عباس جوادی – در سی و چند سال گذشتهِ جمهوری اسلامی مگر نبود؟ اما اینها تازه ترین ها هستند: اجرای احکام اعدام در ملاء عام در پارک خانه هنرمندان (!) تهران و ورزشگاهی (!) در سبزوار، و بعد: قطع انگشتان یک متهم به سرقت در شیراز در ملا عام. تصویر جلادانی با صورتهای پوشیده با نقاب، و گروه هائی از مردم، مردم عادی – تماشاگر و کرخت، اما ظاهرا مثل کسانی که تئاتر درام تماشا میکنند.
که این هم نه در تاریخ ایران و نه در دنیا چیز جدیدی نیست.
اعدام علنی مجید کاوسی فر، تهران 1387تماشاچیان صحنه علنی اعدام عکس و فیلم میگیرند. تهران 1387
زمان هر دو شاه هم بود. اعدام در ملاء عام بود. و همین بود که فروغ فرخزاد میگفت:
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
(از: آیه های زمینی)
این زمان شاه بود. اما قطع انگشتان و یا سنگسار نبود که بعد ها به برکت انقلاب اسلامی به لیست مجازات هاى علنی اضافه شد.
در تاریخ قبل از پهلوی هم بود. هم متهمین به جنایت و سرقت سنگین و مکرر را در ملاء عام دار میزدند و هم دیگر اندیشان بخصوص مذهبی و یا سیاسی را. و یا روسبی ها را. در ارک تبریز مجرمین به جنایت و یا فحوش را به یک گونی گذاشته، گونی را بسته از بالای ارک به پائین میانداختند. نسیمی شاعر را به جرم شرک و الحاد در ملاء عام پوست کندند و زجر کُش کردند. همه در ملاء عام و با شرکت مردم، از جمله کودکان.
زمان شاه اعدام بود، اعدام علنی هم تا مدت ها بود. شکنجه هم بود ولی علنی نبود. ولی قطع ید و سنگسار و گونی کُشی و پوست کندن نبود.
در عربستان سعودی همه رقم مجازات اسلامی هست، از دار و سر زدن تا قطع دست با شمشیر. در افغانستان طالبان روش های جدیدی را به همه این ها اضافه کردند مانند واژگون کردن یک دیوار گِلی بر سر متهم. علنی. با شرکت بقول فروغ «جانیان کوچک.»
ایران از دوران شاه به دوره ظلمت سعودی و طالبان فرو رفت.
در ترکیه و عراق و مصر هم اعدام متهمین در ملاء عام تا 50-60 سال پيش بود. مردم با زن و بچه میرفتند و تماشا میکردند. اما در این کشور ها مدت هاست كه دست نمی بُرند. از سنگسار هم خبری نیست. در اکثرشان چند سال است که اصولا دیگر اعدام هم نیست و یا عملا انجام نمیشود.
در اروپا 200 سال پیش در زمان انقلاب فرانسه وُلتر اعدام های علنی با گيوتين را «ترور دولتی» نامید. قبلا در غرب هم مانند «شرق مستبد» همه رقم اعدام و شکنجه علنی بود. مثل همین امروز جمهوری اسلامی گویا با نیت ترساندن و منصرف کردن مردم از اتهامات وارده به محکومین. اما در غرب و ژاپن و استرالیا و کشور های «پیشرفته» يا ديگر اصلا اعدام لغو شده ويا 200 سال است که اعدام های علنی انجام نمیگیرد – در تاریخ همین 200 ساله غرب هم همین طور، بجز مواردی استثنائی که مربوط به جنایات جنگی از قبیل اعمال نازی های هیتلری میشود.
ایران با این توحش نه در دنیای کنونی استثنا است و نه در تاریح منطقه و جهان. فقط جمهوری اسلامی یک کار کرده است: ایران را نسبت به کشور های منطقه 50-60 سال و نسبت به غرب 200 سال عقب تر برده است.
معلوم نیست برای جبران صدمات روحی به تماشاگران این جنایت ها چند سال و یا چند نسل باید صبر کرد.
عباس جوادى – اين بخشنامه ایست از اداره فرهنگ استان آذربایجان از سال 1331. اول لطف کنید بخوانید:
وزارت فرهنگ
اداره فرهنگ آذربایجان
بازرسی
-م ١٣٣١- ٠٩- ٢٠ محرمانه آقاي رئيس دبيرستان بر طبق اطلاع واصله مدتي است كه در تركيه اقدام به نشر كتابهائي براي نشان دادن نژادهاي مختلف ترك شده و با دلايلي خلاف حقيقت نژاد مردم آذربايجان را ترك قلمداد و خواسته اند از اين راه در افكار مردم اين سامان رخنه نموده و با اشاعه ي پان تركيسم نتايج مطلوبي بگيرند. مقتضي است: اولا- مراقبت نمائيد كه از پخش و انتشار اين قبيل نشريات مخل در بين دانش آموزان جدا جلوگيري شود. ثانيا- تحقيق نمائيد كه در صورت انتشار اين قبيل نشريات نسخي از آنرا بدست آورده به اداره ارسال داريد. ثالثا- به آقايان دبيران تاريخ و جغرافيا دستور دهيد كه من غيرمستقيم و ضمن درس نسبت به ريشه زبان آذري و مبارزه با اين قبيل افكار مسموم كننده و اينكه زبان آذربايجان ترك نبوده و آذري است سخنرانيهاي مستدل به دانش آموزان بنمايند. رابعا- در صورت امكان مقدمات تهيه سخنرانيهاي عمومي در اين مورد به عمل آيد. رئيس فرهنگ استان ٣ رونوشت عطف به مرقومه ٥٦٣١- ٣١-٩-١٦ محرمانه جناب آقاي استاندار آذربايجان تقديم و اضافه مي نمايد كه در اين مورد تعليمات لازم به نمايندگان فرهنگ نيز صادر شده است. رئيس فرهنگ استان ٣ رونوشت در پاسخ به نامه ي شماره ي ١٢٧٥٧-س-١١٦٤٤-٣١-٩-٤ جهت استظهار وزارت كشور ايفاد مي شود استاندار آذربايجان، دكتر سجادي
سند مدعی میشود که در ترکیه نژاد آذربایجانی های ایران را تُرک گفته اند (که این، البته هنوز هم باور رایج در ترکیه است). پس باید بر ضد آن برخاست، “حقيقت نژاد مردم آذربايجان” را گفت و تبلیغ کرد که نژاد آنها ایرانی و آذری است.
این قبیل اسناد هر از گاهی در فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی چرخ میخورد و هر کسی چیزی در این باره می نویسد. مثلا در باره این سند هم یک عده می گویند:
آیا می توانید تصور کنید که واقعیت نه آنست و نه این؟
می توانید تصور کنید که ما آذربایجانیها هم «تُرک» به معنای تُرک زبان هستیم (و نه از «نژاد ترک» که چیزی خیالی است) و هم آذری و آذربایجانی چونکه ایرانی و اهل آذربایجان هستیم (و نه آریایی «خالص» که آن هم دیگر با اینهمه اختلاط های قومی چیزی خیالی است…)
می توانید تصور کنید که هیچکدام از اینها، چه زبان و چه متولد و پرورش یافته یک منطقه بودن لزوما به یک نژاد «خالص» و بخصوصی مربوط نیست؟ و اصلا احتمالا «نژاد خالصی» هم وجود ندارد؟ که در اصل همه ما مردم ایران و ترکیه و کلا منطقه از نظر خون و نژادو «دی ان ای» DNA مخلوط و مشابه هستیم و فقط زبان، فرهنگ، مذهب و عادات و رسوم و لباسهای ملی و احتمالا کمی غذاهایمان فرق میکند؟
آیا همه اقوام فارس و تُرک و عرب و غیره روزی، روزگاری، یکی جلوتر و دیگری بعدتر به مناطق مسکونی کنونی شان نیامده اند؟ آیا هنوز همه ما در حال حرکت و کوچ و آمیزش با دیگران نیستیم؟
آیا همه ما، همه بشریت 60 هزار سال قبل از آفریقا به سرتاسر جهان پخش نشدهاند؟ و بعد هر گروه از آنان به گوشه ای از جهان نرفته و از آنجا به دیگر سرزمینها نرفته و همه با هم نیامیختهاند؟
آیا دی. ان. ای. یک قطره آب دهان صدها هزار انسان از دهها كشور جهان 15 سال نیست که بتدریج ما را از شجره مشترک نوع بشر آگاه میکند؟
همه ما از مامِ آفريقا هستيم، از جمعى احتمالا فقط چند هزار نفره كه به تدريج پرشمار شده احتمالا بخاطر خشكسالى ها و قحطى از آفريقا به چهار گوشه جهان پخش شده، با هم در آميخته، از همديگر دور افتاده و انسان هاى كوچك و بزرگ، سياه وش و سپيد تن، چشم باريك و قد بلند، مو سياه و بلوند – انسان هاى رنگارنگ كنونى را بوجود آورده اند كه همگى يك ريشه، يك شجره دارند و گذشته همگى به مامِ آفريقا بر ميگردد.
من با اجازه این را نوشتم تا خالصانه و برادرانه هشدار دهم که این بحث «نژاد» واقعا و بخصوص زمانی که با سیاست ورزی و طرفگیری و احساسات و ناسیونالیسم قاطی میشود فوقالعاده خطرناک و تبدیل به ماده منفجره میشود. چه این به اصطلاح «استدلالها» از این طرف باشد چه از طرف دیگر. چه تُرکها این را ادعا کنند و چه ایرانیها، چه اعراب و روسها و چه آلمانیها و آمریکائیها.
بیش از 99.5 در صد شاخص های د ان ای تمام انسانها، آفریقائی و اروپائی و آسیائی و غیره یکی است. مطرح کردن برتری و یا کم ارزش تری این یا آن قوم و نژاد هم بی اساس و از نظر علمی مردود است وهم از نظر زندگی اجتماعی و مسالمت آمیز همه با هم فوقالعاده خطرناک. اما بحث زبان و فرهنگ موضوع دیگری است. بهنطر من زبانها هم (بهخصوص عربی و فارسی و ترکی) آمیختهاند، ولی آمیختگی فرهنگی اقوام (و یا گروه های اجتماعی) نزدیک بههم و همسایه بمراتب بیشتر است و از قرن بیستم به بعد سرعت بهمراتب بیشتری پیدا کرده. فرهنگ اما فقط فولکلور و رقص محلی نیست که مدتهاست در سطح بینالمللی بهتدریج اهمیتش را از دست میدهد. فرهنگ شامل همه چیز از موسیقی و طرز آشپزی و درک از شوخی و ادب و تعارفات و اتیکت رفتار اجتماعی و مناسبات بزرگ و کوچک و مقام زن و کودک و مرد و پیر و جوان در جامعه است، چیزهائی است که مردم از آن خوششان میآید و با آن افتخار میکنند و یا بر عکس، درجه مراعات همدیگر و احترام بههمدیگر است و برعکس و هزاران عامل دیگر. اینها خیلی آمیخته تر از زبانند و در این صد سال گذشته در سطح بینالمللی بهمراتب آمیخته تر شدهاند. در سیاست بین ترک و کرد و ارمنی و ترک ضدیت بسیاری است اما فرهنگ این سه گروه اجتماعی بههمدیگر بمراتب و صد بار نزدیک تر است تا فرهنگ مثلا یک ترک و یک ژاپنی و برزیلی. این یک جنبه عینی مسئله است. جنبه دیگر استفاده و سوء استفاده های سیاسی است که از این فرق ها و تمایز ها می شود و بعضیها بین بسیاری از ملل و اقوام سعی میکنند القا کنند که همان طور که گویا یک تیره و نژاد برتر و متمدن تر و دیگران پست تر و عقب مانده ترند در زمینه زبان و فرهنگ هم اینطور است. که این هم بنظر من فوق العاده هم غلط و هم خطرناک است و طوری که دیدهایم و میبینیم باعث خصومت و خشونت های قومی و ملی میشود. من فکر میکنم ماها مسئولیت داریم علم و دانش را ترویج کنیم که اگر این کار را بدون تعصب و غرض انجام دهیم هم به تامین حقوق همه و برابری بیشتر اجتماعی کمک خواهد کرد و هم به صلح و آرامش و همزیستی و پیشرفت – بهجای تبعیض و اجحاف و خشونت و جنگ.
معلوم است که سند بالا هم از آن گاف های بیربط رژیم گذشته است که احتمالا در مقابل گاف های بی ربط کتابها و مطبوعات ترکیه بوجود آمده در حالیکه ما همه از نسل و نژاد مخلوط هستیم. هم ما یعنی فارس و تُرک و کُرد و غیره در ایران و هم تُرک و کُرد و غیره در ترکیه. همه مان رگ تُرکی هم داریم، رگ فارسی و کُردی و عربی هم داریم. اگر احساسات و شعار و کینه به یک طرف و سینه زدن برای یک طرف دیگر را پیشه نکنیم و کمی واقعا منابع علمی و بیطرف تاریخی و جامعه شناسی را بخوانیم درک خواهیم کرد که موضوع بر سر فرق زبان و فرهنگ و يا مذهب و لباس و غذا و اینهاست و نه نژاد و تبار.
این فرقها جامعه بشری را رنگارنگ و غنی میکند. اما در عین حال بعضی حکومت ها و جوامع بعضى گروه های مردم را با استدلالها و یا بهانه های گوناگون از بعضی حقوق اصلی و اساسی شان مانند زبان و مذهب محروم میکنند. سال هاست در ايران اجازه نمیدهند كسى كه فارسى زبان نيست، زبان مادرى اش را هم تحصيل كند. كسى كه شيعه اثنا عشرى نيست، حق ندارد وزير و نخست وزير و رهبر مملكت شود. اين حق كشى ها هم احساس نابرابرى، كدورت و دشمنى ايجاد ميكند و هر دولتى كه بيايد، در راه تامين حقوق همه مردم صرفنظر از قوميت و زبان و مذهب، بايد اين نابرابرى ها را رفع كند. اين درست و كاملا بحق است.
ولی موضوع اختلاف نژاد و خون و غیره افسانه است.. افسانه ای که بوی خون میدهد و به چيزى جز شوراندن کشور ها و ملت ها علیه همدیگر و اقوام و گروه های اجتماعى یک کشور بر ضد همدیگر خدمت نمیکند.
آیا ممکن است درک کنیم که تازه اگر هم بعضی خصوصیات بیولوژیک مانند رنگ پوست و مو و فُرم چشم و قد و قواره من و همسایهام و یا هموطنم و یا انسان های سرزمین های دوردست فرق هم بکند، هیچکدام از این خصوصیتها بهتر و یا بد تر، برتر و یا پست تر نیستند؟
آیا ممکن است بحث زبان و فرهنگ و مذهب و یا غذا و لباس و غیره را از افسانه های نژاد و خون تفکیک کرد؟
عباس جوادی – در ترکیه ای که تا 10 سال قبل حتی موجودیت گروهی اجتماعی و قومی بنام «کُردها» را قبول هم نمیکردند و صحبت به کُردی در ادارات و ملاء عام ممنوع بود بالاخره حکومت رجب طیب اردوغان در چهارچوب برنامه «ابتکار دمکراتیک» از کلاس پنجم به بعد زبان و ادبیات کُردی را بعنوان یک درس انتخابی جزو برنامه دروس مدارس خواهد کرد – یعنی اگر تمایل از طرف شاگردان و اولیا ی آنها باشد، هم تراز با انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی، درس کُردی هم هفته ای 4-6 ساعت از کلاس پنجم تا دوازدهم (طبق نظام جدید تحصیلی ترکیه) تدریس خواهد شد. نظر به اینکه بقدر کافی آموزگار و متخصص زبان و ادبیات کُردی در ترکیه موجود نیست، شورای عالی آموزش و پرورش وزارت فرهنگ ترکیه جزئیات راه حل این مشکل را بررسی میکند تا معین شود که فارغ التحصیلان کدام رشته ها با کدام معلومات و مدارک میتوانند کدام درس ها را تدریس کنند.
در سال 2011 در دو دانشگاه «ماردین آرتوكلو» و «موش» شعبات «زبان و ادبیات کُردی» را افتتاح کردند. اولین فارغ التحصیلان لیسانس این دو دانشگاه در سال 2015 دانشگاه را ترک کرده آماده تدریس خواهند بود. طبق اطلاعاتی که در روزنامه «رادیکال» چاپ استانبول درج گردید برای تدریس زبان و ادبیات کُردی علاوه بر کتاب ها، از سی دی و دی وی دی هم استفاده خواهد شد. «منظور کلی» از درس
– درک و انجام گفتگو با سرعت معمولی،
– درک آنچه که شاگرد به آن گوش میکند،
– گفتگو با سرعت، معمولی و تلفظ و جمله سازی درست،
– درک میراث فرهنگی کشور هائی که در آن کُردی صحبت میشود،
– بیان درست و قابل فهم کتبی افکار، اندیشه ها،
– آگاهی به فرهنگ خود
– و کسب قابلیت توضیح افکار و انقلاب های آتاترک
است.
در گفتگوهای بین حکومت و حزب کارگران کردستان ترکیه (پ کا کا) عموما این موضوع مورد بحث است که در قانون اساسی جدید ترکیه «حق هر شهر وند برای تحصیل در زبان مادری خود» تضمین شود که در آن صورت لازم نیست نام هر زبان علیحده ای قید گردد.
رسیدن به این مرحله که تحصیل زبان مادری حق طبیعی و مسلم هر فرداست در جمهوری ترکیه از سال 1923 تا کنون تقریبا 90 سال طول کشید و از جمله یکی از انگیزه های جنگ ارتش ترکیه با شورشیان کُرد شد که درنتیجه آن بیش از 30 هزار نفر از هر دو طرف به قتل رسید و به گفته مسئولان حکومتی برای دولت ترکیه بیش از 300 میلیارد دلار تمام شد.
مبارک است. در ترکیه بالاخره تحصیل «درسا کوردی» شروع شد. پس در ایران؟ در ایران از «تورکی درسی» خبری نیست. هر کس هم که از حق طبیعی و مسلم هرشهروند برای تحصیل در زبان مادری صحبت کند درست مانند تركيه تا ده سال قبل مُهر «تجزیه طلب» میخورد. ببينيم ايران چند سال از تركيه عقب است؟
آیا حتما ایران هم باید مانند ترکیه از تجربه خونینی بگذرد؟ یا اینکه ایران یک استثنای واقعا نادر در منطقه و جهان است که میتوان حق ابتدائی و اولیه مردم را خورد ولی بعد از 100 سال هم با عواقب آن روبرو نشد؟
به گزارش کردپرس به نقل از روزنامه صباح، غروب دیروز مهمت اوجالان، پس از بازگشت از جزیره ایمره آلی در بندر گملیک و در برابر خبرنگاران حاضر شده و به سوالات آنان پاسخ داد. وی در خصوص مواضع عبدالله اوجالان در خصوص قتل سران پ.ک.ک در پاریس گفت: “برادرم از این رویداد به شدت متاثر شده و اعلام کرد که این حمله و این اقدام تروریستی، پیش از هر چیز یک نشانه و یک پیام آشکار برای ممانعت از ادامه دیدارهاست و بدون تردید باید هر چه زودتر عوامل آن پیدا شوند.” وی افزود: “برادرم خواهان برقراری ارتباط با سران پ.ک.ک در قندیل است. وی به من گفت که حتما باید مطالبات و انتظارات سران پ.ک.ک برای دولت روشن شود. من از همین جا به دولت و به نمایندگان حزب صلح و دموکراسی هشدار می دهم که هوشایارانه عمل کنند چرا که حمله چوکورجا می تواند یک اقدام خرابکارانه برای پایان دادن به گفتگوها باشد.” مهمت اوجالان در خصوص مواضع برادرش درباره غایت نهایی مبارزه و مطالبه ای به نام دولت مستقل کُردی گفت: “برادرم در این خصوص مواضع کاملا شفاف و قاطعانه ای دارد. او از من خواست تا به رسانه ها و افکار عمومی ترکیه اعلام کنم که کردها خواهان دولت مستقل نیستند و به اصل برادری و همراهی با ترک ها باور دارند و اگر دیگران هم بخواهند اقدام تجزیه طلبانه ای صورت دهند ما مانع از فعالیت آنان خواهیم شد.” مهمت اوجالان در پایان اضافه کرد که برادر او درباره روند پیشبرد مذاکره با دولت سخنان دیگری نیز دارد که فقط با سران حزب صلح و دموکراسی و کنگره جامعه دموکراتیک در میان خواهد نهاد.
در ترکیه دیگر کمتر کسی شک میکند که حکومت آقای اردوغان برای یافتن یک را ه حل به «مسئله کُرد ها» از طرفی با رهبر پ. ک. ک. عبدالله اوجالان که در زندان ویژه جزیره «ایمرالی» به سر مپیبرد و از طرف د یگر با حزب کُردی «وحدت و دمکراسی» ترکیه «ب. د. پ.» که یکی از چهار حزب حاضر در پارلمان ترکیه است مذاکره میکند. «بنیاد مطالعات قفقاز» نقل قول های جالبی از طرف ها و شخصیت های مختلف این بحث ها را داده است:
نخست وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان: حبس خانگی اوجالان در دستور کار نیست به گزارش آناتولی رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه امروز پیش از ترک کشورش به منظور دیدار با دولتمردان چند کشور آفریقایی، در فرودگاه به سوالات خبرنگاران پاسخ داد. اردوغان در خصوص امکان تغییر شرایط حبس اوجالان گفت: “نه آزادی و نه تغییر شرایط حبس اوجالان در دستور کار ما قرار ندارد و تمام دیدارهای ایمره آلی هدف واحد و مهمی به نام پایان دادن به جنگ و ترور دارد. تصمیم و خواست ما در این زمینه جدی و قطعی بوده و حاضریم برای رسیدن به امنیت کامل و پایان دادن به ترور به صورت شبانه روزی فعالیت کنیم.” وی همچنین در خصوص اظهارات کمال قلچداراوغلو و حمایت وی از مذاکرات ایمره آلی گفت: “رهبر حزب جمهوری خلق اعلام کرده که برای پایان دادن به ترور از ما حمایت کرده و با حمایت و همراهی خود به ما اعتبار می بخشد. این در حالی است که وی و حزب متبوع او بیش ازدیگران نیاز به اعتبار داشته و در شرایطی نیستند که چنین ادعاهای سنگینی بر زبان بیاورند. با این وجود اگر در اعلام حمایت خود صادق هستند، همین امروز سه تن از اعضای خود را معرفی کنند تا در کنار سه تن از معاونین من کمیته شش نفره بررسی راهکارهای توافق و مذاکره را تشکیل داده اند.”
عبدالرحیم آک داغ نماينده کُرد طرفدار اردوغان: به برادرکشی پایان دهیم به گزارش خبرگزاری دوغان عبدالرحیم آک داغ نماینده شهر کردنشین ماردین و از اعضای برجسته حزب عدالت و توسعه درباره دیدارهای ایمره آلی گفت: “کُردها و ترک ها در چاناک قلعه در برابر دشمنان ایستادند و در اوج برادری و رفاقت با همدیگر از خاک این سرزمین دفاع کردند و متسفانه فرزندان آنان در کوهستان جودی و سایر کوه های مناطق کردنشین ترکیه به روی هم اسلحه کشیدند. اما هم اکنون زمان پایان دادن به همه این درگیری ها و برادر کشی ها است و امیدواریم با اقدامات اخیر دولت، جناب احمد ترک و سایر افراد، این معضل هر چه زودتر ختم به خیر شود.” وی درادامه افزود: “قطعا کسانی در کمین نشسته اند و برای به ین بست رساندن گفتگوها دست به هر اقدامی خواهند زد و به همین خاطر باید هوشیار باشیم و به کسی اجازه سوءاستفاده ندهیم.”
بشیر آتالای معاون نخست وزیر: باید پیش از بهار به نتیجه برسیم به گزارش روزنامه طرف بشیر آتالای معاون نخست وزیر و رییس ستاد فرماندهی مبارزه با ترور ترکیه گفت:” باید پیش از فرا رسیدن فصل بهار اصلی ترین مراحل توافق برای پایان دادن به ترور را به پایان برسانیم و همزمان با آغاز بهار، اندک اندک مرحله خلع سلاح تکمیل شود. اگر در این مرحله دچار وقفه و کم کاری شویم ممکن است برخی گروه های پراکنده پ.ک.ک، به صورت خارج از سازمان چند حمله ترتیب داده و این مرحله را به سوی بن بست ببرند.”
ادریس نعیم شاهین وزیر کشور: اجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود به گزارش شبکه تلویزیونی TRThaber ادریس نعیم شاهین وزیر کشور ترکیه گفت:” متاسفانه برخی از افرادی که همواره قصد جنگ طلبی و ترویج خشونت را دارند علیه حزب عدالت و توسعه و دولت ما شایعاتی را منتشر کرده و اعلام کرده اند که قرار است دیدارهای ایمره آلی منجر به تشکیل کردستان و اعلام خودمختاری کردها شود. ما در پاسخ به چنین شایعاتی قاطعانه می گوییم به هیچ وجهاجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود و همه مراحل دیدارهای ما هدف مهم و اولویت فوق العاده ای به نام پایان دادن به ترور و خشونت دارد.”
کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و منتقد پ.ک.ک: امیدوارم هر دو طرف مصمم باشند به گزارش روزنامه رادیکال کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و رهبر حزب حق و آزادی گفت:” بدون شک دیدارهای نمایندگان حکومت با اوجالان و نیز سفر هیات نمایندگان کُرد به ایمره آلی نویدبخش رویدادهای ارزشمندی است. من می خواهم به دو نکته مهم اشاره کنم: اول این که به اعتقاد من باید نخستین و مهم ترین خواسته اوجالان، خطاب به پ.ک.ک و تلاش برای بر زمین گذاشتن سلاح ها باشد. دوم این که هم حکومت و هم حزب صلح و دموکراسی باید برای رسیدن به نتایج مطلوب مصمم باشند. ما قبلا در برخی اقدامات دولت اردوغان شاهد تردید و گسست بوده ایم و به موازات آن شاهد این نیز بوده ایم که حزب صلح و دموکراسی در بسیاری از حوزه ها با جدیت لازم عمل نکرده و به عنوان یک جبهه صلح طلب مصمم و راسخ به میدان نیامده است.”
زبیر آیدار از سران پ.ک.ک: از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم به گزارش شبکه تلویزیونی CNNturk زبیر آیدار از سران پ.ک.کو مسئول فعالیت های سیاسی وسازمانی این حزب در اروپا اعلام کرد:” ما از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم و پشت سر وی ایستاده ایم. متاسفانه برخی می خواهند چنین وانمود کنند که اوجالان از حمایت پ.ک.ک برخوردار نیست اما چنین ادعاهایی فقط یک جنگ روانی است و ما تصممیات وی را ارزشمند و راهگشا می دانیم.”
بازتاب وسیع اظهارات بارزانی اعلام حمایت مسعود بارزانی رییس اقلیم کردستان عراق از دیدارهای ایمره آلی در اغلب رسانه های ترکیه بازتاب گسترده ای پیدا کرده و نه تنها روزنامه ها، بلکه شبکه های تلویزیونی این کشور نیز به اهمیت حمایت بارزانی از روند مذاکرات پرداخته و تحلیل گر شبکه NTVmsnbc اعلام کرد که بر اساس برآیند کلی اظهارات هاکان فیدان و احمد داوداوغلو در نشست های سفرای ترکیه در آنکارا و ازمیر، بارزانی در مرحله خلع سلاح و اقناع پ.ک.ک به پایان دادن به فعالیت مسلحانه نقش مهمی بر عهده خواهد داشت.”
پروین بولدان از نمایندگان کُرد: اسم این دیدارها مذاکره نیست به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۷ ترکیه، پروین بولدان از نمایندگان حزب صلح و دموکراسی (وابسته به پ.ک.ک) در یالووا و در کنگره حزب خود گفت: “نمی توانیم اسم دیدارهای اخیر را مذاکره بگذاریم. در واقع این گفتگوها فعلا فقط در حد تبادل آرا و تلاش برای رسیدن به همفکری است و با این حال در همین مرحله نیز امید بزرگی نزد کردها به وجود آمده و مردم به فرجام این دیدارها خوشبین هستند.” وی در ادامه افزود: “در گام های بعدی باید غیر از اوجالان، نمایندگان حزب صلح و دموکراسی در مجلس و نیز سران پ.ک.ک در قندیل به عنوان دو ضلع دیگر دیدارها مورد خطاب حکومت قرار گرفته و نظرات ما را نیز جویا شوند.”
آیسل توغلوک از نمایندگان کُرد: بدون قندیل نمی توان به نتیجه رسید به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۲۴T ترکیه از نمایندگان کُرد و از سران کنگره جامعه دموکراتیک که قرار است طی روزهای آینده همراه با دمیرتاش، کشاناک و ترک به دیدار اوجالان برود، درباره مراحل بعدی دیدارهای ایمره آلی گفت: “قطعا این دیدارها بدون حضور سران پ.ک.ک در قندیل به نتیجه نخواهد رسید و فقط در شرایطی می توانیم از توافقات جدی و قاطعانه سخن به میان بیاوریم که خط ارتباطی ایمره الی به قندیل ایجاد شده و تماس برقرار شود.” وی در ادامه افزود: “ما به عنوان کنگره جامعه دموکراتیک همه توان و تلاش خود را به کار می گیریم تا گفتگوها با ظرافت و جدیت پیش برود و در عین حال بر این موضوع اصرار می کنیم که حکومت باید طی روزهای آتی به طور رسمی و شفاف راهی برای دخیل ساختن قندیل در این گفتگوها پیدا کند.”
ابراهیم تاتلیسَس خواننده کُردتبار: نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم امروز نیز در شبکه های اجتماعی مجازی ترکیه، کردها و ترک ها مطالب فراوانی در خصوص دیدارهای ایمره آلی منتشر کردند. در این میان بسیاری از هنرمندان، بازیگران، خوانندگان و فعالان عرصه های فرهنگی و رسانه ای نیز با اعلام حمایت از دیدارهای ایمره آلی تلاش برای رسیدن به آشتی و برادری را ارزشمند دانستند. ابراهیم تاتلیسس خواننده کُردتبار موسیقی ترکیه در صفحه تویتر خود درباره دیدارهای ایمره آلی ۴ پیام منتشر کرد که جمعا یک صد و هشتاد هزار نفر بازدید کننده داشت. وی در یکی از پیام های خود نوشت: “چهل سال از عمر هنری من در حسرت آشتی و برادری گذشت. احساس می کنم عمر زیادی برای من باقی نمانده. پس نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم و کاری کنید که چشمان ما روی آرامش و صلح و برادری را ببیند.”
عباس جوادی – مربّع ایران، ترکیه، سوریه و عراق بوی خون و باروت میدهد:
1. سوریه در یک جنگ داخلی فرو رفته. سقوط بشار اسد به آن سادگی که تصور میشد نبود اما ظاهرا از عمر رژیم کنونی دمشق چیزی نمانده.
2. برنده سقوط رژیم اسد کشور های عربی – سنی منطقه خواهند بود (یعنی سعودی، امارات، حتی مصر ولی نه عراق مالکی و ظاهرا طرفدار ایران.) اگر کشور در یک جنگ داخلی فرو نرود – که هیچ قدرت منطقه ای و جهانی ظاهرا این را نمیخواهد – سوریه جدید دست بازیگران عرب منطقه، ترکیه و غرب را تقویت خواهد کرد.
3. چه رژیم جدید سوریه نسبتا به سرعت ثبات را احیا کند و چه شرایط جنگ داخلی ادامه یابد، منطقه کوچک کُردی کشور در حالت کنونی خودمختار و عملا مستقل باقی خواهد ماند.
4. این وضع دست دولت عملا مستقل کردستان عراق و در عین حال حزب کارگران کردستان ترکیه را تقویت خواهد کرد. این وضعیت میتواند بر کردستان ایران که تا کنون نسبتا آرام بوده تاثیر مستقیم داشته باشد یعنی ثبات کنونی ترکیه و ایران را بهم بزند.
5. در عراق بین اکثریت شیعه عرب (حامل حکومت مرکزی بغداد) و کُرد ها که تا کنون اساسا متحدا عمل میکردند اختلافات جدی پیش آمده و مرکز ثقل اختلافات در تقسیم درآمد نفت است (نگاه کنید به مقاله اکونومیست). این اختلاف خطر جنگ بین حکومت بغداد و حکومت منطقه ای کردستان عراق را به مسئله روز تبدیل کرده. اگر چنین جنگی شعله ور شود و نتوان جلوی آن را گرفت، حدس غالب بر آن است که عراق به سه بخش تقسیم شود (شیعه عرب، کردستان و سنی عرب).
6. بعضی تحلیل گران غرب، ترک و عرب میگویند در آن صورت احتمال اینکه کُرد های سوریه، ترکیه و ایران بخواهند همراه با کردستان عراق یک کردستان واحد و بزرگتر را تشکیل دهند بیشتر خواهد شد (آیا این تصور و گمانه زنی درست است؟).
7. اگر این گمانه زنی درست باشد و در واقع چنین تحولاتی رخ دهد، بنظر همین تحلیل گران تمام نقشه و مرز های چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه عوض خواهد شد. همراه با عراق، ترکیه و ایران هم احتمال دارد به چند قسمت تبدیل شود. احتمالا بخاطر همین است که صدای برخی قومگرایان افراطی منطقه بلند تر شده است. آیا این تخمین درست است؟ اگر درست باشد احتمال قوی در آنست که دولت های قوی منطقه (ترکیه و ایران) این وضع را تحمل نکنند و کار به جنگ های داخلی و منطقه ای بکشد.
8. در این بین وضعیت واقعی روز پیچیده تر از این تصویر احتمالات خطرناک است: رژیم اسد هنوز پا بر جاست. کشاکش بین بغداد و کردستان عراق ادامه دارد و افزایش یافته است. روابط ترکیه و بغداد متشنج شده است. در مقابل آنکارا که قبلا بخاطر نگرانی از «کُرد های خودی» علاقه ای به روابط حسنه با حکومت کردستان عراق نشان نمیداد تبدیل به یکی از مهم ترین شریکان تجاری کُرد های عراق شده است ولی در مقابل میخواهد حکومت اقلیم کردستان عراق حزب کارگران کردستان ترکیه را مهار کند.و بالاخره در ایران وضع اقتصادی تحت تاثیر تحریم های بین المللی به سراشیبی افتاده که میتواند وضع دولت جمهوری اسلامی را با مخاطره ای جدی روبرو کند. در آنصورت اگر در رابطه با کردستان ایران هم اتفاقی در ارتباط با کُرد های سه کشور دیگر بیافتد، وضع داخلی ایران چه خواهد شد؟
این، مانند معادله ای چند مجهولی است. فعلا داده های معینی در دست است. یکی دو عامل که نسبتا روشن است اینست که ظاهرا رژیم اسد رفتنی است. احتمال تغییرات جدی در عراق شدید است. ترکیه از این تغییرات «بی نصیب» نخواهد ماند اما آنکارا کوشش خواهد کرد در مجموع در طرف «برندگان» باشد و یا حد اقل در رابطه با مسئله کُرد های خود ترکیه زیاد «نبازد». ایران بخاطر روابط منفی اش با کشور های عربی منطقه، ترکیه و غرب و اتحاد با کشور هائی نظیر سوریه و روسیه در پایان این «بازی» احتمالا جزو بازندگان اصلی خواهد بود. و بالاخره اینکه مسئله کُرد های چهار کشور، حد اقل در مراحل نخست تحولات جدید، در حل و یا حتی بحرانی تر شدن اوضاع این چهار کشور نقش کلیدی بازی خواهد کرد.
————————————-
این گزارش «اکونومیست» را بخوانید. از نظر شرح اوضاع کنونی جالب و مهم است.
