صفحه جدید تاریخ: صفویان

برآمدن صفویه

جنبش صفویه که در اواخر قرن پانزدهم حکومت آق قویونلو و باقیمانده های قراقویونلو ها را سرنگون کرده و در نهایت با تاسیس دودمان صفوی ایران را از نظر سیاسی و مذهبی متحول نمود، در آذربایجان ریشه گرفته، رشد نموده بود.

دویست سال پیش از تاجگذاری شاه اسماعیل اول، طریقت صفویه در اردبیل از طرف شیخ صفی الدین اسحاق (1252-1334 ق.) بنیان گذاری شد که نخستین مرشد این طریقت بود و نام طریقت نیز از اوست. صفویه در ابتدا طریقتی عرفانی بود که مانند صد ها زاویه و طریقت دیگر بعد از حمله مغول به وجود آمده بود. آنان زهد و عبادت را در پیش گرفته بودند  و اگرچه از ابتدا در پی تحکیم نفوذ مذهبی و دنیوی خود بودند، اما مستقیما در امور سیاسی زمان خود یعنی حکومت های  ایلخانی و تیموری مداخله نمی کردند.  مرشدان صفویه در نظر مریدان خود دارای صفات ماوراء طبیعی و معجزات بودند.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و با کمک فرزند و جانشین او، شیخ صدرالدین موسی، نوشته شده، «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نسَب جد بزرگ شیخ صفی «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود.[1] از این جهت بسیاری مورخین شیخ صفی را اصالتا به کردستان منسوب شمرده اند. به نظر احسان یارشاطر شیخ صفی ایرانی تبار، فارسی زبان و سنی مذهب بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده و دوزبانه بوده اند.[2]

نوادگان شیخ صفی و بخصوص شیخ جنید و شیخ حیدر (پدر شاه اسماعیل) که طبق سنت مرسوم، رهبری طریقت را بر عهده گرفتند، از دو نظر سمت و سوی جنبش صفویه را تغییر دادند. اولا از نظر سیاسی، این مرشدان طریقت و نمایندگان آنان که «خلیفه» نامیده می شدند، هدف مشخص به دست آوردن حکومت حتی از راه نظامی را در پیش گرفتند و ثانیا از نظر مذهبی، آنها از دوره جنید به بعد به شیعه دوازده امامی و غالی گرویدند که به امامان شیعه و حتی مرشدان طریقت خود عملا مقام الوهیت قائل بود. اگرچه خود شیخ صفی به قول اکثر پژوهشگران سنی مذهب بوده و ادعای سیادت نداشته، جانشینان بعدی او و بخصوص شاه اسماعیل خود را مستقیما منسوب به آل علی می شمرد («آنام دیر فاطمه، آتام علی دیر» یعنی مادرم فاطمه و پدرم علی است).  مریدان شیوخ صفوی کشته شدن در راه امامان شیعه و «نمایندگان» آنان یعنی جنید، حیدر و بعد ها اسماعیل را «شهادت» و راه وصول به «جنت اعلی» می شمردند. مرشدان ظاهرا بر این باور بودند که اسماعیل به راستی «ظل الله» یعنی سایه خدا و نماینده امام غایب بر روی زمین است. خود شاه اسماعیل نیز در اشعار ترکی خود بار ها امام اول شیعیان علی بن ابیطالب را به عنوان مقامی الهی ستوده، او را «حق» و «کردگار» و خود را «حقین سری» (سرِحق) نامیده و یا مریدانش را به سجده در مقابل خود وا داشته است. این قبیل نمونه ها از سوی بسیاری مورخین به عنوان نشانه های آشکار ادعای الوهیت تعبیر شده است.[3]

قزلباش ها

جنید و حیدر شخصا طی سفرهای متمادی در آذربایجان، قفقاز و شرق آناتولی به بسیج و تعلیم مذهبی و نظامی طرفداران خود پرداختند. پشتوانه مردمی آنان اساسا ایلات ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد در این مناطق مسکون شده و به تدریج به صورت نیروئی سیاسی در آمده بودند. این گروه های ایلاتی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان قدرت چندانی برای عرض اندام مستقل سیاسی نداشتند، اما همزمان با فروپاشی آخرین حکمرانان تیموری در غرب ایران و شرق آناتولی وارد صحنه سیاسی منطقه شدند. دو گروه بندی اصلی این ایلات، قراقویونلو ها و آق قویونلوها بودند که در فصل گذشته به آن اشاره شد. مهم ترین ایلات ترک زبان اغوز که تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی مرشدان، خلیفه ها و مریدان صفوی قرار گرفته بودند، عبارت بودند از شاملو، استاجلو، تکه لو، بیات، روملو، قاجار، قرامانلو، افشار، ذوالقدر و تیره های مختلفی از ایلات  دیگر اغوز. آنها بعد ها بدنه نظامی لشکریانی را تشکیل دادند که شاه اسماعیل و سلسله صفوی او را بر سر کار آورده و تا مدت ها آن را محافظت نمودند. به گفته مورخین، همه آنان ابتدا به غرب ایران، آناتولی، عراق عجم و شام مهاجرت کرده بودند، اما بعد ها اساسا با تشویق و ترغیب صفویان (و بنا به روایات دیگر، ابتدا با تشویق تیمور لنگ و دیرتر آق قویونلوها) به ایران باز گشتند.[4] بدون شک اختلافات گروه های ایلاتی نامبرده با حکومت نوپای عثمانی نیز که در پی تحکیم قدرت دولتی خود و کاهش مناسبات و اصول زندگی عشیره ای و ایلاتی بود، در روند «بازگشت به شرق» این ایلات نقش مهمی داشت.[5] رزمندگان این ایلات را که پس از شیخ جنید کلاهی سرخ با دوازده نشان یادآور دوازده امام شیعه بر سر داشتند، «قزلباش» می نامیدند.

برآمدن صفویان که در زمینه کنار زدن قراقویونلو ها و آق قویونلو ها انجام گرفت، نخستین قدم در ایجاد دولت جدید ایران در برابر دولت عثمانی بود. ایلات اغوز ترکمن در این روند نقشی کلیدی داشتند.

مینورسکی می نویسد «در دوره حکومت دو سلسله ترکمن آق قویونلو و قراقویونلو، ایلات ترک زبانی که در زمان سلجوقیان به سوی ارمنستان، شمال عراق، شام و آناتولی رفته بودند، به سمت شرق (یعنی ایران، -م.) بازگشتند. در نتیجه بخش های پراکنده شده مردم واحد اغوز به یکدیگر پیوستند و بدین ترتیب ایران با مشخصات ترکمنی لبریز گردید.»[6] از این جهت، به نظر مینورسکی، «صرفنظر از اینکه صفویان در بیداری ملی ایرانیان چه نقشی بازی کرده اند، چندان بیمورد نیست که اوایل سلسله صفوی را دوره سوم مهاجرت ترکمن ها از غرب به سوی شرق شمرد. اکثریت بزرگ حامیان شاه اسماعیل یکم وابسته به ایلات مستقر در آسیای صغیر (ترکیه کنونی، م.)، سوریه و ارمنستان همراه با مخلوطی از ایلات جدا شده از گروه های به یکدیگر رقیب آق قویونلو و قراقویونلو بودند.»[7]

تقسیم شیرینی پیروزی

شاه اسماعیل بعد از غلبه بر باقیمانده های حکومت آق قویونلو، قراقویونلو و  همچنین پیروزی بر فرخ یسار، آخرین شیروانشاه در شمال ارس، در سال 1501 در تبریز به عنوان «پادشاه ایران» تاج بر سر نهاد و با کمک همان نیروهای قزلباش که اکثرشان از آناتولی به او پیوسته بودند، در مدتی نسبتا کوتاه اکثر سرزمین های ایران کنونی بعلاوه شرق قفقاز و بغداد را تحت کنترل خود در آورد.

بعد از دو، سه قرن ناروشنی در مرزهای ایران و آناتولی که با زوال سلجوقیان شروع شده و با دست به دست شدن این سرزمین ها بین حکومت های کوچک و بزرگ ایلخانان، تیموریان و حکومت های قبایل ترکمن تشدید شده بود، بالاخره مرزهائی شکل میگرفتند که بنا بود برای چند قرن بعد بین ایران و عثمانی کم و بیش ثابت بمانند. هنوز مرزهای شرقی در خراسان و سیستان همچنان ناروشن بودند، زیرا از طرفی حکومت باقیمانده های تیموریان و از سوی دیگر حملات ازبکان همچنان ادامه داشت – تا اینکه اسماعیل این سرزمین ها را هم کم و بیش به امپراتوری جدید صفوی علاوه نمود. کم و بیش، البته، و نه مانند مرزهای ایران در قرن بیستم و قرن حاضر.

بسیاری مورخین گفته اند که به دنبال دو، سه قرن دوره ملوک الطوایفی بعد از سلجوقیان، در آمدن اکثر سرزمین های ایرانی تحت لوای یک حکومت واحد و نسبتا منسجم، مهم ترین دست آورد اسماعیل بود. اما بهائی که برای این دست آورد پرداخت شد، چشمگیر بود. قزلباشان فرماندهی لشکر و حکومت های محلی تقریبا همه ایالات و ولایات این ایران جدید و نسبتا متحد را به دست خود گرفتند.

در این مرحله نهائی تخمین تعداد کل نیروهای ایلات فاتح قزلباش مشکل است. اما منابع تاریخی نوشته اند که تا فتح تبریز بیش از هفت هزار نفر از جنگجویان قبایل ترکمن روم (آناتولی) و شام که همگی قزلباش نامیده میشدند، همراه با سران و فرماندهان خود در لشکر اسماعیل حضور داشتند. در این منابع، ایلات و طایفه های قزلباش که حکومت شاه اسماعیل اول صفوی را بر سر کار آوردند و در دوره جانشین او شاه طهماسب اول نیز هنوز فعال بودند، چنین ثبت شده اند:[8]

ایلات دخیل در تاسیس پادشاهی صفویان

  1. شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (تابستان ها در شرق آناتولی)
  2. تکلو از جنوب آناتولی (آنطالیه، اسپارتا، منتش)
  3. ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی (ماراش یا مرعش، یوزقات)
  4. استاجلو (استاجه لو) از شرق آناتولی
  5. روملو از شرق و مرکز آناتولی (سیواس، آماسیه و توقات)
  6. افشار از آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  7. قاجار از شمال و شرق آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  8. قره‌مان ، قارامان) از جنوب آناتولی و اطراف قونیه
  9. ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
  10. آناتولی و شمال عراق
  11. ترکمان (بیشتر در شرق و جنوب ترکیه. این تعبیر در دولت عثمانی به ترک هائی اطلاق میشد که به چادرنشینی ادامه میدادند و نسبت به دولت عثمانی و جمع آوری مالیات سرکشی مینمودند.)
  12. آلپائوت، آغاچری، سعدلو (احتمالا همه از باقیمانده های قراقویونلو)، ایسپیرلو، ورساق، چپنی، عربگیرلو، تورغودلو، بزجلو، اجبرلو، خنسلو
  13. تعداد اندکی از طایفه ها و امیران جغتای (گرایلو) و کُرد.

این فهرست برپایه کتاب معروف مورخ ترک فاروق سومر با عنوان «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (ترجمه فارسی، تهران 1371) تهیه شده است.

در تاریخ، نخستین فهرست های قبایل قزلباش در اوایل صفویان منتشر شده است. مثلا در نخستین سال های سده هفدهم م. فهرستی از طرف شخصی به نام «اُلغ بیک» یا اُروج بیک معروف به «دون ژوان ایران» از قبیله بیات تهیه شد که همراه با سفیر شاه عباس به اسپانیا سفر کرده بود. او در این فهرست که در اسپانیا منتشر شده، از 32 قبیله نام می بَرد و علاوه میکند که «این سی و دو خاندان اشرافی[9] در ایران صاحب بالاترین نفوذ و قدرت هستند. هر حاکمی که به هر شهر ایران منصوب شود، لزوما و حتما باید از اشراف قبایل نامبرده باشد.»[10] باید توجه کرد که بخاطر املای اسپانیائی متن، تشخیص برخی نام های این قبایل چندان روشن نیست.  [11]

فهرست  قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی»

1. استاجلو، 2. شاملو، 3. افشار، 4. ترکمان، 5. بیات، 6. تکه لو، 7. هرماندال (؟)، 8. ذوالقدر، 9. قاجار، 10. قرامانلو، 11. بایبورتلو، 12. ایسپیرلو، 13. اوریات، 14. چاوشلو، 15. آسایش اوغلی، 16. چمیش گزکلو، 17. سازوزولاچلو (؟)، 18. قاراباجاقلو، 19. باراچلو (؟)، 20. قوینوریلو (؟)، 21. قیریقلو (یا قیرقلو)، 22. بوزچالو، 23. ماه فقیهلو، 24. حمزه لو، 25. سولاقلو، 26. محمودلو، 27. قراچماقلو، 28. قراقویونلو، 29. کوسه بایزلو (؟)، 30. پیکلو (؟)، 31. اینانلو (؟)، 32. کهگیلو.   

بعضی منابع دیگر نام برخی دیگر از طوایف مانند بهارلو و غیره را نیز داده اند، اما دیگران این تیره ها را شاخه ای از قبایل بزرگتر محسوب نموده اند. نام بعضی قبایل دیگر اصولا روشن نیست. نام بعضی قبایل با آخرین محل سکونت آنان مرتبط است، مثلا شاملو از جانب شام (حلب) یا سوریه و یا روملو از شرق و جنوب آناتولی. افشار، بیات، ذوالقدر  و ورساق از آن عده قبایل ترک بودند که «از قبایل اصلی اغوز»[12] شمرده میشدند. یعنی احتمالا این عده از قبایل مستقیما از خراسان و ایران (و در نمونه افشار اصالتا از آسیای میانه) آمده بودند و نه مانند شاملو از طرف شام. البته در اینجا موضوع بر سر زمان پیوستن آنان به اردوی قزلباشان است و نه لزوما اصالت جغرافیائی تعلق آن قبیله، یعنی با در نظر گرفتن سلسله مراتب تاریخی به احتمال بسیار قوی قبایل شاملو و روملو نیز اصالتا اهل شام و روم نبودند، بلکه آنها هم مانند دیگر قبایل ترک زبان در زمان سلجوقیان یا غزنویان از آسیای میانه به ایران، روم و شام مهاجرت کرده بودند.

این قبایل که اکثریت بزرگ آنان از شاخه اغوز ایلات ترک زبان آسیای میانه بود، بعد از فتح خراسان از طرف سلجوقیان در سال 1040 م. به تدریج ابتدا به ایران و سپس آناتولی، عراق و شام مهاجرت نموده بودند. آنها در داخل خود متشکل از تیره ها و طایفه های مختلف بودند که پیوسته بخاطر مهاجرت، جنگ، وصلت و مرگ و میر کوچک تر یا بزرگ تر میشدند یا نام های دیگری میگرفتند. نام بعضی از این ایلات (مثلا افشار) در منابع قدیمی تر مانند «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز ذکر شده است. اما نام بسیاری از ایلات مزبور منسوب به رئیسان و امیران آن دوره و یا آخرین محل یا منطقه سکونت و مهاجرت آنان است. از این جهت جای شگفتی نیست که این نام ها بعد از مدتی تغییر یافته و یا از بین رفته اند. به هر حال اکثریت بزرگ این ایلات، تیره ها و طایفه ها امروزه پس از گذشت بیش از 500 سال به عنوان قبیله و طایفه از بین رفته و در جوامع معاصر شهر نشین یا حتی روستائی منطقه اساسا در نام های خانوادگی اشخاص، نام برخی روستاها یا خود پنداری های قومی  برخی افراد و گروه ها باقی مانده اند.

شاه اسماعیل از همان ابتدا و بخصوص پس از نبرد مرو (1510) و دفع دست اندازی های شیبک خان ازبک، شروع به واگذاری حکومت بسیاری از شهرها و ولایات فتح شده به امیران قزلباش نمود. در چند سال نخست این فتوحات، تقریبا همه امیرانی که به حکومت شهرها و ولایات منصوب شده اند، تنها با یک استثناء[13] منسوب به قبایل قرلباش بودند. اما این وضع بزودی به حالت متعادل و متوازن درآمد. یعنی به نظر میرسد تشخیص «دون ژوان ایرانی» مبنی بر اینکه همه امیران صفوی در همه شهرها منسوب به این قبایل بوده اند، دقیق و کامل نیست. مدتی بعد از نبرد اصلی مرو با ازبکان شیبانی، شاه اسماعیل یک امیر ایرانی را فرمانده عملیات جدیدی علیه ازبکان نمود. در نتیجه بسیاری از فرماندهان ترک قزلباش که جنگ تحت فرماندهی یک ایرانی را «عار» میشمردند، از شرکت در نبرد خودداری نمودند و این حادثه احتمالا باعث شکست لشکر اسماعیل و پیشروی ازبکان به مشهد گردید.[14] اصولا ایلات قزلباش که هنوز غالبا کوچ نشین بودند، برخلاف رئیسان و فرماندهان خود که همراه با نیروهای حکومتی در شهرها می زیستند، «به دور از مردم بومی ایرانی زندگی میکردند و آنان را با کمی تحقیر تات یا تاجیک می نامیدند.»[15] به این موضوع کمی بعد باز خواهیم گشت.

قبیله های قزلباش مانند اکثر قبایل در سرزمین های دیگر ترکیبی سیال و پیوسته متغیر داشتند، تا جائی که ترکیب قومی و حتی نام های آنان ممکن بود در عرض چند سال یا دهه تغییر کند، از بین برود، یا نام دیگری بگیرد. اکثریت بزرگ قبایل قزلباش ترک زبان بودند، اگر چه در میان آنان، اقلیت های کوچکی از قبایل و طایفه های کُرد (کلهر، پازوکی، چمیش گزکلو)،  مغول (اویرات)، لُر، عرب و ایرانی (تالش) هم وجود داشت. از سوی دیگر اکثریت بزرگ قبایل قزلباش که به ایران آمدند و به لشکریان شاه اسماعیل پیوستند، از آخرین سرزمین های مسکونی خود در شام و آناتولی (بخصوص شرق و جنوب آناتولی) به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند.

همزمان با گسترش سلسله جدید صفوی در ایران، کدام افراد از کدام قبایل به کدام مناصب تعیین شدند؟

اولا پس از تاجگذاری در تبریز، شاه اسماعیل حسین بیگ شاملو را «وکیل» (به تعبیر کنونی معاون) و «امیر الامرا» یا فرمانده کل لشکریان خود قرار داد. حسین بیک از زمان شیخ حیدر جزو خلفا یعنی مبلغین معروف طریقت صفوی بود. او از دوره کودکی اسماعیل که در خفا می زیست، وظیفه سرپرست مذهبی و سیاسی اسماعیل را برعهده داشت. قبیله شاملو یکی از ایلات بزرگ ترکمن بود که از زمان شیخ جنید تحت لوای مذهبی و نظامی صفویه قرار گرفته و جزو قزلباشان درآمده بود. شاملو ها قبل از صفوی تابستان را در جنوب سیواس و زمستان را در حلب سوریه می گذراندند. پس از کسب قدرت و تاجگذاری، شاه اسماعیل با مشاهده افزایش بیش از حد قدرت حسین بیک و کلا امیران قزلباش، او را از مقام امیرالامرا برداشت و به جای او امیر نظم زرگر رشتی را که در تاریخ ها «تاجیک» یعنی ایرانی الاصل نامیده شده، به این مقام منصوب نمود. البته حسین بیک شاملو بعد ها به مقام های حاکم شیروان و هرات منصوب شد.

به همین ترتیب فرزندان و نزدیکان دیگر امیران قزلباش که در جنگ های صفوی مهارت و موفقیت نشان میدادند، به حکومت شهر ها و ولایات مختلف تعیین میشدند و گاه به دلایل گوناگون مورد خشم و توبیخ شاه اسماعیل و جانشینان او قرار میگرفتند. بدون شک موفقیت های نظامی یا دوستی و آشنائی های شخصی در انتصاب اشخاص به مقام امیر و حاکم یک محل نقش مهمی بازی میکرد. اما در مجموع به نظر میرسد انتصاب افراد به عنوان امیر به نقاط مختلف کشور امری تصادفی بود، طوری که چندان معلوم نمی شد چه کسی  از کدام قبیله و طایفه چرا به فلان محل و ولایت منصوب شده است. در نتیجه مثلا افشار ها به خوزستان[16]، اصفهان، آذربایجان غربی، کهگیلویه، و بخشی از کردستان منصوب شدند، ذوالقدر به فارس، استاجلو به آذربایجان و عراق عجم و بخشی از  طوایف کُرد (احتمالا کردهای شیعه) به قسمت هائی از خراسان.

در اینجا از دو نوع انتصاب یا اعزام سخن می رود: یکی انتصاب و اعزام امیران و افراد جداگانه به عنوان حاکم یا «والی» به شهرها و ولایات مختلف و دیگری اعزام یک قبیله و طایفه به محلی و طبق نقشه مشخصی مانند کاهش تشنج میان قبیله های گوناگون و رقیب و یا اعزام تمامی یا بخشی از یک طایفه و قبیله به مناطق مرزی (بخصوص آذربایجان و کردستان برای مقابله با عثمانی و صفحات شمالی و شرقی ایران برای دفع حملات ازبکان).

یکی دو نکته دیگر را نیز نمیتوان از نظر دور داشت. همچنانکه در مورد حسین بیک شاملو دیدیم، امکان داشت که پادشاه امیری از این قبایل را به حکومت ولایتی دوردست منصوب کند، در حالیکه قبیله او منطقه مهاجرت و چادرنشینی دیگری داشت. یعنی هیچ هم شرط نبود که امیر یک ایل و خود آن ایل در یک محل باشند. این نیز احتمالا باعث تضعیف روابط و وفاداری میان امیران و قبایل آنها گردیده است. همچنین خود یک ایل هم لزوما همیشه در یک محل نمی زیست یا مهاجرت نمی کرد. احتمال پراکنده شدن تیره ها و طایفه های یک ایل در اقصی نقاط ایران یا ترکیه بسیار زیاد بود و این روند با روند همزمان و تدریجی یکجا نشین شدن ایلات مزبور همخوانی داشت. از طرف دیگر از همان ابتدای مهاجرت قبایل ترک به ایران و آناتولی مشاهده میشود که پیوسته بخشی از آنان (در ابتدای کار بخش کوچکی) یکجا نشین شده و به کشاورزی و دامداری بدون مهاجرت پرداخته اند و این تعداد رفته رفته بیشتر شده است. این نیز به نوبه خود اهمیت سیاسی و نظامی قبیله ها را به تدریج کاهش داده است، زیرا در این شرایط تعداد کمتری از مردان قبایل مزبور تیر و شمشیر به دست گرفته، به خدمت امیر قبیله یا پادشاه درآمده اند. به این تحولات باید سیاست های برنامه ریزی شده پادشاهان صفوی و متعاقبین افشار، زند و قاجار آنان را نیز اضافه کرد. مانند همه دوره های دیگر در تاریخ تقریبا همه کشورهای دیگر، پادشاهان اساسا به فکر حفظ و تحکیم و حتی در صورت امکان گسترش قدرت و درآمد خود بوده اند. آنها به همین دلیل سعی کرده اند از قدرت گرفتن بیش از حد اشخاص و گروه های اجتماعی که میتوانستند قدرت پادشاه را به چالش بکشند، پیشگیری نمایند. در نمونه شاه اسماعیل و جانشینان او (بخصوص شاه طهماسب اول و طبعا شاه عباس بزرگ) اقدامات مشخص و اغلب موثری در جهت جلوگیری از تجمع، تمرکز و یکرنگی گروه های اجتماعی و قومی شده است، تا جائی که بسیاری از ایلات ترک  (هم به صورت خود خواسته و هم برنامه ریزی شده از طرف شاه یا سلطان) به ولایات مختلف ایران و آناتولی پخش شده اند. این نیز به تدریج به همرنگ تر شدن اجتماعی، قومی و به اصطلاح «ملی» دولت های پیشا مدرن ایران و ترکیه کمک نموده است.

برخی منابع آورده اند که شاه اسماعیل به دنبال حدود 500 سال حاکمیت دودمان های ترک تبار و ایلخانی، به طور نمادین از طرف جمعیت بومی ایران تاریخی، ایران و ایرانیت را احیا کرده است.  به نظر رویمر که این پرسش را مطرح میکند، [17] فرق اصلی بین شاه اسماعیل و پادشاهان ترکمن پیش از او در امتیازهائی است که اشرافیت بومی ایرانی به دست آورده اند. بدون شک در دوره دو سلسله ترکمنی و پیشینیان تیموری و ایلخانی آنان نیز اندیشه ایران و احیای ایرانیت پیوسته وجود داشته است. آنها احتمالا جهت توجیه و بر حق جلوه دادن حاکمیت خویش، خود را وارثان طبیعی ایرانشهر و پادشاهان آن میدانستند.[18] با اینهمه، به نظر رویمر،[19] تاثیر و نفوذ زمین داران، تاجران، وزیران، و اهل فرهنگ ایرانی در دوره آق قویونلو و قراقویونلو اساسا محدود به نیازهای سلاطین و امیران ترک تبار بود، در حالیکه شاه اسماعیل که خود جزو زمین داران ایرانی محسوب میشد، روابطی تنگاتنگ با اشراف زمین دار ایرانی داشت.

شاه اسماعیل در حالیکه خود را احتمالا بسیار مدیون کمک نظامی ایلات قزلباش می دانست، انحصار قدرت نظامی امیران ترک را به تدریج به حالت متوازن در آورد و به صورت چشمگیری، حتی در حوزه نظامی به ایرانیان بومی امکانات روزافزونی مهیا کرد. این کوشش ها در عین حال که توازن قومی در جامعه ایرانی را تقویت بخشید، به ترکان اصالتا کوچ نشین نیز شرایط یکجا نشین شدن، در هم شکستن محدوده نظامی یا دامداری و سهم گرفتن در حوزه های دیگر اجتماعی از جمله کشاورزی، تجارت، دین و فرهنگ را نیز مهیا نمود. از طرف دیگر ناگفته پیداست که شاه اسماعیل دوزبانه (فارسی و ترکی)، هم به عنوان یک ایرانی تبار و هم از نظر وصلت های اجدادش با ترکمن ها و حتی شاهدخت های مسیحی و رومی دلیلی نداشت که نظر و احساس مثبت کمتر یا بیشتری نسبت به ایرانیان و یا قبایل ترکمن داشته باشد.

به نظر رویمر که فصل «صفویان» در «تاریخ کمبریج ایران» را به قلم آورده است، «دست آوردهای غیر قابل انکار شاه اسماعیل عبارت بودند از تاسیس یک امپراتوری که مرزهای آن کم و بیش مشابه مرزهای ایران معاصر است، سازماندهی سیاسی این سرزمین ها، انسجام نسبی در داخل، و پاسداری آن در مقابل دشمنان خارجی»[20] بخصوص عثمانیان در غرب و ازبکان در شرق. رسمیت دادن سرکوب گرانه به مذهب شیعه دوازده امامی و اجرای این سیاست با راه های وحشتناک شاید  در شرایط پانصد سال پیش کمک کوچکی به یکجا ماندن دولت و مردمان ایران کرده باشد، اما بدون شک نتایج این سیاست مذهبی در دوره معاصر اسفناک است. برخلاف تصوراتی که در برخی آثار تاریخ نویسی معاصر به چشم میخورد، دولت صفوی هیچگونه خصوصیت ملی از خود نشان نداده است.[21] به هر تقدیر اندیشه ها و دغدغه های ناسیونالیستی، آنگونه که در دوره معاصر رایج شده، در آن دوره موجود نبود. از سوی دیگر شاه اسماعیل در مقایسه با حکومت های آق قویونلو و قراقویونلو هیچگونه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران انجام نداد. نظام سیاسی و اجتماعی صفوی همان نظام استبداد شرقی و مطلقه بود  – با یک فرق اساسی و آن اینکه شاه اسماعیل به این نظام رنگ و روی غلیظ مذهبی شیعه داد.

تنش ترک و ایرانی

در فصل های قبل هم دیدیم که پس از حمله اعراب و شکست ساسانیان، ایرانیان بومی نام «عجم» (به معنی «غیر عرب»)گرفته بودند و پس از فتوحات غزنویان و سلجوقیان برای تمایز بین ترک زبانان و ایرانیان بومی به بومیان ایرانی زبان صرف نظر از قومیت و منطقه زیست آنان «تات» یا «تاجیک» میگفتند. به نظر رویمر در اوایل صفویان دو بخش جامعه ایرانی از یکدیگر متمایز بود: ترک ها و ایرانیان. «آنها نه تنها از نظر زبان و عادات و سنن، بلکه در عین حال از نگاه خاستگاه و فرهنگ نیز با یکدیگر فرق داشتند. در حالیکه بخش ترکی این جامعه را اعضای ایلات ترک زبان و غالبا دامدار یا جنگجو تشکیل میداد، ایرانیان عبارت از دهقانان و کشاورزان سنتی و جا افتاده و طبقات شهرنشین بازرگان و صنعتگر بودند.  این دو گروه اجتماعی در شخصیت شاه اسماعیل اختلاط یافته و درآمیخته بود.»[22] نمیتوان حدس زد که تمایل درونی شاه اسماعیل به کدام طرف بوده و آیا او اصولا چنین احساسی داشته است یا نه. اما با اطمینان میتوان گفت که تفسیرهای ملی و قومی یا زبانی در تمایز ترکان و ایرانیان بومی در این دوره (و به درجه بیشتری بعد از آن) با واقعیت های تاریخی آن دوره مغایر هستند. پیش از همه چیز، این نوع نگرش های «ملی گرایانه» و ناسیونالیستی پدیده مدرنی است که در سده های نوزدهم و بیستم از اروپا به خاورمیانه آمده است. در آن دوره رقابت ترکان و ایرانیان در داخل دولت صفوی نه به خاطر ترک زبان یا فارسی زبان بودن یا «اصالت» نژادی و قومی و یا تاریخ مهاجرت آنان به سرزمین ایران، بلکه اساسا منعکس کننده اختلاف بین وارثان یک پیروزی بود. در یک طرف جنگجویان ترک نقش کلیدی و نظامی خود را در بر سرکار آوردن حکومت صفوی در نظر داشتند. در طرف دیگر اشراف و دولت داران ایرانی احتمالا در کنار احساس «صاحبخانه بودن»، مدعی مدیریت موفقیت آمیز سرزمین تاریخی خود بودند. این در حقیقت ادامه همان «تقسیم کار و وظایفی» بود که پس از سقوط سامانیان و آل بویه ایرانی در دوره های ترکان، و حتی ایلخانان مغول مشاهده میکنیم، همان سنت جدید دولت داری که در فصل های گذشته این کتاب نیز با عنوان «دولتداری ترکی-ایرانی» به بحث گذاشته شد. در آن دوره ها نیز صرفنظر از اینکه پادشاه کیست و اکثریت سپاهیان او که ضامن بقای دولت بودند، به کدام گروه قومی تعلق داشتند، وزیران، دبیران و بوروکرات های دولت و تجارت و همچنین اکثر اهل قلم و دین از ایرانیان بودند، در حالیکه ترکان غالبا «اهل شمشیر» به حساب می آمدند. اسماعیل نیز مانند پیش کسوتان ترک خود چاره دیگری نداشت جز اینکه برای اداره دولت به سراغ همان بوروکرات های ایرانی برود که در دوره های قبل نیز نسل به نسل دست اندر کار امور دولتی بودند، زیرا  «نامزدهای شایسته دیگری برای اجرای این وظیفه ها موجود نبود و بدون شک این نامزدهای احتمالی اگر هم وجود داشتند، منسوبیت ترکی یا ترکمنی نداشتند.»[23] 

با این ترتیب میتوانیم به گفته «دون ژوان ایرانی» یعنی اُلغ بیک بیات برگردیم. آیا پس از تاسیس سلسله صفویان تقریبا همه حاکمان شهرها و ولایات ایران به قزلباشان ترک منسوب بودند؟ بلی، بخصوص در اوایل پادشاهی اسماعیل چنین بود و این، احتمالا با در نظر گرفتن نقشی که آنها در تاسیس دولت صفوی ایفاء کرده بودند و حوزه های وظایفی که می توانستند فعالیت کنند، ابتدا امری بدیهی به نظر میرسید. اما این روند به تدریج تغییر یافت. در حالیکه ایرانیان همچنان مقام های مهم اداری و حتی نظامی-اداری دولت و امور مذهبی  را بر عهده میگرفتند، وظایف مسئولان ترک زبان غالبا در حوزه نظامی باقی مانده بود. اما به تدریج ترک های بیشتری به حوزه های کشاورزی، تجارت و امور مذهبی رو می آوردند. در عین حال مقام های بلند مدیریتی مانند «وکیل» که عملا معاون و نماینده تام الاختیار پادشاه محسوب میشد و هر دو وظیفه اداری «وزیر اعظم» و فرماندهی کل قوا یعنی «امیرالامرا» را در بر میگرفت، بعد از حسین بیک شاملو که سرپرست نوجوانی شاه اسماعیل بود، اغلب به ایرانیان داده میشد.

در کنار نظامیان و جنگجویان ترک و خانواده های آنان که اصولا در شهر ها مسکون میشدند، هزاران نفر از هم قومان چادرنشین آنان که مشغول دامداری بودند، به ایران آمدند و به تدریج یکجا نشین شدند. با این ترتیب آمیزه قومی شهر ها و ولایات ایران به نسبت قبل مختلط تر گردید. اما اهمیت نقش قبایل در سطح جامعه ایرانی، با وجود افزایش تدریجی اختلاط و آمیزش قومی و فرهنگی، تا اوایل دوره رضا شاه پهلوی همچنان چشمگیر بود، در حالیکه در ترکیه و بخصوص در نیمه غربی آن، یکجا نشین شدن قبایل به مراتب سریع تر از ایران به پیش میرفت.

از زمان شاه طهماسب اول و بخصوص شاه عباس بزرگ تامین تعادل و اختلاط منسوبیت قومی مسئولان کشوری و لشکری دوره صفوی بیشتر و برنامه ریزی شده تر گردید. به نظر میرسد که برای پادشاهان صفوی، انگیزه اصلی سیاست هائی که منتج به افزایش همگرائی و آمیختگی قومی میشد، نه همین هدف مشخص و تعریف شده سیاسی، بلکه روند طبیعی زندگی اجتماعی و دغدغه حاکمان در رابطه با کاهش تشنجات داخلی بود. مثلا شاه طهماسب و شاه عباس با تجربه شخصی و فوق العاده منفی خود از خودسری های امیران قزلباش نسبت به پادشاهان و بین یکدیگر، اختیارات آنان را محدودتر کردند، امیران را به نقاط مختلف و مجزا از هم اعزام نمودند، یا اینکه امیران و فرماندهان غیر ترک را به فرماندهی قشون های قبایل قزلباش منصوب نمودند. دو اقدام دیگر این دو پادشاه هم شایان دقت است. آنها کوشش کردند برای جلوگیری از فشار امیران قبایل بر شاه و دستگاه اداری دولت و جهت کاهش اختلافات داخلی و کشمکش آنان، در مقابل قبایل مزبور «قبیله» جدیدی به نام «شاهسون» (به معنی شاهدوست) دستچین و «ساخته» شود که صرفا نسبت به پادشاه وفادار باشد و نه به روابط و عادات و سنن ایلاتی و طایفه ای. در اقدامی دیگر، شاه عباس در سال 1592-93 دستور داد که ایلات قزلباش و دیگر قبایل ساکن آذربایجان که در خدمت لشکر ایران هستند، دفاتر ثبت نام خود را نشان دهند و آنان که قادر به این کار نشوند، جریمه گردند. جنگجویان قبایل معاش خود را از حکومت میگرفتند و شاه عباس میخواست با این راه  از بزرگ نمائی تعداد جنگجویان قبایل برای اخذ درآمد بیشتر پیشگیری کند.[24] اما شاید مهم تر از این اقدام آن بود که شاه عباس با نیت تاسیس یک گروه جایگزین در مقابل قزلباش ها فرمان داد چند هزار غلام قفقازی (گرجی، ارمنی و چرکسی) که ورای روابط و وفاداری های ایلاتی قزلباشان هستند، در سپاه، اداره دولت و حتی به عنوان «قورچی» یا گارد ویژه سلطنتی به کار گرفته شوند.[25] اینکه اینگونه تدابیر تا چه حد اثر گذار بود، بحث دیگری است که در محدوده این کتاب نمی گنجد. اما میدانیم که در ترکیه نیز سلاطین عثمانی جهت محدود کردن مداخلات و خود کامگی ایلات مسلح دست به اقدامات مشابهی زدند. آنها مثلا از طریق تاسیس دسته های محافظ «یئنی چری» از میان اسیران کشورهای همسایه سعی نمودند دسته های مسلح حرفه ای و عاری از تعلقات و وفاداری های قومی و قبیله ای به وجود بیاورند. حتی در عثمانی نیز یئنی چری ها پس از مدتی قدرت بیش از حدی کسب نمودند و سلاطین عثمانی با تاسیس سپاه جدیدی مطلقا و صرفا تابع سلطان (و نه وزیر اعظم یا علمای مذهبی) کوشش به حل این مشکل نمودند.[26]

در عرض سیزده سال پس  از تاجگذاری شاه اسماعیل و فتح سرزمین های ایرانی روشن شده بود که موضوع «تنش ترک و تاجیک» یا ترک و ایرانی در ایران صفوی جنبه قومی و زبانی نداشت و اساسا بر سر «تقسیم شیرینی پیروزی» یعنی به دست آوردن امتیازات بیشتر مالی و اداری بود. در نهایت نبرد بزرگ چالدران با وجود شکست فاجعه بارش برای ایران و ایرانیان آزمون خونین و انکار ناپذیری در اثبات آمیختگی ایرانیان و ترکانی بود که یک تن و یک دل در مقابل عثمانی ایستادگی کردند، اگرچه ترکان این سو و آن سو با یکدیگر مشترکات زبانی و فرهنگی بسیاری داشتند. در این نقطه اوج رویاروئی نظامی دو همسایه، نزاع از هر دو طرف تحریک شده شیعه و سنی نیز بدون شک تاثیر معینی بر احساسات هر دو طرف گذاشته بود. اما در اینجا، موضوع، نه بر سر ترک و ایرانی در داخل دولت صفوی، بلکه رویاروئی دو دولت همسایه ایران و عثمانی بود، صرفنظر از آنکه در داخل هر کدام از این دو جبهه کدام فرق ها و سایه روشن ها وجود دارد.

درس های چالدران

وقتی در تابستان سال 920 هجری (1514 میلادی) 40 هزار نفر از قزلباشان شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال آذربایجان غربی با 100 هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند،[27] حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند.

علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در بسیاری از کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر لشکر ایرانیان هم بیشتر بود، بخشی از لشکریان ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر دست اندازی های اُزبک ها بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی داشت که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی تنها با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، بخش هایی از آذربایجان، کردستان، همدان و بغداد از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی ماند. 70 سال بعد شاه عباس اول توانست تبریز، اکثر آذربایجان غربی، همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد. بعضی از این سرزمین ها بعدا دوباره دست بدست گشت، تا اینکه مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» (1639) حل و فصل گردید. بغداد تقریبا 500 سال یعنی تا جنگ اول جهانی در ترکیب دولت عثمانی باقی ماند.

و لیکن اهمیت تاریخی جنگ چالدران و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از ده ها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود. صرف نظر از مبالغه هائی که مورخین ایرانی و عثمانی در باره تعداد لشکریان یا تلفات دو طرف روایت کرده اند، دو دلیل مهم برای شکست سنگین ایران در این نبرد تاریخی وجود دارد که در کتاب های سنتی تاریخ چندان مورد تاکید قرار نمی گیرد. اولا شاه اسماعیل و فرماندهان او اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک آن نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از افراد قبایل مختلف و غالبا ترکمن بودند و به طرفداری از شاه اسماعیل صفوی و بر ضد سلطان سلیم عثمانی برخاسته بودند، اسماعیل نه فقط سرکرده و پادشاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شخصیتی مقدس با الوهیتی فرا انسانی و از این جهت در مبارزه با «کافران سنّی» شکست ناپذیر و روئین تن بود. خود شاه اسماعیل هم به این خیالات باور کرده بود و با رفتار و اشعار خود به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان قزلباش ایران به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد، تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد، زیرا رسالتی که شاه اسماعیل از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای لشکریان ایران عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل بودند، تیر و کمان گرفته و به جنگ میرفتند. آنها اگر چه کار آزموده به حساب می آمدند، اما بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظام و جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و آنان در بد ترین حالت، یعنی مرگ، «جنت مکان» خواهند گردید.  در مقابل، اردوی عثمانی که آن هم تا میتوانست از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، عملیات اصلی نظامی را بر عهده «یِنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران میجنگیدند، یِنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند، اما دغدغه چندانی در باره  کمک دست غیب و الوهیت سلطان نداشتند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که گویا به جز 85 نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند 40 هزار نفر بود.

با شکست سنگین شاه اسماعیل افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزلباش و رقابت و دشمنی و در عین حال  خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزلباش ها قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل را میان خود تقسیم کرده بودند و پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمان قزلباش از محور و نقطه ثقل قدرت و صلاحیت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، خود جنگ چالدران به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ بود. در هر دو سوی مرز قبایل همزبان و هم قوم ترک، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند.  آنها زبان یکدیگر را میدانستند، عادات و سنن آنان مشترک بود، هر دو به فارسی و ترکی به یکدیگر نامه می نوشتند، و ورای جزئیات مذهبی، در اصول کلی دین اسلام اختلاف چندانی نداشتند. اما اینهمه نقاط و جوانب مشترک و حتی همسایگی و خویشاوندی در هر دوسوی مرز، نتوانست مانع رویاروئی خونین آنان در راه دو اندیشه، دو باور یا آرمان متمایز شود: «ما دوستان» در این سو و «آن دشمنان» در آن سوی مرز.

این عامل تمایزگذار چه بود؟ دولت یا ملت که در آن دوره هنوز چندان به فکر اندیشمندان اروپائی «رنسانس» هم نرسیده بود؟ حافظه و هویت تاریخی؟ تمدن و فرهنگ باستانی؟ همان که رشیدالدین در «جامع التواریخ» دوره ایلخانی خود (اوایل 1300) آن را «ایران» و «ایران زمین» خواند و صد و پنجاه سال بعد اوزون حسن آق قویونلو، پدر بزرگ مادری شاه اسماعیل، با نام «پادشاه ایران» در تبریز بر تخت نشست؟ یا مذهب؟ شیعه بر ضد سنی؟ در آن صورت چگونه است که خصومت بایزید سنی و هم مذهب او اوزون حسن احتمالا به همان اندازه دو آتشه بود که سی سال بعد خصومت اسماعیل شیعه و سلیم سنی؟ یا آنچه که امروزه تعصب، خرافات مذهبی و پیروی کورکورانه متناسب با عادات و سنن مذهبی و قبیله ای خوانده میشود؟ یا حرص کشور گشائی و حکمرانی برای ثروت و قدرت در هر دو طرف؟ احتمالا هر کدام از این عوامل در موقعیت های گوناگون و به اندازه و شدتی که تشخیص آن امروزه برای ما مشکل است، در سرنوشت نبرد تاریخی چالدران اثر گذار بوده است.

از نظر موضوع اصلی کتاب حاضر یعنی تاریخ اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان، یک جنبه دیگر جنگ چالدران نیز جالب توجه است. قبایل کوچ نشین ترک در شرق و جنوب آناتولی بر سر دو راهی ایران یا عثمانی، ایران را انتخاب نمودند، اگرچه خود تجربه چندانی با زندگی در محیط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران نداشتند. تقریبا همه آن قبایل از آناتولی بودند. تقریبا همه چادر نشین بودند. اما نه تنها امیران و جنگجویان جوان تر آنان، بلکه خود قبایل چادر نشین ترک نیز همراه با زن و بچه و حتی الامکان احشام و چادرهای خود به ایران مهاجرت نمودند. آنان حتی بعد از چند سال در جنگ خونین چالدران در مقابل هم قومان و هم زبانان سابق خود که با همان شور و شوق از عثمانی دفاع میکردند، ایستادند و بسیاری از آنان کشته شد.

چرا؟

قبایل ترک زبان قزلباش در سرزمین های آناتولی نیز غالبا یکجا نشین نشده بودند. بسیاری از آنان هنوز در حال دامداری و در صورت لزوم مهاجرت از محلی به محل دیگر بودند. جوانان جنگجوی آنان با هر اشاره رئیس قبیله خود آماده شرکت در «غزوات» یعنی حمله، «جهاد» و تصرف سرزمین های «کفار» برای گسترش اسلام در مناطق داخلی و مرزی و همچنین جنگ یا همدستی با دوست و دشمن بخاطر ثروت و غنیمت بودند. از این نظر وضع آنها با هم قومانشان در سرزمین های مرکزی تر و غربی آناتولی فرق چندانی نمیکرد.

اما تا سال 1500 صرفنظر از تمایلات مذهبی، شکاف های سیاسی و اجتماعی مردم ترک زبان که چند قرن پیش به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند روشن تر شده بود.

باید موقعیت کلی آناتولی بین سال های 1450-1550 و مناسبات قبایل ایراندوست قزلباش با دولت عثمانی را هم در نظر گرفت. در این مدت حکومت سلجوقیان آناتولی از بین رفته بود. تیمورلنگ هم با وجود پیروزی بر سلطان عثمانی، آناتولی را ترک کرده بود. اما پادشاهی نسبتا کوچک عثمانی که در غرب آناتولی و مخصوصا شهر های بورسا و اِدیرنه متمرکز بود، پس از رفتن تیمور از صحنه، در حال گسترش قدرت و حاکمیت خود در آناتولی قرار داشت. در سال 1453 سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنیه (استانبولی فعلی) را به متصرفات خود افزود. عثمانیان با سرعت بلندی حاکمیت خود را در سمت غرب یعنی بالکان و یونان و همچنین شرق، یعنی قسمت های مرکزی و جنوب شرقی آناتولی، نزدیک به ایران و سوریه کنونی، گسترش میدادند. این گسترش به تدریج به تسلیم، شکست و بالاخره استحاله  امیر نشین های کوچک تری مانند تکلو ها (آنطالیه) و همچنین قرامان ها (قونیه، آلانیه) و ذوالقدر ها (سیواس، ملاطیه، مرعش و دیگر مناطق مرزی سوریه کنونی) انجامید. شکست اوزون حسن آق قویونلو از عثمانیان و عقب نشینی او از تخت گاه پیشین خود آمِد (دیاربکر) به تبریز و تاجگذاری او در همین مرحله بود. بعد از ضربه ای که حمله تیمور به رشد و گسترش دولت عثمانی زد، سلطان سلیم عثمانی تصمیم گرفته بود که راه پدر بزرگ خود سلطان محمد فاتح را ادامه دهد. برای سلیم و نخستین جانشینان او که در درجه اول متوجه گسترش به اروپا بودند، نا آرامی و جدائی طلبی در جبهه شرق و جنوب یعنی سرحدات دولت های ایرانی و مملوک در شام و مصر قابل تحمل نبود. از طرف دیگر همزمان با گسترش سرزمین های عثمانی و افزایش قدرت و ثروت «دولت علیه» آن، چادرنشینی و دامداری سنتی ترکی در غرب آناتولی به شدت کاسته بود. دولت عثمانی اسکان و شهری شدن قبایل را مورد حمایت خود قرار میداد و در حال مرکزی کردن اداره دولت بود. بدون شک، چه شهرنشین شدن و چه اسکان قبایل ترک در روستا های جدید به افزایش قدرت و در آمد حکومت از طریق جمع آوری بیشتر مالیات کمک میکرد و همچنین احتمال سرکشی و شورش آنان را کاهش میداد. قبایل و طایفه های شورشگر و دیگر اندیش که به دلایل گوناگون از جمله رد پرداخت مالیات در مقابل دولت آرام نمی گرفتند، به مناطق «اوج» (یعنی حاشیه) و هم سر حد با مردم مسیحی همسایه مانند کشورهای بالکان فرستاده میشدند.

حتی در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی میگذشت، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود.»[28]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید در غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم قابل توجه است. در سال 1432 تجار ونیزی از شهر بورسا ادویه جات خریده، به ایتالیا می بردند و تاجران ابریشم پارچه های پشمی خود را که در بورسا بافته شده بود، به ایران می بردند. جمعیت بورسا در آن دوره 50 هزار نفر و جمعیت استانبول پس از فتح این شهر توسط سلطان محمد فاتح 400 تا 500 هزار نفر بود.[29]

شاید تفاوت در سرعت پیشرفت یکجا نشینی قبایل، در کنار ده ها عامل دیگر سیاسی، طبیعی، تاریخی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی، به دو تکامل و تحول دوشادوش، اما به روشنی متمایز دو دولت همسایه و معاصر ایران و ترکیه انجامیده است.

900 سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و اسکان قبایل ترکمن از آسیای مرکزی و دیرتر حمله ویرانگر مغول، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که اکنون نام «عثمانی»  به خود گرفته بود، با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست یزرگ چالدران، «ایران معاصر» را بنیانگذاری کردند و از آن حراست نمودند.

در دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند و هر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیت و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام می بریم.

(ادامه دارد)


[1] ابن بزاز اردبیلی: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1373، ص 70

[2] Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopaedia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245

[3] مثلا ن. به اشعاری مانند: منم بیر تن، ولی جانیم علی دور (من تنها یک جسم هستم، اما جانم علی است)

من اول سرباز جانبازم، فلک فوقونده دیر داریم (من آن سرباز جانباز هستم که خانه ام در ماوراء فلک است)

آدیم شاه اسماعیل، حقین سری یم (نام  من شاه اسماعیل است، من سر حق هستم)

در این مورد برخی منابع عثمانی و ترکی بی شک زیاده روی کرده و در مقابل، بعضی منابع ایرانی تلاش نموده اند شرایط سیاسی و تاریخی این قبیل نمونه ها را توضیح دهند یا توجیه کنند. مدلل ترین اثری که نگارنده در این باره خوانده، رساله مینورسکی «اشعار شاه اسماعیل یکم» (به انگلیسی، در زیر) است. برای منابع بیشتر ن. پاتس: کوچ نشینی در ایران، ص. 222-224 (در زیر):

Minosrsky: The Poerty of Shah Isma’il I, p. 126a

Potts: Nomadism in Iran, pp. 222-224

[4] Matthee: Safavid Dynasty, in: EIr online, viewed on 13.06.20.

[5] ن. جوادی، ع.: قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی، در: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، ص. 66-78

[6] Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, p 188

[7] Minorsky: Idem

[8] از جمله ن. سومر: نقش ترکان آناتولی، ص. 55-134

[9] linajes y naciones

[10] Potts, p. 225

[11] برای اطلاعات دقیق تر ن. مینورسکی، تذکره الملوک (انگلیسی)، ص. 193

Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, p. 193

[12] M. T. Houtsma, “Die Ghuzenstämme,” WZKM 2 (1888): 223–224

[13] قاضی محمد کاشانی حاکم یزد که از زمان آق قویونلو ها در چندین شهر شرق ایران حکومت کرده بود.

[14] Potts, 229

[15] Potts, p. 228

این لحن «کمی تحقیر آمیز» احتمالا بخاطر آن بوده که ایرانیان بومی و شهرنشین شهرت چندانی به عنوان جنگجو، اسب سوار و تیرانداز نداشتند. هنوز در زبان ترکی آذربایجان ضرب المثل هائی وحود دارند مانند «تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی» («ترک که سوار اسب شد، دل تات ریخت.»

[16] افشارها در دوره سلجوقیان نیز به عنوان امیر به حکومت خوزستان منصوب شده بودند.

[17] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229-231

[18] Ahmad Ashraf: Iranian Identity, in: EIr online, viewed on 05.09.2022.

[19] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229

[20] Ibid., 232

[21] Ibid

[22] Roemer: The Safavid Period, in CHIr, vol. 6, p. 227-229

[23] Ibid.

[24]  Floor: A fiscal history of Iran, p. 223

[25] Babaie, et al (ed.): Slaves of the Shah, p. 6ff

[26] این اقدام دولت عثمانی نیز همراه با مشکلات جدیدی بود. از جمله، این دسته ها که «سکبان» و «ساریجا» نامیده میشدند، در صورت عدم دریافت منظم معاش خود دست به تاراج روستا ها میزدند. ن. خلیل اینالجیق، اثر زیر:

İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-5

[27] این ارقام نیروهای دو طرف اصولا برگرفته از منابع ایرانی یا ترکی هستند که نمی توان کاملا به آن اعتماد نمود.

[28] İnalcık: Aynı, s. 6

[29] Aynı, s. 110-127

ایرانی زبان شدن ایران

آیا زبان مردم بومی ایران پیش از آمدن ایرانیان به فلات ایران چه بود؟ آیا ترک ها ده هزار سال است که در آذربایجان و قفقاز و ترکیه ساکن هستند؟ آیا فقط کردهای کنونی محصول درآمیختگی تباری و زبانی ماد ها با مردم بومی شمال غرب ایران هستند؟ آیا اورارتوئی همان زبان باستانی ارامنه است؟ مناسبات ایرانیان و ترکان در کدام دوره یا دوره ها و کدام سرزمین یا سرزمین ها شروع شد؟

همگرائی و به تدریج آمیختگی ایرانیان و ترکان در دوران باستان، مدتی پیش از میلاد، نه در ایران، بلکه در مغولستان کنونی و سین کیانگ چین شروع شد. ابتدا قبایل ایرانی شرقی عبارت از سکا ها (یا اسکیت ها) و همچنین تُخارهای هند و اروپائی زبان از دشت های اوراسیای غربی (روسیه و قزاقستان) به این سرزمین ها کوچ کردند. مرحله زمانی: حدود 2700-2800 سال پیش. چند قرن قبل از مهاجرت آنها به طرف شرق، ماد ها و پارسی ها (و مدتی بعد پارتی ها) از دشت های اوراسیا به سوی جنوب و جنوب غربی، به ماوراءالنهر، افغانستان و ایران کوچ کرده بودند. یعنی زمانی که دولت ایرانی ماد (678 پ.م.) و سپس امپراتوری هخامنشی (553 پ.م.) در ایران و اطراف آن تاسیس شد، در آن سوی مرزهای این دولت های ایرانی، در مغولستان کنونی و سین کیانگ، اقوام سکا و تخار بر دشت های آن سرزمین ها  حاکم بودند. هیچ شکی نیست که گویشوران زبان های آلتائی از جمله ترکی و مغولی نیز کم و بیش در همین  دوره ها و احتمالا از جنگل های شمالی سیبری به این سرزمین ها آمده اند. از این خلاصه میتوان نتیجه گرفت که  نخستین تماس های ایرانی زبانان شرقی و اجداد ترک های بعدی احتمالا در قرن های پایانی پیش از میلاد، در سرزمین های میان منطقه آلتای و صحرای گوبی آغاز شده است.[1]  بنا بر این اگر همه ایرانی زبانان (و نه ایرانیان جلگه ایران و افغانستان) را در نظر بگیریم، آشنائی و آغاز آمیختگی ایرانیان (شرقی) با نخستین قبایل ترک، گذشته ای نزدیک به تقریبا 2200 سال دارد.

اما در خودِ سرزمین های ایران تاریخی، مثلا از بخارا و سمرقند و خوارزم گرفته تا شیراز و همدان و آذربایجان چه؟ آغاز همگرائی ایرانیان و ترکان در خودِ سرزمین های ایرانی در چه دوره ای شروع شده است؟

2200 سال پیش در سرزمین های ایرانی هنوز خبری از ترک ها نبود. 3500 سال پیش از خودِ ایرانیان نیز در فلات ایران کنونی خبری نبود. پس ابتدا زمینه تاریخی را روشن کنیم و با این مقصد به سه هزار سال پیش برگردیم.

هزار سال پیش از میلاد، قبایل نو رسیده مادی و پارسی با مردم بومی فلات ایران در می آمیختند و زبان خود را به تدریج به صورت زبان همه ایرانیان در می آوردند. در واقع، زبان ماد ها که غالبا در غرب و مناطق مرکزی ایران مسکون شده بودند نیز تحت تاثیر زبان پارسیان در می آمد که بیشتر در غرب ایران و فارس جمع شده بودند. دلایل این برتری یافتن زبان پارسی بر مادی هنوز مورد بحث زبان شناسان و باستان شناسان است.

در سرزمین های شمال غربی ایران، آذربایجان و کردستان کنونی، پس از شکست امپراتوری آشور به دست ماد ها در سال 612 پ.م.، پناهجویان آشوری فراری از جنگ به کوهستان های شرق آناتولی و منطقه دریای  ارومیه گریختند. از جانب غرب، ارامنه بر سرزمین های اورارتو (که آن هم مغلوب هجوم مشترک ماد ها، بابلیان و سکا ها شده بود) مسلط گشتند. زبان اورارتوئی امروزه زبانی «مرده» است. [2] نوادگان مادها که با اقوام گوناگون محلی در آمیخته و لهجه های مختلف ایرانی تکلم میکردند، بر شرق و غرب آذربایجان مستولی شدند. به نظر فرای «کُردهای ایرانی زبان تا ظهور اسلام به آذربایجان نفوذ نکرده بودند، بلکه نفوذ آنها به کوه های زاگرس محدود بود.»[3]

اقوام ماد، پارس و تا اندازه ای سکا که پس از نیمه دوم هزاره دوم پ.م. از شرق به سوی افغانستان و خراسان می آمدند، با کدام گروه های غیر ایرانی زبان و بومی روبرو شده و با آنها آمیختند؟

این سوال را باید از نظر زمان و مکان روشن نمود تا جواب آن نیز کمی روشن تر باشد. خلاصه اش این است که احتمالا در جانب شرق، در بلوچستان کنونی و مناطق قندهار و کابل، نخستین ایرانی زبانان با اقوام هند و ایرانی و احتمالا دراویدی [4] زبان بومی آن مناطق روبرو شده اند. در این زمینه زبانشناسان و باستان شناسان به شباهت های میان آثار ودیک/سانسکریت و پارسی باستان اشاره میکنند. در سواحل شرقی دریای خزر زبان مردم بومی احتمالا تحت تاثیر زبان های آسیای مرکزی و در سواحل غربی تحت تاثیر زبان های قدیمی قفقازی بوده است. در مناطق مرکزی و دستکم کرمان بعضی زبان ها احتمالا تحت تاثیر زبان های دراویدی بوده است.[5] در باره اقوام غیر ایرانی مناطق مرکزی ایران که مهاجران ایرانی زبان با آنان روبرو شده اند، اطلاعات چندانی نداریم. در شرق مرزهای کنونی ایران، مثلا افغانستان و پاکستان، میتوان تصور نمود که ایرانی زبانان با اقوامی تحت تاثیر مردمان دراویدی زبان روبرو شده و با آنها درآمیخته اند. اطلاعات بیشتر در باره شرق ایران در این مرحله مربوط به 600-700 سال بعد و دوره برآمدن پَرنی ها و پارتیان بعد از شکست هخامنشیان و سلوکیان است.

و اما در نیمه اول هزاره اول پ.م. اطلاعات ما درباره پارسی ها و ماد هائی که از شرق آمده و به غرب ایران (آذربایجان، کردستان، لرستان و خوزستان کنونی) رفتند، بیشتر است. علت اصلی آن هم این است که این مناطق با دولت های مستقر و قدرتمند بین النهرین (مانند آشور نو، اورارتو) همسایه بودند و منابع این دولت ها از جمله سنگ نوشته های آنها اطلاعات مهمی درباره اقوام پیشا ایرانی این مناطق و مادی ها و پارسیانی که درست در این دوره به این مناطق مهاجرت کرده بودند، داده اند. از آن جمله اند اطلاعاتی که در نهصد سال پیش از میلاد حضور چندین گروه غیر ایرانی زبان و همچنین، از اقوام ایرانی زبان: مادها، «پارسوا» ها و سکا ها در شمال غربی و غرب ایران و همچنین «پارسوماش» ها در فارس را نشان میدهند. به نظر برخی ایران شناسان پارثوا ها و پارسوماش ها احتمالا دو گروه مرتبط اما متمایز زبانی بودند.  از میان گروه های غیر ایرانی زبان میتوان به این اقوام اشاره کرد: (الف) هوری-اورارتوئی ها در آذربایجان و کردستان ایران که زبانشان از بین رفته، اما احتمالا با زبان های قدیمی قفقازی شرقی قرابت دوری داشته است، (ب) زبان  «مُرده» کاسی ها در مراکز منطقه زاگرس، و (ج) ایلامی در جنوب که آن هم امروزه زبانی «مرده» است .[6] از این زبان ها «خوزی» که احتمالا شکل باقیمانده ای از ایلامی خوزستان بوده،  تا اوایل اسلام کاربرد داشته است.[7] از بررسی های جدید در باره ایرانی زبان شدن مردمان غیر ایرانی زبان غرب ایران، آثار ران صادوق قابل توجه هستند. صادوق برپایه مقایسه و تحلیل آثار قدیمی تر و جدید در باره غرب ایران از سال 1000 تا 600 پ.م. روند ایرانی زبان شدن مردم این مناطق را مرحله به مرحله و منطقه به منطقه ترسیم کرده است.[8]

اطلاعات تاریخی در باره اقوام این منطقه و زبان های آنان بعد از هخامنشیان به تدریج بیشتر میشود. منابع اصلی این دوره دیگر نه به خط میخی و از ماوراءالنهر، بلکه به طور فزاینده ای به یونانی و چینی هستند.

اگر از نظر سلسله مراتب تاریخی کمی به جلو برویم، پانصد سال پیش از میلاد، یعنی در دوره هخامنشیان، اورارتو از بین رفته بود. با این همه، احتمالا زبان اورارتوئی هنوز در شمال غربی ایران و شرق آناتولی تکلم میشد. اما در ارمنستان کنونی زبان ارمنی جایگزین اورارتوئی شده بود. احتمالا هنوز گویش های کاسی در مناطق مرکزی زاگرس، برخی زبان های غیر ایرانی در سواحل خزر و همچنین زبان های دراویدی در جنوب شرقی ایران کاربرد معینی داشتند. ایلامی هنوز یکی از زبان های دربار هخامنشی به شمار میرفت.

دو سه قرن بعد، در شرق دریای خزر و خراسان، قبیله سکائی «پَرنی» به دنبال مهاجرت به ایران از سوی پارتی ها جذب و استحاله گشت. بقایای آنها به کوشان ها پیوستند که اگرچه به نظر میرسد زبان بسیاری از آنها تخاری بوده، اما زبان بلخی قدیم (باکتریائی) را پذیرفتند. آخرین قبایل غالبا ایرانی زبانی که از شرق به جنوب و غرب  مهاجرت کردند، خیون ها و هپتالی ها بودند. در آثار پهلوی قرون میانه، از خیون ها (احتمالا بخشی از مجموعه قبایل هون) به عنوان «دشمن» ایرانیان سخن رفته است. شاید هم منظور از تعابیر «توران» و «تورانیان» که در اساطیر ایرانی با  آن روبرو میشویم و فردوسی بعد ها در «شاهنامه» اقوام ترک را نیز به آن شامل کرد، همین خیون ها بودند. در همین دوره است که نخستین آثار اقوام آلتائی زبان (از جمله ترکی) در تاریخ ثبت شده است.[9]  

در کجا؟ در آسیای میانه، دقیق ترش در مغولستان کنونی و  ایالت سین کیانگ چین که کاشغر و بعد ها «ترکستان شرقی» هم نامیده شد. چه زمانی؟ حدود  200 سال قبل از میلاد مسیح تا تقریبا 150-200 سال بعد از میلاد.

این تازه اولین آشنائی و همگرائی ایرانیان فلات ایران و افغانستان با ترک ها بود. حادثه مهم بعدی تاسیس اولین حکومت ترک به نام «گوک تورک» در سال 552 م. در مغولستان و همکاری نظامی این حکومت با خسرو انوشیروان ساسانی برای براندازی حکومت منطقه ای «هپتالیان» در ماوراءالنهر و افغانستان بود. اما همگرائی و، بیشتر از همگرائی:  اختلاط و آمیختگی اصلی ایرانیان و ترکان از قرن دهم، یازدهم به بعد با دولت سامانیان در ماوراءالنهر و سپس تاسیس دولت های غزنوی و سلجوقی با سلاطین ترک و مدیریت و وزارت ایرانیان شروع شد و تحکیم گردید. مهاجرت چند صد ساله  قبایل ترک زبان و تغییر تدریجی زبان نخست مردم بخشی از ایرانیان هم در همین دوره بود. نتیجه: همگرائی و اختلاط ترکان و ایرانیان گذشته ای دستکم هزار ساله دارد.

این را در کتاب «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» بخوانید که به صورت پی دی اف برای دانلود و استفاده غیر انتفاعی رایگان در لینک زیر قابل دسترسی است:

تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان


[1] Golden: Turks and Iranians: Aspects of Türk and Khazaro-Iranian Interaction, in: Csato, Johanson et al. (eds.): Turks and Iranians. Interactions in Language and History, Harrassowitz, Wiesbaden 2016, pp. 79-80  

[2] اورارتوئی برخلاف ارمنی، زبانی هند و اروپائی نیست. اما طبعا بخاطر همسایگی و همگرائی باستانی میان اورارنوئی، ارمنی و آشوری باستان داد و ستد معینی در حوزه های واژگان و دستور زبان بین این زبان ها انجام گرفته و شباهت هائی بین انها ایجاد شده است.

[3] Frye: IRAN v. PEOPLES OF IRAN (1) A General Survey, in: EIr, online, viewed on 14.09.2022

[4] زبان های «دراویدی» عبارت از حدود 250 زبان کوچک و بزرگ است که اساسا پیش از هند و ایرانی شدن زبان هندوستان و سرزمین های دیگر رایج بود. همزمان با مهاجرت تاریخی ایرانی زبانان و هندی زبانان باستان از اوراسیا به جنوب و غرب، حدود چهار هزار سال پیش، گسترش زبان های دراویدی محدود تر شد.

[5] Windfuhr: IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview – Eır online, viewed on 22.09.2022

[6] از جمله:

Zadok, R.: The ethno-linguistic character of north-western Iran and Kurdistan in the Neo-Assyrian period, 2002, 89-151

[7] به نقل از ابن حوقل (کتاب الارض) در:

Frye: Idem

[8] Zadok, R.: The ethno-linguistic character of north-western Iran and Kurdistan in the Neo-Assyrian period, 2002, 89-151

[9] ّFrye: Idem


حمیده خانم جوانشیر: «خاطره لریم»

Xatirelerim

این یادداشت کوتاه  از ده سال پیش است. آنوقت ها من تازه نشر جدید خاطرات حمیده خانم جوانشیر (همسر نویسنده و فعال بزرگ اجتماعی-فرهنگی جلیل محمد قلی زاده، مدیر مجله «ملانصرالدین») است. آنچه را که در این یادداشت گفته ام، تکرار نمیکنم. خاطرات بسیار شیرین (در واقع تلخ) و آموزنده تاریخی را دربر دارد. به زبان و سبک فوق العاده روان و شیرین هم نوشته شده است، البته به ترکی آذری، ابتدا به خط روسی بعد لاتین. مدتی پبش  یکی از دوستان علاقمند و  با استعداد این خاطرات را با خط و املای ترکی آذری خود  ما، یعنی فارسی آماده کرد. خیلی واژه ها و تعابیر را هم که برای ما ها نامانوس هستند (مانند نام ماه ها و غیره) برای ما قابل فهم نمود، بی آنکه زحمت مقایسه و فهمیدن آن را بکشیم. اگر علاقه داشته باشید، بخوانید. برای من بسیار جالب و آموزنده بود. خیلی هم صمیمی نوشته شده. قصد تبلیغات و غیره هم ندارد. به موضوع نشر «ملا نصرالدین» در تبریز هم پرداخته. من به نکته مربوط به میر جعفر باقروف («آداش»، حامی درجه یک و به اصطلاح «برادر خوانده» پیشه وری) هم در این یادداشت اشاره کرده ام. اما اصولا آشنائی بیشتر با تحولات آن دوره ملتهب با قدرت گرفتن بلشویک ها، نقش پاشاهای عثمانی (مثلا نوری پاشا) و به طور همزمان عقب ماندگی و خرافات حاکم بر ایران فوق العاده است. سرگذشت خم اندر خم چاپ این کتاب حتی در سال های به اصطلاح  «آشکاری» یا گلاسنوست شوروی هم جالب است که در مفدمه آمده. همه اینها البته اگر بتوانید ترکی آذری بخوانید. (من مطمئن نیستم که این کتاب به فارسی ترجمه شده یانه). بنظرم صالح ترین کسی که میتواند در این مورد نظر بدهد، جناب امیر عزتی است که آنهمه در پخش مجانی و بی چشمداشت آثار ایرانی (و مربوط به ایران) سعی و همت کرده و هنوز خسته نشده است. پی دی اف «ورژن» جدید و برای ما آذری های ایرانی قابل «روان خواندن» «خاطره لریم» را در پایان این یادداشت میگذارم. اگر مشکلی پیش آمد، بگوئید، با ایمیل بفرستم.

چاپ جدید (2011) و بی سانسور «خاطراتم» نوشته حمیده خانم جوانشیر ( 1873-1955) را میخوانم که از باکو برایم فرستاده اند . از روسی به ترکی آذری ترجمه شده (398 صفحه). حمیده خانم از خانواده جوانشیر ها، خان ها و اشراف قره باغ و شیروان و همسر میرزا جلیل محمد قلی زاده نویسنده معروف و مدیر و سردبیر مجله «ملا نصرالدین» بود. کتاب در باره پدر حمیده خانم احمد بیگ جوانشیر و جلیل محمدقلی زاده، دوران پر آشوب و هرج و مرج و قتل و غارت جنگ اول و آمدن بلشویک هاست. در همین بحبوحه حمیده خانم و جلیل محمدقلی زاده از طریق قره باغ به تبریز فرار میکنند و «ملا نصرالدین» آنجا منتشر میشود. خاطرات و خطرات فرار از طریق قره باغ، گذشتن از پل خدافرین و ماجراهای تبریز فوق العاده جالب اند – و یک موضوع دیگر هم جالب است: میرجعفر باقراوف که ما در زمان استالین او را بعنوان رئیس دراز مدت حزب کمونیست و طراح و مجری جریان پیشه وری در ایران میشناسیم، زمانیکه حمیده خانم به ایران فرار میکرد، یکی از اشرار مسلح قره باغ و مشغول غارت و کشتار مردم محل بود…

پی دی اف ورژن جدید کتاب به ترکی آذری ایران (روی عکس کلیک کنید)

نشانی اصل کتاب (چاپ 2011) باکو:

Həmidə Xanım Cavanşir | “Xatirələrim”
Ruscadan çevirən və nəşrə hazırlayan: Mehriban Vəzir
Dil redaktoru, qeydlərin və aydınlatmaların müəllifi: Ədalət Tahirzadə
(ikinci nəşr)
© Mehriban Vəzir
ISBN 978-9952-404-17-3
“APOSTROFF” MMC, 2012, 400 səh. Qalın cild, Tiraj 1000
Qiyməti, cəmi 10.00 AZN
Bakı Kitabı Klubunda sifariş edə bilərsiniz.
Telefon: 012 4921238, 050 4049113; E-mail: kitabklubu@gmail.com

زبان ها و لهجه های شفاهی در همگرائی ایرانیان و ترکان

تماس و تاثیر متقابل زبان ها و لهجه های ایرانی و ترکیک باعث صد ها تغییر و انطباق در واژگان، دستور زبان و تلفظ این زبان ها و لهجه ها شده است. طبعا اینگونه موارد در درجه نخست بین زبان ها و لهجه های همسایه مشاهده میشود، زیرا گویشوران این گروه ها در تماس مستقیم و طولانی مدت با یکدیگر قرار دارند. البته در داخل این خانواده های زبانی نیز چنین تاثیرات متقابل رخ میدهد. مثلا در کرمانجی که یک لهجه شمالی کُردی است، تاثیرات قواعد دستوری و آوائی ترکی ترکیه بیشتر از لهجه مرکزی سورانی است. اما دقت این نوشته بر تاثیر لهجه های ایرانی در بین هم (مثلا تاتی و کرمانجی) یا ترکیک میان هم (مثلا ازبکی بر ترکمنی) نیست. با این حال، در محدوده تاثیرات زبان ها و لهجه های ایرانی و ترکیک (مثلا فارسی استاندارد بر ترکی آذری ایران) نیز صد ها و شاید هزاران نمونه را میتوان برشمرد. در اینجا تنها به چند مورد مشخص و چشمگیر اشاره خواهد شد.

گرنوت ویندفور[1] در تحلیل نسبتا مفصلی که مبتنی بر بررسی های میدانی چندین زبانشناس دیگر است، به تاثیر دو زبان ترکیک: ازبکی در شمال شرقی و ترکی آذری در شمال غربی ایران تاریخی بر دو زبان همسایه: تاجیکی در شرق و تاتی در غرب اشاره کرده است. شرح جزئیات این تحلیل از حوصله کتاب حاضر خارج است. اما خلاصه نتیجه گیری ویندفور آن است که در نتیجه تاثیر ازبکی بر تاجیکی و ترکی آذری بر تاتی، در این زبان های ایرانی چندین نوع صرف فعل ایجاد شده است که مثلا در فارسی ایران رایج نیست. ویندفور مثلا به دو مورد زمان حال استمراری و «حالت نقلی» اشاره میکند. حالت نقلی فعل زمانی است که حرف و یا کار کسی یا حادثه ای  از طرف گوینده نقل شود، اما گوینده در این مورد اطمینان کامل نداشته باشد، یا بخواهد بگوید که او مطمئن نیست، اما استنباط او چنین است. در ترکی ترکیه این حالت فعل با عنوان «حالت -میش» نامگذاری شده، زیرا پسوند «میش» به ریشه فعل اضافه میشود، مانند «گیت-میش»، «آل-میش» به معنای (گویا، میگویند، فکر میکنم) رفته است، گرفته/خریده است. این حالت فعلی (البته نه لزوما با پسوند -میش)  از ویژگی های زبان های ترکی است.[2] این حالت فعل در فارسی ایران بخصوص در دوره های معاصر با تعابیری مانند «گویا»، «شنیده ام» و غیره و یا «میرفته است، داشته میرفته است» به کار میرود، در حالیکه (به گفته ویندفور) تحت تاثیر ازبکی همسایه، در زبان تاجیکی (و تاتی) با فُرم های مختلف خود به کار میرود، مانند: (فلان کس) «رفتگی» ، یا «رفته بوده است.»

حالت دوم مورد بحث ویندفور زمان حال استمراری است که نشاندهنده ادامه یافتن عمل یا حالتی در زمان حال یا گذشته است. در فارسی ایران این حالت معمولا مانند زمان حال ساده به کار میرود، یعنی مثلا «می-روم، می-رفتم» میتواند هر دو معنای زمان حال ساده و استمراری را بدهد. در دوره های معاصر در فارسی ایران برای این حالت از فعل کمکی «داشتن» نیز استفاده میشود («دارم میروم، داشتم میرفتم»). در تاجیکی (باز به نظر ویندفور) تحت تاثیر ازبکی و با فعل کمکی «ایستادن» صورت جدیدی برای بیان این حال ایجاد شده است که بیشتر در زبان شفاهی به کار میرود: «رفته ایستاده ام، رفته استاده ام، رفساده ام.» منتقدین این نظریه در این مورد مشخص میگویند اصل این فعل کمکی «ایستادن» نیست، بلکه «استن» (مانند است، هست) است و این صرف فعل از دوره زبان پهلوی باقی مانده است. واقعا هم برای نمونه اولین بند اثر کوتاه، اما بسیار مهم پهلوی «شهرستان های ایرانشهر» دو بار این فعل کمکی را (نه به عنوان حالت استمراری، بلکه ماضی نقلی) به کار برده است، آنجا که میگوید: «شهرستان ها –ای- اندر زمیگ (زمین) ایرانشهر کرد استد (ساخته شده اند) جود جود (هرکدام) روز کو (در کدام روزگار) کدام سرخدای کرد (ساخت) بد گوکان ابر آیادگار (به تفصیل در این یادگار) نبشت استد (نوشته شده است.)»

شاید هم هر دوی این تفسیرها درست هستند. ناگفته نماند که این هم یکی از موضوعات مورد استفاده (درست ترش: سوء استفاده) سیاسی از طرف بعضی ها در هر دو طرف است. آنها از تاثیر یافتن زبان خود از زبان همسایه دل شکسته میشوند و تصور میکنند که تاثیر زبان «خودی» آنها بر  همسایگان باعث «افتخار» خواهد شد. گویا تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفتن دو همسایه بعد از صدها سال معاشرت و وصلت برای طرف تاثیر گیرنده کسر شـأن و برای تاثیر کننده مایه سرافرازی است. با تفاصیلی که در همین کتاب گذشت، جای تردیدی باقی نمی ماند که اینگونه تفسیر ها و هیجان ها از عوارض یکی دو قرن اخیر است و به دورانی که مورد بررسی ماست، ارتباط چندانی ندارد.

موضوع دیگری که در مناسبات دو گروه زبان های ایرانی و ترکیک جالب و چشمگیر است «عبارات موصولی» و جمله های مرکب است، مانند: «کودکی که گریه میکند، گرسنه است» یا «علی به من گفت که امروز پیش ما نخواهد آمد.» این نوع جملات که در فارسی کتبی با حروف ربطی مانند «که»، «و»، «تا» و غیره ساخته میشوند، در لهجه های مختلف ترکی شفاهی (و همچنین فارسی شفاهی) معمولا به صورت جمله های کامل، اما کوتاه بیان میشوند. در ترکی ادبی و کتبی، تا یکی دو قرن پیش (مثلا در ترکی عثمانی)، تحت تاثیر ساختار های فارسی جمله سازی همین نوع عبارات موصولی و جملات مرکب را به کار می بردند، مثلا (به ترکی آذری): «او اوشاق کی آغلیر، آجدیر» یا «علی منه دئدی کی، بوگون بیزه گلمیه جک.» در ترکی آذری این نوع عبارات موصولی و جملات مرکب ترکی هنوز مانند گذشته بسیار رایج است. اما در ترکیه، از قرن نوزدهم به بعد و بخصوص در دوره جمهوری (تاسیس 1923) و تحت عنوان «سره کردن زبان ترکی» به صورت فزاینده ای از جملات طولانی تر شامل اسم فاعلی (مثلا «کودک گریان گرسنه است») و شکل های دستوری دیگر استفاده میکنند، تا از فُرم های جمله سازی فارسی پرهیز نمایند. قابلیت زبانیِ جمله سازی با حداکثر پرهیز از حروف ربط (مانند که، تا، و) در ترکی بیشتر و رایج تر از فارسی است، اما به نظر می رسد زیاده روی هائی که در این زمینه (طبعا به گونه ای چشمگیر تر در زبان کتبی) می شود، درک جملات را با یک گزاره در پایان جمله ای طولانی دشوار میکنند. کریستیان بولوت که در این زمینه بررسی جالبی نموده است، می نویسد: «اکثر اینگونه ساختارهای نسخه برداری شده (از فارسی) تا قرن نوزدهم دوام آورد. اما با شکل گیری زبان مدرن ترکی (ترکیه) نوع ایرانیِ ساختن عبارات موصولی (و جملات مرکب) کاهش یافت و کنار گذاشته شد.»[3]

تاثیر فارسی بر ترکی

عموما گفته میشود که از میان زبان های آلتائی ترکیک، ازبکی و ترکی آذری بیشتر از دیگران تحت تاثیر واژگان، دستور زبان و حتی نظام واجشناختی و آوائی فارسی قرار گرفته اند.[4] در زیر به مهم ترین تاثیرات فارسی بر ترکی آذری ایران اشاره میشود:

-تغییرات واجشناختی (فونولوژیک)، بخصوص به هم خوردن قاعدهٔ هماهنگی مصوت ها (واکه ها)[5] مانند: «گلیریخ» و یا «گلیروخ» به جای «گلیریک» (می آئیم)، کاربرد برخی ترکیبات صامت ها (همخوان ها) که مناسب با قواعد صوتی ترکی نیستند، مانند «فکر» بجای «فیکیر» (فکر) که بیشتر در تلفظ افراد تحصیلکرده به گوش میخورد.

-تغییرات آواشناختی (فونتیک) مانند تلفظ پیشین همهٔ مصوت ها در مقایسه با ترکی ترکیه و جمهوری آذربایجان، مانند تمایل تبدیل «آ» به «اَ» مانند «قره» بجای ««قارا» (سیاه) و یا «تخته» بجای «تاختا» (تخته)، همچنین پیشکامی کردن تلفظ صامت های پسکامی «ک»، «گ» و «ل» بخصوص در پایان هجا که در آذربایچان ایران به به به شدت پیشکامی میشود، مانند آوای

ich

آلمانی، در«چؤرک» (نان) و یا حتی «کؤک» که گاه حتی بصورت «چؤچ» تلفظ میشود و یا «ل» که در جمهوری آذربایجان بصورت بسیار پسکامی تلفظ میشود.

-حفظ مصوت های طولانی و حتی مرکب مشابه فارسی، مانند «او» در «صورت» و یا «او» که در ترکی استاندارد ترکیه و جمهوری آذربایجان تبدیل به مصوت+صامت لبی «و» میشود، مانند «تولاماخ» بجای «تاولاماق» (فریفتن) و یا «دولت» بجای «دؤلت» (باکو) و یا «دئولت» (استانبول) به معنی «دولت».

-تبدیل مصوت های انسدادی «ک» و «ق» پسکامی به «غ» و «خ» سایشی، مانند «آغ» بجای »آق/آک» (سفید).

-قبول تلفظ «غ» در آغاز واژه که اکثرا به تبعیت از فارسی و بیشتر در تلفظ افراد تحصیلکرده مشاهده میشود، مانند «غیرت» بجای «قیرت/قایرت» (غیرت).

-از نگاه لحن و آهنگ، پرهیز از کاربرد ادات سوالی «می» و بیان پرسش از طریق تاکید/آهنگ سوالی جمله مانند «گئتدین؟/گئتدون؟» (که در آن صورت مصوت پایانی بیش از حد متعارف طولانی تلفظ میشود) بجای «گئتدین می؟» (رفتی؟)

-از نگاه ریخت شناسی و یا مورفولوژی: کاربرد بسیاری از پسوند های فارسی مانند -باز، -ستان، -دار، -دان، -پرست، -کار، -گر و پیشوند های فارسی مانند بی-، با- و نا-، مانند «قمارباز»، «همکار»، «بی ادب»، «نامرد.» کاربرد وجه التزامی مشابه فارسی مانند «آلام» بجای «آلسام» (بخرم) که بنظر میرسد مخصوص ترکی آذری ایران باشد. در صفت تفضیلی و عالی پرهیز از ادات «داها» و «ان» (تر، ترین)، مانند «بو اوندان یاواشدی» بجای «بو اوندان داها یاواشدیر» (این از آن آهسته تر است) و «لاپ گؤزل طبیعت» بجای «ان گؤزل طبیعت» (زیباترین طبیعت). برخی حتی احتمال میدهند[6] که صرف ماضی نقلی مانند «گلمیشم» و یا «گلیپسن» (آمده ام، آمده ای) که در ترکی ترکیه موجود نیست، نتیجهٔ تاثیر فعل ماضی نقلی در زبان فارسی است.

-از نگاه جمله سازی: تاثیر فارسی بر ترکی آذری ایران بویژه در جمله های مرکب بطور بارز به چشم میخورد.[7] این پدیده امروزه یکی از مشخصات زبان ترکی آذری اقشار تحصیلکردهٔ ایران است. بسیاری از این مشخصات پیش تر در ترکی عثمانی نیز بسیار رایج بود، اما همراه با تصفیهٔ ترکی ترکیه از تاثیر فارسی و عربی در اوایل قرن بیستم بمراتب ضعیف تر شده، جای آن را جملات طولانی و اغلب سخت فهم ترکی گرفته است که با کاربرد  اسم فاعلی و  وجه وصفی بیان میشود. جمله سازی مرکب مشابه فارسی که در ترکی آذربایجان قفقاز نیز تا اواخر دورهٔ شوروی رایج و معمولی بود، همزمان با اعلام استقلال این جمهوری در اواخر قرن بیستم و پیروی روزافزون از واژگان و قواعد ترکی ترکیه، رو به کاهش نهاد و به شکل جمله سازی ترکی ترکیه شبیه تر گردید. نمونه های این جمله سازی های مرکب: «بیلیرسن من کیمم؟» بجای «منیم کیم اولدوغومو بیلیرسن؟» (میدانی من کی هستم؟) و یا: «اشیتمیشم، حسن یاخچی بیر ایش تاپیپ» بجای «حسنین یاخشی بیر ایش تاپدیغینی اشیتدیم» (شنیده ام حسن کار خوبی یافته است.)

-کاربرد بسیاری از حروف ربط فارسی، مانند «اگر»، «چونکی»، «هم… هم…»، «نه… نه…» و غیره.

-و نهایتا تاثیر بزرگ واژگان، تعابیر و اصطلاحات فارسی (و عربی) بر ترکی آذری (و ترکیه) چیزی آشکار است. بعضی از این وامواژه ها مانند «دوست» و یا «اوروچ» (روزه) قدیمی تر و برخی مانند «روزی» و «مهربان» جدید تر هستند.

