زبان قزاقی در چند تابلو

15375066852_759e817bc8_z
قزاقی نسبت به ترکی آذری ما دور تر از همه زبان های ترکی آسیای مرکزی است. بین ایران (از جمله آذربایجان ایران) و قزاقستان چیزی حدود 2000-3000 کیلومتر فاصله است با دریائی از فرق ها در تاریخ، فرهنگ و تاثیرات و تحولات گوناگون زبانی، ادبی و تاریخی. در این سفر قزاقستان چند عکس از تابلوهای مختلف ساختمان ها و مغازه های مختلف پایتخت «آستانه» و شهر آلماتی برداشتم تا نزدیکی و دوری ترکی آذری ما با قزاقی و همچنین تاثیر فارسی، عربی و البته روسی را بر این زبان نشان دهم. مشاهده تغییراتی که یک واژه در یک زبان می یابد بسیار جالب است. توضیحات به ترکی آذری، ترکی ترکیه و فارسی زیر عکس ها (به نام ها و تعابیر روسی  و انگلیسی دست نزدم):

 

———————————————————

از فیس بوک

MM
در این چند کلمه تفاوت قابل توجهی میان دو گویش نیود

Abbas Djavadi
درست است بخصوص اگر كسى كمى هر سه و يا چهار زبان و روسى را هم بداند و بتواند كلمه به كلمه بخواند و مقايسه كند اما بخصوص وقتى صحبت قزاقى را ميشنويد و يا يك متن قزاقى را (به خط روسى سيريليك) ميخواهيد بخوانيد تقريبا چيزى نمي فهميد. اين البته فقط مقايسه اي واقعا كاريكاتورى از واژگان بود. سهم كلمات و تعابير روسى خيلى بيشتر از اينهاست. يك عده لغات و قواعد. هست كه در زبان هاى تركى غربى و جنوبى (اوغوز) مانند تركى ما فرق ميكنند. بعد هم موضوع تلفظ و ساختار جمله و صرف و نحو ميماند.
شاید تشبیهی زورکی است و در اصل تشبیه هیچ دو زبان با مقایسه هیچ دو زبان دیگر یکی نیست. اما احتمالا دوری و یا نزدیکی ترکی آذری (ویا ترکیه) با قزاقی مانند مناسبت این زبانهاست (البته با احتساب تاثیر مختلف زبان های دیگر و نظام آوائی و دستوری و غیره):
ترکی آذری (و یا ترکیه) — قزاقی (ویا قرغیزی)
روسی —- چکی (و یااسلوواکی) و یا لهستانی، بلاروس و یا اوکرائینی
فارسی (دری، تاجیکی) — کُردی (ویا بلوچی، پشتو)
آلمانی — سوئدی و یا داچ (باصطلاح هلندی)

CZ
استاد گرامي البته اينكه بگويم دوري و نزديكي تركي آذربايجاني(ياتركيه) به تركي قزاقي همانند دوري و نزديكي فارسي و كردي است ( چون آن يكي زبانها را كه آورده ايد ؛ نمي دانم و قابليت مقايسه برايم فراهم نيست) به نظر درست نمي آيد. شاهد زنده ماجرا هم مطلب قبلي خودتان ( زبان قزاقي در چند تابلو) مي باشد كه خوشبختانه خودتان هم توضيحات كامل را داده ايد. البته لهجه تركي آن ها با ما فرق مي كند ولي همانطور كه در مثالهاي شما هم آمده از لحاظ گرامري كاملا يكسان است و كلمات هم مخصوصا كلمات دخيل كمي دگرگوني تلفظ دارد . از مثالهاي خود شما ميآورم با ببينيد قضيه اين دو لهجه چقدر به هم نزديك است :‌
آياق كييم (آياق قابي) / كليت ( كليد و كليت) / اوكيمت اووي (حكومت ائوي) / قوش كلدينيزدر(خوش گلدينيز) / قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ( قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ) / پارسي كيليملر اورتاليغي ( پارسي كيليملر مركزي ) اين كلمه اورتاليق كاملا تركي است و در زمان ما هم كه به كار مي رود / دم خانا (دينلنمه خانا ) / دوستلوق غيمارتي ( دوستلوق عمارتي) / فورمانوو كؤشه سي ( فورمانوو كوچه سي ) زرگرليك سالونو ( زرگرليك سالونو )
با تشكر از شما كه ما را با برادران قزاقمان در تركستان آشنا ميكنيد.

Abbas Djavadi
متشکرم فقط بنده گرامر و دستگاه آوائی را مقایسه نکردم. اصلا این دو زمینه را بحث نکردم. فقط یک قطره از دریای واژگان یعنی لغت اینها را خالصانه خواستم مقایسه کنم. امیدوارم که جالب بوده باشد

DS
در برهه‌‌هایی‌ از زمان به خاطر اینکه زبان دیوانی و اداری در آن دیار پارسی‌ بوده، قطعا واژه‌هایی‌ به زبان‌شان نفوذ کرده. جالب بود، سپاس

MF
مجموعه بسیار جالب و آموزنده ای گردآوردی کردید. دست شما درد نکند. آیا قزاقستان هم مانند جمهوری آذربایجان در بیست سال اخیر به واردات کلمات از ترکیه پرداخته؟

Abbas Djavadi
سلام آقای …، متشکرم. جالب است چونکه پیش خودم قرار گذاشته بودم موضوع «انشای بعدی» ام همین باشد. بنظرم نه. اصولا قزاق ها خیلی اعتماد بنقس بالاتری از آن دارند که از ترکیه لغت و غیره به عاریت بگیرند. شاید یک علتش بزرگی کشور و بخصوص در آمد هنگفت نفتی شان است و شاید هم دوری از ترکیه و تاثیر بیشتر از روسیه و کشور های همجوار دیگر مثل چین و مغولستان و اوزبکستان و غیره. ولی فکر کنم این موضوع در مورد همه سه کشور ترک زبان دیگر آسیای مرکزی یعنی ترکمنستان، اوزبکستان و قرقیزستان هم صدق میکند. همه آنها در عین حال که زبان خود را در اصل شاخه ای از خانواده زبانهای ترکی میدانند آن را مستقل از ترکی کنونی مثلا ترکیه میدانند و برعکس ترک ها به زبان خود ترکی نمیگویند، قزاقی، قرقیزی، ترکمنی و یا ااوزبکی میگویند. مثل مثلا فرانسوی ها که زبان خودشان را با وجود آنهمه نزدیکی ایتالیائی نمیخوانند و یا هلندی ها و آلمانی ها و یا کرد ها و فارسی زبان ها. عموما کشور و مردمی باندازه جمهوری آذربایجان تحت تاثیر فرهنگی و سیاسی (ناسیونالیستی) ترکیه نیست شاید هم یک علت این امر در آن است که آذربایجان هم کشوری کوچک است، هم تجربه مستقل دولتداری خودش بسیار کوتاه مدت بوده و هم در همسایگی ترکیه قرار دارد و هم از نظر اقتصادی (بغیر از درآمد نفت که اصولا در طبقه بالا صرف میشود) و پیشرفت سیاسی (آزادی های سیاسی و اقتصادی، عدالت اجتماعی، رفاه نسبی مردم، دادگاه ها، تامینات اجتماعی، رسانه ها، تحصیل، فساد و رشوه) از ترکیه بمراتب عقب تر است. شاید. حتما عوامل دیگری هم هستند. امید وارم در این چند روز آینده این مقاله را تمام کنم. مرسی که بمن امکان دادید که آن نوشته را اینجا خلاصه کنم.… ادامه خواندن

روسى همچنان زبان برتر آسياى ميانه است

photo
25 سال بعد از سقوط اتحاد شوروى، بنظر ميرسد زبان روسى به آسياى ميانه برگشته است – اين بار راحت تر و بدون فشار و تحميل از طرف مسكو، مسئولين حزب كمونيست و يا مداخله بوروكراتهاى محلى روس..

قزاقستان از نظر قومى و زبانى از ديگر جمهوريهاى آسياى ميانه فرق ميكند. در اينجا قزاق ها حدود فقط 53 در صد مردم را تشكيل ميدهند. 30 در صد جمعيت 17 ميليونى كشور روسى و يا اوكرائينى زبان است. اكثريت جمعيت ولايات شمالى كشور روسى زبان اند. ديگر شهروندان قزاقستان عبارت از گروه هاى كوچكتر قومى مانند كره اى ها، اوزبك ها، اويغور ها، مغول ها، تاجيك ها، دونقان ها (چينى هاى مسلمان) و قرقيز هاست. زبانى كه بين همه گروه هاى قومى قزاقستان وسيله ارتباط عمومى و مشترك است قزاقى نيست، روسى است. قزاقى زبان دولتى قزاقستان است اما روسى “زبان رسمى” شمرده ميشود.

چه در ادارات دولتى و چه در كوچه و خيابان، در مغازه ها، تاكسى ها و مجالس، مردم به راحتى قزاقى و يا روسى حرف ميزنند. زياد زبان هاى ديگر بگوش نميخورند چرا كه مثلا اوزبك ها و يا اويغور ها اگر چه بين خود بزبان خودشان صحبت ميكنند، اما با ديگران روسى حرف ميزنند. حتى بسيارى قزاق ها هم بين همديگر روسى حرف ميزنند و يا هنگام صحبت مرتبا بين قزاقى و روسى “دنده عوض ميكنند.” انگليسى هم زبان “بيزنس” شده و بين تحصيلكرده ها، تكنوكراتها و حتى كارمندان جوانتر حكومت ريشه دوانده است و همراه با روسى “زبان كلاس” و سطح “بلند تر اجتماعى” حساب ميشود. براحتى ميتوان گفت جامعه قزاقستان دو زبانه و حتى چند زبانه است اما زبان كار آمد تر از بقيه، مثل دوره شوروى، روسى است.

آيا در قزاقستان ميشود فقط زبان قزاقى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ به سختى، شايد فقط در روستا هائى كه تنها قزاق ها در آن زندگى ميكنند. آيا ميشود فقط زبان روسى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ البته ميشود اما اگر كمى قزاقى هم بدانيد مخصوصا در ادارات ومكاتبات رسمى بدردتان ميخورد. پس فقط با زبانهاى اقليت ها؟ نه، نميشود، تقريبا عملى نيست.

در زمان شوروى ظاهرا همه زبانهاى “ملى” جمهوريهاى شوروى زبان رسمى آنها بود اما روسى كه “زبان رسمى، دولتى و مشترك همه خلق هاى اتحاد شوروى و وسيله انسيت آنها” ناميده ميشد نقش زبان برتر، زبان پيشرفت و صعود در زندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى بشمار ميرفت. بدون روسى كسب علوم بدرجه لازم ميسر نبود چونكه قبل از همه چيز كتاب و نشريات علمى و تخصصى اصولا فقط به روسى موجود بود. يكى از دوستان قزاق من بنام “ارژان” ميگويد زمان شوروى در تمام آلماتى شايد يك يا دو مدرسه قزاقى موجود بود، بقيه مدارس همه روسى زبان بودند. كسانيكه از دهات ميامدند و در شهر به دانشگاه ميرفتند روسى شان خوب نبود و آنها بخاطر همين و در ضمن بخاطر لهجه شان مورد تمسخر هم معلمين و هم دانشجويان ديگر قرار ميگرفتند.

بعد از فروپاشى كمونيسم و استقلال جمهوريهاى شوروى يك موج ناسيوناليسم ملل اكثريت اين جمهوريها و قوم گرائى اقوام اقليت مشاهده شد. انتظار ميرفت كه ديگر مدارس و تحصيل بزبان روسى كاملا “از مد بيافتد” و در مقابل اكثريت به زبان ملى و رسمى جديد رو بياورد يعنى مثلا در قزاقستان، تاجيكستان و يا آذربايجان زبان ملى اين كشور هاى نو استقلال جاى روسى را بگيرد. اما بعد از مدتى دودلى و بى نظمى، اوضاع كم و بيش به وضع قبلى يعنى دوره شوروى برگشت.

به گفته “سانيا”، يك متخصص 30 و چند ساله بانكدارى، در زمان شوروى مدارس قزاقى و معلمين اين مدارس خوب نبودند اما كيفيت اين مدارس هنوز هم خوب نيست. كتابهاى درسى قزاقى همچنان از كتابهاى روسى عقب تر هستند و دربسيارى از مدارس”ملى” رشوه ميخواهند در حاليكه در مدارس روسى رشوه يا كمتر است و يا هيچ نيست. از سوى ديگر رابطه با دنياى خارج و حتى كشور هاى سابق شوروى بدون روسى ميسر نيست. سانيا ميگويد “دانستن قزاقى البته خوب است، اما اگر روسى راخوب ندانيد در جامعه موفق نميشويد – محدود و روستائى باقى ميمانيد.”

در آلماتى، پايتخت سابق و مركز تجارى و فرهنگى قزاقستان و آستانا، پايتخت فعلى و مركز مدرن دولتى كشور، اكثر تابلو ها به قزاقى و روسى و گاه حتى به انگليسى است. از خارجيها گرفته تا اتباع جمهوريهاى سابق شوروى كه در قزاقستان هستند تا اقليت هاى شهروند قزاقستان، همه روسى صحبت ميكنند. اكثر منابع مرجع اتفاق نظر دارند كه تقريبا همه شهروندان قزاقستان ميتوانند روسى صحبت كنند.… ادامه خواندن

باى تَرٓك – درخت زندگى قزاقى

از وقتى آستانا (آستانه) در سال ١٩٩٧ جاى آلماتى را بعنوان پايتخت جمهورى قزاقستان گرفت، اين شهر با سرعتى سرسام آور مدرنيزه شد. هر كس ميگويد “اگر پول باشد همه چيز ممكن است”، اما با وجود ميليارد ها دلارى كه از منبع در آمد نفت اين نهمين كشور پهناور دنيا نصيب اين دولت ميشود، باوركردنى نيست كه در عرض فقط ١٧ سال يك شهر كوچك ولايتى تبديل به چنين شهر مدرن دولت و بوروكراسى قزاقستان شود.

يكى از مكانهاى ديدنى آستانا برجى است بنام “باى تٓرٓك” (به فتح ت و فح ر، باى بمعنى ثروتمند و بلند و تٓرٓك بمعناى درخت تبريزى) كه آدمى را با ٩٧ متر بلندى خود بياد برج ايفل پاريس مياندازد. از بالاى باى ترك ميتوانيد از يكسو “آق اوردا” (قصر سفيد، آق بمعناى سفيد و اوردا بمعنى خانه و كاشانه) يعنى مقر رئيس جمهورى نورسلطان نظربايف را ببينيد كه از سوى بناهاى دولتى، وزارتخانه ها و پارلمان كشور و “بيزنس اورتاليغى” (مركز هاى بيزنس، اورتاليق بمعنى مركز)  احاطه شده و با يك بولوار پهناور و طولانى به بناى نوساخت و پر مدعاى “خان شاتير” (خان بمعناى بزرگ و شاتير كه همان چادر است يعنى شاه چادر) وصل شده است. اين چادر فلزى مدرن كه مركز خريد و تفريح است با طرح معمارى خود آدمى را بياد چادر (يورت، به قزاقى “جورت”) هاى قبايل كوچنده ترك زبان در دشت هاى آسياى مركزى مياندازد.

اما داستان افسانه اى خود “باى ترك” هم جالب است. اين افسانه مربوط به درخت بلند بالاى زندگى ميشود كه در افسانه ها ميگويند مرغ افسانه اى “سامُرق” (همان سيمرغ افسانه هاى ايرانى) بر بلندى آن تخمى طلائى گذاشته كه هر كس آنرا بدست آورد صاحب زندگى ابدى ميشود. اين افسانه شايد نشانه تقاطع و اختلاط اساطير ايران و توران در آسياى ميانه است.

در آخرين طبقه “باى ترك” يك اثر حفر شده در برنز دست پرزيدنت نظربايف را گذاشته اند. گردشگران دست خود را در اين رد دست نظربايف گذاشته عكس ميگيرند.

ميگويند اين بخش از آستانا آئينه “ويزيون” و نقشه آقاى نظربايف براى كشورى است كه او از خود بجا خواهد گذاشت اگرچه منتقدين او به اين رهبر ٧٤ ساله كشور خرده ميگيرند كه اينهمه پول را بقول خودشان “بيهوده” براى اين معمارى به گفته آنها “نمايشى” خرج كرده است.… ادامه خواندن

اسکاتلند نمیخواهد از بریتانیا جدا شود

ScottlandUK

مردم اسکاتلند، یک عضو «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر»، در همه‌پرسی تاریخی 18 سپتامبر با استقلال سرزمین خود از بریتانیا مخالفت کردند. وزیر اول دولت محلی اسکاتلند که رهبر استقلال‌طلبان هم هست، شکست را فبول کرد.

چهار میلیون و سصید هزار نفر حق رای داشتند. ۹۷ درصد از واجدین شرایط برای شرکت در آن ثبت‌نام کرده بودند. بیش از 80 در صد واجدین شرایط در همه پرسی شرکت کردند.

بیش از ۵۵ درصد رای‌دهندگان رای «نه» به استقلال داده‌اند، حدود 45 در صد از استقلال اسکاتلند حمایت کرده اند.

در اسکاتلند هر دو جبهه برنده و بازنده همه پرسی استقلال یعنی تجزیه بریتانیا در خور ستایش اند چرا که هردو طرف طبق اصول مراعات احترام بهمدیگر و همکاری برای آینده مشترک رفتار میکردند و میکنند. همه پرسی احساسات را بالا برد اما در این اصول تغییری بوجود نیاورد.

طبیعی است که با وجود شکست استقلال طلبان، حقوق بیشتری برای اسکاتلند تامین خواهد شد. اما این با خودش سوال های سختی هم میاورد: دیگر مناطق غیر انگلیسی مانند ویلز و ایرلند شمالی چی؟ حالا حتی خود انگلیسی ها شروع به طرح این فکر کرده اند که اگر قوانین محلی اسکاتلند را پارلمان محلی اسکاتلند تعیین میکند، پس قوانین محلی انگلستان را هم فقط نمایندگان انگلستان ( و نه کل بریتانیا) معین کنند – که این، نظریه محبوبی در سطح بریتانیا بشمار نمیاید.

بعد از همه پرسی که بسیاری ها بصورت «رسیده بود بلائی، ولی بخیر گذشت» و «چیرگی عقل بر شعار» تحلیل میکنند، مسئله بر سر این است که هر دو طرف یعنی اسکاتلندی های مخالف و اسکاتلندی های طرفدار تجزیه بریتانیا باید خصومت های گذشته را کنار بگذارند و مشترکا راه های ادامه  وبهبود بیشتر همزیستی و همکاری برای یک جامعه واحد در کشوری متحد را در پیش بگیرند، چیزی که تا کنون هم کرده اند.

———————————-

از فیس بوک

YA
نظرتون در مورد کردستان عراق چی هست؟ دلیلی وجود داره که کردهای عراق خودشون رو ملزم بدونند به مرزی گه توسط یک خانوم باستان شناس انگلیسی و یه تعدادی افسر و سرباز انگلیسی در 100 سال پیش ترسیم شده متعهد بدونند؟ اون هم در شرایطی که در تمام طول این 100 سال، این مرز برای کردهای عراق غیر از مصیبت و قتل عام و انفال و غیره هیچ ثمره ای نداشته. اینکه منافع کردهای عراق در حال حاضر چی هست یه بحث دیگه هست اما اصولا صحبت از وجود ملتی به نام ملت عراق، زیاد حرف درستی نیست

Abbas Djavadi
کردستان اسکاتلند نیست
چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه. چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در …
در:
CHESHMANDAZ.ORG

YA
آقای جوادی من تو این چند مدتی که این وقایع داشت اتفاق میفتاد بیشترین ذوق زدگی رو از سمت شما دیدم به خدا. امروز صبح هم که اخر ذوق زدگی بود واسه شما. حق و حقوق انسان ها چیزی نیست که به خاطر یک سری موارد مختبص اون جامعه پر پرش کنید . به جای تمجید و ستایش این کار که تو انگلیس اتفاق افتده فارغ از نتیجه اون، اصل مطلب رو زیر سوال میبرید . دموکراسی خواهی به نظرم تنها به سواد و مدرک نیست یه چیزی فراتر از اینها میخواد درک احترام متقابل و احترام گذاشتن به شعور یکدیگر. همان طور که اون ور آب تو انگلیس اتفاق افتاد

SA
مقاله تون رو خوندم. اصلا دقیق نیست. گفتین همه پرسی ها در شرایط صلح بوده و نه جنگ. خب چه خوب مبارکشون باشه و خوش به حالشون که همیشه شرایط صلح داشتند و همه پرسی هم کردند. حالا این کردهای بینوای عراق که از بد خادثه هیچ وقت صلح براشون وجود نداشته، چه باید بکنند؟ چون تا حالا همش داشتند مورد ظلم واقع میشدند باید باز هم به همین روش ادامه بدهند؟ تاکید میکنم که حرف من در مورد کردستان عراق هست و ربطی به کردستان ایران نداره

Abbas Djavadi @YA مطمئنید منظورتون منم؟

Abbas Djavadi @SA در این سوال شما دلیل و منطق وجود دارد. و اما جواب خود جنابعالی چیست؟

YA
دقیقا. مطالبتون رو تو این یکی دو هفته مرور کنید. یک بار پروفایل فیس بوکتون رو از اولش بیایید پایین .. امیدوارم در آینده در اسپانیا نیز رفرندامی برگزار بشه و مطالب شما رو در این باره پیگیری کنم

SA
جواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهجواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهم بشه. البته دقیقا باید مثل مورد اسکاتلند، همه جوانب قضیه و همه مزایا و معایبی که در سایه این تصمیم براشون پدید میاد رو برای اونها روشن کرد. این روشن سازی البته نیاز به رسانه های آزاد داره که البته در این زمینه دولت اقلیم کردستان انصافا از همه دولتهای منطقه وضعیت بهتری داره(البته قابل قیاس با اسکاتلند که نیست) اما در نهایت باید کردهای عراق خودشون تصمیم بگیرند که می خواند چگونه زندگی کنند. من شخصا خودم بهترین گزینه رو برای کردستان عراق، خودمختاری بسیار بالا و اختیارات زیاد اما بودن در چهارچوب یک عراق فدرال میدونم و نه استقلال کامل

MH
در قانون اساسی کشور فرانسه ، ذکر شده ” جمهوری تجزیه ناپذیر فرانسه ” ، همین طور هند و بزیل و بسیاری دیگر از کشورها که دموکراتیک هستند ، بر خلاف باور بسیاری دموکراسی به هیچ عنوان به معنای این نیست که در گوشه ای از یک کشور یکپارچه صندوق گذاشته شود برای جدایی ، در واقع ، جمهوری فرانسه با رای کل مردم فرانسه تجزیه ناپذیر شده ، در کشورهایی هم که تجزیه طلبی جرم نیست باز این رای کل مردم ان کشور بوده که چنین حقی را مشروع کرده است ، داستان اسکاتلند و انگلستان کاملا فرق دارد ، انگلستان و اسکاتلند دو کشور مجزا تا سال 1706 بودند که در ان سال با هم متحد شده و پادشاهی متحد بریتانیای کبیر را تشکیل دادند و لذا حتی اگر رفراندوم جدایی رای می اورد به معنای تجزیه یک کشور یکپارچه نبود

SA
انگلیس و اسکاتلند تا 1700 میلادی از هم جدا بودند و بعد متحد شدند، بقیه جاهای دنیا تا سال 1700 میلادی چطور بودند؟ بر اساس رای مردم و خواست جمعی و گروهی متحد شده بودند؟ یا بر اساس حمله، چادر نشینان و بیابانگردان و گله دارها به شهرها و روستا و قتل و کشتار و زور و باج و خراج کنار هم بودند؟ نکنه شما مدعی هستین این امپراتوریهای یکپارچه برمبنای رای اکثریت مردمان شکل گرفتند

AA
Her bir Güney Azerbaycanlı bağmısızlıq ve istiqlal istiyebiler,bunun scotland ile ilgisi yoxdur.Kimse de buna qarşı çıxabilmeyecek zamanı geldiğine!

SA
در مورد مشخص، عراق، سوال خیلی دقیقی که هست این هست که چرا باید کردهای عراق ملزم باشند به مرزی که 100 سال پیش توسط انگلیسی ها ترسیم شده و هیچ نظری هم از اونها پرسیده نشده متعهد بمونند؟ اینکه منافعشون چی هست یه بحث دیگه هست و من هم در کامنت قبلی گفتم که به نظر من منافع کردهای عراق در بودن زیر چتر عراق فدرال البته با کسب امتیازات و خودمختاری خیلی بالا هست

MN
عقل يا عقل معاش! بر احساس پيروز شد. كاش در آذربايجان هم رفراندوم مي شد كه ببينيم چه مي شود و نفت ايران چه رلي بازي مي كند!

DS
رفراندوم جدایی برای اسکاتلند، کشوری که ۳۰۰ ساله با انگلستان یکی‌ شده و تاریخ، شاه، کشور و فرهنگ و استقلال خودش رو داشته، یک امر بدیهی‌ و روشنیست، و اما ایران که کشورک‌های دور و برش که به واسطه زبان و قوم وابستگی‌ (کم و بیش) دارند، و هنوز بابابزرگ‌هاشون زندست و یادشونه که یه روزگاری فقط ایران بود و این ملت ملت کردن‌های امروز هم نبود، راه افتادن و بدون آگاهی‌ لازم قیاس مع‌ الفارق می‌کنن که آره ما هم بودیم، ما هم میخوایم!!!
جالبه

EF
فکر میکنم موضوع برگزاری رفراندوم در اسکاتلند بهترین درس برای حکومتهاست نه ملتها و معترضان به برخی سیاستها در برخی کشورها. از دو منظر این مسئله اهمیت فراوانی دارد. اول آنکه راههای دموکراتیک (البته نه به صورت ظاهری) بهترین و کم هزینه ترین راه برای حل اساسی مشکلات است. به احتمال بسیار زیاد اگر موضوع برگزاری رفراندوم در کشوری مانند ایران مطرح می‌شد(البته فقط موضوع مطرح شدن آن هست) شاهد دستگیری بسیار گسترده از طرف نیروهای امنیتی و یا زد و خوردهای خشونت آمیز توسط کسانی که مرزهای ایران را تا آن سر دنیا گسترش می‌دهند(شعبانهای امروز) و حتی در برخی مناطق مانند کردستان(به خاطر وجود گروهکهای تروریستی در منطقه) شاید شاهد کشت و کشتار می‌شدیم. یا در بهترین حالت انتخاباتی فرمایشی برگزار می‌شد که پشت پرده‌ای بسیار فعالتر از خود انتخابات داشت. و به همین دلیل ایران چنان درگیر چالش می‌شد که حتی در صورت جدا نشدن مناطق کشور سالهای سال درگیر پس لرزه ها می شد.
درس دوم آنکه در صورت اتخاذ سیاستهای مناسب و دقت در مطالبات جامعه و احترام به آنها و نیز جلب اعتماد مردم احتمال ادامه حیات در یک چهارچوب سیاسی مشترک بیشتر خواهد شد. به عبارتی احترام به تفاوتها جلوی تبدیل آنها به تضادها را خواهد گرفت.

MH @SA
اینجا مساله شکل گیری ملت هاست ، وقتی ملتی شکل گرفت دیگر سرنوشت همه اعضای ان ملت به هم مربوط می شود ، شکل گیری بسیار ملت ها با خون بوده ، ملت امریکا زمانی شکل گرفت که دست کم یک میلیون نفر در جنگ های تجزیه طلبانه شمال و جنوب کشته شدند ، مساله اسکاتلند و انگلستان هم همین است ، اسکاتلند و انگلستان زمان اتحاد ” ملت ” های جدایی بودند ( در تعریف کلاسیک ملت که لازمه اش حاکمیت ملی است ) ، برخی ملت ها در نتیجه روند تاریخی و پروسه طبیعی تاریخ یک سرزمین شکل گرفته اند ، برخی ها هم نتیجه پروژه های قدرت های بزرگ هستند مانند بسیاری از کشورهای عربی خاور میانه ، در مورد کردها در عراق ، انها همین الانش هم کاملا مستقل هستند ، در حالیکه کردها حق دارند در سرنوشت همه عراق دخالت کنند و عضو پارلمان هستندو بسیاری پست های کلیدی عراق در دستشان هست ولی هیچ عرب عراقی نمی تواند نظری درباره کردستان بدهد ! سیاستی که بسیاری از عرب های عراق معتقدند “آن چه داری برای ما و آن چه دارم برای خودم ” است !

Abbas Djavadi
بین ما ایرانی ها و کرد های ترکیه و ارمنی ها (در رابطه با قراباغ) یک عده هستند که با این داستان اسکاتلند خیلی ذوق زده شده بودند و فراموش میکردند که آخر کردستان و یا قراباغ که اسکاتلند نیست! حالا اسکاتلندی ها حرفشان را زدند و به تجزیه بریتانیا و استقلال سرزمین خود جواب رد دادند. اما این استقلال طلبان ما دست بردار نیستند که نخیر، در اسکاتلند باز هم امکان دارد رفراندوم بشود، شاید 20 و یا 50 سال آینده. البته ممکن است!! آینده قراباغ و کردستان و آذربایجان ایران و بلوچستان و لرستان و بلوچستان و ترکمن صحرا را نمیدانم اما میترسم این استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما ناچار باشند برای استقلال اسکاتلند 40-50 سال دیگر صبر کنند. یک مثلی هست در ترکی آذری میگوید: من موتالدان ال چکدیم، موتال مندن ال چکمیر – من از خیک دست برداشتم خیک از من دست برداشتنی نیست. توضیح: آخوندی با بچه مکتبی ها به گردش رفته بود. تگرگی سخت باریدن گرفت و سیل مهیبی براه افتاد که در ضمن خرس خفته ای را غافلگیر کرده جاری شد. بچه ها که کنار سیل ایستاده مشغول تماشا بودند خرس را به آخوند نشان داده گفتند: آخوند، سیل تمام دهکده را ویران کرده. نگاه کن که چگونه این خرس به آن خیک پنیر چسبیده آن را با خود میبرد. آخوند طماع فورا توی اب پرید تا خیک را از آن خود کند. وقتی که نزدیک خرس رسید جانور خسته که نقطه اتکائی می جست سفت از آخوند چسبید و دیگر ول نکرد. بچه ها که مدتی منتظر ماندند فریاد زدند: آخوند دیگر دیر است. خیک را ول کن و بیا برویم. آخوند گفت: «من از خیک دست برداشتم اما خیک از من دست بر نمیدارد.» حالا داستان اسکاتلند هم همین طور شده. استقلال طلبان اسکاتلندی از خیک دست برداشتند استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما دست بردار نیستند و اصرار دارند که اینکار حتما در نهایت عملی خواهد شد!

 … ادامه خواندن

زبان و هویت انگلیسی

عباس جوادی – در یکی از مقاله های سال گذشته نوشته بودم: انگلستان معاصر که آن را از نظر هویتی و قومی «آنگلو ساکسون» مینامند محصول این 1000 تا 1500 سال اخیر است. هزار و ششصد سال پیش آنگل ها و ساکسون ها و در ضمن «جوت» ها که از آلمان، هلند و دانمارک کنونی به جزایر بریتانیا تاخته و در آن ساکن شدند بعد از جنگ و گریز های بسیار با بریتون ها و دیگر اقوام «کِلت» جزیره در آمیختند. دویست سیصد سال بعد وایکینگ ها و نورمان ها هم به خیل مهاجمین و مهاجرین افزوده شدند و بدین ترتیب از قرن یازدهم، حدودا از سال 1066 میلادی، همه آنها بتدریج زبان و هویت جدیدی را بوجود آوردند که ما امروزه «انگلیسی» مینامیم.

قرن یازدهم یعنی حدودا هزار سال پیش آغاز تشکل هویت جدید و ملی انگلیسی – بریتانیائی (آنگلو ساکسونی) است. تصویری که در بالا میبینید حدود 400 سال قبل از این آمیزش نهائی و تشکل هویت نو «انگلیسی» است. از زمانی که آنگل ها، ساکسن ها و جوت ها بریتون ها و دیگر اقوام بومی جزایر بریتانیا را پس زده اما بتدریج با آنها آمیزش و احتلاط میکنند.

تا قرن یازدهم مهاجرت ها و کوچ های اقوام اروپائی در داخل اروپا و اقوام مختلف اسیای مرکزی از جمله هون ها و بلغار های باستان به غرب یعنی روسیه و اروپا  به اتمام رسید و ملت های معاصر اروپا از جمله روس ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، ایتالیائی ها و اسپانیولی ها شکل معاصر هویتی و ملی خود را یافتند. از نظر مقایسه با ایران، قرن یازدهم همزمان است با دوره خلافت عباسیان، تقریبا همزمان با شکست غزنویان، به قدرت رسیدن سلجوقیان و پخش مستمر انبوه اقوام ترک زبان در ایران، قفقاز، آناطولی و بین النهرین کنونی. یعنی بعد از اینکه کوچ ها و شکل گیری ملل اروپا تا سال 1000 میلادی تمام میشود، کوچ مستمر قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران و ترکیه شروع میشود که تقریبا 500 سال طول میکشد و در آن میان تمام منطقه صحنه تهاجمات گسترده مغول هم میشود.

اما برگردیم به بریتانیا و این بار تاثیر این کوچ ها و آمیزش های قومی را بر تشکل زبان انگلیسی بررسی کنیم: «انگلیسی کهن» که از قرن پنجم به بعد نضج گرفت، زبان مردم بومی و باستان بریتانیا نبود. زبان باستان بریتانیا زبان های خانواده اقوام «کِلت»

Celtic peoples

بود که امروزه در زبان های ایرلندی، ولش، اسکاتلندی و باقیمانده زبان «کِلتی» مشاهده میشود. آنچه که «انگلیسی کهن» خوانده میشود زبان باستان اقوام آنگل، ساکسون و جوت بود که از دانمارک، آلمان و هلند کنونی به جزایر بریتانیا سرازیر شده،  قبایل بومی بریتانیا یعنی بریتون ها و دیگر اقوام کِلت  این جزایر را به غرب این مجمع الجزایر یعنی کورن وال، ویلز، اسکاتلند و ایرلند عقب راندند و اما بتدریج با آنها هم در آمیختند. زبان «انگلیسی» کهن زبان همان آنگل ها و ساکسون هاست و نه زبان باستان بریتانیا. بهمین جهت هم موضوعات داستانها و اشعار زبان انگلیسی کهن نه چندان به اساطیر و فرهنگ بریتانیا و انگلستان باستان  بلکه بیشتر به ژرمن ها و قاره اروپا مربوط است.

از این جهت بسیاری از تاریخنویسان زبان و ادبیات انگلیس «زبان انگلیسی باستان» را اصولا جزو زبان انگلیسی نمیشمارند و آن را فقط «مقدمه» و یا «درآمدی» بر زبان انگلیسی معاصر میدانند. از همین هزار سال پیش است که همزمان با تشکل هویت معاصر انگلیسی و آنگلو ساکسون، زبان «انگلیسی میانه» هم بوجود میاید. اما حتی این زبان جدید انگلیسی هم اگر آن را با زبان های باستانی و «بومی» بریتانیا مقایسه کنید بیشتر «آنگلو ساکسونی» است و در ساختار صرف و نحو و واژگانش هنوز آثار قوی زبان های «ژرمانیک» مانند آلمانی و دانمارکی و در ضمن فرانسوی را دارد (بخاطر نفوذ قبایل نورمان ها به بریتانیا) اما برخلاف «انگلیسی کهن»، کسانی که خوب انگلیسی میدانند و بخصوص اگر کمی فرانسوی هم بلد باشند میتوانند «انگلیسی میانه» را بفهمند. همین«انگلیسی میانه» است که زمینه و پایه «انگلیسی معاصر» و نوین را بوجود آورده است که امروز میشناسیم.

——————————–

نشر نخست مقاله: ژانویه 2014

در ضمن بخوانید: چگونه «انگلستان» انگلستان شد؟ادامه خواندن

«استقلال اسکاتلند نوعی قمار است»

George_Galloway

از یک سخنرانی اخیر نویسنده معروف اسکاتلندی جورج گلووی که قبل از همه پرسی استقلال در 18 سپتامبر، در پارلمان اسکاتلند ایراد کرد:

اگر اسکاتلند به همه پرسی استقلال جواب مثبت دهد «حزب ملی اسکاتلند» که 100 سال است دنبال این استقلال است جایزه خودش را خواهد گرفت. آنها با وجود هر چیز و همه چیز در راه این استقلال مبارزه کرده اند. وقتی لندن زیر حملات آلمان نازی بود، شاعر این حزب هیو مک دایرمید میگفت: «لندن در آتش میسوزد. این به من مربوط نیست.» آنها میگفتند که این، جنگ انگلستان است، نه اسکاتلند.

آنها میخواهند که شما جنگی 700 ساله را از سر بگیرید که بین دو پادشاه فرانسوی زبان رخ داد و اسکاتلندی ها در هر دو جبهه اش حضور داشتند.

من ترجیح میدهم یک جنگ معاصر تر، جنگ جهانی دوم را بخاطر بیاورم که ما بعنوان مردم انگلیسی زبان یک جزیره کوچک، برخلاف دیگران ایستادگی کردیم و اگر ایستادگی نمیکردیم امروز این جلسه را به زبان آلمانی برگزار میکردیم و احتمالا چنین جلسه ای را اصلا برگزار نمیکردیم…

چرا طبق بررسی های آراء عموم، زنان اسکاتلند بیشتر از مردان مخالف استقلال اسکاتلند هستند؟ علتش آن است که زنان از قمار خوششان نمی آید، در حالیکه در جنبش استقلال طلبی همه چیز بر سر قمار است – قمار بر سرآینده شما، بر سر بازنشستگی شما، بر سر فرزندان و فرزندانِ فرزندان شما. و شما هم بحق از قمار خوشتان نمیاید.

از اینکه مرتبا مرا خائن مینامند خسته شده ام. بمن میگویند حالا که مخالف استقلال اسکاتلند هستی، به انگلستان برو!  من در این مجمع الجزایر به هر جا که دلم خواست خواهم رفت و نظرم را آزادانه خواهم گفت و خواهم گفت که اینها میخواهند این مملکت را تکه پاره کنند.

من بیش از یک بار طلاق گرفته ام. هر چه هم که دیگران بگویند، باور کنید اين طلاق كه ميگويند چیز بدرد بخوری نیست! اما اگر بخواهید میتوانید قراری بگذارید: به همسرتان که از شما جدا میشود همه سی دی هایتان را، دی وی دی هایتان را، سگ و ماشین تان را میتوانید بدهید. میتوانید هر چیزی را که میخواهد بدهید. اما چیزی که هرگز و هرگز نخواهید خواست به او بدهید این است که همسرتان بعد از طلاق به استفاده از کردیت کارت مشترکتان همچنان ادامه دهد.

همین هم «نقشه الف» استقلال طلبان است – و آنها «نقشه ب» و غیره  ای ندارند.

متن کامل (انگلیسی) و اصل سخنرانی همراه با فایل صوتی:

http://www.independent.co.uk/news/uk/politics/scottish-independence-george-galloways-stirring-speech-in-defence-of-the-union-9566418.html

 … ادامه خواندن

هویت، قومیت و ملیت

دراین مقاله کوشش خواهم کرد با استفاده از منابع مختلف دانشگاهی و مرجع، تعاریف و توضیحات پایه ای در مورد سه واژه: هویت، ملیت، قومیت و همچنین یکی دو تعبیر مرتبط بدهم.

در ادوار مختلف تاریخ و آثار سه زبان مهم شرق مسلمان یعنی عربی، فارسی و ترکی این تعابیر با معانی مختلفی بکار برده شده اند. مثلا کم نیستند مواردی که در هر سه زبان کلمه «ملت» به معنای «گروه دینی» به کار برده شده است، مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود»… اما آنچه که ما در اين مقاله در نظر داریم، کاربرد معاصر و کنونی این تعابیر است که اگر چه نه کاملا، اما تا حد زیادی در اکثر کشور ها از قرن بیستم به اینسو کم و بیش به یک معنای معین و یا مشابهی بکار برده می شوند.

اولا تعبیر «هویت» identity یعنی هویت یک گروه اجتماعی را بگیریم. توافق عمومی بر آنست که هویت یک گروه اجتماعی مثلا یک قوم فقط در تمایز و فرق آن گروه با گروه و یا گروه های دیگر است که می تواند مطرح شود. مثلا برای یک گروه مردم روس که در یک گوشه شرق دور روسیه زندگی می کنند و با گروه های دیگر و غیر روس هم سر و کاری ندارند، موضوع «هویت» احتمالا اصلا مطرح نیست، یعنی آنها آگاه نیستند که چه عواملی آنها را بعنوان «روس» معین و تعریف می کنند. برای آنها زبانی که حرف می زنند، غذائی که می خورند، قصه هائی که برای کودکانشان تعریف می کنند و غیره چیزی بدیهی است. این در حالیست که زندگی آنها مثلا از نگاه مردم دری زبان شمال افغانستان که زبان و عادات و رسوم و فرهنگ دیگری دارند، عجیب و غریب است و برعکس. تنها در مقايسه گروهى و واقعى و يا حداقل از طريق رسانه ها و مسافرت و غيره است كه هر گروهى در باره مشخصات «هويت گروهى» خود و ديگران آگاهى معينى پيدا ميكند كه آن هم متاثر از ده ها عامل است كه ميتواند واقعى و يا ذهنى باشد. مجموعه اين مشخصات هويتى هستند كه يك گروه اجتماعى را بعنوان يك «قوم» و يا «گروه قومى» ethnicity, ethnic group تعريف ميكنند.

اين مشخصات قومى عبارتند از زبان، دين و عوامل ديگر مانند بیولوژی («نژاد») تاريخ ، فرهنگ و جغرافياى مشترك. در مورد هر قوم يك ويا چند تا از اين مشخصات مي تواند نقش مهم و اساسى بازى كنند، در حاليكه بعضى از اين عوامل ممكن است اساسا اهميتى نداشته باشند.

مثلا زبان احتمالا یکی ازمشخصات اصلی و تعیین کننده «آلمانی بودن» است اما برای آلمانی بودن فرق نمی کند که شما کاتولیک و یا پروتستان هستید. احتمالا تاریخ و خاطره مشترک تاریخی، ادبیات، و یا عادات و رسوم و حتی خوراک های آلمانی هم جزو این مشخصات است. از سوی دیگر فقط زبان هم برای تعیین هویت یک قوم کافی نیست، همانطور که اتریشی ها و یا آلمانی زبان های سوئیس هم آلمانی زبان هستند اما خود را آلمانی نمی دانند، بلکه اتریشی و یا سوئیسی می دانند، یعنی اتریشی و سوئیسی آلمانی زبان. هیتلر و فاشیست ها زیاد کوشش کردند همه آلمانی ها، اتریشی ها و آلمانی زبان های سوئیس را به بهانه اشتراک زبان به زور «آلمانی» بنامد، اما این تلاش ها به جنگی فاجعه بار منتهی شد ولی باز نتیجه نداد.

از نظر اصل و نسب، ظاهر بیولوژیک و به اصطلاح نژاد هم نقش بازی می کند. مثلا اگر چه آلمانی ها مخصوصا با اقوام همسایه بسیار آمیخته اند، اما وقتی ازیک فرد «آلمانی» صحبت می شود، معمولا انسانی «آسیائی» مانند چینی ها در نظر گرفته نمی شود. اما این مشخصات ظاهری آلمانی بودن مخصوصا در این صد سال اخیر بیشتر از پیش عوض شده و مثلا بخش معینی از آلمانی ها در اثر مهاجرت های بعد از جنگ جهانی دوم، ظاهر و ریخت آسیائی و یا حتی آفریقائی دارند.

در مورد یهودیان بنظر میرسد مشخصه اصلی قومیت یهود نه زبان، بلکه دین و حافظه تاریخی و دینی آنهاست.

غالبا ویژگی و مشخصات بیولوژیک و نژادی (ساخت بدن و سر، رنگ مو، چشم و غیره) مشخصه اصلی و یا تعیین کننده هیچ قومی نیست، اما این ویژگی همراه با مشخصات دیگر در تعریف هویت اقوام نقش بازی می کند. امروزه جامعه شناسان اصولا خود مسئله نژاد را زیر علامت سوال قرار می دهند. آیا اصولا چیزی بنام «نژاد» وجود دارد؟ طبیعتا میان یک سوئدی مو طلائی و چشم آبی با یک آفریقائی سیاه پوست فرق هست. اما بین خود مردم اسکاندیناوی و یا آفریقا نیز آن قدر فرق هست که به سختی میتوان انسان ها را به گروه های نژادی مجزا تقسیم کرد.

عوامل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی نیز در تعیین «هویت» قومی و ملی هر فرد و گروه اجتماعی اهمیت بزرگی دارند.

خاطره و ذهن تاریخی و گذشته مشترک هم می تواند در تعریف قومیت نقش اساسی بازی کند. آلمانی ها، اتریشی ها و سوئیسی های آلمانی زبان مشترکات بسیاری از نظر زبان و دین دارند اما بخاطر فرهنگ و تاریخی متفاوت، هرکدام خود را قوم  دیگری می شمارند.

بنا بر این تعریف، هویت هر قوم بر پایه ترکیب بخصوص آن قوم از مشخصات قومی است و نمی توان برای تمام اقوام دنیا یک نسخه واحد با لیست واحد ویژگی ها و مشخصات داد.

لغات مرتبط: درک امروزه از تعبير «قومیت» ethnicity به معنای اسم صفت قوم است، یعنی آنچه که مربوط به آن قوم است. تعبیر «قومیت» از اسم «قوم» است. اگر گروهی را «قوم» بنامیم، به مجموعه مشخصات قومی آن گروه «قومیت» می گوئیم، مثلا قومیت کُردی.

تعبیر«قوم گرا» ethnic nationalist, ethnicist به کسی اطلاق می شود که ادعای دفاع از منافع قوم بخصوصی را می کند (در ضمن: «قوم گرائی» و یا »ناسیونالیسم قومی»).

«ملت» موضوع دیگری است. قبلا گفتیم که این تعبیر و همچنین تعابیر دیگر و مرتبط در تاریخ به معنا های مختلف و حتی متضاد بکار برده شده. اما آنچه که امروز و از قرن بیستم به این سو از تعبیر «ملت» در نظر گرفته می شود، بر عنصر «شهروندی» یک کشور مبتنی است. با این ترتیب «ملت» کلیت و تمامی اعضا و شهروندان یک کشور صرفنظر از مشخصات قومی (یعنی زبانی، نژادی، دینی و غیره) است. مثلا «ملت آمریکا» شامل همه شهروندان ایات متحده آمریکا از جمله سفید پوستان آنگلو ساکسون، بومیان آمریکائی، آمریکائیان سیاه پوست، هیسپانیک ها، شهروندان در اصل مهاجر از آسیای شرقی و جنوب شرقی و غیره و در ضمن مسیحی، بودائی، مسلمان، بیدین و غیره می شود.

مجموعه مشخصات و ویژگیهائی را که یک ملت را تشکیل میدهد و همه آن شهروندان در آن شریک هستند «ملیت» و در انگلیسی و زبانهای نزدیک به آن nationality می نامیم که معنایش به فارسی «شهروندی» میشود (نه قومیت و تبار)، مانند «ملیت آمریکائی».

لغات مرتبط: امروزه «ملت گرائی» nationalism که در فارسی هم گاهی «ناسیونالیسم» گفته می شود به معنای طرفداری از کلیت یک ملت و کشور (صرفنظر از مشخصات قومی عناصرتشکیل دهنده آن ملت) است.

در ضمن: «ملت گرا» و یا «ناسیونالیست» به کسی گفته می شود که ادعای دفاع از منافع کل مردم و شهروندان یک کشور را می کند.

در کاربرد زبان فارسی تعبیر «مردم» به  یک گروه (بزرگ و یا کوچک)  صرفنظر از هویت، قومیت، ملیت، دین و زبان اطلاق می شود. ولی تعبیر «خلق» در قرن بیستم از طرف کمونیست ها رایج شد و معنای «بخش زحمتکش یک ملت منهای ستمگران آن ملت» را گرفت که تا آن وقت اصلا به این صورت رایج نبود (مثلا «خلق ترکمن ایران» و یا «خلق های ایران»). امروزه این تعبیر با این کاربرد دیگر از رواج افتاده است.

——————————————–

بعضی منابع:

Joshua FISHMAN et al: Handbook of Language and Ethnic Identity, Oxford 1999.

درس های سازمان ملل متحد در باره اقوام و تبعیض قومی

قومیت و نژادادامه خواندن

-ستان ها

Stans
اخیرا یکی از سیاستمداران قرقیزستان (قیرغیزستان) بنام «فلیکس کولوف» که عضو پارلمان این کشور و رئیس یک حزب نسبتا کوچک مخالف حکومت است به مجلس پبشنهاد کرد قانونی در مورد تغییر نام کشور از قرقیزستان به «قرقیز ائلی» (کشور و یا ملت قرقیز) قبول کند. دغدغه این سیاستمدار، طوریکه روایت میکنند، «خلاص شدن از پسوند -ستان در آخر نام کشورش است» و تا حدی هم شاید یک قدم فراتر در این راه که مفهوم شود که این کشور مخصوص و یا در درجه اول متعلق به یک قوم است: قرقیزها! و نه قومی دیگر!

البته بنظر نمیرسد این «ابتکار» سیاسی- پارلمانی در مجلس قرقیزستان شانسی داشته باشد اما سالهاست که نسبت به این پسوند – ستان در نام کشور ها حساسیتی بوجود آمده که بیشتر از محافل و رسانه های غربی نشات میگیرد. چرا که در نظر افکار عمومی آنها اکثر این کشور ها (افغانستان، پاکستان، تاجیکستان، اوزبکستان، قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان و غیره) یا گهواره تروریسم بودند و هستند و یا عقب مانده و صاحب دولت های خود کامه و  قرون وسطائی.

من هر بار با دوستان غیر شرقی اعم از مسلمان و غیر مسلمان حرف میزنم احساس مشکل میکنم که توضیحاتی در این مورد بدهم و اشتباه هائی را که حد اقل دوستان من میکنند تا حدی تصحیح کنم. صرفنظر از اینکه این تصور ناقص و یکطرفه است، تاثیری در اصل تحقیر آمیز همراه با یک تبسم حاکی از تمسخر هم دارد.