«- شما را به جدم، به من مظلوم و فقیر کمک کنید!» (مجله ملانصرالدین، ش 12، ب ت)
اشتغال سید ها
میسیونر آمریکائی ساموئل ویلسون که خود مدتی طولانی در ایران و بخصوص تبریززندگی کرده بود، در سال 1890 در باره سید ها می نوشت: «بسیاری از آنها انسان های متمول و محترمی هستند، با اینهمه در یک مملکت داشتن چنین قشری که بدون هیچ دلیلی صاحب امتیازباشد، کار درستی نیست» (31). اما همه سیدها مرفه و ثروتمند نبودند. در هر قشر و طبقه مردم ممکن بود با سیدها روبرو شد. در واقع اکثر آنان مجبور بودند برای ادامه حیات خود به کاری اشتغال داشته باشند. البته از آنجا که قاطبه مردم آنها را انسان های مقدسی می شمردند، کاراکثر آنان به نوعی مربوط به دین و مذهب می شد. محسن صدر می نوشت اکثر سیدها ملا بودند و گذران خود را با روضه خوانی تامین می نمودند (32). بعضی ها موذن و خادم مساجد بودند. اگر در شهر و یا روستائی امامزاده ای موجود بود، مقام خادمی آن ترجیحا به یک سید سپرده می شد. سیدها زیارت های گروهی به عتبات و بخصوص مشهد را نیز ترتیب می دادند. حدودا دوماه مانده به آغاز سفر، سیدها سراغ مومنین را گرفته، برای زیارت، داوطلب جمع می کردند. سیدی که سفر را ترتیب می داد، پس از آنکه تعداد کافی زوار داوطلب را یافت، به سراغ هر یک از آنها می رفت، به آنها اطمینان می داد که سفری بیخطر و شایسته رضایت الهی به مرقد امام رضا خواهند داشت و از هرکدام از آنها مقدار معینی پول می گرفت. او قول می داد که حرکت ستارگان را بررسی کرده مطابق با علم نجوم در روزهای خوش یمن به حرکت قافله ادامه خواهد داد، سر راه تنها و تنها در بهترین و ارزان ترین منازل توقف خواهد نمود و زوار را از چشم نحس انسان ها و اغوای شیطان حفظ خواهد کرد…» (33)
وقتی زوار به مشهد می رسیدند، گروهی از ملاها و سید ها آنها را پیشواز می گرفتند. یک گروه عبارت از سیدها از ورودی مرقد امام رضا به آنها کمک می نمودند تا دعاهای لازم را به تقلید از آنها به عربی بازگو کنند و بعد به آنها شرح می دادند که مراسم زیارت مرقد چگونه است.
سیدها در مراتب عالی روحانیت شیعه نیز حضور داشتند. مالکلم با در نظرداشت دو دهه نخست قرن نوزدهم (حدودا دویست سال پیش، -م.) می نوشت: «کم و بیش همه روحانیت در ایران از سید ها تشکیل می شود» (34) و پولاک در سال 1860 حتی بصورتی مبالغه آمیزعلاوه می نمود که «تنها سیدها می توانند مجتهد، شیخ الاسلام و یا امام جمعه شوند» (35). بنظر می رسد که سادات همچنانکه بر اداره امور دینی عتبات حاکم بودند، در دوره قاجار اکثر مناصب و مقام های روحانیت کشور را نیز در دست خود داشتند. ظاهرا در تمام قرن نوزدهم نیز این وضع ادامه یافته است. باصطلاح «سادات عالی» که طبقه برتر سادات بودند، بالاترین مقام های دینی کشور و مقام های دولتی-دینی را در اختیار داشتند و حتی برخی حاکم ها هم سید بودند .
اما در کارهای دیگر نیز حضور سید ها را می بینیم. مثلا برخی کدخداها، مالکین و روستائیان و حتی برخی صراف ها هم سید بودند. در تهران صرافی بنام حاج سید اسماعیل زندگی می کرد که ثروت معینی داشت، اما شهرت زیادی یافته بود، چراکه مردم همه طبقات به امانتداری او اعتماد کرده در ازای مبلغ معینی، پول خود را برای نگهداری به او می سپردند (36). میان تجار هم شاهد برخی سیدهای ثروتمند مانند میرزا قومای بهبهانی در اوسط دوره قاجاریان (سال های 1840) هستیم که مدتی حتی حکومت بهبهان را بدست گرفت.
اما اکثریت فقیرتر سیدها، به غیر از روضه خوانی و دعانویسی، کارهای عادی مانند زراعت، پیشه وری، سربازی و حتی خدمتکاری انجام می دادند.
علاوه بر این، مسئولین دولتی و مذهبی هرمحل معمولا یک گروه لوطی نیز زیر دست داشتند که در موارد مختلف از آنها استفاده می کردند. از آن جمله بود موارد راه انداختن معرکه بر ضد مخالفین و یا پخش شایعه و برگزاری تظاهرات و زخمی کردن و گاه نیز حتی قتل آن اشخاص. در این گونه موارد نیز حضور سید ها در جمع لوطیان، بدست آوردن نتیجه عملی را آسانتر می نمود. (37) در ژانویه سال 1909 هنگامی که کسی می خواست چندین صندوق چای را از گمرک بندری بوشهر وارد کشور کند، خواست اظهار نامه ای ساختگی به اداره گمرک تحویل دهد و به همین جهت مامور اداره گمرک آن صندوق های چای را مصادره نمود. صاحب صندوق های چای به شیخ علی دشتی که یکی از ملاهای محل بود شکایت نمود و شیخ هم چندین سید را به اداره گمرک فرستاد تا سروصدا راه بیاندازند. و همین طور هم شد. اما پیش از آنکه کار ها ازکنترل خارج شوند، رئیس اداره گمرک مبالغی بعنوان «پیشکش» به سیدهای مزبور پرداخت نمود و با این ترتیب غائله خوابید. در حادثه دیگری در مارس همان سال رئیس گمرک بوشهر به یکی از همان سیدها پیشاپیش 250 تومان داد تا از وقوع اعتراض و شورشی جدید بر ضد اداره گمرک جلوگیری نماید. (38)
کارهائی هم بود که سیدها برای انجام آن مناسب تر از دیگران بودند. مثلا مسئولان دولتی و دینی برای اجرای احکام قضائی و از جمله وصول بدهی یکی به دیگری در کنار «محصل» ها و فراش ها، از سید ها نیز استفاده می کردند، چرا که مردم با سیدها با تندخوئی رفتار نمی نمودند و مثلا نوکران فرد بدهکار جرات نمی کردند اقدام به کتک زدن سیدهائی نمایند که برای وصول بدهی آمده بودند. به همین دلیل بود که مظفرالدین میرزا ولیعهد قاجار زمانی که حاکم آذربایجان بود به سید ها دستور داده بود که «به صورت دسته های بزرگ به کوچه و بازار درنیایند». ا همچنین امر کرده بود که «تجاری که ارباب این سید ها هستند، حق ندارند آنها را مامور وصول بدهی های مردم کنند.» (39)
نفوذ محلی سیدها
نفوذ و اعتبار سیدها بیش از همه در محل زندگی خود آنان به چشم می خورد واگر سیدی وابسته به تبار معتبری مانند طباطبائی ها و غیره بود، نفوذ او متناسبا بیشتر و اعتبارش بالاتر از دیگران به شمار می رفت. به همین ترتیب سید های «رضوی» که از تبار امام هشتم رضا شمرده می شدند، بخصوص در مشهد نفوذ و اعتبار بسیار بلندی داشتند و در مقایسه با دیگر سادات، تعداد بسیار کمتری از آنان برای امرار معاش خود ناچار به کار کردن بود.
در بسیاری شهرها یک طایفه مانند سادات محلات و یا سادات فراهان اراک موجود بود که هرکدام عبارت از چندین خانواده بودند. در شوشتر اکثریت خانواده های بالا دست و نخبگان عبارت از سیدها بودند. در سبزوار سید های عربشاهی این طایفه حاکم را تشکیل می دادند که همه از یک قبیله بخصوص عربشاهیان ریشه گرفته بودند. یکی از همین عربشاهی ها تولیت مرقد یحیی فرزند موسی بن جعفرامام هفتم شیعیان را برعهده داشت. این طایفه عبارت از حدود صد خانواده بودند که در سبزوار و اطراف آن می زیستند. این خانواده ها با وجود اختلافات داخلی میان خود، خارج از طایفه خود، ظاهری متحد و یکپارچه از خود نشان می دادند. آنها رئیسی داشتند که تمام طایفه به او اطاعت می کرد. در سبزوار همه و هرکس، چه ملا و حاکم و چه مامور دولت نیازمند حمایت عربشاهی ها بود و مردم نیز کوشش می نمودند که رضایت آنها را جلب کنند. اگر عربشاهی ها با کسی و در مورد چیزی از در مخالفت در می آمدند، آن کار و یا آن شخص دچار مشکلات می شد. هر وقت آنها مجلسی می گذاشتند، همه به آنجا می رفتند. از نگاه اشتغال، عربشاهیان زمیندار، زارع، ملا، طلبه، عالم و تاجر بودند. در عین حال وقتی یک عربشاهی قولی می داد، آن را بجا می آورد. آنها به مردم کمک می کردند. اگر آنها می خواستند، بازار بسته می شد. هر تصمیمی که می گرفتند، عملی می گردید. حجه الاسلام های معتبر در مقابل آنها تعظیم می کردند و دولتیان از پی دوستی با آنها بودند، چونکه می دانستند بدون رضایت آنها کاری در سبزوار به پیش نخواهد رفت. اما با اینهمه قدرت و نفوذ، گفته می شد که عربشاهی ها از این موقعیت خود سوء استفاده نمی کردند. (40)
نتیجه گیری برای بحث
در بخش های گذشته این بررسی دیدیم که سیدها گروهی از مردم هستند که خود را از تبار پیامبر اسلام از طریق دختر او و همسر علی یعنی فاطمه می شمارند. بسیاری انسان ها درست بخاطر همین فایده هائی که سید بودن با خود به همراه دارد (از قبیل برتری های مالی، مادی، حقوقی و مصونیت از توبیخ و مجازات) ادعای سیادت کرده اند تا از این امتیاز ها بهره مند گردند. از این جهت ازهمان اوایل اسلام، نظامی برای ثبت، هماهنگی و مدیریت سیدها تاسیس شد. اما در طول صدها سال فرصت های بسیاری برای طرح ادعاهای دروغین سیادت پیدا شد و بسیاری هم از این فرصت ها سود جسته به دروغ خود را همچون «سید» معرفی نمودند.
در ابتدای دوره قاجار به نظر نمی رسد که نظامی سرتاسری در تمام ایران برای نظارت بر کار سیدها تاسیس شده باشد. احتمال دارد این کار در سطح محلی انجام یافته باشد. تنها در سال های 1870 است که ناصرالدین شاه نوعی نظارت سرتاسری بر قشر سادات را دوباره برقرار کرد. سیدها عمامه های سبز و یا آبی تیره بر سر می گذاشتند و یا کمربندهای سبز می بستند و از سوی اکثرمردم با عزت و احترام پذیرفته می شدند. آنها، هم به مردم روضه خوانی و دعا و طلسم نویسی تقدیم می کردند و هم با اصرار از جماعت پول طلب می نمودند. همچنین به جهت تصور عمومی مبنی بر مقدس بودن سادات، آنها نقش معینی در حل اختلافات و مشکلات گوناگون مردم بازی می نمودند. اگرچه سیدها بیشتر از همه در رابطه با امور دینی و مذهبی فعالیت می کردند، اما آنها در دیگر سطوح و حوزه های زندگی و فعالیت اجتماعی نیز حضور داشتند. بسیاری از آنها تنها در ازای پول کاری را انجام می دادند، گستاخ و پیوسته طلبکار بودند. اما بسیاری از سیدهای دیگر هم انسان هائی خیرخواه، یاری رسان و متواضع بودند و یا مخلوطی در میان این دو طبقه به حساب می آمدند. در این معنا، سیدها آئینه ای از رنگارنگی جامعه ایرانی در آن دوران بودند و با این ترتیب نشان می دادند که با وجود تصور عمومی مبنی بر تقدس سادات، آنها نیز مانند دیگران انسان هائی معمولی بودند. دگرگونی های عمیقی که از سال های 1920، یعنی دوره رضا شاه به بعد در جامعه ایرانی رخ داد، باعث کاهش اهمیت مراسم مذهبی، تغییر لباس و افزایش و گسترش تحصیلات جدید گردید. در نتیجه، آن نقش اجتماعی و عزت و احترام بخصوص نسبت به سادات نیز کاهش یافت، تا جائیکه امروزه بسیاری سیدها اصلا نمی خواهند حتی اشاره ای به سید بودن خود کنند.
پایان
منابع
(31) Wilson, Persian Life and Customs. New York, 1895, p. 205
(32) صدر، همانجا، ص 25
(33) Ferrier, ibid, p. 56
(34) Malcolm, II, p. 573
(35) Polak, ibid, I, p. 325
(36) صدر، همانجا، ص 125
(37) Wilson, A.T., Southwest-Persia. Letters and Diary of a Young Political
Officer 1907-1914, Oxford, 1941, p. 316
(38) Political Diaries of the Persian Gulf, 17 vols., Slough: Archive Editions, 1990, III, pp. 423, 491
(39) Floor, Willem, Bankruptcy in Qajar Iran, in: ZDMG 127 (1977), pp. 68, 73
(40) غنی، قاسم، یادداشت های دکتر قاسم غنی، نُه جلد، تهران، 1367، ص 28-29
نمونه زبان ترکی دوره فرقه: «امروزه آذربایجان که زادگاه بابک و ایلخان است، زیر سایه ارتش سرخ و استالین، تبدیل به گلستان شده…» (شاعرلر مجلسی، تبریز ۱۳۲۴)
در دوره حکومت یکساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوعهایی بود، که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.
هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از همدیگر جدا شدهاند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکیاست. ایران، شما را از زبان مادریتان محروم کردهاست. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»
اما صرفنظر از آنهمه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعارها و واقعیات چگونه بود؟
در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع میپردازیم.
زمینه سیاسی
پیش از همه چیز جا دارد یادآوری کنیم که در آذربایجان شوروی زبان ترکی آذری را مصرانه و موکدا «آذربایجانی» و نه «ترکی» و یا «ترکی آذری» مینامیدند تا زمینه تبلیغاتی به جریانهای پان ترکیستی داده نشود (و این سنت هنوز هم در آذربایجان قفقاز ادامه دارد).
موضوع زبان مادری و برجسته کردن سیاسی و تبلیغاتی آن، اصولا ابتکار فرقه دمکرات آذربایجان و یا رهبر آن سید جعفر پیشهوری نبود، بلکه چند ماه پیش از تاسیس فرقه و حکومت آن، در فرمانی مورخ ششم ژوییه ۱۹۴۵ با امضای شخص استالین، ازمسکو به رییس حزب کمونیست آذربایجان شوروی یعنی میر جعفر باقروف ابلاغ شده بود (۱). در فرمان مزبور استالین شخصا باقروف را مسئول اجرای این نقشه کرده بود. حتی موضوع تنها به آذربایجان و زبان «آذربایجانی» هم محدود نمیشد.
در بند «و» فرمان استالین، موضوع زبانهای محلی نیز جزو وظایف اصلی این حکومتهای «تجزیه طلبانه» و «خودمختار» محلی مانند حکومت فرقه دمکرات شمرده میشد:
حقوق برابر برای اقلیتهای ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبانهای آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسههای محلی به زبانهای بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمنهای ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (…)
طبیعتا این طور نبود که «فرقه دمکرات آذربایجان» و «حزب دمکرات کردستان» خود علاقهای به اولویت دادن به زبانهای محلی خود نداشتند. برعکس. آنها با تعصب و جوش و خروشی فزاینده که از حضور ارتش سرخ در ایران برگرفته شده بود، زبان رسمی کشور یعنی فارسی را کنار گذاشته، زبان محلی خود را به تنها زبان رایج، رسمی، اداری، رسانهای و آموزشی ایالت خود مبدل میکردند. در نمونه آذربایجان، زبانی که آنها رواج میدادند، در اساس ترکی آذری بود. اما گونهای که مورد ترجیح و ترویج حزب کمونیست آذربایجان و فرقه دمکرات بود، اولا با گونه ترکی آذربایجان ایران فرق داشت، ثانیا زبانی کتبی و رسمی بود که برای آذربایجانیان ایران ناآشنا بود و ثالثا با تعابیر روسی و سیاسی-ایدئولوژیک کمونیستی عجین شده بود (۲). پیشهوری در یکی از مقالههایش در روزنامه «آذربایجان»، ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، مینوشت که زبان آذربایجانیان ایران نیز باید با «آذربایجانی» کتابی و استاندارد آن دوره در باکو یکسان شود، اما ظاهرا از روی احتیاط نسبت به گونه ایرانی ترکی آذری که بین مردم رایج است، علاوه میکرد که این کار را نمیتوان «ناگهانی» انجام داد.
یعنی برای فرقه که زیر نظر باکو و رییس حزب کمونیست آذربایجان میر جعفر باقروف دستورهای استالین را اجرا میکرد، موضوع اصلی بر سر اجرای تصمیم مسکو بود. برای حزب کمونیست شوروی و ارتش سرخ که آذربایجان را زیر اشغال خود داشت، موضوع زبان ترکی آذری یک وسیلهٔ تبلیغاتی بود. حزب کمونیست هم چه در مرکز یعنی مسکو و چه در باکو از این طریق میخواست آذربایجانیهای ایران را بر ضد تهران و به هواداری از شوروی بشوراند. اما روشناست که شخصا برای آن دسته از آذریهای باکو که مسئول اجرای این برنامه شده بودند، مسئلهٔ ترکی آذری که زبان مادری آنها هم بود، موضوع خوشایندی جلوه میکرد. ولی در نهایت آنها هم مجری نقشههای کلان سیاسی مسکو بودند. از طرف دیگر برخی در رهبری فرقه هیچ هم بدشان نمیآمد که آذربایجان ایران به بهانهٔ زبان مادری هم که شده، با ایران قطع رابطه کند و به جمهوری آذربایجان بپیوندد و یا دستکم چیزی مانند خودمختاری به دست بیاید.
آذربایجانی، تنها زبان «رسمی دولتی»
تقریبا یک ماه پس از اعلان «حکومت ملی آذربایجان» به رهبری پیشهوری (۲۱ آذر ۱۳۲۴)، «زبان آذربایجانی» (یعنی ترکی آذری) تنها «زبان رسمی دولتی» درآذربایجان ایران اعلام شد. در یک مصوبه حکومت فرقه مورخه ۱۶ دی ۱۳۲۴ که به امضای پیشهوری رسیده در روزنامه «آذربایجان» انتشار یافت، گفته میشد: «از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب میشود. تصمیمهای دولت، اعلانهای رسمی و همچنین قرارهای صادره در واحدهای قشون خلقی (دستههای فداییان فرقه) و لایحههای قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند. تمام ادارهها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد. در دادگاهها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.» (۳)
«قرار حکومت ملی آذربایجان در باره زبان» (روزنامه آذربایجان، 19 دی 1324، با امضای سید جعفر پیشه وری
ترجمه فارسی مصوبه حکومت فرقه دمکرات در باره زبان، روزنامه آذربایجان، ارگان فرقه دمکرات، 19 دی 1324:
«با مقصد نزدیک تر کردن خلق ما به دستگاه دولتی و عموما درک ساده تر احتیاجاتش و همچنین جهت پاکسازی راه های ترقی و تکامل زبان ملی و فرهنگ ملی مان، حکومت ملی آذربایجان قرار زیر را درجلسه خود به تاریخ 16 دی ماه (1324) قبول نموده است:
1. از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب می شود. قرارهای دولت، اعلان های رسمی و همچنین قرارهای صادره در حصه های قشون خلقی و لایحه های قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند.
2. تمام اداره ها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد.
3. در محکمه ها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.
4. تابلو های تمام ادارات، موسسه ها و تجارتخانه های آذربایجان باید مطلقا به زبان آذربایجانی باشند.
5. همه سخنرانی ها و مذاکرات در تمام جلسه ها و نشست ها باید به زبان آذربایجانی باشند.
6. اشخاصی که آذربایجانی نیستند و به زبان های دیگر سخن می گویند و در اداره های عمومی دولتی کار می کنند باید نوشتن، خواندن و مکالمه به زبان آذربایجانی را یاد بگیرند.
7. به منظور آشنا نمودن ماموران دولتی وزارت معارف (فرهنگ) با زبان آذربایجانی، برای کسانی که سواد زبان های دیگر را دارند، باید در جنب اداره ها، کلاس های مخصوص (زبان آذربایجانی) تاسیس گردد و مدت کار این افراد (روزانه) یک ساعت تقلیل داده شود.
8. ملت های دیگری که در آذربایجان زندگی می کنند، حق دارند کارهای خود را به زبان مادری خود انجام دهند.اما آنها هنگام نوشتن اعلان های رسمی، در کنار زبان مادری خود باید زبان آذربایجانی را نیز همچون زبان رسمی دولتی به کار برند.
9. تعلیم درمدارس ملت های کوچکی که در آذربایجان زندگی می کنند می تواند به زبان مادری آن ملت ها باشد، اما در عین حال تدریس زبان آذربایجانی نیز در این مدارس اجباری است.
10. وزیر معارف حکومت ملی آذربایجان مقرر می کند که تصویب و تائید قرار مربوط به قبول کاربرد زبان ملی آذربایجانی، درتدریسات مدارس، همچون وظیفه ملی همه معلم ها و معلمه هاست.
نخست وزیر حکومت ملی آذربایجان – پیشه وری»
پاکسازی «زبان مهاجرها»
چند ماه قبل از آن، پیشهوری در همان روزنامهٔ «آذربایجان» زیر عنوان «روزنامه میزین دیلی» (زبان روزنامهٔ ما) بعد از تعریف و توصیف زبان ترکی آذری مینوشت: «زبان آذربایجان آنقدر قدرتمند و قواعد صرف و نحو آن آنقدر طبیعیاست که حتی اگر کلمات فارسی و عربی هم که وارد آن شده، درآورده شوند، باز هم میتوان به کمک این زبان افکار بزرگ و مقاصد عالی را بیان کرد و شرح داد. و لیکن ما استعداد خلق را در نظرگرفته، احتیاجی حس نمیکنیم که این کار را بصورت ناگهانی انجام دهیم» (۴). آنگاه او می افزود که «مانند هر زبان دیگر، زبان آذربایجانی نیز تحت تاثیر زبانهای اجنبی (فارسی و عربی) قرار گرفته» و فرقه میخواهد به کمک نویسندگان آذربایجان این تاثیر را به مرور زمان ازبین ببرد.
پیش از همه چیز مهماست این را بدانیم که در دورهٔ حکومت فرقهٔ دمکرات آذربایجان، تقریبا بدون استثناء، تنها زبانِ چاپ و انتشارات، ترکی آذری بود. فارسی حتی پیش از صدور «قرار» رسمی شدن «آذربایجانی» عملا از مطبوعات، نشریات و مکاتبات و اسناد رسمی رخت بربسته بود.
و اما از نگاه خود زبان ترکی آذری که از سوی فرقه زبان «رسمی دولتی» اعلان شده بود، جالباست بدانیم که معمولا زبانی که مسئولان فرقه صحبت میکردند و بخصوص زبانی که در نوشتار استفاده میشد، لهجهٔ رسمی و یا ترکی باکو بود. حتی آن دسته از ایرانیان آذری که سالها در شمال ارس مانده و همراه با ارتش سرخ به ایران آمده بودند، با این لهجه صحبت میکردند که برای مردم آذربایجان ایران نامانوس بود. بسیاریها که در آن دوره در تبریز بودند، به من گفتهاند که مردم تبریز، این لهجه را «زبان مهاجرها» و یا «ترکی دمقیراتهای باکو» مینامیدند. آنها هنگام شنیدن این زبان، مجموعا منظور مخاطب خود را میفهمیدند، اما بهخاطر واژگان، تعابیر و حتی تلفظ نامانوس و بیگانه، آن را «خودی» حساب نمیکردند، در حالیکه خواندن و نوشتن آن زبان برای مردم عادی آذربایجان ایران و حتی اشخاص با سواد بسیار سخت و نامانوس بود.
پیشهوری در همان مقالهٔ خود راجع به لزوم پیرایش و تصفیهٔ ترکی آذری از واژگان «بیگانهٔ» فارسی و عربی سخن میگفت و علاوه میکرد که نمیتوان در این کار عجله کرد، اما اقلا نباید در استفاده از کلمات و تعابیر فارسی و عربی مبالغه کرد. این نکته روی کاغذ قابل درک است. اما در عمل وضع دیگری حاکم شد و آن این بود که زبانی که فرقهچیها صحبت میکردند و یا مینوشتند، هر چه بیشتر با «زبان مهاجرها» که همان زبان رسمی باکو باشد، یکسان گشته، به همان درجه عناصر، واژگان و حتی تلفظ روسی به آن اضافه میشد. در کارهای مربوط به نوشتن، چاپ و مکاتبات رسمی، این کار را «مشاوران سیاسی» و همچنین نویسندگان و شاعرانی میکردند که از باکو آمده در تبریز زندگی میکردند و نقش «رئداقتور» (ویراستار) و هماهنگکنندهٔ مطبوعات و رسانهها را داشتند.
هدف حملهٔ اصلی این «رئداقتورها» البته آن دسته از روشنفکران، نویسندگان و شعرایی بودند که همراه با حملهٔ شوروی به ایران و یا کمی دیرتر، بعد از برسرکار آمدن پیشهوری، از ترس به تهران گریخته بودند. اکثر نخبگان و مشاهیر آذربایجان ایران مانند سید حسن تقی زاده و یا استاد شهریار جزو این دسته بودند. مسئولان تبلیغات رسمی فرقه، آنها را همچون «خائنین» به مردم آذربایجان محکوم و مطرود میشمردند و خانه و املاک آنها را مصادره میکردند. زبان و آثار آنها که اکثرا هم به فارسی بود، «مرتجعین دیلی» (زبان مرتجع) نامیده میشد. گروه دوم عبارت از شعرای معروف ترکیسرایی مانند فضولی و نسیمی بودند که مربوط به تاریخ ادبیات مشترک ایران و آذربایجان بودند. از این دسته استفاده تبلیغاتی میشد. فرقه به تبعیت از حزب کمونیست، طرفدار غزل و قصیده و ادبیات تغزلی و تصوفی نبود. اما این دسته از شاعران کلاسیک اگرچه اکثرا غزل و قصیده سروده بودند، مورد تجلیل قرار گرفته، جزو «شاعران بزرگ خلق هنرپرور آذربایجان» شمرده میشدند، در حالیکه به اشعار فارسی آنها که اکثریت آثار این بزرگان را تشکیل میدهد، توجهی نمیشد. از شاعران و نویسندگان زنده، برخی هنوز در آذربایجان مانده بودند. کسانی که سِنّی از آنان گذشته بود و دیگر امکان تغییر اساسی عقیدهٔ آنها ممکن بهنظر نمیرسید و یا تعلیم و تربیت گذشتهٔ فارسی و عربی دیده و به ادبیات کلاسیک وارد بودند، عموما مورد انتقاد مستقیم قرار نمیگرفتند، بلکه با چاپ اشعارشان کوشش میکردند آنها را جزو «خودیهای فرقه» قلمداد کنند و تشویقشان کنند که به نفع فرقه و شوروی شعر بنویسند.
کوشش اصلی آن «رئداقتورها» و مشاوران ادبی-سیاسی، روی نویسندگان نثر، داستان و مقاله متمرکز شده بود. از نگاه فرقه و ویراستارها و مشاورانی که از باکو آمده بودند، این نویسندگان و شاعران جوان و اغلب کم سواد «زبان معاصر خلق و دورهٔ آزادی را ترّنم میکردند» و این زبان، فقط عبارت از لهجه و استاندارد باکو بود. در کار تصفیهٔ کلمات فارسی و عربی، خصومت با واژگان فارسی به مراتب بیشتر از عربی بود و نوک تیز این حمله متوجه واژگان نوین فارسی بود که در زمان رضا شاه جایگزین واژگان هم معنای عربی شده بود، مانند: شهربانی (نظمیه)، دادگستری (عدلیه) و یا دانشگاه (دارالفنون). مثلا شخصی بنام رضا آذری در روزنامهٔ «آذربایجان» مینوشت: «به نفع آزادی ما خواهد بود، اگر اقلا لغاتی را که در دورهٔ اصلاحات رضاشاهی از گردونه خارج شدهاند، دوباره احیاء کنیم» (۵).
به موازات این کوششها، دو و یا سه روند تغییر زبان مردم در جریان بود:
اولا لغات و اصطلاحاتی را که مخصوص ترکی آذری باکو بود، در آذربایجان ایران به کار میبردند و به این گونه لغات رواج میبخشیدند، در حالیکه آن لغات و اصطلاحات باکو برای مردم آذربایجان ایران سخت فهم و حتی گاه عجیب بود، مانند: شکیل (تصویر)، چیخیش (سخنرانی)، طنطنه لی (باشکوه)، اینجه صنعت (هنر)، تطبیق ائتمک (اجرا کردن)، حصه (بخش)، قرار (تصمیم) و یا عَنعَنه (سنّت).
ثانیا بسیاری لغات و تعابیر صرفا روسی وارد گردونهٔ زبان ترکی آذری ایران شده بود، مانند: زاوود (کارخانه)، واغزال (ایستگاه راه آهن)، گاسترول (برنامهٔ هنری، نمایش گروههای هنری) و یا ساتیرا (طنز.)
ثالثا تلفظ و املای روسی آن دسته از لغات اروپایی و نامهای افراد و کشورها که ما در ایران بطور سنتی طور دیگری مینامیم و یا اصولا از فرانسه گرفتهایم، شکل روسی میگرفت، مانند: استانسیا (استاسیون، بعدا ایستگاه)، کولتورا (فرهنگ)، اونیورسیتت (دانشگاه) و یا اوقتیابر (اکتبر.)
در شعر، هنوز ظاهرا به ذوق و سنت مردم آذربایجان ایران و علاقهٔ آنها به شعر کلاسیک عروضی مانند غزل و قصیده ظاهرا احترام میگذاشتند، اما پنهان هم نمیکردند که شعر «ایده آل» و بخصوص نثر ادبی (مانند داستان و نمایشنامه) باید مانند باکو و کلا شوروی در چهارچوب «رئالیسم سوسیالیستی» باشد و رهبری حزب کمونیست و ارتش سرخ و در راس آن «پدر زحمتکشان جهان» یعنی استالین را پاس دارد. در عمل هم اینطور شد که تغییرات در شعر ترکی آذری که بطور تاریخی و سنتی با زبان، ادبیات و اوزان فارسی و عربی عجین شده است، بسیار مشکل تر بود. بیشتر تغییرات و به اصطلاح «اصلاحات» در سبک و بخصوص مضمون کتابها و مطبوعات در نثر به چشم میخورد.
در زمینهٔ داستاننویسی، در این دوره چندین کوشش برای نوشتن رُمان و داستان کوتاه (که آن را به تقلید از روسی «پووست» مینامیدند) مانند «گؤی قورشاغی» (قوس و قزح) و «اودلی قیلینج» (شمشیر آتشین) انجام گرفت که آثاری تبلیغاتی و غیر جدی بودند و بزودی فراموش شدند.
شاید یکی از کارهای کمیاب اما خوب این دوره که در زمینهٔ انتشارات انجام شده، چاپ و یا باز نشر برخی از آثار ادبیات ترکی و یا ترجمهٔ ترکی بعضی آثار فارسی و یا روسی به ترکی آذری بود، مانند: کلیات صائب تبریزی و میرزا علی معجز شبستری.
منابع (۱) همه این اسناد در: جوادی، عباس: از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر، تارنمای چشم انداز، در این لینک: https://tinyurl.com/yamqnxd9 (۲) Berengian, Sakina.: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan, Berlin 1988, pp. 145-149 (۳) روزنامه «آذربایجان،» ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، تبریز، ش ۹۶، ۱۹ دی ۱۳۲۴ (۴) پیشهوری، سید جعفر.: روزنامه میزین دیلی، آذربایجان، ش. ۱، ۱۴ شهریور ۱۳۲۴ (۵) Berengian: ibid, p. 141
«شاعرلر مجلسی» (مجلس شاعران)، منتخب اشعار دوره پیشه وری، تبریز۱۳۲۴
تحصیل و تدریس در مدارس
فرقه دمکرات در آغاز کار خود در شهریور ۱۳۲۴ تاکید کرده بود که «زبان آذربایجانی» باید از همان دوره ابتدایی به عنوان تنها زبان به کار برده شود و بعدها در دبیرستان، فارسی هم در کنار «آذربایجانی» تدریس گردد. اما در عمل، در شرایط اشغال شوروی، جنگ و ماجرای فرقه دمکرات، کلا امور تحصیل و تدریس در مدارس دچار بی نظمی و آشوبی فزاینده شده بود.
چهار سال پس از اشغال شوروی و یک ماه پس از تاسیس حکومت فرقه، رهبری فرقه به این نتیجه رسید که هنگام تاکید بر موضوع رسمیت «زبان آذربایجانی» فرا رسیده است. این در حالی بود که هنوز آموزگارانی که بتوانند ترکی آذری را به کودکان تدریس کنند، موجود نبودند و کتابهای درسی نیز وجود نداشتند که با الفبای فارسی و برای کودکان آذربایجان ایران تهیه شده باشند. تقریبا همه کتابهای چاپ باکو به الفبای روسی بودند، در حالیکه کتابهای چاپ باکو با الفبای فارسی که هدف تبلیغات میان آذربایجانیان ایران داشتند، اکثرا شعر و داستان بودند و مضمونی فولکلوریک، تبلیغاتی و یا سیاسی داشتند. در «امریّه نمره یک وزیر معارف آذربایجان» مورخ دی ماه ۱۳۲۴ محمد بیریا دستور میداد که باید کمیسیونی عبارت از «دبیران ماهر و ملی» طرح کتابهای درسی به زبان آذربایجانی را تهیه کند.
این درست زمانی بود که در مسکو و سپس تهران، دو طرف ایران و شوروی در باره موافقتنامهای که بعدها معروف به «قرار داد قوام-سادچیکوف» شد، مذاکره میکردند. با امضای دوجانبه این قرارداد در فروردین ۱۳۲۵، ایران به طور مشروط رضایت داد که حق استخراج نفت شمال ایران را به شوروی بسپارد و مسکو در مقابل، ارتش سرخ را از ایران بیرون ببرد.
یکی دو ماه پس از امضای این قرار داد و لغو رسمی حکومت پیشهوری که مورد توافق تهران و مسکو قرار گرفته بود، کتابهای «وطن دیلی» (زبان وطن) برای تدریس در دبستانها آماده شده بود. این کتابها، هم تحت تاثیر شدید زبان کتابهای درسی باکو بودند و هم در اردی بهشت و خرداد، دیگر سال تحصیلی تقریبا به آخرش رسیده بود.
اما مشکل اصلی تدریس «زبان آذربایجانی» در دو سه کلاس مدارس ابتدایی در جای دیگری بود. یک ماده قرارداد «قوام-سادچیکوف» هم این بود که همه وزارت خانههایی که فرقه دمکرات در آذربایجان دایر کرده بود، لغو شده تبدیل به ادارههای وزارتهای مربوطه ایران میشوند. شوروی در بهار همان سال با وجود شکایت و مخالفت پیشهوری نیروهایش را از ایران بیرون برد، اما با سیاست ورزی دولت ایران، امتیاز استخراج نفت از سوی مجلس شورای ملی ایران تصویب نشد. با اینهمه، طبق قرارداد دوجانبه، پس از ۱۵ فرورین آن سال «وزارت معارف حکومت ملی آذربایجان» دوباره تبدیل به اداره فرهنگ استان آذربایجان شد و وابسته به وزارت فرهنگ ایران گشت، تا اینکه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۵، چند ماه پس از تخلیه ایران از سوی ارتش سرخ و درست یک سال پس از تاسیس «حکومت ملی» به دست استالین و باقروف، حکومت پیشهوری نیز سقوط کرد.
با این ترتیب فرصت زیادی هم دست نداد تا فرقه دمکرات و مدیران اجرایی باکو، زبان استاندارد آذربایجان شوروی را درمدارس آذربایجان ایران رواج بخشند. به شهادت نزدیکان نویسنده این سطور که خود در زمان حکومت فرقه به دبستانهای تبریز میرفتند، در آن یک سال عملا کتاب و درس کتبی موجود نبود؛ «آموزگاران اغلب شعر، قصه و ضرب المثلهای ترکی میخواندند و شاگردان آن را تکرار کرده، از بر میکردند.» با اینهمه کارنامههای آنها از آن یک سال دوره پیشهوری در خرداد سال ۱۳۲۵ به «زبان آذربایجانی» نوشته شده بود.