حجم کاربرد واژگان فارسی در ترکی آذری بستگی زیادی به کتبی و یا شفاهی بودن کاربرد و همچنین تحصیل و جایگاه اجتماعی فرد کاربر دارد. حضور واژگان فارسی در ترکی کتبی بمراتب بیشتر از ترکی شفاهی است. در عین حال آذری های ترکی زبان تحصیلکرده در مقایسه با کسانی که تحصیلات محدودتری دارند، واژگان و جمله سازی های بیشتری از فارسی به کار می برند.

در زمینهٔ واژگان نو و معاصر، گویشوران ترکی آذری ایران واژه های مدرن را از فارسی (و از آن طریق در ضمن از فرانسه و انگلیسی) و متکلمین ترکی جمهوری آذربایجان از روسی (و در دهه های اخیر از ترکی ترکیه) وام میگیرند، مانند «دوچرخه» بجای «ولوسیپد» روسی در جمهوری آذربایجان و «بیسیکلت» فرانسه در ترکیه.

تاثیر ترکی بر فارسی

سه زبان اصلی شرقی یا به اصطلاح «السنه ثلاثه» یعنی عربی، فارسی و ترکیف در طول بیش از هزار سال گذشته تاثیر بزرگی بر یکدیگر گذاشته اند. آنچه که بیش از همه و در نگاه اول به چشم هر فرد غیر متخصص هم میخورد، طبعا تاثیر فراگیر عربی بر فارسی و همچنین تاثیر گستردۀ فارسی و در ضمن عربی بر ترکی است. اما آنچه که اکثرا نمیدانیم تاثیر محدود تر ترکی بر فارسی و حتی بصورت محدود تری تاثیر ترکی بر عربی است.

کسانی که با تاجیکستان و زبان تاجیکی این دیار و بخصوص لهجه مردم شمال این کشور یعنی مثلا شهر خجند و استان سُغد و مناطق هم مرز با ازبکستان همسایه آشنا هستند از این نوع مثال ها در فارسی تاجیکی مردم آنجا دچار تعجب نمیشوند:

«رفتند می؟» (آیا آنها رفتند؟)
«حسن اَکه توی میکند» (حسن آقا عروسی میکند)،
«کِلین همسایه در خانه اش بوغی شدگی» (عروس همسایه را در خانه اش خفه کرده اند).

این ها فقط چند نمونه از تاثیر زبان های ترکیک (در این مورد: ازبکی) بر فارسی تاجیکی است.

چنانکه گذشت، تاثیر متقابل زبان ها به یکدیگر، بخصوص زبان های همجوار و در حاشیۀ کشور ها و مناطق چیزی بدیهی است. این تاثیر وابسته به شرایط گوناگون مانند تعدد متکلمین یک زبان، مقام آن زبان در جامعه و یا تاریخ و سنت کاربرد آن بیشتر و یا کمتر است و ممکن است در طول تاریخ تغییر یابد.

شروع تاثیرات متقابل زبان های ایرانی و ترکی به دوره قبل از اسلام در آسیای میانه برمیگردد. در آثار باقیماندۀ دینی بودائی و مانوی به ترکی باستان (اویغوری)، تاثیر زبانهای سُغدی، سکا، سانسکریت و فارسی میانه مشاهده میشود.[8] در دورۀ انوشیروان بین ترک ها و ایرانیان روابط تجاری و حتی نظامی هم موجود بوده، اما ظاهرا تاثیر اصلی و متقابل زبانشناختی (واژگان و حتی دستور زبان) به بعد از اسلام مربوط میشود.

اطلاعات عمومی ایرانیان در باره تاثیر عربی بر فارسی بخصوص در زمینۀ واژگان کم نیست. به همین ترتیب مثلا یک ایرانی آذری و ترکی زبان خوب میداند که تاثیر واژگان فارسی و عربی بر ترکی آذری چقدر زیاد است. اما در باره تاثیر زبان های ترکی به فارسی و دیگرزبان های ایرانی اطلاعات عمومی مردم زیاد نیست. این، تا حدی مربوط به آن است که هم تاثیر ترکی بر فارسی در مقایسه با تاثیر عربی و فارسی بر ترکی کمتر است و هم غالبا این تاثیر ها در طول تاریخ آنقدر در زبان فارسی مستحیل شده که اکثر فارسی زبانان به این قبیل واژه ها یا جمله سازی های متاثر از ترکی بعنوان «خودی» مینگرند. مثلا امروزه کمتر کسی است که بداند ریشه کلمه «قورمه» ترکی است.

دانشمندی که تاثیر ترکی (و مغولی) بر فارسی ایران و افغانستان را بیشتر و جدی تر از همه بررسی کرده، بدون شک گِرهارد دورفر (1920-2003) از دانشگاه «گوتینگن» آلمان است.[9] تخصص اصلی او زبان های ترکی ایران (غزی، اوغوزی) و به ویژه لهجه های خلجی، خراسانی و قشقائی و همچنین زبان های باستانی ترکی شرقی مانند ترکی خوارزمی و تونقوزی و در عین حال مغولی بود. در این زمینه ها کتب و نوشته های او بی همتا هستند.

دورفر طبقه بندی های معنائی را معیار تقسیم بندی تاثیر لغوی ترکی و مغولی بر فارسی و دیگر زبان های ایرانی (مانند سُغدی در دوره باستان و پشتو و یغنابی در دورۀ معاصر) قرار داده و این تاثیر را در دوازده گروه از قبیل اعضای بدن، حیوانات، حوزۀ کشاورزی، انواع خاک و سنگ و وضع هوا، زندگی روزمره، روابط خانوادگی و اجتماعی، لغات مربوط به دولت، دین و یا جنگ مورد بررسی قرار داده است. او البته در هر مورد ضمنا به حوزۀ مشخص تر زبانی (ترکی جغتائی/ازبکی، آذری و غیره) و در عین حال دوره و مرحلۀ تاریخی این تاثیر (پیش از اسلام، دوره سلجوقیان، مغولان و بعد تر) نیز اشاره نموده است.

چند ملاحظه جالب از این تحقیقات آن است که بعد از غزنویان و سلجوقیان و بخصوص حملۀ مغول و همراه با افزایش حضور قبایل ترک زبان در ایران و سلسله های حاکم بر کشور، تاثیر ترکی در زبان فارسی (چه کتبی و چه گفتاری) رشد کرده است. بعد از صفویان این تاثیر اگرچه ادامه یافت، اما به نسبت و به تدریج کمرنگ تر گردید. طبعا دورفر نمونه های خود را از آثار مکتوب این مراحل تاریخی مانند «عرض نامه» جلال الدین دوانی، «صفوه الصفای» ابن بزاز اردبیلی یا «تاریخ عالم آرای عباسی» اسکندر بیگ ترکمان و یا لغتنامه ها و دیگر آثار ادوار مختلف تاریخی گرفته است.

نکتۀ جالب دیگری که دورفر به آن اشاره میکند این است که اکثر کلماتی که از مغولی وارد فارسی شده اند در واقع ابتدا از مغولی وارد ترکی شده و بعدا از ترکی وارد فارسی شده اند (مانند تومان، خان، آقا و یا نوکر).

بر پایۀ بررسی های گرهارد دورفر و مقالاتی که بعد از او در این زمینه نوشته شده، میتوان ابعاد تاثیر زبان های ترکی (اساسا ترکی جنوبی یعنی اوغوزی مانند ترکمنی، آذری و ترکی شرقی مانند اویغوری و جغتائی/ازبکی) را حدودا بر آورد کرد. اما در عین حال میتوان به این نتیجه رسید که این تاثیر بعد از صفویان و بخصوص از قرن بیستم به بعد به مراتب کمتر شده و کلمات ایرانی و فارسی جایگزین بسیاری از لغات ترکی گشته است. روندی مشابه را مثلا در ترکی ترکیه (این بار در جهت افرایش واژگان و تعابیر ترکی) هم میتوان مشاهده نمود. در نتیجه بخش قابل توجهی از لغاتی مانند آشیق (مچ پای گوسفند)، بیگلربیگی (فرمانده کل)، طمغه (مُهر)، اولکا (کشور، مملکت) و یا تومان (بمعنی واحد اداری) که دورفر به عنوان نمونه ذکر میکند، در فارسی امروزه به کار برده نمیشود، اگر چه هنوز بخشی دیگر از این وامواژه های ترکی و مغولی در فارسی همچنان کاربرد دارد (مانند آقا، قربان، چمن، قورمه).

در آسیای میانه هم همین طور: از قرن بیستم به بعد، بخصوص در زبان کتبی، مثلا تاجیکی تاجیکی تر ( یعنی ایرانی تر) و ازبکی ازبکی تر (یعنی ترکیک تر) شده است. حکومت ها سعی کرده اند زبان رسمی و کتبی خود را از عناصر به اصطلاح «غیر خودی» همسایگانشان حتی الامکان «پاک» کنند، اما با اینهمه، تاثیر متقابل این زبان ها به یکدیگر بخصوص در زبان محاوره و بعضی حوزه ها مانند شعر، ادبیات و دین همچنان پا بر جاست.


[1] Gernot Windfuhr: ‚Language change and modeling modal axes: Irano-Turkic convergence,’ in: Johanson and BulutTurkic-Iranian Contact Areas, pp. 252-282

[2] این حالت فعلی در ترکی آذری ایران رایج نیست.

[3] Christiane Bulut: ‚Syntactic traces of Turkic-Iranian contiguity,’ in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas, Leiden, Harrassowitz 2006, pp. 165-208

[4] Lars Johanson.: ‚Azerbaijan ix. Iranian Elements in Azeri Turkish,’ EIr, viewed on 22.09.2022

[5] vowel harmony

[6] Idem; see also: Foy, K.: Aserbaiganische Studien; Mit einer Charakteristik des Südtürkischen, MSOSW, vol. 6, 1903, pp. 126-193

[7] ن. زیر فصل گذشته و تحلیل کریستیان بولوت

[8] روابط ایرانیان و ترکان در اواخر دوره ساسانیان، به انگلیسی، در تاریخ کمبریج ایران، سال 2000، جلد 3، قسمت 1، ص 613؛ به فارسی: تهران 1380، ص 727-739

[9] Doerfer, G.: Türkische und mongolische Elemente im Neupersischen. Unter Berücksichtigung älterer neupersischer Geschichtsquellen, vor allem der Mongolen- und Timuridenzeit. I: Mongolische Elemente in Neupersischen, Wiesbaden, 1963; II: Türkische Elemente im Neupersischen, alif bis tā, Wiesbaden, 1965; III: Türkische Elemente im Neupersischen, ǧīm bis kāf, Wiesbaden, 1967; IV: Türkische Elemente im Neupersischen (Schluß) und Register zur Gesamtarbeit, Wiesbaden, 1975

زبان های کتبی در همگرائی ایرانیان و ترکان

دو زبان اصلی که به عنوان زبان های کتبی و ادبی میتوانند مطرح شوند، فارسی نو (در ادامه فارسی میانه یا پهلوی) و ترکی عمومی است.[1] زمینه این بحث را باید کمی توضیح داد.

در سده های نهم و دهم فارسی بعد از دو قرن سکوت و کرختی ناشی از حمله اعراب دوباره و این بار به صورتی تغییر یافته، خود را با شرایط جدید اسلامی-عربی منطبق ساخته و با نیرو و سرعت شگفت انگیزی جان گرفت. شاید هم یک دلیل مهم سر برآوردن دوباره فارسی همین انطباق خود با شرایط جدید بوده است و اگر چنین نمی بود، امروزه فارسی نیز سرنوشتی مانند زبان قبطی مصر میداشت و از رواج می افتاد. از این جهت فارسی نو عینا و کاملا احیای پهلوی به صورتی جدید تر نبود، بلکه در عین ادامه دادن زنجیره پارسی باستان تا پارسی میانه، از بسیاری جهات مانند واژگان، دستور زبان و حتی تلفظ و اوزان شعر، غنی تر، ساده تر و از نگاه لهجه های ایرانی فراگیرتر شده بود. این موضوع در نوشته های دیگر به قدر کافی شرح داده شده و در اینجا نیازی به تکرار آن نیست.[2] برخی از دانشمندان این «خیزش» جدید فارسی را نوزایش زبانی و ادبی ایرانیان جهت احیای شکوه و سربلندی امپراتوری ساسانی نامیده اند. اما به نظر ایرانشناس آلمانی برت فراگنر، فارسی نو با قبول حاکمیت فرهنگی اسلام و واژگان و اصطلاحات عربی، تبدیل به زبان دوم جهان اسلام شد و حتی در نوعی «تقسیم وظایف» با عربی، زبان فارسی به خصوص در حوزه هائی نظیر تاریخ نگاری، شعر و حماسه درخشش ویژه ای یافت.  

از نظر جغرافیائی، فارسی نو از قرن یازدهم به بعد به قسمت های مرکزی و غرب سرزمین های ایرانی گسترش یافت. ترک های آسیای میانه از طریق زبان فارسی با اسلام و فرهنگ شهری آشنا شدند.  فارسی بزودی به زبانی فرا منطقه ای تبدیل شد. یکی از دلایل واضح گسترش نفوذ و محبوبیت فارسی نو (در مقایسه با پهلوی یا پارسی باستان) ساده تر، روان تر و در عین حال غنی تر شدن فارسی نو (یا «دری») در همه زمینه ها از جمله واژگان، اصطلاحات، املاء و حتی تلفظ بود. به این ترتیب نه تنها ایرانی زبانان و ترک زبانان، بلکه کسانیکه از دایره فرهنگی دورتری از ایران بودند نیز می توانستند آن را راحت تر از پهلوی سابق فراگیرند.

فراگنر به «پرستیژ» برجسته فارسی به عنوان زبان نافذ و مورد احترام در دنیای اسلام اشاره میکند و از جمله این نکته را مثال می آورد که فارسی مدت ها زبان اداری و دولتی چندین دولت ترکیک بود. به گفته او در اواخر سده های میانه، زبان های جدید ادبی دنیای اسلام نظیر اردو، عثمانی و جغتائی (چاغاتایی) طبق مدل فارسی شکل گرفته اند. فراگنر این زبان ها را «فرزند خوانده های ساختاری فارسی» نامیده و می نویسد: «گسترده ترین و عمیق ترین نفوذ و اعتبار فارسی در دنیای اسلام، در دوره ایلخانی-مغولی (سده های 13 و 14) بود. در هیچ دوره ای پیش از آن، فارسی تا این اندازه قدرتمند نبوده است. در این دوره، مقام و اعتبار فارسی نه حتی همتراز عربی، بلکه، به جز حوزه دینی، بالاتر از عربی بوده است.»[3] میدانیم که نفوذ و محبوبیت گذشته زبان فارسی در قرن نوزدهم رو به افول گذاشته است.

برخی از زبانشناسان معاصر نوشته اند که فارسی نو احتمالا نتیجه تحول مستقیم و کامل پهلوی در شرایط اسلامی نبوده، بلکه شاید در ابتدا لهجه ای از پهلوی بوده که همراه با تاثیر پذیری از زبان ها و لهجه های مختلف، چه ایرانی و چه غیر ایرانی،  به صورت فارسی نو تحول یافته است. آنها مثلا به متونی حاوی شعر فارسی اوایل دوره تحول زبان استناد میکنند که در میان اسناد تورفان یافت شده و با املای مانوی نوشته شده اند. پس آیا فارسی نو نه صرفا محصول تحول پهلوی، بلکه نتیجه اختلاط پهلوی و زبان ها و لهجه های اقوام ایرانی و همسایگان مختلف ایرانیان بوده است؟ آغاز نشو و نمای فارسی نو در شرق سرزمین های ایرانی یعنی خراسان و ماوراءالنهر بود. گفته میشود که ابتدای کار با «نوشتاری کردن» و «شکل و نظام دادن» به زبان شفاهی دربار ساسانی پدید آمده و به همین دلیل نام فارسی «دری» یعنی «درباری» را گرفته است. این تحولات زبانی همزمان با زوال و پسرفت تدریجی زبان سغدی به عمل پیوسته و فارسی نو در این دوره به تدریج جای خالی سغدی را پر نموده است. بو اوتاس، استاد ایرانشناسی از سوئد، می نویسد فارسی نو در ماوراءالنهر و خراسان پا به عرصه نهاده و احتمالا تحت تاثیر اقوام مختلف این سرزمین و فرهنگ ها و زبان های آنان نیز قرار گرفته است. تفاوت های پهلوی و فارسی نو به اندازه کافی بررسی نشده اند. در نگاه اول دیده میشود که واژگان فارسی نو حاوی بسیاری کلمات مختلط است و نسبت به پهلوی ساختار فعل، نحو و حتی نظام تلفظی آن ساده تر است. بعید نیست که این «ساده تر شدن» نتیجه تاثیر زبان های دیگری بوده باشد. آیا این حوزه نیز یکی از زمینه های همسایگی و همگرائی تاریخی ایرانیان و ترکان نبود؟ این را نمیدانیم. اما بدون شک بررسی عمیق تر پیدایش فارسی نو از درون زبان پهلوی تا قرن هشتم-نهم و، همزمان، مقایسه آن با تحول زبان های ترکیک در همین سرزمین ها میتواند به بسیاری از این قبیل سوال ها جواب اطمینان بخش تری بدهد.

و اما ترکی در این دوره هنوز اصولا زبانی شفاهی بود و این، با در نظر گرفتن طرز زندگی هنوز چادرنشینی اکثر ترکان تا قرن دهم و یازدهم چیزی طبیعی به نظر میرسد. از طرف دیگر ترکی درست به دلیل طرز زندگی چادرنشینی اکثر ترکان و ثانیا مهاجرت های مداوم و چند صد ساله آنان، هنوز انسجام معینی مانند امروز نداشت که مثلا به گروهی ازبکی و به گروه دیگری ترکمنی و غیره نام بدهیم. تا سده های چهاردهم و پانزدهم تعداد و حوزه های موضوعی آثار کتبی ترکی نسبتا محدود بود. اکثر این آثار منظوم هستند و تاثیر شدید شعر و ادبیات فارسی را می تابند. یوهانسون می نویسد «قوام و انسجام تدریجی زبان ها یا لهجه های ترکی از قرن سیزدهم، یعنی از زمان ترک زبان شدن گسترده ترکستان و تاتارستان آغاز شد.»[4] این، در جنوب روسیه و دشت های  اوراسیا با حکومت های مغولی-ترکی («اولوس ها») و در ایران با دوره مغولی-ایلخانی مصادف است.

البته پیش از قرن سیزدهم نیز معدودی آثار منظوم ترکی نوشته شده اند. نخستین و معروف ترین آنها مثنوی «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت) است که یوسف حاجب اوغلی یا «بالاساغونی» در سال 1070 به عنوان نصیحت نامه برای خان های قراخانیان در کاشغر چین نوشته است. از متن و زبان این اثر معلوم میشود که مولف آن به زبان و شعر فارسی و عربی به خوبی واقف بوده است. در اینجا لازم است اشاره کوتاهی به فرهنگ زبان های ترکی (دیوان لغات الترک) اثر محمود کاشغری نیز نمود. کاشغری نیز که وابسته به دربار قراخانیان کاشغر بود، این اثر را به عربی و در بغداد دوره عباسیان نوشته است تا اعراب و کلا مسلمانان با زبان و آداب و سنن ترک ها آشنا شوند.

جالب است که همزمان با مهاجرت قبایل ترک و تاسیس حکومت های ترکی یا مغولی می بینیم که بسیاری از شاعران و نویسندگان ترک نیز به این مهاجرت ها پیوسته اند، طوری که ممکن است محل تولد یک شاعر یا نویسنده ترک تاشکند و بعدها محل زندگی او به ترتیب خراسان، آذربایجان و بالاخره آناتولی باشد و مشخصات زبانی آثار وی نیز متناسب با مکان های مزبور تغییر یابد.

پی گیری مهاجرت ها یا حتی فقط سبک های زبانی و ادبی نخستین شاعران و نویسندگان ترک آناتولی (بعد از کوچ ترک ها از طریق ایران به این سرزمین) هم موضوع جالبی است. بعضی منابع اشتباها چنین نظری داده اند که نخستین آثار منظوم به ترکی آناتولی محصول مردم ترک همین سرزمین یعنی آناتولی بوده که مثلا نظام و زبان مثنوی و غزل فارسی را به صورتی ناپخته تقلید کرده اند. اما باربارا فلمینگ[5] بر آن است که آن دسته از شاعران ترک اغوز که اصالتا از خوارزم و ماوراءالنهر به آناتولی آمده بودند، زبان کتبی، سنت و مدل های نظم را نیز با خود به آناتولی آورده بودند. فلمینگ مثلا به مثنوی «خسرو و شیرین» (1397) نوشته فخرالدین یعقوب ملقب به فخری اشاره کرده است که یکی از نمونه های ترکی برگرفته ازاصل فارسی این اثر نوشته نظامی گنجوی است. به نظر فلمینگ، «خسرو و شیرین» فخری ادامه سنت مثنوی نویسی در آسیای مرکزی است. مثلا شاعری به نام «قطب» از خوارزم بیست و پنج سال پیش از فخری و باز به تقلید از نظامی گنجوی یک مثنوی ترکی با همین نام و مضمون نوشته بود.  

در سرزمین های ایرانی نخستین اشعاری که به زبانی نزدیک به ترکی آذری سروده شده، به قلم عزالدین اسفرائینی معروف به «حسن اوغلی» و یا «پور حسن» است که به فارسی و عربی شعر می سروده و چند شعر ترکی نیز از او مانده است. این مربوط به تقریباً 700 سال پیش است و مولفش هم از خود آذربایجان نیست، بلکه از اسفرائین در شمال خراسان است. نزدیکی لهجه های ترکی خراسان، افشار، آذربایجان و شمال عراق در ابتدای تولیدات مکتوب ادبی چیزی طبیعی بود، چراکه کوچ ترک ها هنوز ادامه داشت. و اما اولین شاعر به گفته دورفر[6] «اصالتا آذری» (و نه آناتولیائی شرقی یا خراسانی) عماد الدین نسیمی (1369-1404) است. او بخاطر اندیشه های حروفی خود به صورت فجیعی در حلب سوریه به قتل رسید. شاعر دیگری که قبل از صفویان شهرتی پیدا کرده بود، قاسم انوار است که یکی از شاگردان شیخ صفی الدین اردبیلی است. او در سال 1356 در سراب به دنیا آمد و در تبریز تحصیل کرد. اشعار قاسم انوار اصولاً به فارسی است اما او برخی اشعار ترکی هم دارد. در دوره قراقویونلوها و بخصوص صفویان شاهد رواج وحتی اوج نسبی زبان و ادبیات مکتوب ترکی آذری هستیم. مشهورترین نام های این دوره هم طبعا محمد فضولی بغدادی و خود شاه اسماعیل است که با تخلص«ختائی» (و یا «خطائی ») شعر میگفت. فضولی که از ایل ترک زبان بیات بود، به عربی، فارسی و ترکی شعر سروده و شاه اسماعیل به فارسی و ترکی. فضولی البته برجسته ترین شخصیت هنر شعر ترکی در این قرن ها است.

در بخش بعدی این فصل: زبان های شفاهی در همگرائی ایرانیان و ترکان


[1] زبان عربی در اینجا مورد بحث نیست، زیرا با وجود تولید بسیاری آثار پرارزش عربی  در چند قرن نخست اسلام در ایران، تولیدات اصلی زبان عربی در کشورهای عربی (یا عربی شده) بوده و به موضوع اصلی این کتاب ارتباط مستقیمی نداشته است.

[2] استادان بسیاری در این زمینه نوشته های به مراتب پرارزش تری دارند. اما از نگارنده کتاب حاضر میتوان به فصل کوتاهی از کتاب زیر با این مشخصات مراجعه کرد: عباس جوادی: «تحول زبان فارسی»، در: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران 1400، نشر روزنه، ص. 199-214

[3] Bert Fragner: ‚Das Persische als Hegemonialsprache in der islamischen Geschichte,‘ in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas, Leiden, Harrassowitz 2006, pp. 47-48

[4] Lars Johanson: ‚The History of Turks.’ in: Johanson and Csato: The Turkic Languages, Routledge 1998, pp. 81-82

[5] Barbara Flemming: ‚Old Anatolian Turkish Poetry in its relationship to the Persian literary tradition,’ in: Johanson and Bulut: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 49-68

[6] Gerhard Doerfer: ‘Azerbaijan viii, Azeri Turkish,’ in EIr, viewed on 12. 09.2022

 

موضوع زبان در همگرائی ایرانیان و ترکان (1)

در این فصل اساسا به موضوع زبان در مناسبات تاریخی ایرانیان و ترکان اشاره خواهد شد، اما نگارنده کوشش خواهد کرد از بحث های تخصصی زبانشناسی که می تواند برای بخشی از خوانندگان خسته کننده باشد، پرهیز نماید. بگذارید در دو بُعد به این موضوع بپردازیم: یکم: دوره های تاریخی قبل از اسلام و بعد از اسلام، و دوم: حوزه زبان نوشتاری و ادبی و زبان شفاهی و لهجه ها.

در آغاز این کتاب به نخستین تماس ها بین ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین آسیای میانه (در مغولستان و سین کیانگ کنونی) اشاره شده بود. زمان این تماس ها تقریبا دو هزار سال پیش یعنی 200 سال پیش از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد است. از ایران کنونی که نگاه کنیم، این میشود نیمه پایانی سلوکیان، یعنی فرماندهان اسکندر مقدونی که هخامنشیان را 330 سال پیش از میلاد شکست داده بودند، و دوره اشکانیان. در این مرحله نخستِ دوره پیش از اسلام که در ایران همزمان با دوره ساسانیان میشود، آثار نوشتاری زیادی نیست که مثلا بدانیم ویژگی های زبان ایرانی سکا ها یا تُخاریان آن روزگاران در مغولستان یا کاشغر کنونی چگونه بوده و یا زبان اجداد ترکان بعدی چه مشخصاتی داشته و سطح و کیفیت مناسبات و تاثیرات زبانی این دو گروه چه بوده است. اصولا با اطمینان چندانی هم نمی توانیم از به اصطلاح «اجداد ترکان بعدی» صحبت کنیم، زیرا در این مورد شاهد و نشانه چندان مشخصی (مانند یک اثر نوشتاری) نداریم که به آن تکیه کنیم. اما از طرفی میدانیم که گروه های ایرانی و هند و اروپائی زبان سکائی (اسکیت) و تخاری در این سرزمین ها می زیستند و حتی بنا به گفته مردم شناسان تاریخی، ظاهرا در بسیاری از این مناطق اکثریت جمعیت کوچ نشین این سرزمین ها را تشکیل می دادند. از طرف دیگر اگرچه در مورد «اجداد ترکان» بعدی اطلاع دقیقی نداریم، اما با دلیل کافی (مثلا سنگ نوشته های اُرخون در مغولستان و سفرنامه های چینی و بیزانسی) میدانیم که ترک های مزبور در سال 552 میلادی اولین دولت ترک ها را در همین سرزمین ها تاسیس نمودند. بنا بر این میتوانیم به راحتی نتیجه بگیریم که بله،  به احتمال قوی اجداد این ترک های بعدی قبل از تاسیس دولت «گوک تورک» در همین سرزمین ها و در همسایگی و تماس با سکا ها و تخارها می زیستند، تا اینکه در میانه هزاره یکم اولین دولت خود را تاسیس نمودند. در باره زبان و لهجه های سکا ها کمی و در باره زبان تخارها کمی کمتر از زبان سکاها معلومات داریم. در مورد باقیمانده این زبان ها، دانش زبانشناسان در باره پارسی باستان، پارسی میانه یا پهلوی و بخصوص زبان سغدی که احتمالا میتواند یکی از گونه های میانه زبان سکاها شمرده شود، به کمک زبانشناسان می آید. دلیل ویژگی تاثیر سغدی بر ترکی میانه آن دوره در آن است که گویشوران سغدی (و همچنین بلخی و خوارزمی باستان) از نظر جغرافیائی نزدیکی بیشتری با ترکان آن دوره داشتند تا ایرانیان فلات ایران و خراسان تاریخی.

مرحله دوم دوره پیش از اسلام، مربوط به بعد از تاسیس دولت گوک تورک در مغولستان میشود که در ایران مصادف با دوره ساسانیان است. در این دوره، هم زبان و متن سنگ نوشته های ترکی میانه ارخون مکتوب و مُدون است و هم نام اولین خاقان های ترک و جاینام های ترکی این سرزمین ها میتوانند همراه با مطالعه آثار نوشتاری زبان پهلوی و سغدی که نسبت به قبل بیشتر هستند، تا حدی به مناسبات زبانی ایرانیان شرقی و ترک های نخستین (چه قبل و چه بعد از تاسیس دولت گوک تورک) روشنی بیفکند.

مجموعه این دوره پیش از اسلام حدود هزار سال (200 پ.م. تا 750-800 م.) را در بر میگیرد. از نظر نزدیکی و تاثیرات متقابل زبان ها و لهجه های ترکی و ایرانی (سغدی، پهلوی و ترکی میانه) اطلاعات ما محدود و برخی نتیجه گیری هایمان مبتنی بر استنتاج مانند تحلیل و مقایسه نام ها و واژه هاست.

برای نمونه بعضی پژوهش های جدید، نام ها و عنوان های شخصی ترک ها و اویغور های سده های میانه را بررسی کرده اند که غالبا عبارت از ترکیب دو یا چند واژه یا نام  و شامل یک جزء غیر ترکی (غالبا سغدی یا پهلوی) هستند و با واژه هائی از قبیل -تگین/-تکین، -چور و غیره تمام میشوند. زمانی که ترک های قدیم شروع به گرفتن نام های مرکب نمودند، آنها برای منعکس نمودن محیط فرهنگی خود، عناصر جدید غیر ترکی را هم به نام خود علاوه کردند. از این جهت تحلیل و مقایسه اسامی موجود در آثار قرون میانه مانند «مهرنامک» (اوایل قرن نهم) نتایج مهم و جالب علمی داده است. «در دهه های اخیر در تورفان و دون هوانگ (چین) متون بسیاری یافت و بررسی شده اند که نشان دهنده همزیستی و همگرائی («سیمبیوز») زبان های سغدی و ترکی قدیم (میانه) هستند.»[1] در فصل های قبل هم دیده بودیم[2] که دانشمندان به غیر ترکی بودن نام های نخستین خاقان های ترک در دولت گوک تورک مانند بومین و ایستمی اشاره کرده و حتی گفته اند که نام طایفه «آ-شین-ها» یا «آشینا» که قبل از تاسیس دولت گوک تورک دسته های ترک را در اتحادیه هسیونگ-نو در مغولستان رهبری میکرد، احتمالا نه ترکی، بلکه تخاری یا سکائی و مربوط به دوره ای است که آنها مشترکا در کاشغر و تورفان به سر می بردند. به این نام ها میتوان واژه هائی قدیمی را علاوه نمود که نخستین بار در همین سرزمین ها و فرهنگ ها و در هر دو زبان سغدی و ترکی قدیم به کار برده شده اند و ریشه یابی آنها نا روشن است، مانند: کوچ، چاکر، خان، خاتون.

و اما در دوره دوم یعنی دوره بعد از اسلام، آشنائی، نزدیکی، همگرائی و آمیختگی ایرانیان و ترکان در همه زمینه ها، از جنگ و تجارت و وصلت و تشکیل حکومت های مشترک گرفته تا آمیزش قومی و استحاله زبانی و فرهنگی آنقدر افزایش یافته که با دوره پیش از اسلام مقایسه پذیر نیست و دلایل آن هم تا حد زیادی روشن است.

بعد از فروپاشی ساسانیان، حمله اعراب به ایران و آسیای مرکزی، قبول اسلام و ورود ترکان به ایران و دنیای اسلام، فرهنگ های ترکی، ایرانی و عربی-اسلامی اختلاط یافته و فرهنگ جدیدی را به وجود آوردند. در ابتدا ترک ها که از آسیای میانه می آمدند، به کمک ایرانیان به اسلام گرویدند و درست زمانی با زبان فارسی نو آشنا شدند که این زبان در دوره سامانیان مرحله نوزایش یا رُنسانس خود را شروع کرده بود. سده های نهم و دهم آغاز شکوفائی زبان و ادبیات فارسی بود که تا چند قرن دیگر، دستکم تا دوره صفویان ادامه یافت. زبان فارسی تاثیری عمیق و ماندگار بر زبان ها و گویش های مکتوب ترکی گذاشت که به تدریج پا میگرفتند. بعد از فتح روم شرقی (آناتولی) توسط بخشی از سلجوقیان، ابتدا فارسی زبان کتبی و دولتی سلجوقیان روم شد. اما چون مردم عادی و بومی آناتولی فارسی زبان نبودند، به تدریج فارسی مقام زبان کتبی و دولتی خود را به زبان ترکی عثمانی داد. اما اهل دیوان و قلم می بایستی در کنار ترکی، فارسی و عربی را نیز به خوبی میدانستند. ترکی عثمانی عمیقا تحت تاثیر واژگان و اصطلاحات فارسی بود.

در طول زمانی چنین طولانی، گروه های ترکی زبان بسیاری از جوانب زبان و فرهنگ ایرانی را به عاریت گرفتند و آن را متناسب با نیازها و شرایط خود تغییر دادند. در عین حال، ترک ها به طور مدام تعداد بسیاری از جمعیت ایرانی زبان منطقه را در زبان و فرهنگ خود مستحیل کردند. اکثر مردم سرزمین های آسیای مرکزی ترک زبان شدند.[3] در نتیجه فتوحات ترک ها (و تا حدی مغول ها) بخش اعظم مردم آناتولی و آذربایجان ترک زبان شد  و زبان ها و لهجه های مختلف ایرانی و قفقازی قدیم جای خود را به ترکی دادند. اما این ترکی، دستکم از نظر واژگان و اصطلاحات تحت تاثیر عمیق زبان و ادبیات فارسی (و تا حد زیادی عربی) باقی ماند.

در نوشته بعدی: زبان های کتبی و ادبی


[1] Johanson: Historical, cultural, and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, pp. 2-3

[2] ن. «هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک» در فصل «200 سال قبل از میلاد تا 200 میلادی» در کتاب حاضر.

[3] Johanson: Idem

صفویان و هویت مشخص تر ایرانی

ا

صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.

در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[1] ) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[2] ترویج گردید. همچنین روایات  مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری  (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[3]  اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.

در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت. 

غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.

نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.

چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟

اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند  و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه  و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند.  

ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بود، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.

با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت  رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای  جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکنت کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب  یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.

آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.

اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟

تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (حدود 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم هستیم.

البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[4]

حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود،  در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.

اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.

از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[5] این روند هنوز و بخصوص با رشد  و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.

البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از  انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.

آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.

از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.

در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار  بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.

بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است. [6]

در ضمن ظاهرا تعبیر «حُب الوطن» برای نخستین بار در دوره صفوی به کار برده شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به  «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[7]  

در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[8]


[1] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی» و «پیش از شاه اسماعیل»

[2] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357

[3] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117

[4] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.

[5] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018

[6] Ashraf: Idem

[7] Idem

[8] Idem

هویت ایرانی در عهد ایلخانی و تیموری

تصویر سربازان مغول از «جامع التواریخ» رشید الدین فضل الله همدانی

با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به برخی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند.  قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند. 

علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند. 

در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی  مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[1] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به  عنوان «ایران» و «ایرانزمین» از سر گرفتند. این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود. 

لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شایذ این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[2]

تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد. 

خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران»  به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[3] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[4] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.

دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو  با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام باقی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.»  در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان  یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله:  «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره  ذکر شده است.[5]

همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایرران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و  در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.

اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایران زمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا بعد از اسلام به شمار میروند. 

از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[6] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: «قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و  و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[7] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره ویا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هرکدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.


(ادامه دارد)


[1] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022

[2] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375

Ann K. S. Lambton: Continuity and Change in Medieval Persia, Aspects of Administrative, Economic and Social History, 11th-14th Century; Albany, New York, 1988, p. 347

[3] Ahmad Ashraf: Idem

[4] Idem

[5] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.

[6] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3

[7] همانجا

دانستن و توانستن

Designed by Abol Bahadori

كسى كه ميداند با كسى كه نميداند يكى نيست. كسى كه ميتواند، با كسى كه نميتواند هم يكى نيست. دانستن، سخت تر از توانستن و توانستن، موثرتر از دانستن است. تاثير دانستن ديرتر و تاثير توانستن زودتر است، مشكل در آنجاست كه معمولا كسى كه ميداند، چندان نميتواند، و كسى كه ميتواند، چندان نميداند. تصادف خوب زمانى است كه كسى كه حتى كمى ميداند، بقدر كافى بتواند. تصادف بد زمانى است كه كسى كه هيچ نميداند، بيش از آنچه نياز دارد، بتواند. بهترين حالت آن است كه كسى هم نيك بداند و هم نيك بتواند- كه اين از نوادر روزگار است. بد ترين حالت آن است كه كسى هيچ نداند و هيچ نتواند، اما مدعى مطلق هر دو باشد – كه اين حالت ها بسيار است.

هویت ایرانی در دوره سلجوقیان

از نگاه  موضوع هویت ایرانی  و ذکر نشانه های آن مانند  نام «ایران»  در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا  صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.  

برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان  آثار به نسبت کمتری در باره  قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن  نوشته شد، اگر چه در این دوره  به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام   و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ  و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.

یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد،  غزنویان و سلجوقیان  هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران  آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با صد ها و شاید هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در  غزنی افغانستان  (975)  تقرییا صد سال فاصله بود.  در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند.   اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود  رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا)  زمینه و نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نداشتند.

دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان  اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی  بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی  درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود.  این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.

دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک کودک شاهزاده و ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و منطقه ای و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.

نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته  باشد،  حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک  طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است.  نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت ­داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.

سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت  و قشر روحانیان را  به دست خود گرفت و از آن طریق  نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد.  در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان  و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود،  این اتحاد  قلم و شمشیر به هم خورد . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت  گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم.  این تمایز و رقابت تا اواخردوره  صفویان ادامه یافت، اما بتدریج  تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.

بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.

در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و  «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.

در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[1]

از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:

در مدح سلطان سنجر:

سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است

شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است

(…)

آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست

بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر

(…)

آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران [2]

نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:

همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد

و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:

چون غلام توست خاقانی، تو نیز

جز غلام خسرو ایران مشو

در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر
…..
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون
وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر

برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[3]

نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست

نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [4]

البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین  اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.

در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و خاطرات جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.

آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.

شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و  دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.

در ادامه: هویت ایرانی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان


[1] Ashraf: Idem.

[2] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی

[3] Ashraf: Idem; also:

دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31

[4]حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در دوره غزنویان

ابوالقاسم فردوسی (940-1020)

احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.

قبل از فردوسی  نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و «شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720  بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[1]  بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[2] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان  نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید،  در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» که در باره ادیان زرتشتی، یهودی، مسیحی و اسلام است، صد ها بار از  ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر) از جمله تقویم، جشن ها، عادات، سنن (فروردین، نوروز، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است.[3]

غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، سبکتکین، پدر سلطان محمود غزنوی، از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[4] ادعاهای مشابهی هم مطرح شده بود که گویا امام چهارم شیعیان نوه  مادری یزدگرد سوم بوده است.  در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است.

مثلا فرخی سیستانی (درگذشت  سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را  «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین»  و «ایرانشهر» را به کار میبرد.  عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر»  و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[5]

در دوره  سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد.   اگرچه وزیر بعدی،   احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند،  اما  سنت فارسی نویسی مدارک رسمی  و دولتی از آن دوره به  بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت.  همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز  تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.

ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی که در کتاب معروف تاریخ خود دوره سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی به تصویر کشیده، در باره پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:

«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[6]

این در سال 1037 بود.

حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد و بالاخره با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند. روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان نیز نشان میدهد که غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.

اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.

در فصل آینده: هویت ایرانی در دوره سلجوقیان  


[1] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  viewed on 18.01.2023

[2] Idem.

[3] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، بدون تاریخ، از آن جمله یک فصل کامل (فصل نهم) در باره «شهور الفُرس»، ص 263-289

[4] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61 پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب  چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.

[5]در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.

[6] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837

افشین و هویت ایرانی در 1200 سال پیش

گفتم خوانندگان علاقمند را نیز در جریان بگذارم. در حین مطالعه تاریخ خودشناسی و هویت ایرانیان و احساس وابستگی به این جمع که در فصل آینده کتاب جدید «تاریخ همگرائی و آمیختگی ایرانیان و ترکان» بحث خواهد شد، به یک عبارت از تاریخ طبری از افشین برخوردم. افشین اصالتا ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که فرمانده خلیفه عباسی معتصم شده بود. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک در آذربایجان را سرکوب کرده، بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید.

این کی بود؟ حدود 225 سال بعد از اسلام، یعنی تقریبا 1200 سال پیش.

اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان خوبی نیست (مثلا ختنه نشده! و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار علیه خلیفه در مازندران حمایت میکند. نگاه کنید به این لینک و همچنین این لینک). این بار خود افشین را میگیرند و دست بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل افشین را به اصطلاح امروزی سین-جیم میکند. ماجرای آن به اصطلاح «دادگاه» که شبیه دادگاه های سیاسی استالین و حتی امروز ما در کشورهای استبدادی است، به این یادداشت مربوط نیست و من چند سال پیش سعی کردم تا حدی چکیده آن دادگاه را شرح دهم.

«موضوع انشای» کنونی ما بررسی تاریخ هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان به عنوان یک جمع و گروه بزرگ مردم (البته صرفنظر از مرزهای رسمی کنونی) است. (آن توضیح قبلی داخل پرانتز نه به جهت رویاهای ناسیونالیستی ایرانی، بلکه بخاطر این واقعیت اقلا 2500 ساله است که ایران و ایرانیت آن وقت ها محدود به این مرزها نبود.)

در این دادگاه اسلامی خلیفه معتصم در بغداد، افشین ما با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است. افشین رو به یکی از اتهام کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشت، و می پرسد:

«مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟»

که البته آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»

این از ترجمه فارسی تاریخ طبری (جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927) است. من برای کاوش بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن) «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش میتواند «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.

بدون شک و تردید و بحث در اینجا منظور افشین از «عجم بودن» یا «عجمیه» «ایرانی بودن» و «ایرانیت» است. دلیل و نشانه هویت ملی و دولتی در مرحله های مختلف و آثار گوناگون به صورت های مختلف و تغییر یابنده بیان شده است: صحبت از «ایران»، «پادشاه ایران»، ایرانیان، عجم، «فرس»، پرس و پرسیس…

آنچه که مرا به این کاوش و مراجعه به طبری (و در ضمن ابن الاثیر که او هم همین موضوع دادگاه افشین را مفصلا و بسیار مشابه با طبری توضیح داده) انگیزاند، مدخل «هویت ایرانی» در فرهنگ «ایرانیکا» به قلم استاد احمد اشرف بود که احتمالا بسیاری ها او را از طریق ترجمه فارسی کتاب «هویت ایرانی» می شناسند. مدخل مزبور که مشخصات اصل انگلیسی اش را در زیرنویس قید میکنم[1]، بخش سوم (قرون میانه) مدخلی طولانی تر در پنج بخش با عنوان «هویت ایرانی» است.

منظور من این است که اولا این نگاه اروپا-مرکز (یوروسانتریستی) درست نیست که موضوع هویت و ملت و هویت ملی و احساس بستگی به یک گروه بزرگ تر مردم بنام قوم یا ملت یا هرچه که با تعاریف مدرن امروزی همه قاطی-پاتی شده، قبل از تاسیس دولت-ملت های اروپای غربی و آمریکا در 200-300 سال اخیر موجود نبوده و حق موجودیت ندارد!

یعنی چه؟ آیا یونانیان، یا چینیان، یا مصریانِ از آن هم قدیمی تر یا ایرانیان زمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و غیره یا رومیان در آن دوره ها خود را «یکی» و متمایز از دیگران (و بخصوص همسایگان خودشان) نمی دانستند؟ این را نباید به سلاّخخانه تفاسیر سیاسی کنونی برد و همه را از آن ترساند. واقعیت آن است که چینی ها دو هزار سال قبل هم خود را از همسایگان شمالی خود متمایز (و طبعا بهتر و والاتر!) تصور میکردند، یونانی ها به اقوام دیگر (نه چندان به ایرانیان یعنی به تعبیر آنان «پرسیس») «باربار» میگفتند و ما ایرانیان هم اقلا تا اواخر ساسانی صرفنظر از نژاد و قومیت و ریشه زبان و غیره به هر کس که در «انیران» یعنی خارج از مرزهای فراخ ایران فرهنگی و تاریخی بود (حتی به تورانیان و خیون ها که به قول ریچارد فرای احتمالا آمیزه ای از ایرانیان شرقی و ترکان قدیم آسیای میانه بودند) به دیده رقیب و دشمن نگاه میکردیم.

نتیجه گیری شخصی من اینکه بنظر میرسد همه چیز از خانواده افراد شروع میشود – بله از همین کوچکترین واحد جامعه – که در آنجا شما احساس خودی و تعلق و وابستگی میکنید، صرفنظر از اینکه مادر شما ترک است یا کرد یا ارمنی و یهودی، ایرانی یا افغانی، مسلمان یا مسیحی یا بهائی. در مرحله بعد حتما این احساس را نسبت به روستا یا شهر خود میکنید (در دوره های قدیم حتما نسبت به ایل و قبیله خودتان)، بعد به ایالت و استان خودتان، بعد نسبت به کشور خودتان. یعنی به هرحال درجه بستگی و نزدیکی حسی شما به این ترتیب بالاتر میرود. در همین چند قرن آخر حتی موضوع تمایز هویت و احساس نزدیکی و دلبستگی نسبت به قاره اشخاص هم روشن تر شده: تمایز «ما» و «آنها»، مثلا آسیائی ها و اروپائی ها.

چیزی از این احساس هویت طبیعی تر نیست. عقلانی هم هست. کسی نمی تواند انکار کند که مثلا روس و چینی از نظر ده ها عامل تاریخی و ملی و فیزیولوژیک از یکدیگر متمایز و متفاوت هستند. حتی از نظر تمدن و سطح پیشرفت فرهنگی و علمی و اقتصادی هم همینطور. چه کسی میتواند نپذیرد که مثلا اروپا از نظر اقتصادی، علمی، رفاه و مردم، آموزش و پرورش، بهداشت و تامین اجتماعی در مجموع از آفریقا فرسنگ ها فاصله دارد؟

در این شکی نیست. اما قدم و نتیجه گیری سیاسی بعدی که میتواند بسیار هم وسوسه انگیز باشد، قدمی است که حتما و ابدا باید خود و دیگران را مهار کنیم که بر نداریم و آن، ارزش دهی به این مقایسه است و اینکه بگوئیم خانواده من چنین است و چنان است، درحالی که خانواده فلانی بد و عقب مانده و غیره است. یا شهر ما برخلاف فلان شهر فلان طور نیست. یا استان و کشور و ملت و ایل و تبار ما و دین و مذهب ما، یا زبان و «نژاد» ما (چیزی که اساس علمی ندارد) به مراتب بهتر و والاتر و قدیمی تر و قدرتمند تر از فلان استان و کشور و ملت و قوم و مذهب است. افتادن به این «هچل» هم خطرناک است و میتواند بین انسان ها، دولت ها، ملت ها، اقوام و مذاهب، کینه، خصومت و رویاروئی به وجود بیاورد و هم آدمی را (یا حتی گروه و دولتی را که چنین ادعاهائی میکند) به صورت دشمنی انگیز، جنگ افروز و حتی عقب مانده و غیر جدی ترسیم نماید.

نتیجه و رابطه همه این موضوع با دادگاه افشین: گفته افشین در دادگاه خلیفه معتصم رابطه ای با دولت-ملت مدرن کنونی نداشت (و نمی توانست داشته باشد). اما با اینهمه، این قید تاریخی هم نشان دهنده وجود هویت ملی ایرانیان در 1200 سال پیش است، حتی اگر بعضی ها بخواهند تاریخ طبری و ابن الاثیر را به هر دلیلی لوث کنند.


[1] Ashraf Ahmad: Iranian Identity, iii. Medieval Islamic Period, in: EIr. Online, viewed on 12.08.2022

تداوم  هویت ایرانی در دوره ترکان (مقدمه)

حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل

به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی که در دوره پیش از اسلام، در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است).  

در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترک زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.

بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت

پیش از اسلام

برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم  را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.

مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و  یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.

در رابطه با ایران هخامنشی،  شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با  عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران (غیر ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]

روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.

به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی  دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از  فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.

اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است. در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی یکی دو قرن بعد از اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]

من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند. در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود.

بر پایه زبان فارسی دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با امتزاج با دیگر لهجه های محلی ایرانی و به ویژه عربی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.»  بنظر بسیاری مورخین کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی  و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی  بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و عربی شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.

معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، ولی همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند. منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.

در بخش بعدی این فصل: دوره غزنویان و سلجوقیان


[1] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[2] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927

[3] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023

[4] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14

[5] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:

[4] مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

تنش ترک و ایرانی در عهد صفوی

تنش «ترک و تاجیک»

در فصل های قبل هم دیدیم که پس از حمله اعراب و شکست ساسانیان، ایرانیان بومی نام «عجم» (به معنی «غیر عرب»)گرفته بودند و پس از فتوحات غزنویان و سلجوقیان برای تمایز بین ترک زبانان و ایرانیان بومی به بومیان ایرانی زبان اعم از قومیت و منطقه آنان «تات» یا «تاجیک» میگفتند. به نظر رویمر در اوایل صفویان دو بخش جامعه ایرانی از یکدیگر متمایز بود: ترک ها و ایرانیان. «آنها نه تنها از نظر زبان و عادات و سنن، بلکه در عین حال از نگاه خاستگاه و فرهنگ نیز با یکدیگر فرق داشتند. در حالیکه بخش ترکی این جامعه را اعضای ایلات ترک زبان و غالبا دامدار یا جنگجو تشکیل میداد، ایرانیان عبارت از دهقانان و کشاورزان سنتی و جا افتاده و طبقات شهرنشین بازرگان و صنعتگر بودند.  این دو گروه اجتماعی در شخصیت شاه اسماعیل اختلاط یافته و درآمیخته بود.»[1] نمیتوان حدس زد که تمایل درونی شاه اسماعیل به کدام طرف بوده و آیا او اصولا چنین احساسی داشته است یا نه. اما با اطمینان میتوان گفت که تفسیرهای ملی و قومی یا زبانی در تمایز ترکان و ایرانیان بومی در این دوره (و به درجه بیشتری بعد از آن) با واقعیت های تاریخی آن دوره مغایر هستند. پیش از همه چیز، این نوع نگرش های «ملی گرایانه» و ناسیونالیستی پدیده مدرنی است که در سده های نوزدهم و بیستم از اروپا به خاورمیانه آمده است. در آن دوره رقابت ترکان و ایرانیان در داخل دولت صفوی نه به خاطر ترک زبان یا فارسی زبان بودن یا اصالت نژادی و قومی و یا تاریخ مهاجرت آنان به سرزمین ایران، بلکه اساسا منعکس کننده اختلاف بین وارثان یک پیروزی بود. در یک طرف جنگجویان ترک نقش کلیدی و نظامی خود را در بر سرکار آوردن حکومت صفوی در نظر داشتند. در طرف دیگر اشراف و دولت داران ایرانی قرار داشتند که احتمالا در کنار احساس «صاحبخانه بودن»، مدعی مدیریت موفقیت آمیز سرزمین تاریخی خود بودند. این در حقیقت ادامه همان «تقسیم کار و وظایفی» بود که پس از سقوط سامانیان و آل بویه ایرانی در دوره های ترکان، و حتی ایلخانان مغول مشاهده میکنیم، همان سنت جدید دولت داری که در فصل های گذشته این کتاب نیز با عنوان «دولتداری ترکی-ایرانی» به بحث گذاشته شد. در آن دوره ها نیز صرفنظر از اینکه پادشاه کیست و اکثریت سپاهیان او که ضامن بقای دولت بودند، به کدام گروه قومی تعلق داشتند، وزیران، دبیران و بوروکرات های دولت و تجارت و همچنین اکثر اهل قلم و دین از ایرانیان عبارت بودند، در حالیکه ترکان غالبا «اهل شمشیر» به حساب می آمدند. اسماعیل نیز مانند شاهان پیش ازخود چاره دیگری نداشت جز اینکه برای اداره دولت به سراغ همان بوروکرات های ایرانی برود که در دوره های قبل نیز نسل به نسل دست اندر کار امور دولتی بودند، زیرا  «نامزدهای شایسته دیگری برای اجرای این وظیفه ها موجود نبود و بدون شک این نامزدهای احتمالی اگر هم وجود داشتند، منسوبیت ترکی یا ترکمنی نداشتند.»[2] 

با این ترتیب میتوانیم به گفته «دون ژوان ایرانی» یعنی اُلغ بیک بیات برگردیم. آیا پس از تاسیس سلسله صفویان تقریبا همه حاکمان شهرها و ولایات ایران به قزلباشان ترک منسوب بودند؟ بلی، بخصوص در اوایل پادشاهی اسماعیل چنین بود و این، احتمالا با در نظر گرفتن نقشی که آنها در تاسیس دولت صفوی ایفاء کرده بودند و حوزه های وظایفی که می توانستند فعالیت کنند، در سال های نخست اسماعیل امری بدیهی به نظر میرسید. اما این روند به تدریج تغییر یافت. در حالیکه ایرانیان همچنان مقام های مهم اداری و حتی نظامی-اداری دولت و امور مذهبی  را بر عهده میگرفتند، وظایف مسئولان ترک زبان غالبا در حوزه نظامی باقی مانده بود، اما ترک های بیشتری به تدریج به حوزه های کشاورزی، تجارت و امور مذهبی رو آورده بودند. در عین حال مقام های بلند مدیریتی مانند «وکیل» که عملا معاون و نماینده تام الاختیار پادشاه محسوب میشد و هر دو وظیفه اداری «وزیر اعظم» و فرماندهی کل قوا یعنی «امیرالامرا» را در بر میگرفت، بعد از حسین بیک شاملو که سرپرست نوجوانی شاه اسماعیل بود، اغلب به ایرانیان داده میشد.

در کنار نظامیان و جنگجویان ترک و خانواده های آنان که اصولا در شهر ها مسکون میشدند، هزاران نفر از هم قومان چادرنشین آنان که مشغول دامداری بودند، به ایران آمدند و به تدریج یکجا نشین شدند. با این ترتیب آمیزه قومی شهر ها و ولایات ایران به نسبت قبل مختلط تر گردید. اما در صفحات بعد خواهیم دید که اهمیت نقش قبایل در سطح جامعه ایرانی، با وجود افزایش تدریجی اختلاط و آمیزش قومی و فرهنگی، تا اوایل دوره رضا شاه پهلوی همچنان چشمگیر بود، در حالیکه در ترکیه و بخصوص در نیمه غربی آن، یکجا نشین شدن قبایل به مراتب سریع تر از ایران به پیش میرفت.

از زمان شاه طهماسب اول و بخصوص شاه عباس بزرگ تامین تعادل و اختلاط منسوبیت قومی مسئولان کشوری و لشکری دوره صفوی بیشتر و برنامه ریزی شده تر گردید. بنظر میرسد که برای پادشاهان صفوی، انگیزه اصلی سیاست هائی که منتج به افزایش آمیزش و همگرائی قومی میشد، نه همین هدف مشخص و تعریف شده سیاسی، بلکه روند طبیعی زندگی اجتماعی و دغدغه حاکمان در رابطه با کاهش تشنجات داخلی بود. مثلا شاه طهماسب و شاه عباس با تجربه شخصی و فوق العاده منفی خود از خودسری های امیران قزلباش نسبت به پادشاهان و بین یکدیگر، اختیارات آنان را محدودتر کردند، امیران را به نقاط مختلف و مجزا از هم اعزام نمودند، یا اینکه امیران و فرماندهان غیر ترک را به فرماندهی قشون های قبایل قزلباش منصوب نمودند. دو اقدام دیگر این دو پادشاه هم شایان دقت است. آنها کوشش کردند برای جلوگیری از فشار امیران قبایل بر شاه و دستگاه اداری دولت و جهت کاهش اختلافات داخلی و کشمکش آنان، در مقابل قبایل مزبور «قبیله» جدیدی به نام «شاهسون» (به معنی شاهدوست) دستچین و «ساخته» شود که صرفا نسبت به پادشاه وفادار باشد و نه به روابط و عادات و سنن ایلاتی و طایفه ای. در اقدامی دیگر، شاه عباس در سال 1592-93 دستور داد که ایلات قزلباش و دیگر قبایل ساکن آذربایجان که در خدمت لشکر ایران هستند، دفاتر ثبت نام خود را نشان دهند و آنان که قادر به این کار نشوند، جریمه گردند. جنگجویان قبایل معاش خود را از حکومت میگرفتند و شاه عباس میخواست با این راه  از بزرگ نمائی تعداد جنگجویان قبایل برای اخذ درآمد بیشتر پیشگیری کند.[3] اما شاید مهم تر از این اقدام آن بود که شاه عباس با نیت تاسیس یک گروه جایگزین در مقابل قزلباش ها فرمان داد چند هزار غلام قفقازی (گرجی، ارمنی و چرکسی) که ورای روابط و وفاداری های ایلاتی قزلباشان هستند، در سپاه، اداره دولت و حتی به عنوان «قورچی» یا گارد ویژه سلطنتی به کار گرفته شوند.[4] اینکه اینگونه تدابیر تا چه حد اثر گذار بود، بحث دیگری است که در محدوده این کتاب نمی گنجد. اما میدانیم که در ترکیه نیز سلاطین عثمانی جهت محدود کردن مداخلات و خود کامگی ایلات مسلح دست به اقدامات مشابهی زدند. آنها مثلا از طریق تاسیس دسته های محافظ «یئنی چری» از میان اسیران کشورهای همسایه سعی نمودند دسته های مسلح حرفه ای و عاری از تعلقات و وفاداری های قومی و قبیله ای به وجود بیاورند. حتی در عثمانی نیز یئنی چری ها پس از مدتی قدرت بیش از حدی کسب نمودند و سلاطین عثمانی با تاسیس سپاه جدیدی مطلقا و صرفا تابع سلطان (ونه وزیر اعظم یا علمای مذهبی) کوشش به حل این مشکل نمودند.[5]

اینکه موضوع «تنش ترک و تاجیک» یا ترک و ایرانی در ایران صفوی جنبه قومی و زبانی نداشت و اساسا اختلاف بر سر «تقسیم شیرینی پیروزی» یعنی تاسیس دولت صفوی و گسترش آن بر تمامی ایران بود، در عرض سیزده سال پس  از تاجگذاری شاه اسماعیل، فتح سرزمین های ایرانی و در نهایت به صورت انکار پذیری در نبرد بزرگ چالدران نمایان شده بود. در این نقطه اوج رویاروئی نظامی دو همسایه، احتمالا موضوع شیعه و سنی تاثیر معینی بر احساسات هر دو طرف گذاشته بود. اما در اینجا موضوع نه بر سر ترک و ایرانی در داخل دولت صفوی، بلکه دو دولت همسایه ایران و عثمانی بود. به هر تقدیر این موضوع بخصوص با افراط گری های شاه اسماعیل و پیروان او به صورت وسیله ای در دست هر دو طرف جهت تبلیغ و بسیج سیاسی درآورده شده بود.  

درس های چالدران

وقتی در تابستان سال 920 هجری (1514 میلادی) 40 هزار نفر از قزلباشان شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با 100 هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند،[6] حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند.

علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در بسیاری از کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر لشکر ایرانیان هم بیشتر بود، بخشی از لشکریان ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اُزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی داشت که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، بخش هایی از آذربایجان، کردستان، همدان و بغداد از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی ماند. 70 سال بعد شاه عباس اول توانست تبریز، اکثر آذربایجان غربی، همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد. بعضی از این سرزمین ها بعدا دوباره دست بدست گشت، تا اینکه مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» (1639) حل و فصل گردید. بغداد تقریبا 500 سال یعنی تا جنگ اول جهانی در ترکیب دولت عثمانی باقی ماند.

و لیکن اهمیت تاریخی جنگ چالدران و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از ده ها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود. صرف نظر از مبالغه هائی که مورخین ایرانی و عثمانی در باره تعداد لشکریان یا تلفات دو طرف روایت کرده اند، دو دلیل مهم برای شکست سنگین ایران در این نبرد تاریخی وجود دارد که در کتاب های سنتی تاریخ چندان مورد تاکید قرار نمی گیرد.

اولا شاه اسماعیل و فرماندهان او اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک آن نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از افراد قبایل مختلف و غالبا ترکمن بودند و به طرفداری از شاه اسماعیل صفوی و بر ضد سلطان سلیم عثمانی برخاسته بودند، اسماعیل نه فقط سرکرده و پادشاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شخصیتی مقدس با الوهیتی فرا انسانی و از این جهت در مبارزه با «کافران سنّی» شکست ناپذیر و روئین تن بود. خود شاه اسماعیل هم به این خیالات باور کرده بود و با رفتار و اشعار خود به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان قزلباش ایران به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد، تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد، زیرا رسالتی که شاه اسماعیل از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای لشکریان ایران عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل بودند، تیر و کمان گرفته و به جنگ میرفتند. آنها اگر چه کار آزموده به حساب می آمدند، اما بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظام و جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و آنان در بد ترین حالت، یعنی مرگ، «جنت مکان» خواهند گردید.  در مقابل، اردوی عثمانی که آن هم تا میتوانست از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، عملیات اصلی نظامی را بر عهده «یِنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران میجنگیدند، یِنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند، اما دغدغه چندانی در باره  کمک دست غیب و اولوهیت سلطان نداشتند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که گویا به جز 85 نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند 40 هزار نفر بود.

با شکست سنگین شاه اسماعیل افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزلباش و رقابت و دشمنی و در عین حال  خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزلباش ها قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل را میان خود تقسیم کرده بودند و پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمان قزلباش از محور و نقطه ثقل قدرت و صلاحیت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، خود جنگ چالدران به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ بود. در هر دو سوی مرز قبایل همزبان و هم قوم ترک، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند.  آنها زبان یکدیگر را میدانستند، عادات و سنن آنان مشترک بود، هر دو به فارسی و ترکی به یکدیگر نامه می نوشتند، و ورای جزئیات مذهبی، در اصول کلی دین اسلام اختلاف چندانی نداشتند. اما اینهمه نقاط و جوانب مشترک و حتی همسایگی و خویشاوندی در هر دوسوی مرز، نتوانست مانع رویاروئی خونین آنان در راه دو اندیشه، دو باور یا آرمان متمایز شود: «ما دوستان» در این سو و «آن دشمنان» در آن سوی مرز.

این عامل تمایزگذار چه بود؟ دولت یا ملت که در آن دوره هنوز چندان به فکر اندیشمندان اروپائی «رنسانس» هم نرسیده بود؟ حافظه و هویت تاریخی؟ تمدن و فرهنگ باستانی؟ همان که رشیدالدین در «جامع التواریخ» دوره ایلخانی خود (اوایل 1300) آن را «ایران» و «ایران زمین» خواند و صد و پنجاه سال بعد اوزون حسن آق قویونلو، پدر بزرگ مادری شاه اسماعیل، با نام «پادشاه ایران» در تبریز بر تخت نشست؟ یا مذهب؟ شیعه بر ضد سنی؟ در آن صورت چگونه است که خصومت بایزید سنی و هم مذهب او اوزون حسن احتمالا به همان اندازه دو آتشه بود که سی سال بعد خصومت اسماعیل شیعه و سلیم سنی؟ یا آنچه که امروزه تعصب، خرافات مذهبی و پیروی کورکورانه متناسب با عادات و سنن مذهبی و قبیله ای خوانده میشود؟ احتمالا هر کدام از این عوامل در موقعیت های گوناگون و به اندازه و شدتی که تشخیص آن امروزه برای ما مشکل است، در سرنوشت نبرد تاریخی چالدران اثر گذار بوده است.

از نظر موضوع اصلی کتاب حاضر یعنی تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان، یک جنبه دیگر جنگ چالدران نیز جالب توجه است. قبایل کوچ نشین ترک در شرق و جنوب آناتولی بر سر دوراهی ایران یا عثمانی، ایران را انتخاب نمودند، اگرچه خود تجربه چندانی با زندگی در محیط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران نداشتند. تقریبا همه آن قبایل از آناتولی بودند. تقریبا همه چادر نشین بودند. اما نه تنها امیران و جنگجویان جوان تر آنان، بلکه خود قبایل چادرنشین ترک نیز همراه با زن و بچه و حدالامکان احشام و چادرهای خود به ایران مهاجرت نمودند. آنان حتی بعد از چند سال در جنگ خونین چالدران در مقابل همقومان و همزبانان سابق خود که با همان شور و شوق از عثمانی دفاع میکردند، ایستادند و بسیاری از آنان کشته شد.

چرا؟

قبایل ترک زبان قزلباش در سرزمین های آناتولی نیز غالبا یکجا نشین نشده بودند، بلکه در حال دامداری و پیوسته آماده مهاجرت از محلی به محل دیگر بودند. جوانان جنگجوی آنان با هر اشاره رئیس قبیله خود آماده شرکت در «غزوات» یعنی حمله، «جهاد» و تصرف سرزمین های «کفار» برای گسترش اسلام در مناطق مرزی و همچنین جنگ یا همدستی با دوست و دشمن بخاطر ثروت و غنیمت بودند. از این نظر وضع آنها با همقومانشان در سرزمین های مرکزی تر و غربی آناتولی فرق چندانی نمیکرد. اما تا سال 1500 صرفنظر از تمایلات مذهبی، شکاف های سیاسی و اجتماعی مردم ترک زبان که چند قرن پیش به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند روشن تر شده بود.

موقعیت کلی آناتولی بین سال های 1450-1550 و مناسبات قبایل ایراندوست قزلباش با دولت عثمانی را هم باید در نظر گرفت. در این مدت حکومت سلجوقیان آناتولی از بین رفته بود. تیمورلنگ هم با وجود پیروزی بر سلطان عثمانی، آناتولی را ترک کرده بود. اما پادشاهی نسبتا کوچک عثمانی که در غرب آناتولی و مخصوصا شهر های بورسا و اِدیرنه متمرکز بود، پس از رفتن تیمور از صحنه، در حال گسترش قدرت و حاکمیت خود در آناتولی قرار داشت. در سال 1453 سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنیه (استانبولی فعلی) را به متصرفات خود افزود. عثمانیان با سرعت بلندی حاکمیت خود را در سمت غرب یعنی بالکان و یونان و همچنین شرق، یعنی قسمت های مرکزی و شرقی-جنوبی آناتولی، نزدیک به ایران و سوریه کنونی، گسترش میدادند. این گسترش به تدریج به تسلیم، شکست و بالاخره استحاله  امیرنشین های کوچک تری مانند تکلو ها (آنطالیه) و همچنین قرامان ها (قونیه، آلانیه) و ذوالقدر ها (سیواس، ملاطیه، مرعش و دیگر مناطق مرزی سوریه کنونی) انجامید. شکست اوزون حسن آق قویونلو از عثمانیان و عقب نشینی او از تخت گاه پیشین خود آمِد (دیاربکر) به تبریز و تاجگذاری او در همین مرحله بود. بعد از ضربه ای که حمله تیمور به رشد و گسترش دولت عثمانی زد، سلطان سلیم عثمانی تصمیم گرفته بود که راه پدر بزرگ خود سلطان محمد فاتح را ادامه دهد. برای سلیم و نخستین جانشینان او که در درجه اول متوجه گسترش به اروپا بودند، ناآرامی و جدائی طلبی در جبهه شرق و جنوب یعنی دولت های ایرانی و مملوک، قابل تحمل نبود. از طرف دیگر همزمان با گسترش سرزمین های عثمانی و افزایش قدرت و ثروت «دولت علیه» آن، چادرنشینی و دامداری سنتی ترکی در غرب آناتولی به شدت کاسته بود. دولت عثمانی اسکان و شهری شدن قبایل را مورد حمایت خود قرار میداد و در حال مرکزی کردن اداره دولت بود. بدون شک، چه شهرنشین شدن و چه اسکان قبایل ترک در روستا های جدید به افزایش قدرت و در آمد حکومت از طریق جمع آوری بیشتر مالیات کمک میکرد و همچنین احتمال سرکشی و شورش آنان را کاهش میداد. قبایل و طایفه های شورشگر و دیگراندیش که به دلایل گوناگون از جمله رد پرداخت مالیات در مقابل دولت آرام نمی گرفتند، به مناطق «اوج» (یعنی حاشیه) و هم سر حد با مردم مسیحی همسایه مانند کشورهای بالکان فرستاده میشدند.

حتی در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی رد میشد، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود.»[7]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید ذر غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم قابل توجه است. در سال 1432 تجار ونیزی از شهر بورسا ادویه جات خریده به ایتالیا می بردند و تاجران ابریشم پارچه های پشمی خود را که در بورسا بافته شده بود، به ایران می بردند. جمعیت بورسا در آن دوره 50 هزار نفر و جمعیت استانبول پس از فتح این شهر توسط فاتح 400 تا 500 هزار نفر بود.[8]

شاید تفاوت در سرعت پیشرفت یکجا نشینی قبایل، چه ترک زبان و چه ایرانی زبان، در کنار ده ها عامل دیگر سیاسی، طبیعی، تاریخی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی به دو تکامل و تحول دوشادوش، اما به روشنی متمایز دو دولت همسایه و معاصر ایران و ترکیه انجامیده است.

900 سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از آسیای مرکزی و دیرتر حمله ویرانگر مغول، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که اکنون نام «عثمانی»  به خود گرفته بود، با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست یزرگ چالدران، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و از آن حراست نمودند. در دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام می بریم.

(ادامه دارد)


[1] Roemer: The Safavid Period, in CHIr, vol. 6, p. 227-229

[2] Ibid.

[3]  Floor: A fiscal history of Iran, p. 223

[4] Babaie, et al (ed.): Slaves of the Shah, p. 6ff

[5] این اقدام دولت عثمانی نیز همراه با مشکلات جدیدی بود. از جمله این دسته ها که «سکبان» و «ساریجا» نامیده میشدند، در صورت عدم دریافت منظم معاش خود دست به تاراج روستا ها میزدند. ن. خلیل اینالجیق، اثر زیر:

İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-5

[6] این ارقام نیروهای دو طرف اصولا برگرفته از منابع ایرانی یا ترکی هستند که چندان قابل استناد بنظر نمیرسند.

[7] İnalcık: Aynı, s.6

[8] İnalcık: Aynı, s. 110-127

گسترش دولت صفوی در ایران

تقسیم شیرینی پیروزی

موضوع بر سر غلبه شاه اسماعیل بر باقیمانده های حکومت آق قویونلو، قراقویونلو و  همچنین پیروزی او بر فرخ یسار، آخرین شیروانشاه در شمال ارس، تاجگذاری (1501) و فتح دیگر سرزمین های ایرانی تا دوازده، سیزده سال بعد بود، و گر نه به سختی میتوانستیم انتظار داشته باشیم که شاه اسماعیل یارای مقاومت زیادی در مقابل عثمانی داشته باشد که تا استانبول و فراتر از آن را هم کنترل میکرد.  

سهم اسماعیل، در ابتدا شیروان و سپس آذربایجان و بالاخره سرتاسر ایران کنونی بود. او به دنبال تاجگذاری و اعلام خود به عنوان پادشاه ایران، با کمک همان نیروهای قزلباش خود که اکثرشان از آناتولی به او پیوسته بودند، در مدتی نسبتا کوتاه اکثر سرزمین های ایران کنونی بعلاوه شرق قفقاز و بغداد را تحت کنترل خود در آورد.

بعد از دو، سه قرن ناروشنی در مرزهای ایران و آناتولی که با زوال سلجوقیان شروع شده و با دست به دست شدن این سرزمین ها بین حکومت های کوچک و بزرگ ایلخانان، تیموریان و حکومت های قبایل ترکمن تشدید شده بود، بالاخره مرزهائی شکل میگرفتند که بنا بود برای چند قرن بعد بین ایران و عثمانی کم و بیش ثابت بمانند. هنوز مرزهای شرقی در خراسان و سیستان همچنان ناروشن بودند، زیرا حکومت های محلی باقیمانده های تیموریان و حملات ازبکان همچنان ادامه داشت – تا اینکه اسماعیل این سرزمین ها را هم کم و بیش به امپراتوری جدید صفوی علاوه نمود. کم و بیش، البته، و نه مانند مرزهای ایران در قرن بیستم و قرن حاضر.

بسیاری مورخین گفته اند که به دنبال دو سه قرن دوره ملوک الطوایفی بعد از سلجوقیان، در آمدن اکثر سرزمین های ایرانی تحت لوای یک حکومت واحد و نسبتا منسجم، احتمالا مهم ترین دست آورد اسماعیل بود. بگذارید در این مورد کمی بعد  صحبت کنیم.

تا فتح تبریز بیش از هفت هزار نفر از جنگجویان قبایل ترکمن روم (آناتولی) و شام که همگی قزلباش نامیده میشدند، همراه با سران و فرماندهان خود در لشکر اسماعیل حضور داشتند. در منابع تاریخی، قزلباشان یعنی قبایل (ایلات) و طایفه هائی که حکومت شاه اسماعیل اول صفوی را بر سر کار آوردند و در دوره جانشین او شاه طهماسب اول نیز هنوز فعال بودند، چنین ثبت شده اند:[1]

ایلات دخیل در تاسیس پادشاهی صفویان

  1. شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (تابستان ها در شرق آناتولی)
  2. تکلو از جنوب آناتولی (آنطالیه، اسپارتا، منتش)
  3. ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی (ماراش یا مرعش، یوزقات)
  4. استاجلو (استاجه لو) از شرق آناتولی
  5. روملو از شرق و مرکز آناتولی (سیواس، آماسیه و توقات)
  6. افشار از آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  7. قاجار از شمال و شرق آناتولی (از دوره طهماسب به بعد)
  8. قرامان (قره‌مان ، قارامان) از جنوب آناتولی و اطراف قونیه
  9. ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
  10. بیات از شرق آناتولی و شمال عراق
  11. ترکمان (بیشتر در شرق و جنوب ترکیه. این تعبیر در دولت عثمانی به ترک هائی اطلاق میشد که به چادرنشینی ادامه میدادند و نسبت به دولت عثمانی و جمع آوری مالیات سرکشی مینمودند.)
  12. قبایل و طایفه های کوچک تر: قرامانلو، بهارلو، آلپائوت، آغاچری، سعدلو (احتمالا همه از باقیمانده های قراقویونلو)، ایسپیرلو، ورساق، چپنی، عربگیرلو، تورغودلو، بزجلو، اجبرلو، خنسلو
  13. تعداد اندکی از طایفه ها و امیران جغتای (گرایلو) و کُرد.

این فهرست برپایه کتاب معروف مورخ ترک فاروق سومر با عنوان «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (ترجمه فارسی، تهران 1371) تهیه شده است.

اما در تاریخ، نخستین فهرست های قبایل قزلباش در اوایل صفویان منتشر شده است. مثلا در نخستین سال های سده هفدهم م. فهرستی از طرف شخصی به نام «اُلغ بیک» یا اُروج بیک معروف به «دون ژوان ایران» از قبیله بیات تهیه شد که همراه با سفیر شاه عباس به اسپانیا سفر کرده بود. او در این فهرست که در اسپانیا منتشر شده، از 32 قبیله نام می بَرد و علاوه میکند که «این سی و دو خاندان اشرافی[2] در ایران صاحب بالاترین نفوذ و قدرت هستند. هر حاکمی که به هر شهر ایران منصوب شود، لزوما و حتما باید از اشراف قبایل نامبرده باشد.»[3] باید توجه کرد که بخاطر املای اسپانیائی متن، تشخیص برخی نام های این قبایل چندان روشن نیست.  [4]

فهرست  قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی»

1. استاجلو، 2. شاملو، 3. افشار، 4. ترکمان، 5. بیات، 6. تکه لو، 7. هرماندال (؟)، 8. ذوالقدر، 9. قاجار، 10. قرامانلو، 11. بایبورتلو، 12. ایسپیرلو، 13. اوریات، 14. چاوشلو، 15. آسایش اوغلی، 16. چمیش گزکلو، 17. سازوزولاچلو (؟)، 18. قاراباجاقلو، 19. باراچلو (؟)، 20. قوینوریلو (؟)، 21. قیریقلو (یا قیرقلو)، 22. بوزچالو، 23. ماه فقیهلو، 24. حمزه لو، 25. سولاقلو، 26. محمودلو، 27. قراچماقلو، 28. قراقویونلو، 29. کوسه بایزلو (؟)، 30. پیکلو (؟)، 31. اینانلو (؟)، 32. کهگیلو.   

بعضی منابع دیگر نام برخی دیگر از طوایف مانند بهارلو و غیره را نیز داده اند، اما دیگران این تیره ها را شاخه ای از قبایل بزرگتر محسوب نموده اند. نام بعضی قبایل دیگر اصولا روشن نیست. از نام بعضی قبایل آخرین محل سکونت آنان معلوم است، مثلا شاملو از جانب شام (حلب) یا سوریه و یا روملو از شرق و جنوب آناتولی. افشار، بیات، ذوالقدر  و ورساق از آن عده قبایل ترک بودند که «از قبایل اصلی اغوز»[5] شمرده میشدند. یعنی احتمالا این عده از قبایل مستقیما از خراسان و ایران (و در نمونه افشار اصالتا از آسیای میانه) آمده بودند و نه مانند شاملو از طرف شام. البته در اینجا موضوع بر سر زمان پیوستن آنان به اردوی قزلباشان است و نه لزوما اصالت جغرافیائی تعلق آن قبیله، یعنی با در نظر گرفتن سلسله مراتب تاریخی به احتمال بسیار قوی قبایل شاملو و روملو نیز اصالتا اهل شام و روم نبودند، بلکه آنها هم مانند دیگر قبایل ترک زبان در زمان سلجوقیان یا غزنویان از آسیای میانه به ایران، روم و شام مهاجرت کرده بودند.

این قبایل که اکثریت بزرگ آنان از شاخه اغوز ایلات ترک زبان آسیای میانه بود، بعد از فتح خراسان از طرف سلجوقیان در سال 1040 م. به تدریج ابتدا به ایران و سپس آناتولی، عراق و شام مهاجرت نموده بودند. آنها در داخل خود متشکل از تیره ها و طایفه های مختلف بودند که پیوسته بخاطر مهاجرت، جنگ، وصلت و مرگ و میر کوچک تر یا بزرگ تر میشدند یا نام های دیگری میگرفتند. نام بعضی از این ایلات (مثلا افشار) در منابع قدیمی تر مانند «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز ذکر شده است. اما نام بسیاری از ایلات مزبور منسوب به رئیسان و امیران آن دوره و یا آخرین محل یا منطقه سکونت و مهاجرت آنان است. از این جهت جای شگفتی نیست که این نام ها بعد از مدتی تغییر یافته و یا از بین رفته اند. به هر حال اکثریت بزرگ این ایلات، تیره ها و طایفه ها امروزه پس از گذشت بیش از 500 سال به عنوان قبیله و طایفه از بین رفته و در جوامع معاصر شهر نشین یا حتی روستائی منطقه اساسا در نام های خانوادگی اشخاص، نام برخی روستاها یا خود پنداری های قومی  برخی افراد و گروه ها باقی مانده اند.

شاه اسماعیل از همان ابتدا و بخصوص پس از نبرد مرو (1510) و دفع دست اندازی های شیبک خان ازبک، شروع به واگذاری حکومت بسیاری از شهرها و ولایات فتح شده به امیران قزلباش نموده است. در چند سال نخست این فتوحات، تقریبا همه امیرانی که به حکومت شهرها و ولایات منصوب شده اند، تنها با یک استثناء[6] منسوب به قبایل قرلباش بودند. اما این وضع بزودی به حالت متعادل و متوازن درآمد. یعنی بنظر میرسد تشخیص «دون ژوان ایرانی» مبنی بر اینکه همه امیران صفوی در همه شهرها منسوب به این قبایل بوده اند، چندان دقیق و کامل نیست. مدتی بعد از نبرد اصلی مرو با ازبکان شیبانی، شاه اسماعیل یک امیر ایرانی را فرمانده عملیات جدیدی علیه ازبکان نمود. در نتیجه بسیاری از فرماندهان ترک قزلباش که جنگ تحت فرماندهی یک ایرانی را «عار» میشمردند، از شرکت در نبرد خودداری نمودند و این حادثه احتمالا باعث شکست لشکر اسماعیل و پیشروی ازبکان به مشهد گردید.[7] اصولا ایلات قزلباش «به دور از مردم بومی ایرانی زندگی میکردند و آنان را با کمی تحقیر تات یا تاجیک می نامیدند.»[8] به این موضوع کمی بعد باز خواهیم گشت.

قبیله های قزلباش مانند اکثر قبایل در سرزمین های دیگر موجودیتی سیال و مرتبا متغیر داشتند، تا جائی که ترکیب قومی و حتی نام های آنان ممکن بود در عرض چند سال یا دهه تغییر کند، از بین برود، یا نام دیگری بگیرد. از طرف دیگر تقریبا همه منابع هم نظر هستند که یکم: اکثریت بسیار بزرگ قبایل قزلباش ترک زبان بودند، اگر چه در میان آنان، اقلیت های کوچکی از قبایل و طایفه های کُرد (کلهر، پازوکی، چمیش گزکلو)،  مغول (اویرات)، لُر، عرب و ایرانی (تالش) هم وجود داشت، و دوم: اکثریت بزرگ قبایل قزلباش که به ایران آمدند و به لشکریان شاه اسماعیل پیوستند، از آخرین سرزمین های مسکونی خود در غرب ایران یعنی شام و آناتولی (بخصوص شرق و جنوب آناتولی) به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند.

همزمان با گسترش سلسله جدید صفوی در ایران، کدام افراد از کدام قبایل به کدام مناصب تعیین شدند؟

اولا پس از تاجگذاری در تبریز، شاه اسماعیل حسین بیگ شاملو را «وکیل» (به تعبیر کنونی معاون) و «امیر الامرا» یا فرمانده کل لشکریان خود قرار داد. حسین بیک از زمان شیخ حیدر جزو خلفا یعنی مبلغین معروف طریقت صفوی بود. او از دوره کودکی اسماعیل که در خفا می زیست، وظیفه سرپرست مذهبی و سیاسی اسماعیل را برعهده داشت. قبیله شاملو یکی از ایلات بزرگ ترکمن بود که از زمان شیخ جنید تحت لوای مذهبی و نظامی صفویه قرار گرفته و جزو قزلباشان درآمده بودند. شاملو ها قبل از صفوی نیز تابستان را در جنوب سیواس و زمستان را در حلب سوریه میگذراندند. اما پس از کسب قدرت و تاجگذاری، شاه اسماعیل با مشاهده افزایش بیش از حد قدرت حسین بیک و کلا امیران قزلباش، او را از مقام امیرالامرا برداشت و به جای او امیر نظم زرگر رشتی را که در تاریخ ها «تاجیک» یعنی ایرانی الاصل نامیده شده، به این مقام منصوب نمود. البته حسین بیک شاملو بعد ها به مقام های حاکم شیروان و هرات منصوب شد.

به همین ترتیب فرزندان و نزدیکان دیگر امیران قزلباش که در جنگ های صفوی مهارت و موفقیت نشان میدادند، به حکومت شهر ها و ولایات مختلف تعیین میشدند و گاه به دلایل گوناگون مورد خشم و توبیخ شاه اسماعیل و جانشینان او قرار میگرفتند. بدون شک موفقیت های نظامی یا دوستی و آشنائی های شخصی در انتصاب اشخاص به مقام امیر و حاکم یک محل نقش مهمی بازی میکرد. اما در مجموع بنظر میرسد انتصاب افراد به عنوان امیر به نقاط مختلف کشور امری تصادفی بود، طوری که چندان معلوم نمی شد چه کسی  از کدام قبیله و طایفه چرا به فلان محل و ولایت منصوب شده است. در نتیجه مثلا افشار ها به خوزستان[9]، اصفهان، آذربایجان غربی، کهگیلویه، و بخشی از کردستان منصوب شدند، ذوالقدر به فارس، استاجلو به آذربایجان و عراق عجم و بخشی از  طوایف کُرد (احتمالا کردهای شیعه) به قسمت هائی از خراسان.

در اینجا از دو نوع انتصاب یا اعزام سخن می رود: یکی انتصاب و اعزام امیران و افراد جداگانه به عنوان حاکم یا «والی» به شهرها و ولایات مختلف و دیگری اعزام یک قبیله و طایفه به محلی و طبق نقشه مشخصی مانند کاهش تشنج میان قبیله های گوناگون و رقیب و یا اعزام تمامی یا بخشی از یک طایفه و قبیله به مناطق مرزی (بخصوص آذربایجان و کردستان برای مقابله با عثمانی و صفحات شمالی و شرقی ایران برای دفع حملات ازبکان).

