مقدمه كتاب «ادوارد براون و ايران»

توضيح “چشم انداز” – استاد حسن جوادى چند ماه پيش كتابى را كه چهار سال بود براى تكميلش كار ميكرد به اتمام رسانيد: ادوارد براون و ايران. اين كتاب ٣٥٠ و چند صفحه اى اكنون آماده چاپ است و مولف آن با موسسات گوناگون انتشاراتى در اين مورد گفتگو ميكند. فرصت را غنيمت شمرده قبل از چاپ كتاب مقدمه آن و يكى از پيوست هاى آن را كه روابط براون و يكى از شاگردانش بنام شيخ حسن تبريزى را بررسى ميكند در «چشم انداز»  منتشر خواهيم نمود. براى آشنائى بيشتر با زندگى و آثار ايران شناس و متخصص تاريخ ادبيات و مشروطه ايران ادوارد گرنويل ميتوانيد به اين لينك و ديگر منابع مراجعه كنيد.

حسن جوادى – آشنایی من با آثار براون در تبريز سال هاى 1330 از کلاس نهم شروع شد. بعد از کلاس نهم من مریض شده به مدرسه نرفتم و سه سال آخر را بصورت متفرقه امتحان داده در دو سال گذرانیدم. من از طریق نوشته های علامه قزوینی با آثار و زندگی براون آشنا شدم. با زحمت زیاد چهار جلد تاریخ ادبیات براون را از نشریات دانشگاه کیمبریج سفارش دادم. يك پیرمرد ارمنی را که از دست بلشویک ها گریخته بود و زبان های زیادی می دانست پیدا کردم و از جلد سوم براون که مربوط به دوره مغول و تیموریان است شروع به مطالعه کردیم. ترجمه های براون از آثار شعرای ایران در سر تاسر تاریخ ادبیات خیلی به بهتر ساختن انگلیسی من کمک کرد. “مسیو لئون” مقالاتی دربارۀ شرق شناسان بزرگ روس، انگلیس، فرانسه و آلمان نوشته بود که هیچ کدام را در جایی چاپ نکرده بود. آنها را برای من می خواند و اینها باعث علاقه مندی من به تاریخ شرقشناسی گردید.

در سال 1338 من از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفتم و عنوان رسالۀ من “تاثیر ادبیات فارسی بر روی ادبیات فارسی.” بود. اندکی بعد برای ادامه تحصیل اول به پاریس و سپس به کیمبریج انگلستان رفتم و هیچ انتظار نداشتم که در دوره دکترای ادبیات انگلیسی کیمبریج قبول شوم ولی این کار شد. استاد من پروفسور آرتور ج آربری معروف بود که او هم شاگرد رينولد نیکلسون بود و به براون ارادت خاصی داشت. از سوی دیگر پسر عموی پدرم مرحوم حاج میرزا عبدالله مجتهدی، که از فضلا و مجتهدین نامدار تبریز بود، نامه ای به انگلیسی به پروفسور مینورسکی نوشته سفارش مرا کرده بود. مینورسکی که سالها در ایران بود و چند سالی در تبریز کنسول روس بود معلومات وسیع و عجیبی داشت. دوازده زبان می دانست و اغلب آنها را بخوبی صحبت می کرد. مینورسکی پس از این مدتی بعد از انقلاب اکتبر به درخواست بلشویک ها بعنوان شارژه دافر روسیه در تهران مانده بود، به روسیه بر نگشته به پاریس مهاجرت کرده بود. براون اول از او دل خوشى نداشت و فکر می کرد که او از عمّال روس است، ولی بعداً که علاقه مندی او را به ایران دیده بود سعی کرد به او کمک کند. آخر سر هم دوست نزدیک براون سر دنیسن راس مینورسکی را بعنوان استاد به مدرسۀ السنه شرقی و آفریقایی لندن آورده بود. زمانی که من در سال 1960 به کیمبریج رفتم مینورسکی باز نشسته شده در آپارتمانی دو طبقه ای روبروی باغ نباتات کیمبریج زندگی میکرد.

من در کالج پمبروک بودم و بعداً هم مدّرس فارسی و دستیار آربری شدم. براون پیش. از ازدواج در پمبروک زندگی می کرد و در “حیاط پیچک ها ” آپارتمانی داشت که روزگاری محل اقامت جوان ترین نخست وزیر انگلیس یعنی پیت بود. من در کیمبریج با لارنس لکهارت ، که کتاب نادر شاه او مشهور است، آشنا شدم. او نیز شاگرد براون بود و شرح کلاس های براون را می داد که چقدر پر جذبه و جالب بودند، و می گفت اغلب شبها دانشجویان در اطاق براون جمع می شدند و پای صحبت او می نشستند. من درکتابخانه دانشگاه کیمبریج و همچنین کتابخانه کالج پمبروک بیشترکتابها و یادداشت های براون را دیده بودم و می دانستم که او کتابی بنام “نامه هایی از تبریز” دارد که هرگز چاپ نشده بود. سال 1962 یک صدمین سالگرد تولد براون بود و مراسمی در کالج بر گزار شده بود. یکی از دو پسر براون یعنی سر پتریک براون که قاضی دیوان عالی لندن بود به مناسبت این مراسم به پمبروک آمده بود. من از او اجازه گرفتم که “نامه هایی از تبریز” را ترجمه و چاپ بکنم. ولی کار ترجمه این کتاب چند سالی طول کشید وتا برگشتن به ایران در 1965 مقدور نشد.

در 1969 دوباره برای تدریس به کیمبریج برگشتم ودر فاصله این چند سال ترجمه “نامه هایی از تبریز” از انگلیسی بفارسی تمام شده بود و من آنرا برای نشر به شرکت خوارزمی سپرده بودم. البته براون این نامه ها را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده بود ولی من هر قدر گشته بودم آنها را پیدا نکرده بودم. هنگام اقامت دوم در کیمبریج با شادروان لکهارت در این باره صحبت کردم. او گفت یکی از نوه های براون باسم خانم کرافورد را می شناسد که خارج از کیمبریج زندگی می کند و مقداری از اسناد براون پیش اوست. یک روز بهمراهی لکهارت بخانه خانم کرافورد رفتم واو ما را به زیر زمین خانه اش برد که دو صندوق پر از اسناد و نامه های براون آنجا بود. این اسناد که این خانم در کمال محبت در اختیار من گذاشت اکنون در کتابخانه دانشگاه کمبریج هستند. تمام نامه ها را در آنجا یافتم ، و چنان که در جای خود خواهد آمد، چاپ کردم. آن زمان ماشین کپی بصورت امروزی رایج نبود ولی من توانستم ازمقداری از مکاتبات براون نسخه برداری کنم.

خواندن این مکاتبات و اسناد بیش از پیش مرا به شخصیت براون علاقمند ساخت، و مقاله ای تحت عنوان “ای. جی. براون و نهضت مشروطۀ ایران ” نوشتم که در سال 1976 در ایران : مجلۀ موسسۀ بریتانیا برای مطالعات ایرانشناسی منتشر شد، و این سرآغازی بود برای کتاب حاضر. تا آنزمان کسی در ایران، وحتی می توانم بگویم در انگلستان نیز، براون را در زمینۀ لیبرال های آزادیخواه انگلیس مطالعه نکرده بود. آنها کسانی بودند که با سیاست استعماری دولت خودشان در خاور میانه، خصوصاً سیاست سر ادوارد گری برای راضی نگه داشتن روسها بخاطر ترس از آلمان، و دادن هرگونه آزادی عمل در ایران به آنها مخالفت می کردند ، و یا بر ضدسیاست های انگلیس در ایرلند، و همچنین جنگ های بوئر بودند. براون مانند دوستش ویلفرید بلانت، که نشریاتش دربارۀ فجایع انگلیس در مصر در انگلیس غوغایی بر پا کرد و بخاطر مخالفتهایش دربارۀ ایرلند به زندان افتاد، او در میان لیبرالها شخصیت نابی بود. براون چهل سال از عمر خود را به تدریس و تحقیق ، در درجه اول به فرهنگ و ادبیات ایران و سپس به مطالعات اسلامی، عربی و ترکی اختصاص داد و متون مهم زیادی را چاپ و یا ترجمه کرد. او تدریس ترکی را در کیمبریج آغاز کرد و به مطالعات فارسی و عربی حیاتی نو بخشید.

من همیشه می خواستم مکاتبات و اسناد براوان را در جایی چاپ بکنم ولی افسوس که دیگر به قسمت اعظم آنها دسترسی نداشتم. تمام این نامه ها واسناد براون توسط خانم کرافورد به کتابخانه دانشگاه کیمبریج اهدا شده بودند و من بعد از 1970 ، دیگر گذرم به کیمبریج نیفتاده است. خوشبختانه چند تن از دوستان عزیز به من کمک کرده اند تا این کتاب را بجایی برسانم. يكى از آنها جان گرنى، استاد باز نشسته اکسفورد است که سالها درباره براون کار کرده است و کتاب مفصلی درباره او دارد که هنوز چاپ نشده است، گرنى لطف خاصی بمن داشت و هر وقت سئوالی داشتم با کمال گشاده رویی جواب داده است، و من بیش از همه رهین منت او هستم. دوست دیگری که تمام نامه های براون به حسین دانش در استانبول را در اختیار من گذاشته است استاد پیتر چلکفسکی از دانشگاه نیوریورک است که سالها پیش این نامه ها را از مجموعه ای درخانواده دانش در استانبول بخط خود استنساخ کرده و مقاله ای هم بر اساس آنها نوشته است. این نامه ها گویا در سرقتی که بعداَ از خانه دانش شده است از بین رفته اند. پروفسور چلکفسکی رونوشت تمام این نامه ها و یادداشت های خود را در اختیار من گذاشت، ولی متاسفانه به جواب این نامه ها که 32 عدد است و در بين اسناد بروان در دانشگاه کیمبریج است دسترسی نداشته ام. دوست جوانتری که خیلی کمک کرده است آقای دکتر منصور بنکداریان می باشد، که در کتاب باارزش خود “بریتانیا و انقلاب مشروطیت ایران سالهای 1911-1906 : سیاست خارجی، امپریالیسم و مخالفت” (چاپ دانشگاه سیرا کیوز 2006)، تمام مدارک مربوط به براون و دیگر مخالفان سیاست استعماری انگلیس نه تنها درمورد ایران بلکه درباره ایرلند را هم جمع کرده است. علاوه بر این کتاب دکتر بنکداریان مقالات دیگر خود را نیز در اختیار من گذاشته است و هیچ گونه همفکری و راهنمایی را از من دریغ نکرده است. زنده یاد استاد ایرج افشار علاوه بر چاپ کتابهای متعددى چون “نامه های براون به تقی زاده” و غیره کمک های زیادی برای بدست آوردن اسناد و عکس های این کتاب کرده است و راهنمایی های ایشان نیز مثل همیشه خیلی مفید بوده است. از دوستان دیگر کمک های دوست و همکار عزیز من دکتر ویلیم فلور، ایرانشناس بنام هلندی، دکتر احمد کاظمی موسوی از دانشگاه مریلند، آقای عارف همدم از دوستان دانشمند افغانی و همچنین خانم مونیکا ویت از همکاران آمریکایی نویسنده را باید ذکر کنم.

حسن جوادی

بتسدا، مریلند، جون 2013
———————————————————

Browne
فهرست فصل هاى كتاب “ادوارد براون و ايران

فصل اول: ایام تحصیل

فصل دوم: وضع سیاسی انگلیس و دوستان ایرانی براون

فصل سوم: یک سال در میان ایرانیان

فصل چهارم: تدریس فارسی و مطالعات بابیه

فصل پنجم: بحثی در تصوف و ایرادات کسروی

فصل ششم: حلقۀ استانبول: ایرانیان مقیم استانبول و براون

فصل هفتم: براون و بلانت ، شرقشناسی ، اسلام و استقلال ملل شرق

فصل هشتم: مقدمات مشروطه و علاقه مندی براون به سیاست

فصل نهم: بعد از فتح تهران : کمیته ایران بعد از فتح تهران ودوره دوم فعالیت براون

فصل دهم: اوقاف گیب

فصل یازدهم: سه کتاب : انقلاب ایران، شعر و مطبوعات ایران،  نامه هایی از تبریز

فصل دوازدهم : سالهای جنگ جهانی

فصل سیزدهم: براون و کرزن

فصل چهاردهم: تاریخ ادبیات ایران

فصل پانزدهم : سالهای باز پسین

پیوست ها

1 . شیخ حسن تبریزی

2 . لارنس لکهارت

3. عیسی صدیق

4. ذبیح بهروز 306

5. اقبال لاهوری

6. رابینو

7. یحیی دولت آبادی

8. دهخدا

9. براون و دوستان ایرلندی او

10. مینورسکی

11. دنیسن راس

12. سر آلبرت شیندلر

13. گای لسترانج

14. رینالد نیکلسون

15. معاضد السلطنه نائیتی

16.میجر استوکس

17. آرامگاه براون و همسرش

 … ادامه خواندن

به یاد چینگیز آیتماتوف

 

این عکس قدیمی مرا بیاد ایام جوانی ام انداخت. بنظرم سال 1991 و یا 1992 در مونیخ بود. در دعوتی خصوصی که به مناسبت سفر نویسنده معروف شوروی آنوقت چینگیز آیتماتوف داده شده بود. براى معرفى رمان جديدش “يك روز برابر با يك قرن” به آلمان آمده بود. برو و بيائى هم داشت. آلمانی ها هم به ایشان خیلی احترام میگذاشتند.

اما من هیچ وقت یادم نمیاید که چندان مسحور و شیفته آثار آیتمانوف قرار گرفته باشم – نه رمان فوق الذکر ش و نه «جمیله»

موضوع محوری «یک روز برابر با یک قرن» بر سر اندیشه، طرز فکر و زندگی «مانقورد» است، مانقورد و یا مانقورت بمعنای غلام و برده ای است که با صداقت و ازخودگذشتگی نوکری ارباب اش را میکند و حتی تبدیل به بخشی از خود ارباب میشود. سیاسی ها این را با رمان آیتماتوف تعمیم داده یا بنفع تفکر کمونیستی شوروی در مقابل امپریالیسم غرب و یا بعنوان اندیشه ناسیونالیسم ملل کوچک در مقابل ملل بزرگ عنوان میکردند و با آن کسانی را که از تبار، طایفه و نژاد یا ملت و دین و مذهب خود رویگردان شده بیشتر تحت تاثیر فرهنگ و زبان و طرز تفکر قوم و ملت و کشور دیگری قرار میگرفتند تنقید مینمودند.

با این موجی که «چینگیز آغا» در ادبیات و با این رمان شروع کرد یک مدت این جریان رواج یافت که هر چه را که متعلق به قوم و تبار و کشور و ملت ما نیست باید رد کرد و اگر کسی تحت تاثير اینها باشد خودفروخته و یا مانقورد است. اندیشه مانقورد اصولا مبتنی بر زندگی ایلاتی و قبیله ای است. اما آیتماتوف نمونه یک نویسنده خوب شوروی بود با همه بوروکراسی و ادغام دولت در هنر و ادبیات.

ایشان را همیشه بعنوان نمونه برجسته نویسنده و روشنفکر شوروی غیر روس نشان میدادند، بخصوص که از فیرغیزستان بود یعنی یک جمعیت بسیار سنتی با تاثیر قدرتمند عادات و سنن سابق زندگی قبیله ای و دین اسلامی که ملایم و تا حد زیادی کمرنگ است. رمان «جمیله» او هم تبلیغ «آزادی زن» از قید و بند جامعه ای فوق العاده سنتی و حتی قبیله ای از ديدگاهى بيشتر شوروی و مارکسیستی است.

آیتماتوف کودکی و جوانی اش را در تالاس قیرغیزستان یعنی در مناطق روستائی گذرانده و میگویند قیرغیزی اش بسیار خوب و نمونه بود اما بعد از نوجوانی اکثرا در مسکو و یا اروپا بوده. اکثر رمان هایش را هم به روسی نوشته. او عضو فعال حزب کمونیست و اتحادیه نویسندگان و مدتی نویسنده روزنامه «پراودا» هم بود. خودش میگفت دوست نزدیک گورباچوف بوده است. در زمان او سفیر شوروی (و سپس سفیر قیرغیزستان) در اتحادیه اروپا و ناتو شد و از آن وقت ببعد اصولا در اروپا زندگی نمود. «نیو یورک تایمز» او را بعنوان «نویسنده ای کمونیست» معرفی کرد که آثارش «افکار عمومی را با مردم دوردست جمهوری شوروی قیرغیزستان آشنا کرد.»

چینگیز آیتماتوف در سنال 2008 در سن 79 سالگی در نورنبرگ آلمان بدرود حیات گفت.… ادامه خواندن

چند نکته در مورد مقام فارسی و ترکی در ایران

در باره مقام زبان مادری مردم غیر فارسی زبان در ایران تصورات رایج اما بی بنیاد بسیاری وجود دارد.

اولا خیلی ها نمیدانند که منع تحصيل زبانى جز فارسى چیزی در تاریخ ما نسبتا جدید است. 100 سال پیش چیزی بنام «زبان رسمی» و منع تحصیل اين يا آن زبان مطرح نبود. این ممنوعیت بعد از تاسیس سلسله پهلوی شروع شده است. تا آن زمان برای مدتی نزدیک به هزار سال اکثریت پادشاهان و سلسله های ایرانی ترک زبان بودند. هم خود آنها زبان و ادبیات فارسی را ترویج و حمایت کرده اند و هم از تحصیل و تدریس زبان های دیگر مشرق زمین، عربی و زبانهای محلی از قبیل ترکی و یا کردی بهیچ صورت جلوگیری نکرده اند. دلیلی سیاسی و اجتماعى برای این ممنوعیت هم نبوده است. سلسله هائی که ترک زبان نبوده اند هم (مانند زندیه) این طرز فکر و رفتار را ادامه داده اند. اصلا این موضوع مشکلی جدی برای هیچ دولت و حکومتى نبوده است. پادشاهان ترک زبان ایران خود حامیان اصلی زبان و ادبیات فارسی بودند و بعضی از آنها به ترکی هم شعر میسرودند و دیوان داشتند. اینها موضوع های ضد هم و یا مورد اختلاف و مناقشه نبود. معلوم بود که عربی زبان امور دینی، علمی و تا حد زیادی مسائل قضائی است. فارسی زبان شعر، ادبیات و تاریخ است و مثلا ترکی و یا کُردی بیشتر در زمینه ادبیات و شعر محلی و در زمینه شخصی و خانوادگی بکار میرود اما کسی ازنشر کتاب وتحصیل هیچ زبانی در هیچ موردی پیشگیری نمیکرد.

این را هم خیلی ها نمیدانند و خوب است همه و بخصوص روشنفکران آذربایجانی بدانند: درست است که بعد از رضا شاه تعداد آثار ترکی که روی چاپ را دیدند بطور چشمگیری تقلیل یافت. اما تا زمان رضاشاه كه در ايران و كلا منطقه صنعت چاپ رشد نكرده بود اصولا كتاب زيادى چاپ نميشد،از طرف ديگر چه قبل و چه بعد از رواج چاپخانه بين همان تعداد محدودى كه بصورت خطى، چاپ سنگى و يا سربى منتشر، چاپ و خوانده ميشد تعداد کتابهای فارسی بمراتب از کتابهای ترکی بیشتر بود و خود نویسندگان ترک زبان آذربایجانی هم اکثر کتاب های خود را به فارسی مینوشتند. بعد از رضا شاه بود که بکمک صنعت چاپ تعداد کل  کتب و مطبوعات چاپی رشدی سریع و غیر قابل مقایسه با گذشته نمود. ولی در ضمن همین دوره بود که با محدودیت های سیاسی علیه چاپ مطبوعات و تدریس ترکی همزمان شد و از این جهت تاثیر این محدودیت طبیعتا نسبت به  گذشته که ایران صاحب چندان صنعت چاپی نبود، مانند روز و شب جلوه میکرد.

در قرن بیستم و بعد از تاسیس پهلوی بود که زبان فارسی تنها زبان تحصيل ایران شد و در کاربرد رسمی فارسی مثلا در مدارس، ادارات، ارتش و دادگاه ها اجبار ایجاد شد. اما خیلی ها نمیدانند که رضا شاه و یا حکومت او به تنهائی و بطور غیر مترقبه این کار را نکردند. پیشگامان این حرکت روشنفکران و نویسندگان و متفکرین برجسته سال های مشروطیت و بعد از آن از قبیل احمد کسروی، حسین کاظم زاده ایرانشهر، حسن تقی زاده، و ابراهیم پورداود بودند که اتفاقا اکثرشان هم آذربایجانی بودند. بنظر آنها لازم بود در ایران که از جنگ جهانی و خطر تجزیه بین روس و انگلیس و عثمانی بیرون آمده بود، به نظام عشایری و ملوک الطوایفی پایان داده شود و یک کشور متحد و متمرکز با دولتی واحد و دستگاه قضائی، آموزشی و اداری واحد و متمرکز ایجاد گردد. در آن دوره کمتر کسی شک داشت که یکی از شرایط تحقق این هدف داشتن یک زبان واحد، مشترک و حتی «اجباری» (در کاربرد رسمی و سرتاسری) بود که آن هم عبارت از فارسی بود.

البته در اینمورد زیاده روی هائی هم شد که رنگ و بوئی «نژادپرستانه» داشت طوری که کوشش میشد تبلیغ شود که زبانهاى غير فارسى مربوط به “نژاد پاک آریا» نیست و مثلا عربى و یا تركى “خودی» نیست و باید به زور هم که شده اين زباانها با زبان “آریائی» يعنى فارسی جايگزين شود.

واقعیت اما این بود و این باقی ماند که با وجود رسمیت یافتن فارسی که مورد قبول اکثریت عامه وبخصوص نخبگان بود، جامعه ایرانی فقط فارسی زبان نبود. به غیر از فارسی، زبان های دیگری مانند ترکی، کردی، عربی و یا ترکمنی و بلوچی و یا لهجه ها (و به قول بعضی ها زبان های) دیگری مانند تاتی و تالشی و گیلکی و مازندرانی هم زیاد یا کم متکلمین خود را داشتند. در حالیکه این زبان ها دیگر از محیط کاربرد رسمی (آموزش، چاپ، عدلیه و ادارات) رخت بربست، به استفاده از این زبانها در محیط شخصی و خصوصی (مثلا حتی در موسسات اداری، بانک ها و یا مدارس) امکان داده میشد اگرچه بخش رسمی کار این موسسات و خدمات فارسی بود. البته بنا بر عادت دیرین شرق که «ملت» را تابعین یک دین میشمردند (مانند «ملت اسلام» و «ملت یهود») به اعضای جوامع غیر مسلمان مانند ارامنه امکان تحصیل و تدریس زبان خودشان داده شد اما این امکان به مسلمانان اعم از ترک و کرد و غیره تامین نگردید.

بعد از سقوط پهلوی و تاسیس جمهوری اسلامی با وجود یکی دو بند ناروشن قانون اساسی جدید، از نظر ممنوعیت تحصیل و تدریس و کاربرد زبانهای غیر فارسی تغییری در زندگی عملی ایرانیان اتفاق نیافتاد.

نکته دیگری که بسیاری ها از آن بی خبرند تجربه کشور های دیگر و بخصوص کشور های همسایه است. در ترکیه هم چیزی کاملا مشابه تحولات ایران بوقوع پیوست. در کشور عثمانی هم چیزی بنام «زبان رسمی» نبود. زبان دولت ترکی بود اما در امور دینی و فقهی و قضائی بیشتر عربی بکار میرفت. حتی فارسی هم که تکلم زیادی در قلمرو عثمانی نداشت محبوب اهل ادبیات و هنر بود و بعضی از سلاطین عثمانی خود شعر به فارسی میگفتند. اقلیت های زبانی و یا دینی مانند ارمنی و یا کردی هم زبان خود را داشتند و کسی مانع نشر کتاب و یا تحصیل و تدریس آن زبانها نمیشد. اما با فروپاشی امپراتوری عثمانی و تقلیل آن به سرزمین کنونی جمهوری ترکیه در سال 1923 یعنی تقریبا همزمان با رضا شاه در ایران، همان آرمان تاسیس یک دولت متمرکز و واحد مبتنی بر یک زبان پیش آمد که یکی از سیاست های مهم کمال آتاترک بود و طبیعتا آن تنها زبان مشترک و رسمی در ترکیه ترکی بود. اما طرز اجرای این سیاست «یک ملت، یک زبان» در ترکیه بمراتب شدید تر و خشن تر از ایران بود. در اینجا در کمتر موردی حتی به استفاده علنی در محیط غیر رسمی و خصوصی از زبانی بغیر از ترکی اجازه داده میشد و حتی تا همین اواخر مثلا وجود اقلیت قومی – زبانی کُرد مورد انکار قرار میگرفت.

دو چیز از این منظر تاریخی روشن میشود. یکم اینکه سیاست «یک ملت، یک زبان» طوری که بعضی ها با شعار و ادعا های خود مطرح میکنند نتیجه «فاشیست» و یا «نژادپرست» بودن دولت های پهلوی و یا جمهوری اسلامی ایران (و یا جمهوری ترکیه) نبوده است بلکه مستقیما منتج از احساس نیاز ملی نسبت به ایجاد و تحکیم یک دولت ملی، واحد و مرکزی با نظام اداری، آموزشی و قضائی و اجتماعی واحد بوده است و این موضوع بخصوص در شرایط تلاشی و بحران موجودیت ملی در سالهای بعد از جنگ اول جهانی فوق العاده مهم بنظر رسیده است. این موضوع بهمان درجه درمورد ترکیه و بعضی کشور های دیگر منطقه هم صدق میکند.

دوم اینکه هنوز بعد از گذشت کم و بیش 100 سال، دغدغه دولت ایران در اصرار بر رسمیت فقط فارسی و ممنوعیت زبانهای دیگر در امور تحصیل و تعلیم نه از روی «دشمنی» با متکلمین مثلا زبان ترکی و یا کُردی بلکه بخاطر همان دلشوره زمان رضا شاه است که «اگر به تحصیل و کاربرد رسمی زبانهای اقوام و اقلیت ها اجازه داده شود مملکت در چند سال از هم میپاشد.» اینکه این نگرانی در گذشته درست و یا غلط بود و یا اینکه هنوز درست و یا غلط است بحث دیگری است. اما بنظر بنده علت اصلی منع تحصیل بزبانهای غیر فارسی همین نگرانی است که آن هم مخصوص فقط فارسی زبانها نیست. حد اقل بین آذربایجانیهائی که من میشناسم بسیاری ها هنوز با شنیدن موضوع تحصیل زبان ترکی به یاد دوره پیشه وری میافتند و تصور میکنند که موضوع زبان بیشتر بهانه ای برای گروه های معینی هست که بخصوص با کمک و تحریک خارجی قصد تکه پاره کردن ایران را دارند.

هرکس میتواند موافق این نگرانی باشد و یا بر عکس بگوید که تامین این حق خطری برای اتحاد ملی و ارضی کشور ایجاد نمیکند. مهم اینست که بدانیم نگرانی بخش قابل توجهی از مردم در این زمینه از چه ناحیه ایست.

ولی چه خودمان شریک این نگرانی باشیم و چه نباشیم یک نکته را بنظرم باید از نظر دور نکنیم. بخصوص در این چهل پنجاه سال اخیر یعنی دردوره اوج خواستهای مربوط به حقوق و آزادیهای فردی و گروهی و در عین حال در این مرحله تاریخی رشد سریع السیر ارتباطات و مهاجرت ها و آمیزش های قومی و زبانی، نفی حقوق فرد مبنی بر تحصیل زبان مادری آن فرد نه چیزی درست و شایسته است و نه چیزی است که امروزه میتوان با این یا آن دلیل (حتی دلیل تمامیت ارضی و اتحاد ملی) با آن مخالفت ورزید. بر عکس، عدم قبول و تامین حق تحصیل بزبان مادری و ادامه ممنوعیت آن بخصوص در شرایط کنونی منطقه و دنیا تبدیل به عاملی شده است که فی القوه میتواند تمامیت ارضی و اتحاد ملی ایران، ترکیه و یا بسیاری از کشور های منطقه را تحت خطر جدی و ویرانگر قرار دهد.

از این جهت کسانی که هنوز تصور میکنند که تحصیل و تدريس زبانی بغیر از فارسی در ایران باعث تجزیه ایران میشود باید نشسته و خونسردانه فکر کنند که صرفنظر از دلایل ممنوعیت مثلا ترکی و یا کُردی درگذشته، آیا امروز ادامه ممنوعیت تحصیل و کاربرد رسمی ترکی و زبانهای غیر فارسی دیگر، همچنان از خطر ازهم پاشیدن ایران پیشگیری میکند یا برعکس گذشته، امروز در شرایط کنونی دنیا و منطقه، ادامه این ممنوعیت اتحاد ملی و ارضی ایران را دچار خطری جدی مینماید.

بنظر شخصی بنده، این موضوع بعنوان بخشى از حقوق بنيادين شهروندان و لزوم برابرى حقوق آنان در مقابل قانون، یکی از عوامل فوق العاده مهمی است که آینده ایران و کشور های از نظر قومی، دينى و زبانی متکثر منطقه از جمله ترکیه را رقم خواهد زد.… ادامه خواندن

هويت اجتماعى زور نميپذيرد

commentary10

عباس جوادی – بعضی رژیم های سیاسی، مذاهب و ادیان، ایدئولوژی ها و یا احزاب سیاسی و حتی اشخاص علیحده کوشش میکنند نوع بخصوصی از هویت اجتماعی و گروهی را به افراد تحمیل کنند. در گذشته رژیم شوروی به زور میخواست هر شهروند اتحاد شوروی خود را فارغ از ملیت و زبان و دین و عقیده همچون «انسان شوروی» تعریف و حس کند. اما بعد از هفتاد سال این سیاست ورشکسته شد. در ایران رژیم گذشته میخواست با تبلیغات و محدود کردن نظرهای مخالف به همه بقبولاند که همه ایرانی ها لزوما از نظر نژاد و تیره «آریائی» هستند و زبان فارسی هم باید جایگزین زبان های ملی دیگر شود در حالیکه رژیم کنونی همه را وادار به این حس میکند که هویت اسلامی مهم تر و فراتر از احساس ایرانی بودن است و حتی در همان هویت اسلامی هم اولویت به مذهب شیعه اثناء عشری داده میشود.

در این رهگذر رژیم گذشته موفق نشد و به احتمال قوی رژیم کنونی هم موفق نخواهد شد.

قانون را میتوان بر خلاف خواست مردم و تک تک افراد قبول و به زور اجرا کرد. میتوان همه را مجبور به رعایت پوشش و رفتار معینی در کوچه و خیابان کرد. میتوان شرايط معينى براى رهبر و وزیر و وکیل شدن را به جامعه تحمیل نمود. میتوان روزنامه ها و احزاب را ممنوع کرد و یا وب سایت ها را فیلتر کرد اما نمیتوان ترجیح های شخصی افراد را در حیطه زندگی خصوصی آنها منع و قدغن کرد.

به همان درجه که نمیتوانید فلان کس را مجبور کنید نه از آبگوشت بلکه از قورمه سبزی خوشش بیاید، نمیتوانید دین و باور معنوی، عقیده سیاسی و اجتماعی و یا محبت و یا نفرت به کسی و چیزی را به زور و یا با قانون و قوه قضائیه به کسی تحمیل کنید.

هویت اجتماعی، ملی و قومی هم از این قبیل است.

هويت يك فرد يا گروه اجتماعى اصولا در مقايسه با ديگران مطرح ميشود و قابل فهم است و نه به تنهائى. کسی که در یک دهکده دوردست ژاپن زندگی میکند وقتی «ما» میگوید احتمالا منظورش «ما» در مقایسه با کسانی است که فامیل «ما» نیستند و یا «ما» به معنای اهل دهکده «الف» در مقایسه با مردم دهکده «ب». احتمالا بین این ژاپنی بودائی اهل آن دهکده دوردست ژاپن و مثلا یک پاکستانی مسلمان و سنی مذهب و اردو زبان اهل کراچی اصولا احساس تمایز و «ما» و «آنها» مطرح نیست.

هر کس ممکن است خود را بعنوان عضو یک جامعه و گروه اجتماعی به شکل دیگری تعریف یعنی از دیگران متمایزکند. اینجاست که برای هرکس وجه تمایز او بر اساس جنسیت، خانواده، تحصیل، وضع مالی، زبان، سن، مذهب، قومیت، شهر و یا روستای سکونت، منطقه بزرگتر سکونت (استان و کشور)، دانش و تمایلات اجتماعی، سیاسی و مذهبی، تجربه شحصی(سفر، تماس، اقامت در مناطق مختلف) و یا مفاهیم مجرُد تر مانند قوم و ملت و میهن فرق کند.

درمقاله دیگری هم عرض کرده بودم. مثلا هر از گاهی آیات عظام و رهبران جمهوری اسلامی میگویند: «ایرانی، اول مسلمان است، بعد ایرانی».

آیا هر ایرانی مسلمان است؟ و یا باید مسلمان باشد؟ آیا هر ایرانی شیعه است؟ آیا حتما آن نوع مسلمان و یا شیعه ای باید باشد که حکومت میخواهد؟ آیا برای یک ایرانی در درجه اول ایرانی بودن مهم است یا مسلمان بودن، و یا آسوری بودن، و یا مرد بودن، و یا مادر بودن، و یا صاحب خانواده اش بودن، و یا هیچکدام اینها را درجه بندی نکردن و بالاتر و پائین تر نگذاشتن، و یا هیج چيزبخصوصی نبودن؟

آیا هر ایرانی میتواند هویت اجتماعی خودش را طوری که خودش میخواهد تعریف و معین کند؟

مثلا بنده اولا یک انسان و یک مرد هستم. متعلق به خانواده خودم هستم که اصلا اهل کوی مقصودیه شهر تبریز در استان آذربایجان شرقی ایران است. ما مسلمان شیعه مذهب هم هستیم. من میتوانم مشخصات دیگر هویتی هم بخودم بدهم از قبیل درآمد و سطح زندگی، سطح تحصیل و یا محیط های جغرافیائی و فرهنگی گذشته و حال که بر تشکل شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر گذار بوده اند. مثلا من علاوه بر همه اینها سال های سال در آلمان هم زندگی کرده ام و محیط و فرهنگ آلمان به شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر بسیاری کرده.

من دقیقا نمیدانم و شخصا برایم هیچ هم مهم نیست که قوم و نژاد یعنی چه. اما من تُرک هم هستم: تُرک به معنای تُرک زبان و نه قوم و نژاد و ملتی متمایز از دیگر ایرانیان.

من بعنوان یک تبریزی الاصل، با وجود ده ها سال اقامت در خارج، در تمایز از یک شیرازی و یا اردبیلی، تبریزی هستم، ،نسبت به یک «فارس» یعنی فارسی زبان تهرانی و یا اصفهانی، «تُرک» هستم، نسبت به یک تُرک ترکیه و یا یک روس، ایرانی هستم (و البته تصور میکنم بخاطر تجربه نزدیک و شخصی ام، نسبت به ترکیه، جمهوری آذربایجان، اروپا و آمریکا هم احساس نزدیکی دارم.)