تبلیغات به جای ادبیات
از آغاز انتشارروزنامه «آذربایجان»، خود پیشهوری نقش سردبیر را داشت و تلاش میکرد حتما سرمقالهٔ روز را خودش بنویسد. زبان ترکی و کتبی او به خصوص از نگاه واژگان روان بود، اگرچه در مجموع معیارهای دستوری و حتی لغوی استاندارد باکو را رعایت میکرد. اما اکثر مقالههای به اصطلاح «جدی» و سیاسی روزنامههای «وطن یولوندا» (در راه وطن) و «آذربایجان» را «برادران شمالی» مینوشتند و یا ویراستاری میکردند. آنها از این طریق سعی میکردند به اصطلاح «خط سیاسی» مسکو و باکو را به افکار عمومی آذربایجان ایران تزریق کنند. زبان آنها شدیدا شعاری، تبلیغاتی، غلیظ و آغشته با واژگان روسی و یا تعابیر خاص جمهوری شوروی آذربایجان و ادبیات کمونیستی شوروی بود. روزنامهٔ «وطن یولوندا» با عکسهای رنگی، مقالات و شعارهای تبلیغاتی در باره لنین، استالین، کشاورزان کالخوزها و کارگران ساوخوزها و ژنرالهای «قهرمان» ارتش سرخ، در باکو به چاپ میرسید، اگرچه محل چاپ آن هرگز اعلان نمیشد. نوشتههای هر دو روزنامه و دیگر مطبوعات فرقه معمولا با شعار و زبانی اغراق آمیز در مدح طبیعت، تاریخ و زبان آذربایجان و همچنین لنین، استالین و ارتش سرخ همراه بود. مولفین آذربایجانی ایران نقشی در نوشتن تحلیل و تفسیرهای سیاسی نداشتند. آنها بیشتر شعر میسرودند و یا در بارهٔ ادبیات، زیبایی طبیعت و زبان ترکی آذری و یا عظمت شخصیتهایی مانند بابک و ستارخان مطلب مینوشتند.
گنرالیسموس اتفاق سووه تی ستالین همراه با مارشال های اتفاق سووه تی (آذربایجان، دوازدهم فروردین ۱۳۲۵)
در میانه های فروردین ۱۳۲۵ در پی توافق تهران و مسکو و فشار روزافزون غرب بر شوروی، ارتش سرخ، آذربایجان و دیگر نقاط شمالی ایران را ترک کرد. طوری که یک نامه پیشه وری به مسکو هم نشان می دهد، رهبری فرقه از این بابت بسیار آشفته و نگران بود که پشتوانه خود را از دست می دهد. با این همه، تبلیغات سرتاسری فرقه و مطبوعات آن پر از شعر و غزل و نطق و «تلگرام» های پر از تشکر و امتنان از اشغال شوروی و ارتش آن بود که «ایران را از خطرچنگال فاشیسم» رها کرد و شرایط سر کار آمدن فرقه دمکرات را فراهم نمود.
اما این تمجید و تعریف که همچون عشقی آسمانی تصویر می شد، حد و اندازه ای نداشت.
چند روز مانده به اعلام خبر تخلیه ایران، روزنامه «آذربایجان» منظومه بلند بالا و «مشترکی» از شاعران فرقه در مدح «رهبر داهی و نجات بخش خلق های زحمتکش، گنرالیسموس اتفاق سووه تی (اتحاد شوروی) ستالین و ژنرال های ارتش سرخ و همچنین «قیزیل اردو» (ارتش سرخ) قهرمان، فداکار و انترناسیونالیست اتحاد شوروی» چاپ نمود. سرآغاز این منظومه، حکایت از «سختی درد هجران» پس از رفتن ارتش سرخ از ایران بود: «ای طبع روان به ما کمک کن/تا قلب های ما به آتش جدائی (از ارتش سرخ) نسوزند…» شاعر دیگری به نام «رضا آذری» در صفحه دوم همان روزنامه صفات بسیار عجیبی مانند «ملوس» و «نازنین» برای «عسگر» ها یعنی سربازان «ارتش سرخ» صرف می نمود و لنین و استالین را «آهو نگاه و فرشته رو» می نامید: «ای عسگر (سرباز) نازنین، ای ارسلان (شیر) میدان های نبرد، ای عسگر ملوس و نجیب قیافه که منظره ملکوتی تو برای ملت آذربایجان فراموش ناشدنی است، ای که مدنیت (تمدن) عالی خود را در مکتب لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو نگاه و فرشته رو گرفته ای، برو، به سلامت برو…عشق تو تا ابدیت در قلب ملت آذربایجان پابرجا خواهد ماند…»
«ای عسگر (سرباز) نازنین و ملوس ارتش سرخ، ای دست پرورده لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو چشم و فرشته رو…» (آذربایجان، 12 فروردین 1325)
مثلا در خطابهٔ منظوم و بلندی که از سوی «جمعیت شعرای تبریز» به «پدر زحمتکشان» استالین نوشته شده بود، گفته میشد:
آذر ایلی ییک، پاک آدیمیز، پاک قانیمیز وار
کوراوغلی، جوانشیر کیمی مین اصلانیمیز وار
ایندی گل آچیپ بابکی، ایلخانی دوغان یورد
ساینده سنین سایه لنیر بو قوجامان یورد
چوخ چوخ یاشا عالمده، بیزیم سه وگیلی رهبر
گون تک ائله دین عالمی عدلینله منوّر
(ترجمه: ما ملت آذری هستیم، نامی پاک و خونی پاک داریم/هزار شیرمرد مانند کوراوغلی و جوانشیر داریم/حالا سرزمینی که بابک و ایلخان (!) را زاده، تبدیل به گلستان شده است/و در زیر سایهٔ تو (استالین) این سرزمین بزرگ زندگی آسودهای دارد/در این عالم زنده و پایدار باشی، ای رهبر محبوب — با عدل خود عالم را نورافشان کردی).
این منظومه در ابتدای مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» (۶) چاپ شده است که مجموعهای از اشعار ترکی آذری دوره فرقه دمکرات است. طوری که در این مجموعه گفته میشود، منظومهٔ طولانی نامبرده را این شاعران عضو «جمعیت شعرای آذربایجان» مشترکا سرودهاند: علی فطرت، میر مهدی اعتماد، حسین صحاف، مظفر درفشی، میر مهدی چاووشی، یحیی شیدا و بالاش آذراوغلی (۷).
چه در نثر و چه در نظم، آنچه که درجهٔ اول اهمیت را داشت، پیام سیاسی بود که اساسا از شعار و مبالغه تشکیل میشد. به وزن و قافیه و بخصوص اشعار عروضی به سبک کلاسیک اهمیت چندانی داده نمیشد. طبیعتا نوشتن و درک این نوع اشعار سخت تر از اشعار هجایی بود و لازمه اش تحصیل فارسی و عربی بود که اکثر نویسندگان و شعرایی که از شمال آمده بودند، فاقد آن بودند. در خود باکو چنین تبلیغ میشد که وزن و قافیه مربوط به دورهٔ جامعهٔ «عقب ماندهٔ» گذشته است و «زبان سادهٔ مردم» و وزن هجایی «نشانهٔ ادبیات طیقات زحمتکش» است. اما شعرای شمال و بهخصوص سلیمان رستم، صمد وورغون، محمد راحم و جعفر خندان که تقریبا در طول تمام مدت حکومت فرقه در تبریز بودند، به ناچار نسبت به تمایل «برادران جنوبی» خود به غزل، قصیده و دیگر قالبهای عروضی احترام میگذاشتند. یکی از تحلیل گران ادبی باکو مینوشت: «سلیمان رستم به نوشتن غزل شروع کرد، چرا که قالب غزل مانند گذشته در آذربایجان جنوبی محبوب بود و از آن طریق تاثیر رساندن به مردم از راه غزل آسانتر بود…» (۸). آنچه که آنان به «برادران جنوبی» خود القاء میکردند، این بود که «دشمن» و «جلاد» (که مشخصا نامش را نمیگفتند، اما منظورشان ایران و به ویژه تهران بود) زبان مادری مردم آذربایجان ایران را از دهانشان بیرون کشیده و آنها را تحت ظالمانهترین ستمهای ممکن قرار داده و اکنون «برادران شمالی» آمدهاند تا زبان «برادران جنوبی» را به آنها بازگردانند. همان سلیمان رستم در شعری با عنوان «تبریزیم» (تبریز من) مینوشت:
(ترجمه: در باغ، چشمم با دیدن حُسن تو سیر نمیشود/تبریز من، ای تبریز من، ای تبریز من/اجازه نخواهم داد بیگانگان ترا در آغوش بگیرند (!)/بگذار دستم را به گردنت بیاندازم/برادر همزبان و همخون توآمده/تا در عید و جشن تو شرکت کند/دردآشنای تو، همراز تو آمده، الخ).
و یا:
من سنین دیلینه دگمیرم، جلاد
سن ده بو آنا دیلیمه دگمه
من آغا آغ دئدیم، قارایا قارا
سن منی ایسته دین چکه سن دارا
ینی جه ساغالیر ووردوغون یارا
منیم بو یارالی کونلومه دگمه،
الخ.
(ترجمه: ای جلاد، من که به زبان تو دست نمیزنم/تو هم به زبان مادری من دست نزن/من به سفید، سفید گفتم و به سیاه، سیاه/و تو خواستی مرا به دار بزنی/زخمی که تو بهمن زدی، تازه تازه بهبود مییابد/به این روح زخمی من دست نزن، الخ).
یعنی این شاعران و نویسندگان باکو که اکثرشان آمده و در تبریز نشسته بودند، به شاعران و نویسندگان آذربایجانی ایران رهنمود میدادند که: اولا زبان کتبی شان چطور باید باشد و ثانیا چطور فکر کنند و چه بنویسند. مثلا جعفر خندان که او هم از باکو آمده بود و تحلیل ادبی مینوشت، مقدمهای به «مجموعهٔ آثار یحیی شیدا»، یک شاعر آذربایجانی-ایرانی جوان آن دوره نوشت. در این مقدمه، خندان، اولا یادآوری میکرد که شیدا هم «ابتدا به سبک معمول در آذربایجان جنوبی، غزل مینوشت، اما بهزودی پس از مشاهدهٔ پیشرفتهایی که در میهناش آذربایجان رخ داده و با گرفتن الهام از مبارزه بر ضد هیتلریسم اشعار پرارزشی برضد فاشیسم نوشت. شیدا در این اشعار همچنین محبت بیپایان خود را نسبت به ارتش سرخ، این ناجی جهان از دست خطر فاشیسم، و رفیق استالین، این فرمانده نابغهٔ ارتش سرخ، بیان کرد» (۹).
برای کسانی که به دانستن جزییات زبان و ادبیات ترکی آذری این دوره علاقمند هستند، میتوان مطالعهٔ همان مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» را توصیه کرد که شرحش گذشت. این مجموعه که نزدیک به ۴۴۰ صفحه است و مطالعهاش میتواند برای افراد غیرعلاقمند فوقالعاده کسالتآور باشد، سر تا پا عبارت از نمونههایی از دهها شاعر ریز و درشت همین دوره فرقه دمکرات است. اکثریت قریب به اتفاق این آثار، صرفنظر از شعارهای وفاداری به «آزادی آذربایجان واحد» از دست «دشمن جلاد» یعنی ایران، سرشار از مدیحهسرایی برای فرقه دمکرات، اتحاد شوروی، ارتش سرخ و «قوماندان داهی استالین» است. این مجموعه نشانهٔ بی نظیری از زبان و فرهنگ دوره چهار ساله اشغال شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات است، نشانه گویایی از فقر ادبی و همچنین تبلور زبان و فرهنگی تبلیغاتی، سطحی، ناسیونالیستی واستالینیستی است که بهطور همزمان در آذربایجان شوروی حاکم بود. این همان زبانی است که در تمام مطبوعات و نشریات دوره فرقه، از جمله روزنامه «آذربایجان»، مُدل و استاندارد زبان شعر، ادبیات، مطبوعات و انتشارات را تشکیل میداد. از نگاه صرفا زبانشناختی نیز، این زبان، کپیهبرداری از واژگان، تعابیر و سبک بخصوص آذربایجان شوروی مخلوط با واژگان و تعابیر روسی و تبلیغات کمونیستی است که از زبان و فرهنگ مردم عادی و واقعی آذربایجان ایران به دور بود.
با اینهمه نباید از انصاف گذشت که برخی شاعران این دوره مانند میر مهدی اعتماد، علی فطرت و یحیی شیدا با وجود همآواییهای آشکارشان با جریان سیاسی-تبلیغاتی «فرقهٔ دمکرات»، اشعار خوبی هم چه در قالب عروضی و چه هجایی داشتند، اگرچه نقش آنها در همان چهار، پنج سال و بهخصوص یک سال فرقه، بر شهرت و محبوبیت بعدی آنان بیتاثیر نماند.
در میان شاعران نسبتا نامدار و ترکی سرایی که در زمان فرقه در آذربایجان مانده بودند، تنها یکی دو نفر با وجود هم آوایی ظاهری با ایدئولوژی حاکم کمونیستی بر شعر و ادبیات، ارزش هنر و شعر را والاتر از سیاست حاکم میشمردند. مهم ترین آنها حبیب ساهر بود. بیشتر آثار این شاعر رمانتیک و نوآور آذربایجان که به هر دو زبان فارسی و ترکی میسرود، بعد از جنگ و سقوط حکومت فرقه نوشته و یا منتشر شده است.
اما مهم ترین شاعر آذربایجان در این دورهٔ یک ساله، طبیعتا محمد حسین شهریار بود که در دوران اشغال شوروی و حکومت فرقه در تهران زندگی میکرد. او در این مدت، دیگر مدتها بود که به شهرت اصلی خود در سرتاسر ایران رسیده بود. در برابر اشغال ایران از سوی ارتش سرخ و سپس حکومت فرقهٔ دمکرات، استاد شهریار چندین شعر از جمله یک منظومه با مطلع زیر سرود:
روز جانبازی است، ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان، هر جا که آمد پای جان…
کاخ استقلال ایران را بلا بارد به سر
پای دار ای روز باران حوادث ناودان
و پس از آنکه ارتش سرخ ایران را تخلیه کرد و به دنبال آن حکومت فرقه سقوط کرد، شهریار شعر دیگری با درآمد زیر سرود:
خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان میرود
آن نمک نشناس، بشکسته نمکدان میرود
حکومت فرقه با ارتش شوروی آمد و با ارتش شوروی رفت. چند ماه بعد از تخلیهٔ ایران از طرف ارتش سرخ، حکومت فرقه هم فروریخت. در روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی درست یک سال پس از تاسیس حکومت فرقه، خود شورویها رهبران و فعالین فرقه را سوار ماشین کردند و به باکو بردند. اصلاً ارتش ایران هم هنوز نیامده بود. وقتی یک روز بعد ارتش مرکزی وارد تبریز شد، خبری از رهبران و فعالان فرقه نبود.
پس از فرقه
بعد از فروپاشی فرقه، در زمینه زبان، مردم به روال زندگی سابق و همیشگی خود برگشتند. یعنی در خانه و بانک و دادگاه و اداره و غیره هر کس زبان خود را بهکار برد، اما سر درس و یا وقتی صورت جلسهٔ دادگاه و یا یک سند ثبت اسناد و یا نامهٔ رسمی مینوشتند، از فارسی استفاده میکردند. در آذربایجان این به آن معنا بود که در حوزهٔ شخصی و خصوصی، حتی بین معلم و دانشآموز در موقع زنگ تفریح و یا در شهربانی، اگر طرف شما مثل خودتان ترکی زبان بود، ترکی حرف میزدید، اما وقتی در همان شهربانی صورت جلسه برمی داشتند، آن را به فارسی مینوشتند.
این را «دوزبانگی» مینامند. این دوزبانگی و حتی چند زبانگی یک سنت تاریخی و چند هزار ساله در آذربایجان ماست. در زمان هخامنشیان، اشکانیان، سلوکیان و ساسانیان هم آذربایجانیها لهجههای ایرانی و محلی خود مانند آذری، تالشی، تاتی و کردی را داشتند. هزار سال پیش زبان اکثریت آذربایجانیها به خاطر کوچ و اسکان اقوام ترک زبان عوض شد و ترکی آذری به جای برخی از آن زبانها و لهجههای ایرانی شمال غربی نشست. اما در همه این دورهها زبان فارسی بطور فزایندهای نقش زبان مشترک بین همه ایرانیان را بازی میکرد. هزار سال پیش بعد از ترکی شدن زبان نخست آذربایجانیان هم همین طور بود. پانصد سال پیش در زمان صفویان هم همین طور بود. در زمان رضا شاه هم همین طور بود.
حکومت فرقه دمکرات از نگاه تحول زبان، چه فارسی و چه ترکی آذری، وقفه و یا سکتهای یکساله در این روند طبیعی چند هزار ساله به شمار میرفت. بعد از این وقفه که از خارج، از شوروی به ما تحمیل شده بود، وضع زبانهای فارسی و ترکی در آذربایجان به حالت پیشین و همیشگی خود برگشت. پس از حکومت فرقه، اولا زبان فارسی که از رسانهها و انتشارات و ادارات تبعید شده بود، به جای همیشگی خود بهعنوان زبان مشترک و رسمی یعنی کتبی برگشت. ترکی هم به آن موقعیت پیشین خود که اساسا زبان شفاهی و تاحدی کتبی بین ترکی زبانان بود، باز گشت. آن «ترکی باکو» با آن تاثیرات روسی و خصوصیات برای ما نامانوس نیز از زندگی رسمی و رسانهای آذربایجان دور شد.
از نگاه دولت و حتی واکنش مردم، بخاطر تجربه تلخ یک سال حکومت فرقه که از موضوع زبان مادری همچون بهانهای برای استیلای خارجی و جدایی از ایران سوء استفاده کرده بودند، حساسیت و محدودیت نسبت به نشر آثار ترکی بیشتر گردید. بعد از مدتی آن محدودیتها هم کاهش یافت، اگر چه هنوز حساسیتهای دولت و حتی ملت ظاهرا تا آن درجه آرام نگرفته است که با تدریس چند ساعت زبان مادری در مدارس موافقت کنند.
منابع
(6) Berengian: ibid, p. 142
(۷) شاعرلر مجلسی، آبان-آذر ۱۳۲۴، اوقتیابر-نویابر ۱۹۴۵-جی ایل، ص ۳-۱۷، نسخه پی دی اف این کتاب در اینترنت قابل دسترسی است.
(8) Berengian: ibid, pp. 142-143
(9) Berengian: ibid
یک تظاهرات شهروندان کرد در ترکیه: «دیگر بس است، خواهان حل مسئله هستیم!»
عباس جوادی – بنظر میرسد همزمان با سوریه، وضع داخلی ترکیه هم از نظر مناسبات قومی بحرانی تر میشود اگرچه حکومت و حتی احزاب سیاسی هنوز احساس «بحرانی» نمیکنند. با وجود سیاست کجدار و مریز حکومت ترکیه و وعده های پذیرش اصول «قابل قبول» کرد ها مثلا در مورد تحصیل به زبان مادری و تامین نوعی اداره محلی، هنوز هیچکدام از این وعده ها بطور جدی عملی نشده است، برعکس لحن نخست وزیر رجب طیب اردوغان نسبت به تنها حزب رسمی کرد ها در این کشور که در پارلمان هم نمایندگان خود را دارد رفته رفته تند تر و خشن تر میشود. بالاخره باوجود ادامه عملیات نظامی ارتش ترکیه حملات نظامی چریک های سازمان پ. کا. کا در طی سال گذشته گسترده تر هم شده و گفته میشود آنها حالا «از کوه ها به شهر ها رو آورده اند.»
گفته میشود رژیم بشار اسد گروه تروریستی پ. کا. کا را آزاد گذاشته که همراه با بعضی از گروه های کرد سوریه از خاک سوریه برای سازماندهی و برنامه ریزی حملات به ترکیه استفاده کنند. طبق بعضی ادعا ها که مثلااخیرا در روزنامه واشنگتن پست منتشر شد گفته میشودگروه های بزرگی از افراد مسلح کرد ایران هم با نیت اجرای عملیات نظامی – تروریستی از ایران وارد ترکیه شده اند.
ظاهرا امید اردوغان این بود که رژیم اسد یک سال پیش چند هقته و یا چند ماه بعد از شروع موج اعتراضات و گسترش «بهار عربی» به این کشور سرنگون میشود. اما این کار نشد و اسد اگر چه بخصوص در هفته های اخیر در موقعیت بسیار خطرناکی قرار گرفته اما هنوز سرنگون نشده است. در این میان گروه های کُرد سوریه از ابتدا حود را بطور قطعی در این یا آن صف قرار ندادند اما مناسبات خود را با کُرد های عراق و ترکیه بهتر از قبل کردند و در عین حال سعی نمودند خود را از زیر ضربه رژیم اسد و یا مخالفین حفظ کنند. این به آنها و مناطقی که کُرد های سوریه در آن زندگی میکنند نوعی «اسثقلال» و یا «خود مختاری» بخشید.
خبرنگار واشنگتن پست آنتونی فایولا مینویسد که همکاری و هماهنگی بین گروه های کُرد منطقه یعنی عراق، ترکیه، ایران و سوریه بمراتب بیشتر از پیش شده است و کُرد های منطقه تصور میکنند اوضاع برای یک «بهار کُردی» یعنی چیزی شبیه جنبش های مردمی در کشور های عربی بسیار مناسب است.
«بهار عربی»، اگر این حدس درست باشد، حداقل در سوریه فعلا منتج به جنگ داخلی شده است. «بهار کُردی» معلوم نیست برای کشور های چهارگانه عراق، ترکیه، ایران و سوریه چه نتیجه ای خواهد داشت.
– برای دوستانی که هنوز دودل اند و نمیخواهند و یا نمیتوانند پژاک را صرفا بخاطر ضد رژیم بودنش تروریست و تجزیه طلب بنامند توصیه میکنماین بیانیه این سازمان را که در سایت رسمی پژاک چاپ شده بخوانند و قضاوت کنند. بعضی جاهایش را من اینجا بدون دخل و تصرف نقل میکنم. فقط بعضی کلمات و تعبیرها را بولد نوشته ام و داخل پرانتز توضیح خودم را داده ام.
“نتایج عملیات ها در روزهای اخیر در شرق کردستان
۱۰ Aug 2011
1. در قالب دفاع مشروع در برابر حملات و اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی ایران (رژیم کجا را اشغال کرده؟ کردستان ایران را؟ اینها کردستان عراق را کردستان جنوبی، کردستان ترکیه را کردستان شمالی و کردستان ایران و قسمتی از آذربایجان غربی را کردستان شرقی مینامند. لابد قسمتی از سوریه هم کردستان غربی است!) و همچنین شهید شدن رفقا عگید سنه ، ساریا و همه ی شهیدانی که با تمام وجود خود در برابر اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی مقاومت کردند ، واحد شهید فرزاد کمانگر از نیروهای شرق کردستان HRK در تاریخ ۲۷ ماه در هورامان تخت ، روستای سلین ، عملیاتی را بر علیه پایگاه سپاه پاسداران انجام دادند ، در این عملیات که ۲ ساعت به طول کشید ، ۲۵ پاسدار کشته شده که در بین کشته شده گان ۸ کادر درجه بالای اطلاعات و همچنین فرمانده ی پایکاه وجود دارند و ۷ پاسدار نیز زخمی شدند و پایگاه به تمامی به دست نیروهای گریلا افتاد . همچنین در این پایگاه ۴ ماشین به طور کامل نابود شد که بر روی یکی از ماشین ها دوشکای ۱۴٫۵ وجود داشت . بعد از عملیات ، نیروهای پشتیبانی از طرف سپاه پاسداران به منطقه درگیری اعزام می شوند که این نیروها به کمین گریلاهای HRK می افتند ، که در نتیجه تعدادی از سپاهیان نیروهای پشتیبانی نیز کشته و زخمی شدند .همچنین در این عملیات که به تمامی با روح فدایی همراه بود ، یکی از گریلاهای HRK به نام بوتان جولمرگ به شهادت می رسد . (…)
۲ . در تاریخ ۲۹ ماه ساعت ۱۲:۴۰ شب در ماکو(ماکو هم جزو کردستان شرقی است؟) ، رفقای ما بر روی خط لوله ی گازایران – ترکیه در بازرگان عملیاتی انجام دادند . در این عملیات گریلاهای HRK توانستند خط لوله ی گازایران – ترکیه را منفجر کرده(این به اصطلاح عملیات ها و حمله ها و انفجار ها و قتل ها اگر تروریسم نیست پس چیست؟ آخر مگر تروریسم خوب و بد هم دارذ؟) و گریلاهای ما بدون هیچ زیانی به محل های خود برگردند . (…)
قرارگاه مرکزی نیروهای شرق کردستان HRK
“5.8.2011
این از بایت دم خروس در مورد تجزیه طلب بودن و تروریست بودن پژاک. این هم قسم حضرت عباس اینها که والله بالله ما تجزیه طلب نیستیم، حتی خیلی هم دمکرات هستیم. از همان سایت رسمی پژاک:
“پژاک در راستای اتحاد و برادری آزاد و داوطلبانه خلقهای ایران، محدودنمودن و متحولساختن نقش و اختیارات دولت و دمکراتیزه کردن آن در سطح نهادی مدیریتی که جوابگوی خدمات همگانی و حفظ امنیت عمومی جامعه بوده و مظهر اتوریتة عامه باشد، مبارزه مینماید.”
من فکر میکنم این یک مسئله جدی مخالفین رژیم ها بوده و هست. چه در ایران و چه در بسیاری کشور های دیگر. چه در این رژیم جمهوری اسلامی و چه زمان شاه. مگر زمان شاه «گریلا» های چپ و مذهبی را که رسما به اینجا و آنجا حمله میکردند و مردم را ترور میکردند «قهرمان خلق» نمیگفتیم؟ چرا؟ برای اینکه با رژیم شاه «مبارزه» میکردند. کسی هم جرات نمیکرد اینها را تروریست بنامد چون میترسیدیم که با رژیم شاه همصدا شویم. حتی ملی گرایان معتدل و دمکرات و یا طرفداران رنگارنگ و اسلامی خمینی هم تا زمانیکه شاه نرفته بود چیزی نگفتند. در نتیجه این فرهنگ را 30-40 سال در جامعه پرورش دادیم که تروریسم خوب داریم، تروریسم بد داریم. نتیجه اش حالا بطور مستقیم بیخ ریش رژیم جمهوری اسلامی، اما فردا هم دامنگیر هر کس و گروه و نیروهائی میشود که حکومت ایران را بدست میگیرند.
عباس جوادی – در جوامع قبیله ای و عشایرى، وفاداری و صداقت اعضای قبیله قبل از ملت، کشور، دولت مرکزی و یا حتی رهبر و پادشاه، به تبار، ایل، قبیله، قوم و رئیس قبیله است. گذر از جامعه قبیله ای و قومی به جامعه شهروندی که مبتنی بر ملت، کشور و قانون باشد صد ها سال طول میکشد. این روند در هر کشور فرق میکند. اکثریت جامعه ایران این مرحله را ظاهرا به صورت کلی آن پشت سر گذاشته اما در بعضی منطقه ها و در میان بعضی گروه های اجتماعی کشور این تعلقات هنوز یاد آور اوضاع قرن های پیش است.
در نوشته های قبلی هم دیدیم که دولت صفوی با نیروی عشایر و قبایل ترکمن از جمله قاجار، افشار، تکه لو، شاملو، روملو، استاجلو و کمانلو بر سر کار آمد، با عثمانی در غرب، اوزبکان در شرق و اعراب در جنوب جنگید و بدين ترتيب وحدت کشوری و دولتی ایران را با کمک ایدئولوژی جدید ملی یعنی مذهب شیعه در مقابل مهاجمين سنّی حفظ نمود ولی در عین حال بخاطر ادامه دراز مدت ساختار های قبیله ای، ايران از انسجام ملی و تحکیم دولتی مرکزی دور ماند و دچار ضعفی مستمر، بحران های فرسایشی و نظام چند صد ساله ملوک الطوایفی شد.
پادشاهان صفوی، بخصوص در اوایل این سلسله، حکومت خود را مدیون خان ها و بیگ های قبایل ترکمن حس می کردند. این خان ها صاحب 15 فرماندهی ارشد نظامی و 10 مقام والی (فرمانداری) بودند. مقام «امیر الامرا» یعنی سرفرماندهی اردو در دست بیگ های ترکمن بود. رهبران قبایل حق خود میدانستند که هروقت در موضوع وراثت سلطنت بحرانی پیش آمد تصمیم نهائی را آنها بگیرند.
سران قبایل و «قیزیل باش» ها این قدرت را در خود میدیدند که حکم و حاکمیت والی ها و حتی پادشاهان را دچار مخاطره کنند. انتظار آنها همیشه این بود (و این انتظار معمولا برآورد میشد) که پادشاه در منطقه زندگی هر قبيله رئیس همان قبيله و یا شخص منتخب او را به مقام حكومتى تعيين کند و اگر چنین نمیشد زمینه ای جدی برای شورش بر ضد حکومت مرکزی، تضعیف آن و زد و خورد با نیرو های پادشاه به وجود می آمد. قدرت قبایل و ایلات تا حدی شده بود که به نوشته بعضی مورخین سران قبايل و قیزیل باش حتی زن پادشاه یعنی ملکه را در حضور شاه مورد تحقیر و توهین قرار میدادند در حالیکه از دست شاه کاری بر نمی آمد.
بسیاری از نیروی حکومت و بودجه دولتی صرف خوابانیدن اعتراض و شورش های محلی و قبیله ای میشد. در دوره انحطاط صفوی، زمان نادر شاه افشار و کریم خان زند و حتی بسیاری از دوره قاجاریه که حکومت همزمان با دست اندازی های عثمانی ها و روس ها و یا قبایل افغان و اوزبک در نواحی مرزی روبرو بود وقت حکومت و پادشاه اساسا با جنگ داخلی و یا جنگ با همسایگان میگذشت و فرصتی برای رسیدگی به امور دیگر نبود.
فساد حکومت مرکزی مشکل اساسی دیگری بود که مانع پیشرفت مملکت میشد. در زمان قاجاریه که خود روابط نیرومند قبیله ای داشتند اکثر افرادی که به فرمانداری ولایت ها فرستاده میشدند شاهزادگان و دیگر افراد با نفوذ قاجار بودند. حتی اگر فرد مورد نظر هنوز صغیر و ناتوان از اداره ولایت بود وزیری به همراه او به ولایت فرستاده میشد تا به نیابت شاهزاده صغیراداره عملی امور را عهده دار شود.
بعضی از پادشاهان مقتدر بخصوص شاه عباس کوشش هائی کردند تا از ادامه تمرکز اینهمه قدرت در دست عشایر و قبایل و روسای آنها جلوگیری کنند. بعضی از مورخین این کوشش ها را اولین گام ها در راه تحکیم دولت مرکزی، دوری تدریجی از نظام قبیله بنیاد به سوی دولت – ملت نامیده اند. از جمله این کوشش ها آن بود که شاه عباس با جلب گرجی های مسیحی که اسلام را قبول میکردند اردوی وفاداری برای خود تشکیل نمود که وفاداری و یا تعلق خاطری به قبایل و روسای آن نداشتند و فقط تابع شاه بودند. افراد این اردو را در دوره صفوی «غلام» مینامیدند. مورخین توضیحات بسیاری داده اند که چگونه رهبران قبایل و قیزیل باش ها از این «غلامان» نفرت داشتند.
مشابه این کوشش ها زودتر و بطور موفقیت آمیز تری در دولت عثمانی هم شد. در امپراتوری عثمانی هم نسب پادشاهان و هسته اصلی و ابتدائی ارتش به همان قبایل ترکمنی مربوط میشد که در ایران دولت صفوی را بر سر کار آورده بودند. در آنجا دولت جوانانی از مردم مسیحی امپراتورى را که در بالکان و یا قفقاززندگی میکردند بعد از قبول دین اسلام با نام «دئو شیرمه» («نو دبن») به ارتش میگرفت و صلاحیت های ویژه ای به آنها میداد. ارتش ویژه «دئو شیرمه ها» را در عثمانی «یئنی چری» مینامیدند. برخلاف ایران, دولت عثمانی از ابتدا تا پایان آن یعنی 600 سال بعد در قرن بیستم در دست یک خاندان بود و از سوی دیگر عثمانی ها با سرعت و موفقیتی بیشتر خود را از نفوذ تعیین کننده قبایل آزاد کردند اگر چه بخصوص در شرق ترکیه کنونی و مناطق کُرد و عرب نشین این مناسبات اساسا پابرجابود.
اقدام دیگر صفوی و در عین حال عثمانی برای تضعیف قدرت غیر قابل کنترل عشایر و قبیله ها پخش کردن توده های انبوهی از آنان در نقاط مختلف مملکت بود تا با مردم محلی مناطق جدید مستحیل شوند و نتوانند بعنوان قبیله اقدامی مخّل امنیت و قدرت دولت مرکزی نمایند. برخلاف عثمانی، در ایران این قبیل اقدام ها تا زمان پهلوی نتیجه چشمگیری نداد طوریکه حتی در اواخر قاجار و مدت کوتاهی قبل از پهلوی، نزديك به نصف جمعیت ایران هنوز در ساختار های اجتماعی کم و بیش قبیله ای زندگی میکردند.
در قرن بیستم که شامل چند سال پایانی قاجار، دوره پهلوی و جمهوری اسلامی بود افزایش چشمگیر مهاجرت های داخلی، گسترش و مرکزی شدن رسانه ها ، آموزش و پرورش و دستگاه های اداری و نظامی، نقش عشایر و قبیله های سنتی را به شدت کم کرد اگرچه نتوانست آن را کاملا از بین ببرد و به «آمیزش ملی» و جامعه شهروندی مانند آن چه که در کشور های پیشرفته دیده میشود دست یابد زیرا هیچ وقت میسر نشد که همه شهروندان کشور صرف نظر از وابستگی های قبیله ای، قومی، منطقه ای، زبانی و مذهبی، خود را در مقابل قانون های دمکراتیک و معاصر بطور مساوى «برابر حقوق» و صاحب اختیار حس کنند.
عباس جوادی – میدانستم. قبلا از تاتار ها و قیرغیز ها هم شنیده بودم. اما تا این درجه اش را نمیدانستم. به جشن تولد یکی از دوستان قزاق در آلما آتی دعوت شده بودم. فرصت طولانی دست داد و با جمع صحبت کردیم. در میان این سه قوم ترک زبان تا درست هفت نسل حساب میکنند که قرابت و خویشاوندی خانوادگی و خونی نباشد بعد ازدواج میکنند.
این قانون نانوشته را با دقت و تعصب رعایت میکنند. شنیدم که در قرن نوزدهم مواردی اتفاق افتاده که چند زوج که این قاعده را برخلاف «تؤره» یعنی عرف و عادت قبیلوی رعایت نکرده بودند از طرف خود خانواده ها به زور جدا کرده شده و حتی بخاطر مقاومت کشته شده اند.
طوری که میشنوم این سنت هزاران سال است که بین این اقوام رایج است و قواعد شرعی اسلامی هم که مثلا مخالفتی با ازدواج پسر عمو و دختر عمو و یا پسر خاله و دختر خاله ندارد نتوانسته در عرف و عادت قزاق ها، قیرغیز ها و یا تاتار ها تغییری وارد کند. عجیب است که بین اوزبک ها، ترکمن ها، تاجیک ها، افغان ها، ایرانی ها، آذربایجانی های جمهوری آذربایجان و یا ترک های ترکیه و عرب ها اتفاقا ازدواج تا این درجه نزدیک مثلا بین فرزندان نسل دوم یک خانواده «هسته» یعنی مثلا فرزندان برادران و خواهران هیچ مشکلی نیست که هیچ حتی در گذشته عملا تشویق و ترغیب شده است. طوری که میدانیم و حالا دیگر هیچ کس از نظر علمی در آن شکی نمیکند ازدواج های اینقدر نزدیک بین خویشان باعث زوال نسلی
genetic degeneration
میشود و در فرزندان نسل های بعد باعث نقص جسمی و روحی و بیماریهای سنگین ارثی میگردد. البته این ازدواج ها در بین ترک ها، ایرانی ها و اعراب هم از اواسط قرن بیستم به این طرف از «رواج» افتاده و اگر چه هنوز ادامه دارد اما خوشبختانه کمتر و کمتر میشود.
