زبان هون ها

Huns

هون ها مجموعه ویا اتحادیه قبایلی بودند که بین قرن های یکم و هفتم میلادی به مدت 600 سال از شرق به غرب، از آسیای میانه تا شمال  قفقاز و اروپا در حرکت بودند. آنها با کوچ، هجوم، قتل و غارت و جنگ ها و در عین حال آمیزش های خود با مردم بومی صدها سرزمین، رد پای خود را بر تاریخ آسیا و اروپا  زدند.

هون ها در دوره توفانی کوچ های بزرگ آسیای میانه و اروپا همزمان با جنگ و گریز، با اقوام به همان درجه بدوی ژرمن در اروپا همقدم گشته امپراتوری روم غربی را سرنگون کرده بخش های بزرگی از آن را با خاک یکسان نمودند. راه آنان به ایران و آناتولی نیافتاد و در نیمه دوم حکمفرمائی آنها، کارشان بیشتر در اروپا بود – درست زمانی که  قبایل ژرمن آخرین ضربات خود را برپیکر امپراتوری روم فرومی آوردند. تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در باره رقابت و همدستی هون ها و ژرمن ها مینویسد: «ژرمن ها که در مقابل خود آسیائی هائی را یافتند که از خودشان هم وحشی تر و مسلح تر بودند، در مقابل دهشت افکنی هون ها به وحشت افتاده پا به فرار گذاشتند» (1).

توفان هون ها زمانی در آسیای میانه، قفقاز و اروپای شرقی بالا گرفت که سکاها (اسکیت ها) و آلان ها که گفته می شود آنها هم زندگی قبیله ای و بدوی داشتند دیگر رو بسوی غرب گذاشته بودند. در واقع می توان گفت که اسکیت ها و آلان ها بعد از مدتی همدستی با هون ها، از دست آنها،  مهاجرت خود به غرب را سرعت بخشیدند.

اسکیت ها و آلان ها که به نظر بسیاری منابع، قبایل هند و اروپائی و یا ایرانی – آریائی بودند که به فلات ایران نرفته و هنوز در دشت های آسیای میانه در حال کوچ نشینی بودند، بزودی در آسیای میانه و قفقاز در مردم محلی استحاله یافتند. اما طوایف بسیاری از آنان که هنوز نفسی برای مهاجرت و توفان انگیزی داشتند، بخصوص در مقابل هجوم و پیشروی هون ها تا یونان، ایتالیا و اسپانیای کنونی  به کوچ خود ادامه داده و در آن سرزمین ها سکنی گزیدند. بعد از قرن پنجم و ششم دیگر خبر مهمی از آنها شنیده نشد.

از قرن هفتم به بعد، از هون ها هم دیگر خبری نشد. آنها هم در راه پر پیچ و خم و پر از جنگ و گریز، کوچ ها و تهاجم هایشان، به کشور ها و دولت های بسیاری زیان زدند، خود دولتی بزرگ و قبیله ای که مبتنی بر قدرت یک نفر یعنی رئیس قبیله بود ایجاد کردند که نامدار ترین آنها آتیلا و فرزندش بلدا بودند، اما بزودی همچون دولت و  اتحادیه قبایل گوناگون – با دیگران امتزاج یافته، به عنوان قبیله  و قوم از بین رفتند.

بعضی منابع هویت قومی هون ها را «نزدیک به ترک ها» نامیده اند. این تشخیص به این صورت درست نیست. واقعیت  این است که احتمالا اجداد اولیه قبایل ترک زبان بعدی که در منطقه وسیع و چند قومی کوه های آلتای (در تقاطع چین، مغولستان، روسیه و قزاقستان) می زیستند، در ابتدای شکل گیری هون ها بخشی از آنها و یا گروهی از ده ها قبیله تشکیل دهنده اتحادیه قبیله ای هون ها بودند. اما بنظر می رسد به همان درجه که آلان ها و یا سکا ها را میتوان «ایرانی تبار» و یا خزر های منطقه ولگا و شمال دریای خزر را «ترک» نامید (و یا ننامید)، هون ها هم «ترک تبار» بوده و یا نبوده اند، یعنی بی شک رابطه ای قومی بین هون ها و اجداد قبایلی که بعد تر عنوان «ترک» گرفتند موجود بوده است، اما «ترک» نامیدن آنها منطبق با واقعیت نیست.

هون ها مانند اغلب اتحادیه های قبیله ای مجموعه پیچیده ای از اقوام، زبان ها و فرهنگ های گوناگون بودند و در طول زمان، آنها ضمن کوچ  و جنگ و گریز خود، خواهی نخواهی با اقوام و گروه های گوناگون آمیخته  و دراین رهگذرهویت اولیه و برای ما نامعلوم قومی و فرهنگی گذشته آنها مختلط تر هم شده است.

بسیاری از دانشمندان، چند قومی و چند زبانه بودن را جزو مشترکات اکثر «اتحادیه های قبیله ای» مانند هون ها، سکا ها، آلان ها و خزر ها می دانند. پیتر ب. گولدن (1998) می نویسد «اجداد اولیه اقوام ترک زبان، بیشک جزئی از اتحادیه هسیونگ نو و هون های آسیائی بودند که در قرن سوم میلادی به مرز های چین دست اندازی می کردند. (اما) تعلقات قومی-زبانی هسیونگ نو ها به عنصر ایرانی، سیبریائی باستان و یا آلتائی ناروشن است.»

احتمالا مهمترین و صاحب نظر ترین دانشمندی که تقریبا تمام عمر خود را صرف پژوهش هون ها کرده، اوتو منخن-هلفن، دانشمند اتریشی تبار آمریکائی (1894-1969)  است که مهمترین کتاب موجود در مورد هون ها یعنی «دنیای هون ها – بررسی های تاریخ و فرهنگ آنها» (2) را در سال 1973 بعنوان ثمره یک عمر پژوهش و مطالعات خود  بچاپ رسانیده است.  این کتاب به آلمانی و انگلیسی و به قیمت های بسیار مناسب قابل دسترسی است.

اگر علاقه دارید مقدمه بخش «زبان» این کتاب را در این لینک به انگلیسی مطالعه کنید. در این فصل آن کتاب هم یک بار دیگر می بینیم که هون ها مردمان کوچنده بودند و با نوشتن و خواندن کاری نداشتند. آنچه که از آنها باقی مانده، تنها و تنها یک رشته اسامی است که در منابع چینی، ایرانی و یونانی قید شده است. پروفسور منخن-هلفن می گوید که یک رشته از این اسامی ترکی، دیگران فارسی، برخی ژرمن و یا مخلوط و یا غیر قابل تشخیص اند. نتیجه اینکه بخشی از  نام هائی که در آثار ثانوی در مورد هون ها نقل شده،  ترکی هستند، اما  این نام ها که بخش دیگری از آنها به زبانهای دیگر است، برای تعیین زبان و فرهنگ هون ها کافی نیست.

بسیاری از پژوهشگران بر آنند که این، از ویژگی های قبایلی است که ضمن کوچ و تهاجم ها، اقوام و ملل دیگر را به انقیاد خود در می آورند و خود نیز آنها را همراه خود کرده به کوچ و تهاجمات خود ادامه میدهند، اما در عمل هم با آنها امتزاج پیدا می کنند و هویت پیشین قومی خود را از دست می دهند. لشکریان  چنگیز خان و جانشینانش هم با اقوام ترک، اسلاو، چینی و ایرانی همین کار را کرده اند.  یک ویژگی دیگر فتوحات و امپراتوری های قبیله ای بنظر همین پژوهشگران در آن است که با همان سرعتی که گسترش می یابند، دچار زوال و نابودی هم می شوند. در عین حال، بنظر پروفسور واسیلی و. بارتولد، یکی از معروفترین تورکولوگ های جهان، استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله های قبیله ای شده  و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هائی که فتح و بر آنها حکومت کرده اند، همین بوده است (3).

——————————-

بعضی منابع و برای مطالعه بیشتر:

Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi, Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013, s. 70-71

Otto J. Maenchen-Helfen: The World of the Huns – Studies in Their History and Culture, University of California Press, 1973

V. V. Barthold: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

Peter B. Golden: The Turkic Peoples: A Historical Sketch; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages; New York 1998, Reprinted 2006… ادامه خواندن

ترکی و فارسی از یک ریشه اند؟

SEUترکی، فارسی، انگلیسی، فرانسه، روسی، آلمانی، ارمنی، گرجی، هندی و یا صد ها زبان و لهجه دیگر میلیارد ها انسان که امروزه در حوزه گسترده «اوراسیا» زندگی میکنند همه و همه از یک ریشه اند؟ از یک زبان مشترک که اقلا 15 هزار سال پیش گروهی از توده مردمی که 50-60 هزار سال قبل از آفریقا آمده و در اروپای جنوبی، یونان و یا ترکیه امروزی، میزیستند تکلم میکردند؟

بنظر دانشمندان ژنتیک، مردم شناسی، باستانشناسی و تاریخ، در پایان آخرین دوره یخبندان، احتمالا در آسیای صغیر یعنی ترکیه امروز، زبان مشترکی موجود بوده که «سر خانواده» هفت خانواده زبانهای دنیا از جمله هند و اروپائی (انگلیسی، فرانسه، آلمانی، ایتالیائی، فارسی، هندو و غیره)، آلتائی (ترکی، مغولی، تونقوزی ..)، چوکچی – کامچاتکائی و و اکثر گروه های زبانی اسکیمو – آلئوت بوده و بعد ها این زبانها با مهاجرت انسانها از هم جدا شده اند.

تا امروز ما تصور میکردیم که مثلا لاتین و یا سومری که دیگر مرده اند جزو کهن ترین زبان های دنیا هستند. اما پروفسور مارک پیگل استاد زیست شناسی تکاملی از دانشگاه ردینگ انگلستان که بعد از سالها تحقیق به این نتیجه رسیده است میگوید زبان لاتینی حد اکثر دو تا چهار هزار سال پیش مورد استفاده بود. اما «سرخانواده» بسیاری از زبانهای دنیا حدود 15000 سال پیش در منطقه اوراسیا و اروپای جنوبی تکلم میشد. این دوره بعد از یخبندان بود. مردمی که از اینجا بسوی غرب (اروپا) شرق (خاورمیانه و آسیای مرکزی و جنوبی) و شمال (اروپا، روسیه کنونی و کره) رفتند این «زبان ریشه» را که ما امروز نه آنرا میشناسیم و نه کسی آنرا تکلم میکند به این مناطق بردند. آنها با مردم محلی مناطقی که رفتند آمیزش یافتند و در نتیجه تمایز و جدائی از همدیگر بتدریج زبانهای کنونی گوناگون و رنگارنگ را بوجود آوردند که بظاهر بسیاری از آنها از همدیگر کاملا متفاوتند اما ریشه همه آنها یکی است.

پروفسور پیگل و گروه علمی او با تطبیق «اصول آماری» لغات پایه مانند مادر،مرد،من، ما، برگ (درخت) و حتی فعل «تف کردن» را درزبانهای امروزی با همدیگر مقایسه ساختاری کرده و به نتیجه اشتراک منشاء این زبان ها رسیده اند. ظاهرا زبان های سامی (عربی، عبری، آرامی) و آسیای شرق دور از این روند به دور مانده اند.

برای اطلاعات بیشتر:

English language ‘originated in Turkey’ BBC

European and Asian languages traced back to single mother tongue Guardian

Indo-European languages came from a common root about 15,000 years ago Deutsche Welle

———————————–
(نشر نخست: اوت 2012)
———————————–

از فیس بوک:

M: یعنی هامیمیز بیر بئزین قیراغی ییخ. انگلیسی ده، فرانسه ده، فارسی ده، تورکی ده…

M:

Mark Pagel: How language transformed humanity | Video on TED.com
www.ted.com
Biologist Mark Pagel shares an intriguing theory about why humans evolved our complex system of language. He suggests that language is a piece of “social technology” that allowed early human tribes to access a powerful new tool: cooperation.

I:
ایناندیریجی دئییل! بو یاناشما اویرو سئنتریسیم یاناشماسینا اساسلانار.

S:
بو دا بیر غیر علمی ادعا دیر کی ، داها چوخ بلکه ده سیاسی مقصد داشیر. بونو اثبات اتمک اوچون هچ بیر سند اورتا یا قوویولمور . گویا چون بیر پروفوسور بونو بویروب ، ساباخدان اسیملاسیون سیاستنین ترفدارلارینین چی چک لری چتلایاجق !! بو نظریه نی بیر از دا گری یه گوتورسک ، اله بوتون انسانلارین کوکی افریکادان اولماقلا ، همیسینین دیلری ده افریکا دان گلمه بیر دیلدن اولار دی !! بیزیم بعضی حرمتلی دوستلار ، اختاریب اختاریب ، پیغمبر لرین ایچینده جرجوسی تاپارلر !!

Abbas Djavadi
عيب دير موضوعدان خبريميز اولمادان يوز ايل قاباق “اسلام الدن گئتدى” ديينلر كيمى “ملى ناموسوموز برباد اولور” دئمه يك. گولونج وضعيته دوشريك گئنه – محمد قلى زاده و صابردن یوز ایل صونرا! اجازه وئرین انتقاد و اعتراض وارسا عالملر دانیشسینلار. بو ایش شعارینان تعصبونن اولماز.

Abbas Djavadi
چی شد؟ باز به غیرت کسی برخورد؟ به کسی توهین شد؟
لای لای بالا لای لای، یات قال دالا لای لای!

Abbas Djavadi
زشت است. اگر از موضوع خبر نداریم صحبت نکنیم. این حرف سیاست و تعصب نیست. مثل صد سال فبلش نکنیم که ملا ها در مقابل کشفیات علمی میگفتند “وا اسلاما! اسلام از دست رفت”. حالا چی از دست میرود؟ “ناموس” “یگانه” و منحصر بفرد بودن ترکی؟ اصلا این بررسی بر سر ترکی یا فارسی نیست. موضوع حدودا 700 زبان است – چه میگوئید؟! برای اطلاع: بعضی ملاحضات انتقادی از طرف پروفسور ویلیام کرافت از دانشگاه نیو مکزیکو مطرح شده اند که البته علمی هستند و نه سیاسی و یا شعاری. کرافت میگوید اینکه بعضی کلمه ها 15 هزار سال دوام بیاورند به سادگی قابل قبول نیست. کرافت جزو گروه علمی پروفسور پیگل نبود. اما کرافت هم قبول دارد که طبق این نطریه احتمال بودن یک «زبان ریشه» وجود دارد.

Linguists identify 15,000-year-old ‘ultraconserved words’
www.washingtonpost.com
Researchers identify two dozen words whose sound and meaning have survived the past 15,000 years.

————————

از فیس بوک:

R: Interesting I was listening to the complete story on NPR today !!!

Abbas Djavadi http://m.npr.org/news/Science/182040665

m.npr.org

The origin of some of the words we use today go back much further than scientists once thought, suggesting an Ice Age-era proto-language that spawned many of the world’s contemporary linguistic groups, according to a new study by a group of U.K.-based scientists.
Abbas Djavadi Would love to try to listen to the audio of that NPR program. Extremely interesting and explosive new info. Basically, Croft like many other ‘traditional’ linguists think it is impossible that some words have been ‘ultraconserved’ for 15,000 years. Everybody was thinking words disappears after 4000-8000 years which might be true, but there is no argument why a group of ‘basic’ words cannot survive for so long – I’d say (and I am no evolutionary biologist, obviously.

R:  This is what I was listening to :
http://www.npr.org/2013/05/09/182624059/could-you-talk-to-a-caveman-researchers-say-yes

www.npr.org

Researchers at the University of Reading are speculating that today’s languages share a common root dating as far back as the last Ice Age. Words like “mother,” “man” and “ashes” are categorized as “ultraconserved,” meaning they are survivors of a lost language from which many modern tongues are des…
R:  The program name is “All things considered” and it broadcasts weekdays for 3-4 hours. This was in broadcast of today Thursday 5/9.
Abbas Djavadi WAO, merci… This is great! Thanks so much. 🙂
ادامه خواندن

دگرگشت زبان چیزی عادی است

عباس جوادی – نوه یکی از دوستان اردبیلی که در اصفهان متولد شده و همانجا هم بزرگ شده میگفت «شرمنده ام که نمیتوانم ترکی حرف بزنم. میفهمم ولی نمیتوانم خوب حرف بزنم.» گفتم «دشمنت شرم کند. جای شرم نیست. البته اگر وقت میگذاشتی و یاد میگرفتی، خیلی خوب میشد. یک زبان دوم و یا سوم  دانستن و ندانستن  زمین تا آسمان فرق دارد. اما این، چیزی بسیار طبیعی است و در همه جای دنیا دیده میشود.»

چند سال پیش در کنفرانسی در استانبول یکی از دوستان که از ایران آمده بود و خودش از ترک های خلج بود در باره کاهش تعداد متکلمین ترکی خلجی در ایران صحبت میکرد و میگفت که فعلا فقط حدود دو تا سه هزار نفر مانده که میتوانند خلجی صحبت کنند و آن هم احتمالا در حال زوال است چونکه این تعداد از خلج ها اغلب مسنّ هستند در حالیکه اکثریت بزرگ جوانان خلج دیگر فارسی زبان شده اند.

در زبانشناسی این تحول را «دگرگشت زبانی» و یا به انگلیسی

language shift

میگویند. دگرگشت و یا تغییر زبان همیشه در تاریخ و در همه جوامع وجود داشته و هنوز هم دارد. دگرگشت زبانى میتواند در داخل یک زبان بصورت تغییر لهجه یک گروه  و قبول لهجه باصطلاح «معتبر» تر یعنی مثلا لهجه استاندارد و رسمی یک کشور و یا دگرگشت زبان یک گروه در یک کشور به زبانی دیگرباشد که بازمعمولا زبان رسمی و اکثریت و بنا بر این «زبان معتبر» ترآن کشور است.

در آلمان و اتریش لهجه های مختلف از قبیل بایری، برلینی و یا وینی بتدریج جای خود را به گونه استاندارد آلمانی میدهند اگر چه آن لهجه ها هم به اشکال گوناگون به حیات خود ادامه میدهند. در ترکیه مردم ولایات معمولا به جای لهجه های ترکی ارضروم، ترابوزان و یا اژه عملا  ترکی استانبولی را بکار میبرند.

گونه های زبانی که تغییر می یابند ممکن است به درجات مختلف از زبان استاندارد دور و یا به آن نزدیک باشند. در ایران، هم لهجه اصفهانی که به فارسی استاندارد نزدیکتر است و هم سمنانی و مازنی (مازندزانی) که بعضی هااین دو گونه آخر را زبان مستقل میشمارند در مقابل فارسی استاندارد عقب نشینی کرده اند و حتی من از بعضی ها شنیده ام که مازنى دیگر عملا از بین رفته  و گیلکی هم بتدریج پسرفت میکند.

اما در بعضی حالات هم، طوریکه گفته شد، کلا زبان یک گروه ممکن است تغییر یابد. یک نمونه این دگرگشت زمانی اتفاق می افتد که مثلا یک خانواده آذری ترک زبان از اردبیل به تهران و اصفهان مهاجرت میکند و یا یک خانواده کُرد زبان دیاربکر ترکیه به استانبول و آنکارا کوچ میکند و زبان نخست این خانواده ها هم بعد از دو سه نسل فارسی و یا ترکی میشود.

امروزه بین شهر های مختلف دنیا بیشترین متکلمین کُردی بعنوان زبان نخست افراد نه دیاربکر بلکه استانبول است که حدود 13 میلیون نفر جمعیت کل دارد و حدود 14 در صد آنها کُرد زبان هستند. در عین حال احتمالا بیشترین تعداد متکلمین ترکی آذری در تهران هستند که تقریبا 12 میلیون جمعیت کل دارد و طبق بر آورد بعضی منابع تعداد  آذری های ترک زبان تهران بیشتر از جمعیت تبریز است.

این یک جانب موضوع است. جانب دیگر اینست که وقتی خانواده ای کُرد زبان و یا بلوچ زبان به تهران کوچ میکند، معمولا بعد از دو یا سه نسل زبان نخست  آنها به فارسی تغییر مییابد. ما از تجربه خودمان هم میدانیم که مثلا در استانبول زبان نخست نسل سوم مهاجران کُرد به استانبول دیگر نه کُردی بلکه ترکی است و در تهران شاید نه نسل دوم ولی یقینا نسل سوم آذربایجانی های ترک زبان که پدرانشان به تهران مهاجرت کرده اند دیگر در درجه اول فارسی زبان هستند اگر چه احتمالا ترکی هم میفهمند. در کشور های پیشرفته هم اینطور است. در میان دانمارکی زبان های شمال آلمان زبان نخست مردم امروزه بیشتر آلمانی است. در عین حال زبان نخست نسل  سوم و بعد تر خانواده های ترک در آلمان معمولا آلمانی است و نه ترکی و اعراب فرانسه هم همین وضعیت را دارند.

در عین حال ممکن است یک گروه زبانی بدون آنکه به جائی مهاجرت کند زبانش را بتدریج تغییر دهد. در این قبیل موارد غالبا ابتدا شاهد نوعی «دو زبانی گری»

bilingualism

میشویم و مدتی بعد زبان جدید جای زبان نخست قبلی را میگیرد. مثلا در منطقه آلزاس فرانسه که تا اوایل قرن بیستم هنوز لهجه آلزاسی که یک لهجه بخصوص ژرمنی و نزدیک به آلمانی است در میان اکثر آلزاسی ها مورد استفاده بود عملا از بین رفته و با فرانسوی جایگزین شده در حالیکه مثلا در ایالات ماساچوستس، مین و یا لوئیزیانای ایالات متحده که قبلا بخش قابل توجهی از مردم متکلم «فرانسوی کبک» بودند امروزه اکثریت بزرگ انکلیسی صحبت میکنند.

از نظر تاریخی هم میدانیم که  قرن ها پیش زبان اکثریت مردم مصر، عراق، ترکیه، آذربایجان (قفقاز و ایران) و یا ایالات متحده عوض شده است. البته این کار نه یک شبه بلکه بتدریج و طی قرن ها انجام گرفته و در اغلب موارد امروزه هنوز هم کم و بیش آثاری از زبان ها و یا لهجه های باستانی این سرزمین هاباقی مانده است.

این تغییرات زبانی چیزی عادی است و در همه کشور ها دیده میشود و حتی فقط مربوط به دوره معاصر هم نیست. تاریخ هزاران نمونه تغییر زبانی را به ما نشان میدهد. البته بعضی عوامل مانند سیاست حکومت ها (از قبیل منع و یا تشویق تحصیل به این یا آن زبان)، جنگ ها و مهاجرت های بزرگ با تاثیرات کلان جمعیتی، کوچ از روستا ها به شهر ها و یا از شهر های کوچکتر به شهر های بزرگ تر و یا مراکز صنعتی و اشتغال میتوانند با تغییرات مهم زبانی همراه باشند.

انسان ها میتوانند از این تغییرات استقبال کنند، نسبت به آن بی تفاوتی نشان دهند و یا بخاطر از دست رفتن لهجه و یا زبان پدری و مادری خود ناراحت شوند – که همه این واکنش ها قابل فهم است. در مورد آن روند های تغییر زبانی که دیگر متعلق به تاریخ نیست و هنوز کاملا تمام نشده است، بعضی ها که نمیخواهند این روند را به سادگی قبول کنند سایت های حمایت از لهجه و یا زبان خود را بوجود میاورند، در شبکه های اجتماعی فعالیت میکنند و سعی میکنند مسئولان را اقناع نمایند که توجه بیشتری به حفط این ارزش فرهنگی جامعه نشان دهند. این کوشش ها تقدیر آمیزند اما در حالیکه اقناع حکومت در این قبیل موارد کار ساده ای نیست، این کوشش همیشه هم نتیجه نمیدهد چراکه همه چیز غالبا چندان به حکومت هم مربوط نیست و در نهایت بستگی به واقعیات زندگی و ترجیح خود خانواده ها دارد که مثلا کودکان خود را چگونه و در کدام زبانی میخواهند بار بیاورند و یا به محیط دیگری کوچ میکنند یا نه.

سال ها پیش در سایتی بنام «فرزندان کمیجان» مطلبی با این مضمون در باره مردم ترک زبان کُمیجان  نوشته شده بود (توضیح این که مردم کمیجان که حدودا در 100 کیلومتری اراک قرار دارد ترک زبان و بعضی ها تات زبان هستند – و یا بودند):

همه ميدانيم که زبان مادری مردم کميجان ترکی است و در زمان تحصيلات ابتدايی اينجانب در سالهای ۴۲ به بعد مردم کميجان به ندرت فارسی بلد بودند و اکثر مردم در برقرار کردن ارتباط با افراد اداری که از مرکز اعزام ميشدند دچار مشکل می شدند .

در خانه ها و منبر و مساجد و اجتماعات عمومی و خصوصی تمام مکالمات به زبان ترکی انجام ميشد . ولی بعد از انقلاب موضوع آموزش زبان فارسی به کودکان در اولويت خانواده ها قرار گرفت و به جايی رسيد که هم اکنون بسياری از بچه های کميجان در ترکی صحبت کردن مشکل دارند و ترجيح ميدهند فارسی تکلم نمايند به نحوی که مثلاٌ پسر ۴ ساله خواهرم اصلاٌ ترکی بلد نيست و روزی که مادر بزرگش باو گفته بود اگر شلوغ کني« شاپالاخ » با تعريف و تکرار اين کلمه خودش می خنديد و ديگران را هم به خنده وا ميداشت .

در گردهائی اخير هم که به همت انجم ن تشکيل شد اگرچه برای کميجانيهای مقيم تهران بود که در محاورات روزمره همگی به زبان فارسی صحبت ميکنند ولی عموماٌ شرکت کنندگان قادر به زبان مادری خود بودند ولی از آنجا که ما اساساٌ مطالب علمی را به زبان ترکی ياد نگرفته ايم لذا برای تمامی حاضرين صحبت کردن و فهميدن متن سخنرانی ها به زبان ترکی ميسر نبود و با کمال تاسف تمام سخنرانی های رسمی به زبان فارسی انجام شد .

در عين حال مکالمات عادی و احوالپرسی ها تماماٌ به زبان ترکی بود .

هفته گذشته با دوستی از تهران که اصلا اهل کمیجان است صحبت میکردم. میگفت اکثریت بزرگ کمیجانی های تهران (بجز نسل سالمندشان) طبیعتا فارسی زبان شده اند. مردم خود کمیجان هم چه ترک و چه تات و بخصوص نسل جوان و میانسال بیشتر فارسی حرف میزنند اگر چه تا حدی ترکی و یا تاتی هم میفهمند.

میتوان حسرت ترکی و تاتی از دست رفته را خورد. میتوان زبان و لغات و یا اشعار مردم کمیجان را چه ترکی و چه تاتی جمع کرد و دست به تبلیغات فرهنگی زد. اما بعید است این روند را بتوان بطور جدی تغییر داد.

———————————–

نشر نخست: نوامبر 2012

در ضمن بخوانید: ترکی در تهران، کُردی در استانبولادامه خواندن

تات و ترک

طبق نوشته تاریخ بیهقی، وقتی طغرل بیگ سلجوقی سلطان مسعود غزنوی را شکست داده در سال 1040 در نیشابور همچون «پادشاه خراسان»  تاجگذاری می کند، اشراف و علمای شهر را دعوت کرده با آنها مشورت می کند. سلطان جدید خراسان در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت نیشابور بود، می گوید: ما اشخاصی بیگانه ایم و عادات تازیکان (تاجیکان، غیر ترکان) را نمی دانیم. قاضی نصایح خود را از ما دریغ ندارد(1).

این دورۀ نخستین کوچ اصلی قبایل ترک زبان به ایران و آناطولی بود که با همه فراز ها و نشیب های خود، در عین حال آغاز همزیستی، امتزاج و اختلاط آنها هم بود.

مرحوم دکتر جواد هیئت می نویسد: «از اقوام ترک، اوغوز ها بیشتر با ایرانی ها در تماس بودند و اختلاط و نزدیکی آنها به حدی بود که سایر اقوام ترک برای اوغوز ها می گفتند: “باش سیز بورک اولماز، تات سیز تورک اولماز” یعنی: سر بی کلاه و ترک بدون تات نمی تواند باشد (تات=ایرانی).» دکتر هیئت «دیوان لغات ترک محمود کاشغری» را همچون منبع این گفته و معنی می دهد (2).

فاروق سومر در کتاب «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» می نویسد: «در زمان صفویان جمعیت های ترک با نام “ترک” از فارس ها و دیگر عناصر جدا می شدند. در کتاب ها در برابر لفظ “ترک” مثل سابق از لغت “تاجیک” (جمع: تاجیکان و تاجیکیه) استفاده میشد، ولی ترکان در بین خود (برای فارسی زبان ها) لغت متداول “تات” را بکار میبردند»(3).

در فرق میان «تاجیک» و «تات»،  «تاجیک» تعبیری است که در ایران شرقی به ایرانیان فارسی زبان گفته میشد یعنی هر کسی که از اقوام ترک ویا از اعراب نبود که  در آن زمانها برای فتح از کشور های عربی به خراسان و  آسیای مرکزی آمده بودند. در مقابل، بنظر می رسد منظور از «تات» هم که در نقل قول فوق در مورد گروه دیگر مردم آذربایجان در دولت صفوی دیدیم، به مردمی  گفته می شد که بومی خود آذربایجان بوده اند و زبان و یا لهجه های ایران غربی مانند آذری باستان، تاتی و تالشی را تکلم می کرده اند و نه ترکی. این تفکیک ظاهرا باقیمانده از دورانی است که کوچ و اسکان قبایل ترک به آذربایجان، و آناطولی (همراه و بعد از سلجوقیان) هنوز پدیده ای بسیار قدیم  و فراموش شده در حافظه مردم نبود.

اما آثار این قبیل تفکیک ها، مقایسه ها و تشبیه ها در باره تات و ترک  که در کنارهمدیگر زندگی می کردند و با همدیگر می آمیختند، هنوز در ضرب المثل های ترکی آذری موجود است.

در ضرب المثل ها و اشعار مردمی ترکی آذربایجان هم که دقت کنید از تعبیر «تاجیک» به ندرت استفاده میشود و یا هیچ استفاده نمی شود و در مقابل «ترک» («تورک») همیشه تعبیر «تات» گذاشته می شود و مثلا تعبير “فارس» و یا «تاجیک» اصلا دیده نمی شود. چند مثال:

تاتین گلیشی، تورکون گئدیشی – ترجمه: مهمان آمدن تات خوش آیند است و رفع مزاحمت ترک.

تاتی دؤیسه ن آقچا چیخار، کوزه ری دؤیسه ن بوغدا – ترجمه: تات را بکوبی (بزنی) پول درآید و سنبل را بکوبی گندم.

تورکون بودور بودوری تاتین جانین آلیر – از های و هوی و بگیر بگیر ترک، تات قالب تهی کند.

هانسی تاتین کتابیندادیر! – در کدام کتاب و دین تات این را نوشته اند؟ نظیر: در کدام مذهب و آئینی هست! توضیح: چادرنشین ها، تات ها (شهر نشین ها) را عاقل و اعلم و نوشته آنان را وحی منزل می دانستند.

ترکی آت ییخار، تاتی ات – ترک را اسب از پا درآورد، تات را گوشت (چاقی) (4).

————————–

زیر نویس ها:

1. به نقل از کامران گورون در تاریخ ترکان و دولت های ترک (به ترکی ترکیه)، آنکارا 1981، ص 306-309

2. فاروق سومر در کتاب «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی»، ص 9، تهران 1371

3. دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، چاپ سوم، تهران 1380، ص 5

4. همه ضرب المثل ها و توضیحات آنها از علی اصغر مجتهدی: «امثال و حکم آذربایجان – ترکی دیلینده مثللر»، تبریز 1334 شمسی. ضرب المثل های ترکی آذری را در سایت تورکی مثللر (کلیک کنید) هم می توانید مطالعه کنید

———————————–

(نشر نخست: اکتبر 2014)… ادامه خواندن

یغنابی و سُغدی

Jagobsko-Cesky

خیلی جالب و واقعیتش عجیب است: شرقشناس چکی لوبومیر نوواک از دانشگاه پراگ یک لغت یَغنابی – چکی نوشته و این کتاب اخیرا برنده جایزه «انجمن مترجمین جمهوری چک» شده است. این فرهنگ لغات (در این لینک) که دارای 7500 عنوان است در سال 2010 از سوی دانشکده زبانشناسی دانشگاه پراگ منتشر شده بود. آقای نوواک، دانشمند جوان چک که در دانشگاه شهر پیلسن زبانشناسی خوانده است اکنون در موزه باستانشناسی پراگ کار میکند.

یغنابی شکل معاصر و باقیمانده سُغدی است که دیگر زبانی مرده به شمار میرود و جزو زبانهای باستان ایران شرقی است. زبان سغدی حدود هزار سال پیش از دایره استفاده عمومی مردم خارج شد. این زبان خانواده زبان های ایرانی در مناطق سمرقند، بخارا، پنجه کنت و ناحیه «فرغانه» اوزبکستان و تاجیکستان کنونی مورد استفاده بود. باقیمانده سغدی یعنی زبان یغنابی هم دیگر عملا از بین رفته اگر چه احتمالا از سویحدودا 13 هزار نفر در مناطق کوهستانی تاجیکستان کنونی (بیشتر در منطقه «زرافشان» و همراه با تاثیر شدید تاجیکی معاصر و تاحدی هم اوزبکی) کاربرد محدودی دارد. دولت تاجیکستان کوشش میکند حدالامکان زبان و آثار یغنابی را از طریق انتشارات و تدریس زبان حفظ کند.

دکتر نوواک در ضمن در همین امسال یعنی 2015 پژوهش فوق العاده جالبی با تیتر «واجشناسی تاریخی یغنابی و سغدی» منتشر کرده است که به زبان انگلیسی است و در سایت «آکادمیا» بطور رایگان قابل مطالعه است (در این لینک). بحث های این پژوهش البته بسیار اختصاصی هستند و احتمالا میتوانند بیشتر مورد علاقه زبانشناسان باشند که میخواهند فرق های آوائی و واج شناختی بین سغدی و یغنابی و دوری و نزدیکی آن ها را نسبت به دیگر زبان های ایرانی (چه معاصر و چه باستان) درک کنند.

یغنابی یعنی گونه معاصر سغدی که در ولایت «سغد» تاجیکستان کنونی مورد استفاده بود، تا حد زیادی از استفاده روز مره مردم خارج شد. یک علت و شاید علت اصلی از بین رفتن سغدی (و بعد یغنابی) بعنوان «زبان فعال» بیشک نفوذ و کاربر ترکی در آسیای میانه بدنبال گسترش حاکمیت و اسکان قبایل ترک از شمال و شرق و سپس حاکمیت مغول و تیمور بود که سمرقند را تبدیل به پایتخت خود کردند. علت دیگر زوال سغدی و پسرفت شدید یغنابی، تحکیم فارسی معاصر دری (فارسی ایران، دری افغانستان و تاجیکی) است که در سده های پایانی هزاره اول میلادی تبدیل به گونه مشترک و دولتی فارسی زبانان و دولت های متعاقب ایرانی شد.

در ویدئوی زیر میتوانید گزارشی را در باره وضع باقیمانده زبان یغنابی در تاجیکستان تماشا کرده به نمونه هائی از این زبان گوش کنید:

——————————————————————————-

بعد التحریر: 

بعد از نشر این مقاله یکی از خوانندگان در پيامى خصوصى به يكى از مقالات بنده با تيتر “زوال زبان هاچيزى طبيعى است” اشاره كرد(این لینک). کاملا درست است. من در آنجا و چند مقاله دیگر به وضع و سرنوشت زبان هائی مانند ترکی خلجی، ترکی قشقائی، ترکی قاقائوزی (مولدووا)، همچنین زبان های ایرانی آذری باستان، تاتی، تالشی، مازنی، حتی لری و زازائی اشاره کرده ام. مثلا بعضی ها معتقدند زازائی اگر چه همراه با کردی گونه ای از زبان های ایران غربی است و نزدیک به کردی است اما از کردی فرق میکند و از سوی کردی کرمانجی و سورانی نوعی «مستحیل» می شود. مازنی تقریبا از بین رفته و فارسی معاصر و استاندارد ایران جایگزین آن شده است. آذری باستان هم که مانند خوارزمى و سغدی 500-1000 سال پیش از بین رفته و تاتی و تالشی هم شانس چندانی برای بقا ندارند.

قبایل هند و ایرانی سکا ها و آلان ها از سوئی و قبایل اورال آلتای (یعنی نزدیک به ترکی) هون ها، آوار ها و  خزر ها بخاطر زندگی قبیله ای و چادرنشینی خود چیزی مکتوب از خود بجا نگذاشته اند و فقط باید بر پایه منابع مرجع  که در باره این اقوام و زبان ها نوشته اند گمانه زنی کرد و نتیجه گیری نمود. از آذری باستان  و یا حتی لری و کردی و پشتو و بلوچ هم چندان چیز مکتوبی که مربوط به دوره باستان (یعنی حدود 2000 سال پیش) باشد باقی نمانده است. ده ها زبان و گویش دیگر مانند شغنانی (بدخشان) هم فقط از سوی عده محدودی تکلم میشوند و در خطر اضمحلال قرار دارند. این نه فقط شامل زبان های خاورمیانه و آسیای میانه است. صد ها زبان و گویش در آفریقا، آسیا، استرالیا و حتی اروپا در این وضع قرار دارند.

ما میتوانیم در رابطه با این روند کلی اظهار تاسف کنیم. حق هم داریم در مورد همه این زبان ها و گویش ها و زوال آنها اظهار تاسف کنیم. بعضی از ما ها  زحمت کشیده این زبان ها و گویش ها را بصورت علمی میاموزند و آن را بطور کتبی، صوتی و یا تصویری نگهداری میکنند. همه این ها در خور تقدیر است.

وقتی میدانیم که به سختی میتوان مانع اضمحلال بسیاری از این زبان ها شد، امید بر آن است که حد اقل افراد و بخصوص موسسات و دولت ها، یعنی همه کوشش کنیم که آنچه را که میتوان حفظ و نگهداری کرد، حفظ و نگهداری کنیم – از همه زبان ها و گویش ها، صرف نظر از اینکه متعلق به کدام دولت، ملت و فرهنگ هستند.… ادامه خواندن

دهخدا و براون

چشم انداز – آنچه میخوانید فصلی از کتاب دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است.

حسن جوادی – زندگی و کارهای دهخدا مشهورتر از آن هستند که احتیاجی به بازگویی باشد، ولی شاید روابط براون و دهخدا چنانچه شاید و باید مورد بحث قرار نگرفته باشد. دهخدا و براون هرگز همدیگر را ندیدند ولی هردو نسبت به دیگری حس احترام زیادی داشتند ، و چنانکه خواهیم دید باهم مکاتبه داشتند. براون سه شعر سیاسی و انتقادی و “مرغ سحر” دهخدا را درشعر و مطبوعات جدید ایران” و دو مقاله از “چرند پرند” را در جلد چهارم “تاریخ ادبیات” بطور کامل به انگلیسی ترجمه می کند، و سبک نثر دهخدا را بهترین نمونۀ نثر پویا و معاصر ایران می داند، و می نویسد: “این مقالات که بطور قطعی می توان گفت در طنز نویسی ایرانی راه نویی گشوده اند، و سبکی دارند که هم محاوره ایست و هم پرقدرت ، و مشکل است در ترجمه چنان که هستند نشان داد. هرچند که این مقالات تحت عناوین مختلف آمده اند، من تصور می کنم که از قلم دخو هستند، و با وجود این که کم نوشته است، بعقیدۀ من بخاطر قدرت همین مقالات و چند شعری که نوشته است ، مقام اول در میان اهل قلم ایران دارد. جای تاسف است با این که او مردیست جوان در ده دوازده سال گذشته آثار زیادی منتشر نکرده است.” و در حاشیه می گوید که شعر “آ کبلای” او خیلی جالب است و “مرغ سحر ” که در رثای دوستش میرزا جهانگیرخان سروده است از”زیبایی بی مانند و احساس بی نظیری برخوردار”است.

هنگامی که براون این کلمات را می نوشت مدت ده دوازده سال بود که از فعالیت های دهخدا خبر نداشت، ولی بهتر است برگردیم به آغاز دوران مشروطه که ادوارد براون شروع به همکاری با مشروطه خواهان میکند. براون از خانواده ای محافظه کار بود ولی هم او و هم پدرش که سهامدار عمده و مدیر یک شرکت کشتی سازی در نیوکاسل بود سخت مخالف سیاست های استعماری دولت انگلیس بودند. از روزگار جنگ عثمانی با روسیه براون به شرق علاقمند شده بود و در روزگار جوانی میخواست در ارتش عثمانی اسم نویسی کرده و با روسها بجنگد. او همیشه از مردمی که مورد زور و اجحاف قرار گرفته بودند دفاع می کرد. براون شدیدآ به مبارزه ایرلندی ها با انگلیس ها و دفاع از “هوم رول ” علاقمند بود و دوستی ایرلندی بنام داشت بنام جان دیلون که وکیل پارلمان انگلیس بود و براون اطلاعاتی را که از طریق دو نفر از شاگردان سابقش که در سفارت انگلیس در تهران کار می کردند می گرفت به او میرساند و دیلون سر ادورار گری را در مجلس استیضاح می کرد. براون هنگام سفرش به ایران در 1887 ، که سفرنامه مشهور “یک سال در میان ایرانیان” حاصل آن بود به وجود روح آزادیخواهی و گسترش روزن افزون آن در ایران و بطور کلی در شرق ایمان آورد و در نوشته های متعددش همیشه سعی می کرد اصالت انقلاب مشروطیت ایران را نشان دهد و با به میان نهادن حقایق، افکار عمومی را علیه سیاست استعماری روس و انگلیس برانگیزد. کتاب “انقلاب ایران” (کیمبریج 1910)، که یکی از اولین کتابهای مهم درباره انقلاب ایرانست، با اشعار زیر از میرزا آقاخان کرمانی شروع می شود:

به ایران مباد آنچنان روز بد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جوانان روس
به گیتی مباد آنکه این حور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

در این کتاب براون می خواهد به مردم اروپا، خاصه به ناظران سطحی که می خواستند مجلس ملی ایران را یکی از تفنن ها و هوسهای مظفرالدین شاه، چون آوردن امتعۀ جدید غرب مانند اتومبیل و گرامافون و غیره قلمداد کنند، نشان دهد که داشتن چنین نظری قضاوتی است غلط و حکایت از عدم درک کیفیت و اصالت انقلابی می کند که بهترین عناصر ملی ایران با یکدل طرفدار آنند.”

تا زمانی که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و عده ای از مشروطه خواهان به اروپا آمدند براون با کسانی چون تقی زاده و دهخدا تماسی نداشت، ولی روزنامه ها و نشریات مربوط به ایران از ایران و خارج را بدقت دنبال می کرد و آنها را جمع میکرد.

صور اسرافیل و بخصوص مقالات “چرند پرند” که دهخدا با طنز گزنده اش می نوشت بهتر از هر روزنامه ای معّرف روح مبارزه جوی مشروطه خواهان بود که موجب خشم مستبدین و محمد علی شاه می شد. در مدت یک سال و چند ماه که صور اسرافیل در تهران انتشار یافت ( 30 مه 1907-23 جون 1908) پنج بار بعناوین مختلف توقیف شده و یا برای مدتی از انتشار باز مانده بود، و بیشتر آنها بعلت مقالات دهخدا بود. پنجمین بار در حادثه بمباران مجلس بود، که طی آن میرزا جهانگیر خان مدیر صور اسرافیل دستگیر می شود و در باغشاه کشته می شود. میرزا جهانگیر خان یکی از هشت نفری بود که تحویل آنها را محمدعلی شاه از مجلس خواسته بود. البته بیشتر مقالات صور اسرافیل را دهخدا می نوشت ولی چون جهانگیر خان مدیر نشریه بود همه گناهان بگردن او می افتاد. چندروز پیش از بمباران مجلس از قرار معلوم امکان حمله به مجلس از طرف محمد علی شاه می رفت ، و دهخدا درشماره 32 به طنز از امکان حمله محمد علیشاه گفتگو می کند و در آخر مقاله می نویسد:

می دانید دولت می خواهد چه بکند دولت می خواهد این قشونها را یواشکی بطوری که کسی نفهمد هما نطور که عثمانی به اسم مشروطه طلبهای شهروان قشون جمع کرد و یک دفعه کاشف بعمل آمد که می خواهد با روسیه جنگ کند، دولت ما هم می خواهد یواشکی این قشونها را به اسم خراب کردن مجلس ملک المتکلمین و آقا سید جمال و هرچه مشروطه طلب، یعنی مفسد است جمع کند، درست گوش بد هید ببینید مطلب از کجا آب می خورد ها، آنوقت اینها را دودسته کند یک دسته را به اسم مطیع کردن ایل قشقایی و بختیاری بفرستد به طرف جنوب یک دسته را هم به اسم تسخیر کردن آذربایجان بفرستد به طرف شمال. آنوقت یک شب توی تاریکی آن دستۀ اولی را در خلیج فارس یواشکی بریزند توی ده بیست تا کرجی و روانه کند به طرف انگلیس و از این طرف این یکی دسته را هم همین طور آهسته و بی صدا باز دمدمه های صبح قلقلک و با روبنۀ سفرۀ نان و هرچه دارند بار کند روی چهل پنجاه تاالاغ و از سرحد جلفا از بیراهه بفرستد به طرف روسیه، آنوقت یک روز صبح زود ادوارد هفتم در لندن و نیکلای دویم در پطرزبورغ یکدفعه چشمها یشان را واکنند، ببینند که هر کدامشان افتاده اند گیر بیست تا غلام قرچه داغی و البته خدا تیغش را برا کند، خدا دشمنش را فنا کند، این هم نقشۀ شا پشال است که کشیده، اگر نه عقل ما ایرانیها که به این کارها نمی رسید که شیطان می گوید هرچه داری و نداری بفروش بده این سربازها در این سفر مال فرنگ برات بیاورند برای اینکه هم کرایه ندارد و هم گمرک صد تومنش سرمی زند به پانصد تومان، خدا بدهد برکت . یک دل هم می گویم خودم برم اما باز می گویم نکند شا پشال بدش بیاید برای اینکه فکر بکند بگوید این بدذات حالا پاش به فرنگستان نرسیده آنجا ها را هم مشروطه خواهد کرد، باری خدا سفر همه شان را بی خطر کند. (دخو)

شبی که سحرگاه روز بعد مجلس بمباران می شود دهخدا در یکی از خانه های نزدیک مقاله ای درباره خلع محمد علی شاه می نوشت و قرار بود این مقاله در مجلس خوانده شود و در صور اسرافیل چاپ گردد. دربارۀ پناهنده شدن دهخدا و دوستانش به سفارتخانه های انگلیس وعثمانی روایات مختلفی وجود دارد.

دهخدا می گوید: ” عصر روزی که فردای آن جنگ شد تقی زاده بمن گفت: شما امشب بیایید به منزل من، می خواهم یک لایحه مفصل و جامع از اعمال ناشایست و کردار ناپسندیده محمد علی شاه تهیه کنم و مواردی را که بر خلاف مشروطیت و قانون اساسی رفتار کرده یک به یک شرح بدهم و خیانت او را به مُلک و ملّت ثابت کنم، تا فردا آن لایحه را در مجلس قرائت نموده و کار او را یکسره کنیم.” دهخدا شب را در منزل تقی زاده می گذراند و چون هوا گرم بود در پشب بام دراز می کشد و این لایحه را می نویسد. صبحدم با صدای توپ و تفنگ بیدار می شود و می بیند که محمدعلی شاه پیشدستی کرده و قبل از این که مشروطه خواهان به حساب او برسند کار آنها را ساخته است. دهخدا آن روز تا بعد از ظهر با اضطراب و دلهره در منزل تقی زاده میماند و بعد از ظهر با درشکه ای که تهیه شده بود روانه سفارت انگلیس می شود. وی ادامه می دهد : “در راه یک عده سرباز جلو درشکه ما را گرفتند، ولی دو نفرسوار هندی که با ما بودند به طرف سربازها نهیب زدند که جلو درشکه سفیر انگلیس را می گیرند ، سربازها سر به زیر اند اخته خود را عقب کشیدند وما توانستیم خود را به سفارت برسا نیم واگر سربازها ما را دستگیر می کردند ‏حتما کشته می شدیم. همین که وارد سفارت شدیم من ازکاردار انگلیس پرسیدم که چه طورشد که دولت انگلیس حاضرشد محمد علی شاه با دستیاری روس ها مجلس را به توپ ببندد ‏ومشروطه را از میان بردارد ؟ کاردار سفارت انگلیس فقط این دو جمله را در جواب من گفت : ” ‏آلمان در اروپا خیلی قوی شده است.”

پس از اینکه مجلس به توپ بسته شد پاریس و لندن دو شهر عمده اروپایی بودند که مشروطه طلبان بدانجا رفتند. پیش از رسیدن پناهندگان به پاریس عده ای از آزادیخواهان در آنجا بودند که یا از ایران فرار کرده و یا تبعید شده بودند. مثلاً سردار اسعد که پس از کشته شدن پدرش بدست ظل السلطان و پس از این که عده ای از افراد فامیل و ایل او به خدمت محمد علیشاه پیوسته بودند ایران را ترک کرده بود. مخبر السلطنه هدایت در اول انقلاب تبریز والی آذربایجان بود و چون زد و خورد بین آزادیخواهان و مستبدین شروع شد، انبار مهمات را بدست آزادیخواهان سپرد و خود عازم اروپا شد. اسماعیل خان ممتاز الدوله رئیس مجلس بود و پس از بمباران مجلس با حکیم الملک به سفارت فرانسه پناهنده شده ، بعداً به اروپا آمده بود. بیشتر اینها برخلاف تقی زاده و دهخدا میانه رو بودند و می گفتند درباریان مستبد و فاسد شاه را اینقدر زورگو و خود رای کرده اند. عبد الحسین نوایی در مقاله ای در باره “اقدامات مشروطه خواهان در فرانسه و سوئیس ” نامه ای از معاضد السلطنه پیرنیا نقل می کند که سر فرستادن تلگرافی به شاه و این که چه کسانی آنرا امضا بکنند مشورت می کنند. ادوارد برا ون با تقی زاده ، معاضدالسطنه ، دهخدا و چند تن دیگر مکاتبه داشت و اصرار می کرد که به انگلستان بروند و در آنجا فعالیت بکنند . هنگامی که ادارۀ صور اسرافیل به ایوردون منتقل شد، براون به معاضد السلطنه نوشت:

حقیقتاً جای افسوس است که مرکز صور اسرافیل را اینجا قرار ندادند، زیرا اینجا هم آزادی هست و هم اهمیتش بیشتر از سویس است. حالا ما بکلی محروم مانده ایم. کسی نیست که در صورت احتیاج بتوانیم از او استشاره کنیم… میدانید که بودن جنا بعالی و جناب سید تقی زاده در مجلسهای اینجا (آنها را) چقدر تقویت می کرد.دیگر جنا بعالی بهتر می دانید، ولی به نظر مخلص قراردادن مرکز در إیورد ون جای تاسف است مگر در صورتی که در اینجا هم شخص با کفایت شایسته ای مقیم باشد. ”

در نامه دیگری به معاضد السلطنه می نویسد: “… اینجا دو سه تا از مدیر های روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردین خیلی همت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروطه خواهان و مذمتی از روس منحوس و همدستان آنها می کنند، ولی حقیقت آنست که سر ادوارد گری وزیر امور خارجه حالی بکلی مفتون روس شده است و به هیچ وجه اعتماد را نشاید.” بعداً اضافه می کند که سر ادوارد گری ” خیلی طالب دوستی با عثمانیهاست، و هرگاه آنها او را بفهمانند که مداخله روس در آذربایجان باعث ناخشنودی آنها خواهد شد شاید که موثر افتد.”

یکی از علل نبردن دفتر صور اسرافیل به لندن و یا کیمبریج این بود که معاضد السلطنه از دسایس دولت انگلیس می ترسید و فکر می کرد ممکن است برایش اشکالاتی ایجاد کنند . در ثانی دهخدا زیاد مایل نبود که اودر انگلیس بماند، و در 11 اکتبر 1908 از پاریس به معاضد السلطنه در لندن می نویسد: “باز مجدداً عرض می کنم که در انگلیس ماندن و تابع اوامر زید و عمر{و} شدن معنیش توسعه ادارۀ خود پسند هاست. آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید و ایران را بیشتر از این ها رسوا نفرمائید. برون هرچه باید بکند خودش بیشتر می کرد و بعد از این هم خواهد کرد.” در پاریس هم چاپ روزنامه محضوراتی داشت. صمد خان ممتاز السطنه سفیر ایران چنان ذهن مقامات فرانسوی و بعضی از صاحبان چاپخانه ها را مشوش کرده و آزادیخواهان ایرانی را مشتی آنارشیست معرفی کرده بود که روزی دهخدا و دوستانش به بیست و دو چاپخانه که حروف فارسی داشت مراجعه کردند ولی نتیجه ای حاصل نشد. عاقبت میرزا محمد خان قزوینی فکری بخاطرش رسید ، و آن این که دکتر جلیل خان ثقفی در یکی از چاپخانه ها کتابی در دست طبع دارد، و موافقت او را جلب کنند و صور اسرافیل را بعنوان این که کتاب اوست چاپ کنند.دکتر جلیل خان هم همکاری کرد و سه شماره صور اسرافیل که در خارج چاپ شد، در اساس چاپ پاریس است. قزوینی در یکی از نامه های خود به تقی زاده خیلی بد و بیراه به دکتر جلیل خان می گوید، ولی از انصاف نمی توان گذشت همکاری او در نشر روزنامه مهم بوده است. باری اداره روزنامه را به ایوردون می برند و دهخدا از آنجا مطالب را به قزوینی می فرستاد و او تصحیحات و کارهای دیگر را انجام می داد. البته مشکلات زیاد بود، مثلاً حروف چین یهودی که با خط عربی آشنایی داشت خط قزوینی را نمی توانست بخواند و همه مطالب را مجبور بودند به نسخ و بصورت واضح بنویسند.

نفوذ صوراسرافیل مثل سابق بی اندازه بود. فقط خبر قریب الانتشار بود ن روزنامه منتشر شده بود که همه تقاضای دریافت آنرا داشتند. دهخدا در همان نامه خود به معاضد السلطنه می نویسد: ” از عشق آباد و ایروان دو کاغذ داشتم که قریب چهل نمره روزنامه خواسته بودند. عجب حکایتی است! مردم تصور می کنند که من همان کسم که در طهران در میان لذائذ تام و تمام زندگی محاط به دوستان یک دل و برادران و اقوام با محبت با اطمینان از معیشت( اگرچه با سختی) و امید بزرگ در راه دوستان، وطن و پیروی مردمان راستگو خودم را در معرض مهالک کرده می نوشتم آنچه را که خوب می دیدم و هیچ نمی دانند که الان یاس تا چه حد و نا امیدی من تا چه اندازه است.” از این ها گذشته از وزرا و حکام سابق که در پاریس جمع بودند و نه تنها کمکی در راه انتشار صور اسرافیل نمی کردند بلکه دهخدا را در این کار به اهمال کاری متهم می کردند ، شکایت می کند :” در جواب این اشخاص فقط لازم است بگویم: برادر های عزیز من ، وزارت کردید ، ریاست کردید، دزدیدید، بردید، خوردید و الان هم فرقی که در زندگی تان پیدا نشده است همین است که پولهاتان را آورده اید در مملکت آزاد و با تجمل تری عیش می کنید.”

وضع مشروطه خواهان در فرانسه رقت آور بود. میر جواد، برادر تقی زاده ، از وضع اسفناک خود شکایت می کند. “امروز چهار روز است که هوا سرد شده و برف آمده. نه کفش دارم و نه لباس کلفت و نه منزل و خوراک. تا بحال به همه جهت دو لیره از آقا میر حمید قرض کرده ام…” با این احوال احساسات انقلابی و وطن پرستی او کم نشده است و مرتب اخبار ایران را برای تقی زاده می نویسد. میرزا موسی خان توپچی، برادر میرزا ابراهیم خان حکیم الملک، از آزادیخواهانی است که در پاریس با دهخدا و معاضد السطنه در تجدید انتشار روزنامۀ صور اسرافیل همکاری داشته است، از پاریس از ایرانیانی که همکاری نمی کنند شکایت دارد:” در همین پاریس جمعی از مفسدین هستند که شب و روز کنکاش کرده و هر یکی بخیال پیشرفت اغراض خود خود را به دیگران هم مسلک نشان داده و با هم مشغول انواع اقسام تفتین هستند.” دیگر از ایرانیان مقیم پاریس محمدصادق صاحب نسق است ، که مرتب نامه های تقی زاده و معاضد السلطنه را به آدرس “مسیو برون ” به کیمبریج می فرستد، و بریده روزنامه ها که از تقی زاده میرسد و مقالات براون را در دفتر چه های خود می چسباند، و اخبار ایران را برای آنها می فرستد. وی می نویسد: “باید یک مجمع از مردمان هشیار وطن دوست و از جان گذشته پیدا شوند. روزنامه و اطلاعات نوشته، به همه جا ارسال دارند… و لوازم آزادی خود و وطن خود را فراهم نمایند. این مطلب پول لازم دارد و پول نیست و آدم هم نیست. تمام راهها فعلاً بسته است و بنده هیچ جا امید ندارم.”

او زیاد خاطر جمع نیست که ماندن تقی زاده در کیمبریج به دعوت براون فایده ای داشته باشد، و از قول دو نفر از ایرانیان پاریس می گوید که می گفتند که “جناب آقا در آنجا کاری ندارند، کار ایشان در لندن باید بگذرد.” صاحب نسق در ادامۀ نامیدی ایکه در نامه فوق اظهار میدارد، به تقی زاده می نویسد:

با وجود این جمعی مثل جناب پرفسر برون و غیره می نویسند نباید نا امید شد و باید کار کرد، زحمت کشید تا به مقصود رسید. ناپلئون هم فرموده است هیچ کاری نشد و نمی شود ندارد. پس در این صورت جنابعالی چه خیال کرده و چه می کنید؟ آیا تصور می فرمائید که بتوان هنری به خرج داد و کاری کرد که ما از دست ظلم و جور روسها و انگلیسها خلاصی حاصل کنیم، با اینحالت سستی و بی اعتنایی ایرانیها در امور خودشان؟ باری نمی دانم چه عرض کنم؟ عجالتاً نظر بنده و جمعی دیگر به طرف لندن و به سمت جنابعالی است و منتظریم ببینیم که ایرانیهای آنجا چه می کنند؟”

همانطور که گفته شد ارتباط براون با دهخدا در همان دوران مشروطه و آمدن آزادیخواهان به اروپاست. براون در تاریخ 23 ژانویه 1909 به دهخدا که در ایوردون است از لندن نامه ای در جواب نامه او می نویسد، و می گوید:

اولاً تعجب از آن دارم که خبری از آقای سید تقی زاده ندارید ایشان پانزده روز قبل از این یعنی در هشتم ژانویه وارد تبریز گردیدند، وقتی که حرکت فرمودند از مخلص وعده گرفتند که تا خبر ورود ایشان نرسد بهیچ کس نگویم که خیال کجا دارند ولی از بس که از آن طرف در رفتن ایشان اصرار داشتند خودشان را مجبور برفتن می دانستند، حبدّا از این جانبازی و فداکاری که کمتر مثل آن مشاهده شده است! وقتی که تلگراف ایشان از تبریز رسید مثل آن بود که یک روحی جدید در قالب من دمیده شده است. مژدۀ دیگر اینکه مخبرمخصوص که سه روزنامۀ لیبرال اینجا (یعنی دیلی نیوز، دیلی کرونیکال، منچستر گاردیان) محض ابلاغ اخبارات صحیحه به این مملکت ، به تبریز فرستاده اند در نوزدهم این ماه یعنی سه شنبه گذشته به آنجا بسلامت رسیده است و تلگرف اول که فرستاده بودند در روزنامه های پنجشنبه درج شد و مقالاتی که باید بنویسند انشاءالله تا ده روز دیگر شروع خواهد شد. یک خبر موحش که فرستاده بود این بود که افواج مستبّدین اطراف تبریز را گرفته بودند و همۀ راهها را الاّ راه جلفا مسدود داشته ولی در تیمس دیروز تلگرافی از استانبول رسید که تلگرافی از تبریز به “انجمن سعادت” رسیده بود که سربازهای شاه شکستی فاحشی خورده بودند و عقب کشیده، جناب مستر لنچ بنقد در پاریس است و با جناب ممتازالدّوله و بعضی از سرکرده های بختیاری مشورت می کند و اینجا دو سه تا از مدیرها ی روزنامه ها خصوصاً مدیر دیلی نیوز و منچستر گاردیان خیلی هّمت می کنند و تقریباً هر روز حمایتی از مشروط خواهان و مذّمتی از روس منحوس و دوستان و همداستانان آنها می کنند.”

دهخدا و معاضد السلطنه بیش از چهار ماه در ایوردون نمی مانند و به استانبول میروند و در آنجا به انتشار “سروش ” می پردازند که خلف صدق صوراسرافیل بود. تشکیل “انجمن سعادت” در استانبول،که معاضد السلطنه رئیس آن می شود، و امکانات بهتر برای چاپ روزنامه در آنجا از علل رفتن از ایوردون بود. همان سه شماره از صور اسرافیل که در خارج چاپ شد ولوله ای در میان ایرانیان آنجا انداخت و مخصوصاً سر مقاله شماره اول که باعث گفتگو های مختلف شد. دهخدا در مقاله ” طبیعت سلطنت چیست؟” اصل موهبت الهی بودن سلطنت را در قانون اساسی زیر سئوال می برد و آن را هم خلاف شرع و هم خلاف عقل می داند و می پرسد ” منشا ضعف حدوث این خیال در اذهان عامه چیست و حقیقت امر کدامست؟ منشا خیال نادان در برابر عظمت امور و بی اثر ماندن عقل جاهل در مقابل بزرگی وقایع است.” او می گوید اگر شکوه و عظمت سلطنت را بکناری بنهیم رابطه آدم با شاه ” همان رابطه او با مستاجر، بایع ، نوکر، عیال ، بقال است و سلطنت او هم از جنس قرارداد های بین اثنینی و تخلف از شروط منتج خلع او از سلطنت است.” این مقاله که با بی باکی معمول دهخدا وبا صراحت و تعقل تمام نوشته شده بود موجب تحسین عده ای شد که از فجایع استبداد و حکومت پادشاهی بجان آمده بودند. عده ای هم بودند که میانه رو بودند و نمی خواستند یک دفعه تیشه به ریشه حکومت سلطنتی در ایران بزنند. مثلاً دکتر جلیل خان در نامه مورخ 8 فوریه می نویسد که او بر خلاف “تمام آقایان ایرانی … بکلی مخالف با مقصود اصلی مقاله افتتاحیه” نیست … (بلکه) باید همین مسلک را از دست نداد و پا از این طریقه حقّه نکشیده بیان واقع و حقایق را به زبان ملایم و معقول نوشته منتشر نمود. ” معاضد السلطنه در این باره نظربراون را خواسته بود و اوهم شاید با در نظر گرفتن سیاست روز ویا بقول خودش “در احوال حاضره “، حمایت روسیه و سرادوارد گری از محمد علی شاه ، می گوید باید با احتیاط بود:

‏درباره صوراسرافیل رأی مخلص را جویا شده بودید، به نظر مخلص این طور سخت نوشتن در خصوص شاه در احوال حاضره فایده ندارد و شاید سبب مضرت باشد. هرچه می گویند راست است، ولی گفتن هرحقیقت مصلحت نباشد و می ترسم این نسخه در دست بعضی از درباری هأ بیفتد و آن ها به شاه نشان بدهند و بگویند که مشروطه خواهان راضی نمی شوند، الا به قلع و خلع شما. پس محال است با ایشان فکر مصالحه بکنید و باید آن ها را دشمن جانی خود بدانید وهیچ مسامحه نکنید. این است فکرمخلص به طریق اجمال. خدا کند که این نسخه صوراسرافیل با وجود حسن نیت مؤلف ثمره تلخ ندهد!

در این وقت از پناهندگان جز چند نفر در لندن نمانده بود و بیشتر ایرانیان در پاریس جمع بودند. دهخدا در نامه ای از ایوردون به ابوالحسن معاضد السلطنه در پاریس می نویسد: ” چرا در این وقت باید لندن خالی باشد؟ چرا ماها نباید هرکدام مثل یک شیر زخم خورده نغریم و به هر طرف حمله کنیم ؟ والله تمام شدیم، بالله عزت دولتی، ملیت قومی، وطن، شرف، ناموس و هرچه داشتیم از دست رفت. .. آخر بابا یک حرکتی، یک جنبشی، این وزراء، این امراء ، این رجال، این شاهزادگان که امروز جا بر همه عیاشهای پاریس تنگ کرده اند تا کی صبح در بلوار گردش کنند و شب در قهوه و تئاتر یا گوشۀ خانه خرابشان بلمند؟ … شرحی به جناب پرفسور براون نوشتم. کاش یک نخود غیرت این خارجی در تن ما اهلیها بود. افسوس که نیست. ان بیچاره هم تاکی می تواند سر بی صاحب را بتراشد و در عزائی که صاحبان عزا به عیش مشغولند ماتم بگیرد؟ شما را بخدا بروید و به هر وسیله که هست جناب ممتاز الدوله را راهی کنید.”

براون می خواست مشروطه خواهانی که از ایران فرار کرده بودند به لندن بیایند ولی این کار عملی نشد، و او با اکثر مشروطه خواهان چه در داخل ایران و چه در خارج در تماس بود، و بهر نحو که بود می خواست جلوی دسیسه های مخالفین را بگیرد. در نامه ای به تقی زاده بتاریخ 20 اکتبر 1908 می نویسد: ” خدا می داند می خواهم هرچه از دستم بیاید بکنم و بعضی اقدامات هم کردم که ثمره نبخشید و در آینده هم بقدر امکان خود کوتاهی نخواهم کرد. ولی یک فردی بی نفوذی با تدبیر سلاطین و وزرا و مستبدین چه کند. خود را به کمال زحمت یک مرتبه به سر ادوارد گری رسانیدم و داد سخن بدادم. بعد عریضه مفصلی هم نوشتم. بعد سعی کردم جناب عالی را هم پیش او ببرم نشد. عجالتا چاره ای نمانده است.”

در جریانات مشروطه براون کار بزرگ خود یعنی “تاریخ ادبیات ایران ” را که دو جلد از آن را قبلاً منتشر کرده بود بسوئی می نهد و در مقدمۀ جلد سوم تاریخ ادبی (1917) می گوید که بین جلد دوم و سوم چهارده سال وقفه شده است و پنج سال و نیم اول آن را مصروف کتابهای مربوط به مشروطه کرده است و در حالی که ایران می توان گفت “در سکرات مرگ” بود دستش بنوشتن تاریخ ادبی ایران نمی رفت و اگر اصرار و تشویق زنش تنی چند از دوستانش نبود هرگز این کار تمام نمی شد. در این مدت علاوه بر فعالیت های سیاسی بطرفداری از مشروطه خواهان و ایجاد “کمیته ایران” در لندن ، که در یکی از جلسات آن نزدیک شش هزار نفر حضور می یابند، و نوشتن کتاب “انقلاب ایران” و ملاقات متعدد، دو کتاب عمده نیز می نویسد. یکی “نامه هایی از تبریز” است که شرح فجایع روسها را در عاشورای 1330 هجری (1911) می دهد و نامه هایی از از آزادیخواهانی که از دست روسها فرار کرده و مخفی بودند ترجمه می کند : دیگری “مطبوعات و شعر معاصر ایران ” است (1914) که در اساس ترجمه کتابی است که محمدعلی خان تربیت از مطبوعات ایران فراهم آورده بود و براون آنرا به انگلیسی ترجمه کرده و مقدار زیادی از اشعار شعرای دوره مشروطه را بدان اضافه می کند.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

به نظر براون ” از لحاظ اسلوب نیز ادبیات جدید یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد.” شعرا و نویسندگان جدید چون طبیبان حاذق مزاج مریض خود را بدست آورده، و تلخی گفتن حقیقت وعیوب را که همه از آن میرنجند در ” لباس هزل و مزاج” به ملت می گویند و “ادویه تلخ را با شیرینی آمیخته بمریض می خورانند.” بعلاوه گاهی نیز سروده های خود را با “یکی ازپرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا به آسانی قبول عامه بهم برساند.” بدین طریق و با این شیوه ها عامۀ ملت آثار آنان را خوانده ” و بحقیقت مسائل سیاسی ووطنی و معاشی واقف( می) شوند چنان که غزلیات و قصاید عارف و اشرف گیلانی و دخو ( میرزا علی اکبر خان دهخدا) و ملک الشعرای بهار و غیره هم در سایه این اسلوب مرغوب از قراری که می نویسند امروز در نزد خاص و عام مشهور است و در محافل می خوانند وبا آلات موسیقی می نوازند.”

ادبیات دورۀ مشروطه یکی از جالب ترین ادوار تاریخ ادبیات ایران می باشد . هم از لحاظ موضوع ، نوع ادبی ، زبان و شیوه بیان، و هم از لحاظ داشتن مخاطبانی زیادتر و متفاوت تر، و هم بخاطر این که مسائل بنیادی زیادی را مطرح می سازد با ادبیات گذشته فرق دارد. بطور کلی رابطه شاعر و نویسنده با خواننده اش عوض شده بود. با وجود این که تعداد با سوادان تغییر زیادی نکرده بود، ولی وقتی که نشریه ای بدست یکی می رسید آنرا برای تعداد زیادی که سواد نداشتند می خواند. تخمین زده اند که هر شماره صور اسرافیل حد اقل حدود سی هزار نفر خواننده و یا شنونده داشت. در آذربایجان که بیشتر اهالی سواد فارسی نداشتند، شعر های هوپ هوپ نامۀ صابر را از بر می خواندند. روزنامه ملانصرالدین ،که ورودش به ایران غدغن بود، این گونه اشعار مربوط به سیاست روز، مسائل اجتماعی ، دین و غیره را چاپ می کرد و در سنگر های مجاهدین در تبریز اینها ورد زبان همه بودند. همین شعر “آکبلای” دهخدا را که ذیلاً نقل می کنم در نظر بگیرید که در شش بند شعر چقدر مسائل بنیادی را مطرح می سازد. دهخدا با همان طنز کوبنده و با زبانی عامیانه و عامه پسند مسائلی چون خرافات، جن گیر و رمّال، عوامفریبی درویش و جذبه و حال او، آزادی و حقوق زنان، فقر رعیت، اعتیاد، رشوه، آخوند و عدلیه و این که اسلام واقعی چیست همه را مطرح می سازد.براون از این ادبیات در حال تکوین و ارزش آن بخوبی آگاه است و هر نمونه ای که بدستش رسیده در کتب خود آورده است. 25 شعر را “در حالی که کتاب زیر چاپ بود”، که بیشتر از بهار در حبل المتین نقل شده اند ترجمه کرده اضافه می کند. براون بهر نحویی که شده این اشعار را بدست آورده است. مثلاً دو قطعه شعر “احتکاریه” از میرزا حسین طیب زاده متخلص به “کمال” و مسمط “برخیز شتربانا بر بند کجاوه” از میرزا محمد صادق خان ادیب الممالک را میرزا محمدخان اشرف زاده مدیر روزنامه فروردین، که پس از تحمل مرارت های زیاد در دست روسها از تبریز فرار کرده و به انگلستان آمده بود، از حافظه برای براون خوانده است، و پنج بیت شعر ادیب الممالک نقطه چین است چون آنها را بیاد نداشته است. البته این موردی است استثنایی چون قسمتی از اشعار از روزنامه ها و قسمتی هم برای اولین بار از نامه های خود شاعران نقل شده اند. براون برای هر شعر شرح کوتاهی می دهد و مناسبت سروده شدن آنرا بیان می کند، ولی زیاد هم به تحلیل و یا بررسی شعر نمی پردازد. مثلاً شعر مشهور”یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا را نقل کرده و بصورت زیبایی ترجمه می کند، ولی به همین مختصر بسنده می کند که این شعر بیاد دوست از دست رفته دهخدا، میرزا جهانگیر خان است که بعد از بمباران مجلس شهید شد، و از لحاظ سبک نفوذ شعر اروپایی در آن واضح است.