من ترکیبی از مجموعه و همه این شاخص های هویت اجتماعی هستم.

ممكن است كسى خودش را بيشتر از همه چيز مسلمان ويا مسيحى ويا ايرانى و يا كُرد و يا كرمانى حس كند. ممكن است كسى كه مدتى در كانادا زندگى كرده با احساس ايرانيتش وداع كند و خود را اساسا كانادائى بنامد. ممكن است كسى خودش را اصلا چيز بخصوصى حس نكند. مگر ميشود مردم را از اين طور و يا آن طور حس كردن خودشان منع كرد؟ قانونا ميشود و ممكن است از بروز علنى آن جلو گيرى كنيد. ولى نميتوانيد مانع اين و يا آن طور حس كردن مردم شويد.

نمیدانم نظر ایرانیانی که در ایران هستند و همیشه هم در ایران مانده اند در مقابل این گفته رهبران حکومت که «همه ایرانی ها اول مسلمانند بعد ایرانی» چه میتواند باشد. بعضی از افراد و یا گروه های سیاسی هم با القا و یا با فشارمیخواهند ما زبان مادری خود یعنی تُرکی را ترک کنیم تا فارسی زبان مادری همه شود. بعضى هاى ديگر هم برعكس میخواهند ما بخاطر زبان مادری مان یعنی به علت ترک زبان بودنمان خود را از ایران وایرانیان جدا حس کنیم.

من نمیدانم احساس دیگران چطور است اما بهر حال میدانم که مثلا دراروپا کسی خوشش نمی آید و قبول نمیکند که کس دیگری بیاید و بجای شما معین کند که شما خودتان را چطور باید حس کنید و هویت اجتماعی شما چطور باید تعریف شود.

بنظرم هم دولت و هم آحاد ملت، چه اسلامی و چه ملی، چه چپ و چه راست، چه تبریزی و چه تهرانی، چه ترک و چه فارس و چه مسلمان و چه بهائی باید اجازه دهند که هرکس خود با آزادی هویت اجتماعی، قومی، ملی و مذهبی خود را تعیین و تعریف کند.

قانون ها ممكن است اين را قبول نکنند. اما مردم در زندگی شخصی خود زیر بار کسی نمیروند.

 … ادامه خواندن

بیداری گم گشته آسیای میانه

Starr Central Asia
بيدارى گم گشته: عصر طلائى آسياى ميانه از فتح اعراب تا تيمور لنگ. اثر س. فردريك استار، انتشارات دانشگاه پرينستون. چاپ سال 2013. اين كتاب بخصوص براى ايرانيان كه اكثرا یا از آسياى ميانه كاملا بيخبرند و يا با تكبر مضحکی خود را فراتر از كوشش به درك اين منطقه ميپندارند فوق العاده لازم و مفيد است. البته به انگليسى، با اين اميد كه كسى در ايران پيدا شود و کتاب را ترجمه کند و انتشاراتی که حاضر به چاپ آن باشد.

بین سال های 900 تا 1200 میلادی، یعنی برای حد اقل 300 سال خراسان و آسیای میانه مرکز علم، صنعت، شعر و ادبیات، فلسفه جهان بود. دوره محمد خوارزمی، ابن سینا، ابو ريحان بيرونى، ابو نصر محمد فارابى،زکریای رازی، محمد البخارى، فريد الدين عطار، عمر خیام، احمد یسوی، فردوسی، نظام الملک… دوره ای که باوجود تبدلات دائم و التهابات سیاسی، فرهنگ و هنر، علم و فلسقه و علوم شرعی شکوفائی بی نظیری کرده و از آنجا به ما بقی ایران و خاورمیانه و آناطولی، به سرتاسر خلافت عباسی گسترش یافته است. دوره سامانيان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان…  دوره ابتدا علم و دانش و معماری و فلسفه و سپس بازگشت به خود، به نفس، انزوا و ریاضت برای درک خداوند و وحدت با پروردگار: دوره تصوف آسیای میانه، چیزی که بخصوص مناسب حال و روحیه ایرانیان نو مسلمان و قبایل ترک زبان نیمه مسلمان و نو مسلمان بود و بعد به بقیه دنیای اسلام پخش شد… سرزمین و دوره امتزاج ایران و توران… مرحله ای تاریخی که اگر ندانید نه ایران را میدانید و توران را، نه ترک و نه دهقان را.

تا اینکه قومى براى این طرف آسياى مركزى نه چندان آشنا و برای ایرانیان بسیار نا آشنا، مغولها ، چون توفانى مهيب سررسيدند و همه چيز و همه جا محكوم به خرابى و فنا شد…… ادامه خواندن

فرهنگ نصیری و فرهنگ قراقویونلو

 

سایت «چشم انداز» چندین بار در باره فرهنگ ترکی-فارسی نصیری که مربوط به حدود 350 سال پیش میشود گزارش داده و حتی بخش هائی از آن را چاپ کرده بود. این فرهنگ که مربوط به عهد صفوی است، بر اساس تنها نسخه آن که در کتابخانه مرکزی ایران است و با تصحیح و حواشی دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران و برکلی و دکتر ویلم فلور آماده شده و بزودی در تهران منتشر خواهد شد. ما قبلا هم وعده داده بودیم که بزودی شاهد این کتاب در بازار خواهیم شد ولی این بار مثل اینکه واقعا این طور است. استاد جوادی در مصاحبه اش با بخش آذری «رادیو آزادی» میگوید «ماه آینده» این کار عملی خواهد شد. ایشان در ضمن در باره یک فرهنگ دیگر ترکی بنام «فرهنگ قراقویونلو» صحبت میکنند که فقط دو نسخه  آن در دنیا موجود است و هر دو نسخه در حیدر آباد هندوستان است. این فرهنگ هم تقریبا مربوط به همان دوره است اما مولفش از ایران به هندوستان رفته و آنجا این فرهنگ را نوشته است. دکتر جوادی خود یکی از این دو نسخه را در هندوستان دیده و بخشی از فتوکپی اش را گرفته است…

حسن جوادی – لغت نصیری درنیمه دوم قرن هفدهم میلادی نوشته شده، در زمان سلیمان شاه صفوی. این لغت عبارت از پنج بخش است. لغات ترکی به فارسی توضیح داده میشوند. بخش اول شامل ترکی چغتائی (اوزبکی قدیم) است که در آن دوره وسعت زیادی داشت. همزمان با توضیح لغات  نمونه هائی از اشعار علیشیر نوائی هم داده میشود. بغیر از این در این فرهنگ بخش هائی هم مربوط به توضیح لغات ترکی  رومی (یعنی ترکی استانبولی امروز) و ترکی قزیلباش یعنی ترکی آذربایجان امروز هم هست. معنای بعضی لغات ترکی تاتاری و کالمیک (قالمیق) هم هست.

رادیو آزادی – یعنی آن وقت ها زبان آذربایجانی را زبان قزلباش (قیزیلباش) مینامیدند؟

– بله، آن دوره ها تعبیر آذری نبود. وقتی میخواستند معین کنند که منظور کدام ترکی است میگفتند  قزلباشی. بعد ها به این زبان تاتاری و دیر تر آذری گفته شده. وقتی فرهنگ نصیری نوشته میشد ترکی رومی و آذری در حال جداشدن تدریجی از همدیگر بودند. در واقع این روند در دوره قراقویونلو ها و آق قویونلوها شروع شده بود. این فرهنگ، هم در باره لغاتی که آن وقت ها بین شاخه های مختلف ترکی مشترک بودند اطلاعات میدهد و هم در باره واژه های هر شاخه جداگانه.البته این کتاب بیشتر برای فارسی زبانها نوشته شده. مثلا واژه «آغ آپباغ» را در نظر بگیرید که در مقابلش مینویسد: «سپید سپید.» مقدمه کتاب هم به فارسی است. فرهنگ را محمد نصیری شروع میکند، 20 سال رویش کار میکند، بعد هم پسرش عبدالجمیل آن را تکمیل میکند. یعنی هر دو مولف این فرهنگ هستند.

 

یعنی  آیا این اثر نشان میدهد که در آن دوره زبان ترکی در دولت صفوی چقدر اهمیت داشته؟

ما در مقدمه ای که به این کتاب نوشته ایم در این مورد مفصلا صحبت کرده ایم. در دولت صفوی زبان ترکی بسیار مهم بود. در دربار ترکی چیزی مثل زبان رسمی بود. مثلا یک سیاح ایتالیائی آن وقت ها میاید به دربار شاه عباس صفوی. این سیاح ترکی میدانسته ولی در دربار همه ترکی نمیدانستند.بنابراین خود شاه عباس مترجم صحبت بین این سیاح و اعیان و اشراف درباری میشود. یک علت دیگر برای نیاز به فرهنگ ترکی از این جهت بود که در آن دوره ها میبایست با اقوام مختلف ترک مکاتبه کرد. سفیران به دربار رفت و آمد داشتند و مکالمات با آنها ترکی بود. در موزه سنت پترزبورگ حدود 50 نامه هست که بین صفویان و طوایف قالمیق رد و بدل شده.

– اما طبق بعضی ادعا ها هم در دربار صفوی زبان حاکم فارسی بوده …

– ما برپایه سیاحتنامه ها و منابع دیگر میتوانیم بگوئیم که زبان دربار ترکی بوده. یعنی اکثرا ترکی آذربایجانی بوده. یکی از سیاحان مینویسد اگر ترکی ندانی کارت در دربار اصفهان مشکل خواهد بود. این زبان خیلی مهم بود. در دربار دانستن هردو یعنی ترکی و فارسی مهم بود. اما زبان نوشتار اساسا فارسی بود. و لیکن بنظر من درست نیست به این موضوع از نقطه نظر ناسیونالیستی نگاه کنیم. آن وقت ها این دعوا نبود که بگویند این مال من است، آن مال تو است. زبان یک موجود زنده است. مثلا یک دوره ای در تبریز ترک کم بود، اما بعد اکثریت شده اند و تبریزی ها ترکی صحبت کرده اند. اما در شیراز ترک زیاد بود ولی بعد تعدادشان کم شده. این درست نیست که بگوئیم این زبان «پر افتخار» است ولی آن یکی «پر افتخار» نیست.

– ولی شاه اسماعیل فرمان های ترکی هم داشته…

– البته داشته، اما اکثر فرمان هایش فارسی بوده.

 

– دکتر جوادی، طوری که اطلاع دارم، موضوع بعدی تحقیق شما فرهنگ ترکی محمد تقی قراقویونلو است.

– بله، وقتی روی فرهنگ نصیری کار میکردیم پروفسور مصطفی کاچالین که به من در این مورد کمک میکرد این پیشنهاد را داد. گفت در حیدرآباد هندوستان نسخه چنین فرهنگی هست. شما که زود زود به هندوستان میروید (پسرم در مومبای کار میکند) میتوانید آن فرهنگ را هم ببینید و بعد رویش تحقیق کنید. من هم وقتی باز به هندوستان رفتم این فرهنگ را پیدا کردم. اصل محمد تقی قراقویونلو از همدان بوده، اما بعدا به هندوستان مهاجرت کرده. این فرهنگ را هم همانجا نوشته. حجمش بسیار بزرگ است، 1119 صفحه. تاریخ تالیف این فرهنگ به تقویم هجری سال 1137 است یعنی 1727 میلادی. در واقع اولین دانشمندی که این کتاب را پیدا کرده واقف اصلانوف بوده که در سال 2006 نسخه فاکسیمیل کتاب را در باکو چاپ کرده. اما این نسخه زیاد هم قابل استفاده نیست چونکه بعضی جاهای فاکسیمیله زیاد خوانا نیست. یک دلیلش هم این است که خط آن نسخه ای که فاکسیمیلش را برداشته اند اصلا زیاد خوب نیست. در نتیجه واقف اصلانوف هم بعضی جاهای فرهنگ را نتوانسته خوب بخواند. این را هم میتوان از مقدمه ای که به فرهنگ نوشته دید. من در حیدرآباد نسخه دوم این لغت را هم دیدم که خط اش آسان تر و خوانا تر است. ظاهرا واقف اصلانوف این نسخه را ندیده. حالا ما سعی میکنیم فتوکپی کامل این نسخه را به دست بیاوریم. این فرهنگ هم مانند فرهنگ نصیری لغات ترکی را به فارسی توضیح میدهد.

– دسترس کردن فتوکپی این نسخه خطی آسان است؟

– در واقع چیز مشکلی نیست و خرجی هم ندارد. اما چیز عجیبی هست و آن اینکه به ما گفتند طبق قوانین هندوستان شما میتوانید فقط تا 40 درصد کتاب را فتوکپی کنید و ببرید، 40 درصد دوم را هم یک نفر دیگر و 20 در صد مابقی را هم یک دانشمند دیگر میتواند نسخه برداری کند. راستش منطق این قانون را خوب نفهمیدم. اما سعی خواهیم کرد فتوکپی تمام نسخه را دسترس کنیم.

– از نظر حرفه ای بودن فرهنگ نگاری، این دو فرهنگ نصیری و قراقویونلو در کدام سطح هستند؟

– من هنوز روی فرهنگ قراقویونلو کار نکرده ام که در این مورد چیزی بگویم. در رابطه با فرهنگ نصیری، معلوم است که برای تالیف این فرهنگ خیلی کار کرده و زحمت کشیده اند. این را هم بگویم که اثر موسوم به «سنگلاخ» بهترین فرهنگ چغتائی است که منشی نادر شاه موسوم به محمد مهدی خان استرآبادی آن را نوشته و بعد از فرهنگ نصیری تالیف شده. این فرهنگ بصورت کتاب هم چاپ شده. ویراستار این لغت مینویسد که در این فرهنگ بعضی استناد ها به فرهنگ نصیری هم هست و از استرآبادی نقل قول میاورد که میگوید نصیری در سه مورد اشتباه کرده. یعنی اینکه استرآبادی فرهنگ نصیری را خوانده و بعنوان یک منبع معتبر به آن استناد کرده. درست مثل آنکه امروزه هم دانشمندان آثار همدیگر را میخوانند و استناد میکنند و سعی میکنند استباه همدیگر را تصحیح کنند. نصیری آدمی حرفه ای است. جنبه مشابه این دو فرهنگ آن است که سلسله الفبا در اینجا با حرف دوم است. قدیم این طور بوده. فرق فرهنگ نصیری در آن است که او فقط لغات ترکی را نمیدهد، آن دسته از لغات فارسی را هم میدهد که در ترکی بکار برده میشد. مانند لغت «آبدست». بعضی واژه ها و نام های اشیاء و آلات هم آنجا هستند که دوره های پیش تر استفاده میشدند اما از دایره استفاده خارج شده بودند. مثلا میگوید که اگر وقتی ماهی میخوری و استخوان ماهی در گلویت گیر کرد آن را به کمک چه چیزی بیرون میاوری و نام آن شیئ چیست. و یا میگوید وقتی اوزبک ها و ترکمن ها هنوز مسلمان نشده بودند بعد از نوشیدن 30 جام شراب جام 31 ام را بزمین میریختند که این «سهم مردگان» بوده و غیره. یعنی این فرهنگ در باره عادات و رسوم آن دوره ها هم اطلاعات جالبی میدهد.

– امکان دارد که فرهنگ نصیری در جمهوری آذربایجان هم چاپ شود؟

–  فرهنگ نصیری حدودا یک ماه بعد در تهران از طرف «پژوهشگاه مجلس شورای اسلامی» چاپ خواهد شد. ما همه تصحیحات و پانویس ها را تمام کرده ایم. در ترکیه هم این فرهنگ در دست ترجمه به ترکی است. البته، هر کس بخواهد میتواند در جمهوری آذربایجان هم این فرهنگ را به الفبای لاتین آذربایجان برگرداند و چاپ کند.

اصل مصاحبه با دکتر حسن جوادی:

İranda Türk lüğəti çap edilir – Müsahibə 

 … ادامه خواندن

لعنت بئله قوم بی حیایه!

Shakhsey vakhsey عباس جوادی – این شعر «قوشما» را از دوره دانش آموزی میشناسم. هر وقت بین دسته های عزاداری محله های مختلف و یا بین گروه هائی از مدرسه ها، محله ها، حتی بین افراد اختلافی، دعوائی میشد هر کس کلمه اول این قوشما را متناسب با آن مورد مشخص عوض میکرد و یا کلا یک «قوشما»ی مشابهی میسرود و بعد هر گروه 10-15 نفره یا بیشتر آنرا با هم میخواندند. آنچه که در یاد من مانده این چهار بند است (منظور از «دارائی» در اول قوشما خیابان و محله «دارائی» و یا «منصور» در تبریز است):

«دارائی» گلیپ بیزیمله جنگه

بئش بئش بامادور باسیپ تفنگه

هردن آتیری بیرین هوایه

لعنت بئله قوم بی حیایا!

(ترجمه: «دارائی» آمده به جنگ با ما / پنج شش گوجه فرنگی را کرده توی تفنگ / هر از گاهی یکی اش را پرت میکند به هوا / لعنت به این قوم بی حیا!

که در مقابل مثلا گروه محله دارائی هم جواب میداد:

«منصور» دا گلیپ بیزیمله جنگه…

و الخ.

شاید بعضی ها در این قبیل ادبیات و رسوم نطفه های اجتماعی رویاروئی و نزاع را ببینند. واقعا هم بعضی از این قبیل شعر ها نمونه های ابتدائی متلک انداختن بهمدیگر حتی با لحنی توام با توهین بود. در سال های اخیر طرفداران تیم های فوتبال هم از این نوع «قوشما» ها استفاده میکنند و حتی بعضی ها متاثر از این قبیل اشعار قوشما های کاملا جدیدی درست میکنند و نسبت به رقیب و یا رقیبان میگویند. بعنوان مثال در سایت «تیم تراکتور» به مناسبتی این قوشما نوشته شده بود:

اي بير ناهارا اؤزون ساتانلار

بئش بئش بامادور قويوب قاچانلار

هردن بيريني آتئر هوايه

لعنت بئله قوم بي حيايه

(ترجمه: ای کسانی که برای یک ناهار خودشان را میفروشند / پنج شش گوجه فرنگی را گذاشته فرار میکنند/ هر از گاهی یکی اش را پرت میکند به هوا / لعنت به این قوم بی حیا !)

در عمل هم آخر این قبیل «قوشما پرانی» ها ممکن بود ولی حتما لازم نبود به گلاویز شدن و دعوا هم بکشد. معمولا طرف ها این را به همدیگرمیگفتند و کار بدون حوادث ناگواری تمام میشد.

ما به هر شعری که مردم  با یک زبان ساده و ساختار آسان شعری ردیف میکنند و قدیم ها در محافل و مجالس (بخصوص در محیط روستائی) و یا در کوچه وبازار و مدرسه، در مراسم تاسوعا عاشورا و در این دوران باصطلاح «مدرن» وقت بازی های فوتبال در استادیوم ها میخوانند «قوشما» میگوئیم. قوشما همیشه حالت تقبیح و توهین ندارد. یک نمونه دیگر قوشما شعری هست که  با این مصرع  شروع میشود:

اوشودوم ها اوشودوم،داغدان آلما داشیدیم…

البته قوشما فقط این نیست. بیشتر به فولکلور و ادبیات شفاهی و شاید هم بیشتر به زندگی روستائی مربوط است. معنی اصلی قوشما وزنی است در شعر، شاید هم قدیمی ترین شکل شعر در ترکی که وزن ساده ای دارد و گفتنش هم مثلا در مقایسه با غزل و غیره بمراتب آسان تر است. «بایاتی» ها و یا رباعیات فولکلور را و حتی ابیات «حیدر بابایه سلام» مرحوم شهریار را هم بعضی ها «قوشما» حساب کرده اند. «قوشما» از فعل ترکی «قوشماق» یعنی سر هم کردن، سرودن، پهلوی هم چیدن و یا مونتاژ کردن میاید. از این جهت اگر خیلی دقیق باشیم شاید به ترکی هر شعر یک «قوشما» هست. اما معمولا «قوشما» به اشعار ساده مردمی گفته میشود. ولی این، بحثی جداگانه است.… ادامه خواندن

با ماسک «فدرالیسم»

عباس جوادی – خیلی ها فکر میکنند موضوع کریمه، اوکرائین و روسیه به ما ایرانی ها، یا ترک ها، عرب ها، افغان ها و یا کُرد ها مربوط نیست. البته که مستقیما مربوط نیست. اما یک کمی دقیقتر نگاه کنید: کریمه با یک باصطلاح «همه پرسی» که در زیر سایه سربازان و تانک های روسی انجام گرفت خودش را اول از اوکرائین جدا کرد و بعد به روسیه الحاق نمود. خوب، این «حق تعیین سرنوشت» است  – طوری که میگویند،  و از زمان شوروی مُد شده است، جناب استالین این را مُد کرد، «هر کس میخواهد باید بتواند جدا شود»، البته این شعار فقط برای دیگران به کار گرفته میشد و نه برای ملت های خودی. ملت های کوچک و بزرگ خودی مانند تاتار ها را از یک نقطه به یک نقطه میفرستادند و فعالین اش را به سیبری تبعید میکردند.

آقای پوتین برنامه های بیشتری برای اوکرائین دارد، شاید هم در ضمن برای قزاقستان، مولدووا و، چه کسی میداند، شاید هم برای دیگر کشور های سابق شوروی و یا منطقه.

سفیران و نمایندگان ایشان همه جا تبلیغ میکنند که در بخش های دیگر اوکرائین هم باید  از آن «همه پرسی» ها انجام گیرند: هنوز میخواهید در اوکرائین بمانید؟ بهتر نیست اوکرائین تبدیل به یک «فدراسیون» شود؟ یعنی هر منطقه، هر قوم و گروه ملی یا زبانی یا مذهبی با زبان و لهجه محلی خودش، با وزارت های خودش، با نیروی پلیس خودش، مالیات را هم خودش جمع کند… یا اینکه اصلا میخواهید به روسیه ملحق شوید؟ به «مام روسیه»؟

دوما ی دولتی روسیه (مجلس نمایندگان این کشور) لایحه قانونی را بحث میکند که قرار است اخذ تابعیت روسیه را تسهیل کند. روسیه به اتباع قزاقستان، قیرغیزستان، تاجیکستان، آذربایجان، مولدووا، اوکرائین، بلاروس و غیره به سادگی شناسنامه و گذرنامه روسیه میدهد. فردا اگر این اتباع جدید روسیه مثلا در قزاقستان خواستار «خود مختاری» و سپس استقلال و بالاخره الحاق به روسیه شدند هیچ تعجب نکنید. سناریوی کریمه هنوز اولین آزمایش است.

در این رهگذر شعار های «خودمختاری» و «فدراسیون» مبلغین کرملین در همه جا طنین افکنده اند. اما در خود روسیه از خودمختاری و حقوق بیشتر برای تاتار ها و چچن ها خبری نیست. جواب آنها سرکوب است. درست مثل زمان لنین و استالین، همان زمانی که این شعار های «حق تعیین سرنوشت» را بخصوص در میان جنبش های چپ و کمونیستی  مُد کردند اما خودشان دست به کشتار جمعی تاتار ها و چچن ها زدند و میلیونها نفر از همه ملل و اقوام خود شوروی از جمله خود روس ها را تبعید کرده به سیبری و یا سرزمین های دیگر فرستادند و در سرما و گرسنگی به مرگ محکوم نمودند: اوزبک ها را به اوکرائین، آذری ها را به سیبری و روس ها را به قزاقستان. ما ها هم در کشور های عقب مانده ای مانند ایران از دهانمان آب حسرت جاری میشد که در سرزمین شورا ها همه ملل در انتخاب سرنوشت خویش آزادند.

حالا آیا همان سناریو تکرار میشود؟ در گذشته و حال ایران و همسایه هایش چند نمونه از این «خودمختاری» ها و «فدراسیون» ها داشتیم و داریم؟ فکر میکنید این به ما ایرانی ها مربوط نیست؟ یک کمی به دور و برتان نگاه کنید…

——————————————

در ضمن بخوانید:

Russia’s Plans to Partition Ukraine

آیا «سناریوی کریمه» میتواند در آسیای مرکزی تکرار شود؟ (ویدئو به زبان روسی)ادامه خواندن

دنبال الفبا و املای جدید میگردید؟

عباس جوادی – یکی از دوستان خوب و جوان با کمال صمیمیت و دلسوزی پرسیده است: به نظر شما نگارش ترکی (ایرانی) با کدام خط شیواتر و آسانتر است؟ – الف: فارسی-عربی، ب: لاتین. هم این دوست و هم دوستان خوش نیت دیگر این توضیحات بنده را به دل نگیرند. واقعا و صمیمانه عرض میکنم منظور بنده این دوستان نیستند. ولی اگر اجازه بدهید عرض کنم که این قبیل سوال ها و بحث ها اغلب از روى بيسوادى مطرح ميشوند و خود صورت مسئله مشکل دارد. اگر سوال را اینطور به صورت انتزاعی مطرح کنیم خوب، هر کس یک نظری میدهد و تمام. اما یعنی چه کدام نگارش «شیوا» تر است؟ فرض کنید من میگویم از نقطه نظر سلیقه و ذوق بنده، الفبای چینی شیوا تر است. و یا الفبای گرجی آسانتر است. واقعا خط چینی که با قلم و مرکب بنویسید مثل نستعلیق خودمان عین اثر نقاشی است و مثلا الفبای گرجی هم بسیار آوا – بنیاد (به اصطلاح فونتیک) است یعنی هر حرف کم و بیش یک آوا را نشان میدهد. خوب، بعد چی؟ حالا بیائیم ما هم الفبا و نگارش فارسی و یا ترکی مان را عوض کنیم؟

متاسفانه این بحث ها به این صورت خیلی مُد شده. با این ترتیب میشود سوال کرد آیا ملت فرانسه برای شما خوش آیند تر است یا ملت ایران؟ یا فرزند خودتان خوش تیپ تر است و یا فرزند حسن آقای بقال؟ یا اینکه مثلا زن همسایه قشنگ تر است و یا زن خودتان؟ خوب، بصورت انتزاعی میشود این سوال ها راکرد. شاید بگوئید ملت فرانسه خوش آیند تر است، فرزند همسایه خوش تیپ تر است و زن همسایه قشنگ تر است. این تشخیص در همین جا بماند که مشکلی نیست. مشکل زمانی شروع میشود که آدم تصور کند پس آدم باید ملتش، تاریخش، فرهنگش، فرزندش و یا زنش را عوض کند. واما این که سیب نیست که از سوپرمارکت بخرید و امروز این سیب را بخرید و فردا آن سیب را.

بعضی چیزها هست که شما آن را انتخاب نمیکنید. و یا اینکه صد ها و هزاران سال است که وجود داشته و دارد و شما در درون آن متولد میشوید و رشد و نما میکنید. افراد نمیتوانند تاریخ و یا هویت و فرهنگ گذشته ملتشان و یا خانواده شان را عوض کنند. و یا همینطوری هر از گاهی الفبایشان را تغییر دهند. حالا میشود بعد از هزاران سال به یهودیان، یا ارامنه و اعراب گفت الفبایتان را عوض کنید؟ هر الفبا و املائی هم که قدیمی تر باشد طبیعتا ضمن غنا و سنت قدیمی و آثار نوشتاری و ادبی، کاستی ها و نقطه ضعف هائی هم دارد. تازه به فرض محال اگر آنها الفبا های تاریخی شان را عوض کنند مگر چه میشود؟ و یا میشود گفت شعرا و نویسندگان و پادشاهانتان را کاملا طرد کنید و مثلا پادشاهان هزار سال پیش ملل همسایه را همچون پیشینگان خودتان بپذیرید؟

تازه همه این مباحث از قبیل نقطه ضعف های تاریخ و الفبا و فرهنگ و زبان و غیره بیش از حد «مدرنیستی» است و پایه واقع گرایانه چندانی ندارد. این بحث طولانی است. بحث الفبا هم به آن سادگی نیست که خیلی ها تصور میکنند. الفبا ها همه و یا اکثریت بزرگشان که در حوزه خلیج فارس و اسیای غربی  و اروپا و روسیه و اسیای مرکزی استفاده میشدند و میشوند همه از یک منبع (فنیقی) آمده اند و هیچکدام به معنی کامل و دقیق کلمه «ملی ملی» نیستند. اینکه کدام یک شیوا تر است چیزی کاملا سلیقه ای است. این را هم که کدام یک از نظر خواندن و نوشتن ساده تر است را میتوان مورد بحث قرار داد. حالا بگوئیم چینی اصلا آسان نیست. خوب، چینی ها بیایند الفبایشان را عوض کنند؟ یا یهودیان  و ارامنه و یا هندی ها؟ یعنی این است معیار مدرن بودن؟ یعنی همه مشکلات از الفباست و اگر الفبا را عوض کنیم همه مان مدرن و مرفه و آزاد و پیشرفته میشویم؟ اگر به چینی ها و اسرائیلی ها و یا در کفه دیگر همین کشور های دور و نزدیک عقب مانده که الفبا و املای لاتین دارند نگاه کنید میفهمید که الفبا و لاتین و یا شیوائی و آسانی یک الفبا و املا ربطی به سواد و پیشرفت و رفاه و آزادی ندارد.

در ایران اصولا ترکی آذری «رسمی» نشده یعنی در مدارس تحصیل و تدریس نمیشود که البته وعده بنظر من سرخرمن داده اند که روزی قرار است این کار انجام بگیرد. ولی این نیست که پس بنا بر این ما برای ترکی ایران یعنی ترکی آذری الفبا و املا نداریم. الفبا که بیشتر از هزار سال است داریم و داشتیم. تولید به ترکی به اندازه عربی و فارسی در تمام این هزار سال کمتر بوده ولی هرچه بوده به الفبای فارسی – عربی بوده. از فضولی و نسیمی تا صابر و محمد قلی زاده و آخوندزاده و شهریار همه با الفبای فارسی نوشته اند. این نیست که ما حالا میخواهیم از صفر شروع کنیم. قواعد و سنت معینی برای املا هم بوده اگر چه در قرن بیستم بخاطر فقدان تحصیل و تدریس این قواعد فراگیر نشده اند. اینجوری نیست که حالا در به در دنبال یک الفبا و املای جدید هستیم – اگر چه میفهمم، بسیاری اینطور فکر میکنند و حتی از خودشان یک رشته قواعد املا درست میکنند که برای یک دوره برزخ (میان آب و آتش، میان ممنوعیت و قانونیت) شاید هم چیزی طبیعی است.

در یک مقاله دیگر که لینکش را در پائین داده ام هم عرض کرده بودم: اگر ما همه چیز را از صفر صفر شروع میکردیم، بله. در آنصورت همه نظر میدادند و بحث میشد و چیز کاملا جدیدی را انتخاب میکردیم. ولی آخر ما که یک قبیله منزوی از بقیه ملل دور و برمان نیستیم که یک سری آدم جمع شوند و از صفر الفبائی و املائی برای ما دست و پا کنند. –

———————————————-

در ضمن بخوانید: الفبا و املای ترکی آذری
ادامه خواندن

آخرین تجربه «اردوغانیسم»

بعد از دوازده سال حکومت، نامزد های حزب حاکم عدالت و ترقی ترکیه با 43 درصد کل آرا این بار هم اکثریت انتخابات شهرداری های این کشور را بردند.

برای من انتخابات 30 مارس ترکیه چند درس جالب داشت. این انتخابات اولا محلی بود، یعنی شوراهای شهر و شهردار ها انتخاب میشدند و نه نمایندگان مجلس. معمولا در ترکیه (و اکثر کشور های دمکراتیک) انتخابات محلی، نوعی «هواسنج» اوضاع و احوال سیاسی در کشور است که معلوم میکند مردم هنوز چقدر به حزب حاکم اعتماد دارند ویا در این میان چقدر به سوی احزاب مخالف میل کرده اند.

انتخابات محلی ترکیه مدت کوتاهی بعد از «افشاگری» های فوق العاده جنجالی در باره بعضی از وزیران و نزدیکان نخست وزیر اردوغان و حتی خانواده او از جمله پسرش بلال انجام گرفت. در این مورد حتی ضبط های صدا و ویدئو گویا نشان از رشوه خوریهای کلان میداد که در یکی دو تا از آنها – گویا، یعنی ادعا میشد که – بلال به پدرش آقای اردوغان گزارش میداد که از فلان مقدار میلیون دلار و یورو چقدرش را«آب کرده» و چقدرش هنوز در «دستش باد کرده» است. البته این ادعاها هیچکدام در دادگاهی باز و منصف مورد محاکمه قرار نگرفت. فعلا آنچه که شده این است که خود  بازجو ها و مسئولین امنیتی را که دنبال این ادعا ها بودند برکنار نموده اند.

بعد از اینکه معلوم شد اردوغان و حزب حاکم  با وجود بزرگترین جنجال های سیاسی و مالی تاریخ این کشوراکثریت شهرداری های کشور را باز هم از آن خود کرده است، منظره خانواده اردوغان در بالکن این حزب که مورد استقبال طرفداران خود قرار میگرفتند بسیار دیدنی بود. قیافه مبهوت بلال بخصوص جالب بود. حتما این جوان، تازه تازه درس های عملی سیاست را میاموزد که یکی از آنها طبق این آخرین «تجربه اردوغانیستی» ترکیه این است: «مهم نیست چقدر مورد اتهام هستی، اگر حکومت در دست تو باشد، بهترین دفاع هجوم است. میتوانی همه چیز را به گردن توطئه های داخلی و خارجی بیاندازی و از مهلکه جان به در ببری.» در واقع آقاى اردوغان اين را بصورت استاندارد “مبارزه سياسى” در آورده است، نوعى فرهنگ سياسى : زمان سخنرانى وقتى در باره رقيبانت صحبت ميكنى، در واقع صحبت نميكنى، داد ميزنى، همه را “تو” خطاب ميكنى و شخصيتشان را خورد ميكنى، هر كس طرفدار حزب و دولت حاکم نیست، هر کس با ما نيست دشمن ملت و اسلام است، اصلا مسلمان نيست و حتما جزو عوامل خارجيان و گماشته هاى آنان است، حتی تروریست و اقلا خائن است… مجموع آنها هم درست به اندازه طرفداران حکومت اردوغان و حزب حاکم است، اما همه آنها یا خائنند و یا گمراه و مرتد. نه اينكه قبل از آقاى اردوغان چنين فرهنگى در بين سياسيون تركيه نبود – بود. فقط ايشان اين را بصورت معيار در آوردند، طوريكه حالا موافق و مخالف، همه از اين سبك و رفتار و گفتار پيروى ميكنند. اگر خواستيد اسمش را بگذاريد “اردوغانيسم”…

اما در واقع “اردوغانيسم” كه يك تعبير من در آوردى اينجانب است محدود به اين قبيل تبليغات و هياهو نیست .. وضع اقتصادی باید رو به بهبود باشد. قیمت مواد مصرفی نباید رشد غیر متعارفی داشته باشند. ارزش دلار و یورو نباید بیش از حد و مدام بالا برود. خرج مسکن و تحصیل باید قابل قبول باشد. و در ضمن خدمات طبی و دیگر خدمات اجتماعی مانند ترافیک، راهسازی و غیره باید مردم را قانع کند که دولت نسبت به دولت های گذشته خوب کار میکند. از این جهت حزب حاکم عدالت و توسعه در 12 سال گذشته بسیار فعال و پر ثمر بوده، ترکیه را بطور چشمگیری به جلو برده  و یا اقلا اکثریت مردم ترکیه همین نظر را دارند. یک روزنامه ترکی این تیتر را زده بود که من شخصا از خیلی ها در ترکیه شنیده ام: «اینها نمیخورند؟ البته میخورند. خوب هم میخورند. اما کار هم میکنند. دیگران میخوردند اما کار هم نمیکردند.» شراکت در جرم همین را میگویند، اگر چه اساس این حرف ها چندان دور از واقعیت هم نیست.

