود كه ایرانیان از اختلاط خود با مردم گرجستان و قفقاز سود برده اند و میگفت كه گرجی ها و قفقازی ها، دلیرترین و زیباترین افراد جهانند، اما به زیبایی اسبان ایرانی نیستند (31).

این بهشت حاصلخیز و اقامتگاه خلفای جواهرنشان و شعرای شیرین سخن، بر اثر حملات مغولان، تجزیه قدرت دولت، و خراب شدن راه های آبی كه به منزله شریان های حیاتی هستند و همچنین بر اثر تغییر راه های تجاری رو به ویرانی نهاده بود و كشف راه تماما آبی از اروپای باختری به هندوستان و چین، ایران را از لحاظ اقتصادی از فعالیت باز داشته بود. اما بعضی امور تجاری از طریق رودخانه ها تا خلیج فارس انجام میگرفتند. در سال ١۵١۵ پرتغالی ها هرمز، بندر عمده خلیج، را به تصرف درآوردند و مدت یك قرن آن را در دست داشتند. اما در سال ١۶٢٢ ارتش شاه عباس كبیر، به كمك كشتی های كمپانی انگلیسی هند شرقی، پرتغالی ها را از هرمز بیرون راند . سپس شاه عباس بندر دیگری در آن حوالی به نام بندرعباس ساخت و دادوستدی كه در آنجا انجام میگرفت باعث رونق هنر و تجمل دوره سلطنت او شد. كاروان ها هنوز از طریق ایران از غرب به شرق میرفتند و ضمن راه ثروتی نیز در شهرها باقی میگذاشتند**.

بیشتر صنایع كشور هنوز در مرحله كارهای دستی، یعنی قرون وسطایی، طاقت فرسا، هنرمندانه، و كُند بودند. بنابر گفته شاردن، ایرانیان روش مخصوصی برای تصفیه دود داشتند، به این ترتیب كه دود را از میان آب میگذراندند (قلیان، -م) و بدین وسیله آن را «از تمام مواد روغنی و ناخالص تنباكو تصفیه میكردند» (33). كشیدن قلیان به صورت یكی از نیازمندی های ایرانیان درآمد و «آنها حاضر بودند غذا نخورند، ولی قلیان بكشند» (34). شاه عباس یك نمونه استثنایی بود. وی این عادت را دوست نداشت و روزی كوشید درباریان را با نیرنگی از این كار باز دارد. بدین معنی كه مقداری سرگین به جای تنباكو در سر قلیان آنان ریخت و اظهار داشت كه آن ماده محصول گرانبهایی است كه والی همدان به وی تقدیم كرده است. درباریان آن را كشیدند و در خوبی آن داد سخن دادند، حتی یكی از آنان گفت: «رایحه آن مثل بوی هزار گل است.» شاه عباس فریاد زد: «لعنت به آن دوایی كه از سرگین تمیز داده نمیشود» (35).

هر كس كه دارای لیاقت و ادب بود میتوانست در دربار شاه ترقی كند، زیرا اشرافیت موروثی نبود (36). لباس زن و مرد و همه طبقات اصولا یكسان و عبارت از جامه بلندی بود كه تا زانو میرسید و آستین های تنگی داشت. كمربندی معمولا از پارچه ابریشمی گلدار به دور آن می بستند، پیراهنی پنبه ای زیر آن میپوشیدند، شلوارهای خود را نزدیك قوزك پا بالا میزدند، و عمامه ای بر سر میگذاشتند. براساس نوشته تاورنیه، زنان «جامه گرانبهایی كه قدری با جامه مردان فرق داشت برتن میكردند و مثل مردان شلوار میپوشیدند» (37). زنان در اندرون میزیستند، به ندرت از خانه بیرون میآمدند و ندرتا پیاده میرفتند. ایرانیان از لحاظ جنسیت بر سه نوع بودند. قسمت اعظم اشعار عاشقانه از طرف مردان به پسران خطاب میشد. تامس هربرت، از انگلیسی های مقیم دربار شاه عباس، پسرهای زیبایی میدید كه جامه زربفت در بر، عمامه پولكدار بر سر، و نعلین زیبا به پا داشتند، زلف مجعدشان روی شانه هایشان ریخته بود، چشمانشان خمار و گونه هایشان گلگون بود» (38). شاردن در این دوره شاهد تقلیل جمعیت ایران شده نوشت که این وضع دو علت دارد:

«اولا، به سبب تمایل ناشایسته ایرانیان است كه آن گناه نفرت انگیز و مخالف طبیعت را در مورد هم زن و هم مرد مرتكب میشوند. ثانیا، به سبب آزادی مفرط (جنسی) مردم است. زنان در آنجا پیش از موقع آبستن میشوند، فقط مدت كوتاهی بارور هستند، و به محض آنكه سنشان از سی سال گذشت پیر و فرسوده شمرده میشوند. مردان نیز خیلی زود با زنان نزدیكی میكنند، در این كار راه افراط میپویند و اگر چه از چندین زن بهره میگیرند، به همان نسبت بچه دار نمیشوند. همچنین تعداد زیادی از زنان هستند كه خود را عقیم میكنند و داروهایی علیه آبستنی به كار میبرند، زیرا (هنگامی كه) سه یا چهار ماهه حامله اند، شوهرانشان به زنان دیگر میپردازند و شایسته نمیدانند با زنانی همبستر شوند كه آبستن كودكی چندماهه هستند» (39).

با وجود تعدد زوجات، زنان روسپی بسیار نیز دیده میشدند. اگر چه مذهب اسلام شرابخواری را نهی كرده است، عده زیادی میگساری میكردند. قهوه خانه های بسیاری نیز وجود داشتند. نام اروپایی این گیاه از كلمه عربی «قهوه» (40) گرفته شده است. به پاكیزگی بدن بیش از پاكیزگی گفتار اهمیت میدادند. گرمابه های فراوانی دیده میشدند كه گاهی آنها را هنرمندان آراسته بودند، اما بی حرمتی به مقدسات و وقاحت بسیار نیز به چشم میخورد (41). تاورنیه مینویسد كه ایرانیان «ریاكاران و چاپلوسان بزرگی هستند» و شاردن عقیده دارد كه این قوم بیش از اندازه متقلبند، اما میگوید كه «مهربانترین مردم روی زمینند، غیرمتعصب و مهمان نوازند، جالب ترین آداب و مودب ترین اخلاق و چرب ترین زبانها را دارند … و روی هم رفته متمدن ترین ملت مشرق زمین هستند» (42). ایرانیان به موسیقی علاقه داشتند، و شاعرانشان معمولا اشعار خود را با آواز میخواندند.

با توجه به محبوبیت شاعران ایرانی در دربار گورکانیان مغول در هند میتوان به برتری این اشعار پی برد، اما كسی نظیر فیتزجرالد پیدا نشد كه اشعارآن دوره را به یكی از زبان های اروپایی ترجمه كند. شنیده ایم كه عرفی شیرازی بزرگترین شاعر ایرانی در قرن شانزدهم بوده است. او خود را برتر از سعدی میدانست. اما كدام یك از ما هرگز سخنی درباره او شنیده است؟ یک شعر او که در باره دوستانش نوشته شده که برای آخرین دیدار با اوبه بستر مرگش شتافته اند، نشان میدهد که ظاهرا مردم اشعار او را بیشتر از خودش دوست داشتند:

تن او فتاده در این حال و دوستان فصیح
به دور بالش و بستر ستاده چون منبر
یكی به ریش كشد دست و كج كند گردن
كه روزگار وفا با كه كرد جان پدر
به جاه و مال فرومایه دل نباید بست
كجاست دولت جمشید و نام اسكندر
یكی به نرمی آواز و گفتگوی حزین
كند شروع و كشد آستین به دیده تر
كه جان من همه را این ره است و باید رفت
تمام راهروانیم و دهر راكب بر
یكی به چرب زبانی سخن طراز شود
که ای وفات تو تاریخ انقلاب خبر
فراهم آی و پریشان مدار دل زنهار
كه نظم و نثر تو من جمع میكنم یكسر
پس از نوشتن و تصحیح میكنم انشا
به مدعای تو دیباچه ای چو درج گهر
چنانچه هستی فهرست دانش وفرهنگ
چنانچه هستی مجموعه صفات و هنر
به نظم و نثر در آویزم و فرو ریزم
اگر چه حصر كمال تو نیست حد بشر
خدای عزوجل صحتم دهد بینی
كه این منافقكان را چه آورم بر سر (43).

رقیب عرفی در شعر صائب اصفهانی (یا تبریزی، -م) بود. او نیز بنا به رسم آن دوره به دهلی رفت، چنانكه هنرمندان فرانسوی و فلاندری در آن عصر به رم میرفتند. اما پس از دو سال به اصفهان بازگشت و ملك الشعرای دربار شاه عباس دوم صفوی شد. صائب تا اندازه ای فیلسوف بود و اشعار حكیمانه بسیار سروده است، مانند این ابیات :

گفتگوی كفر و دین آخر به یك جا میكشد
خواب یك خواب است، اما مختلف تعبیرها


چاره ناخوشی وضع جهان بیخبری است
اوست بیدار كه در خواب گران است اینجا


موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درك نماید قدیم را


مرا به روز قیامت غمی كه هست این است
كه روی مردم عالم دوباره باید دید (44)

اگر نتوانیم موسیقی شعر فارسی را درك كنیم، دستکم میتوانیم از هنر دوره صفوی لذت ببریم، زیرا هنر به منزله زبانی است كه هر كس آن را میفهمد. مهارت، باریك بینی و سلیقه ای كه در ایران طی دو هزار سال به وجود آمده بود، در این هنگام در معماری، سفالگری، تذهیب، خوشنویسی، كنده كاری روی چوب، فلزكاری، پارچه بافی، پرده بافی و قالیبافی كه نمونه هایی از آنها امروزه زینت بخش موزه های جهانند، جلوه گر شد. چنانكه گفتیم، بهترین سبك معماری در دوره شاه عباس اول در اصفهان بوجود آمد. در این شهر بود كه شاه عباس دوم تالار اشرف را ساخت (١۶۴٢) و در اینجا بود كه شاه سلطان حسین، در روزگار زوال سلسله صفوی، مدرسه مادر شاه را بنیان نهاد كه به قول لرد كرزن «یكی از خرابه های مجلل ایران است» (45). اما در شهرهای دیگر نیز شاهكارهای معماری به وجود آمدند، مانند «مدرسه خان» در شیراز، بقعه خواجه ربیع در مشهد، محل مقدس «قدمگاه» در نیشابور كه اكنون ویران، ولی دوست داشتنی است و مسجد كبود ایروان.

شاه عباس اول در اصفهان مدرسه ای برای پیشرفت نقاشی تاسیس كرد و در آنجا شاگردان، طبق برنامه، از روی مینیاتورهای مشهوری كه زیبایی طرح و ظرافت رسم آنها بر موضوعات و شكل هایشان برتری داشت، تصویرهایی میكشیدند. در این هنگام، ظاهرا تحت نفوذ اروپاییان، نقاشانی كه كارشان كشیدن تصویرهای غیرمذهبی بود، از سنت اسلامی منحرف شدند. بدین ترتیب كه مینیاتورهایی ساختند كه در آنها شكل بشری به عنوان موضوع اصلی به شمار میآمد. در اینجا نتیجه كار برخلاف نتیجه ای بود كه در ایتالیا دیده شد: در نقاشی های دوره رنسانس منظره نخست مورد توجه نبود، سپس به طور ضمنی در زمینه تابلو كشیده شد، بعد (شاید بر اثر انحطاط استقلال فرد در اصلاحات كاتولیكی) مقدم بر شكل ها به شمار آمد. اما در نقاشی های اسلامی شكل آدمی نخست مطرح نبود، سپس به طور ضمنی ظاهر شد و تنها در مراحل آخر (شاید به همان نسبت كه استقلال فرد با افزایش ثروت زیاد میشد) حائز اهمیت شد. چنانكه در «قوشباز» شخصی از اشراف با جامه سبز را میبینیم كه پرنده ای روی مچ خود گرفته است، در حالیکه زمینه كوچك این تصویر عبارت از گلهایی طلایی است. همچنین در اثر موسوم به «شاعری نشسته در باغ» (47) هر یك از جزئیات تصویر حاكی از ظرافت ایرانی است. یک نوآوری دیگر در نقاشی دیواری بود كه نمونه ای از آن را در چهلستون دیدیم. اما استادان بزرگ هنوز كوشش خود را بیشتر وقف تزیین قرآن یا كشیدن تصویر در آثار ادبی مانند شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی میكردند. مولانا حسن بغدادی نسخه ای از آنها را با آب طلا مصور كرده است.

در نقاشی این دوره دوم عصر صفوی، رضا عباسی، كه نام شاه را جهت سپاسگذاری از حمایت شاهانه به نام خود افزود، بالاتر از همه بود. شهرت او تا یك نسل حتی بیش از شهرت بهزاد بود. پس از او هنر راه انحطاط پیمود. حساسیت هنرمند و پاكیزگی و ظرافت طرح او به افراطی زنانه گرایید. در این ضمن، سبك ایرانی، كه تحت نفوذ سبك هندی قرار گرفته بود، در نقاشی مینیاتور در دربار گورکانیان مغول و حتی در معماری آن تاثیر كرد. به عقیده گروسه (رنه گروسه، مورخ و هنر شناس فرانسوی سده نوزدهم، -م) ، تاج محل «چیزی جز فصل تازه ای در هنر اصفهانی نبود» (48).

خوشنویسی هنوز هنری عمده در ایران به شمار میآید. شاه عباس میرعماد را به سبب نسخه نویسی های دقیق او از كتاب های قدیمی به همان اندازه دوست میداشت كه به رضا عباسی به سبب مینیاتورهایش احترام میگذاشت. كتاب ها هم از لحاظ شكل و هم از لحاظ محتوا مورد توجه بودند، كتابی كه خوب صحافی شده بود، مانند یك ظرف زیبا، به چشم و حس لامسه لذت میبخشید. هنرمندان پشت جلد کتاب ها را نظیر تابلوهای خود با كمال افتخار امضا میكردند، چنانكه جلد چرمی طلاكوبی متعلق به اوایل قرن هفدهم دارای این مضمون است: «اثر محمد صالح تبریزی» (49)، و یا جلدی كاغذی، كه با لاك نقاشی شده است، دارای امضای «علی رضا» و مورخ 1125 ق (1730، – م) هر دو زیبا هستند (50).

در شهرهای ایران، كاشی های نقاشی شده ای كه روی گنبدها هم هستند، بعد از خود گنبدها نظر انسان را به خود جلب میكنند و دوام آنها انسان را به یاد آن هنر سرامیك سازی میاندازد كه این دوام را به این درخشندگی افزوده است. تثبیت رنگ به وسیله لعاب دادن با آتش، هنری قدیمی در ایران بود. كاشی های لعابدار شوش متعلق به دوره هخامنشی ۴٠٠ سال پیش از میلاد در آن زمان در نوع خود آثاری مکمل بودند. از عیارهای طلا، نقره، مس و سایر فلزها برای ساختن رنگ های درخشان تر، مثلا سرخ یاقوتی و آبی فیروزه ای، استفاده میكردند و آنگاه كاشی ها را دوباره در كوره میگذاشتند تا گل و لعاب آنها محكم تر شوند و قرنها باقی بمانند. احتمال دارد كه ارامنه برای ساختن كاشی های كلیساهای خود در جلفا از سفالگران ایرانی استفاده كرده باشند. طرح آنها مانند طرح مینیاتورها ظریف است. كاشی های نقاشی شده در مجموعه كوركیان، كه منسوب به اصفهان و نیمه دوم قرن هفدهم هستند، از آنها زیباترند (51).

سفالگران اصفهان و كاشان و سایر شهرها ظروف لعابی مانند كاسه، گلدان، بشقاب، بطری، تُنگ دسته دار و فنجان كه به رنگهای متنوع روی زمینه های مختلف لعاب خورده بود، میساختند. از كاشی برای پوشاندن دیوارهای مسجد و قصرها استفاده میكردند. شاه عباس ظروف چینی را از چین وارد كرد. سفالگران كوشیدند كه از آنها تقلید كنند، اما خاك درست و مهارت دقیق نداشتند. همچنین بر اثر تشویق این پادشاه بود كه صنعتگران اصفهان و شیراز سعی كردند از شیشه ونیزی تقلید كنند. فلزكاران در حكاكی و منبت كاری روی برنج مهارت داشتند. یك نمونه خوب آن كه در سال ١۵٧٩ ساخته شده، عبارت از یك شمعدان ایرانی است كه در موزه متروپولیتن نیویورك مضبوط است. در موزه آرمیتاژ سن پترزبورگ غلاف شمشیری از طلا وجود دارد كه مرصع به قطعات زمرد خوش تراش و درشت است.

پارچه بافی صنعت و هنر عمده ای بود. طراحان، بافندگان و رنگرزان قسمت عمده ای از شهر اصفهان را به خود اختصاص داده بودند و شمار آنان به هزاران نفر میرسید. محصولات آنان قسمت اعظم صادرات ایران را تشكیل میداد و شهرت ایران در بافتن اطلس، مخمل، تافته، و پارچه های گلدوزی شده در اطراف و اكناف جهان بیشتر میشد. شاه عباس هنگامی كه میخواست هدیه مخصوصی به كسی بدهد، معمولا یكی از شاهكارهای بافندگی ایران را انتخاب میكرد. شاردن مینویسد: «تعداد جامه هایی كه وی بدین ترتیب میبخشد بیشمار است» (52). در موارد رسمی، شاه و درباریان جامه هایی ابریشمی و زری بر تن میكردند. در نظر شاردن هیچ درباری از این حیث به پایه دربار ایران نمیرسد. اوهمچنین مینویسد: «هنر رنگرزی در ایران ظاهرا بیش از اروپا پیشرفت كرده است و رنگهای ایرانی به مراتب یكدست تر، روشنتر و ثابت ترند. (53). نظیر مخملهای كاشان در هیچ جا بافته نمیشد. قطعاتی از آنها جزو اشیای پربهای موزه های بوستون، نیویورك، سان فرانسیسكو و واشینگتن هستند. در میان غنایمی كه پس از طرد تركان عثمانی از وین به دست مسیحیان افتاد (١۶٨٣) یك تخته قالی از مخمل ابریشمی زری (54) بود كه ظاهرا در اصفهان و در دوره شاه عباس بافته شده بود. منسوجات ایرانی در زمینه طرح و بافت در پهنه قالی و قالیچه به حد اعلای خود رسیدند و در عصر شاه عباس این هنر در ایران به آخرین مرحله پرافتخار خود نایل شد.

از نگاه ایرانیان، قالی به اندازه لباس آنان حایز اهمیت بود. تامس هربرت در قرن هفدهم چنین نوشت: «ایرانیان در خانه خود اثاث زیادی جز قالی و مقداری اسباب مسی ندارند … آنان روی زمین غذا میخورند و مثل خیاطان چهار زانو مینشینند. هیچ فرد معمولی نیست كه قالی خوب یا بدی نداشته باشد، و سرتاسر خانه یا اطاق پوشیده از قالی است» (55).  در این زمان رنگ قالی ها، سرخ تند یا سرخ شرابی بود، اما طرح قالی ها، برای حفظ تعادل با این افراط كاری، آرامش بخش بود، شاید تنها از آن لحاظ كه نقشی اساسی را با منطقی اقناع كننده نشان میدادند. این نقش ممكن بود هندسی باشد، و تغییراتی كه باعث زیبایی هندسه اقلیدسی میشدند بی پایان بودند. بیشتر اوقات طرح قالی ها مربوط به گلها بودند و محصولات مورد پسند باغ های ایرانی را به طرزی غنی ولی منظم در نظر ما مجسم میكردند، مانند گل هایی كه در گلدان قرار داشتند یا همین طور ریخته شده بودند، یا گل هایی كه فقط در عالم خیال وجود داشتند، و دنباله آنها دارای نقوش آرابسك زیبا و دنباله دار بود. گاهی نیز از روی خود باغ، طرح هایی میكشیدند. درخت ها، بوته ها، باغچه ها، و آب های جاری، همه را به صورت هندسی نشان میدادند، یا طرح قالی در اطراف ترنج بزرگی بود كه در هر گوشه آن آویزی به چشم میخورد، یا ممكن بود جانورانی را نشان دهد كه در شكار یا مشغول جست و خیز باشند .

آنگاه، چیزی که لازم بود، زحمت و شكیبائی بی پایان بود: نخ ها را به صورت تارهای عمودی روی دستگاه بافندگی میكشیدند، نخ های افقی پود را از میان آنها میگذراندند، و گره های كوچكی از پشم یا ابریشم رنگی در میان تارها میزدند و بدین ترتیب «خواب» و طرح قالی را به وجود میآوردند. در یك اینچ مربع (تقریبا شش و نیم سانتیمتر مربع، -م) ممكن بود هزار و 200 گره، یا در قالیچه ای به مساحت هشت متر مربع، نود میلیون (56) گره باشد.

به نظر میرسد كه بافندگی قالی، کاری به اندازه بردگی پر مشقت بوده، اما كارگر از دقت و ظرافت كار به خود میبالید، زیرا هرج و مرج مواد را به صورت هماهنگی و نظم و اجزا را به صورت كل درمیآورد. چنین قالی هائی را در چندین شهر در ایران، افغانستان و قفقاز می بافتند و قصرها، مساجد، و خانه ها را با آنها می آراستند، یا آنها را به عنوان هدایای گرانبها به پادشاهان مقتدر یا دوستان میدادند .

قالی ها و تذهیب كاری های ایرانی در قرون شانزدهم و هفدهم به صورت مشابهی تكامل یافتند. از لحاظ «ابر» و سایر طرح ها تحت نفوذ چین قرار گرفتند، و سپس به نوبه خود در آثار هنری تركی و هندی تاثیر كردند و در دوره صفوی به كمال رسیدند. تا سال ١٧٩٠ محصول قالی ایران براساس كمیت بود، و قالی ها را با كیفیتی نازل تر و كمیتی بیشتر برای عرضه به بازار، مخصوصا بازارهای اروپائی، می بافتند. با این وجود، در میان آنها نیز قالی هایی استثنائی دیده میشدند كه از لحاظ بافت، رنگ و طرح در هیچ یك از نقاط جهان نظیر نداشتند .

وضع ایران و اسلام در آخرین دوره اعتلای قدرت و هنر آنها چنین بود که شرحش رفت – تمدنی كاملا متفاوت با تمدن غرب و گاهگاه به طرزی موهن در دشمنی با آن. مسلمانان ما را كافر و مادی میدانستند، از اینكه تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یك زن نمیگرفتیم به ما میخندیدند و گاهی سیل آسا برای ویران كردن دروازه های ما به حركت درمیآمدند. در ایامی كه اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، طبیعتا آنها نمیبایستی از ما انتظار داشته باشند كه تمدن اسلامی را درك یا از هنر آن تمجید كنیم. امروزه تمدن ها هنوز با یكدیگر رقابت میكنند، اما به طور كلی باعث خونریزی نمیشوند، بلکه میتوانند متقابلا یكدیگر را تحت نفوذ قرار دهند. شرق صنایع و اسلحه ما را اقتباس میكند و به صورت غرب در میآید، غرب از ثروت و جنگ خسته میشود و طالب آرامش درون است. ما شاید بتوانیم به شرق كمك كنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق شاید بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در هنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یكدیگر تلاقی خواهند كرد .

ادامه دارد
—————————
یادداشت ها:
*مقایسه کنید با سیسرو، «در باره سرنوشت» که آنجا در باره «هوای تمیز آتن» میگوید که این هوا «به صمیمیت در اندیشه بلند» تاثیر میگذارد (در باره سرنوشت، 7).
** در اینجا دورانت توضیحاتی در باره شهر حلب میدهد که ارتباط آن با ایران روشن نیست و از این جهت از ترجمه حذف شده است. (32).
—————————-
منابع:
30. Chardin, John, Travels in Persia, 134-6
31. Ibid., 183, 167
32. Teixeira, 114, 117
33. Chardin, 143
34. Ibid
35. 146
36. 279
37. Tavernier, v, 14
38. Arnold, Thomas, Painting in Islam, 89
39. Chardin, 120
40. Teixeira, 62
41. Chardin, 187; Tavernier, v, 14
42. Chard in, 191, 189
43. Browne, E. G., Literary History, IV, 247
44. Ibid., 287
45. En. Br., XII, 705b
46. Sir Bernard Eckstein Collection
47. Boston
48. Pope, Survey, I, 7n
49. Gulbenkian Collection. Pope, Survey, V,978
50. Boston
51. Pope, Survey, V, 549
52. Pope, A. U., Introduction to Persian Art, 162
53. Chardin, Travels, 273
54. New York
55. In Pope, Catalogue, 17
56. Pope, Introduction, 220… ادامه خواندن

شاه عباس بزرگ

نقشی اروپائی از شاه عباس بزرگ

(بخش قبلی این فصل از کتابچه «دورانت: تاریخ تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» در این لینک)

از نیکبختی كشورهای مسیحی غرب آن است كه از سال ١۵٧٧ تا ۱۶۳۸ هنگامی كه نخست فرانسه و سپس آلمان گرفتار جنگهای مذهبی بودند، تركان عثمانی كه میتوانستند مرزهای غربی خود را به وین برسانند، توجه خود را به جنگ با ایران معطوف كردند. در اینجا نیز از مذهب برای ارضای حس قدرت طلبی استفاده شد. تركان عثمانی، كه پیرو آئین تسنن بودند، ایرانیان را كه از مذهب تشیع تبعیت میكردند، بدعت گذار میدانستند، در حاليكه ايرانيان همه خلفا را به جز علی ابن ابیطالب غاصب میشمردند. علت واقعی جنگ البته بیشتر دنیوی بود تا مذهبی، یعنی علاقه اقلیت به حكمفرمایی به منظور كسب زمین، منابع، و مالیات. تركان بر اثر یك سلسله جنگ های مداوم تا حدود فرات، قفقاز، و دریای خزر پیش رفتند وتبریز، پایتخت جدید ایران و بغداد، پایتخت قدیم خلیفه ها را به تصرف در آوردند. پدرو تیشیرا (سیاح پرتغالی سده هفدهم، -م)  مینویسد كه بغداد در حدود سال ١۶١۵ شهر معتبری بود كه اعراب، تركان و كلیمیان در بیست هزار خانه آجری آن و در میان رفت و آمد زیاد گاوان، شتران، اسبان، خران، و قاطران باری میزیستند. مردان لباس پاكیزه در برداشتند و بر طبق گفته همان شخص «بسیاری از زنان زیبا بودند و تقریبا همه آنان چشمان گیرا داشتند و از میان نقاب هایشان خیره خیره مینگریستند» (22). یكی از ماموران رسمی مختص حفاظت از خارجیان بود.

ایران، در شرق بغداد و فرات، مجموعه ای از ایالات غیر متحد  بود كه حدود آنها در شمال باختری به قفقاز و دریای خزر، در شمال خاوری به تركستان، در شرق به افغانستان، در جنوب به اقیانوس هند، و از جنوب خاوری به خلیج فارس میرسید. این نواحی پراكنده به شخصی نیازمند بودند كه آنها را تحت لوای واحدی در آورد.