و اما این دوستان نمیدانند که ریشه این پسوند فارسی و اگر کمی عقب تر برویم هندی – فارسی و حتی هند و اروپائی است و معنای «جا، مکان، سرزمین» دارد (سانسکریت و پروتو هند و اروپائی: ستهانا) و حتی در زبان هائی مانند روسی، آلمانی و یا یونانی هم نوع در اصل همریشه آن را میشود یافت. البته این دوستان از این هم بی اطلاع هستند که ما امروزه در فارسی و هندی ها  در زبان معاصر هندی به بسیاری کشور ها از جمله کشور های غربی نامهائی با همین پسوند داده ایم مانند لهستان، انگلستان، مجارستان، ارمنستان، گرجستان، هندوستان و بالاخره اینکه این پسوند فقط بمعنی کشور نیست بلکه در مثال هائی مانند اسامی مرکب گلستان و کوهستان هم معنى جا را دارد.

———————————–

از فیس بوک:

AA
آقای دکتر، علت این که “قیرغیز” می نویسید چیست؟ در متون تاریخی این طور نوشته می شده؟

MB
دکتر لطفاً اگر زحمتی نبست از ترکی حرف زدن با قیرقزها هم بنویسید. چقدر مفاهمه صورت می گرفت؟ و اینکه آیا عدم مفاهمه به علت پدیده های جدیدی است که ترکی ایران تحت تاثیر فارسی و ترکی آنها تحت تاثیر روسی است؟
با سپاس

Abbas Djavadi
با عرض سلام واحترام، فكر كنم هر دو نوع املاى قيرقيز و قيرغيز در فارسى هست (نيست؟) اما بنظرم “قيرغيز” املاى از همه نزديكتر به تلفظ اين كلمه در ميان خود قيرغيز ها و قزاقها (كه زبانشان مثل تركى تبريز و باكو بسيار بهمديگر نزديك است) و يا اوزبكها و اويغورها و تاتارها همان املاى “قيرغيز” است (قاف نخست مثل كاف پسين حلقومى و هر دو ياء مثل قير ماق خودمان بمعنى كندن و غ با همان تلفظ غ خود ما). و اما تفاهم براى ما آذريها و يا تركهاى تركيه با قيرغيز وقزاق فوق العاده مشكل است و تنها راه اين است كه هر دو طرف مكالمه از هر نوع زبان و گويش تركى كه ميدانند و فارسى و روسى استفاده كنند تا بزحمت همديگر را بفهمند مگر اينكه زبان همديگر را كمى آموخته باشند (من شخصا از هر دو ویا سه راه استفاده ميكنم!! اگر تركى تركيه بلد بودند ميزنيم به آن زبان، نشد مخلوطى از هر كدام – بعلاوه اينكه من از هر كدام كمى ياد گرفته ام كه كار را سلده تر ميكند! البته خود اين دوستان بين همديگر اكثرا روسى صحبت ميكنند. فقط قزاقها و قيرغيز ها چون فرق بين اين دو بسيار كم است هر كدام به زبان خودشان حرف ميزنند و بين اين دو مشكلى در تفاهم ايجاد نميشود). تركمنى از نظر تاريخى و علمى البته به ما نزديكتر است اما در محاوره صدا هاى (س) و (ز) كه تركمن ها مثل انگليسى در
think, that
“زبان دندانی” تلفظ ميكنند و طبيعتا نا آشنائى بعضى واژگان مشكلاتى ايجاد ميكند كه البته بدرجه قزاقى و قيرغيزى نيست. فكر كنم اوزبكى نظر به كثرت لغات عربى و فارسى براى ما آسان ترين است.

AA
ممنون از توضیحتون. البته من در فارسی قرقیز و قیرغیز ندیده بودم. بیشتر همان قرقیز بوده.

MN
دیروز رفتم برای سرتراشی. قزاق های قزاقستان به جای سلمانی می گویند سرتراش خانا. سر تراش من بانوئی ترک زبان از ترکان یونانستان! خیلی شبیه ما صحبت می کرد. ائی نمی گفت یاخچی می گفت. عچیب بود برای من که اصلا شبیه ترکان ترکیه صحبت نمی کرد….

MP
با اینکه ستان فارسی است ولی ظاهرا ترک ها علاقه بیشتری به استفاده از آن دارند و مثلا به یونان هم یونانستان میگن و تعبیر فارسستان هم از ساخته های ترک هاست.

Abbas Djavadi
براستى هم تعبير فارسستان ساختگى و ناشى از يك پيش داورى دشمنانه نسبت به تعبير و مفهوم ايران است

CZ
استاد احتمالا تا کمتر از 100 سال پیش به تمامی این مناطق “ترکستان” می گفتند . درسته ؟ من نقشه ای در کتابخانه هلال احمر زنجان دیدم که نام ترکستان را داشت . اگر چنین است بسیار برای من جای تعجب و تاسف است که چرا حداقل 4 کشور مستقل و جدا شده از شوروی سابق قرقیزستان ، قزاقستان ، ازبکستان و ترکمنستان نام تاریخی “ترکستان ” را رها کرده اند؟
همچنین می خواستم نظر و دیدگاه مسئولین ، روشنفکران و مردم این کشورها را نسبت به نام “ترکستان” بدانم.
همچنین در جزوه ای که 2 سال پیش در نمایشگاه کتاب از غرفه قزاقستان گرفتم در چشم اندازی که رئیس جمهور آنجا آورده بود ، قرار شده بود رسم الخط قزاقی به لاتین تبدیل شود ، آیا در قرقیزستان هم چنین طرحی وجود دارد ؟
سپاسگزارم.

Abbas Djavadi
سلام موضوع الفباى لاتين براى قزاقى بعنوان بحث هست اما جدى نيست چونكه اكثريت كه خيلى “روسو فيل” است اين را نميخواهد. و اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه در تاریخ بعد ها ديگران بخصوص ایرانیان به به سرزمین هائی داده شده که موطن ترک زبانان است. در بحبوحه انقلاب كمونيستى روسیه هم مدتى به بخشى آسياى مركزى اين نام را دادند و بعد، از ان دست كشيدند چون گفتند اينجا كه همه ترك زبان نيستند. البته يك شهرى در قزاقستان هست بنام تركستان. و اما در تركيه فكر ميكنند همه اينها ترك هستند منتهى لهجه ديگرى دارند. من هرچه ميگويم والله مردم مثلا قزاق و قرقيز و اويغور زبانشان را از نظر تاريخى از خانواده زبانهاى تركى ميدانند اما خودشان را ترك و زبانشان را تركى نميدانند، كسى در تركيه نميفهمد چرا. نه، يك اوزبك زبان خودش را اوزبكى ميخواند و يك قزاق قزاقى – و نه تركى. مثل اينكه يك فارسى زبان اگر باسواد باشد زبانش را جزو زبانهاى هند و اروپائى ميخواند اما نميگويد زبان من هندى است!

CZ
پس با این حساب به نظر شما کسی الان نمی بایست وارث نام “ترکستان ” باشد. در آن صورت تکلیف این مصرع سعدی که ” این ره که تو می روی به ترکستان است ” چه می شود ؟

Abbas Djavadi
آن را بايد از سعدى بپرسيد! 🙂

Abbas Djavadi
نه، چرا، مردم آسياى ميانه. اقلا تركمن ها و اوزبك ها، قرقيز ها و قزاقها و اويغور ها ميتوانند خودشان را وارث تركستان تاريخى حساب كنند – اگر البته چيزى عملى و نقد از اين حق وراثت عائدشان بشود!

CZ
سپاسگزارم استاد عزیز. هر چند به شدت باور دارم که نام ترکستان بایستی به آن مناطق اعاده شود و اگر نمی شود از بی همتی ( نمی گویم بی غیرتی) ما ترکان هست. و از شنیدن این جمله شما که ” اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه بعد ها ديگران به آن دادند” تنم لرزید.
سلامت باشید.

Abbas Djavadi
زنده باشيد، ساغ اولون، سالم قالين… ادامه خواندن

طه آق یول: در زمینه علوم، ایران از ترکیه جلو زده

نویسنده، تاریخدان و روزنامه نگار معروف ترک طه آق یول (آکیول)
Taha Akyol
اخیرا در روزنامه پر تیراژ «حریت» چاپ استانبول مقاله ای با همین عنوان به چاپ داده نوشت:

بلی، از نظر فهرست انتشارات علمی، ایران در سال 2011 ترکیه را پشت سر گذاشت در حالیکه در نتیجه انقلاب اسلامی و آشوب، فشار و سیاسی شدن بیش از حد متعاقب آن، علوم در ایران از بین رفته بود. در سال 2001 ایرانیان خودشان را جمع و جور کردند. درمقاله علمی «سند درخور نقل قول» در سایت «رتبه بندی انتشارات علمی» (این لینک) گرافیکی بچاپ رسیده که نشان میدهد ایران چگونه در این زمینه رشد داشته است.  (طبق این گرافیک در سال 1966 ایران کمی بیش از هزار و ترکیه کمی بیش از 5000 یعنی پنج برابر ایران مقاله علمی منتشر کرده بود. این فرق در سال های 2010 و 2011 از بین میرود و از آن به بعد ایران در اين زمينه از ترکیه جلو میافتد – توضیح مترجم).

نقطه عطف سال 2011 بوده است. هنوز بخاطر پیش دستی سال های 1996-2012، از نظر مجموع کل آثار، ترکیه هنوز جلو تر از ایران است. ترک ها در مجموع 291814  و ایرانیان  197571 اثرعلمی درخور نقل قول نوشته اند. اما در سال 2011 در حالیکه آثار درخور نقل قول ایرانیان به 37310 رسید، ترک ها فقط 31681 اثر نوشتند و در سال 2012 این فرق بیشتر هم شد. در زمینه هائی مانند پزشکی، اقتصاد و مدیریت ترکیه بطور روشن در پیش است. اما دقت کنید: در سال 2012 در زمینه ریاضیات ایران 2356 و ترکیه تنها 1557  اثر منتشر کرده، در زمینه کامپیوتر هم ایران با 2354 اثر جلوتر از ترکیه با 1354 اثر است. زمینه هائی مانند علوم مربوط به نفت را که ایران در آنجا پیشرفت آشکارتری دارد به حساب نمیاورم.

فقط ایران بخاطر تندروی های سیاسی خود است که نمیتواند از این پیشرفت علمی استفاده کامل کند. مثلا ایران قادر نیست نفت خام خودش را خودش و بصورت کامل تصفیه کند.

در اینجا طه آق یول نقل قولی از پروفسور جلال شن گؤر
Celal Şengör
استاد معروف ترک در حوزه  زمین شناسی و تاریخ علوم میاورد که گفته است: «ایرانی ها هم در زمینه خدمات زمین شناسی و هم کار های زمین شناسی شرکت نفتشان، پیوسته از موسسه های زمین شناسی و نفت ترکیه جلوتر بوده اند و علت این هم در آن است که ایرانیان به این زمینه ها از زاویه  نیاز های خود نگاه میکنند و ما در ترکیه این موضوع را سیاسی کرده ایم.»

متن کامل مقاله آقای طه آق یول (بزبان ترکی ترکیه) در این لینک است:

Taha Akyol | Bilimde İran Türkiye’yi geçti.

——————————————————-
از فیس بوک:

AM
آغا قبول،تورکیه هرنمه‌نه‌ده ایران‌دان گئری قالمیش‌دی! تورکیه ،تاریخی نی ایران‌دان آلیب، ایران اولماسایدی تورکیه اولمازدی! دوکتور بی، یامان “پان”سیزهااا

AA
گؤزونوز آیدین عاباس بی…

Abbas Djavadi
خواهش ميكنم مقاله را دقيقتر بخوانيد. مطلقا اينطور نيست كه طرفدار يا بر ضد ايرانيان و يا ترك هاى تركيه است. من آقاى آق يول را ميشناسم. اهل شعار بازى نيست و ميهن پرستى واقع بين است. در اينجا هم مقايسه ميكند. كدام كشور و كدام دوره ها جلو افتاده است – اين را ميخواهد با ارقام يك شاخص (انتشارات علمى) نشان دهد و تا حد امكان دلايلش را توضيح دهد.… ادامه خواندن

کردستان اسکاتلند نیست

 

 

SCO_KUR

چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه.

چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در باره استقلال این اقلیم و اعلان کردستان مستقل انجام گیرد.

کردستان عراق و اسکاتلند بریتانیا. آن طرف استقلال برای اسکاتلند از بریتانیا و اینطرف استقلال برای کردستان از عراق. شباهت و قرابتی بین این دو هست؟

تاریخ  رفراندوم اسکاتلند  با توافق حکومت محلی اسکاتلند و حکومت مركزى بریتانیا در لندن قبول شده است. یک چند قانون هم برای اجرای این همه پرسی در شرایط عادى صلح و همکاری قبول شده. حکومت بریتانیا گفته در صورت رای اکثریت اسکاتلندی ها به استقلال به این تصمیم احترام خواهد گذاشت و هر آنچه را كه براى ادامه روابط بسيار خوب فعلى بين اسكاتلند و بقيه بريتانيا لازم باشد انجام خواهد داد.

در این میان هر دو جبهه «بلی» و «نه» (به استقلال) با تمام جدیت اما با کمال خوشروئی و ادب و در عین حال شیرین تر کردن راه حل خود به مردم اسکاتلند، به مسابقه انتخاباتی خود ادامه میدهند.

از پرسش های افکار عمومی که سالها پیش شروع شده و هنوز هم ادامه دارد معلوم میشود كه  دو جبهه موافق و مخالف استقلال از نظر تعداد بهمدیگر بسیار نزدیک هستند و ظاهرا تا آخرین لحظه معلوم نیست کدام طرف برنده خواهد شد چونکه تعداد افراد متردد هم کم نیست. اسکاتلند رسما از سال 1707 عضو کشور پادشاهی بریتانیاست و در همه سطوح اداری و اقتصادی کشور، همچنین در دولت و دربار سهم مهم و فعال دارد. تا آن سال اسکاتلند مانند دیگر بخش های جزایر بریتانیا بصورت «فئودالی – منطقه ای» اداره میشد. جالب است که در سال 1707 هم انگیزه اصلی وحدت انگلستان و اسکاتلند در پادشاهی بریتانیا اساسا دست یابی به بازار های وسیعتر بوده و شور و شوق ناسیونالیستی نقش بمراتب کمتری بازی کرده است.

اکثر استدلالات به نفع و یا علیه استقلال اسکاتلند بر سر درجه رفاه و درآمد این منطقه در شرایط ادامه اتحاد با بریتانیا و یا جدا شدن از آن است. در اینجا خبری از جیغ و داد، دشنام، توهین و «مرگ بر…» و «زنده باد…» نیست. طرفداران جدائی از بریتانیا این را بیشتر با انتظار «افزايش رفاه شخصی و ملی» میخواهند اما بعضی ها هم باور دارند که اکثر کار های مهم اسکانلند در لندن حل میشود و بریتانیا «نقش ارباب اسکاتلند» را بازی میکند که باید به آن خاتمه داد. برخلاف نزاع خونین ایرلند شمالی که ده سال پیش بالاخره راه حل مسالمت آمیز خود را با حفظ این قسمت از ایرلند در چارچوب بریتانیا و تامین حقوق مساوی به ایرلندی های کاتولیک و پروتستان تامین کرد، «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است، درسال 2007 اکثریت نسبی پارلمان استانی اسکاتلند را از آن خود کرد و از سال های 1930 بطور فعال در حکومت بریتانیا شرکت میکند.

از سوی دیگر آقای بارزانی رئیس دولت کردستان عراق گفته است با این هرج و مرج و قتل و خونریزی مذهبی و فرقه ای و جنائی که دامنگیر «عراق عرب» شده وقت سوال در باره استقلال کردستان سر رسیده و او میخواهد در یکی دو ماه آینده در کردستان یک همه پرسی بگذارند: «آیا میخواهید کردستان یک کشور مستقل شود؟»

منطق آقای بارزانی و بسیاری از شخصیت های کُردی روشن است: چه کسی میخواهد وقتی خانه یکی فرو میریزد همراه با آن آدم در خانه او باشد؟ مخصوصا که دل کُرد ها سال ها در طلب «جام جم» بود ولی آنها نمیتوانستند به این مراد خود برسند. حالا بهترین فرصت بدست آمده است.

البته این ظاهر کار است. کردستان عراق از همان دوره پس از سقوط صدام همیشه عملا مستقل بود. در کردستان عراق نه ارتش عراق میتواند کاری کند، نه وزیران و حکومت بغداد، نه ادارات حکومت مرکزی و نه کس دیگری از خارج کردستان. هیچ جا پرچم عراق را نمیديديد و نمى بينيد. حتی در مدارس هم زبان عربی را تدریس نمیکردند و نميكنند – فقط کردی و زبان های خارجی مثل انگلیسی.

ولی حالا که مسئله در سطح عراق غامض و فوق العاده خونبار شده، موضوع استقلال کردستان هم حاد تر شده و دليل و يا بقول بعضى ها بهانه رسمى براى «طلاق ملى» ايجاد شده است.

توافق عمومی تحلیل گران و رسانه های غربی بر آنست که حکومت کردستان و اکثر گروه هاى كُرد آنجا از همان آغاز جنگ بر ضد صدام سیاست واقع بینانه و هدفمند برای منطقه خود و اکثریت کرد های این منطقه در پیش گرفته اند. آقای مسعود بارزانی رئيس حكومت كردستان عراق با وجود داشتن بعضی مخالفین بین کُرد ها رهبر بلا منازع آنهاست و از احترام رهبران اکثر کشور های دیگر هم برخوردار است.

از وقتی آقای بارزانی با مصاحبه های اخیر خود به نقشه همه پرسی صورت رسمی و جدی داد، اکثر شخصیت ها و محافل کُرد عراق و حتی ایران و ترکیه به این احتمال با شور و شوق نگاه میکنند، آن را «فالی نیک» و در امتداد روند عمومی دهه های اخیر در راه تاسیس کشور های مستقل جدید میشمارند و در این رهگذربه نمونه اسکاتلند و یا تجزیه جمهوری چک و اسلواکی بعد از فروپاشی شوروی اشاره ميكنند.

میان ماه من تا ماه گردون — تفاوت از زمین تا آسمان است

دقیقا علتش چیست نمیدانم، فقط میتوانم حدس بزنم. اما بهر حال، حد اقل در این منطقه خاور میانه ما و حتی ورای آن، 20-30 سال است که مُد شده اقلیت ها از اکثریت ها جدا بشوند، اقلیت ها اصولا تا هر جا و هر چیز که طلب کنند برحق باشند اما اکثریت ها نتوانند اعتراض کنند و اگر اعتراض کردند متهم به این و آن شوند.

کشور ها هم همینطور – چه بزرگ و چه کوچک. مُد شده اینها را ابتدا در ذهن خود و آنگاه در زندگی واقعی و در عمل  به گروه های قومی، مذهبی زبانی تقسیم بکنیم، مهم  نیست با کدام معیار، اما تقسیم بکنیم.  همه اش هم مبتنی بر این اصل که ملت های از نظر قومی، مذهبی و یا زبانی مخلوط و رنگارنگ، علی الاصول نمیتوانند و نباید در یک کشور، یک ولایت و یک استان و یا یک شهر زندگی کنند و همسایه باشند. اصولا نمیتوانند با همدیگر در صلح و صفا باشند و باید در آن صورت حتما بین آنها جنگ و جدل شود. بنا بر این بهتر است تُرک ها جدا، کُرد ها جدا، سنی ها جدا، شیعه ها جدا باشند، کشور هایشان و حتی شهر ها و محله هایشان جدا باشد.  یهودی ها برگردند بروند به اسرائیل، مسیحی ها را هم که کشور های اروپائی میگیرند. بعد از ده بیست سال هم آنچه که از این منطقه و جغرافیا باقی خواهد ماند 41 کشور کوچک بجای 14 کشور بزرگ و کوچک است با مناسباتی فوق العاده خصمانه با همدیگر – کشور هائی کوچک، ضعیف، از نظر قومی و مذهبی یکرنگ و یکنواخت که نه کسی در دنیا  آنها را جدی میگیرد و نه آنها کار چندانی از دستشان بر میاید.

یک راه توجیه این روند تفرقه و انشقاق، متهم کردن دیگران و بخصوص همسایه دیوار به دیوار به انواع و اقسام اجحافات و جنایات واقعی و خیالی است. یک راه دیگرش هم نشان دادن چند نمونه غربی و بخصوص کانادا، اسپانیا و یا بریتانیاست که بعضا اقوام گوناگونشان یک همه پرسی میگذرانند و از این اقوام جداگانه میپرسند که آیا هنوز میخواهند در ترکیب کشور خود بمانند یا نه.

قوم گرایان ترک زبان و آذری ایران یک مدت از شعار بخشی از مردم استان کاتالونیای اسپانیا مبنی بر «کاتا لونیا، اسپانیا نیست» خوششان آمده شعار مشابه «آذربایجان، ایران نیست» میدادند که این شعار نگرفت و فراموش شد. جدی هم نبود.

حالا موج جدید اما جدی «همه پرسی خواهی» از اقلیم کردستان عراق میاید که از سقوط رژیم صدام به این سو اگر چه هنوز روی کاغذ در چهارچوب عراق است و رئیس جمهور عراق هم اهل کردستان است و سهمی از درآمد ملی عراق را هم میگیرد، اما نفتش را بدون دخالت دادن بغداد از طریق ترکیه به خارج میفروشد، رئیس حکومت خودش و دولت خودش و ارتش خودش و پرچم خودش را دارد و در مدارس اش عربی تدریس هم نمیشود و هیچ جا اثر و علامتی از پرچم مشترک و ملی عراق هم نیست و هیچ وزیر و وکیل عراق که در بغداد نشسته نمیتواند چیزی از حکومت این منطقه عملا مستقل بخواهد. حالا به این استقلال عملی جنبه حقوقی هم میخواهند بدهند. تنها چیزی که هنوز میتوان کرد رسمی کردن یک وزارت خارجه است و یک واحد مستقل پول.

دلیلی که برای استقلال خواهی نشان داده میشود بخصوص با سرایت خشونت گروه های تروریست از سوریه به عراق و پیدایش پدیده ای بنام «داعش» ظاهرا قابل فهم است – ولی به سختی قابل توجیه است. اگر این احتیاج برای استقلال امروزه بخاطر داعش پیش آمده چرا از صدام به بعد اقلیم کردستان در عمل مستقل و بی اعتنا به تمامیت ارضی و سیاسی عراق عمل کرده؟ خانم یک دوست کُرد عراقی که دو پسر جوان و در سن سربازی دارد میگفت نمیخواهد پسرانش خودشان را بخاطر «جنگ بین اعراب» به خطر بیاندازند «اما اگر به کردستان حمله کردند البته همه به جنگ میرویم.»

روشن است که این، احساس یک ملت بعنوان یک خانواده بزرگ نیست و ابتدا به ساکن احساسی قومی، قوم گرایانه و تجزیه طلبانه است. وقتی در زمان صدام آبادان مورد حمله قرار گرفت، اردبیلی و اصفهانی و کرمانی نگفت که آبادان به ما مربوط نیست.

که البته حق هر کسی هست که اینطور بیاندیشد. و این هم برای کشوری مانند عراق و سوریه که تاریخ، سنت و خاطره یک کشور و یک ملت بودنش بسیار کوتاه است احتمالا چیز عجیبی نیست. در ایران و ترکیه با تاریخ طولانی دو امپراتوری و خاطره تاریخی و تعلق ملی متناسب با آن بین اکثریت مردم، حتی صحبت از تجزیه کشور هم به سختی قابل تصور و سخت تر از آن قابل دفاع است. در مقابل، احتمالا برای یک کُرد و یا حتی عرب عراق و سوریه، صحبت از احتمال تجزیه کشور های تقریبا صد ساله آنان که بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم تاسیس یافتند، چیزی غیرقابل تصور و دور از احتمالات مورد قبول نیست.  شاید هم این، چیزی طبیعی است. اما در آن صورت دیگر به تعارفاتی مانند صحبت فدرالیسم و همه پرسی هم واقعا نیازی نیست مگر اینکه بخواهید اقلا ظاهر كمى تمیزی برای برنامه هایتان داشته باشید.

همه پرسی های اروپا و کانادا اولا در شرایط صلح انجام میگیرند و نه زمان جنگ و آشوب و نزاع های داخلی، ترور، دهشت افکنی و یا اشغال. ثانیا رسانه ها آزادند و بحث در باره استقلال و یا ادامه اتحاد میهنی نه بر پایه شعار و آمیخته با اعتماد به نفس مبالغه آمیز و اتهامات بیجا به طرف مقابل، خصومت ملی و قومی و مذهبی نسبت به دیگران، بلکه کاملا در شرایط احترام به همديگر، صلح و حتی همکاری انجام میگیرد – آن هم با دادن وقت و فرصت برای فکر و در نظر گرفتن نه فقط شعار ها، بلکه نتایج محتمل عملی هر دو راه. حزب ملی اسکاتلند که بخش مهمی از اعضایش طرفدار استقلال است در سال 2007 بر سر کار آمد اما تصمیم گرفت با وجود مخالفت محافظه کاران و سوسیال دمکرات های اسکاتلندی هفت سال بعد از انتخابات یعنی همین سپتامبر آینده در باره استقلال و یا باقی ماندن اسکاتلند در بریتانیای کبیر همه پرسی بگذراند. و بالاخره انگیزه اصلی طرفداران استقلال اسکاتلند پیشگیری از سرایت جنگ داخلی و مذهبی و ممانعت از پیشرفت «داعش» نیست، شعار های مبتنی بر نفرت بر ضد انگلیسی ها هم نیست، بلکه این انتظار و تصور است که در حالیکه بهترین روابط با مابقی بریتانیا ادامه می یابد، استقلال برای اسکاتلند و شهروندان آن رفاه بیشتر مادی و تجاری میاورد.

در یک کفه گذاشتن یک همه پرسی در عراق و یا سوریه یعنی در خاورمیانهِ غرق ترور و وحشت و اسکاتلند بریتانیا در غربی ترین بخش اروپا با طولانی ترین تاریخ دمکراسی و لیبرالیسم و یا کانادا و اسپانیا کارآسانی نیست. در خود اروپا اگرچه نمونه چک و اسلواکی هم صلح آمیز و هم مجموعا موفق بوده است، اما نمونه های یوگسلاوی به نسل کشی، ترور و خرابی منتج شده و در نهایت با دشمنی و یا حد اقل مناسبات سرد شش کشور جدید الاستقلال کنونی به مرحله ای رسیده که بیشک نیت بانیان استقلال مثلا بوسنى و يا كاسوو نبوده است. اين تجارب متضاد اروپائى از جدائى و تجزيه، ريشه در گذشته هاى گوناگون تاريخى، وضع اقتصادى و سطح پيشرفت اقتصادى و فرهنگىى و طبيعتا نقش اتحاديه اروپا دارد.

و اين تازه اروپاى پيشرفته و صنعتى متكى بر حقوق و مسئوليت هاى فردی و گروهى مبتنی بر قانون است.

در باصطلاح جهان سوم، از جمله آسیا و آفریقا، کشور های مشابه تری  وجود دارند که استقلال آنها در چند دهه اخیر، برای کردستان عراق (و در ضمن همسایگانش) كه روابط اجتماعيش هنوز بیشتر مبتنى بر عشاير و طوايف است و جز چند سال اخير تجربه دولتدارى هم نداشته، آموزنده تر از اسكاتلند است.

در اينجا، از بنگلادش (سابقا پاکستان) تا تیمور شرقی (سابقا اندونزی) وجمهوری سودان جنوبی (سابقا سودان) یک نمونه هم نیست که تجزیه کشور و استقلال یافتن یک گروه کوچکتر قومی و یا مذهبی نتیجه مثبتی  داده باشد.

علاوه بر این، ویژگی منقسم بودن کُرد ها بین چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه و روحیه ای که بر بسیاری از فعالین و احزاب و گروه های سیاسی کُرد هر چهار کشور منطقه مبنی بر آرزوی یک «کردستان متحد و بزرگ» حاکم است، به همه و حتی به خود کُرد های تمام منطقه هشدار میدهد که استقلال کُرد های عراق آنها را از آشوب عراق و سوریه مصون و رها نخواهد کرد مگر اینکه راه حلی منطقی برای مجموع هر کدام از این دو کشور پیدا شود و ثانیا اگر این آتش استقلال خواهی کُردی، طوری که نگرانی اکثریت است، به ترکیه و ایران هم سرایت کند،  در آن صورت نه تنها ایران و ترکیه هم به جرگه سوریه و عراقِ تکه پاره و منقسم خواهند پیوست، بلکه کردستان «مستقل و بزرگ» هم در آتش بسیار گسترده تر و فراگیر تر خاورمیانه خواهد سوخت – همانی که به اصطلاح «مُد» 20-30 سال اخیر شده است: کشور های از نظر مذهب و قومیت یکرنگ و «صاف» اما ریزه پیزه، ناتوان و دشمن به همدیگر.… ادامه خواندن

شیخ حسن تبریزی مشهور به کیمبریجی

توضیح «چشم انداز»: این مطلب از «پیوست» کتابی با تیتر «ادوارد براون و ایران» گرفته شده و در اینجا چاپ میشود. نویسنده این کتاب دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی (کالیفرنیا) و جورج واشنگتن (واشنگتن) هستند. این کتاب که هنوز در زیر چاپ در تهران است هنوز نه به بازار آمده و نه نسخه ای از آن در اینترنت قابل دسترسی است. دکتر حسن جوادی در این اثر به زندگی و فعالیت های ادوارد گرانویل براون  (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) شرقشناس معروف انگلیسی در بریتانیا، آثار تاریخی و ادبی او در باره تاریخ و ادبیات ایران، روابط و مناسبات او با ایرانیان، نامه ها و اندیشه هایش میپردازد و در پایان شرح حال چند تن از شاگردان براون را میاورد که آن هم بسیار جالب است. بخشی که در این نوشته میاید مربوط به شیخ حسن تبریزی است.

حسن جوادی – شیخ حسن تبریزی اولین دستیارایرانی براون برخلاف دیگر دستیاران ایرانی براون از او در حدود بیست سالی مسن تر از او بود و در خانواده ای تجارت پیشه و اهل فضل در تبریز در اواخر ربع اول قرن سیزدهم هجری شمسی متولد شد.تحصیلات را در نزد پدر و سپس محضر سایر بزرگان روحانیت شیعه چون شیخ مرتضی انصاری به‏ پایان برد. بعداً به استانبول رفت و تجارتخانه در آن شهر باز کرد، پسرش حسین یگانه که بعد ها نامش حسین یگانه گشت، به مکتب حربیه عثمانی رفت ولی مدتی بعد با اتهامات سیاسی به زندان افتاد. شیخ حسن به ناچار تابعیت روسیه تزاری را قبول کرد تا فرزند خود را از زندان رهایی بخشد و او را با خود به اروپا برد. و خود پس از مدتی در لندن و سپس کمبریج اقامت گزید. به گفته خودش یازده سال در کمبریج اقامت داشت و قسمت اعظم این مدت را به تدریس‏ زبان و ادبیات فارسی و عرب در دانشگاه کمبریج اشتغال و طبعا با براون همکاری و دوستی داشت . شیخ حسن هنگامی که در استانبول اقامت داشت با مستشرق مشهور فرانسوی شارل شفر مربوط بود و نسخه ای از کتاب خطای نامه، تالیف علی اکبر خطایی ، که سفرنامه ایست به چین برای او استنساخ کرد.

آمدن شیخ حسن به لندن باید در حدود 1905 باشد زیرا که او با همکاری نجیب هندیه، یکی از آزادیخواهان فراری مصری، نشریه ای دوهفتگی بنام “خلافت” در این شهرشروع کرد که بعربی، ترکی و فارسی چاپ می شد. اولین شمارۀ عربی آن در 1906 بود. براون می گوید:” من تعداد زیادی ازشماره های ترکی، عربی و فارسی این نشریه را دارم، زیرا که من با هر دو مدیر این نشریه آشنا بودم، و شیخ حسن مدتی (حدود 1907-1909) معلم فارسی در کیمبریج بود. قدیم ترین نسخۀ ترکی که من دارم شماره 43 سال دوم (5 آوریل 1901) و قدیم ترین شمارۀ عربی 163 از سال هفتم، بتاریخ اول نوامبر 1906 است. بدین ترتیب نشریه باید در اوایل سال 1900 شروع شده باشد.از نسخۀ فارسی من از یک تا سیزده را دارم، که اولی 1 جولای 106 و آخری 15 فوریه 1907 می باشد.” براون اضافه می کند که در بیشتر شماره های فارسی شیخ حسن به پرنس ارفع الدوله، سفیر ایران دراستانبول، حمله میکرده است. در نشریۀ “خلافت” قصیده ای هم خطاب به مظفرالدین شاه سروده بود که در واقع نصیحت نامه ایست .

در استبداد صغیر که تقی زاده و دیگر آزادیخواهان به انگلستان می آیند ، شیخ حسن پا بپای براون با آنها همگامی می کرد، و هنگامی که تقی زاده برای بار اول در اگوست 1908 به لندن می آید براون چون به کنگرۀ مستشرقین به دانمارک میرود شیخ حسن را به استقبال او می فرستد، و او را بعنوان معلّم فارسی کیمبریج و آدمی “خیلی صادق مجرّب وطن پرست” معرفی می کند. شیخ حسن مقالات چندی در روزنامه های عثمانی (مثل سروش) و هندوستان (مثل حبل المتین) در دفاع از مشروطه می نویسد، و براون در مقدمۀ کتاب انقلاب ایران از همکاری او و قزوینی تشکر می کند. از جملۀ مقالات او در حبل المتین “مکتوب از کمبریج ” خطاب به محمد علی شاه (سال 16، ش 3، ص 8-9، 5 رجب 1326) “ترجمۀ از روزنامۀ شورای امت منطبعۀ مصر” دربارۀ بمباردمان مجلس و اوضاع سیاسی ایران (سال 16، ش 7، ص 13-16، جمادی الاولی 1327)، و “وکیل و موکل” (سال 16، ش 46، صص 9-11، 25 جمادی الاولی 1327)، و در روزنامۀ سروش (شماره 7، 1327) تحت عنوان “مکتوب شیخ حسن تبریزی از کیمبریج” را می توان ذکر کرد.

از کارهای دیگر شیخ حسن در رابطه با همکاری با براون و مشروطه خواهان ترجمۀ چهار گزارش و نامۀ محرمانه لیاخف به ارکان حزب قفقاز بود که روزنامه دیلی تلگراف توسط پانف روس بدست آورده بود و در اختیار براون قرار گرفته بود، و او آنها را در انقلاب ایران همراه با متن روسی آورده است. شیخ حسن این اسناد را بفارسی ترجمه وبه همان صورت دستنویس خود تکثیر و توزیع کرده است.

سعید یگانه که گویا از احفاد شیخ حسن می باشد در مقاله ای در حق او (آینده ، سال سیزدهم، آبان تا اسفند 1366 – شماره 8-12، صص706 -705) می نویسد:

“در کتاب تاریخ مشروطه براون اشارات متعددی به آن مرحوم هست.حین تدریس‏ با مشروطه‏خواهان همکاری نزدیک و مؤثر داشت.نمیدانم بچه دلیل،مرحوم سید حسن‏ تقی‏زاده با آن مرحوم عمیقا خصومت داشت و بهر مناسبتی غیرمستقیم او را میآزارد. روزگاری که دولت ایران از دول روسیه تزاری و انگلستان وام میخواست و امپراطوری معظم شرایط سخت پیشنهاد میکردند،با استفتائی از مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی در حمایت از زرتشتیان(عکس استفتاء و فتوای مرحوم آخوند در کتاب تاریخ مشروطه ادوران براون هست) به هند رفت که شاید وام موردنظر را از پارسیان هند برای دولت ایران دریافت کند.این تلاش به سائقه حب وطن و یا زیارت‏ شه عبد العظیم و دیدن یار،صورت میگرفت که ناکام ماند.در مسافرت‏های بین هند و تهران بدعوت مرحوم ناصر الملک قرا گوزلو که در دوران اقامت فرنگ دوستی داشتند، بخدمت دولت درآمد و با شوستر همکاری داشت و سپس در وزارت دارائی بخدمت‏ مشغول بود.در دوران وزارت مالیه نصرت الدوله فیروز بازنشسته شد و بقیه عمر را در قزوین، با حقوق بازنشستگی و عایدات املاک بسر کرد.مردی آزاد اندیش، صریح- اللهجه و تا حدودی تندخو بود.بسیار تشنه دانش و مطالعه بود.بخاطر دارم که همیشه‏ بمنازل روحانیون قزوین آمد و شد داشت.در محضر مرحوم آیت الله آقا سید ابو الحسن‏ رفیعی فلسفه میآموخت و بایشان زبان انگلیسی درس میداد.در این اوان،حدود صد سالگی در 23 بهمن 1329 فوت می کند.”

در مورد رفتن به هند جهت گرفتن وام من اطلاعی ندارم و نمی دانم شیخ حسن به هند رفته است یا نه؟ از طرف دیگر براون می خواست از پارسیان هند برای مشروطه خواهان کمک بگیرد و شاید هم می خواست از فوندی که در بمبی برای “بهبود بخشیدن وضع زردشتیان ایران” وجود داشت کمک بگیرد. در رابطه با این که تقی زاده حسن ظنی نسبت به شیخ حسن نداشت شاید این فکر بدین جهت باشد که در مورد “تند روی “های تقی زاده و نواب شیخ حسن نامه ای به براون نوشته است و براون در جواب می گوید در مورد تقی زاده این مطلب “از جاهای دیگر معلوم و مبرهن شد. ولی در حق نواب تا گمان بد مکنید.” ولی در اوایل اقامت تقی زاده و دوستانش در لندن و کمبریج شیخ حسن میهماندار خوبی بوده و به همه جا آنها را همراهی میکرده است.

پس از رفتن به ایران مکاتبۀ شیخ حسن و براون ادامه داشته است، و او اغلب از وضع ایران ناامید است. در 29 آوریل 1912 براون به تقی زاده می نویسد: از شیخ حسن تبریزی هم امروز از طهران کاغذی داشتم. او را هم از منصبی در خزانه که شوشتر به او داده بود بیرون کرده اند و به نقد بیکارست. او هم از وضع حالی ایران خیلی مایوس است.” شیخ حسن کتابهای خود را پیش براون گذاشته بود و در یکی از نامه های خود براون راجع به آنها می نویسد و در ضمن وضع تدریس فارسی را نیز در کیمبریج شرح می دهد که فقط او و نیکلسون مانده اند:

نصیحت مخلص این است که اگر خیال برگشتن را داشته باشید سایر کتابها را نفروشید که به ثمن قلیل به فروخت میرود، خصوصاً کتابهای انگلیسی ولی اگر می خواهید بعضی از کتابهای فارسی را بفروشید ممکن است. ولی آنها هم درینجا خیلی پول نمی آرد. اگرچه در آن میان بعضی کتابها مرغوب است.

سجاده ای که بطریق ارمغان می خواستید به مخلص مرحمت فرمائید آن را هم پیدا کرده اند ولی هنوز ندیده ام.

مطبعه ای هم که مال خودم بود که به توسط آن “کوپیه” می کردیم آن را هم پس می گیرم.
باقی منتظر اشارات جنابعالی بوده و می باشم.
بنقد هیچ معلم فارسی نداریم بغیر از خودم و نیکلسون، و به جهت قلت پول ممکن نیست کسی را بیاورم از لندن.

خالد دیروز رفت تا به مصر و اسلامبول برود و شخصی علی رضا افندی نام [را] نائب و قائم مقام خود ساخته است از برای تعلیم زبان عثمانی.… ادامه خواندن

دلبستگی به سرزمین، دلبستگی به قوم

anadoludailkgunler
این بار که در ترکیه بودم چندین کتاب ترکی «تاریخ برای کودکان» از چند انتشارات گرفتم. برایم جالب بود ببینم تاریخ را چطور به کودکان تعریف می کنند. بنظرم اکثرشان یک نگرش «قوم بنیاد» دارند که روی «ترک ها بعنوان یک قوم و گروه نژادی» متمرکز شده  است. «ما» اول در آسیای مرکزی بودیم. «ما» که آن وقت اوغوزها بودیم، از کناره های دریای آرال به سمرقند و بعد به نیشابور مهاجرت کردیم و بعد بعنوان سلجوقیان «ما» به ایران و آناطولی آمدیم و دولت ترکیه را تشکیل دادیم… یعنی «ما» یک گروه قومی و نژادی بودیم و هنوز هم همان هستیم. این چند هزار کیلومتر را در عرض هزار سال آمدیم. ما با اقوام یونانی و آرامی و ارمنی و ایرانی بیزانس مخلوط نشدیم. ما همان هستیم که قبلا یعنی هزار سال پیش بودیم. سرزمین و وطن ما قبلا آسیای میانه بود، بعد خراسان و ایران و حالا ترکیه…

يعنى اينجا وطن اصلى ما نيست. يعنى هست، اما فقط هزار سال است كه وطن ماست. ما هزار سال پيش همان هائى بوديم كه در آسياى ميانه بوديم و حالا در تركيه هستيم. تركيه قبلا وطن ما نبود و نامش آناتولى بود. بعد ما آمديم و اينجا وطن ما شد. ما تغيير نكرديم. مكان زندگى ما تغيير كرد. قبل از ما ترك ها و اسلام، اينجا وطن ما نبود. و از اين جهت قبل از دوره ترك ها و اسلام، اين سرزمين براى ما اهميتى ندارد

معلوم نیست، پس آن مردم بومی اینجا چه شد؟

یعنی تا هزار سال پیش اینجا وطن شما نبود؟

«وطن» که می گویند کجاست؟

در آمریکا وقتی «ما» می گویند، منظورشان همه شهروندان آمریکاست – صرفنظر از اصلیت ها، چه آنگلوساکسون باشد، چه «هیسپانیک»، چه چینی، چه ایتالیائی و ویتنامی… وقتی شهروند آمریکا شدید، آمریکائی هستید… متعلق به «ما» هستید.

وقتی شهروند آمریکا هستید، همه جای آمریکا موطن شماست. هم مینسوتا و هم تکزاس، هم نیویورک و هم کالیفرنیا. نمی گویند آنجا کاتولیک ها هستند و بما مربوط نیست و اینجا ایتالیائی تبار ها هستند و نزدیک به «خودمان»…

آیا تاریخ آمریکا با آمدن آنگلوساکسون ها از بریتانیا به آمریکا شروع می شود؟ کسانی که از فرانسه، اسپانیا، پرتغال، هلند، آفریقا، چین و غیره آمدند «ما» نیستند؟ قبل از همه اینها، تاریخ بشری آمریکائیان هزاران سال قبل از همه اینها با بومیان باصطلاح «سرخپوست» آمریکا شروع نشده؟

وقتی نمونه ایالات متحده آورده می شود، بعضی ها این را «طبیعی» جلوه داده می گویند علتش آن است که آمریکا کشور مهاجر ها بوده و هنوز است. البته این در احساس مردم موثر است. در واقع یا حالا و یا در گذشته هر کشوری زمانی و به نوعی صحنه مهاجرت اقوام مختلف شده – جزایر و اعماق جنگل ها و مناطق قطبی و کوهستان های بلند کمتر و بقیه بیشتر.

ملت فرانسه ترکیبی از اقوام فرانک ژرمن، گل، کلت، لاتین، اتروسک و حتی یونان و در زمان های بعد تر اقوام شمال آفریقاست.

یک دوست فرانسوی می گوید در فرانسه «وطن» سرزمین جمهوری فرانسه است و «ما» همه کسانی هستند که شهروند فرانسه هستند و فرانسه حرف مي زنند – صرفنظر از اصلیت و رنگ پوست ومذهب، صرفنظر از کوچ ها و حوادث تاریخی  که امروز میتوانند برای ما خوش آیند باشند یا نباشند.

در فرانسه فرانسوی ها می گویند «ما» یعنی فرانسوی ها جدا و شهروندان باسک و یا کورسی و نرماندیایی فرانسه جدا؟

عجیب است. در ترکیه، سرزمین تاریخی بیزانس سابق و پادشاهی های مختلف اقوام رنگارنگ،هیچ دانشگاهی رشته پژوهش های بیزانس ندارد، کمتر دانشمند تاریخ ترکیه بخود زحمت میدهد که یونانی، ارمنی، آسوری و یا کُردی یاد بگیرد.

البته در بسیاری کشور ها  طبقه عوام گروه اکثریت (قومی، زبانی و یا مذهبی) خودش را «مالک» واقعی و اصلی و بقیه را «مهمان» تصور میکند.  اما تمدن هر کشور و ملت هم ضمنا به آن مربوط می شود که تا چه حد در رفتار، فرهنگ، منش، مقام قانونی و عملی  در زندگی اجتماعی ، بین گروه های مختلف جامعه فرق و تبعیض قائل می شوند و چقدر عالم بر این تبعیض ها هستند و می خواهند آن را بر طرف کنند  و یا اینکه حتی بدست حکومت آن را اجرا می کنند.

بیزانس یعنی «روم شرقی»، طوری که ترکیه تا دوره اسلام خوانده می شد به شما «مربوط» نیست؟ «وطن» شما نیست؟ تاریخ و زبانش، مردمش برای شما اهمیتی ندارد؟ به درد آموختنش نمی خورد؟ اکثریت ترک ها فکر می کنند از آسیای میانه آمده اند. نمی دانند که یک گروه بزرگ از آنجا آمده با مردم بومی اینجا آمیخته و این شده که امروز آنها هستند و همه می بینند – چیزی غیر از آنچه در آسیای میانه می بینید، اما با زبانی نزدیک به آنها… یونانی ها و ارامنه و آسوری ها و کرد ها هم نمی دانند خود آنها در «کُد ژنتیک» خود به اصطلاح «اصلیت ترکی» هم دارند و چند بار «هویت عوض کرده اند»…
رئیس جمهوری (سابق نخست وزیر) ترکیه آقای اردوغان در يكى از همين نشست هاى داوس سوئیس برای جلب نظر ارامنه دنیا با چنان لحنی در باره تعمیر اخیر کلیسای مخروبه ارمنی در جزیره آختامار در دریاچه وان ترکیه صحبت کرد که مثل اینکه با این کار منتی بر ارامنه ترکیه و دنیا !! گذاشته است. «من آنجا را دادم برای هموطنان ارمنی خودم تعمیر کردند (!) و در ضمن ارامنه دیگر هم بیایند و از آن دیدن کنند»!!
یعنی اگر یک مسجد در خاک ترکیه باشد «مال» ترک ها و مسلمان هاست و اگر موضوع بر سر یک کلیسای ارمنی باشد آنجا «مال» ارمنی ها؟ آنجا دیگر «مربوط» به شما و مسلمانان ترکیه نیست؟ منطق شهروندی که آقای اردوغان می گوید به دنبال آن است و بهمین خاطر خواهان عضویت در اتحادیه اروپاست، در کجای این طرز فکر است؟ حتی در دوران عثمانی نگرش ترک های ترکیه یعنی دولت عثمانی به موضوع میهن و وطن تا این درجه محدود به یک دین و قوم نبود.

نه اینکه ما در ایران از این طرز تفکر ها نداشتیم و نداریم. در ایران هم بعضی ها در گذشته چنان رفتار می کردند که همه چیزاین کشور و ملت «مال» مسلمانان، آنهم مسلمانان شیعه است و بقیه مهمانانی هستند که باید منت دار باشند که کسی به آنها چیزی نمی گوید. بعد جای مسلمانان شیعه را «نژاد پاک آریا» گرفت، بعد هم باز دوباره «اسلام ناب محمدی»… ولی بنظرم ایرانیان از این نقطه نظر تا این درجه پسرفت نداشته اند. این موضوع هم بماند برای یک صحبت دیگر.… ادامه خواندن

حلقۀ استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

Browne

 

توضیح «چشم انداز»: نوشته زیر فصل ششم کتاب هنوز چاپ ناشده «ادوارد براون و ایران» بقلم استاد حسن جوادی است. در گذشته مقدمه این کتاب را که هنوز در تهران در حال آماده شدن برای چاپ است، در «چشم انداز» منتشر کرده بودیم. ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) متولد گلاسترشر انگلستان، خاورشناس و ایران‌شناس مشهور بریتانیایی بود. آثار او در باره ادبیات ایران و انقلاب مشروطه جزو مراجع کلاسیک شده است.

1- میرزا آقاخان، میرزا حبیب و روحی

چنان که گذشت اولین آشنایی براون با مشرق زمین ازطریق زبان ترکی و اولین شهر شرقی که بدان سفر کرد استانبول بود. با این که بعداً ایران و مطالعات ایرانشناسی فکر و ذکر او را بخود مشغول داشت، و گذشته از سه کتاب درباره مشروطیت ، و چند اثر مهم در مورد باب و بهاء، و بزرگترین اثر خود یعنی تاریخ ادبیات ایران در چهار جلد مفصل ، از مطالعات ترکی نیز فروگذاری نکرد. رابطه براون با ترکیه و ادبیات عثمانی از دو طریق بود: یکی بخاطر مرگ نابهنگام دوستش الیاس ویلکیلسون گیب، که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود، و پنج جلد باقیمانده را براون از روی یادداشت های او به انجام رسانید. دیگری از طریق ایرانیان مقیم استانبول چون میرزا آقاخان کرمانی ، میرزا حبیب اصفهانی و حسین دانش و غیره بود، که از طرفی او را به ایران و از سوی دیگر به ترکیه مربوط می ساختند. البته بعد از بمباران مجلس و فرار مشروطه خواهان به اروپا و باز گشت دهخدا و معاضدالسلطنه به استانبول و فعالیت های “انجمن سعادت ” این رابطه بیشتر می شود

براون در سالهایی که در کیمبریج پزشکی می خواند عربی را از پالمر و رایت و فارسی را از ادوارد کاول یاد می گرفت، ولی ترکی نه تنها در کیمبریج بلکه در هیچ یک از دانشگاه های انگلیس تدریس نمی شد. براون که ترکی را از کشیشی در نیو کاسل یاد گرفته بود نمی خواست آن را فراموش کند، و در لندن با ویلیام ردهاوس آشنا می شود، که مولف لغت های مشهور ترکی به انگلیسی و انگلیسی به ترکی ردهاوس و همچنین مترجم قسمت هایی از مثنوی بود، و مترجم رسمی وزارت خارجه بشمار می رفت. از طریق ردهاوس براون با دکتر چارلز ولز ، که چهار سال بسمت استاد انگلیسی در کالج نیروی دریایی عثمانی در استانبول کار کرده بود، آشنا می شود و مدتی پیش او ترکی می خواند. رد هاوس براون را با گیب آشنا ساخت و دوستی آن دو ثمرات بزرگی نه تنها در تاریخ ادبیات عثمانی بلکه درایجاد انتشارت “گیب مموریال” داشت.