انتظار معمولی و کلاسیک این میبود که دولت حزب حاکم بعد از 12 سال حکومت حتی صرفا بخاطر خسته شدن مردم رای کمتر بیاورد. نه. چنین نشد. اعتراضات هم شد. زدو خورد در اینجا و آنجا با پلیس، بستن یوتیوب و تویتر و غیره نظر قاطبه مردم را عوض نکرد. آنها به وضع خودشان و جیب خودشان نگاه میکنند. یوتیوب و تویتر و حجاب زنان و منع مشروبات الکلی در تعداد روزافزون رستوران ها دلیلی برای تغییر حکومت نبود. حد اقل در سطح اداره شهرداری ها این موضوعات دلیلی برای شکست حزب حاکم نشد. آنهمه جنجال های پر سر و صدای رشوه خوری هم باعث تزلزل در رای مردم نشد. اگر دو سال بعد در انتخابات جدید پارلمانی همین حزب برای بار پنجم پیروز شد و آقای اردوغان هم با تغییر قانون اساسی برای شش یا هفت سال به مسند تام الاختیار ریاست جمهوری نشست، هر کسی ازاد است تاسف بخورد، ولی اگر اوضاع و احوال  همین طور پیش برود، احتمالا آنوقت هم جای تعجب زیادی نخواهد بود.… ادامه خواندن

کلمات خارجی در فارسی و ترکی

AZ FA
TU

عباس جوادی – اصلا لازم نیست ناراحت شوید که فارسی و یا ترکی که شما بکار میبرید حاوی کلمات و ترکیبات زیادی از زبان های دیگر است. این، چیزی طبیعی هست و بجز زبانهای منزوی در مناطق دور افتاده، تقریبا در همه زبان ها مشاهده میشود. بنابریان سعی نکنید این کلمات را با کلمات و تعابیر باصطلاح «سره» و «تمیز» که ظاهر «خودی» هستند عوض کنید. این کارفقط فهم زبانی را که بکار میبرید مشکل خواهد کرد.

با اجازه ميخواهم چند نمونه از رسانه هاى پر مشترى تهران، استانبول و باكو را نشان بدهم. با ماركر هايلايت كنم كه كدام كلمه ها “غير خودى” اند. ياد روزگارى افتادم كه در آلمان در دانشگاه كار ميكردم. اگر دوستان آكادميك سابق بنده بفهمند چرا اينكار راميكنم به ريشم خواهند خنديد. خوب اين بحث چه اهميتى دارد؟ تازه اهميت داشته باشد هم موضوعى دانشگاهى است. چرا بين ما ايرانيها تبديل به مسئله اى مهم و اعتقادى شده؟

خوب، بيا و به آدم هاى معمولى كشور هاى معمولى بفهمان كه چرا اين موضوع و مطالبى مشابه با آن رگ غيرت ما ها را پر از خون ميكند.

بعضی دوستان «غیور» فارسی زبان ایران گیر داده اند که ترکی آذری و کلا ترکی اساسا مخلوطی از زبانهای خارجی است. در سوی دیگر دوستان «غیور» ترک زبان هم میگویند فارسی نصفش عربی است. البته با این ادعا ها نه آن طرف و نه این طرف نیت بحث علمی ندارند. فقط میخواهند طرف مقابل را نفی کنند و برای زبان خود با این ترتیب امتیازی قائل شوند.

من این موضوع را ده بار در جا های دیگر گفته ام و با این مثال هم یک بار دیگر روشن میشود. به شما اطمینان خاطر میدهم که قصد بخصوصى در انتخاب متن ها نداشتم. از همین یک روز یعنی جمعه 26 ژوئیه به سه سایت پرخواننده ایران، جمهوری آذربایجان و ترکیه رفتم و سه مقاله عادی (یعنی نه شعر و فولکلور، نه زیاد تخصصی و تکنیکی) را انتخاب کردم. از هر مقاله 163 کلمه گرفتم و کلمات «غیر خودی» را در متن با رنگ زرد معین کردم.

میدانید نتیجه چی است؟ درصد کلمات خارجی در هر سه زبان کم و بیش مشابه است. فارسی کمی بیشتر است.

ترکی آذری: 62 کلمه، فارسی 71 کلمه و ترکی ترکیه 60 کلمه خارجی یعنی در صد کلمات خارجی و یا در اصل خارجی میشود:

ترکی آذری: 38.0 در صد، فارسی 43.5 در صد و ترکی ترکیه 36.8 درصد.

فكر كنم درمورد هر سه زبان تركى آذرى، فارسى و تركى تركيه ميتوان بصورت متوسط و در متون متوسط رسانه هاى خبرى معاصر ادعا كرد كه سهم كلمات خارجى در هر كدام از اين زبانها با محاسبه احتمال نوسان يكى دو درصدى حدودا 40 در صد است.

«کلمات خارجی» هم که میگوئیم انواع و اقسام مختلفی دارند. مثلا کلمه «کتاب» عربی است و ما 1400 سال است هم در فارسی و در ترکی آن را بکار میبریم. آیااین کلمه هنوز «خارجی» بحساب میاید؟ شخصا بنظر بنده نخیر. اینها را ما هزار سال بیشتر است که مستحيل و خودی کرده ایم. بعضی ها مانند «دانشگاه»، «اوکول» (مدرسه به ترکی ترکیه) و یا «تلفن» نسبتا جدید اند. فرق نمیکند اصل این یا آن کلمه فارسی، ترکی و یا مانند كلمه “تلفن” و “تلويزيون” لاتين و يونانى باشد. بعضى لغات هم از انگليسى و يا فرانسوى گرفته شده اند. بعضی ها هم مانند «سیم کارت» خیلی جدید اند. هر كلمه جديد را هر زبان يا با تغييراتى كوچك به بنيه خود قبول ميكند يا نميكند، چه آن كلمه “خودى” باشد و چه نباشد.

البته وابسته به اینکه چه نوع متنی را و از کجا و مربوط به کدام تاریخ و نویسنده انتخاب میکنید این ارقام فرق میکنند. از اين جهت اين آمارى كه من گرفته ام علمى نيست. اصولا هم روش قطعى و علمى مدللّى براى اينكار وجود ندارد و علتش هم همان محدوديت هائى است كه هر نوع آمار گيرى را مشروط ميكند. در ضمن احتمال يكى دو درصد نوسان هر كدام از سه رقم در اثر اشتباه و يا محاسبه فلان نوع كلمه در يكى و حساب نكردن كلمه اى همنوع در زبان ديگر هم هست كه البته كلّ نتيجه را چندان تغيير نميدهد. با وجود همه اين احتمالات و محدوديت ها این آمار یک تصور عمومی بدست میدهند که آنچه را که قبلا هم عرض کرده بودم تصدیق میکند. طبیعتا یک محاوره بین مردم عادی کوچه و یا شعر فولکلور کلمات خارجی کمتری دارد تا مثلا یک گزارش تکنیکی و یا مالی.

ميخواهم در نتيجه نشان بدهم كه درست است. هم فارسى و هم تركي بخش قابل توجهی از واژگانشان يا عربى است (فارسى) و يا فارسى و عربى (تركى) ولى اين هيچ چيز بدى نيست. همه زبانها از همديگر متاثر شده اند، يكى بيشتر و ديگرى كمتر. عربى تاثير بمراتب كمترى از فارسى و تركي گرفته. تاثير لاتين و يونانى به آلمانى و انگليسى و فرانسوى بمراتب بيشتر از تاثیر فارسی بر عربی است . اين که فارسی اینهمه لغت از عربی گرفته و یا فرانسه از لاتین و یونانی گرفته برای فرانسه و يا فارسى عيب نيست و اینکه ترکی آنهمه لغات از عربی و فارسی و زبانهای اروپائی گرفته برای ترکی ننگ نیست و یا نه برای فارسی و نه برای عربی و زبانهای اروپائی هم مایه فخر فروشی نیست.

اینها روند طبیعی و بین المللی بین زبانها و فرهنگ هاست و خدا را شکر که ما منزوی و جدا از دیگران نیستیم و با زبان و فرهنگ دیگران مبادله لغت و واژگان داریم.

ميدانم كه با اينهمه، خيلى ها از نظريات هميشگيشان تخفيف نخواهند داد. ولى من هم گير داده ام كه نظرم را عرض كنم.… ادامه خواندن

آواهای مرکب در ترکی آذری ما

Notebook 2

عباس جوادی – توولاماق، ذوق، نوروز… مثلا اینها را در ترکی آذری ایران چطور تلفظ می کنیم؟ معمولا اینطور: towlamaq, zowq, Nowruz.

معمولا، یعنی اکثرا و بخصوص بین تحصیلکرده ها. اما اگر کسی بطور روشن اینطور تلقظ کرد، شما می فهمید که احتمالا این، تلفظ ترکی استانبول و یا باکو است:

,tovlamaq/tavlamak, zevk/zövq, Nevruz/Novruz.

دوگانه آوائی (یا «مصوت دوگانه») «او» مثلا در «نوروز» در علم آواشناسی «آوای مرکب» خوانده میشود. طبق تعریف، «آوای مرکب» (و یا «واکه مرکب») و یا diphtongue به اجتماع دو آوا (صدا) گفته میشود که دو جزء ترکیب دهنده اش در زمان تلفظ مشخص اند، ولی یکباره از دهان بیرون می‌آیند مانند ow, ei در لغات: سوق، سیل، موج، طور.

اولین جزء آوا های مرکب یک مصوت (حرف صدادار) و یا vowel مانند a, e, , ə, i, ı, o, ö, u, ü است. جزء دوم را بعضی ها یک حرف صدا دار و دیگران حرف بی صدا و یا صامت و یا consonant می شمارند. طوری که من سال ها پیش در آزمایشگاه آوا شناسی دانشگاه کلن آلمان سنجیده ام، عنصر نخست آوا های مرکب بی شک یک مصوت (حرف با صدا) است، اما عنصر دوم نه یک مصوت کامل و نه یک صامت روشن است، بلکه چیزی بین این دو بشمار می رود، یعنی مثلا در تلفظ کلمه «موج» (mowc/mowj) عنصر نخست بدون تردید یک حرف با صدا و یا مصوت است (او) اما عنصر دوم v و یا «واو» نیست، بلکه w است که مانند تلفظ انگلیسی آن چیزی بین صامت «واو» و مصوت های u, o است.

با این ترتیب اگر از الفبای لاتین استفاده کنیم، املای درست تر کلمات زیر باید اینطور باشد:

towlamaq, owlad, Nowruz, sowq و نه: tovlamaq, ovlad, Novruz/Nevruz, sövq/sevk.

آوا های مرکب مخصوص لغات در اصل عربی و یا فارسی نیست. در ترکی آذری هم ما بسیاری لغات حاوی آوا های مرکب داریم مانند: توولاماق، قایتارماق، (قیترماخ)، اگلشمک.

در الفبا های لاتین ترکیه و جمهوری آذربایجان این «آوا های مرکب» را بصورت دو حرف و آوای مستقل از هم می نویسند و متناسب با این طرز نوشتار هم آنان را تلفظ می کنند: evlat/övlad, Nevruz/Novruz, sevk/sövq. اما در تلفظ ترک زبانان آذربایجانی ایران آوا های مرکب معمولا بصورت «آوای مرکب» (مانند فارسی) تلفظ می شوند یعنی: towlamaq, owlad, Nowruz, sowq.

عموما می توان وجود آوا های مرکب ow, ei/ey, oy/oi, ay در ترکی آذری ایران را قبول نمود. بنظر من املای رایج این «آوا های مرکب» در املاهای لاتین ترکیه و جمهوری آذربایجان منطبق با واقعیت تلفظ آنها نیست، حد اقل تلفظ آن در تركى ما فرق مي كند. در املای فارس ترکی آذری ایران، نظر به اینکه این املا منعکس کننده همه ریزه کاری های تلفظی و آوائی نیست (و لازم هم نیست باشد،) مشکلی وجود ندارد که مثلا نمونه های فوق را بصورت «توولاماق، اولاد، نوروز، سوق» بنویسیم – و بخوانیم.

این هم یک حُسن الفبای فارسی ماست.… ادامه خواندن

«دبنگ» ها و القاب تبریز

عباس جوادی –  دبنگ بر وزن جفنگ… يعنى آدمى كه جدى نيست بلكه اكثرا در حال شوخى و بند كردن به ديگران است. دبنگ كسى است كه نه فقط شوخ  بلكه كمى بيشتر از شوخ باشد، آدم دبنگ مي گويد و مي خندد، سر به سر ديگران مي گذارد، مردم ديگر و زمين و زمان را با لحنى آرام و شوخى آميز مسخره مي كند و حتى باعث رنجش آنها مي شود. اين موضوع در گذشته در تبريز باعث زد و خورد و دعوا هم مي شد. ولى ما تبريزى ها احتمالا چون راه گريزى نداشتيم به آن عادت كرده بوديم و حتى خيلى ها هم اين را در دوره ای كه تفريح زيادى هم نبود، وسيله تفريح و بگو و بخند خود كرده بودند. تا جائی كه مي بينم آثار اين عادت و خُلق و خوى هنوز در بسيارى تبريزى ها مانده است. غير تبريزى ها اكثرا اين نوع سربسر ديگران گذاشتن و باصطلاح شوخى را نمی فهمند و آنرا اغلب زياده روى در شوخى و حتى گاه بى تربيتى می نامند.

اول به این یادداشت و این فهرست القاب توجه فرمائید که دوستی با ابمیل فرستاده اما گردآورنده اش معلوم نیست، حد اقل من نمی شناسم:

– اگر ما به همه چیز مثبت نگاه کنیم ، در اروپا دو اسم داشتن امری است معمول، اما در تبریز فرقی اساسی‌ دارد ، و آن اینکه: یکی که ما تبریزیها را از فرهنگ معمول مجزا می کند ، نامگذاری افراد طبق مجسم کردن حرکات هر فرد می‌‌باشد و گاهی‌ فراتر می روند در تبریزاز قدیم افراد سرشناس را با لقب مخصوص به او معرفي مي كردند. اين لقب كه از فرهنگ كوچه و بازار مردم الهام مي گيرد، آن چنان در جامعه ريشه دوانيده كه گذشت زمان كوچكترين تغييري در اصالت آنها نداده است و برعكس به شناسنامه هاي شفاهي اشخاص تبديل گرديده اند. فرهنگ لقب مردم مملو از اسامي و القابي است كه دقيقا با در نظر گرفتن همه خصوصيات اخلاقي، فكري، قيافه، و كار و رفتار افراد آن انتخاب شده اند و كوچكترين تضادي بين لقب و مشخصات فرد مورد نظر وجود ندارد. برخي از القابي كه در اينجا ذكر شده است، همانهايي هستند كه در زبان مردم كوچه و بازار تبريز رايج است كه ما در اينجا فقط مي توانيم به قسمتي از آنها اشاره كنيم . برای زنان بعدا خواهم نوشت. البته اگر کسی‌ پیش خود اینها با لقبش صدا میزد بیشتر خوشش میامد و حال میکرد، شوخی‌ وار می گفت نگو. ولی بقیه راه دعوا را انتخاب کرده وبدین ترتیب روز خوبشان را سیاه می کردند

فیشقا جاواد – جاواد نعره – کورپه حمید – تورش الچه – توش لومی – کاظم سیبیل – جین عسگر- حسين اوش دوداخ – كار غلامرضا – كور نادر – مال یوسوف – قره یوسوف – شوربا تقي – كچل اصلان – يانيق عباس – قريخ حيدر – كور مير رحيم – مير قارقا – ساري قلي خان – يوسف سينما – احمد جنقي – عُمر حسن – افعي حميد – كتدي اكبر… –

و یا: قفل حسين – قره گيلانار – شَهره مجيد – آينا دراخ – ميخانا پيشييي – عمر جمشيد – پولاد يكه بزن – حاج محمود قاوالچي – حسن جنگو – دوشاب آقا – آغ حسين – زيبا محمود – علي شاماما – دلي جاواد – دلي حسن – میرصّح – حاج محسن خرخر – فندق – اللي بش – كچل حيدر – حسن زلزله – عسگر خوشزبان – حاج حسن كونز – حسن توربا – حسين پاپالان – اكبر بيليارد – هما مجید– علي پاناما – رضا قوجا – حسن سقّل – خچّي كريم – پنكر جواد – رضا مهاجر – ساري قارپيز – رحمان گمرك – اَيري اويري كيشي – اكبر ميكروب – مال ممي – قرقي ابراهيم – حسن لاي لاي – ساري ابراهيم – بوغلي قلي – قيزيل ذيش – كچل آقا – د وه بيوك آقا – آت عباس – علي تيلته – اسد بكار – اسد دبه – بايقوش ممد آقا – لوطي بهروز – كوفته كلب حسين – كتدي بيوك آقا – اكبر شوربا – قورباغا محمد علي – ميمون احد – آتان احبر – يورگون حسين – حسين مشگفه – فيطه محمود – اينك احمد – كچل صادق – كورپه محمود – تويوخ محمود – فیشگا قلي – يولچي ممي – كفلي رضا – گچي كريم – حسين چاخان – پوتا بيوك آقا – تولكي جعفر – ايكي باشلي زينال – شمير صادق – قرمزي حسين – پيشيك حسن – مريخ باقير – اكبر قونقا – آلمان چزدي – سرچه جليل – جين بويوك آقا – چئري جعفر – لپه جواد – اكبر وينستون – ايت خليل – ديزل احمد – تللي محمد علي – قيز مهدي – اكبر سارمساخ – نالچي قلي – آغ باش رضا – حسين قره برنج – حسين نشتاب – جاواد موزيك – قارني يرتيخ كاظم – لخ نردبان – اوزون جليل – كوله محمود – عسگر مهوش – علي قشنگ – بالا قورباغه – كال محمد تقي – علي غنچه – حسین مارال – شخته ابراهيم – خوشگل سعيد – علي به دوام – حسن قانطار – پتي حيدر – صمد لشگر – قوددي كالاك – عباس لبه دار – يوموري اصغر – عريان اكبر – حميد پالتو – اؤكوز عاشيقي – علی‌ قناره – قره بشگه – چوپور ابراهيم – تخته ابراهيم – پينتي ممي – خوروز اصغر – بورون مشدي علي – دولچا باقر – پونزا محمود – چاپيخ غلام – اروس حسن – رزين محمد آقا – حميد پور سوخ – قولي يوخ كريم – دنقا رحيم – توخوم رحیم – دووار علی‌ آقا – کالیش علی – قیف صمد – مایا داوود – حسن قوشباز – جویود ابراهیم – جمعه جابار به کسی‌ گفته میشد که خسیس بود: نثری نیز گفتند: جمعه گونی جمعه مسجده جومه جابارین جیبینن جوتوگونی جوتدیلر. یعنی دو تا ده شاهی‌ جمعه جبار را دزدیدند . مبلغ ده شاهی‌ معادل یک هزارم یک دلار میبود

و لوطی‌های تبریز با لقب‌های خویش

نائب اوغلی حمید – حسین بویاخ چی‌ – کورپه ماحموت – محمود کوزه گر‌ – مجید کوزه گر‌ – خو خو مجید.

و قبل از سالهای ۱۳۴۰ طبیعتن لوطیان دیگری نیز موجود بودند که با دعوا یشان حتی باعث تغییر نام دو محل درتبریز شده اند که یکی قانلی دالان در بازار تبریز و آن دیگری قانلی مسجد در نوبر می‌‌باشد

این از ایمیلی که از دوستی ناشناس آمده بود. درمورد القابی که مردمان دبنگ تبریز به اسم دیگران میبندند دوست قدیمی و همکلاس دبیرستانی، خوش قلم و خوش صحبتم شهباز آژیری هم مقاله بسیار جالبی دروبلاگش «دلی دولی گونلر» (کلیک کنید) نوشته در باره محله معروف قره آغاج (قراااش!) که در آنجا هم نمونه هائى از این القاب داده شده که در همان محله قدیمی تبریز رایج بوده.

اين مقاله شهباز آژيرى را حتما بخوانيد. مخصوصا تبريزلي لر… انجا نام و القاب آدم ها كه بين مردم به آنها داده شده بود فوق العاده جالب است. فكر نكنم جاى ديگرى مردمى باين اندازه دبنگ مثل تبريز باشد:

قانلی بُیوک  آقا    زینا ممدعلی    بیژ بُیوک آقا
قاتیل ممد    اُغری مجید    عسگر قاتیل
پولات-جاهل محل    قرقی صمد    تپه داز علی
حسن خارال   کباب پز حسن    قیلیح قره اباذر
گیرده ممد    عسگر قافلان    بالا پَتَک
روستم داشقاچی    موسدی شوفر    قره کاظیم
توکذ اوغلی ایسمائیل    حسن دولچا گوت    بُم ممد
ایسلام سلمانی    کوفته حسین    نَنی صمد
قاز ممد    قوشباز رحیم    جین ممد
عسگر خوشزبان    دلی جاوات    علی باوان
ممدعلی باجی    زقّی کلب عسگر    حمید بالان
علی زیرتانُف    علی قَشَک    ایسمایل الّی بِش
یوسوف لبه دار    مجید کوره پز    لوطی میری
یعقوب سالّاخ    اکبر سالُاخ    یومورتا احمد

ادامه خواندن

نوروزتان مبارک !Happy Nowrooz ! نوروزبايراموز مبارك

Haftseen

By Abbas Djavadi and Bruce Pannier – Nowrooz is the new year holiday in Iran, Azerbaijan, Central Asia, Afghanistan, Pakistan, parts of India and among the Kurds. The word itself literally means “new day” in Persian, and the festival marks the beginning of the solar year and new year on the Iranian calendar, as well as among several other nationalities.

This year, Nowrooz falls on Thursday, March 20, with the following day, the vernal equinox, being the first day of the new year.

تحویل سال نو 1393

NOWRUZ  1393 – تحویل سال در ایران
March 20th – پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۲
ساعت ۲۰:۲۷:۰۷
هشت و بیست هفت دقیقه و هفت ثانیه شب

Nowrooz traditionally celebrates the awakening of nature, and even the triumph of good over the oppressive darkness of winter. It is a time to celebrate life at the time when life begins or is renewed for much of that which is on the earth. The new year is marked at the instant the sun leaves the astrological sign of Pisces and enters that of Aries.

This renewal of nature is the essence of this millennia-old tradition. Originally held as a spring festival, it is believed to have been first acknowledged and named “Nowrooz” by the mythical Persian emperor Jamshid. Others credit the Achaemenian dynasty of the 12th century B.C. for institutionalizing the Nowrooz festival.

The spirit and significance of the holiday has often made Nowrooz a target for foreign invaders and anti-nationalist forces throughout the history of Iran. Alexander the Great and the Arab conquerors a thousand years later tried to eliminate the holiday. The Soviet Union banned it in Central Asia and Azerbaijan, as it was considered a nationalist or Islamic holiday. The celebration was banned in Kurdish sections of Turkey, though, for the last few years, Turkish officials have allowed some festivities. The Taliban banned Nowrooz in Afghanistan until they were overthrown in 2001. Even in Iran, the birthplace of the tradition, some conservatives favored banning it just after the 1979 revolution, but public opposition was strong and the ban proved impossible to enforce.

Some of the rituals associated with the Nowrooz celebration are-the bonfire (Chahar Shanbeh Soori), held on the last Wednesday before Nowrooz. Thanks is given for the good fortune of making it through another winter. In order to purge oneself of any remaining “paleness” or evil, families puts down piles of wood and brush, igniting them shortly after sunset, and run along the fires, occasionally jumping over the flames. While this happens, family members sing to the fire to take away the “paleness” or evil and give to those singing the “redness” or health. This practice has clear links to the following of Zoroaster (seventh century B.C.) as Zoroastrians were (and still are) known for honoring fire.

Another tradition is the Seven Symbols (Haft Seen), a table upon which are placed objects which each represent a wish or theme. Seven of these objects must begin with the Farsi letter “S” (Seen). The table is usually set a couple of weeks before Nowrooz much the same way families of some Christian cultures put up a Christmas tree. The seven objects on the table, a Persian sweet (Samanu), a coin (Sekeh), green vegetables (Sabzee), a hyacinth flower (Sonbol), garlic (Seer), a dried fruit (Senjed) and vinegar (Serekh), are symbolic of truth, justice, good thoughts and deeds, prosperity, virtue, immortality and generosity. These are what Zoroaster offered to his deity, Ahura Mazda, on seven trays.

Thirteen days after Nowrooz, families will leave their homes and go outdoors to eat, play games and celebrate. This tradition, called Sezdah bedar, is intended to “dodge the bad number.” The idea of avoiding the number thirteen is symbolic of the desire to avoid all evil throughout the year, and provides families with a reason to spend a carefree day together.

There is also a tradition, mainly in Iran, of cleaning everything in the house before Nowrooz, which may even play a role in the origins of the “spring cleaning” practiced by many American households.

(First published on March 20, 1998, on RFE/RL’s website, later on Pars Times)… ادامه خواندن

از شعر به نثر

Notebook 2

بنده در کتاب «آذربایجان و زبان آن» که در سال 1367 در کالیفرنیا چاپ شده بود اظهار نگرانی کرده بودم که ترکی آذری ایران بخاطر نبودن تحصیل و تدریس بتدریج تبدیل به «فولکلور» میشود و نمیتواند ازحیطه خانه و محیط خصوصی بیرون بیاید. امروز بعد از گذشت تقریبا بیست و پنچ سال ظاهرا هیچ تغییری در وضعیت و مقام اجتماعی ترکی در جامعه ایران بوجود نیامده و شاید هم برعکس: اولا همزمان با رشد مهاجرت ها و گسترش تحصیل و رسانه ها، روند «فارسی زده» شدن ترکی شدید تر شده و از آن جهت که هنوز اجازه تحصیل ترکی آذری داده نمیشود این زبان که زبان مادری میلیونها ایرانی است بیشتر و بیشتر به «فولکلور» تبدیل میشود. ثانیا بخاطر تحصیل و اقامت صدها هزار و شاید میلیونها ایرانی آدربایجانی در ترکیه (و اخیرا تا حدی در جمهوری آذربایجان) استاندارد ترکی این دو کشور زبان نوشتار و حتی گفتار (از جمله واژگان، جمله سازی و حتی تلفظ) این هموطنان را تحت تاثیر خود قرار داده و زبان آنها به همان درجه از زبانی که مردم در اردبیل و تبریز و ارومیه صحبت میکنند دور تر شده است.

در این چنین محیطی و بخصوص با در نظر داشت بحث های اخیر راجع به لزوم ارائه تحصیل و تدریس ترکی آذری در مدارس آذربایجان توصیه بنده به دوستانی که علاقه دارند به ترکی آذری بنویسند این است که بیشتر سعی کنند نثر ترکی بنویسند. شعر ترکی هم البته جالب است ولی چیزی که امروزه مورد نیاز بمراتب بیشتر است نثر است و نه چندان شعر. نوشتن و جمع آوری شعر، بایاتی، ضرب المثل، اصطلاحات و غیره (که خود من هم از طریق سایت  «تورکی مثللر» میکنم) و یا نوشتن شعر همه جالب است. در همین 70-80 سال گذشته این یکی از راه های موثرحفظ و پاسداری ترکی آذری بوده که بسیاری از شاعران و نویسندگان آذربایجان ایران در پیش گرفته اند. اما «دانستن» واقعی یک زبان از این فرا تر میرود. بخصوص وقتی تحصیل زبان مادری بعنوان مسئله روز مطرح است سوال این است که آیا ما میتوانیم یک مطلب اجتماعی، علمی، سیاسی و یا اقتصادی را با زبانی روان و درست بنویسیم که مردم ترک زبان آذربایجان بتوانند حد الامکان به راحتی بخوانند و بفهمند؟ این در نثر ممکن است و لیکن شعر وسیله این کار نیست.

وقتی کتاب فوق العاده جالب و خواندنی «بیداری گمگشته آسیای مرکزی» را در همین سایت بطور مختصر معرفی کردم از یک «دوره طلائی» حدودا 300 ساله شرق مسلمان و بخصوص آسیای مرکزی تعریف کردم که با مرکزیت خوارزم و بخارا علما، متصوفین و شعرای بسیاری را گرد هم آورده بود که حتی بر پیشرفت علم و ادب در غرب تاثیری بسزا گذاشتند. همان موقع دوستی که این را خوانده بود کمی ایراد گرفت که شاعر و فقیه ومتصوف بلی، اما همه علمای این دوره مانند خوارزمی و بیرونی و ابن سینا و رازی را اگر جمع بزنی بیشتر از 7-8 نفر نمیشود. حرف ایشان البته درست نیست. ما در دوره ای نزدیک به 300-400 سال می توانیم نام صدها دانشمند ریاضیات، نجوم، فلسفه، تاریخ، جغرافیا، طب، ستاره شناسی، فقه و حدیث و کلام اسلامی، شاعر و مترجم، دولتمرد و هنرمند برجسته خراسان و ماوراءالنهر را بشماریم. اگر کلا مابقی ایرانیان را هم به این رقم اضافه کنید، مجموع آنها دو و یا سه برابر می شود. ابن خلدون مورخ و فیلسوف معروف عرب از شمال آفریقا این را تحت عنوان «در اینکه چرا اکثر دانشمندان اسلام ایرانی بودند؟» در اثر مشهورش «المقدمه» توضیح داده است. اما درست است که بعد از این دوره که عملا با حمله مغول به پایان رسید علم و پژوهش هم کلا در مشرق زمین خاموش شد. شعر و شاعری ادامه یافت، ولی بعد از صفویان حد اقل تا قرن بیستم حتی شعر و شاعری هم بدرجه مثلا فردوسی و حافظ و یا نظامی و سعدی نداشتیم.

خوب، این درست است. متاسفانه درست است و حتما علل زیادی دارد.

ما ایرانی ها اصولا شاعر و یا اقلا شاعر مسلک و بهر حال حتما شعر دوستیم. بقول مرحوم فروغ فرخ زاد به هر ایرانی سلام بدهی، از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعارش» را در میاورد که به شما نشان بدهد. این بد است؟ بد نیست. حتی  خوب است، چونکه به غنای زبان گفتار و نوشتار کمک میکند. زبان و ادب فارسی در سایه همین شعر و ادبیات است که حتی در دوران فترت سیاسی و اقتصادی غنی شده و غنی مانده است.

ولی شعر و ادبیات به پیشرفت اقتصادی و علمی ما کمک نکرده و نمیتوانسته کمکی بکند. رشد جامعه در زمینه علم، تفکر فلسفی و علمی، اقتصاد و مناسبات اجتماعی در زمینه زبان با نثر مرتبط است نه با شعر. شاخص رشد نثر است که رشد جامعه را در سطوح اقتصادی و علمی نشان میدهد. با شعر کار درست نمیشود. برای همین است که در مشرق زمین روزنامه نگاری، داستان نویسی، تئاتر، رمان، گزارش های علمی و یا بیشتر: مقالات و کتب علمی مثلا پزشکی، فنون یا نبوده و در قرن بیستم شروع شده و یا در مورد فلسفه، نجوم، ریاضیات و طبیعتا فقه بیشتر به عربی بوده.

فارسی خوشبختانه با امکانات و پشتیبانی دولت و ملت در این صد سال گذشته خوب پیشرفت کرده است. اما تالیف و نشر آثار ترکی در تاریخ ایران یعنی حتی قبل از دوره پهلوی هم نسبت به عربی و فارسی بسیار کمتر بوده. البته این سیاست «یک دولت، یک ملت» که از اوایل قرن بیستم در ایران، ترکیه  و کشور های عربی برقرار شده به عدم تولید اثر و کتاب به ترکی آذری هم نوعی حالت رسمی داده اما در حقیقت این، چیزی آن قدر جدید در تاریخ ایران هم نبوده است بلکه با تاسیس دولت واحد و مرکزی بصورت «سیاستی» رسمی و دولتی درآمده است.

حالا اگر ما میخواهیم این فرصت های ازدست رفته  در مورد ترکی آذری را تلافی کنیم باید کمی از محدوده فقط شعر و ضرب المثل بیرون بیائیم. کسانی که خواهان حفظ و ترویج زبان مادری خود (یعنی در این مورد ترکی آذری) هستند نمیتوانند بنشینند و منتظر باشند که اول دولت  تحصیل ترکی آذری را در مدارس  راه اندازی کند، تا بعد. آیا کسانی که بحق مدافع زبان مادری خود هستند خودشان میتوانند  مطلبی با نثری  روان و درست  به ترکی آذری بنویسند؟ اگر هم مدارس هنوز تدریس و تحصیل ترکی آذری را ارائه نمیکنند کسی مانع تحصیل شخصی و خصوصی، آموزش و تمرین خواندن و نوشتن هیچ زبانی نمیشود. این کوشش های شخصی را نمیتوان دست كم گرفت. البته یک گروه هموطنان دلسوز که هم به حفظ و گسترش زبان مادری علاقمندند و هم خودشان در این راه تقبل کار و زحمت میکنند این کار را انجام میدهند. اما این کوشش ها هم محدود است و هم زمینه های نثر یعنی مطالب علمی ، اجتماعی و رسانه ای را زیاد در برنمیگیرد.

در این میان یک کمبود که کار را پیچیده تر هم میکند اینست که بعضی ها  ترکی ترکیه را عینا در نوشتار و حتی گفتار، تلفظ و واژگان خودشان بکار میبرند و انتظار هم دارند که مردم از این کار استقبال کنند – که این انتظار به نتیجه ای نمیرسد چونکه مردم عادی که در زندگی خود تجربه ای با ترکی ترکیه نداشتند آن را نمیفهمند و در درک و خواندن آن دچار مشکل و دلسردی میشوند چه رسد در نوشتن آن.

بنا بر این بنظر بنده کار مهم و قدم نخست دوستداران زبان ترکی آذری ایران و طرفداران تحصیل و تدریس آن است که بتدریج رو به نوشتن متون نثر به ترکی آذری بیاورند و در این رهگذر تلاش کنند که نوشته هایشان هم مطابق با استاندارد زبان ترکی آذری باشد، یعنی از نظر دستوری غلط و یا لهجه شهر و ده بخصوصی نباشد، بیش از حد فارسی زده و در عین حال بیش از حد متاثر از ترکی ترکیه و يا تركى باکو نباشد، و هم فهم و کاربرد آن برای مردم ترک زبان آذربایجان ایران مشکل و دلسرد کننده نباشد!