شاه عباس بزرگ (١۶٢٩-١۵٨٨) پنجمین پادشاه از سلسله صفوی بود كه بنیانگذار آن شاه اسماعیل اول بود. او در سال ١۵٠١ در تبریز تاجگذاری كرد. طی سلطنت طولانی شاه طهماسب اول (۱۵۲۴-۷۶)، دومین پادشاه این سلسله، كشور جدید ایران از حملات تركان عثمانی آسیب بسیار دید. پس از مرگ او، آن ها به ایران حمله بردند و ایالات عراق، لرستان، و خوزستان را به تصرف در آوردند. در این ضمن، اُزبكان از ماورای جیحون فرود آمدند؛ هرات، مشهد، و نیشابور را تصرف كردند و ایالات خاوری ایران را به باد غارت دادند. عباس هنگامی  در سن سی سالگی بر تخت دولتی نشست كه پایتخت نداشت (١۵٨٧). او با تركان عثمانی صلح كرد، و برای مقابله با دشمن ضعیف تر (یعنی ازبکان، -م) به سوی خاور شتافت. پس از چند سال جنگ، هرات را تسخیر كرد و ازبكان را از ایران بیرون راند. وی در این هنگام آماده  دفع تركان عثمانی بود، اما ارتش او بر اثر تلفات تقلیل یافته و در نتیجه حسادت های طایفه ها گرفتار هرج و مرج شده بود و به آخرین وسیله های جنگی مجهز نبود.

مقارن این احوال (١۵٩٨)، دو انگلیسی ماجراجو، یكی به نام سر آنتونی شرلی و دیگری برادر كوچكترش به نام رابرت، جهت ماموریتی تجاری وارد ایران شدند. این دو نفر هدیه های گرانبها، تجربه های نظامی، و یك ریخته گر ماهر توپ را با خود آورده بودند. شاه عباس با كمك آنان به ارتش خود سر و سامانی بخشید، آن را با تفنگ و شمشیر مجهز ساخت، و ظرف مدت كوتاهی پانصد عراده توپ تهیه كرد. وی این نیروی جدید را علیه تركان عثمانی به كار برد، آنان را از تبریز بیرون راند (١۶٠٣) و ایروان، شیروان، و قارص را دوباره به دست آورد. تركان لشكر نیرومندی مركب از صد هزار سرباز به جنگ او فرستادند، ولی شاه عباس با شصت هزار نفر آنان را شكست داد (١۶٠۵). آذربایجان، كردستان، موصل و بغداد دوباره جزو متصرفات ایران شدند و تسلط شاه عباس از فرات تا سند برقرار گشت.

حتی پیش از این نبردهای طاقت فرسا، شاه عباس شروع به ساختن پایتختی كرده بود (1598) تا، به سبب دوری، كمتر از تبریز در معرض حمله مهاجمان واقع شود و بر اثر خاطرات بیگانگان و قدوم اهل سنت كمتر مورد اهانت قرار گرفته باشد. اصفهان دو هزار سال قدمت داشت (البته نه دقیقا با همین نام) و دارای هشتاد هزار نفر جمعیت بود. در حدود پنج كیلومتری این شهر قدیمی، مهندسان شاه عباس میدانی راست گوشه به نام «میدان شاه» به طول ۵١٠ و عرض ١۶۵ متر ایجاد كردند و در اطراف آن درخت كاشتند. آنها در هر دو سو گردشگاه هایی ساختند كه از باران و آفتاب در امان بودند. در قسمت جنوبی، مسجد شاه، و در مشرق، مسجد شیخ لطف االله و یك قصر سلطنتی بر پا شد. بقیه محیط میدان به دكان، كاروانسرا، و مدرسه اختصاص یافت. در غرب میدان، خیابانی به عرض دویست پا به نام چهار باغ ساختند، در اطراف آن باغ هایی احداث نمودند، و حوض ها و چشمه هایی به آن افزودند.  در هر دوسوی این خیابان قصرهای وزیران قرار داشت. زاینده رود، كه دارای سه پل بود، از میان شهر میگذشت. یكی از پل ها به نام «االله وردی خان» ساختمان زیبایی به طول ٣۵۵ متر بود كه راه سنگفرش شده وسیعی داشت و در هر دو سوی آن طاق هایی برای پیاده روها ساخته شده بودند. شهر جدید با جوی ها، مخزن ها، فواره ها، و آبشارها آبیاری و خنك میشد. همه این طرح نمونه ای عالی از شهرسازی در آن عصر بود كه با هر طرح دیگری در سایر كشورها برابری میكرد.

شاردن (سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) هنگامی كه در سال 1673 به اصفهان رفت، از دیدن آن شهر بزرگ و مراكز اداری، تجاری، صنعت، و هنر این شهر كه هزار و پانصد دهكده در پیرامون آن بودند و جمعیتی در حدود سیصد هزار نفر داشت، به شگفتی افتاد. شهر و حومه آن دارای ١۶٢ مسجد، ۴٨ مدرسه، ٢٧٣ گرمابه  و ١٨٠٠ كاروانسرا بود. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، سیاح دیگر فرانسوی همان دوره، -م) كه در سال 1664 از اصفهان دیدار كرد، آن را به اندازه پاریس وسیع نامید، اما جمعیت آن را یك دهم آن شهر تخمین زد، زیرا هر خانواده ای از خود خانه و باغی داشت و به اندازه ای درخت در آنجا دیده میشد كه شهر به صورت جنگل در آمده بود. البته این تصویر دلپذیری است، اما تاورنیه مینویسد: «در برابر هر دری، تغاری است كه خانواده ها نجاست و آشغال خود را در آن میریزند و كشاورزان هر روز میآیند و آنها را جهت كود دادن به مزارع خود میبرند… همچنین سوراخ های كوچكی در دیوارهای خانه ها در كوچه ها می بینید كه ایرانیان خجالت نمیكشند از اینكه جلو چشم همه در برابر آنها چمباتمه بزنند و در آنها ادرار كنند» (25).

شاه عباس كه میدانست كشورهای اروپایی از او سپاسگزارند كه تركان عثمانی را در مشرق سرگرم ساخته است، سر آنتونی شرلی و دیگران را به كشورهای مسیحی فرستاد تا با آنها روابط سیاسی برقرار کنند و راهی برای صدور ابریشم ایران، بدون واسطه عثمانی، باز کنند. هنگامی كه سفیران اروپایی به اصفهان آمدند، وی آنان را در قصرها جا داد و به آنان آزادی مذهبی كامل عطا كرد. شاه عباس پنج هزار نفر ارمنی را كه در نبردهای خود با تركان به اسارت گرفته بود به صورت برده در نیاورد، بلكه به آنان اجازه داد كه در جلفا، در نزدیكی اصفهان، مركزی برای خود بسازند و بدین ترتیب از فعالیت تجاری و مهارت آنان استفاده كرد. ارامنه در آنجا كلیسای خود را بر پا كردند و آن را با آمیزه ای از تمثال های مسیحی و تزیینات اسلامی آراستند. گاهی شاه عباس به این فكر می افتاد كه همه مذاهب را به صورت واحدی در آورد و «صلح را در آسمان و زمین برقرار سازد» (26). اما در حالت هائی واقع بینانه تر، شاه عباس از تعصب شیعیان به نفع تقویت روحیه ملی استفاده میكرد. وی ملت خود را تشویق میكرد كه مشهد را به منزله مكه اسلام ایرانی بدانند و به زیارت آن بروند و خود او مسافت ١٢٨٠ كیلومتری میان اصفهان و مشهد را پیاده پیمود تا اخلاص و هدایای خود را عرضه كند .

اصفهان، چهلستون

به همین جهت آن معماری که در دوره شاه عباس عظمت و ظرافت به اصفهان بخشید، همانند کلیسای قرون وسطا، جنبه ای مذهبی دارد. شاه عباس نیز همانند اولیای كلیسا در مغرب، پشیزهای مستمندان را به صورت مساجدی در میآورد كه عظمت، زیبایی و صفای آنها به منزله افتخار همه و متعلق به همه بود. جالب ترین ساختمان پایتخت جدید «مسجد شاه» بود كه شاه عباس آن را بین سالهای 1611-29 بنا نهاد. میدان شاه نماد شکوه و جلال این معماری است. چنین به نظر میرسد كه همه آن میدان به مدخل وسیع آن منتهی میشود. توجه شخص نخست به مناره های پهلو و كنگره های پیش آمده آنها معطوف میشود و از این مناره هاست كه موذن، وحدت خداوند را اعلام میكند. سپس توجه ما با دیدن كاشی های درخشانی كه مدخل را مزین میكنند و همچنین با خطوطی كه در اطراف آنها نوشته شده و حاكی از تقدیم این مكان مقدس از طرف شاه عباس به خداوند هستند، جلب میشود. در ایران حتی خود الفبا و نوشتار، هنری خاص به شمار میرود. در داخل، طاق مقرنسی دیده میشود كه با گل های سفید مزین شده است. سپس به محوطه داخلی كه در فضای باز است و بعد به طاق های دیگری در داخل مسجد و زیر گنبد بزرگ میرسیم. باید دوباره بیرون برویم تا به مشاهده گنبد و خط كوفی با شكوه و شكل برجسته و زیبایی آن بپردازیم كه رویش را با كاشی های لعابدار آبی و سبز به نقش های آرابسك (سبک عربی، -م) روی زمینه نیلگون پوشانده اند. با وجود گذشت روزگار، این مسجد «حتی امروزه یكی از زیباترین ساختمان های جهان است (27).

مسجد شیخ لطف االله كه شاه عباس آن را به افتخار پدر زن موقر خود ساخت (1603-18) ساخت، دارای هیبتی كمتر، اما ظرافتی بیشتر است. مدخل آن زیبا و محرابش از كاشی ظریف است، اما بیش از همه، داخل آن دارای زیبایی شگفت انگیزی است و شامل نقوش آرابسك، اشكال هندسی، و چنبره هایی با طرح كامل و یك شكل است. در اینجا هنر انتزاعی را می بینیم، ولی با منطق و سبك و ساختی كه هرج و مرج مبهوت كننده ا ی به عقل عرضه نمیكند، بلكه نظمی قابل فهم و آرامشی عقلانی را میرساند.

در قسمت شرقی میدان، شاه عباس تخت رو بازی زیر طاق بزرگی، یعنی «عالی قاپو»، ساخت. در اینجا بود كه بزرگان را به حضور می پذیرفت و یا مسابقات اسب دوانی یا چوگان بازی را تماشا میكرد*. در پشت این دروازه باغ های سلطنتی قرار داشتند و شامل قصرهایی بودند كه شاه از آنها جهت مقاصد مختلف استفاده میكرد. یكی از آنها به نام چهلستون است كه از گذشت روزگار آسیب بسیار دید. چهلستون که هنوز پابرجاست، عبارت است از اطاق بارعام و محل جلوس بر تخت كه دارای بیست ستون از جنس چنار است که روی آنها را آیینه كاری كرده اند و تالار درازی نیز دارد كه مزین به تصویرهایی از وقایع زندگی شاه است. درهای قصر از چوب جلا یافته ساخته شده بودند و روی آنها را با مناظری از باغ ها و چنبره های گل آراسته بودند. دو لنگه از این درها به موزه متروپولیتن نیویورك برده شده اند. گچبری ها طلایی و رنگی سقف اطاق بارعام هنوز باقی هستند. در اینجا نیز هنر انتزاعی از لحاظ منطق و طرح به كمال رسیده است .

شاه عباس از قصرهای بسیار و از لشکرگاه خود امور قلمرو وسیع خویش را اداره میكرد. او نیز مانند اكثر فرمانروایان بزرگ به هر مرحله از زندگی اتباعش علاقمند بود، این پادشاه راهها و پل هایی ساخت، و فرسنگ ها راه را با سنگ مفروش كرد. او همچنین صنایع دستی، تجارت خارجی، و استخراج معادن را تشویق نمود. گذشته از این، شاه عباس شهرهای آسیب دیده مانند مشهد، قزوین، تبریز و همدان را تعمیر كرد، سدهایی ساخت، آبیاری را تسهیل كرد، و آب آشامیدنی به شهرها آورد. تاورنیه مینویسد: «این پادشاه غالبا جامه مبدل میپوشید، مانند افراد عادی، به بهانه خرید و فروش، در اطراف اصفهان میگشت، و مواظب بود كه كدامیك از بازرگانان گرانفروشی میكند. روزی دو نفر گرانفروش یافت و دستور داد كه آنها را زنده به گور كنند» (28). به سبب وجود نقص در نظارت و پلیس، مقصود از شدت مجازات جلوگیری از تمرد طبیعی افراد بود و این قبیل اقدامات، راه های شرقی برای استقرار قانون به شمار میرفت. شاید چون شاه عباس مدتهای مدیدی از عمر خود را در جنگ گذرانده بود، این بیرحمی در وجودش تشدید یافته بود و برای ترساندن افراد یا انتقام گرفتن از آنها از آن راه ها استفاده میكرد. وی حتی یكی از فرزندانش را كشت و دستور داد چشم فرزند دیگری را درآورند. با وجود این، همین پادشاه شعر میگفت، جهت امور خیریه پول میپرداخت و صنایع مختلف را تشویق میكرد.

مرگ او (1629) به دوره عظمت هنر و فرمانروایی سلسله صفوی پایان داد، اما نظم و ترتیبی كه بر اثر كوشش های هماهنگ او به وجود آمده بود، تقریبا یك قرن دیگر دوام یافت. سلسله صفوی، با وجود داشتن عده ای پادشاه بی كفایت، توانست تا دوره انقراض خود و تسلط افغان ها (1722-30) پایدار بماند. هنر دوره صفوی حتی در آن دوره انحطاط سیاسی جزو محصولات مهذب ذوق و مهارت بشر به شمار میرفت.

(ادامه دارد. در بخش بعدی: جمع بندی دوره صفویان)

——————————-

یادداشت:

* مجسمه مرمری نگهبانان هنوز در آنجاست. بازی «پولو» (چوگان، -م) از ایران به اروپا رفته و رواج یافته است.

—————————

منابع:

22. Teixeira, P., Travels, 62-6
23. Pope, A. U., Survey of Persian Art, II, 1406
24. Tavernier, Si.r: Voyages, iv, 5
25. Ibid
26. Michelet, Histoire de France, V, 130
27. En. Br., XII, 70S. The account follows the eloquent description in Arthur Upham Pope, Sl/r~’ey of Persian Art, II, 1185, and the notes of my visit to Isfahan in 1948
28. Tavernier, v, 2… ادامه خواندن

نبرد «لپانتو» و انحطاط دولت عثمانی

نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ

(بخش قبلی این فصل از کتابچه «دورانت: تاریخ تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» در این لینک)

نبرد لِپانتو

غرب یاد میگرفت كه شرق هم هنر و هم اسلحه دارد. اما فرمانروایان غرب بایستی مواظب اسلحه تركان میبودند، زیرا سلاطین عثمانی اعلام كرده بودند كه قصد دارند همه اروپا را زیر سلطه مسلمانان در آورند. افراد و ثروت قلمرو وسیع آنان بزرگترین ومجهزترین ارتش را در اروپا در اختیار آنان میگذاشت. تعداد «ینی چری ها» به تنهایی بیش از پنجاه هزار نفر بود. شاید هم نیکبختی غرب و مسیحیت در وسعت امپراتوری عثمانی نهفته بود، زیرا مسافت های طولانی مانع از آن میشد كه منابع پراكنده  دولت عثمانی در یك جا گرد آیند. سلاطین عثمانی اگر چه بیش از هر سلسله مسیحی بر سر كار ماندند (١٢٨٨-١٩٢٢)، اما امپراتوری آنان به تدریج رو به زوال نهاد. آنها اوقات خود رادر حرمسرا میگذراندند و زمام امور را به دست وزیرانی موقتی رها میكردند كه مقام ناپایدارشان آنان را بدین فكر میانداخت كه برای دوره بركناری خویش ثروتی بیندوزند.

سلطان سلیم دوم كه در سال ١۵۶۶ پس از سلطان سلیمان قانونی بر تخت نشست، مردی بی كفایت بود و تنها كار مفیدی كه انجام داد این بود كه امور اداری و سیاسی را به دست «محمد صوقوللی» وزیر توانای خود سپرد. حملات تركان به امپراتوری مقدس روم متوقف شد. امپراتور «ماكسیمیلیان دوم»، با پرداخت سالیانه سی هزار دوكات، صلح را خریداری كرد و صوقوللی توجه خود را به شكار نزدیكتری معطوف داشت. عربستان كه استقلال مذهبی خود را حفظ كرده بود، در این هنگام (١۵٧٠) به تصرف «باب عالی» (دربار عثمانی، -م) درآمد.از آنجا كه متصرفات ونیز در دریای اژه هنوز مانع تجارت و كشتی های عثمانی بودند، «لالا مصطفی پاشا» با شصت هزار سرباز به تصرف قبرس گسیل شد. پاپ پیوس پنجم فراموش نكرده بود كه در سال ١۵۶۶ چند فروند از كشتی های تركان، آنكونا، بندر و قلعه متعلق به پاپ واقع در ساحل آدریاتیك، را تهدید كرده بودند. فیلیپ دوم میدانست كه مسلمانان اسپانیا كه از ظلم و ستم او به جان آمده بودند، از سلطان عثمانی استمداد كرده اند (١۵۶٩) و نماینده آنان بخوبی پذیرفته شده است. اوضاع دیپلماتیك روشن بود. امپراتور حاضر به جنگ علیه تركیه نبود، زیرا عهدنامه صلحی با سلطان بسته بود و نمیتوانست آن را با سرفرازی و اطمینان خاطر نقض كند. فرانسه با هر نقشه ای كه قدرت و اعتبار اسپانیا را بالا میبرد مخالف بود و خود را دوستدار تركان معرفی میكرد تا از كمك آنان علیه امپراتور استفاده كند. انگلستان بیم داشت كه مبادا اتحاد با فیلیپ آن كشور را، در صورت پیروزی، تحت نفوذ اسپانیای كاتولیك در آورد و نیز نگران بود كه مبادا اسپانیا، در نتیجه پیروزی، بر دریای آدریاتیك مسلط شود و به قدرت انحصاری ونیز در آن دریا خاتمه دهد . پاپ پیوس مدت یك سال زحمت كشید تا این تردیدها را از میان برداشت. وی مجبور بود قبول كند كه عواید كلیسا مورد استفاده ونیز و اسپانیا قرار گیرد. سرانجام (٢٠ مه ١۵٧١) هر سه دولت اتحادیه مقدسی تشكیل داده و آماده جنگ شدند.

طی این مذاكرات، حمله تركان به قبرس با تلفات سنگینی برای هر دوطرف ادامه پیدا كرده بود. نیكوزیا، پس از یك محاصره چهل و پنج روزه، سقوط كرد و بیست هزار تن از اهالی آن به قتل رسیدند. فاماگوستا تقریبا یك سال مقاومت كرد و هنگامی كه تسلیم شد (۶ اوت ١۵٧١ ) تركان، مدافع قهرمان شهر، براگادینو، را زنده زنده پوست كندند و پوستش را با كاه انباشتند و آن را به عنوان غنیمت جنگ مارك انتونیو به قسطنطنیه فرستادند.

اتحادیه مقدس، كه بدین گونه نیرو گرفته بود، قوای خود را گرد آورد. ساووا، فلورانس، پارما، لوكا، فرارا، اوربینو، و جنووا (دشمن دیرین ونیز) كشتی و سرباز فرستادند. در ناپل، «دون خوان» اتریشی پرچم دریا سالاری را با تشریفات موقری از دست «كاردینال دو گرانول» دریافت نمود. در ١۶ سپتامبر، پس از آنكه یسوعیان و كاپوسن هائی كه به آن قوم پیوسته بودند،  مراسم آئین قربانی مقدس را برای ملوانان و سربازان به جا آوردند، ناوگان از مسینا حركت كرد، از جنوب ایتالیا و تنگه اوترانتو گذشت و به سوی جزیره كورفو پیش رفت. در اینجا بود كه خبر قتل عام ها و شقاوت هایی كه تركان پس از سقوط قبرس مرتكب شده بودند رسید. این گونه اخبارعطش انتقام ملوانان را برانگیخت. همچنانكه دون خوان فرمان پیشرفت داد، فریاد «پیروزی!! پیروزی! زنده باد عیسی مسیح!» از ملوانان برخاست.

در ٧ اكتبر ١۵٧١، ناوگان از طریق خلیج پاتراس به سوی خلیج كورنت حركت كرد. در آنجا، در سواحل بندر لپانتو، نیروی دریایی ترك با ٢٢٢ كشتی شراعی، ۶٠ كشتی كوچكتر، ٧۵٠ توپ،  ٣۴ هزار سرباز، ١٣ هزار ملوان و ۴١ هزار پاروزن انتظار میكشید. مسیحیان ٢٠٧ كشتی شراعی، شش كشتی شراعی بزرگتر ونیزی با توپ های سنگین، ٣٠ كشتی كوچكتر، ١٨٠٠ توپ، ٣٠ هزار سرباز، ١٢ هزار ملوان  و ۴٣ هزار پاروزن در اختیار داشتند (13). ناوگان مسیحیان پرچمی داشت كه تصویر مسیح مصلوب بر آن نقش شده بود. تركان پرچم سلطان را، كه كلمه «الله» بر روی آن گلدوزی شده بود، در دست داشتند. جناح راست مسیحیان در برابر حمله تركان منهزم شد، اما جناح چپ تحت فرمان ونیزی ها مقاومت شدید خود را به صورت حمله با انضباطی در آورد و توپخانه كشتی های بزرگ ونیزی هزاران تن از تركان را هلاك كرد. دون خوان به كشتی پرچمدار دستور داد كه یكراست به كشتی علی پاشا، دریاسالار عثمانی، حمله برد. هنگامی كه این دو به هم رسیدند، سیصد تن از سربازان كار آزموده دون خوان وارد كشتی ترك شدند. یك راهب كاپوسن، در حالی كه صلیبی در دست گرفته بود، پیشاپیش سربازان مسیحی آنها را به حمله رهنمون شد. سرنوشت جنگ  هنگامی تعیین شد كه كشتی ترك به تصرف در آمد و سر بریده علی را بر روی چوب پرچم خود او گذاشتند (14). روحیه تركان خراب شد و چهل فروند از كشتی های آنان رو به گریز نهادند. ١١٧ فروند به تصرف مسیحیان در آمدند، و پنجاه كشتی دیگر غرق یا طعمه حریق شدند. بیش از ٨٠٠٠ تن از تركان در جنگ هلاك شدند، ١٠ هزار نفر به اسارت افتادند و اكثر آنان به عنوان برده بین فاتحان تقسیم شدند. در حدود ١٢ هزار برده مسیحی كه در كشتی های تركان پارو میزدند رهائی یافتند. مسیحیان ١٢ كشتی و  ٧۵٠٠ نفر شامل اعضای قدیمی ترین و برجسته ترین خانواده های ایتالیا را از دست دادند. بدون تردید این جنگ بزرگترین نبرد دریایی دوران جدید بود. سروانتس، كه در میان ٧۵٠٠ تن زخمی مسیحی دیده میشد، گفت كه این جنگ «مهمترین واقعه اعصار گذشته و حال است و شاید در آینده نظیر آن دیده نشود» * (15).

اگر فرسودگی پاروزنان، خرابی كشتی های فاتحان و به وجود آمدن توفانی سهمگین مانع از تعقیب تركان نشده بود، آن جنگ را میتوانستیم قاطع ترین نبرد در تاریخ جدید بدانیم. میان مسیحیان بر سر توزیع غنائم و انتساب افتخارات جنگی اختلاف افتاد. از آنجا كه اسپانیا نیمی از كشتی ها را فراهم كرده و نیمی از هزینه را پرداخته بود ، ونیز یك سوم و پاپ یك ششم را، غنائم جنگی به همین نسبت تقسیم شدند. اسیران ترك نیز به همین ترتیب میان فاتحان بخش گردیدند. فیلیپ دوم ٣۶٠٠ اسیر پای در زنجیر دریافت داشت و از سهم پاپ ١٧۴ اسیر به عنوان پاداش به دون خوان داده شدند (16). بعضی از رهبران مسیحی مایل بودند كه اسیران مسیحی را كه از كشتی های تركان آزاد كرده بودند به عنوان برده برای خود نگاه دارند، اما پاپ پیوس پنجم مانع این كار شد (17).

هنگامی كه خبر پیروزی پخش شد، سرتاسر اروپای مسیحی به جشن و سرور پرداخت. ونیز را با تاج گل و هنرمندی خود آراستند. وقتی كه مردم در كوچه ها به هم میرسیدند، یكدیگر را در آغوش میگرفتند. تیسین، تینتورتو، و ورونزه تصویرهای عظیمی از آن نبرد كشیدند، و سباستیانو ونیرو، سردار ونیزی ها، چندین روز و شب مورد احترام و تجلیل قرار گرفت و سرانجام به عنوان «دوج» برگزیده شد. روحانیان و اشخاص غیر مذهبی رم كه از هنگام حركت ناوگان از مسینا اوقات خود را در اضطراب و دعا خوانی گذرانده بودند، فریاد شادی بر آوردند و خدا را سپاس گفتند. پاپ پیوس پنجم، موجد پیروزی، با ادای این جمله انجیل تقریبا حالت تقدیس به دون خوان داد: «شخصی از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش یحیی بود» (سوره یحیی *، 6). مراسم قداس برپا داشتند، آتشبازی كردند و توپ انداختند. پاپ از فاتحان خواست كه ناوگان دیگری فراهم آورند. وی از فرمانروایان اروپا تقاضا كرد كه از این فرصت استفاده كنند و در جنگ مقدس به منظور طرد تركان از اروپا و فلسطین شركت جویند. همچنین از شاه ایران و شیخ فرمانروای عربستان  سعید خواست كه در حمله به تركان با مسیحیان همكاری كنند (18). اما فرانسه كه به اسپانیا حسد میبرد، چندی پس از نبرد لپانتو، به سلطان پیشنهاد كرد كه علیه فیلیپ دوم* (19) با آن كشور متحد شود. خبر این پیشنهاد، به انضمام عوامل دیگر، باعث شد كه فیلیپ دوم از هر اقدام دیگری علیه تركیه عثمانی منصرف شود. وی گرفتار مناقشات با انگلستان و اوضاع آشفته ای بود كه آلوا در هلند به وجود میآورد. گذشته از این، او خشمگین بود از اینكه ونیز میخواهد انحصار تجارت در دریای آدریاتیك را در دست داشته باشد و بیم داشت كه مبادا پیروزی دیگری بر تركان باعث تجدید قدرت ونیز شود و آن را به صورت رقیب اسپانیا در آورد. پاپ پیوس پنجم، كه از پیروزی و شكست فرسوده شده بود، در اول مه ١۵٧٢ درگذشت، و اتحادیه مقدس با مرگ او مضمحل شد.