یکی دو نکته دیگر را نیز نمیتوان از نظر دور داشت. همچنانکه در مورد حسین بیک شاملو دیدیم، امکان داشت که پادشاه امیری از این قبایل را به حکومت ولایتی دوردست منصوب کند، در حالیکه قبیله او منطقه مهاجرت و چادرنشینی دیگری داشت. یعنی هیچ هم شرط نبود که امیر یک ایل و خود آن ایل در یک محل باشند. این نیز احتمالا باعث تضعیف روابط و وفاداری میان امیران و قبایل آنها گردیده است. همچنین خود یک ایل هم لزوما همیشه در یک محل نمی زیست یا مهاجرت نمی کرد. احتمال پراکنده شدن تیره ها و طایفه های یک ایل در اقصی نقاط ایران یا ترکیه بسیار زیاد بود و این روند با روند همزمان و تدریجی یکجا نشین شدن ایلات مزبور همخوانی داشت. از طرف دیگر از همان ابتدای مهاجرت قبایل ترک به ایران و آناتولی مشاهده میشود که پیوسته بخشی از آنان (در ابتدای کار بخش کوچکی) یکجا نشین شده و به کشاورزی و دامداری بدون مهاجرت پرداخته اند و این تعداد رفته رفته بیشتر شده است. این نیز به نوبه خود اهمیت سیاسی و نظامی قبیله ها را به تدریج کاهش داده است، زیرا در این شرایط تعداد کمتری از مردان قبایل مزبور تیر و شمشیر به دست گرفته به خدمت امیر قبیله یا پادشاه درآمده اند. به این تحولات باید سیاست های برنامه ریزی شده پادشاهان صفوی و متعاقبین افشار، زند و قاجار آنان را نیز اضافه کرد. مانند همه دوره های دیگر در تاریخ تقریبا همه کشورهای دیگر، پادشاهان اساسا به فکر حفظ و تحکیم و حتی در صورت امکان گسترش قدرت و درآمد خود بوده اند. آنها به همین دلیل سعی کرده اند از قدرت گرفتن بیش از حد اشخاص و گروه های اجتماعی که میتوانستند قدرت پادشاه را به چالش بکشند، پیشگیری نمایند. در نمونه شاه اسماعیل و جانشینان او (بخصوص شاه طهماسب اول و طبعا شاه عباس بزرگ) اقدامات مشخص و اکثرا موثری در جهت جلوگیری از تجمع، تمرکز و یکرنگی گروه های اجتماعی و قومی شده است، تا جائی که بسیاری از ایلات ترک  (هم به صورت خودخواسته و هم برنامه ریزی شده از طرف شاه یا سلطان) به ولایات مختلف ایران و آناتولی پخش شده اند. این نیز به تدریج به همرنگ تر شدن اجتماعی، قومی و به اصطلاح «ملی» دولت های پیشا مدرن ایران و ترکیه کمک نموده است.

برخی منابع آورده اند که شاه اسماعیل به دنبال حدود 500 سال حاکمیت دودمان های ترک تبار و ایلخانی، به طور نمادین از طرف جمعیت بومی ایران تاریخی ایران و ایرانیت را احیا کرده است.  به نظر رویمر که این پرسش را مطرح میکند،[10]  فرق اصلی بین شاه اسماعیل و پادشاهان ترکمن پیش از او در امتیازهائی است که اشرافیت بومی ایرانی به دست آورده اند. بدون شک در دوره دو سلسله ترکمنی و پیشینیان تیموری و ایلخانی آنان نیز اندیشه ایران و احیای ایرانیت پیوسته وجود داشته است. آنها احتمالا جهت توجیه و محق جلوه دادن حاکمیت خود، خود را وارثان طبیعی ایرانشهر و پادشاهان آن میدانستند.[11] با اینهمه، به نظر رویمر،[12] تاثیر و نفوذ زمین داران، تاجران، وزیران، و اهل فرهنگ ایرانی در دوره آق قویونلو و قراقویونلو اساسا محدود به نیازهای سلاطین و امیران ترک تبار بود، در حالیکه شاه اسماعیل که خود جزو زمینداران ایرانی محسوب میشد، روابط تنگاتنگی با اشراف زمیندار ایرانی داشت.

شاه اسماعیل در حالیکه خود را احتمالا بسیار مدیون کمک نظامی ایلات قزلباش می دانست، انحصار قدرت نظامی امیران ترک را به تدریج به حالت متوازن در آورد و به صورت چشمگیری، حتی در حوزه نظامی به ایرانیان بومی امکانات روزافزونی مهیا کرد. این کوشش ها در عین حال که توازن قومی در جامعه ایرانی را تقویت بخشید، به ترکان اصالتا کوچ نشین نیز شرایط یکجا نشین شدن، در هم شکستن محدوده نظامی یا دامداری و سهم گرفتن در حوزه های دیگر اجتماعی از جمله کشاورزی، تجارت، دین و فرهنگ را نیز مهیا نمود. از طرف دیگر ناگفته پیداست که شاه اسماعیلِ دوزبانه (فارسی و ترکی)، هم به عنوان یک ایرانی تبار و هم از نظر وصلت های اجدادش با ترکمن ها و حتی شاهدخت های مسیحی و رومی دلیلی نداشت که نظر و احساس مثبت کمتر یا بیشتری نسبت به ایرانیان و یا قبایل ترکمن داشته باشد.

به نظر رویمر که فصل «صفویان» در «تاریخ کمبریج ایران» را به قلم آورده است، «دست آوردهای غیر قابل انکار شاه اسماعیل عبارت بودند از تاسیس یک امپراتوری که مرزهای آن کم و بیش مشابه مرزهای ایران معاصر است، سازماندهی سیاسی این سرزمین ها، انسجام نسبی در داخل، و پاسداری آن در مقابل دشمنان خارجی»[13] بخصوص عثمانیان در غرب و ازبکان در شرق. رسمیت دادن سرکوبگرانه به مذهب شیعه دوازده امامی و اجرای این سیاست با راه های وحشتناک شاید  در شرایط پانصد سال پیش کمک کوچکی به یکجا ماندن دولت و مردمان ایران کرده باشد، اما بدون شک نتایج این سیاست مذهبی در دوره معاصر اسفناک است. برخلاف تصوراتی که در برخی آثار تاریخ نویسی معاصر به چشم میخورد، دولت صفوی هیچگونه خصوصیت ملی از خود نشان نداده است.[14] به هر تقدیر اندیشه ها و دغدغه های ناسیونالیستی، آنگونه که در دوره معاصر رایج شده، در آن دوره موجود نبود. از سوی دیگر شاه اسماعیل در مقایسه با حکومت های آق قویونلو و قراقریونلو هیچگونه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در جامعه ایران انجام نداد. نظام سیاسی و اجتماعی صفوی همان نظام استبداد شرقی و مطلقه بود  – با یک فرق اساسی و آن اینکه شاه اسماعیل به این نظام رنگ و روی غلیظ مذهبی شیعه داد.

(ادامه دارد)

در فصل بعد: کشمکش ترک و تاجیک (ایرانی) در عهد صفوی


[1] از جمله ن. سومر: نقش ترکان آناتولی، ص. 55-134

[2] linajes y naciones

[3] Potts, p. 225

[4] برای اطلاعات دقیق تر ن. مینورسکی، تذکره الملوک (انگلیسی)، ص. 193

Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, p. 193

[5] M. T. Houtsma, “Die Ghuzenstämme,” WZKM 2 (1888): 223–224

[6] قاضی محمد کاشانی حاکم یزد که از زمان آق قویونلو ها در چندین شهر شرق ایران حکومت کرده بود.

[7] Potts, 229

[8] Potts, p. 228

این لحن «کمی تحقیر آمیز» احتمالا بخاطر آن بوده که ایرانیان بومی و شهرنشین شهرت چندانی به عنوان جنگجو، اسب سوار و تیرانداز نداشتند. هنوز در زبان ترکی آذربایجان ضرب المثل هائی وحود دارند مانند «تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی» («ترک که سوار اسب شد، دل تات ریخت.»

[9] افشارها در دوره سلجوقیان نیز به عنوان امیر به حکومت خوزستان منصوب شده بودند.

 [10] Roemer, Safavid Period, in: CHIr, vol. 6, p. 229-231

[11] Ahmad Ashraf: Iranian Identity, in: EIr online, viewed on 05.09.2022

[12] Roemer: Ibid.

[13] Ibid.

[14] Ibid.

یادبود 21 آذر 1324-25

سربازان شوروی در خیابان های تبریز

گفتگوی ویدئوئی با محمود فرجامی در باره ریشه و زبان ترکی در ماوراءالنهر، خراسان و ایران و بالاخره تجربه حکومت یکساله فرقه «دمکرات» آذربایجان به دنبال اشغال شمال ایران از طرف ارتش سرخ اتحاد شوروی و سقوط این حکومت یک سال پس از خروچ قوای شوروی از ایران.

برای تماشای ویدئو کلیک کنید:

برای مطالعه و دانلود رایگان کتابچه «از 21 آذر تا 21 آذر» روی لینک زیر کلیک کنید:

از 21 آذر تا 21 آذر / فراز و فرود فرقه «دمکرات» آذربایجان

مهاجرت معکوس ترک ها به ایران

در دوره آق قویونلو ها «پادشاه حسن» (آنگونه که اوزون حسن در دوره سلطنت خود نامیده می شد) قبایل ترکمن ولایات عثمانی را به بازگشت به شرق یعنی ایران فراخوانده بود. اما به نظر میرسد مهاجرت اصلی اغوزهای ترکمن به ایران پس از برآمدن شاه اسماعیل و تاجگذاری او (1501) بوده و تا جنگ چالدران (1514) ادامه یافته است.

مینورسکی کوچ های بزرگ قبایل اغوز/ترکمن به ایران را به سه مرحله تقسیم میکند: یکم: فتح ایران از طرف طغرل بیک سلجوقی (1040)، دوم: دوره قراقویونلوها و آق قویونلوها و سوم: دوره صفویان.[1] فاروق سومر، مورخ معاصر ترکیه، نیز به نوبه خود مهاجرت قبایل ترک به ایران و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان به ترکی را به سه دوره تقسیم میکند: اول: دوره سلجوقیان، دوم: دوره ایلخانان و تیموریان و دوره سوم که عبارت از زیردوره های قراقویونلو، آق قویونلو و صفوی بوده است.[2] به نظر سومر، موج اصلی و نهائی این مهاجرت ها، مرحله سوم بوده است. در این دوره سوم و نهائی، مهاجرت های مزبور با تبلیغات مذهبی-سیاسی و سازماندهی نظامی-اداری فعالین و مبلغین یا به اصطلاح «خلیفه» های صوفیان شیعه و علوی در میان قبایل ترک در سرزمین های آناتولی انجام گرفته است که تحت حکومت عثمانی قرار داشتند، اما به دلایل مختلف با آن مخالفت می ورزیدند.

روایات مربوط به نخستین جنگ های شاه اسماعیل نشان میدهند که در مدت سیزده سال نخست سلطنت او که همراه با فتح اکثر سرزمین های ایران از غرب تا شرق بوده، هزاران نفر از مردان مسلح قبایل ترکمن به لشکریان اسماعیل پیوسته اند و همزمان، هزاران نفر از خانواده های آنان همراه با چادرها و حتی احشام خود از سرزمین های عثمانی آناتولی و شام به سرزمین های ایرانی مهاجرت کرده اند. مثلا هنگامیکه شاه اسماعیل در سال 1501 الوند آق قویونلو را در ناحیه «شرور» قفقاز شکست داد، لشکریان او عبارت از 7000 نفر شامل افراد قبایل استاجلو، شاملو، روملو، تکه لو، ذوالقدر، افشار، قاجار و ورساق بود. در سال 1511 بیش از 15000 نفر از ایلات تکه لو از ناحیه های «گرمیان» و «منتشه» آناتولی به شاه اسماعیل پیوسته بودند[3] و بالاخره در سال 1516 (پس از جنگ چالدران) اعضای شاخه «بهارلو» از آق قویونلوها نیز به شاه صفوی پیوستند.

سنت بسیج سیاسی و نظامی قبایل ترکمن عثمانی به دوره پدر و پدر بزرگ اسماعیل برمیگشت. از همان دوره مسئولان حکومتی عثمانی متوجه این موضوع شدند که در ایران و بخصوص آذربایجان «توطئه ای نظامی و مذهبی» علیه عثمانی در جریان است که ممکن است باعث ریزش های حمایت مردمی و سیاسی در نظام عثمانی شود. اما در ابتدا این مسئله ظاهرا  در نظر آنها زیاد نگران کننده نبوده است. خود شیخ حیدر چند سال در آناتولی سفر کرده و مشغول تبلیغ و تربیت مریدان خود بوده است که بعد از گذراندن یک دوره و تکمیل اطلاعات به آنان لقب «خلیفه» میدادند. حتی در دوره شاه اسماعیل نیز پادشاه صفوی در یک نامه به سلطان بایزید دوم اجازه خروج شاخه ای از قبیله استاجلو را از محدوده عثمانی  درخواست کرد. سلطان عثمانی نیز در جواب خود مهاجرت اتباع خود به ایران را بلا مانع نامید، به شرط آنکه آنان بعدا به عثمانی باز گردند. بسیاری از سران قبایل بزرگ قزلباش که در سرزمین های آناتولی می زیستند، از دوره پدر و پدربزرگ شاه اسماعیل یعنی شیخ حیدر و شیخ جنید تحت تاثیر تبلیغات سیاسی و مذهبی حیدر و جنید قرار گرفته و پس از کشته شدن آنان به صفوف شاه اسماعیل پیوسته بودند. بسیاری از آنان همزمان با فتوحات شاه اسماعیل در سرزمین های ایرانی صاحب مقام های مهم سیاسی و نظامی و در درجه اول حکومت ولایات و فرماندهی لشکر صفوی شدند.

پادشاه را به دین و مذهب چه کار؟

در اینجا بد نیست کمی به حاشیه رفته یادی از نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل جوان کنیم. باید توجه نمود که این نامه در سال 910 هجری (1504 م.) یعنی دو سه سال بعد از تاجگذاری شاه اسماعیل به عنوان پادشاه ایران در تبریز و اعلام تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران و ده سال پیش از نبرد چالدران میان ایران شیعه و عثمانی سنی نوشته شده است. این، زمانی  است که رویاروئی صفویان شیعه با عثمانیان سنی هنوز به درجه جنگ دو طرف نرسیده بود. مریدان و هواخواهان صوفی و ترکمن شاه اسماعیل در نیمه شرقی دولت عثمانی بر ضد سلطان عثمانی و به نفع صفویان دست به تبلیغات سیاسی و مذهبی زده، اموال مردم را غارت نموده  و در عین حال هزاران نفر از مریدان ترکمن خود و زن و کودک آنان را به ایران کوچ میدادند. بایزید قبلا تا جائی که می توانست، سلاطین آق قویونلو و رئیسان عشایر کُرد سنی در سرزمین های مرزی را که حاضر به قبول حکومت صفویان نبودند، مورد حمایت قرار داده بود. اما بایزید با مشاهده تاجگذاری شاه اسماعیل و گسترش حاکمیت شیعه صفوی به عراق و فارس، برای آخرین بار کوشش کرد با اسماعیل از درِ مسالمت و مصالحه در آید. او در نامه ای  ضمن اظهار تبریک به اسماعیل صفوی به عنوان پادشاه ایران و کسی که «از تمامی ایرانیان حسیب و نسیب و نجیب تر و منسوب به یکی از خانواده های قدیم و ممدوح ترین ایران و صاحب اعوان و انصار هستند،»[4] از فتوحات اسماعیل اظهار مسرت نموده، ضمنا به پادشاه جوان صفوی تصیحت نمود که از آزار و اذیت مردم سنی مذهب دست بردارد و وارد امور مذهبی نشده، جِد و جهد خود را بر امور حکومتی متمرکز نماید. «مملکت پادشاه میخواهد، پادشاه مملکت و رعیت، و این هر دو به عدالت معمور و مرفه میشود. پادشاه به دین و مذهب که از امور معنویه و اُخرویه هست، چه کار دارد؟»[5]

البته میدانیم که شاه اسماعیل در عمل به اقدامات و تبلیغات ضد سنی چه در ایران و چه در سرزمین های عثمانی ادامه داد، تا اینکه در نهایت سلطان بایزید نامه بعدی و تهدید آمیز خود را نوشت که چنین شروع میشود: «بعد الالقاب، ای جوان کم تجربت، باز نصیحتی از پدر بشنو. از برای قبولانیدن مذهب تازه ات خون مسلمانان را مریز (…) دیگر آنکه از استیلای ممالک روم قطع امید کنید و بهتر آن است جد و جهد به اضمحلال ملوک الطوائف ایران و توران و هندوستان نموده، سلطنتی بسیار با قوت در آن سامان ها تاسیس کنید.»[6]

این دوره با پیری بایزید و شدت گرفتن کشمکش میان پسران او بر سر جانشینی سلطنت عثمانی مصادف بود. از میان آنان سلیم جوان و سرکش سپاهیان نومسلمان «یِنی چری» را با خود متحد نموده، بر تخت سلطنت نشست. شاه اسماعیل که رقیبان سلیم را پشتیبانی کرده بود، به فعالیت ها و تبلیغات خود و دست اندازی های مریدانش در سرزمین های عثمانی شدت بخشید. با بالا گرفتن تبلیغات سیاسی و مذهبی بین قبایل علوی ترکمن، تشدید مهاجرت آنان به ایران و زد و خورد ها با قوای عثمانی، لحن بسیار خصمانه ای نسبت به شیعیان علوی، صفویان و شاه اسماعیل در محافل دیوانی و لشکری عثمانی بگوش رسید و این لحن رفته رفته تند تر شد.

این همان دوره ای است که «پیر سلطان ابدال»، شاعر معروف صوفی علوی، از شهر سیواس در شرق آناتولی که خود مدرسه دینی را در اردبیل ختم کرده بود، مردم محیط خود را با اشعار مذهبی و تبلیغی به قیام بر ضد «کفار» عثمانی و رفتن «به سوی شاه» یعنی شاه اسماعیل و مهاجرت به ایران دعوت میکرد:[7]

خضر پاشا بیزی بردار ائتمه دن
آچیلین قاپیلار، شاها گیده لیم
سیاست گونلری گلیپ چاتمادان
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم

گؤنول چیخماق ایسته ر شاهین کؤشکونه
جان بویانماق ایستر علی مشکونه
پیریم علی اون ایکی امام عشقینه
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم
الخ.

ترجمه:
پیش از آنکه خضر پاشا ما را به دار بکشد
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
پیش از آنکه روزهای سیاست سربرسند
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم

دل میخواهد به قصر شاه در آیم
جان میخواهد به مُشک علی معطر شوم
به عشق پیر من علی و دوازده امام
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
الخ.

پیر سلطان بالاخره از طرف «خضر پاشا» فرمانده لشکر عثمانی بازداشت و اعدام شد.

باید در نظر داشت که در اینجا «رفتن پیش شاه» به هیچ وجه تنها معنائی شاعرانه، نمادین یا صوفیانه و سیاسی نداشت، بلکه منظور به راستی رفتن به ایران و پیوستن به سرزمین «مرشد کامل» و فرمانده مطلق دین و دولت یعنی شاه اسماعیل بود. این مهاجرت عظیم در دو سطح انجام گرفت و دستکم 13-14 سال طول کشید: از تاجگذاری شاه اسماعیل در سال 1501 تا یکی دو سال پس از شکست بزرگ ایران در جنگ چالدران در سال 1514. اولا سران، فرماندهان و ریش سفیدان این قبایل و به دنبال آنان دسته های مسلح و جنگجوی قبایل نامبرده به صورت دسته جمعی به لشکریان مرشدین و شیوخ صفوی (ابتدا جنید، سپس حیدر و بالاخره اسماعیل) پیوستند.  پیروی مذهبی اعضای قبیله از رئیس و ریش سفید قبیله، سنتی دیرین در میان قبایل دشت ها بود. نمونه های بسیاری در باره قبول مذهب شیعه از سوی توده قبایل به دنبال نزدیکی رئیس قبیله به عقاید شیعه و پس از مدتی، تغییر دوباره مذهب رئیس قبیله به تسنن (تصوفی بیطرف بین شیعه و سنی) و پیروی دوباره اعضای قبیله، این بار از مذهب تسنن، روایت شده است.[8] سطح دوم «رفتن به پیش شاه» یعنی ایران آن بود که غالبا تمامی توده ایلات و طوایف قزلباش به دنبال فرماندهان و رئیسان خود به سرزمین های ایرانی مهاجرت نمودند. در فصل بعد به طور مختصر به سرگذشت این امیران و همچنین مردم عادی ایلات نامبرده که غالبا با تصمیم و فرمان پادشاهان صفوی به اقصی نقاط ایران پخش شدند، اشاره خواهد شد.

با این ترتیب قزلباشان از نظر نظامی در بر سر کار آوردن شاه اسماعیل نقش کلیدی داشتند. فارق سومر مینویسد هزاران خانوار از قبایل بزرگ و کوچک ترکمن به هواداری از صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کرد و این کوچ «بیش از صد سال طول کشید.»[9] کمال پاشازاده، مورخ عثمانی در «تاریخ آل عثمان» در باره مهاجرت شاهزاده قورقود از قبیله تکه لو (مسکون درآنطالیه، آنتالیای کنونی) مینویسد: «مردانی گستاخ و بی باک از دیار تکه که سر دسته اعوان و انصار شاه اسماعیل بودند، از آشفتگی زمان استفاده کرده و با 200 الی 300 نفر از یاران خود خروج کردند. آنان که در دیار خود رعیت بودند، به شاه اسماعیل پیوسته و شوکت او را افزون کرده و خود نیز صاحب خدم و حشم شدند. افراد دیگر نیز مردگان را بر زندگان بار کرده و دیار خود را ترک کردند. مولف گوید:
ترکلر تَرک ایدیب دیارلرین
ساتدیلر یوق بهایه داوارلرین.»
یعنی: ترکان احشام خود را به بهائی نا چیز فروختند و دیار خود را ترک کردند.

مورخ مشهور عثمانی خواجه سعد الدین در باره کوچ قبایل ترک به ایران مینویسد:
باشینا تاج آلدی، چیخدی اول پلید
ایتدی بی ادراک ترکلری مرید


یعنی «آن پلید (شاه اسماعیل) تاج (منظور کلاه مخصوص قزلباشان) را بر سر نهاد و ترکان بی ادراک را مرید خود ساخت.»[10] ظاهرا در این دوره اکثر مورخین عثمانی ترکان علوى آناتولی را طرفدار دولت صفوی ایران میدانستند. مثلا علی بن عبدالله در عریضه ای به سلطان سلیم مینویسد: «روزگاری میرسد که اکثر اهالی روم اردبیلی شده و کافر خواهند شد.»[11]

دیگر در مقابله با شاه اسماعیل و طرفداران او در آناتولی تعابیری مانند «کافر»، «ملحد» و «بی ادراک» بکار برده میشد. این تشدید جنگ سرد و مقدمه جنگی داغ بین عثمانى سنى و ایران شیعه بود .آن دسته از قبایل ترکمن آناتولی که سنی نشده بودند و تمایلی به صفویه و ایران «صوفی» داشتند، در نظر حاکمان عثمانی تبدیل به «دشمن داخلی» و نوعی «ستون پنجم» کشور همسایه، مخاصم و «ملحد» یعنی ایران شده بودند که  میبایست برطرف میشدند.

بعد از اینکه هزاران خانوار یعنی احتمالا ده ها هزار نفر از ترکان پیرو صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کردند، لشکر عثمانی به قلع و قمع باقیماندگان قبایل ترک علوی پرداخت که با «مرشد کامل» صفوی یعنی شاه اسماعیل همبستگی نشان داده و یا حتی مورد سوء ظن ماموران عثمانی قرار گرفته بودند. بعضی از قبایل ترکمن مانند تکه لو، ذوالقدر و استاجلو در عمل از صحن آناتولی ناپدید شدند. دیگر گروه های ایلات ترک زبان شیعه و علوی به سرزمین های «اوچ» یا حاشیه عثمانی در غرب مانند بالکان کوچانده شدند، تا هم از «تیررس» تبلیغات علویان صفوی دور شوند و هم در این سرزمین ها به تبلیغ اسلام (هرچند اسلامی مورد شک عثمانیان) بپردازند.

«یک کس را زنده نمیگذارم»

متقابلا شاه اسماعیل پس از تاجگذاری در تبریز، با کمک همان قزلباشان که از آناتولی آمده بودند مذهب تشیع را این بار با «قوه قهریه» در آذربایجان و اغلب نقاط دیگر ایران حاکم کرد. در خود تبریز که تا دوره صفویه اکثریت مردمش سنى مذهب بود، به قول یك سیاح ونیزى بیست هزار نفر کشته شد. بنا به «تاریخ شاه اسماعیل» (به نقل از ادوارد براون) روحانیون که از تحمیل مذهب شیعه بر مردم نگران شده بودند، از شاه اسماعیل میپرسند: «قربانت شویم، دویست، سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن سنی اند… میترسیم که مردم بگویند پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ بالله اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب توان کرد؟ پادشاه فرمود که مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم با حضرات ائمه معصومین همراه من اند و من از هیچ کس باک ندارم. به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.»[12]

در مدت نسبتا کوتاهی از تبریز تا فارس، اصفهان، ری، خراسان، کرمان و هرمز، حتی مساحتی به مراتب بزرگ تر از ایران کنونی (همچنین شامل بخش هائی از شمال رود ارس، شرق آناتولی، بغداد، مرو، هرات و قندهار) تحت حاکمیت صفوی قرار گرفت. بسیاری از این سرزمین ها تا آن دوره اغلب در نظام ملوک الطوایفی به سر می برد. در هر منطقه حاکم، سلطان، امیر و به تعبیر امروزی «جنگ سالار» دیگری حکم می راند. آنها پیوسته با یکدیگر در کشمکش و رقابت بودند و به سختی از پادشاه و سلطانی واحد پیروی می نمودند. حکومت صفوی این نظام را از بیخ و بن دگرگون نکرد، لیکن به دنبال رقابت های منطقه ای و سیاسی آمیخته با آشوب، فقر و ناامنی بعد از سلجوقیان، نخستین گام های یک نظام نسبتا منسجم و واحد را پی ریزی نمود که در دوره شاه عباس تا حدی مستحکم تر شد.

اما بهائی که برای تحکیم قدرت سرتاسری شاه اسماعیل و آغاز انسجام سیاسی و اجتماعی ایران پرداخته شد، بخصوص از جهت تحمیل مذهب شیعه دوازده امامی، بی شباهت به دیگر فاجعه های خونین تاریخ چند قرن پیش تر این سرزمین نبود. تقریبا در هر ولایتی که از طرف شاه اسماعیل و امیران قزلباش فتح می شد، معلوم میشد که تهدید شاه اسماعیل مبنی بر گردن زدن «رعیت معترض» توخالی و پوشالی نبود. تقریبا همه حاکمان و امیران ایالات و ولایات که از دوره آق قویونلو، قراقویونلو و باقیمانده های تیموریان در شرق ایران مانده بودند، به قتل رسیدند. بی شک در اینجا معیار اصلی قضاوت، قبول حقانیت شیعه دوازده امامی بود.  اما در این رهگذر قزلباش ها هم برای کسب قدرت و ثروت هرچه بیشتر شخصی و در راه غصب و کسب قدرت، امیران و حاکمان پیشین، افراد و خانواده های با نفوذ محلی و حتی قبایل رقیب قزلباش را نیز قتل و غارت میکردند.[13] بنا به منابع گوناگون، اینگونه تعرضات نه تنها در شرق ایران (از جمله قندهار و بلخ)، بلکه در مناطق مرکزی مانند اصفهان، ابرقو، کازرون، کاشان، سمنان و کرمان نیز رخ داده است. برای نمونه رئیس محمد کرّه را در اصفهان عریان و عسل مال کرده و در قفسی آهنین حبس نمودند تا با هجوم زنبور ها زجر کُش شود و بعد مانند بسیاری از امیران دیگر جسدش را به آتش سپردند. گفته میشود در سال 1503 م. شاه اسماعیل و پیروانش در کازرون فارس چهار هزار نفر را قتل عام نمودند و آرامگاه شیوخ صوفی این منطقه را باز کرده، آنان را مورد اهانت قرار دادند. به همین ترتیب، بعد از فتح هرات در سال 1510 تمامی آثار باقیمانده از طریقت نقشبندیه را نابود نموده و قبر شاعر معروف و صوفی ایران، عبدالرحمان جامی را شکافته و ناپاک نمودند.[14] بیست سال پس از تسخیر اصفهان به دست شاه اسماعیل، سیاح پرتغالی آنتونیو تنریرو  از این شهر دیدن کرده و نوشت که در اینجا «تپه های بزرگی عبارت از جمجمه ها و خاکستر افرادی را مشاهده نموده است که گفته میشود تعدادشان پنج هزار نفر بوده و همگی زنده-زنده سوزانده شده اند.»[15]

نمونه های خوردن گوشت دشمنان شاه صفوی هم روایت شده است. مثلا شاه اسماعیل پس از غلبه بر شیبک خان ازبک در مرو خراسان (1514) سر او را از تنش جداکرده و به پیروان قزلباش خود گفته است  «هر کس که سرِ مرا دوست دارد، از گوشت دشمن من طعمه سازد». سربازان با شنیدن این سخن، به پیکر شیبک حمله برده و برای خوردن گوشت خام بدن او به درگیری بین یکدیگر پرداخته اند.[16] «همانند دیگر قبایل گله دار ایران، قزلباش ها در راه دسترسی به چراگاه های مناسب، پیوسته با یکدیگر در حال جنگ و زد و خورد بودند. همچنین، رؤسای این قبایل با هدف افزایش قدرت و اعتبار خود، در جنگ و گریز بین خود و حمله به شهرها و کاروان ها با یکدیگر رقابت میکردند.»[17] به گفته ویلم فلور[18] این گونه جنگ ها و منازعات نه تنها بین قبایل مختلف قزلباش، بلکه میان اعضای یک قبیله هم مشاهده میشد.

با وجود خونریزی هائی چنین بیشمار، این، 900 سال بعد از متلاشی شدن دولت ساسانیان به دست اعراب، آغاز انسجام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی-مذهبی ایران به شمار میرفت. چرا و چگونه؟

تاریخ ضد و نقیض های بسیاری دارد.

در ادامه: حکومت، امتزاج و همگرائی


[1] Minorsky, Tadhkirat al-Mulūk, 30.

[2] Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, Türk Tarih Kurumu, Ankara 1976

برای مطالعه اصل ترکی اینجا را کلیک کنید، به فارسی: «نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان». این رساله متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی ترجمه کامل نشده است. در تارنمای «چشم انداز» خلاصه نسبتا وسیعی از این مقاله داده شده است، در این لینک.

[3] Savory: “The principal offices of the Ṣafawid state,” 92.

[4] فلسفی، ن.: چند مقاله تاریخی و ادبی، ص. 5-8، تهران 1342، به نقل از نسخه خطی «انقلاب الاسلام بین الخاص و العام.»

[5] همانجا.

[6] همانجا، ص. 12

[7] در ادبیات تصوفی و شیعه-علوی این دوره واژه «شاه» هم به معنی ایرانی پادشاه و هم همچون عنوانی مخصوص علی بن ابیطالب و گاه امام سوم شیعیان، حسین بن علی، به کار میرفت.

[8] یک نمونه مشخص و نسبتا معروف، تغییر جبهه و مذهب دادن «اولامه خان» از سران طایفه ای از قبیله تکه لو در شرق آناتولی است. او به دنبال آن که دولت عثمانی زمین هائی را که قبلا به او سپرده بود، به دلایلی نامعلوم از دست او گرفت، در سال 1511 به شورش ضد عثمانی شاهقلی خان تکه لو پیوست، اما به دلیل شکست این شورش، از عثمانی شکست خورده و همراه با طایفه اش به ایران پناه برد، مورد التفات شاه اسماعیل قرار گرفت و حاکم آذربایجان گردید. اما در دوره شاه طهماسب، اولامه خان این بار در آذربایجان قیام کرد و به عثمانی پناه برد. سلطان سلیمان اولامه خان را «والی» یا حاکم بتلیس (بیتلیس) تعیین نمود و مدتی بعد اولامه خان در راس قشون عثمانی و با پرچمداری تسنن حنفی به آذربایجان حمله نمود و مدتی تبریز را اشغال نمود. ن. جوادی، ع.: قبیله گرائی در تاریخ ایران، در: آذربایجان و ایران، ص. 89-92.

[9] فاروق سومر:  نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، ص. 27-38

[10] کمال پاشازاده، به نقل فاروق سومر، همانجا.

[11] همانجا

[12] Edward Brown: A Literary History of Iran, Vol. 4, Cambridge 2009, p. 53

[13] Potts: Nomadism in Iran, p. 228

[14] Ibid., p. 227

[15] Ibid.

[16] Bashir, F.: “Shah Isma’il and the Qizilbash: Cannibalism in the religious history of Early Safavid Iran,” History of Religions, 45/3 (2006): p. 236ff.

[17]Oberling, P.: review of J. J. Reid, Tribalism and society in Islamic Iran, 1500–1629, JAOS 106 (1986): 379.

[18] Floor, W.: “A note on the Grand Vizierate,” 441.


متن نامه سلطان بایزید دوم عثمانی به شاه اسماعیل اول صقوی

د


خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران

دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام
دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام

نفوذ زبان ها و لهجه های ترکی (درست ترش: ترکیک) به قفقاز و آذربایجان از چه زمانی شروع شد؟ بعضی منابع ترکی و فارسی نوشته اند که مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان و نفوذ زبان ها و لهجه های مختلف ترکی در قرن هفتم پ.م. یعنی تقریبا 2700 سال پیش با نفوذ سکا ها و دیرتر هون ها و سپس خزرها به قفقاز شروع شد. به نظر آنها این آغاز تغییر زبان مردم شرق قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی به ترکی است. مثلا دکتر جواد هیئت در «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» نوشته بود: «اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان در قرن هفتم قبل از میلاد، بقولی با مهاجرت سکاها (اسکیت ها) شروع میشود. مهاجرتهای بعدی در قرنهای چهارم و پنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است.»[1]  از سوی دیگر توفیق حاجی یف، استاد سابق دانشگاه باکو، در یک کتاب درسی برای مدارس عالی جمهوری آذربایجان از جمله می گوید: «یکی از دلایل اینکه از هزاران سال قبل از میلاد اقوام ترک در سرزمین های آذربایجان حضور داشتند، روشن شدن منشاء قومی (ترکی، م.) اسکیت ها یا سکا هاست…»[2] و بعد از شرح اینکه سکاها چه هزاران سال قبل و چه بعد از میلاد در سرزمین های میان دو رود «کور» و ارس و همچنین دولت ماد حضور داشتند، مدعی میشود که سکا ها هویتی ترکی داشتند و همچنین هون ها نیز مانند خزرها و «سابیرها» و بلغارهای ترک آسیای میانه، دارای قومیت ترکی بودند.[3]

«هزاران سال قبل از میلاد…»؟

این نظریه ها که در منابع دانشگاهی و غربی از آن اثری نیست، هم از نظر تاریخ تحولات سیاسی و هم تاریخ زبان ها از احتمال دور و فاقد جدیت علمی هستند. همه شواهد و نشانه ها این تشخیص مورخین غربی و اکثر مورخین ترکیه را تائید میکنند که زبان ها و لهجه های ترکی چه در شمال و  چه در جنوب رود ارس اصولا بعد از سلجوقیان و شروع مهاجرت اقوام ترکی زبان در قرن یازدهم به ایران و آناتولی نفوذ کرده و به تدریج در عرض چند قرن به زبان اکثریت مردم آذربایجان و سپس آناتولی تبدیل شده است.

قبل از سلجوقیان و حتی قبل از اسلام، بخصوص در دوره ساسانیان که در منطقه قفقاز در حال رقابت و کشاکش سیاسی-نظامی با امپراتوری روم (بیزانس) بودند، دسته های جنگجویان خزر و ترک  اغلب با حمایت بیزانس از دشت های جنوب روسیه به سرزمین های قفقاز جنوبی و بخصوص مناطق شمالی این سرزمین ها حمله می نمودند، اما این نفوذ که تا قرن هفتم گذرا و کوتاه مدت بود، به تدریج شدت یافته و بخصوص بعد از حملات و حکومت سلجوقیان و مهاجرت قبایل ترک از جنوب ارس یعنی آذربایجان منتج به تحولات زبانی و آمیزش های قومی در قفقاز و آذربایجان شده است.

تشخیص و قبول این واقعیت هیچگونه عیب و نقصی برای اقوام و ملل ترک زبان قدیمی و معاصر نیست. پافشاری بر ادعاهای بی اساسی مانند «قدمت هزاران ساله» اقوام، زبان ها و لهجه های ترکی در آذربایجان یا ترکیه نه تنها اعتبار آنها را در نزد مردمان پیش قدم تر از آنها بالا نمی برد، بلکه مایه شرمندگی آنان نیز میشود. چند هزار ساله بودن یک قوم یا زبان دلیل برتری آن بر دیگر اقوام و زبان ها نیست. اکثر ملل و زبان های معاصر و پیش رفته کنونی، تاریخی به سختی طولانی تر از هزار سال دارند. متقابلا، اکثر ملل و زبان های باستانی، امروزه یا از بین رفته اند و یا به دلایل گوناگون به تمدن ها  و زبان هائی عقب مانده تر از ملل پیشرفته جهان کنونی تبدیل گشته اند. کسب اعتبار بین المللی یا حتی گروهی-ملی نه با انگاشتن بی دلیل باستانی بودن قوم و زبان خود در گذشته، بلکه سعی و تلاش در کسب رفاه و آزادی در زمان معاصر و پیشرفت بیشتر در آینده ممکن خواهد بود.

در این نوشته کوشش خواهیم کرد ادعاهای تاریخی فوق در باره نفوذ اقوام سکا، هون، خزر و ترک به قفقاز را با مراجعه به آثار علمی و دانشگاهی معاصر بررسی کنیم.

سکاها و هون ها

امروزه در باره هویت قومی سکا ها و اینکه اکثر آنان ایرانی زبانان شرقی (از جمله خیون های متون پهلوی) بودند، اختلاف نظری جدی و علمی وجود ندارد.[4]

البته از قرن بیستم به بعد اکثر مورخین دوران باستان و مردم شناسان به این نظریه تمایل یافتند که اکثر قبایل دوران باستان و قرون وسطا از جمله سکا ها، هون ها، خزرها و ترک ها نه مجموعه ای از نظر قومی و زبانی واحد و متجانس، بلکه اتحادیه هائی متشکل از قبایل و طایفه های مختلف با قومیت و زبان های گوناگون و متغیر بوده اند و مورخین نام قوم حاکم و زبان آن را به همه آن اتحادیه های قبیله ای تعمیم داده اند. با این ترتیب باید چنین احتمال داد که اقوام نامبرده نیز صرفا عبارت از یک قوم و گویشور یک زبان یا لهجه نبودند، بلکه این اتحادیه های قبیله ای با نام قوم یا طایفه حاکم و زبان آنها شناخته شده اند.

در این صورت آیا اصولا امکان دارد که دستکم بخشی از سکا ها ترک زبان یا منسوب به قبایل ترک بوده باشند؟ بدون تردید، نه. نخستین منابعی که در تاریخ از سکا ها بحث کرده اند، یعنی منشاء نخست اطلاعات ما در مورد سکاها سنگ نوشته های میخی آکادی و منابع رومی-یونانی قرون ششم و هفتم پیش از میلاد هستند. این در حالی است که به احتمال قریب به یقین میدانیم و نگارنده این سطور نیز در نوشته های دیگری نشان داده است که به گفته دانشمندان این حوزه، ذکر مشخص و بی تردید نام «ترک» و زبان ترکی در تاریخ قرن ششم میلادی در منابع چینی و غالبا بعد از تاسیس نخستین دولت ترک ها («گوک تورک»)  در سال 552 میلادی (یعنی اقلا هزار سال بعد از ادعا های مطروحه در منابع بالا) بوده است.[5] یعنی در دوره پیدایش سکاها در صحنه تاریخ، اساسا هنوز هزار سال به پیدایش ترک ها مانده بود.

و اما در باره هون ها: دانشمندان و شخصیت های علمی صاحب رای در مورد هون ها از قبیل اوتو مِنخِن هِلفِن میگویند هون ها ترکیبی از اقوام و طوائف مختلف با هویت های گوناگون بودند و از سوی دیگر چیز چندانی بجز چند نام از آنها باقی نمانده که این اشارات هم امکان گمانه زنی را نمیدهند. تنها اطلاعاتی که از مورخین یونانی و رومی مانند پروکوپیوس و پریسکوس (قرن ششم م.) مانده، این است که هون ها (در مقابل گروه زبان های گوتیک یا واندالی مجموعا به زبان یا زبان هائی سخن میگفته اند که این مورخین آن را «هونیک» نامیده اند که ظاهرا از گروه گوتیک فرق داشته، اما کسی آن را نمی فهمیده است. مِنخن-هلفن می نویسد که برخی پژوهشگران سعی کرده اند تنها بر پایه تحلیل این یا آن نام هونیک ماهیت و مشخصات این زبان را حدس بزنند. اما بنظر او  این نیز نتیجه مشخصی نداده، زیرا آن نمونه های مختلف نام های هونیک میتوانند منسوب به زبان ها یا لهجه های گوناگونی از آن دوره باشند و باعث گمانه زنی های متضادی شوند.[6] نتیجه اینکه ادعای ترک بودن هون ها و شبه ترکی بودن زبان آنها دور از هر گونه جدیت علمی و تاریخی است و تنها دلیل آن می تواند تخیلات سیاسی و قومی باشد.

در باره خزرها

خزرها مجموعه ای از اقوام مختلف با زبان های گوناگون بودند که در میان سال های 650 تا 970 م. در سرزمین وسیعی از شمال شرقی دریای خزر تا شمال قفقاز، اوکراین و کریمه دولتی قبیله ای ایجاد کردند. آنها باقیمانده قبایل و حکومت های قبیله ای هون بودند که پس از تاسیس دولت گوک تورک در سال 552 م. جزو این دولت درآمدند، اما پس از زوال دولت ترک از اواسط قرن هفتم به بعد استقلال یافتند. از خزرها هیچ اثر کتبی که نشان دهنده زبان تا حدی مشترک آنها باشد، وجود ندارد. گمانه زنی عمومی بر آنست که خزرها از نظر قومی احتمالا آمیزه ای از طوایف بومی آسیای میانه، جنوب روسیه و قفقاز مانند آوارها و همچنین ترکیک زبانان پیش از اسلام و آلان های باقیمانده از سکاهای ایرانی تبار و دیگر طوایف بوده باشند.

خزرها چه در دوره ساسانیان و چه بعد از ظهور اسلام از ناحیه قفقاز دست­ اندازی های زیادی به سرزمین های ایرانی می کردند. بنا به تاریخ نگاری سنتی، قشر حاکم خزر ها در قرن نهم به یهودیت گروید ، اما این نظریه جدیدا از طرف دانشمندان اسرائیلی به چالش کشیده شده است. در قرن هفتم و هشتم به دنبال حملات لشکریان عرب از دربند به مواضع خزرها، گروه هایی از خزرها به اسارت اعراب درآمدند، برخی به اسلام گرویدند و دسته هائی از آنان به دستگاه خلافت عباسیان در عراق پیوستند. لشکریان عرب چندین بار با خزرها درگیر شدند و در نهایت با آنان صلح نمودند. خاقانات خزرها در قرن دهم مضمحل شد و مردم این دولت با اقوام دولت های بعدی درآمیختند. خزرها با وجود نقشی که به عنوان پُل واسط تجاری بین شرق و غرب داشتند، از نظر سیاسی و فرهنگی بر تحولات ایران و آناتولی و حتی قفقاز جنوبی تاثیر مهمی نگذاشتند.

برخی منابع نوشته اند که گروه هایی از خزرها احتمالا با ترک های بعدی هم تبار یا هم زبان بودند. دلیل و نشانه روشنی برای اثبات این ادعا در دست نیست، زیرا از خزرها بجز چند نام و واژه در منابع ثانوی از جمله یونانی چیزی باقی نمانده است. اما احتمال دارد که گروه هایی از ترکیک زبانان آن دوره که مشخصات آن بر ما روشن نیست، جزو اتحادیه قبیله ای خزرها بوده اند. این یک گمانه زنی یا استنتاج است و نمی توان برپایه این گمانه زنی، لهجه های ترکی اغوزی پسا سلجوقی را که به تدریج بعد از قرن یازدهم در ایران و ترکیه کنونی رایج شده است، به لهجه های ترکی (احتمالا قبچاقی) که شاید در آن دوره مورد کاربرد گروه هایی از خزرها بوده، مرتبط شمرد.

از سوی دیگر از نظر سیاسی خزر ها غالبا در ماوراء قفقاز و بخصوص شمال دریای خزر و جنوب روسیه کنونی مستقر بودند. با اینهمه، آنها هر از گاهی به قفقاز جنوبی یعنی دربند، شیروان و آران (آلبانیای قفقاز یا جمهوری آذربایجان کنونی)، همچنین ارمنستان و گرجستان هم شبیخون زده و آنها را اشغال نموده و یا خراج پرداز خود کرده اند.

مناطق مرزی ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) به استثنای مواردی گذرا و کوتاه مدت، در تیررس دسته های مسلح خزرها نبوده است. اما در باره سرزمین های کنونی قفقاز جنوبی یعنی ارمنستان، گرجستان و جمهوری کنونی آذربایجان چه میتوان گفت؟

پیتر گلدن در رساله پژوهشی ویژه ای با عنوان «مردمان ترک زبان و قفقاز جنوبی» می نویسد: «تا میانه های سده هفتم (میلادی، م.) نمیتوان اثر چندان روشنی از مداخله سیاسی خزرها را در امور سیاسی قفقاز جنوبی مشاهده کرد.»[7] اقوام و قبایل مختلف قفقاز صحنه رقابت و کشاکش دو امپراتوری بزرگ ایران ساسانی و بیزانس یا روم شرقی بود، در حالیکه شاهزاده نشین های کوچک قفقاز سعی میکردند از این کشاکش به سود خود بهره برند. خزرها با حمایت بیزانس هر از گاهی به سرزمین های قفقاز دست اندازی کرده و سپس عقب نشینی مینمودند. در اواخر این دست اندازی ها، قبایل ترک نیروی اصلی لشکریان خزر را تشکیل میدادند که از طرف امپراتور بیزانس، هراکلیوس (610-641)، علیه دولت ساسانی ایران به کار گرفته میشد. مثلا منابع تاریخی ارمنی و گرجی اطلاعات مهمی در باره حمله خزرها تحت رهبری «یابغو قاغان»  و فتح تفلیس در سال 628 میلادی میدهند.

شرکت جنگجویان خزر و ترک نقش مهمی در این پیروزی بیزانس داشت. اما در پایان جنگ، قفقاز باز خود را در صحنه کشاکش دو همسایه بزرگ یافت. ارمنستان به «حیات خلوت» بیزانس تبدیل شده بود و شاهزاده  نشین های کوچک ایبریا/کارتلی (گرجستان بعدی) ضعیف تر و «استقلال» آنان شکننده تر از قبل شده بود. آران (آلبانی قبلی قفقاز) و شیروان (مجموعا جمهوری آذربایجان کنونی) وضع پیچیده تری داشت. جنوب این سرزمین ها (شیروان، لنکران، نخجوان، قره باغ بعدی) کاملا تحت نظارت ساسانیان بود، در حالیکه سرزمین های شمالی آن (قوبا، شماخی و حتی گنجه) در معرض دست اندازی های خزر- ترک قرار داشت.[8] مهرانیان  (یا آرانشاهان) که سلسله ای ایرانی تبار منسوب به ساسانیان یا اشکانیان بودند، در شمال این سرزمین ها (و همچنین ارمنستان و گرجستان کنونی)حکمرانی میکردند، اما آنان نیز در اثر حملات قبایل خزر و ترک از شمال وضعیتی متزلزل داشتند. در نهایت این قبیل کشاکش ها و نزاع های فرسایشی، خود امپراتوری های ایران و بیزانس را نیز تضعیف نموده و در اواسط سده هفتم میلادی منتج به فتح این مناطق از سوی اعراب گشت.

گلدن مینویسد: «در ابتدا روابط قفقاز جنوبی با مردمان دشت های شمال گذرا و کوتاه مدت بود. اما به تدریج قبایل فوق شروع به مداخلات مهم در زندگی سیاسی ارمنستان، گرجستان و شیروان-آران-آذربایجان نمودند. با سر رسیدن ترک های اغوز و به دنبال آنان مغول ها و ترکان مهاجم مداخلات نامبرده منظم تر و منسجم تر شد و زیربافت این جوامع و حیات مردم را دگرگون نمود. (…) این تحولات بنیادین شامل دگرگشت ویژگی های خاص قومی-زبانی منطقه قفقاز جنوبی و همچنین ترک زبان شدن آذربایجان بود.»[9]

با این ترتیب میتوان دسته هائی از ترک زبانان آسیای میانه را که جزو جنگجویان خزرها بودند و همچنین احتمالا برخی از جنگجویان خود خزرها را که احتمالا نسبتی با ترک زبانان داشتند، نخستین گروه های ترک زبان در شمال قفقاز به شمار آورد که پس از قرن هفتم میلادی به جمهوری کنونی آذربایجان آمده، ساکن شده و طی چند قرن زمینه نفوذ زبان ترکی را در این سرزمین ها مهیا نموده اند. این نفوذ بسیار ضعیف تر از آن بوده که زبان مردم را در شمال ارس عوض کند، در حالیکه در جنوب ارس یعنی آذربایجان و ترکیه کنونی زبان و فرهنگ خزر ها اصولا تاثیری نداشته است.

بنظر میرسد آذربایجان ایران مجموعا از اشغال و هجوم خزر ها و طبعا هون ها در امان بوده و اگر هم زبان برخی از خزر ها را مرتبط با ترکی باستان بدانیم (که خود این فرض مورد تردید است)، فرصت و امکان چندانی برای تغییر زبان آذری های شمال ارس نبوده است. این تحول با سلجوقیان و اتابکان (قرون یازدهم تا سیزدهم م.) انجام گرفته است و نه «هزاران سال قبل از میلاد».

تازه معلوم نیست که پافشاری بر منسوبیت با قبایل و طایفه های چادرنشین قرون وسطا و زبان های آنها در آسیای میانه و قفقاز (چه ایرانیک و چه ترکیک) چگونه میتواند مایه شان و شرف برای شهروندان دولت-ملت های قرن بیستم و بیست و یکم باشد؟

(به روز شده فصلی از کتاب «ایران و آذربایجان»، نشر «اچ اند اس»، لندن 2016)

[1] هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، تهران، 1380، ص 169

[2] Haciyev: Azerbaycan Dilinin Tarixi, 1, Baku, 2012, p. 50

[3] Ibid., 50ff.

[4] اطلاعات پایه در باره سکا ها (و اسکیت ها) در همه منابع معاصر مرجع از جمله بریتانیکا یافت میشود.

[5] به عنوان نمونه ن. دو متن اصلی زیر:

Golden, Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, 1992, p. 116; Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk…, in: Central Asiatic Journal, vol. 59, No. 1-2, p. 103

[6] Maenchen-Helfen: The World of the Huns, UC Press, 1973, pp. 376-379

[7] Golden: Turkic Peoples and Caucasia, 6-7

[8] Ibid.

[9] Ibid., p. 1

در ضمن بخوانید:

عباس جوادی: دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان

آلان ها و هون ها

مسر لشکرکشی ها (سرخ) و اسکان (زرد) آلان ها، قرن اول تا ششم میلادی
مسیر لشکرکشی ها (سرخ) و اسکان (زرد) آلان ها، قرن اول تا ششم میلادی

دو هزار سال پیش آلان ها قوم، یا درست ترش مجموعه اقوام و طوایفی بودند اصالتا از آسیای میانه که غالبا ریشه ایرانی شرقی داشتند. آنها به فلات ایران کنونی نیامدند، یکجا نشین نشدند و تحت فشار کوچ ها و حملات اقوام شرقی تر مانند اتحادیه قبیله ای «هسیونگ-نو» در شمال چین و قبایل بعدی «هون»، از شرق به غرب، از آسیای میانه و مغولستان کنونی در امتداد کمربند استپ های اورآسیا بسوی غرب حرکت کردند: قفقاز شمالی، شمال دریای سیاه، رمانی و مجارستان، ایتالیا، فرانسه، اسپانیا و تونس کنونی…. آنها احتمالا از همان شاخه بزرگتر سکا ها (به یونانی: اسکیت ها) و گروهی از سارماتیان (سرمتیان، سرم ها) – یعنی قبیله های ایرانی زبان بودند که پیوسته از شرق به غرب کوچ کردند، با قبایل دیگر از جمله گوت ها و واندال ها در آمیختند و بالاخره در حوض اقوام منطقه وسیع اوراسیا مستحیل شدند. آنها تا قرون ۱۲ و ۱۳ هنوز در شمال قفقاز و ناحیه ولگا حضور داشتند. در طول چندین قرن مهاجرت، دست اندازی و آمیزش، سکاها و آلان ها با مردم مختلف سرزمین های گسترده اوراسیا و در نهایت اروپای شرقی و غربی استحاله یافتند. از نظر زبان، امروزه آثار حضور آلان ها مثلا در زبان هند و ایرانی اوسِتین قفقاز و یا نام های انگلیسی و فرانسوی مانند «آلن» دیده می شود.

شاید هم آلان ها همانها بودند که در شاهنامه و اساطیر ایرانی «تورانیان» نامیده شده اند…

چه زمانی؟ تقریبا از قرن نخست میلادی – برای مدتی بیش از هزار سال.

اصولا چند قرن پیش از میلاد تا تقریبا 500 سال بعد از آن دوره ای پر تلاطم بود.

کمربند استپ های اورآسیا - مسیر اصلی کوچ های قومی سده های میانه از شرق به غرب
کمربند استپ های اورآسیا – مسیر اصلی کوچ های قومی سده های میانه از شرق به غرب

کوچ، جابجایی و آمیزش

اسکندر مقدونی در سال های 331-330 پ.م. ایران هخامنشی را شکست داد و به دنبال پیش روی در این بزرگ ترین امپراتوری جهان، حکمرانی خود را تا شرقی ترین سرزمین های آن یعنی خوارزم، سُغد (سمرقند و بخارا) و همچنین بلخ (باکتریا) گسترش داد. او در اینجا نیز شهری در نزدیکی خجند کنونی (تاجیکستان) به نام «اسکندریه دور» را بنا نهاد و دختر یکی از سران بلخ به نام رکسانا را به همسری پسر خود اسکندر چهارم گرفت که قرار بود جانشین پدر شود. اما پس از مرگ نابهنگام اسکندر، فرماندهان یونانی و مقدونی او که میان خود رقابتی خونین بر سر جانشینی اسکندر را آغاز کرده بودند، در سال 309 پ.م. اسکندر چهارم و رکسانا را به قتل رسانده و امپراتوری نو یافته را بین یکدیگر تقسیم نمودند. به زودی هر فرمانده و حاکم قدرتمند، بیرق استقلال منطقه تحت حکومت خود را  برافراشت. فرماندهان یونانی-مقدونی بلخ و آسیای مرکزی نیز قیام کرده و استقلال محلی «حکومت یونانی-مقدونی بلخ» را که شامل سرزمین های شمال افغانستان و آسیای مرکزی و همچنین بخش هایی از ایران و هندوستان بود، اعلام نمودند.

از نظر نزدیکی به ایران کنونی آلان ها در شمال قفقاز ۲۰۰ سال با اشکانیان و سپس بیش از ۳۰۰ سال با ساسانیان همسایه بودند و به سرزمین هایشان تاخت و تاز میکردند. فردوسی در شاهنامه جنگ خسرو انوشیروان را با «الانان» شرح داده است. وقتی اسلام به ایران و آناتولی آمد، آلان ها در شمال قفقاز خیلی دور تر از دسترس این دین جدید بودند. و حتی یک دولت محلی در شمال گرجستان نیز تاسیس کرده بودند. اما لشکریان مسلمان و چند قرن بعد مغول هنگام حمله به قفقاز در کنار خزرها، آلان ها را نیز سرکوب کردند.

اطلاعات کم و ناقصی که در مورد آلان ها داریم، غالبا عبارت از نام های آنان در منابع یونانی، لاتینی و تا حدی چینی است. آلان ها خود اثری نوشته و بجا نگذاشته اند. بر پایه این داده های کم، باید گفت آلان ها طوایفی کوچ نشین و به گفته همان منابع «بدوی» بودند که اساسا به گله داری و تهاجم و غارت دیگران، یعنی یکجا نشینان مشغول بودند – تا اینکه در هر جا که رسیدند تعدادی از آنها سکنی گزیدند و دیگران راه خود را بسوی غرب ادامه دادند. آلان ها در غارت و ویران کردن امپراتوری روم و خود شهر روم به قبایل ژرمن پیوستند و در خود ایتالیا، فرانسه و اسپانیای کنونی رحل اقامت افکندند.

قبایل ژرمن از آنگل ها گرفته تا ساکسون ها و آلِمان ها، ضمنا واندال ها، لانگوباردها، گوت ها و دیگران بدنبال خلائی که در نتیجه زوال و سقوط روم غربی ایجاد شده بود، به جزایر بریتانیا، فرانسه، آلمان و ایتالیا سرازیر شده و همراه با هون ها و دیگر اقوام «بدوی» و قبایل بومی هر منطقه، از قرن هشتم – نهم به بعد و خصوصا در هزاره دوم میلادی ملل جدید اروپائی را که امروزه شاهدش هستیم، ایجاد کردند.

مسیر کوچ های قبایل گوناگون هون در سده های میانه
مسیر کوچ های قبایل گوناگون هون در سده های میانه

حالا آلان ها کجا هستند؟ امروزه دیگر ازآنها اثری نمانده است، هرچند اگر از نظر ژنتیک و «دی ان ای» تحلیل کنید، احتمالا آلان ها هم امروزه «سهمی» در حوض ژنتیک مردم اوراسیا و دشت های آن و همچنین اروپا و شمال آفریقا دارند.

هون ها هم که به گفته بعضی منابع ،گروهی از آنان قرابت تباری با اجداد ترک های بعدی آسیای میانه داشتند، همزمان با سکاها و آلان ها از همان «کمربند کوچ اورآسیائی» از شرق به غرب مهاجرت کردند، در راه هر چه آمد، اشغال و غارت نمودند، در بعضی سرزمین ها سکنی گزیدند و بالاخره در کشورهای مختلف سر راه ساکن شدند.

بنظر شخصیت های علمی متخصص در مورد هون ها (مثلا منخن هلفن) ، هون ها نیز مانند اکثر قبایل دیگر اتحادیه ای مرکب از اقوام، زبان ها و فرهنگ های گوناگون بودند و بعضی واژه های باقیمانده از هون ها که در منابع ثانوی دیده شده، احتمالا اشاره به اقوام آلتائی، از جمله ترکی و مغولی و همچنین هند و اروپائی میکنند.

ترک های بعدی در میانه های قرن ششم میلادی (552 م.)، تقریبا صد سال پیش از گسترش اسلام به این سرزمین ها، نخستین دولت خود یعنی حکومت «گوک تورک» را در آسیای میانه به وجود آوردند. حکومت گوک تورک از درون همین اتحادیه قبیله ای هون ها بیرون آمده است.

جای آلان ها را در شمال دریای خزر و قفقاز ابتدا یک اتحادیه دیگر قبیله ای بنام خزر ها گرفت. خزرها هم بعد از چند قرن کشاکش با ایران ساسانی، بیزانس و دیگر اقوام منطقه، از بین رفتند و در مردم محل، یعنی شمال قفقاز، منطقه ولگا و شمال خزر مستحیل شدند.

هون ها چه شدند؟

خزر ها چه شدند؟ اقوام ژرمن که روم را ویران کردند چه شدند؟ سغدیان و خوارزمیان باستان، بلغار های اوراسیا و آوارهای قفقاز چه شدند؟ ده ها قوم و قبیله و صد ها طایفه را میتوان شمرد. امروزه حتی نام و زبان بسیاری از آنها را نمیتوان یافت.آنها چه شدند؟

به عنوان  قومی متمایز از بین رفتند، نامشان دیگر فقط در کتاب های تاریخ ذکر شد. حتی نام بعضی ها فراموش شد. ولی آنها از بین نرفتند، بلکه با اقوام دیگر در آمیختند و در ترکیبات جدید تر قومی، زبانی و مذهبی مستحیل گشتند. تنها از بعضی ها مانند آوار های قفقاز تعداد کمی باقی ماند و گرنه آثار آنها را شاید فقط بتوان در تحلیل ژنتیک صد ها قوم و ملت از سواحل شرقی چین، مغولستان، سیبری، آسیای میانه، قفقاز و اروپا یافت، و یا شاید به شکل کلمه ای بصورتی احتمالا تغییر یافته در منبعی یونانی و چینی که مورخین و زبانشناسان برپایه آن کوشش میکنند بهترین گمانه زنی های ممکن خود را در باره این اقوام ارائه دهند.

آنها هم نوشته ای از خود بجا نگذاشتند.

یکی از برجسته ترین های این حوزه علمی یعنی تاریخ مهاجرت و قومیت در قرون میانه، پروفسور والتر پل اتریشی (*) حتی بر آن است که تا کنون توضیح علمی این روندها بطور «پیش فرض» بر معیار «قوم» و «طایفه» یعنی جنبه «گروهی-اتنیکی» مبتنی بر قومیت، زبان و حتی دین و عادات بوده، در حالیکه این نگرش در آن دوره اساسا مطرح نبوده و تنها بعد از قرن نوزدهم در اروپا رواج پیدا کرده است. به گفته او مثلا به سختی میتوان سکا ها و آلان ها را «ایرانی تبار» و یا حتی «هند و اروپائی» و یا هون ها را «گروه قومی آلتائی نزدیک به ترک ها» نامید. اینها افراد و گروه های اجتماعی بودند که پدیده ای طبیعی و نه تاریخی به شمار میرفتند که در کنش ها و واکنش های خرد و کلان، متغیر و در طول تاریخی چند صد ساله رد پا و اثر انگشت خود را همانند بذری بر مزرعهٔ وسیعی پخش کرده اند، همچنان که ده ها و صد ها قوم و طایفه بزرگ و کوچک دیگر نیز همین کار را کرده اند.

سمت اساسی این کوچ ها اساسا به غرب، به اروپا و یا در داخل اروپا بود. چند قرن بعد تر، از قرن دهم و دهم به بعد، کوچ های بزرگ قومی داخل مشرق زمین آغاز شد: کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان، دیگر نقاط ایران و بخصوص آناتولی و در ضمن کشور های خاورمیانه و آفریقای شمالی…. و آنگاه حملات مغول – و شاید مهمترین تاثیر این کوچ ها: زوال و سپس سقوط روم شرقی، یعنی بیزانس مسیحی و مرکز مسیحیت ارتدکس، قسطنطنیه (استانبول بعدی) به دست نوادگان قبایل ترک زبان آسیای مرکزی و حکومت ۶۰۰ ساله آخرین امپراتوری اسلامی: عثمانی ها…

این موج دیگر کوچ ومهاجرت، تهاجم و آشوب ولی در عین حال تبدلات سیاسی و تحکیم قدرت دولت های جدید منطقه بود که بیش از ۵۰۰ سال طول کشید و به ترکیب سیاسی، ملی، قومی و زبانی تقریبا همه کشور های منطقه از اسیای میانه و ایران گرفته تا قفقاز و ترکیه و خاورمیانه امروز مُهری ماندنی زد.

(به روز شده مقاله ای از کتاب «ایران و آذربایجان»، نشر «اچ اند اس»، لندن 2016)

————————
منابع و برای مطالعه بیشتر:
عباس جوادی (در «چشم انداز»): زبان هون ها
Fisher, Michael H.: Migration: A World History (New Oxford World History); 2013
Maenchen-Helfen, Otto J.: Die Welt der Hunnen. Herkunft – Geschichte – Religion – Gesellschaft – Kriegsführung – Kunst – Sprache; 1997
Pohl, Walter: Conceptions of Ethnicity in Early Medieval Studies, in: Archeologica Polona, vol. 29, 1991, 39-49

دوره های تاریخ

IranHistoryPeriods3

بسیاری از مورخین شرقی و از جمله ایرانی، ترکی و عربی میگویند تقسیم بندی غربی مراحل تاریخی از قبیل دوره باستان، قرون وسطا یا سده های میانه و معاصر که طبق تاریخ اروپا تعریف شده است، مناسب با تاریخ و تحولات شرق مسلمان نیست. این، تا حد زیادی درست است. مفهومی که «سده های میانه» در تاریخ نویسی غربی دارد، با آنچه که در همین قرن ها در خاورمیانه رخ داده قابل مقایسه نیست. با این حال، بیشک در هر حوزه علمی، روش تقسیم بندی، کار پژوهش و درک آن حوزه را روشن تر و راحت تر میکند. تقسیم بندی زمانی نیز کار نگاه به تاریخ را برای همه، چه در شرق و چه در غرب آسان تر و منظم تر میکند. هرکس از هر کشور و منطقه، متناسب به نگاه و سبک تحلیلی خود، میتواند تقسیم بندی دیگری از تاریخ داشته باشد. اما در عین حال که بین تحولات تاریخی کشور ها و مناطق مختلف فرق های بسیاری هست، شباهت ها هم کم نیستند. از این جهت شاید بتوان با اختلاف کم و بیشی، مراحل تاریخی را اقلا برای مناطق بزرگتری از جهان تعریف کرد.

در مباحث و مقالات تاریخی از دوره پیشا تاریخ (ما قبل تاریخ)، دوره باستان، سده‌های میانه و یا دوره معاصر و مدرن سخن می‌رود.

اینها یعنی چه؟ هرکدام کی شروع شده و کی به پایان رسیده است؟

مراحل تاریخی را چگونه باید تقسیم بندی کرد؟ آیا میتوان این تقسیم بندی ها را که در اصل مبتنی بر تاریخ نویسی اروپائی است، در مورد تاریخ خاورمیانه و ایران هم در نظر گرفت؟

طوری که گفتیم، این گونه تقسیم بندی ها اولاً بستگی به کشور و منطقه مورد بحث دارد. مثلا تحولات بین‌النهرین و یا ایران و آناتولی با یونان و روم و اروپا و یا از سوی دیگر چین و آفریقا یکی نیست. در بعضی مراحل تاریخی بخصوص بین مناطق همسایه یکسانی یا تشابه محتمل است، اما این هم ممکن و محتمل است که که مشخصات هر مرحله در هر منطقه فرق کند. ثانیاً هیچ مرحله‌ای در تاریخ و روز و ساعت دقیقی به پایان نمی‌رسد و مرحله بعدی هم سر ساعت معین و روز معین شروع نمی‌شود، بلکه این، جریانی غالباً تدریجی است. مثلاً دوران «معاصر» که می‌گویند، یکشبه آغاز نمی‌شود و حتی در تخمین و تشخیص افراد، در این تاریخ‌ها ممکن است یکی دو قرن فرق باشد. ثالثاً هر مورخ و دانشمند حوزه‌های دیگر مانند باستانشناسی و معماری و ادبیات و یا زبان و مردم شناسی ممکن است طبقه‌بندی‌های خود را داشته باشد.

اما در نهایت بسیاری از این تقسیم بندی‌ها به یکدیگر نزدیک اند؛ و یا اقلاً معیارهای آن زیاد هم از یکدیگر دور نیستند.

می‌توانید بگوئید که این قبیل تقسیم بندی‌ها نسبی و شخصی هستند و یا در هر منطقه جغرافیائی فرق می‌کنند. این، تا حدی درست است. اما مثل اکثر حوزه‌های دیگر علمی مانند تقسیم بندی کره زمین به قاره‌ها، تقسیم زبان‌ها به خانواده‌ها و گروه‌های زبانی، تقسیم مواد پایه‌ای هستی مادی در یک جدول تناوبی عناصر شیمیائی، ساده‌تر و عملی تر است که بخاطر بررسی، تحلیل و یادگیری آسانتر و بهتر تاریخ، این علم هم به دوره‌های مختلف تقسیم شود، اگرچه افراد می‌توانند در این مورد نطرهای مختلفی داشته باشند.

بررسی تحولات مربوط به زبان‌ها هم مشمول همین قاعده است. به این جنبه، بعداً خواهیم پرداخت.

اما مشاهده شباهت‌ها و اختلافات چندان مشکل نیست و این می‌تواند به ما در تقسیم بندی تاریخ کمک کند. مثلاً میدانیم که ویژگی‌ها و حتی زمان شروع و پایان دوران باستان در یونان و چین، ایران و اروپای شمالی و یا آسیای میانه یکی نبوده است، اگرچه مثلاً دو حوزه فرهنگی و سیاسی یونان و ایران تا ظهور اسلام شباهت‌های بیشتری با همدیگر داشته‌اند تا مثلاً وضع این دو کشور در مقایسه با چین یا اروپا در همین دوره باستان.

در آن دسته از نوشته‌های مجموعه حاضر که به موضوعات تاریخی اشاره می‌شود، ناچاریم برای درک بهتر موضوعات تاریخی، این تقسیم بندی‌های مرحله‌ای تاریخی را در نظر داشته باشیم و کمی در این مورد دقیقتر بشویم.

مراحل پیشا تاریخ را در اینجا در نظر نمی‌گیریم، اگرچه این دوره ی بمراتب طولانی‌تر تاریخ هم از نظر بررسی تحولات بعد از شروع «تاریخ مکتوب» فوق العاده مهم است. اگر تاریخ مکتوب را طوری که اغلب دانشمندان می‌کنند، از شروع نوشتار یعنی از سومر و دولت‌های مجاور بین‌النهرین و مصر شروع کنیم (۲۲۵۰ قبل از میلاد)، دوره‌های تاریخ ایران این مشخصات کلی را دارا بودند:

الف. ایران باستان: از آغاز تاریخ مکتوب تا آخر ساسانیان: تأسیس پادشاهی (دولت‌های) ایلام یا عیلام در مجاورت سومر، اکد و آشور. زبان و خط میخی ایلامی. کوچ تدریجی قبایل هند و ایرانی (آریائی) حدود ۱۵۰۰ ق م از آسیای میانه و شمال غربی و شرقی دریای خزر به فلات ایران و پیدایش اولین «ایرانیان» در رویاروئی و آمیزش با ایلامیان. تشکیل دولت مادها و سپس امپراتوری پهناور هخامنشیان. در دوره هخامنشیان زبان پارسی باستان با لهجه‌های گوناگون آن رایج بود و در کتیبه های سنگی این دوره خطی میخی مخصوص سلسله هخامنشیان بکار برده می‌شد اما زبان و خط عمومی و مشترک امپراتوری، آرامی بود. بعد از هخامنشیان شاهد کاربرد فارسی میانه (و یا پهلوی) هستیم. زبان مشترک هنوز آرامی بود، اما خط تبدیل به الفبای صامت-بنیاد آرامی با ویژگی های جدید خود شده بود. لشکرکشی اسکندر و تأسیس دولت‌های سلوکیان و سپس اشکانیان. بعد از بر آمدن ساسانیان شاهد احیای امپراتوری ایران می‌شویم. تألیف آثار مختلف به زبان پهلوی، و بطورهمزمان، استنساخ متون پارسی باستان و بخصوص متون زرتشتی که در دوره هخامنشیان تحریر نشده بود نیز در این دوره بود. ایران باستان با شکست ساسانیان در مقابل اعراب

ب. قرون وسطا و یا سده‌های میانه که با لشکرکشی اردوی اسلام، شکست ساسانیان، قبول اسلام و حاکمیت خلافت شروع می‌شود. دویست سال دوره «فترت» و بقول بعضی دانشمندان «کرختی و بهت زدگی» تا شرکت فعال ایرانیان در خلافت عباسی و احیای زبان و فرهنگ فارسی (فارسی معاصر و یا دری). تشکیل دولت‌های نسبتاً کوچک (در مقایسه با ساسانیان) از جمله صفاریان، طاهریان، آل بویه، زیاریان و سامانیان و بالاخره آغاز سلطنت ترک زبانان غزنوی و سپس سلجوقی که همزمان با شروع کوچ‌های مستمر و چند صد ساله قبایل ترک به ایران و آناتولی (روم شرقی و یا بیزانس) و تغییر زبان آذربایجان و آناتولی و در ضمن تغییر دین در آناتولی انجام گرفت. خوارزمشاهیان، حمله مغول‌ها و حاکمیت ایلخانان و تیموریان، سلطنت‌های محلی چوپانیان و جلایریان و سربداران، قرا قویونلوها و آق قویونلوها که تقریباً همه اصالتا از کوچ نشینان ترک زبان آسیای میانه بودند، اما بتدریج در عرض پانصد سال در بدنه ایران و ایرانیان مستحیل شده به دولتداری ایرانی و حتی رواج زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی پرداختند. بخش دیگری از همین قبایل ترک زبان سلجوقی، حکومت‌های محلی آناتولی را ساختند که «عثمانیان» شاخه‌ای از آنها بودند که بعد دیگران را مغلوب کرده و امپراتوری عثمانی را تأسیس نمودند.

ج. دوره معاصر از صفویه تا کنون. آغاز صفویان بعنوان دولت احیا شده ایرانی با ایدئولوژی دولتی و رسمی تشیع در مقابل عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق و شمال شرقی. تحکیم صفویان به عنوان دولت ایرانی که قدرت را بتدریج مرکزی تر و از قبایل مختلف و نظام ملوک الطوایفی آزادتر می‌کرد. سقوط صفویان و برآمدن نادرشاه و تقویت دوباره ایران. بعد از دوره کوتاه زندیان شاهد به قدرت رسیدن قاجاریان می‌شویم. ضعف روزافزون ایران در مقابل دول استعماری روس و انگلیس. شکست در مقابل روسیه و ازدست دادن ولایت‌های مختلف در قفقاز، آناتولی، آسیای میانه و شرق (خراسان و سیستان و بلوچستان) یعنی کم و بیش شکل گیری نقشه معاصر جغرافیائی ایران. آغاز بعضی اصلاحات و نوآوری‌ها مثلاً در آموزش. انقلاب مشروطه و جریان آزادیخواهی و تجدد طلبی. سقوط قاجار و تأسیس سلسله پهلوی. شروع شکل گیری دولت – ملت معاصر بمعنی مدرن آن در شکل تمرکز و سرتاسری شدن ارتش، آموزش و پرورش، قوه قضائی، رشد چاپ و مطبوعات و سواد آموزی. اصلاحات اداری و فرهنگی.

توضیح نهائی اینکه برای برخی از مورخین احیای اندیشه دولتداری ایرانی با صفویان دلیل کافی برای شروع «دوران معاصر» در تاریخ ایران نیست. این مورخین که «معاصر» شدن را مشروط به آغاز روند صنعتی شدن، تجدد، زوال نظام ایلاتی و قومی، معاصر شدن و تمرکز دولتداری و دیگر مشخصه های «ملت» های مدرن میدانند، نه صفویان بلکه قرن بیستم و انقلاب مشروطه و به دنبال آن حکومت رضا شاه پهلوی را آغاز «دوره معاصر» در تاریخ ایران میشمارند که در عین حال مرحله گذار ایران به نظامی متمرکز با گسترش تدریجی تحصیل، ارتباطات، تجارت، ارتش، دولت و تجدد در اندیشه فرهنگی بود

از این نقطه نظر، سقوط پهلوی و تأسیس جمهوری اسلامی با آنچه که رژیم کنونی ایران آن را  «حاکمیت اصول و روش حکومتی اسلامی» مینامد، آشکارا قطع روند و تحول طبیعی در تاریخ ایران و بازگشت تحمیلی آن به دوران قهقرائیِ پیشا معاصر و حتی عقب مانده تر از حکومت هائی مانند سامانیان و سلجوقیان هزار سال پیش به شمار میرود.

(یه روز شده مقاله ای از کتاب «آذربایجان و ایران در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، 2016)

دورانت: عوامل فراز و فرود تمدن ها

مجموعه یازده جلدی «تاریخ تمدن» اثر ویل و آریل دورانت

امیدوارم به زودی کتابچه ای باارزش و مفید در باره تاریخ تمدن ایران باستان و (حدودا 800 تا هزار سال بعد) شرق مسلمان (عثمانی و صفوی) را که خوب یا بد، با همه رخشندگی ها و کاستی هایش بخشی از مجموعه غنی و پیچیده تاریخ تمدن بشری بوده، به زبان فارسی، به طور رایگان و در فرمت پی دی اف در اختیار علاقمندان قرار دهم. این کتابچه بخش بسیار کوچکی از اثر علمی، کلاسیک، یازده جلدی و ناتمام «تاریخ تمدن» نوشته ویل دورانت و همسرش آریل دورانت است که از سال های 1930 به بعد به تدریج انتشار یافت و به زودی به زبان های مختلف ترجمه شده و به اثری درجه اول و مرجع در باره تاریخ تمدن جهان تبدیل گردید. این سلسله کتاب های دورانت و همسرش آریل دورانت تاریخ تمدن بشریت را از ابتدای آن (تمدن خاورزمین) تا قرن هجدهم (عصر ناپلئون)  بررسی میکند. بخش بسیار کوچکی از این اثر در باره ایران باستان (اساسا ماد ها و هخامنشیان) و فصل کوچکتر بیستم از جلد هفتم همین سلسله کتاب ها تحت عنوان «چالش اسلام، 1566-1648» است که به فراز و نشیب دو دولت بزرگ مسلمان یعنی امپراتوری های عثمانی و صفوی می پردازد.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن دورانت عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصر خرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

«تاریخ تمدن» از تاریخ ملل و اقوام باستان در میانرودان و مصر و ایران و یونان شروع شده، تا پایان قرن هجدهم ادامه می یابد. دورانت در سن 90 سالگی دیگر دست از کار کشید. میگفت: « دل میخواهد، اما تن دیگر نمی کشد.»

ترجمه‌ی اصل انگلیسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت و آریل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی جایگزین مؤسسه فرانکلین شد، 27 جلد کتاب تاریخ تمدن دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارت بودند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

اصل کتابچه «تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» گوشه ای از اثر نامبرده نوشته ویل و آریل دورانت بر پایه ترجمه فارسی موسسه های فرانکلین و اقبال در سال های پیش از انقلاب است که از سوی من باز نگری، تصحیح و در موارد اندکی از نو ترجمه شده است. بنظر میرسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان همخوان نیست. در فرصتی دیگر میتوان به این موارد اشاره کرد. اما نیت اصلی از این اقدام که نتیجه اش را ملاحظه میکنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران محترم اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل های اثر پرحجم دورانت به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنگری، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر آگاهى شخص مرا كه تخصص ویژه اى درباره ایران باستان یا دوره صفوی وعثمانی ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخ ترى از دوره پيش از اسلام و به ويژه هخامنشيان و آئين زرتشتى و دوره پس از اسلام به دست بياورم. اميدوارم اين نوشته به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مراحل تاريخ ايران و شرق مسلمان دارند، كمى كاهش بخشيده، آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نمي خواهيم و يا نمي توانيم ببينيم.

همچنین بی مناسبت ندیدم که مقدمه جلد نخست («میراث شرقی ما») این مجموعه یازده جلدی را به عنوان بخشی ازمقدمه همین کتابچه به آن اضافه کنم. شاید برای خوانندگان این کتابچه نظریات کلی ویل دورانت در باره  عوامل فراز و فرود تمدن ها و انطباق آن در مقیاس کوچک تر ایران باستان و بعدها شرق مسلمان آموزنده باشد.

دور از فایده ندیدم که بخشی از آن مقدمه را با همان عنوان «عوامل فراز و فرود تمدن ها» (نوشته ویل دورانت) قبل از انتشار کتابچه مزبور در تارنمای «چشم انداز» منتشر کنم.

عباس جوادی

اکتبر 2022

مقدمه ویل دورانت به جلد اول مجموعه یازده جلدی «تاریخ تمدن»

تعریف – عوامل زمینشناختی – جغرافیائی – اقتصادی – نژادی – روانی – علل انحطاط و اضمحلال تمدن ها

تمدن عبارت از نظمی اجتماعی است كه  خلاقیت فرهنگی را امكان پذیر میسازد. چهارعنصر شرایط پیدایش تمدن را به وجود میاورند:  دسترسی به امکانات اقتصادی، سازمان سیاسی، سنن اخلاقی، و کسب  معرفت و هنر. تمدن هنگامی آغاز میشود که هرج و مرج و ناامنی پایان یافته باشد، چه فقط هنگام غلبه بر ترس است كه كنجكاوی و سازندگی به كار میافتد و انسان خود را تسلیم غریزه ای میكند كه او را به شكل طبیعی به راه كسب  معرفت و زیبا نمودن زندگی سوق میدهد .

تمدن تابع عواملی چند است كه یا سبب تسریع در حركت آن میشود و یا آن را از سیری كه در پیش دارد بازمیدارد. نخست، عامل زمینشناختی را مورد مطالعه قرار میدهیم. میتوان گفت تمدن، یک دوره فترت میان دو دوره یخبندان است. هرگاه یخبندان جدیدی برخیزد، تمام ساخته های بشریت در زیر یخ و سنگ مدفون میشود و دایره زندگی به گوشه کوچکی از كره زمین محدود میگردد. و یا اگر دیو زمین لرزه،  كه ما انسان ها تنها به شکرانه سر نزدنش شهر های خود را میسازیم، پوسته زمین را تکان دهد بی اعتنا به چیزی همه ما را به کام خود فرو خواهد کشید.

اكنون شرایط جغرافیایی تمدن را مورد نظر قرار دهیم. حرارت مناطق استوایی و فراوانی انگل ها كه نتیجه این حرارت است، از دشمنان سرسخت تمدن به شمار میرود. در این شرایط است که كسالت و بیحالی، بیماری ها، بلوغ و یا پیری پیشرس نیروی انسان ها را از آن دسته امور غیرضروری که باعث ایجاد تمدن میشوند، بازمیدارد و این نیرو را متوجه گرسنگی و یا تولید مثل میکند و دیگر در ذهن آدمی جائی برای عرض اندام هنرنمی ماند. باران از ضروریات تمدن است، زیرا آب، حتی بیش از نور آفتاب، در پیدایش زندگی و پیشرفت آن تأثیر دارد. ممکن است هوا و هوس غیر قابل توجیه طبیعت باعث خشك شدن مناطقی شود كه سابق بر این در آنها، امپراتوری و صنایع  پیشرفت قابل توجهی داشته، چنانكه این امر درباره بابل و نینوا اتفاق افتاده است. همچنین ممكن است این امر سبب آن شود كه سرزمین هایی همچون انگلستان یا «باب پوجت» كه از خطوط بزرگ نقلیات و ارتباطات دور افتاده اند، به سرعت نیرومند و مرفه شوند. اگر خاک سرشار از مواد غذایی و معدنی باشد، اگر رودخانه ها زمینه حمل و نقل مناسبی را فراهم آورند، اگر خط سواحل به اندازه ای باشد كه كشتی های بازرگانی به سهولت بتوانند در آنجا لنگر اندازند، و بالاخره اگر ملتی، مانند ملت های آتن و كارتاژو یا  فلورانس و ونیز، در معبر خطوط بزرگ مواصلات جهانی قرار گرفته باشد، میتوان گفت عامل جغرافیایی، كه به تنهایی نمیتواند سازنده تمدن باشد، در آن صورت است که جغرافیا به تمدن لبخند میزند و آن را بارورمیکند.

اهمیت عوامل و اوضاع و احوال اقتصادی بیشتر است. ممكن است ملتی از تشكیلات سیاسی محكم برخوردار و مالك روحیه اخلاقی عالی باشد، و حتی مانند هندی شمردگان آمریكا بهره ای از ذوق هنری هم داشته باشد، ولی هرگاه زندگی او از مرحله شكار تجاوز نكند و امید زیستن او بر خوش شانسی غیرقابل پیش بینی اش در تعقیب شکار متكی باشد، هرگز نخواهد توانست از سدی كه دو عالم تمدن و بربریت را از یكدیگر جدا میسازد، عبور كند. ممكن است در یك اجتماع ایلی و قبیله ای – مثل بدویان عربستان – افراد فوق العاده  باهوش و مصممی یافت شوند كه صاحب مزایای اخلاقی از قبیل شجاعت و نجابت و كرم، باشند، ولی هرگاه در این اجتماع آن خمیرمایه نخستین فرهنگ و تمدن، كه تأمین خوراك است، وجود نداشته باشد، تمام هوش و ذکاوت انسان ها باید صرف موفقیت در شكار شود، یا در راه حیله های تجارتی به كار افتد، و هرگز از این حد تجاوز نمیكند و ظرافت و نازك كاری و به طور خلاصه هنرهای عالی، كه معرف تمدن است، از آن میان به ظهور نمیرسد.

نخستین شکل تمدن، كشاورزی است.  فقط هنگامی كه انسان در سرزمینی، به قصد كشاورزی در آن، و ذخیره كردن غذا برای روز مبادای خود، مستقر شود و آتیه خود را تأمین كند، فراغ خاطر و احتیاج متمدن شدن را احساس میکند، هنگامی كه در پناه چنین امنیتی، از حیث آب و خوراك، قرار گرفت، به فكر ساختن كلبه و معبد و مدرسه میافتد، آنگاه ممكن است اسباب هایی اختراع كند كه نیروی تولید او را فزونی بخشد، یا سگ و خر و خوك را اهلی كند، و بالاخره به فكر اهلی كردن خویش و تسلط بر نفس خود برآید و راه آن را پیدا كند كه کار های خود را با نظم و آهنگی انجام دهد و مدت بیشتری بر روی زمین زیست كند، و فرصت آن را به دست آورد تا میراث فرهنگی و اخلاقی تبار خویش را برای نسل های آینده باقی گذارد .