هنوز صحبت های خانگی و گپ های دوستانه به ترکی است اما بمحض اینکه یک بحث جدی و کمی علمی، فنی و اجتماعی میشود یا مستقیما به سراغ فارسی میرویم و یا  ترکی مان را به معجونی نیمه فارسی و نيمه “استانبولى” تبدیل میکنیم. سوال اینست که آیا میتوانیم به زبان روان و درست ترکی خودمان مثلا یک خبر، یک گزارش فنی و یا علمی، یک مقاله در باره زیست شناسی، جامعه شناسی، اینترنت، تاریخ و فلسفه… بنویسیم؟ اصلا چرا نمیخواهیم نامه ها و ايميل های شخصی به خویشاوندان و دوستان ترک زبان خود را به ترکی بنویسیم؟ این ها باعث خواهند شد قدرت بیان زبان بتدریج بیشتر و فراگیر تر و در عین حال غنی تر شود.

نه اینکه تا کنون چنین کوشش هائی نشده است. اما این قبیل کوشش ها هنوز کافی نیستند. مشکلات راه هم بسیار زیادند. من در یک مقاله دیگر (کلیک کنید) در این باره نوشته ام. اما فکر میکنم هنوز دوستداران ترکی آذری ما راه درازی در پیش دارند که اگر میخواهند که این زبان فقط به صحبت خانه و شعر و ضرب المثل محدود نشود باید جدیت و هم و غم بیشتری در این زمینه نشان دهند و خود پیشقدم شوند.… ادامه خواندن

چند سند آمریکائی در باره حکومت پیشه وری

UW Digital Collections

در اسناد سابقا سرّی وزارت خارجه آمریکا که مربوط به دوره پیشه وری میشود اطلاعات جالبی در مورد این برهه تاریخ ایران و آذربایجان نهفته است. این اسناد مانند همه اسناد محرمانه وزارت خارجه که همگی در سرلوحه شان مُهر «سرّی» دارند بعدا مشمول مرور زمان شده در دسترس عموم قرار گرفته اند (تمام اسناد در این لینک). بخش بزرگ این اسناد در دانشگاه ویسکنسین آمريكا دیجیتالی شده و از طریق اینترنت هم قابل مطالعه و حتی چاپ است. اکثر این اسناد نامه های رد و بدل شده بین سفارت های آمریکا و مركز وزارت خارجه در واشنگتن هستند. در رابطه با ایران این نامه ها شامل مکانبات بین سفارت آمریکا در تهران و کنسولگری آمریکا در تبریز و یا سفارت آمریکا در مسکو و مرکز وزارت خارجه در واشنگتن است.

یکی از اسناد تلگرافی است از تاریخ هشتم ژانویه 1946 از سفارت آمریکا در مسکو به واشنگتن که یک مقاله خبرگزاری شوروی تاس را نقل میکند که از تبریز مخابره شده است. مقاله در باره ملاقات معاون کنسول آمریکا در تبریز «روسوو» و سید جعفر پیشه وری «نخست وزیر حکومت خود مختار آذربایجان ایران» است. مقاله تاس میگوید که «آقای روسوو در شخص نخست وزیر از حکومت ملی آذربایجان ایران استقبال نمود» طبق همین گزارش خبرگزاری شوروی کنسول آمریکا میگوید که راه مذاکره حکومت تبریز با تهران بهتر است باز باشد و پیشه وری جواب میدهد این تهران است که راه مذاکره را بسته است. روسوو میپرسد اگر شاه خودمختاری آذربایجان ایران را قبول کند پیشه وری چه عکس العملی نشان خواهد داد و پیشه وری  جواب میدهد که «قبول کردن» خود محتاری «مسئله کوچکی» است و «مهم آنست که برای حفظ خودمختاری ضمانت داده شود». طبق گزارش سفارت، مقاله خبرگزاری تاس با این جمله تمام میشود که روسوو «قول هر گونه پشتیبانی از حکومت ملی آذربایجان ایران» را (به پیشه وری) داد.

طبیعتا معلوم نیست مندرجات مقاله تاس تا چه حد مطابق واقعیت بوده است ولی بهر حال از نظر تاریخی این سند (برای اصل انگلیسی اش اینجا را کلیک کنید) حائز اهمیت است.

از دو سند جالب دیگر اولی نامه سفیر آمریکا در تهران جورج آلن به وزیر خارجه آمریکا جیمز بیرنز (15 مه 1946) یعنی زمانی است که هنوز حکومت پیشه وری بر سر قدرت است و سند دوم نامه بیرنز به آلن از 20 دسامبر 1946 یعنی بعد از سقوط پیشه وری است (اصل انگلیسی این دو نامه در این لینک) در نامه سفیر آمریکا گزارشی از ملاقات قوام با سفیر داده میشود که در آن قوام به سفیر میگوید که تهران برای پیشگیری از اعلام استقلال حکومت پیشه وری از ایران و لغو سلطنت (در آذربایجان) باید دادن امتیازاتی را قبول کند چونکه «اگر چنین نشود شاید استان های دیگر و حتی خود تهران در رابطه با سلطنت دست به اقدامان مشابهی (مانند آذربایجان) بزنند.» قوام به سفیر آمریکا میگوید که شاه با دادن هر امتیازی به پیشه وری که ورای برنامه هفت ماده ای از پیش اعلام شده باشد مخالفت میکند . قوام میگوید او به پیشه وری نگفته است که شاه با دادن امتیاز مخالف است اما سفیر  علاوه میکند که او در این مورد شک دارد. سفیر آلن اضافه میکند که قوام شاید به پیشه وری مستقیما در باره مخالفت شاه چیزی نگفته ولی احتمالا طوری حرف زده که پیشه وری بفهمد که او یعنی قوام موافق یک راه حل است اما شاه مخالفت میکند.

ميدانيم كه تصور حاكم حكومت فرقه دمكرات و مشخصا خود پيشه ورى اين بود كه شخص قوام مانع اصلى بر آورد شدن خواستهاى فرقه بود.

سند سوم یعنی نامه وزیر خارجه بیرنز به سفیر آلن که مدت کوتاهی بعد از سقوط پیشه وری نوشته شده اظهار امیدواری میکند که اکنون که حکومت ایران حاکمیت خود را در آذربایجان دوباره برقرار کرده است دولت قوام رفتار آشتی جویانه ای با مردم استان در پیش خواهد گرفت و از اقدامات انتقام جویانه بر ضد روس ها، آذربایجانی ها و کُرد ها پرهیز خواهد نمود.

more-e1497357658356

ادامه خواندن

هر كسى از ظن خود…

Notebook 2
يكى از دوستان قديمى تبريز لطف كرده ايميل پر محبتى فرستاده بود كه “خوب در مقابل قوم گرايان ايستاده اى” و غيره. تشكر كردم و گفتم بخدا نيت من مصاف و “مبارزه” با كسى نبود و نيست – من با كسى دعوائى ندارم، فقط نگران افتادن انسان هاى بيشتر و بيشتر به پرتگاه نفرت و نزاع از روى نادانى هستم و خرابى و خونريزى كه عاقبتش همه را در شعله خود ميسوزاند، همچنانكه اگر بيست سى سال پيش از لزوم تحصيل زبان مادرى مينوشتم مصاف و دعوائى نه با ايران و ايرانيت داشتم و نه با كس و چيز ديگرى، بلكه درست برعكس: ميگفتم شايد كمى انصاف و عدالت به خير همگان باشد.

وقتى شانزده هفده ساله بودم طبق معمول سنت ايرانى بخصوص آن سال ها شاعر مسلك هم بودم و از جمله با كمى تقليد از ديگران شعرى به تركى گفته بودم بر وزن آسان “قوشما” با اين مدخل كه بقيه اش را كامل به ياد ندارم:

كيمسه بيلمز منيم حال زاريمى
گؤرمز اوزوم گؤرمكله افكاريمى
گؤنلومده كى گونشيمى، قاريمى
دوداغيما باخيپ، دئمه كى گولدون!

ترجمه: كسى حال زار مرا نداند/ بانگاه به چهره ام افكارم را نخواند/ و نبيند آفتاب و همزمان برفى را كه در درون من است/ نگاه به لبانم كرده نگو كه خنديدم!

به زبان امروزى: چرا بايد هميشه يا اين بود يا آن، يا سفيد سفيد يا سياه سياه، يا عابد و يا بيدين، يا متعصب و يا بى بند و بار، يا اهل جهنم و يا اهل بهشت, يا برده قبيله و عقيده و يا اسير فرديتى عاصى، يا چپ چپ و يا راست راست، يا انقلابى يا ارتجاعى، يا پان اين يا پان آن؟

چرا هر جا كه باشم و باشيد سوال و ترديد جايز نيست؟ چرا هر كس كه شكى كند و چيزى بپرسد بايد صفش را تغيير دهد و اتيكت اش را؟

در اين چهل و چند سال كه در اروپا زندگى كرده ام بيمارى در ميانه ماندن، سايه روشن بودن و شك و ترديد من حتى مزمن تر و لاعلاج تر هم شده است.

مولانا جلال الدين كه قريب هشتصد سال پيش مانند خود ايران در آش شله قلمكارى قومى دينى و مردم شناسى بنام روم و يا آناطولى ميزيست گفته بود:

هر كسى از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من

اگر مولانا امروز در آش شله قلمكار كنونى ميزيست كه مدرنش كرده نام “دهكده جهانى” به آن داده اند و بظاهر همه چيزش بر رقابت و خصومت استوار است، شايد ميگفت:

هر كسى از ظن خود شد خصم من
زين خطوط من نجست آن رسم من…… ادامه خواندن

سایت بیزیم تورکی – ترکی ما

Bizim Turki

در فیس بوک یک گروه بنام «بیزیم تورکی» و یک صفحه بنام «تبریز تورکوسی» هست. این ها بسیار فعال هم هستند. نیت از این گروه و صفحه فیس بوکی چیزی نیست جز ثبت و حفظ و بحث واژگان، اصطلاحات و ویژگی های زبان ترکی آذری که ما در ایران بکار میبریم. خوشبختانه بالاخره با کمک دوستان موفق شدیم بر پایه همین اطلاعاتی که آنجا جمع میشود یک سایت بنام «بیزیم تورکی – ترکی ما» راه اندازی کنیم که البته هنوز اولین قدم های خود را میپیماید و باید بهتر شود. این سایت در عین حال با سایت «تورکی مثللر – ضرب المثل های ترکی آذری» که تا کنون بیش از 5200 ضرب المثل ترکی آذری ایران را ثبت کرده،  مرتبط است.  با این ترتیب امید است که این زحماتی که دوستان میکشند و ضرب المثل، لغت و یا اصطلاحی و یادداشتی مینویسند در فیس بوک مانده و گم و گور نخواهد شد، بلکه ثبت خواهد شد. قابل محافظه و حتی جستجو خواهد بود (که در فیس بوک ممکن نیست).

در معرفی سایت «بیزیم تورکی – ترکی ما»

با این سایت ما میخواهیم لغات و اصطلاحاتی را که مخصوص ترکی آذربایجان ایران است درج و حفظ کنیم، محل و طرز کاربرد آنها را مورد بحث و مشورت قرار دهیم ومشکلات و مسائل مربوط به نوشتن، خواندن و گفتگوی استاندارد ترکی آذربایجان ایران را بین عده ای که علاقمند به این موضوع هستند مورد بحث و مذاکره قرار بدهیم. یعنی ثبت و حفظ واژگان و اصطلاحات ترکی آذری ایران و ویژگیهای آن وظیفه اصلی این سایت است.

نیت از این سایت چیز دیگری نیست. خواهش ما هم اینست که برای رسیدن به این هدف از جر و بحث منفی و مناقشات سیاسی و غیره پرهیز کنیم و صرفا تمرکزمان را بگذاریم روی موضوع زبان.

میخواهید شما هم در این کار مشارکت کنید؟

این اقدام ابتدا در فیس بوک با دو صفحه («پیج») شروع شد که آنها هنوز هم ادامه دارند: بیزیم تورکی و تبریز تورکوسی که اگر روی هرکدام از این دو تیتر کلیک کنید به صفحات مربوطف فیس بوک میروید. میتوانید اگر نوشتن و نظر دادن آنجا برایتان آسانتر است، از همان طریق با این صفحه همکاری کنید.

ميتوانيد لغات و اصطلاحات جالبى را كه ميدانيد يا مستقيما بما بفرستيد تا ما در سايت بگذاريم و يا از طريق فيس بوك (دو نشانى بالا) اين كار رابكنيد تا ما از آنجا بگيريم و در سايت بگذاريم. يا اينكه اگر يادداشت و مقاله اى در باره واژگان، دستور زبان، تلفظ و يا خط و املاى تركى آذرى ايران داريد و يا حتى نظر و سوال و بحثى در مورد مدخل ها و مطالب سايت داريد باز از طرق مذكور در بالا اين كار را بكنيد.

آنچه که در این سایت گرد آوری شده کاریک یا دو نفر نیست. همه کسانی است که در دو صفحه فوق الذکر فیس بوک نوشته و نظرداده اند و در عین حال کسانی که مستقیما با این سایت تماس میکیرند، مطلب میفرستند و «کامنت» میگذارند نویسندگان این سایت هستند. در مورد ذكر نام دوستانى كه مطلب مينويسند بعد از مشورت با يكى دو نفرتصميم گرفته شد كه نام دوستانى كه مطالب خود را در دو صفحه فوق الذكر فيس بوك مينويسند در اين سايت نوشته نشود چون اجازه آنها را نداريم امااگر كسى مطلبش را با نام خود به سايت فرستاد البته آن مطلب با همان نام در سايت منتشر خواهد شد.

با عرض تشكر،

عباس جوادی

————————

در ضمن بخوانید:

مقاله  بیزیم تورکی – ترکی ما

 … ادامه خواندن

پسوند «-اینجه»

Notebook 1
ترکیب های -اینجه، -ونجه (مثلا گئدینجه، گلینجه، آلینجا…) در ترکی ما هم هست در ترکی ترکیه هم، اما اینها دو معنی مختلف دارند. در آذربایجان ایران (حد اقل در تبریز) این پسوند به فعل معنای «تا این کار انجام شود» و یا «عوض اینکه این کار انجام شود» میدهد مثلا: غذانی آلماق ایچون او قدر یولی گئدینجه دئنه ائوه گتیرسینلر: برای خریدن غذا بجای آنکه آنهمه راه را بروی بگو برایت بیاورند. و یا ضرب المثل: آلمانی آت گؤیه، یئره گلینجه یا نصیب یا قسمت: سیب را به هوا پرت کن تا بزمین بیافتد خدا کریم است. نظیر: از این ستون به آن ستون فرج است. در حالیکه در ترکی ترکیه این پسوند به معنی «بمحض اینکه/تا فلان کار انجام شد» میدهد مثلا: ائوه گلینجه تلفن ائده ریم یعنی: وقتی به خانه آمدم تلفن میکنم.… ادامه خواندن

جمله های مرکب در ترکی آذری

Analysis 2

قبل از همه چیز جملات زیر را بررسی و مقایسه کنیم:

(۱) بیلیرسن (کی)، حسن هاردا ایشلیر؟
(۲) حسنین هاردا ایشلدیگینی بیلیرسن می؟
میدانی حسن کجا کار میکند؟
(۱) او کیشی کی گلیر، منیم قارداشیمدیر.
(۲) او گلن کیشی منیم قارداشیمدیر.
آن مردی که میاید برادر من است.
(۱) چوخ آرزو ائلیرم کی بو فیلمی گؤره سن.
(۲) بو فیلمی گؤرمنی چوخ آرزو ائلیرم.
(۱) بو دولمانی کی گؤرورسن، منیم ننه م پیشیریب.
(۲) گؤردوگون دولمانی منیم ننه م پیشیریب.
این دلمه ای را که میبینی مادر من پخته است.
(۱) هئچ ذات دئمه دی چونکی بیلیردی هئچ کس اونا اینانمایاجاق.
(۲) هئچ کسین اونا اینانمایاجاغینی بیلدیگی اوچون هئچ نه دئمه دی.
چیزی نگفت چونکه میدانست کسی به او باور نخواهد کرد.

در نگاه اول آنچه که فورا بچشم میخورد این است: گزینه (۱) شکل رایج ترکی آذری است، بخصوص شکلی که در آذربایجان ایران رایج است (در جمهوری آذربایجان احتمال استفاده از گزینه دوم بخصوص در نوشتار بیشتر است). گزینه (۲) استانداردی است که از نظر ساختاری در ترکیه رایج است اما طوریکه ذکر شد بخصوص در چند سال اخیر در جمهوری آذربایجان هم رواج بیشتری یافته است.

در ترکیه اگر کسی بگوید «بیلیور موسون کی حسن نره ده چالیشیور؟» (بیلیرسن کی، حسن هاردا ایشلیر؟) مخاطبش حدس قوی خواهد زد که گوینده این جمله اهل ترکیه نیست.

هر دو گزینه به یک معناست. هر کدام از گزینه ها یک جمله مرکب است، یعنی جمله ای که خود در گزینه نخست عبارت از دو و یا چند جمله است. در گزینه دوم هم از نظر معنا دو و یا چند جمله وجود دارد. اما میان این گزینه ها یک فرق اساسی هست: در گزینه اول ما چند جمله داریم که توسط حرف ها و ادات ربطی (و، کی، اما، چونکی و غیره) بهم وصل شده اند. در گزینه دوم از آن حرف ها و ادات ربطی استفاده نشده است اما ترکیب جملات پایه با اسم فعل و تغییرات متناسب در فعل (مثلا کاربرد وجه التزامی فعل) بیان میشود. نمونه دیگر: چوخ آرزو ائلیرم که بو فیلمی گؤره سن (بسیار آرزو میکنم این فیلم را ببینی.) در اینجا جمله پایه «چوخ آرزو ائلیرم» و جمله پیرو «بو فیلمی گؤره سن» است. طبیعی است که معنای جمله دوم مربوط و وابسته به جمله و فعل پایه است. این دو جمله با ادات کی (که) بهمدیگر وصل شده اند. این جمله نوعی ویژه در کاربرد ترکی آذری است که در ترکی استاندارد ترکیه با آن روبرو نمیشویم. طوریکه در بالا هم گفتیم، در ترکیه این جمله را تغییر داده میگویند: بو فیلمی گؤرمنی چوخ آرزو ائدیوروم (ائلیرم).

البته در لهجه های مختلف آذربایجان ایران، جمهوری آذربایجان و همچنین ترکیه میتوانیم با اشکال مختلف و دیگری هم روبرو شویم. بهمین ترتیب زبان مردم تحصیلکرده نسبت به مردم عادی (بخصوص روستا ها و شهر های کوچک) تا حدی فرق میکند چرا که جمله سازی معمولا همزمان با تحصیل از نظر واژگان غنی تر و از نظر جمله سازی مرکب تر میشود و همزمان، تاثیر قارسی بر ترکی ایرانیان تحصیلکرده بیشتر از ایرانیان ترک زبان کمتر تحصیلکرده است.

بعضی از زبانشناسان بر آنند كه ترکیب جملات مرکب از طریق ادات ربط در اصل متعلق به زبان باستان تركى نیست و این نوع ترکیب ها که در زبانهای هند و اروپائی رایج اند از فارسی به ترکی آذری نفوذ کرده اند. در ترکیه بعد از آنکه حدود۷۰-۸۰ سال پیش موج باصطلاح «پاکسازی» زبان از نفوذ زبانهای غیر ترکی شروع شد، در کنار جایگزین کردن کلمات فارسی و عربی با واژگان نویافت ترکی، سعی کردند ساختار های باصطلاح «غیر ترکی اصیل» بخصوص جملات مرکبی را که مثلا با حرف ربط «کی» و «و» و یا وجه التزامی فعل (آلاسان، گله سن، گؤره سن) ساخته میشود (گزینه یکم) مورد استفاده قرار ندهند و بیشتر از راه تغییر ساختار جمله، آن را بصورت جمله مرکب (گزینه دوم) در آورند.

آنچه که روشن است اینکه زبان اوزبکی هم که در کنار ترکی آذری بیشتر از دیگر زبان های ترکی تحت تاثیر فارسی بوده از این نوع جملات مرکب استفاده میکند. عثمانی هم که امروزه نزدیک به صد سال است که دیگر عملا بکار برده نمیشود پر از این گونه ترکیبات بوده و بخصوص شعر و ادبیات عثمانی و چغتائی (اوزبکی قدیم) و همچنین ترکی کتبی دیگر حوزه ها مانند تاریخ، علم، دین و فلسفه نیز نشان دهنده این نوع جملات است در حالیکه آثار فولکلوریک ادبی که منعکس کننده زبان ساده شفاهی و روستائی است چندان جملات مرکب ندارد و یا با کاربرد اسم فاعل و یا اسم مفعول ساخته میشود که به ابتدای جمله علاوه میشود.

اگر اجازه بدهید یک یادداشت و نظر شخصی را هم در اینجا اضافه کنم. من حرفی ندارم که در ترکیه (و حتی قسما در باکو) شکل جملات مرکبی را که ما از تاریخ و ادبیاتمان به آن عادت کرده ایم و گفته میشود متاثر از فارسی است تغییر داده اند. راستش برای من بعضا این جملات مرکب «اصیل ترکی» که برای پرهیز از کاربرد حرف های ربط و غیره ساخته میشوند و «گزاره» اصلی یعنی پیام اساسی جمله پایه را در آخر یک جمله گاه بسیار طولانی بیان میکنند گیج کننده و سخت فهم اند. ولی این کار خود همسایه های ما در ترکیه و جمهوری آذربایجان است. اما بنده به سهم خودم و برای زبان مادری خودم نمیتوانم تصور کنم که در جمله سازی های خود از حرف ربط «و» و یا «کی» (که) که اینهمه درک جملات مرکب را آسان میکنند و ما هم به آن عادت کرده ایم صرفا بخاطر «پاکسازی» زبان در کاربرد خود صرفنظرکنم. از طرف دیگر نمیتوان زبان ترکی آذری را فقط بصورت محاوره ای بکار برد و یاسبك زبان را محدود به بایاتی و قوشما کرد تا نيازى به جملات مركب نباشد. و بالاخره جملات مرکبی که گفته میشود متاثر از فارسی است با همه آن «کی» ها و «و» ها هزار سال است بومی و «مال» ترکی ما هم شده است و مهم نیست اصل آنها از کجاست.… ادامه خواندن

اوکرائین: زبان همچون عامل وصل و فصل

ما برای وصل کردن آمدیم،
نی برای فصل کردن آمدیم.
؟
دنیای دیوانه ای شده است، نه؟ اوكرائينی، روسی (و در كريمه در ضمن تاتارى) – در اوكرائين زبان بجاى آنكه مردم را بهمديگر وصل كند، به عامل جدائى تبديل شده است. اما نقشه واقعى زبان و اختلاط روسى و اوكرائينى خيلى مخلوط تر از آنست كه رسانه ها حدس زده ساده گرايانه ميگويند “غرب اوكرائين اوكرائينى صحبت ميكند و شرقش روسى…”

تازه اصلا فرض کنید که جدائی های زبان و مدهب و قومیت خیلی هم روشن است. خوب، که چی؟

اما اشخاص و گروه ها، کشور های همسایه (روسیه، چه کس دیگری؟!) زبان را معیار انشقاق و جدائی
اوکرائین حساب میکنند.

آقاى پوتين همسايه هم ميگويد “وظيفه ملى” خودش ميداند براى “دفاع” از روسى زبانها ارتش روسيه را وارد اوكرائين كند.

زبان همچون خط كش جدائى… و مذهب. “شرق اوکرائین مثل روسیه ارتدکس است، غربش مثل همسایگان اروپائی اش کاتولیک…» تازه در کریمه هم یک اقلیت نسبتا بزرگ تاتار های مسلمان وجود دارد.

عجب!

پس در آن صورت زمینه و «دلیل» جدائی و تکه پارچه شدن یک کشور بزرگ و 45 میلیونی مهیاست. انسان ها و گروه ها هم نسبت به این مرزها و جدائی ها تقسیم میشوند. تبلیغات هم که هیچ وقت در چنین مواقعی سایه اش کم نمیشود. مردم زودباور و ساده لوح هم که یا این طرف ویا آن طرف سینه بزنند مثل همیشه بقدر کافی یافت میشوند – یک طرف اوکرائینی ها و طرف دیگر روس ها… از هرکدام هم یک گروه حمایت میکند. تاتار ها هم آن وسط بین این دو گروه تقسیم شده اند.

دنیای دیوانه ای شده است، نه؟

«دانشمند اوکرائینی آلکساندر موتیل در مصاحبه اش با «رادیو اروپای آزاد رادیو آزادی» میگوید: چه در شرق و چه در غرب اوكرائين تعداد قابل توجهی افراد از نظر قومی اوکرائینی هستند که اوکرائینی صحبت میکنند و در عین حال تعداد قابل توجهی اوکرائینی های معتقد هم هستند، اسمشان را بگذاریم میهن پرست، که روسی صحبت میکنند و فرهنگ روسی را ترجیح میدهند و با وجود این به دولت و ملت اوکرائین وفادارند.»
“There are significant numbers of ethnic Ukrainians who continue to speak Ukrainian in the east and in the south,” says Ukraine scholar Alexander Motyl in a recent interview with RFE/RL. “There are significant numbers of passionate Ukrainians, let’s call them patriots, who speak Russian and who prefer Russian culture, and who nevertheless are committed to Ukrainian statehood and Ukrainian nationhood.”

Ukraine’s East-West Divide: It’s Not That Simple.… ادامه خواندن

خوب و بد «فرهنگ مردمی»


عباس جوادى –  «دؤرد آروادین عقلی بیر قره تویوغون عقلیجان اولماز» («عقل چهار زن به اندازه عقل یک مرغ سیاه نیست.») اين ضرب المثلی است که در کتابها ثبت شده، یعنی مردم آنرا می گفته و تکرار می کرده اند و شاید هنوز هم بعضی ها تکرار می کنند. مطمئنم نظیر این قبیل ضرب المثل ها را در هرزبان به راحتی می توان پیدا کرد. اما تعداد كمى از ضرب المثل های هر زبان و فرهنگ از نوع ضرب المثل فوق تبعیض آمیز و خصومت انگیز هستند در حالیكه در صد بسيار بالاتر ضرب المثل ها و عموما «فرهنگ مردمی» همه زبانها و اقوام، فوق العاده آموزنده و جالب اند. از سوی دیگر اکثر آنچه که ما امروزه با فرهنگ بشری خود در قرن بیست و یکم «تبعیض آمیز» و «قبیح» می خوانیم، احتمالا صد سال پیش منفی جلوه نمی کرد.

سوال اینست: آیا وقتی ضرب المثل ها و عموما فرهنگ مردمی یک قوم و ملت را جمع آوری می کنیم، باید با وفاداری کامل یک راوی، همه آنها را صرفنظر از خوب و بد بودنشان عرضه کرد، یا اینکه آنچه را که امروز بعنوان بد، منفی، تبعیض آمیز و مضرّ میدانیم، اصلا از قلم انداخت و به اصطلاح «قیچی نمود»؟

از زمانی که تارنمای  صفحه فیس بوک «تورکی مثللر – امثال ترکی آذربایجان» در سال 2012 راه اندازی شد، ما سعی کردیم در درجه اول امثال و حکم کتاب مرحوم علی اصغر مجتهدی، پسر عموی پدری بنده را به تدریج در آن بگنجانیم و در ضمن دیگران هم هر ضرب المثلی را که به ذهنشان می رسد، در همانجا ثبت کنند. اخیرا هم با درنظر گرفتن نقاط ضعف فیس بوک از قبیل نبودن آرشیو و یا امکان جستجو وبسایت جداگانه ای بنام «تورکی مثللر» را باز کردیم تا همه امثال و حکمی را که در دست داریم بتدریج در آنجا هم وارد کنیم. این سایت به کاربران امکاناتی را می دهد که در فیس بوک مهیا نیستند: به اشتراک گذاشتن («شئر» کردن) امثال با دیگران، چاپ و با ایمیل فرستادن آنها، و جستجو از طریق کلید واژه و یا الفباء.

در این مدت هر چند روز یک بار با این سوال روبرو می شویم که آیا صرفنظر از قضاوت شخصی خود، هر مثل را که در منبع مزبور و ديگر منابع هست و یا کسی از بیرون نوشته است، در این صفحه بگنجانیم یا نه. این امثالی که مورد شک و شبهه ما می شوند، مستقیما و یا بطور ضمنی معنائی توهین آمیز نسبت به بعضی گروه های مردم (زنان، اقوام مختلف، روستائی ها، ساکنین شهر های مختلف خود آذربایجان و یا دیگر شهر های ایران) دارند.

طبیعتا برخلاف تبلیغاتی که بعضی ها می کنند فرهنگ هیچ گروه قومی و ملی و مذهبی، صدر در صد پاک و نزیه نیست و نمی توان ادعا کرد فلان فرهنگ فلان مردم عاری از هرگونه تصورات باطل و یا توهین آمیز نسبت به دیگران است. اکثریت قریب به اتفاق ضرب المثل های همه اقوام و ملل عبارت از سخنان حکیمانه، نغز و پرمعنا و حد اقل «از نظر سیاسی بی ضرر» هستند. از این جهت شکی نیست که اصولا خوب است ادبیات فولکلور و «مردمی» هر زبان و فرهنگی از جمله ترکی آذری حفظ شود. اما آیا آن یکی دو در صدی که نشان دهنده پیشداوری ها و احساسات نه چندان دوستانه ی یک گروه نسبت به گروه های اجتماعی دیگر هست هم باید ثبت و پخش شود؟

من مطمئن نیستم که اصولا درست است این نمونه ها را عینا در اینجا داد یا نه. مثلا ضرب المثل های بسیاری بین امثال و حکمی که ده ها و صد ها سال است بین مردم رایج اند یافت میشوند که حالت تمسخر و توهین نسبت به کُرد ها، ارامنه، روسها و خود تُرک ها (مخصوصا عثمانی ها) و در عین حال خود مردم آذربایجان دارند. در عین حال بعضی ضرب المثل ها معنائی بر ضد مثلا افراد طاس و یا چاق و یا بعضی اصناف و اقشار مانند حمالان و غیره دارند.

اکثر این ضرب المثل ها (و ضرب المثل های جدید تر) بین مردم رایج اند و مثلا من خودم خیلی از آنها را شنیده بودم. یعنی جمع آوری کنندگان این قبیل امثال و حکم، خود نویسنده و مولف اینها نیستند. مسئله بر سرگناهکار خواندن نویسنده ای و یا مذموم نامیدن کتابی نیست. بعضی ها این راه را در پیش می گیرند. واقعیت دیگر اینست که من می دانم، مشابه این قبیل امثال و حکم و اشعار و داستانها در دیگر زبانها و فرهنگ ها هم نسبت به انواع و اقسام گروه های اجتماعی و شهری و قومی و مذهبی و غیره هست. از اینها نمی توان و نباید هیچ نتیجه گیری بر علیه کسی و گروهی اجتماعی و یا قومی کرد.

بعضی از شاعران و نویسندگان برجسته و معروف ما و یا کشور های دیگر منطقه و حتی غرب هم از این قبیل اشعار و مطالب و آثار دارند که حالا بطور قابل فهمی مورد تحلیل و نقد قرار میگیرند. مشاهیری مانند فردوسی، نظامی، سعدی، خاقانی و یا حتی شکسپیر و واگنر هم از این قاعده مستثنی نبوده اند.

اما سوال من اینست: آیا در انتخاب، جمع آوری و پخش دوباره این قبیل مطالب (امثال، حکم، اشعار و داستانها) باید این قبیل مطالب را که نسبت به این یا آن گروه اجتماعی توهین آمیز هستند، از قلم انداخت؟ می دانم که در ادبیات، مثلا اشعار و داستان هائی را که بطور روشن تحقیر آمیز هستند و یا قبح کلامشان شدید است حذف می کنند. آما آیا این کار درست است؟ آیا در این مورد صداقت به اصل و دیدن تمام تصویر (از جمله موارد توهین آمیز) درست تر است یا «پاک کاری» آثار فرهنگ به اصطلاح «مردمی» (مانند امثال و حکم) و یا حتی آثار شفاهی و یا مکتوب ادبی؟ ثانیا مرز کجاست؟ چرا که بعضی از اینگونه مطالب مورد مباحثه «نرم تر» از بقیه هستند و بعضی «تند تر». بعضی ها بنظر یکی مشکلی ندارند و بنظر دیگران تحقیر آمیزند. و بالاخره: معیار انتخاب و «سانسور» باید معیار کی و کدام مرجع باشد؟ دولت؟ اشخاص و گروه ها؟ موسسه های علمی؟ ایا اصولا بجاست و یا کسی و موسسه ای حق دارد چیزی را بخاطر نگرانی های حتی مورد قبول همه از یک مجموعه امثال و حکم و یا اشعار یک نفر پاک کند؟

خود مرحوم علی اصغر مجتهدی بنظر می رسد هیچ فرقی بین امثال و حکمی که جمع کرده است، نگذاشته و صرفنظر از اینکه ممکن است این طور یا آن طور درک و تفسیر شوند، هرچه را بین مردم رایج بوده و شنیده، قید کرده و به چاپ داده است. ایشان حتی در زیر حرف «ک» در صفحه یی که امثالی که با کلمه «کُرد» شروع میشوند، چون بعضی امثال لحنی تحقیر آمیز دارند این یادداشت را علاوه کرده اند: «امیدواریم که برادران کُرد ما در باره امثالی که فوقا اشاره رفته و متضمن کلمه “کرد” است، به مولف خرده گیری نفرمایند، زیرا اولا چنانکه میدانند در مثل مناقشه نیست وثانیا مقصود اصلی ما جمع آوری امثال سایره است و گر نه امروز از تعصبات جاهلانه که در قدیم مابین کرد و غیر کرد و ترک و تات وجود داشته، خوشبختانه اثری نیست…»

تاریخ انتشار این اثر سال 1334 شمسی است.

البته سبک فراگیر مرحوم مجتهدی هم طرز کاری است که همه با آن موافقت ندارند چرا که بنظر آنها صداقت به امانت و صدق به اصل اثر مهم است، اما اگر توهین و تحقیر نسبت به هر گروه اجتماعی، قومی، دینی، فرهنگی و جغرافیائی کند، باید با تبلیغ و ترویج از فرهنگ شفاهی و کتبی مردم تصفیه گردد.

حد اقل در مورد صفحه فیس بوکی امثال ترکی آذری («تورکی مثللر») سبک کار بنده این بوده است که امثالی را که حتی ممکن است در بین مردم رایج باشند اما بنظر عموم نسبت به این یا آن شخص و گروه های اجتماعی لحن توهین آمیزی دارند، در این صفحه وارد نکنیم.