زوال دولت عثمانی

دراین ضمن، تركان، با جدیتی كه باعث وحشت غرب شد، ناوگان دیگری را به عظمت ناوگان سابق كه تقریبا نابود شده بود، فراهم آوردند. ظرف هشت ماه بعد ناوگان عثمانی مركب از ١۵٠ كشتی در دریاها منتظر كشتی های مسیحیان بود كه به سبب وضع آشفته خود جرئت نداشتند از لنگرگاه ها بیرون بروند. ونیز كه از طرف همه دول به ادامه جنگ تشويق میشد، چون از هیچ یك كمكی دریافت نمیداشت، با «باب عالی» صلح كرد (٧ مارس ١۵٧٣) و نه تنها قبرس را به آن دولت داد، بلكه غرامتی به سلطان پرداخت كه معادل بهای فتح آن جزیره بود. صوقوللی در سال ١۵٧٣ با كمال اطمینان به ونیز پیشنهاد كرد كه اگر با تركیه در جنگی علیه اسپانیا متفق شود، دولت عثمانی به ونیز كمك خواهد كرد كه ناپل را به تصرف در آورد و از دست رفتن قبرس را به نحو احسن جبران كند. (از اینجاست كه میتوانیم دریابیم دولت عثمانی به هیچ وجه ضعیف نشده بود). ونیز این پیشنهاد را رد كرد و اظهار داشت كه قبول آن باعث تسلط تركان بر ایتالیا و كشورهای مسیحی خواهد شد. در اكتبر، دون خوان، با تصرف تونس، برای اسپانیا افتخار جدیدی كسب كرد. اما ظرف یك سال تركان عثمانی با ٢۵٠ كشتی آن شهر را دوباره متصرف شدند و اسپانیائی هایی را كه بتازگی در آنجا اقامت گزیده بودند از دم شمشیر گذراندند . سپس برای تكمیل پیروزی به سواحل سیسیل حمله بردند. سلطان سلیم دوم در ١۵٧۴ درگذشت، ولی صوقوللی همچنان كارها را اداره كرد و جنگ را ادامه داد.

تاریخنویسان آغاز انحطاط قدرت عثمانی را در دوره سلطنت مراد سوم (١۵٧۴-١۵٩۵) میدانند كه فیلسوفان را دوست میداشت – و این برای فیلسوفان مسئله ای شده است. اما این سلطان، زنان را نیز دوست میداشت و صدوسه فرزند از زنانی نه به این تعداد به وجود آورد. «بافو»، زن محبوبش، كه كنیزی ونیزی بود و او را مسحور زیبائی های خود ساخته بود، در امور كشور مداخله میكرد و برای هر اعمال نفوذ خود از اين و آن رشوه میگرفت. قدرت صوقوللی رو به ضعف نهاد و هنگامی كه پیشنهاد كرد رصدخانه ای در استانبول ساخته شود، حس مخالفت عوام به جوش آمد و او در سال ١۵٧٩، احتمالا به اشاره مراد، به قتل رسید. هرج ومرج ادامه یافت، ارزش پول پایین آمد، ینی چری ها كه پول بی ارزش دریافت داشته بودند شورش كردند، رشوه خواری باعث فساد ادارات شد و حتی یكی از پاشاها ادعا كرد كه به سلطان نیز رشوه داده است. مراد به عیش و نوش پرداخت و در اثر فسق و فجور درگذشت.

«بافو» بر روحیه فرزندش محمد سوم تقریبا به همان اندازه مسلط بود كه سلطان سابق را دست نشانده خود كرده بود. محمد سوم سلطنت خود را، طبق سنت، با كشتن نوزده تن از برادرانش آغاز كرد تا مردم را به آرامش وا دارد. اما كثرت فرزندان مراد این مسئله را دشوار میساخت. زیرا بسیاری از پسرانش هنوز به طور تهديدآميزى زنده بودند. فساد و هرج ومرج بیشتر اشاعه یافت. جنگ با اتریش و ایران پیروزیهای تركیه را خنثی كرد. سلطان احمد اول كه با قدرت شاه عباس اول صفوی (شاه عباس بزرگ) در ایران مواجه شده  بود، تصمیم گرفت كه نیروی عثمانی را در جبهه شرق گرد آورد. ازاین رو برای آزاد كردن نيروى خود در غرب به ماموران خود دستور داد كه در «سیتواتوروك» (در مجارستان كنونى، -م) عهدنامه صلحی با اتریش منعقد سازند (١۶٠۶). این خود نخستین عهدنامه ای بود كه تركان مغرور حاضر شدند در خارج از قسطنطنیه ببندند. اتریش مبلغ ٢٠٠ هزار دوكات به سلطان داد، اما از پرداخت خراج معاف شد. در این هنگام ترانسیلوانی به میل خود فرمان سلطان را گردن نهاد. ایران نیز با تركیه صلح كرد (١۶١١) و حاضر شد مقدار یك میلیون پوند ابریشم به عنوان غرامت جنگ به سلطان عثمانی بپردازد. روی هم رفته این دوره همراه با موفقیت و میانه روی بود، جز اینكه ینی چری ها پیوسته شورش میكردند. احمد مردی پرهیزكار و با حسن نیت بود. وی با آنكه كوشید از برادركشی سلاطین جلوگیری كند، در این راه توفیق نیافت.

عثمان دوم در صدد بر آمد كه ینی چری ها را تحت انضباط در آورد و در دستگاه آنان  اصلاحاتی انجام دهد، اما این عده اعتراض كردند، او را به قتل رساندند و برادرش مصطفی را، كه مردی احمق بود، بر تخت نشاندند. ولی مصطفی به اندازه كافی عقل داشت و استعفا كرد و سلطنت را به برادرزاده دوازده ساله خود مراد چهارم سپرد. ینی چری ها وزیران اعظم را انتخاب میكردند و هر گاه میخواستند كه تغییری به وجودآورند، آنان را میكشتند. این عده به قصر سلطنتی حمله بردند و زن سلطان «کوسم سلطان» را مجبور كردند كه برای ارضای آنان قفل های خزانه  را بگشاید. در سال ١۶٣١، آنان دوباره ظاهر شدند، سلطان جوان را تا اندرون تعقیب كردند و خواستار اعدام هفده تن از اعضای دولت شدند. یكی از آنها به نام «حافظ» حاضر شد كه خود را قربانی كند، آنان نیز او را قطعه قطعه كردند. سلطان مراد كه هنوز هم از انجام کاری عاجز یود، به طرز بیهوده ای آنان را تهدید كرد و گفت: « انشااالله شما مردان خون آشام كه از خدا نمیترسید و از پیغمبر خجالت نمیكشید، به عذاب وحشتناكی دچار خواهید شد (20)». اما چون منتظر فرصت بود، عده ای از سربازان وفادار را به دور خود گرد آورد و رهبران شورشی را یكی پس از دیگری از میان برداشت. از كوشش هایی كه بعدا به منظور شورش به عمل آمد با خشونت وحشیانه ای جلوگیری شد. حتی خود سلطان گاه گاه مانند پطركبیر در اجرای حكم اعدام شورشگران شركت میجست. وی همه برادران خود را، به استثنای یكی كه به عقیده او بی آزار و احمق بود، كشت و چون از اعمال قدرت سلطنتی لذت میبرد، دستور داد هر كس را كه تنباكو و تریاك استعمال كند یا قهوه و شراب بنوشد، به قتل برسانند. میگویند روی هم رفته صدهزار نفر در دوره سلطنت او كشته شدند و این عده غیر از كسانی هستند كه در جنگ جان سپردند (21). تا مدت كوتاهی نظم اجتماعی بر قرار شد، و ارتشا از ادارات رخت بر بست . مراد، كه در این هنگام خود را حقا مصون میدانست، علیه ایرانیان وارد جنگ شد،  پیشنهاد یكی از جنگجویان ایرانی را جهت نبرد تن به تن پذیرفت، او را كشت، بغداد را به تصرف در آورد (١۶٣٨) وعهدنامه پیروزمندانه ای منعقد كرد . هنگامی كه به قسطنطنیه بازگشت، مردم از او با شادی فراوان استقبال كردند. سال بعد، او در نتیجه بیماری نقرس كه از میگساری بسیار ناشی شده بود، در گذشت. وی در این هنگام بیست و هشت سال بیش نداشت.

پس از او، انحطاط تركیه عثمانی بار دیگر ادامه یافت. جانشین او، ابراهیم اول (۱۶۴۰-۴۸)، بر اثر حماقت و یا تظاهر به حماقت، از تیغ بیداد برادر جان سلامت به در برده بود. در دوره سلطنت او كار هرج و مرج و فساد دوباره بالا گرفت. وی با ونیز به جنگ پرداخت و لشكری علیه كرِت فرستاد. ونیزی ها تنگه داردانل را مسدود كردند. اهالی قسطنطنیه گرفتار قحط و غلا شدند. رهبران ارتش سر به شورش برداشتند و سلطان را خفه كردند. ممالك مسیحی غرب، با توجه به سر گذشت ماجرای پاسداران امپراتور در روم قدیم، به این نتیجه رسیدند كه از قدرت تركان نباید بیمی داشته باشند. ظرف سی و پنج سال بعد، تركان دوباره خود را به دروازه های وین رساندند.

ادامه دارد. در فصل بعد: فراز و فرود ایران صفوی


یادداشت:

* در سال 1536 فرانسه صاحب نخستین «کاپیتولاسیون» های ترک ها شد که در سال 1569 تمدید گردید. در اینجا موضوع بر سر تسلیم نبود بلکه اینها عهدنامه هائی بودند که عنوان هر فصل آن («کاپیتولا») تبدیل به نام خود عهدنامه شده بود و اساسا قبول میکرد که اتباع فرانسه در سرزمین های ترکی تابع قوانین فرانسه هستند و طبق آن قوانین در دادگاه پاسخگو خواهند بود («قضاوت خارج از اراضی»). ترکیه کاپیتولاسیون های مشابهی با انگلستان (1580) و ولایات متحده (1613) امضاء کرد.


منابع:

13. Pastor, Popes, XVIII, 419
14. Voltaire, Essai sur les 1noeurs, ch. cxxxi, in Works, XIBb, 270
15. Preface to Part II of Don Quixote
16. Motley, Rise of the Dutch Republic, II, 338
17. Pastor, XVIII, 422
18. Ibid., 427
19. 436
20. Lane-Poole, S., Story of Turkey, u8
21. En. Br., XV, 969a… ادامه خواندن

دورانت: چالش اسلام: عثمانیان و صفویان

چلیپایی از میرعماد بزرگ‌ترین نستعلیق‌نویس همه اعصار (منبع: ویکی پدی)

پیشگفتار این فصل از «تاریخ تمدن» ویل دورانت

نُه گفتار گذشته با عنوان «دورانت: ایران باستان» در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. آنچه که اکنون می خوانید فصل «چالش اسلام» از جلد هفتم («آغاز عصر خرد»)  در اثر کلاسیک و ناتمام «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) است. این اثر مرجع، نوشته ویل دورانت و همسرش آریل دورانت، دو دانشمند و مورخ سرشناس آمریکائی است که اولین اصل انگلیسی آن در سال های (۱۹۳۵-۱۹۷۵) بتدریج و جلد به جلد در نیویورک به چاپ رسید.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن او عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رِِنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصرخرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

ویل دورانت 90 ساله بود که دست از کار کشید؛ در حالی که هنوز شوق ادامه تدوین تاریخ را داشت، می‌گفت :«نفس آرزومند است، اما تن دیگر نمی‌کشد.»

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

دورانت باور داشت که تاریخ را به سختی میتوان به تاریخ سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و غیره تقسیم کرد، بلکه مجموعه آن هاست که تاریخ تمدن کل بشریت و تک تک کشورر ها و اقوام را با صداقت و عینیت منعکس می‌کند. او همراه با همسرش برای نوشتن هر جلد از «تاریخ تمدن» جهان به آن کشور ها سفر کرده، خود به بررسی می‌پرداخت.

«تاریخ تمدن» از تاریخ ملل و اقوام باستان در میانرودان و مصر و ایران و یونان شروع شده تا پایان قرن هجدهم ادامه می‌یابد.

ترجمه‌ی اصل انگلیسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیان‌گذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ ویل دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

فصل «ایران» این اثر حدود ۴۰ صفحه و فصل «چالش اسلام» حدود ۲۰ صفحه از کل این اثر را تشکیل می‌دهد. فصل نخست به اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران از دوره مادها تا لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان می‌پردازد و فصل «چالش اسلام» دو دولت مقتدر جهان اسلام یعنی عثمانی و صفویه را در قرن هفدهم بررسی می‌کند – همان دوره ای که دیگر در اروپا خرد و علم بر دین و کلیسا پیروز شده بود.

این دو فصل کتاب «تاریخ تمدن»  بر اساس ترجمه فارسی از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد، اندکی از نو ترجمه شده است. بنظر می‌رسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات جدی شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان متناسب نیست. در فرصتی دیگر می‌توان به این کاستی ها اشاره کرد. اما نیت اصلی از انتشار این دو فصل مهم مربوط به ایران در «چشم انداز» که نتیجه اش را ملاحظه می‌کنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق اصلی ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران اصلی اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل در تارنمای «چشم انداز» به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنويسى ترجمه، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر ويل دورانت اگاهى شخص بنده را كه تخصصی درباره ايران باستان ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخترى از دوره پيش از اسلام و مقایسه شرق مسلمان با غرب مسیحی در دوره اصلاحات و خِردگرائی بدست بياورم. اميدوارم اين رشته مقالات به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مرحله تاريخ ايران دارند كمى كاهش بخشيده آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نمي‌خواهيم و يا نمي‌توانيم ببينيم و به آن اعتراف کنیم.
ژانویه 2016،
عباس جوادی

ترکان عثمانی

هنگام كشمكش های سیاسی و مذهبی در درون دنیای مسیحیت، جمعی از متفكران از مشاهده بیطرفی ظاهری خداوند در رویاروئی میان مسیحیان و مسلمانان احساس تشویش میکردند. اگر چه مسلمانان از اسپانیا طرد شده بودند، «دارالاسلام» (دنیای اسلام، م) هنوز پهناور بود و شامل اندونزی و شمال هندوستان نیز میشد. در حقیقت، این زمان، عصر درخشان سلطنت سلسه مسلمان مغول (و یا گورکانیان، تیموریان، -م) در دهلی بود (١۵٢۶-١٧٠٧). جهان اسلام شامل افغانستان، قسمت اعظم آسیای میانه و سراسر ایران بود، یعنی كشوری كه در این دوره، هنر آن به كمال خود رسید. در غرب ایران، امپراتوری عثمانی قرار داشت كه از حیث وسعت فقط اسپانیا با آن رقابت میكرد. تركان عثمانی همه سواحل دریای سیاه را در اختیار داشتند، بردهانه های رود های دانوب، دنیپر، و دنیستر مسلط بودند و به خان های تاتار که متفقین خودشان بودند، كمك میكردند كه كریمه و دهانه رود دون را تحت نظارت خود داشته باشند. همچنین ارمنستان، آسیای صغیر(آناتولی، -م)، سوریه، عربستان و همه خاورمیانه جزو امپراتوری عثمانی بود. در اینجا مشهورترین شهرهای قدیم و قرون وسطی قرار داشتند – مانند بابل، نینوا، بغداد، دمشق، انطاكیه (آنتاکیای کنونی در ترکیه، -م)، طرسوس (در ترکیه، م)، اسمیرنا (ازمیردر ترکیه، -م)، نیقیه (ایزنیک یا نیسای باستان در ترکیه، -م)، مكه  و اورشلیم، یعنی جائی كه مسیحیان با اجازه مسلمانان در آرامگاه مسیح به عبادت میپرداختند. در مدیترانه خاوری جزیره های بزرگ قبرس، رودوس، و كرت جزو متصرفات عثمانی بودند. قسمت اعظم جمعیت شمال آفریقا از دریای سرخ تا اقیانوس اطلس را مسلمانان تشكیل میدادند: مصر به وسیله پاشاهائی كه از طرف سلاطین عثمانی منصوب میگشتند، اداره میشد. طرابلس، تونس، الجزایر، و مراكش تحت تسلط سلسله های محلی مسلمان بودند كه درجه اطاعت آنان از تركان عثمانی با دوری و نزدیكی آنان از قسطنطنیه تناسب معكوس داشت.  این دوره عصر فرمانروایی سلسله سعدیون (١۵۵٠١۶۶٨) در مراكش بود و مراكش، پایتخت آن، مركز تجارت و هنر به شمار می رفت. در اروپا متصرفات عثمانی مشتمل بود بر نواحی میان تنگه بوسفور تا یونان (معمولا آتن و اسپارت)، بالكان، مجارستان تا صد و شصت كیلومتری وین، از طریق دالماسی تا دروازه های ونیز، از بوسنی و آلبانی تا نزدیكی آدریاتیك و قلمرو پاپ. در آنجا، در وین محصور، اختلاف عمده، میان پروتستان ها و كاتولیك ها نبود، بلكه بین میان مسیحیان و مسلمانان بود. در درون آن خط محاصره مسلمانان، فرقه های مختلف مسیحی میزیستند .

اسلام هر اندازه هم که به طرف غرب گسترش می یافت، باز شرقی بود. قسطنطنطیه (استانبول کنونی، -م) به منزله دریچه ای به سوی اروپا به شمار می آمد، اما ریشه های امپراتوری عثمانی به اندازه ای با آسیا پیوستگی داشتند كه تركان مغرور حاضر به تقلید از غرب نبودند. در بعضی از كشورهای اسلامی گرمای بیابان یا مناطق حارَه باعث بیحالی افراد می شد. سرزمین های غیر مسكون، مردم را از امور بازرگانی بر كنار میداشت و افراد نمیتوانستند مانند ساكنان اروپای باختری حریصانه به كار و كوشش بپردازند. مسلمانان بیشتر به آرامش رغبت داشتند و به آسانی قانع میشدند. كارهای دستی تغییر ناپذیر مسلمانان ظریف و زیبا، ولی مستلزم وقت و سلیقه بودند و مردم نمیتوانستند به مقدار زیاد از آنها تهیه كنند. كاروان ها آرام طی طریق میكردند، اما نمیتوانستند با كشتی های پرتغالی، اسپانیایی، انگلیسی و هلندی كه از راه های سرتاسر آبی به هندوستان میرفتند، رقابت كنند. با وجود این، بعضی از بندرهای مدیترانه، مانند ازمیر، در نتیجه تبادل كالا میان كشتی و كاروان ترقی كردند. اسلام مردم را در جنگ به شجاعتی آمیخته به امید ترغیب میكرد، ولی در روزگار صلح آنان را به اعتقاد به جبر وا میداشت. مردم با سماع درویشان و رویاهای صوفیانه آرام میشدند و اگر چه اسلام در آغاز علم را تشویق كرده بود، در این هنگام فیلسوفان را مرعوب میساخت و آنان را به مباحثات فضل فرو شانه بیهوده قرون وسطایی ترغیب مینمود. «علما»، یعنی روحانیونى که طبق موازين  قران قانون مینوشتند،  كودكان را در روحیه ای آمیخته با ایمانی متشرعانه تربیت میکردند و مواظب بودند كه در این عصر دلیل و برهان، کسی سرش را بلند نکند. در اینجا بود كه در كشمكش میان مذهب و فلسفه، مذهب به طور قاطعی پیروز شد.

گذشته از اینها، همین دین، یعنی اسلام، در سرزمین هایی كه تركان عثمانی از مسیحیان گرفتند، به سهولت پیش رفت. در قسطنطنیه، انطاكیه، اورشلیم، و اسكندریه كلیسای مسیحی شرقی هنوز از خود دارای بطرك (پاتریارک، -م) بود، اما تعداد مسیحیان به سرعت كاهش می یافت. در آسیای صغیر ارمنی ها و در مصر قبطی ها در آیین عیسوی باقی ماندند، اما به طور كلی در آسیا، افریقا، و شبه جزیره بالكان، توده های مردم به اسلام گرویده بودند. احتمالا این تغییر مذهب دارای انگیزه های عملی بود: اگر مردم همچنان مسیحی میماندند، از مناصب رسمی محروم میشدند، در ازای خدمت نظام وظیفه مالیات عمده ای (جزیه، -م) می پرداختند و از هر ده كودك یكی را میبایستی به دولت بسپارند تا (پس از قبول اسلام، -م) به عنوان «ینی چری»  برای خدمت در ارتش یا ادارات تربیت شود.

از طرف دیگر، مسیحیان مقیم كشورهای اسلامی از آزادی مذهبیی برخوردار بودند كه هیچ فرمانروای مسیحی حاضر نمیشد چنین آزادی را به مسلمانان مقیم كشورهای مسیحی اعطا كند. مثلا در ازمیر مسلمانان پانزده مسجد، مسیحیان هفت كلیسا، و یهودیان هفت كنیسه داشتند (1). در تركیه و بالكان كلیسای ارتدوكس یونانی در مقابل هرگونه دست اندازی به مراسم مذهبی شان از طرف نمایندگان دولت عثمانی حراست میشد (2). به عقیده پپیس (ساموئل پیپس، وقایع نویس انگلیسی قرن هفدهم، -م) ، قسمت اعظم مجارستان از آن لحاظ تسلیم تركان شد كه تحت تسلط عثمانی از آزادی مذهبی بیشتری برخوردار بود تا امپراتوران كاتولیك (3). این موضوع مسلما درباره فرقه های «ضاله» مسیحی صدق میكرد. سر تامس آرنولد مینویسد: «كالوِنی های مجارستان و ترانسیلوانی و پیروان اونیتاریانیسم كشور اخیر ترجیح میدادند كه از تركان اطاعت كنند، ولی به دست خانواده متعصب هابسبورگ نیفتند» و «پروتستان های سیلزی مشتاقانه به تركیه عثمانی مینگریستند و با طیب خاطر حاضر بودند كه آزادی مذهبی را به بهای اطاعت از مسلمانان خریداری كنند» (4). داوری استاد مسلم مسیحی درباره تاریخ یونان جدید (منظور نویسنده توماس آرنولد، خاورشناس بریتانیائی است، -م) قابل توجه تر است. او مینویسد:

«بسیاری از یونانی های با استعداد و دارای اصول اخلاقی به اندازه ای به برتری مسلمانان واقف بودند كه هرگاه به عنوان فرزندان ملل خراجگزار به خدمت سلطان درنمی آمدند، باز آئین اسلام را به میل و رغبت می پذیرفتند. در این گونه تغییر مذهب ها احتمالا برتری اخلاقی جامعه عثمانی… به اندازه احساسات شخصی افراد تاثیر داشته است» (5).

ارزیابی این «برتری اخلاقی» تركان عثمانی قرن هفدهم دشوار است. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، تاجر و سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) كه بین سالهای
١۶٣١-١۶٣٣ و ۱۶۳۸-١۶۴٣در كشورهای اسلامی مسافرت و تجارت كرد، مینویسد: «تركیه پر از دزدانی است كه دسته دسته به دور هم گرد میآیند و در راه ها در كمین بازرگانان می نشینند.» تركان عثمانی به نیكوكاری بی سر و صدا مشهور بودند، اما همان دینی که در زمان صلح كه جلو تند روی های غیر اجتماعی آنان را میگرفت، احساساتشان را در جنگ علیه كفار بشدت برمی انگیخت. آنها اسیران مسیحی را به صورت برده در می آوردند و به مسیحیانی كه در مجاورت مرزهای تركیه میزیستند حمله میكردند و آنان را به اسارت میبردند. با وجود این، تركان بمراتب كمتر از مسیحیانی كه جهت گرفتن برده به آفریقای سیاه حمله میكردند، به دادوستد برده میپرداختند و ظلم و شقاوت كمتری مرتكب میشدند. ظاهرا در كشورهای اسلامی زیاده روی های فرساینده جنسی بمراتب بیشتر از كشورهای مسیحی رواج داشت و تاثیرات آن مضرتر بود، حال آنكه معمولا از حد معمول تعدد زوجات فراتر نمیرفت. جامعه تركیه تقریبا کاملا مردانه بود و از آنجا كه معاشرت زن و مرد خارج از خانه مجاز نبود، مسلمانان به همجنس بازی  میپرداختند – چه نوع افلاتونی و چه فیزیکی آن. روابط جنسی زنان با یكدیگر (لسبیانیسم) در  «زنانه» ها («اندرون»، مکان های مخصوص زنان) رواج داشت (8).

در میان اقلیتی بزرگ، فعالیتی فرهنگی، و لو محدود، دیده میشد. تعداد باسوادان در متصرفات اروپایی تركیه در قرن هفدهم شاید بیش از كشورهای مسیحی بود. با ملاحظه فهرست كتبی كه «حاجی خلیفه» (کاتب چلبی، دانشمند عثمانی قرن هفدهم، -م) از بیست وپنج هزار كتاب به زبان های عربی، تركی، و فارسی تهیه كرد (١۶۴٧) میتوان به وفور ادبیات پی برد. در زمینه الهیات، فقه، علم پزشكی، معانی بیان، تراجم احوال، و تاریخ صدها كتاب وجود داشت (9). در میان تاریخنویسان «احمدبن محمد» مهمتر از همه است. ما او را بیشتر با نام «المقری» میشناسیم و این اسم ماخوذ از دهكده ای در الجزایر است كه زادگاه او بوده است. كتاب او در مورد سلسله های اسلامی اسپانیا غالبا مورد استفاده ما قرار گرفته است. قسمت اعظم كتاب او عبارت است از استنساخ یا خلاصه ای از روایات قبلی. با وجود این، کتاب نامبرده اثر قابل توجهی در این عصر است، و نه تنها سیاستها و جنگها را شرح میدهد، بلكه از اخلاق، قانون، زن، موسیقی، ادب، و پزشكی سخن میگوید و با جزئیات جالب و قصه هایی كه به آنها جنبه انسانی میدهد، به صورت اثری زنده در میآید.

تقریبا هر تُرك باسوادی شعر میگفت، و (همچنانكه در ژاپن مرسوم است) فرمانروایان با شوق و ذوق در مسابقات شركت میكردند. محمد ابن سلیمان، كه بیشتر به «فضولی» معروف است، شعرهای غنایی زیبایی سروده است. اگر چه ترجمه انگلیسی بدی از اشعار او به عمل آمده، اما با اینهمه میتوان به معانی آنها پی برد و از آن جمله آموخت که زنان بغداد تا زمانی كه شوهر نكرده اند نرم و گرم و محجوبند. محمود عبدالباقی (درگذشت ١۶٠٠) بزرگترین شاعر غنایی عثمانی پس از آنكه مدتی خواننده محبوب دربار سلطان سلیمان قانونی بود، پس از مرگ اربابش، سی و چهار سال به آوازخوانی ادامه داد. نفعی ارضرومی (درگذشت ١۶٣۵) هجو نامه های نیشداری نوشت كه یكی از آنها ممكن است به گوش خداوند رسیده باشد، زیرا هنگامی كه سلطان مراد چهارم آن را میخواند، صاعقه ای به پای او خورد. از این رو دیوان او را درهم درید و خود او را از قسطنطنیه بیرون كرد. پس از چندی دوباره به دربار احضار شد، اما بایرام پاشای وزیر، كه از یكی از هجو نامه های دیگر او رنجیده  بود، فرمان داد سرش را از تن قطع کنند (10).