مسئله ترجمه زبان عامیانه فارسی به انگلیسی ای که معادل آن باشد، و مخصوصاً در اوایل قرن بیستم که سبک نوشته های معمولی انگلیسی هنوز تحت تاثیر دورۀ ویکتوریا خیلی خشک و رسمی بود واقعاً مشکل بود و براون می توان گفت خوب از عهده بر آمده است. جالب این که هم در شعر فارسی و هم شعر انگلیسی زبان کوچه بازاری و عامیانه خیلی بندرت بکار میرفت، و دهخدا و اشرف گیلانی و تنی چند از شاعران برای اولین بار چنین ابتکاری می کنند، و براون هم بهمان صورت آنها را بشعر ترجمه می کند. سبک معمول براون چه در نظم و چه نثر سبکی است فاضلانه و نسبتاً صقیلی شده ولی در ترجمه این گونه اشعار یک دفعه آنرا عوض می کند. هرچند که مثلاً زنان را که “اسیر جوالند” بصورت “پیچیده در حجاب ” ترجمه می کند که تاحدی مودب تر است ولی خیلی از اصلاحات را دقیق ترجمه می کند. بطور کلی مقصود شعر را خیلی خوب می رساند و سبکی بسیار روان دارد:

(1)
مردود خــدا راندۀ هر بنــــده آکبلای — از دلقک معروف نماینـــــده آکبلای
با شوخی و با مسخره و خنده آکبلای — نز مرده گذشتی و نه از زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(2)
نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمّال — نه خوف ز درویش و نه از جذبه نه از حال
نه ترس و با مسخره و نه از پیشتو شپشال — مشـــــکل ببـــــری گور سر زنــــده آکبلای
(3)
صد بار نگفتم که که خیال تو محالست — تا نیمی ازین طائفه محبوس جوالست
ظاهر شود اســـــلام درین قوم خیالست — هی باز بزن حــــرف پراکنده آکبلای
(4)
گـــــاهی به پر و پاچۀ درویش پریدی — گه پـــــردۀ کاغذلوق آخـــــوند دریـــــدی
اسرار نهان را همه در صــور دمیدی — رو در بایستی یعنی چه؟ پوست کنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای
(5)
از گـــرسنگی مـــرد رعیّت بجــــهنم — ور نیست دریــــن قــوم معّیت بـــــجهنم
تریاک بُرید عِرق حــــمیت بجــــــهنم — خوش باش تو با مطرب و سازنده آکبلای
(6)
تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ — آخــــوند ز قانون و ز عدلیه شود شاد؟
اسلام ز رمّـال و ز مــــرشد شود آزاد؟ — یک دفعه بــــگو مرده شود زنده آکبلای
هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای

(I)
“Rejected by men and by God the Forgiving, O Kabláy!
You’re a wonderful sample of riotous living, O Kabláy!
You’re a wag, you’re a joker, no end to your fun,
Of living and dead you are sparing of none,
Such a limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(2)
“Neither wizard, diviner nor warlock you fear, O Kabláy!
Nor the dervish’s prayer, nor the dreams of the Seer,
O Kabláy! Nor Shapshal’s’ revolver, nor mujahid’s rage:
‘Tis hard to believe you will die of old age,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(3)
“Times a hundred I’ve told you your project will fail, O Kabláy!
While half of the nation are wrapped in a veil, O Kabláy!
Can Islam in you and your circle prevail?
With fresh Words of folly your friends you’ll regale,
(4)
“At the heels of the dervish you bark and you bite, O Kabláy!
Break the Dominie’s windows ! and let in the light, O Kabláy!
While this trumpet’ of yours doth all secrets proclaim;
Yes, blazon them forth, for what know you of shame?
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(5)
“To hell with the folk, if with hunger they pine, O Kabláy!
Devil take them, the brutes, since they cannot combine, O Kabláy!
Since opium hath stolen, their courage away,
With your minstrels and singers be merry and gay,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kabláy!
(6)
“In Persia will bribes ever go out of fashion, O Kabláy?
Will the mulha’s for justice develop a passion, O, Kabláy?
From magic and murshids’ can Islam win free?
Bid the dead come to life, for ‘twill easier be,
You limb of the Devil and son of a gun, O Kablay !”

جالب این که براون بیشتر از بعضی از ایرانیان به اهمیت ادبیات جدید و این که تغییر بزرگی را در ادبیات فارسی بوجود خواهد آورد پی برده بود. حسن مقدم ، نویسنده نمایشنامۀ مشهور “جعفر خان از فرنگ آمده ” که خود از نویسندگان نو پرداز بود، در مجموعۀ مقالاتی که در مجله پیام شرق در اسکندریه چاپ کرد مقاله ای دارد بنام “ادبیات امروز فارسی” و در آن می گوید:” بر خلاف عقیده ایرانشناس بزرگ پروفسور براون، نهضت ادبیات جدید تاکنون چیز قابل توجهی پدید نیاورده است، و نویسندگانی که ارزش ادبی دارند و تاحدی صاحب نفوذ هستند آنهایی هستند که از روش استادان قددیمی پیروی می کنند.” با این همه حسن مقدم در میان شاعران لاهوتی، ادیب الممالک و دهخدا و در میان نثر نویسان جمالزاده، ذبیح بهروز و رشید یاسمی را بزرگ می شمارد. با این که مقدم با ادب اروپایی آشنایی داشت و یکی ازپیشروان نمایشنامه نویسی در ایران بود ، هنوز درک درستی از روند جدیدی که ادب فارسی بوجود آمده و آن طور که براون می گوید ” روح ملت” را در این دورۀ تاریخی نشان می دهد، ندارد.

براون هم به اشعار اجتماعی جدید این دوره و هم به مطبوعات اهمیت فوق العاده ای می داد، و می خواست کتابی مفصل تراز منتخبات نظم و نثر بپردازد. باز به تقی زاده می نویسد: ” بعضی از اشعار منتخبه جدیده با ترجمه انگلیسی. شروع کرده ام به جمع بعضی از اشعار که خیلی بخوشم آمد از روی نسیم شمال و ایران نو و صوراسرافیل و خیر الکلام و دبیریه و غیره. ولی اگر بخواهیم یک انتخاب مفصّلی بسازیم باعث تاخیر زیاد و بزرگ شدن کتاب می شود و چون دیدم که بسیاری از نشریات هم وقعی عظیم دارد مثل خطب آقا سید جمال در الجمال و چرند و پرند در صوراسرافیل و غیره خیال کردم که بعد از تمام کردن این کتاب به تالیف کتابی دیگر مشتمل بر انتخابات منظومه و منثوره از جراید و غیره بپردازیم تا اقلاً از یک کار عمده که خیلی لازمست فارغ بشویم.” در این کتاب فقط بعضی از اشعار مثل “آکبلای”، “الحمدالله”، دختران قوچان” و غیره را ترجمه می کند تا ثابت کند که ” چه اشعار بدیعۀ جمیله در ایام مشروطه به وجود آمد،” و بعد وعده انتخابی مفصل ترازین را می دهد. براون می خواست از لحاظ ترتیب زمانی این اشعار را بیاورد: یعنی اشعار راجع به دادن مشروطه از طرف مظفرالدین شاه، اشعار فیما بین جلوس محمدعلی میرزا و توپ بستن مجلس، اشعار دورۀ استبداد صغیر، اشعار فتح تهران و تبعید محمدعلی میرزا، اشعار دورۀ مجلس دوم، و آخر سر ” بعضی مراثی و اشعار حزن انگیز راجع به فاجعۀ تبریز و شهادت شهدا و طوب بستن روضۀ مقدسۀ رضویّۀ و ملامت سر ادوارد گری و غیره. این ترتیب نزدیکتر به نقطۀ تاریخی است و طبیعی است که صناعی و روح ملت را در احوال مختلفۀ از سراً و ضراً اظهار می کند از ترتیب هجایی، و فتوری هم در متن به هم نخواهد رسانید.” براون با وجود این که ترتیب زمانی اشعار را حفظ می کند اشعار تمام این دوره ها را نمی آورد، و عجله دارد که به چاپ کتاب شروع کند “که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیاد دارد.”

در اوایل 1909 دهخدا و معاضدالسلطنه از پاریس به استانبول می آیند و انرژی تازه ای به “انجمن سعادت”می بخشند ، معاضدالسطنه با انجمن همکاری می کند و دهخدا روزنامه “سروش” را شروع می کند، که اولین شماره آن درژوئن 1909 منتشر می سازد. “سروش” فی الواقع روزنامه رسمی “انجمن سعادت”محسوب می شود ، ودهخدا از همان شماره اول در سر مقالۀ خود خاطر نشان می سازد که ایران و عثمانی مدتهاست در یک جهت و برای آزادی مبارزه می کنند ، و آزادیخواهان ترک برادران دینی ایرانیان هستند. از “سروش” جمعاً 14 شماره(از محرم 1327/1909) منتشر می شود، که دربعضی از شماره ها سرمقاله بقلم حسین دانش است. تا شماره 9 دهخدا “مدیر مسئول و سر دبیر” و بعداً “مدیر و سردبیر” است و اغلب مقالات و سر مقاله ها از اوست. در شماره هفتم “نامه ایست از شیخ حسن تبریزی از کیمبریج”، ومقالاتی از “تایمز”، “منچستر گاردین” ، “مورنینگ پست” و “اَکشن” و غیره که همه را حسین دانش ترجمه کرده است. انتشار “سروش” مانند “صور اسرافیل” در خارج زیاد داوم ندارد، و دهخدا که از تهران و کرمان به وکالت مجلس انتخاب شده بود در دسامبر 1909 استانبول را ترک می کند.

پس از خلع محمدعلی شاه هنگامی که دهخدا هنوز در استانبول بود و روزنامه “سروش” را منتشر می کرد، هم مردم تهران و هم کرمان او را به نمایندگی مجلس دوم انتخاب می کنند. دهخدا در بازگشت به ایران برخلاف انتظار رفقایش که بیشتر در حزب دموکرات جمع شده بودند به حزب اعتدالیون می پیوندد. با آغاز جنگ جهانی و آمدن نیروهای روس به شمال ایران ، دهخدا همراه اعضای کمیتۀ مهاجرت اول به قم و سپس به کرمانشاه میرود، و پس از انحلال حکومت مهاجرت بدعوت روسای ایل بختیاری دهخدا مدت دو سال و نیم در مناطق چهار محال بختیاری بسر می برد، و بیشتر مهمان امیر مفخم بختیاری می باشد ، که کتابخانه خوبی داشته است. گویا در همین زمان است که اول به فکر جمع کردن “امثال و حکم” و سپس “لغت نامۀ” مشهور خود میفتد. هرچند که دهخدا پس از پایان جنگ جهانی اول از سیاست کناره می گیرد، ولی در کشاکش میان جمهوری و سلطنت رضا شاه صحبت از رئیس جمهور شدن اوست، ولی او که طعم استبداد محمدعلیشاهی را چشیده بود، با آمدن استبداد شاهی بکلی ازسیاست دوری می کند، و بکارهای ادبی خود می پردازد. او در سال 1306 شمسی رئیس مدرسۀ علوم سیاسی، و پس از تاسیس دانشگاه تهران در (1934)1313 ریاست دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی را تا سال 1320 (1941) بعهده دارد.

براون در نامۀ مفصل خود تاسف می خورد که جایی مثل ایوردون را مرکز خود قرار داده اید ، واضافه می کند که اگر کسی انگلیسی بتواند بخواند او می تواند “مقالاتی مهّم که راجع به ایران باشد از روزنامه ها بریده بفرستم تا هرچه لایق دانید درج بفرمائید در صوراسرافیل، خودم در این روز ها اینقدر کارهای تحریری دارم که مشکل است ترجمه بکنم.”

دهخدا در نامه های خود در چند جا از براون به نیکی یاد می کند و مخصوصاً به معاضدالسلطنه می نویسد که ” آتش مسیو برون را هم بیش از این خاموش نکنید، و ایران را هم بیشتر از اینها رسوا نسازید.” در نامه ای دیگر به “انجمن سعادت” یاد آور می شود که برای مبارزه با سیاست طرفداری از روس سر ادوارد گری و آگاه ساختن افکار عمومی انگلیس باید عده ای از فعالین ایرانی به لندن بیایند، و بقول تقی زاده ” بیدار نگاه داشتن انگلیسها و جلب افکار انگلستان لازم ترین همه کارهاست.” دهخدا در همین نامه می نویسد: ” در خلال این احوال هم هزار دفعه چند نفر از انگلیسها که هواخواه ترقی ایران می باشند (یا بعبارت اخری بر ضد پلتیک روسند) به غالب احرار ایران که می شناختند نوشتند و عجله در فرستادن چند نفر عاقل و عالم و صاحب نفوذ ایرانی را به لندن نمودند، و از جمله یکی از بزرگان انگلیس در یک کاغذی که اینک درپیش این بنده موجوداست دیگر صریح نوشت که وزیر امور خارجۀ ما سر ادوارد گری طر فدارپولتیک روس است و اگر بزودی چند نفر به لندن نفرستید یقیناً کار ایران تمام است. ناچار جناب معاضدالسلطنه به لندن رفتند، ولی بواسطۀ اینکه صدای یک نفر نمی تواند اثری داشته باشد و گذشته از این یک نفر وکیل معزول بیشتر نیستند بطور لازم کاری از پیششان نمی رود.”
—————————————————————————————–

(1) A Literary History of Persian, IV, p. 482.
(2) در مورد این شعر نگاه کنید به مقالۀ نگارنده در ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دورۀ اول، شمارۀ اول، بهار 1389، تحت عنوان”نگاهی تطبیقی به شعر “ای مرغ سحر” دهخدا و ” به یاد آر” آلفرد دو موسه”.
(3) Home Rule
(4) E.G. Browne, The Persian Constitutional Movement: Proceedings of the British Academy, 1917-1918, p. 324
(5) برای مطالعه ای مفصل درباره صور اسرافیل و محتویات آن نگاه کنید به مقاله زیر:
Iran and political modernization in the nineteenth century: Parliamenatarianism, constitutionalism and feminism in the newspaper−SŪR-I ISRĀFĪL by Hassan Bashir, Journal of Arabic and Islamic Studies, Lancaster University, Vol. 5, 2004-5
(6) اطلاعات ماهانه ، بهمن 1327 ، ص 21.
(7) همان مقاله ، ص44
(8) مرحوم ایرج افشار فکر می کرد که این اشاره ایست به تقی زاده ” که غالباً میان دوستان خود به صفت خودپسندی و جاه طلبی شهرت داشت.” نامه های سیاسی دهخدا ، ص 110. اصل نامه در ص 20 آمده است.
(9) ایضاً ، همان ماخذ، ص 413.
(10) ایضاً ، همان ماخذ، ص425.
(11) ایضاً همانجا، ص 422.
(12) ایرج افشار،مبازه با محمد علیشاه: اسنادی از مبارزۀ آزادیخواهان ایران در اروپا و استانبول، تهران : توس، 1980/1981،سند 99، ص 199-200
(13) معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا، شهناز مرادی کوچی ، مقاله اول از مبحث “یک دهخدا و دو صوراسرافیل” از ایرج افشار، ص 156.
(14) همان کتاب ، ص 157
(15) تاریخ این نامه 29 ژانویه 1909 است. نامه های سیاسی دهخدا به کوشش ایرج افشار، تهران 1358 ، ص38-39.
(16) نامه های براون به تقی زاده ، به کوشش زریاب و ایرج افشار، تهران ، چاپ دوم 1371، ص 9.
(17) “نامه هایی از تبریز” که عکس های فجیعی از کشته شدگان بدست صمدخان و روسها در تبریز دارد بعلت بروز جنگ جهانی چاپ نمی شود و نگارنده ترجمه آنرا در تهران بسال 1351 چاپ می کند و اصل انگلیسی آنرا در سال 2008 توسط انتشارات میج در واشنگتون چاپ کرده است.
(18) مقدمه فارسی مطبوعات و شعر جدید ایران.
(19) در این بارۀ نگاه کنید به تاریخ طنز در ادبیات ایران ،اینجانب، تهران، نشر کاروان ، 1364، ص 164 ببعد، “طنز در مطبوعات”
(20) در این شعر بنظر می رسد که دهخدا از شعر مشهور “بیاد آر” آلفرد دو موسه و قطعه ای به تقلید از آن از رجایی زاده اکرم شاعر ترک متاثر شده است. نگاه کنید به مقاله اینجانب در بارۀ این شعر در ویژه نامۀ ادبیات تطبیقی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دوره اول، شماره اول، بهار 1389، صص 106-117.
(21) ملکه ویکتوریا در ژانویه 1901 فوت می کند وپسرش ادوارد هفتم جانشین او می شود تا 1910. بعد از دورۀ ویکتورین که بیشتر قرن نوزدهم را در بر می گیرد دوره اخیر را در ادبیات “عصر ادواردین” می نامند و در شعر تفاوت عمده ای با عصر ویکتورین ندارد فقط شعرای دوره ادواردین شاعرانی چون یتیز، کیپلینگ و درینک واتر کمتر سنت گرا هستند. از 1910 تا 1937 جورج پنجم بر تخت سلطنت انگلیس قرار دارد و اوایل دوران او را در شعر “دورۀ جورجین” می نامند، که مقدمه ایست برای “عصر جدید” و شعرایی چون تی.اس.الیوت و غیره که از دهۀ دوم قرن بیستم بوجود می آیند. براون در شعر از سبک خاصی پیروی نمی کند و ادعای شاعری هم ندارد ولی خوب از عهده ترجمه اشعار طنز آمیز و انتقادی و سیاسی دورۀ مشروطه بر آمده است. دوستش اتکینس می گوید که براون عاشق طنز های سیاسی و اجتماعی به سبک بعضی از اشعار والت ویتمن شاعر بزرگ آمریکایی بود، و این علاقه مندی شاید موفقیت او را توجیه کند.
(22) کاغذلوق کلمه ایست ترکی و کاغذی بود که بعوض شیشه با آن پنجره را می پوشانیدند.
(23) اشاره به روزنامه صور اسرافیل است که دهخدا نویسنده اصلی آن بود.
(24) The Press and Poetry of Modern Persia, pp. 180-182
(25) Message d’Orient, Alexandrine, (nd), p. 83
(26) نامه های براون به تقی زاده ، ص 73.
(27) از نامۀ براون به تقی زاده مورخ 20 ژانویه 1913، “نامه های براون به تقی زاده “، صص 73-74.
(28) Thierry Zarcone, “Ali Akbar Dihkhuda et le Journal Surush”, Les Iranians D’Istanbul, p. 244 et seq
همچنین نگاه کنید به مقاله دکتر محمد اسمعیل رضوانی در باره ادامه انتشار “سروش” در تهران بنام ” سروش روم و سروش ری، درآینده 5، 7، 9 (1979) ص 501-508.
(29) نگاه کنید به ص 126.
(30) ایرج افشار، نامه های سیاسی دهخدا، ص ص 51-52.… ادامه خواندن

چند نقشه تاریخى ایران و منطقه

آنچه که می آید چندین نقشه تاریخی جالب ایران و منطقه است که میتوانند به درک بهتر تحولات تاریخی کمک کنند.  در اینجا  فقط به ذکر منبع و یا تهیه کننده (کارتوگراف) و در صورت امکان به سال تهیه و محل نگهداری نقشه ها اکتفا خواهم کرد. برخی از نقشه ها از «ویکی پدیا» برداشته شده اند اگرچه تهیه کننده آنها «ویکی پدیا» نیست. در همه موارد به رعایت حق «کپی رایت» دقت شده است. قدمت بسیاری از نقشه ها اقلا 75 سال است و بدین جهت این دسته از نقشه ها شامل «کپی رایت» نمیشوند. بقیه نقشه ها یا مشمول «حوزه اجتماعی-عمومی» (پابلیک دومین) میشوند و بنا بر این از کپی رایت مستثنی هستند و یا تهیه کنندگان آنان این تولیدات خود را در اختیار عامه قرار داده اند (اگر روی اکثر نقشه ها کلیک کنید تصویر بزرگتری خواهید دید).

هلال حاصلخیز شامل اولین تمدن های بشری و شهر نشینی در بین النهرین، لوانت و مصر باستان (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری آکاد (اکد) ها (خط منقطع سرخ) و دیگر مناطق هلال حاصلخیز، حدودا 2000 سال قبل از میلاد (پ.م.)، (تهیه کننده در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری عیلام (ایلام)،  حدودا 2700-539 پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری آشوری (سبز تند: آشوری قدیم، سبز روشن: آشوری نو) بین قرون نهم و هفتم پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری اورارتو در اوج قدرت خود، سال 743 پ.م.، (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری ماد ها، 728-550 پ.م. (زرد رنگ) همراه با نقشه امپراتوری های لیدی، کلدانی و مصر (تهیه کننده: ویلیام ر. شپرد از «اطلس تاریخی»، انگلیسی، سال 1923)
——————————————————————————————-

امپراتوری هخامنشی، 550-330 پ. م. (تهیه کننده: ویلیام ر. شپرد از «اطلس تاریخی»، انگلیسی، سال 1923)
——————————————————————————————-

Map-alexander-empireامپراتوری اسکندر مقدونی بعد از تسخیر ایران، 334-323 پ.م. (تهیه کننده جورج ویلیس بوتسفورد، «تاریخ دنیای باستان»، 1913)
——————————————————————————————-

تسخیرات اسکندر، نفشه ای از سال 1760 م.، انگلیسی، تهیه کننده دانویل، کارتوگراف پادشاه فرانسه (در این لینک)                                       —————————————————————————————–

پادشاهی هائی که جایگزین امپراتوری اسکندر شدند:  پادشاهی سلوکیان (زرد)، پادشاهی پتولمی (آبی بنفش)، پادشاهی کاساندر (سبز)، پادشاهی لیسیماک (قهوه ای)، پادشاهی اپیروس (سرخ صورتی)، حدودا 300 پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

———————————————-

امپراتوری اشکانیان (پارت ها)، 250-226 پ.م. همراه با نقشه سکا ها (اسکیت ها) در سرتاسر شمال، سارماتی ها در شمال غربی، سغد و خوارزم در شمال و شرق، و قبایل ترک در شمال شرقی (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری ساسانی 226-650 (تهیه کننده در این لینک)
—————————————————————————-نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)


 

دوران خلافت اسلامی 622-750: تسخیرات دوره پیامبر اسلام (قهوه ای تند، خرمائی)، دوره خلفای راشدین (آجری) و دوره امویان (قهوه ای روشن)
—————————————————————————————–

 ایران حدودا در سال 1000 (دوره خلافت عباسیان) شامل پادشاهی های محلی آل بویه، سامانیان ، سالاریان، شیروانشاهان، زیاریان، دیلمیان، صفاریان (تهیه کننده نقشه در این لینک)


نقشه معروف محمود کاشغری از قرن یازدهم، منبع ویکی پدیا. محمود بن حسین بن محمد کاشغری (۱۰۲۸ م. در حوالی ساحل دریاچه ایسیک گول، بارسغان، قرقیزستان تا۱۱۰۲ م. اوپال در ۵۰ کیلومتری کاشغر) زبانشناس، محقق و گردآورنده کامل ترین فرهنگ لغت تُرکی، کتاب دیوان لغات الترک می‌باشد. نقشه فوق بخشی از همین لغتنامه است که در بغداد برای خلفای عباسی تهیه شده است.——–

————————————————————————-

امپراتوری سلجوقی (1040-1194) در اوج قدرت خود در زمان ملک شاه، اصفهان پایتحت امپراتوری، جنگ دندانقان برای فتح خراسان و ایران و  ملازکرت در روم برای گشایش بیزانس نشانه گذاری شده اند.  بخش رومی بعدا عملا از سلجوقیان ایران مستقل شد. منطقه صورتی روشن در شمال شرق امیرنشین قراخانیان است که خراج گذار سلجوقیان بود (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/e/ea/Mongol_Empire_map.gif

قدرت گیری و گسترش امپراتوری مغول  و تجزیه آن بین فرزندان چنگیز (1206-1294)، امپراتوری بزرگ مغول تحت چنگیز (سرخ)، خان نشین آلتین اوردا (زرد)، خان نشین چاغاتای (سبز تند)، خان نشین ایلخانان (سبز روشن) و خان نشین یووان (بنفش)، (تهیه کننده در این لینک)
—————————————————————————————–

امپراتوری مغول (1300) و امپراتوری متعاقب تیموریان (تند تر مایل به بنفش) (1405)  نقشه ای از ویلیام ر. شپرد (1923) در اطلس جهان
—————————————————————————————–

Persici Sive Sophorum 1579نقشه ایران از 1579 چاپ آنتورپن (توضیحات به زبان لاتین که در آن دوره زبان علم و ادبیات در اروپا بود، مثلا «سینوس پرسیکوس» به معنی خلیج فارس)

صفویان (1501-1722)، (تهیه کننده نقشه نخست: آبراهام اورتلیوس، ،1579 شهر آنتورپن، تهیه کننده نقشه دوم ابراهیم متفرقه، ، حدودا سال  1700 میلادی، استانبول)
—————————————————————————————–

———————————————————————————————————–

نقشه معروف ایران در اواخر صفویه (1721): پرساروم ایمپریوم (تهیه کننده نقشه: پیر مولار سانسون، پاریس 1721)
——————————————————————————————-

ایران در دوره قاجار (1785-1925)، اوایل جنگ ها با روسیه، نقشه کتابخانه پری کاستاندای دانشگاه تکزاس
——————————————————————————————

ایران قاجار (1813-1828) بدنبال شکست های قرن نوزدهم از روسیه و از دست دادن قفقاز و مناطقی در شرق و غرب (تهیه کننده: دفتر اطلاعات و پژوهش وزارت خارجه آمریکا، 1994)
——————————————————————————————-… ادامه خواندن

درد دل

Logo Newعباس جوادى – چرا پنج شش سال پيش شروع به نوشتن مقاله هائى كردم كه در آن اغلب به بيان نظر شخصى ام هم ناچار شدم؟ البته ناچار نشدم، خودم خواستم.

معروف است كه ما روزنامه نگاران نظر نميدهيم، سوال ميكنيم، اما سعى ميكنيم سوال هاى خوبى بكنيم و جواب هاى مختلف و محتمل را در سفره اى كه براى خواننده، بيننده و شنونده خود باز ميكنيم كنار هم بچينيم تا خودش قضاوت كند. ما سعی میکنیم به پنج سوال مشخص در مورد یک خبر و موضوع هم جواب های مشخص بیابیم: چی؟ چه وقت؟ چه کسی؟ کجا؟ و بالاخره سوالی که اهمیت موضوع را نشان میدهد: چرا؟ البته مسئله معمولا به اين سادگى هم نيست، اما خوب، اين، به هر حال سمت حركت ما در هر فعاليت خبر رسانى هست – و يا بايد چنين باشد.

من كه از شانزده سالگى نوشتن را با روزنامه ديوارى خودم در دبيرستان فردوسى تبريز شروع كردم از نوشتن هميشه خوشم ميامد و ميايد. اما شما نظر شخصى تان را اگر ندهيد ميتوانيد مورد قبول بيشتر مردم قرار بگيريد. براى خبرنگاران اين، مانند سياستمداران مهم است. و ليكن برخلاف یک سیاستمدار، خبرنگار و روزنامه نگار از كسى راى نميخواهد، اما بايد مورد اعتماد اكثريت باشد. اگر نظر شخصى خود را بدهيد احتمالا خودتان را  وسط اين و يا آن كشاكش خواهيد انداخت و اعتماد به شما كمتر خواهد شد.

اما من كه سال ها نظر شخصى ام را در مورد موضوعات سياسى نگفته بودم  پنج شش سال پيش شروع به تحليل ها و گهگاهى هم نظر دادن در مسائل سياسى كردم – بعضا كمى غير مستقيم و گاه مستقيما. به چند علت: اولا من در هيچ جا نظر گروهى و حزبى نداده ام، نه بخاطر اينكه چيزى را پنهان كرده ام بلكه چونكه نظرى گروهى و حزبى نداشتم و ندارم. خود را مكلف حس نميكنم كه هميشه و در هر مورد از طرز فكر وكار يك گروه، حزب، ايدئولوژى و يا نظام تبعيت كنم. ممكن است امروز از نظر على و فردا از نگرش ولى خوشم بيايد. دوم: سن من به حدی رسیده  است که برایم دیگر زیاد مهم نیست چه کسی در مورد من چگونه قضاوت میکند. و بالاخره دلیل سوم: آنچه كه مرا وادار كرد خودم را به معركه نظر دادن و جر و بحث با موافق و مخالف بياندازم يك نگرانى عميق و فزاينده از اوضاع ايران و منطقه بود كه از چند سال پيش بصورت دلشوره روز افزون من در آمده است. ممكن است شما قبول نكنيد اما بنظر بنده ايران در اين ده بيست سال گذشته از نظر فرهنگى و سياسى عقب رفته، از بقيه دنيا پس افتاده و منزوى شده و ثانيا اوضاع منطقه پيوسته به سمت دشمنى، نزاع، نفاق و تجزيه قومى، زبانى، مذهبى و ملى حركت كرده و ميكند. متاسفانه جنگ داخلى و ويرانى و دشمنى دامنگير چندين كشور منطقه شده و ايران هم نتوانسته است در مقابل چنين خطرى بموقع خود را بكمك اصلاحات و رفاه بيمه كند.

من فوق العاده و بصورتى جدى نگران وخامت وضع داخلى ايران از نظر سياسى، قومى، مذهبى و ملى هستم. من نميخواهم در ايران جنگ داخلى شود، مردم گروه گروه به بهانه هاى گوناگون دشمن همديگر شوند و خداى نكرده عليه همديگر دست به اسلحه ببرند، يا اينكه مملكت دچار تفرقه ملى و تجزيه شود و بين گروه هاى مردم و يا با همسايگان جنگ و جدل درگيرد. بحثش جداست كه چرا، اما  تصور ميكنم اين خطر چند سال است كه بسيار جدى شده است. من اين را سعى كرده ام در مقالات گوناگون توضيح دهم.

اما اصلا به من چه؟ من كه نه سر پيازم و نه ته پياز! نه سياستمدارم و نه میخواهم کسی را به گروهی، عقیده ای جلب کنم. جوان هم که نیستم بگویم میخواهم دنیا را آباد کنم و «تنویر افکار» نمایم.  حدود پنجاه سال هم هست كه در ايران زندگى نميكنم، به ايران هم رفت و آمد ندارم، حتى گذرنامه ايرانى ام هم كه هنوز صاحبش هستم، سى-چهل سال است كه بدون تمديد و تجديد از اعتبار ساقط شده، و علاوه بر همه اينها احساس وابستگى ملى و هويتى من در اين چهل-پنجاه سال ديگر فقط به ايران نيست: من خودم را در عين ايرانى بودن و ایرانی ماندن، یعنی در عین اینکه خود را اهل محله مقصودیه شهر تبریز و استان آذربایجان شرقی و ایرانی میشمارم و از نظر زبان، فرهنگ، طرز فکر و رفتار و مناسبات خانوادگی، انسانی و ملی به این ریشه هایم عادت کرده ام و دلبستگی دارم، كمى هم آلمانى، كمى هم اهل تركيه، كمى هم آمريكائى حس ميكنم، شاید کمی هم فرانسوی، ولی احتمالا از همه بیشتر اروپائی… هم بخاطر اقامت های طولانی، هم به دلایل فرهنگی و هم پیوند های گوناگون با افراد این یا آن ملت. و بالاخره: ته دلم اميد چندانى هم ندارم كه با قلم زدن فرد بى نفوذى مثل بنده چندان چيزى تغيير پيدا كند.

اما فكر كنم من هم از آنهائی هستم که کرم خواندن و نوشتن دارم. زندگی ام هم همیشه بر پایه این بوده. کار و همچنين “هابی» ام هم نوشتن و خواندن بوده و نانم را هم از همین راه بدست آورده ام. اما فقط این نیست. این کرم و یا عادت خواندن و نوشتن را آدم لازم نیست حتما با اظهار نظر در مورد مسائل مورد اختلاف همراه کند. مثلا شما در باره آواشناسی بنویسید و یا لغت جمع کنید ویا اینکه زبان ها را مثلا از نظر ساختار جمله با هم مقایسه کنید – این مثال ها را زدم چونکه همه اینها حوزه های مورد علاقه بنده اند. در این زمینه ها هم، هم  نوشته ام و کار کرده ام و هم به این گونه نوشتن و فعالیت ادامه میدهم. اما آن نگرانی و دلشوره که عرض کردم انگیزه و محرک اساسی من در وارد شدن به «زمین های خطرناک» اظهار نظر در موضوعات مورد مناقشه و مشاجره بوده است. من در واقع زیاد اهل سیاست و سیاست ورزی نیستم. ولی احساس میکنم درست در مورد یک مسئله: اقوام، اقلیت ها، زبان ها و لهجه ها، و در همین رابطه در حوزه ترکی و فارسی از نظر زبانشناسی و تاریخی و مقام اجتماعی این دو زبان و دیگر زبان های ایران، تاریخ گذشته ایران و نقش اقوام، ادیان، مذاهب و زبان های گوناگون در آن و همچنین تاریخ منطقه از نقطه نظر این موضوعات خاص میتوانم کمی به روشن شدن سوء تفاهم ها و یا حتی دروغ های زیادی که بنظرم افکار بسیاری را در ایران 80-90 سال ما و منطقه مسموم و منحرف کرده کمک کنم.

و بالاخره میدانم که این بحث ها در فضای فرهنگی و سیاسی ایران و کلا شرق مسلمان ریسک است – گاه حتی ریسکی خطرناک. از صد هزارنفر شاید فقط پنج شش نفر نوشته شما را بخوانند و از آن پنج شش نفر هم احتمالا سه چهار نفر حرف شما را نخواهند فهمید و یا به محض دیدن نام شما و خواندن یکی دو سطر اول مطلبتان بجای آنکه فکر کنند که طرف چه میگوید و دلیل ها و دانسته هایش چیست، اول حتما خواهند خواست شما را به گروه و طرز فکر و دسته ای وصل کنند و با عناوین گوناگون مانند سازشکار و اپورتونیست و یا نژادپرست و فاشیست و یا اسلامی و کمونیست و یا غرب زده و خیال پرست و بی خبر از اوضاع «واقعی» ایران و دنیا، بقول معروف در «جعبه» ای قرار بدهند و شما را «مُهر و موم» کنند تا خیال خودشان و دیگران را راحت کنند و تائیدیه ای برای خود و افکار همیشگی شان پیدا کنند. این دسته از هموطنان نسبت به خودشان و دانسته های خودشان صد در صد مطمئن هستند، شک و تردیدی ندارند و لزومی در تکمیل آنها  نمی بینند – و از این جهت هم از شک و سوال و خواندن موضوعی خلاف تصوراتشان خوششان نمیاید.

میماند یکی دو نفر که اگر بخوانند و در ذهنشان سوالی جرقه بزند و و به تکمیل خالیگاهی  و به یافتن جوابی به سوالی احتمالی  در دنیای اندیشه شان کمک کند، همین ما را بس. و گرنه بنده هم مانند هزاران و صد ها هزار نویسنده و روزنامه نگار دیگر نه توقع مال و منالی از کسی دارم، نه چشمداشت حمایتی در انتخاباتی، نه خرید کتابی از سوی کسی،  و نه حتی «لایک» و «کلیکی» در جائی، چرا که دیگر آن قدر جوان نیستم که از «آفرین» کسی غرّه شوم و از انتقاد کسی افسرده، تا وارد جر و بحثی بی نتیجه گردم.

باور کنید بعد از سن معینی این چیز ها اهمیت چندانی ندارد، بخصوص چونکه به تجربه شخصی (بخصوص بعنوان یک ایرانی و اهل خاور میانه!) میدانید که ما بعنوان جماعت این گوشه دنیا هنوز راه درازی در پیش داریم.

حالا ما مینویسیم و یک گوشه ای میگذاریم. شاید به درد یکی دو نفر بخورد.… ادامه خواندن

«جعفر پناهی آذربایجانیه؟»

وقتی آقای جعفر پناهی با فیلم «تاکسی» خود جایزه «خرس طلائی» فستیوال فیلم «برلیناله» در برلین را بُرد، دوستی از باکو تلفن کرد که میخواست مطلبی در این مورد بنویسد:

-عباس معلم، جعفر پناهی آذربایجانی است؟

من راستش کمی جا خوردم. طبیعتا این خبر خوب جایزه «خرس طلائی» را من هم خوانده بودم و میدانستم. همه در باره این خبر صحبت میکردند و مخصوصا ما ایرانی ها خیلی خوشحال بودیم و هنوز هم هستیم.

اما آیا جعفر پناهی بچه آذربایجان است؟

جواب سوال را نمیدانستم. اما هیچ این سوال را از خودم نکرده بودم هم. کنجکاو هم نبودم بدانم آذربایجانی است یا اصفهانی ویا کرمانی. گفتم صبر کن بروم بگردم. رفتم گوگل و نوشتم جعفر پناهی. آمد که متولد میانه است. خوب، پس آذربایجانی هستند. همه این را نوشته بودند – اکثرا بدون تفسیر، فقط بعنوان معلومات در باره ایشان. یکی دو وبلاگ هم مصرانه مینوشتند که آقای پناهی آذربایجانی و ترک زبان هستند.

آمدم گفتم که بله، تا جائیکه بنده چک کردم آذربایجانی هستند.

– یعنی «آذربایجانی» (منظورش ترکی آذری بود) هم خوب حرف میزنند؟

– والله من نمیدانم. چه اهمیتی دارد؟ خوب، ایشان ایرانی هستند. و متولد میانه هم هستند یعنی آذربایجانی هم هستند. بعد به شوخی گفتم: نتیجه تست دی ان ای جعفر پناهی هم لازم است؟

Panahi

—————————–

متوجهم که بعضی ها وقتی می بینند که آدم های موفق، هنرمند، دانشمند، مشهور و یا مجموعا «مشاهیر خوشنام» با خود آنها خویشاوند، هم قوم، هم زبان، هم مذهب و هم دین هستند، خوشحال میشوند و احساس غرور میکنند. این مثال ها حتی فقط محدود به جمهوری آذربایجان نیست.

من از بسیاری از دوستان ارمنی هم میدانم که در این مورد فوق العاده حساس هستند. میخواهند اکثر آدم های خوب و مثبت دنیا ارمنی باشند و یا از ارمنی ها دفاع کنند.

در ترکیه هم عموما همین طور است. وقتی با یک دوست ترک نشسته تلویزیون تماشا میکنی و کسی از خودشان یعنی از مردم خود ترکیه میاید و صحبتی میکند، خیلی از این دوستان من برمیگردند و میگویند:

– میدانی، طرف ارمنی هست ها…

– خوب، مگر ترک، یعنی اهل ترکیه نیست؟

– آره، ولی اصلش ارمنی هست.

در کشور های آسیای میانه هم همین طور است. برعکس این تمایل هم درست است. هر وقت کسی کار بدی، جنایتی فلانی انجام داده باشد بعضی از آن دوستان سعی میکنند اگر قومیت آن آدم ها با قومیت این دوستان یکی است یا سعی به تبرئه اش بکنند و یا بگویند اصلا از این قوم نیست.

– بعله، ولی مادرش تاجیک نبود…

– درست است، اما سال هاست خارج از اوزبکستان زندگی میکند…

——————————-

من از این مثال ها برای خودم نتیجه گیری هائی میکنم که شاید هم درست نباشد و احتیاج به پژوهش آمار و ارقام بیشتری داشته باشد.

مثلا اینکه بین کشور هائی که اقوام و زبان ها و مذاهب گوناگونی دارند ایران یکی از آنهاست که برای اکثریت مردمش «ایرانی» بودن اولویت دارد و نه کرد و ترک و فارس بودن.

بنظرم در دوره جمهوری اسلامی هم فرق چندانی بین ترک و فارس و کرد و غیره گذاشته نمیشود – به شرط آنکه شما هم مثل دیگران زبان و فرهنگ مشترک کشور را زبان و فرهنگ مشترک خودتان بشمارید. این در گذشته هم، در دوره پهلوی و قاجار و پیشتر هم همین طور بوده. اما فرق در این دوره 30 و چند ساله اخیر در مذهب است و اینکه هرکسی مسلمان و بخصوص شیعه نیست حقوق بمراتب کمتری نسبت به مسلمانان اهل تشیع دارد و وضع بعضی از آئین ها مانند بهائیان قابل تحمل نیست. اما  حتی در این دوره هم موضوع اصلی بر سر قومیت نیست، بر سر دین و مذهب است. کسی نمیگوید چون تو ترک زبان و آذری و یا بلوچ و ترکمن هستی پس نمیتوانی فرمانده سپاه و وزیر فلان شوی.

این «شعور ملی» ایرانیت ورای قومیت و زبان حتما نتیجه تاریخ است. صرفنظر از دوره پیش ازاسلام و آمیزش اشکانی و پارس و ماد و بعد یونانی، اقلا از سلجوقیان به بعد هم همین طور بوده، از همان وقت ها که قبایل ترک زبان از آسیای میانه آمدند و خودشان حکومت کردند و کار اداره دولت و زبان و ادبیات و دین را به مردم بومی سپردند تا اینکه یکی دو سده دیگر خودشان هم بومی و ایرانی شدند، بی آنکه بین اقوام و مذاهب مختلف فرق چندانی بگذارند، بی آنکه فقط مثل خودشان ترک ها را سر هر مقام و منصب و کاری بگذارند، یعنی از همان دوره نظام الملک که بدون او احتمالا کار دولت سلجوقی پیش نمیرفت.

یادم هست حتی زمان صدام با دوستان کُرد عراق که صحبت میکردم تعجب میکردم که میگفتند کُرد ها را در ارتش عراق راه نمیدهند و نمیگذارند در مراتب نظامی بالا بروند.

آمریکا و استرالیا و کانادا را که اکثریت مردمشان به آنجا مهاجرت کرده اند میشود فهمید که زیاد اهل «اصلیت قومی» شهروندانشان نیستند و برعکس آن را دلیلی برای رنگارنگی و خوشی و جشن و پارتی و مثلا برگزاری اعیاد گروه های ملی و لذت بردن از غذاهای ملی آنها میکنند.

در کشور هائی هم که اکثریت بزرگ مردمش از فقط یک قوم هستند میشود فهمید که چرا به این موضوع اهمیتی نمیدهند.

اما ایران جزو آن دسته از کشور ها و ملت هائی است که هم رنگارنگی قومی و زبانی و مذهبی دارد و هم ایرانیت برای اکثریت بزرگ ملتش اولویت دارد.

هنوز دارد – و اجازه بدهید عرض کنم خدا را شکر که هنوز اینطور است. حداقل اینکه اکثریت مردم این طرز تفکر و احساس را دارند – اگر اشتباه نکنم.

شاید با این بلبشوی قومی و مذهبی که در منطقه راه افتاده بعضی ها هم دچار این قبیل وسوسه های قومی گرائی شده اند اما هنوز بنظرم برای خیلی ها، مثلا آذری ها و کرد های ایران اصلا مهم نیست که جعفر پناهی آذری است و یا استاد شجریان کُرد است یا نه.

البته هر فرد و خانواده و گروه اجتماعی از شنیدن اینکه فلان هنرمند و دانشمند و نویسنده از خانواده و محله و شهر و استان و قوم و گروه زبانی اوست خوشحال میشود – و این احساسی در اصل پاک و انسانی است. اما وقتی بعضی ها این احساس را آلوده به سیاست میکنند و بخصوص نسبت  به افراد غیر از گروه های محدود خودشان تبلیغات سوء و دشمنانه را دامن میزنند، موضوع کاملا عوض میشود و بتدریج تبدیل به یک ماده منفجره میگردد.

——————-

در ضمن بخوانید:

هویت ملی – با هرگونه زبان، قومیت و مذهب
ادامه خواندن

ترکمنچای – پایان حاکمیت ایران برقفقاز

عباس جوادی – در تاریخ دوم اسفند برابر با 21 فوریه سال 1828 عهدنامه «ترکمنچای» بین ایران و روسیه به امضا رسید. متن عهدنامه را از طرف «اعلیحضرت قضا قدرت، پادشاه اعظم والاجاه، امپراطور اکرم شوکت دستگاه، مالک بالاستحقاق کل ممالک روسیه» ژنرال ایوان پاسکویچ و از سوی «اعلیحضرت کیوان رفعت خورشید رایت، خسرو نامدار پادشاه اعظم با اقتدار ممالک ایران» شاهزاده عباس میرزا امضاء کردند.

ورای این تعارفات، بعد از سال 1800 روسیه کوشش میکرد تک تک خان نشین های قفقاز را که با وجود خودمختاری عملی تحت حاکمیت ایران بودند، با مذاکره، تطمیع و یا تهدید به طرف خود بکشد. این در حالی بود که ایران در شرایط بی ثباتی، فساد، ضعف همه جانبه اقتصادی، سیاسی و نظامی به سر میبرد. در عین حال بدنبال کشتار هائی که محمدخان قاجار در این منطقه به راه انداخته بود، اعتبار حکومت ایران در قفقاز لطمه ای جدی خورده بود. در بعضی خان نشین ها مانند ولایات تفلیس و قوبا که از نظر حقوقی هنوز تحت حاکمیت ایران بودند، نیروهای نظامی روسیه مستقر شده بودند. جنگ و شکست جوادخان گنجه هنوز در پیش بود، اما خان قره باغ، ابراهیم خلیل خان با سرکشی نسبت به ایران، به روسیه عریضه نوشته حاکمیت تزار روس بر قره باغ را قبول کرده بود. این، البته از نظر حقوق بین المللی نمیتوانست اعتباری داشته باشد. در عین حال، در سیمای جواد خان گنجه، چهره مقاومت در مقابل روسیه نیز نمایان بود. با اینهمه، روند جدائی خان نشین های قفقاز شروع شده بود – بعضی ها با زور و دیگران با زر و یا بخاطر تنزل شدید وجهه دولت ایران. قرار بود جنگ های  ایران و روسیه و امضای دو عهد نامه گلستان و ترکمنچای در سال های 1813 و 1828  به جدائی قفقاز از ایران رسمیت ببخشد. با «عهدنامه گلستان» و 15 سال بعد «عهدنامه ترکمنچای» (منعقده در بخش ترکمنچای شهرستان میانه در آذربایجان شرقی) دفتر ایران در قفقاز که اقلا از زمان ساسانیان شهر «دربندِ» آن مرز ایران و اقوام شمال قفقاز بود، کاملا بسته شد.

نقشه های زیربر پایه «کتاب درسی تاریخ روسیه» اثر سرگی ف. پلاتونوف چاپ 1924 در پراگ تهیه شده اند که این شناسه را دارد:
Sergej F. Platonov: Учебник Русской истории, Praque 1924

توضیح: تاریخ میلادی عهدنامه ها منطبق با هردو تقویم میلادی گرگوریان و ژولیان است و از این جهت دو روز مختلف با دوهفته فرق ذکر شده است. ضمنا متاسفانه از نظر تکنیکی میسر نشد که نام ولایات و شهر ها را که با حروف روسی روی نقشه ها چاپ شده بودند به فارسی برگردانیم. در اصل نقشه زیر بسیاری از این ولایات و شهر ها تاریخ الحاق آنها به روسیه نوشته شده است. ما  شهر ها و مناظق معروف را شماره بندی کرده و در آخر این مقاله فهرست آنها را دادیم تا خواننده از روند تدریجی الحاق قفقاز از سوی روسیه تصوری کلی بدست آورد.

دولت عثمانی در این نقشه ها با رنگ قهوه ای معین شده است. خواننده خواهد دید که بعضی از نواحی غربی قفقاز و بخشی از شیار ساحلی دریای سیاه نیز که تحت حاکمیت عثمانی بوده (از جمله باتومی، پوتی و آبخازی)، کم و بیش در همین دوره به روسیه ملحق شده اند.

مناطق سفید رنگی که روی نقشه ها می بینید (چچنستان، قاراچای، آدی گی) در آن دوره خارج از حاکمیت ایران و یا روسیه بودند.

(متن مقاله: عباس جوادى، تنظيم نقشه ها: ناطق زینالوف).

عهدنامه گلستان

طبق عهدنامه گلستان 12/25 اکتبر 1813 برابر با سوم آبان 1192 در روستای گلستان بین گنجه و شوشا، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات گنجه، شیروان (باکو)، قره باغ، شکی، قوبا و همچنین داغستان و گرجستان را قبول نمود. خان نشین تالش اگرچه عملا تحت نظارت روس ها بود اما این موضوع هنوز بین ایران و روسیه حل نشده بود.

عهدنامه ترکمنچای

تلاش دیگر نظامی ایران برای بازگردانیدن مناطق ازدست رفته قفقاز به شکست های سنگین تری در مقابل قوای روسیه انجامید. طبق عهدنامه ترکمنچای، دوم اسفند 1206 برابر با 10/21 فوریه 1828 امضاء شده در قریه ترکمنچای در نزدیکی میانه، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات ارمنستان و نخجوان و همچنین تالش را هم رسما پذیرفت و با این ترتیب تقریبا سرتاسر شمال رودخانه ارس از حاکمیت ایران خارج و رسما جزو روسیه تزاری شد.

توضیحات:
نام و شماره (روی نقشه) شهر ها و ولایات و تاریخ الحاق آنان به روسیه:
1. تفلیس 1801
2. گنجه 1804
3. خان نشین شکی 1805
4. خان نشین شیروان 1805
5. خان نشین قره باغ 1805
6. شوشا (قره باغ) 1805
7. قریه گلستان
8. دربند 1806
9. قوبا 1806
10. باکو 1806
11. خان نشین تالش 1813
12. ایروان و خان نشین ایروان 1828
13. نخجوان،اردوباد و خان نشین نخجوان 1828

——————————————-

متن کامل «عهدنامه گلستان» در این لینک
متن کامل «عهدنامه ترکمنچای» در این لینک
متن این مقاله بصورت «اینفوگرافیک» در سایت رادیو فردا
 مشابه این مقاله به ترکی آذری با حروف لاتین: TÜRKMƏNÇAY – 187

در ضمن بخوانید:
200 سال بعد از «گلستان»

ادامه خواندن

آزادی و محدودیت آزادی در شبکه های اجتماعی

آیا محدود نمودن شبکه های اجتماعی فشار به آزادی بیان نیست؟ مصاحبه من با رادیوی آزادی (بخش تاجیکی)… ادامه خواندن

واکنش ها به اسناد روسی ۲۱ آذر

NovayaIstoriya

بدون شک تاریخ، موضوع آب و نان نیست و اکثریت مردم علاقه چندانی به جزئیات حوادث تاریخی ندارند. در عین حال این حوادث هر چه قدیمی تر باشند، علاقه اکثریت مردم عادی به دانستن جزئیات آن هم کمتر و کمتر میشود. قضیه ۲۱ آذر هم از این واکنش عمومی مردم مستثنی نیست. اما این هم جالب است: سه سند مهم تاریخی در باره ۲۱ آذر یعنی فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)،  دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد قوام سادچیکوف در مورد تخلیه ایران از سوی قوای شوروی و بررسی اعطای حق استخراج نفت در شمال ایران به شوروی مورخه هشتم مه ۱۹۴۶ که اخیرا در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. استقبال خوانندگان از این مقالات «چشم انداز» و شبکه های اجتماعی زیاد هم حیرت انگیز نبود اما موجب خرسندی من شد. اين استقبال براى يك تارنمای كوچك، شخصى و غير انتفاعى نتيجه خوبى است و من از اين بابت متشكرم.

آنچه كه در اين نوشته ميخوانيد مختصرى از واكنش ها در فضاى اينترنت به انتشار اين اسناد و بخصوص يكى از آنها يعنى نامه استالين به پيشه ورى است.

اصولا خوانندگانى كه در اين اسناد تائيد دانسته ها و نظريات خود را يافتند، طبعا خوشحال شده و از آن استقبال نمودند. واكنش كتبى اين دوستان زياد نبود اما بنظرم بعضى از این دسته هم با خواندن اين اسناد چنين باورشان تقويت شد كه  تنها و تنها ارتش سرخ و حكومت شوروى محرك قضيه ۲۱ آذر بود و گرنه در داخل آذربايجان (و كردستان) هيچ دليل و بهانه اى براى چنين تحولاتى وجود نداشت. بنظرم شكى نيست كه عامل اصلى جريان ۲۱ آذر، اشغال شمال ايران از سوى ارتش سرخ و هدايت سازمانى و اجرائى فرقه از طرف شوروى بود.اما نميتوان انكار كرد كه عوامل داخلى مانند فساد ادارى، بيسوادى و عقب ماندگى، بى توجهى به رشد استان ها و شایذ به درجه کمتری حتی فقدان تحصيل زبان مادرى زمينه و بهانه سوء استفاده مسكو و باكو را از آن اوضاع بحران و جنگ بوجود آورده است.

عده ديگرى از خوانندگان«چشم انداز» كه بنظرم احساسات مثبتى نسبت به فرقه، حزب و نظام شوروى سابق و يا انديشه استقلال و يا خودمختارى آذربايجان  دارند، از انتشار اين اسناد و ترجمه آنها هيچ هم خرسند نشدند. آنها مرتبا می پرسیدند «منظور اصلی» از ترجمه و انتشار این اسناد چیست. عكس العمل بيشتر آنان اين بود كه پيشه ورى ميدانست که او بدون كمك شوروى نميتواند كارى انجام دهد اما او هم از شوروى استفاده ميكرد و نائل شدن به خودمختارى و استقلال آذربايجان حتى بكمك يك دولت خارجى و اشغالگر بر ضد ايران نيز چيز حيرت آور و نادرستى نيست.

اما كسى از اين خوانندگان نبود كه اصولا خود اين اسناد تاريخى شوروى را زير سوال برده و آنها را “جعلى” بخواند – جز يك نفر: آقاى سيروس مددى كه بنده نامشان را شنيده ام اما متاسفانه شخصا ايشان را نميشناسم. در اينجا بنده نام ايشان را بدون كسب اجازه از خودشان مي برم چراكه ايشان همين بحث را با نام خود دربخش نظريات خوانندگان در زير مقاله «نامه تاريخى استالين به پيشه ورى» با صراحت نوشته اند.

آقاى مددى ابتدا اعتراض خود را با اين شروع كردند كه سند نخست يعنى فرمان دفتر سياسى كميته مركزى حزب كمونيست شوروى يكی ديگر از «جعليات» آقاى جميل حسنلى (حسنوف) از تاريخ نويسان و سياستمداران باكو است. كه نوشتم اين سند در دو نسخه و در دو آرشيو، يكى در مسكو و ديگرى در باكو است و ربطى به آقاى حسنلى و شخص بخصوص ديگرى ندارد و نميتواند «مجعول» كسى باشد. سند دوم يعنى «صورت جلسه» همان دفتر سياسى هم كه دستور ميداد فرقه از تجزيه طلبى بسوى خودمختارى تغيير جهت دهد و همچنین ترجمه هاى آنان همه «جعلى» خوانده شد و من دقيق نفهميدم كى در كجاى كدام نسخه و يا ترجمه آنها چه چيزى را جعل كرده است.

جعلى خواندن دو سند كه نسخه هاى مشابه آنها هنوز در آرشيو رسمى دو كشورو مقامات رسمی آنان است، بايد كار مشكلى باشد.

آنگاه در ادامه مناظره، آقاى مددى مركز بررسى هاى تاريخ جنگ سرد «موسسه ويلسون» در آمريكا را هم متهم به جعل اين اسناد نمودند – يعنى اين اسناد هم يكى ديگر از «توطئه» هاى بين المللى بر ضد «حكومت ملی»  و «دولت شوراها» بود! عرض كردم اينها ابتدا در روسيه به زبان روسى منتشر شده اند و مركز ويلسون بعد از سالها اين اسناد را گرفته و به انگليسى ترجمه كرده است – «توطئه جعل» اين است؟ اين هم روشن نشد.

تازه تعداد کسانی که این اسناد را دیده، خوانده و بررسی کرده اند که محدود به آقای حسنلی نمیشود. اقلا من دکتر تورج اتابکی، دکتر فرناد شاید راینه و دکتر ناتالیا ایگورووا را میشناسم که خود این و صدها سند دیگر مربوط به روابط ایران و شوروی در آن سال ها و حکومت فرقه را شخصا دیده و خوانده اند. خود بنده از مسکو فتوکپی برخی از این اسناد را دسترس کرده و دیده ام.

اعتراض بعدى به نامه استالين خطاب به پيشه ورى بود. گفتند متن اصلى و روسى اين نامه آورده نشده و فقط ترجمه اش وجود دارد. بنده گشتم و متن روسی و اصلی را نشان دادم و لینکش را هم در «چشم انداز» گذاشتم. گفتند فتوکپی اصل  نامه استالین از ۱۹۴۶ در اینجا نیست، فقط متن پیاده شده روسی آن هست. اصلا از کجا معلوم که چنین نامه ای از طرف استالین نوشته شده؟ اصولا استالین چرا باید به پیشه وری نامه نوشته باشد؟ البته من به یقین نمیدانم چرا استالین مبتواند به پیشه وری نامه ای نوشته باشد. گمان من این است که این نامه را بلافاصله پس از عقد قرارداد تهران-مسکو معروف به قرارداد قوام-سادچیکوف نوشته تا نگرانی ها و دلهره های پیشه وری را تسکین ببخشد. عرض کردم حالا اینکه اصل فتوکپی نامه استالین را بنده نمیتوانم نشان بدهم، پس یعنی چنین نامه ای موجود نیست؟ یعنی چه ؟ بنده اصل دستنویس نمایشنامه هاملت توسط شکسپیر را هم نمیتوانم نشان دهم، اما این آیا دال بر آن است که هاملت اثری جعلی است؟ من شنیده بودم که دسترسی به اکثر اسناد قبلا سرّی حزب کمونیست کار حضرت فیل است و «سفارش از مقام های بخصوص» لازم دارد. بعد خود آقای مددی بعنوان یک دلیل دیگر بر باصطلاح «جعلی بودن» این نامه نوشتند که در جلد 16 «کلیات استالین» هم این نامه وجود دارد اما (این سوال ایشان است) چطور میشود متن دو نامه در آنچه که بنده و مرکز ویلسون به انگلیسی و فارسی ترجمه کرده ایم و متن «کلیات استالین» فرق میکند؟ باخود گفتم اگر دو منبع این نامه را نقل کرده اند، حتما چنین نامه ای (حالا با هر محتوی) نوشته شده است.

اما آیا واقعا محتوای دو نامه فرق میکند؟ قول دادم موضوع را بررسی کرده به اطلاع آقای مددی میرسانم چونکه برای خودم هم موضوع جالبی بود.

بنده در رابطه با نامه استالین به پیشه وری از دو نفر در مسکو (یکی در انستیتوی تاریخ آکادمی علوم فدراسیون روسیه) و یک نفر در موسسه وودرو ویلسون آمریکا سوال کردم و با یک نفر نشسته روسی و ترجمه انگلیسی مرکز ویلسون و ترجمه فارسی بنده را مقایسه کردیم.

خلاصه بررسى من اين است: ظاهرا كسى فتوكپى اصل نامه استالين به پيشه ورى را ندارد. اصل نامه در «آرشيو سياست خارجى فدراسيون روسيه» در مسكو است. حداقل من نميدانم که آیا نسخه دوم از اصل اين نامه كه به پيشه ورى يعنى به باكو ارسال شده، هنوز در آنجا هست يا نه. ولى شكى نيست كه چنين نامه اى نوشته شده و اصلش هم هنوز در آرشيو مسكو هست اما اجازه فتو كپى برداشتن از آن را به هر كسى نميدهند. يك دليل وجود اين نامه آن است كه متن آن را براى اولين بار خانم ناتاليا ايگورووا، دكتر علم تاريخ و عضو انستيتوى تاريخ عمومى آكادمى علوم روسيه خود در آرشيو ديده، عينا رونويسى كرده و براى اولين بار متن كامل اين نامه را در سال 1994 در مجله همين انستيتو جزو مقاله اى با تيتر «بحران ايران 1945-1946» بچاپ رسانيده است که فتوکپی آن را در زیر میگذارم. همين متن كامل است كه چند سال بعد به انگليسى و سپس از جانب بنده به فارسى ترجمه شده است. آیا خانم دکتر ایگورووا و انستیتوی تاریخ معاصر فدراسیون روسیه هم اینها را جعل کرده اند؟

دليل دوم هم اين است: همين نامه با همان تاريخ، همان امضا و 80 در صد همان محتوى به عنوان يكى از آثار استالين در جلد 16، بخش نخست «كليات استالين» كه سالها بعد، در 2011، از طرف دو دكتر علم تاريخ روسيه در مسكو بچاپ رسیده  و از سوى گروه هاى مختلف سیاسی تجديد چاپ و در اينترنت گذاشته شده است. در اين متن دوم بعضى جملات متن نخست و كامل نامه موجود نيستند و ما علت آن را نميدانيم. اما اصل و جوهر پيام استالين به پيشه ورى در هر دو متن يكى است و آن اينكه پيشه ورى بايد درك كند كه سياست عقب نشينى شوروى و كوشش براى گرفتن امتياز از قوام السلطنه درست بوده است. وجود اين دو متن موجوديت اين نامه را نه اينكه زير علامت سوال نمی برد، بلكه برعكس آن را تائيد ميكند.

و در نهايت دليل سوم، شاهدى غير مستقيم در تائيد محتوى نامه استالين يعنى نارضايتى پيشه ورى از سياست مسكو، كوشش استالین براى گرفتن امتياز نفت از تهران و وابستگى مستقيم حكومت فرقه به مسكو است. اين سند نامه اى است كه پيشه ورى و ديگر رهبران فرقه در آخرين روز هاى حكومت فرقه نوشته از طريق كنسول روسيه در تبريز به رهبرى شوروى فرستاده و از روس ها براى آخرين بار درخواست كمك كرده اند. اين نامه هم در آرشيو سياست خارجى روسيه نگهدارى ميشود و كسى هنوز اصلش را نديده و آن را اتفاقا خود آقاى سيروس مددى ترجمه كرده اند، نامه پيشه ورى و دوستانش را در آخرين روزهاى حكومت فرقه با اين جملات خود نامه ميتوان خلاصه كرد:

ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما (…) با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم (…) مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند (…) این نهضت حامی مستقیم دولت شوروی و پشتیبان سیاست شوروی در ایران است (…) مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود (…) ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود (…) اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم. سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم. (منبع در این لینک)

باز تکرار کنم که این نامه را خود آقای مددی زحمت کشیده ترجمه کرده و در سایت «اخبار روز» البته با مقدمه ای در وصف فرقه دمکرات منتشر کرده اند. این نامه هم از همان «آرشیو سیاست خارجی روسیه» است و از این آرشیو هم فتوکپی اصل نامه که به روسی نوشته شده نشان داده نمیشود. و این نامه هم در تکمیل و ادامه همان سه سند مهم روسی، بنظر بنده جزو اسناد اساسی و مهمی است که حوادث واقعی 21 آذر را قدم به قدم توضیح میدهند.

و اما اگر خوانندگان عزیز در باره نامه استالین به پیشه وری حوصله خواندن اطلاعات بیشتری را دارند جزئیات بررسی خود را بیشتر باز کنم:

جزئیات مسئله نامه استالین به پیشه وری

اولا آن سند اصل روسی که ترجمه انگلیسی موسسه ویلسون از آن است و ترجمه فارسی بنده هم از آن است از کجاست؟ .

این سند را خانم ناتالیا یگورووا (ایگورووا) از «آکادمی علوم فدراسیون روسیه» در سال 1994 در شماره سوم مجله «تاریخ معاصرانستیتوی تاریخ عمومی» همان آکادمی در مقاله ای با تیتر «بحران ایران 1945-1946» منتشر کرده است.  متن کامل نامه استالین در مقاله ای است  در این لینک (ص 40-42). در فتوکپی زیر فهرست مجله نامبرده همراه با متن کامل نامه استالین  نشان داده میشود که من آن نامه را با رنگ زرد مشخص کرده ام.

این نامه را آکادمیک یگورووا بعنوان کارمند علمی انستیتوی تاریخ آکادمی علوم روسیه (قبلا شوروی) در آغاز سالهای 1990 شخصا در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» دیده و چون گرفتن فتوکپی از اسناد آرشیو دولتی روسیه به گفته خودش بسیار مشکل بوده عینا و کلمه به کلمه رونویسی کرده است. همین متن کامل بعدا در این مقاله در مجله «تاریخ معاصر و اخیر» انستیتوی تاریخ عمومی آکادمی علوم روسیه (طوریکه در عکس زیر میبینید (ش 3، مه و ژوئن 1994) عینا اقتباس شده است.

اصل ترجمه انگلیسی موسسه معتبر ویلسون و ترجمه فارسی بنده از آن ترجمه (با مقایسه با اصل روسی) که در «چشم انداز» چاپ شده، از همین اصل روسی است و اعتبارش هم همین است.

NE1NE2

NE3

NE4

خانم دکتر یگورووا بعنوان منبع، این نشانی آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه را (با حروف روسی) نشان میدهد:

AВР РФ, Ф. 06, оп. 7,  п. 34, д. 544, л. 8, 9

نا مه با عبارت «به رفیق پیشه وری» شروع میشود و با امضای «ی. استالین» خاتمه مییابد. دقت بفرمائید: تنها و تنها جملاتی که با رنگ چهره ای مشخص شده اند در چاپی که دوست گرامی آقای مددی بعنوان دلیل نشان داده، موجود نیست. بقیه نامه در هر دو چاپ عینا همخوان است.

این ترجمه ای است که بنده از متن خانم یگورووا کرده ام:

Farsi1

Farsi2

باز، در این ترجمه فارسی خودم هم فقط جمله هائی که در چاپ 1994 آکادمی علوم بودند ولی در چاپ فردی و یا گروهی سال 2011 حذف شده اند با رنگ چهره ای نمایان شده اند.

برای مقایسه، این متن نامه ای است که آقای مددی میگویند با متن قبلی فرق میکند اما طوریکه میبینید تنها فرق در آن است که جمله هائی که در بالا با رنگ چهره ای مشخص شده اند در متنی که آقای مددی بعنوان دلیل نشان میدهد نیستند:

2011aa

2011bb

2011cc این کتاب هم که مورد رجوع آقای مددی است بعنوان منبع همان نشانی را میدهد: آرشیو دولتی فدراسیون روسیه (با مشخصاتی که در بالا میبینید).

و اما چند نکته در باره منبع دومی که آقای مددی میدهد یعنی «کلیات استالین» جلد 16.

اولا  بعد از مرگ استالین چاپ آثار او دیگر ادامه نیافته است. یعنی کلیات او تا سال 1951  فقط تا جلد 14 (یعنی آثار او در فاصله 1934-1940) پیش رفته است. بعد از مرگ استالین یک جلد 15 هم منتشر شده است با زیر تیتر «تاریخ حزب کمونیست شوروی (بلشویک) – دوره مختصر» که بعدا حزب کمونیست این را از لیست «کلیات» استالین در آورده چونکه نوشته دیگران بوده و استالین گویا فقط جزو «هیئت تحریریه» آن بوده است.

و اما باصطلاح «جلد 16» کلیات استالین (آن هم در دوبخش) و یکی دو جلد بعد در سال های 2010 از طرف اشخاص و گروه های مختلف جمع آوری شده و به طبع رسیده است و بین این مجلد ها از نظر تیتر مطالب و مضمون آنها اختلافاتی هست و دقیقا معلوم نیست افراد  و  گروه های ناشر مطالب مورد استفاده خود را دقیقا از کجا گرفته اند، معیار انتخابشان چه بوده و آیا در مضمون این مطالب دست برده اند یا نه؟

جلد 16 (بخش اول) که آقای مددی با اشاره به آن صحت و اعتبار اصل روسی ترجمه بنده ازاین نامه را تحت شک و سوال قرار داده اند هم جزو جلد های 16-18  همین رشته انتشارات باصطلاح شخصی و یا گروهی است. اگر به لینکی که خودشان داده اند نگاه کنید می بینید که  این جلد  در سال 2011 ابتدا از سوی گروهی ظاهرا استالینیست و با انگیزه های سیاسی از طرف دو دکترفلسفه ( ر.کاسولاپووا و م. گراچوف) در مسکو منتشر شده است. نسخه دیجیتالی که ایشان آن را همچون مرجع نشان میدهند ازهمان سلسله است که از سوی گروهی که مدعی است «عقاید استالینیستی در گرجستان را رواج میدهد» برای ترویج اندیشه های «مارکس، انگلس، لنین، استالین و انورخوجه» بصورت پی دی اف در اینترنت منتشر شده است.

بطور خلاصه:

1. اولا اظهار شک به اینکه اصولا چنین نامه ای از طرف استالین به پیشه وری نوشته شده بیمورد است. همه منابع و کلیات استالین که موجودند، از همان نامه نوشته شده در یک تاریخ (هشتم مه 1946) توسط استالین به پیشه وری صحبت میکنند.

2. 80 در صد دو متن نامه عینا و کلمه به کلمه همخوان هستند. تنها و تنها بعضی جملات هستند (مشخص شده با رنگ چهره ای) که در متن پیشتر خانم یگورووا (ترجمه بنده) از آکادمی علوم روسیه از سال 1994 وجود دارند ولی در چاپ های گروه های مختلف در سال 2011 حذف شده اند. این جمله های حذف شده بطور بی پرده تری سیاست شوروی و استالین در مورد ایران، قوام و جریان فرقه دمکرات و شخص پیشه وری را روشن میکنند. مثلا در این جمله های حذف شده به پیشه وری گفته میشود که این تصور او که شوروی ابتدا او را به عرش اعلی برده و حمایت نموده ولی بعد به گوشه ای انداخته است درست نیست. اما استالین حتی در همین نامه ای که آقای مددی هم بعنوان دلیل میاورند چند نکته را بطور روشن ذکر میکند و میگوید که «پیشه وری در بررسی اوضاع ایران اشتباه میکند، قوام را باید در مقابل نیروهای انگلیسی حمایت کرد، تا زمانیکه نیروهای شوروی در ایران بودند فرقه دمکرات قدرتمند بود اما شوروی نا چار شد نیروهایش را عقب بکشد و بالاخره اینکه پیشه وری بهتر است افکارش را درست کند.»

3. تا جائیکه میدانم این نامه نه در آرشیو های آذربایجان شوروی دیده شده و نه به آن ارجاع گشته است. این نامه به گفته همه در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» بود و هنوز هم هست و بنا بر این به هیچ شخص بخصوصی از جمله آقای جمیل حسنلی در باکو محدود و مربوط نیست.

ولی طوری که عرض کردم، حتی اگر آن چند جمله را هم بگیرید فرق چندانی در ماهیت و مضمون سیاسی نامه نمیکند و در اینکه استالین چنین نامه ای به پیشه وری نوشته و همه این و یا آن متن این نامه را نقل میکنند دور از شک و تردید است.

ورای این همه بحث و مناظره و نشان دادن منابع و گفته های دانشمندان و اهل نظر در هر مورد، حد اقل تجربه شخصی بنده ثابت کرده است که دانش و اعتقاد، دو مقوله کاملا از همدیگرکاملا متفاوت است. من در اینجا بهیچ وجه قصد ندارم و حق آن را هم بخود نمیدهم که یکی را بد و دیگری را خوب، یکی را والا و دیگری را پست وانمود کنم. اما چه خوشمان بیاید و چه نیاید، دانش سرتاسر بر سر سوال، شک و بررسی هست اما در ایمان و اعتقاد شک و سوال نیست، محبت و دلبستگی هست و این احساس با شک و سوال این و آن و یا بحث و مطالعه متزلزل نمیشود – و یا بسادگی متزلزل نمیشود. این، مثل محبت و ایمان اشخاص به فرزندان، خانواده، دین و مذهب و یا حتی قوم و گروه و ملت است که برای اکثریت مردم سوال و شک قبول نمیکند. شما میتوانید هزار دلیل و شاهد و نقل قول در موردی بیاورید اما کسی را که به چیزی اعتقاد دارد نمیتوان براحتی قانع کرد که در اعتقاداتش حتی کمی تجدید نظر کند.