البته می دانیم که مثلا بین تِرک ها و ارمنی ها بعضی امثال و باصطلاح «فکاهی» ها ئی رایج هستند که نسبت به همدیگر لحنی توهین آمیز دارند. اما چه نیازی هست که این قبیل مطالب پخش شوند و اشاعه یابند؟

ولی اگر نقل نکردن این قبیل امثال و حکایات و اشعار راه درستی نیست، راه بهتر کدام است؟

———————————————–

 

meseller1

مجموعه امثال و حکم ترکی آذری ایران

ادامه خواندن

کریمه میان اوکرائین و روسیه

حالا که اوکرائین میخواهد راه اروپا را درپیش گیرد روسیه که نمیخواهد نفوذش را بر اوکرائین از دست بدهد خود را آماده حمله از جوانب مختلف میکند. یک جبهه شبه جزیره کریمه در دریای سیاه است که رسما بخشی از سرزمین اوکرائین است و روسیه، بعد ازفروپاشی شوروی طبق قراردادی با دولت مستقل اوکرائین پایگاه دریائی خود را در آنجا حفظ میکند. بعد از سقوط حکومت یانوکوویچ در کییف که بیشتر طرفدار روسیه بود امروزه مسکو بطور پنهان و اشکار دو جریان تجزیه طلبی در اوکرائین را تحریک میکند: یکم: جدائی طلبی شرق اوکرائین (مناطق هم مرز با روسیه) که در ضمن از نظر مذهبی مانند اکثر روس ها اورتودوکس هستند (در حالیکه غرب اوکرائین که با کشور های اتحادیه اروپا (رومانی، سلوواکی، لهستان) هم مرز است و مردمش بیشتر کانولیک هستند. جریان دوم تجزیه طلبی که مسکو تحریک میکند در کریمه است که بخشی از مردمش تاتار هستند. از تاتار ها هم اقليت كوچكى به موج تجزیه طلبی طرفدار روسیه پیوسته اند ولى طبق گزارش خبرنگاران “راديو آزادى” اكثريت آنها طرفدار ماندن در چهارچوب اوكرائين و نزديكى به اروپا هستند. دولت موقت اوکرائین که طرفدار اروپاست و بعد از سقوط یانوکوویچ سر کار آمده میگوید با قاطعیت از تجزیه کشور پیشگیری خواهد کرد اما بنظر میرسد هنوز بحران اوکرائین تمام نشده است.… ادامه خواندن

«یونسکو» در باره اهمیت آموزش زبان مادری

W10

(اصل این مطلب برای اولین بار در سال 2012 منتشر شده بود .)

به مناسبت روز بین المللی زبان مادری بد نیست بخشی از یک سند تاریخی سازمان «یونسکو» را بخاطر بیاوریم که بر اهمیت آموزش زبان مادری بخصوص در سال های نخستین تحصیل تاکید میکند. این سند که مربوط به سال 2011 است «در تقویت تحصیلات کودکان در محیط چند زبانه – تحصیلات ابتدائی دو زبانه و یا چند زبانه مبتنی بر زبان مادری» (برای مطالعه تمام سند روی تیتر کلیک کنید)..

این گزارش در چارچوب پایبندی «یونسکو» به تحصیل فراگیر و محیط مساعد آموزش و همچنین تنوع فرهنگی و زبانی تهیه شده است. «یونسکو» و موسسه های دیگری که در زمینه تحصیلات ابتدائی، حقوق کودکان و تنوع زبانی فعالیت میکنند قویا طرفدار اهمیت تربیتی زبان اصلی خود کودک به مثابه وسیله تدریس اقلا در سال های نخستین تحصیل رسمی هستند («یونسکو» 1953، «یونسکو» 2003 الف). توافق گسترده بین المللی در مورد اهمیت استفاده از زبان و یا زبانها در تحصیل در یک رشته بیانیه ها، توافق ها و توصیه ها منعکس شده است. یک پلاتفرم بیانیه ها و عهدنامه های بین المللی در پشتیبانی از آموزش اقلا دو زبان در تحصیل وجود دارد: یک زبان مادری و یک زبان جامعه وسیع تر و همچنین دسترسی به زبان های بین المللی. در سندی که بیان کننده مواضع «یونسکو» است («تحصیل در دنیائی چند زبانه»، ، «یونسکو» 2003 الف) بر نکات زیر تاکید میشود:

  1. تدریس به زبان مادری به عنوان وسیله ای برای بهبود کیفیت تحصیل از طریق تکیه بر دانش و تجربه آموزندگان و آموزگاران،
  2. تحصیل دوزبانه و (و یا) چند زبانه در تمام سطوح تحصیل به مثابه وسیله ای برای ترغیب و تشویق برابری اجتماعی و جنسیتی و بعنوان عنصری کلیدی در جوامع چند زبانه،
  3. زبان به مثابه وسیله اساسی تحصیل چند فرهنگی و نقش آن در تقویت تفاهم بین گروه های مختلف جامعه و جهت تامین احترام به حقوق بنیادین.

——————-

در ضمن بخوانید (به انگلیسی):

یونسکو: روز بین المللی زبان مادریادامه خواندن

روز جهانی زبان مادری

Int Mother Language Day
پیام مدیر کل یونسکو به مناسبت روز جهانی زبان مادری – 21 فوریه2014

اکنون 14 سال است که یونسکو و سازمان های همکار آن روز جهانی زبان مادری را جشن می گیرند . ما در سراسر جهان در مورد اهمیت تنوع زبانی و موضوع چند زبانگى فعالیت های مختلف کرده کنفرانس ها، کنسرت ها و سمینارهای مختلفی در سراسر جهان برگزار نموده ایم.

حفاظت و حمایت از زبان مادری گره گشای شهروندی جهانی و رمز تفاهم واقعی متقابل است. درک و صحبت کردن بیش از یک زبان منجر به درک بیشتر غنای مراوده و ارتباط بین فرهنگی در جهان ما می شود. قبول اهمیت زبان های محلی افراد بیشتری را قادر می سازد تا صدایشان را بگوش مردم برسانند و در سرنوشت جمعی خود فعالانه شرکت داشته باشند. علت تلاش یونسکو برای ترویج همزیستی وهماهنگی بین 7000 زبان که توسط بشریت صحبت می شود نیز همین است.

امسال، تاکید ویژه ما بر این شعار است: “زبان های محلی برای شهروندی جهانی : علم در کانون توجه” تا اینکه نشان دهیم زبان دسترسی به دانش و گسترش و تنوع آن را تامین میکند. برخلاف تصور غالب ، زبان های محلی کاملا قابلیت انتقال دانش علمی کاملا مدرن در ریاضیات، فیزیک، تکنولوژی و غیره را دارا هستند. قبول اهمیت این زبان ها همچنین بمعنای شروع استفاده از نيت غنی تر کردن دانش عمومی با استفاده از سنت هایی است که شناخته نشده اند.

زبان های محلی، اکثریت زبان هائی را تشکیل میدهند که در سطح جهانی در حوزه علم و دانش بکار برده میشوند.آنها همچنین بیشتر از زبان های دیگر در معرض خطر هستند. بی توجهی به زبان ها به معنی محروم کردن متکلمین آن زبان ها از دسترسی به دانش علمی هم هست.

با اینهمه، بهبود روابط مردم در “دهکده جهانی” باعث می شود فعالیت ها به سمت تفاهم و گفتگوی بین فرهنگی نقشی حیاتی تر بخود بگیرد. در جهان کنونی، قاعده کلی استفاده از حداقل سه زبان، یک زبان محلی، یک زبان ارتباطاتی گسترده تر و یک زبان بین المللی برای برقراری ارتباط در هر دو سطح محلی و جهانی است. این تنوع زبانی و فرهنگی احتمالا بهترین شانس ما برای آینده است، برای خلاقیت، نوآوری و همراهی با دیگر زبانها. ما نباید این فرصت را از دست دهیم.

روز جهانی زبان مادری برای بیش از یک دهه به برجسته کردن نقش زبان در شکل دادن به ذهن انسان ها به وسیعترین مفهوم آن کمک کرده است . این در عین حال کمکی بوده است به ایجاد یک شهروندی جهانی که در آن باید از همه امکانات برای کمک به حیات و چالش جوامع استفاده کنیم . من از همه کشورهای عضو یونسکو، سازمان بین المللی کشور های فرانسه زبان (که با روزجهانی زبان مادری در سال 2014 همراه شده است)، از فعالین جامعه مدنی، آموزشی، انجمن های فرهنگی و رسانه ها دعوت میکنم که در راه صلح و توسعه پایدار از این هدف تنوع زبانی حمایت کنند.

ایرینا باکووا
مدیر کل یونسکو – 21 فوریه 2014

————————————–

منبع:
UNESCO Director-General’s Message, 21 February 2014

در ضمن بخوانید:

پیام دبیر کل یونسکو در سال 2013ادامه خواندن

ملت آمریکا و زبان انگلیسی

US Oath
عباس جوادی – آمریکائی ها به آمریکائی بودنشان، به پرچمشان، به گذرنامه شان، به مارش ملی شان افتخار میکنند و در هر مراسم ملی و مسابقه ورزشی هنگام صدادادن سرود ملی ایالات متحده آمریکا، دست راستشان را روی سینه چپ یعنی قلبشان میگذارند و سرود ملی شان را میخوانند.

ملت آمریکا عبارت از ده ها قوم و تبار و نژاد است که حتی اکثرشان هنگام مهاجرت به اين كشور برای خود زبان مادری بجز انگلیسی داشتند و دارند. نسل اول مهاجرین به آمریکا شاید خوب انگلیسی نمیدانند اما سعی میکنند تا حدی که میتوانند خوب حرف بزنند. اما حتی آنها هم به محض اینکه شهروندی آمریکائی را میگیرند بعد از ادای «سوگند وفاداری» به قانون اساسى كشور (عکس بالا) خود را با غرور «آمریکائی» میخوانند. طبق آمار سال 2000 اصل و نسب 75 درصد آمریکائیان از اروپاست. اما بعضی ها هم هستند که ساکنین اصلی آمریکا هستند که در زبان قدیم به آنها «سرخ پوست» و حالا به انگلیسی

Native American

میگویند. بعضی ها اصلشان از آفریقا، ایرلند، بریتانیا و یا آلمان، فرانسه، روسیه، چین، ایران، ارمنستان و غیره است. اما همه آنها «آمریکائی» هستند و نه فقط دیگران آنها را «آمریکائی» میخوانند بلکه در وهله اول آنها خودشان را خود و با افتخار«آمریکائی» مینامند.

در آمریکا معمولا وقتی کسی از شما میپرسد «شما اهل کجا هستید؟» منظورش این است که اصلتان از کدام ایالت آمریکا ست و نه اینکه نژاد و تبارو مملکت ریشه و اصل شما کدامست. و اگر حتما لازم شد که اصل و نسبشان را هم معین کنند مثلا میگویند «آمریکائی ایرانی» و یا «آمریکائی چینی»

Iranian American, Chinese American

«ملت» در مفهوم مدرن این تعبیر به همه و کلیت شهروندان آمریکا اطلاق میشود صرفنظر از ریشه و اصل و نسب و تبار، صرفنظر از رنگ پوست، دین، مذهب، زبان و منشاء جغرافیائی و یا قومی این شهروندان. بنابراین «ملیت» همه «آمریکائی» است اگر چه ریشه یکی از ایرلند و دیگری از چین است.

خیلی از خارجی ها نمیدانند: در انگلیسی وقتی میگوئید «ایالات متحده دارای پنجاه ایالت است» بخاطر جمع بودن کلمه «ایالات» (جمع «ایالت»)، فعل را هم در حالت جمع نمیگوئید «هستند»: «ایالات متحده دارای 50 ایالت هستند» – این غلط است. بلکه میگوئید ««است / هست»: «ایالات متحده دارای 50 ایالت است.» این درست است. یعنی سوم شخص مجهول و مفرد، یعنی یک دولت، یک ملت و نه چند دولت و چند ملت…

و بنظر بسیاری ها مهمترین چیزی که این همه قوم و تبار و نسب و دین و مذهب را در یک «ملت» واحد آمریکا متحد میکند، یعنی چیزی که در درجه اول اینهمه گوناگونی و رنگارنگی را تبدیل به یک واحد و گروه متحد ملی میکند «اتحاد زبان» یعنی اشتراک در زبان انگلیسی است، زبانی که در ابتدای تاسیس ایالات متحده اگرچه زبان اکثریت نبود اما زبان رسمی انگلیسی ها بود که در ابتدا آمریکا را بصورت مستعمره اداره میکردند و بعد بصورت زبان مشترک سرتاسر مردم آمریکا ماند اگرچه هرکس حق داردموازات انگلیسی زبان مادری، یا پدری و یا هر زبانی را که آرزو دارد هم فراگیرد. از نظر رسمى هيچ زبانى زبان رسمى ايالات متحده نيست اما بعضى ايالت ها انگليسى را زبان رسمى خود اعلان كرده اند. با اينهمه، زبان نخست دولت و اكثريت ملت انگليسى است.

شرایط و تاریخ هر ملت و کشوری مخصوص به خودش است و از دیگر ملت ها و کشور ها فرق میکند. ایالات متحده 50 ایالت دارد. نظر شما چیست؟ آیا با 50 زبان رسمی گوناگون، ایالات متحده هنوز میتوانست ایالات متحده و تا اين درجه قدرتمند و با نفوذ باشد؟… ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری و مدارس خصوصی

W6

عباس جوادی – مدارس خصوصى ميتوانند در تحقق برنامه تحصيل زبان مادرى در مدارس ايران كمك زيادى بكنند اما متاسفانه تا کنون در مباحث مربوط به تحصیل زبان مادری مورد توجه قرار نگرفته اند.

مدارس خصوصی (ملی سابق) تا زمان انقلاب اسلامی موجود بودند اما بعد از انقلاب اسلامی با دغدغه پیشگیری از«اختلافات طبقاتی» در آموزش و پرورش لغو شده و همه مدارس کشور زیر نظارت و مسئولیت آموزش و پرورش قرار گرفتند. در سال 1990 مجلس شورای اسلامی دوباره به تاسیس مدارس خصوصی امکان داد. اگر چه سهم این مدارس (اکثرا ابتدائی) در تعداد کل مدارس کشور هنوز بسیار کم است اما این موسسات در شرایط افزایش جمعیت و امکانات محدود دولت بخشی از بار دولت را بر دوش گرفته کار تدریس را به پیش میبرند. اینکار هم با وجود مشکلات بوروکراتیک و تردید های سیاسی مجموعا موفق بوده  و در عین حال که حوزه خدمات آموزشی را تقویت میکند بخش خصوصی را هم حمایت مینماید.

مدارس خصوصی بخصوص از آن جهت میتوانند به تحقق برنامه تحصیل زبان مادری اقوام مختلف کمک کنند که اگر تحصیل زبان مادری طبق تجربه بسیاری از کشور های دنیا عملی شود چیزی اجباری برای همه دانش آموزان یک استان، شهر و یا شهرستان نخواهد بود بلکه طبق درخواست والدین و یا دانش آموزان ودر هماهنگی با ادارات آموزش و پرورش و همچنین طبق نیاز و امکانات هر محله و یا مدرسه انجام خواهد گرفت. مثلا ممکن است در یک محله یک شهر والدین و دانش آموزان خواهان تدریس فلان زبان مادری مردم محل باشند و در چنین حالاتی مدارس خصوصی بتوانند کمک بهتری بکنند چرا که این برنامه معمولا خارج از برنامه ریزی های گسترده تر و درازمدت تر وزارت آموزش و پرورش است و مدارس خصوصی عکس العمل سریعترو هدفمند تری نسبت به مدارس دولتی نشان میدهند.

این مدارس میتوانند طبق تقاضائی که در محیط خود میبینند ساعات هفتگی معینی از دروس زبان و ادبیات محلی را ارائه کنند و یا تعداد ساعات و دروس را طبق مقررات و یا توافق با آموزش و پرورش و والدین و یا دانش آموزان بیشتر و یا کمتر کنند. با این ترتیب میتوان در تربیت معلم و تهیه کتاب نیز از نیرو و سرمایه بخش خصوصی استفاده نمود و از طرف دیگر والدین را هم در موفقیت و مسئولیت آنچه که میخواهند (یعنی تحصیل زبان مادری) شریک و سهیم کرد.

کار مدارس خصوصی در بسیاری از کشور ها و بخصوص کشور های پیشرفته غرب چیزی عادی است. امروزه از آمریکا و فرانسه و آلمان گرفته تا چین و ژاپن و لبنان و مالزی مشاهده مدارس آمریکائی، فرانسوی، ترکی و یا روسی که اکثرا خصوصی و تحت نظارت وزارت ها و یا موسسات خصوصی و یا دولتی کشور های مزبور و یا کشور های میزبان هستند چیزعجیبی نیست. این مدارس (مانند «بریتیش اسکول» و یا «لیسه فرانسز») در بسیاری کشور ها خلاء موجود در تدریس و تحصیل این زبان ها را پر میکنند. اما شاید این نوع مدارس به دلایل سیاسی و اینکه نظارت کامل بر آن در دست خود دولت نیست مورد پسند دولت ایران قرار نگیرد.

ولی در بسیاری موارد، خود دولت ها دست به تاسیس و تشویق مدارس خصوصی میزنند. یک نمونه  لبنان است که بعد از مقطع ابتدائی اکثر مدارس خصوصی دروس اختصاصی مانند فیزیک، شیمی و ریاضیات را به انگلیسی و یا فرانسوی ارائه میکنند و با این ترتیب دیپلمه های دبیرستان های لبنانی معمولا انگلیسی و یا فرانسوی را خوب میدانند طوریکه میتوانند به این زبان ها در دانشگاه تحصیل کنند. در ترکیه تعداد مدارس خصوصی که با برنامه هماهنگ شده با وزارت آموزش و پرورش این کشور به تدریس زبان های غیر ترکی میپردازند در سالهای اخیر افزایش یافته اند. مجموعا در هر کشور وقتی تعداد مدارس خصوصی زیاد و کیفیت آنها هم مجموعا خوب باشد، طبیعتا طلب هم زیاد میشود و  با افزایش تعداد مدارس و دانش آموزان شهریه های این مدارس هم کاهش یافته برای خانواده ها قابل تحمل تر میشوند.

نهایتا در خود ایران نمونه مدارس خلیفه گری ارامنه هست که بنظرم تنها مدرسه ای است که هم جنبه «خصوصی» دارد یعنی تامین مالی آن از سوی کلیسای ارامنه است، هم با اینهمه نظارت اصلی بر آن در دست وزارت آموزش و پرورش است، هم دروس اصلی اش همراه با زبان و ادبیات فارسی و تاریخ و جغرافیای ایران به زبان فارسی است و هم هفتگی چند ساعت زبان، تاریخ و ادبیات ارامنه در آن تدریس میشود. این نمونه هم میتواند برای تحقق تحصیل زبان مادری محلی و اقوام از طرف آموزش و پرورش مورد استفاده قرار گیرد.… ادامه خواندن

تحصیل زبان مادری و تجربه کشور های همسایه

W7

عباس جوادی – تجربه هر کشوری در مورد آموزش زبان های اقلیت ها و اقوام این کشور ها جالب و دانستنی است اما بیشک بقول معروف نباید سیب را با پرتغال دریک کفه گذاشت و مقايسه نمود. بسیاری ویژگی ها هستند که مخصوص یک کشورند و مربوط به ترکیب قومی، گذشته تاریخی، فرهنگ، دین، آداب و رسوم و سنن این کشور ها و ملت ها میشوند و مستقیما و یا کاملا قابل تطبیق در کشور های دیگر نیستند.

تا کنون خیلی ها در مورد کشور های اروپائی و كانادا صحبت کرده اند. تردیدی نیست که از تجربه های هرکدام از این کشور ها میتوان و باید آموخت. اما کمتر کسی به تجربه های همین کشور های «بغل گوشمان» توجهی کرده است که از بسیاری جهات به ما نزدیکترند و تجاربشان بهمان اندازه کشور های غربى جالب و آموزنده هستند.

البته کپیه برداری از هیچکدام از این و دیگر نمونه ها نه ممکن است و نه قابل توصیه. اما یاد گرفتن هم ممکن است و هم مفید.

من در اینجا سعی خواهم کرد بطور خیلی فشرده از چند نمونه کشور های منطقه صحبت کنم:

عراق

تا سقوط صدام وضع فرق میکرد. تدریس اصولا و غالبا به عربی بود اما  در کردستان و حتی نواحی مرکزی عراق طبق تقاضا چند ساعت درس زبان و ادبیات کُردی ارائه میشد. بعد از سقوط صدام که وضع کردستان مستحکم شد و این منطقه صاحب «خود مختاری» همه جانبه و عملا (ولی نه رسما) استقلال خود گشت در کُردستان کُردی عملا تنها زبان تدریس شده و عربی که ظاهرا هنوز یکی از دو زبان رسمی عراق است  تدریس نمیشود. در مناطق عربی عراق طبق روال قبلی همه دروس به عربی است. اقلیت های دیگر مانند آسوری ها و ترکمان ها هم میتوانند به زبان های خود مدرسه داشته باشند ولی در عمل بخاطر نبودن معلم و کتب درسی این موضوع بطور جدی اجرا نمیشود و شاگردان این اقلیت ها هم در عمل اساسا عربی و بعضا چند ساعت هم بزبان خود درس میخوانند.

ترکیه

در تركيه تنها زبان تحصيل، طبق قانون تركى است. مدارس خصوصى آزادند اما زبان تحصيل آنها هم اساسا تركى است اگرچه در بعضى مدارس خصوصى انگليسى وفرانسه هم به درجات مختلف تدريس ميشود. تحصيل زبان اقليت ها مانند كُردى و ارمنى مجاز نيست. تا چند سال پيش دولت های ترکیه وجود اقليت هاى قومى و زبانهاى آنها را انکار میکردند، نشر مطبوعات، رسانه ها به اين ربانها و كاربرد آنها در ادارات ممنوع بود و اغلب مورد مجازات قرار ميگرفت. اما در سالهاى اخير امكانات نشر كتاب و پخش ترانه ها به زبانهاى اقليت ها بيشتر شده و پارلمان تركيه در حال بررسى امكان تغيير قانون اساسى براى مجاز نمودن تحصيل زبان مادرى در مدارس دولتى و خصوصى است.

جمهوری آذربایجان

تا سقوط شوروی روسی زبان مشترک همه شهروندهای شوروی بود و در آذربایجان تحصیل در مدارس یا ترکی آذری بود و یا روسی و یا مخلوط که در آن صورت هر درس به روسی و یا ترکی آذری ارائه میشد. تحصیل کامل به زبان ارمنی فقط در قراباغ ممکن بود. به زبان های اقلیت های دیگر مانند لزگی و تالش هم روى كاغذ میشد تحصیل کرد اما عملا اجرا نمیشد مگر حد اکثر یکی دو ساعت در هفته و آن هم اکثرا در دوره ابتدائی. بعد از استقلال جمهوری آذربایجان، مدارس روسی هم بایستی چند ساعت درس ترکی آذربایجانی داشته باشند. لزگی ها هم میتوانند روی کاغذ مدرسه و تحصیل بزبان خود را داشته باشند اما معمولا آنها ترجیح میدهند یا به روسی بخوانند و یا آخرین سال های مدرسه را به ترکی آذری بخوانند تا شانس موفقیت در ورود به دانشگاه را داشته باشند (در غیر این صورت برای تحصیل به روسیه میروند.) در مورد تالشی اگرچه دولت بعضا میگوید مدارس تالشی زبان وجود دارند اما در تمام مدارسی که رسما عنوان مدارس تالشی دارند عملا فقط به ترکی آذری تدریس میشود. تدریس به تالشی ممنوع نیست اما ظاهرا کسی شوق و ذوق این کار را ندارد و از طرف دیگر معلم متخصص تالش زبان و کتاب درسى تالشی یا نیست یا مورد استقبال قرار نمیگیرد. تالشی هم مانند لزگی بیشتر زبان محاوره است تا کتابت. مدارس ارمنی وجود ندارند (در گذشته هم فقط در قراباغ بود).

افغانستان

افغانستان قانونا دو زبان رسمى داشته و دارد: پشتو و درى. در تمام مدارس دروس به اين دو زبان تدريس ميشود. اما درچند سال اخيرتحصيل زبان هاى اقليت هاى تركمن و اوزبك هم آزاد شده اگرچه در عمل فقط در بعضى مدارس ولايات تركمن نشين و اوزبك نشين آن هم حد اكثر تا كلاس ششم اجرا ميشود يعنى در كلاس هاى ابتدائى آن مناطق هفتگى چند ساعت تركمنى و يا اوزبكى ارائه ميشود اما از دوره متوسطه به بعد فقط به پشتو و درى تدريس ميشود. در اين مقطع هم تحصيل زبان مادرى ممنوع نيست اما رغبت چندانى به اين موضوع وجود ندارد و كتاب و معلم هم نيست چونكه كسى نميخواهد تماس و مراوده با ديگر افغانها و تحصيل دانشگاهى را كه به دو زبان اصلى پشتو و درى است و كليد موفقيت بشمار ميرود تضعيف و خلل دار كند.

پاكستان

در پاكستان دو زبان رسمى و اصلى تحصيل: اردو و انگليسى است. زبانهاى اقليت هاى پشتو و بلوچ در دوره ابتدائى و چند ساعت در هفته در كنار درس عمومى و سرتاسرى از طرف مدارس و كورس هاى خصوصى ارائه ميشود. اين درس هاى خصوصى و چند ساعته در هفته محدود به زبان و ادبيات و يا علوم دينى است. بعد از دوره ابتدائى اين درسهاى خصوصى عملا به پايان ميرسند و همه دانش آموزان به اردو و يا انگليسى درس ميخوانند كه ضمنا زبان هاى دانشگاه هم هستند.

آسیای میانه

در آسیای میانه پنچ کشور وجود دارد: اوزبکستان، تاجیکستان، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان. از اینها زبان اکثریت تاجیکستان (تاجیکی) از گروه زبان های ایرانی و زبان رسمی بقیه از گروه زبان های ترکی (اورال آلتائی) است. در قزاقستان و قرقیزستان روسی هم به موازات زبان اکثریت محل رسمی شمرده میشود. به غیر از قزاقستان، در هرکدام از این کشور ها یک زبان اکثریت وجود دارد. در قزاقستان تعداد متکلمین قزاقی و روسی تقریبا برابر است. بعد از سقوط شوروی اگرچه قزاقی رشد یافته اما هنوز روسی زبان اصلی بخصوص تحصیل، انتشارات، علم و رسانه ها ست. در اوزبکستان زبان رسمی اوزبکی است ولی اقلیت تاجیک هم به نسبت چشمگیر است. بر عکس، زبان رسمی تاجیکستان تاجیکی است اما دو اقلیت بزرگ کشور به اوزبکی و لهجه های ایرانی شرقی باستان (در بدخشان کوهی) تکلم میکنند. قرقیززستان از نظر زبان به قزاقستان شبیه تر است. در ترکمنستان هم زبان رسمی ترکمنی است اما هم جمعیت کشور و هم اقلیت هایش نسبتا کم هستند.

میراثی که از دوره شوروی باقی مانده اینست که  در بسيارى موارداکثر اقلیت های بزرگتر طبق قانون حق دارند به زبان مادری خود تحصیل کنند اما این کار در عمل یا ممکن نیست و یا کسی با جدیت دنبالش نمیرود چرا که یا کتاب و معلم نیست و یا مردم اقلیت ها ترجیح میدهند برای ادامه مراوده و معاشرت با مردم کشور متبوع خود و پیشرفت در جامعه زبان رسمی اکثریت را بهتر بیاموزند و بدین جهت به زبان اکثریت تحصیل میکنند و یا اینکه به روسی تحصیل میکنند که هنوز هم زبان مراوده بین مردم شوروی سابق است.

در زمان شوروی روسی مهمتر از زبان جمهوری ها بود و شرط صعود در هرم اجتماعی، اقتصادی، علمی و سیاسی شوروی و جهان بشمار میرفت. بعد از سقوط شوروی ترکمنستان، اوزبکستان و تا حدی تاجیکستان به سمت سیاست «یک دولت – یک زبان» رفتندو فشار بر زبان های اقلیت ها و حتی روسی بیشتر شد. اما چون زیربنای تحصیل حتی در خود زبان های رسمی و ملی این کشور ها از جمله واژگان، کتاب های معاصر علمی و کادر زبردست تعلیم یافته چندان قوی نیست، هنوز در تحصیل و تدریس از زبان و یا حد اقل واژگان روسی تا حد زیادی (بخصوص در قزاقستان و قرقیزستان) استفاده میشود.

باز بعنوان یک میراث دوره شوروی هنوز در اکثر این کشور ها مدارس دو زبانه (محلی و روسی) زیادند در حالیکه در ترکمنستان اکثر آنها بسته شده اند.

در قرقیزستان اقلیت بزرگی از اوزبک ها و اقلیت کوچکتری از تاجیک ها وجود دارد که در تحصیل زبان مادری خود آزادند اما طبیعتا بدون دانش خوب زبان قرقیزی و روسی (و یا اقلا روسی) امکان پیشرفت در جامعه برایشان بسیار دشوار است. این وضعیت در دیگر کشور های آسیای مرکزی هم وجود دارد طوریکه مثلا در تاجیکستان اقلیت نسبتا بزرگ اوزبک اگر به زبان رسمی یعنی تاجیکی تسلط نداشته باشد برای یافتن کار و درآمد مناسب باید یا راه روسیه را درپیش گیرد یا به اوزبکستان مهاجرت کند. اگرچه در راه اخذ ویزا و مهاجرت مشکلات بزرگی وجود دارد، اما این وضع در عمل باعث یک «تصفیه قومی» تدریجی در منطقه شده است، چیزی که مثلا در کوچ اقلیت های تاجیکستان و اوزبکستان به روسیه و یا بومیان اوزبک قرقیزستان به اوزبکستان و یا روسیه قابل مشاهده است.

عامل دیگری که وضع زبان و تحصیل اقلیت های این پنج کشور را تحت تاثیر منفی قرار میدهد این است که بین این پنج کشور بطور مزمنی تشنج سیاسی و اقتصادی وجود دارد. مرزها زود زود به یک بهانه بسته میشوند و رفت و آمد و تجارت بین آنها بسیار محدود است. همین هم باعث میشود که هر وقت مناسبات دو کشور با همدیگر بد تر شد، فشار هرکدام بر اقلیت آن کشور که در کشور دیگر اکثریت است زیاد تر شود. مثلا بعد از استقلال اوزبکستان و تاجیکستان فشار حکومت تاشکند بر تاجیکان سمرقند و بخارا و تحصیل زبان مادری آنها بیشتر شد، اکثر بومیان تاجیک که صد ها سال ساکن اوزبکستان بودند ناچار شدند خود را بعنوان «اوزبك» به ثبت رسانند. متقابلا، در تاجیکستان بسیاری از مدارس اوزبکی بسته شد و اوزبک های این کشور ناچار شدند بیش از پیش از مشخصات قومی خود مانند زبان اوزبکی دور شده در درجه اول تاجیکی بیاموزند.… ادامه خواندن

گؤرمک و گؤرماخ

عباس جوادی – ترکی آذری جزو شاخه زبان های ترکی «غربی» و یا «اوغوز» است. ترکی ترکیه و یا ترکمنی هم همینطور. این را میدانیم. یک ویژگی ترکی غربی وجود قاعده «هماهنگی مصوت ها» ( ویا «هماهنگی واکه ای») است که باعث میشود نوع مصوت های یک واج ریشه (مثلا «گئت» و یا «قال») مصوت پسوند هائی را که به آن واج ریشه اضافه میشوند تغییر دهد که در مورد دو مثال قبل میشود: گئت – مک، اما: قال – ماق. به این نمونه ها توجه کنید:

get-dim, gir-dim, gör-düm, gül-düm
اما:
al-dım, qır-dım, qoy-dum, bur-dum
که در مورد مثال های نخست مصوت های پسوند ها درست مانند مصوت های واج ریشه «پیشین» اند یعنی:
e, i, ö, ü
و در مورد مثال های گروه دوم مصوت های پسوند ها درست مانند مصوت های واج ریشه «پسین» اند یعنی:
a, ı, o, u

این قاعده برای زبان های استاندارد است مثلا ترکی استاندارد ترکیه و یا آذری. اما در لهجه های محلی این قواعد لزوما رعایت نمیشوند. مثلا در لهجه تبریز ترکی آذری ما «گؤرمک» و یا «بیلمک» نمیگوئیم، بلکه «گؤرماق» (در واقع «گؤرماخ») و «بیلماق» («بیلماخ») میگوئیم. چرا؟

بعضی ها این را مربوط به تاثیر فارسی بر ترکی تبریز دانسته اند. بنظر من این تصور درست نیست چرا که دلیلی نیست  تاثیر فارسی در درجه اول نه بر واژگان، جمله سازی و تلفظ بلکه بر کلمه سازی زبان و قواعد مورفولوژیک آن باشد. یک علت دیگر در آنست که عین همین عدم رعایت قاعده «هماهنگی مصوت ها» را در بعضی لهجه های ترکی مانند زبانهای شاخه «قارلوق» (اوزبکی، اویغوری و ترکی ایلی چین) هم می بینیم.

با این ترتیب این ادعا که اختلال در «هماهنگی مصوت ها» در اوزبکی هم ناشی از تاثیر قوی فارسی است منطقی بنظر نمیرسد چونکه این وضع را در آن زبانهای ترکی مانند اویغوری و «ترکی ایلی» چین که از حوزه فرهنگی و زبانی فارسی دور ترند هم میتوان یافت.

من مطمئن نیستم و در این مورد اطلاع کافی تاریخی ندارم. اما تا جائی که میدانم بعضی ها گفته اند که این احتمالا در رابطه با لهجه قبایل ترک زبانی میتواند باشد که در زمان کوچ قبایل ترک زبان از آسیای مرکزی به ایران و آناطولی بخصوص در تبریز و اطراف آن مسکون شده اند که احتمالا فقط از اوغوز ها نیوده اند. اگر این فرضیه درست باشد، موضوع احتمالا بر سر دوره اتابکان، مغول وایلخانیان باید باشد و کوچ هائی که در این زمان به پایتخت آن دوره یعنی تبریز شده است.

توضیح اینکه در زبانشناسی توصيفى و معاصر گونه ها، لهجه ها و یا زیر گونه ها و زیر لهجه ها هرگز بعنوان شکل بد و یا غلط یک زبان در نظر گرفته نمیشوند. این نیست که زبان استاندارد که در مدارس تدریس میشود و در ادارات و رسانه ها بکار میرود گونه درست و لهجه های مختلفی که از استاندارد فرق میکنند گونه غلط و یا ابتدائی آن زبان هستند. فقط اینست که از میان ده ها و شاید صد ها گونه و لهجه یک و یا دو لهجه در جریان تاریخ و روند فرهنگی و ادبی آن جامعه تبدیل به گونه استاندارد شده است. این روند در همه زبان ها بوده و هنوز هم هست.