با اینهمه، هنر عثمانی شاهكارهایی به وجود میآورد. مسجد سلطان احمد اول در سال ١۶١٠ با شش مناره، گنبدهای بسیار، ستون های عظیم رگه دار، طاق های موزائیكی، خطاطی های استادانه و تزیینات درخشان ساخته شد. پنج سال بعد، احمد مسجد جامع زیبای «ینی والده» را وقف زن محبوب خود كرد. در این دوره دو مسجد عالی در دمشق ساخته شد و«سنان»، معمار بی نظیری كه طرح مسجد سلیمان (سلیمانیه، -م) را ریخته بود، مسجدی در آدریانوپل (ادیرنه کنونی، به نام «سلیمیه»، -م) برای سلطان سلیم دوم ساخت كه به عقیده جمعی از همه مساجد قسطنطنیه زیباتر است.

در ساختن كاشی های هنرمندانه هیچ تمدنی از تمدن اسلامی فراتر نرفته است، مانند كاشی های مسجد سلطان احمد اول یا كاشی های زیباتری كه زینت بخش آرامگاه سلطان سلیم دوم نزدیك مسجد ایاصوفیه است. در این کاشی ها دسته گل های سفید و آبی در زمینه ای سبزو آبی  با شاخ و برگ های سرخ دیده میشوند. گل های واقعی زیباتر از آنها نیستند و ممكن است به برتری آنها حسد ببرند. در این دوره ازنیق (ایزنیک کنونی، -م) به سبب كاشی های پرجلای خود شهرت داشت. در همین شهر بود كه کنستانتین در سیزده قرن پیش بر مجمعی تاریخی كه مسیحیت را تثبیت كرد، ریاست داشت – از این كاشی ها نمونه های بارزی در موزه متروپلیتن نیویورك میتوان دید.

مینیاتور در تركیه تقلیدی از آثار ایرانی بود كه در این نوشته آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد. خوشنویسی به اندازه ای رواج داشت كه قبل از سال ١٧٢٨ هیچ كتابی در تركیه چاپ نشد. میگویند كه یك سطر خط میرعماد (خطاط معروف ایرانی سده 16-17، -م) در دوره حیات او به یك سكه طلا به فروش میرفت (11). در بافندگی نیز تركان از ایرانیان پیروی میكردند، اما از هیچ قوم دیگری عقب نبودند. قالیچه های تركیه بافت ظریف، طراحی پیچیده و رنگ امیزی قالیچه های ایرانی را نداشتند، اما در تاریخ هنر صاحب مقامی ارجمند بودند. حتی در قرن پانزدهم قالیچه های تركیه در غرب شهرت یافته بودند، زیرا آنها را در نقاشی های «مانتنیا» و بعدها در آثار «پینتوریكیو»، «پاریس بوردونه» و «هولباین» میتوان دید. بسیاری از قصرهای سلسله «تودور» (در بریتانیا، -م) با قالیچه های تركی مفروش شده بودند. حتی كرامول دلیر(اولیور کرامول، سیاستمدار و فرمانده بریتانیا از سده هفدهم، -م) نیز بیست و دو تخته از آنها داشت (12) و  در فرشینه های گوبلن، كه زندگی لویی چهاردهم را مجسم میكند نیز میتوان این قالیچه های ترکی را مشاهده نمود. غرب یاد میگرفت كه شرق هم هنر و هم اسلحه دارد.

ادامه دارد. در بخش بعدی: «لپانتو» و انحطاط دولت عثمانی

منابع:

1. Tavernier, Six Voyages, ii, 7
2. Brockelmann, C., History of the Islamic Peoples, 316
3. Pepys, Diary, Nov. 9, 1663
4. Arnold, T., The Preacbing of Islam, in Toynbee, A., Study of History, VIII, 165
5. Finlay, G., History of Greece, V, 29, in Toynbee, ibid., 164
6. Tavernier, i, I
7. Michelet, Histoire de France, IV, 444
8. Brantome, Lives of Gallant Ladies, 13H Landau, R., Invitation to Morocco, 64
9. Gibb, E. j., Ottoman Literature, 3
10. Ibid., 236
11. Dimand, M. S., Guide to Exbibition of Islamic Miniature Painting, 4
12. Pope, A. U., Catalogue of a Loan Exbibition of Early Oriental Carpets, 93-5… ادامه خواندن

انحطاط امپراتوری هخامنشی

داریوش سوم یا دارای کوچک در نبرد ایسوس با اسکندرمقدونی، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)

چگونه ملتی می میرد – خشایارشا – فصل آدمكشی – اردشیردوم – كوروش كوچك – داریوش (یا دارای) کوچک – علل سیاسی، نظامی و اخلاقی انحطاط – فتح ایران به دست اسكندر و پیشروی او در هندوستان

(بخش هفتم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

آن شاهنشاهی كه داریوش اول تأسیس كرده بود، یك قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی ایران با شكست های ماراتون،  سالامیس و پلاته (هر سه در یونان کنونی، -م) در هم شكست. شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، و ملت به سراشیب فساد و بی علاقگی به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهی ایران در واقع نمونه ای بود كه بعدها سقوط امپراطوری روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و زوال اخلاقی ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراتوران و غفلت آنان از احوال مردم توأم بود. با ایرانیان همان شد كه پیش از ایشان با مادیان شده بود، چه، آنان پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. كار طبقه اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراك های لذیذ پر كند؛ كسانی كه پیش تر در شبانه روز بیش از یك بار غذا نمیخوردند – و این آیینی در زندگی ایشان بود – اینك به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یك بار غذا، خوراكی است كه از ظهر تا شام ادامه پیدا كند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراك های لذید شد؛ غالباً گوشت بریان حیوان ذبح شده را یكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شكم ها را از گوشت های چرب جانوران كمیاب پر میكردند (140-1)؛ در این كار خوردنی ها و مخلفات و شیرینی های گوناگون، تفنن فراوان به خرج میدادند. خانه ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهكار بود، و میخوارگی و مستی میان همه طبقات اجتماع رواج داشت (140-2). به طور خلاصه باید گفت كه: كوروش و داریوش ایران را تأسیس كردند، خشایارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند .

خشایارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نیرومند داشت و بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود (141). ولی جهان هنوز مرد زیبائی به خود ندیده است كه گول نخورده باشد؛ همان گونه که کم یافت میشود مرد مغرور به نیروی خودی كه اسیر سرپنجه زنی نشده باشد. خشایارشا معشوقه های فراوان داشت و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شكست وی در سالامیس، شكستی بود كه ناشی از اوضاع و احوال بود، چه برترین ویژگی خشایارشا تنها این بود كه بزرگ نمایی خود را دوست داشت، و چنان نبود كه هنگام رو كردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به كار برخیزد. پس از بیست سال كه در دسیسه های شهوانی گذراند و در كار ملكداری اهمال و غفلت ورزید، یكی از نزدیكان وی به نام ارتِبان یا اردوان او را كشت. جسد خشایارشا را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند.

تنها آنچه بعد از زمان تیبریوس در دربار روم صورت گرفته با كشتارها و خونریزی های وحشت آوری كه در دربار ایران قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. قاتل خشایارشا، اردشیر اول بر تخت نشست که پادشاهی درازمدتی داشت. پس از او، نوبت خشایارشای دوم شد. او نیزقاتل خشایارشا را كشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سغدیانوس به قتل رسانید. شش ماه پس از آن، داریوش دوم سغذیانوس را کشت. او نیز تریبوخنوس را به قتل رساند و شورش او را سرکوب نمود، همسرتریبوخنوس را قطعه قطعه کرد و مادر و خواهرانش را زنده بگور نمود. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به تخت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد و او را هلاک کند. اردشیر دوم مدت درازی سلطنت كرد و پسر خود داریوش را تحت سوء ظن توطئه چینی علیه او، كشت و آنگاه كه دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش باگواس مسموم شد. این سردار خونریز پسری از وی را، به نام ارشك، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را كشت. چندی بعد، ارشك و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هم اوست كه در جنگ با اسكندر، هنگامی كه سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، كشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولت های دموكراسی امروز، كسی را سراغ نداریم كه در فرماندهی از این شخص بی كفایت تر بوده باشد.

طبیعت دستگاه های امپراتوری چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نیرویی كه در مؤسسان آن بوده دیگر در كسانی كه آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است كه ملت های سر كوفته نیروهای خود را تجدید كرده و درصدد آنند كه آزادی از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست كه ملت هایی كه از حیث زبان و دین و اخلاق و سنن با یكدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یكدیگر پیوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد كه بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یك بار، با به كار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدت ساختگی را حفظ كنند. ایرانیان، در دوره دویست ساله شاهنشاهی خود، كاری نكردند كه از تباین و اختلاف میان ملت های زیر فرمان خود بكاهد، یا از تأثیر بد نیروهای گریز از مركزی كه سبب از هم پاشیده شدن شاهنشاهی بود جلوگیرد. آنها به همین قانع بودند كه بر جمعی از ملت ها حكومت كنند و هرگز در صدد آن بر نیامدند كه از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدت شاهنشاهی ایران هخامنشی سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می كاست، بر طمع فرمانداران محلی می افزود و جرئتشان بیشتر میشد و كسانی را كه از طرف شاه، برای اشتراك در حكومت، به ولایات فرستاده شده بودند یا با ترساندن بنده و مطیع خود میساختند و یا با سیم و زر میفریفتند. آنگاه این فرمانداران به میل خود به هر جا میخواستند لشكر میكشیدند، مال فراوان به دست میآوردند و گاهگاه بر ضد شاه قیام میكردند. شورش ها و جنگ های متوالی سبب از نفس افتادن ایرانی شد که دیگر کوچکتر گشته بود. مردان محتاط و ترسو بر جای مانده بودند و هنگامیکه آنها برای رویاروئی با اسکندر فراخوانده شدند، کسی قادر به این نبرد نبود. به این ترتیب روح زندگی و نشاط در قشون شاهنشاهی فسرده بود و در تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به افزار جنگی ایشان پیشرفتی نشده بود. سرداران سپاه از تازه های فنون جنگی آگاهی نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خبط ها ر ا مرتكب شدند و سپاه غیر متجانس ایران كه بیشتر افراد آن تیرانداز بودند، هدف خوبی برای نیزه های بلند مقدونیان و دسته های زرهدار به هم پیوسته آن شدند (142). اسكندر نیز به لهو و لعب می پرداخت، ولی این پس از آن بود كه پیروز شد؛ اما فرماندهان ارتش ایران كنیزكان خود را همراه آورده بودند و كمتر كسی در میان ایشان یافت میشد كه به جان و دل آماده جنگ باشد. تنها سربازان واقعی در قشون ایران مزدوران یونانی بودند.

از همان روز كه خشایارشا در سالامیس شكست خورد، معلوم بود كه روزی یونانیان دولت ایران را به مبارزه خواهند كشید. یك طرفِ راه بزرگ بازرگانی كه باختر آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرف ایرانیان بود و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند. آنچه از قدیم در طبع آدمی بوده و وی را به طمع كسب مال میانداخته، خود سبب آن بوده است كه روزی چنین جنگی بین یونان و ایران درگیر شود. به محض اینكه یونانیان كسی چون اسكندر را پیدا كردند كه بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این كار برخاستند.

اسكندر، بی مقاومتی، از هلسپونت (تنگه داردانل در دریای مرمره بین یونان و ترکیه کنونی، م) گذشت، لشکر او از نگاه آسیاییان ناچیز بود: 30 هزار پیاده و پنج هزار سواره *. لشکرایران که عبارت از 40 هزار نفر بود كوشید تا اسكندر را در کنار رود گرانیكوس متوقف سازد. در این نبرد، یونانیان 115 نفر، و ایرانیان 20  هزار نفركشته دادند (144). اسكندر تا مدت یك سال رو به جنوب و خاور پیش میآمد و بعضی شهرها را میگرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود میآوردند. در این اثنا، داریوش سوم لشکری 600 هزار نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود. او برای عبور كردن چنین سپاهی از پلی كه با كشتی ها بر روی فرات بسته بودند، پنچ روز وقت صرف نمود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سیصد شتر حمل میكرد (145). چون دو لشكر در ایسوس (جنوب شرق ترکیه کنونی، مرز سوریه کنونی، -م) به یكدیگر برخوردند، اسكندر بیش از 30 هزار مرد جنگی نداشت. اما داریوش، با همه تیره بختی و نادانی که ممکن است سرنوشت، آدمی را دچار آن کند، میدانی را برای جنگ برگزیده بود كه جز معدودی از سپاه بیشمار وی نمیتوانستند به كارزار برخیزند و باقی سربازان بیكار ماندند. چون آتش جنگ فرو نشست، معلوم شد كه یونانیان 450 كشته داده اند و از ایرانیان 110 هزار نفر كشته شده كه بیشتر آنان در بلبشوی فرار به قتل رسیده بودند. اسكندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی كه از اجساد سربازان ایران ساخته شده بود، از رودی گذشت (146). داریوش زن، مادر، دو دختر، ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان ایرانی چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان یونانی درشگفتی مانده اند. او به این بس كرد كه یكی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفته كوینتوس كورتیوس (مورخ یونانی، احتمالا سده یکم م، -م) باور داشته باشیم، باید بگوییم كه مادر داریوش به قدری اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد، آن اندازه چیز نخورد تا اینکه درگذشت (147).

پس از آن، فاتح جوان مقدونی، برای آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر كند، با فراغ خاطری كه متهورانه می نمود، آرام گرفت. او نمیخواست پیش از آنكه پیروزی های خود را سروسامانی بدهد و خط ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم سازد، از جائی كه به آن رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شكل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم كردند. اسكندر با خوشرویی پیشكشی های ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، كه خشایارشا از روی بی تدبیری خراب كرده بود، تعمیر كنند. این خود، مایه خوشحالی و خرسندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد**، یکی از دختران خود را به او تزویج كند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد. او گفت که درمقابل، چیزی از اسكندر نمیخواهد جز این كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنیون، فرمانده دوم ارتش یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت كه «اگر من به جای اسكندر بودم با كمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با كمال شرافتمندی خود را از تصادف شكست مصیبت باری كه ممكن است پیش بیاید دور نگاه میداشتم». اسكندر كه این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمنیون بودم چنین میكردم ». ولی، چون وی پارمنیون نبود واسكندر بود، در جواب داریوش گفت كه پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، یعنی اسكندر، فعلا آنچه را که داریوش به او پیشنهاد می كند در تصرف دارد و هر آن بخواهد میتواند دختر شاهنشاه ایران را به همسری خویش انتخاب كند. داریوش چون دانست كه امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آورو بی ملاحظه ای نیست، با كمال بی میلی، به گرد آوردن سپاهی پر شمار تر از سپاه نخستین برخاست.

تا آن زمان اسكندر بر صور (در لبنان کنونی، م) مسلط شده و مصر را به املاك خویش افزوده بود. پس از آن او بازمتوجه امپراتوری بزرگ ایران شد و رسیدن به شهرهای دور آن را وجهه همت خویش قرار داد. لشكریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند و اسكندر، بی مقاومتی، بر آن مستولی شد. سپس بسرعت به جانب تخت جمشید به راه افتاد تا اینکه نگهبانان خزانه شاهنشاهی فرصت غارت آن را نداشته باشند. در اینجا اسكندر كاری كرد كه در زندگی پر از كارهای باشكوه وی لكه ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینكه، طبق روایات، برای فرو نشاندن آتش هوس یكی از معشوقه های خود به نام تائیس*** و با وجود نظر مخالف پارمنیون، به كاخ های پرسپولیس آتش زد و به سپاهیان خود پروانه غارت  شهر را داد. پس از آنكه دل لشكریان خود را با اموال غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود .

داریوش از ولایات پارس، و بویژه ولایات خاوری، قشونی به شمار یك میلیون نفر فراهم آورده بود (148)، كه مركب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، كاپادوكیاییان، باكتریاییان، سغدیان ، آراخوسیاییان، سكاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند و به چرخ های ارابه هاشان داس هایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند. آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را میكرد كه در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع كند. اسكندر با هفت هزار سوار و 40 هزارپیاده در گوگمل (نزدیکی اربیل امروز در کردستان، م) با این مخلوط ناهمرنگ و بی نظام برخورد و نبرد درگرفت. اسکندر با برتری سلاح، شجاعت  و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف  یك روز شیرازه سپاه داریوش را از هم بگسلد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش كشتند. اسكندر، از قاتلان شاه ایران هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مانند دیگرشاهان هخامنشی به خاك سپرده شود و این خود بیشتر سبب شد كه ایرانیان نیكخویی و جوانمردی او را بپسندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسكندر كارهای ایران را به سامان رسانید و آن را یكی از استان های دولت مقدونیه ساخت. آنگاه پادگان نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت و به جانب هند رهسپار شد.

ادامه دارد

————————-

زیرنویس ها:

* تیتوس یوسفوس، مورخ رومی-یهودی سده یکم میگوید: «همه آنان که در آسیا بودند، باور داشتند که مقدونیان بخاطر ازدحام لشکریان ایران با آنها به جنگ بر نخواهند خاست» (143).
** این رقم احتمالا برابر با 60 میلیون دلار با ارزش قرن بیستم است.
*** پلوتارک، کوینتیوس کورتیوس و دیودوروس با این روایت موافق اند، اما با اینهمه باید نسبت به این داستان تردید معینی هم داشت.
**** شهری در حدود صد کیلومتری آربلا (عراق کنونی، م) که نام خود را به این نبرد داده است.

———————————–

منابع:

140-1. Dhalla, 100-1
140-2. Rawlinson, iii, 2440 400
141. Maspero, 715
142. Aman, Anabasis of Alexander, I, IS
143. Josephus, Antiquities, XI, viii, 3
144. Arrian, I, 16
145. Quintus Curtius, III, 17
146. Arrian, II, II, 13; Plutarch, Life of Alexander, ch. 20
147. Quintus Cunius, X, 17; CAH, vi, 369
148. Plutarch, Alexander, ch. 31; Arrian, III,8… ادامه خواندن

علم و هنر در ایران باستان

نقشه ناتمام مجتمع تخت جمشید (منبع: ویکی پدیا)

پزشكی – خرده هنرها – مقبره های كوروش و داریوش – كاخ های تخت جمشید (پرسپولیس) – نقش دیواری تیراندازان – ارزیابی هنر ایرانی

(بخش ششم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

چنین به نظر میرسد كه ایرانیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند بودند و علوم را همچون كالاهایی میدانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذیر بود. گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهده مزدبگیران و طبقات پست اجتماع میگذاشتند و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب میشمردند. شعر را، بیش از آنكه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی میشنیدند. با درگذشت خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

پزشكی در ابتدا وظیفه موبدان بود. آنان چنین می پنداشتند كه شیطان 999 99 بیماری آفریده و هر یك از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سِحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجه بیماران، توجه به دعاها و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار كه اگر چشم زخم و ورد سودی نداشته باشد، بی زیان است و مریض را نمیكشد در حالیکه درباره داروها نمیتوان چنین گفت (128). باوجود این، در آن هنگام كه ثروت ایران زیاد شد، فن پزشكی غیر دینی رواج پیدا كرد. چنان بود كه در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشكان و جراحان پیدا شد. مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین میكرد – این كاری بود كه قانون حمورابی نیز پیش از آن كرده بود (129). پزشکان روحانیان را میبایستی به طور رایگان معالجه كنند؛ درست همانگونه كه در میان ما هنوز معمول است که پزشكان تازه كار حرفه خود را با معالجه مهاجران و انسان های فقیربرای یکی دو سال آغاز میكردند، در میان ایرانیان نیزهر پزشكی، در آغاز كار خود، ناچار بود حرفه خود را ابتدا در بدن کافران و خارجیان آزمایش كند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:

«ای مقدس دادار گیتی جسمانی، آن كه مزداپرست است (مزدیَسنا، -م) و میخواهد هنر پزشكی را بیاموزد، آیا نخست در پرستش کاران اهورامزدا آزمایش كند یا در دیوپرستان (دیویَسنا، -م)؟ پس اهورامزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دیوپرستان آزمایش كند. نخست یك دیوپرست را جراحی كند؛ اگر او بمیرد، دیوپرست دوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، دیوپرست سوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، او (كه میخواهد پزشك بشود، -م) تا ابد ناقابل (برای كار پزشكی، -م) است. (در آن صورت، -م) او را هرگز نگذارید که یک مزدا پرست را معالجه کند… اما اگر او یك دیوپرست را جراحی كند، و او (بیمار، م) بهبودی یابد، و او دیوپرست دوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، و او دیوپرست سوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، پس او آزموده است تا ابد. پس او به خواهش خود میتواند مزداپرستان را معالجه کند و جراحی کند»(130).

چون ایرانیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهی خویش كرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای كاری جز جنگ و كشتار، كفایت نمیكرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمده توجه آنها به چیزی بود كه از خارج ایران زمین وارد میشد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهده هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی كه در داخل خاك ایشان به سر میبردند، میگذاشتند و پولی را كه برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از كشورهای تابع خود فراهم میكردند. خانه های زیبا و باغ های خرم و عالی داشتند كه گاهی به صورت شكارگاه و محل نگاهداری مجموعه های گوناگون جانوران در میآمد. در خانه های خود اثاثیه گرانبها جمع آوری می كردند، از قبیل میزهایی كه روپوش طلا و نقره داشت، یا با این دو فلز گرانبها منبت كاری شده بود؛ و تخت هایی كه روپوش های عالی آنها را از كشورهای دیگر وارد میكردند؛ و فرشهای نرمی كه همه گونه رنگ های زمین و آسمان بر آنها دیده میشد و كف اتاق های خود را با آن مفروش میكردند (131). در جام های زرین شراب مینوشیدند و میزها و تاقچه های اتاق را با گلدان های ساخت بیگانگان می آراستند * (132). آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت میبردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفش های مرصع میساختند. مردان نیز به زیورآلات علاقمند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد میكردند، ولی فیروزه را از كان های ایران به دست میآوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مُهرهای خود را تهیه میكردند. سنگ های گرانبها را به صورت های عجیب و غریب میتراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمیآوردند. شاه بر تخت زرینی می نشست كه آسمانه طلایی بر بالای آن بود و پایه های زرین داشت  (133).

تنها در هنر معماری بود كه ایرانیان شیوه خاصی برای خود داشتند. در روزگار كوروش، داریوش اول، و خشایارشای اول، گورها و كاخ هایی ساخته اند كه باستانشناسان مقدار كمی از آنها را از خاك بیرون آورده اند؛ پس از این نیز دو مورخ خستگی ناپذیر – یعنی بیل و كلنگ – چیزهایی را برای ما كشف خواهند كرد كه مایه افزایش حس قدرشناسی ما نسبت به هنر ایرانی خواهد بود (** و 134). اسكندر، برخلاف آنچه که در تخت جمشید كرد، با بزرگواری خاصی قبر كوروش را در پاسارگاد برای ما باقی گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صحن مسطح وبرهنه ای میگذرد كه روزگاری كاخ كوروش و پسر دیوانه اش بر آن سر به فلك كشیده بود. از آن كاخ ها، جز چند ستون شكسته كه اینجا و آنجا پراكنده شده، یا سر در و سرپنجره ای كه نقش برجسته كوروش بر آنها دیده میشود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیكی این صحن، بر دشت مجاور آن، مقبره كوروش دیده میشود، كه اثر گذشت بیست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ این مقبرۀ سنگی ساده كه شكل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیك به یازده متر، بر روی سكویی از سنگ قرار گرفته است؛ شك نیست كه این اثر تاریخی بلندتر از آنچه اكنون مینماید بوده و پایه ای متناسب با بزرگی خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی پیرایه به نظر میرسد و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشته این ساختمان میاندازد كه از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است. سنگ های شكسته و فرو ریخته تنها ما را به این فكر میاندازد كه اجسام بی جان، در مقابل دست اندازی های روزگار، بسیار بیش از آدمیزاد ایستادگی به خرج میدهند. چون مقدار زیادی از این بنا به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیكی تخت جمشید، به «نقش رستم» میرسیم كه در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل كوه كنده شده و دهانه آن به صورتی است كه چون شخص آن را می بیند، به جای دهانه مقبره، مدخل كاخی در نظر وی مجسم میشود. در كنار در كه زیاد بلند نیست، چهار ستون باریك با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجسته اشخاصی دیده میشود كه مردم كشورهای تابع ایران را نمایش میدهند؛ چنان است كه گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورامزدا و ماه است، بر تختی برداشته اند. فكری كه در ساختن این نقش برجسته به كار رفته و همچنین طریقه اجرای آن، از سادگی و ظرافت حكایت میكند.

بناهای باستانی دیگر ایرانی كه از آسیب جنگها، چپاول ها، دزدی ها و اثر مخرب آب و هوا در ظرف مدت دو هزار سال رسته وبرجای مانده، خرابه های كاخ های سلطنتی است. نخستین شاهان ایرانی در اكباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند كه تا زمان پولیبیوس (مورخ یونانی دوره هلنیسم، حوالی 150 ق م، م) برپا بود و اكنون هیچ نشانه ای از آنها برجای نمانده است. باشكوه ترین آثار ایران باستان، كه در این اواخر بتدریج از زیر خاك رازدار و ممسك بیرون آمده، پلكان های سنگی و صفه ها و ستون های تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش كبیر، و شاهانی كه پس از وی آمدند، كاخ هایی بنا نهادند تا بدین وسیله، مدتی را كه پس از آن نامشان فراموش میشد درازتر كنند. این پلكان های بزرگ و باشكوهی كه شخص را از زمین هموار به بالای پشته ای كه كاخ ها بر آن ساخته شده میرساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، ایرانیان این شكل ساختن پله را از پلكان های مخصوص برج ها یا «زیگورات» های بین النهرین اقتباس كرده بودند، ولی پلكان های تخت جمشید منحصر به خود آن است؛ به این معنی كه به اندازه ای وسیع و بالارفتن از آنها آنقدرآسان است كه ده سوار میتوانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند *** (135). این پله ها همچون مدخل باشكوهی است و ما را به صفه میرساند كه میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصد متر طول و سیصد متر عرض دارد و كاخ های شاهی را بر روی آن ساخته بودند ****.  در آنجا كه پله ها از دو طرف به یكدیگر میرسد، دروازه سنگی بزرگی دیده میشود كه در دو طرف آن، دو مجسمه گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت ترین آثار باز مانده هنر آشوری را نمایش میدهد. در طرف راست این دروازه، شاهكار بناهای ایرانی قرار دارد كه به نام «كاخ چهل منار» خوانده میشود (نام سابق و محلی تخت جمشید و یا پرسپولیس، -م) و آن تالار بزرگی بوده است كه به زمان خشایارشای اول ساخته شده و با اتاق های متصل به آن، مساحتی در حدود 9000 متر مربع را فرا میگرفته است. اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت كه این كاخ از معبد پهناور كرنك (مصر باستان، -م) و از هر كلیسای اروپایی، جز كلیسای میلان، بزرگتر بوده است (138). برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله های دیگری میگذریم كه در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی كوتاهی قرار دارد و بر آنها نقش های برجسته بسیار عالی دیده میشود كه بهترین نقش های برجسته ای است كه تا كنون در ایران به دست آمده است (139). از هفتاد و دو ستونی كه در كاخ خشایارشا برپا بوده، اكنون در میان ویرانه ها، هنوز سیزده تای آنها پا برجاست و مانند تنه درختان خرما در میان واحه ای خشك، وحشت آور به نظر میرسد. این ستون های شكسته از آن دسته از كارهای بشری به شمار میرود كه تقریباً به سرحد كمال رسیده، از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است و ارتفاع غیر متعارفی برابر با نوزده متر دارد. تنه این ستون ها چهل و هشت ترك ناودانی دارد، و پایه آنها به صورت كاسه زنگی است كه برگ های وارونه آنها را پوشانیده است. سرستون ها غالباً شكل گل های پیچیده «ایونی» (یونانی شرقی و باستان، -م) را دارد و بر بالای آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است كه فَرَسب های سقف (اعضای افقی معماری روی ستون و در ها، -م) بر روی آنها قرار میگرفته است. شك نیست كه فرسب های سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شكننده، كه از یكدیگر فاصله زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته سنگ های بزرگ پیشانی را نداشته اند. دور درها و پنجره ها را با سنگ سیاه صیقلی ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت. دیوارها آجری بود ولی، با سفال های لعابدار خوشرنگ و درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستون ها، مجردی ها و پله ها از سنگ آهكی سفید زیبا یا مرمر كبود و سخت است. پشت «چهل منار»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته است. از این تالار، جز یك ستون و باقیمانده ای که حدود خارجی آن را نشان میدهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو كاخ زیباترین بناهایی باشد كه در جهان باستان و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است.

اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش كاخ هایی ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن كاخ ها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعاب دار پوشانده بودند. در ضمن كاوش های شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده كه به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان ویژه شاهنشاه را نمایش میدهد. ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر میرسد كه این تیراندازان با شكوه، بیش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته اند تا در جشنی درباری شركت كنند. آنها جامه هایی بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب میكند؛ پیچ و خم موهای سر و رویشان مایه شگفتی میشود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه های خود را كه نشانه منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته اند. نقاشی و پیكرتراشی، در شوش و سایرپایتخت های ایران هنر های وابسته به معماری بوده و خدمتگزار آن بوده اند. به همین جهت، بیشتر مجسمه ها كار دست هنرمندانی بود كه برای همین كار، آنان را از آشور، بابل و یونان به ایران آورده بودند (140).

در خصوص هنر ایرانی چیزی را میتوان گفت كه شاید برای هر هنر دیگر نیز چنان بوده است و آن اینكه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شكل خارجی قبر كوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستون های باریك نظیر ستون های آشوری است كه آنها را تكمیل كرده اند؛ ردیف بندی ستون ها و نقش- برجسته ها، خود، گواهی میدهد كه از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شكل جانوران همچون مرضی است كه از نینوا و بابل به پارس سرایت كرده بود. ولی آنچه مایه امتیاز هنر ایرانی است و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماری های دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف در یک هماهنگی با یكدیگر بوده است؛ سلیقه اشرافی ایرانی به ستونهای هولناك و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و از تركیب آنها، درخشندگی، رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و كاخ ها كه به گوش یونانیان میرسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم میشد؛ سیاحان پركار و سیاستمداران وفادار یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خود خبرهایی میبردند كه مایه تحریك احساساتشان میشد و آنان را به رقابت با ایران برمی انگیخت. به این ترتیب بود كه یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمه سر و گردن جانوران را، كه در كاخ های پرسپولیس بر روی ستون های بلند و باریك قرار داشت، تغییر شكل دادند و سرستونهای صاف و بی پیرایه ستونهای ایونی خود را ساختند. آنگاه با كاستن از بلندی ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند كه تحمل فرسب های سنگی یا چوبیی را كه بر روی آنها میگذاشتند داشته باشد. حق این است كه بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یك گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمین های خاور نزدیك، كه در شرف خواب مرگ آلود هزار ساله بودند، خود را آماده آن میكردند كه میراث باستانی خویش را به پای یونان بریزند.

ادامه دارد

——————————–

زیرنویس ها:

*یکی از این گلدان ها که در نمایشگاه بین المللی هنر ایران در لندن (سال 1931) به نمایش گذاشته شد، دارای نوشته ای حکاکی شده است که نشان میدهد متعلق به اردشیر دوم بوده است.

** یک هیئت اکتشافی انستیتوی خاورشناسی دانشگاه شیکاگو در حال حاضر (هنگام تالیف کتاب، اوایل قرن بیستم، م) تحت سرپرستی دکتر جیمز برستد مشغول حفریات در تخت جمشید است. در ژانویه 1931 این هیئت مجسمه هائی را ازخاک بیرون آورد که تعدادش برابر با کل مجسمه های ایرانی است که تا کنون یافت شده اند.

***به گفته فرگوسون این پله ها «عالی ترین نمونه پرواز و خزیده پلکان به بالا در تمام جهان هستند».

**** زیر این صفه سیستمی پیچیده عبارت از چاه های زهکشی یافت شده که قطر هرکدام بیش از یک و نیم متر بوده و اغلب از وسط تخته سنگ ها گذشته اند.

منابع:

127. Strabo, XV, iii, 18
128. Darmesteter, i, p. !xxx
129. Vend. VII, vii, 4If
130. Ibid., 36-40
131. Rawlinson, iii, 135
132. N. Y. Times, Jan. 6, 1931
133. Dhalla, 176, 195, 256; Rawlinson, iii, 234
134. N. Y. Times, Jan. 23, 1933
135· Dhalla, 153-4
136. Rawlinson, iii, 178
137. N. Y. Times, July 28, 1931
138. Fergusson, History of Architecture, i, 198-9; Rawlinson, iii, 198
139. Breasted in N. Y. Times, March 9,1932
140. CAH, iv, 104… ادامه خواندن

 آداب و اخلاق ایرانیان

پریسا، مادر اردشیر و «ملکه مادر» یک دوره از امپراتوری
هخامنشی ایران

خشونت و بزرگواری – قانون پاكیزگی – گناهان جسمانی – دوشیزگان و مردان عزب – ازدواج – زنان – كودكان – اندیشه ایرانیان در باره تعلیم و تربیت

(بخش پنجم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

آنچه مایه شگفتی میشود این است كه مردم ماد و پارس، با وجود دینی كه داشتند، تا چه حد بیرحم بودند. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در كتیبه بیستون چنین میگوید: «فرورتیش (دومین شاه ماد، -م) دستگیر شد. او را نزد من آوردند. گوش ها و بینی و زبان او را بریدم و چشم های او را درآوردم. او را در دربارم به غل و زنجیر كردند تا همه مردم او را ببینند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آویختم… و اهورامزدا یاری خود را به من عطا كرد. به اراده اهورامزدا قشون من بر قشون شورشگر پیروز شد و چیترتخم (سیترانکاخارا، نام سرداری شورشگر از سرزمین سارگات، -م) را گرفته نزد من آوردند. من گوش ها و بینی او را بریدم و چشم های او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجیر داشتند و تمام مردم او را دیدند بعد به امر من او را مصلوب كردند» (95). داستان هایی كه پلوتارك (مورخ یونان باستان، -م) در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی كه به فرمان وی صورت گرفته، نقل میكند، نمونه های خونینی از اخلاق شاهان ایران را در دوره اخیر آنان نشان میدهد. بر كسانی كه خیانت میورزیدند هیچ گونه رحمت و شفقتی روا نمیداشتند: اینگونه اشخاص و پیشوایان ایشان را به دار می آویختند. پیروانشان را چون بنده میفروختند، شهرهایشان را چپاول میكردند، پسرانشان را اخته میساختند و دخترانشان را به حرم ها میفروختند (96).

ولی عدالت و حق روا نمی دارد كه در باره یك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود. فضیلت چیزی نیست كه مانند اخبار تاریخی روایت شود، و نیكان و پاكان، مانند ملت های خوشبخت، تاریخی ندارند. حتی شاهان نیز، در پاره ای از موارد، از خود اخلاق نیك نشان میدادند، تا جائیکه یونانیان ملحد نیز بزرگواری این شاهان را اعتراف میکردند. آنان چون پیمانی میبستند، به آن پایدار میماندند و به این می بالیدند كه هرگز وعده ای را كه داده اند، نمی شكنند (97). آنچه از تاریخ ایرانیان باید با ستایش و تحسین ذكر شود این است كه به ندرت اتفاق میافتاد كه فردی ایرانی برای جنگ با ایرانیان به مزدوری گرفته شود؛ در صورتی كه هر كس میتوانست یونانیان را برای جنگ علیه خود يونانيان اجیر كند*  (98).

برخلاف آنچه از خواندن تاریخ آمیخته به خون و آهن به نظر میرسد، باید گفت كه اخلاق و رفتارایرانیان نرم تر از آن بوده است. آنها در گفتارشان آزاد و صریح، گشاده دست، خون گرم و مهمان نواز بودند (99). در رعایت آداب معاشرت، آنها تقریباً به اندازه چینی ها حساسیت داشتند. چون دو فرد هم مقام به هم میرسیدند، لب همدیگر را میبوسیدند؛ و اگر كسی به شخصی بلند مرتبه تر از خود برمیخورد، پشت دو تا میكرد و به او احترام میگذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونه خود را برای بوسیدن پیش میآوردند؛ برای مردم متعارف، تواضع مختصری كافی بود (100). چیز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند میشمردند؛ بینی گرفتن وآب دهان انداختن درمقابل دیگران را بد میدانستند (101). تا زمان خشایارشا، درخوردن و نوشیدن سادگی بسیار داشتند. جز یك بار در روز خوراك نمیخوردند و جز آب خالص چیز دیگری نمی نوشیدند (102). پاكیزگی را، پس از زندگی، بزرگترین نعمت میدانستند و چنان می پنداشتند كه انجام دادن كار نیكو با دست ناپاك ارزشی ندارد، چرا که «اگرچه چیزی کوچک قادر به پاک کردن پلیدی انسان نیست،» («میکرب ها»؟) «اما فرشتگان نیز در آن صورت به پیکر او حلول نکنند» (103). كسانی را كه سبب پخش بیماری های واگیر میشدند، سخت كیفر میدادند. در جشن ها، همه مردم با لباس های پاك سفیدی حاضر میشدند (104). در شریعت اوستا، مانند دو شریعت برهمایی و موسوی، آداب و رسوم بسیاری در مورد تطهیر و جلوگیری از پلیدی موجود بود. در كتاب مقدس زرتشت، فصل های طولانی هست كه همه از قواعد مخصوص شستشو و پاكی جسم و جان بحث میكنند (105). در این كتاب آمده است كه چیدن ناخن و مو، نفس دادن از دهان، همه، پلیدی است و هر ایرانی فرزانه بایداز آنها پرهیز كند، مگر اینكه قبلا آنها را پاك كرده باشد (106).

كیفر گناهان جسمانی در شریعت زرتشت، مانند شریعت یهودی، بسیار سخت بود. استمنا را با شلاق زدن مجازات میكردند؛ كیفر لواط و زنا آن بود كه زن یا مردی را كه مرتكب چنین گونه اعمال میشدند «بكشند، زیرا آنها بیشتر از مار خزنده و گرگ زوزه كش مستحق كشتن هستند» (107). اما از آنچه در اینجا از نوشته های هرودوت نقل میكنیم معلوم میشود كه، طبق معمول، میان گفتار و كردار تفاوت بوده است. گفته هرودوت چنین است: «ایرانیان ربودن زنان را به وسیله زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان میدانند؛ ولی پس از ربوده شدن زنی، در فكر انتقام بودن، كار احمقان است و آنان را از یاد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به این كار مایل نباشند، هرگز كسی نمیتواند آنان را برباید» (108). و در جای دیگر میگوید «ایرانیان بچه بازی را از یونانیان آموخته اند» (109). اگر چه نمیشود همیشه به گفته این راوی بزرگ تاریخ اعتماد كرد، از درجه سرزنش هائی كه «اوستا» درباره عمل لواط میكند، میتوان تا حدی گفته هرودوت را درک کرد. اوستا در چند جا تكرار میكند كه این کار قابل آمرزش نیست و «هیچ چیز آن را پاك نمیكند» (110).

البته شریعت زرتشت چنان نبود كه بی زوج ماندن دوشیزگان و پسران را تشویق کند، ولی تعدد زوجات و اختیار كردن همخوابگان (صیغه، -م) مجاز شمرده میشد. در جامعه ای كه اساس آن بر سپاهیگری و نیروی نظامی قرار دارد، احتیاج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زیادتر شود. اوستا چنین میگوید: «مردی كه زن دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه خانواده ای را سرپرستی میكند از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه پسران فراوان دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و آنکه ثروت دارد از آنکه ندارد بسیار برتر است» (111). اینها همه معیار هائی هست كه تا حد زیادی مقام اجتماعی افراد متعارف ملت های مختلف را تعیین میكنند. بنا به این معیار ها، خانواده مقدس ترین سازمان اجتماعی به شمار میرود. زرتشت از اهورامزدا پرسیده بود: «ای آفریننده مقدس جهان جسمانی، دومین جائی که زمین در آن احساس خوشی میکند، کجاست؟» پس اهورامزدا گفته بود: «… جائی كه مردی مومن بر آن خانه ای بسازد كه در آن موبدی باشد و دارای گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسیار باشد، و پس از آن، گاو و گوسفند رشد کند، زن رشد کند، کودک رشد کند و هر نعمت زندگی رشد کند» (112). حیوانات و مخصوصاً سگ، جزء جدائی ناپذیر خانواده به شمار میرفت، همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسی نیز چنین بود. اگر جانوری آبستن بود و جایی نداشت، بر نزدیكترین خانواده واجب بود كه از آن پرستاری كند (113). اگر كسی خوراك فاسد یا بسیار داغ به سگی میخورانید، به او كیفر سخت میدادند؛ هر كس «ماده سگی را، كه سه سگ با او نزدیكی كرده بود، میزد» با هزار و چهارصد تازیانه مجازات میشد (114). گاو نر را، به واسطه نیروی بارور كردن فراوانی كه داشت، احترام میكردند، و برای ماده گاو دعاها و قربانیهای خاص داشتند (115).

چو ن فرزندان به سن رشد میرسیدند، والدین اسباب كار زناشویی ایشان را فراهم میساختند. دامنه انتخاب همسر وسیع بود. ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر نیز روایت شده است (116). صیغه معمولا کار ثروتمندان بود. اعیان و اشراف هر گز بدون همراه بردن دسته ای از این زنان به جنگ نمیرفتند (117). شمار كنیزان حرم شاهی را، در دوره های متأخر شاهنشاهی، میان 329 و 360 گفته اند، چه در آن زمان عادت بر این جاری شده بود كه جز در مورد زنان بسیار زیبا، هیچ زنی از زنان حرم دوبار همخوابه شاهنشاه نمیشد (118).

در ایرانِ زرتشتی ، زنان، همان گونه كه عادت پیشینیان بود، منزلتی عالی داشتند: با كمال آزادی و با روی گشاده در میان مردم آمد و شد میكردند؛ صاحب ملك و زمین میشدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و میتوانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، یا به وكالت از طرف وی، به كارهای مربوط به او رسیدگی كنند. پس از داریوش، مقام زن، مخصوصاً در میان طبقه ثروتمندان تنزل پیدا كرد. زنان فقیر، چون برای كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ كردند، ولی در مورد زنان دیگر، گوشه نشینی زمان حیض، كه برایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا كرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فرا گرفت و این امر خود، مبنای «پرده پوشی» (حجاب، -م) در میان مسلمانان به شمار میرود. زنان طبقات بالای اجتماع جرئت آن را نداشتند كه جز درتخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمیشد كه آشكارا بامردان آمیزش كنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش هایی كه از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زن دیده نمیشود و نامی از ایشان به نظر نمیرسد. كنیزكان صیغه، آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجۀ خود پذیرایی كنند. زنان حرم شاهی، حتی در دوره های اخیر (امپرتوری هخامنشی، -م) نیز در دربار تسلط فراوان داشتند و در توطئه چینی با خواجه سرایان، و در طرح ریزی شیوه های خشونت با شاهان رقابت میكردند** (119).

فرزند داشتن نیز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگی و آبرومندی بود. پسران برای پدران خود سود اقتصادی داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه میخوردند. ولی دختران طرف توجه نبودند، چه آنگاه که به خانه ای، جز خانواده خود، میرفتند، كسانی، جز پدرانشان، از ایشان بهره مند میشدند. از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یكی این است كه: «پدران از خدا آرزوی فرزند دختر نمیکنند و فرشتگان دختران را از نعمت هایی كه خدا به آدمی بخشیده، به شمار نمیآورند» (120). پادشاه هر سال برای پدرانی كه پسران متعدد داشتند، هدایایی میفرستاد – تو گویی بهای خون آن فرزندان را که ممکن بود در جنگ کشته شوند، از پیش میپرداخت (121). زنان شوهردار یا دوشیزگانی را كه از راه زنا باردار میشدند و در صدد سقط جنین بر نمیآمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه انداختن در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت (122). یكی از تفسیرهای زرتشتی قدیم به نام «بندهشن»، وسایل جلوگیری از باردار شدن را ذكر کرده، ولی مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است. از جمله مطالبی كه در آن كتاب آمده، یكی هم این است: «درباره زاد و ولد و تناسل در كتاب مقدس چنین آمده است كه چون زن از حیض پاك شود، تا ده شبانه روز آماده آن است كه چون با مردی نزدیكی كند، باردار شود (123).

فرزندان تا سن پنج سالگی تحت ولایت و سرپرستی مادر، و از پنج تا هفت سالگی تحت سرپرستی پدر بودند و در سن هفت سالگی به مدرسه داخل میشدند. آموزش و تعلیم غالباً منحصر به پسران اعیان و ثروتمندان بود و این كار معمولا به دست موبدان صورت میگرفت. یكی از اصول رایج آن بود كه محل مدرسه نزدیك بازار نباشد تا دروغ، دشنام و تزویری كه در آنجا رایج است، مایه تباهی كودكان نشود (124). كتابهای درسی عبارت از اوستا و شرح های آن بود. مواد درسی شامل مسائل دینی، پزشکی و حقوقی میشد. درس را از راه سپردن به حافظه فرا میگرفتند و بندهای طویل را با آواز بلند میخواندند (125). پسران طبقات پایین اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چیز را میآموختند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی (126). برای فرزندان اشراف تعلیمات عالی تا سن بیست یا بیست و چهار سالگی ادامه می یافت. بعضی از آنها تعلیمات مخصوصی میدیدند تا برای فرمانداری استانها و تصدی مشاغل دولتی آماده شوند. ولی آنچه برای همه مشترك بود، فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگی دانشجویان در مدارس عالی بسیار دشوار بود. شاگردان صبح زود بیدار میشدند، مسافت زیادی را میدویدند، بر اسبان سركش سوار میشدند و به سرعت میتاختنند. از كارهای دیگر این مدارس، شنا، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزی و درختكاری و پیمودن مسافت های دراز در گرمای شدید تابستان یا سرمای جانگزای زمستان بود. آنان را چنان پرورش میدادند كه بتوانند تغییرات و سختی های اقلیم را بخوبی تحمل كنند، با خوراك ابتدائی و ساده بسازند و، بی آنكه لباس و سلاحشان تر شود، از رودخانه ها بگذرند (127). این گونه تعلیمات طوری بوده است كه گویا میتوانست در لحظاتی كه فردریش نیچه (فیلسوف آلمانی  قرن نوزدهم، م) تنوع و رخشندگی فرهنگ و تمدن یونان قدیم را فراموش میکرد، اسباب سرور خاطر او را فراهم آورد.

ادامه دارد

—————————————-

منابع:

  1. Harper, Literature, 181
  2. Dhalla, 250-1
  3. Herodotus, IX, 109; Rawlinson, iii, 170
  4. Ibid., iii, 518, 524
  5. Ibid., 170
  6. Strabo, XV, iii, 20
  7. Dhalla, 2ZI
  8. Herodotus, I, 80; Xenophon, CyrDpaedia, I, ii, 8; VIII, viii, 9; Strabo, XV, iii, 18; Rawlinson, iii, Z 36
  9. Dhalla, 155; Dawson, 36-7
  10. Dhalla, 119, 190-1
  11. E.g., Vend. IX
  12. Darmesteter, i, p. lxxviii
  13. Vend. VIII, 61-5
  14. I,4
  15. I, 135
  16. Vend. VIII, v, 3z; vi, z7
  17. Strabo, XV, iii, 17; Vend. IV, iii, 47
  18. Ibid., iii, I
  19. XV, ii, 20f
    114. XX, i, 4; XV, iv, 50-1
  20. XXI, i, I
  21. Maspero, 588. These cases were apparently confined to the Magi
  22. Herodotus, VII, 83; IX, 76; Rawlinson, iii, 138
  23. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
  24. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 111,
    1. Plutarch, Artaxerxes, Lives, iii, 463-6
  25. Dhalla, 70-1
  26. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
  27. Vend. XV, 9-11; XVI, 1-2
  28. Bundahis, XVI, I, I, in Dawson, 156
  29. Venkateswara, 177; Dhalla, 125
  30. Ibid., 83-5; Dawson, 151
  31. Herodotus, I, 136
  32. Strabo, XV, iii, 18
  33. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
  34. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 222, 237
  35. Dhalla, 70-1
  36. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
  37. Vend. XV, 9-12; XVI, 1-2
  38. Bundahis, XVI, 1, 2, in Dawson, 156
  39. Venkateswara, 177; Dhalla, 125
  40. Ibid., 83-5; Dawson, 151
  41. Herodotus, I, 136
  42. Strabo, XV, iii, 18

زیرنویس ها:

*هنگامیکه ایرانیان در «گرانیکوس» با اسکندر میجنگیدند، تقریبا همه «سربازان ایران» مزدوران یونانی بودند. در نبرد «ایسوس» مرکز جبهه ایران عبارت از 30 هزار مزدور یونانی بود (98).

** استاتیرا برای (همسرش، -م) اردشیر دوم پیوسته یک نمونه عالی ملکه بود. اما مادر اردشیر، پریسا (و یا پریزاد، -م) از روی حسد به استاتیرا زهر داد و اردشیر را راضی کرد که با دختر خود آتوسا ازدواج کند. او همچنین با اردشیر بر سر مرگ و زندگی یکی از خواجگان حرم تاس بازی نمود و چون برنده شد، دستور داد آن خواجه را زنده زنده پوست بکنند. وقتی که اردشیر دستور اعدام یک سرباز کاریائی (کاریا، منطقه ساحلی دریای اژه در ترکیه کنونی، -م) را داد، پریسا دستور اردشیر را چنین تغییر داد که آن سرباز را برای ده روز به قفسه ای ببندند، چشمانش را درآورند و به گوش هایش سُرب گداخته بریزند تا بمیرد (119).

ادامه خواندن

اخلاق زرتشتی

پارسیانآدمی میدان جنگ خیر و شر است – آتش جاودانی – جهنم، اعراف و بهشت – آئین مهر پرستی –
مغان

(بخش چهارم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

برج خاموشان، یزد

چون پیروان دین زرتشت جهان را به صورت میدان مبارزه میان خیر و شر تصور میكردند، با این طرز تصور خویش، در دنیای باور های مردم خود محركی نیرومند و مافوق طبیعت ایجاد کردند تا اشخاص به كار نیك تشویق شوند و در عمل هم پایبند نیکوکاری باشند. آنها نفس بشری ر ا نیز، مانند صحنه جهان، نبردگاه آئین و اخلاق زرتشتی ارواح پاك با ارواح پلید میدانستند. به این ترتیب، هر كس در نظر ایشان سربازی بود كه خواه نا خواه و با هر كار كه به آن برمیخواست یا از آن خودداری میکرد، در صف اهورامزدا و یا اهریمن میجنگید. با این فرض كه انسان برای رسیدن به منش نیك محتاج به تكیه گاهی فوق طبیعی است، باید گفت كه جنبه اخلاقی دین زرتشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه دینی و الهی آن است. این طرز تصور به زندگی روزانه آدمی شرافت و مفهومی میبخشد، چیزی كه دید قرون وسطائی نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتوانی تصور میكرد، و یا دیدگاه معاصر كه انسان راچیزی مانند دستگاهی اتوماتیک تصور میكند، چندان نمیتوانند به آن نائل شود. طبق تعلیمات زرتشت، انسان، مانند پیاده صحنه شطرنج نیست كه درجنگی جهانگیر تماشاگری بی اراده باشد، بلكه انسان آزادی اراده دارد، چه اهورامزدا چنان خواسته است كه انسان ها شخصیت های مستقلی باشند تا با فكر و اندیشه خود كار كنند و با كمال آزادی یا در طریق روشنائی و یا در طریق دروغ گام نهند. در حالیکه اهریمن، خود، دروغ مجسم و جانداراست و هر دروغگو و فریبكار، بنده و خدمتگزار وی به شمار میرود .

از این طرز تصور كلی، قانون اخلاقیِ مفصل و در عین حال ساده ای به وجود آمد. این طرز فکر بر این قاعده طلایی تكیه داشت كه: «تنها كسی نیکوکارست كه آنچه را بر خود روا نمیدارد، بر دیگران نیز روا ندارد»[1]. اوستا میگوید انسان سه وظیفه دارد: «یكی اینكه دشمن خود را دوست كند؛ دیگر اینكه آدم پلید را پاكیزه سازد؛ و سوم اینكه نادان را دانا گرداند»[2]. بزرگترین فضیلت تقواست و بلافاصله پس از آن، شرف و درستی در كردار و گفتار است.

در میان ایرانیان رباخواری رایج نبوده ولی آنها باز پس دادن وام را امری واجب و حتی مقدس میشمردند[3]. در آئین اوستا (مانند شریعت یهود) بدترین همه گناهان كفر و الحاد بود. از روی تنبیه های سختی كه درباره ملحدان اجرا می شد میتوان حدس زد كه شك در دین درمیان ایرانیان وجود داشته است. كسانی را كه از دین باز میگشتند بدون درنگ اعدام مینمودند[4]. بخشندگی و مهربانی كه پروردگار همه را به آن فرمان داده بود، عملا شامل حال كفار، یعنی بیگانگان، نمی شد، چه آنان گروه کم ارزش تری از مردم تصور می شدند كه اهورامزدا تنها محبت سرزمین خودشان را به دلشان انداخته بود تا از هجوم و حمله بر ایران زمین غافل بمانند. به گفته هرودوت، ایرانیان «خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین میدانستند» و چنان باور داشتند كه ملت های دیگر به آن اندازه به كمال نزدیكترند كه مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین ایران نزدیكتر باشد و «بدترین مردم كسانی هستند كه نسبت به دیگران از ایران دورترند[5]».  این سخنان نغمه هایی را به خاطر میآورد كه این روزها نیز به گوش میخورد و تقریباً همه ملت ها چنین تصوری دارند.