کشاورزی لازمه فرهنگ است و شهر(1) لازمه تمدن و یا مدنیت است. از یك نگاه، تمدن عبارت از سجیه و منش شهریگری (2) است و شهریگری عبارت از همان پالودگی و ظرافتی است که به گفته خود شهری ها و یا «شهروندها» که چنین لفظی را وضع كرده اند، تنها در شهر(3)  قابل دسترسی است. در شهر است كه – درست و یا نادرست – ثمره ثروت و هوشمندی مردم مزارع و دهات اطراف شهر جمع میشود، و در همینجاست كه روح اختراع و صنایع، وسایل آسایش زندگی، راحتی و تجمل را فراهم میسازد. بازرگانان در شهر به یكدیگر میرسند و كالای مادی و فكری خود را مبادله میكنند. در این محل برخورد راه های بازرگانی و برخورد اندیشه هاست كه خِرَد مردم تیزتر میشود و به نیروئی بارور تبدیل میگردد. بالاخره، در شهر است كه برخی از مردم از غم تولید اشیای مادی فارغ هستند و به ایجاد علم و فلسفه، ادبیات و هنر می پردازند.

آری، مدنیت در كلبه برزگر آغاز می یابد، ولی در شهر می شکوفد و بار میدهد .

نژاد در ایجاد تمدن تأثیری ندارد؛ تمدن میتواند در هر قاره و در ملت هایی كه رنگ های گوناگون دارند، آشكار شود، خواه در پكن باشد و خواه در دهلی، ممفیس یا بابل، راونا یا لندن، پرو یا یوكاتان. نژاد بزرگ نیست که تمدن را  میسازد، بلكه تمدن بزرگ است كه ملت را خلق میكند. زیرا اوضاع و احوال جغرافیایی و اقتصادی باعث پیدایش فرهنگی میشود، و این فرهنگ نمونه خاصی را ایجاد میكند. فرد انگلیسی تمدن بریتانیائی را ایجاد نمیكند، بلكه از تمدن بریتانیائی است كه فرد انگلیسی ساخته میشود. هنگامی كه این فرد انگلیسی به نقطه دوردستی مانند تمبوكتو میرود، تمدن خود را هم همراه میبرد و در آنجا نیز لباس شب نشینی مخصوص شام را میپوشد. این دلیل آن نیست كه او تمدن خود را در این نقاط به صورت جدید خلق میكند، بلكه نشانه  آن است كه حتی در این نقاط دور افتاده هم زیر تسلط آن تمدن قرار دارد. اگر شرایط مشابهی در نژاد دیگری باشد، نتایج مشابهی به دست میآید، و به همین جهت است كه می بینیم ژاپن قرن بیستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجدید میكند. تأثیری كه نژاد در تمدن دارد این است كه پیدایش این تمدن غالباً پس از زمانی است كه ریشه  های نژادی مختلف با یكدیگر میآمیزند و بتدریج ملتی کم و بیش منسجم  از آن میان بیرون میآید.

این شرایط مادی (فیزیکی) و یا زیستی (بیولوژیک) كه مورد بحث قرار دادیم، برای پیدایش تمدن ضرورت دارد، ولی این شرایط به تنهائی معنی تمدن نمیدهند و شروط كافی برای پیدایش آن هم نیستند. لازم است بر آنها عوامل ناپیدای روانی افزوده شود. و نیز لازم است نظمی سیاسی، ولو بسیار ضعیف و حتی نزدیك به هرج و مرج، مانند آنچه در رم و فلورانس در دوره رنسانس بود، برقرار گردد. باید مردم كم كم احساس كنند كه سر هرگردنه زندگی، مرگ یا مالیات جدیدی در انتظار آنها كمین نكرده است. از سوی دیگر مردم باید تا حدود معینی یه وحدت زبانی رسیده باشند تا بتوانند براحتی افكار خود را با یكدیگر مبادله كنند. و نیز لازم است كه قانونی اخلاقی از راه دین، خانواده یا مدرسه یا غیر آن برقرار شود، تا كسانی كه در میدان بازی زندگی مشغولند، همگی قواعد بازی را مراعات کنند، حتی کسانی که این قواعد را پایمال میکنند، تا به این ترتیب، رفتار مردم با یكدیگر تحت انتظام درآید، قابل پیش بینی باشد و هدفی و انگیزه ای در زندگی ایجاد شود. حتی شاید لازم باشد كه در میان مردم  در عقاید اساسی و ایمان، چه ایمان به ماوراء طبیعت و چه چیزهای خیالی، وحدتی ایجاد شود، چرا که در این صورت پیروی از اصول اخلاقی از مرحله سنجش میان نفع و ضرر كارفراترمیرود و به مرحله دلبستگی و ایمان درمیآید، و زندگی، علیرغم كوتاهی اش، شریف تر و با معناتر میشود. در آخر كار باید گفت كه وسایلی تربیتی نیز باید در كار باشد كه، با وجود سادگی و ابتدایی بودن، فرهنگ را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهد. نسل جدید باید میراث قبیله و سنت های اخلاقی و زبان و معارف آن را مالك شود – خواه از راه تقلید باشد، خواه به وسیله تعلیم، و خواه از راه تلقین – زیرا تنها همین میراث است كه او را از مرحله حیوانی به مرحله انسانی میرساند .

از بین رفتن این عوامل – و حتی گاهی فقدان یكی از آنها – ممكن است سبب انقراض تمدن شود:  دگرگونی شدید زمین شناختی و یا تغییر عظیم وضع آب و هوا؛ بیماری همه گیری كه جلوگیری آن از اختیار بشر خارج است و نصف مردم را از بین میبرد – همانگونه كه در روم قدیم در زمان حكومت سلسله  آنتونین ها اتفاق افتاد – یا طاعون كه عامل اساسی از بین رفتن دوره ملوك الطوایفی اروپا گردید؛ استثمار بیش از اندازه زمین دهات به وسیله مردمی كه در شهر زندگی میكنند و به امید قوت و غذایی كه از خارج به آنها میرسد به سر میبرند؛ نقصان مواد طبیعی از قبیل سوخت یا مواد خام؛ تغییر مسیر راه های بازرگانی به گونه ای كه كشوری را در بیرون راه های تجارتی جهانی قرار دهد؛ انحطاط عقلانی و یا اخلاقی كه در نتیجه زیستن در شهرهای پر از تنش، انگیزه و روابط، و یا نتیجه پشت پا زدن به اصول قدیمی است كه زندگی مردم بر آن جریان داشته، بدون آنكه بتوانند اصول جدیدی جانشین آن سازند؛ ضعیف شدن بیولوژیک نسل یک ملت در نتیجه مناسبات بی نظم جنسی، یا افراط در لذت طلبی یا فلسفه بدبینی كه سبب خوارشمردن كوشش و فعالیت میشود؛ از میان رفتن افراد برجسته كه نتیجه نازادی و تقلیل تدریجی خانواده هایی است كه بهتر میتوانند میراث فرهنگی یک قوم  را از خطر زوال محفوظ بدارند؛ تمركز مرگ آور ثروت ها كه نتیجه آن جنگ و تباهی مایملك عمومی است – همه اینها از عواملی هستند كه ممكن است سبب مرگ و فنای این یا آن تمدن شوند، زیرا تمدن نه امری است كه مادرزادی انسان باشد، و نه چیزی كه نتواند نابود گردد، بلكه امری است كه هر نسلی باید آن را به شكل جدید كسب كند، و هرگاه توقف قابل ملاحظه ای در سیر آن پیدا آید، ناچار پایان آن فرا میرسد. انسان با حیوان تنها اختلافی كه دارد در مسئله آموزش است، و در تعریف آموزش میتوان گفت: وسیله ای است كه تمدن و شهریگری یعنی مدنیت را از نسلی به نسل دیگر منتقل میسازد .

تمدن های مختلف به منزله نسل های متوالی روح اقوام و تبارهای گوناگون انسانی به شمار میروند. همانگونه كه روابط خانوادگی و پس از آن خط نویسی سبب اتصال نسل ها به یكدیگر میشود و به آن وسیله میراث پدران به فرزندان میرسد، همانگونه نیز فن چاپ و تجارت و تمام وسایل ارتباط تمدن های مختلف را به یكدیگر اتصال میدهد و از فرهنگ كنونی ما آنچه را مفید است، برای فرهنگ های آینده نگاه میدارد. پس بهتر آن است كه پیش از آنكه بمیریم، تمام میراث خود را گرد آوریم و آن را به فرزندان خود پیشکش كنيم.

زیرنویس ها:

1. City

2. Civility

3. Civitas, city

سیاست و هنر در عصر صفوی

خیابان چهار باغ و مسجد شاه سلطان حسین ، اصفهان (اوایل قاجار)

(بخش قبلی این فصل از کتابچه «دورانت: تاریخ تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» در این لینک)

اجازه بدهید دوره سلسله صفوی را از مرگ شاه طهماسب اول (1576) تا پایان آن (1722) یكجا مورد مطالعه قرار دهیم، زیرا این، نوعی تكامل فرهنگی است كه با تاریخ اروپا تناسب ندارد. چند تن از جهانگردان غربی شرح های جالبی درباره ایران این دوره نوشته اند: پدرو تیشیرا كه در سال ١۶٠٠ در این كشور بود، كشیش كیوسینسكی كه بین سالهای ١٧٠٢ و ١٧٢٢ در اصفهان میزیست و كتابی تحت عنوان «تاریخ انقلاب ایران» نگاشت كه شامل همه دوره صفوی بود، ژان تاورنیه كه مسافرت های خود را به تركیه، ایران، هندوستان، و خاور دور، بين سال های 1631 تا 1666 بقلم آورد و ژان شاردن كه سرگذشت اقامت خود را در ایران از سال 1664 تا 1677 در ده جلد نوشت. وی اگر چه نزدیك خلیج فارس گرفتار باد سام شد ، اما به ایران دل باخت. او اصفهان را در تابستان بهتر از پاریس یافت و چنان «زیبایی دل انگیزی در هوای ایران» دید كه چنین نوشت: «خودم نه میتوانم آن را از یاد ببرم و نه از تعریف آن برای دیگران خودداری كنم». به عقیده او، آسمان روشن ایران در هنر این كشور تاثیر كرده و جلا و رنگ درخشانی به آن بخشیده و خوشبختانه در روح و جسم ایرانیان نیزاثر داشته است* (30). وی معتقد بود كه ایرانیان از اختلاط خود با مردم گرجستان و قفقاز سود برده اند و میگفت كه گرجی ها و قفقازی ها، دلیرترین و زیباترین افراد جهانند، اما به زیبایی اسبان ایرانی نیستند (31).

این بهشت حاصلخیز و اقامتگاه خلفای جواهرنشان و شعرای شیرین سخن، بر اثر حملات مغولان، تجزیه قدرت دولت، و خراب شدن راه های آبی كه به منزله شریان های حیاتی هستند و همچنین بر اثر تغییر راه های تجاری رو به ویرانی نهاده بود و كشف راه تماما آبی از اروپای باختری به هندوستان و چین، ایران را از لحاظ اقتصادی از فعالیت باز داشته بود. اما بعضی امور تجاری از طریق رودخانه ها تا خلیج فارس انجام میگرفتند. در سال ١۵١۵ پرتغالی ها هرمز، بندر عمده خلیج، را به تصرف درآوردند و مدت یك قرن آن را در دست داشتند. اما در سال ١۶٢٢ ارتش شاه عباس كبیر، به كمك كشتی های كمپانی انگلیسی هند شرقی، پرتغالی ها را از هرمز بیرون راند . سپس شاه عباس بندر دیگری در آن حوالی به نام بندرعباس ساخت و دادوستدی كه در آنجا انجام میگرفت باعث رونق هنر و تجمل دوره سلطنت او شد. كاروان ها هنوز از طریق ایران از غرب به شرق میرفتند و ضمن راه ثروتی نیز در شهرها باقی میگذاشتند**.

بیشتر صنایع كشور هنوز در مرحله كارهای دستی، یعنی قرون وسطایی، طاقت فرسا، هنرمندانه، و كُند بودند. بنابر گفته شاردن، ایرانیان روش مخصوصی برای تصفیه دود داشتند، به این ترتیب كه دود را از میان آب میگذراندند (قلیان، -م) و بدین وسیله آن را «از تمام مواد روغنی و ناخالص تنباكو تصفیه میكردند» (33). كشیدن قلیان به صورت یكی از نیازمندی های ایرانیان درآمد و «آنها حاضر بودند غذا نخورند، ولی قلیان بكشند» (34). شاه عباس یك نمونه استثنایی بود. وی این عادت را دوست نداشت و روزی كوشید درباریان را با نیرنگی از این كار باز دارد. بدین معنی كه مقداری سرگین به جای تنباكو در سر قلیان آنان ریخت و اظهار داشت كه آن ماده محصول گرانبهایی است كه والی همدان به وی تقدیم كرده است. درباریان آن را كشیدند و در خوبی آن داد سخن دادند، حتی یكی از آنان گفت: «رایحه آن مثل بوی هزار گل است.» شاه عباس فریاد زد: «لعنت به آن دوایی كه از سرگین تمیز داده نمیشود» (35).

هر كس كه دارای لیاقت و ادب بود میتوانست در دربار شاه ترقی كند، زیرا اشرافیت موروثی نبود (36). لباس زن و مرد و همه طبقات اصولا یكسان و عبارت از جامه بلندی بود كه تا زانو میرسید و آستین های تنگی داشت. كمربندی معمولا از پارچه ابریشمی گلدار به دور آن می بستند، پیراهنی پنبه ای زیر آن میپوشیدند، شلوارهای خود را نزدیك قوزك پا بالا میزدند، و عمامه ای بر سر میگذاشتند. براساس نوشته تاورنیه، زنان «جامه گرانبهایی كه قدری با جامه مردان فرق داشت برتن میكردند و مثل مردان شلوار میپوشیدند» (37). زنان در اندرون میزیستند، به ندرت از خانه بیرون میآمدند و ندرتا پیاده میرفتند. ایرانیان از لحاظ جنسیت بر سه نوع بودند. قسمت اعظم اشعار عاشقانه از طرف مردان به پسران خطاب میشد. تامس هربرت، از انگلیسی های مقیم دربار شاه عباس، پسرهای زیبایی میدید كه جامه زربفت در بر، عمامه پولكدار بر سر، و نعلین زیبا به پا داشتند، زلف مجعدشان روی شانه هایشان ریخته بود، چشمانشان خمار و گونه هایشان گلگون بود» (38). شاردن در این دوره شاهد تقلیل جمعیت ایران شده نوشت که این وضع دو علت دارد:

«اولا، به سبب تمایل ناشایسته ایرانیان است كه آن گناه نفرت انگیز و مخالف طبیعت را در مورد هم زن و هم مرد مرتكب میشوند. ثانیا، به سبب آزادی مفرط (جنسی) مردم است. زنان در آنجا پیش از موقع آبستن میشوند، فقط مدت كوتاهی بارور هستند، و به محض آنكه سنشان از سی سال گذشت پیر و فرسوده شمرده میشوند. مردان نیز خیلی زود با زنان نزدیكی میكنند، در این كار راه افراط میپویند و اگر چه از چندین زن بهره میگیرند، به همان نسبت بچه دار نمیشوند. همچنین تعداد زیادی از زنان هستند كه خود را عقیم میكنند و داروهایی علیه آبستنی به كار میبرند، زیرا (هنگامی كه) سه یا چهار ماهه حامله اند، شوهرانشان به زنان دیگر میپردازند و شایسته نمیدانند با زنانی همبستر شوند كه آبستن كودكی چندماهه هستند» (39).

با وجود تعدد زوجات، زنان روسپی بسیار نیز دیده میشدند. اگر چه مذهب اسلام شرابخواری را نهی كرده است، عده زیادی میگساری میكردند. قهوه خانه های بسیاری نیز وجود داشتند. نام اروپایی این گیاه از كلمه عربی «قهوه» (40) گرفته شده است. به پاكیزگی بدن بیش از پاكیزگی گفتار اهمیت میدادند. گرمابه های فراوانی دیده میشدند كه گاهی آنها را هنرمندان آراسته بودند، اما بی حرمتی به مقدسات و وقاحت بسیار نیز به چشم میخورد (41). تاورنیه مینویسد كه ایرانیان «ریاكاران و چاپلوسان بزرگی هستند» و شاردن عقیده دارد كه این قوم بیش از اندازه متقلبند، اما میگوید كه «مهربانترین مردم روی زمینند، غیرمتعصب و مهمان نوازند، جالب ترین آداب و مودب ترین اخلاق و چرب ترین زبانها را دارند … و روی هم رفته متمدن ترین ملت مشرق زمین هستند» (42). ایرانیان به موسیقی علاقه داشتند، و شاعرانشان معمولا اشعار خود را با آواز میخواندند.

با توجه به محبوبیت شاعران ایرانی در دربار گورکانیان مغول در هند میتوان به برتری این اشعار پی برد، اما كسی نظیر فیتزجرالد پیدا نشد كه اشعارآن دوره را به یكی از زبان های اروپایی ترجمه كند. شنیده ایم كه عرفی شیرازی بزرگترین شاعر ایرانی در قرن شانزدهم بوده است. او خود را برتر از سعدی میدانست. اما كدام یك از ما هرگز سخنی درباره او شنیده است؟ یک شعر او که در باره دوستانش نوشته شده که برای آخرین دیدار با اوبه بستر مرگش شتافته اند، نشان میدهد که ظاهرا مردم اشعار او را بیشتر از خودش دوست داشتند:

تن او فتاده در این حال و دوستان فصیح
به دور بالش و بستر ستاده چون منبر
یكی به ریش كشد دست و كج كند گردن
كه روزگار وفا با كه كرد جان پدر
به جاه و مال فرومایه دل نباید بست
كجاست دولت جمشید و نام اسكندر
یكی به نرمی آواز و گفتگوی حزین
كند شروع و كشد آستین به دیده تر
كه جان من همه را این ره است و باید رفت
تمام راهروانیم و دهر راكب بر
یكی به چرب زبانی سخن طراز شود
که ای وفات تو تاریخ انقلاب خبر
فراهم آی و پریشان مدار دل زنهار
كه نظم و نثر تو من جمع میكنم یكسر
پس از نوشتن و تصحیح میكنم انشا
به مدعای تو دیباچه ای چو درج گهر
چنانچه هستی فهرست دانش وفرهنگ
چنانچه هستی مجموعه صفات و هنر
به نظم و نثر در آویزم و فرو ریزم
اگر چه حصر كمال تو نیست حد بشر
خدای عزوجل صحتم دهد بینی
كه این منافقكان را چه آورم بر سر (43).

رقیب عرفی در شعر صائب اصفهانی (یا تبریزی، -م) بود. او نیز بنا به رسم آن دوره به دهلی رفت، چنانكه هنرمندان فرانسوی و فلاندری در آن عصر به رم میرفتند. اما پس از دو سال به اصفهان بازگشت و ملك الشعرای دربار شاه عباس دوم صفوی شد. صائب تا اندازه ای فیلسوف بود و اشعار حكیمانه بسیار سروده است، مانند این ابیات :

گفتگوی كفر و دین آخر به یك جا میكشد
خواب یك خواب است، اما مختلف تعبیرها


چاره ناخوشی وضع جهان بیخبری است
اوست بیدار كه در خواب گران است اینجا


موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درك نماید قدیم را


مرا به روز قیامت غمی كه هست این است
كه روی مردم عالم دوباره باید دید (44)

اگر نتوانیم موسیقی شعر فارسی را درك كنیم، دستکم میتوانیم از هنر دوره صفوی لذت ببریم، زیرا هنر به منزله زبانی است كه هر كس آن را میفهمد. مهارت، باریك بینی و سلیقه ای كه در ایران طی دو هزار سال به وجود آمده بود، در این هنگام در معماری، سفالگری، تذهیب، خوشنویسی، كنده كاری روی چوب، فلزكاری، پارچه بافی، پرده بافی و قالیبافی كه نمونه هایی از آنها امروزه زینت بخش موزه های جهانند، جلوه گر شد. چنانكه گفتیم، بهترین سبك معماری در دوره شاه عباس اول در اصفهان بوجود آمد. در این شهر بود كه شاه عباس دوم تالار اشرف را ساخت (١۶۴٢) و در اینجا بود كه شاه سلطان حسین، در روزگار زوال سلسله صفوی، مدرسه مادر شاه را بنیان نهاد كه به قول لرد كرزن «یكی از خرابه های مجلل ایران است» (45). اما در شهرهای دیگر نیز شاهكارهای معماری به وجود آمدند، مانند «مدرسه خان» در شیراز، بقعه خواجه ربیع در مشهد، محل مقدس «قدمگاه» در نیشابور كه اكنون ویران، ولی دوست داشتنی است و مسجد كبود ایروان.

شاه عباس اول در اصفهان مدرسه ای برای پیشرفت نقاشی تاسیس كرد و در آنجا شاگردان، طبق برنامه، از روی مینیاتورهای مشهوری كه زیبایی طرح و ظرافت رسم آنها بر موضوعات و شكل هایشان برتری داشت، تصویرهایی میكشیدند. در این هنگام، ظاهرا تحت نفوذ اروپاییان، نقاشانی كه كارشان كشیدن تصویرهای غیرمذهبی بود، از سنت اسلامی منحرف شدند. بدین ترتیب كه مینیاتورهایی ساختند كه در آنها شكل بشری به عنوان موضوع اصلی به شمار میآمد. در اینجا نتیجه كار برخلاف نتیجه ای بود كه در ایتالیا دیده شد: در نقاشی های دوره رنسانس منظره نخست مورد توجه نبود، سپس به طور ضمنی در زمینه تابلو كشیده شد، بعد (شاید بر اثر انحطاط استقلال فرد در اصلاحات كاتولیكی) مقدم بر شكل ها به شمار آمد. اما در نقاشی های اسلامی شكل آدمی نخست مطرح نبود، سپس به طور ضمنی ظاهر شد و تنها در مراحل آخر (شاید به همان نسبت كه استقلال فرد با افزایش ثروت زیاد میشد) حائز اهمیت شد. چنانكه در «قوشباز» شخصی از اشراف با جامه سبز را میبینیم كه پرنده ای روی مچ خود گرفته است، در حالیکه زمینه كوچك این تصویر عبارت از گلهایی طلایی است. همچنین در اثر موسوم به «شاعری نشسته در باغ» (47) هر یك از جزئیات تصویر حاكی از ظرافت ایرانی است. یک نوآوری دیگر در نقاشی دیواری بود كه نمونه ای از آن را در چهلستون دیدیم. اما استادان بزرگ هنوز كوشش خود را بیشتر وقف تزیین قرآن یا كشیدن تصویر در آثار ادبی مانند شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی میكردند. مولانا حسن بغدادی نسخه ای از آنها را با آب طلا مصور كرده است.

در نقاشی این دوره دوم عصر صفوی، رضا عباسی، كه نام شاه را جهت سپاسگذاری از حمایت شاهانه به نام خود افزود، بالاتر از همه بود. شهرت او تا یك نسل حتی بیش از شهرت بهزاد بود. پس از او هنر راه انحطاط پیمود. حساسیت هنرمند و پاكیزگی و ظرافت طرح او به افراطی زنانه گرایید. در این ضمن، سبك ایرانی، كه تحت نفوذ سبك هندی قرار گرفته بود، در نقاشی مینیاتور در دربار گورکانیان مغول و حتی در معماری آن تاثیر كرد. به عقیده گروسه (رنه گروسه، مورخ و هنر شناس فرانسوی سده نوزدهم، -م) ، تاج محل «چیزی جز فصل تازه ای در هنر اصفهانی نبود» (48).

خوشنویسی هنوز هنری عمده در ایران به شمار میآید. شاه عباس میرعماد را به سبب نسخه نویسی های دقیق او از كتاب های قدیمی به همان اندازه دوست میداشت كه به رضا عباسی به سبب مینیاتورهایش احترام میگذاشت. كتاب ها هم از لحاظ شكل و هم از لحاظ محتوا مورد توجه بودند، كتابی كه خوب صحافی شده بود، مانند یك ظرف زیبا، به چشم و حس لامسه لذت میبخشید. هنرمندان پشت جلد کتاب ها را نظیر تابلوهای خود با كمال افتخار امضا میكردند، چنانكه جلد چرمی طلاكوبی متعلق به اوایل قرن هفدهم دارای این مضمون است: «اثر محمد صالح تبریزی» (49)، و یا جلدی كاغذی، كه با لاك نقاشی شده است، دارای امضای «علی رضا» و مورخ 1125 ق (1730، – م) هر دو زیبا هستند (50).

در شهرهای ایران، كاشی های نقاشی شده ای كه روی گنبدها هم هستند، بعد از خود گنبدها نظر انسان را به خود جلب میكنند و دوام آنها انسان را به یاد آن هنر سرامیك سازی میاندازد كه این دوام را به این درخشندگی افزوده است. تثبیت رنگ به وسیله لعاب دادن با آتش، هنری قدیمی در ایران بود. كاشی های لعابدار شوش متعلق به دوره هخامنشی ۴٠٠ سال پیش از میلاد در آن زمان در نوع خود آثاری مکمل بودند. از عیارهای طلا، نقره، مس و سایر فلزها برای ساختن رنگ های درخشان تر، مثلا سرخ یاقوتی و آبی فیروزه ای، استفاده میكردند و آنگاه كاشی ها را دوباره در كوره میگذاشتند تا گل و لعاب آنها محكم تر شوند و قرنها باقی بمانند. احتمال دارد كه ارامنه برای ساختن كاشی های كلیساهای خود در جلفا از سفالگران ایرانی استفاده كرده باشند. طرح آنها مانند طرح مینیاتورها ظریف است. كاشی های نقاشی شده در مجموعه كوركیان، كه منسوب به اصفهان و نیمه دوم قرن هفدهم هستند، از آنها زیباترند (51).

سفالگران اصفهان و كاشان و سایر شهرها ظروف لعابی مانند كاسه، گلدان، بشقاب، بطری، تُنگ دسته دار و فنجان كه به رنگهای متنوع روی زمینه های مختلف لعاب خورده بود، میساختند. از كاشی برای پوشاندن دیوارهای مسجد و قصرها استفاده میكردند. شاه عباس ظروف چینی را از چین وارد كرد. سفالگران كوشیدند كه از آنها تقلید كنند، اما خاك درست و مهارت دقیق نداشتند. همچنین بر اثر تشویق این پادشاه بود كه صنعتگران اصفهان و شیراز سعی كردند از شیشه ونیزی تقلید كنند. فلزكاران در حكاكی و منبت كاری روی برنج مهارت داشتند. یك نمونه خوب آن كه در سال ١۵٧٩ ساخته شده، عبارت از یك شمعدان ایرانی است كه در موزه متروپولیتن نیویورك مضبوط است. در موزه آرمیتاژ سن پترزبورگ غلاف شمشیری از طلا وجود دارد كه مرصع به قطعات زمرد خوش تراش و درشت است.

پارچه بافی صنعت و هنر عمده ای بود. طراحان، بافندگان و رنگرزان قسمت عمده ای از شهر اصفهان را به خود اختصاص داده بودند و شمار آنان به هزاران نفر میرسید. محصولات آنان قسمت اعظم صادرات ایران را تشكیل میداد و شهرت ایران در بافتن اطلس، مخمل، تافته، و پارچه های گلدوزی شده در اطراف و اكناف جهان بیشتر میشد. شاه عباس هنگامی كه میخواست هدیه مخصوصی به كسی بدهد، معمولا یكی از شاهكارهای بافندگی ایران را انتخاب میكرد. شاردن مینویسد: «تعداد جامه هایی كه وی بدین ترتیب میبخشد بیشمار است» (52). در موارد رسمی، شاه و درباریان جامه هایی ابریشمی و زری بر تن میكردند. در نظر شاردن هیچ درباری از این حیث به پایه دربار ایران نمیرسد. اوهمچنین مینویسد: «هنر رنگرزی در ایران ظاهرا بیش از اروپا پیشرفت كرده است و رنگهای ایرانی به مراتب یكدست تر، روشنتر و ثابت ترند. (53). نظیر مخملهای كاشان در هیچ جا بافته نمیشد. قطعاتی از آنها جزو اشیای پربهای موزه های بوستون، نیویورك، سان فرانسیسكو و واشینگتن هستند. در میان غنایمی كه پس از طرد تركان عثمانی از وین به دست مسیحیان افتاد (١۶٨٣) یك تخته قالی از مخمل ابریشمی زری (54) بود كه ظاهرا در اصفهان و در دوره شاه عباس بافته شده بود. منسوجات ایرانی در زمینه طرح و بافت در پهنه قالی و قالیچه به حد اعلای خود رسیدند و در عصر شاه عباس این هنر در ایران به آخرین مرحله پرافتخار خود نایل شد.

از نگاه ایرانیان، قالی به اندازه لباس آنان حایز اهمیت بود. تامس هربرت در قرن هفدهم چنین نوشت: «ایرانیان در خانه خود اثاث زیادی جز قالی و مقداری اسباب مسی ندارند … آنان روی زمین غذا میخورند و مثل خیاطان چهار زانو مینشینند. هیچ فرد معمولی نیست كه قالی خوب یا بدی نداشته باشد، و سرتاسر خانه یا اطاق پوشیده از قالی است» (55).  در این زمان رنگ قالی ها، سرخ تند یا سرخ شرابی بود، اما طرح قالی ها، برای حفظ تعادل با این افراط كاری، آرامش بخش بود، شاید تنها از آن لحاظ كه نقشی اساسی را با منطقی اقناع كننده نشان میدادند. این نقش ممكن بود هندسی باشد، و تغییراتی كه باعث زیبایی هندسه اقلیدسی میشدند بی پایان بودند. بیشتر اوقات طرح قالی ها مربوط به گلها بودند و محصولات مورد پسند باغ های ایرانی را به طرزی غنی ولی منظم در نظر ما مجسم میكردند، مانند گل هایی كه در گلدان قرار داشتند یا همین طور ریخته شده بودند، یا گل هایی كه فقط در عالم خیال وجود داشتند، و دنباله آنها دارای نقوش آرابسك زیبا و دنباله دار بود. گاهی نیز از روی خود باغ، طرح هایی میكشیدند. درخت ها، بوته ها، باغچه ها، و آب های جاری، همه را به صورت هندسی نشان میدادند، یا طرح قالی در اطراف ترنج بزرگی بود كه در هر گوشه آن آویزی به چشم میخورد، یا ممكن بود جانورانی را نشان دهد كه در شكار یا مشغول جست و خیز باشند .

آنگاه، چیزی که لازم بود، زحمت و شكیبائی بی پایان بود: نخ ها را به صورت تارهای عمودی روی دستگاه بافندگی میكشیدند، نخ های افقی پود را از میان آنها میگذراندند، و گره های كوچكی از پشم یا ابریشم رنگی در میان تارها میزدند و بدین ترتیب «خواب» و طرح قالی را به وجود میآوردند. در یك اینچ مربع (تقریبا شش و نیم سانتیمتر مربع، -م) ممكن بود هزار و 200 گره، یا در قالیچه ای به مساحت هشت متر مربع، نود میلیون (56) گره باشد.

به نظر میرسد كه بافندگی قالی، کاری به اندازه بردگی پر مشقت بوده، اما كارگر از دقت و ظرافت كار به خود میبالید، زیرا هرج و مرج مواد را به صورت هماهنگی و نظم و اجزا را به صورت كل درمیآورد. چنین قالی هائی را در چندین شهر در ایران، افغانستان و قفقاز می بافتند و قصرها، مساجد، و خانه ها را با آنها می آراستند، یا آنها را به عنوان هدایای گرانبها به پادشاهان مقتدر یا دوستان میدادند .

قالی ها و تذهیب كاری های ایرانی در قرون شانزدهم و هفدهم به صورت مشابهی تكامل یافتند. از لحاظ «ابر» و سایر طرح ها تحت نفوذ چین قرار گرفتند، و سپس به نوبه خود در آثار هنری تركی و هندی تاثیر كردند و در دوره صفوی به كمال رسیدند. تا سال ١٧٩٠ محصول قالی ایران براساس كمیت بود، و قالی ها را با كیفیتی نازل تر و كمیتی بیشتر برای عرضه به بازار، مخصوصا بازارهای اروپائی، می بافتند. با این وجود، در میان آنها نیز قالی هایی استثنائی دیده میشدند كه از لحاظ بافت، رنگ و طرح در هیچ یك از نقاط جهان نظیر نداشتند .

وضع ایران و اسلام در آخرین دوره اعتلای قدرت و هنر آنها چنین بود که شرحش رفت – تمدنی كاملا متفاوت با تمدن غرب و گاهگاه به طرزی موهن در دشمنی با آن. مسلمانان ما را كافر و مادی میدانستند، از اینكه تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یك زن نمیگرفتیم به ما میخندیدند و گاهی سیل آسا برای ویران كردن دروازه های ما به حركت درمیآمدند. در ایامی كه اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، طبیعتا آنها نمیبایستی از ما انتظار داشته باشند كه تمدن اسلامی را درك یا از هنر آن تمجید كنیم. امروزه تمدن ها هنوز با یكدیگر رقابت میكنند، اما به طور كلی باعث خونریزی نمیشوند، بلکه میتوانند متقابلا یكدیگر را تحت نفوذ قرار دهند. شرق صنایع و اسلحه ما را اقتباس میكند و به صورت غرب در میآید، غرب از ثروت و جنگ خسته میشود و طالب آرامش درون است. ما شاید بتوانیم به شرق كمك كنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق شاید بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در هنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یكدیگر تلاقی خواهند كرد .

ادامه دارد
—————————
یادداشت ها:
*مقایسه کنید با سیسرو، «در باره سرنوشت» که آنجا در باره «هوای تمیز آتن» میگوید که این هوا «به صمیمیت در اندیشه بلند» تاثیر میگذارد (در باره سرنوشت، 7).
** در اینجا دورانت توضیحاتی در باره شهر حلب میدهد که ارتباط آن با ایران روشن نیست و از این جهت از ترجمه حذف شده است. (32).
—————————-
منابع:
30. Chardin, John, Travels in Persia, 134-6
31. Ibid., 183, 167
32. Teixeira, 114, 117
33. Chardin, 143
34. Ibid
35. 146
36. 279
37. Tavernier, v, 14
38. Arnold, Thomas, Painting in Islam, 89
39. Chardin, 120
40. Teixeira, 62
41. Chardin, 187; Tavernier, v, 14
42. Chard in, 191, 189
43. Browne, E. G., Literary History, IV, 247
44. Ibid., 287
45. En. Br., XII, 705b
46. Sir Bernard Eckstein Collection
47. Boston
48. Pope, Survey, I, 7n
49. Gulbenkian Collection. Pope, Survey, V,978
50. Boston
51. Pope, Survey, V, 549
52. Pope, A. U., Introduction to Persian Art, 162
53. Chardin, Travels, 273
54. New York
55. In Pope, Catalogue, 17
56. Pope, Introduction, 220

شاه عباس بزرگ

نقشی اروپائی از شاه عباس بزرگ

(بخش قبلی این فصل از کتابچه «دورانت: تاریخ تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» در این لینک)

از نیکبختی كشورهای مسیحی غرب آن است كه از سال ١۵٧٧ تا ۱۶۳۸ هنگامی كه نخست فرانسه و سپس آلمان گرفتار جنگهای مذهبی بودند، تركان عثمانی كه میتوانستند مرزهای غربی خود را به وین برسانند، توجه خود را به جنگ با ایران معطوف كردند. در اینجا نیز از مذهب برای ارضای حس قدرت طلبی استفاده شد. تركان عثمانی، كه پیرو آئین تسنن بودند، ایرانیان را كه از مذهب تشیع تبعیت میكردند، بدعت گذار میدانستند، در حاليكه ايرانيان همه خلفا را به جز علی ابن ابیطالب غاصب میشمردند. علت واقعی جنگ البته بیشتر دنیوی بود تا مذهبی، یعنی علاقه اقلیت به حكمفرمایی به منظور كسب زمین، منابع، و مالیات. تركان بر اثر یك سلسله جنگ های مداوم تا حدود فرات، قفقاز، و دریای خزر پیش رفتند وتبریز، پایتخت جدید ایران و بغداد، پایتخت قدیم خلیفه ها را به تصرف در آوردند. پدرو تیشیرا (سیاح پرتغالی سده هفدهم، -م)  مینویسد كه بغداد در حدود سال ١۶١۵ شهر معتبری بود كه اعراب، تركان و كلیمیان در بیست هزار خانه آجری آن و در میان رفت و آمد زیاد گاوان، شتران، اسبان، خران، و قاطران باری میزیستند. مردان لباس پاكیزه در برداشتند و بر طبق گفته همان شخص «بسیاری از زنان زیبا بودند و تقریبا همه آنان چشمان گیرا داشتند و از میان نقاب هایشان خیره خیره مینگریستند» (22). یكی از ماموران رسمی مختص حفاظت از خارجیان بود.

ایران، در شرق بغداد و فرات، مجموعه ای از ایالات غیر متحد  بود كه حدود آنها در شمال باختری به قفقاز و دریای خزر، در شمال خاوری به تركستان، در شرق به افغانستان، در جنوب به اقیانوس هند، و از جنوب خاوری به خلیج فارس میرسید. این نواحی پراكنده به شخصی نیازمند بودند كه آنها را تحت لوای واحدی در آورد.

شاه عباس بزرگ (١۶٢٩-١۵٨٨) پنجمین پادشاه از سلسله صفوی بود كه بنیانگذار آن شاه اسماعیل اول بود. او در سال ١۵٠١ در تبریز تاجگذاری كرد. طی سلطنت طولانی شاه طهماسب اول (۱۵۲۴-۷۶)، دومین پادشاه این سلسله، كشور جدید ایران از حملات تركان عثمانی آسیب بسیار دید. پس از مرگ او، آن ها به ایران حمله بردند و ایالات عراق، لرستان، و خوزستان را به تصرف در آوردند. در این ضمن، اُزبكان از ماورای جیحون فرود آمدند؛ هرات، مشهد، و نیشابور را تصرف كردند و ایالات خاوری ایران را به باد غارت دادند. عباس هنگامی  در سن سی سالگی بر تخت دولتی نشست كه پایتخت نداشت (١۵٨٧). او با تركان عثمانی صلح كرد، و برای مقابله با دشمن ضعیف تر (یعنی ازبکان، -م) به سوی خاور شتافت. پس از چند سال جنگ، هرات را تسخیر كرد و ازبكان را از ایران بیرون راند. وی در این هنگام آماده  دفع تركان عثمانی بود، اما ارتش او بر اثر تلفات تقلیل یافته و در نتیجه حسادت های طایفه ها گرفتار هرج و مرج شده بود و به آخرین وسیله های جنگی مجهز نبود.

مقارن این احوال (١۵٩٨)، دو انگلیسی ماجراجو، یكی به نام سر آنتونی شرلی و دیگری برادر كوچكترش به نام رابرت، جهت ماموریتی تجاری وارد ایران شدند. این دو نفر هدیه های گرانبها، تجربه های نظامی، و یك ریخته گر ماهر توپ را با خود آورده بودند. شاه عباس با كمك آنان به ارتش خود سر و سامانی بخشید، آن را با تفنگ و شمشیر مجهز ساخت، و ظرف مدت كوتاهی پانصد عراده توپ تهیه كرد. وی این نیروی جدید را علیه تركان عثمانی به كار برد، آنان را از تبریز بیرون راند (١۶٠٣) و ایروان، شیروان، و قارص را دوباره به دست آورد. تركان لشكر نیرومندی مركب از صد هزار سرباز به جنگ او فرستادند، ولی شاه عباس با شصت هزار نفر آنان را شكست داد (١۶٠۵). آذربایجان، كردستان، موصل و بغداد دوباره جزو متصرفات ایران شدند و تسلط شاه عباس از فرات تا سند برقرار گشت.

حتی پیش از این نبردهای طاقت فرسا، شاه عباس شروع به ساختن پایتختی كرده بود (1598) تا، به سبب دوری، كمتر از تبریز در معرض حمله مهاجمان واقع شود و بر اثر خاطرات بیگانگان و قدوم اهل سنت كمتر مورد اهانت قرار گرفته باشد. اصفهان دو هزار سال قدمت داشت (البته نه دقیقا با همین نام) و دارای هشتاد هزار نفر جمعیت بود. در حدود پنج كیلومتری این شهر قدیمی، مهندسان شاه عباس میدانی راست گوشه به نام «میدان شاه» به طول ۵١٠ و عرض ١۶۵ متر ایجاد كردند و در اطراف آن درخت كاشتند. آنها در هر دو سو گردشگاه هایی ساختند كه از باران و آفتاب در امان بودند. در قسمت جنوبی، مسجد شاه، و در مشرق، مسجد شیخ لطف االله و یك قصر سلطنتی بر پا شد. بقیه محیط میدان به دكان، كاروانسرا، و مدرسه اختصاص یافت. در غرب میدان، خیابانی به عرض دویست پا به نام چهار باغ ساختند، در اطراف آن باغ هایی احداث نمودند، و حوض ها و چشمه هایی به آن افزودند.  در هر دوسوی این خیابان قصرهای وزیران قرار داشت. زاینده رود، كه دارای سه پل بود، از میان شهر میگذشت. یكی از پل ها به نام «االله وردی خان» ساختمان زیبایی به طول ٣۵۵ متر بود كه راه سنگفرش شده وسیعی داشت و در هر دو سوی آن طاق هایی برای پیاده روها ساخته شده بودند. شهر جدید با جوی ها، مخزن ها، فواره ها، و آبشارها آبیاری و خنك میشد. همه این طرح نمونه ای عالی از شهرسازی در آن عصر بود كه با هر طرح دیگری در سایر كشورها برابری میكرد.

شاردن (سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) هنگامی كه در سال 1673 به اصفهان رفت، از دیدن آن شهر بزرگ و مراكز اداری، تجاری، صنعت، و هنر این شهر كه هزار و پانصد دهكده در پیرامون آن بودند و جمعیتی در حدود سیصد هزار نفر داشت، به شگفتی افتاد. شهر و حومه آن دارای ١۶٢ مسجد، ۴٨ مدرسه، ٢٧٣ گرمابه  و ١٨٠٠ كاروانسرا بود. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، سیاح دیگر فرانسوی همان دوره، -م) كه در سال 1664 از اصفهان دیدار كرد، آن را به اندازه پاریس وسیع نامید، اما جمعیت آن را یك دهم آن شهر تخمین زد، زیرا هر خانواده ای از خود خانه و باغی داشت و به اندازه ای درخت در آنجا دیده میشد كه شهر به صورت جنگل در آمده بود. البته این تصویر دلپذیری است، اما تاورنیه مینویسد: «در برابر هر دری، تغاری است كه خانواده ها نجاست و آشغال خود را در آن میریزند و كشاورزان هر روز میآیند و آنها را جهت كود دادن به مزارع خود میبرند… همچنین سوراخ های كوچكی در دیوارهای خانه ها در كوچه ها می بینید كه ایرانیان خجالت نمیكشند از اینكه جلو چشم همه در برابر آنها چمباتمه بزنند و در آنها ادرار كنند» (25).

شاه عباس كه میدانست كشورهای اروپایی از او سپاسگزارند كه تركان عثمانی را در مشرق سرگرم ساخته است، سر آنتونی شرلی و دیگران را به كشورهای مسیحی فرستاد تا با آنها روابط سیاسی برقرار کنند و راهی برای صدور ابریشم ایران، بدون واسطه عثمانی، باز کنند. هنگامی كه سفیران اروپایی به اصفهان آمدند، وی آنان را در قصرها جا داد و به آنان آزادی مذهبی كامل عطا كرد. شاه عباس پنج هزار نفر ارمنی را كه در نبردهای خود با تركان به اسارت گرفته بود به صورت برده در نیاورد، بلكه به آنان اجازه داد كه در جلفا، در نزدیكی اصفهان، مركزی برای خود بسازند و بدین ترتیب از فعالیت تجاری و مهارت آنان استفاده كرد. ارامنه در آنجا كلیسای خود را بر پا كردند و آن را با آمیزه ای از تمثال های مسیحی و تزیینات اسلامی آراستند. گاهی شاه عباس به این فكر می افتاد كه همه مذاهب را به صورت واحدی در آورد و «صلح را در آسمان و زمین برقرار سازد» (26). اما در حالت هائی واقع بینانه تر، شاه عباس از تعصب شیعیان به نفع تقویت روحیه ملی استفاده میكرد. وی ملت خود را تشویق میكرد كه مشهد را به منزله مكه اسلام ایرانی بدانند و به زیارت آن بروند و خود او مسافت ١٢٨٠ كیلومتری میان اصفهان و مشهد را پیاده پیمود تا اخلاص و هدایای خود را عرضه كند .

اصفهان، چهلستون

به همین جهت آن معماری که در دوره شاه عباس عظمت و ظرافت به اصفهان بخشید، همانند کلیسای قرون وسطا، جنبه ای مذهبی دارد. شاه عباس نیز همانند اولیای كلیسا در مغرب، پشیزهای مستمندان را به صورت مساجدی در میآورد كه عظمت، زیبایی و صفای آنها به منزله افتخار همه و متعلق به همه بود. جالب ترین ساختمان پایتخت جدید «مسجد شاه» بود كه شاه عباس آن را بین سالهای 1611-29 بنا نهاد. میدان شاه نماد شکوه و جلال این معماری است. چنین به نظر میرسد كه همه آن میدان به مدخل وسیع آن منتهی میشود. توجه شخص نخست به مناره های پهلو و كنگره های پیش آمده آنها معطوف میشود و از این مناره هاست كه موذن، وحدت خداوند را اعلام میكند. سپس توجه ما با دیدن كاشی های درخشانی كه مدخل را مزین میكنند و همچنین با خطوطی كه در اطراف آنها نوشته شده و حاكی از تقدیم این مكان مقدس از طرف شاه عباس به خداوند هستند، جلب میشود. در ایران حتی خود الفبا و نوشتار، هنری خاص به شمار میرود. در داخل، طاق مقرنسی دیده میشود كه با گل های سفید مزین شده است. سپس به محوطه داخلی كه در فضای باز است و بعد به طاق های دیگری در داخل مسجد و زیر گنبد بزرگ میرسیم. باید دوباره بیرون برویم تا به مشاهده گنبد و خط كوفی با شكوه و شكل برجسته و زیبایی آن بپردازیم كه رویش را با كاشی های لعابدار آبی و سبز به نقش های آرابسك (سبک عربی، -م) روی زمینه نیلگون پوشانده اند. با وجود گذشت روزگار، این مسجد «حتی امروزه یكی از زیباترین ساختمان های جهان است (27).

مسجد شیخ لطف االله كه شاه عباس آن را به افتخار پدر زن موقر خود ساخت (1603-18) ساخت، دارای هیبتی كمتر، اما ظرافتی بیشتر است. مدخل آن زیبا و محرابش از كاشی ظریف است، اما بیش از همه، داخل آن دارای زیبایی شگفت انگیزی است و شامل نقوش آرابسك، اشكال هندسی، و چنبره هایی با طرح كامل و یك شكل است. در اینجا هنر انتزاعی را می بینیم، ولی با منطق و سبك و ساختی كه هرج و مرج مبهوت كننده ا ی به عقل عرضه نمیكند، بلكه نظمی قابل فهم و آرامشی عقلانی را میرساند.

در قسمت شرقی میدان، شاه عباس تخت رو بازی زیر طاق بزرگی، یعنی «عالی قاپو»، ساخت. در اینجا بود كه بزرگان را به حضور می پذیرفت و یا مسابقات اسب دوانی یا چوگان بازی را تماشا میكرد*. در پشت این دروازه باغ های سلطنتی قرار داشتند و شامل قصرهایی بودند كه شاه از آنها جهت مقاصد مختلف استفاده میكرد. یكی از آنها به نام چهلستون است كه از گذشت روزگار آسیب بسیار دید. چهلستون که هنوز پابرجاست، عبارت است از اطاق بارعام و محل جلوس بر تخت كه دارای بیست ستون از جنس چنار است که روی آنها را آیینه كاری كرده اند و تالار درازی نیز دارد كه مزین به تصویرهایی از وقایع زندگی شاه است. درهای قصر از چوب جلا یافته ساخته شده بودند و روی آنها را با مناظری از باغ ها و چنبره های گل آراسته بودند. دو لنگه از این درها به موزه متروپولیتن نیویورك برده شده اند. گچبری ها طلایی و رنگی سقف اطاق بارعام هنوز باقی هستند. در اینجا نیز هنر انتزاعی از لحاظ منطق و طرح به كمال رسیده است .

شاه عباس از قصرهای بسیار و از لشکرگاه خود امور قلمرو وسیع خویش را اداره میكرد. او نیز مانند اكثر فرمانروایان بزرگ به هر مرحله از زندگی اتباعش علاقمند بود، این پادشاه راهها و پل هایی ساخت، و فرسنگ ها راه را با سنگ مفروش كرد. او همچنین صنایع دستی، تجارت خارجی، و استخراج معادن را تشویق نمود. گذشته از این، شاه عباس شهرهای آسیب دیده مانند مشهد، قزوین، تبریز و همدان را تعمیر كرد، سدهایی ساخت، آبیاری را تسهیل كرد، و آب آشامیدنی به شهرها آورد. تاورنیه مینویسد: «این پادشاه غالبا جامه مبدل میپوشید، مانند افراد عادی، به بهانه خرید و فروش، در اطراف اصفهان میگشت، و مواظب بود كه كدامیك از بازرگانان گرانفروشی میكند. روزی دو نفر گرانفروش یافت و دستور داد كه آنها را زنده به گور كنند» (28). به سبب وجود نقص در نظارت و پلیس، مقصود از شدت مجازات جلوگیری از تمرد طبیعی افراد بود و این قبیل اقدامات، راه های شرقی برای استقرار قانون به شمار میرفت. شاید چون شاه عباس مدتهای مدیدی از عمر خود را در جنگ گذرانده بود، این بیرحمی در وجودش تشدید یافته بود و برای ترساندن افراد یا انتقام گرفتن از آنها از آن راه ها استفاده میكرد. وی حتی یكی از فرزندانش را كشت و دستور داد چشم فرزند دیگری را درآورند. با وجود این، همین پادشاه شعر میگفت، جهت امور خیریه پول میپرداخت و صنایع مختلف را تشویق میكرد.

مرگ او (1629) به دوره عظمت هنر و فرمانروایی سلسله صفوی پایان داد، اما نظم و ترتیبی كه بر اثر كوشش های هماهنگ او به وجود آمده بود، تقریبا یك قرن دیگر دوام یافت. سلسله صفوی، با وجود داشتن عده ای پادشاه بی كفایت، توانست تا دوره انقراض خود و تسلط افغان ها (1722-30) پایدار بماند. هنر دوره صفوی حتی در آن دوره انحطاط سیاسی جزو محصولات مهذب ذوق و مهارت بشر به شمار میرفت.

(ادامه دارد. در بخش بعدی: جمع بندی دوره صفویان)

——————————-

یادداشت:

* مجسمه مرمری نگهبانان هنوز در آنجاست. بازی «پولو» (چوگان، -م) از ایران به اروپا رفته و رواج یافته است.

—————————

منابع:

22. Teixeira, P., Travels, 62-6
23. Pope, A. U., Survey of Persian Art, II, 1406
24. Tavernier, Si.r: Voyages, iv, 5
25. Ibid
26. Michelet, Histoire de France, V, 130
27. En. Br., XII, 70S. The account follows the eloquent description in Arthur Upham Pope, Sl/r~’ey of Persian Art, II, 1185, and the notes of my visit to Isfahan in 1948
28. Tavernier, v, 2

نبرد «لپانتو» و انحطاط دولت عثمانی

نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ

(بخش قبلی این فصل از کتابچه «دورانت: تاریخ تمدن ایران باستان و شرق مسلمان» در این لینک)

نبرد لِپانتو

غرب یاد میگرفت كه شرق هم هنر و هم اسلحه دارد. اما فرمانروایان غرب بایستی مواظب اسلحه تركان میبودند، زیرا سلاطین عثمانی اعلام كرده بودند كه قصد دارند همه اروپا را زیر سلطه مسلمانان در آورند. افراد و ثروت قلمرو وسیع آنان بزرگترین ومجهزترین ارتش را در اروپا در اختیار آنان میگذاشت. تعداد «ینی چری ها» به تنهایی بیش از پنجاه هزار نفر بود. شاید هم نیکبختی غرب و مسیحیت در وسعت امپراتوری عثمانی نهفته بود، زیرا مسافت های طولانی مانع از آن میشد كه منابع پراكنده  دولت عثمانی در یك جا گرد آیند. سلاطین عثمانی اگر چه بیش از هر سلسله مسیحی بر سر كار ماندند (١٢٨٨-١٩٢٢)، اما امپراتوری آنان به تدریج رو به زوال نهاد. آنها اوقات خود رادر حرمسرا میگذراندند و زمام امور را به دست وزیرانی موقتی رها میكردند كه مقام ناپایدارشان آنان را بدین فكر میانداخت كه برای دوره بركناری خویش ثروتی بیندوزند.

سلطان سلیم دوم كه در سال ١۵۶۶ پس از سلطان سلیمان قانونی بر تخت نشست، مردی بی كفایت بود و تنها كار مفیدی كه انجام داد این بود كه امور اداری و سیاسی را به دست «محمد صوقوللی» وزیر توانای خود سپرد. حملات تركان به امپراتوری مقدس روم متوقف شد. امپراتور «ماكسیمیلیان دوم»، با پرداخت سالیانه سی هزار دوكات، صلح را خریداری كرد و صوقوللی توجه خود را به شكار نزدیكتری معطوف داشت. عربستان كه استقلال مذهبی خود را حفظ كرده بود، در این هنگام (١۵٧٠) به تصرف «باب عالی» (دربار عثمانی، -م) درآمد.از آنجا كه متصرفات ونیز در دریای اژه هنوز مانع تجارت و كشتی های عثمانی بودند، «لالا مصطفی پاشا» با شصت هزار سرباز به تصرف قبرس گسیل شد. پاپ پیوس پنجم فراموش نكرده بود كه در سال ١۵۶۶ چند فروند از كشتی های تركان، آنكونا، بندر و قلعه متعلق به پاپ واقع در ساحل آدریاتیك، را تهدید كرده بودند. فیلیپ دوم میدانست كه مسلمانان اسپانیا كه از ظلم و ستم او به جان آمده بودند، از سلطان عثمانی استمداد كرده اند (١۵۶٩) و نماینده آنان بخوبی پذیرفته شده است. اوضاع دیپلماتیك روشن بود. امپراتور حاضر به جنگ علیه تركیه نبود، زیرا عهدنامه صلحی با سلطان بسته بود و نمیتوانست آن را با سرفرازی و اطمینان خاطر نقض كند. فرانسه با هر نقشه ای كه قدرت و اعتبار اسپانیا را بالا میبرد مخالف بود و خود را دوستدار تركان معرفی میكرد تا از كمك آنان علیه امپراتور استفاده كند. انگلستان بیم داشت كه مبادا اتحاد با فیلیپ آن كشور را، در صورت پیروزی، تحت نفوذ اسپانیای كاتولیك در آورد و نیز نگران بود كه مبادا اسپانیا، در نتیجه پیروزی، بر دریای آدریاتیك مسلط شود و به قدرت انحصاری ونیز در آن دریا خاتمه دهد . پاپ پیوس مدت یك سال زحمت كشید تا این تردیدها را از میان برداشت. وی مجبور بود قبول كند كه عواید كلیسا مورد استفاده ونیز و اسپانیا قرار گیرد. سرانجام (٢٠ مه ١۵٧١) هر سه دولت اتحادیه مقدسی تشكیل داده و آماده جنگ شدند.

طی این مذاكرات، حمله تركان به قبرس با تلفات سنگینی برای هر دوطرف ادامه پیدا كرده بود. نیكوزیا، پس از یك محاصره چهل و پنج روزه، سقوط كرد و بیست هزار تن از اهالی آن به قتل رسیدند. فاماگوستا تقریبا یك سال مقاومت كرد و هنگامی كه تسلیم شد (۶ اوت ١۵٧١ ) تركان، مدافع قهرمان شهر، براگادینو، را زنده زنده پوست كندند و پوستش را با كاه انباشتند و آن را به عنوان غنیمت جنگ مارك انتونیو به قسطنطنیه فرستادند.

اتحادیه مقدس، كه بدین گونه نیرو گرفته بود، قوای خود را گرد آورد. ساووا، فلورانس، پارما، لوكا، فرارا، اوربینو، و جنووا (دشمن دیرین ونیز) كشتی و سرباز فرستادند. در ناپل، «دون خوان» اتریشی پرچم دریا سالاری را با تشریفات موقری از دست «كاردینال دو گرانول» دریافت نمود. در ١۶ سپتامبر، پس از آنكه یسوعیان و كاپوسن هائی كه به آن قوم پیوسته بودند،  مراسم آئین قربانی مقدس را برای ملوانان و سربازان به جا آوردند، ناوگان از مسینا حركت كرد، از جنوب ایتالیا و تنگه اوترانتو گذشت و به سوی جزیره كورفو پیش رفت. در اینجا بود كه خبر قتل عام ها و شقاوت هایی كه تركان پس از سقوط قبرس مرتكب شده بودند رسید. این گونه اخبارعطش انتقام ملوانان را برانگیخت. همچنانكه دون خوان فرمان پیشرفت داد، فریاد «پیروزی!! پیروزی! زنده باد عیسی مسیح!» از ملوانان برخاست.

در ٧ اكتبر ١۵٧١، ناوگان از طریق خلیج پاتراس به سوی خلیج كورنت حركت كرد. در آنجا، در سواحل بندر لپانتو، نیروی دریایی ترك با ٢٢٢ كشتی شراعی، ۶٠ كشتی كوچكتر، ٧۵٠ توپ،  ٣۴ هزار سرباز، ١٣ هزار ملوان و ۴١ هزار پاروزن انتظار میكشید. مسیحیان ٢٠٧ كشتی شراعی، شش كشتی شراعی بزرگتر ونیزی با توپ های سنگین، ٣٠ كشتی كوچكتر، ١٨٠٠ توپ، ٣٠ هزار سرباز، ١٢ هزار ملوان  و ۴٣ هزار پاروزن در اختیار داشتند (13). ناوگان مسیحیان پرچمی داشت كه تصویر مسیح مصلوب بر آن نقش شده بود. تركان پرچم سلطان را، كه كلمه «الله» بر روی آن گلدوزی شده بود، در دست داشتند. جناح راست مسیحیان در برابر حمله تركان منهزم شد، اما جناح چپ تحت فرمان ونیزی ها مقاومت شدید خود را به صورت حمله با انضباطی در آورد و توپخانه كشتی های بزرگ ونیزی هزاران تن از تركان را هلاك كرد. دون خوان به كشتی پرچمدار دستور داد كه یكراست به كشتی علی پاشا، دریاسالار عثمانی، حمله برد. هنگامی كه این دو به هم رسیدند، سیصد تن از سربازان كار آزموده دون خوان وارد كشتی ترك شدند. یك راهب كاپوسن، در حالی كه صلیبی در دست گرفته بود، پیشاپیش سربازان مسیحی آنها را به حمله رهنمون شد. سرنوشت جنگ  هنگامی تعیین شد كه كشتی ترك به تصرف در آمد و سر بریده علی را بر روی چوب پرچم خود او گذاشتند (14). روحیه تركان خراب شد و چهل فروند از كشتی های آنان رو به گریز نهادند. ١١٧ فروند به تصرف مسیحیان در آمدند، و پنجاه كشتی دیگر غرق یا طعمه حریق شدند. بیش از ٨٠٠٠ تن از تركان در جنگ هلاك شدند، ١٠ هزار نفر به اسارت افتادند و اكثر آنان به عنوان برده بین فاتحان تقسیم شدند. در حدود ١٢ هزار برده مسیحی كه در كشتی های تركان پارو میزدند رهائی یافتند. مسیحیان ١٢ كشتی و  ٧۵٠٠ نفر شامل اعضای قدیمی ترین و برجسته ترین خانواده های ایتالیا را از دست دادند. بدون تردید این جنگ بزرگترین نبرد دریایی دوران جدید بود. سروانتس، كه در میان ٧۵٠٠ تن زخمی مسیحی دیده میشد، گفت كه این جنگ «مهمترین واقعه اعصار گذشته و حال است و شاید در آینده نظیر آن دیده نشود» * (15).

اگر فرسودگی پاروزنان، خرابی كشتی های فاتحان و به وجود آمدن توفانی سهمگین مانع از تعقیب تركان نشده بود، آن جنگ را میتوانستیم قاطع ترین نبرد در تاریخ جدید بدانیم. میان مسیحیان بر سر توزیع غنائم و انتساب افتخارات جنگی اختلاف افتاد. از آنجا كه اسپانیا نیمی از كشتی ها را فراهم كرده و نیمی از هزینه را پرداخته بود ، ونیز یك سوم و پاپ یك ششم را، غنائم جنگی به همین نسبت تقسیم شدند. اسیران ترك نیز به همین ترتیب میان فاتحان بخش گردیدند. فیلیپ دوم ٣۶٠٠ اسیر پای در زنجیر دریافت داشت و از سهم پاپ ١٧۴ اسیر به عنوان پاداش به دون خوان داده شدند (16). بعضی از رهبران مسیحی مایل بودند كه اسیران مسیحی را كه از كشتی های تركان آزاد كرده بودند به عنوان برده برای خود نگاه دارند، اما پاپ پیوس پنجم مانع این كار شد (17).

هنگامی كه خبر پیروزی پخش شد، سرتاسر اروپای مسیحی به جشن و سرور پرداخت. ونیز را با تاج گل و هنرمندی خود آراستند. وقتی كه مردم در كوچه ها به هم میرسیدند، یكدیگر را در آغوش میگرفتند. تیسین، تینتورتو، و ورونزه تصویرهای عظیمی از آن نبرد كشیدند، و سباستیانو ونیرو، سردار ونیزی ها، چندین روز و شب مورد احترام و تجلیل قرار گرفت و سرانجام به عنوان «دوج» برگزیده شد. روحانیان و اشخاص غیر مذهبی رم كه از هنگام حركت ناوگان از مسینا اوقات خود را در اضطراب و دعا خوانی گذرانده بودند، فریاد شادی بر آوردند و خدا را سپاس گفتند. پاپ پیوس پنجم، موجد پیروزی، با ادای این جمله انجیل تقریبا حالت تقدیس به دون خوان داد: «شخصی از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش یحیی بود» (سوره یحیی *، 6). مراسم قداس برپا داشتند، آتشبازی كردند و توپ انداختند. پاپ از فاتحان خواست كه ناوگان دیگری فراهم آورند. وی از فرمانروایان اروپا تقاضا كرد كه از این فرصت استفاده كنند و در جنگ مقدس به منظور طرد تركان از اروپا و فلسطین شركت جویند. همچنین از شاه ایران و شیخ فرمانروای عربستان  سعید خواست كه در حمله به تركان با مسیحیان همكاری كنند (18). اما فرانسه كه به اسپانیا حسد میبرد، چندی پس از نبرد لپانتو، به سلطان پیشنهاد كرد كه علیه فیلیپ دوم* (19) با آن كشور متحد شود. خبر این پیشنهاد، به انضمام عوامل دیگر، باعث شد كه فیلیپ دوم از هر اقدام دیگری علیه تركیه عثمانی منصرف شود. وی گرفتار مناقشات با انگلستان و اوضاع آشفته ای بود كه آلوا در هلند به وجود میآورد. گذشته از این، او خشمگین بود از اینكه ونیز میخواهد انحصار تجارت در دریای آدریاتیك را در دست داشته باشد و بیم داشت كه مبادا پیروزی دیگری بر تركان باعث تجدید قدرت ونیز شود و آن را به صورت رقیب اسپانیا در آورد. پاپ پیوس پنجم، كه از پیروزی و شكست فرسوده شده بود، در اول مه ١۵٧٢ درگذشت، و اتحادیه مقدس با مرگ او مضمحل شد.

زوال دولت عثمانی

دراین ضمن، تركان، با جدیتی كه باعث وحشت غرب شد، ناوگان دیگری را به عظمت ناوگان سابق كه تقریبا نابود شده بود، فراهم آوردند. ظرف هشت ماه بعد ناوگان عثمانی مركب از ١۵٠ كشتی در دریاها منتظر كشتی های مسیحیان بود كه به سبب وضع آشفته خود جرئت نداشتند از لنگرگاه ها بیرون بروند. ونیز كه از طرف همه دول به ادامه جنگ تشويق میشد، چون از هیچ یك كمكی دریافت نمیداشت، با «باب عالی» صلح كرد (٧ مارس ١۵٧٣) و نه تنها قبرس را به آن دولت داد، بلكه غرامتی به سلطان پرداخت كه معادل بهای فتح آن جزیره بود. صوقوللی در سال ١۵٧٣ با كمال اطمینان به ونیز پیشنهاد كرد كه اگر با تركیه در جنگی علیه اسپانیا متفق شود، دولت عثمانی به ونیز كمك خواهد كرد كه ناپل را به تصرف در آورد و از دست رفتن قبرس را به نحو احسن جبران كند. (از اینجاست كه میتوانیم دریابیم دولت عثمانی به هیچ وجه ضعیف نشده بود). ونیز این پیشنهاد را رد كرد و اظهار داشت كه قبول آن باعث تسلط تركان بر ایتالیا و كشورهای مسیحی خواهد شد. در اكتبر، دون خوان، با تصرف تونس، برای اسپانیا افتخار جدیدی كسب كرد. اما ظرف یك سال تركان عثمانی با ٢۵٠ كشتی آن شهر را دوباره متصرف شدند و اسپانیائی هایی را كه بتازگی در آنجا اقامت گزیده بودند از دم شمشیر گذراندند . سپس برای تكمیل پیروزی به سواحل سیسیل حمله بردند. سلطان سلیم دوم در ١۵٧۴ درگذشت، ولی صوقوللی همچنان كارها را اداره كرد و جنگ را ادامه داد.

تاریخنویسان آغاز انحطاط قدرت عثمانی را در دوره سلطنت مراد سوم (١۵٧۴-١۵٩۵) میدانند كه فیلسوفان را دوست میداشت – و این برای فیلسوفان مسئله ای شده است. اما این سلطان، زنان را نیز دوست میداشت و صدوسه فرزند از زنانی نه به این تعداد به وجود آورد. «بافو»، زن محبوبش، كه كنیزی ونیزی بود و او را مسحور زیبائی های خود ساخته بود، در امور كشور مداخله میكرد و برای هر اعمال نفوذ خود از اين و آن رشوه میگرفت. قدرت صوقوللی رو به ضعف نهاد و هنگامی كه پیشنهاد كرد رصدخانه ای در استانبول ساخته شود، حس مخالفت عوام به جوش آمد و او در سال ١۵٧٩، احتمالا به اشاره مراد، به قتل رسید. هرج ومرج ادامه یافت، ارزش پول پایین آمد، ینی چری ها كه پول بی ارزش دریافت داشته بودند شورش كردند، رشوه خواری باعث فساد ادارات شد و حتی یكی از پاشاها ادعا كرد كه به سلطان نیز رشوه داده است. مراد به عیش و نوش پرداخت و در اثر فسق و فجور درگذشت.

«بافو» بر روحیه فرزندش محمد سوم تقریبا به همان اندازه مسلط بود كه سلطان سابق را دست نشانده خود كرده بود. محمد سوم سلطنت خود را، طبق سنت، با كشتن نوزده تن از برادرانش آغاز كرد تا مردم را به آرامش وا دارد. اما كثرت فرزندان مراد این مسئله را دشوار میساخت. زیرا بسیاری از پسرانش هنوز به طور تهديدآميزى زنده بودند. فساد و هرج ومرج بیشتر اشاعه یافت. جنگ با اتریش و ایران پیروزیهای تركیه را خنثی كرد. سلطان احمد اول كه با قدرت شاه عباس اول صفوی (شاه عباس بزرگ) در ایران مواجه شده  بود، تصمیم گرفت كه نیروی عثمانی را در جبهه شرق گرد آورد. ازاین رو برای آزاد كردن نيروى خود در غرب به ماموران خود دستور داد كه در «سیتواتوروك» (در مجارستان كنونى، -م) عهدنامه صلحی با اتریش منعقد سازند (١۶٠۶). این خود نخستین عهدنامه ای بود كه تركان مغرور حاضر شدند در خارج از قسطنطنیه ببندند. اتریش مبلغ ٢٠٠ هزار دوكات به سلطان داد، اما از پرداخت خراج معاف شد. در این هنگام ترانسیلوانی به میل خود فرمان سلطان را گردن نهاد. ایران نیز با تركیه صلح كرد (١۶١١) و حاضر شد مقدار یك میلیون پوند ابریشم به عنوان غرامت جنگ به سلطان عثمانی بپردازد. روی هم رفته این دوره همراه با موفقیت و میانه روی بود، جز اینكه ینی چری ها پیوسته شورش میكردند. احمد مردی پرهیزكار و با حسن نیت بود. وی با آنكه كوشید از برادركشی سلاطین جلوگیری كند، در این راه توفیق نیافت.

عثمان دوم در صدد بر آمد كه ینی چری ها را تحت انضباط در آورد و در دستگاه آنان  اصلاحاتی انجام دهد، اما این عده اعتراض كردند، او را به قتل رساندند و برادرش مصطفی را، كه مردی احمق بود، بر تخت نشاندند. ولی مصطفی به اندازه كافی عقل داشت و استعفا كرد و سلطنت را به برادرزاده دوازده ساله خود مراد چهارم سپرد. ینی چری ها وزیران اعظم را انتخاب میكردند و هر گاه میخواستند كه تغییری به وجودآورند، آنان را میكشتند. این عده به قصر سلطنتی حمله بردند و زن سلطان «کوسم سلطان» را مجبور كردند كه برای ارضای آنان قفل های خزانه  را بگشاید. در سال ١۶٣١، آنان دوباره ظاهر شدند، سلطان جوان را تا اندرون تعقیب كردند و خواستار اعدام هفده تن از اعضای دولت شدند. یكی از آنها به نام «حافظ» حاضر شد كه خود را قربانی كند، آنان نیز او را قطعه قطعه كردند. سلطان مراد كه هنوز هم از انجام کاری عاجز یود، به طرز بیهوده ای آنان را تهدید كرد و گفت: « انشااالله شما مردان خون آشام كه از خدا نمیترسید و از پیغمبر خجالت نمیكشید، به عذاب وحشتناكی دچار خواهید شد (20)». اما چون منتظر فرصت بود، عده ای از سربازان وفادار را به دور خود گرد آورد و رهبران شورشی را یكی پس از دیگری از میان برداشت. از كوشش هایی كه بعدا به منظور شورش به عمل آمد با خشونت وحشیانه ای جلوگیری شد. حتی خود سلطان گاه گاه مانند پطركبیر در اجرای حكم اعدام شورشگران شركت میجست. وی همه برادران خود را، به استثنای یكی كه به عقیده او بی آزار و احمق بود، كشت و چون از اعمال قدرت سلطنتی لذت میبرد، دستور داد هر كس را كه تنباكو و تریاك استعمال كند یا قهوه و شراب بنوشد، به قتل برسانند. میگویند روی هم رفته صدهزار نفر در دوره سلطنت او كشته شدند و این عده غیر از كسانی هستند كه در جنگ جان سپردند (21). تا مدت كوتاهی نظم اجتماعی بر قرار شد، و ارتشا از ادارات رخت بر بست . مراد، كه در این هنگام خود را حقا مصون میدانست، علیه ایرانیان وارد جنگ شد،  پیشنهاد یكی از جنگجویان ایرانی را جهت نبرد تن به تن پذیرفت، او را كشت، بغداد را به تصرف در آورد (١۶٣٨) وعهدنامه پیروزمندانه ای منعقد كرد . هنگامی كه به قسطنطنیه بازگشت، مردم از او با شادی فراوان استقبال كردند. سال بعد، او در نتیجه بیماری نقرس كه از میگساری بسیار ناشی شده بود، در گذشت. وی در این هنگام بیست و هشت سال بیش نداشت.

پس از او، انحطاط تركیه عثمانی بار دیگر ادامه یافت. جانشین او، ابراهیم اول (۱۶۴۰-۴۸)، بر اثر حماقت و یا تظاهر به حماقت، از تیغ بیداد برادر جان سلامت به در برده بود. در دوره سلطنت او كار هرج و مرج و فساد دوباره بالا گرفت. وی با ونیز به جنگ پرداخت و لشكری علیه كرِت فرستاد. ونیزی ها تنگه داردانل را مسدود كردند. اهالی قسطنطنیه گرفتار قحط و غلا شدند. رهبران ارتش سر به شورش برداشتند و سلطان را خفه كردند. ممالك مسیحی غرب، با توجه به سر گذشت ماجرای پاسداران امپراتور در روم قدیم، به این نتیجه رسیدند كه از قدرت تركان نباید بیمی داشته باشند. ظرف سی و پنج سال بعد، تركان دوباره خود را به دروازه های وین رساندند.

ادامه دارد. در فصل بعد: فراز و فرود ایران صفوی


یادداشت:

* در سال 1536 فرانسه صاحب نخستین «کاپیتولاسیون» های ترک ها شد که در سال 1569 تمدید گردید. در اینجا موضوع بر سر تسلیم نبود بلکه اینها عهدنامه هائی بودند که عنوان هر فصل آن («کاپیتولا») تبدیل به نام خود عهدنامه شده بود و اساسا قبول میکرد که اتباع فرانسه در سرزمین های ترکی تابع قوانین فرانسه هستند و طبق آن قوانین در دادگاه پاسخگو خواهند بود («قضاوت خارج از اراضی»). ترکیه کاپیتولاسیون های مشابهی با انگلستان (1580) و ولایات متحده (1613) امضاء کرد.


منابع:

13. Pastor, Popes, XVIII, 419
14. Voltaire, Essai sur les 1noeurs, ch. cxxxi, in Works, XIBb, 270
15. Preface to Part II of Don Quixote
16. Motley, Rise of the Dutch Republic, II, 338
17. Pastor, XVIII, 422
18. Ibid., 427
19. 436
20. Lane-Poole, S., Story of Turkey, u8
21. En. Br., XV, 969a

دورانت: چالش اسلام: عثمانیان و صفویان

چلیپایی از میرعماد بزرگ‌ترین نستعلیق‌نویس همه اعصار (منبع: ویکی پدی)

پیشگفتار این فصل از «تاریخ تمدن» ویل دورانت

نُه گفتار گذشته با عنوان «دورانت: ایران باستان» در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. آنچه که اکنون می خوانید فصل «چالش اسلام» از جلد هفتم («آغاز عصر خرد»)  در اثر کلاسیک و ناتمام «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) است. این اثر مرجع، نوشته ویل دورانت و همسرش آریل دورانت، دو دانشمند و مورخ سرشناس آمریکائی است که اولین اصل انگلیسی آن در سال های (۱۹۳۵-۱۹۷۵) بتدریج و جلد به جلد در نیویورک به چاپ رسید.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن او عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رِِنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصرخرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

ویل دورانت 90 ساله بود که دست از کار کشید؛ در حالی که هنوز شوق ادامه تدوین تاریخ را داشت، می‌گفت :«نفس آرزومند است، اما تن دیگر نمی‌کشد.»

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

دورانت باور داشت که تاریخ را به سختی میتوان به تاریخ سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و غیره تقسیم کرد، بلکه مجموعه آن هاست که تاریخ تمدن کل بشریت و تک تک کشورر ها و اقوام را با صداقت و عینیت منعکس می‌کند. او همراه با همسرش برای نوشتن هر جلد از «تاریخ تمدن» جهان به آن کشور ها سفر کرده، خود به بررسی می‌پرداخت.

«تاریخ تمدن» از تاریخ ملل و اقوام باستان در میانرودان و مصر و ایران و یونان شروع شده تا پایان قرن هجدهم ادامه می‌یابد.

ترجمه‌ی اصل انگلیسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیان‌گذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ ویل دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

فصل «ایران» این اثر حدود ۴۰ صفحه و فصل «چالش اسلام» حدود ۲۰ صفحه از کل این اثر را تشکیل می‌دهد. فصل نخست به اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران از دوره مادها تا لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان می‌پردازد و فصل «چالش اسلام» دو دولت مقتدر جهان اسلام یعنی عثمانی و صفویه را در قرن هفدهم بررسی می‌کند – همان دوره ای که دیگر در اروپا خرد و علم بر دین و کلیسا پیروز شده بود.

این دو فصل کتاب «تاریخ تمدن»  بر اساس ترجمه فارسی از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد، اندکی از نو ترجمه شده است. بنظر می‌رسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات جدی شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان متناسب نیست. در فرصتی دیگر می‌توان به این کاستی ها اشاره کرد. اما نیت اصلی از انتشار این دو فصل مهم مربوط به ایران در «چشم انداز» که نتیجه اش را ملاحظه می‌کنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق اصلی ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران اصلی اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل در تارنمای «چشم انداز» به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنويسى ترجمه، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر ويل دورانت اگاهى شخص بنده را كه تخصصی درباره ايران باستان ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخترى از دوره پيش از اسلام و مقایسه شرق مسلمان با غرب مسیحی در دوره اصلاحات و خِردگرائی بدست بياورم. اميدوارم اين رشته مقالات به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مرحله تاريخ ايران دارند كمى كاهش بخشيده آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نمي‌خواهيم و يا نمي‌توانيم ببينيم و به آن اعتراف کنیم.
ژانویه 2016،
عباس جوادی

ترکان عثمانی

هنگام كشمكش های سیاسی و مذهبی در درون دنیای مسیحیت، جمعی از متفكران از مشاهده بیطرفی ظاهری خداوند در رویاروئی میان مسیحیان و مسلمانان احساس تشویش میکردند. اگر چه مسلمانان از اسپانیا طرد شده بودند، «دارالاسلام» (دنیای اسلام، م) هنوز پهناور بود و شامل اندونزی و شمال هندوستان نیز میشد. در حقیقت، این زمان، عصر درخشان سلطنت سلسه مسلمان مغول (و یا گورکانیان، تیموریان، -م) در دهلی بود (١۵٢۶-١٧٠٧). جهان اسلام شامل افغانستان، قسمت اعظم آسیای میانه و سراسر ایران بود، یعنی كشوری كه در این دوره، هنر آن به كمال خود رسید. در غرب ایران، امپراتوری عثمانی قرار داشت كه از حیث وسعت فقط اسپانیا با آن رقابت میكرد. تركان عثمانی همه سواحل دریای سیاه را در اختیار داشتند، بردهانه های رود های دانوب، دنیپر، و دنیستر مسلط بودند و به خان های تاتار که متفقین خودشان بودند، كمك میكردند كه كریمه و دهانه رود دون را تحت نظارت خود داشته باشند. همچنین ارمنستان، آسیای صغیر(آناتولی، -م)، سوریه، عربستان و همه خاورمیانه جزو امپراتوری عثمانی بود. در اینجا مشهورترین شهرهای قدیم و قرون وسطی قرار داشتند – مانند بابل، نینوا، بغداد، دمشق، انطاكیه (آنتاکیای کنونی در ترکیه، -م)، طرسوس (در ترکیه، م)، اسمیرنا (ازمیردر ترکیه، -م)، نیقیه (ایزنیک یا نیسای باستان در ترکیه، -م)، مكه  و اورشلیم، یعنی جائی كه مسیحیان با اجازه مسلمانان در آرامگاه مسیح به عبادت میپرداختند. در مدیترانه خاوری جزیره های بزرگ قبرس، رودوس، و كرت جزو متصرفات عثمانی بودند. قسمت اعظم جمعیت شمال آفریقا از دریای سرخ تا اقیانوس اطلس را مسلمانان تشكیل میدادند: مصر به وسیله پاشاهائی كه از طرف سلاطین عثمانی منصوب میگشتند، اداره میشد. طرابلس، تونس، الجزایر، و مراكش تحت تسلط سلسله های محلی مسلمان بودند كه درجه اطاعت آنان از تركان عثمانی با دوری و نزدیكی آنان از قسطنطنیه تناسب معكوس داشت.  این دوره عصر فرمانروایی سلسله سعدیون (١۵۵٠١۶۶٨) در مراكش بود و مراكش، پایتخت آن، مركز تجارت و هنر به شمار می رفت. در اروپا متصرفات عثمانی مشتمل بود بر نواحی میان تنگه بوسفور تا یونان (معمولا آتن و اسپارت)، بالكان، مجارستان تا صد و شصت كیلومتری وین، از طریق دالماسی تا دروازه های ونیز، از بوسنی و آلبانی تا نزدیكی آدریاتیك و قلمرو پاپ. در آنجا، در وین محصور، اختلاف عمده، میان پروتستان ها و كاتولیك ها نبود، بلكه بین میان مسیحیان و مسلمانان بود. در درون آن خط محاصره مسلمانان، فرقه های مختلف مسیحی میزیستند .

اسلام هر اندازه هم که به طرف غرب گسترش می یافت، باز شرقی بود. قسطنطنطیه (استانبول کنونی، -م) به منزله دریچه ای به سوی اروپا به شمار می آمد، اما ریشه های امپراتوری عثمانی به اندازه ای با آسیا پیوستگی داشتند كه تركان مغرور حاضر به تقلید از غرب نبودند. در بعضی از كشورهای اسلامی گرمای بیابان یا مناطق حارَه باعث بیحالی افراد می شد. سرزمین های غیر مسكون، مردم را از امور بازرگانی بر كنار میداشت و افراد نمیتوانستند مانند ساكنان اروپای باختری حریصانه به كار و كوشش بپردازند. مسلمانان بیشتر به آرامش رغبت داشتند و به آسانی قانع میشدند. كارهای دستی تغییر ناپذیر مسلمانان ظریف و زیبا، ولی مستلزم وقت و سلیقه بودند و مردم نمیتوانستند به مقدار زیاد از آنها تهیه كنند. كاروان ها آرام طی طریق میكردند، اما نمیتوانستند با كشتی های پرتغالی، اسپانیایی، انگلیسی و هلندی كه از راه های سرتاسر آبی به هندوستان میرفتند، رقابت كنند. با وجود این، بعضی از بندرهای مدیترانه، مانند ازمیر، در نتیجه تبادل كالا میان كشتی و كاروان ترقی كردند. اسلام مردم را در جنگ به شجاعتی آمیخته به امید ترغیب میكرد، ولی در روزگار صلح آنان را به اعتقاد به جبر وا میداشت. مردم با سماع درویشان و رویاهای صوفیانه آرام میشدند و اگر چه اسلام در آغاز علم را تشویق كرده بود، در این هنگام فیلسوفان را مرعوب میساخت و آنان را به مباحثات فضل فرو شانه بیهوده قرون وسطایی ترغیب مینمود. «علما»، یعنی روحانیونى که طبق موازين  قران قانون مینوشتند،  كودكان را در روحیه ای آمیخته با ایمانی متشرعانه تربیت میکردند و مواظب بودند كه در این عصر دلیل و برهان، کسی سرش را بلند نکند. در اینجا بود كه در كشمكش میان مذهب و فلسفه، مذهب به طور قاطعی پیروز شد.

گذشته از اینها، همین دین، یعنی اسلام، در سرزمین هایی كه تركان عثمانی از مسیحیان گرفتند، به سهولت پیش رفت. در قسطنطنیه، انطاكیه، اورشلیم، و اسكندریه كلیسای مسیحی شرقی هنوز از خود دارای بطرك (پاتریارک، -م) بود، اما تعداد مسیحیان به سرعت كاهش می یافت. در آسیای صغیر ارمنی ها و در مصر قبطی ها در آیین عیسوی باقی ماندند، اما به طور كلی در آسیا، افریقا، و شبه جزیره بالكان، توده های مردم به اسلام گرویده بودند. احتمالا این تغییر مذهب دارای انگیزه های عملی بود: اگر مردم همچنان مسیحی میماندند، از مناصب رسمی محروم میشدند، در ازای خدمت نظام وظیفه مالیات عمده ای (جزیه، -م) می پرداختند و از هر ده كودك یكی را میبایستی به دولت بسپارند تا (پس از قبول اسلام، -م) به عنوان «ینی چری»  برای خدمت در ارتش یا ادارات تربیت شود.

از طرف دیگر، مسیحیان مقیم كشورهای اسلامی از آزادی مذهبیی برخوردار بودند كه هیچ فرمانروای مسیحی حاضر نمیشد چنین آزادی را به مسلمانان مقیم كشورهای مسیحی اعطا كند. مثلا در ازمیر مسلمانان پانزده مسجد، مسیحیان هفت كلیسا، و یهودیان هفت كنیسه داشتند (1). در تركیه و بالكان كلیسای ارتدوكس یونانی در مقابل هرگونه دست اندازی به مراسم مذهبی شان از طرف نمایندگان دولت عثمانی حراست میشد (2). به عقیده پپیس (ساموئل پیپس، وقایع نویس انگلیسی قرن هفدهم، -م) ، قسمت اعظم مجارستان از آن لحاظ تسلیم تركان شد كه تحت تسلط عثمانی از آزادی مذهبی بیشتری برخوردار بود تا امپراتوران كاتولیك (3). این موضوع مسلما درباره فرقه های «ضاله» مسیحی صدق میكرد. سر تامس آرنولد مینویسد: «كالوِنی های مجارستان و ترانسیلوانی و پیروان اونیتاریانیسم كشور اخیر ترجیح میدادند كه از تركان اطاعت كنند، ولی به دست خانواده متعصب هابسبورگ نیفتند» و «پروتستان های سیلزی مشتاقانه به تركیه عثمانی مینگریستند و با طیب خاطر حاضر بودند كه آزادی مذهبی را به بهای اطاعت از مسلمانان خریداری كنند» (4). داوری استاد مسلم مسیحی درباره تاریخ یونان جدید (منظور نویسنده توماس آرنولد، خاورشناس بریتانیائی است، -م) قابل توجه تر است. او مینویسد:

«بسیاری از یونانی های با استعداد و دارای اصول اخلاقی به اندازه ای به برتری مسلمانان واقف بودند كه هرگاه به عنوان فرزندان ملل خراجگزار به خدمت سلطان درنمی آمدند، باز آئین اسلام را به میل و رغبت می پذیرفتند. در این گونه تغییر مذهب ها احتمالا برتری اخلاقی جامعه عثمانی… به اندازه احساسات شخصی افراد تاثیر داشته است» (5).