برای اطلاع: در خود زبان اوزبکی امروز سه شاخه لهجه ای وجود دارد: لهجه قارلوق که دور و بر سمرقند، تاشکند و جیزّخ متمرکز بوده اما به همه کشور پخش شده، لهجه قیپچاق که بیشتر درمنطقه قراقالپاقستان و نزدیک به مرز قزاقستان بطور متمرکز تکلم میشود و لهجه اوغوز که همان شاخه ترکی غربی در داخل زبان کلی اوزبکی است و بیشتر در منطقه خوارزم تکلم میشود.  از این سه گروه که هرکدام ده ها زیر گروه لهجه ای خود را هم دارد و در طول صد ها سال از نظر جغرافیائی هم تا حد زیادی مخلوط شده اند لهجه قارلوق بیشتر از دیگران مُهر خود را بر زبان استاندارد اوزبکی معاصر زده است. از بین این لهجه ها قیپچاق تا حدی از اوغوز و قارلوق دور تر و به قزاقی و قیرغیزی نزدیک تر است. مثلا مصدر «گؤرمک» و «گؤسترمک» ترکی آذری استاندارد و یا ترکی استاندارد ترکیه را مقایسه کنیم:

ترکی ترکیه و ترکی آذری استاندارد: گؤرمک، گؤسترمک
ترکی تبریز: گؤرماق، گؤرستماق (در واقع گؤرماخ، گؤرستماخ)
اوزبکی قارلوق: کؤرماق، کؤرستماق (در واقع: کؤرماخ، کؤرستماخ)
اوزبکی اوغوز: گؤرمک، گؤرستمک
اوزبکی قیپچاق: کؤروو، کؤرستوو

(توضیح اینکه تلفظ «آ» در گؤرماق و یا کؤرماق یعنی چه در آذری و چه در اوزبکی چیزی بین «آ» و «او» است.)

از این جهت بنظر من (1) نبودن و یا کامل نبودن قاعده هماهنگی مصوت ها در ترکی تبریز و یا اوزبکی لزوما نشانه تاثیر فارسی نیست، ویژگی لهجه ای و یا زبانی این دو است و (2) طوری که قید شد درست است که «گؤرمک» و يا “گؤسترمك” در ترکی آذری، استاندارد کتبی است اما «گؤرماق» (ویا «گؤرماخ») و “گؤرستماق” («گؤرستماخ») بهیچ وجه غلط نیست بلکه یکی از ده ها و یا صد ها شکل دستوری است که در آذربایجان ایران ویژگی لهجه ای است و در اوزبکستان به استاندارد تبدیل شده است.… ادامه خواندن

«برای معالجه به ایران میروم»

  1. سایت «اخبار جهانی صنعت گردشگری» اخیرا مطلبی منتشر کرده و نوشته است که ایران در منطقه تبدیل به نشانی محبوبی برای گردشگری «طبی» شده است بدین معنی که هم بخاطر سطح خوب پرسنل و خدمات پزشکی و هم نسبتا ارزان بودن این خدمات سالانه  حدود 30 هزار «گردشگر طبی»  و 200 هزار نفر دیگر برای استفاده از استراحتگاه ها و معادن آب گرم به ایران میایند. ظاهرا بیشترین بیماری ها که خارجی ها برای معالجه اش به ایران میایند عبارتند از مشکلات بچه دار شدن، دیالیز، جراحی قلب، جراحی پلاستیک، انواع جراحی های چشم و امراض داخلی. حتی وزارت بهداری ایران با کمک کرده است که بیمارستان های گوناگون کشور مراکز خدمات برای اتباع کشور های خارجی ایجاد کنند تا کار «گردشگری طبی» رونق بیشتری پیدا کند. اغلب توریست های طبی از کشور های خلیج فارس، آذربایجان، ترکیه، عراق، پاکستان و هندوستان هستند.
    از جمله هر سال هزاران شهروند جمهوری آذربایجان برای معالجه رهسپار ایران میشوند. یک علت این هم آنست که در جمهوری آذربایجان بیمه بهداشتی چیزی رایج و عملی و یا قابل اعتماد نیست. به گفته یک شهروند ایرانی که اخیرا در باکو بوده  اکثرا به هر پزشک و یا بیمارستان و کلینیک که مراجعه کنید باید از دربانش گرفته تا دکتر و جراحش به همه  رشوه بدهید. «تازه کسی به دکتر ها اعتماد نمیکند چونکه تحصیل دانشگاهی و گرفتن نمره و قبولی و دیپلم هم بدون رشوه میسر نیست. کله گنده های حکومت وپولدار ها میروند اروپا و یا دوبی – حد اقلش ترکیه. مردم طبقات متوسط که آن پول را ندارند میروند ایران. حالا اردبیل، آستارا، تبریز، تهران ، اصفهان و غیره. چون اکثرا از خدمات طبی و بهداشتی بیمارستان های ایران اظهار رضایت کامل میکنند و هم میگویند از جمهوری آذربایجان ده مرتبه ارزانتر است».
    مثلا روزنامه «آزادلیق» که یک روزنامه مخالفین حکومت است  مقاله های مفصلی درمورد رفتن بیماران آذری به ایران برای معالجه نوشته است.
  2. گزارشگران «آزادلیق رادیوسو» (رادیو آزادی) از شهر مرزی آستارا هم این را تائید میکنند و میگویند در مرز ازدحام میشود و مردمی را که میخواهند برای معالجه به ایران بروند بعد از ساعت شش بعد از ظهر قبول نمیکنند و آنها باید تا صبح روز بعد صبر کنند:
  3.  دوستی که گهگاه به جمهوری آذربایجان سفر میکند هم همین ملاحظات را  تائید میکند – با چند اطلاعات و جزئیات دیگرمانند اینکه ایرانیان از شهروندان جمهوری آذربایجان پول بیشتری میگیرند.  اما ظاهرا با وجود بعضی شکایات از این قبیل اکثریت قریب به اتفاق از خدمات پزشکی ایران بسیار راضی هستند. سایت «نصر نیوز» تبریز هم در این مورد نوشت که چند نفر هم در باره این گزارش کامنت نوشتند. بعضی ها میگفتند ما ایرانی ها چرا باید به شهروندان آذربایجان خدمات پزشکی ارزان بدهیم. دیگران میگفتند این وظیفه همسایگی است و بعضی ها میگفتند بعضی از پزشکان از آنها پول دو برابر میگیرند. دوست ما میگفت مخصوصا بعد از اینکه ارزش ریال ایران آن قدر پائین آمد آذری ها میایند هم به قیمت ارزان معالجه میشوند هم به قیمت ارزان جنس میخرند و میبرند در جمهوری آذربایجان میفروشند.
ادامه خواندن

از سفرنامه ویلیام اوزلی: تبریز

حسن جوادی – در اوایل قرن نوزدهم ایران صحنۀ سیاست بین‌المللی شده بود و دول بزرگ انگلیس و فرانسه و روسیه هر یک به‌نحوی می‌خواستند از این خوان یغما بی‌نصیب نمانند. ناپلئون که درصدد لشکرکشی به هند بود هیئتی به ریاست ژنرال گاردان برای جلب دوستی فتحعلی‌شاه فرستاده بود. دولت انگلیس که منافع خود را در خطر می‌دید به چاره‌جویی برخاسته بود و به هر طریقی، به تطمیع یا تهدید، می‌خواست نقشۀ ناپلئون را عقیم بگذارد. اندکی بعد جنگ های ایران و روس پیش می آید، و این بار انگلیس می خواهد بین روس و ایران میانجیگری کند. همان طور که ذکر شد آشفته‌بازار سیاسی خالی از نتایج فرهنگی نبود. مأموران سیاسی و سیاحانی که به ایران می‌آمدند هر یک سفرنامه‌ای می‌نوشتند و به خوانندگان تشنۀ اطلاعات عرضه می‌کردند. بعضی از این سفرنامه‌ها که اغلب نفیس و حتی زرکوب و با نقاشی‌های زیبا چاپ می‌شدند منابع ذی‌قیمتی بودند و بعضی هم درخور گفتۀ بایرون بودند که می‌گفت: در این دور و زمانه هرکسی به سرزمینی دوردست سفر می‌کند، سفرنامه‌ای عریض و طویل می‌نویسد و طالب ستایش شماست. در عین حال بعضی از سفرنامه‌نویسان به سبب امعان نظر و وصف دقیق مناظر و صحنه‌ها و نیز سبک روان و دلپذیر آثاری ماندگار به وجود آورده‌اند. از جملۀ آنها نوشته‌های مالکم، موریه، ویلیام اوزلی، و جیمز فریزر را می‌توان مثال آورد.

بعضی از این سفرنامه‌نویسان مستشرق هم بودند و به رشته‌های مختلف شرق‌شناسی چون باستان‌شناسی و جغرافیا و مطالعات ادبی علاقه داشتند. از این لحاظ تحقیقات آنها برای پیشرفت ایران‌شناسی اهمیت خاصی داشت. اکثر آنان از رهنمودهای جونز بهره‌مند بوده‌اند و تأثیر جونز در آثار آنها به‌خوبی دیده می‌شود.

ویلیام پرایس (1) مستشرقی دانشمند بود که به‌عنوان منشی سفیر به‌همراه سر گور اوزلی (2) به سال 1810 به ایران آمد و در ضمن نوشتن سفرنامه تحقیقات ادبی خود را نیز به آن اضافه کرد. پرایس پس از رفتن از ایران در خانۀ خود در ناحیة ورسستر (3) چاپخانه‌ای با حروف فارسی برپا کرد و چند اثر محقّقانۀ خود و دیگران را در آنجا به طبع رسانید. این کار، در آن روزگار که حروف فارسی به‌ندرت ساخته می‌شد، کار بزرگی بود. سفرنامۀ او تحت عنوان روزنامۀ سفارت بریتانیا به ایران (4) به سبب مطالعاتی که در لهجه‌های محلی ایران و طرح‌هایی که از سنگ‌نبشته‌های میخی دارد شایان توجه است.

سر ویلیام اوزلی، که به‌عنوان منشی خصوصی برادر کوچک‌ترش سر گور اوزلی به تهران آمده بود، شرح سفر خود را در سه جلد با عنوان مسافرت‌ها در ممالک مختلف شرق، خصوصاً ایران، از 1819 تا 1823 در لندن به چاپ رسانید. این سه جلد، بالغ بر 1500 صفحۀ رقعی دربارۀ تاریخ و جغرافیا و زبان‌شناسی و ادبیات ایران، پر است از مطالب سودمند و دست اول. مثلاً هنگامی که از تهران به تبریز می‌رفتند سرویلیام در زنجان به دسته‌ای از کولی‌ها بر می‌خورد که در خارج شهر اُتراق کرده بودند. او علاوه بر وصف طرز معیشت و آداب و رسوم آنها بحثی نسبتاً مفصل از زبانشان کرده است. او در سفرنامه‌اش حتی لغتنامۀ کوچکی هم از زبان آنان تدوین و چاپ کرده است. سرویلیام علاقۀ خاصی به نقل متون مختلف از نسخه‌های خطی فارسی داشت که در مجموعۀ گران‌بهای خطی خود گرد آورده بود. او می‌گفت بدین وسیله می‌خواهد متون نشرنشدۀ فارسی را بیشتر و بیشتر معرفی کند. لرد کرزن در کتابش اوزلی و موریه و فریزر را مهم‌ترین نویسنده‌های انگلیسی که دربارۀ ایران نوشته‌اند خواند و گفت: «نوشته‌های آنان مدت‌هاست که اساس معلومات انگلیسیان دربارۀ ایران است». کرزن می‌نویسد: «این مجلدات ضخیم و عالمانه ستوده و حیرت‌افزای خوانندگان بودند و ده سال طول کشید تا دیگران اهمیت وقایعی را که ایشان وصف می‌کردند دریافتند.» (5)

موفقیت تحقیقات آسیایی باعث شد سر ویلیام اوزلی (1767-1842) نشریۀ مجموعه‌های شرقی را در سه جلد در قطع رحلی بزرگ از 1797 تا 1798 در لندن چاپ كند. سر ویلیام اوزلی برادر سر گور اوزلی سفیر انگلیس در دربار فتحعلی‌شاه بود كه همراه برادر به ایران رفت و سفرنامة باارزشی در دو جلد از خود به‌جای گذاشت (6). او در این مجموعه نه تنها اشعار فارسی بلكه قطعات خواندنی تاریخی و جغرافیایی و حتی اطلاعات گیاه‌شناسی و جانورشناسی را از زبان‌های فارسی و عربی و ترکی ترجمه و منتشر کرد. چند چاپخانه با حروف فارسی در كلكته تأسیس شده بود، ولی اوزلی برای استفادة بیشتر خوانندگان با زحمت فراوان توانست حروف فارسی را نیز برای نشریة خود تهیه كند. او می‌نویسد: «مواد ما جدیدند و منابع مورد استفاده اصلی و بكرند؛ نشریة ما در این كشور اولین نشریه‌ای خواهد بود كه برگرفته‌هایی از نویسندگان شرقی را با حروف زبان خودشان ارائه خواهد داد.» (دورة اول، ص 10).

توضیح: آنچه که میخوانید ترجمه فقط چند برگ از سیاحتنامه ویلیام اوزلی است که حسن جوادی سال ها پیش انجام داده است. اصل انگلیسی این کتاب را که متاسفانه تا کنون به فارسی ترجمه نشده است، میتوانید در این لینک بطور رایگان بخوانید و یا از طریق آمازون سفارش دهید.

ویلیام اوزلی – از چمن اوجان (1) ساعت دو و نیم روز هیجدهم حرکت کردیم و قبل از ساعت نُه در نزدیک دهکده زیبایی که مردم بطرز متفاوتی تلفظ می کنند

( Bosmidje, Vaspinje, Basinge)

و بصورت

(Fahsinge, Fahusinge)

هم نوشته می شود (2)، فرود آمدیم. مسافرت امروز بین 18 و 19 میل بود و در آن ما از تپه ای که دارای ارتفاع و شیب قابل توجهی بود گذشتیم، و در حدود ده یا یازده میل که بطرف راست رفتیم کاروانسرای زیبایی را باسم “شیبلی” دیدیم که اکنون ویران شده است. یک کمی آن طرف تر در طرف چپ ما دهکده سعید آباد قرار داشت، که در نزدیکی باسفنج یا واسنپج در جاده ای بطرف اوجان است ( و شاردن آنرا در دشت

Nisaean

قرار میدهد) و نویسندگان قدیم گفته اند اسبهای خوبی برای مادها و ایرانیان می آوردند. من نظریاتی درباره این موضوع در ضمیمه کتاب خواهم آورد.

بعد ار یک سواریی در حدود یازده میل در ساعت نه و نیم صبح نوزدهم مسافرت ما خاتمه یافت و وارد شهر تبریز شدیم. در نزدیکی آن راه ما از قبرستان پهناوری می گذشت . در اینجا مجسمه ای سنگی که به خوبی تراشیده نشده بود قرار داشت که بیشتر از مجسمه شیر که اغلب در قبرستانهای ایران می گذارند به قوچی شباهت داشت با شاخهای خمیده. در طرف راستمان ویرانه های یک قلعه بزرگ را دیدیدیم و در اطرافش باغات زیاد و زیبایی بودند.

قشون محلی با احترامات نظامی زیاد از ما استقبال کرد. سربازان تحت امر ماژور کریستی بطرزی عالی به لباس اروپایی ملبس بودند. برای ما شنیدن مارشهای نظامی.انگلیسی و آهنگ های دیگر و سرود ملی خودمان( خدا شاه را حفظ کند) که بلا انقطاع همراه نی لبک و طبل طبال های جوان ایرانی نواخته می شد تعجب آور و شادی بخش بود. سردی هوای تبریز با مقایسه دیگر جاها قابل ملاحظه بود. در ساعت 3 نوزدهم ژوئن، حرارت به 67 درجه فارینهایت صعود کرد در حالی که در منزل آخری به فاصله سه فرسخی اینجا روز قبل ده درجه بالاتر بود.

با رسیدن به تبریز منتظر بودیم که شاهزاده عباس میرزا در عرض دو سه روز عهدنامه ای را که شاه قبلا امضا کرده و سفیر به من داده بود تا به انگلستان ببرم امضا کند. ولی مسامحه های معمولی سیاستمدارن آسیایی – هرچند که هیچ نفع و ضرری هم از به تاخیر انداختن آن در میان نبود – در اینجا نیز عملی گشت.

روز توشیح برای 26 ژوئن مقرر گردید ولی بعضی روابط نامسعود و اقتران اجرام آسمانی تشریفات را به 27 آن ماه موکول نمود. در آن وقت که موضوع مذاکرات صلح بین ایران و روسیه آغاز شده بود چنان موضوعات ضروری خاطر سفیر ما را مشغول داشته بود که تا اول ژوئیه نتوانسته بود عهد نامه را بمن بدهد. در عرض این سیزده روز من در اطاقی از خانه دوستم ماژور دارسی که بعنوان یک افسر عالی رتبه تشکیلات نظامی خدمت می کرد، استراحت می کردم. آقایان انگلیسی که من در تبریز دیدم عبارت بوند از ماژور کریستی ، کاپیتان لندیزی ، ستوان جرج ویلاک و آقای کمپل جراح شاهزاده. بعلاوه در تبریز آقای فری گنگ که سمت مشاور دارد و ماژور پاپوف ، و هر دو از طرف دولت حاکم روسی گرجستان فرستاده شده اند که با سفیر مذاکره کنند. اینها در یک آپارتمان در خانه ماژور دارسی اقامت کرده بودند، و در آنجا یک افسر فرانسوی هم بود که چند ماه پیش به استخدام دولت ما در آمده بود.، و او را از لندن به استانبول و سپس اینجا فرستاده بودند.

روز بعد از رسیدن ما هنگام ظهر به قصر شاهزاده رفتیم و افسر مخصوص وی ما را با تشریفات معمولی به حضور عباس میرزا هدایت کرد. او کسالت داشت و یک بارانی ارغوانی پوشیده و یک کلاه سیاه از پوست بره بر سر داشت. صورتش علی الخصوص بعلت بد نفس کشیدن لاغر به نظر میرسید ولی قیافه اش خوش آیند بود. شاهزاده ما را به سادگی ولی مودبانه پذیرفت و در صحبت با ما از خود فراست و علاقه زیاد برای اطلاع از موضوعات مختلف نشان داد. ما تقریبا یک ساعت در حضورش ماندیم، و سفیر یک خنجر جواهر نشان که از انگلستان آورده شده بود تقدیم داشت. در عرض این مدت دو یا سه دفعه سفیر کوشید اجازه مرخصی بگیرد ولی هر دفعه شاهزاده با آغاز ناگهانی صحبت از موضوعی جدید می کوشید ما را نگاه دارد. فردای آن روز شاهزاده سفیر کبیر را با ملاقاتی محرمانه بمدت سه ساعت سرافراز نمود (3).

(…)

از روز اول رسیدن ما به تبریز مردان جوان از تمام نقاط برای ثبت نام خویش جزء قشون شاهزاده که زیر فرمان ماژور کریستی بود، می‌شتافتند و این‌ها را سرباز می‌گفتند. از آن ۳۵ هزار پاوند مسکوک طلا و نقره که سفیر کبیر با خود از تهران آورده بود، بین سربازان پخش می‌شد و روستائیان و دیگران بدینوسیله به خدمت سربازی در می‌آمدند. در میان این‌ها داوطلبی هم بود که نحیف و لاغر بود و از صورتش بیمار می‌نمود. شاهزاده (عباس میرزا) گفت: «ما نمی‌توانیم او را قبول کنیم. او حتی قوت گرفتن یک تفنگ را هم ندارد و بایستی دو نفر خود او را نگهدارند.»

دواطلب فقیر گریست و گفت: «دو سه ماه مرا امتحان کنید، اگر به دست دشمن کشته شوم برای من از افتخاری خوش آیند‌تر است. ببینید من در روز میدان چه خواهم کرد.»

شاهزاده او را به لطف پذیرفت. سفیر کبیر که در آنجا حاضر بود، می‌گوید کمی بعد از آن مرد بسیار زشتی پیش آمد که او هم داوطلب (سربازی) بود و می‌ترسید که او را قبول نکنند. شاهزاده او را نپذیرفت، بیچاره بسیار ناامید و نالان شد. سفیر می‌گوید به شاهزاده گفتم: «صورت او باعث ترس و وحشت دشمنان حضرت والا خواهدشد.» شاهزاده خندید و او را نیز قبول کرد.

(…)

من روزی در خانه اقای کمپبل مردی دیدم از قبیله «قراچی» که مردمی هستند از بسیاری لحاظ مانند کولیان ما علی الخصوص از نظر بکار بردن زبانی مخصوص خودشان. می گویند آنها سرگردانی را دوست دارند و چادر را به خانه ترجیح می دهند و تخم مرغ، طیور خانگی، البسه و دیگر اشیاء را می گیرند و با نگاه به کف دست آدم ها فال آن ها را می بینند و تماما و یا عده زیادی از آنها معتقد به مذهبی نیستند. مردی که من با او صحبت کردم اقرار کرد که طایفه اش هیچ نوع عبادت و یا نظام اعتقادی ندارد اما چون در آن مجلس مسلمانان حضور داشتند او با صدای بلندی خدا را شکر نمود تا نشان دهد که او مسلمانی متدین و پیرو راستین پیامبر اسلام می باشد. در آن لحظه تصادفا چند نفر از درباریان تاتار و یا ترک قسطنطنیه وارد اطاق شدند. آنها فورا این مرد و همراهانش را شناختند و گفتند که آنها «چینگنه» و یا «جنگنه» هستند که به قول آنها مردان و زنان این جماعت به همدیگر وفادار نیستند. مصطفی که در انگلستان نیز بوده سرش را به گوش من نزدیک کرده آهسته گفت: اینها همان طایفه ای می باشند که شما کولی مینامید و این درباریان تاتاری درباره آنها درست گفتند و ترکان آنها را «چینگنه» می نامند. من بسیار مشتاق بودم که در باره لهجه عجیب آنها اطلاعاتی بدست آورم و از زبان یکی از آنها که با فراست تر از دیگران بنظر میرسید و شخصی زیرک ولی بیسواد بود لغات زیرین را یادداشت کردم (روی عکس کلیک کنید تا لغات خواناتر بشوند):

روز بیست و چهارم ماژور کریستی مرا با دوستان دیگر دعوت کرد که در ضیافت او شرکت کنیم. اول او ما را با زور آزمائی هفت پهلوان که در محلی بنام زورخانه نمایش ها و اعمال زیادی انجام میداند آشنا کرد. زورخانه اطاقی بود در نیمه زیر زمین بود. این مردان فقط لنگی به کمر بسته بودند و با میل‌های چوبی سنگین اعمال مشکلی انجام می‌دادند. بعدا هر یکی سعی می‌کرد که پشت حریف را به زمین بزند و شخص مغلوب بایستی دست دیگری را به علامت تسلیم ببوسد یا چنین وانمود کند که می‌بوسد. یک مرد جوان کرمانشاهی که اندامی پرعضله و ستبر داشت، قهرمان این اعمال ورزشی پهلوانی شد و در این مدت ما بوسیله صدای سه تار و دایره‌ای مشغول می‌شدیم، یک نفر هم با خواندن اشعار حماسی شاهنامه درباره افراسیاب، فریدون و رستم پهلوانان این زورآزمایی را تهییج می‌کرد.

بعد از قریب یک ساعت حادثه‌ای این پذیرایی از ما را به پایان رسانید، بدین معنی که یکی از پهلوانان با شدت به دیوار خورد و از بینی و دهانش خون جاری گردید و دیگران متفق القول شدند که دیگر وضعش برای ادامه کشتی مساعد نیست و ما از زورخانه بالا رفته به اطاق مخصوصی وارد شدیم و در آنجه بعد از تجدید قهوه و قلیان رقصی اجرا گردید. آنجا رقاص پسری بود بی‌ریش به سن پانزده یا شانزده که لباس کامل زنانه‌ای به تن داشت و به طور مشمئز کننده ای اعمال زنانه انجام داده حرکات دختران رقاصه را تقلید می‌کرد و گاهی به آهنگ کمانچه دور خود یا دو نقطه ای می‌گردید و بیشتر در طول اطاق حرکت می‌کرد و پاشنه‌هایش را پیچ میداد ولی با وجود این حرکات پایش کاملا با آهنگ موسیقی هماهنگ بودند. همچنین او با چند خنجر و شمشیر آخته بازی‌هایی انجام داد و چند کارد بلند و تیز را بالای سرش گردانید و لغزانید و بر روی سینه‌اش قرار داد که با جزیی حرکت و اشتباهی فاجعه‌ای اجتناب ناپذیر روی می‌داد.

یک پسر دیگری که مانند نسوان لباس پوشیده بود برای رقص بپاخاست، چنانکه ماژور کریستی فهمیده بود چند نفر جشن زفاف گرفته بودند و بسیار انتظار این اعمال را داشتند ولی او قبول نکرده بود، بعد از چای او ما را به تماشای سومی که بیشتر ما را مشغول کرد دعوت نمود.

در مقابل پنجره یک حیاط یا باغچه یک نمایش بسیار مضحکی اجرا گردید که مهمانان بزرگوار ما برای اینکه مردم و سربازان و مستخدمین از آن حظ ببرند، اجازه دادند که در آنجا جمع شوند. تمام طرح و اساس این نمایش مضحک عبارت از کارهائی بود که یک دهاتی حیله گر و مسخره انجام میداد. یک ظرف ماست روی سینی بزرگی بر روی زمین قرار گرفته بود و مرد دیگری آن را ارایه می‌کرد و دلقک میخواست برای ارضای اشتهای خود بدون دادن یک شاهی در ازای این ماست سرد آن را بدزد و با قیافه‌های مضحک به این عمل اقدام می‌کرد و موقعی که ماست فروش رویش را به طرف دیگر برمی گرداند انگشتان خود را در آن فرو برده و با لذت می لیسید و چند دفعه این عمل را تکرار می‌کرد. ولی عاقبت او را از آنجا می‌رانند و دفعه دیگر به صورت یک باغبان با بیل خود در حالی که صدایش را تغییر داده  برمی گشت و درباره قیمت ماست صحبت می‌کرد و موقع صحبت کردن ناگهان مقداری از آن را به وسیله گودی دستش می قاپید. با زاو را توبیخ می‌کردند و کتک می‌زدند.

بار دیگر او به صورت یک مرد لنگ ظاهر می‌شد و تدبیری می‌اندیشید که یک مشت دیگر از ماست بردارد و به وسیله این تغییر قیافه جدید باز موفق می‌شد که در میان صحبت شیرین با ماست فروش بیچاره از دهان خود آرد یا گرد سفیدی به چشمان او فوت می‌کند و موقعی که او چشمانش را مالش می‌داد و جایی را نمی‌دید یک مقدار زیادی از ماست را می لیسید و فرار می‌کرد. دفعه دیگر او خود را موسیقیدان مشهوری معرفی می‌کرد و آوازهای ایرانی و ترکی و گیلانی و کردی زیادی می‌خواند و در فواصل آن‌ آوازها سعی می‌کرد به وسیله انگشتانش یا دسته بیلش قدری ماست بردارد و باز او اعمال دیگری میکرد و از جمله به طرف ظرف ماست میرفت و ناگهان انگشت خودش را داخل آن می‌کرد و ماست فروش غضبناک را به آغوش می‌گرفت و پیشانی و ریش و بینی او را با ماست آلوده می‌کرد.

اما آخرین صحنه آن همه تماشاچیان را بیشتر از صحنه‌های قبلی خندانید. ماست فروش ساده دل نسبت به دلقک که این بار به صورت گدای بینوا و پریشان حالی درآمده است رحم و شفقت می‌کرد و با انگشتانش به او ماست می‌داد و دلقک انگشتان او در دهانش را چنان گاز می‌گرفت که این صبور بیچاره از درد فریاد می‌کشد یا غرشی می‌کرد و به این ترتیب از صحنه پایین می‌آمد.

بعد از این نمایش مضحک یک خیمه شب بازی
(Puppet-show)
انجام شد. مردی پرده سبز رنگ بر چارچوبه چوبینی به درازی سه پا گسترد و در عرض دو دقیقه تئا‌تر کوچک خود را برپاداشت و خودش در آن طرف ان نشست و از آنجا عروسک‌ها را اداره می‌کرد و ما او را نمی‌دیدیم و یکی دیگر در نزد چهارچوبه ایستاده و با اشخاص بزرگ صحبت می‌کرد و راجع به داستان توضیحاتی می‌داد. قهرمان داستان حمله (که ما به انگلیسی او را
Punch
می‌خوانیم) روزی بر حسب تصادف از پنجره یا در خود نگاه می‌کرده خانمی را می‌بیند و فورا دل به او می‌بازد ولی دوست او (مردی که در داخل نشسته است) به او می‌گوید او نباید عشقی را که جز ناامیدی حاصلی ندارد و شاید باعث مرگ او می‌شود گرامی شمرد (…)

(…)

یک قسمت بزرگی از تبریز کمی از ویرانه آباد‌تر است. معذلک در برخی از بازار‌ها جنب و جوش قابل توجهی حاکی از کار و کوشش دیده می‌شود. من متوجه شدم که ابواب بسیاری از خانه‌ها به قدری کوتاهند که ورود آسان اشخاص متوسط القامه  ممکن نبود و در مدخل برخی دیگر سه یا چهار پله به پایین وجود داشتند. یکی از ساکنان به من گفت این طور ساخته می‌شوند تا از در زدن افراد مزاحم جلوگیری شود. ساختمان خارجی خانه‌های تبریز دیوارهای کوتاه دارند و ضخیم و طبقه دیگری بالای آن‌ها قرار نگرفته است زیرا در اینجا زلزله‌های زیادی اتفاق می‌افتد.

من در خانه یک اروپایی دو دختر جالب توجه یکی به سن چهارده که چند ماه قبل به وسیله شاهزاده به او داده شده بود، دیدم. قیافه او بسیار دلپسند بود و چون هدیه‌ای او را بیشتر از هشتاد پاوند قیمت می‌گذاشتند. همه دست لباس او نیز شامل این مبلغ بود.

دختر دیگر که او هم قشنگ بود و بیشتر از دوازده ساله به نظر نمی‌رسید بعدا برای یک دوست اروپایی خریده شده بود و با چند لباس چنانکه مالکش به من گفت قریب پنجاه پاوند می‌ارزید.

وضع او کاملا کودکانه بود، اول به نظر می‌رسید که از ظهور خارجیان ناراضی است در حالی که دختر بزر گ تر که هر دو در مقابل ما بودند  با او با مهربانی بسیار و چون خانم رفتار می‌کرد.

این‌ها از دخترانی هستند که ایرانیان عموما گرجی می‌خوانند و از والدین عیسوی هستند و عموما از گرجستان وچرکزستان

Circassia

و ارمنستان می‌آیند. آن‌ها خود را زن شرعی کسی که قرعه بختشان به نام او افتاده می‌دانند اگر چه  تمایلات آن‌ها هرگز ارضاء نشده است و آنها با کسی بعنوان شوهر یا ارباب یا مالک خود روبرو نشده اند تا شریک زندگی آینده شان را یافته باشند. با وجود این گفته می‌شود که این موجودات جوان بسیار با وفا و صمیمی می‌باشند.

(…)

—————————————

زیرنویس های مقدمه:
1. William Price
2. Sir Gore Ouseley
3. Worecester
4. Journal of the British Embassy to Persian, London, 1825.
5. Curzon, Lord George, Persia and Persian Question, London, 1892, I., p.24
6. برای زندگی سر ویلیام اوزلی و برادرش نگاه کنید به:
Marzieh Gail, Persia and the Victorians, London, 1951, p. 59 et seq.
همچنین نگاه کنید به سرگور اوزلی: طرّاح عهدنامۀ گلستان و اوّلین سفیر انگلیس در دربار قاجار. فریدون زند فرد، تهران: نشر آبی، 1386.

—————————————————-

زیرنویس های خاطرات:

1. «اوجان از اقلیم چهارم است در دفاتر قدیم آن را از توابع مهران رود شمرده اند و مناسب است و بیژن ابن کیو ساخت غازان خان تجدید عمارتس کرد و از سنگ و کچ باره کشید و شهر اسلام خواند دور باروی غازانی سه هزار قدم بود هوایش سردست و آبش از کوه سهندست حاصلش غله و بقول بود و میوه و پنبه نباشد و مردمش سفید چهره و شافعی مذهبند و در آن از عیسویان جمعی باشند.» نسخه نزهه القلوب (فصل سوم، در باره آذربایجان)

2. فهسفنج و یا طوری که من در «عالم آرای عباسی» دیدم: فهوسفنج

3. عباس میرزا بنظر بیست و هشت، بیست و نه ساله میرسد و دارای قد و قامتی خوب و (بدنی) عضلانی میباشد و در نزد ایرانیان به سوارکاری مشهور است. میگویند به کرّات در برف و سرما به شکار رفته که از 200-300 مردی که با حرکت کرده اند 10-12 نفرشان طاقت خستگی و سرما را نیاورده اند. برادرش حسن علی میرزا از این نوع شکار ها میکند اما با تفاوت بسیار در درجه حرارت هوا یعنی موقعی که مردم شیراز در سایه نیز از گزند آفتاب در امان نمیباشند… ادامه خواندن

«ما قبل از شما به این سرزمین آمدیم!»

race for land

عباس جوادی – فیلم آمریکائی «دور، دور از اینجا» (1992 با شرکت نیکول کیدمن و تام کروز) را دیده اید؟ ماجرائی است که ازایرلند شروع میشود و در شرق آمریکا به یک مسابقه رو به سوی ایالت اوکلاهوما برای گرفتن زمین مجانی و شروع یک زندگی نوین تبدیل میگردد. هر کسی که تند تر از دیگران  تاخت و با اسب و کالسکه و خانواده و بند و بساطش زود تربه اوکلاهوما رسید و آنجا یک تکه زمین را (حالا حتی با جنگ و دعوا) گرفت آن تکه زمین مال او میشود. فیلم ها معمولا مبالغه ميكنند اما موضوع مسابقه برای گرفتن زمین مجانى در تاریخ ایالات متحده حقیقت دارد.

در این فیلم مالکیت زمین بر پایه سوال «اول کی آمد و این زمین را تصاحب کرد؟» معین میشود. ظاهرا در تاریخ و زندگی معاصر سیاسی هم وقتی بر سر مالکیت سرزمینی بین دو قوم و یا ملت اختلاف بوجود می آید، طرفین بغیر از راه های سیاسی و نظامی به این جنگ تبلیغاتی و غالبا مبالغه آمیزهم دست میبرند که کدام قوم در این سرزمین تاریخ قدیمی تری دارد؟ کی پیشتر و کی بعد تر آمد؟

کوچ های گروهی، قومی و ملی  بمراتب در تاریخ رخ داده است. مهاجرت های بلغار های باستان و هون ها از اسیای مرکزی و قفقاز به اروپا و مهاجرت های گسترده قومی در اروپا تا قرن دهم و یا مهاجرت اقوام ترک زبان از اسیای مرکزی و چین کنونی به ایران، آسیای صغیر و بین النهرین بین قرون دهم و شانزدهم و یا مهاجرت گروهی ایرلندی ها، انگلیس ها، اسپانیائی ها، فرانسوی ها و پرتقالی ها به قاره آمریکا در قرن شانزدهم همه مُهر عمیق و پایدار خود را به تاریخ جهانی زده و زمینه تشکل کشور ها، دولت ها، ملل و اقوام جدید و از بین رفتن بسیاری از دول و حتی ملل و اقوام دیگر شده است.