چون دینداری و تقوا بزرگترین فضیلت بود، نخستین وظیفه آدمی در زندگی آن بود كه خدا را بپرستد، پاکی پیشه کند،  قربانی دهد و نماز بگزارد. در ایرانِ زرتشتی روا نبود كه معبد بسازند یا بت بتراشند، بلكه قربانگاههای مقدسی را در قله تپه ها، کاخ ها و یا مرکز شهر ها برپا میکردند و برای ادای احترام به اهورامزدا و یا مقدسات پائین تر از وی، بر بالای آنها آتش میافروختند.

خود آتش نیز به عنوان خدایی پرستش میشد و آن را به نام «آتر» (آتور، آدور، آذر، -م) مینامیدند و عقیده داشتند كه خدای آتش فرزند خدای روشنایی است. آتشدان مركز اجتماع خانواده بود. آنها سعی داشتند كه آتش خانوادگی هیچگاه خاموش نشود و این كار یكی از واجبات دین به شمار میرفت. آتش خاموشی ناپذیرآسمان، یعنی خورشید را به عنوان مظهر تجسد یافته اهورامزدا یا میترا پرستش میكردند. این درست مثل كاری بود كه اخناتون (یکی از فراعنه مصر باستان، -م) در مصر كرد و پرستش خورشید را رواج داد. در كتاب مقدس زرتشتیان چنین آمده است كه: «خورشید بامدادی باید كه تا نیمروز ستایش شود، خورشید نیمروز را باید كه تا هنگام پسین ستایش كنند و خورشید پسین تا شامگاه ستایش شود… و آنان كه به بزرگداشت خورشید بر نخیزند، كارهای نیكشان در آن روز به حساب نخواهد آمد»[6] برای خورشید، آتش و اهورامزدا، چیزهای گوناگون، از قبیل گل و نان و میوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر و گوزن، و در زمان های قدیمتر، مانند ملت های دیگر، آدمیزاد را قربانی میكردند[7].  تنها بوی قربانی ها مخصوص خدایان بود. گوشت آنها نصیب موبدان و پرستش کاران می شد؛ چه، بنا به گفته موبدان، خدایان جز روح قربانی به چیزی احتیاج ندارند[8]. عادت قدیم آریایی كه عبارت از تقدیم كردن شیره مستی آور «هاومه» به خدایان بود، پس از ظهور دین زرتشتی نیز تا مدت درازی باقی ماند، گر چه خود زرتشت این عادت را ناخوش داشت و نامی از آن در اوستا نیامده است. موبدان مقداری از این شراب را می چشیدند و بازمانده آن را میان مؤمنان كه برای ادای نماز جمع شده بودند، تقسیم میكردند[9]. در آن هنگام كه فقر مانع آن بود كه مردم چنین قربانی های اشتها آوری به خدایان پیشكش كنند، از راه دعا و نماز به خدایان تقرب میجستند. اهورامزدا نیز، مانند یهوه، حمد و ثنا را دوست داشت و آن را می پذیرفت. به همین جهت، برای بندگان مؤمن فهرست باشكوهی از صفات و نیكی های خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد كمال علاقه ایرانیان بود[10]. هیچ ایرانی پارسا كه با تقوا و راستکاری زندگی كرده بود…

«… از روبه رو شدن با مرگ باكی نداشت. این مطلب، خود، یكی از رازهای نهفته دین و دینداری است. چنان عقیده داشتند كه «اِست ویهاد»، خدای مرگ، هركسی را درهرجا كه باشد خواهد یافت. وی همچون جوینده مطمئنی است كه «هیچ انسانی فانی نمیتواند از چنگ او بگریزد، حتی كسانی كه مانند افراسیاب تُرك به زیر زمین پناه برده بودند، از او درامان نماندند. وی برای خود قصری آهنین در زیرزمین به بلندی هزار قامت آدمی ساخته و صدها ستون در آن به كار داشته بود. در آن قصر، ماه و خورشید و ستارگانی ساخته بود كه بر بالای آن میگشتند و مانند روز آن را روشن نگاه میداشتند. افراسیاب در آنجا هر چه میخواست، میكرد و زندگی را به خوشی میگذرانید. اما او نیز با آن همه قدرت و جادوی خود نتوانست كه از دست «است-ویهاد» بگریزد و جان به سلامت برد… نیز كسی كه این زمین گرد و پهناور را حفر کند، كه كرانه های آن بسیار دور است، و مانند ضحاك در خاور و باختر عالم در جستجوی زندگی ابدی تلاش كند، هرگز نتیجه ای به دست نخواهد آورد: وی، با همه قوت و قدرتی كه داشت، نتوانست از چنگ «است-ویهاد» فرار کند. «است-ویهاد» غافلگیر و پنهانی به دیدار همه كس میآید و از هیچ كس مدح و ثنا نمی پذیرد، گول نمیخورد، به هیچ كس ابقا نمیكند و جان همه را میستاند»[11].

و چون اساس دین بر آن است كه با وعده و وعید همراه باشد و بیم و امید هر دو موثر باشد، یک ایرانی نمیتوانست از مرگ نهراسد مگر آنکه همچون سربازی پایدار در صف طرفداران اهورامزدا جنگیده باشد. در ماورای مرگ، كه ترسناك ترین معما به شمار میرفت، دوزخ، اعراف و بهشت وجود داشت. همه ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلی بگذرند كه پلید و پاكیزه را ازیكدیگر جدا میكرد: ارواح پاكیزه در آن طرف پل به «سرزمین سرود» فرود میآمدند و «دوشیزه زیبا و نیرومندی با سینه و پستان برآمده» به آنان خوشآمد میگفت، و در آن جایگاه جاودانه با اهورامزدا در نعمت و خوشبختی به سر میبردند. ولی ارواح پلید نمیتوانستند از این پل بگذرند، بلکه در گودال های دوزخ سرازیر میشدند. هر چه آنان بیشتر گناه ورزیده بودند، گودال دوزخی آنان ژرف تر بود[12]. این دوزخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت كه بنا بر غالب ادیان باستانی تر، همه مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو میرفتند. نه، دوزخ در آئین زرتشت گودال تاریك و ترسناكی بود كه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه میدیدند[13]. اگر نیكی های كسی بر بدی های او می چربید، آن اندازه شكنجه میدید كه از گناهان پاك شود و اگر گناه فراوان و كار نیك كم داشت، دوازده هزار سال عذاب میدید و پس از آن به آسمان بالا میرفت[14]. بنا به عقیده زرتشتیان، پایان جهان نزدیك است و ظهور زرتشت آغاز دوره پایانی سه هزارساله جهان است. پس از آنكه درفاصله های زمانی مختلف سه پیغمبر از تبار زرتشت ظهور کردند و تعلیمات او را در سراسر جهان منتشر ساختند، روز بازپسین فرا میرسد. دوره حکمرانی اهورامزدا سر میرسد و اهریمن و تمام نیروهای بدی وی از میان میرود. در آن هنگام ارواح پاكیزه زندگی تازه ای را، در جهانی كه خالی از شر، تاریكی، درد و رنج است، آغاز میكنند[15]. «مردگان برمیخیزند و جان به تن های مرده و نفس به سینه ها باز میگردد… سراسر عالم مادی از پیری و مرگ، تباهی و انقراض رهایی مییابد و برای همیشه چنین میماند»[16] 

در اینجا نیز، مانند «کتاب مردگان» مصری به تهدید روز وحشتناک رستاخیز و حساب و کتاب برمیخوریم. به نظر میرسد كه این اندیشه روز محشر، در آن زمان كه ایرانیان بر فلسطین تسلط پیدا كردند، به یهودیان انتقال پیدا كرده باشد. این خود وسیله بسیار مؤثری بود كه كودكان را میترسانید تا پیوسته زیر فرمان پدر و مادر خویش باشند. از آنجا که یكی از هدف های دین است كه وظیفه دشوار اطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسان تر سازد، باید قبول كنیم كه موبدان دین زرتشتی در وضع قواعد و اصول دین خود مهارت فراوان نشان داده اند. به طور كلی باید گفت كه دین زرتشتی دینی عالی بود كه نسبت به سایر دین های معاصر، با خود كمتر جنبه جنگ طلبی و خونخواری و یا بت پرستی و خرافه جویی داشت و به همین جهت روا نبود كه به این زودی از جهان برافتد.

در زمان داریوش اول، این دین مدتی نماینده معنوی ملتی بود كه در اوج عزت و اقتدار خویش به سرمی برد. ولی مردم، بیش از آنكه دوستدار منطق باشند، به شعر عشق می ورزند و اگر اساطیر و افسانه هایی در كار نباشد، ملت ها از میان میروند. به همین جهت بود كه میترا (مهر، -م) و آناهیتا (ناهید، -م) ، خدای خورشید و ماه و خدای رویش و حاصلخیزی و تناسل و روابط جنسی نیز برای خود پرستندگانی داشتند و در كنار اهورامزدا خدای رسمی باقی ماندند. اسامی آنها در زمان اردشیر دوم دوباره در نوشته های سلطنتی پیدا شد. از آن به بعد نام میترا روز به روز بزرگتر و نیرومندتر میشد و نام اهورامزدا رو به زوال میرفت. در سده های نخست میلادی پرستش میترا، خدای جوان و زیبا، كه برگرد صورت او هاله ای از نور تصویر میشد و نماینده یكی بودن اصل قدیمی آن با خورشید به شمار میرفت، در سراسر امپراتوری روم رواج یافت. انتشار همین آیین مهرپرستی بود كه سبب برپا داشتن کریسمس (عید میلاد مسیح، -م) در میان مسیحیان گردید. (کریسمس اصلا یک جشن خورشیدی به مناسبت دگرگشت زمستان، دراز شدن روز و چیرگی خورشید بر تاریکی بود).

اگر زرتشت فناناپذیر میبود، در آن هنگام كه مجسمه های آناهیتا و یا آفرودیت ایرانی را، چند قرن پس ازوفات خود، در بسیاری از شهرهای شاهنشاهی ایران میدید، بسیار شرمنده میشد[17]. نیز بدون شك بر وی سخت ناگوار میبود كه ببیند بسیاری از كتاب هائی که او آورده بود، از سوی مغان و بزرگان دین به صورت طلسم هایی برای شفای بیماران و اسباب غیب گویی و جادو درآورده شده اند[18].

پس از مرگ زرتشت، دستگاه كهن مذهبی «مردان خردمند» یا مغان و موبدان همان گونه بر وی و تعلیماتش مسلط شدند و با وی همان كاری كردند كه روحانیان همه مذاهب، در پایان كار، با زندیقان و گردنكشان میكنند و آنان را در تعلیمات و اصول دین خود جذب و حل میكنند. در این مورد هم آنها  ابتدا زرتشت را وارد سلسله مغان كردند و پس از آن وی را به دست فراموشی سپردند[19]. آن مغان با زهد و تحمل سختی و بس كردن به یك زن و پیروی از صدها آداب و شعایر مقدس و خودداری از خوردن گوشت و قناعت كردن به لباس های ساده و دور از خودنمایی چنان شدند كه حتی در نظر بیگانگان و از جمله یونانیان، به حكمت اشتهار پیدا كردند و تأثیر كلام و نفوذ نامحدودی نسبت به هموطنان خود به دست آوردند. شاهان ایرانی شاگرد ایشان بودند و تا با آنان مشورت نمیكردند، به كارهای مهم بر نمیخاستند. مغان به چند طبقه قسمت میشدند. طبقات بالا «مردان خردمند» بودند و طبقات پایین تر به كارهای غیبگویی، جادوگری و ستاره بینی و تعبیر خواب میپرداختند.[20] كلمه انگلیسی
‘Magic’
كه به معنی جادوگری است، از نام آنان مشتق شده است. عناصر زرتشتی دین پارسی-ایرانی سال به سال رو به زوال بود. گرچه در زمان سلسله ساسانیان (651 -226 میلادی) این دین از نو رونقی پیدا كرد، حمله مسلمانان و تركان به ایران به كلی آن را از میان برد. اكنون آیین زرتشتی جز در میان گروه اندكی در ایران و نزدیك  به نودهزار پارسیان هندوستان (در اوایل قرن بیستم، م)، در جای دیگر دیده نمیشود. این مردم باقیمانده، با كمال اخلاص، كتاب های مقدس خود را حفظ میكنند و به مطالعه و تحقیق در آنها میپردازند. آتش و آب و خاك و باد را به عنوان چیزهای مقدس ستایش میكنند و برای آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمین یا سوخته شدن در هوا، سبب پلیدشدن خاك و هوا نشوند، آنها را در «برج های خاموشان» به اختیار مرغان شكاری میگذارند. این زرتشتیان اخلاق عالی و سجایای نیكو دارند و خود گواه زنده ای هستند بر اینكه دین زرتشتی چه تأثیر بزرگی در تكامل تمدن نوع بشر داشته است.

ادامه دارد. در بخش بعدی: علم و هنر در ایران باستان

[1] Dawson, 125

اما یسنا (46، 6) میگوید «بدکار کسی است که با بدکاران نیک رفتار کند». آثار روح بخش به ندرت دور از تناقض هستند.

[2] Shayast-Ia-Shayast, XX, 6, in Dawson, 13 1

[3] Vend. IV, I

[4] Ibid., XVI, iii, 18

[5] Herdotous, I, 134

[6] Shayast-Ia-Shayast, VII, 6, 7, I, in Dawson, 36-7

[7] Westermarck, Morals, ii, 434; HerodotuS, VII, 114; Rawlinson, iii, 350n

[8] Strabo, XV, iii, 13; Maspero, 59z-4

[9] Reinach (1930), 73; Rawlinson, ii, 338

[10] The “Ormuzd” Vast, in Darmesteter, ii, 21

[11] Nask VIII, 58-73, in Darmesteter, i, 380-1

[12] Vend., XIX, v, 27-34; Vast 22; Yasna LI, 15; Maspero, 590

[13] Yasna XLV, 7

[14] Dawson, 246-7

[15] Ibid., 256f.

[16] Ibid., 250-3

[17] CAH, iv, 211

[18] Cf., e.g., Darmesteter, i, pp. lxxii-iii

[19] CAH, iv, 209

[20] Dhalla, 201, 218; Maspero, 595



ادامه خواندن

زرتشت

سنگ-تصویر خیالی زرتشت، سوریه

زرتشت

ظهور پیامبر – دین ایران پیش از زرتشت – كتاب مقدس پارسی ها – اهورمزدا – ارواح پاك و ارواح پلید – مبارزه میان آنها برای تسلط بر جهان

(بخش چهارم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

بنا بر اساطیر ایرانی، چندین قرن قبل از میلاد مسیح، پیامبری در «آیریانا وئجو» (ایران – وئجه، -م)، یعنی «وطن آریایی ها»، پیداشد. مردم او این پیامبر را زاراتوسترا (زرتشت، زردشت، -م) می نامیدند.  ولی یونانیان کم حوصله، چون از تلفظ املای این نام پیامبر«بدوی ها» عاجز بودند، نام وی را به صورت زور- آسترس تلفظ میكردند. اندیشه او آسمانی بود. از دیدگاه او فرشته نگاهبان وی به درون گیاه «هومه» رفت و با شیره ای كه از آن گرفته بود، به تن موبدی كه قربانی مقدس میكرد درآمد. در همین زمان شعاعی از جلال آسمانی به سینه دختری فرود آمد كه نسَب عالی و شریفی داشت. آن موبد با آن دختر همبستر شد، و دو زندانی تنهای ایشان، یعنی فرشته و شعاع، درهم آمیختند و از آن میان زرتشت به وجود آمد[1]. در همان روز كه زرتشت متولد شد به صدای بلند خندید. ارواح پلیدی كه برگرد هر موجود زنده ای جمع میشوند، هراسناک و پریشان شدند و ازنزد وی گریختند[2]. چون سخت دوستدار حكمت و عدالت بود، خود را از اجتماع مردم بیرون كشید، در تنهایی كوهستان زندگی میكرد و خوراكش پنیر و میوه های زمین بود. شیطان خواست تا وی را بفریبد، ولی كامیاب نشد. سینه اش را به ضرب خنجر دریدند و اندرون وی را با سرب گداخته پركردند، ولی زرتشت لب به شكایت نگشود و از ایمان به اهورامزدا، پروردگار نور وخدای بزرگ، دست بر نداشت. اهورامزدا بر وی ظاهر شد و كتاب اوستا، یا «كتاب معرفت و دانش»، را در كف وی گذاشت و به او فرمان داد كه آن را برای مردم بخواند و پند دهد. مدت درازی همه او را ریشخند میكردند و آزارش میدادند، تا اینكه شاهزاده ای ایرانی، به نام ویشتاسپ یاهیشتاسپ، سخنان وی را شنید، فریفته آنها شد و وعده كرد كه دین تازه را میان مردم پراكنده سازد. به این ترتیب بود كه دین زرتشتى  در جهان پیدا شد. زرتشت خود مدت درازی زیست، تا اینكه برقی از آسمان بر او زد و آن پیغمبر به آسمان صعود نمود[3].

نمیتوان گفت كه چه اندازه از این داستان راست است؛ ممكن است یوشعی همانند یوشع بنی اسرائیل وی را كشف كرده باشد. یونانیان معتقد بودند كه وی شخصیتی تاریخی است و زمان وی را 5500 سال قبل از زمان خود میدانستند[4]. بروسوس بابلی زمان وی را نزدیكتر و تاریخ 2000 ق م میداند[5]. اما آن دسته از مورخان جدید كه به وجود او عقیده دارند تاریخ حیات وی را میان قرن های دهم و ششم قبل از میلاد میدانند*[6]. در آن هنگام كه زرتشت در میان اجداد پارسی ها و ماد ها ظهور كرد، دریافت كه مردم او جانوران[7]، نیاکان خود[8] ، زمین، خاک و آفتاب را میپرستند – چیزی که با دین هندوان عصر ودایی اشتراك فراوانی داشت. بزرگترین خدایان در این آئین پیش از زرتشتى، میترا خداوند خورشید، آناهیتا الهه زمین و حاصلخیزی و هومه گاو خدایی بود كه مرده و دوباره زنده شده و خون خود را، همچون نوشابه ای كه حیات جاودانی می آورد، به فرزندان آدم بخشیده بود. پرستش این خدا در نزد ایرانیان باستان چنان بود كه آنان هنگام آئین های خود شیره مستی آور «هومه» را مینوشیدند و آن گیاهی بود كه بر دامنه كوه های آنان می رویید[9]. زرتشت را این خدایان ابتدایی و شعایر میخوارگی ناخوش آمد و بر ضد مغان یا مجوسان یعنی كاهنانی كه به این خدایان نماز میگزاردند و برای آنها قربانی میكردند، قیام كرد و با شجاعتی كه از شجاعت معاصران وی – عاموس و اشعیا – كمتر نبود، اعلان كرد كه در جهان جز خدای یگانه، یعنی اهورامزدا، پروردگار آسمان و روشنی، خدای دیگری نیست و خدایان دیگر مظهر وی و پرتوی از صفات او هستند. شاید داریوش اول كه مذهب زرتشت را پذیرفت، چنین باور یافت كه این دین میتواند الهام بخش ملت و مایه تقویت بنیان حكومت وی باشد. به همین جهت، از همان زمان كه داریوش به تخت سلطنت نشست، به جنگ با كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قدیم پرداخت و دین زرتشتى را دین رسمی دولتی قرار داد.

كتاب مقدس دین زرتشتى مجموعه ای است از كتاب  هائی (کتاب = نسک به فارسی باستان، -م)  كه یاران و مریدان پیغمبر گفته ها و دعاهای وی را در آن جمع آوری كرده بودند و پیروان متأخر وی به آن نام «اوستا» داده اند. بخاطر اشتباه یک دانشمند در دنیای غرب این کتاب ها را «زند- اوستا» مینامند.**[10]. آنچه که برای خواننده معاصرغیر ایرانی مایه وحشت میشود این است كه به وی گفته شود مجلدات بزرگی از «اوستا» كه بر جای مانده – اگر چه از «كتاب مقدس» ما (انجیل، -م) كوچكتر است – خود جزء بسیار كوچكی است از آنچه خداوند او به پیامبر خود زردشت به صورت وحی فرستاده بود.***[11]

آنچه از كتاب كهن اوستا بر جای مانده، درنظر بیگانگان و كوته فكران، همچون معجون پریشانی از دعاها، سرودها، افسا نه ها، آئین های دینی و قوانین اخلاقی جلوه گر میشود كه در جاهای مختلف آن زبانی زیبا، ارزش هایی اخلاقی، ایمانی راسخ و تقوایی شعرگونه به آن رونق خاصی بخشیده و نماینده اخلاص بدون شائبه و بلندی اخلاقی و تقوایی است كه به صورتی غنایی جلوه گر میشود. مانند كتاب «عهد قدیم» مسیحیان، تألیف اوستا شكل التقاطی دارد و گزیده ها را در آن جمع كرده اند. کسی كه به مطالعه آن بپردازد، در خلال آن، خدایان و حتی گاهی كلمات و جمله های كتاب هندی «ریگ – ودا» را می یابد، به حدی كه بعضی از دانشمندان هندی چنان عقیده دارند كه «اوستا» وحی اهورمزدا نیست، بلكه از كتب وداها اقتباس شده است[12]. در جاهای دیگری از «اوستا» فقراتی دیده میشود كه ریشه بابلی دارد، مانند فقرات مربوط به آفرینش جهان در شش مرحله (آسمانها، آبها، زمین، گیاهان، جانوران، انسان)، پیدا شدن همه افراد آدمی از یك پدر و یك مادر، آفرینش بهشتی بر روی زمین[13]، خشمگین شدن آفریدگار بر آفریده های خود و عزم كردن وی بر آنكه توفانی بر آنان مسلط سازد[14] تا جز گروه اندكی، همه را نابود سازد. ولی عناصر خالص ایرانی كتاب به اندازه ای فراوان است كه مجموع آن رنگ كلا ایرانی پیدا میكند. فكر اساسی در آن ثنویت عالم (دوگانگی آفریدگار و اهریمن، خوب و بد، سیاه و سفید، روشنائی و تاریکی، -م) است و اینكه در جهان مدت دوازده هزار سال میان اهورامزدا و شیطان، به نام اهریمن، مبارزه درگیر بوده است: بزرگترین فضیلت ها پاكی ودرستی است كه به آدمی زندگی جاودانی میبخشد. مردگان را نباید، مانند یونانیان و هندیان «هرزه»، به گور كنند یا بسوزانند، بلكه باید آنها را به حال خود گذارند تا طعمه سگان و پرندگان شكاری شوند.

خدای زرتشت، در ابتدای كار، همان «گردون همه آسمانها» بود. اهورامزدا «سقف جامد آسمان را به جای لباس بر خود پوشیده… و پیكر او روشنی و جلال اعلاست، و ماه و خورشید دو چشم اوست.»[15] در زمانهای متأخر كه دین از دست پیغمبران خارج شد و در اختیار سیاستمداران قرار گرفت، خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای تصویر گردید كه عظمت هولناكی دارد. اهورامزدا را كه آفریننده و حاکم جهان بود، گروهی مقدسات پایین تر از وی در كارِگرداندن جهان دستیاری میكردند كه درابتدا آنها را به صورت اشكال و نیروهای طبیعی مانند آب و آتش و خورشید و ماه و باد و باران تصور میكردند. بزرگترین كاری كه به دست زرتشت انجام گرفت آن بود كه خدای خود را به صورتی معرفی میكرد كه برتر از همه این چیزهاست – همانند آنچه در كتاب ایوب است :

«از تو میپرسم، ای اهورا، براستی مرا از آن آگاه فرما. كیست نگهدارنده این زمین در پائین و سپهر (در بالا) كه به سوی نشیب فرود نیاید؟ كیست آفریننده آب و گیاه؟ كیست كه به باد و ابر تندروی آموخت؟ كیست، ای اهورامزدا، ای آفریننده منش پاك؟»[16]

مقصود از این «منش پاك» عقل انسانی نیست، بلكه حكمت الهی است، كه تقریباً با «لوگوس» یا آفریدگار فرقی ندارد، و اهورمزدا آن را وسیله آفرینش كائنات قرار میدهد. (دارمستتر بر آن است که «منش پاک» تعبیر شبه عارفانه ای از «ذهن (لوگوس) خداوندی» در اندیشه فیلون اسکندریه (فیلسوف یهودی هلنی در سده نخست میلادی، -م) در باره «کلام الهی» است. از این جهت دارمستتر تاریخ یسنه را مربوط به قرن نخست ق م میشمارد.[17]

زرتشت برای اهورامزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر میشمارد كه عبارتند است از: نور، منش پاك، راستی، قدرت، تقوا، خیر، فنا ناپذیری. ولی پیروان وی، چون به شرك و پرستیدن خدایان متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشا سپندان» و یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند كه این امشاسپندان در زیر نظر اهورامزدا جهان را می آفرینند و بر آن تسلط دارند. به این ترتیب بود كه یكتاپرستی عالی مؤسس این دین، در میان مردم، به صورت شرك درآمد. این همان كاری است كه بعد ها در دین مسیحی نیز صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان نیز به فرشتگان معتقد بودند و چنان می پنداشتند كه هر كس، از زن و مرد و خرد و كلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد. دینداران چنان باور داشتند كه در كنار این فرشتگان و قدیسان جاودانی كه آدمی را در آراستن خود به فضایل و رهبری دستگیری میكنند، هفت دیو (شیطان) یا روح پلید نیز در فضا در پروازند و پیوسته بر آنند كه انسان را به گناه ورزیدن و جنایت كردن وادارند و همیشه با اهورامزدا و مظاهر حق و نیكی در حال جنگ به سر میبرند. سر دسته این شیاطین انگرهمئینیوه، یا اهریمن فرمانروای تاریكی و حاكم بر عالم سفلا و نخستین نمونه شیطان پر كاری است كه ظاهراً یهودیان آن را از پارسیان اقتباس كرده و همچون میراثی به جهان مسیحیت انتقال داده اند. برای آوردن مثالی برای پركاری اهریمن، باید گفت كه در زندگی، آفریننده مارها و حشرات موذی و ملخ و مورچه و زمستان و تاریكی و جنایت و گناه و لواط و حیض و آفات دیگر را همین شیطان میدانسته اند. همین ابداعات شیطان سبب خراب شدن بهشتی شد كه اهورامزدا، در آغاز آفرینش جهان، پدر و مادر نوع بشر را در آن منزل داده بود[18]. چنین به نظر میرسد كه زرتشت به این ارواح پلید همچون خدایان باطل می نگریسته و در واقع آنها را جسد خرافی نیروهای مجردی میدانسته كه سد راه پیشرفت آدمی میشوند. ولی پیروان وی آسان تر آن دیدند كه این نیروها را به صورت موجودات زنده تصور كنند و به اندازه ای در شخصیت دادن به آنها مبالغه كردند كه پس از مدتی، شمارشیاطین و دیوها در دین ایرانیان به چندین میلیون بالغ شد[19].