ارزیابی این «برتری اخلاقی» تركان عثمانی قرن هفدهم دشوار است. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، تاجر و سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) كه بین سالهای
١۶٣١-١۶٣٣ و ۱۶۳۸-١۶۴٣در كشورهای اسلامی مسافرت و تجارت كرد، مینویسد: «تركیه پر از دزدانی است كه دسته دسته به دور هم گرد میآیند و در راه ها در كمین بازرگانان می نشینند.» تركان عثمانی به نیكوكاری بی سر و صدا مشهور بودند، اما همان دینی که در زمان صلح كه جلو تند روی های غیر اجتماعی آنان را میگرفت، احساساتشان را در جنگ علیه كفار بشدت برمی انگیخت. آنها اسیران مسیحی را به صورت برده در می آوردند و به مسیحیانی كه در مجاورت مرزهای تركیه میزیستند حمله میكردند و آنان را به اسارت میبردند. با وجود این، تركان بمراتب كمتر از مسیحیانی كه جهت گرفتن برده به آفریقای سیاه حمله میكردند، به دادوستد برده میپرداختند و ظلم و شقاوت كمتری مرتكب میشدند. ظاهرا در كشورهای اسلامی زیاده روی های فرساینده جنسی بمراتب بیشتر از كشورهای مسیحی رواج داشت و تاثیرات آن مضرتر بود، حال آنكه معمولا از حد معمول تعدد زوجات فراتر نمیرفت. جامعه تركیه تقریبا کاملا مردانه بود و از آنجا كه معاشرت زن و مرد خارج از خانه مجاز نبود، مسلمانان به همجنس بازی  میپرداختند – چه نوع افلاتونی و چه فیزیکی آن. روابط جنسی زنان با یكدیگر (لسبیانیسم) در  «زنانه» ها («اندرون»، مکان های مخصوص زنان) رواج داشت (8).

در میان اقلیتی بزرگ، فعالیتی فرهنگی، و لو محدود، دیده میشد. تعداد باسوادان در متصرفات اروپایی تركیه در قرن هفدهم شاید بیش از كشورهای مسیحی بود. با ملاحظه فهرست كتبی كه «حاجی خلیفه» (کاتب چلبی، دانشمند عثمانی قرن هفدهم، -م) از بیست وپنج هزار كتاب به زبان های عربی، تركی، و فارسی تهیه كرد (١۶۴٧) میتوان به وفور ادبیات پی برد. در زمینه الهیات، فقه، علم پزشكی، معانی بیان، تراجم احوال، و تاریخ صدها كتاب وجود داشت (9). در میان تاریخنویسان «احمدبن محمد» مهمتر از همه است. ما او را بیشتر با نام «المقری» میشناسیم و این اسم ماخوذ از دهكده ای در الجزایر است كه زادگاه او بوده است. كتاب او در مورد سلسله های اسلامی اسپانیا غالبا مورد استفاده ما قرار گرفته است. قسمت اعظم كتاب او عبارت است از استنساخ یا خلاصه ای از روایات قبلی. با وجود این، کتاب نامبرده اثر قابل توجهی در این عصر است، و نه تنها سیاستها و جنگها را شرح میدهد، بلكه از اخلاق، قانون، زن، موسیقی، ادب، و پزشكی سخن میگوید و با جزئیات جالب و قصه هایی كه به آنها جنبه انسانی میدهد، به صورت اثری زنده در میآید.

تقریبا هر تُرك باسوادی شعر میگفت، و (همچنانكه در ژاپن مرسوم است) فرمانروایان با شوق و ذوق در مسابقات شركت میكردند. محمد ابن سلیمان، كه بیشتر به «فضولی» معروف است، شعرهای غنایی زیبایی سروده است. اگر چه ترجمه انگلیسی بدی از اشعار او به عمل آمده، اما با اینهمه میتوان به معانی آنها پی برد و از آن جمله آموخت که زنان بغداد تا زمانی كه شوهر نكرده اند نرم و گرم و محجوبند. محمود عبدالباقی (درگذشت ١۶٠٠) بزرگترین شاعر غنایی عثمانی پس از آنكه مدتی خواننده محبوب دربار سلطان سلیمان قانونی بود، پس از مرگ اربابش، سی و چهار سال به آوازخوانی ادامه داد. نفعی ارضرومی (درگذشت ١۶٣۵) هجو نامه های نیشداری نوشت كه یكی از آنها ممكن است به گوش خداوند رسیده باشد، زیرا هنگامی كه سلطان مراد چهارم آن را میخواند، صاعقه ای به پای او خورد. از این رو دیوان او را درهم درید و خود او را از قسطنطنیه بیرون كرد. پس از چندی دوباره به دربار احضار شد، اما بایرام پاشای وزیر، كه از یكی از هجو نامه های دیگر او رنجیده  بود، فرمان داد سرش را از تن قطع کنند (10).

با اینهمه، هنر عثمانی شاهكارهایی به وجود میآورد. مسجد سلطان احمد اول در سال ١۶١٠ با شش مناره، گنبدهای بسیار، ستون های عظیم رگه دار، طاق های موزائیكی، خطاطی های استادانه و تزیینات درخشان ساخته شد. پنج سال بعد، احمد مسجد جامع زیبای «ینی والده» را وقف زن محبوب خود كرد. در این دوره دو مسجد عالی در دمشق ساخته شد و«سنان»، معمار بی نظیری كه طرح مسجد سلیمان (سلیمانیه، -م) را ریخته بود، مسجدی در آدریانوپل (ادیرنه کنونی، به نام «سلیمیه»، -م) برای سلطان سلیم دوم ساخت كه به عقیده جمعی از همه مساجد قسطنطنیه زیباتر است.

در ساختن كاشی های هنرمندانه هیچ تمدنی از تمدن اسلامی فراتر نرفته است، مانند كاشی های مسجد سلطان احمد اول یا كاشی های زیباتری كه زینت بخش آرامگاه سلطان سلیم دوم نزدیك مسجد ایاصوفیه است. در این کاشی ها دسته گل های سفید و آبی در زمینه ای سبزو آبی  با شاخ و برگ های سرخ دیده میشوند. گل های واقعی زیباتر از آنها نیستند و ممكن است به برتری آنها حسد ببرند. در این دوره ازنیق (ایزنیک کنونی، -م) به سبب كاشی های پرجلای خود شهرت داشت. در همین شهر بود كه کنستانتین در سیزده قرن پیش بر مجمعی تاریخی كه مسیحیت را تثبیت كرد، ریاست داشت – از این كاشی ها نمونه های بارزی در موزه متروپلیتن نیویورك میتوان دید.

مینیاتور در تركیه تقلیدی از آثار ایرانی بود كه در این نوشته آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد. خوشنویسی به اندازه ای رواج داشت كه قبل از سال ١٧٢٨ هیچ كتابی در تركیه چاپ نشد. میگویند كه یك سطر خط میرعماد (خطاط معروف ایرانی سده 16-17، -م) در دوره حیات او به یك سكه طلا به فروش میرفت (11). در بافندگی نیز تركان از ایرانیان پیروی میكردند، اما از هیچ قوم دیگری عقب نبودند. قالیچه های تركیه بافت ظریف، طراحی پیچیده و رنگ امیزی قالیچه های ایرانی را نداشتند، اما در تاریخ هنر صاحب مقامی ارجمند بودند. حتی در قرن پانزدهم قالیچه های تركیه در غرب شهرت یافته بودند، زیرا آنها را در نقاشی های «مانتنیا» و بعدها در آثار «پینتوریكیو»، «پاریس بوردونه» و «هولباین» میتوان دید. بسیاری از قصرهای سلسله «تودور» (در بریتانیا، -م) با قالیچه های تركی مفروش شده بودند. حتی كرامول دلیر(اولیور کرامول، سیاستمدار و فرمانده بریتانیا از سده هفدهم، -م) نیز بیست و دو تخته از آنها داشت (12) و  در فرشینه های گوبلن، كه زندگی لویی چهاردهم را مجسم میكند نیز میتوان این قالیچه های ترکی را مشاهده نمود. غرب یاد میگرفت كه شرق هم هنر و هم اسلحه دارد.

ادامه دارد. در بخش بعدی: «لپانتو» و انحطاط دولت عثمانی

منابع:

1. Tavernier, Six Voyages, ii, 7
2. Brockelmann, C., History of the Islamic Peoples, 316
3. Pepys, Diary, Nov. 9, 1663
4. Arnold, T., The Preacbing of Islam, in Toynbee, A., Study of History, VIII, 165
5. Finlay, G., History of Greece, V, 29, in Toynbee, ibid., 164
6. Tavernier, i, I
7. Michelet, Histoire de France, IV, 444
8. Brantome, Lives of Gallant Ladies, 13H Landau, R., Invitation to Morocco, 64
9. Gibb, E. j., Ottoman Literature, 3
10. Ibid., 236
11. Dimand, M. S., Guide to Exbibition of Islamic Miniature Painting, 4
12. Pope, A. U., Catalogue of a Loan Exbibition of Early Oriental Carpets, 93-5

انحطاط امپراتوری هخامنشی

داریوش سوم یا دارای کوچک در نبرد ایسوس با اسکندرمقدونی، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)

چگونه ملتی می میرد – خشایارشا – فصل آدمكشی – اردشیردوم – كوروش كوچك – داریوش (یا دارای) کوچک – علل سیاسی، نظامی و اخلاقی انحطاط – فتح ایران به دست اسكندر و پیشروی او در هندوستان

(بخش هفتم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

آن شاهنشاهی كه داریوش اول تأسیس كرده بود، یك قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی ایران با شكست های ماراتون،  سالامیس و پلاته (هر سه در یونان کنونی، -م) در هم شكست. شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، و ملت به سراشیب فساد و بی علاقگی به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهی ایران در واقع نمونه ای بود كه بعدها سقوط امپراطوری روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و زوال اخلاقی ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراتوران و غفلت آنان از احوال مردم توأم بود. با ایرانیان همان شد كه پیش از ایشان با مادیان شده بود، چه، آنان پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. كار طبقه اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراك های لذیذ پر كند؛ كسانی كه پیش تر در شبانه روز بیش از یك بار غذا نمیخوردند – و این آیینی در زندگی ایشان بود – اینك به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یك بار غذا، خوراكی است كه از ظهر تا شام ادامه پیدا كند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراك های لذید شد؛ غالباً گوشت بریان حیوان ذبح شده را یكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شكم ها را از گوشت های چرب جانوران كمیاب پر میكردند (140-1)؛ در این كار خوردنی ها و مخلفات و شیرینی های گوناگون، تفنن فراوان به خرج میدادند. خانه ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهكار بود، و میخوارگی و مستی میان همه طبقات اجتماع رواج داشت (140-2). به طور خلاصه باید گفت كه: كوروش و داریوش ایران را تأسیس كردند، خشایارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند .

خشایارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نیرومند داشت و بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود (141). ولی جهان هنوز مرد زیبائی به خود ندیده است كه گول نخورده باشد؛ همان گونه که کم یافت میشود مرد مغرور به نیروی خودی كه اسیر سرپنجه زنی نشده باشد. خشایارشا معشوقه های فراوان داشت و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شكست وی در سالامیس، شكستی بود كه ناشی از اوضاع و احوال بود، چه برترین ویژگی خشایارشا تنها این بود كه بزرگ نمایی خود را دوست داشت، و چنان نبود كه هنگام رو كردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به كار برخیزد. پس از بیست سال كه در دسیسه های شهوانی گذراند و در كار ملكداری اهمال و غفلت ورزید، یكی از نزدیكان وی به نام ارتِبان یا اردوان او را كشت. جسد خشایارشا را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند.

تنها آنچه بعد از زمان تیبریوس در دربار روم صورت گرفته با كشتارها و خونریزی های وحشت آوری كه در دربار ایران قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. قاتل خشایارشا، اردشیر اول بر تخت نشست که پادشاهی درازمدتی داشت. پس از او، نوبت خشایارشای دوم شد. او نیزقاتل خشایارشا را كشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سغدیانوس به قتل رسانید. شش ماه پس از آن، داریوش دوم سغذیانوس را کشت. او نیز تریبوخنوس را به قتل رساند و شورش او را سرکوب نمود، همسرتریبوخنوس را قطعه قطعه کرد و مادر و خواهرانش را زنده بگور نمود. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به تخت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد و او را هلاک کند. اردشیر دوم مدت درازی سلطنت كرد و پسر خود داریوش را تحت سوء ظن توطئه چینی علیه او، كشت و آنگاه كه دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش باگواس مسموم شد. این سردار خونریز پسری از وی را، به نام ارشك، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را كشت. چندی بعد، ارشك و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هم اوست كه در جنگ با اسكندر، هنگامی كه سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، كشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولت های دموكراسی امروز، كسی را سراغ نداریم كه در فرماندهی از این شخص بی كفایت تر بوده باشد.

طبیعت دستگاه های امپراتوری چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نیرویی كه در مؤسسان آن بوده دیگر در كسانی كه آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است كه ملت های سر كوفته نیروهای خود را تجدید كرده و درصدد آنند كه آزادی از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست كه ملت هایی كه از حیث زبان و دین و اخلاق و سنن با یكدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یكدیگر پیوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد كه بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یك بار، با به كار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدت ساختگی را حفظ كنند. ایرانیان، در دوره دویست ساله شاهنشاهی خود، كاری نكردند كه از تباین و اختلاف میان ملت های زیر فرمان خود بكاهد، یا از تأثیر بد نیروهای گریز از مركزی كه سبب از هم پاشیده شدن شاهنشاهی بود جلوگیرد. آنها به همین قانع بودند كه بر جمعی از ملت ها حكومت كنند و هرگز در صدد آن بر نیامدند كه از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدت شاهنشاهی ایران هخامنشی سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می كاست، بر طمع فرمانداران محلی می افزود و جرئتشان بیشتر میشد و كسانی را كه از طرف شاه، برای اشتراك در حكومت، به ولایات فرستاده شده بودند یا با ترساندن بنده و مطیع خود میساختند و یا با سیم و زر میفریفتند. آنگاه این فرمانداران به میل خود به هر جا میخواستند لشكر میكشیدند، مال فراوان به دست میآوردند و گاهگاه بر ضد شاه قیام میكردند. شورش ها و جنگ های متوالی سبب از نفس افتادن ایرانی شد که دیگر کوچکتر گشته بود. مردان محتاط و ترسو بر جای مانده بودند و هنگامیکه آنها برای رویاروئی با اسکندر فراخوانده شدند، کسی قادر به این نبرد نبود. به این ترتیب روح زندگی و نشاط در قشون شاهنشاهی فسرده بود و در تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به افزار جنگی ایشان پیشرفتی نشده بود. سرداران سپاه از تازه های فنون جنگی آگاهی نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خبط ها ر ا مرتكب شدند و سپاه غیر متجانس ایران كه بیشتر افراد آن تیرانداز بودند، هدف خوبی برای نیزه های بلند مقدونیان و دسته های زرهدار به هم پیوسته آن شدند (142). اسكندر نیز به لهو و لعب می پرداخت، ولی این پس از آن بود كه پیروز شد؛ اما فرماندهان ارتش ایران كنیزكان خود را همراه آورده بودند و كمتر كسی در میان ایشان یافت میشد كه به جان و دل آماده جنگ باشد. تنها سربازان واقعی در قشون ایران مزدوران یونانی بودند.

از همان روز كه خشایارشا در سالامیس شكست خورد، معلوم بود كه روزی یونانیان دولت ایران را به مبارزه خواهند كشید. یك طرفِ راه بزرگ بازرگانی كه باختر آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرف ایرانیان بود و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند. آنچه از قدیم در طبع آدمی بوده و وی را به طمع كسب مال میانداخته، خود سبب آن بوده است كه روزی چنین جنگی بین یونان و ایران درگیر شود. به محض اینكه یونانیان كسی چون اسكندر را پیدا كردند كه بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این كار برخاستند.

اسكندر، بی مقاومتی، از هلسپونت (تنگه داردانل در دریای مرمره بین یونان و ترکیه کنونی، م) گذشت، لشکر او از نگاه آسیاییان ناچیز بود: 30 هزار پیاده و پنج هزار سواره *. لشکرایران که عبارت از 40 هزار نفر بود كوشید تا اسكندر را در کنار رود گرانیكوس متوقف سازد. در این نبرد، یونانیان 115 نفر، و ایرانیان 20  هزار نفركشته دادند (144). اسكندر تا مدت یك سال رو به جنوب و خاور پیش میآمد و بعضی شهرها را میگرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود میآوردند. در این اثنا، داریوش سوم لشکری 600 هزار نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود. او برای عبور كردن چنین سپاهی از پلی كه با كشتی ها بر روی فرات بسته بودند، پنچ روز وقت صرف نمود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سیصد شتر حمل میكرد (145). چون دو لشكر در ایسوس (جنوب شرق ترکیه کنونی، مرز سوریه کنونی، -م) به یكدیگر برخوردند، اسكندر بیش از 30 هزار مرد جنگی نداشت. اما داریوش، با همه تیره بختی و نادانی که ممکن است سرنوشت، آدمی را دچار آن کند، میدانی را برای جنگ برگزیده بود كه جز معدودی از سپاه بیشمار وی نمیتوانستند به كارزار برخیزند و باقی سربازان بیكار ماندند. چون آتش جنگ فرو نشست، معلوم شد كه یونانیان 450 كشته داده اند و از ایرانیان 110 هزار نفر كشته شده كه بیشتر آنان در بلبشوی فرار به قتل رسیده بودند. اسكندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی كه از اجساد سربازان ایران ساخته شده بود، از رودی گذشت (146). داریوش زن، مادر، دو دختر، ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان ایرانی چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان یونانی درشگفتی مانده اند. او به این بس كرد كه یكی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفته كوینتوس كورتیوس (مورخ یونانی، احتمالا سده یکم م، -م) باور داشته باشیم، باید بگوییم كه مادر داریوش به قدری اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد، آن اندازه چیز نخورد تا اینکه درگذشت (147).

پس از آن، فاتح جوان مقدونی، برای آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر كند، با فراغ خاطری كه متهورانه می نمود، آرام گرفت. او نمیخواست پیش از آنكه پیروزی های خود را سروسامانی بدهد و خط ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم سازد، از جائی كه به آن رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شكل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم كردند. اسكندر با خوشرویی پیشكشی های ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، كه خشایارشا از روی بی تدبیری خراب كرده بود، تعمیر كنند. این خود، مایه خوشحالی و خرسندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد**، یکی از دختران خود را به او تزویج كند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد. او گفت که درمقابل، چیزی از اسكندر نمیخواهد جز این كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنیون، فرمانده دوم ارتش یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت كه «اگر من به جای اسكندر بودم با كمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با كمال شرافتمندی خود را از تصادف شكست مصیبت باری كه ممكن است پیش بیاید دور نگاه میداشتم». اسكندر كه این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمنیون بودم چنین میكردم ». ولی، چون وی پارمنیون نبود واسكندر بود، در جواب داریوش گفت كه پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، یعنی اسكندر، فعلا آنچه را که داریوش به او پیشنهاد می كند در تصرف دارد و هر آن بخواهد میتواند دختر شاهنشاه ایران را به همسری خویش انتخاب كند. داریوش چون دانست كه امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آورو بی ملاحظه ای نیست، با كمال بی میلی، به گرد آوردن سپاهی پر شمار تر از سپاه نخستین برخاست.

تا آن زمان اسكندر بر صور (در لبنان کنونی، م) مسلط شده و مصر را به املاك خویش افزوده بود. پس از آن او بازمتوجه امپراتوری بزرگ ایران شد و رسیدن به شهرهای دور آن را وجهه همت خویش قرار داد. لشكریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند و اسكندر، بی مقاومتی، بر آن مستولی شد. سپس بسرعت به جانب تخت جمشید به راه افتاد تا اینکه نگهبانان خزانه شاهنشاهی فرصت غارت آن را نداشته باشند. در اینجا اسكندر كاری كرد كه در زندگی پر از كارهای باشكوه وی لكه ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینكه، طبق روایات، برای فرو نشاندن آتش هوس یكی از معشوقه های خود به نام تائیس*** و با وجود نظر مخالف پارمنیون، به كاخ های پرسپولیس آتش زد و به سپاهیان خود پروانه غارت  شهر را داد. پس از آنكه دل لشكریان خود را با اموال غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود .

داریوش از ولایات پارس، و بویژه ولایات خاوری، قشونی به شمار یك میلیون نفر فراهم آورده بود (148)، كه مركب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، كاپادوكیاییان، باكتریاییان، سغدیان ، آراخوسیاییان، سكاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند و به چرخ های ارابه هاشان داس هایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند. آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را میكرد كه در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع كند. اسكندر با هفت هزار سوار و 40 هزارپیاده در گوگمل (نزدیکی اربیل امروز در کردستان، م) با این مخلوط ناهمرنگ و بی نظام برخورد و نبرد درگرفت. اسکندر با برتری سلاح، شجاعت  و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف  یك روز شیرازه سپاه داریوش را از هم بگسلد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش كشتند. اسكندر، از قاتلان شاه ایران هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مانند دیگرشاهان هخامنشی به خاك سپرده شود و این خود بیشتر سبب شد كه ایرانیان نیكخویی و جوانمردی او را بپسندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسكندر كارهای ایران را به سامان رسانید و آن را یكی از استان های دولت مقدونیه ساخت. آنگاه پادگان نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت و به جانب هند رهسپار شد.

ادامه دارد

————————-

زیرنویس ها:

* تیتوس یوسفوس، مورخ رومی-یهودی سده یکم میگوید: «همه آنان که در آسیا بودند، باور داشتند که مقدونیان بخاطر ازدحام لشکریان ایران با آنها به جنگ بر نخواهند خاست» (143).
** این رقم احتمالا برابر با 60 میلیون دلار با ارزش قرن بیستم است.
*** پلوتارک، کوینتیوس کورتیوس و دیودوروس با این روایت موافق اند، اما با اینهمه باید نسبت به این داستان تردید معینی هم داشت.
**** شهری در حدود صد کیلومتری آربلا (عراق کنونی، م) که نام خود را به این نبرد داده است.

———————————–

منابع:

140-1. Dhalla, 100-1
140-2. Rawlinson, iii, 2440 400
141. Maspero, 715
142. Aman, Anabasis of Alexander, I, IS
143. Josephus, Antiquities, XI, viii, 3
144. Arrian, I, 16
145. Quintus Curtius, III, 17
146. Arrian, II, II, 13; Plutarch, Life of Alexander, ch. 20
147. Quintus Cunius, X, 17; CAH, vi, 369
148. Plutarch, Alexander, ch. 31; Arrian, III,8

علم و هنر در ایران باستان

نقشه ناتمام مجتمع تخت جمشید (منبع: ویکی پدیا)

پزشكی – خرده هنرها – مقبره های كوروش و داریوش – كاخ های تخت جمشید (پرسپولیس) – نقش دیواری تیراندازان – ارزیابی هنر ایرانی

(بخش ششم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

چنین به نظر میرسد كه ایرانیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند بودند و علوم را همچون كالاهایی میدانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذیر بود. گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهده مزدبگیران و طبقات پست اجتماع میگذاشتند و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب میشمردند. شعر را، بیش از آنكه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی میشنیدند. با درگذشت خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

پزشكی در ابتدا وظیفه موبدان بود. آنان چنین می پنداشتند كه شیطان 999 99 بیماری آفریده و هر یك از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سِحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجه بیماران، توجه به دعاها و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار كه اگر چشم زخم و ورد سودی نداشته باشد، بی زیان است و مریض را نمیكشد در حالیکه درباره داروها نمیتوان چنین گفت (128). باوجود این، در آن هنگام كه ثروت ایران زیاد شد، فن پزشكی غیر دینی رواج پیدا كرد. چنان بود كه در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشكان و جراحان پیدا شد. مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین میكرد – این كاری بود كه قانون حمورابی نیز پیش از آن كرده بود (129). پزشکان روحانیان را میبایستی به طور رایگان معالجه كنند؛ درست همانگونه كه در میان ما هنوز معمول است که پزشكان تازه كار حرفه خود را با معالجه مهاجران و انسان های فقیربرای یکی دو سال آغاز میكردند، در میان ایرانیان نیزهر پزشكی، در آغاز كار خود، ناچار بود حرفه خود را ابتدا در بدن کافران و خارجیان آزمایش كند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:

«ای مقدس دادار گیتی جسمانی، آن كه مزداپرست است (مزدیَسنا، -م) و میخواهد هنر پزشكی را بیاموزد، آیا نخست در پرستش کاران اهورامزدا آزمایش كند یا در دیوپرستان (دیویَسنا، -م)؟ پس اهورامزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دیوپرستان آزمایش كند. نخست یك دیوپرست را جراحی كند؛ اگر او بمیرد، دیوپرست دوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، دیوپرست سوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، او (كه میخواهد پزشك بشود، -م) تا ابد ناقابل (برای كار پزشكی، -م) است. (در آن صورت، -م) او را هرگز نگذارید که یک مزدا پرست را معالجه کند… اما اگر او یك دیوپرست را جراحی كند، و او (بیمار، م) بهبودی یابد، و او دیوپرست دوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، و او دیوپرست سوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، پس او آزموده است تا ابد. پس او به خواهش خود میتواند مزداپرستان را معالجه کند و جراحی کند»(130).

چون ایرانیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهی خویش كرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای كاری جز جنگ و كشتار، كفایت نمیكرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمده توجه آنها به چیزی بود كه از خارج ایران زمین وارد میشد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهده هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی كه در داخل خاك ایشان به سر میبردند، میگذاشتند و پولی را كه برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از كشورهای تابع خود فراهم میكردند. خانه های زیبا و باغ های خرم و عالی داشتند كه گاهی به صورت شكارگاه و محل نگاهداری مجموعه های گوناگون جانوران در میآمد. در خانه های خود اثاثیه گرانبها جمع آوری می كردند، از قبیل میزهایی كه روپوش طلا و نقره داشت، یا با این دو فلز گرانبها منبت كاری شده بود؛ و تخت هایی كه روپوش های عالی آنها را از كشورهای دیگر وارد میكردند؛ و فرشهای نرمی كه همه گونه رنگ های زمین و آسمان بر آنها دیده میشد و كف اتاق های خود را با آن مفروش میكردند (131). در جام های زرین شراب مینوشیدند و میزها و تاقچه های اتاق را با گلدان های ساخت بیگانگان می آراستند * (132). آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت میبردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفش های مرصع میساختند. مردان نیز به زیورآلات علاقمند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد میكردند، ولی فیروزه را از كان های ایران به دست میآوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مُهرهای خود را تهیه میكردند. سنگ های گرانبها را به صورت های عجیب و غریب میتراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمیآوردند. شاه بر تخت زرینی می نشست كه آسمانه طلایی بر بالای آن بود و پایه های زرین داشت  (133).

تنها در هنر معماری بود كه ایرانیان شیوه خاصی برای خود داشتند. در روزگار كوروش، داریوش اول، و خشایارشای اول، گورها و كاخ هایی ساخته اند كه باستانشناسان مقدار كمی از آنها را از خاك بیرون آورده اند؛ پس از این نیز دو مورخ خستگی ناپذیر – یعنی بیل و كلنگ – چیزهایی را برای ما كشف خواهند كرد كه مایه افزایش حس قدرشناسی ما نسبت به هنر ایرانی خواهد بود (** و 134). اسكندر، برخلاف آنچه که در تخت جمشید كرد، با بزرگواری خاصی قبر كوروش را در پاسارگاد برای ما باقی گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صحن مسطح وبرهنه ای میگذرد كه روزگاری كاخ كوروش و پسر دیوانه اش بر آن سر به فلك كشیده بود. از آن كاخ ها، جز چند ستون شكسته كه اینجا و آنجا پراكنده شده، یا سر در و سرپنجره ای كه نقش برجسته كوروش بر آنها دیده میشود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیكی این صحن، بر دشت مجاور آن، مقبره كوروش دیده میشود، كه اثر گذشت بیست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ این مقبرۀ سنگی ساده كه شكل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیك به یازده متر، بر روی سكویی از سنگ قرار گرفته است؛ شك نیست كه این اثر تاریخی بلندتر از آنچه اكنون مینماید بوده و پایه ای متناسب با بزرگی خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی پیرایه به نظر میرسد و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشته این ساختمان میاندازد كه از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است. سنگ های شكسته و فرو ریخته تنها ما را به این فكر میاندازد كه اجسام بی جان، در مقابل دست اندازی های روزگار، بسیار بیش از آدمیزاد ایستادگی به خرج میدهند. چون مقدار زیادی از این بنا به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیكی تخت جمشید، به «نقش رستم» میرسیم كه در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل كوه كنده شده و دهانه آن به صورتی است كه چون شخص آن را می بیند، به جای دهانه مقبره، مدخل كاخی در نظر وی مجسم میشود. در كنار در كه زیاد بلند نیست، چهار ستون باریك با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجسته اشخاصی دیده میشود كه مردم كشورهای تابع ایران را نمایش میدهند؛ چنان است كه گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورامزدا و ماه است، بر تختی برداشته اند. فكری كه در ساختن این نقش برجسته به كار رفته و همچنین طریقه اجرای آن، از سادگی و ظرافت حكایت میكند.

بناهای باستانی دیگر ایرانی كه از آسیب جنگها، چپاول ها، دزدی ها و اثر مخرب آب و هوا در ظرف مدت دو هزار سال رسته وبرجای مانده، خرابه های كاخ های سلطنتی است. نخستین شاهان ایرانی در اكباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند كه تا زمان پولیبیوس (مورخ یونانی دوره هلنیسم، حوالی 150 ق م، م) برپا بود و اكنون هیچ نشانه ای از آنها برجای نمانده است. باشكوه ترین آثار ایران باستان، كه در این اواخر بتدریج از زیر خاك رازدار و ممسك بیرون آمده، پلكان های سنگی و صفه ها و ستون های تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش كبیر، و شاهانی كه پس از وی آمدند، كاخ هایی بنا نهادند تا بدین وسیله، مدتی را كه پس از آن نامشان فراموش میشد درازتر كنند. این پلكان های بزرگ و باشكوهی كه شخص را از زمین هموار به بالای پشته ای كه كاخ ها بر آن ساخته شده میرساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، ایرانیان این شكل ساختن پله را از پلكان های مخصوص برج ها یا «زیگورات» های بین النهرین اقتباس كرده بودند، ولی پلكان های تخت جمشید منحصر به خود آن است؛ به این معنی كه به اندازه ای وسیع و بالارفتن از آنها آنقدرآسان است كه ده سوار میتوانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند *** (135). این پله ها همچون مدخل باشكوهی است و ما را به صفه میرساند كه میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصد متر طول و سیصد متر عرض دارد و كاخ های شاهی را بر روی آن ساخته بودند ****.  در آنجا كه پله ها از دو طرف به یكدیگر میرسد، دروازه سنگی بزرگی دیده میشود كه در دو طرف آن، دو مجسمه گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت ترین آثار باز مانده هنر آشوری را نمایش میدهد. در طرف راست این دروازه، شاهكار بناهای ایرانی قرار دارد كه به نام «كاخ چهل منار» خوانده میشود (نام سابق و محلی تخت جمشید و یا پرسپولیس، -م) و آن تالار بزرگی بوده است كه به زمان خشایارشای اول ساخته شده و با اتاق های متصل به آن، مساحتی در حدود 9000 متر مربع را فرا میگرفته است. اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت كه این كاخ از معبد پهناور كرنك (مصر باستان، -م) و از هر كلیسای اروپایی، جز كلیسای میلان، بزرگتر بوده است (138). برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله های دیگری میگذریم كه در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی كوتاهی قرار دارد و بر آنها نقش های برجسته بسیار عالی دیده میشود كه بهترین نقش های برجسته ای است كه تا كنون در ایران به دست آمده است (139). از هفتاد و دو ستونی كه در كاخ خشایارشا برپا بوده، اكنون در میان ویرانه ها، هنوز سیزده تای آنها پا برجاست و مانند تنه درختان خرما در میان واحه ای خشك، وحشت آور به نظر میرسد. این ستون های شكسته از آن دسته از كارهای بشری به شمار میرود كه تقریباً به سرحد كمال رسیده، از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است و ارتفاع غیر متعارفی برابر با نوزده متر دارد. تنه این ستون ها چهل و هشت ترك ناودانی دارد، و پایه آنها به صورت كاسه زنگی است كه برگ های وارونه آنها را پوشانیده است. سرستون ها غالباً شكل گل های پیچیده «ایونی» (یونانی شرقی و باستان، -م) را دارد و بر بالای آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است كه فَرَسب های سقف (اعضای افقی معماری روی ستون و در ها، -م) بر روی آنها قرار میگرفته است. شك نیست كه فرسب های سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شكننده، كه از یكدیگر فاصله زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته سنگ های بزرگ پیشانی را نداشته اند. دور درها و پنجره ها را با سنگ سیاه صیقلی ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت. دیوارها آجری بود ولی، با سفال های لعابدار خوشرنگ و درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستون ها، مجردی ها و پله ها از سنگ آهكی سفید زیبا یا مرمر كبود و سخت است. پشت «چهل منار»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته است. از این تالار، جز یك ستون و باقیمانده ای که حدود خارجی آن را نشان میدهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو كاخ زیباترین بناهایی باشد كه در جهان باستان و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است.

اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش كاخ هایی ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن كاخ ها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعاب دار پوشانده بودند. در ضمن كاوش های شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده كه به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان ویژه شاهنشاه را نمایش میدهد. ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر میرسد كه این تیراندازان با شكوه، بیش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته اند تا در جشنی درباری شركت كنند. آنها جامه هایی بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب میكند؛ پیچ و خم موهای سر و رویشان مایه شگفتی میشود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه های خود را كه نشانه منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته اند. نقاشی و پیكرتراشی، در شوش و سایرپایتخت های ایران هنر های وابسته به معماری بوده و خدمتگزار آن بوده اند. به همین جهت، بیشتر مجسمه ها كار دست هنرمندانی بود كه برای همین كار، آنان را از آشور، بابل و یونان به ایران آورده بودند (140).

در خصوص هنر ایرانی چیزی را میتوان گفت كه شاید برای هر هنر دیگر نیز چنان بوده است و آن اینكه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شكل خارجی قبر كوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستون های باریك نظیر ستون های آشوری است كه آنها را تكمیل كرده اند؛ ردیف بندی ستون ها و نقش- برجسته ها، خود، گواهی میدهد كه از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شكل جانوران همچون مرضی است كه از نینوا و بابل به پارس سرایت كرده بود. ولی آنچه مایه امتیاز هنر ایرانی است و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماری های دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف در یک هماهنگی با یكدیگر بوده است؛ سلیقه اشرافی ایرانی به ستونهای هولناك و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و از تركیب آنها، درخشندگی، رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و كاخ ها كه به گوش یونانیان میرسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم میشد؛ سیاحان پركار و سیاستمداران وفادار یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خود خبرهایی میبردند كه مایه تحریك احساساتشان میشد و آنان را به رقابت با ایران برمی انگیخت. به این ترتیب بود كه یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمه سر و گردن جانوران را، كه در كاخ های پرسپولیس بر روی ستون های بلند و باریك قرار داشت، تغییر شكل دادند و سرستونهای صاف و بی پیرایه ستونهای ایونی خود را ساختند. آنگاه با كاستن از بلندی ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند كه تحمل فرسب های سنگی یا چوبیی را كه بر روی آنها میگذاشتند داشته باشد. حق این است كه بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یك گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمین های خاور نزدیك، كه در شرف خواب مرگ آلود هزار ساله بودند، خود را آماده آن میكردند كه میراث باستانی خویش را به پای یونان بریزند.

ادامه دارد

——————————–

زیرنویس ها:

*یکی از این گلدان ها که در نمایشگاه بین المللی هنر ایران در لندن (سال 1931) به نمایش گذاشته شد، دارای نوشته ای حکاکی شده است که نشان میدهد متعلق به اردشیر دوم بوده است.

** یک هیئت اکتشافی انستیتوی خاورشناسی دانشگاه شیکاگو در حال حاضر (هنگام تالیف کتاب، اوایل قرن بیستم، م) تحت سرپرستی دکتر جیمز برستد مشغول حفریات در تخت جمشید است. در ژانویه 1931 این هیئت مجسمه هائی را ازخاک بیرون آورد که تعدادش برابر با کل مجسمه های ایرانی است که تا کنون یافت شده اند.

***به گفته فرگوسون این پله ها «عالی ترین نمونه پرواز و خزیده پلکان به بالا در تمام جهان هستند».

**** زیر این صفه سیستمی پیچیده عبارت از چاه های زهکشی یافت شده که قطر هرکدام بیش از یک و نیم متر بوده و اغلب از وسط تخته سنگ ها گذشته اند.

منابع:

127. Strabo, XV, iii, 18
128. Darmesteter, i, p. !xxx
129. Vend. VII, vii, 4If
130. Ibid., 36-40
131. Rawlinson, iii, 135
132. N. Y. Times, Jan. 6, 1931
133. Dhalla, 176, 195, 256; Rawlinson, iii, 234
134. N. Y. Times, Jan. 23, 1933
135· Dhalla, 153-4
136. Rawlinson, iii, 178
137. N. Y. Times, July 28, 1931
138. Fergusson, History of Architecture, i, 198-9; Rawlinson, iii, 198
139. Breasted in N. Y. Times, March 9,1932
140. CAH, iv, 104

 آداب و اخلاق ایرانیان

پریسا، مادر اردشیر و «ملکه مادر» یک دوره از امپراتوری
هخامنشی ایران

خشونت و بزرگواری – قانون پاكیزگی – گناهان جسمانی – دوشیزگان و مردان عزب – ازدواج – زنان – كودكان – اندیشه ایرانیان در باره تعلیم و تربیت

(بخش پنجم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

آنچه مایه شگفتی میشود این است كه مردم ماد و پارس، با وجود دینی كه داشتند، تا چه حد بیرحم بودند. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در كتیبه بیستون چنین میگوید: «فرورتیش (دومین شاه ماد، -م) دستگیر شد. او را نزد من آوردند. گوش ها و بینی و زبان او را بریدم و چشم های او را درآوردم. او را در دربارم به غل و زنجیر كردند تا همه مردم او را ببینند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آویختم… و اهورامزدا یاری خود را به من عطا كرد. به اراده اهورامزدا قشون من بر قشون شورشگر پیروز شد و چیترتخم (سیترانکاخارا، نام سرداری شورشگر از سرزمین سارگات، -م) را گرفته نزد من آوردند. من گوش ها و بینی او را بریدم و چشم های او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجیر داشتند و تمام مردم او را دیدند بعد به امر من او را مصلوب كردند» (95). داستان هایی كه پلوتارك (مورخ یونان باستان، -م) در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی كه به فرمان وی صورت گرفته، نقل میكند، نمونه های خونینی از اخلاق شاهان ایران را در دوره اخیر آنان نشان میدهد. بر كسانی كه خیانت میورزیدند هیچ گونه رحمت و شفقتی روا نمیداشتند: اینگونه اشخاص و پیشوایان ایشان را به دار می آویختند. پیروانشان را چون بنده میفروختند، شهرهایشان را چپاول میكردند، پسرانشان را اخته میساختند و دخترانشان را به حرم ها میفروختند (96).

ولی عدالت و حق روا نمی دارد كه در باره یك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود. فضیلت چیزی نیست كه مانند اخبار تاریخی روایت شود، و نیكان و پاكان، مانند ملت های خوشبخت، تاریخی ندارند. حتی شاهان نیز، در پاره ای از موارد، از خود اخلاق نیك نشان میدادند، تا جائیکه یونانیان ملحد نیز بزرگواری این شاهان را اعتراف میکردند. آنان چون پیمانی میبستند، به آن پایدار میماندند و به این می بالیدند كه هرگز وعده ای را كه داده اند، نمی شكنند (97). آنچه از تاریخ ایرانیان باید با ستایش و تحسین ذكر شود این است كه به ندرت اتفاق میافتاد كه فردی ایرانی برای جنگ با ایرانیان به مزدوری گرفته شود؛ در صورتی كه هر كس میتوانست یونانیان را برای جنگ علیه خود يونانيان اجیر كند*  (98).

برخلاف آنچه از خواندن تاریخ آمیخته به خون و آهن به نظر میرسد، باید گفت كه اخلاق و رفتارایرانیان نرم تر از آن بوده است. آنها در گفتارشان آزاد و صریح، گشاده دست، خون گرم و مهمان نواز بودند (99). در رعایت آداب معاشرت، آنها تقریباً به اندازه چینی ها حساسیت داشتند. چون دو فرد هم مقام به هم میرسیدند، لب همدیگر را میبوسیدند؛ و اگر كسی به شخصی بلند مرتبه تر از خود برمیخورد، پشت دو تا میكرد و به او احترام میگذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونه خود را برای بوسیدن پیش میآوردند؛ برای مردم متعارف، تواضع مختصری كافی بود (100). چیز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند میشمردند؛ بینی گرفتن وآب دهان انداختن درمقابل دیگران را بد میدانستند (101). تا زمان خشایارشا، درخوردن و نوشیدن سادگی بسیار داشتند. جز یك بار در روز خوراك نمیخوردند و جز آب خالص چیز دیگری نمی نوشیدند (102). پاكیزگی را، پس از زندگی، بزرگترین نعمت میدانستند و چنان می پنداشتند كه انجام دادن كار نیكو با دست ناپاك ارزشی ندارد، چرا که «اگرچه چیزی کوچک قادر به پاک کردن پلیدی انسان نیست،» («میکرب ها»؟) «اما فرشتگان نیز در آن صورت به پیکر او حلول نکنند» (103). كسانی را كه سبب پخش بیماری های واگیر میشدند، سخت كیفر میدادند. در جشن ها، همه مردم با لباس های پاك سفیدی حاضر میشدند (104). در شریعت اوستا، مانند دو شریعت برهمایی و موسوی، آداب و رسوم بسیاری در مورد تطهیر و جلوگیری از پلیدی موجود بود. در كتاب مقدس زرتشت، فصل های طولانی هست كه همه از قواعد مخصوص شستشو و پاكی جسم و جان بحث میكنند (105). در این كتاب آمده است كه چیدن ناخن و مو، نفس دادن از دهان، همه، پلیدی است و هر ایرانی فرزانه بایداز آنها پرهیز كند، مگر اینكه قبلا آنها را پاك كرده باشد (106).

كیفر گناهان جسمانی در شریعت زرتشت، مانند شریعت یهودی، بسیار سخت بود. استمنا را با شلاق زدن مجازات میكردند؛ كیفر لواط و زنا آن بود كه زن یا مردی را كه مرتكب چنین گونه اعمال میشدند «بكشند، زیرا آنها بیشتر از مار خزنده و گرگ زوزه كش مستحق كشتن هستند» (107). اما از آنچه در اینجا از نوشته های هرودوت نقل میكنیم معلوم میشود كه، طبق معمول، میان گفتار و كردار تفاوت بوده است. گفته هرودوت چنین است: «ایرانیان ربودن زنان را به وسیله زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان میدانند؛ ولی پس از ربوده شدن زنی، در فكر انتقام بودن، كار احمقان است و آنان را از یاد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به این كار مایل نباشند، هرگز كسی نمیتواند آنان را برباید» (108). و در جای دیگر میگوید «ایرانیان بچه بازی را از یونانیان آموخته اند» (109). اگر چه نمیشود همیشه به گفته این راوی بزرگ تاریخ اعتماد كرد، از درجه سرزنش هائی كه «اوستا» درباره عمل لواط میكند، میتوان تا حدی گفته هرودوت را درک کرد. اوستا در چند جا تكرار میكند كه این کار قابل آمرزش نیست و «هیچ چیز آن را پاك نمیكند» (110).

البته شریعت زرتشت چنان نبود كه بی زوج ماندن دوشیزگان و پسران را تشویق کند، ولی تعدد زوجات و اختیار كردن همخوابگان (صیغه، -م) مجاز شمرده میشد. در جامعه ای كه اساس آن بر سپاهیگری و نیروی نظامی قرار دارد، احتیاج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زیادتر شود. اوستا چنین میگوید: «مردی كه زن دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه خانواده ای را سرپرستی میكند از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه پسران فراوان دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و آنکه ثروت دارد از آنکه ندارد بسیار برتر است» (111). اینها همه معیار هائی هست كه تا حد زیادی مقام اجتماعی افراد متعارف ملت های مختلف را تعیین میكنند. بنا به این معیار ها، خانواده مقدس ترین سازمان اجتماعی به شمار میرود. زرتشت از اهورامزدا پرسیده بود: «ای آفریننده مقدس جهان جسمانی، دومین جائی که زمین در آن احساس خوشی میکند، کجاست؟» پس اهورامزدا گفته بود: «… جائی كه مردی مومن بر آن خانه ای بسازد كه در آن موبدی باشد و دارای گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسیار باشد، و پس از آن، گاو و گوسفند رشد کند، زن رشد کند، کودک رشد کند و هر نعمت زندگی رشد کند» (112). حیوانات و مخصوصاً سگ، جزء جدائی ناپذیر خانواده به شمار میرفت، همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسی نیز چنین بود. اگر جانوری آبستن بود و جایی نداشت، بر نزدیكترین خانواده واجب بود كه از آن پرستاری كند (113). اگر كسی خوراك فاسد یا بسیار داغ به سگی میخورانید، به او كیفر سخت میدادند؛ هر كس «ماده سگی را، كه سه سگ با او نزدیكی كرده بود، میزد» با هزار و چهارصد تازیانه مجازات میشد (114). گاو نر را، به واسطه نیروی بارور كردن فراوانی كه داشت، احترام میكردند، و برای ماده گاو دعاها و قربانیهای خاص داشتند (115).

چو ن فرزندان به سن رشد میرسیدند، والدین اسباب كار زناشویی ایشان را فراهم میساختند. دامنه انتخاب همسر وسیع بود. ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر نیز روایت شده است (116). صیغه معمولا کار ثروتمندان بود. اعیان و اشراف هر گز بدون همراه بردن دسته ای از این زنان به جنگ نمیرفتند (117). شمار كنیزان حرم شاهی را، در دوره های متأخر شاهنشاهی، میان 329 و 360 گفته اند، چه در آن زمان عادت بر این جاری شده بود كه جز در مورد زنان بسیار زیبا، هیچ زنی از زنان حرم دوبار همخوابه شاهنشاه نمیشد (118).

در ایرانِ زرتشتی ، زنان، همان گونه كه عادت پیشینیان بود، منزلتی عالی داشتند: با كمال آزادی و با روی گشاده در میان مردم آمد و شد میكردند؛ صاحب ملك و زمین میشدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و میتوانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، یا به وكالت از طرف وی، به كارهای مربوط به او رسیدگی كنند. پس از داریوش، مقام زن، مخصوصاً در میان طبقه ثروتمندان تنزل پیدا كرد. زنان فقیر، چون برای كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ كردند، ولی در مورد زنان دیگر، گوشه نشینی زمان حیض، كه برایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا كرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فرا گرفت و این امر خود، مبنای «پرده پوشی» (حجاب، -م) در میان مسلمانان به شمار میرود. زنان طبقات بالای اجتماع جرئت آن را نداشتند كه جز درتخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمیشد كه آشكارا بامردان آمیزش كنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش هایی كه از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زن دیده نمیشود و نامی از ایشان به نظر نمیرسد. كنیزكان صیغه، آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجۀ خود پذیرایی كنند. زنان حرم شاهی، حتی در دوره های اخیر (امپرتوری هخامنشی، -م) نیز در دربار تسلط فراوان داشتند و در توطئه چینی با خواجه سرایان، و در طرح ریزی شیوه های خشونت با شاهان رقابت میكردند** (119).

فرزند داشتن نیز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگی و آبرومندی بود. پسران برای پدران خود سود اقتصادی داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه میخوردند. ولی دختران طرف توجه نبودند، چه آنگاه که به خانه ای، جز خانواده خود، میرفتند، كسانی، جز پدرانشان، از ایشان بهره مند میشدند. از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یكی این است كه: «پدران از خدا آرزوی فرزند دختر نمیکنند و فرشتگان دختران را از نعمت هایی كه خدا به آدمی بخشیده، به شمار نمیآورند» (120). پادشاه هر سال برای پدرانی كه پسران متعدد داشتند، هدایایی میفرستاد – تو گویی بهای خون آن فرزندان را که ممکن بود در جنگ کشته شوند، از پیش میپرداخت (121). زنان شوهردار یا دوشیزگانی را كه از راه زنا باردار میشدند و در صدد سقط جنین بر نمیآمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه انداختن در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت (122). یكی از تفسیرهای زرتشتی قدیم به نام «بندهشن»، وسایل جلوگیری از باردار شدن را ذكر کرده، ولی مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است. از جمله مطالبی كه در آن كتاب آمده، یكی هم این است: «درباره زاد و ولد و تناسل در كتاب مقدس چنین آمده است كه چون زن از حیض پاك شود، تا ده شبانه روز آماده آن است كه چون با مردی نزدیكی كند، باردار شود (123).

فرزندان تا سن پنج سالگی تحت ولایت و سرپرستی مادر، و از پنج تا هفت سالگی تحت سرپرستی پدر بودند و در سن هفت سالگی به مدرسه داخل میشدند. آموزش و تعلیم غالباً منحصر به پسران اعیان و ثروتمندان بود و این كار معمولا به دست موبدان صورت میگرفت. یكی از اصول رایج آن بود كه محل مدرسه نزدیك بازار نباشد تا دروغ، دشنام و تزویری كه در آنجا رایج است، مایه تباهی كودكان نشود (124). كتابهای درسی عبارت از اوستا و شرح های آن بود. مواد درسی شامل مسائل دینی، پزشکی و حقوقی میشد. درس را از راه سپردن به حافظه فرا میگرفتند و بندهای طویل را با آواز بلند میخواندند (125). پسران طبقات پایین اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چیز را میآموختند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی (126). برای فرزندان اشراف تعلیمات عالی تا سن بیست یا بیست و چهار سالگی ادامه می یافت. بعضی از آنها تعلیمات مخصوصی میدیدند تا برای فرمانداری استانها و تصدی مشاغل دولتی آماده شوند. ولی آنچه برای همه مشترك بود، فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگی دانشجویان در مدارس عالی بسیار دشوار بود. شاگردان صبح زود بیدار میشدند، مسافت زیادی را میدویدند، بر اسبان سركش سوار میشدند و به سرعت میتاختنند. از كارهای دیگر این مدارس، شنا، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزی و درختكاری و پیمودن مسافت های دراز در گرمای شدید تابستان یا سرمای جانگزای زمستان بود. آنان را چنان پرورش میدادند كه بتوانند تغییرات و سختی های اقلیم را بخوبی تحمل كنند، با خوراك ابتدائی و ساده بسازند و، بی آنكه لباس و سلاحشان تر شود، از رودخانه ها بگذرند (127). این گونه تعلیمات طوری بوده است كه گویا میتوانست در لحظاتی كه فردریش نیچه (فیلسوف آلمانی  قرن نوزدهم، م) تنوع و رخشندگی فرهنگ و تمدن یونان قدیم را فراموش میکرد، اسباب سرور خاطر او را فراهم آورد.

ادامه دارد

—————————————-

منابع:

  1. Harper, Literature, 181
  2. Dhalla, 250-1
  3. Herodotus, IX, 109; Rawlinson, iii, 170
  4. Ibid., iii, 518, 524
  5. Ibid., 170
  6. Strabo, XV, iii, 20
  7. Dhalla, 2ZI
  8. Herodotus, I, 80; Xenophon, CyrDpaedia, I, ii, 8; VIII, viii, 9; Strabo, XV, iii, 18; Rawlinson, iii, Z 36
  9. Dhalla, 155; Dawson, 36-7
  10. Dhalla, 119, 190-1
  11. E.g., Vend. IX
  12. Darmesteter, i, p. lxxviii
  13. Vend. VIII, 61-5
  14. I,4
  15. I, 135
  16. Vend. VIII, v, 3z; vi, z7
  17. Strabo, XV, iii, 17; Vend. IV, iii, 47
  18. Ibid., iii, I
  19. XV, ii, 20f
    114. XX, i, 4; XV, iv, 50-1
  20. XXI, i, I
  21. Maspero, 588. These cases were apparently confined to the Magi
  22. Herodotus, VII, 83; IX, 76; Rawlinson, iii, 138
  23. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
  24. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 111,
    1. Plutarch, Artaxerxes, Lives, iii, 463-6
  25. Dhalla, 70-1
  26. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
  27. Vend. XV, 9-11; XVI, 1-2
  28. Bundahis, XVI, I, I, in Dawson, 156
  29. Venkateswara, 177; Dhalla, 125
  30. Ibid., 83-5; Dawson, 151
  31. Herodotus, I, 136
  32. Strabo, XV, iii, 18
  33. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
  34. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 222, 237
  35. Dhalla, 70-1
  36. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
  37. Vend. XV, 9-12; XVI, 1-2
  38. Bundahis, XVI, 1, 2, in Dawson, 156
  39. Venkateswara, 177; Dhalla, 125
  40. Ibid., 83-5; Dawson, 151
  41. Herodotus, I, 136
  42. Strabo, XV, iii, 18

زیرنویس ها:

*هنگامیکه ایرانیان در «گرانیکوس» با اسکندر میجنگیدند، تقریبا همه «سربازان ایران» مزدوران یونانی بودند. در نبرد «ایسوس» مرکز جبهه ایران عبارت از 30 هزار مزدور یونانی بود (98).

** استاتیرا برای (همسرش، -م) اردشیر دوم پیوسته یک نمونه عالی ملکه بود. اما مادر اردشیر، پریسا (و یا پریزاد، -م) از روی حسد به استاتیرا زهر داد و اردشیر را راضی کرد که با دختر خود آتوسا ازدواج کند. او همچنین با اردشیر بر سر مرگ و زندگی یکی از خواجگان حرم تاس بازی نمود و چون برنده شد، دستور داد آن خواجه را زنده زنده پوست بکنند. وقتی که اردشیر دستور اعدام یک سرباز کاریائی (کاریا، منطقه ساحلی دریای اژه در ترکیه کنونی، -م) را داد، پریسا دستور اردشیر را چنین تغییر داد که آن سرباز را برای ده روز به قفسه ای ببندند، چشمانش را درآورند و به گوش هایش سُرب گداخته بریزند تا بمیرد (119).

اخلاق زرتشتی

پارسیان – آدمی میدان جنگ خیر و شر است – آتش جاودانی – جهنم، اعراف و بهشت – آئین مهر پرستی –
مغان

(بخش چهارم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

برج خاموشان، یزد

چون پیروان دین زرتشت جهان را به صورت میدان مبارزه میان خیر و شر تصور میكردند، با این طرز تصور خویش، در دنیای باور های مردم خود محركی نیرومند و مافوق طبیعت ایجاد کردند تا اشخاص به كار نیك تشویق شوند و در عمل هم پایبند نیکوکاری باشند. آنها نفس بشری ر ا نیز، مانند صحنه جهان، نبردگاه آئین و اخلاق زرتشتی ارواح پاك با ارواح پلید میدانستند. به این ترتیب، هر كس در نظر ایشان سربازی بود كه خواه نا خواه و با هر كار كه به آن برمیخواست یا از آن خودداری میکرد، در صف اهورامزدا و یا اهریمن میجنگید. با این فرض كه انسان برای رسیدن به منش نیك محتاج به تكیه گاهی فوق طبیعی است، باید گفت كه جنبه اخلاقی دین زرتشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه دینی و الهی آن است. این طرز تصور به زندگی روزانه آدمی شرافت و مفهومی میبخشد، چیزی كه دید قرون وسطائی نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتوانی تصور میكرد، و یا دیدگاه معاصر كه انسان راچیزی مانند دستگاهی اتوماتیک تصور میكند، چندان نمیتوانند به آن نائل شود. طبق تعلیمات زرتشت، انسان، مانند پیاده صحنه شطرنج نیست كه درجنگی جهانگیر تماشاگری بی اراده باشد، بلكه انسان آزادی اراده دارد، چه اهورامزدا چنان خواسته است كه انسان ها شخصیت های مستقلی باشند تا با فكر و اندیشه خود كار كنند و با كمال آزادی یا در طریق روشنائی و یا در طریق دروغ گام نهند. در حالیکه اهریمن، خود، دروغ مجسم و جانداراست و هر دروغگو و فریبكار، بنده و خدمتگزار وی به شمار میرود .

از این طرز تصور كلی، قانون اخلاقیِ مفصل و در عین حال ساده ای به وجود آمد. این طرز فکر بر این قاعده طلایی تكیه داشت كه: «تنها كسی نیکوکارست كه آنچه را بر خود روا نمیدارد، بر دیگران نیز روا ندارد»[1]. اوستا میگوید انسان سه وظیفه دارد: «یكی اینكه دشمن خود را دوست كند؛ دیگر اینكه آدم پلید را پاكیزه سازد؛ و سوم اینكه نادان را دانا گرداند»[2]. بزرگترین فضیلت تقواست و بلافاصله پس از آن، شرف و درستی در كردار و گفتار است.

در میان ایرانیان رباخواری رایج نبوده ولی آنها باز پس دادن وام را امری واجب و حتی مقدس میشمردند[3]. در آئین اوستا (مانند شریعت یهود) بدترین همه گناهان كفر و الحاد بود. از روی تنبیه های سختی كه درباره ملحدان اجرا می شد میتوان حدس زد كه شك در دین درمیان ایرانیان وجود داشته است. كسانی را كه از دین باز میگشتند بدون درنگ اعدام مینمودند[4]. بخشندگی و مهربانی كه پروردگار همه را به آن فرمان داده بود، عملا شامل حال كفار، یعنی بیگانگان، نمی شد، چه آنان گروه کم ارزش تری از مردم تصور می شدند كه اهورامزدا تنها محبت سرزمین خودشان را به دلشان انداخته بود تا از هجوم و حمله بر ایران زمین غافل بمانند. به گفته هرودوت، ایرانیان «خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین میدانستند» و چنان باور داشتند كه ملت های دیگر به آن اندازه به كمال نزدیكترند كه مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین ایران نزدیكتر باشد و «بدترین مردم كسانی هستند كه نسبت به دیگران از ایران دورترند[5]».  این سخنان نغمه هایی را به خاطر میآورد كه این روزها نیز به گوش میخورد و تقریباً همه ملت ها چنین تصوری دارند.

چون دینداری و تقوا بزرگترین فضیلت بود، نخستین وظیفه آدمی در زندگی آن بود كه خدا را بپرستد، پاکی پیشه کند،  قربانی دهد و نماز بگزارد. در ایرانِ زرتشتی روا نبود كه معبد بسازند یا بت بتراشند، بلكه قربانگاههای مقدسی را در قله تپه ها، کاخ ها و یا مرکز شهر ها برپا میکردند و برای ادای احترام به اهورامزدا و یا مقدسات پائین تر از وی، بر بالای آنها آتش میافروختند.

خود آتش نیز به عنوان خدایی پرستش میشد و آن را به نام «آتر» (آتور، آدور، آذر، -م) مینامیدند و عقیده داشتند كه خدای آتش فرزند خدای روشنایی است. آتشدان مركز اجتماع خانواده بود. آنها سعی داشتند كه آتش خانوادگی هیچگاه خاموش نشود و این كار یكی از واجبات دین به شمار میرفت. آتش خاموشی ناپذیرآسمان، یعنی خورشید را به عنوان مظهر تجسد یافته اهورامزدا یا میترا پرستش میكردند. این درست مثل كاری بود كه اخناتون (یکی از فراعنه مصر باستان، -م) در مصر كرد و پرستش خورشید را رواج داد. در كتاب مقدس زرتشتیان چنین آمده است كه: «خورشید بامدادی باید كه تا نیمروز ستایش شود، خورشید نیمروز را باید كه تا هنگام پسین ستایش كنند و خورشید پسین تا شامگاه ستایش شود… و آنان كه به بزرگداشت خورشید بر نخیزند، كارهای نیكشان در آن روز به حساب نخواهد آمد»[6] برای خورشید، آتش و اهورامزدا، چیزهای گوناگون، از قبیل گل و نان و میوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر و گوزن، و در زمان های قدیمتر، مانند ملت های دیگر، آدمیزاد را قربانی میكردند[7].  تنها بوی قربانی ها مخصوص خدایان بود. گوشت آنها نصیب موبدان و پرستش کاران می شد؛ چه، بنا به گفته موبدان، خدایان جز روح قربانی به چیزی احتیاج ندارند[8]. عادت قدیم آریایی كه عبارت از تقدیم كردن شیره مستی آور «هاومه» به خدایان بود، پس از ظهور دین زرتشتی نیز تا مدت درازی باقی ماند، گر چه خود زرتشت این عادت را ناخوش داشت و نامی از آن در اوستا نیامده است. موبدان مقداری از این شراب را می چشیدند و بازمانده آن را میان مؤمنان كه برای ادای نماز جمع شده بودند، تقسیم میكردند[9]. در آن هنگام كه فقر مانع آن بود كه مردم چنین قربانی های اشتها آوری به خدایان پیشكش كنند، از راه دعا و نماز به خدایان تقرب میجستند. اهورامزدا نیز، مانند یهوه، حمد و ثنا را دوست داشت و آن را می پذیرفت. به همین جهت، برای بندگان مؤمن فهرست باشكوهی از صفات و نیكی های خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد كمال علاقه ایرانیان بود[10]. هیچ ایرانی پارسا كه با تقوا و راستکاری زندگی كرده بود…

«… از روبه رو شدن با مرگ باكی نداشت. این مطلب، خود، یكی از رازهای نهفته دین و دینداری است. چنان عقیده داشتند كه «اِست ویهاد»، خدای مرگ، هركسی را درهرجا كه باشد خواهد یافت. وی همچون جوینده مطمئنی است كه «هیچ انسانی فانی نمیتواند از چنگ او بگریزد، حتی كسانی كه مانند افراسیاب تُرك به زیر زمین پناه برده بودند، از او درامان نماندند. وی برای خود قصری آهنین در زیرزمین به بلندی هزار قامت آدمی ساخته و صدها ستون در آن به كار داشته بود. در آن قصر، ماه و خورشید و ستارگانی ساخته بود كه بر بالای آن میگشتند و مانند روز آن را روشن نگاه میداشتند. افراسیاب در آنجا هر چه میخواست، میكرد و زندگی را به خوشی میگذرانید. اما او نیز با آن همه قدرت و جادوی خود نتوانست كه از دست «است-ویهاد» بگریزد و جان به سلامت برد… نیز كسی كه این زمین گرد و پهناور را حفر کند، كه كرانه های آن بسیار دور است، و مانند ضحاك در خاور و باختر عالم در جستجوی زندگی ابدی تلاش كند، هرگز نتیجه ای به دست نخواهد آورد: وی، با همه قوت و قدرتی كه داشت، نتوانست از چنگ «است-ویهاد» فرار کند. «است-ویهاد» غافلگیر و پنهانی به دیدار همه كس میآید و از هیچ كس مدح و ثنا نمی پذیرد، گول نمیخورد، به هیچ كس ابقا نمیكند و جان همه را میستاند»[11].

و چون اساس دین بر آن است كه با وعده و وعید همراه باشد و بیم و امید هر دو موثر باشد، یک ایرانی نمیتوانست از مرگ نهراسد مگر آنکه همچون سربازی پایدار در صف طرفداران اهورامزدا جنگیده باشد. در ماورای مرگ، كه ترسناك ترین معما به شمار میرفت، دوزخ، اعراف و بهشت وجود داشت. همه ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلی بگذرند كه پلید و پاكیزه را ازیكدیگر جدا میكرد: ارواح پاكیزه در آن طرف پل به «سرزمین سرود» فرود میآمدند و «دوشیزه زیبا و نیرومندی با سینه و پستان برآمده» به آنان خوشآمد میگفت، و در آن جایگاه جاودانه با اهورامزدا در نعمت و خوشبختی به سر میبردند. ولی ارواح پلید نمیتوانستند از این پل بگذرند، بلکه در گودال های دوزخ سرازیر میشدند. هر چه آنان بیشتر گناه ورزیده بودند، گودال دوزخی آنان ژرف تر بود[12]. این دوزخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت كه بنا بر غالب ادیان باستانی تر، همه مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو میرفتند. نه، دوزخ در آئین زرتشت گودال تاریك و ترسناكی بود كه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه میدیدند[13]. اگر نیكی های كسی بر بدی های او می چربید، آن اندازه شكنجه میدید كه از گناهان پاك شود و اگر گناه فراوان و كار نیك كم داشت، دوازده هزار سال عذاب میدید و پس از آن به آسمان بالا میرفت[14]. بنا به عقیده زرتشتیان، پایان جهان نزدیك است و ظهور زرتشت آغاز دوره پایانی سه هزارساله جهان است. پس از آنكه درفاصله های زمانی مختلف سه پیغمبر از تبار زرتشت ظهور کردند و تعلیمات او را در سراسر جهان منتشر ساختند، روز بازپسین فرا میرسد. دوره حکمرانی اهورامزدا سر میرسد و اهریمن و تمام نیروهای بدی وی از میان میرود. در آن هنگام ارواح پاكیزه زندگی تازه ای را، در جهانی كه خالی از شر، تاریكی، درد و رنج است، آغاز میكنند[15]. «مردگان برمیخیزند و جان به تن های مرده و نفس به سینه ها باز میگردد… سراسر عالم مادی از پیری و مرگ، تباهی و انقراض رهایی مییابد و برای همیشه چنین میماند»[16] 

در اینجا نیز، مانند «کتاب مردگان» مصری به تهدید روز وحشتناک رستاخیز و حساب و کتاب برمیخوریم. به نظر میرسد كه این اندیشه روز محشر، در آن زمان كه ایرانیان بر فلسطین تسلط پیدا كردند، به یهودیان انتقال پیدا كرده باشد. این خود وسیله بسیار مؤثری بود كه كودكان را میترسانید تا پیوسته زیر فرمان پدر و مادر خویش باشند. از آنجا که یكی از هدف های دین است كه وظیفه دشوار اطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسان تر سازد، باید قبول كنیم كه موبدان دین زرتشتی در وضع قواعد و اصول دین خود مهارت فراوان نشان داده اند. به طور كلی باید گفت كه دین زرتشتی دینی عالی بود كه نسبت به سایر دین های معاصر، با خود كمتر جنبه جنگ طلبی و خونخواری و یا بت پرستی و خرافه جویی داشت و به همین جهت روا نبود كه به این زودی از جهان برافتد.

در زمان داریوش اول، این دین مدتی نماینده معنوی ملتی بود كه در اوج عزت و اقتدار خویش به سرمی برد. ولی مردم، بیش از آنكه دوستدار منطق باشند، به شعر عشق می ورزند و اگر اساطیر و افسانه هایی در كار نباشد، ملت ها از میان میروند. به همین جهت بود كه میترا (مهر، -م) و آناهیتا (ناهید، -م) ، خدای خورشید و ماه و خدای رویش و حاصلخیزی و تناسل و روابط جنسی نیز برای خود پرستندگانی داشتند و در كنار اهورامزدا خدای رسمی باقی ماندند. اسامی آنها در زمان اردشیر دوم دوباره در نوشته های سلطنتی پیدا شد. از آن به بعد نام میترا روز به روز بزرگتر و نیرومندتر میشد و نام اهورامزدا رو به زوال میرفت. در سده های نخست میلادی پرستش میترا، خدای جوان و زیبا، كه برگرد صورت او هاله ای از نور تصویر میشد و نماینده یكی بودن اصل قدیمی آن با خورشید به شمار میرفت، در سراسر امپراتوری روم رواج یافت. انتشار همین آیین مهرپرستی بود كه سبب برپا داشتن کریسمس (عید میلاد مسیح، -م) در میان مسیحیان گردید. (کریسمس اصلا یک جشن خورشیدی به مناسبت دگرگشت زمستان، دراز شدن روز و چیرگی خورشید بر تاریکی بود).

اگر زرتشت فناناپذیر میبود، در آن هنگام كه مجسمه های آناهیتا و یا آفرودیت ایرانی را، چند قرن پس ازوفات خود، در بسیاری از شهرهای شاهنشاهی ایران میدید، بسیار شرمنده میشد[17]. نیز بدون شك بر وی سخت ناگوار میبود كه ببیند بسیاری از كتاب هائی که او آورده بود، از سوی مغان و بزرگان دین به صورت طلسم هایی برای شفای بیماران و اسباب غیب گویی و جادو درآورده شده اند[18].

پس از مرگ زرتشت، دستگاه كهن مذهبی «مردان خردمند» یا مغان و موبدان همان گونه بر وی و تعلیماتش مسلط شدند و با وی همان كاری كردند كه روحانیان همه مذاهب، در پایان كار، با زندیقان و گردنكشان میكنند و آنان را در تعلیمات و اصول دین خود جذب و حل میكنند. در این مورد هم آنها  ابتدا زرتشت را وارد سلسله مغان كردند و پس از آن وی را به دست فراموشی سپردند[19]. آن مغان با زهد و تحمل سختی و بس كردن به یك زن و پیروی از صدها آداب و شعایر مقدس و خودداری از خوردن گوشت و قناعت كردن به لباس های ساده و دور از خودنمایی چنان شدند كه حتی در نظر بیگانگان و از جمله یونانیان، به حكمت اشتهار پیدا كردند و تأثیر كلام و نفوذ نامحدودی نسبت به هموطنان خود به دست آوردند. شاهان ایرانی شاگرد ایشان بودند و تا با آنان مشورت نمیكردند، به كارهای مهم بر نمیخاستند. مغان به چند طبقه قسمت میشدند. طبقات بالا «مردان خردمند» بودند و طبقات پایین تر به كارهای غیبگویی، جادوگری و ستاره بینی و تعبیر خواب میپرداختند.[20] كلمه انگلیسی
‘Magic’
كه به معنی جادوگری است، از نام آنان مشتق شده است. عناصر زرتشتی دین پارسی-ایرانی سال به سال رو به زوال بود. گرچه در زمان سلسله ساسانیان (651 -226 میلادی) این دین از نو رونقی پیدا كرد، حمله مسلمانان و تركان به ایران به كلی آن را از میان برد. اكنون آیین زرتشتی جز در میان گروه اندكی در ایران و نزدیك  به نودهزار پارسیان هندوستان (در اوایل قرن بیستم، م)، در جای دیگر دیده نمیشود. این مردم باقیمانده، با كمال اخلاص، كتاب های مقدس خود را حفظ میكنند و به مطالعه و تحقیق در آنها میپردازند. آتش و آب و خاك و باد را به عنوان چیزهای مقدس ستایش میكنند و برای آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمین یا سوخته شدن در هوا، سبب پلیدشدن خاك و هوا نشوند، آنها را در «برج های خاموشان» به اختیار مرغان شكاری میگذارند. این زرتشتیان اخلاق عالی و سجایای نیكو دارند و خود گواه زنده ای هستند بر اینكه دین زرتشتی چه تأثیر بزرگی در تكامل تمدن نوع بشر داشته است.

ادامه دارد. در بخش بعدی: علم و هنر در ایران باستان

[1] Dawson, 125

اما یسنا (46، 6) میگوید «بدکار کسی است که با بدکاران نیک رفتار کند». آثار روح بخش به ندرت دور از تناقض هستند.

[2] Shayast-Ia-Shayast, XX, 6, in Dawson, 13 1

[3] Vend. IV, I

[4] Ibid., XVI, iii, 18

[5] Herdotous, I, 134

[6] Shayast-Ia-Shayast, VII, 6, 7, I, in Dawson, 36-7

[7] Westermarck, Morals, ii, 434; HerodotuS, VII, 114; Rawlinson, iii, 350n

[8] Strabo, XV, iii, 13; Maspero, 59z-4

[9] Reinach (1930), 73; Rawlinson, ii, 338

[10] The “Ormuzd” Vast, in Darmesteter, ii, 21

[11] Nask VIII, 58-73, in Darmesteter, i, 380-1

[12] Vend., XIX, v, 27-34; Vast 22; Yasna LI, 15; Maspero, 590

[13] Yasna XLV, 7

[14] Dawson, 246-7

[15] Ibid., 256f.

[16] Ibid., 250-3

[17] CAH, iv, 211

[18] Cf., e.g., Darmesteter, i, pp. lxxii-iii

[19] CAH, iv, 209

[20] Dhalla, 201, 218; Maspero, 595



زرتشت

سنگ-تصویر خیالی زرتشت، سوریه

زرتشت

ظهور پیامبر – دین ایران پیش از زرتشت – كتاب مقدس پارسی ها – اهورمزدا – ارواح پاك و ارواح پلید – مبارزه میان آنها برای تسلط بر جهان

(بخش چهارم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

بنا بر اساطیر ایرانی، چندین قرن قبل از میلاد مسیح، پیامبری در «آیریانا وئجو» (ایران – وئجه، -م)، یعنی «وطن آریایی ها»، پیداشد. مردم او این پیامبر را زاراتوسترا (زرتشت، زردشت، -م) می نامیدند.  ولی یونانیان کم حوصله، چون از تلفظ املای این نام پیامبر«بدوی ها» عاجز بودند، نام وی را به صورت زور- آسترس تلفظ میكردند. اندیشه او آسمانی بود. از دیدگاه او فرشته نگاهبان وی به درون گیاه «هومه» رفت و با شیره ای كه از آن گرفته بود، به تن موبدی كه قربانی مقدس میكرد درآمد. در همین زمان شعاعی از جلال آسمانی به سینه دختری فرود آمد كه نسَب عالی و شریفی داشت. آن موبد با آن دختر همبستر شد، و دو زندانی تنهای ایشان، یعنی فرشته و شعاع، درهم آمیختند و از آن میان زرتشت به وجود آمد[1]. در همان روز كه زرتشت متولد شد به صدای بلند خندید. ارواح پلیدی كه برگرد هر موجود زنده ای جمع میشوند، هراسناک و پریشان شدند و ازنزد وی گریختند[2]. چون سخت دوستدار حكمت و عدالت بود، خود را از اجتماع مردم بیرون كشید، در تنهایی كوهستان زندگی میكرد و خوراكش پنیر و میوه های زمین بود. شیطان خواست تا وی را بفریبد، ولی كامیاب نشد. سینه اش را به ضرب خنجر دریدند و اندرون وی را با سرب گداخته پركردند، ولی زرتشت لب به شكایت نگشود و از ایمان به اهورامزدا، پروردگار نور وخدای بزرگ، دست بر نداشت. اهورامزدا بر وی ظاهر شد و كتاب اوستا، یا «كتاب معرفت و دانش»، را در كف وی گذاشت و به او فرمان داد كه آن را برای مردم بخواند و پند دهد. مدت درازی همه او را ریشخند میكردند و آزارش میدادند، تا اینكه شاهزاده ای ایرانی، به نام ویشتاسپ یاهیشتاسپ، سخنان وی را شنید، فریفته آنها شد و وعده كرد كه دین تازه را میان مردم پراكنده سازد. به این ترتیب بود كه دین زرتشتى  در جهان پیدا شد. زرتشت خود مدت درازی زیست، تا اینكه برقی از آسمان بر او زد و آن پیغمبر به آسمان صعود نمود[3].

نمیتوان گفت كه چه اندازه از این داستان راست است؛ ممكن است یوشعی همانند یوشع بنی اسرائیل وی را كشف كرده باشد. یونانیان معتقد بودند كه وی شخصیتی تاریخی است و زمان وی را 5500 سال قبل از زمان خود میدانستند[4]. بروسوس بابلی زمان وی را نزدیكتر و تاریخ 2000 ق م میداند[5]. اما آن دسته از مورخان جدید كه به وجود او عقیده دارند تاریخ حیات وی را میان قرن های دهم و ششم قبل از میلاد میدانند*[6]. در آن هنگام كه زرتشت در میان اجداد پارسی ها و ماد ها ظهور كرد، دریافت كه مردم او جانوران[7]، نیاکان خود[8] ، زمین، خاک و آفتاب را میپرستند – چیزی که با دین هندوان عصر ودایی اشتراك فراوانی داشت. بزرگترین خدایان در این آئین پیش از زرتشتى، میترا خداوند خورشید، آناهیتا الهه زمین و حاصلخیزی و هومه گاو خدایی بود كه مرده و دوباره زنده شده و خون خود را، همچون نوشابه ای كه حیات جاودانی می آورد، به فرزندان آدم بخشیده بود. پرستش این خدا در نزد ایرانیان باستان چنان بود كه آنان هنگام آئین های خود شیره مستی آور «هومه» را مینوشیدند و آن گیاهی بود كه بر دامنه كوه های آنان می رویید[9]. زرتشت را این خدایان ابتدایی و شعایر میخوارگی ناخوش آمد و بر ضد مغان یا مجوسان یعنی كاهنانی كه به این خدایان نماز میگزاردند و برای آنها قربانی میكردند، قیام كرد و با شجاعتی كه از شجاعت معاصران وی – عاموس و اشعیا – كمتر نبود، اعلان كرد كه در جهان جز خدای یگانه، یعنی اهورامزدا، پروردگار آسمان و روشنی، خدای دیگری نیست و خدایان دیگر مظهر وی و پرتوی از صفات او هستند. شاید داریوش اول كه مذهب زرتشت را پذیرفت، چنین باور یافت كه این دین میتواند الهام بخش ملت و مایه تقویت بنیان حكومت وی باشد. به همین جهت، از همان زمان كه داریوش به تخت سلطنت نشست، به جنگ با كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قدیم پرداخت و دین زرتشتى را دین رسمی دولتی قرار داد.

كتاب مقدس دین زرتشتى مجموعه ای است از كتاب  هائی (کتاب = نسک به فارسی باستان، -م)  كه یاران و مریدان پیغمبر گفته ها و دعاهای وی را در آن جمع آوری كرده بودند و پیروان متأخر وی به آن نام «اوستا» داده اند. بخاطر اشتباه یک دانشمند در دنیای غرب این کتاب ها را «زند- اوستا» مینامند.**[10]. آنچه که برای خواننده معاصرغیر ایرانی مایه وحشت میشود این است كه به وی گفته شود مجلدات بزرگی از «اوستا» كه بر جای مانده – اگر چه از «كتاب مقدس» ما (انجیل، -م) كوچكتر است – خود جزء بسیار كوچكی است از آنچه خداوند او به پیامبر خود زردشت به صورت وحی فرستاده بود.***[11]

آنچه از كتاب كهن اوستا بر جای مانده، درنظر بیگانگان و كوته فكران، همچون معجون پریشانی از دعاها، سرودها، افسا نه ها، آئین های دینی و قوانین اخلاقی جلوه گر میشود كه در جاهای مختلف آن زبانی زیبا، ارزش هایی اخلاقی، ایمانی راسخ و تقوایی شعرگونه به آن رونق خاصی بخشیده و نماینده اخلاص بدون شائبه و بلندی اخلاقی و تقوایی است كه به صورتی غنایی جلوه گر میشود. مانند كتاب «عهد قدیم» مسیحیان، تألیف اوستا شكل التقاطی دارد و گزیده ها را در آن جمع كرده اند. کسی كه به مطالعه آن بپردازد، در خلال آن، خدایان و حتی گاهی كلمات و جمله های كتاب هندی «ریگ – ودا» را می یابد، به حدی كه بعضی از دانشمندان هندی چنان عقیده دارند كه «اوستا» وحی اهورمزدا نیست، بلكه از كتب وداها اقتباس شده است[12]. در جاهای دیگری از «اوستا» فقراتی دیده میشود كه ریشه بابلی دارد، مانند فقرات مربوط به آفرینش جهان در شش مرحله (آسمانها، آبها، زمین، گیاهان، جانوران، انسان)، پیدا شدن همه افراد آدمی از یك پدر و یك مادر، آفرینش بهشتی بر روی زمین[13]، خشمگین شدن آفریدگار بر آفریده های خود و عزم كردن وی بر آنكه توفانی بر آنان مسلط سازد[14] تا جز گروه اندكی، همه را نابود سازد. ولی عناصر خالص ایرانی كتاب به اندازه ای فراوان است كه مجموع آن رنگ كلا ایرانی پیدا میكند. فكر اساسی در آن ثنویت عالم (دوگانگی آفریدگار و اهریمن، خوب و بد، سیاه و سفید، روشنائی و تاریکی، -م) است و اینكه در جهان مدت دوازده هزار سال میان اهورامزدا و شیطان، به نام اهریمن، مبارزه درگیر بوده است: بزرگترین فضیلت ها پاكی ودرستی است كه به آدمی زندگی جاودانی میبخشد. مردگان را نباید، مانند یونانیان و هندیان «هرزه»، به گور كنند یا بسوزانند، بلكه باید آنها را به حال خود گذارند تا طعمه سگان و پرندگان شكاری شوند.

خدای زرتشت، در ابتدای كار، همان «گردون همه آسمانها» بود. اهورامزدا «سقف جامد آسمان را به جای لباس بر خود پوشیده… و پیكر او روشنی و جلال اعلاست، و ماه و خورشید دو چشم اوست.»[15] در زمانهای متأخر كه دین از دست پیغمبران خارج شد و در اختیار سیاستمداران قرار گرفت، خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای تصویر گردید كه عظمت هولناكی دارد. اهورامزدا را كه آفریننده و حاکم جهان بود، گروهی مقدسات پایین تر از وی در كارِگرداندن جهان دستیاری میكردند كه درابتدا آنها را به صورت اشكال و نیروهای طبیعی مانند آب و آتش و خورشید و ماه و باد و باران تصور میكردند. بزرگترین كاری كه به دست زرتشت انجام گرفت آن بود كه خدای خود را به صورتی معرفی میكرد كه برتر از همه این چیزهاست – همانند آنچه در كتاب ایوب است :

«از تو میپرسم، ای اهورا، براستی مرا از آن آگاه فرما. كیست نگهدارنده این زمین در پائین و سپهر (در بالا) كه به سوی نشیب فرود نیاید؟ كیست آفریننده آب و گیاه؟ كیست كه به باد و ابر تندروی آموخت؟ كیست، ای اهورامزدا، ای آفریننده منش پاك؟»[16]

مقصود از این «منش پاك» عقل انسانی نیست، بلكه حكمت الهی است، كه تقریباً با «لوگوس» یا آفریدگار فرقی ندارد، و اهورمزدا آن را وسیله آفرینش كائنات قرار میدهد. (دارمستتر بر آن است که «منش پاک» تعبیر شبه عارفانه ای از «ذهن (لوگوس) خداوندی» در اندیشه فیلون اسکندریه (فیلسوف یهودی هلنی در سده نخست میلادی، -م) در باره «کلام الهی» است. از این جهت دارمستتر تاریخ یسنه را مربوط به قرن نخست ق م میشمارد.[17]

زرتشت برای اهورامزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر میشمارد كه عبارتند است از: نور، منش پاك، راستی، قدرت، تقوا، خیر، فنا ناپذیری. ولی پیروان وی، چون به شرك و پرستیدن خدایان متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشا سپندان» و یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند كه این امشاسپندان در زیر نظر اهورامزدا جهان را می آفرینند و بر آن تسلط دارند. به این ترتیب بود كه یكتاپرستی عالی مؤسس این دین، در میان مردم، به صورت شرك درآمد. این همان كاری است كه بعد ها در دین مسیحی نیز صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان نیز به فرشتگان معتقد بودند و چنان می پنداشتند كه هر كس، از زن و مرد و خرد و كلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد. دینداران چنان باور داشتند كه در كنار این فرشتگان و قدیسان جاودانی كه آدمی را در آراستن خود به فضایل و رهبری دستگیری میكنند، هفت دیو (شیطان) یا روح پلید نیز در فضا در پروازند و پیوسته بر آنند كه انسان را به گناه ورزیدن و جنایت كردن وادارند و همیشه با اهورامزدا و مظاهر حق و نیكی در حال جنگ به سر میبرند. سر دسته این شیاطین انگرهمئینیوه، یا اهریمن فرمانروای تاریكی و حاكم بر عالم سفلا و نخستین نمونه شیطان پر كاری است كه ظاهراً یهودیان آن را از پارسیان اقتباس كرده و همچون میراثی به جهان مسیحیت انتقال داده اند. برای آوردن مثالی برای پركاری اهریمن، باید گفت كه در زندگی، آفریننده مارها و حشرات موذی و ملخ و مورچه و زمستان و تاریكی و جنایت و گناه و لواط و حیض و آفات دیگر را همین شیطان میدانسته اند. همین ابداعات شیطان سبب خراب شدن بهشتی شد كه اهورامزدا، در آغاز آفرینش جهان، پدر و مادر نوع بشر را در آن منزل داده بود[18]. چنین به نظر میرسد كه زرتشت به این ارواح پلید همچون خدایان باطل می نگریسته و در واقع آنها را جسد خرافی نیروهای مجردی میدانسته كه سد راه پیشرفت آدمی میشوند. ولی پیروان وی آسان تر آن دیدند كه این نیروها را به صورت موجودات زنده تصور كنند و به اندازه ای در شخصیت دادن به آنها مبالغه كردند كه پس از مدتی، شمارشیاطین و دیوها در دین ایرانیان به چندین میلیون بالغ شد[19].