اگر کسی در مورد آقای پیشه وری، فرقه دمکرات و یا استالین، حزب کمونیست شوروی و یا اتحاد شوروی سابق چنین احساساتی  دارد، طبیعتا دیگر جای بحث و نشان دادن سند و مدرک باقی نمیماند.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

خاطره ژانویه خونین 1990 در باکو

عباس جوادی – وقت پرواز من از باکو به مسکو چند ساعت قبل از شروع بیستم ژانویه سال 1990 بود. تاریخ بلیطی که دو ماه قبل از آن گرفته بودم این طور بود و گرنه نمیدانستم روز 20 ژانویه چه اتفاقاتی حواهد افتاد.

طرف عصر دوستان «جبهه خلق آذربایجان» آمدند که «عباس معلم، کمی زود باشید، میگویند تانک های روسی شهر را محاصره کرده اند و احتمالا بعد از نصف شب حمله خواهند کرد. اگراز حالا به فرودگاه نروید، راه بسته خواهد شد و آن وقت دیگر نمیتوانید بروید.»

من آن شب یعنی شام 19 ژانویه به فرودگاه باکو رفتم ، سوار هواپیما شدم و صبح 20 ژانویه در مسکو بودم. در هتل شنیدم که شب تانک های روسى به باکو حمله کرده اند و «بیش از صد نفر» کشته شده است. بهانه برای  وزیر داخله دیمیتری یازوف که به دستور میخائیل گورباچوف فرمان حمله را داده بود از بین بردن «جبهه خلق» و «پایان دادن به هرج و مرج در پایتخت جمهوری آذربایجان» بود.

همکاران بی بی سی برای گرفتن مصاحبه تلفن کردند. البته من حوادث خونین خود روز 20 ژانویه را شخصا ندیده بودم اما در باکو شاهد دو هفته ای بودم که منتج به آن فاجعه خونین شد.

این طور تصور کنید که  آن هفته ها و ماه ها در آذربايجان به اصطلاح «سگ صاحبش را نمی شناخت.» این وضع را کم و بیش در اکثر جمهوری های شوروی میشد دید. اتحاد شوروی وارد مرحله فروپاشى شده بود و حزب حاكم كمونيست و دستگاه حكومتى هر جمهورى كه تا آن وقت هميشه وابسته به مسكو بود نميدانست چه كند. و ليكن در آذربايجان مانند اكثر جمهورى هاى ديگر شوروى در مقابل چنين حكومتى مخالفتى قوى و سازمان يافته هم وجود نداشت.

از ماه ها قبل ارمنى هاى ناسيوناليست تقريبا همه مسلمانان ترك آذرى را از جمهورى همسايه ارمنستان بيرون كرده به آذربايجان فرستاده بودند. در منطقه كوهستان قره باغ هم كه هنوز رسما بخشى از آذربايجان بود نزاع و زد و خورد ها بين ارمنى ها و آذرى هاى ترك زبان شروع شده بود و هر روز شدت ميگرفت. چون ارمنى ها هم تعدادشان بيشتر بود، هم مسلح و خوب سازمان يافته بودند و از حمايت ارمنستان برخوردار بودند آذربايجانى ها را از آنجا هم بيرون ميكردند. همان وقت ها هم معلوم بود كه ارمنى هاى ارمنستان و قره باغ مصمم هستند كه متحد شوند – اتحادى كه بناچار ميبايست بقيمت تجزيه آذربايجان صورت گيرد.

من اينجا تفكيك را بين “آذرى مسلمان و ترك زبان” (شهروند آذربايجان و يا ارمنستان) و “ارمنى” (ارمنى ارمنستان و يا ارمنى قره باغ) ميگذارم. در آن ژانويه 1990 هنوز همه شهروند شوروى بودند و روى كاغذ  قوميت، دين و زبان شما اهميتى نداشت، اگرچه بسيارى ها عملا طرف هم قوم ها، همكيشان و همزبانان خود را ميگرفتند. مثلا آذربايجانى روس و يا ارمنى و يهودى هم وجود داشت (و هنوز هم هست) و درطرف مقابل یعنی ارمنستان هم كسانى بودند كه مسلمان و ترك زبان و يا كُرد زبان بودند و در ارمنستان زنگى ميكردند. یعنی اختلاف بين شهروند ها نبود، بين ترك زبان مسلمان در يك طرف و ارمنى ها در طرف ديگر بود – صرف نظر از اينكه شهروندى شما چيست. از این جهت در آذربایجان اقلیت های روس، تالش، کُرد و یا گرجی آذربایجان عموما در این مناقشه شرکت نکردند و بهمان صورت هم در طرف ارمنستان موضوع بر سر ارمنی ها بود و نه اقلیت های دیگر: دعوای دو گروه اجتماعی، دو قوم، کشاکشی که دیگران در آن ذینفع نبودند.

شهروندى همه هنوزشوروى بود تا اینکه دو سال بعد اتحاد شوروی از نظر حقوقی هم لغو گردید. اما «شهروندی شوروی» مخلوقی ایدئولوژیک بود که در ذهنیت تاریخی مردم ریشه ندوانده و قبول نشده بود. فاجعه زمانى شروع شد كه شهروندى بهم خورد و قوميت و دين اولويت يافت. در حاليكه ارامنه هر دو طرف خواستند يكى شوند ترك هاى مسلمان و آذرى طرف مقابل هم ناچار شدند در يك طرف جمع شوند. ارمنستان و قره باغ از ترك زبان هاى آذرى خود خالى شده بود و آذرى هاى مسلمان و ترك زبان ارمنستان و قره باغ ، حتى آنهائيكه باكو و گنجه را در عمرشان نديده بودند با اين تصفيه قومى به سرزمين هاى جديدي پناه آوردند كه قرار بود موطن “حقيقى” و “خالص” آنها شود.

آذرى هاى قره باغ هم از سرزمين آباء و اجداد خود بيرون رانده شدند. ميگفتند مجموعا صد هزار آذربايجانى ترك و مسلمان از ارمنستان و قره باغ اخراج شده اند كه در چادر ها، خانه هاى متروك و يا خانه ارامنه اى جايگزين شده بودند كه يا خود از آذربايجان رفته و يا متقابلا توسط آذرى ها از خانه و آشيانه خود رانده شده بودند.

دوستان “جبهه خلق” مرا يك بار به ملاقات يك عده آذربايجانى بردند كه ارمنى ها از قره باغ بيرونشان كرده بودند. در هر اطاق يك آپارتمان كهنه و زه در رفته باکو بطور متوسط پنج آواره قره باغ را جابجا كرده بودند. بنظرم وضع خورد و خوراكشان قابل تحمل بود اما بهداشت، تحصيل كودكان، خدمات پزشكى و حتى شايد قبل از همه شوك جنگ و خون و از دست دادن همه چيز و در عين حال بيكارى و ناروشنى آينده وضع دلخراشى بوجود آورده بود كه در دل آنها و كلا جامعه آذربايجان حس نفرت و انتقامجوئى را شعله ور مينمود.

“جبهه خلق” در مقابل نيروهاى شبه نظامى ارمنى “كميته هاى دفاع” درست كرده بود. آذربايجانى هاى ترك و مسلمان هم در شهر صنعتى سومقاييت در شمال باکو ارمنى ها را از خانه هايشان بيرون كرده بودند. در خود باكو من خودم شاهد آن بودم كه چند خانواده ارمنى را از خانه هايشان بيرون كردند.

مسابقه وحشتناکی شروع شده بود: کدام طرف زودتر افراد بیشتری را از طرف مقابل بیرون خواهد کرد و سرزمین «تک قومی» خود را درست خواهد کرد؟ نفرت، خشونت و بی قانونی، نزاع، زد و خورد، غصب و دزدی اموال مردم، رشوه خوری بی حساب حتی بین نظامیان… و جنگ. گویا همه، از افراد و گروه ها گرفته تا هر كه زورش ميرسيد، بخود میگفت «باید از فرصت استفاده کرد، هر چه امروز به چنگ آوریم خیر است و در جیبمان خواهد ماند.» دزدی های کلان اموال دولتی و خصوصی کردن بی قانون املاک حکومت در سرتاسر شوروی سابق هم بیشتر مربوط به این دوره است.

شرایط امروزی منطقه قره باغ که همراه با هفت ولایت جمهوری آذربایجان از آن روز ها تا کنون تحت اشغال ارمنی هاست نتیجه جو و شرایطی است که آن چند ماه و دو سه سال بر قفقاز حاکم بود. اکثر آذربایجانیهای قفقاز بر آن اند که ارمنستان همه اینها را با کمک روسیه انجام داده و همان وضع را امروز هم ادامه میدهد و در عین حال حمله به باکو هم جزئی از این «طرح» بود که به اشغال بیش از یک ششم جمهوری آذربایجان منتج شد. البته کمتر کسی کمبود ها و گناه های خود را اعتراف میکند.

مرا مرحوم پروقسور یاشار قارایف از طرف آکادمی علوم آذربایجان به باکو دعوت کرده بود. آن وقت ها «جبهه خلق» در آکادمی خیلی فعال بود. رهبر جبهه مرحوم ابوالفضل علی یف معروف به «ائلچی بیگ» هم در واقع کارمند آکادمی بود اما به من گفتند چون کارش در «جبهه خلق» زیاد است معمولا به آکادمی نمی آید. یک بار دوستان مرا به ملاقات او بردند. تقریبا 45 دقیقه صحبت کردیم. بار دوم که ائلچی بیگ را دیدم روز شنبه 12 ژانویه قبل از آن میتینگ بزرگ و تاریخی «میدان آزادی» باکو بود که بعد همه به آنجا رفتیم.

البته دو بار ملاقات با یک نفر و چند سخنرانی و مقاله خواندن از او برای قضاوت در مورد آن شخص کافی نیست و من هم چنین نیتی ندارم. قضاوت نه، اما اجازه بدهید عرض کنم که تاثیر کلی ائلچی بیگ بر من این بود که او فرزند و محصول اوضاع و احوال عمومی اجتماعی و سیاسی آن دوره مشخص در آذربایجان قفقاز و شوروی بود. آدمی بود فوق العاده صمیمی و متواضع اما بسیار احساساتی و شعاری و نه عملگرا و کار حل کن. بسيار هم اهل ادبیات و تاریخ بود، اما بنظر من ائلچی بیگ مجموعا انسانی نبود که ویژگی رهبری سیاسی یک حزب و بخصوص توده مردم را آن هم در چنان مرحله توفانی این مردم قفقازداشته باشد.

با اينهمه بخاطرادامه شكست ها در جنگ، موج دشمنی با ارمنستان، محبوبیت «جبهه خلق» و نبودن آلترناتيوى جدی،  ائلچی بیگ در سال 1992 دومین رئیس جمهور «جمهوری مستقل آذربایجان» انتخاب شد. ائلچى بيگ قبلا هم ناسيوناليست بود اما با اوج بحران با ارمنستان، ناسیونالیست تر و پان ترکیست تر شد. او تصور میکرد ترکیه و بخصوص آذربایجانیان ایران به کمک آنها خواهند شتافت و حتی در این گیر و دار «دو آذربایجان هم از طریق جدائی جنوب از ایران اشغالگر دو باره متحد خواهد شد» – که البته این خیالی پوچ و اشتباهی دهشتبار بود.

در مقابل شکست های پیاپی در مقابل ارمنی ها و انزوا از روسیه و غرب، ائلچی بیگ و «جبهه خلق» محبوبیت خود را بین مردم تا حد زیادی از دست دادند و بدنبال بالا گرفتن اختلافات گروهی در داخل آذربایجان، خود ائلچی بیگ از مقام ریاست جمهوری کنار رفت و جای خود را به مرحوم حیدر علی یف داد که آن روز ها از دیدگاه بسیاری ها درآذربایجان تنها شخصیتی بود که میتوانست مملکت را از این بحران عمیق نجات دهد.

از آن تاریخ 24 سال میگذرد. هنوز قره باغ و حتی خارج از آن هفت ولایت آذربایجان یعنی بیش از 20 درصد کل اراضی جمهوری آذربایجان تحت کنترل ارمنی هاست و امید چندانی نیست که با وجود مذاکرات و بیانات بی پایان، این وضع به این زودی ها تغییر یابد.

 و اما از نظرذهنیت شهروندی قاطبه مردم، بنظر من، مردم جمهوری آذربایجان هنوز کوشش میکنند تا به یک توافق عمومی برسند: معیار شهروندی آذربایجان چیست؟ نژاد؟ ترک بودن؟ زبان ترکی آذری؟ مسلمان بودن؟ کسی که شهروند آذربایجان و لیکن روس یا تالش یا ارمنی و یا کُرد است هم به همان درجه «آذربایجانی» است که یک ترک زبان مسلمان آذربایجانی است؟  شهروندی مهم تر است یا قومیت، زبان و یا دین و مذهب؟

——————————

:چکیده ای از همین مقاله به ترکی آذری در این لینک

Xatire: 20 Yanvar 1990ادامه خواندن

بیزل بانتینگ

basil-bounting
حسن جوادی – بیزل بانتینگ (1900-1985) یکی از شعرای نسبتاً مشهور نیمه قرن بیستم انگلیس است که در ایران زیاد شناخته شده نیست او ترجمه های خوب و شاعرانه ای از شعرای کلاسیک ایران کرده است،

بانتینگ در شهر کوچک استاکسود آن تاین ، اسکاتلند در خانواده ای متوسط الحال بدنیا آمد. خانواده بیزل از کویکر ها بودند که صلح طلبند و مخالف جنگ، در نتیجه هنگامی که بیزل در جنگ جهانی اول بر اساس اعتقادات مذهبی از رفتن به جبهه امتناع کرد مدت هیجده ماه او را به زندان انداختند. ارزا پاوند می نویسد: ” فکر می کنم بیزل بانتینگ تنها کسی است که به عنوان مخالفت وجدانی با جنگ در زمان متارکه شش ماه در زندان بسر برده است.” وقتی که او را حبس کردند هیجده ساله بود و بگفته ارزا پاوند مدتی هم بعد از جنگ در زندان بود.

پس از رهایی از زندان بانتینگ به لندن رفته و در دانشکده اقتصاد ثبت نام کرد، ولی اقتصاد چیزی نبود که با طبع ادبی او سازگار باشد، در نتیجه تحصیلات خود را نا تمام گذاشته و منشی یکی از وکلای مجلس عوام انگلیس می شود. در این وقت مسافرتی به ممالک اسکاندیناوی کرده و می خواست سفری به روسیه برود که موفق نمی شود. در سال 1932 بیزل را در پاریس می یابیم که بعنوان کارگر راهسازی کار می کند و در این جاست که با ارزا پاوند و بعد ها با ارنست همینگوی آشنا می شود.

فعالیت ادبی بیزل از مدرسه کویکر ها که تمام تحصیلاتش را در آنجا کرده بود شروع می شود. روزی در کتابخانه مدرسه نسخه ای از برگ های علف والت ویتمن را پیدا می کند و چنان تحت تاثیر شعر آهنگین او قرار می گیرد که مقاله ای درباره ویتمن می نویسد، و این مقاله بر خلاف انتظار معلمین بیزل بانتیگ برنده جایزه بزرگی می شود. از همان زمان شروع به نوشتن شعر می کند و اشعارش در مجلات مختلف چاپ می شود. در اوایل دهه بیست پس از مدتی اقامت در برلن و عمدتاً پاریس به شهرراپالو در ساحل مدیترانه و در فاصله کمی از جنوا رفته و به گروه شاعران و هنرمندانی که در آنجا گرد آمده بودند می پیوندد. نامدار ترین شاعران این گروه یتیس، ارزا پاوند، و کارلس ویلیام کارلوس بودند. بیزل مدتی هم در لندن بسر برد و به گروه مشهور بلومزبری پیوست که تی. ای. الیوت و دی. اچ. لارنس جزوء آن بودند. یکی از دوستان گروه راپالو شاعر و منقدی آمریکایی بنام لویس ژوکفسکی بود، که بعد ها آثار زیادی چاپ کرد و تا آخر عمر دوست و همدم او باقی ماند. ژوکفسکی و پاوند دو نفری بودند که از لحاظ شعری تاثیری بسزا و مشخص برروی بیزل بانتینگ داشتند.

بیزل بانتینگ مقالات ادبی می نوشت و نقد شعر و موسیقی می کرد ، ولی چنان شهرتی نداشت که بتواند از بابت آنها پولی خوبی بگیرد و بتواند امرار معاش بکند. درنتیجه همیشه هشتش گرو نه اش بود و کارهای مختلفی می کرد. انتشار “گزیده فعال اشعار” توسط ارزا پاوند در سال 1933 واقعه مهمی برای بیزل بود، چون نه تنها آنرا ارزا پاوند به او تقدیم کرده بود بلکه بسیاری از اشعارش را نیز در آنجا آورده بود. چند سال پیش از این بانتینگ ارزا پاوند را با شعر فارسی آشنا ساخته بود، و چون پاوند می خواست اشعار شاهنامه را برای او بخواند، او بطور جدی شروع به مطالعه فارسی کرده بود، و بخاطر علاقه خاصی که به شاهنامه داشت اسم دختر دومش را رودابه و پسرش را رستم گذاشته بود. چند سال پیشتر بیزل یک کتاب درب و داغون “قصه های شرقی” را بفارسی در جنوا پیدا کرده و شروع بیاد گرفتن فارسی کرده بود. بعداً همراه ارزا پاوند و زنش دروتی پاوند شروع به خواندن شاهنامه از روی ترجمه فرانسه ژول مول کرده بود. آنها بحدی به داستان های شاهنامه علاقمند شده بودند که می خواستند بیزل بطور جدی فارسی یاد گرفته برایشان شاهنامه بخواند. در همین رابطه فرهنگ گرانبهای ولررز برایش خریده و زنش ماریان نسخه ای از فرهنگ فارسی اشتاین گاس را از نیویورک برایش آورده بود.

سال های پیش از جنگ جهانی دوم بیشتر در اسپانیا و پرتغال گذشت و مدتی هم بانتینگ و خانواده اش در جزایر قناری زندگی کردند. در سال 1936 در آغاز جنگ های داخلی اسپانیا بود که بانتینگ بخاطر طرفداری از مخالفین و ترس از دستگیری از طرف دولت فرانکو عازم انگلستان شد و مدتی هم در مدرسه دریانوردی نیو کاسل اسم نویسی کرد به این امید که دیپلم دریانوردی بگیرد و در کشتی های تجاری کاری پیدا کند. در تمام مدت بانتینگ هم مقالات ادبی و هم برای مجلات معتبر می نوشت. در سال 1936 او چهار نقد کتاب و شعر “پسران فریدون” ، که بر گرفته از شاهنامه بود، برای چاپ در مجله کرایتریون به تی . اس. الیوت فرستاد که سردبیر این نشریه بسیار معتبر بود. ولی الیوت فقط دو نقد کتاب را بعد از مدتی چاپ کرد. بانتینگ با وجود این که الیوت راسالها بود می شناخت هرگز از او کمکی ندید.

از آوریل 1938 تا آغاز جنگ در سپتامبر 1939 بانتینگ شغل ناخدایی یک کشتی دو دگله را بدست آورد و چند سفر به نیویورک و لوس آنجلس کرد، و درست بر عکس جنگ جهانی اول داوطلب شرکت در جنگ شد ، و با عجله از کالیفرنیا به لندن برگشت. برای مدتی اوتعلیم هوانوردی دید و مامور پرواز در بالون و حفظ کشتی ها از این طریق شد، که کار خطرناکی بود، و مدتی هم در ایتالیا و در جبهه سیسلی جنگید، و در این زمان بود که داوطلب شد به ایران برود . او با وجود این که اصلا فارسی صحبت نکرده بود در تقاضا نامه اش نوشت که “فارسی بسیار قدیم و کلاسیک را می داند ” و بعنوان مترجم یک واحد نظامی به ایران رفت . بگفته خود بانتینگ “فارسی زبان آسانی است” و صحبت کردن با لر ها و بختیاری ها برای او آسان تر از صحبت کردن با تهرانی ها بود چون ” آنها فارسی قدیم تری را بکار می بردند.” خودش می گوید که ” واحد من رشک همه واحد ها شده بود. بختیاری ها رسم میهمان نوازی را چنان که رسم ایلات است بجای می آوردند و از ما با چپق و قلیان ، شیرینی و مشروب و پلو پذیرایی می کردند ، و در گرمای وحشتناک خوزستان ، مردی بادبزن بدست مرا مرتب باد می زد.”

کار مترجمی در ایران طولی نکشید و بانتینگ برای ماموریت های جنگی به شمال افریقا رفت و مدتی در قاهره سرکرده یک اسکادران هوایی شد. بعداً به انگلیس برگشته منتظرخبری از ماموریت دوباره در ایران شد. در سال 1945 بود که شغل معاونت کنسولی در اصفهان درست شد و بانتینگ در نامه ای به دوستی نوشت:

“… حس تنوع من در این جنگ کاملاً ارضاع شده است، و تقریباً در هر جبهه بدرد بخوری که بوده ، بجز دونکرک، تجربه آموخته ام. از مقام افسر هوایی درجه اول به سرکردگی اسکادران هوایی (که معادل درجه سرگردی است) رسیده ام، و جاهای بسیاری را که در غیر این صورت نمی توانستم ببینم دیده ام. ملوان ، مامور بالون ، مشق دهنده سربازان، مترجم، کارفرما ، راننده کامیون در صحرا شده و افسر اطلاعات برای یک اسکادران هواپیما های جنگی، و مامورگزارش امور قبایل شده و حالا هم کنسول در شهری شده ام که کم و بیش نقطه حساسی است.”

شغل معاونت کنسولی در اصفهان مدت زیادی ادامه نداشت، و یک سال بعد بانتینگ را در قاهره می یابیم که با تحسر به ژکوفسکی می نویسد:” در کشور ما دیگر احتیاجی به آنچه در غرب آسیا—بین اردن و هند و یا بین حضرالموت و اوکراین می گذرد ندارند و زیاد اهمیت هم نمی دهند. دیگر روزهای خوش من ، مسافرت در میان ایلات کوهستانی ، سفرهای طولانی سوار بر اسب، شکارها ، پذیرایی حاکمان محلی ، و کاکتل دیپلومات ها سر آمده است.” در ضمن اضافه می کند که ” بختیاری ها یادداشتی برای دولت انگلیس فرستاده خواهان بازگشت من هستند.” ولی تحسر او زیاد موردی نداشت زیرا که در همان سال باز بعنوان مامور عالی اطلاعات در سفارت انگلیس دوباره روانه ایران گشت ، و به ژکوفسکی نوشت: “شغل جدید لازمه اش هشیاری و مردم داری مطلق بود” که می بایست از خودش نشان دهد. بانتینگ خوشحال بود از این که دوباره “در یکی از متمدن ترین ممالک دنیا و یکی از خوش آیند ترین جاها برای زندگی کردن” خواهد زیست.

رابرت پین که در آن زمان در ایران بود در کتاب خویش “سفری به ایران” (1951) درباره دیدارش با بانتینگ نوشت:

“مدتی در آبشار باغ یک شاعر انگلیسی، و در استخر شنای او با کاشی های سرخش که از شمیران فاصله چندانی نداشت، و پر بود از گل های سرخ پژمرده، شنا کردم. دوست شاعر ما عشقی پرشور به ایران دارد، و شاعران آن را بطرزی عالی ترجمه کرده است. او بسیاری از لهجه های ایرانی را می داند، و وقتی که در باغ خود در کنار کتابها و پیپ هایش هست، و همسر ظریفانه زیبای ارمنی اش در کنار اوست ، دنیا و بلند پروازی های خود را به هیچ می انگارد. … شاعر ما بخاطر حکمت قضاوت های سیاسی اش شهرت دارد و بهترین اشعار روزگار ما را سروده است، هرچند که بندرت آنها را چاپ کرده است. می گویند او دست تنها آتش انقلابی را که بدست آلمانی ها در میان بختیاری ها روشن شده بود خاموش ساخته است، و شاید هم باعث شده است که مسیر جنک عوض شود.. من وقتی که در چین بودم درباره او شنیده بودم و ارزا پاوند درباره اش گفته بود: ” اگر جوان بودم تنها بخاطر دیدن او به تهران می رفتم.”

“همسر ظریفانه زیبای” او سیما آدالایان بود که بانتینگ در 2 دسامبر 1948 با او ازدواج کرده بود، و ارزا پاوند در این زمان نمی توانست با بانتینگ رابطه داشته باشد ، چون بعد از جنگ بخاطر سخنرانی هایش از رادیو رُم و طرفداری از موسولینی و متحدین از طرف پاتیزان ها دستگیر شده به مقامات آمریکایی تحویل داده شده بود. آمریکایی ها او را مدت شش ماه در اردوگاهی نزدیک پیزا در قفصی در هوای آزاد نگاه داشته بودند و چون مریض شده بود به بیمارستان نظامی برده بودند. البته بعداً او را به آمریکا می بردند که بجرم خیانت محاکمه شود، ولی چون از لحاظ روانی تشخیص داده شده بود قابل محاکمه نیست، او را بمدت 12 سال بیک بیمارستان روانی انداختند. در سال 1958 بود که بالاخره دوران بازداشت پاوند در بیمارستان روانی بسر آمد و اجازه یافت که به ایتالیا بر گردد. جالب این که “سرودهای پیزا” ، که در بازداشتگاه پیزا شروع شده بود در بیمارستانی روانی به پایان رسید و در 1946 جایزه بزرگ بولینگن را دریافت داشت . بانتینگ از لحاظ سیاسی با پاوند توافقی نداشت ولی از لحاظ شعر و شاعری همیشه پیرو و مرید او باقی ماند. چهار سال پس از این تاریخ بود که ناشر مهمی در گالونستون تکزاس مجموعه اشعار بانتینگ را با مقدمه مفصلی چاپ کرد. این برای بانتینگ موفقیت بزرگی بود، ولی بعلت عدم تمایل تی . اس . الیویت فیبر اند فیبر، ناشر بزرگ انگلیسی، آن را در انگلستان چاپ نکرد. این گویا بیشتر بخاطر مقدمه “اشعار 1950” بود که بانتینگ در آن از بعضی از شاعران انگلیسی انتقاد کرده بود.

بعد از شغل معاونت کنسولی در اصفهان بانتینگ مدتی بعنوان خبرنگار روزنامه “تایمز” در ایران کار کرد، ولی این کار هم در آوریل 1950 بپایان رسید. بانتینگ با همسر ایرانی اش که تازه پسری زایید بود به انگلیس برگشت، و مدتی کوتاه خبرنگار روزنامه ” پژواک شمالی” درایتالیا شد. در این وقت بود که دیداری هم از راپالو کرد که از دوستان قدیم یکی دونفر بیشتر نمانده بود. مخصوصاً محبوس بودن ارزا پاوند خیلی او را ناراحت می کرد.

در اکتبر 1950 بود که بانتینگ دوباره خبرنگار “تایمز” در ایران شد. زمستان این سال در بحبوبه ملی شدن نفت برای خبرنگاران خارجی و خاصه انگلیسی روزگار سختی بود. بگفته بانتینگ یک بار دو نفر برای ارعاب او بسراغش آمده بودند و زنش آنها را از سر وا کرده بود. یک بار دیگر هنگامی که او در هتل ریتز تهران بود عده ای جمع شده و فریاد می زدند ” مرگ بر بانتینگ!” می نویسد :” فکر کردم اینها که مرا ندیده اند چطور است من هم رفته همراه آنها داد بزنم.” در نتیجه از هتل بیرون رفته همراه جمعیت داد می زند :” مرگ بر بانتینگ!” بالاخره در آوریل 1952 بخاطر این که او سابقاً معاون کنسول بود، فارسی می دانست و زن ایرانی داشت، و بیشتر بخاطر این که نمی خواست در اخباری که می دهد دخل و تصرفی بکند، دولت مصدق او را اخراج کرد. باز بانتینگ بیکار ماند.

از قرار معلوم اکثر گزارش های بانتینگ واقع بینانه و خیر خواهانه بودند. در نامه ای به ژکوفسکی می نویسد:
“سردبیر تایمز نوشته است که تمام گزارش ها بیش از حد دقیق، منصفانه و مطابق حقیقت بودند. ( و من) قضاوتی صحیح در حق امور ایران و دلبستگی عمیقی نسبت بمردم آن داشتم و زندگی ام را صرف آن کشور کردم در یک وقت دیگر مرا “بهترین دوست ایران در غرب خواندند. بخاطر همین هم بچه های من باید گرسنه بمانند و خودم را هم نمی گذارند در جایی دیگر نظری درست ارائه دهم. این هفته نمی توانیم پول قصاب را بدهیم. (نامه به ژکوفسکی 18 جون 1953).

بخاطر نداشتن تحصیلات دانشگاهی بانتینگ نه می توانست بعنوان شرقشناس در جایی استخدام شود و نه بخاطر مقررات وزارت امور خارجه می توانست از تجربه دیپلماتیک خود در کاری استفاده بکند ، و عاقبت در نشریه “منچستر گاردین” شغلی نیمه وقت پیدا کرد. در اکتبر همین سال بود که دخترش رودابه از آمریکا زنگ زده خبر وحشتناکی را به او داد. پسر پانزده ساله اش رستم فلج اطفال گرفته و فوت کرده بود. این برای بانتینگ ضربه وحشتناکی بود و قطعه “شعری برای رستم” نتیجه این واقعه است ، که یکی از شخصی ترین و با احساس ترین اشعار اوست. در همین زمان بود که بانتینگ شغلی بعنوان معاون سردبیر روزنامه “ایونیگ کرونیکل” در نیوکاسل پیدا کرد و بیشتر مسئول مقالات اقتصادی بود. با وجود این اصلاً کار را دوست نداشت و تمام وقت او را می گرفت از روی ناچاری مدت بیش از ده سال به این کار ادامه داد. در سال 1963 بود که در اثر مساعی دو دوست شاعر ش یعنی ژوکوفسکی و توماس پیکارد، که تازه بادومی آشنا شده بود، کم کم اشعار بانتینگ شهرت یافت. شعر مشهور او بنام “غنایم” ، که عنوان آن از سوره الانفال گرفته شده است، ، در سال 1963 توسط پیکارد نشر یافت. یک سال بعد بود که مشهورترین شعر او بنام “بریگ فلَتس” نوشته شد ، که در واقع زندگی خود شاعر است از دیدی شاعرانه در محیط و سرزمین آبا و اجدادی او نوثمبرلند که ایالتی است بین انگستان و اسکاتلند می گذرد. در سال 1968 مجموعه اشعار او چاپ شد و ده سال بعد انتشارات دانشگاه آکسفورد تمامی اشعار او را به طبع رسانید. بیست سال آخر زندگی بانتینگ به سخنرانی ها و شعر خوانی ها در انگلیس و آمریکا گذشت، و در ضمن نشر آثار خود مجموعه اشعار چند تن از شاعران همعصر خود را نیز چاپ کرد. یک بار در یک مصاحبه تلویزیونی از او پرسیدند آیا می ترسید که اصلاً اشعار او ناشناخته بماند؟ بانتینگ با خونسردی جواب داده بود : ” من کاملاً مطمئن بودم که روزی اشعار من شهرت خواهند یافت. اگر عملاً هم خواننده ای زیادی نداشته باشید، و لی خوانندگان شما کسانی چون ییتیس، پاوند، الیوت و کارلوس ویلیامز باشند، خاطر جمع باشید که دیر یا زود روزی شهرت خواهید یافت” .

دربارۀ زندگی بانتینگ بیش از حد صحبت کردیم اکنون باید به شرح شعر “غنایم” و ترجمه های او از فارسی بپردازیم. او بطور کلی اشعار خود را به سه نوع تقسیم کرده است: (Ode ) که بیشتر شبیه “سونت” است،و (Sonata) که همان “سونات” موسیقی است وبخاطررابطه نزدیکی که شعر او با موسیقی دارد این کلمه را انتخاب کرده است.بانتینگ ترجمه های خود را
(Overdraft)
یا “پیش نویس” نامیده است که شرح آنها خواهد آمد. “بریگ فلتس” و “غنایم” جزوء “سونات” های او هستند و هردو از زندگی خود او گرفته شده اند و حرکت هایی موسیقی وار دارند.

“غنایم” سه بخش دارد و بخش میانی آن دربارۀ زندگی او در ایران است. بانتینگ در این شعر نظرات مختلف شرق و غرب را نسبت به زندگی و مرگ مورد بحث قرار می دهد. تاکید او بیشتر روی نظر جامعۀ شرقی است که می گوید “تمامیتی” دارد که جوامع غربی فاقد آنست. در ضمن نظرات متفاوتی که هریک از این دو دیدگاه دارند آورده شده اند. بانتینگ در بخش اول گفتگوی چهار نفر را می آورد که پسران “شم” پسر نوح هستند و بطور کلی زندگی را بصورت سفری می گیرند برای رسیدن به جنت و یا “زاین”. اولین این چهار نفر “آشور” نام دارد و مامور مالیات است و عاقبت هم شغل سربازی را بر می گزیند. نظرات او در مقابل نظرات کسانی که با او طرف معامله هستند قرار می گیرند، و دیدگاه های سه نفر دیگر نیز بهمین ترتیب داده می شوند. نظر شرقی نسبت به زندگی بعنوان یک سفر با مرگ مرحلۀ پایانی و اجتناب ناپذیر آن از دیدگاه هر دسته و برداشت هر دسته از لذاید جسمانی بعنوان بخشی معمولی از زندگی در تابلو های ظریف تصویر می شوند. رنگ ها و تجانس آهنگی کلمات در شعربانتینگ نقش عمده دارند. شخصیت سوم که یک عرب بدوی است هنگام وصف اردوگاه کاروان بیت اول معّلقۀ مشهور عمروالقیس را می خواند و بانتینگ وصف چادرها را زیر نور نقره فام ماه بر “گسترۀ شن های زرین و رنگ پریده صحرای عربستان “از قصیدۀ منوچهری می گیرد.

تنها وصف مناظر شرقی نیست که بانتینگ ازروی دیده ها و تجربیات خود تصویر می کند بلکه از لحاظ افکارو اسلوب شعری نیزاز ادبیات ، تاریخ و فرهنگ خاور میانه و خاصه ایران الهام می گیرد .هرچند که می گوید شعراو “بیشتر از معلومات ادبی بر کلمات و صور خیال متکی است” ولی تعداد اسامی فارسی مخصوصاَ در بخش دوم “غنایم” بحدی زیاد است که حاشیه کلی ایکه درباره آنها نوشته است کافی نیست. از ابن سینا، نظام الملک، خیام، ملک شاه، تاج الملک گرفته تا برنامۀ صبحگاهی شیر خدا و یا قصه گویی صبحی و آواز تاج اصفهانی همه درشعر او آمده اند . بخش دوم هم از لحاظ تکنیک شعری و هم از لحاظ فضای آن با بخش اول فرق دارد. در اینجا شخصیت خاصی صحبت نمی کند فقط خود شاعر است که راوی است و تصویری غنی و پرنقش و نگار ازآفریده های هنری و ادبی این گروه شرقی را می دهد که عمدة ایرانی هستند، و هم دید آنها نسبت به زندگی و هم آنچه می سازند و یا بدست می آورند با دستۀ اول فرق دارد. در اینجا گفتگو از آفریدن زیبایی است و گویی هدف زندگی اینست:

از دست لرزان حاجی مصّور
لطافت درخت و حیوان
با خطوطی شیوا
بر روی عاج می درخشد.
صدای نی
سایه بر چهره زمین زیر چنارها چال انداخته است
صدای نیستانی می گریزد و باز می گردد
چون دو خدا که در میان ستارگان همدیگر را دنبال کنند.
تاج قرارست بخواند، تاج،
هنگامی که تار و ضرب خاموش شوند
صدایش آرام، صاف و پرطنین بر می خیزد
گویی آهنگینی ووزن شعر را ازحافظ دارد.
هیچ چیزی نبوده است و نیست
چون ملوک ضرابی
صدایش را گویی از چاهی می کشد
که عمیق تر ازتاریخ است.

در نامه های خود به ژکوفسکی بانتینگ بدقت شرح تجربیات خود در ایران را می دهد که یاد داشتهای او را بر “غنایم” تکمیل می کند. مثلاً می گوید که “میر مصوّر بزرگترین مینیاتوریست معاصر ایران دچار نوعی مرض پارکینسون شده است.” یا می نویسد که یک روز از هتلی پر از جمعیت در شیراز فرار می کند و به باغی بسیار زیبا با چنار های تنومند پناه می برد که “سایه ها بر روی زمین می رقصیدند” و نیستانی ماهرترین نی نواز ایران نی اش در آورد ه چند ساعتی او را مسحور می کند. همین طور هم دربارۀ ملوک ضرابی، برنامه های رادیویی شیر خدا و صبحی مهتدی صحبت می کند. تنها ایران معاصر مورد نظر بانتینگ نیست بلکه با استفاده از معلومات وسیع خویش از ادبیات و تاریخ ایران دورۀ سلجوقیان را بعنوان نمونه ای از تاریخ فرهنگی ایران می گیرد و تصویری ازبرداشت آنان و جانشینان فرهنگی آنان از مرگ وزندگی می کشد. این بخش با وصفی از مسجد جامع اصفهان آغاز می شود که ” نمونه خوبیست از آثاردوره سلجوقی تا اوایل صفوی” و این که این گروه چگونه زندگی خود را صرف ساختن چنان بنا های ماندگار و اعجاب آمیزی کردند. از لحاظ معماری اسلامی این مسجد دارای اهمیت خاصی است و در آن مسئله نهادن گنبدی گرد بر اساسی مربع شکل حل شده و” معجزه ایست در معماری.” بانتینگ با مهارت اصطلاحات معماری را هنگام وصف ساختن مسجد جامع- گنبدی که نظام الملک در ضلع جنوبی ساخته است، شبستانی که رقیبش تاج الملک بنا کرده است، و یا مقایسه ایوان با طاق گوتیک- بکار می برد، و در ضمن به معماری غرب، و همچنین به دیدگاه غرب نظر دارد و اغلب با جناسی لطیف این دو دیدگاه را مقایسه می کند. مثلاَ دو کلمه
( capital)
و
(base)
که به معنی سر ستون و کنده کاری روی آن واساس یا ستون هستند را بکار می برد و می گوید سلجوقیان بدان دو توجهی نداشتند. در عین حال همین دو کلمه بمعنی “سرمایه” و “اساس اندوخته ” است که در تمدن مادی غرب اساس همه چیز است. یا می گوید : سلجوقیان روی به زوال نهادند، اما با روحیه از میان رفتند و”با تمام اینها، هم از مبالغه کاری رومیان اجتناب کردند و مغز سربی مصر را هم نپذیرفتند” که اشاره ایست به سبک معماری رومی و مصری در مقایسه معماری ایرانی . بانتینگ حس تحسین زیادی نسبت به عظمت و معماری اهرام ندارد ، و می گوید “مصریان اهرام را برای ترساندن مرگ ساختند.”

بانتینگ معماری ایران را نمونه ای از پیروزی ایرانیان می انگارد که پر از لطف، زیبایی و نور است، و گویی هر کاشی و یا ستون آن زنده است. شعر نیز در زندگی ایرانیان اهمیت خاصی دارد و بانتینگ به مجالس شعر خوانی “بر روی ایوان کنار استخر با وافور، ودکا و چای ” اشاره می کند که ” از سعدی و عنصری می خواندند. او خیام را در رابطه با ملکشاه و بر پا ساختن گنبدی در وارمین ذکر می کند. منتهی “ملکشاه او را حسابگر بهتری از صاحب قرآن” می یابد ، که ممکنست اشاره ای تنظیم تاریخ جلالی باشد که از تاریخ هجری بهتر است و یا عقاید لاادریه و دم غنیمت شمری خیام باشد که به زندگی این دنیا اهمیت خاصی می دهد. او برای نشان دادن مخالفت قشریون با خیام به داستان آن رباعی ساختگی مربوط به تناسخ منسوب به خیام اشاره می کند و مدّرسی در دانشگاه او را “خر لگام گسیخته” می خواند. در بخش سوم “غنایم” شاعر عرب ایرانی الاصل بشّار ابن بُرد مانند خیام شک می کند “به عقب بر می گردد ، حدس می زند از کجا آمده ایم ، ومی اندیشد به کجا خواهیم رفت.” بانتینگ جدا افتادن شرق و غرب از هم را فاجعه ای بزرگ می داند و بیشتر قشری گرایی دینی را هر دو طرف را در این میان مسئول می داند. در مورد مسیحیت می گوید “آنها از خداون بعنوان تازیانه ای برای راندن مردم استفاده کردند.”

در بخش سوم “غنایم” شاعر به خاور میانه و شمال افریقا در زمان جنگ بر می گردد و صحنه هایی سور رئالی از جنگ و ویرانی، سرگشتگی و آوارگی را تصویر می کند. او از تجربه سفر خود در شمال افریقا در سالهای پایانی جنگ استفاده می کند و در جمله ای که هفده خط است شرح ویرانی شهرها و سرگشتگی و درماندگی اهالی را می دهد و پس از شرح گورستانی از زمان رومیان در لیبی متوجه غرب می شود و شرح بمباران گلاسکو را می دهد . او بیشتر علت این فاجعه را مادیگرایی و سود جویی بی مهابای غرب می داند.

اکنون باید اندکی هم به ترجمه های او بپردازیم زیرا که ترجمه های او از فارسی، لاتینی ، چینی و ژاپونی قسمت قابل توجهی از آثار او را تشکیل می دهند و بعلاوه خود او می گوید “هرچه از هنر شاعری آموخته ام از شاعرانی بوده است که سالهاست مرده اند و اسامی آنها هم معلوم است.” او در واقع تحت تاثیر ارزا پاند بود که به ترجمه شعری روی آورد، و مسئلۀ ترجمه را بارها و بارها با پاند، الیوت، ژکوفسکی و دیگر دوستانش بحث می کند. پاند معتقد بود که در ترجمۀ شعر اول باید زبان واقعی و معمولی انگلیسی باشد. البته منظور زبان عامیانه نیست بلکه زبان ادبی محاوره ایست. در ثانی وفاداری به اصل هم از لحاظ معنی و هم از لحاظ “آتمسفر” یا به اصطلاح “فضای” شعرو آهنگینی و روانی جملات بیشتر مدّ نظر است تا تحت الفظی بودن. خود بانتینگ با این روش ترجمه کاملاَ موافق بود و در مقاله ای که دراین باره می نویسد روش های ترجمه های چوسر و درایدن را از لاتینی مقایسه می کند، و از درایدن نقل قولی می آورد که “بعضی از ترجمه ها آثاری هستند که بر پای خود می ایستند، آثاری هستند در زبان خودشان برابر اصلشان هستند و لزومی ندارد که بر اهمیت اصلشان تکیه کنند، خودشان ادعای استقلال می کنند و مسئولیتی را می پذیرند که از دوام اصلشان جدانیست.” بانتینگ علاوه می کند که او بجای جمله به جمله ترجمه کردن روش چوسر را قبول دارد که کل شعر را درنظر دارد وعلاوه می کند “ما باید از ترجمه هایی بحث کنیم که باقی میمانند و در ادبیات اثر می گذارند.” از این نقطۀ نظرترجمه های فیتز جرالد و ارزا پاند قابل بحث می داند و روی مزایا و خصوصیات روش هر یک از این دو مفصلاَ توضیح می دهد. او “زبان محاوره ای ” را ترجیح میدهد ولی زبان محاوره ای که در ضمن تسلسل فکری هم داشته باشد. بانتینگ معتقد است که این جنبۀ فتیز جرالد بر پاند می چربد. باز به گفته بانتینگ “ادراک و فهمی که برای همه آشناست” بهتر است از “وضوح فرهنگستانی.” فاما این که دست کاری اصل شعر درست نیست بانتینگ می گوید “وقتی که هدف ما نوشتن یک شعر انگلیسی است و نه بیان و توضیح یک شعر خارجی این مسئله مطرح نیست: و بنظر می رسد که بین این دو راه راهی وسطی را نمی شود در پیش گرفت.”

بانتینگ مرید ازرا پاند بودو او مقدمه ای بر “مجموعه اشعار”ش نوشت. از لحاظ ایجاز کلام،موسیقی و بکار بردن با مهارت کلمات او شباهت زیادی به پاند دارد ، و تأثیر بانتینگ در شعر مدرن انگلیسی قابل ذکر است. ترجمه و تقلید های او از شعر فارسی نسبتاَ زیاد هستند ولی فکر می کنم همه آنها از مجلات مختلف جمع آوری نشده اند. او را می توان با آرثوروالی دوست دیگر ازرا پاند که با ترجمه بسیار زیبای آثار چینی وژاپونی انقلابی در معرفی آن کلاسیک ها در انگلیسی بوجود آورد،مقایسه کرد. از ترجمه های مشهور او قصیده رودکی ” مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود” ، شعر فردوسی درمورد پیری وچند غزل حافظ را می توان نامبرد. در اینجا من بعنوان نمونه یک رباعی رودکی را می اورم که بانتینگ بصورت شعر مدرن ترجمه کرده است. البته باید گفت که در ترجمه های دیگر بانتینگ بیشترصورت و فورم شعر فارسی را نگه می دارد.

یک نمونه از ترجمۀ بانتینگ رباعی زیر از رودکی است که با زیبایی تمام ترجمه کرده است و مثال خوبی می تواند باشد از آنچه بعضی از منتقدین “ترجمه خلاّقه ”
(creative translation )
نامیده اند:

آمد بر من ، که ؟ یار، کی ؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم ، خصمش که؟ پدر
دادمش دوبوسه،بر کجــــا؟ بر لب تـــر لب بُد؟ نه ، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چوشکر
Came to me—
Who?
She.
When?
In the dawn, afraid.
What of?
Her father’s.
Confide!
I kissed her twice.
Where?
On her moist mouth.
Mouth?
No.
What then?
Cornelian.
How was it?
Sweet.
همین رباعی را دیک دیویس ، استاد ایران شناسی دانشگاه اوهایو و یکی از بهترین مترجمین شعر فارسی به شعر انگلیسی ، در مجموعه ترجمه هایی که از رباعیات فارسی در 1997 منتشر کرد آورده است و آنرا از عنصری می داند . مقایسۀ این دو ترجمه جالب است:
Who came to me? She did. And when? At dawn.
Afraid of whom? An enemy. Who is…? Her father.
I kissed her twice. Where? On the lips. The lips?
Say rubies rather. And they were? As sweet as sugar.

در وهله اول فورم دو ترجمه متفاوت است. در حالی که شعر بانتینگ چون آبشار فرو می ریزد شعر دیویس چون چشمه ساری روانست. خود دیویس هم در مقدمه کتابش می گوید که فرق ترجمه های او با ترجمه های بانتینگ در قالب شعری است. ترجمه بانتینگ شعر آزاد است و ترجمۀ دیویس مصرع پنج ضربیست (pentameter)، که فورمیست سنتی. ضرب آهنگ این دو نیز متفاوت است : اولی سریع و فشرده است ، و دومی به آرامی حرکت می کند هرچند که تمام مکالمه در چهار مصرع جای می گیرد. زبان این دو هم متفاوت است.توجه می کنید که در اصل کلمۀ (confide ) نیست و بانتینگ با افزودن آن که به معنی “سّر خود را بکسی گفتن” است و این که شاعراز معشوقش می خواهد راز خود را بگوید و آوردن علامت تاکید به فضای شعر هیجان بیشتری داده است. ترجمۀ دیویس هم زیباست، ولی انتخاب کلمات و نحوه آوردن آنها گیرایی ویژه ای به ترجمۀ بانتینگ می بخشد. مثلاً
(cornelian)
بجای عقیق هم دقیق تر و هم رساتر است از
(rubies).

بانتینگ در اکثر موارد آزادی بیشتری در ترجمه شعر دارد و هدف او بیشتر رساندن فضای شعر است . مثلاَ در شعر زیر از سعدی بانتینگ “چشم پر خون” را ترجمه نمی کند و می گوید “این نامه را می نویسم درحالی که اشکم با مرکب در می آمیزد.” بنظر میرسد که او این اغراق شاعرانه را مطابق ذهنیت خواننده انگلیسی زیاده از حد مبالغه آمیز یافته است:

من این نامه که اکنون می نویسم به آب چـــشم پـــر خون می‌نویسم
ازین در بـــر نوشتم نـــامه لیکن نه آن ســوزست کاکنون می‌نویسم
به عـــذرا درد وامـــق می‌نمــایم به لیـــلی حــــال مجنون می‌نویسم
نـــگارا قصهٔ خود را به خـــدمت نـــمی‌دانم که تا چون می‌نویســـم
تو بپذیر، ارچه من عذری نیارم تو خوش خوان، گرچه من دون می‌نویسم

This I write, mix ink with tears,
And have written of grief before, but never so grievously,
To tell Azra Vamiq’s pain,
To tell Laila Majnun’s plight,
To tell you my own
Unfinished story.
Take it. Seek no no excuse.
How sweetly you will sing what I so sadly write.

در ترجمۀ این شعر- که زیاد هم شعر با محتوایی نیست – زبان بانتینگ فوق العاده موجز و رساست ولی فورم اصلی شعر را از لحاظ قافیه و ردیف رعایت نمی کند. اصولاً بانتینگ حتی در غزل و قصیده نیز رعایت فورم و قافیه را نمی کند. ترجمه های او بشعر آزاد است و بصورت های مختلف چون قافیه داخلی، تجانس آوایی، قرینه سازی ریتم شاعرانه مصرع ها را حفظ می کند. در اغلب موارد که فکر می کند بعضی از قسمت های یک شعر بخصوص برای خواننده انگلیسی زبان زیاد جالب نیست آنها را حذف میکند. مثلاً قصیده زیر از منوچهری، که خیلی مورد علاقۀ بانتینگ بود، سی و شش بیت دارد، و او فقط ابیات 1 تا 12 را ترجمه کرده است. پس از بیت دوازدهم منوچهری به مدح ممدوح می پردازد که برای خواننده خارجی ممکنست زیاد جالب نباشد. مصرع دوم بیت دوازدهم که گریزیست به مدح ممدوح ، یعنی (سلطان مسعود) نیز عوض شده است تا تمامیتی به ترجمه داده شود:

ابر آذاری چــــمنها را پر از حورا کند
باغ پر گلبن کند، گلبن پر از دیبا کند
گوهر حمرا کند از لؤلؤ بیضای خویش
گوهر حمرا کـــسی از لؤلؤ بیضا کند
کوه چون تبت کند چون سایه بر کوه افکند
باغ چون صنعا کند چون روی زی صحرا کند
نالهٔ بلبل سحرگاهان و بــــــاد مشکبوی
مـــــردم سرمست را کــــالیوه و شیدا کند
گاه آن آمد که عاشق برزند لختی نفس
روز آن آمد که تائب رای زی صهبا کند
من دژم گردم که با من دل دوتا کرده‌ست دوست
خرم او باشد که با او دوست دل یکتا کند
هر زمان جوری کند بر من به نو معشوق من
راضیم راضی به هرچ آن لاله‌رخ با ما کند
گر رخ من زرد کرد از عاشقی گو زرد کن
زعفران قیمت فزون از لالهٔ حمرا کند
ور همی‌چفته کند قد مرا گو چفته کن
چفته باید چنگ تا در چنگ ترک آوا کند
ور همی آتش فروزد در دل من، گو فروز
شمع را چون برفروزی روشنی پیدا کند
ور ز دیده آب بارد بر رخ من گو ببار
نوبهاران آب بــــاران باغ را زیبا کند

The thundercloud fills meadows with heavenly beauty,
gardens with plants, embroiders plants with petals,
distills from its own white pearls brilliant dyes,
makes a Tibet of hills where its shadow falls,
San‘a of our fields when it passes on to the desert.
Wail of the morning nightingale, scent of the breeze,
frenzy a man’s bewildered, drunken heart.
Now is the season lovers shall pant awhile,
now is the day sets hermits athirst for wine.

Shall I sulk because my love has a double heart?
Happy is he whose she is singlehearted!
She has found me a new torment for every instant
and I am, whatever she does, content, content.
If she has bleached my cheek with her love, say: Bleach!
Is not pale saffron prized above poppy red?
If she has stooped my shoulders, say to them: Stoop!
Must not a harp be bent when they string it to sing?
If she has kindled fire in my heart, say: Kindle!
Only the kindled candle sends forth light.
If tears rain from my eyes, say: Let them rain
Spring rains make fair gardens. And if then
she has cast me into the shadow of exile, say:
Those who seek fortune afar find it the first.

چنانچه می بینید بانتینگ پنج بیت اول که را وصف بهار است و شکوفایی طبیعت از بقیه یعنی شکایت عاشق از معشوق جدا کرده است.او بعضی از صفات سنتی چون “حورا” و “لاله رخ” و یا اوصافی چون “لولوی حمرا” و یا “لولوی بیضا” را انداخته است و زبان او ساده تر و معمولی است و به فخامت زبان منوچهری نیست ، با این همه فضای اصلی شعر را تا حد زیادی در آورده است. باید در نظر داشت که زبان منوچهری زبان هزار سال پیش است و مشکل است معادلی برای آن در انگلیسی پیدا کرد که هم به زبان امروزی باشد و هم نشانه ای از خصوصیات قدیمی در آن باشد. او بعضی از کلمات را بصورت زیبایی آورده است. مثلاَ ” دَژم بودن” از “دل دوتا کردن” معشوق و یا “خرم بودن” کسی که دوست با او “دل یکتا ” کرده است چنین آورده است:
Shall I sulk because my love has a double heart?
Happy is he whose she is singlehearted!

بانتینگ علاقه خاصی به شاعران سبک خراسانی داشت ، و از آن میان منوچهری و فردوسی شاعران محبوب او بودند. علاوه بر این که یاد گرفتن فارسی را در آغاز برای خواندن شاهنامه شروع کرده بود دربعضی از اشعار خود از فردوسی الهام گرفته است. مثلاً درشعر “بگذار بیاد آرند سمنگان را/ آن پل و برج و بارو را ” سمنگان عشرتگاه رستم و تهمینه و زادگاه سهراب است ، و شاعر به ایام خوشی که “یک شب و یک ساعت “داشتند و “بخوشی خوردند و آرمیدند” اشاره می کند ، و سپس به تراژدی زندگی اشاره می کند و می گوید :”آنان از یاد آوردن آن یک شب و یک ساعت گریستند.”

بانتینگ قسمت های زیادی از شاهنامه را ترجمه کرده بود و امیدوار بود که لااقل چند داستان از آن را کامل کرده به چاپ برساند. پاند نیز بانتینگ را به ترجمۀ شاهنامه ترغیب می کرد و هردوی آنان مکاتبات زیادی با تی.اس. الیوت داشتند که ویراستار عمده شرکت نشر مشهور فیبر اند فیبر بود. متاسفانه از تمام ترجمه هایی که بانتینگ از شاهنامه کرده است فقط دو قطعۀ در دست است . یکی “پسران فریدون ” است که در آن سرایرج را برای فریدون می آورند ، و درد پدر از مرگ فرزند را نشان می دهد . این ترجمه را اول تی.اس. الیوت در مجلۀ با نفوذ “کرایتریون” منتشر می کند، و پس از مرگ بانتینگ ناشر او آنرا جزوء مجموعۀ اشعار می سازد. خود او فقط قطعۀ مشهوری را که فردوسی بمناسبت شصت سالگی اش سروده است جزوء اشعارش گذاشته است و چند بیت اول آن چنین است:

چو آمد به نزدیک ســر تیـغ شست مده می که از سال شد مرد مست
بــــه جــای عــنانم عـصا داد سـال پراکنده شد مال و برگشت حــال
کشــــیدن نــدانـــد ز دشـمــن عنان اگـــر پیش مــژگــانـش آید سنان
همان دیده‌بان بــر ســر کـــوهســار نــبیند هــمــی لشکر بـــی شمـار
پــــر از بـــرف شـد کـوهسار سیاه هــمــی لشـکر از شــاه بیند گناه …..

When the sword of sixty comes nigh his head
Give a man no wine, for he is drunk with years.
Age claps a stick in my bridle-hand:
Substance spent, health broken,
Forgotten the skill to swerve aside from the joust
With the separated grazing my eyelashes.

The sentinel perched on the hill top
Cannot see the countless army he used to see there:
The black summit’s deep in snow
And its lord himself sinning against the army.

موسیقی شعر برای بانتینگ خیلی مهم بود و او این مطلب را هم در ترجمه ها و هم در اشعار خودش در نظر دارد. او ترجمه ها ی خود را (Overdrafts) می نامد که می توان “پیش نویس” و یا “مسوده” ترجمه کرد، و بنظر می آید که می خواست روی آنها بیشتر کار کند. او از فردوسی و منوچهری یک شعر از هر کدام و از رودکی و سعدی دو شعر برای مجموعۀ آثار خود را برگزیده است. در صورتی که از ترجمه هایی که کرده است و پس از مرگ او جمع آوری شده اند یک شعر از فردوسی، پنج شعر از منوچهری ، سه شعر از سعدی و چهار شعر از حافظ هستند. البته “موش و گربه ” عبید را نیز باید به این لیست اشعار اضافه کرد که بطور کامل ترجمه کرده است. اکثر ترجمه ها از فارسی تمامی اصل نیستند و بانتینگ می خواست یک قسمت غزل یا قصیده را برداشته و آنرا تبدیل به واحد مستقلی بکند. مثلاَ در ترجمه غزل حافظ “ای نور چشم من سخنی گوش کن/ چون ساغرت پراست بنوشان و نوش کن” ابیات آنرا پس و پیش کرده است و خواسته است در آن سه واحد مستقل فکری درست کند. متاسفانه ترجمه های بانتینگ از حافظ زیاد نیست والا از لحاظ انسجام کلام و آهنگینی با وجود این که بصورت شعر آزاد هستند خیلی خوب ترجمه شده اند.

چنانچه گذشت بانتینگ علاقه خاصی به منوچهری داشت و در نامه های خودچند بار مفصلاَ از سبک شاعری او بحث می کند. می گوید :”تنوع شعر او فوق العاده است و هر کاری که کرده است بهتر از دیگران کرده است. اگر صراحت کاتولوس را بخواهی باید بروید سراغ منوچهری. سرعت آناکرئون را فقط در منوچهری می توان پیدا کرد. موسیقی پیچیدۀ اسپنسر رامی توان در منوچهری دید. قصیده رسمی با تمام فخامت و شکوه زبان وطرز بیان آن را نه در پندار بلکه در منوچهری می شود یافت. طنزمنوچهری مستقیم و کوبنده است” سپس بانتینگ خیلی دربارۀ منوچهری در دربار غزنوی و رابطه او با سلطان محمود و مسعود بحث می کند. او معتقد است که خیلی بیشتر از اکثر شرقشناسان انگلیسی و اروپایی دربارۀ شعر فارسی خصوصاً شعرای اولیه “چون فردوسی، رودکی، منوچهری، فرخی وغیره ” مطالعه کرده است، و درک و تحلیل آثار این شاعران برای درک اساسی ادبیات ایران ضروریست. خصوصاَ مطالعه سبک این شاعران را برای درک بهتر عناصر شعری حافظ ضروری می داند ،و می گوید “من معتقدم که موسیقی شعر منوچهری و عنصری همیشه در گوش حافظ بوده است.”

جزوء ترجمه های بانتینگ “موش و گربۀ” عبید زاکانی را نیز نباید فراموش کرد که تحت عنوان “گربه عابد” جزوء “مجموعۀ اشعار” آورده است و اولین ترجمه ایست بانگلیسی از این اثر. پیش از بانتینگ ادوارد براون قسمت هایی از “موش و گربه” را در تاریخ ادبیات خود (جلد سوم) آورده است ، و آرثور کریستنسن تمامی آنرا با توضیحات زیاد به دانمارکی ترجمه کرده بود. گذشته از ترجمۀ بانتینگ “موش و گربه” تاکنون چهار بار به انگلیسی ترجمه شده است: توسط عمر پاند، آربری، مسعود فرزاد و دیک دیویس. مقایسه این پنج ترجمه از لحاظ سبک و نزدیکی به لحن طنز آمیز عبید جالب است. البته بغیر از آربری و مسعود فرزاد دیگر مترجمین متذکر اهمیت سیاسی اثر و این که گربه می تواند مبارزالدین مظفر”عابد و زاهد” خون آشام عصر عبید و حافظ باشد نمی شوند. بانتینگ آنرا داستانی بسیار خواندنی برای کودکان می داند که تا بیست سال پیش (از زمان بانتینگ) بچه ها آنرا در مدرسه می خواندند و “نه همه چیز آن بلکه بسیاری از نکات آن واقعیت دارد.” “گربه عابد” یگانه ترجمه بانتینگ از فارسی است که در آن با موفقیت فورم مثنوی و ردیف قافیه را در آورده است، و با وجود این که داستان را از بعضی لحاظ مدرن کرده است ، و مثلاَ برای “محتسب” کلمه “پلیس” را بکار برده است، طنز عبید را خوب در آورده است.

در مقاله ای که پروین لولوی و گلین پورسگلاو نوشته اند چند ترجمۀ بانتینگ را از فارسی با اصل های آنها مقایسه کرده اند و باین نتیجه رسیده اند که باوجود این که بعضی از خصوصیات بدیعی وکلامی اشعار فارسی از میان رفته است ولی باز “خیلی بیشتر از بسیاری از ترجمه های تحت الفظی لحن و خصوصیات شعری اصل را میرسانند.” بعلاوه این ترجمه ها قسمت قابل توجهی از موفقیت های شعری بانتینگ می باشند، و قسمتی مهم ، ولی فراموش شده ازترجمه های ممتاز ادبی انگلیسی از فارسی می باشند.” خود بانتینگ در ترجمۀ شعر با ازرا پاند هم عقیده بود که باید آن “انرژی” و زیبایی آهنگین آن حفظ شود و با ترجمه های “دانشمندانه” و یا “آکادمیک” موافق نبود. بانتینگ می نویسد:

شعر فارسی بصورت بسیار بدی، و شعر عربی تاحدی کمتر از دست استادان نو افلاطونی که می خواهند همه چیز را بطرزی خود پسندانه به تصوف بچسپانند صدمه دیده اند….
در راه برگرداندن موفق آمیز تر شعر فارسی مشکلاتی هست. مثلاَ حافظ تقریباَ تماماَ متکی براستادی او برآهنگ و تلویحات ادبی می باشد ، که هیچ یک قابل ترجمه نیست. قدرت و تنوع بسیار زیاد منوچهری اغلب بصورت طرحهایی بیان می شوند که مانند نقش و نگار ظریف و پیچیدۀ فرش ایرانی می باشند. بزرگی دیوان سعدی حتی آن استادان را می ترساند که غزل های کلیدی را پیدا کنند…..

در این ادبیا ت ها حدالاقل همان قدر تنوع هست که در ادبیات هر زبان اروپایی که بگیرید….
اگر نخواهیم که از کم خونی فرهنگی هلاک نشویم باید دیر یا زود از(فرهنگ) اسلامی مایه بگیریم. این هم با پیدا کردن سمبول هایی در شعر مولوی به پلوتینوس و یا در آوردن بعضی شعر های معمولی که در همه جا پیدا می شوند به انگلیسی بد میسر نخواهد شد.

بیزل بانتینگ این مطلب را در مقدمه ای که بر “اشعار عربی و فارسی در ترجمه انگلیسی”(1970) پسر ازرا پاند منتشر کرد می نوشت، ودر اشاره ای که به “استادان” می کند کلمه “دان” را بکار می برد که معمولاَ به استادان دانشگاه های کیمبریج و اکسفورد اطلاق می شود. بنظر میرسد منظور بانتینگ در اینجا نیکلسون است. او زیاد توجهی به تصوف نداشت و در ترجمه هایی که از حافظ کرد کاملاَ جنبه عرفانی اشعار او را نادیده گرفته است. با این همه بانتینگ می گوید که عمر پاند وجوه تشابهی بین شعر عربی و فارسی و شعر انگلیسی پیدا کرده است که “درخور توجه و دلپذیر” است و باید بدانسوی رفت. عمرپاند نیز می گوید که ترجمۀ شعر “مرا بسود و فررویخت” و یک رباعی رودکی توسط بانتینگ باعث شد که او بسوی ترجمه از فارسی و عربی روی آورد.
————————————————————
زیرنویس ها:
1 – Stockswood-on- Tyne
2 – Victoria Forde, The Poetry of Basil Bunting, Bloodaxe Books, Glascow, Scotland, 1991, p. 19
3 – Rapallo
4 – Vullers
5 – The Criterion
6 – Schooner
7 – خاطرات 9 مه 940
8 – همان کتاب ص 49 ( 21 آوریل 1945)
9 – Robert Payne, Journey to Persia, 1951
10 – Pisan Cantos (1946), Bollingen Prize
11- Northern Echo
12 – The Spoils
بگفته خود بانتینگ عنوان شعر از سوره الانفال ( یَسلونک عَن الانفال قُل اَلانفالِ لله و الرسول) گرفته شده است.
13 – Briggflatts
14 – Northumberland
15 – “Measure of Words” with Basil Bunting in Tynne Tees TV, 21 July 1983 and 21 April 1985.

16 – داستان این رباعی مضحک که به خیام منسوبش کرده اند از تاریخ‌الفی است و از این قرار است. عمر خیام در حیاط مدرسه‌ای چند خر را می‌بیند و می‌گوید كه یكی از آن‌ها طلبه‌ای بوده است كه بدان صورت دوباره به این عالم آمده است:
ای رفته و بازآمده (بل هم) گشته نامــــت ز میان نـــام‌ها گم گشته
ناخن همه جمـــع آمده و سُم گشته ریش از پسِ كون درآمده دُم گشته

احمد حامد الصراف، عمر الخیام، بغداد، 1949، ص 33. “بل هم” اشاره است به آیۀ قرآنی “بل هم کالانعام او اضّل”

17 – از نامۀ عزرا پاوند به دوستش رواس مورخ آوریل 1935 به نقل از مقالۀ ویکتوریا فورد در کتاب زیر:
“Translations and adaptations of Basil Bunting” by Sister Victoria Marie Forde in Basil Bunting”Man and Poet, ed. Caroll F. Tercell, University of Maine, 1981, p. 302.

18 – Criterion,XV (July,1936),pp 715-716
19 – Basil Bunting, Colleted Poems, (London: Fulcrum Press, 1968)
20 – Arthur Waley
21 – Collected Poems, p. 144
Dick Davis, Borrowed Ware:Medieval Persian Epigrams, Washington, D.C., Mage 1997

23 – Basil Bunting, The Complete Poems,Oxford University Press, 1994, p. 141
24 – Basil Bunting, Uncollected Poems, ed. Richard Caddel, Oxford University Press, 1991, p. 39
25 Basil Bunting, The Complete Poems, ed. Richard Caddel, Oxford University Press, 1994, p. 136 –
26 – محمود کیانوش در نقدی که بر کتاب خودش
(Modern Persian Poetry )
تحت عنوان “اشتباه در شنیدن زبان: ایرانشناسی غربیانه” کرده است ایراداتی بر همین ترجمه بانتینگ از حافظ گرفته است. یکی دو تا از ایرادات کیانوش وارد است ولی وی فقط دقیق بودن ترجمه را ملاک قرار داده است و به این که بانتینگ می خواسته است شعر خوب انگلیسی بوجود آورد توجه نکرده است. نگاه کنید به بررسی کتاب، شماره 27 ، سال هفتم، پائیز 1376، صص 309-310
27 – نامۀ بانتینگ به مجلۀ
(Nine)
مورخ 28 ژوئیه 1949 به نقل از کتاب “بازیل بانتینگ: مرد و شاعر” ص 322
28 – نامه به ژکوفسکی مورخ 29 اکتبر 1953 به نقل از کتاب فوق ، ص 315
29 – در مورد این ترجمه ها و اهمیت تاریخی “موش و گربه” نگاه کنید به ترجمۀ من از آثارطنزی عبید زاکانی. در نشر اول این کتاب من ترجمۀ “موش و گربه” از مسعود فرزاد را آورده بودم ولی در چاپ دوم آن دیک دیویس اجازه داد که ترجمۀ او را بگذارم
Obeyd-e Zakani, Ethics of the Aristocrats and Other Satirical Works, tr. Hasan Javadi, Mage , Washington D.C., 2008
30 – یادداشت بانتینگ بر “گربۀ عابد” در مجموعه اشعار، ص 212

31 – arvin Loloi and Glyn Pursglove, Basil Bunting’s Persian Overdrafts in Basil Banting Man and Poet, 353
32 – Basil Bunting,”Foreward,” in Omar Pound, Arabic and Persian Poems (New York, 1970), p. 11
———————————————————————————————————

فصلی از کتاب “تاثیر ادبیات فارسی بر ادبیات انگلیسی” تالیف حسن جوادی
اصل انگلیسی این کتاب یک بار در 1985 در کلکته و بار دیگر در 2005 در کالیفرنیا چاپ شده است ، متن فارسی آن نیز قرار است از طرف فرهنگستان چاپ شود.
Hasan Javadi, Persian Literary Influence on English Literature, Mazda, Costa Mesa, 2005.

ادامه خواندن

زبان غزه ته چی رضا

دقیقه:

39m50s

سال هاست که ایرانیان برای تحصیل و يا كار به استانبول میروند. اول در دوره عثمانی آنها اصولا به استانبول میرفتند. بهر حال آنجا پایتخت بود و هم مرکز تجارت و سیاست و هم علم و مطبوعات. در قرن بیستم پس از تاسیس جمهوری ترکیه افراد بیشتری به ترکیه و شهر ها ی مختلف این کشور رفتند. برای ایرانیان ترکیه و قفقاز «دروازه تمدن اروپائی» محسوب میشد.

این سنت سفر، تجارت، تحصیل و اقامت و زندگی در ترکیه شامل مردم آذربایجان قفقاز هم میشد.

یک تاثیر که خواهی نخواهی مشاهده میشد، تاثیر زبان ترکی عثمانی (که بعدا «لهجه استانبولی» نامیده شد) بر گویش هم ایرانیان و هم مردم ترک زبان قفقاز بود. هنوز هم وقتی با ایرانیانی که مدت زیادی در ترکیه مانده اند صحبت میکنید، چه فارسی زبان باشند و چه بخصوص ترکی آذری زبان، میتوانید تاثیر این «لهجه استانبولی» را در محاوره و حتی نوشتار آنها ببینید و بشنوید.

مردم عادی ترک زبان در آذربایجان این تاثیر را فورا میفهمند و طبق معمول آذری ها (بخصوص در تبریز و باکو) آن را دست میاندازند.

از وقتی تعداد دانشجویان، گردشگران و، تجار ایرانی و قفقازی که در ترکیه زندگی، تحصیل و اقامت میکنند بیشتر و بیشتر شده و بخصوص از وقتی سریال های تلویزیونی ترکیه محبوب خانه های ایرانی شده است، تمایل تقلید لهجه ترکی ترکیه بخصوص در میان آذری های ترک زبان ایران هم زیاد شده است. آنها به سرعت تلفظ «وطنی» خود را رها کرده و حتی در نوشتن ترکی (و حتی فارسی!)، تاثیر شدید ترک ترکیه را نشان میدهند.

یک نمونه این را میتوان در فیلم معروف و کلاسیک «او اولماسین، بو اولسون» تهیه شده در آذربایجان شوروی دید که قهرمان اصلی اش یک بقال ثروتمند بنام «مشهدی عباد» است که میخواهد با تكيه بر ثروتش با دختری بسیار جوان ازدواج کند. پدر دختر هم که مقروض همه است موافقت میکند اما دختر نامزدی دارد جوان که او را دوست دارد. آنها بکمک پدر، «مشهدی عباد» را فريب داده مجبور به امتناع از ازدواج میکنند طوریکه دو عاشق جوان بالاخره با هم ازدواج میکنند و مشهدی عباد هم با دایه دختر جوان ازدواج میکند – «او اولماسین، بو اولسون!» یعنی حالا که آن یکی نشد، حد اقل این یکی بشود!

اده، دلی اولموسان؟! (دیوانه شده ای مگر؟!)