گیب پنجسال از براون بزرگتر بود و در اوایل دهه 1880 با ترجمه تاج التواریخ و مجموعه ای ازاشعارترکی بعنوان یک ترکشناس شهرتی بهم زده بود. از طریق گیب بود که براون با عده ای از ترک های مقیم لندن و از آن جمله بعضی از اعضای سفارت عثمانی آشنا گردید و با عده ای از ادبای ترک در ترکیه رابطه برقرار کرد. یکی از آنها ابو ضیا توفیق بیک ، شاعر ترک بود، که قبلاً با براون دوست گشته و برای او کتب و روزنامه های ترکی می فرستاد. چنان که گذشت پدر براون وعده داده بود که اگر او امتحان ترای پاس را بگذاراند، خرج سفر او را به استانبول تامین خواهد کرد. براون که امتحان خود را با موفقیت گذرانده بود در جولای 1882 در یک کشتی حامل ذغال از نیوکاسل عازم مارسی شد و او یگانه مسافر آن کشتی بود. براون چند سفارش نامه از گیب و دکتر ویلز به اشخاص مختلف در استانبول گرفته بود ، و از مارسی عازم استانبول گردید.

چند هفته ای که براون بار اول در استانبول می ماند معلمی می گیرد بنام خوجه نظام الدین که با او هم فارسی و هم ترکی می خواند، ولی معلم دیگری بنام بهاالدین است که با او درباره تصوف حرف می زند و براون مطالب او را دقیقاً یادداشت می کند. جان گرنی ، که مقاله ای درباره براون و اجتماع ایرانیان استانبول نوشته است، می گوید :

خواب و خیال های جوانی او برای داخل شدن به ارتش عثمانی و جنگیدن بخاطر آن بکلی از میان رفت. اگر وی مطالعات ترکی را ادامه می داد فقط به این عنوان بود که مطالعات شرقی و خصوصاً در مورد ایران او را کامل می کرد. این علاقمندی در سه سال تحصیل در کیمبریج شروع شده و در این مسافرت بیش از پیش تقویت شده بود. این دوماه به او ثابت کرده بود که بیش از هر چیز شعر فارسی است که مورد علاقه اوست، نه فورم و تشبیهات شعر فارسی بلکه مفهوم و معنی عرفانی که اغلب در اشعار بلند پایه فارسی نهفته است. این تماس دست اول با مسلمانان از طرق مختلف ، که شیوه های مختلف اسلام را در زندگی روزانه خود دنبال می کردند، افق های جدیدی را پیش چشم او گشوده بود که قبلاً اصلاً انتظارش را نداشت. بیان بهاءالدین افندی از عرفان ، شرح او از حال و وجد، که در آن روح آدمی از بدن مفارقت می کند، و شمه ای از دنیای ملکوتی را درک می نماید، و شرحی که او از لحظات حال و تجربه هایی که از آن داشته است، براون را متقاعد ساخت که این ها مسائلی است که علاقه واقعی او در آنهاست—علاقه او به فرو رفتن و کشف تجربیات و تصورات مذهبی، علی الخصوص از نوع عرفانی و غیر معمول و نا متعارف آنها بود. این برخورد مختصر با اجتماع ایرانی استانبول به او نشان داده بود که شرقشناسی و علی الخصوص مطالعات مربوط به اسلام و عرفان رشته دلخواه اوست . برای مدت بیست و اندی سال آینده این دل مشغولی عمده او شد تا این که در گیری در انقلاب مشروطیت ایران ارتباط او را بار دیگر، ولی این بار بصورتی محکم تر و متفاوت با اجتماع ایرانیان استانبول برقرار کرد.”

البته همین نوع احساسات و علاقه عمیق به عرفان و فرهنگ ایران سبب می شود که از طب دست بکشد و زندگی خود را وقف شرقشناسی و بعبارتی دقیق تر ایرانشناسی و معرفی فرهنگ و ادبیات ایران بکند.  بار دوم سر راه ایران مختصر توفقی در استانبول دارد فرصت دیدار از دوستان سابق را ندارد و یکسره عازم ایران می شود. چنان که دیدیم در ایران مخصوصاً در اواخر اقامت یکساله اش، هنگامی که در کرمان به حلقه دارویش میفتد به عوالم عرفانی بیش از پیش راه می یابد. براون در سپتامبر 1887 چند روزی در استانبول می ماند ولی با میرزا آقاخان کرمانی و یا میرزا حبیب اصفهانی که در آنجا بودند ارتباطی ندارد. در تابستان سال بعد هنگامی که در کرمان است علاقمند به روزنامه اختر می شود ، که از سال 1876 در استانبول به مدیریت آقا محمد طاهر تبریزی منتشر می شد و میرزا آقاخان هم در آن مقاله می نوشت. اختر در این زمان اولین روزنامه فارسی است که در خارج منتشر می شود و سخت مورد غضب ناصرالدین شاه است ، مخصوصاً مقالات میرزا آقاخان کرمانی. پس از برگشتن به کیمبریج در پائیز 1888 است که براون به آقا محمد طاهر نامه ای می نویسد و به اختر آبونه می شود. بعداً مکاتبه آنها ادامه می یابد، و میرزا محمد طاهر او را از وضع دوستان مشترک و از آن جمله میرزا محمد باقر بواناتی ، چه در ایران و چه در استانبول مطلع می سازد ، و او را تشویق می کند که شرح مسافرت خود را برای اختر بنویسد. براون برای اخترمقاله می نویسد. مقاله او بفارسی درباره بودجه انگلیس است که چگونه جمع می شود و چگونه خرج می گردد. این مقاله مفصل در چهار شماره اختر چاپ می شود، و پیش از درج آن گفته می شود که آنرا “مسیو ادوارد گرانویل براون، معلم مدرسۀ دارالفنون کمبریج، و از فضلای انگلستان {که} به اقتضای کمال انسانی و انصاف خیرخواه ایران و ایرانیان است، از راه لطف {این مطلب را} به لغت فارسی بسیار مرغوب و مصطلح این زمان … بر حسب خواهش ما نوشته است.” در ضمن نشان دادن فارسی نویسی براون به فارسی زبانان مدیر اختر متذکر می شود که براون “تاچه پایه به نکات باریک اصطلاحات مملکت {ما} برخورده و تاچه حد مرغوب می نویسد.”

دو سال بعد از انتشار این مقاله شرحی در اختر چاپ می شود که “هواخواهان عالم اسلامیت را در لندن خیلی کثرت روی داده ، حتی جمعی از فضلا و دانشمندان انگلیس پس از تحقیقات دور و دراز گویا دلشان از پرتو مهر جهان افروز اسلامیت روشنایی گرفته” و انجمنی برای گسترش اسلام در لیورپول تشکیل داده اند. براون شرح مبسوطی می نویسد که چنین نیست و فقط مدرسه ای در حوالی لندن برای مسلمانان تاسیس شده ، و بعلاوه یکی از عالمان دینی مشهور انگلیس در توصیف احکام اسلامی طوری پیش رفته است که عده ای گمان کرده اند که او باطناً مسلمان گشته است. این شرح را اختر با رضایتمندی در شماره 5 (ربیع الاخر 1308/17 نوامبر 1890) چاپ می کند. یک بار دیگر هم هنگامی اختر مقاله ای از روزنامه صباح چاپ استانبول در انتقاد از امتیازنامۀ انحصار تنباکو در ایران ودرگیری جنبش ضد رژی درج می کند. براون می گوید در همین روزها، یعنی نیمۀ دوم نوامبر 1890 هنگامی که کلنل تالبوت او را برای همکاری دعوت کرده می خواهد او را استخدام کند، بر حسب اتفاق این مقاله را می خواند و خواندن چنین مقاله ای در یک روزنامه ایرانی و احساس نارضایی ایرانیان از این معامله مزید برعلت گشته “بیشتر مرا نیرو بخشیده، مجال زیادی برای تصمیم به جواب رد لازم نداشتم.”

براون زمانی که در کرمان بود با برادر روحی کرمانی آشنا شده بود. بعد از برگشتن به کیمبریج نامه ای از روحی دریافت می دارد که کتب و مواد مربوط به بابیه را می تواند برای براون بفرستد. این برای براون که بین ادعاها و ضد ادعاهای ازلی و بهایی مانده بود فرصت بی نظیری بود ، و بعلاوه نظرات براون و روحی دربارۀ این موضوعات هماهنگی زیادی داشتند. براون با میرزا آقاخان و روحی کرمانی آغاز مکاتبه می کند ، و این رابطه و فرستادن کتاب تا ژانویه 1894 ، یعنی دو سال و نیم پیش از کشته شدن روحی و میرزا آقاخان در تبریز بدست محمد علی میرزا پس از واقعه قتل ناصرالدین شاه، ادامه می یابد. براون در نامه ای مورخ 27 سپتامبر 1891 به دنیسن راس می نویسد که عده ای از ایرانیان تبعیدی “بسیار با معلومات ” را در استانبول می شناسد که از روی اجبار و یا تجارت در آنجا بسر می برند ، و اگر بخواهد می تواند نامه ای به ایشان بنویسد. ” با یکی از آنها من دایماً  در تماس هستم ، بنظر من یکی از بهترین ادبای ایرانی است که من تا کنون دیده ام ، و تعداد بسیار زیادی نسخ خطی برای من تهیه کرده است ، و من واقعاً مرهون او هستم.” بنظر می رسد که منظور براون شیخ احمد روحی است که بعداً در حاشیه انقلاب ایران می گوید : ” آن کسی که بعنوان یکی از دانشمند ترین ازلی ها که سخت مورد اعتماد صبح ازل است و دایماً در مکاتبه با او، و من از او در “فهرست و شرح نسخ بابی ( مجله آسیایی ، 1892 ، جلد 24) بنام
Shaykh A
– نام برده ام منظورم شیخ احمد روحی کرمانی بود ، که به دانش و درستکاری او رجاء واثق دارم ، و تمام نسخی که علامت
B.B.C.
را دارند فرستادۀ او می باشند.”

بی مناسبت نیست که شرح مختصری از سه نویسنده و فعال سیاسی یعنی میرزا آقا خان کرمانی، میرزا حبیب اصفهانی و میرزا احمد روحی کرمانی بدهم ، که هر سه به علل مختلف به استانبول فرار کرده، هر سه در کارهای سیاسی و ادبی نزدیک بوده و گاهی هم باهم زندگی می کردند. اول از همه میرزا حبیب ، که در 1834 یا 1835 در اصفهان متولد شده و مترجم معروف حاجی بابای اصفهانی و ژیل بلاسِ لوساژ است. پس از تحصیلات رایج زمان در اصفهان و تهران ، او مدت چهار سال در بغداد و عتبات تحصیل فقه و علوم اسلامی می کند، و پس از اندکی اقامت در تهران بعلت نوشتن رساله ای علیه سپهسالار مجبور به جلای وطن می شود و در استانبول رحل اقامت می افکند.میرزا حبیب بعنوان معلم مدرسه ایرانیان استخدام می شود، و در ضمن بکار های ادبی می پردازد، که از جمله آنان ترجمه نمایشنامه “مردم گریز” مولیر بفارسی و چاپ آثار عبید زاکانی و دیوان بواسحق اطعمه می باشد. میرزا حبیب فرانسه را نسبتاً خوب می دانست و حاجی بابا را از ترجمه فرانسه آن ترجمه کرده است، و هم روحی و هم میرزا آقاخان در این کار با او همکاری داشته اند. نسخه ای را که برای چاپ در صورت امکان برای براون می فرستند به خط میرزا آقاخان بوده است.

میرزا آقاخان در مدرسه لازیست های اصفهان فرانسه یاد گرفته و در استانبول ترکی را بدرجه ای یاد گرفته بود که می توانست به خوبی از آن ترجمه کند. برای امرار معاش میرزا آقاخان در مدرسه ایرانیان تدریس می کرد و امیدوار بود که بتواند به لندن برود. برای این منظور شروع بیاد گرفتن انگلیسی نمود. ملکم خان در روزنامه مشهور قانون که بتازگی در لندن شروع به نشر آن کرده بود، اعلان کرده بود که احتیاج به  یک نفر منشی دارد، و میرزا آقاخان خود را برای این کار کاندید کرده بود، و در ضمن به مستشرقین اروپایی اعلان کرده بود که حاضر است هر نوع کار استنساخ نسخ خطی در استانبول را برای آنها انجام دهد. براون هم با میرزا آقاخان و هم با ملکم خان رابطه داشت، و در واقع رابط بین آن دو بود. از میان روشنفکران ایرانی که در استانبول بودند پیش از همه ملکم خان در 1860 بعنوان مشاور سفیر ایران بدان شهر آمده بود ، و دو سال بعد از آن شغل معزول و بعنوان تبعیدی تا سال 1871 در آنجا مانده بود. میرزا آقاخان در 1885 به استانبول آمده بود ، و براون نشریات مختلف و از آن جمله شماره های قانون را به آدرس “پست رسانت ، صندوق پستی انگلیس ” در استانبول می فرستاد.

میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی کرمانی هر دو همفکری و هم رایی زیادی با براون داشتند و می توانستند اطلاعاتی خوبی به براون بدهند. بطور کلی براون بابیانی را که در کرمان دیده بود خیلی بیشتر اهل تساهل می یافت تا بهائیان اصفهان و شیراز و یزد که قشری و سختگیر بودند. او در کرمان شخصیت هایی چون سید جواد کربلایی و یا پدر روحی آخوند ملا محمد جعفر را ندیده بود ولی برادر بزرگ روحی شیخ مهدی بحر العلوم را دیده بود، و همین برادر سبب آشنایی براون با روحی و میرزا آقاخان شده بود.این دو پیش از آمدن به استانبول به قبرس پیش صبح ازل رفته و و دو دختر او بهجت رفعت و طلعت را بزنی گرفته بودند. ازدواج آنها توام با موفقیت نبود و همسرانشان بعد از مدتی به قبرس برگشته بودند. روحی به بغداد و سپس به حلب میرود و میرزا آقا خان هم به سوریه میرود ولی بعد از مدتی هر دو به استانبول بر می گردند و همسرانشان هم بر می گردند. زندگی هردو توام است با فقر و تنگدستی، و حتی مادر و برادر آقاخان او را از ارث پدر محروم می سازند. آقا خان در روزنامه قانون یک آگهی برای استخدام یک منشی می بیند، و آمادگی خود را برای همکاری با قانون اعلام می کند، در ضمن از براون خواهش می کند نامه او را به مالکم خان بدهد و درباره کم و کیف این کار تحقیق بکند. براون برای مدتی بصورت واسطه بین ملکم خان و آقاخان عمل می کند و شماره های قانون را تهیه کرده به ادارۀ پست بریتانیا در استانبول می فرستد. روحی و آقاخان هر دو می خواستند بهر وسیله شده خود را به اروپا برسانند، و فکر می کردند بوسیله او می توانند به افق های بازتری راه یابند. ولی آشنایی براون با ملکم زیاد جدی و در خور توجه نبود و پس از چند ماه در 1890 رابطه مستقیمی بین آقا خان و ملکم برقرار می شود. با تمام مشکلات میرزا آقاخان و روحی دمی از نوشتن باز نماندند. براون به تمام نوشته های این دو علاقمند بود، و از همه مهم تر اثر مشترک آن دو هشت بهشت بود بود که میرزا آقاخان و روحی آنرا از روی تقریرات میرزا جواد کربلایی نوشته بودند.

میرزا آقاخان بعنوان دستیار سردبیر اختر کار میکرد و براون نامه های خود خطاب به روحی را به ادارۀ اختر می فرستاد. آقا محمد طاهر مدیر اختر مشکوک می شود که براوان از کجا روحی را می شناسد و در نامه ای به براون می نویسد : “آن دو همشهری که هردو آدم های معقول و درست هستند گاه (گناه؟) است مسلکی داشته باشند که دخلی به مسلک و عالم حقیر ندارد.” و مخصوصاً تاکید میکند “جناب میرزا آقاخان در نزد حقیر مستخدم است خیال نفرمائید که با حقیر هم مسلک و هم مشرب است باقی را خود سرکار بهتر می دانید.” در ضمن هنگامی که یکی از منشیان اختر ازهشت بهشت نسخه ای بر می داشت داماد آقا محمد طاهر میرزا محمد شریف با اصرار زیاد چند صفحه از آنرا رونویسی کرده و در مجمعی از بازرگانان و ایرانیان مهم استانبول میرزا آقاخان را بعنوان یک بابی محکوم می کند. این کار باعث ناراحتی میرزا آقاخان و روحی می شود که سعی در مخفی داشتن مرام خود داشتند، و از حمایت مالی ایرانیان نیز کم کم محروم می شوند. روابط با اختر تقریباً قطع می شود و میرزا آقاخان حملات شدیدی به میرزا حسین می کند و او را “حیوان مکروه و جانور منفوره” می نامد.

ارتباط میرزا آقا خان با ملکم و دریافت شماره های قانون ، که در پخش آن و حتی فرستادن آن به ایران فوق العاده ساعی بود، تقریباً تا شماره بیستم ، توسط براون انجام می شد. میرزا آقاخان در نامه های اولیه اش همان تقاضایی را که از براون کرده است از ملکم هم می کند. “اگر منت فرموده بنده را بلندن اقامت دادید خواهید دید که از یک آدم ضعیف چه کارهای بزرگی ساخته می شود…بازهم در خدمت و فداکاری مقاصد شما بهرقسم حاضرم. چند روزنامه بتوسط میستر ادوارد براون که واسطه ذریعه بنده است از نمره های اول تا دهم که بیرون آمده بفرستید تا باز به بینید چطور ترویج آدمیت خواهم نمود.” در نامه دیگری از ملکم می خواهد آدرس او را به رفقای اروپایی “هرکس که طالب معلومات شرقی باشد” و یا بخواهد از کتابی عربی یا فارسی از کتابخانه های استانبول استنساخ نماید بدهد. در تمام نامه هایش میرزا آقاخان بشدت از اوضاع ایران انتقاد می کند و وضع خود را چنین شرح میدهد:”این بنده هزار بار از همۀ شماها دلم از هرج و مرج اوضاع حاضر خونین و مجروح است و واز زیر لگد رذالتهای این ستوران چموش جلاء وطن نموده بغربت و کربت راضی شده ام و خیلی خوشبخت میدانم خود را اگر یک میدان پهناوری بجهة جولان خامۀ شرربار و کلک شرنگ آثارم بدست افتد.”

واضح است که ملکم خان نیز مانند براون از خیلی لحاظ با میرزا آقاخان همدلی داشت . ملکم خان همراه پدرش میرزا یعقوب خان که در تهران مترجم سفارت روسیه بود در سال 1860 به استانبول می آید ، یعنی دو سال پیش از تولد براون. این زمان نهضت تنظیمات بود ، و ملهم از اصلاحات عثمانی در این دوره ، و تحت نفوذ افکار روسو و ولتر ملکم به کمک پدر ” دفتر تنظیمات را می نویسد” که جدایی قدرت اجرائیه ، قضائیه و هم چنین جدایی مذهب و دولت را از هم تبلیغ می کند و می خواهد ایرانیان درعین حال که تقلید از غرب می کنند تابع عقل و منطق باشند .ملکم خان معتقد بود که در يک حکومت مشروطه که قانون در آن حکمفرما باشد مشکلی با مذهب پيش نمی آيد. عقاید میرزا آقا خان رادیکال تر از عقاید ملکم بود. او خیلی ایده آلیست بود و برای ایده آل های خود می زیست. با گذشت زمان و تحت نفوذ آخوند زاده ، ملکم خان و فلاسفه عقل گرای فرانسوی ، میرزا آقاخان از مذهب دور می شود و در عقاید اجتماعی طرفدار سوسیالیسم می گردد و دشمن آشتی ناپذیر هر نوع حکومت استبدادی می گردد. خود او می گوید که او در عقایدش ملهم از روسو است ولی بیشتراز ولتر الهام می گیرد. او خواهان انقلاب بزرگی است شبیه انقلاب فرانسه و دنبال تغییرات اساسی است که آنها را ” شانژمان ” می خواند ، و بار ها در آثار خود به مزدک بعنوان پدر ” آنارشیست ها ، سوسیالیست ها ، نیهلیست ها و کمونیست های زمان ما” اشاره می کند که دنبال “برابری، عدالت و جمهوری” بود. میرزا آقاخان در آثار تاریخی خود چون ” آئینه سکندری” و یا ” تاریخ ایران از اسلام تا سلجوقیان” ارج خاصی به ایران پیش از اسلام می نهد و می گويد همه بدبختی های ما زير سر عرب ها و دين اسلام است و گرنه ايران عصر ساسانی یکی از دو ابر قدرت جهان بود. براون درمقدمه انقلاب ایران می گوید که از بیست و دو سال پیش، یعنی از زمان نهضت تنباکو، عقاید مختلفی درباره ایجاد حکومت قانون و مشروطیت در ایران عرضه شده است، و در این میان تبلیغ و اشاعه ایده مشروطه را به سید جمال و بعد از او به ملکم خان نسبت می دهد. براون انقلاب مشروطه را نهضتی اصیل و برخاسته از خواسته ها و آمال ملت ایران و ریشه در تاریخ آن می داند. به نظر او هرچند که جریان های آزادیخواهی عثمانی و یا افکار متفکران فرانسوی تاثیر بزرگی در شکل دادن به افکار روشنفکران ایرانی داشته است، ولی در اصالت و مردمی بودن انقلاب ایران شکی نیست. او مثال های زیادی از گذشته تاریخ ایران نقل می کند و می نویسد:” مثال هایی از این قبیل را می توان بیش از حد تکرار کرد، ولی من فکر می کنم نمونه هایی که تاکنون داده ام کفایت می کند در نشان دادن این که من تنها نیستم در این فکر که ایرانیان دارای فضایل واقعی هستند، و تحت شرایطی بهتر سزاوار بدست آوردن مقامی که در قدیم در دنیا داشته اند می باشند.” بیشتر سعی براون در این است که در زمانی که اروپائیان ملل شرقی را عقب مانده و سزاوار حکومت های دموکراتیک نمی دانستند، سابقه تاریخی ایرانیان— چه اسلامی و چه پیش از اسلام – را به رخ آنها بکشد و بگوید که چنین ملتی که به تمدن جهان خدمت کرده است باید این امکان را داشته باشد که بدون دخالت قدرت های اروپایی در امور آن، سرنوشت خود را تعیین کند، و همان طور که اروپائیان به یونان بخاطر گذشته آن احترام خاصی قایل می شوند باید به ایران همه چنین نظری داشته باشند. این نحوه دلیل آوردن با آنچه میرزا آقاخان در حق تاریخ پیش از اسلام ایران می گوید فرق کلی دارد.

براون کتاب انقلاب ایران خود را با این اشعار میرزا آقاخان شروع می کند، که فی الواقع گرفتاری ایران را بین روس و انگلیس بیان می کند:

به ایران مباد آن چنان روزِ بـــــــد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جواانان روس
بگیتی مباد آنکه این حـــــور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

بار دیگردر این کتاب و هم در کنتب شعر و مطبوعات ایران شرحی از میرزا آقاخان و دو همرزم او داده می نویسد: ” از میان این سه از همه مهم تر شیخ احمد روحی کرمانی بود که مردی متشخص با معلوماتی زیاد بود، و من مدتی مکاتبه ای ادبی با او داشتم. نامه نویسی ما در 8 اکتبر 1890 شروع گردید. او تعداد زیادی نسخه های خطی با قیمت های مناسب و درستکاری زیاد برای من پیدا کرد، و یا باعث استنساخ نسخ گرانبهای زیادی گردید.” براون می گوید که او روحی و میرزا آقا خان را ملاقات نکرده است ، ولی مکاتبه با آن دو و میرزا حبیب را سالها ادامه داده است، و در کتاب انقلاب ایران شرح مبسوطی از زندگی و عقاید میرزا آقاخان، روحی و خبیرالملک از تاریخ بیداری ایرانیان نقل می کند . براون ازمیرزا آقاخان قسمت بزرگی از” نامه باستان” را، که در زندان طرابوزان بسال 1313 هجری (96-1895) تمام کرده و در هجو ناصرالدین شاه است نقل کرده و ترجمه می کند. دو سال پس از کشته شدن میرزا آقا خان فرمانفرما این منظومه را، که به تقلید از شاهنامه است ، با تکمله ای از یک شاعر کرمانی بنام شیخ احمد مشهور به ادیب به اسم سالارنامه چاپ می کند ، ولی بعضی از قسمت های آن را که خطرناک می دانسته می اندازد.

این سه یار و همفکر سید جمال در 17 جولای 1896 در باغ شاه تبریز سر بریده شدند، و سید جمال هم که در استانبول بصورتی محترمانه زندانی بود، در آخر همین سال دچار سرطان گلو شد، و یا بروایتی پزشک عبدالحمید او را مسموم ساخت ، و در مارس 1897 در گذشت. میرزا حبیب در 1894 در بورصه درگذشته بود. در سال های آخرین قرن نوزدهم از آشنایان ایرانی براون مقیم استانبول عده زیادی نمانده بود، و این زمانی بود که او موفق شده بود ترکی را برای حاضر کردن کادر کنسولی و سفارت جزو رشته های دانشگاهی کیمبریج بکند. برای عربی نیز که از سالها قبل تدریس می شد و خود براون کرسی آن را داشت ، برنامه ای در همین راستا تاسیس کرده ودر 1903 براون سفری سه ماهه به مصر می کند. برنامه ای که براون برای زبان آموزی و آشنا ساختن مامورین وزارت خارجه با مردم و فرهنگ خاور میانه طرح کرده بود زیاد مورد استقبال مامورین استعماری انگلیس نبود، چنانچه نظر یک مامور انگلیسی نسبت به لیبرال های دانشگاهی آن زمان قبلاً از خاطرات بلانت نقل شد. در همین شرح بلانت از پیشرفت براون در زبان عربی هم صحبت می کند. بلانت در 22 ژانویه 1903 می نویسد:

پرفسوربراون از کیمبریج برای نهار آمد و نامه از آلفرد لایل آورد. وی اطلاع وسیعی در مورد شرق دارد، نه فقط بعنوان یک مستشرق بلکه از لحاظ سیاسی هم. او مدتی در ایران زندگی کرده و چند کتاب درباره آن نوشته است. او فارسی ، ترکی و عربی را می داند ، ولی اطلاع او از عربی مکالمه ای اندک است، وبه اینجا [قاهره] آمده است که آن را تمرین کند. بهمین خاطر به سخنرانی های عبده درباره قرآن به الازهر می رود، و حالا آنها را خوب می فهمد، ولی تلفظ عربی او عجیب است…. قدرت یاد گیری براون قابل توجه است و تقریباً یک ماه بعد بلانت می نویسد:

با مفتی نهار صرف کردم پرفسور براون هم آنجا بود. مایه حیرت است که پرفسور براون با چه روانی عربی صحبت می کند، در حالی که دو ماه قبل هنگامی که اینجا آمد فقط اطلاعی آکادمیک از آن داشت، و عربی هم صحبت نکرده بود. او می گوید که در درس های مفتی در الازهر حاضر می شود، و می گوید که آنها فوق العاده خوب بوده و بی باکانه اظهار می شوند، و او با حاضر جوابی به ایرادات عالمان سنتی و قدیمی جواب می دهد.

2- تاریخ شعر عثمانی، حسین دانش و رضا توفیق

بخش دوم روابط براون با دوستان مقیم استانبول در سالهای اول قرن بیستم آغاز می شود. برای تدریس ترکی یکی از دوستان گیب بنام خلیل خالد استخدام می شود که چند سالی دراواخر دهه 90 در کیمبریج درس می دهد. در این بین در تابستان 1900 حسین دانش، شاعر و ادیب ایرانی مقیم استانبول ، که برای معلمی دو خواهر زاده سلطان عبدالحمید ثانی ، پرنس صباح الدین و پرنس لطف الله ،انتخاب شده بود به مدت چند ماه به لندن می آید ، و قصد ملاقات براون را دارد. هر چند که ملاقات آنها دست نمی دهد ولی پس از برگشتن دانش به استانبول، دوستی و مکاتبه آنها سالها ادامه می یابد ، و چون دوست براون ، الیاس گیب هنگامی که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود در سال 1901 فوت می کند، حسین دانش در حاضر کردن پنج جلد بقیه کمک می کند. در مرحله بعدی رضا توفیق، شاعر و فیلسوف بنام ترک حاضر می شود که جلد هفتمی برای شعرای “مکتب جدید” یا مدرن بنویسد. البته همکاری دانش با براون تنها محدود به این اثر گیب نبود، و دانش چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ ادبی ، و فرستادن مواد و کتب مورد نیاز، و هم چنین فروش کتاب های اوقاف گیب فوق العاده کمک می کرد.

حسین دانش پسر ارشد تاجری اصفهانی بود که در 1854 به استانبول رفته و با زنی چرکسی از خانواده ای متشخص ازدواج کرده بود که در مصر بزرگ شده بود. او فارسی را از پدرش آموخته و آنرا در دبستان ایرانیان استانبول تکمیل کرده بود. از معلمان فارسی دانش حاجی رضا قلی آقا خراسانی، دوست شیخ الرئیس و سید جمال الدین اسد آبادی، بود و از این طریق دانش به حلقه دوستان سید جمال راه می یابد، و بعدها خاطرات خود را درباره سید جمال می نویسد. دیگر از معلمین او حاجی میرزا مهدی تبریزی، یکی از نویسندگان عمدۀ اختر و موسس چاپخانه خورشید ، میرزا حبیب اصفهانی و شیخ احمد روحی بودند. بعلاوه حسین دانش به مدارس رشدیه ، مکتب ملوکیه ، و مدرسه فرانسوی استانبول رفته و از جمله همکلاسی های او شاعر و مورخ ترک رجایی زاده اکرم بود. هنگامی که حسین دانش فعالیات های ادبی و روزنامه نگاری خود را آغاز می کند برای روزنامه اقدام و ثروت فنون مقاله می نویسد، و در ضمن معلومات فرانسه خود را تکمیل می کند. زمانی که او می خواست با براون ملاقات نماید، سی سال از عمرش می گذشته و بعنوان معلم فارسی و فرانسه دو شاهزاده عثمانی ، پس از مدتی مسافرت در مصر، سوئیس ، فرانسه و ایتالیا به انگلیس آمده بود. در قاهره محمد عبده و رشید رضا را دیده و در لندن به دیدار عبدالحق حامد نویسنده نامدار ترک موفق شده بود، در ضمن در مدت اقامت در لندن انگلیسی را نیز یاد می گیرد.

در بازگشت از انگلیس پدر حسین دانش در گذشت و او ناچارشغل هایی در ادارات عثمانی گرفت که بیست و چهار سال تا زمان بازنشستگی او ادامه داشت ، و در مراحل آخر مترجم ارشد ادارات عثمانی شد. در ضمن مدتی در دبستان ایرانیان فارسی و همچنین در دارالفنون تاریخ و ادبیات فارسی درس داد. در سال 1909 که دهخدا و معاضد السلطنه از پاریس به استانبول می آیند و نشریه سروش را براه می اندازند ، دانش با آن همکاری داشت ، و علاوه بر نوشتن و ترجمه مقالات ، چند سرمقاله نیز بقلم او می باشد. بیشتر اشعار ترکی و فارسی دانش تا سال 1925 در مجلات چاپ شدند ، و در این سال او آنها را در مجموعه ای به نام کاروان عمر جمع کرده به عبدالحق حامد تقدیم کرد. شعری دیگر که شهرت زیادی می یابد ” خرابه های مداین” بود که در 1912 منتشر می سازد ، و کاظم زاده ایرانشهر که در این وقت در استانبول می زیست بعد ها مقدمۀ ترکی آن را ترجمه کرده همراه با شش نظیره شعر “ایوان مداین” خاقانی در ایرانشهر چاپ می کند. براون در شعر و مطبوعات جدید فارسی درباره آن بحث کرده و “زیبایی حزن انگیز” آن را می ستاید. “خرابه های مداین ” بخاطر علاقه رضا توفیق به ایران و ادبیات فارسی به او تقدیم شده است . او در مقدمه ای ترکی که برای آن نوشته است می گوید علاقمندی او “به زبان ظریف و زیبای فارسی از کودکی آغاز شده و در این زبان چنان آهنگ و افسونی نهفته است که او را از همان کودکی مفتون خود کرده است.” بعداً به تحقیق و مطالعه در ادبیات فارسی می پردازد و می نویسد: “در حالی که پا از استانبول بیرون ننهاده بودم، مدتی چندان در ویرانه های پرس و پولیس گشت وگذارکردم که روحم پری آن ویرانه های باشکوه، جانم شیفتۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان شد. بدیهی است آدمی که این چنین فکراً و قلباً و تربیتاً به مملکتی وابسته باشد، آن را در همه حال دوست می دارد … این محبت تنها منحصر بمن نیست: بر آن ادعایم که هر آن کس که تا اندازه ای در تاریخ و فرهنگ ایران تتبع کرده باشد، دل از مهر آن نمی تابد . من ایمان دارم که دوست گرامیم ، مستشرق فاضل، پرفسور براون ، ایران را بیش از یک ایرانی می شناسد و به اندازه یک ایرانی دوست دارد … کسی پیدا نمی شود که بقدر کافی در تاریخ، زبان، آثار فرهنگی، کتاب های جاودانی این ملت پژوهش کرده باشد و مفتون کمالات معنوی آن نشده باشد، و نیزپیدا نمی توان کرد کسی را که با گذشته شکوهمند این ملت آشنایی داشته و از حال زار امروزیش دلخون و شکسته خاطر نباشد.” رضا توفیق اضافه می کند “حسین دانش نیز اگرچه مقیم استانبول است ، آنی از مقدرات سیاسی ایران ِ دستخوش نیرنگ های اروپا شده ، غافل نیست.”

از آثار دیگرحسین دانش زردشت نامه ، ترجمه پانزده قصه لافونتن به شعر فارسی ، تعلیم زبان فارسی در چهار جلد (1913)، “سر آمدان هنر”، که ترجمه گزیده ایست از بهترین اشعار فارسی به ترکی (1924) و تحقیقی بسیار جامع دراشعار و احوال خیام بنام رباعیات عمر خیام (1922)، است که آنرا به براون اهدا کرده است.تحقیق او راجع به خیام از لحاظ تحلیل افکار و فلسفه خیام، آوردن منابع تازه قابل توجه است. دانش بعد از کریستنسن یکی از اولین کسانی است که از روی تعداد معدود رباعیات نقل شده در منابع قدیمی می خواهد از انبوه رباعیات منسوب به خیام رباعیات اصیل را بر گزیند ، و این همان متدی است که بعد ها صادق هدایت و دیگران از آن استفاده کردند. هنگام چاپ کتاب خیام دانش در یکی از کتابخانه های استانبول به نسخه ای از طربخانه رشیدی دست یافت، که از عمده ترین منابع مربوط به رباعیات خیام است ، او اولین کسی است که از آن استفاده کرده است.

پس از مرگ گیب مادر و زن او از براون خواستند که به تاریخ شعر عثمانی که حاصل یک عمر تحقیق و علاقه او به ادبیات ترک بود، نظری بیندازد و ببیند که به چه صورتی بقیه مجلدات آن را می تواند آماده کرد. از این تاریخ ادبی بزرگ، که از قدیم ترین ایام تا زمان مولف و مکتب “جدید شعر عثمانی” می رسید، فقط جلد اول در 1900 چاپ شده بود، و گیب ترجمه بعضی از اشعار کلاسیک ترکی را در مجموعه کوچکی در 1882 منتشر ساخته بود.جلد دوم تقریباً حاضر بود . براون در وهله اول فکر کرد که تمام مجلدات تقریباً حاضر است و با کمی کار و تحقیق می توان آن را در سه یا چهار مجلد آماده چاپ ساخت، بدین جهت در نامه پر سوز و گدازی که شرح مرگ و خا ک سپاری دوستش را به حسین دانش داده است، از او خواهش کرد که در این کار و مخصوصاً در مورد ادبیات جدید یاری کند. اما پس از بررسی و تحقیق بیشتر و گذشت مدتی از این کارمعلوم شد که بکار خیلی زیادتری احتیاج هست. براون رضا توفیق را برای همکاری انتخاب کرد، که از مدت ها قبل با او دوست بوده و یکی از ادیبان و شاعران بنام ترکیه بود.

گیب جلد اول کتاب خود را با نگاهی کلی به اصل، خصوصیات، و دایره شعر عثمانی، انواع شعر و اوزان و قافیه شروع کرده ، بعداً به سنن شعری ترکی، فلسفه و تصوف در آن می پردازد. بخش دوم کتاب را عارفان اولیه چون رومی ، سلطان ولد، یونس امره و عاشق پاشا تشکیل داده ، سپس در بخش های دیگر شعرای اولیه غیر مذهبی، دیوانی، رمانتیک ها و بالاخره شاعران حروفی و همچنین شعرای درجه دوم مورد بحث قرار می گیرند و از هریک نمونه هایی بشعر انگلیسی داده می شود. جلد دوم که از 1450 تا پایان دوره سلیم اول یعنی 1520 میرسد ، پیش از مرگ گیب تقریباً حاضر بود و با مختصر دستکاری آماده چاپ می شود. جلد سوم از پایان جلد سابق تا 1712 ، یعنی تقریباً دو قرن و شعرائی چون ذاتی ، خیالی ، فضولی و یحیی بیک ، لامعی و نبی را در بر می گیرد ، که دوران آغازین و میانی کلاسیک شعر عثمانی است . این جلد نیز تقریباً حاضر بود و براون تکمله ای مرکب از خلاصه هشت منظومه از روی یادداشت های گیب فراهم می کند. پنج منظومه لامعی عبارتند از سلامان و ابسال ، وامق و عذرا، شمع و پروانه ، هفت پیکر و مناظره زمستان و بهار، و از یحیی بیک شاه و گدا، و از نبی خیر آباد . چنان که می بینید اغلب این منظومه ها تقلید هایی هستند از آثار شعرای ایران ، و گیب در پایان این جلد بحث مفصلی دارد درباره تقلید بیش از حد شعرای دوره کلاسیک عثمانی ازآثار بزرگ ادب فارسی ، و این که دایره نفوذ معنوی و ادبی ایران چقدر وسیع است. او می گوید که در مقایسه با مدل های اولیه از شعرای بزگ ایران شعرای ترک در پرداخت و پروراندن این منظومه ها و یا داستان ها هنر زیادی نشان ندادند، و فقط در اواخر این دوره در آثار یحیی بیک گه گاهی بارقه ای از نوآوری و نبوغ خاص شعر ترکی بچشم می خورد و عاقبت در اشعار نبی شکوفا می شود. گیب نبوغ شعر ترکی را به روح بیدارگری تشبیه می کند که الهه شعر ترکی را از افسون و تکرار ادب فارسی رها می سازد.

درجلد چهارم آغاز تحول در شعر عثمانی و آخرین پیروان مکتب فارسی یعنی شاعرانی چون سامی ، حامی، رشید ، نافعی، نایلی و شیخ رضا مورد بحث قرار می گیرند، و سپس دوره رمانتیک ها می آید. در بخش های بعدی سه دوره مشخص مکتب رمانتیک ها و شعرایی چون شیخ غالب ، خلوصی ، عاکف پاشا ، فطنت خانم و لیلا خانم و غیره مورد مطالعه قرار می گیرند، و تا ربع اول قرن نوزدهم و دوره تنظیمات میرسد. این جلد هم تاحد زیادی حاضر بود و براون آنرا ویراستاری کرده و در 1905 چاپ می کند . جلد پنجم برخلاف جلد های سابق فقط بصورت یادداشت هایی موجود بود و گیب می خواست آنرا تا آغاز قرن بیستم برساند ، ولی بغیر از سه فصل ، که تاحدی حاضر بودند، فصل آغازین ناتمام میماند. براون این سه فصل را باتمام رسانده و فهرست کاملی از مندرجات جلدهای سابق را در آخر کتاب می آورد. فصل اول “آغاز دوره ای جدید” نام دارد ، که 1859 تا 1879 را در بر می گیرد و با ترجمه آثاری از شعرای فرانسه توسط شناسی شروع می شود ، که در حقیقت آغاز رابطه با ادب اروپایی است. دو فصل دیگر یکی درباره شناسی و دیگری درباره ضیا پاشا می باشد. در مقدمه این جلد که براون در 1907 نوشته است، می گوید ادبیات جدید عثمانی موضوعی است که تعلق به کسی ندارد یا بعبارت او
no man’s land
است و کسی درباره آن تحقیق نکرده است. گیب در این باره نوآوری کرده و اولین مستشرقی است به چنین موضوعی پرداخته است. افسوس که عمرش وفا نکرد و جز این سه فصل را ازخود بجای نگذاشته است، ولی براون امیدوار است ادیبی ترک بسیار دانشمند، که فعلاً نام او را نمی تواند فاش کند، شرح حال و تحلیل آثار شعرای بعدی و معاصر را باتمام برساند. جلد ششم متن تمام شعرهایی است که گیب آنها را در مجلدات پنج گانه ترجمه کرده ، و اغلب هم بشعر انگلیسی ترجمه کرده است. کتاب تاریخ شعر عثمانی را می توان اولین و بزرگترین مجموعه شعر ترکی در ترجمه انگلیسی نامید که هنوز هم ارزش خود را حفظ کرده است. گیب در ترجمه های خود کوشیده است که اوزان، قوافی و فورم اشعار را حفظ کند ، و تا حدی خواسته است به آنها حالتی قدیمی، ابهام آمیز   شرق افسانه ای بدهد.

حسین دانش در حاضر کردن مجلدات تاریخ شعر عثمانی با براون همکاری می کرد ، ولی احتیاج به یک ادیب و شاعر ترک ، مخصوصاً برای دوره “معاصر” بود و براون رضا توفیق (1864-1944) را در نظر می گیرد. او از چند لحاظ با براون همفکری داشت: اولاً درباره نهضت های فکری و فلسفی اسلامی تحقیق زیادی کرده بود ، و با همکاری کلمان هوارت متون مربوط به حروفیان را با شرحی مفصل به فرانسه جزو سری گیب به چاپ رسانده بود. بعلاوه او در همین سالهای 1913-1914 سه کتاب مربوط به فلسفه اسلامی را در استانبول چاپ کرده بود. توفیق در فرانسه درس خوانده و بگفته یکی از مستشرقینی که با او کار کرده بود ” هوشیاری و معلومات وسیعی داشت. عرفان را از شرق و تفکر علمی را از غرب فرا گرفته بود ، و زبان فرانسه را با فصاحت حرف می زد.” از سوی دیگر او علاقه زیادی به ادبیات فارسی ، فلسفه، هنر و ادبیات ایران داشت. از هر لحاظ رضا توفیق برای اتمام کار گیب فوق العاده بود ، فقط اشکال در این بود که رضا توفیق به سیاست گرویده و به وکالت مجلس انتخاب شده بود و در بعضی از موارد بزحمت جواب نامه های براون را می داد. در این مواقع بود که حسین دانش به داد براون میرسید و توفیق را در استانبول پیدا می کرد و قسمت های مختلف جلد آخر تاریخ شعر عثمانی را بدست آورده برای براون می فرستاد. دو بار ، یکی در اوت 1909 و بار دیگر در سپتامبر 1910 ، رضا توفیق در کالج پمبروک در کیمبریج می ماند و روی نویسندگان معاصر ترک چون نامق کمال، عبدالحق حامد ، اکرم بیک محمد رجایی زاده کار میکند. او مقالات خود را بفرانسه می نوشت و براون آنها را به انگلیسی ترجمه می کرد، ولی اشعار آنها را از ترکی به انگلیسی ترجمه می کرد.

همکاری رضا توفیق با براون از 1907 شروع می شود و با چند وقفه تا آغاز جنگ اول ادامه می یابد. این دوره تاریخ ترکیه سالهای مبارزه برای آزادی بود. در 23 ژوئیه 1908 در زیر فشار ترکان جوان وگروههای دیگر، عبدالحمید ثانی مشروطیتی را که در 1877 موقوف شده بود اعاده می کند. سلطان که هرگز دلش با آزادایخواهان نبود در اثر کودتایی در آوریل سال بعد برکنار گشته ، برادرش بنام محمد پنجم جانشین او میشود که چهارماه پیش از پایان جنگ اول فوت می کند . ولی نه او نه برادرش محمد ششم که در 1922 بوسیله حکومت ملی آتاتورک از سلطانی خلع می شود، قدرتی نداشتند و امپراطوری عثمانی در دوره جنگ اول ، که بتدریج سرزمین های خود را از دست می دهد و بوسیله “دیکتاتوری سه پاشا “( محمد طلعت پاشا، انور پاشا و جمیل پاشا) اداره می شود. نوسانات سیاسی و سانسور مطبوعات در دوره های مختلف کار رضا توفیق را مشکل می سازد. براون که سفری کوتاه در آوریل 1908 به استانبول می کند قسمت اول مقاله مربوط به سیاست و ادبیات نامق کمال را دریافت می کند، ولی یک سال بعد رضا توفیق مایل نیست این مقاله چاپ شود چون مواد بیشتر و بهتری بدست آمده است. اندکی بعد بعلت پیروزی ترکان جوان وضع خیلی بهتر شده است و توفیق با کمال آزادی درباره افکار تجدد خواهانه نامق کمال می خواهد بنویسد ، ولی خودش چنان در گیر سیاست شده است که فرصت ندارد. درگیری ها و آشوب های سالهای پیش از جنگ مزید بر علت می شود. حسین دانش در نامه ای به براون مورخ “7 مارت افرنجی 1912 ” می نویسد:

از احوالات ترکیه چیزی که بتوانم ازآن – بسبب اهمیتش– آگاهی دهم اینست که
Martial court
بشدت در کارست و تخمیناً اکنون پانزده روز است که رضا توفیق در حبس است. چون در جایی از استانبول بدون اذن ادارۀ عرفیه کنفرانسی بمردم داد و محکوم به حبس بیست و پنج روزه گردید. حالا نزدیکست که دوره محبوسیتش بانجام رسد. بیچاره خیلی با پولیتیک داخلی اینجا مشغولست و درصنف مخالفین ایستاده با پارتی
Union and Progress
همیشه در جدل و گفتگوست. خیلی تاسف می خورم که مشاغل علمی را بکنار گذاشت و سرش گرم پولیتیک بی ثمر شد…. بیچاره رضا توفیق چندی پیش از این دو دفتر که مندرجاتش بزبان فرانسوی بود پیش بنده گذاشت و از من التماس کرد که پس از خواندن آنها را بجنابعالی فرستم تا ضمیمه ( تاریخ ادبیات گیب) کنید. دفترها هنوز پیش منست و پس از گرفتن رای او عماً قریب به سرکار عالی خواهم فرستاد.

براون جزوه نامق کمال را ترجمه می کند، و رضا توفیق دو بار که در انگلیس بود درباره اکرم رجایی زاده ، علی بیک ،عبدالحق حامد و “مکتب جدید” می نویسد که خودش تعداد صفحات کل آنها را به 800 تخمین می زند. ولی در سپتامبر 1910 توفیق وعده می دهد که بزودی اندک نواقصی که مانده است فرستاده خواهد شد. دو سال بعد ، ظاهراً در برابر بیصبری براون رضا توفیق در نامه فرانسه اش می نویسد: “برای شما یک جنتلمن انگلیسی که در امنیت کامل کشور خوشبخت خود زندگی می کنید، تصور واقعیت های سخت زندگی یک مرد درستکار و مومن به اصول و عقاید خود در اینجا چقدر سخت است.” و سپس این شعر حافظ را می آورد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل — کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

این در اواخر سال 1912 بود و تا آغاز جنگ جهانی هم شرح حال و تحلیل آثار شعرای معاصر تمام نمی شود، و براون به تشویق حسین دانش کار نوشتن جلد سوم تاریخ ادبیات ایران خود را از سر می گیرد. در دوره چهار ساله جنگ رابطه پستی با ترکیه فی الواقع قطع می شود و کار کتاب گیب بپایان میرسد. مقالاتی را که رضا توفیق در باره شعرای متاخر می نویسد براون ترجمه نمی کند و از آنها اثری در میان کاغذ های او نیست. براون در مقدمه جلد ششم تاریخ شعر عثمانی می نویسد: “در 24 جولای 1908 که این جلد زیر چاپ میرود یک ماه است که ایران به طرزی وحشیانه ازحکومت مشروطه محروم گشته است… ولی در ترکیه حکومت مشروطه برقرار گشته است….پنهانکاری بیش از این جایز نیست ، و من بدون آن که دیگر پروایی داشته باشم باید بگویم که ادیب ترکی که تاکنون همیشه به او اشاره کرده ام رفیق فاضل و خوش ذوق من دکتر رضا توفیق است.”در ضمن براون اضافه می کند که مقاله “نامق کمال” از رضا توفیق«پدر شعر جدید ترک» حاضر است وبقیه بخش ها برای کامل ساختن جلد هفتم آماده خواهند شد، ولی هرگز جلد هفتم گیب چاپ نمی شود.

(از چاپ زیر نویس ها معذوریم)ادامه خواندن

من همین ام که نمودم…

photo (1)
از دوستانی که همیشه در انتظار چیزهای باصطلاح «جدی جدی» از بنده هستند عذر میخواهم. به این غزل معروف حافظ که در بالا گذاشته ام نگاه کرده فکر نکنید میخواهم در باره زبان یا حافظ و غزل و شعر فارسی حرف بزنم (که تازه حوزه تخصص من هم نیست!). نه، نه.