آنچه زرتشت آورده بود، در آغاز كار، به اندیشه یكتاپرستی بسیار نزدیك بود. حتی در آن زمان كه اهریمن و ارواح وارد این دین شد، به اندازه ای كه دین مسیحی با شیاطین و فرشتگان خود از توحید حكایت می كند، آیین زرتشت نیز نماینده توحید بود. در دین مسیحی ابتدایی، همان گونه كه تعصب و خشكی عبرانی و فلسفه یونان قابل ملاحظه است، تأثیر ثنویت و تقابل خیر و شر و اهورامزدا و اهریمن ایرانی نیز جلب توجه میكند. شاید اندیشه دین زرتشتى  درباره خدای جهان چنان بوده است كه خاطر كسانی مانند ماثیو آرنولد (شاعر و منقد انگلیسی سده نوزدهم، -م) را كه روح نقادی داشته و به جزئیات امور توجه میكرده اند، خرسند میساخته است. اهورامزدا در واقع نماد مجموع قوایی است كه در جهان برای برپاداشتن حق و عدالت در كارند و اخلاق فاضله جز از راه همكاری با این قوای خیر فراهم نمیشود. از این گذشته، ثنویت راهی میگشوده كه تناقضات و انحرافات از طریق حق را، كه هرگز فكر یكتاپرستی نمیتوانسته است مفسر آن باشد، به صورتی توجیه كنند. اینكه فقهای دین زرتشتى، مانند رازوران هند و فیلسوفان مدرسی اروپا، گاهی در این اصرار می ورزیدند[20] كه شر، در واقع و نفس الامر، وجود حقیقی ندارد و مجازی بیش نیست، در حقیقت برای آن بود كه دینی بسازند كه با نقشه ای كه مردم متوسط الحال پیش خود رسم میكنند و انتظار دارند پایان صحنه جهان به صورت اخلاقی باشد، سازگار درآید. به مردم چنان وعده میدادند كه صحنه پایانی زندگی در این عالم – برای آدم عادل و درستكار – با سعادت خاتمه پیدا میكند: پس از چهار دوره سه هزار ساله، كه در آنها غلبه گاهی با اهورامزداست و گاهی با اهریمن، در پایان كار، نیروی بدی شكست میخورد و از جهان بر میافتد، حق در همه جا پیروز میشود، و دیگر هرگز شر و فساد وجود نخواهد داشت. در آن زمان، نیكوكاران در بهشت به اهورامزدا میپیوندند و و پلیدان در تاریكی بیرون بهشت فرو میروند و خوراكشان جاودانه جز زهر مهلكی نخواهد بود[21].

ادامه دارد

زیرنویس ها:

* اگر ویشتاسب که دعوت او را قبول کرد همان پدر داریوش باشد، در آن صورت این نظریه بعدی محتمل ترین است.

** آنکتیل دوپرون، حوالی 1771 م، پیشوند «زند» را به نام این کتاب اضافه کرد، در حالیکه این تعبیر را ایرانیان صرفا به ترجمه و تفسیر ویژه ای از «اوستا» داده اند. ریشه نام «اوستا» نا روشن است. شاید هم این واژه مانند «وِدا» از ریشه آریایی «وید» به معنی «دانستن» است.

*** روایات ایرانی خبر از «اوستائی» وسیع شامل دوازده کتاب موسوم به «نسک ها» میدهند. بنا به همین منابع، این کتاب ها بخشی از اثری وسیعتر هستند. یکی از این نسک ها هنوز موجود است و «وندیداد» نامیده میشود. مابقی نسک ها فقط بصورت قطعات متونی مانند «دینکارت» (ويا دينكرد)  و «بوندهيش» باقی مانده اند. مورخان عرب از 12000 نوشته بر روی چرم گاو سخن گفته اند. بنا به روایتی مقدس، دو نسخه از این نوشته ها را خود شاهزاده ویشتاسب تحریر کرده است. نسخه ای دیگر هنگامی که اسکندر به تخت جمشید آتش زد، از بین رفته و نسخه بعدی را بنا به روایات ایرانی، یونانیان پیروزمند با خود به یونان برده و همه مضمون علمی آن را به یونانیان شرح داده اند. در سده سوم میلادی، وولگسوس پنجم که یکی از شاهان پارتی سلسله اشکانی بود ، دستور داد همه قطعات مکتوب و شفاهی اوستا که بین زرتشتیان رایج بود، جمع آوری شود. این مجموعه کتاب های مقدس زرتشتی در قرن چهارم تکمیل شده پایه رسمیت یافتن آئین زرتشتی در ایران شد، اما در سده هفتم در اثر فتوحات اسلامی دچار خطر جدید نابودی قرار گرفت.

قطعات موجود اوستا را شاید بتوان به پنج بخش تقسیم کرد:

یکم: یَسنَه ( و یا یَسَن) شامل چهل و پنج فصل («هات»، -م) از نیایش های موبدان زرتشتی و بیست و هقت قصل (هات 28 تا 54) که «گات ها» نامیده میشوند و شامل سخنان و پند های پیامبر اهورامزدا هستند.

دوم: ویسپِرَد عبارت از بیست و چهار فصل دیگر نیایش،

سوم: وِندیداد شامل احکام دینی و قضائی زرتشتیان که امروزه هم قواعد پارسیان زرتشتی را تشکیل میدهند.

چهارم: یَشت ها یعنی سرودهای پرستش و ستایش خدایان و فرشتگان که عبارت از بیست و یک سرود با مضمونی افسانه ای – تاریخی است و پایان هستی جهان را پیش بینی میکند، و بالاخره

پنجم: خرده اوستا یعنی اوستای کوچک که عبارت از سرود هایی برای موقعیت های گوناگون زندگی هستند.


[1] Maspero, 572f

[2] Vendidad, XIX, vi, 45

[3] Darmesteter, i, xxxvii; Encyc. Brit.,xxiii, 987

[4] Dawson, M. M., Ethical Religion of Zoroaster, xiv

[5] Rawlinson, ii, 323

[6] Edouard Meyer dates Zarathustra about 1000 B.C.; so also, Duncker and Hummel (Encyc. Brit., xxiii, 987; Dawson, xv); A. V. W. Jackson places him about 660-583 B.C. (Sarton, 61)

[7] Briffault, iii, 191

[8] Dhalla, 72

[9] Schneider, i, 333; CAR, iv, 1I0f; Rawlinson, ii, 323

[10] Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Rawlinson, ii, 322; Dhalla, 38f

[11]

[12] Darmesteter, xxvii, Gour, Sir Hari Singh, Spirit of Buddhism

[13] Vend. II, 4, z9, 41

[14] Ibid., 22-43

[15] Darmesteter, lxiii-iv

[16] Yasna, xliv, 4

[17] Darmesteter, lv, lxv

[18] Dawson, 5zf

[19] Encyc. Brit., xxiii, 988

[20] Dawson, 46

[21] Maspero, Passing, 583-4; Schneider, i, 336; Rawlinson, ii, 340

هخامنشیان: آزمایشی در دولتداری

بازمانده های هگمتانه، اکباتانا

آزمایشی در دولتداری

(بخش سوم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین دراین لینک)

شاه – اشراف – سپاه – قانون – كیفری وحشیانه – پایتخت ھا – ایالات (ساتراپ نشینھا) – ھنر بزرگ مدیریت

زندگی ایران بیشتر از مسائل اقتصادی به سیاست و جنگ بستگی داشت و ثروت آن بر پایه قدرت بود، نه بر پایه صناعت. به همین جهت پایه های دستگاه دولتی متزلزل بود و دولت به جزیره كوچكی مینمود كه در وسط دریای وسیعی باشد وبر آن دریا حكومت كند، اگرچه این حكومت بنا و بنیادی طبیعی نداشته باشد. سازمان شاهنشاهی، كه بر این مجموعه تسلط داشت، از نیرومندترین سازمان ها و تقریباً منحصر به فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت که «خشاثرا» به معنی «جنگاور»* قرار داشت. چون شاهان دیگری در زیر فرمان او بودند، پادشاه ایران به نام «شاه شاهان» یا «شاهنشاه» خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی نداشت. تنها یونانیان شاهنشاه ایران را «باسیلئوس»، یعنی «شاه»، میخواندند[1]. قدرت مطلقه در دست شاه بود و سخنی كه از دهان وی بیرون میآمد كافی بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضیح، به كشتن دهد – و این راه و رسمی است كه بعضی از دیكتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته اند.

شاه گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش اجازه میداد که چنین فرمان های قتل صادر کنند[2]. حتی از میان اعیان مملكت، كسی را جرئت آن بود كه از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش كند. افكار عمومی، در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسی را، در برابر چشم وی، با تیر میزد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود میآورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش میكرد.[3] كسانی كه به امر شاه تنشان در زیر ضربه های تازیانه سیاه میشد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاری میكردند كه از یاد آنان غافل نمانده است.[4] اگر همه شاهان ایرانی روح پر نشاط و فعالیت كوروش و داریوش اول را داشتند، میتوانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهی. ولی شاهانی که پس از آن دو آمدند، بیشتر كارهای حكومت را به اعیان و اشراف زیردست خود و یا به خواجگان حرمسرا وا گذار میکردند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شكار میپرداختند[5]. كاخ سلطنتی پر از خواجه سرایانی بود كه از زنان حرم پاسبانی میكردند و شاهزادگان را تعلیم میدادند. آنها در آغاز هر دوره سلطنت جدید، دسیسه های فراوانی برمی انگیختند**.[6] شاه حق داشت كه از میان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشینی برگزیند، ولی غالبا مسئله جانشینی با قتل و انقلاب همراه بود.

این قدرت شاهنشاهی عملا به وسیله نیروی اعیان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطه میان دربار و مردم بودند، محدود میشد. عادت بر این شده بود كه شش خانواده ای كه با داریوش اول انقلاب كردند و بردیای غاصب را از میان برداشتند، امتیازات خاصی داشته باشند و در امور مهم كشور رأی آنان خواسته شود. بسیاری از بزرگان در كاخ شاهی حاضر میشدند و مجلسی تشكیل میدادند كه شاه غالباً به نظر مشورتی آنان اهمیت فراوان میداد. املاك اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان بخشیده بود و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج میداد، مرد جنگی و ساز و برگ فراهم می آوردند. این اشراف در املاك خود تسلط بی حد و حساب داشتند؛ مالیات میگرفتند، قانون میگذاشتند، دستگاه قضایی دراختیارشان بود و برای خود نیروهای مسلح نگاه میداشتند.[7]

سپاه پایه اساسی قدرت شاه و حكومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا میماند كه قدرت اعدام را در دست خود محفوظ نگاه دارد. تمام كسانی كه مزاج سالم داشتند و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازی در آیند.[8] یك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه یكی از آنان را از خدمت سربازی معاف دارند. شاه در مقابل این درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند. پدر دیگری چهار پسر خود را به میدان جنگ فرستاد و از خشایارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را برای رسیدگی به كارهای كشاورزی نزد او بازگذارند. به گفته هرودوت، شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند و هر پاره را در یك طرف راهی كه قشون از آن میگذشت آویختند.[9] (شاید هم هرودوت این سرگذشت را از پیرزنان شنیده بود). سپاهیان، در میان بانگ موزیك نظامی و فریاد تحسین مردمی كه سنشان از خدمت سربازی گذشته بود، به میدان جنگ رهسپار میشدند.

در راس سپاه گارد سلطنتی قرار داشت كه از دو هزار سواره و دو هزار پیاده تشكیل میشد. آنها همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسبانی شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسی و مادی تشكیل میشد كه به صورت دسته های ثابت در مراكز مهم استراتژیک كشور مستقر میشدند تا مایه آسایش مردم و برقراری امنیت باشند. ولی نیروی جنگی كامل مركب از دسته هایی بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهی بسیج میشدند، هر كدام به زبان خاص خود تكلم میكردند و با راه و رسم جنگاوری و سلاح مخصوص خویش به جنگ میپرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاح ها و ساز و برگ جنگ نیز اشكال مختلف داشت و در میان آنها تیر و كمان، شمشیر، زوبین، خنجر، سرنیزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاهخود، زره چرمی و زره آهنی دیده می شد. اسب و فیل، هر دو را در جنگ به كار میبردند. با ارتش، جارچیان، منشی ها، خواجه سرایان، زنان روسپی و معشوقه ها نیز به راه میافتادند و همراه آنان ارابه هایی حركت میكرد كه چرخ های آنها را با داس های بزرگ مسلح كرده بودند. این گونه لشكرهای جرار، كه شمار جنگاوران یكی از آنها در حمله خشیارشا به یک میلیون و 800 هزار نفر می رسید، هرگز یك وحدت كامل نداشتند و به همین جهت، هنگامی که نخستین علامات شكست آشكار میشد، به صورت گروه پریشان و بی سامانی در میآمدند. پیروزی چنین لشكری ناشی از فزونی شمار سربازان آن بر سربازان دشمن و هم ضمنا این بود كه آنها میتوانستند به آسانی جای كشتگان را در صف های جنگ پركنند. ولی هرگاه با سپاه منظمی روبه رو میشدند كه افراد آن به یك زبان سخن میگفتند و در تحت سازمان یكسان و منظمی میجنگیدند، ناچار شكست میخوردند. رمزشكست خوردن ایرانیان در جنگهای ماراتون و پلاته هم همین بود.

در چنین دولتی حق و قانون منحصر به اراده شاه و قدرت قشون بود. هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمیشد و هیچ سابقه و سنتی، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشی نداشت. ایرانی ها به آن فخر میكردند كه قوانین ایشان تغییرناپذیر است و وعده یا فرمان شاه به هیچ وجه نباید نقض شود. تصمیمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحی و الهامی بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل میشود. به این ترتیب، قانون مملكت عنوان مشیت الهی را داشت و سرپیچی از آن سرپیچی از فرمان و خواست الهی به شمار میرفت. قوه عالیه قضایی در اختیار شخص شاه بود، ولی شاه غالباً عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار میكرد. پس از آن، دادگاه عالی بود، كه از هفت قاضی تشكیل میشد. پایین تر از آن، دادگاه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانین را كاهنان وضع میكردند و تا مدت درازی، كار رسیدگی به دعاوی نیز در اختیار ایشان بود. ولی، در زمان های متأخرتر، مردان و حتی زنانی جز از طبقه كاهنان به این گونه كارها رسیدگی میكردند. در دعاوی، جز آنها كه اهمیت فراوان داشت، غالباً ضمانت را می پذیرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصی پیروی میكردند. محاكم، همانگونه كه برای كیفر و جرایم نقدی حكم صادر میكردند، پاداش نیز میدادند و در هنگام رسیدگی به گناه متهم، كارهای نیك و خدمات او را نیز به حساب میآوردند. برای آنكه كار محاكمات قضایی به درازا نكشد، برای هر نوع مدافعه مدت معینی مقرر بود كه باید در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نیز به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میكردند، تا نزاعی كه میان ایشان است به وسیله داور و به صورت مسالمت آمیز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین طول و تفصیل پیدا كرد، گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند، كه مردم در كارهای قضایی با آنان مشورت میكردند و برای پیش بردن دعاوی خویش از ایشان كمك میگرفتند[10]. در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش بازجوئی سنگین نیز مرسوم بود[11]. برای جلوگیری از رشوه و پاك نگاه داشتن دستگاه قضایی از آن، دادن و گرفتن رشوه را از جنایت های بزرگ می شمردند و مجازات دهنده و گیرنده رشوه، هر دو، اعدام بود. كمبوجیه فرمان داد تا زنده زنده پوست یك قاضی فاسدی را كندند و بر کرسی قاضی در محكمه گستردند. آنگاه فرزند همان قاضی را بر مسند قضا نشانید تا پیوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه راست منحرف نشود[12].

بزه های کوچک را با پنج تا دویست ضربه شلاق کیفر میدادند. هر کس سگ چوپانی را مسموم میكرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت و هر كس دیگری را به خطا میكشت، مجازاتش نود ضربه تازیانه بود[13]. برای تأمین حقوق قضات غالباً به جای شلاق زدن جریمه نقدی گرفته میشد وهر ضربه شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله میكردند[14]. گناه های بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، بریدن  دست و پا، چشم كندن، یا به زندان افكندن و كشتن مجازات میكردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتی بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولی خیانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهی، نزدیك شدن با كنیزكان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی[15]، كیفر مرگ داشت. در این گونه حالات، متهم را ناچار میكردند كه زهر بنوشد یا او را به چهار میخ میكشیدند و یا به دار میآویختند (در حین دار كشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود)، سنگسارش میكردند و یا، جز سر، تمام بدن او را در خاك میكردند، یا سرش را میان دو سنگ بزرگ میكوفتند، یا به خاکستر داغ می انداختند و یا به مجازاتی به نام «دو کرجی» محکوم مینمودند كه عقل آدمی نمیتواند آن را باور كند.*** بعضی از این مجازات های وحشیانه قرن ها بعد به تركانی میراث گذاشته شد كه مدت ها بعد به سرزمین های مجاور مسلط شدند و به عنوان میراث، برای تمام بشریت بر جای ماند[16].

با این قوانین و این سپاه بود که شاه، از چند پایتخت خود، ایالات (ساتراپ نشین های) بیست گانه كشور را اداره میكرد: پایتخت اصلی در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپولیس (تخت جمشید، -م) اقامت میكرد؛ پایتخت تابستانی عبارت ازهمگتانه (اکباتان، -م) و معمولا شهر شوش، پایتخت عیلام قدیم بود – در همین شهر است كه تاریخ تمام خاورزمین باستانی جمع میشود و آغاز و انجام آن به یكدیگر پیوستگی پیدا میكند. یكی از امتیازات شوش این بود كه رسیدن به آن دشوار بود، ولی دور بودن آن از سایر پایتخت های شاهنشاهی، خود نقصی برای این شهر بود. اسكندر برای تسخیر این شهر ناچار شد بیش از سه هزار كیلومتر راهپیمایی كند، ولی برای فرونشاندن شورش لیدیا یا مصر سربازان او دوهزار و چهارصد كیلومتر را زیر پا گذاشتند. چون در آخر كار راه های بزرگ كاروان رو ساخته شد، یونانیان و رومیان به آسانی توانستند لشكرهای خود را بر سر آسیای باختری بریزند. در مقابل، باختر آسیا نیز، با معتقدات دینی خود، یونان و روم را تسخیر كرد. ایران به ساتراپی ها یا استان ها تقسیم شده بود، تا به این ترتیب کار اداره كردن و مالیات گرفتن آسان تر باشد. درهر استان شخصی («ساتراپ») از طرف شاهنشاه حكومت میكرد. این ساتراپ ها را شاه به این مقام منصوب میکرد. ساتراپ ها گاه شاهزاده هایی بودند که شاه به این مقام تعیین میکرد. اما آنها معمولا از امرای محلی بودند که باز آنها را شاه انتخاب میكرد و آنها تا زمانی که شاه از آنها راضی بود، بر سر کار باقی میماندند. داریوش، برای آنكه بیشتر ساتراپ ها را در قبضه خود داشته باشد و برای آنكه ساتراپ و فرمانده سپاه، هر دو، را در زیر فرمان بگیرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، فرد معتمدی از جانب خود به هر استان گسیل میداشت. وظیفه این شخص آن بود كه وی را از رفتار آن هر دو آگاه سازد. او برای دوراندیشی بیشتر، دستگاه خبرگزاری محرمانه ای به نام «چشم و گوش شاه» تشكیل داده بود كه به صورت ناگهانی به ایالات سركشی میكردند و دفاتر و امور اداری و مالی را مورد بازرسی قرار میدادند. گاهی ساتراپ ها، بدون محاكمه، معزول میشدند. گاهی، بدون سر و صدا، خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر میخوراندند و كارش را میساختند. در زیر دست ساتراپ و معتمد خصوصی شاه، گروه فراوانی منشیان بودند كه از امور مملكتی آنچه را که مستقیماً به اعمال نیروی نظامی نیازمند نبود، انجام میدادند. این منشیان و مأموران اداری با تغییر ساتراپ و حتی با تغییر شاه به كار خود ادامه میدادند، چه شاه فانی، ولی كاغذبازی دولتی جاودانی بوده است .

حقوق كارمندان اداری ساتراپ نشینها را نه خزانه شاهنشاهی بلکه مردم همان ایالتی پرداخت میکرد كه در تحت اداره آنان بود. این حقوق بسیار گزاف بود تا جائی که حتی ساتراپها كاخ ها، حرمسراها و شكارگاه های وسیعی كه ایرانیان «فردوس» مینامیدند، برای خود فراهم میکردند. هر ایالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتی، نقدی یا جنسی، به عنوان مالیات برای شاه بفرستد. هندوستان 4680 تالنت میفرستاد، آشور و بابل 1000 تالنت، مصر 700 تالنت، چهار ایالت آسیای صغیر1760 تالنت، و غیره. این مبالغ روی هم رفته سالانه 14560 تالنت میشد، كه ارزش کنونی اش حدود 160 تا 218 میلیون دلار در سال (ارزش دلار در اوایل قرن بیستم، -م) میشود. علاوه بر این، هر ایالت ناچار بود كالای مورد نیاز شاه را تهیه و تسلیم كند. مثلا مصر دانه باری را كه برای خوراك سالانه یکصد و بیست هزار نفر لازم بود میفرستاد. اهالی ماد 200 هزار گوسفند تقدیم میكردند. ارمنیان یکصد و بیست هزار كُره اسب و بابلیان پانصد غلام اخته كرده میفرستادند. جز اینها، منابع دیگری نیز بود كه خزانه مركزی از آنها نیز اموال فراوان تحصیل میكرد. برای اینكه اندازه آن ثروت هنگفت معلوم شود، همین اندازه كافی است كه بدانیم در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه های سلطنتی در پایتخت های ایران دست یافت، مبلغ عظیمی برابر با 180 هزار تالنت یافت که امروزه در حدود دو میلیارد و 700 میلیون دلار[17] میشود، درحالی كه داریوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر 8000 تالنت را نیز با خود برده بود.

با وجود آنكه دستگاه اداری امپراتوری ایران خرج فراوان داشت، باید گفت كه این دستگاه شایسته ترین تجربه در سازمان حكومت امپراتوری است كه خاورمیانه، پیش از پیدا شدن امپراتوری روم، شاهد آن بوده است. این امپراتوری اخیر یعنی روم نیز سهم بزرگی از انتظام سیاسی و اداری شاهنشاهی قدیم ایران را به میراث برد. اگر چه شاهان اخیر بیرحمی و تجمل پرستی فراوان داشتند و در بعضی از قوانین آن زمان وحشیتی دیده میشود و بار مالیات بر دوش مردم بسیار سنگینی میكرده، باید گفت در برابر همه این معایب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنیتی موجود بود كه در سایه آن، با وجود مالیات های سنگین، مردم ایالت ها ثروتمند میشدند. در ایالت ها چنان آزادیی وجود داشت كه در ایالت های وابسته به روشن ترین و پیشرفته ترین امپراتوری ها نظیر آن دیده نمیشود: مردم هر ناحیه زبان و قوانین، عادات و اخلاق و دین و سكه رایج مخصوص به خود داشتند، و پاره ای اوقات سلسله های محلی بر آنان حكومت میكردند. بعضی از ملت هایی كه مانند بابل، فنیقیه و فلسطین، خراج گزار ایران بودند، از این وضع كمال خرسندی را داشتند، و چنان می پنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصیلداران بومی باشد، بیش از ایرانیان، بیرحمی و بهره كشی خواهند كرد. دولت امپراتوری ایران در زمان داریوش اول، از لحاظ سازمان سیاسی، به سرحد كمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم در زمان ترایانوس، هادریانوس، و آنتونین هاست كه میتواند همپایه امپراتوری ایران به شمار رود.

ادامه دارد

————————————
یادداشت ها:
* رد پای این واژه «خشثره» را امروزه میتوان در نام فارسی «شاه» مشاهده کرد. ریشه این کلمه را در عین حال میتوان در «ساتراپ» ها و یا «استان» ها و یا عنوان های ماموران ایالتی ایران یافت. همچنین در هندوستان نیز در طبقه و یا «کاست» جنگاور تعبیر«خشاثریا» را میتوان باز یافت.
** هر سال پانصد پسر اخته شده از بابل به دربار شاه ایران آورده میشد تا حرم شاهنشاه را پاسداری کنند.[18]
*** پلوتارک (مورخ یونان باستان، -م) از سربازی به نام مهرداد نوشته است که هنگام مستی گفته بود که در واقع او، و نه پادشاه، در نیرد کوناکسا (یک جنگ داخلی بین کورش کوچک و اردشیر دوم هخامنشی، -م) کورش کوچک را به قتل رسانید و به همین سبب اردشیر دوم دستور این کیفر را برای مهرداد صادر کرد: مهرداد در دو کرجی نشانده و به شکل زیر کشته شود. مهرداد روی یک کرجی طوری درازکرده شود که سر، دستان و پا های او بیرون باشد و بدنش در داخل آن کرجی. سپس کرجی دوم کرجی نخست را ار بالا بپوشاند طوری که بدن مهرداد در داخل این دو کرجی و سر، دستان و پاهایش در داخل آن باشد. سپس به او خوراک داده شود و اگر از خوردن پرهیز کرد چشمانش سوراخ کرده شود. سپس به دهان و سر و صورتش معجونی از شیر و عسل مالیده شود و آفتاب مستقيما به صورتش بتابد  تا اینکه مگس ها و حشرات بر آن جمع شوند و او را یارای خاریدن پوست و دفع حشرات نباشد.آنگاه که او مانند هرکسی همان کاری را کرد که هرکسی که خوراک میخورد میکند، حشرات و کثافات در داخل دو کرجی در تمام بدنش وارد شوند، تا اینکه پیکرش کاملا بگندد و پوسیده شود و زمانی که کرجی بالائی را برداشتند، جسدی پوسیده و گندیده مملو از حشرات و نجاست مشاهده شود. و مهرداد بعد از هفده روز درد و آزار بالاخره مُرد[19]. (منظور ویل دورانت در اینجا با اشاره به ترکان آسیای میانه احتمالا شکنجه افراد دست و پا بسته زير آفتاب سوزان با هدف ایجاد انسان های «مانقورد» یعنی کاملا بی هویت و مطیع است، -م.).


[1] CAH, iv, 185-6

[2]Rawlinson, iii, 245

[3] Ibid., 171-2

[4] Ibid., 228; Plutarch, Life of Artazerxes, cbs. 5-17

[5]Rawlinson, iii, 221

[6] Rawlinson, iii, 221

[7] Ibid., 89

[8] Rawlinson, iii, 241

[9] Herodotus, VII, 39

[10] Dhalla, 95-9

[11] Ibid., 106

[12] Herodotus, V, 2S

[13] Darmesteter, J., The Zend-Avesta, i, p. lxxxiiif

[14] Ibid.

[15] Huart, 78; Darmesteter, lxxxvii; Rawlinson, iii, 246

[16] Ibid.; Sumner, Folkways, 236

[17] Rawlinson, iii, 4Z7; HerodotuS, III, 95

[18] Dhalla, 237

[19] Plutarch, Artazerxes, in Lives, iii, 464

روش زندگی و صناعت ایرانیان

یادواره های نقش رستم، نردیکی تخت جمشید

(بخش سوم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین در این لیبک)

روش زندگی و صناعت ایرانیان در دوره هخامنشیان

امپراتوری – ملت – زبان – دهقانان – شاهراه های شاهنشاهی – بازرگانی و امور مالی

امپراتوری ایران، كه در زمان داریوش به منتها درجه وسعت خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یا خشثرپاون (به یونانی ساتراپی، م) میشد. مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، ایونیا، كاپادوكیا، كیلیكیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باكتریا، جایگاه ماساگت ها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراتوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری كه در زیر فرمان یك نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود.

ایرانِ تاریخی که در غرب آن را «پارس» (پرشيا) مینامند و در دوره باستان بر چهل میلیون ساكنان این نواحی حكومت میكرد، در ابتدا منطقه كوچكی در سواحل خلیج فارس بود و اكنون نیز آن را «فارس» مینامند. (15) سرزمین اصلی این منطقه «پارس» محل بیابان های بی حاصل و كوه های فراوان بود، رودخانه های چندانی نداشت و در معرض گرمای سوزان* (16) و سرمای كشنده بود و به همین جهت بود كه درآمد زمین، به تنهایی، كفاف زندگی دو میلیون ساكنان آن را نمی کرد (17) و دولت ناچار بود كسری درآمد را از راه بازرگانی و كشورگشایی تأمین كند. مردم كوه نشین اصلی ایران، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی بود که احتمالا از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشكار میشود كه آنها با آن گروه از آریائیان كه از افغانستان گذشته و طبقه حاكمه را در سرزمین هند تشكیل داده بودند نسبت نزدیكی داشته اند. داریوش اول خود را در «نقش رستم» چنین معرفی كرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از تبار آریایی». زرتشتیان، وطن نخستین خود را به نام «آیریانا-وئجو» یعنی وطن آریایی ها نامیده اند. استرابو (مورخ یونان باستان، -م) كلمه «آریانا» را بکار برده كه تقریباً با آنچه امروز «ایران» مینامیم، تفاوتی ندارد** (18).

به نظر میرسد كه در دوره های باستان، ایرانیان زیباترین ملت خاور نزدیك به شمار میرفته اند. تصاویری كه در آثار تاریخی برجای مانده، ایرانیان را چون مردمی راست قامت و نیرومند نشان میدهد كه در اثر زندگی در نقاط كوهستانی سختی و صلابت داشته اند ولی ثروت فراوان سبب ظرافت آنان نیز شده است. در سیمای ایشان آثار تقارنی خوش آیند دیده میشده و آنان مانند یونانیان بینی كشیده داشته اند و در اندام و هیئت ایشان آثار نجابت مشهود بوده است. غالب ایشان لباس هایی مانند لباس های مردم ماد بر تن میكردند. بعدها خود را به زیورآلات مادی نیز می آراستند. جز دو دست، بازگذاشتن قسمت های بدن را خلاف ادب میشمردند و به همین جهت سر تا پای ایشان با سربند یا كلاه، یا پاپوش پوشیده بود. شلواری سه پارچه، پیراهنی كتانی و دو لباس رو می پوشیدند، كه آستین آنها دست ها را می پوشانید و كمربندی بر میان خود می بستند. سبب این گونه لباس پوشیدن آن بود كه از گزند گرمای شدید تابستان و سرمای جانكاه زمستان در امان بمانند. امتیاز پادشاه در آن بود كه شلوار قلابدوزی شده با نقش و نگار سرخ می پوشید، و دکمه های كفش وی به رنگ زعفرانی بود. اختلاف لباس زنان با مردان تنها در آن بود كه گریبان پیراهنشان شكافی داشت. مردان موی چهره را نمیستردند و گیسوان را بلند فرو می هشتند. بعدها به جای آن گیسوان عاریه رواج پیدا كرد (19). چون در دوران شاهنشاهی ثروت مردم زیاد شد، زن و مرد به زیبایی ظاهر خود پرداختند. جهت آراستن صورت، غازه و روغن به كار میبردند و برای آنكه درشتی چشم و درخشندگی آن را نشان دهند، سرمه های گوناگون استعمال میكردند. به این ترتیب، در میان آنان طبقه خاصی به نام «آرایشگران» پیدا شد كه یونانیان آنان را «كوسمِتای» مینامیدند که در هنر آرایش كارشناس بودند و كارشان تزیین ثروتمندان بود. پارسیان در ساختن مواد معطر مهارت فراوان داشتند و پیشینیان حتی معتقد بودند كه گردها و عطرهای آرایش را نخستین بار همین مردم اختراع كرده بودند. شاه همیشه با جعبه ای از مواد معطر برای جنگ بیرون میرفت و خواه پیروز میشد و یا شكست میخورد، پس از هر كارزار با روغن های خوشبو خود رامعطر میساخت .(20)

در اثنای تاریخ دراز ایران، زبان های گوناگونی در این سرزمین بکار برده شده است. فارسی باستان زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داریوش اول به شمار میرفت. این زبان با زبان سانسكریت چنان پیوند نزدیكی دارد كه آن دو زبان بنظر میرسد روزگاری دو لهجه قدیمی تر یک زبان بوده اند و با زبان انگلیسی خویشاوند نزدیک هستند*** (21).

از درون فارسی باستان دو شاخه زند (زبان زند اوستا) و پهلوی بیرون آمد و از همین شاخه است كه زبان فارسی كنونی برخاسته است (22). هنگامی كه ایرانیان به كار خط نویسی پرداختند، برای نوشتن سنگ نبشته های خود خط میخی بابل و برای تحریر اسناد خود الفبای هجایی آرامی را به كار بردند (23). آنها هجاهای سنگین و دشوار بابلی را آسان تر كردند و شمار علامات الفبایی را از سیصد به سی و شش رسانیدند. این علامات، رفته رفته، از صورت مقاطع هجایی بیرون آمد و شكل حروف الفبای میخی را به خود گرفت (24). ولی باید دانست كه خط نویسی را ایرانیان سرگرمی زنانه می پنداشتند و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزی، جنگاوری و شكار دست بردارند، به كار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد كنند.

یک ایرانی عادی معمولا بیسواد و به این بیسوادی خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمین مصروف میداشت. كتاب مقدس «اوستا» كشاورزی را ستوده و آن را مهم ترین و والاترین كار بشری دانسته است كه خدای بزرگ اهورمزدا از آن بیش از كارهای دیگر خشنود میشود. قسمتی از اراضی ملك مردم بود که خود به كشاورزی در آن میپرداختند. گاهی این خرده مالكان جمعیت های تعاونی كشاورزی متشكل از چند خانوار تشكیل میدادند و به صورت دسته جمعی به كاشتن زمین های وسیع می پرداختند (25). قسمت دیگری از اراضی متعلق به اشراف و زمینداران بزرگ بود كه دهقانان در برابر قستی از درآمد زمین، به كشت و زرع در آنها مشغول بودند. در قسمتی از زمین نیز برده های بیگانه كشاورزی میكردند. خود ایرانیان هرگز برده نبودند. برای شخم كردن زمین، گاو آهن چوبی به كار میبردند كه به آن نوك آهنی بسته بودند و با گاو كشیده میشد. آب را از نقاط كوهستانی به وسیله قنات به زمین های خود میآوردند. محصول عمده كشاورزی، كه مهمترین ماده غذایی نیز محسوب میشد، گندم و جو بود، ولی مردم گوشت فراوان نیز میخوردند و شراب زیاد می نوشیدند. كوروش به سربازان خود شراب میداد (26). مباحثه های جدی درامور سیاسی زمان مستی در مجامع ایرانی ها صورت میگرفت**** (27)، اگرچه بامداد روز بعد، در نقشه های طرح شده تجدید نظر میكردند. یكی از نوشابه های ایرانیان قدیم مشروبی بود به نام «هومه» كه آن را به عنوان نذر و یا قربانی پسندیده به خدایان تقدیم میكردند و چنان گمان داشتند كه هر كس از آن بنوشد، به جای شعله ور شدن آتش خشم و انگیختگی، تقوا و عدالت در او بیدار میشود (28).

صناعت در ایران رواج و رونقی نداشت. ایرانیان به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزدیك به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را، همراه باج و خراج، برای ایشان بفرستند. آن ها در مقایسه با کار های صنعتی، در امور حمل ونقل مبتکر تر بودند. مهندسان ایرانی به فرمان داریوش اول، شاهراه هایی ساختند كه پایتخت ها را به یكدیگر مربوط میكرد. درازی یكی از این راه ها كه از شوش تا ساردیس (در غرب آناتولی، -م) امتداد داشت، هزار و پانصد میل (دو هزار و چهارصد كیلومتر، -م) بود، طول راه ها را دقیقا با «پرسنگ» (فرسنگ، فرسخ، -م) (هر پرسنگ برابر با 3.4 میل) اندازه میگرفتند و به گفته هرودوت، «در پایان هر چهار پرسنگ یک منزلگاه شاهی و مهمانخانه های با شكوه وجود داشت و راه ها همه از جاهای امن و آباد میگذشت» (29). در هر منزل اسب های تازه نفس آماده بود تا برید (چاپار) بی معطلی به راه خود ادامه دهد. به همین جهت بود كه برید شاهی فاصله شوش تا ساردیس را در همان زمانی میپیمود كه اكنون اتومبیل ها میپیمایند، یعنی در مدتی كمتر از یك هفته – در صورتی كه مسافران عادی آن زمان این فاصله را در نود روزه می پیمودند. از رود های بزرگ با كرجی عبور میكردند، ولی مهندسان ایرانی توانایی آن را داشتند كه درموقع نیاز بر رودخانه فرات و یا حتی برتنگه داردانل پل های عظیمی بزنند که حتی صدها فیل غول آسا میتوانستند با ایمنی از روی آنها عبور كنند. در آن زمان راه دیگری نیز بود كه از كوه های افغانستان میگذشت و ایران را به هندوستان می پیوست. همه این راه ها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار میان راه ثروت عظیم خاور زمین باشد. این ثروت، در آن زمان دور نیز، به اندازه ای فراوان بود كه عقل بسختی آن را باور میكند. منظور اصلی از ساختمان این راه ها آن بود كه برای هدف های جنگی و دولتی به كار رود و تسلط حكومت مركزی و جریان اداری كارها را تسهیل كند، ولی این راه ها همزمان سبب آن میشد كه كار بازرگانی و حمل و نقل كالاها نیز آسان شود و عادات و افكار نیز از ناحیه ای به ناحیه دیگر انتقال یابد. در ضمن، خرافات متداول میان مردم، كه گریزی از آنها در زندگی روزانه نیست، از همین راه، بین اقوام مختلف مبادله میشد. از جمله باید گفت كه اندیشه فرشتگان و شیاطین به وسیله همین راه ها از افسانه های ایرانی به افسانه های یهودی و مسیحی راه یافت.

دریانوردی در میان ایرانیان به آن درجه نرسید كه حمل و نقل خشكی به دست این مردم ترقی پیدا كرده بود. ایرانیان ناوگان مخصوص به خود نداشتند، بلكه ناوگان فنیقی را یا به اجاره میگرفتند و یا به یاری مصادره، از آن برای اهداف جنگی خویش استفاده میكردند. داریوش اول ترعه بزرگی میان دریای سرخ و رود نیل حفر كرد تا از این راه خلیج فارس را با دریای مدیترانه وصل کند. ولی سهل انگاری جانشینان وی سبب شد كه این بنای عظیم دستخوش حرکت شن و ریگ شود و راه ارتباط قطع گردد. خشیارشا به قسمتی از نیروهای دریایی خود فرمان داد كه برگِرد افریقا گردش كنند، ولی این ناوگان، پس از عبور از برابر «ستون های هركول» (در تنگه جبل الطارق، -م) (30) و دور زدن قسمتی از آفریقا بی نتیجه بازگشت.

كارهای بازرگانی بیشتر در دست مردم غیرایرانی مانند بابلیان، فنیقیان و یهودیان بود، چه ایرانی ها بازرگانی را كار پستی میشمردند (31) و بازار را كانون دروغ و فریب میدانستند. طبقات ثروتمند به این می بالیدند كه میتوانند بیشتر نیازمندی های خود را خود مستقیماً از مزرعه و یا دکان به خانه بیاورند، بی آنكه انگشتان خود را به پلیدی خرید و فروش آلوده كنند. در ابتدای کار، مزد، وام و سود سرمایه را با كالا میپرداختند و بیشتر چهارپایان و دانه بار به این منظور به كار میرفت. بعدها از لیدیا سكه های پول به ایران آمد، و داریوش سكه «دریك»***** ( 32) را با سیم و زر ضرب كرد و نقش خود را بر آن گذاشت. نسبت «دریك» طلا به «دریك» نقره مثل نسبت یک به 13.5 بود. این، خود، آغاز پیدا شدن نسبتی است كه هم اكنون میان واحد نقره و واحد طلا در سكه های زمان حاضر نیز وجود دارد  (33).  

ادامه دارد

——————————

زیرنویس ها:

15. Sykes, Sir P., Persia, 616. XV, iii, 10
16. Ibid., XV, iii, 10

17. Rawlinson, iii, 422, 241
18. Strabo, XV, ii, B; Rawlinson, ii, 306; iii, 164; Maspero, 45215. Sykes, Sir P., Persia, 6
19. Dhalla, M. N., Zoroastrian Civilization, 211, 222, 259; Rawlinson, iii, 202-4; Kohler, Carl, History of Costume,75-6
20. Rawlinson, iii, 211, 243

21. Adapted from Rawlinson, iii, 250, 1

22. Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
28. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427; Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
2B. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427

* استرابو میگوید در شوش هنگام تابستان هوا آن قدر داغ میشد که مار ها و مارمولک ها نمیتوانستند با سرعت لازم حرکت کنند بدون آنکه حرارت آفتاب آنها را هلاک کند.

**معمولاگفته میشود این تعبیر («آرین، آریان») با نام منطقه «آران» در سواحل رود ارس نیز مربوط است.
*** بعضی نمونه های نزدیکی واژگانی فارسی باستان، سانسکریت، یونانی، لاتین، آلمانی و انگلیسی:

**** استرابو مینویسد: «آنها اغلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند».


***** نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود. 

غلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند» (27).
(ه) نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود (32).

شاهنشاهان هخامنشی

آرامگاه کوروش بزرگ، پاسارگاد

شاهنشاهان هخامنشی

کوروش افسانه ها – سیاست های روشن بينانه او – کمبوجیه – داریوش بزرگ – لشکرکشی به یونان

(بخش دوم از سلسله مقالات «دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان». بخش پیشین در این لینک)

کوروش یكی از حاکمان مادرزاد بود كه گوئی برای فرمانروائى آفریده شده اند و، به گفته امرسن، مورد تقدیر هم قرار میگیرند. او در منش و اداره امور، شخصیتی شاهانه داشت، از مدیریت خردمندانه و همچنین توانِ پیروزی های کلان برخوردار بود، نسبت به مغلوبین بزرگوارانه رفتار مینمود و مورد ستایش دشمنانش بود. مایه شگفتى نیست كه یونانیان درباره وی داستان های بیشمار نوشته و او را تا زمان اسکندر بزرگترین پهلوان جهان شمرده اند. مایه تأسف آن است كه از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمیتوانیم اوصاف و شمایل وى را طورى ترسیم كنیم كه قابل اعتماد باشد. مورخ نخست، كوروش را با بسیاری داستان های خیالی درهم آمیخته (10) و تاریخ نگار دوم بررسی خود موسوم به «كوروپدیا» (كوروش شناسی) را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و ضمن آن خطابه اى در تربیت و فلسفه آورده است. گزنوفون چندین بار در نوشته خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و سرگذشت آن دو را با هم آمیخته است. اگر این داستان های فرح بخش را كنار بگذاریم، از كوروش جز شبح فریبنده اى باقى نمی ماند. آنچه به یقین میتوان گفت این است كه كوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام می نگریسته اند (11). او مؤسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهنشاهان» (شاهان بزرگ) است كه در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت كرده اند. كوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذیری درآمدند. او بر ساردیس (در آناتولی غربی، -م) و بابل مسلط شد و به فرمانروایی اقوام سامی بر باختر آسیا چنان پایان داد كه تا هزار سال پس از آن، دیگر نتوانستند دولت و حكومتی بسازند. کوروش تمام سرزمین هائی را كه قبل از او تحت تسلط آشور، بابل، لیدیا و آسیای صغیر بود، ضمیمه ایران ساخت و از مجموع آنها یك دولت شاهنشانی و امپراتوری ایجاد كرد كه بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم، و یكی از خوش اداره ترین دولت های همه دوره های تاریخی به شمار میرود.

آن اندازه كه از روایت ها برمیآید، كوروش از كشورگشایانی بوده است كه بیش از هر كشورگشای دیگر او را دوست میداشته اند. او پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و نیكو منشی قرار داده بود. دشمنان کوروش از نرمش و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با كوروش مانند كسانی نبودند كه قدرت جنگندگیشان ناشی از این حس باشد که یا باید بكشند یا خود كشته شوند. پیش از این – بنا به روایت هرودوت – میدانیم كه چگونه کوروش كرزوس (شاه ساردیس، -م) را از سوختن در هیزم های افروخته شده در جنگ ساردیس رهانید، بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز شاهد بخشندگی و نیكی عالیجنابانه او با یهودیان بودیم. یكی از اركان سیاست و حكومت کوروش آن بود كه او برای ملل و اقوام مختلفی كه اجزای امپراتوری او را تشكیل میدادند، به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود. این خود میرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست كه دین از دولت نیرومندتر است. به همین جهت است كه وی هرگز شهرها را غارت نمیكرد و معابد را ویران نمی ساخت، بلكه نسبت به خدایان ملل مغلوب، احترام بسيارى نشان میداد و به نگهداری معابد آنان کمک مینمود. حتی مردم بابل، كه در برابر او سخت ایستادگی كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، به گرمی درگِرد او جمع شدند و مَقدم او را پذیرفتند. کوروش در مسیر پادشاهی بی همتایش، هر وقت سرزمینی را میگشود، با كمال تقوا، قربانی هائی به خدایان محل تقدیم میكرد.

کوروش مانند ناپلئون، همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت؛ و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تكریم همه خدایان میپرداخت. وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند او، قربانی بلندپروازی فراوان خویش شد. هنگامی كه از گشودن همه سرزمین های خاور نزدیك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوى هاى آسیای میانه خلاص كند؛ و چنان به نظر میرسد كه در این حمله های خود، تا كنار رود سیحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پیش رفته باشد. در همین گیرودارها، و در آن زمان كه به منتهای عظمت خود رسیده بود، در جنگ با قبیله ماساگت، كه از قبایل گمنام ساكن سواحل جنوبی دریای خزر بود، كشته شد. كوروش نیز، مانند اسكندر، امپراتوری بزرگی را دسترس کرد، ولی عُمرش فرصت سازمان دادن به این امپراتوری را نداد.

نقص بزرگی كه بر خُلق و خوی كوروش لكه ای باقی گذاشته، آن بود كه گاهی بی حساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه او، كمبوجيه به ارث رسید، بی آنكه از كرَم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد. کمبوجیه پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا (به یونانی: سمردیس، -م)، آغاز كرد. آنگاه، به خاطر طمع ثروت فراوان، به مصر هجوم برد و حدود امپراتوری ایران را تا رود نیل گسترش بخشید. در این كار كامیاب شد، ولی ظاهرا سلامت عقل خویش را با این كار از دست داد. در راه رسیدن به شهر مِمفیس با دشواری فراوان روبه رو نشد، ولی قشونی عبارت از پنجاه هزار لشکریان ایران كه برای تسخیر واحه عمون فرستاده بود، همه در بیابان تلف شدند. همچنین قشونی كه برای گرفتن قرطاجه (كارتاژ، م) فرستاده بود دچار شكست شد، چرا كه ناویان ناوگان ایران، كه همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به آن مستعمره فنیقی سرباز زدند. كمبوجیه كه چنین دید، از جا در رفت و فرزانگی و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند نمود و با خنجر خویش گاو مقدسی را كه مصریان با نام «آپیس» می پرستیدند از پای درآورد. به این كار نیز بس نكرد، بلكه بی اعتنا به نفرین هائی که نبش قبور از نگاه مردم بهمراه داشت، مومیا های برخی شاهان را از گورهایشان بیرون كشید و معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بت هایی را كه در آنها بود، بسوزانند. گمان وی آن بود كه با چنین كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. آنگاه دچار حمله بیماری شد – كه شاید آن بیماری نوبه های غش بوده است – و با این ترتیب برای مصریان شكی نماند كه این بیماری كیفری است كه خدایان به او داده اند. از آن پس دیگر هیچ مصری ئی در راستی و درستی دین خویش شك نداشت. كمبوجیه، با رفتاری که گوئی میخواهد زشتی های حكومت پادشاهی را هر چه بیشتر فاش سازد، همان كاری را كرد كه ناپلئون بر اثر حمله های دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی كه کمبوجیه خواهر و همسر خود ركسانه را كُشت و پسر خود پركساسپس را با تیر زد و هلاک نمود، دوازده نفر از بزرگان ایرانی را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس  فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون فهمید كه حكم او را اجرا نكرده اند خوشحال شد، ولی كسانی را كه از اجرای آن سر باز زده بودند كیفر داد (12). در آن هنگام كه به ایران باز می گشت خبر یافت كه غاصبی بر تاج و تخت دست یافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از این مدعی جدید تخت و تاج حمایت میكنند. از این لحظه است که نام كمبوجیه در تاریخ ناپدید میشود. بنا به بعضی از روایات، چون این خبر به كمبوجيه رسید، او خودكشی كرد (13).

آن غاصب مدعی بود كه همان اسمردیس (بردیا، -م) برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كمبوجیه و كشته شدن رهایی یافته است. ولی حقیقت امر این است كه وی یكی از روحانیان متعصب و از پیروان دین مجوسی قدیم بود كه میخواستند آیین زردشتی را كه دین رسمی دولت ایران بود، از میان بردارند. پس از آن، شورش دیگری در سرزمین ایران برپا شد كه در نتیجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشیده شد. كسانی كه در این شورش دست داشتند، هفت نفر از بزرگان كشور بودند. پس از آن از میان خود یكی را، به نام داریوش پسر هیشتاسپ، به سلطنت برگزیدند. پادشاهی بزرگترین شاهنشاه ایران با همین خونریزی ها بود که آغاز یافت.

در كشورهای خاور زمین، پیوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتی همراه بود، چه هر یك از بازماندگان شاه درگذشته میكوشید كه خود زمام سلطنت را به دست گیرد. در عین حال، در مستعمره ها نیز انقلاباتی رخ میداد، زیرا كه مردم این نواحی فرصت اختلافات داخلی را غنیمت شمرده درصدد بازیافتن آزادی از دست رفته خود برمیآمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت و كشته شدن بردیای غاصب، دو فرصت گرانبهائی بود كه ولایت های تابع شاهنشاهی ایران در برابر خود داشتند. به همین جهت فرمانداران مصر و لیدیا طغیان كردند و همزمان شوش، بابل، ماد، آشور و ارمنستان و بسیاری از ولایات دیگر سر به شورش برداشتند. ولی داریوش همه را به جای خود نشانید و در این كار منتهای شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصره طولانی بر شهر بابل دست یافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند تا مایه عبرت و فرمانبرداری دیگران شود. داریوش با یك سلسله جنگ های سریع توانست ولایاتی را كه شورش كرده بودند، یكی پس از دیگری، آرام كند. چون دریافت كه این شاهنشاهی وسیع هر وقت دچار بحرانی شود بزودی از هم پاشیده خواهد شد، زره جنگ را از تن بیرون كرد، و به صورت یكی از مدبرترین و فرزانه ترین فرمانروایان تاریخ درآمد و سازمان اداری كشور را به صورتی درآورد كه تا سقوط امپراتوری روم پیوسته به عنوان نمونه عالی از آن پیروی میكردند. با نظم و سامانی كه داریوش مقرر داشته بود، آسیای باختری به چنان نعمت و آرامش خاطری رسید كه تا آن زمان، در این ناحیه پرآشوب، كسی چنان آسایشی را به خاطر نداشت.

آرزوی داریوش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختیار دارد، فرمان براند، ولی سنت و مقدر چنان است كه در امپراتوری ها هرگز آتش جنگ مدت درازی فرو ننشیند. دلیل این مطلب آن است كه سرزمین های تسخیر شده باید مكرر در مكرر از نو مسخر شوند، و پیروزمندان، در ملت خود، هنر جنگیدن و در لشکر و میدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند. چه هر آن ممكن است زمانه نقشی تازه برآورد و امپراتوری تازه ای در برابر امپراتوری موجود قیام كند. در چنین اوضاع و احوال، اگر جنگی خود به خود پیش نیاید، ناچار باید آن را بیافرینند. به همین جهت بر نسل های متوالی واجب است كه به دشواری های جنگ و خونریزی خو كنند و از راه تمرین و تجربه دریابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداری میهن را آسان شمارند.

شاید تا حدی همین دلیل بود كه داریوش را بر آن داشت كه از تنگه بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسیه تا رود ولگا پیش براند و به تأدیب سكاهایی كه پیوسته در اطراف شاهنشاهی وی تاخت و تاز میكردند بپردازد، یا اینكه بار دیگر از افغانستان و ده ها سلسله جبال عبور كند و به دره رود سند برسد و صحنه های پهناوری را با جمعیت فراوان و مال بیشمار، به شاهنشاهی خویش بیفزاید.

ولی برای حمله داریوش به یونان، باید در جستجوی دلیلی قویتر از این باشیم. هرودوت میخواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به كاری چنین بی نتیجه و زیانبخش وی آن بود كه یكی از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فریفت و به این كار واداشت (14). ولی بهتر آن است كه چنان باور داشته باشیم كه شاهنشاه ایران از آن نگران بود كه ممكن است از میان دولت شهرهای یونان و مستعمرات آن، یك امپراتوری فراهم شود، یا میان آنها پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر باختر آسیا به خطر اندازد. در آن هنگام كه ایالت ایونیا (تعبیر قدیم یونان، عبارت از آناتولی غربی با مرکزیت ازمیر کنونی، م) سر به شورش برداشت، و از اسپارت (در آناتولی غربی، م) و آتن به آن كمك رسید، داریوش به ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وی از دریای اژه (بین ترکیه و یونان کنونی، م)، شكست لشکر او در جلگه ماراتون و بازگشت نومیدانه وی به ایران را همه میدانند. و اما او وقتی که بار دیگر خود را آماده حمله به یونان میكرد و میخواست ضربه دیگری به آن وارد كند، ناگهان دچار بیماری و ناتوانی گشت و دیده از این جهان فرو بست.

ادامه دارد

زیرنویس ها:
10. Encyc. Brit., xvii, 571
11. Rawlinson, iii, 389
12. Maspero, 66B-7I
13. Rawlinson, iii, 398
14. Herodotus, III, 134

پیش از شاه اسماعیل

پنجاه، شصت سال مانده به تاجگذاری شاه اسماعیل در تبریز و تاسیس سلسله صفوی (1501)، آذربایجان تحت حاکمیت جهانشاه قراقویونلو بود که متصرفات خود در ایران را گسترش داده بود، اما در رقابتی سرسختانه با اوزون حسن آق قویونلو قرار داشت. نیروی آق قویونلو در وسط، مانند یک حائل بین ایران و دولت نوپا و در حال گسترش عثمانی واقع شده بود. تخت گاه قراقویونلو ها تبریز و مرکز آق قویونلوها «آمِد» (دیاربکر کنونی) بود، در حالیکه عثمانی ها به تازگی (1453) با فتح پایتخت روم شرقی، قسطنطنیه (استانبول کنونی)، آن را مرکز و پایتخت خود قرار داده بودند.

در این مدت اتفاقات مهم، سریع و گاه غیر منتظره ای رخ داد که زمینه و شرایط تاسیس سلسله صفوی و در عین حال تحکیم دولت عثمانی را مهیا نمود. طریقت صفویه که حدود صد و پنجاه سال پیش از آن ایجاد شده بود، بخصوص در زادگاه بنیانگذارش شیخ صفی یعنی اردبیل و همچنین دیگر ولایات آذربایجان بسیار با نفوذ بود. قدرت نظامی و سیاسی در اختیار قراقویونلوها بود، اما آنها نمی توانستند مانع گسترش نفوذ صفویان شوند که در کنار تبلیغات شیعه دوازده امامی و غالی و بسیج پیروان سرسپرده خود، به گونه فزاینده ای در پی کسب قدرت بودند. به نظر می رسد در سلسله مراتب شیوخ و مرشدان صفوی، شیخ جنید نخستین کسی بود که از نظر مذهبی به شیعه غالی میل نموده و به بسیج فعال طرفداران خود در سرزمین های قراقویونلو (آذربایجان و اَران/آران یعنی تقریبا جمهوری آذربایجان کنونی)، آق قویونلو (بین قراقویونلو و عثمانی) و عثمانی پرداخته است.   

اگر چه بخصوص بعد از شاه اسماعیل مورخین صفوی ادعای شیعه بودن و حتی سیادت شیخ صفی و نوادگان او را مطرح نمودند، احتمالا سلسله شیوخ صفوی تا زمان جنید شیعه نبوده یا دستکم از سادات شمرده نشده و چندان به امور سیاسی مداخله نکرده بودند.

پس از مرگ پدر جنید، عموی او جعفر (و نه طوری که سنت طریقت ها بود، خود جنید) در اردبیل شیخ و مرشد طریقت شد. در آن دوره جنید غالبا دور از اردبیل و مشغول سفرهای تبلیغاتی خود در اران، آذربایجان و آناتولی به سر می برد، در حالیکه شیخ جعفر که مورد حمایت جهانشاه قراقویونلو و داماد او بود، از فعالیت های جنید ناراضی می نمود و از تحریک حکام قراقویونلو بر ضد تبلیغات جنید سر باز نمی زد. برخی مورخین گفته اند که شیخ جعفر احتمالا مخالف تمایلات شیعی و سیاسی جنید بوده است.

در  این میان شیخ جنید که در پی گسترش نفوذ سیاسی خود بود، به آمِد (دیاربکر کنونی) تخت گاه اوزون حسن، رقیب سرسخت جهانشاه قراقویونلو، رفت و سه سال در آنجا مانده و مشغول تبلیغات شد. او درنهایت با خواهر سلطان اوزون حسن آق قویونلو ازدواج نمود. اوزون حسن نیز برای تحکیم قدرت خود در مقابل دولت عثمانی،  با دِسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی و یونانی زبان دولت ترابوزان وصلت کرد. ضمنا او به عنوان «پادشاه ایران» از روابط جدید خانوادگی خود با دربار ترابوزان استفاده کرده و با اعزام نمایندگانی به پادشاهی های اروپائی از قبیل ونیز، مجارستان و لهستان، خواستار اتحاد عمل علیه دولت عثمانی شد.[1] (قبل از اوزون حسن، رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز با عنوان پادشاه ایران در تبریز حکمرانی میکرد. در همین دوره دولت های عثمانی و همچنین اروپائی مانند ونیز و لهستان نیز به نوبه خود سلاطین قراقویونلو و آق قویونلو را به عنوان «پادشاه ایران» شناخته و با آنها مکاتبه نموده اند). [2]

ترابوزان جزو آخرین باقیمانده های امپراتوری روم شرقی به شمار می رفت که هنوز به تصرف ترک ها در نیامده بود. هم سلطان عثمانی و هم اوزون حسن خواهان تصرف ترابوزان بودند. شیخ جنید نیز ظاهرا چنین سودائی در سر می پروراند، اما از طرفی یارای رقابت با عثمانی را نداشت و از طرف دیگر تعرض به ترابوزان روابط خانوادگی و سیاسی او را با اوزون حسن آق قویونلو به خطر می انداخت.

جنید فعالیت های سیاسی و تبلیغاتی خود را با سفرهای چند ساله اش در منطقه افزایش داد. دسته های مسلح او موسوم به قزلباشان که از میان قبایل ترکمن انتخاب شده بودند، جهت حمله و غارت روانه ارمنستان و گرجستان و سرزمین های چِرکِس های همسایه در شمال قفقاز می شدند و همزمان در میان قبایل تحت حاکمیت عثمانی ها، قراقویونلو ها و آق قویونلو ها مردم را بر ضد حاکمان خود تحریک می نمودند. اینگونه حملات و دست اندازی ها باعث ایجاد نزاع با شیروانشاهان در شمال ارس گردید. شیروانشاهان اصالتا عبارت از خاندانی بنام «یزیدیان» وابسته به قبیله عربی «شیبان» بودند که پس ازفتح ایران از سوی اعراب به شمال ارس آمدند و در مدت کوتاهی ایرانی و بعد ها ترک زبان شدند[3]. در جریان این منازعات نظامی، جنید در شیروان به قتل رسید. فرزند شیخ جنید، حیدر، که پس از کشته شدن پدر توسط نیروهای شیروانشاهان، شیخ و مرشد صفویه شد، راه سیاسی و مذهبی جنید را ادامه داد. ضمنا او نیز با دختر اوزون حسن و دسپینا خاتون یعنی عالم شاه بگوم مارتا وصلت نمود. اسماعیل که چهل سال بعد دودمان صفویان را بنیانگذاری کرد، محصول این وصلت بود. با این ترتیب مادر شاه اسماعیل، مرشد و شیخ صفویه اصالتا از اشراف مسیحی و یونانی زبان ترابوزان بود.

از این منظر هم که بنگریم، بحث هائی که هنوز هم گهگاه در باره روایات مربوط به سیادت خاندان صفوی و یا تبار و «نژاد ترکی» آنان مطرح می شود، دور از جدیت علمی جلوه میکنند. مثلا نیای شاه اسماعیل یعنی شیخ صفی اردبیلی از خاندان «پیروز الکُردی السِنجانی»[4] از شمال عراق بود. نوه شیخ صفی یعنی شیخ صدرالدین از مادری گیلانی بود. مادر شاه اسماعیل دختر اوزون حسن ترکمن و آق قویونلو بود که مادری یونانی زبان و مسیحی از شاهزادگان ترابوزان داشت . بنا بر این شاه اسماعیل علاوه بر اصالتی ایرانی یک «رگ» یونانی و یک «رگ» ترکی هم داشت. با این همه اختلاط، آن هم فقط در هشت-ُنُه نسل، حتی اگر چند نسل قبل از پیروز شاه کردی سنجانی یا نیاکان مادری اثری از سیادت هم بوده باشد، آیا چیزی از سیادت خاندان صفوی یا وابستگی آنان به این و آن «نژاد» و تبار با قی میماند؟ اینگونه بحث ها جدی نیستند و به نظر میرسد اصولا تحت تاثیر تعصب یا نا آگاهی های تاریخی مطرح میشوند، در حالیکه موضوع اصلی که باید در نظر گرفته شود، نقش شیخ صفی یا جنید و حیدر یا اسماعیل و یا هشتاد سال بعد شاه عباس اول (او هم از یک مادر مازندرانی!) در تاریخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران و این منطقه است.

مورخین در مورد وصلت هائی که در رابطه با اوزون حسن، شیخ جنید یا شیخ حیدر دیدیم، از مصلحت و دوراندیشی سیاسی سخن میگویند. بی شک ازدواج های سیاسی و مصلحتی برای تقویت نیروی خودی سیاسی در برابر رقیبان، امری عادی در منطقه و جهان به شمار میرفت. قومیت، زبان یا مذهب مانعی در این راه نبود. این در جبهه عثمانی ها نیز امری طبیعی بود. مادران اکثر سلاطین و شاهزادگان عثمانی اصالتا مسیحی (رومی، یونانی، روس، لهستانی، ونیزی و غیره) بودند. در حالی که آق قویونلوهای مسلمان و ترک اغوز برای حفظ و گسترش متصرفات خود علیه عثمانی های هم قوم و هم مذهب خود می جنگیدند، سلاطین عثمانی، قبایل مسلمان و ترک اغوز را که به طرفداری از صفویه برخاسته و به ایران مهاجرت میکردند، قلع و قمع مینمودند.

نکته جالب در اینجا آن است که عناصر دولتی و نظامی تشکیل دهنده  این دو دولت در آن برهه معین تاریخی یعنی ترک های اغوز با وجود مشترکات بسیار نزدیک قومی، زبانی و حتی مذهبی بین خود، با دو ملت بومی (ایران و روم) و دولت خودی (یعنی صفوی وعثمانی) در آمیخته و در هر سو بنیانگذار دو دولت بزرگ و متمایز ایران و ترکیه شده اند. در طرف شرق، ایرانیان با وجود همه فراز و نشیب ها با ترکان امتزاج یافتند و تبدیل به یک ملت صاحب و مدافع سرسخت یک دولت (ایران صفوی) شدند و در سوی غرب، هم تباران و هم زبانان همان ترکان با وجود همه فراز و نشیب های ویژه خود به تدریج با مردم بومی و غالبا رومی، آناتولیائی و مسیحی آناتولی امتزاج یافتند و صاحب و مدافع سرسخت دولت جدیدی دیگر (ترکیه عثمانی) گشتند. در فصل مربوط به صفویان این موضوع کمی بیشتر تحلیل خواهد شد.

البته فقط ازدواج های سیاسی باعث تقویت نیروی اوزون حسن آق قویونلو یا مدتی بعد قزلباش های شاه اسماعیل صفوی نشد. بدون تردید مهارت، برنامه ریزی و نیروی نظامی، سیاست گذاری و حتی تصادفات غیر منتظره در تحولات بعدی سهم به مراتب بزرگ تری داشته اند.

تا سال 1467 جهانشاه قراقویونلو نزدیک به سی سال با قدرت و مهارت بر آذربایجان و آران حکم راند و در این مدت حاکمیت خود را بر بسیاری نقاط ایران از جمله ری و فارس گسترش بخشید. حدود بیست سال بعد شیخ حیدر در یکی دیگر از آنچه که برخی مورخین ادامه «ماجراجوئی» های سیاسی و مذهبی نامیده اند، قزلباشانِ طرفدار خود را وارد تهاجمی علیه ترکمن های دیگر در آذربایجان نمود که در نتیجه شکست سختی خورده، خود نیز از پا درآمد. بعد از مرگ شیخ جنید و شیخ حیدر احتمالا دیگر کسی انتظار نداشت که سیزده سال بعد پسر چهارده ساله شیخ حیدر یعنی اسماعیل قبایل قزلباش ترکمن را با همان باورها و سرسختی های پدر و جد خود متحد کرده و در سال 1501 سلسله صفویان را تاسیس خواهد نمود. شاید به دنبال مرگ جهانشاه آخرین تصادف غیر منتظره ای که راه اسماعیل را هموار کرد، مرگ پدر بزرگ مادری او، اوزون حسن آق قویونلو بود. بعد از او، درست مانند پایان حکومت قراقویونلو ها، حکومت آق قویونلو ها هم به تدریج از هم پاشید و صحنه قدرت حکومتی منطقه در سرزمین های ایرانی آماده تصرف صفویان گردید.

در سال 1467 اوزون حسن آق قویونلو در دو نبرد بزرگ رقیب قراقویونلوی خود را شکست داد و وارد تبریز، تخت گاه قراقویونلوها شد. مانند بسیاری حکومت های ایلاتی دیگر، حکومت قراقویونلوها با شکست و مرگ رئیس قبیله و حکومت، یعنی جهانشاه، متلاشی و در نتیجه کشاکش رقیبان خویشاوند بر سر سلطنت و ریاست ایل، از هم پاشید. اوزون حسن با فتح آذربایجان پایتخت خود را از آمِد (دیاربکر) به تبریز منتقل کرد وعنوان «پادشاه ایران» را به خود گرفت، چیزی که قبل از اوزون حسن رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز انجام داده بود. سی و چند سال بعد نیز اسماعیل، فرزند حیدر، با نام شاه اسماعیل اول صفوی با همان عنوان «پادشاه ایران» در تبریز تاج بر سرگذاشت.

از سوی دیگر قتل پدر اسماعیل یعنی شیخ حیدر به فاصله نسبتا کوتاهی پس از قتل جد او شیخ جنید توسط شیروانشاه در شمال ارس که عامل آق قویونلو بود، فرزندان و طرفداران شیعه و علوی شیخ حیدر را در راه کسب قدرت جری تر نمود.

باقیمانده های حکومت آق قویونلو که از افزایش نفوذ سیاسی و مذهبی صفویان به هراس افتاده بودند، سه فرزند شیخ حیدر، سلطان علی که پس از مرگ حیدر مرشد جدید صفویه و رهبر این جنبش شده بود، ابراهیم و اسماعیل هفت ساله را در اردبیل به اسارت گرفته و در استخر فارس محبوس نمودند. در کشاکش و رقابت خونین بین وارثان حکومت آق قویونلو، سه فرزند شیخ حیدر ابتدا از زندان آزاد شدند. سلطان علی در جریان این کشمکش ها کشته شد. ابراهیم و اسماعیل پنهانی به اردبیل و سپس لاهیجان گریختند. پنج سال بعد اسماعیل در سن دوازده سالگی به عنوان شیخ و مرشد آینده طریقت صفویه تحت حمایت و تعلیم مذهبی، فرهنگی و نظامی فعالین و صوفیان قزلباش قرار گرفت.

دوره جدید تبلیغات و بسیج مذهبی و نظامی شروع شده بود. همگی دو سال بعد، اسماعیل، به دنبال بسیج پیروان سرسپرده خود از میان قبایل ترکمن آناتولی، عراق و سوریه، در تبریز تاج بر سر نهاد، خود را «پادشاه ایران» اعلام کرد و شیعه دوازده امامی را مذهب رسمی ایران اعلام نمود.

از این تاریخ تا سیزده سال بعد (920ق/1514م) دوره اصلی و تعیین کننده ای برای صفویان به شمار می رفت تا حکمرانی بر اکثر ولایات ایرانی را به دست آورند، باقیمانده نیروهای آق قویونلو و قراقویونلوو همچنین قبایل ترک زبان و نیروهای مسلح آنان را به طرف خود جذب کنند تا توان رویاروئی با دولت نوپای عثمانی را به دست آورند. نبرد چالدران ( آذربایجان غربی) در شمالی ترین ولایت مرزی میان ایران و ترکیه کنونی نقطه اوج این رویاروئی بود.


[1] Malgorzata Dabrowska: Uzun Hasan’s Project of Alliance with the Polish King (1474), pp. 171-185

[2] Roemer: Ibid., 339; Fragner: Shah Ismail’s Farmans and Seneds, pp. 38-39

مثلا ن. دو نامه سلطان سلیم عثمانی به سلطان الوند آق قویونلو که در آن سلطان سلیم، الوند را «شهنشاه ایران» می نامد (عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران 2536، صص. 700-707).

[3] شیروانشاهان پس از اسلام بر بخش مسلمان شمال ارس حاکم شدند و با فراز و نشیب معینی تا تاسیس سلسله صفویان در حکومت شیروان و اران (جمهوری آذربایجان کنونی) بودند. آنها بزودی نام های ایرانی گرفتند و فرهنگ و ادب ایرانی را ترویج نمودند. نظامی گنجوی و خاقانی شروانی برجسته ترین شاعران این دوره بودند. شیروانشاهان از قرن نهم تا اوایل قرن شانزدهم گاه به صورت مستقل و گاه به عنوان عامل حکومت های بزرگ تر منطقه مانند ایلخانان و آق قویونلوها حکمرانی نمودند.

[4] ابن بزاز اردبیلی: صفه الصفا، ص 70.

ادامه دارد (در فصل بعد: صفویان و احیای ایران)


«موج سوم حکمرانی ترکمن ها» و صفویان

شاه اسماعیل اول صفوی

مینورسکی از یک دوره تقریبا پانصد ساله حکمرانی ترکمن ها در تاریخ ایران سخن می گوید. بنظر او این دوره از سه مرحله عبارت بوده است: مرحله نخست که در سال 1040 م. با غلبه اولین سلطان سلجوقی طغرل بیک بر سلطان مسعود غزنوی  و فتح نیشابور آغاز شد. مرحله دوم عبارت بود از حکومت قراقویونلو ها و آق قویونلوها و بالاخره مرحله سوم که از اوایل دوره صفوی و تاجگذاری شاه اسماعیل در سال 1501 آغاز یافت.[1] بنظر میرسد از این دیدگاه، پایان این دوره حکمرانی ترکمن ها در ایران بخصوص در دوره شاه عباس کبیر یعنی حدودا صد سال بعد بوده است. در این دوره قبایل ترکمن (و برخی قبایل و طایفه های دیگر) که مجموعا نام قزلباش را گرفته و در به قدرت رسیدن شاه اسماعیل اول نقشی کلیدی ایفاء کرده بودند، به عنوان پاداش خدمت خود، حکومت اغلب ایالات ایران و مقامات مهم لشکری و درباری را بدست گرفتند، اما به تدریج یکجا نشین شده و در مجموعه قومیت و فرهنگ ایرانی استحاله یافتند و در نهایت مقام و نفوذ ممتاز خود در حکومت را که به درجه یکه تازی رسیده بود، از دست دادند.

موضوع حاکمیت های محلی قبایل ترکمن (و غیر ترکمن) در سرزمین های مختلف ایران و به تدریج استحاله آنان در مجموعه ملیت جدید ایرانی در دوران پسا عربی و پسا ترکی دارای اهمیت بزرگ سیاسی و اجتماعی است. از این جهت این موضوع به دنبال بررسی کلی سلسله صفویان و به طور جداگانه به بحث گذاشته خواهد شد.

برآمدن صفویه

جنبش صفویه که در اواخر قرن پانزدهم حکومت آق قویونلو و باقیمانده های قراقویونلو ها را سرنگون کرده و در نهایت با تاسیس دودمان صفوی ایران را از نظر سیاسی و مذهبی متحول نمود، در آذربایجان ریشه گرفته، رشد نموده بود.

دویست سال پیش از تاجگذاری شاه اسماعیل اول، طریقت عرفانی صفویه در اردبیل از طرف شیخ صفی الدین اسحاق (1252-1334 ق.) بنیان گذاری شد که نخستین مرشد این طریقت بود و نام طریقت نیز از اوست. صفویه در ابتدا طریقتی عرفانی بود که مانند صد ها زاویه و طریقت دیگر بعد از حمله مغول به وجود آمده بود. آنان زهد و عبادت را در پیش گرفته بودند  و اگرچه از ابتدا در پی تحکیم نفوذ مذهبی و دنیوی خود بودند، اما مستقیما در امور سیاسی زمان خود یعنی حکومت های  ایلخانی و تیموری مداخله نمی کردند.  مرشدان صفویه در نظر مریدان خود دارای صفات ماوراء طبیعی و معجزات بودند.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و با کمک فرزند و جانشین او، شیخ صدرالدین موسی، نوشته شده، «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نسَب جد بزرگ شیخ صفی «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود.[2]  از این جهت بسیاری مورخین شیخ صفی را اصالتا به کردستان منسوب شمرده اند. به نظر احسان یارشاطر شیخ صفی ایرانی تبار، فارسی زبان و سنی مذهب بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده و دوزبانه بوده اند.[3]

نوادگان شیخ صفی و بخصوص شیخ جنید و شیخ حیدر (پدر شاه اسماعیل) که طبق سنت مرسوم، رهبری طریقت را بر عهده گرفتند، از دو نظر سمت و سوی جنبش صفویه را تغییر دادند. اولا از نظر سیاسی، این مرشدان طریقت و نمایندگان آنان که «خلیفه» نامیده می شدند، هدف مشخص به دست آوردن حکومت حتی از راه نظامی را در پیش گرفتند و ثانیا از نظر مذهبی، آنها از دوره جنید به بعد به شیعه دوازده امامی و غالی گرویدند که به امامان شیعه و حتی مرشدان طریقت خود عملا مقام الوهیت قائل بود. اگرچه خود شیخ صفی به قول اکثر پژوهشگران سنی مذهب بوده و ادعای سیادت نداشته، جانشینان بعدی او و بخصوص شاه اسماعیل خود را مستقیما منسوب به آل علی می شمرد («آنام دیر فاطمه، آتام علی دیر» یعنی مادرم فاطمه و پدرم علی است).  مریدان شیوخ صفوی کشته شدن در راه امامان شیعه و «نمایندگان» آنان یعنی جنید، حیدر و بعد ها اسماعیل را «شهادت» و راه وصول به «جنت اعلی» می شمردند. مرشدان نیز ظاهرا بر این باور بودند که به راستی «ظل الله» یعنی سایه خدا و نماینده امام غایب بر روی زمین هستند. مثلا شاه اسماعیل در اشعار ترکی خود بار ها امام اول شیعیان علی بن ابیطالب را به عنوان مقامی الهی ستوده، او را «حق» و «کردگار» و خود را «حقین سری» (سرِحق) نامیده و یا مریدانش را به سجده در مقابل خود وا داشته است. این قبیل نمونه ها از سوی بسیاری مورخین به عنوان نشانه های آشکار ادعای الوهیت تعبیر شده است.[4]  

قزلباش ها

جنید و حیدر شخصا طی سفرهای متمادی در آذربایجان، قفقاز و شرق آناتولی به بسیج و تعلیم مذهبی و نظامی طرفداران خود پرداختند. پشتوانه مردمی آنان اساسا ایلات ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد در این مناطق مسکون شده و به تدریج به صورت نیروئی سیاسی در آمده بودند. این گروه های ایلاتی در دوره ایلخانان مغول و تیموریان قدرت چندانی برای عرض اندام مستقل سیاسی نداشتند، اما همزمان با فروپاشی آخرین حکمرانان تیموری در غرب ایران و شرق آناتولی وارد صحنه سیاسی منطقه شدند. دو گروه بندی اصلی این ایلات، قراقویونلو ها و آق قویونلوها بودند که در فصل گذشته به آن اشاره شد. مهم ترین ایلات ترک زبان اغوز که تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی مرشدان، خلیفه ها و مریدان صفوی قرار گرفته بودند و بعد ها بدنه نظامی لشکریانی را تشکیل دادند که شاه اسماعیل و سلسله صفوی او را بر سر کار آورده و تا مدت ها آن را محافظت نمودند، عبارت بودند از شاملو، استاجلو، تکه لو، بیات، روملو، قاجار، قرامانلو، افشار، ذوالقدر و تیره های مختلفی از ایلات  دیگر اغوز. به گفته مورخین، همه آنان ابتدا به غرب ایران، آناتولی، عراق عجم و شام مهاجرت کرده بودند، اما بعد ها اساسا با تشویق و ترغیب صفویان )و بنا به روایات دیگر ابتدا با تشویق تیمور لنگ و دیرتر آق قویونلوها) به ایران باز گشتند.[5] بدون شک اختلافات گروه های ایلاتی نامبرده با حکومت نوپای عثمانی نیز که در پی تحکیم قدرت دولتی خود و کاهش مناسبات و اصول زندگی عشیره ای و ایلاتی بود، در روند «بازگشت به شرق» این ایلات نقش مهمی داشت[6]. رزمندگان این ایلات را که پس از شیخ جنید کلاهی سرخ با دوازده نشان یادآور دوازده امام شیعه بر سر داشتند، «قزلباش» می نامیدند.

این تحولات در دوره ای رخ داده است که حاکمیت تیموری در حال فروپاشی بود، آق قویونلوها و قراقویونلوها سعی به پرکردن جای خالی تیموریان در غرب ایران، قفقاز و شرق آناتولی میکردند و سلجوقیانی که از حدود دویست سال پیش از آن وارد آناتولی یا «روم شرقی» شده بودند، در حال تحکیم دولت جدید عثمانی قرار داشتند. از این منظر که نگاه کنیم، آق قویونلو ها و قراقویونلوها در تلاش خود برای حفظ قدرت در منطقه، هم با یکدیگر در حال رقابت بودند (که بالاخره با غلبه اوزون حسن آق قویونلو  بر قراقویونلوها انجام یافت) و هم در رقابتی جدی با ترکان عثمانی قرار داشتند. برآمدن صفویان که در زمینه کنار زدن قراقویونلو ها و آق قویونلو ها انجام گرفت، نخستین قدم در ایجاد دولت جدید ایران در برابر دولت عثمانی بود. ایلات اغوز ترکمن در این روند نقشی کلیدی داشتند.

مینورسکی می نویسد «در دوره حکومت دو سلسله ترکمن آق قویونلو و قراقویونلو، ایلات ترک زبانی که در زمان سلجوقیان به سوی ارمنستان، شمال عراق، شام و آناتولی رفته بودند، به سمت شرق (یعنی ایران، -م.) بازگشتند. در نتیجه بخش های پراکنده شده مردم واحد اغوز به یکدیگر پیوستند و بدین ترتیب ایران با مشخصات ترکمنی لبریز گردید.»[7] از این جهت، به نظر مینورسکی، «صرفنظر از اینکه صفویان در بیداری ملی ایرانیان چه نقشی بازی کرده اند، چندان بیمورد نیست که اوایل سلسله صفوی را دوره سوم مهاجرت ترکمن ها از غرب به سوی شرق شمرد. اکثریت بزرگ حامیان شاه اسماعیل یکم وابسته به ایلات مستقر در آسیای صغیر (ترکیه کنونی، م.)، سوریه و ارمنستان همراه با مخلوطی از ایلات جدا شده از گروه های به یکدیگر رقیب آق قویونلو و قراقویونلو بودند.»[8]

(ادامه دارد)


زیرنویس ها:

[1] Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, Introduction, p. 30

[2] اردبیلی، ابن بزازاردبیلی: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1373، ص 70

[3] Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopædia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245

[4] مثلا ن. به اشعاری مانند: منم بیر تن، ولی جانیم علی دور (من تنها یک جسم هستم، اما جانم علی است)

من اول سرباز جانبازم، فلک فوقونده دیر داریم (من آن سرباز جانباز هستم که خانه ام در ماوراء فلک است)

آدیم شاه اسماعیل، حقین سری یم (نام  من شاه اسماعیل است، من سر حق هستم)

در این مورد برخی منابع عثمانی و ترکی بی شک زیاده روی کرده و در مقابل، بعضی منابع ایرانی تلاش نموده اند شرایط سیاسی و تاریخی این قبیل نمونه ها را توضیح دهند یا توجیه کنند. مدلل ترین اثری که نگارنده در این باره خوانده، رساله مینورسکی «اشعار شاه اسماعیل یکم» (به انگلیسی، در زیر) است. برای منابع بیشتر ن. پاتس: کوچ نشینی در ایران، ص. 222-224 (در زیر):

Minosrsky: The Poerty of Shah Isma’il I, p. 126a

Potts: Nomadism in Iran, pp. 222-224

[5] Matthee: Safavid Dynasty, in: EIr online, viewed on 13.06.20

[6] ن. جوادی، ع.: قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی، در: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، ص. 66-78

[7]Minorsky: Tadhkirat Al-Muluk, p 188

[8] Minorsky: Ibid.

دیگ هم ‌جوش ایرانی

مقدمه یکی از فصل های کتاب جدید «ترکان ایران و ایران ترکان»

از جلوه های فرهنگ به عنوان پدیده هایی دیرپا یاد میشود. تنها کتیبۀ بیستون نیست که قِدمتش به عصر باستان میرسد؛ بلکه برخی از لطیف ترین اجزاء فرهنگ مادی که مدام در معرض اضمحلال قرار میگیرند نیز گاهی عمرهای هزاران ساله  دارند. نمونه آن بعضی خوراک هاست. مثلا «بورانی» ما میراثی است که سابقه اش را میتوانیم لااقل تا عهد ساسانی دنبال کنیم، زیرا به علت علاقه پوراندخت، ملکۀ ایران، به این غذا بود که چنین نامی شکل گرفت. یا جامه ها بخشی از میراث فرهنگی ما به حساب می آیند. مثلا لباسی که کُرد امروزی میپوشد خود یک این اثر باستانی است. همچنین اند بسیاری از دیگر ویژگی های فرهنگی ما. اساسا ً به این خاطر است که ما به گذشته علاقه نشان میدهیم؛ ظاهرا میخواهیم اجدادمان را بشناسیم، حال آنکه در کنارش دنبال آشنائی با خودمان نیز هستیم.

با این وجود نمیتوان تمامی اجزاء فرهنگ را صلب و غیرقابل تحول دانست، بلکه چونان یک جسم زنده که کارکردهای شگفت انگیزش را در جریان ترکیب پیچیدۀ اجزاء سخت و نرم به اجرا در میآورد، فرهنگ نیز از طریق برهم کنش ماندنی ها، رفتنی ها و دگرگون شدنی ها است که به ایفای نقش در تمامی زوایای زندگی ما می پردازد.

در طول تاریخ، امتزاج اقوام و فرهنگ های مختلف یکی از مهمترین عرصه ها برای این فرایند بوده است. آمیزش ملت ها دورگه هایی نه فقط نژادی، بلکه همچنین فرهنگی به جا میگذارد، فراورده هایی ارزشمند که نفس تنوع را ذیقیمت می سازند. بیهوده نیست که جوامع پیشرفته حدی متعادل از مهاجرت به سمت خویش را تشویق می کنند. »از بسیارى جهات تنوع براى جوامع خوب است. قرار گرفتن در معرض انواع اندیشه ها و کارکردها محرک ابتکار عمل، خلاقیت و کارآفرینى است. تنوع باعث علاقمندى و هیجان مى‌شود. (…) تنوع همچنىن نقشى حیاتى در تاب آوری (ترمیم پذىرى) دارد. زیستشناسان محیطى مى‌گویند مزارع تک محصولى در مقابل بیماری ها به شدت آسیب پذیرند، زیرا در آنها جمعیت گیاهان از فقدان گوناگونی ژنتیک رنج می برد. در واقع تنوع ژنتیک پیشران تکامل است.»[1]

جوامعی چون آمریکا که ملیتشان بر اثر مهاجرت شکل گرفت، تنوع را رمز موفقیت خود میدانند. اندیشمندان، این کشور را به یک «دیگ همجوش»[2] تشبیه میکنند، بوته ای که در آن فلزات مختلف با هم ترکیب و به آلیاژهای قدرتمندتر تبدیل میشوند. اگر در مورد آمریکا توسل به بحث فوق تلاشی برای هویت بخشیدن به یک ملت جدید باشد، جامعۀ ایرانی به راستی دیگ همجوشی بوده که در فرایند چند هزار سال تاریخش، در حالی که دیگر ملت ها می آمدند و می رفتند، بر اثر در هم آمیختن اقوام مختلف نیروهای تازه به حیات خود میافزود. آیا اکنون میشود برخی از اجزاء این آلیاژ را از یکدیگرجدا کرد؟ و اگر ممکن باشد، آیا این کار به آن عنصر منفک شده یا مابقیِ مجموعه سود میرساند؟ پاسخ هر دو سؤال منفی است. حتی پیش از مهاجرت های گسترده از روستا به شهر و از پیرامون به مرکز که از اوائل دهۀ 1340 آغاز شد، تجربیات گواهی میدادند که تلاش برای این تفکیک تا چه حد دردناک است. چرا دردناک؟ چون این کار به معنای صرفنظر از منافع عظیم حاصله در جریان این امتزاج تاریخی بود.