در بالا یک تکه از همین فیلم معروف «او اولماسین بو اولسون»، اثر اوزییر حاجی بیگوف از سال 1910 (تهبه فبلم از سال 1956) را می بینید که زندگی همان دور باکو را نشان میدهد بسیار آموزنده است – حتی برای امروز ما. توليد اين فيلم كه به كودكى همه نسل من و بعد از من مُهر خود را زده بنظرم به سال 1956 يعنى هشت سال بعد از وفات حاجى بيگوف مربوط ميشود.

از فیلم «او اولماسین بو اولسون» (مشهدی عباد). ضیافت. سر میز غذا. «غزه ته چی رضا» (روزنامه نگار) که تحصیل کرده استانبول است هم جزو مدعوعین است. سر میز طبق عادت هر کس صحبتی میکند. «غزه ته چی رضا» هم با لهجه ترکی استانبولی شروع به سخن میکند و در ابتدا از حضار اجازه میخواهد که صحبت کند. اما کسی حرفهایش را بخاطر لهجه استانبولی اش نمی فهمد. بنا براین جواب نمیدهند. «غزه ته چی رضا» که نمیداند مردم لهجه او را نمیفهمند عصبانی میشود و میخواهد مجلس را ترک کند. حضار جلوی او را میگیرند. مشهدی عباد میگوید «آنقدر غلیظ حرف میزنی که من که کتاب «تاریخ نادری» را تا نصفش خوانده ام نمیفهمم. این بیسواد ها از کجا بفهمند»؟ بعد «غزه ته چی رضا» به لهجه معمولی ترکی آذری شروع به صحبت میکند و مردم میفهمند و همه آشتی میکنند.

متن صحبت:

«(غزه ته چی رضا): افندیلر، مساعده نیزله بیر قاچ کلمه سؤز افاده سینه اشد احتیاجم وار… (سکوت) افندیلر؟ سکوت ایدیورسونوز؟ عجبا مساعده وئرمک ایستمییورسونوزمو؟ هه؟ افندیلر، بیرده جواب وئرمییه جک اولورسانیزسا، بو مبهم سکوتونوزی کندیم اوچون بویوک بیر حقارت عد ائده جگم.
— (جماعت) بارک الله، بارک الله، یاخشی دانیشیرسان…
— بکلیوروم افندیلر… (سکوت) رستم بيگ؟
(یک نفر) — اده، دلی اولموسان؟
— رستم بیگ، بنده نیزی تحقیر ائتمک فکرینیز واردیرسا، نه اوچون بونو کندی خانه نیزده اجرا ائدیورسونوز؟ باشقا بیر یئرده ادا ائتمک قابل دگیلدی می؟ هه؟
(رستم بیگ نمی فهمد): چوخ ساغ اول، چوخ راضی یم…
— آرتیق بو حقارتدیر. من بوردا اوتورمام (دستمال را به میز میزند ومیخواهد برود. یکچند نفر مانعش میشوند و میگویند بیا و بنشین. این بار بازبان معمولی ترکی آذری میگوید:) اده، سحر دن من سیزینن دانیشماق اوچون سیزدن جواب ایستییرم سیز هئچ جواب وئرمک ایستمیرسوز.
(مشهدی عباد): آ کیشی، او قدر غلیظ دانیشیرسان که بیلمک اولمور که نه دییرسن. من ئوزوم تاریخ نادری کتابی نی یاریسینا قدر اوخوموشام اما سنون دئدیگووی آنلامیرام بو بیسوادلار هاردان باشا دوشسون؟!!»

———————————

در ضمن بخوانید: 

حسن جوادی: حلقه استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

ادامه خواندن

روابط دینی ترکیه و ایران

این نوشته مقدمه مقاله ای است با تیتر «روابط دینی بین ایران و ترکیه» (*) از کتاب«رد پای اسلام در آناتولی دوره معاصر» بقلم پروفسور احمد یاشار اوجاق (2011) استاد دانشگاه «حاجت تپه» آنکارا (ترجمه از عباس جوادی). اصل مقاله مفصل تر و فراگیر تر است. این کتاب جلد دوم پژوهش استاد اوجاق با نام «رد پای اسلام» است. جلد اول همین کتاب از همین مولف «رد پای اسلام در آناتولی سده های میانه» نام دارد.

——————————————

احمد یاشار اوجاق – از زمانی که ترک ها در قرن یازدهم میلادی  برای اولین بار در سرزمین آناتولی (آناطولی) سکنی گزیده و به تهیه مقدمات تاسیس ترکیه کنونی شروع کردند، ایران شاید یکی از مهمترین همسایگانی بوده است که  ترکیه از همان قرن یازدهم تا اواخر قرن بیستم با آنها نزدیکترین روابط سیاسی، اجتماعی و بخصوص فرهنگی داشته است. اگرچه این مناسبات از اوایل قرن شانزدهم تا تقریبا اواسط قرن هفدهم گاه حتی با مناقشات جنگی همراه بوده، اما با اینهمه روابط دینی قطع نشده است.

در واقع روابط تاریخی ترکان و ایرانیان قبل از آمدن ترک ها به آناتولی، در آسیای میانه و حتی قبل از اسلام شروع شده است. میدانیم که بعضی جوامع ترکان آسیای میانه قبل از قبول اسلام، در مراحل تاریخی و مناطق گوناگون آئین های زرتشت، مزدا، مانی و مزدک را پذیرفته، چند قرن با این اعتقادات زیسته و حتی بعد از اسلام نیز تحت تاثیر این ادیان بوده اند. منابع عربی و قارسی سده های 10-13 در این مورد اطلاعات مهمی بدست میدهند. بیشک روابط دینی در دوره اسلام بیشتر و فشرده تر هم شده و در حوزه های مذاهب و تصوف متمرکز شده اند. این روابط دینی بخصوص در قرون 13-14 بعلت برخی کوچ های بعضی نخبگان ایرانی به ترکیه تشدید هم شده است.

باید تاکید کرد که ترک ها وقتی هنوز در آسیای میانه بودند، بیشتر از اعراب، تحت تاثیر تجار و صوفیان ایرانی قرار گرفته از آن طریق اسلام را آموخته اند. یکی از نشانه های روشن این تاثیر، لغات دینی اسلامی است که ترک ها از فارسی (و نه عربی، -م) گرفته و هنوز هم در ترکی ترکیه بکار میبرند. از آن جمله اند لغاتی مانند «پیغمبر» (بجای «الرسول» و یا «النبی» عربی)، «نماز» (بجای  «الصلوه» عربی)، «آبدست» (بجای «الوضو» ی عربی)، «اوروج» (شکل تغییر یافته «روزه» بجای «الصوم» عربی)، «فرشته» (بجای «الملک» عربی) و غیره. یک سند تاریخی که نشان میدهد ترکان اسلام را از طریق ایرانیان قبول کرده اند، اثر نیمه افسانه و نیمه منقبت نامه ای بنام «تذکره ساتوق بغرا خان» است که احتمالا در قرن یازدهم نوشته شده است. این اثر شرحی است بر اینکه حکمران دولت  قراخانیان، ساتوق بغرا خان، چگونه با تعلیمات سلسله ایرانی سامانیان اسلام را پذیرفته است.

تاثیر ایران بر طوایف  ترک چنان قوی بود که حتی در شورش های مهدوی استاد سیس، المقنع و بابک خرمدین که ایرانیان در قرن نهم و دهم در ماوراالنهر، خراسان و آذربایجان بپا کردند، درکنار ایرانیان، طوایف تازه مسلمان شده ترک هم شرکت نمودند.

از اواسط سده دهم به بعد، تفسیر اسلام که رنگ فرهنگ تصوف ایرانی داشت در قبول اسلام از سوی جمعیت های ترک زبان نقش تشویق کننده ای بازی کرد. متصوفین ترک که در حلقه های تصوف ایرانی تربیت یافته بودند نیز در این رهگذر تاثیر مهمی گذاشتند. صوفی معروف آسیای میانه احمد یسوی (وفات در سال 1167؟) که دانشمند ترک فواد کوپرولو در اوایل قرن بیستم به دنیای علم معرفی کرد، یکی از معروف ترین چهره های این گروه از متصوفین ترک بود.

احمد یسوی در شهر ترکستان (نام سابقش: یسی) که در قزاقستان کنونی قرار دارد بدنیا آمد و اولین دروس تصوف را از صوفی بزرگ یوسف همدانی (وفات: 1140) گرفت. همدانی که به میان ایلات کوچنده ترک در دشت های آسیای مرکزی میرفت، تفسیر ایرانی مکتب تصوف اسلام را بدون ایجاد تناقضی با عادات و سنن فرهنگی آنان و با استفاده از قالب های اساطیری که بر فرهنگ این ترکان حاکم بود، به آنان عرضه میکرد. جوامع ترکی که در دشت های آسیا از جائی به جائی کوچ میکردند، عموما اسلام را از متصوفینی مانند احمد یسوی آموختند. این وضع در زمان قراخانیان، خوارزمشاهیان و سلجوقیان ایران نیز ادامه یافت. اما صوفیان شهری ترکان بیشتر در حلقه های متصوفین ایرانی جمع آمدند و وارد طریقت های آنان شدند. ترک ها که بعد از جنگ ملازگرت در سال 1071 (که دروازه های آناتولی را به روی ترکان باز کرد، -م) و بخصوص در زمان استیلای مغول شروع به اسکان در سرزمین های ترکیه کردند، این جو و محیط دینی را نیز (از آسیای میانه و ایران، -م) با خود بهمراه آورده بودند.

————————————–

(*) Ahmet Yaşar Ocak: Türkiye-İran Dini İlişkileri (279-298); Yeniçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri; Osmanlı Dönemi , İstanbul 2011… ادامه خواندن

مقایسه خط لاتین و عربی برای نگارش ترکی

Cheshmandaz Logo

آنچه که میخوانید کم و بیش «پروتوکولی» است از یک مناطره در فیس بوک که اساسا بین بنده، عباس جوادی و دوست فاضل و محترمم آقای فتح الله ذوقی در باره خط و الفبای فارسی – عربی (حروف عربی با حروف اضافی فارسی) در باره کمبودی ها و برتری های الفبای لاتین (خط ترکی ترکیه معاصر و یا جمهوری آذربایجان) و الفبای عربی (خط فارسی معاصر) در نگارش زبان و به ویژه زبان ترکی در فیس بوک انجام شد و هر دو طرف قبول نمودند که این مناظره بصورتی که ملاحظه میکنید در سایت «چشم انداز» منتشر شود.

شروع صحبت با یادداشتی بود که بنده در فیس بوک نوشتم که خود ادامه مقاله اى در «چشم انداز» راجع به نقشه حکومت ترکیه مبنی بر تدریس ترکی عثمانی در مدارس این کشور منتشر شد. حرف من در آن مقاله این بود (و هنوز هست) که این ابتکار رئیس جمهوری ترکیه، رجب طیب اردوغان، درست و بجاست و شاید کمک کند تا گسست فرهنگی و زبانی که بعد از تغییر الفبا در سال های 1930 که همگام با «پاکسازی» لغوی و دستور زبان ترکی انجام گرفت، تا حدی ترمیم شود.

در آن بحث که در پی انتشار آن مقاله صورت گرفت، بعضی هموطنان ایرانی که نمیدانند «ترکی عثمانی» دقیقا چیست، خواسته بودند که بنده نمونه هائی از آن نشان دهم. من این کار را کردم و مثلا فتوکپی برگی از سیاحتنامه اولیا چلبی راا از 350 سال پیش که اوایل قرن بیستم در استانبول چاپ شده، نشان دادم. بعد از مدتی، یک نمونه دیگر نشان دادم: شعری از مرحوم رجائی زاده از شعرای بنام قبل از دوره جمهوری ترکیه. و بحث این چنین شروع شد و ادامه یافت:

براى دوستانى كه در بحث اخير تركى عثمانى يك نمونه از اين زبان تركى كه “ضيائيان” عثمانى (اگرچه نه قاطبه مردم) تا همين ٧٠-٨٠ سال پيش مينوشتند و ميخواندند را ميخواستند: آنچه در اينجا تقديم ميكنم تكه اى از شعر بلندى است از مرحوم رجائى زاده محمود اكرم ( سال فوتش ١٩١٤، يعنى فقط ١٠٠ سال پيش) كه حالا صدى ٩٩ تحصيلكرده هاى تركيه آنرا نميفهمند!!
وقتا که صباحه قارشی نا گاه ——– بر زورق ایچنده تک بر انسان
حسرتله چکوب بر آتشین آه ——– تیتره ک سس ایله اولورغزلخوان
اول آه حزین عاشقانـــه ——– اول غملی ترانه تحســـر
بی شبهه ایدنجه قلب و جانه ———— ایجاب تاءثرو تـــکدر
یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت !
تمام شعر و مناسبت و شباهتش با يك شعر مرحوم دهخدا و يا شاعر فرانسوى آلفرد دو موسه در اين مقاله دكتر حسن جوادى:

 شعر «ای مرغ سحر» دهخدا و «بیاد آر» آلفرد دو موسه»

AM
استاد ارجمند؛ بحث گسترده تغییر خط با ارائه مثال فهمیدن یا نفهمیدن شعر یک یا دهها “شاعر” نمیتواند به نتیجه منطقی برسد. درباره سود و زیان نوشتن زبان ترکی (و شاید روزی زبان فارسی) به خط لاتین باید همه جنبه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و حتی تکنیکی (منظورم تکنولوژی پیشرفته است) را مد نظر قرار داد. من خود را در این زمینه صاحب نظر نمیدانم. اکنون که شما بحث را آغاز کرده اید، امیدوارم کارشناسان و صاحب نظران از ترکیه، جمهوری آذربایجان و تاجیکستان که در این مورد تجربه عملی دارند و بویژه کردها که هم اکنون زبانشان را به دو خط عربی و لاتین مینویسند، در بحث شرکت کنند تا من و امثال من هم بتوانیم چیزی بیاموزیم. سپاس

Abbas Djavadi
فهميدن و استفاده از متون ١٠٠ ويا ٥٠٠ سال پيش زبان و فرهنگ، بنظرم از سوال هاى بنيادى در اين قبيل بحث هاست كه (باز بنظر بنده) در بحث بين افرادى كه يا بى خبر و يا بيغم و يا بيش از حد در قيد ايدئولوژى و سياست و شعار هستند لوث شده است. يك نتيجه اش را در تركيه ميبينيم. مشكل من اين است كه خط و املا ماشين ظرفشوئى نيست كه ده سال يكبار عوض كنيم. مسئله تسلسل و تداوم نوشتار و فرهنگ است كه كسى نميتواند هر ١٠٠ سال و ٢٠٠ سال يكبار عوض كند. درست است كه جوانب مختلف دارد. اما فقط دو مثال: به صرف اينكه س-ص-ث همه در فارسى يك صدا ميدهند يك رهبر و يا حزب با انگيزه هاى سياسى نميتواند مقرر كند كه از فردا همه نثر و نصر را نسر بنويسند و يا نميتوان دستور داد كه بعد از اين “كتاب” را “كه تاب” بنويسيد. تغيير الفباء بجاى خود كه بنظر بنده زلزله ايست سهمناك براى هر زبان و فرهنگ كه ادبيات مكتوب دارد و اين ادبيات هم گذشته اى دارد. اگر ميخواستيم براى يك زبان كه تا حالا خط و املائى نداشته چيزى كاملا نو بسازيم بحث ديگرى ميبود. من در مورد تجربه وخيم تركيه در سال هاى ١٩٣٠ يكرشته اسناد جمع كرده ام كه اگر قسمت شد مينويسم. نقدا اين را تقديم كنم:

الفبا و املای ترکی آذری

MN
به نظر من تغيير دوباره خط تركي فاجعه بارتر خواهد شد. و ليكن يادگيري الفباي قديم بسيار مثبت است. ادبيات نو تركي و كساني مانند عزيز نسين، ياشار كمال، ناظم حكمت و البته اورهان پاموك و ديگر بزرگان ادب و ادبيات و هنر مهر خود را با همين خط لاتين زده اند و بر تارك ادبات جهان مي درخشند. با الفباي قديم شايد به اين قله ها دست نمي يافتند. البته نمي توان ثابت كرد. من مخالف تغيير الفباي تركيه به عربي سابق هستم! و موافق الفباي لاتين براي تركي خودمان…

Fathollah Zoughi
آقای جوادی بزرگوار، شما بسیاری از مباحث تخصصی را به صورت سطحی مطرح می‌کنید و با بررسی نقطه‌ای و موردی، نتایجی کلی می‌گیرید. طبیعی است که وقتی بررسی جامع و روشمند نباشد، نتایج بسیط و ساده آن نیز از خطا دور نخواهد بود. بسیاری از فرهیختگان دو قرن اخیر، در باب ضرورت تغییر الفبا و مباحث نظری آن به‌ویژه برای زبان ترکی سخن رانده‌اند؛ لابد مشکلاتی اساسی وجود داشته است که اینهمه به این موضوع پرداخته شده است؛ مشهورترین این افراد فتحعلی آخوندزاه است، و پیشنهاد الفبای لاتین جهت استفاده برای زبان ترکی از هموست؛ از این رو، چند سال زودتر از ترکیه، ترکهای روسیه خط خود را به لاتین تغییر دادند. بارتولد در یکی از آثار خود مینویسد که خط نخستین ترکان با زبان التصاقی آنان سازگارتر بود تا خط اویغوری که نوشتاری چسبانکی دارد. همین نکته در رابطه با خط عربی و لاتین نیز وجود دارد.

باید توجه داشت که عموم مردم به نسخ خطی و چاپهای کهن مراجعه نمی‌کنند؛ در ایران ما مگر چند درصد مردم نسخه خطی و یا کهنه چاپ میخوانند؟ و چند درصد تحصیل‌کردگان غیر ادیب ما، منشآت قجریه و صفویه را متوجه می‌شوند؟ کار احیاء و تصحیح نسخ به عهده مصححان است؛ با وجود تغییر الفبا، ترکیه در احیاء نسخ خطی و بازچاپ آثار کلاسیک با الفبای جدید بسیار موفق عمل کرده است.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، سلام، باعرض ادب و احترام در اين مورد با جنابعالى همفكر نيستم. اين قصه سر دراز دارد. بنده حدود سى سال پيش وقتى باكو ميخواست الفبايش را باز عوض كند يك رشته مقاله در مجله “وارليق” نوشتم كه بعدا در “چشم انداز” هم گذاشتم. بنظرم انجا انگيزه اصلى سياسى بود هر چند از نظر شعار ميگفتند طرفدار احياى الفباى “دده بابا” هستند. تركيه و “انقلاب زبان” اتاترك داستان ديگرى است و اين بنظر من اشتباهى سهمگين بود. فقط كه الفبا نيست. اول گفتند همه لغات غير تركى را بيرون ميريزند، بعد ديدند نشد گفتند همه و يا اكثر واژگان غير تركى در اصل تركى بوده. مثال هاى خنده دار هم زيادند. اين را بايد نوشت اگرچه ترك ها از اين موضوع خوششان نمى آيد. بعد همه الفبا را عوض كردند، آن هم نه بخاطرمصوت ها و خود زبان و تسهيل آموزش و غيره، بلكه با اميد خلاصى از فرهنگ شرقى و اسلامى. كه ديديم نشد. اين كار ها حافظه تاريخى يك ملت را خالى ميكند بعد ميگويند حالا از نو پرش كنيم! از اين جهت عرض ميكنم. شما نميدانم تا چه حد با مردم تركيه تماس داريد. همين رجائى زاده را بدهيد بخوانند. كى اين را حالا ميفهمد؟ اين فاجعه است. در باكو هم همان آخوند زاده و حتى صابر را بدهيد يك آذرى تحصيلكرده بخواند ببينيد اصلا ميفهمد يا نه. نميفهمد. اكثرشان نميفهمند چون نه فقط الفبا بلكه واژگان را عوض كرده اند. خط رونى كتيبه هاى اورخون را فرموديد و بنده متوجه نشدم منظور چه بود؟ تازه قرار نيست هر املا و الفبا كاملا اوائى باشد. در آن صورت تقريبا هر كس كه تاريخ و گذشته اى مكتوب دارد بايد الفبا و حد اقل املايش را عوض كند چونكه هر خطى كه كمى گذشته و سنت داشته باشد نارسائى هم دارد. پس بايد عوضش كرد؟ با فرهنك مردم نميشود اينطور تجربه اموزى و بازى كرد. جاى ديگرى گفته بودم نميدانم چرا زور آخوند زاده و ملكم خان به تغيير روسى و ارمنى نرسيد و بند كردند به تركى و فارسى!

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، دو موضوع کلی را مورد بحث قرار داده‌اید؛ یکی خط و دیگری زبان. اجازه میخواهم این دو بحث را جداگانه بحث کنیم. زبان وجودی مستقل از خط دارد و مانند لباس که آدمی می‌پوشد، زبان هم می‌تواند در خطوط مختلف نگارش یابد. البته طبیعتا هر خطی برای هر زبانی مناسب و سازگار نیست. مثلا با توجه به ویژگی‌های ساختاری و آوایی، خط عربی کاملا به بالای زبان عربی دوخته شده است؛ ولی همین خط در زبان فارسی به اندکی مشکلات می‌خورد و در زبان ترکی این ناسازگاریها دو چندان می‌شود. به یاددارم دانشجویانی که از کشورهای مختلف برای آموزش فارسی به ایران می‌آمدند، بزرگترین مشکلشان در آموزش فارسی، املای فارسی بود. یکی از این مشکلات حروفی بودند که در عربی، تلفظهای متفاوت داشتند و در زبان فارسی برای یک تلفظ چند نوع حرف (مثلا: ز، ذ، ض، ظ) می‌نوشتند. علاوه بر آن 32 حرف زبان فارسی، 120 نوع (در آغاز و انجام و وسط و تنها) نوشته می‌شود. فکر می‌کنید چه شباهتی بین «ی» تنها با «ـيـ» وسطی است. در کنار اینها نمودن نداشتن اعراب در خط، و نیز جدا و چسبان نوشتن واژگان خود، اختلاف سلیقه‌های زیادی را به خط تحمیل می‌کند. به ویژه در زبان ترکی که التصاقی است مسئله فاصله جامد (نیم فاصله) خود مشکل جداگانه‌ای است. علاوه بر اعرابی (ــَـِـُ) که در خط معمولن نگارش نمی‌یابد و به صورت حفظی و بر اثر مرور و تکرار و در پاره‌ای موارد با توجه به محتوای عبارت قابل تشخیص است و باعث شیوع تلفظهای نادرست اعلام و غیره در زبان فارسی می‌گردد، در زبان ترکی علاوه بر آن، سه حرف صدادار بیشتر
(ÖÜI)
را نیز باید افزود که هیچ حرف ویژه‌ای ندارند. وقتی ما می‌نویسیم «دوز» چگونه باید تشخیص داد که منظور
düz döz
یا
duz
به معانی صبرکن، مستقیم و نمک است. به دلیل همین مشکلات مسخره نگارشی، در گذشته شهرت یافته بود که «ترکی هنر است» یعنی خواندن و نوشتن آن خیلی دشوار است، این دشواری در روزگاری است که شیوه مشخص جغتایی برای نگارش ترکی رایج بوده است و به همین دلیل آخوندوف نوشت که «هنر بسیاری از ملاها این است و افتخار می‌کنند عبارت را از روی متن درست می‌خوانند»! او می‌گوید خط توانمندی نمایش درست زبان را داشته باشد. این مسائل دیگر سیاسی یا برآمده از تئوری توطئه نیست.

و اما به علت عدم تغییر الفبای روسی اشاره کرده‌اید، علت اصلی عدم تغییر آن مخالفت کلیسای ارتدوکس با کلیسای کاتولیک بود و با اعمال قدرت، اجازه این تغییر را ندادند و البته که یکی از ابتدایی‌ترین مشکلات زبان روسی هم الفبای سیرلیک است که گونه‌ای مسخ شده از تئوری خط لاتین است که توسط برادران کیریل و مفودی ابداع شده است. و اما خط گرجی و ارمنی را نیز روسها به دلیل اینکه آنها مسیحی بودند و خط‌شان ویژه زبانشان بود و خود مردم و مذهب هم از آن طرفداری کردند در دوره شورائی تغییر داده نشد.

درباره خط چینی و ژاپنی هم باید عرض کنم که نسبت به اصلاح آن چندین بار اقدام شده است و از تعداد الفبای آن کاسته شده است با این وجود اکنون نیز چندین سال صرفا صرف آموزش خط پیچیده چینی به دانش آموزان می‌شود این مشکل برای زبان آموزان خارجی نیز وجود دارد. البته فونت لاتین برای چینی نیز طراحی گردیده و مورد بررسی قرار گرفته که نهایتا به دلایل مختلف از جمله تشخص و میراث داری تاریخی با آن مخالفت شده است. این موضوع نسبت به ترکان و الفبای عربی تقریبا منتفی است چرا که عربی نه تنها نخستین الفبای ترکان نیست که الفبای ویژه و ملی آنان نیست. الفبای باستانی ترکان اورخون است که می‌توانست نشانگر هویت ملی و تشخص فرهنگی ترکان باشد که اکنون در پی احیا و کاربرد نمادین آن هستند.

بارتولد به گمانم در ترکستان‌نامه می‌نویسد که تغییر خط رونیک اورخونی که الفبای آن به صورت مجزا نوشته می‌شد به الفبای اویغوری، اقدامی غیر مثبت بود چرا که نگارش زبان ترکی که ساختاری پیوندی و اینجینی دارد، برای نگارش با یک خطی که حروف آن به هم می‌چسبد مناسب نیست؛ همین نکته در رابطه با خط لاتین که به صورت حروف جدا از هم نوشته می‌شود و خط عربی که حروف آن به هم می‌چسبد صادق است یعنی خط لاتین بسیار بهتر زبان ترکی را می‌نمایاند تا خط عربی. چون «اک»ها و پسوندهای متعددی که پس از بن‌های واژگان جایگزین می‌گردند قابل تشخیص و نمود واضحی با الفبای لاتین هستند ولی این مسئله در خط عربی اولا به دلیل عدم نگارش حروف آوایی، خوب نمایش داده نمی‌شود. از نظر دور نداریم که خط عربی اصلاح افراطی در جهت آوانگاری را بر‌نمی‌تابد چرا که هم به لحاظ زیباشناختی و هم به لحاظ اجازه به ورود املاهای متعدد، به هرج و مرج می‌انجامد. مثلا الفبای عربی اصلاح شده اویغورها و کردها که دیگر نگارش هیچ نسخ و نستعلیقی، زیبایی خود را با این املا نمی‌نمایاند.

حافظه تاریخی یک ملت با «زبان» آن ملت انتقال می‌یابد، و خط در این میان سهم حداکثری ندارد. وقتی اصلاح خط در راستای تقویت زبان و پالایش آن صورت گیرد، نه تنها حافظه تاریخی یک ملت را حذف نمی‌کند که باعث تقویت هویت ملی و خودآگاهی تاریخی نیز خواهد بود. اصل در تغییر و حفظ یک خط، میزان توان خط در حفظ زبان اصلی است و نه واژگان دخیل زبان. چون واژگان دخیل بالاخره با آموزش زبان اصلی، قابل فهمیدن و خواندن هستند اما اگر خط برای نمایاندن خود زبان نارسا باشد نتیجه‌اش ملغمه‌ای مانند “عثمانی” خواهد بود که نه می‌شد گفت که ترکی است؛ بلکه مانند زبان اردو ملغمه‌ای از ترکی، عربی و فارسی و غیره بود. بدیهی است که امروزه پس از تقویت فوق العاده زبان ترکی در دوره جمهوریت، هیچ عاقل و فرهیخته‌ای در حسرت رجعت به شیوه و زبان عثمانی نیست؛ چرا که زبان عثمانی از هضم رابع زمان گذشته است و امروزه تنها به عنوان میراث دوره‌ای خاص و البته طولانی و باشکوه از تاریخ فرهنگی ترکان پاسداشته خواهد شد.

Abbas Djavadi
آقای ذوقی گرامی، اولا بسیار تشکر میکنم که این بحث را به این صورت مستدل ادامه میدهید. ثانیا اگر اجازه بدهید این صحبت را دو نفری ادامه دهیم. شاید برای کسانیکه آنرا پیگیری میکنند آموزنده و جالب باشد. ثالثا برای اینکه این صحبت در فیس بوک گم و گور نشود اجازه میخواهم آن را عینا در چشم انداز بگذارم و اگر اجازه بدهید گفته های شما را باسم خودتان منتشر کنم (ویا با اولین حروف نام جنابعالی، هر طور که بفرمائید). فعلا آن نسیه ادامه بحث را به یکی دو ساعت آینده حواله کنم و لینک آن سلسله مقالات مجله وارلیق (سال 1367-1988) را که عرض کرده بودم در اینجا بگذارم (مرحوم دکتر هیئت این را از بنده خواستند و من هم اجابت کردم. اما بنظرم زمان تبدیل به سبک و املائی که وارلیق درپیش گرفته بود معنی هم در بعضی جا ها کمی فرق کرده است):

تغییر الفبا در جمهوری آذربایجان

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، من این کامنتها را عجالتا نوشته‌ام و علاوه بر اجمال، پرا ز خطاهای دستوری و املایی است. به هر حال اگر صلاح میدانید، اختیار دارید و میتوانید در چشم انداز نیز درج بفرمایید. بسته به مجال و توفیق، به هر صورت که بفرمایید بنده حاضرم این گفتگو را ادامه دهم. به ویژه آنکه بحث شیوه املایی ترکی آذربایجانی با خط عربی ـ فارسی، و نیز بحث خود زبان ناگفته مانده است. البته بحث مناسب و ارجح بودن، خط تراثی عربی ویا خط جدید لاتین برای زبان ترکی، ابتدا باید به انجام برسد. فکر میکنم نوشته‌ها با حرف اول نام بنده درج گردد کافی باشد. با احترام!

Abbas Djavadi
بسيار متشكرم. موافقم. ابتدا موضوع اصلاح و يا تغيير خط و املاى كنونى فارسى (حروف عربى فارسى) را به بحث بگذاريم. پيشنهاد ميكنم مثلا ده يا بيست سوال مشخص مطرح كنيم و به اين سوال ها هركدام جوابى مشخص بدهيم. تجربه تركيه و جمهورى آذربايجان را بنظرم ناچاريم در اين مجموعه بحث كنيم. من سوال هائى را كه بنظرم مهم جلوه ميكنند مطرح خواهم كرد. شما هم اگر اين كار را بكنيد جالب ميشود.

Abbas Djavadi
١- رسائى و نارسائى الفباء و املاى رايج ايران (حروف و الفباى عربى با حروف علاوه شده فارسى و املاء رايج عربى و فارسى) در چيست؟

٢- يعنى چه الفبا و املاى آوائى و واجى (فونتيك و فونميك)؟ ايا الفبا و املاى زبان هاى ديگر آوائى است و تا كدام درجه؟

٣- الفبا و املاى هزار سال گذشته تركى چطور بوده؟ تجربه تركيه و آذربايجان (ابتدا مشتركا قفقاز و ايران و سپس جمهورى شوروى و بعد جمهورى آذربايجان در شمال و آذربايجان ايران) چه بوده؟

٤- آيا الفباى آوائى و يا واجى باعث افزايش باسوادى، سرعت و سهولت آموزش، پيشرفت اجتماعى و همگامى با رشد بين المللى تكنولوژى ميشود؟

٥- آيا تغيير الفباى تركى در تركيه و آذربايجان قفقاز باعث گسست در فرهنگ و دانش زبانى و لغوى مردم شده است؟

٦- اصلاح و يا تغيير الفبا و املاى تركى آذرى چه تاثيراتى بر مناسبات زبانى و فرهنگى با ديگر ايرانيان از يكسو و مردم تركيه و جمهورى قفقاز از سوى ديگر ميتواند بگذارد؟

٧- بنظرم بسيار بجاست كه تجربه تغيير و اصلاح الفبا و املا را در جمهوريهاى آسياى ميانه (تركمنستان، اوزبكستان كه بعد از قبول اجبارى روسى، چند سال پيش لاتين را قبول كردند و بقيه كه بعد از يك دوره كوتاه لاتين در سالهاى بيست با همان روسى سالهاى سى قرن گذشته مانده اند) را هم مرور كنيم.

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، پرسشهایتان همه بجاست. اما ابتدا باید چند موضوع به عنوان مقدمة البحث، مورد مداقه قرار گیرد. 1. آیا خط لاتین و عربی به لحاظ تئوریک چه ویژگی‌های و پوئن‌هایی نسبت به هم دارند؟ با چشم پوشی از هر زبانی که بخواهد به این خطوط نگارش یابد، جهات مثبت و منفی این خطوط بررسی گردد. 3. آیا آموزش و فراگیری همه خطوط به یک میزان راحت یا دشوار است؟ و آیا این نکته درباره خط و لاتین نیز تطبیق می‌شود؟ 3. آیا خط لاتین و عربی، به لحاظ اعتقادی دارای قدسیت و بار ارزشی است؛ یعنی دارای بار فرهنگی و معنوی است؟ و آیا تغییر آن به معنای مخالفت و مبارزه با دین و ملیت خاصی است؟ 4. ابتداءا اگر قرار بر انتخاب خط باشد، کدام یک از این خطوط برای ساختار زبان ترکی مناسبتر است؟ که در ذیل آن به پرسشهای مطروحه حضرتعالی می‌پردازیم و بعد از آن نیز پرسشهای دیگری مطرح است، که به وضعیت نوشتاری ترکان و جایگاه و بایسته‌های اصلاح خط ترکی در ایران نیز مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

برای پرهیز از حواشی و دیگر مسائل، خواهشمند است این بحث‌ها به صورت مکتوب و از طریق ایمیل انجام پذیرد و به ترتیب مستقیما در وبسایت درج گردد. و الامر الیکم!

Abbas Djavadi
هر طور صلاح ميدانيد. فقط با عرض معذرت من اين نكته آخر و قيد ابتدا از طريق ايميل را متوجه نشدم.

Fathollah Zoughi
منظور بنده این است که چون بحث در فیس بوک دارای محدودیتهایی است، میتوانیم بحث را از طریق مکاتبه ایمیلی انجام دهیم. باز هم فرق چندانی ندارد. اگر مایل بودید همینجا بحث را پی میگیریم.

Abbas Djavadi
فرقى ندارد. هر طور صلاح ميدانيد. بفرمائيد با همين سوالى كه شما مطرح كرديد.

Fathollah Zoughi
سلام آقای م.. عزیز، به یمن کامنت حضرتعالی بحث را همینجا پی‌میگیریم که هم به روز ملاحظه گردد و وفای به صفای فیس بوک باشد که این گفتگو را از آغاز میزبانی کرده است. امید می‌برم حواشی ناخواسته، خللی در روند بحث ایجاد نکند.

جناب آقای جوادی بزرگوار، در پاسخ به پرسش اول، مقدمتا عرض کنم که بنده هیچ یک از خطوط عربی و لاتین را ایده‌آل نمی‌دانم و تنها در مقام مقایسه تئوریک بین این دو خط هستم و معتقدم پاره‌ای از خطوط به ویژه لاتین و عربی، در یک محیط فراملی و بیشتر در حوزه خاورمیانه شکل گرفته است و جزو میراثهای مشترک بشری است.
در پاسخ به سؤال نخست، بنده به چند ویژگی قابل مقایسه بین خط عربی و لاتین اشاره می‌کنم.

1. الفبای عربی در مقایسه با لاتین، از تنوع تصویری بسیار کمی برخوردار است و فونتها و شکل‌های ویژه حدود نصف حروف الفبای عربی است؛ اما در الفبای لاتین بیشتر حروف شکل‌های ویژه دارند. بدیهی است که این شکلهای ویژه تأثیر بسیاری در زودآموزی، عدم اشتباه حروف با یکدیگر دارد.
توضیح از میان 33 حرف فارسی، تنها 15 حرف (ا، ب، ج، د، ر، س، ص، ط، ع، ف، ک، ل، م، و، ه) شکل ویژه دارند و بقیه حروف با افزودن نقطه و سرکش و غیره بقیه صداها نمایندگی می‌کنند: شباهت بین «ب، پ، ت، ث، نـ»، «ج، چ، ح، خ»، «د، ذ»، «ر، ز، ژ»، «س، ش»، «ص، ض»، «ط، ظ»، «ع، غ»، «ف، قـ»، «ک، گ» واضح است و با کمک نقطه حروف ویژه ساخته شده است. عیب این شباهت پرروشن است؛ این شباهتها موجب راه یافتن راحتتر اشتباهات املایی به نوشتار بوده است.
در الفبای لاتین اما، اکثر کاراکترهای الفبا، شکل ویژه خود را دارند که بیشتر در یک چهارچوب دایره‌ای ـ مربعی تغییر و تبدیل می‌یابند.
A، B، C، D، E، F، G، H، I، K، L، M، N، O، P، R، S، T، U، V، X، Y، Z
. این تنوع و تمیز به خوانش راحت الفبا، حتی با فونت‌های ریزتر کمک می‌کند.

2. اصل در خط عربی کتابت به صورت حروف چسبیده کلمات به یکدیگر است. هر نوع اصلاحی که موجب گسستگی بیشتر بین حروف شود (مثلا به منظور وارد کردن اعراب و حروف صدادار در خط مانند: په‌روه‌ردئگار به جای پرودگار، و که‌په‌نه‌ک به جای کپنک)، و در راستای استقلال حروف باشد، حرکتی در خلاف تئوری این خط است و موجب به هم ریختن هارمونی خط و نازیبایی نوشتار می‌شود.

3. خط لاتین دارای حروف بزرگ و کوچک است. کاربردهای سودمند حروف بزرگ و کوچک نیازی به توضیح ندارد. تنها تفاوت نوشتاری برخی حروف بزرگ و کوچک را می‌توان از مشکلات آموزشی این خط دانست که البته آن هم دلایل خاص خود را در گذشته داشته است.

4. علیرغم خط لاتین، در خط عربی هیچ شکل ویژه‌ای از بین حروف، حروف صدادار را نمایندگی نمی‌کند. شکل الف مشترک بین آ و همزه و فتحه است. صدای «او U» و «ای İ» با عاریت حرف «و» و «ی» و ترکیب آن با «الف» صورت میگیرد. صداهای
Ə E O
با اعراب نشان داده می‌شود که خارج از متن اصلی نوشتار است و جزو علائم جانبی است. اصولا خط عربی، فونتیک نیست و بالطبع برای زبانهایی که (مانند ترکی) حروف صدادار بیشتری دارند مناسب نیست.

5. ادامه دارد…

در پاسخ به سؤال سوم، الفبا و خط به خودی خود هیچ قداستی ندارد؛ اما ما کتابهای مقدس و نامقدس (دینی و ضددینی)، به هر خطی می‌توانیم داشته باشیم و داریم. بنابراین ترجیح یک خط بر دیگری نه بر اساس معیار قداست و دینی بودن، که باید بر اساس توانمندی در نمودن زبان انتخاب گردد.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى با عرض تشكر: براى سلامت ادامه بحث يكى دو پيشنهاد تكنيكى دارم. اولا اين بحث محدود به فقط ما دو نفر باشد. دوستان ديگر به دل نگيرند. فقط اگر ده نفر ديگر هم وارد سوال و جواب شوند سرنخ بحث طبق معمول روش فيس بوك از دست ميرود. ثانيا به سوال ها تك تك جواب بدهيم و بعد به سوال بعدى بپردازيم تا بحث متمركز به پيش برود. مثلا اجازه بدهيد همين سوال نخست جنابعالى كاملا پاسخ داده شود بعد سوال سوم كه فوقا اشاره فرموده ايد به بحث گذاشته شود. و بالاخره اگر اجازه بدهيد بنده بخاطراينكه اينهمه سوال و جواب در چارچوب نامناسب فيس بوك متراكم و نتيجتا گم نشود بتدريج اينها را در سايت بگذارم آن هم به اين صورت: يك مقدمه كه كلا اين بحث چطور شروع شد (كه بعد از يكى دو خط همان كامنت هاى تا سوال ها خواهد بود) و سپس سوال يكم و الخ به ترتيب با جوابهاى هر دوى ما. طبعا و صد البته هر جا كه شما خواستيد گفته هاى خودتان را ميتوانيد اصلاح كنيد و بنده هم متناسبا همان متن اصلاح شده جنابعالى را همراه با جوابهاى خودم در چشم انداز درج خواهم كرد.

Fathollah Zoughi
بله، موافقم. تمرکز بحث، و ادامه آن به صورت دیالوگ مهم است.

از سری ویژگی‌های قابل مقایسه خط لاتین عربی این است که: 5. هر دو الفبا بر محور خط کرسی نگارش می‌یابند اما برخلاف حروف لاتین که عموما در یک چهارچوب مشخص دایره‌ای ـ مربعی تغییر و تبدیل می‌یابند، حروف عربی از هیچ چارچوب خاصی پیروی نمی‌کند. در کنار شکل جمع و جور حروف دندانه‌ای «نـ، ب، پ، و »، سرکش کاف، قوس برگدان ع و ح و قوس ی، س و ل و ن و نهایتا م، به گونه‌ای در مسیرهای متفاوت شکل میگیرند که معمولا بین دوسطر باید فاصله مشخص بیشتری نسبت به الفبای لاتین درنظر گرفته شود. امروزه هرچند در فونت سازی چاپی و کامپیوتری، سعی شده است که حروف منسجم تر در کنار هم قرار گیرند با این حال باز وقتی بین دو صفحه معمولی کتاب لاتین با فارسی و عربی (با فونت هم اندازه) مقایسه گردد، تعداد سطرهای یک صفحه فونت لاتین، حدود دو برابر و یا یک سوم بیشتر از تعداد سطرهای خط عربی یا فارسی است. من این مقایسه را در دایرة المعارفهای مختلف انگلیسی و ترکی با دایرة المعارفهای عربی و فارسی انجام داده‌ام، و به این نتیجه رسیده ام که خط لاتین در عین خوش‌خوان بودن، به مراتب کم‌جاگیرتر و «اقتصادی‌تر» از خط عربی است. این نکته را می‌توان در حجم کتابهای انگلیسی و ترکی و حجم ترجمه عربی و فارسی آنها نیز دید.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى عزيز باسلام و احترام دوباره: اگر موافق باشيد سوال نخست شما و دو سوال نخست بنده (١-٢) را ميتوان در اين سوال جمع كرد: نقاط ضعف و قدرت الفباى عربي-فارسى و لاتين چيست؟ از نظر راحتى خواندن و نوشتن، متناسب با نياز هاى زبان تركى بودن، چه فرق هائى دارند؟ از اين مقايسه ها چه نتايجى ميتوان گرفت؟قبول ميفرمائيد؟

Fathollah Zoughi
بله این مقایسه های محض بود، برای تطبیق با زبان ترکی، موارد و نکات بیشتری به قابل ذکر است.

Fathollah Zoughi
6. شباهت تلفظ و تفاوت املایی حروف دخیل عربی مانند «ذ، ز، ض، ظ»، «ث، س، ص» و غیره نیز از موارد مشهور مشکلات خط عربی، برای غیر زبان عربی مانند فارسی و ترکی است که مستغنی از توضیح بیشتر است. مشکل جایی بیشتر می‌شود که برخی ترجیح می‌دهند با انتقال قواعد دستوری زبان عربی، املای برخی واژگان فارسی، ترکی و یا دخیل از دیگر زبانها را با استفاده از حروف متفاوت یک صدا بنویسند. مانند «صابون، صو، و غیره..».

موارد دیگری نیز در مقایسه دو خط عربی و فارسی وجود دارد. آیا شما این بررسی در رابطه با نقاط قوت و ضعف دو خط را می‌پذیرید؟

Abbas Djavadi
البته، اينها كه شما نوشته ايد در اين بحث ها پيوسته بعنوان نقاط قوت لاتين و ضعف الفباى فارسى مطرح ميشود كه البته بنظر من درست است اما دليلى براى تغيير خط نيست، اما بيشك، همه اينها جزو استدلالات طرفداران لاتين بوده و هست. بنظر من كاملا جايش در جواب سوال نخست است. متشكرم

Fathollah Zoughi
در یکی از موارد بالا ذکر شده است که در خط عربی، هیچ حرف ویژه‌ای برای حروف صدادار وجود ندارد. شما می‌دانید که در زبان ترکی 9 حرف صدادار وجود دارد. اهمیت حروف صدادار در اینجا است که هم اندازه حروف بی‌صدا کاربرد دارند و از اهمیت بسیار بالایی در ساخت واژگان نو دارند، و اگر در نوشتار نشان داده نشوند اشتباهات فراوانی به زبان راه خواهد یافت. و نیز افزودم که خط عربی به دلیل شالوده غیر فونوتیک و نوشتار چسبان آن، اصلاحات افراطی در خط را بر نمی‌تابد. شما بدون هیچ بحثی در این باره، می‌فرمایید که این دلیلی برای تغییر خط نمی‌شود. پس بفرمایید چه چیزی می‌تواند دلیلی برای تغییر خط باشد؟ انکار شما به این می‌ماند که کسی بخواهد با لباس استوایی، در سیبری بگردد و هرچه بگویند که هوا سرد است و غیره، بگوید که نه، این دلیلی برای تغییر لباس نمی‌شود.

AM
من از پیوند زبانهای ژاپنی و چینی با الفبایشان و نیز از پیوند زبان/زبانهای ترکی با خطوط رونیک و اویغوری کمترین اطلاعی ندارم اما این را میدانم که ایرانیان، در بیشترین بخش از تاریخ، خط دیگران را، هرچند با تغییرات فراوان، برای نوشتن زبان فارسی به کار میبردند. بنابراین گمان نمیکنم در حفظ خط عربی کنونی برای نوشتن فارسی “تعصب ملی” وجود داشته باشد. این مورد هم مانند هر مسئله دیگری، باید به بحث کارشناسان واگذار و سود و زیان آن سنجیده شود. از آقایان جوادی و ذوقی خواهش میکنم هر یک درباره سود و زیان تغییر خط فارسی از عربی به لاتین نیز روشنگری کنند.

Abbas Djavadi
آقای ذوقی عزیز، اجازه بدهید با تشبیه تغییر لباس در سرما و گرما وارد «پلمیک» و مشاجره نشویم. من هم اتفاقا در مقاله ای کهنه تر («دنبال الفبای جدید میگردید؟») مقایسه هائی در جهت مخالف داده بودم و عرض کرده بودم نمیتوانیم چون فرزند و یا خانم همسایه خوش تیپ تر و یا قشنگتر است پسر و یا همسر خودمان را با پسر و زن همسایه عوض کنیم! اما فکر کنم طبق نقشه متقابل که توافق کردیم عمل کنیم. یعنی وارد سوال و جواب در داخل جواب های خود نشویم و گرنه مثل دختر کلاه قرمزی در جنگل این مباحث و استدلالات گم میشویم. سوال نخست روشن است. اگر شما جوابتان تمام شد اجازه بدهید بنده هم به این سوال نخست جواب خودم را بدهم بعد به نوبت (2-3-4 وغیره) به سوال های بعدی بپردازیم تا شاید بحث را به نتیجه ای برسانیم. حالا مهم هم نیست که در نهایت با همدیگر توافق کامل خواهیم کرد یا نه. بنده برای این سوال اول یک کمی بیشتر وقت میخواهم چونکه بخاطر تعطیلات اروپا کمی سرم بند است…

AyM
شاعران دوران عثمانی که شما گفتید شاعران دوران تنظیمات بماند شاعران دوران جمهوریت را هم بخوانید تغییرات نجومی قابل درک است. تنها چیزی که اردوغان نمی داند غیرقابل بازگشت بودن این تغییرات است. اگر بفهمند.

Abbas Djavadi
جواب بنده به سوال نخست:

نقاط ضعف و قدرت الفباى عربي-فارسى و لاتين چيست؟ از نظر راحتى خواندن و نوشتن، متناسب با نياز هاى زبان تركى بودن، چه فرق هائى دارند؟ از اين مقايسه ها چه نتايجى ميتوان گرفت؟

جواب:

یکم: این بحث در زمینه بحث گذار به الفبای لاتین و یا ادامه خط و الفبا و املای فعلی فارسی (حروف عربی بعلاوه چهار حرف برای آواهای فارسی که در الفبای عربی نیست) مطرح است و نه بصورت انتزاعی. از این جهت نمیخواهیم در اینجا روی الفبای پهلوی (سغدی، پارسی، اشکانی، اسکیت و ختن) و یا القبای دیر تر اورخون ینی سئی ترکی باستان (اورخون، گوک تورک، اویغور باستان) تامل کنیم که دیگر الفبا های «آرکائیک» و بی بازگشت هستند. هم فارسی و هم ترکی (عثمانی) بعد از اسلام الفبای عربی را قبول کرده اند. این الفبا در هر دو زبان 1000 و خُرده ای سال است که مورد استفاده قرار میگیرد. اکثریت قریب به اتفاق آثار هر دو زبان تا قرن بیستم با همین الفبا نوشته شده است اگر چه در قواعد املا، هم بین فارسی و عثمانی و هم در داخل هر کدام از آنها در جریان تحولات  تاریخی تغییرات و اصلاحات جزئی هم بوقوع پیوسته است.

بیشک الفبای عربی قبل از همه چیز آوا های «مصوت» (باصدا) (در ترکی مانند
a, e, i, ı, o, ö, u, ü
و در ترکی آذریə)

را نمیتواند بخوبی منعکس کند. از طرف دیگر در فارسی و ترکی برای گروه های حرفی مانند ز-ذ-ظ و یا س-ث-ص و یا ت-ط یک آوا (واج) داریم (در حالیکه در عربی این آوا ها فرق میکنند اما این اختلافات در ترکی و فارسی نیستند). این دو مسئله مهمترین کمبودی است که منتقدین الفبای عربی – فارسی مطرح میکنند. این نقطه ضعف مهمی برای الفبای فارسی – عربی است. (ادامه دارد)

AM
آقای جوادی؛ تشبیه الفبا به همسر و فرزند همسایه یک قدری اغراق آمیز به نظر میآید. روزی روزگاری اجداد ما تصمیم گرفتند زبانشان را با خط میخی ایلامی (البته با تغییرات فراوان) بنویسند. روز دیگر، از الفبای یونانی استفاده کردند. در موزه قلعه فلک الافلاک خرم آباد، در سال 1355 یک سنگ قبر وجود داشت که روی آن فارسی را به خط عبری نوشته بودند. یک روز هم باز به هر دلیل، فارسی را به خط عربی نوشتند. در تکمیل و تغییر خط کوفی به خط عربی کنونی شاید ایرانیها هم سهیم بوده اند اما این خط در هر حال یک خط خارجیست. بنابر این، فکر میکنم تشبیه آقای ذوقی درمورد رابطه خط و زبان رساتر است.

Abbas Djavadi
مسئله يكى دو دهه و اينها نيست موضوع – حداقل در مورد خط فارسى كنونى ما – بر سر حدودا ١٢٠٠ سال است. موضوع اتوموبيل هم نيست كه هر ١٠-١٥ سال عوض كنيد و مدرنترش را بخريد. ميخواستم اين را در یکی دو پاراگراف بعد عرض كنم. برعكس فرزند و همسر اينجا موضوع اصلا بر سر غيرت و شرف و الفباى “ملى” نيست. نه خط ژرمن ها و بريتون ها و اسلاو ها و یونانی ها كاملا و از دوران نخست “مال” انها بود و نه خط ترك ها و ايرانيها و یهودی ها – همه اينها الفبايشان را از فنيقى ها  گرفته و عوض كرده اند. قدوسيت الفبا هم بى معناست. صرفا الفباى قران كريم بودن عربى هم دليل نيست…

اين را جاهاى ديگر هم عرض كرده ام. اگر ما تاحالا اصلا الفبائى و اثر مكتوبى نميداشتيم، مينشستيم و فكر ميكرديم كدام دستگاه خطى را پيشه كنيم كه مناسب تر از همه باشد، چه از نظر انعكاس آوا ها و چه موافق بودن و استفاده راحت از آن در تكنولوژى مدرن – مثلا اينترنت و یا چاپ مدرن، چونکه از اين جهت هم خط فارسى مشكلات بيشترى نسبت به لاتين دارد. ولى ما حدود ١٢٠٠ و تركها از آسياى مركزى حدودا ١٠٠٠ سال سابقه استفاده از اين الفبا را دارند. يك دليل بنده كه مثال فرزند خودتان و فرزند همسايه را زدم همين است. شما سنت طولانى و مكتوب با اين الفبا را داريد – خوب يا بد، ممكن است مال همسايه حالا بهتر باشد. خوب، باشد. مگر ارمنى و چينى و يهودى الفبايش را عوض ميكند و به لاتين ميگذرد؟ نكته اساسى از اين دليل كه آوردم تسلسل حافظه تاريخى در فرهنگ و ادبيات مكتوب ماست كه بنظرم اهميتى اساسى دارد و هربار كه الفبا را عوض ميكنند، تاثير آن مانند زلزله اى بزرگ و فرهنگى آموزشى است. اين تغيير هميشه با تغييرات و “پاكسازى” واژگان و حتى دستور و تلفظ همراه است و نتيجه هايش را در جمهورى آذربايجان، تركيه، و اخيرا اوزبكستان و تركمنستان ديده ايم و در نتیجه همین تغییرات شاهد گسست دهشتناک آنان با گذشته  شان هستيم. مردم از گذشته و ذخيره ادبيات مكتوبشان محروم ميشوند،. خلاصه: تغییر الفبای ترکی ایران قبل از همه در حافظه زبانی، فرهنگی و تاریخی خود مردم ترک زبان ایران گسستی نابخشودنی بوجود خواهد آورد همچنانکه در ترکیه و جمهوری آذربایجان بعد از گذشت 80 و اندی سال از لغو الفبای فارسی – عربی و “پاکسازی” های لغوی و دستوری که همیشه با تغییر الفبا و با انگیزه های ناسیونالیستی همراه است، امروزه حتی تحصیلکرده ها زبان آثار ادبی و علمی 100 سال پیش پیش این ملت ها را هم نمیتوانند درک کنند. علاوه بر این، تغییر القبا از فارسی به لاتین باعث گسستگی در رابطه زبانی، فرهنگی و تاریخی با بقیه مردم ایران خواهد شد که احتمالا با همان الفبا و خط 1200 سال و یا بیشتر گذشته به راه خود ادامه خواهند داد.

دوم اينكه هروقت اين مسئله آن هم در كشور هاى عقب مانده مطرح  شده، این اساسا از روى ملاحظات سياسى و عقده هاى عقب ماندگى بوده است و نه دغدغه انعكاس مصوت ها و يا آموزش راحت تر و سريعتر. در تركيه و آذربايجان قفقاز كه در قرن بيستم الفباى بيش از هزار ساله عربى را عوض كردند يا زور بلشويك ها بود و در ترکیه اصولا بخاطر شيفتگى سياسى نسبت به غرب با اين خواب و خيال كه از اين طريق مدرن و مرفه ميشويم و خودمان را از قيد خرافات و دين و شرق مسلمان خلاص مينمائيم. كه ديديم نشد.

سوم اينكه هيچ الفبائى حتى لاتين كاملا آوا هاى حقيقى در گفتار متكلمين يك گروه زبانى را منعكس نميكند. در فرانسه و انگليسى يك حرف و يا تركيب چند حرف در محيط هاى الفبائى و معنائى گوناگون تلفظ و معنا هاى مختلف دارد. حالا مال عربى و فارسى پيچيده تر است. چينى پيچيده تر است. البته خطی که کمی قدیمی تر باشد نسبت به الفبا ها و خطوط بعدا ساخته شده، کمتر آوائی است. از این جهت است که در آن بحث بنده مطرح کردم که این ماشین ظرفشوئی نیست که بعد از چند سال مدل جدیدش را بگیرید که مثلا صدای کمتر داشته باشد و مصرف آب و برقش هم کمتر باشد و بهتر ظرف بشوید.

چهارم اينكه نه الفباى فارسى و عربى بخودى خود مردم را عقب نگه ميدارد و نه هر ملتى كه الفباى لاتين دارد مدرن و مرفه و آزاد است و گرنه ژاپنى ها با آن الفبا و خطشان بايد اول خط لاتينى را قبول ميكردند.

پنجم: موضوع تاثير خوب يا بد تغيير الفبا بر آموزش البته با نكته مسئله گسست فرهنگى و حافظه اى و سواد آموزى هم مربوط است ولى اين را بايد بيشتر شرح دهيم. متون زبان را هيچ متكلم آن زبان با نگاه به تك تك حرف ها و حجى كردن نميخواند. خارجى هائى كه تازه زبانى را ياد ميگيرند چرا، اما بنده مثلا وقتى كلمه “نورافكن” را به فارسى ميخوانم تك تك حروف ن-و-ر-ا-ف-ك-ن را نميخوانم بلكه بعنوان آدم تحصيل كرده به اين كلمه عادت كرده ام و ميدانم كه مثلا «نارافكان» نيست. بمحض اينكه آن را ميبينم تشخيصش ميدهم. از اين جهت آوا ها را هم تشخيص ميدهم و لازم نيست حتما هميشه دانه دانه هر اوا مشخص سده باشد. اين اصل كه با تحصيل و خواندن و نوشتن بدست ميايد در خط مصرباستان و رونى هم صادق بود، در الفباى قديمى و اصلاح شده نوين چينى هم هست و در خط فارسى و لاتين هم اعتبار دارد. بنده وقتى به انگليسى كلمه
daughter
را ميبينم ميدانم «داوگ-تر» نيست و يا آن را حرف به حرف نميخوانم بلكه يكجا كه ميبينم ميدانم چطور بايد خواند. بهمين ترتيب ميدانم كه تركيب لاتين
ch
در اول
china
تلفظ “چ” دارد و در اول
chemistry
“ك” صدا ميدهد.

ششم (در رابطه با نكته پنجم) اينكه آدم اگر تحصيل كند و تمرين نمايد در زبان و الفباى چينى هم ميخواند و مينويسد در زبان و الفباى هندى هم، عربى و آلمانى هم. ادم بيسواد در محيط الفباى لاتين هم خالصا مخلص بيسواد ميماند چونكه كلمه ها را نمى شناسد و بايد حرف ها را تك به تك حجى كند. علت بيسوادى مردم در دوره قاجار الفباى فارسى نبود. ٢٠ برابر همان جمعيت در ٤٠-٥٠ سال اخير به بيش از ٨٥ -٩٠ درصد باسوادى رسيده است. بهمين ترتيب علت باسوادى آلمانى ها الفباى لاتين نيست. بيش از نصف مردم كلمبيا در آمريكاى جنوبى با وجود الفباى لاتين و حتى زبان بين المللى اسپانيولى هنوز بيسواد
است.

و بالاخره نکته هفتم نیز خیلی مهم است و چیزی است که باید در باره آن مقاله مفصلی نوشت. و آن اینکه با الفبای فارسی، ما تا اوایل قرن بیستم از کاشغر تا استانبول ترکی و فارسی را هم با الفبای فارسی مینوشتیم و هم کلمات و لغات و تعابیر را طوری مینوشتیم که در همه جا مینویسند. همان طویکه در کشور های مختلف عربی هم که تلفظ عربی شان از همدیگر بسیار فرق میکند همه مثلا «محبت» («محبه») را یکجور مینویسند اما هرکس به لهجه خودش میخواند. این، نوعی نزدیکی و اتحاد زبانی و فرهنگی درست میکرد. بعد از اینکه شوروی ها و بعد آتاترک الفبا را عوض کرد این پیوستگی و تفاهم گسست پیدا کرد. حتی اصلاحات فقط املائی که مثلا در ترکیه «محبت» را «مو-حابت» و «کتاب» را «کیتاپ» یعنی برپایه تلفظ محلی و مخصوص خودشان مینویسند، این گسست را بیشتر میکند. متاسفانه. دلیلی هم که مطرح میشود همان موضوع یعنی این است که نوشتار باید حدالامکان آوائی باشد و خط فارسی – عربی همه تلفظ دقیق و آوائی را نشان نمیدهد در حالیکه شاید این، از یک نقطه نظر اتفاقا یک جهت مثبت و «وصل دهنده» است و نه «فصل دهنده.»

نتیجه گیری بنده این است که زبان نخست اكثر آذربايجانيان ايران تركى آذرى است. علت اينكه آنها بزبان مادرى خود نميتوانند بخوانند و بنويسند، مشكل انعكاس نُه مصوت تركى و يا سه صورت مختلف ذ-ز-ظ براى يك آوا در الفباى فارسى نيست، مشکل آوائی نبودن الفبای فارسی نیست، این نیست که برای یک حرف مثلا «ز» ما سه حرف «ز»، «ذ» و «ظ» داریم، بلكه اين است كه آذربایجانی های ترک زبان در مدرسه زبان تركى را تحصيل نميكنند.

Fathollah Zoughi
مثالی که بنده آورده‌ام، کاملا درباره‌اش فکر کرده‌ام. اگر مثال بنده عیب و ایرادی داشت بفرمایید. بنده ضمن مثال خواستم این مطلب را برسانم که، خط عربی بر بالای زبان ترکی راست نیست، چون برای حروف صدادار هیچ الفبای ویژه‌ای ندارد. و به همین دلیل نمی‌تواند از سلامت و استقلال زبان ترکی به درستی محافظت کند. بنده مقالات شما در زمینه الفبا و خط را خوانده‌ام. مثالی که در آن مقاله آورده‌اید اصولا نادرست است، چرا که انتساب نسبی، به هیچ وجه قابل تغییر نیست؛ اما لباس و ماشین و خط و تابعیت یک کشور، قابل تغییر و تعویض هستند و پس از آن جزو تاریخ محسوب می‌گردند. در ضمن از اینکه وقت گذاشته و به بحث پرداختند سپاسگزارم و نقد و نظر خویش را یک به یک معروض می‌دارم.

با این همه سنت بحث و نظریه‌پردازی درباره خط و ضرورت تغییر آن، جفاست که بیاییم و کل ماجرا را در «زور بلشویک» و «شیفتگی سیاسی نسبت به غرب»، و «خلاصی از قید خرافات، و دین و شرق» خلاصه کنیم. همانگونه که مستحضرید آغاز قرن بیستم، دوره رنسانس آموزشی در عثمانی، قفقاز و آسیای میانه و ایران است. نهضت جدیدیه و مدارس رشدیه از طریق آموزش صوتی الفبا (اصول صوتیه)، که شیوه‌ای کاملا غربی بود، آموزش طولانی مدت الفبا در سیستم مکتبی را به شش ماه مدارس جدید کاهش دادند. نهضت جدیده تلاش فوق‌العاده‌ای در جهت آموزش عمومی خواندن و نوشتن و شیوه‌های آن برداشت. تلاش فرهیختگانی چون: عين‌الدين احمرف، شهيد عوني، احمد جواد امره، محي‌الدين قربانعلي، ملا صابرجان، فتحعلی آخوندف، شاه تختینسکی، سلطان مجيد غني‌زاده، يعقوب خليلي، میرزا حسن رشدیه، عبدالقادر خوقندي، زفر قاسمي، م. شناسي، اسماعيل حقي بالطه‌جي اوغلي، حسن علي، ع. بيکتاوي، ش. الطاهري، محمودبگ‌اوف و دیگران در تاتارستان و آسیای میانه و قفقاز و عثمانی و ایران در جهت اصلاح الفبای عربی و آموزش آسان‌تر آن نباید نادیده گرفت.

با همه تلاشی که نهضت جدیدیه در جهت اصلاح الفبای عربی ـ فارسی، به کار بست موفق به ارائه راه حلی قابل قبول نشد چرا که از سویی سنتگرایان مخالف اصلاح خط بودند چرا که اصولا خط عربی تلاش آنها در جهت اصلاح را برنتابید و دیری نپایید که، نهایتا طرفداران تغییر الفبا، شیوه آسان را در تغییر خط دانستند. آخوندزاده خود پس از 15 سال تلاش بر روی اصلاح خط عربی، پیشنهاد تغییر را داد، درست نیست که با نادیده گرفتن این تلاشها، تغییر خط را صرفا به زور بلشویسم و غیره نسبت دهیم. به نظر بنده مسئله اصلاح خط، دغدغه‌ای اصیل بوده است و با مطالعه آثار ادله آن روشن می گردد.

آقای جوادی بزرگوار، البته که باتمرین و آموزش، خط چینی که سهل است، می‌توان هیروگیلیف هم نوشت و آموخت، اما دلیل اصرار بر ادامه شیوه دشوارتر، مشخص نیست. با آوردن نام جوامعی که عوامل و متغیرهای مختلفی در باسوادی و بی‌سوادی آنها تأثیرگزارند نمی‌توان تأثیر آسانی و دشواری عامل خط و الفبا را نفی کرد و نادیده گرفت.

مشکلات و پیچیدگی‌های الفبای فرانسه، دلیل نمی‌شود که ما در جهت اصلاح الفبای خود اقدام نکنیم. بسیاری از این پیچیدگی‌ها در زبانهای اروپایی دلیل‌های تاریخی خود (از قبیل تغییر تلفظ، ریشه کلمات و غیره) را دارد. اتفاقا یکی از مشکلات آموزش زبان فرانسه نیز همین مشکل املا و عدم مطابقت تلفظ و نویسه است. در حالی که این مشکل در زبان روسی به مراتب کمتر است. يعنی علیرغم داشتن الفبای ویژه نسبتا دشوار سیرلیک، تلفظ و املای روسی بسیار به هم نزدیک است و از مشکلات آموختن آن می‌کاهد.

نگارش زبان فارسی با خط فارسی، به مراتب آسان‌تر از نگارش زبان ترکی با این خط است. دلیل اصلی آن مسئله حروف مصوت است. اجازه میخواهم یک مثالی بیاورم تا بحث ملموستر باشد؛ ما در زبان ترکی، چهار حرف
O، U، Ö و Ü
را داریم که در خط فارسی همه را با یک حرف «و» می‌نویسیم. وقتی ما می‌خواهیم با خط فارسی بنویسیم
Ovuldu
آنرا چگونه باید بنویسیم. اگر بنویسیم بنویسیم «اولدو» یا «اووولدو»؟ بالاخره کسی که اصرار بر نگارش ترکی با الفبای عربی دارد، باید پاسخگوی مشکلات آن هم باشد. من منتظرم پیشنهاد و راهکار شما در حل این مسئله را بشنوم.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، با وفادارى به قرارى كه باهم بستيم، در باره جزئيات جوابهاى شما وارد بحث نميشووم تا از مسير اصلى سوال و جوابهائى كه مشتركا معبن كرديم منحرف نشويم و اميدوارم شما هم چنين كنيد. اگر امكان دارد ميتوانيم به سوال دوم برويم. باعرض احترام

Fathollah Zoughi
اختیار دارید بزرگوارا! درباره سؤال اول، مسائل دیگری مانند فاصله جامد و جدانویسی و غیره نیز هست، که نابسامانی سرسام‌آوری را به املای خط عربی زبان ترکی وارد می‌کند که به اجابت فرمایش حضرتعالی، دیگر به آن نمی‌پردازیم ولی به هر حال اینها مسائل کمی در مسئله خط نیست و بدون پاسخگویی به آنها، نمی‌توان تغییر خط را کاری صرفا سیاسی و دستوری قلمداد کرد. با عرض احترام!

در کامنتها به موضوع گسست نسلی و غیره نیز اشاره فرموده‌اید که عجالتا عرض می‌کنم:
علت گسست نسلی جوامعی مثل ترکیه و قفقاز را صرفا نمی‌توان تقصیر تغییر الفبا دانست. گسست نسلی به مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، اجتماعی و مناسبات اقتصادی و غیره و سایر اتفاقات قرن بیستم دارد. پس از به مشکل خوردن سیستم حکومت سنتی عثمانی و اسلاوی، و پاسخ ندادن جریان پان اسلامیسم و پان اسلاویسم، نهایتا لائیکها و کمونیستها بر سر کار آمدند. توجه داشته باشیم که این گسست نسلی، در روسیه بدون آنکه کمونیست‌ها خط خود را تغییر داده باشند اتفاق افتاد.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، با عرض سلام و اداى احترام: تصور ميكنم آن قرارى كه نخست گذاشتيم كه ابتدا سوال ها را معين كنيم و بعد هر كدام به هر سوال يك جواب بدهيم و تمام كنيم (يعنى وارد جر و بحث نشويم) و به سوال بعدى بپردازيم و ثانيا اين بحث فقط بين ما دو نفر باشد عملى نشد و شايد هم در اين چارچوب فيس بوك عملى شدنش ممكن هم نبود. نيت بنده از آن قرار اين بود كه از اين شاخه به آن شاخه نپريم و بحث ابتدا منشعب و سپس گم نشود. حالا ديگر اختيار شماست و بنده تابع تصميم شما هستنم كه ادامه دهيم يا نه و اگر ادامه ميدهيم، چطور.

بنده (١) شروع بحث و (٢) نكاتى را كه خودم عرض كردم اولى را بصورت “پروتوكول” (طورى كه فرموديد با حروف نخست نام شما و نه نام كامل شما) و دومى را بصورت مقاله در چشم انداز منتشر خواهم كرد اما اگر لطف كرديد و مطالب و استدلالات خودتان را مانند يك مقاله يكجا گذاشتيد و به بنده فرستاديد، با كمال ميل و اداى تشكر آنرا هم منتشر خواهم كرد. ويا اگر ترجيح ميدهيد دومى را هم بصورت “پروتوكول” بحث دو نفر منتشر كنيم.

اكر مايليد ميتوانيم به سوال دوم بپردازيم.

Fathollah Zoughi
جناب آقای جوادی بزرگوار، اولا این نکته‌‌ی اخیری که در رابطه با خط فارسی گفته‌اید کاملا درست و متین است. به گمانم آقای اسماعیل هادی، در کتاب «ترکی هنر است» به این ظرفیت خط عربی پرداخته است. در رابطه با روند بحث نیز عرض کنم که، بنده به دلیل همین حواشی که ذکر فرمودید در آغاز بحث فرمودید، پیشنهاد دادم که اگر مایل باشید گفتگو از طریق ایمیل انجام پذیرد. به هر حال الخیر فی ما وقع. در رابطه با نحوه مناظره نیز، بنده فکر می‌کنم حداقل دو سه سری نقد متوالی در یک موضوع لازم و مفید است. والا بنده ابتداء در مورد موضوعی، اظهار نظر کنم، بعد هم دیدگاهها مورد نقد قرار گیرد، و اجازه پاسخ داده نشود، هم مطلب شهید خواهد شد و بحث به انجامی نخواهد رسید و هم اینکه اصولا دیالوگی صورت نخواهد بست. در رابطه با ادامه بحث نیز عرض کنم که موضوعاتی مطرح است که بنده بیشتر مایلم از وسعت اطلاعات زنده شما استفاده ببرم و بیشتر بشنوم. برای بنده همین که مشخص شد، مسئله تغییر الفبا آنقدر هم صرفا سیاسی و فرمایشی نبوده است کافی است. به هر حال، از دیدگاههایتان استفاده خواهم برد. با عرض ارادت و احترام.

Abbas Djavadi
اختيار داريد. بنظرم همه ما از اطلاعات و نظريات همه دوستان مطلع بهره مند ميشويم.

JZ
اصولا اگر كارگزاران يك ملتي تصميم بگيرد الفباي خود را تغيير دهند ، اين تصميم نمي تواند سياسي باشد و اصولا سياسي ديدن اين بحث ذاتا درست نخواهد بود. ولي اگر دولت غريبه اي ( يا رژيم غالب غير خودي ) بخواهد الفباي ملتي را تغيير دهد نبايد خيلي دنبال نيات خيرخواهانه بود . در باره الفباي تركي هم از سالهاي اوايل قرن بيستم كه در تمامي تركستان و آذربايجان بحث تغيير الفباي تركي به لاتين پيش آمد و عملي گرديد ، اين تصميم يك كار فرهنگي و گسترده اي بود كه كه متاسفانه بعد از ده سال تغيير ناخواسته و سياسي كه دولت استالين انجام داد و الفبا را از لاتين به كريل برگرداند ، سياسي بودن تغيير الفباي تركي مطرح مي شود ولي در تركيه تماماً يك كار فرهنگي و جسورانه به پشتوانه حداقل 50 سال بحث نظري بود .( نگاه كنيد به كتاب ايران و عثماني در آستانه قرن بيستم تاليف رحيم رئيس نيا. در اين كتاب به صورت مبسوط و جذاب بحث فرايند تغيير خط تركي آمده است. و نيز نگاه كنيد به كتاب فعالان تغيير الفبا / نشر علم ).