یکی از دوستان قزاق به نقل از پدربزرگش به من گفت، قزاق ها و قیرغیز ها تا صد سال قبل به صورت قبیله های مختلف زندگی میکردند و بسیاری از آنها مرتبا از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ میکردند. آنها اساسا از طریق دامداری زندگی میکردند. احتمالا چون آنها در پرورش، تکثیر و افزایش دام های خود و سلامت آنها بسیار ماهر شده بودند، میدانستند که نزدیکی نسلی بین دام ها، بخصوص اسب ها که نقطه مرکزی زندگی قزاق ها و قیرغیز ها را تشکیل میداد باعث زوال آنها میشود. احتمالا از اینجاست که این قاعده پرهیز جدی از قرابت و ازدواج تا هفت نسل بوجود آمده و تا این درجه رعایت میشود. او گفت:«برای ما مثلا دختر خاله و پسر خاله عینا مانند خواهر و برادرهستند.»
مقدمه کاوه بیات – اگرچه محمد امین رسولزاده(1884-1945)بیشتر به عنوان یکی از رجال برجسته قفقاز که نقش مهمی در تأسیس جمهوری آذربایجان ایفا کرد شهرت دارد ولی نام و نشان او در تاریخ معاصر ایران نیز مهم و درخور توجه است.رسولزاده پس از آنکه در یک مرحله از نهضت مشروطه با یک همدلی آشکار و دیدگانی تیزبین،برای پارهای از جراید باکو گزارشهایی از این پیکار تهیه و ارسال داشت، در یک مرحله دیگر،یعنی در پی سرنگونی محمد علی شاه نه در مقام یک ناظر و گزارشگر، بلکه به عنوان یک اندیشهپرداز سوسیال دموکراسی و یکی از گردانندگان اصلی روزنامه ایران نو،در شکلگیری نهضتی مؤثر واقع شد که تا مدتها بعد،تأثیر عمدهای بر تحولات سیاسی ایران بر جای گذاشت.2
با پیش آمد تحولاتی چون مداخله فزاینده روسیه تزاری در امور داخلی ایران و همچنین گسترده شدن تنشهای سیاسی داخلی،نهضت مشروطه که در تلاش تثبیت دستاوردهای خود بود، لطمات و ضایعات دیگری را نیز متحمل شد؛یکی از مهمترین این لطمات و ضایعات از دست دادن رسولزاده بود.و این«از دست دادن»فقط به آن خلاصه نشد که وی به ترک ایران وادار شد. بسیاری از دیگر فعالان سیاسی آن ایام نیز راه هجرت در پیش گرفند،ایران رسولزاده را به کلی از دست داد زیرا وی در استانبول جذب گروههای ترک گرا شد و از آن پس توان خود را که توان خرد و ناچیزی هم نبود در این راه به کار انداخت.
فعالیتهای بعدی رسولزاده در این عرصه که در نهایت به تأسیس یک کشور مستقل در بخش مسلماننشین جنوب قفقاز و«آذربایجان» نام نهادن این سرزمین منجر شد،خود موضوع مهم و گستردهای است که پرداختن به آن در حوصله این یادداشت نمیگنجد.ولی آنچه که در این زمینه میتوان گفت-که سخن را به موضوع اصلی این یادداشت نیز میرساند-آن است که به رغم تمامی این دگرگونیها و رخدادها چنین به نظر میرسد که رسولزاده به ندرت ایران و آن پیوند دیرینه را از نظر دور داشته است.
مهمترین منبعی که در این زمینه موجود میباشد یادداشتی است به قلم سید حسن تقیزاده که در سال 1346 شمسی به مناسبت فوت دوست قدیمیاش،محمد امین رسولزاده منتشر شد.وی در این یادداشت پس از اشاره به سجایای اخلاقی و خصوصیات سیاسی رسولزاده و مراحل نخست زندگانی و فعالیتهای سیاسی او در قفقاز که مقدمهای شد بر همراهی و همکاری فعالانه رسولزاده در نهضت مشروطیت ایران، 3به مبانی این دوستی اشاره دارد که در این دوره و در چارچوب همکاری تنگاتنگی شکل گرفت که به تشکیل حزب دموکرات ایران و انتشار روزنامه ایران نو منجر شد.آن دو بعد از تبعید از ایران برای مدتی نیز در استانبول بودند،سپس روز و روزگار،راه و روالی به کلی متفاوت از هم در پیش رویشان نهاد.با این حال دوستی و مکاتبات گاه به گاهشان تا پایان عمر رسولزاده ادامه یافت.
تقیزاده در این یادداشت از رسولزاده به عنوان3یکی از مردان نامدار فوق العاده»یاد میکند که«… مردی تربیت شده و صاحب منطق قوی و سلیم…و با ایمان به مرام خود و ءفداکار و جاننثار و مجاهد…که نظایر او در این سامان در حکم معدوم و شاید در همه دنیا محدود است…»علاوه بر این اوصاف و بسیاری از ویژگیهای مثبت دیگر که در ادامه این یادداشت آمده بود،تقیزاده یادآور «…فعالیت سیاسی پرشور او در ایران و برای ایران…»شده،این نکته را نیز خاطرنشان ساخت که رسولزاده«تا آخر زندگانی علاقه و محبت خود را به ایران از دست نداد…»5
با علم به آن میدانیم اندک زمانی بعد از خروج رسولزاده از ایران،او راه و روالی به کلی متفاوت از پیش اتخاذ کرد و همانگونه که تقیزاده نوشت«به واسطه تمایل…به ترکهای مفرط آن زمان و حزب اتحاد و ترقی و غیره ایرانیان با او کدورت پیدا کردند…»6و بعدها نیز با مشارکت فعال و تعیين کننده در تحرکاتی که به«آذربایجان»خوانده شدن خانات سابق باکو و گنجه و شیروان…در جنوب شرق قفقاز منجر شد،این«کدورت»را به سوءظنی اساسی تبدیل کرد، در نظر اول ابراز چنین شور و احساسی از جانب تقیزاده عجیب و دور از ذهن مینماید.
با آنکه تقیزاده در بخش دیگری از همان یادداشت و در واکنش به پرسش رسولزاده از وی که با توجه به دلتنگیها و کدورتهای پیش آمده آیا هنوز هم میتواند او را دوست خود بداند یا خیر،نوشته بود که با عقیده وی«دوستی حقیقی یک مقام آسمانی است و سیاست و طریقههای دیگر امور زمینی،که در جوهر علوی آسمانی نمیتوانند تأثیری داشته باشند.»7مع هذا از معدود اسناد و مدارک بر جای مانده در این زمینه چنین به نظر میآید که حتی در«سیاست و طریقههای دیگر امور زمینی…»رسولزاده نیز نشانههایی از نوعی منطق و اعتدال به چشم میخورد که در صورت توجه و علاقه طرف ایرانی این موضوع میتوانست به عنوان یک زمینه مساعد برای دستیابی به تفاهم بیشتر مورد بهرهبرداری قرار گیرد.
رسولزاده که هم به لزوم جلب حمایت و پشتیبانی ایران از استقلال قفقاز واقف بود و هم از نیاز ایران به وجود یک حوزه حائل در برابر روسیه به صورت یک قفقاز مستقل آگاهی کامل داشت، از بحث و گفتگو درباره«آذربایجان»نامیدن اران یا خانات بعدی جنوب قفقاز که زمینه اصلی سوءتفاهم موجود میان ایران و جمهوری آذربایجان را تشکیل میدهد رویگردان نبود؛و در همان مراحل اولیه کار یعنی در مراحل پایانی جنگ اول جهانی،در پاسخ به ابراز نگرانیهای جراید ایران از بابت احتمال«آذربایجان»نامیدن بخشهای مسلماننشین قفقاز،در این زمینه وارد بحث شد8،در اواخر اوت 8191 خود شخصا بیانیه تأسیس جمهوری آذربایجان را به سفارت ایران در استانبول تسلیم کرد،9بعدها در بهار 1302 یعنی چند سالی از سقوط جمهوری آذربایجان و شروع یکدوره جدید تبعید در استانبول نسخهای از«جمهوری آذربایجان،چگونگی شکلگیری و وضعیت کنونی آن»کتاب جدید الانتشار خود را به سفارت ایران تقدیم کرد10و چندی بعد در زمستان همان سال طی نامهای که به تقیزاده نوشت از این سخن به میان آورد که«…از سوء تفاهماتی که در افکار عمومی ایران پیدا شده است دائما متاثرم[و در]جستجوی واسطههایی که بتوانند این سوء تفاهمات را برطرف کنند…»و در این زمینه خواهان«ارشادات صلاحیتدار»تقیزاده بود.11.
در ادامه همین نامه،رسولزاده ضمن اشاره به سوء تفاهمهای پیش آمده از لزوم«موجودیت یک ایران قوی»سخن به میان میآورد و در توضیح بیشتر افزود«…اگر در بالای سر ما یک حکومت مقتدر ایرانی وجود داشت روسها نه به این سهولت میتوانستند وارد باکو شوند و نه در قفقازیه این همه فجایع را میتوانستند مرتکب گردند…»12
همانگونه که اشاره شد رسولزاده در پيشبرد این امر از طرح هر بحث و نظری استقبال میکرد و در این زمینه به تقیزاده نوشت:«در این خصوص که اتخاذ چه نوع حرکتی در آذربایجان قفقازیه(یا به تعبیری که شما مناسب دیدهاید اران)ضروری و اصلح میباشد با کمال خلوص نیت و اطمینان منتظر دریافت تصورات شما هستم و از همین حالا تایید میکنم که نظریات شما نه تنها به هیچ وجه مرا ملول نخواهد ساخت بلکه برعکس بسیار مستفیذ و ممنون نیز خواهیم شد و در مقابل صمیمیت شما بسیار شاکر خواهم بود.»13
ولی متاسفانه این همان انتظاری است که هیچگاه برآورده نشد؛ریشه این کوتاهی را که اینک به یک سنت اساسی در نحوه رویکرد ما به مسائلی از این دست تبدیل شده به روشنی میتوان ملاحظه کرد.برای مثال هنگامی که در بهار 1302 رسولزاده نسخهای از کتاب جمهوری آذربایجان خود را به سفارت ایران تقدیم داشت،سفارت ضمن اشارهای به تلقی خاصی رسولزاده از بحث آذربایجان،لزوم جدی گرفتن این موضوع و مقابله فکری و نظری با آن را نیز خاطرنشان ساخته بود؛میرزا اسحق خان مفخم الدوله که در این دوره سفارت ایران را در ترکیه عهدهدار بود در یادداشت ضمیمه کتاب مورد بحث از این نوشت که رسولزاده«…ضمن شرح تاریخ آذربایجان و عادات و اخلاق اهالی آن سعی میکند که تبریز را مرکز آذربایجان یعنی قطعات واقعه در طرفین رود ارس به قلم داده و بفهماند که از قدیم الایام ملل ساکنه در شمال و جنوب رودخانه مزبور دارای زبان و اخلاق مشترک بوده و در حقیقت از یک نژاد و اصل میباشند و هیچ تناسبی ندارد که نام خود را ایرانی گذارده و یا مقهور نفوذ لسانی و اخلاقی(فارس)شوند…»14و در ادامه توضیحات خود را توصیه کرده بود که«…برای منع این قسم تبلیغات که بالمره ضدیت با ایران است به موقع و مقتضی است که اولا برای فهم اصل مقصود مولف کتاب مقرر فرمایند آن را یکی از بزرگان تاریخو زبان به فارسی ترجمه کرده و ثانیا از روی اسناد و دلایل تاریخی مقالات مسلسل یا کتابی برای بطلان این نشریات تالیف نموده طبع و نشر نمایند و مخصوصا آن را در بلاد آذربایجان و ما بین ترک زبانان ایران پراکنده نمایند که بعدها کسی نتواند به این قبیل تبلیغات مسخره مبادرت نماید.»15
ولی متاسفانه نه فقط این توصیه که هردو وجه آن درست بود،یعنی هم لزوم اقدام برای فهم و شناسایی صحبت طرف مقابل و هم ضرورت پاسخگویی بدان به جایی نرسید.16بلکه در مراحل بعد نیز به رغم تلاشهای گاه به گاه رسولزاده برای فتح باب مذاکره و گفتگو این مهم هیچگاه بر رخوت و غفلت حاکم تأثیر نگذاشت.
یکی از این تلاش ارسال نامهای بود از سوی محمد امین رسولزاده به سفارت ایران در ٢٤اردیبهشت 1305 که در آن رسولزاده به عنوان«رئیس قومیته استقلال آذربایجان قافقاس» خواستار رسیدگی به حال و روز مساواتیهای پناهنده در خاک ایران شده بود.
اگرچه رویکرد سفارت ایران در استانبول در توضیح این نامه در مقایسه با واکنشهای مرسومن مقامات ایرانی در قبال این مسائل،نسبتا مثبت و دوستانه بود ولی آن نیز مؤثر واقع نشد. سید محمد صادق طباطبایی سفیر وقت ایران در استانبول،پس از توضیحاتی چند در باب پیشینه سیاسی رسولزاده که«…سابقا ایرانی متعصب بود،در اسلامبول ترک شدیدی بوده،در زمینه پان ترکیزم و بسط آن در عالم و متحد کردن و یگانه بودن عناصر ترک و تمایل آنها به این مقصد نطقها مینمود…»در توضیح فعالیتهای کنونی آنها خطارنشان ساخت که«…اصل مقصد آنها آزادی و استقلال وطن خودشان است و تمام اقدامات آنها بر علیه روس بالشویک و حکومت روسها بر جنوب قفقاز است[و]چنانکه از نشریات آنها آشکار است-نسخههای مجله مزبور[ینگی قفقاز] را به سفارت مرتبا تا کنون فرستاده است-این دسته ایران را پس از ترکیه مامن-17برای خود تصور میکنند که در مواقعی که از طرف بلشویکها طرف تعرض و تعقیب واقع شوند خود را به خاک ایران انداخته و در پناه بوده،مصون و مامون باشند و سفارت تا کنون اقداماتی بر علیه مصالح ایران از آنها کشف نکرده است و اگر واقعا در این زمینه هم چیزی باشد خیلی مخفی است…»18
ولی با این حال همانگونه که اشاره شد،این نامه رسولزاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذیربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.
در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسولزاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذیربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.
در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسولزاده در این زمینه،یعنی نامه 26 اکتبر 4/1929 آبان 1308 وی بود که نه فقط مواضع و خواستههای رسولزاده به نحوی صریحتر از پیش بیان شد، بلکه برای نخستین بار مواضع مقامات ایرانی در این خصوص نیز روشن گردید. این نامه که متن کامل آن در انتهای این یادداشت آمده است در اوایل آبان 1308 به محمد علی فروغی نماینده مخصوص ایران برای حل و فصل مسائل مرزی ایران و ترکیه در استانبول تسلیم شد که برای مخبر السلطنه هدایت-رئیس الوزرای وقت ایران-ارسال گردد.
در این نامه نیز که آن را باید در چارچوب مکاتبات پیشین رسولزاده و انتظاراتش از ایران مورد ارزیابی قرار داد،وی پس از اشاراتی چند به سوابق تلاشهای استقلالطلبانه مسلمانهای قفقاز، اهمیت استقلال این حوزه حائل با توجه به مخاطرات ناشی از توسعهطلبی روس و سیاست سرکوبگرانه روسیه بلشویک در قفقاز،خواستار آن شده بود که میان حزب مساوات و مقامات ایرانی رشته مذاکراتی در این زمینه آغاز شود.تیمورتاش وزیر در بار پهلوی که در این دوره عملا اداره امور سیاست خارجی ایران را بر عهده داشت و نامه مزبور را نیز مخبر السلطنه برای اظهارنظر به وی داده بود،خواستههای رسولزاده را غیر قابل پذیرش تشخیص داد.
تیمورتاش در مخالفت با مذاکره با مساواتیها سه دلیل عمده عنوان کرد؛یکی خصومت آنها نسبت به ایران در دوره زمامداری کوتاه مدتشان در باکو و«اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه» دوم،چیرگی غیر قابل اجتناب ترکها بر قفقاز در صورت رفع سیطره روسیه از آن حدود که با منافع ایران مغایرت داشت و دلیل سوم نیز امکان برانگیختن ضدیت و نگرانی شوروی در صورت «همدستی و همآوازی ایران با دشمنان شوروی.»19
اگرچه هریک از این دلای،دلایل قابل تأمل و درخور توجهی بودند و شاید هم در شرایط خاص آن دوره نیز میتوانستند موجه باشند ولی بر یک دیدگاه راهبردی و دورنگر در این زمینه استوار نبودند.اصولا عیب کار این بود-و هست-که هیچگاه در این زمینه یک چنین دیدگاهی تشکیل هم نشد.
به هرحال پدیدهای به اسم حزب مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قفقاز وجود داشت و در سطح منطقهای فعال بود.گروه نسبتا چشمگیری از اعضاء و هواداران این حرکت در کشور به صورت پناهنده زندگی کرده و در نتیجه تحت حمایت ایران بودند،علاوه بر این به رغم پیوند اساسی و تاریخی شکلگیری و استقلال جمهوری آذربایجان با پدیده ترکگرایی و سیاستهای منطقهای عثمانی/ترکیه که در یادداشت تیمورتاش نیز بدان اشاره شد،بروز گاه به گاه نوعی تنش میان تشکیلات رسولزاده و ترکها که از همان بدو تأسیس جمهوری آذربایجان با مداخلات فزاینده نظامیان عثمانی در امور دولت آذربایجان و حذف عملی رسولزاده از صحنه تحولات آن حدود تا پایان اقدار عثمانیها،آغاز شد20و در این دوره نیز دور جدیدی از این تنشها در حال شکلگیری بود،اتخاذ رویکرد متفاوتتری را اقتضا میکرد.
آنچه رسولزاده در یکی از نامههایش به تقیزاده از آن به عنوان طرح گاه به گاه اتهاماتی از سوی ترکها مبنی بر«انگلیسچی»و حتی«ایرانچی»بودن وی مطرح کرد21واقعیت داشت و احتمالا تلاشهای رسولزاده برای فتح باب مذاکره و ارتباط با دولت ایران نیز بیشتر از بابت همین گونه نگرانیها بود نگرانیهایی که بالاخره در اوایل دهه 1310/1930 رسولزاده را وادار به ترک ترکیه کرد.22
متأسفانه ایرانیان طبق معمول از این فرصت،نیز استفاده نکردند و امکان مذاکره با یکی از بهترین شخصیتهایی را که میتوانست نظر به اعتبار و علایق ایرانی خود،زمینه تفاهم و یا حداقل تلاش در جهت پیشرفت در ان زمینه را فراهم آورد از دست دادند.
کاوه بیات
[فروغی به ریاست وزرا،7 آبان 1308]23
سفارت کبری شاهنشاهی ایران تاریخ هفتم آبانماه 1308
مقام محترم ریاست وزراء عظام
آقای محمد امین رسولزاده که در اسلامبول نماینده فرقه مساوات آذربایجان قفقاز است و برای استقلال آن ناحیه کار میکند عریضه به آن مقام محترم عرض کرده و از بنده تقاضا نموده است تقدیم دارم و از طرف خود اظهارات او را هم تایید نمایم.بنده در این مسائل نظریاتی دارم که امیدوارم بتوانم عنقریب به عرض برسانم و لیکن فعلا مجال نیست و رسولزاده مایل است عریضهاش زودتر به مقصد برسد این است که به توسط وزارت امور خارجه از راه سفارت پاریس تقدیم میدارم.ایام شوکت مستدام
فروغی،محمد علی
[محمد امین رسولزاده به ریاست وزرا،4 آبان 1308]
آقای محترم من!
پس از انقراض دولت تزاری روس که در مثابه یک کابوس برای تمامی جهان اسلام بود، دولتی که تأسیس حکومت جمهوری آذربایجان قافقاس را که یکی از حکومات جدید الظهور ملی خطه قافقاس بود،پیش از دول دیگر دنبا بالحقوق شناخت،دولت همسایه ما ایران بود.این خود واقعهای است که یک دم فرخ و فرخنده از روزگار گذشته را به یاد هموطنان ما که اکنون پامال ضربه استیلایند و از اینرو دلهای خونبار دارند میاندازد که فراموشنشدنی است.
ملت ما که از یک اسارت صد ساله گریبان رها کرده و مدت دو سال از لذت آزادی و استقلال برخورده بود بدبختانه بار دیگر دچار صدمه استیلای روس شد.در برابر یک قوه بیگانه که با هزاران رنگ و تزویر سیاسی و به یاری یک لشگر متفوق از حیث شمار راه به درون کشور ما یافته تمامی مقدسات ما را زیر پای مالیده بود،ملت ما مقاومتهای خونریزانه کرد و مجادلههای جانفشانانه نمود.این قیام مسلح ملی ماهها بلکه سالها مداومت نمود اگرچه از طرف مستولی بیگانه به زور و جبر فرونشانده شد و لیکن کین نهفته ملی که در دلها مانند یک اخگر زیر خاکسترمیخوابید آنی فروننشست و جدالی که در مقابل قوای خارجی به طرز نهانی در غلیان بود آنی باز نایستاد و برعکس محرک فعالیت و چالاکی نسل جوان امروزی که لذت آزادی و استقلال را در یافته بود گردید.این نسل فداکار که مقابل تعقیبات شیطانی و خونین دیوهای لئیم بولشوویکی که «چکیست»شان24مینامند از فرستادن فدویان و جان نثاران،صد صد و هزار هزار،به قتلگاه بولشوویکان هراس نداشت و از نفی و تبعید جوانان و فدویان خویش به اقالیم منجمد شمالی نمیترسید تا کنون در راه غیرت و مردانگی پای فشرد و ثبات ورزید و ءدر سایه این عزم و همت یک نفحه بسیار قوی معنوی در روح و مزاج قوم دمید و بر قوه مقاومت ملت افزود.
در اثر این حادثثات عدهای از وطنخواهان آذربایجان قافقاس ترک دار و دیار گفته نمجبور به التجا به همسایهها یا به ممالک اروپا شدند.جمع مهمی نیز از اینها بالطبع پناه به کشور ایران برده خود را در زیر حمایت برادران ایرانی نیکخواه و…25شدند.
اما روح مطلب اینجا است که این رژیم شقاوت و تهدید Terror [ترور]که روسها آن را در داخل مملکت به مردم بیچاره روا میبینند قناعت با آن نکرده باز به طریق تفتین از سلب راحت پناهندگان به ممالکت همسایه باز نمیایستند.از آن جمله میخواهند قافقاسیان ملتجی به خاک ایران را و تشکیلات ایشان را در پیشگاه دولت ایران و افکار عمومی ایرانیان خطرناک و غرضآلود به قلم دهند.روسهای سفید که مانند عمال بولشویک26سرخ هرگز نمیخواهند که بلاد قافقاسیه را از دست دهند و برخی از فرقهها که آلت سیاست روسند اکنون آزادیخواهان آذربایجان قافقاس را اتهام به بدخواهی ایران میکنند و این را در روزنامهها و اوراق مطبوعه خویش انتشار میدهند.
با وجود اینکه به خوبی میدانم که رجال مدقق دولت ایران چنین نیت فاسدی را درباره مملکت خویش از یک قوم کوچک که امروز درفش جدال بر علیه دشمن قوی در شمال مانند دولت روس برافراشته است و در این جدال میتواند استناد به همسایه جنوبی خویش یعنی ایران نماید، لابد حمل بر جنون صرف خواهند کرد و وقعی بدینگونه روایات و ترهات نخواهند گذاشت،باز میخواهم با مساعدت حضرت اشرف عالی برای آنکه رفع هرگونه اشتباه گردد در اینجا توضیحاتی چند درباره پروگرام آن هیاتی که بنده عجالتا نماینده آن میباشم،بدهم. چنانکه در سطور فوق اشاره بدان کردم،امروز یگانه مقصود فرقه مساوات که قسما در داخل مملکت به پنهانی و گاهی در حین مهاجرت به طرزی آشکار فارغ از مجاهده نیست و همچنین مقصود کمیته«مرکز ملی آذربایجان تافقاس»که به واسطه اشتراک فعالانه فرقه مساوات تشکیل یافته عبارت از استرداد آزادی و استقلال دولت جمهوری آذربایجان است.این دولت جمهوری کهعبارت از قافقاس شرقی است بالطبع پارچهای از کشور قافقاس است که خود از نقطهنظر جغرافی و اقتصادی یک-27و یک وجود است.آن راههای تاریخی که اروپا و آسیا را به همدیگر اتصال میدهد و آن گذرگاههایی که استپهای روس را به بیابانهای ایران و آناطولی میچسباند در اینجا است. بادکوبه یک سر راه بزرگ ترانزیت قافقاس و باطوم یک سر دیگر آن است.ملل قافقاسیه که مشغول جدال برای استرداد آزادی خویشند،نمیتوانند آن قواعد طبیعی را که دهر برای تامین زندگانی ایشان در عین یگانگی و اتحاد آماده ساخته است،مهمل گذارند.بارها آزموده شده است که در هرموقع که اهل قافقاسیه خواستهاند جداگانه و منفردانه حرکت کنند فورا به کیفر این عمل رسیدهاند و دچار استیلای رئوس شدهاند.تأسیس یک Confederation [کنفدراسیون]در قافقاس امروز،هم تشکیلات ملی آذربایجان را،هم فرق ملی انقلابی را که مجاهده به نام حکومتهای جمهوری گورجستان و قافقاس شمالی میکنند مدنظر است.از اینجاست که برای از قوه به فعل آوردن این مقصود«کمیته استقلال قافقاس»که مرکب از مرخصهای ملل سالف الذکر است به وجود آمده است.تشکیلات ما که هدف آن تخلیص حکومت جمهوری آذربایجان از دست استیلای روس به شرط جدا نشدن از هیات متحده قافقاس است واسطههای پروپاغان از قبیل«اودلو یورت»28در اسلامبول و “Promethee” 29 در پاریس و نمایندهها در لهستان،در محافل مجلس اقوام در ممالک اوروپا و در آمریکا دارد. با وجود اینکه تشکیلات ما در ترویج مقاصد خویش مظاهرات از ممالک سالف الذکر میبیند هیچ شبهه ندارد که بیشتر امید و اعتماد آن بر یاری دول همجوار اسلامی و علی الخصوص مملکت ایران است.زیرا که صرفنظر از همهچیز دیگر ایران مملکتی است که بیشتر از ممالک دیگر با ما هم حدود بوده و اقتصادا نیز این دو مملکت به واسطه منافع حیاتی خیلی مهم مربوط یکدیگرند.دولت متحده قافقاس که روسیه را به آن طرف سلسله جبال قافقاس خواهد انداخت و در میانه ایران و روسیه یک Etat Tampon -[دولت حائل]-خواهد بود بیشبهه از حیث منافع سیاسی و عسکری مطلوب ایران است و فایده این اتحاد که حق ترانزیت مناقلات اوروپا را برای مال التجاره ایران رعایت خواهد کرد نیز محتاج به اثبات نیست.چنانکه در عهدنامه معاونت که پیش از این در میان ایران و آذربایجان منعقد گردیده بود یک حق ترانزیت برای مناقلات تجارتی به دولت ایران واگذار شده بود.
ملت ما به واسطه تجربههای سابق که اثرات تلخ آن هنوز از اذهان زائل نشده-علی رغم تلقینات مفتنانه دشمنان-بر کسانی که در پی پروگرامها و پروژههای مخیّل که فاقد از قیمت حقیقی و باعث اشکال استخلاص عمومی قافقاس و مجادله استقلال آذربایجان باشد،هستند،قطعیا اعتماد ندارد.
برعکس ملت ما با حرارت تمام طرفدار استفاده از تمام آن قوتهای حقیقی است که لزوم اتحاد را در مقابل قوه امپریالیست روس مدد کند.تشکیلات ما نیز در حرکت سیاسی خود با شعور تمام سالک این راه است که سوق طبیعی ملت در این باب آن را ارشاد میکند. در خاتمه استدعا دارم این معروضات را در نظر اعتنا داشته و برای اخذ تفصیلات و توضیحات دیگر لطف فرموده یکی از گماشتگان دولت ایران را معین فرمایند تا در یکی از شهرهای اسلامبول یا تهران با ما ملاقی گردد. باقی احترامات خالصانه خود را حضور حضرت اشرف عالی توقیرا عرض میدارم.
رئیس فرقه مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قافقاس محمد امین رسولزاده[امضا]
26اوکتبر 1929 اسلامبول
خدمت حضرت اشرف عالی آقای مهدی قلی خان هدایت رئیس الوزرای دولت علیه ایران دامه بقائه
(مجموعا چهار صحیفه است)
[یادداشت تیمورتاش درباره نامه رسولزاده]
به آقای فروغی نوشته شود.
دوست عزیزم،مراسله محمد امین رسولزاده را که آقای30خدمت حضرت اشرف آقای رئیس الوزراء نوشته بود و حضرتعالی ارسال فرموده بودند از طرف معظم الیه برای مطالعه و عرض به خاک پای مبارک ارسال شده بود و اوامر مطاعه مطابق با نظریاتی است که در موقع تشریففرمایی در تهران نیز عرض کرده بودم.
فرقه مساوات که حالیه لیدر آن محمد امین رسولزاده ابراز دوستی به ایران میکند و ما را تشویق به مخالفت با حکومت شوروی میکند و به حمایت از اعضای فرقه مزبور که در ایران هستند تحریص مینمایند مادام که در بادکوبه زمامداری میکردند بزرگترین دشمن ایران و مثل سگهای کوچک عوعوشان گوش همه را کر کرده بود.اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه از آثار همین رسولزاده و همراهانش است.مساواتیان آلت سیاسی هستند که ما البته با صاحبان آن سیاست دوست ولی با اصل سیاست آنها مخالف هستیم؛البته با ترکیه دوست هستیم ولی در اینکه ترکیه در قفقاز سلطه پیدا کند موافقت نداریم.ضمنا خوب میدانیم که جمهوریت بادکوبه یا ارمنستان و گرجستان که رسولزاده منادی اتحاد آنها است نمیتوانند مستقلا زندگانی بکنند و قهرا باید به طرفی جذب بشوند و در فکر رسولزاده آن طرف البته ترکیه است. به علاوه دولت شوروی با ما دوست است و نسبت به ما کار بدی نکرده است که ما با دشمنهای دولت شوروی همسدت و همآواز بشویم و برخلاف صداقت رفتار بکنیم.اعلی حضرت همایونی میفرمایند که دولت شوروی برای ایران مفید بوده است و من به هیچ وقت راضی نمیشوم که در سیاست ضد شوروی داخل بشویم،این مطلب را برخلاف وجدان میدانم.بنابر آنچه عرض شد البته حضرتعالی اعتنایی به اظهارات رسولزاده نخواهید فرمود مخصوصا که با مخالفت عقیده که در بین است بر خلاف منطق خواهد بود اگر بدون جهت سوءظن دولت شوروی را نیز به خود جلب کنیم این قبیل اوانتورهای31سیاسی را غیر لازم میداند.
یادداشتها:
(1).برای آگاهی از این موضوع بنگرید به محمد امین رسولزاده،گزارشهایی از نقلاب مشروطیت ایران،ترجمه رحیم رئیسنیا،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1377
(2).بنگرید به فریدون آدمیت،فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران،تهران:انتشارات پیام،1355،صص 155-280 همچنین حسینآبادیان،رسولزاده،فرقه دموکرات و تحولات معاصر ایران(تهران،موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1376)که رویکردی انتقادی نسبت به این حضور دارد.
(3).سید حسن تقیزاده،«محمد امین رسولزاده»،سخن جلد 6(1334):342- 344(به نقل از ملحقات زندگی طوفانی،در تهران:انتشارات علمی،1372،صص 465-468)
(4).تقیزاده،زندگی طوفانی،پیشین،صص 465-467
(5).همان
(6).همان،ص 467
(7).همان
(8).برای نمونه بنگرید به محمد امین رسولزاده«مختاریت آذربایجان»به نقل از رعد 29 ربیع الاول 1336 ه.ق و«ایران و ما»روزنامه ایران 5 رجب«.ق،در آذربایجان در موجخیز تاریخ،تهران:نشر و پژهش شیرازه،1379،صص 30-36 و 71-76
(9).بنگرید به کاوه بیات،طوفان بر فراز قفقاز،نگاهی به مناسبات منطقهای ایران و جمهوری آذربایجان،ارمنستان و گرجستان در دوره نخست استقلال 1921-1917،تهران:مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی،1380،ص 67
(10).در مورد این کتاب که اخیرا تحت نام جمهوری آذربایجان،چگونگی شکلگیری و وضیت کنونی آن،(ترجمه تقی سلامزاده،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1380)به فارسی ترجمه و منتشر شده است در سطور بعد توضیحات بیشتری خواهد آمد.
(11).زندگانی طوفانی،پیشین،ص 475
(12).همان
(13).همان
(14).سفارت کبرای دولت علیه ایران،اسلامبول،نمره 145،مورخه 7 جوزا 1302،آرشیو وزارت امور خارجه،(36/15 1320)
(15).همان
(16).در حاشیه این نامه یادداشت شده است که«در 23 اسد 1302 به دار الترجمه داده شد و کتابچه برای ترجمه به یک نفر مترجم خارجی داده شد»و در یادداشتی دیگر بر ذیل همان صفحه:«کتابچه در دوسیه 1/39 ضبط است» از سرنوشت ترجمه این کتاب در دوره مورد بحث اطلاعی در دست نیست،ولی در آرشیو دکتر محمود افشار که به لطف آقای ایرج افشار به رویت نگارنده رسید،ترجمه نیمه تمامی از کتاب مورد بحث موجود است که احتمالا حاصل همین اقدام است.
(17).افتادگی در اصل
(18).سفارت کبرای دولت علیه ایران،نمره 131،آنقره،24 اردیبهشت 1305،آرشیو وزارت امور خارجه(7/1 1305)
(19).متن کامل این یادداشت نیز در پی اصل نامه،ضمیمه شده است
(20).بیات،پیشین ص 96
(21).زندگی طوفانی،پیشین،ص 754
(22). C.W.Hostler,Turkism and the Soviets,George Allen and Unwin,London,1957,pp.215- 216
(23).این مجموعه نامهها به شماره بازیابی 9399 در آرشیو ریاست جمهوری ایران نگهداری میشود.
(24).چکیست،اشارهای است به اعضاء تشکیلات چکا سازمان امنیت شوروی در مراحل نخست تأسیس
(25).ناخوانا
(26).در اصل بولشهویک
(27).ناخوانا
(28).نشریهای به مشخصات ذیل که در فاصله سالهای 1929 تا 1931 در استانبول منتشر میشد: Odlu Yurt,Milli Azerbayjan Fikriyatini tarvic eden aylik mecmua
(29).جمعیت پرومته (Promethean League) تشکیلاتی است که در سالهای بین دو جنگ اول و دوم جهانی از سوی ملل و اقوام اتحاد شوروی تأسیس شد این تشکیلات که بیشتر از گروههای مهاجر و تبعیدی ملل و اقوام اتحاد شوروی تشکیل شده بود علاوه بر فعالیتهای علنی مانند انتشار کتب و نشریات،کارهای مخفی هم میکرد.نشریه Kurtulus (رهایی9به ترکی آذربایجانی،یکی از نشریات تحت پوشش آن بود.
ایرج افشار – محمد امین رسولزاده از مردم باکو و فرزند یکی از روحانیان آنجا بود و پس از تحصیلات قدیمی به عقاید سوسیالیستی تمایل شدید یافت و به فعالیت سیاسی پرداخت. عاقبت با استالین آشنا شد و مدتی با او همکاری میکرد (پیش از قدرت یافتن استالین). شرح مفصل و عمیقی از زندگانی او را تقیزاده نوشته است(مقالات تقیزاده،جلد چهارم ص 93-96)، و به بازآوردن از آنجا بدینجا نیازی نیست.رسولزاده قسمتی از زندگانی سیاسی خود را در ایران گذرانید و دلبستگیهایی در مملکت ما یافت.موقع استبداد صغیر بود که برای کمک به ایرانیان از باکو به رشت آمد و بعد از فتح تهران به تهران کشیده شد و به گروه دموکراتها پیوست و عضویت حزب دمکرات یافت و به مناسبت قدرت نویسندگی به مدیری روزنامهء مشهور ایران نو برگزیده شد تا اینکه در دورهء رئیس الوزرائی محمد ولی خان سپهسالار بواسطهء تقاضا و فشار سفارت روس او را از ایران اخراج کردند. (1329) پس به استانبول رفت. تقیزاده در آن ایام آنجا بود و این دو باهم مؤانس و محشور دائم بودند و در یک منزل سکنی داشتند و مدت یک سال و نیم باهم زندگی کردند.
رسولزاده بعدها با گروه ترکهای جوان همقدم شد و عاقبت به باکو رفت و از مؤسسان حکومت مساواتی آنجا شد و چون آن دستگاه بوسیلهء قدرت مرکزی شوروی و بلشویکهای قفقاز از میان رفت با مشکلات زیادی توانست خود را به اروپا برساند و بعد به ترکیه برود و بیست سال آخر عمر را در آنجا بگذراند. اما باز از فعالیت سیاسی دست نکشیده بود.وفاتش در اسفند 1333 اتفاق افتاد.
*** سابق برین یادداشت فارسی از او به تقیزاده را که بر پشت ورقهء عکسش نوشته بود در مجله چاپ کردیم (5:149) اینک سه نامهء مفصل را که از او در دست داریم به چاپ میرسانیم.هم گوشههایی از روابط آن دو انقلابی اوایل را مینمایاند و هم آگاهیهایی مفیدی از فعالیت سیاسی شخص رسولزاده را.
این سه نامه به زبان ترکی است و به لطف آقای کریم اصفهانیان توسط فاضل محترم آقای میر هدایت حصاری به فارسی درآمده است. ایشان گفتند ترکی نامهها آمیختهای است از مصطلحات قفقازیان و عثمانیان.
لازم به تذکر است که تقیزاده در همان شرححالی که از رسولزاده نوشته به نامهء مورخ 15 مارس 1917 اشارتی کرده است.
-1-
22 اکتبر 1917-باکو
دوست فراموش نشدنیام!
بامداد بود،میرزا علی محمد خان اویسی 1به اداره تشریف آوردند. احوالتان را پرسیدم. گفتند در استکهلم هستید2. آدرستان را خواستم گفتند که در برلین تشریف دارید. ایشان یکی دو روزی در اینجا هستند سپس به طهران خواهند رفت. بمحض خروج او از اداره من غرق در خاطرههای فراموشنشدنی روزهایی شدم که باهم گذرانده بودیم. ناگاه گویی خواب میبینم. پاکت آشنایی در میان چیزهای دیگر توجهم را جلب کرد. خط را شناختم.گفتم که همان است.بازش کردم،خودش بود.
دیگر اندازهء شادمانیام و احساسات صمیمانهای را که به من دست داد خودتان حدس بزنید. احوالم را پرسیده بودید. هنگام دریافت نامهء شما مشغول نوشتن جریان مبارزهای بودم که در مجلس قبل رخ داده بود. در باکو عدهای اشخاص منافق پیدا شدهاند، با عنوان «شریعتخواهی» حزب «مسلمانلیق» تأسیس کردهاند و با ما دموکراتهای ملیت پرورده به مجادله پرداختهاند. هیچ چیزی هم که نداشته باشند دل بهم زدن را دارند. رویهمرفته کارهایم زیاد خراب نیست. کار زیاد داریم و آدم کم. در اینجا فرقهء (حزب) عدم مرکزیت ترک، حزبی بنام «مساوات» تأسیس کرده3.
مقصود آن خواستار شدن تأسیس(دولت)روسیه بر مبنای فدرالیزم خواهد بود. در این روزها نخستین کنگرهء(قورولتای)حزب تشکیل خواهد شد.فرقه دموکرات ایران در اینجا شعبهای دارد که با ما مناسبات دوستانهای دارند.
اینقدر مشغولیت دارم که حتی فرصت برای نوشتن مطلبی برای روزنامه نیز ندارم.بویژه با اینکه دلم میخواهد مطلبی درباره ایران بنویسم ولی ولی وقت مساعدی پیدا نمیکنم.در این خصوص اگر شما وقت مساعدی داشته باشید (آچیق سؤز) برای هر نوع نوشتهای که دربارهء ایران باشد آمادگی دارد. آچیق سؤز سه سال است که تأسیس شده و ادامه دارد.مطبعهء مخصوصی برای خودمان داریم.نشریات «اوروج» قبل از آن متوقف شد و با ما همکاری میکند.در مقابل مضیقه گرانی به نوعی میگذرانیم.
خیلی خوشوقتم که وضعتان روبراه است. شگفتا،مگر به ایران نخواهید رفت؟ از غوغای تشکیلیون، ضد تشکیلیون حزب دموکرات نتوانستم خوب سر دربیاورم. به نظر من چنان میآید که این مبارزه بیش از آنکه بر سر شکل باشد بر سر معناست. چنین احساس میکنم که آقایان تشکیلیون اعتدالی مشرب هستند ولی ضدیون در مسلک ملی- گرایی سابق پابرجا هستند. گویا دستهء اول به انقلاب روسیه امیدهای زیادی بستهاند ودستهء دیگر در سیاست خارجی،باز هم آمر.بودن و ماندن انگلیسیها را میخواهند.
در روزهای اخیر تیگران4 در اینجا بود.بنا به گفتهء او نفاق از میان برخاسته و جریانات یکی شده است.
آیا دوستتان آقای وحید الملک نیز با شما هستند؟ اگر نزد شماست سلام مرا برسانید.به جناب آقای حسینقلی خان نواب نیز احترامات مرا ابلاغ فرمائید.همراه این نامه آدرستان را به قانطور(احتمالا کنتور)دادم و سپردم که برای شما روزنامه بفرستند. در عین حال رسالهای نیز برای شما میفرستم که خاطرات سفر من به مسکو است.
وضع قفقازیه خیلی مشوش است. اطلاعات رسیده حاکی است که قشون از میدانها بازمیگردد. معلوم نیست در مقابل این جریان (سیلاب) وضع مملکت چگونه خواهد شد.بویژه مسلمانان در اضطراب هستند.از طرفی مبارزات انتخاباتی آغاز میگردد. من نیز از جانب حزبمان در میان نامزدهای مجلس مؤسسان منظور شدهام. همراه انتخابات مجلس مؤسسان، انتخابات بلدیه، انتخابات شورای فعلهها (کارگران)، انتخابات حزب، انتخابات معدن (معادن)، و نمیدانم انتخابات چه و چه.. نیز هست.در میان اینهمه انتخابات غرق شدهایم. روسیه کاری جز انتخابات و حرفی غیراز قطعنامه ندارد.(ولی) عاقبتش خیر است.
دستتان را میفشارم،دوست من.
محمد امین
محمد علی هم سلام دارد.از اینکه نامه را بواسطهء در دسترس نبودن کاغذ مارکدار ترکی،روی کاغذ مارکدار روسی نوشتم پوزش میطلبم.یادم هست که زمانی دو نفر ترک با یکدیگر با زبان فارسی صحبت میکردند شما خوشتان نیامد و بیاناتی فرمودید. لذا من بیادم افتاد که از من نیز پسندیده نخواهد بود و پاسخ نامه را بزبان ترکی نوشتم5.
-2-
19/2/1924
دوست عزیز و محترم من
احوال شما را از آشناها در استانبول جویا شدم.از تأهل اختیار کردنتان مسبوق شدم.ضمن عرض تبریک سعادتمندی شما را خواستارم.
از شما هنگام عزیمت از مسکو به پتروگراد جدا شده بودم6.فرار کردن از آنجا ضرورت پیدا کرد.هنگامی که در برلین بودم در سایهء التفات میرزا رضا7ضمن صرف چایی در دولتسرای عالی ایشان با عدهء زیادی از دوستان قدیمی تجدید دیدار نمودم و ذکر خیری از شما کردیم.بخاطر عجلهای که در خروج از برلین پیشآمد موفق به ملاقات با خود میرزا رضا خان نشدم و از اینجا به خود وی نامه نوشتم.نوشتن نامه از اینجا به شما و ایشان لازم بود.مع الاسف در اینجا(سه!)آدرسی که شما نوشته بودید مفقود شد. اینبار با استفاده از مجموعهء(مجلهء)«ایرانشهر»آدرس شما را اقتباس و مبادرت به نوشتن نامه کردم.
در اینجا شاید به سمعتان رسیده است،دعوایی را که با روسیه داریم ادامه میدهم. نشریهء جدیدی بنام«قفقازیه»منتشر میسازم.دوره از آن را برای شما میفرستم.از کتبی که منتشر کردهام از هریک نسخهای برای شما میفرستم.امیدوارم شما نیز همراه دوره «کاوه»که در مسکو وعده کرده بودید،لطف نموده نسخههایی از آثار منتشرهء خودتان برایم ارسال فرمائید.کار من هم اینچنین شده است.میگردم و میچرخم باز به استانبول میآیم.دلم میخواست لااقل یکی،دو سالی را در اروپا بگذرانم ولی باز به زمان نامساعدی برخورد کردم.در اینجا احساس تنهایی میکنم.عائلهام در باکو است.آقای عباسقلی نیز که در مسکو دیده بودید در اینجاست.در طهران بوده،اخیرا آمده است به حضور انور شما سلام میرسانند.آقا محمد علی در طهران است.
مکتوبی از شما در روزنامهء«ایران»خواندم8.در آن در اینکه در آلمان خواهید ماند یا نه با تردید سخن بمیان آورده بودید.شگفتا،مگر قصد سفر به جایی را دارید؟ بهرحال میخواهم از چگونگی احوال شما باخبر باشم.با زندگی زناشویی جدیدتان چطورید؟
اکنون که منزلم در«چارسوقپو»است،هرروز هنگام برگشت به خانه از مقابل جامع(مسجد)عتیق علی پاشا که میگذرم،آپارتمان«فرح»را بخاطر میآورم. هنگامی که اعلانات درسی را میبینم.معلم شما در حافظهام جان میگیرد.عجبا،آیا به تهران نخواهید رفت؟مطمئنم که با سؤالهایم شما را(ناخوانا)نخواهم کرد.تأثیر مکان و زمان هر اندازه هم که باشد گمان میکنم قادر به زدودن دوستی قدیمی نخواهد بود.ضرب المثلی در آذربایجان هست که میگوید:«همهچیز تازهاش،ولی دوست کهنهاش.»البته بخاطر دوستی قدیمیمان خود را مجاز به تصدیع اوقات شریفتان دیدم.امیدوارم در ارسال پاسخ نامه که متضمن گزارش احوالتان نیز باشد،مضایقه نخواهید فرمود.
به مطبوعه اخیرتان دربارهء مسکو،بسیار علاقهمندم9
آیا از دوستمان حسینقلی خان10خبری دارید؟به تمام دوستان سلام برسانید.
باقی خلوص و احترام
محمد امین
19/2/1924
استانبول
چارسوقپو، قندیللی سوقا(ق) – نمره 5
-3-
15 مارس 1924
استانبول
دوست عزیزتر از جانم
نامهء مورخ 4 مارس شما را که مشحون از صمیمیت و سرشار از محبت و در حقیقت یکی، دو سالی در اروپا باشم، باز هم نصیبم نساخت.در اینجا زندگی به همان طرز زندگی مشترکی که در بالا و پائین آپارتمان«فرح» داشتیم، بار دیگر ضرورت پیدا کرده است. ولی از طرف دیگر از این ضروریت زیاد هم دلتنگ نیستم. زیرا بواسطهء نزدیک بودن به کشور اینجا برای ایفای وظایف من، خیلی مناسبتر است.
اکنون اجازه بدهید که به مسأله مهمی که با نزاکت و صمیمیت زیاد اشاره کرده بودید، بپردازم:
تلاشها و فعالیتهای ما در ترکیه و عدم حضور ما در(ناخوانا،شاید جای دیگر) ایجاد شبهه و گمان کرده که ما احتمالا به حساب (نفع) ترکیه فعالیت میکنیم. نمیدانید از پیدایش چنین گمانی بویژه در دوستان صمیمی نظیر شما و علی العموم در بین دوستان ایرانی ما تا چه اندازه متأسف میباشیم.
اگر مناسبات ترکیه و آذربایجان، بشکل جدی دنبال شود حزب مساوات از جانب ایرانیان بهعنوان (ترکچی) (طرفدار ترکیه) و از طرف ترکها بعنوان«انگلیسچی» و حتی «ایرانچی» متهم میگردد. این اتهام از طرفی به مفکورهء جمهوریتی بود که ما تشکیل داده بودیم و نسبت به زبان مردم استنادی ایدهآل و موافق زمان و دموکراسی داشتیم و از سوی دیگر بر اصل عدم تکیه بر افکار جهانگیرانه مجرد و غیرقابل تطبیق و تکیه بر منافع حقیقی مثبت و منفی بود. که موجب سوء تأویل و در نتیجه منجر به سوء تفاهمات میشود و ما سیاوشوار مظلوم واقع میگردیم.
همسایه بودن و همدین بودن ایران با ما و داشتن روابط اقتصادی بسیار وسیع و مشترک بودن ذوقهایمان و قرابت احساسمان نمیتواند مورد تقدیر ما قرار نگیرد. بهمان دلیل،همانطور که فرمودید، احتراز از هر نوع اظهاراتی از جانب ما که موجب خوف و اندیشه ایران باشد، ضرورت پیدا میکند 14.
در این خصوص که اتخاذ چه نوع خط حرکتی در آذربایجان قفقازیه (یا به تعبیری که شما مناسب دیدهاید «اران»)15 ضروری و اصلح میباشد با کمال خلوص نیت و اطمینان منتظر دریافت تصورات شما هستم. و از همین حالا تأیید میکنم که نظریات شما نه تنها بهیچوجه مرا ملول نخواهد ساخت بلکه برعکس بسیار مستفید و ممنون نیز خواهم شد و در مقابل صمیمیت شما بسیار مشکور خواهم بود.
باید عرض کنم که از سوء تفاهماتی که در افکار عمومی ایران پیدا شده است دائما متأثرم. جستجوی واسطههایی که بتوانند این سوء تفاهمات را بر طرف کنند از اشتغالات دائمی من است و در رأس همه قرار دارد به ارشادات صلاحیتدار آن دوست عزیز در اینباره اهمیت و قیمت زیادی قائل هستم و بیصبرانه منتظر پاسخ شما میباشم.
امتنان مرا از رفیقهء محترمه که دربارهء من بذل لطف و مرحمت فرموده بودند با خالصانهترین سلامها و احترامات به خدمتشان ابلاغ فرمائید.سلامتی و رفاه شما را صمیمانه آرزومندم.
به دوستان میرزا رضا خان،سلام برسانید.عباسقلی بیگ نیز عرض سلام دارند…
دوست قدیمی و حرمتگذار شما
محمد امین
ب.ت:
از آثاری که ارسال فرموده بودید بویژه تشکر میکنم. اگر دورهء دیگر از«کاوه» بفرستید بیشتر متشکر خواهم بود.
اشاراتی که دربارهء محرمانه بودن نامهتان فرموده بودید طبعا شامل این نامه نیز که جواب آنست خواهد بود.محمد امین
(ترجمهء میر هدایت حصاری)
یادداشتها از مدیر مجله
(1)-شاگرد نخستین دورهء مدرسهء علوم سیاسی که در آنوقت در بادکوبه و آتاشهء قونسلگری بود.علاقهای به نویسندگی سیاسی و روزنامهنگاری داشت و چند رسالهء سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ازو چاپ شده است.مجلهء«جرقه»هم توسط او در بادکوبه منتشر شد.بعدها که به تهران آمد به مدیر کلی وزارت فوائد عامه رسید.
(2)-تقیزاده برای شرکت در کنگرهء سوسیالیستها به استکهلم رفته بود به همراه وحید الملک شیبانی.
(3)-مساواتیها بعدها منشأ جریانهای مهم در قفقاز شدند و حکومت مساواتی را تشکیل دادند.
(4)-ظاهرا همان تیگران است که از اعضای فرقهء دموکرات بود و نامههایی ازو در کتاب «اوراق تازهیاب مشروطیت»چاپ کردهام.
(5)-نکتهء عجیبی است.زیرا تقیزاده همیشه از مدافعان زبان فارسی بوده است.
(6)-اشاره است به موقعی که تقیزاده برای عقد قرارداد تجارتی به مسکو رفته بود(1921).
(7)-میرزا رضا خان تربیت.
(8)-تاکنون این مکتوب را ندیدهام.
(9)-این«مطبوعه»را هم ندیدهام.
(10)-حسینقلی نواب.
(11)-به همین لفظ.
(12)-میرزا رضا خان تربیت.
(13)-سفری است که تقیزاده به درخواست فروغی وزیر خارجه کابینهء سردار سپه برای مذاکره با ماکدونالد به انگلستان رفت.
(14)-یعنی پانتورکیستها.
(15)-اشاره است به آنکه تقیزاده در قبال مساواتیها که نام آذربایجان را برای سرزمینهای شمال ارس جعل کرده بودند اصطلاح درست و قدیمی«اران»را استعمال کرده بوده است.
منبع: مجله آینده » سال چهاردهم، فروردین و اردیبهشت 1367 – شماره 1 و2
عباس جوادی – مقاله «زبان آذربایجان» منتشره در«یادداشت هایی دربارهی تاريخ و فرهنگ ايران زمین» جالب و خواندنی است. میگوید: «در سنگنبشتهی داریوش بزرگ دربارهی سرزمینهای زیر فرمانش، نام «پرثوه» (Parthava) آمده که امروزه به صورت «پارت» (Parthia) گفته میشود. پرثوه به پرثو (Parthav) ساده شد و بعد پرثو با تبدیل «ر» به «ل» و «ث» به «هـ» به شکل «پلهو» (Palhav) درآمد. پلهو نیز برای سادگی بیان، به پهلو (Pahlav) تبدیل شد. به نوشتهی ابنمقفع منطقهی شمال ایران به ویژه ری و اصفهان و همدان و نهاوند و غرب ایران را پهلو میگفتند. شکل عربی شدهی پَهلَو «فَیله» است که «لرهای فِیلی» نام خود را از همین نام گرفتهاند. پهلوی و پهلوان صفت نسبی پهلو است. گویش این ناحیه را نیز «پهلوی» میگفتند. از این رو ترانههای سروده شده به این زبان را «فهلویات» مینامند. زبان ماد و آذربایجان نیز گونهای از زبان پهلوی بود. مشهورترین فهلویات سرودههای بابا طاهر همدانی است که خود به این زبان سخن میگفت. قطران تبریزی، شاعر ایرانی سدهی پنجم هجری، در یکی از غزلهای خود به این موضوع اشاره کرده است:
بلبل به سان مطرب بیدل فراز گل ——— گه پارسی نوازد و گاهی زند دری»
در مقاله، مطالب و مثال های جالب دیگری نیز از شعرای آذربایجان داده شده.
بنظرم این، مقاله جالبی است و درواقع تکرار مطالبی است که بار ها نوشته شده. اگرچه تکرار، مخصوصا برای جوانتر ها و کسانی که کمتر معلومات دارند و حتی برای آدمان مطلع همیشه خوب است.اما هنگام مطالعه تاریخ و مسئله هائی که به نوعی به امروز برمیگردند، باید دقت کرد که از این بحث ها نباید نتیجه های سیاسی و قومی برای امروز گرفت و مثلا تصور نمود که چون زبان آذربایجان هزار سال پیش فلان بوده حالا هم مردم آذربایجان باید زبانشان را بیرون بیاندازند و فارسی را به عنوان زبان مادری قبول کنند. این، چیزی است که پان ایرانیست های ما مرتب تکرار میکنند، اما ، نه مضمون تاریخی این مقالات، بلکه نتیجه گیری های سیاسی آن مسخره است و عملی هم نیست. مردم ایالات متحده آمریکا 500 سال بیش نیست که انگلیسی حرف میزنند. همینطور زبان برزیل و آرژانتین و کانادا هم 500 سال پیش پرتقالی، اسپانیولی و فرانسه نبود. زبان مصر و یا سوریه و عراق هم قبل از اسلام عربی نبود. در ترکیه امروز هم هزار سال پیش ترکی صحبت نمیکردند.، خوب، که چی؟ حالا برگردند و زبانهای 500 و یا هزار سال خود را را زبان مادری شان بکنند؟
این هم نادرست و در عین حال خنده دار است که صرفا بخاطر «حفظ و دفاع از زبان کنونی مادری» واقعیت تاریخی را تحریف و یا انکار کرد و یا مثلا مدعی شد که ترکی 5000 سال است که در این منطقه رایج است!!! پان ترکیست های ما هم به نوبه خود منکر تاریخ میشوند و مثلا دانشمند آذربایجانی احمد کسروی را تلعین میکنند که این مسائل تاریحی را مطرح کرده.
همه اینها از روی احساسات است و نه منطق و انصاف. باید هم تاریخ گذسته و هم واقعیت امروز را طوری که هست قبول کرد. تاریخ دانستن خوب است اما از آن نباید برای تبرئه و یا محکومیت ایدئولوژی های امروزی سوء استفاده کرد.
عباس جوادی – وقتی من مدرسه میرفتم، مرحوم پدرم به من درس عربی و ادبیات و فلسفه میداد. از حافظ و سعدی و فردوسی و یا معجز و صابر میخواند و میگفت که کدام شعر و یا حکایت را چطور باید تفسیر کرد و یا ریشه کدام کلمه چیست و یا کلمات «کتیبه» و «کاتب» چه مناسبت دستوری با همدیگر دارند. بعد از اینهمه سال بعضا یاد آن اشعار و مباحث می افتم. مثلا یادم هست که برایم مرتب قصیده معروف خاقانی شیروانی (و یا شروانی) به نام«ایوان مدائن» را میخواند و میخواست من آن را از بر کنم. شعر را می شناسید؟
از قصیدهٔ ایوان مدائن (خاقانی شیروانی)
هان ای دل عبرتبین ازدیده نظر کن هان * ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن * وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله خون گوئی * کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد * گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله * خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده گر چه لب دریا هست از دجله زکاة استان
گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
تا سلسله ایوان بگسست مدائن را * در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گهگه به زبان اشک آواز ده ایوان را * تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو * پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون * گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق ماییم به درد س* از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی * جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما * بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلکوش را * حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
حسرت «گذشته ای پرافتخار» چیز جدیدی برای ادبیات ایران و ادبیات ملل دیگر نیست. اما هر چه سنّم بالاتر رفت شک من بیشتر شد. واقعا طوری که در این شعر گفته میشود: «ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما»، ما ایرانیان آیا واقعا روزی، روزگاری «بارگهِ داد» و عدالت و انصاف بودیم؟ و یا حتی دیگران چنین بودند؟ کِی «بارگهِ داد» بودیم ما؟ زمان هخامنشیان و ساسانیان که نبودیم. دوره خلافت اسلامی و چند صد سال نظام ملوک الطوایفی که نبودیم. بعد از آن در زمان سلجوقیان و صفویان و قاجار بودیم؟ دوره پهلوی «بارگهِ داد» بود و یا زمان جمهوری اسلامی؟
م. ت. – خواهش میکنم یک آدم واقعا مطلع از دوستان کرد و یا آذربایجانی که طرفدار فدرالیسم و یا اگر با تعبیر خودمانی بگوئیم خودمحتاری است به این جواب بدهد. آقای آهنگری از حزب دمکرات کردستان ایران میگوید حزب ایشان تجزیه طلب نیست بلکه طرفدار حفظ تمامیت ارضی ایران است. خوب، خبلی خوب، اما در واقع این تعریف «فدرالیسم» و یا خودمختاری را هم اضافه میکند که باید «اداره کردستان به دست کردها ومشارکت کردها در اداره ایران» باشد. مییدانید این یعنی چه؟
در همین سایت شما یک جائی نوشته بودید که در عراق امروز حکومت اقلیم کردستان «فدرالیسم» را چطور کاملا به نفع خود ش تعریف و اجرا میکند. بنده آنجا رفته و دیده ام. پرچمشان از عراق جداست. ارتش مستقل خودشان را دارند. پلیس شان جداست. زبان مدرسه ها صرفا کردی است و عربی فقط در چند مدرسه مخصوص اقلیت ها و مهاجران تدریس میشود. برای خودشان و با وجود اعتراض حکومت مرکزی بغداد با شرکت های خارجی مذاکره میکنند و قرار داد می بندند. در مرز ها کنترل دست کرد هاست. گمرک را هم خودشان میگیرند. اما رئیس جمهور عراق و کلی از رهبران دولتی عراق کرد است. 17 درصد درآمد کل عراق را هم میگیرند. یعنی کرد ها حداکثر حق و سهم و اختیارات را در حکومت عراق دارند اما در قبال عراق و حکومت ملی و مرکزی آن هیچ مسئولیتی را قبول نمیکنند. فقط پول ملی ندارند. معاملات هم که به هر حال با دلاراست. چیزی نمیدهند اما همه چیز میگیرند و بیشتر هم میخواهند. «فدرالیسم» که میگوئید همین است؟ اینکه از مستقل شدن هم بهتر است!
یکی از فامیل های ما که از نزدیکان مرحوم شاپور بختیار بود تعریف میکرد زمان نخست وزیری مرحوم بختیار مرحوم دکتر قاسملو برای مذاکره می آید تا توضیح دهد که منظور حزب دمکرات از «آزادی برای ایران و خودمختاری برای کردستان» چیست. کلی هم تعریف میکند و لیست میدهد که به عنوان «خود مختاری» چی و چی و چی میخواهند و در مقابل طرفدار آزادی و تمامیت ارضی ایران هستند. آقای دکتربختیار هم آخر صحبت برگشته و به شوخی به مرحوم قاسملو میگوید: «آقای دکتر قاسملو، با این چیز هائی که شما به عنوان خود مختاری برای کردستان ایران میخواهید بیائید عوض کنیم و بگوئیم آزادی برای کردستان و خود مختاری برای ایران»!
عباس جوادی – حالا که مسئله کردستان اینقدر داغ شده، دقت خیلی ها به «مسئله قومی» و یا اتنیکی در ایران هم افزایش یافته است. آنروز دوستی میگفت فرق بزرگ تجزیه طلبان کرد با تجزیه طلبان آذری در آنست که آذری ها دست به خشونت و اسلحه نمیبرند. البته بسختی میتوان «سیب را با پرتغال مقایسه کرد» و در اینجا باید بین گروه های کُرد هم فرق گذاشت اما این تشخیص بنظرم در کلیت خود درست و بسیار مهم است.
اگر موضوع فقط بر سر این باشد که کسی و یا گروهی بهر دلیلی صلاح شهر و منطقه «قومی» خود را در جدائی و استقلال از کشور متبوع خود و یا پیوستن به کشور دیگری میداند، حق دارد نظرش را بدهد و ترویج و تبلیغ کند و برای آن نظر طرفدار جمع کند. دلبستگان ناسیونالیسم افراطی و مطلق به معنای نفی حقوق اقوام و اقلیت ها،چه در حکومت ها و چه در خارج ار آن، بمحض شنیدن بوی تجزیه طلبی کنترل خود را از دست میدهند و خواهان قطع حق فکر و سخن تجزیه طلبان و حتی سرکوب و انهدام فیزیکی آنان میشوند.این هم، بغیر از نادرست و تفرقه افکن و خشونت برانگیز بودنش، باعث جری شدن و رادیکال تر گشتن طرف مقابل و عمیق تر شدن شکاف های اجتماعی میشود.
بنظر من اندیشه تجزیه طلبی مشمول آزادی عقیده است، درست مانند طرفداری از وحدت ملی، و یا آزادی انتخاب دین، گروه سیاسی، و ایدئولوژی و نگرش فلسفی و اجتماعی، بشرط آنکه فرد و یا گروه مزبور بطور قطع از تبلیغ، ترویج و اجرای هرگونه خشونت، اقدام قهری و تروریستی وهمچنین تحریک و ایجاد نفرت، تحقیر و خصومت نسبت به کشور وملت متبوع خود و اقوام و اقلیت های دیگر پرهیز کند.
خلاصه مطلب این سوال است که آیا تجزیه طلبان ما میتوانند مانند مثلا تجزیه طلبان اسکاتلند صلحجوو دمکرات باشند و به تکالیف اجتماعی خود و حقوق دیگران هم همانقدر احترام بگذارند که به ارزش های قومی و ملی خود احترام میگذارند؟ سال گذشته «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است در انتخابات اسکاتلند از ۱۲۹ کرسی پارلمان محلی این منطقه بریتانیا ۶۷ کرسی را از آن خود کرد. نه کسی اسلحه به کسی کشید، نه اهالی دهکده های اسکاتلندی و انگلیسی بجان هم افتادند، نه در تعهدات و وظایف اسکاتلند نسبت به بریتانیا تغییراتی رخ داد و نه ادبیات فحش و تحقیر بین لندن و ادینبورگ بکار افتاد. در چند سال آینده حزب ملی اسکاتلند میخواهد مردم در رفراندومی آزاد و دمکراتیک معین کنند که اسکاتلند با «تغییر صلاحیت ها» در ترکیب بریتانیا بماند و یا «مستقل» شود. درست برعکس تجربه خونین ایرلند شمالی که آن هم بعد از سالیان دراز خونریزی و خشونت، به راه حل مسلمت آمیزی در چارچوب بریتانیا رسید.
حرف آن دوست من درست است که تجزیه طلبان آذری مثلا مانند پژاک دست به اسلحه نمیبرند – و این خوبست. با این وجود بعضی تجزیه طلبان در مقابل آنچه که حق کشی 90 ساله نسبت به حقوق آذربایجانی ها ، یا کردها و یا اعراب و غیره نامیده میشود، نسبت به هر چه ایران و ایرانی و فارس و فارسی است، با لحن نفرت و خشونت صحبت میکنند. و این، این کلاف را سردرگم تر و راه حل را برای همه طرف های درگیر و ذینفع مشکل تر میکند.
چیزدیگری که غالبا همه ما فراموش میکنیم اینست که این عده اغلب خواست شخصی و یا گروهی خود را مانند خواست های «قومی» و «ملی» همه و یا اکثریت آذربایجانیها، کرد ها و یا اعراب و بلوچ ها قلمداد میکنند. اما آنها و شما، همه ما از کجا میدانیم که نظر واقعی اکثریت مردم چیست؟ حتی در اسکاتلند، حزب استقلال طلب ملی با وجود پیروزی بزرگ انتخاباتی هنوز میخواهد چند سال به مردم فرصت دهد تا نظر خود را معین کنند و در یک رفراندم آزاد تصمیم گیری شود. در ایران ما حتی یک انتخابات پارلمانی سرتاسری، با آن قانون اساسی و محدودیت ها و فیلتر های شورای نگهبان و سپاه و بسیج و قوه قضائیه و منع احزاب و مطبوعات، چیزی جز مضحکه دلخراش آزادی نیست.
در ایران مشکل ما فقط در آن نیست که بعضی ها مثلا حق زبان و فرهنگ اقوام را نا دیده میگیرند و یا بعضی های دیگر دست به اسلحه میبرند و بعضی دیگر نظر خود را بجای نظر اکثریت جا میزنند. بنظر میرسد مشکل اصلی احتمالا در حکومت است که در مورد آزادی عقیده و بیان و آزادی تغییر حکومت و قانون از طریق خواست و رای مردم، چه آذری و کرد و چه فارس و بلوچ، به هیچ صراطی مستقیم نمیشود. در این شرایط نه فقط حقوق اقوام و اقلیت ها، که حقوق همه ملت پایمال میشود و این هم به تجزیه طلبان فرصتی طلائی میدهد تا «مبارزه» مسلحانه و تروریستی و یا تبلیغات دشمنی انگیز خود را محق و یا حد اقل «قابل فهم» جلوه دهند و هم به حکومتداران امکان میدهد تا همچنان حقوق اولیه گروه های قومی، زبانی و مذهبی را انکار کنند.
نقشه منطقه کردستان در امپراتوری عثمانی مربوط به سال ۱۸۹۳ میلادی
بیماری جدی رئیس جمهوری عراق، جلال طالبانی، که خود رهبر یکی از دو گروه بزرگ کردستان عراق است، احتمال شدت گرفتن رقابت بین گروه «اتحادیه میهنی» آقای طالبانی و گروه بزرگتر کردستان عراق، «حزب دمکرات کردستان» به رهبری مسعود بارزانی را بیشتر کرده است. اما کاش این تمام مسئله بود. تشدید اختلافات عمیق بین حکومت مرکزی عراق برهبری نوری المالکی از سوئی و کُرد ها و اعراب سنى از سوی دیگر، جنگ داخلی در سوریه و ناروشنی روشی که کُرد های سوریه در پیش خواهند گرفت و همچنین افزایش فعالیت های «حزب کارگران کردستان» ترکیه نشان میدهد که تمام منطقه بسوی یک بحران جدی بین و در داخل همه این کشور ها در باره موضوع حاکمیت ملی، مرزها، تقسیم قدرت سیاسی در حرکت است که در آن «مسئله کُرد ها» نقش کلیدی بازی خواهد کرد.
زیاد خوشحال نشوید که این موضوع ها به ما ایرانیان ربطی ندارد. یک حلقه مهم این «مسئله کُرد ها» هم ایران و کُرد های ایران است. مشکل اساسی در اینست: استقلال طلبی چهار منطقه کُرد نشین عراق، ترکیه، سوریه و ایران، جدائی آنها از کشور های متبوع خود و اتحادشان در یک «کردستان بزرگ» میتواند ثبات و مرزهای موجود تمام منطقه را بهم بزند و این کشور ها را وارد یک مرحله خونین و مخّرب جنگ های داخلی، قومی و منطقه ای کند. اخیرا حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله در پی بحث هائی که پس از انتشار توافقنامه این دو حزب در گرفت توضیحی رسمی منتشر کرده و گفته اند که منظور آنها نه جدائی از ایران بلکه «تامین حقوق ملت کُرد در ایرانی فدرال و دمکراتیک» است.
حالا که این دو حزب این را میگویند، حتما همین طور است. ولی شما خودتان کلاهتان را قاضی کنید و از خودتان چند سؤال کنید: مثلا از خودتان بپرسید که منظور این دو حزب از«ملت کُرد» که در توافقنامه میگویند چیست؟ چیزی جز مجموعه کُرد های همه کشور های منطقه یعنی عراق و ترکیه و ایران و سوریه است؟ در آن صورت اگر دو رهبر مهم این ملت واحد کُرد یعنی آقای بارزانی با آن قدرت و دم و دستگاهش و یا آقای اوجالان با آن همه پیشمرگه اش کردستان ایران را هم به سمت و سوئی هدایت کنند که این ملت واحد صاحب دولت واحدی هم بشود، این دو حزب ما چه خواهند کرد؟ دوم: بپرسید منظورشان از «کردستان» چیست؟ آیا چیزی جز مجموعه واحدی از کردستان چهار کشور نامبرده است یا اینکه فقط کردستان ایران را در نظر دارند؟ در آن صورت چرا کردستان ایران «کردستان شرقی»، کردستان ترکیه «کردستان شمالی»، کردستان عراق «کردستان جنوبی» و منطقه کُرد نشین سوریه «کردستان غربی» خوانده میشود؟
سوم: بپرسید دقیقا منظورشان از «فدرالیسم» که برای ایران میخواهند چیست؟ همان است که آقایان بارزانی و طالبانی در کردستان عراق بدست آورده اند طوریکه کردستان عراق تقریبا فرقی با کشوری مستقل ندارد که صاحب ارتش، زبان رسمی، پرچم و گمرک خودش است و از بغداد فقط طلب دارد بدون آنکه نسبت به عراق مسئولیتی هم داشته باشد؟ بنده که اینها را عرض میکنم در واقع مخلص روحیه قوی کردستان دوستی ئی هستم که تقریبا در همه دوستان کُرد (چه کُردهای عراق و ترکیه و چه هموطنان کُرد خودمان) دیده ام. دوم اینکه این دوستان، حداقل آنها که من میدانم و میشناسم، مثل بعضی ها اهل توهین و بد و بیراه نسبت به کشور و ملت متبوع خود نیستند. اکثرا بدون سر و صدا دلبسته یک کردستان واحد هستند. یعنی اصلا کردستان را با وجود مرز ها جدا از همدیگر حس نمیکنند. فکر میکنم آنها اگر هم مستقیما و فورا بزبان نیاورند اما بسیاری از آنها در آرزوی چنین کشور واحد کردستان هستند. این هم چه عیبی دارد؟ مگر آمال و آرزوی همه ما خوشبختی و رفاه و پیشرفت همه نیست؟ و مگر قرار نیست هر فرد و ملتی آزادانه شکل زندگی اش را خود معین
کند؟ اگر کُرد ها در همچو کشورمتحدی خوشبخت خواهند شد، چه چیزی بهتر از اینست؟
تجزیه کشور های موجود وجدائی کُرد ها و یا دیگران برای تاسیس کشور های نوین چه مانعی دارد؟ ولیکن حالا که این موضوع مسئله داخلی فقط یک کشور نیست و آثار این تغییرات تمام منطقه و اقوام و ملل خاورمیانه اعم از کُرد و عرب و ترک و ایرانی و غیره را تحت تاثیر قرار خواهد داد، باید همگی بپرسیم که این تاثیرات محتمل کدامند؟ هرکس حق دارد تصویری صلح آمیز و سرشار از آزادی و خوشبختی و پیشرفت از این خاورمیانه جدید با 72 ملت و كشور ریز و درشت جدید و تک قومی را برای ما ترسیم کند. بنده شخصا از آزادی و خوشبختی و پیشرفتش مطمئن نیستم، اما با این تحولاتی که چندین سال است مشاهده میکنم، قویا حدس میزنم که اوضاع منطقه مجموعا به سوی آن 72 کشور جدید حرکت میکند، 72 کشوری که تا کار تاسیس و تثبیت آنها تمام شود صد سال خون جاری خواهد شد و خرابی به بار خواهد آمد و این، نه به خیر تک تک این ملت ها و اقوام (از جمله هموطنان کُرد ما) و نه بنفع کلیت این کشور ها و منطقه است. کافی است به نقشه کردستان در بسیاری از سایت های کُردی و از جمله همین سایتی که توافقنامه دو حزب را چاپ کرده نگاه کنید که از حالا، یعنی هنوز خبری نشده، نصف استان آذربایجان غربی را جزو کردستان ایران به حساب میاورند.
بنابراین سؤال چهارم هم میتواند این باشد که منظور از «کردستان ایران» دقیقا کجا هاست؟ دوستی از ارومیه راست میگفت: اگر 30-40 سال پیش کشور های منطقه راه آزادی، عدالت و همکاری را در پیش میگرفتند، امروز خاورمیانه میتوانست یک منطقه پیشرفته و آزادی باشد که همه کشور های آن با همدیگر روابط واقعا خوب و پرفایده انسانی، تجاری، اقتصادی، سیاسی، علمی واجتماعی دارند: منطقه ای تا حد امکان شبیه اروپا که در آن نیازی به زورگوئی و قاچاق و خصومت قومی و ملی و تجزیه و جنگ داخلی نباشد.
————————————
در ضمن بخوانید: بی بی سی: آینده کردستان عراق: استقلال یا فدرالیزم (تحلیلی است جالب که موضوع استقلال کردستان را فقط در چهارچوب عراق مطرح میکند نه با در نظر گرفتن احتمال تجزیه همه منطقه های چهارگانه و وحدت آنها در یک کردستان متحد)
بعد از انتشار توافقنامه حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله کردستان ایران موج انتقاد ها از سوئی و دفاعیه ها از سوی دیگر شروع شد که هنوز هم ادامه دارد. مخالفان میگویند طوری که این توافقنامه از «جنبش رهائی بخش ملت کرد» سخن میگوید و مسئله کردستان را بدون پرداختن به موضوعات ایران بررسی میکند عملا زمینه ای برای جدائی و تجزیه ایران بوجود میاورد. موافقان این توافقنامه این ادعا را تکذیب میکنند و میگویند تاکید بیش از حد بر تمامیت ارضی ایران بدون قبول «حق تعیین سرنوشت» اقوام ایران چیزی جز انکار و زیر پا گذاشتن حقوق اقوام و نادیده گرفتن دمکراسی نیست.
ابتدا ببینیم خود توافقنامه چه میگوید:
از متن:
جنبش رهاییبخش ملت کرد در کردستان ایران، سالهای متمادی از مراحل متفاوت
مبارزهی پرفراز و نشیب خود را طی نموده است. مقاومت ملی و فداکاری و به
شهادت رسیدن هزاران فرزند فداکار در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد
که در رأس همهی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد، واقعیتی انکارناپذیر است.
برای مبارزهی ملت کرد در عصر حاضر و در این وضعیت، هم تغییرات گوناگون
جهانی و هم تحولات اخیر خاورمیانه، همچنین توازن ابرقدرتها و معادلات نوین
این عرصه، بیش از همیشه زمینه را جهت طرح خواستههای ملی مردم کُرد و
تأکید بیشتر بر حقوق خویش در سطح جهانی را مهیا ساخته است.
موج تغییر و دمکراسیخواهی فراگیر در منطقهی خاورمیانه، پرتوانتر از هر
زمان دیگری پایههای دیکتاتوریها را به سوی فروپاشی سوق داده است. دیر یا
زود دیکتاتوری جمهوری اسلامی ایران نیز، با تداوم مبارزهی تودههای مردم و
ارادهی راسخ مبارزان راه آزادی، غیر از گسترش بحران همهجانبهی اقتصادی و
سیاسی و رفتن به سوی سرنگونی کامل، افق دیگری پیشرو ندارد.
بیشترین بحث را بیانیه ای ایجاد کرد که از سوی گروهی از روشنفکران ایران خارج از کشور امضا کرده بودند:
از متن: در این توافقنامه، مبارزه مردم کردستان برای دمکراسی در ایران یکجا فراموش
شده است و به جنبشی صرفا” در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد که در
رأس همه ی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد” فروکاسته می شود. حزب دمکرات
ظاهرا از یاد برده است که سال ها شعار این حزب، “دمکراسی برای ایران و
خودمختاری برای کردستان” بوده است و زنده یاد عبدالرحمن قاسملو به کسی
اجازه نمی داد که خود را ایرانی تر از او بداند. بدین ترتیب بر مبارزه
هموطنان کرد ما در جنبش سبز و مبارزه با ولایت فقیه و استبداد دینی هم خط
بطلان کشیده می شود و همهء فداکاری ها، زندان و شکنجه و اعدام ها به سود
دیدگاه ویژه این دو حزب مصادره می شود. ستمی که امروز بر ملت از هر قوم و
تباری می رود خصلتی سراسری دارد و هدف نخستینِ مبارزهء مشترک نیز برداشتن
تبعیض ها و برابری حقوقی همه مردم ا یران است. گرایش هایی که در راس
مطالبات خود بجای دمکراسی در ایران، حق تعیین سرنوشت اقوام را می نهند،
بدون تردید جز خلل در این مبارزه نقشی نخواهند داشت. برآوردن خواستهایی چون
تمرکززدایی و افزایش اختیارات یکان های کشوری یا بازنگری در ساختار آموزشی
و فراهم کردن امکانات آموزش زبان مادری، همه در یک گفتگوی ملی در چارچوب
ایران دمکراتیک امکان پذیر خواهد بود.
از متن: نامه ها و اعلامیه ها «تمامیت ارضی» را در جایگاهی
فراتر از «صندوق رای» قرار داده اند و این مقدمه ایست برای عدم تمکین به
صندوق رای، و حتی درهم شکستن آن، هرگاه صندوق رای به تمامیت ارضی «خیانت»
کند. جدا از این که مردم هر منطقه قومی در ایران
خواهان استقلال باشند یا نباشند، جدا از این که استقلال به لحاظ اجتماعی،
اقتصادی، و سیاسی به سود مردم منطقه ی قومی یا بسود ایران باشد یا نباشد،
باید حرف صندوق رای – چنانچه باور همگانی به صحت و سلامت آن تضمین باشد –
در راس باشد و «تمامیت ارضی» از آن والاتر شناخته نشود. می دانم که
احساساتی خلاف این اصل در ایران بسیار ریشه دار و دیرینه است. می دانم که
قانع کردن ایرانیان به این که تمامیت ارضی وقتی مقدس است که به رای آزادانه
ی همه گروه ها
و هویت های قومی و منطقه ای کشور باشد، کاری بس دشوار است
با منطق فرخنگهدار در این نوشته موافقم. نوعی رویکرد لیبرال به مساله حقوق قومیت ها دارد. به نظرم، برداشتم این است که فرخنگهدار هم چنین منطقی دارد، آنچه عیب است آن است که کشوری بیگانه، حتی همسایه، در امور داخلی کشوری دیگر و مساله قومیت های آن دخالت کنند. اینکه مردم یک منطقه از ایران با رای گیری و بدون دخالت خارجی حق داشته باشند در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند را خلاف دموکراسی نمی بینم ولو اینکه اگر چنان رای گیری در شرایط دموکراتیک و منصفانه و دور از پروپاگاندا یا دخالت خارجی انجام شود بعید می دانم قومیت های ایرانی رای به جدائی از ایران بدهند. کلا نگاه پدرسالارانه به مساله قومیت ها را شخصا نمی پسندم.
از متن: از متن: این درست است که تاکید بر استقلال ایران و دفاع از
تمامیت ارضی آن در برابر هرگونه تعرض خارجی باید که جزو اصول و سنگ
پایههای هر کارپایه سیاسی دمکراتیک باشد، اما سرآغاز و نقطه عزیمت یک
کارپایه دمکراتیک، آزادی و دمکراسی است؛ و رفع هرگونه
تبعیض از جمله تبعیض ملی، از جانمایههای این دو. قرار دادن “تقدس خاک”
جای آزادی و دمکراسی و به عنوان یک نقطه عزیمت، چه بخواهیم و چه نخواهیم
پیش از همه خاطره تداوم تحمیل و چکمه و سرکوب در این زاد و بوم را تداعی
میکند. این برخورد، خطر همچنان ماندن بر ایرانگرایی در کسانی و نشانه
چرخش از دمکراسی و آزادی ایران دوستانه به ایران پرستی در کسانی دیگر را،
براذهان مینشاند. همان رویکرد دیر آشنایی که، یا تمامیت ارضی را مقدم بر
آزادی و شان انسان تعریف میکند و یا در عمل به همینجا میرسد
از متن: آژانس کُردپا: روز گذشته “سازمان دفاع از حقوقبشر کردستان” با
انتشار بیانیهای نسبت به هر آنچه “بحث تکراری و کلیشهای به خطر افتادن تمامیت ارضی
ایران” عنوان گردیده، واکنش نشان داد.
این نهاد مدافع حقوقبشر با
استناد به میثاقهای بینالمللیِ حقوق سیاسی، اجتماعی و مدنی، خاطرنشان میکند که
“حق ملت برای تعیین سرنوشت، میتواند به عنوان حق انتخاب رهایی از اقتدار یک دولت
باشد.متن کامل این بیانیه که در اختیار آژانس خبررسانی کُردپا قرار گرفته است در
پی میآید:حق تعیین سرنوشت یک اصل اساسی بینالمللی است
در روزهای
اخیر موجی از تحلیل، خبرو بیانیه از سوی احزاب و جریانهای ملی در خصو بحث تکراری و
کلیشهای به خطر افتادن تمامیت ارضی ایران در سایتها و خبرگزاریها منتشر شده
است.متأسفانه جریانها و احزابی که خود را مدافع ارزشهای انسانی و اصول
دموکراسی و گفتمان حقوقبشری میدانستند در تناقضی آشکار ابتدایترین حق انسانی یک
ملت را به بهانهی به خطر انداختن استقلال و تمامیت ارضی کشور زیر پا گذاشتهاند و
بار دیگر این واقعیت تلخ هویدا شد که اپوزسیونِ مدعیِ دموکراسی هیچ اعتقادی به این
دستاورد مدرن و ارزشمند بشری ندارد
ویا:
از نظر کردستان نهالتزام بهتماميت ارضی که تعهد به حق تعيين سرنوشت سرآغاز هر کار پايه سياسی میباشد!… http://fb.me/sRbctKI9
از متن: در تحلیل نهایی، ما با گفتمانی مواجهیم که در ابتدای شکل گیری کنشی حذفی
نسبت به مقوله ی ملیت ها در ایران داشته اما امروز در شرایطی تقلیل گرایانه
به سر می برد.با وجود چنین گذاری، باز هم رویکرد تقلیل گرایانه کنونی، با
توجه به گسست های عمیق، نسبت به حقوق کلان و بدیهی ملیت ها در ایران، بسیار
“کم ظرفیت”است. با نگاه به این ظرفیت محدود، در می یابیم امکان پیروی از
“قواعد بازی دموکراتیک” ناظر به حقوق ملیت ها، در درون این گفتمان وجود
ندارد. در پایان کلام خود باید به این نکته هم اشاره کنم که فقط در صورتی
می توان اعتماد نیروهای سیاسی کرد را جلب نمود که نیروهای مرکز مدار حقوق
کلان ملیت ها را به رسمیت بشناسند و این اعتماد سازی باید از سوی نیروهای
مرکز صورت گیرد و نه بالعکس.در غیر این صورت در بر همان پاشنه سابق خواهد
چرخید.
از متن: آنچە دمکرات و کوملە انجام دادەند و واکنشی
کە دیگران بە این توافقنامە نشان دادند، بیانگر این است کە طرفی در صدد
همبستگی هویتی است و گروە دیگر آنرا بە دیدە تهدید می نگرد. در این میان
میتوان معنایی را یافت کە بیانگر تضادهای است کە تنها از یک توافقنامە
سرچشمە نمی گیرد، بلکە ریشە در تاریخی پر فراز و نشیب دارد کە حاصل مفهوم
دولت _ ملت و برداشتهای متفاوت از آن است.
کردها و دیگر هویتهای سرکوب شدە در ایران
بر این اعتقاد هستند کە روند دولت_ ملت در ایران همراە با آسمیلە کردن دیگر
هویتها بودە و طرفداران دولت_ ملت مرکزگرا هم با استدلال ملت ایرانی و
دفاع از یکپارچی سرزمینی هویتهای دیگر را قوم خطاب میکنند تا از این تعریف
واحدی را تحت عنوان ملت ایرانی تائید کنند.
واکنشهای کە هر یک از این طرفها از خود
بروز دادەاند مجموعەای از تضادهای” سیاسی” و “مقاومتی” را بهمراە داشتە
است. از لحاظ سیاسی نیروهای فعال مرکزگرا پایە مشروعیت خود را از این طریق
تولید کردەاند. آنها در بازیهای سیاسی هموارە خطوط قرمزی را مبنای نوع نگرش
خود در قبال دیگر بازیگران و هویتهای دیگر ترسیم کردەاند. حاصل این
مکانیزم سیاسی بە حاشیە راندن هویتهای سرکوب شدە و تبدیل شدن بە بازیگر
مطلق است. تصویری کە آنها از خود ارائە دادەاند حامل این معنا بودە کە تنها
آنها هستند کە دغدغە آیندە ایران و یکپارچگی آنرا دارند تا از این طریق
مبانی مشروعیتی این موضوع بە انحصار خود دربیاوردند
و بحثی در تلویزیون بی بی سی فارسی با شرکت بابک امیر خسروی (اتحاد جمهوریخواهان ایران)، ناهید بهمنی (حزب ومله) و همن سیدُدی (تحلیل گر سیاسی).. گرداننده بحث: مهدی پرپنچی:
حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومهله کردستان ایران :
هدف ما تأمین خواستهای برحق مردم کرد در چهارچوب یک ایران آزاد، دموکراتیک، فدرال و سکولار است. ..خواستهای ملی کردها نیز که امروزه در شعار فدرالیسم بیان می-شود از نرمها و استانداردهای دموکراتیک و پذیرفته شده جهانی تبعیت می¬کند و علیه هیچ قومیت و زبان و فرهنگی نبوده بلکه علیه ساختار غیردموکراتیک و فوق متمرکز دولت در ایران است و پیروزی خود را نیز در ایجاد تغییرات دموکراتیک در کشور و نه در ایجاد خصومت با هیچ بخش دیگر جامعه ایران میبیند. ما به اتکای عملکرد دهها ساله خود تأکید میکنیم که کردستان پایگاه مستحکم آزادیخواهی و دموکراسیخواهی در ایران بوده و میباشد
ظاهرا این مسئله از نظر همه «داغ» است. اما شاید مهم تر از همه این است که اکثریت قریب به اتفاق طرف هائی که در این مباحثه شرکت میکنند از چارچوب احترام به همدیگر بیرون نمیروند.
دینا رورباکر نماینده کنگره آمریکا از کالیفرنیا باز سر و صدا را ه انداخته. یک نامه نوشته به خانم کلینتون در باره تجزیه ایران و جدا شدن استان های آذربایجان از ایران و یکی شدن آنها با جمهوری آذربایجان. حالا بعضی ازهموطن های ما از دو طرف مخالف این را در شبکه های اجتماعی چرخ میدهند
بدون شرح – بخشی از یک سوال و جواب با آقای هاروت ساسونیان، ناشر هفته نامه «کالیفرنیا کوریر» و رئیس «بنیاد ارمنی» که شامل هفت سازمان بزرگ ارمنی- آ مریکائی است (منبع: «هفته نامه ارمنی») (توضیح اینکه ناسیونالیست های ارمنی بخش هائی از شرق ترکیه کنونی را «ارمنستان غربی» و جمهوری ارمنستان را «ارمنستان شرقی» مینامند):
سوال 2: آیا تصوری واهی نیست که ارمنی ها چشم انتظار بدست آوردن دوباره ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی) باشند؟
جواب: هیچ کس نباید دچار این تصور واهی شود که رهبران ترکیه حتی یک وجب از خاک خود را داوطلبانه به ارمنی ها خواهند داد، چه رسد به به اراضی ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی). در مناسبات بین المللی انتقال و تحویل صلح آمیز سرزمین عملی فوق العاده نادر است. در اکثر موارد، اراضی را به زور میگیرند. نظر به اینکه ارمنستان از نظر نظامی قدرتمند تر از ترکیه نیست و نظر به اینکه به این زودی ها هم چنین انتظاری نمی رود که از نظر نظر نظامی از ترکیه قدرتمد تر شود، ارمنی ها باید منتظر حوادثی غیر پیش بینی شده در ترکیه و منطقه باشند – از قبیل جنگ داخلی، منازعه های بین المللی و یا منطقه ای، انقلاب، شورش کُرد ها، فلاکت طبیعی و یا هسته ای، که در نتیجه آن در این قسمت دنیا خلاء قدرت ایجاد شود و تغییر احتمالی مرزها ممکن گردد.
Question 2: Isn’t it a fantasy to expect that Armenians will ever regain Western Armenia?
Answer: No one should be under the illusion that Turkish leaders will voluntarily hand over to Armenians a single inch of land, let alone the territories of Western Armenia. Peaceful transfers of land are extremely rare in the practice of international relations. All too often, land is taken by force. Since Armenia is not militarily more powerful than Turkey, and is not expected to be so anytime soon, Armenians have to wait for unforeseen developments to occur in and around Turkey—such as civil war, global or regional conflict, revolution, Kurdish insurrection, natural disaster, or nuclear catastrophe—that bring about a power vacuum and possible border changes in that part of the world.
عباس جوادی – البته که باکو در مورد مسائل تاریخی یک نظر ندارد. خدا را شکر که ندارد. مثل دوران شوروی نیست. کم کم نظر های مستقل و خلاف طرز تفکر عمومی و رسمی هم جوانه زده اند. اما مخصوصا در باره بعضی مسائل که مستقیما به تاریخ و «غرور ملی» مربوط میشود، هنوز طرز تفکر های قدیمی پا بر جاست. هم پابرجاست و هم اگر کسی نظر مخالف ی بدهد فورا اورا متهم به وابستگی به تبلیغات ارمنی ها و غربی ها و غیره میکنند (طوریکه در ایران شما را زود به آمریکا و اسرائیل متصل میکنند). با این وجود گفتیم برای کسانی که نمیتوانند ترکی آذری را بخوانند و یا با املای لاتینی شمال زیاد آشنا نیستند یک نمونه بدهیم که کم و بیش نشاندهنده طرز فکر رسمی و عمومی در جمهوری آذربایجان در رابطه با شاه اسماعیل و سلسله صفوی است. برای این کار مقاله آقای دلاور عظیم لی، استاد تاریخ قرون وسطای آذربایجان در انستیتوی تاریخ جمهوری آذربایجان را انتخاب کردیم که اخیرا در سایت رادیوی آزادی منتشر شد. چون مقاله طولانی بود فقط بخش هائی را که فکر میکردیم برای خوانندگان ایرانی جالب تر است انتخاب کرده ترجمه نمودیم. این نقل قول ها را بدون هیچگونه شرح و تفسیر تقدیم میکنم تا خوانندگان با طرز فکر عمومی و در عین حال کم و بیش رسمی در جمهوری آذربایجان راجع به شاه اسماعیل و سلسله صفوی آشنائی بیشتری پیدا کنند. برای مطالعه تمام مقاله (به ترکی آذری و الفبای لاتین) به این لینک مراجعه فرمائید.
در این اواخر تبلیغاتی غیر حرفه ای و تحقیر آمیز بر ضد یکی از درخشنده ترین صفحه های تاریخ آذربایجان یعنی دولت صفوی آذربایجان به راه افتاده است. اگرچه دقیقا نمیدانیم این تبلیغات از کجا سرچشمه میگیرد، میتوان احساس کرد که نیروهای معینی در این تبلیغات دست دارند. (…) اولا: کسانی که این تبلیغات تحقیر آمیز را بر علیه شاه اسماعیل یعنی یکی از برجسته ترین چهره های تاریخ آذربایجان، کسی که به تاریخ ما دولت صفوی آذربایجان را هدیه کرده و از نظر قدرتش یکی از مشهورترین سرکرده های دنباست به پیش میبرند،نه فقط حرفه ای نیستند بلکه در عین حال حوادث این دوره را خوب نمیدانند.
(…)
در این دوره چند دولت ترکی در شرق وجود داشت: 1. دولت صفوی آذربایجان (که تا 1514 اولین قدرت بودند)، 2. امپراتوری عثمانی ( که بعد از 1514 مقام اول به دست آنها رسید)، 3. دولت مملوکیان مصر، 4. دولت شیبانی ها، 5. دولت مغول ها.
(…)
همه حاکمان شرق در آرزوی ایجاد توران بزرگ بودند. بعد ها نادر شاه هم از پی همین آرزو بود و کوشش میکرد مرزهای صفویه را احیا کرده تمامی جهان ترک را در امپراتوری خود متحد کند. چهار نشان که در تاج او بود که نماد های توران بودند. شما خودتان تصور کنید که در این شرایط به وجود آمدن زد و خورد مگر چیزی غیر طبیعی است؟
(…)
از زمان های قدیم سرزمین های ایران و آذربایجان مشمول دولت و امپراتوری های مشترکی بود. اما بعد از قرن یازدهم (میلادی) در این سرزمین ها تنها امپراتوری های ترکی حکمفرما شد. اگر از این نقطه نظر به تاریخ نظر افکنیم، خواهیم دید که منظور از نام «ایران»آن دولت فارس که امروز به نظر همه میرسد نیست. امپراتور های بزرگ ترک همزمان با سرزمین آذربایجان سرزمین های ایران را هم چزو اراضی خود محسوب کرده اند. زیرا ایران دارای یک تاریخ شش هزار ساله است. این حقیقت را هم باید قبول کرد که خود کلمه «ایران» در منابع قدیم ذکر نشده است. این نام بعد ها از طرف اروپائیان ایجاد شده است. برای اثبات این موضوع کافی است به منابع عربی مراجعه کنیم. تا قرن نهم هیچ منبع عربی نامی از «ایران» نمیبرد. سرزمین ها بنا به نام سلسله ها نام گذاری میشدند. کلمه «ایران» هم ربطی به فارس ها ندارد. این نام بعد ها به آنها اطلاق شده است. آمدن فارس ها به این سرزمین ها حداکثر مربوط به قرن یازدهم قبل از میلاد است. .
(…)
… فراموش نکنید که آذربایجان تنها در زمان صفویه متحد شد. از این دولت در منابع (تاریخی) بعنوان «دولت قیزیل باشیه» و یا «دولت آذربایجان» نام برده شده است. آذربایجان نه قبل از صفویه متحد شده بود و نه بعد از آن متحد شد…
عباس جوادی – بحث شخصیت شاه اسماعیل صفوی و نقش او در تاریخ در میان روشنفکران جمهوری آذربایجان نسبتا داغ شده. یادم می آید من در اواخر دوره شوروی که به باکو سفر کرده بودم یک کتاب درسی تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان خریدم که برایم جالب بود و بر پایه آن در همان سال ها مقاله ای نوشتمو در آنجا اظهار تعجب کردم که آذربایجانی های شمالی شاه اسماعیل را «قهرمان خلق آذربایجان» و «بانی دولت صفوی آذربایجان» میشمارند و با نام و نقش او افتخار میکنند، اما سلسله صفوی را که شاه اسماعیل بانی اش بود و نوادگان او و بخصوص شاه عباس اول را (احتمالا بخاطر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان) رهبران دولت «استعماری» و «بیگانه» ایران مینامند که سرزمین آذربایجان را «اشغال» کرد. درک این موضوع و توضیح این تناقض برای من مشکلی جدی شده بود. البته توضیحش در واقع مشکل نیست. در اکثر کشور های نو استقلال سابق شوروی که سابقه دولتی ملی و تاریخی ندارند، تاریخ نگاران و سیاستمداران همیشه به دنبال شخصیت هائی ملی میگردند تا دولت ملی و نوپای خود را با آن مستدل و مزیّن کنند و این، چیزی طبیعی است. اما در این رهگذر آنها اغلب دچار گزافه گوئی هائی دور از منطق از سوئی و نادیده گرفتن منابع و حوادث تاریخی از سوی دیگرمیشوند که ممکن است سایه ای بر این کوشش های قهرمان سازی بیافکنند.
گوشه ای از آن بحث را میتوانید در سایت «رادیوی آزادی»بخوانید. آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟ آیا شاه اسماعیل بانی دولت آذربایجان بود یا ایران؟ آیا دولت دین بنیاد را شاه اسماعیل برای اولین بار در ایران جاری کرد و شیعه را مذهب رسمی و دولتی اعلام کرد؟ آیا شاه اسماعیل مرتکب جنایت هائی هم شده است؟ آیا شاه اسماعیل پرچمدار «دولت ترکی – آذری» بود و یا بانی «ایران نو» بعد از خلافت های عربی – اسلامی بود؟ آیا در زمان شاه اسماعیل ترکی آذربایجانی «زبان رسمی» حکومت و مملکت شد؟
متاسفانه در شرایط جمهوری آذربایجان که شاهد کمبود شدید کتاب و ترجمه کتاب های مهم تاریخی از سوئی و جوّ شدید ناسیونالیستی در فرهنگ و رسانه های رسمی و غیر رسمی از سوی دیگرهستیم، شرایط برای بحث آرام و منصفانه موضوعات تاریخی فوق العاده نا مناسب است. کاش که در دنیای کنونی کار ترجمه، چاپ و نشر کتاب حداقل به اندازه نصف درآمد تجارت انگور و یا موز سود آور بود و یا حکومت ها بجای صرف هزینه های هنگفت برای تبلیغات اغلب توخالی بودجه مناسبی هم برای ترجمه و نشر کتاب ها و منابع پایه ای دانش عمومی بشری از جمله تاریخ هم جدا میکردند که نه فقط فرهنگ و تبلیغات رسمی و مردم پسند بلکه نگرش های واقعگرایانه و رنگارنگ و اغلب متضاد را منعکس میکرد و بدین ترتیب به غنای فرهنگ عمومی و بالا رفتن آن کمک مینمود. اما خوب، باز جای شکرش باقی است که محیط و فرصت بحث در مورد «بدیهیّات» در جامعه امروزه جمهوری آذربایجان (حداقل میان روشنفکران آن) کمی بیشتراز گذشته شده است.
در اینجافایل پی.دی.اف. سه صفحه از کتاب «ایران از دیده سیاحان اروپائی از قدیم ترین ایام تا اوایل عهد صفویه» به قلم دکتر حسن جوادی را تقدیم میکنم که از نظر شناخت شاه اسماعیل بسیار جالب است. شاید طبق معمول بعضی ها ایراد بگیرند که همه آن سیاحان غربی و یا تاریخ نگاران خودی مغرض اند. البته فقط سیاحان غربی نیستند که در مورد شاه اسماعیل نوشته اند. اما نوشته های تاریخ نگاران مسلمان و حتی ایرانی همدوره صفوی (و حتی آنان که تاریخ نگار دربار صفوی بودند) هم تضاد چندانی با این مشاهدات سیاحان و یا توصیف تاریخ نگاران معاصر ندارد.
آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟
شاید هم حقیقت باز جائی آن وسط هاست، نه در طرف زنده باد و نه در طرف مرده باد. اصلا چرا لازم است ما یک جانب تاریخ و این شخصیت ها را بگیریم و یا به به و چهچه بکنیم یا محکوم بکنیم و مرده باد بگوئیم؟ خود شاه اسماعیل کم جنایت نکرده است حتی در خود تبریز کله هر کسی را که به عمر و عثمان دشنام نداده، زده اند. و نمونه های دیگر. کمتر و یا بیشتر،دیگران هم کرده اند. عثمانی و شیبک خان اوزبک و تزار روس و نادر شاه هم کرده اند. این هم درست است. ولی خوب، شاه اسماعیل یک خصوصیت داشت که بعد از اعراب و مغول ها ایران معاصر را در مقابل عثمانی در شرق و اوزبکان در شرق متحد کرد و از آن دفاع نمود و به آن یک ایدئولوژی (مذهب شیعه) داد که برای صد ها سال بعد مثل چسب ایران را نگهداشت. البته شاید بعضی ها از این هم خوششان نیاید. دیگران هم که ما از آنها ممکن است بیشتر بدمان بیاید، شاید کار های خوبی هم کرده اند. منظور من اینست که باید دقیقتر نگاه کرد و حتما کوشش نکرد که ارزیابی یا کاملا مثبت باشد یا صد در صد منفی و ما از یکی «قهرمان خلق» و «پدر ملت» درست کنیم و از دیگری «خائن» و «دشمن خلق». این در شوروی اینطور بود. در جمهوری آذربایجان هنوز این طور است و در جمهوری اسلامی هم اینطور شده. متاسفانه. یا سیاه سیاه یا سفید سفید.
مثل آنچه که همیشه گفته شده است: تاریخ یکرنگ نیست، رنگارنگ و پر از تناقض و ضدیت هاست. مطالعه تاریخ فقط زمانی جالب است که آلوده به ایدئولوژی و تبلیغات نباشد بلکه رنگارنگی آن را مورد نظر قرار دهد.
عکس بسیار جالبی است که در «فیس بوک» پیدا کردم. از راست به چپ صف جلو (نفر اول و آخر برای من نا آشناست). از نفر دوم دست راست: جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی و صمد بهرنگی… و ده هانفر دیگر از قبیل احمد شاملو و فروغ فرخزاد و غیره را هم به اینها اضافه کنید. «نور دیدگان» و به اصطلاح امروزی «ایدول» های ما جوانان سال های 1340… حالا دقیقا چرایش بحث دارد. اهل قلم و نظر بودند. ضد رژیم بودند. ما همه آنها را انسان های فوق العاده و کمی ماورا انسان میشمردیم. هر حرف و یا کوچکترین رفتار آنها برای ما هزار رمز و معنا و فلسفه داشت و اگر دچار سردردی میشدند گناهش به گردن رژیم بود. آن بیچاره ها هم احتمالا زیر فشار این تصورات و انتظارات جوانان و روشنفکران آن وقت ها، زیاد روزگار خوش و خرمی نداشتند…
عباس جوادى – کسانی که اهل تحلیل های استراتژیک و مخصوصا پیش بینی احتمال تحولات 10-20 سال آینده هستند از این کتاب جدید زبیگنیو برژینسکی خوششان خواهد آمد. مشاور امنیتی رئیس جمهوری سابق آمریکا بیل کلینتون در این کتاب احتمالات را تا سال 2030 بررسی میکند. به نظرم مهم ترین خطوط کتاب اینست:
تا آن موقع وزنه اصلی تولید اقتصادی و سیاست گذاری جهان به طرف آسیا (چین ، ژاپن و آسیای جنوب شرقی) منتقل خواهد شد. آمریکا بهتر است در مقابل این روند با اروپا، روسیه و هندوستان نزدیک و متفق شود تا بتواند با «چالش اسیا» با موفقیت روبرو شود بدون آنکه اهمیت استراتژیک خود را از دست دهد.مدل و نمونه خوبی برای خاور میانه، قفقاز و آسیای میانه باشد
ترکیه نقش مهمی در چشم انداز استراتژیک غرب و بخصوص آمریکا برای 20 سال آینده در منطقه بازی خواهد کرد زیرا آمریکا باید توجه اصلی خود را به آسیا (یعنی غیر مسلمان منعطف کند. اتحادیه اروپا بهتر است ترکیه را به بدنه خود وارد کند. اما ترکیه حتی خارج از اتحادیه اروپا هم میتواند بعنوان کشوری با اقتصادی در حال رشد و نظامی مجموعا دمکراتیک و لائیک
برژینسکی یک مشکل اساسی در خاورمیانه را در آن می بیند که باراک اوباما موفق نشد بر خلاف وعده های قبلی خود اسرائیل را به قبول و اجرای برنامه تشکیل دولت فلسطین و راه حل «دو دولت» راضی و قانع کند.
هرکس میتواند موافق و یا مخالف این یا آن نظر آقای برژینسکی باشد. احتمالا هم برژینسکی مانند بسیاری ها از جمله کیسینجرو دیگر چهره های برجسته اما از «مد» افتاده آمریکائی در زمینه تحلیل استراتژیک در محافل واشنگتن صاحب آن نفوذ و تاثیر قبلی خود نیست. اما این، بنظر من، هرگز از جالب بودن نظریات این نظریه پردازان آمریکائی نمی کاهد. کتاب جدید برژینسکی جالب است و مثل همیشه صد ها سوال و ده ها جواب احتمالی را به ذهن آدمی می آورد و زمینه جالبی برای کند وکاوهای پر هیجان ایجاد میکند.
فقط به این ارقام نگاه کنید: درسال 1997 سهم تجارت خارجی در درآمد ناخالص ملی ترکیه 9% بود. این رقم 13 سال بعد یعنی در سال 2010 به 47% رسید یعنی در حال حاضر تقریبا نصف در آمد ملی ترکیه از بابت تجارت خارجی است. یک رقم دیگر: در ده سال بین سال های 2000 و 2010 تعداد خارجیانی که از ترکیه دیدن کردند 210 میلیون نفر بود. و همه اینها هم توریست نبودند. تعداد کسانی که در این ده سال برای کارهای تجاری و سرمایه گذاری و یا بررسی های و کنفرانس های علمی و تخصصی به ترکیه آمده اند رشد چشمگیری داشته است.
ترکیه حالا در لیست کشور هائی که بالاترین درجه رشد اقتصادی در جهان را دارا هستند مقام شانزدهم را دارد. گفته میشود اگر ترکیه با همین سرعت به رشد اقتصادی خود ادامه دهد در سال 2030 به 12-مین و یا 13-مین کشور ارتقا پیداخواهد کرد…. اگر… اگر دولت آقای اردوغان بزرگترین و حاد ترین مشکل کشور یعنی «مسئله کُردها» را حل کند و با این ترتیب از تلاشی و تجزیه کشور (بخصوص در شرایط تغییرات و بحران های جدی در منطقه) پیشگیری نموده در این مورد هم نمونه مثبتی برای دیگر کشور های منطقه شود. با وجود بعضی کوشش ها در ابتدای کار، حکومت اردوغان جدیت زیادی در حل مشکل قومی کُرد ها از جمله حقوق زبان و اداره محلی نشان نمیدهد. علاوه بر این روش حکومتداری اردوغان و حزب حاکم «آ. ک. پ.» هر چه بیشتر به سوی بی اعتنائی به توافق ملی و مصالحه با گروه های مختلف اجتماعی و احزاب مخالف و اتخاذ روش های یکه تازی است. هر دوی این عوامل دست آوردهای کشور در زمینه های اقتصاد، دمکراسی، حکومت قانون و سیاست خارجی را بطور جدی با مخاطره روبرو میکند و مهم تر از همه، موضوع حل نشدهء کُرد ها وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور را بطور جدی تهدید میکند.
عباس جوادی – دقت میکنید؟ هفته ای نمیگذرد که در عراق بمبی منفجر نشود و ده – بیست نفر، یک بار ازاهل تشیع و بار دیگر از اهل تسنن به قتل نرسد. نتیجه آن است که در عراق که اکثریت حکومتش در دست شیعیان است، وقتی آقای مالکی کاری بر ضد یک فرد و یا گروه سنی میکند سنی های عرب این را به حساب کلیت شیعیان عراق مینویسند و درست یا نا درست میگویند که شیعه ها میخواهند سنی ها را تصفیه و از حقوقشان محروم کنند. برعکس هم همین طور: وقتی در کربلا و نجف حمله ای خونین به شیعیان میشود اهل تشیع آن را درست یا نا درست به حساب «سنی ها» مینویسد. نتیحه این چه میشود؟ این میشود که بحث از حالت حق و مذاکره و مصالحه و توافق بیرون آمده تبدیل به وضعی بی در و پیکرو ناروشن میشود که در آن هرکس میخواهد رقیب و دشمن خود را بکشد و یا حداقل به حالت «بی ضرر» در آورد. نتیجه آن میشود که ملت منقسم و دشمن همدیگر میشود. جویبار های خون و خرابی ها قطع نمیشود و در نهایت ملت و مملکت، عرب و کرد و شیعه و سنی، همه با هم دچار افتراق و مرگ و انحطاط میشوند.
عباس جوادی – اجازه بدهید بعضی داده ها، اطلاعات و گمانه زنی های باصطلاح «منابع آگاه» را اینجا ردیف کنم، نتیجه گیری ها با شما.
1. طبق اطلاعات جدید، سازمان امنیت ملی ترکیه («میت») جهار سال پیش تحلیلی ازوضع موجود کشور کرده و نتیجه گیری نموده که اگر دولت «مسئله کرد ها» را هر چه زودتر حل نکند ترکیه در ربع دوم قرن (یعنی حدودا تا 30 الی 40 سال بعد) تجزیه خواهد شد و وزن بین المللی خود را از دست خواهد داد.
مصاحبه زیر با آقای محمد آلتان در مورد عقب گرد ترکیه از اصلاحات و آزادی های دمکراتیک (روزنامه رادیکال چاپ استانبول) بنظر من بسیار آموزنده است. آقای آلتان که از لیبرال دمکرات های سرشناس ترکیه است، در سه – چهار سال اول حکومت حزب عدالت و ترقی ترکیه (آ.ک.پ.) طرفدار سیاست های این حزب در مورد اصلاحات بود. اما انتقادات او از حزب حاکم و نخست وزیر رجب طیب اردوغان بطور روز افزون بیشتر شده است. در این مصاحبه آقای آلتان بیشتر در مورد محدودیت روز افزون آزادی مطبوعات و سانسور و خودسانسورصحبت میکند و میگوید حکومت تحمل افراد مستقل و منتقد در مطبوعات را ندارد. بنظر محمد آلتان تا زمانیکه کنترل اوضاع در دست ارتش و کمالیست ها بود طرفداران اردوغان دم از آزادی میزدند اما حالا که همه کنترل مملکت و در ضمن مطبوعات (حتی از طریق مالی و نفوذ کنترل غیر مستقیم رسانه های خصوصی) را به دست گرفته اند موضوع آزادی های دمکراتیک و اصلاحات از دستور کار آنها خارج شده است. ارتش بی تاثیر شده است. حالا سیاسی هائی بر سر کار آمده اند که کار قبلی ارتشی ها را میکنند و بنظر آنها در این شرایط دیگر نیازی به آزادی ها و اصلاحات نیست.
عباس جوادی – خواننده عزیزی بنام احد در باره مقاله «فقط مسلمان؟ فقط ایرانی؟» از تبریز ایمیل زده و گفته است که: « شما با این نظریات برابری حقوق همه شهروندان مملکت صرفنظر از زبان، نژاد، جنسیت، دین، مذهب وغیره چقدر میتوانید حمایت اکثریت مردم ایران را جلب کنید؟ صرفنظر از این که چه کسی حکومت میکند و یا نمیکند، آیا همین امروز در انتخاباتی کاملا آزاد اکثریت مردم ایران به یک کاندیدای ریاست جمهوری که بهائی و یا حتی سنی مذهب باشد رای میدهند؟»
دو جواب به این دو سوال: اولا بنده که خوشبختانه سیاستمدار نیستم که بخواهم رای و یا پشتیبانی مردم را جلب کنم. در حقیقت بر عکس. ما مردم صنف روزنامه نگار و نویسنده و «روشنفکر» و هر چه اسمش را بگذارید، معمولا باید سیاستمدار نباشیم. دنبال اکثریت ندویم. تبلیغ ایدئولوژی و حزب و گروه و شخصیت معینی را نکنیم. برعکس، بدون محاسبه اینکه «اگر فلان حرف را بگوئیم و بنویسیم، فلان کس ها و اکثریت مردم چه خواهند گفت؟» باید آنچه را که به نظرما و عقلمان و انصافمان درست و منطقی میاید بیان کنیم. حالا مردم این را قبول کنند و یا نه و چقدر آن را قبول کنند، این داستان دیگری است. نظر به اینکه ما به معنای «سیاستمدار» اهل سیاست نیستیم (یعنی بنظرم نباید باشیم اگرچه میدانم بعضی ها میخواهند سیاستمدار هم باشند) و چون کارما اساسا گزارش و تحلیل و بررسی و تفسیر است، اگر فکر میکنیم در چارچوب اخلاق و دانسته های خود، بدون تبلیغ و های و هوی و ایدئولوژی عمل میکنیم، نباید زیاد نگران عکس العمل و تائید و یا اعتراض این و آن باشیم. در نهایت هر خواننده و بیننده و شنونده آزاد است که حرف کسی را بپسندد و یا نه. خوبی کار در آنست که از میان حرف های ده – بیست نفر و منبع، ده بیست نگرش و درک بیرون میاید که هر کس میتواند مخلوطی دلخواه از آن را بپذیرد و یا همه را به دور بیندازد. کسی که اهل تبلیغ حزب و گروه و دین و ایدئولوژی نباشد و دنبال حکومت و انتخابات و وزارت و وکالت هم نرود، کارش راحت تر است. آزاد تر است. ما ممکن است حرفمان را اصلاح کنیم و پس بگیریم و یا در زمان های مختلف (عینا مانند سیاستمداران، اما نه مانند آنان عالمانه) حرفهای متضاد بزنیم. اما بهائی که برای این «آزادی» میپردازیم اینست که حرف های ما چندان تاثیری ندارد و یا اگر هم داشته باشد کم و تدریجی است.
نکته دوم: آیا اکثریت مردم ایران حتی در شرایط آزادی کامل، مثلا به یک کاندیدای ریاست جمهوری بهائی و یا سنّی مذهب رای میدهند یا نه؟ این را واقعا نمیدانم. در کشور های دیگر هم این، مسئله پیچیده ای است. مثلا آیا مردم فرانسه یک فرانسوی سیاهپوست با نامی آفریقائی را به مقام ریاست جمهوری انتخاب میکنند؟ میدانیم که در ایالات متحده انتخاب باراک اوباما با چه هیجان و استقبال زیادی از طرف افکار عمومی دنیا روبرو شد. اما بنظرم اینجا دو موضوع مختلف هست. اولا مردم، اکثریت مردم چگونه فکر میکنند و عمل میکنند و ثانیا دولت و نظام چه نوع قانون هائی دارد و چطور عمل میکند.
درپندار ها و رفتار مردم و گروه های مذهبی، دینی، نژادی، قومی و یا جنسیتی ده ها عامل مانند باور های دینی، عادات و رسوم ملی و محلی، تجربه تاریخی، روانشناسی اجتماعی، وضع اقتصادی، فرهنگ ملی و تحصیل اثر گذار است. تغییر این گونه پندار ها، رفتار ها، عادات و رسوم که نتیجه ده ها و صد ها سال است معمولا بتدریج و بسیار آهسته انجام میگیرد.
اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران مسلمانند و اکثریت بزرگ مسلمانان ایران هم شیعه مذهب هستند. اکثریت مردم محافظه کار و مذهبی اند. مرد سالاری جنبه دیگر اکثریت جامعه است. در حالیکه جامعه ایران نمونه خوبی از جوامع خاورمیانه است، بخاطر تاریخ و فرهنگ ملی خود و در عین حال عجین شدن مذهب با دولت و حکومت بخصوص از زمان صفویه تاکنون، ویژگیهای خود را هم دارد.
بیش از سی سال است که دولت و کشورداری جمهوری اسلامی بر «دین مداری» و یا درست ترش: تفسیر حاکمین جمهوری اسلامی از اسلام استوار است و همین است که بر تار و پود زندگی سرتاسر اجتماع حاکم گشته است.
یعنی عامل دوم حکومت و نظام است که میتواند در جامعه زور و یا آزادی، تبعیض یا برابری، تحمل دیگران و یا خصومت با دیگران، آشتی و یا نزاع، مصالحه و یا تفرقه را تبلیغ، تشویق و اجرا کند – وابسته به اینکه معتقد و مجری چه نوع اندیشه، دیدگاه و سیاستی است. این سیاست حکومت، بعد از مدتی، سمت پندار و رفتار مردم را هم معین میکند. آنها با تاثیر پذیری و به تبعیت از این سیاست یا متحمل تر، آزاداندیش تر و متحد تر میشوند و یا نابردبار تر، مستبد خوتر وستیزه جو تر. در کشور هائی که از آزادی و دمکراسی بهره مندند هم، بین شهروندان خرافات، تعصب، و استبداد منشی وجود دارد اما حکومت ها آنرا مهار میکنند و جریان رشد اجتماعی را به سمت حفظ و گسترش بردباری، آزادی و پلورالیزم هدایت مینمایند. برعکس، در دولت های مستبد و خود کامه، حکومت ها در میان ملت فرهنگ تحمل زور از بالا و تحمیل زور به پائین را ترویج میکنند.
تجربه غالبا اینطور بوده است که اشخاص، گروه ها و احزابی که مُبلغ و مُجری زور، خشونت و استبداد هستند، بعد از آنکه بهر طریقی، یا با زور و کودتا و یا حتی انتخابات، بر سرکار آمدند، آزادیهای مردم را قیچی میکنند تا ادامه حکمرانی خود را تضمین نمایند. در این شرایط اکثریت مردم بعد از مدتی به ناچار، یا با راهی که حکومت ها برایشان تعیین میکنند به زندگی خود ادامه میدهند و یا بعد از مدتی، کاسه صبرشان لبریز میشود و حکومت هائی را که اجازه نمیدهند خواست مردم در حکومتشان متبلور شود و با خواست مردم تغییر یابد عوض میکنند.
بیائید اول ببینیم که آیا میتوانیم بر سر یک اصل توافق کنیم یا نه، آن هم اینکه شهروندان این مملکت باید صرف نظر از دین و مذهبشان، جنسیتشان، تعلق قومی و زبانی شان دارای حقوق برابر و مساوی در قانون و عمل باشند. قبول دارید؟ بعد از اینکه به این سوال جواب دادیم به سوال خواننده عزیز احد برگردیم که میپرسد: آیا «همین امروز در انتخاباتی کاملا آزاد اکثریت مردم ایران به یک کاندیدای ریاست جمهوری که بهائی و یا حتی سنی مذهب باشد رای میدهند؟» اجازه بدهید باز به این سوال جواب داده و بگویم که من واقعا نمیدانم چونکه در شرایطی که مردم حق بیان آزادانه فکر و نظر خود را ندارند و نه در قانون و نه در عمل آن اصل برابری حقوق شهروندان تاءمین نمیشود و هرکس از بیان آزادانه نظرش می هراسد، کسی نمیتواند بگوید که نظر واقعی مردم چیست. من فقط این راحدس میزنم که بنظرم اکثریت مردم اگرچه مسلمان و شیعه مذهب است اما در مورد سوء استفاده سیاسی و اجتماعی ازدین و مذهب مردم با حکومت و سیاست های آن همدل و همزبان نیست. و اما از نظر عامل دوم یعنی حکومت: شما این حکومت را می بینید و به مراتب بهتر از بنده میشناسید و هر روز لمس میکنید. اما اینکه واکنش مردم در این آینده نزدیک و یا دور تر نسبت به این حکومت چه خواهد شد، این را بنظرم بسیار سخت و شاید غیر ممکن است که کسی حدس بزند.
بهر تقدیر، در نهایت هر ملتی خود سرنوشت خود را معین میکند.
ما فقط ناظران نگرانی هستیم که دیده ها و دانسته های خود را حکایت میکنیم.
عباس جوادی – بعد از یک دوران ده ساله بهبود چشمگیر مناسبات ایران و ترکیه بنظر میرسد این مناسبات باز رو به سردی گذاشته اند.
پیش از انقلاب اسلامی بسیاری ها با اشاره به سنت مناسبات خوب بین ایران و ترکیه میگفتند که بعد از سال 1639 میلادی مخاصمات جدی بین دو طرف صورت نگرفته. البته این ادعا احتمالا بخاطر تقویت روحیه مناسبات خوب بود زیرا بعد از جنگ 1639 بین عثمانی و صفوی، حد اقل پنج جنگ صورت گرفته که آخرینش جنگ 1821-1823 بین سلطان محمود دوم عثمانی و فتحعلی شاه قاجار بود. یعنی 200 سال است که بین ایران و ترکیه صلح است.
استاد يحيي شيدا در سال 1303 هجري شمسي در تبريز ديده به جهان گشود».
پدرش مرحوم حسن يوزباشي چرندابي از مجاهدين مشروطه و از محله چرنداب تبريز بود.
وي از سال 1327 همکاري خود را با مطبوعات آغاز کرد و در نخستين قدم در روزنامه « آذر مرد» به عنوان سر دبير مشغول به کار شد.
استاد ، مدتي در مدرسه طالبيه تبريز رشته علوم ديني را تحصيل کرد ، او به زبانهاي آلماني، عربي، ترکي و فارسي آشنايي کامل دارد.
وي عضو انجمن نويسندگان باکو بوده و داراي دکتراي افتخاري ادبيات از اين مرکز دانشگاهي است.
از آثار و تاليفات وي مي توان فرآورده ها، در زواياي تاريخ « نثر» ، « تلواسه ها » ، قصايد ، غزليات ، پسر خان ( رمان ) ، درياي متلاطم ، جنايات زن يا شاهکارهاي طبيعت (در زواياي ادبيات ) ، ادبيات اوجاغي در سه جلد ، اودلار وطني، اودلي سوزلر ، اون جزوه، ميرزا علي معجزين «ياپيلماميش» شعر لري و بي ريانين اوره ک سوزلري اشاره کرد.«
عباس جوادی – ما به اصطلاح «روشنفکران» و مخصوصا کسانی که دستشان به قلم میرود و یا اهل بحث هستند و خطابتشان خوبست همیشه تصور کرده ایم و میکنیم که گویا با نوشتن و بحث میتوانیم «تنویر افکار» کنیم و بدین ترتیب پندار و گفتار و کردار مردم و بخصوص افراد بلند پایه و دولتمدار را که روند جامعه را معین میکنند منطقی تر، انسانی تر، آزاد منش تر نمائیم و در نهایت جمعیت را به آزادی و رفاه بیشتری هدایت کنیم.
ما که در مقابل بزرگان علم و ادب و نویسندگان و فیلسوفان و هادیان تاریخ ایران و منطقه و جهان مگسی بیش نیستیم. به اوضاع ایران بیچاره و حتی دنیا نگاه کنید. کوشش ها و سخنان و نوشته های آن بزرگواران نامدار چقدر تاثیر داشته که حرف و نوشته های ما اثری داشته باشد؟ آنهمه متفکر و نویسنده و روشنفکر زمان مشروطه و بعدا پهلوی چقدر توانستند شاه و قبل از او پدرش را سر عقل و انصاف بیاورند که با مردم خود چنان رفتار نکنند – که کردند، و بالاخره مسبب این فاجعه رژیم جمهوری اسلامی نشوند – که شدند. و آنهمه ذخیره های انسانی و فرهنگی و تاریخی ایران چگونه نتوانست مانع از آن دیکتاتوری دنیوی و این دیکتاتوری دینی و عصر بی همتای جهالت در قرن بیست و یکم شود؟
مسئله دریاچه ارومیه به مهمترین معضل آذربایجان تبدیل شده. یکی از بزرگترین دریاچه های شور دنیا به سرعت در حال خشک شدن است. در عرض یک سال سطح آب 37 سانتی متر پائین آمده و طیق برآورد متخصصین ایرانی، اگر اقدامی فوری در جهت پیشگیری از این روند گرفته نشود، دریاچه تا دو- سه سال آینده کاملا خشک خواهد شد.
خشکی کامل دریاچه باعث ایجاد توفان های مستمر نمک در منطقه خواهد شد و به سلامتی مردم، کشاورزی و اقتصاد ضربه مهلک خواهد زد. ساکنین شرق دریاچه از چند ماه پیش به اینطرف شروع به ترک محل های زیست خود کرده اند. اکثریت نمایندگان مجلس اخیرا به طرح دوفوریتی نجات دریاچه رای منفی دادند. یعنی مشکل دریاچه میتواند روزی و روزگاری در مجلس مطرح شود بدون آنکه لزوما نتیجه ای بدهد، اما فوریتی ندارد. گروه بزرگی از نمایندگان آذربایجان هم به طرح دو فوریتی رای منفی دادند. مخالفین طرح میگویند آبرسانی به دریاچه (مثلا از رود ارس) «عادلانه نیست»، «یک میلیارد دلار خرج دارد» که این، بودجه رسیدگی به بی آبی و مشکلات محیط زیستی سرتاسر کشور است. موافقین طرح به فوریت مشکل و صرف مبالغ هنگفت تر دیگر از طرف دولت برای اموری بنظر آنان «غیر فوری»، «نالازم» و «تبلیغاتی» اشاره میکنند.
بعضی از نمایندگان بعد از افزایش فشار افکار عمومی، از رای منفی خود پشیمان شده اند.
بعد از اعتراضات بعضی نمایندگان و رسانه ها و دعوت برخی از فعالین محیط زیستی و اجتماعی آذربایجان برای برگزاری تجمع و راه پیمائی های اعتراضی (مثلا برای فردا، روز جمعه، در شهر های ارومیه، تبریز، اردبیل و تهران)، استانداری آذربایجان غربی اعلام کرد که به میتینگ های مزبور «هیچگونه مجوزی داده نشده است.» اما استانداری برای آرام کردن افکار عمومی اعلام نمود که طرح مزبور «به زودی» دو باره در مجلس مطرح شده و«در آینده نزدیک به تصویب خواهد رسید.» هیچ خبردیگری این ادعا را تائید نمیکند.
با این وجود، از دولت و مجلس گرفته تا استانداری های آذربایجان غربی و شرقی، اردبیل و زنجان، نمایندگان ولی فقیه در این استان ها و به درجه کمتری رسانه های رسمی مرکزی و استانی راه سکوت و آرام کردن اوضاع بدون رسیدگی فوری به این معضل را در پیش گرفته اند.
در این بین صدای نگرانی و اعتراض مردم بلند تر میشود. شبکه های اجتماعی وسیله ای برای ابراز همبستگی سرتاسری کشور با نجات دریاچه ارومیه شده است.
اقلیت کوچکی میخواهد به مسئله رنگ قومی بدهد. اقلیت دیگری سعی دارد این نظر را القا کند که «مسئله به درجه ای که قومگرایان مطرح میکنند فوری نیست».
برخی از شخصیت ها و رسانه ها هنوز در سکوت و بی اعتنائی فرو رفته اند.
عباس جوادی — بیائید بقول ما آذربایجانیها “کج بنشینیم و راست بگوئیم.” مدل اداره دولتی که از زمان رضا شاه در مورد اقلیتهای ملی (و یا قومی و اتنیکی) برقرار شده و هنوز هم ادامه دارد به خواست مردم و زمانه جواب نمیدهد. در این نظام زبان و فرهنگ مطلقا حاکم در مدارس و دانشگاه ها، ادارات و رسانه ها فارسی است و مثلا در هیچ نقطه ایران یک درس و کورس آموزش ترکی آذری هم نیست. هیچکس دقیقا نمیداند نظر اکثریت مردم آذربایجان در این مورد چیست. نه رفراندومی شده و نه اینکه میتوان انتظار داشت به این زودی ها همه پرسی دمکراتیک و یا حد اقل سنجش افکار عمومی قابل اعتمادی در این مورد صورت گیرد. آنچه که روشن است اینکه در حالیکه رزیم جمهوری اسلامی همچنان برادامه این مدل دوران پهلوی اصرار و ابرام دارد، اکثر افراد و گروه های آزاد اندیش و آزادیخواه، مدل کنونی را قبول نمیکنند و یا حداقل قبول دارند که باید تغییرات و تعدیلات معینی در آن صورت گیرد تا حقوق اولیه این مردم که مربوط به زبان و فرهنگ میشود تامین گردد. با این وجود بسیاری ها هنوز به فوریت و اهمیت حتی طرح و طلب این موضوع باور جدی ندارند و حل مشکل را به دوران بعد از آزاد و دمکراتیک شدن تمام ایران حواله میدهند و به هرکسی، اعم از معتدل و افراطی، که خواهان حق زبان مادری است مهر “تجزیه طلب” میزنند.
حسن شریعتمداری، فرزند مرحوم آیت الله شریعتمداری، که در آلمان بسر میبرد در جواب به این سوال که چرا تظاهرات های کنونی به وسعت تظاهرات سه میلیونی زمان انتخابات ریاست جمهوری نیست، گفته است: “علت اصلی، ایجاد ارعاب و وحشت از طرف نظام حاکم است. علت دوم عدم گستردگی گفتمان رهبری جنبش سبز به کل طیف ایرانی است و عدم عنایت به بخش سکولار، کارگران، زنان، اقلیتهای قومی و دینی و سعی در جذب آنهاست.تا این جنبش، این گستردگی را پیدا نکند، این بخش از جامعه حریف حاکمیت موجود نیست.”
مدل دیگری که هست اینست که در این مملکت هرگروه ملی و قومی و یا اتنیکی باید حق داشته باشد و بتواند بعنوان دولت ملی مستقل از ایران جدا شود و دولت ملی خود را با پرچم و مرز و ارتش و تمام ویژگیهای دیگر استقلال ملی ایجاد کند و یا اینکه به یکی از کشور های همسایه بپیوندد. این مدل در نمونه حکومت پیشه وری در آذربایجان (1324 تا 1325) آزمایش شده است. حکومت پیشه وری که با اشغال ایران از طرف ارتش سرخ سرکار آمده بود با ترک قشونهای روسیه هم ناچار به تلاشی شد. این تجربه نه فقط از نظر نظامی و عملی شکست خورد بلکه طبق اکثر بررسی های علمی و روایتی، حکومت پیشه وری که در ابتدا با شعار های اداره ایالتی و ولایتی بر سر کار آمده و حداقل از پشتیبانی بخشی از مردم آذربایجان برخوردار بود هر چه از ایران دور تر و به ارتش و حکومت شوروی نزدیک تر شد، حمایت مردمی خود را در آذربایجان هم از دست داد.
ولی آیا باید برای تامین حقوق قومی و اتنیکی مردم آذربایجان، کردستان، ترکمن ها، اعراب، بلوچ ها، لر ها، و مثلا حتی خلج ها، این گروه ها حتما از ایران جدا شوند؟ صرفنظر از اینکه آیا این کار اصولا ممکن است یا نه و یا اینکه باعث چقدر قتل و کشتار و خرابی و دشمنی ترمیم ناپذیر خواهد شد، اصولا آیا این کار به منفعت طرف های مورد بحث هست یا نه؟ و بالاخره آیا خود این گروه های قومی، از جمله آذربایجانیان، خواهان شقه شدن کشور و جدائی از ایران و درآمدن بصورت یک کشور کوچک و مستقل و یا پیوستن به جمهوری آذربایجان هستند؟
افتراق و جدائی اصولا ممکن است و البته هرکس حق دارد طرفدار این راه باشد بشرط آنکه آنرا بنام مردم به مردم تحمیل نکند. اما این راه برای همه طرفهای درگیر ده ها و شاید صدها سال قتل و خرابی و دشمنی بار خواهد آورد، بخصوص در کشوری مانند ایران که سابقه هزاران ساله زندگی اقوام مختلف در یک جغرافیا و دولت واحد دارد. برخلاف یوگسلاوی سابق که مرزهای داخلی اش از قبل برپایه قومیت معین شده بود در ایران مرزهای زندگی اقوام بطور قابل قبول برای همه مشخص و تعریف نشده است. با این وجود، حتی در یوگسلاوی سابق آتش اختلافات قومی هنوزکاملا فروکش نکرده است. بعلاوه ما در این پنجاه-شصت سال اخیر شاهد رشد و ترقی بی همتای نقلیات، ارتباطات، تجارت فرامحلی و کوچ میلیونها انسان از نقطه ای به نقطه دیگر، چه در داخل کشور خود و چه به خارج بوده ایم. در تهران حالا چند میلیون آذربایجانی زندگی میکند؟ و یا ترکمن و بلوچ؟ چند میلیون و یا چند صد هزار کرد در خراسان هستند؟ اینها را چطور میشود (و اصولا چرا باید) جدا و تفکیک کرد؟ بعید است به یک شهروند اردبیلی که بیست نفر از خویشانش در تهران و ده نفرش در اصفهان و یا کانادا هستند بقبولانید که ما میخواهیم از ایران جدا شویم و از این ببعد نمیتواند مثلا بعنوان کارمند شرکت نفت در آبادان کار کند و فرزندانش هم فقط ترکی خواهند آموحت یعنی نخواهند توانست در خارج از آذربایجان کار و زندگی کنند. و بالاخره چند درصد آذربایجانیان میخواهند استانهای آذربایجانی نشین ایران به جمهوری برادر و همزبان آذربایجان بپیوندند؟ بنظرم بهترین جواب این سوال را آن دسته از آذربایجانیهای ما خواهند داد که یکی دو سالی در آن طرف ارس زندگی کرده اند.
اما چرا حق زبان و فرهنگ را که مربوط به حقوق شهروندی در یک کشور آزاد و دمکراتیک است، آنهم در این روزگاری که هم دنیا و هم ما، همه بسوی آمیزش و ارتباطات و تسهیل – و نه مشکل تر کردن – زندگی میرویم، باید گروگان دولت مستقل قومی، مرز جداگانه و ارتش و واحد پولی و پرچم و غیره کرد؟ تامین حقوق شهروندی همه، چه زن و مرد، چه ترک و کرد، چه مسیحی و مسلمان و بهائی، در کشوری باز، دمکراتیک ومرفه مانند مثلا اسپانیا آیا به خواست گروه های مختلف قومی و مذهبی جواب کافی و معاصر روز را نمیدهد؟ در اسپانیا گروه تروریست و تجزیه طلب باسک بالاخره تسلیم خواست خود مردم باسک و اسپانیا شد و دست از شورش مسلحانه و ترور برداشت. این در حالیست که باسکها و کاتالانها و دیگر اقلیت ها که به هویت ملی و فرهنگی خود افتخار میکنند بدون جدائی و دشمنی و انزوای خود، به تامین حقوق شهروندی خود نائل گشته اند بدون آنکه بین خود و شهروندان هموطن دیگر خود در مادرید سد چین بکشند.
همه ما، چه آذربایجانیها و چه هموطنان فارسی زبان ما باید از حالا بدانیم که در کدام سمت قدم بر میداریم.
دکتر تورج انابکی، استاد دانشگاه آمستردام، میگوید: “سال 1997 کارول بوگرت، خبرنگار نیوزویک، در مصاحبه ای از من پرسیده بود: « آیا احتمال دارد روزی در ایران اختلافات قومی شعله ور شوند؟» من هم در جواب اینرا گفته بودم: « ایران قرن بیستم تا کنون توانسته است خود را از سرنوشت امپراتوری های عثمانی، تزاریستی و سپس شوروی مصون نگهدارد. گروه های مختلف قومی ایران تا کنون توانسته اند با همدیگر کنار بیایند. اما نمیتوان این واقعیت را نادیده گرفت که سرنوشت ترکیب قومی و تمامیت ارضی ایران بیش از همه چیر دیگر وابسته به اجرای اصلاحات در نطام سیاسی کشور خواهد بود که شامل این جنبه ها باشد: تامین حقوق فردی و جمعی بصورت اشتراک غیر تبعیضی و دسترسی به فرصت های اقتصادی، مشارکت سیاسی و یا مقام فرهنگی شامل برسمیت شناختن زبانها یا بصورت فردی و یا از طریق نوعی نسبیت گروهی. و گرنه، هیچ چیز ابدی نیست.”
اینهم کار فردای ماست. و گرنه هم جنبش آزادیخواهی سرتاسری ایران ناموفق خواهد بود و هم هویت طلبان آذربایجانی ما.
عباس جوادی – هر چه به انتخابات پارلمانی ترکیه (12 ژوئن، یکشنبه آینده) نزدیک میشویم، تشنج و التهاب سیاسی و امنیتی این کشور شدید تر میشود. علاوه بر لحن بسیار خشن و دشمنانه رهبران احزاب سیاسی ترکیه نسبت به همدیگر، حزب سیاسی کرد های ترکیه، حزب صلح و دمکراسی( ب.د.پ.) از آشتی جوئی یکی دو سال گذشته دور تر میشود. به گفته بعضی از تحلیل گران ترکیه، اکنون دیگر ظاهرا اصلاحات سیاسی و تامین بعضی حقوق شهروندی (از قبیل تحصیل به زبان مادری که دولت و اکثر احزاب سیاسی ترک با آن مخالفت میکنند) از دیدگاه نمایندگان و فعالین کرد کشور از حالت «حلال مشکلات» بودن در آمده و «کرد ها الان دیگر خواهان حقوق گروهی و قومی از جمله استاتوس خودمختاری هستند.» شاید مرحله قبل از انتخابات است که اوضاع را اینقدر متشنج کرده، اما بنظر میرسد بدنه بحران و خواست های مطرح شده، ماندنی هست. گروه های کرد به «نافرمانی شهروندی» دعوت میکنند و بعضی ها گفته اند که چند روز پس از انتخابات خود بطور «یک جانبه» (؟) اعلام «خود مختاری» خواهند کرد.
عباس جوادی – دو سه هفته پیش در کنفرانسی که با دعوت موسسات اروپائی در پراگ برگزار شد شرکت کردم. موضوع کنفرانس آینده ترکیه بود. من در باره ترکیه و منطقه صحبت کردم. موضوعات دیگری هم از قبیل اوضاع سیاسی داخلی، حکومت و حزب حاکم و انتخابات 12 ژوئن، اقتصاد و تجارت، نظام قضائی و آزادی مطبوعات، چشم انداز عضویت در اتحادیه اروپا و در عین حال مسئله اقلیت های ملی و دینی هم بحث شد و در هر مورد سخنرانان پر معلومات و سرشناسی صحبت و بحث کردند. خانم نورجان بایسال از پژوهشگاه مطالعات سیاسی و اجتماعی شهر دیار بکر در باره مسئله کرد ها صحبت کرد که بسیار آموزنده بود.
هراز گاهی هموطنان پان ایرانیست ما بحثی به راه میاندازند و یک عده را دنبال نخود سیاه میفرستند: هزار سال پیش، قبل از آمدن قبایل ترکمن و اوغوز به آذربایجان کنونی، زبان مردم این منطقه ترکی نبود، «آذری باستان» بود، و یا تاتی، چیزی شبیه تالشی امروز؟ شاید شبیه آن، بهر حال زبان های ایرانی و غیر ترکی. منظور اصلی شان هم در واقع این نیست که دانش همگان از تاریخ و گذشتگان بیشتر شود. یک عده از پان ترکیست های ما هم خونشان میجوشد و برای دفاع از زبان و فرهنگ خود شروع به این داستان ها میکنند که نخیر، زبان این مردم همیشه (و یا حداقل 2-3 هزار سال است) ترکی بوده و هیچ وقت ربطی به زبانهای ایرانی نداشته. خالا انتظار دارید این مردم بیچاره در این گیر و دار امرار معاش و گرانی و یارانه و تحصیل بچه ها از سوئی و فشار های سیاسی و جنگ رهبر با احمدی نژاد و ظهوری ها و رمال ها از سوی دیگر طرف «نژاد پاک آریا» و یا «اقوام ترک خالص» را بگیرند؟
آقا، این ها تاریخ است. به زندگی امروز من و شما چه ربطی دارد؟
وقتی این بحث ها را نه بخاطر درک بهتر تاریخ و گذشتگانمان، بلکه برای این میکنیم که بگوئیم یکی «خودی» و دیگری «غیر خودی» است، این کار نتیجه ای بجز کدورت و دشمنی بین مردم این مملکت نمی دهد.
مردم ایالات متحده و کانادا و آمریکای جنوبی مگر بیشتر از 500 سال است که انگلیسی، فرانسه و یا اسپانیولی حرف میزنند؟ حالا همه آنها برگردند و زبانهای مختلف و مهجور سرخپوستان را حرف بزنند؟ زبان عراق و سوریه و اردن امروزی مگر قبل از اسلام عربی بود؟ حالا آنها چکار کنند؟ تازه زبان پهلوی و آذری قدیم که فارسی «تهرونی» امروز نبود. اصلا قبل ازپهلوی که فارسی میانه است و حتی قبل از فارسی باستان کتیبه ها و آمدن آریائی ها به جلگه ایران، زبان بقول شاهنامه «دیو» های بومی که بهر حال «ایرانی»، یعنی پهلوی و حتی فارسی کهن هم نبود، چه بود؟ زبان 3-4 هزار سال پیش اورارتو ها که آریائی نبودند و آثار دیرین شناسی مربوط به این دوره در نزدیکی های تبریز (قریه حسنلو) یافت شده چه ربطی به فارسی امروزی و پهلوی و پارسی باستان دارد؟شاید برگردیم و زبان اورارتو را در آذربایجان احیاء کنیم؟ حالا ما هم با وجود اینکه اصلا هم تاریخ دان و دیرین شناس نیستیم، دنبال همان «نخود سیاه» افتادیم.
در این دنیا هر قومی در برهه ای از تاریخ از جائی به جائی رفته، مسکون شده، شاید ازبین رفته و شاید مانده، زبان و ترکیب نژادی اش در اختلاط با دیگران کم و یا زیاد تغییر یافته. نتیجه اش آن است که امروز می بینیم و این روند هنوز هم در جریان است. درک و فهم این روند و تاریخ فوق العاده جالب و هیجان انگیز است. اما سوء استفاده سیاسی و ناسیونالیستی از این تاریخ برای زندگی و گفتار و کردار امروز من و شما خطرناک و برای همزیستی و تفاهم ملی و بین المللی زهر آگین است.
اگر نقطه جرکت را احترام و قبول زبان و نژاد و قومیت و رنگ پوست و دین و مذهب همه افراد و آحاد این کشور و تمام دنیا قرار دهیم، از تاریخ هم لذت خواهیم برد.