در عین حال این نکته جای بحث و تحلیل دارد که به رغم آن همه خسارت قابل تصور، گرایش های جدائی طلبانه چگونه مخاطب به دست می آورند. مهاجرت  موجب «برخورد فرهنگی» میشود. در اینجا منظور ما از فرهنگ راه حل است. طبعا انسان ها برای رسیدگی به مشکلاتشان مجموعه ای بزرگ و پرجزئیات از چاره های قابل تکرار بسط میدهند، که نامش را «فرهنگ» می گذاریم. این راهکارها وقتی ارزش دارند که مورد تبعیت واقع شوند، لذا فرهنگ ها به منظور همراه ساختن اعضاء جامعه با خود، چه اطفال نوخاسته باشند و چه اقوام نوآمده، از سازوکار «فشار اجتماعی» بهره می گیرند؛ همان چیزی که در فصل قبل تحت عنوان «شهرت بد» با آن آشنا شدیم. ولی آیا این جاده ای یکطرفه است؟ هرگز. نه اثرگذاری و اثرپذیری در یک جهت به فعلیت در میآید و نه سازوکار «فشار اجتماعی». سرجمع این وضعیت به برخورد فرهنگی می انجامد، مقابله ای که اگر وجود نداشت، هیچ ملت و ملیتی خود را از منافع دیگ همجوش محروم نمی کرد. بدین ترتیب انتفاع ملت ها از تنوع به مهارتشان در حل مسئلۀ برخورد فرهنگی بستگی پیدا میکند. جملات فصل قبل را در مورد توصیف ترکان به عنوان «غارتگر»، «بیرحم»، و در عین حال «جنگاور» و «شجاع» و همچنین «زیبا» و «دلربا» به یاد آوریم؛ منظور از مهارت چنین ظرافتی است.

به یک تعبیر این کتاب سعی در ارتقاء این مهارت دارد، تا از جمله در یابیم که طی تاریخ کشورمان چگونه ترک ها ایرانی و ایرانی ها ترک شدند، شاید بتوانیم عناصری از این تجربۀ موفق را در امروز خویش به کار بریم. به عنوان مثال همان گونه که ملاحظه کردیم، کوچ ترکان به ایران در ابعاد خُرد انجام می گرفت، یعنی مثلا یکباره و در یک وهله چند صدهزار نفر اعضای یک قبیله به راه نمیافتادند، یا یک ویژگی قبایل ترک آن بود که در منطقۀ خاصی تمرکز نمی یافتند، بلکه به اقصی ولایات ایران (و سپس به آناتولی) می رفتند و اکثرا پس از مدتی یکجا نشین می شدند. این وضعیتی است که در جریان مهاجرت های گستردە شش دهۀ گذشته نیز مشاهده  می شود. مهاجرت های معاصر البته عمدتا از روستا به شهر و از پیرامون به مرکز انجام می گرفت و می گیرد. ولی در مورد ترک زبانان این مهاجرت ها تنها متوجه مرکز نبوده و نیست، به صورتی که اینک میتوان در هر جای کشور، از چابهار گرفته تا سرخس، با ترکانی مواجه شد که رشته های خاصی از کسب وکار را به اجرا می گذارند و با ترکیب ریز خود در انسجام اجزاء کشور به مثابه چسب عمل میکنند.

مثالی دیگر از عبرت های این تجربۀ موفق نقش اقوام مختلف در تحقق آرزوهای یکدیگر است. با تأسیس دولت صفوی و احیای «ملیتی» که پس از سقوط ساسانیان از هم گسیخته بود،  ترک ها ایرانی تر و ایرانی ها ترک تر شدند،  زیرا در واقعیت بخشیدن به آمال تاریخی همدیگر نقش بر عهده گرفتند. این پیشرفتی بود که در آناتولی نیز با تأسیس دودمان عثمانی روی داد

اما سرگذشت همگرائی و آمیزش ایرانی و ترک به دورۀ مورد بررسی اصلی در این کتاب، یعنی از شکست ایران ساسانی در مقابل اعراب تا حملۀ مغول محدود نمی شود. برعکس، این چند قرن در واقع شاهد تکمیل روندی پرپیچ و خم است که بیش از هزار سال قبل از آن در دشت های شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی میان اقوام ایرانی زبان شرقی (عمدتا سکاها و تخارها) و نخستین ترکان چادرنشین آغاز شد. آن مرحلۀ نخستین همگرائی ایرانیان و ترکان کم وبیش مصادف است با شکست امپراتوری بزرگ هخامنشی از لشکریان اسکندر مقدونی.

 در ادامه این فصل:

  • زبان – و نه نژاد
  • ایرانیان شرقی: سکاها و تخارها، پیش درآمد ترکان نخستین
  • ترک و تاجیک و دولت داری ترکی-ایرانی
  • در دوره مغول ها

برای خرید کناب از ناشر به این لینک مراجعه کنید.


[1]هویت: سیاست هویت کنونی و مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن. فرانسیس فوکویاما، ترجمۀ رحمان قهرمانپور، تهران: روزنه. 1397.

[2] Melting pot

منتشر شد: ترکان ایران و ایران ترکان

ترکان ایران و ایران ترکان (ماوراءالنهر و خراسان از اسلام تا حمله مغول)، نوشته عباس جوادی، انتشارات روزنه، تهران 1401، 92 هزار تومان

همزیستی، همگرایی و امتزاج ایرانی‌زبانان و ترک‌زبانان به چند قرن پیش از میلاد در دشت‌های آسیای مرکزی بر می‌گردد. بعد از اسلام و گشایش دروازه‌های ساسانی، مناسبات ایرانیان با ترکان، هم در سطح دولت‌های اصالتاً ترک ایران و هم با مهاجرت قبایل ترک به ایران تشدید یافت. ترکانی که به ایران آمده بودند از نظر سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با ایرانیان بومی درآمیختند و تبدیل به یکی از اجزاء مهم «دیگ هم‌جوش» قومی ایران شدند که در نهایت به تأسیس دودمان صفوی و احیای «ایرانیت» ایران انجامید. این کتاب شرح سرگذشت همین تحولات از اسلام تا حمله مغول است.

برای خرید از ناشر به این لینک مراجعه کنید

«تذکره الملوک» اثری بی مانند از 300 سال پیش

تصویر صفحه اول اصل فارسی «تذکره الملوک»اثر میرزا سمیعا

یادداشت

امسال هرگز این قدر خوشحال نشده بودم که از یافتن و مطالعه «تذکره الملوک»، اثر میرزا سمیعا که مشتمل برساختار و تشکیلات ادارى دوره صفویه به همراه طبقات و مشاغل و مناصب آن زمان و حاوى اطلاعاتى درباره حکام و ولاه و سرحد داران و نیروى لشکرى است. این اثر حدود سال 1145 ق(300 سال پیش) یعنی اواخر صفویه به فارسی تالیف شده است. در زیر نمونه هائی از صفحات مختلف کتاب تقدیم میشود. مولف در آخر کتاب مخارج و مداخل حاکمان و ماموران حکومتی ایالت ها و ولایات مختلف ایران در عهد صفوی را میدهد که آن هم جالب است. از این بخش هم تصویر یکی دو صفحه را در زیر خواهید دید.

تقسیم بندی اداری و مالی مالیاتی ایران و مناصب مختلف، تعیین وظایف و مخارج و همچنین مداخل آنان و از جمله حاکمان و دیگر منصب داران از جمله قورباشی و مستوفی و غیره، همه و همه فوق العاده جالب است.

ولادمیر مینورسکى، استاد سابق ادبیات فارسی در دانشگاه لندن و کمبریج و صاحب تألیفات متعدد در تاریخ ایران و اسلام، این اثر بی مانند را از اصل فارسی به انگلیسی ترجمه کرده و در سال 1943 همراه با فاکسیمیل متن اصلی فارسی آن به چاپ داده است. من این ترجمه همراه با فاکسیمیل متن اصلی فارسی آن را بدست آوردم. این را برای استفاده در نوشته تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان (فصل بعد در باره دوره قبل و بعد از صفویان) و نقش قبایل ترک اغوز در تاسیس و ادامه حکومت صفویان لازم داشتم و حتما می خواستم از اصل آن استفاده کنم و نه فقط ترجمه انگلیسی آن. از این بابت بسیار خوشحالم. این اثر توسط مسعود رجب‌ نیا به فارسی ترجمه و به کوشش محمد دبیرسیاقی در تهران چاپ شده است.

میاندوره ترکمنی

سرزمین های تحت حاکمیت (۱۴۷۸) آق‌قویونلوها

پس از مرگ تیمور­(707 ق/1407 م)  و فرزند او شاهرخ میرزا (847 ق/1447 م) حکومت جانشینان تیمور به ماوراءالنهر، افغانستان و شرق ایران محدود گردید. بخش هائی از ایران و سرزمین های هم مرز ایران و شرق آناتولی تحت حکومت های ایلاتی قراقویونلو و آق قویونلو قرار گرفت که اتحادیه های قبیله ای ترکمن-اغوز بودند.

در فاصله نسبتا کوتاه فروپاشی حکومت های ایلخانان مغول و سررسیدن تیمور در غرب ایران، بین النهرین و آناتولی، قراقویونلوها در مقابل تیمور رفتاری خصمانه پیشه کردند، در حالیکه آق قویونلوها، شاید هم بخاطر همین موضع دشمنان قراقویونلوی خود و یا درک دیگری از نیروی مخرب لشکریان تیمور، روش سازش و حتی خدمت گزاری نسبت به تیمور را در پیش گرفتند. خود اوزون حسن در صفوف لشکر تیموری در نبرد آنکارا بر علیه عثمانیان شرکت نمود و به دنبال شکست ترکان عثمانی، تیمورحکومت دیاربکر را به عنوان پاداش به او سپرد. اما مرگ تیمور مانند همان نمونه امپراتوری های ایلاتی آسیای میانه شیرازه امپراتوری را در هم ریخت، زیرا تیمور نیز مانند دیگر امپراتور های قبیله ای، همه ایالات و ولایات زیر دست خود را بین فرزندان و معتمدان زیردست خود تقسیم کرده و به آنها اختیارات مطلق حکومت داده بود، در حالی که پس از مرگ امپراتور میراث خواران او نسبت به هیچ کس دیگری احساس مسئولیت و وفاداری نمی کردند. در چنین شرایطی بود که قراقویونلو ها و آق قویونلوها از فرصت استفاده نموده و خلاء حکومت را در این سرزمین ها پر نمودند، بی خبر از آنکه حکومت های خود آنان نیز بزودی به همان سرنوشت دچار خواهد شد.

منطقه

تجسم نقشه جغرافیائی-سیاسی بعد از مرگ تیمور و شاهرخ از نظر درک ساده تر این دوره مهم است. ماوراءالنهر و خراسان برای مدتی هنوز تحت حکمرانی نوادگان تیمور قرار داشت که با یکدیگر در حال رقابت و جنگ قرار داشتند. در این شرایط دو اتحادیه ایلاتی موسوم به آق قویونلو و قراقویونلو که در زمان سلجوقیان به ایران، آناتولی و شام مهاجرت کرده بودند، از خلاء سیاسی استفاده کرده و بخش هائی از ایران؛ عراق و شرق آناتولی را تحت حکمرانی خود درآوردند. در اواسط قرن پانزدهم یعنی مقارن با سال 1450م منطقه ای شامل آذربایجان (قراباغ، نخجوان، تبریز، ماکو، میانه، سلطانیه) و عراق عجم (موصل، اربیل، بغداد) با مرکزیت تبریز تابع حاکمیت جهانشاه قراقویونلو و سرزمین های غربی تری از ارضروم تا سیواس در شمال و دیاربکر، اورفا و ماردین درجنوب با مرکزیت دیاربکر تحت حاکمیت سلطان اوزون حسن آق قویونلو قرار داشت. (سرزمین های مرکزی و غربی آناتولی تحت تصرف ترک های عثمانی در آمده بود. در سال 1453 سلطان محمد عثمانی معروف به «فاتح» فسطنطنیه پایتخت روم یا استانبول کنونی را تصرف نمود.)

علت نامگذاری دو اتحادیه ایلاتی قراقویونلو و آق قویونلو به غیر از آنچه که آشکار است، یعنی احتمالا «ایلات صاحب گوسفندان سیاه» (قرا-قویونلو) و «ایلات صاحب گوسفندان سفید» (آق-قویونلو) دقیقا روشن نیست. اما این نامگذاری نباید ما را به تصوراتی سوق دهد که آنها خویشاوند یا متحد یکدیگر بودند. بر عکس، مانند هر اتحادیه ایلاتی که در آسیای میانه دیدیم، این دو اتحادیه، هم با یکدیگر، هم با دیگر ایلات دور و نزدیک و هم در داخل خود در حال کشمکش و رقابت مدام قرار داشتند.  به همین جهت نظام سیاسی، حیطه حکمرانی و همچنین ترکیب قومی و فرهنگی آنان پیوسته متغیر بود. بین این دو اتحادیه و در جوار آنها حاکمان محلی و به عبارت معاصر «جنگ سالاران» کوچک تر حکمرانی می کردند. همه این اوضاع ناآرام، آسایش و زندگی مردم و همچنین کشاورزی و تجارت را مختل کرده بود، چیزی که در دیگر سرزمین های باقی مانده از امپراتوری های ایلاتی مغول و تیمور نیز قابل مشاهده بود. تاریخ نگار ترک (ترکیه) خلیل یینانچ این دوره را مرحله «ییماری اجتماعی» نامیده است. [1] این همان دوره ای است که «جنگیان مزدور و ماجراجویان، عنان قبایل کوچ نشین و دسته های اشرار را به دست گرفته  و زندگی اقتصادی شهر ها و روستا ها را به هم میزدند و اغلب گذران مردم را کاملا ساقط میکردند.»[2]

اطلاعات دقیقی در باره ریشه این دو ایل در دست نیست، اما میدانیم که قبل از تیموریان در منابع نامی از این دو اتحادیه ذکر نشده است. این را هم میدانیم که اغوزهای وابسته به آق قویونلوها و قراقویونلو ها بخشی از قبایل ترکمن و اغوز بودند که از دوره سلجوقیان به بعد ابتدا به ماوراءالنهر و خراسان و مدتی بعد بخصوص به آذربایجان، قفقاز، آناتولی و شمال عراق و شام آمده و ضمن دست اندازی به شهرها و روستا ها، مراتع  و زمین های کشاورزی مردم بومی را تصرف می کردند. دسته های مسلح آنان به دنبال فروپاشی حکومت ایلخانان و تیموریان از خلاء قدرت استفاده نموده حکومت این سرزمین ها را به دست خود گرفتند.

رویمر می نویسد: «در سرزمین هائی که تحت تصرف این دو اتحادیه ایلاتی بودند، مانند دوره های قبل، غالبا مردم یکجا نشینی عبارت از ارمنی ها، کُردها، آرامی ها و اعراب می زیستند و در ابتدا نه چندان گروه های ایرانی.»[3] او چنین ادامه میدهد: «شکی نیست که گروه های مردم بومی از طرف ترکمن ها مورد استثمار و ستم فراوان قرار گرفتند، اما مردم بومی هیچ گاه از سرزمین های خود رانده نشدند و یا محو و نابود نگشتند. احتمالا افراد و خانواده های علیحده و گاه حتی گروه های به مراتب بزرگ تری قربانی شرایط آن دوره شده، خانه های خود را ترک نموده و یا با اعضای ایلات ستمگر ازدواج کرده اند. اما مشخصات قومی مردم عموما بدون تغییر باقی ماند، در حالی که گروه های بومی مزبوربا حاکمیت ترکمن ها کنار آمدند و در محل زندگی خود باقی ماندند، چنانکه در بعضی موارد امروزه هم باقی مانده اند. آنچه که دررابطه با نقش این گروه های مردم بومی درتحولات سیاسی باید نظر گرفت، این است که آنها به جز بعضی موارد استثنائی، نقشی در این تحولات نداشتند وصرفا شاهدان حوادث رنج آوری بودند که در مجموع به هیچ صورت نمی توانستند در آن دخالتی داشته باشند.»[4]

ایلات قراقویونلو و آق قویونلو غالبا زندگی چادرنشینی داشتند، گله داری میکردند و از این جهت به دنبال چراگاه های مناسب برای گوسفندان و دیگر چارپایان خود بودند. روند مزبور با تشنج میان این قبایل و مردم بومی و در عین حال به تدریج آمیزش این دو گروه با یکدیگر و مردم بومی و به طور همزمان یکجا نشین شدن قبایل ترکمن همراه بود. احتمال میرود که دستکم برخی از طایفه های مهم آق قویونلو (مانند بایندیر) و قراقویونلو (مانند بهارلو) از دوره سلجوقیان درسرزمین های میان ایران و آناتولی مسکون شده بودند.

قراقویونلو

قراقویونلوها از قرن دوازدهم به بعد غالبا در آذربایجان، شرق آناتولی و همدان به سر می بردند. در دوره سلجوقیان نام رؤسای قبیله قراقویونلو در رابطه با روستای «بهار» در شمال همدان یاد می شد و به همین جهت آنها را «بهارلو» یا «باران» می نامیدند. بنظر مینورسکی، تیمور قراقویونلو ها را از شام (سوریه) به ایران و بخصوص همدان و فارس آورد. به همین جهت برخی  منابع آنها را شاملو و «عرب» هم نامیده اند.

اصولا بسیاری از قبایل و طوایف ترک بر پایه اقامتگاه اصلی و نهائی آنان در جریان کوچ های این قبایل و یا نام رؤسای آنان نامیده می شدند (مانند شاملو، روملو، زیادلو). امروزه نام بسیاری از ولایات آناتولی و آذربایجان یادآور طایفه ها و تیره هائی از قبایل ترک زبان است که در قرون یازدهم تا پانزدهم از آسیای مرکزی و بعدا خراسان به این سرزمین ها کوچ کرده و مسکون شده بودند.

تا اواخر قرن سیزدهم قراقویونلوها بر منطقه ای از شمال عراق تا ولایات همجوار با دریاچه «وان» حاکم شده بودند. آنها پس از مرگ تیمور به سرعت بر آذربایجان که مرکز تیموریان بود، مسلط شدند. اما تا تسلط بعدی صفویان و عثمانیان بر ولایات شرقی و غربی این منطقه، حکومت این سرزمین ها و از جمله آذربایجان و شرق آناتولی میان جانشینان تیمور، قراقویونلو و نیروی رقیب آنان یعنی آق قویونلو دست به دست می گشت.

آق قویونلوها

آق قویونلوها ابتدا در ولایات شمالی و جنوبی دیاربکر در جنوب شرق ترکیه کنونی مستقر شده بودند. در سال 1403 آق قویونلو ها در حملات تیمور علیه سلطان بایزید عثمانی شرکت نمودند. احتمالا یک انگیزه آن این بود که لشکریان عثمانی قبلا از رقیب آنان یعنی قراقویونلوها پشتیبانی نموده بودند. پس از شکست جهانشاه قراقویونلو از اوزون حسن آق قویونلو، حکومت قراقویونلوها رو به زوال گذاشت و زمینه برای رشد قدرت آق قویونلوها، دستکم برای مدتی نه چندان طولانی، فراهم شد. آق قویونلوها که تبریز را پایتخت خود قرار دادند، بخصوص در دوره اوزون حسن و جانشینان او سلطان خلیل و سلطان یعقوب، علاوه بر آذربایجان، بر فارس و کرمان مسلط شدند وحاکمان بسیاری ولایات دیگر ایران نیز حاکمیت آق قویونلو را دستکم به صورت رسمی قبول نمودند.  به نظر برخی تاریخ نگاران حکومت آق قویونلو برای نائل شدن به این گسترش قدرت در ایران، از نیروهای ایلاتی قراقویونلو نیز استفاده کرده و حتی بسیاری از ترکمن های عراق و شام را به ایران گسیل نموده است. به نظر ولادیمیر مینورسکی این روند به نوعی اتحاد دوباره بخش هائی از همان مردم اغوز بود که در دوره سلجوقیان به سرزمین های فتح شده پخش شده بودند و در نتیجه آن «اشباع ایران با عناصر ترکمنی افزایش یافته است.»[5] بسیاری از فرستاده های غربی از جمله پادشاهی ونیز به ایران دوره آق قویونلو، طرز زندگی و رفتار و نقش اجتماعی و فرهنگی این قبایل ترکمن و اغوز در مناطق مختلف ایران از جمله آذربایجان را شرح داده اند.

یک نشانه بارز همگرائی و آمیزش  ایرانیان بومی و قبایل و ایلات اغوز تغییر تدریجی زبان نخست و شفاهی مردم در آذربایجان و مناطق همجوار آن است، چیزی که قبلا در مورد آسیای مرکزی و ماوراءالنهر (از جمله خوارزم و سغد) نیز به آن اشاره کرده بودیم. به نظر تاریخ نویس ترک ترکیه فاروق سومر تغییر زبان نخست و شفاهی مردم آذربایجان از فارسی (پهلوی آذربایجان یا آذری) به ترکی در سه مرحله انجام یافته است: یکم: دوره سلجوقیان، دوم: دوره مغول و سوم: دوره بعد از مغول ها (قراقویونلو، آق قویونلو و صفوی.) طبق همین نظریه،  در دو دوره نخست، ایلات ترک اغوز به سوی غرب (آذربایجان و آناتولی) سرازیر شدند و در دوره سوم  مهاجرت معکوس همین اقوام و قبایل به ایران انجام گرفت. بنا به این مورخ ترک و همچنین پیتر گلدن، مرحله سوم این تحول یعنی دوره «مهاجرت معکوس» به ایران، نقشی اساسی در تغییر یا «دگرگشت» زبان شفاهی آذربایجانیان ایفاء کرده است و این مهاجرت ها ضمنا در جریان اختلافات با دولت عثمانی، زمینه تاسیس دولت صفوی در ایران را فراهم نموده است.[6]

احتمالا از اواخر دوره ایلخانان مغول، مشخصا حکومت غازان خان و سلطان محمد خدابنده (اولجایتو) که تخت گاهشان در تبریز و سلطانیه بود، زبان ترکی (شامل همه لهجه های آن مانند اغوزی، قپچاقی و قارلوقی) به عنوان زبان شفاهی در بین سرآمدان حکومتی و لشکری رایج شده بود.[7] در این دوره و بخصوص دوره های بعدی آق قویونلو ها و قراقویونلوها گروه های مغول (مانند جلایر و سولدوز)  و همچنین گروه های غیر اغوز ترک  مانند اویغور، قپچاق و قارلوق نیز که به آذربایجان و آناتولی شرقی آمده بودند، گویشور ترکی اغوزی شدند.  زبان شفاهی مغولی نیز در بین قشر محدودی از حکومتداران ایلخانی رایج بود، اما فارسی همچنان زبان کتبی و دولتی ایلخانیان و سپس آق قویونلو ها و قراقویونلو ها به شمار می رفت.

مطالعه «عرضنامه» یا شرح سان ارتش سلطان اوزون حسن آق قویونلو که احتمالا در سال 881/1476 به فارسی نوشته شده، از نظر درک مناسبات قومی و فرهنگی و همگرائی ایرانیان و ترک زبان ها که به عنوان سلطان یا قبایل کوچ نشین به ایران آمده بودند، بسیار جالب و آموزنده است. نویسنده «عرضنامه» یعنی جلال الدین دوانی زمان سان ارتش، خود در محل سان که در «بند امیر» واقع درجنوب تخت جمشید بوده، حضور داشته و این گزارش را به امر سلطان خلیل یکی از پسران اوزون حسن نوشته است. مقدمه «عرضنامه» با آیاتی از قران کریم و ستایش سلطان خلیل شروع میشود که در آن جلال الدین دوانی سلطان خلیل را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» مینامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان می نویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است.» مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را می دهد: «ظاهرا منظور نویسنده این است که سلطان خلیل هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود و نسب اش به تور پسر فریدون میرسید. مطابق عقاید عامه این شاهزادگان با پیشدادیان (جمشید و غیره) مربوط میشوند.»[8] طبق اساطیر ایرانی که شاهنامه فردوسی هم بر آن تاکید کرده، تور یکی از شاهزادگان ایرانی بود که به «توران» در آنسوی رود آمو رفته، پادشاهی مجزای خود را تاسیس نمود.

اصولا از زمان غزنویان و بخصوص در دوره سلجوقیان و حتی اتابکان که نخستین پادشاهانشان ترک و منشاء اصلی آنان آسیای مرکزی بود، کوشش تاریخ نویسان و خواجگان و دبیران دربار که اغلب ایرانی بودند، بر آن بود که برای مدح و ثنای سلاطین خود که همگی ترک زبان بودند، آنها را به نسل بومی و باستانی ایرانی مانند جمشید و انوشیروان وصل کنند و این کوشش احتمالا به آن خاطر بکار می رفت که مورد خوشایند این سلاطین بود. به همین ترتیب می بینیم که مثلا اتابکان، سلجوقیان ترکیه و یا شیروانشاهان شمال ارس به فرزندان خود یعنی سلاطین بعدی، کمتر نام های عربی و اسلامی، بلکه بیشتر نام های ایرانی و فارسی (مانند جمشید و خسرو، منوچهر، رستم) می دادند. در دوره صفویه این سنت تا حدی ادامه یافت.

جالب است که سلجوقیانی که زمان امپراتوری روم به آناتولی رفته حاکمیت خود را در آنجا نیز برقرار کردند هم مدتها از طرف تاریخ نویسان وفادارشان بعنوان نوادگان امپراتوران رومی–یونانی معرفی می شدند و حتی در یکی دو قرن نخست بعد از ورود سلجوقیان به صحنه امپراتوری روم، در سکه های سلجوقی این دوره نقش صلیب مشاهده می شود.

مینورسکی در باره ترکیب قومی در لشکر آق قویونلو می نویسد: «مشکل است از لحاظ نژادی در باره افراد این لشکر بحث کرد. مسلما «بوی نوکران» ترکمن بودند و قسمت اعظم جنگجویان از این نژاد بودند، گرچه حتما عناصر دیگری نیز وجود داشته است. پدر زن سلطان خلیل امیر سهراب که فرمانده کُردهای چامیشقزاق بود، به احتمال زیاد افراد قبیله خود را به همراه داشت. خدمه را بی شک از میان رعایا انتخاب میکردند. دوانی بطرز جداگانه نام 340 امیر کُرد و 350 سرکرده قبیله (لُر) شول را ذکر میکند.»[9] البته این ارقام مربوط به لشکر ایالتی آق قویونلو ها در ایالت فارس است. اما بنظر می رسد در ایالات دیگر هم وضعی مشابه با تصویری مشابه وجود داشته، یعنی اکثر سپاهیان ترک و بخشی از آنها کُرد بوده اند. مناصب کلیدی نظامی در دربار آق قویونلو و دستگاه لشکری اساسا از قبیله اصلی آق قویونلو یعنی بایندیر بودند و منشیان، خواجه ها و بخشی از مستوفیان، ایرانی بودند.

در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «تات» یعنی مردم بومی) تفکیک می شد. در اواسط دوره صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی تمایز بین «ترک» به معنای وابستگان قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین می رود و تعبیر «ترک» از معنی قومی، تباری و منسوب بودن جغرافیائی به آسیای مرکزی دور گشته و به معنی «ایرانی ترک زبان» به کار برده میشود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که در دوره صفویان (بخصوص به دنبال اختلافات مذهبی-سیاسی با دولت عثمانی) قبایل ترک زبان دیگر با مردم بومی ایران اختلاط می یابند و خودشان ایرانی میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار داشته است. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم می خورد و در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا بعد ها دکتر مصدق را از نظر قومی ترک نامیده و از بقیه ایرانیان تفکیک نمی کرد.

در آناتولی یعنی امپراتوری بیزانس شرقی (روم) سابق هم وضعی مشابه مشاهده می شود، اما در اینجا بیشتر از آق قویونلو های آناتولی، شاید «بیک لیک» ها و یا خان نشین های آناتولی و خود سلسله عثمانی هست که بین بیزانس سابق و عثمانی نقش پُل و مرحله گذار را بازی می کند طوریکه در آنجا هم اقوام و قبایل کوچ نشین ترک زبان با مردم بومی آناتولی امتزاج یافته و «ملت جدید» «ترک–عثمانی» را بوجود می آورند که اگرچه زبان رسمی اش در ابتدا فارسی و دیر تر ترکی عثمانی بود، ولی ترکیب قومی و «نژادی» اش مختلط است.

قرون چهاردهم و پانزدهم دوره فروپاشی و شکل گیری های جدید قومی و قبیله ای در سرتاسر سرزمین هائی سابقا چنگیزی و تیموری بود. در این مدت از سیبری تا آسیای مرکزی، شمال دریای خزر و دریای سیاه و حتی مصر دوره مملوکیان مصر، خان نشین های کوچک و بزرگ جدیدی از سوی ازبکان، قزاق ها، قرقیزها، تاتارها تشکیل شدند که زمینه های اولیه دولت های بعدی پیشا مدرن کنونی بودند. در شرق آناتولی، در امتداد مرز بیزانس (آناتولی) خان نشین های ترک زبان موسوم به «بیکلیک ها») ایجاد شدند. این خان نشین ها از نظر قومی و زبانی مختلط بودند. در ایران، آناتولی، شمال عراق و شام گروه های حاکم عبارت از اغوزهای ترکمن و دیگر گروه های ترک زبان و به درجه کمتری مغول بودند که زبان نوشتاری و کتبی آنها تا مدت ها همچنان فارسی بود [10] و به تدریج در محیط و شرایط جدید دوری از دولت داری ایرانی، به ترکی عثمانی تبدیل شد.

بدون شک در کنار موضوع زبان، همگرائی و آمیزش قومی و تباری نیز جنبه مهم و دیگری از تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان را تشکیل میدهد. اما چنانکه پیش تر نیز ذکر شد، در این نوشته دقت اصلی ما به موضوع همگرائی زبانی و فرهنگی ایرانیان و ترکان است. با اینهمه، در فصل های بعد به این موضوع و همچنین پدیده جالب احیای اندیشه ایرانیت و ایرانشهری در هزار سال دوره سلطنت ترک زبانان در ایران نیز به طور خلاصه خواهیم پرداخت، چرا که به باور نگارنده این نیز جلوه دیگری از همگرائی ایرانی زبانان و ترک زبانان و تبدیل آنان به ملت پیشا مدرن ایرانی در دوره صفوی است.

(ادامه دارد)

فصل قبلی: دوره تیموری در این لینک


زیرنویس ها:

[1] Yinanç: Akkoyunlular, s. 258

[2] Roemer: The Turkmen Dynasties, in: Cambridge History of Iran, vol. 6, p. 154

[3] Ibid.

[4] Ibid.

[5] Minorsky: Tadhkirat al-Muluk, p. 188

[6] Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, s. 429-447  

[7] Sümer: Oğuzlar, s. 143-145

[8] «مینورسکی: پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس، در: مجله بررسی های تاریخی» (شماره 6، سال سوم، دی ماه 1347)، ص. 187-195

[9] همانجا

[10] Korkmaz, Z.: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri,1984, PDF, viewed on 12. June 2020

دوره تیموری در روند همگرائی ایرانیان و ترکان


امپراتوری تیمور در اوج خود، حدود سال 1400 م.

عاقبتِ امپراتوری پهناور چنگیزی همان بود که قرار بود در چنین نظام «خان خانی» بشود:  جنگ پسران و نوادگان چنگیز و نزدیکان آنان بر سر هر اولوس، هر شهر و ولایت. اولوس چاغاتای  هم از این قاعده مستثنی نبود. به غیر از یکجا نشینان کشاورز و شهری که اغلب ایرانی زبان بودند، در میان قبایل چاغاتای آنها که به شهرها نزدیک تر بودند (اساسا در غرب)، بیشتر تحت تاثیر اسلام قرار داشتند و قبایلی که از شهر ها دورتر بودند (اساسا در شرق) نسبت به اسلام و شهرنشین ها احساس بیگانگی میکردند. در این مناطقِ نزدیک تر به چین، قشر حاکم  قبایل، مسلمان شده یا به اسلام تمایل یافته بود، اما بدنه قبایل هنوز یکتا پرست نبود.[1] مقارن با سال 1350 اولوس «چاغاتای» عملا به دو بخش تقسیم شده بود: بخش غربی شامل سمرقند، بخارا، تاشکند و کابل  به «اولوس چاغاتای» معروف شده بود و بخش شرقی شامل کاشغر و تورفان  «موغولیستان» نامیده میشد. در واقع مردم این منطقه غالبا نه مغول، بلکه ترک یا مغول های ترکی زبان بودند.[2]

در چنین شرایطی بود که تیمور در اولوس چاغاتای، نزدیکی «شهر سبز» (جنوب ازبکستان کنونی) در قبیله ای مغولی الاصل و ترک زبان شده به نام «بارلاس» به دنیا آمد. در آن دوره چندین تن از جانشینان چنگیز در حال جنگ و گریزی بی پایان با یکدیگر و غارت مردم بودند.  تیمور از این وضع به عنوان فرصت خوبی جهت تفرقه انداختن بین جنگ سالاران استفاده نمود و در نهایت خود حاکم چاغاتای شد و از آنجا شروع به فتوحات گسترده ای در سمت غرب نمود.

فتوحات تیمورلنگ (1336-1405) از نظر کشتار و ویرانگری چیزی از حملات چنگیز خان که تیمور میخواست مقلد او باشد، کم نداشت. این فتوحات نیز بیشتر برای چپاول های متناوب بود و نه اشغال و استقرار دائمی.

متصرفات تیمور از ترکستان آسیای مرکزی گرفته تا ایران و عراق، شام و دولت عثمانی در آناتولی که خراج پرداز تیمور شده بود را در بر میگرفت. او حتی سلطان بایزید عثمانی را در سال 1402 در نبرد آنکارا اسیر گرفته و به زنجیر بست. سلطان عثمانی در اسارت فوت نمود، اما تیمور پیر که این بار سودای فتح چین را در سر می پروراند، به شرق روانه شد و در راه چین به مرگ طبیعی از جهان رفت. (از این شکست عثمانی بیش از نیم قرن نگذشته بود که ترک های عثمانی به پیشروی خود در آناتولی و فراسوی تنگه بوسفور ادامه داده، پایتخت روم شرقی قسطنطنیه یعنی استانبول را نیز فتح نمودند.)

تیمور با فرهنگ ایرانی-اسلامی شهرهای آسیای مرکزی آشنا بود، اگر چه لشکریان ایلاتی او در همین شهر ها بار ها کشتار و غارت به راه انداخته و آنها را با خاک یکسان نمودند.

تیمور با خواندن و نوشتن آشنا بود، در کنار زبان مادری اش ترکی آسیای مرکزی، به خوبی فارسی حرف میزد، اما عربی نمی دانست. البته زندگی خود تیمور اغلب در خارج از شهرها و اساسا سوار بر اسب در جنگ و تاخت و تاز گذشت، اما چه وزیران و مشاوران و چه جانشینان او مانند پسرش شاهرخ و نوه اش، اختر شناس معروف جهانی «الغ بک» (اولوغ بیگ) با فرهنگ و سنت ترکی-ایرانی آشنا و مشوق علم و ادب بودند. فرهنگی که در دربار شاهرخ و الغ بک رواج داشت، دوزبانه بود: فارسی و ترکی شرقی ماوراءالنهر که در اولوس چاغاتای به تدریج جا افتاده بود. همین «ترکی چاغاتائی» به تدریج زمینه شکل گیری و رشد زبان معاصر ازبکی شد.

در دوره تیمور قبایل چاغاتائی به درجه بیشتری با فرهنگ ایرانی-اسلامی منطقه جوش خورده و اقشار بیشتری از آنها یکجا نشین و شهری شدند.[3]

شاهرخ و الغ بک گوئیا هم و غم خود را وقف ترمیم نسبی ویرانگری هایی کرده بودند که پدر و پدر بزرگشان تیمور در سرزمین های مسلمانان به بارآورده بود. آنها هر دو در آبادانی متصرفات خود و رواج علم و ادب کوشا بودند. الغ بک حکومت ماوراءالنهر را داشت و پادشاهی ریاضی دان و اخترشناسی برجسته بود که یکی از دهانه های سطح کره ماه به نامش ثبت گردیده است. او مولف کتاب «زیج الغ بک» است که از دقیق ترین تقویم های اسلامی به شمار می رود.

در زمینه ادبیات، بسیاری از مورخین، عبدالرحمن جامی هِرَوی را از برجسته ترین شعرای پارسی گوی قرن پانزدهم می شمارند. جامی که از شخصیت های برجسته طریقت متصوف نقشبندی بود، آثار بسیاری به فارسی و عربی نوشته و مورد حمایت و احترام ویژه آخرین سلاطین تیموری ماوراءالنهر و خراسان بود. نوشته ها و شخصیت جامی نفوذ بسیاری در دنیای شعر و ادبیات جهان ایرانی و ترکی و همچنین محافل ادبی و سیاسی پایتخت های عثمانی و مملوکان مصر و هند برانگیخته بود.

همزمان، علیشیر نوائی، پایه گذار زبان و ادب ترکیک-ازبکی و از امیران و مشاورین برجسته سلاطین متاخر تیموری، مورد حمایت و تفقد جامی قرار داشت و از دوستان نزدیک او به شمار می آمد. هم جامی است که در بیتی در باره علیشیر نوائی چنین سروده است:

او که یک ترک بود و من تاجیک

هر دو داشتیم خویشی نزدیک[4]

نوائی به هر دو زبان  ترکی چغتائی  و فارسی شعر می سرود. او در عین حال با تالیف رساله ای با عنوان «محاکمه اللغتین»[5] (مقایسه دو زبان) در سال 905 ق. (1499 م.) چنین استدلال نمود که «فارسی و ترکیک توانائی های مشابهی دارند، لیکن به نظر میرسد که (در اشعار او، -م.) حتی اگر به زبان چغتایی بیان شده باشند، سنت های فرهنگی ایرانی-فارسی جنبه غالب داشتند.»[6]

در نهایت نمی توان ناگفته گذاشت که در ادامه شکوفائی تاریخ نگاری عمومی و جهانی با نمونه های «جامع التواریخ» رشید الدین همدانی و «تاریخ جهانگشای» عطاملک جوینی در دوره ایلخانی، سنت تاریخ نگاری ایرانی در دوره تیموری ادامه و تحکیم یافت و تاثیر به سزائی بر سرزمین های مجاور مانند هند و عثمانی گذاشت. زبان این آثار غالبا فارسی بود. اما آنگونه که پیش تر نیز ذکر شد، زبان و آثار کتبی ترکی چاغاتائی نیز در دوره تیموری وارد مرحله انسجام و پختگی گردید.

در نیمه دوم قرن چهاردهم حکمرانی تیموریان بخاطر اختلافات شدید و حتی قتل های خانوادگی و همچنین فشار دیگر قبایل ترک و مغول دچار زوال و پراکندگی شد و دایره قدرت آنان عملا به یکی دو شهر از جمله سمرقند و هرات محدود گردید. در سال 1500 اتحادیه ای عبارت از ازبک های قپچاق تحت رهبری یکی از فرماندهان لشکریان مغول بنام شیبک خان بر اغلب سرزمین های ماوراءالنهر (از جمله ازبکستان کنونی) مسلط شد و سران طایفه حاکم تیموری ناچار به فرار گشتند. یکی از آنان «بابُر» نام داشت که پس از مدتی مقاومت عقب نشینی نموده و سپس به هند حمله کرد. در آن دوره در دهلی سلسله ای به نام «لودی» (معروف به «نخستین دودمان هندی-افغانی») بر سر کار بود. آنان جانشینان سلسله هائی عبارت از ترک ها و افغان هائی بودند که مدتی پیش از آن در جریان حمله های سلطان محمود غزنوی و بعد ها تیمور لنگ به هند تاسیس یافته بودند. آنها نیز همان فرهنگ ترکی-ایرانی آسیای مرکزی و غربی را پی می گرفتند. بابُر سلسله لودی را برکنار نموده، به عنوان بنیانگذار سلسله «گورکانیان هند» (یا «موغال») آغاز گر حکومتی در هند گردید که با فراز و نشیب های بسیار تا اوایل قرن نوزدهم برقرار بود.

قبل از هجوم به هند نیز تیموریان خود را در ضمن گورکانیان یا «کورکانیان» (از تعبیر مغولی کورگن یا کورکن به معنی داماد) می نامیدند که احتمالا اشاره ای به نقش تیمور در رابطه با خان های مغول بود.

گورکانیان هند نیز سنت فرهنگی ترکی-ایرانی ماوراءالنهر و خراسان را که با خود به هندوستان آورده بودند، ادامه دادند و آن را با فرهنگ های مردم بومی هند درآمیختند. در این دوره شاعران، معماران، ادیبان  و هنرمندان فارسی زبان بسیاری به هند رفته، باعث رواج سنت و فرهنگ ایرانی-اسلامی در این سرزمین شدند. به گفته کنفیلد در دوره گورکانیان هند هم «حاکمان و سربازان ترک، اما دبیران و اهل هنر و ادب ایرانی بودند. کاربرد زبان در امور فرهنگی نیز به رسم گذشته ادامه داشت: زبان امور دولتی و ادبیات فارسی بود، زبان علوم فارسی و عربی بود،  زبان امور قضائی عربی و زبان لشکریان ترکی بود».[7]

حاکمیت ترک تباران و نفوذ فرهنگ و ادب فارسی در هند از قرن سیزدهم تا پایان قرن هجدهم ادامه داشت. این بیت حافظ شیرازی احتمالا به همین دوره اشاره دارد:

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله میرود

و اما به طور مختصر برگردیم به تحولات ماوراءالنهر پس از شکست تیموریان و بر سر کارآمدن شیبانیان.

ازبک های قپچاق از اولوس «جوچی»  یا «آلتین اوردا» (اردوی زرین) بودند که بعد ها در سرزمین ازبکستان کنونی خان نشین خود را تاسیس نمودند. آنها همه گروه های ترک زبانی را که قبل از آنان به این سرزمین ها آمده بودند و همچنین گروه های ایرانی زبان بومی را تحت تسلط خود درآوردند. همزمان، در بعضی موارد چندی از کوچ نشین های ترک زبان که یکجا نشین می شدند، تاجیکی زبان شدند. این گروه های زبانی و حتی گاه برخی گروه های ترک زبان یکجا نشین شده از طرف ترک هائی که هنوز کوچ نشین بودند «سارت» نامیده می شدند.[8]  متقابلا، برخی لهجه های تاجیکی آنچنان تحت تاثیر ترکی آسیای میانه قرار گرفتند که می توان آنها را «ترک زبان» نامید.[9] در دوره بعد از تیموریان نیز سنت گذشته کاربرد زبان ادامه یافت، به این معنا که نخبگان جامعه دوزبانه (ازبکی-فارسی)، لشکریان ترک زبان و بوروکراسی ایرانی تاجیکی زبان بود. هنوز هم تاثیر فارسی و واژگان فارسی و عربی بر ازبکی معاصر بسیار قوی است و طبق برخی محاسبه ها به بیش از 60-90 در صد میرسد.[10] در مقابل اختلاط زبان تاجیکان با ازبکی نیز روندی فزاینده و نمایان بوده است. برِگل مینویسد: «تحولات زبانی شکل های گوناگون داشته اند. ترک زبان شدن (ایرانی زبانان بومی، -م.) احتمالا در مناطقی روی داده است که  ترک ها در جریان یکجا نشین شدن خود به اکثریت مردم یکجا نشین تبدیل شدند، بخصوص در مناطقی که گروه های قبیله ای ترک ها پرشمار بودند و یکجا می زیستند. در مناطقی که گروه های بزرگ تر تاجیک زبان گروه های ترکیک زبان (بخصوص گروه های پیشا ازبک) را احاطه کرده بودند، ترکیک زبان ها بعضا ایرانی زبان شده اند. یک مورد بسیار رایج دیگر هم دوزبانه شدن گروه های مختلف مردم به شمار میرود که نتیجه اختلاط و آمیزش فیزیکی مردم یا یکدیگر است. (…) گسترش دو زبانگی ترکی-تاجیکی  (…) احتمالا چشمگیرترین مشخصه فرهنگی ماوراءالنهر و فرغانه در این دوره بوده است. پیش از آن، روند مشابهی در خوارزم نیز دیده می شود.» [11]

تحولات زبانی و فرهنگی که در رابطه با آسیای میانه و ماوراءالنهر دیدیم، تا حد قابل توجهی در مورد ایرانِ بعد از ترک ها، ایلخانان مغول، تیموریان و متعاقبین آنان نیز صادق است، اگرچه این تحولات ویژگی های مهم ایران به عنوان کشوری صاحب تمدن و دولتی یکجا نشین، تاریخی طولانی و زبان و فرهنگی مستمر و منسجم را در برداشتند.

با پخش شدن اقوام اغوز و ترکمن به نقاط مختلف منطقه و به ویژه ماوراءالنهر، ایران، قفقاز، خاورمیانه و آناتولی (ترکیه کنونی) نفوذ و گسترش زبان های ترکیک نیز افزایش یافت. گسترش و در عین حال تحول زبان ها و لهجه های ترکی و آمیزش آنان با زبان های مردم بومی منطقه و بخصوص فارسی و عربی را میتوان به طور همزمان و همگام با تحولات تاریخی و سیاسی در این منطقه پی گیری نمود. موضوع گسترش زبان ترکی در ایران، قفقاز و آناتولی را در فصل بعد به  صورت مفصل تری بحث خواهیم نمود. اما فعلا با نگاه کوتاهی به موضوع همگرائی ایرانیان و ترک ها در دوره های پسا تیموری و بخصوص دولت عثمانی و صفوی، سلسله مراتب تاریخی را که شروع کرده بودیم، ادامه دهیم.  

(ادامه دارد)


زیرنویس ها

[1] Golden: Central Asia in World History, pp. 65, 93

[2] Ibid.

[3] Bregel: Ibid., p. 61

[4] Abdullaev, Kamoluddin (2009):Ot Sinʹtsziania do Khorasana : Iz istorii sredneaziatskoi ėmigratsii XX veka. Dushanbe, Irfon

[5] Alisher Nava’i (905/1499): Muḥākamat al-lughatayn, edited and translated by Robert Devereux (1966), Leiden

[6]  Golden: Ibid., p. 98

[7] Canfield: Ibid., p. 18

[8] در مورد «سارت ها» اطلاعات بسیاری وجود دارد. حتی در اواخر قرن نوزدهم در قازان (تاتارستان) مجموعه ای موسوم به «فرهنگ کاربردی لغات سارتی به روسی» منتشر شد که در شالوده واژگانی و دستوری آن ازبکی قدیم با تاثیر بسیار قوی فارسی و عربی نمایان است. برای توضیحات و منابع بیشتر در باره «سارت ها» و «زبان» آنان ن.  
Golden: Iranians and Turks, p. 32

[9] Doerfer: Influence of Persian, p. 239

[10] Golden: Ibid.

[11] Bregel: Ibid., p. 62-63

مغول ها می آیند

نبرد «والیان» میان چنگیز خان مغول و جلال الدین خوارزمشاه منکبورنی (1221 از «جامع التواریخ» رشید الدین همدانی)

(«از سلسله گفتار «از ایران و ترکان و از تازیان»)

در اوایل قرن سیزدهم فتوحات مغول دنیای ایرانیان و ترک زبانان را لرزاند. سردار اقوام مغول تموچین، معروف به چنگیز خان، و نوادگان او با اتکاء به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی خود در سرتاسر اوراسیا، حکومت گسترده ای از چین تا ایران، اوکراین و روسیه را بنا نمودند که پهناورترین امپراتوری ایلاتی تاریخ نامیده شده است.

در شرق مسلمان ابتدا ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومیتی آنان قرار گرفت.

هجوم مغول به ماوراءالنهر و خراسان و مابقی ایران با قساوت، قتل عام و ویرانگری خاصی همراه بود و باعث شد که در این سرزمین ها «سنگ روی سنگ نماند» . امحای منظم جمعیت غیر نظامی در شهرهای شرق ایران بزودی از بلخ، مرو، نیشابورو هرات به ری، قزوین، همدان، مراغه، اردبیل و غیره سرایت نمود و همراه با بایر و ویران کردن اکثر سرزمین های کشاورزی و آبیاری به اوضاعی منجر شد که حتی عطاملک جوینی، تاریخ نگار دوره مغول، در «تاریخ جهانگشای» خود در باره قتل عام های دهشتناک سرداران و  لشکریان مغول نوشت: «هرکجا که صد هزار خلق بود… صد کس نماند.»[1]

فتوحات گسترده و برق آسای چنگیز و جانشینان او در درجه اول بر قساوت و سرعت عمل حداکثری مبتنی بود. احتمالا تعداد خود مغول ها در لشکریانی که به چهار گوشه جهان حمله می کردند چندان زیاد نبود. اما آنها با هر پیروزی، مردان سرزمین های مغلوب را به قتل می رساندند و یا به عنوان اسیر و جنگجو در صف اول حمله های بعدی خود قرار می دادند. این نیز برای اسیران مزبور در عین زنده ماندن، احتمال غارت و غنیمت را به وجود می آورد. با این ترتیب قشری از فرماندهان و امیران (به زبان مغولی «نویان» های) مغولی و ایلخانی به وجود آمد که به زبان مغولی «نؤکؤر» (نوکر) نامیده می شدند. به همین ترتیب اکثریت لشکریان مغول از نظر قومی و زبانی نه مغول، بلکه از دسته های مختلف قبایل ترک و اقوامی عبارت بودند که از سرزمین های اشغالی به لشکر مغولی پیوسته بودند. آنها صرف نظر از تعلقات طایفه ای و قومی خود به زور یا با امید چپاول (و یا هر دو) با وفاداری فرمان بر امرای بالاتر خود بودند.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد، اما نتوانست از ادامه استحاله قومی-فرهنگی و سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها چنان سنت و تجربه ای نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ کشورهای مغلوب، از جمله ایران و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود.  با وجود شدت و حِدّت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[2]

پس از ویرانگری ها و کشتار های بی حساب، زمانی که حکومت سرداران مغول و ایلخانی تثبیت شد  و هرگونه صدای مخالف سرکوب و محو گردید، ثبات و امنیتی نسبی در سرزمین های آسیای مرکزی، ماوراءالنهر و ایران و غربی فراهم گشت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  برخی تاریخ نگاران از تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود نوشته اند. اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[3] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

در ماوراءالنهر و سرزمین های ایرانی، اکثر سربازان و حتی فرماندهان مغول و ایلخانی را نه چندان خود مغول ها بلکه افراد اقوام ترک زبانی تشکیل میدادند که طی پیشروی لشکریان مغول اسیر و اجیر شده و یا به آنها پیوسته بودند.

در جریان حکومت ایلخانان مغول در ایران (1260-1335)، مغول ها ترک زبان شدند و روند همگرائی ترک زبانان با ایرانیان بومی و فارسی زبان افزایش یافت. مورخ ترک گرای ترکیه فاروق سومر که حوزه تخصص او قبایل ترک زبان و مهاجرت های آنان در این دوره بود، می نویسد: «در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شدند. این هم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است. در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی (جمهوری آذربایجان کنونی، م.) بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی (منظور آذربایجان ایران است، م.) این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک محل همزمان بکار برده میشد، اما بتدریج نام های فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند.»[4]

به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آسیای مرکزی، خراسان، آذربایجان، قفقاز شرقی و آناتولی یعنی بیزانس گذاشت. در این سرزمین ها جوامع باستانی ایرانی زبان، یونانی، ارمنی و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی نو آمدگان ترک زبان را در خود جذب کردند و با آنها در آمیختند، اما زبان آنها و در ترکیه ضمنا دین آنها یعنی اسلام را پذیرفتند.[5] در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان (قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و همچنین تاتارستان)، زبان ها و لهجه های «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی به زبان عامه مردم تبدیل شد و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[6]  

علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه  تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[7] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به گفته گلدن[8]  اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.

پس از مرگ چنگیز خان امپراتوری وسیع او طبق رسم ترکی-مغولی میان پسرانش تقسیم شد. هر بخش به زبان مغولی «اولوس» نامیده می شد که معنی ملت یا دولت میدهد (در ترکی ترکیه کنونی این واژه احیاء شده و معنی «ملت» میدهد). اولوس ها  از نظر اداری همان نقش خان نشین ها یا خانات های ایلاتی آسیای میانه را داشتند. یک خان در راس هر «اولوس» قرار داشت که حاکم مطلق آن گروه از قبایل بود. در ابتدا همه خان های اولوس های چنگیزی زیر دست خاقان یعنی «خان خان ها» و حاکم کل مناطق مرکزی مغولستان یعنی خود چنگیز بود، اما بعد ها خان های زیردست خاقان شروع به سرپیچی کردند (این، تا حد زیادی شبیه سرنوشت تقسیم امپراتوری سلجوقی پس از مرگ سه خان نخست این سلسله بود.) 

پس از چنگیز مناطق ماوراءالنهر شامل بخارا، سمرقند، تاشکند (چاچ دوره ایرانیان)، کابل، کاشغر و ختن در غرب تا «تورفان، «بیش بالیق» و مرکز این خان نشین یعنی «آلمالیق» در شرق به پسر دوم او «چاغاتای خان» رسید و به همین جهت این «اولوس» نام چاغاتای (به مغولی: چاغادای، به صورت عربی شده: جغتای) را گرفت. در سرزمین های افغانستان کنونی، ایران، خاورمیانه و آناتولی متصرفات مغولی سهم هلاکو شد که یکی از نوه های چنگیز بود. این حکومت با نام «ایلخانان» معروف شده است. ایلخانان مغول در اواخر قرن سیزدهم با وجود منشاء مغولی خود به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. آنها  از «ایرانیت» و فرهنگ و زبان فارسی حمایت نمودند.

در دوره ایلخانی، ایران صحنه تغییرات مهمی شد. در حالی که برخی از سرزمین های ایرانی به دنبال قتل و غارت و ویرانی های مغول ها به گونه چشمگیری دچار رکود شدند، مناطق دیگری شاهد بازگشت رواج بازار و تجارت گشتند.  از نظر سیاسی حاکمان ایلخانی ایران به طور غیر مستقیم به احیای ایرانی متحد کمک رساندند. «مرزهای دولتی ایران که در عهد سلاطین صفوی معین گردید، (به یک استثنای مهم آناتولی) تا حد زیادی شبیه مرزهای دوره ایلخانیان بود و کاربرد تعبیر «ایران-زمین» رواج بسیاری یافت.»[9] به گفته احمد اشرف، «تاریخ نگاران مشهور هر دو دوره ی ایلخانی و تیموری تعبیر های «ایران» و «ایرانزمین» را به معنی اندیشه ای تاریخی و همزمان به عنوان یک واحد سیاسی به کار برده اند. رشید الدین فضل الله (درگذشت 1318 م.) در اثر بزرگ خود «جامع التواریخ» و نیز «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» به طور مکرر نام «ایران» را به کار برده است. همچنین به نظر می رسد که او برای نخستین بار در تعبیر «کشور ایران» از واژه «کشور» برای نام گذاری ایران عصر خود استفاده کرده است.»[10]

تحول مهم دیگری که در دوره ایلخانان و تیموریان اتفاق افتاد، تغییرات ساختار جمعیتی و زبانی مردم ایران بود. در این دوره عنصر «دشت های اوراسیا» که امروزه اصولا با تعابیر ترک، ترکی یا «ترکیک» از آن نام می بریم، تحکیم یافت. در نتیجه، کمربند زبان های ترکیک که از آسیای مرکزی آغاز شده بود، از طریق صفحات بزرگی از شمال ایران به آناتولی یعنی ترکیه کنونی گسترش یافت.  


[1] پطروشفسکی، به نقل از جوینی، در: اوضاع اجتماعی-اقتصادی ایران در دوره ایلخانیان، تاریخ کمبریج ایران، ج. 5، ص 456

[2] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[3] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86

[4] Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 435-443

برای چکیده فارسی این رساله ن.: عباس جوادی، ایران و آذربایجان، ص. 349-356

[5] Golden: Introduction, pp. 283-308

[6] Barthold: Ibid.: pp. 211, 213

[7] «یُوان» دودمانی مغولی بود که در قرون سیزدهم و چهاردهم در برخی بخش های غربی چین حکمرانی میکرد.

[8] Golden: Iranians and Turks, p. 31

[9] Rueven, Amitai: Il-Khanids, i. Dynastic History, in: EIr, retrieved on 18.01.2022

[10] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr,  retrieved on 18.01.2022

(ادامه دارد)

فصل بعدی: تیمور و دوره تیموری در این لینک


نخستین همگرائی های ایرانیک ها و ترکیک ها

(1) مهاجرت هون ها به غرب، (2) مهاجرت «هون های ایرانی» به ماوراءالنهر و افغانستان، (3) دشت های خزر-پونتیک (از شمال دریای خزر تا شمال دریای سیاه)

قدیمی ترین دوره ها

فروپاشی اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو در میانه های قرن دوم م. سرآغاز مهاجرت پی در پی اقوام مختلف از مغولستان کنونی تا خاورمیانه و اروپا گردید و امواج این مهاجرت ها ترکیب سیاسی، فرهنگی و قومی بسیاری از این مناطق پهناور را متحول نمود.  تا اواسط قرن چهارم شاهد آن هستیم که  این قبایل «هون» (یا «هیون»، به پارسی میانه «خیون» و به سغدی «خون»[1]) در دو سمت به مهاجرت های اغلب پرآشوب خود روی می آورند: گروه نسبتا کوچکتری از آنان به ماوراءالنهر و افغانستان و همچنین پاکستان و سیستان («سکاستان، سکستان») کنونی میروند و یا باعث ایجاد ناآرامی در مرزهای ایران ساسانی می شوند. گروه های بزرگتری رو به غرب می گذارند، از رود ولگا گذشته و از طریق شمال قفقاز به شمال دریای سیاه، اوکراین کنونی و اروپای شرقی می روند. آنها در هر منزل و مسیر خود رحل اقامت می افکنند، با مردمی که پیش از آنها به این سرزمین ها آمده بودند، وارد جنگ و گریز، تجارت و همگرائی می گردند، بعضی از آنها در این یا آن منزل سرراه مسکون می شوند و دیگران به مهاجرت خود ادامه میدهند. نشان این قبایل را میتوان تا چند قرن بعد درقفقاز شمالی، اوکراین، بلغارستان، مجارستان و حتی اسپانیا و آفریقای شمالی گرفت. پس از گذشت زمان، نوادگان آنان چه در افغانستان و پاکستان و چه در بلغارستان و اسپانیا با مردم بومی وطن های جدید خود می آمیزند و در خمیره قومی و فرهنگی آنان مستحیل می شوند.

هویت قومی-زبانی هون ها یا خیون ها ناروشن باقی مانده است. هیچ هم بعید نیست که آنها اتحادیه یا مجموعه ای مرکب از ایرانیان کوچ نشین سرزمین های شرقی و مجموعه ای از گویشوران آلتائی (عمدتا ترکیک و پروتو مغولی) بودند. ریچارد فرای خیون های آن سوی مرزهای ساسانیان را «یکی از آخرین اقوام کوچ نشین ایرانی زبان می شمارد که با گویشوران زبان های آلتائی اختلاط یافته و به خیون معروف شده بودند.»[2]

به همین صورت تعلقات قومی و زبانی دودمان هپتالیان که جانشین کوشانیان بودند و در اواسط قرن پنجم بر خیون ها غالب آمدند نیز معلوم نیست. میدانیم که همه اقوامی که تحت حکومت هپتالیان به سر می بردند، بدون تمایز قومی و فرهنگی به عنوان «هپتالیان» شمرده شده اند.  به هر حال اقوامی که در سرزمین هپتالیان می زیستند، لهجه ایرانی بلخی یا «باکتریائی» را زبان دولتی خود قرار داده بودند. به نظر میرسد اکثر آنان اختلاطی از ایرانی زبانان کوچ نشین شرقی (سکا ها) و تخارها (به قول رُبرت گوبل «هون های ایرانی»[3]) با اقوام دیگر کوچ نشین از جمله ترک ها بودند که به ماوراءالنهر و افغانستان کنونی مهاجرت کرده بودند.

گروه های دیگر و بزرگ تر «هون» ها به سوی غرب تاختند  و تا سال های 370 از رودخانه «وُلگا» در قلب روسیه گذشتند. رئیس این هون های غربی،  آتیلا (مرگ در سال 453)، با فتوحات خود به صورت بحث انگیزی وارد تاریخ و افسانه های اروپا گشت.

و اما در سمت خاور زمین، قبایلی که به ماوراءالنهر و افغانستان رفتند، با ایرانی زبانانی که پیش از آنها به این مناطق مهاجرت کرده بودند، استحاله یافتند.

در این منطقه چندین دولت شهر ایرانی به وجود آمده بود. مثلا خوارزم با مردمی که گویشور زبان مخصوص شمال شرقی ایرانی بودند، در ازبکستان کنونی قرار داشت. در همسایگی خوارزم زبان سغدی رایج بود که رواج به مراتب بیشتری پیدا کرده و به غیر از شهرهای سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند کنونی) در امتداد راه ابریشم تا شمال چین تکلم میشد. در جنوب شرقی آنان تخارستان قرار داشت. در آنجا زبان بلخی باستان (باکتریائی) و دیگر لهجه های ایرانی مرتبط با امپراتوری کوشان رواج داشت.[4] هر کدام از این دولت شهر ها تحت حاکمیت یک شاه یا شاهزاده محلی خود بود. آنها عناوین مختص خود را دارا بودند، مانند خوارزمشاه، اخشید و افشین. روابط سیاسی و تجاری میان این دولت شهر ها و قبایل کوچ نشین ترک در دشت ها و همچنین «آس» ها[5] و دیگر قبایل ایرانی سرزمین های مجاور و قبایل غربی تر سواحل دریای سیاه، تعمیق می یافت.

به دنبال فروپاشی اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو، ترک ها در اتحادیه قبیله ای دیگری بنام رو-ران به سر می بردند که بر سرزمین نسبتا وسیعی از مغولستان کنونی حکمرانی میکرد. قشر رهبری کننده طوایف ترک زبان، خاندانی به نام «آشینا» ها بود. پس از مدتی اتحادیه رو-ران نیز فروپاشید و اولین دولت ترک بنام «گوک تورک» در سال 552 در همان سرزمین ها تاسیس یافت. ریشه های این اولین دولت ترک با مردم ایرانی و تخاری زبان ارتباط داشت. خاندان آشینا ها که تا آن دوره رهبری ترک ها را برعهده داشتند، پیش از آمدن به منطقه آلتای، در میان سکاهای ایرانی زبان و تخارهای سین-کیانگ در شمال غربی چین به سر می بردند. در دو سنگ نوشته «بوقوت» از سال های 580 که نخستین سنگ نوشته رسمی  دولت ترک به شمار میرود، نام این خاندان «آشیناهای تورکوت» (تورکوت به معنی ترک ها) خوانده میشود. گفته میشود که خود نام «آشینا» (به معنی «آبی» یا «اعیان و اشراف») از زبان سکائی خُتن است. معلوم نیست آشینا ها ایرانی، تخاری یا ترک بوده اند، اما شکی نیست که عوامل اجتماعی و فرهنگی غیر ترکی تاثیر مهمی بر آشیناها داشته اند. نام نخستین خاقان های ترک (بومین، ایستمی/ایشتمی، موقان، تاسپار، نیوار/نوار ترکی نبود. سه صفحه سنگ نوشته های بوقوت به زبان سغدی و یک صفحه این دو سنگ نوشته به زبانی هنوز رمزگشائی نشده است که احتمال می رود زبان «نیا مغولی» باشد. عناوین و القاب خاقانات ترک که از پیش کسوتان هسییونگ-نو و رو-ران برگرفته شده بود، از منابع گوناگون سرچشمه می گرفت، مانند «قاتون/خاتون» (سغدی: خو-تن) به معنی همسر خاقان/قاغان؛ بِگ/بِیگ به معنی رئیس خاندان یا قبیله (ایرانی: *بَگ، بَغ؛ سغدی: بغی).[6] بعضی لغات هم ریشه تخاری یا هندی داشتند.

اینکه نطفه حاکمیت مطلق خاقان در روی زمین با مشیت خداوند/آسمان (تنگری/تانری) بسته شده، اساس حکمرانی خاقان بود. این اندیشه  با باورهای ایرانی مبنی بر «فرّ ایزدی» همپوشی داشت. نخستین جمله لوحه جنوبی سنگ نوشته ترکی-مغولی «کول تیگین» یا «کول تگین» (از کتیبه های اُرخون، قرن هشتم م.) چنین است: «(من) بیلگه خاقان ترک، همانند خداوند/آسمان از خداوند/آسمان زاده شد(م).» و همچنین: «من با خواست خداوند/آسمان و از آنجا که خود دارای نیکبختی الهی بودم، خاقان شدم..»[7] (کول تیگین برادر کوچک بیلگه قاغان چهارمین خاقان دولت دوم ترک بود).

بگذارید در اینجا نگاه کوتاهی به سنگ نوشته های دوره نخستین دولت های ترک در آسیای میانه داشته باشیم.

در سال 552 م. نخستین دولت ترک (گوک تورک) در مغولستان کنونی تاسیس یافت، اما سنگ نوشته های این دولت نه ترکی، بلکه سغدی بود. نخستین سنگ نوشته های ترکی که تا کنون کشف شده، مربوط به خاقانات دوم ترک یعنی تورگش (682-744) موسوم به تورگش بود که در قزاقستان و قرقیزستان کنونی تاسیس یافته و سپس به صفحاتی از ماوراءالنهر و حتی افغانستان گسترش پیدا کرده بود.

دولت نخست ترک بعد از سی سال تحت فشار چین و اختلافات داخلی در سال 581 به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم گردید. بعد از صد سال دومین خاقانات ترک در سال 682 یعنی حدود شصت سال پس از اسلام در آسیای میانه تاسیس یافت. همین دولت دوم ترک بود که کوشش میکرد به کمک ایرانی زبانان بومی در مقابل تعرض مسلمانان مقاومت کند. اما این دولت از لشکریان اسلام شکست خورد و باقیمانده های آن زیر فشار قبایل ترک  اویغور و قارلوق متلاشی شد. این دو دولت نخست ترک مجموعا حدود 200 سال بر سر قدرت بودند. از این دوره ده ها سنگ نوشته بر جا مانده است. اکثر آنها در دو، سه قرن اخیر در مغولستان و برخی دیگر در قزاقستان و قرقیزستان کنونی کشف شده اند. اغلب این سنگ نوشته ها رمزگشائی شده اند. متن این سنگ نوشته ها به زبان و خط سغدی، ترکی قدیم[8]، چینی، براهمی و احتمالا مغولی قدیم است.

سنگ نوشته های ترکی این دوره نخستین آثار نوشتاری زبان ترکی به شمار می روند. در عین حال بررسی همین لوحه های سنگی نیز نشان دهنده آن است که آغاز آشنائی، همسایگی و همگرائی ترک ها و ایرانی زبانان شرقی (سکاها، تخارها و متعاقبین خُتنی، سغدی، خوارزمی و بلخی آنان) به چند قرن پیش از اسلام در سرزمین های آسیای میانه بر میگردد.

وقتی که از سنگ نوشته های ترکی قدیم سخن می رود، منظور لوحه هائی حکاکی شده متعلق به سده های هفتم وهشتم میلادی هستند که از قرن نوزدهم به بعد در نزدیکی رود اُرخون در مغولستان کشف شده اند. اما نخستین سنگ نوشته رسمی دوره حکومت گوک تورک عبارت از دو لوحه سنگی «بوگوت» به زبان سغدی است که احتمالا مربوط به سال های 580م. یعنی بیست، سی سال پس از تاسیس دولت گوک تورک می شود.[9] هر دو سطح عمودی یکی از این لوحه ها به زبان و خط سغدی است. از دو سطح لوحه دوم، یک سطح سغدی، اما سطح دیگر به خط سغدی و زبانی است که هنوز رمز گشائی نشده و احتمال داده می شود که «پروتو مغولی» (نیامغولی) باشد. از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک تاکنون سنگ نوشته ای به زبان ترکی کشف نشده است. نخستین سنگ نوشته های ترکی قدیم که تا کنون کشف و رمز گشائی شده اند، مربوط به دومین خاقانات ترک یعنی دولت تورگش (682-744) است.[10] معروف ترین  این لوحه ها عبارتند از (1) سنگ نوشته منسوب به «بیلگه قاغان»، پسر دوم «ایلتریش»، بنیانگذار سلسله خاقانات دوم ترکی و خاقان چهارم این سلسله؛ (2) سنگ نوشته برادر بیلگه خاقان، «کول تگین» از فرماندهان برجسته این دولت؛ و (3) سنگ نوشته «تونیوقوق»، پدر زن بیلگه خاقان و مشاور نزدیک او. زبان این سنگ نوشته ها ترکی قدیم و چینی است.

سغدیان و ترکان

به ویژه تاجران سغدی و خوارزمی و جامعه های سغدیان در واحه هائی که از مغولستان داخلی تا کریمه در امتداد راه ابریشم قرار داشتند، نقش مهمی در دولت ترک ایفا میکردند. آنها نوعی «اتحادیه تجاری» میان یکدیگر ایجاد کرده بودند که حتی دارای نیروی نظامی-نگهبانی خود بود. خدمتکاران آنها به زبان سغدی «چ-کر» (فارسی: چاکر، چینی: چه-چیه) خوانده میشد. دولت ترک در گسترش خود به سوی غرب ابتدا با دولت ساسانی ایران دست به اتفاق نظامی زده و سپس دولت محلی هپتالیان (در ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان کنونی) را در سال های 563-565 درهم شکست. به عنوان نماد این اتحاد عمل نظامی میان ایران و دولت ترک،  خسرو انوشیروان با یکی از دختران خاقان ترک ایستمی خان ازدواج نمود که به گفته مسعودی، فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم محصول همین ازدواج بود.[11] گسترش فتوحات ترکان باعث ورود موج دیگری از ترکی زبانان به این منطقه از ماوراءالنهربه سوی غرب شد.

با این تدابیر نظامی، ترک ها قدرت خود را در شمال آمو دریا یعنی جیحون مستحکم نمودند، در حالیکه جنوب آمودریا تحت کنترل ساسانیان درآمد. اما این اتحاد ایرانیان و ترکان به سبب رقابت های تجاری و سیاسی عمر کوتاهی داشت. پس از بی نتیجه ماندن چند سفر فرستادگان ترک ها به ایران، دولت ترک نخستین هیئت خود را به قسطنطنیه، پایتخت بیزانس یعنی بزرگ ترین رقیب ایران ساسانی در آن دوره اعزام نمود. روابط دولت ترک با سه امپراتوری بزرگ آن دوره یعنی ایران، بیزانس و چین اصولا به دست سغدیان ساکن دولت ترک به پیش برده میشد. رهبری نخستین هیئت ترکی به قسطنطنیه به عهده «مانیاح» (یا مانیاکس) سغدی گذاشته شده بود. او نامه ای به «خط سکائی» تقدیم امپراتور بیزانس نمود که احتمالا به زبان سغدی بود. بیزانسی ها که میخواستند از ترک ها در مقابله با ایرانیان استفاده کنند، شرکای موثری برای ترک ها از آب درنیامدند. ترک ها نیز که در آن دوره در میان خود درگیر اختلافات شدید و خونینی بودند، در سال 589 در هرات شکست سنگینی از ایرانیان خوردند.[12]

منابع بیزانس، مانیاح را به عنوان «مشاور نزدیک خاقان ترک» معرفی کرده اند. در مقابل، منابع چینی که اغلب دل خوشی از قبایل کوچ نشین فرامرزی شمال نداشتند، ترک ها را «ساده لوحه، بدون قابلیت دوراندیشی» و درک سیاست تفرقه افکنی دیگران توصیف نموده اند. آنها «بسیاری از سغدیان» دولت ترک را در این مورد استثناء شمرده و نوشته اند که سغدیان «زیرک، مکار و مجرب هستند و به ترک ها درس می دهند و آنها را راهنمائی میکنند.»[13]  سغدیان تجربه امپراتوری های هخامنشی و اسکندر مقدونی را داشتند. فرزندان خانواده های پر نفوذ سغدی با فرزندان خان های ترک ازدواج کردند. همچنین، آنگونه که دیدیم، تاجران و نخبگان سیاسی سغدی نقش میانجی در مناسبات رسمی ترک ها با امپراتوری های ملل یکجا نشین همسایه را بازی می کردند. فعالیت های تجاری سغدیان در خارج از ماوراءالنهر بخصوص بعد از فتوحات اسکندر گسترش یافت. یعنی هنگامی که دولت گوک تورک تشکیل شد، سغدیان دارای تجارب غنی در تجارت و سیاحت در سرزمین های همسایه شده بودند. احتمالا روابط سغدیان با ترک ها به دوران قبل از تاسیس دولت ترک بر می گردد. به هر تقدیر تاجران سغدی می توانستند از فتوحات ترک ها برای توسعه تجارت خود به خوبی استفاده کنند. از این جهت می توان گفت که سغدیان نیازمند قدرت نظامی ترک ها بودند و مثلا می توانستند از آن طریق چین را به باز کردن بیشتر مرزهای خود به کالا های ماوراءالنهر تشویق کنند. از طرف دیگر ترک ها هم به تجربه، دانش و مهارت های اقتصادی سغدیان احتیاج  داشتند.

سغدیان در عین حال مانند دیگر مردمان تجارت پیشه، در صنایع دستی و همچنین کشاورزی و دامپروری نیز زبردست و موفق بودند. منابع چینی از جمله از پرورش بهترین انواع اسب توسط سغدیان نوشته اند. فرای نوشته است که سغدیان همزمان با مهارت فوق العاده خود در تجارت (و شاید هم درست به همین خاطر) نوعی «سکولاریسم تجاری ایجاد کرده بودند که مشخصه آن تعامل بیشتر نسبت به ادیان مختلف و عموما خارجیان بود،»[14]  چیزی که در ایران ساسانی همسایه به آن درجه دیده نمی شد. اصولا باورهای دینی در دنیای سغدیان و ترک ها عبارت از گلچینی از ادیان و باور های مختلف بود. نمونه دیگر این تجربه، خوارزم همسایه بود که با حوزه رود ولگا تجارت فعالی برقرار کرده بود. «در نتیجه، این ایرانیان دولت شهر های نامبرده در عین حال در سرتاسر اوراسیا ناقل و حامل فرهنگ[15] شده بودند و زبان سغدی که با الفباهای گوناگون سامی (آسوری) نوشته میشد، زبان مشترک[16] راه ابریشم آسیای مرکزی شده بود.»[17]  به واسطه همین سغدیان بود که ادیان مختلف از شرق دریای مدیترانه (مسیحیت، آئین مانوی) یا هند (آئین بودا) به آسیای مرکزی رسوخ نمود. بخصوص در تورفان (شهری در شرق سین-کیانگ چین) متون بسیاری به زبان سغدی و در رابطه با این ادیان یافت شده است. تاثیرات دین و فرهنگ زرتشتی از ایران نیز قابل توجه است. بدین جهت جای شگفتی نیست که بسیاری از تعابیر و اندیشه های مربوط به این ادیان از طریق زبان سغدی وارد زبان ترکی باستان شده اند، مانند: ترکیک «اوچماق» به معنی بهشت (سغدی: اوشتماخ)؛ ترکیک «تامو، تاموق» به معنی جهنم (سغدی: تامق)؛ و ترکیک «یِک» به معنی شیطان (هندی: یَککه). به نظر طلعت تکین و آنه ماری گابن بعید نیست که اندیشه «خداوند زمان» مندرج در سنگ نوشته ترکی «کول تیگین» متاثر از اندیشه «زروانیستی» منشعب از مزد یسنا بوده باشد که زمان را منبع همه چیز در دنیا می شمارد و در دوره ساسانیان به مذهبی رایج میان ایرانیان تبدیل شده بود.[18]  

ادامه دارد


[1] xwn

[2] Frye: Heritage of Central Asia, pp. 169-171

[3] Göbl, Robert: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967

[4] Frye: Golden Age of Persia, pp. 27-30

[5] Golden: Introduction, p. 53

[6] Golden: Turks and Iranians, p. 21

نمونه های بیشتر و منابع مربوطه در گلدن، منبع بالا.

[7] Talat Tekin: Orhon yazıtları, s. 2, 4

در اینجا اصل تعبیر گوک ترکی «قوت» نیکبختی الهی ترجمه شده که به تعبیر اوستائی «فرّ» یا «فّره» بسیار نزدیک است. ن.

Bombaci (1965): pp. 284-291

[8] نگارنده ترجیح میدهد نام زبان نخستین آثار نوشتاری ترکی یعنی همین سنگ نوشته های ارخون را نه «ترکی باستان»، بلکه ترکی قدیم یا «میانه» بنامد. صفت «باستان» به دوره های تاریخی، زبان و اقوام غالبا پیش از میلاد مانند ایران (پارسی باستان)، یونان و چین اطلاق میشود، در حالیکه نخستین آثار نوشتاری ترکی مربوط به «قرون وسطا» (بعد از قرون سوم و چهارم میلادی) و همزمان با زبان پارسی میانه یا پهلوی است.

[9] Golden: Ibid., p. 20

[10] Ölmez, Mehmet: A Short History of the Bugut Inscription, in: Istanbul University Research System (PDF), retrieved on 10.04.2022

[11] مسعودی، به نقل از رئیس نیا، ص. 537

[12] Sinor: Ibid., pp. 305-306

[13] Liu Mau-tsai: 1:87

[14] Frye: History of Ancient Iran, pp. 351-355

[15] Kulturträger

[16] Lingua franca

[17] Golden: Ibid., p. 23

[18] Ibid.


سلجوقیان، اُغوزها و مغول ها

جغرافیای کنونی و سرزمین تقریبی تجمع اغوزها در سال 985

اواخر هزاره اول میلادی، یعنی هزار سال پیش…

حکومت سامانیان فروپاشیده، در ماوراءالنهر و آن سوی سیردریا حکومت قراخانیان جایگزین سامانیان شده و در ولایات شرقی ایران از جمله خراسان دولت غزنویان بر سر کار آمده بود. در این سرزمین ها هنوز تجمع قابل ملاحظه ای از قبایل «اغوز» که پس از قبول اسلام نام ترکمان یا ترکمن را گرفتند، به چشم نمی خورد. اما اختلاطی از دیگر قبایل ترک زبان در خراسان و ماوراء النهر حکومت را به دست گرفته بودند.

در طول صد سال پیش از آن، دولت های ترکان غربی متلاشی شده بودند.  اغوزها در نتیجه فشار مهاجرت های ایلاتی، از مغولستان و دشت های شرقی و شمالی قزاقستان کنونی به سرزمین های حاشیه شمالی و غربی دولت های قراخانی و غزنوی رانده شده و در مناطق بین دریاچه آرال و خزر اتحادیه ایلاتی سست و ناپایداری را برای خود ایجاد کرده بودند.

در سال 985 م. سلجوق، خان طایفه ای از ایل اغوز موسوم به همین نام، از جمع ایل خود جدا شده، همراه با طایفه خود به «جَند» در سمت راست قسمت سفلای رود «سیردریا» کوچ کرد و در آنجا همراه با طایفه خود به اسلام گروید. فرزندان سلجوق در رقابت و کشاکش بین غزنویان و قراخانیان گاه طرف این و گاه طرف آن حکومت را گرفتند. تا سال های 1030 اغوزها زیر فشار هر دو طرف ناچار به ترک سرزمین های خود گشتند و این بار رو به خراسان گذاشتند، ولایتی حاصلخیز با مردمی یکجا نشین که به دنبال سقوط سامانیان تحت حکومت غزنویان درآمده بودند. آسان ترین کار ممکن برای سلجوقیان دست اندازی به آبادی ها و غارت به نظر می رسید – و طبعا دفع تهاجم سپاهیان ترک زبان غزنوی که خواهان دیدن این مهمانان جدید بر سر سفره خراسان نبودند. ادامه دست اندازی و غارت اغوزها، باعث گردید که سلطان مسعود غزنوی، جانشین پدرش محمود، در جنگ هائی حدودا ده ساله (1031-1040)  سعی به سرکوب و عقب راندن اغوزها نماید. اما این جنگ ها در نهایت باعث شکست تاریخی مسعود غزنوی درسال 1040 در دندانقان (ازنواحی مرو در ترکمنستان کنونی) گردید و در نتیجه دولت بزرگ غزنوی به مرزهای افغانستان و هندوستان عقب نشینی نمود و سلطنت سلجوقیان تثبیت گردید. به دنبال پیروزی سلجوقیان که دو نوه سلجوق، طغرل و برادرش چاغری رهبری آنان را بر عهده داشتند، موج بزرگی از مهاجرت قبایل اغوز از آسیای مرکزی به سوی خراسان آغاز شد و همراه با گسترش فتوحات سلجوقی، این مهاجرت ها نیزادامه یافت. در سال 1055 سپاهیان سلجوقی دولت شیعه زیدی آل بویه را درهم کوبیدند و به  نفوذ همه جانبه آنان بر دستگاه خلافت عباسی در بغداد پایان دادند. با این ترتیب سلجوقیان به عنوان «ناجیان دنیای تسنن» شهرت یافتند. در سال 1071 فرزند چاغری، سلطان آلپ (یا آلب) ارسلان در شرق آناتولی سپاهیان امپراتور بیزانس (روم شرقی) را شکست داد و با این پیروزی دروازه های آسیای صغیر را بر روی اغوز ها باز کرد. 

خاندان سلجوق به راحتی خود را با فرهنگ و سنت اسلامی-ایرانی دولت داری در خاور میانه منطبق نمود. اما آنها در عین حال این سنت ترکی را نیز ادامه دادند که طبق آن هر خاندانی که حکومت را به دست آورد، حاکم تام الاختیار تمامی دولت در سرتاسر مملکت است[1] و نظر به اینکه حال سلجوقیان دولت را به دست خود گرفته بودند، همه شاهزادگان سلجوقی و نزدیکان آنان حق خود می دانستند که حاکمیت ایالات و ولایات تمامی امپراتوری سلجوقی را بین خود تقسیم کنند. حتی شاهزادگانی که به سن بلوغ نرسیده بودند، به همراه فرد معتمدی که «اتابک» نامیده میشد، به حکومت ایالات و ولایات فرستاده می شدند. در نتیجه، ایجاد کشمکش و جنگ بین خود شاهزادگان یا شاهزادگان و اتابکانی که خود را برتر از شاهزادگان می پنداشتند، امری طبیعی شده بود و این وضع ثبات و آرامش در دولت سلجوقی را با شدت و سرعتی روزافزون مختل میکرد. شاید هم یک دلیل سرعت شگفت انگیز فتوحات و افزایش وسعت امپراتوری، همین عامل تقسیم حکومت های ایالات و ولایات بین اعضای خاندان حاکم بوده باشد. احتمالا یک عامل مهم دیگر هم در گسترش سریع دولت سلجوقی، ادامه موج مهاجرت قبایل ترک از آسیای مرکزی به طرف ایران و دیگر سرزمین های خاورمیانه و آناتولی و دست اندازی های مستمر آنان بوده که حتی بعد از سلجوقیان نیز چندین قرن ادامه یافته است.

امپراتوری سلجوقی در اوج قدرت خود یعنی دوره حکومت ملکشاه فرزند و جانشین آلپ ارسلان (1073-1092) در بر گیرنده پهنه ای از آسیای میانه تا ایران، قفقاز، آناتولی ، خاورمیانه و حجاز بود.  اما با در نظر گرفتن تقسیم پی در پی حکومت ایالات و ولایات، رقابت و جنگ بین شاهزادگان و امیران، و طبعا اطاعت ناپذیری و نیروی گریز از مرکز قبیله های اغوز که در این دوره وارد سرزمین های دولت سلجوقی شده بودند، دولت سلجوقی در مجموع تضعیف گردید و به تدریج به اجزاء ایالتی و ولایتی خود تقسیم شد.

از بسیاری جهات دولت سلجوقی همان راهی را در پیش گرفت که پیشینیان سامانی آن و وارث سامانیان یعنی غزنویان رفته بودند. اولا به همان صورت در دولت سلجوقی نیز شاهد یک قشر حاکم ایرانی یا ایرانی شده، لشکر و سپاهیان ترک (هم ایلاتی و هم  غلامی) و یک بوروکراسی ایرانی (دبیران) مسلط به هر دو زبان عربی و فارسی هستیم. علاوه بر این در دولت سلجوقی جامعه «مختلطی» را میتوان یافت که پایه اش قبلا در آسیای مرکزی گذاشته شده بود. تشویق و تحکیم نفوذ مدارس دینی برای تقویت موسسه های اسلامی و بخصوص سنّی و رواج همه جانبه قشر «علمای اسلامی» (در درجه اول سنّی حنفی) که به عنوان یک قشر نیرومند شهری در رابطه مستقیم با مدارس دینی بودند، یکی از جنبه های مهم این جامعه «مختلط» بود.

این، روندی بود  که در زمان قراخانیان و سامانیان آغاز شد و در همین روند بود که انبوه واژگان و اصطلاحات بسیاری از عربی وارد فارسی نو گردید. این روند درست همزمان با دوره  نضج و شکل گیری فارسی معاصر بود.

مجموعه این سبک ترکی-ایرانی دولت داری و سازماندهی اجتماعی-مذهبی برای مدتی طولانی از آناتولی تا ایران و حتی بخش مسلمان هندوستان قابل مشاهده بود و به نظر نگارنده هنوز در دنیای معاصرِ همین سرزمین ها نیز می توان آثار آن را مشاهده نمود.