اما کوچ و مهاجرت اولیه همه ما، همه بشریت حدود 60 هزار سال پیش از آفریقا به دیگر نقاط جهان بوده و 30 هزار سال از پی آن، اعقاب و اجداد مشترک ما خاور میانه ای ها، اروپائی ها، روس ها و غیره که از آفریقا آمده و جائی بین ترکیه و عراق کنونی زندگی میکردند بعد از دوران یخبندان به شرق و غرب پخش شده، بتدریج اقوام و ملل کنونی را بوجود آورده اند.

یعنی به یک معنا، ما همه مهاجریم. عده ای کمی زودتر، عده دیگری کمی دیر تر به جائی رفته اند که اکنون ساکن آن هستند.

در اکثریت این حرکات مهاجرت، کوچ و سکنی که اغلب هم با اختلاف، زد و خورد، جنگ و خونریزی هم همراه بوده، قانون اولیه و بسیار طبیعی «قاپیدن» زمین و منابع زندگی مانند آب، حیوانات و گیاهان برای تغذیه و ادامه بقا حکم رانده است. درست مانند آنچه که در «حیات وحش» بین جانوران و یا در کشاکش بین کودکان میبینیم: غریزه مالکیت. مالکیت اسباب بازی، مالکیت مواد خوراکی، مالکیت زمین و مالکیت نعمت های طبیعی. این غریزه ای است که بین کودکان با  جمله «این مال من است» و عدم قبول تقسیم آن با دیگران مشاهده میشود، چیزی که مسئولان تربیت و پرورش کودکان میخواهند تعدیل دهند و کودکان جامعه را به تقسیم بیشترو رفتار اجتماعی تری تشویق نمایند.

حیوانات معمولا وقتی به تکه زمینی میرسند اشاره ای از خود بر آن زمینی که تصاحب میکنند میگذارند. انسان ها در گذشته بیرق و پرچم میافراشتند و در اطراف شهر، منطقه و کشور حصار و بارو میکشیدند و یا دسته ها و ایلات و عشایر مسلح را مسئول این کار میکردند.

در حالات اختلاف بر سر مالکیت یک سرزمین، یک خصوصیت عمومی استدلال در رابطه با تقدم در تصاحب آن سرزمین است و این موضوع ظاهرا چه در مورد حیوانات و چه جوامع بشری صدق میکند. وقتی کسی و یا گروهی سرزمینی را تصاحب میکند که قبلا مالکی نداشته است تصاحب آن سرزمین و قانونی نشان دادن آن آسان تر است. اما وقتی بر سر مالکیت اختلاف بروز میکند، هرکس سعی میکند ثابت کند که قبل از دیگران آن زمین را تصاحب کرده است طوری که حتی قدمت حضور در جائی حق تقدم در مالکیت را تداعی میکند و کسی و یا گروهی که بعد تر آمده کمتر میتواند حقی بر آن سرزمین ادعا کند.

«تاریخ باستان»

بیشک اقوام و مللی هستند که در بعضی سرزمین ها تاریخ بمراتب کهن تری از اقوام و ملل «تازه واردتر» دارند. اما هدف اکثر ادبیات تاریخی – سیاسی و غالبا تبلیغاتی و گزافگویانه برای ثبوت تقدم حضور و گقتمان “باستان پرستانه» این یا آن قوم و ملت و تاکید بر «تازه وارد» بودن اقوام و ملل دیگردر آن سرزمین، توجیه این فرضیه است که قوم قدیمی تر در ادعای حق مالکیت بر یک سرزمین بحق است و قومی که از نظر تاریخی بعد تر به سرزمینی آمده است حقی «درجه دوم» و «فرعی» دارد. این در عین حال که میتواند در سیاست عملی تبلوری تجاوزکارانه داشته باشد در سطح تئوریک و تبلیغاتی غالبا نسبت به اقوام دیگرکه بعد تر به سرزمین مورد بحث آمده اند لحنی تحقیر آمیز پیدا میکند. اما در عین حال در اوضاع خطرناک و بحرانی که احتمال از دست دادن حاکمیت بر سرزمینی میرود، ادعای تقدم مالکیت نه عملا اما بهر حال از نظر تبلیغاتی میتواند موضع تدافعى يك قوم را محکمتر کند در حالیکه معمولا در عمل، قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و حتی فرهنگی و تاریخی یک قوم است که تعیین میکند که یک سرزمین مورد مباحثه به آن قوم تعلق میگیرد و یا همچنان در دست همان قوم میماند و یا دست بدست میشود.

در نمونه ایران زحمت زیادی لازم نیست تا تقدم حضوری و کثرت بیشتراقوام هند و اروپائی (ایرانی و یا «آریائی») بر اقوام سمیتیک (مثلا عرب) و یا اورال آلتائی (مثلا ترک) در سرزمین تاریخی ایران اثبات شود. اما جریان های «پان ایرانیستی» با در پیش گرفتن تبلیغاتی نژاد بنیاد و “باستان پرستانه” سعی کرده اند این واقعیت را که خود اقوام ایرانی هند و اروپائی شاید یک تا دو – سه هزار سال قبل از ترک ها به فلات ایران آمده اند و بنا بر این بطور ازلی در این منطقه نبوده اند انکار کنند و از سوی دیگر با تاکید بر مهاجرت اقوام ترک از آسیای مرکزی اثبات کنند که آنها فقط همچون غاصب و بیگانه آمده اند و ضمنا هنوز هم بعد از گذشت 500 الی هزار سال و آمیزش و اختلاط قومی و ملی همه اقوام ایران عنصر مجرد «آریائی» در ملیت ایرانی برتر و اصلی و عناصر قومی و فرهنگی دیگر «بیگانه» هستند.

در آناطولی (بیزانس شرقی) هم کوچ و مهاجرت اقوام ترک زبان باعث تغییر بنیادین ترکیب قومی و مشخصات سیاسی، دینی، فرهنگی و زبانی ترکیه کنونی شده است. در هردو کشور کنونی ایران و ترکیه دو ملت نوین ایران و ترکیه حاصل حدودا هزار سال آمیزش و استحاله قومی و فرهنگی اقوام و ملل قبلی تر و بعدی تر هستند.

در مقابل، در رابطه با ترکیه ما هنوز شاهد آن هستیم که بعضی جریان های سیاسی نژاد بنیاد یونانی، ارمنی و یا حتی کُردی با اشاره بر تقدم حضور اقوام خود در این منطقه در دوره قبل از ترک ها، ادعای حاکمیت بر مناطق وسیعی از ترکیه کنونی را میکنند. این ادعا ها که در میان ترک ها باعث نگرانی و واکنش های شدید و احساسی میشود، حتی بعضی ها را به آن واداشته است که با توسل به تئوری های تخیلی تاریخی و یا مقایسه چند لغت ترکی و سومری (!) کوشش به «اثبات» این فرضیه ها بنمایند که مثلا اورارتو ها و یا سومر ها هم در اصل ترک بوده اند (!) و بنا بر این قدمت حضور ترک ها در آناطولی بیشتر از رومی ها یونانی و یا ارامنه بوده است!

اما محدوده های سیاسی و جغرافیائی دولت ها و مرز های آنها پیوسته در حال تغییرند. قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی، حتی نفوذ معنوی، دینی و فرهنگی ملت ها و دولت ها در حال تغییر است و بسیاری دولت ها، ملل و اقوام در تاریخ از بین رفته، دول، ملل و اقوام نوی جانشین آنها شده اند. امروزه دولت ماد هاو یا سومر ها از بین رفته و سرزمین ها، مردم و فرهنگ و زبان آنها جای خود را به واحد های معاصردولتی، ملی و یا قومی داده است.

امروزه صرفنظر از آنکه 500 تا هزار سال پیش چه اتفاقاتی افتاده است، با واقعیت های کنونی و معاصر روبرو هستیم: با این واقعیات که مثلا برخلاف گذشته زبان اکثریت مردم آناطولی ترکی و زبان اکثریت عراقی ها، مصری ها و یا سوری ها عربی و یا زبان ایالات متحده آمریکا از 500 سال پیش به این سو انگلیسی شده است.

آیا کسی میتواند امروزه این واقعیت را تغییر دهد که استانبول و یا قسطنطنیه (کنستانتینوپل) باستان، یک کلان شهر اصلی جمهوری ترکیه و بخشی از حوزه زبانی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی این دولت معاصر است؟ آیا میتوان با استناد به گذشته خواهان «باز گرداندن» آن به یونان کنونی شد؟ و یا آیا انکار این واقعیت که استانبول در گذشته برای 1300 سال پایتخت امپراتوری یونانی روم شرقی بوده حتی خود مدعیان چنین خیالبافی ها را قانع خواهد کرد؟

ایران، دیگر قرن هاست که ایران دوره ساسانی و یا سلجوقی نیست. ترکیه هم بیزانس هزار سال پیش نیست. اقوام، ملل، زبان ها، فرهنگ ها، مرز ها، قوانین، تناسب قدرت ها، دنیا و زمان عوض شده است – و قبل از همه: در مقایسه با هزار سال پیش ما امروزه با ملل و کشور هائی روبرو هستیم که اگرچه در اجزاء تشکیل دهنده شان آثار گذشته را میبینیم، اما آنها پدیده های نوی هستند که در شرایطی کاملا دیگرگونه درعرصه ملی و بین المللی عمل میکنند. تقدم تصاحب زمین نقش چندانی در محاسبات و فعل و انفعالات ملی و جهانی کنونی بازی نمیکند.

تاریخ را باید همه جانبه و با همه فراز و فرود هايش آموخت اما خود فريبى است اگر اسیرافسانه های باستان پرستانه شويم و یا برعكس، واقعیات تاریخی را انکار نمائيم.… ادامه خواندن

دائره المعارف بزرگ اسلامی به ترکی و یک موضوع

آخر هفته گذشته تالیف 35-مین و آخرین جلد «دائره المعارف اسلامی» ترکی تمام شد و  2000 مولف اکثرا ترک که از سال های 1980 روی آن کار میکنند یک نفس راحتی کشیدند. آنلاین هم اگر بروید میتوانید به همه بیش از 15 هزار مدخل این دائره المعارف دسترسی پیدا کنید. آدرس اینترنتی:
IslamAnsiklopedisi.info
مثل همه دائره المعارف های اسلامی این اثر هم حاوی زمینه های گوناگون دنیای اسلام از جمله تاریخ، جغرافیا، علوم، فلسفه، زندگی اجتماعی، شخصیت ها و غیره است. توصیه میکنم کسانی که ترکی بلدند به آن در صورت احتیاج مراجعه کنند. اقلا بعنوان یکی از منابع.

اولین دائره المعارف بزرگ اسلامی در سال های 1920 در موسسه «بریل» شهر لیدن هلند شروع به چاپ شد که مرجع اصلی دانشمندان شرقشناس بود و ماند. سال ها بعد ترجمه ترکی آن هم (البته با ترکی کمی قدیمی که معاصرین ترکیه در فهمیدنش مشکل دارند) چاپ گردید.

اما در ایران این دائره المعارف اصلی به فارسی ترجمه نشد. زمان شاه استاد احسان یار شاطر شروع به انتشار دائره المعارف ایران و اسلام کرد که در نیمه راه رها شد اما استاد یار شاطر همین برنامه را به زبان انگلیسی و تحت عنوان
Encylopaedia Iranica
در آمریکا ادامه داد که بخشی ار آن ترجمه آنسیکلوپدی لیدن و بخشی دیگر علاوه های مولفین جدید تراست. این دائره المعارف که تا کنون بیش از 1300 دانشمند در آن نوشته و به عنوان ویراستار کار کرده اند، قرار است به صورت چاپی 45 جلد داشته باشد که تا کنون تنها 15 جلد آن به چاپ رسیده است. «ایرانیکا»  در ابنترنت هم به طور مجانی و بدون نامنویسی قابل دست رسی است.
در خود ایران یک «دائره المعارف بزرگ اسلامی» به کوشش 400 استاد و تحت سرپرستی استاد سید کاظم موسوی بجنوردی در سال 1362 بنیاد گذاشته شد که هنوز کار تالیف آن به اتمام نرسیده است.
دائره المعارف بزرگ اسلامی
که البته این اثر هم تا جائیکه آماده شده آنلاین قابل دسترسی هست (لینک بالا).

——————

از پی آخرین مقاله های من در سال 2014 از جمله «رساله ژان اوبن در باره زبان آذربایجان 350 سال پیش» برخی سوال کرده اند که در باره اینکه  زبان آذربایجانیان تا پیش از آمدن سلجوقیان و ترکمانان و مغول از قرن یازدهم تا 16 ام میلادی فارسی  و زبان شفاهی مردم لهجه شمالغربی ایرانی یعنی آذری و تالشی بوده چرا همه اش از منابع خارجی شاهد و دلیل می آورم، به این دوستان نوشتم:

علاقمندانی که منابع خارجی و حتی ترکی را نمی پسندند، لابد منابع ایرانی را خیلی کمتر خواهند پسندید. منابع من اتفاقا اکثرا ترکی و چاپ ترکیه هستند. تاریخ ایران و یا تاریخ اسلام کمبریج هم هست. مثلا آنسیکلوپدی بریتانیکا را ببینید
… The Arabs controlled Azerbaijan from the 7th century until Turkish nomads overran it in the 11th century. Thenceforth the inhabitants of the region were Turkish speakers. The region was overrun by the Mongols in the 13th century, and, under the ruler Hülegü, Azerbaijan became the centre of a Mongol empire extending from Syria on the west to the Oxus River (now Amu Darya) on the east. Tabrīz, the region’s largest city, was the capital of this empire and became a centre of cultural and commercial life..
منبع: Encyclopedia Britanica

و یا کتاب واقعا همه جانبه کامران گورون را بخوانید که بعضی ها میگویند پان ترکیستی هست ولی بنظر من بسیار همه جانبه است:

Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, p 300

و یا استاد فاروق سومر: نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران 1371اصل ترکی:

Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999

مرحوم سومر که استاد بنده هم در دانشگاه آنکارا بود و البته خیلی «تورکچو» هست اما بسیار دانشمند با ارزشی است. که البته من هر دو این کتاب ها را منبع داده ام که همان حرف را میزنند که ترکی شدن از زمان سلجوقیان شروع شده.

اين هم يك منبع اصلى ايرانى كه دوستان خواسته بودند:
Encyclopaedia Iranica: Azeri belongs to the Oghuz branch of the Turkic language family. In the eleventh century the “Tūrān defeated Ērān” and a broad wave of Oghuz Turks flooded first Khorasan, then all the rest of Iran, and finally Anatolia, which they made a base for vast conquests. The Oghuz have always been the most important and numerous group of the Turks; in Iran they have assimilated many Turks of other origins and even Iranians…

که دیگر ترجمه اش نمیکنم. منبع:
Encyclopedia Iranica

حتی خلاصه ای که استاد جواد هیئت مینویسند این است که می گویند که اکثریت دانشمندان غربی و ترکیه و «بعضی آذربایجانی ها» همان نظریه ترک شدن آذربایجان در قرن های 11-13 را باور دارند، اما چند نفر در آذربایجان قفقاز (مانند دمیرچی زاده و طبیعتا زهتابی) می گویند قبل از میلاد هم آذربایجان ترک شده بود
http://www.bilinmeyenturktarihi.com/…/azerbaycanin…
Azerbaycan Türkçesinin teşekkül tarihi veya genel halk dili şeklini alması
Azerbaycan’ın Türkleşmesiyle ilgilidir; fakat, onunla çağdaş değildir. Bu dilin ne
zaman genel halk dili olarak vahit bir dil şeklini alması konusunda dilci ve tarihçiler
arasında fikir ayrılığı bulunmaktadır. Batılı Türkologlar, Türkiye ve bazı Azerbaycan
âlimleri (Z. Velidi Togan, M. Ergin, E. S. Sumbatzade vb.) Azerbaycan’ın 11-13.
yüzyıllarda Türkleştiğini ve Türk dilinin de bu asırlarda genel halk dili hâlinde
oluştuğu fikrini savunmaktadırlar. Fakat, Kuzey Azerbaycan ve Rus müelliflerinden
birçoğu (E. Demirçizade, T. Hacıyev, N. Hudiyev, M. İsmailov vb.) Türklerin hatta
Milattan önceden Azerbaycan’da yaşadıklarını ve Azerbaycan halkının 3-7.
yüzyıllarda Türkleştiğini ve dilimizin de 7-8. yüzyıllarda teşekkül ettiğini ileri sürmektedirler
منبع:
Azerbaycan’ın Türkleşmesi ve Azerbaycan Türkçesinin Teşekkülü

من چون دیدم دائره المعارف اسلامی ترکیه هم تمام شده و آنلاین هم هست در مدخل «آذربایجان» به همین قسمت تاریخ نگاه کردم. این هم از «دائره المعارف اسلامی» ترکی (ترکیه) که هفته پیش با 35 جلد تالیفش به پایان رسید و اتفاقا آنلاین هم قابل دسترسی است. مدخل «آذربایجان» این اثر را مرحوم آکادمیک آذربایجان قفقاز ضیا بنیادوف نوشته که من از آکادمی علوم آذربایجان در باکو ایشان را می شناختم. در بخش تاریخ البته اول یک جمله «تعارفی» وجود دارد که میگوید «آذربایجان اگرچه در دوره های هون ها، گوک تورک ها و خزر ها تحت کنترل ترک ها بود (! که درست نیست) اما ترک های مسلمان به این منطقه قبل از استقرار سلجوقیان یعنی بعد از سال 420 هجری (1029 میلادی) آمدند…
Azerbaycan her ne kadar Hunlar, Göktürkler ve Hazarlar zamanında Türkler’in kontrolünde kalmış ise de müslüman Oğuzlar (Türkmenler) bölgeye Selçuklu Devleti’nin kuruluşundan önce 420’den (1029) itibaren gelmeye başlamışlardır. Selçuklu Sultanı Tuğrul Bey Azerbaycan’a düzenlediği ilk fetih teşebbüslerinden bir sonuç alamamakla beraber daha sonra bizzat katıldığı seferler sonunda bölgeye hâkim olmuştur (1054). Tuğrul Bey’in ölümünden sonra Alparslan hemen hemen bütün Azerbaycan’ı Selçuklu İmparatorluğu’na kattı
منبع:
İslam Ansıklopedisi

البته میدانیم که هون ها، گوک تورک ها (!) و خزر ها آذربایجان را تحت کنترل خود نداشتند. هون ها از بالای سر ما گذشته اند و نفوذ چندانی به ایران و آذربایجان نداشتند. زمان ساسانیان با خزر ها جنگ و گریز زیاد شده و خزر ها به شمال قفقاز تاخت و تاز کرده و حتی تا بعضی مناطق آذربایجان قفقاز آمده بعد عقب نشینی کرده اند، اما آذربایجان را «کنترل» نکرده اند. گوک تورک ها هم که اصلا و اساسا به جغرافیای آذربایجان و قفقاز ربطی نداشتند، بلکه در آسیای میانه، در منطه ای شامل بخش هایی از چین، مغولستان و قرقیزستان کنونی بودند.

551-572 Göktürk Kağanlığı… ادامه خواندن

باز گشت نام های روسی به تاجیکستان و آذربایجان

safe_image

یک زمانی مردم در تاجیکستان نام های خودشان را که با پسوند های -اوف و -ویچ تمام میشدند عوض کردند. «احمدوف» شد «احمدی” و یا «احمد زاده». حتی خود رئیس جمهوری امامعلی شریفوویچ رحمانوف (یعنی اگر از روسی ترجمه کنیم: امامعلی پسر شریف رحمان زاده) نامش را کرد: امامعلی رحمان – بدون -اوف و شریفوویچ. در آذربایجان هم اینطور بود. خیلی از -اوف ها و -اووا ها مانند حسنوف و قلی یوا شدند حسن اوغلی و قلى قیزی. حالا بعد از خوابيدن آن موج ملی گرائی بعد از دوران شوروی، آن تمایل هم کم کم پسرفت میکند و مردم به نام های قبلی خود با پسوند های روسی برمیگردند. مدارس روسی هم دوباره مد شده اگرچه مدتی بخاطراحساسات ضد روسی رو به مکاتب زبان مادری آورده بودند. تحصیل با کیفیت بهتر، آموزش زبان معتبر بین المللی و امکانات بهتر یاقتن کارو با حقوق بیشتر از طرف دیگر رشوه خوری در مدارس «ملی» و کمبود کتاب آنها را بیشتر به طرف مدارس روسی و اگر امکان مالی اش را یافتند مدارس انگلیسی سوق میدهد. این هم باعث میشود آنها از طرف بعضی ها مورد تنقید قرار گیرند که فکر میکنند این تغییر «بر خلاف منافع ملی» است.

این مقاله را به انگلیسی بخوانید:

http://www.rferl.org/content/tajik-officials-unhappy-russian-surnames-back-in-fashion/25241429.htmlادامه خواندن

«ترک شدن» آذربایجان و آناتولی

Anadolu'da Turkler

عباس جوادی – طغرل بیگ سلجوقی سال ها قبل از شکست دادن رقیب غزنوی اش سلطان مسعود، با برادران و قبیله خود در آسیای مرکزی، در سرزمین بین دریاچه آرال و سمرقند بسر میبرد. آنها در حالیکه در دشت های آسیای مرکزی با هزاران اسب سوار ماهر و تیرانداز خود برای این یا آن امیر محلی میجنگیدند، جنگ و گریز با دیگر قبایل ترک را هم ادامه میدادند. هدف آنها که اساسا گله داری کرده پیوسته در حال کوچ و نبرد با دیگران بودند، احتمالا در درجه اول تامین خورد و خوراک قبیله و گسترش نفوذ و ثروت آن و شاید هم اسکان در جائی و ماوائی بود که هنوز معین نشده بود.

در این شرایط طغرل بیگ برادر خود «چاغری بیگ» را همراه با ۳۰۰۰ جنگجو برای یک «سفر اکتشافی» به سرزمین های ناشناسی فرستاد که میگفتند آباد و ثروتمند اند: آذربایجان و آناتولی (۱). بعد از آنکه چاغری بیگ با بار های سنگین تاراج از ری، آذربایجان و حومه شهر وان امروزی ترکیه به آسیای مرکزی برگشت و تجارب خود را به طغرل بیگ تعریف نمود، احتمالا نطفه کوچ های بزرگ سلجوقیان و عموما قبایل ترک زبان به سوی ایران، از جمله خراسان و آذربایجان و همچنین آناتولی شکل گرفت. این در سال ۱۰۱۸ م بود.

تا سال ۱۰۴۰ م طغرل بیگ سمرقند، بخارا، هرات و نیشابور را فتح کرده بود. در همان سال، او با شکست دادن سلطان غزنوی بعنوان «پادشاه خراسان» در نیشابور تاجگذاری نمود. اولین موج بزرگ مهاجرت قبایل ترک به خراسان و بقیه نقاط ایران شروع شده بود.

در سال ۱۰۷۱ یعنی درست ۵۳ سال بعد برادر زاده طغرل بیگ، پسر چاغری بیگ و سلطان جوان سلجوقی آلپ ارسلان با شکست دادن نیروهای بیزانس در شهر ملازگرد (مالازگیرت) در شرق ترکیه امروز، دروازه «روم شرقی» یعنی بیزانس را رسما به روی قبایل ترک باز کرد. این اولین شکست بیزانس مسیحی از یک نیروی مسلمان بود.

چرا آذربایجان و آناتولی؟

بعد از آن به مدت پانصد سال و حتی بیشتر، طوایف و قبایل کوچک و بزرگ ترک از آسیای مرکزی رو بسوی ایران (بخصوص آذربایجان) و آناتولی گذاشتند. بنظر پژوهشگر معروف تاریخ ترکان و بیزانس کلود کاهن (۲) هیچ شکی نیست که قبل از این اولین موج کوچ هم، بعضی عناصر ترک به این منطقه نفوذ کرده بودند اما یقینا مرحله تعیین کننده «ترک شدن» منطقه با همین کوچ دوره سلجوقیان شروع شده و در آذربایجان و بخصوص آناتولی متمرکز گردیده و تعداد ترکانی که در آناتولی ساکن شده اند خیلی بیشتر از آذربایجان بوده است. یک عامل مهم تمرکز بر آناتولی ظاهرا این بوده است که بغیر از وسیعتر بودن سرزمین آناتولی از آذربایجان، ایران این دوره دیگر مسلمان شده بود در حالیکه تاراج، فتح، حکومت و گرفتن مالیات و خراج در بیزانس مسیحی و مرفه، هم «جهاد» بشمار میرفت و اعتبار ترکان را در جهان اسلام بلند میکرد و هم به آنها حکومت، ثروت وقدرت بخش مینمود. آذربایجان هم از این نظر «دروازه» آناتولی (و قفقاز) بشمار میرفت. هم این عامل و هم طبیعت آذربایجان و آناتولی که برای دامداری که کار اصلی قبایل ترک بود ظاهرا انگیزه های اصلی جلب اقوام و ایلات ترک بوده است.

بعد از فتح خراسان بعضی قبایل ترک رو بسوی کرمان، سیستان، خوزستان و دیگر نواحی ایران هم گذاشتند. از طرف دیگر سلطان سلجوقی ودیگر سرکردگان ترک غالبا افراد قبیله خود را بعنوان حاکم و امیر به ولایات مختلف ایران فرستادند و آنها هم با طایفه های خود به آن ولایات رفته مقیم آنجا میگشتند. همزمان، به قبایل و طوایف قطعات زیاد زمین بعنوان اقطاع و یا صرفا اجازه اسکان داده شد که زمینه ساز دیگری برای کوچ و سکنای اقوام ترک زبان در اکثر مناطق ایران شد. اما با اینهمه، تعداد آنها در مقایسه با قبایلی که به آذربایجان و مهتر از آن: به آناتولی میرفتند قابل مقایسه نبود. آذربایجان و آناتولی پیوسته یک هدف اصلی قبایل ترک بشمار میرفت و در این رهگذر به آذربایجان در ابتدا غالبا بعنوان «پُلی» بر سرراه به آناتولی نگریسته میشد اگرچه بعد ها در موج معکوس کوچ این قبایل، تعداد کثیری از آنان که حدود ۴۰۰ سال بعد از نظر مذهبی با پادشاه صفوی هم آوا تر از سلطان عثمانی شده بودند از آناتولی به آذربایجان بازگشتند. از سوی دیگر، علاوه بر عنصر مسلمان نبودن آناتولی، بنظر میرسد طبیعت و شرایط مناسب دامداری که برای قبایل ترک درجه اول اهمیت را داشت دلیل دیگری بود که اکثریت آنها به ایران مرکزی و جنوبی و یا کشور های عربی مهاجرت نکنند.

بومی ها و قبایل چند نفر بودند؟

چه در آذربایجان ایران و قفقاز و چه در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، اکنون هزارسال است که این قبایل ترک زبان با مردم بومی آمیخته اند تا جائی که تفکیک نژادی بومیان و کوچندگان هزار سال پیش دیگر امکان پذیر نیست. دقیق ترین و مستدل ترین نشانه ترکیب نژادی یک شخص و یا گروه اجتماعی، ترکیب «شجره ژنتیک» آن شخص و اکثریت آن گروه است. در این مورد جدول های دی ان ای از چهار گوشه ترکیه و ایران معاصر نشان میدهند که سهم ژنتیک آسیای مرکزی در اکثریت مردم معاصر این دو کشور بسیار کم است (در هر دو کشور، دوعنصر ژنتیک «آسیای جنوبی» یعنی حدودا خاورمیانه و «مدیترانه» سهم غالب را دارند و از این نظر ترکیب نژادی ایران و ترکیه بهمدیگر بسیار نزدیک اند.) حتی ظاهر فیزیکی اکثریت مردم ایران و ترکیه نشاندهنده غالب بودن عنصر ترکی آسیای مرکزی، «آسیای شرقی» / چینی نیست. اما در جریان اختلاط بی وقفه این دو گروه یعنی بومیان و کوچندگان، هم آذربایجان و هم آناتولی، ترکی جایگزین زبان های بومی اکثریت مردم آذربایجان و ترکیه شده و علاوه بر این دین اکثریت مردم ترکیه در این هزار سال از مسیحیت به اسلام تغییر یافته است.

از این جهت «ترک شدن» و یا
Turkification
مردم این دو سرزمین اساسا زبانی، فرهنگی (و در ترکیه در ضمن با تغییر دین) بوده و به درجه بمراتب کمتری با نژاد و ظاهر فیزیکی سر و کار داشته است – بهمان ترتیب که «ایرانی بودن» ایرانیان بعد از گذشت هزاران سال رابطه چندانی با «نژاد آریائی» ندارد و بیشتر به مشترکات فرهنگی و تاریخی مربوط است.

این همه تغییر چطور بوقوع پیوست؟ آیا مردم بومی آن زمان آذربایجان و بیزانس کلا از بین رفتند و فرار کردند وجایشان را به کوچندگان ترک دادند؟ آیا تعداد قبایل ترک مهاجر بقدری بیشتر از تعداد مردم بومی بود که در آذربایجان زبان و در ترکیه هم زبان و هم دین اکثریت آنها تغییر یافت؟

جواب بعضی از سوال ها را حدودا میدانیم. بعضی ها را میتوان حدس زد و برای بسیاری سوال ها جواب دقیقی نداریم. چیزی که مطمئن هستیم این است که زبان مردم آذربایجان و ترکیه عوض شده تبدیل به ترکی گشته و دین اکثریت ترکیه امروز اسلام شده است.

قبل از همه چیز رقم دقیقی در باره جمعیت آن دوره بیزانس و یا مجموعه سرزمین های «ایران تاریخی» موجود نیست. تخمین اکثر تاریخنویسان در حول و حوش ۴-۵ میلیون نفر برای هرکدام است که البته در مقایسه حتی با وجود کوچکتر شدن امروز ترکیه و ایران ناچیز جلوه میکند. و اما در باره تعداد اقوام ترک زبان هم که بطور لاینقطع به این دو سرزمین می آمده اند اطلاعات دقیقی موجود نیست اگرچه بعضی ارقام علیحده در باره کوچ بعضی اقوام روایت شده است. مثلا میدانیم که در ابتدای سلجوقیان «هزاران نفر» از «غز» ها یعنی ترک های اوغوزبصورت دسته های ۳-۴ هزار نفری به سیستان و عده دیگری به خوزستان رفته اند (۳). اما بنظر اکثر تاریخ نویسان این دوره آنچه که روشن است اینکه تعداد بومیان از مجموع افراد قبایل کوچنده بمراتب بیشتر بوده است. پروفسور کاهن (۴) نسبت ۱۰/۱ را حدس زده است یعنی برای هر ده بومی یک کوچنده. او مینویسد: «منطقی بنظر نمیرسد که مثلا تصور کنیم ده ها هزار و یا صد ها هزار نفر در آن واحد کوچ کرده اند.» (۵) نتیجه اینکه ما دقیقا نمیدانیم که تعداد ترکانی که به ایران و آناتولی کوچ کرده اند چند نفر بودند. گمانه زنی دراین مورد ضمنا از آن جهت مشکل است که در اینجا موضوع بر سر یک موج مهاجرت که ۱۰-۲۰ و یا حتی ۱۰۰ سال ادامه داشته باشد نیست بلکه اگر نقطه شروع این کوچ ها را در اوایل قرن یازدهم م یعنی حدودا سال ۱۰۰۰ حدس بزنیم، این کوچ ها و ادامه آنها در داخل ایران و ترکیه و یا بین ایران و ترکیه تا اواخر دوره شاه طهماسب صفوی و حتی به گفته فاروق سومر (۶) تا قرن نوزدهم هم ادامه یافته است.

و لیکن به قول کلود کاهن اشتباه خواهد بود اگر موضوع مهاجرت و اختلاط قومی و فرهنگی را فقط بر ارقام و تعداد افراد مبتنی کنیم. در این مورد، به گفته کاهن، ده ها عامل نقش بازی میکنند. در یک طرف این واقعیت هست که ترک ها حاکمین جدید و مظفر و بومیان، مغلوبین بودند و این رابطه تا اختلاط کامل همه این مردم که صد ها سال طول کشیده، ادامه یافته است. این اولویت سیاسی احتمالا در رابطه با انتخاب و تغییر دین، تابع شدن غیر مسلمین به خراج و مالیات اضافی، تشویق و حتی «داوطلبی» بومیان به قبول اسلام، تغییر نام افراد و دگرگشت زبان نخست آنان به ترکی نقشی اساسی بازی کرده اند. احتمالا اینها عوامل اساسی بوده اند اما جنگ ها، قتل و کشتارها، فرار و کوچ بعضی از بومیان و بالاخره ازدواج ترکان با بومیان که در آن روند ترکی شدن خانواده های بومی سرعت بیشتری داشته، به این روند کلی و چند صد ساله کمک نموده است.

از چه تاریخی روند «ترک شدن» شروع شد؟

در باره اینکه روند ترکی شدن زبان (و در ترکیه در ضمن تغییر دین) اکثریت مردم کی شروع شده هم اطلاعات صد در صد و دقیقی نمیتوان داد. اولین و بارز ترین دلیل این ناروشنی آن است که این جریان صد ها سال طول کشیده و اگرخیلی دقیق شویم، هنوز هم به پایان کامل خود نرسیده است. هنوز در ترکی آذری آثار زبان آذری و یا تاتی باستان به گوش میخورد و تا چندی پیش هنوز چند دهکده به این زبان (اگرچه با تاثیر فارسی دری و ترکی) سخن میگفتند. در ترکیه هنوز هم بعضی ها هستند که بخصوص در شرایط آزادتر چند سال اخیر داستان تغییر دین و نام اجداد خود را مینویسند و تعریف میکنند.

چه در آذربایجان و چه در ترکیه، درجه و تاریخ ترکی شدن زبان (و در ترکیه ضمنا تغییر دین) در هر منطقه فرق کرده است. در بعضی مناطق این روند سریعتر و در دیگر مناطق آهسته تر بوده است.