GG
در این شعر چیزی برای فهمیدن نیست که. بهتر است که نمی فهمند. در عرض این مدت 80 سال همه آثار فلسفی شرق و غرب به ترکی مدرن ترجمه شده است. اینا رو بخونند بهتر از این هذیانهای بی معنی است. هر چیر یک اصالت باید داشته باشد. زبان عثمانی بی اصالت و بی گرامر بود. خداوند هر زبان را با قوانین خاص خود آفریده بدین دلیل زبان عثمانی شرک آمیز بود و هر چیز که اصالت نداشته باشد محکوم به مرگ است. سبب مرگ زبان عثمانی این بی اصالتی بود.

Fathollah Zoughi
با سپاس از توضیح فلسفه تاریخی آقای گنجالپ و توضیحات آقای زنگانلی، باید عرض کنم که: جناب آقای جوادی بزرگوار، اولا بابت اینکه از نفی کامل مشکل الفبا، «مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست.» (رک. مقاله: الفبای و املای ترکی آذری)، قائل به درجه بندی سیاسی و زبانشناختی شده‌اید، سپاسگزارم. در کلیت این درجه‌بندی با شما موافقم. اصولا موضوع بحث بنده با شما درباره جنبه‌های سیاسی و غیره تغییر الفبا نبوده است. بلکه اثبات اینکه مدعیان لزوم تغییر الفبا، از روی بی‌سوادی و نفهمی این حرفها را نزده‌اند مد نظر بود. حال اینکه انگیزه‌های سیاسی با این پشتوانه تئوریک، چه مقدار در تغییر خط سهیم بوده‌اند موضوع دیگری است.

Abbas Djavadi
از نظر اينكه عرض كردم تصميم تغيير خط فارسى در سالهاى بيستم قرن بيستم به لاتين اصلاح شده و بعد از قريب ده سال به روسى در آذربايجان قفقاز و آسياى مركزى در درجه اول سياسى بوده و نه زبانشناختى، بنظرم نميتوان شك كرد چرا كه در همين تغيير از لاتين به روسى معلوم است كه نيت نزديك كردن ان به زبان و مردم روس و حزب كمونيست بوده و گرنه از نظر انعكاس اوائى و واجى بين لاتين و سيريل (روسى) فرقى نيست. در تركيه هم اگر روند تحولات “ديل انقلابى” را بعد از اعلان جمهوريت و بخصوص دو تئورى عجولانه سرهم بند شده “تئورى آفتاب زبان” (“گونش ديل تئوريسى”) و “تورك تاريخ تزی” (“تز تاريخ ترك”) كه با همان سراسيمگى كه امده بود بعداز وفات اتاترك بتدريج مسكوت گذاشته شد نگاه كنيم همين شعارى و سياسى بودن ماجرا مشهود ميشود – كه در اين دو مورد هم ادبيات تخصصى كم نيست.

Fathollah Zoughi
بابت اینکه از نفی کامل مشکل الفبا، «مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست.» (رک. مقاله: الفبای و املای ترکی آذری)، قائل به درجه بندی سیاسی و زبانشناختی شده‌اید، سپاسگزارم. در کلیت این درجه‌بندی با شما موافقم. اصولا موضوع بحث بنده با شما درباره جنبه‌های سیاسی و غیره تغییر الفبا نبوده است. بلکه اثبات اینکه مدعیان لزوم تغییر الفبا، از روی بی‌سوادی و نفهمی این حرفها را نزده‌اند مد نظر بود. حال اینکه انگیزه‌های سیاسی با این پشتوانه تئوریک، چه مقدار در تغییر خط سهیم بوده‌اند موضوع دیگری است.

Abbas Djavadi
اقاى ذوقى گرامى، ان اتهام جهالت از من و در همين مقاله اى است كه فرموديد و فقط از روى عصبانيت هم نبود. واقعا اينطور است و در گذشته هم بوده. سالهاى ٩٠ ميلادى كه در باكو ميخواستند بعد از انهمه باصطلاح اعتراض به استالين در مورد تغيير الفباى ده ده بابا به لاتين بگذرند يكى از همين مشاهير شمال كه نامش مهم نيست و احتمالا در عمرش دستگاه فاكس هم نديده بود نوشته بود اگر به ” الفباي عرب” بگذريم تميتوانيم بزبان مادرى مان فاكس بفرستيم! خوب، ميخواهيد بخنديد يا گريه كنيد؟ سياستمدار هم كه دنبال شعار و نرخ روز ميرود نه كه دغدغه اش سياست است و نه علم و تاريخ، همينطور. اين را بنده عرض كردم. هم در تركيه در سالهاى ٣٠ و هم در آذربايجان قفقاز بعد از بلشويكها و هم بدنبال سقوط شوروى، انگيزه انها در تغيير خط و الفبا دغدغه تاريخ و ادبيات ملى نبود، دغدغه فرهنگ و سواد اموزى و انعكاس مصوت ها و يك اوا يك حرف نبود، روابط زبانى و فرهنگى با اذرى هاى ايران و ترك زبانهاى همسايگر نبود. برعكس، انگيزه اصلى انها دورى هرچه بيشتر از تاريخ و فرهنگ و سنت و دين و ادبيات و شعر و بنابراين زبان و الفبا و خط گذشته بود – نه بخاطر زبان، بلكه به جهت سياست، كه هر كدام انگيزه ديگرى در ان داشت. . من نميدانم كه در باكوى سالهاى ٢٠ و يا ق ٩٠ يك بحث معقول و منطقى و علمى درباره تغيير الفبا شده باشد. در سالهاى ١٩٣٠ تركيه هم همينطور.

Abbas Djavadi
و بنظر شخصى بنده جهالت امروز ان است كه كسى بگويد اگر خط فارسى را ترك كنيم و لاتين را درپيش بگيريم پيشرفت خواهيم كرد، ازاد و مرفه خواهيم شد و عضو جامعه هاى دمكراتيك غرب خواهيم شد. لطف كنند به تركمنستان و ازبكستان و اذربايجان نگاهى بكنند و قبل از دهان گشادن، كمى تامل نمايند.

اتحاد تركان هم كه با عوامفريبى بهانه ديگرى براى لغو خط فارسى و عربى و قبول لاتين است بهمان درجه حاصل خواهد شد كه بين تركيه و تركمنستان، بين آذربايجان و اوزبكستان حاصل شده است. و ما خواهيم ماند با يك مشت ادم بى خبر از گذشته و زبان و تاريخ پيشين اش، از اينجا رانده و از انجا مانده

Fathollah Zoughi
بزرگوارا! وقتی یک اقدامی توجیه تئوریک و پشتوانه علمی دارد، نمی‌توان به دلیل عدم اطلاع فردی یا جمعی از مدافعان آن، خود اقدام را محکوم کرد. در بحث تئوریک، ملاحظه شد که در رابطه با زبان ترکی، خط عربی حداقل دو ایراد اساسی دارد. اینجا دیگر ما حداقل بر اساس اطلاع خودمان، نباید دفاع از تغییر خط را صرفا سیاسی‌کاری قلمداد کنیم. و اما نسبت زبان فارسی با الفبای عربی، یکسان با زبان ترکی نیست. هم به دلیل ساختار زبانی متفاوت، و هم به دلیل تفاوت آوایی. در رابطه با خط فارسی باید صاحب‌نظران زبان فارسی رأی دهند اما بنده فکر می‌کنم که نه تنها باید خط فارسی را حفظ کرد، که باید خط اج وجغ سیریلی را در تاجیکستان کنار گذاشت و به با خط فارسی نوشت. این یکسانی خط، برای ارتباط فرهنگی بیشتر تاجیکان و حفظ هویت فرهنگی آنان در برابر روسیه، و استفاده از محصولات فارسی مفید و لازم است و تاجیکستان را از پیله تنگ خط ویژه می‌رهاند.

درباره اتحاد ترکان نیز، همانگونه که بالا اشاره فرمودید خط عربی مناسبتر می‌بود و افرادی چون گاسپیرالی که گرایشهای پان‌ترکیستی داشتند زبان ترکی را با این خط، تا حد مشترک بود و قابل فهم بودن برای اکثریت ترکان درآوردند اما به دلیل کارشکنی عثمانی و انقلاب بلشویکی، پروژه ناتمام ماند. بنده معقدم استفاده از الفبای سازگار با زبان، اهمیت بیشتری دارد و بهتر از آن است که اقوام مختلف با الفبای مشترک، نادرست بنویسند و دشوار بخوانند.

Abbas Djavadi
با كمال احترام اين را قبول ندارم دوست فاضل و ارجمند، اقاى ذوقى گرامى، ما ميدانيم خط فارسى نه دو بلكه يك دوجين نقطه ضعف دارد. فكر ميكنيد علما و زبانشناسان المان و فرانسه و انگلستان نقاط ضحف خط المانى و انگليسى و فرانسه را كه مبتنى بر لاتين هستند نميدانند؟ نميدانند يك حرف و يا تركيب دو حرف در موارد مختلف ميتواند دو، سه تلفظ و يا بيشتر داشته باشد و يا يك اوا را ميتوان به پنج شش نوع مختلف نوشت؟ المانى ها تازه بعد از ١٠٠٠ سال تصميم گرفتند اصلاحاتى در املا بكنند و مثلا بجاى “سين موكد” كه املاى غريب و قديمى داشت دو تا سين بنويسند. الفبا و خط كى بى عيب است؟ بخصوص كدام زبان كه تاريخ و گذشته طولانى كتابت دارد؟ براى يك ملت بى الفبا و بى خط كه نميخواهيم الفبائى اختراع كنيم.

بيسوادى از الفبا و خط نيست، از نظام سياسى و اموزشى است. از فقر است. از كمبود عمل گرائى و برجستگى شعار و سياست ورزى است.

Abbas Djavadi
كت و شلوار و ميز و صندلى راحت تر است ولى هر كس به صرف اينكه بجاى جمعه يكشنبه را تعطيل ميكند، كراوات ميبندد و بجاى الفبا اى بى سى مينويسد مدرن و صنعتى، ازاد و مرفه و پلوراليست نميشود. مشكل در ظواهر نيست. در الفبا نيست، در فكل و ماشين و آيفون نيست. اقاى ذوقى، خيلى عذر ميخواهم، مخاطب اين عرايض بنده حاشا جنابعالى نيستيد. درد دلى عمومى است و نه تنها مربوط به الفبا..

Fathollah Zoughi
همه عوامل برشمرده، در بیسوادی تأثیرگذارند. اما بدون داشتن یک شیوه کتابت درست و رسا، باسواد کردن ملتی بسی دشوار است. گویند سنگ لعل شود در مقام صبر * آری شود، ولیک بخون جگر شود. این دیگر بدیهی است که باسواد کردن یک جامعه با الفبای آسان، راحتتر از باسواد نمودن با الفبای نارسا، دشوار، اشتباه‌پذیر است. در نوشته اخیرتان عبارت «ظبط استاد» آمده است که منظورتان «ضبط اسناد» است؛ اگر الفبا آسان بود، چنین اشتباهی را در هیچ شرایطی از شما نمی‌دیدیدم. این یک شاهد کوچکی از مشکلات خطی است که با آن می‌نویسیم.

Abbas Djavadi
يك نگاهكى به كامنت هاى برادران ترك (و آذرى شمال) بفرمائيد، بعدا ادامه ميدهيم…

Abbas Djavadi
نه، نه، حتما اين داستان اشتباه «استاد» و «اسناد» كه فرموديد جدى نبود، بود؟ من هر روز ١٢٤ بار از اين اشتباهات در ايميل هاى انگليسى ميبينم

Fathollah Zoughi
من فکر میکنم شباهت دو حرف «ـنـ» و «ـتـ» و نیز یکسان بودن تلفظ «ضـ» و «ظـ» در این اشتباه تأثیر داشته است. بالاخره چشم هم تا حدی می‌تواند روی نقطه زوم کند و دقت خرج دهد. اما دو حرف کاملا بی‌شباهت به یکدیگر کمتر با هم اشتباه می‌گردند. این اشتباه تایپی از حضرتعالی بعید است و من آن را بگردن خط می‌اندازم. و اما افرادی که در هر نوشتاری اشتباه زیادی کنند، بسیارند.

Abbas Djavadi
اقاى ذوقى، برادرانه و صادقانه عرض ميكنم، استدعا ميكنم، نگاهى به ژاپن و اسرائيل و چين بكنيد و درجه بيسوادى و سواد انها را با صد سال پيششان مقايسه فرمائيد. در مورد الفبا و بيسوادى، با عرض معذرت و تقديم احترام، اشتباه ميكنيد. خود ايران امروز و ايران قاجار را مقايسه بفرمائيد. سواد و بيسوادى را مقايسه كنيد در ايران قاجار ٧-٨ ميليونى و ايران هفتاد و چند ميليونى امروز – با همان خط و الفبا

Fathollah Zoughi
بنده پیشنهاد میکنم از این بحث بگذریم. چون از حل جزئیات پرسش اول چشم پوشیدیم و بحث را در بزنگاه ناتمام گذاشتیم و به مقایسه‌های کلی روی آوردیم و طبیعی است که این نوع بحث به سرانجام مشکل‌گشایی نرسد. بنده در صفا و صداقت شما شکی ندارم.

بنده متأسفانه فرصت سرهمبندی کامنتهایم را ندارم، اگر صلاح دیدید به قولی که دادید عمل کنید و کامنتهای مناظره را به صورتی که هست در منظر دیده‌ی مخاطبان چشم‌انداز بگذارید؛ باشد که آنان بی‌طرف‌تر و منصفانه‌تر به قضاوت بنشینند. اگر وقتی فرصت و حوصله بیشتر داشتید، بحث را از همان مقطع مقایسه تئوریک الفبای لاتین و عربی پی‌میگیریم تا بحثی تخصصی و به دور از داوری‌های کلی داشته باشیم. با عرض احترام!

Abbas Djavadi
چشم، حتما. هم همه كامنت هاى ما دو نفر بصورت پروتوكول بحث بطور جداگانه وهم باز بطور جداگانه “دفاعيه” ٧-٨ ماده اى خودم بعنوان نوشته اى مستقل…

Fathollah Zoughi
دستمریزاد بزرگوارا!

Abbas Djavadi
ولى من اگر اجازه بدهيد قبل از پايان اين بحث دو پيشنهاد داشتم: يكم اينكه، اقاى ذوقى، شما براى كليت اين مناظره يك سرلوحه / تيتر پيشنهاد بفرمائيد كه هردو بتوانيم خود را در آن تيتر «بيابيم» و هم هر كدام از ما در يك پاراگراف (هر كدام حد اكثر در ٧-٨ سطر) نقطه نظر خود را خلاصه كنيم. قبول؟

JZ
جناب اقای ذوقي و جناب دكتر جوادي نازنين ! از مباحث و مناظره زيبا و متينتان بسيار استفاده كردم .خواهشمندم اگر فرصتي كرديد – هر چند كوتاه- به اين سوال بنده هم جواب دهيد آيا مي توان مزيت خط عربي به لاتين را در راحتي نوشتار به دليل چسبيدگي حروف دانست ؟ من گمان مي كنم در نوشتن با خط لاتين دست سريعتر خسته مي شود. آيا واقعا چنين است ؟ يا اينكه به دليل عادت نكردن دست ما به خط لاتين مي باشد ؟ اين مزيت براي سريع خواني متون هم مي تواند باشد ؟ يعني اينكه خط عربي سريعتر در ذهن حك ميشود در نتيجه با يك نگاه مختصر به متن مي توان تمام كلمه را حدس زد ولي در لاتين اين عادت اندكي ديرتر حاصل ميشود.

نتیجه گیری عباس جوادی:
تصور اینکه الفبا و خط فارسی آموزش زبان وبخصوص ترکی آذری در ایران را دشوار میکند غلط است. الفبا و املای فارسی چندین کمبود جدی دارد اما علت بیسوادی مردم ترکی زبان ایران عدم تحصیل زبان ترکی آذری در مدارس است و نه مثلا کمبود حروف لازم برای مصوت ها و غیره. قبل از طرح موضوع تغییر الفبا، مسئله اصلی که باید حل شود آموزش ترکی در مدارس است. با اینهمه بعضی ها هوس تغییر الفبای ترکی برای ترکی زبانان ایران میکنند. اگر این کار عملی شود باعث گسست بزرگ در حافظه فرهنگی وزبانی مردم ترک زبان ایران با زبان، فرهنگ و تاریخ خود آذربایجان و حتی بقیه ایران خواهد شد. تجربه لغو الفبای فارسی – عربی در ترکیه، آذزبایجان قفقاز، اوزبکستان و ترکمنستان در مجموع منفی بوده و مردم این کشور ها را از گذشته زبان و فرهنگ خود بیگانه کرده است. این تغییرات بیشتر با انگیزه های سیاسی انجام پذیرفته و نه علل آموزشی و علمی. تجربه نشان داده که قبول الفبای لاتین ترکیه حتی به نزدیکی سیاسی و یا فرهنگی ترکیه، آذربایجان و یا ترکمنستان هم کمک نکرده است. تغییر الفبا و خط فارسی در ایران از این جهت اشتباهی سهمگین با عواقبی وخیم خواهد بود.

Fathollah Zoughi
آقای جوادی بزرگوار، بحث ما در مقایسه بین تئوری خط لاتین و عربی ناقص ماند، شما نتیجه‌گیری‌ های مفصلی از این بحث نگاشته‌اید. بنده اصولا درباره تغییر خط ترکان ایران نظری اظهار نکرده‌ام. درباره تجربه تغییر الفبا نیز بحثی صورت نگرفت و الی آخر. نیازی نیست که بنده نیز نتیجه گیری بنویسم. شما لطف کنید یک عنوان مناسب مانند «مقایسه بین تئوری خط لاتین و عربی برای نگارش ترکی» انتخاب بفرمایید و با مقدمه‌ای کوتاه و به دور از پیشداوری در موضوع و ماجرای بحث، گفتگو را در معرض دید مخاطبان بگذارید. دربحث می‌توانید فامیلی بنده را نیز درج بفرمایید. با عرض احترام!… ادامه خواندن

ادوارد براون و احمد کسروی

آنچه میخوانید بخش بسیار کوچکی از بررسی مفصل دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جورج واشنگتن تحت عنوان «ادوارد براون و ایران» است. توضیح اینکه این بخش از فصل پنجم این کتاب، «بحثی در تصوف و ایرادات کسروی» گرفته شده که خود بحثی مفصل تر است. کتاب «ادوارد براون و ایران» در مرحله ویراستاری و آماده سازی برای چاپ است اما چون این فصل کتاب نگاهی جالب و موشکافانه به دو مورخ تقریبا همدوره ایران یعنی مستشرق انگلیسی ادوارد براون (1862-1926) و مورخ معروف ایرانی سید احمد کسروی (1890-1946) دارد و جنبه های جالبی از نظریات و نگرش های این دو را روشن میکند تصمیم گرفتیم این بخش آن کتاب را به خوانندگان «چشم انداز» معرفی کنیم.

حسن جوادى – در حاشیۀ علاقه مندی براون به تصوف می خواهم اعتراضاتی را که کسروی از این بابت نسبت بدو داشته است بیاورم. کسروی معتقد است که براون در انتشار آثار صوفیه سوء نظری داشته است و می خواسته است آثار صوفیه را که به نظر کسروی آثار “بد آموزی” هستند بین ایرانیان انتشار بدهد. البته این نظر کسروی مثل انتقاداتی که در کتاب “حافظ چه می گوید؟” ازحافظ می کند بد بینی او را هم به بی ارزش بودن ادبیات صوفیانه و هم نسبت به شرقشناسی نشان می دهد. بررسی این موضوع از این بابت جالب است که هم کسروی و هم براون هردو طرفدار ناسیونالیسم ملی ایرانی بودند، ولی کسروی بحدی گرفتار تعصبات خاص خود و یا گرفتارباصطلاح «تئوری توطئه» است که نمی تواند خوش نیتی براون را درک کند.

اولین برخورد کسروی با براون در مورد ترجمۀ او از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار بوده است. کسروی یکصد و چهل اشتباه در ترجمۀ بروان از این کتاب پیدا کرده بود، که نشان دهنده امعان نظر و دقت او در مسائل علمی بود. کسروی این نکات را طی نامه ای به محمد قزوینی نوشت که او به براون بدهد، ولی قزوینی هرگز آنها را به براون نداد، و متاسفانه هرگز رابطه ای بین کسروی و براون برقرارنگردید. ندادن این نامه از طرف قزوینی شاید بخاطر لحن تند کسروی در انتقاد از اشتباهات براون بود. بهر حال این فرصت آشنا شدن با براون از دست میرود.

در مورد نظر کسروی دربارۀ انقلاب ایران و فعالیت های براون در زمان مشروطه بیشتر بحث خواهیم کرد. در اینجا باید گفت که نظرکسروی نسبت به این کار براون بطور کلی مثبت بوده و خصوصاً دربارۀ فجایع روسها در تبریز متذکر شده است که  «جز از پروفسور براون که دفتری در این باره چاپ کرده و اندکی از راستی ها را بازنموده چیزی در این باره نوشته نشده و اینست خود ایرانیان نیز از آن آگاهی درست نداشته اند.» ولی در تحلیل نهایی می گوید که براون و همفکران او مخالف سیاست نزدیکی به روسیه بودند که وزیر امور خارجۀ انگلیس، سر ادوارد گری، تجویز می کرد. همفکران براون بر دفاع از هندوستان تاکید داشتند و به همین علت با ایرانیان همدردی می کردند.

کسروی در مقالۀ «شرق و غرب»  (ارمغان، شماره دوم 1312 شمسی) فرصتی می یابد که مختصری به براون گوشه ای بزند در حالی که اصلاً احتیاجی نبوده است. او بطور کلی به شرق شناسان می تازد و از این شکایت میکند که اهل فضل ایران شیفتۀ غرب اند و هرچه مستشرقین از درست و نادرست بگویند بی چون و چرا قبول می کنند ولی اعتنایی به دانشمندان کشور خودشان ندارند. البته کسروی از شرق شناسانی چون دارمشتتر، نولدکه، یوستی، مارکوارت، بارتولد، راولین سون، آندریاس و کریستنسن که دربارۀ ایران باستان کار کرده اند تقدیر می کند و می گوید «منت بر سر ایران دارند و جاویدان باید حرمت آنان را نگهداریم» ولی از قرار معلوم براون جزوء آنها نیست. بعداً کسروی شرح شیادی مستشرقی را میدهد که در 1311 به دیدار او آمده بود و در تبریز در خصوص زبان آذری باستان تحقیق میکرده است و ادعا داشت که دوازده هزار لغت آذری قدیم را جمع کرده است و از آنها کتابی خواهد ساخت. کسروی می گوید که این شخص چند دوبیتی از شیخ صفی الدین اردبیلی در کتاب سلسلة النسب صفویه ، که باز به ادعای کسروی آنرا «پروفسور براون معروف » چاپ کرده است ، پیدا کرده و معین کرده است که آنها به زبان آذری هستند، «ولی نه صاحب کتاب و نه پروفسور براون ندانسته اند که در چه زبانی است.» سپس کسروی بصورت عجیبی خلط مطلب می کند . از طرفی می گوید این مستشرق گمنام بصورت «بیشرمانه ای» دروغ می گوید و ادعا می کند 12 هزار کلمۀ آذری قدیم را در دهات آذربایجان پیدا کرده است وحال آن که خود کسروی که متخصص این زبان است و برای اولین بار آنرا در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدنیا شناسانده است، بیشتر از 4 هزار کلمه در تمام این جا ها نمی تواند پیدا کند. کسروی می گوید: “یکی از شیرینکاری های اروپائیان آن که هر چیزی یا هرجایی که ایشان ندانسته یا ندیده باشد هنوز کشف نشده است.» منظورش هم اینست که او خودش پیش از اروپائیان آذری قدیم را کشف کرده است. از سوی دیگر بگفتۀ کسروی آن مستشرق «شیاد» می دانسته است که آذری قدیم یکی از شاخه های زبان پارسی است و هم از رسالۀ زبان آذری کسروی با خبر بوده است و هم ادعا میکرده است که سانسکریت و اوستایی را می دانسته است. بعلاوه شخصی چون براون چطور ممکنست فرق فارسی و یا ترکی بودن اشعار شیخ صفی در سلسلة النسب را نداند؟ حقیقت این است که براون سلسلة النسب را چاپ نکرده است بلکه برای اولین بار یک نسخۀ از آن را در کلکسیون سر آرثور هوتوم شیندلر یافته بود و این کتاب بسیار مهم را در مجلۀ آسیایی (جولای 1921) معرفی می کند . براون از دوبیتی های شیخ صفی یک نمونه می دهد و می گوید به زبان «گیلانی» می باشند و خود مولف کتاب هم معنی آنها را بفارسی معمولی می دهد. براون که به لهجه های مناطق مختلف ایران علاقه مند بود و دربارۀ بعضی از لهجه ها و زبان های مرکز و غرب ایران مقاله های مفصلی نوشته بود ، و درمعرفی سلسلة النسب صفویه می گوید که اشعار این کتاب به فارسی، ترکی و گیلکی هستند، چون خانواده شیخ صفی اصلاً از گیلان آمده بودند.

نکته دیگری که در مورد آن کسروی خلط مبحث می کند  در مورد دو مقالۀ دایرة المعارف اسلام است. او می گوید که زیر کلمۀ “آذری” فقط زبان آذری ترکی داده شده است . البته این در اول کار بوده است. بعد از چند سال که دایرة المعارف اسلامی به حرف
(T)
میرسد زیر کلمه “توکلی” ، از درویشان عهد صفویه و از نوشته های او درباره زبان قدیم آذری بحث می شود و از صفوه الصفای ابن بزاز نقل می گردد. در اینجا آذری قدیم به عنوان یک زبان مطرح میشود که از زبان های فارسی است. اولین جزوه های این دایرة المعارف پیش از 1913 و آخرین شماره های آن در 1938 منتشر شده است. مقاله آذری را دانشمند ترک احمد جعفر اوغلی به عنوان یکی از زبان های ترکی نوشته است و بعد ها در حرف
(T)
هنگام صحبت از درویش توکلی و اشعار او آذری به عنوان یکی از زبان های ایرانی مطرح میشود.

تا اینجا در رابطه با براون صحبت از زبان آذری بود، اکنون به نظر کسروی در بارۀ تاریخ ادبیات براون و علاقه مندی او به ادبیات صوفیانه می پردازیم. با اینکه قسمتی از تاریخ ادبی در روزنامۀ ایران نو چاپ شده بود کسروی یکی از مجلدات این کتاب را هنگامی که تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان را می نوشت (یعنی حدود 1933) میبیند و از انتشار آن خرسند نیست. به طور کلی کسروی در این زمان معتقد است که پرداختن براون به تاریخ شاعران ایران و خاصه شعرای متصوفه از روی بدخواهی نبوده بلکه به دلیل علاقه مندی و فریفتگی او نسبت به شعر فارسی بوده است، و تعجب می کند که چرا این کتاب را نوشته و وقت خود را تلف کرده است:

«نخست چیزی که من از کتابهای براون خواندم تاریخ مشروطۀ او بود. خشنود گردیدم که کسی در لندن نشسته وبه پیشامد های کشور ما آن اندازه دلبستگی نشان داده و بدانسان رنج برده و تاریخ آن را نوشته. همچنان کتابچه او دربارۀ التماتوم روس و کشاکش ایرانیان با آن دولت مرا بسیار سهانید. بویژه که دیدم از نکوهش دولت انگلیس نیز باز نمی ایستد و پاسخدهی آن دولت را در آن پیشامدها برخ انگلیسیان می کشد. کتابچۀ او بنام “فرمانروایی هراس در تبریز” مرا بسیار تکان داد. همچنان کتابهای او دربارۀ جنبش بابیگری و پیشآمدهای آن جنبش بمن خوش افتاد. این بود تاریخ هجده ساله را که می نوشتم در دیباچه بخش یکم از براون نامی برده باو سپاس گزاردم. لیکن روزی هم یکی از جلد های تاریخ ادبیات ایران او را دیدم و بمن شگفت افتاد که همچون براون مردی در همچون لندن جایی نشسته بجستو از شعرهای شاعران و از تاریخچۀ زندگانی آنان پرداخته. در آن زمان من دربارۀ شاعران اندیشۀ امروزی را نمی داشتم. تنها آن می دانستم که شاعران مفتخوار و بیهوده گو بوده اند. این بود دربارۀ براون نیز بیش از این نیندیشیدم که هوسمندی و بکار بیهوده ای پرداخته.»

کسروی این مطلب را در 1944 -1945 می نویسد، و از چهار جلد تاریخ ادبیات براون فقط یک جلد آن و آن هم احتمالاً همان جلد اول را دیده بود. او با قاطعیتی که مخصوص خود اوست بر تمام خدمات براون خط بطلان می کشد و او را محکوم می کند چون براون اولین تاریخ ادبیات جامع ایران را به انگلیسی نوشته است. دربارۀ بدگمان شدنش به براون می نویسد: «بویژه دانستم او را با فروغی و همدستان او همبستگی نزدیک بوده و میرزا محمدخان قزوینی را بیاری براون از تهران فرستاده اند.» از آن بدتر: «سپس دیدم پروفسور براون به همدستی شاگردش کتاب تذکرة الاولیا شیخ عطار را بچاپ رسانیده که جایی برای خوشگمانی نماند و دا ستان برای من روشن شد.» سپس می پرسد: «چرا یک انگلیسی پولی از خود بیرون ریزد که کتابهای شرقی را بچاپ رسانند؟ اگر خواستش نیکوکاری می بوده چرا نگفته از آن پول بیمارستان بسازند، یا در راه رواج دانشها در میان شرقیان بکارند؟ آیا پرفسور براون زیان صوفیگری را نمی دانسته؟»

کسروی در رساله «حافظ چه میگوید» (1943-1944) سخت به حافظ ، مولوی ، خیام و به شاعران صوفی و خراباتی بد میگوید زیرا به عقیده او اینها هم بدآموزی دینی و هم بد آموزی اخلاقی می کنند، و اروپا ئیان به خاطر ضعیف ساختن ایران با اشاعه این قبیل افکار میخواهند ایرانیان را در خواب غفلت نگه دارند ، اگر چه در این جزوه به اسم به براون نمی تازد ، ولی می گوید: «ستایش هایی که شرقشناسان از این شاعران کرده اند ( و یا می کنند) یا از روی نافهمی بوده یا عنوان بدخواهی و دشمنی داشته است.»  باز ادامه می دهد: «یک دسته عده از شرق شناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست می دارند که همه شرقیان همچون حافظ باشند که بیک کنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آنرا به آزمندان اروپا و آمریکا باز گزارند….. این شرقشناسان هرچه را که مایه درماندگی یک مردم می تواند بود – از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیش های گوناگون و مار پرستی و گاو پرستی و جوکیگری و روضه خوانی و مانند اینها—می ستایند و برواجش می کوشند. زیرا همین ها برای اروپا بیش از از میلیونها سپاه کار می کند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یک میلیون سپاه بکار آنان میخورد.»

گذشته از عقاید مخصوص خود درآنچه کسروی دربارۀ براون گفته یک عده اشتباهاتی وجود دارد. ناگفته پیداست که براون «از فروغی و همدستان» او نبوده است و بعلاوه قزوینی را کسی برای کمک به اروپا نفرستاده بود. کسروی این مطلب را بصورت یک تئوری توطئه برای به خواب کردن و خراباتی ساختن ایرانیان در آورده است. چنانچه در فصول بعد خواهد آمد براون هرقدر که می توانست به مشروطه خواهان کمک کرد. اصرار داشت که روزنامه صوراسرافیل بعوض ایوردون در لندن چاپ شود و به دهخدا و اعتضاد السلطنه نامه نوشت که به کیمبریج بیایند. براون کاری برای تقی زاده و تربیت در کتابخانه دانشگاه کیمبریج درست کرد ولی چون بودجه ای نبود بی آن که آنها متوجه شوند حقوق آنها را خودش می داد. در مورد قزوینی هم واضح است که براون و اوقاف گیب از دانش او در انتشار بسیاری از کتب فارسی استفاده می کردند، و بیشتر کتابهایی که چاپ کردند مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ ایران و دیگر کشورهای خاور میانه بود. درضمن چاپ تذکرة الاولیا را نیز که کسروی از گناهان کبیره می داند کار نیکلسون بود با مقدمۀ قزوینی. وانگهی مگر چاپ کتب صوفیه گناهست؟ از اینها گذشته مگر تمام تاریخ ادبیات براون صرف معرفی شعرای صوفیه شده است؟ در مورد اوقاف گیب هم حرف کسروی بچگانه است ، زیرا که اوقاف گیب مادر دوست براون پس از فوت پسرش بوجود آورده و براون بی آن که حقوقی دریافت کند رئیس هیئت مدیره آنجا بوده است. بعلاوه خانم گیب بخاطر علاقه ای که پسرش به آثار شرقی داشته خواسته است خاطرۀ او را با نشر کتابهای مهم شرقی زنده نگاه دارد. براون تحقیقات و بررسی های زیادی در مورد تاریخ ، نهضت های فکری ، فرهنگ و ادبیات ایران کرده است ، و نسخه های خطی بسیاری را برای بار اول شناسانده است. متاسفانه کسروی با تمام دانشمندی که داشته و کارهای خوبی که دربارۀ تاریخ ایران و مسائل دیگر کرده است، در مواردی خاص کوته بینی اش انسان را به تعجب وا می دارد.

کسروی می گوید که دشمن شعر نیست ولی شعر باید معنی داشته باشد و از روی نیاز بوده و از لفاظی بدور باشد و برای شعر خوب ، اشعار شاعر طنز سرای آذربایجانی صابر را مثال می آورد که «آن کار صابر و روزنامه ملا نصرالدین می بود که با خوی های بد مردم می جنگیدند و شعر را نیز در آن باره بکار می بردند.» (ص 26) ولی بنظر کسروی با وجود این که در زمان مشروطه فرصتی دست داده بود «از شاعران هنرنمایی چندان دیده نشد. در این باره آنچه بوده و من می دانستم در تاریخ مشروطه یاد کردم.» می گوید از میان شاعران این دوره عارف قزوینی می خواست «شاعر مشروطه»  باشد. «ولی افسوس که نتوانسته همچو صابر باشد و زنجیر های شیوۀ کهن را از دست و پای خود بگسلاند» و تنها به تصنیف های وطنی او «ارج» می نهد. در مورد ایرج میرزا نیز می گوید با آن زشت خویی که از خود نشان داده و سخنان ناپاک بیرون ریخته، برخی شعرهایش در خور آنست که ما در شمار «سخنان زنده» گیریم. از میان شعرای بعد از مشروطه تنها پروین اعتصامی را نام می برد که «شیوه نوی گرفته و شعرهایش نیز که برخی من دیده ام از روی اندیشه های بلند و سهشهای نیکخواهانه بوده.» (ص28)
بدین ترتیب کسروی شعر اجتماعی و سیاسی «متعهد»
(engagé)
را قبول دارد، ولی جالب اینجاست که از خدمتی که براون در مورد معرفی شعر و نظم دورۀ مشروطه کرده است و نمونه های بسیاری از آنها را در «شعر و مطبوعات معاصر ایران» برای اولین بار به انگلیسی ترجمه کرده است اسمی نمی برد. همچنین نمی گوید که بروان دو مقالۀ از«چرند پرند» دهخدا و اشعاری از دهخدا، بهار و خود صابر(در ترجمه یا تقلید اشرف گیلانی)  ترجمه کرده است. براون در مقدمه فارسی که برای این کتاب نوشته است می گوید که اولاً از «فواید کثیره» انقلاب مشروطه یکی این که ادبیات بکری بوجود آورده است که ادبیات مردمی است. درثانی «از لحاظ اسلوب نیز این ادبیات جدیده یک تازگی و اهمیت مخصوصی دارد و آن این که حقیقت را برای این که همه کس بتواند فهم نماید در لباس هزل و مزاح جلوه داده اند و یا با یکی از پرده های موسیقی هم آهنگ ساخته اند تا بآسانی قبول عامّه بهم رساند.» براون می گوید می خواهد به اروپائیان نشان بدهد که با وجود ابرهای سیاه سیاست هنوز روح مبارزه و شعر در ایران نمرده است. البته چنانچه خواهد آمد این کتاب را براون بر اساس کتابی که دوستش محمدعلی خان تربیت از فهرست مطبوعات دوره مشروطه جمع کرده بود نوشته است ولی اکثر اشعار را خودش جمع کرده است. براون 62 نمونه کوتاه و بلند از شعر دورۀ مشروطه ترجمه کرده است و متاسف است که چرا بیشتر نتوانسته است جمع و ترجمه کند در صورتی که کسروی از شعر این دوره فقط یک شعر از ایرج میرزا در نکوهش زاهدان ریایی نقل و یک شعررا هم که یکی از خوانندگان پیمان در مدح «آقای کسروی آن مرد دانا»  آورده است. آوردن شعری در تائید نظر خود از یکی از طرفداران خود بجای دادن مثال دیگری از شعر مشروطیت نشان دهنده اینست که کسروی بیشتر از اصل مطلب به اثبات نظرات خود اهمیت می دهد.

کسروی علاوه بر تعصباتی که نسبت به مستشرقین دارد فقط از دیدگاه سودمند گرایی به شعر فارسی و بطور کلی به ادبیات نگاه می کند. حتی در مورد فردوسی که یکی از شعرای بسیار معدود مورد قبول اوست بعضی از کارهای مستشرقین دربارۀ او را عبث می شمارد. کسروی مفید بودن شاهنامه را فقط بعلت «پاکسازی» فارسی از عربی و استفاده از آن بعنوان یک منبع تاریخی می داند. او پس از تاختن به برگزاری هزارۀ فردوسی که آنرا از کارهای بیهوده اشخاصی چون فروغی می داند، حتی به ترجمۀ شاهنامه و یا مطالعات مستشرقین دربارۀ آن اعتراض دارد و در مورد فرهنگ مشهور شاهنامه اثر فریتس وولف، که حاصل بیست و پنج سال کار آن مستشرق آلمانی است، اعتراض دارد و تعجب می کند که چه کسی چنین حماقتی می تواند بکند و بیست و پنج سال از عمر خود را صرف چنین کار «بیهوده ای» بکند.

لوید ریجئون که کتابی تحت عنوان پرخاشگر «صوفیان: احمد کسروی و سنت ایرانی تصوف» نوشته  و از انتقادات کسروی  نسبت به براون و مستشرقین دیگر مفصلاً بحث کرده است، پس از ارزیابی مثبتی که از کارهای علمی و جدی کسروی کرده است، مثال هایی از افراط گرایی های او داده می نویسد:  «بعلاوه ، کلی گویی های بسیار نابجای او در آثاری چون «در پیرامون ادبیات» (که در آن از بروان سخت انتقاد شده است) و امتناع او از این که انتشار آثار صوفیانه و غیر صوفیانۀ کلاسیک فارسی سودمند است اساس پژوهش علمی را برهم می زند. در واقع جزوه هایی که کسروی در باب تصوف، حافظ و ادبیات نوشته است و مراسم کتاب سوزانی های او کسروی را بیشتر از یک عالم آکادمیک یک میهن پرست افراطی و یک متعصب بنیاد گرا می سازد.»

علاقمندی به عرفان براون را بسوی ادبیات فارسی کشانده بود. چنانچه دیدیم او در سالهایی که در بیمارستان سنت بارتلمی کار می کرد از هر فرصتی استفاده کرده در تالار مطالعۀ موزه بریتانیا با نویسندگان صوفی مورد علاقه اش «خلوت» می کرد و این «پادزهری بود برای مقابله با افکار یاس آلود و بدبینانه ای که به علت برخورد دایم روزانه ام با مظاهر درد و بدبختی و ضعف بشری به وجود می آمد.» او می گوید که در این دوران هم عظمت و فضیلت ، جاودانگی روح انسانی و هم نکبت و پستی مادی را درک می کند، و اضافه می کند: «پس تعجبی نداشت که فلسفۀ وحدت وجودی مثنوی و اشعاری چون “تورا زکنگرۀ عرش می زنند صفیر” روح و فکرم را تسخیر کرده تا اعماق وجودم نفوذ کند.»  و از این که ایران همیشه مهد نهضت های مذهبی و فکری متفاوتی بوده است او را بیشتر به مطالعه نهضت های فکری علاقمند می سازد. کسروی مستشرقین را متهم می سازد که به افتراق های مذهبی در شرق دامن می زنند تا مقاصد امپریالیستی خود را پیش ببرند، ولی می دانیم که براون بطور کلی با سیاست های امپریالیستی اروپا مخالف بوده است و شواهد این امر از مخالفت او از اشغال لیبی توسط ایتالیایی ها گرفته تا مخالفت با سیاست انگلیس در ایران و ایرلند در نامه و نوشته های او موجود است. او بعنوان یک عالم و جستجوگر درادیان می خواهد مشاهدات خود را از بوجود آمدن یک نهضت جدید بنویسد، و عوالم عرفانی شرقیان را نیز درک کند. بی شک اعتقادات آنگلیکن مسیحی براون در علاقمند ساختن او به نهضت های دینی و جریان های عرفانی مهم بوده اند. در مورد تلفیق این نوع «روحانیت» مسیحی با عرفان شرقی ، حامد آلگار، از اسلام شناسان مسلمان انگلیسی، می گوید:

«مسلما هانری کربن در میان مستشرقین معاصر یگانه کسی نبوده است که در محل تلاقی جریان های روحانی و علاقمندی دانشمندانه قرار گرفته است. براون، نیکلسون، و آرثور جان آربری همه بنظر میرسد که در اثر مطالعه متون متصوفه به مسیحیت انگلیکن خود بازگشته اند . لویی ماسینیون خود را «میهمانی روحانی» در عالم اسلام می داند.»

—————————
231. نگاه کنید به تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان ،صفحات 194، 323، و 461. همچنین سهراب یزدانی و تاریخ مشروطۀ ایران، نشر نی ، تهران ، 1376، ص 166.
232. کاروند کسروی، یحیی ذکا، صص 411-413.
233. “Note on an apparently unique Manuscript History of the Safawi Dynasty of Persia,” in the Journal of the Roayal Asiatic Society, July 1921, Vol 3.
234. “Some notes on the poetry of the Persian dialects,” in the Journal of the Royal Asiatic Society, October 1895, Vol 27 Issue 4 pp. 773-825.
235. کسروی، در پیرامون ادبیات ،از انترنت، ص 81
236. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص81
237. کسروی، “در پیرامون ادبیات ” از انترنت ، ص 99
238. حافظ چه می گوید؟ چاپ دوم ، 1322، ص 29
239. نگاه کنید به ص 145 حاشیه 278. همچنین نگاه کنید به “مقالات شرقی ” آربری (Oriental Essays)
ص 194 که می گوید براون به خیلی از شرقیان که از لحاظ مالی در مضیقه بودند کمک میکرد.
240. Lloyd Ridgeon, Sufi Castigator: Ahmad Kasravi and the Iranian mystical tradition, Routledge, 2006, p. 127.

 … ادامه خواندن

ایلبر اورتایلی: تحصیلکرده های آذربایجان ایران

پروفسور ایلبر اورتایلی با گذشته ای بیش از چهل سال در تدریس و تالیف در دانشگاه های برجسته ترکیه، آلمان، آمریکا و دیگر مدارس عالی غربی و روسیه، بیشک در کنار استادش پروفسور خلیل اینالجیق یکی از مشهور ترین شخصیت های علم تاریخ در ترکیه و ترکیه شناسی در جهان است. او بعد از بازنشستگی یک سال پیش، اکنون بیشتر از تدریس، مشغول تحقیق، سخنرانی و گهگاه نوشتن مقاله در روزنامه های ترکیه است و بطور منظم و هفتگی در روزنامه «ملیت» چاپ استانبول مینویسد. «چشم انداز» در گذشته هم چندین مقاله و سخنرانی استاد اورتایلی و استاد اینالجیق را در رابطه با ایران منتشر کرده بود. این بار یک مقاله  استاد را که بعد از سفراخیرش به تبریز در روزنامه «ملیت» بچاپ رسانیده، به شما تقدیم میکنیم که در 19 اکتبر 2014 منتشر شده است. (اصل ترکی مقاله در این لینک)

ایلبر اورتایلی – دوشنبه پیش در تبریز مراسم معرفی کتاب «تبریز» نوشته علی پولاد برگزار گردید که یکی از روشنفکران آذری استانبول است و قلم و صحبتی شیرین دارد. این کتاب که به کمک شهر تبریز و تجار تبریزی ترکیه به چهار زبان  منتشر شده است،  فروشی نیست  بلکه  در ازای تقاضا ارسال میشود. علی پولاد بچه تبریز است و از سال های دانشگاهی اش به این سو جزو تجار ارزشمند ترکیه هم بشمار میرود. در این کتاب آثار معماری تبریز، شخصیت های تاریخی آن، و تاریخ سیاسی این شهر و در عین حال محیط و دور و بر شهر معرفی میشود. کتاب «تبریز» اثری است خواندنی.

منطقه چهار فصل ایران

تحصیل کرده های آذربایجان ایران آدم های جالبی هستند. اولا اینکه خوب ترکی میدانند. فارسی شان هم به همان درجه خوب است. خواندنشان بیشتر به فارسی است. بخاطر همین تسلط بر دو زبان، انگلیسی را هم بصورت رنگارنگ و بجا بکار میبرند. در میان نسل های سالمندترِاین جامعه تحصیلکرده، کسانی که به فرانسه، روسی و عربی تسلط دارند هم کم نیستند. کاربرد زبان های مختلف، منابعی که استفاده میکنند و کلا اطلاعات عمومی آنهائی که من در محیط دانشگاهی و یا نویسندگی دیده ام، همیشه مرا تحت تاثیر قرار داده است.

تحصیلکرده های جمهوری آذربایجان یعنی جمهوری شوروی سابق آذربایجان هم معلومات زیادی دارند اما بنظر میرسد نوشته های علمی تحصیلکرده های آذربایجان ایران از بسیاری جهات وسیع تر و فراگیر تر است. از این جهت آذربایجانیان مقیم ترکیه، در مقیاس منطقه، جامعه ای شایان توجه ویژه هستند. حتی بین آنها کسانی هستند که در کنار فارسی، متون پهلوی دوره ساسانی را هم میتوانند بخوانند.

کارشناسان ترک و ایرانی که در دوره جوانی ما در محیط پربار استانبول مشغول پژوهش بودند، این زبان و ادبیات را بخوبی آموخته و در این زمینه بررسی های علمی کرده اند. آذربایجانیان استانبول هم چه در آثار و نوشته ها و چه در صحبت ها یشان نشان میدهند که براستی انسان های بامعلوماتی هستند که بُعد دید انسان را فراختر میکنند. یافتن چنین جماعت فرهیخته ای در هر جامعه آسان نیست.

تبریز یکی از مناطق ایران است که هر چهار فصل سال را میتوان در آن مشاهده کرد. زمستان هایش تقریبا مانند ارضروم سرد و تابستان هایش به درجه آنکارا گرم است. از نظر محیط فرهنگی، تبریز در جوار دریاچه ارومیه در شرق ترکیه و در مجاورت گیلان و مازندران در حوزه دریای خزر قرار دارد. تاریخ زندگی انسانی در حوزه تبریز بسیار قدیمی است. یافته های باستانشناسی حسنلو در موزه های تهران و تبریز نگهداری میشوند. در تاریخ ترکیه، تبریز از قرن یازدهم به بعد مقام بارزی داشته است.

دو انقلاب از تبریز بر خاست

بعد از سلجوقیان، تبریز پایتخت مغول های ایلخانی شد. در صدر آثار معماری شهر میتوان از بازار تبریز و مساجد، مدارس و آرامگاه های بسیاری نام برد. موزه مشروطیت نمونه برجسته معماری تبریز است. تاثیر تبریز بر خان نشین ها و یا بیگلیک های آناطولی و سپس دوره عثمانی قابل توجه است و سیاح معروف عثمانی اولیاء چلبی در باره تبریز مشاهدات ستایش آمیزی بقلم آورده است. آن دسته ازساختمان های تبریز که اولیاء چلبی دیده و گزارش کرده است دیگر وجود ندارند. اما حتی بقایای این آثار نیز آدمی را تحت تاثیر خود قرار میدهد.

منطقه تبریز دانشمندان، معماران و دولتمردان بسیاری به آناطولی فرستاده است. اما این نقش محدود به آناطولی نیست. تاثیر تبریز بر هرات و آسیای میانه در دوره تیموریان هم بر همگان معلوم است. تا قرن چهاردهم نام تبریز پیوسته در آثار دنیای آسیای میانه، ایران  و آناطولی ذکر میشود و در آینده هم ذکر خواهد شد.

تصادفی نیست که تبریز در سال های اخیر موضوع بررسی های گوناگون علمی شده است. جمعیت تبریز کنونی نزدیک به دو میلیون نفر است. این که تبریز بعنوان بخشی از ایران در گذشته برای مدت کوتاهی تحت نظارت عثمانی قرار گرفته، نتایج قابل توجهی داشته و از جمله رویاروئی ایران و عثمانی تشدید شده است. آق قویونلو ها، صفویان و قاجار ها در واقع دودمان های ترک زبان بودند. اما ایرانیت آنها برایشان بمراتب مهم تر بود. اگر هم نگوئیم که در این سرزمین ها مفهوم ایران و هویت ایرانی محصول کار همین ترک زبانها بود، اقلا به راحتی میتوان ادعا کرد که آنان بودند که مفهوم ایران و هویت ایرانی را رواجی گسترده دادند.

در هیچ کشوردیگری مانند ایران نمیتوان مشاهده کرد که متکلمین دو زبانِ اینقدر متفاوت، تا این درجه خوب همدیگر را درک کنند. طبیعتا ترک های ایران به فرهنگ فارسی ایران دلبسته ترند و فارسی را  بهتر از آن ترکی میدانند که فارسی زبان ها بلدند.

هر دو انقلاب که چهره و هویت ایران معاصر را تعیین کرده و بظاهر کاملا ضد همدیگرند، از تبریز آغاز شدند. این شهر یکی از نخستین مراکز انقلاب مشروطه سال 1905 و  بعد ها انقلاب 1979 بود که رژیم کنونی را بر سر کار آورد. احمد کسروی، یکی از روشنفکران برجسته اى که آذربایجان به بار آورده، در کتاب خود «تاریخ مشروطیت ایران»  اطلاعات و دیدگاه های بسیاری در تائید این مدعا (در مورد نقش تبریز در انقلاب مشروطه)  آورده است.

تبریز امروزی متفاوت است

تبریز کنونی با جمعیت روزافزون و ساختمان هائی که پیوسته مرتفع تر میشوند، غیر از تبریز گذشته است. به نسبت جمعیت شهر، کتابفروشی ها و مغازه های زیادی وجود دارند که محصولات موسیقی میفروشند و طبیعتا تعداد زیادی هم در حوزه هنر آواز و صحنه مشغول به کارند. تبریز که از نظر جمعیت چهارمین شهر ایران است، از نظر صنایع بعد از تهران مهمترین شهر کشور است. تبریزیان هر جا که بروند اهل ابتکار و فعالیت در زمینه  تجارت بودنشان را نشان داده اند. در اینجا زندگی نسبت به دیگر شهر های ایران رنگین تراست و طبیعتا غذاهای تبریزی ورای شک و بحث اند.

من شاهد روند رشد مناسبات فرهنگی بین آذربایجان ایران و ترکیه هستم. این روند در ترکیه برای ما این فرصت را فراهم خواهد آورد که از نظر تاریخ و زبان بیشتر به منابع خودی مان رو بیاوریم و دیدگاه هایمان را معقول تر کنیم.

 … ادامه خواندن

بازگشت نام های روسی شده به آسیای میانه

Application

کارمندان اداره گذرنامه قرقیزستان میگویند در 10 ماه اخیر 38000 نفر ازشهروندان این کشور تقاضانامه نوشته خواستار تغییر نام های رسمی شان شده اند تا این نام ها در نوشتن و خواندن به روسی نزدیک تر باشند. ظاهر این تغییرات جزئی است. یک مرد قرقیز آخر نام خانوادگی اش را از «-اوولو» (پسر فلانی) که بعد از انقراض اتحاد شوروی در این جمهوری نو استقلال رایج شده بود، به «اوف و یا «-یف» روسی عوض میکند. یک زن قرقیز هم مثلا از پسوند نام خانوادگی اش را از «-قیزی» قرقیزی به «-اووا»ی روسی تغییر میدهد.

هر سال همین طور است. تعداد کسانی که خواهان تغییر نامشان هستند از 36 هزار در سال گذشاه به 38 هزار در ده ماه سال جاری افزایش یافته است.

در آسیای میانه مردم  به نام های روسی شده با پسوند -اوف و -اووا برمیگردند. ظاهرا دلیل اصلی این روند نه افزایش محبوبیت روسیه بلکه راحتی در زندگی روزمره مانند سهولت در سفر به روسیه، کسب اقامت و کار در آنجا و ادامه روابط اقتصادی دوره شوروی است.

اکثر کسانی که دست به تغییر نام خود زده اند گفته اند که علت اصلی این کار آسان تر کردن رفت و آمد به روسیه  و گرفتن آسان ترمدارک و اجازه اقامت و کار در آنجاست.

تا سقوط اتحاد شوروی اتباع این کشور معمولا یک نام، یک نام پدری و یک نام خانوادگی داشتند مانند بوریس آنتونویچ مدودوف و یا حسن رمضانوویچ احمدوف (یعنی بوریس فرزند آنتون مدودوف، و یا حسن فرزند رمضان احمدوف). حتی برای آسان تر کردن تلفظ نام ها به روسی اصوات و حروف مخصوص مانند «اَ»، «غ» و یا «ح» (مثلا در تلفظ  «احمد» که در روسی نیستند تبدیل به آواهای نزدیک روسی شده همچون «آخمِد» خوانده و حتی نوشته شدند.

این در مورد اکثریت بزرگ اتباع شوروی صدق میکرد.  اما بعد از سقوط شوروی و استقلال پانزده جمهوری شوروی، موج ناسیونالیسم در این جمهوری ها  و حتی در داخل هرکدام از این کشور های نواستقلال یعنی بین گروه های مختلف قومی آنها بالا گرفت. تحت تاثیر این موج سیاسی، بازگشت به نام های باصطلاح «ملی» و باستانی «مُد» شد. خیلی ها پسوند های -اوف و -اووا را رسما و یا اقلا در عمل از نام خانوادگی خود لغو کردند. از قرقیزستان و قزاقستان تا آذربایجان، «عالی آخمدوویچ خوسینوف» و «قالیما سولطانوونا علییوا» تبدیل به «عَلی حسین (و یا علی حسین اوغلی و یا حسین زاده)» و «حلیمه علی قیزی» شد. -ویچ و -اوونا (بمعنی پسر و یا دختر فلان کس) هم کاملا لغو گردید.

بنظر میرسد حالا بخصوص بعد از فروکش کردن انتظارات مردم از دوره استقلال و احتیاج همچنان زیاد این کشور ها به روابط اقتصادی و تجاری با روسیه و همچنین فعالیت های مشترک در حوزه های امنیت و انرژی و یا حتی کار در بازارها و کار های ساختمانی روسیه، اتباع این کشور ها به نام های قبلی با آهنگ و تلفظ روسی و پسوند های -اوف و اووا باز میگردند. بخصوص در شرایط شدت گرفتن افراط گری اسلامی و شهرت منفی که جریانات تروریستی مانند «داعش» و «حزب التحریر اوزبکستان» و گروه های اسلامی چچن چه در داخل شوروی سابق و چه خارج از آن بوجود آورده است، آنها نمیخواهند با نام های اسلامی و سنتی  خود از مرز ها ی روسیه بگذرند و یا تقاضای اقامت و کار بدهند.

حتی انگیزه های عملی و کمتر سیاسی هم با عث این «مُد» جدید شده است. به گفته بعضی ازآنها «وقتی روس ها و دیگر مردم شوروی سابق نام شما را در گذرنامه تان همچون «علی تقی» با حروف و طرز تلفظ های ناآشنا میخوانند، اولا نمیدانند این را چطور تلفظ کند، ثانیا نمیفهمند کدامش نام و کدامش نام خانوادگی است و بالاخره مشکوک میشوند که نکند این هم از آن افراطگرایان اسلامی است…» (توضیحات بیشتر در این لینک به انگلیسی)

یک زمانی در تاجیکستان هم مردم نام های خودشان را که تقریبا همگی با پسوند های -اوف و -ویچ تمام میشدند عوض کردند. «احمدوف» شد «احمدی» و یا «احمد زاده». حتی خود رئیس جمهوری «امامعلی شریفوویچ رحمانوف» (یعنی اگر از روسی ترجمه کنیم: «امامعلی پسر شریف رحمان زاده») نامش را کرد: امامعلی رحمان (بدون -اوف و بدون «شریفوویچ»). وطبیعتا کارمندان دولت و اعضای پارلمان هم به تبعیت از رئیس جمهوری ناچاربه پیروی از او شدند.

اما حالا تمایل کلی در آسیای میانه ظاهرا عوض شده است. مثلا در قرقیزستان و تاجیکستان هر ماه تعداد بیشتری از مردم و بخصوص کارگرانی که در روسیه و یا در ارتباط با این کشور کار میکنند به دفاتر ثبت احوال مراجعه کرده میخواهند نام قبلی خود را باز پس بگیرند.

-اوف ها و -اووا ها در حال بازگشت  هستند. این تمایل ظاهرا در دو و یا سه کشور تاجیکستان، قرقیزستان و اوزبکستان قوی تر از ترکمنستان، قزاقستان و آذربایجان است. احتمالا علت اصلی این فرق آن است که درجه نزدیکی و وابستگی اقتصادی شان به روسیه کمتر از سه کشور نخست است.

——————————–

این دو مقاله انگلیسی هم در این مورد است و نمونه های مشخص میدهد:

قرقیزها علاقه بیشتری به نامهای روسی شده نشان میدهند

نارضایتی حکومت تاجیکستان از بازگشت «اوف» ها در نام های خانوادگی تاجیکانادامه خواندن

الفبا و املای ترکی آذری

Torki Azari

بنده از نظر کاربرد الفبا و املای ترکی آذری در ایران نگران دو موضوع هستم، یکم: استفاده بی رویه از الفبای لاتین (چه ترکی ترکیه و ترکی جمهوری آذربایجان و چه صرفا انگلیسی) و دوم: املاهای بی بند و بار به سلیقه شخصی و گروهی که سنت املای ما در هزار سال گذشته را زیر پا میگذارد مانند املاهائی از قبیل «کیتاب» («کتاب») و یا «عؤمور» («عمر»).

ما نزدیک به هزار سال است که ترکی ایران را با الفبای فعلی ایران مینویسیم یعنی الفبای عربی با چند حرف مخصوص فارسی مانند «ژ» که در ترکی هم هستند. بیش از هزار سال است که ما چه در فارسی و عربی و چه در ترکی «کتاب» را «کتاب» (و نه «کیتاب») و «عمر» را «عمر» (و نه «عؤمور») و یا نام کشور «مصر» را «مصر» (و نه «میصیر») نوشته ایم. قواعد املا البته طی سالیان دراز در هر زبان کم و بیش تغییر مییابد و در فارسی و ترکی هم تغییر یافته است. در ترکیه و آذربایجان قفقاز هم همینطور بود. ولی در آنجا بعد از هزارسال الفبا را در اوایل قرن گذشته عوض کرده و الفبای لاتینی را در پیش گرفتند که حروف بخصوص و جدیدی به آن اضافه شده است.

بنظر بنده تغییر کلی الفبا زمین لرزه بزرگی در تاریخ و ادبیات مکتوب یک زبان است و باعث سکته ای جدی در حافظه تاریخی و فرهنگی متکلمین آن زبان شده و بین مردم و گذشته فرهنگی و تاریخی اش جدائی خطرناکی ایجاد میکند. تغییر الفبای ترکی در ترکیه و آذربایجان قفقاز جای بحث داردو شخصا بنظر من ناشی ازشرایط سیاسی اوایل قرن بیستم و بطور مشخص فشار سیاسی مسکو در مورد آذربایجان و سیاست زدگی در مورد ترکیه بوده بدون آنکه مسئولین امور به تاریخ و سنت فرهنگ و زبان خود و تاثیرات کمی دراز مدت تر این تغییرات فکرچندانی بکنند. اما، خوب، این کار خود آنهاست و به ما بعنوان آذربایجانیان ایران حداقل مستقیما مربوط نیست.

و لیکن ما در ایران تغییر الفبائی نداشتیم و چنین چیزی را نه در مورد فارسی و نه ترکی آذربایجان ایران تجربه نکرده ایم. هر چه نوشته ایم با همین الفبا و خط عربی – فارسی ایران بوده. این امر در مورد فارسی حدالامکان خوب کار کرده و اجرا شده. اما بعد از رضا شاه هم تحصیل بزبانی جز فارسی اصولا ممنوع شده و هم چاپ و انتشارات ترکی آذری و یا کُردی و غیره شدیدا محدود گشته است.

یعنی در همین مدت 90 سال اخیر که همزمان با رشد کار چاپ و انتشار، مرکزی شدن و گسترش تحصیل و آموزش و مطبوعات و رسانه ها بوده ما ازجهت فارسی و استاندارد شدن آن پیشرفت خوبی کرده ایم اما از نظر ترکی آذری ایران از این امکانات محروم بوده و فقط متکی به کوشش شخصی و یا گروهی چند نفر بوده ایم. این وضع هم در عمل هرج و مرج شدیدی در نوشتن و خواندن ترکی آذری ایران بوجود آورده است چرا که بخاطر نبودن یک استاندارد در ایران، معیار روشنی برای واژگان، املا و یا دستور زبان و تلفظی نبوده است که همه ملزم به رعایت آن باشند.

امروزه املای ترکی آذری ایران در هرج و مرج است. املا های سنتی شعرکلاسیک مانند فضولی و یا مثلا دوران مشروطه و «هوپ هوپ نامه» و یا بعد تر یعنی معجز و شهریار و دهه 1340 را میدانیم. اما 30-40 سال است که بخصوص با تحصیل و زندگی صد ها هزار نفر در ترکیه و بعد تر سقوط شوروی، استقلال جمهوری آذربایجان و افزایش رفت و آمد به آذربایجان قفقاز تاثیر الفبای لاتین این دو کشور و املا و حتی واژگان و دستور زبان و تلفظ مخصوص بخود آنها در نوشتن و املا و حتی الفبای ترکی آذری ایران بیشتر شد و بی نظمی در این زمینه بُعد بمراتب گسترده تری یافت. حتی در داخل کشور بعضی ها بصورت شخصی و یا گروهی قواعدی برای املا ساختند، «کتاب» را «کیتاب» نوشتند، به «عکس» به سبک باکو «شکیل» گفتند و یا «مدرسه» خودمان را به سبک باکو «مکتب» و یا به تبعیت از ترکیه «اوخول» نامیدند – و نه فقط این: حتی بعضی ها بصورت شخصی و یا گروهی الفبا را یکسره عوض کرده شروع به نوشتن به لاتین (غالبا هر کس به سبکی و اکثرا مخلوطی از ترکی ترکیه و باکو) نمودند.

دلیل اصلی که برای تغییر الفبا و یا حتی تغییرات اساسی در املای سنتی کلمات آورده میشود این بوده و هست که چون الفبای فارسی «آوائی» (یعنی «فونتیک») نیست و مثلا آواهای باصدا (یعنی مصوت ها) را خوب منعکس نمیکند و یا برای یک آوا مانند «ز» چند حرف هم آوا (ز-ض-ظ-ذ) دارد نوشتن و خواندن مشکل میشود و این گویا باعث بیسوادی شده و مانع پیشرفت جامعه میگردد!!

خیلی معذرت میخواهم. این دیگر بیسوادی مدعیان اين قبيل حرف ها هست و نه بیسوادی مردم. ریشه بیسوادی در سیاست و عوامل اجتماعی مانند نبودن تحصیل، مدارس، کتاب و آموزگار است و نه الفبا و یا املا. بااین حساب باید ژاپنی ها و چینی ها و روس ها اول الفبای لاتین را قبول ميكردند تا پیشرفت کنند و يا بايد مردم همه کشور هائی که الفبای لاتین دارند پیشرفته و یا کاملا باسواد میبودند که چنین نیست.

تازه همه میدانیم که در موضوع املا هم این ادعا صحیح نیست. زبانهای فرانسوی، انگلیسی و یا حتی آلمانی هم که از الفبای لاتین استفاده میکنند املاهای کاملا آوائی («فونتیک») ندارند. مثلا در فرانسه انواع صرف یک فعل ممکن است یک نوع تلفظ شود اما چهار پنج نوع مختلف نوشته شود و يا در آلمانى حرف

S

بعضى جا ها «س» و در بعضى محيط هاى املائى «ز» صدا ميدهد.

این تصورات و ادعا ها که اگر الفبا را عوض کنیم و یا املا را بطور رادیکال تغییر دهیم زود و بطور ساده زبان را خواهیم آموخت و مملکت به سرعت پیشرفت خواهد کرد از روی بی اطلاعی و نادانی است که اگرچه احتمالا نیت خوبی انگیزه آنست اما در صورت اجرائی شدن عواقب وخیمی دارد.

خود نمونه ایران نشان میدهد که باوجود اینکه الفبای فارسی چندان آوائی نیست اما درجه باسوادی در زبان فارسی در 40-50 سال اخیر به سرعت بالا رفته در حالیکه ترک زبان های آذربایجان همچنان در زبان مادری خود بیسواد باقی مانده اند. روشن است که علت این امر نه الفبا و املا بلکه سیاست دولت ها در مورد زبان و آموزش و پرورش بوده است.

در سال های 1920 تغییر الفبای ترکی در آذربایجان قفقاز (مانند همه سرزمین های مسلمان روسیه مثل تاجیکستان و اوزبکستان و ترکمنستان) اول به لاتین و بعد به روسی بنظر بنده فاجعه بود. 70 سال بعد در بحبوحه سقوط شوروی یعنی در اواخر سالهای 1980 من یادم هست در باکو بحث قبول لاتین درگرفته بود و من نامه ای به آقای بختیار وهابزاده شاعر معروف آنجا نوشتم و به شعر خودش که چند سال قبل از آن و با تیتر «دگیشدی مین ایللیک الفبامیزی» («الفباى هزار ساله ما را تغيير داد») نوشته بود اشاره کردم. اين، شعری بود خطاب به استالین درست وقتی که دیگر انتقاد استالین چیز جدیدی نبود. حرفش این بود که با تغییر الفبای «دده بابا» یعنی فارسی – عربی استالین رابطه ما را با گذشته و تاریخ و فرهنگمان قطع کرد. گفتم آ بختیار معلم، چه شد که حالا طرفدار لاتین شدید؟ مگر لاتین رابطه ما را با «مین ایللیک الفبامیز» قطع نمیکند؟

زمان مشروطه و حتی قبل  از آن در ایران و قفقاز بعضی روشنفکران مانند میرزا فتحعلی آخوند زاده و میرزا ملکم خان کوشش میکردند در ایران الفبای فارسی و در ترکیه عثمانی الفبای ترکی عثمانی را عوض کرده به لاتین تبدیل کنند. آخوند زاده و ملکم خان به دربار ایران و عثمانی در این مورد نامه نوشته بودند. جواب مقامات ایران به آخوند زاده جالب است (به نقل از یحیی آرین پور در کتاب «از صبا تا نیما»): « الیق و انسب آن است که میرزا فتح علی آخوندزاده در باب تغییر الفبای اسلام خیالات خود را به اولیای دولت عثمانیه معروض دارد، چون که در ابتدا ملاحظهٔ این خیال در آن سلطنت شده است. ما ملت ایران اصلن به تغییر الفبای خودمان محتاج نیستیم، به علت این که ما سه رقم خط داریم: نستعلیق، شکسته و نسخ که در حسن و رعنایی بالاتر از خطوط جمع ملل روی زمین است و ما هرگز این خطوط خودمان را متروک و خط جدید میرزا فتح علی آخوندزاده و یا ملکم خان را معمول نمی‌کنیم و نخواهیم کرد.»

اصلا تصور کرده اید که آیا احتمال دارد مثلا چینی ها، یا یونانی ها، یا یهودیان، یا اعراب که در طول هزاران سال آثار ادبی و فرهنگی خود را بوجود آورده اند از خط سنتی شان انصراف کرده مثلا الفبای لاتین را قبول کنند؟ البته همه آنها املایشان را آسان تر کرده اند. اما چرا کلا الفبا را عوض نکرده اند؟ هیچ فکر کرده اید چرا نه؟

ظاهرا برای یک گروه و قوم و ملتی که سابقه آتار مکتوب ادبی و فرهنگی اش کم و کوتاه مدت است تعیین یک الفبا با حروف مشخص برای آوا های زبان آن قوم چیز عجیبی نیست. برای رشد زبان و فرهنگ آن قوم و ثبت آثارش اتفاقا خوب هم هست. بخاطر همین است که يك عده اقوام آفریقائى که آثار مکتوب نداشتند و یا خیلی کم داشتند در قرن نوزدهم و بیستم الفبای لاتین را قبول کردند. حتی زبانشناسان برای آنها این الفبا ها را درست کردند.

اما چرا ترکیه هزار و چند سال بعد از قبول اسلام و استفاده از خط عربی – فارسی از طرف اقوام ترک زبان، در سالهای بعد از اعلان جمهوری ترکیه الفبایش را تغییر داد؟ بنظرم چونکه نسبت به غرب یک شیفتگی سیاسی داشت که احتمالا از نظر سیاسی درست بود. اما الفبا چرا؟ اینها زیاده روی هائی بودند که هر نسل جدید ترکیه این را با بهای نفهمیدن آثار ادبی گذشته میپردازد. چرا آذربایجان قفقاز که هزار سال از الفبای عربی – فارسی استفاده میکرد ابتدا با موج ناسیونالیسم سالهای 1920 یک القبای مخصوص لاتین را قبول کرد، بعد بزور شمشیر کمونیسم ابتدا همان لاتین را ادامه داد، بعد بزور روسی را قبول کرد و بالاخره 25 سال پیش به لاتین گذشت؟ البته آثار ادبی ترکی آذربایجان باندازه عربی و یا فارسی نیست اما یک لحظه فکر کنید. آیا دلتان میخواست فضولی و یا حافظ را به ترکی و یا فارسی اما با الفبای لاتین بخوانید؟ آیا میتوانستید هنگام خواندن، به این اشعار همان لحن و جاذبه سنتی و کلاسیک آنها را بدهید؟ بر عکس، آيا میخواستید مثلا شعر «پرومته» گوته را به آلمانی اما با حروف فارسی – عربی بخوانید؟

من همیشه پیش خودم این فکر را کرده ام: زمانیکه روس ها ولایات شیروان و تفلیس و ایروان و دیگر ولایات قفقاز را در نیمه اول قرن نوزدهم از آن خود کردند و سپس در دوره شوروی حاکمیت مطلق خود را در قفقاز و آسیای میانه برقرار نمودند چطور شد که مسلمانان قفقاز و آسیای میانه هر بار که دیگران گفتند به این یا آن الفبا باید گذشت، قبول کردند اما چطور شد که ارامنه و گرجی ها به الفبای سنتی و اجدادی خود پیوسته صادق ماندند؟

چرا میرزا فتحعلی آخوند زاده ایرانی تبار و روشنفکر که كارمند دولت روس بود و به زبان روسی و فارسی و ترکی آذری تسلط کامل داشت به ایران و عثمانی مراجعه میکرد که الفبا را تغییر دهید اما در باره تغییر خط روسی صحبتی نمیکرد؟ و یا چرا میرزا ملکم خان ايرانى که اصلش ارمنی بود در ابتدای سالهای 1300 قمری اصرار داشت خط فارسی ایران و خط ترکی ترکیه عوض شود اما با خط ارمنی کاری نداشت؟

مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست. عجیب است. در واقع موضوع زبان به سیاست ربطی ندارد و راه حلش هم آسان و در عین حال عملی است. هر کس میتواند پیش خودش چیز هائی در باره زبان یاد بگیرد – حالا چه درست و چه غلط. اما وقتی مسئله به تحصیل و تدریس میرسد دولت ها تصمیم نهائی را میگیرند. قبلا این موضوع اینطور نبوده. از وقتی آموزش و پرورش، دولتی و مرکزی شده اینطور است. ظاهرا حکومت های ایران فکر میکنند که تا وضعی حاد و بحرانی پیش نیاید نیازی به هیچ اقدامی جدی نیست و اوضاع را میتوان با وعده های مبهم و کلی آرام کرد. اما تا دولت اقدامی نکند هرج و مرج و بیسوادی بین ترک زبانان آذربایجان ادامه خواهد یافت و هیچ ضمانتی نیست که این وضع به اوضاعی بحرانی منجرنخواهد شد.

باز نشر از 25 اوت 2013

 … ادامه خواندن

آموزش عثمانی: کار اردوغان درست است

رئیس جمهوری ترکیه رجب طیب اردوغان میخواهد آموزش عثمانی یعنی نوع ترکی  پیش از جمهوری را که زیاد تحت تاثیر عربی و فارسی بود و از سال های 1000 تا تاسیس جمهوری ترکیه در سال 1923 و لغو الفبای عثمانی اعتبار داشت و از شعر و ادبیات و علوم و سیاحتنامه ها و مکتوبات رسمی و دولتی همه چیز به آن «زبان» و الفبا و املا بود، در مدارس ترکیه اجباری کند.

امروز بیش از 98 در صد ترک ها آثار عثمانی را نمیتوانند بخوانند. اکثریت آنها حتی اگر آثار شعرائی مثل توفیق فکرت (100 سال پیش) و یا حتی سخنرانی های آتاترک را بخوانند زیاد متوجه معنای آن نمیشوند.

تغییر اجباری الفبا و املا در سال های 1930، قبول الفبا و املاى لاتين و باصطلاح “پاكسازى” تركى عثمانى از واژگان و اصطلاحات “غير تركى” و طرد و ترک باصطلاح «زبان»، املا و خط عثمانی (یعنی ترکی قدیم) بنظر بنده دلیل اصلی این بیسوادی است.

عثمانی چیزی جز ترکی نیست اما متاثر از عربی و فارسی است. اینهمه مخالفت با عثمانی چیست؟ بسیاری ها که با این پیشنهاد مخالفت میکنند تا کنون یک متن عثمانی ندیده اند. بسیاری ها اصلا از برنامه دولت ترکیه در مورد تدریس متون عثمانی اطلاع کافی ندارند و صرفا چون مخالف آقای اردوغان هستند، با این طرح هم مخالفت میکنند.

خیلی ها در مخالفت و بعضی ها در مخالفت دربست و بی شک و شبهه با این برنامه دولت آقای اردوغان نظر نوشته اند. اما مهم نیست. بنظر شخصی من در این کار برنامه آقای ارد.غان اشتباه نیست – بر عکس، درست است.

اولا باید واقعا دید دولت ترکیه چه میخواهد بکند؟ کسی نمیخواهد الفبای لاتین را لغو کند. فقط میخواهند الفبا و املای عثمانی (یعنی عربی-فارسی) را به دانش آموزان یاد بدهند چونکه هر چه ادبیات ترکیه در این هزار سال (قبل از جمهوری) تولید کرده و ارتباط آنها با ادبیات دو زبان اصلی که به ترکی تاثیر کرده اند یعنی عربی و فارسی، به این خط است و نه به لاتین که الفبا و املای امروزی ترکیه است. این مثل آن است که فردا در ایران کسی، رژیمی الفبای مارا لاتین کند و بعد از مدتی کسی بیاید و بگوید باشد، اما دانش آموزان ایرانی باید بتوانند حافظ و خیام و نظامی را در اصلش یعنی با همان الفبای فارسی بخوانند. این، نه تنها چیز بدی نیست بلکه چیزی لازم است. مثل این است که در دانشگاه های آلمان و حتی بعضی مدارس آن لاتین میخوانند. بنده خودم شش سال در دانشگاه های آلمان لاتین خواندم. چرا، چونکه با لاتین (و یونانی) شما زبان های اروپائی را بهتر میفهمید.

این حمله ها به اردوغان طوری که من حس میکنم بیش از آنکه از نظر علمی، زبانشناسی و یا آموزشی مستدل باشند، سیاسی هستند. ممکن است اشکالاتی که از نظر سیاسی به اردوغان میگیرند درست باشد. بنظر شخصی بنده خیلی از این انتقادات هم بیجا نیستند. مخصوصا سبك گفتار و رفتار متكبرانه او در مقابل منتقدانش اغلب باعث شرمندگى دولتش ميشود. اما موضوعات مختلف را نباید مخلوط کرد و تر را هم با خشک سوزانید.

یک علت بیسوادی ترک ها و آذربایجانی های قفقاز از نظر ادبیات و زبان گذشته شان هم بنظر بنده همین بی اطلاعی از زبان و ادبیات گذشته شان و نداشتن سواد فارسی و عربی است.

—————————-

از فیس بوک:

SA
البته نحوه بیان و نوع حمله تحقیر آمیز اردوغان به مخالفان این طرح، بسیار زننده هست که البته این روش برخورد معمول اردوغان در همه چیز هست که مخالفین رو تحقیر میکنه. اما حرفتون درسته آموزش حروف عربی در مدارس در ترکیه کار مثبت و درستی هست. باعث میشه نسل جدید با کتیبه ها و متون روی دیوار مساجد و یا نسخ خطی ارتباط برقرار کنه. فقط من یک قسمت حرفتون رو متوجه نشدم. اینکه گفتین نسل امروز ترکیه قادر به خواندن متون 100 سال پیش نیست. مگه نسل امروز ترکیه قراره متون 100 سال پیش رو از روی چاپ 100 سال پیش بخونه؟ تمام اون متون با حروف و الفبای جدید، تجدید چاپ شدند و در دسترس عموم هستند و مشکلی در خواندنشون نباید باشه. می مونه اینکه بعضی کلمات یا بعضی ترکیبات دیگه منسوخ شده و استفاده نمیشه که این هم در مورد همه زبانها صادق هست. مثلا خود ما همین الان متنهای نوشته شده در دوره قاجار رو که پر از لغات و ترکیبات سنگین و پرتکلف عمدتا عربی هستند رو بسختی می خونیم

Abbas Djavadi
نه، لغات و اصطلاحات را باصطلاح “اوزتوركجه” كرده اند يعنى پاكسازى تركى كرده اند. ٧٠-٨٠ در صد واژگان و اصطلاحات را عوض كردند. بجاى ملت اولوس، بجاى مكتب اوكول. يك داستان رجائى زاده و يا سخنرانى آتاترك را بخط امروز لانتين بنويسيد و به ادم هاى زير ٦٠ سال بدهيد بدون فرهنگ لغات نميفهمند

SA
متوچهم . خب همین اتفاق برای ما هم افتاده بجای طلبه میگیم دانشجو، بجای فکولته می گیم دانشکده، یا از ترکیباتی مانند ضیق النفس، کان ما کان، کان لم یکن و … استفاده نمی کنیم. اصلا تمام کار فرهنگستان زبان فارسی در این 70، 80 سال کلمه سازی بوده که بعضی هاشون مثل هواپیما بجای طیاره، جا افتاده و بعضی جا نیوفتاده. نامه های عصر قجری رو دانشگاه خونده های ما هم نمیتونند بخونند چه رسد یه مردم عادی.

Abbas Djavadi
كار فرهنگستان ما خيلى سطحى تر و جزئى تر بوده و بخصوص به الفبا هم دست نزده اند. ما امروزه هنوز نه فقط شعر ملك الشعراء بهار و آثار دهخدا بلكه حافظ و فردوسى را هم ميفهميم
البته بحث بر سر اختراعات جديد مثل هواپيما و تلفن نيست

Abbas Djavadi
اگر دوست ترك داريد يك غزل فضولى و يا نفعى به او بدهيد (حتى با حروف لاتين – كه البته مسخره است) و بگذاريد با صداى بلند بخواند و بگويد چقدرش را فهميد و اصلا فهميد ليلى بالاخره مرد بود يا زن؟ اين فاجعه است!… ادامه خواندن

«سه کاف و دو چ» روزنامه نگاری

Victorinus

در روزنامه نگاری، آموزش و پرورش و همچنین تحقیقات امنیتی و پلیسی پنج سوال نقش اساسی دارند که چون در زبان انگلیسی با حرف دابلیو شروع میشوند بطور مختصر به آنها«پنج دابلیو» میگویند:

What? Who? When? Where? Why?

کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟ – که ما برای سهولت ترجمه به فارسی آنها را «سه کاف و دو چ» مینامیم. بعضی ها هم یک «چ» دیگر به این اضافه میکنند: چگونه؟

و يك سوال ديگر: آيا مطمئن هستيد كه خبرى كه ميدهيد حتما درست است؟ خودتان ديديد؟ آدمى كه به او اعتماد داريد اين را ديد؟ اگر نه، از كجا ميدانيد راوى خبر درست ميگويد؟ آيا كسان بيطرفى هستند كه وقوع اين خبر را تائيد كنند؟

اگر روايت،  گزارش، خبر و یا استدلالی به این سوا لها جواب مشخص نداد در آنصورت به آن خبر و گزارش عیب میگیرند که کامل نیست. مثلا تصور کنید که یکی مینویسد فلان کس  به قتل رسید بدون اینکه بگوید کجا، وقت این حادثه کی بود و یا چرا اتفاق افتاد و یا بدون اینکه حد اقل برای گمانه زنی های مختلف شرایط رخداد این حادثه و گذشته آن و یا حوادث مربوط و یا مشابه را خاطر نشان کند.

این طرز فکر در غرب گذشته ای کهن دارد و میگویند اصل این «پنج دابلیو» (و یا «سه کاف و دو چ») به خطیب معروف یونان قدیم هرماگور (هرماگوراس) از شهر تمنوس یونان قدیم (نزدیکی دولتشهر افس در ترکیه کنونی) برمیگردد که «هفت شرط» را برای تعریف یک موضوع معین کرده بود که بدون آن هرگونه خطابت و استدلال نا کامل جلوه میکرد:

Quis, quid, quando, ubi, cur, quem ad modum, quibus adminiculis

یعنی: کی؟ چه؟  کِی؟ کجا؟  چرا؟ چگونه؟ و: به کمک چه چیزی؟

هرماگور در قرن نخست میلادی در روم معلم خطابت بود و در این باره گویا آثار زیادی نوشته که اکثرا گم شده اند. همدوره او، سزار روم «چیچرو» هم گویا شرایط مشابهی برای یک سخنرانی، خطابت و استدلال گذاشته است. میگویند سزار چیچرو که خود لکنت زبان داشت بکمک معلمانی چون هرماگور سخنران برجسته ای شده است.

آیا ما امروزه بعد از گذشت دو هزار سال وقتی چیزی مینویسیم، گزارشی میدهیم و نطقی میکنیم به این اصول رعایت میکنیم؟

دو هزار سال قبلِ ایران، خاورمیانه، قفقاز و اسیای مرکزی را تجسم میکنم. 40-50 سال بعد از میلاد حضرت عیسی. دوران پیامبران… در شرق: وارثان هخامنشیان و اسکندر: ماد کوچک، آتورپاتن و ماد بزرگ، سلوکی ها و اشكانيان… امپراتوری های ایرانی- یونانی. از حاکمینی با نام های آتورپات، داریوش و وونن تا آرساسس و آرتابانوس.. و در غرب امپراتوری روم در حال قبول مسیحیت، دوره آمیزش فرهنگ یونان و روم که خود محصول فرهنگ ها و کشورداری حوزه دریای مدیترانه بود – از فنیقی تا مصر…

آیا مفهوم تقابل شرق و غرب آن وقت ایجاد شد؟ همان وقت که شرق و غرب نه فقط تقابل بلکه تداخل داشتند و روشن ترین شاخص  این آمیزش ها هم در ماجرائی است که شاید نظامی بهتر از همه در «اسکندرنامه» اش سروده که در آن اسکندر مقدونی هم جزو پادشاهان ایران محسوب میشود؟

باید آثار فرهنگی، فلسفی و ادبی – علمی این «شرق» و «غرب» را پیش چشم خود آورد و آثار هنری معماری، مجسمه تراشی، در هر سو را – تا جائیکه چیزی از این آثار باقی مانده.

پس چطور شد که  در طرز فکر، استدلال، خطابت و نوشتن خبر، تاریخ و ماوقع، آنها با وجود نشیب هایشان به  «هفت شرط» هرماگور و «پنج دابلیو» ى معاصر غرب وفادار ماندند و ما با وجود فراز های گذرايمان كه مثلا در دوره خوارزم و مکتب رازی داشتيم،  در جا زدیم و عاشق پایدار گزافه گوئی و مبالغه، افراط و تفریط، زنده باد و مرده باد شدیم و این باصطلاح «فرهنگ» را تا امروز ادامه دادیم؟

کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟

چرا هروقت چیزی میخوانیم، میشنویم و می بینیم از خودمان این سوال ها را نمیکنیم؟

چرا زود باوریم و هر چه بخوانیم و بشنویم نمیگوئیم کجا نوشته و یا گفته اند؟ کی گفته و یا نوشته؟ چه وقتی این ماجرا اتفاق افتاده؟ چگونه اتفاق افتاده و در چه شرایطی؟ افراد و منابع دیگر در این باره چه میگویند؟

آیا علت العلل همه چیز در آنست که رازی 800 سال بعد از هرماگور آمد؟

بسیاری شواهد و نمونه ها نشان میدهند که این تصور و احساس «عقب ماندگی جاودانی» دور از واقعیت است.

جواب دقیق را نمیدانیم. شاید هم جواب در آنست که حتی در یافتن این جواب هم ما هنوز بعد از گذشت 800 سال، زیاد هم بدنبال آن سوال های کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟ نیستیم.… ادامه خواندن

پوتین و اردوغان

مصاحبه با «رادیوی آزادی» (برنامه تاجیکی رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی) در باره روابط روسیه و ترکیه در رابطه با سفر رئیس جمهوری روسیه ولادیمیر پوتین به ترکیه و عامل نزدیکی منش و طرز حکومتداری رهبران این دوکشور : ولادیمیر پوتین و رجب طیب اردوغان.

هر دو رهبر در وضع مشابهی قرار دارند و به همدیگر نیازمندند. ترکیه در سیاست خارجی خود در منطقه نسبت به قبل منزوی تر شده و روسیه هم بخاط اشغال کریمه و ادامه بحران اوکرائین از سوی غرب به انزوا افتاده و از سوی دیگر هم بخاطر همین بحران و هم پائین رفتن قیمت نفت در بازارهای جهانی دچار سقوط ارزش روبل و بیکاری روز افزون گشته است. بعلاوه: هم پوتین و هم اردوغان هر چه  با مشکلات بیشتر داخلی و سیاست خارجی روبرو میشوند لفاظی ضد غربی و شکستن همه کاسه – کوزه ها بر سر آمریکا و اروپا را تشدید میدهند. سبک حکومتداری آن ها هم به همدیگر مشابه است. هر دو افرادی هستند که خود را صاحب کشور هایشان حس میکنند و میخواهند در مورد هر موضوع هر گوشه کشورشان تصمیم گیرنده نهائی باشند. این در واقع نزدیکی دو رهبر یکه تاز، قدرتمند اما تنهاست.… ادامه خواندن

حقوق زنان، آنچه که اردوغان نگفت

مطبوعات وابسته به مخالفین حکومت آقای اردوغان رئیس جمهوری تررکیه و هم چنین بسیاری از رسانه های غربی و حتی ایرانی (!) با حرارت تمام این سخنان اخیر آقای اردوعان را با لحنی تنقیدی و تمسخر آمیز نقل میکنند که «زنان و مردان مساوی نیستند.»

میدانم آقای اردوغان بعضا بعضی حرف ها میزند که آدم هاج و واج میماند. بسیاری از حرف هایشان مباحثه آمیز است و اکثرا یک عده موافق و یک عده مخالف دارد. آن حرف بیموردشان در مورد کشف آمریکا 300 سال قبل از کریستف کلمب توسط یک مسلمان هم از آن قبیل حرف های بی اساس که به وجهه و وزن سیاسی رئیس جمهوری ترکیه ضرر زد و مایه استهزاء گشت. ولی باید حق را به حق دار سپرد. در مورد حقوق زن و مرد حرف (ویا حد اقل منظور) ایشان این نبود و نیست که زن ها حقوق کمتری از مردان دارند. کسانی که در باره این سخنان ایشان مینویسند اول بروند بخوانند. چنین چیزی نگفته است. میگوید زن و مرد از نظر فیزیولوژیک و جثه و بدن یکی نیستند. مرد ها از نظر قدرت بدن و جثه قوی ترند. زنان هر کاری را که مردان میکنند نمیتوانند از نظر قدرت و توان جسمی انجام دهند. زنان باردار میشوند و بچه میزایند و باید مدتی از فرزندان خانواده مراقبت کنند ولی مردان بار دار نمیشوند، بچه هم نمیزایند. اینجا صحبت از برابری مرد و زن مطرح نیست. این حرف های اردوغان را بنظرم باید منصفانه و در این چارچوب دید. این حرف ها یک عکس العمل به چیزی است که بنظر نه فقط اردوغان بلکه بسیاری ها افراط کاری و افراط اندیشی فمینیستی است که فکر میکنند مرد ها حتی باید درد زایمان را هم حس کنند تا برابری کامل حاصل شود. موضوع بر سر برابری حقوق در قانون و یا احترام به زنان و مردان در یک سطح نیست، بلکه در باره برابری باصطلاح کامل زن و مرد است که اصلا قبل از همه چیز از نظر فیزیولوژیک وجود ندارد و درست نیست. خود آقای اردوغان هم که روشن است که چقدر به همسرش امینه خانم دلبسته و طوری که میگویند وابسته است. حالا ایشان مثل اغلب اوقات رعایت اوضاع را نکرده و هرچه بفکرش رسیده را بدون آنکه به عواقب اش فکر کند و بدون آنکه سبک و سنگین کند که چطور بگوید و نظرش را بیان کند بزبان آورده و نتیجه اش هم همین شده و گرنه بنظر بنده انصافا منظورشان این نبوده که زنان باید از حقوق و یا احترام کمتری برخوردار باشند.

رجب طیب اردوغان: زنان و مردان مساوی نیستند – BBC Persian.… ادامه خواندن

مقصوديه، تبریز

Maghsudiyyeh

با عرض تشكر از جناب آقاى سيروس نخجوانى كه اين عكس را با توضيح زير در فيس بوك گذاشته اند:

روز 24 آبان ماه ازطرف شهرداری منطقۀ 8 تبریز المان آبرسانی بشکه ای درپیاده راه مقصودیۀ تبریزجنب ساختمان شهرداری مرکزی نصب گردید که این المان کار برادران سرابی به سرپرستی رضا سرابی هنرمند بی بدیل استان وافتخار جامعۀ هنری ایران و تبریز می باشد ، بنده به نوبت خود این موفقیت را به برادران سرابی علی الخصوص دوست بزرگوارم استاد رضا سرابی تبریک وتهنیت میگویم ، پیوسته موفق باشید .

يادش بخير، همينجا اول مقصوديه درشكه ها مى ايستادند كه ما فايتون ميناميديم، درست مثل ايستگاه تاكسى امروز، و مردم سوار ميشدند و ميرفتند، خانه ما هم كمى پائين تر از اين محل، در كوچه يخچال (ميرابلار) بود كه ته اش واقعا يك يخچال بود، يعنى محوطه اى مثل يك حياط كه آب ميريختند و در زمستان يخ مى بست و آن را قطعه قطعه ميفروختند (تابستان ها نميدانم چه ميكردند).

اول مقصوديه كه در اين عكس ميبينيد آن وقت ها يعنى حدود ٥٠-٦٠ سال پيش طورى كه عرض شد فايتون ها مى ايستادند. همه آن محوطه هم بوى پهن ميداد و زمين هم از ادرار اسب ها اكثرا زرد بود. “بچه هاى كوچه” هم از پشت سوار ميله فايتون ميشدند و عشق ميكردند كه مجانا فايتون سوارى ميكنند. ديگر بچه ها براى چغلى به درشكه چى ميگفتند “فايتونچى، دالووا بير قونوت!” يعنى “درشكه چى، يك شلاق به عقبت بزن!” و تا درشكه چى شلاقش را كه ما “قونوت” ميگفتيم بلند كند بچه ها از پشت فايتون ميپريدند و پا به فرار ميگذاشتند. ولى ما “بچه هاى با تربيت” را پدر و مادرمان از سوار شدن قاچاقى به ميله پشت فايتون منع كرده بودند اگرچه گهگاهى دور از چشم آقاجان و اهل خانه وقتى ميديديم يك فايتون در حال حركت است يك دقيقه به پشتش ميپريديم و بعد زود پياده ميشديم و از اين قبيل كار هاى قاچاقى و ممنوع كيف و احساس غرور و بزرگى ميكرديم!… ادامه خواندن

آتاترك «آرام نميخوابد»

 

آنكارا، آرامگاه مصطفى كمال پاشا، معروف به آتاترك، يكى از شب هاى زمستان ٢٠١٤.

در تركيه بسيارى ها معتقدند كه او مضطرب است و “آرام نميخوابد”، هم بخاطر اوضاع داخلى تركيه و هم محيط و جو سياسى و امنيتى منطقه. بى شك آنچه كه اكثريت بر آن اجماع دارند اين است كه اگر او نبود، امروز تركيه اى هم به آن معنى، بزرگى و قدرت و تكاملى كه خوب يا بد، كم و يا زياد، امروزه مى بينيم، وجود نداشت. آنچه كه دوست و دشمن بر آن اجماع دارند اين است كه آتا ترك نابغه بود و نه فقط نابغه اى نظامى كه عثمانى فرو ريخته را بعنوان جمهورى مدرن تركيه از زير آوار جنگ اول نجات داد، بلكه از بالا  و آمرانه كوشش كرد به اين كشور نو پا هويت نوين ملى و تركى ببخشد كه در مجموع، با همه گناهان و ثواب هايش رو به غرب است – يكى از معدود كشور هاى شرق مسلمان كه  هنوز هم آزاد تر، دمكراتيك تر و مرفه تر از اكثر كشور هاى ديگر دور و برش است. بنظرم اين، تا حد زيادى مربوط به ريشه اروپائى و طرز فكر ملى و در عين حال غربى آتا ترك با زمينه كودكى و جوانى او از شهرسلانيك (يونان كنونى) و خدمت در ارتش عثمانى و همچنين قهرمانى هايش در جنگ ملی در راه استقلال و تاسيس دولتى نوين، قدرتمند و جديد مربوط ميشود. اين هم احتمالا رابطه مستقيمى با پرهيز و در واقع بى نيازى آتاترك از سوء استفاده شخصى و خانوادگى او از دولت جديدى دارد كه تا آخر عمرش همه كاره آن بود.
———————–

دو كتاب جالب را كه در همين سفر خريده ام بموازات همديگر ميخوانم: “ديكتاتور نابغه” نوشته استاد جلال شن گؤر (٢٠١٤) و “و ليكن كدام آتاترك؟” نوشته روزنامه نگار-تاريخ نويس سرشناس تركيه طهه آق يول (چاپ هفتم، ٢٠١٤).

اما فكر كنم اين تصوير فقط با دو كتاب دوست دانشمندم استاد تورج اتابكى كه تجدد در تركيه و ايرانِ آتا ترك و رضا شاه را در مقايسه با همديگر بحث ميكند، كامل جلوه خواهد كرد: “مردان نظام، تجدد آمرانه در تركيه و ايران عصر آتاترك و رضا شاه” (انگليسى، ٢٠٠٤ ، ترکی و فارسى) و “دولت و فرودستان، فراز و فرود تجدد آمرانه در تركيه و ايران” (انگليسى ٢٠٠٧، ، ترکی و فارسى).

Atatürk ‘Rahat Uyuyamıyor’ – Ankara, Anıtkabir, 2014 kışının bir gecesi. Türkiye’de çoğu kimse O’nun muztarip olduğunu, ‘rahat uyuyamadığını’ söylüyor, hem ülke içindeki durumdan, hem de genel olarak bölgeye hakim olan gerginliklerin buraya da sirayet etmesi endişesinden. Erdoğan’ın otoriter hükümet stili ve de kürt konusunun bir türlü barışçıl, konuşarak, güven ve kardeşlik havasında çözülmeğe başlanamaması için. Ama dost, düşman, kimse, her şeye rağmen, günahıyla sevabıyla Atatürk olmadan bugün bildiğimiz Türkiye’nin var olamayacağını da kabul ediyor. Her kes söylenerek ‘ülkenin hali’ hakkında eleştiri dolu bir şeyler söylüyor, ya haklı olarak, ya da genel olarak havada duyulan ve herkesin simasını buruşturan bedbinlik ve gerginlikden dolayı. Ama çoğunluk, ülkede emniyyetin var olduğunu, haklı haksız paranın döndüğünü, Türkiye’nin her şeye rağmen O’nun sayesinde bölgenin en güçlü ve hala en sebatli ülkeleri arasında oldğunu O’nun hesabına yazıyor.

290620

681845

 

Atabaki1

atabaki2

 

 … ادامه خواندن

رفيق خالد: اوچ نسل، اوچ حيات

Refik Halid

رفيق خالد: سه نسل، سه زندگى، استانبول ٢٠٠٩ – توصيه من به كسانى كه تركى ادبى ميخوانند و ميفهمند – دقيقترش: به لذت زبان و ريزه كاريهاى آن و هنر استادانه نويسندگى پى ميبرند. حتما اين كتاب (بررسى، خاطره، تحليل) نويسنده معروف عثمانى – تركى رفيق خالد قاراى را بخوانيد.

اين اثر بنظرم حوالى ١٩٤٠ نوشته شده. محيط استانبول پيش از اعلام جمهوريت و مدت كوتاهى، يعنى ٢٥ سال بعد از آن، طبقات مردم، طرز فكر و زندگى و رفتار هايشان را با زبانى براستى استادانه تعريف ميكند… تصويرى صدبرگ و هزار رنگ از اواخر عثمانى پير و استانبول هفت تپه آن دوره… اشراف و روشنفكران، طبقه روحانى و محافظه كار، تلاش مملكت و ملت براى مقاومت در برابر سقوط كامل، بيسوادى و جهل از سوئى و سواد و تمدن از سوى ديگر … و روال زندگى عادى و محافظه كارانه اكثريت… مسلمانان و اقليت هاى دينى…

زندگى پر فراز و نشيب رفيق خالد هم جالب است. در سال ١٨٨٨ در خانواده يك كارمند مرفه دولت در استانبول به دنيا آمد. اين، دوره زوال عثمانى و جدائى سرزمين هاى شرق و غرب از امپراتورى بود. بعد از اعلام مشروطيت دوم وارد زندگى نويسندگى و روزنامه نگارى شد. در زمان “جنگ رهائى بخش” برهبرى آتاترك با آن مخالفت ورزيد و همراه با “گروه ١٥٠” با اتهام “خيانت به وطن” تبعيد شد. بعد از نوشتن نامه اى به آتاترك همراه با عده زيادى از “گروه ١٥٠” مشمول عفو شد و به تركيه جديد، جمهورى تركيه بازگشت. به آموزگارى و نويسندگى ادامه داد و در سن ٧٧ سالگى، در سال ١٩٦٥ در استانبول چشم از جهان فروبست.

زبانش كه ميتوان آن را “عثمانى متاخر” ناميد براى آن دسته از ايرانيان آذرى كه تركى تركيه را ميتوانند بخوانند و به ادبيات و تاريخ هم علاقه دارند نه فقط قابل درك بلكه فوق العاده لذت بخش است. حتى برترى ما ها هم در آن است كه برخلاف اكثر ترك هاى تحصيلكرده و جوانتر از ٧٠ سال كه حتى اين زبان سالهاى آخر عثمانى را نميفهمند، ما ميتوانيم به زيبائى و دلنشينى هاى آن پى ببريم. حتى زبان اين كتاب رفيق خالد كه تاليفش متعلق به دوره جمهورى است براى بيشتر ترك ها آنقدر هم غير قابل فهم نيست اگرچه آنها بسيارى از لغات و تعابير را احتمالا نخواهند فهميد. از اين سالها كمى، ٣٠-٤٠ سال عقب تر برويد، حتى زبان و شعر رجائى زاده و يا توفيق فكرت براى آنها مثل زبانى خارجى است.

در مورد اين مشكل طبقه جوان تر مردم تركيه كه بنظر من در نتيجه يك شيفتگى كوركورانه سياسى به تغيير و باصطلاح اصلاح شتابكارانه خط و زبان در آغاز جمهوريت، از سنت زبان و ادبيات خود بيگانه شده اند در بعضى مقالات “چشم انداز” به اختصار توضيحاتى داده ام.

——————————

توضيح:

دو نفر از دوستانى كه تركى تركيه ميخوانند و خوب ميفهمند و ذوق ادبيات هم دارند ميپرسند كدام كتاب رفيق خالد را توصيه ميكنم بخوانند و يكى گفته شايد اگر خوشش بيايد به فارسى ترجمه اش هم بكند. من همين “سه نسل، سه زندگى”  ويا كتاب “تانيديقلاريم” (آنهائى كه ميشناسم) را توصيه ميكنم. اگر ميخواهيد همتى كرده ترجمه اى هم آزمايش كنيد مثلا با اين داستان كتاب شروع كنيد: “گوهر ندرت بيگ” – كسى كه ميخواست طبقه اجتماعى خود را عوض كند، و عوض هم كرد و بر حسب اتفاق وارد جامعه اشراف و صاحبان ذوق و سليقه و سواد شد اما وقتى از ميان آن جماعت رانده شد ديگر واقعا صاحب ذوق و آداب معاشرت و طرز پوشاك شهرى و غيره شده بود و لباس سابق اجتماعى اش او را شكنجه ميداد…اگر كسى غيرتى كرد و خواست شروع به ترجمه كند بنده آماده كمك هستم!… ادامه خواندن

فراز و نشیب ۴۵۰۰ سال

نقشه ها و متن های زیر در باره تاریخ سیاسی ایران و منطقه از «اطلس تاریخی جهان»، بخش ایران (در این لینک) ساخته موسسه «تایم مپس» گرفته شده است.

سایت تایم مپس Time Maps World History Atlas

این اطلس اینترنتی کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای مجازی است. در این مقاله «چشم انداز» ما فقط بخش ۴۵۰۰ ساله تاریخ ایران را آنطور که در این اطلس آمده، منعکس میکنیم. استفاده از این نقشه ها در سایت «چشم انداز» مطابق با شرایطی است که در سایت «تایم مپس اطلس» درج شده اند. موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید میکند.

ایران تا ۲۵۰۰ قبل از میلاد

۲۵۰۰ سال قبل از میلاد (یعنی ۴۵۰۰ سال پیش) در بخش اعظم ایران جوامع گوناگون مشغول کشاورزی و دامداری بودند. در باره تیره و زبان آنها اطلاع مشخصی در دست نیست. در نتیجه طبیعت ناهمگون کشور، مردم این سرزمین در واحد های کوچک اجتماعی به سر میبردند.  تنها استثناء جنوب غرب ایران بود که  تحت تاثیر تمدن سومری بین النهرین (میانرودان) قرار گرفته بود. در همین جاست که پادشاهی عیلام (ایلام) با مرکزیت شوش ایجاد میشود. عیلام (ایلام) بخشی از تمدن های بین النهرین (از جمله شامل سومر، آشور، اکد  و بابل) است که اولین شهرنشینی و تمدن های دنیا بشمار میروند.

ایران ۲۵۰۰ تا ۱۵۰۰ قبل از میلاد

در طول این هزار سال  تغییرات بزرگی در منطقه رخ داد. در جنوب غرب منطقه، پادشاهی قدرتمند عیلام (ایلام) بوجود آمد. این پادشاهی تحت تاثیر هنر، معماری، و الفباهای بین النهرین قرار گرفت و در جنگ های گوناگون بین پادشاهی های بین النهرین نقش مهمی بازی کرد. بعضا عیلام تحت حاکمیت دولت های بین النهرین مانند امپراتوری اکد («آکاد») و شهر «اور» قرار گرفت و بعضا خود عیلام بر پادشاهی های بین النهرین حکومت راند. در این دوره، شوش، پایتخت عیلام، یکی از مهمترین شهر های خاور میانه بود.

اهالی جلگه ایران در این مدت چندان تحت تاثیر این تحولات نبودند و بیشتر به شکل جوامع کوچک روستائی زندگی مینمودند اما مشخصات قومى و فرهنگى آنان روشن نيست. در شمال، جمعیت های هند و اروپائی استپ ها زندگی میکردند که ظاهرا از شمال، احتمالا آسیای میانه و قفقاز آمده بودند. این ظاهرا اولین کوچ انسان های هند و اروپائی (آريائى) به جلگه ایران بود. شاخه دیگری از آنان از گردنه های سلسله کوه ها گذشته به سوی هندوستان رفتند و جمعیت های آریائی آن منطقه را تشکیل دادند.

ایران ۱۵۰۰ تا ۱۰۰۰ قبل از میلاد

در شمال و شمال غرب ایران کنونی، قبیله هائی از استپ های غرب آسیای میانه که به زبانی هند و اروپائی سخن میگفتند و میتوان آنرا همچون ریشه فارسی کنونی ایران در نظر گرفت،  به این منطقه مهاجرت کردند و بتدریج در کوهستان های غربی و دشت های مرکزی ایران مقیم شدند. از این تاریخ به بعد است که بخش بزرگی از جمعیت فلات ایران کنونی، هند و اروپائی و یا  آریائی میشود. مهمترین گروه این نورسیدگان، قومی بنام ماد ها بود که بزودی تبدیل به رقیب  دولت آشور (آسور) در غرب شدند. گروه دیگر را تاریخ همچون پارس ها میشناسد. آنها در این دوره احتمالا رو بسوی غرب میاوردند و فشار بر مناطق عیلام را افزایش میدادند. در مقابل این فشار ها، پادشاهی عیلام احتمالا به خان نشین های کوچک تقسیم شده است.

ایران ۱۰۰۰ تا ۵۰۰ قبل از میلاد

در این چند قرن گذشته گروه های هند و اروپائی همچنان به گستره ایران پخش شدند. بخشی از آنان بنام ماد ها تبدیل به گروه حاکم شدند و در قرن هفتم قبل از میلاد نقش مهمی در شکست دادن امپراتوری آشور بازی نمودند و سپس امپراتوری وسیعی بنباد کردند که تا آسیای صغیر گسترده بود. در این بین، گروه دیگری موسوم به پارس ها رو بسوی غرب و جنوب غرب منطقه آوردند. پادشاهان پارس دست نشاندگان پادشاهان ماد شدند تا اینکه کورش (سیروس) دوم (حکومتش حدود۵۳۰-۵۶۰ قبل از میلاد بود) از تابعیت مادها سرپیچی کرد و به سرعت قدرت را بدست خود گرفت. کورش سپس با مغلوب نمودن امپراتوری بابل در غرب ، آسیای میانه در شمال شرق و هندوستان در شرق امپراتوری پارس را توسعه داد. با این ترتیب ایران تبدیل به بزرگترین امپراتوری شد که دنیا تا آن تاریخ دیده بود.

در حالیکه ایران با فتوحات کورش وارد صحنه بین المللی شده بود، در داخل کشور نوعی انقلاب شهری در جریان بود و در چهار گوشه مملکت شهر های مختلفی ایجاد میشد. یک علت این روند هم آن بود که در نتیجه فتوحات، ثروت عظیمی وارد مملکت میشد. اما در عین حال در نتیجه گسترش تمدن آریائی بسوی شرق یعنی هندوستان، ایران دیگر نه در حاشیه، بلکه در مرکز دنیای متمدن قرار گرفت و باج و درآمد مناطق گوناگون به کشور سرازیر شد و تجارت رشد بسیاری نمود و شرق و غرب بهمدیگر وصل شد. ظهور آئین زرتشت که دین جدید یکتاپرستی بود و احتمالا با تاثیر متقابل شرق و غرب وارد صحنه شده بود، نیز به این روند تاثیر و قدرت جدیدی بخشید.

ایران ۵۰۰ تا ۲۰۰ قبل از میلاد

ایران، در سال های ۳۲۰ قبل از میلاد، همانند بقیه خاورمیانه تحت تصرف اسکندر کبیر در آمد. او شهر های جدیدی به سبک یونانی بنیاد نهاد که ساکنینشان هم یونانی بودند. پادشاهان سلوکی که جانشینان اسکندر بودند نیز نمونه حکومت اسکندر را ادامه داده با استفاده از یونانی زبانان همین شهر ها حکومت کردند. اما فرهنگ یونانی در کشور ریشه ندوانده بود و سیاست های یونانی سلوکی ها اشراف زمیندار بومی را ناراضی نموده بود.

توجه اصلی پادشاهان سلوکی به مبارزه با همسایگان غربی شان در حوزه دریای مدیترانه معطوف بود. در نتیجه همین اوضاع، در شرق، پادشاهی های مستقلی ایجاد شد. در امتداد سرحدات شمالی، قبایل دشت ها خطری دائمی بشمار میرفتند. یکی از همین قبایل بنام اشکانیان (پارت ها) بودند که از سال ۲۵۰ قبل از میلاد به بعد دولتی مستقل تشکیل دادند. یک دولت مستقل دیگر پادشاهی «باختر» (بلخ) در آسیای میانه بود که یک فرمانده یونانی بنام «دیودوتوس» آن را با اعلام استقلال از سلوکیان اعلام کرد. تاسیس دولت باختر برای سلوکیان شکست بزرگی محسوب میشد چرا که منطقه بلخ با زمین های وسیع و بارور خود به «سرزمین هزار شهر» معروف شده بود.

ایران 200 تا 30 قبل از میلاد

قبیله اشکانیان (پارت ها)، حدودا در سال ۲۵۰ قبل از میلاد پادشاهی خود را در شمال شرقی ایران تاسیس کرده بودند. آنها بتدریج همه ایالاتی را که در شرق سوریه تحت حاکمیت سلوکی ها بودند به تصرف خویش در آوردند. ایران دوباره مرکز یک امپراتوری وسیع شد. در این راه، سیاست های یونانی اشکانیان به آنها کمک میکرد  و شهرهای یونانی زبان مراکز تمدن یونانی بودند. در امتداد مرزهای شمالی، قبایل صحراگرد همچنان خطری جدی بشمار میرفتند و اقلا یک پادشاه اشکانی در جنگ با آنها کشته شده بود. اما در مجموع، اشکانیان در دفاع از سرزمین های خود موفق بودند. خود اشکانیان که ریشه در آسیای مرکزی و طرز زندگی قبیله ای دشت ها و صحرا ها داشتند اولین نیروی سواره نظام تاریخ جهان را بوجود آوردند که مجهز به سلاح های سنگین زمان خود بود. شاید هم بهمین خاطر، سمت هجوم های قبایل بسوی شرق، یعنی هندوستان تغییر مسیر داد و در همین چارچوب بود که حکومت هندی – یونانی بلخ بدست سکا ها (اسکیت ها) افتاد.

نیروی سواره نظام اشکانیان در نبرد «کارهه» (سال ۵۳ قبل از میلاد ) ضربه سنگینی به ارتش روم وارد کرد که جزو بزرگترین شکست های این امپراتوری بشمار میرود. این ارتش سواره نظام که زیر نظارت اشراف ایرانی بود و بخاطر همین نفوذ و در ضمن ثروت این اشراف و نفوذشان در روستاهای ایران، لشکر فوق در دربار اشکانی صاحب مقام رفیعی بود. اما تمایل پایان ناپذیر این طبقه اعیان و اشراف به رقابت ها و دشمنی های بین خود، باعث تضعیف و زوال آنها شد.

ایران ۳۰ قبل از میلاد تا ۲۰۰ بعد از میلاد

این دو قرن  دوره افزایش فشار بر فرهنگ یونانی شهر ها بود که بدون این فشار هم بیشتر محدود به قشر بالای جامعه بود. همزمان، طبقات حاکم امپراتوری اشکانی در این مدت فرهنگ بومی ایرانی را رواج دادند. تاثیر و قدرت اشراف اشکانی را در این هم میشود مشاهده کرد که بین خانواده های اشراف رقابت و کشاکش در حال افزایش بود و خانواده های قدرتمند بین خود در مسئله حکمرانی بر پادشاهان ضعیف رقابت میکردند. عدم ثبات که نظام اشکانی را بصورت جدی تهدید میکرد، در نهایت آن را به پرتگاه زوال کشانید. در عرض چند سال، سلسله پادشاهان اشکانی جای خود را به ساسانیان داد که رژیم جدیدی متشکل از اشراف ایرانی بودند.

ایران ۲۰۰ تا ۵۰۰ میلادی

همانند بقیه امپراتوری اشکانی، ایران هم در سال ۲۲۴ میلادی زیر حاکمیت ساسانیان رفت. نظام ساسانی در مقایسه با اشکانیان قادر به برقراری حکومت متمرکزتری در مملکت شد. خانواده های سرشناس و  اشراف ایرانی نفوذ خود را حفظ کردند اما این نفوذ تا حدی تقلیل یافت. طبقه حاکم یعنی خانواده سلطنتی، دربار، اشراف ایرانی و دیوان همه پایبند آئین زرتشتی بودند که دین رسمی امپراتوری بود اگر چه بخش قابل توجهی از جمعیت احتمالا تا قرن چهارم مسیحی بود. از آن تاریخ به بعد که مسیحیت دین رسمی امپراتوری روم یعنی دشمن اصلی ساسانیان شد، مسیحیت هم در ایران با فشار و محدودیت جدی روبرو گشت اگرچه هنوز همچنان بعنوان یکی از ادیان اصلی جمعیت ایرانی باقی ماند. آئین مانوی نیز یکی از ادیان محبوب کشور بود اگرچه تحت پیگرد قرار داشت. در بسیاری از شهر های ایرانی جامعه های یهودی نیز وجود داشتند. مجموعا، از نظر فرهنگی، دوره ساسانی مرحله شکوفائی هنر و معماری ایرانی بود. هم سال های پادشاهی کورش و داریوش و هم تاثیر عناصر فرهنگی یونان در این شکوفائی تاثیر داشتند.

ایران ۵۰۰ تا ۷۵۰ میلادی

در سال های ۶۳۰ میلادی، هنگام هجوم قوای عرب ، ایران مرکز امپراتوری وسیع ساسانی بود. ده سال بعد، یعنی تا سال های ۶۴۰، ایران کاملا تحت کنترل اعراب قرار گرفته بود. آخرین امپراتور ساسانی در سال ۶۵۳ وقتی در شمال ایران از دست نیروهای عرب در حال فرار بود، کشته شد.

مهاجران عرب که به  کشور های دیگر حمله میکردند، معمولا در آنجا تبدیل به نیروی ویژه و حاکم نظامی میشدند. اما  در ایران، اکثر اعراب وارد زندگی معمولی اجتماعی شدند و بخشی از آنان به زندگی روستائی شروع کردند و با مردم بومی آمیختند.

خلفای اموی که تا سال ۶۶۱ بر سر قدرت ماندند، در سوریه دوردست زندگی میکردند و به ایران همچون منبع مالیات نگاه میکردند. آنها از نظام آبیاری در کشاورزی ایران مراقبت نکردند و با این ترتیب بسیاری از زمین های کشاورزی خشک و تبدیل به زمین بایر شد. امویان در عین حال قادر نشدند در داخل ایران صلح و ثبات را تامین کنند. وضع اکثر کشاورزان و تجار رو به خرابی نهاد.

مذهب شیعه بین مسلمانان کشور تبدیل به بیرق نارضایتی از رژیم اموی گردید. این مذهب بخصوص در ایالات شرقی خلافت موثر بود. در سال ۷۴۷، مالیات های سنگین و سرکوب موج اعتراضات در شمال ایران منتج به قیام گسترده ای تحت  رهبری ابو مسلم خراسانی شد. این قیام در مدت کوتاهی فراگیر شد و توانست نیروهای اموی را که برای سرکوب جنبش فرستاده شده بود شکست دهد. رژیم اموی به پایان خونین خود رسیده بود. جای این سلسله را خلفای عباسی گرفتند.

ایران ۷۵۰ تا ۹۷۹ میلادی

پس از آنکه امویان از خلافت ساقط شده و عباسیان بر جای آنان نشستند، حاکمین جدید، بغداد را به شهر زیبائی تبدیل کرده پایتخت را از شام به بغداد منتقل نمودند. با این ترتیب مرکز قدرت خلافت  به شرق امپراتوری انتقال یافت.

اما در اوایل قرن نهم ایالات شرقی خلافت عملا از نظارت بغداد خارج شدند. طاهریان که در شرق ایران حاکمین قدرتمندی بودند از سال ۸۲۱ به بعد عملا با استقلال عمل حکومت میکردند. آنگاه در سال ۸۷۳ یک فرمانده شورشگر، بخش بزرگی از ایران را تصرف کرده دولت صفاریان را تاسیس نمود. تقریبا بطور همزمان، امیری در ماوراالنهر (فرارود) دولت سامانیان را تاسیس کرد. در سال ۸۹۸ سامانیان صفاریان را شکست داده و بر بخش اعظم ایران و ماوراالنهر چیره شدند و عملا از خلافت در بغداد مستقل شدند.

اکنون پایتخت سامانیان یعنی بخارا بعنوان مرکز فرهنگ اسلامی و جلب دانشمندان با بغداد رقابت میکرد. ما در این مرحله علی الخصوص شاهد آمیزش ادبیات و هنر عربی و فارسی و ایجاد یک آمیزه فرهنگی جدید هستیم که بیان خود را در زبان نو فارسی و عربی می یابد.

در سال های ۹۳۰ گروهی بنام آل بویه در شمال غرب ایران قدرت خود را به صورت یک امپراتوری گسترش داد، اگرچه هنوز ظاهرا نسبت به خلفای بغداد وفادار بود. آنان نیز مانند سامانیان پایتخت خود یعنی شیراز را به یکی از مراکز مهم فرهنگ اسلامی تبدیل نمودند.

ایران ۹۷۹ تا ۱۲۱۵ میلادی

در سال ۹۹۲ دولت سامانیان در شمال ایران منقرض شد. جای این دولت را حکومت های کوتاه عمر ترکی گرفتند که معروف ترین آنها را محمود غزنوی تاسیس کرد. در این مدت دولت غزنوی مرکز اشاعه دین اسلام و فرهنگ ایران به هندوستان بود.

از سال ۱۰۴۰ به بعد ایران و بخش اعظم خاورمیانه زیر تسلط حاکمیت ترک های سلجوقی قرار گرفت. دولت آنها هنگامی بسر رسید که آخرین سلطان سلجوقی در سال ۱۱۵۳ بدست افراد قبایل دیگر ترک از آسیای میانه کشته شد. بدنبال این تحولات ایران وارد مرحله خانخانی شده  بین سلاطین کوچک محلی تقسیم گشت. یکی از آنها، خوارزم شاه، قدرت را در ماورالنهر از آن خود کرد. خوارزمشاه برای آنکه دستش در فتوحات باز باشد، تابعیت از امپراتور قراختای در آسیای میانه را پذیرفت اما در عین حال تمام ایران و مناطق دور و بر آن را تحت تسلط خود درآورد. لشکر های خوارزمشاه که اکثرا از آسیای میانه استخدام شده بودند فرماندهان بیرحمی داشتند که هرجا که ظاهر میشدند به قتل و غارت میپرداختند.

ایران ۹۷۹ تا ۱۲۱۵ میلادی

امپراتوری خوارزمشاه در سال های ۱۲۲۰ و ۱۲۳۰ از مغول ها تحت رهبری چنگیز خان شکست خورد. در دوره فتوحات مغول، شهرهای ماورالنهر مانند سمرقند و بخارا که روزگاری در حال رشد و شکوفائی بودند با خاک یکسان و مردم این شهر ها قتل عام  شدند. اما این شهر ها بزودی باز اعمار و احیا شده به وسعت و شکوفائی گذشته بازگشتند و این، قبل از همه به صلح و آرامشی و بدنبال آن تجارت فعالی وابسته بود که حاکمیت مغول به آسیای میانه آورد.

ایران در دوره حاکمیت مغول همچون ایالت اشغال شده ای بود که محکوم به پرداخت مالیات های سنگین بود. اوضاع کشور بعد از سال ۱۳۳۵ که کشاکش های منطقه ای افزایش یافت و جنگ داخلی شروع شد، وخیم تر هم شد. آنگاه، در اواخر قرن چهاردهم، فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور لنگ، ایران و سرزمین های ماورا آن را فتح نمود. امپراتوری گسترده تیمور بلافاصله پس از مرگ او رو به زوال گذاشت اما وارثین او برای مدتی طولانی تر در شرق ایران حاکمیت خود را ادامه دادند. در دوره حکومت طولانی یکی از پسران تیمور بنام شاهرخ (۱۴۰۵-۴۷)، هرات، پایتخت دولت تیموری شاهرخ، به مرکز تمدن اسلامی-ایرانی تبدیل شد.

ایران ۱۴۵۳ تا ۱۶۴۸ میلادی

بعد از ۱۴۶۷ ایران بدست گروهی ترک از آسیای مرکزی بنام «آق قویونلوها» (صاحبان گوسفندان سفید) افتاد در حالیکه گروه دیگری بنام قراقویونلوها (صاحبان گوسففندان سیاه) در منطقه کوچکتری در شمال غرب و بخشی از آناطولی حکومت کردند.  اما بعد جنبش و سلسله ای بنام صفویه، ایران را تحت تصرف خود درآورد.  بین سال های ۱۵۰۱-۱۵۲۴ صفوی ها تحت رهبری شاه اسماعیل ابتدا آذربایجان و سپس تمام ایران را در عرض فقط چند سال متصرف شدند.

پادشاهان صفوی با سرکوب طرفداران تند رو تر خود و تاسیس حکومت هائی کار آمد، قدرت خود را تحکیم بخشیدند. در دوره صفویان، ایران شاهد ثبات سیاسی و پیشرفت اقتصادی شد. شاه عباس اول (۱۵۸۸-۱۶۲۹) و جانشینان او ارتشی ثابت و قوی متشکل از سرباز- غلامان ایجاد کردند. صفویان کوشش میکردند که ارتش طبق نمونه های اروپائی تعلیم ببیند و مسلح شود.  آنها دیوان یعنی اداره دولتی را بصورت موثر تری در آوردند و کشاورزی، تجارت و صناعت را تقویت نمودند. این دوره، از نظر ادبیات، هنر و بخصوص معماری همراه با دست آوردهای مهمی برای ایران بود.

ایران تا ۱۷۸۹ میلادی

تا این دوره، قدرت و نفوذ روحانیت شیعه بیشتر و بیشتر شد. روحانیون از تقبل مناصب و مقامات دولتی اجتناب میکردند چرا که این را در تناقض با زندگی روحانی و مذهبی میدیدند. اما با این وجود، در دوره صفویان، روحانیون بطور روز افزونی در مقام هائی نظیر قاضی و دیگر منصب های اداری و درباری کار میکردند. آنها از قدرت و نفوذ خود در راه تقویت موقعیت خود در بین مردم استفاده کردند و هر چه نفوذ و قدرت علمای شیعه بیشتر شد، قدرت و نفوذ صوفیان و تندروها کمتر شد.

در نهایت یک والی دولت صفوی در افغانستان بنام محمود شورش کرده به پایتخت صفویان یعنی اصفهان حمله نمود و پادشاه را به قتل رسانید (۱۷۲۲). اما یک فرمانده صفوی بنام نادر در فرصت کوتاهی محمود را بیرون راند و خود عملا حاکم قدرتمند کشور شد. بعد از چندین پیروزی دیگر نظامی، نادر در سال ۱۷۳۶ تاج بر سر گذاشت و با این ترتیب سلسه . افشاریان را آغاز نمود. او به فاصله کوتاهی پس از تاجگذاری به هندوستان حمله کرد و خزانه و جواهرات امپراتور گورکانی (مغول هندوستان) در دهلی را تصاحب نمود. اما بنظر میرسد او بعد ها دچار اختلال حواس شده و در نهایت به قتل رسید (۱۷۴۷).

بعد از مرگ نادر، ایران به سرعت دچار آشوب گشت. با غلبه کریم خان زند بر رقیبان، آرامش نسبی به ایران بازگشت (۱۷۵۰-۱۷۴۷) اما پس از مرگ او مملکت دوباره دچار هرج و مرج شد.

ایران تا ۱۸۳۷ میلادی

آشوب ناشی از مرگ کریم خان زند زمانی به پایان رسید که آغا محمد خان قاجار در سال ۱۷۹۶ بر رقیبان خود غلبه کرده پادشاه جدید اعلام شد. برادرزاده او فتحعلی شاه، سال بعد بر جای عمويش نشست و این، سر آغاز یک دوره رکود اقتصادی و جدائی یک رشته از ایالات و ولایات ایران بود.

ایران تا ۱۸۷۱ میلادی

در این دوره پادشاهان ایران استقلال سیاسی کشور را حفظ کردند اما کشور را به دائره نفوذ بریتانیا کشاندند. صنایع تولیدی در مقابل محصولات وارداتی ارزان رو به زوال نهاد و صادرات اصلی کشور عبارت از محصولاتی نظیر برنج، توتون و تریاک شد. در این دوره ناصرالدین شاه که بر تخت نشسته، بود کوشش میکرد مشکلات مالی مملکت را با اعطا و در واقع فروش امتیازات تجاری به شرکت های خارجی حل کند. این هم باعث نارضایتی مردم و روحانیون شد و مهمتر از همه اینکه چندان مشکلی را حل نکرد چرا که مبالغ حاصل از این ناحیه عاید  خرج سفر های اروپای شاه و درباریان میشد.

ایران تا ۱۹۱۴ میلادی

در آخرین دهه های قرن نوزدهم نفوذ اروپائیان و بخصوص بریتانیا در ایران بیشتر شد و با کشف نفت در سال ۱۹۰۱ تشدید هم یافت. این نفوذ، هم رشد اقتصادی و هم انتقاد روزافزون از حکومت ها را بدنبال داشت.

جامعه تجار ایرانی نگران امتیازات تجاری بود که به شرکت های خارجی داده شده بود. این امتیازات گذران آنها را تهدید میکرد و متحدین سنتی آنان یعنی روحانیون شیعه نگران تاثیرات غرب بر جامعه و فرهنگ اسلامی بودند. آنها میتوانستند مردم را در مخالفت با حکومت ها بسیج کنند و به حرکت در آورند و هیچ حکومتی نمیتوانست نسبت به این مخالفت فی القوه و یا گاه فی الفعل بی تفاوت باشد. بخصوص مانند آنچه که در سال های ۱۸۷۰ و ۱۹۸۰ اتفاق افتاد، وقتی شرایط تجارت خارجی باعث رشد تورم و محدودیت های اقتصادی در داخل کشور میشد، وضع وخیم تر میگشت. بدین خاطر حکومت در سال ۱۹۰۶ مجلس موسسان را تاسیس نمود که یک سال بعد بخاطر تنقید حکومت لغو گردید ولی سال بعد دوباره افتتاح شد. اما وقتی مجلس قوانینی را تصویب کرد که امتیازات بریتانیا و روسیه را محدود میکرد، قوای روس مداخله کردند. در طی چند سال بعد، روسیه عملا حاکم ایران بود.

ایران تا ۱۹۶۰ میلادی

همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، ایران صحنه رقابت و کشاکش بین روس ها و بریتانیائی ها با ترک های عثمانی  و آلمانی ها شد. در پایان جنگ بریتانیا تنها قدرت بانفوذ اروپائی در ایران بود. در سال ۱۹۲۱ یک افسر ارتش بنام رضا خان دست به کودتا زد، یک حکومت دیکتاتوری راه انداخت و در سال ۱۹۲۵ بعنوان پادشاه جدید تاجگذاری نمود. ایران تحت رهبری رضاشاه از تعلیم و تربیت تا عدلیه، همه زمینه های زندگی اجتماعی را مدرنیزه کرد و کار دین و دولت را از همدیگر جدا نمود . حقوق زنان به تصویب رسید و بمنظور تاکید بر روند مدرن شدن، «ایران»  در سال ۱۹۳۵ نام رسمی کشور شد. در اواخر دهه ۱۹۳۰ رضاخان با نیت ایجاد تعادل در مقابل نفوذ حاکم بریتانیا و شوروی، بطور روز افزونی به آلمان هیتلری نزدیک شد. بهمین جهت در جریان جنگ جهانی دوم، ایران از سوی قوای بریتانیا و شوروی اشغال شد و رضا شاه در سال ۱۹۴۱ وادار شد که به نفع پسر جوانش محمد رضا از سلطنت استعفا دهد.

در سال ۱۹۶۰ نخست وزیر محمد مصدق تمام منافع شرکت های خارجی در صنعت نفت را که بیشتر از همه مربوط به بریتانیا میشد ملی اعلام کرد. بریتانیائی ها بدنبال این اقدام حکومت، ایران را زیر تحریم اقتصادی و تجاری قرار داده، وضع اقتصادی کشور را متزلزل نمودند. خصومت بین شاه و مصدق افزایش یافت و هنگامیکه شاه از ایران فرار کرد، این بحران به اوج خود رسید. آنگاه مصدق از طریق یک کودتای اداره اطلاعات آمریکا (سیا) برکنار گردید و شاه به ایران بازگشت. در سال ۱۹۵۴ یک قرارداد جدید نفتی امضاء شد و بدنبال این قرارداد تولید نفت بطور چشمگیری افزایش یافت. شاه کنترل شخصی خود بر سیاست ایران را برقرار کرد و یک سیاست خارجی مناسب با دنیای غرب  در پیش گرفت.

ایران تا ۲۰۰۵ میلادی

حکومت شاه در اواخر سال های ۱۹۵۰ و دهه ۱۹۶۰ شروع به اصلاحات وسیعی در زمینه های اقتصادی و اجتماعی نمود که تقسیم اراضی مالکین، سپاه دانش و سپاه بهداشت جزو مهمترین  اصلاحات مزبور بود. در این دوره، در حالیکه صنایع و تجارت پیشرفت میکرد، درآمد سرانه مردم نیز بطوری جهشی افزایش می یافت.

این سیاست ها باعث شدت گرفتن خصومت قشر های با نفوذ جامعه نسبت به حکومت شد. روحانیت شیعه نیز به این جریان پیوست و بتدریج در راس آن قرار گرفت.

همزمان با افزایش شدید قیمت نفت بعد از ۱۹۷۴، اقتصاد ایران رشدی جهشی کرد. اما مردم در شرایط  فشار و سانسور، هر چه بیشتر به نارضایتی و اعتراض رو آوردند. در  سال ۱۹۷۸ خشم و غضب بر علیه شاه کاملا بیرون زد. این تحولات به سرعت به انقلاب اسلامی (۱۹۷۹) منجر شد که در نتیجه شاه برکنار و سلطنت ملغی شده، روحانیت شیعه تحت رهبری آیت الله خمینی کنترل نهائی کشور را از آن خود کرد.

اختلافی دیرین در باره مرزهای ایران و عراق به جنگی بین این دو کشور (۱۹۸۰-۸۸) منجر شد که پایانش به نفع هیچکدام از دو همسایه نبود. تحت رهبری انقلابی و دینی، سرکوب بزودی به اندازه سرکوب زمان شاه رسید و از آن هم گذشت، اگرچه انتخابات کم و بیش آزاد مجلس مورد تحمل قرار میگرفت. این انتخابات درزمینه رقابت بین سیاستمداران محافظه کار و اصلاح طلب انجام میشد که همگی وفادار به نظام دینی جمهوری اسلامی و رهبریِ غیر انتخابی یک شخص با عنوان «ولی فقیه» بودند که بعد از آیت الله خمینی، یکی ازروحانیون نزدیک به او بنام سید علی خامنه ای به این مقام بلا منازع برگزیده شد.

(این نوشته مجموعه دو مقاله مسلسلی است که در تابستان ۲۰۱۴ در «چشم انداز» منتشر شده بود.)

——————————

در ضمن بخوانید:

نقشه هاى خاورميانه از ۵۵۰۰ سال پيش تا كنون

ادامه خواندن

ترکی آذری، زبان دوم ایران

 

second-languages-map-Asia2
وبسایت مووهاب.کام منبع اطلاعاتی جالبی برای کسانی است که به کشور های دیگر مهاجرت میکنند و یا اهل گردشگری هستند. این سایت اخیرا اینفوگرافیک جالبی در باره زبان دوم کشور ها و منطقه های مختلف دنیا منتشر کرده است که نشان میدهد در کجا زبان دوم اکثر مردم چیست. 

مهمترین زبانهای دوم بین المللی به ترتیب انگلیسی، فرانسه، اسپانیولی، روسی و زبان های کرئول هستند (زبان های کرئول به آن زبان های مختلطی میگویند که تبدیل به زبان طبیعی مردم شده اند).

تعریف «زبان دوم» برای این نقشه ها نه زبان دوم رسمی و یا تحصیل، و نه زبانی خارجی، بلکه زبانی  از خود همان کشور و منطقه است که اکثر مردم آن کشور و منطقه  بعنوان زبان دوم در زندگی روزمره خود بکار می برند.

طبق این نقشه ها:
زبان دوم ایران ترکی آذری ،
زبان دوم ترکیه کُردی،
زبان دوم عراق کُردی،
زبان دوم جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، قزاقستان، تاجیکستان، اوزبکستان و ترکمنستان روسی،
زبان دوم قرقیزستان اوزبکی،
زبان دوم روسیه تاتاری،
زبان دوم مغولستان (زبانهای) ترکی،
زبان دوم ایالات متحده اسپانیولی،
زبان دوم کانادا فرانسه،
زبان دوم آلمان ترکی (ترکیه)
و زبان دوم استرالیا ماندارین (استاندارد چینی) است.… ادامه خواندن

Babək və Afşinin Müharibələri

عباس جوادی – جنگ های بابک و افشین طبق منبع  کلاسیک «الکامل فی التاریخ» اثر ابن اثیر (حدود 200 سال بعد از قیام بابک خرم دین)… این داستان تاریخی جنگ های بابک را من همراه با دوست و همکارم روشن قنبروف خلاصه کردیم. برای این کار ترجمه فارسی «الکامل» را برداشتیم و گاه برای اطمینان خاطر به اصل عربی آن نگاه کردیم. من خلاصه اش را به ترکی آذری گفتم و روشن آن را با زبان و املاء خودش نوشت. این سلسله مقالات ابتدا در سایت «رادیوآزادی» در سه بخش منتشر شد.

Əli ibn əl-Əsirin yazdığı “Əl-Kamil fi-t Tarix” İslam tarixçiliyində ən mühüm əsərlərdən sayılır.

Onüçüncü əsrdə yazılmış bu çoxcildlik əsərdə Azərbaycan sərkərdəsi Babək Xürrəmi haqda da yetərincə məlumat verilir.

******************

Bəzz qalasının necə alındığını detallarıyla təsvir edən ibn əl-Əsir yazır ki, İslam xəlifəsi Mötəsim Azin ləqəbli Babək Xürrəmi ilə müharibəyə 30 milyon dirhəm ayırır.

Bu işi İslamı qəbul etmiş zərdüşti sərkərdəsi Afşinə həvalə edir.

Yazının metni (Birinci Hisse):
Babək Afşinə göndərdiyi qarpızla nə demək istəyirdi? (İbn əl-Əsir yazır).

Yazının İkinci Hissesi:
Babək öz oğlu haqda: «O fahişə oğluna deyin ki…» (Ərəb tarixçisi yazır)

Yazının Son Hissesi:
Babəkin çarmıxa çəkilməsi (Ərəb tarixçisi yazır)ادامه خواندن

ادبیات دینی به ترکی آذری

عباس جوادی – اغلب نویسندگان و روشنفکران ما که در باره تاریخ و مسائل زبان و ادبیات ترکی آذری در ایران نوشته اند این نکته را از قلم انداخته اند که  بعد از رضا شاه که به نشر و پخش آثار ترکی آذری اجازه ندادند، ادبیات دینی شیعه نه فقط ادامه یافت بلکه بدین صورت به حفظ زبان ترکی در سطح کتبى و بیشتر شفاهی کمک بزرگی نمود.

شاید این نوع کتابچه ها و اشعار بیشتر از آنکه در کتابفروشی ها بفروش برسد و در مجلات ادبی مورد بحث قرار بگیرد در میان مردم عادی و در سطحی بین ادبیات کتبی و شفاهی زنده و فعال بوده است. بهر حال آن انواع ادبی که زبان ترکی را در روزهای سخت زنده نگهداشته بیشتر از شعر کلاسیک و یا مدرن، داستان، مقاله، رمان و یا روزنامه نگاری ادبیات و بخصوص اشعاری بوده که در سطح «ادبیات شناسی» چندان جدی گرفته نمیشده و این، مربوط به ادبیات عاشورائی و موضوعات دیگری از جمله شاهنامه خوانی و بازخوانی داستانها و قصه های مردمی در مجالس و مراسم دینی و یا اجتماعی و یا قهوه خانه ها بوده است.

حتی میدانیم که قبل از دوران رضاشاه، با وجود عدم وجود ممنوعیت رسمی انتشار آثار ترکى، تعداد آثار ترکی آذری نسبت به فارسی و عربی بمراتب کمتر بودند. اما در همین حجم کم هم موضوعات مربوط به ادبیات دینی و بخصوص عاشورا و شرح مصیبت کربلا بخش قابل توجهی از آثار منتشر شده را در بر میگیرد.

اصولا ترکی آذری دارای ادبیات بسیار غنی در مورد عاشورا ست. شاید اولین و مهمترین کسی که در این زمینه درخشیده است محمد فضولی بغدادی است که خود شیعه مذهب مومن بوده و بخش مهمی از عمرش را در حرم امام سوم شیعیان گذرانیده است. کتاب «حدیقه السعدا»ی فضولی احتمالا مهمترین اثر عاشورائی به ترکی آذری است. ولی بعد از فضولی هم بسیاری از شعرای آذربایجانی مانند صراف تبریزی، حکیم لعلی تبریزی، خورشید بانو ناتوان، عباسقلی آقا باکیخانوف و محمد حسین شهریار که به ترکی شعر گفته اند نوحه ها و مصیبت نامه های بسیاری در باره واقعه کربلا نوشته اند. شاعران درجه دوم و سوم هم این کار را کرده اند. اما ظاهرا نقش اساسی را درکمک به بقای ادبیات ترکی آذری این واقعیت بازی کرده که این اشعار صرفنظر از کیفیت ادبی و هنری شان، در میان مردم رواج یافته، زنده مانده و هر سال از طریق عزاداران و نوحه سرایان تکرار شده اند. اگر چه بعضى ها به كيفيت زبان تركى كه در ادبيات دينى بكار ميرود و درجه تاثير فارسى و عربى در آن خرده ميگيرند، اما بهر حال استفاده بلا مانع از تركى در مساجد و در وعظ ها، مرثيه ها و تعزيه هاى عمومى هم طبيعتا به حفظ و تقويت كاربرد تركى در ملاء عام كمك زيادى كرده است.

در زیر دو نمونه از نوحه ها و مصیبت نامه های عاشورائی تقدیم میشود:

فضولی

تدبیر قتل آل عبا قیلدین ای فلک!
فکر غلط، خیال خطا قیلدین ای فلک!
برق سحاب حادثه دن تیغلر چکیب
بیر بیر حواله ی شهدا قیلدین ای فلک!
بیر رحم قیلما دین جگری قان اولانلارا
غربتده روزگاری پریشان اولانلارا!

و الخ.

صراف تبریزی:

گل گلزار رسالت بو گئجه
شمردن ایسته دی مهلت بو گئجه
یا تماییب آل علی صبحه کیمی
شیعه یا تسین نئجه راحت بوگئجه

والخ.

من خودم هنوز بخوبی بخاطر دارم که زمان پهلوی این شعر در روزهای عزاداری در تبریز محبوب تر از همه بود و از طرف عزاداران تکرار میشد:

نئجه قان آغلاماسین داش بوگون
کسیلیب یئتمیش ایکی باش بوگون!
– چرا سنگ به گریه نیاید امروز؟!
در چنین روزی که هفتاد و دو سر بریده شده است!

جزوه های حاوی این ادبیات و اشعار هميشه در تبریز قابل دسترسی بود. احتمالا «سیاسی نبودن» این ادبیات و رواج طبیعی اش بین مردم که آنرا فقط برای عزاداری بکار میبردند مانع از ممنوعیت  ادبیات عاشورائی و پیشگیری از آن شده و بهمین ترتیب هم به حفظ ادبیات و شعر ترکی آذری کمک کرده است.

———————–

در قفقاز، در عرض هفتاد سال حاکمیت شوروی، ادبیات مذهبی ترکی آذری در جمهوری شوروی آذربایجان  مسکوت گذاشته شده و کتاب های مربوطه از بین برده شده اند.

آنچه که در اینجا نقل میشود یکی دو پاراگراف از نوشته من از سال 1990 در مجله «مطالعات آسیای مرکزی» (ش 1، ص 97-103، 1990) چاپ آکسفورد بریتانیاست. این نوشته
Glasnost and Soviet Azerbaijani Literature
(متن پی دی اف مقاله در اینجا، به انگلیسی) خلاصه یک سخنرانی در چهاردهمین کنگره شرق شناسان آلمان از 26-30 سپتامبر 1988 است. در این نوشته من سعی کرده ام نشان دهم که برسر کار آمدن میخائیل گورباچوف  در اتحاد شوروی (1985) و شروع سیاست «گلاسنوست» («آشکار گرائی») او چه تاثیراتی بر ادبیات جمهوری شوروی آذربایجان گذاشت. خلاصه کلام من در این مقاله و آن سخنرانی این بود که آذربایجان و کشور های آسیای مرکزی اولا در جریان اعاده حیثیت به نویسندگان و آثار ممنوع دوره شوروی «دیر جنبیدند» و ثانیا وقتی بتدریج شروع به نشر آثار بعضی قربانیان سانسور و سرکوب نمودند این کار را با احتیاط زیاد و رعایت سیاست حزبی انجام دادند. برای مطالعه نمونه های دقیق میتوانید به متن انگلیسی مقاله مراجعه کنید. در اینجا فقط به اشاره آن مقاله به مانعه ها در راه چاپ و پخش ادبیات دینی (یعنی اسلامی) در آذربایجان شوروی که برای خوانندگان ایرانی آشناتر است، اکتفا میکنم:

در جمهوری شوروی آذربایجان نه در گذشته به نشر و پخش ادبیات دینی اسلامی اجازه داده میشد و نه در شرایط «آشکار گرائی» (گلاسنوست) آقای گورباچوف چنین امکاناتی فراهم شد، در حالیکه این نوع ادبیات چه در جنوب و چه در شمال رود ارس تا تاسیس جمهوری آذربایجان در سال 1920 اهمیت بسیاری در ادبیات داشته و در آذربایجان ایران همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است. در آثار شعرا و نویسندگان برجسته ای از قبیل نسیمی (1369-1417) ، فضولی (1498-1556) صراف (؟-1907)  شهریار (1906-1988) و بسیاری شاعران دیگر آذربایجان موضوعاتی از قبیل تصوف، زندگی پیامبر، امام نخست شیعیان علی ابن ابیطالب و همچنین شهادت امام حسین ابن علی مقام ویژه ای داشته اند. بعضی از آثار مهم این شاعران مختص این موضوعات  اند و دیگران بطور ضمنی در باره این موضوع ها قلم فرسائی کرده اند. در طول تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان حتی یکی از این آثار هم چاپ و منتشر نشد و در اختیار مردم قرار نگرفت.

قران که قبل از انقلاب با تفسیری فوق العاده جالب دو بار به ترکی آذربایجانی ترجمه و چاپ شده بود، در زمان شوروی دیگر چاپ نشد. در نوامبر 1986، آقای گورباچوف در یک سخنرانی در تاشکنت، پایتخت اوزبکستان، مردم را به «مبارزه قطعی و بی مهابا علیه همه پدیده های دینی» و «افزایش تبلیغات ضد خداپرستی» (آتئیستی) دعوت نمود. با اینهمه، حکومت شوروی هزارمین سالگرد مسیحیت در روسیه را هم از نظر تبلیغاتی و هم با کمک مالی پشتیبانی نمود و رسانه های شوروی یکصدا در باره «نقش مثبت کلیسای ارتدکس در جامعه» خبر و گزارش دادند. انجیل ابتدا در 100 هزار و سپس در 500 هزار نسخه چاپ شد و حتی نسخه های بیشتری هم از خارج وارد گردید. برعکس، چاپ و پخش ادبیات دینی به ترکی آذری در جامعه آذربایجان شوروی حتی مورد سوال و بحث هم قرار نمیگیرد. قران آخرین بار در شوروی با تیراژ محدودی در شهر قازان (تاتارستان) آن هم به عربی چاپ شد که در میان مسلمانان شوروی کمتر کسی آنرا میتواند بخواند و بفهمد. این هم حدود و ثغور «اشکار گرائی» را در عمل نشان میدهد و در عین حال این نکته را فاش میکند که در این «مبارزه» که میخائیل گورباچوف خواهان آنست، کدام طرف ضرر بیشتری را خواهد دید.

———————-

همچنین بخوانید: عباس جوادی: طرز نگاه به ادبیات آذربایجان در قرن بیستم

یک منبع جالب: نوحه و مرثیه ترکیادامه خواندن

تب منطقه پائین میرود؟

حدود سه هفته یا بیشتر است که پیشروی داعش در عراق و سوریه کم و بیش متوقف شده است. البته در اینجا سهم کمک های نظامی غربی ها به حکومت عراق و اقلیم کردستان عراق و در عین حال کمک به نیروهای معتدل تر مخالفین سوری بشار اسد کم نبوده است اگرچه بسیاری از گروه های کرُد ترجیح میدهند این توقف حملات داعش را اساسا به حساب پیشمرگه های کرد بنویسند.

آقای رضا ویسی که من شخصا به تحلیل های ایشان از اوضاع منطقه اهمیت و جدیت خاصی قائل هستم در صفحه فیس بوک خود در مورد وضع یکی دو هفته اخیر عراق میگویند: «به نظر می رسد نوعی توازن قوا در عراق برقرار شده است….هیچ طرفی قدرت پیروزی کامل ندارد ولی شکست هم نمی خورد .18 استان عراق بین سه قدرت رقیب تقسیم شده است.داعش عمده مناطق سنی نشین را تصرف کرده اما از تصرف مناطق شیعه نشین و کردنشین عاجز است…شیعیان بر مناطق جمعیتی خود که شامل ۹ استان جنوبی است مسلط هستند و البته بر بغداد اما نه قدرت بیرون راندن داعش از مناطق سنی نشین را دارند و نه سلطه و نفوذی بر مناطق کردنشین…کردها نیز که در مناطق کردنشین سیطره ای تقریبا کامل دارند در مناطق سنی نشین و شیعه نشین کمترین نفوذی ندارند.»

آیا میتوان از یک مرحله جدید «آرامش نسبی» صحبت کرد؟

اگر آن تئوری های توطئه مبنی بر تقسیم دوباره خاورمیانه موردی داشته، میتوان گفت که یک یا دو صحنه آن تقریبا به پایان خود نزدیک شده: عراق عملا به سه قسمت و سوریه به سه و یا چهار قسمت تقسیم شده. اگر چه هنوز هم همه  با همه در حال نزاع  و یا اقلا مبادله اتهامات واقعی و خیالی است و این نزاع گاه بصورت مسلحانه در میاید، اما شدت رویاروئی نظامی ظاهرا کمتر شده است.

حتی اگر این ارزیابی درست هم باشد، نتیجه «نقدی» که فعلا در دست داریم این است که تقریبا همه مردم، کشور ها و ملل منطقه در حال تشنج و خصومت با همدیگر هستند. روابط تجاری و برنامه های عمران و پیشرفت اقتصادی عملا پیش نمیروند و همه در یک هاله تعصب ملی، مذهبی و یا قومی فرورفته اند و نسبت به همسایگان خود با دیده دشمنی و یا حد اقل سوء ظن نگاه میکنند.

ترکیه از نظر داخلی دو محرک بحران دارد: موضوع اقلیت بزرگ کرد ها در کوتاه مدت و علویان این کشور در میان مدت. اگرچه رهبر پ ک ک عبدالله اوجالان ظاهرا طرفدار راه حل مسالمت آمیز حقوق اقلیت کرد در چارچوب یک ترکیه متحد و دمکراتیک است، ظاهرا رهبری نظامی پ ک ک که در شمال عراق مستقر است و احتمالا بعضی نیرو های خارجی مایل به برقراری صلح داخلی در ترکیه نیستند و میخواهند رویاروئی ترک و کرد در ترکیه ادامه یابد و بحران داخلی ترکیه تشدید شود. موضوع محاصره اخیر شهر مرزی کوبانی از سوی داعش و تردید آنکارا در رسانیدن کمک نظامی به پیشمرگه های متحد با پ ک ک در این شهر، زمینه تبلیغاتی وسیعی بر ضد ترکیه شد. بسیاری از گروه های کرد، چه عراقی و سوری و چه ترکی و ایرانی به این تبلیغات دامن زدند و در ایران هم ظاهرا با تسامح قابل توجه مقامات حکومتی، تظاهرات، تبلیغات و جو ضد ترکی پا گرفت و افزایش یافت.

در ایران همچنین بسیاری از گروه های کردی ظاهرا دل به «موج رایج کُردی» منطقه سپرده اند و کوشش میکنند بعنوان بخشی از یک نیروی واحد و قومی منطقه ای با برنامه ای هماهنگ شده و «فرامرزی کردی» عرض اندام کنند – بدون توجه به تعلقات و تمایز های ملی و مرزی.

خیالات و رویا ها بسیارند و ترس ها و کابوس ها هم  همچنین.

فکر میکنید با تقسیم عملی (اگر چه نه رسمی) عراق و سوریه، تشنج داخلی این دوکشور اگر هم به  این یا آن شکل ادامه یابد، به باقیمانده منطقه، علی الخصوص ترکیه و ایران صدمه بیشتری وارد نخواهد کرد؟

دقت: هنوز دفتر تقسیمات عراق و سوریه بسته نشده و این تقسیمات رسمی و نهائی نشده اند.

تکروی ها و مستبد خوئی ها، فشار ها و محدودیت ها، خرافات و تعصب، فرهنگ باور به شایعه و مبالغه، عدم تعامل و تسامح با دیگران، محروم کردن دیگران از حقی که برای خود قائل میشویم، خود برتر بینی، فقدان رفاه و آزادی ها و همچنین رشوه و فساد را هم که واگیر منطقه است به همه اینها اضافه کنید که همگی و هرکدام به سهم خود احتمال گشایش و حل عملگرایانه و واقع بینانه مشکلات را حتی دشوار تر هم میکند…

حتی در مورد  ایران و ترکیه اش هم که تا حال نسبتا از رویاروئی های مستقیم و خشونت هائی از نوع عراق و سوریه در امان مانده اند، تصور اینکه بلائی رسیده بود اما بخیر گذشت، ممکن است به شما احساس دلپذیری ببخشد، اما این احساس، بی شک زودهنگام و باورکردنش بسیار سخت است.

هنوز باید از این رودخانه آب ها (و میترسم خون های) بسیاری جاری شوند و خرابی های بیشتری بار بیاید تا مهره های گوناگون بر سر جای خود بنشینند.

در این میان حیف مردم این منطقه – چه عرب و چه کرد، چه ترک و چه ایرانی، چه سنی و چه شیعه و چه مسیحی.

حیف مردم بیگناهی که بی خانمان میشوند، ثبات و آرامش زندگیشان زیر و رو میشود، آواره و سرگردان میشوند.

حیف کودکان که از تحصیل و تغذیه و بهداشت لازم محروم میمانند.

و صرفنظر از اینکه در کوتاه مدت چقدر تهران و آنکار برد و باخت داشت و خواهد داشت و کرد ها و عراقی های سنی و یا طرفداران بشار اسد پیشروی و پسروی کردند – حیف سال ها و دهه هائی که همه این خاورمیانه  پدر مرده در داشتن یک زندگی آرام و صلحجویانه داخلی و منطقه ای از دست داده و میدهد…

و ما هنوز هم تمام گناهان کبیره و صغیره این را در دیگران جستجو میکنیم، در حالیکه هیچکداممان معصوم و بری از گناه نیستیم.

 

 

 … ادامه خواندن

اوجالان و پ ک ک – یک منشاء بحران بین ایران و ترکیه

برای مدتی طولانی در تاریخ قرن بیستم، تصور عمومی چنین بود که هر وقت موضوع شورش های کردها در ایران و یا ترکیه حاد شود و یا در مورد حرکات و فعالیت های غیر قانونی در نواحی مرزی، دولت های آنکارا و تهران غالبا با همدیگر همکاری و همدستی میکنند و حد اقل تبادل اطلاعات مینمایند چونکه هر دوی این دولت ها در این رابطه «نگرانی های مشترک» دارند. امروزه با تغییرات در اوضاع داخلی عراق و سوریه و در ضمن ادامه بیش از 35 سال شورش و مقاومت مسلحانه کردهای ترکیه که بیشتر تحت لوای پ ک ک (حزب کارگران کردستان) انجام میگیرد، این وضع هم ظاهرا در حال تغییر است.

در یکی دو سال اخیر روابط ایران و ترکیه رو به سردی گذاشت. اگرچه این سردی در واقع به خصومت متقابل تبدیل شده، اما این خصومت هرگز از سوی مسئولان جمهوری اسلامی و یا حکومت آقای رجب طیب اردوغان آشکارا بزبان آورده نمیشود.

بی شک یکی از محرک های سردی مناسبات این دو کشور همسایه، موضع درست متضاد آنها نسبت به رژیم بشار اسد است. در حالیکه ایران از پشتیبانان اصلی رژیم دمشق (شام) بحساب میاید، آنکارا از همان ابتدا سیاست خود را بر محور سرنگونی بشار اسد متمرکز کرده و در این رهگذر از همه گروه های مخالف و مسلح ضد اسد و حتی گروه های نزدیک به القاعده و تندروهای اسلامی بطور فعال پشتیبانی کرده است.

اما ظاهرا موضوع جریان ها و گروه ها و حتی شخصیت های کردی منطقه هم تبدیل به موضوع جدی اختلاف بین آنکارا و تهران شده است.

در گذشته آنکارا نسبت به حکومت اقلیم کردستان عراق برهبری آقای مسعود بارزانی پیوسته با سوء ظن نگاه میکرد چرا که این حکومتِ عملا مستقل را متحد پ ک ک میشمرد. مدتی است که حکومت ترکیه روابط بسیار نزدیک و صمیمانه ای با دولت آقای بارزانی برقرار کرده است.  تصور آنکارا بر این بوده است که این، برای آرام تر کردن شورش کرد ها در داخل ترکیه سیاستی مفید است و در عین حال منفعت تجاری هم دارد و از سوی دیگر عامل مناسبی برای فشار بر دولت بغداد است که هم بیشتر اعضایش شیعه هستند و هم با ایران مناسبات نزدیکی دارند.

در عین حال آنکارا تصور میکند که از سال 1999، یعنی زمانیکه آقای عبدالله اوجالان، رهبر کاریزماتیک پ ک ک توسط ماموران ترکیه بازداشت و در جزیره «ایمرالی» این کشور زندانی شد، گسست بین او و بدنه رهبری پ ک ک که اغلبشان در کوه های «قندیل» نواحی مرزی عراق-ایران و ترکیه مستقر هستند، بیشتر شده است و در حالیکه اوجالان پیوسته طرفدار راه حلی مبتنی بر مذاکره و خاتمه دادن به برخوردهای نظامی است، باصطلاح «قندیل» میخواهد سیاست رویاروئی با حکومت ترکیه را ادامه دهد و بدین ترتیب از سیاست اوجالان در عمل سرپیچی کند.

یک مورد دیگر سوء ظن آنکارا آن است که ایران هم در این رهگذر نمیخواهد برنامه نخست وزیر سابق و رئیس جمهوری کنونی ترکیه اردوغان مبنی بر «آشتی ملی» با کرد های کشور به نتیجه برسد و بین حکومت آنکارا و پ ک ک صلح برقرار شود و به همین جهت، بنظر آنکارا، ایران از «رهبری ستیزه جوی  پ ک ک در قندیل» دفاع میکند و در عمل میخواهد اوجالان را از اعتبار و نفوذ خود در میان کرد ها بیاندازد.

منابع و رسانه های ترکی اخیرا در چند مورد گفته اند که مضمون «مخابرات رمزى» بین دستگاه های امنیتی ایران و آلمان با «قندیل» را بدست آورده اند که گویا نشان میدهند «قندیل» موضوع محاصره شهر مرزی «کوبانی» از سوی داعش را بهانه کرده سعی کرده اند آن را بغیر از جنبه سوری مسئله، به وسیله ای برای برافروختن آتش شورش و اعتراضات کرد ها در داخل ترکیه تبدیل کنند و گویا  در حالیکه خود اوجالان، رهبر زندانی پ ک ک، مخالف این «جریان سازی» بوده، اما ایران این قبیل کوشش ها را حمایت کرده است.

نتیجه گیری منابع دولتی و امنیتی آنکارا ( طوری که در رسانه ها منعکس میشود) آن است که ایران مستقیما در تحریک کرد های ترکیه و سوریه، استفاده از موضوع کوبانی برای تحریک ناسیونالیسم کردی و تضعیف موضع ترکیه در منطقه و بخصوص متزلزل کردن حاکمیت دولت اردوغان در داخل ترکیه ذینفع است و در این جهت بطور سرپوشیده، اما فعالانه کار میکند.

منابع ترکی علت ایجاد یک جریان طرفداری از دفاع پیشمرگه های کرد از شهر کوبانی را در افکار عمومی ایران و حتی برگزاری بعضی تظاهرات ها در شهر های مختلف ایران در حمایت از کوبانی را  در همین سیاست «ضد ترکی» ایران میشمارند.

رسانه های ترکیه در این مورد دلیل روشنی ارائه نکرده اند. در این میان معلوم نیست ادراه اطلاعات آلمان چرا و چگونه متهم به دخالت در امور داخلی ترکیه و دیگر کشور های منطقه میشود.

————————————

یک مقاله منبع: ینی شفق (استانبول):
Kandil’in Kobani provokasyonlarının hemen öncesinde, İran ve Alman istihbarat birimleri ile yoğun bir temas kurduğu belirlendi. İran istihbaratının dış operasyonlarını yürüten Kasım Süleymani, geçen hafta Kuzey Irak’ta Kandil yönetimi ile bir araya geldi. İstihbarat birimleri, BDP’lilerin sokağa dökülmesi için kurulan ekipteki 11 kişiyi tespit etti.
İran’ın Öcalan’ı tasfiye planı – Yenisafak.com.tr.… ادامه خواندن

«ریشه ترکی» سومر ها و حضرت محمد

من قبلا گفته بودم این کسانیکه مدعی میشوند سومر ها و ماد ها وایلامی ها ترک بودند و یا زبانشان چیزی شبیه ترکی بود آبروی ترک ها و ترک زبان ها را می برند – بعضی ها از این حرف دلخور شده بودند. حالا ببینید چطور.

از سفر اخير قزاقستان دو ره آورد چاپی هم داشتم، دو کتاب، که به توصیه یکی دو نفر از دوستان قزاق با خودم آوردم و ابتدا با جدیت شروع به خواندنشان کردم، بعد تبدیل به یک تفریح شد، بعد هم دیدم فقط وقتم را تلف میکنم. بالاخره فکر کردم این قبیل نویسندگان و «مورخین» حتی آبروی آنچه و آن که را که در سرشان این قبیل تخیلات را دارند هم می برند.

هر دو کتاب «اثر» قایرات (همان غیرت) ذاکریانوف رئیس آکادمی ورزش و گردشگری جمهوری قراقستان است. یکی بنام «راپسودی ترکی زیر لانه گرگ» (2012) و دیگری «حماسه ترکی چنگیز خان و فاکتور قزاق» (2014).  به گفته موسسه ها و کسانی که این مولف و کتاب های او را تبلیغ میکنند، این هردو کتاب «تاریخ ناگفته» قزاقستان و کلا فرهنگ بشری است. براستی هم هر دو کتاب یک داستان را تعریف میکنند و آن اینکه همه فرهنگ و تمدن و زبان بشری، اصل ترکی دارد.

شما این را باور نخواهید کرد اما در کتاب نخست، آقای ذاکریانوف ادعا میکند که همه فرهنگ معاصر بشری با حملات چنگیز به شرق و غرب، چین و روسیه و خاورمیانه شروع شد و گسترش یافت و چنگیز خودش ترک، و ایل مغول یکی از اقوام ترک بوده است. «… اینکه چنگیز را خونخوار مینامند افسانه ای بیش نیست. او بنیانگذار دنیای نوین بوده  و این پیام را با لشکر کشی های خود به چهار گوشه جهان رسانیده است.»

بنظر ذاکریانوف فرهنگ ایلی و کوچنده همیشه بر فرهنگ یکجا نشین تسلط یافته چونکه کسانیکه پیوسته کوچ میکنند آرام نمیگیرند و همیشه در تلاش اند، در حالیکه یکجا نشینان خواهان رکود و آرامش اند.

ادامه: سومر ها، فنیقی ها، بابلی ها، مصریان، هیتیت ها،ایلامیان، گوت ها، هون ها، یونانی ها همه (هر کدام به دلیل دیگری) ترک بوده  و یا اصالت ترکی داشته اند. بعبارت دیگر اقوام ترک در مراحل گوناگون تاریخ از آسیای میانه به این سرزمین ها، یعنی مثلا به بین النهرین امروز کوچ کرده اند. مثلا «سومر ها که  در راس همه فرهنگ های بشری بودند، اصالت ترکی داشتند چراکه سومری هم مانند ترکی زبانی التصاقی است و مثلا هم در سومری و هم در زبان های ترکی «زمین» را «یر» («یئر») و رقم سه را «اوش» مینامند!»  حد اقل این ادعا برای هموطنان ایرانی و آذری ما آشناست!

از اول: آدم و حوا اهل شهر آلماتی (در قزاقستان) بودند و پروردگار برای گفتگو با آنها لابد به قزاقی سخن میگفت. یک راه «استدلال» را ببینید تا بقیه استدلال ها را بتوانید حدس بزنید: «آدام» به قزاقی یعنی «انسان». «آتا» یعنی «پدر»، پدر همه نوع بشر یعنی «آدام» و یا «آدم». این از حضرت آدم. از سوی دیگر نام آلماتی (آلما+آتا) از دو بخش عبارت است.«آلما» به قزاقی یعنی «سیب» و یک معنی دیگر این کلمه «از فعل آتماق=گرفتن، برداشتن، «برندار» میشود. .. میدانیم که در بهشت خداوند به آدم و حوا امر کرده سیب را برندارند. آلما-آتی یعنی «سیب را نچین، برندار!» که امر الهی است. پس آیا این دلیل آن نیست که وقتی خداوند به آدم گفته «سیب را نچین و یا برندار!» یعنی «آلما، آتا!»، به قزاقی حرف زده است؟»

بهمین ترتیب: حضرت نوح ترک بود، چرا؟ چونکه سه پسر داشت و از هر کدام یک طایفه بوجود آمد – قزاق ها هم سه طایفه (جزء) داشتند و این مشخصات مشابه اند!

جلد دوم هم پر از این قبیل افسانه ها و خیالپردازی هاست. اما در اینجا از ابتدای بشر و آدم و حوا کمتر، و لیکن در مقابل، از دوره کمی بعد تر مانند کنفوسیوس، بودا، حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت محمد بیشتر صحبت میشود و ادعا میشود که همه آنها هم اصل و نسب ترکی داشتند و ریشه شان از آسیای میانه بوده است!

مثلا: «زرتشت در نزدیکی شهر مدرن قزاقی اورالسک متولد شده است. یوری دزوزدوف هم با قاطعیت میگوید (!) که اطلاعات موجود تاریخی و زبان شناختی دال بر آن است که مسیحیت آغازین در دنیائی ترک زبان تشکیل یافته است… من در کتاب فوق الذکرم هم استدلال کرده ام که عیسی مسیح و پیامبر محمد ریشه های ترکی داشته اند…» (ص 42)  ویا: «ترک ها پیوسته دین خود یعنی “تنگری” را به ادیان  ملل بومی یکجا نشین منطبق کرده اند. این هم نشان دهنده آن است که چگونه شد که آئین زرتشت در ایران، اسلام در شبه جزیره عربستان، آئین بودا در هندوستان و مسیحیت در اروپا پیدا شد… نام شهر مکه از ریشه “مکن» می آید که در قزاقی بمعنی “محل اقامت” میباشد…» (در واقع ریشه «مکن» قزاقی همانند «مکان» فارسی و ترکی از عربی است و نه برعکس!)

دادن تصویر نمونه هائی از صفحات این دو کتاب در این مختصر نمی گنجد. اگر حوصله اش را دارید از«آمازون»  سفارش بدهید، بفرستند. اگر نه، روی همین دو تصویر کتاب ها کلیک کنید تا بعضی صفحات این کتاب ها را مطالعه کنید.

و اما من در قزاقستان و از قزاق ها دو نظر در باره آقای ذاکریانوف شنیده ام. یکی میگوید که ایشان آدمی جدی نیست و همینطوری برای خودشان کتاب مینویسد و هرچه دلش خواست میگوید و حرف های ایشان به حکومت مربوط نیست. این قابل درک است، اگر چه  بنظر گروه دوم این ادعا عجیب است چونکه آقای ذاکریانوف رئیس آکادمی دولتی ورزش و گردشگری جمهوری قزاقستان است. ثانیا هر وقت این کتاب ها منتشر شده، «اتاق بازرگانی بریتانیا و قزاقستان» که در لندن قرار دارد و پشتش سفارت دولت قزاقستان  در بریتانیا و وزارت صنایع و نفت این کشور ایستاده، آنها رامعرفی کرده اند. خود ایشان و همراهانشان هم با دعوت این قبیل موسسه ها به لندن رفته، کتاب خودشان را معرفی میکنند.

طبق یک نظر، این شواهد دلیل آن است که حکومت قزاقستان این نوع نگرش (!) تاریخی را اقلا بطور غیر مستقیم حمایت میکند. اما طبق نظر دیگر، حکومت قزاقستان که مسئول هر چیزی نیست که یک شهروند قزاق شب فکر کند و روز بعد در آن مورد نظریه پردازی نماید.

خوب، که چی؟

بدون شک نمیتوان با استناد به چنین «مورخین» و نویسندگانی،  همه آثار و اندیشه های افرادی را که دغدغه های ملی و میهن دوستانه دارند بی ارزش شمرد. نیت من هم واقعا مسخره کردن کسی نیست. اما بیشک خود این افراد با چنین نوشته ها و ادعا هائی باعث کسب حیثیت تاریخی وعلمی برای خود و فرهنگ ها و یا مللی نمی شوند که گویا از آنها دفاع میکنند.

ولی مگر از این قبیل آدم ها در همه جا  یافت نمیشود؟

نمیدانم، دیده اید یا نه. یک فیلم نسبتا معروف آمریکائی بنام «ازدواج یونانی» (در این لینک) هست که در واقع یک کمدی بر بستر مقایسه طرز فکر و زندگی آمریکائی و یونانی است. در این فیلم یک مرد جوان آمریکائی با یک دختر یونانی الاصل ازدواج میکند. پدر عروس که یک «یونانی سنتی» است و به اصل و نسب و زبان یونانی خود مباهات میکند مرتب به داماد خود میگوید که ریشه همه لغات همه زبان های جهان در واقع از یونانی میاید و برای هر کلمه انگلیسی و غیره یک لغت یونانی باستان و غیر قابل فهم را بزبان میاورد و بعد به دامادش میگوید: «اگر باور نمیکنی هر لغتی را که به فکرت میرسد بگو، تا من ریشه یونانی آن را بتو بگویم!»

البته ادعا هائی از این قبیل و این نوع «فکر ثابت داشتن» و به چیزی بند کردن، در مواردی مانند این فیلم بیشتر جنبه تفریحی میگیرد، جدی نیست اما مایه شگفتی و تمسخر مدعیان آن هم نمیشود.

خیلی ها علاقه دارند چیزی را که مربوط به شخص خودشان، خانواده شان و یا شهر و ملت خودشان است بزرگ، مهم و تاریخی و یا بی نظیر جلوه دهند و آن را نسبت به بقیه والاتر بدانند و نشان دهند. واقعیت هم این است که مثلا بعضی ها باسواد تر، ثروتمند تر، زیبا تر و یا قدرتمند تراز دیگران هستند و یا فرهنگ، زبان و تمدن بعضی ملل و کشور ها باستانی تر از بعضی ملل و کشور های جوان تر است، اگر چه در نمونه های مصر و یا عراق  و مقایسه آنها با کشور های جوان تر می بینیم که تاریخ باستان، همیشه و لزوما باعث پیشرفته تر، مرفه تر و آزادتر از دیگران بودن در دنیای کنونی نیست. البته سنت تمدن  و فرهنگ بسیار مهم است ولی حتی آن هم دلیل فخر فروشی نیست.

در ایران خود ما هم میتوان شاهد این قبیل مبالغه ها شد اگرچه این ادعا ها و «گنده گوئی» های خنده دار به شوری شوری آنچه که در «آثار» قایرات ذاکریانوف میخوانیم نیست. اما شاید مبالغه های ما هم  در زمینه خرافات دینی و مذهبی باشد و بیشتر از سوى باصطلاح «ارباب عمائم» و مداحان مذهبی بزبان بیاید. ولی در زمینه تاریخ، زبان، فرهنگ و تمدن بشری  من شخصا تا کنون چیزی به درجه این گزاف گوئی نشنیده بودم (البته این، بنظر من ادامه خیالبافی های اوایل قرن بیستم در ترکیه موسوم به «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» است که بعدا به بوته فراموشی سپرده شد و من در چند مورد در باره این نوع «تئوری» ها بطور مختصر نوشته ام.)

کسی این قبیل ادعا ها را جدی نمیگیرد. نگرانی من از آن است که، طوری که گفتم، این قبیل گزاف گوئی ها مایه شرمندگی خود این قبیل «مورخین» و آنهائی میشود که این نویسندگان گویا میخواهند از آنها دفاع کنند.

در واقع هیچ گروه و ملتی، هیچ فرهنگ و تمدنی، چه باستانی و چه جوان تر، چه بسیار غنی و چه کمتر غنی، چه پر از آثار و چه با آثاری کمتر، نیازی به این خیالبافی ها ندارد.

یک خانمی که به معرفی کتاب اول ذاکریانوف در لندن به آنجا دعوت شده بود، با لحنی حیرت زده در «تویتر» نوشته بود: ««آیا میدانستید که آدم و حوا از شهر آلماتی قزاقستان بوده اند و خدا وند، قزاقی حرف میزده…؟» و بعد کمی در باره کتاب توضیح داده بود.

میدانید در تویتر اولین عکس العمل در باره این تویت چه بود؟

-?Sorry, what

(یعنی: ببخشید، چی گفتید؟)

————————————-

از فیس بوک: 

HR
حالا جالب قضیه اینجاست که خیلی‌ از کسانی‌ که ادعا دفاع از حقوق انسانی‌ و زبان مادری دارند می‌‌گویند آذربایجان همیشه تاریخ ترک بوده و حتا همانطور که شما هم ذکر کردید سومری‌ها هم ترک میدانند!!!غافل از اینکه برای دفاع از حق اولیه و انسانی‌ نیازی به جعل نیست و این کار هیچ کمکی‌ که هیچ بلکه ضربه هم به کسانی‌ که صادقانه در این راه فعالیت می‌کنند هم میزند،گیریم اصلا آذربایجان در ۱۰ سال اخیر ترک شده آیا این دلیلی‌ برای سلب حق آموزش زبان ترکی‌ میشود!؟آیا باید همیشه تاریخ ترک بود تا این حق را مطالبه کرد!رابطه این دو رو نمیفهمم!

MP
باز صد رحمت به هستون ستوارت چمبرلن . این نویسنده که ازنظریه پردازان تئوری ” نژاد برتر ژرمنیی ” است هم در کتاب خود ” بنیادهای قرن نوزده ” میکوشد تبار عیسی مسیح را به آریائیان برساند. ولی او بر خلاف شامورتی بازی مولف اخیر که ظاهرا نقطه هبوط ادم ابوالبشر را کوهپایه های فرافوم میپنداشته , کوشیده استدلال کند که در اورشلیم وناصریه آن دوران اقوام و نژادهای گوناگون با هم اختلاط وامیزش داشته اند و لذا با داشتن این پیش زمینه ـ پیوند خون آریائی با خون سامی ـ دررگهای عیسی مسیح خون آریائی جاری بوده. جنگ طبعی , جنگ فعلی ,جنگ قول …..درمیان جزوها حربیست هول

JR
یکی میگفت که ظاهرا خود حضرت آدم هم اصلا ترک بوده!

MF
دوره دانشجویی ما یکی از دوستان که از تحصیل ادبیات در ترکیه برگشته بود می گفت کجای کارین، کتیبه های سومری رو برین بخونین، نود درصدش رو می فهمین. عین ترکی اردبیله.

SS
یک اشتباه و یا شاید پیش فرض غلط برخی دوستان در مواجه با پدیده تحریفات فاحش تاریخی از سوی قوم گرایان این است که تصور می کنند که این ها تحریف تاریخ را برای رسیدن به حق زبان مادری انجام می دهند. اما نمی دانند که هم تحریف تاریخ و هم زبان مادری در کنار بسیاری ادعاهای حق و ناحق همگی ابزاری برای رسیدن به یک هدف دیگر هستند و به خودی خود ارزشی برای آنها ندارند.

Abbas Djavadi
امروز إز بك دوست باكوئى إيميل گرفتم كه ميگويد”عباس معلم، اگر چه اين مطلبى كه من ميفرستم به شورى شورى مطلب شما و آن باصطلاح مورخ قزاق نيست اما جالب است. نخجوان ما هم يك خان دارد بنام واصف ابوطالبوف كه به نقل تاريخنويسان خودش و به تفسير خودش ادعا ميكند پيامبر نوح إز شهر نخجوان بوده و حتى در  معادن نمك نخجوان كار كرده و قبرش هم معلوم است و بنابر أين روى ان قبر فرضي نوح معلم يك يادواره هم ساخته اند” و در ضمن أين نقل قول و اين دو لينك رأ هم فرستاده: ”Rəvayətə görə, əfsanəvi tufandan sonra Ağrı dağı Nuh peyğəmbəri gəmisi ilə birlikdə qəbul etmişdir… Bundan sonra Nuh Naxçıvanda yaşamış və burada dəfn olunmuşdur. Hələ indi də onun buradakı məzarının və türbəsinin yerini göstərirlər… Hətta Nuh peyğəmbərin Naxçıvandakı duz karxanalarındakı fəaliyyəti də xalq arasında dolaşan rəvayətlərdə saxlanmaqdadır. O, burada ilk çalışanlardan biri olmuşdur. Rəvayətə görə Kəmki əfsanəvi gəminin dayandığı birinci dağdır. Nuh burdan Ağrı dağına yola düşmüşdür. Yolda gəmi İlanlı dağına toxunm… http://www.alimeclis.az/index.php?option=com_content…
Nuh peyğəmbərin Naxçıvan şəhərindəki məzarüstü…
Ali Meclis Naxcıvan
أين هم عكس آرامگاه نوح! در نخجوان و لينك مربوطه:

http://www.scwra.gov.az/structure/205/?Naxçivan+şəhəri+Nuh+türbəsi

MF
در ترکیه و لبنان هم آرامگاه نوح نبی هست.

Abbas Djavadi
در مزار شريف أفغانستان آرامگاه حضرت على هم هست… خلیفه چهارم  و امام نخست شيعيان کجا و افغانستان كجا…اما ركورد هنوز با قايرات ماست كه ميگويد آدم و حوا و نوح و عيسى و موسی محمد همه ترك بودند

MF
در مورد ترک بودن آدم یه بار من در جمعی از قزاقها و ازبکها بودم که خیلی جدی از این ایده دفاع می کردن و حتی استدلال زبانشناختی هم می کردن. در باکو هم با همین استدلال مواجه شدم و جر‌‌أت مخالفت هم نبود آخرش با یه جوک سر و تهش رو هم آوردم که البته اینجا امکان نقلش نیست.

HR
مذهبیون هم می‌‌گویند بقایای کشتی‌ نوع بر روی کوه آرارات یافت شده که باعث مباهات خیلی‌ از ارامنه هم هست!!!گویا از اون طرف هم آذری‌ها به طور جدی مدعی هستند!!در کّل اینطور مسائل مدعی زیاد دارد!

MF
تمام پیامبرانی که در عهد عتیق نامشان برده شده به تصریح خود کتاب مقدس به تیره سامی تعلق دارند و اساسا دین به تعریف این کتاب متعلق به این تیره است… ادامه خواندن

تحصیل از کودکستان تا دانشگاه به زبان اقوام؟

W5

عباس جوادی – کسانی که با طرح تحصیل زبان مادری در مدارس ایران مخالفت میکنند در کوشش استدلالشان یک دلیل هم میاورند و آن اینکه زبان های محلی اقوام، چه بزرگ و چه کوچک، هیچکدام زبان ها و یا لهجه هائی نیستند که در آن سنت کتابت علمی و تکنیکی وجود داشته باشد. از این جهت، بنا به این استدلال، امکان استفاده از این لهجه ها و زبان ها برای آموزش علوم معاصر و تکنولوژی و همگامی با سطح دانش بین المللی که مرتبا هم در حال رشد است، وجود ندارد و یا بسیار مشکل است.

این استدلال در جوهر خود درست است. اما سوال رک و راست این است: آیا میتوان مثلا به زبان لُری علم ژنتیک و یا الکترونیک خواند و یا فلسفه کانت را به بحث گذاشت؟ و یا به تاتی، کُردی و یا ترکی آذری؟

اما سوال مرتبط  این است: پس آیا این علوم معاصر را میتوان به فارسی خواند؟ جواب این یکی سوال تا حدی معلوم است. البته، ما در دانشگاه های ایران تقریبا همه این علوم را داریم. در این زمینه ها انتشاراتی هم هست که اگرچه تعدادشان به اندازه تعداد همین کتاب ها به انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی زیاد نیست و شاید آخرین تحولات و پیشرفت های این حوزه ها را هم چندان منعکس نمیکنند اما به هر حال قابلیت استفاده پایه از زبان فارسی در این رشته ها بلا تردید وجود دارد.

اما اين امکان مثلا برای زبان تاتی و یا لُری نیست. اگر ترکی آذری را بگیرید هم این امکان نیست. در خود باکو که ترکی آذری زبان دولتی است در این حوزه ها کتاب و ادبیات یافتن تقریبا غیر ممکن است و علاقمندان یا به منابع روسی و یا طبیعتا انگلیسی و فرانسه مراجعه میکنند. ولی اگر قرار باشد ترکی ترکیه را بکار بگیرید البته این امکان در حدی شبیه فارسی وجود دارد. اما طبیعتا ترکی ترکیه ترکی آذری نیست و فرق بین آن دو اقلا به آن اندازه است كه برای یک دانش آموز و یا دانشجوی معمولی ایرانی و ترك زبان، خواندن، نوشتن، و درک ترکی ترکيه بهيچ وجه آسان و راحت نیست.

یکی از دوستان گیلک به شوخی میگفت به گیلکی پنجاه تا لغت برای باران و ماهی و گاو داریم. میتوانیم بگوئیم و بخندیم و برقصیم اما یک مقاله حقوقی و یا فلسفی و پزشکی نمیتوانیم بنویسیم.

در ترکی آذری هم همینطور. هر کس میخواهد چیزی جدی به ترکی ما بنویسد به ترکی ترکیه متوسل میشود که بیش از صد سال تجربه چاپ و نشر کتب علمی مدرن را دارد اما به ترکی آذری خودمان این کار با وجود تلاش های افراد و گروه های مختلف عملی نمی شود.

این در مورد کشور های متمدن و پیشرفتهُ دمکراتیک هم صادق است. شما کاربرد گونه های مشخص فریزی در آلمان و یا پرووانسی در فرانسه را حداکثر در اشعار و ترانه ها، ضرب المثل ها و لباس و رقص محلی این مناطق آلمان و فرانسه می یابید در حالیکه یعید است کتاب و مقاله ای جدی در زمینه زیست شناسی و یا تاریخ فلسفه به این «زبان» ها پیدا کنید.

در عین حال که این برای بعضی ها شاید هم بحق احساس کسر شان میاورد اما چیزی طبیعی است. این در عین حال مستقیما به تجربه و سنت و دولتداری نظامی مربوط است که  قرن های متمادی زبانی را بیرق فرهنگی خود کرده و در آن فرهنگ و ادبیات تولید نموده است. طی صد ها و هزاران سال گذشته، آثار علمی و ادبی اصولا به زبان های اصلی، مشترک و رسمی دولت ها نوشته شده و هنوز هم میشود و نه به زبان ها و لهجه های محلی و یا گونه های محاوره ای زبان ها. این است که مثلا به بلوچی و یا پشتو، کردی و یا ترکی آذری و یا اوزبکی و تاتاری به سختی میتوان مقاله، خبر، کتاب و اثر علمی و مدرن یافت و نوشت.

در مقایسه با مثلا پشتو، کردی، ترکمنی و آذری، هم  فارسی و هم ترکی ترکیه سنتی به مراتب طولانی تر، ادبیاتی بمراتب بیشترو تجربه ای بلند تر در زمینه پشتیبانی دولتی واحد و متمرکز داشتند و دارند. این تجربه و سنت، بخصوص در 100-150 سال اخیر با اصلاحات، تکمیل، مدرنیزاسیون و استاندارد شدن و بالاخره صنعت چاپ ماشینی و الکترونیک غنی تر و مستحکم تر شده است. از این جهت امروزه این زبان ها برای استفاده در علوم مثبت مانند فیزیک و شیمی و حتی علوم مدرن انسانی مانند حقوق، ادبیات و فلسفه به مراتب مناسب تر از زبان ها و لهجه های محلی هستند.  نه اینکه زبان ها و لهجه های جوانتر و یا  کوچکتر و محلی قادر به این نیستند. اما اگر آنها امروز با پشتیبانی دولتی و ملی به این کار شروع کنند این کارشان اگر موفقیت آمیز باشد و صاحب دولتی قدرتمند و باثبات شوند، اقلا 100-150 سال طول میکشد. تجربه برخی دولت های جوان تر غربی و صنعتی که زبان کوچکتر و ملی خود را رسمی کرده زبان تحصیلات عمومی کشور خود نموده اند گاه موفقیت آمیز و گاه کم ثمر بوده است. در ایرلند با وجود اینکه انگلیسی در عمل هنوز مقام اول در تحصیل، تالیف و چاپ آثار این کشور را دارد، ایرلندی هم به نسبت رشد کرده اگر چه به زور به کسی تحمیل نمی شود اما حتی در شرایط استقلال و دولتداری ملی، مقام ایرلندی حتی در خود ایرلند به مقام و محبوبیت انگلیسی نرسیده است که عملا زبان نخست ایرلند بشمار میاید. از سوی دیگر تجربه تقریبا همه کشور های آسیای میانه، خود جمهوری آذربایجان و یا یک رشته کشور های نواستقلال آفریقا و آسیا چندان خوشحال کننده نیست. ورای شعار های زبان ملی، اکثر آنها در تحصیلات جدی بالای دبستان  به زبان های بزرگتر دنیا مانند روسی و انگلیسی رو میاورند.

پس شاید بتوان گفت که اگر واقعیتش را بخواهید امروزه به سختی میتوان به زبان تاتی، لُری و یا حتی ترکی آذری و کُردی ژنتیک و یا پزشکی و مهندسی الکترونیک خواند. در تئوری میشود، اما در عمل ممکن نیست. حد اقل فعلا ممکن نیست و معنائی ندارد و اگر هم به فرض از  فردا گفتند میتوانید به یکی از این زبان های محلی ژنتیک و یا هر رشته علمی دیگر را بخوانید، تحصیل در آن رشته به هر کدام از این زبان ها در عمل بیسواد ماندن در آن رشته خواهد بود.

اما بهترین راه موفقیت در این حوزه ها استفاده از کدام زبان است؟ اگر هنگام طرح این سوال به فرزندان و خویشان خودتان فکر کنید جواب این سوال را خودتان بهتر از هرکس دیگری میتوانید بدهید. اگر دختر شما میخواهد ژنتیک بخواند کدام زبان کار ساز تر از همه است؟ به کدام زبان بخواند باسواد تر، موفق تر خواهد بود و کار بهتری خواهد یافت؟

البته در بهترین حالت باید گفت: انگلیسی، فرانسه، آلمانی و یا مثلا حتی روسی. البته انگلیسی صد بار بهتر از فارسی است که ادبیات و واژگان ژنتیک و اکثریت قریب به اتفاق علوم معاصر و مدرن در آن تاریخی بیشتر از صد سال ندارد.

و البته نه بلوچی و کُردی، نه ترکمنی و یا ترکی آذری… چرا که به این زبان ها نه در ایران و نه در کشور های دیگر نه کتاب و ادبیاتی هست، نه ترجمه ای جدی و نه حتی واژگانی.

اما برای اینکه در مورد زبان های ترکی آذری، کُردی و یا دیگر «زبان های محلی اقوام ایران» ناحقی نکنیم، کمی عقب تر برویم.

گذشته

تعابیر مدرنی مانند استادیار، دادگستری، یخچال، خشک شوئی، هسته (سلول)، زیست شناسی، گذر واژه و غیره قدمتی بیشتر از صد سال ندارند و محصول قرن بیستم هستند. آنها متعلق به دوره ای هستند که همزمان با تاسیس سلسله پهلوی آموزش و پرورش، مطبوعات، دادگستری، نقلیات و دیگر خدمات دولتی مرکزی شد و مهاجرت های داخلی بطور متناسب افزایش یافت و همزمان، فرهنگستان و فرهنگ های لغت و در عین حال نویسندگان و نخبگان کشور واژه های جدیدی برای معانی و مفاهیم مدرن ساخته وبه گردش استفاده وارد کردند و یا بعضی تعابیر مانند تلفن، پلیس و یا مرسی مستقیما وارد گردونه استفاده همگان شدند، چیزی که با وجود تغییر نظام به جمهوری اسلامی هم ادامه یافت.

فارسی قبلا صاحب اینچنین امکانات لغوی نبود – و هنوز هم در مقایسه با مثلا انگلیسی و یا فرانسه از دیدگاه بیان تعابیر و اصطلاحات مدرن علمی و تکنیکی ضعیف تراست. اما چون فارسی زبان مشترک یک کشور نسبتا بزرگ خاور میانه یعنی ایران با جمعیتی بزرگ و گذشته ای طولانی و غنی است حد اقل در این صد و چند سال گذشته توانسته است تا حدی با این تحول لغوی و زبانی بین المللی همگامی کند. دیگر زبان های رسمی اما کوچکتر دنیا مانند ترکی (ترکیه)، عربی، هلندی، سوئدی، مجاری، ویتنامی و یا هندی هم همچنین.

زبان بلوچی و یا تالشی این امکان را نداشتند، مثل ترکی ترکیه و یا فارسی ایران زبان رسمی یک کشورهم نبودند و جمعیت زیادی هم نداشتند که این زبان ها را از نظر علمی و انطباق با تحولات بین المللی «به روز» («آپدیت») کنند. ترکی آذری بخاطر وجود ترکی ترکیه و پیشرفت این زبان در آن کشور که شبیه پیشرفت فارسی ایران بوده و كُردى بخاطر تاسیس یک حکومت نیمه مستقل در شمال عراق در این چند سال اخیر در وضعی نسبتا متفاوت قرار داشته اند. اما در عمل، ما در ایران نتوانسته ایم برای زبان های ترکی آذری، کُردی، بلوچی و غیره واژگان و ادبیات علمی و معاصر بوجود آوریم. در عمل در طول هزار سال گذشته نیازی هم به این نبوده است. بهمین دلیل است که کسانی که غم زبان مادری خود را میخورند، برای حفظ آن به ثبت ادبیات شفاهی، اشعار فولکلور، ضرب المثل ها و غیره دست میبرند. آثار کتبی این زبان ها و لهجه ها از نظر تعداد محدود و از نظر قالب و مضمون بیشتر شعر و ادبیات است. نثر (از قبیل رمان، تئاتر، داستان کوتاه) و بخصوص نثر علمی و یا رسانه ای از قبیل خبر، تفسیر و تحلیل علمی و سیاسی، كتاب هاى تاريخ و جغرافيا و علوم فنى و يا ترجمه مطالب جدید علمی از زبان های اروپائی را در زبان های محلی اقوام نمیتوان و یا به ندرت میتوان یافت.

تقریبا تا قرن بیستم يعنى پیدایش دولت – ملت های معاصر منطقه از بطن امپراتوری های ایران و عثمانی زبان ادبی، فلسفی، اداری،علمی و دینی منطقه ما  اساسا عربی و  فارسی بود. متاسفانه شکوفائی علم و دانش در دنیای ما مسلمانان شرق زیاد طول نکشید در حالیکه همه تاریخنویسان معترف هستند که قرون دهم تا چهاردهم یعنی باصطلاح «قرون وسطای شرق مسلمان» برخلاف اروپا دوران طلائی علم و دانش و در ضمن ادبیات و هنر بود. اکثریت قریب به اتفاق آثار علمی این دوره از بیرونی و خوارزمی گرفته تا رازی و ابن سینا به عربی و فارسی بود. رخشندگی جهانی شعر فارسی از رودکی و جامی و فردوسی تا نظامی و حافظ و سعدی هم مربوط به این دوره است.  این در حالی است که زبان ترکی عثمانی تحت تاثیر فارسی و عربی بود و هنوز هم از نظر واژگان تحت تاثیر فارسی و عربی قرار دارد.

دانشمندان اصولا نقش عربی و فارسی (و یخصوص عربی) را با نقش زبان لاتین در ادبیات، دین و علوم غرب تا قرون هفدهم و هجدهم اروپا مشابه میدانند. تا این دوره لاتینی زبان اصلی کشور های اروپائی در تولید آثار ادبی و علمی بود. بعد از قرن شانزدهم است که زبان هائی مانند فرانسوی، انگلیسی، ایتالیائی و یا اسپانیولی و روسی بتدریج جای زبان مشترک لاتینی را در انتشارات میگیرند. در دنیای غیر عرب اسلام شاید فارسی اگر نقش مهمتری از عربی نداشته باشد اقلا نقش کمتری نداشته است. اما این وضع در قرن نوزدهم و بیستم با تلاشی امپراتوری های ایران و عثمانی، جدا شدن اقوام مختلف از آنها و بعد ا در قرن بیستم اعلام استقلال آنها که با جدا کردن زبان و حتی خط و الفبای آنها همراه بود، کاملا عوض شد.

و: حال

جالب است که  تا قرن بیستم مجموع آثار کتبی به زبان عربی بیشتر از فارسی و ترکی، مجموع آثار فارسی کمتر از عربی ولی بیشتر از ترکی و تعداد آثار ترکی کمتر از هر دو: عربی و فارسی بوده است در حالیکه به زبانهائی که امروزه «زبان های محلی اقوام» نامیده میشوند (یعنی مثلا ترکی آذری، کُردی، یا بلوچی و لُری) آثاربه مراتب کمتری تولید شده اند. که آن هم مربوط به چند قرن اخیر است. در بعضی زبان ها و گونه ها تنها در قرن بیستم است که بعضی آثار به چاپ رسیده است.

در قرن بیستم است که با تحولات بزرگ در صنعت چاپ و تولید کاغذ و ضمنا مرکزی شدن نظام دولتی و اداری این کشور ها تولید آثار آموزشى، علمی و ادبی در هر سه زبان عربی، فارسی و ترکی در مقایسه با سده های گذشته افزایش فوق العاده و چشمگیری میکند. از نظر انتشارات، ترجمه، واژگان، آثار مکتوب و الکترونیکی علمی، آموزشی، اجتماعی، ادبی، اقتصادی، تفریحی و غیره، زبان های فارسی، ترکی و عربی در این صد و چند سال گذشته رشد قابل توجهی کرده اند که البته بخصوص در زمینه علوم، واژگان و آموزش و پرورش هنوز قابل مقایسه با مثلا انگلیسی و یا فرانسوی و غیره نیست اما در سطح خودش و در مقایسه با دیگر زبان های کوچکتر و متوسط دنیا بد هم نیست. این، چیزی طبیعی است و شاید نمیتوان انتظار داشت که مثلا واژگان علمی فارسی و ترکی با مثلا انگلیسی و یا آلمانی و روسی همطراز باشد.

طبیعتا تاثیر پیشرفت صنعت چاپ و تولید کاغذ و بویژه پیدایش و گسترش بی سابقه اینترنت و انتشارات الکترونیکی با درجات مختلف در بهبود و پیشرفت نوشتن آثار و مطالب و حفظ میراث فرهنگی و اجتماعی زبان های غیر رسمی ایران و دیگر کشور های منطقه هم تاثیر به سزائی داشته است. حکومت ها، گروه ها  و افراد در این چند دهه اخیر بیشتر به اهمیت حفظ و بهبود وضع زبان و فرهنگ اقلیت ها و اقوام پی برده اند و از سوی دیگر این کار بخصوص در سطح مدارس خصوصی و ابتکار های شخصی و گروهی در اینترنت رغبت و رواج بیش از پیشی یافته است.

اما آیا این «زبان های محلی اقوام»، مثلا  بلوچی در ایران و یا کُردی در ترکیه نمیتوانند اگر هم نه تا سطح انگلیسی و آلمانی، حد اقل به اندازه فارسی و ترکی رشد یابند؟ پیشرفت زبان فارسی در ایران و یا ترکی در ترکیه را در نظر بگیرید که از نظر «علمی» در گذشته چندان واژگان و قدرت بیانی نداشتند و هنوز هم با وجود رشد این 100-150 سال گذشته شان قابل مقایسه با زبان های اروپائی «مهم» نیستند . در ضمن این را هم در نظر بگیرید که بخصوص از زمان اعلان استقلال جمهوری آذربایجان، رشد این زبان در آذربایجان قفقاز با وجود نفوذ همه جانبه روسی قابل توجه بوده است و همین را میتوان در خصوص کُردی در کردستان عراق هم ادعا کرد که بعد از سقط رژیم صدام حسین عملا به صورت تنها زبان رسمی و حاکم کردستان عراق تبدیل شده و از این جهت در همین مدت به نسبت تقویت یافته است. نتیجتا احتمالا میتوان ادعا کرد که در صورت رسمیت یافتن و حمایت یک دولت، بخصوص دولتی حتی کوچک و ضعیف که «حامل» این زبان نوپا باشد، حتی یک زبان نسبتا کوچک که تا کنون از نظر چاپ و تالیف مورد بی توجهی قرار گرفته و گذشته چندان غنی هم بعنوان یک «زبان علم و آموزش» نداشته است، میتواند خود را از نظر تبدیل به یک «زبان علم و آموزش» تا حدی تثبیت کند.

این در سطح «تئوری» درست جلوه میکند. اما در عمل منطقا چنین بنظر میرسد که اگر قرار باشد هر کدام ازچندین و چند زبان مادری مردم ایران به تنهائی زبان رسمی منطقه خودش شود و از کلاس اول دبستان تا ترم آخر دانشگاه همه دروس به این زبان تدریس گردد و در امور اداری و دولتی مورد استفاده قرار گیرد اولا چه هرج و مرجی در کشور ایجاد خواهد شد، ثانیا سامان مملکت و اتحاد ارضی و سیاسی آن بهم خواهد خورد و این وضع احتمالا باعث نزاع و دشمنی بین همه با همه خواهد گشت و نهایتا، و مهمتر از همه: بعید است که متکلمین خود این زبان ها از ترکی آذری و کُردی و ترکمنی گرفته تا بلوچی و لُری و گیلکی بخواهند فقط زبان محلی خود را یاد بگیرند و با این ترتیب رشته های رابطه، سفر، کار، اشتغال، تحصیل، سرمایه گذاری و امتزاج با دیگر نواحی ایران و مردم آن نواحی را قطع کنند و در نتیجه، مثلا کسی که تحصیلکرده بانکداری به زبان بلوچی است نتواند در عمل با یک ایرانی ترک زبان آذری رابطه برقرار کند و یا در یک بانک شیراز و یا رشت استخدام شود.

نتیجه

بر پایه آنچه که در این نوشته آمد، از نظر بحث سیاسی کنونی که در ایران و خارج از کشور در رابطه با تحصیل زبان مادری انجام میگیرد، میتوان گفت که اقدام عملی به تحصیل زبان مادری (و یا پدری) و یا هر زبان دیگر هر شهروند در مدارس و کورس های دولتی و خصوصی بسیار پسندیده، بجا و حتی تاخیر یافته است. بنظر من تحصیل چند ساعت در هفته زبان مادری به صورت انتخابی و در چهارچوب قانون، چه در مدارس دولتی و چه خصوصی، طرحی مثبت و مفید برای هر دانش آموز و دانشجو است. طبیعتا به شرط آن که خود آن دانش آموز و دانشجو و خانواده اش این را بخواهند. دولت هم باید در حد امکانات و در چارچوب قانون، شرایط تحصیل هر زبان را در مدارس دولتی  فراهم کند و یا آن را به مدارس خصوصی محول نماید. اما این که بعضی افراطیون طلب میکنند که تمام تحصیل، کار، امور اداری و یا قضائی به زبان های مادری گروه های رنگارنگ مردم انجام گیرد، هم زمینه ای برای هرج و مرج و نزاع سرتاسری و خدای نکرده جنگ داخلی در کشور است، هم عملی نیست و دور از جدیت است، و هم چیزی نیست که منطقا افراد و آحاد ملت و حتی متکلمین این زبان ها آن را برای خود، اعضای خانواده و گروه زبانی خود آرزو کنند.… ادامه خواندن

جنبه امنیتی تحصیل زبان مادری

W13

عباس جوادی – اگر در آمریکا شما بخواهید فرزندتان مثلا درس اسپانیولی و یا فارسی بگیرد، معلوم است که چکار میکنید. با مدیریت مدرسه صحبت میکنید. اسپانیولی معمولا مشکلی نیست و در بسیاری مدارس درس زبان و ادبیات اسپانیولی تدریس میشود. ولی اگر درس فارسی خواستید احتمالا مدیریت مدرسه خواهد گفت این امکان را نداریم. بعضی ها خواهند گفت، ببینیم آیا دانش آموز دیگری هست که بخواهد فارسی یاد بگیرد یا نه، ثانیا ایا کسی پیدا میکنیم که بتواند تدریس کند یا نه، ثالثا خرجش چقدر است و بالاخره اینکه ایا میتوانیم خرجش را بدهیم یا نه.

البته اکثرا موضوع بر سر مدرسه کاملا اسپانیولی (یعنی با همه دروس به اسپانیولی) نیست. ولى اگرچه استثناء است و نه قاعده، این هم ممکن است که شما در بعضی شهر ها مدرسه کاملا اسپانیولی پیداکنید یعنی از زبان و ادبیات گرفته تا تاریخ و فیزیک و شیمی و حتی ورزش، همه چیز به اسپانیولی باشد. بهر حال این مدرسه هم حتما اجازه آموزش و پرورش از مقامات ایالتی گرفته و مطابق با قانون اساسی ایالات متحده و قوانین و قواعد دیگر فدرالی و ایالتی کار میکند. چیزی که کار را آسان میکند این است که در آمریکا اکثر مدارس یا خصوصی هستند و یا «پابلیک» یعنی «اجتماعی» و یا «ملی» – که البته دولتی نیست و با حکومت رابطه ای ندارد بلکه فقط از طریق مالیات های ایالتی تامین مالی میشود و اداره اش هم بعهده شورای مدیریت خود مدرسه  است.

آیا این تحصیل – مثلا آموزش اسپانیولی در فلان مدرسه خصوصی و یا «اجتماعی – ملی» کالیفرنیا  و یا تکزاس که جامعه های بزرگ هیسپانیک و اسپانیولی زبان دارند هیچ جنبه سیاسی و امنیتی ندارد؟ مطمئن باشید اگر این سوال را از دانش آموزان، آموزگاران و یا مدیریت آن مدرسه بکنید آنها اولا خود سوال را نخواهند فهمید. و بعد از اینکه فهمیدند جواب خواهند داد: نه، این چه ربطی به مسائل سیاسی و امنیتی دارد؟

تا حدی مشابه این وضع را در آلمان، فرانسه، انگلستان و ایتالیا هم خواهید یافت. در اکثر این کشور ها مدارس یا دولتی هستند یا خصوصی و یا متعلق به بنیاد های غیر دولتی. اما در همه مدارس دولتی و اکثریت مدارس خصوصی این کشور ها هم یک زبان مشترک و عمومی تحصیل برای همه دروس هست (آلمانی، فرانسه…) اگر چه شما میتوانید در کنار دروس دیگر که به زبان مشترک آن کشور است، زبان هر اقلیت این کشور ها و یا زبان های دیگر را هم بیاموزید. یعنی بعید است بتوانید در آلمان و یا فرانسه در مدرسه ای فقط و صرفا به زبانی بغیر از زبان مشترک آن کشور تحصیل کنید، اما هر زبان اقلیت و یا هر زبان دیگری را نیز میتوانید – باز اگر امکانات آن فراهم بود – تحصیل کنید. در یکچند کشور هم مانند کانادا و سوئیس بیش از یک زبان، زبان رسمی تحصیل (یعنی تمام تحصیل) است  وگر نه درس این یا آن زبان گرفتن واقعا کار مشکلی نیست بشرط آنکه شرایط آن موجود باشد.

اما همگی تاسف هم بخوریم واقعیت این است که در کشور هائی مانند  ایران، عراق، ترکیه و یا جمهوری آذربایجان مسئله به آن سادگی نیست که مثلا شما در ارومیه دست پسرتان را بگیرید و ببرید به مدرسه و از مدیر مدرسه خواهش کنید به فرزندتان درس ترکی و یا کُردی هم بدهند. وضع بعضی کشور های منطقه را در یک مقاله دیگر «چشم انداز» (کلیک کنید) خلاصه وار تشریح کرده بودم.

در تركيه  نه فقط در باره تحصيل زبان اقليت ها، بلكه حتی وقتى فقط ميخواستند به تلويزيون دولتى كُردى اجازه دهند شوراى امنيت ملى كشور بيش از يك سال در اين مورد بحث كرد و نهايتا آن را تصويب نمود. در ایران، جمهورى اسلامى ٣٥ سال دو دل بود كه يك ماده قانون اساسى خودش را اجرا كند يا نه و بالاخره كسى مثل آقاى يونسى معاون رئيس جمهورى را مسئول اين كار كرد كه گذشته خدماتش بيشتر جنبه امنيتى دارد. و در مقابل در «اقلیم کردستان عراق» که تحت عنوان «خود مختاری» و «فدرالیسم» در عمل خود را از «میهن مشترک» عراق مستقل کرده، دولت محلی آقای بارزانی حتی تدریس زبان مشترک عراق یعنی عربی را هم در مدارس لغو نموده است.

البته در طول تاریخ 100 ساله گذشته «آلرژی» های متقابل هم بوجود آمده است. همین امسال در رابطه با روز 21 فوریه یعنی روز بین المللی زبان مادری شورای شهر تبریز با ابتکار خود تصمیم گرفت مراسمی در همین مورد ترتیب دهد – چیزی کاملا غیر سیاسی و معصومانه. اما امام جمعه تبریز حجت الاسلام شبستری و «شورای تامین استان» با آن مخالفت کرده این برنامه را در «راستای اهداف قوم گرایان» نامیده اند.

اما برخلاف تصورى كه در ذهن بعضى ها جا افتاده، اين نيست كه از ايران و تركيه و عراق تا قفقاز و آسياى ميانه حكومت ها بيخود و بى جهت «روانى» شده اند، همه چيز را به امور امنيتى ربط ميدهند و ميخواهند در مورد همه چيز با معیار های امنیتی تصمیم بگیرند. در تاریخ معاصر ایران کم نبوده اند تلاش هائی که در ظاهر فقط برای حقوق زبانی و فرهنگی و یا مسائل  قومی و محلی مطرح شده اند اما پشت سر مبتکران این برنامه ها و «جنبش» ها در واقع جریانات تجزیه طلبانه و حتی دولت های خارجی بوده اند. جریان پیشه وری یک نمونه اینگونه حوادث تاریخی است که هنوز از ذهن مردم و حتی مردم خود آذربایجان پاک نشده است. اگرچه طرفداران فرقه دمکرات آذربایجان تا مدتها انکار میکردند، اما اسنادی که بعد از سقوط شوروی از رهبری حزب کمونیست شوروی فاش شدند نشان میدهند که چهار پنج ماه قبل از شروع ماجرای حکومت فرقه دمکرات در تبریز که با حمایت مستقیم ارتش اشغالگر شوروی تاسیس یافت، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی با ابتکار و دستور شخص استالین آن را طرح ریزی کرده مراحل اجرائی آن را نیز قدم بقدم معین کرده بود. در این سند تاریخی که «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» (6 ژوئیه 1945) نامیده میشود این نکته نیز جزو وظایف اصلی فرقه دمکرات در آذربایجان و دیگر طرفداران شوروی در کردستان و استانهای شمالی ایران شمرده شده بعنوان «فرمان» به آنها ابلاغ شده بود:

حقوق برابر برای اقلیت های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در موسسه های محلی به زبان های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تاسیس انجمن های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (همان سند).

از این جهت است که وقتی موضوع اقوام، زبان ها، حقوق ایالتی و قومی پیش میاید یکی از نگرانی های جدی بخش بزرگی از ایرانیان و از جمله خود مردم این اقوام اینست که «نکند پشت سر این مطالبات چیزی خلاف تمامیت ارضی و وحدت ملی ایران نهفته باشد که به دول خارجی مربوط میشود؟»

حتی امروزه نزدیکی نه فقط عقیدتی بلکه حتی تشکیلاتی بعضی گروه های تروریستی در بعضی استانهای مرزی ایران با گروه های هم قوم تروریستی آنها در کشور های همسایه «راز نهان»  نیست.

این تجارب در عین حال که باعث شک و تردید عموم نسبت به مطالبات قومی و زبانی میشوند طبیعتا «آلرژی» بی اساسی هم ایجاد میکنند که باعث عکس العمل هائی منفی و شتابکارانه و مخالفت هائی بیجا و بی سبب مانند رد مراسم روز جهانی زبان مادری در تبریز میشوند.

بعضی ها استدلال میکنند که علت اصلی اینکه جریان های افراطی قوم گرا بعضا در کار تبلیغاتی خود موفق میشوند فشار و سرکوب بی دلیل و تعصب آلود خواستهای اساسی و بحق قومی مانند آموزش زبان مادری است. اگر به این پدیده عنصر توهین و تحقیر های قومی که متاسفانه  بین مردم رایج است و بعضا به زبان مسئولین و یا رسانه ها هم راه مییابد اضافه کنیم، شاید بتوانیم درجه تاثیر منفی این قبیل خصومت پراکنی ها در سطح جامعه را بهتر درک کنیم. در مقابل این گونه فرهنگ  ضد ترکی و یا ضد عربی، قوم گرایان هم در سال های اخیر به تبلیغات ضد ایرانی و ضد فارسی خود افزوده اند. این تبلیغات زهرآگین و نژادپرستانه متقابل، هر بار بدیل خود را تولید میکند. هر بار که کسی مثلا یک جوک ضد ترکی میگوید، یک نفر از ترک زبانها یک جوک متقابل و این بار غلیظ تر پخش میکند. گناهکار کسی نیست که اول این توهین و تحقیر را شروع کرده زیرا این، مانند دایره ای بسته و نقطه ای کور است که ابتدایش معلوم نیست. گناه در این چرخه تبعیض و بی احترامی، در فرهنگ نابرابری و خصومت است که جریان های افراطی از آن استفاده میکنند.

تحصیل زبان های مادری بخودی خود چیزی سیاسی نیست و یا بهتر است بگوئیم که این، موضوعی است که نباید سیاست را به آن دخل داد. اما واقعیت ایران و منطقه ما چیز دیگری میگوید. بنظر من اشتباه است اگر تصور شود که موضوعات قومی و تبعات آن مانند آموزش زبان در ایران و منطقه ما در زندگی واقعی، از سیاست، امور امنیتی مانند تروریزم، افراط گری و مداخله خارجی بدور است. این، تاریخ دارد، تاریخی که اینجا و آنجا هنوز خود نمائی میکند. اشتباه است که ساده لوحانه تصور کنیم که فراگرفتن زبان مادری این یا آن قوم صرفا تصمیم و برنامه ای فنی است و ربطی به مسائل سیاسی و امنیتی مملکت ندارد.

مهم این است که دولت حق طبیعی مردم مبنی بر تحصیل زبان مادری را بخاطر سوء استفاده جریانات افراطی از مردم دریغ ندارد. و مهم این است که  بتوان بین این حق طبیعی مردم و «تبلیغات پوششی» افراطی که مطالبات اساسی مردم را بهانه اهداف خود میکنند تفکیک کرد. در این رهگذر شکی نیست که فعالین مدنی و طرفداران تحصیل زبان های مادری نمیتوانند نگرانی های مردم را نادیده بگیرند بلکه بر عکس بر آنهاست که این نگرانی ها را از طریق صمیمیت و گفتگو رفع نمایند. سرّی ثریا اوندر، یکی از نمایندگان معروف مجلس ترکیه از حزب ب. د. پ. که اساسا از مردم کُرد ترکیه نمایندگی میکند اخیرا گفت: «اگر در مردم این نگرانی وجود دارد که ما تجزیه طلب هستیم، این وظیفه آنها نیست بلکه وظیفه ماست که نشان دهیم که این تصور درست نیست.»

اینکه در نهایت برنامه تحصیل زبان مادری اقوام در ایران چقدر عملی خواهد شد و موفق خواهد بود هم به اراده واقعی (و نه شعاری) حکومت و هم در ضمن به بحث باز اما در عین حال صمیمی دولت، طرف های ذینفع و روشنفکران برای تفکیک «سره از ناسره»، رفع نگرانی ها و سوء تفاهم ها و تبلیغات خصمانه متقابل بستگی دارد.

در این میان بصیرت مردم، اکثریت مردم بصورت تعیین کننده در آمده است – مردمی که به هیچ سوی افراط، خشونت و خصومت قومی میل نمیکنند و خواهان زندگی همه اقوام در شرایط صلح و صفا و درعین حال تامین حقوق اولیه همه در یک جمع آزاد و مملو از تعامل و دوستی هستند.

 … ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری در پس منظر

W11

از زمان رضا شاه تحصیل زبان های مادری و استفاده از آنها در سطح آموزشی (مدارس) و یا ادارات و دادگاه ها در عمل منع شده است و فقط از فارسی استفاده میشود. نویسنده این سطور این وضع را بعنوان نتیجه طبیعی سیاست «یک دولت – یک زبان» بررسی کرده و به نمونه های آن  در ترکیه و دیگر کشور ها ی منطقه اشاره کرده، این را هم ذکر نموده که اگر این سیاست 90 سال پیش به وحدت و تشکیل یک ملت – دولت کمک نموده دیگر امروز هم وقت آن به سر رسیده و هم این سیاست طوریکه در ترکیه میبینیم و عوارض ایرانی اش هم بتدریج نمایان میشود تبدیل به معضلی مسئله ساز برای کل ملت گشته است.

من حداقل از سال های 1980 با مقالات و سخنرانی های مختلف و یک کتابچه تاکید کرده ام که این  یک حق کُشی اشکار نسبت به متکلمین زبان های غیر فارسی ایران است و باید آموزش این زبان ها و کاربرد آنها ازاد باشد. این، جنبه حقوقی موضوع است که شامل جهات اجتماعی، تربیتی و روانشناسی مانند ایجاد شرمندگی در کاربرد زبان مادری، اخلال در شانس برابر با فارسی زبانان در پیشرفت اجتماعی و اصولا حقوق بشری در جامعه و لزوم پرهیز از تبعیض مربوط میشود.

نکته دوم جنبه سیاسی مسئله است. در اینجا دو نظر با هم رویاروئی میکنند: یکی میگوید تامین حقوق زبان (و دیگر حقوق قومی) باعث افزایش خواست های آنها و در نهایت خواست تجزیه طلبی شده به متلاشی شدن کشور منتج میشود. نگرش دوم بر آن است که بر عکس، وقتی دولت از تامین حقوق اساسی اقوام و اقلیت ها طفره رود و حتی حداقل این خواست ها را سرکوب کند، این امر و تراکم آن باعث خشم و نفرت اقلیت ها و در نهایت رشد تجزیه طلبی در کشور میگردد.

من شخصا مدت ها بر این آخرین نظر بودم که رد تامین خواست های قانونی و حقوقی اقوام و اقلیت ها که مبتنی بر حقوق دمکراتیک همه شهروند ها در یک جامعه آزاد باشد باعث افزایش تمایلات تجزیه طلبی میشود. هنوز هم بر همین عقیده هستم اما میخواهم این را اضافه کنم: احتمالا رشد و یا عدم رشد تمایلات تجزیه طلبانه وابسته به شرایط اجتماعی و سیاسی مانند ضعف دولت ملی، همکاری آن دولت با کشور های همسایه و دولت های مقتدر دنیا، حمایت و یا فشار بین المللی نسبت به دولت ملی، و حضور و یا نفوذ نیروها و یا دولت هائی در منطقه هم هست که از جریانات داخلی یک کشور، مثلا ایران، دفاع و حمایت بکنند و یا بیطرف بمانند.

بنظر من در زمان شاه شرایط رشد تجزیه طلبی در سطح داخلی و حمایت منطقه ای – بین المللی آن فراهم نبود ویا بسیار ضعیف بود (نگاه کنید به شکست جریان پیشه وری، نزدیکی ملا مصطفی بارزانی به ایران و نبود و یا بسیار ضعیف بودن جریانات ناسیونالیستی قومی و یا جدائی طلبانه در خوزستان و بلوچستان آن زمان و رشد نسبی آنها در شرایط کنونی).

این شرایط دولت را – اگر از نقطه نظر منافع خود دولت هم نگاه کنیم – ملزم میدارد که با آموزش از تجارب عراق و ترکیه به موضوع حقوق اساسی اقوام و اقلیت ها از جمله آموزش زبان های مادری توجه کرده آن را نه فقط به بحث بگذارد بلکه در اسرع وقت شروع به اجرایش بنماید. مهمتر از این جنبه سیاسی، البته خود بحق بودن این طلب هر شهرونداست که زبان مادری اش را بیاموزد. صرفنظ از اینکه اعلامیه های بین المللی چه میگویند، علی الاصول تامین این حقوق اولیه باید جزو دغدغه های اصلی یک حکومت باشد که مدعی دفاع از حقوق مردم است. ممکن است کسی بگوید تبعیض نسبت به زنان و یا مذاهب دیگر حاد تر از تبعیض زبانی است – که احتمالا درست هم هست – اما طبیعتا آن نفی نمیتواند این نفی را مشروع و بحق جلوه دهد.

دولت اقای دکتر روحانی بعد از 35 سال حداقل موضوع تحصیل زبان های مادری را مطابق با اصل 15 قانون اساسی جمهوری اسلامی مطرح کرده است. با وجود اینکه این موضوع بسیار حساس و برداشتن هر گام مشروط به ده ها حساب و حل مشکلات است، تا کنون اقدامی عملی در اجرائی شدن این برنامه مشاهده نشده است. بعضی ها میگویند دولت فقط «سر میدواند» و میخواهد وقت تلف کند تا آب ها از آسیاب بیافتند. بهر حال بعد از تاخیر 35 ساله نمیتوان انتظار داشت که مردمی که مشتاق دیدن تامین این حقوق هستند با طرح موضوع و بدون شروع حل آن مسئله را به باد فراموشی بسپارند. محیط دور و بر ایران هم هیچ نشان نمیدهد که دولت ایران میتواند زیاد مردم را «سر بدواند» – نه در این زمینه و نه در زمینه های مهم (و شاید مهمتر) دیگر.

—————————

در ضمن بخوانید:

بیست و پنج سال پیش: وضع زبان ترکی آذری در ایران

یک ملت، یک زبانادامه خواندن

داعش اسلامی نیست؟

از وقتی دهشت افکنی غیر متعارف داعش («دولت اسلامی عراق و لبنان») شروع شد یک بحث هم بموازات تک تک آن وحشیت ها جان گرفت و هر بار سر کسی را میزدند که کافر (مثلا ایزدی) و ملحد و رافضی (یعنی شیعه) مینامیدند،  و یا دختران و کودکان ایزدی را به اسارت گرفته «تصاحب میکردند» و طبق خبر ها به 150-200 دلار میفروختند، یک عده شروع به بحث میکردند که این کار ها اسلامی هست یا نیست. اصلا داعش که خودش را «دولت اسلامی» مینامد اسلامی هست یا نیست.

عین گروه «بوکو حرام» در نیجریه، که چند وقت پیش به یک مدرسه حمله کرده 300 دختر غیر مسلمان را اسیر کرده با خود برد، تعدادی را در بازار های دهکده هائی که بر آنها حاکم اند و «شریعت اسلامی» خودشان را اجرا میکنند، فروخت، یک عده را هم خود تصاحب کرد و خدا میداند بر سرشان چه آمد. بعضی از آن دختر ها فرار کردند و یا با پول باز خرید شدند ولی از 300 دختر دانش آموز هنوز 219 نفر در اسارت «بوکو حرام» است. بعنوان کنیز، یعنی برده زن و دختر.

آیا بریدن سر «ملحدین و مرتدین» از سوی مسلمانان و از نظر شرعی مجاز است؟ خونشان حلال است؟ برده گرفتن دیگر دینان اهل کتاب و یا غیر اهل کتاب و یا کسانی که به آنها حمله کرده و مغلوبشان کرده اید چطور؟ تجاوز به آنها و فروختنشان؟ قطع دست؟ ممانعت از تحصیل و اشتغال و وراثت آنها؟

به گزارش خبرگزاری فرانسه، گروه «دولت اسلامی» یعنی داعش در نسخه انگلیسی نشریه رسمی اش «دابق» اعلام کرده که زنان و کودکان ایزدی به اسارت گرفته شده در شمال عراق را «طبق شریعت اسلام» به عنوان برده میان نیروهایش تقسیم کرده‌است. ایزدی ها را داعش مسلمان نمیشمارد. مثل همان که جمهوری اسلامی در باره بهائیان فکر میکند. این گروه میگوید برده گرفتن آنها «کاملا طبیعی» و طبق «شریعت اسلامی» انجام میگیرد. به نوشته نشریه «دابق»، «اهل کتاب» یعنی پیروان ادیانی مانند مسیحیت و یهودیت، می‌توانند بین قبول اسلام و پرداخت جزیه یکی را انتخاب کنند اما چنین «قانونی» شامل ایزدی‌ها نمی‌شود.

مسلمانانی که از این قبیل احکام و اعمال عصرهای «پیشا تمدن» و دوره بربریت خوششان نمی آید میگویند اینها ربطی به اسلام ندارند. بعضی های دیگر میگویند «بله، ولی…» بعد 41 دلیل میاورند که اسلام این قوانین را وابسته به شرایط بخصوص و مشکلی کرده که عملا اجرایش دور از احتمال شده است.

یعنی چه؟ بالاخره این اعمال درست است یا نه؟ جنایت است یا نه؟ دولت و ملت و هر فرد، هر فرد مسلمان باید از آن با تمام قدرتش جلوگیری کند یا نه؟

در ایران هم کار را ساده کرده اند و اصلا میگویند این داعش و طالبان و «بوکو حرام» و غیره نه فقط مسلمان و اسلامی نیستند بلکه دست پرورده و گوش بفرمان آمریکا و انگلیس و فرانسه و همه کشور های خرد و بزرگ غرب هستند. با این ترتیب هم اصولا این سوال آن وسط خلط میشود و در نتیجه بی جواب میماند که بالاخره تکلیف برده داری و اسیر گرفتن و تجاوز جنسی و یا قتل و یا فروش کنیز و غلام و یا سر و دست بریدن و قصاص چیست و شما چه میگوئید و چه باید کرد؟

هیچکدام از اینها که چیز عجیب و غریبی در تاریخ بشریت نیست. در تاریخ ما مردم شرق مسلمان و مردم آفریقا که بخصوص طولانی تر و بیشتر از اروپا دوام آورده است.

ما که شیخ و فقیه و آیت الله و مجتهد نیستیم تا معین کنیم داعش واقعا اسلامی هست یا نه و یا اینکه اسیر گرفتن مردم عادی و بی دفاع مطابق با اصول شریعت اسلامی هست یا نه و یا اینکه در ابتدای اسلام چطور بود و بعد چطور شد. ملا و فقيه هر دسته و فرقه و مذهب هم كه چيزى بنفع خود و در رد ديگران ميگويد. دانشمندان و اسلام شناسان هم كه چيز ديگرى تعريف ميكنند. اصلا اين مشاجرات شايد در عمل مهم هم نيست. مهم این است که حالا، امروز، در باره برده گرفتن، خرید و فروش و سوء استفاده از برده، مالکیت بر برده و رفتار با او مانند «مال و منال» شخصی، و یا قطع سر منافق و رافضی و ملحد را بنده، شما و هر کس میپذیرد یا نه، محکوم میکند یا نه، با این قبیل اعمال مخالفت و مبارزه میکند یا نه؟

موضوع بر سر این است. چرا در حول و حوش مسئله می پلکیم و بخود موضوع نمی پردازیم؟

شما دیده اید در یک کشور، یک کشور مسلمان گروه های مردم به خیابان بریزند و همچنانکه ضد این و آن شخص و دولت و سیاست اعتراض میکنند، بر ضد چنین اعمالی مانند قطع سر و برده گرفتن و فروش برده و گروه هائی که مرتکب این اعمال میشوند، نه از جنبه سیاسی بلکه بجهت این قبیل جنایاتشان، نه خجولانه و غیر مستقیم، بلکه باصدای بلند و سخنی روشن اعتراض کنند؟

من ندیدم، نشنیدم.

ما اهل تعارف و ریا هستیم. کسی که به این جنایات چشم میپوشد، ادامه آن را ممکن میسازد، یا با حمایت مستقیم، یا با تطهیر غیر مستقیم و «بله، اما…» ها و یا با خاموش نشستن تا مبادا در جمع، در جمع خاموش منزوی شود.

در حالیکه این جنبه فاجعه داعش و بوکو حرام مهمتر از جنبه سیاستش است. و داعش فقط در داعش نیست. در همه ما ، تک تک ما، گروه های ما، اقوام و ملل ما، کشورهای ما،  حکومت ها و قوانین و دادگاه هایمان، در گوشه و کنار گفتار و کردار هرکداممان، کمی هم که شده، داعشی وجود دارد که ما آن را صد ها سال است می بینیم اما نادیده میگیریم.

———————————–

در ضمن بخوانید:

برده داری در ایران

ادامه خواندن

اعدام نوع سعودی، سبک داعشی

 

امروز، چهارشنبه، یکی از رهبران شیعیان عربستان سعودی بنام شیخ نمر النمر از سوی دادگاه محکوم به اعدام شد. او متهم به سرپیچی از امیر سعودی، فساد فی الارض، فتنه، ارتداد و الحاد، دعوت به مخالفت و قیام بر ضد دولت سعود و بحرین و گشودن آتش به نیروهای امنیتی بود. شیخ النمر که رهبر اعتراضات سال 2012 در سعودی بشمار میرود  اتهام حمل اسلحه و تیراندازی را رد کرده است.

معمولا شکل اعدام در عربستان سعودی قطع سر با شمشیر است. در مورد شیخ النمر دادستان خواهان نوع بخصوصی از اعدام شده است و آن اینکه ابتدا سر او قطع شود و سپس برای عبرت عموم، بدن و سرش به یک صلیب چهار میخ شود.

اعضای خانواده النمر هشدار داده اند که این اعدام میتواند برای ده ها سال آینده نمونه رفتار با مخالفین باشد.

یکی از فعالین ساسی عربستان سعودی بنام جعفر الشایب به «آسوشیتد پرس» گفته «این حکم ظاهرا بخاطر اتهام “فتنه” و “تحریک” شیعیان کشور به اعتراض» داده شده. بقول او «اوضاع بحرانی است. میتوان در انتظار اعتراضات، تظاهرات و بیانیه های اعتراضی بود.»

Saudi Sentences Iconic Shiite Cleric to Death – ABC News.… ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری و تحصیل «به» زبان مادری

W14

عباس جوادی – در بحث تامین حق تحصیل زبان مادری در مدارس ایران خواهی نخواهی دو نقطه و یا موضع افراطی ایجاد شد (و خیلی هم بسرعت ایجاد شد): یکی کاملا بر علیه هر گونه حق تحصیل زبان های غیر فارسی که معتقد است با آموزش زبان های مادری اقوام، ایران بسوی تجزیه خواهد رفت. نقطه نظر کاملا متضاد دیگر میگوید در تمام دوره تحصیل و کلیه امورات زندگی رسمی، اداری، دولتی و رسانه ای هر کس باید زبان مادری خود را بکار برد و دولت مکلف است این شرایط را برای همه اقوام و گروه های زبانی کشور تامین کند.

من مدتها نمیدانستم که سیاسیون و یا کسانی که میخواهند مانند سیاسیون رفتار کنند این دو تعبیر متضاد هم را بوجود آورده اند: «تحصیل زبان مادری» و «تحصیل به زبان مادری». نگو در این «به» اسراری نهان است که میتواند زندگی همه جامعه را منقلب کند!

طبق این تفکیک که خیلی ها در روشن شدنش اصرار دارند تحصیل زبان مادری یعنی اینکه فرزند شما هفتگی چند ساعت درس زبان مادری خود را بگیرد، یعنی از جمله ادبیات، دستور زبان و غیره – چیزی شبیه آنچه که مدارس ارامنه ایران حتی از زمان رضا شاه به بعد میکنند: درس زبان، ادبیات و دین به زبان ارمنی و بقیه دروس مانند فیزیک، شیمی، ریاضیات، زیست شناسی و غیره به فارسی. بنظر من نیت از ماده 15 قانون اساسی این است که میتواند خواست کسانی را که میخواهند فرزندانشان زبان مادری خود را بیاموزند برآورد كند.

این در واقع چیزی شبیه یک «انقلاب» در نظام آموزشی ایران و در عین حال تامین یک حق طبیعی مردم یعنی آموختن زبان مادری است که باعث دگرگونی عمیقی در طرز تفکر ایرانیان و ضمنا رشد قابلیت های زبانی اقوام غیر فارسی زبان خواهدشد. جمهوری اسلامی برای اجرای این ماده قانون اساسی خودبه دلایلی که  شرحش در مقالات دیگر رفته، 35 سال دودلی نشان داد و تازه هنوز هم معلوم نیست که با وجود شروع بحث تحصیل زبان مادری اقوام در مدارس ایران، این ماده قانون اساسی بالاخره اجرائی خواهد شد یا نه. هنوز که آثاری از اقدامات عملی در این راه به چشم نمیخورد.

هیچکس نباید شک داشته باشد که این، کار آسانی نیست. مقدمات و شرایط آن باید آماده شود. مثلا آیا ما آموزگار زبان بلوچی و یا کتاب درسی زبان ترکی آذری داریم که فی الفور و عینا از جمهوری آذربایجان و یا ایالت بلوچستان پاکستان وارد نکنیم تا برای مردم خودمان بیگانه و نا آشنا نباشد؟ اگر نداریم آیا شروع به تهیه این مقدمات کرده ایم؟ آیا میدانیم که میتوانیم و یا میخواهیم مانند تجربه لبنان و بسیاری از کشور های غربی بخشی از این کار و اصولا تحصیل را به مدارس خصوصی حواله دهیم یا نه؟  آیا میدانیم قابلیت های ما در اجرائی کردن این قانون در حوزه کدام زبان وجود دارد و در کدام زبان هنوز وجود ندارد؟ آیا میدانیم که آیا میخواهیم تعریف «زبان» را دولت بکند و یا اینکه آن را به خود گروه های اجتماعی زبانی محول میکنیم؟ آیا نمیخواهیم در این مورد در سرتاسر کشور (بخصوص استان های زبان های غیر فارسی) سمینار های بحث و مشورت علمی و عملی بگذاریم (عملی احتمالا مهم تر است تا بحث های باصطلاح «علمی» بی پایان)؟ آیا میتوانیم در دو-سه مدرسه این یا آن استان چند «پروژه آزمایشی» شروع کنیم تا چالش های عملی را بیابیم و حل کنیم؟

این ها سوال هائی هستند که اگر حکومت اقای دکتر روحانی در وعده های خود واقعا جدی باشد باید نشان دهد که واقعا در این سمت و سو اقدام عملی میشود و موضوع کاملا جدی هست و نه شعاری که یک دوره داده شده و بعد فراموش میشود.

و اما تحصیل «به» زبان مادری

در این حیص و بیص و ناروشنی یک عده هم شعار میدهند که تحصیل باید از سر تا پا  یعنی ازکلاس اول ابتدائی تا آخرین ترم دانشگاه، از زبان مادری و تاریخ و جغرافیا تا فیزیک و شیمی و مثلثات و پاتولوژی (و حتی در ادارات، محاکم، اسناد رسمی هر محل و غیره) به زبان مادری باشد – «به»  یعنی فقط به زبان مادری. 

البته این، چیزی نیست که قانون اساسی میگوید. اما صرفنظر از قانون اساسی،  آیا این کار درست و یا حتی صرفنظر از درست و یا غلط بودنش عملی و به فایده ملت و مملکت، به فایده حتی همان گروه های زبانی یعنی متکلمین ترکی و کردی و بلوچی و لُری و غیره است؟ نهایتا آیا خود این مردم آن را میخواهند؟

من در مقاله تجارب کشور های همسایه با تکیه بر تجارب شخصی چند همکار عراقی از تجربه «اقلیم کردستان عراق» نوشته بودم که بعنوان بخشی از باصطلاح نظام «فدرال» کشوربا وجود آنکه ظاهرا جزو کشور عراق است در مدارس اش فقط کُردی تدریس میشود و از عربی یعنی زبان تا چند سال پیش مشترک عراق خبری نیست و این «زبان مشترک» ازمدارس کردستان عراق به مناطق عربی تبعید شده است. یکی از دوستان کُرد با لحن اعتراض به این مقاله نوشته بود که کرد ها دیگر نیازی به تجارت و رفت و آمد با اعراب ندارند و خود کفا شده اند. از این جهت احتیاجی به آموزش عربی هم ندارند…

یک مشکل همین جاست. آیا در نهایت عملی شدن چنین شعاری به ناچار منتج به «بی نیاز» شدن – یعنی افتراق، جدائی، پراکندگی و بیگانگی، شاید هم خصومت و نزاع بین اجزاء یک ملت یعنی ملت ایران نمیشود که تا کنون هزاران سال با هم بوده اند و وسیله ارتباطشان هم  در دوران هزار و چند صد ساله اخیر زبان و فرهنگ فارسی بوده است؟

وضع کردستان عراق نتیجه سرنگونی رژیم صدام و محصول یک نظام گذار است که هنوز سرنوشت اجزاء آن، یعنی سرنوشت قومی و گروهی آن، کلا آینده عراق و مناسبات کرُد ها، اعراب شیعه و سنی معلوم نیست و به نظر بسیاری رو به تجزیه و جنگ حاد تر داخلی میرود. تعارض و جدائی عملی در زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کُردهای عراق و اعراب این کشور و کلا تنش ها و خشونت های قومی و مذهبی روزمره هم نشان دهنده آن است که این «مدل» عراق و اقلیم کردستان این کشور بعید است که اکثریت ایرانیان به آن با دیده سرمشق نگاه کنند!

اما آیا چنین وضعی که مردم هر ناحیه فقط به زبان مادری اکثریت مردم آن ناحیه تحصیل کنند و از زبان مشترک کشور یعنی فارسی محروم شوند اصولا چیز خوبی است؟ نتیجه چنین کاری آن است که لُر خرم آبادی نتواند بلوچ زاهدانی را بفهمد و ترکمن گرگانی نتواند برای کار در بانک به اصفهان مهاجرت و در آنجا زندگی کند. آیا هر «منطقه زبانی» ایران مانند آذربایجان، کردستان، بلوچستان، خوزستان، ترکمن صحرا و یا حتی گیلان و مازندران بخودی خود «خود کفا»ست و یا اصلا میتواند خود کفا باشد؟ آیا میتوان وجدانا قبول کرد که این مناطق در عمل دور از هم، بدون تماس با هم، از همدیگر منزوی شوند و همدیگر را از نظر زبان نفهمند، نتوانند به منطقه همدیگر بروند، صحبت و مکاتبه نمایند و مثلا هیچ کدام از روزنامه های تبریز را در تهران نفهمند و برعکس؟

مشکل سوم این «شعار» خصومت زا بودن آن و ایجاد هرج و مرجی اجتماعی است که آن سرش ناپیداست. دو علت اصلی این مدعی، نیودن مرز های قومی داخلی در ایران (خدا را شکر!) و در عین حال آمیزش و اختلاط قومی و مهاجرت های بزرگ مردم همه استانها به مرکز و همه مناطق به همه مناطق کشور بخصوص در صد سال گذشته است. صرفنظر از مهاجرت های داخلی صد سال گذشته صد ها سال است که اقوام مختلف دیوار به دیوار در کنار همدیگر زندگی کرده اند. بلوچ و ترکمن در استان گلستان، تات و لُر در استان مرکزی، ترک و قشقائی در تهران، کُرد و ترک در آذربایجان غربی. زبان تحصیل هرکدام از این منطقه ها کدام زبان مادری کدام قوم باید باشد؟ اصولا آیا هر تصمیمی که گرفته شود منصفانه خواهد بود؟ و آیا این باعث اختلاف و نزاع نمیشود؟

چالش چهارم امکانات عملی برای تحقق این شعار است. آیا معلم، کتاب و شرایط مادی و عملی برای تحصیل کامل و سرتاسری به حدود 10-15 زبان اقوام ایران را دارا هستیم؟ واقعیت این است که در شرایط کنونی از ترکی آذری و بلوچی گرفته تا لُری و گیلکی نه واژگان تخصصی برای همه دروس وجود دارد، نه معلم و نه کتاب های لازم. واقعیت دیگراحتمالا این است که میتوان از طریق تربیت معلم، ترجمه کتب به همه این زبانها و بتدریج جا انداختن آنها در حدود 50-100 سال به چنین هدفی رسید اما احتمالا نتیجه کار بعد از 100 سال در بهترین حالت چیزی شبیه فارسی و ترکی ترکیه امروز خواهد بود که خود اینها از نظر واژگان و قدرت بیان علمی و تخصصی از توان زبان های بین المللی مانند انگلیسی بسیار دورند.  آیا این به نفع فرزند یک بلوچ زاهدانی است که پزشکی و یا مهندسی الکترونیک را نه به فارسی (و در بهترین حالت انگلیسی) بلکه به بلوچی تحصیل کند؟ یک نتیجه دیگر و احتمالی در مورد تحصيل به ترکی آذری، کُردی، عربی، و تا حدی ترکمنی و بلوچی این خواهد بود که برای هرچه سریعتر رسیدن به این مقصد، ناچار به کپیه برداری و یا واردات کتابها، واژگان و حتی نیروی انسانی – تخصصی و آموزشی کشور های همسایه خواهیم شد که مثلا در مورد ترکی آذری، واژگان و حتی زبان علمی و تخصصی ترکیه و یا جمهوری آذربایجان از نظر ترکی آذری ایران کاملا ناآشنا هستند.

مشکل – دقیقترش: سوال پنجم هم این است که ایا اصولا خود مردم، از ترک آذری گرفته تا بلوچ و عرب و لُر و کُرد و ترکمن، یعنی مردم واقعی و نه آنها که بیشتر از پی سیاست و شعار هستند، یعنی مردمی که باید هدف این یا آن سیاست قرار گیرند بنفع خودشان، فرزندانشان، خانواده هایشان و منطقه زیستشان خواهند دید که مردم هر ناحیه برای خودشان و جدا از دیگر مردم نواحی ایران تحصیل کنند، فقط زبان خودشان را تحصیل و زندگی اجتماعی شان را فقط با و به آن زبان سازماندهی کنند و بقول آن دوست کُرد از دیگر نواحی ایران بی نیاز شوند؟

«به ژن ماتور» از نویسندگان کُرد ترکیه که ساکن و اهل استانبول است در یکی از صحبت های تلویزیونی اش خاطراتی از سفر خود به «قندیل» عراق یعنی مقر رهبری حزب کارگران کردستان ترکیه (پ. ک. ک.) نقل میکرد که در آن از رهبران پ ک ک میپرسد (نقل قول به معنی): شما اصلا فکری بحال ما یعنی صد ها هزار نفر کُرد نمیکنید که در استانبول، ازمیر و آنکارا و دیگر شهر های بزرگ ترکیه زندگی میکنیم؟ پس ما چه خواهیم شد؟… ادامه خواندن

از نگاه آنکارا

Erdogan
من در موضوع عراق، سوریه، داعش، کرد ها (شامل اقلیم و بارزانی در عراق و  «پ ک ک» و «پ ی د» در ترکیه و سوریه)، ترکیه، ایران و آمریکا (در مجموع غرب) 8-9 طرف شمرده ام که هر کدام در تعیین روند اوضاع منطقه نقشی بقدر کافی بزرگ بازی میکنند که به تنهائی میتوانند «بازی را بهم بزنند.»

اولویت ها و سیاست های هر کدام از این طرف ها فرق میکند. بعضی ها بهمدیگر نزدیک تر و بعضی ها خیلی دور تر از همدیگرهستند. اسد میخواهد بر سرقدرت بماند. اردوغان برایش داعش مسئله بزرگی نیست اما در داخل ترکیه و در همسایگی اش (هم عراق و هم بخصوص سوریه) شمشیر «پ ک ک» و شعبه سوری آن «پ ی د»  را بالای سرش حس میکند. حکومت اقلیم وضعش ساز است اما از خطر تلاشی عراق و حملات داعش میترسد و ضمنا میخواهد «پ ک ک» و «پ ی د» را هم با خود داشته باشد و در صورت لزوم همه با هم یک دولت مشترک کردستان تاسیس کنند. ایران میخواهد مالکی و اسد  را حفظ کند و در درجه اول از خودش در مقابل هر خطری دفاع نماید. غرب که تا حالا دغدغه سوریه و ایران داشت ظاهرا اولویت اش حالا بیشتر نوزاد درنده ایست بنام داعش که از حمایت نیروهای ضد اسد برخاسته،  تابع هیچ قاعده پیش بینی شونده ای نیست و میخواهد برای برقراری نوعی «خلافت اسلامی» که در نظر دارد، همه چیز را تخریب کند و هر کسی را که در راهش قرار گرفت گردن بزند.

هر کس واقعیتی دارد که لزوما با واقعیت دیگران سازگار نیست – و یا 100% سازگار نیست. ظاهرا همه و هر کس بدلیل دیگری میخواهد داعش را نابود کند – یکی بخاطر آنکه داعش حکومتش را تهدید میکند، دیگری چونکه تمامیت کشورش را بهم خواهد زد و آن دیگری به دلایل دیگر.

اما تا زمانیکه مخرج مشترک نیرومندی نباشد و هر طرف اطمیناان نداشته باشد که سهم خود را از این تلاش خواهد گرفت وارد «بازی» نخواهد شد. احساسات و شعار های مردم این یا آن کشور و رسانه ها مهم است (و اخیرا مهم تر هم شده) اما احتمالا تعیین کننده نیست. مهم تر از همه، «منافع نقد» کشور ها و دولت هاست.

من مدتهاست کوشش میکنم بفهمم که سیاست اردوغان بر چه چیزی استوار است. در اینجا کوشش خواهم کرد فقط موضع حکومت ترکیه را تا جائیکه عقلم میرسد شرح بدهم.

برای ترکیه داعش بد تر از «پ ک ک» نیست

خوشمان بیاید یا نه، برای حکومت ترکیه «پ ک ک» و «پ ی د» (بجهت اتحاد و یکجائی اش با «پ ک ک» که پژاک ایران هم به همین دسته مربوط است) خطری جدی، مستمر و داخلی بشمار میرود – به دو جهت: قبل از همه بخاطر تهدیدی که این جریانات برای تمامیت ارضی ترکیه ایجاد کرده و میکنند و دوم  طوریکه همه حکومت های ترکیه و اکثریت جامعه ترکی ترکیه میگویند بخاطر محیط ترور و دهشت افکنی که بیش از 35 سال است در ترکیه ایجاد کرده اند.

البته «پ ک ک» هم در مقابل خیلی حرف دارد که بگوید – و میگوید، از جمله در مورد سیاست مستمر و دائمی جمهوری ترکیه مبنی بر نه فقط عدم تامین حقوق زبان و اداره محلی کرد ها بلکه اصولا انکار وجود جامعه، قوم، زبان و فرهنگ کرد در ترکیه و سرکوب خونین جریانات قومی و ملی آنها – از زبان و تحصیل گرفته تا اداره های محلی.

حکومت اردوغان اولین حکومت ترک است که آماده شده است در این مورد با کرد ها و حتی «پ ک ک» مذاکره کند – و مدتهاست که  همین کار را هم میکند، هر چند  با اکراه و آهنگی خسته کننده، و با امید آنکه مملکت متلاشی نشود و با حد اقل امتیاز به هدف خود برسد.

داعش، بر عکس، برای ترکیه چیزی خارجی است. حتی اگر هم ادعا های مخالفینِ اردوغان مبنی بر ادامه حمایت آنکارا از داعش را هم جدی نگیریم، مقام داعش از نظر حجم خطر آن برای امنیت ملی ترکیه از دیدگاه دولت اردوغان و بسیاری از ترک ها  قابل قیاس با «پ ک ک» نیست. از این جهت است که اردوغان سیاست دولت خود را که همه وزیرانش آن را اجرا میکنند با این جمله خلاصه کرده است که (برای ترکیه) «داعش و پ ک ک فرقی ندارند.» برای همین هم هست که در این روز های اخیر، هم دبیر کل ناتو ینس اشتولتنبرگ و هم ژنرال آمریکائی مسئول ائتلاف ضد داعش، جان آلن، دست خالی از آنکارا برگشتند.

آنکارا میگوید تا حال 200 هزار پناهنده کرد را از کوبانی قبول کرده و بیش از 600 کامیون مواد غذائی به کوبانی و منطقه اطراف آن رسانیده است اما دولت ترکیه به ارسال سلاح به کرد های «پ ی د» و یا عبور داوطلبان کرد ترکیه از مرز برای پیوستن به جنگ در سوریه اجازه نخواهد داد. در این مورد ترکیه از تهدید ثبات داخلی خود واهمه دارد.

مخمصه اردوغان

اما بنظر میرسد اردوغان تنها کسی نیست که در ترکیه قدرت تصمیم گیری دارد. نفر دوم، عبدالله اوجالان، رهبر «پ ک ک» در زندان جزیره ایمرالی در دریای مرمره نشسته است. او که در مقابل دیگر رهبران «پ ک ک» رفتاری «مصالحه جویانه تر» دارد مدتی است از طریق نمایندگان سیاسی خود در ترکیه  با حکومت اردوغان در حال گفتگو برای «راه حلی مسالمت آمیز» به مشکل کرد هاست، چیزی بنام «گشایش دمکراتیک» با تامین حقوق زبان و خود مختاری در چهارچوب دولت ترکیه. این برنامه که حدودا یک سال پیش شروع شد و بخش بزرگ اپوزیسیون پارلمانی ترکیه هم آن را قبول نمیکند، در عمل پیشرفتی نکرده و نماینگان کرد در پارلمان ترکیه گناه سستی در اجرای آن را به تعلل عامدانه و «جدی نبودن» حکومت اردوغان ربط میدهند.

در این میان با بالا گرفتن بُعد دراماتیک و انسانی محاصره شهر مرزی کوبانی از سوی داعش و احتمال سقوط آن، هم اوجالان و هم دیگر رهبران «پ ک ک» تهدید کرده اند که اگر کوبانی سقوط کند روند مذاکرات با دولت را قطع کرده، به برنامه «گشایش دمکراتیک» پایان خواهند داد. معاون اوجالان، جمیل باییق از مقر خود در کردستان عراق اعلام کرده که آنها رزمندگان کرد خود را که در چهارچوب برنامه «گشایش دمکراتیک» عقب کشیده بودند دوباره به ترکیه باز گردانده اند.

اما مشکل اردوغان فقط با یک سازمان سیاسی و ارتش پارتیزانی (و بقول آنکارا تروریستی) آن نیست. احمد تورک، یکی از رهبران حزب «ح د پ» که شاخه سیاسی «پ ک ک» بشمار میرود اخیرا در صحبت با یک نویسنده لیبرال ترک بنام حسن جمال گفت «اوضاع کنونی و روحیه پر غلیان مردم کرد ترکیه چیزی است که هرگز باین درجه سابقه نداشته است. دولت بما میگوید مردم را بخانه هایشان بفرستید و نمی فهمد که ما از عهده این کار بر نمیائیم. اوضاع، نشانه های یک عصیان ملی و همگانی را دارد.»

بی شک انباشت معضل حل ناشده قومی و حقوق کرد های ترکیه، عدم پیشرفت در برنامه «گشایش دمکراتیک» در یک سال گذشته و بخصوص اوضاع ملتهب منطقه و موفقیت های حکومت اقلیم کردستان عراق و قوت گرفتن «پ ی د» در سوریه در پی ضعف رژیم اسد هم در ایجاد این تحول جدید و «شورشی»  در احساسات مردم کرد ترکیه نقش بزرگی بازی میکند.

تمام شواهد نشان میدهند که مشکل است این بار کرد های ترکیه  ادامه وضع موجود را قبول کنند. شرایط منطقه ای و بین المللی هم بنفع آنهاست.

نخست وزیر ترکیه احمد داود اوغلو چندین بار گفته که آنها زمانی وارد نبرد با داعش خواهند شد که این اقدام نظامی را با برنامه سرنگونی بشار اسد چفت کنند. اما بنظر میرسد دولت آقای رئیس جمهوراردوغان و نخست وزیر داود اوغلو بین دو آتش گیر کرده و چندان امکان لوکس انتخاب را ندارد. ثانیا ظاهرا کرد ها اصلا نمیخواهند تانک ها و نیروی زمینی ترکیه وارد کار زار شده حاکمیت آنها را در شمال سوریه بخطر بیاندازند. آنها «فقط»  کمک تسلیحاتی، نیروی انسانی – نظامی (از سوی طرفدارانشان در ترکیه) و تدارکاتی میخواهند – چیزی که اردوغان برای ترکیه  چون نوشیدن «جام زهر» میشمارد.

اگر موضوع فقط بر سر یک جریان خارجی بود شاید ترکیه میتوانست در هایش را بروی همه ببندد و صبر کند تا بحران بگذرد. اما عامل قدرتمند کرد های ترکیه که هر چه بیشتر و روشن تر در سازمان «پ ک ک» تبلور خود را یافته است آقای اردوغان را ناچار به انتخابی خواهد کرد که بنظر او  ميان بد و بدتر است: یکم: اجازه به کمک های نظامی و گسیل رزمندگان کرد از ترکیه و یا از طریق ترکیه به سوریه بر ضد داعش و همکاری  نظامی با دشمن اش«پ ک ک» و «پ ی د» که  هر دو را خطری جدی برای ترکیه میشمارد و یا  دوم: رد این امکان و قبول آشوب در داخل ترکیه از سوی جامعه کرد این کشور که هم تحت تاثیر انباشت مسائل قومی داخل ترکیه قرار دارد و هم تحت هیجانی فوق العاده بلند که از تحولات منطقه بر میخیزد.

شاید با این استثناء که در آخرین لحظه معجزه ای رخ دهد و «سازشی بزرگ و ملی» بین حکومت ترکیه و «پ ک ک» انجام گیرد که همه حساب ها را بهم بریزد، چیزی که هم دور از احتمال بنظر میرسد و هم ظاهرا دیگر بعد از گذشت یک سال بی حاصل از اعلان باصطلاح «گشایش دمکراتیک»، فرصت زیادی برای آن نمانده است.

بيشك آقاى اردوغان در موقعيت مناسبى قرار ندارد. انتخاب هاى او محدود و راه هاى برون رفت از اين بحران نه فقط براى حكومت بلكه كلا از نگاه تركيه و آينده ثبات اين كشور محدود و پر مخاطره هستند. اما هنوز در عمل احتمال دارد گزينه هاى عملى ديگرى براى آنكارا مطرح شوند. سياست به آن سادگى ها وارد بن بست نميشود.

در اين چند هفته اخير يعنى بعد از شروع محاصره كوبانى در زد و خورد بين پليس و كرد هاى معترض تركيه بيش از سى نفر كشته شده است. اگر خروش كرد هاى تركيه بدرجه ايكه گمان ميرود ادامه نيابد و يا سياستمداران حزب كردى “ح د پ” و حكومت كه خود هنوز نفوذ نسبتا زيادى بين كرد هاى تركيه دارد، بتوانند “زبان مشتركى” بين خود و با معترضين پيدا كنند و يا فشار داعش بر كوبانى بعلت بمباران و يا علل ديگرى آرام گيرد،حكومت آنكارا فرصتى ديگر خواهد يافت تا رضايت مردم كرد تبار خود را بدست آورد.

————————————

از فیس بوک:

FM
آفای جوادی عزیز تصور می کنم غیر محتمل ترین سناریو برای موضوع کوبانی این است که ترکیه درهاش رو باز کنه تا نیروهای پ.ک.ک وارد عمل بشن. از همون آغاز پروسه عقب نشینی نیروهای پ.ک.ک از ترکیه در سال 2012 دائماً ترکیه این نگرانی رو مطرح کرد که مبادا این عقب نشینی منجر به ایجاد فرصتی برای پ.ک.ک برای بازسازی مجدد در خاک عراق و مهمتر دست یابی به سلاح های بعضاً بیشرفته و مدرن حکومت اقلیم بشه. حالا تصورش را بکنید که ترکیه بیاید سابقه همکاری نظامی با پ.ک.ک را بوجود بیاورد و چند روز دیگر در چاهی بیفتد که با دست‌های خودش کنده است. این بزرگترین اشتباه استراتژیک ترکیه می تونه باشه. از طرف دیگه همان زمان عقب نشینی پ.ک.ک، همین نوع نگرانی رو حکومت مرکزی عراق با قرائتی دیگه مطرح کرد که اینها بیایند سازماندهی بشوند و بر ضد حکومت مرکزی کار کنند؛ اگر خاطرتون باشه کمی بعد از اعلام عقب نشینی پ.ک.ک تنش های نفتی و همینطور موضوع کرکوک بین حکومت اقلیم و حکومت مرکزی شدت گرفت و به همین بحث ها دامن زد. از این منظر عراق هم به نظر نمیرسه که به چنین طرحی چراغ سبز نشون بده. موضع امریکا و جامعه جهانی هم بر سر این موضوع تا حدود بسیاری روشن هست. اولا پ.ک.ک از دید اروپا و امریکا یک گروه تروریستی است که داخل مرزهای ناتو فعالیت می کرده. از این رو رسمیت بخشیدن و نشان دادن چراغ سبز بهش سابقه بسیار خطرناکی بوجود میاره. مورد دوم از دید حفظ امنیت و ثبات جهانی که مهمتر هم هست. الان حضور نیروهای ائتلاف در جنگ علیه داعش بر پایه همون قطعنامه 1373 مبارزه با تروریسم است اما اگر پ.ک.ک حضور پیدا بکنه در سوریه و کوبانی رو به هر طریقی حفظ بکنه این دیگر در کانتکست جنبش استقلال کردستان معنی پیدا می کنه. موصل و کرکوک رو که گرفتند کوبانی را هم پ.ک.ک بگیرد که پس نمیدهد دیگر. در این صورت تردید نکنید که از کانادا و اسپانیا و بریتانیا و غیره گرفته تا چین و روسیه و هند روی خوشی به آن نشان نحواهند داد. فراموش نکنیم زمانی که جامعه جهانی تونست استقلال کزوو رو با اکراه و با تاکید چندباره بر سر استثنا بودن موضوع بپذیرد، این با رهبری امریکا میسر شد چه برسد به امروز که عصر رئالیست ها شده و هرکس ساز خودش را می زدند. امریکا هم گویا خیلی به دنبال رهبری و موضوغاتی از این دست نیست دیگر. جمع بندی اینکه گزینه دخالت پ.ک.ک از طریق ترکیه اساسا امکان پذیر نیست به نظرم. اما این احتمال وجود داره که از طریق عراق آن هم به شکل غیر رسمی کمک هایی به کوبانی فرستاده بشن تا سطح مقاومت نیروهای کرد در کوبانی بالا بره و همزمان حملات هوایی نیروهای ائتلاف منجر به فرسایشی شدن جنگ برای داعش بشه و اونها رو وادار به عقب نشینی کنه. یا اینکه ائتلاف بالاخره نیرو پیاده می کنه و کوبانی رو نجات میده خصوصا در شرایطی که چراغ سبز ضمنی اسد رو هم دارند. ترکیه دقیقا دارد از همین شرایط سواستفاده می کند: دست به هیچ اقدامی نمی زدند تا نیروهای ائتلاف رو وادار کنه پا از جنگ علیه تروریسم فراتر بگذارند و تا سرنگونی اسد پیش بروند. در این مسیر اتفاقا پشتیبانی منطقه ای را هم دارد. جی سی سی از ابتدا همین را می خواست.… ادامه خواندن

«ابو خطاب» كُردی، فرمانده داعش در عملیات کوبانی 

چندین منبع عربی از جمله «القدس العربی» نوشته اند که فرمانده عملیات نظامی و کشتار های اخیر گروه تروریستی «داعش» («دولت اسلامی عراق و شام») «ابوخطاب» الکُردی نام دارد که خودش کُرد است. طبق همین معلومات او اصلا از روستای معروف حلبچه در نزدیکی سلیمانیه در کردستان عراق است که در زمان صدام مورد حملات وحشتبار با سلاح های شیمیائی شده بود. به گفته بعضی از این منابع، ابو خطاب خود از گروه تروریستی «حزب الله  کردستان» است. «القدس العربی» به نقل از «منابعی درمنبج و جرابلس» در نزدیکی شهر کوبانی مینویسد که اخیرا از همین دو شهرستان منبج و جرابلس «رزمندگان تازه نفس» عبارت از چندین جوان کُرد به نیروهای داعش که به کوبانی حمله کردند اضافه شدند. این منابع میگویند تعداد این گروه های کُرد در  داخل داعش زیاد نیست اما آنها بسیار فعال اند. «القدس العربی» ادعا میکند که دشمنی ابو خطاب با «پ ی د» («حزب اتحاد دمکراتیک کردستان») که ابتکار عملیات نظامی کرد های سوریه را در دست دارد و شاخه ای از «پ ک ک» («حزب کارگران کردستان ترکیه») بشمار میرود، «فقط ایدئولوژیک نیست» بلکه یک علتش هم آن است که برادر ابوخطاب چند ماه پیش در زدو خورد بین «پ ی د» و حزب الله کردستان در نزدیکی شهرستان «حسکی» کشته شده است. خبرگزاری ایسنا (ایران) از قول «مقامات سیاسی و امنیتی اقلیم کردستان» مینویسد که «تاکنون 400 کُرد ساکن این اقلیم به داعش پیوسته‌اند.»

————————

بعد از نشر: به گفته منابع كردى به نقل از يك تويت گروه داعش: «ابو خطاب كردى یکی از فرماندهان ارشد داعش  که اصالتا کرد می باشد  در کوبانی کشته شده است». اعضای گروه داعش با انتشار تصاویر این فرمانده در شبکه اجتماعی تویتر اعلام کردند که “ابو خطاب الکردی در جبهه جنوبی کوبانی” كشته شده است (سایت خبری تحلیلی «روژ»)

——————-
منبع:

«أبو خطاب» جهادي كردي من حلبجة يقود هجوم «الدولة الاسلامية» على كوباني .

فرمانده کرد داعش در کوبانی؟!ادامه خواندن

ایران، «سخت ترين دشمن» داعش؟

 

Abu Muhammad al-Adnani

ماه مه گذشته، مباحثه بین دو گروه تروریستی القاعده و داعش (گروه «دولت اسلامی عراق و شام») که در سوریه گروه «النصره» آن را نمایندگی میکند، بالا گرفت. شیخ محمد العدنانی الشامی که عنوان «سخنگوی دولت اسلامی» را دارد طی یک سخنرانی که متن آن به عربی و انگلیسی در اینترنت پخش شد به نکات مورد اختلاف القاعده و داعش اشاره کرد. در این سخنرانی طولانی، العدنانی در ضمن در یک پاراگراف بطور مشخص به ایران و بقول خودش «رافضی های ایرانی» اشاره میکند که ظاهرا منظورش از این تعبیر شيعيان و على الخصوص حکومت جمهوری اسلامی ایران است. او در این اشاره به ایران میگوید ایران «سخت ترين دشمن دولت اسلامی» (یعنی داعش) است و داعش اگر چه در ابتدا میتوانست ایران را به «دریای خون تبدیل کند» با در نظر داشت «منافع القاعده و راه های تدارکاتی آن» از طریق ایران «خشم خود را فرو خورد.»  اینک آن بخش کوتاه از گفته های سخنگوی داعش به اصل عربی آن، به انگلیسی و ترجمه فارسی آن:

وظلّت الدولة الإسلاميّة تلتزم نصائح وتوجيهات شيوخ الجهاد ورموزه، ولذلك لم تضرب الدولة الإسلامية الروافض في إيرانَ منذ نشأتِها، وتركت الروافض آمِنين في إيران، وكبحَت جِماح جنودها المستشيطين غضباً، رغمَ قدرتها آنذاكَ على تحويل إيرانَ لِبُرَكٍ من الدماء، وكظمَت غيظَها كلّ هذه السنين تتحمّل التُّهَمَ بالعمالة لألَدِّ أعدائِها إيران لعدم استهدافها، تاركةً الروافض ينعمون فيها بالأمن امتثالاً لأمر القاعدة للحفاظ على مصالحها وخطوط إمدادها في إيران.

دولت اسلامی به نصایح و رهنمودهای زعمای جهاد (القاعده، -م) و نماد های آن وفادار ماند. بهمین جهت بود که دولت اسلامی از ابتدا رافضی های ایران را مورد حمله قرار نداد و روافض را در ایران به حال خود گذاشت و کوشش نمود که سربازان خود را که از خشم به جوش آمده بودند باز دارد، اگر چه (دولت اسلامی، -م) در آن موقع امکان آن را داشت که ایران را به دریای خون تبدیل کند و (دولت اسلامی، -م) در تمام آن سال های گذشته خشم خود را فرو خورد و اتهامات مبنی بر همدستي با ايران، اين سخت ترين دشمن اش و حمله نکردن به آن را تحمل کرد و به تبعیت از امر القاعده در جهت حفظ منافع خود و خطوط تدارکاتی اش در ایران ، رافضی ها را به حال خود گذاشت.

The Islamic State remained committed to the advices and guidance of the elders of Jihad and its symbols. It was for that reason that the Islamic State did not strike the Rafidah in Iran since its establishment, and it left the Rafidah safe in Iran, and tried to restrain its soldiers who were fuming with anger, despite its potential to transform Iran at that time into a pool of blood, and it repressed its rage all these past years bearing the charges of being collaborators with Iran, its bitterest enemy for not having targeted it, leaving alone the Rafidah to enjoy security in compliance with the command of Al-Qa’idah to protect its interests and supply lines in Iran.

بیشک تمام سخنرانی العدنانی در باره ایران نبود و او بیشتر به گذشته همکاری شان با القاعده و تحولات این مناسبات اشاره میکند و به کشور های دیگر منطقه نیز اشاره هائی دارد.

—————————————

منابع:

Tracking Terrorism

Pieter Van Ostaeyenادامه خواندن

«توریست های تروریست» آسیای میانه در سوریه

آسیای میانه یکی از منابع انسانی «داعش» و دیگر گروه های تروریستی در خاورمییانه و پاکستان است. پاکستان را که گروه های «نهضت اسلامی اوزبکستان» و غیره در ولایات هم مرز با افغانستان آن فعال بودند و هستند، میدانستیم. اما یکی دو سال است عراق و بخصوص سوریه هم تبدیل به هدف این «توریست های تروریست» شده است. بخش بزرگی از آنها از طریق روسیه که این افراد برای کار به آنجا میروند وارد شبکه های بنیادگرایان و افراطیون اسلامی میشوند، بعضی ها هم از کشور های خودشان. اکثر آنها از طریق ترکیه وارد سوریه میشوند.

یک پدر بیچاره تاجیک میگوید آنها خبر نداشتند که پسرشان که در روسیه کار میکرد به سوریه رفته است. «یک دفعه زنگ زد که «پدر جان، من رفتم در راه اسلام مبارزه کنم، برایم دعا کنید. هر چه گریه و زاری کردیم که نرو، اثر نکرد.»

یک تروریست دیگر بنیادگرا که اهل اوزبکستان است با شبکه اجتماعی «واتس اپ» پیام و ویدئو میفرستد و با افتخار و ایمان تائید میکند که در سلاخی های داعش شخصا شرکت کرده است.

یکی که از قرقیزستان به سوریه رفته حتی به دوست دخترش اس ام اس میفرستد و او را هم به سوریه دعوت میکند. یکی هم که اهل تاجیکستان است افتخار میکند که «داعش» او را «امیر» یک دهکده در فلان جای سوریه کرده است… «امیر ابو فلانی»…

آن روز صرفا بخاطر کنجکاوی خودم یک پرس و جو و تحقیق سرپائی کردم. داعشی ها نفری چند پول میگیرند؟ نیویورک تایمز نوشته جنگجویان داعش ماهانه 300 دلار میگیرند. دوستان اوزبک میگویند اوزبک هائی که سوریه رفته اند روزانه – بله: روزانه گویا 300-350 دلار میگیرند، بعضی ها هم گفته اند روزانه 600-650 دلار. از همکاران عراقی پرس و جو کردم طبق اطلاعات آنها گویا ماهانه حدود 250 دلار. اینش دیگر خبر رسمی است اما چقدر درست است این را هم نمیشود گفت: بنا به خبرسازمان نیمه رسمی «آژانس خبری قرقیزستان» رئیس کمیته امنیت ملی جمهوری قرقیزستان بوسورمانقول تابالدیف گفته شهروندان این کشور که در عملیات نظامی سوریه (یعنی در صف مخالفین رژیم اسد) شرکت میکنند برای این کار روزانه — روزانه — هزار دلار دریافت میکنند. بنظر بعید میرسد. اما عین خبر همین است.

بعلاوه “غنیمت های جنگی”.. عینا مثل دوران قدیم.. خودشان را هم مثل لشکر های هزار سال پیش حس میکنند مثل اینکه. هر جا که زدند و وارد شدند هرچه پیداکردند از مال و ثروت مال آنهاست.. زن و بچه هم که غلام و کنیز میشوند، یا تصاحبشان میکنند و یا میفروشندشان. مگر هزار سال پیش هم همین طور نبود؟ همه اش هم بنام اسلام و مسلمانان…

یا خاور میانه کلا مریض شده و به سرش زده و آدم ها و جمعیت های خودش را اینقدر مسموم و پر از نفرت و جهالت کرده و یا برعکس، خود مردم این جغراقیا را تا این درجه نفرین شده کرده اند…

این ویدئو را ببینید. به انگللیسی است اما مطالب درجه اول و اختصاصی در باره آن دسته از تروریست های سوریه دارد که از آسیای مرکزی آمده اند… بعضی های دیگر از مسلمانان و یا نودینان اروپا هستند… دیگران و اکثریت هم از خود سوریه و عراق و خلیج فارس…

کلیک کنید: گروه هائی از شهروندان آسیای میانه به داعش میپیوندند
ادامه خواندن

قواعد کار روزنامه نگاران در «دولت» داعش

ISIS Flag

سایت سوریه دیپلی لیستی عبارت از 11 قاعده برای کار روزنامه نگارانی که در «حیطه خلافت دولت اسلامی» (داعش) فعالیت میکنند منتشر کرده است. فاجعه خنده داری است اما اکثر این قواعد آدمی را بیاد بعضی کشور ها و دولت های دیگرهم میاندازد. بطور خلاصه:

1. خبرنگاران باید به خلیفه (ابوبکر) البغدادی بیعت کنند… آنها امت دولت اسلامی هستند و بعنوان امت اسلام باید به امام خود وفادار باشند.
2. کار روزنامه نگاران تحت نظارت دقیق ادارات رسانه ای داعش خواهد بود.
3. روزنامه نگاران میتوانند مستقیما با خبرگزاریهای بین المللی (مانند آسوشیتد پرس و رویترز) همکاری کنند اما آنها باید از هرگونه همکاری با تلویزیون های بین المللی خبری پرهیز کنند. دادن هرگونه مطلب جدید و اختصاصی و یا داشتن هرگونه تماس (صدائی و یا تصویری) با این تلویزیون ها ممنوع است و متخلفین مسئول اعمال خود خواهند بود.
4. روزنامه نگاران از هرگونه همکاری با شبکه های تلویزیونی که در لیست سیاه قرار دارند (مانند الجزیره، العربیه) منع شده اند و متخلفین مسئول اعمال خود خواهند بود.
(…)
6. روزنامه نگاران حق ندارند بدون اجازه اداره رسانه های داعش، در باره هیچ حادثه ای بصورت تصویری و صوتی گزارش دهند.
7. روزنامه نگاران میتوانند عضو شبکه های اجتماعی باشند و برای پخش خبر و تصویر از بلاگ های خود استفاده کنند اما باید نام و نشانی حساب ها و صفحه های شبکه های اجتماعی آنها قبلا به اطلاع داعش رسیده باشد.
(…)
10. این قواعد قطعی و نهائی نیستند و هر وقت میتوانند تغییر یابند و این تغییرات بسته به اوضاع و در عین حال درجه همکاری روزنامه نگاران و وفاداری آنان به برادران ادارات رسانه ای داعش خواهد بود.

منبع:

11 Rules For Journalists Covering ISIS, Issued By ISIS.… ادامه خواندن

«نقش ترکیه در روزهای آینده روشن تر میشود»

فیلیپ هاموند وزیر خارجه بریتانیا میگوید ترکیه میخواست و میخواهد در جریان مبارزه بارزه با گروه «دولت اسلامی» نقش فعالی داشته باشد و در این جریان نقش نیروهای زمینی ترکیه هم بزرگ است. بنظر هاموند حالا که گروگان های ترکیه که در دست داعش بودند آزاد شده انداین کار آسان تر عملی خواهد شد. هاموند گفت نقش ترکیه «بزودی روشن تر خواهد شد.» جان آلن فرمانده نظامی عملیات ضد داعش که از طرف پرزیدنت اوباما به این مقام تعیین شده در روزهای آینده به ترکیه میرود. بنظر میرسد این روز ها ترکیه مشغول مذاکره با نیروهای «ائتلاف» برای مبارزه با داعش است و احتمالا موضوع اصلی مذاکرات هم نقش ترکیه در این فعالیت های نظامی است. اما ترکیه مصرانه گفته است که مبارزه بر ضد داعش نمیتواند بدون مبارزه همزمان با رژیم بشار اسد انجام گیرد. نخست وزیر ترکیه داود اوغلو اخیرا گفت ارتش ترکیه زمانی حاضر خواهد بود وارد عملیات نظامی شود که دولت اسد هم هدف این عملیات باشد.

ترکیه تا کنون به گفته خودش بیش از 180 هزار پناهنده اکثرا کُرد را از شهر کوبانی در مرز سوریه پذیرفته است اما کرد های ترکیه در روزهای اخیر اعتراضات خود را بر علیه دولت ترکیه افزایش داده «بی عملی» آنکار و بخصوص وارد عملیات نشدن تانک های ترکیه را که بر فراز تپه های مرزی ناظر بر حملات داعش به کوبانی بودند،ا را به آتش انتقاد گرفتند. در اعتراضات کرد های ترکیه تاکنون 22 نفر کشته شده اند.

منبع:

‘Türkiye’nin İŞİD rolü netleşmek üzere’ – Dünya- ntvmsnbc.com.… ادامه خواندن

جنگ و دولت سازی کُردها

Notebook 2
چقدر درست است، نمیدانم. طبق یک تئوری، «ملت» ها در پیچ و خم و فراز و نشیب جنگ ها و یا بحران های بزرگ، باصطلاح «آبدیده» میشوند و دولت و ملت شدنشان استحکام می یابد. کسانی که این تئوری را مطرح میکنند مثلا به جنگ داخلی آمریکا، و یا قتل عام یهودیان از طرف فاشیزم آلمان و یا انقلاب ترکیه تحت رهبری آتاترک وغیره اشاره میکنند که بنیاد دولت آمریکا، اسرائیل و جمهوری ترکیه  را گذاشت. در ایران اگر با این نمونه ها فکر کنیم، شاید بتوان به جنگ سرنوشت ساز چالدران میان صفوی و عثمانی و یا انقلاب مشروطه اشاره کرد.

آن روز با یک دوست فاضل دانشگاهی که احتمالا نمیخواهد نامش را در اینجا ذکر کنم صحبت میکردم. میگفت کُرد ها هم مدتی است در چنین مرحله ای به سر میبرند که ورای مرز های منطقه، همچون یک ملت، برای خود حافظه تاریخی درخشانی با جنگ و بحران و بالاخره پیروزی به ثبت رسانند و این را مبنای دولت جدیدی برای خود کنند. جنگ با صدام، سپس دولت تقریبا مستقل (و ظاهرا موفق) اقلیم کردستان عراق، 30 و چند سال ترور و جنگ داخلی ترکیه که یک طرفش پ ک ک بود، بعد هم سوریه و ماجرای داعش در شمال عراق و سوریه که همه اینها در مجموع به کُرد های هر چهار کشور همسایه منطقه یک روحیه قوی و خوشبینانه داد و فرصتی برای تحقق برنامه  یک دولت متحد، بزرگ و قوی مهیا کرد.

آن دوست میگفت ترکیه این تجربه را 90 سال پیش با انقلاب رهائیبخش خود کرد که منتج به تشکیل جمهوری ترکیه در سال 1923 شد اما «مثل اینکه فشنگ این حافظه و روحیه ملی ترک ها دیگر ته کشیده است و حالا دور، دور کُرد هاست.»

الحق و الانصاف  کُرد ها در این رهگذر، بحران فعلی را تا اینجایش به وجه احسن مدیریت کرده و از آن حد اکثر استفاده را نموده اند . بعضی ها میگویند این کار بیشتر بجهت حوادث منطقه مثلا حماقت صدام و یا وحشیت داعش و یا کمک دولت های دیگر شده است. صرفنظراز اینکه این ادعا چقدر درست است، واقعیت این است که هر قومی از چنین فرصتی نمیتواند تا این حد خوب استفاده کند.

این که آخر و عاقبت عراق، ترکیه، سوریه و یا حتی خود ایران چه میشود البته معلوم نیست و بهمین جهت جریان های سیاسی کرد هم که بخش لاینفک این تحولات هستند البته معلوم نیست تا کجا به این موفقیت خود ادامه خواهند داد ولی بهرحال فعلا اگر به خاور میانه نگاه کنید قوم موفق و پیروز و کسی که از اینهمه تب و تاب منطقه بیشترین سود را برده و بالاترین وجهه داخلی و بین المللی را کسب کرده، باز هم «کرد ها» هستند، یعنی در مجموع همه جریانها و گروه های کرد، از آقای بارزانی تا اوجالان  و گروه ی پ د در سوریه.

اگر تئوری فوق الذکر درست باشد این سرمایه سیاسی که در این سی و چند سال اخیر برای قوم و ملت کرد جمع شده برای دولت سازی و بنای یک دولت – ملت جدید کافی است و میتواند تا مدتها حافظه مردم کرد را بطور مثبتی پُر کند و آنها میتوانند تا مدت ها به عقب نگاه کرده خود را مانند ملتی حس کنند که هم مبارزه کردند و هم از بحران ها و جنگ ها بخوبی استفاده نمودند – نه بعنوان جور دیده و مظلوم و شهید و غیره که مانند ما ایرانی ها پیوسته ناله کنند و علت العلل تمام ناکامی های خود را در «دشمنان خارجی» و توطئه های آنان جستجو نمایند،  بلکه بعنوان طرف پیروز و منفعت بردار، کسی که هم جنگ کردنش را میداند و هم صلح و سازش را، طرفی با اعتماد به نفس کافی و خوشبینی، طرفی با وجهه مثبت و اعتبار بین المللی.

اینکه دیگران (یعنی مثلا سوریه، عراق، ترکیه و یا ایران) در این راه دچار چه مسائل و اوضاعی خواهند شد، اینکه این حوادث آنها را تکه پاره خواهد کرد یا نه،  و یا اینکه حتی خود مردم کرد در این راه، نه در کوتاه مدت، نه امروز و ماه آینده، بلکه حتی در میان مدت، یعنی دو سه سال بعد ودر عمل به هدف نهائی خود خواهند رسید یا اینکه تمام منطقه را خاک و خون خواهد گرفت، چیزی است که واقعا هیچ کس نمیداند.

هیچ آدم عاقل و منصفی نمیتواند برای کرد ها ی همه منطقه خوشی و خوشبختی و سربلندی قومی و سیاسی و فرهنگی و رفاه اقتصادی و آزادی  آرزو نکند. تنها مشکل در این است که  این خوشی و سربلندی اگر قرار باشد به بهای تجزيه، ويرانى و كشتار در کشور ها و اقوام دیگر منطقه باشد، بعید است به نتیجه ای برسد.

در خاورمیانه ای که میسوزد به سختی میتوان یک جزیره کُردی ثبات و رفاه ایجاد نمود.

آیا راه حل های مشترک بین کشور های منطقه، همه به انتهای منفی خود رسیده اند؟

————————-

از فیس بوک:

MP
” گلوبالیست ها (ایالات متحده و متحدانش) خواهند کوشید جهان اسلام را به شماری از واحدهای کوچکتر خرد کنند. چنین واحدهائی به آسانی توسط شرکت های نظامی خصوصی یا مزدوران مسلح کنسرنها رام میشوند. غرب فقط در نقاطی که ذخایر تمرکز یافته اند اعمال کنترل خواهد کرد( بعنوان مثال بر1800 کیلومتر سواحل لیبی با دریای ندیترانه ) ومابقی مناطق بطور آزاد در اختیار کلان ها وسندیکاهای تبه کار قرار خواهد گرفت . بخش هائی از عربستان سعودی , پاکستان و ایران میتوانند به چنین قطعاتی مبدل گردند. یک موزائیک اسلامی. غرب در عین حال نیاز به مراقبی در منطقه دارد. وایفای این نقش با کردستان بزرگ در تناسب است. تنها دولتی که اجازه دارد بزرگ باشد. منطقه کردستان بزرگ , اگر روزی چنین هیاتی بوجود آید , سرچشمه تمام رودهای بزرگ در منطقه است . این بدان معنی است که در دوران فرا رسیدن کمبود آب ودر پی آن دوره ای از جنگها بر سر منابع آبی , مهمترین اهرم نقوذ بر منطقه همانند عصر امپراطوری آشور , در دستان خلق کهن کرد قرار خواهد گرفت . کردستان میتواند به مهمترین سگ پاسدار منطقه تبدیل شده و در این نقش اسزائیل را منتظر خدمت کند. ……….واریانت ایجاد یک کردستان بزرگ و دمونتاژ اسرائیل صد در صد نیست ولی بسیار محتمل است .” از مصاحبه با آندره فورسف استاد علوم سیاسی در مسکو و عضو آکادمی علمی مونیخ ……چه نظریه فوق را بپذیریم و چه نپذیریم در هر حال ایجاد یک دولت مستقل کردی در چهارچوب طرح سرهنگ رالف پترز تنها با جدا ساختن بخش هائی از خاک ایران , ترکیه و سوریه و چسباندن آنها به اقلیم کردستان عراق میتواند عملی گردد , طرحی که قطعا با موانع بزرگی روبرو خواهد بود. اعلام عجولانه استقلال اقلیم کردستان عراق بدنبال یک همه پرسی از سوی مسعود بارزانی و به تصور پیدایش یک خلاء قدرت در عراق و در سایه پیشروی داعش به سوی بغداد و سپس تهاجم داعش به موصل وشکست مفتضحانه ی نیرووهای پشمرگه کرد و آتگاه عقب نشینی مسعود بارزانی از طرح استقلال , حاکی از شکننده بودن چنین طرح خامی است . واقعیت این است استقلال کردستان تنها در راستای فروپاشی دو کشور بزرگ ایران وترکیه و دولت کوچکتر سوریه , در بهترین حالت ان یعنی آنگونه که آندره فورسف ترسیم میکند , میتواند متحقق گردد آنهم نه به نیروی کرد ی که با تکیه بر قدرت نظامی ایالات متحده امریکا. لیکن کوشش در جهت تجزیه ایران , ترکیه وسوریه و سایر کشورهای اکنون موجود در خاورمیانه و نزدیک پیش از آنکه به ایجاد یک کشور کردی منجر گردد , گستره ای پهناور از آتش و خون بر پا خواهد ساخت که در ان سنگ بر روی سنگ استوار نخواهد ماند .

EF
شاید یکی از بهترین استاتوسها در مورد مسائل اخیر منطقه است. و قابل توجه اینکه رهبران کرد نیز از این مسئله استقبال می کنند.… ادامه خواندن

تبریز در سال 1525 میلادی

این هم فصل دیگری از سیاحتنامه آنتونیو تنرئیرو
Antonio Tenreiro
سیاح پرتغالی است که در سال 1525 یعنی نزدیک به 500 سال پیش از ایران دیدن کرده است. یکی دو بخش این سیاحتنامه را که در باره جنوب ایران است در همین سایت تقدیم کرده بودیم. فصل پانزدهم در مورد تبریز است. دکتر حسن جوادی، استاد سابق دانشگاه های تهران و برکلی، و ایرانشناس معروف ویلم فلور
Willem Floor
اکنون در حال ترجمه سیاحتنامه تنرئیرو از زبان پرتغالی به فارسی هستند که امیدوارم به زودی در دسترس علاقمندان قرارگیرد. آنچه می آید از چرکنویس مترجمین است و بنابر این ممکن است اشتباهات تایپی و دستوری داشته باشد.

فصل پانزدهم

دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع آست که بزبان فارسی الدبه می نامند

تبریز شهری است بسیار بزرگ که به طرف غرب واقع است، بین دو رشته کوه که یکی به طرف شمال ودیگری به سوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد و حصاری کوچک دارد، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گّل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبق بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است، زیرا در اینجا هوا خیلی سرد است. اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفاظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغ های بزرگ ومیوه دار واقعند و در آنها اکثراً ساختمانهای بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد و بدین ترتیب بیشتر از کشیدن دیوار ایمنی به وجودمی آورد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیزاند. بازارهای تبریز دراز و مسقف هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند. در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در بازار ها ده، دوازده کاروانسرای بزرگ و پرشکوه قرار گرفته اند که هریک به اندازه دهی است، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که از ورود سواران مانع می شود. گذشته از این کاروانسراهائی که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها  دارند. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی به کار های پر درآمد خود مشغولند . یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغهای میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی (شاه صفوی، م.) در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه به نحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که به طرز هنرمندانه ای ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.

در این شهر فارسی زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سپید تن اند و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها به ظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دراد که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسبهای خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده اند. آنها زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جورابهایی به رنگ صوقلابی یار قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباسها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی عوام لباسی نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.

برای صوفی (منظور پادشاه صفوی است، -م) از ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارتها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جوف برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.

در اینجا دو دسته مسیحی هستند و تعداد آنها در این کشور قابل ملاحظه است. یک دسته فرنگ
(Frangues)
نامیده می شود و عادات و آئین آنها عیناً مثل ماست، و اکثریت آنان کشاورزان و صنعتگران هستند. دسته دیگر ارمنیان می باشند که بیشتر آنان تجار ثروتمندی بوده برای دیگران شراب می سازند و مخفیانه به مسلمانان می فروشند. آنها چند کلیسا و عبادتگاه کوچک دارند و در آنها مراسم عشاء ربانی را برگزار می کنند. اجرای مراسم مذهبی آنها بطرز کلیسای اصلی مسیحیان ولی بصورتی بسیار بد صورت می گیرد.

از میان شهر رودی با آبی بسیار گوارا جریان دارد و تمام جمعیت آنرا مصرف کرده و می آشامند. آب را توسط کانال های زیرزمینی به تمام کوچه ها می آورند، و در هرکوچه در جاهایی معین دهانه هایی با درب هایی سنگی است که موقع نیاز از آنجا آب می کشند. در زمستان آب کانالها گرم است، ولی اندکی از بیرون آوردن آن نمی گذرد که یخ می بندد. در تابستان هوای این نواحی بحدی گرم است که مردم در زیر زمین خانه هایی معین یخ نگه می دارند و آنرا می فروشند. همچنین گیاهان دارویی را همه جا می فروشند. برای دولتمردان و ثروتمندان از کوهستانها برف می آورند، و در انبار های خاص نگه می دارند، و آنرا در آبی که می آشامند می ریزند.

در خانه پر جلال یکی از ثروتمندان که از باغات میوه احاطه شده است و مانند آنرا نیز در اسپانیا می توان یافت، ما را به گرمی پذیرفتند و ما چند روز از خستگی راه آسودیم. حاکم شهر دستور داد تمام ما یحتاج ما از جمله کاه و جو برای اسبان را بما دهند. پس از چند روز ما برای رفتن به دربار و اردوی صوفی حاضر شدیم.

———————————

در ضمن بخوانید: 500 سال پیش از شیراز تا تبریز


منتشر شد: 

سه سفرنامه، رابی بنیامین تطیلی، آنتونیو تنررو، میکائیل ممبره، ترجمه و تحقیق دکتر حسن جوادی و ویلم فلور، تهران 1393، نشر موقوفات دکتر محمود افشار

 

 

ادامه خواندن

صفت تفضیلی و عالی در ترکی ما

BT2

مرحوم صمد بهرنگی زمانی مقاله ای نوشته بود با تیتر «دستور زبان کنونی آذربایجان» که در  واقع نقدی بود بر کتابی با همین عنوان بقلم مرحوم ادیب فاضل عبدالعلی کارنگ. بهرنگی در این مقاله اش در ضمن نوشته بود:

امروزه مردم آذربایجان، یا دست کم مردم تبریز، صفت تفضیلی و عالی را به ندرت بکار میبرند (یا اصلا نمی برند) و بجای آن همان «صفت عادی» (مطلق)  را به کار میبرند. یک تبریزی ترجیح میدهد که به جای بو قیز او قیزدان گؤزل راخدی (=این دختر از آن دختر زیباتر است)، بگوید: بو قیز او قیزدان گؤزلدی (=این دختر از آن دختر زیباست). به جای صفتت عالی هم ترجیح میدهند که به اول صفت مطلق لفظ «هاممی دان»» (=هامیدان=از همه) بیاورند. میگویند «بو قیز هامیدان گؤزلدی» (=این دختر از همه زیباست)، و نمی گویند «بو قیز قیزلارین گؤزل راخیدی». شقی که بنده عرض کردم بیانش سهل تر است.» (در این لینک)

طوری که میدانیم، درترکی «استاندارد» جمهوری آذربایجان و ترکیه صفت تفضیلی با «داها» و صفت عالی با «ان» درست میشود مثلا :
گؤزل، داها گؤزل، ان گؤزل،
چتین، داها چتین، ان چتین.
بنده «قدیم الایام» یعنی حدود 25 سال قبل در «وارلیق» تهران سلسله مقالاتی در باره کاربرد قواعد دستوری در لهجه های ترکی ترکیه، جمهوری آذربایجان و ایران نوشته بودم که میخواهم بعضی از آن بحث ها را بعد از گذشت این همه سال در سایت «چشم انداز» دو باره مطرح کنم.

یک موضوع بر سر همین صفت تفضیلی و عالی بود. ما حد اقل درتبریز از ادات «داها» برای صفت تفضیلی استفاده نمیکنیم. ما معمولا نمیگوئیم «داها یاخین» (نزدیک تر) و یا «داها چتین» (سخت تر). اگر «داها» بگوئیم معمولا مخاطب ایرانی ما حدس میزند که ما مدتی در ترکیه و یا باکو مانده و تحت تاثیر لهجه آنها هستیم. صفت تفضیلی را ما معمولا بدون ادات میسازیم و مثلا میگوئیم «بو اوندان آغیردیر» (این از آن سنگین، یعنی سنگین تراست) که در فارسی هم بهمین صورت وجود دارد. و یا اینکه برای صفت تفضیلی میگوئیم «گؤزل راق» («گؤزل راخ») که در تبریز و بعضی نقاط دیگر آذربایجان ایران رایج است اما میگویند در همه جای آذربایجان ایران بکار برده نمیشود.

برای صفت عالی هم که «ان» اصلا نمیگوئیم بلکه حد اکثر میگوئیم «هاممی دان گؤزل» (از همه زیبا تر) و یا شاید «لاپ گؤزل» و غیره که البته «لاپ» کاملا بمعنای «- ترین» نیست و بیشتر معنای «خیلی» میدهد. اما من فکر کنم این دو نوع صفت عالی کاربرد «وطنی» ماست و غلط هم نیست.

اینکه ما در آذربایجان ایران به آن صورتی که در کتاب ها نوشته اند و در مدارس مثلا باکو و یا استانبول درس میدهند صفت تفضیلی و عالی نداریم و مثلا از ادات «داها» و یا «ان» استفاده نمیکنیم چیز عجیبی نیست و دلیل ضعف و یا «بیسوادی» ما هم نیست. اولا این موضوع در زبان محاوره ای فارسی و خیلی زبان های دیگر هم هست.  ثانیا طوری که من برای یافتن مثال و جهت اطمینان خاطر با دوستان مختلف آسیای میانه حرف میزدم، معلوم میشود که در زبانهای ترکی آسیای میانه مانند اوزبکی و قرقیزی هم هست. مثلا در اوزبکی هم بطور کتابی مینویسند «ان اوز» (کم ترین) اما هیچوقت این را نمیگویند بلکه مثلا میگویند «جدا اوز» (بسیار و یا فوق العاده کم).

یک مقایسه کوتاه طرز بیان صفت تفضیلی و عالی در چند زبان دیگر ترکی نزدیکی ها و دوری ها در این کاربرد را بین گونه های مختلف ترکی نشان میدهد.

چند نکته جالب توجه است. ادات «راق، راخ» که در بعضی مناطق آذربایجان ایران (خصوصا تبریز) رایج است نه در لهجه ها و زبان های ترکی اوغوز (ترکیه، آذری استاندارد قفقاز، ترکمنی) بلکه در لهجه ها و زبانهای ترکی گروه قیپچاق مشاهده میشود. بعضی زبانشناسان از این قبیل نمونه ها نتیجه میگیرند که لهجه تبریز در جریان حوادث تاریخی (بخصوص دوره ایلخانان و تیموریان) تحت تاثیر زبان های ترکی قیپچاق (احتمالا اویغوری و جغتای و یا چاغاتای) قرار گرفته است.

اگر این نمونه ها را که اکثر زبانهای خانواده بزرگتر زبانهای ترکی را در برمیگیرد اساس قرار دهیم، احتمالا میتوان این نتیجه گیری را کرد که  برخلاف تصور بعضی ها ادات «راق، راخ» برای صفت تفضیلی چیز عجیبی نیست.

در عین حال در حالیکه در شکل ادبی و باصطلاح «استاندارد» اکثر این زبان ها اداتی مانند «راق»، «داها»، «ان، این» و «ئوتو» وجود دارد، در محاوره واقعی بین متکلمین اکثر این زبان ها این ادات و پسوند ها به ندرت بکار برده میشوند. مثلا در اوزبکی بجای « شو اوندن قیین روق» (این از آن مشکل تر است) فقط گفته میشود «شو اوندن قیین» (این از آن مشکل) که شبیه ترکی آذری ایران است و یا در قرقیزی ادات مشخصی که محدود به حالت عالی صفت باشد در واقع وجود ندارد و ادات «ئوتو» که در اینجا نقل شده است در عمل هم برای صفت تفضیلی و هم برای صفت عالی بکار میرود.… ادامه خواندن