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند  — من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی  — عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه‌گاه رُخ او دیده‌ی من تنها نیست — ماه و خورشید هم این آینه می‌گردانند
و الخ

دیروز گفتم حتما از این غزل شروع میکنم که هر از گاهی میافتد به زبانم و مرتب زمزمه میکنم. مثل اشعار دیگر حافظ و یا نظامی، فردوسی، مولوی و عطار و یا بهائی و فضولی. مثل مرحوم پدرم که همینطوری برای خودش که راه میرفت و قدم میزد شعر میخواند.

شروع میکنم یعنی شروع میکنم از بر کنم. از بحر. به ترکی آذری میگوئیم «روانلاماخ»، روان کردن. یعنی بدون نگاه کردن به متن و بدون اشتباه از اول تا آخر بلد باشم مثلا 50-60 غزل و قصیده و داستان مثنوی را بخوانم. نمیشود؟

عادت از بر کردن شماره های تلفن را که با ایجاد تلفن همراه فراموش کرده ایم. من از کودکی هم در از بر کردن متن خوب نبودم.

یک مدتی آلوده حل جدول «سودوکو» شده بودم. چند نفر گفتند و من بالاخره قانع شدم که معنائی ندارد.

نمیدانم چرا عادت از بر کردن را مثل خیلی چیز های خوب دیگر به بهانه اینکه عادت و روش قدیمی است ترک کرده ایم. اصلا از مُد افتاده است. مثل خیلی چیز های دیگر مثل سلام دادن به بزرگتر ها، مثل نصیحت گوش کردن از آدم های باسواد و مسن، مثل خوشروئی و مودب بودن، مثل احترام به بزرگتر ها و رافت و مهربانی نسبت به کودکان و یا دستگیری از فقرا و همسایگان بی چیز… اینها چرا همه از مُد افتاده؟ مثلا گویا جای اینها را چیز های بهتری گرفته مگر؟

از بر کردن هم همین طور. من از اولش هم در این زمینه خوب نبودم و میدانستم بهمین خاطر از من مورخ خوب در نمی آید. زبان شاید. تاریخ ها و اسامی آدم ها را خوب بخاطر نمیسپارم و باید مرتب به کتاب و اینترنت نگاه کنم.

بنا براین تصمیم گرفتم از حالا ببعد 50-60 تا شعر معروف از بر کنم. بدون اینکه نگاه کنم از اول تا آخرش بدون اشتباه بخوانم. اولین کاری هم که میکنم نوشتن آن شعر است. دیروز با این غزل حافظ شروع کردم.

در راه همینطوری برای خودم زمزمه میکنم. بخدا هم آرامش بخش و خوش آیند است و هم به تقویت حافظه تان کمک میکند. شما هم آزمایش کنید.

از دیروز تا حالا به راه افتاده ام. اما هنوز از یک بیت به بیت بعدی بعضا اشتباه میکنم و باید یک نگاهکی به اول بیت بکنم تا یادم بیافتد. حالا بهتر ميفهمم چرا ايرانيان زمان “دكلامه” شعر بعضا بند اول بيت و يا چند كلمه آن را كه خواندند همان بند و يا كلمه را تكرار ميكنند. من هم تكرار ميكنم تا بقيه بيت و يا بيت بعدى يادم بيافتد .

هدف من برای این غزل: تا فردا شب.

 … ادامه خواندن

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

مقدمه عباس جوادی

مرحوم پروفسور فاروق سومر یکی از استادان ما در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا» در آنکارا بود، یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل اوغوز (غز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس کوچ نمودند. این قبایل بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: رساله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» از سال ۱۹۵۷ که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم یطور کامل ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان از لهجه های ایرانی شمال غربی (فهلوی/پهلوی) به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف احمد کسروی در ایران و یک تاریخدان و زبانشناس معروف ترک، احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (به انگلیسی) مطرح شد. به غیر از این دو و فاروق سومر، باید نام تاریخنویس معروف ایران استاد رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان» (به فارسی) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» (به فرانسه) را ذکر نمود. این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم هنوزبه فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره رساله های استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این رساله ها را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در تارنمای «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت آن را به فارسی هم ترجمه کرده در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله فاروق سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبیعتا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی–پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات واژگانی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز میپردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام. اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک و یا ترکی شدن زبان مردم است، اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، مولف با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او در درجه اول دگرگشت زبان است و نه تیره و نژاد. به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

فاروق سومر: نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

کوتاه شده و ترجمه: عباس جوادی

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها همچون بنیانگذاران امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه کوچ کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه، امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و علیحده ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملک ها و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی ها خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اوغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اوغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. ایالت فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» بودند اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله میکردند و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند اما موفق نشده برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان، نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچنده ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود.)

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب مبکند فراوان بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (امروزه در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها پیش از مغول هم وجود داشته اند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا می بینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند. بر این پایه میتوان گفت که بعضی از حاکمین ایلخانی مغول و بعضی دیگر ترک بودند. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب (ترکی، -م.) «بی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران مینوشتند و هنوز هم مینویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار، ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند، اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنان اویغور بودند. امیر سونج اقا هم در راس این امیران قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد اما بتدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول بقتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده، سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند، از خود نموده حتی رو بسوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند. آنان وارد تبریز هم شدند اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله بسیاری از قبایل ترکمن از ترکیه به آذربایجان آمده در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا بصورت ترکی آن قید کرده اند.

سوم: دوره بعد از مغول (دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

۱. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. بدنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نگردید.

۲. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی بنام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی بنام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار–افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

۳. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر کوچ که از ترکیه به ایران شده، زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچنده نبودند بلکه روستائیان ترک هم از شرق آناتولی رخت بر بسته رفتند. این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یافت. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است مینویسد که ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را بصورتی کامل فراگرفته به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

طوری که از خاطرات سیاحان هم بر میاید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر حتی اینطور نمیبود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده آن را قبول کنند. بهمین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان زبان ترکی را هم نمیدانستند، اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، در آن صورت ترکی را میاموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

——————————————————

اصل ترکی مقاله استاد فاروق سومر

ادامه خواندن

پیاده رو ها

Kaldirim2
فکر میکنم وضع پیاده روهای هر شهر نمودار مشخصی از تمدن مردم آن شهر و شاید هم مجموعا مردم آن کشور است. پیاده رو های تبریز و تهران برای من «تصویر گنگ و گمشده» ای بیش نیست اما تصور میکنم فرق چندانی با آنچه که در استانبول، آنکارا، باکو، دوشنبه، بیشکک، اسلام آباد و یا کابل دیده ام زیاد فرقی نمیکند.
هیچ جا نمیشود بیش از 20-30 متر بطور منظم و راحت در «پیاده رو» پیاده روی کنی و راه بروی. گاه تنگ و گاه تنگ تر میشود. پارک کردن دماغ و یا نصف و حتی تمام اتوموبیل ها در پیاده رو ها چیزی نیست که باعث تعجب مردم و یا دقت و اقدام پلیس شود.
پیاده رو ها هیچ وقت در یک سطح نیستند – گاه بلند تر و گاه پائین ترند، گاه تنگ تر و گاه کمی پهن تر میشوند. یک رنگ و یا شکل و ظاهر ندارند. مثل اینکه هر دکان و خانه در عمل حق دارد آن را طبق آرزوی خودش تغییر دهد، تا اعتراض جدی آدم پر زورتری آن را باز به شکل دیگری در آورد که در ضمن تابع اصول و قواعد واحدی برای شهر و حتی آن محله نیست و نسبت به جا و آدم و دکانش فرق میکند.

photo
رستوران ها و کافه ها، دکان ها و دستفروش ها تا جائیکه میتوانند میزو صندلی و و بساطشان را در پیاده رو ها پهن میکنند مگر اینکه کسی بیاید و بیرونشان کند اما مثل اینکه اصولا کسی این قبیل مسائل را جدی نمیگیرد. دلیلی برای اثباتش نیست اما کسی شک ندارد که زور و نفوذ هر کس و روابطش با شهرداری و پلیس در همه این موارد نقش کلیدی بازی میکند.
ایا میتوانید دست کودکتان را بگیرید و برای پیاده روی، آرامش خاطر و گشت و گذار و استراحت از دوندگی های روز یک ساعت در پیاده رو های شهرتان قدم بزنید، یک شیرینی و چائی بخورید و با حال سبکبار تری به خانه برگردید؟ آرامش و راحتی زندگی روزمره شما تا حدی به همین پیاده رو هائی مربوط است که شهر را برای شما بصورت خوش آیند و یا خسته کننده در میاورند.

شخصا براى من گردش مثلا در استانبول از خسته كننده ترين چيزهائى است كه ميتوان تصور كرد – ترافيك، ماشين، سر و صدا، هياهو، هرج و مرج، ازدحام، گرماى رطوبى و اين پياده رو ها…… ادامه خواندن

کلمات خارجی در فارسی و ترکی و سیاست «پاکسازی» زبان

عباس جوادی – من هنوز یادم است که در دوران پهلوی در بعضی کتابها و روزنامه جات میخواندیم که زبان ترکی که ما در آذربایجان صحبت میکنیم «معجونی از فارسی، ترکی و عربی» است و در واقع به ادعای آنها زبان جداگانه ای نیست. بعضی ها از هر فرصتی استفاده کرده نسبت به زبان ترکی آذری توهینی میکردند. بهمین خاطر هنگام نام بردن از زبانهای اقوام بجای تعبیر «زبان ترکی» فقط «لهجه محلی تبریز» میگفتند که این هم ما جوانها را فوق العاده دلگیر و عصبانی میکرد. ما که حرفی در مورد فارسی و زیبائی آن نداشتیم و با کمال میل فارسی را یاد میگرفتیم. اما چطور ممکن است که به زبان مادری و ملی ما که ترکی است مُهر «معجونی از این و آن زبان» میزنند؟

یکی از دلایلی که گاه و بیگاه هنگام صحبت و یا در نوشته های مطبوعات مطرح میشد این بود که نصف لغات ترکی ما یا عربی است یا فارسی. خوب، این که کم و بیش درست است. آن وقت ها صدای ما بجائی نمیرسید وقتی میگفتیم که فارسی هم همین طور، نصف لغات فارسی که ما امروز مینویسیم و صحبت میکنیم هم عربی است.من حتی یادم هست که یک روز از فرط حرص و جوش، آمده و در خانه یک صفحه گلستان سعدی و یک صفحه «هوپ هوپ نامه» صابر را از نظر سهم لغات عربی و فارسی با هم مقایسه کرده و اتفاقا  به این نتیجه رسیده بودم که هم فارسی و هم ترکی پر از لغات عربی هستند.

از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما این نگرش عوامانه و ناسیونالیستی نسبت به کلمات باصطلاح «غیر خودی» در عمل تغییر چندانی نیافته است. این را هم در فارسی و هم در ترکی می بینیم – چه در ترکیه و چه اخیرا در جمهوری آذربایجان.

البته واقعا من ندیده ام که کسی یک متن مفصل ترکی و یک متن مفصل (و همزمان) فارسی را بگیرد و در صد لغات خارجی را محاسبه کند. این کار هم بسیار مشکل است و هم وابسته به عوامل بسیاری است مانند مولف و منبعی که انتخاب میکنید، دوره ای که آن متن نوشته شده و اینکه آن متن اصولا آیا میتواند مدل آن زبان باشد یا نه. شاید مراجعه به فرهنگ لغات از این جهت بهتر باشد.

من یک بار کوششی کردم و سعی نمودم در نمونه یک مقاله خبری-اطلاعاتی از سه منبع معاصر ایرانی، ترکی ترکیه  و ترکی آذری (باکو)، درصد کلمات «غیر خودی» در این متن ها را محاسبه کنم. نتیجه این بود که در هر سه زبان در صد کلمات در اصل «غیر خودی» (عربی و زبانهای اروپائی و کمی هم ترکی در فارسی و فارسی، عربی و کلمات اروپائی در ترکی) تقریبا مشابه و حدود 36-43 در صد است. عربی لغات زیادی از فارسی و ترکی نگرفته است و بحث اش جداست. (این مقاله را در این لینک میتوانید بخوانید).

اما اصولا چرا زبان  مشترک یک ملت و دولت  باید حدالامکان از کلمات و تعابیر «غیر»  زبان ملی و مشترک آن ملت عاری باشد؟ چرا وقتی فارسی حرف میزنیم احساس بعضی ها این است که فلان کلمه در اصل فارسی نیست و باید کلمه ای فارسی بجای آن بکار برد؟ این جریان از دوره رضا شاه و تاسیس فرهنگستان مُد شده بود اما بعدا از رواج افتاد. در ترکیه هم شاهد چنین جریان رسمی بودیم و حتی در ترکیه این تمایل شدید تر بود و تاثیراتش بخصوص بخاطر تغییر الفبا شدید تر.

هزار سال است ایرانی ها و ترک ها به کتاب «کتاب» میگویند.

ادامه استفاده از کلمه «کتاب» مگر چه عیبی دارد؟

چرا مثلا همین کلمه «کتاب» را که اصلش عربی است و هم در فارسی و هم در ترکی از آن استفاده میکنیم «کلمه خارجی» و یا «غیر خودی» بنامیم؟ چه عیبی دارد که کلمات فارسی و عربی را که در طی صد ها سال بکار برده و به آن عادت کرده ایم بحال خود بگذاریم و بخاطر ملاحظات سیاسی آنها را «پاکسازی» کرده با لغات جدید ولی نامانوس باصطلاح «خودی» عوض نکنیم؟

ریشه سهم بزرگی از کلمات مورد استفاده در انگلیسی و فرانسه و آلمانی هم لاتین و یا یونانی است. این مگر چیز بدی هست؟ هر زبانی که از دیگران منزوی نبوده مگر اینطور نیست؟تازه چرا این حس وجود دارد که یک زبان هر چقدر از کلمات زبانهای دیگر عاری تر باشد زبان بهتر و غنی تر و قدیمی تر و غیره است؟

 خیلی ها نمیدانند. این تمایلات «پاک کردن» زبان از کلمات خارجی   پدیده مخصوص قرن بیستم است چونکه این در قرن بیستم به یکی از عوامل «غرور» و «پُز دادن ملی» تبدیل شد که بگویند ما اصلا محتاج زبان های خارجی نیستیم. و این مسابقه شروع شد که کدام زبان از زبان های دیگر کلمات بیشتری گرفته است، گویا زشت است که کلمات زبانهای خارجی را گرفت.

تا قرن بیستم چنین چیزی نبود. صد ها سال لاتین و یونانی  به زبان های اروپائی تاثیر زیادی داشتند (و هنوز هم دارند). در شرق مسلمان «السنه ثلاثه» (زبانهای سه گانه) یعنی عربی، فارسی و ترکی درخاور میانه، آسیای مرکزی و جنوبی و همچنین اروپای جنوبی و آفریقای شمالی نفوذ داشت و بین خود آنها  هم فارسی و هم ترکی به شدت تحت تاثیر لغوی و حتی دستوری عربی بودند (و هنوز هم هستند) در حالیکه نفوذ فارسی و یا ترکی به عربی خیلی کمتر بود. این هم اصلا مسئله ای نبود و کسی در استانبول و یا تبریز و اصفهان احساس «عقده حقارت» نمیکرد  که ترکی و یا فارسی که مینویسند و میخوانند و صحبت میکنند بیشتر از نصفش عبارت از کلمات و ترکیبات عربی است.

اما در قرن بیستم با بالا آمدن ناسیونالیسم و دولت های ملی تمایل به «پاک کردن» زبان ملی از کلمات «غیر خودی» تقویت یافت. این را بخصوص در دوره رضا شاه و بعد ار تاسیس فرهنگستان در ایران میبینیم. اما در دوره محمد رضا شاه هم این جریان مجموعا ادامه یافت. در ترکیه بعد از تشکیل جمهوری ترکیه برهبری آتاترک و تاسیس «تورک دیل کورومو» (مرکز زبان ترکی) جریان تصفیه لغات و ایجاد لغات ترکی بجای لغات عربی و فارسی شروع شد. البته ایجاد و جا انداختن کلمات و تعابیر جدید (مانند تلگراف) چیزی طبیعی بود و حتی تعویض کلمات عربی با مترادف های فارسی (دادگستری بجای عدلیه) مورد قبول عامه قرار گرفت. اما این کار با زیاده رویهائی هم همراه بود. در ایران زبان بعضی ها مانند مرحوم احمد کسروی نشان از کوششی مصنوعی در راه پرهیز از کلمات غیر فارسی دارد. در ترکیه (بخصوص همراه با تغییر الفبا از عربی به لاتین)  مدتی کوشش شد هر چه زودتر هر چه بیشتر کلمات عربی و فارسی را از تداول استفاده بیرون کرده آنانرا با کلمات نوساخته ترکی عوض کنند. این کوشش تا حدی هم موفق شد اما تا حدی پیش رفت که امروزه یک جوان 20-25 ساله و تحصیلکرده ترک  اشعار صد سال پیش شاعرانی مشهور مانند توفیق فکرت و یا یحیی کمال و یا حتی سخنرانی های خود آتاترک را نمی فهمد.

در اروپا  بجز یکی دو مورد کوتاه مدت و گذرا مانند فاشیسم هیتلری در آلمان که کوشش کردند بجای کلمات لاتین و یونانی  لغات «ناب» آلمانی بکار ببرند  چنین تمایلی موجود نبود.

در خود ایران و ترکیه هم بعد از اینکه تب و تاب جنگ و تحکیم دولت های ملی خوابید این تمایلات فروکش کردند. بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت  و در ترکیه هم پس از آمدن حزب محافظه  کار – اسلامی آ ک پ  بر سر قدرت  استفاده از لغات عربی و یا فارسی از حالت «عیب و توهین ملی» خارج شد.

 تاثیر پذیری لغوی،  دستوری و حتی آوائی بین عربی، فارسی و ترکی بیش از هزار سال چیزی عادی بوده باعث غنای این زبانها شده است. اما حتی در قرن بیستم هم اعراب چنین مشکلی نداشتند چرا که زبانشان چندان تحت تاثیر فارسی و ترکی نبوده. اما فارسی زبان ها و ترکی زبان ها هم واقعا لازم نیست دچار «عقده حقارت» شوند و کوشش کنند زبان خود را بطور مصنوعی از عربی و یا فارسی و ترکی «پاکسازی» کنند. این تاثیر پذیری باعث غنای این هر سه زبان شده و اگر تند روی نشود وآلوده سیاست نگردد چیز بدی نیست. روند طبیعی اش هم همین است.… ادامه خواندن

چند نقل قول از مرحوم دکتر جواد هیئت

گزیده ای از کتاب «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی»، مقاله «در باره مقاله آذربایجان کجاست؟ نوشته دکتر جلال متینی» و مقاله «ترک شدن آذربایجان و تشکل ترکی آذربایجان»، سه اثر جداگانه استاد دکتر جواد هیئت (لینک اصل منابع در آخر این نوشته داده میشود):

1. در باره هدف استاد از تالیف کتاب مهم و مرجع «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» و دیگر فعالیت های ادبی، تاریخی و علمی در زمینه زبان، ادبیات و تاریخ  ترکان، آذربایجان و ایران:

2. در باره گذشته ترکان در آسیای میانه و روسیه کنونی، قبل از مهاجرت به ایران و آناتولی:

3. مهاجرت ترکان اوغوز به ایران و آسیای صغیر (آناطولی) در قرن یازدهم میلادی:

4. در باره تاریخ زبان ترکی در ایران:

ترجمه: باین ترتیب نویسندگان آذربایجان شمالی و روس با در نظر گرفتن این حوادث تاریخی میگویند که آذربایجان در قرن هفتم میلادی کاملا ترک شده و ترکی آذربایجان در قرن هشتم بصورت زبانی واحد شکل گرفته است. اما طوریکه ذیلا خواهیم دید، میتوان پذیرفت که فقط آذربایجان شمالی در در این سده ها ترک شده است. زیرا طوریکه اسناد تاریخی نشان میدهند، در آذربایجان جنوبی زمانی که سلجوقیان سر رسیدند و حتی زمان مغول ها در مناطق گوناگون زبان و لهجه های مختلف تکلم میشد. بنا به نوشته مورخین اسلامی، هنگامیکه آذربایجان تحت تصرف لشکر اسلام در آمد، در این سرزمین وحدت دین و زبان نبود و در بسیاری شهر ها لهجه های آذری ، تاتی رایج بود. به نوشته مقدسی، مردمی که در اواخر قرن دهم در منطقه دور و بر اردبیل و کوه سبلان میزیستند به بیش از 70 زبان تکلم میکردند.

5. در باره اتهامات تجزیه طلبی و اقدام به اتحاد با جمهوری آذربایجان که از سوی بعضی ها نسبت به فعالین حفظ و ترویج زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی مطرح میشود:

6. در باره پان ترکیسم:

7. درباره ترک و ایرانی، قوم و ملت، قومیت و ملیت آذربایجانی ها:

————————-
لینک منابع:

دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، چاپ سوم، تهران 1380

دکتر جواد هیئت: در باره مقاله آذربایجان کجاست؟ نوشته آقای جلال متینی، مجله وارلیق، 78-3، تهران، مهر-آبان 1369

Cevat Heyet: Azerbaycan’ın Türkleşmesi ve Azerbaycan Türkçesinin Teşekkülü, Modern Türk Araştırmaları Dergisi, Ankara 2004ادامه خواندن

ایرانی آریا پرست، ایرانی ترک پرست

Glbe and Cosmos

ایرانی آریا پرست …

۱ – عاشق دین زرتشتی است اما از آن فقط «پندارنیک، گفتار نیک، کردار نیک» را میداند.

۲ – فکر میکند همیشه کشوری بنام ایران بوده که مردمش به فارسی «تهرونی» صحبت میکردند اما مهاجمان عرب و تُرک که آمدند زبان بعضی ها را بزور عوض کردند و حالا باید بزور زبان همه این مردم را فارسی کرد.

۳ – ایمان راسخ دارد که از ارمنستان و آسیای صغیر و بغداد گرفته تا تاجیکستان و اوزبکستان و افغانستان همه «مال» ایران بود و اگر فرصتی دست داد، چرا نه؟، باید این سرزمین ها را پس گرفت.

۴ – از افغانها و تاجیک ها و ارمنی ها خوشش میاید اما لطف چندانی به ترکمن ها و اوزبک ها و تُرک ها و اعراب ندارد.

۵ – هراس همیشگی اش اینست که اگر زبان و فرهنگ غیر فارسی اقوام ایران صاحب حق و حقوقی شوند، ایران از هم میپاشد.

۶ – فکر میکند یک ملت حتما باید فقط یک زبان داشته باشد.

۷ – همه بدبختی ایران را از دست اعراب و تُرک ها و مغول ها میداند و تصور میکند «اگر آنها نبودند، ایران امروز مثل آلمان بود.»

۸ – اصرار دارد که محمد علی شاه و سلطان حسین وخلخالی  تُرک  هستند اما شاه اسماعیل و شاه عباس و مظفر الدین شاه ایرانی بودند.

۹ – نمیداند که بعد از اسلام، ایرانی که به آن افتخار میکند، با یکی دو استثنای کوتاه مدت، یا زیر حاکمیت خلفای عرب بود و یا در دست حاکمان تُرک ایرانی.

۱۰ – شیفته فتوحات کورش وداریوش است اما از فتوحات اسکندر و اعراب منزجر است.

۱۱ – فکر میکند شاید فقط شکسپیر و گوته بتوانند کمی با فردوسی و حافظ رقابت کنند اما بجز شهریار نام یک شاعر تُرکى گوی ایران را نمیداند.

۱۲ – از حقوق کُرد های ترکیه و طالش های جمهوری آذربایجان دفاع میکند ولی حقوق کُرد ها و ترک های ایرانی اصلا بیادش نمیافتد.

ایرانی ترک پرست

۱- تصور میکند که «ترک ها» از ۴-۵ هزار سال پیش در آذربایجان کنونی مسکون بوده اند. در مورد کوچ گسترده و مستمر قبایل و طوایف ترکمن به آذربایجان و آناطولی (ترکیه کنونی) از قرن یازدهم میلادی که باعث تغییر زبان اکثریت مردم این مناطق شد خبری ندارد و یا نمیخواهد خبری داشته باشد.

۲- اصلا از بحث زبان های ایرانی که قبل از ترکی در آذربایجان مورد استفاده بود خوشش نمی آید. بهمین جهت از شاعر آذری قطران تبریزی خبری ندارد و از تاریخ دان مشهور احمد کسروی هم اصلا خوشش نمی آید.

۳- فکر میکند در تاریخ، کشوری بنام ایران موجود نبوده و اگر بوده بزور و با حاکمیت قهری بر اقوام دیگر از جمله ترک ها بوده و باید این کشور محدود به شرق ایران کنونی و افغانستان و تاجیکستان باشد.

۴- اطلاع  و سواد چندانی ندارد، اما از حافظ و فردوسی و زبان فارسی خوشش نمی آید.

۵- فکر میکند آن همه شهرت و افتخار ایران قبل از اسلام «داستان های خیالی» است و بعد از اسلامش هم مربوط به دوران حاکمیت ترک هاست و نه فارس ها.

۶ – شاه اسماعیل صفوی، ستارخان، خیابانی و پیشه وری را قهرمانان آذربایجان میداند اما ترجیح میدهد در باره ترک بودن سلطان حسین و محمد علی شاه و یا خلخالی بحثی نشود.

۷- هر آذربایجانی را که خلاف معتقدات او نظری بدهد و کاری بکند «خائن» و «بی غیرت» مینامد.

۸- همه بدبختی های آذربایجان را از فارس ها میداند.

۱۰ – اصرار دارد که هر نظری که میدهد نظر همه مردم آذربایجان است.

۱۰ – فکر میکند که فرقش با یک فارس فقط در زبان نیست. نژادش، ترکیب خونش هم فرق میکند.

۱۱ – عاشق باکو است اما وقتی از ایران مهاجرت میکند بجای جمهوری آذربایجان، ساکن اروپا و یا آمریکا میشود.

۱۲- طرفدارهمه حقوق برای ترک های آذربایجان از جمله حق جدائی از ایران است اما نمیخواهد چیزی در باره حقوق کُرد های آذربایجان غربی، طالش های جمهوری آذربایجان و یا کُرد های ترکیه بداند و یا بشنود.… ادامه خواندن

Turkish presidential elections: FC Barcelona Wins انتخابات ترکیه – شکی نیست

TRCandidates

تصادفا و براى امور شخصى در آنكارا هستم. هيچ نيت گزارشگرى نداشتم. اما چيزى نوشتم به انگليسى كه منتشر ميكنم. سه حرف براى من جالب بود.

يك بقال: كى ميبره؟ “آقا اين مثل بازى (فوتبال) بارسلونا و يوزقات اسپوره (يوزقات شهر نسبتا كوچكى در آناطولى است)… بخواهند پنج تا ميزنند، بخواهند شش تا ميزنند…اينها (تيم اردوغان) همه امكاناتو دارن و كار كشته اند… اكمل الدين (كانديداى مخالفين اكمل الدين احسان اوغلو) را مردم عادی نميشناسند. حتى اسمش را هم نميدانند.”

يك دندانپزشك جوان و تحصيلكرده آمريكا: “فاجعه اردوغان دو دليل دارد: يكى اينكه اردوغان و تيم اش شديدا كار ميكنند و بازده نشان ميدهند و در مقابل، مخالفت فقط غر ميزند، برنامه ندارد و تنبل هم هست. دوم اينكه ملت آنهمه اتهامات رشوه خورى و فساد مالى عين خيالش نيست.”

يك خانم ميانسال: «اردوغان آدم ملت است، آدم ماست، كسى مثل من و شما. تركيه با او موفق شده. اردوغان اعتبار بين المللى تركيه را بالا برده و با وجود اتهامات دروغ مخالفت؛ باز بعد از ١٢ سال با اكثريت بزرگ انتخابات را خواهد برد.”

اين آخرى ظاهرا (طبق بررسى افكار عمومى از سوى موسسات مختلف) حدود ٤٥-٥٥ در صد آرا را بدست خواهد اورد. احساس من هم اين است. مخالفان خودشان هم اميد پيروزى ندارند. نماينده كرد ها هم يك كانديداى قومى است و فقط بخشى از كرد ها به او راى خواهند داد.

نتيجه اينكه به تخمين من در اين دور اول انتخابات آقاى اردوغان احتمالا چيزى در حول و حوش چهل در صد آرا را از آن خود خواهد كرد تا در آن صورت در دور دوم كه بين دو رقيب اصلى انتخاب خواهد شد، كار را تمام كند – شايد هم همه را يك بار ديگر دچار حيرت كرده در همين دور اول بيش از پنجاه در صد آرا را از آن خود كند. ولى چه خوشمان بیاید چه نه، در اينكه نام رئيس جمهورى آينده تركيه رجب طيب
اردوغان خواهد بود بنظرم جاى شكى نيست.

با اين انتخابات راه براى تغيير نظام سياسى تركيه از حكومت پارلمانى از نوع آلمان و ايتاليا به نظام رياست جمهورى از نوع ايالات متحده و فرانسه هم باز ميشود. اگر قبل و يا بعد از انتخابات پارلمانى سال بعد قانون اساسى در آن جهت تغيير كند، رئيس جمهورى برخلاف گذشته كه مقامى وراى قوه اجرائيه، ملى و تشريفاتى بود رئيس كل قوه اجرائيه ميشود. اينكه تركيه ديكتاتورى ميشود يا نه بحث ديگرى است كه مربوط ب اجراى نظام جديد در عمل است، يعنى قدرت و اختيارات قوه مقننه، بيطرفى محاكم، رسانه هاى آزاد و غيره.

Ankara, 8 August 2014 – Most of people I have talked to here in the Turkish capital city believe that it is almost a clear case that Prime Minister Recep Tayyip Erdogan will win in Sunday’s presidential election. It’s about him, the person, the leader Erdogan and his 12 years of service as PM. He is the front-runner candidate.

A female student from the Faculty of Law says “it seems people don’t care much about past allegations of corruption, authoritarian style and exclusion and intimidation of the opposition.” Indeed, nationalist and secular (pro army, pro Ataturk) opposition’s candidate Ekmeleddin Ihsanoglu does not seem to have much chances. Some don’t even know his complete name. The third contender, the main Kurdish party’s candidate is mainly popular among Kurdish population.

On Sunday, more than 50 million Turks will elect the country’s president – Turkey’s first direct presidential election since its founding in 1923. With this election, Turkey will switch to a presidential system as opposed to a formal presidency and a government led by a prime minister elected by parliamentary election. Turkey’s conservative Islamic leaning party of AKP led by Prime Minister Erdogan has been ruling Turkey without need for coalition partners for the last 12 years, winning consequent national and local elections, with simple majority.

In Ankara, Erdogan’s posters and ads are overwhelming. A middle class shop keeper told me “this is a match between FC Barcelona and (the little football club of) Yozgat Spor (Yozgat is a small Anatolian city). They will shoot as many goals as they wish.” A US-educated young dentist who strongly opposes Erdogan and his political party, admits: “The tragedy here has two legs,” he says. “One is that the opposition is not offering any options for doing things better than Erdogan – they just grouch while Erdogan and his team are producing results and reforms although they also enrich themselves.” And he adds: “the second issue is that people seem not to care about all those corruption allegations against the prime minister and his arrogant behavior.”

So, apparently no surprises on Sunday in Turkey’s presidential election. FC Barcelona will clearly win against Yozgat Spor. After 12 years, Turkey’s citizens are expected to honor once again performance over corruption allegations and a Putin-style authoritarianism for seven more years. Says an enthusiastic Erdogan supporter, a young businesswoman from eastern Anatolia: “He is the nation’s man, a man like me and others, and caring abot us – regardless of all those fake accusations.” This very much sounds like the trend of the majority of voters in Turkey, according to many opinion researchers around, if not more than 50% of the total voters.

My personal estimate is that on Sunday, Aug 10, Mr. Erdogan will receive around 40% of the votes – highest but still not enough. A week later, though, in the run-off between two finalists, he will definitely make it, receiving at least 50%+1 votes of the Turkish electorate. So, like it or hate it: the name of the Turkish president at least for the next seven years is: Recep Tayyip Erdogan.… ادامه خواندن

نقشه هاى خاورميانه از ۵۵۰۰ سال پيش تا كنون

نقشه ها و متن های زیر در باره تاریخ خاورمیانه و ایران از «اطلس تاریخی جهان»، بخش خاورمیانه (در این لینک) ساخته سایت «تایم مپس» گرفته شده است.

سایت تایم مپس Time Maps World History Atlas

این اطلس کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای اینترنت است. در این مقاله «چشم انداز» ما فقط بخش ۵۵۰۰ ساله خاورمیانه را گرفته ایم. باز نشر این نقشه ها در ابنترنت به شرایطی وابسته است که می توانید در سایت ملاحظه کنید. موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید می کند.

تا سال 3500 قبل از میلاد

هزاران سال است در خاورمیانه و سواحل رودخانه های بین النهرین کشاورزی وجود دارد. اولین تمدن واقعی نوع بشر یعنی سومرها ظهور می کند.

سومرها در جوامع بزرگ چند هزار نفری، در شهر ها زندگی می کنند. آنها بعنوان یکی از دستاوردهایشان، فن نوشتن را ایجاد می کنند که بخش اعظم پیشرفت بشریت در دوران بعدی به همین کشف مدیون است.

تمدن دومی هم در حال ظهور است: تمدن مصر در جلگه رود نیل.

ایران: در جلگه ایران کنونی طوایف بومی زندگی می کنند که از آنها اطلاعی در دست نیست

عراق: اولین تمدن شهری تاریخ در بین النهرین پیدا می شود

*****

3500-2500 قبل از میلاد

در هزار سال قبل، تاثیر تمدن بین النهرین گسترش می یابد. حامل مهم این گسترش تجارتی است که از شهر های سومری سرچشمه میگیرد. شهر ها در دیگر مناطق خاورمیانه نیز  پیدا میشوند و آسیای صغیر و ایران به دایره تمدن و شهری شدن کشیده میشوند.

اکنون دیگر دومین تمدن بزرگ دنیا یعنی مصر مستحکم شده است. این تمدن نمونه های بارز و نایاب معماری تاریخ یعنی اهرام مصر را بوجود میاورد.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده. در شمال ایران کنونی قبایل هند و اروپائی زندگی میکنند که بتدریج به جنوب، به جلگه های ایران کنونی کوچ خواهند کرد

*****

2500 تا 1500 قبل از میلاد

در هزار سال پیش در بین النهرین و مناطق دور و بر آن قیام ها و نزاع های گوناگون رخ داد. اقوام تمدن های باستان میخواهند دولت ها و امپراتوری های نوینی ایجاد کنند مانند امپراتوری های هیتیت ها، میتان ها و بابلی ها که تحت حاکمیت متکلمین زبان های هند و اروپائی از شمال و شرق هستند. همراه با مصر، این دولت ها قدرتمند ترین دول منطقه هستند.

این دولت های مرکزی صاحب یک زندگی پیشرفته تجاری، بوروکراسی و لشکر های مجهز به تکنولوژی زمان خود یعنی ارابه های جنگی هستند و مبارزه بین آنها مُهر خود را به تاریخ این دوره خاور میانه میزند.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل، کوچ اقوام هند و اروپائی از شمال و شرق

*****

1500-1000 سال قبل از میلاد

در 500 سال گذشته تغییرات بزرگی خاورمیانه را به لرزه در آورد. دول بزرگ باستان: مصر، هیتیت، آسور و بابل همه از سوی متجاوزین خارجی منهدم شده اند. تحت تاثیر همین تغییرات، مللی مانند فنیقی ها و اسرائیلی ها بوجود میایند. دست آوردهای آنان تاثیرات پایداری بر تاریخ جهان میگذارد.

در این دوره چندین پیشرفت مهم در تمدن بشریت رخ میدهد. نخست، از آهن بطور وسیعتری استفاده میشود و این تحول احتمالا از آسیای صغیر شروع میشود. ثانیا، احتمالا باز در آسیای صغیر الفبا ایجاد میشود و از طریق تجار فنیقی در سرتاسر حوزه مدیترانه و خاورمیانه گسترش مییابد. سومین تحول بزرگ ظهور یکتاپرستی در میان اقوام اسرائیلی است.  و در نهایت شتر تبدیل به حیوان اهلی شده به رشد تجارت در صحرای عربستان تکانی جدی میدهد.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده

*****

1000 تا 500 سال قبل از میلاد

تاریخ این 500 سال خاورمیانه شرح حال امپراتوری هائی است که پشت سر همدیگر ظهور میکنند و ناپدید میشوند: آسور ها، سپس بابل، بعد ماد ها و بالاخره امپراتوری هخامنشی ایران، یعنی بزرگترین امپراتوری دنیای باستان که تمام منطقه و فراتر از آن را در بر میگیرد. لیدیائی ها، فریگ ها و یونانیانِ ایون در آسیای صغیر، فنیقی ها و یهودیان سوریه و لوانت (که در همین دوره به موطن اصلی خود بازگردانده میشوند)، مصری ها، بابلی های بین النهرین و ملل گوناگون ایرانی اکنون همه تحت یک رژیم هستند.

این فراز و فرود امپراتوری ها (و ضمنا سیاست آسور و بابل مبنی بر جایگزین کردن ملل مغلوب در گروه های پراکنده در سرتاسر اراضی خود) باعث قیام جماعات بسیاری در سطح وسیع میشود. یک نتیجه این تحولات زوال زبان های باستان و تبدیل آرامی به زبان مشترک منطقه است که بکمک الفبای آسانش تجارت و مناسبات بین المللی و منطقه ای را تشویق میکند.

در این میان، تمدن خاورمیانه که در سرزمین های اولیه اش سه هزار سال عمر دارد، پیشرفت های جدیدی بدست آورده است.

ایران: مرکز امپراتوری وسیع هخامنشی ایران

*****

500 تا 200 سال قبل از میلاد

چند قرن اخیر شاهد لشکرکشی های پیروزمندانه (323-333 قبل از میلاد) اسکندر مقدونی به امپراتوری وسیع ایران (پارس) بوده است. لشکریان اسکندر اغلب عبارت از سربازان شهر-دولت های یونان بود.

همزمان با مرگ زودهنگام اسکندر، امپراتوری او بین فرماندهانش و بعضی شاهزادگان محلی تقسیم شد. همین حاکمین و نوادگان آنان پتولمی های مصر، سلوکی های سوریه، بین النهرین و ایران و سلاله های مختلف در آسیای صغیر صد ها شهر به سبک یونان ایجاد میکنند که در سرتاسر منطقه پیدامیشوند. طبقات حاکم منطقه هم از میان همین اقشار بیرون میاید. در این شهر ها سنت های فرهنگی یونان با عناصر باستانی تر آمیزش یافته تمدن حیرت انگیزی ایجاد میکنند که دانشمندان معاصر آن را «تمدن هلنیستی» نامیده اند. در همین دوره است که برخی از مهمترین آثار هنری و ادبی یونانی ایجاد میشود.

ایران: «کشور هزار شهر»

*****

200 تا 30 سال قبل از میلاد

در دو سده گذشته خاورمیانه بین دو دولت بزرگ تقسیم میشود: در غرب: روم که اکنون شامل آسیای صغیر، سوریه و یهودیه، و مصر و در شرق: دولت اشکانی (پارتیا) که بر بین النهرین و ایران حکم میراند. این تقسیم سیاسی برای قرن های بعد تاریخ منطقه را معین خواهد کرد.

اما مرزبندی اجتماعی و فرهنگی چندان روشن نیست. تمدن یونانی آثار خود را بر بین النهرین و دیگر بخش های خاورمیانه بر جا گذاشته  که با تمدن های حتی باستانی تر منطقه آمیزش یافته است. شهر های سبک یونان («هلنیستی») در هر دو دولت روم و اشکانی رشد میکنند و در هر دو امپراتوری هنر و معماری شدیدا تحت تاثیر تمدن یونانی است.

ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)

******

30 سال قبل از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد

در دو قرن گذشته خاورمیانه همچنان بین دو امپراتوری روم و اشکانی منقسم بود. آسیای صغیر، سوریه، یهودیه و مصر تحت حکومت امپراتوری روم و بین النهرین و ایران زیر سلطه امپراتوری اشکانیان بود. پادشاهی ارمنستان منطقه حائلی بین دو امپراتوری است که گاه بر سرش جنگ در میگیرد. امپراتوری روم در مجموع از نظر جنگ موفق تر است و دو لشکر کشی پیروزمندانه به مراکز دولت اشکانی میکند.

بخش کوچکی از خاور میانه یعنی یهودیه شاهد ظهور  مسیحیت بعنوان یکی از ادیان مهم دنیا میشود. دیر تر، دو قیام بزرگ از سوی رومی ها سرکوب میشوند و یهودی ها از سرزمین های اجدادی خود رانده میشوند.

ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)

******

200 تا 500 سال بعد از میلاد

خاورمیانه همچنان بین دو ابرقدرت تقسیم شده است. امپراتوری روم که حالا پایتختش قسطنطنیه است و مورخین نامش را امپراتوری روم شرقی نامیده اند، بر بخش های غربی منطقه یعنی آسیای صغیر، سوریه و مصر حاکم است درحالیکه در شرق  امپراتوری ساسانی جای امپراتوری اشکانی را گرفته است. پادشاهان ایرانی امپراتوری ساسانی در رویاروئی با رقبای رومی، از پیش کسوتان خود یعنی اشکانیان فعالتر و موفق تر هستند.

ایران: مرکز امپراتوری ساسانی ایران

*****

500 تا 750 سال بعد از میلاد

در 250 سال پیش نقشه خاورمیانه کاملا عوض میشود. در قرن هفتم قبایل عرب تحت لوای یک دین جدید: اسلام، لشکر کشی ها و فتوحات پیوسته ای کردند: عراق، ایران، سوریه، فلسطین، مصر، آفریقای شمالی، اسپانیا، همه تحت تسلط لشکر اسلام درآمدند. لشکریان عرب تا آسیای مرکزی، غرب هندوستان و برای مدت کوتاهی فرانسه هم پیش رفتند.

امپراتوری ایران (پارس) در نتیجه این فتوحات از بین رفت و امپراتوری روم (بیزانس) مهمترین ایالات خود را از دست داد. بجای آنها، اعراب نظام خلافت را برقرار کردند («خلیفه» به معنای جانشین پیغمبر اسلام). حلافت تاکنون از شام (دمشق) در سوریه اداره میشد اما پایتخت امپراتوری جدید بزودی به بغداد منتقل شد.

ایران: یکی از ایالات امپراتوری عربی – اسلامی و مرکز مخالفت با خلافت امویان

*****

750 تا 979 سال بعد از میلاد

مدت کوتاهی بعد از سال 750 شام (دمشق) بعنوان مرکز ثقل خلافت و جهان اسلامی جای خود را به بغداد سپرد. مدت کوتاهی بعد امپراتوری رو به زوال گذاشت. اسپانیا، آقریقای شمالی، مصر، سوریه، هندوستان غربی و بخش اعظم ایران از کنترل بغداد خارج شد. دیگر خلفای بغداد چندان قدرت سیاسی نداشتند و حتی خود عراق نیز تحت حاکمیت کامل آنها نبود. نقش آنها بیشتر و بیشتر نمادین و ظاهری میشد.

دنیای اسلام شاهد شکوفائی زندگی فرهنگی شد. دانشمندان دنیای اسلام با پیشرفت های تکنوولوژیک  و علمی چین (کاغذ) و هندوستان (اعداد دودوئی) آشنا شده آن را به تفکر یونانی (فلسفه، طب و بسیاری علوم دیگر) افزودند و دانش خود را نیز به آن اضافه کردند (مثلا در جبر و نورشناسی) که این دانش غنی شده بعدا از سوی اروپائیان تحصیل و تکمیل گردید.

ایران: ایران از کنترل خلیفه خارج میشود.

*****

979 تا 1215 سال بعد از میلاد

دو قرن نخست این دوره شاهد صعود و سقوط سلجوقیان بود. سلجوقیان ترک های مسلمان آسیای میانه بودند که از سرزمین های پدری خود رو بسوی ایران، عراق، سوریه و آسیای صغیر گذاشتند و در اینجا اکثر سرزمین های امپراتوری بیزانس را از آنِ خود گردند.

اما امپراتوری سلجوقی بزودی متلاشی شده جایش را به سلاطین جدیدی داد که آنها هم تُرک تبار بودند. سلطنت روم پایدارترین این حکومت ها بود.

سلاطین ترک در مصر هم بر سر کار آمدند اگرچه سلجوقیان هرگز مصر را نگرفتند. این حکمرانان عبارت از ایوبیان بودند که سوریه و حتی بخش هائی از نیم جزیره عربستان را فتح کردند.

فتوحات سلجوقی و شرایط سختی که آنان بر زوار مسیحی – اروپائی به بیت المقدس گذاشتند زمینه لشکرکشی های مدام از اروپا به منطقه شد که نام «جنگ های صلیبی» را گرفتند. این مسیحیان سعی به تاسیس چند دولت در سوریه نمودند. صلیبیان با مقاومت سختی روبرو شده شکست خوردند. در این دوره اروپائی ها فقط باریکه کوچکی از از سواحل مدیترانه را در دست داشتند که بزودی آن را هم از دست دادند.

ایران: ایران اکنون تحت حاکمین ترک است.

*****

1215 تا 1453 سال بعد از میلاد

امپراتوری وسیع مغول بین فرزندان چنگیز خان تقسیم شد و خاورمیانه از آنِ شاخه ای معروف به ایلخانان شد. آنها اسلام را پذیرفتند اما زوال دولت شروع شد و چندین دولت منطقه ای ایجاد گردید.

در دهه 1340 طاعون سیاه منطقه را فراگرفت.  در سال های 1340 فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور، اکثر خاورمیانه به استثنای بخش اعظم مصر و سوریه را که هنوز تحت حکومت مملوکیان بودند، فتح کرد.

پس از مرگ تیمور امپراتوری او به ایران محدود شد. عراق به دست گروه دیگری از آسیای مرکزی، یعنی قراقویونلو ها افتاد در حالیکه آق قویونلو ها قسمت های دیگری را از ایران و روم در دست خود داشتند.

در این میان آسیای میانه تحت تسلط امپراتوری عثمانی قرار گرفت. در سال 1453 عثمانی ها قسطنطنیه، پایتخت بیزانس را فتح کردند که نامش بعد ها به «استانبول» تغییر یافت.

ایران: ایران مرکز تمدن درخشان اسلامی شد.

*****

 1453 تا 1648 سال بعد از میلاد

در این دو قرن اکثر خاورمیانه تحت تسلط دو امپراتوری عثمانی و صفوی بود. ارتش عثمانی ها از آسیای صغیر حرکت کرده سوریه را در 1516، مصر را در 1517، عربستان غربی (حجاز و یمن) را در سال های بعد و عراق را در 1534 فتح کردند. با این کار، عثمانی ها صلح، ثبات و پیشرفت معین اقتصادی را در این کشور ها بوجود آوردند. در شرق، دولت بزرگ دیگر خاورمیانه یعنی ایران صفوی حکمران بود. در دوره صفویان، ایران بویژه در معماری و دیگر زمینه های فرهنگی دستاورد های زیادی داشت.

ایران: ایران صفوی همچنان یکی از مراکز تمدن اسلامی است.

*****

1648 تا 1789 بعد از میلاد

  در این قرن فرماندهان لشکر های مستقر در سوریه، مصر و عراق که علی الاصول به سلطان در قسطنطنیه پاسخگو هستند عملا بر ایالات خود حکم میرانند و دولت های مستقل خود را تشکیل داده اند. بیرون از آسیای صغیر حاکمیت عثمانی بیشتر ظاهری است تا واقعی. خوش شانسی عثمانی در آن است که ایران در این دوره ضعیف تر هم شده است. صفویان برکنار شده اند و دولت های بعدی ثباتی ندارند. این، در عین حال دوره استحکام قدرت روحانیون شیعه در ایران است.
در عربستان، امیرنشین های خلیج فارس تاسیس مییابند و اولین پادشاهی سعود تشکیل میشود. منافع اقتصادی غرب در منطقه بتدریج احساس میشود. این منافع بزودی بیشتر هم خواهند
شد.
ایران: زوال سلسله صفوی
*****
1789 تا 1837 میلادی

در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم زوال امپراتوری عثمانی بارز تر از همیشه شد. مصر و سوریه زیر تسلط حکومت های عاصی قرار گرفتند و عراق عملا مستقل شده بود. اما اشاره هائی مبنی بر تجدید قوا نیز مشاهده شد. عراق و سوریه باز به تسلط عثمانی در آمدند اما مصر همچنان عملا خارج از کنترل قسطنطنیه بود و غرب با حکومت مصر مثل دولتی مستقل رفتار میکرد.

ایران همچنان ضعیف تر و بی ثبات تر میشد.

امیرنشین های کوچک خلیج بتدریج قدرت دریائی بریتانیا را حس میکردند. در عربستان اولین پادشاهی از بین رفت و دولت دوم پادشاهی تاسیس یافت.

 ایران: دوران تنزل اقتصادی و از دست رفتن برخی سرزمین ها.
*****
1837 تا 1871 میلادی
در حالیکه عثمانی سعی میکند حکومت مرکزی خود را تحکیم کند، مصر به دولت پادشاهی تبدیل میشود.
ایران ضعیف تر و نا آرام تر میشود اما استقلال خود را حفظ میکند اگرچه هرچه بیشتر تحت وابستگی اقتصادی بریتانیا قرار میگیرد. در واقع نفوذ اروپائیان و بویژه بریتانیا و فرانسه در تمام منطقه افزایش می یابد. گشایش کانال سوئز خاورمیانه را برای دول غربی تبدیل به منطقه استراتژیک کرده است. این کانال بغیر از اهمیت تجاری اش، به منافع نظامی غرب  در آفریقای شرقی، هندوستان، آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام هم کمک زیادی میکرد.
ایران: ایران به حوزه منافع بریتانیا کشیده میشود.
*****

از 1871 تا 1914

کانال سوئز بخاط اهمیت استراتژیک اش مایه نگرانی اصلی دول غربی هم میشود. بزرگترین قدرت جهانی یعنی بریتانیا بهتر از دیگران از منافع خود در منطقه دفاع میکند. مصر و امیرتشین های خلیج فارس و همچنین ایران و عراق (که هدف منافع روسیه هم هست) حافظ منافع بریتانیا هستند. منافع تجاری فرانسه بیش از همه در سوریه حفظ میشوند.