در آستانه حملات ویرانگر مغول مهم ترین حکومت آسیای مرکزی را خوارزمشاهیان تشکیل می دادند که مرکزشان در خوارزم (حوزه آموی سفلا) بود. این حکومت بر بخشی از ایران مسلط شده و حتی هوای تسلط بغداد را نیز داشت. خوارزمشاهیان این دوره دودمانی ترک تبار با خاستگاه غلامی و دست نشانده سلجوقیان بودند، اما آنها در جریان زوال سلجوقیان مستقل شده، اساسا به سپاهیان ترک قپچاق (یا قبچاق) از دشت های شمال تکیه می کردند. خوارزمیان که تا دو سه قرن پیش از آن از ایرانی زبانان شرقی عبارت بودند، در این دوره آمیزه ای از ترک و ایرانی شده بودند که مردم ایرانی الاصل شهری و کشاورز آن در همین دوره یعنی قرن یازدهم تا دوازدهم حد زیادی ترک زبان شده بود. اما زبان دولت، فارسی بود و نه زبان خوارزمی باستان که ریشه اش از زبان های ایرانی محسوب می شود.[2] خاندان حاکم «انوش تکینیان» اگرچه با قپچاق ها در آمیخته بودند، اما نمی توانستند این مردم اصالتا کوچ نشین را چندان کنترل کنند. دولت خوارزمشاهی پایه های محکمی نداشت و در سال 1220 به راحتی از طرف لشکریان مغول سرنگون گردید.

فتوحات مغول در اوایل تا اواسط قرن سیزدهم دنیای ترک زبانان را لرزاند و ساختارهای پیشین جوامع ترک زبان را از نو تعریف نمود. به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آناتولی و آذربایجان گذاشت. در آناتولی، جوامع باستانی ایرانی زبان و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی استحاله یافتند.[3] در آسیای مرکزی، بعضی از شهر های بزرگ مانند بخارا و سمرقند همچنان ایرانی زبان ماندند، اما بقیه مناطق ماوراءالنهر تا حد زیادی ترک زبان یا دو زبانه شدند. در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان، ترکی و اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی تبدیل به زبان عامه مردم و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[4]  حکمرانان مغول ایلخانی که در ایران، عراق و آسیای صغیر جایگزین سلجوقیان گشتند، در اواخر قرن سیزدهم به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه  تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[5] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به نظر گلدن [6] در واقع اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.

(ادامه دارد)

فصل قبلی: از ایران و ترکان و از تازیان (در این لینک)


[1] Golden: Ibid., p. 29

[2] Ibid.

[3] Golden: Introduction, pp. 283-308

[4] Barthold: Ibid.: pp. 211, 213

[5] «یُوان» دودمانی مغولی بود که در قرون سیزدهم و چهاردهم در برخی بخش های غربی چین حکمرانی میکرد.

[6] Golden: Iranians and Turks, p. 31

از ایران و ترکان و از تازیان

پشت جلد ترجمه «شاهنامه» به ترکی آذری

اسلام عربی-ایرانی

امکان دارد تعبیر «اسلام عربی-ایرانی» درست مانند تعبیر «اسلام ایرانی-ترکی» که در صفحات بعدی این نوشته به آن خواهیم پرداخت، با شگفتی یا اعتراض بعضی ها روبرو گردد. این چیزی طبیعی است. میتوان گفت که اصول اعتقادی دین اسلام ثابت هستند و بسته به دوره تاریخی و یا محل جغرافیائی تغییر نمی کنند. این را احتمالا در باره مسیحیت یا بسیاری از ادیان دیگر نیز میتوان مطرح نمود. اما موضوع بحث ما اصول اعتقادی ادیان نیست، بلکه طرز بروز و جلوه افکار و عملکردهائی است که در دوره و سرزمینی معین از طرف انسان ها یا گروه های معینی از انسان ها به نام یا در چهارچوب آن اصول اعتقادی مشاهده می شوند. از این جهت در اینجا موضوع نه بر سر خود ادیان و مذاهب، بلکه چگونگی تبلور این اصول اعتقادی در زندگی انسان های عادی و موسسه هائی است که خود را مومن یا پاسدار آن باورها می شمارند.

در تاریخ ایران بعد از اسلام عموما خراسان و به ویژه شهر های بلخ، بخارا، سمرقند، مرو، نیشابور و توس در نخستین سده های گسترش و تحکیم اسلام نقش بزرگی داشته اند. مدت کوتاهی پس از فتح خراسان و گسترش فتوحات عربی-اسلامی به ماوراءالنهر تراکم اعراب به صورت طایفه ها و حتی قبایل از سرزمین های عراق و در درجه دوم حجاز در خراسان به مراتب بیشتر از دیگر نقاط ایران دوره خلافت اموی و عباسی شد. مورخین نوشته اند که قرارداشتن خراسان در مرزهای شرقی اسلام و جاذبه امکان فتوحات جدید در ماوراءالنهر برای جهاد و همچنین کسب ثروت و قدرت احتمالا از انگیزه های اصلی تجمع اعراب در خراسان و سپس ماوراءالنهر بوده است. به جز هزاران نفر از جنگجویان، فرماندهان و حاکمان عرب که معمولا همراه با خانواده ها و طایفه های خود به این مناطق شرقی ایران مهاجرت کرده و یکی دو نسل بعد با ایرانیان درآمیختند، صدها عرب سرشناس و از جمله خویشاوندان پیامبر اسلام و فرماندهان خلفای راشدین و بالاخره امام هشتم شیعیان دوازده امامی، علی بن موسی الرضا، به خراسان آمدند و در امور دینی و دولتی شروع به کار و زندگی نمودند.

در سه، چهار قرن نخست اسلام، صدها فقیه، مفسر قرآن و جمع آوری کننده احادیث از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته بودند. برخی از آنان از اعراب مهاجر بودند، اما صد ها تن از ایرانی تباران بومی نیز در میان این فقیهان و دانشمندان دینی وجود داشت. معروف ترین آنان  بی شک فقیه و متکلم بزرگ ابوحنیفه بود که بنیانگذار مذهب حنفی در تسنن به شمار میرود. صد سال بعد از ابوحنیفه، امام محمد بخاری و پس از او ابومنصور ماتریدی سمرقندی، دو تن دیگر از معروف ترین دانشمندان و فقیهان اسلامی ماوراءالنهر به شمار می رفتند که در دنیای اسلام تاثیری عمیق به جا گذاشتند. بخاری و ماتریدی از خانواده های قدیمی و زرتشتی بخارا و سمرقند بودند. بخاری به عنوان «محدث» یعنی «حدیث شناس» در جمع آوری احادیث و ماتریدی به عنوان فقیه در پافشاری بر «سنت نبی» و مخالفت با مکتب های «خِرَد گرا» مانند معتزله و یا دانشمندان دنیوی (سکولار) شهرت و محبوبیت به دست آوردند.

یک محصول مهم این چند قرن، تحول زبان فارسی آن دوره که عموما «فارسی میانه» یا پهلوی می نامیم، و تبدیل آن به فارسی نو یا معاصر بود. این در واقع زنده شدن زبان فارسی به صورت و ترکیبی نو پس از دو سه قرن سکوت به دنبال حملات اعراب بود. دانشمندان، نویسندگان، وزیران، دبیران و شاعران خراسان و ماوراءالنهر در تالیف و نشر این نخستین آثار فرهنگ و ادب فارسی پیشرو بودند. اما خلاقیت آنان در این مرحله جدید تکامل زبان فارسی در شرایط دوره جدید سیاسی یعنی حاکمیت اعراب و اسلام، به قیمت بازگشت آنان به دوره زبان پهلوی یا انصراف و دوری از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. برعکس، رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی به فارسی نو، نشانه روشنی در تائید این مدعاست. قبول امتزاج واژگان و حتی در برخی موارد تلفظ و ترکیب های دستوری زبان عربی با فارسی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی و طبعا قبول الفبا و خط عربی برای نگارش فارسی (همراه با چهار حرف مخصوص فارسی یعنی پ، چ،  ژ، گ) خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل میداد. این کار بی شک با سابقه حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان و همچنین قبول اسلام و رواج خط عربی، ساده تر و عملی تر شده بود.

شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد چشمگیر شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و به صورت ماهرانه و شیوایی تجلی هنر و غنای شعر در هر دو زبان بود. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده، نشان دهنده آن است که شعر پهلوی اصولا مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) است و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر و یا شعر عربی نیست که مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجا ها هستند».[1] به اندیشه فرای، موزون و خوش آهنگ بودن شعر فارسی (مانند شعر عربی) تا حد زیادی بخاطر آن است که می توان برخی مصوت ها مانند آ، او، ای را طولانی وطولانی تر تلفظ کرد و با آهنگ خواند تا هر مصراع برای خود طول زمان معینی داشته باشد و این طول زمان به طور ثابت در هر مصراع تکرار گردد و بدین ترتیب مجموعه شعر موزون و خوشایند صدا دهد، در حالیکه شعر پهلوی (طوری که فرای میگوید) مبتنی بر تعداد تکیه و هجا بود (و نه طول هجاها) که این هم برای موزون صدا دادن شعر کافی نبود.

احتمالا این هم تصادفی نیست که   نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامه ابومنصوری» (تالیف 346ق/957م.)، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه فارسی تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان تعلق دارند. مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره محصلین و طلاب مختلطی اعم از ایرانی و عرب داشتند. در این مدارس دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مختلطی از کودکان عرب به عربی و کودکان ایرانی به فارسی درس دهد.[2]  همچنین جالب است که بدانیم عموما در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان، ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و زبان فارسی» در مقابل «عرب و زبان عربی» وجود نداشت و یا اگر هم بعضی ها چنین طرز نظری داشتند، ایرانیان و اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوری های قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجم ها» مورد انتقاد قرار میدادند، ایرانیانی مانند ابوریحان بیرونی هم بودند که اعراب و زبان عربی را مورد حمایت خود قرار میدادند و همچنین اعرابی نیز بودند که حاضر نبودند به هویت عربی، اهمیت بیشتری از مسلمان بودن قائل شوند.

از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی ارتقاء آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده بود، میسر نمی­گشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری، سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ زبان های اصلی اروپایی به سختی قابل تصور می بود.

اختلاط دهقان و ترک و تازی

اختلاطی که به این ترتیب از ایرانیان بومی و توده اعراب مهاجر بر بستر فرهنگ و دولت داری ایرانی و اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر ایجاد شده بود، نه تنها نقش تعیین کننده ای در انقلاب سال 750 م. و انتقال خلافت از امویان به عباسیان ایفاء نمود، بلکه اسلام را از دینی اساسا عربی درآورده و به آن چهره ای فراقومی و در درجه اول عربی-ایرانی بخشید. تعداد به مراتب بیشتری از «اعاجم» (عجم ها، غیر عرب های مسلمان شده) بخصوص از سرزمین های ایرانی وارد دستگاه حکومت و حتی «دارالخلافه» در بغداد گشتند.[3] از دیدگاه احسان یارشاطر، این، تبدیل نظام خلافت به « یک نوعِ اسلامی» امپراتوری ساسانیان شمرده میشد،[4]  آن هم در شرایطی که با پیش رو بودن گسترش بیشتر این امپراتوری جدید به سوی شرق، آسیای مرکزی و دنیای ترک زبان میرفت تا بزودی به این مجموعه ملحق شود.

طاهریان ایرانی (821-873) در به خلافت رسیدن مامون بن هارون الرشید (813-833) نقشی اساسی داشتند و به همین جهت مامون حکومت خراسان و ماوراءالنهر را به آنان سپرده بود. طاهریان برای گسترش نفوذ خود و اشاعه اسلام  به هجوم های خود به دشت های شرق و گرفتن اسیر از میان ترکان «بی دین» شروع نمودند. این لشکر کشی ها در پی فروپاشی هر دو خاقانات ایلاتی ترک یعنی تورگش و اویغور انجام میگرفت. قبایل ترک از نظر سیاسی-نظامی و معیشتی در وضع نامساعدی قرار داشتند و چندان مقاومت سختی هم در مقابل ورود به جهان اسلام نشان نمیدادند. حملات فوق موفقیت آمیز بودند، منبع مهمی برای درآمد حکومت های منطقه محسوب می شدند و تقریبا تا صد سال بعد یعنی تا مسلمان شدن اکثریت ترک ها در اواسط قرن دهم م. ادامه یافتند.

خلیفه مامون و برادر و جانشین او معتصم (833-842) لشکر ویژه ای بنام «غِلمان» (جمع غلام) به وجود آوردند که غالبا عبارت از غلامان ترک بود. مشابه این قبیل نیروهای ویژه نظامی و شخصی قبلا در میان سغدیان («چاکران»)، در ایران پیش از اسلام و همچنین در دوره روم شرقی (بیزانس) هم وجود داشت.

در دوره عباسیان از غلامان ترک برای دفع دشمنان داخلی و خارجی استفاده میشد. آنها اغلب جدا از مردم بومی زندگی میکردند و به اختلاط آنان با مردم اجازه داده نمیشد. خلیفه معتصم حتی شهر جداگانه سامره در شمال بغداد را جهت اقامت غلامان ترک بنا کرد، زیرا آنها بخصوص در بغداد بخاطر دست اندازی به جان و مال مردم مایه شکایت و برآشفتگی مردم بومی شده بودند. ازدواج ترکان اغلب با کنیزان ترک بود که به همین جهت خریداری میشدند.[5]

غلامان ترک از طریق هجوم به دشت ها به اسارت در می آمدند یا اینکه از گروه های ترک آسیای مرکزی و خاقانات خزر خریداری میشدند.

سامانیان (819-1005)  که گفته میشود اصالتا از منطقه بلخ بودند، ابتدا حاکم شهرهای ماوراءالنهر و زیردست  طاهریان بودند که حکومت خراسان و ماوراءالنهر را داشتند. اما به دنبال زوال طاهریان، سامانیان جایگزین آنان شدند. به خاطر موقعیت جغرافیائی ماوراءالنهر و همسایگی آن با دشت های آسیای مرکزی (شمال رود سیحون و خوارزم)، دولت سامانی بزودی به منبع اصلی جذب غلامان ترک تبدیل شد. سامانیان بطور همزمان مشوق اصلی تحول فارسی نو و «نوزایش» ادب فارسی شامل شعر، تاریخ نویسی، فلسفه و علوم بودند. رودکی که پدر شعر فارسی شمرده میشود، از شعرای دربار سامانی در بخارا بود. فردوسی شاعر و خالق «شاهنامه» که یکی از برجسته ترین آثار شعر و زبان فارسی است، در اواخر سامانیان شروع به کار کرد، اما آفرینش «شاهنامه» که عبارت از اساطیر شبه تاریخی پیدایش و شکوه ایران باستان است، در دوره سلطان محمود غزنوی تکمیل شد.

 یکی از موضوعات اصلی «شاهنامه» نیز جدال ایران (سرزمین «ایر» ها یا نوادگان ایرج افسانه ای) و توران است که در اصل سرزمین «تور» ها یعنی نوادگان تورج افسانه ای (احتمالا ایرانیان کوچ نشین شرقی شامل سکا ها و خیون ها) است. اما فردوسی در «شاهنامه»، ترکان معاصر دوره خود را که هنوز سرزمین های ایرانی را مورد تاخت و تاز قرار میدادند، به عنوان تورانیان باستانی و نوادگان تورج معرفی نمود که با ایران و ایرانیان در نبرد هستند.  سامانیان در عین حال مدارس ویژه ای برای تعلیم و تربیت نظامی غلامان ترک داشتند. آنها پس از پایان تعلیمات خود به خدمت دولت سامانی  در می آمدند و یا با همین هدف روانه دستگاه خلافت در بغداد می شدند.

در چنین شرایطی بود که ترک ها به خوبی با زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی آشنا شدند. به نظر گلدن «به احتمال قوی، فارسی یکی از زبان های اصلی تماس میان غلامان ترک و جامعه مسلمان بوده است.»[6]   شاهد گویای این مدعا روایتی است از تاریخ طبری که برادر و جانشین بعدی خلیفه مامون، معتصم، چگونه به یکی از غلامان خود نام «آشیناس» را داده است. طبق این روایت، در یکی از جنگ ها بر ضد شورشیان خوارج، یکی از غلامان ترک برای دفاع از معتصم خود را در بین او و مهاجمین قرار داده و برای دفع خطر بر سر مهاجمین فریاد زده است: «آشیناس ما را!» (یعنی «آشناست ما را!»). با این ترتیب معتصم جان به سلامت برده و به آن غلام ترک نام «آشیناس» را داده است. صرفنظر از صحت و سقم این روایت، همین مثال نشان میدهد ترک هائی که در خدمت دستگاه خلافت بودند، با مردمان دیگر امپراتوری فارسی حرف می زدند.[7]

لشکرکشی های سامانیان به دشت های قبایل ترک باعث افزایش مداوم تعداد اسیران در دولت سامانی و عموما جهان اسلام میشد. میتوان پرسید که روند گرویدن آنان به اسلام چگونه بوده است. برخی مورخین برآنند که ترکان کوچ نشین در درجه اول نه از طریق لشکرکشی مسلمانان،  بلکه تحت تاثیر تبلیغات مبلغین اسلامی (مخصوصا داعیان متصوف) و تاجران ایرانی به اسلام گرویده اند. بدون تردید این هم یکی از راه های گسترش اسلام در میان ترک های آسیای میانه بوده است. یک نمونه دیگر این روند، اسلام آوردن داوطلبانه و  صلحجویانه ساتوق بوغراخان، خاقان دولت قراخانیان در کاشغر و بالاساغون است. در همین دوره هم هست که به قول مورخ عرب، ابن اثیر، «ترک­های دویست هزار چادر، اسلام آورند».[8] اما وقتی سخن از غلامان ترک می رود که در رویاروئی های نظامی اسیر افتاده و به سرزمین های ایرانی یا دستگاه خلافت در بغداد برده شدند، باید اصولا قبول  نمود که آنها ابتدا به اسلام گرویده و سپس به جامعه اسلامی وارد شده اند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی از جمله خدمت در لشکر خلافت پذیرفته نمی­شدند.[9] نتیجه اینکه ظاهرا ترک ها از راه های گوناگون به اسلام گرویده اند و به سختی میتوان راه و شکل اصلی این روند را برپایه منابع موجود معین نمود.[10] البته ترک ها اسلام را از ایرانیان شنیده و  قبول کرده اند و به همین جهت  مورخین به آن نام «اسلام ماوراءالنهری»، «ترکی»  یا «اسلام ایرانی-ترکی» داده اند که تحت تاثیر باورها و آداب و رسوم ایرانی بود. برای نمونه، ترکی زبانان بجای کاربرد تعابیر مذهبی عربی (مانند الصلاة، الصوم و الرسول)، معادل های فارسی آن (نماز، روزه، پیغمبر) را به کار گرفتند. [11]

تا اواسط قرن دهم قدرت ترک ها در دربار سامانیان و همچنین در خود دستگاه خلافت آنقدر افزایش یافت که بزودی امیران سامانی و حتی خلفای عباسی بدون رضایت فرماندهان ترک نمی توانستند تصمیم مهمی بگیرند. در سال 961 غلامان ترک از دولت سامانی سرپیچی نموده و دولت مستقل خود را در غزنی افغانستان کنونی تاسیس نمودند. این آغازدولت غزنویان بود که بزودی شمال افغانستان کنونی و اکثر سرزمین های خراسان و حتی بخشی از هند را نیز تصرف نمود. مردمان دولت غزنوی با سلاطین و لشکریان ترک زبان و بوروکرات ها و دانشمندان ایرانی خود، ترکیب جالبی از سنت های اسلامی، ترکی و ایرانی بود.

مُدل های دولت داری سامانی و غزنوی که بر بستر فرهنگ اسلامی و سنی قرار داشتند، در شکل گیری، خط مشی و عملکرد دودمان بعدی مانند سلجوقیان نقش مهمی ایفاء کردند. غزنویان علاقمند بودند که به عنوان حامیان دانش و هنر شناخته شوند. مورخین، دانشمندان و شعرائی مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی فقط چند تن از مشاهیری بودند که تحت حمایت سلاطین غزنوی، محمود و جانشین او مسعود، قرار گرفتند.

در مقابل، قراخانیان که مراکز اصلی آنها یعنی بخارا و کاشغر در آسیای مرکزی نیز بخش فعالی از فرهنگ ایرانی-اسلامی بودند، به صورت گهواره فرهنگی اسلامی، اما ترکی تحول یافت. این همان محیط و جوّی بود که نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت بخش) از درون آن درآمد. سنت نصیحت نامه نویسی برای شاهزادگان، ریشه در آثار سیاسی ایرانی داشت، اما این بار این مهم را نویسنده ای ترک زبان و قراخانی، یوسف حاجب اوغلی، در کاشغر (ا مروزه در چین) بر عهده گرفته بود. بدون شک اثر دیگر  دوره قراخانیان یعنی «دیوان لغات الترک» (دیوان لهجه های ترکی) که از طرف فرهنگ نویس درخشان دنیای ترکی قرون وسطی، محمود کاشغری، در بغداد و به زبان عربی نوشته شد، نسبت به «قوتادقو بیلیگ» اهمیت بیشتری داشت و دقت بیشتری را جلب نمود. بنظر میرسد هدف اصلی کاشغری از تالیف این اثر، آن هم به عربی و با مثال های بیشماربه ترکی وگاه فارسی، آشنا کردن بیشتر اعراب با اقوام، زبان ها و لهجه های جامعه ترکان در شرایطی بود که ترک ها از بغداد تا کاشغر تبدیل به حاکمان جدید سرزمین های اسلامی شده بودند. اما به قول بارتولد، عربی و به صورت فزاینده ای فارسی، همچنان به عنوان زبان های دولتی باقی مانده بودند. او مینویسد: «درهیچ جائی تبعیت مطلق ترکان از فرهنگ عربی-فارسی دیده نشده و هیچ موردی نبوده که ترک ها زبان خود را از دست داده باشند. با اینهمه، نفوذ فرهنگ عربی و فارسی بر ترکان چنان قدرتمند بود که زبان ترکی در هیچ جا نتوانست تبدیل به زبان دولت و فرهنگ شود.»[12]

همزمان با زوال تدریجی سامانیان آمیزه نسبت به قبل رنگارنگ تری از گروه های قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی وارد شهر ها شد. جامعه مختلط و رنگارنگی که بدین ترتیب به وجود آمده بود، تحت حکومت سرآمدان سلطنتی و نظامی ترک (اما ایرانی شده) و یک بوروکراسی برآمده از سنت وزیران و دبیران سابق ساسانی و «علمائی» بود که به هر دو زبان و فرهنگ عربی و فارسی مسلط بودند. همه سنت های ترکی، ایرانی و عربی در چهارچوب یک جهان بینی اسلامی این آمیزه فرهنگی را ایجاد کرده بود. از بسیاری جهات، این، ادامه همزیستی سغدیان و ترکان بود که اکنون به شکلی اسلامی درآمده بود. همین فرهنگ هم بود که به آسیای غربی و جنوبی (شامل ایران ، افغانستان و دیرتر ترکیه کنونی، م.) نیز گسترش یافت.[13]   

(فصل بعدی: سلجوقیان، اغوزها و مغول ها: در این لینک)

فصل قبلی: اویغورها و خزرها در این لینک


[1] Frye: Ibid., p. 68

[2] Ibid., p. 69

[3] Ibid., pp. 101-102, 126-127.

[4] Yarshater: The Persian Presence, pp. 54-74

[5] De Goeje: Al-Yagubi, p. 258-259, 262

[6] Golden: Iranians and Turks, p. 27

[7] Ibid.

[8] Ibn al-Athir, quoted by Golden: Central Asia in World History, p. 70

[9] Osman: Mu’tasim and the Turks, in Bosworth: The Turks in the Early Islamic World, p. 268

[10] ن. جوادی (2021): ترک ها چگونه مسلمان شدند؟ نسخه پی دی اف.

[11] Ocak, Ahmet Yaşar (2011): Ortaçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri, Selçuklu Dönemi, İstanbul, s. 279-298

[12] Barthold: 12 Vorlesungen, S. 132-133

[13] Canfield: Turco-Iran, pp. 12-13

اویغورها و خزرها

خاقانات خزرها و اقوام دشت های شمال حدودا دویست سال بعد از اسلام

اویغورها در اوایل اسلام

شکی نیست که تاثیر سُغدیان ایرانی زبان بر ترک های نخستین به مراتب بیشتر از چین در همسایگی آنان بوده است. مثلا نظام های نوشتاری ترکی باستان که نمونه های آن در اقصی نقاط آسیای میانه یافت شده، احتمالا از سغدی یا دیگر الفباهای سامی متاثر بوده که از طریق خط آرامی-پهلوی ایرانیان یا دیگر الفبا های سامی وارد آسیای میانه شده بودند. اما نفوذ عناصر زبانی سغدی (از جمله واژگان) به ترکی در دوره خاقانات اویغورها (742-840) حتی بیشتر از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک ها بود.

به یاد بیاوریم که دولت گوک تورک (تاسیس 552) به دنبال اختلافات قبیله ای در داخل خود به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد (588). دولت ترکان شرقی (اساسا ولایت سین-کیانگ چین) در سال 630 و دولت ترکان غربی (اساسا مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) در سال 657 از چین شکست خورد. چند سال بعد (682) اقوام ترک های غربی دولت دوم خود بنام «تورگش» را تاسیس نمودند. این دولت ابتدا از چین و سپس در مقابل حملات اعراب در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی (734-744) شکست خورد. در سال 745 اویغور ها که قومی ترک زبان وغالبا یکجا نشین بودند، آخرین خاقان دولت ترک تورگش را به قتل رسانیده و خود جایگزین این دولت گشتند. اما سرزمین های این دولت اصولا در شرق قرار داشت و «ترک های غربی» در ماوراءالنهر را دربر نمی گرفت. از آن به بعد اقوام ترک های غربی پراکنده گشتند. آنها تا سده های نهم تا یازدهم به اسلام گرویده و وارد جهان اسلام شدند.

دولت اویغور جانشین دولت دوم ترک (تورگش) در مغولستان شد. این همزمان با فتوحات اسلام در آسیای میانه بود. اما روابط سغدیان و اویغورها به پیش از اسلام باز می گشت. سغدیان مُبلغ مانویت در گرویدن «بوگو»، خاقان (به اویغوری « قاغان») اویغور به آئین مانوی نقشی مستقیم داشتند (762). در اسناد اویغوری، پیروان آئین مانی «نگاشک-لر» (شنوندگان) نامیده شده اند. در ادبیات مانوی سغدی نگاشک[1]  معنی «شنونده» داشت، «شنونده» ای که به پیشرو و استاد دینی خود که سارت نامیده میشد[2]،  گوش فرا میداد و از او پیروی مینمود. تعبیر«سارت» از لفظ «سارتا» در زبان سانسکریت می آید و معنی «تاجر» میدهد. سارت ها قشری از سغدیان بودند که در میان اویغور ها بیش از هر گروه دیگر آئین مانوی را  تبلیغ می کردند. تعبیر اویغوری «دیندار-لر» (سغدی: دیند‘ر؛ فارسی: دیندار) به آن دسته از مومنان مانوی گفته میشد که در امتداد راه ابریشم ساکن شده و متون دینی خود را به زبان های گوناگون برمیگردانند.[3] تاثیر مستقیم ترسغدی بر اویغوری در آن بود که اویغوری الفبای خود را از انواع گوناگون الفبای سغدی گرفته بود که ریشه آن هم به الفبای آرامی بر میگشت. نکته جالب دیگر اینکه همین الفبای اویغوری  از آنها به مغول ها و از مغول ها به منچوها در شمال چین انتقال یافت. یک رشته لغات و اصطلاحات هم مستقیما از سغدی (و برخی از راه ترکی) به اویغوری وارد شده، مانند «اَژون» به معنی زندگی، هستی (سغدی: ‘زون) که بعد ها در محیط اسلامی شکل «دنیا» را به خود گرفته است.[4] بسیاری واژه ها نیز از سانسکریت و به واسطه سغدی وارد ترکی شده است. در حوزه زندگی شهری نیز می توان به نمونه واژه «کند» (سغدی: کنذ) به معنی شهر اشاره کرد [5].

همه دولت های ایلاتی ترکی که بعد ها در این منطقه بر سر کار آمدند، از متخصصین و کارشناسان شهرهای جوامع یکجانشین دور و نزدیک استفاده نمودند. از آن جمله بودند افراد و گروه هائی که در حوزه های فرهنگ و تجارت، اداره دولت و جمع آوری مالیات کار میکردند و همچنین مترجمین و دانشمندان که برای مردمان کوچ نشین اهمیت بسیاری داشتند. هم سغدیان و هم بعد ها دیگر ایرانیان در دولت های ترک تباری که در ماوراءالنهر و خاورمیانه برسر کار آمدند، نقش بسیار مهمی در اداره دولت، تجارت و امور علمی و فرهنگی بر عهده داشتند. در سرزمین های ایرانی قشر بزرگی با  تجربه و سنت دبیران  و وزیران، دانشمندان و ادیبان دوره ساسانی باقی مانده بود که بخصوص از دوره عباسیان به بعد تا دوره غزنویان و سلجوقیان با موفقیتی چشمگیر به کار خود ادامه می دادند. این سنت به همان ترتیب به دولت های ترکی در شبه قاره هند هم منتقل گردید.

دولت اویغور در اواسط قرن نهم از طرف چین و اقوام رقیب ترک تضعیف و سرانجام سرنگون گردید. در نتیجه انبوهی از اویغورها به مناطقی از ایالت کان-سو و سین کیانگ درشمال غرب چین (ختن، تورفان، ارومچی، کاشغر) که تا ان دوره غالبا موطن سکاها و تخاری زبانان بود، مهاجرت کردند. از همین دوره به بعد بود که زبان نخست اغلب مردم این سرزمین ها ترکی (دقیق ترش: ترکیک) شد [6].

در حالیکه سغدیان در شکل دادن به فرهنگ اویغوری نقش مهمی ایفا میکردند، موطن اصلی سغدیان یعنی سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند کنونی) و استروشَنه (استرَوشن در تاجیکستان کنونی) با حملات و فتوحات نیروی جدیدی از خراسان روبرو شد: اسلام. این دین جدید می رفت تا  تمامی چهره و خمیره آسیای مرکزی را متحول کند.

در پی فروپاشی دولت پهناور ساسانی در سال 651 اعراب به آن سوی خراسان رو آوردند. در سال های 670 و 680 حمله های اعراب فزونی یافت. در نتیجه، حاکمان محلی ماوراءالنهر ناچار به عهد قراردادهای تسلیم یا صلح با اعراب همراه با پرداخت خراج شدند. فتح کامل سرزمین های آن سوی جیحون (آمودریا) مدتی بخاطر اختلافات خونین قبیله ای در داخل خلافت امویان به تاخیر افتاد. در سال 705 فشار لشکریان اسلام بر ماوراءالنهر از سر گرفته شد. شاهزادگان و دهقانان بلخی، سغدی و خوارزمی مدت ها کوشش کردند تا با کمک نیروی مسلح ترک های غربی در برابر حملات اعراب ایستادگی نمایند، اما این تلاش ها نتیجه چندانی نداد. در سال 737 اعراب نیروی خاقان ترک های غربی (تورگش) را در هم کوبیدند. خاقان ترک «سولو» به ولایتی شمالی در قزاقستان کنونی گریخت و در آنجا از سوی یکی از فرماندهانش به قتل رسید. با این ترتیب دولت دوم ترک های غربی منقرض شد[7]. پیروزی نهائی لشکریان اسلام در ماوراءالنهر در سال 751 در نبردی میان نیروهای مسلمانان شامل اعراب و ایرانیان نومسلمان در یک سو و لشکریان چینی و بخشی از اقوام ترک  در سوی دیگر به وقوع پیوست. صحنه این رویاروئی نهائی در ولایت «ایلی» در قزاقستان کنونی و در سواحل رود «تالاس» («طراز» در منابع اسلامی) بود. در میانه نبرد، ترک هائی که در طرف چینی ها می جنگیدند و غالبا از قبیله قارلوق بودند، یک شبه موضع خود را عوض کرده و به لشکریان مسلمان پیوستند. این حادثه احتمالا سرنوشت آن نبرد را به نفع مسلمانان تغییر داد. در نتیجه پیروزی مسلمانان در جنگ تالاس، ماوراءالنهر و به تدریج سرزمین های کنونی ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان و همچنین ولایت سین کیانگ چین به عالم اسلام پیوستند و مردم این سرزمین ها به تدریج مسلمان شدند. مشابه همین تحولات پس از پیروزی اعراب در نبرد با خزرها و برخی از دیگر اقوام شمال قفقاز نیز رخ داد.

خزرها

در پی فروپاشی دولت تورگش، یکی از خاقان نشین های تابع این دولت در غرب ماوراءالنهر (از رود ولگا گرفته تا شمال دریای خزر و استپ های قفقاز و شمال دریای سیاه) به نام خزرها (حدود 650-965) به صورت مستقل درآمد. تماس دولت خزر با جهان اسلام اساسا از طریق خوارزم و ایران بود.  این دولت نیز مانند اغلب دولت های ایلاتی و نیمه ایلاتی دارای جمعیتی مختلط با زبان های گوناگون بود. در میان آنها  از جمله گروه های ترک زبان (ترک های اوغور در غرب اوراسیا)، ایرانی زبانان (بخصوص از اقوام آلان و آس)، فین-اوقوری زبانان، اسلاویک زبانان، قفقازی های باستان و جمعیت های پراکنده یهودیان و ایرانیان بودند که در رشته های مختلف اقتصادی و تجاری کار میکردند. این خاقانات برای مدتی تبدیل به مهمترین نیروی منطقه مزبور گردید. در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم گروه هائی از حاکمان و نخبگان خزر به دین یهودی گرویدند. بعد از مدتی یهودیت در بین دیگر اعضای جامعه خزر گسترش یافت. اسلام و مسیحیت نیز در شهر های خزر رواج داشت. حضور تعداد قابل توجهی از گروه های آلان-آس و همچنین روابط نزدیک تجاری با خوارزم همسایه و جهان اسلام از مسیر ولگا-دریای خزر، زمینه را برای افزایش تاثیر ایرانیان بر دولت خزر فراهم نمود. این را به ویژه میتوان در نام های اشخاص دید. از جمله نام یکی از فرماندهان خزر در سال 737 «هَزار طَرخان» بود. نکته مهم دیگر اینکه حاکمان خزر در دوره اعتلای این دودمان، بر عکس اغلب خان نشین های دیگر، لشکری نسبتا حرفه ای داشتند و به سربازان خود حقوق می پرداختند. نام این لشکر یا ارتش نیز در زبان آنها «اُرس» (عربی: الاُرسه) بود. به احتمال قوی ریشه این نام، طوری که در منابع قدیم آمده، «آئورسی» یا «آئورشا» ست. سربازان این لشکر از میان مهاجران خوارزمی مسلمان تشکیل می شدند که به سرزمین خزر آمده بودند. حتی وزیران خان های خزر نیز غالبا از میان این جماعت انتخاب می شد.

تا اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی ماوراءالنهر ایرانی زبان (یعنی ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی) بخشی از جهان اسلام شده بود. در جریان این روند چند تحول مهم رخ داد. در دوره ساسانیان، پارسی میانه (پهلوی) در بین سغدیان و دیگر ایرانی زبانان منطقه ریشه دوانده بود. در این دو قرن و دو قرن بعدی تحول زبان فارسی به مرحله شکوفائی و باروری یعنی «فارسی نو» یا معاصر رسید و به زبان ادبیاتی غنی و فراگیر در جهان اسلام تبدیل گردید، زبانی که از کاشغر چین و سواحل رود سِند تا قفقاز و عراق و آناتولی زبان مشترک و کتبی انبوه بزرگی از مردم صرفنظر از تعلقات قومی و زبانی آنان شمرده می شد. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر با چهره هایی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی، ناصر خسرو و دانشمندانی چون ابوعلی سینا و ابو ریحان بیرونی می شویم.

چهار تحول جالب و مهم دیگر در رابطه با تحول زبان در سرزمین های ایرانی زبان  را نباید ناگفته گذاشت.  یکم: توسعه و تحکیم پارسی نو یعنی اساسا فارسی کتبی و ادبی کنونی بجای لهجه های محلی پهلوی در نجد ایران، دوم: پسرفت و بتدریج از کاربرد روزمره ناپدید شدن زبان های ایرانی شرقی (بلخی باستان، خوارزمی و سغدی) و جایگزین شدن فارسی نو بجای این زبان ها، سوم: همزمان با کوچ قبایل ترک زبان و حاکمیت دولت های ترک تبار،تغییر تدریجی زبان نخست اکثر مردم ماوراءالنهر از فارسی (در مرو)، خوارزمی و سغدی (در خوارزم، بخارا، سمرقند و چاچ یعنی تاشکند در ازبکستان و ترکمنستان کنونی) به ترکی، یا اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» عمومی، زیرا لهجه های مختلف این «ترکی عمومی» هنوز شکل و ساختاری نسبتا روشن و نهائی نگرفته بودند. نکته مهم چهارم نیز اینکه بخشی از مردم سغدی زبان ماوراءالنهر در تاجیکستان و جنوب ازبکستان کنونی (سمرقند و بخارا) در عین همسایگی و همگرائی با ترکی زبانان جدید که چند قرن بعد نام «ازبک» گرفتند، ترکی زبان نشدند، اما به تدریج فارسی زبان شدند، در حالیکه زبان پیشین آنان یعنی سغدی به تدریج از دایره کاربرد روزانه و طبعا کتبی و ادبی خارج میشد.

در رابطه با همین تحولات است که نام قومی «تاجیک» و نام زبان «تاجیکی» یا «فارسی تاجیکی» رایج شده است. در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری درباره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیر مسلمانان اخذ می شد) از نو مسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م.) بخارا پیش اشرس، (حاکم خراسان، -م.) آمدند و گفتند: خراج از که میگیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م.) شده ­اند؟»[8] علت شکایت دهقانان ایرانی آن بود که با متوقف کردن اخذ جزیه، مقدار کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.

این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاد که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. برپایه روایت طبری دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی  که هنوز مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.

واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیک» (پارس+ی+ک)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)،  و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظر بارتولد[9]، فرای[10] و گلدن[11] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.

واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. بعدها ایرانیان دوره ساسانی تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند. بدین ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده،  اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی» یا رایج[12] شده است.

فصل بعدی: از ایران و ترکان و از تازیان، در این لینک


[1] ngwš’k

[2] Sartlar, Sortlar

[3] Clauson: Etymological Dictionary, p. 846

[4] Ibid., pp. 765-766

[5] Ibid., p. 728

[6] Bregel: Turco-Mongol Influences, p. 56

[7] همزمان، اعراب در همان سال دولت ایلاتی خزرها را در سواحل رود وُلگا مغلوب نموده و خاقان خزر را به اسارت گرفتند.

[8] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص  4093-4094

[9] بارتولد، واسیلی: تاجیکان (روسی)، 1925، ص 98

[10] Frye: Golden Age of Persia, p. 25

[11] Golden: Introduction, p. 191

[12] Perry: Tajik: Ethnonym, Origins, and Application; in EIr, retrieved on 20.01.2020

200 سال پیش از میلاد تا 200 میلادی

آسیای میانه، حدود 200 پ.م. (منبع: ویکی کامنس)

بستر تاریخی

تقریبا پنج هزار سال پیش، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دردشت های اوراسیای غربی  می زیستند، به دلایل ناروشنی پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها[1] بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر در شمال غربی چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود.

گروه دومی که احتمالا نیاکان هیتیت ها در آناتولی و ماننائی ها در شمال غرب ایران و شمال عراق و سوریه بودند، به این مناطق آمدند و با مردم بومی این سرزمین ها درآمیختند.

گروه سومی که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود، رو به سوی ماوراءالنهر، افغانستان و شمال پاکستان نهاد. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به سوی آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به طرف ایران. هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان اساسا عبارت از مادها و پارسی ها احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری، مغولستان و شمال غربی چین در همین سرزمین ها (از جمله تورفان، خُتن، کاشغر، ارومچی، واحه های قراقستان کنونی[3]) و حوزه آلتای  مسکون شدند و تا سده دوم یا سوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین در برخی از این سرزمین ها گشتند. در جریان همین کوچ ها، چادرنشینان و دام پروران ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، با مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر و بعد ها با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترکی زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها چند قرن پیش از میلاد تا اوایل هزاره نخست میلادی بود و محل آن در جنوب روسیه، شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.[4] آنچه که بعد ها «ترکستان» (آسیای مرکزی) و ترکستان شرقی (از تورفان و خُتن تا کاشغر) نامیده شد، قبل از ظهور تدریجی ترکان در اوایل هزاره اول میلادی، اساسا مسکن ایرانی زبانان سکا بود. در اواسط قرن چهارم م. یعنی زمانی که در ایران حدود صد سال از تاسیس امپراتوری ساسانیان می گذشت، هنوز بسیاری از ساکنین دشت های آن سوی مرزهای شرقی و شمالی ایرانشهر ایرانیان شرقی بودند که زبان و لهجه های خاص خود را داشتند. بنظر برخی از دانشمندان هیچ بعید نیست که منظور اصلی از سرزمین اساطیری «توران» باستان و «تورانیان» همین سرزمین های اوراسیای غربی و ایرانیان شرقی آن یعنی سکاها و شابد هم تخار ها بوده باشد. این ایرانیان شرقی  «در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترکی زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل یافته و بین این جوامع ایرانی زبان و ترکی زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[5]

دویست سال قبل از میلاد تا سال های 200 میلادی یعنی حدود چهارصد سال دوره تلاطم های چند لایه ای در سرزمین های پهناور در  تقاطع شمال غرب چین، جنوب روسیه، مغولستان  و قزاقستان کنونی بود که تاثیرات مهم و پایداری بر تحولات تمامی منطقه بجا گذاشت. سرتاسر شمال این منطقه پوشیده از جنگل های سرد و برف آلود سیبری جنوبی بود (هنوز هم چنین است)، در شرق و جنوب شرقی آن مغولستان و چین قرار داشت، مغولستانی شامل دشت ها و صحراهای بی انتها و بی صاحب با قبایل و طوایفی که نام بسیاری از آنها برای ما نا آشناست، و چینی که نگران دست اندازی ها و آشوب های قبایل کوچ نشین مرزی و فرامرزی بود. این قبایل نه فقط در خارج از مرزهای چین بلکه حتی در ولایات مرزی کان-سو و سین-کیانگ نیز فعال بودند. در غرب و جنوب غربی این سرزمین دشت ها و صحرا های بی انتهای قزاقستان کنونی قرار داشتند و پس از آن سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و سپس ترکمنستان کنونی شروع می شدند. این سرزمین ها هم مرز فلات ایران هخامنشی سابق بودند که یکی دو قرن از شکست آن در مقابل اسکندر مقدونی و لشکر یونانی او در 333 پ.م. می گذشت و پادشاهان سلوکی و سپس دولتی مقدونی-بلخی مدتی (256-100 پ.م.) جانشین آن شده بود.

هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک

دودمان های چینی «چین» و «هان» (221 پ.م.-220 م.) کم و بیش با دولت اشکانیان در ایران همزمان بودند. آنها جهت متحد کردن دولت های پراکنده و کوچک چین و تحکیم حاکمیت بر سرزمین های نو تسخیر شده در مقابل دست اندازی های قبایل کوچ نشین مرزی، سیاستی تهاجمی در پیش گرفتند. یکی از اقدامات آنها کشیدن دیوار های بلندی در مرز با همسایگان کوچ نشین شمالی و غربی خود بود. بعدها این دیوار ها به صورت «دیوار بزرگ چین» در آمد و شهرتی جهانی یافت.

در این دوره در مجاورت هسته اصلی و نسبتا کوچک دولت «چین» و دیرتر «هان» چندین اتحادیه خرد و کلان قومی با مردمی کوچ نشین یا دام پرور ایجاد شده بود که معروف ترین و بزرگ ترین آنان «هسیونگ-نو» نام داشت.

در اوایل قرن دوم پ.م. هسیونگ-نو اکثریت اوراسیای شرقی یعنی از منچوری در شرق تا دریاچه آرال در غرب و از مغولستان داخلی در چین تا دریاچه بایکال در شمال را در یک اتحادیه پهناور ایلاتی متحد کرده بود.  ترکیب قومی و زبانی هسیونگ-نو روشن نیست. بنظر میرسد اغلب اقوام چادرنشین آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مشترکات بسیاری داشتند. آنگونه که در اثر چینی «درباره نمک و آهن» («ین-تی یه لون») از سال 81 پ.م. نوشته شده، مردم هسیونگ-نو  خانه دائمی ندارند، در ظاهرفرق زن و مرد آنها معلوم نمی شود، آنها خود را با پوست حیوانات می پوشانند، «گوشت خام میخورند و خون می نوشند. آنها کوچ میکنند تا مال مبادله کنند و توقف میکنند تا دام هایشان را بچرانند.»[6]  در باره قومیت یا زبان حاکم در سرزمین هسیونگ-نو نیز توافقی میان منابع علمی معاصر وجود ندارد. حتی نام برخی رهبران این اتحادیه مانند «مائو-تو» یا «تو-مان» که به اشکال مختلف در منابع چینی درج گردیده، امکان گمانه زنی در این مورد را نمی دهد.  استنتاج عمومی آن است که احتمالا نیاکان همه اقوام بعدی منطقه از قبیل چینی، مغولی، ایرانی (همراه با تخار) و ترکی زبان در این اتحادیه حضور داشتند.

برخی منابع چینی نوشته اند که ترک های بعدی غالبا در اتحادیه هسیونگ-نو جمع آمده بودند. برخی دیگر به تقسیم بندی ظاهرا ساده گرایانه سه گانه ای اشاره میکنند که گویا تجمع اصلی نیاکان ترک زبانان در هسیونگ-نو، مغولی زبانان در اتحادیه ای بنام «دون-قو» (در شرق هسیونگ-نو) و ایرانی زبانان در یوه-چی (در جنوب غربی هسیونگ-نو) بوده است، در حالیکه اکثر منابع علمی معاصر که اساس نوشته حاضر را هم تشکیل می دهند، بر مختلط و سیال بودن قومی و زبانی این اتحادیه ها تاکید دارند.

منابع چینی آورده اند که ترک های غربی که ابتدا تحت رهبری طایفه ای به نام «آشینا» (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») قرار داشتند [7] و در مجموعه هسیونگ-نو به سر میبردند، بعد از فروپاشی هسیونگ-نو رهبری قوم خود را بدست خود گرفتند و وارد چارچوب اتحادیه جدید «رو-ران» (یا ژو-ژان) شدند که جایگزین بخشی از هسیونگ نو در سرزمین مغولستان کنونی شده بود. اکثر دانشمندان معاصر تورکولوژی مانند پیتر گلدن، لارس یوهانسون و دنیس ساینور برآنند که  «آشینا» و همچنین نام بسیاری از رهبران نخسین دولت ترک به نام گووک تورک از جمله «بومین» و برادرش «ایستمی» (یا «ایشتمی») ترکی نیستند.[8]

اتحادیه دیگری که پس از متلاشی شدن بخش شمال شرقی هسیونگ-نو تاسیس گردید، متشکل از اقوام «دون-قو» (یا «تون-گو ئه») بود که از نیاکان مغول های بعدی شمرده میشوند. آنها پس از فروپاشی و مهاجرت اقوام هسیونگ نو، از منچوری در شرق به سرزمین مغولستان کنونی مهاجرت کردند. این، گامی نخست در مغولی زبان شدن مغولستان بود. پس از هسیونگ-نو، مغولستان کنونی ابتدا تحت حاکمیت دولت گوک تورک (522-744) و سپس دولت اویغورها (744-840) قرار گرفت. پس از شکست این هر دو نخستین دولت ترک و افزایش مهاجرت های ایرانی زبانان و سپس ترکان، اقوام بیشتری از شرق از جمله منچوری وارد مغولستان کنونی شدند و در نتیجه مغولستان در سده های دهم و یازدهم م. غالبا مغولی زبان شد.

پس از فروپاشی هسیونگ نواغلب اقوام ایرانی و تخاری زبان به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند. در مغولستان، ترک ها پس از مدتی خود را از تبعیت اتحادیه «رو-ران» آزاد کرده و پس از فراز و نشیب بسیاری نخستین دولت خود را در سال 552 در همین سرزمین ها یعنی مغولستان و سین-کیانگ (کاشغر) تاسیس نمودند. لیکن این نخستین دولت ترک در سال 744 به دست اویغورهای ترک متلاشی شد و خود دولت اویغور نیز در نتیجه اختلافات داخلی و دست انداری های اقوام ترک (یا ترک شده) قرقیز[9] و قارلوق در سال 840 فروپاشید. هر دو دولت گوک تورک و اویغورها در اثر همسایگی و همنشینی با تاجران و مشاوران ایرانی، چینی و مغولی و مبلغین غالبا سغدی مانوی، تحت تاثیر این فرهنگ ها بودند. در این بین اکثر ترک های غربی و اویغورها که در دولت داری خود با شکست و ریزش نیروهای خود روبرو شده بودند، در مقابل نیروی جدید لشکریان اسلامی که از جنوب و غرب یعنی ماوراءالنهر و خراسان پیش می آمدند، تسلیم شدند. بخشی از آنان در پی شکست در جنگ و اسارت به تدریج به طور مسالمت آمیز به اسلام گرویده و غالبا به کمک ایرانیان نومسلمان وارد جهان اسلام شدند.

اکنون در در مرور این تحولات تاریخی کمی به عقب برگشته و سرگذشت ایرانی زبانان سکا و تخاری زبانان هند و اروپائی زبانی را که از دشت های شمال به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند، به طور خلاصه پی بگیریم.

در جنوب غربی هسیونگ-نو از جمله خُتن، تورفان و «مناطق غربی» چین یعنی ازسین-کیانگ شامل کاشغر و ارومچی گرفته تا بلخ و ماوراءالنهر یعنی سغد و چاچ (تاشکند کنونی)، قدرت اصلی در دست اتحادیه ایلاتی دیگری بنام یوه-چی بود. بنا به تذکره نویسان چین از همین دوره، سرزمین یوه چی ها «حدود 49 روز راه از «آن-هسی» (ایران اشکانی، م.) دور بود» و «مردم آن به زبان های مختلفی صحبت می کردند، لیکن آنان یک گروه مردم بودند و زبان یکدیگر را به روشنی می فهمیدند.»[10] اکثر منابع علمی معاصر بر آنند که سکا های ایرانی زبان و تخارهای هند و اروپائی زبان غالبا در اتحادیه یوه-چی بودند که پس از آغاز حملات چین و کوچ های اقوام، سرزمین های اصلی خود در جنوب غربی هسیونگ-نو را رها کرده به سوی چاچ (تاشکند)، ماوراءالنهر و خوارزم کوچ کرده، از آنجا به بلخ هجوم نموده و در آنجا دولت یونانی بلخ را سرنگون نموده اند.[11] دولت کوشانیان (30-375 م.) در ماوراءالنهر، افغانستان، شمال پاکستان و هند متشکل از وارثان همین «مهاجرین دشت های شمال» بود که طی مهاجرت های خود احتمالا از نظر قومی و زبانی مختلط تر شده اند. تاسیس دولت-شهرهای واحه هائی نظیر خوارزم، سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند) نیز با همین تحولات مرتبط شمرده می شود.

در تاریخ «هان-شو» (چین در دوره هان ها) گفته میشود که در اثر کوچ های یوه-چی «پادشاه «سای» (سکا ها، -م.) ناچار به مهاجرت به جنوب شد.» این منبع نام محلی را ذکر می کند که هنوز ناشناس باقی مانده است. همچنین در همان منبع میخوانیم: «سکا ها تقسیم و منشعب شدند و بارها حکومت های مختلفی را تاسیس نمودند.»[12]  و بالاخره جغرافیا نویس یونانی استرابو که تقریبا در همین دوره (64/63 پ.م. تا 24 م.) زندگی کرده، در شرح شرق دریای خزر میگوید که در آنجا اسکیت ها (سکاها، -م.) و مردمان کوچ نشین زندگی میکنند.  «از دریای کاسپی (خزر یا گرگان، -م.) به بعد اغلب اسکیت ها داهه (داهان، از نیاکان پارتیان، م.) نام دارند. آنان که بیشتر در جانب شرق زندگی می کنند، ماساگت یا سکا نامیده می شوند. نام عمومی بقیه اسکیت است. همه یا اکثر آنان کوچ نشین هستند. شناخته ترین اقوام، آنان هستند که باختر (بلخ، -م.) را از دست یونانیان گرفتند…»[13]  در اینجا استرابو در کنار بعضی اقوام که نامشان برای ما آشنا نیست، تُخارها را نیز جزو اقوامی می شمارد که «از آن سوی رود سیحون» یا سیردریا آمده و در براندازی دولت یونانی بلخ سهم داشته اند.  تاریخ نویسان چینی و یونانی نوشته اند که اقوام مختلف «یوه-ژی از جمله تخارها» حدود صد سال پس از میلاد دولت یونانی بلخ را سرنگون کرده اند. اطلاعات منابع چینی و یونانی که چند نمونه از آن در بالا ذکر شد، تصویر کلی تحولات سیاسی و قومی از یکی دو قرن پیش از میلاد تا یکی دو قرن پس از میلاد را که در اکثر منابع معتبر معاصر نیزمی توان خواند، تائید می کنند.

آنچه که امروزه بعد از دو هزار سال می توانیم در باره این گروه های قومی و زبانی مختلف با نام های چینی و برای ما ناآشنا در ذهن خود مجسم کنیم، تخمینا چنین است: در این دوره چینِ هان یا ایرانِ اشکانی با وجود کشمکش های معین داخلی و مشکلات روابط خارجی خود، به هر حال در مقایسه با قبایل چادرنشین، جامعه ای یکجا نشین و دولت و لشکری در مقایسه با قبایل چادرنشین منسجم داشتند،  در حالی که «حکومت» های اتحادیه های کوچک و بزرگ ایلاتی میان این دو امپراتوری شکل و ترکیبی دائما متغیر و بقائی غیر قابل پیش بینی داشتند که وابسته به شرایط زندگی چادرنشینی و کشمکش های داخلی و عشیره ای آن قبیله ها می توانست به سرعت تغییر یابد و روابط و شرایط آن گروه ایلاتی را تغییر دهد. به همین ترتیب می توان درک کرد که چرا بین دولت چین و ایران، در دشت های وسیع میان کاشغر و خُتن تا ماوراءالنهر نه تنها یک حکومت و گروه معین و تا حدی منسجم به نام هسیونگ-نو یا یوه-چی، بلکه احتمالا ده ها خان و شاه کوچک و بزرگ مستقر بودند و میان همه آنان با یکدیگر و هرکدام آنان با دولت های منسجم تر و بزرگتر چین و ایران همیشه روابطی متغیر وجود داشته و تحت تاثیر این تحولات حکومت های ایلاتی مزبور گاه از بین رفته و گاه ترکیب داخلی و سیاسی آنان متحول شده است.

فصل بعدی: همگرائی سغدیان و ترکان، در این لینک

زیرنویس ها:

[1] زبانشناسان تاریخی در باره زبان نخستین تخارهای آسیای میانه وحدت نظر ندارند. اطلاعات موجود در باره این زبان از جمله نام های تخاری بسیار اندک است. بعضی ها تخاری را جزو زبان های ایرانی شمرده اند، اما بنظر میرسد امروزه اکثر منابع، تخاری باستان را از خانواده عمومی تر زبان های هند و اروپائی میشمارند.

[2] Witzel: pp. 13-14

[3] وقتی بعد از نام بعضی کشور های معاصر «تعبیر «کنونی» را اضافه میکنم، میخواهیم اشاره کنیم که در آن دوره واحدی سیاسی یعنی کشوری با این نام هنوز موجود نبوده و این کشور بعدا در نتیجه تحولات بخصوص دیگر با این نام ایجاد شده است. مثلا می دانیم که در آن دوره کشور هائی به نام ازبکستان، تاجیکستان یا ترکمنستان و یا قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان به عنوان واحدی سیاسی و کشوری موجود نیود. موجود نبودند. 

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Ibid.

[6] Quoted in: Golden: Introduction, p. 60

[7] به گفته پیتر گلدن واژه «آشینا» احتمالا ایرانی شرقی یا تخاری است. ن.:

Golden: Central Asia in World History, p. 37

[8] Sinor: Inner Asia, p. 290

[9] Golden: Ibid., p. 70

[10] Han-shu. China in Central Asia, An annotated translation by A. F. P. Hulsewe, Leiden, Brill 1979, p. 136

[11] در آغاز مهاجرت های بزرگ، گروه دیگر و کوچکتری از یوه-چی های ایرانی زبان احتمالا بجای ماوراءالنهر و بلخ، به کوهستان های شمال شرقی تبت کوچ نموده اند.8

[12] Han-Shu: Ibid, 134-135

[13] Strabo: Book XI, Chapter viii

خیون ها، هپتالیان و ترک ها

حدود دولت هپتالیان، 500 پ.م.

حوالی میلاد مسیح، یعنی تقریبا دو هزار سال پیش، اتحادیه بزرگ و چند قومی هون‌ها که در شمال چین و جنوب روسیه کنونی می‌زیستند، زیر ضربات سخت چینی‌ها متلاشی شد. قبایل مختلف هون رو به سوی غرب یعنی روسیه و اروپا گذاشتند. زیر فشار همین کوچ هون‌ها، علاوه بر باقیمانده سکاها و سرمتی ها، اقوام احتمالا هند و ایرانی یوه-چی، از جمله تُخارها و هپتالیان نیز سرزمین‌های خود را در شرق آسیای مرکزی تخلیه کرده، به آسیای مرکزی، ماوراءالنهر، خراسان و آسیای جنوبی (پاکستان و سیستان) کوچ نمودند. پیدایش نام سرزمین «سیستان» (سکستان) نیز در رابطه با کوچ بخشی از سکا ها در این دوره یعنی حدود یک قرن پیش از میلاد به جنوب شرقی ایران بوده است. قبایلی در داخل اتحادیه قبیله ای هون ها که به طرف ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان امروز کوچ کردند، همان «خیون ها» «کیداریان» و «هپتالیان» (هفتالیان، هیاطله، افتالیان و یا «هون های سفید») بودند که از قرن چهارم میلادی به بعد به مناطق مرزی ساسانیان در ماوراءالنهر و شمال افغانستان حمله می کردند و مدتی پس از سال 350 م. ابتدا بر بلخ مسلط شدند، اما بعدا از شاپور دوم ساسانی شکست خورده و با لشکریان دولت ساسانیان و مردم بومی این مناطق آمیختند. مورخ و سکه شناس اتریشی روبرت گوبل همه این قبایل ایرانی تبار را در مجموع «هون های ایرانی» نامیده است،[1] اگرچه معلوم نیست که آیا آنان نیز قبایلی در ترکیب کلی هون های آسیایی بودند یا نه.

باید در نظر گرفت که هون ها نیز مانند دیگر قبایل چادرنشین دشت ها، در واقع نه یک قبیله واحد و منسجم با مشخصات معین قومی، فرهنگی و زبانی، بلکه اتحادیه ای مرکب از اقوام مختلف احتمالا با قومیت ها و زبان های گوناگون بودند که تحت رهبری یک قبیله و معمولا یک رئیس قبیله قرار داشتند که نام خود را به آن اتحادیه داده بود.  تفکیک زمانی و قومی میان خیون ها، کیداریان، هپتالیان و دیگر اقوامی که نامشان در رابطه با این دوره در تاریخ ها ذکر می شود، بسیار مشکل است، زیرا ماهیت سیال و پیوسته متغیر زندگی قبیله ای این اقوام و فراز و نشیب روابط آنان با یکدیگر و مردمان یکجا نشین همسایه مانند چین و ایران، این کار را پیچیده می کند.

شهرت ترک­ها مخصوصا پس از تاسیس اولین دولت ترک در شمال-غرب چین و مغولستان به نام «گوک تورک» در سال 552 م. افزایش یافت. به نظر می رسد در قرن ششم ترک­ها اغلب اقوام دیگر منطقه را تحت تسلط سیاسی و قومی-زبانی خود در آورده بودند، تا جایی که در اکثر منابع تاریخی قبایل چادرنشین دشت های آسیای میانه، صرف نظر از قومیت و زبان آنها، مجموعا «ترک» و گروه های کوچکتری نیز «هپتالی» نامیده شده اند.

در ایران، این، آخرین صد سال دولت ساسانیان پیش از فتوحات عرب بود.

خزرهای شمال دریای خزر نیز احتمالا بخشی از هون‌ها و سپس بخشی از دولت ترک­های غربی بودند که بعدا در اواخر قرن ششم در شمال دریای خزر دولت خود را تشکیل دادند. آنها نیز مجموعه ای از اقوام و طوایف با مشخصات قومی و فرهنگی مختلف بودند که از مجموعه بزرگترهون ها جدا شده، در شمال و دو طرف شرقی و غربی شمال دریای خزر مسکون شده بودند. دولت خزرها مدتی در تبانی با بیزانس به سرزمین های ایران ساسانی در قفقاز حمله می کرد. ظاهرا مجموعه اقوام خزر شمن باور یا به هرحال «مُشرک» بودند. پس از مدتی خاندان حاکم این دولت به جستجوی یک دین پرداختند و یهودیت را پذیرفتند. بعد از ظهور اسلام، لشکریان مسلمان از شهر دربند در سواحل غربی دریای خزر گذشته و به مواضع خزرها حمله می کردند. در جریان این رویارویی ها بعضی از خزرها به اسلام گرویده و گروه هایی از آنان به عراق فرستاده شدند. خاندان حاکم حکومت خزرها تا مدتی طولانی پیرو دین یهودی  باقی ماند، تا اینکه در قرن دهم این دولت به هم خورد و اقوام و طوایف آن با دیگر قبایل محیط خود استحاله یافتند. به گمان برخی از دانشمندان، ترک­های به اصطلاح «اصلی» آسیای مرکزی (قبل از کوچ های نیمه اول هزاره یکم میلادی) و بسیاری از قبایل خزر احتمالا اجداد مشترکی در آسیای میانه داشته ­اند.[2]

اصولا در صد سال پیش از اسلام، دولت ساسانی در شرق ایران تاریخی، مناسبات نزدیک، اما پر فراز و نشیبی با ترک­ها از یک سو و هپتالیان از سوی دیگر داشت و حتی وصلت های زیادی بین خاندان های حاکم این اقوام گزارش شده است. مثلا پیروز ساسانی (459-483 م.) از هپتالیان شکست سنگینی خورد و فرزند او قباد چند سال به عنوان گروگان در دربار هپتالیان ماند، در حالی که یکی از دختران پیروز اسیر و کنیز حرمسرای  حکمران هپتالی گردید.

با این زمینه تاریخی، اتحاد بعدی میان خسرو انوشیروان ساسانی و ایستمی خان، خاقان دولت «گوک تورک» علیه هپتالیان چیزی بود که هر دو طرف از آن استقبال نمودند. یک نشانه این اتحاد نظامی نیز، بنا به عادات آن دوره، ازدواج دختر ایستمی خان ترک به نام «فاقم» یا «قاقم» با خسرو انوشیروان ساسانی بود که به گفته مسعودی فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم حاصل این ازدواج بود.[3] در نتیجه این اتحاد و شکست هپتالیان در سال های 563-565 م.، سرزمین های تحت تصرف آنان در آسیای مرکزی، افغانستان کنونی و هندوستان میان ترک­ها و ایرانیان تقسیم شد. ترکان بر سمرقند، بخارا، تاشکند و فرغانه تسلط یافتند و ایرانیان، مرو، بلخ و هرات را گرفتند. در پایان این مخاصمات، به روایتی سیردریا (سیحون) و به روایتی دیگر رودخانه مرغاب میان تاجیکستان و قرقیزستان کنونی، مرز دو کشور ایرانیان و ترکان شد.[4]

در میانه‌های هزاره نخست میلادی یعنی یکی دو قرن مانده به ظهور اسلام، اکثر قبایل کوچ نشین ایرانی شرقی آسیای مرکزی یکجا نشین شده و نام های نو گرفته بودند. باقیمانده­ های هپتالیان نیز که آنها هم چند قرن پیش از آن به افغانستان و پاکستان کنونی آمده بودند، در آن دوره اساسا یکجا نشین شده و با مردم بومی درآمیخته بودند.  پس از قرن های پنجم و ششم میلادی، یعنی 400-500 سال پس از میلاد، هنگامی که تاریخ‌نویسان از کوچ نشینان دشت های پهناور آسیای میانه سخن می گویند، دیگر منظورشان نه هون ها و سکاها و غیره، بلکه در درجه نخست «ترک‌ها» بود.[5] در ابتدا «مردم بومی سرتاسر آسیای مرکزی (ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی، -م.) چه یکجانشینان و چه کوچ نشینان، ایرانی بودند. ایرانیان تا میلاد مسیح جمعیت بومی این منطقه را تشکیل می دادند. اما تا قرن ششم (سال های 500، -م.) اغلب مردم کمربند دشت ها ترک زبان شدند و به زودی روندی مشابه در منطقه یکجانشینان منطقه نیز آغاز گردید».[6]

مدت کوتاهی پس از پیروزی مشترک ایرانیان و ترکان بر هپتالیان دولت «گوک تورک» در اثر جنگ داخلی بین قبایل ترک، به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد. تقریبا صد سال بعد، مدتی پس از ظهور اسلام، دولت ترک­های غربی که  قدرت خود را تا همسایگی ماوراءالنهر گسترش داده بود، در سال 657 م. از چین و  تقریبا صد سال بعد (734-744 م.) باقیمانده های دولت ترکان غربی به نام «تورگش» در قرقیزستان و قزاقستان کنونی از لشکریان اسلام شکست خوردند. قبایل ترک در دشت ها پراکنده گشتند و کوچ های بزرگ آنان به سمت ماوراءالنهر و خراسان آغاز شد.


زیرنویس ها:

[1] Göbl, Robert: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967

[2] Roux, Jean-Paul (2000): Türklerin Tarihi, pp. 50-82

[3] مسعودی، به نقل از رئیس نیا، رحیم: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، تبریز، ج. دوم، چاپ دوم، 1370، ص 537

[4] همانجا

[5] Frye, R.N.: Pre-Islamic and early Islamic cultures in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 38

[6] Bregel, Yuri: Turko-Mongol influences in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 54

گاهشمار یا بستر تاریخی حکومت و«فرقه دموکرات»

«الوداع، دوستان محترم ما!»، از مقاله ای در روزنامه «آذربایجان»، ارگان «فرقه دمکرات» در جریان خروج
نیروهای شوروی از ایران

بستر تحولات

77 سال پس از تجربه اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ شوروی، تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان» به دستور حزب کمونیست شوروی، ابتکارات پر پیچ و خم دیپلماسی ایران و فشار قدرت های غربی، در نهایت خروج قوای شوروی از ایران و در فاصله کوتاهی فروپاشی به اصطلاح «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» و بیش از سی سال پس از افشای اسرار نهان حزب کمونیست شوروی چه چیز مهم دیگری مانده که درباره این بُرش از تاریخ ایران گفته نشده باشد؟

بررسی جزئیات بیشتر تاریخی و سیاسی این موضوع پیوسته جالب بوده و جالب خواهد ماند. اما بستر اصلی این تحولات، امروزه دیگر بر همگان روشن است، یا باید روشن باشد، حتی اگر بعضی ها با پافشاری بر معتقدات قبلی خود و یا احساساتی برانگیخته از شرایط امروز (که بستر سیاسی و اجتماعی مختلفی نسبت به 77 سال پیش دارند)، موضوعاتی مانند آموزش زبان مادری یا درک بلشویستی از به اصطلاح «ستم ملی» را با توسل به اشغال خارجی و تجربه تلخ «فرقه دمکرات» برای شرایط کنونی ایران نسخه برداری کنند.

تاریخ، تجربه اتحاد شوروی و «فرقه دمکرات آذربایجان» را تکرار نخواهد کرد. یقینا هیچ کدام از تجربه های دیگر تاریخ معاصر و قدیمی تر ایران نیز عینا تکرار نخواهد شد، در حالی که هم از تجربه «فرقه»، هم از انقلاب مشروطه و تجربه های پیش تر از آنِ ایران و منطقه و جهان میتوان و باید آموخت. اما این آموزش برای گرفتن عبرت و درس از گذشته است، نه کپی برداری از آن.

آیا بدون شرایط جنگ جهانی دوم و اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ جریانی مانند «فرقه دموکرات» می توانست به وجود بیاید؟ «فرقه» چه زمانی واز طرف چه کسانی دقیقا طرح ریزی گردید و به کارزار فرستاده شد و در چه زمانی و به دنبال کدام تحولات فروپاشید؟ آیا این، آنگونه که خود «فرقه» ادعا می کرد، جریانی «ملی» برای زبان مادری و «دموکراسی» برای مردم آذربایجان در مقابل حکومت مرکزی تهران بود یا این که «فرقه» با ارتش سرخ آمد و به دنبال خروج نیروهای شوروی به ناچار در اسرع وقت متلاشی گردید؟ آموزش زبان ملی یا خودمختاری در بستر این تحولات کدام نقش ابزاری را برعهده داشتند؟

هر که اسیر جزء شود و کل را نادیده بگیرد، به ناچار تجربه های تلخ تری را از سر خواهد گذراند. هر کس بخواهد در رابطه با تجربه «فرقه دموکرات» تاملی کند و از آن برای امروز خود درسی بگیرد، به ناچار باید با رئوس اصلی این بُرش تاریخ ایران و آذربایجان یعنی یک «گاهشمارِ» دست کم کوتاه این دوره آشنا باشد و، نه فقط آشنا باشد، بلکه مسائل مربوط به این موضوع را در آن چارچوب در نظر بگیرد.

از این جهت هرگونه بحث در مورد تجربه و جزئیات مربوط به تجربه تاریخی «فرقه دمکرات آذربایجان»، صرف نظر از اینکه تمایل و عقیده شخصی هر شخص یا گروه چیست، چیزی جز کجراهه و زمینه سازی برای تکرار تجارب تلخ گذشته نخواهد بود،

و از این جهت لازم است قبل از هرگونه اندیشه و بحث در مورد «فرقه دمکرات آذربایجان» رئوس اصلی این بستر را دانست و چیزی را به صورت انتزاعی و مستقل از این چارچوب بررسی ننمود.

گاهشمار یا بستر تاریخی حکومت و «فرقه دموکرات آذربایجان»

3 شهریور 1320 / 25 اوت 1941 /// اشغال شمال و جنوب ایران از طرف قوای شوروی و بریتانیا؛ آذربایجان زیر اشغال ارتش سرخ؛ استعفای اجباری رضا شاه پهلوی؛ آغاز سلطنت محمد رضا شاه پهلوی.


(حدود چهار سال بعد) 15 تیر 1324 / 6 ژوئیه 1945 /// فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی با امضای استالین در باره تاسیس «فرقه دموکرات» در آذربایجان و جزئیات کار آن.


(حدود سه ماه بعد) 12 شهریور 1324 / 3 سپتامبر 1345 /// تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان».


(حدود سه ماه بعد) 21 آذر 1324 / 12 دسامبر 1945 /// تاسیس حکومت فرقه در تبریز به رهبری «باش وزیر» (نخست وزیر) جعفر پیشه وری.


(حدود سه ماه بعد) 15 فروردین 1325 / 4 آوریل 1946 /// امضای قرارداد قوام-سادچیکوف مبنی بر خروج نیروهای شوروی از ایران، تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی و مسئله داخلی ایران بودن موضوع فرقه.


(حدود یک ماه بعد) 17 اردیبهشت 1325 / 7 مه 1946 /// نامه استالین به پیشه وری مبنی براینکه نیروهای شوروی ناچار به ترک ایران هستند.


(یک روز بعد) 18 اردیبهشت 1325 / 8 مه 1946 /// تکمیل خروج همه نیروهای شوروی از ایران.
آغاز فروپاشی «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» (تا 21 آذر 1325)


(حدود هفت ماه پس از خروج قوای شوروی) 17 آذر 1325 / 8 دسامبر 1946 /// نامه پیشه وری و رهبری فرقه به رهبری شوروی به عنوان آخرین تقلا و درخواست کمک از مسکو.


(سه روز بعد) 20 آذر 1325 / 11 دسامبر 1946 /// گریختن پیشه وری و رهبری «فرقه دموکرات» به باکو.


(یک روز بعد) 21 آذر 1325 / 12 دسامبر 1946 /// سقوط حکومت «فرقه دموکرات» پس از یک سال.


(یک روز بعد) 22 آذر 1325 / 13 دسامبر 1346 /// نیروهای ارتش ایران وارد تبریز می شوند. احیای دولت داری ایران در آذربایجان (و کردستان ایران).


در عرض یک سال بعد انتخابات مجلس شورای ملی ایران تشکیل می شود. مجلس با ابتکار و پشتیبانی قوام و رای اکثریت نمایندگان، قرارداد قوام-سادچیکوف را «بلا اثر و کان لم یکن» اعلام میکند.

بچه بازی در شرق

این مقاله حدود هشت سال پیش در باره «بچه بازی در شرق» نوشته شده بود. مطمئن نیستم که این وضع در افغانستان یا کشور های منطقه ما در این میان چقدر تغییر یافته است.

عباس جوادی – مجله «فارین پالیسی» چاپ آمریکا در یکی از شماره های اخیر خود مقاله ای نسبتا مفصل و تحقیقی در باره  رواج فاجعه بچه بازی در افغانستان (1) منتشر کرده است. به نوشته گزارشگر کریس ماند لاک که در ضمن از منابع دیگری (2) نیز استفاده کرده،ایت این پدیده اجتماعی اگر چه در اسلام منع شده، اما در سنت و تاریخ افغانستان چیزی است که «همه از آن آگاه هستند، اما کسی در این باره صحبت نمیکند.» مردان مسن تری که صاحب قدرت سیاسی یا رئیس قبیله ای هستند و پول و نفوذ دارند، با خرید پسر بچگان نابالغ و گاه دزدیدن آنها از خانواده هایشان این کودکان را پیش خود نگه میدارند و از آنان سوء استفاده جنسی میکنند. به گفته خبرنگار «فارین پالیسی» طبق ظن رایج فرهنگی در میان بخشی از مردان افغانستان «زنها برای کارِِ خانه و تولید فرزند و پسر بچه ها برای خوشگذرانی مناسب ترند.» گزارش هاى ديگر از بلخ و روایاتی که من از دوستان روزنامه نگار افغانی شنیده ام،  حکایت از آن دارند که فاجعه بچه بازی محدود به یکی دو منطقه و یا قوم افغانستان نمیشود و بُعدی وسیعتر و خطرناک تر را در بر میگیرد اگرچه درجه رواج آن ظاهرا در هر منطقه فرق میکند.

«کریس ماند لاک» مینویسد پدیده بچه بازی سنتی تاریخی در افغانستان دارد اما  بعد از سقوط طالبان که مخالف بچه بازی بودند و آنرا غیر اسلامی میدانستند، این پدیده  بطور افسار گسیخته ای رشد یافته و به زندگی و سلامتی جسمی و روحی صد ها هزار مرد افغان و خانواده های آنان آسیب جدی رسانده است. به نظر این گزارشگر، یک دلیل رشد اخیر بچه بازی در این کشور، بی قانونی و عدم حضور فعال یک دولت واحد و قدرتمند در افغانستان است. در گزارش قید میشود که این مسئله بیشتر در روستاها و شهر های کوچک دیده میشود و در شهر های بزرگتر کمتر مشاهده شده است.

اما به همان ترتیب که بچه بازی به مناطق و اقوام معینی در افغانستان محدود نمیشود، تنها مخصوص افغانستان هم نیست. این پدیده بیمارگونه و غم انگیز مانند بسیاری از بیماری های اجتماعی مشرق زمین معمولا در ملاء عام مورد بحث قرار نمیگیرد.  حتی در دوران معاصر یعنی صد سال گذشته هم در کشور های منطقه تحقیقات و ادبیات فوق العاده کمی در این مورد به رشته تحریر در آمده است.

اگر چه پژوهشگران غربی از جمله ویلم فلور تحقیقات مفصلی در این مورد دارند، در خود ایران کتاب «شاهد بازی در ادبیات فارسی» اثر  سیروس شمیسا (تهران 1381) (3) شاید جزو مهمترین آثارجسورانه و معدودی باشد که در این زمینه نوشته شده است. اما در این کتاب تعبیر  «شاهد بازی» که ظاهرا بصورت پرده ساتری برای «بچه بازی» در ادبیات عرفانی در آمده، با روابط بین مرد ها و لواط مخلوط شده است اگرچه در تاریخ مرز بین این دو همیشه روشن نبوده است. آنچه که نگرش اصولی در این کتاب را حتی مخدوش تر میکند اینست که از ابتدای کتاب فرض غلط نویسنده بر آن گذاشته شده است که در ایران باستان و بین اعراب پیش از اسلام بچه بازی و لواط موجود نبوده و این پدیده از طریق  یونانی ها (به صورت «عشق افلاتونی» و «زیبا پرستی») و تُرک ها (بصورت رابطه جنسی مرد با مرد و یا پسر بچه ها) به ایران منتقل شده است. این ادعا با اسناد تاریخی که پژوهشگران غربی داده اند همخوان نیست.

ادبیات زرتشتی رابطه جنسی مرد با مرد را محکوم میکندو آنرا «سرچشمه آلودگی» و «روح اهریمنی» میشناسد. اما به قول فلور، هرودوت مینویسد که «آنها (یعنی ایرانیان ) وقتی با لذات (زندگی) آشنا میشوند  به سرعت از آن تمتع میجویند که نمونه بارزش لواط است که آنها از یونانیان آموخته اند» اگرچه پلوتارک مینویسد هرودوت در این مورد اشتباه میکند، چونکه «وقتی جوانان ایرانی به سواحل یونان رسیدند، تقریبا همه آنها اخته شده بودند» (4) و براینت در کتاب «سیروس» (کورش) مینویسد که داریوش سوم معشوق زیبائی بنام باگواس داشت که بعد ها معشوق اسکندر کبیر شد (5). 

با اینهمه از دوره قبل از اسلام دلایل و شواهد کمتری مبنی بر شیوع بچه بازی در جوامع ما وجود دارد، در حالیکه برعکس بعد از اسلام این مثال ها در آثار و کتابهای تاریخ و ادبیات بمراتب بیشترند. اما بنظر میرسد علت اصلی این امر کمبود آثار مکتوب ادبی و تاریخی ازدوره قبل از اسلام است و به دین و یا قوم بخصوصی مربوط نیست.  از طرف ديگر انگشت اتهام را بسوى ديگران نشانه رفتن و «ابتدا آنها شروع كردند» گفتن، بنظر ميرسد بجاى تشخيص واقع بينانه بيمارى، آوردن عذرى بد تر از گناه و تطهير اين جرم اجتماعى است، در حالی که ظاهرا این پدیده، تاریخی بسیار قدیمی تر از تاریخ مکتوب دارد و جغرافیای به مراتب وسیع تری از فقط خاورمیانه و آسیای صغیر را در بر میگیرد.

Ghabus-NamehFA

در دوره بعد از اسلام در این مورد نمونه ها و شواهد مختلفی از قرن چهارم و پنجم هجرى (دهم و یازدهم میلادی)  به بعد در ادبيات سرتاسر منطقه مشاهده ميشود. روایاتی که از مامون، فرزند هارون الرشيد گرفته تا سلطان محمود غزنوی و شاه اسماعیل صفوی و سلاطین عثمانی در تاریخ ثبت شده اند و در عین حال بعضی آثار شعرا و متفکران مختلف از مولانا جلال الدین بلخی گرفته تا سعدی و حافظ،  دلایل بی تردید رواج بچه بازی در طی صد ها سال گذشته هستند که از غزنه تا ری، بغداد و قسطنطنیه، ظاهرا نه فقط بین حکام و اشراف، بلکه در سطح جامعه به چیزی شبیه یک «زیر فرهنگ» تبدیل شده بود.

KabusnamehTR

یک نمونه گویا نویسنده معروف عثمانی «مرجیمک احمد» از قرن پانزدهم میلادی است که به دستور سلطان مراد دوم عثمانی کتاب «قابوس نامه» اثر نویسنده معروف ایرانی امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار  (قرن یازدهم میلادی) را برای سلاطین و اشراف عثمانی از فارسی به ترکی ترجمه و منتشر کرده است. این کتاب که نصیحت نامه «قابوس دوم» به پسرش «گیلانشاه» می باشد، حاوی نصایح فوق العاده جالبی در باره طرز رفتار و زندگی، خوراک و پوشاک، دینداری، گفتار و ادب، حکومت، غلامداری و غیره است. اما بخصوص یک باب این کتاب در اصل ارزشمند نشان میدهد که بچه بازی در سرتاسر خلافت امویان و عباسیان و جوامع ایران و عثمانی پانصد  تا هزار سال پیش به قدری بصورت «امری عادی» در آمده بود که حتی به نصیحت نامه ها هم وارد میشده، تا جائیکه ورای نکات جالب اجتماعی مثلا این اثر، احتوای چنین «نصایحی» مانع دستور سلاطین در باره تحریر، ترجمه و توزیع آن نمیشده است. در باب پانزدم «قابوس نامه» («اندر تمتّع کردن») گفته میشود: «از غلامان و زنان، میلِ خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره‌ور باشی» و در عین حال «در تابستان میل به غلامان کن و در زمستان میل به زنان.»

درست است که پدیده بچه بازی و سوء استفاده جنسی از کودکان نابالغ احتمالا اینجا و آنجا و در مقاطع مختلف تاریخ  بسیاری نقاط دنیا رایج بوده و طوریکه تحلیل گران میگویند علاوه بر فرهنگ اجتماعی، محدوديت در مناسبات زن و مرد بخاطر قواعد مذهبى و با فقر و نظام برده داری و در عین حال هرج و مرج سیاسی و اجتماعی در جامعه مربوط بوده است. اما ظاهرا مرض بچه بازی بیش از همه در مشرق زمین دوام آورده و ریشه دوانده، تا جائیکه امروز گزارش های رسانه های خبری و حقوق بشری از آن حکایت و شکایت میکنند. از این جهت است که در مشرق زمينِ ما هيچ كس نميتواند خود را از اين مسئوليت و ننگ تاريخى و اجتماعى معصوم و مبرّاجلوه دهد.

من از گزارش های مشابهی در باره وضع کنونی پدیده بچه بازی در آسیای مرکزی، قفقاز، پاکستان، ایران، ترکیه و یا کشور های عربی  مطلع نیستم. ظاهرا بر خلاف افغانستان، وجود دولت هائی کم و بیش فعال در اکثر این کشور ها و وجود قوانینی که بچه بازی را منع میکنند و جدی گرفته شدن این قوانین باعث شده است که آن «زیر فرهنگ تاریخی» در بسیاری از کشور های منطقه تا درجه ای که در هر کشور فرق میکند، مهار شود. اما با در نظر گرفتن گذشته نه چندان درخشانی که در منطقه در این مورد مشاهده میشود، باید سوال کرد که هم دولت ها و هم خود جوامع و مردم تک تک این کشور ها بجای سکوت در این مورد، برای روشنگری و پیشگیری از این بلای اجتماعی کدام تدابیر جدی و عملی را در پیش گرفته اند و میگیرند.

—————————————-

(1) Bacha-Bazi, An Afghan Tragedy, by Chris Mondlock, Foreign Policy

(2) Afghanistan Sees Rise in ‘Dancing Boys’ Exploitation, by Ernesto Londono, in: Washington Post

(3) سیروس شمیسا، شاهدبازی در ادبیات فارسی، تهران 1381

(4) Herodotus, Histories, I, 135, quoted in: Floor, Willem: A Social History of Sexual Relations in Iran

(5) Briant, From Cyrus, pp 269-270, quoted in Floor, Willem, same

در ضمن بخوانید: عباس جوادی:برده داری در ایران.

«فرقه» و اندرزهای تاریخ

مصاحبه عباس جوادی با فصلنامه «خاطرات سیاسی» چاپ تهران، پاییز 1400.

از مصاحبه:

ما اگرکشور و ملتی قدرتمند، ثروتمند و
آزاد می بودیم، اصلا نیازی به این
بحث ها نمی داشتیم. در آن صورت حتی دیگران
می خواستندازما یاد بگیرند و با ما رابطه خوب داشته
باشند، تاهمه ما با دیگرملت ها و کشورهای همسایه
و دنیا در صلح و صفا زندگی کنیم و زندگی و رفاه
همه پیشرفت کند. اما درس شخصی من از مطالعه
تاریخ در عین حال این هم هست که داشتن چند
هزار سال پیشینه وتاریخ تمدن، هیچ هم قرار نیست
کشورهایی را که در عقب ماندگی از قافله تمدن
پافشاری می کنند، از زوال و تکه پاره شدن، فقر
و گرسنگی و مهاجرت به سرزمین های دیگر بازدارد.
تجربه بابل و عراق باستان و همسایه یا کمی دورتر مصر را
ببینید. نمی خواهم بدبینی را اشاعه دهم. ما چندین و
چند بارازاین قبیل بحران ها سرفرازبیرون آمده ایم.
امیدوارم این بارهم چنین خواهد شد، به شرطی که
خودمان دست به کار شویم و عیب را نه همیشه در
دیگران، بلکه دردرجه اول در خودمان جستجو کنیم.

متن کامل مصاحبه در زیر: