۲۷۵۰–۲۲۵۰ قبل از میلاد

2750BC۶۲۵۰ سال بعد، یعنی حدود ۸۰۰۰ و اندی سال پیش تغییرات مهمی در این تصویر بوجود آمده بود که اگر با معیار محدود زبان‌های معاصر به این تغییرات نگاه کنیم، شاید چندان پر اهمیت جلوه نکنند چرا که هنوز هم شاهد پیدایش روشن و مشخص زبان‌های کنونی نیستیم، اما این تغییرات با اینهمه بسیار مهم هستند.

حدودا در اواخر هزاره ششم ق م یعنی نرسیده به سال ۵۰۰۰ ق م، ما شاهد پایان آخرین عصر یخبندان هستیم که اگرچه ظاهرا رابطه مستقیمی با موضوع زبان‌ها ندارد اما به تعداد جمعیت و مهاجرت همه اقوام و امتزاج آنان با همدیگر تاثیر کلانی گذاشته است. در نتیجه ذوب یخ و برف قطب شمال و مناطق نیمه قطبی، بریتانیا ازخشکی قاره اروپا جدا شده تبدیل به مجمع الجزایر گشت و در نتیجه بالا رفتن سطح آب دریای مدیترانه، این دریا با دریای سیاه که مانند یک دریاچه بود متصل گشت. با این ترتیب دریای سیاه شکل کنونی خود را گرفت و به «آب‌های آزاد» بین‌المللی وصل شد.

حدود هزار سال بعد، یعنی حوالی سال ۴۰۰۰ ق م مخصوصا در سمت غرب شاهد توسعه اقوام متکلم زبان‌های اورالی به خصوص به سوی غرب یعنی اسکاندیناوی کنونی و عقب‌نشینی مردم متقدم‌تر لاپ‌زبان به طرف شمال یعنی مناطق قطبی هستیم.

هنوز در موقعیت زبان‌های مدیترانه غربی (و یا ایبریایی) مانند زبان پروتوباسکی تغییری رخ نداده است. وضع زبان‌های دراویدی و (آنچه که برای ما ایرانی‌ها مهم است) ایلامی هم که بعدها یعنی تا میلاد مسیح عملا از بین رفت، در این دوره دچار تغییری جدی نشد.

زبان‌های قفقازی که به هر حال گسترش زیادی نداشتند شاید هم به خاطر کوه‌های این منطقه همچنان تا حد زیادی محدود و محصور ماندند.

اما از هزاره پنجم به بعد در دو گروه زبانی تغییرات مهمی پیدا شد.

اولا گروه زبان‌های هند و اروپایی به تدریج بین خود به زیر گروه‌های منطقه‌ای تقسیم شدند که همزمان، ظاهری قومی هم به خود گرفت تا جایی‌که در حوالی سال ۲۷۵۰ دیگر می‌توان به طور کلی از دو گروه شرقی و غربی هند و اروپایی سخن گفت.

در عین حال زبان‌های آفرو آسیایی هم به دو گروه آفریقایی (مصری باستان و بربری) و گروه آسیایی تقسیم شد. این گروه دوم که آن را کلا «سامی» می‌نامیم یک زیر گروه کلی است که بعدها آکادی، عربی و عبری از درون آن بیرون خواهد آمد.

2250BCنکته تا حدی اسرارانگیز، محدود ماندن بقا و حیطه گسترش زبان سومری و بزودی زوال کامل آن است اگر چه سومری یکی از زبان‌های باستان است که بیشترین آثار مکتوب سنگی و سفالی از آن باقی مانده و این زبان، زبان‌های دیگر همجوار و همزمان خود مانند آسوری و ایلامی را تحت تاثیر خود قرار داده است.

اولین داده‌های زبان هند و اروپایی هیتیتی که در آناتولی ظاهر شده و به اطراف خود تاثیر گذاشته نیز مربوط به این دوره است.
نهایتا در گوشه راست بالا گروه هند و اروپایی – هند و ایرانی تُخارها را می‌بینیم که ظاهرا مثل جزیره‌ای منفصل از گروه هند و اروپایی در آسیای میانه، منطقه باختر (به یونانی: باکتریا) یعنی شهرهای بعدی سمرقند و بلخ می‌زیسته‌اند اما اغلب آن‌ها مدت یکی دو هزار سال بعد تحت فشار اقوامی که از مناطق شرقی‌تر رو به سوی غرب گذاشتند از این منطقه کوچیدند و یا با اقوام نو آمده امتزاج یافتند.

و بالاخره آنچه که در انتهای گوشه راست و بالای این نقشه به عنوان «اقوام مخلوط آسیای میانه» تعریف کرده‌ایم نزدیک به دو هزار سال یا بیشتر رنگ و هویت مشخص و قطعی زبانی نداشتند بلکه به راستی مخلوطی از اقوام کوچنده و چادر نشین بودند که بعد از مدتی همه رو به سوی شرق، جنوب و غرب گذاشتند تا به سرنوشت چین، اروپا و خاورمیانه مُهری ماندنی بزنند.
هون‌ها معروف‌ترین این قبایل بودند که بیش از دو هزار سال بعد در این نقشه، از گوشه راست بالا، از شرق پیدا شدند و از منشاء جغرافیایی خود در کوه‌های آلتای (سیبری جنوبی، چین و مغولستان) به سوی غرب سرازیر گشتند.

گسترش اقوام متکلم به زبان‌های هند و اروپایی فقط در شرق نبود. در غرب هم آنچه که شاخه غربی این گروه نامیده بودیم خود به تدریج در هر منطقه ویژگی‌های خود را گرفت. مجمع‌الجزایر بریتانیای کنونی کاملا تبدیل به سرزمینی هند و اروپایی با ویژگی بیشتر کلتی شد در حالیکه مثلا گروه رومی‌تبار («ایتالیک») در ایتالیا و فرانسه ریشه دواند و به اسپانیا هم گسترش یافته زبان‌های «مدیترانه‌ای غربی» مانند باسکی و یا اتروسکی را پس راند. ژرمن‌ها که «اورهایمات» و یا موطن اصلیشان جنوب اسکاندیناوی، دانمارک کنونی و شمال آلمان کنونی بود عملا از بالتی‌ها و اسلاوها جدا شدند و به همین ترتیب یونانی‌ها شبه جزیره یونان را پرکرده از آن تاریخ به بعد در همان‌جا ماندند و شمال آن منطقه خاستگاه تراکیه‌ای‌ها شد.

اما همچنانکه می‌بینیم همه این‌ها هنوز جوانه‌های زبان‌های مستقل خانواده‌های زبانی است و هنوز از خود زبان‌های معاصر مانند انگلیسی، فرانسوی و یا فارسی و یونانی خبر چندانی نیست.

پیدایش و رواج اولین نظام‌های نوشتاری یعنی خطوط و الفباهای باستانی میخی از قبیل سومری، ایلامی، همچنین هیروگلیف‌های مصری و یا گلیف‌های دره سند هم در این دوره شروع شده که حدود ۱۵۰۰ سال بعد به صورت نسبتا تکمیل شده الفباهای فنیقی و آرامی در آمده و در خاورمیانه رواج یافته است.

اکثر زبان‌های بعدی خاورمیانه از جمله عربی، عبری، فارسی و ترکی در ابتدا نوعی اصلاح شده از این الفباها را قبول کرده به کار برده‌اند.

در ضمن در طرف راست نقشه، محل «تمدن باستانی دره سند» در هندوستان کنونی هم معین شده است. این نشانه فقط یاد آور آن است که وقتی حدود ۱۰۰۰ و اندی سال بعد اقوام هندی گروه هند و ایرانی (آریایی) به اینجا کوچیدند، تمدن به نسبت پیشرفته‌ای در آن منطقه وجود داشت که یقیناً مردم آن، زبان و یا زبان‌های خود را داشتند. اما گذشت روزگار از آن تمدن و زبان نشانه‌های زیادی باقی نگذاشته است.

حوالی سال ۲۲۵۰ ق م در شرق استپ‌های آسیا اقوام هند و ایرانی (آریایی) رحل اقامت افکندند که از قفقاز تا بخش اعظم آسیای میانه را پر کرده بودند. آن‌ها به سرعت بسوی شرق و جنوب پیشروی می‌کردند. تقریبا هزار سال بعد، یعنی حوالی ۱۵۰۰ تا ۱۰۰۰ ق م، شاخه‌ای از آنان به هندوستان کنونی و شاخه دیگرشان به ایران کنونی مهاجرت کرده در این سرزمین‌ها سکنی گزیدند.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

اولین آریائی ها، اولین ترک ها

اجداد باستانی ایرانیان و ترک ها اقلا سه تا چهار هزار سال پیش، کم و بیش از یک منطقه: اوراسیای غربی، یعنی منطقه ای از کوهستان های آلتای در سیبری جنوبی و مغولستان کنونی تا شمال شرق و شمال دریای خزر آمده اند. آنها هر دو در ابتدا همانند اجداد باستانی تقریبا همه ملل کنونی اروپا و آسیا قبایلی کوچنده بودند که مدتها در مجاورت با همدیگر زندگی میکردند و بمدت قرن ها و به طرق گوناگون، از مراودت و بده و بستان گرفته تا حمله و جنگ و یا فرهنگ، دین و زبان، رویاروئی و آمیزش، بهمدیگر تاثیر گذاشته اند.

بطور دقیق نمیتوان گفت که موطن اصلی و اولیه اقوام آریائی (هند و ایرانی) از یک سو و اقوام آلتائی که ترک ها شاخه غربی آنها را تشکیل میدادند، کجا بود و این اقوام در کدام دوره های تاریخی برای اولین بار عرض اندام کرده اند. اما برپایه پیگیری نام ها، واژگان و متون در منابع اصلی و یا ثانوی، تحلیل بازمانده اجساد انسان ها و یا آلات و اشیای مورد استفاده مردم در مناطق گوناگون و تحلیل و مقایسه آنها، دانشمندان رشته های زبانشناسی تاریخی، مردم شناسی، باستانشناسی و ژنتیک به نتایجی رسیده اند که در این زمینه های علمی امروزه مورد قبول اکثر متخصصین است.

ظاهرا موطن اصلی و اولیه اقوام آریائی یعنی گویشوران باستانی زبان مفروض و مشترک (پروتو) هند و ایرانی در غرب آسیای میانه تا حوزه شمال شرقی و شمالی دریای خزر بوده است. احتمالا در اوایل هزاره دوم پیش از میلاد، یعنی حدودا چهار هزار سال پیش که دو شاخه زبانی هندی و ایرانی تا حد معینی از همدیگر فاصله گرفته بود، دو گروه از «جامعه پروتو هندی» آن منطقه جدا شده یک دسته به غرب، به شمال بین النهرین و به مناطق بعدی حُرّی ها و میتانی ها و گروهی دیگر به سوی هندوستان کنونی کوچیدند. مدتی بعد، احتمالا ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد، قبایل ایرانی نیز شروع به کوچ نمودند. آنها هم رو بسوی غرب نهادند و احتمالا در اواسط قرن نهم پیش از میلاد یعنی چیزی کمتر از سه هزار سال پیش به غرب و مراکز ایران کنونی رسیدند. در همین دوره است که منابع آشوری (آسوری) برای اولین بار از این اقوام سخن میگویند. بعد از قرن نهم قبل از میلاد، منابع بین النهرین به واژگانی ایرانی مانند ماد ها (ماتائی)، پارس ها (پارسواش) و بویژه خدایگان اصلی ایرانیان اهورامزدا (آسارامزاش، آسورامزاش و بعد ها اهورامزدا) اشاره میکنند (سیمس ویلیامس، ۲۰۰۶، ص ۱۲۵-۱۲۶.)

«جامعه» اقوام آلتائی زبان که ترک ها بعد ها همچون گروهی مشخص از درون آن بیرون آمدند احتمالا سه تا چهار هزار سال پیش از میلاد در منطقه ای بین شمال چین و غرب مغولستان تشکل یافت. نشانه های ترکی باستان حدودا ۳۰۰۰ تا ۵۰۰ سال قبل از میلاد از بطن این «جامعه» بیرون آمد. برپایه وام واژه های اورالی و هند و اروپائی در زبان مفروض (پروتو) ترکی باستان دانشمندان حدس میزنند که گروه قبایل ترک زبان غربی ترین گروه زبانی «خانواده» زبانهای آلتائی بود در حالیکه گروه تونقوزی شرقی ترین گروه بود و مغولی در مرکز این منطقه قرار داشت. از سوی دیگر مورخین با اشاره به اینکه قبایل هند و اروپائی ظاهرا پیشگام پرورش اسب در فرهنگ قبیله ای هزاره چهارم و سوم در اوراسیا بودند، چنین گمان میبرند که اجداد قبایل ترک زبان احتمالا در مجاورت این قبایل هند و اروپائی به فنون پرورش و بهره گیری از اسب پی برده اند (گولدن۲۰۰۶، ص ۱۶). بر پایه این داده ها، احتمال میرود که موطن اصلی اجداد ترک ها ابتدا بین رودخانه «ینی سئی» و اقیانوس آرام در شمال چین، منطقه جنگلزار وشمالی استپ ها در سیبری جنوبی و بخصوص حوزه آلتای و یا ماوراء بایکال تا حوزه ماوراء خزر بوده است. در هزاره نخست قبل از میلاد ظاهرا اجداد باستانی قبایل پروتو ترک زبان به مناطق مرکزی و غربی مغولستان کنونی کوچ کرده اند که بیشتر موطن قبایل هند و اروپائی – هند و ایرانی بوده است.

با این ترتیب احتمالا اولین تماس های قومی و زبانی بین اقوام پروتو ترک و ایرانی هزار سال قبل از میلاد در مغولستان کنونی بوده است یعنی حدودا ۵۰۰ سال بعد از آنکه کوچ اولین قبایل آریائی به ایران کنونی شروع شده بود.

اما این گروه های پروتوترک را هنوز نمیتوان دقیقا بعنوان «ترک» نامگذاری کرد. آنها بخشی از مجموعه ای از قبایل اوراسیا بودند که معروف به «هون ها» شده اند و در منابع چینی «هسیونگ-نو» نامیده میشوند.

اجداد قبایل ترک زبان «بیشک بخشی از اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو و هون های آسیائی بودند که در قرن سوم پیش از میلاد برای مرز های چین درد سر ایجاد کرده بودند» (گولدن، همانجا، ص ۱۷). مثل اغلب اتحادیه های قبیله ای، این اتحادیه هم از نظر قومی و زبانی مختلط بود. وقتی این اتحادیه در مقابل حملات دولت هان های چین دچار شکست شده پراکنده گشت، عناصر این اتحادیه بسوی اوراسیای غربی رو گذاشتند. در این جریان اشکال، اتحاد ها و کشاکش های جدید قومی بوجود آمد.

زمانیکه در استپ های آسیای میانه و اوراسیای غربی کوچ های پر تلاطم قومی به ملل آسیا و اروپا از روس و بالتیک و آلمانی، انگلیس و فرانسوی و ایتالیائی و زبانهای آنان شکل نیمه نهائی خود را میداد، در ایران ماد ها دولت خود را میساختند، هخامنشیان امپراتوری خود را گسترش میدادند و با یونان میجنگیدند، بین النهرین هنوز صاحب تمدن های باستان خود بود و بتدریج امپراتوری روم ساخته میشد.

کوچ های اقوام رنگارنگ و از آن جمله هون ها، گوت ها، ژرمن ها، اسکیت ها و سکا ها، آلان ها و خزر ها و آوار ها در اوراسیا و اوروپا سرتاسر اوراسیا و بخصوص «کمر بند استپ های» آن را از نظر قومی و زبانی تبدیل به یک «دیگ آش شله قلمکار» کرده بود.

در مقابل سیل هون های آسیائی که مجموعه ای از اقوام پروتو مغول، پروتو ترک و حتی هند و ایرانی بودند و هون های اروپائی که از نظر قومی و زبانی با آنها کاملا یکی نبودند، ده ها قوم و قبیله از هند و اروپائی و آلتائی تا اورالی و سیبریائی پا به گریز گذاشتند، سرکوب شدند، به مناطق غربی و یا جنوبی رو گذاشتند و یا در ترکیبات نوین قومی مستحیل گشتند. در نتیجه همین کوچ ها و جنگ ها هم بود که امپراتوری روم سقوط کرد و به امپراتوری روم شرقی یعنی بیزانس تقلیل یافت.

در همین شرایط بود که اولین بار در قرن ششم میلادی منابع چینی در رابطه با منازعات بین اقوام همسایه چین در مغولستان، به شکلی روشن از ترک ها سخن میگویند.

همین قبایل ترک بودند که در همان دوره یعنی قرن ششم میلادی (۵۵۲-۷۴۰ م) دولت مقتدر گوک تورک ها را بین دو دولت چین در شرق و ایران ساسانی در غرب و جنوب بوجود آوردند، دولتی که به کمک ایرانیان همسایه و بخصوص سغدیان زمینه گذار ترکان به اسلام را ایجاد کرد. اولین سنگ نوشته های ترکی باستان معروف به اورخون به این دوره مربوط است. مدتی بعد، در زمان دولت ترک قراخانیان (۸۴۰-۱۲۱۲ م) در شین جان کنونی (چین) اولین آثار مکتوب فرهنگ ترکی از جمله “دیوان لغات الترک” محمود کاشغری را تولید نمود.

ایران از کوچ آریائی ها تا ظهور اسلام تا حدی از تلاطم ها و کوچ های قومی در امان مانده بود. بعد از اعراب، کوچ های قبایل ترک به خراسان و بقیه ایران شروع شد و تا بیزانس، فلسطین، مصر و بالکان گسترش یافت.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

آغاز ایران و زبان های ایرانی

560bcNکوچ‌ها و مهاجرت همه قبایل از جمله قبایل هند و اروپایی قبل از آن تاریخ هم وجود داشت، بعد از آن تاریخ هم.

مانند کوچ هر قبیله، در جریان کوچ‌ها هر طایفه با طوایف دیگر متحد و یا دشمن می‌شد، جنگ و یا صلح می‌کرد، ائتلاف‌ها و زدو خوردها، هجوم، غارت، حتی کشتار و یا آشتی و دوره‌های صلح و فاصله دادن به کوچ چیزی طبیعی در زندگی قبیله‌ها بود.

از سال ۱۸۰۰ ق م یعنی حدودا ۳۸۰۰ سال پیش یک‌چند پدیده تازه در نقشه ما مشاهده می‌شود. در میان‌رودان (بین النهرین) شاهد دو دولت مهم آشور در شمال و بابل در جنوب این منطقه و همچنین هیتیت در آناتولی هستیم. یکی دو دولت جدید اما کوچک دیگرهم پیدا می‌شوند که مدتی بعد ناپدید خواهند شد. یکی از آن‌ها دولت هوریان است که تقریبا در سرزمین‌های کردنشین امروز به وجود آمد و ۷۰۰ سال بعد در آغاز هزاره یکم ق م از بین رفت اما گفته می‌شود زبان ارمنی هم وام‌واژه هایی از زبان هوری دارد اگر چه از این زبان واژگان بسیار اندکی باقی مانده است.

دو ویژگی دیگر این دوره جدا شدن ایتالیک از زبان کلت‌ها و گسترش آن در ایتالیای امروزه است. در عین حال یونانی‌زبان‌ها، دیگر به سرعت در جزایر یونان کنونی پخش می‌شوند و با این ترتیب تراکیایی به تدریج از یونانی جدا می‌شود.

هنوز هم یونانی و هم ایتالیایی در مراحل نخستین شکل گیری خود هستند و از آلمانی و یا انگلیسی و طبیعتا روسی و اسپانیایی خبری نیست. هنوز باید حدود هزار سال و یا بیشتر بگذرد تا قبایل نزدیک به هم و تشکیل دهنده این قومیت‌های کلان‌تر به همدیگر نزدیک‌تر شده و شکل اولیه این زبان‌ها را به وجود بیاورند.

ویژگی دیگر این دوره در آن است که به خصوص از ۱۸۰۰ ق م به بعد بخش قابل توجهی از اقوام شاخه شرقی گروه هند و اروپایی در جریان کوچ و مهاجرت خود از غرب به شرق، راه خود را به سوی جنوب یعنی ایران کنونی و گروهی دیگر به جنوب شرق یعنی پاکستان و هندوستان کنونی کج می‌کند.

با این ترتیب این گروه که مجموعا آن‌ها را آریایی و یا هند و ایرانی می‌نامند ازنظر زبانی نیز در داخل خود به شاخه‌های متبلورتر ایرانی (فارسی باستان و اوستایی) و هندی (ودایی و سانسکریت) جدا می‌شوند.

در عرض ۲۰۰ سال یعنی حوالی سال ۱۶۰۰ ق م «ایرانیان» نسبتا نوآمده همسایه بابل و دولت‌های کوچک‌تر بین النهرین می‌شوند.

اقوام پراکنده‌ای که قبل از آریایی‌ها در مناطق مرکزی ایران کنونی زندگی می‌کردند از خود اثر و تمدنی به جا نگذاشته، احتمالا با نوآمدگان آریایی امتزاج یافته‌اند.

یعنی آمدن اقوام آریایی به ایران کنونی در هزاره دوم و پخش آنان در این منطقه در هزاره نخست قبل از میلاد بوده است. آن‌ها بتدریج در سرزمین‌های جدید یکجانشین می‌شوند و وابسته به محل زندگی خود یعنی شرق، جنوب و یا غرب و مرکز نام‌های دیگر می‌گیرند: ایرانیان شرقی و یا پارت‌ها، پارس‌ها و مادها… گویش و گونه زبان ایرانی آن‌ها هم ویژگی‌های خود را می‌یابد.

این، شروع ماجرای «ایران» و «ایرانیان» است – حدودا چهار تا سه هزار سال پیش.

حدود هزار سال بعد یعنی حوالی سال ۵۶۰ ق م مادها دیگر گروه‌های ایرانی را به تابعیت خود درآورده انسجامی نسبی به جغرافیای حاکمیت خود می‌بخشند. در این زمان است که آن‌ها را در اطلس‌های تاریخی دیگر «امپراتوری» می‌نامند.

زبان و تمدن ایلامی در جنوب غربی ایران (حدودا خوزستان، فارس و لرستان امروز و همچنین حنوب عراق) که از سال ۲۷۰۰ پیش از میلاد در کنار سومری، آشوری، اَکِدی و دیگر زبان‌های بین النهرین جایگاه خود را در میان زبان‌های باستان منطقه نگهداری کرده بود حتی قبل از سر رسیدن ایرانیان، در نتیجه شکست بزرگ پادشاهی ایلام از آشور تضعیف شده بود. در دوره هخامنشیان یعنی تا اواسط هزاره یکم قبل از میلاد ایلامی هنوز یکی از زبان‌های رایج پادشاهی ایران بود اما تا آغاز هزاره اول میلادی دیگر تقریبا اثری از این زبان باقی نماند. به نظر بعضی‌ها از جمله پروفسور ولادیمیر مینورسکی، زبان «خوزی» خوزستان که تا چند قرن بعد از اسلام هنوز زبان مردم بومی خوزستان بود و نه با عربی و نه با فارسی رابطه داشت، احتمالا باقیمانده ایلامی باستان بوده است (مینورسکی ۱۹۴۵ص ۷۳-۸۰.)

اقوام هندی هم در شبه قاره هند مسکون شدند. آن‌ها تمدن و زبان‌های «دره سند» را که قبل از هندو ایرانی‌ها در این منطقه حضور داشتند در خود مستحیل نمودند تا جایی‌که بزودی از تمدن آن دوره این اقوام دیگر اثر چندانی باقی نماند. زبان‌های دراویدی تقلیل یافتند. امروزه چند زبان مانند براهویی و تامیلی یاد آور دوره قبل از آمدن هند و اروپایی هاست.

نزدیکی زبان‌شناختی بسیاری بین هندی و ایرانی باستان وجود دارد. به گفته دانشمندان این دو زبان، آثار هندی باستان (ودایی و سانسکریت) به مراتب بیشتر و آثار فارسی باستان و اوستایی (که برای متون دینی زرتشتی به کار می‌رفت) بمراتب کمتراما بغرنج‌تر و مبهم‌تر است اما یکی را نمی‌توان بدون دیگری با دقت لازم بررسی علمی کرد.

بقیه اقوام آریایی و یا هند و ایرانی که به مجموعه آن‌ها سکاها و اسکیت‌ها گفته می‌شود در استپ‌های شرق، شمال و غرب دریای خزر باقی ماندند و تا قرن‌ها بعد به زندگی کوچنده خود ادامه دادند. هر شاخه منطقه‌ای و جغرافیایی آنان نام دیگری به خود گرفت از قبیل سکاها و اسکیت‌ها، سَرمَتیان و بعدها آلان‌ها.

اقوام هند و اوروپایی کوچ خود به سوی شرق را تا شرق آسیای میانه، منطقه کوهستان آلتای ادامه دادند.

حدودا ۲۰۰ سال بعد، حوالی سال‌های ۳۶۰ ق م، ازهمانجا، از گوشه شمال شرقی نقشه ما، قوم و یا به قولی اقوامی با نام کلی «هون‌ها» به سوی غرب سرازیر گشتند. کوچ معکوس قبایل جدیدی شروع شد. هون‌ها قرار بود در تعیین سرنوشت اروپای شرقی و مرکزی و حتی امپراتوری بعدی روم نقش مهمی بازی کنند.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

نوشتارو الفباهای باستان

گذار از فرهنگی بدون نوشتار به فرهنگی با نوشتار معمولا از طرف مورخین بعنوان پایان «ماقبل تاریخ» (پیشا تاریخ) و آغاز «تاریخ مستند» و یا مکتوب شمرده می‌شود. در عین حال خط، نوشتار و آثار مکتوب چه بصورت هیروگلیف و اندیشه نگار (ایدئو گرام) و یا بخصوص خط و الفباء پیوسته یکی از معیارهای اصلی سنجش تمدن یک سرزمین و یا گروه اجتماعی بوده است.

تقریبا ۳۵۰۰ سال قبل (نیمه دوم هزاره دوم قبل از میلاد) وقتی اقوام ایرانی (از زیر شاخه «هند و ایرانی»ها و شاخه «هند و اروپایی»ها) از آسیای میانه و شمال دریای خزر به فلات ایران کنونی سرازیر شدند، در این فلات بومیان و قبایل تا حد زیاد جدا و دور از همدیگر زندگی می‌کردند. از فرهنگ و زبان آن‌ها اطلاعاتی باقی نمانده است.

این بومیان «ماقبل ایرانی» فلات ایران نیزهمانند اقوام تازه وارد آریایی و همچنین مردم اکثر اروپا، آسیای میانه و غربی که بصورت قبیله‌ای و گروهی- قومی زندگی می‌کردند هنوز صاحب خط و الفبای منسجم خود نبودند.

خط و نوشتار همراه با تمدن بشری از منطقه میانرودان و یا بین النهرین، مصر، آناتولی و بعدا یونان و ایتالیا شروع شد و به دیگر نقاط جهان توسعه یافت.

مادها، پارتی‌ها و پارس‌ها که فلات ایران را گرفتند با استفاده از ضعف امپراتوری آشورو بابل، آنها و دیگرهمسایگان قدرتمند خود را شکست داده، دولت خود را بزودی تحکیم و گسترش بخشیدند.

آن‌ها هرچقدر که یکجا نشین و شهری می‌شدند با خط و نوشتار همسایگان خود هم آشنا شده این خط‌ها را با نیازهای خود منطبق کرده به کار می‌بستند.

تنها قسمتی از جغرافیای ایران کنونی که صاحب خط و همچنین تمدن شهری خود و حتی تمدنی بسیار طولانی مدت و غنی بود در حوزه خوزستان کنونی و جنوب شرقی عراق قرار داشت که ایلام (عیلام) نام داشت. اما به روایت منابع همدوره آشوری و بابلی، حیطه قدرت سیاسی و بخصوص فرهنگی ایلام بمراتب گسترده‌تر از این بود و اقلا بخش‌های وسیعی از استان فارس کنونی و منطقه دریای خزر تا خلیج فارس را در بر می‌گرفت. دو مرکز اصلی این پادشاهی شوش (خوزستان) و آنشان (فارس) بود.

ایلام تمدنی مهم و غنی ایجاد کرده بود که حدودا ۲۷۰۰ سال قبل از میلاد شروع شد و تا بیش از دو هزار سال بعد یعنی اوایل هخامنشیان، دولت های گاه بسیار قدرتمندی را بنیاد نهاد.

زبان ایلامی به گواهی اکثر باستان‌شناسان و زبان‌شناسان هیچگونه قرابتی با زبان‌های همسایه یعنی آفرو آسیائی (از جمله سامی) و دیگر زبانهای بین‌النهرین و آناتولی و یا زبانهای نوظهور ایرانی در آن منطقه نداشت. اما بنظر بعضی‌ها نزدیکی‌های ساختاری معینی بین ایلامی و زبانهای دراویدی در (هندوستان باستان) وجود دارد. خط ایلامی که به همراه آشوری، هیتیتی و بابلی نوعی از خطوط میخی باستانی در منطقه بود مدتی طولانی در امپراتوری‌های ایرانی مادها و هخامنشیان رواج داشت تا اینکه بالاخره از بین رفت و جای آن را خط و زبان فارسی میانه (پهلوی) گرفت که مبتنی بر الفبای آرامی بود.

بسیاری از نوشته‌های دوره هخامنشی، از سغدی و پارتی گرفته تا فارسی با خطی میخی و ملهم از خط میخی آشوری وبابلی درج می‌شد و حتی سنگ نوشته‌های باستانی هخامنشی مانند کتیبه خشایارشاه در شهر وان (ترکیه کنونی) به سه زبان فارسی، ایلامی و بابلی و با خطی میخی نوشته شد که به دستور داریوش یکم ایجاد شده بود و بعنوان «خط شاهنشاهی هخامنشی» معروف شده است.

با اینهمه تولید نوشتاری خط میخی فارسی باستان متعلق به دوره هخامنشی، بسیار کم، محدود و اساسا عبارت از چند سنگ نوشته بود که بدستور پادشاهان هخامنشی حکاکی شده بود. بعد از هخامنشیان و بخصوص در دوره ساسانیان است که تعداد بمراتب بیشتری از آثار فارسی میانه و حتی فارسی باستان از جمله متون زرتشتی نوشته شده است.

در مقابل تعداد بسیار کم آثار نوشتاری فارسی باستان، زبان ایلامی و زبانهای همسایه سومری، آشوری و یا بابلی نمونه های فراوانتری از فرهنگ نوشتاری را ایجاد کرده بودند. برای مثال در دو قرن نوزدهم و هجدهم ق م، همزمان با آمدن آریاییان به فلات ایران که هنوز از نوشتار فارسی خبری نبود، تنها از بایگانی شهر باستانی شوش پانصد لوحه با خط میخی بدست آمده است (رشاد، ص ۳۷-۳۹) که حکایت از جزییات زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم ایلام می‌کند.

حدود ۶۰۰ سال قبل از میلاد باقیمانده‌های امپراتوری ایلام از سوی همسایه شمالی خود آشور مورد تهاجم و اشغال قرار گرفته و ضعیف شده بود. دراین شرایط و همزمان با بحران داخلی در خود امپراتوری آشور، ایلام از سوی قبایل ایرانی تحت رهبری پادشاهان ماد تصرف و به بخشی از امپراتوری جدید ماد تبدیل گردید. زبان و فرهنگ ایلامی تا مدت‌ها در چارچوب جدید امپراتوری ایرانی مادها و سپس هخامنشی ادامه یافت اما بالاخره مانند بسیاری از فرهنگ‌ها و زبان‌های دیگر باستان همچون اکدی (آکادی)، سومری و یا بابلی از بین رفت. مردم پادشاهی ایلام با دیگر اقوام و قبایل ایرانی آمیختند و زبان آن‌ها اگر چه تاثیر خود را به زبان عمومی و مشترک ایرانیان جدید یعنی فارسی گذاشت اما بتدریج بعنوان زبانی زنده از بین رفت.

بعد از هخامنشیان، دوره «فارسی میانه» شروع می‌شود که خط آن ملهم از خط آرامی یعنی «مادر تقریبا همه خطوط خاورمیانه و اروپا» و از جمله عبری، عربی، یونانی و لاتین است. این خط برعکس خط میخی از حروف عبارت بود اما این حروف اصولا حروف «باصدا» و یا مصوت‌ها را نشان نمی‌دادند و می‌بایست بکمک بعضی حروف «بی‌صدا» و یا صامت‌ها مانند یاء، واو و الف برخی ازاین مصوت‌ها را تصویر نمود. از این جهت خطوطی مانند عبری، عربی و یا خود آرامی (و طبیعتا فنیقی که همه این الفباها از آن نشات گرفته‌اند) «صامت-بنیاد» ویا «ابجد» نامیده می‌شوند. خط آرامی بتدریج جای خط میخی دوره هخامنشیان را گرفت و به خط اصلی زبان فارسی میانه تبدیل شد. ایرانی‌ها هم مانند دیگر ملل دور و نزدیک که از این خط استفاده کردند، بنا به نیازهای خود در این خط و الفبا اصلاحاتی انجام دادند تا جاییکه مثلا الفبای فارسی میانه و یا پهلوی را «الفبای آرامی پهلوی» و یا صرفا «الفبا و یا خط پهلوی» می‌نامند.

و اما تقریبا در همین دوره تاریخی، در منطقه خاورمیانه، آناتولی، میانرودان، مدیترانه شرقی و شمال آفریقا که مورد توجه ماست، تحولات جالب و از نظر پیشرفت فرهنگی کل بشریت فوق العاده مهمی رخ می‌داد.

در این منطقه که «هلال حاصلخیز» هم نامیده می‌شود، خط و نوشتار به مسیر تکامل و تحولی تاریخی افتاده بود. خط فنیقی‌های دریا نورد و متعاقبین آرامی آن‌ها نسبتا فراگیر و «الفبایی» بود و صامت‌ها را کلا بخوبی منعکس می‌نمود. به هر صورت این خط برخلاف خط میخی، الفبایی بود. بهمین جهت آموزش و کاربرد آن آسان‌تر بشمار می‌رفت. اما در این خط اشاره‌ای برای آواهای باصدا یعنی مصوت مانند «ای» «آ» و «او» وجود نداشت. بتدریج مردم می‌انرودان، ایرانیان و دیگر اقوام خاورمیانه این الفبای آرامی را گرفته هرکدام به شکلی مخصوص بخود از آن استفاده نمودند.

در حالیکه بعضی‌ها در مشرق زمین همچنان در بند خط میخی و یا هیروگلیف، اندیشه نگار و لغت نگار (آشوری، بابلی، ایلامی و یا مصری) بودند، اکثر ملل حوزه مدیترانه و شبه جزیره عربستان کنونی به سوی الفباهای صامت بنیاد فنیقی و آرامی حرکت کردند. در مقایسه با لغت نگارها و اندیشه نگارها که تعدادشان (درست مانند اشارات نوشتاری زبان ماندارین چین) سر به هزاران می‌زد و لازمه استفاده از آنان آموزش و بخاطر سپردن اقلا چند هزار «نگاره» و تصویر بود، امکان خواندن و نوشتن با تفکیک صامت‌ها مانندb، d، r، q، p، s، d، f حتی بدون تفکیک دقیق بین باصدا هایی مانند a، i، u، o، e بمراتب آسان‌تر شده بود.

در الفباهای صامت – بنیاد حروف «بی‌صدا» و یا صامت اغلب کنار هم نوشته می‌شد و به ندرت از اشاراتی استفاده می‌گردید که مصوت ها و یا «با صداها» را منعکس کند. مهم‌ترین زبان‌های زنده این دسته عبری و عربی هستند که هر دو خط و الفبای آرامی را اساس قرار داده‌اند که خود از خط و الفبای فنیقی منشعب شده است. بعد از ظهور اسلام، فارسی هم الفبای عربی را قبول کرد اما متناسب با نیاز فارسی چهار حرف «پ، چ، ژ» و «گ» به آن اضافه شد که اتفاقا اعراب نیز از این حروف نو به خصوص در نوشتن کلمات غیر عربی استفاده کردند.

از همین جهت است که هنوز امروزه هم در عربی و عبری معاصر صامت‌ها کنار هم نوشته می‌شوند (مانند «قلب»، «مرد») و خواننده اگر خواندن و نوشتن بداند باید بتواند حدس بزند که تلفظ صحیح و دقیق‌تر کلمه چطور است – قُلب یا قَلب، مَرد یا مُرد. تنها کمکی که حروف موجود عربی برای آسان‌تر کردن خواندن مصوت‌ها می‌کردند استفاده از حروفی مانند «الف، و، ی» و یا علامات اضافی مانند همزه و باصطلاح «حرکه» بود.

در همان اواسط هزاره یکم پیش از میلاد یک تحول دیگر در قبرس و دیگر جزایر دریای اژه بچشم می‌خورد و آن «خط هجا بنیاد» بود که خود این نظام هم مراحل گوناگونی داشت. برای نمونه برای هر کدام از هجاهای جدا گانه مرکب از یک صامت و یک مصوت مانند «تا»، «تی» «ما» و یا «مو» یک حرف و یا اشاره معین می‌شد و وقتی این اشارات کنار هم نوشته می‌شد یک کلمه بوجود می‌امد.

ایرانیان همانند پیش کسوتان آشوری خود همچنان در مکاتبات خود از خط میخی و بعد از هخامنشیان از خط و حتی زبان آرامی استفاده می‌کردند و نوشتن و خواندن محدود به طبقه ممتازی عبارت از دولتیان و روحانیون بود اما در غرب یعنی یونان و همچنین جزایر و ساحل غربی آناتولی که بسرعت یونانی می‌شد، الفباهای «واقعی» بوجود می‌آمد – الفباهایی که هم حروف باصداها و هم حروف بی‌صدا را مشخص می‌کرد و کار خواندن و نوشتن را بصورتی انقلابی آسان می‌نمود.

این‌ها را «الفباهای واقعی» می‌نامند که یونانیان و اتروسک‌ها (لاتین) اولین کاربران آن بوده‌اند.

حوالی قرن هشتم قبل از میلاد الفبای یونانی برای اولین بار بکار می‌رود – کم و بیش همان الفبایی که امروز هم مورد استفاده است.

پیدایش و رواج «الفباهای واقعی تحولی بود که شاید به درجه کشف خود نوشتار در سومر و مصر «انقلابی» بشمار می‌رفت. این الفباها ابتدای خط و الفبای «لاتین» است که امروزه (در کنار نوشتار چینی) پر استفاده‌ترین خط و الفباست و از یونانی، روسی، انگلیسی و آلمانی، فرانسه و ایتالیایی و اسپانیایی گرفته تا صدها زبان اروپایی، آسیایی و یا آفریقایی از این الفبا استفاده می‌کنند. این الفباهای «واقعی» هم خط و الفبای آرامی و اصل آن یعنی فنیقی را اساس قرار دادند.

الفباهای «هجا بنیاد» رغبت چندانی ندیدند. در مقابلِ، الفباهای «صامت بنیاد» یعنی ابجدی (عربی و عبری) و یا «الفباهای واقعی» لاتین، در بین النهرین، خاورمیانه و حتی آسیا، «رقیبان» این الفباهای جدید یعنی خط و نوشتار میخی (مانند آشوری، بابلی، ایلامی) و یا هیروگلیف (مانند مصری باستان) مدتی همچنان رایج بود، اما بزودی از رواج افتاد.

در این میان بعضی‌ها چند قرن بعد الفباهای «واقعی» مخصوص زبان‌های خود را ساختند که آن‌ها هم ملهم از الفبای آرامی بود (مانند ارامنه و گرجی‌ها که در قرن چارم میلادی الفبای مخصوص زبان خود را بوجود آوردند)، طوری که گفتیم، بعد از اسلام، ایرانیان و اکثریت مسلمانان دیگر مانند ترک‌های آسیای میانه و سپس آناتولی الفبای عربی را قبول کردند. تقریبا هزار سال بعد بعضی‌ها مانند ترک‌های شوروی سابق و یا ترکیه و یا ملل جدید آسیا و آفریقا برای نوشتن زبان‌های خود به لاتین رو آوردند و برخی دیگر (مانند یهودیان، اعراب، ایرانیان) به الفباهای صامت – بنیاد عبری و یا فارسی خود وفادار ماندند.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

دوره ۱۱۰۰ ساله ایران، یونان و روم

دوره سال ۵۵۰ پیش از میلاد تا ظهور و گسترش اسلام در سال ۶۵۰ یعنی حدود ۱۱۰۰ سال تاریخ اروپا، خاورمیانه، آفریقای شمالی و آسیای میانه را که در این سلسه مقاله‌ها مورد توجه ماست، به راحتی می‌توان «دوره هزار و صد ساله ایران، یونان و روم» نامید.

در باره این دوره، چه در منابع فرهنگ‌های باستان بین النهرین، یونان، ایران و حتی اساطیر و کتب دینی مانند تورات و چه درداده‌های باستان‌شناسی اطلاعات و اشاره‌های کافی و وافی وجود دارد.

در آغاز این دوره یعنی سال‌های ۵۵۰ ق م تنها «دولتی» که می‌توان از آن بعنوان کشوری منسجم با سرزمین معین و دولت مقتدر بر آن نام برد، امپراتوری هخامنشی ایران است که برای بیش از ۲۰۰ سال نخست، وسعت خود را بطور منظم گسترش داد. قبل از آن‌ها امپراتوری مادها بر این منطقه حاکم بود که آن هم مانند بسیاری از دولت‌های عهد باستان انسجام دولتی داشت.

ما در اینجا بطور قراردادی مادها را که در باره فرهنگ، زبان و تاریخ آنان اطلاعات کمتری نسبت به دوره متعاقب آنان یعنی هخامنشیان در دست است، همراه با فرهنگ‌های باستان ماوراالنهر مانند سومر، آشور و بابل جزو مرحله دیگری از تاریخ این منطقه می‌شماریم و فرض را بر این می‌گذاریم که با هخامنشیان، فصل جدیدتری در تاریخ باستان ایران و منطقه شروع شده است.

و اما یونان هنوز در آغاز این دوره، کشوری منسجم با دولتی واحد نبود. پیش‌تر، قبایل یونانی زبان به جزایر یونان کنونی رفته مسکون شده بودند. سواحل آناتولی دریای مرمره، دریای اژه و حتی مدیترانه هم بتدریج یونانی می‌شد و زبان و نوشتار یونانی بخوبی رشد می‌کرد، اما هنوز اختلافات و حتی جنگ‌های محلی بسیاری بین آتنی‌ها و جزایر و همچنین مناطق آناتولی از جمله «ایونی‌ها» (که کلمه «یونان هم از آن می‌آید) و «اسپارتا» در سواحل آناتولی غربی وجود داشت. خود یونان هم عموما با نظامی مبتنی بر یک مجموعه «دولتشهر»ها اداره می‌شد و مهم‌ترین و قدرتمندترین آن‌ها خود آتن بود.

اتفاقا از یک جهت شاید هم تصادف خوبی بوده است که یونان بجای یک دولت مرکزی و یکه تازدر سرزمینی وسیع در آسیا، در سرزمینی بمراتب کوچک‌تر در اروپا نوعی باصطلاح «دمکراسی ابتدایی» را با نظام دولتشهرها تجربه کرده و آن فرهنگ را در تاریخ خود جا انداخته است. شاید بخاطر وسعت سرزمین ایران و شرایط طبیعی آن، روندی مشابه یونان در ایران باستان ممکن هم نمی‌بود. به هر تقدیر، احتمالا به همین جهت هم هست که شروع اندیشه و فرهنگ کلاسیک یونانی در زمینه‌های مختلف علمی، فلسفی، تاریخ، اسطوره، طب و نجوم در همین دوره بوده است. معماری، شهرسازی و مجسمه سازی بی‌نظیر یونانی نیز در همین دوره است که شکوفا می‌شود. از نگاه این جنبه های تمدن باستان، دستاوردهای ایران بیشک به اندازه یونان غنی نیست. تصادف خوب دیگر این است که تاثیرات خارجی و از جمله حملات و کوچ‌های قبایل صحراگرد اروپا و آسیا اگرچه بعد از مدتی به یونان هم رسیده و از آن جمله آوارها، هون‌ها و آلان‌ها به این منطقه هم نفوذ کرده ساکن شده‌اند، اما مجموعا زبان و فرهنگ یونانی توانسته همه این آمیزش‌ها را هضم کند و با اینهمه، هویت خود را هم ادامه داده تحکیم ببخشد.

البته یونانیان هم مانند بسیاری از ملل متمدن یعنی «شهری شده» وقت، خود را متمدن‌تر از دیگران می‌پنداشتند و بخصوص در آن دوره که اکثر اقوام هنوز زندگی قبیله ای و کوچنده داشتند، آن‌ها را «بربر» یعنی «نیمه وحشی» و یا «بدوی» می‌نامیدند، اگرچه تنها مصریان، آشوریان و ایرانیان بودند که از نگاه یونانیان «بربر» نبودند (اورتایلی، ص ۹۶).

آهنگ شکوفایی فرهنگی یونان که مجموعا فرهنگ تاریخ بشری را غنی‌تر کرده، همیشه با همان سرعت ادامه نیافت اما تاثیرات آن بر تمام دنیا هنوز هم نمایان است. اگر چه ایلیاد و اودیسه هومر که اولین آثار یونان شناخته می‌شوند ۴۰۰ سال پیش از دوره مورد بحث ما نوشته می‌شوند، اما اوج فرهنگ کلاسیک یونان و رخشندگی «ستارگان» آن مانند هرودوت، طالس، فیثاغورث، هراکلیتوس، و یا سوفوکلس مربوط به همین دوره همزمان با هخامنشیان و جانشینان مقدونی، یونانی، سلوکی و اشکانی آن‌ها در ایران است.

بعد از ظهور اسلام، دوره ایران باستان به پایان می‌رسد، اما امپراتوری روم که ۲۷ سال قبل از میلاد مسیح تاسیس می‌یابد و ۴۷۶ سال بعد، یعنی نزدیک به ۲۰۰ سال قبل از گسترش اسلام منقرض می‌شود، در واقع کاملا از بین نمی‌رود و هنوز بصورت امپراتوری روم شرقی و یا «بیزانس» در قسطنطنیه (استانبول کنونی) و آناتولی ادامه حیات می‌دهد تا اینکه در سال ۱۴۵۳ از طرف ترکان عثمانی که ادامه دهندگان فتوحات سلجوقیان بودند، از بین می‌رود.

این دوره در عین حال زمان حملات و تصرفات ایرانیان (بخصوص در زمان کورش و سپس داریوش و خشایارشاه) در سواحل یونانی شده آناتولی و خود یونان، لشکر کشی اسکندر به ایران، سقوط هخامنشیان و بدنبال آن «ایرانی- یونانی» شدن حکومت و دولت داری در ایران است.

از نظر زبان اگر کمی به عقب یعنی دوره پیش از هخامنشیان و بعبارت دیگر دوره امپراتوری مادها برگردیم، باید بگوییم که نوشته معینی از زبان احتمالی «مادی» که زبان دولت و دربار مادها در اکباتان (همدان کنونی) رایج باشد، در دست نیست. تنها بعضی آثار ثانوی (ازجمله پارسی باستان، آشوری، اورارتوئی و یونانی) اشاره هایی به برخی واژگان مادی می‌کنند. اکثر زبان‌شناسان متخصص این دوره، برپایه تحلیل واژگانی و دستوری همه این زبان های همسایه به این نتیجه می‌رسند که اولا احتمالا چیزی بنام زبان مشترک مادی موجود بوده که حد اقل در دربار مادها رایج بوده و ثانیا (باز بر پایه همان مقایسه و تحلیل‌ها)، احتمالا ریشه گویش‌های غربی ایرانی مانند آذری باستان، تالشی، تاتی و از سوی دیگر زبان‌های ایرانی کنونی در غرب و شمال غربی ایران تاریخی یعنی کرمانجی، سورانی، کلهری، اورامانی و یا زازا و لری مشترکا از همین زبان و یا زبانهای مادی است که شاخه غربی زبان‌های ایرانی بشمار می‌رود و با پارتی و فارسی میانه مخلوط شده است (سیمس ویلیامز، ص ۱۲۵-۱۵۳.)

more-e1497357658356

ادامه خواندن

آثار زبان ایرانیان

Themistocles۵۴۹ سال قبل از میلاد، وقتی مادها بر سرزمین کنونی ایران حکمفرمایی می‌کردند بین پادشاه این دولت یعنی آستیاگس و پادشاه محلی منطقه فارس، کورش یکم جنگی رخ داد که منتج به پیروزی سرکرده پارسیان شد. غلبه کورش در آن تاریخ سرنوشت ایران را اقلا تا ۲۲۰ سال بعد معین کرد و تا قرن‌ها بعد بر فرهنگ و اندیشه ایرانیان تاثیری ماندنی گذاشت. کورش و جانشینان او در این مدت نه تنها بر تمام ایران در حیطه مادها حکمرانی کردند بلکه با گسترش غیر منتظره امپراتوری خود، این دولت را تبدیل به بزرگ‌ترین دولت آن دوره دنیا نمودند. ایران دیگر هرگز آن وسعت و قدرت را بخود ندید.

اما زبان رایج و مهم در این دولت چه بود؟

پلوتارک مورخ یونانی در کتاب «زندگی تمیستوکلس» که یک ژنرال آتنی دوره جنگ‌های یونان وایران (۴۹۹ ق م) بود می‌نویسد:
«(خشایارشاه هخامنشی) به تمیستوکلس اجازت داد تا در باره امور یونان سخن گوید. تمیستوکلس گفت سخن انسان همانند فرشی پر نقش و نگار است و نقش و نگار آن زمانی هویدا شود که فرش را بگسترند در حالیکه اگر فرش تا شود نقش و نگارش از بین رود – و از این جهت او (تمیستوکلس) فرصت خواست. پادشاه را این استعاره خوش آمد و به او فرصت داد. او یک سال وقت خواست. آنگاه بعد از آنکه زبان فارسی را بقدر کافی آموخت، خود (بدون مترجم) با پادشاه سخن گفت… (پلوتارک).

در اینجا موضوع بر سر اولین مرحله زبان فارسی، یعنی «فارسی باستان» است.

البته می‌توان سوال کرد که این‌ها اگر همدیگر را در آتن دیده‌اند مگر اشغال آتن از سوی ایرانیان اقلا یک سال طول کشیده که فرصتی برای آموزش فارسی تمیستوکلس باشد؟ اما این مهم نیست. مهم سرنخ‌هایی هستند که در باره زبان فارسی و اصولا مقام آن و زبان‌های دیگردر نزد ایرانیان و منطقه در حوالی ۵۰۰-۴۰۰ ق م به دست انسان می‌آید.

فارسی باستان زبان دوره هخامنشیان است و به تعداد کم و با نوعی از خط میخی روی سنگ‌ها و لوحه هایی نوشته شده است. مانند اغلب انواع دیگر این خط، هر کسی به سادگی قادر به خواندن این فارسی نبود. اما ظاهرا فارسی باستان که ابتدا در میان قبایل فارسی زبان ایالت فارس (پارس، یونانی: پارسیس) بکار برده می‌شده به تدریج بین اقوام همسایه و در مناطق دیگر نیز مورد استفاده قرار گرفته و با روی کار آمدن هخامنشیان به نوعی زبان حکومت و مدیریت دولتی تبدیل شده است. اما زبان رسمی و مشترک بین مناطق مختلف آرامی بوده، طوریکه وقتی یک فرد حکومت پیامی مثلا به سمرقند (که آنجا هم ایرانی زبان بوده اما گویش سُغدی داشته) و یا به مصر و یونان می‌فرستاد، آن را ابتدا به فارسی باستان به کاتب خود می‌گفت، کاتب آن را به آرامی می‌نوشت و به سغد، مصر و یا یونان می‌فرستاد. در آنجا گیرنده، پیام را که به زبان آرامی بود، می‌خواند و به زبان خود ترجمه کرده به مخاطب نامه منتقل می‌نمود. بر عکس هم همین مسیر پیموده می‌شد. حاکم مصر پیام خود را به مصری باستان به کاتب می‌گفت. کاتب مصری آن را به زبان آرامی ترجمه می‌کرد و به پاسارگاد و یا اکباتان می‌فرستاد که در آنجا به فارسی باستان ترجمه می‌شد (فرای، پی دی اف.)

از فارسی باستان آثار چندانی در دست نیست و اساسا به سنگ نوشته‌ها و نوشته‌های روی سکه‌ها و یا ظروف مختلف محدود می‌شود. بعضی از سنگ نوشته‌های دوره هخامنشی حتی به سه یا چهار زبان هستند: فارسی، آرامی، آشوری و حتی یونانی. خود سنگ نوشته بیستون که اولین نوشته فارسی محسوب می‌شود، متنی است در باره پیروزی‌های داریوش اول و سرزمین‌های تحت حاکمیت او که به سه زبان فارسی باستان، ایلامی و بابلی یعنی اکدی (آکادی جدید) نوشته شده است.
علاوه بر این، چندین نوشته به زبان فارسی باستان موجود است که زبان آن به تشخیص باستان‌شناسان و زبان‌شناسان تاریخی از «فارسی باستان» فرق می‌کند و از این جهت به آن «اوستایی» گفته می‌شود. از این زبان باستان ایرانیان هم آثار دینی زرتشتی (اوستایی) مانند گات‌ها (سرودها) و یشت‌ها (نیایش‌ها) باقی مانده‌اند اما آن‌ها همه در دوره‌های بعدی و بخصوص ساسانی نوشته شده‌اند.

به این ترتیب بنظر می‌رسد کاربرد اصلی فارسی باستان بطور شفاهی بود. نوشته‌ای حتی از منابع ثانوی و غیر ایرانی که دال بر چند و چون این زبان شفاهی فارسی باشد در دست نیست اما زبان‌شناسان بر این باوراند که فارسی شفاهی در جغرافیای ایران باستان احتمالا بقدر کافی ریشه دوانده و توسعه یافته بود، چرا که ۲۲۰ سال بعد، یعنی بعد از حمله اسکندر و انقراض هخامنشیان نیز همین فارسی مبتنی بر گویش جنوب «گونه معیار» قرار گرفته (و نه گونه مادی و یا شرقی زبان‌های ایرانی) و بدین ترتیب این سنت هخامنشیان ادامه یافته و در دوران بعد از اسلام هم همین روند برقرار بوده و استحکام یافته است (لازار، پی دی اف.)

اکثر دانشمندان بر آنند که «فارسی میانه» با پایان دوره هخامنشی شروع شده و این گونه فارسی، نوعی ساده‌تر از فارسی باستان بوده است. این هم قابل فهم است. حکومت کردن بر یک دستگاه دولتی گسترده با چندین و چند ملیت، قومیت و زبان، بسختی می‌تواند پذیرای زبان مشترکی باشد که پیچیده و برای آموزش، تکلم و نوشتن بسیار سخت است. با این ترتیب بخصوص بعد از حمله اسکندر مقدونی و و حضور فعال‌تر زبان و فرهنگ یونانی در ایران، گونه‌های مختلف فارسی ایران و از جمله «فارسی جنوب» یا باصطلاح «رسمی» و دولتی نیز ساده‌تر شد و با «فارسی»های شرق و غرب در آمیخت. در همین دوره است که مثلا بعضی حالات اسم، جمع دوگانه و یا انواع فعل (مانند فعل شرطی) در زبان فارسی بتدریج از بین رفته است.

مراحل تاریخی زبان فارسی

اکثر زبان‌شناسان و مورخین توافق نظر دارند که فارسی سه مرحله فارسی باستان، فارسی میانه و فارسی معاصر دارد:

یکم فارسی باستان (یکی اوستایی که مخصوص موبدان زرتشتی و متون مذهبی بوده و دیگری آن گونه فارسی که از دوره هخامنشی به بعد بر اساس گویش منطقه پارس و با التقاط با فارسی شرقی و یا پارتی و فارسی غربی و یا مادی بوجود آمده)، خط های این زبان‌ها میخی ملهم از آشوری و بابلی بوده و خط اوستائی بمراتب پیچیده‌تر بوده است تا تلفظ دقیق اوستا را درست‌تر منعکس کند.

دوم فارسی میانه و یا پهلوی که تقریبا بعد از هخامنشیان رایج شده، شکلی ساده‌تر و باصطلاح «فرامحلی» از فارسی باستان بوده و از نظر تاریخی مربوط به دوره اسکندر، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان بوده است. خط فارسی میانه «پهلوی» بوده که مبتنی بر الفبای آرامی است که آن هم از الفبای باستانی فنیقی منشعب شده است و عبارت از حروف آواهای صامت است و برای انعکاس باصداها از بعضی صامت‌ها کمک می‌گیرد. و

سوم فارسی معاصر یعنی فارسی بعد از اسلام که مهم‌ترین ویژگی چشمگیرش ورود واژگان و ترکیبات عربی به فارسی بوده است. این مرحله است که فارسی معاصر را به زبان فرهنگ و ادب منطقه‌ای وسیع از قاره آسیا تبدیل کرده است: از آسیای میانه و هند و بنگال تا بالکان و خلیج فارس. خط فارسی معاصر ملهم از عربی است که به آن چهار حرف جدید علاوه شده است: پ، چ، ژ، گ. به همین جهت است که به خط کنونی فارسی‌گاه عربی- فارسی و اکثرا تنها «خط فارسی» می‌گویند.
ایران‌شناس معروف جیمز دارمشتتر در سال ۱۸۸۳ گفته بود که بی‌شک فارسی معاصر ادامه فارسی باستان و میانه است، «به همان ترتیب که هم فرانسه و هم ایتالیایی معاصرادامه زبان لاتین هستند» (لازار، همانجا).

طبق بعضی بررسی‌ها (اشمیت، ص ۱۶۸-۱۹۶)، فارسی میانه در زمان ساسانیان دیگر جایگزین زبان پارتی خراسان و آسیای میانه شده بود اگر چه زبان‌های محلی ایرانی مانند سغدی (بعدا یغنابی) سمرقند و یا زبانهای بدخشی همچنان در سطح محلی موجودیت خود را ادامه داده‌اند. همین تحول ظاهرا در مورد زبان مادها هم که در آن مورد اطلاعات چندانی بجز یعضی واژه‌ها از منابع ثانوی باقی نمانده، اتفاق افتاده است. گفته می‌شود در حالیکه گویش‌های شرقی ایرانی امروز مانند یغنابی و شُغنانی باقیمانده‌های زبانهای شرقی خراسان و آسیای میانه هستند، احتمالا گویش‌های آذری باستان و بعدها تاتی، تالشی، لری و یا کردی وارثان زبان‌های غربی (مادها) هستند و هر دو گونه شرقی و غربی زبان‌های ایرانی با آمیزش با فارسی جنوب زبان مشترک و «معیار» فارسی را بوجود آورده‌اند.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

خواندن و نوشتن ۴۰۰ سال قبل از میلاد

خط و الفباهای مهم در ۴۱۵ ق م

گفتیم که نوشتارهای مهم آن دوره را می‌توان به سه گروه تقسیم کرد:

۱. خط میخی و گونه‌های مختلف آن (پارسی، ایلامی و بابلی)
۲. الفباهای صامت بنیاد و یا «ابجد» (با تعداد بسیار کمی از اشاره‌ها برای نشان دادن بعضی باصداها) (آرامی، فنیقی، نبطی و الفباهای عبری و عربی که از درون آرامی بیرون آمدند)، و
۳. الفباهای «واقعی» (با صامت‌ها ومصوت‌ها) که در سواحل آناتولی، یونان و ایتالیای کنونی بوجود آمدند (مانند فریکی، لیدیایی، یونانی، اتروسکی، لاتین، ونیزی) و بعدها در دو الفبای اصلی لاتین و یونانی خلاصه گشتند.

دویست و پنجاه سال بعد، در سال ۴۱۵ قبل از میلاد این وضع الفباها کم و بیش ادامه داشت اگرچه در کل معلوم شده بود که سمت حرکت بسوی تحکیم «الفباهای واقعی» در غرب و زوال تدریجی خط میخی در شرق است. از الفباهای «میانه» یعنی آرامی، فنیقی، نبطی و چند گونه الفبای «صامت بنیاد» دیگر، نبطی و فنیقی عملا از بین رفت و آرامی تا مدت‌ها ادامه یافت و زمینه ساز الفباهای مهم منطقه از قبیل عبری و عربی شد. از این نقطه نظر بنیاد آنچه که امروز در رابطه با زبان‌ها و نوشتار آنان در منطقه مورد بحث ما یعنی اروپا و خاورمیانه می‌بینیم، کم و بیش ۴۰۰-۶۰۰ سال پیش از میلاد گذاشته شده است.

هنوز در این دوره اثر چندانی از عربی نیست اگرچه آثار «پروتو عربی» در شبه جزیره عربستان پیدا شده است. در جنوب عربستان یک خط محلی موجود بوده که الفبای آرامی جایگزین آن می‌شود. خط عربی و عبری که ملهم از آرامی هستند از همین تاریخ تا دوره میلاد یعنی حدودا در عرض ۴۰۰-۵۰۰ سال بعد تشکل می‌یابد. عربی حتی بعد از مرحله شکل گیری‌اش اصولا به شبه جزیره عربستان و جنوب بین النهرین محدود بوده است. بعد از حدود ۱۲۰۰ سال و با گسترش اسلام است که عربی در ماوراالنهر و تا حدودی ایران تازه مسلمان، بیشتر توسعه می‌یابد.

اما دیگر نوشتارهای خطی و «پیشا الفبایی» مانند هیروگلیف‌ها و خطوط میخی که توان همگامی با این تحولات را دارا نبودند بعد از سقوط دولت‌های مصر، بابل، آشور، اورارتو و سپس هخامنشی بتدریج از بین رفتند.

طبیعتا در این دوره هنوز از زبان و فرهنگ ترکی در منطقه مورد بحث ما اثر چندانی نیست. اصولا بعد از اسلام است که قبایل ترک زبان از آسیای میانه و تا حد بسیار کمی شمال قفقاز به ایران نفوذ می‌کنند تا اینکه با غزنویان و سلجوقیان کوچ‌های مستمر و پر جمعیت قبایل ترک شروع شده برای چهار تا پنج قرن ادامه می‌یابد.

زبان و الفباهای ارمنی و گرجی هم که الفباهای «واقعی» هستند، حدودا هزار سال بعد، تقریبا در همین دوره یعنی قرن پنجم میلادی ایجاد می‌شوند.

۵۰۰-۶۰۰ سال قبل از میلاد در واقع دوره وفور و رقابت نوشتارها و الفباها بود. بغیر از آنهایی که در بالا ذکر شد، نظام‌ها و الفباهای مختلفی در نقاط مختلف این منطقه از جمله غرب اروپا (اسپانیای کنونی)، شمال آفریقا و حتی دولتشهرهای کوچک آناتولی و یا جزیره قبرس بوجود آمدند ولی بعد از چند قرن از بین رفتند. بعضی از این نوشتارها و خط‌ها حتی رمز گشایی هم نشده‌اند و کسی نمی‌داند در آثار مکتوب آن‌ها چه چیزی نوشته شده است.

خود سنگ نوشته میخی بیستون را یک افسر بریتانیایی بنام هنری راولینسون که بین سال‌های ۱۸۳۴ و ۱۸۴۷ در خدمت ارتش ایران بود بطور کامل نسخه برداری و سپس شروع به رمز گشایی کرد. این اولین رمز گشایی آثار تاریخی با خط میخی بود که بعدا از سوی دانشمندان دیگر ادامه یافت.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

تا ظهور اسلام

در اواخر هخامنشیان، فیلیپ مقدونی و بخصوص پسرش اسکندر حاکمیت بر یونان و سپس سرتاسر آناتولی را از آن خود کردند. اسکندر ایران هخامنشی را که بزرگ‌ترین امپراتوری جهان آن دوره بود شکست داد. بدنبال مرگ اسکندر که تا آسیای میانه هم پیش رفته بود، حکومت گسترده او بین ساتراپ‌ها و یا استاندارانش تقسیم شد. در نتیجه تکه پاره شدن امپراتوری، طبیعی بود که دقت اصلی حکومت مقدونی- یونانی به غرب بود: به آناتولی و بین النهرین و بویژه یونان و مصر – و کمتر به شرق، از جمله آسیای میانه و ایران.

این وضع در سال ۳۰۰ قبل از میلاد بود که تقریبا صد سال طول کشید تا اینکه مدت کوتاهی قبل از میلاد، در غرب، ایتالیای امروزه، امپراتوری جدید روم ایجاد شد که در مدت کوتاهی تبدیل به بزرگ‌ترین امپراتوری جدید دنیا گشت. در دوره میلاد مسیح، نقطه عطف تقویم میلادی، امپراتوری روم همه سواحل مدیترانه، بخش بزرگ آناتولی، بالکان، اروپای غربی و شمال آفریقا را گرفته بود.

362adدر سال ۳۶۲ بعد از میلاد امپراتوری روم به اوج قدرت خود رسیده بود. زبان مشترک و رسمی امپراتوری لاتین بود که بعدا بصورت ایتالیایی و فرانسه در آمد و زبان‌های همسایه نزدیک و بخصوص اسپانیایی، پرتغالی و رمانیایی را تحت تاثیر مستقیم خود قرار داد. درمناطق گوناگون به نسبتی که هر زبان خود رشد کرده بود، زبان‌های محلی نیز بکار برده می‌شد. این زبان‌ها اغلب هنوز بصورت گویش‌های قبیله‌ای بودند و آثار نوشتاری چندانی نداشتند – با یک استثنای بزرگ: در ۷۰۰-۸۰۰ سال پیش از آن یونانی به زبانی کامل و فراگیر تبدیل شده و از نظرفرهنگ و سنت غنی فلسفه، علم، سیاست، حقوق، معماری و مجسمه سازی با خود روم هماوردی می‌کرد.

فرهنگ و زبان دو گانه روم و یونان تا امروز رگه اصلی فرهنگ و تمدن اروپایی و غربی را تشکیل می‌دهد. همزمان، آنچه که به فرهنگ و تمدن سرتاسر روم و بخصوص بخش اروپایی و آناتولی آن تاثیر مستقیم و متحد کننده‌ای کرد، گسترش دین مسیحیت بود. تا ظهور دین اسلام و توسعه آن در شرق نقشه ما حدودا ۳۰۰ سال مانده بود.

اقوام و زبانها در سال ۳۶۲ میلادی

ایران بدنبال دوره بحرانی لشکرکشی اسکندر، ساتراپ‌ها و سلوکیان و دولت بومی‌تر اشکانیان (پارت‌ها) از فرهنگ و زبان یونانی تاثیر بسیاری پذیرفت. «اسکندرنامه» معروف نظامی گنجوی و داستان‌ها و اشعار مردمی نشان دهنده آمیزش فرهنگ ایرانی و یونانی است. اما ایران در نهایت به «اصلیت شرقی» و ایرانی خود باز گشت. امپراتوری جدید ایران یعنی ساسانیان اگر چه به اندازه هخامنشیان قدرتمند نبود، اما پیش کسوت هخامنشی خود را همچون نمونه قدرت، عظمت و دولتداری خود می‌دید.

در چند سده پیش از اسلام، به غیر از روم و ایران که بازیگران اصلی صحنه بودند، از نظر دولتداری، شاهد ظهور دولت‌های کوچکی از قبیل ارمنستان و ایبریا (گرجستان کنونی) نیز هستیم. این دو دولت که میان دو امپراتوری روم و ایران «گیر کرده بودند»، در واقع با تصمیم قبول مسیحیت، عملا به سوی امپراتوری روم گذشته و با وجود اختلافات دیگر، خود را تحت حمایت آن‌ها قرار دادند. طبق بعضی روایات پادشاهان ارمنی که خود از تبار اشکانی بودند، سقوط دولت اشکانیان بدست ساسانیان را قبول نکرده در رویارویی با ساسانیان که آیین زرتشتی را «دین رسمی» ایران اعلام نمودند، متحد روم شدند (مک اودی، ص ۱۰۲). اما نمی‌توان شک کرد که قبول مسیحیت هم در این جانبگیری سهیم بوده است.

در جنوب یعنی شبه جزیره عربستان تقریبا ۳۰۰ سال پیش از ظهور اسلام هنوز شاهد ساختار پیشرفته‌ای از دولتداری و سازمان اجتماعی مشابه با بین النهرین، ایران و یا روم نیستیم اما زبان عربی مراحل شکل گیری و انسجام خود را که در قرن ششم میلادی شروع شده بود تا درجه معینی به سر رسانیده بود. روند تحکیم و گسترش «عربی کلاسیک» با ظهور و گسترش اسلام تحقق خواهد یافت.

626ADدر مقیاسی دیگر و با تعداد بمراتب بیشتری از جمعیت، وضع کم و بیش مشابهی در اروپای خارج از امپراتوری روم وجود داشت. از فین‌ها و ژرمن‌ها گرفته تا کلت‌ها و گوت‌ها قبایل و طوایف بیشتر هند و اوروپایی زبان مرتبا در حال کوچ، سکونت، درگیری و آمیزش با همدیگر بودند. هنوز خبری از قومیت و یا زبان آلمانی و یا بریتانیایی، روسی و یا فرانسوی نبود. مثلا اقوام رنگارنگ ژرمن مانند آنگل‌ها، ساکسون‌ها، آلمان‌ها، تورینگ‌ها و غیره‌گاه با همدیگر وگاه بر ضد همدیگر اتحادیه‌های قومی و قبیله‌ای خود را می‌ساختند. بغیر از تحول و تشکل تدریجی زبان و فرهنگ آلمانی از بین این فراز و نشیب‌های قومی و جمعیتی، اقوام ژرمنی آنگل، ساکسون و یوت در قرن‌های بعدی به جزایر بریتانیا تاخته در آنجا با اختلاط با پیکت‌ها، برتون‌ها و ایریش‌های بومی بتدریج زبان انگلیسی و فرهنگ جدید انگلیسی را ایجاد کردند که امروزه «آنگلو ساکسون» نام گرفته است. فرانک‌ها هم به نوبه خود قرار بود در آمیزش و رویارویی با دیگراقوام، قومیت خود را ایجاد کنند که بعد از امپراتوری فرانک‌ها به دو دسته بزرگ فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها تقسیم شد. بین بسیاری قبایل دیگر، از جمله بین اسلاوها تفکیک و تمایزی بعنوان روس‌ها و له‌ها و چک‌ها نشده بود و مردم مناطق سواحل دریای بالتیک (استونی، لیتوانی و لتونی امروز) بصورت قبایلی مختلط زندگی می‌کردند.

برای شکل گیری بسیاری از زبان هایی که امروز می‌شناسیم، اقلا ۵۰۰-۶۰۰ سال دیگر لازم بود.

دو استثنای مهم اروپایی، زبان‌های یونانی و لاتین بودند.

این وضع در امپراتوری روم هم که مرکب از اقوام و ملل گوناگون و رنگارنگی بود ظاهرا فرق چندانی نمی‌کرد. اما در حیطه حاکمیت روم روند استحاله و شکل گیری قومی، زبانی و فرهنگی -اجتماعی طبیعتا منظم‌تر و سریع‌تر از مناطق حاشیه‌ای در جریان بود.

بیرون از مرزهای امپراتوری روم مهم‌ترین واقعه سال‌های ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلادی شروع کوچ، حملات، سکونت و آمیزش قبایل هون از شرق به غرب بود. ماهیت قومی و زبانی هون‌ها مانند اکثر اتحادیه‌های قبیله‌ای قبل و بعد از آن‌ها مخلوط بوده است. بعضی از مورخین آن‌ها را نزدیک به قبایل ترک دوره‌های بعدی می‌دانند. در اینکه هون‌ها هم از مناطق کوهستان آلتای در چین و مغولستان برخاسته‌اند شکی نیست اما این منطقه موطن اقوام و زبانهای گوناگون از جمله آلتایی و در عین حال هند و اروپایی هم بوده است. اما نمی‌توان شک کرد که اگر هم قبایل هون مخلوط بوده و هرچه به غرب کوچ کرده‌اند مخلوط‌تر هم شده‌اند، اما اجداد ترک هایی که از این به بعد در صحنه تاریخ خواهیم دید جزو آن‌ها و یا همراه با آنان بوده‌اند.

در حوالی سال ۳۵۰ م شاخه جنوبی هون‌ها بنام «هون‌های سفید» و یا هپتالیان بخش اعظم فرارود (ماوراالنهر) شامل سغد، باختر و خوارزم را از دست ایرانیان ساسانی گرفتند. از آن به بعد بود که ترکیب قومی و زبانی فرارود تغییر یافت و با کوچ‌های بعدی و مستمر قبایل ترک از قرن هفتم به بعد، زبان و فرهنگ ترکی در این منطقه صاحب مقام برتری گشت.

شاخه غربی هون‌ها در جریان کوچ چند قرنی خود به سوی اروپا، در این مقطع تاریخی موفقیت مشابهی نداشت اما به کوچ و رویارویی‌ها، سکونت و آمیزش‌های خود ادامه می‌داد. در همین دوره بود که آلان‌ها و دیگر قبایل هند و اروپایی که در استپ‌های اوراسیا در شمال خزر بودند تحت فشار هون‌ها هر چه بیشتر رو بسوی غرب گذاشتند.

بلغارهای اوراسیا هم اتحادیه قبیله‌ای بودند که گفته می‌شود با هون‌ها مرتبط بودند و اقلا بخشی از آن‌ها با اجداد قبایل ترک هم تبار محسوب می‌شوند. بخش مهمی از آن‌ها که مانند هون‌ها به غرب کوچ می‌کردند در بالکان، کم و بیش بلغارستان کنونی، اقامت گزیدند و با اسلاوهای محلی کاملا امتزاج یافتند. قومیت و زبان آن‌ها در اوراسیا هرچه بود، آن‌ها امروزه از نظر زبان، فرهنگ و تبار با مردم اسلاو بالکان آمیخته شده‌اند.

اوستروگوت‌ها هم بخشی از این سرزمین را که تا دریای بالتیک ادامه داشت در دست خود داشتند و نوعی امپراتوری قبیله‌ای ایجاد کرده بودند.

اما در «شمال آرام» تحولاتی که اهمیت دارد این بود که اسلاوها سلطه خود را گسترش دادند و در مقابل، بالت‌ها ناچار به عقب نشینی در مقابل اسلاوها گشتند. مشابه این روند با فین‌ها اتفاق افتاد که لاپ‌ها را کنار زدند و هرچه بیشتر به سمت قطب شمال راندند و در نتیجه، زبان آن‌ها، هم تضعیف شد و هم تحت تاثیر شدید زبان در حال انسجام فین‌ها (فنلاندی) قرار گرفت.

اقوام و زبان ها در ۶۲۶ میلادی

از قرن چهارم تا ظهور اسلام در اواسط قرن هفتم میلادی حوادث مهمی اتفاق افتاد که شاید در راس آن بتوان از سقوط امپراتوری روم نام برد که در درجه اول زیر فشار حملات، غارت، و در عین حال آمیزش قبایل بدوی («بربر») ژرمن، گوت، واندال، هون و دیگر دسته‌های قبیله‌ای انجام گرفت. مورخین هنوز هم در این باره بحث می‌کنند که چگونه شد که وقتی قبایل بدوی به گال‌ها در فرانسه کنونی حمله کردند و یا خود روم را غارت و ویران نمودند، ارتش امپراتوری روم که زمانی لرزه بر اندام همه مردم منطقه می‌افکند قادر به هیچ گونه عملیات موثر دفاعی نشد.

در نتیجه سقوط امپراتوری روم این امپراتوری «به سوی شرق عقب نشست.» جانشین امپراتوری ««روم غربی» بیزانس («روم شرقی») بود که ابتدا یونان، ایتالیا و بخش اعظم آناتولی را دربر می‌گرفت اما بتدریج در یونان و آناتولی خلاصه شد. پایتخت بیزانس، قسطنطنیه بود.

ایران ساسانی با بیزانس، همسایه و درعین حال درگیر بود. قبایل بدوی شمال، شرق و غرب هنوز برای هر دو امپراتوری «درد سر»های زیادی ایجاد می‌کردند و در رویارویی دو طرف‌گاه به این وگاه به دیگری کمک می‌نمودند.

ایران به غیر از بیزانس با دو چالش دیگر روبرو بود: اولا از طرف اقوام ترک از شمال شرق یعنی آسیای مرکزی که از هر ضعف دولت ساسانی برای نفوذ و مهاجرت استفاده می‌کردند و ثانیا از سوی نیروی جدیدی از جنوب یعنی اعراب که زیر بیرق اسلام قصد داشتند تمام خاورمیانه، آفریقای شمالی و آناتولی را تصرف کنند.

بین سال‌های ۶۳۳ و ۶۵۴ ایران ساسانی تحت تصرف حاکمیت خلفای اسلامی درآمد. در تاریخ ایران فصل جدیدی شروع شده بود که مستقیما به زبان و فرهنگ این سرزمین هم تاثیر عمیقی می‌گذاشت.

اما تصرف تمام آناتولی یعنی باقیمانده امپراتوری روم شرقی نصیب اعراب نشد. این کار را تقریبا هزار سال بعد ترکان عثمانی با فتح قسطنطنیه عملی کردند که نامش بعد از آن «استانبول» شد.

در زمینه زبان، نتیجه این دو روند در ایران یعنی حمله اعراب و مهاجرت‌های ترکان، از سویی قبول اسلام و خط عربی با اصلاحات فارسی و نفوذ چشمگیر زبان عربی به فارسی و از سوی دیگر حاکمیت قبایل ترک زبان از قبیل غزنویان و سلجوقیان، دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان و طبیعتا آناتولی و همچنین نفوذ معین زبان و فرهنگ ترکی در ایران بود که البته در مقایسه با نفوذ عربی چیزی جزیی می‌نمود ولی بهر حال قابل توجه بود.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

زبان های سه گانه شرق مسلمان

ArabTurkIranدر بسیاری کتاب‌های تاریخ و تذکره‌ها، سه زبان اصلی دنیای اسلام یعنی عربی، فارسی و ترکی را «السنه ثلاثه» یعنی زبان‌های سه گانه نامیده‌اند. بعد از اسلام این سه زبان و فرهنگ بقدری با هم آمیختند که امروزه تفکیک آن‌ها غیر ممکن است.
ما بطور خلاصه به سرگذشت هرکدام از این زبان‌ها و مناسبات متقابل آن‌ها بعد از ظهور اسلام اشاره خواهیم کرد.
اواخر ساسانیان و اوایل حمله اعراب کدام زبان‌ها در ایران تکلم می‌شد؟

روزبه پوردادویه معروف به ابن مقفع، متفکر بزرگ ایرانی قرن دوم هجری (هشتم میلادی) و از چهره‌های برجسته نثر عربی که آثار مهمی مانند کلیله و دمنه را از فارسی میانه به عربی ترجمه کرد، می‌گوید که در ایران آن دوره پنج زبان مورد استفاده مردم بود: پهلوی، دری، پارسی، خوزی و سریانی. به گفته او پهلوی زبان اصفهان، همدان، نهاوند و آذربایجان است. دری زبان دولت و دیوان مثلا در تیسفون (یکی از پایتخت‌های ایران باستان) است. پارسی زبان فارس و موبدان زرتشتی است. خوزی زبان خوزستان است (که احتمالا همان باقیمانده زبان مرده ایلامی باشد) و پادشاهان در محافل خصوصی به آن سخن می‌گفته‌اند و بالاخره سریانی همان آرامی است (لازار ۱۹۹۳.)

وقتی ایران به تصرف اعراب در آمد، از نظر زبان، دو زبان غیر ایرانی (یعنی خارج از گروه زبان‌های هند و اروپایی) که تا آن موقع کم و بیش در مناطق حاشیه و یا بیرون ایران بودند مانند دو سیل پر قدرت و مستمر در سرزمین ساسانیان جاری گشتند:

(۱) عربی از جنوب و غرب، یعنی بصره و تیسفون، یعنی میانروان (بین النهرین) و
(۲) ترکی از فرارود (ماورالنهر)، سغد و خوارزم.

اما تاثیر این دو زبان به همان مناطق حاشیه‌ای محدود نماند. بعد از چند قرن، در زمان سلجوقیان، خط، واژگان و اصطلاحات عربی، فارسی معاصر را چه در سطح کتبی و چه حتی شفاهی از بغداد تا ولایت سغد در آسیای میانه فراگرفته بود. از سوی دیگر ترکی در دربارهای خلفای عرب عملا تبدیل به زبان نخست لشکریان شده بود و از دوره غزنویان و سلجوقیان به بعد حتی زبان پادشاهان و شاهزادگان ایران هم بود.

از دو سه قرن بعد از اسلام تا تخمینا ۸۰۰ سال بعد، زبان و فرهنگ فارسی با دو زبان دیگر شرق مسلمان یعنی عربی و تا حدی ترکی طوری عجین شد که در زمان صفویان دیگر سرگذشت ایران و زبان فارسی را ممکن نبود بدون در نظرگرفتن تاثیر این دو عامل مهم زبانی و سیاسی به درستی درک نمود – دو سیل زبانی و فرهنگی عربی و بعد از مدتی ترکی که ظهور اسلام در سرزمین ایران تاریخی بوجود آورد.

از نقطه نظر ایران، تصرف امپراتوری ساسانی در سال ۶۳۳ با فتح تیسفون، پایتخت امپراتوری آغاز شد. در کمی بیشتر از ۳۰ سال بعد، با تصرف خراسان و فرارود (ماورا النهر) تقریبا همه امپراتوری ساسانی زیر حاکمیت خلافت اسلامی قرار گرفته بود. روند اسلام آوردن ایرانیان و تاثیر قدرتمند زبان و فرهنگ عربی بر ایران شروع شده بود.
مدتی بعد، ابتدا بتدریج و آنگاه به شدتی مستمر، سیل دومی، این بار از فرارود برخاست – این بار نه به دست اعراب و نه با پیام دینی دیگر و نوین.

بعد از تصرف ایران از سوی اعراب در طرف غرب، درو پیکر آسیای میانه در جانب شرق هم باز شد: هم برای ترک‌ها که به تدریج بسوی خراسان روان شوند و هم اعراب و بخصوص ایرانیان تازه مسلمان که ترک‌ها را به اسلام جلب کنند. ترکی شدن زبان سمرقند و خوارزم هم همان وقت بصورتی جدی شروع شد. اما سیل اصلی نفوذ و مهاجرت ترکان به ایران و آناتولی قرار بود ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد، یعنی همزمان با غزنویان و سلجوقیان شروع شود.

گروه بزرگی از قبایل صحراگرد و دام پرور ترک آسیای میانه که تا آن وقت از شمال خزر بسوی غرب در حال مهاجرت بودند، این بار با فروپاشی امپراتوری ساسانی به راحتی از آسیای میانه بطرف خراسان و مابقی ایران روان شد. کوچ اصلی آنان از قرن دهم و یازدهم شروع شد و تقریبا ۵۰۰ سال طول کشید. نام آن‌ها «اوغوز» و یا به عربی «غزها» بود. معروف‌ترین شاخه اوغوزها سلجوقیان بودند که برخلاف اکثر ترکان مهاجر دیگر، مسلمان شده بودند و اتفاقا اغلب به تشویق متصوفین ایرانی به اسلام می‌گرویدند.

آن‌ها برای گوسفندان خود مراتع سبز جدیدی جستجو می‌کردند و در عین حال آماده بودند برای غنایم جنگی به هر طرف که دست داد حمله کنند – همچون سرباز و یا امیر و اگر شد، حتی سلطان. آن‌ها بخصوص می‌خواستند برای جهاد و کسب غنیمت و قدرت به کشورهای غیر مسلمان و به ویژه بیزانس ثروتمند حمله ور شوند.

قرار بود این دو سیل نظامی، فرهنگی و زبانی که‌گاه برای جامعه نسبتا یکجا نشین ایرانی بسیار دردناک هم بود، سرنوشت منطقه را بزودی تماما زیر و رو کند. اما این سکه مانند همیشه دو رو داشت.

نفوذ زبان و فرهنگ عربی بعد از یکی دو قرن، زبان و فرهنگ فارسی ایران را غنی‌تر کرده تبدیل به زبان، فرهنگ، هنر و ادب مورد احترام تمام شرق مسلمان نمود: از کاشغر و سمرقند تا قونیه وقاهره. در دهلی و قسطنطنیه شاعران و سلاطین به این «فارسی نو» شعر می‌گفتند، بهترین حافظ‌شناسان از بوسنی برمی‌خاستند و دیرتر، در بلاد فرنگ، ریاضیات خوارزمی، فلسفه رازی و طب ابن سینا را درس می‌دادند.

از سوی دیگر در کشوری که حاکمیت ملی خود را با زوال ساسانیان از دست داده بود، حکومت و فتوحات ترکان، «ایرانیت» را بتدریج به ایرانیان باز گرداند و زمینه را برای ابتدای ایران معاصر که با صفویان شروع شد، مهیا نمود. صدارت، منشی‌گری و مدیریت دیوان با ایرانیان بود. در مقایسه با سلاطین و لشکریان ترک، ایرانیان بومی تجربه بیشتری در دولتداری داشتند. اما دولت در درجه اول به سلطان قدر قدرت، لشکر و نظام متکی بود. این هم مهارت و تخصص ترک‌ها بود. بدون حفظ نظام و دولت، بعید بود آن مدیریت ایرانی هم مثمر ثمر باشد.

خود ترکان که در راه آناتولی و قفقاز بیش از همه در آذربایجان جمع شده بودند زبان این خطه را ترکی کردند اما خودشان ایرانی شدند. در مقابل ترکان عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق، شاید آن‌ها حتی ایرانی‌تر از دیگر ایرانیان هم شدند.
خویشاوندان و هم قومان همان قبایل ترک که از ایران گذشته به بیزانس هجوم برده بودند در آنجا به تنهائی و بدون اعراب دو سیل دیگر به راه انداختند: آن‌ها هم دین و هم زبان اکثریت بیزانس، جانشین و ادامه دهنده امپراتوری روم و مرکز مسیحیت شرقی ارتدکس را عوض کرده امپراتوری عثمانی را بنا نهادند که ۶۰۰ سال پا بر جا بود تا اینکه در قرن بیستم همچون آخرین امپراتوری بزرگ اسلامی به تاریخ پیوست.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

سرگذشت فارسی

booksهنگام تصرف ایران از سوی اعراب، فارسی در مرحله «میانه» خود بود. معمولا می‌گویند فارسی «معاصر» و یا «نو» بعد از قبول اسلام شروع شده است. طبیعتا نفوذ خط، واژگان و اصطلاحات عربی و اسلامی هم جزو ویژگی‌های فارسی معاصر به حساب می‌آید.

اما قبل از اینکه به فارسی معاصر بپردازیم، نگاه دیگری به فارسی میانه بکنیم – یعنی همان فارسی که هنگام ظهور اسلام در ایران رایج بود.

اگر از فاصله دور تری نگاه کنیم، شاید بتوان کلا «زبان‌های ایرانی میانه» را به دو و یا سه شاخه اصلی تقسیم کرد.
(الف) شاخه جنوبی و غربی که همان فارسی میانه است که زیر شاخه‌های اصلی‌اش عبارت از پهلوی و پارتی (اشکانی) است. بنظر برخی مورخین و زبان‌شناسان (پری ۲۰۱۲، لازار ۱۹۹۳) این دو گونه متقابلا قابل فهم بوده‌اند. اما پارتی بزودی در فارسی مستحیل می‌شود و در زمان ظهور اسلام حتی در شرق ایران و مناطق آسیای میانه هم عملا اثری از آن نمی‌ماند. (ب) زبان‌های شرقی ایرانی عبارت از خوارزمی، سغدی (که بعدا از بین می‌رود و امروزه فقط یغنابی در تاجیکستان باقیمانده کوچکی از آن است)، زبان سکایی (عبارت از ختنی و تومشقی)، و زبان قبایل اسکیت و سارماتی که زبان اوستی در شرق دریای سیاه باقیمانده آن است و (ج) احتمالا ارمنی. در این مورد همه اتفاق نظر ندارند. بعضی‌ها تاریخ جدایی روشن‌تر ارمنی باستان از زبان‌های ایرانی را مربوط به دوره فارسی باستان می‌دانند و برخی دیگر بر آن‌اند که ارمنی در گروه زبان‌های هند و ایرانی زیر گروهی مستقل و مخصوص به خود است. آنچه که مورد قبول اکثریت بنظر می‌رسد (جاکالون ۱۹۹۸) این است که بعد از هخامنشیان (حدودا صد سال قبل از میلاد در دوره اشکانیان، پارتی‌ها) اولین دولتداری ارامنه بین ایران اشکانی و بیزانس بوده و مدت کوتاهی بعد اکثر ارامنه مسیحی شده‌اند. در این دوره پادشاهی کوچک ارمنستان از نظر سیاسی در کشاکش ایران و بیزانس قرار داشت، اما با شکست اشکانیان بدست ساسانیان و رسمیت یافتن آیین زرتشتی در ایران بعنوان «دین رسمی و دولتی»، تمایل ارامنه بیشتر به سود بیزانس تغییر یافته و همین روند در تحول و تکامل زبان و خط ارمنی که در همین دوره به وجود آمده هم تاثیر مهمی داشته است. جالب است که این زبان ارمنی کلاسیک از همان دوره اشکانیان که تحت تاثیر فارسی میانه قرار می‌گیرد تا قرن نوزدهم اساسا «زبان کلیسا» بوده و برای مردم عادی سخت فهم به حساب می‌امده است. ارمنی معاصر در قرن نوزدهم بر اساس زبان مردم ایروان تکوین می‌شود.

در دوره فارسی میانه یعنی مدت زمان هزارساله بین هخامنشیان و اسلام در سرزمین‌های ایران کدام زبان‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفت؟

بنظر ریچارد فرای  باید دید در هر مرحله معین کدام گونه کدام زبان در کجا و کدام سطح رایج بوده است. او از این گونه‌ها صحبت می‌کند:

(۱) زبان «رسمی» نوشتاری، (۲) زبان «رسمی» گویشی، (۳) زبان دینی، (۴) لهجه‌های محلی. و (۵) زبان تجارت.
فرای برای شهرها و مناطق زیرین شرق ایران از این زبان‌ها نام می‌برد:
سمرقند و بخارا: (۱) سغدی، (۲) اوستایی برای زرتشتیان، آسوری برای مسیحیان، اشکانیان و مانویان، (۴) لهجه‌های سغدی و (۵) سغدی و فارسی.
در باختر (بلخ): (۱) فارسی، (۲) فارسی، (۳) اوستایی برای زرتشتیان، سانسکریت و پراکریت برای بودائی‌ها، (۴) لهجه‌های باختری- بلخی و (۵) فارسی.
در خوارزم: (۱) ایرانی خوارزمی، (۲) ایرانی خوارزمی، (۳) اوستایی برای زرتشتیان و آسوری برای مسیحیان، (۴) لهجه‌های خوارزمی و (۵) خوارزمی و سغدی.

در مناطق دیگر ایران مانند سیستان، بلوچستان، مدائن و همدان، ماد بزرگ و ماد کوچک یعنی آتروپاتن هم وضع مشابهی موجود بود (آتروپاتن نام قدیمی آذربایجان است که با تکیه به نام ساتراپ این استان بعد از حمله اسکندر رایج شد.) در این مناطق غربی، مرکزی و شمالی ایران آنچه که با شرق ایران فرق بزرگتری داشت زبان گفتاری و یا محاوره‌ای و محلی – منطقه‌ای و شاید هم تا حدی زبان دینی بود و گرنه زبان مشترک باز فارسی میانه (به عبارتی دیگر پهلوی) بود – چه به شکل قدیمی‌تر آن یعنی پارتی میانه و چه به صورت جدید ترش یعنی فارسی میانه.

تا ۲۰۰ سال بعد از میلاد زبان پهلوی پارتی (و یا پهلوی اشکانی و یا پهلوی غربی و شمالی) با لهجه‌های گوناگونش از بیستون تا فرارود زبان مشترک نوشتاری و گفتاری ایران بود. اما در هر منطقه هر کس گونه زبان خود را بکار می‌برد مانند فارسی در فارس و همدان و سیستان وهرات، خوارزمی در جنوب دریاچه آرال، و در شمال و غرب آذری تاتی و تالشی و کردی یعنی گونه‌های تاریخی این گویش‌های غربی ایرانی. حتی ایلامی تا دو سه قرن پیش از میلاد در نقاط پراکنده‌ای از خوزستان به حیات خود ادامه داده است. در بعضی جاها نیز ارمنی و زبان‌های سامی مانند آرامی آسوری و عربی تکلم می‌شده است.

تا ظهور اسلام در قرن هفتم، فارسی از فارس و خوزستان به سیستان، خراسان و فرارود هم گسترش یافته تبدیل به زبان رسمی نوشتاری و گفتاری مناطق پارتی زبان شده بود. پارتی که بسیاری از واژگانش وارد فارسی شده بود، بتدریج جای خود را به فارسی مشترک ایران یعنی فارسی میانه داده بود و لهجه‌های پارتی دیگر فقط در روستاهای شمال، غرب و شرق ایران رایج بود. در غرب، شمال و شمال غربی ایران یعنی ماد و آتروپاتن (یارشاطر ۲۰۱۱) نیز فارسی میانه زبان مشترک و رسمی به شمار می‌رفت، اما گونه های محلی مانند آذری نیز بین مردم رایج بود.

فقط تعداد محدودی از این لهجه‌ها و زبان‌های ایرانی (مانند سغدی) آثار مکتوب از خود بجا گذاشته‌اند. از اکثر آن‌ها اثر نوشتاری چندانی باقی نمانده و فقط واژه‌ها، اشعار علیحده و یا ذکر نام آن‌ها در آثار ثانوی است که‌گاه ما را بیاد این زبان‌ها و یا لهجه‌ها می‌اندازد (مانند آذری) در حالیکه بعضی‌های دیگر کاملا از بین رفته‌اند (مانند خوارزمی ایرانی)، یا اینکه آثاری جزیی از آن‌ها بجا مانده (مانند شغنانی) و یا گونه هائی هستند که اولین آثار مکتوب و ذکر نامشان جدیدتر است و به چند قرن پس از اسلام مربوط می‌شود (مانند کردی). این، چیز عجیبی نیست چرا که در گذشته اصولا تالیف و انتشار کتاب بسیار محدود بوده و ثانیا زبان اصلی تالیف، گونه معیار و یا مشترک زبان و یا زبان‌های یک کشور بوده (و هنوز هم چنین هست) و نه گونه‌های محلی و محاوره ای آن. از این جهت است که مثلا اولین آثار پشتو در قرن هفدهم تالیف می‌شوند و یا تا قرن بیستم به اثری مکتوب به تاتی و یا گیلکی بر نمی‌خوریم.

همین فارسی مخلوط با عناصر پارتی و دیگر عناصر زبان‌های محلی ایرانی است که تبدیل به زبان رسمی نوشتاری و گفتاری ایران در دوره «فارسی میانه» شده و بعدها دردوره اسلام نام فارسی «دری» گرفته است.
همین فارسی بود که اعراب برای تماس با ایرانیان بکار می‌گرفتند و همین فارسی بود که ضمن اختلاط با واژگان عربی و تاثیر پذیری از فرهنگ اسلامی بزودی تبدیل به فارسی معاصر شد.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

فارسی بعد از اسلام

هنگامی که ایران و روم به جنگ و نزاع‌های بی‌نتیجه و پر خرج خود ادامه می‌دادند در شبه جزیره عربستان دین جدیدی در حال شکل گیری بود که قرار بود بزودی همه منطقه شرقی نفشه ما را فراگیرد. از نظر نظامی عرب‌ها بازیگری جدی بنظر نمی‌رسیدند و شاید هم ایرانیان و رومیان بهمین جهت آن‌ها را جدی نگرفتند.

بزودی لشکر عربی اسلام مواضع روم و ایران را در فلسطین، بین النهرین، شام و مصر شکست داد. نیروهای هراکلیوس، قیصر بیزانس، به آناتولی عقب نشینی کردند. احتمالا هراکلیوس افسوس می‌خورد که شهرهایی که از ایرانیان گرفته بود به دست اعراب افتاده است اما ایرانیان در وضع بدتری نسبت به رومیان قرار داشتند.

تا سال ۶۵۱، اعراب، ولایت مرو واقع در خراسان را هم گرفتند و بجز چند استثناء مانند طبرستان بین کوه‌های البرز و دریای خزر و یا نقاط حاشیه‌ای امپراتوری در شرق و شمال غرب، ایران ساسانی را به تبعیت خلافت اسلامی در آوردند. تا صد سال بعد این مناطق و در عین حال بخش‌های وسیعتری در قفقاز، هند، آسیای میانه، آفریقای شمالی و شرقی نیز به تصرف اعراب در آمد و اکثر مردم آن بتدریج مسلمان شد. این درعین حال پایان دست اندازی‌های آن خان‌نشین‌های حاشیه‌ای مانند خزرهای شمال دریای خزر بود که دولت منسجم و قدرتمندی نداشتند و فقط به حمله و غارت متکی بودند.

امپراتوری جدید و پهناور اسلامی – عربی در عین حال که پایان حاکمیت ملی و یا منطقه‌ای دولت‌های بیشماری بود، از نظر باورهای دینی، فرهنگ، زبان و خط کتابت این کشورها عامل قدرتمند و متحد کننده‌ای هم بود.

در رابطه با دوره بلافاصله پس از اسلام، شاهرخ مسکوب از «اقلا دو قرن بهت و کرختی و بیحالی روانی» ایرانیان سخن می‌گوید (مسکوب، ص ۱۵). بنا به بعضی منابع، از سال ۶۵۰ تا حدود دویست سال بعد چیزی به فارسی نوشته نشد. البته مغان و موبدان زرتشتی، هنگامی که دور برگشته و دور اسلام شده بود، خود را به کنج خلوت کشیده می‌نوشتند. ولی آن‌ها هنوز آثار مربوط به آیین زرتشتی را آن هم به فارسی میانه یعنی همان گونه‌ای که به «پهلوی» معروف شده بود می‌نوشتند اگر چه احتمالا خواننده چندانی نداشتند.

این دوره «کرختی» در عین جنگ، بی‌ثباتی و از دست رفتن حاکمیت ملی و عظمت ساسانی و با وجود رسمیت یافتن عربی، دوره جا افتادن و تشکل فارسی معاصر و یا «فارسی نو» هم بود که امروزه زبان معیار («استاندارد») و مشترک ایران است. «تاریخ سیستان» می‌نویسد که اولین شعر فارسی معاصر در قرن سوم هجری (نهم میلادی) در سیستان، یعنی شرق ایران نطفه گرفت.

دویست سال بعد از تصرف ایران و دیگر مناطق مشرق زمین، در شرق و سپس مرکز ایران، امیران محلی پیدا می‌شوند که بنام خلیفه اسلام خطبه می‌خوانند و حکم می‌رانند اما در واقع اساس حکومت بومی خود را می‌گذارند. صفاریان، طاهریان، سامانیان، دیلمیان، آل بویه…

«تاریخ سیستان» می‌نویسد: وقتی یعقوب لیث منشور حکومت سیستان و بلوچستان و کابل و هرات گرفت «شعرا او را شعر گفتندی به تازی… پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت. محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر فارسی اندر عجم او گفت» (پری ۱۹۹۳). این حدودا سال ۲۵۰ هجری قمری یعنی سال ۸۶۵ میلادی یعنی کمی بیشتر از هزارو صد سال پیش بود.

از آن تاریخ تا بیش از هزار سال بعد، دقیقترش تا اوایل قرن بیستم، فارسی نو در سرتاسر شرق مسلمان، زبان مورد احترام و مشترک علم، ادب، فرهنگ و شعر و به گفته برخی، دومین زبان مراوده در دنیای اسلام بود. تنها در قرن بیستم و بدنبال استقلال یافتن کشورهای خرد و کلان عربی و ترک زبان (جمهوری‌های مسلمان شوروی سابق، کشورهای عربی خاورمیانه و آفریقا)، رسمیت یافتن گونه‌های مختلف زبان‌های ایرانی و ترکی در کشورهای علیحده و بخصوص دو عامل دیگر: تغییرات الفبایی و املایی و همچنین باصطلاح «پاک کاری» لغوی و دستوری در هرزبان نو ملی، تاثیر و محبوبیت فارسی نسبت به پیش تنزل یافت.

اما خود همین رخشندگی هزارو اندی ساله فارسی بدنبال اشغال ایران و حاکمیت زبان و فرهنگ عربی، معمایی بزرگ است که بعضی دانشمندان کوشش به توضیح آن کرده‌اند.

ییشک یک عامل مهم این بوده است که فارسی حتی در دوره میانه و باستان خود به درجات گوناگون اما فزاینده تبدیل به زبان مشترک ایرانیان شده و ضمنا به تدریج ساده‌تر شده بود اگرچه بعضی زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی مناطق دیگر از بین رفتند، بعضی دیگر پا برجا ماندند و یا گونه‌های جدیدی بوجود آمدند.

اگر با تحول زبان‌های باصطلاح «معیار» و مشترک دیگر مقایسه کنیم، زبان فارسی خیلی زود وارد روند «معیار گشتن» شده و مورد قبول عامه در جنوب و شرق، شمال و غرب ایران تاریخی قرار گرفته است. گونه‌های منطقه‌ای و محلی، «رقیب» و جایگزین «زبان ادبی» نشده‌اند. آن‌ها تا حدی که امکانات دست داده به حیات خود ادامه داده و یا ازبین رفته، جای خود را به گونه‌ها و لهجه‌ها (و یا زبان‌های) نو داده‌اند. این یک دلیل احتمالی ریشه دواندن زبان مشترک و ادبی فارسی است.

جان پری به یک دلیل دیگر اشاره می‌کند (پری، ۲۰۱۲). بنظر او بر خلاف بعضی زبان‌ها و حتی برخلاف اوستایی و یا مثلا سانسکریت «ودیک» که زبان گروه و یا دین و آیین بخصوصی بودند، فارسی، بخصوص در دوره معاصر و نو خود زبان همه بود – از زرتشتی، مسیحی و بودایی تا مسلمان و شامان. این در عین حال لازمه یک زبان امپراتوری بشمار می‌رفت که زبان‌ها، ادیان و اقوام گوناگون را در بنیه خود داشت و نیازمند ارتباط زبانی، اجتماعی و فرهنگی باآن‌ها بود.

سوال دیگری هم هست: بجز حکومت‌های بیشتر منطقه‌ای صفاریان، طاهریان و سامانیان، اقلا ازغزنویان تا صفویان، یعنی برای مدتی نزدیک به ۵۰۰ سال، ایرانیان غالبا تحت حاکمیت حکومت‌های ترک زبان و یا مغولی بودند که هنوز کاملا ایرانی بومی نشده بودند یعنی ریشه‌های مهاجرت قبیله‌ای آن‌ها از آسیای میانه به ایران (و سپس آناتولی) تازه و سبز بود. در این صورت گسترش زبان فارسی در این حداقل ۵۰۰ سال از آسیای میانه تا آسیای صغیر و از هند تا قفقاز و کریمه در شرایط حاکمیت ترک زبانان را چگونه می‌توان توضیح داد؟

واسیلی و. بارتولد، یکی از معروف‌ترین «تورکولوگ‌های» جهان، می‌گوید قبیله‌های «بدوی» در متصرفات خود فرهنگ، دولتداری و اغلب زبان ملت مغلوب را قبول کرده رواج داده‌اند. بنظر بارتولد استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله‌های قبیله‌ای شده و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هایی که فتح و بر آن‌ها حکومت کرده‌اند همین بوده است (بارتولد، ص ۱۰). نمی‌توان فراموش کرد که از سلطان محمود غزنوی گرفته تا ملکشاه سلجوقی، تقریبا همه این سلاطین ترک زبان خود به غیر از سلطنت و رهبری دولت و لشکر، بالشخصه حامی و پشتیبان مدیران برجسته و ادیبان و دانشمندان نامی ایرانی بوده و بالفعل برای اعتلای دولتداری، فرهنگ و ادب ایران کوشش نموده‌اند.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

عربی و گسترش آن

اولین نشانه‌های زبان عربی و یا باصطلاح «پروتو عربی» در جنوب شبه جزیره عربستان یعنی یمن کنونی پیدا شده است که الفباهای ابتدایی خود را داشتند و بعدها از بین رفتند. عربی کنونی تنها لهجه باقیمانده، اما رایج زبان‌های شمال شبه جزیره عربستان است که در دوره باستان وجود داشتند. اولین نشانه های کتبی عربی شمالی باستان حدودا پانصد سال پیش از اسلام به خط نبطی یافت شده است. عربی معاصر چند قرن پیش از اسلام قوام گرفت و با قرآن کریم بصورت استاندارد و کلاسیک در آمد. الفبای کنونی عربی مبتنی بر نظام «ابجد» است که ریشه آن هم مانند الفبای عبری از الفبای فنیقی و آرامی است.

در سال ۶۱۱ میلادی، عربی فقط زبان مردم قبایل شبه جزیره عربستان بود که جمعیت زیادی هم نداشت. صد سال بعد اعراب مسلمان از اسپانیا تا سند در پاکستان امروز و فرارود آسیای میانه در ایران ساسانی را تحت حاکمیت خود درآورده بودند. در تاریخ مکتوب بشری تعداد امپراتوری هایی که به این سرعت و وسعت گسترش یافته و مدت زیادی پا برجا مانده‌اند، زیاد نیست. تعداد حتی کمتری از آن‌ها باعث دگرگشت دین و زبان برخی از مناطق تحت تسلط خود شده‌اند. امپراتوری‌های خلفای راشدین، امویان و عباسیان در ۵۰۰ سال بعد از اسلام توانستند اسلام را به دین اکثریت مردم آسیای میانه، پاکستان و ایران کنونی، میانرودان، خاورمیانه و شمال و شرق آفریقا تبدیل کنند و از عراق تا مصر و مراکش زبان بسیاری از مناطق تحت سلطه خود را به عربی تغییر دهند.

بیشک یک علت مهم گسترش زبان عربی فتوحات اسلامی بوده که آن هم زیر پرچم دینی جدید یعنی اسلام انجام گرفته است. با این ترتیب همانند رابطه تنگاتنگ اوستایی و آیین زرتشتی، عبری و دین یهود، و یا لاتین–یونانی و مسیحیت، بقا و گسترش زبان عربی نیز به جز عامل نظامی و سیاسی، دلایل روشن دینی نیز داشته است.

پیش از اسلام خط عربی چندان مورد استفاده نبود اما زبان شفاهی و بخصوص شعر شفاهی عربی رواج بسیاری بین قبایل صحراگرد یافته بود. تقریر قرآن و اشعار اعراب بدوی که «عربی سره» شمرده می‌شد پایه عربی کلاسیک را بوجود آورد که بخاطر استفاده مستمر و گسترده در دستگاه اداری، نظامی، شرعی، علمی و امور مدنی گسترش یافت. تکیه اصلی دستوری و حتی لغوی عربی کلاسیک بر قرآن باعث شده است که از ظهور اسلام تا کنون زبان «کتابی» و یا «ادبی» عربی فرق چندانی نکند در حالیکه کاربرد شفاهی آن در کشورهای مختلف عربی بسیار رنگارنگ است.

در سرزمین‌های شرقی امپراتوری روم از قبیل سوریه، فلسطین و مصر، از فتوحات اسکندر مقدونی در سده چهارم قبل از میلاد تا تقریبا هزارسال بعد، یونانی زبان حکام، لشکر و مدیران دولتی بود. به غیر از این، احتمالا بخشی از مردم شهرها هم یونانی زبان بودند اگرچه مردم روستاها مانند قرن‌ها پیش از آن به زبان‌های خود از قبیل آرامی جدید آشوری (سریانی) و یا مصری (بعدها موسوم به قبطی) تکلم می‌کردند. در آناتولی و یا باقیمانده بیزانس و یا روم شرقی هم وضعیت مشابهی موجود بود با این فرق که در اینجا یکی دو زبان دیگر از قبیل لهجه‌های گوناگون فارسی میانه (پهلوی) و زبان ارمنی نیز تکلم می‌شد.

عربی در شمال آفریقا هم که زبان‌های قبطی، یونانی، لاتین و بربری رایج بود رسوخ کرد و به زبان اکثریت تبدیل شد. اگرچه امروزه درمصر قبطی و یا یونانی دیگر عملا از بین رفته، اما بربرها که بیشتر در صحراها زندگی می‌کردند در لیبی و بخصوص الجزائر و مراکش کنونی توانسته‌اند تا حدی زبان خود را حفظ کنند.

در بیزانس و یا امپراتوری روم شرقی اعراب نتوانستند بدنه اصلی آناتولی را فتح کنند. این کار ۴۰۰-۵۰۰ سال بعد از اسلام نصیب ترک‌های سلجوقی شد. اما میانرودان و یا بین النهرین یعنی عراق و غرب آن که پیوسته بین ایران و روم مورد کشاکش بود مسلمان و بخش جنوبی آن عرب زبان شد در حالیکه تا اسلام، زبان مردم این مناطق همانند سوریه و لبنان کنونی یونانی، آرامی و ایرانی بود.

مدتی بعد از ظهور اسلام، خلافت اسلامی پایتخت خود را از شام (دمشق) به بغداد در نزدیکی پایتخت سابق ایران ساسانی بیستون آورد و این اقدام تاثیر اسلام و زبان عربی را در میانرودان بیشتر هم کرد.

کوچ انبوه اعراب ابتدا شهرها و بتدریج شهرستان‌ها و روستاهای خاورمیانه عربی کنونی را فراگرفت. در شمال عراق کردی احتمالا بخاطر کوهستانی بودن منطقه پا برجا ماند. اما زبان شهرهای میانرودان و طبقه حاکم، دیوان و لشکر که تا آن زمان فارسی بود از بین رفت و عربی جایگزین آن شد. بتدریج در عرض پانصد سال بعد شهرهای کوچک و روستاهای منطقه هم که آرامی و یا آسوری و یونانی زبان بودند عربی زبان شدند اگرچه هنوز گروه‌های کوچکی از زبان‌های باستانی در همه این کشورها به حیات خود ادامه می‌دهند (جانسون، ص ۱۰۶).

لشکر اسلام توانست ایران ساسانی را که هم بخاطر اختلافات درونی و هم جنگ‌های فرسایشی با روم فرتوت شده بود در مدت کوتاهی تحت تسلط خود در آورد. اما چگونه شد که برخلاف میانرودان و یا مصر، زبان ایران عربی نشد؟

بنظر بعضی از دانشمندان احتمالا یک علت این امر آن بوده است که در زمان ظهور اسلام، فارسی در سرتاسر ایران، چه شهرها و چه روستاهای آن، زبان غالب و پخته‌ای بوده و ثاتیا ایران «سرزمین اصلی» این زبان بوده که قرن‌ها همچون زبان اصلی یک امپراتوری وسیع عمل کرده است. از سوی دیگراعراب اگرچه بدنبال اشغال ایران در بعضی شهرهای آن مستقر شده‌اند اما اکثر آن‌ها نه برای زندگی و اقامت، بلکه برای فتح و حکومت کردن آمده و سپس رفته‌اند و ثانیا تعداد آن‌ها انبوه نبوده است (جانسون، همانجا.)

اینجا در رابطه با تغییر زبان و دین شاهد سه دگرگشت هستیم: بعضی‌ها مانند اکثر شهریان جنوب عراق، سوریه و لبنان و سپس روستاهای این مناطق هم دین و هم زبان خود را عوض کردند. امروزه این‌ها اکثریت مسلمان و عربی زبان سرزمین‌های خود را تشکیل می‌دهند.

بعضی از گروه‌های مردم مانند مسیحیان سوریه و لبنان، قبطیان مصر و یا دروزهای لبنان عربی زبان شدند اما دین خود را تغییر ندادند. این‌ها امروزه در سرزمین‌های خود مانند سوریه، مصر و لبنان اقلیت‌های نسبتا کوچکی هستند.

بعضی‌ها مانند ایرانیان و کردهای میانرودان اسلام را پذیرفتند اما زبان خود را تغییر ندادند.

بعضی‌ها هم مانند یهودیان فلسطین و اسرائیل و یا ایزدیان شمال میانرودان نه دین و نه زبان خود را تغییر دادند.

بیشک واکنش هر کدام از این گروه‌های مردم علل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی مخصوص خود را داشته است.

زبان فارسی در ایران پا برجا ماند و طوری که در پیش هم دیدیم، حتی نسبت به قبل شکوفاتر و غنی‌تر شد. می‌توان گفت دویست سال بعد از اسلام دوران شکوفایی شعر و ادب، علم، هنر و فلسفه ایرانی-اسلامی شروع شد و این در مقایسه با دوره‌های قبل و بعد از اسلام دوره‌ای براستی «طلایی» بود.

بدنبال ظهور اسلام فارسی میانه و یا پهلوی که دیگر زبان سرتاسری و مشترک ایران بود دو پشتوانه اساسی خود یعنی دولت ساسانی و دین زرتشتی را از دست داده بود.

در مقابل، بدنبال حاکمیت اعراب و قبول اسلام، در ایران هم زبان عربی به جهت قرآنی بودن خود و فراگیری همه علوم و موضوعات دینی و فلسفی، شرعی، حقوقی و علمی، تاثیر بسیارو همه جانبه‌ای بر زبان فارسی گذاشت. این تاثیر از خط، واژگان و صرف و نحو گرفته تا حتی تلفظ و طبیعتا الفباء و املاء نمایان بود.

بیشک برآورد درصد وامواژه‌های عربی در فارسی می‌تواند بسیار گوناگون باشد و بسته به دوره و موضوع تالیف و خود مولف فرق کند. اما طبق بعضی تخمین‌ها درقرن دهم م سهم واژگان و تعابیر و اصطلاحات عربی در فارسی متوسط آثار ادبی ۳۰ درصد بود و این مقدار ۲۰۰ سال بعد یعنی در قرن دوازدهم تا پنجاه درصد رسیده بود (صادقی، ۲۲۹-۲۳۱). به تخمین پری امروزه سهم لغات و اصطلاحات عربی در یک «واژگان روزمره ادبی» فارسی حدود چهل در صد است (پری ۲۰۱۱). اما طوریکه گفتیم دامنه این تاثیر فراتر از واژگان می‌رود و بسیاری از زمینه‌های دستور زبان و حتی نظام تلفظ را بی‌تاثیر نمی‌گذارد.

ایرانیان بعد از قبول خط و الفبای عربی برای بهتر نوشتن زبان خود چهار حرف جدید (پ، چ، ژ، گ) را به الفبای عربی اضافه کردند که در نتیجه به خط و الفبایی که امروزه ایرانیان بکار می‌برند خط عربی – فارسی و یا صرفا «خط فارسی» می‌گویند. حروف چهارگانه فارسی حتی در متون عربی و دیگر زبان‌ها مانند ترکی و بخصوص در املای کلمات غیر عربی هم بکار برده می‌شد. ضمنا در مقابل تاثیر شدید واژگان عربی بر فارسی، واژگان فارسی نیز بر عربی بی‌تاثیر نیوده است.

با اینهمه، بنظر بسیاری از پژوهشگران، در هزار سال بعد از شروع تاثیر عربی بر فارسی، ایرانیان زبان و فرهنگ خود را بخوبی حراست کرده غنی‌تر کرده‌اند تا جاییکه یکی دو قرن بعد از اسلام، فارسی تبدیل به زبان شعر، هنر و ادب عالم اسلام شد و مدت‌ها این موقعیت خود را حفظ کرد.

پری می‌نویسد ایرانیان بطور سنتی از زبان خود پاسداری کرده بطوری معتدل (و نه به درجه تندروانه ترک‌ها) کوشش کرده‌اند تا جایی که می‌شود از بکارگیری بیش از حد لغات عربی دوری کنند و واژگان تکنیکی مدرن را طبق اصول زبان فارسی و برمبنای واژگان فارسی ساخته، رایج نمایند. بنظر او حتی در دوره جمهوری اسلامی نیز که وزن دین و زبان عربی نسبت به دوره قبل از آن بیشتر شد، این روند کلی حفظ و اصلاح زبان فارسی همراه با احتیاط کاری و دوری از اقدامات تندروانه در سیاست زبان، ادامه یافته است (پری، همانجا).

بدون شک تاثیر پذیری فارسی از زبان عربی به غنای آن و درخشش هزار ساله‌اش بعد از اسلام کمک زیادی نموده و در عین حال حد نگهداری سنتی ایرانیان در اصلاحات زبان فارسی نیز در تداوم این زبان و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر نقش مهمی بازی کرده است.

More

ادامه خواندن

ترک ها در صحنه

ArabTurkIran

وقتی از آمدن ترکان به صحنه تاریخ منطقه ما صحبت می‌کنیم نباید سوء تفاهم پیش آید. البته ریشه هر قوم و زبان بمراتب قدیمی‌تر ازچیزی هست که در کتاب‌های تاریخ بطور مستند در باره آن قوم و زبان آن‌ها قید می‌شود. چیزی که شناخت تاریخ ترکان را مشکل می‌کند این است که اطلاعات مربوط به اولین ترک‌ها که از سیبری جنوبی، منطقه آلتای و مغولستان کنونی به جنوب و غرب کوچ کرده‌اند اصولا از منابع چینی و کمی هم سغدی است، یعنی چیزی از خود ترکان مثلا از ابتدای هزاره یکم میلادی که بصورت قبایل کوچنده زندگی می‌کردند، در دست نیست.

به احتمال قوی بخشی از اجداد ترکان و ریشه زبان آن‌ها را باید در میان اتحادیه قبایلی جستجو کرد که در منابع چینی از آن‌ها همچون «هسیونگ نو» نام برده می‌شود و در غرب با نام «هون‌های آسیایی» و یا گاه هپتالیت‌ها معروف شده‌اند. این مربوط به ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح تا ۵۰۰ سال بعد از میلاد است، که در حوزه جغرافیایی ما به دوره مادها و هخامنشیان تا فتوحات اسکندر، اشکانیان و ساسانیان مربوط می‌شود.

در این دوره قبایل ترک آسیای میانه مجموعا خارج از حیطه ایران بودند. اولین اثر مکتوب به ترکی که مشخصا از قوم ترک صحبت می‌کند سنگ نوشته‌های اورخون در مغولستان از قرن هشتم میلادی است. اولین دولت ترکی، دولت قبیله‌ای «گوک تورک‌ها» بود که بین ۵۵۲-۷۴۴ میلادی یعنی صد سال قبل از اسلام تا صد سال بعد از اسلام درجنوب سیبری کنونی تاسیس شد و در آسیای میانه و شرق و غرب آن گسترش یافت. از نظر دینی، این هنوز دوره شامان گرایی همزمان با تاثیرات آیین بودا و مانوی در میان قبایل ترک است.

دولت «گوک تورک» از نظر سیاسی و نظامی بین دو امپراتوری چین و ایران ساسانی مانده بود و با هر دو، هم روابط تجاری و فرهنگی و هم‌گاه سایش‌های نظامی و مرزی داشت.

در دولت گوک تورک هنوز نوشتار جا نیافتاده بود اما شاهد شکل گیری زبانی هستیم که امروزه «ترکی باستان» و یا «اویغوری باستان» نامیده می‌شود.

گوک تورک‌ها تنها همسایگان ترک ایران ساسانی نبودند. ترک‌های دیگر نیز که بصورت قبایل کوچنده و دامپرور در استپ‌های آسیای میانه از نقطه‌ای به نقطه دیگر کوچ می‌کردند وجود داشتند. اجداد ترکان اوغوز (به عربی «غز») نیزهم در داخل و هم در خارج از حیطه حاکمیت گوک تورک‌ها در حال کوچ مستمر بودند. شاید نتوان قبایل بلغار را که بسوی غرب مهاجرت می‌کردند و بالاخره کاملا اسلاوی شده در بالکان رحل اقامت افکندند کاملا ترکی نامید ولی آن‌ها به هر حال از ایران دور بودند. اتحادیه دیگری از قبایل نیز که «خزرها» نامیده می‌شدند جزو این «قبایل در حرکت» استپ‌ها بودند. آن‌ها در حواشی شمال غربی ایران در آن سوی کوه‌های قفقاز و شمال خزر حضور داشتند و گهگاهی از طریق قفقاز به ساسانی تاخت و تاز می‌نمودند. خزرها برای ایرانیان دردسری مزمن بودند چرا که در رقابت بین ایران و بیزانس، اغلب تحت الحمایه بیزانس قرار داشتند و با این موضع به ایران ضربه زده روستاها و شهرهای مرزی ایران را غارت می‌کردند. منطقه اصلی نفوذ آن‌ها شهر دربند بود که آخرین نقطه مرزی ساسانی در قفقاز بشمار می‌رفت. به غیر از دربند کوه‌های قفقاز راه نفوذ وسیع خزرها و دیگر قبایل شمال کوه‌های قفقاز را بطور نسبتا مطمئنی می‌بست.

در جانب فرارود، سغد و خوارزم به هر حال بخاطر قرار گرفتن در منطقه مرزی قبلا هم با قبایل همسایه ترک زبان رابطه داشتند و حتی بعضی خانواده‌ها از طریق ازدواج و یا به دلایل دیگر در طرف دیگر مرز زندگی می‌کردند و انسان‌ها با همدیگر تماس و تجارت داشتند.

کاشغر، قزاقستان و قرقیزستان کنونی (منطقه وسیعی که در مجموع حدودا همچون «ترکستان» شناخته شده است) خارج از حیطه ایران بود. اما ازبکستان، ترکمنستان و بخشی از تاجیکستان کنونی که اغلب به لهجه های شرقی ایرانی تکلم می‌کردند اکثرا ترک زبان شدند. تنها بخشی از مناطق کوهستانی تاجیکستان کنونی و طبیعتا افغانستان، اکثرا ایرانی زبان باقی ماند.
با سقوط ساسانی و حمله اعراب، هرج و مرج و بی نظمی امپراتوری ایران را فراگرفته بود. دولت ساسانی که معروف به داشتن نقطه های محکم مرزی بنام «مرزبان» بود، کنترل مرز های خود را عملا ازدست داد و این باعث سرازیر شدن انسان‌ها و بخصوص قبایل کوچنده حاشیه های مرزی به داخل ایران شد.

در آسیای میانه کوه های هندوکش جنوبی‌تر و شرقی‌تر از آن بود که مانع کوچ های بزرگ قبایل استپ‌ها شود. قبل از سقوط ساسانی هم تجارت بین ایرانیان بومی و قبایل چادر نشین آنسوی مرز چیزی برای هر دو طرف سودمند بود. با لغو مرزبانی های ساسانی این مناسبات بیشتر شد و حتی‌گاه صورت تهاجم و مهاجرت به خود گرفت. مثال شهر و ولایت خوارزم (در ازبکستان کنونی) از این جهت جالب است.

زبان مردم خوارزم پیش از نفوذ ترک‌ها از آن سوی مرز، یکی از گونه‌های شرقی ایرانی یعنی خوارزمی بود. حتی دردویست سیصد سال نخست بعد از اسلام هم زبان خوارزم کم و بیش به همان صورت ایرانی باقی مانده بود اما از قرن دهم به بعد به بعضی منابع برمیخوریم که نوشته‌اند صورت و ظاهر خوارزمیان شبیه ترک هاست و کمی دیرتر، آثاری مربوط به دوره مغول‌ها از قرن سیزدم و چهاردهم قید می‌کنند که زبان مردم خوارزم کاملا ترکی شده است (بارتولد ص ۱۵۳). با اینهمه زبان کتابت و علم در خوارزم بعد از تسلط ترک زبان‌ها هم قرن‌ها همچنان فارسی ماند.

جالب است که در «دوره طلایی اسلام» یعنی بین سال های ۸۰۰-۱۲۵۰ که مرحله اوج علم و فلسفه، فرهنگ و ادب، هنر و معماری عالم اسلام بود، خوارزم همراه با بغداد یکی از مراکز این شکوفایی علمی و فرهنگی بشمار می‌رفت و در همین مرحله، آمیزش جالبی از همزیستی خلاقانه‌ای بین زبان‌ها و فرهنگ‌های اسلام یعنی عربی، فارسی و ترکی در خوارزم به چشم می‌خورد. از سویی مسلمانان و بخصوص ایرانیان سعی در تشویق و ترغیب ترکان به دین اسلام می‌نمودند و از سوی دیگر علمای بزرگی از بغداد برای تدریس به خوارزم و سمرقند و یا بخارا می‌امدند و در مقابل بسیاری از علمای فرارود برای ادامه تحصیل به خراسان و بغداد می‌رفتند.

مهاجرت و اسکان ترک‌ها با هر دو مرحله ایرانی و ترکی زبانی خوارزم همزمان بود. اما همه آثار دانشمندان بزرگی مانند محمد بن موسی خوارزمی، ابو نصر محمد فارابی و ابو ریحان بیرونی به فارسی و یا عربی تالیف شده بود. حتی امیران ترک شده خوارزم که بعد از تغییر زبان این ولایت بر آنجا حکم راندند، مانند دوره خوارزمشاهیان ایرانی به تشویق عالمان و ادیبان پرداختند. آن‌ها تا دوره مغول حکومت خود را بر اقصی نقاط ایران گسترش دادند و حتی عنوان قدیمی و فارسی «خوارزمشاه» را برای خود انتخاب کردند.

با مهاجرت، تجارت، تبلیغات اسلامی و در عین حال اسکان و ازدواج های بین قومی و بخصوص تاسیس حکومت های ترک زبان غزنویان، سلجوقیان و جانشینان آن‌ها از جمله خوارزمشاهیان و ایلخانان مغول که اکثر سربازان و امیران لشکرشان ترک بودند، کم و بیش همین تغییر زبان مردم در شهرها و ولایات دیگر آسیای میانه از جمله سمرقند و بخارا بوجود آمد. این دوره آمیزش «دهقان و ترک و تازی» بود. شاید بهترین نماد این اختلاط و آمیزش قومی، زبانی، فرهنگی و دینی در سیمای ابونصر محمد فارابی (۸۷۸-۹۵۰ م)، یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان «عصر طلایی» اسلام است که معروف به «معلم ثانی» (بعد از ارسطو) بود. او از خانواده‌ای ایرانی بود. پدرش برای کار در دربار قراخانیان ترک به فاراب ترکستان (اوترار کنونی در قزاقستان) مهاجرت کرده بود. فارابی اکثر عمرش را دربغداد در دارالخلافه عباسیان گذرانید و آثارش را اکثرا به عربی نوشت. در همان عصر رخشندگی فرهنگ اسلامی بسیاری از آثار او به لاتین ترجمه شد.

در همین مدت در نواحی شرقی خلافت، یعنی در سیستان، خراسان و فرارود اولین جوانه‌های حکومت‌های محلی و غیر عربی یعنی صفاریان، طاهریان و سامانیان بیرون زد. ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از تاسیس خلافت اسلامی، خلفا که در بغداد نشسته بودند نمی‌توانستند سرتاسر این امپراتوری وسیع را مستقیما و در عمل مدیریت کنند. آن‌ها به افراد بانفوذ، فرماندهان برجسته و یا روسای بزرگ قبایل وظیفه حکومت در این محل‌ها بنام خلیفه را می‌دادند و در مقابل، این امیران محلی به خلیفه باج می‌سپردند و اگر به قدر کافی قدرتمند می‌شدند حتی باج را هم نمی‌پرداختند. در این دوره و بعد از آنچه خلیفه بغداد باشد و چه نباشد، بین این امیران بزرگ و کوچک محلی رقابت و جنگ بر سر توسعه و حفظ حاکمیت خود جزو برنامه معمولی زندگی بود.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

آذربایجان و بیزانس ترک زبان می‌شوند

1071ADدر فصل مربوط به زبان عربی در باره تغییر زبان بعضی کشورهای خاورمیانه و آفریقا به عربی صحبت کردیم.

موضوع زبان و فرهنگ‌های ترکی در کوچ‌های استپ‌های اوراسیا که مربوط به اقوامی مانند بلغارها، خزرها و آوارها می‌شود بحث دیگری است. در رابطه با قوم اوغوز و بعضی از اقوام ترک زبان دیگر که هزار و اندی سال پیش با قبول اسلام رو به سوی ایران و بیزانس (آناتولی) آوردند شاهد یک دگرگشت دیگر و مهم زبانی در منطقه ما هستیم.

این دگرگشت زبانی مناطق بیشتری از آسیای میانه، ترکمنستان کنونی، صفحاتی از افغانستان و خراسان، آذربایجان، بخش مسلمان قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی، شمال عراق و طبیعتا بیزانس و یا روم شرقی را تحت تاثیر خود قرار داده است. در اینجا بیشتر به آذربایجان و بیزانس اشاره خواهیم کرد که بدنبال کوچ و حاکمیت ترکان «ترکیه» نامیده شد.

بعد از کوچ‌ها و سکونت های چند صد ساله ترک‌های اوغوز، زبان اکثریت مردم این سرزمین‌ها از جمله آذربایجان و ترکیه تغییر یافت و ترکی شد. تفکیک این دو روند ممکن نیست. دگرگشت زبان هر دو سرزمین بطور همزمان، بدست همان اقوام و با تاثیر عوامل بسیار مشابهی انجام گرفته است.

طغرل بیگ سلجوقی از نوادگان «سلجوق بیگ» رئیس یکی از طایفه‌های مهم قوم اوغوز بود. روایت این است که سلجوق بیگ یکی از فرماندهان جنگجویان خزر بود که در سال ۹۵۰ میلادی طایفه‌اش را برداشته به خوارزم آمد و همانجا اسلام آورد. بعد از سلجوق بیگ طایفه او و دیگر طوایف و قبایل اوغوز بتدریج به سوی جنوب و خراسان حرکت کردند. اسب سواران و تیراندازان این قبایل هر بار برای امیر و یا سلطانی محلی می‌جنگیدند. حتی دربار خلیفه عباسی در عراق برای حفظ سلطان و خانواده و حکومت او سربازان ترک را به کار گرفته بود.

در این شرایط طغرل بیگ برادر خود «چاغری بیگ» را همراه با ۳۰۰۰ جنگجو برای یک «سفر اکتشافی» به سرزمین‌های ناشناسی فرستاد که می‌گفتند آباد و ثروتمند هستند: آذربایجان و آناتولی (گورون، ص ۳۰۰). بعد از آنکه چاغری بیگ با بارهای سنگین تاراج از ری، آذربایجان و ارمنستان به آسیای مرکزی برگشت و تجارب خود را به طغرل بیگ تعریف نمود، احتمالا نطفه کوچ‌های بزرگ سلجوقیان و عموما قبایل ترک زبان به سوی ایران، از جمله خراسان، آذربایجان و همچنین آناتولی شکل گرفت. این در سال ۱۰۱۸ م بود.

تا سال ۱۰۴۰ م طغرل بیگ سمرقند، بخارا، هرات و نیشابور را فتح کرده بود. در همان سال، او با شکست دادن سلطان مسعود غزنوی، بعنوان «پادشاه خراسان» در نیشابور تاجگذاری کرد. خلیفه عباسی در بغداد طبیعتا می‌بایست سلطنت محلی او در خراسان را بعنوان «نماینده خلافت اسلامی» در این ولایت بپذیرد.

اولین موج بزرگ مهاجرت قبایل ترک به خراسان و بقیه نقاط ایران شروع شده بود.

نقشه بالا وضع سال ۱۰۷۱ را نشان می‌دهد که از نظر «آغاز پایان» امپراتوری بیزانس و تسلط ترک‌ها بر آناتولی نقطه عطف تاریخی بشمار می‌رود. زبان مناطق دیگر نقشه از جمله اروپا را بعدا بطور کوتاه بحث خواهیم کرد. فعلا توجه اصلی ما به تغییر زبان‌های آذربایجان و به ویژه بیزانس به ترکی است.

در سال ۱۰۷۱ یعنی درست ۳۱ سال بعد از تاجگذاری طغرل بیگ، برادرزاده او، پسر چاغری بیگ و سلطان جوان سلجوقی آلپ ارسلان با شکست دادن نیروهای بیزانس در شهر ارمنی مانزیکرت (مالازگیرت) در شرق ترکیه امروز، دروازه «روم شرقی» یعنی بیزانس را رسما به روی قبایل ترک باز کرد. این شکست بیزانس مسیحی از یک نیروی مسلمان برای تمام منطقه  سرنوشت ساز بود. بعد از آن به مدت پانصد سال و حتی بیشتر، طوایف و قبایل کوچک و بزرگ ترک از آسیای مرکزی رو بسوی ایران (بخصوص آذربایجان) و مهم‌تر از آن: آناتولی گذاشتند.

اما چرا آذربایجان و آناتولی؟

بنظر پژوهشگر معروف تاریخ ترکان و بیزانس کلود کاهن (کاهن، ص ۹۹-۱۱۱) هیچ شکی نیست که قبل از این اولین موج کوچ هم، بعضی عناصر ترک به این منطقه نفوذ کرده بودند اما یقینا مرحله تعیین کننده «ترک شدن» منطقه با همین کوچ دوره سلجوقیان شروع شده و در آذربایجان و بخصوص آناتولی متمرکز گردیده است. بنظر او تعداد ترکانی که در آناتولی ساکن شده‌اند خیلی بیشتر از آذربایجان بوده است. یک انگیزه مهم تمرکز بر آناتولی این بوده است که بغیر از وسیع‌تر بودن سرزمین آناتولی از آذربایجان، ایران این دوره دیگر مسلمان شده بود در حالیکه تاراج، فتح، حکومت و گرفتن مالیات و خراج در بیزانس مسیحی و مرفه، هم «جهاد» بشمار می‌رفت و اعتبار ترکان را در جهان اسلام بلند می‌کرد و هم به آن‌ها حکومت، ثروت وقدرت بخش می‌نمود. آذربایجان هم از این نظر «دروازه» آناتولی (و قفقاز) بشمار می‌رفت. هم این عامل و هم طبیعت آذربایجان و آناتولی که برای دامداری که کار اصلی قبایل ترک بود، ظاهرا انگیزه‌های اصلی جلب اقوام و ایلات ترک بوده است.

در واقع بلافاصله بعد از فتح خراسان بعضی قبایل ترک رو بسوی کرمان، سیستان، خوزستان و دیگر نواحی ایران هم گذاشته بودند. از طرف دیگر سلطان سلجوقی ودیگر سرکردگان ترک غالبا افراد قبیله خود را بعنوان حاکم و امیر به ولایات مختلف ایران می‌فرستادند و آن‌ها هم با طایفه‌های خود به آن ولایات رفته مقیم آنجا می‌گشتند. همزمان، به قبایل و طوایف قطعات زیاد زمین بعنوان اقطاع و یا صرفا اجازه اسکان داده می‌شد که زمینه‌ساز دیگری برای کوچ و سکنای اقوام ترک زبان در اکثر مناطق ایران شد. اما با این همه، تعداد آن‌ها در مقایسه با قبایلی که به آذربایجان و مهم‌تر از آن: به آناتولی می‌رفتند قابل مقایسه نبود. آناتولی پیوسته یک هدف اصلی قبایل ترک بشمار می‌رفت و در این رهگذر به آذربایجان در ابتدا غالبا بعنوان «پُلی» بر سرراه آناتولی نگریسته می‌شد. بعدها در موج معکوس کوچ این قبایل، تعداد قابل توجهی از آنان که حدود ۴۰۰ سال بعد، از نظر مذهبی با پادشاه صفوی هم آواتر از سلطان عثمانی شده بودند، از آناتولی به آذربایجان بازگشتند.

بومی‌ها و قبایل چند نفر بودند؟

چه در آذربایجان ایران و قفقاز و چه در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، اکنون هزارسال است که این قبایل ترک زبان با مردم بومی آمیخته‌اند تا جائی که تفکیک نژادی بومیان و کوچندگان هزار سال پیش دیگر امکان پذیر نیست. البته دقیق‌ترین و مستدل‌ترین نشانه ترکیب نژادی یک شخص و یا گروه اجتماعی، ترکیب «شجره ژنتیک» آن شخص و اکثریت آن گروه است. در این مورد جدول‌های دی‌ان‌ای از چهار گوشه ترکیه و ایران معاصر نشان می‌دهند که سهم ژنتیک آسیای مرکزی در اکثریت مردم معاصر این دو کشور بسیار کم، دقیق ترش حدود ۴-۵ در صد است. در هر دو کشور، دوعنصر منطقه‌ای – ژنتیک «آسیای جنوبی» – خاورمیانه و «مدیترانه» سهم برتری برابر با بیش از ۸۰ درصد را دارند. از این نظر ترکیب نژادی ایران و ترکیه به همدیگر بسیار نزدیک‌اند (جیننی اوغلو ۲۰۰۴، خوداوغلوگیل، ۲۰۱۲، نشنل جئوگرافیک، لینک پانویس.) بنا براین روشن است که «ترک شدن» آذربایجان و آناتولی اساسا مربوط به زبان و فرهنگ است و بمراتب کمتر به تیره ونژاد مربوط می‌شود. حتی ظاهر فیزیکی اکثریت مردم ایران و ترکیه نشاندهنده غالب بودن مشخصات مردم آسیای مرکزی – آسیای شرقی نیست. با این ترتیب می‌توان گفت که در مدت کوچ‌ها و حرکات قومی قبایل ترک از سال ۱۰۰۰ تا حدودا ۱۵۰۰ بیشتر از ترکیب تباری و ژنتیک مردم بومی این دومنطقه، زبان اکثرشان بتدریج به ترکی و در آناتولی دین اکثرشان به اسلام تبدیل یافته است یعنی اکثریت مردم هویت تباری خود را حفظ کرده اما زبانشان (و در آناتولی در ضمن دینشان) به تدریج تغییر یافته است.

آنچه که روشن است این است که تعداد بومیان از مجموع افراد قبایل کوچنده بمراتب بیشتر بوده است. پروفسور کاهن (کاهن، همانجا) نسبت یک به ده یعنی برای هر ده بومی یک کوچنده را حدس زده است. او می‌نویسد: «منطقی بنظر نمی‌رسد که مثلا تصور کنیم ده‌ها هزار و یا صدها هزار نفر در آن واحد کوچ کرده‌اند.» (کاهن، همانجا.)

بطور کلی می‌توان چنین قبول کرد که بخصوص در مراحل نخستین یعنی یکی دو قرن اول این کوچ‌ها، قبایل کوچنده اغلب در دشت‌ها و روستاها سکنی می‌گزیدند و لشکریان و امیران ترک، شهرها را برای زندگی برمیگزیدند که بیشتر جمعیت بومی داشتند. برایس به نقل از مورخین ایرانی «از دو طبقه ترک‌های اوغوز» سخن می‌گوید که به فلات ایران سرازیر شده بودند: «موج نخست آنان عبارت از طوایف چوپانان و دامداران کوچنده‌ای بود که بدنبال مراتع نو بودند و موج دوم فاتحانی بودند که آمده بودند یکجا نشین شوند و حکومت کنند» (برایس، ۱۹۵۵، ص ۲۱.)

اما اگر تعداد مردم بومی با وجود طول چند صد ساله کوچ‌ها بیشتر از تعداد قبایل ترک بوده و اگر طوری که می‌دانیم مردم بومی قتل‌عام و منهدم نشده و در مجموع مکان زیست خود را هم ترک نکرده‌اند، پس زبان اکثریت چگونه عوض شده و مثلا در بیزانس از یونانی و آرامی و یا پهلوی و ارمنی به تدریج به ترکی تبدیل شده است؟

اگر این روند به تدریج و در طی قرن‌ها انجام گرفته، در کدام مناطق بیشتر و یا کمتر به چشم خورده و بیشتر و یا کمتر طول کشیده و به نتیجه رسیده است؟

قبل از همه چیز رقم دقیقی در باره جمعیت آن دوره بیزانس و یا مجموعه سرزمین‌های «ایران تاریخی» موجود نیست. تخمین اکثر تاریخ‌نویسان در حول و حوش ۴-۵ میلیون نفر برای هرکدام است که البته در مقایسه با ترکیه و ایران کوچک‌تر شده امروز نیز ناچیز جلوه می‌کند. و اما در باره تعداد اقوام ترک زبان هم که بطور لاینقطع به این دو سرزمین می‌آمده‌اند اطلاعات دقیقی موجود نیست اگرچه بعضی ارقام علی‌حده در باره کوچ بعضی اقوام روایت شده است. مثلا می‌دانیم که در ابتدای سلجوقیان «هزاران نفر» از ترک‌های اوغوز بصورت دسته‌های ۳-۴ هزار نفری به سیستان و عده دیگری به خوزستان رفته‌اند (گورون، همانجا).

به سختی می‌توان حدس زد که تعداد کل ترکانی که به ایران و آناتولی کوچ کرده‌اند چند نفر بودند. گمانه زنی دراین مورد ضمنا از آن جهت مشکل است که در اینجا موضوع بر سر یک موج مهاجرت که ۱۰-۲۰ و یا حتی ۱۰۰ سال ادامه داشته باشد نیست بلکه اگر نقطه شروع این کوچ‌ها را در اوایل قرن یازدهم م یعنی حدودا سال ۱۰۴۰ حدس بزنیم، این کوچ‌ها و ادامه آن‌ها در داخل ایران و ترکیه و یا بین ایران و ترکیه تا اواخر دوره شاه طهماسب صفوی و حتی به گفته فاروق سومر (سومر، ۱۳۷۱) تا قرن نوزدهم هم ادامه یافته است.

ولی در عین حال به قول کلود کاهن اشتباه خواهد بود اگر موضوع مهاجرت و اختلاط قومی و فرهنگی را فقط بر ارقام و تعداد افراد مبتنی کنیم. در این مورد، به گفته کاهن، ده‌ها عامل نقش بازی می‌کنند. در یک طرف این واقعیت هست که ترک‌ها حاکمین جدید و مظفر و در طرف مقابل، بومیان مغلوبین بودند و این رابطه تا اختلاط کامل همه این مردم که صدها سال طول کشیده، ادامه یافته است. این اولویت سیاسی احتمالا در رابطه با انتخاب و تغییر دین، تابع شدن غیر مسلمین به خراج و مالیات اضافی، تشویق و حتی «داوطلبی» بومیان به قبول اسلام، تغییر نام افراد و دگرگشت زبان نخست آنان به ترکی نقشی اساسی بازی کرده‌اند. بی‌شک مردم بومی برای تسهیل زندگی خود در شرایط نوین با حاکمین نو و زبان و دین جدیدشان سعی کرده‌اند خود را از نظر زبان و دین با آن‌ها منطبق کنند. موضوع تغییر دین اساسا در آناتولی مطرح بوده است در حالیکه در آذربایجان و صفحات شمال رود ارس حضور چشمگیر قبایل ترک و لشکریان ایلخانان مغول که اکثرا ترک بودند نیز به رواج ترکی بین مردم این خطه تاثیر کرده است.

احتمالا این‌ها عوامل اساسی بوده‌اند، اما جنگ‌ها، فرار و کوچ و بالاخره ازدواج ترکان با بومیان که در آن ترک زبان شدن (و در آناتولی ضمنا مسلمان شدن) خانواده‌های بومی سرعت بیشتری داشته، این روند چند صد ساله را تسریع کرده است. اما در باره اینکه دگرگشت زبان و دین اکثریت مردم چه زمانی شروع شده هم اطلاعات کامل و دقیقی نمی‌توان داد. اولین و بارزترین دلیل این ناروشنی آن است که این جریان صدها سال طول کشیده و اگرخیلی دقیق شویم، به یک معنی هنوز هم به پایان کامل خود نرسیده است. هنوز در ترکی آذری آثار زبان آذری و یا تاتی باستان به گوش می‌خورد و تا چندی پیش هنوز چند دهکده به این زبان و دیگر گونه‌های پهلوی غربی سخن می‌گفتند. در ترکیه هم هنوز بعضی‌ها هستند که بخصوص در شرایط آزادتر چند سال اخیر، داستان تغییر دین و نام اجداد خود را می‌نویسند و تعریف می‌کنند.

چه در آذربایجان و چه در ترکیه، درجه و تاریخ ترکی شدن زبان (و در ترکیه ضمنا تغییر دین) در هر منطقه فرق کرده است. در بعضی مناطق این روند سریع‌تر و در دیگر مناطق آهسته‌تر بوده است.

برای مثال سومر می‌نویسد: در دوره سلجوقیان، ترکمن‌ها بخصوص در مناطق موسوم به «آران» و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» می‌زیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن‌ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیرتر و حتی ضعیف‌تر بوده است (سومر، همانجا، ص ۴۳۰.)
بنظر می‌رسد در دوره ایلخانان مغول انتخاب تبریز و مراغه بعنوان پایتخت و تمرکز اردوهای مغول که به گفته سومر اکثرشان ترک بودند (سومر، همانجا، ص ۴۳۷- ۴۵۱) توازن زبانی تبریز، مراغه و اردبیل را هم بنفع ترکی عوض کرده است. سومرحتی می‌گوید در همین دوره «زبان مغول‌ها هم ترکی شد و آن‌ها هم ترک شدند» (همانجا.)

در رابطه با بیزانس یعنی ترکیه بعدی منابع و آثار بمراتب بیشتری در باره چند و چون دگرگشت زبان و دین مردم وجود دارد. این هم احتمالا بخاطر آن است که کتابت در بیزانس آن دوره بیشتر از ایران بوده و بعدها هم توجه پژوهشگران غربی بیشتر به بیزانس مسیحی و همسایه بوده است تا به ایران مسلمان و دور. آنچه که روشن است این است که نام «ترکیه» چیزی است که غربی‌ها ایجاد کرده برای اولین بار در اواخر قرن دوازدهم م یعنی حدودا ۵۰ سال قبل از مغول‌ها و در زمان جنگ‌های صلیبی یعنی از قرن سیزدهم به بعد استفاده نموده‌اند. اگر چه تا مدت‌ها بعد هم از نام‌های «روم»، «بلاد روم» و یا «ممالک روم» استفاده می‌شد، اما برای اولین بار در زمان جنگ‌های صلیبی «فردریک بارباروسا» از «ترکیه»
Turchia
، بمعنای «سرزمین ترکان» و یا کشوری که تحت حاکمیت ترک هاست، سخن گفته است.

از یک نگاه شاید چندان مهم هم نیست که درجه «ترک شدن» این کشور نو نام یعنی «ترکیه» در کدام منطقه چگونه بوده و چقدر طول کشیده است. مهم این است که از این تاریخ به بعد «ماهیت ترکی» آناتولی از نظر سیاسی، زبانی و فرهنگی مُهر خود را بر سرتاسر این کشور زده است، کشوری که بزودی نام عثمانی بخود گرفت و از سده بیستم به بعد با نام «جمهوری ترکیه» و با همان هویت غالب ترکی، جای مهمی در نقشه ما می‌گیرد.

وضع آذربایجان از این نظر که موضوع نه بر سر تغییر دین بلکه محدود به زبان نخست اکثریت مردم بوده، نسبتا قابل فهم‌تر ولی از سویی هم بخاطر همین ویژگی شاید در عین حال پیچیده‌تر است چرا که در طول تقریبا ۹۰۰ سال سلسله‌های ترک زبان ایران (از غزنویان تا پایان قاجاریان) سنت و حاکمیت فرهنگی زبان فارسی در مجموعه ایران نه اینکه تضعیف نشده بلکه حتی به یاری همین حاکمین اغلب ترک زبان تقویت هم یافته است.

ژان اوبن در مقاله «ترکی شدن زبان آذربایجان» که بر پایه تحلیل کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی (۱۳۵۰ م) نوشته، می‌گوید در آن تاریخ زبان مردم آذربایجان هنوز ترکی نشده بود اگرچه لغات ترکی و مغولی تاثیر روزافزونی بر زبان مردم داشته است (اوبن، ۱۹۸۹.)

به هر تقدیر ما از نمونه‌هایی مانند برخی اشعار شیخ صفی الدین اردبیلی و «رساله روحی انارجانی» و یا آثار شعرای «فهلوی گوی» آذربایجانی می‌دانیم که حد اقل تا صفویه زبان نخست مردم مخلوط بوده، اما حدودا بعد از صفویه، ترکی به زبان اکثریت تبدیل شده، اگر چه زبان غالب فرهنگ، هنر و بخصوص ادبیات در آذربایجان و بقیه ایران همچنان فارسی و زبان غالب دین، قانون و شریعت عربی باقی مانده است.

اگرچه قبایل ترک (مانند تکلو، شاملو، روملو، ذوالقدر، استاجلو، افشار) در هر دو طرف یعنی در آذربایجان و آناتولی ریشه و هویت مشترک زبانی و قومی داشتند و اگرچه آن‌ها بطور همزمان باعث تغییر زبان این دو سرزمین گشتند، اما در نهایت هر کدام تابع و حامی تحولات سیاسی و ملی کشور خود یعنی ایران و یا عثمانی بودند. در نتیجه این اقوام و قبایل با وجود خویشاوندی قومی و قبیله‌ای، در دو سوی مرز دو نقش متفاوت بازی کرده‌اند: در آناتولی و ترکیه آن‌ها همراه با قاطبه مردم سرزمین عثمانی، تعیین کننده تاریخ، سیاست، دین و زبان کشور خود بودند درحالیکه هم قومانشان در آذربایجان و دیگر نقاط ایران در بر سرکارآوردن صفویان نقشی کلیدی بازی کردند و همچنین منشاء یک زیر هویت زبان ترکی آذری در ایران شدند که بخشی از فرهنگ عمومی و رنگارنگ ایرانیان معاصر بود – و هنوز هم هست.

در نهایت هم در ایران و هم در عثمانی، بعد از آنکه این کشورها مرحله تکیه بر قبایل را پشت سر گذاشته، دولتداری خود را مستحکم کردند، نقش این قبایل هم در هر دو سوی مرز ایران و عثمانی کمرنگ‌تر و حاشیه‌ای‌تر شد.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

سال هاى ١٠٠٠ تا ١٥٠٠

1501ad2فارسی، عربی، ترکی

آخرین نقشه ای که در این نوشته ها نشان دادیم مربوط به سال ۱۰۷۱ میلادی بود – زمانی که ترکان سلجوقی وارد بیزانس شدند. در عرض کمتر از ۴۰۰ سال ترک ها بتدریج بیزانس و پایتخت آن یعنی قسطنطنیه را گرفتند و آن را با نام «استانبول» پایتخت خود کردند. این در سال ۱۴۵۳ اتفاق افتاد. بعضی ها فتح استانبول از طرف ترک های مسلمان را مهمترین حادثه قرن پانزدهم میشمارند. در قرن پانزدهم یعنی عصر کشفیات دریائی از جمله کشف آمریکا استدلال برای این مدعا کار آسانی نیست. ولی نظر به اینکه مخاطب اصلی ما فارسی زبانان هستند، میخواهیم سرگذشت زبان ها را ابتدا تا سال ۱۵۰۱ بیاوریم. علت اصلی گزینش این سال به تاریخ ایران مربوط میشود.

۱۵۰۱ میلادی، سال تاجگذاری شاه اسماعیل و آغاز سلسله صفویان است. این در عین حال ۸۵۰ سال بعد از حاکمیت اعراب و حکومت های قبایل کوچنده بود که هنوز چندان با مردم بومی نیامیخته و خود کاملا بومی نشده بودند. از این جهت آغاز سلسله صفویان به گفته برخی حتی آغاز «ایران معاصر» بشمار میرود.

در نقشه بالا به جنگ های ایران صفوی و ترکیه عثمانی هم اشاره کرده ایم که بعد از آغاز سلسه صفویان تقریبا چهل سال طول کشید و بعد از مدتی دوباره شعله ور شد. این جنگ ها به باور های دینی و حافظه تاریخی مردم هر دو کشور و سرنوشت بعدی منطقه تاثیر مهمی گذاشت. در عین حال در نتیحه این جنگ ها مرز نهاپی بین دو کشور بدنبال قرن ها دست بدست شدن بالاخره با عهدنامه قصر شیرین (۱۶۳۹) کم و بیش روشن شد و این وضع موقعیت و تحولات زبانی و فرهنگی متمایز هر دو طرف را بخصوص در مناطق بزرگ مرزی با ثبات تر نمود.

در ایران بلافاصله بعد از حمله اعراب یعنی در دوره تقریبا دویست ساله «فترت» بین فارسی میانه (پهلوی) و فارسی معاصر (دری) آثارچندانی نوشته نشد. اولین آثار فارسی معاصر که احتمالا عبارت از ترجمه تفسیر کبیر طبری و تاریخ طبری بود در قرن دهم منتشر گردید. از قرن دهم به بعد سرعت وتعداد تالیف و استنساخ (رونویسی) آثار ادبی و علمی بیشتر میشود. طبیعتا عرض اندام چهره های ماندگار ادبیات کلاسیک فارسی مانند فردوسی، مولانا جلال الدین، خیام، نظامی و یا سعدی و بعدا حافظ به استحکام و گسترش بیشتر زبان استاندارد فارسی معاصر کمک زیادی میکند. (در زبان های دیگر مانند انگلیسی و یا ایتالیائی هم نویسندگان و شعرای بزرگ مانند شکسپیر و دانته در شکل گیری این زبان ها نقشی کلیدی داشته اند.) حتی دانشمندانی مانند ابن سینا بعضی آثار علمی خود را به فارسی مینویسند اگرچه تا قرن دوازدهم و سیزدهم اکثر کتاب های فلسفی و علمی و طبیعتا دینی به عربی نوشته میشود. با این ترتیب در ایران این سده ها زبان فارسی به نقش درجه اول خود در فرهنگ و هنر، علم و ادب ادامه داد و عربی در کنار فارسی بعنوان زبان دین و فقه تدریس و تحصیل شد.

در بخش های پیش گفته بودیم که بخصوص از دوره فارسی میانه (پهلوی) به بعد، بر پایه فارسی جنوبی و ادغام آن با گونه های شرقی و غربی، گونه ای معیار و یا مشترک (پهلوی و سپس دری) به وجود آمد که بتدریج و بخصوص با آثار شعرا و نویسندگان کلاسیک غنی و فراگیر شد. در مقابل، گونه های محلی، شفاهی و منطقه ای مختلف یا آثار کمی از خود بجا گذاشته کاملا ازبین رفتند (خوارزمی، سغدی، آذری) و یا در کتابت و تحصیل تنها فارسی معیار و مشترک را بکار بردند طوری که تا سده های هفدهم و هجدهم و حتی در بعضی موارد قرن بیستم آثار چندانی به گونه های ایرانی گیلکی، تاتی، کردی، لری، بلوچی، پشتو و یا شغنانی (بدخشی) نوشته نشد. آنها همه در سطح محلی و محاوره ای به حیات خود ادامه دادند اما در کتابت اصولا فارسی را بکار بردند.

مشابه این مناسبت بین زبان معیار و گونه های محلی و منطقه ای را در مورد ترکی هم مشاهده میکنیم. نظر به اینکه زبان و یا زبان های ترکی به نسبت دیر تر پیدا شده و به کتابت گذشته اند، تا قرن های پانزدهم و شانزدهم عموما به همه گونه های آن «ترکی» گفته شد تا اینکه بتدریج با تحولات ترکی نوشتاری، نام زبان های گوناگون ترکی نیز از همدیگر متمایز شد.
از قرن یازدهم به بعد ابتدا در خان نشین قراخانیان (آسیای میانه و چین کنونی) اولین آثار کتبی این زبان مانند «دیوان لغات الترک» و «قوتادقو بیلیگ» تولید میشوند. حکام قراخانی مشوق رشد و ترقی زبان و ادب ترکی بودند اما بعد از دو قرن به سبب زوال این خان نشین و قدرت گیری سلجوقیان و سپس مغول ها فعالیت های نوشتاری دچار وقفه میشود (دانکوف، ۱۹۹۲، نسخه پی دی اف.) برعکس قراخانیان، متعاقبین غزنوی و سلجوقی آنان خود اهل خواندن و نوشتن نبودند اما در سرزمین های ایرانی زبان و ادبیات فارسی را تشویق و ترغیب نمودند. آثار ترکی در ایران این دوره بسیار کم است چرا که بگفته تورکولوگ معروف ترکیه زینب قورخماز (قورخماز، ص ۴۳۱) سلجوقیان چه در ایران و چه در آناتولی فارسی و عربی را بعنوان «زبان رسمی و دولتی» خود بکار برده اند. اما از قرن سیزدهم به بعد ترکی کتبی بتدریج در آناتولی هم بکار برده میشود. در اینجا اولین آثار ترکی جزواتی شامل ترجمه های ترکی متون دینی و تصوفی جهت ترغیب و تشویق مردم عادی به جهاد و گسترش اسلام بوده است (قورخماز، همانجا.) به دنبال این آثار اولیه، شاهد ترجمه ترکی بعضی آثار فارسی از جمله اشعاری از مولانا جلال الدین رومی و همچنین اشعار ترکی شاعر معروف متصوف یونس امره در قرن چهاردهم میشویم. با اینهمه نوع جدیدی از ترکی تبدیل به زبان رسمی ادب، هنر، دیوان و لشکر عثمانی میگردد که واژگان و سبک آن به شدت تحت تاثیر فارسی و عربی قرار داشت و برای مردم عادی امپراتوری عثمانی سنگین و سخت فهم بود. این زبان رسمی و ادبی که «ترکی عثمانی» نامیده میشود تا حدود صد سال پیش اعتبار و رسمیت داشت.

از نظر لهجه شناسی ترکی، تا سال های ۱۵۰۰ فرق چندان بزرگی بین لهجه های مختلف ترکی آذربایجان و آناتولی به چشم نمیخورد. علت اصلی این امر طبیعتا در آن است که گویشوران این زبان ریشه های مشترک زبانی و قومی داشته اند و پس از تاسیس دولت های عثمانی و صفوی و متمایز شدن دولتداری در این دوسرزمین، زبان ترکی آنها هم بتدریج متمایز و جدا شده است. زبان شاعر معروف ترک شیخ محمد فضولی بغدادی از ایل بیات هنوز نشانه زبان مشترک ترکی اوغوزی – سلجوقی حدود ۵۰۰ سال پیش بود اما به زودی در سرزمین های ایران و عثمانی برای تمایز بین این گونه ها از تعابیر «ترکی قزلباشی» و یا «ترکی عجمی» (آذربایجانی)، «ترکی رومی» (عثمانی) و «ترکی جغتائی» (اوزبکی و اویغوری قدیم) یاد میشود. دیگر لهجه های ترکی که همچون اجداد زبان های امروزی مانند قزاقی و قرقیزی بشمار میروند در آن دوره هنوز صاحب کتابت چندانی نبودند.

عربی که پیش از اسلام زبانی اصولا شفاهی بود، یکی دو قرن بعد از فتوحات اسلامی تبدیل به زبانی غنی در زمینه های ادبیات دینی، فلسفه، علوم، ادبیات، ارتش و تجارت شده بود. دانشمندان غیر عرب مانند ایرانیان و حتی برخی اسپانیائی ها که تحت تسلط اعراب زندگی میکردند، بسیاری از آثار علمی و فلسفی خود را به عربی مینوشتند تا در شرایط حاکمیت عربی و اسلامی بیشتر خوانده شود و مورد قبول قرار گیرد. این هم به نوبه خود به غنای زبان عربی می افزود. این وضع تا سده های دوازدهم و سیزدهم یعنی اواخر عباسیان برقرار بود. در همین دوره است که عالم اسلام دچار تحولات بزرگی میشود که یک نتیجه اش هم ناتوانی و بالاخره زوال خلافت عربی – اسلامی است.

در خاورمیانه، طوری که دیدیم ابتدا حکومت های محلی مانند طاهریان، سامانیان و غزنویان ایجاد میشوند که قدرت خلیفه را عملا تضعیف میکنند. کوچ و حکمرانی ترکان سلجوقی و بالاخره حملات مغول، جنگ های صلیبی های اروپائی که برای یک قرن سواحل شرقی دریای مدیترانه را تحت نظارت خود میگیرند و بالاخره برتری یافتن ترکان بر آناتولی و اکثر سرزمین های خلافت اسلامی در خاورمیانه و بخش بزرگ آفریقای شمالی، مقام عربی را در دنیای اسلام نسبت به قبل ضعیف تر میکند. در نتیجه این تحولات سیاسی گونه های محاوره ای و لهجه های محلی عربی بیش از پیش از عربی کلاسیک و «ادبی» دور میشوند تا جائیکه یک عرب زبان عراقی به سختی میتواند یک همزبان مراکشی خود را بفهمد. بعد از قرن هفدهم و هجدهم، با نفوذ روزافزون و حتی حاکمیت غربی های انگلیسی و فرانسوی زبان بر اعراب، این روند جدائی بین عربی نوشتاری و گفتاری شدید تر هم خواهد شد. با اینهمه، عربی کلاسیک که مبتنی بر زبان قران است بین مسلمانان و بخصوص اعراب موقعیت مستحکم خود را حفظ میکند چرا که مسلمانان بخاطر تکیه اصلی به قران و متون دینی در زندگی معنوی و حتی حقوقی و اجتماعی خود به متون عربی رجوع میکنند. این وضع کم و بیش در اروپا در مورد حاکمیت تقریبا بلامنازع لاتین در زندگی دینی و حتی اجتماعی مردم هم صادق است. اما برخلاف مسلمانان که همچنان بر اولویت عربی پافشاری میکنند در اروپا بخصوص با جنبش پروتستانیسم و ترجمه آلمانی انجیل در قرن شانزدهم انحصار حاکمیت زبانی لاتین (و یونانی) متزلزل میشود و این وضع شرایط را برای رشد «زبان های ملی» کشور ها فراهم تر میکند.

این را هم نمیتوان ناگفته گذاشت که در هردو کشور ایران و عثمانی و همچنین سرزمین های عربی که بعد از انحلال خلافت در بغداد گاه زیر تسلط ایرانیان و گاه ترکان بودند، تحصیل و تدریس هنوز محدود به قشری کوچک از دولتیان و روحانیان بود. تنها از اواخر قرن نوزدهم به بعد و بخصوص در قرن بیستم و بیست و یکم است که با آشنا شدن شرق مسلمان با صنعت مدرن چاپ و در عین حال تقویت دولت های مرکزی و آموزش و پرورش اجباری و مرکزی، تالیف و نشر آثار و اصولا خواندن و نوشتن کم و بیش در همه این کشور ها با سرعت جهشی رشد میکند. در استپ های قزاقستان و قرقیزستان و همچنین ترکمنستان کنونی بعد از یکجا نشین شدن تدریجی، خواندن و نوشتن در میان مردم این مناطق هم رواج می یابد. در این سرزمین ها و همچنین استپ های شمال دریای خزر که اکثر مردم ترک زبانش هنوز بصورت ایلات کوچنده زندگی میکردند، تحصیل و خواندن و نوشتن عملا موجود نبود. با قدرت یابی سیاسی و نظامی روسیه از قرن های شانزدهم و هفدهم به بعد، اکثر آنها و قبایل دیگر مانند آلان ها و اوست های هند و اروپائی بتدریج در فرهنگ و زبان روسی و یا اوکرائینی و قفقازی جذب شدند.

بقیه اوراسیا

اگر به دو نقشه سال های ۱۰۷۱ و ۱۵۰۱ نگاه کنیم خواهیم دید که در سال ۱۵۰۱ وضع زبان های اروپائی نسبت به ۵۰۰ سال پیش از آن روشن تر شده و دیگر تقریبا تابلوی زبان های اروپائی که امروز هم شاهدش هستیم بوجود آمده است.
در ابتدای این سلسله مقالات هم گفته بودیم. از انگلیسی تا آلمانی و فرانسه گرفته تا روسی و اسپانیایی، سرگذشت همه زبان های اروپائی هم مانند فارسی، عربی، ترکی و زبان های دیگر داستان چند صد ساله کوچ، نزاع، صلح و آمیزش اقوام، اختلاط لهجه ها و زبان ها، زوال بعضی زبان ها و گویش ها و پیدایش زبان ها و گویش های دیگر است.

اگر چند قرن عقب تر برویم، در قرن پنجم بدنبال عقب نشینی لشکر روم از جزایر بریتانیا، اهالی برتون انگلستان کنونی از طرف ایرلندی ها از شمال و غرب و پیکت ها از شمال جزایر بریتانیا مورد حمله قرار گرفت. اقوام ایرلندی و پیکت هم مانند برتون ها لهجه مخصوص کلتی خود را صحبت میکردند که شاخه ای از زبان های هند و اروپائی است. اما مهمتر از همه این بود که در قرن پنجم آنگل ها و ساکسون های ژرمن از شرق و جنوب، یعنی از دانمارک و آلمان شمالی کنونی به بریتانیا هجوم آوردند و بدون آنکه با مقاومت چندانی روبرو شوند در عرض یک قرن بر تمام انگلستان حاکم شدند. برتون های بومی انگلستان به ویلز و کورنوال عقب نشینی کردند و اسکات های ایرلند در اسکاتلند سکنی گزیدند.

جالب این است که رومیان زبان لاتین خود را نتوانستند در طول سه قرن بر انگلستان تحمیل کنند اما ژرمن ها این کار را در یک قرن انجام دادند. با این ترتیب زبان انگلیسی که امروزه پرجمعیت ترین و با نفوذ ترین زبان دنیاست قدمتی حد اکثر برابر با ۱۵۰۰ سال دارد. این انگلیسی نتیجه آمیزش زبان های ژرمنی آنگلی، ساکسونی و زبان های محلی کلتی جزایر بریتانیا یعنی برتونی، پیکتی، ایرلندی، ولش و اسکاتی و حتی نُرمان های فرانک بود که در اوایل هزاره دوم بریتانیا را تصرف کرده بسیاری واژگان فرانسوی را وارد آن انگلیسی مرکب نمودند. اولین متن انگلیسی کهن در قرن هفتم میلادی به خط لاتین نوشته شد. از آن سال ها تا سال های ۱۵۰۰ این انگلیسی هم مستحکم شد و هم دیگر زبان های جزایر بریتانیا یعنی اسکاتی، ولش و ایرلندی را تحت الشعاع خود قرار داد و عقب راند.

اما این انگلیسی قرن ها پیش از زبان های لاتین (رومی و یا رومانیک) فرانسه، ایتالیائی، اسپانیایی و پرتغالی زبانِ کتابت شده بود. میدانیم که ایتالیائی، فرانسه، اسپانیایی و پرتغالی وارثین زبان باستانی لاتین هستند.

اما چطور ممکن است که مثلا زبان فرانسه ۳۰۰-۴۰۰ سال و زبان ایتالیائی حتی ۵۰۰-۶۰۰ سال بعد از انگلیسی جوان تر، یعنی در قرن های دوازدهم (فرانسه) و سیزدهم و چهاردهم (ایتالیائی) بوجود میاید؟ احتمالا توضیح این معما را باید در زبان لاتین جستجو کرد که ابتدا فقط زبان شهر و منطقه روم بود اما با پیدایش امپراتوری روم ۲۷ سال قبل از میلاد برای اقلا ۵۰۰ سال تبدیل به تنها زبان رسمی و مقتدر امپراتوری گشت در حالیکه فقط یونانی در سطحی علمی و هنری- تاریخی با آن میتوانست هماوردی کند. زبان های دیگر امپراتوری اکثرا بصورت لهجه های محلی و محاوره ای آن هم فقط بصورت شفاهی و محاوره ای بکار برده میشدند.

با شروع زوال امپراتوری روم در سال های ۴۰۰ میلادی و پشت سر گذاشتن دوره موقتی حاکمیت اعراب، فرق بین لهجه های محلی لاتین هم که از لاتین کلاسیک در تلفظ و حتی واژگان متمایز میشدند، بیشتر گردید. این فرق ها با کوچ های ژرمن ها و اسلاوها به مناطق لاتین بیشتر هم شد. بزودی چنین شد که لهجه های زبان مشترک لاتین کلاسیک هرچه از همدیگر دورتر بودند برای گویشوران همدیگر سخت فهم ترشدند و بصورت «زبان های مستقل» فرانسه، ایتالیائی، پرتغالی و اسپانیایی در آمدند. در عین حال هنوز هرکدام از این زبان ها لهجه های خود را داشتند از قبیل: پرووانسی (فرانسه) و یا کاتالان و کاستیلی (اسپانیا). در اصل همه این زبان های جدید لاتین شاخه های نزدیک یک درخت بودند اما ایجاد دولت های مستقل اسپانیا، پرتغال، فرانسه و ایتالیا از طرفی زبان معیار این کشور ها را از همدیگر دورتر کرد و از طرف دیگر در داخل هر کشور لهجه های سابقا بهمدیگر نزدیک اما متمایز را بیشتر به گونه معیار و مشترک هرکشور نزدیکتر نمود. با این ترتیب مثلا پرووانسی در عمل رفته رفته به فرانسه و کاتالان به اسپانیائی استاندارد نزدیک تر گردید.

این البته قاعده مطلق نیست و استثناهای خود را دارد اما وچود یک دولت متمایز که زبان ملی را پشتیبانی کند همیشه در بقا و غنای آن زبان نقش بزرگی بازی میکند – طبیعتا بشرط آنکه این دولت بقدر کافی قدرتمند و پایدار باشد. وقتی دو دولت حتی با لهجه های بسیار نزدیک یک زبان از هم جدا شوند و مدتی نسبتا طولانی هم از این تمایز دولتی بگذرد، زبان آنها هم خواسته و یا ناخواسته، کم و یا زیاد بتدریج از همدیگر متمایز میشود. اگر انگیزه های سیاسی هم در کار باشد، در آن صورت آنها هرکدام معمولا تصور میکنند که هرقدر زبان ملی آنها از زبان خویشاوند همسایه فرق کند، هویت دولتی آنها هم قوی تر خواهد بود. از سوی دیگر وقتی در کشوری، زبانی بصورت رسمی و معیار درآمد لهجه های دیگر آن زبان بتدریج به لهجه رسمی و مشترک (و یا معیار) ملی نزدیک تر میشوند و خصوصیات و فرق های آنها با زبان معیار رفته رفته کمتر میشود. این تاثیر رسانی زبان معیار به لهجه های گوناگون آن زبان را «عامل یکسان ساز» و یا «همگون ساز» می نامند. نوع دیگری از این «همگون سازی» در مورد زبان های دیگر آن کشور هم رخ میدهد تا جائیکه زبان های دیگر چه از طریق محدودیت های دولتی و چه حتی بدون این محدودیت ها، تحت الشعاع زبان رسمی قرار میگیرند و حتی گاه ویژگی های خود را ازدست میدهند و عملا از بین میروند. طبیعتا تحصیل، تعداد متکلمین، اشتغال و همچنین درجه اعتبار بین المللی هم به این روند کمک میکند و لهجه ها و زبان های کوچک تر را ضعیف تر میکند. همچنین روشن است که لهجه ها بیشتر در شهر های کوچک و روستا ها رواج دارند ومردم هر چه شهری تر و تحصیل کرده تر باشند بیشتر به زبان مشترک و معیار تمایل نشان میدهند.

این دو روند (۱) جدا و متمایز شدن گونه های دولتی یک زیرگروه زبانی از همدیگر از سوئی و (۲) انطباق یافتن هرچه بیشتر لهجه ها و گونه های محلی با زبان معیار و مشترک خود از سوی دیگر، تقریبا در همه کشور ها و گروه های و زیرگروه های زبانی مشاهده میشود. البته هر کشور و زبان معیار و مشترک آن هم ویژگی های خود را داشته و دارد.

آلمانی که امروز میشناسیم تا ۱۵۰۰ سال قبل اصولا عبارت از لهجه های مختلف ژرمنی بود. زبان های انگلیسی، آلمانی، سوئدی، نروژی، ایسلندی، داچ (هلندی) و دانمارکی از اختلاط و آمیزش این لهجه های مختلف ژرمنی بوجود آمده و هرکدام از آنها وابسته به شرایط و تحولات تاریخی، سیاسی و قومی خود به نقطه امروزی تحول خود رسیده است. تاریخ اولین نمونه های مکتوب آلمانی و دیگر زبان های خویشاوند ژرمنی باستان مربوط به قرن های ششم تا نهم است. اگر به نقشه بالا یعنی وضع سال ۱۵۰۱ نگاه کنیم خواهیم دید که در این دوره زبان های ژرمنی (آلمانی، انگلیسی، دانمارکی، سوئدی، نروژی، دانمارکی و داچ) تا حد معینی از همدیگر مستقل شده اند. به درجه ای کمتر همین را میتوان در مورد زبان های لاتین فرانسه، ایتالیائی، اسپانیایی و پرتغالی هم گفت اگرچه طوری که گفته شد تمایز بین زبان های لاتین چند قرن دیر تر از زبان های ژرمنی بوده است. از نظر گونه ها و یا لهجه های داخلی آلمانی مانند آلمانی اتریشی و بخصوص سوئیسی (زوریخی) جالب است که اگرچه این گونه ها (و بخصوص سوئیسی) از گونه استاندارد شمال آلمان بسیار فرق میکند اما از نظر خود آلمانی ها و سوئیسی ها باز آلمانی محسوب میشود.

زیر گروه مهم سوم عبارت از زبان های اسلاوی و بزرگترین زبان این زیر گروه زبان روسی است. اما اگر با اسامی امروزه شان بگوئیم لخی (لهستانی)، اوکرائینی، بلاروسی، چکی، اسلوواکی، اسلووانی، صربی، کرواتی و بلغاری و ده ها زبان کوچکتر دیگر هم از این زیر گروه هستند. زبان های زیر گروه اسلاوی هم مانند زبان های زیر گروه های دیگر به همدیگر به مراتب شبیه تر هستند تا به زبان های زیر گروه های دیگر یعنی مثلا شباهت بین آلمانی و دانمارکی نسبت به آلمانی و فرانسوی بیشتر است. اولین آثار زبان مفروض «پروتو اسلاوی» یعنی باصطلاح ریشه مفروض همه زبان های اسلاوی مربوط به متون دینی قرن نهم و دهم میشود که به آثار «کلیسای اسلاونی باستان» معروف شده است. اما طوری که در نقشه بالا می بینیم، برعکس زبان های ژرمنی و حتی لاتین تا هزاره دوم میلادی تفکیک چندانی بین زبان های اسلاوی نشده بود. تا قرن چهاردهم اجداد روس های مدرن که در «دولت روس کی یف» (به اوکرائینی «کیف» واقع در اوکرائین کنونی) به سربرده خود را «روس» می نامیدند و به زبان اسلاونی باستان سخن میگفتند. بعد از تهاجم مغول ها در قرن سیزدهم زبان مردم مغلوب اسلاو اساسا اسلاوی باقی میماند اما در زمینه لشکر و تجارت واژگان ترکی و مغولی وارد اسلاوی (روسی بعد) میشود. بعد از قرن های پانزدهم و شانزدهم تمایز های زبانی مانند روسی، لهستانی و دیگر زبان های غربی اسلاوی مانند چکی بوجود میاید و بالاخره لهجه هائی مانند بلاروس و اوکرائینی از روسی متمایزتر میشوند.

در بالا به نمونه آلمانی استاندارد و آلمانی سوئیسی و همچنین روسی استاندارد- بلاروسی و یا چکی- اسلوواکی اشاره کردیم. این مقایسه ها نشان میدهند که در تعیین راه تحول یک زبان نه فقط وجود یک دولت مجزا و متمایز بلکه اراده مردم متکلم هر زبان و یا لهجه هم تعیین میکند که آیا این و یا آن گونه زبان بصورت زبانی مستقل تکامل می یابد و یا همچون لهجه و تابعی از زبان بزرگتر و باصطلاح «مادر» میماند. شاید درک زبان محلی یک زوریخی (بخصوص اگر روستائی باشد) برای یک آلمانی تحصیل کرده خیلی مشکل تر از تفاهم بین یک چکی و یک اسلوواکی زبان است. اما چکی و اسلوواکی (و یا روسی و بلاروسی) بخاطر ملاحظات سیاسی (بخصوص در دهه های اخیر) زبان های مستقل حساب میشوند در حالیکه آلمانی سوئیسی را اکثریت آلمانی ها و سوئیسی ها لهجه محلی و محاوره ای آلمانی حساب میکنند.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

۵۰۰ سال پیش تاکنون

درک تحولات زبانی در ۵۰۰ و خرده‌ای سال گذشته برای ما امروزی‌ها آسان‌تر از درک ده هزار سال گذشته است.

طبیعتا اولین چیزی که از نیمه دوم هزاره دوم یعنی بین سال‌های ۱۵۰۰ و ۲۰۰۰ به ذهن اغلب ما می‌رسد شروع تاریخ معاصر در اروپا، عصر انقلاب صنعتی، رنسانس، روشنگری، جدایی دین از دولت، سفرهای اکتشافی دریایی و البته کشف آمریکاست.

از نقطه نظر زبان آنچه که بیش از همه و برای همه زبان‌ها اهمیت دارد پیدایش صنعت مدرن و مکانیزه شده چاپ است که حدودا پانصد سال پیش ابتدا در اروپا و سپس در همه دنیا رایج شد و کار خواندن و نوشتن را سریع‌تر، اتوماتیک‌تر، پرمحصول‌تر و بالاخره در قرن بیستم «دیجیتالی» کرد.

صنعت چاپ ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از اختراعش به کشور‌های ما در خاورمیانه هم رسید و عملا در قرن بیستم بطور وسیع مورد استفاده قرار گرفت.

اما شرق نه فقط از نگاه صنعت چاپ، بلکه اکثر جهات دیگر که در بالا شمردیم از اروپا عقب ماند. ۵۰۰ سال اخیر از نظر سیاسی، نظامی و علمی- تکنولوژی دوره حکمرانی غرب بر شرق بود.

از نگاه زبان‌های غربی ۵۰۰ سال اخیر دوره تحکیم و غنای این زبان‌ها بود. بعضی از زبان‌های غربی مانند ایتالیایی و یا زبان‌های کوچکتری مانند چکی و استونیایی اصولا در همین ۵۰۰ سال اخیر رشد و نمو کردند.

به موازات پیشرفت علم و تکنولوژی در غرب، انتشارات درسی، علمی، فلسفی، تاریخی و ادبی هم بیشتر و عمیق‌تر شد. در بسیاری کشور‌های غربی، کار نویسندگان، شعرا و اندیشمندان برجسته‌ای مانند دانته، شکسپیر، مولیر یا گوته راهگشای زبان‌ها و ادبیات غربی گشت. شرق مسلمان این تجربه را در دو سه قرن نخست هزاره دوم میلادی کرده بود. اما جالب است که دوره فردوسی، مولانا جلال الدین و حافظ و یا ابن سینا، رازی و بیرونی دیگر در شرق ادامه نیافت.

حالا نگاهی به سرزمین‌های مقابل اروپا در شرق بکنیم. ۵۰۰ سال مورد نظر ما در استپ‌های اوراسیا چگونه گذشت؟

در این دوره متصرفات سابق چنگیزی در فرارود و آسیای میانه، شمال شرق و غرب دریای خزر و دریای سیاه در حال فروپاشى و هرج و مرجی بدوی بود. نوادگان امیران مغول و ترک در کشاکشی جدی بر سر تقسیم باقیمانده میراث امپراتوری چنگیزی بودند. همه جا خان‌های بزرگ و یا کوچک حکم می‌راندند. از قزیل اوردا و کریمه تا قازان، آستراخان، سیبری و خان نشین ازبک، خان‌های مختلف که قبایلشان کاملا یکجا نشین نشده بودند، در حال تبانی و یا جنگ و ستیز با همدیگر قرار داشتند. برای حفظ خود، آنها‌ گاه تحت‌الحمایه روسیه نوپا و‌گاه دست نشانده عثمانی می‌شدند. بعضی از آن‌ها موفق می‌شدند اقلا برای مدت معینی حاکمیتی نسبتا با ثبات به وحود بیاورند و بعضی‌ها در طوایف و قبایل دیگر حل می‌شدند. بعضی از ملت‌های کنونی آسیای مرکزی مانند قزاق‌ها شروع دولتداری خود را از این دوره می‌دانند. قرقیز‌ها هم که تحولاتی مخصوص به خود از سر گذرانده بودند و مشترکات بسیاری با قزاق‌ها داشتند دارای حاکمیت‌های ایلی خود بودند.

در این میان یکی از خان‌های آسیای میانه بنام شیبک خان ازبک معروف به محمد خان شیبانی توانست طوایف وابسته به خود را متحد کرده از سیبری به سرزمین ازبکستان کنونی بیاورد و در آنجا با پایان دادن به باقیمانده حاکمیت تیموری حکومتی نسبتا با ثبات و یکجا نشین تاسیس کند.

این‌‌ همان شیبک خان بود که مسلمان سنى مذهب شده بود و در همدستى با سلاطین عثمانى که در غرب بر ضد ایرانیان صفوى می‌جنگیدند، جبهه شرقى جنگ با صفویان را باز کرده بود. خان نشین شیبانی ابتدای دولتداری ازبک‌ها و آغاز ادبیات جغتایی- ازبکی محسوب می‌شود. شیبک خان که از نوادگان چنگیز بود مانند تیمورعملا ترک زبان شده بود اما زبان رسمى دربار شیبانی فارسى بود اگرچه ترکى جغتائى (ازبکى قدیم) نیز به تدریج زبان دربار و شعر و ادب می‌شد. شاعر معروف علیشیر نوائى هروى که از ادیبان و نخبگان دوره تیموریان بود، در این دوره زیست. اما نوایی با خان نشین شیبانی کاری نداشت. حتی برعکس، نوایی جزو ادیبان دوره سلطان حسین بایقرا از نوادگان تیمور بود که از طرف شیبک خان سرنگون گردید. او با اشعار ازبکى- اویغورى و فارسى خود همراه با هم عصرش محمد فضولى بغدادى بنیانگذار شعر و ادب ترکى شناخته می‌شود – یکی ترکی قپچاقی-قالموقی و یا شرقی و دیگری ترکی اوغوزی و یا غربی. همزمان، یکی دیگر از خان‌های تیموری که از شیبانی شکست خورده بود با سربازان خود به هندوستان گریخت و در آنجا حکومت ترکى – مغولی – هندی گورکانیان («موغال») را تشکیل داد. زبان و ادبیات سلطنت گورکانیان هم فارسى بود.

این هرج و مرج در استپ‌های شمالی تا قرن نوزدهم ادامه پیدا کرد. در این قرن روسیه با جنگ‌های علیحده علیه خان‌نشین‌ها و ایران قاجار، تقریبا تمام آسیای میانه و قفقاز را تصرف کرد. از آن دوره به بعد حاکمیت روسیه و سپس شوروی شروع می‌شود. جالب است که حتی در قرن نوزدهم حکومت کوچکی که از خان نشین وسیع شیبانی باقی مانده بود با نام «خان نشین بخارا» به حیات خود ادامه داد اما با حاکمیت شوروی مانند دیگر خان‌نشین‌ها سقوط نمود. سقوط خان‌نشین‌های مرو در شرق و گنجه، قره باغ، دربند، ایروان، تفلیس، نخجوان و شیروان در قفقاز ضمنا پایان رسمی حاکمیت ایران بر این مناطق نیز بود اگرچه ایران عملا دیگر کنترل چندانی بر اکثر آن‌ها نداشت.

دردوره شوروی در آسیای میانه و قفقاز به صورتی مصنوعی مرزهایی «قومی» بین جمهوری‌های جدید شوروی کشیده شد. با تصمیم مرکز یعنی مسکو به هرکدام از این جمهوری‌ها عنوان ملت و زبان مخصوص به خود با حروف، الفبا، واژگان و تاریخ نویسی متمایزی داده شد. لهجه‌های محلی یک‌شبه تبدیل به «زبان ملی» با الفبا، دستور زبان و قواعد مخصوص بخود و متمایز از دیگر گونه‌های ترکی شدند.

عموما تلاش می‌شد زبان‌های ترکی از همدیگر متفاوت و از ترکی‌های ایران و ترکیه کاملا متفاوت نشان داده شوند. ملت‌سازی و تاریخ نویسی شتابزده بیشک عواقبی هم داشت. در هر جمهوری چند «جزیره خاکی» (آنکلاو) متعلق به جمهوری‌ها و ملت‌های نوین همسایه نهاده شد که پیوسته سرچشمه اختلافات شد. قوم قراقالپاق که همیشه بخشی از قزاق‌ها به حساب می‌آمد و زبانش هم شباهت بسیاری به قزاقی داشت بخشی از ازبکستان شد. قرقیزستان امروزی ابتدا «قزاقستان» نامیده شد و به قزاقستان امروزی نام «قارا قرقیزستان» («قرقیزستان سیاه») داده شد. در ازبکستان لهجه شمال این منطقه که تابع قوانین «هماهنگی مصوت»‌ها نبود بی‌آنکه دلیلش روشن باشد بصورت زبان، تلفظ و املای معیار و دولتی در آمد.

بعضی‌ها گفته‌اند که نیت مسکو از این اقدامات اساسا ایجاد اختلاف و دشمنی بین جمهوری‌ها و پاشیدن تخم جدایی کامل فرهنگی آن‌ها از ایران و ترکیه بود. اما احتمالا بی‌اطلاعی و یا سهل انگاری رهبری شوروی هم نقشی در این بی‌نظمی بازی می‌کرد.

همین اتفاق با زبان فارسی تاجیکی هم افتاد. لهجه و تلفظ محلی منطقه تبدیل به فرهنگ لغات و قواعد دستوری فارسی این منطقه شد که هنوز هم پا برجاست. در پنج کشور ترکی زبان آذربایجان، ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان و همچنین تاجیکستان ایرانی زبان، الفبای رسمی در عرض ۷۰ سال سه بار تغییر یافت. به موازات همه این تحولات، اگرچه زبان‌های جدید این جمهوری‌ها مقام «رسمی» یافته و دیگر در مدارس تدریس می‌شدند، زبان واقعی خود این جمهوری‌ها و سرتاسر شوروی که وسیله موفقیت و پیشرفت اجتماعی شمرده می‌شد، روسی بود.

بعد از یک مرحله کوتاه تغییر الفبا از عربی- فارسی به لاتین در سال‌های ۱۹۲۰، این ملت‌های نوین بزودی ناچار به قبول الفبای روسی با اشارات و علامات دیگری شدند. فرهنگ لغات این زبان‌ها پر از واژگان و اصطلاحات روسی گردید. این هم تاحدی قابل فهم بود چرا که این زبان‌ها در آن دوره تاریخی صاحب واژگان مناسب برای زمینه‌های تخصصی علمی و تکنولوژیک و زندگی معاصر اجتماعی و اداری نبودند. بعد از سقوط شوروی در اوایل سال‌های ۱۹۹۰، الفبای آذربایجان، ترکمنستان و ازبکستان باز تغییر یافت و این بار لاتین شد. همه این تغییرات باعث بی‌نظمی و قطع تداوم فرهنگی در کشور‌های نوپایی شد که دولتداری و زبان ادبیشان بسیار جوان و بی‌تجربه بود اگرچه در این دوره سواد خواندن و نوشتن، نشر آثار علمی و ادبی و تحصیل پایه به زبان‌های رسمی نو در این سرزمین‌ها باعث رشد فرهنگی شد.

در آسیای صغیر و خاورمیانه‌ی این دوره شاهد صعود امپراتوری عثمانی هستیم که به غیر از تصرفات خلافت عباسی، در دوره اوج خود بخش اعظم بالکان و قسمتی از اروپای مرکزی را هم به بنیه خود الحاق می‌کند. اما امپراتوری عثمانی مدلی از امپراتوری‌های پیشامدرن بود که تکیه‌گاه تولید صنعتی، پیشرفت اجتماعی، علمی و تکنولوژیک نداشت و حتی تا قرن بیستم اساسا بر جامعه‌ای دهقانی استوار بود. از سوی دیگر اروپا به سوی ملت- دولت‌های جداگانه و منسجم می‌رفت و حتی توان اتریش ِ صنعتی، برای حفظ سرزمین‌های کنونی مجارستان، چک و یا اسلوواکی همسایه و مسیحی در امپراتوری «هابسبورگ» کافی نبود.

با اینهمه قرن بیستم برای هر سه زبان منطقه نزدیک ما یعنی فارسی، ترکی و عربی شکوفایی زبان، چاپ، خواندن و نوشتن و مستحکم‌تر شدن زبان مشترک و معیار، یعنی هر سه زبان رسمی و نوشتاری را به همراه آورد. این دوره برای ایران، ترکیه، افغانستان و کشور‌های نو استقلال عربی که بدنبال فروپاشی امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم مستقل شدند و همچنین کشور‌های آسیای میانه و قفقاز که در ترکیب اتحاد شوروی بصورت جمهوری‌های شوروی درآمدند دوره افزایش سواد، نشر کتاب و مطبوعات و آموزش زبان رسمی و مشترک کشور بود. تعداد کتاب‌ها و مطبوعاتی که در هرکدام از کشور‌های منطقه نزدیک ما در سده بیستم چاپ و پخش شد احتمالا از مجموع آنچه که در ۱۰۰۰ سال قبل از آن بچاپ رسیده و خوانده شده بود بمراتب بیشتر است. حتی از نویسندگان این منطقه نجیب محفوظ از مصر و اورهان پاموک (اورخان پاموق) از ترکیه در قرن بیستم جایزه ادبی نوبل را گرفتند.

در ترکیه نیز الفبا بعد از اعلان جمهوری در سال ۱۹۲۳ به لاتین تغییر یافت و سیاست «پاک کاری» ترکی از واژگان، اصطلاحات و تاثیرات فارسی و عربی در پیش گرفته شد که مجموعا به بیگانگی نسل‌های جوان از میراث ادبی و فرهنگی خود منجر شد. ایران و کشورهای عربی از مدل ترکیه در تغییر الفبا و «پاک کاری» زبان پیروی نکردند. اما مجموعا در اکثر کشور‌های منطقه و از جمله ترکیه، ایران و کشور‌های عربی کوشش‌های انطباق این زبان‌ها به واژگان علمی، اجتماعی و تکنیکی مدرن موفقیت آمیز بود.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

گاهشمار تاریخ زبان ها

dominos200 هزار تا 40 هزار سال ق م
پیدایش زبان در میان انسان های اولیه

40 هزار تا 9000 سال ق م
حاکمیت انسان بر زبان و نوشتار تصویری

8000 ق م
آغاز کشاورزی در خاورمیانه

3000 ق م
آغاز نظام نوشتاری: خط میخی سومری

1000-3000 ق م
گسترش زبان های بانتو در نیمه جنوبی آفریقا

2900 ق م تا 400 م
کاربرد هیروگلیف ها در مصر

1350 ق م تا کنون
کاربرد نوشتار چینی

800 ق م تا کنون
خط و الفبای یونانی

700 ق م تا 300 ق م
اوج فرهنگ یونانی در دوره باستان

300-520 ق م اولین سنگ نوشته های فارسی باستان

قرن دوم ق م
اولین لوحه به پارتی میانه (پهلوی) از دوره مهرداد (میتریداتس) یکم

600 ق م تا کنون کاربرد الفبای لاتین در روم و سپس در اروپا و دنیا

300 ق م تا 400 میلادی
لاتین زبان گفتاری ایتالیا و کشور های همجوار آن میشود

200 ق م تا کنون
استاندارد شدن زبان نوشتاری چینی

100 ق م تا 100 میلادی
اوج فرهنگ رومی و زبان لاتین کلاسیک

قرن پنجم میلادی
اولین سنگ نوشته های فارسی میانه (پهلوی) متعلق به اردشیر یکم
هجوم آنگل ها و ساکسون ها به بریتانیا

قرن ششم میلادی
اولین متون پهلوی (سرود های پهلوی) ترجمه از سریانی، تحریر روی کاغذ
ایجاد الفبای عربی
نظام نوشتاری کره ای با الهام از چینی

قرن هفتم میلادی
اولین متون انگلیسی با الفبای لاتین

750-640 میلادی
فتوحات اعراب و گسترش اسلام در خاورمیانه، ایران و آفریقا

650-1250 میلادی
عربی شدن زبان عراق، سوریه، لبنان، مصر و آفریقای شمالی

650 تا کنون
عربی در کشور های اسلامی نقش لاتین در اروپای مسیحی تا قرن نوزدهم را بازی میکند

1800-700 میلادی لاتین در اروپا زبان غیر بومی دین، تحصیل و فرهنگ است

قرن هشتم میلادی
اولین سنگنوشته های ترکی (اورخون و یئنی سئی مغولستان)

قرن نهم میلادی
متون دینی مانوی در اسناد یافته شده در تورفان واقع در سین کیانگ چین به سغدی، پارتی، سکائی و ترکی اویغوری
تولد رودکی

1900-900 میلادی
فارسی زبان شعر و ادب کشور های اسلامی غیر عرب است

899-879 میلادی
ایجاد انگلیسی استاندارد نوشتاری

قرن 10 میلادی
اولین آثار به فارسی معاصر (نو): ترجمه تفسیر کبیر طبری و ترجمه تاریخ طبری
تولد فردوسی ایجاد نظام نوشتاری ژاپنی با الهام از نوشتار چینی و دیگر الفبا ها

1066 میلادی
بدنبال هجوم های نورمان ها، فرانسه زبان رسمی بریتانیاست

قرن 11 میلادی
اولین آثار ترکی: دیوان لغات الترک و قوتادقو بیلیگ (دولت قراخانیان، آسیای میانه)

قرن 11 تا 16 میلادی
تغییر زبان آذربایجان و بیزانس به ترکی

قرن 12 میلادی
ایجاد زبان های نوشتاری فرانسه و پرووانسی
تولد نظامی گنجوی

قرن 13 میلادی
تولد مولانا جلال الدین بلخی (رومی)
ایجاد زبان های نوشتاری فرانسه و پرووانسی

قرن 13–14 میلادی
اولین نسخ خطی ترکان در آناتولی: قران کریم، اشعار مولانا جلال الدین و یونس امره
ایجاد زبان نوشتاری ایتالیائی
تولد حافظ شیرازی
تولد دانته آلیگیری

قرن 15 میلادی
انگلیسی در بریتانیا زبان رسمی نوشتاری است. فرانسه در بریتانیا جنبه رسمی ندارد.
تولد محمد فضولی تولد علیشیر نوائی

قرن 15 تا 18
کشف آمریکا، مهاجرت ها به «دنیای نو»، حمل برده های آفریقائی برای کار، تغییر زبان قاره نو به انگلیسی، فرانسه، اسپانیائی و پرتغالی

قرن 16 میلادی
اولین کتاب فارسی به چاپ باسمه ای (در استانبول): زبور به ترجمه داود بن طاووس به خط عبری
تولد شکسپیر
تولد سروانتس

قرن 17 میلادی
اولین کتاب چاپی فارسی: «داستان مسیح» به لاتین و فارسی چاپ 1639 در لایدن هلند،
اولین کتاب چاپی ارمنی در ایران: کتاب دعا، چاپ کلیسای وانک جلفای اصفهان داچ (هلندی )
در جنوب آفریقا، پیدایش زبان آفریقانس
فرانسه زبان بین المللی در اروپا میشود
تولد مولیر

قرن 18 میلادی
گسترش انگلیسی در استرالیا و زلاند نو
اولین کتاب چاپی به ترکی: وانقولو لغتی (استانبول)

قرن 19 میلادی
اولین کتاب های چاپی فارسی در ایران: رساله آبله کوبی (ترجمه از انگلیسی) و رساله جهادیه قائم مقام فراهانی
انگلیسی زبان اصلی در مستعمرات و بسیاری کشور های دیگر میشود
آلمانی زبان بین المللی میشود
در نروژ دو گونه نروژی جایگزین زبان دانمارکی میشود

قرن بیستم تا کنون
نفوذ روسیه و سپس شوروی در آسیای میانه، قفقاز و اروپای شرقی، روسی بخصوص در سرزمین های سابق روسیه و شوروی نخستین زبان خارجی است
انگلیسی اولین زبان بین المللی دنیاست

more-e1497357658356

ادامه خواندن

منابع

books

آموزگار، ژاله و تفضلی، احمد: زبان پهلوی، ادبیات و دستور آن، تهران 1380، ص ۱۳-۱۴

Aubin, Jean: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989
خلاصه فارسی رساله ژان اوبن در این مقاله: جوادی، عباس: صفوه الصفا و زبان باستان آذربایجان (2012)، در تارنمای چشم انداز

Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015

Boeschoten, Hendrik: The Speakers of Turkic Languages; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

Brice, W. C.: The Turkish Colonization of Anatolia; in: Bulletin of the John Rylands Library, 38:1, pp. 18-44, London 1955, PDF

Cahen, Claude: Pre-Ottoman Turkey: A General Survey of the Material and Spiritual Culture and History, c. 1071-1330
ترجمه ترکی: Cahen, Claude: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002

Cinnioğlu, Cengiz, et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 2004

Comrie, Bernard, et al: The Atlas of Languages: The Origin and Development of Languages Throughout the World, London, New York 1996

Dankoff, Robert: Qarakhanid Literature and the Beginnings of Turco-Islamic Culture, in: Paksoy, Hasan B. (ed.): Central Asian Monuments, Istanbul 1992, pp. 73-80

Ethnologue, Languages of the World,Website

Frye, Richard N.:History of Persian Language in the East, PDF

Giacalone, Anna and Ramat, Paolo: The Indo-European Languages; New York 1998

Gürün, Kamuran: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984

Hodoğlugil, Uğur and Mahley, Robert W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

Janson, Tore: The History of Languages; Oxford Textbooks in Linguistics, Oxford (UK) 2012

Korkmaz, Zeynep: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri, in: Türk Dili Üzerine Araştırmalar, C.1, TDK Yay.:629, Ankara 1995

لازار، ژیلبر(ترجمه منوچهر مرتضوی): لهجه شناسی زبان فارسی از روی متون سده دهم و یازدهم میلادی، نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، ۱۳۴۰، شماره ۵۷، نسخه پی دی اف

Lazar, Gilbert: The Origins of Literary Persian, Foundation of Iranian Studies, 1993

McEvedy, Colin: The New Penguin Atlas of Medieval History; London 1992

McEvedy, Colin: The New Penguin Atlas of Ancient History; London 2002

مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان، پاریس مهرماه ۱۳۶۸

National Geographic: Your Regional Ancestry, Reference Populations

National Geographic News: Languages Racing to Extinction in 5 Global “Hotspots,” Website

Ortaylı, İlber: Türklerin Tarihi, İstanbul 2015

Pagel, Marc: Ultraconserved Words Point to Deep Language Ancestry Across Eurasia, in: Proceedings of National Academy of Sciences of the United States of America, 2012, Website

Pagel, Marc: How Language Transferred Humanity, VIDEO

Perry, John R.: New Persian: Expansion, Standardization, and Inclusivity,” in: Brian Spooner and William Hanaway, eds.: Literacy in the Persianate World: Writing and the Social Order, Museum Publications, Philadelphia, 2012, 70-94, PDF

Plutarch: The Life of Themistocles, 5-29

رئیس نیا، رحیم: دگرگشت زبان در آذربایجان، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، جلد دوم، ص ۸۸۲-۹۰۶، تهران ۱۳۷۰

Sadeghi, Ali Ashraf: Arabic Elements in Persian, Encyclopedia Iranica, vol. 2, 1986

Schmitt, Rüdiger: Sprachzeugnisse alt- und mittel iranischer Sprachen aus Afghanistan, in: Indogermanica et Caucasica. Festschrift für Karl Horst Schmidt, Berlin/New York 1994, 168-196

Sims-Williams, Nicholas: Iranian Languages; in: Giacalone, Anna and Ramat, Paolo: The Indo-European Languages; New York 1998

سومر، فاروق: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۱۳۷۱
اصل ترکی: Sümer, Faruk: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999

سومر، فاروق: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان ایران، مجله موسسه تاریخ ترک، آنکارا، جلد 21، شماره 83، ژوئیه 1957، ترجمه، تلخیص و حواشی عباس جوادی، تارنمای چشم انداز
Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesine Umumi Bir Bakış, TTK Belleten, c. 21. s. 83, Temmuz 1957, PDF

Yarshater, Ehsan: The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopedia Iranica Online, 2011

(پایان)

ادامه خواندن

ادبیات اسلامی در آذربایجان شوروی

Central Asian Survey
عباس جوادی – آنچه که میخوانید یکی دو پاراگراف از نوشته من از سال 1990 در مجله «مطالعات آسیای مرکزی» (ش 1، ص 97-103، 1990) چاپ آکسفورد بریتانیاست. این نوشته
Glasnost and Soviet Azerbaijani Literature
(متن پی دی اف مقاله در اینجا، به انگلیسی) خلاصه یک سخنرانی در چهاردهمین کنگره شرق شناسان آلمان از 26-30 سپتامبر 1988 است. در این نوشته من سعی کرده ام نشان دهم که برسر کار آمدن میخائیل گورباچوف  در اتحاد شوروی (1985) و شروع سیاست «گلاسنوست» («آشکار گرائی») او چه تاثیراتی بر ادبیات جمهوری شوروی آذربایجان گذاشت. خلاصه کلام من در این مقاله و آن سخنرانی این بود که آذربایجان و کشور های آسیای مرکزی اولا در جریان اعاده حیثیت به نویسندگان و آثار ممنوع دوره شوروی «دیر جنبیدند» و ثانیا وقتی بتدریج شروع به نشر آثار بعضی قربانیان سانسور و سرکوب نمودند این کار را با احتیاط زیاد و رعایت سیاست حزبی انجام دادند. برای مطالعه نمونه های دقیق میتوانید به متن انگلیسی مقاله مراجعه کنید. در اینجا فقط به اشاره آن مقاله به مانعه ها در راه چاپ و پخش ادبیات دینی (یعنی اسلامی) در آذربایجان شوروی که برای خوانندگان ایرانی آشناتر است، اکتفا میکنم:

در جمهوری شوروی آذربایجان نه در گذشته به نشر و پخش ادبیات دینی اسلامی اجازه داده میشد و نه در شرایط «آشکار گرائی» (گلاسنوست) آقای گورباچوف چنین امکاناتی فراهم شد، در حالیکه این نوع ادبیات چه در جنوب و چه در شمال رود ارس تا تاسیس جمهوری آذربایجان در سال 1920 اهمیت بسیاری در ادبیات داشته و در آذربایجان ایران همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است. در آثار شعرا و نویسندگان برجسته ای از قبیل نسیمی (1369-1417) ، فضولی (1498-1556) صراف (؟-1907)  شهریار (1906-1988) و بسیاری شاعران دیگر آذربایجان موضوعاتی از قبیل تصوف، زندگی پیامبر، امام نخست شیعیان علی ابن ابیطالب و همچنین شهادت امام حسین ابن علی مقام ویژه ای داشته اند. بعضی از آثار مهم این شاعران مختص این موضوعات  اند و دیگران بطور ضمنی در باره این موضوع ها قلم فرسائی کرده اند. در طول تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان حتی یکی از این آثار هم چاپ و منتشر نشد و در اختیار مردم قرار نگرفت.

قرآن که قبل از انقلاب با تفسیری فوق العاده جالب دو بار به ترکی آذربایجانی ترجمه و چاپ شده بود، در زمان شوروی دیگر چاپ نشد. در نوامبر 1986، آقای گورباچوف در یک سخنرانی در تاشکنت، پایتخت اوزبکستان، مردم را به «مبارزه قطعی و بی مهابا علیه همه پدیده های دینی» و «افزایش تبلیغات ضد خداپرستی» (آتئیستی) دعوت نمود. با اینهمه، حکومت شوروی هزارمین سالگرد مسیحیت در روسیه را هم از نظر تبلیغاتی و هم با کمک مالی پشتیبانی نمود و رسانه های شوروی یکصدا در باره «نقش مثبت کلیسای ارتدکس در جامعه» خبر و گزارش دادند. انجیل ابتدا در 100 هزار و سپس در 500 هزار نسخه چاپ شد و حتی نسخه های بیشتری هم از خارج وارد گردید. برعکس، چاپ و پخش ادبیات دینی به ترکی آذری در جامعه آذربایجان شوروی حتی مورد سوال و بحث هم قرار نمیگیرد. قرآن آخرین بار در شوروی با تیراژ محدودی در شهر قازان (تاتارستان) آن هم به عربی چاپ شد که در میان مسلمانان شوروی کمتر کسی آنرا میتواند بخواند و بفهمد. این هم حدود و ثغور «اشکار گرائی» را در عمل نشان میدهد و در عین حال این نکته را فاش میکند که در این «مبارزه» که میخائیل گورباچوف خواهان آنست، کدام طرف ضرر بیشتری را خواهد دید.

در ضمن بخوانید: 

ادبیات عاشورائی به ترکی آذری

ادامه خواندن

نامه ساعدی از پاریس

«وقتی از مرز پاکستان رد میشدم جز یک کیسه دارو و یک مسواک و یک شلوار چیزی نداشتم. غم هیچ چیز را نداشتم جز غم وطن را. فکر نمیکردم که من سفر میکنم. فکر میکردم، بله، به جان عزیز شما، ایران از من دور میشود و من مسافر نیستم، مسافر اوست.»

این چه زندگی آشفته و بیقراری بود! با آن همه فراز و نشیب سیاسی و روحی و شخصی.. در بدری… تنگنا های مالی.. بعد، آن قدر مشروب… چه کسی میتوانست در این نوع زندگی سالم بماند و جوانمرگ نشود؟ آن هم در آن جو توفانی و انفلابی نمای ایران؟

ولی خوب، هرکدام از ما آن دوره را به نوعی از سر گذرانده ایم.

این یک نامه با خط مرحوم غلامحسین ساعدی است که بعد از انقلاب، مدت کوتاهی بعد از فرارش به خارج، از پاریس به یکی از دوستانش نوشته بود… یکی دو سطر از نامه:

“…. سلام فراوان،
حال من اصلا و ابدا خوش نیست. وطن سوخته ای را ازدست داده ایم و من بسیار خراب تر از آنم که فکر میکنید. از نظر جسمی و روحی بسیار آشفته و خرابم. من نمیخواستم تکان بخورم. بچه ها مرا مجبور کردند که علاوه برخودت صد ها نفر را به کشتن خواهی داد. من درست و حسابی جلوی این رژیم و رب النوع بربریت ایستاده بودم، یک سال و خرده ای در دخمه های عجیب و غریب مخفی بودم. اگر مرا ببینید شاید نشناسید, عزیز ترین رفقای مرا اعدام کردند و من یکی نیز جزو لیست اعدامی ها بودم…
من آدم تخمی نیستم که بگویم به درک. من وجب به وجب آن خاک را میشناختم. من جز آنجا نمیتوانم نفس بکشم. به این ترتیب است که میتوانید حدس بزنید من چه حالی دارم… زیاد ناله نکنم. حال شما هم مطمئنا بهتر از من نیست… به پاریس که رسیدم از همان لحظه اول شروع به کار کردم… ده تا متن سینمائی را تمام کردم… اولی به نام «خانه باید تمیز باشد»… کانون نویسندگان را راه انداخته ایم… بعد خبر دیگر اینکه الفباء را رو براه کرده ام…شماره اول را در آخر تابستان منتشر خواهم کرد…فرهنگ و هنر ایران را باید زنده نگهداشت…”

ادامه خواندن

قزاق ها،قرقیز ها و تاتار ها: ازدواج نزدیکان ممنوع!

Bishkek

عباس جوادی – میدانستم. قبلا از تاتار ها و قرقیز ها هم شنیده بودم. اما تا این درجه اش را نمیدانستم. به جشن تولد یکی از دوستان قزاق در آلما آتی دعوت شده بودم. فرصت طولانی دست داد و با جمع صحبت کردیم. در میان این سه قوم ترک زبان تا درست هفت نسل حساب میکنند که قرابت و خویشاوندی خانوادگی و خونی نباشد بعد ازدواج میکنند.

این قانون نانوشته را با دقت و تعصب رعایت میکنند. شنیدم که در قرن نوزدهم مواردی اتفاق افتاده که چند زوج که این قاعده را برخلاف «تؤره» یعنی عرف و عادت قبیلوی رعایت نکرده بودند از طرف خود خانواده ها به زور جدا کرده شده و حتی بخاطر مقاومت کشته شده اند.

طوری که میشنوم این سنت چند هزار سال است که بین این اقوام رایج است و قواعد شرعی اسلامی هم که مثلا مخالفتی با ازدواج پسر عمو و دختر عمو و یا پسر خاله و دختر خاله ندارد نتوانسته در عرف و عادت قزاق ها، قرقیز ها و یا تاتار ها تغییری وارد کند. عجیب است که بین اوزبک ها، ترکمن ها، تاجیک ها، افغان ها، ایرانی ها، آذربایجانی های جمهوری آذربایجان و یا ترک های ترکیه و عرب ها اتفاقا ازدواج تا این درجه نزدیک مثلا بین فرزندان نسل دوم یک خانواده «هسته» یعنی مثلا فرزندان برادران و خواهران هیچ مشکلی نیست که هیچ حتی در گذشته عملا تشویق و ترغیب شده است. طوری که میدانیم و حالا دیگر هیچ کس از نظر علمی در آن شکی نمیکند ازدواج های اینقدر نزدیک بین خویشان باعث زوال نسلی

genetic degeneration

میشود و در فرزندان نسل های بعد باعث نقص جسمی و روحی و بیماریهای سنگین ارثی میگردد. البته این ازدواج ها در بین ترک ها، ایرانی ها و اعراب هم از اواسط قرن بیستم به این طرف از «رواج» افتاده و اگر چه هنوز ادامه دارد اما خوشبختانه کمتر و کمتر میشود.

یکی از دوستان قزاق به نقل از پدربزرگش  به من گفت، قزاق ها و قرقیز ها تا صد سال قبل به صورت قبیله های مختلف زندگی میکردند و بسیاری از آنها مرتبا از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ میکردند. آنها اساسا از طریق دامداری زندگی میکردند. احتمالا چون آنها در پرورش، تکثیر و افزایش دام های خود و سلامت آنها بسیار ماهر شده بودند، میدانستند که نزدیکی نسلی بین دام ها، بخصوص اسب ها که نقطه مرکزی زندگی قزاق ها و قیرغیز ها را تشکیل میداد باعث زوال آنها میشود. احتمالا از اینجاست که این قاعده پرهیز جدی از  قرابت و ازدواج تا هفت نسل بوجود آمده و تا این درجه رعایت میشود. او گفت:«برای ما مثلا دختر خاله و پسر خاله عینا مانند خواهر و برادرهستند.»

ادامه خواندن

سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی – پروفسور خلیل اینالجیک (اینالجیق)، برجسته ترین تاریخ شناس ترکیه میگوید « بعد از استیلای ایران توسط سلجوقیان، بوروکراسی ایرانی بود، سرباز و ارتش ترک بود. یعنی بعد از سال 1040 ایرانی ها  اداره سیاسی و نظامی را از دست دادند و بعد از آن سلسله های ترک در ایران بر سر کار آمدند اما آنها هم از مدیران و بوروکرات های ایرانی استفاده کردند (…) دوره سلجوقی از نظر فرهنگ و تمدن و همچنین درک و فهم امپرانوری، خصلتی ایرانی دارد .»

ابوالفضل بیهقی مورخ قرن یازدهم م. که قبل از طغرل دبیری دیوان سلطان مسعود غزنوی را میکرد، در «تاریخ بیهقی» در باره به تخت نشستن طغرل بیگ، اولین سلطان سلجوقی، در نیشابور مینویسد: طغرل بیگ پس از جلوس بر تخت سلطان مسعود غزنوی با افراد سرشناس شهر گفتگو نمود. او در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت شهر بود، گفت: «ما مردمان نو و غریبیم. رسم های تازیکان (تاجیکان، غیر ترکان، -م) ندانیم. قاضی پیغام و نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، -م)» (۱).

طبیعتا موضوع بر سر اوضاع تقريبا هزار سال پيش (١٠٣٨ م) در خراسان و ماوراالنهر است و البته نميتوان به آن روزها با عينك قرن بيست و يكم نگاه كرد. البته منظور طغرل بيگ اين نبود كه او «شهروند ايران» نبوده و بدون «پاسپورت و ويزاى ايرانى» سلطان خراسان شده است! در آن قرن (وحتی 400 سال قبل و 500 سال بعدش) چیزی بنام «ایران» طوری که ما امروز این کشور را میشناسیم نبود. ایران اساسا خاطره ای زنده  و فرهنگ و زبانی غنی بود.

ایران کنونی همانند افغانستان، بخشی از پاکستان، هندوستان، آسیای مرکزی، اکثر قفقاز و اكثر کشور های عربی کنونی جزو امپراتوری خلفای عباسی بود. اما طبیعتا خلیفه در تک تک ایالات و ولایات و مناطق این امپراتوری وسیع رتق و فتق امور نمیکرد و نمیتوانست بکند. او یا نماینده خود را با اختیاراتی که وابسته به آن شخص و منطقه و مناسبات متقابل بود به آنجا میفرستاد و یا (بخصوص بدنبال شروع روند ضعف خلافت) از میان اشخاص با نفوذ آنجا کسی را که از رقابت ها و جنگهای محلی منطقه پیروز بیرون می آمد بعنوان سلطان والی به رسمیت میشناخت. مناسبت خلیفه با این پادشاهان و سلاطین محلی برپایه پرداخت مالیات و باج و خراج و هدایا بود. سلطان منطقه ای و محلی هم به نوبه خود کسی را در ولایات و مناطق و شهر های زیر سلطه خود به رسمیت میشناخت و از او مالیات و باج و خراج میگرفت. پائین تر از خلیفه بغداد، مناسبات بین همه این سلطان های کوچک و بزرگ و والی ها به همین ترتیب بود و مرتبا، وابسته به قدرت و شخصیت طرفین و تعداد سربازان و کفایت و سیاست سلطان ها و امیران تغییر مییافت. بهمین جهت هم اغلب وقتى كسى قدرتی می یافت و یا وقتی پادشاهی ضعف و ناتوانی نشان میداد از پائین و بالا جنگ شروع میشد تا مهره ها دوباره چیده شوند و دوباره تعیین شود که کدام ایالت و ولایت و منطقه «مال» کیست و کی از کی و چقدر مالیات میگیرد و کی به کی چقدر باج و خراج میدهد.

این هم قبل از سلجوقیان، در دوره طاهریان، صفاریان، غزنویان و سامانیان چنین بود و هم بعد از آنها، حتی تا زمان صفویان و قاجاریان هم کم و بیش چنین ماند.

به قدرت رسیدن سلجوقیان در خراسان هم یکی از این صحنه های رقابت و مبارزه بر سر قدرت در ایران، افغانستان و ماوراالنهر کنونی بود. با تاجگذاری طغرل بیگ سلجوقی، او سلطان و حکمران خراسان شد اگرچه پادشاهان غزنوی که بر بخش اعظم ایران و آسیای مرکزی کنونی و هندوستان حکمرانی میکردند دست از مقاومت بر نداشتند. اما چند سال بعد سلجوقیان بطور کامل حاکم بلا منازع همه سرزمین هائی شدند که تحت کنترل غزنویان بود. حتی بیشتر: آنها از قفقاز، عراق عرب، سوريه و فلسطين تا بخشی از آناتولی و عربستان تقریبا هر آنچه را که خلافت اسلام گرفته بود هم تسخیر کردند و امپراتوری آنها بقدری وسیع شد که سلسله سلجوقیان به چند بخش ایران و آناتولی و غيره تقسیم شد. از این روست که در تاریخ از «سلجوقیان بزرگ» (ایران) و «سلجوقیان آناطولی» (و یا روم) سخن میگویند.

نوادگان همین قبایل ترک بودند که بتدریج با آمیزش با ده ها قوم و نژاد و قبیله محلی در ایران سلسله های صفوی و افشاریان و قاجاریان و در عثمانی یعنی ترکیه کنونی ابتدا حکومت های محلی («بیگ لیک» های آناتولی) و سپس سلسله عثمانی را ایجاد کردند و مُهر خود را بر ملیت و قومیت کنونی دو کشوری زدند که امروزه «ایران» و «ترکیه» مینامیم.

از نظر قومی غزنوی ها هم که از طرف سلجوقیان برکنار شدند ترک زبان بودند. بنیانگذار آنها سبک تکین یکی از فرماندهان ورزیده سامانیان بود. سامانیان جزو اولین سلسله های فارسی زبان بودند که بعد از حمله اعراب و تابع شدن ایران به خلافت اسلامی در خراسان و ماورا النهر بر سر کار آمده بودند.

در آن دهه ها قبایل ترک كه هنوز كاملا ودر مناطق ثابتى اسكان نيافته بودند بخاطر اختلافات داخلی، کمبود مراتع برای چرانیدن گله هایشان و بخصوص فشار از سوی دولت قبایل ترکی شرقی (در چین کنونی) و ایجاد خلاء بدنبال زوال سامانیان مرتبا در حال کوچ و مهاجرت بودند. این کوچ ها اغلب با مقاومت مردم و حکومت هائی روبرو میشد که حتی اگر آنها هم مانند غزنویان و بعدها خود سلجوقیان ترک تبار بودند اما حضور مهمانان ناخوانده را خطری جدی برای خود میدانستند. از طرفی هم ترک ها جنگندگان ماهر و جسوری بودند و کار اغلب به حمله، اشغال، گرفتن حكومت و در عين حال خشونت ، غارت و کشتار میکشید.

این دوره در عین حال با قبول تدریجی اسلام از طرف قبایل ترک همزمان است. حتی طوری که میدانیم ایرانیان در جلب ترک های کوچنده به اسلام نقش درجه اول داشتند چنانکه واژگان و ادبیات دینی اسلام نه از طریق عربی بلکه از راه فارسی وارد ترکی شده است. تعابیری چون «نماز»ّ «آبدست» و «اوروزا، اوروج» بجای «صلوه»، «وضو» تنها یکی دو دلیل این مدعاست.

از آن تاریخ است که ترک های مسلمان شده را اغلب «ترکمن» و یا «ترکمان» نامیدند (لفظ ترکمن و یا ترکمان را نباید با «ترکمن» معاصر یعنی ترکمن های ایران و یا جمهوری ترکمنستان عوضی انداخت. بعد از قبول اسلام از طرف قبایل ترک زبان به همه آنها «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته میشد.) اغلب آنان در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. مردان آنها که اسب سواران و تیراندازان ماهری بودند به استخدام اردوهای مختلف در می آمدند و در صورت لزوم با تکیه بر حملات و نیروی نظامی خود دست به فتح و غارت مناطق و شهر های مختلف هم میزدند. بعد از مدتی آنها تبدیل به نیروئی شده بودند که هم سلاطین و امیران مختلف میبایست در محاسبات قدرت به حساب می آوردند و هم اینکه خود قبایل و عشایر ترک نیرو های خود را تشکیل داده حکومت های محلی کوچک و بزرگ ایجاد میکردند. آنها بزودى حتى بين خود شروع به مبارزه، رقابت و جنگ براى نفوذ و قدرت كردند – مبارزه اى كه در مقابل يك خانواده، طايفه، عشيره و قبيله هم ايست نميكرد.

حکومت قراخانیان در چین و مغولستان کنونی و غزنویان در ایران و ماوراالنهر جزو حکومت های بزرگ ترک ها در آن دوران بود. سلجوقیان با گسترش بی سابقه امپراتوری و دوام آوردن برای 180 سال بعد از تاجگذاری طغرل بیگ به این دسته امپراتوری های بزرگ ترک پيوستند.

تُرکی، ایرانی و اسلامی

با این پس منظر میتوان مدعی شد که در واقع طغرل بیگ در منطقه ماورا النهر و حتی خراسان چندان هم «تازه وارد» و«بیگانه» نبود. اما از نظری دیگر شاید طغرل بیگ حق هم داشت که میگفت «ما در اینجا (خراسان) بیگانه ایم.» سلجوقیان اصلا از منطقه دریاچه خوارزم (آرال کنونی) بودند که حاشیه دنیای اسلام و آخرین سرزمین شرقی ایران تاريخى بود. آنها تحت فشار و بعضا تشویق اقوام و حکومت های همسایه که غالبا آنها هم ترک بودند ابتدا به منطقه ای بین سمرقند و بخارا و سپس مرو، هرات و نیشابور آمده بودند.

سلجوقیان طایفه ای از اقوام پرجمعیت ترک های اوغوز بودند که در تواریخ عربی از آنها بنام «غزها» یاد میشود و بعد از قبول اسلام آنها را «ترکمن» و یا «ترکمان» هم نامیدند. در حالیکه بعضی از قبایل دیگر ترک از راه های دیگر و بخصوص شمال دریای خزر به غرب کوچ میکردند، اوغوز ها  با جنگ و گریز بین خود و دیگر طوایف و قبایل به سوی جنوب غربی یعنی افغانستان و خراسان کنونی رو می آوردند.

این، سرآغاز اولین موج اصلی کوچ بزرگ ترک های اوغوز به ایران و از آنجا به ترکیه کنونی بود. هرچه سلجوقیان جای خود را در ماوراالنهر و خراسان محکم کرده بیشتر بسوی غرب رو میآوردند و هرچه زمان از کوچ اولین نسل های اوغوز- ترکمن میگذشت، آنها بیشتر خصوصیات فرهنگی و اداری محلی میگرفتند: آنها در ایران «ایرانی» و در سرزمین های روم و بیزانس «رومی» (و دیر تر «عثمانی») میشدند.

از نظر زبان و فرهنگ، میتوان پرسید که در هر دوره زبان رایج ارتش، دیوان، محاکم، ادبیات، فقه و یا فلسفه چه بود ولی نه در این دوره و نه تا صد ها سال بعد یعنی تا اوایل قرن بیستم نمیتوان از زبانی «رسمی» صحبت کرد چرا که نه نظام اداری مشترکی بود، نه مطبوعاتی بود و نه آموزش و پرورشی مرکزی. خانواده و ایل و تبار سلاطین و فرماندهان و امرای ارتش البته بین خود ترکی حرف میزدند اما مکاتبات اداری و دولتی عموما به فارسی بود. در هر منطقه هر قومی به زبان و لهجه محلی خود صحبت میکرد. محاکم، شرعی یعنی بطور رسمی به عربی و از نظر شفاهی به زبان و یا لهجه محلی بود و در هر محل بنا به صلاحدید روحانیون محلی (که آنوقت اکثریت بزرگشان هنوز سنی بودند) برگزار میگردید. در مکاتب هم که از طرف ملا ها و آخوند ها اداره میشد قران و فقه و فلسفه به عربی و با توضیح به زبان محلی و بومی تدریس میشد. زبان شعر و ادب فارسی بود که با توضیح به زبان محلی تدریس میشد. یعنی زبان دربار و ارتش ترکی و زبان دیوان و فرهنگ و شعر فارسی بود و همچنين در امور دینی، فلسفی و علمی از عربی استفاده میشد.

برعکس قراخانیان چین، متعاقبین غزنوی و سلجوقی آنان در ایران خود اهل خواندن و نوشتن نبودند اما در سرزمین های ایرانی زبان و ادبیات فارسی را تشویق و ترغیب نمودند. آثار ترکی در ایران این دوره بسیار کم است چرا که بگفته تورکولوگ معروف ترکیه زینب قورخماز (قورخماز، ص 431) سلجوقیان چه در ایران و چه در آناتولی فارسی و عربی را بعنوان «زبان رسمی و دولتی» خود بکار برده اند.

در عین حال سلجوقیان ایران مانند چنگیز خان نبودند که «بیایند و بچاپند و بروند» .همانند غزنویان، سلجوقیان  هم آمده بودند که «بمانند و حکومت کنند» و هم بر خلاف غزنویان پرشمار بودند. آنها هم مانند غزنویان میدانستند که برای استقرار و حکومت در ایران راه دیگری جز مماشات و انطباق با مردم بومی و فرهنگ و شرایط محلی نیست. اما بنظر میرسد انطباق آنها با شرایط و محیط جدید بمراتب بیشتر و عمیق تر از فقط برآورد کردن نیاز حکمرانی بوده است. غزنویان و سلجوقیان در ادامه سنت های سامانیان دیوان کشور را به ایرانیان سپردند و در ترویج فرهنگ و ادب فارسی کوشش بسیار نمودند و حتى خيلى بيشتر: آنان به سرعت خودشان ايرانى شدند. وزرای کاردانی مانند نظام الملک طوسی، شعرائی مانند فردوسی، عمر خیام، نظامی و خاقانی، نویسندگان، فیلسوفان و مشاهیری مانند ابو ریحان بیرونی، امام فخر رازی و امام محمد غزالی در این دوره بود که برخاستند. ملکشاه سلجوقی، سومین سلطان سلجوقیان و پسر سلطان آلپ آرسلان که برادرزاده طغرل بود، خود به فارسی شعر میگفت.

واسیلی و. بارتولد، یکی از معروف‌ترین «تورکولوگ‌های» جهان، می‌گوید قبیله‌های «بدوی» در متصرفات خود فرهنگ، دولتداری و اغلب زبان ملت مغلوب را قبول کرده رواج داده‌اند. بنظر بارتولد استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله‌های قبیله‌ای شده و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هایی که فتح و بر آن‌ها حکومت کرده‌اند همین بوده است (بارتولد، ص ۱۰).

احتمالا تشبیهی دورخیزانه است اما بنظر میرسد سلجوقیان کم وبیش نقشی را در شرق بازی کردند که وایکینگ ها تقریبا همزمان با آنها در اروپا بازی کرده اند. اما در حالی که اوغوز هائی که حکومت سلجوقیان را تشکیل داده مسئول اداره مملکت شده بودند در آن راه میکوشیدند، موج های جدید اوغوز های تازه نفس که از آسیای مرکزی بسوی خراسان روان میشدند به هر سو و منطقه ايران روانه شده ساكن گشتند و نتيجتا باعث ويرانى آبادی ها و قتل و غارت بسيارى شدند. این ویرانگری بخصوص پس از مرگ ملک شاه آخرین سلطان قدرتمند «سلاجقه بزرگ» و تقسیم امپراتوری بین سلجوقیان ایالات مختلف دیده شد. بسياري از شهر ها و روستا هاي خراسان و بعضي نقاط دیگر ایران در این دوره بود که به دست سیل اوغوز های تازه نفس کوچنده و با وجود مخالفت و مقاومت «هم قومان» سلجوقی آنها كه در حكومت بودند با خاک یکسان شد. نیشابور، طوس و مرو جزو آن شهر ها بودند. سلطان سنجر، آخرین سلطان نیرومند سلاجقه خراسان را خود اوغوز ها اسیر و کور کردند. اما كوچ هاى وسيع ايلات و قبايل ترك به اقصى نقاط امپراتورى عباسى و بخصوص ايران و بيزانس (و تاحدى عراق و سوريه كنونى) مُهر خود را بر جمعيت و تركيب قومى اين مناطق زد. تركيب قومى و زبانى منطقه بى آن هم هيچوقت يكرنگ و ازلى نبود بلكه مدام در حال تغيير بود. با كوچ و اسكان ترك ها در ايران و بيزانس، نه تنها عنصر ترك هم به اين معجون هاى قومى اضافه شد بلكه اين عنصر در تشكل مليت دو ملت جديد و متمايز و غالبا متخاصم: ايران معاصر و دولت ترك عثمانى نقش كليدى بازى كرد.

با مرگ سنجر دودمان سلاجقه خراسان هم پایان یافت و زمینه برای ویرانگری های بزرگ مغول آماده شد.

اما صرف نظر از همه دهشت و خرابی ها، سلجوقیان به دنبال غزنویان دومین امپراتوری بزرگی را تاسیس کرده برای مدتی طولانی حفظ نمودند که عنصر، فرهنگ و زبان ترکی را «بومی» و ایرانی نمود تا جائیکه امروز بدون درک نقش اوغوز ها و زبان ترکی آنها (که امروزه ادامه اش را در ترکی ترکمنی و آذری و همچنین ترکی ترکیه می بینیم) درک و فهم تاریخ و فرهنگ ایران غیر ممکن است و، بهمان ترتیب، درک تاریخ و فرهنگ ترکی هم بدون فهم تاریخ، زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی امکان ندارد.


منابع

بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی، چاپ فیاض و غنی، تهران ۱۳۲۴، ص 837

Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015

Korkmaz, Zeynep: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri, in: Türk Dili Üzerine Araştırmalar, C.1, TDK Yay.:629, Ankara 1995, PDF
———————————

ادامه خواندن

تجزیه ترکیه؟

turkey-flag
در حکومت، احزاب سیاسی و محافل ملى و ملى گراى تركيه واهمه اى فزاينده شایع شده است: جنبش كُرد ها چه در داخل تركيه و چه در كشور هاى همسايه عراق و سوريه بسوى اتحاد همه كرد هاى منطقه و در نتيجه تجزيه تركيه ميرود.

آيا اين واهمه طورى كه برخى ديگر و بخصوص كرد ها ميگويند واقعا بى اساس است؟

عراق و سوريه را كه بگيريد تصوير دو باصطلاح كشور بى در و پيكر، بى حكومت، دچار اغتشاش و خشونت، نفرت قومی و مذهبی، بى اتوريته و در حال فروپاشى را خواهيد ديد. داعشيان بعنوان نيروئى مخرب و عهد حجرى هم مزيد بر علت شده اند. در حاليكه حكومت مركزى عراق و دولت بشار اسد قادر نيستند بدون كمك خارجى در مقابل گروه هاى رنگارنگ القاعده و داعش و ديگر نيروهاى افراطى و بنياد گرا قدرتى از خود نشان دهند و دولتدارى خود را اثبات كنند، نيرو هاى مسلح كرد ها چه در عراق و چه اخيرا در شمال سوريه نشان داده اند كه هم قدرتى منظم و با ديسيپلين هستند كه به يك انديشه و سازماندهى حكومتى و سياسى تكيه ميكنند، هم واپس گرا و دچار توهمات و تعصبات دينى و مذهبى نيستند، هم طرفدار حقوق زنان و انديشه هاى معاصر تجدد هستند و هم در سطح بين المللى طرفدار همكارى و هميارى با جامعه بين المللی هستند بدون آنکه مثل بعضی از دولت ها و گروه هاى ديگر منطقه، اهل شعار و “مرگ بر اين و مرگ بر آن” باشند.

در منطقه  خدازده ما، ظاهرا کرد ها هستند که در ميان اينهمه دولت های مستبد و متعصب و هفتاد و دو گروه تند رو و خشونت پرست تبديل به تنها نيروى موثر، معاصر وآلترناتيو در مقابل داعش و عربستان و ديگران شده اند.

دور، دور كرد هاست؟

دور دور کرد هاست. اما اتفاقا این مایه نگرانی بسیاری در ترکیه شده است.

و نه فقط در ترکیه.

و نه همیشه بدون دلیل.

ایران هم دلیل دارد نگران باشد اما این واهمه را چندان نشان نمیدهد.

علت اصلی نگرانی این نیست که کرد ها در مقابل داعش مقاومتی موفق دارند و آنها را پس میزنند. کسی در استقبال از این موفقیت های کرد ها که با کمک نیرو های آمریکائی بدست میاید دودل نیست.

دودلی از آن است که «بعد چی؟» عراق و سوریه دچار آشوب و جنگ داخلی شده اند. اما این که کرد ها در هر چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه زندگی میکنند و سرزمین آنها بین مرزهای این کشور ها تقسیم شده است مایه نگرانی دو کشور دیگری است که هنوز دچار التهاب و آشوب نشده اند: ترکیه و ایران – دو قدرت بزرگ منطقه، دو قدرتی که خودشان هم اقلیت های کرد زبان دارند.

در ترکیه حزب غیر قانونی «کارگران کردستان»  (پ ک ک) 35  سال است که بر ضد دولت ترکیه جنگ مسلحانه میکند و با شاخه علنی خود یعنی حزب «اتحاد دمکراتیک خلق ها» (ح د پ، معروف به حزب کردهای ترکیه) در افت و خیز مذاکرات با دولت ترکیه برای حل مسالمت «مسئله کردها» ست، همان ح د پ  که اخیرا در انتخابات پارلمانی کشور 80 کرسی را از آن خود کرد: قدرتی به اندازه حزب ناسیونالیستی «حرکت ملی ترکیه».

موضوع کردستان ایران و روابط تنگاتنگ پ ک ک با گروه پژاک بحث دیگری است برای فرصتی دیگر.

قدرتمند ترین گروه کرد های سوریه، پ ی د، روابط بسیار نزدیکی با حکومت کردستان عراق و بخصوص پ ک ک ترکیه دارد.

در ترکیه پ ک ک و ح د پ ظاهرا طرفدار ایجاد یک کردستان مستقل عبارت از چهار گوشه چهار کشور منطقه نیستند. آنها حتی در یکی دو سال گذشته گفته اند که میخواهند از پوسته قومی و فقط کردی بیرون آمده تبدیل به حزب سرتاسر ترکیه شوند و برای اهداف دمکراسی و رفاه برای همه مردم ترکیه اعم ار ترک و کرد و سنی و علوی مبارزه کنند. اما آنها شرطی ناگفته میگذارند که در عمل و هر گامی که برمیدارند عیان میشود و آن اینکه  دولت ترکیه نیز باید متقابلا آماده تقسیم قدرت باشد، سیاست تکیه تنها به قومیت و زبان ترکی را بس کند، حق تحصیل زبان مادری، «مدیریت محلی کردها» و «دیگر اقلیت ها» را برسمیت بشناسد و مشترکا با کرد ها قانون اساسی کشور را عوض کند و برنامه «گذار به یک نظام چند قومی و پلورالیستی» را تهیه نموده به مرحله اجرائی در آورد.

آیا همه این شرط و شروط بمعنی متلاشی شدن دولت ترکیه نیست؟

یکی از نمایندگان ملی گرای مجلس ترکیه اخیرا با لحنی شوخی آمیز اما تلخ و نگران میگفت: من نمیدانستم ما در ترکیه اینقدر اقلیت ها و گروه های قومی و زبانی و مذهبی داریم. تا حالا ما از ترک و کرد و سنی و علوی با خبر بودیم. اما حالا که گروه بازی مُد شده، هر ده پانزده نفر یکجا جمع میشوند، یک پرچم و يك نقشه جغرافيائى برای خودشان درست میکنند و میخواهند با تهدید اعلام استقلال با دولت وارد مذاکره شوند.

اگر قدرت را تقسیم نکنید، مجبور خواهید شد دولت را تقسیم کنید

بهر حال، اگر این برنامه «سازش ملی» ترک ها و کرد ها حتی از سوی قاطبه مردم ترکیه مورد قبول هم قرار گیرد ولی بطرز دقیق برنامه ریزی و اجرا نشود، با درنظر گرفتن شرایط منطقه و وضع عراق و سوریه،  دور از احتمال نیست که شاید نه در کوتاه مدت، اما در میان مدت به تزلزل و یا انشعاب در اتحاد ملی و سیاسی جمهوری ترکیه منجر گردد.

البته این همه مربوط به درایت دولت ها و نیروهای سیاسی ترکیه میشود که سرنوشت بعدی کشور خود را چگونه رقم میزنند. دولت آقای اردوغان با وجود اجرای یک رشته اصلاحات جدی سیاسی و پیشرفت های اقتصادی، بخصوص در چند سال اخیر رو به تندگوئی، انحصار طلبی و یکه تازی سیاسی و تمایل بیشتر به گفتمان مذهبی سنی گذاشته است که در نتیجه پایه محبوبیت مردمی آن هم طوری که در انتخابات اخیر پارلمانی دیدیم، ضعیفتر شده است. در جریان اصلاحات «اردوغانی» که 12 سال پیش شروع شد، در عین حال که بعضی تند روی های گذشته دولت و ارتش و یا جانبگیری های سیاسی دستگاه قضائی کشور مهار شد اما خود این دستگاه ها تضعیف شد  و اعتماد به نظام سیاسی کشور و اصول بنیانگذاردولت یعنی مصطفی کمال آتاترک بخصوص در رابطه با سمت گیری دمکراسی غربی و تفکیک دین و دولت متزلزل گشت واتوریته ارتش تقلیل یافت.

اینها همه خطر ناتوانی در مقابل فشار های داخلی و خارجی را بیشتر نموده است.

اما یک واقعیت دیگر هم هست. نداهای دمکراسی و حقوق اقلیت ها  و کردها بجای خود، دولت و ارتش ترکیه هنوز آن قدر قوی هستند که جلوی هرگونه خطر جدی به تمامیت ارضی و ملی جمهوری ترکیه را بگیرند.

تركيه هم مانند ايران تجربه طولانى مدت و موفق يك امپراتورى را دارد و راه و رسم دولتدارى را حتى در شرايط بى ثباتى و بحران ميداند.

بیشک کانون هائی هستند که ترجیح میدهند بجای یک دولت مقتدرترکیه، یک دوجین «شبه کشور» های ضعیف و مخاصم هم بوجود بیایند. اما نباید فراموش کرد که ترکیه و ایران، عراق و سوریه نیستند. هیچ کس، حتی کردهای عراق و ترکیه و سوریه هم نمی توانند دولت ترکیه را جدی نگیرند.

دعوتی که بطور روزافزون بگوش میرسد این است: اگر قدرت را تقسیم نکنید، مجبور خواهید شد دولت را تقسیم کنید. ترکیه و همه نیروهای سیاسی آن حتما این پیام را گرفته اند و امید بر آن است که به جدیت آن واقف هستند. تقسیم قدرت و اصلاحات جدی را نمیتوان پشت گوش انداخت و احتمالا چهار پنج سال بعد، دیگر فرصت های امروزی موجود نخواهند بود.

اما در این مرحله نیروهای مخالف و بخصوص کرد ها هم باید نشان دهند که براستی بدنبال تضعیف دولت و ارتش ترکیه  و حاکمیت ملی آن در سرتاسر کشور نیستند و آن وعده های پشت سر گذاشتن «پوسته قومی و فقط کردی» تنها وعده سر خرمن نیستند.

ادامه خواندن

صفوه الصفا و زبان باستان آذربایجان

«تحلیل کتاب ابن بزاز از دیدگاه ترکی شدن زبان آذربایجان» نام یکی از رساله های مهم در موضوع دگرگشت زبان در آذربایجان به قلم ایرانشناس فرانسوی ژان اوبن است که یک تحلیل زبانشناختی و جامعه شناسی از کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. کتاب صفوه الصفا در سده هشتم هجری (سال ۱۳۵۰ میلادی) یعنی درست در بحبوحه تغییر زبان مادری اکثریت مردم آذربایجان نوشته شده است. اگر شروع روند تغییر زبان را با سلجوقیان (۱۰۴۰ ) و تکمیل نسبی آن را ابتدای صفویان یعنی ۱۵۰۱ فرض کنیم، سال ۱۳۵۰ تقریبا نیمه این دوره است، یعنی زمانیکه اصولا باید زبان نخست یا مادری اکثریت مردم آذربایجان قسما لهجه های ایرانی (پهلوی) مانند آذری باستان، تاتی و تالشی باقی مانده و قسما ترکی شده باشد.

طوری که می‌دانیم، «صفوه الصفا» در مورد زندگی شیخ صفی اردبیلی و خانواده او نوشته شده و اساسا اوضاع منطقه اردبیل، میانه و سلطانیه (قزوین) را شرح می دهد. چیزی که کتاب را از دیدگاه زبانشناسی جالب می کند، صحبت از اقشار مختلف جامعه است که در نتیجه اطلاعاتی در باره زبان آنها هم می دهد. اگرچه خود کتاب در مورد زبان نیست ولی اشاره های روشنی از زبان و سبک کتاب و همچنین اشخاصی که از آنها سخن می رود، ما را در جریان وضع زبان آن سال ها یعنی حدود ۶۵۰ سال پیش می گذارد.

اگر چه نام این ایران شناس در میان اهل علم آشناست، اما متاسفانه این رساله که به زبان فرانسوی است، تا کنون بطور کامل به فارسی ترجمه نشده است،  من با امید اینکه کسی همت کرده، متن کامل فرانسوی این رساله را به فارسی ترجمه خواهد کرد، نکات اصلی آن را به کمک دوستان فرانسوی ترجمه کردم که در اختیار علاقمندان میگذارم.

در پاراگراف نخست صفحه ۱۵ رساله ژان اوبن می خوانیم:

«از این نوشته ابن بزاز و دیگر مورخین ایرانی معاصر او چنین بر می آید که وامواژه های ترکی و مغولی در زبان مردم بومی آذربایجان شرقی بسیار کم است ولی در واژگان آنها لغات اداری، حقوقی و فنی ترکی و مغولی وارد شده است که بطور روان در میان دیوانسالاران بکار برده می شود.»

ژان اوبن چندین مثال می آورد. او از جمله چند دو بیتی از خود شیخ صفی، یک دو بیتی به زبان «اردبیلی»، یک دوبیتی دیگر به زبان «خلخالی»، یک جمله به زبان «تبریزی» و دو جمله از خود شیخ نقل میکند که ظاهرا به لهجه و یا گونه آذری باستان نوشته شده است. همچنین ابن بزاز در این کتاب چند بار از لغات ترکی و یا مغولی مانند اردو (لشکر)، ایلچی (سفیر) و یا اولوس (مردم، ملت) استفاده کرده است.

آخرین پاراگراف رساله ژان اوبن را می توان نوعی نتیجه گیری ژان اوبن از وضع زبان مردم آذربایجان حدود ۶۵۰ سال پیش یعنی در اواسط قرن چهاردهم میلادی محسوب نمود. او می نویسد (توضیحات داخل پرانتز از مترجم است):

«همه چیز نشان دهنده آنست که در همه طبقات مردم ازجمله شهری ها، روستائیان، طبقات بالا مانند اعیان صوفی و بازرگانان بلند پایه و همچنین طبقات پائین تر همچون پیشه وران و به تاحدی هم مردم دهات، بسیاری از مردم دو زبانه هستند و هم فارسی و هم ترکی سخن می گویند و شاید حتی زبان مغولی هم می فهمند. توصیفات صفوه الصفا نشان می دهد که چه در آذربایجان و چه در دیگر مناطق ایران ساختارهای جامعه بومی در میانه قرن چهاردهم (میلادی) هنوز محکم بود و این هم نشان می دهد که روند ترکی شدن زبان ظاهرا محدود به برخی مناطق جغرافیائی بوده است. در کتاب ابن بزاز همه روستائیان فارسی سخن می گویند. صفوه الصفا در واقع اشاره ای به کاربرد لهجه های گوناگون ایرانی یعنی فهلوی نمی کند که در آن دوره بطور گسترده ای تکلم می شدند. همچنین به ما معلوم نیست که آیا ابن بزاز عالمانه از ثبت نفوذ زبان ترکی خودداری کرده است یا نه. ما در عین حال نمی دانیم که آیا کم بودن لغات ترکی و مغولی در توصیفات ابن بزاز نمایشگر مقاومت طبقه تحصیلکرده (در مقابل استفاده از زبان ترکی) بوده یا نه. شاید هم این روش، تصمیم ابن بزاز و شیخ صدرالدین بوده است که اولین منبع معلومات برای تالیف این اثر و مشوق آن بوده است.»

از این نوشته معلوم می شود که در سال ۱۳۵۰ میلادی هنوز زبان قاطبه مردم آذربایجان کاملا ترکی نشده، اما لغات و تعابیر ترکی و مغولی بطور روزافزونی وارد زبان بومی مردم می شده است و در عین حال در این سال ها اکثر مردم در نواحی اردبیل، میانه و سلطانیه «دوزبانه» بودند. اوبن ده ها مثال می دهد. این هم جالب است: او می گوید کلمه «ارابه» (یا «عرابه») (با تشدید روی ر) از زبان ترکی است که ترک ها به کار می برند، اما مردم اردبیل به ارابه «گردونه» می گفتند. ظاهرا کلمه «ارابه» (عرابه، عرابا) که هنوز هم در ترکیه و کشور های عربی بکار می رود، از ترکی به عربی وارد شده است.

و حالا چند پاراگراف دیگر از گزارش اوبن:

بخاطر قرار داشتن در مسیر «جاده مرگ»، «راه سلطانیه» و «راه خراسان» ناحیه میانه در گذر قشون مهاجم بوده است، چه در حرکت به سوی تبریز و چه در عزیمت به طرف عراق عجم… متاسفانه متونی که اینگونه حرکت های نظامی را نشان دهند بسیار کم هستند. لااقل می دانیم که این همان مسیر ورزقان گرمرود است که محمد مظفری در بهار ۱۳۵۹ به طرف آهیجوق (؟) در پیش گرفته است که منتهی به فتح تبریز گردید…

ناحیه اردبیل در مسیر دیگری قرار داشته و این مسیر اردوی شاهزادگان و روسای مغولی بود که از ییلاق خود در اطراف رود ارس گاهی به قشلاق رود اوجان و اغلب به قشلاق قنقور اولنگ (مرغزار وحشی) که در آنجا سلطان اولجایتو سلطانیه را بنا کرده بود، می رفتند. در سال های ۱۲۸۵ و ۱۲۹۶ قوریلتای (قورولتای) مغولان در مرغزار سایین بین سراو ( احتمالا سراب) و اردبیل برگزار گردید. در ۱۲۸۴ ایلخان احمد که از پیله سوار به مغان قنقور اولنگ آمده بود، در اول ماه مه در اردبیل از طرف اعیان شهر مورد استقبال قرار گرفت. اتخاذ این راه غیر معمول مسلما بخاطر عصیان شاهزاده اورغون در قزوین بوده است. اردوی مغول که در ماه مه بیله سوار را ترک کرده بود، اندکی بعد به علت بارش برف در اطراف اردبیل تاخیر کرده و در ۲۹ ژوئن به مرغزار های اوجان رسید. در سال ۱۳۲۶ اردوی شاهی از گاوباری (؟) حرکت کرده، در ۷ ژوئن از طریق اردبیل به سلطانیه می رسد. در بهار ۱۳۲۸ موقع بازگشت از قشلاق اران، اردوی ابو سعید در فاصله نه چندان زیاد از اردبیل، در مرغزار ویل یاریلیق فرود می اید. در این سفر هزاران نفر، بسیاری گوسفند، اسب و استر و سگ در ناحیه سفید رود – غرب اردبیل – متوقف می شوند.

وجود طایفه هزاره قره اوناس در ناحیه اردبیل که شهرت به چپاولگری داشتند، باعث نا امنی گردیده بود. آباقاخان سیاه کوه (قره داغ) را به عنوان ییلاق و طارم را بعنوان قشلاق به آنها داده بود. بعضی از این طوایف که نمی خواستند از محدودیت های مقرر شده غازانی اطاعت کنند، به صورت دسته جمعی به طرف خراسان کوچیده بودند و عده ای هم در جا های خود مانده بودند. هزاره های قره اوناس در جنگ های دوره ایلخان ابوسعید شرکت کرده بودند. بدبختی روستائیان مخصوص آنها نبود و کسان دیگر نیز از این نوع بدبختی ها داشتند. ابن بزاز مثالی در این مورد میدهد: شیخ صفی در مسافرت به سلطانیه از یک امیر هزاره قره اوناس دیدار می کند و امیر به میمنت دیدار او تمام بردگان زن و مرد خود را آزاد می سازد. از این داستان ها زیاد است. یک بار دیگر شیخ صفی در «صادق ده»، نزدیک اردبیل، حدود سی نفر مسلمان را می بیند که همه زخمی بودند. گوش بعضی ها و بینی بعضی های دیگر بریده شده بود (…) شیخ همه را با دادن چند قطعه حریر دمشقی می خرد و آزاد می سازد.

رفت و آمد اردو ها و یا دسته های جنگجویان حالت حضور همیشگی آنها را داشت. تیول و املاکی که اعیان مغول و یا ترک و مغول از روزگار فتح ایران بدست آورده بودند ، باعث ایجاد روابط اقتصادی و پیوند هائی می شد که در شرایط بی قانونی و زورگوئی قابل ملاحظه بود.

وضع مردم شناختی (دمگرافیک) این قسمت از ناحیه باروانان (؟) خاص این منطقه نبود، چه تمرکز عظیم ایلات و صحرانشینان که در زمان های مختلف به این نواحی فرستاده شده بودند، تغییرات عمده ای را به وجود آورده بود. از سراب تا اوجان و هشترود و در مسیر شاهراه تبریز–سلطانیه که از جنوب باراوان می گذشت، به علت عبور لشکریان و هم چنین تقسیماتی که غازان خان کرده بود، خرابی و کسادی زیادی را سبب شده بودند.

برای اسکان ایلات، از میان بردن راهزنی و بی امنیتی بیش از حد که در نیمه قرن چهاردهم در اطراف اردبیل وجود داشت، اقداماتی به عمل آمده بود. یک روستائی از کلخوران شرح می دهد که یک شب موقع آبیاری مزرعه خود می بیند که عده ای از لشکریان به طرف دهکده می روند. او حتم می یابد که آن شب کلخوران تاراج خواهد شد و از ترسش تمام شب در صحرا می خوابد، تا دیده نشود و او را اسیر نگیرند…

نتیجه ای که به وضوح از این رساله ایرانشناس فرانسوی می توان گرفت، آن است که در قرن هشتم هجری (چهاردهم میلادی) هنوز زبان اکثریت مردم آذربایجان کاملا به ترکی تبدیل نشده بود، اکثر مردم شهری و طبقات بالا و بسیاری از مردم دیگر دو زبانه یعنی متکلم هم فارسی و هم ترکی بودند و لغات ترکی و مغولی وارد کاربرد زبان فارسی شده بود، اگر چه واژگان ترکی و مغولی در زبان بومی های آذربایجان شرقی هنوز بسیار کم بود.

منابع

Aubin, Jean: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989, PDF

Cahen, Claude: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2008

جوادی، عباس: فاروق سومر در باره تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان، در «چشم انداز»

رئیس نیا، رحیم: دگرگشت زبان در آذربایجان، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، جلد دوم، ص 882-906، تهران 1370، پی دی اف

مشکور، محمد جواد: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران 1375 (انتشارات کهکشان) (در این لینک «کتابخانه دیجیتال نور» قابل مطالعه است)

Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış”. Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 429-447, PDF

Yarshater, Ehsan: The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopedia Iranica Online, 2011

ادامه خواندن

استرابو در باره آذربایجان

از کتاب «جغرافیا» اثر مورخ معروف یونانی استرابو (متولد سال 63 قبل از میلاد) در باره آذربایجان (ماد آتروپاتن)، مرزها، مردم ، حکمرانان آن و دریای ارومیه و آب آن:

«ماد به دو بخش تقسیم میشود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان (همدان) است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتی ها (اشکانیان) است (…) بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپاتن گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه (ماد آتروپاتن) شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز (به حکومت) ادامه میدهند و در زمان های گوناگون با (خانواده های) پادشاهان ارمنستان، سوریه (آشور) و پارت (اشکانی) وصلت نموده اند. (…)

«ماد آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد (بزرگ) هم مرز است.

به گفته آپولونیدس نیروی آتروپاتن را نمیتوان نادیده گرفت چرا که میتواند لشکری عبارت از ده هزار سواره و چهل هزار پیاده داشته باشد. در آن دریاچه ای است بنام اسپائوتا (کاپائوتا) (کبودان، ارومیه؟) در روی آب آن نمک می بندد و آن آب مایه خارش و درد شود و روغن درمان هر دو باشد و آب شیرین رنگ پوشاک را به آن باز گرداند که اگر آدمان بیخبر در آن (آب شور) پوشاک بشویند، چون پوشاک سوخته نماید.

ارمنیان و پارتی ها همسایگان قدرتمند آتروپاتنی ها هستند که آنان (آتروپاتنیان) را پیوسته غارت کنند اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس (پسر بارداس) را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را (ارمنیان را)  شکست دادند و آنها (ارمنیان) هم دوستان سزار شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند.

کاخ تابستانی آنها (آتروپاتنی ها) در دشتی در گازاگ قرار دارد و کاخ زمستانی آنان در ورا (؟ اردبیل؟) و این همان جائی است که آنتونیوس هنگام جنگ با پارتی ها محاصره کرده بود و این آخرین محل (ورا) از ارس دور است و ارس ارمنستان و آتروپاتن را ازهمدیگر جدا میکند…»

( متن کامل این شرح دولت ماد و آتروپاتن در: استرابو، جغرفیا، 11.13 بند یک تا چهار)

CHAPTER XIII.11.13.1

MEDIA is divided into two parts, one of which is called the Greater Media. Its capital is Ecbatana, [Note] a large city containing the royal seat of the Median empire. This palace the Parthians continue to occupy even at this time. Here their kings pass the summer, for the air of Media is cool. Their winter residence is at Seleucia, on the Tigris, near Babylon.

The other division is Atropatian Media. It had its name from Atropatus, a chief who prevented this country, which is a part of Greater Media, from being subjected to the dominion of the Macedonians. When he was made king he established the independence of this country; his successors continue to the present day, and have at different times contracted marriages with the kings of Armenia, Syria, and Parthia.11.13.2

Atropatian Media borders upon Armenia and Matiane [Note] towards the east, towards the west on the Greater Media, and on both towards the north; towards the south it is contiguous to the people living about the recess of the Hyrcanian Sea, and to Matiane.

According to Apollonides its strength is not inconsiderable, since it can furnish 10,000 cavalry and 40,000 infantry.

It contains a lake called Spauta, [Note] (Kapauta,) in which salt effloresces, and is consolidated. The salt occasions itching and pain, but oil is a cure for both, and sweet water restores the colour of clothes, which have the appearance of being burnt, [Note] when they have been immersed in the lake by ignorant persons for the purpose of washing them.

— 263 –They have powerful neighbours in the Armenians and Parthians, by whom they are frequently plundered; they resist however, and recover what has been taken away, as they recovered Symbace [Note] from the Armenians, who were defeated by the Romans, and they themselves became the friends of Cæsar. They at the same time endeavour to conciliate the Parthians.11.13.3

The summer palace is at Gazaka, situated in a plain; the winter palace [Note] is in Vera, a strong fortress which Antony besieged in his expedition against the Parthians. The last is distant from the Araxes, which separates Armenia and Atropatene, 2400 stadia, according to Dellius, the friend of Antony, who wrote an account of the expedition of Antony against the Parthians, which he himself accompanied, and in which he held a command.

—————–

منبع:

Perseus Under Philologic: Str. 11.13.5.

ادامه خواندن

تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

عباس جوادی – در ترکیه کنونی وقتی «ترکمن» (1) و یا «یؤروک» (2)
yörük
گفته میشود منظور کسانی است که در روستا ها، بیشتر در مناطق کوهستانی شرق، جنوب، جنوب شرق و جنوب غرب آناتولی (آناطولی)، مثلا در روستا های نزدیک به شهر هائی مانند آدانا، دیاربکر، آنتالیا و ازمیر زندگی میکنند و تا همین ۵۰-۶۰ سال اخیر یک زندگی بیشتر منزوی از بقیه جامعه ترکیه داشتند. آنها همه ترک زبان هستند. مذهبشان اغلب «علوی» است اما تعدادی از آنان و یا اجدادشان مدتها پیش برای همرنگ شدن با محیط غالب، سنی شده اند.

این گروه مردم ترکیه از کجا می آیند؟

در ترکیه منظور از «تورکمن» و «یؤروک» باقیمانده های قبایل ترکمنی هستند که در زمان سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) و بعد تر اغلب ساکن آناتولی بودند اما در کشاکش ایران شیعه و صفوی و عثمانی سنی، طرف ایران را گرفته بودند. آنها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته و در نقاط مختلف آناتولی ساکن شده بودند. این قبایل و طوایف که نطفه اصلی جمعیت ترک تبار آناتولی را تشکیل میدهند چون هنگام کوچ از آسیای میانه تازه مسلمان شده بودند افکار و عقاید مذهبی آنها بتدریج شکل میگرفت و تا مدتی طولانی ملهم از تصوف آسیای میانه و عادات و رسوم و فرهنگ قبیله ای آن منطقه و از جمله شامانیسم بود. میدانیم که افکار خواجه احمد یسوی (متولد ۱۰۹۳ در قزاقستان امروزی) و شیخ اکبرابن عربی (متولد حدودا ۱۰۸۰در اندلس اسپانیا) که در آسیای مرکزی قرن های میانه وسعت یافته بود، از آسیای مرکزی به آسیای صغیر یعنی آناتولی ( و طبیعتا ایران) نیز نفوذ کرد. اما اگرچه رنگ مذهبی اسلام ترکان در آسیای مرکزی و خراسان تا مدتی کاملا روشن نبود اما آنها عموما پیرو مذهب حنفی بودند.

در سال های ۱۳۰۰ میلادی طریقت صفویه در اردبیل رونق یافت و این طریقت با کوشش نوادگان شیخ صفی اردبیلی جنید و حیدر و سپس شاه اسماعیل بین قبایل ترک آناتولی محبوبیت بسیاری یافت و زمینه تشکیل قزلباشان را فراهم آورد که بدنه سیاسی و نظامی قدرت صفویه شدند. در این مدت بود که ده ها و احتمالا صد ها هزار نفر از قبایل ترکمن آناتولی برای حمایت از صفویه از آناتولی به ایران و بخصوص آذربایجان کوچ کرده و در اینجا مقیم شدند.

مهاجرت اکثر آنان به آناتولی اغلب بدنبال «آکین» (آخین، هجوم، حملات قبایل ترک مسلمان به شهر ها و قصبات مسیحی بیزانس، قفقاز و بالکان) بود. این هجوم ها و جنگ ها را «غزوات» و ترکمن هائی که به این هجوم ها رهبری میکردند «غازی» یعنی مبارزان جهاد در راه اسلام مینامیدند. آنان در این «غزوات» دست به اشغال، تاراج، غصب و فتح مناطق و ولایات میزدند، با همدیگر و یا گروه هائی از مردم بومی متحد میشدند و بر علیه دیگر گروه های ترکمن و یا بومی میجنگیدند، گاه خان نشین خود را میساختند و گاه شکست خورده در قبایل و یا خان نشین های دیگر مستحیل میشدند. عثمانی یکی از این خان نشین ها و حکومت های محلی بود که بعدا به یک امپراتوری تبدیل شد. چیزی کم و بیش مشابه این روند از قرن یازدهم به بعد در ایران هم وجود داشته است با این فرق که اکثر مردم ایران در آن هنگام مسلمان بودند و حمله به ایران را نمیشد «بخشی از غزوات» یعنی جهاد نامید.

در ابتدای کوچ و حملات قبایل ترک به ایران و بیزانس، منابع ایرانی – فارسی و ترک از این قبایل بعنوان «ترک»، «ترکمان» و «ترکان» (جمع عربی: «اتراک») نام میبردند و برای مشخص کردن گروه های جداگانه آنان نام قوم مزبور (افشار، غز، اغز، بایندر، شاملو، روملو، استاجلو، قاجار، ذوالقدر، تکلو و غیره) را ذکر میکردند. نام «ترک» ظاهرا اولین بار در قرن ششم میلادی (منابع چینی) و حدود سه تا چهار قرن بعد در متون عربی و فارسی (تاریخ طبری و غیره) بکار برده شده است «برهان قاطع» در تعریف لغت «ترک» مینویسد: «نقیض تازیک (تاجیک) باشد. گویند ترکان از اولاد یافث بن نوح اند» و «نام طایفه ای است در ترکستان که تاتار و مغول و سایر اتراک از آن طایفه اند و زبان ایشان معین است» (انجمن آرا) و «گروهی از اولاد یافث بن نوح» (ناظم الاطباء).

این ابتدای همان دوره ای است که در ادبیات فارسی با شِکوِه و اعتراض از حملات و غارت ترکان و خشونت آنان در رفتار با مردم بومی ولی در عین حال از زیبائی آنان صحبت میشود و به آنها که هم سرباز و یغماگر و امیر و سلطان و هم کنیز و غلام بودند صفاتی نظیر بیرحم، خونخوار، غارتگر و در عین حال بیوفا، زیبا و دلربا داده میشود. حتی در مورد بردگان، معشوقان و ساقیان ترک تعابیری مانند «ترک چینی» و «ختائی» بکار میرود چرا که مردم بومی آنها را شبیه چینی ها میدانستند:

خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است
خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو
خاقانی شروانی

اگر تُرک چینی وفا داشتی
جهان زیر چین قبا داشتی
نظامی گنجوی

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
ترک از خراسان آمده ست از پارس یغما میبرد
سعدی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ شیرازی

لفظ «ترکمن» و یا «ترکمان» هم ظاهرا مدتی بعد از رواج تعبیر «ترک» در آثار مختلف دیده میشود و مدتی به همان معنی «ترک» مورد استفاده قرار میگیرد:

ترکمنی با یکی دعوا داشت کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ترکمن گفت در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد.
عبید زاکانی

مرطغرل ترکمان و چغری را
با بخت نبود و با مهی کاری
ناصرخسرو

از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم
خاقانی

و یا:

«… و تاختن ترک و ترکمان از دیگر جانب و آنچه یافتندی به غارت بردندی.»
فارسنامهٔ ابن البلخی

در ایران این دوره یعنی تا صفویان تفکیکی بین ترک و ترکمن (ترکمان) نمیشود. تعبیر “ترک” و “ترکمن” («ترکمان») برای مدتی طولانی به یک معنی و آن هم قبایل ترک زبان و مسلمان شده آسیای مرکزی و جنوبی، جنوب غربی و آناتولی بکار میرود.

از همان ابتدای ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی به بعد که ترک های آسیای میانه وارد دنیای اسلام شده به این دین جدید می گروند، اکثر منابع و مورخین، ترک های مسلمان را «ترکمن» و یا «ترکمان» می نامند. ابو ریحان بیرونی (قرن دهم-یازدهم) می نویسد که اغوزهای ترک هر فرد «اغوز را که اسلام آورده، ترکمن می نامند» و طاهر مَروَزی (قرن یازدهم-دوازدهم) می نویسد «هنگامی که آنها (اغوزها، -م)  وارد تماس با سرزمین های اسلام شده و برخی از آنان اسلام آوردند، آنها را ترکمن نامیدند» (3).

اما ظاهرا بتدریج بین کار برد «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») فرق ایجاد میشود. اواسط قرن یازدهم هجری (هفدهم میلادی) «برهان قاطع» و دیگر منابع لغت «ترکمان» را چنین تعریف میکنند: «… لقب طایفه ای هست از ترکان بی اعتدال . گویند این طایفه از اولاد یافث بن نوح نیستند» (4).

حدودا از صفویه به بعد در ایران و آسیای صغیر به ترکانی که در این سرزمین ها سکنی گزیده و بومی و خودی شده اند «ترک» و به قبایلی که هنوز از زندگی قبیله ای و عشایری بیرون نیامده بودند «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته شده است.

در منابع غربی نیز در کاربرد لفظ «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») اختلاط و بی نظمی وجود داشته و این دو نام ابتدا به یک معنی بکار برده شده اند. به نوشته ژان پل رو در «تاریخ ترکان»، حتی مارکو پولو به آسیای صغیر (یعنی آناتولی) نام «ترکمنستان» داده که به معنای «کشور ترکمان ها» یعنی «ترک های کوچنده» (چادر نشین) است اما «ترکستان چین» را «ترکیه بزرگ» نامیده است (5). اما از سده های هجدهم و نوزدهم به بعد منابع غربی در درجه اول به گروه های ترک زبان آسیای مرکزی و ترکمنستان امروزی «ترکمن» و به اقوام ترک زبان شمال عراق و سوریه «ترکمان» گفته اند.

جالب است که از زمانی که این اقوام ترک در ایران مسکون شدند و بخصوص از صفویه به بعد تبدیل به بدنه اصلی و بومی مردم ایران شده و حکومت های مرکزی را همچنان در دست خود نگهداشتند، در داخل ایران «ترک» بتدریج نه به قبایل ترک زبان و قومیت افراد و گروه های مردم بلکه به ایرانیان ترک زبان اطلاق میشود در حالیکه وقتی منظور خارج از ایران و بخصوص همسایگان آن است، «ترک» به شهروندان عثمانی و ترکیه صرفنظر از قومیت آنان اطلاق شد.

این هم جالب است که بعد از اینکه قبایل ترک زندگی کوچنده و صحراگردی را رها کرده و در ایران مسکون میشوند و با مردم بومی می آمیزند ادبیات منفی و شکایت آمیز در مورد آنها در ادبیات فارسی هم بتدریج از بین میرود اگر چه هنوز آثار آن در زبان فارسی و حتی ترکی آذری موجود است (6).

بنظر میرسد تصویر عمومی و نامگذاری ترکان بین دوره ای که آنها هنوز از آسیای میانه آمده بودند و یکجا نشین نشده بودند و زمانی که مسکون شده اند فرق میکند. این موضوع هم در مورد ایران و هم سرزمین عثمانی (بیزانس، روم شرقی و ترکیه کنونی) صادق بنظر میرسد.

در ترکیه تفکیک بین تعابیر «ترک» («تورک») و «ترکمن» («تورکمن») به آغاز خان نشین عثمانی (۱۲۸۱-۱۳۶۲) یعنی دوره اورهان غازی (اورخان یکم) برمیگردد. از این دوره به بعد آن دسته از ترک زبانان «ترک» نامیده میشوند که یکجا نشین، روستائی و یا شهری شده اند و برعکس ترک زبانانی که هنوز به زندگی کوچنده و عشایری – قبیله ای ادامه میدهند «ترکمن» («تورکمن») و یا «یؤروک» نامیده میشوند که این طرز نامگذاری هنوز هم ادامه دارد.

بنظر استاد خلیل اینالجیک (اینالجیق) در تاریخ عثمانی و آناتولی به قبایل ترک زبان و حاکمیت های آنان (مانند آق قویونلو ها، ذوالقدریان و قراقویونلو ها) و یا ترکان عشایر و قبایل که حاکمیت عثمانی را نمیپذیرفتند (مثلا قزلباشان طرفدار صفویان ایران) یعنی مجموعا به ترکانی که هنوز زندگی قبیله ای و عشیرتی داشتند «ترکمن» و به ترکان مسکون و «عثمانی شده» «ترک» («تورک») گفته اند (۶). در اواسط قرن پانزدهم این تفکیک بسیار روشن بوده است. مثلا علی ابن الحسین الاماسی (از شهر آماسیه) که متعلق به قشر علمای مذهبی دوره سلطان مراد دوم و سلطان محمد دوم عثمانی بود در اثر خود بنام «طریق الادب» (۱۴۵۳) که نوعی «راهنمای رفتار» است «طوایف» امپراتوری عثمانی را چنین تفکیک میکند:

«اولا طبیعت طایفه عرب بارد (سرد) است. از اینان انتظار الفت و مخالطت نداشته باش. طایفه عجم (ایرانیان) عقرب طبیعت و تیز نفس باشد. از اینان چشم انتظار شفقت و مرحمت و موافقت نباشی. و طایفه کُرد مانند شتر کینه جو و خودپسند باشد. از اینان احتراز کن. با اینان راه عداوت، مخاصمت و معاندت در پیش نگیر. و طایفه ترکمن گرگ صفت باشد. با اینان موافقت نکنی و همسفر نشوی زیرا گرگ ها وقتی در (پیکر) همدیگر خون مشاهده کنند یکدیگر را دریده میخورند.
طایفه تاتار مانند اندوک (؟) است. گاه لاشه و گاه گیاه میخورد. پس از اینها انتظار دیانت و صلاحیت نداشته باش. و طایفه بردگان مانند قاطر بد خوی و متمرد باشد زیرا که هر قدر هم که قاطر را با ناز و نعمت پرورش دهی دست از عصیان و حرامزادگی اش نکشد. بنا بر این از اینان منتظر درستی و مروت نباش. و طایفه ترک صادق و مشفق و آرام باشد. مانند گوسفندان نسبت به همدیگر موافقت و الفت و شفقت و طاعت نشان دهند. مگر نبینی که مجموعش به همدیگر اتباع کنند و هم در جمیع حیوانات فایده ناک تر از گوسفند نباشد و چیزی آرام تر از گوسفند نباشد و هم چنانکه میگویند غانم غنیمت است (8)»

لحن منفی و تحقیر آمیز در توصیف «ترکمن» (در مقایسه با لحن مثبت در مورد «ترک») که در منابع آناتولی و عثمانی موجود بوده و بعضی آثار معتدل تر شده اش تا به امروز هم مشاهده میشود احتمالا هم به این مربوط میشود که این دسته از شهروندان عثمانی (و سپس ترکیه) دیر تر از دیگر ترک زبانان یکجا نشین و شهری شده و بعضی از آنان هنوز زندگی عشایری و طایفه ای دارند. این در مورد ادبیات ایران هم صادق است. اما احتمالا عامل دوم و مهم تری که در عثمانی به این نگرش منفی دامن زده سیاست تند و سرکوبگرانه ای است که از زمان اختلاف سنی وشیعه و به ویژه از دوره شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی و جنگ های ایران و عثمانی از سوی حکومت عثمانی در مورد علویان و اهل تشیع مناطق شرقی و جنوبی امپراتوری عثمانی اجرا شده که پیوسته همچون «کار گزاران» سیاست شیعه صفوی و حتی «ستون پنجم» ایران در نظر گرفته شده اند.

امروزه تقریبا ۵۵۰ سال از این قبیل تصاویرو ذهنیات اجتماعی دوره آغاز عثمانی و تصاویر و تصورات اجتماعی ایران همان دوره میگذرد. از زیر این پل آب های بسیاری گذشته و درواقعیات اجتماعی و تصورات ذهنی مردم هم ایران و هم عثمانی سابق و ترکیه کنونی تغییرات زیاد و عمیقی رخ داده است. تصورات مردم نه فقط در باره «طوایف» جامعه خود بلکه در باره تقریبا همه چیز عوض شده، اگرچه رنگ و بوی بعضی تصورات، ذهنیت ها و پیشداوری ها متاسفانه هنوز اینجا و آنجا بخصوص در فرهنگ عامه بروز میکند.


زیرنویس ها
(۱) «ترکمن» به عنوان یک گروه قومی خود ترکیه نه مردم جمهوری ترکمنستان
(۲) معنای اصلی «یؤروک» در ترکی معاصر: انسان کوچنده، صحراگرد، خشن (فرهنگ بزرگ زبان ترکی)
(3) Golden, Peter B. (1992): An Introduction to the History of Turkic Peoples, Otto Harrassowitz, Wiesbaden, p. 212
(4) مانند «ترکتازی»در فارسی که امروزه مردم سعی میکنند این قبیل تعابیر تحقیر آمیز را دیگر بکار نبرند. در ترکی آذری شمال ارس هنوز هم به لغت و یا طرز گفتاری که خشن و دور از آداب معاشرت باشد «تورکون سؤزو» میگویند.
(5) برای موارد کار برد واژه های «ترک» و «ترکمان» به این لینک و این لینک نگاه کنید
(6) Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl. İstanbul 2013
(7) Halil İnalcık: The Yürüks: Their Origins, Expansions and Economic Role, in: The Middle East and the Balkans under the Ottoman Empire Bloomington, Series Volume 9, 1993, pp. 97-103
(8) Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia, 1447-1514, p. 137
اصل مطلب به ترکی عثمانی چنین است:
Evvelā Arab tā’ifesinün tabī’atı bārid olur. Bunlardan ülfet ve muhāletat mülāhaza etme. Acem tā’ifesi sāhib-i ‘akrab tabī’at ve tīz nefes olur. Bunlardan şefkāt ve merhamet ve muvāfakat umma. Ve Kürd tā’ifesi deve gibi kindār ve hod pesend tā’ife olur. Bunlardan ihtirāz eyle. Bunlarunla adāvet bağlayub muhāsemet ve mu’ānedet kılma. Ve Türkmen tā’ifesi gürk (kurt) tab’ olur. Bunlarunla muvāfakat idüb yola gitme kim kurt birbirinde kan görse birbirin yer yutar. Tatar tā’ifesi anduk misāl olur. Bunlarun değmesi temiz olmaz. Zīrā anduk gāh olur ki otlar, gāh olur ki murdār yer. (Gāh cīfe yer, gāh olur ki ot otlar.) Pes bunlardan diyānet ve salāhiyet umma. Ve Köle tā’ifesi katır gibi bed-huy ve mütemerrid olur. Zīrā ki katırı ne denlü nāz-ı nā’īmle besleseler isyānun ve haramzādeliğün komaz. Pes bunlardan toğruluk ve mürüvvet umma. Ve Türk tā’ifesi sādık ve müşfīk ve yavaş tā’ife olurlar. Koyun gibi birbirine muvāfakatı ve ülfeti ve şefkati ve tā’ati vardur. Görmez misin kim mecmu’sı birbirine ittibā’ ider ve hem cemi’ hayvanatda koyundan menfe’atlüsü dahī yokdur ve koyundan yavaşı dahī olmaz ve hem ganem ganimetdür dimişler


(نشر نخست ژوئن ۲۰۱۴ در سایت «چشم انداز»)

ادامه خواندن

همزبانی و همدلی از نظر مولانا جلال الدین

Rumi

اخیرا کتاب بسیار جالب و آموزنده محقق معروف ترکیه حلمی ضیاء اولکن به نام «تاریخ تفکر ترکی» را می خواندم. استاد بدون آنکه نیت جدل در باره هویت قومی و یا مذهبی کسی را داشته باشد از فارابی و ابن سینا (قرن دهم -یازدهم میلادی) بعنوان متفکران مشهور ترک نام می بُرد. تا جائی که اطلاع دارم، در باره اصل و نسب  این دو شخصیت بزرگ عالم اسلام دویست-سیصد سال بعد از  فوتشان روایات گوناگونی مطرح شده است. حتی در مورد محل تولد فارابی یک ادعا آنست که او در فاراب (پاراب) درخراسان قدیم، امروزه درترکمنستان) متولد شده، در حالیکه چند منبع دیگر محل تولد او را در اُترار در قزاقستان کنونی می نامند.

با خواندن این کتاب من بعنوان کسی که در محیط ایرانی بزرگ شده ام و این دو را دانشمندان ایرانی می دانم، بی اختیار از خود سوال کردم که فارابی و ابن سینا را چطور می‌توان ترک نامید؟

البته به مراتب مشکل تر است که نسب و تبار شخصی را که هزار سال پیش زیسته، معین کرد، اما شاید بتوان در باره زبان اصلی و یا مادری و یا پدری او چیزی گفت و یا اقلا به زبان نوشته هایش نگاه کرد، اگر چه بسیاری از نویسندگان ایرانی تبار آن دوره (از جمله خود ابن سینا و فارابی) که در زمان خلافت عباسیان زیسته اند، اکثر آثارشان را به عربی نوشته اند.

می توانید این سوال را بکنید که اصلا دانستن اینکه فارابی ترک زبان بود و یا فارسی زبان، چه فایده ای دارد؟ اگر هم فایده ای دارد، این، یک فایده علمی از روی حرص دانستن است و یا می خواهیم آن را وسیله تفاخر خود کنیم و یا مستمسکی برای این دعوا قرار دهیم که «این دانشمند مال ماست و به شما مربوط نیست»؟

آموختن گذشته و تاریخ جالب و شیرین است، اما نه با منظور خصومت با دیگران.

حتی تا صد سال پیش در کشور های ما نژاد و قوم و زبان مادری افراد مشخصات و وزن و اهمیت امروزی را نداشتند، در حالیکه دین و مذهب اهمیت بیشتری داشت، چه رسد به هزار سال پیش که در پی تسخیر ایران از سوی اعراب و برقراری خلافت عربی و دین اسلام، عربی بخصوص تا سقوط خلافت عباسی در قرن سیزدهم میلادی زبان اصلی علم و طبیعتا دین (اما نه لزوما شعر و ادبیات) بود.

در کودکی مرحوم پدرم مرتبا از «مولوی» یعنی مولانا جلال الدین بلخی (رومی) برایم می خواند، هم از مثنوی و هم از «دیوان شمس» که بطور کامل در خانه ما بود. هیچوقت موضوع این که مولوی فارسی زبان و یا ترک زبان بود،  برایمان مطرح نشده بود. همه می‌دانستیم که مولوی فارسی زبان بود. قبول میکردیم که مولوی «شاعر ماست» و درعین حال شاعر همه بشریت.

به راستی هم برای ما مهم‌تر از هر چیز دیگری باید این باشد که مولوی در «مثنوی مولوی» و همچنین «دیوان شمس» خود برای همه بشریت بیش از 60 هزار بیت شعر به  یادگار گذاشته است. واقعیت دیگر هم این است که اکثریت قریب به اتفاق اشعار مولوی به فارسی و فقط اندکی به عربی است. مولوی حتی برای تفنن چند بیت به یونانی عامیانه شرقی سروده که ظاهرا در آن دوره هنوز در روم شرقی و یا بیزانس یعنی ترکیه کنونی رایج بود.

می دانیم که دوره  زندگی مولوی (1207-1273) در قونیه (در ترکیه کنونی) درست در اواسط تحول پانصد ساله جامعه مسیحی و اساسا یونانی زبان روم شرقی به یک جامعه مسلمان و ترک زبان بوده است که نتیجه کوچ‌های مستمر و حکومت ترکان سلجوقی از آسیای میانه و از طریق ایران به روم شرقی بود.  به همین جهت هم مولوی به خاطر اقامت در قونیه لقب «رومی» گرفته است، اگر چه زادگاهش در نزدیکی بلخ تاریخی میان افغانستان وتاجیکستان کنونی است که درحمله مغول‌ها صدمه بسیار دید. یعنی در میان مردم آن دوره در قونیه ترکیه بعضی ها یونانی صحبت میکردند، بعضی ها ترکی. مولانا و اطرافیانش هم که فارسی زبان بودند و عربی هم بعنوان زبان دین و علمای اسلامی همراه با فارسی، زبان فرهنگ و هنر بود.

مولوی به‌خاطر همین محیط مخلوط آن دوره، ظاهرا کمی ترکی هم می دانست، همچنانکه برای تفنن گاه برخی واژه‌های ترکی هم در اشعارش به کار برده است.

یاد یک غزل مولوی از «دیوان شمس» (غزلیات، غزل ش 2233) افتادم که با این ابیات شروع میشود اما نمیدانم این روز ها در این مورد هم طبق معمول بحث هست یا نه:

ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب، سو

والخ

 از این شعرهم می‌توان فهمید که مولوی چندان ترکی بلد نبود اگر چه به قولی 17 قطعه شعر از او مانده است  که یا ترکی  و یا حاوی کلمات ترکی هستند.

معروف ترین روزنامه نگار-تاریخ شناس ترکیه مراد بارداقچی در برنامه هفتگی  اش در باره تاریخ (تاریخین آرخا اوداسی، اطاق پشتی تاریخ) در تلویزیون «خبر تورک» بدون   شک و با قاطعیت می گوید «مولوی نه فقط ایرانی بلکه فارسی زبان بود، این  موضوع به صراحت در مناقب العارفین اثر افلاکی با تمام جزئیاتش شرح داده شده… یک مُد ترک نامیدن همه شروع شده. این را دیگر باید بعد از 800 سال به طور روشن گفت . مولوی ایرانی فارسی زبان است، ترک (زبان) نیست.  با پسرش سلطان ولد هم نه به ترکی بلکه به  فارسی صحبت می کرد…» (در لینک پائین):

آقای بارداقچی هم این تشخیص خود را نه برای جنگ و جدل کودکانه در باره زبان و قومیت مولانا جلال الدین، بلکه اتفاقا برای رد این قبیل تلاش ها و صرفا بعنوان تشخیصی علمی و تصحیح اشتباهات  تعصب آمیز میکند.

 با اینهمه طبیعتا هرکس بخواهد، می تواند بهانه ای برای «صاحب شدن» به این شخصیت بزرگ شعر و تصوف شرق پیدا کند. از این نقطه نظرمولانا جلال الدین احتمالا هم به خاطر زادگاهش که امروزه در افعانستان است، افعان بوده، هم به‌خاطر زبانش ایرانی بوده و هم ترک، چرا که محل زندگی طولانی ترش یعنی قونیه امروزه در ترکیه قرار دارد. اما واقعیت دیگر این است که آن وقت ها خط کشی ها و مرز بندی های دینی و مذهبی بوده،  اما خط و مرز قومی و نژادی بخصوصی در اسلام نبوده و یا خیلی ضعیف تر از جا های دیگر بوده است.

فارغ از اینهمه کشاکش قومی و ملی که امروزه یعنی 800 سال پس از مولوی میان برخی اشخاص و گروه ها در جریان است، خود مولوی به موضوع قومیت و زبان چنین اشاره کرده و چیزی را که برای او بسیار مهمتر است اینگونه توصیف نموده:

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
(مثنوی معنوی، دفتر اول، قصه هُد هُد و سلیمان)
———————————————————-

(انتشار نخست در 25 اوت 2011)

 

ادامه خواندن

یعنی چه «ایران»؟

عباس جوادى – هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در همین است.

ایران من ایرانی است که بعد از پنجاه و اندى  سال جدائی، از دیده برفت، ليك از دل نرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصفهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.

درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که  سی سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه هایش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه، ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست، که نمی توانم – و اصلا نمی خواهم هم.

موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.

ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه  است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام، دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک  زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن، چیزی که از بین نرفت، با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگى اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – هر بار با هنر ظریف تر شده زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.

با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.

و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعۀ متعصب، و شاه عباسى كه به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشيد، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش می ترسیدند اما می پرستيدند چرا كه باز متحدشان كرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که  زنان را سرکوب میکنند به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی به بار خواهد آورد.

ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انساندوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده  بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزایش غیر قابل تفکیک تر. غیر قابل تفکیک؟ بله، غیر قابل تفکیک، به شرط آنکه فتنه ای برنخیزد و بعد از دو هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.