در این شرایط دولت عثمانی کنترل خود را بر آناطولی، سوریه و عراق محکم تر میکند. قسطنطنیه برای ایجاد تعادل در مقابل قدرت بریتانیا و فرانسه، روابط خود را با آلمان بهبود می بخشد.

در شبه جزیره عربستان سومین پادشاهی عرض اندام میکند ویل این بار پا برجا میماند. دو روند دیگر که اوضاع خاورمیانه را در سالهای بعد تحت تاثیر خود قرار خواهند داد مهاجرت امواج بزرگ یهودیان به فلسطین از سال های 1880 به بعد و کشف نفت در عربستان در سال 1901 است.

ایران: افزایش ممتد نفوذ بریتانیا که با کشف نفت در 1901 حتی تقویت هم می یابد. این وضع هم باعث رشد اقتصادی میشود و هم  نگرانی مردم منطقه در مورد امتیازات خارجی ها را بیشتر میکند.

*****

1914 تا 1960
دهه های بعد از 1914 برای خاورمیانه دوره تغییرات مهم بشمار میرود.
امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول (1914-8) متحد آلمان شد و بعد از جنگ به کشور های ترکیه، لبنان، سوریه, عراق و عربستان سعودی تقسیم گردید. همه آنها بجز ترکیه و عربستان سعودی ابتدا تحت نظاریت بریتانیا و یا فرانسه بودند. عراق در سال 1933 دولتی مستقل شد.
بعد از جنگ دوم جهانی سوریه، لبنان، مصر و اردن مستقل شند. در 1940 بریتانیائی ها که زیر آتش هم فلسطینی ها و هم یهودی ها بودند فلسطین را ترک کردند. آنگاه جنگ شدیدی بین اعراب و یهودیان بوقوع پیوست و موجودیت اسرائیل تثبیت شد.
سیاست اکثر دول خاورمیانه اتوکراتیک و فرد- بنیاد و غالبا بی ثبات بود. انها در ضمن در جنگ سرد به نوعی شرکت داشتند: در حالیکه بعضی کشور ها مانند سوریه و مصر بشتر به شوروی تمایل نشان میدادند، دیگران از قبیل پادشاهی های شبه جزیره عربستان، ترکیه، ایران و عراق طرفدار غرب بودند . اسرائیل در مجموع سیاستی طرفدار غرب و نظام پارلمانی نوع غربی داشت. ثروت نفت برای بسیاری کشور های منطقه و بخصوص ملل حوزه خلیج فارس ثروت غیر منتظره اسی را با خود بهمراه آورد.
ایران: ایران کشوری بسیار ثروتمند شد.
*****

1960 تا 2005

دهه های پرتلاطمی در خاورمیانه مشاهده شد که در آن دو موضوع توجه این کشور ها را بیش از همه بخود جلب کرد: نفت و نزاع عرب و اسرائیل. از آنجائیکه این مسائل استراتژیک برای بقیه دنیا هم مهم هستند، خاورمیانه در این دوره افکار جامعه بین المللی را زیاد بخود مشغول کرد و باعث مداخله های بسیار شد.

نفت به کشور های نفت خیز خلیج فارس ثروت و مدرنیته آورد. نزاع اعراب و اسرائیل باعث دو جنگ بزرگ، نا آرامی های خونین در داخل کشور ها  و مداخله مستقیم و یا غیر مستقیم کشور های منطقه شد.

عملا هر تغییر بزرگی که در منطقه رخ داده به نوعی به این دو مسئله مربوط بوده است. این عوامل تاثیرات صعود و سقوط صدام حسین در عراق و انقلاب اسلامی رد ایران را بیشتر کرد. اختلاف عرب و اسرائیل کار رهبران منطقه را که مواضع غربی را پشتیبانی میکنند مشکل تر کرد و باعث تقویت سازمان های تروریستی و ضد غربی گردید. ثروت نفتی ضمنا منجر به حمایت از تروریسم شده و گسترش دمکراسی در منطقه را مشکل تر کرده است. بغیر از اسرائیل، ترکیه تنها کشور منطقه است که نظام واقعی حکومت پارلمانی را قبول کرده است.

بغیر از این، در دهه های پایانی این دوره اتحاد شوروی فروپاشید و باعث ایجاد کشور های نو استقلال در منطقه و تعریف دوباره مرز این کشور ها گردید که هر کدام از آنها به تنهائی در محاسبات و مناسبات خاورمیانه موثر واقع شدند.

ایران: ایران جمهوری اسلامی  شد.

ادامه خواندن

عراق امروز، نینوا – 2626 سال پیش

شهر نینوا (امروزه موصل) در ولایت شمالی نینوا (نینوی)  در عراق کنونی که گروه تروریستی «داعش» در آن دست به کشتار و تخریب آثار بی نظیر تاریخی، کلیسا ها و مساجد میزند، 2626  سال پیش یعنی در سال 612 قبل از میلاد صحنه جنگی ویرانگر شده بود. نینوا، پایتخت امپراتوری آسور شمالی با 750 هکتار وسعت «بزرگترین شهر منطقه» بود که بگفته کتیبه های سومری «ظلم دهشتباری» بر اقوام دور و بر خود میکرد. در سال 612 (و یا یک سال پیشتر و یا بعد تر) اقوام بابل (در جنوب)، ماد، پارس کلدانی و سکا (اسکیت) یکجا شده نینوا را با خاک یکسان کرده و به «امپراتوری آسور جدید» پایان دادند و بعد از آن این ولایت تابع «بابل جدید» در جنوب گردید.

برای اینکه این تحولات را در چارچوب تاریخی منطقه قرار دهیم و موضع ایران و پیشینیان ایرانیان را هم ببینیم به دو نقشه قبل و بعد از «جنگ بزرگ نینوا» توجه کنیم. جنگ نینوا بخشی از مناقشات منطقه ای بود که همه امپراتوری های مهم منطقه از جمله مصر، هیتیت، آسور و بابل مورد تهاجم همسایگانشان و شورش های داخلی قرار گرفتند و از بین رفتند. در زمینه همین سقوط بود که از سوئی  فنیقی ها و اسرائیلی ها قدرت یافتند …

… و از سوی دیگر در نتیجه همین تحولات بود که اسلاف ایرانیان بر پایه یکی شدن ماد ها، پارس ها و اشکانیان (پارت ها)  امپراتوری بزرگ هخامنشی را ایجاد کردند که بزرگترین گسترش امپراتوری ایران بود.

————————————

(*) This work is in the public domain in the United States because it was published (or registered with the U.S. Copyright Office) before January 1, 1923
این نقشه که مربوط به قبل ازسال 1923 است در ایالات متحده کاپی رایت ندارد و آزادانه قابل استفاده است.

(**)، (***)  TimeMap of World History, www.timemaps.com
این دو نقشه از «اطلس تاریخی جهان»، بخش خاورمیانه (در این لینک) ساخته سایت «تایم مپ» گرفته شده است.
سایت تایم مپس Time Maps World History Atlasادامه خواندن

استدعا میکنیم، اجازه بفرمائید

روزنامه «نیترالنی ترکمنستان» (ترکمنستان بیطرف…) خبر میدهد که وزیر خارجه و یک عده کثیری از وزیران و وکلای «مجلس» کشور سر به آستان رهبر معظم ترکمنستان حضرت قربان قلی بردی محمد اوف گذاشتند که «اینهمه پیشرفت و دست آورد شگرف این مملکت همه با نام بردی محمدوف پیوسته است،” بنا براین استدعا میکنیم اجازه بفرمائید یک مجسمه رهبر معظم که لایق چنین شخصیتی تاریخی باشد در شهر عشق آباد نصب شود.» ایشان هم گفته «خواست مردم مقدس است… به حرف مردم گوش کنید و به آنچه که آنان میخواهند عمل کنید…»

قابل ذکر است که مردم قدر دان ترکمنستان برای سلف بردی محمد اوف، جناب نیازوف و مادر و پدر و برادرانش در هر شهر و روستائی مجسمه های بزرگ و گاه حتی طلائی گذاشته بودند  که حالا بتدریج شبانه نا پدید میشوند. آرزوی مردم حالا متوجه مجسمه های بردی محمد است… البته تا حالا چند جا برای پدر و پدربزرگ محترمشان مجسمه گذاشته اند و یکی دو جا هم برای خودشان مجسمه هائی نصب کرده اند که زیاد خیره کننده نبوده. ولی از این سر وصدا معلوم میشود که برای پر کردن جای مجسمه غول آسا و طلا پوش رهبر معظم سابق در «بنای بیطرفی» پایتخت، میخواهند مجسمه رهبر معظم جدید را بگذارند.

 

 

 “The high level of development of our country, its successes and achievements are inextricably linked to the name of Gurbanguly Berdymukhamedov,” Foreign Minister Rashid Meredov said.
“The desire of the people is sacred and the people must be consulted on this question,” Berdymukhamedov was quoted as saying. “So listen to the people and do as they want.” 

Turkmenistan plans first statue of current president.… ادامه خواندن

خاطراتی از مینورسکی

 

حسن جوادی – اواخر تابستان 1959 بود. من که بتازگی از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفته بودم به پاریس رفته و در رشته دکترای انگلیسی ثبت نام کرده بودم. حالا چرا به پاریس رفته بودم بخاطر این که در اساس فکر می کردم که مرا در دانشگاه های انگلیس برای دکترای ادبیات انگلیسی قبول نمیکنند. بعلاوه پدر من که تحصیل کرده فرانسه بود خیلی درباره زندگی در پاریس و ادبیات فرانسه صحبت می کرد و مرتب روزنامه های فرانسه را می گرفت. من هم زبان فرانسه را اول از پدرم یاد گرفته و بعدا در دانشکده تبریز ادامه داده بودم طوری که در امتحان ورودی سوربن قبول شدم. بعد از مدتی که با کلاسهای دوره دکتری سپری شد قرار بود که ویزای دانشجویی خودم را تمدید کنم ولی پلیس موافقت نکرد و گفتند که ویزای دانشجویی تو برای انگلستان است.  شب ژانویه به لندن رفتم و چند شب پیش دوستان تبریزی که در آنجا بودند ماندم. به دانشگاه لندن مراجعه کردم گفتند که ما تا حال سابقه پذیرفتن دانشجو از دانشگاه تبریز را نداشتیم. فکر کردم به کیمبریج بروم شاید آنجا موفق شدم. مادر یکی از دوستان دبستانی من مهدیه ثاقب پالتویی به من داده بود که برایش ببرم بعلاوه توصیه نامه ای هم برای پروفسور ولادیمیر مینورسکی داشتم و این دو در کیمبریج بودند.

نامه ای که به مینورسکی داشتم از پسر عموی پدرم مرحوم حاجی میرزا عبدالله مجتهدی بود که یکی از مجتهدین بنام و بسیار فاضل روزگار خود بود، و این نامه را حاج میرزا عبدالله به انگلیسی بسیار خوبی نوشته بود. میرزا عبدالله آقا علاوه بر اجتهاد معلومات وسیعی در ادبیات عرب داشت و انگلیسی و فرانسه بخوبی و آلمانی را تا حدی که بتواند از آن استفاده کند آموخته بود. او مرا که جوانک بیست و چند ساله ای بودم به محافل ادبی تبریز می برد و با فضلایی چون آقایان چرندابی، قاضی طباطبایی، مهدی روشن ضمیر و برادران نخجوانی آشنا کرده بود، و آنها هم محض احترام به میرزا عبدالله به من توجه می کردند. خلاصه میرزا عبدالله آقا در نامه اش از من تعریف کرده و سفارش مرا به مینورسکی کرده بود.

اواسط ژانویه 1960 بود که قرار شد به همراه دوست عراقیم مصطفی کامل الشیبی، که بعدها دانشمند فرزانه ای شد، به دیدن مینورسکی برویم. خانه مینورسکی در خیابان
Bateman
بود جلوی باغ نباتات کیمبریج و او هر روز همراه زنش برای گردش به آنجا میرفت. زن مینورسکی مترجم کتابهای متعددی از روسی به انگلیسی بود و فرزندی هم نداشتند. خانه سه طبقه آنها از همان در ورودی تا طبقه آخر پر از کتاب بود. در وسط اطاق کار مینورسکی میزی بود که زنش هر وقت به ما چایی و شیرینی می داد کتابها را مرتب و یکسان می کرد و روی آنها یک رومیزی دومی می انداخت و بساط چایی را آنجا پهن می کرد.

روز اولی که با مینورسکی آشنا شدم خیلی از من راجع به تبریز سئوال کرد، و گفت چند سالی پیش از انقلاب اکتبرکنسول روسیه در آن شهر بود و روزهای خوشی در آنجا گذرانیده بود. استعداد زبان مینورسکی حیرت آور بود و دوازده زبان را بخوبی می دانست. در ضمن آن روز کتاب “حیدربابایه سلام” شهریار را برایش برده بودم. از من خواست که آنرا برایش بخوانم:

حیدر بابا ایلدریم لار شاخاندا – سئل لر سولار شاقیلدییب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلییب باخداندا – سلام اولسون شوکتوزه الوزه
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه…

من چون فکر می‌کردم شاید مینورسکی بعضی از اصطلاحات آذری را نداند آنها را عوض کرده با ترکی استانبولی جایگزین می‌کردم. مینورسکی رو بمن کرده گفت: “چرا این جوری می‌خوانی؟ به ترکی تبریزی خودمان بخوان تا کیف کنم”. منظورش ترکی آذربایجانی و لهجه تبریزی بود که آنرا فوق‌العاده خوب صحبت می‌کرد . تا جایی که یادم هست مینورسکی زبانهای روسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیولی، یونانی ، لاتینی، ترکی، فارسی، کردی، گرجی، ارمنی را بخوبی می دانست.

پنج سال بعد وقتی که دکترای خود را از دانشگاه کیمبریج می گرفتم برای جشن فارغ التحصیلی چند تن از استادان را نیز دعوت کرده بودم. مینورسکی یگانه استادی بود که با وجود کبر سن آمده بود و با همه خوش و بش و شوخی می کرد. دوستی دارم بنام خانم دکتر شمس آوری، که بعدها استاد دانشگاه تهران شد و اکنون در آمریکاست. آن وقت پری برای مدت کوتاهی به کیمبریج آمده بود و در میهمانی بغل دست مینورسکی نشسته بود . مینورسکی از او پرسید: پری پدر تو که کرد است به کدام یک از لهجه های کردی حرف می زند، کورمانچی، سورانی و زازا- گورانی؟ تو به کدام یک از اینها صحبت می کنی؟ پری یکی از اینها را نام برد و مینورسکی بلافاصله شروع کرد به همان زبان صحبت کردن. پری بحدی حیرت زده شده بود که برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد. پرسیدیم که این زبان را کی و کجا یاد گرفته است. مینورسکی می گفت وقتی که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی ایران و عثمانی بود مدت شش ماه در در سرحدات ایران بسر برده بود و کردی را هم آنجا یاد گرفته بود. نماینده روسیه مینورسکی و نماینده انگلیس در این کمیسیون آرنولد ویلسن بود، و زن مینورسکی هم در این سفر مدتی با او بوده است.

مینورسکی می گفت آن سال زمستان سختی بود و در جلوی غاری چادر زده بکارهای معین ساختن خط مرزی مشغول بودیم. بالاخره بهار شد و از یک گوشه تاریک غار خرس بزرگی که تا آنوقت در خواب زمستانی بود در آمد و نگاهی بما کرد و سپس راهش را کشید و رفت. معلوم شد که در تمام این مدت که ما در غار آتش روشن کرده بودیم آن خرس در گوشه ای خوابیده بود.

مینورسکی بسیاری از مناطق ایران را زیر پا گذاشته بود و بسیاری از شهرهای ایران را بخوبی می شناخت. یکی از خصوصیات زبان دانی مینورسکی توجه او به لهجه های زبانهایی بود که می‌دانست. باز نقل میکرد که یک بار به یکی از دهات اطراف سلطانیه رفته بود تا دربارۀ زبان ترکی خلجی تحقیق نماید. ولی هر جا که می رفت و با دهاتی ها صحبت که می کرد می گفتند که آنها این زبان را نمی شناسند و آن طور هم حرف نمی زنند. در ضمن هر بار که به دهات اطراف میرفت یک نفر ژاندارم همراه او بود. یک روز به تنهایی سراغ دهقانان میرود و این بار همه به خلجی با او صحبت می کنند. مینورسکی تعجب کرده می پرسد سبب چیست که شما آشنایی با این زبان را انکار می کردید؟ می گویند:” آخر شما با یک ژاندرام می آمدید. ما با ژاندارم جماعت کاری نداریم و نمی خواهیم به درد سر بیفتیم!”

ولادیمیر فدوروویچ مینورسکی (1877-1966) در روسیه متولد شده و در سال 1900 از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل شده بود و سپس در موسسه مشهور زبان های شرقی لازارف رشته شرقشناسی را به پایان رسانیده بود. او در 1903 به استخدام وزارت خارجه روسیه در آمده و از 1904 تا 1908 کنسول روس در تبریز بود، و بعد از مدتی مأموریت در ترکستان، سن پیترزبورگ و استانبول، در 1914 نماینده روسیه در کمیسیون تحدید مرزی ایران و عثمانی می‌شود. چنان که گفتم در این زمان بود که گویش های مختلف کردی را به ‏خوبی فرا می‌گیرد. بعداُ مینورسکی به‏ عنوان شارژه دافر روسیه در تهران تعیین می‌شود، و در زمان انقلاب اکتبربالشویکها از او می‌خواهند به ‏عنوان شارژه دافر روس در ایران بماند. جالب اینکه مینورسکی یکی از معدود مأمورینی بود که هم برای دولت تزاری و هم برای با لشویک‌ها خدمت کرده است. او در 1919 ایران را ترک می‌کند و استاد مدرسه السنه شرقی پاریس می‌شود. در این زمان ایرانیانی که در پاریس بودند به مینورسکی به دیده‏ سوء ظن می‌نگریستند و می‌گفتند او در خدمت دولت روس بوده است. ادوارد براون هم اول او را متهم به سوء نیت درباره ایران می‌کند، ولی بعداً که می‌بیند مینورسکی واقعاً طرفدار ایران بوده است نظرش را عوض می‌کند، چنانچه دیگران هم همین طور می‌کنند. علامه قزوینی خیلی از مینورسکی تعریف می‌کند و می‌گوید خیلی از متد‌های تحقیق به سبک اروپایی را مینورسکی به او یاد داده است. مجتبی مینوی می‌گوید که مینورسکی او را به کتابخانه ملی پاریس برد و سیستم فهرست‌های آنجا را به او یاد که اینجا به منزله یک شهر است و هر کتابی مثل یک خانه و یا شهروند این شهر می‌باشد و هریک از این فهرست‌ها به ‏منزله کارت شناسایی اوست. سپس او را بدیدن پرنس ایگور بارودین دراپرای پاریس می‌برد و مینوی را با موسیقی غربی آشنا می‌سازد.

در جریان نمایشگاه بین المللی ایران سر دنیسن راس، رئیس مدرسه زبانهای شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن مینورسکی را می‌بیند و به عنوان استاد ادبیات فارسی به لندن دعوت می‌کند. در رابطه با همین نمایشگاه که مینورسکی در 1930 منشی شرقی آن می‌شود ، به هنر ایران خصوصاً خطاطی و مینیاتور علاقه مند می‌شود و راجع به آنها سخنرایی می‌کند و هم کتاب‏هایی چاپ میکند. از آن جمله هستند ترجمه‏ “گلستان هنر” از قاضی احمد قمی در 1959 تحت عنوان “خطاطان و نقاشان ایران”. سال‏ها بعد نسخه‌های خطی ترکی کتابخانه چستر بیتی و خصوصاً مینیاتور‌های آنها را فهرست می‌کند. دو سال بعد بعلت جنگ و بمباران لندن مدرسه‏ السنه شرقی به کیمبریج منتقل می‌شود، و مینورسکی پس از بازنشستگی نیز تا آخر عمردر کیمبریج میماند، فقط یک سال در 1948 برای تدریس به دانشگاه فواد اول میرود.

مینورسکی سی و چهار سال پر بار‌ترین دوره عمر خود را در لندن و کیمبریج می‌گذراند و بیشتراز 209 کتاب و مقاله تحقیقی، که فهرست آ نها در کتابی که از طرف دانشگاه تهران به افتخار هشتادمین سال تولد او چاپ شده آمده است ، محصول این سالهاست. بیشتر این تعداد مقالاتی هستند که مینورسکی برای دایرة المعارف اسلامی و یا سایر نشریات علمی نوشته است. ترجمه بعضی از این مقالات در ایران به‏ صورت کتاب چاپ شده‌اند. مثلاً مقاله‌ای درباره تبریز در دایرة المعارف اسلامی که توسط عبدالعلی کارنگ ترجمه شده تحت عنوان “تاریخ تبریز” چاپ شده است . از میان این نشریات یازده عدد کتاب مستقل و یا تک نگاری درباره تاریخ ایران و یا فرهنگ ایران هستند.

مینورسکی، که دانشمندی استثنایی بود و درباره‏ موضوعات مختلف تحقیق کرده بود، در اکثر موارد مخاطب او ایرانشناس، مورخ و ادیب آشنا به امور ایران بود. او قصد نداشت که فرهنگ و ادبیات ایران را به عامه مردم انگلیسی زبان بشناساند، ولی دلبستگی فوق‌العاده‌ای به فرهنگ و تاریخ ایران داشت. کلیفورد بازورث، که خود از پژوهشگران به‏نام تاریخ ایران است، در دانشنامه‏ ایرانیکا درباره‏ مینورسکی می‌نویسد:” مینورسکی دانشمند بلند پایه تاریخ ایران، تاریخ و جغرافیا، ادبیات و فرهنگ است که در عرصه‏ وسیعی کار کرد و پژوهش‌های ارزشمندی درباره مطالعات ترکی، مغولی، قفقازی، ارمنی و بیزانسی، در مواردی که به تاریخ ایران مربوط می‌شد از خود بجای گذاشت. با دانستن زبانهای متعدد اروپایی و اسلامی، علاقه مندی مینورسکی او را قادر ساخت از شرق اروپا تا میانه آسیا تحقیقات خود را گسترش دهد، و از یافتن اصل روس‏ها گرفته تا نو آوری‌های اداری ومالی مغولان در اروپای شرقی تحقیق نماید—تحقیقاتی که همطراز پژوهش‌های بزرگانی پیش از او چون مارکورات و بارتولد بود، ولی این جهان ایرانی بود که با همه غنای فرهنگی و خصوصیات بارز خود بیش از همه در دل کوشش‌های چند جانبه‏ او باقی ماند.” خود مینورسکی در مقدمه‏ “بیست مقاله‏ مینورسکی ” که دانشگاه تهران چاپ کرد (1964)، هنگامی که به هشتاد و شش سال زندگی خود می‌نگرد، می‌گوید:” علیرغم تنوع مسائلی که علاقه‏ مرا بخود مشغول داشته اند، بی شک موضوعات ایرانی بیش از هرچیزی در مرکز توجه من بودند….ایران، تاریخ و ادبیات آن همیشه با زندگی ملل بسیاری، از دور و نزدیک، مربوط بوده است، و در من همیشه وسوسه‌ای وجود داشت که این رابطه‌ها و عکس العمل‌ها را بررسی کنم.”

مطالعات عمده مینورسکی درباره جغرافیای تاریخی، تاریخ قرون وسطی ایران و قفقاز، گویش‌های ترکی مانند خلجی، اهل حق، تاریخ کرد‌ها، ادبیات فارسی – خصوصاٌ فخرالدین گرگانی و خاقانی و بسیار مسائل مربوط به اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران می‌باشد. وسعت معلوما ت و امعان نظراو حیرت انگیز است. مثلاٌ متنی ناشناخته از قرن چهارم هجری یعنی حدود العالم را از روی نسخه منحصر بفرد و می‌توان گفت بسیار مغشوش آن با دقت عجیبی تصحیح می‌کند و هفت سال برسر آن زحمت می‌کشد. بسیاری از اسامی جاهایی را که در نقاط دور و خارج از حوزه تخصص او قرار داشته مثل چین و هند از متخصصین مربوطه می‌پرسد و پیدا می‌کند.همین نوع دقت نظررا در ترجمه، تصحیح و تحشیه دو سفرنامه ابی دّلف به دیار ترکان، خزر‌ها و روس‏ها، و خراسان و یا کتابی که درباره‏ شرح های شرف الزمان طاهر مروزی در حق اتراک، و چین و هند تألیف کرده می‌بینیم. مینورسکی در مورد مردم وسرزمین‌های ناشناخته‌ای که بیرون مرزهای ممالک اسامی قرار داشتند تحقیقات وسیعی کرده است، و متد او در این بررسی ها و همچنین در پژوهش‌های مربوط به تاریخ و ادب فارسی پیروی از روش “پوزتویسم” استاد خود بارتولد بود. او از کلی گرایی و دادن تئوری‌های وسیع و همه جانبه وحشت داشت، و می‌گفت پیش از دادن تحلیلی با معنی و تعمیم دادن مطلب، باید با دقت و حوصله اطراف و جوانب را در نظر گرفت و کار عملی و تحقیق زیاد کرد.

برای نشان دادن تنوع و وسعت پژوهش‌های مینورسکی فقط فهرستی از “بیست مقاله‏ مینورسکی: شامل مقالات تحقیقی مربوط بمطالعات ایرانی”(دانشگاه تهران 1964) را نقل می‌کنم، که بعضی به فرانسه و بعضی به انگلیسی هستند. “اسم خدایان در زبان ارمنی”، “حکومت دیالمه”، “جغرافیا نگاری ایرانی از سال 982 میلادی درباره جغرافیای آسیا”،”عوامل جغرافیایی در هنر ایران”، “نصرالدین طوسی درباره‏ی اقتصاد”، “لشکر کشی‌های رومی و یونانی درآتروپاتن”، “حماسه ملی ایران و ادبیات عامیانه روس”، “خاقانی و امپراتورآندرونیوس کومنوس”، “ویس ورامین یک داستان اشکانی”، “گردیزی درباره هند”، “جیهانی دروغین”، “بعضی ازمنابع بیرونی”، “اصلاحات ارضی آق قویونلو ها”، “تاریخ و مذهب در ایران”، “مقدمه‏ی قدیم شاهنامه”، “قصیده مغولیه پوربها”، “اشعار پوربها”، “اهل حق”، “ایران در قرن پانزدهم”، “ابن فرغون و حدودالعالم”.

واقعاً با نقل کردن عناوین چند مقاله نمی توان به وسعت و دقت مقالات و کتابهای مینورسکی پی برد، باید مقالات و کتابهای او را خواند و دید تحقیقات او چقدر دقیق و با ارزش اند. او در حالی که غرق در پژوهش های خود بود از زندگی سیاسی و اجتماعی کیمبریج بدور نبود. در همان روزهای اول آشنایی مان بمن گفت که هفته ای یک بار یا  هردو هفته یک بار پیشش بروم. در ضمن بمن گفت که “هر روز یک گاردین می گیری و تماماً می خوانی که هم انگلیسی ات بهتر می شود و هم روزنامه لیبرالی است.” مینورسکی فوق العاده شوخ طبع بود. مرا تشویق می کرد که روسی یاد بگیرم، که متاسفانه یاد نگرفتم. یک جلد منتخب اشعار پوشکین چاپ دو زبانه پنگوئین را برایم خریده بود رویش نوشته بود:
(A little Russian not a dangerous thing!)
این درست عکس گفتۀ مشهور آلکساندر پوپ بود که
(A little knowledge is a dangerous thing)
. هنگامی که در تابستان 1965 به ایران بر می گشتم نسخه ای از “بیست مقاله مینورسکی”، به عنوان یادگار بمن داد که جلد زردی داشت و او هم رویش نوشته بود:”برگ زردی است تحفۀ درویش.”

در سالهای آخر زندگی مینورسکی دولت شوروی از او دعوت کرد که سفری به زادگاه خود بکند و او هم این دعوت را قبول کرد. فکر می کنم سال 1965 بود که مینورسکی به این سفر رفت و هنگام بازگشت بصورت عجیبی هیجان زده شده بود و خاطرات سفر خود را و این که چقدر به احترام و محبت کرده اند تعریف می کرد. یادم می آید که می گفت:”حسن، نمی دانی چقدر روسیه پیشرفت کرده است. تا نبینی نمی توانی باور کنی.” دهکده ای که در کنار ولگا در حوالی مسکو بوده و زادگاه مینورسکی بود بکلی زیر آب رفته بود. دولت روسیه احترام زیادی نسبت به مینورسکی نشان داده بود. بعد از فوتش طبق وصیتی که کرده بود تمام کتابهایش را به کتابخانه سن پترزبورگ فرستادند و اکنون در تالاری بنام “تالار مینورسکی” گذاشته اند.

در آخر این مقاله چند یاد داشت و یک نامه از مینورسکی می آورم. این نامه که شاید یکی از آخرین نامه های او باشد در ژانویه 1966 نوشته است. وفاتش در 25 مارس همان سال بود. در سالهای آخر چشمش خوب نمی دید و علاوه بر عینکش ذره بین در دست می گرفت و می نوشت و بعضی از حرفها را جا می انداخت. من یک قرار داد پنج ساله برای تدریس در کیمبریج داشتم که دو سالش گذشته بود، و به دانشگاه تهران رفته بودم. در ضمن می خواستم به دانشگاه برکلی بروم و از مینورسکی خواسته بودم سفارشنامه ای بنویسد و محبت کرده نامه خوبی نوشت بود. قلمی هم که بدان اشاره می کند قلمی بود که پسرم مسعود که سه ساله بود به او داده بود:

دوست عزیزم از تبریکات سال نو متشکرم. حالا نوروز هم چندان دور نیست {ما} هم به ناهید و مسعود بهترین آرزوهای سلامتی و سعادت میفرستیم.
از ملفوفه خواهید دید که من آنچه ممکن بود کمال ارادت کردم. ولی از نتیجه مطمئن نیستم. حالیه خیلی انگلیزها در شیراز فارسی خوب یاد می گیرند با عیال های ایرانی بر می گردند… کساد است!
خیلی افسوس که شما به کالیفرنیا اطمینان کردید و از کمبریج ادامه تدریس نخواستید. این افسوس برای من هم خیلی اسباب { تاسف است} چون جای شما خیلی خالی است.
با تجدید بهترین آرزوهای ما
ارادتمند حقیقی
و. مینورسکی
خواهشمند م از کارهای خودتان مفصل تر بنویسید.
قلم مسعود هنوز کار می کند که با آن این نامه را می نویسم.

—————————————–… ادامه خواندن

آن روز ها…و «داعش»

خواننده ای نوشته است:

من با اکثر مقالات شما موافقم. روش‌های بدون خشونت، همزیستی (نه اتحاد)، ارزش‌های انسانی مقدم بر ارزش‌های ملی/مذهبی و….اما شما آشکارا موافق وضعیت موجود هستید کمتر مقاله‌ای دارین که لزوم تغییر رو فریاد بزنه، همه‌ی تزها درجهت گرفتن نوک پیکان تیز حرکت‌های دور و نزدیکه اما در قبال خانه به سکوت و چشم‌ پوشی اکتفا کردید که مبادا ترَکی بردارد!

من در جواب گفتم:

آنچه كه ميفرمائيد بنده نوك تيز تغيير را ميگيرم و غيره البته بنده كجا و آن قدرت كلام كجا، فقط نظر يك ناظر نگران از كنار گود است كه اتفاقا نگران «تيزى» كُشنده تیر صد ها گروه و قوم و مذهب و ملت و دولت و شبكه جاسوسى و دسته مسلح و طريقت و حزب و ايدئولوژى و لشكر كشى هر كس عليه هر كس است – چيزى كه امروز در سوريه، عراق و يا افغانستان ميبينيم. بیست سى سال پيش اين نگرانى را نداشتم چونكه آنچه آنوقت مشكل ساز بود نظام هاى مطلق گرا بودند. حالا آن نظام هاى مطلق گرا يا از بين رفته اند يا در محيطى عصبى ناشى از خوف سقوط به زمين و زمان خنجر ميكشند ولى در مقابل، هر کس در آن صد ها گروه و دسته و قوم و مذهب برخلاف بيست سى سال پيش نه دنبال همزيستى و صلح و مسالمت است بلكه هركدام ميخواهد مطلق العنانِ گروه كوچك خود باشد و در اين راه چاره اى ندارد جز اينكه نسبت به ديگران مثل «داعش» عمل كند.

بی اختیار بیاد عکس بالا افتادم. ساعدی، دولت آبادی، آل احمد، بهرنگی. که هر کدام سازی میزدند اما دوست و همدل بودند. دیگران هم همینطور. چپی و مصدقی و نیروی سومی و اسلامی. زمان شاه. مگر شاه «دیکتاتور» نبود؟ باز صد رحمت به دیکتاتور سابق! انواع و اقسام گروه ها و مذاهب و اقوام بمراتب بیشتر از امروز با هم بودند، دوست و نزدیک و همسایه و همدرد بودند.  ارزش های انسانی فرا قومی، فرا مذهبی و حتی فرا ملی و فراعقیدتی بمراتب رایج تر از امروز و دیروز بود. نه فقط ساعدی و جلال آل احمد و دولت آبادی و بهرنگیِ با هم و دوست و همدل. حتی احساس من این است که همه در رویاروئی و مباحثه و مناقشه با همدیگر و یا با نظام حاکم هم معقول تر، انسانی تر و معتدل تر از امروز بودند و نظام هم در مقایسه با نظام های کنونی در داخل خود و در رفتارش با گروه های منتقد بمراتب ملایمتر، معقول تر و معتدل تر بود.

شاید بخاطر اینکه دغدغه اصلی اکثریت جمع بود و نه فرد مطلق، جامعه در کل بود و نه دسته و گروه.

شاید مشکل از زمانی شروع شد که فرد و فردیت به جمع و جمعیت عاصی تر از گذشته  شد. عصیان که چیز خوب و سالمی است. اما وقتی کودک دیگر تصمیم بگیرد که به نصیحت پدر و مادرش گوش نکند، وقتی معلم نتواند کلاس را آرام نگهدارد تا درسش را بدهد، وقتی کسی که ابتدائی را تمام نکرده با جراتی بی محابا نظر دانشمند جامعه اش را به مسخره گیرد، به غیر از اینکه خودپرستی و جهالت اوج میگیرد، کنترل جامعه هم مشکل تر میشود. هر کس میخواهد شاه خودش شود چونکه هر کس و هر گروه دانای مطلق است، حق مطلق دارد  و دیگران حقی ندارند، هر کس و هر گروه همه اختیارات را دارد اما هیچ مسئولیتی ندارد.

شاید آن روز ها فردیت فردی و گروهی این قدر بی بند و بار نبود.

آن روز ها مشکل اصلی نظام بود. این روز ها هم نظام است. آن روز ها نظام میخواست همه قدرت را داشته باشد. این روز ها هم همین طور. اما با یک فرق: این روز ها 120 هزار گروه میتوان شمرد که هرکدام بدلیلی و بهانه ای میخواهد قمه بدست بگیرد و برای خودش «نظام» شود. یکی با عنوان کردن مذهب، دیگری زبان، آن دیگری ملیت، این یکی قومیت. مذهب و یا زبان  هم برای تعیین مرز های گروه ها کافی نیست: چه نوع سنی؟ حنفی، شافعی؟ چه نوع کردی: سورانی یا کرمانجی؟ شیعه اثنا عشری یا اسماعیلی؟ فارسی دری یا گیلکی؟ هر کس و هر گروه غروری، تاریخی، سنتی، شخصیتی دارد که میخواهد حفظ و ترویج شود – و این راه از نفی دیگران میگذرد.

مشکل این هم نیست. اگر امیدی بود که ما بجای 10 کشوربزرگ و متوسط،  72 کشور ریزه پیزه اما ثروتمند، پیشرفته، آزاد و دمکراتیک داشته باشیم که مثل اروپا با همدیگر در محیط همسایگی و صلح و صفا و زندگی کنند که مشکلی نبود – بفرمائید، تشریف بیاورند!

مشکل در این است که منافع هر گروهی ظاهرا ابتدا با تلاشی و حذف دیگران میسر است. بدون متلاشی شدن عراق «داعش» چطور میتوانست پیدا شود؟ بدون بهم خوردن سامان ترکیه و یا ایران، کرد های این دو کشور چطور میتوانند مستقل شوند؟  تازه مستقل بشوند، اما اگر معیار قومیت، مذهب و یا زبان باشد کردهای خراسان و استانبول، آذری های تبریز و بلوچ های استان گلستان را چه باید کرد؟ اختلاف بین خود کرد ها را کی و چطور حل میکند؟ سر دراز این رشته تا کجا ادامه خواهد یافت؟ آخرین ایستگاه این تجزیه آمیبی کجاست؟ بهایش با چقدر خون و خرابی دیگر پرداخت خواهد شد؟

مشکل در این است که هر گروه، حتی اگر در حرف اعتراف هم نکند، در عمل میخواهد مثل «داعش» رفتار کند. نظام ها هم اگر چه قدرتمند تر، مطمئن تر و نسبت به «داعش» و دیگر گروه ها و گروهک ها کمتر عصبی رفتار میکنند اما رفته رفته و هرقدر نگرانی از بقایشان بیشتر میشود، «داعش تر» میشوند.

وقتی به اروپا و آمریکا و کانادا، به چین و ژاپن و حتی ویتنام و مالزی نگاه میکنم، با خودم میگویم خدایا، چرا چشم بصیرت مردم خاورمیانه و همه نظام هایش – و نه فقط نظام ها و حکومت هایش بلکه مردم اش، چشم بصیرت انسان هایش اینقدربسته است؟

اما میدانم که دیگر کسی به بصیرت و غیره باور ندارد.… ادامه خواندن

پیش بینی وضع هوای کردستان

یکی از هموطنان کُرد ایرانی (بگوئیم آقای میم) که از احتمال اعلام استقلال کردستان عراق ذوق زده شده است با همان خوشحالی، برنامه پیش بینی هوای «کردستان» را که در یکی از کانال های تلویزیونی «اقلیم» پخش شده در فیس بوک گذاشت. نگاه کردم. اولا که طبیعتا مرزهای «موجود» هر چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه به نوعی «بفهمی فهمی» معین شده اند اما رنگ زرد آنچه که در فرهنگ سیاسی معروف به باصطلاح «کردستان بزرگ» شده و هرکس وابسته به سخاوتش آن را بزرگتر و بزرگتر نشان میدهد، چشم شما را خیره میکند.

از ایران شروع میکند: ارومیه… (بله؟)… کردستان؟ کردستان از ارومیه شروع میشود. ادامه: مهاباد، کرمانشاه (کردستان)، سنه (سنندج؟)، ایلام…. !! به خلیج فارس هم سری میزند.

بعد نوبت عراق میرسد و همه شهر های اقلیم کردستان و غیر اقلیم مانند خانقین و کرکوک و موصل که نمیدانستم کردستان بشمار میرود. ترکیه را ببینید: دیاربکر و اینها که بقول خود ما «هئچ»… ارضروم و سیواس… ارضروم و سیواس… کمی هم قدم زنی بکنید میرسید به دریای سیاه در شمال. از این طرف هم که با احتساب اسکندرون و خلیج «حاتای» و شهر آدانای ترکیه (که نفت قفقاز و خود کردستان عراق از اینجا به تانکر ها زده میشود و به غرب صادر میشود!!) و چند شهر شمالی سوریه… با این ترتیب در جنوب این نقشه منتهی میشود به خلیج فارس، در شمال به دریای سیاه و در غرب به دریای مدیترانه… پیش خودم گفتم عجب، چرا به اقیانوس اطلس هم وصل نشده؟

یکی نوشت: هوای خاورمیانه پسه! 🙂

بعد ادامه صحبت:

آقای میم:
البته خود این شبکه ی کُردی ادعا می کنه که این یه نقشه ی سیاسی نیست بلکه می خواد اخبار هواشناسی مناطقی رو که در اونها کُردها زندگی می کنن اعلام کنه که البته منطق قابل قبولیه. بی بی سی فارسی هم در قسمت اعلام آب و هوا، علاوه بر شهرهای ایران ، افغانستان ، تاجیکستان و شهرهای مهم جهان، وضعیت آب و هوایی سمرقند و بخارا رو هم که الآن حزو ازبکستان هستن اعلام می کنه چون این دو شهر جمعیت قابل توجهی فارسی زبان دارن.

ر:
اصلا این طور نیست ، در بسیاری از مناطق نشان داده شده اصلا کردی زندگی نمی کنه مثل اهواز! اتفاقا این نقشه بر خلاف عرف دیپلماتیک در محافل سیاسی وجود داره ، در مدارس این نقشه نصب شده و ازش تحت عنوان کردستان بزرگ نام برده میشه

ب:
کردها جمعیت بزرگی در خراسان دارند. با این حساب باید آب و هوای خراسان را هم می گفت

میم:
آقای ب؛ من مثل شما به مساله نگاه نمی کنم. آذربایجان به آن مفهومی که در ذهن من و شماست دیگر وجود ندارد. هشتاد سال برای استحاله ی ما هر کار می توانستند کردند. باید از این سیاست یکسان سازی فرهنگی انتقام گرفت . امروز فقط جنبش کُرد این پتانسیل را دارد. باید با کُردها دیالوگ داشت. می توان به مرور مسایل را حل و فصل کرد. درگیری ترک و کُرد فقط یک برنده دارد که هر دو مان می دانیم کیست!

بنده:
آقای میم عزیز بنده هم درست نگران همین «انتقام» هستم که شما میفرائید. مشکل عراق در این است که کردستان عراق آرامترین شکوفا ترین و برای کرد ها (ولی نه دیگر اقوام) دمکراتیک ترین منطقه عراق و سوریه است. احتمالا اگر این جریان در داخل عراق بماند قابل حل است. اما همین دُم خروس «خدمت اجتماعی» پیش بینی هوا یک نشانه است که مسئله کرد ها برعکس قسم رهبرانش محدود به عراق نخواهد بود و در داخل مرز های عراق نخواهد ماند کما اینکه به سوریه هم سرایت کرده و بصورتی دیگر در ترکیه هم هست. اگر موضوع آرامش داخلی باشد که هنوز ترکیه و ایران باوجود همه مشکلات بمراتب «آرامتر» از کردستان عراق هستند. ثالثا کردستان عراق با وجود ثبات و پیشرفت اقتصادی نسبی (در نسبت عراق) که اساسا ساختار جامعه عشیرتی دارد برای یک ایرانی و یا ترکیه ای چه مدلی میتواند باشد نمیدانم. از این جهت میترسم این خدمان اجتماعی پیش بینی هوا و غیره کار دست همه ما مردم فلکزده خاورمیانه بدهد از جمله خود کرد ها را از کرده شان پشیمان کند. انشاالله که اشتباه میکنم اما نمیتوانم تصور کنم که یک تکه کوچک کشوری مثل عراق، بدون سنت دولتداری، با یک جامعه اساسا عشیرتی و بدون سرمایه داری پیشرفته و سنت دمکراسی چطور میتواند فقط بخاطر یک در آمد نسبی نفت و سیاستمداری کارکشته مانند آقای بارزانی و روابط خوب با دنیا «مدل رستگاری» همه ملل این منطقه شود.

ش:
جالبه که با وجود بسیاری از کرد‌های کرمانجی در خراسان، اثری از وضع هوای اونجا نیست. ولی‌ اهواز روی نقشه‌ی کردستان هست؛ یحتمل به خاطرنفت.

 

 … ادامه خواندن

چالدران درسلری Çaldıran Dersleri

Chaldiran1آنچه میخوانید ترجمه ترکی آذری (املا و انشای جمهوی آذربایجان) بمناسبت  500 سالگی جنگ چالدران بین ایران صفوی و ترکیه عثمانی است که با شکست سنگین ایران پایان یافت اما با اینهمه سرآغاز «ایران نو» و متحد بعد از خلافت اسلامی شد. این ترجمه در سایت بخش آذری «رادیو آزادی» بچاپ رسید که لینکش در آخر مقاله داده میشود. اصل فارسی مقاله را در این لینک میتوانید ببینید:

Çaldıran Dersleri

Dr. Abbas Cavadi – Hicri 920-ci (1514) ilin yayında Qərbi Azərbaycan vilayətinin şimalında yerləşən Çaldıran düzənliyində Birinci Şah İsmayılın rəhbərliyində İran ordusu ilə Birinci Sultan Səlimin rəhbərlik etdiyi 100 min nəfərlik Osmanlı ordusu qarşılaşdıqda, ehtimal, bilmirdilər ki, onların bu döyüş və müharibəsi öz tarixi möhürünü İran, Türkiyə, Qafqaz və hətta İraqın bütün gələcəyinə vuracaq və bu bölgə əsrlər boyu bu qarşıdurmanın təsiri altında qalacaqdır.

İranın faciəvi məğlubiyyətinin əsas səbəbləri haqda tarix dərsliklərində kifayət qədər oxumuşuq: Osmanlı ordusundakı əsgərlərin sayı İranınkından iki qatından da çox idi (İran ordusunun bir hissəsi də şərqdə özbəklərin hücumlarına qarşı döyüşürdü).

Digər tərəfdən Osmanlı ordusu təzəcə Avropadan satın aldığı bir neçə top və onlarla tüfəngə malik idi.

Halbuki İran əsgərləri ənənəvi şəkildə ox və qılıncla döyüşürdü.

İranın ağır məğlubiyyəti nəticəsində ölkənin şimal-qərbi, Qərbi Azərbaycan, Kürdüstan və Həmədan İrandan qopardılıb alındı və Osmanlının əlinə keçdi.

Bu bölgənin çoxu illər boyu Osmanlının hakimiyyətində qaldı və ancaq 70 il sonra Birinci Şah Abbas Səfəvi bu məntəqələrin çoxu və Kürdüstanın bir hissəsini Osmanlıdan geri aldı.

Çaldıran müharibəsindən sonra Osmanlı hətta Səfəvi dövlətinin paytaxtı Təbrizi belə aldı, amma ordunun ərzaq təminatındakı çətinliklər və şəhər xalqının müqaviməti nəticəsində Osmanlılar Təbrizi tərk etdi.

Buna baxmayaraq bu müharibənin tarixi əhəmiyyəti, sadəcə, İranın qonşularıyla apardığı yüzlərcə müharibədən daha birində böyük məğlubiyyətə uğraması deyildi.

Məğlubiyyətin iki əsas səbəbi

​Daha əhəmiyyətli olan amillərə tarix dərsliklərində bir o qədər də diqqət yetirilmir: Şah İsmayıl və onun əsgərləri, komandirləri modern silahlara, müharibə planlaşdırmasına, strategiya və taktikaya bir o qədər də inanmırdı. Onun Qızılbaş adlı döyüşçü qüvvəsi əsasən türkmən qəbilələrindən ibarət idi.

Bu qəbilələrin ən mühümləri bunlar idi: Rumlu, Əfşar, Qacar, Zülqədir, Ustaclu, Şamlu, Təkəlu və Varsaqlar.

Şiə və ələvi olan həmin türkmən döyüşçülərin çoxu İran və Anadoludan Şah İsmayıla qoşulub sünni Sultan Səlimə qarşı savaşmağa hazır idilər. Onlar o tarixdən azı 100 il qabaqdan başlayaraq Şah İsmayılın atası və babası Heydər və Cüneyd tərəfindən dini və siyasi, hətta hərbi təlimdən keçirilmişdi.

Başlarındakı qırmızı “taclı” sarıq (əmmamə) səbəbinə görə onlara “Qızılbaş” adı verilmişdi. Bu Qızılbaşlar üçün Səfəvi padşahı ancaq sərkərdə yox, həm də “kamil mürşid”, “İmam Zamanın naibi” (nümayəndəsi), hətta bundan da çox, fövqəl-insan bir şəxsiyyət və “kafir sünnilərə” qarşı mübarizədə ölməz və məğlubolunmaz bir rəhbər idi. Onlar da belə bir rəhbər yolunda can verməyə hazır idilər. Ya qələbə çalacaq idilər, ki buna iman edirdilər, ya da ölüb Haqq, Əli və Şah (İsmayıl) yolunda cənnətə gedəcəkdilər.

İsmayılın özü də belə təsəvvürlərə inanmışdı və öz hərəkətləri, sözləri və şeirləri ilə belə təsəvvürləri daha da alovlandırırdı. İran əsgərlərinin “Zillullah” Şah İsmayıla imanları o qədər tam və kamil idi ki, Şahın Şamlu qəbiləsindən Durmuş Xan adlı bir sərkərdəsi, rəvayətə görə, Şaha məsləhət verib ki, qoy Sultan Səlim rahatlıqla müharibəyə hazırlaşsın – o, sonunda başa düşəcək ki, əsgər sayının və hərbi təlimin daha az olmasına baxmayaraq, Şah İsmayıl Səlimə qələbə çalacaq, çünki Şah İsmayıl “Qaib (gizli) İmam” və Hz. Əlidən aldığı vəzifə və qüdrətə əsaslanaraq, şübhəsiz, Osmanlıya qarşı qələbə əldə edəcəkdir. Şah İsmayıl da bunu qəbul edib.

İkinci mühüm faktor bu idi ki, İran ordusunun təqribən bütün əsgərləri heç bir hərbi təlim görməyən, hətta belə bir təlimə o qədər də inanmayan köçəri qəbilə insanlarıydı. Onlar sadəcə, xanlar və qəbilə ağsaqqalları kimi Şah İsmayıl və Hz.Əli yolunda oxlarını və qılınclarını götürüb “Ömərçi” osmanlılara qarşı Şah İsmayılın sıralarında döyüşməyə gəlmişdilər.

Onların qarşısında Osmanlı sultanı da imkanları daxilində Anadoludakı türkmən qəbilələrinin gənclərindən istifadə edirdi. Amma orduya rəhbərlik edən və sultana cavabdeh olan bu əsgərlər yox, “Yeniçəri” adlı xüsusi hərbi qüvvə idi. Onlar Osmanlının əksər halda Qafqaz, Balkan və elə Anadolunun özündən orduya cəlb etdiyi “yeni müsəlmanlar” (dönmələr) idi ki, İslamı qəbul etdikdən və xüsusi hərbi təlim keçdikdən sonra birbaşa sultana tabe edilmişdilər – nə qəbilə və el tanırdılar, nə də xan və ağsaqqal. Əlbəttə, onların da dini tam və kamil nəzərə gəlirdi. Onlar da Allah və Peyğəmbər yolunda döyüşdüklərini deyirdilər. Ancaq onlar qeybdən gələcək yardım əli və ya sultanın fövqəl-təbii gücünü bir o qədər də düşünmürdülər.

Deyilənə görə, Şah İsmayıl özü də Çaldıranda yüksək rəşadət göstərib bir qəhrəman kimi döyüşürdü. Ancaq olmadı. Rəvayətə görə, 85 nəfərdən başqa İran ordusunun tamamı həlak edildi – hətta şahın həyat yoldaşı və anası Osmanlıya əsir düşdü. Osmanlı tərəfdə isə ölənlərin sayı 40 min nəfər idi.

Şah İsmayılın məğlubedilməzliyi haqqında əfsanə puça çıxdı. Sağ qalan əsgərləri və müridləri xəyal qırıqlığına uğradılar. Bir tərəfdən Şahın mütləq və şəkgötürməz qüdrəti çatladı, digər tərəfdən isə qəbilə rəislərinin və Qızılbaş sərkərdələrinin gücü artdı, nəzarətdən çıxdı və onlar arasındakı rəqabət və ziddiyyətlər artdı. Şah İsmayılın özü də depressiyaya düçar oldu, inzivaya çəkildi, şəraba sığındı və ondan sonra da heç bir müharibəyə şəxsən rəhbərlik etmədi.

Tarixin zarafatı

İranın ağır məğlubiyyətinə baxmayaraq bu həm də tarixin tam bir zarafatı idi: sərhədin hər iki tərəfində də eyni dili danışan, eyni etnik kökdən olan qəbilə döyüşçüləri müxtəlif bayraqlar altında, bir tərəfdə şiə İran Səfəvi bayrağı və digər tərəfdə sünni Osmanlı bayrağı altında elə iki ölkənin müdafiəsinə qalxmışdılar ki, sonralar “İran” və “Osmanlı” adları ilə əsrlər boyu enişli-yoxuşlu qonşuluq həyatı sürəcəkdilər.

Əslində onların çoxu o tarixdən az bir müddət öncə Orta Asiyadan bu ərazilərə köçmüşdülər. Bəziləri bu və ya digər məntəqədə yerləşmişdi. Digərləri hələ də köçlərini bitirməmişdi və şərait dəyişdikcə, başqa yerlərə köçürdülər. Elə tayfa və qəbilələrin, qəbilə rəislərinin hansı tərəfə meyl etməsinə uyğun olaraq, həm də şiə-sünnü yolayrıcında hansı tərəfi seçdiklərinə görə köç istiqaməti və hökumətlərə sədaqətləri də dəyişə bilirdi. Bir qəbilənin yarısı bu tərəfdə, o biri yarısı o biri tərəfdə ola bilirdi.

Hələ də milli, məzhəb və etnik sərhədlər dəyişkən idi, hətta ondan əvvəl və ondan illərlə sonra da. Bilad-i Rumun, yəni Anadolunun çoxlu şiə-ələvi türkmən el və qəbiləsi İrana, İrandan da çoxlu sünnü kürd qəbilə və tayfası Anadoluya köçüb yerləşdi. Beləliklə, “yeni İranı” əslində türk dilli türkmən qəbilələri və türk dilli, əslində isə kökünün iranlı, kürd olduğu söylənən ərdəbilli Səfəvi sülaləsi qurdu.

Çaldıran müharibəsylə başlayan tarixin ilk zarafatı bu oldu ki, İran Sasani İmperiyasının süqutundan və ərəb hakimiyyətindən 900 il sonra, türkmən qəbilələrinin Orta Asiyadan İrana və Anadoluya yayılmasından və monqolların bu coğrafiyanı talan edib xarabaya çevirməsindən sonra İran türkdilliləri və ələlxüsus azərbaycanlıları sərhədin o tayında, çoxu eyni dili danışan və eyni qəbilədən olan, indi isə “Osmanlı” adı altında birləşən bir dövlətə qarşı döyüşdülər, öldülər və məğlubiyyətlərinə baxmayaraq İranı qurub 500 il sonraya kimi qorudular.

Səfəvilərin hakimiyyəti təxminən 220 il çəkdi. Ancaq İranı bütün tarixi enişi və yüksəlişləriylə, savabıyla, günahıyla 20-ci əsrə gətirən də, qoruyan da yenə Şah İsmayıl və onun nəvəsi Şah Abbas, Nadir Şah Əfşar və ya Qacar sülaləsindən olan Abbas Mirzə kimi türkdillilər və qismən də azərbaycanlılar olmuşdur. Bu da azərbaycanlıların milli kimlik anlayışına həkk edilmiş və 20-ci əsrin əvvəllərində Səttar xan rəhbərliyindəki İran Məşrutə İnqilabında özünü bir daha göstərmişdi.
Çaldıran dərsləri və Şah İsmayılın İran qarşısında xidmətləri (Azadlıq Radiosu)… ادامه خواندن

تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

عباس جوادی – در ترکیه کنونی وقتی «ترکمن» (1)  و یا «یؤروک» (2)
yörük
گفته می شود منظور کسانی است که در روستا ها، بیشتر در مناطق کوهستانی شرق، جنوب، جنوب شرق و جنوب غرب آناتولی (آناطولی)، مثلا در روستا های نزدیک به شهر هائی مانند آدانا، دیاربکر، آنتالیا و ازمیر زندگی می کنند و تا همین 50-60 سال اخیر یک زندگی بیشتر منزوی از بقیه جامعه ترکیه داشتند. آنها همه ترک زبان هستند. مذهبشان اغلب «علوی» است اما تعدادی از آنان و یا اجدادشان مدتها پیش برای همرنگ شدن با محیط غالب، سنی شده اند.

این گروه مردم ترکیه از کجا می آیند؟

منظور از «تورکمن» و «یؤروک» باقیمانده های قبایل ترکمنی هستند که در زمان سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) و بعد تر اغلب ساكن آناتولى بودند اما در كشاكش ايران شيعه و صفوى و عثمانى سنى، طرف ايران را گرفته بودند. آنها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته  و در نقاط مختلف آناتولی ساکن شده بودند. اين قبايل و طوايف که نطفه اصلی جمعیت ترک تبار آناتولی را تشکیل می دهند، چون هنگام کوچ از آسیای میانه تازه  مسلمان شده بودند افکار و عقاید مذهبی آنها بتدریج شکل میگرفت و تا مدتی طولانی ملهم از تصوف آسیای میانه و عادات و رسوم و فرهنگ قبیله ای آن منطقه و از جمله شامانیسم بود. میدانیم که افکار خواجه احمد یسوی (متولد 1093 در قزاقستان امروزی) و شیخ اکبرابن عربی (متولد حدودا 1080در اندلس اسپانیا) که در آسیای مرکزی قرن های میانه وسعت یافته بود، از آسیای مرکزی به آسیای صغیر یعنی آناتولی ( و طبیعتا ایران) نیز نفوذ کرد. اما اگرچه رنگ مذهبی اسلام ترکان در آسیای مرکزی و خراسان تا مدتی کاملا روشن نبود اما آنها عموما پیرو مذهب حنفی بودند.

در سال های 1300 میلادی طریقت صفویه در اردبیل رونق یافت و این طریقت با کوشش نوادگان شیخ صفی اردبیلی جنید و حیدر و سپس شاه اسماعیل بین قبایل ترک آناتولی محبوبیت بسیاری یافت و زمینه تشکیل قزلباشان را فراهم آورد که بدنه سیاسی و نظامی قدرت صفویه شدند. در این مدت بود که ده ها و احتمالا صد ها هزار نفر از قبایل ترکمن آناتولی برای حمایت از صفویه از آناتولی به ایران و بخصوص آذربایجان کوچ کرده و در اینجا مقیم شدند.

مهاجرت اکثر آنان به آناتولی اغلب بدنبال «آکین» (آخین، هجوم، حملات قبایل ترک مسلمان به شهر ها و قصبات مسیحی بیزانس، قفقاز و بالکان) بود. این هجوم ها و جنگ ها را «غزوات» و ترکمن هائی که به این هجوم ها رهبری میکردند «غازی» یعنی مبارزان جهاد در راه اسلام مینامیدند. آنان در این «غزوات» دست به اشغال، تاراج، غصب و فتح مناطق و ولایات میزدند، با همدیگر و یا گروه هائی از مردم بومی متحد میشدند و بر علیه دیگر گروه های ترکمن و یا بومی میجنگیدند، گاه خان نشین خود را میساختند و گاه شکست خورده در قبایل و یا خان نشین های دیگر مستحیل میشدند.  عثمانی یکی از این خان نشین ها و حکومت های محلی بود که بعدا دیگر خان نشین های ترک بیزانس و یا روم شرقی را تصرف کرده، به یک امپراتوری تبدیل شد. چیزی کم و بیش مشابه این روند از قرن یازدهم به بعد در ایران هم وجود داشته است با این فرق که اکثر مردم ایران در آن هنگام مسلمان بودند و حمله به ایران را نمی شد «بخشی از غزوات» یعنی جهاد نامید.

در ابتدای کوچ و حملات قبایل ترک به ایران و بیزانس، منابع ایرانی – فارسی و ترک از این قبایل بعنوان «ترک» و «ترکان» (جمع عربی: «اتراک») نام میبردند و برای مشخص کردن گروه های جداگانه آنان نام قوم مزبور (افشار، غز، اغز، بایندر، شاملو، روملو، استاجلو، قاجار، ذوالقدر، تکلو و غیره)  را ذکر میکردند. نام «ترک» ظاهرا اولین بار در قرن ششم میلادی (منابع چینی) و حدود سه تا چهار قرن بعد در متون عربی و فارسی (تاریخ طبری و غیره) بکار برده شده است. در منابع اسلامی، بخصوص در چند قرن نخست اسلام، تعبیر «ترک» بطور عام به همه قبایل کوچ نشین آسیای میانه صرف نظر از زبان مورد استفاده آنها اطلاق میشد. اما از نخستین سنگ نوشته های ترکی (قرن هشتم) ارخون و تاریات (مغولستان) که مربوط به نخستین دولت ترک بنام «گوک تورک» و دولت متعاقب اویغور است به نظر میرسد که تعبیر ترک فقط به قشر رهبری کننده این دولت اطلاق میشد و ترکی زبان های دیگر مانند اویغورها که بعدا دولت گوک نورک را سرنگون کردند، «تورک» ها را دشمن خود می شمردند. (3)    «برهان قاطع» در تعریف لغت «ترک» مینویسد: «نقیض تازیک (تاجیک) باشد. گویند ترکان از اولاد یافث بن نوح اند» و «نام طایفه ای است در ترکستان که تاتار و مغول و سایر اتراک از آن طایفه اند و زبان ایشان معین است» (انجمن آرا) و «گروهی از اولاد یافث بن نوح» (ناظم الاطباء).

این ابتدای همان دوره ای است که در ادبیات فارسی با شِکوِه و اعتراض از حملات و غارت ترکان و خشونت آنان در رفتار با مردم بومی ولی در عین حال از زیبائی آنان صحبت میشود و به آنها که هم سرباز و یغماگر و امیر و سلطان و هم کنیز و غلام بودند صفاتی نظیر بیرحم، خونخوار، غارتگر و در عین حال بیوفا، زیبا و دلربا داده میشود.  حتی در مورد بردگان، معشوقان و ساقیان ترک تعابیری مانند «ترک چینی» و «ختائی» بکار میرود چرا که مردم بومی آنها را شبیه چینی ها میدانستند:

خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است

خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو

– خاقانی شروانی

اگر تُرک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی
– نظامی گنجوی

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
ترک از خراسان آمده ست از پارس یغما میبرد
– سعدی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
– حافظ شیرازی

لفظ «ترکمن» و یا «ترکمان» هم ظاهرا مدتی بعد از رواج تعبیر «ترک» در آثار مختلف دیده میشود و مدتی به همان معنی «ترک» مورد استفاده قرار میگیرد:

«ترکمنی با یکی دعوا داشت کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ترکمن گفت در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد.»
– عبید زاکانی

مرطغرل ترکمان و چغری را
با بخت نبود و با مهی کاری
– ناصرخسرو

از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم
– خاقانی

در ایران این دوره یعنی تا صفویان تفکیکی بین ترک و ترکمن (ترکمان) نمیشود. تعبير “ترك” و “تركمن” («ترکمان») براى مدتى طولانى به يك معنى و آن هم قبایل ترک زبان و مسلمان شده آسياى مركزى و جنوبى، جنوب غربی و آناتولی بکار میرود. اما ظاهرا بتدریج بین کار برد «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») فرق ایجاد میشود. اواسط قرن یازدهم هجری (هفدهم میلادی) «برهان قاطع» و دیگر منابع لغت «ترکمان» را چنین تعریف میکنند: «… لقب طایفه ای هست از ترکان بی اعتدال . گویند این طایفه از اولاد یافث بن نوح نیستند» (4).

حدودا از صفویه به بعد در ایران و آسیای صغیر به ترکانی که در این سرزمین ها سکنی گزیده و بومی و خودی شده اند «ترک» و به قبایلی که هنوز از زندگی قبیله ای و عشایری بیرون نیامده بودند «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته شده است.

در منابع غربی نیز در کاربرد لفظ «ترک» و «ترکمن» («ترکمان»)   اختلاط و بی نظمی وجود داشته و این دو نام ابتدا به یک معنی بکار برده شده اند. به نوشته ژان پل رو در «تاریخ ترکان»، حتی مارکو پولو به آسیای صغیر (یعنی آناتولی) نام «ترکمنستان» داده که به معنای «کشور ترکمان ها» یعنی «ترک های کوچنده» است اما «ترکستان چین» را «ترکیه بزرگ» نامیده است (5). اما از سده های هجدهم و نوزدهم به بعد منابع غربی در درجه اول به گروه های ترک زبان آسیای مرکزی و ترکمنستان امروزی «ترکمن» و به اقوام ترک زبان شمال عراق و سوریه  «ترکمان» گفته اند.

جالب است که از زمانی که این اقوام ترک در ایران مسکون شدند و بخصوص از صفویه به بعد تبدیل به بدنه اصلی و بومی مردم ایران شده و حکومت های مرکزی را همچنان در دست خود نگهداشتند، در داخل ایران «ترک» بتدریج نه به قبایل ترک زبان و قومیت افراد و گروه های مردم بلکه به ايرانيان ترك زبان اطلاق میشود در حالیکه وقتی منظور خارج از ایران  و بخصوص همسایگان آن است، «ترک» به شهروندان عثمانی و ترکیه صرفنظر از قومیت آنان اطلاق شد.

این هم جالب است که بعد از اینکه قبایل ترک کوچندگی و صحراگردی را رها کرده و در ایران مسکون میشوند و با مردم بومی می آمیزند ادبیات منفی و شکایت آمیز در مورد آنها در ادبیات فارسی هم بتدریج از بین میرود اگر چه هنوز آثار آن در زبان فارسی و حتی ترکی آذری موجود است (6).

بنظر میرسد تصویر عمومی و نامگذاری ترکان بین دوره ای که آنها هنوز از آسیای میانه آمده بودند و یکجا نشین نشده بودند و زمانی که مسکون شده اند فرق میکند. این موضوع هم در مورد ایران و هم سرزمین عثمانی (بیزانس، روم شرقی و ترکیه کنونی) صادق بنظر میرسد.

در ترکیه تفکیک بین تعابیر «ترک» («تورک») و «ترکمن» («تورکمن») به آغاز خان نشین عثمانی (1281-1362) یعنی دوره اورهان غازی (اورخان یکم) برمیگردد. از این دوره به بعد آن دسته از ترک زبانان «ترک» نامیده میشوند که یکجا نشین، روستائی و یا شهری شده اند و برعکس ترک زبانانی که هنوز به زندگی کوچی و عشایری – قبیله ای ادامه میدهند «ترکمن» («تورکمن») و یا «یؤروک» نامیده میشوند که این طرز نامگذاری هنوز هم ادامه دارد.

«اولا طبیعت طایفه عرب بارد  (سرد) است. از اینان انتظار الفت و مخالطت نداشته باش.
طایفه عجم صاحب عقرب طبیعت و تیز نفس باشد. از اینان چشم انتظار شفقت و مرحمت و موافقت نباشی.
و طایفه کُرد مانند شتر کینه جو و خودپسند باشد. از اینان احتراز کن. با اینان راه عداوت، مخاصمت و معاندت در پیش نگیر.
و طایفه ترکمن گرگ صفت باشد. با اینان موافقت نکنی و همسفر نشوی زیرا گرگ ها وقتی در (پیکر) همدیگر خون مشاهده کنند یکدیگر را دریده میخورند.
طایفه تاتار مانند اندوک (؟) است. گاه لاشه و گاه گیاه میخورد. پس از اینها انتظار دیانت و صلاحیت نداشته باش.
و طایفه بردگان مانند قاطر بد خوی و متمرد باشد زیرا که هر قدر هم که قاطر را با ناز و نعمت پرورش دهی دست از عصیان و حرامزادگی اش نکشد. بنا بر این از اینان منتظر درستی و مروت نباش.
و طایفه ترک صادق و مشفق و آرام باشد. مانند گوسفندان نسبت به همدیگر موافقت و الفت و شفقت و طاعت نشان دهند. مگر نبینی که مجموعش به همدیگر اتباع کنند و هم در جمیع حیوانات فایده ناک تر از گوسفند نباشد و چیزی آرام تر از گوسفند نباشد و هم چنانکه میگویند غانم غنیمت است (8)»

لحن منفی و تحقیر آمیز در توصیف «ترکمن» (در مقایسه با لحن مثبت در مورد «ترک») که در منابع آناتولی و عثمانی موجود بوده و بعضی آثار معتدل تر شده اش تا به امروز هم مشاهده میشود احتمالا هم به این مربوط میشود که این دسته از شهروندان عثمانی (و سپس ترکیه) دیر تر از دیگر ترک زبانان یکجا نشین و شهری شده و بعضی از آنان هنوز زندگی عشایری و طایفه ای دارند. این در مورد ادبیات ایران هم صادق است.   اما احتمالا عامل دوم و مهم تری که در عثمانی به این نگرش منفی دامن زده سیاست تند و سرکوبگرانه ای است که از زمان اختلاف  سنی  وشیعه و به ویژه از دوره شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی و جنگ های ایران و عثمانی از سوی حکومت عثمانی در مورد علویان و اهل تشیع مناطق شرقی و جنوبی امپراتوری غثمانی اجرا شده که پیوسته همچون «کار گزاران» سیاست شیعه صفوی و حتی «ستون پنجم» ایران در نظر گرفته شده اند.

امروزه تقریبا 550 سال از این قبیل تصاویرو ذهنیات اجتماعی دوره آغاز عثمانی و تصاویر و تصورات اجتماعی ایران همان دوره میگذرد. از زیر این پل آب های بسیاری گذشته و درواقعیات اجتماعی و تصورات ذهنی مردم هم ایران و هم عثمانی سابق و ترکیه کنونی تغییرات زیاد و عمیقی رخ داده است. تصورات مردم نه فقط در باره «طوایف» جامعه خود بلکه در باره تقریبا همه چیز عوض شده، اگرچه رنگ و بوی بعضی تصورات، ذهنیت ها و پیشداوری ها متاسفانه هنوز اینجا و آنجا بخصوص در فرهنگ عامه بروز میکند.

——————————

(1) «ترکمن» به عنوان یک گروه قومی خود ترکیه نه مردم جمهوری ترکمنستان
(2) معنای اصلی «یؤروک» در ترکی معاصر: انسان کوچنده، صحراگرد، خشن (فرهنگ بزرگ زبان ترکی)

(3) Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk and the Nature of the Turkic Identity of the Chinggisid and Timurid Elites in Post-Mongol Central Asia; Central Asiatic Journal, Vol. 59, No. 1-2, (2016), pp. 101-132

(4) مانند «ترکتازی»در فارسی که امروزه مردم سعی میکنند این قبیل تعابیر تحقیر آمیز را دیگر بکار نبرند. در ترکی آذری شمال ارس هنوز هم به لغت و یا طرز گفتاری که خشن و دور از آداب معاشرت باشد «تورکون سؤزو» میگویند.
(5) برای موارد کار برد واژه های «ترک» و «ترکمان» به این لینک و این لینک نگاه کنید
(6) Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl. İstanbul 2013.
(7) Halil İnalcık: The Yürüks: Their Origins, Expansions and Economic Role, in: The Middle East and the Balkans under the Ottoman Empire Bloomington, Series Volume 9, 1993, pp. 97-103
(8) Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia, 1447-1514, p. 137
(9) اصل مطلب به ترکی عثمانی چنین است:
Evvelā Arab tā’ifesinün tabī’atı bārid olur. Bunlardan ülfet ve muhāletat
mülāhaza etme.
Acem tā’ifesi sāhib-i ‘akrab tabī’at ve tīz nefes olur. Bunlardan şefkāt ve
merhamet ve muvāfakat umma.
Ve Kürd tā’ifesi deve gibi kindār ve hod-pesend tā’ife olur. Bunlardan ihtirāz
eyle. Bunlarunla adāvet bağlayub muhāsemet ve mu’ānedet kılma.
Ve Türkmen tā’ifesi gürk (kurt) tab’ olur. Bunlarunla muvāfakat idüb yola
gitme kim kurt birbirinde kan görse birbirin yer yutar.
Tatar tā’ifesi anduk misāl olur. Bunlarun değmesi temiz olmaz. Zīrā anduk gāh
olur ki otlar, gāh olur ki murdār yer. (Gāh cīfe yer, gāh olur ki ot otlar.) Pes
bunlardan diyānet ve salāhiyet umma.
Ve Köle tā’ifesi katır gibi bed-huy ve mütemerrid olur. Zīrā ki katırı ne denlü
nāz-ı nā’īmle besleseler isyānun ve haramzādeliğün komaz. Pes bunlardan
toğruluk ve mürüvvet umma.
Ve Türk tā’ifesi sādık ve müşfīk ve yavaş tā’ife olurlar. Koyun gibi birbirine
muvāfakatı ve ülfeti ve şefkati ve tā’ati vardur. Görmez misin kim mecmu’sı
birbirine ittibā’ ider ve hem cemi’ hayvanatda koyundan menfe’atlüsü dahī
yokdur ve koyundan yavaşı dahī olmaz ve hem ganem ganimetdür dimişler… ادامه خواندن

ترکیه حالا طرفدار تجزیه عراق شده؟

Erdogan
این تحلیل موسسه «بلومبرگ» میتواند در ترکیه سر و صدای زیادی راه بیاندازد (در کردستان عراق این «چیز جدیدی» نیست چونکه ظاهرا در آنجا استقلال کردستان و نتیجتا تجزیه عراق خبر بدی نیست، حتی خوب هم هست). تحلیل گر مارک چمپیون میگوید حکومت های ترکیه همیشه مخالف تجزیه عراق بودند، بهمبن جهت مخالف اعلام استقلال کردستان عراق هم بودند و با حکومت بارزانی رابطه سردی داشتند. اما بنظر میرسد در چند سال اخیر اوضاع عوض شده.

بارزانی اخیرا گفت میخواهد در باره استقلال کردستان عراق همه پرسی بگذراند. نمایندگان حکومت ترکیه هم چند بار تکرار کرده اند که آنکارا به نظر مردم کردستان عراق«احترام خواهد گذاشت.»

رسانه های مخالف اردوغان در ترکیه نوشته اند که توافقی بین اردوغان و بارزانی وجود دارد: بارزانی نفت کرکوک را از طریق ترکیه به خاررج میفروشد و ترکیه از طریق بارزانی حزب کارگران کردستان ترکیه را آرام میکند.

نظر تحلیل گر آن است که علت اصلی این تغییر موضع آنکارا انتخابات 10 اوت ریاست جمهوری در ترکیه است. اردوغان کاندیدائی جدی در این انتخابات است و به رای کُرد های ترکیه احتیاج دارد.

آخر این تحلیل با این نقل قول تمام میشود که مینویسد یک عضو «شورای روابط خارجی» آمریکا که اخیرا در کردستان عراق بوده و با بارزانی هم ملاقات کرده به او گفته است: «بارزانی میتواند اردوغان را پادشاه ترکیه کند و اردوغان هم میتواند بارزانی را پادشاه کردستان کند.»

درست و یا غلط بودن این تحلیل به گردن تحلیل گرش!

اصل و تمام تحلیل به انگلیسی در این لینک:

http://www.bloombergview.com/articles/2014-07-01/why-turkey-now-wants-iraq-to-break-upادامه خواندن

بارزانی: قصد داریم درباره جدایی از عراق همه‌پرسی برگزار کنیم

در حالی که دولت ترکیه روز دوشنبه مخالفت خود را با جدایی اقلیم کردستان از عراق اعلام کرد، مسعود بارزانی، رهبر اقلیم کردستان عراق، روز سه‌شنبه، دهم تیر، از قصد خود برای برگزاری همه‌پرسی در مورد استقلال این منطقه خبر داد. وی که در این باره با شبکه جهانی بی‌بی‌سی سخن می‌گفت درباره این همه‌پرسی افزود که «در حال حاضر نمی‌توانم تاریخ دقیق آن را مشخص کنم، اما قطعاً طی چند ماه برگزار می‌شود». مسعود بارزانی با اشاره به پیشروی‌های گروه داعش (دولت اسلامی شام و عراق) در مناطق سنی‌نشین عراق گفت: «همه آن چه اخیراً رخ داده نشان می‌دهد که حق کردستان است که به استقلال برسد.» – رادیو فردا

این جنبه خبری استقلال کردستان عراق است که بنظر بسیاری قریب الوقوع است. من که اخیرا چند روزی در ترکیه بودم با عده زیادی از قشر روشنفکران بقول ترک ها «لائیک» یعنی منتقد حکومت اردوغان و طرفدار اتاترک و بقول خودشان «جمهوریت» و ارتش صحبت کردم که اکثرشان از نظر فکری یا سوسیال دمکرات و یا ناسیونالیست هستند و به گمان من حدود نصف رای دهندگان ترک ترکیه را تشکیل میدهند. من در همه اینها یک روحیه بدبینی و انفعال مشاهده کردم. بنظر آنها اردوغان با کُرد های عراق زد و بند کرده که بارزانی از یک طرف نفت عراق را بدون دخالت بغداد از طریق ترکیه به دنیای خارج بفروشد و در مقابل بارزانی بین پ ک ک و آنکارا وساطت کند که پ ک ک زیادتند روی نکند. بنظر آنها این جریان خیلی وقت است که شروع شده. آنها فکر میکنند که فاتجه تمامیت ارضی ترکیه عملا خوانده شده. نگرانی بیشتر آنها از بابت مناطق کُرد نشین در شرق و جنوب شرق ترکیه نیست. بنظر آنها این مناطق را دیگر میشود از «دفتر» پاک کرد اما به گفته یک مهندس 30 و چند ساله که از آمریکا  دکترا گرفته، «اگر بر سر مناطق ترک نشین ما از قبیل مرکز و غرب و شمال ترکیه و از جمله استانبول و ازمیر و آنکارا و آدانا و ارضروم و غیره بحث حق و شراکت در حاکمیت بکنند آن وقت است که من اولین کسی خواهم بود که داوطلبانه به ارتش خواهم رفت تا با این جدائی طلبان بجنگم.» یک خانم که کارمند دولت است هم میگفت: «حرفی ندارم. جنوب شرق را دیگر ظاهرا نمیتوانیم حفظ کنیم. جدا شوند اما در آن صورت کُرد های استانبول و ازمیر و آنکارا هم باید به مناطق تولدشان و یا محل تولد پدر و مادرشان که آن را کردستان مینامند برگردند. آنوقت هست که خواهند فهمید جدا کردن حق و حساب یعنی چه!»

 در ترکیه این قشر از نظر تعداد هیچ هم کم نیستند. البته همه اینطور فکر نمیکنند اما خیلی ها در حول و حوش این خط سیاسی فکر میکنند. در مجموع من مشاهده کردم که احساسات ناسیونالیستی «تدافعی» تُرک ها در مقابل جریان قوم گرایانه و ناسیونالیستی کُرد های مملکت بسیار قوی تر از مثلا یک سال پیش شده است.

بارزانی: قصد داریم درباره جدایی از عراق همه‌پرسی برگزار کنیم.… ادامه خواندن

یه روز یه لره…

10368223_396403283835890_7239377518494381529_n
یکی این عکس را در فیس بوک «شئر کرده» زیرش هم نوشته بود:

یه جک باحال دارم براتون
یه ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ….
.
.
.
.
.
.
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻠﮏ ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺰﺷﮏ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﮐﺒﺪ
ﺩﺭ ﺁﺳﯿﺎ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﻋﻠﯽ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺧﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﺭﺿﺎ ﺧﺎﻥ
ﻣﯿﮕﻪ ﻫﺮ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﺑﺨﺎﺩ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻋﺒﻮﺭ ﮐﻨﻪ ﺑﺎﯾﺪ
ﭘﺮﻫﺎﺷﻮ ﺑﺎﺝ ﺑﺪﻩ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﻣﻮﺳﯿﻮﻧﺪ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺭﻭ
ﺍﺧﺘﺮﺍﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺍﺳﻌﺪ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﻓﺎﺗﺢ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﮐﺮﻡ ﺯﺍﺩﻩ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺭﯾﺎﺿﯽ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﮐﺎﻣﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﻭ
ﻣﺨﺘﺮﻉ ﻗﺮﻧﯿﻪ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺑﺎﻫﺮ ﻣﻐﺰ ﺳﻮﻡ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺟﻬﺎﻥ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﻧﻮ ﻗﺪﻡ ﺧﯿﺮ ﺭﻫﺒﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﻥ ﻋﺸﺎﯾﺮ ﺩﺭ
ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻬﻨﺎﻡ ﻣﺤﻤﺪﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﺷﻬﯿﺪ ﺭﺍﻩ
ﻭﻃﻦ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﯾﻪ ﻟﺮﻩ
ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﻃﺎﻫﺮ
ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺭﯾﻮﺑﺮﺯﻥ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺭﺗﺶ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﺴﻞ ﻫﻤﻮﻥ ﻟُﺮﻡ
ﺑﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻟﺮﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ …
ﺗﻮیی ﮐﻪ ﺟﮏ ﻟﺮﻯ میفرﺳﺘﻰ ﺍینم ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﮎ ﺑﺰﺍﺭ

 

حرف کاملا درست و بجائی است این. این قبیل حرف ها را باید گفت و جا انداخت. البته من در عین حال طرفدار آنم که وقتی افتخارات یک قوم را میشماریم نقطه ضعف هایش را هم بگوئیم. هیچ گروهی فقط آدم مهم و بزرگ نداشته و ندارد. اکثریت هیچ قومی هم، نه دانشمند و نه امل هستند و نه خیلی با هنر و نه آنقدر هم بی هنر. هر گروهی هم خوبش را دارد و هم بدش را. اکثریت هم آن وسط ها هستند. اکثریت اکثرا متعادل است. نه شور شور نه بی نمک.

پویان مختاری که این را «شئر» کرده بود نوشته بود اگر این جوک گفتن ها را ادامه دهند مملکت داغون میشود واضافه کرده بود «البته اگر تا آن وقت مملکتی باقی بماند». میخواستم بگوبم مطمئن باشید فقط با جوک گفتن مملکت داغون نمیشود مگر اینکه یک عده مغرض قصدا و با برنامه جوک و دروغ پخش کنند و تفرقه و دشمنی بین مردم بیاندازند و کار را حتی به زد و خورد و کشت و کشتار بکشانند. و گرنه مردم عادی که یک عمر جوک گفته اند و زمان شاه هم میگفتند. با جوک گفتن تنها اگر قرار بود مملکت از دست برود که صد ها سال پیش از بین رفته بود. سطح و کیفیت جوک ها هم چیزی مربوط به فرهنگ عوام است و فرهنگ عوام البته همیشه «تر و تمیز» نیست یعنی نمیشود با یک شعار و فراخوان دهان عوام را هم بست اگرچه باید سعی کرد کسانی که جوک میگویند حد نگهداری کنند و ادب و احترام را نه فقط نسبت به اقوام ایران بلکه ادیان، مذاهب، خارجیان، گروه های سنی و یا جنسی، بیماران و یا معلولان هم نگهدارند.

ولی در عین حال خیلی هم این جوک ها را جدی نگیرید حالا… تا زمانیکه جوک ها تبدیل به سیاست نشوند مشکلی جدی نیست اگر چه درست است که بعضا این جوک ها مایه ناراحتی و دلشکستگی مردم هم میشوند. این بجای خود. اما در عین حال بعضی ها هم آنقدر بقول ما آذری ها «دیمه دوشر» یعنی زودرنج شده اند که تا یک جوک میگویند نه فقط نمیخندند، بلکه بلافاصله بحث اقوام و مملکت و آینده و خاورمیانه را شروع میکنند.… ادامه خواندن

زبان خودی و «غیر خودی»

sss

بعضی ها با این تعابیر مشکل دارند. فکر میکنند در هر کشور حتما باید فقط یک زبان خودی باشد، بقیه «غیر خودی» هستند. این را میگویند بجای خریدن کفش طبق اندازه پا، سعی کردن به اینکه پا متناسب با کفشی باشد که خریده اید.

یکی میگوید ترکی زبان «خودی» ایران نیست – بعدا با قبایل ترک آمده. خوب، بعدا آمده که آمده. حالا هزار سال است جزو زبان های ایران شده. صد در صد هم خودی و بومی است. درست مثل فارسی و کردی و بلوچی و تاتی. تاتی و تالشی و کردی قبل ار ترک ها در آذربایجان بمراتب رایج تر بوده اند. بعد ترکی تبدیل به زبان اکثریت شده. این نه عیب است که تکذیب کنیم و با یک نگرش نژادپرستانه بگوئیم حالا بعد از هزار سال باید ترکی را از ایران ریشه کن کرد  و نه افتخار است که با آن مباهات کنیم و به دروغ ادعا کنیم که زبان آذربایجان 5000 سال است که ترکی بوده.

این فقط واقعیت است. مستقل از احساسات بنده و شما و دیگران، واقعیت این است که زبان اکثریت مردم آذربایجان قبلا ترکی نبوده و حالا ترکی است. زبان یک بخش بزرگ مردم ایران هم فارسی است – و یا زبان ها و لهجه های نزدیک به فارسی مانند کُردی و تاتی و گیلکی و تالشی و بلوچی. زبان یک عده هم عربی و یا ترکمنی است. این واقعیت است و واقعیت را طوری که هست باید قبول کرد. هزار سال است اینطور است. 4-5 هزار سال پیش نه فقط ترکی زبان اکثریت مردم آذربایجان نبوده، بلکه  احتمالا فارسی و دیگر زبان های ایرانی هم زبان اکثر مردم ایران نبوده. درست ترش: دقیقا نمیدانیم (چون سند نداریم) اما گمان قوی آن است که اقوام ایرانی 4-5 هزار سال پیش به جلگه ایران آمده اند. احتمالا از شمال و یا از غرب آمده اند. به آنجا هم در نهایت 60-70 هزار سال پیش از آفریقا و بین النهرین و آناتولی آمده اند و همراه با کوچ ها و جنگ و آمیزش و اختلاط، وضع فعلی را در طول میلیون ها سال ایجاد کرده اند.

و این وضع کنونی هم ثابت نیست. این هم عوض خواهد شد و هنوز هم در حال تغییر است. هیچوقت هم ثابت نبوده. درهیچ کشوری ثابت نبوده، ولی منطقه ما در خاورمیانه، آسیای صغیر، بین النهرین و آسیای مرکزی بخصوص در حال تغییر مدام بوده چون از نظر جغرافیائی مثل یک جزیره منزوی از دیگران نبوده بلکه مرتبا مورد تاخت و تاز و هجوم و اختلاط اقوام قرار گرفته است.

وضع کلی این بوده ولی وضع واقعی و مشخص هر کشور فرق میکند.

در ترکیه زبان یک بخش از مردم کُردی هست که یک شاخه از زبان های ایرانی است ولی کُردی اگر چه از نظر ساختار زبان و طبقه بندی زبانی جزو خانواده زبان های ترکی  نیست اما یکی از زبانهای «خودی» مردم ترکیه است. هیچ چیز این مدعی حیرت آور نیست. بهمین ترتیب مگر کردی یکی از زبان های عراق نیست؟ البته کردی مثل عربی یک زبان سامی نیست اما جزو زبان های عراق است. بهمین ترتیب در هندوستان بیش از صد زبان خرد و کلان هستند که همه شان جزو زبانها ی هندوستان هستند. در ایران هم: ترکی و یا عربی از نظر ساختار زبان و خانواده زبانها جزو زبان های ایرانی (دری، کردی، بلوچی، و غیره) نیستند اما جزو زبانهای ایران هستند. دو هزار سال پیش ترکی گسترشی در ایران نداشت. هزار سال است که جزو زبانهای اصلی و بومی ایران شده است. اویغوری در چین هم همینطور. مگر برای همه زبان های یک کشور باید لزوما از یک ریشه و خانواده باشند؟

مگرشش صد سال پیش زبان سرزمین کنونی ایالات متحده انگلیسی بود؟ مگر زبان تركيه هزار سال پيش تركى بود؟ يا زبان مصر و عراق مگر قبل از اسلام عربی بود؟

حالا انگلیسی زبان خودی آمریکا نیست؟ یا اینکه تركى براى تركيه و يا عربی برای مصر و عراق «غیر خودی» است؟

اول ببینیم صرفنظر از اینکه از چیزی خوشمان میاید یانه، اصل داستان، کاملا از دید واقعی و عینی و علمی چه بوده. بعد میتوانیم «نظر» بدهیم. مردم در درجه اول میخواهند بدانند اصل موضوع از چه قرار است و در تاریخ چگونه بوده.  مطمئنا کمتر کسی میخواهد «نظر» من و شما را بداند، میخواهد بداند که خود واقعیت چیست. این هم موضوع نظر نیست. موضوع علم است و علم را باید یاد گرفت. پرسید. تحقیق کرد و دانسته ها را مرتبا نو کرد.

نه فقط در باره زبان و تاریخ. در باره هر علمی همین طور است. سیاست و جانورشناسی و فیزیک و نجوم هم همینطور است.… ادامه خواندن

به سوی خان نشین های قومی و مذهبی؟

 

با تجزیه عملی و تدریجی عراق و سوریه، تصفیه قومی، فرقه ای و مذهبی هم شکل روشن تری بخود میگیرد. سنی های مناطق شیعه نشین به مناطقی پناه میبرند که اساسا سنی نشین هستند. کُرد های مناطق غیر کُرد، اعراب و دیگرهمسایه های خود را ترک کرده به «اقلیم» عملا مستقل کردستان میروند. شیعه های عراق در مرکز و بخصوص جنوب عراق جمع میشوند.

حرص قدرت و ثروت کشور ها و گروه های بزرگ و کوچک همراه با اجحاف و تبعیض متقابل، گروه های مردم را به  «یکرنگ شوی» قومی، مذهبی و زبانی سوق میدهد. بهانه اش هم مَثَل «کبوتر با کبوتر، باز با باز…» است.

بعد از جنگ اول جهانی و بدنبال فروپاشی امپراتوری عثمانی هم این روند را شاهد بودیم. با قرار داد های متقابل، تُرک ها ناچار شدند از بالکان و جزایر امروزه یونانی به ترکیه نوین بیایند. ارامنه در سودای استقلال از عثمانی و سپس کوچ اجباری خود در سال 1915 با فاجعه ای عمیق روبرو شدند. یونانی ها، بلغار ها، مقدونی ها، ارامنه و دیگر مسیحیان از «ترکیه جدید» رخت بر بستند. ترکیه ترک تر و مسلمان تر، یونان یونانی تر و مسیحی تر شد. هر کدام از این اقوام در جریان کوچ و «یکرنگ شوی» خود، شاهد داستان های دراماتیک و غم انگیز انسان های خود شده اند. صد ها هزار کتاب و خاطره در این مورد نوشته شده است. باقیمانده های جنوبی عثمانی که جمعیت بزرگشان عرب زبان بود بطوری مصنوعی کشور های جدید التاسیس عربی را تشکیل دادند: عراق، سوریه، اردن، لبنان…

عثمانی دولتی مختلط و از نظر قومی، مذهبی و زبانی کاملا رنگارنگ بود. جنگ اول جنگی خونین و بیرحمانه بود. مرزهای جدید تا حد زیادی مصنوعی بود. یعنی چه «عراق» و یا «سوریه»؟ این مفاهیم از نظر دولت داری، صاحب تاریخ، سنت و گذشته ای نبودند. تجربه آنها بیشتر محدود به زندگی بعنوان یک خان نشین کوچک در یک امپراتوری بزرگتر بود. از این جهت سرنوشت عثمانی وقتی امروزه به خود عراق و یا سوریه شامل میشود، نتایج خونبارتری میدهد. عراق جدید عرب بود یا کُرد؟ شیعه بود یا سنی؟

در مقابل و در همسایگی دو کشور بزرگ و امپراتوری سابق شرق مسلمان: ایران و عثمانی که از نظر قومی و دینی رنگارنگ بودند، کشور های جدیدی تاسیس شد که از نظر قومی، دینی، مذهبی، زبانی و طایفه ای یکرنگ تر اما کوچک، ضعیف و نسبت به همدیگر دشمن بودند.

اما، بخصوص در عصر ارتباطات و کوچ های مستمر، چرا حتما باید کُرد ها یکجا، سنی ها یکجا و شیعه ها یکجا جمع شوند؟  مگر شیعه و سنی و مسلمان و مسیحی، کُرد و ترک و فارس و عرب نمیتوانند یکجا، در یک دولت، در یک کشور، بدون احساس تفرقه و جدائی، بدون تبعیض و اجحاف زندگی کنند؟ حتما باید مجزا و ضعیف، کوچک و نسبت به همسایگان دشمن بود؟

متلاشی شدن عثمانی 600 ساله هم خونین بود. اما اکثرا کشور هائی که سنت و تاریخ قدیمی در زمینه دولت داری نداشتند یعنی کشور های نوتاسیس مشرق زمین از قبیل افغانستان، آذربایجان و یا عراق و سوریه بعد از اخذ استقلال دچار مشکلات بزرگتر و بیشتر و حوادث خونین تر و تلخ تری بوده اند. در این میان، دو کشوری که در منطقه تجربه طولانی تر دولتداری داشتند، یعنی ایران و ترکیه، ثبات بیشتری در مقابل موج نو تفرقه و تجزیه نشان داده اند اگرچه آینده ثبات سیاسی و وحدت همین باقیمانده های دو امپراتوری سابق منطقه نیز چندان روشن نیست.

این نا روشنی دو دلیل عمده دارد. اگر هر کدام از این دو کشور ایران و ترکیه در داخل خود حتی چیزی در حد کشور های درجه دوم و سوم اروپائی  رفاه و آزادی میداشتند و در عمل تبعیضی بین شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی و یهودی و یا تُرک و کُرد و فارس و عرب نمیبود و ثانیا اگر ایران و ترکیه در مجاورت مللی مجرب تر، آرام تر و مرفه تر زندگی میکردند این احتمال بمراتب بیشتر و قوی تر میبود که هر دو با خاطر جمع تری از این «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل» به ساحل سلامت برسند.… ادامه خواندن

سوریه و عراق تاریخ میشود

دیگر نه بشار اسد در دمشق کنترل کامل کشور خود را در دست دارد و و نه نوری المالکی در بغداد. در سوریه بعد از پیشروی های نخستین و عقب نشینی های بعدی گروه های مسلح مخالف، هنوز بخش های قابل توجهی از کشور در دست مخالفین و تروریست ها و در ضمن گروه های مسلح کُرد است. در عراق، مالکی هیچوقت کنترلی بر کردستان عراق نداشته و ندارد. در این چند ماه اخیر هم بخش اعظم مناطق سنی نشین در مرکز و غرب کشور بدست تروریست های داعش و دیگر گروه های مسلح سنی مذهب عرب افتاده است.

عراق و سوریه هر دو عملا تجزیه شده  اند. مرز هائی که در نتیجه شکست دولت عثمانی بعد از جنگ جهانی اول طبق قرارداد سایکس پیکو (1916) بین بریتانیا و فرانسه و با موافقت روسیه معین شد و برای اولین بار موجودیت کشور هائی مانند سوریه و عراق را رسمیت بخشید،عملا از بین میروند.

جغرافیای سیاسی خاور میانه زیر و رو میشود. این زیر و روئی بصورتی فجیع و خونبار با سرنگونی صدام شروع شد و با شیوع هرج و مرج به سوریه، بازگشت مضاعف آن به عراق و تهدید سرایت آتش به تمام منطقه، هنوز هم ادامه دارد.

تا زمانی که این روند تمام نشده اثرات خونبار آن هم تمام نخواهد شد.

برخلاف گذشته زمینه ایدئولوژیکی که در این دور جنگ  های منطقه، بهانه ای برای تهییج و بسیج مردم میشود و آنها را به این جنگ و خونریزی مهیب بر سر قدرت و حاکمیت میکشاند، مذهب و قومیت است – (1) مذهب مانند جنگ شیعه و سنی در عراق، سنی و علوی در سوریه و (2) قومیت مانند جنگ سی و چند ساله بین ترکیه و حزب کارگران کردستان این کشور. در شرایط کنونی دنیا، ظاهرا محمل و بهانه بهتری برای این جنگ ها که در واقع در راه قدرت و حاکمیت این یا آن گروه انجام میگیرند وجود ندارد.

از قرارداد سایکس-پیکو تقریبا صد سال میگذرد. آیا در این مدت عقل مردم کمی به سرشان آمده است؟

به اقدامات تروریستی شیعه و سنی در پاکستان  و یا رویاروئی های در باطن پشتو و دری زبان افغانستان بنگرید. به مداخله عربستان، ایران و ترکیه در سوریه و عراق نگاه کنید. به مناسبات و حقوق و موضوع برابری مذاهب درهرکدام از کشور های منطقه توجه کنید.

ایران در عراق چه کار دارد؟ چرا نام شاخه منطقه ای سپاه پاسداران «قدس» است؟ چرا ترکیه به شورشیان تروریست سوریه کمک اسلحه میکند و زخمی های داعش و النصره سوریه را در بیمارستان های خود بطور مجانی معالجه میکند؟ چرا عربستان و قدس مخالفان داعش  را بر ضد حکومت عراق میشوراند؟ چرا مالکی غیر سنی ها و حتی شیعه های گروه های رقیب را در حکومت بازی نمیدهد؟ چرا حکومت کردستان عراق در کردستان ایران و سوریه مداخله میکند؟ چرا پژاک در ترکیب پ. ک. ک. ترکیه عمل میکند؟

عراق، ايران، تركيه، عرب، ترك، كرد، شيعه، سنى… گر نيك بنگرى همه تزوير… ميكنند؟

تزویر ميكنيم! گر نيك بنگرى همه تزوير ميكنيم! و از هر كس هم بپرسى براى خودش بهانه خوبى دارد كه فقط خودش به آن باور ميكند و توقعش هم اين است كه همه با او هم عقيده شوند!

صد سال بعد آيندگان قضاوت خواهند كرد که آیا نسل های امروزی ما، در تک تک این کشور های فلاکت زده  صاحب بصیرت و عقل سلیم بوده اند یا نه.

 … ادامه خواندن

خودکشی عراق

ISIS2

 

یک خانواده سه نفری را تجسم کنید: پدر، مادر و فرزند. مگر ممکن است در یک خانواده اختلاف و دعوا نباشد؟ اما تصور کنید هر سه عضو این خانواده با کارد و قمه و تبر بجان همدیگر بیافتند. این را دیگر نمیتوان «اختلاف خانوادگی» نامید. این، خودکشی خانوادگی است.

عراق در حال یک چنین خودکشی است – نه یک شبه، بلکه آرام ولی فزاینده، از فروپاشی رژیم صدام تا کنون،  با حمایت شدید و تا حد زیادی آشکار از بیرون. نه اینکه «بیچاره عراقی ها» خودشان گناهی ندارند و همه چیز زیر سر خارجی هاست. نه، مسبب اصلی خودشانند. مسبب خوشبختی و بدبختی هر ملتی در درجه اول خود همان ملت است. اینجا هم همین طور. گناهکار اصلی این خودکشی ملی هم عرب شیعه و سنی عراق است  و هم کُردش. وقتی اعضای خانواده شما خودشان همدیگر را  تکه پاره میکنند، هیچ عجیب نیست که دشمنان دور و نزدیک هم به این یا آن دلیل اصلی و با این یا آن بهانه ظاهری و یا حقیقی به شما در این خودکشی دسته جمعی کمک کنند.

مگر اینکه بگوئید اصلا شما اگرچه تاریخا یک خانواده بودید، حالا دیگر نه فقط چشم دیدن همدیگر را ندارید و نه فقط میخواهید جدا زندگی کنید بلکه درصدد هستید با دست خود گردن دیگر اعضای خانواده تان را بزنید.

کسانی که دور گود نشسته اند میگویند این، یک جنون خشونت و قتل، یک خود کشی ملی و یک غفلت تاریخی است. ولی کلا در تاریخ و بخصوص درتاریخ پنجاه سال اخیر این منطقه خدازده از این دیوانگی ها زیاد داشته ایم و هنوز هم داریم – و نه فقط در سوریه و عراق. کافی است نیم نگاهی به افغانستان و پاکستان، به آسیای مرکزی و قفقاز، به ترکیه و کشور های عربی خلیج فارس، حتی به ایران خودمان بکنید.

همه چیز با سقوط صدام شروع شد. بخاطر همین هم بسیاری ها انگشت اتهام نخست را به سوی رئیس جمهور سابق آمریکا جورج بوش نشانه میروند که جنگ عراق را شروع کرد و صدام را سرنگون نمود. حتی بعضی از همین ها میگویند بهتر بود همان صدام مستبد، قاتل و فاسد سر کار ميماند. و همین طور نتیجه میگیرند که شاید بهتر است امروزه هم رژیم های فاسد و مستبد منطقه بر سر کار بمانند تا اینکه آشوب و جنگ داخلی شود. طبق این نظریه، خوب یا بد، داشتن یک نظام بهتر از بی نظامی، آشوب و جنگ داخلی است.

 

ISIS3

سازمان تروریستی داعش (دولت اسلامی عراق و شام) در مناطق سنی عراق در حال پیشروی است. ارتش مرکزی عراق در حال مقاومتی ظاهرا نافرجام در مناطق سنی نشین است. حتی میگویند در خود بغداد جنگ شیعه و سنی شروع شده. کُرد های شمال عراق هم یک فرصت طلائی بدست آورده اند که بدون مداخله در زد و خورد ها مواضع خودشان را مستحکم کنند و حتی گسترش دهند.

نقشه عراق و سوریه در حال تغییر است. این روند هنوز تمام نشده. اما اگر بهمین منوال ادامه یابد از سوریه و عراق سنتی که میشناختیم در عمل سه و شاید چهار کشور بوجود بیاید: (الف) جنوب عراق یعنی یک دولت شیعه، (ب) غرب عراق کنونی با بخش قابل توجهی از سوریه کنونی یعنی یک دولت سنی، (ج) شمال عراق یعنی کردستان که عملا مستقل بوده و هست و فعلا تا اعلام رسمی استقلال  «اقلیم کردستان عراق» نامیده میشود و عملا با بخش های کردنشین سوریه متحد شده است و  (ه) شاید احتمالا پارچه ای باقیمانده از سوریه عبارت از مناطق علوی نشین این کشور.

 

بخودی خود؟ با اراده آزاد مردم این منطقه و انتخاب آزادانه آنان در محیطی آرام و دمکراتیک؟ نه. در شرایط ترور و خشونت، بالاگرفتن نزاع و کشتار های قومی و بخصوص مذهبی. با برجسته کردن اختلافات گروهى، با ترویج تفرقه و نفرت بخاطر مذهب و قومیت بین افراد – از سوئی، و از سوی دیگر با تشدید تبعیض های قومی و مذهبی و رد اصلاحات قانونی و عملی در بهبود برابری همه در مقابل قانونی که بین شهروندان بخاطر قومیت و مذهبشان فرقی قائل نشود.

و اگر چه مثل همیشه مجرم اصلی خود این کشور ها، ملت ها، اقوام و گروه ها هستند، نیرو ها و دولت های خارجی هم مستقیما و یا بطور غیر مستقیم، هرکدام متناسب با حال و امکانات خود، به نسبت پول و افراد ، منافع، تجارب و توانائی هائی که دارند، با پیش کشیدن مذهب، قومیت، ملیت، زبان، سیاست و تاریخ، در این کشاکش برای خود بدنبال متحد هستند – و آن را هم یافته اند اگرچه این اتحاد ها همچنانکه در تاریخ دیده ایم نه ثابت و همیشگی خواهند بود و نه لزوما در دراز مدت موفق.

و طرف هائی مانند عربستان سعودی، ایران و ترکیه که تاکنون خود هنوز مستقیما و آشکارا ضربه چندانی از این مهلکه روزافزون ندیده اند در این خواب و امید فرورفته اند که این بلا هم به خیر خواهد گذشت. شاید هم واقعا طوری که بعضی ها پیش بینی میکنند کُردهای ایران و ترکیه با استقلال رسمی تر کردستان عراق شروع به جریانات تجزیه طلبانه نخواهند کرد. شاید حتی یک دولت جدید شیعه در جنوب عراق ایجاد خواهد شد که برای ایران متحدی نزدیک تر از عراق کنونی خواهد بود. شاید، اگر چه همه چیز در جدول احتمالات فرضى است.

اما حتی در آن صورت هم نتیجه عملی، صرفنظر از فاجعه ای که بر سر مردم عراق و سوریه آمده و ادامه دارد، این خواهد بود که این کشور های «کنار گود»  هم بطور غیر مستقیم، از نظر اقتصادی و سیاسی، انسانی و اجتماعی، فرهنگی و علمی تبعات این فاجعه ها را براى پنجاه شصت سال آينده در زندگی روزمره خود خواهند چشید تا عقل همه دوباره کمی به سرشان بیاید.

در این میان هیچ کدام از بازیگران صحنه نگویند که معصوم و بیگناه اند. هیچ کس فقط دیگران را با انگشت اتهام نشانه نرود.

هر کس  در این خود کشی منطقه ای به نقش خودش فکر کند چرا که هرکس دستی بر آتش دارد و هر کس در زیر خطر «مورد خودکشی قرار گرفتن» است.

—————————————-

در ضمن بخوانید:

عراق و سوريه: گذشته، حال و نقشه‌های فرضی آينده (رادیو فردا)
ادامه خواندن

مصطفی جمیلوف: «هیچ چیز نمیتواند تجزيه اوکرائین را توجیه کند»

عباس جوادی – شخصا برای من امروز دیدار با مصطفی جمیلوف از خاطره های ماندنی بود، چیزی که به این سادگی ها از خاطر انسان پاک نمیشود. با آن لحن متین، آرام و همراه با احترام به همه، و در عین حال قاطعیت در افکار و احساسات او در دفاع از منافع مردم تاتار کریمه، امکان ندارد کسی به او احترام نگذارد حتی اگر با افکارش موافق نباشد. آنچه میخوانید گوشه هائی از سوال و جواب 11 ژوئن 2014  با مصطفی جمیلوف در رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی است. سوال ها را همکاران بخش های مختلف رادیو کردند. در این باره گزارش مفصلی به انگلیسی و تاتاری کریمه (که به ترکی ترکیه بسیار نزدیک است) منتشر خواهیم کرد. سوال و جواب به روسی بود.

(نقل قول معنائی): «روسیه کریمه را اشغال کرده و جامعه جهانی باید به روسیه فشار بیاورد تا به این اشغال پایان دهد و تمامیت ارضی اوکرائین را برسمیت بشناسد. هیچ چیز نمیتواند ضربه ای را که به تمامیت اوکرائین وارد شده توجیه کند. تاتار های کریمه در کریمه اقلیت نیستند، بلکه یکی از خلق های بومی این منطقه هستند. . کریمه و اوکرائین (همزمان با دیگر اقوام) وطن تاتار ها هم هست. ما هیچوقت به این اشغال رضایت نخواهیم داد. تهجیر و کوچاندن اجباری تاتار های کریمه 70 سال قبل توسط رژیم شوروی و استالین یک نسل کُشی بود.» در باره ترکیه: «روابط با ترکیه برای ما بسیار مهم است. تعداد تاتار هائی که در ترکیه زندگی میکنند ده برابر تاتار های کریمه است. نخست وزیر رجب طیب اردوغان به رئیس جمهور روسیه ولادیمیر پوتین گفته چرا ورود مصطفی جمیلوف را به کریمه (برای پنج سال) ممنوع اعلام کردید؟ و از او خواست این ممنوعیت را لغو کند. اما پوتین جواب دقیقی نداد. من برای مقابله با اشغال کریمه به نخست وزیر اردوغان پیشنهاد کردم اجازه ندهند کشتی های روسیه از تنگه بوسفور عبور کنند. اما آنها گفتند طبق معاهده مونترو نمیتوانند به کشتیرانی در بوسفور مداخله کنند. گفتم کشتی های ترکیه بارکشی به سواحل کریمه را (در زمان اشغال) قطع کنند. ولی این کار مشکل است. حجم سالانه تجارت روسیه و ترکیه تقریبا 60 میلیارد دلار است و 50 درصد گاز طبیعی ترکیه از روسیه وارد میشود. از این جهت در زمینه تغییر در روابط ترکیه و روسیه نمیتوان توقع داست که دگرگونی های جدی انجام بگیرد.»

آقای جمیلوف عضو پارلمان اوکرائین است و نشان پرچم اوکرائین را به یقه اش زده بود. او رئیس «مجلس» تاتار های کریمه است. آقای جمیلوف با لحن آرام و صبورانه اما قاطع و مشخصی که دارد احترام همگان را جلب کرده است. او حتی هنگام صحبت در باره رهبران روسیه و دولت و پارلمان این کشور نزاکت همیشگی خود را از دست نمیداد. او در سال 2009 به اخذ جایزه صلح نوبل پیشنهاد شده بود.… ادامه خواندن

فرهنگ ترکی – فارسی نصیری منتشر شد

Nasiriعباس جوادی – فرهنگ ترکی جغتائی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی «نصیری» تالیف محمد رضا و عبدالجلیل نصیری (دوره صفویه) در تهران و توسط کتابخانه مجلس شورای اسلامی در 354 صفحه به چاپ رسید و به کتابفروشی ها فرستاده شد. حجت الاسلام رسول جعفریان رئیس سابق کتابخانه مجلس در این مورد به سایت «خبر آنلاین» گفت: «فرهنگ نصیری که یک فرهنگ ترکی (انواع ترکی شامل: ترکی جغتایی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی) به فارسی است و یکی از بهترین متونی است که در این زمینه برجای مانده است. این اثر از تولیدات علمی بسیار عالی دوره شاه سلیمان صفوی و توسط برخی از منشیان دربار اوست که برای نخستین بار به چاپ می رسد. چند سال قبل جناب آقای حسن جوادی برای چاپ آن در کتابخانه مجلس تماس گرفتند و بنده با چاپ آن ضمن منشورات کتابخانه موافقت کردم. اکنون این اثر که به همراهی آقای فلور چاپ شده و نام آقای مصطفی کاچالین هم روی آن دیده می شود، خوشبختانه به چاپ رسیده است. مصححان مقدمه مفصلی در چند قسمت بر این کتاب نوشته اند.»

حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند، تهیه و تنظیم  این لغتنامه را انجام داده اند که حدودا   350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. این پدرو پسر هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده نموده اند. آنچه که در زیر میخوانید، طرح مقدمه این لغتنامه است. در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قزلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و جغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند،  زیرا غرض از انتشار این اثر فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. 

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در موزه بریتانیا (بریتیش میوزیوم) است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.… ادامه خواندن

نقش قبایل ترک در ابتدای صفوی

عباس جوادی – در مقاله های قبل هم گفته بودیم. در قدرت گرفتن شاه اسماعیل و تاسیس سلسله صفویان در ایران که سرآغاز «ایران نو» بعد از اسلام بود، قبایل ترک که هنوز کاملا یکجا نشین نشده بودند نقش کلیدی داشتند. از نظر تاریخی مهاجرت آنها از آسیای میانه  اوایل قرن یازدهم میلادی یعنی حدود 500 تا حتی 100 سال قبل از شاه اسماعیل شروع شده بود. آنها فوج فوج، دسته دسته و در دوره های مختلفی از آسیای مرکزی آمده بودند – بعضی ها به تنهائی، بعضی ها با مجوز از سلاطین غزنوی و سلجوقی، بعضی ها در حال فرار از مغول و دیگران بعنوان سپاهی مغول و تیموریان. آنها در منطقه وسیعی از خراسان تا روملی آناتولی (آناطولی) یعنی بخش آسیائی و سپس  اروپائی ترکیه کنونی در حرکت بودند، با زن و بچه و احشام و چادر های خود کوچ میکردند، به شهر ها و دهات حمله میکردند، ساکن اینجا و آنجا میشدند، باز به کوچ و حملات خود ادامه میدادند، به استخدام حکام محلی و سلاطین در می آمدیند. بعضی ها هم صرفا غلام و کنیز بودند و بعضی از این غلامان هم با نشان دادن مهارت در اسب سواری، تیراندازی و جنگ، به درجات نظامی و سیاسی می رسیدند و حتی امیر و سلطان می شدند.

از قرن یازدهم میلادی تا تاسیس صفویه تاریخ تمام ایران، قفقاز، ترکیه و عراق کنونی از این تصاویر و حوادث حرکات و فعالیت های قبایل ترک مملو است. تاسیس سلسله های مختلف در ایران کنونی و سپس برآمدن صفویان و به همین ترتیب بیگلیک ها و یا خان نشین های ترک در بلاد روم یعنی بیزانس آن زمان، سقوط بیزانس و نهایتا برآمدن عثمانی در آناتولی، عراق عرب و بالکان اساسا بدست همین قبایل ترک بود که اغلب با همدیگر در حال ائتلاف، همکاری و در عین حال رقابت و جنگ بودند.

یک تظاهر بسيار مهم این کشاکش و رقابت، رویاروئی صفوی و عثمانی بود که از نظر عقیدتی رنگ شیعه و سنی گرفته و «جنگ گرم و سرد» شدیدی در منطقه آن دوره مشرق زمین ایجاد کرده بود، در حالیکه بازیگران اصلی این رویاروئی همان قبایل ترک بودند که با همدیگر هم زبان و حتی هم تبار بودند. مانند افشار ها، تکلو ها وده ها قبیله دیگر بعضا بخشی از این قبایل در ایران کنونی و بخشی دیگر در آناتولی بودند و حتی در رویاروئی های ایران و عثمانی روبروی هم قرار می گرفتند.

در سال 907 ق / 1501 م که شاه اسماعیل در تبریز بعنوان اولین پادشاه صفوی تاجگذاری کرد، 14 ساله بود.  در این دوره بین هفت تا ده هزار قشون عبارت از این قبایل ترکمن او را بر سر قدرت آورده و حکومتش را حفظ می کردند:

شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (دمشق)
تکه لو از ناحیه جنوبی آناتولی (بخش دیگری از تکلو ها در ایران و آسیای میانه بودند)
افشار از اقصی نقاط ایران و آناتولی
قاجار از عراق عجم و عرب و شمال و شرق آناتولی
روملو از ناحیه آناتولی
قره‌مان از منطقه کیلیکیه در جنوب آناتولی و اطراف قونیه
ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی و ایران (فارس و دیگر مناطق)
استاجلو از شرق آناتولی
بیات از شرق آناتولی، غرب ایران و شمال عراق (1).

نام مشترك اين قبايل “قزلباش” («قيزيلباش”) بود، چرا كه آنها كه از نظر عقيدتى و مذهبى سرسپرده طريقت شيعه صفويه اردبيل شده بودند، به نشان آمادگى براى جان باختن در راه “مرشد كامل” خود شاه اسماعيل و ديگر شيوخ صفويه، كلاه سرخى بر سر مي نهادند و در مكتب اردبيل تعليمات مذهبى و حتى نظامى مي ديدند.

از این قبایل بعضی ها بزرگ تر و دیگران کوچکتر بودند. اكثريت بزرگ آنان ترك زبان بودند. بعضی قبایل کوچکتر مانند قبیله چمیشکزکلو كُرد بودند و قبایل مغول نواحی تالش (طالش) و سواد کوه هم که به «صوفیان تالشی» معروف شده بودند در صفوف اردوی اسماعیل قرار داشتند.

بعد از فتح تبریز و تاجگذاری اسماعیل، دولت جدیدالتاسیس ایران به عراق عجم و عرب، خراسان و سیستان هم گسترش یافت. بزرگان و امیران قبایل هم طبیعتا متناسب با قدرت و بزرگی شان و به نسبت نقشی که در برسرکار آوردن و حفظ دولت داشتند، سهم خود را از قدرت و ثروت گرفتند. هرکدام از روسا و امرای قبایل، مقامی لشکری و یا حکومتى در ولایت و ایالتى گرفت  و در منطقه ای صاحب املاک و ثروت گشت.

طوری که فاروق سومر (2) می نویسد، احتمالا استاجلو ها در مقایسه با دیگر قبایل صاحب امرای بیشتر و مقام های مهم تر مملکتی بودند. املاک استاجلوها بیشتر در آذربایجان، عراق عجم و کرمان بود. شاملو ها بیشتر در خراسان و تکلو ها اساسا در اصفهان، همدان و دیگر مناطق عراق عجم قرار گرفتند. فارس در درجه اول تحت حاکمیت ذوالقدر ها و بغداد تحت نظارت موصللو ها بود و روملو ها بیشتر در آذربایجان، اران و ارمنستان مستقر شدند. قاجار هائی که از عراق کنونی آمده بودند حکومت گنجه و بردعه را گرفتند (3)  و افشار ها در خوزستان، کهکیلویه و اصفهان متمرکز شدند. بخش های دیگری از اکثر این قبایل قبل از صفویه در نقاط مختلف ایران نیز مستقر شده بودند.

شاه اسماعیل در سن 38 سالگی درگذشت و پسربزرگ او طهماسب با وجود اینکه بیش از 10 سال سن نداشت بر جای پدر نشست. در آن موقع مقام بیگلر بیگی (امیر الامرا و اگر با تعبیر امروزه بگوئیم فرمانده کل ارتش) در دست دیو سلطان روملو بود اما سن پائین طهماسب هم سبب شد که رقابت ها و اختلافاتی که قبلا هم بین قبایل مختلف اصلی قزلباش بر سر تقسیم نفوذ، قدرت و املاک و ثروت وجود داشت علنی تر شود و حتی باعث جنگ و خونریزی هم بشود. این هم به نوبه خود قدرت دولت را تضعیف میکرد و تا جائی پیش می رفت که طبق بعضی روایات امیران قزلباش گاه حتی همسر پادشاه را در حضور خود شاه مورد توهین و تحقیر قرار می دادند و شخص اول حکومت نمی توانست کاری بکند.

این وضع تا زمان پادشاهی قدرتمند شاه عباس که قدرت قزلباش ها را تا حد زیادی مهار کرد ادامه داشت.  اصولا قبیله های مختلف اگر چه نقش دوران ابتدای صفویه را بتدریج از دست دادند اما هنوز در زندگی اجتماعی ایران و ایرانیان تاثیر بسزائی داشتند تا اینکه تدریجا همراه با یکجا نشینی آنان و نهایتا قلع و قمع شورش های نظامی عشایر در دوره رضا شاه، هم سهم قبایل در جمعیت کل کمتر و هم نقش سیاسی و نظامی آنان بمراتب ضعیف تر شد.

قبایل ترک دوره شاه اسماعیل و شاه طهماسب با مردم محلی مناطق استقرار و یکجا نشینی شان آمیزش یافته در این جمعیت ها مستحیل شدند تا جائیکه از آنان در استان های مختلف ایران آثار بسیار کمتری باقی مانده است که نشان دهنده زندگی عشایری و قبیله ای باشد. برای نمونه میتوان به افشار های یزد و یا زیاد اوغلو های قاجار شهر گنجه در جمهوری آذربایجان اشاره کرد که هرکدام مطابق شرایط خود با مردم بومی آمیخته در آن مستحیل شده اند.

امروزه هم در ایران، هم در ترکیه و هم در جمهوری آذربایجان و شمال عراق باقیمانده هائی از قبایل ترک زبان ابتدای صفوی وجود دارند که حتی بعضی از آنها هنوز صاحب اسامی خانوادگی از قبیل قاجار، افشار، شاملو، ذوالقدر و غیره هستند. یکی از صد ها ریشه تباری  500-600 سال پیش یک افشار یزدی و یک افشار آدانائی در ترکیه شاید یکی است، اما آنها امروزه هر کدام محصول صد ها آمیزش متفاوت در بخشی از ملتی دیگر: در یک طرف ایرانی و در طرف دیگر ترکی، شده اند.

————————————–

(1) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی (تهران 1371) که ترجمه از اصل ترکی اش (آنکارا 1976) است با اشاره به نقش قبایل ترکی که بخش بزرگی از آنها از آناتولی آمده بودند چنین نتیجه میگیرد که صفویان «دولت ملی ایرانی» نبودند و یا حد اقل صفویه محصول جد و جهد ترکان آناتولی بودند. بنظرم این، مبالغه در نقش قبایل ترک است. اگر چه نقش آنها قابل انکارنیست. اما نمیتوان از نظر دور نگهداشت که قبایل ترک هنوز کاملا یکجا نشین نشده بودند، اکثر آنها هنوز در حال کوچ و حرکت بودند و نتیجتا تحت تاثیر تبلیغات شیوخ صفویه قرار گرفته به ایران آمدند و در اینجا سکنی گزیدند.

(2) همانجا، ص 73-75

(3) نگاه کنید به: 200 سال بعد از «گلستان»ادامه خواندن

پارتیامیز

 

AZ Stalin

آن دوره ها تاریخ شده است؟ یک زمانی تحث تاثیر ادبیات تبلیغاتی کمونیستی – شوروی، «فرهنگ مردمی» و فولکلور را ««فرهنگ خلقی» مینامیدند. در آثار شفاهی و بخصوص کتبی ترکی آذری که منشا اش باکو بود تعابیر «خلق» و «خلقی» شلوغ میکردند: خلق ادبیاتی، خلق آرتیستی، خلق قهرمانی… همه چیز باصطلاح «خلق» را مثل چیزی فوق طبیعی و مقدس تصویر میکردند: کوه ها و خاک خلق، آسمان بی نظیر خلق قهرمان ما، خورشید تابان خلق، زبان و اشعارخلق ما – بهترین در دنیا، چای ما بهترین چای دنیا و تاریخ بشریت… اینها هیچ کدام به این خوبی در هیچ جای دیگر دنیا یافت نمیشوند… کوچکترین شک و شبهه ای به هیچ چیز «خلق» نمیشد. مقایسه با کشور ها، ملل و «خلق» های دور و بر و دنیا هم نمیشد که معلوم شود ما کجائیم و دیگران کجا. گویا خیلی سرسپرده مردم، رفاه و آزادی آنها بودند!

در همه «جمهوری های شوروی» هم همین ادبیات دروغ و مبالغه و خودفریبی حاکم بود: از ارمنستان گرفته تا قزاقستان، از بلاروس گرفته تا ترکمنستان – و حتی در اروپای شرقی، در آلمان شرقی و یا لهستان و بلغارستان.

عین همان مدحیه های رویائی را هم به رهبر زحمتکشان لنین، پدر خلق ها استالین، پدران (کوچکتر) خلق «دو میر جعفر» (باقروف و پیشه وری!)، حزب پرافتخار کمونیستی شوروی پشت سر هم میچیدند… مثل کره شمالی امروز… (بعضی ها هم در ایران این ادبیات را تکرار میکردند):

بشرین وجدانی، عشقی، اوره گی
ذهنی، دوشونجه سی، فکری، دیله گی،
بوتون یئر اوزونون خوش گله چگی،
هر ذوق و صفاسی: پارتیامیزدیر

(پارتیا = یعنی حزب، پارتیامیزدیر = حزبمان است یعنی حزب کمونیست ما هست!!)

وجدان بشری، عشق و قلب بشر
ذهن و تفکر بشر، فکر وآرزوی بشر
اینده خوشبختی تمام روی زمین
و هر ذوق و صفای زندگی: حزب ماست!

و یا:

گوزل وطن، او گون که سن
ال بایراقلی بیر شهردن
الهام آلدین .. یاراندیم من
گولور تورپاق، گولور انسان
قوجا شرقین قاپیسی سان

ای میهن زیبا (اتحاد شوروی)، روزی که تو
از شهری با پرچم سرخ (مسکو) الهام گرفتی
همان روز من زاده شدم
خاک می خندد، انسانیت میخندد
تو دروازه شرق پیر هستی!

(هر دو شعر از: صمد وورغون، «شاعر خلق آذربايجان شوروى”)

عجیب نیست؟  امروزه ادبیات و تبلیغات مشابهی در کشور های قرن بیست و یکم منطقه منتها با بازیگران  و نام های دیگر نمی بینید؟… ادامه خواندن

بیزیم تورکی – ترکی ما

BT1

عباس جوادی

زبان ما

در سال 1342 صمد بهرنگی نقدی بر «دستور زبان کنونی آذربایجان» عبدالعلی کارنگ نوشت. این اثر مرحوم کارنگ احتمالا اولین دستور زبان ترکی آذری است که در ایران دوران پهلوی چاپ شده بود. در آن نقد مرحوم بهرنگی ضمن تحسین از کتاب آقای کارنگ میگوید کتاب های زبان ترکی ما باید منعکس کننده واقعی طرزی باشد که ما صحبت میکنیم نه آنچه در کتابها مینویسند. مثلا در جائی بهرنگی مینویسد: «در زبان کنونی آذربایجان ما “با اسب” را “آت ایله” نمیگوئیم بلکه “آتینان” میگوئیم. “آت ایله” را میتوان در نوشته های مانده از دیگران پیدا کرد.»

این، بحث درازی است. هر زبان البته نوعی برای کتابت و نوشتار و انواع مختلفی برای گفتار و محاوره دارد. خود همین ها هم به انواع مختلف از نظر محل و زمان تقسیم میشوند. 40 سال پیش در ایران لغتنامه ترکی آذری اصلا پیدا نمیشد. حالا هم خود ایرانی ها چندین لغتنامه نوشته اند، هم لغتنامه های چاپ کشور های دیگر در دسترس است و هم در اینترنت میتوان لغتنامه های مختلف را دانلود کرد (اگر چه لغتنامه های اینترنتی مجانی اکثرا ناقص هستند). اکثریت قریب به اتفاق این لغتنامه ها مبتنی بر ترکی آذری «استاندارد» هستند که بیشتر نوع نوشتاری زبان، آن هم متاثر از ترکی جمهوری آذربایجان و ترکیه است در حالیکه همه ما میدانیم که مثلا در تبریز و یا اورمیه و اردبیل مردم در صحبت روزمره و واقعی خود طور دیگری حرف میزنند و مثلا «آت ایله» نمیگویند.

در بسیاری کشور ها لغتنامه های زیادی برای زبان استاندارد داریم. در بعضی مملکت ها در عین حال برای لهجه های مختلف محلی (مثلا شهر ها و منطقه های مختلف) لغتنامه های جداگانه نوشته و منتشر کرده اند و یا فرق های آن لهجه با نوع استاندارد را تحلیل نموده اند که از نظر ثبت و حفظ آن لهجه ها جالب و مهم است. من شاید اشتباه میکنم. اما من هیچ حائی ندیده ام که فرهنگ واژگان لهجه تبریزی و یا اردبیلی ترکی بطوری جدی و فراگیر تهیه و منتشر شده باشد در حالیکه مثلا ترکی نبریز واقعا ویژگی های لغوی، دستوری و آوائی خود را دارد.

در ایام جوانی من دفترچه ای درست کرده بودم شامل لغاتی که مخصوص تبریز و دور و بر آن هستند و یا کلا در آذربایجان ایران بکار برده میشوند و در شمال و یا ترکیه این لغات را اصلا نمیشناسند و یا در خو د آذربا یجان ما به آن معنی رایج رایج نیستند اما وجود دارند ولی کاربردشان بتدریج کمتر و محدودتر میشود و احتمال کاملا ازبین رفتنشان هستند ویا لغاتی که ما بکار میبریم و در ترکی ترکیه و یا ترکی باکو هم بکار برده میشود اما ما در تلفظ آنها را تابع قوانین کاملا دیگری میکنیم که ویژگی های خود را دارند.

من مدتی پیش در یک مقاله از این موضوع نوشتم و از خوانندگان «چشم انداز» دعوت کردم که هرچه از این قبیل لغات میدانند بنویسند و بفرستند تا جمع کنیم چونکه بنظرم حیف است اینها گم و گور شوند. اما استقبال چندانی از این دعوت نشد. حتی مدتی بعد یک سایت مخصوصی به نام «تبریز تورکوسی» باز کردم که امکان آن را میداد که کاربران خود لغاتی را که میدانند و میخواهند مستقیما در آنجا وارد کنند. آن هم باصطلاح «نگرفت». حیف.

بنظرم فقط با «حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشود» و حفظ و تقویت زبان مادری فقط با شعار و یا انتقاد از حکومت عملی نیست. البته آن جنبه و لزوم تحصیل زبان مادری نقش مهمی بازی میکند و کلید اصلی این کار هم در اراده سیاسی و اجرائی حکومت هاست – صرفنظر از اینکه این حکومت ها به چه گروه و سیاستی وابسته باشند. اما ما نمیتوانیم و نباید منتظر این تغییر و تبدیل تمایل حکومت بنشینیم بدون اینکه کاری عملی و مفید انجام دهیم.

مشکلات راه

کسانی که خواهان حفظ و تقویت زبان مادری هستند باید خود نمونه خوب دانش زبان و نوشتن و خواندن درست و روان باشند. شعار دادن و قربان صدقه زبان مادرى رفتن آسان است. اما نشانه نخست علاقه به زبان مادرى اين است كه آدم خواندن و نوشتن آن را ياد بگيرد – آن هم خواندن و نوشتن زبان و لهجه ای را که خواهر و برادر و دوست و همسایه و همشهری و هموطن ترک زبان و آذربایجانی ما میفهمد و بکار میبرد و به قول مرحوم بهرنگی «مانده از دیگران» نیست. متاسفانه بعضى ها كه بيشتر از همه داد و بيداد ميكنند يا نميتوانند بطور درستى به ترکی خودمان بنويسند و بخوانند و يا تركى تركيه و يا باكو را تقليد ميكنند. در این زمینه، طوری که بعدا خواهیم دید، اگر در نوشتن و خواندن زبان ترکی آذربایجان ایران بیش از حد تحت تاثیر لغات، جمله سازی و تلفظ (1) فارسی (2) و یا ترکی ترکیه (3) و یا ترکی رایج جمهوری آذربایجان قرار بگیریم، در عمل آن هرج و مرجی که فعلا در این زمینه مشاهده میکنیم، بیشتر هم خواهد شد.

اگر به سایت ها و بخصوص شبکه های اجتماعی و فوروم ها و حتی روزنامه های ترکی آذری نظری بیاندازید چند تمایل مختلف و حتی ضد هم خواهید دید که:
١ – زبان نوشتاری بعضی ها از نظر واژگان و جمله سازی تقریبا سراسر فارسی است با یکی دو کلمه به ترکی، مثلا «وقتی که من وارد استادیوم اولدوم…».

٢ – از سوى ديگر بعضى ها که احتمالا مدت زیادی در ترکیه مانده اند بعضی واژگان و جمله سازی های مخصوص این کشور را بکار میبرند که برای آذربایجانیان ایران نامانوس و غریبه است. در ضمن این هموطنان اغلب از الفبای لاتین هم استفاده میکنند که کار را برای اکثریت بزرگ آذربایجانیان ایران حتی مشکل ترهم میکند، مانند:

Azerbaycan’lı gazeteci ve eylemci Erdebil istixbaratına çağırıldı.

٣ – و بالاخره مشكل ديگر استفاده بی مورد از واژگان و تعابیر مخصوص جمهوری آذربایجان است که در آذربایجان ایران رایج نیستند و اگر شما از آن ها استفاده کنید مخاطب آذربایجانی – ایرانی، شما را نخواهد فهمید و یا احساس خواهد کرد که این، لهجه ای «غیر خودی» است مانند: «زنجان شهرینده بین الخلق آنا دیلی گونو ایله باغلی آکسیا کئچیریلمیشدیر.» و یا: «نوروز بايرامی بيزيم ان اسکي و ان طنطنه‌ لي بايراميميزدير».

حالا شما تصور كنيد كه اگر اكثريت بزرگ آذربايجانيان ترك زبان كه در تركيه و يا باكو نبودند چنين جملاتى را از شما بشنوند حتى اگر با حدس و گمانه زنى اين جملات را بفهمند در مورد كسى كه اين جور صحبت ميكند چه فكرى خواهند كرد و بقول مرحوم بهرنگى چقدر او را “خودى” حساب خواهد نمود؟

٤ – یک عده دیگر به لهجه های غیر استاندارد شهر های مختلف مثلا تبریز و یا اردبیل مینویسند (مانند: «اوننان سورا گئددوخ گؤراخ نا وار نه یوخ…»). این طرز نوشتن در مقایسه با مدل های قبلی بیشتر منعکس کننده «زبان خود ما»ست و خیلی ها هم هستند که علاقه دارند ببه لهجه محلی شهر و روستای خود بنویسند اما مشکل این طرز نوشتن در آنست که استاندارد نیست یعنی طرزی نیست که لزوما همه ترک زبان های آذربایجان ایران آن را «زبان خودشان» بدانند.

حالا برای مقایسه مثلا یک نگاهی بکنید به یک نمونه ای از «حیدر بابایا سبلام» مرحوم استاد شهریار:

شال ایسته دیم من ده ائوده آغلادیم
بیر شال آلیب ، تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله قاشدیم ، شالى ساللادیم
فاطمه خالا منه جوراب باغلادى
خان ننه مى یادا سالیب ، آغلادى

احتمالا همگی قبول خواهیم کرد که این، یک نمونه استاندارد، روان، قابل فهم برای ما و«زبان خودی ما» با واژگان و جمله سازی ترکی آذری ایران است.

اما خواندن و نوشتن ترکی آذربایجان ایران نمیتواند محدود به فولکلور و ادبیات روستا باشد. در این زمینه به کار جدی، مطالعه و خواندن و نوشتن، ثبت، و کار نشریاتی احتیاج مبرم است، آن هم نه (ویا نه فقط) محاوره روزمره، شعر و ادبیات بلکه در باره زبان، ادبیات، سیاست، تاریخ، علوم مدرن و غیره. یک مطلب مهم دیگراینست که برای ما که زبان مادری خود را تحصیل نکرده ایم نوشتن و خواندن شعر و ادبیات سنتی و فولکلوریک به درجه نوشتن، ترجمه کردن و یا خواندن و فهمیدن مطالب علمی و تخصصی مشکل نیست و همه ما میدانیم که وقتی مثلا در باره تاریخ و سیاست و یا پزشکی و مهندسی صحبت میکنیم بیشتر کلمات و جمله سازی های فارسی بکار میبریم چون مترادف های اغلب لغات فنی و تخصصی را به ترکی آذری ایران نداریم و بنا براین از تعابیر فارسی استفاده میکنیم و یا اگر خیلی علاقه داشته باشیم که لغات ترکی بکار بریم به سراغ لغات و تعابیر جمهوری آذربایجان و ترکیه میرویم (مانند «حجیره» بمعنای «سلول» در بیولوژی، «گراماتیکا» بمعنای دستور زبان و یا «اوخول» به معنای مدرسه) که برای مردم خود ما نا آشناست.

سه معیار اصلی

من هنوز مانند 25 سال پیش فکر میکنم سه معیار اصلی برای پیشرفت و استحکام وضع اجتماعی یک زبان وجود دارد: (1) الفبا، (2) استانداردیزاسیون و (3) مدرنیزاسیون. تمام مشکلاتی که در بالا ذکرگردید هر کدام به نوعی مشمول یکی از این سه گروهبندی میشود. طوری که در مقالات دیگری هم سعی کرده ام توضیح بدهم ریشه اصلی این مشکلات البته و بیشک در آنست که زبان ترکی آذربایجان در مدارس ایران تدریس نمیشود. این، مربوط به سیاست حکومت هاست و معلوم نیست کدام حکومت ایران و کِی به این نتیجه خواهد رسید که تحصیل زبان مادری برخلاف تصور حاکم، نه باعث جدائی و تفرقه بلکه وحدت و برابری بیشتر مردم یک کشور خواهد شد.

شور و شوقی که بسیاری از روشنفکران ترک زبان آذربایجان ایران امروزه در حفظ و تقویت زبان مادری خود نشان میدهند بخصوص اگر مشکلات و محدودیت های سیاسی در نظر گرفته شود، بسیار تقدیر آمیز است. اما نگرانی من آنست که اگر این کوشش ها (بخصوص در عصر اینترنت که هیچ کنترل و هماهنگی در آن موجود نیست) مشکلاتی را که در بالا ذکر شد در نظر نگیرند در نهایت در شرایط عدم امکان تحصیل به زبان مادری، میتوانند حتی به هرج و مرج بیشتر در استفاده از زبان ترکی آذربایجان در ایران منجر شوند.

———————————

این سایت را هم ببینید:

بیزیم تورکی – ترکی ما

ادامه خواندن

یک یادداشت

Notebook 3
بعضی ها پرسیده اند که منظور «اصلی» از آخرین مقاله بنده در «چشم انداز» (مسلمان ارمنی، ترک آسوری) چیست؟

لازم نیست آدم حتما شعار بدهد و «این خوب است، آن بد است» بگوید تا حرفش برای همه زود و مستقیما مفهوم شود. اما «لب کلام» من این است (و همیشه این بوده) که ما در سرزمین ایران و کلا خاورمیانه از جمله ترکیه کنونی نه با نژاد ها و اقوام از نظر ژنتیکی بسیار گوناگون بلکه با «ملیت» ها (شهروندی مدرن کشور ها) از سوئی و «هویت» ها و شعور های سیاسی و فرهنگی و یا زبانی و تاریخی از سوی دیگر روبرو هستیم که اولی عینی و واقعی است اما دومی لزوما منعکس کننده عین واقعیت تاریخی و فرهنگی این منطقه، کشور ها و مردم آن نیست. بخشى از اين هويت وفرهنگ البته پايه عينى و واقعى دارد. اينكه در گذشته هرچه شده، شده ولى امروز شما كُرد، تُرك و يا مسيحى و يا مسلمان هستيد چيزى واقعى و عينى است و نه خيالى. اما بخش قابل توجهى از اين هويت اجتماعى هم چيزى است که تبلیغ و ترویج شده و اکثریت هم آن را قبول کرده اند و نمیخواهند این شعور و تصور خود از فرهنگ و تاریخ و هویت خود را به این سادگی ها تغییر دهند.

از ایران و ترکیه و آذربایجان بگیرید تا ارمنستان و مصر و اینطرف به قزاقستان و اوزبکستان بیائید هرکس در شیپور القائات و تلقینات و تبلیغات میزند که زبان ما فلان است، فرهنگ ما اول است، ما قبلا اینجا آمدیم، زبان ما مفاهیمی دارد که زبان های دیگر ندارند، کوه های ما بلند تر از کوه های دیگران است و آب های ما شیرین تر، ما برتریم، ما بر عکس دیگران اهل صلح و مدارا بودیم، وقتی ما آمدیم فلانی ها هنوز در جای فعلی شان نبودند و ما بودیم… و غیره… و غیره.

احتمالا هر کس احتیاج به شنیدن تعریف خود دارد. مهم نیست. کشور و ملت و زبان و فرهنگ خود را تعریف بکنید. تعریف بکنیم. اما لازم نیست این را به حساب بدگوئی نسبت به دیگران و تحقیر آنان بکنید. نه فقط لازم نیست، بلکه بی اساس و دروغ هم هست.

اگر یک کمی از محیط محدود خودمان بیرون بیائیم، اگر یک کمی در محیط های دیگر زندگی کنیم می بینیم که در هر کشوری این قبیل موجودات هستند که چنین ادعا هائی میکنند. در بعضی کشور ها این قبیل تبلیغات تبدیل به سیاست چندین ده ساله حکومت ها و نتیجتا تصور عمومی اکثر مردم شده.

اما واقعیت این است که ما همه از نظر نژادی مخلوط و آمیزه ای از تبار ها و اقوام و قبایل میلیون ها سال گذشته هستیم. اقوام و قبایلی که همه از آفریقا آمده، در دنیا پخش شده، با همدیگر بُر خورده و آش های شله قلمکاری ایجاد کرده اند که در هر دوره بظاهر دراز تاریخی نام های دیگری گرفته اند: اورارتو، هیتیت، ایلام، ماد، پارس، ایران، ارمنی، تات، تُرک، کُرد، یونان، عرب، مصر، چین… هیچکدام از اینها خالص  و ابتدای خلقت  نبوده. البته بعضی ها مثلا از نظر زبان و یا مجسمه سازی و معماری غنی تر از دیگران بودند و یا هستند. البته بعضی ها زود تر شروع کرده اند و جلو تر رفته اند. اما هیچ کدام مطلق و کامل نبوده و نیستند. هرکدام آمیزه ای از پیش کسوتان خود بوده اند. اما بعضی ها مضمحل و در اقوام و ملل دیگر مستحیل شده اند، بعضی ها قبل تر و بعضی ها بعد تر پیدا شده اند.

متاسفانه خیلی ها این آمیختگی و تاثیر از دیگران را نمیفهمند و در واقع هر چقدر علم و ژنتیک و تاریخ هم بگوید و ثابت کند نمیخواهند قبول کنند چونکه این دانش، تمام آنچه را که میلیونها انسان بر پایه روایت و افسانه و تصور برای خود ساخته و در کتابهایشان آموخته اند زیر و رو میکند. مثل اینکه  بعضی یونانیها فکر میکنند فرهنگ آنها ناف و منشاء فرهنگ کل بشریت بوده. در سر آمد بودن فرهنگ، شهریگری، نثر، درام، علم و یا اسطوره پردازی و یا مجسمه سازی یونانی که شکی نیست. اگرفرهنگ پیش از میلاد مسیح آنها را حتی نه با فرهنگ قبایل صحرا گرد آسیای مرکزی در 500-600 سال بعد از آنها، بلکه حتی با فرهنگ و معماری و مجسمه سازی ایران باستان مقایسه کنید  ما ایرانی ها با وجود فرهنگ غنی خود تصویرچندان قدرتمندی بدست نخواهیم داد. اما واقعیت دیگر در عین حال این است که فرهنگ و تاریخ و دولتداری و خط و مجسمه سازی و معماری یونان شدیدا از قرهنگ پیشتر از خودش بخصوص از مصر باستان و بين النهرين تاثیر پذیرفته است. اما خیلی ها آن قدر نمیخواهند عقب یروند و یا عقلشان نمیرسد و اکثریت بزرگ اصلا علاقه ای به این موضوعات ندارند و ترجیح میدهند هیچ ندانند و یا با همان افسانه هائی که صد ها سال در گوششان خوانده شده ادامه دهند.

قوم و نژاد هم همینطور. بعد از اینهمه کشفیات و امکانات تحلیلی علم ژنتیک و تحلیل دی ان ای ادعا های نژاد و رقابت ها و کشاکش های «قوم من – قوم تو» فقط مسخره و خنده دار مینماید. ولی این را هم اکثریت یا نمیداند و یا اصلا نمیخواهد بداند. خوب، اکثریت مردم به این موضوعات علاقه ای ندارند و دنبال کار و زندگی خود و خانواده خود هستند و این خیلی طبیعی و خوب است. فاجعه وقتی شروع میشود که موضوعات قوم و فرهنگ و تاریخ و زبان و غیره بازیچه افراد  و گروه های خصومت انگیز و آشوب افکنی میشوند که یا جاهل اند و یا مغرض. خنده دار تر و یا تاسف بار تر اینکه بعضی از این افراد و گروه ها با تعابیر «مدرن» همان حرف های همیشگی را در قالب های باصطلاح «علمی» میپیچند و هم به دیگران تلقین میکنند و هم به خودشان میقبولانند. مثلا آن روز دیدم که یکی حتی در ویکی پدیا از «ژن های ترکان» «ژن های یهودیان» و «ژن های اعراب» صحبت میکرد. هر کسی که الفبائی از ژنتیک مدرن خوانده باشد میداند که چیزی بنام «ژن این قوم و آن قوم» وجود ندارد و «حوض ژنتیک» و دی ان ای هر کس مخلوط مخصوص بخودی است و یک گروه قومی و جغرافیائی انسانها ممکن است از نظر دی ان ای تک تک افراد این گروه شباهت های بیشتری نسبت به دیگران با هم داشته باشند اما هیچ گروه ملی و قومی «مونولیت» و یکرنگ نیست بلکه مخلوطی است از صد ها هزار ژن و دی ان ای مختلف که هر فرد و هر گروه اجتماعی در عرض میلیونها سال گذشته در مهاجرت ها و آمیزش های خود با دیگر همنوعان خود بدست آورده است. «ژن عربی» و یا «دی ان ای ترکی» و یا فارسی و ارمنی و کُردی نداریم. چنین چیزی نیست. «گروه های ژنتیک» وجود دارند که هر کدام از این گروهبندی ها آمیزه های گوناگونی دارند که خود مخلوطی از صد ها مشخصه ژنتیک است که هر کدام در دیگرگروه ها هم ممکن است دیده شود.

طوری که  در «داستان من» هم نوشته بودم: «اگر به علم باور کنیم (و ظاهرا چاره دیگری نداریم)، واقعیت اینست که اجداد کورش و اسکندر و چنگیز همه یکی بودند و از یکجا آمدند – از آفریقا. مهم این است که چند سال در تاریخ به عقب میرویم .»

اما هنوز میخواهید حتما «ما دانش آموزان عزیز از این انشاء نتیجه بگیریم»؟ باشد. این چطور است: نتیجه اینکه اینهمه شور و داد، اینهمه زنده باد و مرده باد، اینهمه خصومت و خود خواهی نژادی و تباری و قومی و مذهبی و زبانی و گروهی و منطقه ای و شهری و قبیله ای بی اساس و درواقع خنده دار و کودکانه است و بقول مرحوم فروغ فرخ زاد به آنهمه «افسانه های نام و ننگ» براستی نیازی نیست.… ادامه خواندن

مسلمان ارمنی، ترک آسوری

DNA

چند درصد ترک ها اصلشان آسوری، یونانی، و یا ارمنی است؟ بر عكس، چند درصد ارمنى ها و يا كُرد ها اصلشان ترك است؟ این موضوع در ده بیست سال اخیر در شرایط محیط باز تر ترکیه که برای بحث و تبادل نظر ایجاد شده تبدیل به یکی از موضوعات مورد علاقه مردم و رسانه های ترکیه گشته است. یکی از خویشان ما در آنکارا همسایه ای داشت. یک خانم میانسال و بسیار متین و خوش صحبتی بود بنام «نوران» خانم که بعدا از همان فامیلمان شنیدم که آن خانم یک روز آمده و به او تعریف کرده که اصل او ارمنی بوده. پدر و مادر و جمیع خانواده اش در قتل عام بزرگ جنگ اول کشته شده اند و فقط او که آن وقت ها 3-4 ساله بوده نجات پیدا کرده چونکه یکی از همسایه های ترک او را بخانه اش برده و به فرزندی قبول کرده. اسم تا حدی ترک و مسلمانی هم به او داده اند و دین اش هم مسلمان شده و عادات و رسومش هم همینطور، تا جائیکه پدر و مادر و خانواده دیگری نمیشناخته و خودش هم چیزی نمیدانسته تا اینکه وقتی بزرگ شده  مادر جدید و مسلمانش همه چیز را به او تعریف کرده.

از این قبیل داستان ها البته همیشه بوده. مثلا میدانیم که «هاجر بولوش» خواننده معروف سال های 40 و 50 میلادی اصلا ارمنی بوده و بعد این خبر پخش شده. در ویدئوی زیر هم یک آقای ترک اصلا ارمنی را میبینید که به تازگی اصلیت واقعی اش را کشف کرده اما شکایت میکند که با این ترتیب خودش را «از اینجا رانده و از آنجا مانده» حس میکند چون هیچکدام از طرفین او را قبول نمیکنند.

اما در گذشته کسی اين قبیل داستان های اصل و نسب را یا نمیدانسته و یا شرایط آزاد برای پیگیری اصل و نسب خود را نداشته، یا اینکه به کسی تعریف نمیکرده و رسانه ها هم طبیعتا چیزی نمی نوشته اند چونکه چنین مطالبی مخالف سیاست دولت بوده.

شکی نیست که بعد از آمدن ترک ها به آناطولی و حاکمیت و اولویت دین اسلام، بخش اعظم مردم بومی، صرفنطر از اصلیت آسوری، یونانی،ارمنی ویا ایرانی – کردی، ترک زبان و مسلمان شده اند. طبق یک تئوری، بخشی از آنها هم بخاطر سهولت كار، علوی هم شده اند. طبق این نظریه ها، اصلیت بعضی از ترک ها و کرد های علوی احتمالا از مسیحیان (یونانی ها، آسوری ها و ارامنه) منطقه است که هم با قبول اسلام خود را به محیط جدید حاکم منطبق کرده اند و هم با قبول طریقت علوی که نسبت به مذاهب سنی و شیعه اثنا عشری «لیبرال» تر است  خود رااز سختی های روزمره شریعت مانند نماز و روزه و حج و حجاب کامل اسلامی معاف کرده اند.

فقط ارمنی نیست كه ترك شده. گذشته خود ارمنى را هم اگر دقيق پيگيرى كنيد ميبينيد با قوم ديگرى آميخته تا به اين آميزه جديد ارمنى گفته اند. اگر به قبل از اسلام، یعنی دوره قبل از کوچ قبایل ترک زبان از قرن یازدهم به بعد برگردید در آناطولی ده ها و شاید صد ها قوم و تبار و طایفه را خواهیم یافت که زبانهای هند و اروپائی و یا سامی (سمیتی) صحبت میکردند. به غیر از یونانی ها، آسوری ها، ارامنه، یهودیان و ایرانیان غربی (زازا ها، کُرد ها، تات ها  و دیگر گروه ها) تقریبا همه مستحیل شده اند. حتی یونانی و ارمنی و غیره هم خود محصول تغییر و تبدلات و استحاله های قومی مدامی بوده که قبل از آنها در آناطولی و منطقه «لوانت» یعنی سواحل شرقی مدیترانه به وقوع پیوسته و در نتیجه آن ده ها قوم و ملت از قبیل فنیقی ها و یا هیتیت ها و اورارتو ها مضمحل شده در اقوام جدید مستحیل شده اند.

از این جهت است که میگویند آناطولی نه فقط در این دو سه هزار سال پیش، بلکه از 10 تا 50 هزار سال پیش مرکز تقاطع و اختلاط انواع و اقسام قبایل و اقوام رنگارنگ بوده. بهمین جهت هم هست که طبق اکثر تحلیل های ژنتیک، تابلوی دی ان ای مردم این منطقه (مثل اکثر مناطق دیگر دنیا) بسیار مخلوط است – از هر چمن گلی. و این هم جالب است: در حالیکه بسیاری از ترک زبانان مسلمان تصور میکنند اصل آنها از آسیای میانه است، اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثریت تُرک های ترکیه چندان شباهت و قرابتی با مردم آسیای میانه ندارد و «حوض ژنتیک» آنان در درجه اول متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوبی است با یک اختلاط و آمیزه مخصوص این منطقه.

درست مثل خود ایران ما.

چه در آناطولی و چه در ایران گفته میشود تعداد مهاجران (یونانی، عرب، سپس ترک و مغول) بمراتب از مردم بومی کمتر بوده است. کلود کاهن که یکی از نامدار ترین  پژوهشگران تاریخ بیزانس و ترکان است از یک نسبت یک به چهار و یا پنج در مورد کوچ قبایل ترک زبان صحبت میکند یعنی در مقابل چهار تا پنج بومی، یک ترک زبان. اگر این را در مورد آناطولی بپذیریم، این تناسب در مورد ایران خیلی کمتر از آناطولی بوده  (ما در مورد علل  احتمالی این مسئله قبلا بحث کرده ایم.) از نظر  ژنتیک هم اختلاط اکثریت مردم ایران با کمی فرق شباهت زیادی با مردم آناطولی دارد: آسیای جنوب غربی، حوزه مدیترانه، اروپا، به درجه بمراتب کمتری هم آسیای مرکزی و غیره. البته در هر منطقه ظاهر مردم هم فرق میکند اما مثلا اگرچه یونانیان، اعراب و ترک ها مُهر ژنتیک خود را بر مردم ایران هم زده اند اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثر ایرانیان کاملا شبیه هیچکدام نیست و معجون مخصوص خودش است!

در منطقه پر اختلاط و آمیزش ما که هر که آمده «رد پائی از خود بجا گذاشته»، هر چه داستان های اصلیت و کشف گذشته و شجره و مراجعه به تاریخ قدیمی تر عمیق تر و محیط بحث آزاد تر و تعامل نسبت به اندیشه های گوناگون بیشتر میشود این تردید بیشتر از بین میرود که موضوع بیشتر از آنکه مربوط به نژاد و تبار و قومیت و رنگ پوست و دی ان ای باشد، عبارت از فرق های فرهنگی، زبانی و یا دینی و مذهبی است. حتی موضوع این هم نیست: بیشتر این است که هر شخص و گروه با این دانش و یا عدم دانش در این مورد چه شعور و آگاهی اجتماعی براى خودش بوجود میاورد و میخواهد با آن چه کند؟  و گرنه احتمالا اصل قومیت، تبار و ژنتیک هر کدام از ما ها، قبل از اینکه به 50-60 هزار سال پیش به آفریقا برسد، هر دوره ای چیزی بوده و بعد تغییر یافته است. نوران خانم ترک همسایه فامیل ما  هم که اصلا ارمنی بوده، شاید قبل از اینکه اجدادش ارمنی شود ایرانی و یا یونانی بوده و قبل از آن هیتیت و یا اورارتو و یا فنیقی بوده است.

خیلی ها به این موضوعات اهمیت نمیدهند و در واقع خیلی هم خوب است که اصلا اهمیت نمیدهند. آنها به زندگی و کار و بار خود و خانواده شان ادامه میدهند. اما برای کسانی که این موضوع  برایشان اهمیت دارد شعور و آگاهی است که تعیین کننده میشود و نه لزوما خود واقعیت. از نظر شعور و آگاهی بعضی ها به این نتیجه میرسند که اصل و نسب مهم نیست و این، فقط ما و جامعه ما را رنگارنگ و غنی میکند. دیگران از پی شعار های برابری مطلق گرایانه و یا حاکمیت بر دیگران راه جدل و دعوا و نزاع را درپیش میگیرند.

حالا دیدن و تاکید بر فرق ها چه در زبان و دین و چه در قومیت و ملیت نوعی مُد روز شده است و پافشاری بر مشترکات و لزوم اعتدال و همزیستی چندان خریداری ندارد. بنا به تصوری که امروزه رایج است، اکثریت اصولا ظالم و نا حق است و اقلیت حتی اگر راه تند خصومت، خشونت و نزاع را هم در پیش گیرد حتما و اصولا باید بحق باشد. این موج وقتی با جهالت یک عده فعال و شورشگر روبرو شود و شرایط مناسب اجتماعی برای انفجار را هم پیدا کند میتواند تبدیل به آتش خرمن همگان  بشود.

و گرنه مشکلی نیست و اینها همه حرف است که میزنیم.… ادامه خواندن

گفتید «روز پیروزی» کی؟

امروز نهم ماه  مه روز «غلبه بر فاشیسم» است. به سخنرانی استالین در نهم مه 1945 نگاه کنید (با زیر نویس انگلیسی) که همه اش از «پیروزی متفقین»، «اتحاد شوروی» و «مردم ما» بعنوان فاتحان جنگ صحبت میکند. و این سخنرانی را با نطق امروز اقای پوتین مقایسه کنید که همه پیروزی بر فاشیسم را به حساب روسیه و مردم روسیه مینویسد. او امروز گفت اراده قدرتمند مردم روسیه اروپا را از بردگی نجات داد… امروز بزرگترین جشن روسیه است. در تمام شوروی سابق، اوکرائین، بلاروس، اوزبکستان، آذربایجان و یا گرجستان مردم همه فکر میکنند و تا حال گفته میشد که همه مردم اتحاد شوروی، همه اروپای ضد فاشیستی و قوا و ممالک متفقین در غلبه تاریخی بر فاشیسم هیتلری سهم داشتند و هرکدام نقش مهم خود را بازی کرده اند…

جمهوری شوروی آذربایجان در آن سال ها سه ملیون جمعیت داشت. از این جمعیت 600 هزار نفر (یعنی 20 در صد کل مردم) به جنگ رفتند و 300 هزار نفر یعنی 10 در صد کل جمعیت آذربایجان در جنگ کشته شدند.

اقای پوتین در در مصاحبه آنلاین اش (17 آوریل امسال) گفته بود: «من موافق نیستم که گفته شود اگر ما از اوکرائین جدا میبودیم در جنگ پیروز نمیشدیم. البته ما پیروز میشدیم. به آمار نگاه کنید. بیشترین خسارات و قربانی ها در جنگ بزرگ میهنی یعنی 70 در صد این قربانی ها و خسارات را روسیه داده است…» در سال 2010 هم آقای پوتین گفته بود: میگویند ملل دیگر هم بغیر از ملت روس در جنگ شرکت کردند. البته. اما ببخشيد. اگر ملت روس تنهای تنها هم بود بر فاشیسم غلبه میکرد. ( در این لینک، زمان: یک ساعت و 37 دقیقه).

خوب، حالا مثلا به این «سربازان جنگ بزرگ میهنی» در بیشکک، پایتخت قیرغیزستان و مدال هائی نگاه کنید که آنها بخاطر شرکت و موفقیت در جنگ گرفته و با افتخار بر سینه خود زده اند. امروز آنها از آقای پوتین میشنوند که  نه اروپا، نه متفقین، نه ملل دیگر اتحاد شوروی بلکه روسیه و مردم روسیه غالب و فاتح اصلی جنگ بوده است.

DST_4249

 … ادامه خواندن

ترکان قزلباش میان صفوی و عثمانی

Chaldiran1

اگر ترکان قزلباش آناطولی نبودند دولت صفوی هم تشکیل نمیشد – این چيزى است که بعضی از تاریخدانان ترکیه و بخصوص کسانی که از نظر سیاسی بیشتر بعنوان «ملی گرا» معروف شده اند ادعا میکنند. مهمترین نام های این عده از تاریخ نویسان ترک فاروق سومر و پیش از او، زکی ولیدی توغان است. در مقاله قبلی این بحث را با اشاره به کتاب معروف استاد سومر بنام «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» شروع کرده  و قول داده بودم که این موضوع را کمی بیشتر باز کنم. سعی خواهم کرد در این بخش دوم  و بخش سوم و پایانی این نوشته نشان دهم که ادعای مزبور آن قدر هم بر پایه واقعیات تاریخی استوار نیست بلکه بنظر میرسد بیشتربا دغدغه های سیاسی مطرح میشود.

ادعا این است که ایلات مختلف ترکمن که در آغاز صفویه، و اگر کمی دقیقتر بگوئیم حوالی 1480-1530 مقیم آناطولی  شده بودند تحت تاثیر تبلیغات مذهبی، صوفیانه و سیاسی-نظامی ابتدا شیخ حیدر و سپس پسرش، شاه اسماعیل قرار گرفته در یک باصطلاح «اتحادیه» ایلی بنام قزلباش ها (قیزیلباش) متحد شدند که وظیفه اصلی شان بر سر کار آوردن و حفظ دولت صفوی بود. روسا و اعضای این ایلات به علویگری و تشیعی مخلوط با شامانیسم آسیای میانه تمایل نشان داده و از سنی بودن دولت و سلطان عثمانی ناراضی بودند و ضمنا سياست های عثمانی و فقر نیز نارضایتی آنها را بیشتر میکرد.

آنها که در سیمای شاه اسماعیل و پیش کسوتان او مراد و مرشد کامل خود را دیده از آنان تا حد پرستش اطاعت میکردند، با تشویق و سازماندهی شاه اسماعیل، شیوخ و مبلغین صفوی در آناطولی شرقی قیام کرده با اکثر افراد ایلات خود از آناطولی به ایران مهاجرت نمودند و در اینجا مقیم شدند. شاه صفوی این قبایل را در نقاط مختلف ایران جابجا کرد و روسای این ایلات و طوایف را در نقاط کلیدی دیوان و لشکرصفوی در سرتاسر ایران از کرمان و اصفهان تا ری و همدان، از تبریز تا دیاربکر و بغداد صاحب مقام و ثروت کرد و آنان مسئول حراست دولت نوین صفوی  از جمله در مقابل دولت عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق  شدند.

پروفسور سومر در این مورد مخصوصا به پنج ايل بزرگ ترکمن: روملو، استاجلو، تکلو، شاملو، ذوالقدر و قبایل دیگری نظیر افشار و قاجار اشاره ميكند که اکثر آنها بدنبال کوچ های دور و دراز در چند قرن پیش از آن (از زمان غزنویان و سلجوقیان تا آن زمان) از آسیای مرکزی آمده و با گذشتن از ایران در آناطولی و يا سوريه رحل اقامت افکنده بودند. بخش كوچكترى از آنها هم در ایران مانده و در نقاط مختلف این کشور پراکنده شده بودند. مثلا ایل شاملو در زمان سلجوقیان از آسیای مرکزی آمده به سوریه کنونی رفته بود. در آنجا آنها یا تابع حکام مملوکی شدند و یا خود حکومت های محلی ایجاد کردند. به همین صورت ایل افشار باز در زمان سلجوقیان ابتدا به خراسان، سیستان و خوزستان و سپس آذربایجان و آناطولی رفته بود.

آناطولى بخاطر اهالی غیر مسلمانش جاذبه بخصوصی برای قبایل ترک داشت چرا که بر خلاف ایران و یا سوریه و ماوراء النهر که مسلمان بودند، آناطولی یعنی روم شرقی (بیزانس) هنوز غالبا مسیحی بود و حمله و غصب «سرزمین های کفار» هم جهاد بشمار میرفت و هم منبع قدرت و ثروت بود.آذربایجان نیز از نظر «دروازه» آناطولی و قفقاز بودنش قبایل ترک را بیشتر از مثلا بصره، خوزستان و یا اصفهان بخود جلب میکرد. در آناطولی قبایل ترک پخش و پراکنده شده بودند اما هر کدام بیشتر در مناطق معینی جمع میشدند. مثلا قبایل استاجلو، شاملو و روملو در نواحی سیواس، آماسیه (آماسیای کنونی) و توقات (توکات کنونی)، تکلو در آنطالیه (آنتالیای کنونی) و ذوالقدر در ماراش و یوزقات متمرکز شده بودند.

به راستی تواریخ گوناگون و سیاحتنامه های غربی مینویسند که  شاه اسماعیل مدتی طولانی در این نواحی مشغول تبلیغات مذهبی و سیاسی بوده، برای تاسیس سلسه خود یعنی صفویه «نیرو جمع میکرد» و روسای این قبایل هم که تحت تاثیر شخصیت مذهبی شیخ حیدر و سپس پسرش شاه اسماعیل قرا گرفته نوعی مسحور آنها شده بودند دسته دسته همراه با زن و بچه و احشام خود به ایران میامدند و از سوی شاه اسماعیل مورد اکرام و احترام قرار میگرفتند.

این دوره مرحله ای حساس و تاریخی در حیات این منطقه و مردم آن و درضمن تاریخ دوکشور ایران و عثمانی است چرا که در نتیجه این تحولات دو امپراتوری ایران صفوی وشیعه و عثمانی سنی شکل نهائی خود را میگیرند. داستان های این «کوچ های معکوس» از آناطولى به ایران بسیار است. به هر حال کوچ های مزبور بعد از جمع مریدان صفویه در ارزنجان (آناطولی شرقی) در سال 1501 تشدید یافت.

در مراحل نخست، شاه اسماعیل به سلطان بایزید عثمانی نامه نوشته از او میخواهد که به مهاجرت این یا آن ایل از عثمانی به ایران اجازه دهد. در بعضی مراحل دیگر مهاجرت ها از پی قیام های محلی برضد عثمانی انجام میگیرد که نمونه بارز آن شورش بابا شاهقلی تکلو در در ناحیه آنطالیه (آنتالیای کنونی) بود. در مجموع چنین برمیاید که حجم انسانی کوچ ها مختلف بوده و از چند صد نفر تا هزاران نفر میرسیده است. مثلا گفته میشود حدود ده تا پانزده هزار نفر از ایل تکلو در جریان این جابجائی ها از منطقه آنطالیه به ایران مهاجرت کرده اند. مجموع تعداد قبایل مهاجر از آناطولی به ایران روشن نیست اما بعضی از دانشمندان هنگام بحث روند ترک شدن زبان آذربایجان و اران از دوره غزنوی تا صفوی سخن  از سه مرحله تشدید این جریان صحبت میکنند که بازگشت قبایل ترک زبان از آناطولی به ایران سومین جریان بزرگ کوچ بوده است (طبق این نظریه ها، دو جریان مهم دیگر ابتدا دوره سلجوقیان و ثانیا حمله مغول و حضور تعداد کثیری از ترکان در لشکر مغول بوده است).

فاروق سومر در کتاب فوق الذکر مینویسد: «ترکان ایرانی زمان صفویه، نسبت به گذشته، با تراکم بسیار زیاد جمعیت در یک منطقه (آذربایجان) سکونت گزیدند. علت این امر نیز تشکیل دولت صفوی و مهاجرت دسته جمعی ترشان (از آناطولی) به ایران است.» و در جای دیگر: «(…) ترکان، تشکیل دهنده و تقویت کننده دولت صفوی این افراد و طوایف  (شاه اسماعیل و روسای قبایل ترکمن از آناطولی) بودند. در اینجا روشن میشود که اکثریت و یا تمامی این ترکان از آناطولی مرکزی و یا جنوبی بودند» و همچنین: «اگر ترکان قزیلباش آناطولی نبودند، شکل گیری و فکر مداخله در سیاست در افکار شیوخ اردبیل خطور نميكرد (ص ٢٧، ٣١).»

اما باید در نظر گرفت که در آن سال ها اگرچه بازیگران اصلی در این منطقه از سوئی شاه اسماعیل صفوی و از سوی دیگر سلطان عثمانی بایزید بودند، اما سلسله آق قویونلو و حتی بقایای قراقویونلو ها نیز در بعضی نقاط بر سر کار بودند. علاوه بر این، ده ها تن از روسای ایلات محلی ترکمن در تمام منطقه هرکدام «ساز خود را میزدند»، گاه با این و گاه با آن طرف متحد میشدند. آق قویونلو در آناطولی شرقی، عراق عجم و عرب و قراقویونلو (و همچنین شروانشاه های باکو) در قفقازاگر چه تضعیف شده بودند ولی هنوز از بین نرفته بودند.

آنچه که استاد سومر و بعضی تاریخ نویسان دیگر ترکیه در نظر نمیگیرند همین خصلت «مرحله گذار»  و سیال بودن این دوره از تاریخ منطقه از نظر شکل گیری ملت ها و کشور های دو گانه ایران و عثمانی است. مثلا اصولا اینکه همه این قبایل یک یا چند قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به ایران و آناطولی آمده بودند ذكر ميشود اما در شرح مناسبات با صفوى در نظرگرفته نميشود، و يا اينكه آنها هم در ایران کنونی و هم در آناطولی پخش شده بودند، اینکه هنوز بسیاری از آنها کوچ نشین بودند و محل ثابتی برای اقامت خود انتخاب نکرده بودند و بعضی ها مرتب بین ایران و آنا طولی میرفتند و باز میگشتند مورد توجه قرار نمیگیرد. و در نهایت چنان از «سیر و سیاحت آزاد و بی ممانعت شاه اسماعیل در شرق آناطولی» صحبت میشود که گویا آن زمان هم مرز های کنونی بین ایران و ترکیه پا برجا بودند در حالیکه از طرفی حاکمیت دولتی ایران و عثمانی وهمچنین تبعیت و وفادارى  ایلات سیال و مرتبا در حال تغییر بود و از سوی دیگر اکثر شرق آناطولی از جمله طرابوزان، ارزنجان، ارضروم و دیاربکر هنوز تا مدت زیادی (حتی بعد از جنگ چالدران) در دست حکومت آق قویونلو بود و نه عثمانی.  پیروزی شاه اسماعیل بر سلطان مراد آق قویونلو در جنگ «آلما قولاغی» همدان (1503) بود که عراق عرب و عجم را هم نصیب شاه اسماعیل کرد و همچنین جنگ تاریخی چالدران بین شاه اسماعیل و سلطان سلیم عثمانی (1514) بود که اگر چه منجر به شکست سنگین ایران صفوی شد، اما به مرحله سیال گذار درمرز های بین دو دولت پایان داد  وجریان  «ملت شوی» و «تشکیل کشور» در هر دو سو را آغازید: در یک سو ایران صفوی و در سوی دیگر عثمانی سنی.

(منابع در پایان این سلسله مقالات)

در بخش بعدی و پایانی: جنگ سرد تمام عیار بین صفوی و عثمانی

 بخش نخست: صفویه را ترکان آناطولی ساختند؟

 

 … ادامه خواندن

صفویه را ترکان آناطولی ساختند؟

SumerTH

عباس جوادی – در تاریخ نویسی صفوی و عثمانی، نگرشی هست که بخصوص در ترکیه رایج است. نگرش مزبور مدعی اشتباه بودن این درک عمومی است که دولت صفوی با متحد کردن ایران در کم و بیش مرزهای تاریخی ایران و زیر بیرق یک مذهب یعنی تشیع،900 سال بعد از اسلام و خلافت اموی و عباسی و همچنین مهاجرت های ترکان و حمله مغول، ایران را احیا کرده دوباره بعنوان «ایران» وارد صحنه تاریخ نمود. طبق اين نظريه عنصر اصلى كه صفويان و مذهب شيعه را در ايران بر سر كارآورده و حفظ نموده قيزيلباشان بودند كه اصلشان نه از ايران بلكه از قبايل ترك بود كه از آناطولى (آناتولی) به ايران و بخصوص آذربايجان رفته بودند.

البته  در ترکیه همه تاریخ نویسان ملى – ايرانى بودن دولت صفوى را رد نميكنند. برای مثال معروف ترین تاریخشناس و تاریخ نویس كنونى ترکیه، پروفسور خلیل اینالجیق (اینالجیک)، برعکس بر آن است که ایران سرچشمه فرهنگی و اداری- دولتی دولت عثمانی بوده است (نگاه کنید به این مقاله «چشم انداز».) اما مهمترین شخصیت علمی که مدعی مردود بودن نظریه «ملی بودن دولت صفوی» است مرحوم پروفسور فاروق سومر از دانشکده زبان ها، تاریخ و ادبیات دانشگاه آنکارا است که رشته تخصصی اش اقوام و قبایل ترک و مرحله های کوچ و اسکان آنها از آسیای مرکزی به ایران و آناطولی بود.

استاد سومر در باره تک تک قبایل بزرگ ترک مانند اوغوز ها، قراقویونلو ها، قرامان ها، قاجار ها، افشار ها، تاتار ها، بیگدلی ها، بیات ها، بایندیر ها، ترکان عراق و سوریه و همچنین عموما ایلات آناطولی و ترک زبان شدن آناطولی رساله ها و کتب فوق العاده با ارزشی نوشته است که مطالعه آنها نه فقط برای روشنفکران ترکیه بلکه در عین حال برای ما ایرانیان بسیار مفید و جالب خواهد بود.

یکی از آثاری که فاروق سومر در سال 1976 برپایه تحقیقات مفصل نوشته  و در سال 1371 به فارسی هم ترجمه شده، «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (*) نام دارد. در این کتاب بعد از مقدمه ای که در واقع خلاصه خود کتاب و نظریه استاد سومر است، در هر فصل جداگانه تاثیر قبایل مشخص بزرگ و کوچک ترک در تشکیل، توسعه و ادامه حکمرانی هر پادشاه صفوی در طول حاکمیت این سلسله با دقت و تفصیلات حیرت آوری ذکر میشود که ویژگی جالب این اثر است.

بنظر استاد سومربخش قابل توجهی از قبایل ترک که از زمان سلجوقیان به بعد از آسیای میانه و از طریق ایران به آناطولی مهاجرت کرده بودند در اثر تحولات مختلف سیاسی به ایران بازگشته و اکثریتشان در آذربایجان که مرکز سیاسی و نظامی ابتدای صفوی بود سکنی گزیدند. این حرکات از قرن چهاردهم میلادی  یعنی از پایان دوره ایلخانان شروع شده و بویژه به مدت صد سال یعنی از نظامی شدن «طریقت صفویه» تحت رهبری شیخ حیدر تا تاسیس دولت صفوی از سوی شاه اسماعیل و زمان پسر او شاه طهماسب صفوی نقطه اوج خود را طی کرده، اما تا قرن هجدهم و حتی نوزدهم هم ادامه یافته است. نیروی اجرائی و رهبری تاسیس، و بویژه از نظر نظامی و اداری رهبری کننده صفویان قیزیل باش ها بودند که بنظر فاروق سومر، نه از داخل ایران بلکه اساسا از قبایل ترک زبانی نشئات میگرفتند که با تبلیغات و تشویقات مذهبی و سیاسی شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل، خود شاه اسماعیل و طرفدارانش و از طرف دیگر مشکلات سیاسی و اقتصادی در شرق آناطولی همچون مریدان از جان گذشته و شیفته پیر و مرشد صفوی خود فوج فوج همراه با قبایل و طایفه های خود به اردبیل و دیگر مناطق آذربایجان رفتند، در آنجا سکنی گزیدند و نیروهای مسلح خود را در اختیار شاهان صفوی قرار دادند.

اینکه شیخ حیدر و خود شاه اسماعیل در شرق آناطولی تبلیغات مذهبی و سیاسی سازمان یافته و موفقیت آمیزی کرده و زمینه را برای شورش ها و حتی کوچ قبایل ترک این مناطق به ایران تهیه کرده اند جای شک ندارد. در اینجا موضوع بر سر منطقه ای وسیع شامل قارص، ارضروم، وان، مالاتیا، دیاربکر و حتی پادشاه نشین رومی – مسیحی طرابوزان است که در آن موقع هنوز زیر نفوذ آق قویونلو ها بود و سلطان عثمانی کوشش سخت مینمود تا این منطقه شرقی را نیز به فتوحات خود در غرب اضافه کند. با زوال آق قویونلو ها و قراقویونلو ها دولت صفوی ایران در این منطقه آناطولی تبدیل به رقیب اصلی سلطان عثمانی شده بود.

موضوع کوچ توده ای قبایل ترک از آناطولی به آذربایجان کاملا صحت دارد و حتی در ترک زبان شدن آذربایجان بعد از کوچ های دوره های سلجوقیان و حملات مغول و تیمورکه اکثریت ارتش آن ها عبارت از سربازان ترک (مخصوصا اویغور ها و ترک های چغتائی) بود کوچ های دوره صفوی از آناطولی به آذربایجان بعنوان مرحله سوم و نهائی دگرگشت زبان این خطه به حساب میاید.

تصور اینکه قبایل ترک آناطولی دیگر مردم آناطولی بودند که از قرنها پیش آنجا یکجا نشین شده بودند و از آنجا بلند شده به ایران مهاجرت کردند و در ایران دولت صفوی را ایجاد نمودند درست بنظر نمیرسد. البته اصولا آنها بودند که صفوی را مستقر کرده و حتی تا زمان شاه طهماسب و حتی بعد از او هم آن را سر پا نگاه داشتند. اما نباید فراموش کرد که این قبایل هنوز کوچنده بودند، مرحله گذار به یکجا نشینی آنها هنوز ادامه داشت و بنا براین در واقع موطن بخصوصی نداشتند و میتوانستند به راحتی از نقطه ای به نقطه ای مهاجرت کنند . مثلا بجای دیاربکر و یا ولایت تکه (آنطالیه) به مغان و یا مراغه در آذربایجان و یا خراسان و اصفهان نقل مکان کنند. همین کار را هم میکردند. در این مرحله، شاید برای مدتی حدود 200-300 سال، اینکه یک ایل و طایفه بار ها از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ کند و وفاداریها و حتی مذهب خود را متناسبا تغییر دهد چیز غیر متعارفی نبود. مثال های بارز این تغییرات جغرافیائی، سیاسی و قبیله ای را در این دوره دیده ایم (مثلا نگاه کنید به ماجرای اولامه خان تکه و شمس الدین خان از ایل شرف خانیان کُرد در این مقاله).

عامل مذهبی (علوی / شیعه در مقابل سنّی) هم که استاد سومر به آن اشاره میکند در اصل کاملا درست است. این، دوره ای هست که تاثیرات آسیای مرکزی و تا حدی شامانی و صوفیانه ترک های تازه مسلمان شده با نظام پیر ها، مرشد ها، و «دده» ها و «ابدال» ها بتدریج جای خود را به مدارس رسمی سنّی میدهد و مسلمانانی را که تا آن وقت در پشت اسب تاخته به ایران و آسیای صغیر آمده بودند تابع سنت و مذهب سخت گیرانه ای مینمود و باعث نارضایتی آنها میشد. تشیع / علویگری و تبلیغات مذهبی صوفیان و صفویان در آناطولی از این جهت بود که تاثیر عمیقی بر توده های بیشتر کوچنده و روستائی آناطولی داشت. مشکلات اقتصادی مانند مالیات ها و هرج و مرج سیاسی قبل از استقرار کامل عثمانی ها هم مزبد بر علت میشد. تحت تاثیر اندیشه مذهبی صفویه، مریدان شیوخ صفوی و قیزیل باشان به شیخ های خود نوعی مقام الوهیت قائل بودند که آنها حاضر بودند در راهشان خود را به آب و آتش زده شهید کنند. برای عثمانی، این، خطری امنیتی و جدی بود. در قرن شانزدهم قیام علویان، شکست قدم به قدم آنان و موج کوچ به آذربایجان در این شعر شاعر معروف مردمی و علوی منطقه «پیر سلطان ابدال» منعکس شده است که ترجیع بندش «آچیلین قاپیلار، شاها گیدلیم» است یعنی «باز شوید ای دروازه ها، تا به سوی شاه برویم!»

شکست ایران صفوی در جنگ چالدران (1514)، تخلیه شرق آناطولی و حتى بعد ها بغداد از سوی ایران و اما ناکامی عثمانی در فتح و حفظ آذربایجان و مرکز آن تبریز و بالاخره عهد قرار داد صلح قصر شیرین بین دو طرف (1639) که کم و بیش مرز های  کنونی ایران و ترکیه را تعریف میکرد نقطه پایانی به این کشاکش ایران و عثمانی گذاشت که از نظر سیاسی و مذهبی رنگ رویاروئی دو ملت جدید زیر دو بیرق مختلف  شیعه و سنی گرفته بود.

———————————————-

(*) پروفسور فاروق سومر: نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران 1371. از اصل:

Prof. Dr. Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976… ادامه خواندن

نام روز های هفته

CentrAsia
نام روز های هفته در آذربایجان، آسیای میانه و ترکیه

آذربایجان ایران:

دوشنبه
doşənbə
سه شنبه (ندرتا: چارشنبه آخشامی)
seşənbə
چارشنبه
çarşənbə
پنجشنبه (ندرتا: جمعه آخشامی)
pənşənbə
جمعه
cümə
شنبه
şənbə
یکشنبه
yekşənbə

جمهوری آذربایجان:

بازار ارته سی
bazarertəsi
چرشنبه آخشامی
çərşəmbeaxşamı
چرشنبه
çərşəmbe
جمعه آخشامی
cüməaxşamı
جمعه
cümə
شنبه
şənbə
بازار
bazar

ترکیه:

پازارته سی
Pazartesi
سالی
Salı
چارشامبا
Çarşamba
پرشمبه
Perşembe
جوما
Cuma
جومارته سی
Cumartesi
پازار
Pazar

ترکمنستان:

دوشنبه
Duşenbe
سی شنبه
Sişenbe
چارشنبه
Çarşenbe
پن شنبه
Penşenbe
آننا
Anna
شنبه
Şenbe
یگ شنبه
Yegşenbe

اوزبکستان:

دوشنبه
Duşanba
سه شنبه
Seşanba
چورشنبه
Çorşçanba
پی شنبه
Payşanba
جوما
Cuma
شنبه
Şanba
یک شنبه
Yekşanba

قیرقیزستان:

دوی شونبو
Düyşönbü
شئی شنبی
Şeyşenbi
شارشنبی
Şarşenbi
بئی شنبی
Beyşenbi
جوما
Cuma
ای شنبی
İşenbi
یک شنبی
Yekşenbi

قزاقستان:

دوی سنبی
Duysenbi
سئی سنبی
Seysenbi
سار سنبی
Sarsenbi
بئی سنبی
Beysenbi
جوما
Cuma
سنبی
Senbi
یک سنبی
Yeksenbi

 

طبق خواست خوانندگان علاقمند: نام روزهای هفته به زبان اویغوری (سین کیانگ چین):

و همچنین به زبان ترکی عثمانی (تا سال های 1930 در ترکیه):

ادامه خواندن

بیماری های زبانی

Analysis 1

عباس جوادی – یکی از دوستان تعریف می‌کرد که یکی از استادان زبان فارسی که سعی داشت برای هر لغتی یک ریشه فارسی پیداکند، می‌گفته که واژه «ویسکی» در اصل «و سه یکی» بوده، چرا که «سه قسمت آن الکل است که بایک قسمت آب قاطی شده است»!

شوخی هم باشد، این، نشانه یک نوع تفرعن فرهنگی و زبانی است که در ایران ما خیلی‌ها به آن مبتلا هستند. این حتی می‌شود گفت یک نوع مرض است، یک «بیماری زبانی» که هم خودتان تصور می‌کنید و هم به دیگران القاء می‌کنید که «ریشه بسیاری از لغات زبان‌های دیگر از فارسی است». چرا؟ احتمالا بعضی‌ها می‌خواهند زبان خودشان را از زبان دیگران باستانی تر، غنی تر و بهتر و بدین ترتیب خودشان را به همان ترتیب اصیل تر، با فرهنگ تر و والاتر از دیگران نشان دهند.

این بیماری و بیماری‌های دیگری که به طور خلاصه به آنها هم اشاره خواهم کرد، مثل جوش‌های صورت دوره بلوغ، زمانی پیدا شد که ایران همراه با حکومت، روشنفکران و نویسندگانش تازه از آوار جنگ اول جهانی و خطر تلاشی و تقسیم بین روسیه و انگلیس خلاص شده و با رضاشاه می‌خواست دولتی ملی، مرکزی و معاصر ایجاد کند و به این خاطر نیازمند سیاست «یک ملت، یک زبان» بود و از همه امکانات منطقی و حتی غیر منطقی استفاده می‌کرد تا زبان مشترک و ملی ایران نو یعنی فارسی را غنی و قدرتمند نماید و آن را باستانی نشان دهد و تحکیم بخشد. با این ترتیب ایران باستان را به عرش اعلی بردند و از آن یک دوره تخیلی و رویائی ساختند که فقط در بهشت می‌تواند موجود باشد.

اما این را در جای دیگری هم نوشته بودم: اگر هم روزی، روزگاری این قبیل طرز تفکرها و سیاست‌ها لازمه دوران بود و آنگونه تند روی‌ها ناگزیر بود، امروزه دیگر آن سبو بشکسته و آن پیمانه ریخته و آن کارد دیگر به جای آنکه ما از آن استفاده کنیم، دست خود ما را می‌برد. در ثانی: این قبیل «بیماری‌های زبانی» مخصوص ما ایرانی جماعت هم نیست.

همزمان با دوره رضاشاه، از زمان آتاترک در ترکیه هم با همان انگیزه‌های قابل فهم دوره رضا شاه و سیاست «یک ملت، یک زبان»، ترکی تنها زبان تدریس، تحصیل، مطبوعات و مکاتبات ترکیه شد و برای تحکیم آن، سیاست هائی در پیش گرفته شد که از روش‌های دوره رضا شاه هم تند روتر بود. سیاستی بنام «تئوری آفتاب زبان» Güneş Dil Teorisi سیاست رسمی دولت شد که مدعی بود ریشه و اصل همه زبانهای دنیا ترکی است که از آسیای مرکزی نشئت گرفته (این تئوری از بس که غیر قابل دفاع بود بعد از مدتی مسکوت گذاشته شد). فرهنگستانی نو تاسیس بنام «تورک دیل کورومو» شروع به «پاکسازی» ترکی از کلمات عربی و فارسی نمود و مانند ایران نویسندگان و زبانشناسان «ملیتچی» شروع به تبلیغ و استدلالاتی مثلا از این قبیل کردند که اصل و ریشه کلمه «کولتور» (فرهنگ) که در اکثر زبانهای اروپائی موجود است از ترکی (دقیقترش از ترکی چغتائی یعنی اوزبکی و فعل «کل-تور-ماق» بمعنی آوردن، گتورماق) است که در یک لغت چغتائی از سال ۱۸۸۲ م درج شده است! حتی روایت قریب به یقین موجود است که این ادعا را خود آتاترک مطرح کرده بود.

اما این گونه کج اندیشی‌ها و تند روی‌های دوره رضاشاه و آتاترک در ایران و یا ترکیه در مقابل نقش عظیمی که آنها هردو در تاریخ کشورهای خود ایفاکرده‌اند، یقینا کاهی است بر کوهی–و چیزی که ما امروزه باید با خونسردی از آن درس بگیریم و نه اینکه اینگونه کج اندیشی‌ها را که دیگر لزوم و نقش تاریخی هم ندارند و قابل توجیه هم نیستند، به صورت فردی و گروهی ادامه دهیم.

یک پدیده دیگر که جزو «بیماری‌های زبانی» است، مداخله جبری حکومت و دستگاه‌های اداری در روند طبیعی رشد زبان از طریق امر و نهی در مورد کاربرد واژگان، ملغی اعلام کردن یک عده لغات به اتهام داشتن منشاء خارجی و به زور رایج نمودن یک عده لغت «خودی» ولی اکثرا ساختگی جدید به جای آن به اصطلاح «کلمات خارجی» است. مجریان این سیاست هم این را «پاک سازی» زبان از واژگان زبان‌های «غیر خودی» می‌نامیدند. البته به کمک همین نویسندگان و دانشمندان لغات بسیاری که محصول دوران معاصر هستند، ایجاد و رایج شده‌اند، مانند یخچال، هواپیما و یا دانشگاه. بی شک بدون این کوشش و خلاقیت روشنفکران و نویسندگان ایران، امروزه فارسی ما در بیشتر موارد از این واژگان که حالا دیگر خودی شده‌اند، محروم می‌ماند. این که امروز شما برای تعبیرها و مفاهیم جدیدی مانند کامپیوتر و یا هلیکوپتر به طور آزمایشی تعابیر فارسی ایجاد کنید و در صورت استقبال مردم در کاربرد روزانه از آن تعابیر جدید استفاده کنید، چیزی طبیعی است. یک رشته لغات دیگر مانند آسانسور و یا میکروسکوب از زبان‌های اروپائی وارد زبان ما و دیگر زبان‌ها شده و جا افتاده و بدین ترتیب «خودی» شده‌اند. اما چرا باید لغات و تعابیری مانند «کتاب» و یا «مدرسه» را که ما هزار سال است استفاده می‌کنیم و مشکلی با آنها نداریم، عوض کرده به جای آنها تعابیر و واژه‌های ساختگی بگذاریم؟ این لغات چه اصلشان عربی و ترکی و سانسکریت باشد و چه تاتی و پهلوی، همه «مال ما» هستند و تبدیل به واژگان طبیعی فارسی امروزی ایران شده‌اند. در زمان پهلوی و بخصوص اوایل رضاشاه این کار رواج بسیاری داشت. اما نظر به این که اکثر این لغات به اصطلاح غیر خودی منشاء عربی داشتند و دارند، با واژگان نو و «خودی» جایگزین شدند که برخی از آنان رایج شد و برخی دیگر «نگرفت.» در دوره جمهوری اسلامی «اهل نظر» از این گونه تلاش‌ها دست شستند.

یک مرض دیگر مربوط به زبان که اتفاقا با همین به اصطلاح «پاکسازی» زبان هم مربوط است، رقابت بر سر این موضوع است که واژگان کدام زبان بیشتر «ناب» یعنی «خودی» است و فرهنگ لغات کدام زبان‌ها بیشتر منشاء زبانهای خارجی دارد. در ایران بعضی فارسی زبان‌های عوام گیر داده‌اند که ترکی آذری در اصل «زبان نیست» بلکه «مخلوطی از زبان‌های خارجی است». از سوی دیگر بعضی ترک زبانان عوام هم از سر عناد می‌گویند فارسی بیشتر از نصفش عربی است. البته با این ادعاها نه آن طرف و نه این طرف نیت بحث علمی ندارند، بلکه تنها می‌خواهند طرف مقابل را نفی کنند و به این طریق برای زبان خود با این ترتیب امتیازی ساختگی قائل شوند. من در مقاله دیگری سعی کرده‌ام نشان بدهم که این نوع رقابت‌ها و «زبان من پاک تر است» گفتن‌ها درست مثل این است که کودکی بگوید «پدر من خوش هیکل تر و پولدار تر از پدر توست.» در حالیکه تا صد سال پیش بی شک سهم لغات عربی، هم در فارسی و هم در ترکی به مراتب بیشتر از امروز بود، امروزه منشاء اصلی حدود چهل در صد واژگان هم فارسی و هم ترکی از عربی و یا زبانی دیگر است (فارسی بیشتر کلمات عربی دارد و ترکی هم از عربی و هم از فارسی لغت گرفته است، در حالیکه میزان لغات فارسی و ترکی در عربی به دلایلی که این نوشته جایش نیست، بسیار پائین است). و لیکن واقعا دیگر نمی‌توان واژگانی مانند «کتاب» و «آقا» و یا «سینما» را به صرف اینکه ریشه اصلی و گذشته این کلمات فارسی نیست، آنها را از زبان «اخراج» کرد، چرا که نه فقط «کتاب» و «آقا» از هزار و یا صدها سال به اینسو، بلکه لغات جدیدتری مانند «تلفن» و «فیلم» هم در همین ۷۰-۸۰ سال اخیر دیگر «خودی» و «مال ما» شده‌اند. در زبان‌های انگلیسی و یا آلمانی هم امروزه کسی نمیداند، علاقه‌ای هم ندارد بداند که افعال تجویز کردن، توصیف کردن و نوشتن یعنی prescribe, describe, schreiben, beschreiben از لاتین و مصدر «نوشتن» یعنی scriber است، همچنانکه ریشه ده‌ها هزار واژه زبان‌های اروپائی یا از لاتین است و یا از یونانی. ولی این امروزه نه برای ایتالیائی‌ها که وارثان زبان و فرهنگ لاتین هستندو یایونانی‌ها مدال افتخاری تشکیل می‌دهد و نه برای انگلیسی، فرانسوی و آلمانی زبان‌ها دلیلی برای احساس عقده حقارت و انگیزه‌ای برای «پاکسازی» زبانشان از لغات لاتین و یونانی.

نمی دانم دیده‌اید یا نه، یک کمدی آمریکائی هست بنام «عروسی یونانی» که در آن پدر زن یونانی یک جوان آمریکایی، سر هر فرصت به داماد آمریکائی اش فخر فروشی کرده، می‌گفت: «ریشه همه کلمات همه زبان‌های دنیا یونانی است. تو هر مثالی می‌خواهی بزن، تا من ربشه یونانی آن را بگویم!!» بعد هم واقعا برای هر لغتی چیزی پیدا می‌کرد و می‌گفت و بعد می‌افزود: «البته با تغییر زمان و مکان، کمی عوض شده»!

اگر ادعاهای زبانشناس مابانه بعضی از ماها مثل این کمدی آمریکائی صرفا برای تفریح و تفنن بود، مشکلی نبود. اما مسئله در اینجاست که بعضی‌ها از این فرصت برای رجز خوانی‌های خودستایانه و حتی بد ترش: افشاندن بذر توهین و تحقیر نسبت به دیگر زبان‌ها و فرهنگ‌ها و از آن هم بد تر: تخریب زبان خود سوء استفاده می‌کنند.… ادامه خواندن

سالگرد کشتار ارامنه و روابط ترکیه و ارمنستان

مصاحبه ام با «رادیوی آزادی» (بخش تاجیکی رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی) در باره سالگرد کشتار ارامنه در سال 1915 در امپراتوری عثمانی و بیانیه نخست وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان که گفت این، «درد مشترک همه ما و منطقه است» ولی نباید آن را به مانع تفاهم و همکاری در منطقه تبدیل کرد.… ادامه خواندن

80 اقلیت قومی قیرقیزستان کوچک

Bishkekاخيرا كه در قیرغیزستان بودم از شعار های «قیرقیزستان متعلق به قیرقیز ها هست» که از طرف یکی دو حزب ناسیونالیستی این کشور روی پوستر ها نوشته شده و به در و دیوار آویزان شده بود وحشتم برداشته بود. وقتی به جنوب کشور، منطقه «اوش» رفتم که بخش قابل توجهی از مردمش اوزبک و کمی هم تاجیک بودند درک کردم که این قبیل شعار ها چقدر خطرناکند، بخصوص برای کشور کوچک و بی دفاعی مانند قیرقیزستان. اما اکثر یت بزرگ مردم قیرقیزستان، چه قیرغیز ها و چه اوزبک ها و روس ها و دیگر اقوامش  انسان هائی فوق العاده طبیعی، صلحدوست و ملایم رفتار هستند.

قرقیزستان (و یا: قیرقيزستان، قرغیزستان) یک کشور کوچک و محصور با خشکی بین چین، قزاقستان، تاجیکستان و اوزبکستان است که تا 50 سال پیش که این کشور هنوز یکی از 15 جمهوری «اتحاد شوروی» بود اکثر ایرانی ها حتی اسمش را هم نمیدانستند – کشوری که کل جمعیتش پنج میلیون نفر است… این کشور طبق آمار رسمی حکومتی دارای 80 اقلیت قومی است. در زمان شوروی حتی 100 اقلیت شمرده شده بود! اما  وقتی از «اقوام قیرغیزستان» بحث میشود اغلب نام چهارپنج گروه بزرگترخوانده میشود: قیرقیز ها (73%)، اوزبکها (14%)، روس ها (6%)، دونقان ها یعنی چینی های مسلمان… شاید هم کمی تاجیک ها و اویغور ها.. (حدود 2 درصد) .. این میشود شش قوم که  95% مردم را تشکیل میدهند. پس 74 قوم دیگر که پنج در صد جمعیت را تشکیل میدهند چی؟

کولی ها که در آسیای مرکزی به آنها «لولی» میگویند یکی از این اقلیت ها هستند. بیشتر آنها در جنوب، در نواحی اوش و جلال آباد زندگی میکنند. آنها فارسی زبان اند. در جنوب دونقان ها هم هستند اما آنها از طرف اوزبک های کشور استحاله میشوند. کره ای ها و تاتار های کریمه هم به تعداد کمی در این کشور زندگی میکنند. آنها در سال های ترور استالینی به زور از مناطق زیستشان در اتحاد شوروی به اینجا کوچانیده شده اند. حتى يك اقليت شايد چهل پنجاه نفرى بنام “همشين” ها هم در يكى دو آبادى زندگى ميكند كه لهجه اى از ارمنى قديم صحبت ميكنند. امروزه همه اين گروه هاى كوچك از نظر هویت قومی با خطر زوال روبرو هستند اما ظاهرا نمیتوان جلوی این روند را گرفت. جوانتر های این اقوام دیگر بیشتر از زبان مادری و اجدادی خودشان، روسی حرف میزنند و مینویسند. اصولا رواج زبان و فرهنگ روسی، بعد از یک دوره پسرفت از پی سقوط شوروی، در تقریبا اکثر کشور های شوروی سابق بغیر از چند جمهوری در حال «بازگشت» است. وقتی نسل پیر تر این اقلیت ها فوت میکنند، نسل های جوانتر که با زبان و فرهنگ روسی بار آمده اند وارد جرگه عمومی «اقوام روس زبان» میشوند که البته هیچ هم بدان معنی نیست که آنها از نظر قومی هم روس تبار هستند. بعضی از آنها نام های روسی به فرزندان خود میگذارند و حتی به دین و مذهب «ارتدکس روسی» میگذرند. اما همیشه در این کشور ها حس میکنی که از نظر قومی و دینی، ثبات و آرامشی در جامعه یا موجود نیست و یا فقط ظاهری است.

من یکی دو ماه  بعد از زد و خورد های خونین بین قیرقیز ها و اوزبک ها در منطقه جنوبی «اوش» هم به آنجا سفر کرده بودم. مصاحبان اوزبک تبار من همگی از “همسایگی بسیار خوب با قیرقیز ها» صحبت میکردند و همه گناه ها را بگردن «افراد ناشناسی» میانداختند که از بیرون آمده بودند. اما آنها در عین حال در صحبت در مورد اختلافات قومی به ندرت راحت و آرام بودند.

از سوى ديگر وقتى به نمونه قيرقيزستان نگاه ميكنيد درك ميكنيد كه معضلات رنگارنگ و چند لايه قومى، مذهبى و زبانى تنها با شعار و محكوم كردن و طلب نمودن حل نميشود. مثلا ميگوئيد تحصيل به هر زبان مادرى هر قومى، چه كوچك و چه بزرگ، “حق مسلم” آنهاست و دولت موظف و مكلف است براى هر گروهى مدرسه و معلم و كتاب بدهد؟ آخر مگر اين اصولا ممكن است؟ دولت قيرقيزستان حتى نميتواند مدرسه و معلم مردم به قيرقيزى و روسى را تامين كند كه زبان هاى رسمى مملكت هستند! تازه اين كشور كوچك و بى پول همينطورى هم بسختى روى پاى خودش ايستاده است. شعار “قيرقيزستان متعلق به قيرقيز هاست” وحشتناك است. اما مانند گروه هاى قوم گراى كشور ميخواهيد هر قوم صاحب سيستم ادارى و امنيتى و مالياتى و آموزشى خودش شود؟ ميخواهيد اين مملكت تكه پاره شود؟

راه حل چيست؟ بهر حال واقعا حیف است «سوئیس آسیای مرکزی»، طوری که بعضی ها قیرقیزستان را مینامند، با آن مردم ملایم خو و مسالمت جویش دستخوش دشمنی ها و تلاطم های خونین قومی شود.… ادامه خواندن

لهجه ترکی سلماس

صوShahpur Dialekt
در میان کتاب های قدیمی ام باز این نوشته آلمانی آقای منوچهر امیرپور اهرنجانی را با تیتر «لهجه آذربایجانی شاهپور – واجشناسی و ریخت شناسی»  یافتم که هر از گاهی نگاهی به فصلی از آن میکنم. حتما خیلی ها این کتاب را نمیشناسند – حق هم دارند چونکه اولا موضوعش طوریکه با تعبیر تخصصى زبانشناسی میگوئیم واجشناسی و ریخت شناسی و یا فرنگی اش را اگر بگوئیم فونولوژی و مورفولوژی است، ثانیا به زبان آلمانی است (و نه فارسی و یا انگلیسی) و ثالثا در باره یکی از لهجه های ترکی آذری ایران است که در سلماس کنونی و شاهپور سابق رایج است.

واجشناسی و آواشناسی حوزه تخصصی من در زبانشناسی بود که یکی از سه رشته تحصیلی ام بشمار میرفت. از جدائی از کار دانشگاه بیش از 25 سال میگذرد اما هنوز هم به زبانشناسی و هم بخصوص واجشناسی، آوا شناسی و مورفولوژی علاقه خاصی دارم. آقای امیرپور را نمیشناسم ولی این کتاب بررسی بسیار جالبی از واج های ترکی سلماس است. واج و یا فونم به آوا های تمایز دهنده معنا مانند «سین» و «ميم” در لغات «سرد » و «مرد» گفته میشود. خوب، این موضوع را همینجا قیچی کنیم و گرنه حوصله تان سر میرود.

در بخش واجشناسی صامت ها، مصوت ها، ترکیبات تشدیدی، مصوت ها و صامت های مرکب، تغییرات واج ها در محیط های گوناگون (آخر هجا و غیره)، و در بخش ریخت شناسی و یا مورفولوژی تغییرات واجشناسی و آواشناسی در صورت تغییرات ریختی کلمه مانند صرف فعل، اضاف شدن یک و یا چند پسوند و غیره، انواع کلمات ، کلمات مرکب و غیره و در ضمن ویژگیهای فراواجی (مانند تاکید و تون جمله) بررسی میشود و در همه این موارد طرز تلفظی اساس گرفته میشود که در سال های 1970 میلادی (قبل از 1350 شمسی) در سلماس و یا شاهپور رایج بود. فکر نکنم کس دیگری کار علمی مشابهی کرده باشد. اساس تئوریک این تحققیق بر «مکتب استروکتورالیسم» (ساختارگرائی) زبانشاسی استوار است که مهمترین نماینده و محقق آن نیکلای تروبتسکوی بود. در ایران این مکتب را استاد محمد رضا باطنی به اهل دانشگاه معرفی نموده است. آقای امیرپور در مقدمه خود لهجه شاهپور (سلماس) را جزو گروه لهجه های حوزه دریاچه ارومیه (رضائیه سابق) شمرده و لهجه های ترکی آذری را به این بخش ها تقسیم کرده است:

1. لهجه های شرقی (دربند، قوبا، شماخی، باکو، لنکران)

2. لهجه های غربی  (قزاخ، لهجه آیروم، لهجه بورچالی)

3. لهجه های شمالی (زاکاتالا، نوخا)

4. لهجه های جنوبی (ایروان، نخجوان، اردوباد)

5. لهجه های مرکزی (گنجه، شوشا)

6. لهجه های آناطولی شرقی (ارضروم)

7. لهجه های قشقائی و عیناللو

8. لهجه های عراق شمالی

9. لهجه های تبریز

10. لهجه های دریاچه ارومیه (رضائیه سابق)… ادامه خواندن