عباس جوادی – یکی از دوستان خواهش کرد نسخه ای از کتاب «آذربایجان و زبان آن» را که من 23 سال پیش، در سال 1367 نوشته بودم، به او بفرستم. گفتم بسیار متاسفم، تمام نسخه هائی که بعنوان مولف به من داده بودند تمام شده. فقط یک نسخه برای خودم مانده و راستس نمی خواهم آنرا از دست بدهم. فرصتی شد که نگاه دیگری به این کتاب 23 سال پیش بیاندازم. از نظر زمان و تاریخ و ارقام و غیره، از آن وقت تا کنون البته بسیاری چیز ها عوض شده. اما عجیب و بنظرم بسیار نگران کننده است که واقعیت محرومیت آذربایجانیان از تحصیل به زبان مادری هنوز در همان وضعی است که 23 سال پیش بود. آن وقت ها، یک فصل کتاب این سرلوحه را داشت: «عوارض 65 سال بی زبانی.» حالا میتوانید بگوئید: عوارض 88 سال بی زبانی. احساس من اینست که مردم در مورد حقوق زبان مادری خود 23 سال دیگر اینقدر متین و آرام صبر نخواهند کرد. نگرانی من آن است که تلاش برای رفع این محرومیت مبادا خدای نکرده بصورت انفجاری اتفاق افتد و باعث گسستگی و نفاق و دشمنی ملی گردد. آنچه که مایه تعجب است اینکه مسئولین امر از همان دوران پهلوی گرفته تا کنون، ورای بعضی بیانات جسته و گریخته بعضی دست اندر کاران که هرگز پیگیری نمیشوند، چرا به فکر رسیدگی به این معضلی نمی شوند که رفته رفته غیرفابل تحمل تر شده، از سوئی تعداد کثیری از هموطنان را محروم و خشمگین میکند و از سوی دیگر سامان وحدت و یگانگی ملی را با مخاطره جدی روبرو مینماید. مناسب دیدم متن آن فصل کتاب را به اطلاع شما برسانم. لطفا روی این لینک کلیک کنید: Bizabani
عباس جوادی – دوازدهم ماه ژوئن در ترکیه انتخابات پارلمانی خواهد شد و احتمال قوی آن است که حزب حاکم عدالت و ترقی به رهبری نخست وزیر رجب طیب اردوغان، بعد از دو دوره انتخابات گذشته، برای بار سوم با اکثریت قابل توجه آراء از این انتخابات پیروز در آید.اما البته هنوز هیچ چیز معلوم نیست.
هفته آینده در کنفرانسی شرکت خواهم کرد که کوشش خواهد کرد به همین سوال «ترکیه کجا میرود؟» از نظر سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، حقوق بشر و سیاست خارجی از دید گاه های گوناگون جواب های مختلفی بدهد. نمایندگان موسسه های مختلف از جمله اتحادیه اروپا همراه با تحلیل گران و نمایندگان سازمان های سیاسی و اجتماعی ترکیه نیز در این کنفرانس شرکت خواهند کرد.
اگر اطلاعات، آمار، ارقام و یا تجربه های شخصی دارید که میتوان از آن برای نتیجه گیری های کمی کلی تر استفاده کرد و در اینجا بنویسید و تقسیم کنید، ممنون خواهم شد. برای اطلاع همگان هم مفید است.
عباس جوادی — در آذربایجان مردم به خودشان “ترک” و به فارسی زبانان “فارس” میگویند. این یک تفکیک زبانی است. تفکیک های جغرافیائی هم میشود از قبیل “تبریزی”، “تهرانی”، “اردبیلی” و یا اصفهانی” و غیره. اینگونه تفکیک ها ،هم بین مردم رایج است و هم غلط نیست. آریاگرایان ما از تعبیر “ترک” خوششان نمیاید زیرا آنها فکر میکنند با این تعبیر آذربایجانیها خود را از نظر ملی از بقیه ایرانیها جدا میکنند و از “فارس” نامیده شدن خودشان هم خوششان نمیاید چون به این تعبیر عادت نکرده اند و فکر میکنند این، نوعی تفرقه و جدائی افکنی است – که این اصلا درست نیست. ترک گرایان آذربایجان هم وقتی “ترک” میگویند میخواهند خودشان را نه فقط از نظر زبانی بلکه به لحاظ ملی و احساسی هم از بقیه ایران و بخصوص فارسی زبانان جدا کنند – که اینهم نادرست و بی اساس است چونکه در ایران همه ایرانی هستند اگرچه همه فارسی زبان نیستند.
تفکیک همیشه در گروه ها هست و بوده و بخودی خود چیز بدی نیست مگر اینکه از آن سوء استفاده شود. اعضا و مردم یک گروه، کلاس مدرسه، و یا محله و شهر و منطقه را میتوان نسبت به ملت و تابعیت تفکیک کرد مانند: ایرانیها و هلندی ها… و یا شهر و استان و منطقه مانند: خراسانیها و آذربایجانیها… ویا طبق دین مانند: مسلمانان و مسیحی ها… و یا مذهب مثل: شیعه ها و سنی ها… و یا بنا به زبان مانند: ترکها و… ترکها و چی؟ فارسی زبانان را اگر فارس نخوانیم پس چه بخوانیم؟ مردم آذربایجان میگویند “فارس” و ترک” و این برای تفکیک زبانی است و نه ملی و نژادی و نه برای تفرقه و تجزیه که افراطی های هر دو طرف میخواهند بزور به این تعابیر بار کنند
شما میتوانید ایرانی و فارسی زبان باشید و یا ترک زبان و یا ارمنی زبان. میتوانید افغان باشید و دری زبان و یا پشتو زبان. میتوانید آمریکائی باشید و انگلیسی زبان و یا اسپانیولی زبان. خوش شانسی ایرانی ها و افغانها و یا آمریکائی ها در اینست. در مقابل، در ترکیه و آلمان و روسیه وغیره که نام کشور مربوط به یک قوم و زبان بخصوص میشود مثلا یک کرد ترکیه خود را به سختی میتواند “ترک” بنامد و یا بسختی میتوان از یک تاتار اهل روسیه و یا چینی زبان اهل آلمان انتظار داشت که به صرف تابعیت روسیه و یا آلمان خود را “روس” و یا “آلمانی” بنامد. ایرانی ها و افغان ها و آمریکائی ها این مشکل را ندارند.
در جمهوری آذربایجان هم راحت است که هم ترک زبانان آذری و هم طالش های ایرانی زبان، همه خود را آذربایجانی و یا آذری بنامند. حالا بعضی ناسیونالیست های آذری میخواهند بزور هنگام مشخص کردن تابعیت و ملیت و زبان و دین، همه اتباع و شهروندان آذربایجان را “ترک آذربایجانی” بنامند. این، میتواند باعث تفرقه و کدورت و دشمنی بین گروه های قومی و اتنیکی یک مملکت بشود و چیزی است که فقط مربوط به دستور کار گروه ها وایدئولوژی های افراطی ناسیونالیستی است و اکثریت بزرگ مردم از آن بدورند.
ناسیونالیست های یک طرف نمیخواهند اصلا کلمه و تعبیر “ترک” و “ترکی” را بشنوند و بیم دارند که استفاده از اینگونه تعابیر باعث جدائی، تفرقه و تجزیه ایران میشود. بهمین دلیل به سراغ تاریخ و حمله مغول و باصطلاح تحمیل زبان ترکی به مردم آذربایجان و دیگر بخش های ایران میروند. ناسیونالیست های طرف مقابل هم در مقابل با هزار سند حقیقی و ساختگی میخواهند بزور ثابت کنند که ترکها از هزاران سال پیش و حتی قبل از فارس ها ساکن ایران بوده اند و یا اینکه از نظر تعداد هم اصلا اقلیت نیستند. در این مورد هم، باز، اکثریت بزرگ مردم از این مناقشات و مباحثه ها بدورند. این بحث ها را بگذارید تاریخ دانان و مردم شناسان بکنند. برای مردم ، واقعیت امروزی مهم است و آن اینکه در ایران ، بهر دلیل تاریخی و با هر شمار و تعدادی که بگوئید، زبانهای مختلفی بکار برده میشود. این، هیچ هم چیز بدی نیست و حتی شاید خیلی هم خوبست.
بنظر میرسد «فارس» نامیدن هم وطنان فارسی زبان و «ترک» نامیدن هموطنان ترکی زبان نه غلط است و نه بد – به شرط آنکه افراطی های این یا آن طرف از این مسئله طبیعی بهانه ای برای انکار و یا تحقیرطرف مقابل سر هم نکند.
عباس جوادی – بعد از آنکه سایت مهار ببابان زائی مطلب مفیدی با دو عکس جدید و غم انگیز از خشک شدن دریاچه اورمیه (ارومیه) چاپ کرد و همین سایت چشم انداز هم آنرا تجدید نشر نمود و این مطلب کمی در شبکه های اجتماعی چرخ خورد، جوانی که ظاهرا سرچشمه تمام مصائب آذربایحان را از محیط زیست و آلودگی هوای تبریز و مشکل انباشت زباله های اردبیل گرفته تا بیکاری و قیمت های روزافزون و کوچکتر شدن نان سنگک در “فاشیزم فارس” میداند در فیس بوک نوشت: “این دریاچه (اورمیه) براثرفاشیست وشونیسمی خشک شده وخشکانده میشود توفکرمیکنی اگه این دریاچه توتهران بود یا اراک یا اصفهان یاکرمان یاشیرازیا….بازهم به این روزمیفتاد؟؟؟؟؟” خوب، آدم بخندد یا گریه کند؟
یک: گناه طبیعت کلا ایران است که مانند جنگلهای آمازون ویا انگلستان و ویتنام پر باران و آب نیست. حتی از این نظروضع آذربایجان خیلی بهتر از استانهای خراسان و کرمان و فارس و غیره است که بخش بزرگترشان صحرا و نمکزار است. دوم: سیاست دولتها که هیج تدبیری نیاندیشیده اند و هنوز هم نمی اندیشند. برعکس، بنظر کارشناسان خود ایران مانند مهندس محمد ابراهيم عامری، کارشناس پارکداری معاونت طبيعی سازمان حفاظت محيط زيست علت اصلی خشک شدن دریاچه اورمیه احداٍث سد، تبدیل اراضی مجاور به زمین های کشاورزی و از بین رفتن پوشش گیاهی است که سبب آن شده است که این دریاچه احتمالا در مدت نسبتا کوتاهی خشک شده تبدیل به نمکزار خواهد شد.
حالا این مسئله چه ربطی به فارس و ترک دارد؟ “فاشیزم فارس” دیگر چه صیغه ایست؟ میپرسید اگر این دریاچه در تهران و یا فارس بود چه میشد؟ گوش کنید لطفا: دریاچه اورمیه ،بعد از خزر که اگر حسابش نکنیم، بزرگترین دریاچه داخلی ایران است. میدانید دومین دریاچه بزرگ داخلی ایران کدامست؟ در واقع کدام بود؟ دریاچه بختگان در استان فارس که درست بهمان دلایل احداث سد و تبدیل اراضی مجاور به زمین کشاورزی و از بین رفتن پوشش گیاهی نه اینکه با خطر خشک شوی مواجه است، بلکه همین چند ماه پیش دیگر کاملا خشک شده و به گفته همین کارشناس (به نقل از خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا) «در صورت ادامه وضعيت فعلی بهزودی توفان شن و نمک اراضی کشاورزی اطراف اين تالاب را نيز نابود میکند.» اینرا هم”فاشیزم فارس” کرده؟ یا سیاست دولت و حكومت ها بوده که شامل همه ما ایرانیان میشود؟ بگوئید، و حق دارید اگر بگوئید که آذربایجانی ها حق تحصیل بزبان مادری ندارند. ما هزار و یک حق نداریم، یکی اش هم اینست وباعثش هم نه حسن آقای کارمند شیرازی و یا فریبا خانم خانه دار تهرانی بلکه باز همان رژیم و حکومت و دولت و نظام است. بروید با آنها حساب و کتاب تسویه کنید.
در ایام جوانی من بعضی از هم دانشگاهی های سیاسی اگر درسی نمیخواندند و یا حتی کار هم نمیکردند میگفتند تقصیر رژیم شاه است. حالا هم همان طرز فکر را بعضی ها ادامه میدهند. احتیاجی به هیچ نوع تحقیق، مطالعه، دانش، مقایسه، سوال و شکی نیست. آدرس همه گناهان کبیره و صغیره هم معلوم و تک و واحد است. ناسیونالیست های آذری میگویند این، اهریمن فاشیزم فارس است. رژیم میگوید “جریان فتنه” و آمریکا و اسرائیل است. بی دین میگوید همه اش گناه اسلام است. آذربایجانیهای شمال میگویند ارمنی ها هستند. ترک ها میگویند کرد ها و ارمنی ها و غرب است. غربی ها میگویند القاعده است. چقدر ساده اندیش و تنبل ذهن شده ایم!
چیزدیگری که هم خطرناک و هم غم انگیزاست اینست: دوستی که آن مقاله را در فیس بوک به اشتراک گذاشته بود آخرش نوشت “وقتی من آن مقاله را به اشتراک گذاشتم بعضی ها انتقاد کردند که مال پان ترکیستهاست. حق هم داشتند.” نخیر، حق نداشتند. البته نشر مقاله ای برای هشدار در رابطه با خشک شدن دریاچه اورمیه و یا بختگان هم درست و هم لازم و مبرم است. اگر صرفا بخاطر اینکه اقلیت کوچکی از این مباحث به نفع تصورات خود سوء استفاده میکند از طرح و بحث آنچه که هر کس درست و لازم میشمارد پرهیز کنیم، طوریکه در این سی سال گذشته کرده ایم، با ما همان خواهد رفت که تا کنون رفته است.
فعالین مدنی آذربایجان در مبارزه خود بر ضد خشک شوی دریاچه اورمیه حق دارند. مردم همه ایران باید از آنها دفاع کنند و به صرف سوء استفاده اقلیتی ناچیز و افراطی، مردم و فعالین آزادیخواه آذربایجان را تنها نگذارند.
یک گزارش «فوق العاده سرّی» از سفارت شوروی در تهران (دسامبر ۱۹۴۵،آذر ۱۳۲۴) مدت کوتاهی بعد از تشکیل حکومت فرقه دمکرات در تبریز، نشان می دهد که مقامات شوروی و پیشه وری کوشش می کرده اند که همزمان با آذربایجان و کردستان، در گیلان نیز هرچه زودتر یک «جنبش» تجزیه طلبانه و یا طرفدار خود مختاری وسیع آغاز شود اما این کوشش ها با تردید و بی میلی کمیته مرکزی حزب توده روبرو شده است.
در این سند شرایط مربوط به «جنبش گیلان» توصیف شده، درباره تردید های حزب توده و از سوی دیگر تاکید مقامات جمهوری شوروی آذربایجان و خود پیشه وری برای شروع هرچه زودتر «اقدامات عملی» توضیح داده می شود.
سند را شخصی به نام فرول رومانوویچ کوزلوف که آن زمان ظاهرا کارمند سفارت شوروی در تهران بوده آماده کرده بصورت رمز به مسکو فرستاده است. این سند تا سقوط شوروی در سال ۱۹۸۹ بصورت «فوق العاده سرّی» باقی ماند اما پس از سقوط شوروی همراه با اسناد دیگر به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شده برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت. جالب است که ظاهرا از این سند دو نسخه موجود است. یک نسخه دیگر محل نگهداری این سند در «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمانهای اجتماعی آذربایجان» در باکو با این مشخصات نگهداری می شود: RGASPI, f. 82, op. 2, d. 1221, ll. 29-30
نامه سری سفارت شوروی در تهران به مسکو در باره گیلان، دسامبر 1945، ص 1نامه سری سفارت شوروی در تهران به مسکو در باره گیلان، دسامبر 1945، ص 2
همین نسخه از طرف جمیل حسنلی (باکو) دسترس شده، از طرف گری گلد برگ (مرکز مطالعات جنگ سرد در موسسه وودرو ویلسون) به انگلیسی ترجمه شده و سپس با کسب اجازه از مرکز مطالعات جنگ سرد از طرف الناز افروزی فر به فارسی ترجمه و از طرف عباس جوادی ویرایش شده در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. برای مطالعه اصل روسی سند و ترجمه انگلیسی بهاین لینک مراجعه کنید.
حدود شش ماه قبل ار این تاریخ، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی فرمانی با امضای استالین امضاء کرده دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی میر جعفر باقروف را مسئول رهبری، طراحی و اجرای «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» نموده بود. چند ماه بعد از این فرمان بود که فرقه دمکرات آذربایجان و حکومت پیشه وری با طراحی و مدیریت رهبران حزب کمونیست آذربایجان شوروی تشکیل شد. آذربایجان، کردستان، گیلان و حتی خراسان که تحت اشغال ارتش سرخ قرار داشتند، جزو استان هائی بودند که قرار بود شوروی در آن ها یک جریان تجزیه طلبانه و یا خودمحتاری به راه بیاندازد و رهبری کند.
از میان دیگر نام هائی که در «سند گیلان» ذکر می شوند، میرزا ابراهیموف (آکادمیک) و میرزا حسن اوف دو معتمد نزدیک میرجعفر باقروف و نمایندگان شخصی او در تبریز بودند که کار های فرقه دمکرات را از پشت صحنه اداره می کردند. نام میرزا ابراهیموف بعنوان یکی از مسئولان اجرای طرح تجزیه طلبی در آذربایجان ایران در فرمان سرّی استالین هم ذکر شده بود. رضا روستا، عبدالصمد کامبخش و بزرگ علوی از رهبران حزب توده بودند.
و اما متن «گزارش رمزی» سفارت شوروی در تهران به مسکو در مورد «جنبش گیلان»، مورخه اول ژانویه ۱۹۴۶:
{سربرگ : دایره اطلاعات بین المللی در نزد کمیته مرکزی حزب کمونیست سرتاسر اتحاد (بلشویک)}
تلگرام رمزگشایی شده
از ایران
فرستاده شده در تاریخ یکم ژانویه ۱۹۴۶ ، شماره ۲۱۴۰/۴
دریافت شده توسط دایره رمز
( دراصل :۲۹م دسامبر ۱۹۴۵ ) ۱ ژانویه ۱۹۴۶
رمزگشایی شده توسط دایره رمز، ۱ ام ژانویه ۱۹۴۶
( تایپ شده در بالای صفحه ، دست نویس در نسخه ظاهرا قدیمی تر : » خطاب به سیلین. چه کاری باید انجام داد؟ ۳ ژانویه ۱۹۴۶ ، و . مولوتوف)
در پایین صفحه نخست نسخه جدید تر: عضو (یادداشت دست نویس در پایین صفحه نخست نسخه قدیمی تر : «رفیق سیلین دیدگاه ما نسبت به این سوال را به رفیق باقروف فرستاد. » در پائین صفحه نخسن نسخه جدید تر: «عضو کمیته مرکزی. اولین نسخه همراه با یادداشت رفیق مولوتوف به رفیق س (سیلین) فرستاده شد.»)
(نسخه اصلی: شش رونوشت چاپ شد، نسخه جدیدتر : سه رونوشت چاپ شد)
( دست نوشته به رفیق استالین)
۱- به رفیق مولوتوف
۲- به رفیق بریا
۳- به رفیق مالنکوف
۴- به رفیق دکانوزوف {به صورت دست نویس در نسخه جدید تر}
۵- به رفیق پانیوشکین {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
۶- او/اس {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
۷- دستنوشته (به رفیق میکویان)
۸- دستنوشته (به رفیق ژدانوف)
به فیلیپوف(استالین)
در تاریخ ۲۲ دسامبر ، مصوبه جلسه نمایندگان اقشار مختلف مردم گیلان از رشت دریافت شد که به امضای نمایندگان رعایا و دهقانان ، ملاکین ، طبقه روشنفکر و سازمان محلی حزب توده رسیده بود. اغلب روزنامه های چپگرا این مصوبه را در تاریخ ۲۴ ، ۲۵ و ۲۶ دسامبر منتشر کردند. این مصوبه مطالبات زیر را در بر می گرفت: تبعید سید ضیاء ، تاسیس یک رژیم دموکراتیک ، تحت پیگرد قرار گرفتن دزدان و رشوه گیران از دستگاه دولتی ، ایجاد انجمن های ایالتی و ولایتی و اختصاص ۵۰ درصد از مالیات جمع آوری شده در استان (گیلان، -مترجم) به موسسات و نهادهای محلی. مصوبه به شاه ، مجلس و دولت تلگراف شد. درتلگراف به این مسئله اشاره شده بود که در صورت عدم پاسخ به مطالبات طی ۱۰ روز، (آنها خود،-مترجم) اقدام عملی را آغاز خواهند کرد. کمیته ای هشت نفره برای رهبری جنبش انتخاب شد. تردیدهایی در کمیته مرکزی حزب توده در رابطه با گسترش جنبش در گیلان بروز می کند. یک ماه پیش با دستور کمیته مرکزی رضا روستا به تبریز رفته بود و در آن جا میرزا ابراهیموف و پیشه وری به وی پیشنهاد دادند که فورا اقدامات عملی را در گیلان آغاز کند و نقشه و برنامه فعالیت را نیز طراحی کردند. هنگامی که روستا مرا از این مسئله مطلع نمود ، من پیشنهاد دادم که فورا همه چیز را به رفقای ما در هیئت نمایندگی (سفارت شوروی،–مترجم) گزارش کند. درآن جا آنها به او (روستا،–مترجم) گفتند هیچ دستورالعملی درموردچنین عملیاتی در گیلان وجود ندارد و برعکس ، چند روز بعد این رفقا پیشنهاد دادند که حزب توده افراد خود را به مازندران و گیلان بفرستد تا مانع فعالیت های زودهنگام کارگران محلی شوند. روستا و کامبخش رفتند. ماموریت انجام شد. چند روز بعد در بازگشتشان جلسه ای باحضور نمایندگان اقشارمختلف مردم در گیلان برگزار گردید. اولتیماتومی به تصویب رسیده و به دولت ارسال شد و هم چنین کمیته ای ایجاد شد. اگرچه اولتیماتوم به امضای مسئولان محلی حزب توده رسید، اما کمیته مرکزی حزب توده از تدارک این جلسه مطلع نبود.
بزرگ علوی برگشت. میرزا حسن اوف و پیشه وری به او گفتند که آغاز فعالیت در گیلان ضروری است و این که آنها این کار را به روستا سپرده اند، اما او در خواب است. علوی پاسخ داد که می داند که هیئت نمایندگی پیشنهادی در باره آغاز فعالیت جدی در گیلان را نداده است. سپس میرزا حسن اوف گفت که خود او دست به کار می شود، اما باید ابتدا اجازه گرفت. هر دواین مسائل دوباره باعث سردرگمی در کمیته مرکزی حزب توده شد. مسئولان کمیته مرکزی می گویند که اگر قرار است عملیات در گیلان اغاز شود و کمیته ای تشکیل گردد و به آنها حتی در باره این مسئله اطلاعاتی داده نشده ، پس واضح است که آنها (کمیته مرکزی حزب توده، -مترجم) مورد اعتماد نیستند. آنها نمی دانند باید چه نقشی در این جنبش بازی کنند. من رفقایمان در هیئت نمایندگی را از این مسئله آگاه کردم. نفر دوم قول داد همه تردیدهای اعضای کمیته مرکزی را برطرف کند. او اظهار داشت که جنبش در گیلان تحت کنترل ماست و هیچ گونه سؤ تفاهمی با کمیته مرکزی وجود ندارد.
200 هزار تا 40 هزار سال ق م
پیدایش زبان در میان انسان های اولیه
40 هزار تا 9000 سال ق م
حاکمیت انسان بر زبان و نوشتار تصویری
8000 ق م
آغاز کشاورزی در خاورمیانه
3000 ق م
آغاز نظام نوشتاری: خط میخی سومری
1000-3000 ق م
گسترش زبان های بانتو در نیمه جنوبی آفریقا
2900 ق م تا 400 م
کاربرد هیروگلیف ها در مصر
1350 ق م تا کنون
کاربرد نوشتار چینی
800 ق م تا کنون
خط و الفبای یونانی
700 ق م تا 300 ق م
اوج فرهنگ یونانی در دوره باستان
300-520 ق م
اولین سنگ نوشته های فارسی باستان
قرن دوم ق م
اولین لوحه به پارتی میانه (پهلوی) از دوره مهرداد (میتریداتس) یکم
600 ق م تا کنون
کاربرد الفبای لاتین در روم و سپس در اروپا و دنیا
300 ق م تا 400 میلادی
لاتین زبان گفتاری ایتالیا و کشور های همجوار آن میشود
200 ق م تا کنون
استاندارد شدن زبان نوشتاری چینی
100 ق م تا 100 میلادی
اوج فرهنگ رومی و زبان لاتین کلاسیک
قرن پنجم میلادی
اولین سنگ نوشته های فارسی میانه (پهلوی) متعلق به اردشیر یکم
هجوم آنگل ها و ساکسون ها به بریتانیا
قرن ششم میلادی
اولین متون پهلوی (سرود های پهلوی) ترجمه از سریانی، تحریر روی کاغذ
ایجاد الفبای عربی
نظام نوشتاری کره ای با الهام از چینی
قرن هفتم میلادی
اولین متون انگلیسی با الفبای لاتین
750-640 میلادی
فتوحات اعراب و گسترش اسلام در خاورمیانه، ایران و آفریقا
650-1250 میلادی
عربی شدن زبان عراق، سوریه، لبنان، مصر و آفریقای شمالی
650 تا کنون
عربی در کشور های اسلامی نقش لاتین در اروپای مسیحی تا قرن نوزدهم را بازی میکند
1800-700 میلادی
لاتین در اروپا زبان غیر بومی دین، تحصیل و فرهنگ است
قرن هشتم میلادی
اولین سنگنوشته های ترکی (اورخون و یئنی سئی مغولستان)
قرن نهم میلادی
متون دینی مانوی در اسناد یافته شده در تورفان واقع در سین کیانگ چین به سغدی، پارتی، سکائی و ترکی اویغوری
تولد رودکی
1900-900 میلادی
فارسی زبان شعر و ادب کشور های اسلامی غیر عرب است
899-879 میلادی
ایجاد انگلیسی استاندارد نوشتاری
قرن 10 میلادی
اولین آثار به فارسی معاصر (نو): ترجمه تفسیر کبیر طبری و ترجمه تاریخ طبری
تولد فردوسی
ایجاد نظام نوشتاری ژاپنی با الهام از نوشتار چینی و دیگر الفبا ها
1066 میلادی
بدنبال هجوم های نورمان ها، فرانسه زبان رسمی بریتانیاست
قرن 11 میلادی
اولین آثار ترکی: دیوان لغات الترک و قوتادقو بیلیگ (دولت قراخانیان، آسیای میانه)
قرن 11 تا 16 میلادی
تغییر زبان آذربایجان و بیزانس به ترکی
قرن 12 میلادی
ایجاد زبان های نوشتاری فرانسه و پرووانسی
تولد نظامی گنجوی
قرن 13 میلادی
تولد مولانا جلال الدین بلخی (رومی)
ایجاد زبان های نوشتاری فرانسه و پرووانسی
قرن 13–14 میلادی
اولین نسخ خطی ترکان در آناتولی: قران کریم، اشعار مولانا جلال الدین و یونس امره
ایجاد زبان نوشتاری ایتالیائی
تولد حافظ شیرازی
تولد دانته آلیگیری
قرن 15 میلادی
انگلیسی در بریتانیا زبان رسمی نوشتاری است. فرانسه در بریتانیا جنبه رسمی ندارد.
تولد محمد فضولی
تولد علیشیر نوائی
قرن 15 تا 18
کشف آمریکا، مهاجرت ها به «دنیای نو»، حمل برده های آفریقائی برای کار، تغییر زبان قاره نو به انگلیسی، فرانسه، اسپانیائی و پرتغالی
قرن 16 میلادی
اولین کتاب فارسی به چاپ باسمه ای (در استانبول): زبور به ترجمه داود بن طاووس به خط عبری
تولد شکسپیر
تولد سروانتس
قرن 17 میلادی
اولین کتاب چاپی ارمنی در ایران: کتاب دعا، چاپ کلیسای وانک جلفای اصفهان
داچ (هلندینفوذ ) در جنوب آفریقا، پیدایش زبان آفریقانس
فرانسه زبان بین المللی در اروپا میشود
تولد مولیر
قرن 18 میلادی
گسترش انگلیسی در استرالیا و زلاند نو
اولین کتاب چاپی به ترکی: وانقولو لغتی (استانبول)
قرن 19 میلادی
اولین کتاب های چاپی فارسی در ایران: رساله آبله کوبی (ترجمه از انگلیسی) و رساله جهادیه قائم مقام فراهانی
انگلیسی زبان اصلی در مستعمرات و بسیاری کشور های دیگر میشود
آلمانی زبان بین المللی میشود
در نروژ دو گونه نروژی جایگزین زبان دانمارکی میشود
قرن بیستم تا کنون
نفوذ روسیه و سپس شوروی در آسیای میانه، قفقاز و اروپای شرقی، روسی بخصوص در سرزمین های سابق روسیه و شوروی نخستین زبان خارجی است
انگلیسی اولین زبان بین المللی دنیاست
By Abbas Djavadi — As Turkey heads toward a historic referendum on September 12 on proposed changes to its constitution, two opposing pictures of the country are emerging. One is of a country capable of peaceful progress and reform; the other is of one beset by endless, destructive internal divisions.
Turkey has been one of the success stories of the last decade, particularly since the ruling Justice and Development (AK) party came to power eight years ago. It is now one of the top-10 fastest-growing economies in the world, with a stable currency and consistently rising GDP, foreign investment, and exports. A NATO member since 1952, Turkey remains a candidate for possible European Union membership, despite the bloc’s “expansion fatigue” and a growing indifference toward Brussels among many Turks.
Ankara has also improved relations with its neighbors and has evolved into an important regional power.
However, Turkey has a big Kurdish problem. Ethnic Kurds compose a large majority in the country, and, despite repeated government promises in recent years, their basic individual and group rights are far from secure. For more than three decades, the Kurdistan Workers’ Party (PKK) has been waging a bloody war against Turkish troops seeking either broad autonomy or independence. More than 30,000 people have been killed in the violence.
The government, the military, and public opinion reject negotiating with the PKK, but they also remain deaf to calls by moderate Kurds and Turks (as well as the EU) to ensure the basic rights of the Kurdish community.
AK In Driver’s Seat
Another serious obstacle to Turkey’s further development is the deep social division that emerged after the AK party won an absolute majority in elections in 2003 and 2007. These triumphs enabled the party to create a government on its own, without building a coalition or any consensus with other political parties.
This position has enabled the party to implement sweeping reforms over the last eight years that previous coalition governments had been unwilling or unable to advance. But it has also created strong resentment within the state bureaucracy and the army, which had de facto ruled the country for decades. The suspect that the AK party, because of its Islamist history, is gradually diverting Turkey from its secular, democratic path — a charge the AK party vehemently rejects.
Although the last eights years has generally been a sustained period of economic and political success for Turkey, they have also been a time of struggle between these forces, a struggle that seems more like a fight for survival than ordinary parliamentary competition. At one point, the courts attempted unsuccessfully to ban the AK party and its leaders from the government, and the military has allegedly attempted to overthrow the government. At the same time, the government and its sharp-tongued leader, Prime Minister Recep Tayyip Erdogan, have steadfastly refused to try to build cooperation with the opposition. Both sides have adopted undiplomatic (to say the least) rhetorical styles in relation to one another and political dialogue is at a standstill.
Continuing Risk
On September 12 — coincidentally, 30 years to the day since the 1980 military coup that introduced the country’s highly undemocratic constitution — Turks will go to the polls in a referendum on amending that document. The proposed changes are aimed at reducing the influence of the military in politics and the judicial system and boosting European-style social and family rights. The government is urging voters to adopt the changes, while the opposition rejects them, saying they would increase government control over the judiciary and weaken the system of checks and balances.
Undoubtedly, the 1980 constitution needs to be amended. It no longer suits the stronger, more democratic Turkey of the 21st century. But can the politically deadlocked country move in this direction without resorting to violence or illegal measures? If it cannot find a process of compromise and consensus, much of the progress of recent years could be in danger.
عباس جوادی — هفته گذشته 350 نفر از اعضای «شورای علمای افغانستان» بعد از جلسه ای در کابل خواستار «اجرای حدود و قوانین شرعی» در افغانستان شدند. بنظر آنها، بخاطر افزایش بی امنیتی و فساد در کشور «بهترین راه تامین امنیت» اجرای قوانین سخت شریعت از جمله قطع دست متهمین به دزدی و یا سنگسار متهمین به زناست. این در شرایطی است که حکومت حامد کرزای با کمک مالی و نظامی و انسانی خارجی میخواهد با دفع خطر شورشیان طالبان و دیگر بنیادگرایان اسلامگرا صلح و امنیت را در کشور برقرار کند.
اما طالبان و هم پیمانان آنها که با وجود حکومت کابل و نیروهای خارجی عرصه را بر مردم عادی تنگ کرده اند در هرجائی که میتوانند مشغول کشتار و اجرای «قانون شریعت» خودشان هستند. چند روز پیش در دهکده ای در ولایت قندوز که تحت کنترل طالبان است، زوجی به اتهام زنا سنگسار شد. میتوان تصور کرد که اگر جامعه بین المللی، افغانستان و مردم آنرا ترک کرده، کاملا به حال خود بگذارد (که احتمالا این کار را هم خواهد کرد) چه بر سر مردم افغانستان خواهد آمد که بعد از اینهمه جنگ و کشتار و حکمرانی عهد حجر طالبان، آرزومند و شایسته یک زندگی آرام در امنیت،، صلح و آزادی نسبی است. این، وضع همسایه شرقی ماست.
حالا هم نگاهی به مطلبی بیاندازیم که یک توریست خارجی به تازگی از استانبول نوشته، آنهم در ماه روزه و رمضان، آنهم در شرایطی که بعضی ها چه در خود ترکیه و چه بیرون از آن، نگران اند که دولت رجب طیب اردوغان و حزب اسلام گرای او که نزدیک به هشت سال است تنها حزب حاکم ترکیه است «نقشه پنهانی» برای اسلامی کردن ترکیه و اجرای قوانین شریعت دارد. توریست خارجی مینویسد (خلاصه): «بیش از 90 در صد مردم استانبول مسلمانند. خیلی ها روزه دارند و رستورانها مثل روزهای قبل از رمضان پر نیست. مساجد پر از مردمی است که برای نماز میایند. اما همه روزه نمیگیرند و یا نماز نمیخوانند. رستورانها تمام روز باز است. کوچه، صحنه همزیستی خانم های با حجاب و بدون پوشش اسلامی است. در یک قهوه خانه به گارسون قلیان تعارف کردم. تشکر کرد و گفت روزه است و باید تا افطار صبر کند. خرید برای افطار دکان ها را پر میکند. بعضی ها برای افطار به خانه میشتابند و دیگران با چیز مختصری در بیرون افطار میکنند و بعد به خانه میروند. بعد از افطار شهر زنده تر و شاداب تر است. تئاتر های خیابانی، خیمه شب بازی، کنسرت های عمومی و رقص های محلی تصویر شهر را رنگین تر میکند.» اینهم از همسایه غربی ما
نمونه اول، افغانستان (نه حکومتش که میخواهد با کمک خارجی از شر طالبان و تروریست ها خلاص شود، بلکه افغانستانی که طالبان میخواهند دوباره ایجاد کنند، همانطوریکه قبلا ایجاد کرده بودند) مثال های دیگری هم هست از قبیل عربستان سعودی و سودان که قوانین شرعی را(حد اقل آنچه را که آنها از شریعت درک کرده اند) پایه حکومتداری، روابط اجتماعی و قانونگزاری در امور مختلف از قبیل وراثت و محاکم و جزا قرار داده اند
مدل دوم، ترکیه، مانند مالزی و لبنان در برگیرنده آن دسته از کشور های مسلمان است که میخواهند با وجود احترام به دین و شریعت، حکومتداری و روابط اجتماعی و یا حقوق و تکالیف شهروندان را نه بر پایه احکام و اصول الهی و شرعی، به تفسیر حکام، بلکه مبتنی بر اراده و انتخاب آزاد و قابل اصلاح و تغییر خود شهروندان معین کنند
به این کشور ها نگاهی بکنید. پیشرفت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنها هم متناسب با جایگاه هر کدام در این طبفه بندی است
میان این د و مدل، ایران در کجاست — ویا: بهتر میبود کجا قرار میگرفت؟
comments