فتنه… که آن هم دور از احتمال نیست، اگر این ایران، یعنی چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، سرزمین، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و تعصب و زور، به یاری فقرو فساد وتحریک بدخواهان فرو ریزد، بخصوص با تَرک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی اش که رمز بقایش بوده…

و این زوالِ ایران هم رخ نمی دهد الا به دست تعصب و خود بینی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، شیعه و سنی، مسلمان و کافر، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.

این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه رنگارنگ ایران بود – و هنوز هم هست.

همین است که دلشوره من است.

ادامه خواندن

قوم گرا و ملى گرا

این متن مصاحبه ایست از سال ٢٠١٢ که هرگز منتشر نشد. دوستی «هویت طلب» که این صحبت را کرد بعد از اتمام صحبت با سوالاتی جدید بازگشت که بیشتر حالت دعوا و تکذیب داشت اما خودش این سبک مصاحبه را «هارد تاک» بمعنای جدل جدی اما حرفه ای به سبک بی بی سی میشمرد. من فکر کنم هارد تاک بی بی سی شغل بسیار مشکلی است و از عهده هر تازه کار سیاست زده بر نمیاید. من به آن باصطلاح «سوال» های بگو مگوئی دور دوم جواب ندادم ولی خواستم خودم همین سوال و جواب های دور اول را جهت اطلاع دوستان در «چشم انداز»منتشر کنم

سوال – بعضی دوستان ایراد گرفته اند که چرا شما به کسانی که در راه احقاق حقوق اقلیت های ایران جد و جهد میکنند «قوم گرا» میگوئید؟بنظر آنها این تعبیر نوعی «بار منفی» دارد.

جواب – سوال من از این دوستان این است: اگر «قوم گرا» نگوئیم پس چه بگوئیم؟ تعبیری که ما در رسانه هااستفاده میکنیم باید به دور از هر نوع مُهر زنی و بار مثبت و یامنفی باشد. یک. دوم اینکه کسی که در ایران مثلا فقط از منافع کُرد ها دفاع میکند که «ملی گرا» و یا «ناسیونالیست» نیست. ملت بمفهوم معاصر و مدرن این کلمه یعنی جمع همه شهروندان یک کشور اعم از شمال و جنوب، شرق و غرب، فقیر و ثروتمند، خوب و بد، با سواد و بیسواد، ترک و فارس و کرد و بلوچ، سنی و شیعه و بهائی و بیدین، زن و مرد و کودک. ملی گرا کسی است که از منفعت همه آحاد ملت و شهروندان ایران دفاع میکند صرفنطر از قومیت و نژاد و مذهب و جنسیت و غیره.

بنا براین تعابیر «قوم گرا» و «ملی گرا» (و یا «ملت گرا») را باید از همدیگر تفکیک کرد. «قوم گرا» مترادف ethnic nationalist است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» ( ویا «ناسیونالیست قومی») هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. بنا بر این من ترجیح میدهم به هرکسی که فقط در راه یک گروه از ملت (مثلا آذربایجانی ها و یا کُرد ها) تلاش میکند قوم گرا و یا مثلا ناسیونالیست قومی بگویم. بعضی ها با نگرشی انتقادی به این نوع ناسیونالیسم قومی «میکرو ناسیونالیسم» هم میگویند.

اما دردوره معاصر، همانند تعابیر «ملت آمریکا» و یا «ملت هندوستان»، «ملت» به همه و کلّ شهروندان یک کشور میگوئیم. این را هم میگویند «ملت» و کسی که برای منافع همه این ملت صرفنظر از قومیت و زبان و مذهب تلاش میکند ملی گرا و یا ناسیونالیست است.

سوال – یعنی شما لغت ملت را بمعنی «مردم» بکار میبرید؟

جواب – «مردم» یکی از بیطرف ترین، زیباترین و فراگیرترین لغات فارسی است که من در این زمینه میشناسم. همه آحاد و شهروندان ایران البته «مردم ایران» هستند. اما هر گروه کوچک و بزرگ هم «مردم» است اما هنوز «ملت» نیست. ملت مجموعه همه و تمامی مردم یک کشور است که حافظه تاریخی مشترکی داشته باشند و «خود را همچون ملت حس کنند». ولی به هر حال بر خلاف «کشور» و «مردم» و «زبان» که تعابیری مشخص و «قابل تعریف» هستند، تعابیر ملت و وطن مجرد اند و مربوط به احساس و قبول هرکس میشوند و بنده و یا شما تعابیری مانند ملت و وطن را هر طور هم که تعریف کنیم در این کار زور و اصرار ممکن نیست و جواب نمیدهد.
.
اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یابلوچی زبانان ایران تلاش میکنند صرفا «ملی گرا» و یا «ناسیونالیست» نمیشود گفت چونکه گروه های اتنیکی هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند و یا هنوز «ملت» نشده اند و خیلی ها ملت های جداگانه هم نخواهند شد چونکه وضع کلی دنیا صرفنظر از نمونه هائی نظیردارفور وچک – اسلوواکی ظاهرا بیشتر بسوی آمیزش قومی و ملی حرکت میکند و نه جدائی وشاید هم این جدائی را اصلا نمیخواهند و یا فکر میکنند که برایشان صرف نمیکند.

سوال – من باشم میگویم «هویت طلب». این لغت که رایج هم شده است…

جواب – این البته سوال نشد! اما میدانم، بعضی دوستان پیشنهاد کرده اند به قومگرایان «هویت طلب» بگوئیم. «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» نام های مثبت و قشنگی هستند. البته کسی که میخواهد زبان مادری اش را تقویت کند و رواج ببخشد، کسی که خواهان تحصیل و تدریس زبان مادری و ترویج فرهنگ قومی خودش است و یا کسی که میخواهد آزادانه و بدون حس حق کشی و نابرابری دین و مذهب خود را حتی اگر اسلام و شیعه نباشد، با احترام به حقوق دیگران در حریم شخصی و حتی اجتماع رعایت نماید، هویت طلب و یا فعال مدنی است. یعنی میخواهد هویت قومی و یا دینی و زبانی او که بنظر او محدود و ممنوع شده رواج پیدا کند. درست. اما آیا کسی را که مثلا میخواهد کُردستان از ایران جدا بشود هم میتوان فقط «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» خواند؟ وقتی کسی تجزیه استان، شهر و یا منطقه خود از ایران را میخواهد چه بدی دارد که «تجزیه طلب» و یا «جدائی خواه» خوانده شود؟ نمونه دیگر: کسی که در بلوچستان بمب میاندازد و آدم میکشد هم «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» است؟ آن وقت هم هویت طلب های واقعی ناراحت میشوند که رسانه ها آنها را با تروریست ها در یک کفه میگذارند. بنظرم اطلاق «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» به همه درست نیست.

سوال – برگردیم به تعبیر ملت. چرا بنده نتوانم «ملت کرد» و یا «ملت آذربایجان» بگویم؟

جواب – من در باره ایران صحبت میکنم، در ایران، ما ملت ترک و فارس و کرد نداریم، یک ملت ایران داریم. در ترکیه و افعانستان هم ده ملت نداریم، یک ملت داریم. مشکل زمانیست که شما یک ملت ایران و یا ترکیه و افغانستان را تکه پاره میکنید و هر کدام را به یک موزائیک مرکب از ده ها گروه قومی تقسیم میکنید و به هر کدام هم نام «ملت» میگذارید! این هم غلط است و هم، خودتان بخواهید و نخواهید، سرآغاز یک فاجعه خونین برای همه اجزای این طایفهٔ تکه پاره و متخاصم. غلط است بخاطر اینکه در دنیای مدرن امروز «ملت» عبارت از شهروندان است و نه وابستگان یک قوم و مذهب و زبان. فاجعه است چونکه شما با این کار این اجزاء را دشمن همدیگر میکنید و بنای این خانواده را بر نزاع و نه همزیستی میگذارید. عین همین مدعا در مورد همسایه های ما هم صادق است. تعبیر «ملت ترکیه» و یا «ملت ترک» برای ترکیه هم درست است، برای افغانستان و غیره هم درست است. در ترکیه هم ده تا ملت نیست، یک ملت است مگر اینکه این ملت تجزیه و به چند دسته و ملت تقسیم شود که امیدوارم نشود چونکه نه بنفع ترک هاست و نه بنفع کرد ها.

حالا مُد شده که هر ده بیست هزار نفر یک پرچم درست میکنند و یک منطقه را «مال» پدرى شان اعلان میکنند و میخواهند مستقل شوند. یک نقشه را هم از جائی پیدا میکنند و دستکاری اش میکنند تا مثلا تاریخی هم برای این «استقلال» خودشان پیداکنند. فکر هم میکنند این جزو «حقوق بشری»شان است. بعضی ها سعی میکنند تعاریف باب طبع خودشان را از مفاهیم مجرّدی مانند ملت و یا میهن بدهند که جالب است. از تعاریف آلمانی و فرانسوی و کانادائی «ملت» و غیره بحث میشود. اینها بحث های جالب دانشگاهی هستند. اما در نهایت این تعابیر مثل تعبیر هائی نظیر کشور و یا زبان مشخص نیستند و هر کس میتواند مفهوم این تعابیر را به طرفی که علاقه دارد بکشد. ثانیا اینکه احساس هر شخص نسبت به مفاهیم «ملت» و یا «میهن» ممکن است فرق کند و حتی ممکن است این احساس در درون هر شخص و یا در ذهن هر گروه اجتماعی در طول تاریخ دچار تغییر و تحول شود. تا صد سال پیش «ملت» به اتباع یک گروه دینی گفته میشد مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود.»

ممکن است ما تا ۵۰۰ و یا حتی ۱۰۰ سال پیش بخودمان «ملت» و یا به یک تکه سرزمین «میهن» نمیگفتیم ولی بخاطر یک رشته رویدادها و حتی نقش بعضی شخصیت ها بتدریج شروع به استفاده ازاین مفاهیم کنیم. در عین حال ممکن است شما به گروهی از مردم «ملت» بگوئید و یک قطعه زمین را بعنوان «وطن» بپرستید و بنده از چنین احساسی کاملا بدور باشم و یا شما امروز گروه معینی از مردم را «ملت» خود بنامید و بعد از مدتی گروه دیگری را. نظر به اینکه اینجا مسئله بر سر برداشت و احساس فردی است و این چیزی هم نسبی و هم متغیر است، این احساس و برداشت عموما درست و غلط و یا خوب و بد ندارد، در این مورد عینا مانند رنگ و سلیقه، بحث هم نمیتوان کرد و هر کس با ید در این برداشت و احساسش آزاد باشد که خود را وابسته به کدام ملت و میهن میداند.

سوال – این ناسیونالیسم ایرانی که میگوئید همان پان ایرانیسم آریائی نیست؟

جواب – ما یک ناسیونالیسم و یا ملی گرائی ایرانی داریمِ که تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به فارس ها (به معنای فارسی زبان ها) نیست. یکی هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و موضوعی جداست و مثلا میخواهد همه خود را از نظر قومیت و «نژاد» و «خون» و غیره «آریائی» بدانند و همه زبان مادری شان را به فارسی تبدیل کنند. این بنظر من نژاد پرستی است. اما ملی گرائی ایرانی نژادپرستی نیست چون معیارش قومیت و خون و نژاد نیست، تمام ملت ایران است صرفنظر از قومیت و نژاد و مذهب و زبان.

ایران هر بدی که داشته و دارد نژاد پرست نبوده و نیست. هیچ کشور خاور میانه نژاد پرست نبوده. اشخاص و گروه های علیحده شاید تمایلات نژاد پرستی نشان داده اند. اما هیچ حکومتی نه در ایران و نه در ترکیه یا افغانستان نژاد پرست نبوده. نژادپرست بودن نظام اجتماعی و سیاسی چیز دیگری است مانند آپارتید در آفریقای جنوبی سابق که خدا را شکر ما ها حد اقل این را در ایران ندیده ایم.

در تاریخ ۵۰۰ سال اخیر، بیشتر از همه، ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) تا حدی نژاد پرستی آریائی هم بود بخصوص در پایان مشروطه و زمان رضاشاه که اتفاقا متفکرین اصلی اش آذربایجانی بودند. اساس آن نوشته ها و برخوردها غلُو در نقش و اهمیت «آریائی» ها و تحقیر اقوام و تبار های دیگر مانند اعراب و ترک ها و تبعیض شدید نسبت به زبان و فرهنگ آنان بود. ولی بنظر بعضی ها آن جریان ظاهرا بیشتر برای حفظ و تحکیم وحدت ملی در مقابل بیگانگان بود، بخصوص در شرایط جنگ حهانی اول و تاسیس یک حکومت ملی (یعنی ایرانی) و با آن نگرانی بوجود آمده بود که این کشور نو پا متلاشی نشودو بخاطر همین افراط گری هائی هم داشت مانند همان پان ترکیسم ترکیه در زمان مبارزه ملی تحت رهبری آتاترک که حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعدیل یافت.

سوال – ملی گرائی ایرانی؟ این همان آریا گرائی نیست؟

جواب – این سوال بنظرم تکراری است. ملی گرای واقعی ایرانی امروزه باید از منافع همه کشور و ملت و از جمله زبان و مذهب و فرهنگ همه اقوام و گروه های اجتماعی ملت ایران دفاع کند و خود را به زبان و فرهنگ فارسی و یا اسلام و تشیع محدود نکند. چطور میتوان نسبت به حقوق محلی، قومی و یا زبانی آذربایجانی ها و یا کُرد ها و یا آزادی دینی بهائی ها و مسیحی ها بی تفاوت بود اما خود را «ملی گرا» نامید؟ در عین حال چطور میتوان «ملی گرا» بود ولی فقط در غم حقوق و مسائل مشکلات یک گروه خاص، مثلا آذربایجانی ها و یا بهائی ها بود و به مسائل و مشکلات و نابرابری های دیگر فکر نکرد؟

بنظر من ملی گرائی ایرانی بمعنای «دلبستگی به میهن مشترک ایران» جنبه غالب بین اکثریت بزرگ ایرانیان واز جمله آذربایجانیان است و این فقط در تاریخ گذشته اینطور نبود. بگذریم از شاه اسماعیل صفوی که بانی ایران معاصر بود . اما ازعباس میرزا ولیعهد قاجار و دکتر مصدق که نوه و یا درست ترش نتیجه او بود و ستار خان و خیابانی تا آیت الله شریعتمداری و مهندس بازرگان و صمد بهرنگی و غلامحسین ساعدی همه میهن پرست ایرانی بودند نه «پان ایرانیست» و یا «قوم گرای فارسی» که این تعبیر آخرکه برخی بکار میبرند اصلا معنائی هم نمیدهد. اما در نهایت موضوع تعلق به ملت و میهن یک موضع فکری و اجتماعی است. یک احساس است و یا طوری که بعضی ها میگویند نوعی «اندیشه» و در این موضع و یا اندیشه زور و اجبار ممکن نیست. نمیشود به دستور دولت و یا حکم قانون شما خودتان را جزئی از فلان ملت و یا بهمان مذهب حس کنید. البته هر کس بنظرم باید در این قبیل احساسات و حس هویت قومی، ملی و یا مذهبی خود آزاد باشد. اما طبیعتا هیچ دولتی هم نمیتواند با بهانه «آزادی» نسبت به دهشت افکنی و خرابکاری تحت هر عنوانی هم که باشد به دیده اغماض بنگرد.

سوال- هدف شما از انتشار سایت «چشم انداز» و مقاله هائی که مینویسید چیست؟

جواب – بنده از همان دوره دبیرستان فردوسی تبریز اهل روزنامه در آوردن و مقاله نوشتن بودم. و اما در این چند سال اخیر تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت ما آذربایجانی ها و فارسی زبان ها و اکثر ایرانیان دیگرمخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما آذربایجانی ها از نظر قومیت و نژاد فرقی ماهوی با فارس ها نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد. البته گروه هائی از مردم ایران هم هستند که مشخصات «بیولوژیک» آنها (یعنی ظاهرشان، قد و قواره و رنگ پوست و چشم و مویشان) با مردم مثلا فلان منطقه ایران تا حدی فرق میکند. سوال من اما همیشه این بوده است که اگر آحاد و شهروندان این ملت از نظر ظاهر و شکل و شمایل از همدیگر فرق کنند، حتی اگر به اصطلاح «نژاد» یک عده از اکثریت متمایز باشد چه فرقی میکند؟ در برزیل و استرالیا و آمریکا و کانادا مگر حقوق شهروندی شما فرق میکند اگر رنگ پوستتان سیاه و یا چشمانتان باریک باشد؟ هنر و برتری واقعی یک ملت و دولت و کشور فقط در تاریخ و فرهنگ کهن و زبان مشترک زیبا و یا فرش های نفیس وثروت ناشی از نفتش نیست، در برابری، عدالت، قانون مداری و رفاه و آزادی همراه با احترام متقابل همه به همه و جامعه به هر فرد و شهروند است که برای همه شهروندان آن ملت و کشور تامین میشود.

ادامه خواندن

هویت ایرانی و دین

عباس جوادی – چند سال پیش وقتی آقای محموداحمدی نژاد هنوز رئیس جمهوری ایران بود ضمن یک سخنرانی در استان گلستان گفت: «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.»

البته از نظر تعابیر درست تر است نه از «قومیت ایرانی» بمعنی این یا آن تبار و مذهب و زبان، بلکه از «ملیت ایرانی» بمعنی عضویت در یک ملت یک کشور واحد با دولت، سرزمین، فرهنگ و تاریخ و حافظه تاریخی مشترک صحبت کرد که شامل همه اجزاء كليت مردم ايران است صرفنظر از اینکه دین، مذهب، رنگ پوست، تبار و اصليت، زبان و یا جنسیت این اجزاء ملت از چه قرار است. بعضی ها این «هویت ایرانی بودن» را «ایرانیت» هم می نامند.

وراى اين حاشيه، اینکه آقای احمدی نژاد  در مورد اولویت «اسلامیت» بر «قومیت ایرانی» از نقطه نظر تاریخی حق بجانب است یا نه بحث دیگری است. اما به نظر من، کلا این، بحثی بسیار مهم، جالب و برای اوضاع کنونی آموزنده است. البته این بحث، کار فیس بوک و شعار دادن نیست که با کامنت نوشتن، آن هم از طرف کسانی که از تاریخ خبر ندارند بتواند حل و فصل شود. تاریخ دانان ما این موضوع را باید بصورتی همه جانبه و مردم فهم بشکافند و به مردم توضیح دهند.

آنچه که در نگاه اول به نظر بنده میرسد اینست که ما تقریبا صد سال بعد از اسلام در نمونه ابومسلم خراسانی و همسوئی با بنی عباس در مقابل بنی امیه، «مدل» کوششی صمیمانه برای تلفیق اسلام با هویت و ملیت ایرانی را می بینیم. مدت کوتاهی بعد از ابومسلم، بابک خرمدین شاید مهم ترین و آخرین کوشش ترجیح ملیت ایرانی بر اسلامیت بود که شکست خورد. بعد از آن ایرانیان دیگر راه تقابل قومیت (و یا ملیت) و اسلامیت را در پیش نگرفتند. بر عکس، شاید قیام ناموفق بابک درسی بود که بعد از آن ایرانیان همیشه (و با موفقیت) کوشش کردند این دو یعنی اسلامیت و ملیت را با همدیگر تلفیق دهند.

دوران صفوی (حدودا ۵۰۰ سال پیش) و شکل گیری هویت و دولت – ملت ایرانی و شیعه در مقابل عثمانیِ سنَی نقطه اوج تلفیق دین و دولت، یعنی اسلامیت شیعه و ملیت ایرانی بود. بعد از صفویان هم هیچ سلسله ایرانی حکومت و ملیت را در تقابل و تعارض با اسلامیت نگذاشت چونکه احتمالا، آن طور که در زمان پهلوی هم دیدیم. حتی اگر هم حاکمین تعصب چندانی در اسلامیت سنتی نداشتند، اما رویاروئی با دین و باور های مردم و در نتیجه روحانیون را ریسک بزرگی برای حاکمیت خود ارزیابی میکردند.

دوران جمهوری اسلامی اما در عین کوشش برای ادامه تلفیق اسلامیت و ملیت ایرانی ، از نظر تمایلات عقیدتی و فلسفی و مهم تر از آن طرز کشورداری و سیاست های روزمره به ترجیح اسلامیت بر قومیت میل کرد و در این رهگذر حتی خطر و ریسک رویاروئی با بخش های مهمی از مردم را هم به جان خرید. این که این سیاست را تا کی و تا کدام درجه میتوان ادامه داد معلوم نیست اما ظاهرا شکی نیست که مردم که قاطبه آنان محافظه کار و مومن هستند نمیخواهند شاهد تعارض و تقابل بین ملیت و دین خود شوند.

بررسی موضوع «ایرانیت»، ملیت و هویت ایرانی و یا شهروندی ایران از نقطه نظر مذهب و بطور مشخص تشیع هم برای ما ایرانی ها مهم است.

تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم قوی ترین عنصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به این سو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه انداخته میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، میتواند منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور باشد.

مثلا در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا عثمانی و صفوی مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی مهم داشته و دارند.

در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و «آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اکثریت بزرگ ایرانیان، حدود ۵۰۰ سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و ملیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را احتمالا بهمدیگر نزدیک تر نموده اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد ترکرده است.

شاید بیان این تشخیص تاریخی تا حدی تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بی اعتبار نشده و خیلی ها هم اصلا آن را نمیدانند: ۵۰۰ سال پیش وقتی شاه اسماعیل صفوی بر سر کار آمد، یک اتفاق تاریخی برای سرنوشت ایران رخ داد که نقطه عطف در تاریخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقریبا ۸۵۰ سال از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و توسعه آن از جمله به ایران، فراز و فرود امپراتوری های بنی امیه و سپس بنی عباس که ایران کنونی هم جزو آن بود، زوال حکمرانی و کنترل خلفای شام و سپس بغداد، خیزش سلسله های محلی منطقه ای مانند سامانیان، کوچ انبوه قبایل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکمیت و در نهایت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفویان در ایران این سرزمین را بعد از آن همه توفان های ۸۵۰ ساله به صورت دولت- ملت در آورد که در مقابل دیگر کشور های همسایه و منطقه از جمله ترکیه عثمانی دوباره صاحب هویت و شخصیت خود شد. شاید مهمترین کارصفوی، دادن انسجام و هویت به مفهومی از «ایران» بود که از سقوط ساسانی به این سو، برای صد ها سال از بین رفته و یا بی اهمیت شده بود.

شاه اسماعیل و دیگر شاهان صفوی با گسترش و حفظ دولت صفوی، هم از نظر سرزمین و حیطه حاکمیت و روحیه وابستگی اتباع این سرزمین به یک مرز و بوم «ملیت ایرانی» را احیاء و تقویت کردند و هم برای این کار فقط به فتح سرزمین و حکمرانی بر آن بسنده ننمودند. تند روی ها و خشونت های بی شماری به وقوع پیوست، اما با تبدیل تشیع به مذهب رسمی ایران هویت و ملیت ایرانی به غیر از سرزمین، صاحب ایدئولوژی و شخصیتی هم شد که ایران و ایرانی بتواند از آن پس خود را از محیط و همسایگان خود علی الخصوص عثمانیان و اوزبکان سنَی در غرب و شرق متمایز و جدا کند. با این ترتیب بیرقی که قیزیلباشان صفوی وعساکر عثمانی زیر آن برضد همدیگر می جنگیدند اگر چه فقط رنگ شیعه و سنی نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.

صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حدت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید.

برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با رنگی گرفته از قرن بیستم بود.
در ایران قرن بیست و یکم تقریبا ۹۰ در صد جمعیت شیعه مذهب و اکثریت بزرگ آنان محافظه کار ومذهبی است اگرچه لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیست. این عامل ورای خواست حکومت و یا مخالفین همچنان و مانند ۵۰۰ سال گذشته احتمالا باعث نزدیکی و انسجام ملی اکثریت شیعه ایران و ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران در عین حال انسجام و همبستگی اقلیت غیر شیعه جمعیت را خدشه دار کرده احساس همگانی ملیت و یا شهروندی ایرانی ورای دین و مذهب و تبار و زبان را تضعیف میکند.

ادامه خواندن

کوچ های ارامنه در زمان صفویه و قاجار

عباس جوادی – موضوع بر سر نقل مکان و کوچ های ارامنه از زمان شاه عباس کبیر به بعد و علی الخصوص تا حدودا دوران جنگ های ایران و روس در نیمه اول قرن نوزدهم م (۱۸۰۰-۱۸۳۰) است که به ترکیب قومی آذربایجان و قفقاز مُهری ماندنی زده است.

اولا باید این را در نظر گرفت که قفقاز جنوبی (متشکل ازجمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان کنونی) تا جنگ های ایران و روس در قرن نوزدهم کم و یا زیاد، به نوعی تحت تسلط و یا نفوذ ایران بود (بجز بخشی از مناطق غربی قفقاز جنوبی که بعضا به اشغال عثمانی در میامد). این نفوذ و کنترل هنگامی که ایران امپراتوری متحدی بود قویتر میشد و وقتی در داخل ایران بحران حکومتی و جنگ رخ میداد یعنی دولت مرکزی ضعیف میشد، نفوذ ایران در این منطقه هم مانند دیگر مناطق پیرامون (مانند هرات، مرو و یا قندهار) کمتر میگردید و در این مناطق شورش رخ میداد. در چنین مواردی این مناطق اگر زورشان میرسید اعلان استقلال میکردند و یا با کمک همسایگان از تابعیت ایران سرپیچی مینمودند.

سرنوشت سلسله محلی زیاداوغلی ها که یک طایفه قاجار بودند و از طرف شاه اسماعیل به حکومت گنجه منتصب شده بودند و همچنین سرگذشت آخرین خان گنجه جوادخان زیاداوغلی که تا آخرین لحظه به ایران وفادار بود و بالاخره از طرف روس ها بقتل رسید و خانواده اش به ایران گریختند از این جهت بسیار آموزنده است.

و اما همزمان با فراز و سپس فرود نفوذ ایران در قفقاز تناسب سهم ارامنه در جمعیت ایران (و بخصوص آذربایجان ایران وجلفای اصفهان) از طرفی و قفقاز از طرف دیگر تغییر یافت.

شاه عباس صفوی در قرن هفدهم (حوالی ۱۶۳۳ م) در بحبوحه جنگهایش با عثمانی، حدودا ۶۰ هزار خانواده ارمنی (تقریبا ۳۰۰-۳۵۰ هزار نفر) را از قفقاز جنوبی به حوالی اصفهان (که بعدا «جلفای اصفهان» نام گرفت) و دیگر مناطق ایران فرستاد تا آنها را از حملات عثمانی ها دور کند و از سوی دیگر در حکومت خود از آنها همچون وزنه ای در مقابل ایلات شاهسون که قدرتشان بسختی قابل کنترل شده بود استفاده نماید. بهر تقدیر ظاهرا در زمان شاه عباس اول و سال ها بعد در زمان عباس میرزای قاجار ارامنه از وضع نسبتا مناسبی در ایران برخوردار بودند در حالیکه در زمان پادشاهان متعصب وضع آنان نا مناسب ترمیشد اما ظاهرا وضع آنها در ایران از موقعیتشان در سرزمین عثمانی بهتر بوده است (گرگوریان). در نتیجه این مهاجرت تعداد ارامنه ایران در مدت کوتاهی بسرعت افزایش یافت در حالیکه جمعیت ارامنه قفقاز تقلیل پیدا کرد.

اما دویست سال بعد با قدرت یابی روسیه مسیحی و ارتدکس در مقابل ایران مسلمانی که فوق العاده ضعیف شده و در هرج و مرج فرورفته بود اوضاع جمعیتی هم ایران و هم قفقاز جنوبی عوض شد. ایران قاجاریه در دو جنگ با روسیه مجبور به امضای دو قرار داد گلستان (۱۸۱۳) و ترکمنچای (۱۸۲۸) گشته طبق این دو قرار داد تقریبا حاکمیت تمام قفقاز جنوبی را به روسیه داد.

در این مناقشات دین هم در تعیین موضع اقوام نقشی مهمی داشت اگرچه ظاهرا تعیین کننده اصلی سمت و سوی جنگ نبود. در حالیکه ارامنه در کلّ از هم مذهبان مسیحی – ارتدکس خود یعنی روسها حمایت کردند که به یک امپراتوری در حال پیشرفت تبدیل شده بود، مسلمانان قفقاز تا جائیکه میتوانستند جانب هم کیشان مسلمان و شیعه مذهب خود یعنی ایرانی را گرفتند که دیگر یک امپراتوری در حال زوال بود. بعد از مدتی مقاومت مسلمانان قفقاز هم خاتمه یافت و روسیه حاکم تمام قفقاز شد.

بعد از جنگ های ایران و روس از مجموع ۴۰۰ هزار نفر ارامنه ایران فقط ۱۰۰ هزار نفر در ایران ماند. ۳۰۰ هزار ارمنی باقیمانده به قفقاز یعنی ولایات قره باغ، ایروان، نخجوان، گنجه، شیروان و تفلیس کوچیدند و بدین ترتیب تعداد کل ارامنه قفقاز به حدود ۵۰۰ هزار نفر رسید (بورنوتیان). اکثریت بزرگ مردم مسلمان قفقاز جنوبی ترک زبان بود که امروزه به آنها آذری و یا آذربایجانی گفته میشود اما اقلیتی عبارت از کُرد ها و فارسی زبان ها هم جزو مسلمانان منطقه بودند.

موج دوم و بزرگ کوچ ارامنه به قفقاز در زمان جنگ اول جهانی و بعد از شکست کوشش های تشکیل یک دولت ارمنی در جنوب شرق ترکیه امروز و علی الخصوص پس از فاجعه کشتار ارامنه درسال ۱۹۱۵ در باقیمانده امپراتوری عثمانی صورت گرفت. در نتیجه این دو مهاجرت بزرگ تعداد ارامنه در قفقاز جنوبی جهش پیدا کرد وتناسب جمعیتی منطقه را تغییر داد.
———————–

منابع:

Rezvani, B.: The Irano-Russian Wars’ Ethno-Demographic Consequences in The South Caucasus. University of Amsterdam, 2011

Bournoutian, G.: Armenians in Nineteenth-Century Iran. In: Chakeri, C. (ed.): The Armenians of Iran; Cambridge MA, 1998

Gregorian, V.: Minorities of Isfahan: The Armenian Community of Isfahan. In: Chakeri, C. (same)

(نشر نخست مه 2013)

ادامه خواندن

ایران و توران

«توران» به کجا گفته می­شود؟

در زبان فارسی معاصرمعروف ترین و جدید ترین اثری که از سرزمینی بنام «توران» نام می­برد، شعر معروف سیاوش کسرائی با عنوان «آرش کمانگیر» است، جائی که می­گوید آرش برای تعیین مرز ایران و توران تیر خود را به سوی رود جیحون (آمودریا، به یونانی «اوکسوس») انداخت و جایی که تیر آرش بر ساقه درخت گردویی خورده بود، از آن پس مرز ایرانشهر و توران نامیده شد، یعنی این سوی مرز «ایران» شد و آن سوی مرز «توران»:

(…)

تیر آرش را سوارانی که می­راندند بر جیحون،

به دیگر نیم روزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند…

البته داستان انداختن تیر و تعیین مرز ایران و توران که در شعر کسرایی آمده، مبتنی بر افسانه های قدیم ایرانی است و مبنای تاریخی ندارد. حتی خود نام «توران» نیز در تاریخ ها نیامده و اصل این نام از اساطیر ایرانی است.

طبق این اساطیر، فریدون از تبار جمشید قلمروی خود را به سه بخش تقسیم کرد و هر بخش را به یکی از پسران خود سپرد: ایران را به ایرج، توران را به تور و روم را به سلم. افراسیاب که از نوادگان تور بود، با نوذر فرزند منوچهر و ازنوادگان ایرج جنگ کرد و او را کشت. اما در جنگ دیگری بین ایران و توران، زال و دیگر پهلوانان ایران به زَو پسر تهماسب کمک کردند، تا اینکه بین زَو و افراسیاب صلح شد و مرز میان ایران و توران معین گردید. پس از زَو، گرشاسپ به تخت نشست و افراسیاب دوباره بر او تاخت و این بار کیقباد که از تبار فریدون بود، به کمک رستم بر تخت نشست. در زمان او باز بین ایران و توران ابتدا جنگ و سپس صلح شد. تورانیان شکست خورده، برگشتند و آمو دریا مرز این دو سرزمین تعیین گردید.

یا این ترتیب ایرانیان و تورانیان در ابتدا همه فرزندان جمشید یعنی از یک تبار بودند تا اینکه بعد ها میان فرزندان جمشید اختلاف و جنگ درافتاد و آنها سرزمین خود را جدا کردند. دسترسی ایران و ایرانیان تا حدود آمو دریا یا جیحون گردیده و سرزمین و مردمان آن سوی آمو، توران و تورانیان نام گرفت. اینها تاریخ نیستند، اساطیر ایرانی هستند.

اما طبق همین اساطیر سرزمین توران و محل جنگ های ایرانیان و تورانیان که مثلا در شاهنامه فردوسی شرح داده می شود، کجا بود؟ این جنگ ها احتمالا در چه زمانی بوده است؟ و اگر تورانیان از تبار جشمید و اصالتا ایرانی بودند، پس چرا فردوسی از تورانیان به عنوان ترکان یاد می کند؟

شاهنامه فردوسی تاریخ ایران باستان نیست، بلکه شرح افسانه ها و اساطیر ایران باستان به فارسی معاصر و سبک حماسی قرن یازدهم است، یعنی چهارصد سال بعد از آنکه ایران ساسانی به دست اعراب سرنگون شده بود و صد سال پیش از آن، ترک هایی که اصالتا از آسیای میانه آمده و در هیئت دولت های غزنوی و سلجوقی زمام امور را در سرزمین های ایرانی به دست گرفته بودند. شاهنامه فردوسی شرح افسانه های حماسی ایران باستان با زبانی موافق حال دوره معاصر فردوسی است.

تا جایی که می دانیم، تعبیر «توران» نامی واقعی نیست که در آثار تاریخی ثبت شده باشد. پادشاهی جمشید و فرزندان او نیز اسطوره بوده و در این باره مستندات تاریخی وجود ندارد.

پیش از اسلام، مثلا در دوره ساسانیان میان ایرانیان و اقوام و قبایل دشت های آسیای میانه پیوسته روابط تجاری، سیاسی، نظامی و انسانی موجود بوده است. دو طرف گاه جنگیده و گاه پیمان صلح بسته اند. اما در منابع تاریخی، سرزمینی به نام توران یا قومی به نام «تور» و «تورانیان» وجود ندارد. در اساطیر ایرانی هست، اما در تاریخ نیست.

با اینهمه آیا می توانیم به ریشه شناسی نام توران و تورانیان پرداخته و بپرسیم که این نام ها از کدام دوره به بعد مورد استفاده قرار گرفته اند؟

به گفته مینورسکی «توران» نامی به پارسی میانه مرکب از «تور» و پسوند ایرانی «-ان» مانند «پاپکان» و «دیلمان» است و بنا بر این، قدمت این نام بخصوص را «نمی توان قبل از دوره پارسی میانه»[1] یعنی مثلا از دوره هخامنشیان یا پیش از آن دانست.[2] اما مینورسکی و بسیاری مورخین دیگر ریشه قدیمی تر این نام پارسی میانه را با نام «تورا» در اوستا مرتبط می دانند. در آنجا آمده که «تورا» قومی بیابانگرد هستند و در سرزمین «توریا» به سر می برند. آنها در چادرها زندگی می کنند و گوسفند های بسیاری دارند. اوستا در چند مورد «توریانیان» را به عنوان دشمن ایرانیان یاد کرده و به خصوص فرمانده آنان «فرانگراسیان» یا همان افراسیاب را «راهزن توریانی» می نامد.[3]

مارکوارت در اثر مشهور خود «ایرانشهر» توضیحات مفصلی در مورد نام های تور، توریا و توران می دهد[4]. او نیز شکی ندارد که همه این نام ها ریشه اوستایی دارند و در آنجا هرچند غیر صریح، اطلاعاتی در مورد سرزمین های سه گانه ای داده می شود که بنا به اساطیر، فریدون میان سه فرزندش تور، سلم و ایرج تقسیم کرد: توریا (احتمالا در شرق آمو و دریاچه آرال) را به تور یا تورج، «سایروما» یا سایریما (از شمال غربی دریاچه آرال تا رود «رانها»، احتمالا وُلگا) را به سَلَم یا سَرَم و «آریا» یعنی ایران را به ایرج. مارکوارت احتمالا با در نظرگرفتن گسترش اقوام ایرانی تبار کیمری، سکایی، آلانی و سَرمَتی و زبان های ایرانی شرقی آنان در دشت های اوراسیای غربی، نوشته است که این تقسیم بندی «به صورتی که در اساطیر اولیه آمده، منطقی جلوه می کند».[5]

به نظر مارکوارت، طبق این اساطیر سه چهارم آریایی های همه این سرزمین ها از جمله اهالی توریا و سایریما، چادرنشین بودند. ایرانیان فلات ایران نیز همانند دیگر هم تباران آریایی خود مدتی قبل از آن به این سرزمین ها آمده بودند. اما آنها به جای کوچ نشینی، یکجا نشینی پیشه کرده، به زراعت و تجارت مشغول گشته و از این طریق ثروت و قدرت یافته بودند. این نیز طبیعتا رشک و حسد چادرنشینان آریایی دشت ها را بر انگیخته و آنان را به هجوم و دست اندازی به سرزمین های ایرانیان یکجا نشین تحریک می نموده است.

از نظر تاریخی، در هزار سال قبل از میلاد، اقوام دشت های اوراسیا از کیمریان، سکا ها و ماساگت ها گرفته تا آلان ها و سَرمَتیان، ایرانیان شرقی غالبا کوچ نشین بودند. آنها زبان یکدیگر را کم و بیش می فهمیدند و برخی از آنها حتی با یکدیگر خویشاوندی داشتند. این قبایل تحت فشار اقوام دیگر از مسکن اصلی خود در آسیای میانه به دشت های اوراسیا از جمله به همسایگی ماوراءالنهر کوچ کرده، با اقوام پیش از خود جنگ کرده، امتزاج یافته و یا آنها را به عقب رانده اند. از قرن سوم میلادی یعنی از دوره ساسانیان به بعد  بود که همزمان با موج جدید مهاجرت اقوام تازه نفس از جمله خیون ها و هپتالیان، ترک ها هم وارد صحنه تاریخ دشت های اوراسیا، ماوراءالنهر و شمال افغانستان شدند.

بدون شک پیدایش ریشه های اقوام ترک به مراتب قدیمی تر از تاسیس نخستین دولت ترک در سال 552 م. در آسیای میانه است. اما از نظر تاریخی، نخستین بار که نام «ترک» به صورت قطعی و روشن در منابع ذکر شده، پیش از قرن ششم میلادی نیست. با این ترتیب به یقین می توان گفت که منظور از تعابیر تور، توران و تورانیان در اساطیر ایرانی قوم و سرزمین ترک ها نبوده است.

با اینهمه بعد از اسلام و کوچ های ترکان به ماوراءالنهر و خراسان درمنابع ایرانی و بخصوص شاهنامه فردوسی «توران» هم معنی با ترکان و سرزمین آنان نامیده شده که گویا نوادگان افراسیاب بوده و در دوره تالیف شاهنامه نیز مانند عهد باستان در حال رویارویی با ایرانیان بودند، اقوامی چادرنشین و «بدوی» در برابر مردمی یکجا نشین و متمدن.

ایگور دیاکونوف در کتاب خود به نام «راه های تاریخ» می­نویسد: «توران در ابتدا نام یکی از قبایل ایرانی بود که در اوستا ذکر شده است. اما در شعر فردوسی و بطور کلی در سنت بعدی ایرانی، تعبیر توران به سرزمین هائی اطلاق شد که مردمش ترکی سخن می­گویند».[6]

بنا بر این نام «توران» در دو مرحله مختلف تاریخی به دو معنای متفاوت به کار رفته است: در دوران پیش از اسلام  به معنی اساطیری و ایرانی آن و در دوران پس از اسلام به معنی متاخر یعنی سرزمین ترک زبان ها.

تورانیانِ شاهنامه اکثرا نام های اسطوره ای و ایرانی مانند افراسیاب، هومن، گلباد و گرسیوز دارند.  اما آنها ترکی سخن می گویند و ایرانیان جهت گفتگو با آنان نیازمند مترجم هستند[7]. در عین حال شخصیت ها و قبایل ترک مانند غز (اغوز)، قارلق، قراخان و چگل (چگیل) که معاصر دوره فردوسی بودند نیز به عنوان به اصطلاح تورانیان معرفی می شوند[8]. به گفته پژوهشگر لهستانی تادئوش کُوالسکی، این چیزی است که «هر پژوهشگر ترک شناسی را که در شاهنامه در جستجوی چند و چون فرهنگ آغازین ترک ها باشد، دچارسردرگمی خواهد نمود».[9]

بخش قابل توجهی از شاهنامه فردوسی عبارت از شرح «رویارویی تاریخی» ایرانیان و تورانیان است. در آنجا این دو مانند آب و آتش هستند، با یکدیگر سازگاری ندارند، رقیب و حتی دشمن یکدیگرند[10].

اما دلیل «یکسان شماری» توران افسانه ای و ترکان قرن یازدهم در شاهنامه چیست؟ بعید است فردوسی ندانسته باشد که «تورانِ» اساطیری ربطی به ترکان معاصر او ندارد. بی شک فردوسی با «شاهنامه ابومنصوری» که بعد ها از بین رفت و از آن تنها مقدمه اش باقی ماند، آشنا بود. این را هم می دانیم که فردوسی احتمالا بخش بزرگ شاهنامه نیمه کاره مانده شاعر همشهری خود، دقیقی طوسی را نیز مورد استفاده قرار داده است.

کوالسکی می نویسد که داستان های اساطیری شاهنامه تاریخ واقعی نیستند، اما فردوسی برای سرودن شاهنامه نه تنها از اساطیر ایرانی، بلکه از منابع موجود در آن دوره نیز استفاده کرده است. ظاهرا برای فردوسی «همان نبردهای افسانه ای ایرانیان و تورانیان این بار به شکل جدیدی در پیش چشمان شاعر جریان می یافت».[11]  به نظر کوالسکی، یک دلیل دیگر این «یکسان شماری» می تواند آن باشد که فردوسی که خود از طوس خراسان بود، با ترکانی روبرو شده بود که از «طبقه بالا» و «دوزبانه» بودند، ترکی و فارسی سخن می گفتند، با فرهنگ ایرانی درآمیخته بودند و از جهت عادات و رسوم و طرز رفتار در زندگی روزمره آنقدر ایرانی شده بودند که با ایرانیان فرقی نداشتند[12]. کوالسکی می نویسد ترکانی که فردوسی به تجربه شخصی خود می شناخت، به راحتی می توانستند جایگزین چهره های افسانه ای ایرانی مانند تور و افراسیاب شوند.

برخی مورخین نوشته اند که فردوسی در شرایط  قرن یازدهم میلادی در شاهنامه خود که حماسه ای برای احیای روحیه و خودآگاهی ایرانیان است، اقوام ترک و سرزمین آنان را با «توران» هم معنی دانسته تا ایرانیان، اساطیر باستانی خود را با دید معاصر آن دوره یعنی توجه اصلی به اعراب و ترک­ها بهتر و مشخص تر درک کنند. این در حالی است که  توران و ترک­ها با یکدیگر ارتباطی ندارند، اگرچه هر دو با چند قرن فاصله از یک منطقه یعنی آسیای میانه برخاسته واز آن سرزمین ها به ایران سرازیر شده اند.

چندی از مورخین نیز به شباهت ظاهری میان نام های «تور» و «ترک» یا «تورک» اشاره می کنند که احتمالا این «یکسان شماری» را در میان مردم عادی آسان تر کرده است. به نظر آنا ماری گابن، متخصص چین شناسی و زبان و ادبیات ترکی باستان «شاهنامه فردوسی بر مبنای داستان های اساطیری کهن، از نبرد های دلیرانه بین دو ملت جسور ایران و توران سخن می­گوید. در اینجا واژه توران به کلمه ترک ربطی ندارد. اما نظر به اینکه بعد از قرن ششم ترک­ها که از آسیای مرکزی می­آمدند در سرنوشت ملل ایرانی نقش عمده ای برعهده گرفتند، نام توران بخاطر شباهت، به اشتباه در مورد این نوآمدگان نیز بکار برده شد».[13]

به نظر ریچارد فرای، در دوران فردوسی «اساطیر ایرانی چنان ابعاد عمیق و گسترده ای داشتند که ترکان نیز این اساطیر را مانند ایرانیان، از آنِ تاریخ باستان خود می دانستند. در قدیمی ترین لغتنامه ترکی  یعنی «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری (از قرن یازدهم میلادی که هم عصر فردوسی بود، ، -م.) قهرمان ترکان آسیای مرکزی، آلپ اَر تونقا همان افراسیاب است که در اساطیر ایرانی دشمن اصلی ایرانیان در جبهه «توران» به شمار می­رود».[14]  احتمالا بر اساس همین اساطیر هم بود که تاریخ نویسان سلاطین سلجوقی، آق قویونلو و قراقویونلو کوشش می­کردند این پادشاهان را به شجره جمشید و تاریخ ایران باستان مربوط کنند. در ابتدای «عرض نامه» (احتمالا 881 ق.  برابر با 1476 م.) مولف آن، جلال­الدین دوانی که خواجه دربار سلطان اوزون حسن آق قویونلو و فرزندش سلطان خلیل بوده، سلطان آق قویونلو را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» می­نامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان می­نویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است». ولادیمیر مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را می­دهد: «ظاهرا منظور این است که سلطان خلیل، هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود که گویا نسب اش به تور پسر فریدون می­رسید. درعقاید عامه آن دوره، این شاهزادگان ترک از نسل پیشدادیان (جمشید و غیره) شمرده می شدند».[15]

در این میان در اوایل قرن بیستم برخی از اندیشمندان و سیاستمداران ترکیه و تاتارستان در تعریف «توران» آن را تبدیل به وسیله ای برای توجیه ناسیونالیزم معاصر ترکی قرار دادند و این منطقه اساطیری را «همه مناطق و کشور هائی که در آن به ترکی سخن گفته می­شود» تعریف نمودند.[16] این موضوعی است که در ادبیات سیاسی ترکیه هنوز هم کم و بیش مطرح است. طبق این ادبیات سیاسی، «توران چیلیق» (پان تورانیزم) به اندیشه متحد کردن همه ترکان جهان و سرزمین های آنان گفته می­شود. در اوایل قرن بیستم، بعضی روشنفکران و سیاست پردازان ترکیه مانند ضیاء گوک آلپ و انور پاشا ازاین اندیشه «توران چیلیق» به معنی «اتحاد ترکان» دفاع کردند. حتی انور پاشا که از فرماندهان مشهور ارتش عثمانی بود، بعد از شکست عثمانی در جنگ اول جهانی و قطع کمک بلشویک های روسیه، در سال 1922 م. برای تحقق خیال متحد کردن ترکان آسیای مرکزی به آنجا رفته و در زد و خوردهایی که در تاجیکستان کنونی با بلشویک ها رخ داد، جان خود را از دست داد. همچنین، اندیشمند معروف پان ترک، ضیاء گوک آلپ در کتاب «اصول پان ترکیزم» و در تعریف «تورانیزم» نوشت که عثمانی ها، آذربایجانی ها، تاتارها و ترکان آسیای مرکزی مشمول «توران چیلیق» می­شوند اما «این اندیشه شامل مجارها، تونقوز ها، مغول ها و فنلاندی ها نیست».[17]

بی شک این قبیل نظرات جنبه تبلیغاتی و سیاسی دارند که در یکی دو قرن اخیر در محافل خاصی رواج یافته اند که جای بحث آن در اینجا نیست.

بنا بر این بر اساس تاریخ مکتوب مربوط به پیش از اسلام، یعنی مثلا در دوره ساسانیان یا اشکانیان، در ماوراءالنهر و دشت های آسیای میانه کدام اقوام می زیستند که پیوسته سرزمین ایرانیان را مورد دست اندازی قرار می دادند؟

دانشمندان تاریخ و مردم شناسی برآنند که مدتی پس از مهاجرت اقوام مادی و پارسی به ایران حدود هزار سال پیش از میلاد، در فلات ایران عمدتا ایرانیان یکجانشین ساکن بودند، در حالی که در دشت های آسیای میانه و ماوراءالنهر کیمریان، اسکیت ها، سکا ها، ماساگت ها، آلان ها و سَرمَتیان و بعد ها به اصطلاح «هون های ایرانی» یعنی کوشانیان تخارها و هپتالیان می­زیستند و این اتحادیه های قبیله ای غالبا عبارت از ایرانیان شرقی بودند.

با این ترتیب بین اقوام ترک  آسیای میانه و پیشینیان ایرانی تبار آنان که در میانه های هزاره یکم میلادی در دشت های آسیای میانه برخاسته و جای همه آنها را گرفتند،  حدود ششصد تا هزار سال فاصله است.

دولت «گوک تورک» نخستین دولت ترکی در تاریخ بود که در قرن ششم تاسیس گردید. گابن می­گوید در سال 552 میلادی بود که برای اولین بار در منابع چینی، اشاره ای به قبایل ترک می­شود [18]. به گفته تورکولوگ معروف فرانسوی، ژان پُل رو، قبایل ترک در سال های 1200-700 پ.م. از جنگل های پوشیده از برف سیبری و مغولستان بسوی جنوب آمدند و بعد از میلاد مسیح در مسیر کوچ های ابتدا تدریجی و سپس متواتر خود، اقوام هند و اروپائی (آریایی) را عقب رانده و یا با مردم آنجا در آمیختند.[19]

از آن به بعد درهمه منابع چینی، رومی یونانی یا پهلوی و سانسکریت و هنگام بحث در باره اقوام دشت های آسیای میانه، به جای سکا ها واسکیت ها، هون ها و کوشانیان سخن فقط از«ترک­ها» و تا حدی هپتالیان در میان است. پس از آنکه لشکریان اسلام خراسان را در سال 642 م. و سپس ماوراءالنهر را در سال های 720-750 م. تصرف کردند، در منابع اسلامی همه اقوام و قبایلی که در آن سوی «حدود و ثغور اسلام» یعنی واوراءالنهر و دشت های شمال می­زیستند، «ترک» نامیده شدند.

اما اگر جنبه اساطیری شاهنامه را مبنا قرار دهیم و ترکان معاصرفردوسی را همان نوادگان سکاها، ماساگت ها و هپتالیان بدانیم، می توان پذیرفت که ایرانیان و ترکان هر دو از نوادگان جمشید بودند و بنابراین امروزه ترک ها و ایرانی ها اصالتا قومیت واحدی داشته و در واقع «عموزاده یکدیگر» به حساب می آیند.

اگر چنین نتیجه گیری و فرضیه ای بیش از حد تخیلی به نظر بیاید، باید به چند سوال اساسی جواب های دقیق تری یافت.

تا برآمدن ترک ها در قرن ششم میلادی، اقوام کوچ نشین سکا ها، ماساگت ها، هون ها، کوشانیان و هپتالیان همه اهالی بخش های مختلف آسیای مرکزی، افغانستان و پاکستان کنونی را تشکیل می دادند که به ترتیب به این سرزمین ها مهاجرت کردند، ضمن جنگ و صلح با یکدیگر درآمیختند و در نهایت همه آنان بومی این منطقه شدند. «تورانیان» اساطیر ایرانی در تاریخ غیر اسطوره ای و واقعی احتمالا همین اقوام گوناگون بودند.

در باره آخرین قوم کوچ نشین پیشا ترک یعنی هپتالیان می دانیم که بخشی از آنها به تدریج با فشار اقوام تازه نفسی که از شمال و شرق می آمدند، به ماوراءالنهر، سپس افغانستان و پاکستان کنونی کوچ کردند و با مردم بومی این مناطق خویشاوندی یافتند. اما با وجود همه جنگ ها و خشونت ها، هیچ منبع تاریخی از نسل کشی قومی یاد نکرده و هیچ قومی هم به طور کامل و دسته جمعی از محل زیست خود به جای دیگری رانده نشده است. پس در آن صورت چه بر سر همه آن اقوام آمده که یک باره از اواسط قرن ششم میلادی به بعد همه آنان از صحنه تاریخ ناپدید شده، آخرین بازمانده آنان یعنی هپتالیان نیز به تدریج در میان اقوام دیگر مستحیل گشته و تنها یک قوم به نام «ترک ها» وارد صحنه تاریخ شده است؟

آیا این عجیب نیست؟ آیا واقعا این احتمال قابل تصور نیست که ترک های غربی که به مناطق همسایه با ایران تاریخی کوچ کرده بودند، از قرن ششم میلادی به بعد، به عنوان یک قوم واحد حاصل اختلاط و آمیزش نهایی همه آن اقوام ایرانی پیشین بودند که در اثر ازدیاد نسل و قدرت نظامی و سیاسی، در مجموعه هم پیمانان و همگرایان قبایل ترک مستحیل گردیده و زبانشان تبدیل به ترکی شده است؟

برخی از مورخین معاصر مانند ریچارد فرای در پاسخ به این پرسش ها چندان مطمئن نیستند. فرای همزمان با پذیرفتن انتقادات دانشمندان دیگر در باره ارتباط «توران» با ترکان، می­نویسد: «احتمال دارد در دوره اسلامی، ترک­ها واقعا به قومی پیشین به نام «تور» منسوب شمرده شده اند، زیرا شاید «ترک/تورک» جمع تور-ک باشد و واژه «تور» نام توتِمی در میان نخستین ترک­های آسیای مرکزی بوده باشد. با این حساب تور-ک در زبان ترکی می تواند هم معنی با تور-ان ایرانی باشد».[20]

به هر تقدیر به نظر می رسد که در آینده ممکن است آگاهی های ما در این زمینه بیشتر شود.

زیرنویس ها:

[1] Minorsky, V.: Turan, in: EIs online, retrieved on 12.06.2020
[2] Ibid.
[3] Ibid.
[4] Markwart: Ērānšahr, S. 155-157
[5] Markwart: ibid., S. 155: „… so hat dies in der ursprünglichen Form der Sage einen guten Sinn“.
[6] Diakonoff, I.: The Paths of History, Cambridge, 1999, p. 100
[7] مثلا: سرافراز طرخان بیامد دوان – بدین روی دژ با یکی ترجمان (داستان هفتخوان اسفندیار، شاهنامه)
[8] مانند این ابیات: سوی میسره نام شاه چگل – که در جنگ ازاوخواستی شیر دل (پادشاهی گشتاسب صد و بیست سال بود، شاهنامه) و یا: یکی نامور ترک را کرد یاد – سپهبد قراخان ویسه نژاد (پادشاهی نوذر، شاهنامه)
[9] Tadeusz Kowalski: The Turks in the Shah-Name, in Bosworth (ed.): The Turks in the Early Islamic World, p. 122
[10] دو کشور، یکی آتش و دیگر آب – بدل یک ز دیگر گرفته شتاب (داستان سیاوش، شاهنامه)
[11] Kowalski: ibid.
[12] Ibid.
[13]  Gabin, A.: Irano-Turkish Relations in the Late Sasanian Period, p. 613
[14] Frye: Golden Age of Persia, p. 4
[15] مینورسکی، ولادیمیر: پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس»، ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی»، بهمن و اسفند 1347 – شماره 18، ص 187-200
[16] Gökalp, Z.: Türkçülüğün Esasları, İstanbul, 1968, s. 21-25
[17] Gökalp: Ibid.
[18] Gabin: Ibid., p. 6
[19] Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi, s. 54-60
[20] Frye: Ibid., p. 42

منابع اصلی در این لینک

ادامه خواندن

داستان من

عباس جوادی

 اگر به علم باور کنیم (و ظاهرا چاره دیگری نداریم)، واقعیت این است که اجداد کورش و اسکندر و چنگیز همه یکی بودند و از یکجا آمدند – از آفریقا. مهم این است که چند سال در تاریخ به عقب می رویم .

من کی هستم؟

اجداد من کی بودند و از کجا آمده اند؟ اصل و نسب دور و دراز من چیست؟ مثل بیش از 1.6 میلیون نفر در دنیا  من هم می خواستم ببینم بقول دکتر اسپنسر ولز از «پروژه جنوگرافیک» موسسه «نشنل جئوگرافیک» «چند در صد من عبارت از انسان نئاندرتال است؟!” دکتر اسپنسر مدیر این موسسه است که اين تست ها را در سرتاسر دنیا انجام می دهد. نتیجه های تست ها برای بررسی علمی و بین المللی بکار می رود.

تا 200-250 سال قبل اجدادم را می شناسم: ما یک شجره خانوادگی داریم. هم این شجره و هم چند کتاب تاریخ نشان می دهند که جد بزرگ پدر من حاج میرزا احمد مجتهد که نام کاملش «میرزا احمد بن لطفعلی‌بن محمد صادق مغانی تبریزی» بود، اوایل قرن سیزدهم هجری قمری (حدودا سال های 1790 میلادی) از مغان به تبریز مهاجرت کرده است. یکی از فرزندان ایشان بنام حاج میرزا جواد مجتهد که نام خانوادگی ما از ایشان است، یکی از اولاد ذکور همین میرزا احمد مجتهد بود. تا پدر بزرگ من حاج میرزا غفار اقا، اجداد پدری و مادری من که با هم قوم و خویش بودند در تبریز مقام مجتهد و یا امام جماعت را داشتند.

این اجداد را به نام می شناسم. حتی در باره آنها بعضی چیز ها خوانده ام. اما گذشته دور تر من چه؟ هزار سال ، دو هزار سال، ده هزار سال قبل؟

مدتی پیش با پرداخت حدود 160  دلار به همین موسسه غیر انتفاعی «جنو گرافیک»، آن ها یک بسته به من فرستادند. دو نمونه آب دهانم را از جدار داخلی دهانم گرفته به مرکز این پروژه در تکزاس فرستادم. برای من عجیب و جالب بود که از من نه آدرسم را پرسیدند، نه کشور، منطقه و شهر تولدم را، نه دین و زبانم را، نه رنگ پوستم را و نه هیچ چیز دیگر را. فقط آب دهان. برای 6-7 هفته آنها مرتب در سایت گزارش می دادند که تست دی ان ای آب دهان من چطور پیش می رود و من با هیجان منتظر نتیجه نهائی بودم. نتیجه نهائی را حتی دو هفته کنترل علمی کردند تا مطمئن شوند و بمن بگویند.

حالا نتیجه را گرفته ام و همانطور كه به خویشاوندان، دوستان و خوانندگان «چشم انداز» وعده داده بودم منتشر می کنم (این مربوط به چهار سال پیش میشود. نتیجه ها را اوایل سال 2014 گرفتم.)

اولا در باره تست های دی ان ای

تست دی ان ای وابستگی قوميت، نژاد، زبان مادرى، شهروندی و هویتی شما را معین نمی کند – مثلا تشخیص نمی دهد و نمی تواند تشخیص بدهد که شما ترك و يا عرب هستيد و یا خود را بیشتر وابسته به کدام ملت، قوم، دین و زبان حس می کنید. اینها موضوعات سیاسی و هویتی – فرهنگی هستند و قابل تغییرند. با تست دى ان اى شما مي توانيد معين كنيد كه شخص شما با فلان فرد مشخص كه مشخصات دى ان اى او هم بايد معلوم باشد، خويشاوندى داريد يا نه، اما با اين تست نمي توان معين كرد كه شخص تست شده ایرانی است یا آمریکائی، زبان مادری اش انگلیسی است یا روسی و یا مسیحی ارتدکس است یا مسلمان شیعه. شما صرفنظراز تحلیل دی ان ای خود می توانید خود را صد در صد آمریکائی یا فرانسوی بدانید اگر چه تبارتان مثلا چینی باشد، می توانید خود را اصالتا ایرانی بدانید، در حالیکه آمیزه ژنتیک شما فقط مخلوطی از هاپلوگروه هائی است که در مردم چهار-پنج منطقه جغرافیائی دنیا به چشم میخورد.

واحد سنجش در اين تست دی ان ای شما، مشخصاتى است كه با نام «هاپلو گروه» تعیین، تعريف و دسته بندى مي شوند. دى ان اى هر شخص عبارت از هاپلو گروه هاى مختلف است.  در هر شخص، بودن و نبودن اين و يا آن هاپلو گروه و درصد آن هاپلو گروه در دى ان اى آن شخص فرق مي كند. كار اين تست آن است كه به شما بگويد دى ان اى شما چند در صد از هاپلو گروه الف، ب، ج و غيره دارد. اين نام ها قراردادى هستند و در اين مورد مقالات و حتى كتاب هاى زيادى نوشته شده است.

درک و به خاطر سپردن نام های گوناگون این هاپلوگروه ها کار ساده ای نیست. مشکل حتی فقط آموزش پنجاه شصت نام هاپلوگروه هم نیست. این هاپلوگروه ها بعضا در محیط های مختلف دچار جهش (موتاسیون) میشوند. در آن صورت متخصصین شیمی و ژنتیک تکاملی به این هاپلوگروه های نو و تغییر یافته نام های جديد می دهند، اما علاوه می کنند که اصل این هاپلوگروه فلان هاپلوگروه بوده است. تشخيص اين موتاسيون ها در دى ان اى هرشخص به پيگيرى تكامل ژنتيك آن شخص كمك مي كند. موتاسیون یک تغییر شیمیایی-ژنتیکی است که صفات زیستی و ژنتیک شما را از قبیل رنگ چشم و غیره تغییر می دهد.

تا اینجایش کاری نسبتا مستقیم و بی شک و شبهه است. یک شخص تست دی ان ای میدهد. نام و درصد هاپلوگروه هایش معلوم می شود. اگر کسی هست که می خواهید بدانید واقعا پدر شما هست یا نه، باید از یک سلول او، حتی اگر فوت کرده باشد، یک نمونه برداری کرده، آن را هم به تست بدهید. در مقایسه نتایج دو تست، اگر هاپلوگروه ها و سهم آنها در دی ان ای شما و آن شخص دوم  مشابه باشند، معلوم می شود که آن شخص احتمالا، شاید هم (نسبت به درجه تشابه) به احتمال قوی پدر شماست. حالا آن شخص می تواند برود و مطالعه کند که هاپلوگروه های او در کدام اشخاص، کدام گروه قومی و ملی و زبانی در کدام کشورها و مناطق جهان کم و بیش به همان نسبت دیده می شود. این کار بمراتب مشکل تر است و اغلب از عهده یکی دو شخص خارج است. این کار را معمولا موسسه های پزشکی وعلمی انجام می دهند.

از همین جاست که ریسک اشتباه و یا حتی شاید تحریف افزایش می یابد، مخصوصا اگر موسسه ای بخواهد برپایه تست صد یا هزار و یا دو هزار نفر مثلا از شهر پکن معین کند که تبار آنها از کجاست. ریسک و خطر حتی در این نیست که بگویند بر پایه فلان تست با فلان هزار گویشور زبان چینی در پکن در فلان سال معلوم شد که هاپلوگروه های 60 در صد آنها با دی ان ای  ژاپنی ها مشابه است. نه. مشکل وقتی شروع می شود که کسانی که این معلومات را می خوانند و حتی اغلب خود همان موسسه ها بدون شک و تامل چندانی نتیجه گیری می کنند و این نتیجه صد یا هزار نفر از جمعیت پکن را به همه جمعیت 13 میلیونی پکن و کل مردم ژاپن تعمیم می دهند.  نتیجه این می شود که اصلیت ژاپنی ها از چین است.

آیا اقلا از 70-80 در صد همه چینی ها و همه ژاپنی ها تست گرفتید که به چنین نتیجه ای رسیدید؟ نه. تا چه حد نتیجه تست هزار نفر در پکن می تواند برای همه جمعیت حتی خود پکن و یا تمام چین نمونه و به اصطلاح «مشتی از خروار» باشد؟

مشکل و علت اصلی نسبی بودن تشخیص تست های دی ان ای و تعمیم آن به تمامی یک گروه از مردم، از همین جاست که شروع می شود.

20-30 سال بیش نیست که تست های دی ان ای نه تنها از سوی بیمارستان ها و دستگاه های قضائی و امنیتی کشور ها بلکه از طرف افراد خصوصی و نه فقط با مقاصد درمانی پزشکی، بلکه از روی کنجکاوی شخصی و خانوادگی و یا دولتی و ملی انجام می گیرد.

یک مشکل دیگر برای افراد جداگانه که تخصصی در ژنتیک تکاملی ندارند، خواندن هاپلوگروه ها و درک و تشخیص نقش و مقام آنها در رشته های تباری بین انسان هاست. من از کجا بدانم این جمله که «مارکر اصلی خط تباری پدری من
M168 > M89 > M9 > M175
است» یعنی چه؟

«پروژه جنوگرافيك» كه وابسته به موسسه «نشنل جئوگرافيك» است به غير از دادن نام هاپلوگروه هاى شما و درصد آنها در دى ان اى شما، براى درك ساده تر افراد غير متخصص، اين هاپلوگروه ها را به «منطقه های» «بیوجغرافيائى» هم تقسيم مي كند، به معنى اين كه مثلا مي گويد در شمال آفريقا هاپلوگروه الف بيشتر ديده ميشود و یا هاپلو گروه ب بين آفروآمريكائى ها زياد است.

باز هم همان سوال: آیا اگر در دی ان ای من 40 درصد از هاپلوگروه ب باشد، معنایش این است که تقریبا نصف تبار من از شمال آفریقاست؟ احتمالا نه، چراکه اگر 70-80 درصد همه مردم جهان در همه مناطق و کشور ها تست می شدند، شاید می شد حکم دقیق تری داد. اما با وجود اینهمه پیشرفت علم و افزایش تست های شخصی در سطح بین المللی در این ده بیست سال اخیر، هنوز به مرحله ای نرسیده ایم که بتوانیم چنین احکام عمومی صادر کنیم. حتی «پروژه جنوگرافیک» با وجود آنهمه شهرت و اتکائی که به موسسه بین المللی «نشنل جئوگرافیک» دارد، در تمام دنیا تا ژانویه سال  2017 تنها از یک میلیون و820 هزار نفر تست گرفته بود.

من مثلا نمی دانم از این رقم  چند نفرشان از ایران و این منطقه بزرگتر ما بودند. به هر صورت احتمالا مردم سرتاسرمنطقه ما اکثریت حتی همین یک میلیون و 820 هزار نفر را هم تشکیل نمی دهند.

با این ترتیب بعید است که حتی این موسسه و یا هر موسسه دیگر بتواند به یقین بگوید اگر ترکیب هاپلو گروه های شما فلان طور بود، شما به احتمال قوی 50 درصد از خاورمیانه و 30 در صد از شبه جزیره عربستان و 20 درصد هم از فلان جا هستید.

وقتی موسسه های بزرگ و جدی در چنین تشخیص هائی نمی توانند به یقین قضاوت کنند، طبیعی است که افراد و گروه ها که معمولا اطلاع چندانی از چند و جون علمی این تست ها ندارند، بخصوص اگر نیت و غرضی داشته باشند، قضاوت های درستی نخواهند توانست بکنند.

اگر شما شخصا تست دى ان داده ايد، بخصوص اگر موسسه اى كه اين تست را كرده معتبر و علمى است، به احتمال بسيار قوى نتيجه اى كه از تست خود در باره شخص و ريشه هاى تبارى خودتان گرفته ايد صحت دارد. اما زمانی که از تست صد يا هزار نفر و يا بيشتر به نتايجى در باره ويژگى هاى اين يا آن گروه مردم در فلان منطقه جهان مي رسند، بايد فوق العاده احتياط كرد.

اين تا حدى شبيه پرسش افكار عمومى است كه مدتى است در جوامع پيشرفته تر رايج شده است. موسسه اى به شما زنگ مي زند و بعد از گرفتن مشخصات شما، نظراتتان را در مورد فلان حزب و يا شخصيت سياسى و بهمان موضوع اجتماعى مى پرسد. بعد از اينكه اين كار را با صد و يا هزار نفر و يا بيشتر از همان شهر و كشور و يا گروه اجتماعى شما پرسيد، مي رود و به همه اعلام مي كند كه مثلا عقيده مردم فلان كشور در مورد فلان موضوع اين و آن است. حتى بر پايه تعداد افرادى كه از آنها سوال كرده اند، عقايد گوناگون را به در صد هاى گوناگون تقسيم مي كنند و چنين وانمود مي نمایند كه اين درصد ها در مورد جمعيت كل فلان جامعه هم صدق مي كند.

به احتمال بزرگ عقيده يك فرد و شخص واقعى در آن نظر پرسى درست منعكس شده است. (البته دستكارى در نظر ها هم ممكن است بسته به محيط سياسى و تجارى در بعضى نظر خواهى ها پيش بيايد.) اما حتى اگر آن موسسه صادقانه و علمى هم عمل كند، از يك نظرخواهى بين صد يا هزار نفر براى يك جمعيت ده بيست ميليون نفرى نتيجه بزرگ و سرتاسرى گرفتن چه اعتبارى دارد؟

هم در این مورد و هم در مورد تست های دی ان ای یک واقعیت هست: نتایج تست شخص شما حتما درست است، اما این که شما از کدام گروه دی ان ای کدام منطقه دنیا هستید، در این مورد با ید احتیاط کرد.

به نظر من تست هاى دى ان اى هم اگر مورد سوء استفاده قرار گيرند مي توانند گمراه كننده باشند. اخیرا حتی دیدم که یک نفر با استناد به همین موسسه ادعا کرده است که «پروژه چنوگرافیک» نوشته است که بسیاری از اعراب اصلا «ژن عربی» ندارند و برعکس «بیش از نصف دی ان ای ایرانیان عبارت از ژن عربی» است. من هم هرچه گشتم چنین چیزی در آمار و ارقام و مطالعات این موسسه نیافتم. منطقی هم نیست. در هيچ جائى از «ژن عربى»  و ايرانى و تركى صحبت نميكند. ژن كه قوميت و پاسپورت و مذهب و دين و رنگ ندارد،

اما فرق اين موسسه با ديگران اين است كه براى ساده فهم تر كردن نتيجه ها نه تنها نام هاى شيميائى هاپلوگروه ها، بلكه نام ان مناطق جغرافيائى را نیز می دهد (مانند آسياى جنوب غربى، آفريقاى شمالى، آسياى شمال شرقى) كه اين هاپلو گروه ها انجا زياد تشخيص داده شده اند – كه البته اين طرز سنجش درك نتيجه را آسانتر مي كند، اما زمينه را براى اشتباه و سوء تفاهم هم تقويت مي نماید.

با اینهمه آیا نباید این تست ها را داد و یا به آنها اطمینان کرد؟

به هر تقدیر تست دی ان ای درست ترین و دقیق ترین چیزی است که می توانیم در مورد تبار و اجداد شخص خودمان انجام دهیم. تنها راه منطقی و علمی این بررسی تباری هم همین است. آن هم بنظر من طبیعتا بهتر است همراه با بررسی شجره های خانوادگی و در صورت امکان آثار مکتوب و مستند خانوادگی باشد.

به آن جنبه نتیجه گیری های همراه با تعمیم به یک گروه بزرگ مردم می توانید (و باید) با شک و احتیاط نگاه کنید. اما تست شخصی دی ان ای شما موضوع «نظر» و تفسیر و تعمیم من و شما نیست. علم است و رقم. اطلاعاتی که نه تنها به کتب و ادعا های تاریخی و فرهنگیو خانوادگی بلکه بر داده های قابل سنجش و قابل کنترل ژنتیکی استوار است.

من هم با در نظر گرفتن این همه اطلاعات که بعدا هم بیشتر شد، در سال 2014 تصمیم گرفتم این تست را بدهم و با احساس مثبتی که در مورد موسسه «نشنل جئوگرافیک» داشتم به سراغ «پروژه جنوگرافیک» رفتم.

شما نمونه ای از آب دهانتان را به این مرکزو یا هر موسسه دیگر میفرستید. دادن اسم، تاریخ و محل تولد و یا تابعيت و قومیت لازم نیست و اگر هم بدهید آنها آنرا نگهداری نمیکنند. ولی آنها با تست های مفصل و پیچیده ای هزاران «مارکر» ژنتیک در دی ان ای «میتوکندرال» شما را که نسل به نسل از مادر به کودک گذشته است آزمایش میکنند. در مورد مردان، به غیر از آزمایش فوق، «مارکر» های ژنتیک در دی ان ای های کروموزوم «وای» (ایگرگ) هم که طی نسل ها از پدر به پسر میگذرند مورد تحلیل قرار میگیرد تا سلسله اجداد مستقیم پدری شما هم معلوم شود. علاوه بر این، حدود 130 هزار «مارکر» دیگر ژنتیک شما هم که مربوط به اجداد مستقیم شما نیستند تحلیل میشوند تا «محیط ژنتیک» اجداد شما که در خط مستقیم اجدادی تان نیستند هم معین شوند. نتیجه هائی که همین موسسه به تنهائی در سرتاسر دنیا از تست بیش از یک میلیون و 820 هزار نفر گرفته در گروه های ژنتیک جداگانه تقسیم بندی شده اند که هر گروه («هاپلو گروه») یک کُد و اسمی منطقه ای برای خود دارد مانند هاپلوگروه
R1A
و یا
J2
و غیره و گروه های منطقه ای «مدیترانه»، «آسیای جنوبی» و یا «آسیای شمال شرقی»… هر انسان  کره زمین مخلوطی از هاپلوگروه های مختلف است، کمی از این و کمی از آن، شاید از فلان بیشتر و از بهمان هیچ!

و اما نتیجه تست من بطور خلاصه

من تصوراتم را مبتنى بر اين نوشته ها كرده بودم كه اصل هزار سال پيش ما از آسياى ميانه (حوزه ژنتيك «آسياى شمال شرقى») است، اما بر خلاف تصورات خودم (و بعضی نوشته های تاریخی) 51 در صد ترکیب ژنتیک من «مربوط به دریای مدیترانه» و لوانت (جنوب شرق ترکیه، سوریه، لبنان، فلسطین، اسرائیل کنونی)، 30 درصد مربوط به آسیای جنوب غربی (ایران، تاجیکستان)، 11 در صد مربوط به اروپای شمالی (احتمالا بخاطر کوچ بعضی از اجداد مادری ام از اروپا حدود 10 هزار سال پیش)، 4 درصد آسیای شمال شرقی (آسیای مرکزی، چین، مغولستان) و 2 در صد آسیای جنوب شرقی (هندوستان، ویتنام و غیره) است. در ضمن 0.9 درصد ترکیب ژنتیک من انسان نئاندرتال و 1.5 در ضد ترکیب ژنتییک من از انسان «دنیسووان» است! در مجموع ترکیب ژنتیک من، به نوشته همین موسسه، از همه بیشتر در درجه اول به مردمی نزدیک تر است که امروزه در گرجستان (گرجی ها) و  قفقاز شمالی زندگی می کنند (اوستین ها، آوار ها، چچن ها، چرکز ها). تصویر نزدیکی ترکیب ژنتیک من و گرجی ها از یک طرف و قفقازی های شمالی از سوی دیگر:

GEORGIANS

و اما اگر ترکیب ژنتیک من و ترکیب ژنتیک اکثریت ایرانیانی را مقایسه کنیم که موسسه «پروژه ژنوگرافیک» جمع آوری کرده این تصویر بدست می آید: اول ترکیب ژنتیک من: Abbas

حالا ترکیب ژنتیک اکثریت ایرانیان طبق برآورد پروژه  ژنوگرافیک: populations_Iranian_575

که شاید نه به اندازه من و قفقازی ها ولی بهر حال خیلی شبیه و نزدیک به همدیگر هستند. البته این ترکیب «ایرانیان» هم که می گوئیم نمودار مشخصات اکثریت آنان است که مورد تحلیل قرار گرفته اند، نه تک تک آنان. با این ترتیب طوری که در بالا هم به تفصیل گفتیم، همه این مقایسه ها و نتیجه گیری ها را که گویا بنده «به گرجی ها نزدیک تر هستم و از فلانی ها دور تر هستم» را باید با احتیاط و شک و سوال بررسی کرد. در کل اگر نگاه کنید، یافته های اکثر موسسه ها در مورد اکثر ایرانیان و یا ترک های ترکیه که تست شده اند هم کم و بیش نتیجه های مشابه داده اند. یعنی هر دو ملت، طبق این سنجش ها و تا جائی که می توان به آنها اعتماد کرد، بخش بزرگ ترکیب ژنتیکشان «مدیترانه ای» و «آسیای جنوب غربی» است. سهم ژنتيك آسياى ميانه در اكثريت بزرگ مردم ايران و تركيه بسيار ناچيز است: حدود چهار در صد.

و اما گروه ژنتیک من از خط اجداد مادری
T1a1
و از خط اجداد پدری
CTS7822
است. (جدول و شرح تبار باستانی من از 10 هزار تا 60 هزار سال پیش در این لینک). طبق نتایج این تست، اجداد مادری من حدود 30 هزار سال پیش از منطقه «هلال حاصلخیز» (ماوراء النهر و سواحل مدیترانه) به اروپا مهاجرت کرده در آنجا اصول جدیدتر کشاورزی را رواج داده و به مسکون شدن مردم اروپا کمک کرده اند. اجداد پدری من اما از طریق قفقاز و ایران راه آسیای میانه و آسیای دور (چین) را در پیش گرفتند و در استپ های وسیع آنجا با حیوانات عظیم الجثه ای مانند ماموت ها به پیکار پرداختند. اگرچه نسل های آنها و همچنین ماموت ها دیگر از بین رفته، اما بعضی از بازماندگان اجداد پدری من در این منطقه هنوز زندگی قبیله ای دارند.

آیا این نتیجه ها درست هستند؟ تشخیص هاپلوگروه ها بنظرم به احتمال بسیار قوی درست است. اما اینکه این ها دلیل نزدیکی به این یا آن گروه مردم در این یا آن منطقه و کشور است، نمی دانم و مطمئن نیستم. واقعا چندان اهمیت بزرگی هم ندارد. فقط دانستنش جالب است. شاید هم نوعی «ترند» و یا روند تکاملی اجداد مرا نشان می دهد. همین هم برای من جالب و کافی است.

بهر حال تصور می کنم هرچه مردم بیشتری از کشور ها و مناطق و گروه های قومی و ملی و زبانی منطقه بزرگتر ما یعنی خاورمیانه و آسیای جنوب غربی، آسیای کوچک و قفقاز و آسیای میانه این تست ها را بدهند و همه این نتایج در یکجا و از طرف یک موسسه (و نه صد ها موسسه گوناگون) جمع آوری و ارزیابی شوند، به حقیقت نزدیک تر خواهیم شد.

حالا کمی تفصیلات بیشتر از تاریخ و غیره – و نه تست دی ان ای

این ها پنج برگ از کتاب «تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز» اثر شاهزاده نادر میرزا است که در تاریخ 1323 هجری قمری (1905م) به چاپ رسیده و در سال 1360 هجری شمسی (1981) در تهران تجدید چاپ شده است. این سه صفحه حاوی اطلاعاتی در باره جد بزرگ پدر بنده حاج میرزا احمد مجتهد و فرزند ایشان حاج میرزاجواد آقا مجتهد است که نام خانوادگی ما از ایشان است. نام کامل حاج میرزا احمد مجتهد «میرزا احمد بن لطفعلی‌بن محمد صادق مغانی تبریزی» بود که اثر معروف به «منهج الرشاد فی شرح الارشاد» به او منسوب است. گویا جد ایشان محمد صادق مغانی تبریزی که از طایفه «موغانلو(مغانلو)»ی ایل شاهسون «قره داغ» (ارسباران کنونی) بوده در اوایل قرن سیزدهم هجری (سال های 1790 میلادی) از مغان (قره داغ) به تبریز مهاجرت کرده است.

به نوشته آقای رمضان آذرتاش مغانلو در وبلاگ مغان و مغانلوها، طایفه مغانلو از اولین طوایف اوغوز(غز) – ترکمن بود که اواخر قرن سوم هجری از آسیای میانه به ایران مهاجرت کرده، از سلطان محمود غزنوی اجازه استقرار در دشت مغان را دریافت کرده ساکن آن منطقه شدند. ظاهرا نام اجداد این طایفه معلوم نیست، چونکه «مغانلو» به عنوان نامی که مربوط به «مُغ» ها در دین زرتشتی می شود، حتما نامی است که بعدا گرفته اند. این طایفه که مانند دیگر طوایف ترک زبان مغان اساسا با گله داری مشغول بود، در زمان صفویان همراه با طوایف ترک زبان دیگر آذربایجان شرقی و اردبیل در نوعی «اتحادیه» ایلی شاهسون متحد شد تا در صورت لزوم کشور را در مقابل دست اندازی های خارجی بخصوص از طرف عثمانی (و بعد ها روسیه) محافظت کند.

حاج میرزا احمد چهار پسر به نام های میرزا لطفعلی، میرزا جعفر، میرزا باقر و میرزا جواد داشته که میرزا جواد جد پدر بنده است. روایت بر این است که حاج میرزا جواد مجتهد در زمان ناصرالدین شاه با نفوذ ترین مجتهد آذربایجان بوده و در حمایت از جنبش تحریم تنباکودر آذربایجان پیشقدم شده است. معروف است که ایشان وقتی به تهران می روند، ناصرالدین شاه شخصا بطور پیاده به خانه مسکونی ایشان می رود و با او دیدار و گفتگو می کند.

مرحوم صمد سرداری نیا مینویسد: «سال ها بود که زعامت روحانیّت آذربایجان را خاندان میرزا احمد مجتهد به عهده داشت که آنان را آل احمد تبریز می نامیدند. در دوران سلطنت ناصرالدین شاه، این وظیفه را ابتدا حاج میرزا باقر مجتهد و سپس برادرش حاج میرزا جواد مجتهد به عهده داشتند.» وقتی میرزا جواد آقا مجتهد در سال 1313ق  فوت می کند، برادرزاده اش میرزا حسن آقا مجتهد (فرزند میرزا باقر آقا) به جای او می نشیند که در جریان مشروطه طرف مستبدین را می گیرد. اما اجداد مادری من هم که ریشه آنها هم به مرحوم حاج میرزا احمد مجتهد می رسید، از روحانیون و علمای تبریز بودند. طوری که مهدی مجتهدی در کتاب «رجال آذربایجان در عصر مشروطیت» (ص 23) نوشته: «منصب امامت و حکومت شرعیه تبریز پس از میرزا احمد به میرزا لطفعلی مجتهد پسر میرزا احمد می رسد، پس از او به فرزندش میرزا اسماعیل، و بعد از او به عموزاده اش میرزا عبدالرحیم، و پس از وی به میرزا عبدالکریم و بعد از او به برادرش میرزا علی آقا امام جمعه می رسد.»

حاج میرزا عبدالکریم مجتهد امام جمعه تبریز (نفر نشسته در جلو)، جد مادری من در1336ق همراه با یکی از پسرانش جلوی در خانه اش در تبریز با شلیک گلوله به قتل رسید. «دانشنامه های انقلاب اسلامی و تاریخ ایران» در باره او می نویسد:

«تبریزی، حاج میرزا عبدالکریم، از علمای بزرگ و برجسته مبارز ایران در قرن چهاردهم هجری. از دوران نخست زندگی و تحصیلات او اطلاعی در دست نیست. وی از خاندان معروف به علم و فقاهت بود. عموی او حاج میرزا حسن مجتهد، عالم اول آذربایجان بود و شهرت و نفوذ بسیار داشت. او همانند پدرش میرزا عبدالرحیم، «امام جمعه» تبریز بود. این منصب از زمان جد اعلای او، میرزا لطفعلی در خاندانش موروثی شده بود. احمد کسروی، مشروطه خواهی او را از سر ناچاری دانسته و بر این باور است که وی معنی مشروطه را نمی دانست و به نتایج آن آگاه نبود. و پس از اطلاع،‌به مخالفت با آن برخاست. انجمن نیز که کانون مشروطه خواهان تندرو شده بود، اتهامات ناروایی به وی نسبت داد و او و جمعی دیگر از علما را از تبریز اخراج کرد. از اینرو حاج میرزا عبدالکریم در مخالفت خود با آنان جدی تر شد. انجمن ایالتی نیز متقابلاً، برادر و یکی از دوستان میرزا را به نشانه انتقام، دستگیر و به فجیع ترین وضعی به شهادت رساند. پس از پیروزی انقلاب روسیه در ۱۳۳۶ ق/ ۱۹۱۷ و بروز قحطی در آن کشور که به آذربایجان نیز سرایت کرد، اعضای حزب دموکرات آذربایجان که سخت تحت تأثیر انقلاب روسیه و مشی تندروانه آن قرار داشتند به غصب زمین و اموال مردم پرداختند، از جمله حاج میرزا عبدالکریم را به احتکار و انبارداری متهم کردند و او را در روز پنجشنبه ۸ جمادی الثانی ۱۳۳۶ ق، چند ساعت قبل از تحویل سال به همراه پسرش ترور کردند و به شهادت رساندند. پس از انتشار خبر شهادت وی، علما، آن روز را روز ماتم اعلام کردندو به عزاداری پرداختند و دموکرات ها را به اتهام دست داشتن در ترور محکوم کردند.»

داماد حاج میرزا عبدالکریم مجتهد،  ضیاء العلما که مشروطه طلب و از همراهان روحانی انقلابی مشروطه میرزا علی آقا تبریزی معروف به ثقه الاسلام بود، در سال 1239 خورشیدی همراه با مرحوم ثقه الاسلام بدست روس ها به دار آویخته شد.

و اما حصّه شخصی بنده از این قصّه:

اگر هم نه هرکس، ولی بسیاری ها می خواهند بدانند که اصل و نسبشان از کجاست. برای من هم این، موضوعی هیجان انگیز است. البته و صد البته نه برای اثبات برتری و یا نشان دادن ارزش انسانی و ملی و سیاسی و نژادی و غیره. اینها برای من افسانه اند. ولی من که خودم را «خالصا مخلص» تبریزی، آذربایجانی و ایرانی و «ترک» یعنی ترک زبان  میدانم و نسلم 40-50 سال است با ترک ترکیه و اروپائی و آمریکائی هم آمیخته و خودم هم بیش از پنجاه سال است که در اروپا زندگی می کنم و در عین حال خودم را  اروپائی و آمریکائی هم می دانم و حس می کنم، می خواستم اصل و نسبم را بدانم و بشناسم. علت این تست دی ان ای این بود – و راستش ته دلم در ضمن می خواستم در مورد خودم شاهد مسخره بودن همه «تئوری» های نژادی و نژادپرستانه هم باشم که متوجه نمی شوند که منشاء همه انسانها یکی و از یک جاست و بخاطر همین همه انسانها از نظر ژنتیک مخلوط اند، منتهی یکی با یکی دو «مثقال» بیشتر از این ترکیب و یا یکی دو «مثقال» کمتر از آن ترکیب!

بيشك همه انسان ها اصلا از آفریقا هستند. قدمت نوع بشر کنونی یعنی «هومو ساپینس» که قدیمی ترین بقایایش در اتیوپی کنونی یافت شده، حدود 200 هزار سال است. با این ترتیب مدت بمراتب طولانی تر عمر نوع بشر در آفریقا سپری شده است. گروه هائی ازآنها حدود 60-70 هزارسال پیش از آفریقا به اقصی نقاط جهان پخش شده اند، ابتدا به تعداد بسیار کم، بعد بیشتر و بیشتر، تا اینکه  بتدریج تعدادمان در کره زمین هم بیشتر و بیشترو رنگ و رو و قد و قواره مان هم متناسب با آمیزش ها و شرایط اقلیمی زندگی مان رنگارنگ تر شده است. ظاهرا عده ای از آنها بعد از دوران یخبندان از طریق شبه جزیره عربستان آمده و از آنجا به شرق و غرب و شمال پراکنده شده اند. عده ای در جائی بین ترکیه و عراق امروزی جمع شده  اند. حدودا 30-35 هزار سال پیش هر دسته از آنجا  به جائی کوچ کرده است (و البته بعضی ها هم در همانجا مانده اند)… حتی طبق یک نظریه در آن دوره زبان همه آنها بسیار نزدیک به همدیگر بوده است. تا اینکه یک عده از آنها به طرف ایران و خاورمیانه، قفقاز، روسیه، سیبری، آسیای میانه، آسیای جنوبی  و خاور دور..رفته اند.  بعد همه این مهاجرت ها و کوچ ها، زد و خورد ها و اسکان ها ادامه داشته است…

30-35 هزار سال کم نیست و ما از این دوره تقریبا بی خبریم. ما تاريخ 2500-3000 سال اخیر را تا حدی میدانیم، اگرچه هر چه عقب تر میرویم ناچار می شویم در تاریکی بیشتری جستجو کنیم. در این سه چهار سال گذشته باور من در یک مورد محکم تر و محکم تر شده است: از وقتی که تجزیه و تحلیل دی ان ای که قادر به پیگیری گذشته شما حتی تا ده ها هزار سال پیش است وارد عرصه شد، امکان و شانس همه لاف و گزاف ها، تخمین ها و احتمالات بی اساس و غیر علمی از بین رفت. امروزه چیزی دقیق تر و قابل اطمینان تر از این روش علمی برای کشف گذشته انسان وجود ندارد.

یکی از دوستان به شوخی گفت: با این ترتیب معلوم شد شما ایرانی ایرانی هم نیستید، ترک ترک هم نیستید. گفتم هم ایرانی هستم هم ترک. ایرانی به معنای فرهنگ، جائی که بزرگ شده ام و مهُرش را در حساس ترین دوره بر من زده و وطن اصلی ام هست، و ترک به معنای زبان مادری و پدری و محیط زبانی، فرهنگی و اجتماعی تبریز و آذربایجان که 18 سال مرا پرورش داده  – ولی هیچکدام نه بمعنای نژاد و تبار و خون. این تعاریف، سیاسی و هویتی-فرهنگی و در صورت غلو افسانه هائی هستند خیالی و نه علمی و قابل اثبات و اندازه گیری…

اگر در مورد اصل و نسب دورترتان اطلاعاتى فارغ از حدس و گمان و داستان ميخواهيد، بايد دنبال چيزى علمى برويد، مثلا همين تست دی ان ای. البته واقعیتش این است که من از نظر تبار و باصطلاح «نژاد» مثل همه مخلوطم ولى حتى از نظر زبان و فرهنگ هم تنها ترك زبان و يا فقط ايرانى هم نيستم. 50 سال است كه در خارجم. گذرنامه ایرانی ام 40 سال است که اعتبار ندارد و شهروند ترکیه هم که نیستم و نبودم، اگرچه در خانه ترکی استانبولی، انگلیسی و آلمانی، کمی هم فارسی و یا آذری صحبت می کنیم. فرانسوی هم جزو زبانهای خانواده است. حالا بفرمائید پیدا کنید پرتقال فروش را!

بی شک این را هم می دانم که اگر تمام دانشمندان جهان هم جمع شوند و صد تا آزمایش دی ان ای و غیر از آن هم انجام دهند، باز هم بعضی ها از ظن خود، خودشان را همان خواهند پنداشت که دلشان می خواهد. ولى خوب، چه عيبى دارد؟ خيلى ها همينطورى دلشان خوش است که خودشان را «کبوتر حرَم» می شمارند…

خلاصه نتیجه تست من به انگلیسی

infographic ———————————-

در ضمن بخوانید:
امید نیایش: میرزا جواد مجتهد و مجتهدی عائله‌سی‌نین تاریخی روللارینا اؤتری باخیش
تاریخ دارالسلطنه تبریز

صمد سرداری نیا: حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی رهبر نهضت تنباکو در آذربایجان

فرهنگنامه علمای مجاهد
مهدی مجتهدی: رجال آذربایجان در عصر مشروطیت، زرین، 1379

 

ادامه خواندن

کشمکش بر سر شهر دربند

عباس جوادی – قرار بود شهرداری شهر دربند در «جمهوری داغستان» روسیه در سپتامبر امسال 2000 سالگی این شهر باستانی ساحل دریای خزر را جشن بگیرد اما ظاهرا این برنامه  با بن بست روبرو شده است. یک اختلاف گروهی که گفته میشود مربوط به شهردار دربند هم میشود بر سر این بود که 2000 سالگی شهر را جشن بگیرند یا 5000 سالگی اش را (این لینک). «دربند» بگفته بسیاری منابع باستانی ترین شهر فدراسیون پهناور روسیه است. دربند درعین حال بعد از ماخاچقالا، مرکز اداری جمهوری داغستان، بزرگترین شهر این جمهوری تابع فدراسیون روسیه است.

Darband در سال 2012 بالاخره رئیس جمهوری روسیه ولادیمیر پوتین فرمانی صادر کرده دستور داد 2000 سالگی شهر جشن گرفته شود. بمنظور آمادگی برای این جشن نخست وزیر روسیه دیمیتری مدودف 25 میلیون دلار بودجه جدا کرد که میبایست از جمله برای تعمیرات حصار معروف دربند و اصلاحات زیربنائی شهر مصرف شود. اما گویا این جشن 2000 سالگی ممکن نیست در سپتامبر برگزار شود. رسانه ها میگویند اختلاف واقعی بر سر پولی است که دولت روسیه و دولت محلی داغستان برای این هدف جدا کرده است – و اینکه از این پول «چقدر به کی میرسد»؟ در این میان حکومت باکو هم اعلام کرده که حاضر است هم از بودجه جمهوری آذربایجان و هم شرکت های خصوصی آذری تا 10 برابر بودجه برنامه ریزی شده دولت روسیه را برای تعمیر و بهبود دژ و حصار شهر دربند و بهسازی محلات باستانی شهر و از جمله  خیابانی که بنام «حیدر علییف» رئیس جمهوری فقید آذربایجان نامگذاری شده است، خرج کند.

شهر قدیمی دربند و استحکامات و دژ اطراف آن از طرف یونسکو بعنوان بخشی از «میراث تاریخی بشریت» اعلام شده است.  از هزاره نخست پیش از میلاد به بعد «دژ دربند» نقشی بزگ و سوق الجیشی در کنترل  مرز بین شمال و جنوب قفقاز یعنی غرب بحر خزر بازی کرده  و نام «دروازه قفقاز» را بخود گرفته است. در دوران هخامنشیان این منطقه که هنوز شهر سازی چندانی در آن نشده بود تحت حاکمیت ایران هخامنشی بود. بعد از لشکر کشی اسکندر مقدونی و ایجاد «ساتراپ» های جداگانه در دوره سلوکیان و بدنبال آنان در دوره اشکانیان، کم و بیش منطقه کنونی جمهوری آذربایجان «آلبانیای قفقاز» ( به فارسی: «اران» و یا «آران») نامیده شد. در کشاکش نظامی و سیاسی بین ساسانیان و بیزانس،  قفقاز بین این دو تقسیم شد. آران تحت حاکمیت ایران قرار گرفت و مناطق غربی آن (ارمنستان و ایبری یعنی گرجستان کنونی) غالبا خراجگذار بیزانس شدند.

در دوره ساسانیان، حاکمیت ایران بر منطقه آران و داغستان کنونی تحکیم یافت.  دیوار های دوگانه این حصار در قرن پنجم میلادی از سوی خسرو انوشیروان ساسانی برای ممانعت از تاخت و تاز خزری های شمال قفقاز و دیگر قبایل چادرنشین ساخته شد. بخش قابل توجهی از شهر باستانی دربند بین این دو دیوار قرار دارد. این دیوار ها تا بیش از 15 متر ارتفاع دارند که با تخته سنگ های بزرگ بنا شده اند.  معروف است که در زمان ساسانیان همین دژ و حصار مانع حمله ایستمی خان ترک از شمال قفقاز به ایران شده است.

یونسکو نوشته است که بخش بزرگ این دیوار ها در اثر گذشت زمان و بی توجهی و در عین حال دزدی سنگ های تاریخی که حدود 1500 سال پیش در ساختمان آن بکار رفته، در حال بدی قرار دارد. اهمیت استراتژیک این دژ و حصار در آنست که در دامنه های کوه های تباساران (رشته کوه های قفقاز) قرار دارند و تنها نقطه نفوذی بین دریا و کوه ها را تشکیل میدهند. دژ و حصار دربند حدود 15 قرن از سوی دولت های گوناگون جهت مقاصد دفاعی مورد استفاده قرار گرفته است.

در آخرین سال های ساسانی که ایران با حملات بیزانس  و بعد ها اعراب  مواجه شده بود قبایل ترک ماوراالنهر و شمال قفقاز تحت فرماندهی «تون جبغو خان» هم در خراسان و در عین حال هم از شرق و هم از غرب بحر خزر به ایران حمله میکردند. آنها در سال 626 که خسرو پرویز با هراکلیوس بیزانس مشغول جنگ بود  توانستند دژ دربند را شکسته به قفقاز سرازیر شوند.

در سال های بعد از اسلام دربند تحت حاکمیت خلافت اسلامی (امویان و عباسیان)، مغول، تیمور و شیروان خانان بود. از دوره صفویان حاکمیت ایران دوباره تامین گردید اما بدنبال تضعیف ایران بعنوان قدرت منطقه ای و اغتشاشات و فساد داخلی، قدرت نو خاسته شمال یعنی روسیه که تا 300-400 سال پیش نقش چندانی در منطقه نداشت، بتدریج حاکمیت دربند و داغستان را بدست گرفت. این منطقه و شهر عملا در سال 1806 بدست روسیه افتاد و با قرارداد گلستان در سال 1813 حاکمیت روسیه بر دربند و داغستان رسما از طرف ایران پذیرفته شد.

ادامه خواندن

محاکمه افشین


عباس جوادی – یک محاکمه که 200 سال بعد از فتح کامل ایران ساسانی از سوی اعراب در دربار خلیفه عباسی ابواسحاق معتصم بالله در بغداد صورت گرفت، احتمالا برای ایرانی‌ها از هر کس دیگر اهمیت بیشتری دارد.  به‌نظر بسیاری‌ها مانند شرق‌شناس فرانسوی هانری لائوست (الحاد در اسلام، 1965) این محاکمه یکی از پر سر و صداترین بازجوئی های «انکیزیسیونی» تاریخ اسلام از کسانی بوده است که متهم به الحاد و تعلق به «زنادقه» شده‌اند (تعبیر «زندیق» هنوز اینجا و آنجا بعنوان بدگویی و حتی تکفیر در باره اشخاص و به معنی بی دین، ملحد و کافر به‌کار می رود). صحبت بر سر محاکمه افشین، یکی از سرداران ایرانی دولت خلیفه معتصم است که مدت‌ها خود در راه خلافت اسلامی جنگیده و به موفقیت‌های مهمی از جمله در جنگ با بابک خرم‌دین و اشاعه «آئین هنوز جدید» یعنی اسلام دست یافته بود.

عزالدین بن اثیر، یکی از برجسته‌ترین مورخین عرب، در تاریخ چند جلدی و کلاسیک خود موسوم به «الکامل فی التاریخ» که احتمالا در سال 1231 (اواخر دوره سلجوقیان ایران و مدت کوتاهی پیش از حمله مغول) یعنی 200 سال بعد از تاریخ محاکمه نوشته شده، تفصیلات بسیاری در مورد قیام بابک در آذربایجان و دیگر مناطق عراق عجم و همچنین شورش مازیار در طبرستان و خراسان بر ضد اعراب می‌دهد. مولف در این فصل کتاب، ماجرای جنگ های مختلف افشین بعنوان یک سردار ایرانی ارتش خلیفه و از جمله نبرد او بر ضد بابک خرم دین و در مقابل آن، ترفیع وی به مقام سرداری معتصم و در نهایت بازداشت و حبس او (سال 225ق / 840م) به دستور خلیفه معتصم شرح داده  و در پایان در چهار-پنج صفحه به جزئیات باز‌جویی افشین در حضور خود خلیفه معتصم می پردازد که فوق العاده جالب و دانستنی است.

در جریان محاکمه که ظاهرا مدت کوتاهی پس از دستگیری افشین صورت گرفته، به غیر از خلیفه معتصم، قاضی احمد بن ابی داود، وزیر ابن الزیات و رئیس «شُرطه» (پلیس) اسحاق بن ابراهیم شرکت داشتند. شاهدان نیز به نوبت به مجلس دادگاه آورده  می‌شدند.

موارد اتهام افشین عبارت بودند از:

– تمایل به دین پدری  یعنی آئین زرتشت و ترجیح آن به اسلام
– ختنه نبودن افشین
– شلاق زدن به پیش‌نماز و موذن مسجدی که این دو نفر از یک «بتخانه» (دارالاصنام) زرتشتی ساخته بودند
– داشتن نسخه ای از کتاب ایرانی «کلیله و دمنه» در خانه
– قبول عناوین پادشاهی از طرفداران ایرانی («عجم») خود
– و بالاخره تشویق و تحریک مازیار به شورش بر ضد خلیفه.

بر پایه این اتهامات، افشین را به دستور معتصم در شهر «سامره» (عراق کنونی) به زندان می اندازند و به او نان نمی‌دهند تا در همانجا فوت می‌کند.

در زیر صفحات مربوط به این محاکمه را از جلد نهم ترجمه فارسی «الکامل فی التاریخ»  (تاریخ کامل، جلد نهم، نوشته عزالدین بن اثیر، برگردان حمید رضا آژیر، تهران، انتشارات اساطیر 1374-1382) تقدیم می کنم تا علاقمندان، جزئیات محاکمه را خود بخوانند.

Afshin2FA
407ب
ScanCN
اصل عربی این بخش از کتاب ابن اثیر که مربوط به جریان محاکمه افشین می‌شود، در این لینک است.

کسانی که می‌خواهند ماجرای قیام بابک و جنگ های او را از ترجمه فارسی «الکامل» بخوانند، لطفا به این لینک مراجعه نمایند.

زمینه تاریخی

در پایان اجازه می‌خواهم برای درک بهتر ماجرای افشین در شرایط آن دوره، دو سه سطر به این نوشته اضافه کنم.

باید در نظر گرفت که این محاکمه حدودا 200 سال بعد از فتح ایران از سوی اعراب انجام می‌گیرد. اسلام هنوز در جامعه ریشه ندوانده و هنوز مردم به روابط، باورها، عادات، سنن و ادبیات گذشته دلبستگی دارند. از سوی دیگر ایران هنوز باید برای صاحب شدن به دولتی سرتاسری، ایرانی و «خودی» کمی بیشتر صبر کند.

افشین پسر کاووس شاهزاده منطقه کوهستانی «اشروسنه» («استروشن» کنونی بین سمرقند در ازبکستان و خُجند در تاجیکستان امروز) بود که پدران و اجدادش شاهان محلی این منطقه بودند. او ایرانی و دین آباء و اجدادش زرتشتی بود، اگرچه خود افشین و پدرش اسلام را قبول کرده بودند.

افشین در دوره پیش از اسلام و حتی تا مدتی پس از فتح ماوراءالنهر توسط اعراب مسلمان (حدودا 750م) نه نام خاص، بلکه عنوان پادشاهان محلی استروشن بود که مردمش ایرانی تبار، زبانشان سُغدی (گونه ای زبان ایرانی شرقی) و دین اکثر آنان زرتشتی بود. در سرزمین‌های دیگر ماوراءالنهر مانند سمرقند، بخارا و خوارزم نیز پادشاهان محلی عنوان‌های دیگری مانند «اَخشید»، «خُدات» و «خوارزم‌ شاه» داشتند (باسورث 1381، 16).

ماوراءالنهر حدود 150 سال قبل از این محاکمه تحت تصرف لشکر اسلام در آمده بود. همزمان با فتح منطقه از سوی اعراب، قبایل ترک زبان شرق و شمال ساسانی سابق نیز وارد بخش تا آن زمان ایرانی آسیای مرکزی می‌شوند و از نظر زبان و فرهنگ، زبان های ایرانی شرقی را عقب می‌رانند. افشین به عنوان یک سردار همین لشکر خلیفه اسلام توانائی و قدرت رهبری خود را به بغداد نشان داده، مورد اعتماد مامون و پس از او معتصم خلیفه بغداد قرار گرفته بود. (بعضی منابع از احتمال ترک تبار بودن افشین نیز صحبت کرده‌اند. اما طوری که روایت ابن اثیر از همین محاکمه و دیگر منابع مانند تاریخ طبری (طبری، به نقل از مارین 1951) نشان می‌دهند، نمی‌توان در ایرانی الاصل بودن افشین و سلسله پادشاهان موسوم به افشین در این منطقه شک کرد.)

تقریبا همزمان با افشین، در منطقه ای جنوبی تر، در خراسان، افغانستان و سیستان امروزه یک نیروی قدرتمندتر محلی بنام طاهریان حکم می‌راند که آنها هم ایرانی تبار بودند. طاهریان در عین تبعیت از خلیفه و باج پردازى به بغداد، استقلال عمل بسیاری در حکومت محلی خود نیز داشتند و حتی به روایتی، در زمان مامون دست از اطاعت بغداد کشیده بودند اگرچه در زمان معتصم، عبدالله بن طاهر والی بغداد هم شد. طاهریان رقیب اصلی افشین در راه قدرت بودند.

در طبرستان و ری (مازندران و استان مرکزی کنونی) مازیار مهمترین سردار  محلی بود و در آذربایجان بابک خرم دین نفوذ و اعتبار زیادی داشت.

افشین در انتظار آن بود که معتصم به قدرت او در آسیای مرکزی و بین النهرین رسمیت ببخشد و او را بعنوان پادشاه محلی قبول کند. اما در دربار خلافت عربی، طاهریان موفق تر، قدرتمند تر و به خلیفه نزدیک تر بودند.

در این مدت سرداران بسیاری در گوشه و کنار ایران و مابقی خلافت اسلامی پیدا شده بودند (و بعد از افشین هم پیدا شدند) که در مناطقِ تولد و زیست خود صاحب قدرت و نفوذی شده بودند. آنها بین خود و حتی گاه با دولت مرکزی یعنی خلافت اسلامی عباسیان در بغداد در مناسبات ضد و نقیضی قرار داشتند: از سوئی تبعیت و وفاداری، مالیات و باج پردازی و از سوی دیگر، در صورت امکان، بی اعتنایی به قدرت های محلی دیگر و همسایه، سرداران قدرتمندتر و حتی خلیفه بغداد و بالا رفتن از نردبان قدرت از طریق «زور آزمایی» با آنان.

این همیشه در تاریخ موجود بوده و حتی در دوره‌هایی که حکومت‌‌هایی کاملا بومی و قدرتمند و سرتاسری در میان بوده اند، چنین کوشش‌ها و مناسبات با نیرو‌ها و سرداران محلی وجود داشته است. نمونه های دیگر این کشاکش‌ها برآمدن صفاریان و سامانیان است. بعضى از این برآمد‌ها مانند طاهریان و سامانیان و یا خود سلجوقیان موفقیت آمیز بودند و برخی مانند افشین، مازیار و بابک ضعیف تر و ناموفق تر از آن بودند که به جایی برسند.

(یک حاشیه جالب اما نامربوط به اصل احوالات افشین اینکه نویسنده «تاریخ کامل» یعنی مورخ معروف عرب  عزالدین بن اثیر، بعد از فوتش در شهر موصل عراق کنونی به خاک سپرده می‌شود و مقبره ای برای او می‌سازند. بنا به گزارش «رویترز» مسلحان گروه تروریستی «داعش» در ژوئن سال 2015 مقبره او را در موصل مورد بی حرمتی قرار داده تخریب نموده‌اند.)

اصل روایت دادگاه افشین و داستان جنگ های افشین با بابک و حکایت دادگاه افشین و سرنوشت او و بابک در این لینک: ابن الاثیر: الکامل فی التاریخ (جلد نهم) از ص 3981 به بعد

———————————

منابع:

Bosworth, C. E.: Afšīn; in: Encyclopaedia Iranica

Marin, E.:The Reign of al-Muʿtaṣim, in: New Haven, (833-842), 1951
Ocak, A. Yasar: Osmanlı Toplumunda Zındıklar ve Mülhidler, İstanbul 2013, s.389-392

باسورث، ک ا.: تاریخ سیاسی و دودمانی ایران (490-614 هجری/1000-1217 میلادی)، در: تاریخ ایران (تاریخ کمبریج ایران)، جلد پنجم، از آمدن  سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانیان، پژوهش دانشگاه کمبریج، ترجمه حسن انوشه، تهران 1381

عزالدین بن اثیر:الکامل فی التاریخ،ترجمه حمید رضا آژیر، تهران 1382

ادامه خواندن

ترک زبان شدن آذربایجان و آناتولی

ایگور دیاکونوف مورخ روس در «تاریخ ماد» مینویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی اکنون به زبانی که اسلاف بلافصلشان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمی گویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبان های سومری و هوریتی به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبان های ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبان های سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت» (دیاکونوف، ص ۹۳).

همانند موضوع دگرگشت زبان در عراق و یا مصر به عربی، تغییر زبان های قدیمی آذربایجان و آناتولی (آناطولی) به ترکی كه اتفاقا تحول جديدترى است، موضوع فوق العاده جالبی برای مورخین و زبانشناسان است. میتوان در مورد تاریخ و طول مدت تغییر زبان آذربایجان و آناتولی بحث نمود اما اینکه زبان این منطقه ابتدا ترکی نبوده و زمانی به ترکی تبدیل شده است چیزی نیست که مورد شك قاطبه زبانشناسان و مورخين باشد.

اکثر آنان و بخصوص زبانشناسان و مورخین غربی و اکثر دانشمندان ترکیه معتقدند که زبان آناتولی قبل از آمدن قبایل ترک زبان در قرن یازدهم به آناتولی یعنی بیزانس و یا روم شرقی، عبارت از یونانی، آسوری، ارمنی و زبان های ایرانی بود. از قرن یازدهم به بعد در اثر «غزوات»، حملات، اسکان و بخصوص حکمرانی قبایل ترک زبان که کوچشان به آناتولی تا قرن پانزدهم و شانزدهم طول کشید، هم زبان و هم دین اکثریت مردم آناتولی تغییر یافت: دین اکثریت با گذشت زمان اسلام و زبانشان بتدریج ترکی شد اگر چه باقیمانده زبانها و ادیان سابق این سرزمین هنوز هم کم و بیش وجود دارند.

بهمین ترتیب زبان اکثریت مردم آذربایجان نیز که قبلا آذری، تاتی، تالشی یعنی لهجه های محلی فارسی میانه یعنی پهلوی غربی و یا زبانهای دیگر بود بعد از آمدن ترک ها به این منطقه تبدیل به ترکی شده است. همانند مورد آناتولی، در باره آذربایجان نیز نظر اغلب دانشمندان غربی و خود ترکیه این است که اگرچه قبل از قرن یازدهم هم بخصوص در شمال ارس عناصر ترکی مانند قبایل خزر از روسیه کنونی به این منطقه نفوذ کرده اند، تغییر اصلی زبان اكثر مردم آذربايجان بعد از قرن یازدهم یعنی همزمان با کوچ و حکمرانی سلجوقیان و تقریبا همزمان با تغییر دین و زبان آناتولی و اتفاقا بدست بخش های همان قبایل ترکمن / ترک بوده است که بالاخره در ایران سلسله صفوی و در ترکیه کنونی سلسله عثمانی را بر سر کار آورده اند.

این جنبه تاریخی و علمی موضوع است. در همین بستر بررسی تحول تدریجی زبان در آذربایجان و آناتولی (و همچنین دین در آناتولی و در عین حال فرهنگ، ادبیات، اقتصاد و ساختار های دولتی و اجتماعی هم در ایران و هم در عثمانی) فوق العاده جالب و برای فهم گذشته مهم است.

اما این موضوع بخصوص در ایران و در عین حال تا حدی هم در ترکیه بیش از حد سیاسی شده و هرقدر سیاسی شده، ارزش علمی بحث ها و ادبیات علمى هم لطمه بیشتری خورده است.

موضوع ترکیه جداست و بحث دیگری میطلبد. اما در ایران از ابتدای قرن بیستم و بخصوص از زمان رضا شاه به بعد سیاستی فرهنگی در پیش گرفته شد که فقط یک زبان، فرهنگ و ادبیات یعنی زبان و ادب فارسی را به رسمیت شناختند. فارسی را از نظر تبليغاتى بیش از حد به عرش اعلى بردند و مطالب فوق العاده مبالغه آميزى در باره آن گفتند و نوشتند (که شاید طلب زمان هم آن بود، طوریکه در ترکیه هم در مورد ترکی چنین شد) اما – بد تر از همه – به این معرکه تبلیغاتی جنبه نژادی و آریائی هم دادند طوریکه این نظریه نژادپرستانه تبلیغ شد که ایرانیان « بطور خالص آریائی» اند و باید هرگونه اختلاط قومی و نژادی را رد کرد – ترکی هم زبان نژاد و اقوام بیگانه و متجاوز بوده است و بزور به ایرانیان تحمیل شده و بنا بر این باید ریشه کن گردیده و جای آن را دوباره زبان های ایرانی یعنی در درجه اول فارسی بگیرد (همین جریان نژاد پرستانه در ترکیه دوره آتاترک و بعد از او هم مشاهده شد اما دیر تر تب و تاب این جریان هم در ایران و هم در ترکیه فروکش کرد.)

در ایران، در مقابل، بخصوص در 20-30 سال گذشته موجی در مخالفت با نفی زبانهای اقوام برخاست که خواستار امکان تحصیل زبان های مادری در مدارس بود. این واکنش چیزی طبیعی بود. اما بین بعضی از فعالین آذری ترک زبان این طرز تفکر «تدافعی» و «نفی گرایانه» ایجاد و تحریک شد که زبان ترکی اساسا همزمان با کوچ اقوام ترک تبدیل به زبان اکثریت مردم آذربایجان نشده بلکه پيوسته زبان مردم بومی اين سرزمين بوده و آذربايجانيان همیشه و اقلا از چهار پنج هزار سال پیش باین سو ترکی سخن ميگفته اند. این، از هر طرف که بنگرید، با دانسته ها و نوشته های تاریخی و علمی اکثریت دانشمندان در تناقض است. در امتداد همين كوشش هاى غير متعارف، بعضى از نظريه پردازان جمهورى آذربايجان و حتى آذربايجان ايران، سومر ها و ايلامى ها را هم ترك خوانده تلاش كرده اند ريشه زبان تركى آذربايجان را تا عيلام و سومر هم بكشانند و همه منطقه را ترك و مركز آن را هم آذربايجان بخوانند كه اين كار ديگر از جديت بدور و فقط خنده دار است.

در این رهگذر بهمان صورت که تندرو های ناسیونالیست آریا گرا بخصوص در گذشته دست به تحقیر ترکی و دیگر زبان های اقوام میزدند، امروزه قوم گرایان ترک گرا هم فارسی و ادبیات آن را تحقیر و رد مینمایند.

تصورات و ادبیات افراطی و خصومت آمیز از هر طرفی که باشد در نهایت نه فقط به حل مشکل کسی کمک نمیکند بلکه باعث تحریک و تشدید دشمنی و نفاق در جامعه میشود.

در این کشاکش سیاسی که از هرگونه بررسی و نگاه علمی (یعنی تحقیقی، دیالکتیکی و همراه با شک و سوال) بدور است، آنچه خلط شده و میشود، اصل ماجرا و واقعیت تاریخی و علمی است.

چنان جو سیاسی بوجود آورده شده که هرگونه نظر و بحث به این یا آن نظر سیاسی وصل میشود. حتی مهم تر از آن، در هر جبهه سیاسی محیطی ایجاد شده که در یک طرف، بحث از اهمیت حفظ و ترویج زبان های مادری اقوام همچون چیزی «خطرناک» و «زمینه ساز تجزیه طلبی» ارزیابی میشود و متقابلا وقتی کسی از دگرگشت زبان حرف میزند و میگوید که در گذشته زبان آذربایجان ترکی نبوده و مثلا اکثریت مردم زبان های ایرانی از قبیل تاتی و تالشی تکلم میکردند، این تصور بلافاصله به مغز نگران بعضی ها خطور میکند که با این ترتيب کوشش میشود زبان مادری ترک زبانان به گوشه ای انداخته شده و زبان فارسی به مردم تحمیل گردد.

درست است که ترکی همراه با سلجوقیان در ایران ریشه گرفته و زبان مردم آذربایجان قبلا ترکی نبوده و بعدا ترکی شده. اما این نه میتواند بهانه ای برای نفی زبان ترکی بعنوان زبان مادری گروه بزرگی از مردم ایران شود و نه انکار این دگرگشت زبانی و ادعاهائی کودکانه از قبیل ترک بودن سومر ها و یا قدمت پنج هزار ساله ترکی در آذربایجان میتواند حق و برتری ویژه ای برای زبان و فرهنگ ترکی آذری در بر داشته باشد.

ترکی هزار سال است زبان مادری بخش مهمی از مردم ایران شده، صرفنظر از ریشه زبانشناسی اش تبدیل به یکی از زبان های ملت ایران گشته و ترک زبانان هزار سال نقشی کلیدی در تاسیس و حراست ایران بازی کرده و هنوز هم میکنند. کسی نه میخواهد و نه میتواند زبان های باستان مصر و ترکیه و عراق را به آنها تحمیل کند و این عینا در مورد آذربایجان هم صادق است. ترک زبانان ایران نه نیاز دارند برادری خود را به کسی ثابت کنند و نه احتیاجی هست که برای حفظ و ترفیع اعتبار زبان مادری خود به افسانه های بی اساس متوسل شوند .

جواب افسانه های دشمنی افکن آریا گرایانه گذشته را نمیتوان با افسانه های بهمان درجه دشمنی افکن ترک گرایانه داد.

البته برای اکثریت مردم ایران، چه فارسی زبان و چه ترک زبان، ریشه و تاریخ زبان اساسا مهم نیست. آنها این موضوع را نه دقیقا میدانند و نه عموما علاقه زیادی به جنبه های تاریخی و زبانشناسی این مسئله نشان میدهند. اما ظاهرا کسانی که دغدغه زبان مادری، حقوق زبان های مادری و تحصیل آن ها رادارند و در سوی دیگر نگران وحدت ملی و خطر تجزیه طلبی هستند به این موضوع از نظر تاریخی و علمی هم اهمیت میدهند. این درحالی است که در اذهان اکثریتی که باین موضوعات علاقه دارند معمولا تصورات درست و واقع بینانه ای از گذشته و جنبه های اجتماعی و زبانشناسی موضوع وجود ندارد.

نیت از نشر سایت «چشم انداز» در ضمن توضیحاتی در باره ریشه و تحول دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان و بررسی جنبه های مختلف تاریخی و سیاسی این تحول از یک نقطه نظر علمی و دور از هیاهوی سیاسی و نژادپرستانه و یا قوم گرایانه است – چیزی که بنظر مولف نهایتا میتواند به حل نگرانی های اکثر طبقات جامعه و باین ترتیب در ضمن تفاهم ملی و نزدیکی بیشتر انسان ها بهمدیگر، فرای تعلقات قومی و زبانی کمک نماید.

———————–

دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران ۱۳۴۵

ادامه خواندن

سده های میانه در ایران و منطقه

اوج محدودهٔ فرمانروایی ترک‌های سلجوقی اوج محدودهٔ فرمانروایی ترک‌های سلجوقی

عباس جوادی –

تعبیر «قرون وُسطی» (سده‌های میانه) چیزی نسبی و قراردادی است. این تعبیر در تاریخ شناسی ابتدا در غرب بکار رفته است. در تاریخ شناسی غرب عموماً «قرون وسطا» با حاکمیت کنستانتین بزرگ قیصر روم در اوایل قرن چهارم میلادی شروع می‌شود و با کشف‌های جغرافیائی (پایان قرن پانزدهم) تمام می‌شود. در شرق، ما چنین مرحله‌ای در تاریخ نمی‌شناختیم. از این جهت تعیین حدود و ثغور سده های میانه در ایران، خاورمیانه، آسیای صغیر و آسیای میانه قراردادی است و می‌تواند وابسته به هر مورخ و نویسنده فرق کند.

بعضی‌ها آغاز ساسانیان را ابتدای « سده‌های میانه» ایران و خاورمیانه می‌شمارند (که البته آن هم دور از منطق نیست). اما بنظر نویسنده پایان ساسانیان پایان دوره باستان و ظهورو گسترش اسلام آغاز سده‌های میانه در ایران و منطقه و آغاز صفویان در ایران (و فتح استانبول در بیزانس از سوی ترکان) پایان سده‌های میانه و آغاز دوره معاصر ایران، عثمانی و منطقه است.

« سده‌های میانه» یعنی دوره ۸۵۰ ساله بین حدوداً سال‌های ۶۵۰ تا ۱۵۰۰ میلادی، برای ماوراءالنهر، ایران، قفقاز، آسیای صغیر و خاورمیانه عصر ظهور و گسترش اسلام، خلافت اسلامی، کوچ و اسکان و حکومت های ترکان از آسیای میانه، فتح بیزانس و تغییر دین و زبان این سرزمین، و حملات مغول و تیمور است. تغییر دین اکثریت مردم منطقه به اسلام و همچنین کوچ‌ها و تحولات مدام و بزرگ در ترکیب اجتماعی، سیاسی و قومی مناطق مختلف جزو مشخصات اصلی این دوره بود.

۵۰۰ سال نهائی این دوره در ایران تاریخی مرحله کوچ اقوام ترک، تأسیس حکومت‌های ترک زبان، خرابی مغول، تأسیس سلسله صفویان و احیای ایران و همچنین رسمیت مذهب شیعه جعفری به عنوان مذهب رسمی کشور را در بر می‌گیرد.اگر کمی از آغاز این دوره عقب برویم، حدود ۴۰۰ سال قبل از آن امپراتوری ساسانی با حمله اعراب ساقط شده و اسلام بعنوان دین و خلافت عربی – اسلامی به عنوان نظام سیاسی و حکومتی بر ایران و بقیه منطقه (اما نه هنوز بیزانس وآناتولی) حاکم شده بود.

در این دوره ۵۰۰ ساله خلافت اسلامی و بیزانس سقوط کرد. در همین دوره بود که اسلام در ایران و ترکیه و آسیای مرکزی تحکیم شد، کوچ بزرگ اقوام ترک زبان انجام گرفت، مغول‌ها به سرتاسر منطقه هجوم آوردند، بخش هائی از ایران و تقریباً بخش اعظم آناتولی (بیزانس و یا روم) ترک زبان شد و ایران و عثمانی دو امپراتوری جدید منطقه شدند.

از این جهت درک ویژگی‌های این دوره حساس و سرنوشت ساز برای هر ایرانی، صرفنظر از علاقه اش به تاریخ و جزئیات علمی آن، فوق‌العاده مهم است.

اگر دوره بین سال‌های ۱۰۰۰ و ۱۵۰۰ میلادی یعنی این مرحله ۵۰۰ ساله را در نظر بگیریم، این خصوصیات فوراً به چشم می‌خورند:

در بخش مهمی از این دوره و در منطقه وسیع آن (از جمله ایران) امپراتوری خلافت بنی عباس و در منطقه ترکیه و بالکان امروزی امپراتوری بیزانس حاکم است. اما هر چه به سال ۱۵۰۰ یعنی آخر قرن پانزدهم نزدیک می‌شویم بیشتر و بیشتر آثار فروپاشی این هردو امپراتوری به چشم می‌خورد. یک تظاهر این ضعف روزافزون، پیدایش حکومت‌های محلی است که اگر چه هنوز ظاهراً تابع یکی از این دو امپراتوری هستند، اما به طور خود مختار و مستقل عمل می‌کنند. سلجوقیان در ۱۱۵۳ (در آناتولی دیرتر) و بیزانس در ۱۴۵۳ منقرض شد. خلافت عباسیان نیز که قدرت نظامی و عملی خود را از دست داده بود از سال ۱۰۵۰ فقط با حمایت ایرانیان و سپس سلجوقیان و دیگران ظاهراً پابرجا ماند و در ۱۲۵۸ با فتح بغداد و قتل خاندان آل عباس به دست ایلخانان مغول به رهبری هلاکو رسماً سرنگون و منحل شد.

بین این حکومت‌ها و سلاطین محلی رقابت و جنگ تقریباً حالتی لاینقطع بود. هر کسی که قدرتی در خود حس می‌کرد ضعیف ترها (مانند دیلمیان) را تابع خود می‌نمود و بزرگتر می‌شد. بعضی از این حکومت‌ها آنقدر بزرگ و قدرتمند می‌شدند که خود به صورت «امپراتوری» در می‌آمدند (مانند سلجوقیان) و به آن دو امپراتوری اصلی دیگر مالیات و خراج نمی‌دادند و از طرف دیگردر داخل آنها حکومت‌های کوچکتر و تابع آنها ایجاد می‌شد.

در ایران، در اولین نشانه‌های جدائی راه‌ها از خلافت عباسی، به غیر از دولت‌ها و پادشاهان کوچک و محلی-منطقه‌ای، ابتدا دولت صفاریان و سپس با مقیاسی کمی بزرگتر، سامانیان و غزنویان و از آن هم بزرگ‌تر امپراتوری سلجوقیان ایجاد شد.

در این ۵۰۰ سال ما شاهد یک کوچ سهمگین و مستمر ترک‌ها (اساسا ترکمن‌ها و یا اوغوزها) از آسیای میانه به خراسان و از آنجا به تمام ایران، ترکیه، قفقاز و عراق کنونی هستیم. این کوچ‌ها موازنت سیاسی و حاکمیت در بسیاری از ایالات و ولایات این مناطق را به نفع قبایل ترک (که ابتدا بصورت برده و یا جنگنده و بالاخره نیروهای مستقل نظامی و سلطان، حکومت را در دست داشتند) عوض کرد. غزنویان و سلجوقیان تظاهر سیاسی و بوروکراتیک این کوچ‌ها بودند که بعد از برقراری حکومت خود به آرامش نسبی و پیشرفت تجارت و علم و دانش کمک کرده‌اند. در واقع در این دوره رشد ادبیات از سوئی و علوم سنتی (از قبیل طب، ریاضیات، نجوم، فلسفه، فقه) در تاریخ ایران بی نظیر بوده و به گفته بعضی‌ها هرگز آن شکوفائی ادبی و علمی دوباره حاصل نشده است. اما کوچ‌ها آنقدر وسیع، مستمر و توده‌ای بودند که نه غزنویان و نه سلجوقیان توانسته‌اند آن را کنترل کنند اگر چه آنها سعی کردند قدرت تخریبی این کوچ‌ها را کاهش دهند. بی‌ثباتی سیاسی، دست به دست گشتن قدرت، فراز و فرود سلسله‌های خرد وکلان، رقابت و جنگ بین رقیبان قدرت (حتی برادران و خویشان داخل یک خانواده)، غارت و یغما، مستقر شدن چادر نشیننان در مناطق مساعد برای دامداری و کشاورزی و یا مناطق مرزی برای دفاع از مرزها و رانده شدن مردم محلی این مناطق و مالیاتهای سنگین و غیرقابل پیش بینی جزو مشخصات بارز این دوره است.

یک تأثیر دیگر و مهم این کوچ‌ها در آن بود که در مناطقی که اوغوزها یعنی قبایل ترکمن به آنجا کوچیده و به تعداد هزاران نفرساکن می‌شدند و با مردم ،جوش می‌خوردند، ترکیب قومی و زبانی این مناطق (در آذربایجان و آناتولی کنونی و همچنین عراق شمالی) به نفع زبان حاکم یعنی ترکی تغییر می‌یافت در حالی که مثلاً فرزندان و برادران سلاطین سلجوقی به حکومت ایالات فارس و اصفهان هم تعیین شده بودند و یا بعضی از این قبایل به ولایات دیگر مانند سیستان، فارس، اصفهان و خوزستان می‌کوچیدند، اما کوچ به آن مناطق گسترده و توده‌ای نبود.

آناتولی مسیحی جاذبه اصلی برای هجوم و اسکان ترک‌ها را تشکیل می‌داد چرا که این، هم «جهاد» بشمار می‌رفت و هم روند زوال بیزانس به نقطه نهائی خود رسیده بود. نو آمدگان با مردم محلی که هنوز اکثریت را تشکیل می‌دادند، جوش خوردند. قومیت و زبان ترکی آنها هم بتدریج در تطابق با محیط جدید ویژگی خود را یافت و هم از قومیت‌ها و لهجه‌های ترکی آسیای مرکزی و خراسان و هم از همدیگر متمایزتر شد. این کوچ‌ها به دین و مذهب مردم هم تأثیر بزرگ گذاشت. دین حاکم یعنی اسلام، دین اکثریت مردم در آناتولی شد و در اواخر قرن پانزده با برآمدن صفویان مذهب اکثریت مردم ایران شیعه و آئین بخشی از ترک‌ها (و حتی کُردهای) آناتولی، عراق و سوریه علوی شد. بخش مهمی ازدگر دینان آناتولی و ایران از جمله رومی‌ها (یونانی‌ها)، ارامنه و آسوری هاهم در محیط جدید، مسلمان و تُرک شدند. با این ترتیب «ملت» های جدید ایران و عثمانی بر اساس ترکیب جدیدی از اقوام و فرهنگ بومی ایران و بیزانس (روم) و نوآمدگان ترک زبان بوجود آمد.

یعنی در این مرحله ما شاهد نفوذ تدریجی ولی مصرانه و روزافزون ترک‌های سلجوقی و دیگر قبایل ترک به آسیای صغیر و فروپاشی نهائی امپراتوری بیزانس، رقابت بین گروه‌های مختلف ترک تباردر مناطق مختلف و بالاخره تأسیس امپراتوری عثمانی هستیم.

سیل خانمانسوز حمله مغول تمام منطقه را ویران کرد و باعث قتل‌عام در کشورهای گوناگون شد. این بخصوص در شرایطی توانست به آن درجه مخرب واقع شود که بعد از زوال سلجوقیان و پراکندگی و محلی بودن وارثان آنها کسی نبود که در مقابل مغول‌ها ایستادگی نماید.

همزمان، در ایران، به دنبال قدرت گیری و سپس زوال خوارزمشاهان و اتابکان ترک تبارآذربایجان و سپس دو حکومت منطقه‌ای قراقویونلو و آق قویونلو که از قبایل به یکدیگر رقیب ترکمن عبارت بودند، سلسله صفوی مستقر گردید که برخلاف عثمانی همسایه و اکثریت ایران، شیعه را مذهب رسمی ایران اعلام کرد. دولت صفوی همراه با تحکیم قدرت خود هویت نوینی به دولت ایران بخشید، چیزی که روند بعدی ایران و منطقه را تحت تأثیر خود قرار داد. از این جهت صفویان، شروع ایران «معاصر» بعد از اسلام بشمار می‌رفتند. ۲۲۰ سال بعد از آن هم «ایران جدید» با سلسله‌های جدید یعنی افشاریان، زندیان و قاجاریان، و بالاخره پهلوی و جمهوری اسلامی ادامه یافت.

در نهایت این را هم نمی‌توان ناگفته گذاشت: سده‌های میانه در دیگر مناطق خاورمیانه و شمال آفریقا و بخصوص اروپا هم مرحله‌ای هست که هم ویژگی‌های خود را دارد و هم به سرنوشت منطقه محدود تر ما یعنی ایران و خاورمیانه و هم چنین آناتولی مُهر پایدار خود را زده است. اگر مثلاً تحولات اروپا، انقلاب صنعتی و تحولات اقتصادی و سیاسی در نیمکره شمالی را درک نکنیم، بقیه تحولات کشور هائی نظیر ایران، روسیه و ترکیه را درست نخواهیم فهمید. این هم موضوعی است فوق‌العاده مهم و مرتبط که بحث جداگانه‌ای لازم دارد.

ادامه خواندن

تُرک ها – نژاد یا زبان؟

Roux_Turcs«… از جنگل های سیبری آمدند. جسور، پراکنده، باهنر و هنوز در آغاز راهشان بودند. ابتدا به فلات ها، آنگاه به داخل چین و بالاخره مثل سیلی بی انتها به غرب روی نهادند و در همه جا پهن شدند…»

ژان پل رو: تاریخ ترکان

غزنویان غلامان ترک بودند… سلجوقیان که آناتولی را هم گرفتند – آنها هم ترک بودند… آق قویونلو و قراقویونلو‌ها حتی اسمشان هم ترکی است… قبایل ترک در قدرت یابی صفویان و شاه اسماعیل نقشی اساسی داشتند… خود شاه اسماعیل هم ترک زبان بود، اگر چه اجدادش فارسی زبان بودند. پس نادر شاه وطایفه «قیرخلو»ی او از قبیله افشار؟ البته قاجار‌ها هم ترک بودند – و یا درست ترش: ترک زبان. مظفرالدین شاه، عباس میرزا، محمد علی شاه، بعدا ستارخان، ملکه تاج الملوک آیرملو همسر رضاشاه، ارانی، ثقه الاسلام، کسروی، ایرج میرزا، محمد علی خان تربیت، معجز، ملکه فرح دیبا همسر محمد رضا شاه، پیشه وری، آیت الله شریعتمداری، شهریار، غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی…

آذربایجانی‌های ایران ترک هستند؟

آتاترک و اردوغان هم ترک هستند. سلطان سلیمان محتشم، سلطان سلیم که با شاه اسماعیل جنگ کرد هم ترک بود، نبود؟

پس ترکمن ها؟

اوزبک‌ها و قزاق‌ها چطور؟

اویغور‌های چین؟

ترک‌های سلانیک یونان؟

«اویغور‌های زرد» چین که بیشترشان بودائی هستند چطور؟

چوواش‌های شامانیست سیبری؟

خزرهای هزار تا دو هزار سال پیش را که دین یهود را پذیرفتند واقعا می‌توان ترک حساب کرد؟

پس قاقاوزهای مولدووا چطور که اصلیتشان ترک است اما دین شان مسیحی ارتدکس و زبان کنونی اکثریتشان روسی؟

آیا همه اینها را در مجموع می‌توان «ترک» نامید؟

نقاط مشترک ترک‌ها چیست؟ نژاد؟ ظاهر فیزیکی؟ زبان و درجه ارتباط و تفاهم زبانی؟ دین؟ مذهب؟ سرزمین مشترک؟ تاریخ مشترک؟ عادات و رسوم؟ غذا‌های ملی؟ موسیقی؟ شعر و ادبیات؟

اسم و یا صفت «ترک» و «ترکی» می‌تواند آدم را به سادگی دچار اشتباه کند.

یعنی چه «ترک»؟

در ایران به شهروندان ترکیه «ترک» می‌گویند.

به آذربایجانیان ترک زبان هم «ترک» می‌گویند.

یعنی همه شهروند‌های امپراتوری عثمانی و جمهوری ترکیه  از نظر نژادی «ترک» بودند و یا هستند؟ یعنی آذربایجانیان ترک زبان هم از نظر قومیت و نژاد «ترک» هستند؟ یعنی منشاء ژنتیک و شجره آنها به قبایل ترک زبان آسیای میانه و منطقه آلتای و مغولستان برمیگردد؟ یعنی مثلا اردوغان و یا ناظم حکمت و یا ستارخان و شاه اسماعیل از نوادگان اوغوزخان و آلپ ارسلان سلجوقی هستند؟

در اینجا ظاهرا بیشتر شهروندی و یا زبان رسمی امپراتوری عثمانی و بعد‌ها جمهوری ترکیه  و ایران و زبان مادری این افراد است که در نظر گرفته می‌شود و نه قومیت و نژاد. اردوغان را نمیدانم، اما بعید است که آتاترک و ناظم حکمت چشم آبی و مو بور از نظر تباری با ترک زبانان تاریخی آسیای میانه مانند طغرل بیگ و سلطان آلپ ارسلان سلجوقی یکی باشد. هم آتاترک و هم ناظم حکمت متولد سلانیک در یونان امروزه بودند. مثلا مادر ناظم حکت بقولی مخلوط چرکزی، صربی، آلمانی، فرانسوی و لهستانی بود.

از اینطرف، یعنی ایران، ستارخان را نمیدانم. اما در اینکه خاندان شیخ صفی اصالتا کرد بوده‌اند که پیشتر به آذربایجان و گیلان کوچیده‌اند خیلی‌ها نوشته‌اند. دیگران به اشعار فارسی شیخ صفی با لهجه آذری اشاره می‌کنند. علاوه بر این مادر شاه اسماعیل مارتای مسیحی دختر سلطان اوزون حسن است و مادر مارتا یعنی زن اوزون حسن هم تئودورا دسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی طرابوزان است که یونانی زبان بود. با این ترتیب شاه طهماسب فرزند متعصب  شاه اسماعیل هم مثل پدرش، مرشد بزرگ و اولی الامر صوفیان و سایه خدا، نیمه  یونانی الاصل بوده است. اما شاه اسماعیل اگرچه دو زبانه یعنی فارسی زبان و ترکی زبان بود ظاهرا زبان نخست اش ترکی بود و هم به فارسی و هم به ترکی شعر می‌گفت.

همچنین به جز دو سه نفر، همه سلاطین عثمانی مادر و همسر مسیحی داشتند  که  اصلشان از سرزمین‌های غیر ترک مانند صربستان، یونان، و حتی اوکرائین بود. آنها قبل از آنکه به حرم سلطان عثمانی آورده شوند به اسلام می‌گرویدند و نامشان را عوض می‌کردند.

امروز وقتی در خیابان‌های استانبول و یا آنکارا پرسه می‌زنید، ظاهر فیزیکی اکثریت مردمی که می‌بینید هیچ هم یاد آور خیابان‌های بیشکک، آلماتی و یا حتی تاشکند در قرقیزستان، قزاقستان و یا اوزبکستان نیست.

کند و کاو شجره‌ها در تواریخ و تذکره‌ها چندان نتیجه‌ای نمی‌دهد و اکثرا با احساسات و پیشداوری‌های سیاسی مخلوط می‌شود.

احتمالا هر گونه بررسی می‌تواند مورد تردید قرار گیرد و باعث مباحثات بی نتیجه ملت گرایانه و یا قوم پرستانه  شود. تنها استثنائی که نتیجه‌ای قطعی بدست می‌دهد بررسی هاپلوگروه‌ها با هدف تشخیص کُد «دی ان ای» انسان هاست که اغلب از آب دهان و یا هر کوچکترین نمونه بدن، یعنی مثلا خون، پوست، استخوان و یا موی آنها بدست میاید.  تنها چیزقابل تامل در این تست‌ها این سوال است که آیااین تست‌ها در مورد چند هزار و یا صد هزار نفر و در کدام مناطق جغرافیائی یک کشور و یا منطقه انجام گرفته و آیا نتایج این تست‌ها را می‌توان به تمامی و یا اکثریت آن قوم و یا ملت تعمیم داد یا نه. از این جهت است که بررسی چند تحلیل مختلف برای درک وضعیت واقعی سودمند تر از تکیه فقط به یک تحلیل است.  البته اعتبار و تجربه علمی موسسه‌ای که این تحلیل را انجام می‌دهد هم نقشی کلیدی بازی می‌کند.

تقریبا همه تست‌های ژنتیکی «دی ان ای» که هرکدام با چند هزار نفر از چهار گوشه ترکیه انجام گرفته، نشان می‌دهند که سهم مشخصات ژنتیک منطقه آسیای میانه در حوض ژنتیک اکثریت مردم ترکیه  کم است: حدود ۳-۵ درصد، در حالیکه ۷۰-۸۰ و به گفته بعضی منابع ۹۴ درصد کُد ژنتیک مردم آناتولی مربوط به خاورمیانه، اروپا و حوزه دریای مدیترانه می‌شود (جیننی اوغلو و دیگران، ۲۰۰۴ و هودوغلوگیل و دیگران، ۲۰۱۲).

در ضمن: حوض ژنتیک اکثریت ایرانیان هم بی شباهت به مشخصات ترکیه نیست: ۸۴ درصد متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوب غربی (ایران و خاورمیانه) هشت در صد اروپای شمالی و تنها پنج درصد آسیای شمال شرقی (و آسیای میانه.)

برای مقایسه نگاهی هم به ترکیب هاپلوگروه‌های مردم «آلتائی» بیاندازیم که شامل سیبری جنوبی و غربی، مغولستان، چین شمالی، قزاقستان و قرقیزستان می‌شود که منشاء نخستین قبایل ترک زبان است:

هیچ تاریخ و یا مورخی جدی که با تاریخ هزار سال پیش منطقه  آشناست، شکی نمی‌کند که قبل از تصرفات و حاکمیت تدریجی ترکان  و پیدایش اسلام در بیزانس یعنی حدودا ترکیه کنونی (از قرن یازدهم تا فتح استانبول در سال ۱۴۵۳)، اکثریت قومی این امپراتوری قدرتمند، از یونانی و ارمنی و ایرانی و آسوری، به هر حال هر چه بود ترکی نبود و دین اکثریت هم اسلام نبود.

در ایران هم کوچ قبایل ترک از قرن دهم و یازدهم به بعد بطور مستمر وجود داشته و آنها از غزنویان و سلجوقیان به بعد حاکمیت ایران را دراکثر دوره‌های حکومت‌های قبیله‌ای یعنی تا صفویان دردست خود داشتند و بخاطر تمرکز بیشتر در آذربایجان حتی زبان اکثر مردم این ولایت هم ترکی شده اما کُد ژنتیک مردم بومی در اساس و جوهر خود چندان تغییر نیافته است. این هم دلیل دیگری است که اکثر دانشمندان که در این مورد خاص تحقیق کرده‌اند می‌گویند تعداد کوچندگان از مردم بومی و یکجا نشین کمتر بوده است.

اگر به ترکیه برگردیم، مردم قبلی بیزانس قتل عا م نشده و به صورت سرتاسری به کشور دیگری مهاجرت نکرده‌اند. ترکان مهاجر هم اگرچه اقلا پنج قرن بطور منظم بصورت قبایل چند صد نفره و یا چند هزار نفره اکثرا از راه آذربایجان ایران و شمال عراق به بیزانس می‌رفتند اما در مجموع تعدادشان کمتر از مردم محلی بود. آنچه که باعث تغییر زبان و حتی دین اکثریت مردم آناتولی و استانبول شد چیز دیگری جز حکومتداری ترکان نمی‌تواند باشد. بسیاری از “یورگو”‌ها و “ماریا”‌ها طولی نکشید که “محمد” و “خدیجه” نام گرفتند. ترکی در عمل زبان رسمی و مشترک امپراتوری عثمانی شد. اما در مقابل، طولی نکشید که حکام ترک اصول دولتداری، کشاورزی، عادات خورد و خوراک و یا جمع آوری مالیات بومیان غیر مسلمان را قبول نمودند.

انها اکثرا “ترک” شده بودند. در حقیقت این هم درست نبود. آنها عثمانی شده بودند – تبعه عثمانی، زبان نخست اکثریتشان ترکی و دین تعداد روز افزونی از آنان تبدیل به اسلام شده بود ولی همه شان عثمانی بودند.

لفظ “ترکیه”  هم در ابتدا نا روشن بود. در واقع اسم ترکیه را ابتدا غربی‌ها ایجاد کرده‌اند. اصلش به لاتین و ایتالیائی (تورکیا Turcia) بوده که آن هم به معانی مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.  مثلا مارکو پولو از سرزمین‌های آسیای میانه در حیطه دولت چین که مسکن قبایل ترک زبان بوده همچون «تورکیای بزرگ» و از آسیای صغیر یعنی آناتولی که در زمان او هدف کوچ و اسکان قبایل ترک قرار گرفته بود بعنوان «تورکمنستان» (ترکمنستان) نام می‌برد. ابن بطوطه آناتولی را گاه «التورکیه» و گاه «کشور رومیان» (یعنی یونانیان) می‌نامید که تحت نظارت «ترکمن‌ها» قرار دارد. مورخین و جغرافیادانان عرب نیز تا سال ۱۹۱۷  از مصر و سوریه همچون ««دولت الترکیه» و «دولت الاتراک» سخن گفته‌اند اگر چه اقلا در این تصرفات عثمانی تعداد ترکان اندک بوده است (رو، ۲۷-۳۵).

به سوال نخستینمان برگردیم: تعریف واژه «ترک» چیست؟ عنصر مشترک همه کسانی که «ترک» نامیده می‌شوند چیست؟

طوری که دیدیم نژاد و باصطلاح «خون» نیست که شخصی را همچون «ترک» تعریف می‌کند و یا نمی‌کند. دین و مذهب هم نیست چرا که «ترک»‌های یهودی، مسیحی، بودائی شامانی هم اگرچه دیگر زیاد نیستند، اما هستند. سرزمین مشترک و تاریخ و فرهنگ هم نیست. حتما موسیقی و افسانه‌ها و غذاهای و لباس‌های ملی هم برای ترک بودن کافی نیست.

پس اشتراک یک ترک ترکیه و یک آذری ترک زبان  ایران اگر در تاریخ و فرهنگ مشترک، در مذهب، در خون و نژاد نیست، پس در چیست که به آن هم «ترک» میگویند، به این هم؟ زبان و شباهت زیاد زبان است که به هر دو «ترک» گفته میشود، مثل آنکه  اتریشی و آلمانی هم زبانشان یکی است، همسایه هم هستند، اما تاریخ، شهروندی و فرهنگشان از همدیگر متمایز است. حتی از نگاه فرق های زبان و لهجه هم فرق بین ترکی ترکیه و ترکی آذری ایران به مراتب بیشتر از آلمانی آلمان و اتریش و یا فرانسوی فرانسه و کاناداست.

اکثر دانشمندان و بخصوص مردم شناسان و زبانشناسان، عامل زبان را تنها عنصر مشترک «ترک‌ها» از سیبری تا بالکان میدانند که در طی دو هزار سال گذشته از نقطه‌ای به نقطه دیگری از اوراسیا شتافته و در این نقاط رحل اقامت افکنده‌اند. هندریک بوشوتن در کتاب مهم مرجع با تیتر «زبان‌های ترکی» (۲۰۰۶، ص ۱) می‌گوید: «مثلا برعکس فرق‌های چشمگیری که بین زیر گروه‌های مختلف خانواده وسیع زبان‌های هند و اروپائی دیده می‌شود، این فرق‌های بزرگ بین اعضای گروه زبان‌های ترکی دیده نمی‌شود» (اما) بغیر از گذشته مشترک زبانی عامل دومی نیست که اعضای گروه (زبانی) ترکی را بهم پیوند دهد» (همانجا)  و تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در کتاب «تاریخ ترکان» که به ترکی هم ترجمه شده می‌نویسد: «تنها تعریفی که می‌توان در مورد ترک‌ها قبول نمود، عامل زبانشناختی است. ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید. هر تعریف دیگری نقص خواهد داشت» (رو، ص ۲۸.)

از این جهت است که در تاریخ وقتی زبان یک گروه اجتماعی عوض شده مثلا ترکی می‌شود از «ترک شدن» و یا «ترکی شدن» Turkification آن گروه سخن می‌رود، چیزی که مثلا در آناتولی و یا آذربایجان شاهدش بوده‌ایم. مثلا مورخ معروف ترک فاروق سومر در قرن چهاردهم از «ترک شدن مغول‌ها» در ایران سخن می‌گوید که منظورش «ترک زبان شدن» آنهاست (نگاه کنید به این مقاله). بهمین ترتیب وقتی مثلا «بلغار»‌های باستان اوراسیا که ابتدا زبانی آلتائی و نزدیک به ترکی باستان صحبت می‌کردند به بالکان کوچ کرده مسکون شدند و در آمیزش با اسلاو‌های محلی زبان اسلاوی «بلغاری» را پذیرفتند، از «اسلاوی شدن» آنها سخن می‌رود در حالیکه هویت نژادی بلغار‌های امروزه اساسا آسیای میانه‌ای و یا ترکی – مغولی نیست.

اما در پایان به سه نکته هم باید اشاره کرد که هر سه به یک درجه حائز اهمیت اند.

یکم: «ترک بودن» در ابتدای تشکل و پیدایش ترک‌ها بعنوان یک یا چند قوم با زبان و لهجه‌های رنگارنگ البته احتمالا جنبه‌ای نژادی و قبیله‌ای (یعنی ژنتیک) مخصوص خود را هم داشته است. از نظر تاریخی این دوره مربوط به مثلا حوالی سده‌های پنجم و ششم قبل از میلاد تا هزار سال بعد از آن می‌شود یعنی زمانیکه ترک‌ها هنوز جزو اتحادیه بزرگ قبیله‌ای هون‌ها و دیگر گروه‌ها بودند  اگرچه در آن دوره هم ترک‌ها نیز مانند  قبایل آلتائی دیگر و یا هند  و اروپائی پیوسته  در حال آمیزش با دیگر قبایل بودند. اما قبایل ترک هرچه کوچ مبکردند و با مردم و قبایل دیگر می‌آمیختند هویت نژادی و ژنتیک مخلوط تری پیدا می‌نمودند. در نمونه ایران و آناتولی و خاورمیانه هم ما از برآمدن غزنویان و کوچ سلجوقیان تا آمدن صفویان می‌بینیم که هر وقت کتاب‌های تاریخ و ادبیات و تذکره‌ها از «ترک» و «ترک‌ها» سخن می‌گویند اغلب منظورشان قبایل ترک است که اکثرا بصورتی بارز و مشخص، یعنی جدا از توده مردم بومی زندگی می‌کرده‌اند. اما در عرض چند قرن این قبایل با مردم بومی «بُر می‌خورند» و میامیزند.  در این مرحله، احتمالا حدودا از صفویان به بعد است که اگرچه هنوز بعضی قبایل، طوایف و ایلات ترک زبان به زندگی چادرنشینی خود ادامه می‌دهند، زندگی اکثر آنها رو به یکجا نشینی و شهری شدن میاورد. در این مرحله دیگر نه مشخصات نژادی و ظاهر فیزیکی بلکه فقط زبان است که آنها را از مردم دیگر محیط خودشان مشخص می‌کند. در این دوره است که «ترک» در ایران و بخصوص آذربایجان دیگر نه بمعنای قبیله و تبار بلکه فقط گویشور زبان ترکی است. ترک بمعنی ترک زبان. مشابه این روند را در آناتولی هم شاهد هشتیم.

دوم: وقتی از تعبیر کلی «زبان» بعنوان عنصر مشترک بین «ترک‌ها» سخن میگوئیم و علاوه می‌کنیم «ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید،» باید کمی احتیاط کنیم. کدام «ترکی»؟ آیا مثلا قزاقی و یا اویغوری و یا قاقاوزی و چوواشی هم – اگر چه  آنها هم مربوط به  خانواده زبانهای آلتائی می‌شوند، همه یک زبان و آن هم ترکی هستند؟ همان ترکی که ما ترکی امروزه ترکیه و یا آذربایجان را می‌نامیم؟ در آن صورت آیا انگلیسی‌ها و یا سوئدی‌ها هم که زبانشان از زیر گروه «ژرمنی» خانواده زبان‌های هند و اروپائی است می‌توانند امروزه بعد از گذشت ۱۵۰۰-۲۰۰۰ سال از آغاز تفکیک این زبانها، زبان خود را بجای انگلیسی و سوئدی فقط بطور کلی «ژرمنی» بنامند؟ واقعیت این است که تعبیر «ترکی» فقط به زبانهای ترکی رایج در ترکیه و آذربایجان ایران گفته می‌شود. حتی در جمهوری آذربایجان دولت و اکثر مردم به زبان ترکی خود «آذربایجانی» می‌گویند (اگرچه بنظر من این تعبیر نادرست است). در قزاقستان و یا اوزبکستان و ترکمنستان هم اگر از مردم، حتی از تحصیلکردگان بپرسید آنها هم زبان خود را نه ترکی بلکه مثلا قزاقی، اوزبکی و یا ترکمنی می‌نامند اگر چه همه میدانند که زبان آنها هم جزو زیر گروه زبان‌های ترکی (تورکیک) در خانواده زبانهای آلتائی است.

و بالاخره سوم، و اینجا دیگر نه علم و تاریخ و تست و غیره بلکه سیاست وارد میدان می‌شود: صرفنظر از هر بررسی و تحلیل علمی، هر شخص می‌تواند.خود و گروه زبانی خود  را هر طور که بخواهد تصور کند و این برای بعضی‌ها موضوع دانستن و ندانستن هم نیست – مسئله ایمان و نظر است اگر چه ربطی به واقعیت عینی و یا علمی نداشته باشد. اینکه انسان‌ها گروه زبانی خود را جدا، مستقل و حتی برتر از دیگران میدانند یانه و اینکه آنها با وجود شباهت کامل مشخصات ژنتیکی شان، فقط بدلیل زبانشان  که زبان ملی و مشترک یک کشور نیست، خود را قوم و ملت دیگری می‌شمارند یانه، مربوط به تمایلی سیاسی و شاید هم گذرا می‌شود که به هزار و یک دلیل در ذهن آنها جا افتاده است. در اینجا سیاست رایج، اشتباهات دولت، خانواده‌ها، رسانه‌ها، گروه‌های سیاسی، قدرت و ضعف کشور مربوطه، رفاه و آزادی و یا فقر و عقب ماندگی کشورهای دیگر و بخصوص همسایه و مناسبات آنها در دوره معینی با کشور و ملت مورد بحث نقش مهمی بازی می‌کند. مثلا در حالیکه بعضی گروه‌های اقلیت ترک زبان یونان و بلغارستان مدتها بر ضد حکومت‌های خود و به نفع حکومت ترکیه فعالیت می‌کردند، این قبیل فعالیت‌ها بعد از پیوستن یونان و بلغارستان به اتحادیه اروپا کاملا فروکش کرد چرا که دیگر کسی حتی بخاطر همزبانی با ترک‌های ترکیه نمی‌خواست ضدیتی با کشور آباء و اجداد خود یعنی یونان و بلغارستان داشته باشد.

—————————

برای مراجعه به منابع و مطالعه بیشتر:

Boeschoten, Hendrik: The Speakers of Turkic Languages; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

Cinnioğlu, Cengiz, et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 2004

Hodoğlugil, Uğur and Mahley, Robert W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

National Geographic: Your Regional Ancestry: Reference Populations

Roux, Jean-Paul: Histoire des Turcs. Deux mille ans du Pacifique a la Mediterranee, Paris 2000
ترجمه ترکی:
Roux, Jean-Paul: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013

عباس جوادی: تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

عباس جوادی:  ترکی ترکیه و «ترکی» های دیگر

عباس جوادی (ترجمه و حواشی): تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان از نگاه فاروق سومر

ادامه خواندن

Phonologie des Persischen – واجشناسی فارسی

CoverPhonologie2

این رساله ای است که در سال 1984 در دانشگاه کلن آلمان ضمن برنامه دکترا نوشته بودم. موضوع این رساله «واجشناسی فارسی معاصر» است. رساله به آلمانی نوشته شده و عبارت از 111 صفحه است. کار دکترا طبق قواعد دانشگاهی آلمان  باید در سه بخش انجام میشد که در مورد من عبارت بود از زبانشناسی (آلمانی و انگلیسی)، زبان و زبانشناسی آلمانی و شرق شناسی (شامل مطالعات عربی، ترکی و فارسی). باید اقرار کنم که این رساله، یعنی موضوع و زبان آن بسیار تخصصی است و میتواند برای کسانی که با زبانشناسی و بخصوص تعابیر واجشناسی و آواشناسی معاصر آشنائی ندارند خسته کننده و حتی غیر قابل فهم باشد. اما با نشر پی ی اف این رساله خواستم علاقمندان بدون مشکل و بطور رایگان بتوانند آن را مطالعه کنند. در ضمن نسخه پی دی اف قابل کپی و چاپ کردن است و میتوانید آن را داونلود هم بکنید.

جا دارد که در همین جا از استادانی که مستقیما در نوشتن این رساله کمک کرده اند و استادان دیگری که یا قبلا و یا بعد ها در آموزش آکادمیک من نقشی مهم بازی نموده اند اظهار قدردانی و منت داری کنم از آن جمله در دانشگاه کلن: پروفسور مارگا رایس، پروفسور گئورگ هایکه، پروفسور هاینتس فاتر و پروفسور عبدالجواد فلاتوری و در دانشگاه های آنکارا و استانبول: پروفسور فاروق سومر، پروفسور خلیل اینالجیق و پروفسور ایلبر اورتایلی.

برای دریافت نسخه پی دی اف واجشناسی فارسی اینجا را کلیک کنید.

امیدوارم رساله دیگرم «مقایسه دستگاه های آوائی آلمانی، انگلیسی، فارسی و ترکی» را هم بزودی منتشر کنم.

This is a dissertation I wrote in 1984 at the University of Cologne, Germany, about  the phonological structure of standard Persian. It is in German. It reviews Persian’s phonology at the segmental level, its syllable structure and those aspects of Persian morphology which overlap with phonology. Detailed phonetic and suprasegmental aspects are not discussed in detail. This study is based on generative phonology but avoids extensive formalization of its findings

The dissertation was part of my PhD program at the University of Cologne where I studied and worked as a scientific assistant. My three branches of study were phonetics, linguistics and Oriental sciences (Arabic, Turkish and Persian)

I left the academic life in 1985 to switch to journalism. Still, for my education in all these and related subjects, especially history, I feel indebted to all my teachers and especially Prof. Georg Heike, Prof. Marga Reis, Prof. Heiz Vater and Prof. Abdoljavad Falaturi from the University of Cologne as well as Prof. Faruk Sumer, Prof. Halil Inalcik and Prof. Ilber Ortayli from major Turkish and Western universities

To view the study Phonologie des Persischen please click on the link

ادامه خواندن

ترکی: مادر همه زبان ها؟

مقدمه

عباس جوادی – در سال های 20 و 30 قرن بیستم هم در ترکیه، هم در ایران و مصرشاهد تاسیس رژیم های جدید با زیاده روی ها و گزافگوئی های بسیاری در مورد زبان و تاریخ این کشور ها بودیم.  دررابطه با ترکیه می توان شعار «یک ترک برابر با یک دنیاست» («بیر تورک دنیایا بدلدیر!») و یا «تز تاریخ ترکی» را یادآورشد که می گوید فرهنگ و مدنیت اروپا، بین النهرین یعنی سومر و حتی مصر و یونان و ایران در اصل از طرف قبایل ترک پدید آمده است که از آسیای مرکزی به سوی غرب رفته اند. نمونه دیگر باصطلاح «تئوری آفتاب زبان» بود که مدعی بود ترکی کهن ترین زبان «اصلی» و اولیه بشریت است و ریشه اکثر زبانهای دنیا ترکی است.

در ایران جریانی تبلیغاتی و مبالغه آمیز در رابطه با تاریخ و فرهنگ ایران قبل از اسلام، «برتری قوم آریائی» و در تاریخ نگاری «پست و کم ارزش» نشان دادن اقوام و قبایلی مانند اعراب و ترکان و زبان و فرهنگ آنها مشخصات بارز این تمایلات افراطی بوده است.

من این را چند وقت پیش در مقاله ای راجع به این موضوع نوشته بودم که چطور شد در ایران و ترکیهِ اوایل قرن بیستم، یعنی همزمان با رضاشاه و آتاترک و شکل گیری «دولت-ملت» های معاصر ایران و ترکیه، روحیه ملی گرائی و حتی ناسیونالیسم افراطی اوج گرفت و بعنوان یکی از جلوه های این جریان، یک زبان رسمی، مشترک و ملی، در ایران فارسی و در ترکیه ترکی، قبول و اعمال گردید. این بنظرم صرفنظر از افراطگری های خنده دار، در زمینه زبان چیزی لازم و اجتناب ناپذیر بود، چرا که برای هر دو دولت جوان قرن بیستم، زبان و ارتش واحد ومشترک ضامن وحدت سیاسی، استقلال ملی و تمامیت ارضی محسوب می شد.

در چند صحبت دیگر وعده داده بودم که در باره «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» که در سال های 1930 تحت نظارت شخصی آتا ترک و رهبری اجرائی یکی از دخترخوانده هایش، خانم آفت اینان، انجام گرفت، تاریخچه مفصل تری خواهم داد. اما نمی خواهم این نوشته به عنوان کوششی برای «تقبیح» آتا ترک و تاسیس جمهوری جوان ترکیه درک شود. از نوشته های دیگرم بیش از حد لازم آشکار است که نسبت به مصطفی کمال بخصوص به عنوان رهبر، فرمانده و ناجی ملت ترکیه بعد از شکست بزرگ امپراتوری عثمانی، تا چه اندازه احترام عمیقی قائل هستم. اما بنظرم در عین حال باید آنچه را که به راستی اتفاق افتاده، با صراحت دید و گفت و حقیقت را به خاطر این و یا آن ملاحظات سیاسی کتمان نکرد.

احتمالا زیاده روی های ناسیونالیستی در حوزه های زبان و تاریخ چیزی است که می توان استدلال نمود که در شرایط بعد از جنگ و تکه پاره شدن یک امپراتوری و کوشش رژیمی جدید و انقلابی برای استحکام آنچه که این رژیم توانسته از آنهمه جنگ و قتل و بحران خلاص کند، اجتناب ناپذیر بود. اما در عین حال بحث منصفانه و بيغرضانه موضوع  طرز نگرش به زبان و تاریخ می تواند امروزه چشم و ذهن همه ما يعنى تحصيلكرده هاى هم ايران و هم تركيه را بازکند و ما را در مقابل کج اندیشی های مدرن تر قرن بیست و یکم کمی مصون نگه دارد. در مورد زیاده روی های ناسیونالیستی در ایران 20-30 سال نخست قرن بیستم حد اقل ایرانیان تحصیلکرده کم و بیش می دانند (ترک های ترکیه در این مورد اطلاعات بمراتب کمتری دارند که این، چیزی طبیعی است). در مورد زیاده روی های همان دوره در ترکیه هم ترک ها اطلاعات کمی داشتند، اما بخصوص در سال های اخیر با افزایش امکانات یک محیط باز برای رسانه ها در ترکیه، این بحث ها عمیق تر و آشکار ترشده اند (و البته ایرانیان هم بنوبه خود در مورد این مرحله تاریخ ترکیه چندان اطلاعاتی ندارند که این هم طبیعی است.)

1 – خیزش از زیر آوار یک امپراتوری

وقتی امپراتوری عثمانی رسما فرو ریخت این احتمال هم زیاد دور نبود که اثری از آن بعنوان یک دولت ترکی نماند. در شرایط جنگ جهانی اول، حد اقل قسمت قابل توجهی از آنچه که هنوز از امپراتوری باقی مانده بود، اقلا برای مدتی تحت اشغال نیرو های انگلیس، فرانسه، روسیه، یونان و ارمنی قرار گرفته بود.

جنگ برای «استقلال ملی ترکیه» برهبری مصطفی کمال پاشا (آتاترک) از 1918 تا 1923 طول کشید و در نهایت جمهوری نو بنیادی بنام ترکیه ایجاد شد که وارث عثمانی شمرده می شد.

اما برخلاف عثمانی که برای 600 سال سرزمینی پهناور با ملل، ادیان، زبانها و فرهنگ های گوناگونی را شامل می شد، جمهوری ترکیه کوچکتر شده بود. در نتیجه شكست ها، جنگ و مبادلات قومی و دینی با کشور های همسایه، ترکیه «ترک تر» و مسلمان تر و کشور های همسایه، مثلا یونان «مسیحی تر» و یونانی تر و یا سوریه و عراق «عرب تر» گشته بود.

وارث عثمانی، یعنی ترکیه، یک کشور زخمی که می خواست روی پای خود بایستد، هویت ملی جدیدی لازم داشت.

برای مصطفی کمال آتا ترک، رهبر کاریزماتیک و متمایل به فرهنگ غربى تركيه نو، این هویت دو شاخص اصلی داشت: قومیت ترکی و فرهنگ، هنر، صنعت و راه رشد غرب و زبان تركى كه برخلاف گذشته «خالص» و باصطلاح «تميز» باشد يعنى واژگان فارسى و عربى از آن زدوده شود.

«بیر تورک دنیایا بدلدیر» (یک ترک هم وزن با تمام دنیاست) و «غربلی لشمک» – (غربی شدن)…

بنظر بسیاری از تحلیلگران (از جمله لوئیس 1961)، خود این دوگانگی در سمت گیری، شروع بحران هویت در ترکیه نوپا بود: چطور ممکن بود جامعه سنتی و غالبا شرقی، عقب مانده و مسلمان ترک را با اروپای مسیحی و لائیک ادغام کرد؟ از سوی دیگر: طبقه حاکم امپراتوری عثمانی اگرچه برای تمام مدت حکمرانی این سلسله یعنی 600 سال ترک تبار بوده، اما هویت «خالص» ترکی نداشته، بخاطر حضور انواع ملل و ادیان و مذاهب در امپراتوری این نظام بمراتب پر رنگ تر از فقط یک دین و مذهب و یا زبان و فرهنگ بوده – حتی خود سلاطین عثمانی اغلب از مادری غیر ترک و نودین بوده اند.

اما برای استحکام دولت نو بنیاد و ضعیف که می خواست غربی شود هویت ملی جدیدی لازم بود و همه چیز باید از نو تعریف می شد: موضع رژیم در باره دین و مناسبتش با دولت، زبان و مذهب، تعطیلی روزهای هفته و سال، نام ماه ها، حتی نام شهروندان جدید جمهوری جدید، حتی طرز پوشاک و فُرم کلاهی که شهروندان می بایست بر سر می نهادند.

دولت و ملت جدید نیاز به هویتی قوی و مستحکم داشت – با اعتماد به نفسی فوق العاده قوی. این دولت می بایست مانند باستانی ترین، فرهنگی ترین، از هر نظر غنی ترین ملت، فرهنگ، تاریخ، زبان، جلوه می کرد و شهروندان می بایست به آن باور کنند اگر چه بعنوان اعضای یک امپراتوری فرتوت از انگلیس، فرانسه، روسیه و متحدین کوچکتر آنها شکست خورده، مناطق بسیاری از دست داده و نزدیک به سقوط بودند.

آنها موفق به این کار شدند. اما به بهائی که بعد ها بسیاری از خود پرسیدند که چه نیازی به قیمتی اینهمه بلند بود؟

در این گزارش فقط موضع جمهوری نو بنیاد ترکیه در مورد زبان و تاریخ را بررسی خواهیم کرد، چیزی که از همان نخست صاحبنظران جمهوری با هدایت مستقیم آتاترک و تحت نظارت خانم آفت اینان «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» نامیدند – همانند یک ایدئولوژی که قرار بود تمام برنامه، کار و آمال دولت و ملت و رفتار، کردارو پندارهرفرد این جامعه را در بر میگرفت و آنها را بسوی «آینده درخشان ملتی کبیر» رهنمون می شد – مُدلی در خور رشک و تقلید برای بقیه بشریت…

متناسب با این «ایدئولوژی» جدید، الفبای جدیدی لازم بود که با گذشته قطع رابطه کند، و زبانی که ترکی، خالصا مخلص ترکی باشد و یا اینچنین قبول شود – بدون تاثیر زبان و فرهنگ شرقی، عربی و یا فارسی، و تاریخی که با ترک ها شروع می شود – ملتی که منشا همه فرهنگ های بشری بود، ملتی که از آسیای مرکزی آمد و تمام تمدن های سومر، مصر، اورارتو، یونان و ایران را بنیاد نهاد و در نهایت جمهوری خود را ایجاد نمود

2 – اولین قوم متمدن

جمهوری ترکیه در سال 1923 تاسیس یافت. چند سالی با التیام زخم های جنگ و تحکیم قدرت دولت جدید سپری شد. اما از سال 1930 ایدئولوژی جدیدی رسمیت یافت که آثارش از دوره فروپاشی امپراتوری شروع شده، ولی هنوز به این درجه فراگیر و رسمی نشده بود که در همه سطوح جامعه و دولت اعمال گردد: «ئوزلشدیرمه» (خودی کردنِ) تاریخ و «تورکجه لشدیرمه» (ترکی کردنِ) زبان.

سازمان ناسیونالیستی «تورک اوجاغی» (اجاق ترکی) در سال 1911، در بحبوحه جنگ تاسیس شده بود. اما در کنگره سال 1930 همین سازمان، کار ها جدی تر و متمرکز تر شد. گروهی بنام «کمیسیون تورک اوجاغی برای بررسی تاریخ ترکی» تاسیس شد. ولی از سخنرانی های همان کنگره معلوم بود که وظیفه این کمیسیون چیست: توصیف نژادی و فرهنگی ترکان بعنوان آغاز و نقطه اوج بشریت. همین نگرش تاریخی و فرهنگى هم می بایست زمینه اصلی سیاست زبان جمهوری جوان ترکیه را تشکیل دهد.

وظیفه اصلی تعریف و اجرای این سیاست یعنی «تعریف جدید تاریخ ملی» به  خانم آفت اینان سپرده شد که در همان کنگره می گفت: «اولین و والاترین قوم متمدن، ترک ها هستند که موطن (اصلی) آنها، کوه های آلتای و آسیای مرکزی است. ترک ها بودند که تمدن چین را پایه گذاری کردند. ترک ها بودند که با نام های سومر، عیلام و اکد اقلا 7000 سال قبل از میلاد در بین النهرین و ایران اولین تمدن بشری را ایجاد کردند و اولین دوره تاریخ بشریت را آغاز نمودند.» (اینان، 1969).

خانم اینان مدتی بعد رئیس «انستیتوی تاریخ ترکی» («تورک تاریخ قورومو») و استاد تاریخ در دانشگاه آنکارا شد. او در «بررسی علمی» تاریخ ترکان از همه امکانات دولت، مجلس و حتی ارتش استفاده می کرد. اما او تنها نبود. اولا رهنمود های اصلی خود را از آتاترک می گرفت و ثانیا بتدریج تاریخنویسان و زبانشناسانی در دور و بر این «انستیتوی تاریخ ترکی»  و موسسه نوبنیاد «تورک دیل قورومو» (موسسه زبان ترکی) پیدا شدند که حد اقل به اندازه خانم اینان زیاده روی می کردند. یکی از آنان بنام رشید غالب که بعد ها وزیر فرهنگ شد، در همان کنگره با اشاره ای مبهم به «دانشمندان اروپائی» تائید می کرد که تمدن های بین النهرین و چین محصول کار و تلاش ترک ها بوده است.

اصولا از همان سال ها تئوریسین های این سیاست دولتی بدون آنکه نیاز چندانی به استدلال و تحلیل علمی و آکادمیک حس کنند، با اشاره های مبهم به اینکه «حتی دانشمندان اروپائی هم می گویند…» دلیل مدعی های خود را در دانشگاهیان غربی جستجو می کردند و در این راه حتی گفته ها و نوشته های بسیاری از آنها را هم  متناسب با انديشه هاى خود تعبیر و تفسیر مینمودند. اما در سال های 1930 اروپا و بخصوص آلمان که هنوز «متحد تركيه» بشمار می رفت، «دانشمندانی» که طبق خوشایند آنکارا بگویند و بنویسند هم كم نبود. برخی تورکولوگ ها (مثلا اشترومایر، 1984،  به نقل از لاوت، 2000 ) بر آنند که اینهمه بی دقتی در کار تحلیلی و آکادمیک همزمان با  تاکید و مراجعه به دانشمندان غربی، نشانه ای از «بحران هویت ملی» بود که تا آن وقت مبتنی بر دولت کثیرالمله عثمانی بود و اکنون می بایست فقط متکی بر «تورکلوک» (ترک بودن) می شد.

شاید فشار زمان هم مهم بود. بعد از فروپاشی امپراتوری، دولت آتاترک می خواست در اسرع وقت یک هویت قوی ملی مبتنی بر «ترک بودن» ایجاد کند و متناسب با این هدف، زبان ترکی یعنی عثمانی را هم به «ترکی خالص» («ئوز تورکجه») تبدیل نماید. اما این شتابزدگی ها به افراطگری و اندیشه هائی هم منجر می شد که حتی در آن سال های اروپا یکجانبه گری و نژادپرستانه تلقی می شد.

در کتاب «اصول تاریخ ترکی» (1930) که از طرف «موسسه (دولتی)  تدقیق تاریخ ترکی» تالیف شده  و در واقع مقدمه ای تئوریک بر «تز تاریخ ترکی» بود، بنیاد نظریه زبان ترکی بعنوان «زبانِ مادر بشریت» گذاشته می شد: «از قدیم ترین ادوار تاریخ تا کنون، به سبب خشکسالی و دلایل اقتصادی، کوچ های عظیمی از آسیای مرکزی بسوی شرق، غرب و جنوب بوقوع پیوسته است. این کوچندگان، انسان هائی بودند با قیافه و ظاهری براکیسفال و آلپین که ترکی سخن می گفتند. آنها به هر کجا که کوچ کردند، تمدنی پیشرفته با خود بهمراه آوردند. کسانی که تمدن های بین النهرین، مصر، آناتولی، چین، کرتا، هندوستان، سواحل دریای اژه و روم را ساختند، همین انسان ها بودند. ترک ها بودند. سهم قابل توجه تشکل تمدن های جهانی و گسترش آن به دیگر نقاط دنیا متعلق به همین انسان هاست که ترکی سخن می گفتند» (بشیکچی،1991، به نقل از لاوت 2000). طبق روایاتی، بزودی حتی قبر معمار معروف عثمانی «سینان» را شکافته کاسه سرش را اندازه گیری و معاینه کردند تا با احساس خرسندی اعلام کنند که او بر خلاف روایات دیگر سابقا مسیحی و نودین نبوده بلکه اصالتا ترک بوده است (عایشه حُر، 2010).

3 – «مادر همه زبان ها»

متناسب با این تز که ترک ها را «بنیانگذار تمدن های اولیه» از جمله سومر ها می نامید، زبان ترکی هم «مادر همه زبان های بشریت» نامیده شد. در این رهگذر، مرجع اصلی، باز «دانشمندان اروپائی» و در درجه نخست یک  مستشرق صرب تبار اتریشی بنام «دکترهرمان کِورگیچ» بود که سابقه تدریس در دانشگاه نداشت اما دکترایش را در باره کتاب پهلوی «بُندَهیشن» نوشته و بغیر از فارسی میانه، کمی ترکی هم آموخته و رساله کوچکی با تیتر «روانشناسی بعضی عناصر در زبانهای ترکی» نوشته بود.  او در این رساله به شباهت های صوتی برخی کلمات در ترکی معاصر ترکیه و سومری اشاره کرده از آن چنین نتیجه می گرفت که ترکی «منبع اصلی سومری» هم بوده است.

نویسنده معروف ترک  یعقوب قدری قارا عثمان اوغلو که خود در آن دوره عضو برجسته «موسسه زبان ترکی» بود تعریف می کند که کورگیج رساله خود را ابتدا به او می فرستد اما او آن را رد می کند. آنگاه «مستشرق اتریشی» رساله اش را مستقیما به آتاترک می فرستد و آتاترک شیفته آن شده می گوید: «این درست چیزی بود که در جستجویش بودم» (قاراعثمان اوغلو، 1966، به نقل از لاوت 2000).

روزنامه «اولوس» که ارگان حزب حاکم و منحصر بفرد کشور، «حزب جمهوری خلق» و سخنگوی دولت بود،  بدنبال چاپ یک نامه دکتر کورگیج، می نوشت: «این سخنان این دکتر اتریشی، تنها نشاندهنده بخشی از نفوذ و تاثیر تئوری آفتاب زبان در دنیای علم است زیرا هدف نهائی این تئوری آن است که ثابت کند که زبان ترکی سرچشمه اصلی تمام زبان های دنیاست» (این لینک، به نقل از لاوت، 2000).

تحت رهبری «انستیتوی تاریخ ترکی» و «موسسه زبان ترکی» همه روزنامه ها، مدارس و دانشگاه ها، ادارات دولتی، نشریات و کتاب های دولتی و حتی موسسات خصوصی  شروع به تبلیغ و ترویج ایدئولوژی جدید هویت ملی ترک و زبان خالص ترکی کرده بودند.

به موازات این تئوری ها و حتی چند سال قبل از شروع این جریانات تعلیماتی و تبلیغاتی، الفبای عربی ترکی عثمانی در سال 1928 لغو و الفبای  لاتین (با چند اشاره مخصوص برای ترکی)  قبول شده بود. االفبای جدید بتدریج اما موکدا در همه سطوح مدارس و ادارات تدریس می شد. این همان الفبائی است که امروزه در ترکیه بکار می رود.

آموزش الفبای عثمانی و زبان های عربی و فارسی در مدارس قطع شد.

در ترکیه نو همه این تغییرات  در زمینه زبان را «دیل انقلابی» (انقلاب زبان) نامیده آن را جزو «انقلاب های آتاترک» می شمردند که قرار بود به تمام دنیا نشان دهد که ترکیه جدید با گذشته شرقی و اسلامی خود قطع رابطه کرده خود را به بخشی از جامعه متجدد وغربی جهان در آورده است.

جلوه دیگری از این «انقلاب زبان» کوششی شبانه روزی برای جایگزین کردن کلمات و تعابیر فارسی و عربی با لغات «اصیل» ترکی بود. در سال 1929 آتاترک در مقدمه معروفی به یک کتاب زبانشناسی ترکی می نوشت: «رابطه  قدرتمندی بین احساسات ملی و زبان وجود دارد… ملی و غنی بودن زبان تاثیری کلیدی بر رشد احساسات ملی دارد. ملت ترک که توانست استقلال مقدس خود را بدست آورد، باید زبان ترکی را نیز از یوغ زبان های خارجی آزاد کند» (لاوت 2003، در این لینک). عثمانی  نه فقط بعنوان یک نظام بلکه حتی زبان و فرهنگ «مخلوط» و «واپس گرا» که مردم عادی آن را نمی فهمند، دیگر «مردود» و «مطرود» حساب می شد.  ترکی جدید دوره جمهوری را که هر چه زودتر واژگان عربی و فارسی عثمانی را با مترادف های ترکی جایگزین می کرد  «ئوز تورکجه» (ترکی اصیل و یا سَرِه) می نامیدند.

بین 1932 و 1934 حد اکثر لغات فارسی و عربی با کلمات ترکی از روستاهای کشور و یا با مراجعه به زبان های ترکی آسیای میانه و آثار ادبی ترکی جایگزین شدند. چه از طریق مطبوعات و چه مدارس و ادارات دولتی از مردم و معلمین روستا ها سوال شد که برای کلمات عربی و یا فارسی کدام لغات اصیل ترکی را می توانند پیشنهاد کنند. در واقع بسیاری از واژگان ترکی جدید مانند «اولوس» و یا «اوکول» (بجای «ملت» و «مکتب») که امروزه در ترکی معاصر می شناسیم در همین دورهَ «پاکسازی» زبان وارد ترکی شده اند. اما کوشش پاکسازی در مورد بسیاری لغات دیگر با مشکلات روبرو گشت چرا که برای بعضی مفاهیم یا لغات مترادف ترکی یافت نمی شد و یا لغت سازی «موسسه زبان ترکی» مورد قبول عامه قرار نمی گرفت.

توجیهی که در این گونه موارد آورده می شد متناسب با اصل تقویت «هویت جدید ترکی» بود اما گاه آهنگی غیر جدی می گرفت. برای بسیاری کلمات خارجی و از جمله عربی، فارسی و حتی کلمات دخیل از زبانهای اروپائی که در عمل نمی شد آنها را پاکسازی کرد، ادعا می شد که در واقع اصل آنها از ترکی بوده و این زبان ها این واژگان را در دوره های باستان از ترکی به عاریت گرفته اند. مثلا در سال 1932 روزنامه دولتی «جمهوریت» می نوشت که خود آتاترک مشغول بررسی های زبانشناسی است و بعنوان مثال به این نتیجه رسیده است که کلمه «کولتور» (لاتینی به معنی «فرهنگ») در واقع از زبان ترکی چاغاتائی (ازبکی قدیم) و از فعل «کول-تورماق»)
kül-türmaq
می اید.

4 – عاقبت کوشش ها

البته هیچ آشی را به آن داغی که می پزند، نمی خورند. در این مورد هم بعد از فوت آتا ترک در سال 1938 استادان دانشگاه به دروس خود در باره «هویت جدید ملی» و «انقلاب زبان»  ادامه دادند.  به هر حال این راهی بود که «پدر همه ترکان»، آتاترک، همچون وصیت به آنها سپرده بود. اما دروس «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» بدون اعلام دلیلی قطع شد و افراطگرائی های سال های 1930 بتدریج فرو کش کرد. کسی دیگر از آن تندروی ها سخنی به میان نیاورد و حتی نقش شخص آتاترک در این زمینه نیز غالبا مسکوت گذاشته و یا توجیه شد.

طبیعی است که زبان معاصر ترکی ترکیه بسیاری از واژگان و تعابیر، رشد آموزش، نشریات، رسانه ها و آثار ترکی را به قرن بیستم و از آن جمله کوشش های بنیانگذاران جمهوری و قبل از همه شخص آتاترک مدیون است اگر چه در این راه تقریبا همه رهبران دولتی و اداری 20-30 سال نخست جمهوری و اساسا خود آتاترک هم مسئول کاستی ها و کجروی ها بوده اند.

می توان امروزه آنها را متهم کرد. در عین حال می توان از آنها برای خدمات مهمترشان  قدردانی نمود اما تند روی ها و افراطگری های ناسیونالیستی شان را هم که بنظر بعضی ها ناگزیر بودند مورد تنقید قرار داد.

از سال های 1970 به بعد تب و تاب «پاکسازی» زبان و آن تئوریهای «سومر ها هم ترک بودند» بدون سرو صدا مسکوت گذاشته شد. بخصوص در عرض ده سال و خرده ای بعد از قدرت گرفتن حزب محافظه کار اسلامی «عدالت و توسعه» برهبری رجب طیب اردوغان در استفاده از واژگان روشی معتدل تر در پیش گرفته شد و میل به آموزش الفبا و زبان ترکی عثمانی بیشتر شد.

برخورد انتقادى به «تئورى آفتاب زبان» و «تئورى تاريخ تركى» ديگر مذموم شمرده نميشود. اكثراستادان و دانشگاهيان به آن باور ندارند و در نوشته هاى خود به اين ايدئولوژى سالهاى آتاترك بى اعتنائى ميكنند، اگرچه ترجيح ميدهند در اين مورد چيز روشن و مشخصى ننويسند.

اما چون خود دولت و مقامات رسمی و دانشگاهی بصورتی باز و صمیمی با جوانب تاریک تر این گذشته  «تصفیه حسابی» منصفانه و علمی نکرده اند، این موضوع در عمل چندان هم مسکوت گذاشته نشد.

از جمله کتاب یکی از استادان معاصر، عثمان ندیم تونا با تیتر «رابطه سومری و زبان های ترکی» را می توان نشان داد که مولف در آنجا چهار نتیجه گیری می کند: (1) ثابت شده است که از نظر زبان بین سومر ها و ترک ها رابطه ای باستانی موجود بوده، (2) ثابت شده است که ترک ها اقلا از 3500 سال پیش به این سو در شرق ترکیه کنونی حضور داشته اند، (3) ثابت شده است که زبان ترکی از 5500 سال پیش  همچون زبانی مستقل وجود داشته  و (4) ثابت شده است که امروزه در بین زبان های زنده جهان، ترکی صاحب قدیمی ترین آثار مکتوب است (تونا 1990).

با این ترتیب اگرچه «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان»  دیگر سیاست رسمی دولت ترکیه نیست، اما  آثار این ایدئولوژی فراموش شده هنوز کاملا از اذهان همه مردم و اهل علم خود ترکیه رخت بر نبسته است.

——————–

بعضی منابع:

Bernard Lewis: The Emergence of Modern Turkey, Oxford University Press, London 1961

Afet İnan, Medeni Bilgiler ve M. Kemal Atatürk’ün El Yazıları, TTK Yayınları, 1969

Jens P. Laut: Das Türkische Als Ursprache? Sprachwissenschaftliche Theorien in der Zeit des Erwachsenden Türkischen Nationalismus, Leiden, 2000

Jens Peter Laut: Chronologie der Türkischen Sprachreform, 2003 , PDF

Ayşe Hür: ‘Türk Kanı’ Taşımayanlar, Radikal, 11 Temmuz 2010

Osman Nedim Tuna: Sümer ve Türk Dillerinin Tarihî İlgisi ve Türk Dilinin Yaşı Meselesi, TDK Yayınları, Ankara 1990

ادامه خواندن

ترک بدون تات نباشد

image016
یک مثل ترکی آذری میگوید: «باش سیز بورک اولماز، تات سیز تورک اولماز» یعنی: سر، بی کلاه و ترک، بدون تات نمی تواند باشد (تات=ایرانی). این ضرب المثل که در دیوان لغات الترک اثر معروف نخستین و معروف ترین آنسیکلوپدیست ترک قراخانی یعنی محمود کاشغری به نام «دیوان لغات الترک» هم هست، بزبان مردم، گویای آن است که ایرانیان از ایام باستان پیوسته با اقوام ترک زبان در تماس و آمیزش بوده اند.

در باره تاریخ روابط قبایل ترک زبان با ایران چه میدانیم؟ آیا این تاریخ را میتوان به مراحل معینی تقسیم کرد تا تصویر کلی این روند تاریخی روشن تر شود؟ کسی تا کنون این کار را نکرده اما بنظر من میتوان این تاریخ را بطور تقریبی و عجالتا در سه مرحله خلاصه نمود:

1. همسایگی و تماس: این مرحله بخصوص مربوط به دوره ساسانیان میشود یعنی زمانیکه قبایل ترک زبان و بعد ها خان نشین گوک تورک در شرق دولت ساسانی و خزرهای شمال و غرب دریای خزر (اگر آنها را هم مجموعا مرتبط با اقوام ترک زبان حساب کنیم) در مجموع در حاشیه امپراتوری ساسانیان به سر میبردند.

2. کوچ و حکومت: از فروپاشی امپراتوری ساسانی و قبول اسلام یعنی حوالی سال های 650 میلادی تا تاسیس دولت صفویان یعنی یک دوره حدودا 850 ساله که شاهد کوچ، حمله، غارت، حکومت و مستحیل شدن تدریجی قبایل ترک زبان در ایران تاریخی و بیزانس یعنی روم شرقی هستیم، و بالاخره

3. آمیزش و ملت شوی، شامل دوره ای از ابتدای صفویان تا کنون که بعد از 850 سال دوران «فترت» و وقفه، ایران دوباره بعنوان دولتی ملی با هویتی مشخص از همسایگان خود و با تکیه بر ایدئولوژی جدیدی بنام اسلام و تشیع و هویتی مبتنی بر تاریخ، زبان و فرهنگ گذشته اش احیاء میشود. در این دوره است که استحاله و آمیزش قبایل ترک ساکن ایران و قبایل دیگر مانند اعراب با ایرانیان «بومی» تکمیل میشود و همه آنها با وجود فراز و نشیب های بسیار و با شدت و ضعفی متغیر، ملیت نوین و معاصر ایرانی را تشکیل میدهند. در قرون اخیر این دوره، دیگر آن قبایل ترک هویت قبیله ای خود را ازدست داده، یکجا نشین شده و به بخشی تفکیک ناپذیر از مردم ایران تبدیل شده اند. چیزی کم و بیش مشابه با همین روند را میتوان در بیزانس و یا روم شرقی یعنی ترکیه کنونی نیز مشاهده کرد که خارج از بحث کنونی ماست.

همسایگی و تماس

ظاهرا همسایگی اجداد باستانی ایرانیان و ترک ها حدودا پنج تا شش هزار سال پیش در سیبری جنوبی و آسیای میانه شروع شده است.

طبق یک تئوری که مورد قبول بسیاری از دانشمندان است، ریشه هم اقوام هند و ایرانی (آریائی) و هم آلتائی (که ترک ها و مغول ها هم از آنها هستند) احتمالا از یک منطقه مشترک و یا همسایه است که حدودا سه تا چهار هزار سال قبل از میلاد (یعنی حتی خیلی پیشتر از آمدن آریائیان نخست به فلات ایران کنونی) در مغولستان و سیبری جنوبی و بخصوص منطقه وسیع کوه های آلتای در آسیای میانه زندگی میکردند. بر پایه وام واژه های اورالی و هند و اروپائی که در رابطه با زبان باستانی پروتو ترکی یافت شده، میتوان فرض را بر این قرار داد که اجداد امروزه برای ما نا آشنای ترک ها، غربی ترین گروه آلتائی زبان ها بودند که در مجاورت قبایل هند و اروپائی و اورالی زبان میزیستند.

اما این نظریه «موطن اصلی مشترک» چیزی است که تا حد معینی مبهم است. در این دوره مه آلود تاریخ، میتوان موجودیت قبایل هند و ایرانی و مدتی بعد، آلتائی را در این منطقه حدس زد اما بطور روشن هنوز از «ایرانی» بمعنی اخص آن خبری نیست. اشاره هائی یاد آور تعبیرامروزی «ترک» حدودا مدتی بعد از میلاد مسیح، برای اولین بار درمتون چینی ذکر میشود.

منابع چینی از اتحادیه قبیله ای «هسیونگ یو» و سپس خیون (شیون) یعنی هون ها در شمال سرزمین خود سخن میگویند. اینکه این اتحادیه های قبایل هم مانند دیگر اتحادیه های قبیله ای چند قومی و چند زبانه بودند چندان مورد شک نیست. اما در این هم شکی نیست که اجداد باستانی قبایل ترک زبان بخشی از همین اتحادیه های قبیله ای «هسیونگ نو» و هون ها بودند که در سده های یکم و دوم میلادی در مقابل حملات هان های چین رو به اوراسیای غربی گذاشتند و ابتدا ایران و سپس همسایگان بیزانس را با تهددید روبرو نمودند.

در این مدت بخش مهمی از آریائی ها دو تا سه هزار سال بود که به ایران و هند کنونی رفته و ساکن شده بودند. ایرانیان باستان امپراتوری های ماد ها، هخامنشیان، پارت ها، اشکانیان و سلوکیان و بالاخره ساسانیان را تاسیس کرده بودند.

یعنی دو تا سه هزار سال بعد از زندگی احتمالا مشترک اجداد باستانی در سیبری جنوبی و مغولستان، تاریخ روشن تر میشود.

یقین آن است که اولین تماس های قبایل ترک با ایرانیان تقریبا بطور همزمان یعنی در قرن هاى ششم و هفتم میلادی در آسیای میانه (سُغد و خوارزم) و در شمال قفقاز با خزر ها بوده است.

این، در ایران دوره ساسانیان بود. در حالیکه ایرانیان بدنبال امپراتوری ماد ها، هخامنشیان و اشکانیان، امپراتوری جدیدی با نام ساسانیان تاسیس کرده بودند، همسايگان اجداد آنها در آسياى ميانه يعنى ترک ها، در حواشی امپراتوری ایران زندگی میکردند.

روابط ایرانیان ساسانی با ترکان در آسیای میانه بیشتر برپایه تجارت و بده-بستان بوده است. در این دوره تاثیرات فرهنگی و حتی دینی ایرانیان و هندیان بر قبایل ترک زبان جای شک ندارد و در نمونه های باقیمانده از متون چینی، سانسکریت، سغدی و پهلوی و بخصوص اسناد دینی بودائی، مزدائی و مانوی مشاهده میشود. احتمالا ترک ها نیز متقابلا، از نظر عادات و سنن، به ایرانیان تاثیر گذاشته اند. و لیکن رابطه ایرانیان ساسانی در شمال قفقاز با خزر ها، اگر بتوان آنها را با معیار های امروزی «ترک» محسوب نمود، بیشتر حالت رویاروئی داشته است. خزر ها که حتی مدتی در مساعدت و همکاری با امپراتوری بیزانس از شمال قفقاز به ایران تاخت و تاز میکردند، بعد ها همچون قومى مجزا از بین رفتند و در اقوام دیگر شمال قفقاز و جنوب روسيه كنونى مستحیل شدند.

————————————-

منابع و مطالعه بیشتر:
Barthold, Vladimir V.: Zwölf Vorlesungen zur Geschichte der Türken Mittelasiens. Reprinted Hildesheim 1962
ترجمه ترکی:
Barthold, Vladimir V. : Orta Asya Türk Tarihi, 2. Baskı, İstanbul: Divan, 2015
Golden, Peter B.: The Turkic Peoples: A Historical Sketch (pp. 16-29); in: Johnson, L. and Castao, E. A.: The Turkic Languages, New York: Routledge , reprinted 2006
Roux, Jean-Paul: Histoire des Turcs. Deux mille ans du Pacifique a la Mediterranee, Paris 2000
ترجمه ترکی:
Roux, Jean-Paul: Türklerin Tarihi. Pasifikiten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013
Sims-Williams, Nicholas: Iranian Languages (pp. 1215-153). In: The Indo-European Languages, New York: Routledge , reprinted 1998
Spuler, B.: Die Goldene Horde. Die Mongolen in Russland 1223-1502 (2nd revised edition), Wiesbaden: Harrassowitz, 1965

ادامه خواندن

کردستان «مستقل»؟

620x349
مدتی است سعودی ها و اسرائیلی ها در حال مذاکره بوده اند – در باره ایران و راهکار های رویاروئی با این «حامی تروریسم و سیاست های مداخله گرانه و تجاوزکارانه» آن در منطقه. دو راهکار مهم مورد بحث گویا تغییر رژیم و پشتیبانی از کردستان «مستقل» بوده است، استقلالی متکی بر سرزمین های کرد نشین ترکیه، ایران و عراق.

سایت «بلومبرگ ویو» مربوط به موسسه بین المللی بلومبرگ آمریکا مینویسد: اسرائیلی ها و سعودی ها مدتی است مشغول مذاکرات سری در مورد ایران و راهکار رویاروئی مشترک با ایران بوده اند. ناظران خاورمیانه اغلب این نزدیکی سعودی و اسرائیل بر ضد ایران را میدانستند و یا حدس میزدند اما چهارم ژوئن برای اولین بار این موضوع در نشستی در شورای روابط خارجی در واشنگتن علنی شد. انور ماجد اشکی، یک کارمند سابق عالیرتبه از سعودی و یک کارمند عالیرتبه وزارت خارجه اسرائیل بنام دوره گولد در باره این گفتگو ها معلومات دادند اما در پایان جلسه سوال و جواب نشد. سخنگوی سعودی گفته پادشاه سعودی دستورداده است درباره هفت موضوع بررسی و باطرف اسرائیل بطور جدی مذاکره شود. از جمله این موضوعات راه های همکاری با اسرائیل در مقابله با ایران از جمله تغییر رژیم در ایران و تاسیس یک دولت مستقل کردستان عبارت از سرزمین هائی از ترکیه؛ ایران و عراق و در عین حال بررسی یک پیمان جدید صلح و دوستی بین اعراب و اسرائیل بوده است. دوره گولد، شخصیت اسرائیلی ای که در این نشست شرکت داشت به اندازه سخنگوی سعودی صریح گفتار نبوده اما با تائید مذاکرات دو جانبه اظهار امیدواری کرده که اسرائیل و عربستان سعودی در سال های آینده بتوانند همه مسائل دوجانبه را به بحث بگذارند. هر دو طرف در استدلالات خود به نقش ایران در منطقه بعنوان «حامی تروریسم» و گروه های تروریستی و «عامل ناامنی» و مداخله در امور کشور های دیگر اشاره کرده اند.

متن انگلیسی اصل خبر در این لینک:
Israelis and Saudis Reveal Secret Talks to Thwart Iran – Bloomberg View.

ادامه خواندن

«دیکتاتور های خیرخواه»

عباس جوادی – آيا در تاريخ «ديكتاتور هاى خيرخواه» وجود دارند؟ البته وجود دارند. مقاله ای متعلق به دو سال پیش مجله «اشپيگل» آلمان به دستم افتاد که تحلیلی بود درباره نقش و تاثير ناپلئون در تاريخ اروپا. این تحلیل اگرچه چيز فوق العاده جديدى نداشت اما جالب بود و مهم است که هر از گاهی این قبیل اطلاعات عمومی خودمان را تازه کنیم و به فراموشی نسپاریم. تیتر و تعبیر «دیکتاتور» متعلق به «اشپیگل» است و اگر چه من شخصا شک دارم که مثلا چقدر میتوان ناپلئون بناپارت و یا کورش بزرگ را با تعبیر مدرن و قرن بیستمی «دیکتاتور» تعریف کرد، اما نطفه و نیت تعبیر «دیکتاتور های خیرخواه» بنظرم درست است. میتوانید بگوئید رهبران مقتدر، خودرای، یکه تاز، ولی به هر حال اینها رهبرانی بودند که هم واقعا «رهبر» بودند یعنی ملت و کشور خود را با نگرشی دوربینانه به جلو هدایت نموده  و آن را نسبت به قبل قدرتمند تر و با نفوذ تر کرده اند و هم در این رهگذر از تندروی هائی از قبیل آنچه که تاریخ در مورد چنگیز مغول و تیمور لنگ و یا هیتلر و استالین دیده است دوری کرده و حدالامکان راه تسامح و تعامل با ملت خود و ملل دیگر را انتخاب کرده اند اگرچه در اعمال و اجرای نقش رهبری خود راه آمرانه و خود رای منشانه ای را در پیش گرفته اند.

تحلیل «اشپیگل» در باره ناپلئون بود. بعد از گذشت حدود دويست سال، اين «ديكتاتور» تاريخ فرانسه هنوز يكى از مباحثه انگيز ترين شخصيت هاى اروپاست: هم بسيارى از قانون هاى مدنى اروپاى كنونى مانند قانون طلاق و مديريت اثر ناپلئون است و هم جنگ هاى مدرن و خانمانسوز.

دو نمونه ديگر غربی برای «ديكتاتورهاى خيرخواه» تزار پتر كبير («پيوتر ديوانه») از قرن هفدهم و ملكه (تزاريچه) كاترين دوم (يكاترينای كبير) از قرن هجدهم روسيه است كه مدرنيزاسيون و ادغام جامعه و فرهنگ روسيه با اروپاى مدرن به جد و جهد اروپا – محور اين دو حاكم قدر قدرت روس مربوط ميشود.

در شرق مسلمان، حد اقل تا قرن بیستم، شاید دو چهره شاخص از این نوع رهبران قدَر قدرت و خیرخواه ملت و مملکتشان بچشم میخورند: کورش دوم هخامنشی، امپراتور  ایران 600-530  قبل از میلاد و سلطان محمد فاتح، سلطان عثمانی و فاتح قسطنطنیه (استانبول بعدی، حدود هزار سال بعد از کورش) و فرمانروای کل  بیزانس و یا روم شرقی سابق. آنها مهاتما گاندی و یا نلسون ماندلا نبودند. اما کورش ایران را به گسترده ترین امپراتوری جهان تبدیل کرد. ثروت اقصی نقاط جهان در ایران هخامنشی جمع می شد. راه ها و نظام نقلیات هخامنشی در آناتولی و شام تا بیش از هزار سال بعد از کورش هنوز مورد استفاده بود. کورش، با وجود مشت آهنین و نیروی قدرتمند نظامی اش، یهودیان را که به بابل تبعید شده بودند به سرزمینشان بازگردانید و به آنها در بازسازی اورشلیم، بیت المقدس، مساعدت نمود و همین کار را در مورد دیگر ملل نیز انجام داد و با آنها مجموعا با تسامح و تعامل رفتار نمود. سلطان محمد فاتح به امپراتوری مسیحی بیزانس، این ادامه دهنده امپراتوری روم، که بیش از 1100 سال پا برجا بود پایان داد و امپراتوری اسلامى عثمانی را تا ابعاد نوینی گسترش داد که 600 سال دوام آورد. با این وجود، سلطان محمد فاتح برخلاف بعضی از سلاطین دیگر، نسبت به اقوام و ادیان دیگر با تعامل و تسامح رفتار میکرد و حتی خود زبان یونانی را بخوبی میدانست و کلاسیک های غربی را میخواند.

در قرن بیستم هم اقلا در منطقه خودمان دو چهره در این زمینه نظررس است: رضاشاه پهلوی و مصطفی کمال آتاترک. آنها، هر کدام به طریقی، راهگشای دولت-ملت های نوین ایران و ترکیه شدند. در این باره استاد تورج اتابکی در کتاب مفصلی تحقیقی فوق العاده رهنما و پر اهمیت کرده است.

کسانی که به این قبیل رهبران با عینک قرن بیستم و بیست و یکم و با معیار های اتحادیه اروپا و منشور سازمان ملل متحد نگاه می کنند و در عالم خود آنها را “متهم به ديكتاتورى و فاشيزم و نژاد پرستى” مي نمايند،  به گفته  ایلبر اورتایلی، مورخ معروف ترکیه، از دنیا و تاریخ خبر ندارند، فقط شعار میدهند و حرف نسنجیده می زنند.

———————————————

Spiegel Online: Der Fall Napoleon. Die Geburt der modernen Diktatur, 2013

Touraj Atabaki: Men of Order: Authoritarian Modernization Under Atatrk and Reza Shah, London, 2007

İlber Ortaylı: Türklerin Tarihi, İstanbul 2015

Alev Alatlı:Beyaz Türkler Küstüler, İstanbul 2013

Alev Alatlı: Aydınlanma Değil, Merhamet! – Gogol’ un İzinde I.Kitap, İstanbul 2013

ادامه خواندن

زبان مادری، زبان نخست

یکی از دوستان ایرانی مقیم آلمان از دخترش صاحب یک نوه شد. مبارک است! دخترش هم متولد آلمان است و طبیعتا آلمانی اش بهتر از فارسی اش هست. در نورنبرگ با جوانی که مدتی است از ترکیه آمده ازدواج کرده است. آن روز دیدم با بچه نوزادش آلمانی صحبت میکند. گفتم چرا آلمانی؟ فارسی چرا نه؟ «گفت من فارسی ام چندان خوب نیست. من آلمانی صحبت میکنم. شوهرم (یعنی پدر نوزاد) با او به ترکی صحبت میکند که برایش راحت تر است.» یک چیز دیگر هم گفت که جالب بود. گفت: «با متخصص علوم تربیتی صحبت کردیم، گفت مهم نیست با دو زبان صحبت کنید. لازم نیست فقط یک زبان باشد، منتها قاطی نکنید تا بچه گیج نشود. باید بداند که با مادر به زبان الف و با پدر به زبان ب صحبت میکنند. با این ترتیب دو زبانه بار میاید و این دو زبانه بودن هم سرمایه ای است که نصیب هر بچه ای نمیشود.»

فکر میکردم که این بچه بهر حال با در نظر گرفتن محیط زندگی اش، کودکستان و تحصیل و رسانه ها و تلویزیون و دوستانش و در آینده، اشتغالش آلمانی زبان بار خواهد آمد و اتفاقا این خیلی خوب هم هست چونکه آنچه که در محیط طبیعی اش در آلمان در درجه اول لازم دارد آلمانی است. ترکی را هم از پدرش خواهد آموخت و احتمالا یک کمی هم فارسی از خانواده مادرش… این دو زبان ترکی و فارسی هر قدر ضعیف باشد هم بد نیست. بالاخره زمینه ای خواهد شد تا اگر در آینده خواست تکمیلش کند.

————————

زبان مادری؟ زبان پدری؟ زبان محیط؟ زبانی که عملا یاد میگیریم و بیشتر به دردمان میخورد؟ زبان محیط و رسانه ها و کار؟ زبان اکثریت دور و بر زندگی مان؟

فکر کنم بتدریج وقت آن رسیده که غلطی را که مرتبا تکرار میکنیم تصحیح نمائیم. باید کم کم عادت کنیم که بجای تعبیر «زبان مادری» از تعبیر «زبان نخست» استفاده کنیم. چرا؟

«زبان مادری» زبانی است که مادر شما تکلم میکند، زبانی که اولین بار از مادرتان میشنوید. زبانی که احتمالا زبان پدرتان و خانواده و شهرتان هم هست.

البته این میتواند فرق کند. ممکن است زبان مادر و  پدر شما يكى نباشد. ممكن است زبان مادری مادر شما چیزی باشد و زبانی که او با شما صحبت میکند چیز دیگری. ممکن است زبان مادر و پدر شما از زبان خانواده شما و بیرون از خانه، از زبان شهر و کشور شما و یا از زبانی که شما میخواهید و یا خانواده تان میخواهد بهترین زبانی که شما میدانید باشد، فرق کند – یعنی از «زبان نخست» شما.

پس «زبان نخست» یعنی چه؟ مدتی میگفتند زبان نخست همان زبانی است که کودک اولین بار میشنود و بکار می برد که البته این، تا حد زیادی با زبان مادری (و پدری) هم معنی میشود به شرط آنکه در محیط خانواده چند زبان مختلف موجود نباشند. از این جهت، در بسیاری موارد زبان نخست همان زبان مادری و یا زبان پدر و مادر و یا خانواده خود شخص است. پس عموما درست است كه زبان نخست اولين زبان و يا زبانهائى است كه كودك ميشنود و به بهترين وجه ميفهمد و بكار ميبرد.

اما اين ميتواند بيش از يك زبان باشد و ممكن هم هست كه بعد از ده بيست سال زبانى كه شما بهتر از همه ميدانيد همان زبانى نباشد كه از مادر و يا پدرتان شنيده ايد.

پس تعریف مدرن زبان نخست چیز دیگری است.

طبق این تعریف «زبان نخست» یعنی زبانی که هر فرد بیشتر از همه زبانهای دیگر، بهتر از همه زبانهای دیگردر خواندن و نوشتن، کار، ارتباط با دیگران، مصرف رسانه ها و تحصیل استفاده میکند.

یعنی زبانی که مورد ترجیح فرد است چرا که بهتر از زبان های دیگر میداند و یا یادگرفته است.

زبانی که شما بهتر از هر زبان دیگری میدانید و میتوانید به آن زبان بهتر و دقیق تر و راحت تر از همه نیت و فکر خود را بیان کنید و بنویسید. و اما این زبانی که بهتر از همه میدانید و بیشتر از همه و در درجه اول بکار میبرید ممکن است همان زبان مادری شما باشد. ممکن هم هست نباشد و زبان کاملا متفاوتی از زبان مادری شما باشد.

روشن است کسی که لهجه بایری آلمانی زبان مادری اش است وقتی به محیط بزرگتر آلمان و اتریش و سوئیس می آید لهجه استاندارد و معیار آلمانی را صحبت میکند. کسی که در فلنسبورگ در شمال آلمان است اما زبان مادری اش دانمارکی است هم به تبعیت از اکثریت، آلمانی استاندارد را بکار میبرد. شاید مجبور هم نیست. میتواند به دانمارک برود و آنجا دانمارکی بکار ببرد. اما آلمانی برایش عملی تر و مفید تر است. مخاطب بیشتری دارد – اقلا در آلمان.

زبان نخست اکثر خانواده های قزاق زبان قزاقستان قزاقی نیست، روسی است. بین تاتار های تاتارستان هم همینطور. آنها در تحصیل، اشتغال، رسانه ها و حتی مراوده با همدیگر روسی را ترجیح میدهند.

بخصوص با این همه کوچ و مهاجرت، این همه ازدواج های مخلوط، زندگی در شهر ها و کشور های دیگر، در نتیجه ترجیح شخصی و خانوادگی یک زبان به زبان «مادری» و یا «پدری» ممکن است زبان مادری شما چیز دیگری باشد و زبان نخست شما چیز دیگری.

این هم چیز عجیبی نیست و لازم هم نیست در این مورد حتما زور و سیاست دولت در کار باشد. ممکن است ترجیح خودتان و یا خانواده تان باشد. ممکن است در زبان مادری و یا پدری تان آن قدر کتاب و مطبوعات و رسانه نیست. و یا اصطلاحات کافی نیست. و یا ممکن است زبان مادری شما لهجه ای غیر استاندارد از زبان نخست کشور است. و یا زبان دیگری است که کمتر کتاب و وسایل تحصیل در آن وجود دارد. و یا به نسبت تعداد کمی از مردم آن زبان را میفهمند و بکار میبرند.

از جمعیت 318 میلیون نفری ایالات متحده احتمالا زبان «مادری» و یا «پدری» 18-20 میلیون نفر آنها اسپانیولی، چینی و یا دیگر زبانهاست اما زبان نخست بیش از 98 درصد آنها انگلیسی است.

در هندوستان انگلیسی زبان مادری اقلیت ناچیزی از جمعیت 1.3 میلیاردی کشور است که در کنار هندی اقلا 122 «زبان اصلی» (یعنی هرکدام با بیش از 10 هزار متکلم) دارد، اما انگلیسی یکی از دو زبان رسمی دولت مرکزی فدرال کشور انگلیسی و مهمترین زبان نخست اکثریت مردم هندوستان است. زبان دوم هندی است.

کم و بیش مشابه این وضع در آفریقای جنوبی هم هست. در اینجا کمتر کسی کتاب، مطبوعات و دیگر رسانه ها را در زبان های محلی و قومی  و یا در مدرسه و دانشگاه بعنوان زبان نخست دروس مختلف بکار میبرد. زبان رسمی و اداری هم در درجه نخست انگلیسی است.

آیا زبان مادری به تدریج اهمیت خود را از دست میدهد؟ نه. البته زبان مادری همچنان اهمیت و اعتبار خود را دارد و خواهد داشت. مخصوصا در مناطق و یا کشور های اساسا تک ملیتی (میگویم اساسا چونکه حتی کشور های جزیره مانند ژاپن هم کاملا یک زبانه نیستند)، محیط های کوچکتر و بسته و یا غیر مخلوط، جاهائی که مهاجرت، آمیزش قومی و زبانی کمتر است، خواهیم دید که زبان و حتی گونه زبانی نخست بسیاری از مردم همان زبان مادری شان است.

اما احتمالا تعداد کسانی که زبان و یا اقلا لهجه شان از زبان نخستشان فرق میکند بمراتب بیشتر است.

کسی که در هوستون آمریکاست و زبان مادری اش اسپانیولی، بیشک زبان نخستش انگلیسی است. حتی نه انگلیسی تکزاسی، بلکه انگلیسی استاندارد آمریکائی!

فقط به فکر این نباشید که زبان مادری  شما چیست. زبان نخست شما، زبانی که بهتر از دیگرزبانها میدانید و بکار میبرید برای شما اقلا بهمان درجه مهم است!

زبان نخست نوه دوست بنده كه متولد آلمان و مادرش ايرانى الاصل و پدرش ترك است فارسى نيست، تركى هم نيست – آلمانى است.

این چیز عجیب و یا بدی نیست. فقط و فقط روند و پدیده ای طبیعی است.

ادامه خواندن

70 سال پیش، دانشکده ادبیات تبریز

pjگفتم شاید بعضی ها علاقه داشته باشند بدانند. سالیان سال است که دفتر های یادداشت پدرم مرحوم حاج میرزا محمد جوادی تبریزی را از سال های دانشکده ادبیات تبریزآن مرحوم (1327-1331) دارم. هر سال تحصیلی البته دروس دانشکده فرق میکرد: فارسی، عربی، فرانسه، علوم تربیتی، فلسفه، تاریخ ادبیات، تحول، عروض و قافیه، منطق، زبان پهلوی، سبک شناسی، روانشناسی و غیره. بعضی از استادان دانشکده هم که اسامی شان در این دفتر ها درج شده عبارتند از: مرحوم عبدالرسول خیام پور، مرحوم محمد جواد مشکور، مرحوم عبدالعلی کارنگ، مرحوم سید حسن قاضی طباطبائی، مرحوم محمد امین ادیب طوسی، مرحوم (؟) تعلیمی، مرحوم (؟) بامداد و دیگران. ابتدا برنامه هفتگی سال دوم و بعد چند برگ از دفاتر مختلف را ببینیم:

FullSizeRender (14)

تاریخ آموزش و پرورش در ایران – از پیش از اسلام!FullSizeRender (1)فردوسی، سامانیان و غزنویان…

FullSizeRender (6)

تحول فارسی از پارسی باستان و اوستائی به پهلوی و فارسی – تغییرات صوتی:FullSizeRender (8)FullSizeRender (7)

قصیده چیست؟ حتما باید اقلا 15 بیت داشته باشد…FullSizeRender (5)

کتیبه خشایارشاه در وان (ترکیه امروز) از دوره هخامنشیان:FullSizeRender (2)

زبان فارسی، تعریف و کلیات…FullSizeRender (11)

در باره زبان، لهجه ها و آثار آسیای میانه دوره  افشین (خلیفه معتصم عباسی):  FullSizeRender (15)آثار پهلوی اشکانی – دو قباله ملکی

FullSizeRender (13)جالب است: در باره زبان مادی میگوید مادی همان زبان پارسی (یعنی گویش معیار پارس) بوده است با «لهجه های محلی» که هر کدام خصوصیت های دیگری داشته اند…

rrاز درس عربی مرحوم قاضی: وجه تسمیه:

arو کمی هم زبان فرانسه: تکیه کلام مرحوم ابوی به شوخى اين بود كه ميگفت: «لو پردن ذاتدان ایدی دا!» یعنی «این درس هم در واقع فقط کمی لو پر و لا مر و غیره بود! كه البته بيشتر از كم لطفى، شوخى مزاجى مزمن يك تبريزى بود و بس!

LePereLaMere

خدا همه شان را رحمت کند… همه آموزگاران و دانشجویان و فارغ التحصیلان فوت شده را… با آرزو های خوب برای همه استادان و کارمندان و دانش آموزان فعلی و فارغ التحصیلانی که در قید حیات هستند … موسسه خوبی بود و هست این دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز…

(به روز شده: 25.05.2020)

ادامه خواندن

ادبیات ترکی پیش از اسلام

اکثریت قبایل ترک زبان آسیای میانه، چین و سیبری جنوبی قبل از قبول اسلام در قرن هشتم میلادی هنوز یکجا نشین نشده بودند و ادبیات مکتوب نداشتند اگرچه ادبیات شفاهی ترکی از جمله افسانه هائی از قبیل «ماناس» و «دده قورقود»، ضرب المثل ها و اشعار ساده و ابتدائی که منعکس کننده زندگی قبیله ای کوچندگان ترک بودند پیش از اسلام رواج یافته است. میان قرن های نهم و یازدهم میلادی یعنی حدودا سال های 800-1000 اولین آثار ترکی از جمله «دیوان لغات الترک» نوشته محمود کاشغری و «قوتادقو بیلیگ» تالیف یوسف خاص حاجب (هر دو در سال های 1000) در دولت قراخانیان (شینجان، کاشغر امروزی در چین) تالیف شده اند.

«نخستین متصوفین ادبیات ترکی» اثر مرحوم فواد کوپرولو (1880-1966) جزو آن دسته از آثار پایه ای و انگشت شمار است که طرز فکر و تالیف اکثر مورخین ادبیات معاصر ترکی را تحت تاثیرخودقرار داده است. این کتاب که در سال 1918 تالیف و یک سال بعد برای اولین بار چاپ شد، ادبیات و فرهنگ ترکی بعد از اسلام را از دوره آسیای میانه، مهاجرت ترکان به  ایران و آناتولی (روم شرقی) و دیگر نقاط دنیا شرح میدهد. 

«استاد اعظم» فواد کوپرولو در همین کتاب خود در باره ادبیات ترکی پیش از اسلام میگوید :

ادبیاتی که ترک ها در دوره پیش از اسلام بوجود آورده اند، بغیر از بعضی ترجمه های بی اهمیت که از آثار چینی، هندی و ایرانی انجام گرفته، اصولا عبارت از اشعار مردمی بوده که با ساز سروده میشدند.اصولا در آن دوره در تمام سطوح زندگی و موسسه های اجتماعی ترکان، در زبان، دین، اخلاق، عادات و امور حقوقی آنها نوعی جوهر اصیل «ابتدائی» وجود داشت که روح و شخصیت قومی ترک ها را نشان میداد. اگرچه فرهنگ چین، هند و ایران در برخی زمینه ها شروع به تاثیر گذاری بر جوامعه ترک کرده بود، این حلول و تاثیر بسیار «محدود» و «سطحی» بوده قادر نشده بود که از مرکز به محیط، یعنی از افراد منور و روشنفکربه طیقات گسترده مردم گسترش یابد و با این ترتیب تاثیری واقعی بر آنها بگذارد (كوپرولو، ص ٥٧).

باید گفت که در مقابل، زندگی کوچندگی قبایل ترک در آسیای میانه که حتی تا مدتها بعد از قبول اسلام طول کشیده، زمینه ایجاد یک ادبیات فوق العاده غنی شفاهی و از جمله شعر، افسانه و مثل را بوجود آورده است که باز بگفته کوپرولو در ادبیات های عربی و فارسی مشاهده نمیشود.

بهمین جهت باید باشد که کوپرولو در کتاب فوق الذکر خود تکیه اساسی خود را به دو چیز میکند: او اولا روی آثار فولکلوریک و بخصوص اشعار و شعرای مردمی ترکی تاکید میکند که برخلاف زبان و اوزان «پر آب و تاب» عربی و فارسی با زبان و سبكى ساده بیان شده و از نظر وزن و قافیه هم ساده، «هجائی» (و نه عروضى) است. کوپرولو اين زبان و سبك را «ابتدائی ولی صمیمی» مينامد. ثانیا تاکید اصلی کوپرولو بر متصوفین نخستین ترک زبان مانند شیخ احمد یسوی در قرن دوازده م در قزاقستان امروزی و یونس امره شاعر متصوف و «مردمی» آناتولی است که همدوره مولانا جلال الدین بود.

طبیعتا اشعار، افسانه ها و ضرب المثل های ترکی قدیم که بسیاری از آنها به احتمال قوی به پیش از اسلام برمیگردد، بعد از یکجا نشین شدن قبایل ترک زبان و بعد از فتح آسیای میانه توسط لشکریان خلافت عباسی (قرن هشتم م) بصورت مکتوب در آمده است. بهمین ترتیب آثار متصوفین ساده و مردمی ترکی زبان از قبیل خواجه احمد یسوی و یونس امره هم بعد از قرن یازدهم م است.

———————————————

چند ماخذ و منبع برای مطالعه بیشتر:

Köprülü, Mehmed Fuad: Türk Edebiyyatında İlk Mutasavvıflar, İstanbul 2013

Dankoff, Robert: Qarakhanid Literature and the Beginnings of Turco-Islamic Culture; in: Paksoy, Hasan B. (ed.): Central Asian Monuments, Istanbul 1992, pp. 73-80

جوادی، سید مهدی: بازتاب تاریخ در دیوان لغات الترک محمود کاشغری، در: تاریخ و تمدن اسلامی، سال دوم، ش چهارم، پائیز و زمستان 1388، ص 51-64

عباس جوادی: یونس امره، شاعر انسان گرا، 2015

———————————————

از فیس بوک:

MP
عباس جان سلام . چه سند ومدرکی وجود دارد که طبق ان بتوان حکم کرد داستان “دده قورقود” متعلق به ادبیات شفاهی کوچندگان ترک بوده که پیش از اسلام رواج یافته ؟ فیروز منصوری نویسنده کتاب دوجلدی ” مطالعاتی در باره تاریخ, زبان و فرهنگ آذربایجان ” برآن است که متن کتاب دده قورقود به لهجه عثمانی قرن شانزدهم بسیار نزدیک بوده ودر خلال داستانهایش مطالبی آمده که مربوط به تشکیلات نظامی عثمانی ها بوده و نه ربطی به اق قویونلوها دارد و نه ترکان غز . گویا فون دیس المانی نخستین بار در سال 1813 حکایت ” دپه گوز ” را منتشر میکند وسپس تمامی داستان در سال 1913 در استانبول به چاپ میرسد. فیروز منصوری که خود ترک زبان است به این ادعا ها ایرادات جدی وارد ساخته و نظر جواد هیات را که معتقد است این کتاب از نخستین اثار ادبی شفاهی مردم آذربایجان است به سختی به چالش میکشد.

Abbas Djavadi
مهدى عزيز سلام، اميدوارم كه حالت خوبه. من يك بار ديگر چك كردم. اكثرا ميگويند دقيقا هيچ كدام معلوم نيست – مثل اساطير ايرانى زال و رستم و غيره. ماناس و دده قورقود هم همين طور. اين هم طبيعى هست. اين كه كتاب نبوده در يك تاريخ معين نوشته شده باشد. و اما اينكه ماناس به احتمال قوى به قبل از اسلام برميگردد بنظرم شكى نيست خود قرغيز ها ميگويند ٢٠٠٠ سال پيش و غيره. حالا بيا عكسش را ثابت كن! ولى داستانهاى ماناس و زبانش بنظرم نشان ميدهند كه احتمالا قبل از اسلام است. دده قورقود هم معلوم نيست. اما قرن پانزدهم و شانزدهم كه ميگوئى انتشار نخست دده قورقود است نه پیدایش اش. البته این ادعا درست نیست ککه یعضی ها میگویند دده قورقود «اولین اثر» یه زبان ترکی است. «اثر» بعنوان چیزی نوشته شده نبوده. این جزو اساطیر است. این ادعا پایه علمی ندارد. «دده قورقود» و یا «دده قورقوت» داستان زندگی قبیله ای اوغوز هاست. این یک داستان و یا حماسه است که قرن های طولانی بصورت شفاهی موجود بود تا اینکه اولین نسخه چاپی آن در یک کتابخانه آلمان پیداشد. پشت صفحه اول این نسخه نوشته شده که نسخه مزبور در قرن دهم هجری یعنی سیصد چهارصد سال پیش به کتابخانه احمد پاشا در استانبول وارد شده است.  اصلا در مورد اين اساطير صحبت از تاليف كه نيست. حتما به مرور زمان شكل گرفته و بعد از قرن ها هم كه مكتوب شده هر بار با نشر قبلى اش فرق داشته. مثليك مجموعه امثال و حكم. در مورد دده قورقود هم صحنه ها و تعابير و كار ها و رفتار ها خيلى بدوى تر و قبيله اى تر از قرن شانزدهم است. مثل اين است كه موضوع بر سر هون ها و پروتوترك ها و يا سكا ها و خزر هاست.بنا به بريتانيكا بعضى تعابيرمانند قارشو ياتان و يا قاراجوق داغ در دده قورقود هستند كه نشان ميدهند از دوره آسياى ميانه تركان و احتمالا در بدو و يا مدت كوتاهى قبل از اسلام است يعني مثلا حوالى ٨٠٠ م (اين تاريخ تخمينى البته ادعاى حقير سراپا تقصير است)

MP
عباس جان مطالبی را که میآورم از کتاب نامبرده فیروز منصوری نقل میکنم . وی معتقد است بعد از تاریخ انتشار داستانهائی از اوغوزنامه توسط بارتولد , کل داستان در سال1913 در استانبول به چاپ میرسدو پس از آن بیش از 15 نفر نویسنده ومحقق در باره این کتاب اظهار نظر کرده اند که کتاب اورخان شایق مشتمل بر متن داستانها ,لعات واصطلاحات واعلام متن و صفحات زیادی ـ 670 صفحه ـ تحشیه و تعلیق , جامع ترین آنهاست. اورخان شایق ظاهرا آراء حمید آراسلی راکه طبق آن گویا داستان ددهقورقورخیلی بیشترها در آذربایجان نوشته شده مردود میشمارد. فیروز منصوری سپس نظریات جواد هیات که ظاهرا متکی بر آراء آراسلی بوده وحکم میدهد که کتاب در قرن 15 تدوین شده ولی تاریخ داستانهای ان کهن ترست وریشه های ان مربوط به زمانی است که ترکی آذربایجانی از ترکی آناتولی جدا نشده بود وبه لهجه اوغوز نوشته شده است را مورد تردید قرار میدهد و مینویسد : ” متن کتاب دده قورقود 170 واژه فارسی و 350 لغت عربی دارد وبه لهجه عثمانی قرن شانزدهم بسیار نزدیک است.در خلال داستان از چیزهائی بحث شده است که مربوط به تشکیلات نظامی عثمانیان بوده و هیچ ربطی به آق قویونلوها ندارد و در زمان غزها اصلا همچو اصطلاحاتی وجود نداشته است .در داستانهای شماره 3و7و9 بنامهای بامسی بی رک,قازلیق قوجا اوغلو یعتق, وبگلی اوغلور امره , از پیروزی بر فرمانروای مسیحی (تاکاور) وخراب کردن کلیساها وساختن مسجدها بحث شده ” مجلد دوم , مطالعاتی در باره تاریخ , فرهنگ وزبان آذربایجان صفحه 728 و729 وبا آوردن اصطلاحاتی که در داستانهای کتاب بکار رفته از قبیل ” دولدوران توپ” , ” پنیجک” , ” بش آقچه لو علوفه جی” , ” استانبول ” نتیجه می گیرد که سخت است باور شود اوغوزهای ماوراء ترکستان با مواد منفجره و کاربرد توپ آتشین آشنابوده و از شهر استانبول که قدمت آن کمتر از 570 سال است بعنوان یکی از شهرهای خود نام برند. ودهها اصطلاح دیگر. فیروز منصوری این ادعاکه این کتاب به زبان اوغوزی نوشته شده را با استناد به دو کتاب غوبیلگی و دیوان لغات الترک محمود کاشغری به چالش کشیده و با آوردن واژه ها واصطلاحاتی از آنها که بزبان اوغوزی بوده و محمود کاشغری معانی آنهارا بعربی برگردانده نشان میدهد که دده قورقود ارتباطی با گویش اوغوزی ندارد وداوری جواد هیات : ” کتاب دده قورقود که قدیمی ترین اثر مکتوب ادبیات خلقی است و در باره داستانهای حماسی ترکان اوغوز نوشته شده , از شاهکارهای ادبیات جهانی است و به ترکی اوغوز و لهجه مشترک آذربایجان و آناتولی قدیم است …” نادرست بوده خاصه انکه جواد هیات خود در نوشته اش اقرار میکند ” با آنکه در دیوان لغات ترک به تفصیل از ترکی اوغوز بحث شده , متاسفانه هیچ اثر ادبی به لهجه اوغوز که مربوط به زمان محمود کاشغری باشد , در دست نیست ” در نهایت فیروز منصوری نتیجه میگیرد : ” کتاب دده قورقود….به نگارش در امده است تا برای اقوام مهاجم وشمن باور , فرهنگ وادب سازور نمایند .” همانجا ص 734

Abbas Djavadi
جالب است

MP
ارزیابی فیروز منصوری پیرامون ” کوراوغلو” از این هم جالب تر است

MP
علاوه بر این اصالت و قدمت داستانهای اساطیری وحماسی ایران را نمیتوان با اثری چون “دده قورقود” که بی نام ونشان بوده و سند قابل اعتنائی پیرامون اصالت وقدمت ادعائی آن در دست نیست , مقایسه کرد.فردوسی در تنظیم اثر خویش به خداینامه هائی که در زمان ساسانیان تدوین شده وهم چنین منابع دیگری چون ” دهقان ” یا ” موبد” ویا دلدارش ( داستان بیژن ومنیژه) استناد میکند. علاوه بر آن نام پهلوانان اساطیری ایران در د.ومجلد یشتها که قدمت آنان به قرنها پیش از میلاد میرسد ,بکرات آمده و کارها ی آنان ستوده شده است. داستانهای حماسی ایران در میان اعراب شبه جزیره عربستان نیز رواج داشته است . جلال خالقی مطلق بر آن است که متن عربی رستم واسفندیار از زبان پارسی میانه به عربی برگردانده شده بود .ظاهرا اما مدرکی کتبی در این ارتباط تا کنون یافت نشده .اما گزارش هائی از نضربن حارث از اشراف مکه ودشمنان پیامبر اسلام در دست است که طبق آنها او مردم را بجای استماع داستانهای قرآن به شنیدن افسانه های رستم اسفندیار که جذاب تر است تشویق میکند. در کتاب الفهرست ابن ندیم از ترجمه عربی رستم واسفندیار توسط جبله بن سالم کاتب هشام بن عبدلملک یاد گشته . کتاب هزار حکایت صالحان وصوفیان به تصحیح مرحوم ایرج افشار نیز از سعید بن جبیر نامی یاد میکند که گویا از عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب داستان رستم واسفندیار را شنیده است .

ادامه خواندن

دو توضیح در باره مقاله قتل عام ارامنه

در رابطه با مقاله چند روز پیش بنده در مورد کشتار ارامنه در امپراتوری عثمانی (سال 1915) چند نفر از خوانندگان و دوستان یکی دو ایراد گرفته بودند: یکی اینکه بعضی ها گفته بودند این مقاله آهنگ «توجیه» کشتار ها را دارد و دوستان دیگری پرسیده بودند یا قبول داریم ترکیه این کوچ اجباری و کشتار را سازماندهی و اجرا کرده یا نه و اگر قبول داریم که کرده، ترکیه باید مسئول این کشتار شناخته شود، دیگر راه حل بین دو طرف چیست؟

بنظر بنده ترکیه مسئوليت اخلاقى دارد نه فردى و دولتى. بهمان ترتيب ارامنه و روس ها. منظورم اين است كه برخلاف ساده انديشى ناشى از ندانستن كه در اكثريت ملاحظه ميشود، اينطور نبوده كه همه چيز آرام بوده و همه با صلح و صفا زندگى ميكردند و يكباره ترك ها روى ارامنه ريختند و صد ها هزار نفرشان را مجبور به ترك خانه و كاشانه شان كردند و يا كشتند. منظور اين است كه اين در شرايط جنگ بوده و يك گوشه اگر چه گوشه چشمگيرى از جنگ در آناتولى بوده. رفتارى كه در جريان اين چند ماه با ارامنه دولت عثمانى شده نمونه بارز و خشن تصفيه قومى و جنايت بيرحمانه عليه اين قوم بود. هيچ كس نميتواند  و نبايد از اين مسئوليت بگريزد.

اين  فاجعه اى براى همه دردناك است. اما در عين حال: آيا كسى از جناياتى كه در دو سه سال اشغال روس ها و ارامنه اما  به ترك ها شده حرف ميزند؟ اين قطعا بان معنى نيست كه پس موضوع ارامنه را هم پيش نكشيم. اما بنظر من بايد در شرح حوادث منصف بود و همه جوانب را ديد و گفت. خوب، ارامنه دسترسى بيشترى به رسانه ها و منابع غرب داشته اند و دارند و حرفشان در نيمكره غربى شنونده بيشترى دارد و طبيعى است و حقشان هم هست كه از اين امكانات هم بخوبى استفاده ميكنند تا درك و احساس اندوه عميق خود در مورد اين فاجعه هولناك را در ذهن جهانيان حك كنند.

منظور من اين است كه بگذاريم مورخين دو طرف همه درد و دمل تاريخشان را طورى كه فكر ميكنند واقعيت دارد بريزند روى ميز تا آنهائى مثل من و شما و ايرانى و آمريكائى و فرانسوى كه كنار گود نشسته اند قضاوت درستى بكنند. تازه ما ها و يا حتى مورخين كه قاضى نيستيم و حكم كه صادر نمیكنيم بلكه فقط نظر ميدهيم اگرچه بعضى دولت ها و پارلمان ها خودشان را بجاى دادگاه بين المللى لاهه گذاشته اند! نهايتا منظور من از حل دو جانبه موضوع اين بود كه مناسبات دو كشور همسايه كه نميتواند يك عمر بر پايه تفاسير مختلف تاريخ مختل بماند. امروزه حدود ٣٠٠ هزار ارمنى شهروند جمهورى ارمنستان بطور غير قانونى در تركيه كار ميكنند اما مرز دو كشور فعال نيست تجارت نيست و هر دو بر طبل خصومت ميكوبند. حالا آن بحث هاى تاريخ بجاى خود، بگذاريد تب آن بحث ها كمى پائىن بيايد تا طرفين فكرى به امروز و بهبود مناسباتشان بكنند. مثل اين است كه ما ايرانيان همه اش اسير گذشته جنگ ها و خونريزي ها بين شاه اسماعيل و سلطان سليم باشيم و با آن خاطرات پس پريروز، امروز عليه همديگر خنجر بكشيم. بيشك تاريخ را بايد دانست اما نميتوان كه زندگى امروز را بخاطر اختلافات در مورد درك ديروز زمین گیر کرد.

****************

در آخرین خبر، پرزیدنت اوباما امسال هم در سخنان خود بمناسبت سالگرد کشتار ارامنه در 1915 در دولت عثمانی ضمن ابراز اندوه عمیق از این فاجعه، از «نسل کشی» نامیدن آن خودداری نمود.

ترک ها هم یک نفس راحتی کشیدند.

روزنامه ها و سايت هار تركيه خبر را با درشت ترين تيتر خود دادند.

«در صدمین سالگرد اوباما آن کلمه را نگفت.»

اما دلهره آنکارا هنوز فروکش نکرده. امروز شاید بوندستاگ (پارلمان آلمان) در این مورد قطعنامه قبول کند.

اصولا اینکه حالا کدام دولت و یا پارلمان این فاجعه را چطور نامگذاری میکند تبدیل به معضلی در مناسبات بین المللی شده. حکومت ها و پارلمان ها طوری رفتار میکنند که گویا هرکدام یک دادگاه بین المللی هستند و حکم صادر میکنند. ترکیه هم هر سال کلی مبلغ و انرژی و مشغولیت ذهنی صرف میکند تا دولت ها و پارلمان ها و افراد این فاجعه را نسل کشی ننامند.
عجیب است.

به نظرم موضوع با این ترتیب به ابتذال كشيده شده وتبدیل به توپِِ بازى در سياست شده است. مگر حكومت ها و يا پارلمان ها دادگاه هستند كه حكم صادر كنند؟ اين وزير و آن وكيل، اين مورخ و آن انستيتوى آكادميك، حتى فرد فرد جامعه جهانى ميتواند نظر بدهد، در باره تاريخ حكم نميكند، يعنى نميتواند بكند. به اين ميماند كه پارلمان اردن حكم كند كه ژاپنى ها در جنگ دوم خواستند چينى ها را نسل كشى كنند و يا حكومت پاكستان راى گيرى كند كه امريكا ٥٠٠ سال پيش بومى ها و يا بعدا افريقائى تباران را نسل كشى كرده يا نه.

ادامه خواندن

Ermənilər, türklər və 100 illik düşmənçilik

Abbas Djavadi (Abbas Cavadi) — Düz 8 il öncə kiçik bir şərh yazmışdım. Bu şərhdə 1915-ci ildə -Osmanlı imperiyasının çöküş dönəmində, Birinci Dünya Müharibəsinin şıdırğı çağında ermənilərin qətlinə, yer və yurdlarından didərgin salınmasına toxunmuşdum.

Özümü nə 8 il qabaq, nə də indi erməni-türk münasibətlərinin bilicisi sayıram. O vaxt yalnız gördüklərimi və oxuduqlarımı yazmışdım. Düşünürəm ki, yazdıqlarımda bu gün də elə bir əhəmiyyətli dəyişikliyə ehtiyac yoxdur.

Amma bircə fərqlə. Bu gün, məncə, bütövlükdə siyasi gəlişmələr Qərb dünyasında və xüsusən bizim regionda Türkiyə və Ərdoğan hökumətinin populyarlığını azaldıb. Bu baxımdan bəzilərində, yenə mənim fikrimcə, dəlil-sübutsuz həyəcan, antitürk və anti-Türkiyə duyğuları gözə çarpır. Bu şəraitdə adamların çoxu ölçülü-biçili və məntiqli sözdənsə, dinləyib-anlamaqdansa, oxuyub-öyrənməkdənsə, daha çox haray-həşir salmağa və şüar səsləndirməyə meyllənib.

Ermənilərin 24 Aprel faciəsinin 100 illiyi bu duyğu və etirazları daha da qabardıb. Axı bir yandan insan dramı yaşanan bir faciənin 100 illiyini anırsan, bir yandan da Qərb dünyasında və regionun bəzi ölkələrində bənzər düşüncəli çox sayda adamla üzləşirsən.

Məncə, bu məsələ aşırı dərəcədə siyasiləşdirilib və gündəlik siyasətə çevrilib. Yəni durum elə deyil ki, adamlar bu fürsətdən yararlansın və «görəsən nələr baş verib» deyə bir düşünüb-daşınsın. Düşünüb-daşınmağa azmı sual var. Məsələn: Görəsən, hansı qruplar və hansı adamlar cinayətə yol verib? O illərdə dünyanın şərtləri necə idi? Kim kiminlə kimə qarşı ittifaq bağlamışdı? Kimin hansı proqramı və hansı şəraiti vardı? Və s. və i.a.

Çox adam ermənilərə tərəf tutaraq bu qətliamı ən şiddətli şəkildə və 100 faiz inamla «genosid», yəni «soyqırımı» adlandırır və Türkiyəni məhkum edir. Türklərə gəlincə, şəxsi təcrübəmə görə deyə bilərəm ki, onların əksəriyyəti bunu qətl və ya «müqatilə», yəni qarşılıqlı qətl və «təhcir» (məcburi köç, sürgün) və hətta qətliam adlandırır, amma… Amma «soyqırım» sözündən qaçır.

Düzü, bu olaydan danışanların çoxu sözügedən faciənin Birinci Dünya müharibəsi kontekstində baş verdiyini bilmir. Təsəvvür edin: Osmanlı dövləti Avropadakı ərazilərini itirib və tam dağılmaq təhlükəsiylə üz-üzə qalıb. Bu hadisədən bir-iki il əvvəl yunanlar, serblər və bolqarlar və digər Avropa xalqları Osmanlıdan ayrılaraq, öz müstəqilliklərini elan ediblər. İmperiya hər gün qan itirir və İstanbulda «devleti aliyeye ali-kapu»nun hər hansı qüdrət və səlahiyyəti yoxdur. Hər şey bir-birinə qarışıb. İngilis, fransız və yunanılar qərbdən, ruslar da şərqdən hücum edir və… Və beyinlərdə, az qala, cavabsız bir sual dolaşır: Görəsən, bir vaxtlar möhtəşəm və yenilməz bu 600 illik imperiya, bu geniş və çoxmillətli Osmanlı səltənəti artıq tamamilə məhv olacaq? Yəni türklərin hər hansı bir dövləti də olmayacaq?..

O boş və bəzilərinin fikrincə, intihar əməliyyatı, Almaniya ilə ittifaq qurmaq nəyə gərək idi? Hələ o, necə deyərlər, intihar hücumu – o hesabsız- kitabsız Rusiyaya, özü də Sarıqamışın şaxtalı soyuğundakı hücum nə demək idi? Elə bir hücum ki Osmanlının on minlərcə əsgər və zabiti donub öldü və az qala, rusların bircə gülləsinə də gərək qalmadı…

Bu macəraçı əməliyyatın baş sorumlusu ermənilərin «təhcir» – sürgün əmrini verən Ənvər Paşa deyilmiydi? Amma nə üçün?

ONLAR OSMANLIDAN AYRILMAQ İSTƏYƏN SON QEYRİ- MÜSƏLMANLAR İDİLƏR

Görəsən, hamı bilirmi ki, on minlərcə Osmanlı əsgəri donub öləndən sonra cəbhədə yaranan boşluğu rus ordusu və onların önündə gedən erməni silahlı dəstələri doldurdu?! O erməni «komitəçiləri» ki işğal edilən Osmanlı torpaqlarında Ermənistanın müstəqilliyini elan etmək istəyirdilər…

Onlar Osmanlı İmperiyasından ayrılıb müstəqilliyini elan etmək istəyən son qeyri- müsəlmanlar idilər. Onların belə istiqlal həyəcanını anlamaq olar, amma gərək türklərin də dövlətin taleyindən dərin nigaranlığını gözardı etməyəsən…

Bu faciədən söz açanlar hücumlar nəticəsində Qars, Van və Ərzurumun, çevrədəki qəsəbə və kəndlərin işğal edildiyini bilirlərmi? Niyə o dövrdə rus əsgərlərinin qətlə yetirdiyi dinc sakinlərdən heç kim danışmır? Niyə köçdən qalan bəzi ermənilərin və ən önəmlisi, Qafqazdan gələn silahlı ermənilərin bu işğalçılarla əlbirliyindən danışan yoxdur?

Axı hadisələr niyə belə cərəyan etdi? Niyə ta Səlcuqilərdən-Səlcuqlulardan bəri belə hadisələr baş verməmişdi? Niyə məhz ermənilər hədəf götürülmüşdü? Axı Osmanlıda erməniləri «milləti-sadiqə» adlandırırdılar. Xristian olsalar da, altı əsrlik Osmanlı dönəmində yalnız Səfəvilərin tərəfdarı olan sufilər qətliama məruz qalmışdılar. Amma Xristianlarla belə davranmamışdılar.O türkmən sufilərin qətliamını da «genosid»-soyqırımı saymaq olmaz. Çünki türkmən olduqlarına görə deyil, «rəqib və düşmən qonşunun» – İranın casusu ittihamıyla və «dindən və peyğəmbərin sünnətindən çıxmaq» şübhəsilə qətl edilmişdilər.

Görəsən, bu gün bilən varmı ki, bu «müqatilənin» – qarşılıqlı qətlin bir hissəsi də, əslində, şəxsi və ya qrup və yaxud yerlərdəki məzhəb ixtilaflarından qaynaqlanıb, Anadolunun Şərqində kürd və türk qəbilələri də məsuliyyəti bölüşürlər? Əlbəttə ki, «Babi Ali»nin, yəni İstanbuldakı Mərkəzi Hökumətin nümayəndələri də ya acizliklərindən, ya da bilərəkdən buna müdaxilə etməyiblər. Hətta ola bilsin, özləri də bu dəstəyə qoşulub silahsız erməniləri əziblər.

Amma silahsız və bitərəf erməni qadınlarının, uşaqlarının günahı nə idi? Bəlkə bu da boş əllə və plansız olaraq Şərqi Anadolunun ən soyuq qışında Rusiyaya hücum qərarı kimi bir şey idi?

​SUALLAR ÇOX, CAVABLAR ÇOX AZ

Heç kəs etiraf etməsə də, təhcir fərmanı o zamanın «ittihad və tərəqqi» hökuməti məmurlarının dediyinə görə, yerli ermənilərin komitəçi silahlı ermənilər və işğalçı rus ordusuyla əlbir olması və ölkənin bir hissəsinin ayırması qorxusundan verilmişdi.

Rusiyada inqilab olanda, Anadoluda rusların əməliyyatı da tədricən, həm də nəticəsiz başa çatdı. Ruslar geri çəkildilər və Moskvadakı inqilabi hökumət yeni qurulan İnqilabı Türkiyə Cümhuriyyəti hökumətiylə ittifaq yolunu seçdi. Hələ Atatürk adını almayan Mustafa Kamal Paşanın rəhbərlik etdiyi və yalnız xarici işğalçılara qarşı vuruşmayan, hətta Osmanlı imperiyasına da son verib qərbsayağı bir ölkəyə çevrilmək istəyən Türkiyə ilə.

Bugünün Türkiyəsində ermənilərin 1915-ci ildə yaşadıqları faciəni inkar edənlərin sayı çox azdır. Onların da böyük əksəriyyəti baş verənləri o dövrün xaos şəraitiylə, Osmanlının parçalanma təhlükəsiylə üzləşən hökumətin hesabsız və sərt reaksiyasıyla əlaqələndirir. Onlar müharibəyə qatılanların hamısının cinayətə bulaşdığını deyirlər. Amma rastlaşdığım türklərin çoxu düşünürlər ki, nə qədər də geniş, nə qədər hesabsız olsa da, baş verənlər «soyqırımı» deyildi. Onların fikrincə, faciə müharibə şəraitində ermənilərin və xüsusən, komitəçilərin Rusiya ordusuyla əməkdaşlığından və aciz Osmanlı hökumətinin heç cür haqq qazandırılmayacaq aşırı sərt davranışından qaynaqlanıb. Əlbəttə, bəzi türklər də baş verənləri ölkənin bütün ermənilərini məhv etmək əməliyyatı adlandırır. Onlar işğalın, rus ordusuyla açıq və birbaşa əməkdaşlığın erməni qətliamından sonra gerçəkləşdiyini buna dəlil kimi göstərirlər. Di gəl, aydındır ki, bu hadisələrə hazırlıq hələ 1915-ci ildən də əvvəl başlanıb…

​GÖRƏSƏN, ONLAR ARTIQ BİR-BİRİYLƏ DANIŞA BİLMƏYƏCƏKLƏR?

Bu gün sürgün və qətliamın 100 illiyi günündə erməni dostlarımın və bütövlükdə erməni xalqının kədərini bölüşürəm. Ancaq təəssüflənməmək olmaz ki, bəziləri bu arada qarşı tərəfin – Türkiyənin sözünə və fikrinə heç də qulaq asmaq istəmir. Hər kəs elə danışır və elə nitq edir ki, hər kəs elə məhkum və ya elə müdafiə edir ki, guya özü orda olub… Guya tarixin bu mərhələsini özü yazdığından, hər şeyi başdan sonadək bilir…

Təbii ki, belə birtərəfli baxışın tərəflərin heç birinin faydası dəyməz. Ortada bir problem varsa və bu problem həllini tapmalıdırsa,onu gərək iki tərəf həll etsin. Bu məsələnin təktərəfli çözülməyəcəyini hamı bilməlidir. Bu tərəflərin heç biri həqiqəti inhisara ala bilməz… Və çığır-bağırla, məhkum etməklə də heç bir irəliləyiş olmaz.

Bir neçə il əvvəl münasibətlərin yaxşılaşmasına və sonra ixtilaf mövzusu olan məsələlərlə bağlı dialoqun başlanmasına imkan yaranmışdı. Ancaq elə görünür ki, Ankara və Yerevan arasındakı bir sıra «prinsipial» ixtilaflar, o cümlədən Qarabağ və digər Azərbaycanın ərazilərinin işğal altında saxlanması bu perspektivi yenə «arxivə» göndərib. Ankara istəyirdi ki, Yerevan öncə işğal qüvvələrini Qarabağ və ətraf ərazilərdən çıxarsın, amma Ermənistan bunu rədd edirdi…

Axı min ilin qonşularıdırlar. Bir erməni dostum özlərinin bir məsələni mənə misal çəkib: «Qonşunu sən özün seçmirsən». Yəni hər necə olsa da, qonşunla dil tapmalısan. Mən də ona türklərin bir məsəlini söylədim: «Qonşu qonşunun külünə möhtacdır». Yəni qonşuların bir birinə və qarşılıqlı alış-verişə ehtiyacları var. Onlar aralarındakı əlaqəni elə də uzunmüddətli kəsə bilməzlər.

ادامه خواندن

ارامنه، ترک ها و خصومتی صد ساله

While only a few extreme nationalists dispute the mass killings of Armenians, some liberals have recognized it as a ‘genocide.’ Most Turkish intellectuals, political analysts, and historians believe that local Armenians, with the help of Russia, were trying to create an independent Armenian state in eastern Anatolia

 Turkey: Do The Killings Constitute Genocide

یادداشت کوتاه بالا در باره قتل عام سال 1915 ارامنه در دولت عثمانی را من هشت سل پیش به انگلیسی  نوشته بودم. می‌گویم یادداشت، چونکه من نه هشت سال پیش متخصص تاریخ روابط ارامنه و ترک‌ها بودم و نه حالا هستم. پیش از همه چیز، من متاسفانه و صد متاسفانه زبان ارمنی نمی دانم. بنا بر این چندان جرات نمی‌کنم فقط برپایه ترجمه‌هایی که صحتش را نمی‌دانم، نظری بدهم. فقط آنچه را که می‌دیدم و حس می‌کردم، نوشتم و امروز هم فکر می‌کنم در مجموع اشتباه نکرده‌ام.

—————————————-

امروز بنظرم بخاطر تحولات سیاسی کلا چه در جهان غرب و چه در خود ایران محبوبیت ترکیه و دولت آقای اردوغان بسیار پائین آمده است. از این جهت بخصوص در میان بعضی هموطنان ایرانی، من نوعی شور و هیجان بی دلیل ضد ترکی می بینم. خیلی ها بیشتر از اینکه حرف حسابی بزنند و یا – مهمتر از همه – قبل از آنکه کمی گوش کنند و مطالعه نمایند، مثل اینکه از پی سر و صدا راه انداختن و شعار دادن هستند.

در باره سالگرد قتل عام ارامنه در 24 آوریل هم همینطور. حتی بیشتر از قبل – چرا که موضوع هم بر سر صد سالگی فاجعه غم انگیز کشته شدن صدها هزار ارمنی غیر نظامی در امپراتوری عثمانی است و هم چیزی است که بخصوص در دنیای غرب و خود ایران خیلی‌ها بر سر آن توافق دارند.

اما موضوع بنظر من بیش از حد سیاسی شده و تبدیل به سیاست روز گشته است، نه اینکه آدم از این فرصت استفاده کرده کمی عقب بنشیند و فکر کند که واقعا چه شد؟ کدام گروه‌ها و دولت‌ها چه اقدامانی کردند؟ شرایط دنیا در آن سال‌ها چه بود؟ کی با کی اتحاد و اتفاق داشت و برعلیه کی؟ کی چه برنامه‌ای داشت و در چه موقعیتی بود؟

خیلی‌ها در طرف ارامنه قتل عام را به شدیدترین وجه وبا اطمینان صد در صد «نسل کشی» می‌نامند و محکوم می‌کنند. از جانب ترک‌ها به تجربه من اغلب مردم ترکیه آن را قتل («مقاتله» یعنی کشتار متقابل) و «تهجیر» (کوچاندن اجباری)  و حتی «قتل عام» می‌نامند، ولی از «نسل کشی» نامیدن آن پرهیز می‌کنند.

اما اکثر کسانی که در این باره سخن می‌گویند، اصلا نمی‌دانند که این حوادث در متن جنگ جهانی اول اتفاق افتاده است. عثمانی در حال متلاشی شدن است. یکى دو سال پیش از آن یونانی‌ها و بلغارها و دیگران اعلان استقلال از عثمانی کرده‌اند. امپراتوری هر روز خون از دست می‌دهد و «دولت علیه عالی قاپو» در استانبول قدرت و اختیار چندانی ندارد. همه چیز آشفته و به‌ هم ریخته است. انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها، یونانی‌ها از غرب و روس‌ها از شرق مشغول دست اندازی هستند. آیا امپراتوری 600 ساله، وسیع و چند ملیتی عثمانی دیگر کاملا از صفحه روزگار پاک خواهد شد و ترک‌ها از داشتن هرگونه دولتی محروم خواهند گشت؟

چه بود آن رفتار بیجا و بنظر بعضی‌ها انتحاری اعلام اتحاد با آلمان در جنگ جهانی؟ و آن باصطلاح «لشکر کشی» انتحاری، بی حساب و بدون تدبیر بر ضد روسیه در آن سرمای «ساری قمیش» در شرق که حتی بدون نیاز به حمله روس ها باعث تلف شدن ده‌ها هزار نفر از بهترین سربازان و افسران لشکر عثمانی شد؟

مسئول اصلی این ماجراجوئی بی مسئولانه همان انور پاشا نبود که گفته می‌شود دستور «تهجیر» ارامنه را داد؟ اصلا چرا؟

آیا کسی می‌داند که بدنبال یخ زدن و کشته شدن  ده‌ها هزار سرباز عثمانی در جبهه «ساری قمیش» روس ها وارد عثمانی شدند؟ کسی می‌داند که ارامنه مسلح از ارمنستان، این باصطلاح «کمیته چی‌ها» راهنما و پیشگام ارتش اشغالگر روس بودند و با این ترتیب می‌خواستند در نواحی شرقی عثمانی (که در ضمن اکثریت جمعیت‌ آن ترک و کرد مسلمان و یا آسوری و کلدانی مسیحی بودند) اعلان استقلال ارامنه را بکنند؟

آنها آخرین های غیر مسلمان بودند که می‌خواستند در امپراتوری عثمانی بیرق استقلال را بر افرازند و درك شور شوق استقلال ‌خواهى آنان نيز، اگر دلشوره ترك‌ها را هم نادیده بگيريد، كار مشكلى نيست.

و اما آيا  کسی می‌داند که در نتیجه همین هجوم و اشغال، شهرهائی مانند قارس، وان و ارضروم و روستا های اطراف آنان اشغال شد؟ آیا کسی امروزه از قتل و غارت منطقه به دست سربازان روس و ارمنی سخنی می‌گوید؟ از اینکه بعضی از ارامنه محل  و شهر های بزرگ تر هم با شورشیان هم آواز شدند؟

چرا سیر حوادث آنچنان شد؟ از زمان سلجوقیان تا آن موقع چرا فاجعه مشابهی رخ نداده بود؟ نه فقط نسبت به ارامنه که حتی «ملت صادقه» نامیده می‌شدند، بلکه علیه دیگر مسیحیان و غیر مسلمین؟ 500 سال قبل از آن، صوفیان (در واقع علویان) طرفدار صفویه و شاه اسماعیل قتل عام شده بودند، اما با مسیحیان چنین رفتاری نشده بود. حتی قتل عام صوفیان ترکمن (و یا ترکمان) را نمی‌شود «نسل کشی» نامید، چرا که آنها را نه بخاطر ترکمن بودنشان می‌کشتند بلکه به‌جهت آنکه آنها همچون «عامل کشور رقیب و دشمن همسایه» یعنی ایران و «ملحد از دین و سنت پیامبر اسلام» مطرود و محکوم شده بودند.

آیا کسی امروز می‌داند که بخشی از«مقاتله» یعنی کشتار متقابلی که ترک‌ها می‌گویند در واقع حساب و کتاب های گاه شخصی و گاه گروهی و مذهبی محلی بود که در شرق آناتولی (آناطولی) بین ارامنه و قبایل کرد و ترک محل اتفاق افتاد؟  که البته نمایندگان «باب عالی» یعنی حکومت مرکزی هم گاه از روی عجز و احتمالا اغلب عالمانه به آن مداخله نکردند و یا حتی شاید خود به سرکوب مظلومین برخاستند؟

فرمان «تهجیر» ارامنه از روستا ها و شهر های شرق آناتولی و کوچانیدن اجباری آنان به شام یعنی سوریه و لبنان کنونی هم  ضمن اجرا شدنش با قتل و غارت روستاها و خانه های مردم مظلوم و فقیر ارمنی محل همراه بود که بعضی هایشان از سوی مردم روستای همسایه، مردم محل و شاید همسایه ها و هم محله ای هایشان درست یا نادرست متهم به همدستی با «کمیته های مسلح ارمنی» میشدند که همراه با روس ها وارد عثمانی شده بودند.

اما گناه مردم بی سلاح و بیطرف، زن و کودک چه بود؟ آیا این هم  شبیه آن فرمان حمله با دست خالی به روسیه در زمستان سال گذشته اش بود؟

پرسش ها چندين برابر پاسخ ها هستند.

اگر چه  هرگز رسما اعتراف نشد اما فرمان تهجیر به گفته بسیاری از دست اندرکاران ترک در حکومت «اتحاد و ترقی» وقت عثمانی با هراس «همکاری ارامنه محل» با «کمیته چی» های ارمنی و اشغالگر و ارتش روس صادر شد.

تازه به مردم عادی و غیر سیاسی و یا غیر مسلح ارمنی، به زن و کودک روستا های دورافتاده شهر «توقات» و ارزنجان چه مربوط که روس‌ها و کمیته چی های ارمنی می‌خواهند شرق عثمانی را از بدنه آن کشور جدا کنند و اعلان استقلال نمایند؟

وقتی در روسیه انقلاب شروع شد، عملیات آناتولی روس‌ها هم بتدریج به پایان رسید – بدون نتیجه.  نیرو های آنها عقب نشینی کردند و حکومت انقلابی مسکو طریق تفاهم و همکاری با حکومت نوپا و انقلابی جمهوری ترکیه را در پیش گرفت، انقلابی به رهبری مصطفی کمال آتاترک که در واقع نه فقط بر ضد انگلیس و فرانسه بلکه در عین حال برای خلع ید عثمانی و اعلام یک جمهوری مدل غربی در کشوری جدید بنام ترکیه انجام شده بود.

امروز اندک کسانی در ترکیه یافت میشوند که اصولا قتل عام و یا اقلا کشتار گسترده ارامنه در حوادث 1915 را کاملا انکار کنند. اکثرا آن را عکس العمل تند و بی حساب حکومت وقت و شرایط بی نظمی آن دوره در مقابل خطر فوری تجزیه باقیمانده امپراتوری میشمارند. آنها میگویند از همه طرف های درگیرجنگ جنایت صادر شده اما بسیاری از آنها  بر آن اند که این قتل ها هر قدر هم که وسیع و بی حساب بوده باشند «نسل کشی» نبودند بلکه شرایط جنگ، همکاری ارامنه و بخصوص کمیته چی ها با ارتش روسیه بود که حکومت وقت عثمانی را به این اقدام غیر قابل توجیه سوق داد. عده ای هم که تعدادشان زیاد نیست قبول دارند که آنچه رخ داده نسل کشی هدفمند برای پاک کاری تمام ارامنه کشور بوده، یعنی قتل بی‌ مهابای همه ارامنه، زن یا مرد، کودک و پیر، مسلح و غیر مسلح. بعنوان دلیل، آنها میگویند اشغال شرق آناتولی چند ماه بعد از قتل عام و تهجیر شروع شد. درست است، اما اشغال برنامه ای بود که به خیلی قبل تر از تهجیر بر میگردد.

اشغال، پاسخ به قتل عام نبود. روس‌ها مشکل چندانی با تهجیر و شاید حتی قتل عام نداشتند. اشغال بخشی از برنامه بود. اشغال و قتل عام که قبل از آن رخ داد، شاید واکنشی دیوانه‌وار و خونین از روی استیصال به چیزی بود كه خود را بصورت اشغال نشان داده بود.

امروزه در صدمین سالگرد تهجیر و فاجعه قتل عام ارامنه یاد اجداد و خویشان دوردست دوستان و اصولا مردم ارمنی همه ما را غرق اندوه عمیقی می‌کند. اما نمی‌توان افسوس نخورد که در این میان کسی چندان به حرف طرف مقابل یعنی ترکیه گوش نمیکند. همه چنان سخنوری می‌کنند و محکوم و دفاع می‌نمایند که گویا تاریخ آن برهه و منطقه را خود نوشته اند و آن را از اول تا آخرش میدانند.

و این نگاه یکجانبه به فایده طرفین هم نیست. اگر قرار است این مشکل حل شود باید بالاخره بین دو طرف حل شود و گرنه یک طرف نمی‌تواند آن را به تنهائی حل کند.

و با شعار دادن و محکوم کردن هم کاری پیش نمی‌رود.

چند سال پیش احتمال ابتدا بهبود روابط و سپس مکالمه در باره موضوعات مورد اختلاف از جمله فاجعه سال 1915 به وجود آمده بود اما ظاهرا تجدید روابط خوب همسایگی بین آنکارا و ایروان بخاطر اختلاف «اصولی» در مورد  اشغال قره باغ و دیگر سرزمین های آذربایجان از سوی قوای ارمنی باز به «بایگانی» افتاد. آنکارا  طلب میکرد که ایروان ابتدا اصل لزوم خروج نیروهای اشغالی از قره باغ و سرزمین های دور و بر آن را قبول کند و ارمنستان این موضوع را رد می‌کرد.

آیا آنها دیگر نمی توانند با همدیگر بنشینند و در این باره صحبت کنند؟

اینها ناسلامتی همسایه هزار ساله هم هستند. یک دوست ارمنی یک مثل ارمنی را مثال می‌آورد که می‌گوید «تو خودت نمی‌توانی همسایه‌ات را انتخاب کنی» یعنی بهر حال باید با او مدارا کنی. من هم یک مثل ترکی می‌دانم که می‌گوید: «همسایه محتاج خاکستر همسایه است» یعنی همسایه‌ها وابسته به رابطه و بده و بستان بین همدیگر هستند و نمی‌توانند دشمن همدیگر بمانند و رابطه با همدیگر را قطع کنند.

21 آوریل 2015


شاید این یادداشت در باره مقاله بالا نیز برای شما جالب باشد که چند روز پس از انتشار مقاله نوشته بودم: دو توضیح درباره مقاله قتل عام ارامنه

باز نشر این مقاله در سایت رادیو فردا

همین مقاله به ترکی آذری Ermənilər, türklər və 100 illik düşmənçilik…

—————————————

از فیس بوک:

بسیار عالی

US
نوشته ای بسیار متفاوت از نوشته های دیگرتان. بسیار عالی

AT
البته کاش یکم در باره ی حوادث قفقاز و آذربایجان هم در قرون 19 و 20 تحقیق بشه چون کشتارها وجابه جایی های قومی زیادی در این دو قرن در این مناطق هم صورت گرفته که ایرانیان و جهانیان نه به این مسائل برداختند و نه اهمیتی میدهند چون منافعی توش نمیبینند.

AF
آقای دکتر متن رو خوندم . اینکه عثمانی در حال متلاشی بود و روسها ریختن و ارامنه در حال قیام بودن دلیلی بر کشتن انسان ها نیست. از طرف مقابل هم هزاران نفر کشته شده اند ترکهای بسیاری چه در ایران و ترکیه در آن زمان کشته شده اند. ترکیه به نظرم راه گریزی برای قبول این واقعیت نخواهد داشت ولی کاش تا زمانی که قدرت با آنهاست و می توانند در میز گفتگو حرفهای خود را هم به طرف مقابل تحمیل کنند باب گفتگو در این زمینه را آغاز کنند. اینکه به هرکی حرف زد در این مورد بد و براه نثار کنیم به ضرر خودمون هست. تاریخ سیاسی ایران گواه این موضوع هست. وقتی تمام کشورها قبول کردند دیگر راهی برای ترکیه نمی ماند اما الان می تواند کشتار مردمان ترک را هم به دست روسها و ارامنه به این موضع وارد کند و حداقل معذرت خواهی آنها را طلب کند.

HR
دلیل انتخاب ۲۴ آوریل دستور به قتل الیت ارمنی در استانبول بوده است،به قولی ۵۰۰۰ نفر به جرم ارمنی بودن و شاید خیلی‌‌ها بی‌ خبر از همه جای دستگیر و اعدام شدند،متأسفانه اینگونه رفتار‌ها ظنّ نسل کشی را زیاد کرده است چون همانطور که خودتان میدانید از این دست درگیری‌ها و خون ریزی‌ها در تاریخ کم اتفاق نیفتاده است،مثل کشتار حمیدیه که ۲۰۰-۳۰۰ هزار ارمنی کشته شدند ولی‌ هیچ ارمنی این را نسل کشی نمی‌داند،فرق نسل کشی و کشتار در ماهیت آن‌ است.

Abbas Djavadi
متشکرم از این توضیحات و موافقم. فقط مثل اینکه هم ترک ها و هم ارامنه در این مورد هرکدام به تنهائی به قاضی میروند و در نتیجه حرف همدیگر را نمی شنوند.

RS
تا زمانی که ارامنه از رویا و توهم برپایی ارمنستان بزرگ دست برندارندو ذهن کودکان خود را از کودکستان با ترک ستیزی پر کنند . …متاسفانه نمی توانند با همدیگر بنشینند و در این باره صحبت کنند

AT
ریشه ی این کشتار ها به قرن 18 برمیگرده وقتی که درگیری هایی بین کرد ها و ارامنه رخ داده بود وگرنه هدف ارمنستان تخلیه ی شرق ترکیه و الحاق آن به هایستان کبیرشونه نه چیزه دیگر

AB
وضعیت جابجایی‌های قومی طی قرون ۱۹ و ۲۰ در قفقاز و آناتولی برای من یکی که اطلاعات بسیار محدودی دارم سرگیجه‌آور است. کشتارهای متقابل به خصوص در ابتدای قرن بیستم هم پرشمار بوده. اما به نظرم سوال اصلی این است که آیا کشتار ارامنه در ۱۹۱۵ با تعریف حقوقی نسل‌کشی سازگار است یا نه. (فارغ از دخالت دادن موضوعات دیگر نظیر قره‌باغ و جیلولوق و ..)
اگر به تعریف ساده‌ی دانشنامه‌ای نسل کشی باشد ظاهراً سازگار است اما لابد هزار پیچ و خم حقوقی دارد از جمله این که تا سی سال بعد از آن زمان چنین تعریف حقوقی ای هنوز ایجاد نشده بوده.

متوجه بار سیاسی امروزی قضیه هستم اما سوالم این است که آیا پذیرش احتمالی نسل‌کشی بودن آنچه در ۱۹۱۵ گذشته مسئولیت حقوقی خاصی متوجه دولت جمهوری ترکیه می‌کند؟ کسی می‌داند؟

HR
در مورد رابطه حال حاضر ارمنستان و ترکیه باید گفت که دولت تحت تاثیر زیاد دیاسپرا( diaspora)ارمنی هست که تعدادشان ۳ برابر ارمنی‌های داخل ارمنستان هست و از نظر مالی‌ کمک‌های هنگفتی به دولت ارمنستان میکنند و اجدادشان آورگان و جان بدر بردگان این فاجعه هستند که به هیچ وجه سر این قضیه کوتاه نمی‌آیند.

AT
به نظرم ترکیه میتونه به هر ارمنی که ادعا داره اجازه بده شهروند ترکیه بشند و برن درمناطق ادعایی زندگی کنند از اونجایی که هیچگاه ارامنه در هیچ شهری در اکثریت قومی نبودند(در قرن های 18 19 20) و همراه کرد ها و ترک ها زندگی میکردند و هیچ گاه تشکیل دولت ارمنی امکان بذیر نبوده مگر باباکسازی قومی ..ارمنستان میتونه با خروج از قره باغ و صلح باترکیه و آذربایجان فصل نوینی در تاریخ منطقه ایجاد کنه وآینده ولی منافع قدرت های جهانی و زیاده خواهی های قومیتی و غرور کاذب اجازه رو نمیده

Abbas Djavadi
به نظر خیلی ها این میتواند از نظر پرداخت غرامت های احتمالی از سوی حکومت آنکارا به ارامنه کلا حکومت را ورشکسته کند و توازن سیاسی کشور را بهم بزند. اما بنظر بنده ترک ها واقعا این را نمی پذیرند و بهای اخلاقی و سیاسی که در آن صورت باید بپردازند حتی سنگین تر از جنبه مالی است. من همین دو سه هفته پیش در ترکیه شاهد صحبتی از طرف «رجب اوستا» شدم که انسان بسیار با معلومات و علاقمند به موضوعات سیاسی است. ایشان متخصص کرکره و ژالوسی است. آمده بود کرکره های ما را تعمیر کند. گفت در کراسندار روسیه کار میکرده. در گروهشان سرکار گر و یک کارگز معمولی هم بوده که ارمنی بودند. با آن کارگز ارمنی که تا فهمیده این «رجب اوستای» ما ترک است بگو مگويش شده چونكه ان كارگر گفته شهر های وان و ارضروم مال ماست و بالاخره آنجا ها را از شما ترك ها پس میگیریم. سرکار گر ارمنی دعوایش کرده که این حرف ها چیست. رجب اوستا هم به آنها گفته بابا ما همه همسایه همدیگریم و با همدیگر بالاخره بهتر کنار میائیم تا با روس ها. شما دیدید یونانی ها و بلغار ها مستقل شدند شما هم خواستید این کار را بکنید اما این آخری نشد. خوب این موضوع را بگذاریم کنار تا همه چیز را از اوا شروع کنیم! گفتم رجب اوستا، این که بازی نیست از اول شروع کنید! گفت بعد از 100 سال پس چکار کنیم؟ ما برگردیم و بعد از هزار سال برویم آسیای میانه و ارامنه و یونانی ها بیایند جای ما را بگیرند؟ کرد ها هم که خواهی نخواهی یک گوشه مملکت را میخواهند.

AB
سوالم دقیقاً این است که آیا غرامت می‌تواند در شرایطی که صد سال گذشته و نظام سیاسی هم تغییر کرده موضوعیت داشته‌باشد؟
بهای اخلاقی و سیاسی و آسیب به غرور ملی و .. البته سرجایش.

Abbas Djavadi
این را باید از حقوقدان ها پرسید که شاید آنها هم بر دو نوعند

AT
هیچ گونه غرامتی وبار حقوقی برای ترکیه نداره حوادث 100 سال قبل ضمنا اون موقع باید تمام کشورهایی که در جنگ جهانی اول شرکت کردند به هم غرامت بدند و مرزهایه سیاسیشونو تغییر بدند …ارمنیا اعتقاد دارند به هایستان (ارمنستان بزرگ )ومعتقدند که قسمتهایی از شمال غرب ایران و شرق ترکیه اشغال شده و باید آزاد بشه و ترک ها و کرد ها از اون مناطق خارج بشند این اندیشه ی خطرناک ناسیونالیستی بعد گذشت 100 سال درخون ارامنه جریان داره و من به شخصه از زبون خودشونم شنیدم

AB
خب. اینجا این سوال‌ها رو از منظر کسانی که واقعه ۱۹۱۵ رو نسل کشی می‌دونن پاسخ داده. (سوال‌های ۴.۲، ۶۸ و ۸۰) مرجعی که موضوع رو از نگاه حقوقی طرف ترکیه‌ای تشریح کرده باشه پیدا نکردم. با این اوصاف غرامت کم و بیش موضوعیت داره اما نه به اون معنی هایستان و .. بهانه‌ای شد که بشینیم بخونیم!
http://www.genocide1915.org/fragorochsvar_erkannande.html#80
1915 Genocide – Frequently Asked Questions: Recognition
1915 Genocide / Armenian Genocide: Frequently Aksed Questions: Recognition
GENOCIDE1915.ORG

HR
تا آنجائی که من میدانم بحث غرامت هم هست،لازم به ذکر هست که سنگین‌ترین قرامت را آلمان در جنگ جهانی‌ اول پرداخت کرد این هم میتواند شامل حال ترکیه هم شود چون شامل مرور زمان نمی‌شود،البته من بعید میدانم چنین قرامنی هرگز پرداخت شود.

EF
– در مورد دروغ بودن ادعای نسل کشی ارامنه اسناد زیادی موجود هست ولی کافی است گزارش کاچازنونی اولین نخست وزیر ارمنستان به حزب داشناک را که با همین نام اخیرا در ایران نیز به چاپ رسیده را مطالعه فرمایید. کتاب یکصد سند از آرشیو روسیه نیز مفید خواهد بود. گردآوری شده توسز محمت پرینچک از آرشیو روسیه و چاپ شده در انتشارات شمس.

– اینکه سیاست غیرمسلمان کشی به عنوان ایده اولوژی عثمانی معرفی شود آدرس اشتباه نشان دادن به مخاطب است. مطالعه کنید مهاجرت و پناهندگی اقوام مختلف اروپا بخصوص یهودیان را که پس از تحت فشار قرار گرفتن از طرف کلیسا به عثمانی پناهده شده بودند.

– حساسیت در مورد ارامنه تنها بعد از شکل گیری شورشهای ارمنیان در داخل عثمانی و کشتار مسلمانان و بخصوص قبابل کرد بوده است. به عنوانی راه انداختن جنگ داخلی در شرایطی که امپراطوری مشغول جنگ با قدرتهای اروپا بود.

AT
همین نخست وزیر بوبولیستیه یونان جدیدا از آلمان درخواست خنده داری کرده جدیدااینم از اون حرفاست

AB
آقای فضلی عزیز، از راهنمایی‌تان ممنونم. یک‌صد سند را نخوانده‌ام.
نقل‌قول‌های اینترنتی از مضمون حرف‌های کاچازنونی را خوانده‌ام. نمی دانم چقدر با اصلش منطبق است اما آنچه دیده‌ام به نظرم دخلی به این که آیا قضیه نسل‌کشی هست یا نه ندارد. ایضاً دو مورد بعدی.
کشتار و آزار گسترده‌ای واقع شده، جمعیت یک گروه خاص (از چند گروه ساکن آن زمان) یک منطقه در دوره‌ای کوتاه از دست‌کم یک ملیون و خورده‌ای به حوالی صفر رسیده (که این هم ظاهراً در قفقاز بی‌سابقه‌ نیست). این کاهش جمعیت عمدتاً شامل افراد عادی بوده که بسیاری‌شان تحت نظارت نیرو‌های ارتش عثمانی و طی فرایند کوچ تلف شده‌اند.
دعوا ظاهراً بیشتر سر این است که «نیت و قصد» قبلی برای پاکسازی قومی بوده یا «تهجیر» ناخواسته از کنترل خارج شده و کشتار جمعی ارمنیان هدفی از قبل تعریف شده نبوده.
من ابداً دانش کافی برای ابراز نظر قطعی در چنین موضوع پیچیده‌ای ندارم اما صادقانه‌ بگویم ظاهر قضیه با فهم محدود من خیلی خیلی به تعریف کتابی «نسل‌کشی» نزدیک است. حتی ارمنی‌تبار درآمدن فرزند‌خوانده‌ی خود آتاتورک، سبیها گوکچن معروف، هم انگار یادآور بخشی از آن تعریف کتابی است.

در نهایت این که قضیه انقدر حواشی زنده و امروزی دارد که حرف زدن راجع بهش چندان آسان نیست مگر در ولایت صفحه‌ی فیسبوک آقای جوادی و نمونه‌های مشابه و معدود دیگر!

اگر اشتباه می‌فهمم تصحیح کنید.

AT
آقای ب در آن زمان حدود یک ملیون نفر ارمنی ساکن ترکیه بودند وخودشون باکمک روسیه به قفقاز رفتند و فک میکردندکه روسیه عثمانی رو شکست میده و در شرق ترکیه ارمنستان رو تشکیل میده ..وحدود نیم ملیون نفرشون رو روسها در قفقاز(بیشترشون در ارمنستان فعلی و کمی در قره باغ و گرجستان) اسکان دادند و بقیه به سمت اروبا و آمریکا وایران و لبنان سوریه و مصر رفتند کشته شدن 1/5 ملیون نفر نادرست است اتحتمالا 100 یا 200 هزار نفر کشته شدند

EF
به قول آقای جوادی ما متخصص تاریخ روابط ارامنه و ترک ها نیستیم فقط وجود چنین اسنادی را نباید به فراموشی سپرد و یکطرفه به قضاوت نشست.
کتاب گزارش کاچازنونی دقیقا مربوط به بررسی وقایع 1915 است و نتیجه ایشان اتفاق نیافتادن ژینوساید است اگرچه به نظرم این واقعه را می توان فاجعه ارزیابی کرد.
تن ندادن ارمنستان به مطالعات آرشیوها و تنها استفاده از فضاهای رسانه ای مانند حضور کارداشیان و اقداماتی از این دست بیشتر روندی سیاسی است و قراردادن ترکیه در مقابل کار انجام شده.
به هر روی به نظر بنده این برگ از تاریخ مانند قسمتی دیگر از تاریخ نیاز به واکاوی تاریخدانان متخصص در این زمینه را دارد ولی اسناد موجود شاید در رد نسل کشی سنگینی کند.

EF
البته بحث مهاجرت به مناطق دیگر از جمله قفقاز و ایران بخصوص آذربایجان را نباید فراموش کرد.

AB
ظاهرا در آمار رسمی (۱۹۱۲) حدود یک ملیون نفر ارمنی ساکن شش ولایت شرق آناتولی بوده‌اند که شامل جمعیت ارمنی غرب آناتولی و استانبول نیست و البته که همه کشته‌شده نشده‌اند. به علاوه مهاجرت به قفقاز هم بوده (و بعدش در خود قفقاز هم جابجایی‌های متعدد بوده که آثارش همچنان هویداست). یه برآورد انگلیسی ۱۹۱۶ -از همان آمار ۱۹۱۲-هم هست که کل آناتولی -بدون استانبول- حدود دو ملیون ارمنی داشته. اگر نوشته من خلاف این القا کرده خطا از جانب منه. برآورد تعداد کشته‌ها خیلی متنوعه و من واقعاً نمی‌دونم اولاً کدوم دقیق‌ترن و ثانیاً آیا در اصل موضوع تغییر عمده‌ای ایجاد می‌کنه یا نه چون به غیر از تعداد مساله فرایند کشته‌شدن غیر نظامیان یک گروه خاص قومی مطرحه اینجا. حالا اگه فهمیدم میام عارض می‌شم خدمتون.

AT
در آن زمان ارمنیها وآشوریها به جون کردها و ترک ها فتادند باکمک روسها و سبس ارمنیها باگرجیها و آذریها وارد جنگ شدند زمانی که وارد قفقاز شدند و هدف تشکیل دولت ارمنی به هر قیمتی من با نظر شما که به گروه قومی خاصی این اتفاق افتاده مخالفم در آن زمان و سال ها تمام اقوام جبهه بندی و به جون هم افتاده بودند و تفاوت ارامنه در سایرین این بود که متحد (یک کشوربیگانه ی خارج ازمنطقه ینی روسیه شده بودند)و باعث شدند تا هم با کردها ترک ها و گرجیها و آذریها وارد جنگ بشند

AB
آقای ت متوجهم و مختصری هم با آن بلبشوی عظیم دوره‌ی جنگ اول آشنام.
عرض کردم بحث سر «نیت» و «عمدی» بودن و سازمان‌یافتگی این قضیه‌است. طبعاً شما هم که نمی‌گین چون ارمنی‌ها به عثمانی خیانت کردن زن و بچه‌شون حقشون بود.
باقی اون گروه‌ها که نام بردید هیچ‌کدوم به کل از عرصه‌ی جغرافیای شرق آناتولی حذف نشدن. آن یک ملیون نفری که فرمودید ۴۰ درصد جمعیت شرق آناتولی بودند و بعد از اون قضیه به کل حذف شدن. زن و بچه و پیرشون تو راه – نه طی جنگ دو طرفه ولو خائنانه- کشته شدن و دارایی‌شون رو از دست دادند.
بگذریم. موضوع پیچیده است و من هم اصرار و اصلا توان تحلیل و داوری مشکلات صدساله که هیچ صد روزه را هم ندارم.

Abbas Djavadi
آن نقشه روسی هم جالب است. ابتدای 1916: ارضروم و وان تحت اشغال ارتش روسیه و دسته های ارمنی

AT
ارامنه کلا در اون سالها 10 درصد جمعیت ترکیه رو تشکیل میدادند من از کشتار خوشحال نمیشم هرکی میخواد باشه ولی از سیاسی شدن و بروباگانداشدن موضوعی خوشم نمیاد منطقه نیاز به صلح داره و طرفین باید به اختلاف ها بایان بدهند تا خدای ناکرده درآینده کشتارهای بزرگتر ایجاد نشود کشور ارمنستان 3 ملیون جمعیت داره و با توجه به مساحتش کشور با تراکم بایین و متروکست و از هرطرف محاصره و با اقتصاده شکننده و رشد جمعیت صفر یا منفی بنظرم فرصت شکوفایی اقتصادی و ..برای فققاز وجود داره اگه از بروباگاندا و زیاده خواهی و غرور و تاریخبرستی و ملی گرایی نادرست کاسته بشه و کشورهای بیگانه جهت فشار و اختلاف و نفوذ منطقه ای در قفقاز خواستار ادامه ی بحرانها هستند .و همه باید خیلی خوب اینو درک کرده باشند.

MS
اگر کسی می‌خواهد به درستی یا نادرستی نسل کشی پی ببرد خیلی هم لازم نیست به عمق تاریخ برود همین نسل کشی و هلوکاست فعلی در حال وقوع از شیعیان عراق توسط داعش که با کمک و همراهی و همکاری دولت ترکیه انجام می‌شود کفایت می‌کند تا نسل کشی های مختلف حکومت های سنی اعم از عثمانی و غیر از اون رو در تاریخ متوجه بشیم، شاید این حرف من به مذاق بعضی از هموطنان ما خوش نیاید ولی آیا نمی‌بینید که اردوغان چگونه از داعش حمایت می‌کند؟

MS
دیگر کشی در بطن فقه سلطه‌جوی اهل سنت وجود دارد و هر کس که کمترین اطلاعی در این باره داشته باشد نمی‌تواند منکر این قضیه شود و بسیار جای تاسف است که به جای محکوم کردن اصل قضیه ارمنی ها و حتی جامعه بین‌المللی ترک ها را مسوول این جنایت هولناک میدانند، و همین طرز تفکر بسیار نژاد محور است چون که بسیاری از ترک های غیر سنی هم خود قربانی نسل کشی و جنایت عثمانی ها بوده‌اند و بسیاری از جنایتکاران و آدمکش های عثمانی از اکراد، این شکل از روایت تاریخ جدای از نژاد محور بودنش به شدت هم غیر علمی است

EF
جناب ص! اگر قرار باشد گذشته تاریخ را با وقایع امروز به قضاوت بنشینیم کشتار مسمانان در قره باغ و نسل کشی خوجالی بدست ارمنستان در سالهای 1990 را نیز باید پیش کشید. حتی کشتار مردم آذربایجان در شهرهای خوی، سلماس و اورمیه نیز به آن اضافه خواهد شد. پس بهتر است هر واقعه را با سیر خود به قضاوت بنشینیم و در عین پیوستگیهای موجود موضاعات را خلط نکنیم.

MS @EF
اولا من ص هستم اگر منظورت من بوده، بله من هم از کسانی هستم که کشتار خجالی را شدیدا محکوم می‌کنم ولی این ربطی به چیزی که من گفتم نداشت، جناب

EF
لینک برنامه پرگار در مورد کشتار ارمنه که برنامه جالبی بود و البته کامنتهای ذیل آن که جالبتر است:
https://m.facebook.com/story.php…

AF
به نظر من کشتار مردم تبریز و خوی رو به دست عثمانی هم باید از ترکیه طلب کرد نباید خون آن شهیدان عزیز را به راحتی پایمال کرد.

ادامه خواندن