آنچه زرتشت آورده بود، در آغاز كار، به اندیشه یكتاپرستی بسیار نزدیك بود. حتی در آن زمان كه اهریمن و ارواح وارد این دین شد، به اندازه ای كه دین مسیحی با شیاطین و فرشتگان خود از توحید حكایت می كند، آیین زرتشت نیز نماینده توحید بود. در دین مسیحی ابتدایی، همان گونه كه تعصب و خشكی عبرانی و فلسفه یونان قابل ملاحظه است، تأثیر ثنویت و تقابل خیر و شر و اهورامزدا و اهریمن ایرانی نیز جلب توجه میكند. شاید اندیشه دین زرتشتى  درباره خدای جهان چنان بوده است كه خاطر كسانی مانند ماثیو آرنولد (شاعر و منقد انگلیسی سده نوزدهم، -م) را كه روح نقادی داشته و به جزئیات امور توجه میكرده اند، خرسند میساخته است. اهورامزدا در واقع نماد مجموع قوایی است كه در جهان برای برپاداشتن حق و عدالت در كارند و اخلاق فاضله جز از راه همكاری با این قوای خیر فراهم نمیشود. از این گذشته، ثنویت راهی میگشوده كه تناقضات و انحرافات از طریق حق را، كه هرگز فكر یكتاپرستی نمیتوانسته است مفسر آن باشد، به صورتی توجیه كنند. اینكه فقهای دین زرتشتى، مانند رازوران هند و فیلسوفان مدرسی اروپا، گاهی در این اصرار می ورزیدند[20] كه شر، در واقع و نفس الامر، وجود حقیقی ندارد و مجازی بیش نیست، در حقیقت برای آن بود كه دینی بسازند كه با نقشه ای كه مردم متوسط الحال پیش خود رسم میكنند و انتظار دارند پایان صحنه جهان به صورت اخلاقی باشد، سازگار درآید. به مردم چنان وعده میدادند كه صحنه پایانی زندگی در این عالم – برای آدم عادل و درستكار – با سعادت خاتمه پیدا میكند: پس از چهار دوره سه هزار ساله، كه در آنها غلبه گاهی با اهورامزداست و گاهی با اهریمن، در پایان كار، نیروی بدی شكست میخورد و از جهان بر میافتد، حق در همه جا پیروز میشود، و دیگر هرگز شر و فساد وجود نخواهد داشت. در آن زمان، نیكوكاران در بهشت به اهورامزدا میپیوندند و و پلیدان در تاریكی بیرون بهشت فرو میروند و خوراكشان جاودانه جز زهر مهلكی نخواهد بود[21].

ادامه دارد

زیرنویس ها:

* اگر ویشتاسب که دعوت او را قبول کرد همان پدر داریوش باشد، در آن صورت این نظریه بعدی محتمل ترین است.

** آنکتیل دوپرون، حوالی 1771 م، پیشوند «زند» را به نام این کتاب اضافه کرد، در حالیکه این تعبیر را ایرانیان صرفا به ترجمه و تفسیر ویژه ای از «اوستا» داده اند. ریشه نام «اوستا» نا روشن است. شاید هم این واژه مانند «وِدا» از ریشه آریایی «وید» به معنی «دانستن» است.

*** روایات ایرانی خبر از «اوستائی» وسیع شامل دوازده کتاب موسوم به «نسک ها» میدهند. بنا به همین منابع، این کتاب ها بخشی از اثری وسیعتر هستند. یکی از این نسک ها هنوز موجود است و «وندیداد» نامیده میشود. مابقی نسک ها فقط بصورت قطعات متونی مانند «دینکارت» (ويا دينكرد)  و «بوندهيش» باقی مانده اند. مورخان عرب از 12000 نوشته بر روی چرم گاو سخن گفته اند. بنا به روایتی مقدس، دو نسخه از این نوشته ها را خود شاهزاده ویشتاسب تحریر کرده است. نسخه ای دیگر هنگامی که اسکندر به تخت جمشید آتش زد، از بین رفته و نسخه بعدی را بنا به روایات ایرانی، یونانیان پیروزمند با خود به یونان برده و همه مضمون علمی آن را به یونانیان شرح داده اند. در سده سوم میلادی، وولگسوس پنجم که یکی از شاهان پارتی سلسله اشکانی بود ، دستور داد همه قطعات مکتوب و شفاهی اوستا که بین زرتشتیان رایج بود، جمع آوری شود. این مجموعه کتاب های مقدس زرتشتی در قرن چهارم تکمیل شده پایه رسمیت یافتن آئین زرتشتی در ایران شد، اما در سده هفتم در اثر فتوحات اسلامی دچار خطر جدید نابودی قرار گرفت.

قطعات موجود اوستا را شاید بتوان به پنج بخش تقسیم کرد:

یکم: یَسنَه ( و یا یَسَن) شامل چهل و پنج فصل («هات»، -م) از نیایش های موبدان زرتشتی و بیست و هقت قصل (هات 28 تا 54) که «گات ها» نامیده میشوند و شامل سخنان و پند های پیامبر اهورامزدا هستند.

دوم: ویسپِرَد عبارت از بیست و چهار فصل دیگر نیایش،

سوم: وِندیداد شامل احکام دینی و قضائی زرتشتیان که امروزه هم قواعد پارسیان زرتشتی را تشکیل میدهند.

چهارم: یَشت ها یعنی سرودهای پرستش و ستایش خدایان و فرشتگان که عبارت از بیست و یک سرود با مضمونی افسانه ای – تاریخی است و پایان هستی جهان را پیش بینی میکند، و بالاخره

پنجم: خرده اوستا یعنی اوستای کوچک که عبارت از سرود هایی برای موقعیت های گوناگون زندگی هستند.


[1] Maspero, 572f

[2] Vendidad, XIX, vi, 45

[3] Darmesteter, i, xxxvii; Encyc. Brit.,xxiii, 987

[4] Dawson, M. M., Ethical Religion of Zoroaster, xiv

[5] Rawlinson, ii, 323

[6] Edouard Meyer dates Zarathustra about 1000 B.C.; so also, Duncker and Hummel (Encyc. Brit., xxiii, 987; Dawson, xv); A. V. W. Jackson places him about 660-583 B.C. (Sarton, 61)

[7] Briffault, iii, 191

[8] Dhalla, 72

[9] Schneider, i, 333; CAR, iv, 1I0f; Rawlinson, ii, 323

[10] Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Rawlinson, ii, 322; Dhalla, 38f

[11]

[12] Darmesteter, xxvii, Gour, Sir Hari Singh, Spirit of Buddhism

[13] Vend. II, 4, z9, 41

[14] Ibid., 22-43

[15] Darmesteter, lxiii-iv

[16] Yasna, xliv, 4

[17] Darmesteter, lv, lxv

[18] Dawson, 5zf

[19] Encyc. Brit., xxiii, 988

[20] Dawson, 46

[21] Maspero, Passing, 583-4; Schneider, i, 336; Rawlinson, ii, 340… ادامه خواندن

هخامنشیان: آزمایشی در دولتداری

بازمانده های هگمتانه، اکباتانا

آزمایشی در دولتداری

(بخش سوم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

شاه – اشراف – سپاه – قانون – كیفری وحشیانه – پایتخت ھا – ایالات (ساتراپ نشینھا) – ھنر بزرگ مدیریت

زندگی ایران بیشتر از مسائل اقتصادی به سیاست و جنگ بستگی داشت و ثروت آن بر پایه قدرت بود، نه بر پایه صناعت. به همین جهت پایه های دستگاه دولتی متزلزل بود و دولت به جزیره كوچكی مینمود كه در وسط دریای وسیعی باشد وبر آن دریا حكومت كند، اگرچه این حكومت بنا و بنیادی طبیعی نداشته باشد. سازمان شاهنشاهی، كه بر این مجموعه تسلط داشت، از نیرومندترین سازمان ها و تقریباً منحصر به فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت که «خشاثرا» به معنی «جنگاور»* قرار داشت. چون شاهان دیگری در زیر فرمان او بودند، پادشاه ایران به نام «شاه شاهان» یا «شاهنشاه» خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی نداشت. تنها یونانیان شاهنشاه ایران را «باسیلئوس»، یعنی «شاه»، میخواندند[1]. قدرت مطلقه در دست شاه بود و سخنی كه از دهان وی بیرون میآمد كافی بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضیح، به كشتن دهد – و این راه و رسمی است كه بعضی از دیكتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته اند.

شاه گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش اجازه میداد که چنین فرمان های قتل صادر کنند[2]. حتی از میان اعیان مملكت، كسی را جرئت آن بود كه از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش كند. افكار عمومی، در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسی را، در برابر چشم وی، با تیر میزد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود میآورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش میكرد.[3] كسانی كه به امر شاه تنشان در زیر ضربه های تازیانه سیاه میشد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاری میكردند كه از یاد آنان غافل نمانده است.[4] اگر همه شاهان ایرانی روح پر نشاط و فعالیت كوروش و داریوش اول را داشتند، میتوانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهی. ولی شاهانی که پس از آن دو آمدند، بیشتر كارهای حكومت را به اعیان و اشراف زیردست خود و یا به خواجگان حرمسرا وا گذار میکردند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شكار میپرداختند[5]. كاخ سلطنتی پر از خواجه سرایانی بود كه از زنان حرم پاسبانی میكردند و شاهزادگان را تعلیم میدادند. آنها در آغاز هر دوره سلطنت جدید، دسیسه های فراوانی برمی انگیختند**.[6] شاه حق داشت كه از میان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشینی برگزیند، ولی غالبا مسئله جانشینی با قتل و انقلاب همراه بود.

این قدرت شاهنشاهی عملا به وسیله نیروی اعیان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطه میان دربار و مردم بودند، محدود میشد. عادت بر این شده بود كه شش خانواده ای كه با داریوش اول انقلاب كردند و بردیای غاصب را از میان برداشتند، امتیازات خاصی داشته باشند و در امور مهم كشور رأی آنان خواسته شود. بسیاری از بزرگان در كاخ شاهی حاضر میشدند و مجلسی تشكیل میدادند كه شاه غالباً به نظر مشورتی آنان اهمیت فراوان میداد. املاك اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان بخشیده بود و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج میداد، مرد جنگی و ساز و برگ فراهم می آوردند. این اشراف در املاك خود تسلط بی حد و حساب داشتند؛ مالیات میگرفتند، قانون میگذاشتند، دستگاه قضایی دراختیارشان بود و برای خود نیروهای مسلح نگاه میداشتند.[7]

سپاه پایه اساسی قدرت شاه و حكومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا میماند كه قدرت اعدام را در دست خود محفوظ نگاه دارد. تمام كسانی كه مزاج سالم داشتند و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازی در آیند.[8] یك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه یكی از آنان را از خدمت سربازی معاف دارند. شاه در مقابل این درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند. پدر دیگری چهار پسر خود را به میدان جنگ فرستاد و از خشایارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را برای رسیدگی به كارهای كشاورزی نزد او بازگذارند. به گفته هرودوت، شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند و هر پاره را در یك طرف راهی كه قشون از آن میگذشت آویختند.[9] (شاید هم هرودوت این سرگذشت را از پیرزنان شنیده بود). سپاهیان، در میان بانگ موزیك نظامی و فریاد تحسین مردمی كه سنشان از خدمت سربازی گذشته بود، به میدان جنگ رهسپار میشدند.

در راس سپاه گارد سلطنتی قرار داشت كه از دو هزار سواره و دو هزار پیاده تشكیل میشد. آنها همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسبانی شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسی و مادی تشكیل میشد كه به صورت دسته های ثابت در مراكز مهم استراتژیک كشور مستقر میشدند تا مایه آسایش مردم و برقراری امنیت باشند. ولی نیروی جنگی كامل مركب از دسته هایی بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهی بسیج میشدند، هر كدام به زبان خاص خود تكلم میكردند و با راه و رسم جنگاوری و سلاح مخصوص خویش به جنگ میپرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاح ها و ساز و برگ جنگ نیز اشكال مختلف داشت و در میان آنها تیر و كمان، شمشیر، زوبین، خنجر، سرنیزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاهخود، زره چرمی و زره آهنی دیده می شد. اسب و فیل، هر دو را در جنگ به كار میبردند. با ارتش، جارچیان، منشی ها، خواجه سرایان، زنان روسپی و معشوقه ها نیز به راه میافتادند و همراه آنان ارابه هایی حركت میكرد كه چرخ های آنها را با داس های بزرگ مسلح كرده بودند. این گونه لشكرهای جرار، كه شمار جنگاوران یكی از آنها در حمله خشیارشا به یک میلیون و 800 هزار نفر می رسید، هرگز یك وحدت كامل نداشتند و به همین جهت، هنگامی که نخستین علامات شكست آشكار میشد، به صورت گروه پریشان و بی سامانی در میآمدند. پیروزی چنین لشكری ناشی از فزونی شمار سربازان آن بر سربازان دشمن و هم ضمنا این بود كه آنها میتوانستند به آسانی جای كشتگان را در صف های جنگ پركنند. ولی هرگاه با سپاه منظمی روبه رو میشدند كه افراد آن به یك زبان سخن میگفتند و در تحت سازمان یكسان و منظمی میجنگیدند، ناچار شكست میخوردند. رمزشكست خوردن ایرانیان در جنگهای ماراتون و پلاته هم همین بود.

در چنین دولتی حق و قانون منحصر به اراده شاه و قدرت قشون بود. هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمیشد و هیچ سابقه و سنتی، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشی نداشت. ایرانی ها به آن فخر میكردند كه قوانین ایشان تغییرناپذیر است و وعده یا فرمان شاه به هیچ وجه نباید نقض شود. تصمیمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحی و الهامی بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل میشود. به این ترتیب، قانون مملكت عنوان مشیت الهی را داشت و سرپیچی از آن سرپیچی از فرمان و خواست الهی به شمار میرفت. قوه عالیه قضایی در اختیار شخص شاه بود، ولی شاه غالباً عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار میكرد. پس از آن، دادگاه عالی بود، كه از هفت قاضی تشكیل میشد. پایین تر از آن، دادگاه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانین را كاهنان وضع میكردند و تا مدت درازی، كار رسیدگی به دعاوی نیز در اختیار ایشان بود. ولی، در زمان های متأخرتر، مردان و حتی زنانی جز از طبقه كاهنان به این گونه كارها رسیدگی میكردند. در دعاوی، جز آنها كه اهمیت فراوان داشت، غالباً ضمانت را می پذیرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصی پیروی میكردند. محاكم، همانگونه كه برای كیفر و جرایم نقدی حكم صادر میكردند، پاداش نیز میدادند و در هنگام رسیدگی به گناه متهم، كارهای نیك و خدمات او را نیز به حساب میآوردند. برای آنكه كار محاكمات قضایی به درازا نكشد، برای هر نوع مدافعه مدت معینی مقرر بود كه باید در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نیز به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میكردند، تا نزاعی كه میان ایشان است به وسیله داور و به صورت مسالمت آمیز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین طول و تفصیل پیدا كرد، گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند، كه مردم در كارهای قضایی با آنان مشورت میكردند و برای پیش بردن دعاوی خویش از ایشان كمك میگرفتند[10]. در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش بازجوئی سنگین نیز مرسوم بود[11]. برای جلوگیری از رشوه و پاك نگاه داشتن دستگاه قضایی از آن، دادن و گرفتن رشوه را از جنایت های بزرگ می شمردند و مجازات دهنده و گیرنده رشوه، هر دو، اعدام بود. كمبوجیه فرمان داد تا زنده زنده پوست یك قاضی فاسدی را كندند و بر کرسی قاضی در محكمه گستردند. آنگاه فرزند همان قاضی را بر مسند قضا نشانید تا پیوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه راست منحرف نشود[12].

بزه های کوچک را با پنج تا دویست ضربه شلاق کیفر میدادند. هر کس سگ چوپانی را مسموم میكرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت و هر كس دیگری را به خطا میكشت، مجازاتش نود ضربه تازیانه بود[13]. برای تأمین حقوق قضات غالباً به جای شلاق زدن جریمه نقدی گرفته میشد وهر ضربه شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله میكردند[14]. گناه های بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، بریدن  دست و پا، چشم كندن، یا به زندان افكندن و كشتن مجازات میكردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتی بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولی خیانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهی، نزدیك شدن با كنیزكان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی[15]، كیفر مرگ داشت. در این گونه حالات، متهم را ناچار میكردند كه زهر بنوشد یا او را به چهار میخ میكشیدند و یا به دار میآویختند (در حین دار كشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود)، سنگسارش میكردند و یا، جز سر، تمام بدن او را در خاك میكردند، یا سرش را میان دو سنگ بزرگ میكوفتند، یا به خاکستر داغ می انداختند و یا به مجازاتی به نام «دو کرجی» محکوم مینمودند كه عقل آدمی نمیتواند آن را باور كند.*** بعضی از این مجازات های وحشیانه قرن ها بعد به تركانی میراث گذاشته شد كه مدت ها بعد به سرزمین های مجاور مسلط شدند و به عنوان میراث، برای تمام بشریت بر جای ماند[16].

با این قوانین و این سپاه بود که شاه، از چند پایتخت خود، ایالات (ساتراپ نشین های) بیست گانه كشور را اداره میكرد: پایتخت اصلی در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپولیس (تخت جمشید، -م) اقامت میكرد؛ پایتخت تابستانی عبارت ازهمگتانه (اکباتان، -م) و معمولا شهر شوش، پایتخت عیلام قدیم بود – در همین شهر است كه تاریخ تمام خاورزمین باستانی جمع میشود و آغاز و انجام آن به یكدیگر پیوستگی پیدا میكند. یكی از امتیازات شوش این بود كه رسیدن به آن دشوار بود، ولی دور بودن آن از سایر پایتخت های شاهنشاهی، خود نقصی برای این شهر بود. اسكندر برای تسخیر این شهر ناچار شد بیش از سه هزار كیلومتر راهپیمایی كند، ولی برای فرونشاندن شورش لیدیا یا مصر سربازان او دوهزار و چهارصد كیلومتر را زیر پا گذاشتند. چون در آخر كار راه های بزرگ كاروان رو ساخته شد، یونانیان و رومیان به آسانی توانستند لشكرهای خود را بر سر آسیای باختری بریزند. در مقابل، باختر آسیا نیز، با معتقدات دینی خود، یونان و روم را تسخیر كرد. ایران به ساتراپی ها یا استان ها تقسیم شده بود، تا به این ترتیب کار اداره كردن و مالیات گرفتن آسان تر باشد. درهر استان شخصی («ساتراپ») از طرف شاهنشاه حكومت میكرد. این ساتراپ ها را شاه به این مقام منصوب میکرد. ساتراپ ها گاه شاهزاده هایی بودند که شاه به این مقام تعیین میکرد. اما آنها معمولا از امرای محلی بودند که باز آنها را شاه انتخاب میكرد و آنها تا زمانی که شاه از آنها راضی بود، بر سر کار باقی میماندند. داریوش، برای آنكه بیشتر ساتراپ ها را در قبضه خود داشته باشد و برای آنكه ساتراپ و فرمانده سپاه، هر دو، را در زیر فرمان بگیرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، فرد معتمدی از جانب خود به هر استان گسیل میداشت. وظیفه این شخص آن بود كه وی را از رفتار آن هر دو آگاه سازد. او برای دوراندیشی بیشتر، دستگاه خبرگزاری محرمانه ای به نام «چشم و گوش شاه» تشكیل داده بود كه به صورت ناگهانی به ایالات سركشی میكردند و دفاتر و امور اداری و مالی را مورد بازرسی قرار میدادند. گاهی ساتراپ ها، بدون محاكمه، معزول میشدند. گاهی، بدون سر و صدا، خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر میخوراندند و كارش را میساختند. در زیر دست ساتراپ و معتمد خصوصی شاه، گروه فراوانی منشیان بودند كه از امور مملكتی آنچه را که مستقیماً به اعمال نیروی نظامی نیازمند نبود، انجام میدادند. این منشیان و مأموران اداری با تغییر ساتراپ و حتی با تغییر شاه به كار خود ادامه میدادند، چه شاه فانی، ولی كاغذبازی دولتی جاودانی بوده است .

حقوق كارمندان اداری ساتراپ نشینها را نه خزانه شاهنشاهی بلکه مردم همان ایالتی پرداخت میکرد كه در تحت اداره آنان بود. این حقوق بسیار گزاف بود تا جائی که حتی ساتراپها كاخ ها، حرمسراها و شكارگاه های وسیعی كه ایرانیان «فردوس» مینامیدند، برای خود فراهم میکردند. هر ایالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتی، نقدی یا جنسی، به عنوان مالیات برای شاه بفرستد. هندوستان 4680 تالنت میفرستاد، آشور و بابل 1000 تالنت، مصر 700 تالنت، چهار ایالت آسیای صغیر1760 تالنت، و غیره. این مبالغ روی هم رفته سالانه 14560 تالنت میشد، كه ارزش کنونی اش حدود 160 تا 218 میلیون دلار در سال (ارزش دلار در اوایل قرن بیستم، -م) میشود. علاوه بر این، هر ایالت ناچار بود كالای مورد نیاز شاه را تهیه و تسلیم كند. مثلا مصر دانه باری را كه برای خوراك سالانه یکصد و بیست هزار نفر لازم بود میفرستاد. اهالی ماد 200 هزار گوسفند تقدیم میكردند. ارمنیان یکصد و بیست هزار كُره اسب و بابلیان پانصد غلام اخته كرده میفرستادند. جز اینها، منابع دیگری نیز بود كه خزانه مركزی از آنها نیز اموال فراوان تحصیل میكرد. برای اینكه اندازه آن ثروت هنگفت معلوم شود، همین اندازه كافی است كه بدانیم در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه های سلطنتی در پایتخت های ایران دست یافت، مبلغ عظیمی برابر با 180 هزار تالنت یافت که امروزه در حدود دو میلیارد و 700 میلیون دلار[17] میشود، درحالی كه داریوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر 8000 تالنت را نیز با خود برده بود.

با وجود آنكه دستگاه اداری امپراتوری ایران خرج فراوان داشت، باید گفت كه این دستگاه شایسته ترین تجربه در سازمان حكومت امپراتوری است كه خاورمیانه، پیش از پیدا شدن امپراتوری روم، شاهد آن بوده است. این امپراتوری اخیر یعنی روم نیز سهم بزرگی از انتظام سیاسی و اداری شاهنشاهی قدیم ایران را به میراث برد. اگر چه شاهان اخیر بیرحمی و تجمل پرستی فراوان داشتند و در بعضی از قوانین آن زمان وحشیتی دیده میشود و بار مالیات بر دوش مردم بسیار سنگینی میكرده، باید گفت در برابر همه این معایب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنیتی موجود بود كه در سایه آن، با وجود مالیات های سنگین، مردم ایالت ها ثروتمند میشدند. در ایالت ها چنان آزادیی وجود داشت كه در ایالت های وابسته به روشن ترین و پیشرفته ترین امپراتوری ها نظیر آن دیده نمیشود: مردم هر ناحیه زبان و قوانین، عادات و اخلاق و دین و سكه رایج مخصوص به خود داشتند، و پاره ای اوقات سلسله های محلی بر آنان حكومت میكردند. بعضی از ملت هایی كه مانند بابل، فنیقیه و فلسطین، خراج گزار ایران بودند، از این وضع كمال خرسندی را داشتند، و چنان می پنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصیلداران بومی باشد، بیش از ایرانیان، بیرحمی و بهره كشی خواهند كرد. دولت امپراتوری ایران در زمان داریوش اول، از لحاظ سازمان سیاسی، به سرحد كمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم در زمان ترایانوس، هادریانوس، و آنتونین هاست كه میتواند همپایه امپراتوری ایران به شمار رود.

ادامه دارد

————————————
یادداشت ها:
* رد پای این واژه «خشثره» را امروزه میتوان در نام فارسی «شاه» مشاهده کرد. ریشه این کلمه را در عین حال میتوان در «ساتراپ» ها و یا «استان» ها و یا عنوان های ماموران ایالتی ایران یافت. همچنین در هندوستان نیز در طبقه و یا «کاست» جنگاور تعبیر«خشاثریا» را میتوان باز یافت.
** هر سال پانصد پسر اخته شده از بابل به دربار شاه ایران آورده میشد تا حرم شاهنشاه را پاسداری کنند.[18]
*** پلوتارک (مورخ یونان باستان، -م) از سربازی به نام مهرداد نوشته است که هنگام مستی گفته بود که در واقع او، و نه پادشاه، در نیرد کوناکسا (یک جنگ داخلی بین کورش کوچک و اردشیر دوم هخامنشی، -م) کورش کوچک را به قتل رسانید و به همین سبب اردشیر دوم دستور این کیفر را برای مهرداد صادر کرد: مهرداد در دو کرجی نشانده و به شکل زیر کشته شود. مهرداد روی یک کرجی طوری درازکرده شود که سر، دستان و پا های او بیرون باشد و بدنش در داخل آن کرجی. سپس کرجی دوم کرجی نخست را ار بالا بپوشاند طوری که بدن مهرداد در داخل این دو کرجی و سر، دستان و پاهایش در داخل آن باشد. سپس به او خوراک داده شود و اگر از خوردن پرهیز کرد چشمانش سوراخ کرده شود. سپس به دهان و سر و صورتش معجونی از شیر و عسل مالیده شود و آفتاب مستقيما به صورتش بتابد  تا اینکه مگس ها و حشرات بر آن جمع شوند و او را یارای خاریدن پوست و دفع حشرات نباشد.آنگاه که او مانند هرکسی همان کاری را کرد که هرکسی که خوراک میخورد میکند، حشرات و کثافات در داخل دو کرجی در تمام بدنش وارد شوند، تا اینکه پیکرش کاملا بگندد و پوسیده شود و زمانی که کرجی بالائی را برداشتند، جسدی پوسیده و گندیده مملو از حشرات و نجاست مشاهده شود. و مهرداد بعد از هفده روز درد و آزار بالاخره مُرد[19]. (منظور ویل دورانت در اینجا با اشاره به ترکان آسیای میانه احتمالا شکنجه افراد دست و پا بسته زير آفتاب سوزان با هدف ایجاد انسان های «مانقورد» یعنی کاملا بی هویت و مطیع است، -م.).


[1] CAH, iv, 185-6

[2]Rawlinson, iii, 245

[3] Ibid., 171-2

[4] Ibid., 228; Plutarch, Life of Artazerxes, cbs. 5-17

[5]Rawlinson, iii, 221

[6] Rawlinson, iii, 221

[7] Ibid., 89

[8] Rawlinson, iii, 241

[9] Herodotus, VII, 39

[10] Dhalla, 95-9

[11] Ibid., 106

[12] Herodotus, V, 2S

[13] Darmesteter, J., The Zend-Avesta, i, p. lxxxiiif

[14] Ibid.

[15] Huart, 78; Darmesteter, lxxxvii; Rawlinson, iii, 246

[16] Ibid.; Sumner, Folkways, 236

[17] Rawlinson, iii, 4Z7; HerodotuS, III, 95

[18] Dhalla, 237

[19] Plutarch, Artazerxes, in Lives, iii, 464… ادامه خواندن

روش زندگی و صناعت ایرانیان

یادواره های نقش رستم، نردیکی تخت جمشید

(بخش سوم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین در این لیبک)

روش زندگی و صناعت ایرانیان در دوره هخامنشیان

امپراتوری – ملت – زبان – دهقانان – شاهراه های شاهنشاهی – بازرگانی و امور مالی

امپراتوری ایران، كه در زمان داریوش به منتها درجه وسعت خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یا خشثرپاون (به یونانی ساتراپی، م) میشد. مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، ایونیا، كاپادوكیا، كیلیكیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باكتریا، جایگاه ماساگت ها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراتوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری كه در زیر فرمان یك نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود.

ایرانِ تاریخی که در غرب آن را «پارس» (پرشيا) مینامند و در دوره باستان بر چهل میلیون ساكنان این نواحی حكومت میكرد، در ابتدا منطقه كوچكی در سواحل خلیج فارس بود و اكنون نیز آن را «فارس» مینامند. (15) سرزمین اصلی این منطقه «پارس» محل بیابان های بی حاصل و كوه های فراوان بود، رودخانه های چندانی نداشت و در معرض گرمای سوزان* (16) و سرمای كشنده بود و به همین جهت بود كه درآمد زمین، به تنهایی، كفاف زندگی دو میلیون ساكنان آن را نمی کرد (17) و دولت ناچار بود كسری درآمد را از راه بازرگانی و كشورگشایی تأمین كند. مردم كوه نشین اصلی ایران، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی بود که احتمالا از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشكار میشود كه آنها با آن گروه از آریائیان كه از افغانستان گذشته و طبقه حاكمه را در سرزمین هند تشكیل داده بودند نسبت نزدیكی داشته اند. داریوش اول خود را در «نقش رستم» چنین معرفی كرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از تبار آریایی». زرتشتیان، وطن نخستین خود را به نام «آیریانا-وئجو» یعنی وطن آریایی ها نامیده اند. استرابو (مورخ یونان باستان، -م) كلمه «آریانا» را بکار برده كه تقریباً با آنچه امروز «ایران» مینامیم، تفاوتی ندارد** (18).

به نظر میرسد كه در دوره های باستان، ایرانیان زیباترین ملت خاور نزدیك به شمار میرفته اند. تصاویری كه در آثار تاریخی برجای مانده، ایرانیان را چون مردمی راست قامت و نیرومند نشان میدهد كه در اثر زندگی در نقاط كوهستانی سختی و صلابت داشته اند ولی ثروت فراوان سبب ظرافت آنان نیز شده است. در سیمای ایشان آثار تقارنی خوش آیند دیده میشده و آنان مانند یونانیان بینی كشیده داشته اند و در اندام و هیئت ایشان آثار نجابت مشهود بوده است. غالب ایشان لباس هایی مانند لباس های مردم ماد بر تن میكردند. بعدها خود را به زیورآلات مادی نیز می آراستند. جز دو دست، بازگذاشتن قسمت های بدن را خلاف ادب میشمردند و به همین جهت سر تا پای ایشان با سربند یا كلاه، یا پاپوش پوشیده بود. شلواری سه پارچه، پیراهنی كتانی و دو لباس رو می پوشیدند، كه آستین آنها دست ها را می پوشانید و كمربندی بر میان خود می بستند. سبب این گونه لباس پوشیدن آن بود كه از گزند گرمای شدید تابستان و سرمای جانكاه زمستان در امان بمانند. امتیاز پادشاه در آن بود كه شلوار قلابدوزی شده با نقش و نگار سرخ می پوشید، و دکمه های كفش وی به رنگ زعفرانی بود. اختلاف لباس زنان با مردان تنها در آن بود كه گریبان پیراهنشان شكافی داشت. مردان موی چهره را نمیستردند و گیسوان را بلند فرو می هشتند. بعدها به جای آن گیسوان عاریه رواج پیدا كرد (19). چون در دوران شاهنشاهی ثروت مردم زیاد شد، زن و مرد به زیبایی ظاهر خود پرداختند. جهت آراستن صورت، غازه و روغن به كار میبردند و برای آنكه درشتی چشم و درخشندگی آن را نشان دهند، سرمه های گوناگون استعمال میكردند. به این ترتیب، در میان آنان طبقه خاصی به نام «آرایشگران» پیدا شد كه یونانیان آنان را «كوسمِتای» مینامیدند که در هنر آرایش كارشناس بودند و كارشان تزیین ثروتمندان بود. پارسیان در ساختن مواد معطر مهارت فراوان داشتند و پیشینیان حتی معتقد بودند كه گردها و عطرهای آرایش را نخستین بار همین مردم اختراع كرده بودند. شاه همیشه با جعبه ای از مواد معطر برای جنگ بیرون میرفت و خواه پیروز میشد و یا شكست میخورد، پس از هر كارزار با روغن های خوشبو خود رامعطر میساخت .(20)

در اثنای تاریخ دراز ایران، زبان های گوناگونی در این سرزمین بکار برده شده است. فارسی باستان زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داریوش اول به شمار میرفت. این زبان با زبان سانسكریت چنان پیوند نزدیكی دارد كه آن دو زبان بنظر میرسد روزگاری دو لهجه قدیمی تر یک زبان بوده اند و با زبان انگلیسی خویشاوند نزدیک هستند*** (21).

از درون فارسی باستان دو شاخه زند (زبان زند اوستا) و پهلوی بیرون آمد و از همین شاخه است كه زبان فارسی كنونی برخاسته است (22). هنگامی كه ایرانیان به كار خط نویسی پرداختند، برای نوشتن سنگ نبشته های خود خط میخی بابل و برای تحریر اسناد خود الفبای هجایی آرامی را به كار بردند (23). آنها هجاهای سنگین و دشوار بابلی را آسان تر كردند و شمار علامات الفبایی را از سیصد به سی و شش رسانیدند. این علامات، رفته رفته، از صورت مقاطع هجایی بیرون آمد و شكل حروف الفبای میخی را به خود گرفت (24). ولی باید دانست كه خط نویسی را ایرانیان سرگرمی زنانه می پنداشتند و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزی، جنگاوری و شكار دست بردارند، به كار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد كنند.

یک ایرانی عادی معمولا بیسواد و به این بیسوادی خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمین مصروف میداشت. كتاب مقدس «اوستا» كشاورزی را ستوده و آن را مهم ترین و والاترین كار بشری دانسته است كه خدای بزرگ اهورمزدا از آن بیش از كارهای دیگر خشنود میشود. قسمتی از اراضی ملك مردم بود که خود به كشاورزی در آن میپرداختند. گاهی این خرده مالكان جمعیت های تعاونی كشاورزی متشكل از چند خانوار تشكیل میدادند و به صورت دسته جمعی به كاشتن زمین های وسیع می پرداختند (25). قسمت دیگری از اراضی متعلق به اشراف و زمینداران بزرگ بود كه دهقانان در برابر قستی از درآمد زمین، به كشت و زرع در آنها مشغول بودند. در قسمتی از زمین نیز برده های بیگانه كشاورزی میكردند. خود ایرانیان هرگز برده نبودند. برای شخم كردن زمین، گاو آهن چوبی به كار میبردند كه به آن نوك آهنی بسته بودند و با گاو كشیده میشد. آب را از نقاط كوهستانی به وسیله قنات به زمین های خود میآوردند. محصول عمده كشاورزی، كه مهمترین ماده غذایی نیز محسوب میشد، گندم و جو بود، ولی مردم گوشت فراوان نیز میخوردند و شراب زیاد می نوشیدند. كوروش به سربازان خود شراب میداد (26). مباحثه های جدی درامور سیاسی زمان مستی در مجامع ایرانی ها صورت میگرفت**** (27)، اگرچه بامداد روز بعد، در نقشه های طرح شده تجدید نظر میكردند. یكی از نوشابه های ایرانیان قدیم مشروبی بود به نام «هومه» كه آن را به عنوان نذر و یا قربانی پسندیده به خدایان تقدیم میكردند و چنان گمان داشتند كه هر كس از آن بنوشد، به جای شعله ور شدن آتش خشم و انگیختگی، تقوا و عدالت در او بیدار میشود (28).

صناعت در ایران رواج و رونقی نداشت. ایرانیان به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزدیك به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را، همراه باج و خراج، برای ایشان بفرستند. آن ها در مقایسه با کار های صنعتی، در امور حمل ونقل مبتکر تر بودند. مهندسان ایرانی به فرمان داریوش اول، شاهراه هایی ساختند كه پایتخت ها را به یكدیگر مربوط میكرد. درازی یكی از این راه ها كه از شوش تا ساردیس (در غرب آناتولی، -م) امتداد داشت، هزار و پانصد میل (دو هزار و چهارصد كیلومتر، -م) بود، طول راه ها را دقیقا با «پرسنگ» (فرسنگ، فرسخ، -م) (هر پرسنگ برابر با 3.4 میل) اندازه میگرفتند و به گفته هرودوت، «در پایان هر چهار پرسنگ یک منزلگاه شاهی و مهمانخانه های با شكوه وجود داشت و راه ها همه از جاهای امن و آباد میگذشت» (29). در هر منزل اسب های تازه نفس آماده بود تا برید (چاپار) بی معطلی به راه خود ادامه دهد. به همین جهت بود كه برید شاهی فاصله شوش تا ساردیس را در همان زمانی میپیمود كه اكنون اتومبیل ها میپیمایند، یعنی در مدتی كمتر از یك هفته – در صورتی كه مسافران عادی آن زمان این فاصله را در نود روزه می پیمودند. از رود های بزرگ با كرجی عبور میكردند، ولی مهندسان ایرانی توانایی آن را داشتند كه درموقع نیاز بر رودخانه فرات و یا حتی برتنگه داردانل پل های عظیمی بزنند که حتی صدها فیل غول آسا میتوانستند با ایمنی از روی آنها عبور كنند. در آن زمان راه دیگری نیز بود كه از كوه های افغانستان میگذشت و ایران را به هندوستان می پیوست. همه این راه ها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار میان راه ثروت عظیم خاور زمین باشد. این ثروت، در آن زمان دور نیز، به اندازه ای فراوان بود كه عقل بسختی آن را باور میكند. منظور اصلی از ساختمان این راه ها آن بود كه برای هدف های جنگی و دولتی به كار رود و تسلط حكومت مركزی و جریان اداری كارها را تسهیل كند، ولی این راه ها همزمان سبب آن میشد كه كار بازرگانی و حمل و نقل كالاها نیز آسان شود و عادات و افكار نیز از ناحیه ای به ناحیه دیگر انتقال یابد. در ضمن، خرافات متداول میان مردم، كه گریزی از آنها در زندگی روزانه نیست، از همین راه، بین اقوام مختلف مبادله میشد. از جمله باید گفت كه اندیشه فرشتگان و شیاطین به وسیله همین راه ها از افسانه های ایرانی به افسانه های یهودی و مسیحی راه یافت.

دریانوردی در میان ایرانیان به آن درجه نرسید كه حمل و نقل خشكی به دست این مردم ترقی پیدا كرده بود. ایرانیان ناوگان مخصوص به خود نداشتند، بلكه ناوگان فنیقی را یا به اجاره میگرفتند و یا به یاری مصادره، از آن برای اهداف جنگی خویش استفاده میكردند. داریوش اول ترعه بزرگی میان دریای سرخ و رود نیل حفر كرد تا از این راه خلیج فارس را با دریای مدیترانه وصل کند. ولی سهل انگاری جانشینان وی سبب شد كه این بنای عظیم دستخوش حرکت شن و ریگ شود و راه ارتباط قطع گردد. خشیارشا به قسمتی از نیروهای دریایی خود فرمان داد كه برگِرد افریقا گردش كنند، ولی این ناوگان، پس از عبور از برابر «ستون های هركول» (در تنگه جبل الطارق، -م) (30) و دور زدن قسمتی از آفریقا بی نتیجه بازگشت.

كارهای بازرگانی بیشتر در دست مردم غیرایرانی مانند بابلیان، فنیقیان و یهودیان بود، چه ایرانی ها بازرگانی را كار پستی میشمردند (31) و بازار را كانون دروغ و فریب میدانستند. طبقات ثروتمند به این می بالیدند كه میتوانند بیشتر نیازمندی های خود را خود مستقیماً از مزرعه و یا دکان به خانه بیاورند، بی آنكه انگشتان خود را به پلیدی خرید و فروش آلوده كنند. در ابتدای کار، مزد، وام و سود سرمایه را با كالا میپرداختند و بیشتر چهارپایان و دانه بار به این منظور به كار میرفت. بعدها از لیدیا سكه های پول به ایران آمد، و داریوش سكه «دریك»***** ( 32) را با سیم و زر ضرب كرد و نقش خود را بر آن گذاشت. نسبت «دریك» طلا به «دریك» نقره مثل نسبت یک به 13.5 بود. این، خود، آغاز پیدا شدن نسبتی است كه هم اكنون میان واحد نقره و واحد طلا در سكه های زمان حاضر نیز وجود دارد  (33).  

ادامه دارد

——————————

زیرنویس ها:

15. Sykes, Sir P., Persia, 616. XV, iii, 10
16. Ibid., XV, iii, 10

17. Rawlinson, iii, 422, 241
18. Strabo, XV, ii, B; Rawlinson, ii, 306; iii, 164; Maspero, 45215. Sykes, Sir P., Persia, 6
19. Dhalla, M. N., Zoroastrian Civilization, 211, 222, 259; Rawlinson, iii, 202-4; Kohler, Carl, History of Costume,75-6
20. Rawlinson, iii, 211, 243

21. Adapted from Rawlinson, iii, 250, 1

22. Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
28. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427; Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
2B. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427

* استرابو میگوید در شوش هنگام تابستان هوا آن قدر داغ میشد که مار ها و مارمولک ها نمیتوانستند با سرعت لازم حرکت کنند بدون آنکه حرارت آفتاب آنها را هلاک کند.

**معمولاگفته میشود این تعبیر («آرین، آریان») با نام منطقه «آران» در سواحل رود ارس نیز مربوط است.
*** بعضی نمونه های نزدیکی واژگانی فارسی باستان، سانسکریت، یونانی، لاتین، آلمانی و انگلیسی:

**** استرابو مینویسد: «آنها اغلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند».


***** نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود. 

غلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند» (27).
(ه) نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود (32).… ادامه خواندن

شاهنشاهان هخامنشی

آرامگاه کوروش بزرگ، پاسارگاد

شاهنشاهان هخامنشی

کوروش افسانه ها – سیاست های روشن بينانه او – کمبوجیه – داریوش بزرگ – لشکرکشی به یونان

(بخش دوم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین در این لینک)

کوروش یكی از حاکمان مادرزاد بود كه گوئی برای فرمانروائى آفریده شده اند و، به گفته امرسن، مورد تقدیر هم قرار میگیرند. او در منش و اداره امور، شخصیتی شاهانه داشت، از مدیریت خردمندانه و همچنین توانِ پیروزی های کلان برخوردار بود، نسبت به مغلوبین بزرگوارانه رفتار مینمود و مورد ستایش دشمنانش بود. مایه شگفتى نیست كه یونانیان درباره وی داستان های بیشمار نوشته و او را تا زمان اسکندر بزرگترین پهلوان جهان شمرده اند. مایه تأسف آن است كه از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمیتوانیم اوصاف و شمایل وى را طورى ترسیم كنیم كه قابل اعتماد باشد. مورخ نخست، كوروش را با بسیاری داستان های خیالی درهم آمیخته (10) و تاریخ نگار دوم بررسی خود موسوم به «كوروپدیا» (كوروش شناسی) را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و ضمن آن خطابه اى در تربیت و فلسفه آورده است. گزنوفون چندین بار در نوشته خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و سرگذشت آن دو را با هم آمیخته است. اگر این داستان های فرح بخش را كنار بگذاریم، از كوروش جز شبح فریبنده اى باقى نمی ماند. آنچه به یقین میتوان گفت این است كه كوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام می نگریسته اند (11). او مؤسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهنشاهان» (شاهان بزرگ) است كه در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت كرده اند. كوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذیری درآمدند. او بر ساردیس (در آناتولی غربی، -م) و بابل مسلط شد و به فرمانروایی اقوام سامی بر باختر آسیا چنان پایان داد كه تا هزار سال پس از آن، دیگر نتوانستند دولت و حكومتی بسازند. کوروش تمام سرزمین هائی را كه قبل از او تحت تسلط آشور، بابل، لیدیا و آسیای صغیر بود، ضمیمه ایران ساخت و از مجموع آنها یك دولت شاهنشانی و امپراتوری ایجاد كرد كه بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم، و یكی از خوش اداره ترین دولت های همه دوره های تاریخی به شمار میرود.

آن اندازه كه از روایت ها برمیآید، كوروش از كشورگشایانی بوده است كه بیش از هر كشورگشای دیگر او را دوست میداشته اند. او پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و نیكو منشی قرار داده بود. دشمنان کوروش از نرمش و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با كوروش مانند كسانی نبودند كه قدرت جنگندگیشان ناشی از این حس باشد که یا باید بكشند یا خود كشته شوند. پیش از این – بنا به روایت هرودوت – میدانیم كه چگونه کوروش كرزوس (شاه ساردیس، -م) را از سوختن در هیزم های افروخته شده در جنگ ساردیس رهانید، بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز شاهد بخشندگی و نیكی عالیجنابانه او با یهودیان بودیم. یكی از اركان سیاست و حكومت کوروش آن بود كه او برای ملل و اقوام مختلفی كه اجزای امپراتوری او را تشكیل میدادند، به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود. این خود میرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست كه دین از دولت نیرومندتر است. به همین جهت است كه وی هرگز شهرها را غارت نمیكرد و معابد را ویران نمی ساخت، بلكه نسبت به خدایان ملل مغلوب، احترام بسيارى نشان میداد و به نگهداری معابد آنان کمک مینمود. حتی مردم بابل، كه در برابر او سخت ایستادگی كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، به گرمی درگِرد او جمع شدند و مَقدم او را پذیرفتند. کوروش در مسیر پادشاهی بی همتایش، هر وقت سرزمینی را میگشود، با كمال تقوا، قربانی هائی به خدایان محل تقدیم میكرد.

کوروش مانند ناپلئون، همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت؛ و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تكریم همه خدایان میپرداخت. وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند او، قربانی بلندپروازی فراوان خویش شد. هنگامی كه از گشودن همه سرزمین های خاور نزدیك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوى هاى آسیای میانه خلاص كند؛ و چنان به نظر میرسد كه در این حمله های خود، تا كنار رود سیحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پیش رفته باشد. در همین گیرودارها، و در آن زمان كه به منتهای عظمت خود رسیده بود، در جنگ با قبیله ماساگت، كه از قبایل گمنام ساكن سواحل جنوبی دریای خزر بود، كشته شد. كوروش نیز، مانند اسكندر، امپراتوری بزرگی را دسترس کرد، ولی عُمرش فرصت سازمان دادن به این امپراتوری را نداد.

نقص بزرگی كه بر خُلق و خوی كوروش لكه ای باقی گذاشته، آن بود كه گاهی بی حساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه او، كمبوجيه به ارث رسید، بی آنكه از كرَم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد. کمبوجیه پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا (به یونانی: سمردیس، -م)، آغاز كرد. آنگاه، به خاطر طمع ثروت فراوان، به مصر هجوم برد و حدود امپراتوری ایران را تا رود نیل گسترش بخشید. در این كار كامیاب شد، ولی ظاهرا سلامت عقل خویش را با این كار از دست داد. در راه رسیدن به شهر مِمفیس با دشواری فراوان روبه رو نشد، ولی قشونی عبارت از پنجاه هزار لشکریان ایران كه برای تسخیر واحه عمون فرستاده بود، همه در بیابان تلف شدند. همچنین قشونی كه برای گرفتن قرطاجه (كارتاژ، م) فرستاده بود دچار شكست شد، چرا كه ناویان ناوگان ایران، كه همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به آن مستعمره فنیقی سرباز زدند. كمبوجیه كه چنین دید، از جا در رفت و فرزانگی و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند نمود و با خنجر خویش گاو مقدسی را كه مصریان با نام «آپیس» می پرستیدند از پای درآورد. به این كار نیز بس نكرد، بلكه بی اعتنا به نفرین هائی که نبش قبور از نگاه مردم بهمراه داشت، مومیا های برخی شاهان را از گورهایشان بیرون كشید و معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بت هایی را كه در آنها بود، بسوزانند. گمان وی آن بود كه با چنین كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. آنگاه دچار حمله بیماری شد – كه شاید آن بیماری نوبه های غش بوده است – و با این ترتیب برای مصریان شكی نماند كه این بیماری كیفری است كه خدایان به او داده اند. از آن پس دیگر هیچ مصری ئی در راستی و درستی دین خویش شك نداشت. كمبوجیه، با رفتاری که گوئی میخواهد زشتی های حكومت پادشاهی را هر چه بیشتر فاش سازد، همان كاری را كرد كه ناپلئون بر اثر حمله های دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی كه کمبوجیه خواهر و همسر خود ركسانه را كُشت و پسر خود پركساسپس را با تیر زد و هلاک نمود، دوازده نفر از بزرگان ایرانی را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس  فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون فهمید كه حكم او را اجرا نكرده اند خوشحال شد، ولی كسانی را كه از اجرای آن سر باز زده بودند كیفر داد (12). در آن هنگام كه به ایران باز می گشت خبر یافت كه غاصبی بر تاج و تخت دست یافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از این مدعی جدید تخت و تاج حمایت میكنند. از این لحظه است که نام كمبوجیه در تاریخ ناپدید میشود. بنا به بعضی از روایات، چون این خبر به كمبوجيه رسید، او خودكشی كرد (13).

آن غاصب مدعی بود كه همان اسمردیس (بردیا، -م) برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كمبوجیه و كشته شدن رهایی یافته است. ولی حقیقت امر این است كه وی یكی از روحانیان متعصب و از پیروان دین مجوسی قدیم بود كه میخواستند آیین زردشتی را كه دین رسمی دولت ایران بود، از میان بردارند. پس از آن، شورش دیگری در سرزمین ایران برپا شد كه در نتیجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشیده شد. كسانی كه در این شورش دست داشتند، هفت نفر از بزرگان كشور بودند. پس از آن از میان خود یكی را، به نام داریوش پسر هیشتاسپ، به سلطنت برگزیدند. پادشاهی بزرگترین شاهنشاه ایران با همین خونریزی ها بود که آغاز یافت.

در كشورهای خاور زمین، پیوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتی همراه بود، چه هر یك از بازماندگان شاه درگذشته میكوشید كه خود زمام سلطنت را به دست گیرد. در عین حال، در مستعمره ها نیز انقلاباتی رخ میداد، زیرا كه مردم این نواحی فرصت اختلافات داخلی را غنیمت شمرده درصدد بازیافتن آزادی از دست رفته خود برمیآمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت و كشته شدن بردیای غاصب، دو فرصت گرانبهائی بود كه ولایت های تابع شاهنشاهی ایران در برابر خود داشتند. به همین جهت فرمانداران مصر و لیدیا طغیان كردند و همزمان شوش، بابل، ماد، آشور و ارمنستان و بسیاری از ولایات دیگر سر به شورش برداشتند. ولی داریوش همه را به جای خود نشانید و در این كار منتهای شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصره طولانی بر شهر بابل دست یافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند تا مایه عبرت و فرمانبرداری دیگران شود. داریوش با یك سلسله جنگ های سریع توانست ولایاتی را كه شورش كرده بودند، یكی پس از دیگری، آرام كند. چون دریافت كه این شاهنشاهی وسیع هر وقت دچار بحرانی شود بزودی از هم پاشیده خواهد شد، زره جنگ را از تن بیرون كرد، و به صورت یكی از مدبرترین و فرزانه ترین فرمانروایان تاریخ درآمد و سازمان اداری كشور را به صورتی درآورد كه تا سقوط امپراتوری روم پیوسته به عنوان نمونه عالی از آن پیروی میكردند. با نظم و سامانی كه داریوش مقرر داشته بود، آسیای باختری به چنان نعمت و آرامش خاطری رسید كه تا آن زمان، در این ناحیه پرآشوب، كسی چنان آسایشی را به خاطر نداشت.

آرزوی داریوش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختیار دارد، فرمان براند، ولی سنت و مقدر چنان است كه در امپراتوری ها هرگز آتش جنگ مدت درازی فرو ننشیند. دلیل این مطلب آن است كه سرزمین های تسخیر شده باید مكرر در مكرر از نو مسخر شوند، و پیروزمندان، در ملت خود، هنر جنگیدن و در لشکر و میدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند. چه هر آن ممكن است زمانه نقشی تازه برآورد و امپراتوری تازه ای در برابر امپراتوری موجود قیام كند. در چنین اوضاع و احوال، اگر جنگی خود به خود پیش نیاید، ناچار باید آن را بیافرینند. به همین جهت بر نسل های متوالی واجب است كه به دشواری های جنگ و خونریزی خو كنند و از راه تمرین و تجربه دریابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداری میهن را آسان شمارند.

شاید تا حدی همین دلیل بود كه داریوش را بر آن داشت كه از تنگه بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسیه تا رود ولگا پیش براند و به تأدیب سكاهایی كه پیوسته در اطراف شاهنشاهی وی تاخت و تاز میكردند بپردازد، یا اینكه بار دیگر از افغانستان و ده ها سلسله جبال عبور كند و به دره رود سند برسد و صحنه های پهناوری را با جمعیت فراوان و مال بیشمار، به شاهنشاهی خویش بیفزاید.

ولی برای حمله داریوش به یونان، باید در جستجوی دلیلی قویتر از این باشیم. هرودوت میخواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به كاری چنین بی نتیجه و زیانبخش وی آن بود كه یكی از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فریفت و به این كار واداشت (14). ولی بهتر آن است كه چنان باور داشته باشیم كه شاهنشاه ایران از آن نگران بود كه ممكن است از میان دولت شهرهای یونان و مستعمرات آن، یك امپراتوری فراهم شود، یا میان آنها پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر باختر آسیا به خطر اندازد. در آن هنگام كه ایالت ایونیا (تعبیر قدیم یونان، عبارت از آناتولی غربی با مرکزیت ازمیر کنونی، م) سر به شورش برداشت، و از اسپارت (در آناتولی غربی، م) و آتن به آن كمك رسید، داریوش به ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وی از دریای اژه (بین ترکیه و یونان کنونی، م)، شكست لشکر او در جلگه ماراتون و بازگشت نومیدانه وی به ایران را همه میدانند. و اما او وقتی که بار دیگر خود را آماده حمله به یونان میكرد و میخواست ضربه دیگری به آن وارد كند، ناگهان دچار بیماری و ناتوانی گشت و دیده از این جهان فرو بست.

ادامه دارد

زیرنویس ها:
10. Encyc. Brit., xvii, 571
11. Rawlinson, iii, 389
12. Maspero, 66B-7I
13. Rawlinson, iii, 398
14. Herodotus, III, 134… ادامه خواندن