آنچه که روشن است این است که نام «ترکیه» چیزی است که غربی ها ایجاد کرده برای اولین بار در اواخر قرن دوازدهم م یعنی حدودا ۵۰ سال قبل از مغول ها و در زمان جنگ های صلیبی استفاده نموده اند. اگر چه تا مدت ها بعد هم از نام های «روم»، «بلاد روم» و یا «ممالک روم» استفاده میشد، اما برای اولین بار در زمان جنگ های صلیبی «فردریک بارباروسا» از «ترکیه»
Turchia
بمعنای کشوری که تحت حاکمیت ترک هاست، سخن گفته است. اما در واقع مهم این نیست که درجه «ترک شدن» این کشور نو نام یعنی«ترکیه» در کدام منطقه این سرزمین چه بوده و چقدر طول کشیده است. مهم این است که از این تاریخ به بعد «ماهیت ترکی» آناتولی از نظر سیاسی، زبانی و فرهنگی مُهر خود را بر سرتاسر این کشور زده است، کشوری که بزودی نام عثمانی بخود گرفت و از قرن بیستم به بعد با نام «جمهوری ترکیه» و با همان مُهر غالب ترکی (اگر چه با گوناگونی زبانی، دینی و فرهنگی) اولین نامی است که بعنوان یک «کشور ترکی» بزرگ و معاصر به ذهن افراد خطور میکند. پروفسور دوغان کوبان که متخصص تاریخ هنر، معماری و فرهنگ ترکیه است میگوید: «من در واقع فرزند مادری چرکز (قفقاز)، پدری از جزیره میدیللی (لسبوس در یونان امروز) و مادر بزرگی از آسیای مرکزی هستم – و ترک هستم. (اما) ترک بودن، خصوصیتی نژادی و خونی نیست، چیزی فرهنگی است و تنها چیزی که ما را در عصر کنونی به این هویت فرهنگی متصل میکند زبان است و اندیشه و هنری که با آن زبان تولید میشود (۷).» به این عامل میتوان در مورد هر دو کشور ترکیه و ایران حافظه تاریخی و سیاسی وگذشته طولانی امپراتوری را نیز اضافه نمود.

وضع آذربایجان از این نظر که موضوع بر سر تغییر دین و حتی مذهب نبوده بلکه محدود به زبان نخست اکثریت مردم بوده، نسبتا قابل فهم تر ولی از سوئی هم بخاطر همین ویژگی و همچنین ادامه حاکمیت فرهنگی زبان فارسی حتی در دوره تقریبا ۹۰۰ ساله سلسله های ترک زبان ایران (از غزنویان تا پایان قاجاریان)، شاید در عین حال پیچیده تر است. ژان اوبن در مقاله ای در مورد «ترکی شدن زبان آذربایجان» که بر پایه تحلیل کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی (۱۳۵۰ م) نوشته میگوید در آن تاریخ زبان مردم آذربایجان هنوز ترکی نشده بود اگرچه لغات ترکی و مغولی تاثیر روزافزونی بر زبان مردم داشته است (۸). بهر تقدیر ما از آثاری مانند «سفینه تبریز» و یا شعرای «فهلوی گوی» آذربایجانی (تا دوره ایلخانان و یا اتابکان) میدانیم که حد اقل تا آق قویونلو ها زبان نخست مردم مخلوط بوده، اما حدودا بعد از صفویه ترکی به زبان اکثریت تبدیل شده، اگر چه زبان غالب فرهنگ، هنر و بخصوص ادبیات فارسی و زبان غالب دین، قانون و شریعت عربی باقی مانده است.

«ترک شدن» در آذربایجان و آناتولی دو نقش مختلف داشته است: در آناتولی و ترکیه نقشی تعیین کننده، مُهر مشخص کننده تاریخ، سیاست و فرهنگ – و در آذربایجان یک زیر هویت زبانی و فرهنگی ایرانی.

نقش رهبری کننده و دولتی زبان، هنر و فرهنگ ترکی و «حافظه تاریخی ترکی»در آناتولی و ترکیه را در ایران زبان، هنر و فرهنگ فارسی و دولتداری ایرانی بازی کرده است – در هر دو کشور با همه فراز و نشیب ها و افت و خیز های این روند…
————–
بعضی منابع
(1) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, p 300
(2) Claude Cahen: Pre-Ottoman Turkey: A General Survey of the Material and Spiritual Culture and History, c. 1071-1330;Turkish: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002, p 99-111:’Türkiye’nin Doğuşu
(3) کامران گورون، همانجا
(۴) کلود کاهن، همانجا
(۵) کلود کاهن، همانجا
(۶) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۱۳۷۱اصل ترکی: Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999
(7) Doğan Kuban: Ben Neden Türk’üm? December 8, 2013
(8) Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989
(9) Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. ۴۲۹-۴۴۷
(10) رحیم رئیس نیا: دگرگشت زبان در آذربایجان
(۱۱) محمد جواد مشکور: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران ۱۳۷۵ (انتشارات کهکشان).… ادامه خواندن

1540: تبریز، آداب و رسوم ایرانی

این هم قسمت سوم و پایانی بخش مربوط به آذربایجان سیاحتنامه  «میکله ممبره»

Michele Membre

از  سال های 1539-40 است که از سوی جمهوری ونیز به ایران صفوی فرستاده شده و نامه خصوصی حکومت ونیز را به شاه طهماسب رسانیده بود تا دولت صفوی را به اتحاد علیه عثمانی تشویق کند. ممبره  در سال 1539 از طریق آناطولی و کریمه به گرجستان و از آنجا به ایران سفر کرد. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود.  – عباس جوادی

فصل پنجم

تبریز، آداب و رسوم ایرانی و امور جاریه

بالاخره در ماه دسامبر، اگر اشتباه نکرده باشم، ما وارد شهر تبریز شدیم. شاه در قصر خود دو روز ماند و بعد بار عامی داد. آنها قصر شاه را داشتند تعمیر می کردند. این قصر خیلی زیبا در میان باغی واقعست . اطرافش دیواری دارد که نصفش سنگ و نصف دیگر از گل ضخیم است و دو در وازه دارد یکی بسوی شرق و دیگری بسوی جنوب شرق. قسمتی که در طرف شرق است میدانی دارد بسیار تمیز، هموار و بزرگ. در وسط میدان تیری دراز و چوبی قراردارد و بر سر آن سیبی زرین است. در طرف شمال قصر دو مسجد زیبا پهلوی هم قرار دارند، و در سوی شرق، کنار میدان شاه مسجد زیبای دیگری می سازد. در کنار خیابان رودخانه است که “چای” نامیده می شود. در طرف جنوب شرق دیواریست که پشت آن باغیست. در طرف شرق میدان، هنگامی که بسوی قصر شاه میروید اقامتگاه برادرش بهرام میرزا قرار دارد. در طرف جنوب شرقی، نوزده گام آن سوی دروازه، پلی است که خیابان را بسوی جنوب شرق می برد، و در سر این خیابان خانه سیدهای اسکو می باشند که هر چهار نفر در آن خانه زندگی می کنند. آنها همه مردانی جوان هستند که بزرگترین شان سی و هفت یا سی و هشت سال دارد.

داخل قصر شاه راه ها توسط میله های چوبی محدود شده اند زیراکه همه جا باغ است. فراشان با چوبدستی بر دروازه ایستاده اند. در دروازه اول، در جنوب شرق نزدیک پل، هنگام وارد شدن بطرف راست اداره قورچی باشی می باشد. در طرف چپ در دیگریست که بسوی خزانه باز می شود ، و در آنجا زرگران قرار دارند. چون بخط مستقیم بروید در یک سو باغ است و در سوی دیگر راههای محدود شده مذکور. دست چپ، در طرف اطاق های اندرون ، که شاه در آنها می خوابد، اداره بهرام میرزا ست. در طرف راست مقابل این عمارت اداره شاهقلی خلیفه قرار دارد، که مهرهای خود را با طلا و جواهرات حمایل کرده است. هنگامی که اندکی بسوی شرق بگردید دری بزرگ در جلویتان واقعست که در دست راست آن اداره قاضی جهان ، وزیر شاه ، می باشد، و پشت آن گنبدی است بلند از آجر با دروازه ای با دیوارهایی آبی (38). در این گنبد اسلحه های زیادی است که همه در صندوق های پوشیده از چرم قرار دارند، و هر دو صندوق را بار یک شتر می کنند. من دیدم که در این صندوق ها تیرو کمان، شمشیر و زره بودند. هنگامی که از اداره قاضی جهان رد می شوید دری دیگر است که از آن می توان به تالاری رفت که شاه بار عام می دهد. چون از این در کوچک بگذرید از زیر یک رشته گنبد می گذرید که زیر آنها قورچیان با شمشیر های خود بر روی زمین نشسته اند. اگر راه خود را ادامه دهد بطرف غرب، یعنی دست چپ، قصری بزرگ است با چهار اطاق، پشت یکدیگر، با فرش ها با کفش کن ها، و بر هر دری به مناسبت اهمیت آن چند فراش ایستاده است. در این اطاقها مردم دور ها دور می نشینند. اطاقی که شاه در آنست کوچک و بسیار زیباست با نقش و نگاری از لاجورد و گل بوته ها. تمام اطاقها نیز گنبد دارند و چنین آراسته شده اند. در پنجره ها بنظر میرسد که بر روی شیشه ها نقش و نگارهایی هستند. اطاق دوم بزرگتر است و در آن سلطان های والا مقام تر و در اطاق سوم سلطان های کم مقام تر می نشینند. در اطاق چهارم قورچیان محبوب شاه قرار دارند که منتظرند بدرجه سلطانی برسند. در باغی بطرف غرب خوابگاه شاه قرار دارد که عبارت از چهار اطاقست. پهلوی آنها حمام شاهی است. هنگامی که کسی از طرف شرق، و از سوی میدان، وارد می شود، در هر دو سو دیوارهایی کوتاه هستند. آنگاه بسوی شمال بطرف راست، در گوشه دربار، در شمال شرق طویله اسبان قرار دارد، و زیر طویله بسوی شرق، آشپزخانه قرار دارد. از اشپزخانه هنگامی که بطرف غرب بسوی قصر می روید، داخل باغ نزدیک گوشه دیگر حیاط بطرف شمال، اطاقی اسا که در آنجا نیزه ساخته و رنگ می کنند. پائین تر از آن مسجدی است که امرا در آن نماز می خوانند. نزدیک برجی که محل اسلحه است حوضی چهار گوشه و سنگی است که هر طرف آن سی و هشت ذرع می باشد. پر است از آب شیرین و داخل حوض چهار ستون مرمری کوچک است و بر روی آنه گنبدی است و تمام دور آن دیواره ای است از چوب های نازک و نقاشی شده. شاه بر روی آن می نشیند وصید ماهی می کند. در حوض ماهی زیادست و قایقی هم با پارو و نشیمنگاه آن دیواره ای چوبی دارد.

شاه مرا به شاهقلی خلیفه مهردار سپرد، و من تمام وقت در خانه های امرا رفت و آمد داشتم، یعنی شاهقلی خلیفه، قورچی باشی، قرا خلیفه، نارنجی سلطان، تک یاتان منصور، قاضی جهان، شاه وردی داروغه، شاه علی سلطان و سید های اسکو، همه از مصاحبت من لذت می بردند و مرا بخانه هایشان می بردند و گاهی پانزده یا بیست روز مرا میهمان  می کردند. چون هیچ چیزی از کشورهای اروپایی نمی دانستند شنیدن در آن باره را خیلی دوست داشتند. زنان آنها خیلی خوشگلند، و دور گردنشان مرواریدهای بزرگ، گرد و زیبا می آویزند. این زنان خیلی دوست داشتنی و تمام پول شوهرانشان در دست آنهاست. هنگامی که شوهر پولی می خواهد باید از زنش بگیرد. قزلباشان زنانشان را خیلی دوست دارند. خانمها در شهر مثل مردان سواره میروند و بجای مهتر کلفت دارند، و آنها صورتشان را با پارچه ای سفید می پوشانند و تنها چشمانشان دیده می شود.

ماه های دسامبر و ژانویه خیلی سرد بوده و همیشه برف می آمد. بخاطر سرما در خانه تنوری داشتند، که در زمین قرار دارد و سر آن که در محاذات زمین است باز می باشد. زیر زمین تونلی ساخته اند که از آن باد به ته تنور آمده و آنرا روشن نگاه می دارند. در تنور هیزم یا ذغال می سوزانند. همه دور تنور می نشینند و برخی دست و برخی پای خود را بسوی آن می آورند. هر خانه تنوری دارد زیرا که در غیر این صورت نمی توان از سرمایی که سه تا چهار ماه طول می کشد خلاص شد. اغلب نان مسطح درست کرده و در داخل تنور می پزند.

در آن روزها شاه طهماسب مادر خود بنام تاجلو بیگم را به شیراز تبعدید کرد، زیرا من شنیدم که باو گفته بودند که او می خواهد او را مسموم ساخته و بجای او بهرام میرزا را شاه کند. هنگامی که شاه این خبر را شنید تمام املاک مادر را ضبط کرد که ثروتی بزرگ بود. او مادرش را فقط به همراه سه کلفت فرستاد و سیصد دوکات سالیانه بدو مقرری داد. او مادر نکشت چون پدرش وصیت کرده بود که هیچ وقت مادر و یا برادرانش را نکشد.

در روز اول ماه فوریه شاه جشنی دارد که سه روز ادامه دارد (39)، در میدان بارگاه و چادر هایی صف اندر صف برپای می کنندو درهای چادر ها بسوی شرق است. این چادرها خیلی زیبا هستند با تیرهایی مذهب و منقش. بیرون آنها سفید است ولی داخل آنها بسیار آراسته است با فرشهای عالی. شاه در میدان بر اسب سوار شده و بتاخت میرود در حالی که چوگان با گوی چوبی می بازد. دو چوب در دو سوی میدان می گذارند و آنها در دو تیم بازی می کنند: برادر او با چهار نفر و خود شاه با چهارتن دیگر. شاه گوی را بسوی دروازه برادر و برادرش گوی را بسوی دروازه شاه میراند. آنها اسب تازی کرده و گویی چوبی را که اندکی بزرگتر از تخم مرغ است می زنند. بدین ترتیب بمدت دو ساعت بازی می کنند، و جمعیت و سربازان به تعداد بیشمار دور میدان و در خیابان می ایستند و هنگامی که شاه را می بینند، سرهایشان را بزیر آورده و فریاد می کشند:
” شاه شاه.”

به مدت سه روز صوفیان [ پیروان شاه طهماسب] از دهات پای پیاده می آیند و با آلات و خلیفه خود ، در گروه های پنجاه تا شصت نفری می آیند. در میدان مذکور دایره ای را تشکیل داده ، و یک به یک و یا دو، سه و یا چهار نفری شروع به رقص می کنند. دیگران موسیقی می نوازند و خدا و شاه طهماسب را می ستایند. هر یک از خلیفه ها چماقی در دست دارد، و تعداد بیشماری از آنان می آیند و بسیاری از آنها برای شاه هدیه می آورند. بعضی از آنها ده گوسفند اخته، و بعضی بره و برخی اسب و خلاصه هرکس به نسبت وضع مالی پیشکشی می آورد. می گویند شاه عُشر درآمد سرانه آنها را بعنوان پیغمبر ایشان دریافت می دارد. در میان آنها کسانی هستند هنگامی صاحب دختری می شوند می گویند نوزاد نذر شاه است، و هنگامی که دختر به سنّ بلوغ میرسد بسیاری از آنها او را برده به شاه نشان می دهند. شاه دخترانی را که می پسندد نگه داشته بقیه را بر می گرداند. کسانی هستند که تمام اموال خود را وقف شاه کرده و خود زاهدانه در گوشه ای بنام شاه اعتکاف می کنند. در روزهایی که آنها جشن می گیرند دیگران نشسته و بعنوان ذکر لااله الا الله می گویند. شاه به بسیاری از افراد غذا می دهد. او در بارگاه در جای معمولی خویش بر روی تختی از چوب مذهب و پوشیده از مخمل می نشیند. در جلوی او بر روی زمین سینی ها یی پر از پلو و گوشت گوسفند می گذارند، و فکر می کنم تعداد سینی ها حدود سه یا چهار هزار بودند. تعداد این سینی ها بقدری زیادند که مسافتی حدود چهل و پنج ذرع از زمین را در بر می گیرند. برنج قسمی سیاه، قسمی آبی، قسمی سرخ و قسمی هم زرد و سفید است. بعضی از آنها را تند مزه و برخی شیرین هستند و اقسام پلو بسیار است. امرا همه داخل چادرها دایره وار می نشینند و هنگام خوردن آنها شب است. سپس شاه به خانه خود میرود و همه بجز صوفیان بخانه های خود میروند. صوفیانی که برای مدح شاه آمده اند شب می میمانند و تمام شب مشغول نواختن موسیقی وآواز خوانی و ستایش شاه هستند. این ترتیبات بمدت سه روز دوام دارد و سپس می پراکنند.

در آن ماه یک خادمی از قره خلیفه مرا در تبریز به خانه ای در میدانی برد که در آنجا نقاره می زدند. هنگامی که از این خیابان رد می شدم من خانه ای دیدم که در آن ساعتی دیدم که ساخت دست پیرمردی ایرانی با ریشی سفید بود. ساعت در جعبه ای چوبی و منقش ساخته شده بود، و درازای آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود. در وسط و بالای این جعبه زنگی کوچک بود، و از آن چوبی بیرون می آمد و سر هر ساعتی زنگ می زد. در جلوی این جعبه پیکره دو سوار با نیزه هر یک به اندازه یک مرغ ، و دو قوچ هریک باندازه یک موش صحرایی بزرگ گذاشته شد ه بودند. هنگامی که ساعت میزد دو سوار نیزه بهم می زدند و قوچ ها بهم میزدند. این کار ها توام باهم و به تعداد شماره زنگ ساعت انجام می گرفت. هنگامی که ماه نیز می گرفت ساعت زنگ میزد. در این ساعت دهانه ای بود که از آنجا زنان و مردان بخت خود را می جستند. آنها به این دهانه سکه ای مسی که “آلتون” خوانده می شود می گذاشتند، و این سکه پائین میرود و بلافاصله صدایی شنیده می شد و دری باز شده اژدهایی در آمد و از دهانش توپ آهنی کوچکی بیرون می اندازد. پائین این در در دیگری باز می شد و جانوری گربه مانند بیرون می آمد، و توپ مذکور در دهان گربه میفتاد. سپس درطرف دیگر جعبه دری دیگری باز می شد و ماری بیرون می آمد و از دهانش تکه کوچکی کاغذ با نوشته ای روی آن بیرون می انداخت. آنها کاغذ را خوانده و آنچه رویش نوشته شده بود فال آنها حساب می شد. من نیز فال خود را گرفتم. بر کاغذ من نوشته شده بود که بزودی ثروتی بزرگ بمن خواهد رسید، و من هنوز منتظرم. من از استاد ساعتساز پرسیدم که آیا  تا کنون شبیه این ساعت را دیده است و یا او ساختن این را از کسی آموخته است؟ او گفت که هرگز چیزی شببه آن ندیده است و از کسی هم ساختن آنرا نیاموخته است، ولی این را فقط در کتابها یافته است.

غذای صوفیان یعنی امرای دولت همیشه عبارتست از برنج های مختلف: بغرا، قاورمه، قلیه پلو، قاورمه پلو، قلیه تورشی سی،ساری پلو، کباب جوجه و شوربا. اینها غذا های آنهاست، همیشه پلو دارند که ما بجای آن ماکورونی داریم. آنها گوشت قوچ اخته را تکه تکه کرده مقدار کمی آب در دیگ ریخته می گذارند تا به پزد. آنگاه پیاز را خرد کرده و با ادویه در آن می ریزند. برای غذایی دیگر گوشت ریز ریز کرده خوب می پزند، و بعد برنج را اضافه کرده می گذارند تا باهم بپزد. سپس مقداری نخود و یک نوع ادویه تلخ مزه اضافه می کنند که پلو را به رنگ آبی در می آورد. یک غذای دیگر بدون برنج است و بدان کشمش علاوه می کنند. غذای دیگر پلو است با کره، زعفران و عسل سفید. تمام غذای های آنها با برنج است، و گوشت قوچ اخته و بره و مرغ و تیهو و بسیاری دیگر از مرغان را هم کباب می کنند، ولی قیمت آنها گران است. یک بره یک دوکات است و یک مرغ به قیمت موزانیگ (40) است. ایرانیان خرگوش نمی خورند. نان، جو، انگور و گیلاس فراوان است ولی بقیه میوه جات گران است. پرتقال گرانست و در تبریز اصلا پیدا نمی شود و از شیروان نمی آورند. انار هم گرانست. خربزه در فصلش ارزانست که تا فوریه دوام دارد. و همین طور انگور. صوفیان مقدار زیادی می خورند.

هنگامی که سلطانی سوار شده به دربار میرود شاطری جلوی او می دود که جورابهایی گشاد تا زانو و شلواری پارچه ای به پا دارد دارد و پیراهن سفید او تا به زانو میرسد. او زنگی کوچکی در جلوی کمربندش دارد. خادمی دیگر جلوی سلطان پای پیاده ره می سپرد و فوطه او را همراه قالیچه ای همراه در میان آن بر شانه خود دارد، و در دست راست آبریزی نقره ای و گردن دراز پر از آب بدست دارد. خادمی دیگر تیر و کمان او را حمل می کند که او را “اوخ یای قورچی سی” می خوانند. بیست یا سی خادم دیگر نیز، بعضی سوار و بعضی پیاده ، همراه سلطان هستند، و هنگامی که به دروازه دربار میرسند، اینها بیرون میمانند، و بعنوان احترام آستانه دروازه را می بوسند. سلطان با فاصله ای از دربار از اسب فرود آمده و تنها با خادمی که حامل فوطه و آبریز است به درون میرود. زیرا هنگامی که داخل دربارکه شاه در آنجا بار عام می دهد می شود باید کفش های خود را در آورد و خادم بیرون در مواظب کفش هاست. سلطان هنگامی که می خواهد در مسجد نماز گزارد او قالیچه را روی زمین انداخته و رویش نماز می خواند. چون آنها با آب وضو می گیرند این آبریز را همراه دارند. همه آنها چنین می کنند. هنگامی که شاه طهماسب در دربار غذا می خورد به تمام کسانی که در حضورش هستند غذا می دهد، و یک سینی پر از پلو و گوشت با مقدار زیادی از کره و روغن جلوی هر کس می نهند. خادمان سفره شاه که فراش خوانده می شوند، آنچه از غذای امرا مانده است برداشته از دیوانخانه بیرون میروند و خادم آن امیر یا سلطان را صدامیزنند. خادم دوان دوان آمده سینی نقره ای یا چینی را می گیرد. آو آنچه می خواهد می خورد و بقیه را در همان سینی روی زمین می گذارد. تمام خادمان چنین می کنند. آنگاه خادمان سفره شاهی می آیند و تمام ظرفها را جمع می کنند و بدین ترتیب هیچ سینی یا لگنی گم نمی شود.

شاه تنها غذا می خورد و سلطانها نگاه می کنند و آنگاه غذا را بین آنها تقسیم می کند، زیرا که تمام غذا را پیش او می آورند. آبی که شاه می خورد یکی از فراشان در کوزه ای چینی یا نقره ای در دست دارد و من دو جور از این نوع کوزه دیده ام، و شاه آنرا با مهر خود مهم می کند، و هنگامی که می خواهد آب بخورد مهر را می شکند. هنگامی که غذا بر چیده شد دوباره کوزه را مهر می کند (41). من در دربار شیرینی زیادی دیدم. رسم شاه است که هر روز یک دست از لباس خود و گاهی سه یا چهار دست لباس بعنوان خلعت به امرا می دهد. راست است که لباسهای او زیاد گرانها نیستند زیرا که از لباس های گران قیمت زیاد خوشش نمی آید، و تنها لباس هایی از پارچه بوغاسی رنگین و اعلا می پوشد، و گاهی هم از ساتین و گاهی هم جامه زر دوزی شده بتن می کند، ولی فقط باید بافت یزد باشد. او بصورت نقدی هدایای زیادی می دهد، و هنگامی که هدیه می دهد مقدار آن صد، دویست یا سیصد تومان است. هر تومانی چهل دوکات می باشد. او به قورچیان خود مواجب زیادی می دهد. بعضی از آنان سالی سی تومان ، بعضی ده و برخی چهار یا پنج تومان می گیرند، و این پائین ترین مواجب آنهاست. راست است که آنها اسبان و سلاح های خوب دارند و لبه تیغ آنان تیز است. آنها غیر از زره و تن پوش چیزی بر تن ندارند. در آن ایام او به شاه علی چپنی صد تومان هدیه داد و شهر خوی و قلعۀ وان را باو داد، و پسر او دده بیگ را یکی از قورچیان خود ساخت.

در این ایام شاه طهماسب برادر خود بهرام میرزا را با سپاهی برای جنگ با امیری کُرد در بین النهرین فرستاد. بهرام میرزا می خواست مرا با خو ببرد و من همراه او رفتم. امیر کُرد فرار کرد و و جز درگیری مختصری نشد. برادر و پسر این امیر اسیر شدند و آنها را به حضور شاه آوردند، و او دستور داد که سر پسر برادر را ببرند و ریش (برادر هم؟). بهرام میرزا تمام آن ناحیه را از جمعیت خالی ساخت و تمام چهارپایان را با خود برد. چون بعضی از قورچیان شاه زیاد حاضر برفتن به جنگ نبودند عقب ماندند. بهرام میرزا به شاه نامه ای نوشت، و شاه بلافاصله قرا خلیفه را فرستاد و دستور داد هر یک از قورچیانی که عقب مانده بودند می بایست وارونه سوار خر شده و با زنگهایی بر کمر ، در شهر گردیده و به حضور شاه بیایند. بدین ترتیب قرا خلیفه با دستور شاه و خرها آمده و تمام کسانی که عقب مانده بودند ، سوار بر خرها پیش شاه آمدند. در میان آنها یک سفره چی شاه هم بود. دیگری بنام “کوپک قیران” عفو گردید زیرا که شاه او را خیلی دوست داشت. بدین ترتیب آنها وارد میدان گشته بحضور شاه آمدند و جمعیت انبوهی برای دیدن آنها آمدند. شاه از اندرون بیرون آمده تا از آنها باز جویی کند و درباره شان حکم کند. آنها نیز به نوبه خود می خواستند از اتهاماتی که شده خود را پاک سازند. آنها بر روی خر آنها ماندند تا این که بالاخره رفتند. شاه دستور داد که به هریکی یک دست از لباس خودش بدهند.

چند روز بعد آنها از شیروان در  بار و بندیل سر های بریده آوردند که با کاه انباشته شده بودند، و سه پرچم، سه طبل که القاص میرزا برادر شاه فرستاده بود، پس از این امرایی را که به جنگل فرار کرده بودند و اطاعت نمی کردند. شاه دستور داد که سر آنها را در وسط میدان جایی که مردم را مجازات می کنند ببرند و سرها را از دار بیاویزند، و نقاره ها سه شب و روز نواخته میشد.

بعد از این جشن عید پاک که آنها بایرام می خوانند جشن گرفته شد، و به شرحی که گفتم شادی زیاد کردند. یعنی خیمه های زیادی در میدان برپای داشتند و چوگان بازی کردند. روز بعد وزیر شاه ، قاضی جهان، پیشکش بسیار بزرگی به شاه داد، و اگر اشتباه نکرده باشم، شامل نه اسب اصیل با پوشش های زر دوزی و زین های طلا، و رشته های زرین بافته بر یال آن اسبان بود. بعلاوه هیجده قاطر خوب، سی و سه شتر راهوار با پارچه های مخمل، ساتین، و پارچه های زیاد برای عمامه، ظرفهای نقره ای، کوزه ها، کمربند های مذهب و نمی دان چقدر پول نقد. آنقدر که شنیدم ارزش پیشکش یک هزار تومان بود، یعنی چهل هزار دوکات. شتران شاه خیلی خوب و قدرتمندند، و آنها را بیسراک (42) می خوانند و بهتر از شتران ترکها هستند. همچنین چادرها، اسلحه و تیر و کمان آنها بسیار خوب هستند.

پس از آن روز شاه میهمان قاضی جهان بود و سه روز در خانه او ماند، و سپس به کاخ خود برگشت. تمام مخارج از طرف قاضی جهان پرداخت شد، و فکر می کنم که مسلماً بیش از سه هزار نفر در خانه او غذا می خوردند.

در اول آوریل 1540 ایلچی ای به دربار شاه در تبریز آمد که از خراسان توسط شاه خوارزم فرستاده شده بود و اسم این شاه اوزبک است، یعنی “یاشیل باشان” ( دارند گان کلاه های سبز). شاه خوارزم با شاه دیگر از یاشیل باشان در جنگ است، و این یکی خویش عبید خان اوزبک است. شاه خوارزم برادر و پسر شاه دیگر را گرفته و سرشان را بریده و با کاه انباشت. با این ایلچی این سرها را برای شاه طهماسب فرستاد و پیغام داد که می خواهد یوغ بندگی او را بگردن گیرد، و می خواهد تاج را قبول کند. شاه سه روز و سه شب جشن گرفت و در تمام مدت نقاره ها نواخته می شد، و سرها را در میدان از دار آویختند. پس از چند روز طهماسب سفیری از طرف خود به شاه خوارزم فرستاد. سفیر شاه در امن و امان با ارمغان و خیمه های زیاد، و تاج های زیادی قزلباشی سفر کرد. بعد از دو ماه سفیر با برادر شاه خوارزم برگشت، و او چهل یا پنجاه نفر از کسان خود را همراه داشت که همه بدون ریش بودند، و برادر شاه هم ریش نداشت. من پرسیدم چرا این مردان ریش ندارند. گفتند که این نژاد نمی توانند ریش بگذارند. تمام امرا و برادر شاه با احترام و تشریفات زیاد به استقبال برادر شاه خوارزم رفتند و بمدت سه روز و شب نقاره ها نواخته می شدند (43).

در آن ماه دو امیر کم اهمیت کُرد که در اطاعت شاه نبودند به دربار آمدند و خواستار تاج و فرمانبرداری شدند. شاه موافقت کرد و هدیه زیادی به آنها داد، و آنها یک ماه مانده و سپس رفتند.

در تمام این مدت من می خواستم که مرخص شوم ولی نتیجه نداشت چون شاه دستور داده بود که سفیری همراه من باید بیاید، و این شخص بایرام بیگ چاوشلو بود که مردی بسیار خوب و در خدمت برادر شاه القاص میرزا در شیروان بود. طهماسب به القاص میرزا نوشت که او را بفرستد، و بدین جهت بود که شاه رفتن مرا به تاخیر می انداخت. سفیر بیش من عجله داشت زیرا که آثاری از فرستاده شدن او نبود.

در آن ماه سلطانی که حاکم قزوین بود مُرد و شاه یکی از قورچیان خود را بجای او نامزد کرد. این یک قورچی بود که بهیچ وجه فکر نمی کرد شاه او را ممکنست یک سلطان بکند. روزی شاه هنگامی که قورچی در خانه خود بود عقب او فرستاد. قورچی پیش شاه رفت ولی منتظر چیزی نبود. چنانچه رسم است فوراً لباس سلطانی را به او دادند و همچنین تمام خانه و اسباب سلطان فقید، یعنی پول نقد، پرده ها، چهارپایان و حکومت شهر قزوین را به او داد و حتی زن او را نیز به قورچی داد. در عرض یک ساعت طهماسب قورچی را صاحب همه چیز کرد، و در تمام کشور این را بعنوان معجزه ای گرفتند. راست است که قورچی مذکور کارهای شجاعانه زیادی کرده بود، و سر های زیادی برید ه و پیش شاه آورده بود، ولی شاه هرگز هدیه ای بدو نداده بود، و او فکر نمی کرد که مورد لطف شاه بوده باشد. این واقعه در ماه آوریل 1540 بود (44).

فصل ششم

ملاحظاتی دیگر درباره دربار، زندگی در تبریز و وقایع جاری

چنانچه قبلاً گفتم تمام این مدت من با تمام درباریان شاه دوستی و صحبت های زیادی داشتم، خصوصاً با برادرش بهرام میرزا، که به دفعات شبها هنگامی که عیش و عشرت می کرد مرا می خواند تا از مصاحبت من بهره مند گردد و نحوه بزم (صحبت) آنها را نشان دهد. در بزم آنها آلات موسیقی چون طنبور، چنگ، نی و تنبک و چنگ کوچک بکار می نواختند و پسر خیلی زیبا به نهایت خوب آواز می خواند. این اشخاص در حضور او بودند، یعنی نارنجی سلطان، کچل شاه وردی بیک، قره خلیفه، سیدی از خراسان و سه مرد جوان بنام های علی جان، شاه خرم (؟) و پسری دیگر از شیروان که هرسه پهلوی هم نشسته بودند. سه مرد دیگر که مسن تر بودند در سوی دیگر نشسته بودند، و یکی از اینها پروانه چی بهرام میرزا بود، که بتازگی ازدواج کرده بود. دو نفر دیگر سفره چی های او بودند. موسیقی نوازان در یک سو و خود بهرام میرزا مقابل عالیجان نشسته بود. برای این میهمانی بزرگ چادر های زیادی در میدانی که پشت خانه او بطرف شمال کنار باغ واقعست برپا کرده بود، و همه روی فرش های اعلا نشسته بودند.

تمام بهرام میرزا مشغول عیش و عشرت (صحبت) بود، و آنها مقدار زیادی عرق و مشروب دارچینی خوردند و نتیجتاً بهرام میرزا مست شده روی زمین دراز کشیده بخواب رفت. آنگاه نوازندگان و دیگران همه رفتند و جز دو مرد جوان که مستانه روی زمین دراز کشیده بودند. این بعد از نیمه شب بود. ما برای خوابیدن به خانۀ نارنجی سلطان رفتیم چون خانۀ او بسیار نزدیک و درهمین خیابان بود. روز بعد بهرام میرزا از من پرسید که ایا شما مست شده بودید؟ جواب دادم : خیر و خیلی تعجب کرد. در نتیجه تصمیم گرفت که بار دیگر مرا دعوت نماید تا این بار مست گردم، ولی من هیچ وقت مایل به رفتن پیش او نبودم و به خاطر این بود که او از من نسبتاّ دلسرد شده بود.

وقتیکه با سیدهای [اسکو] صحبت می کردم ایشان از من خواستند تا دلیل بودن تصویری از یک شیر در پرچم ونیز را توضیح دهم. زیرا که شیر نشان شاه است، چون علی شیریست که دیده نمی شود. در ظاهر او مردیست ولی در واقع او شیریست که خاد برای از میان بردن کفار فرستده است. بدین جهت است که در پرچم های آنها علی بسان شیری تصویر می شود. بدین جهت بود که می خواستند بدانند دلیل بودن شیر را در پرچم ونیز بدانند. من هم گفتم درجه اخلاص و دوستی ونیزیان را نسبت به شاه از این لحاظ می توانند حدس بزنند زیرا که ونیز چنان محبت و عشقی نسبت به علی دارد که نشانه او را بر روی علم های خود دارند و او را می پرستند و به او بیش از سایر قدسیین اخلاص دارند. آنها از من خواستند تا بگویم این چگونه اتفاق افتاده است؟

من گفتم: هنگامی که علی زنده بود هرچند که در این نواحی بصورت مردی دیده می شد ولی در ناحیه ونیز او معمولا بصورت شیری می گشت، و بسیاری او را دیده بودند،و او سخنان خدا را در گوش مردان مقدس نجوا می کرد و از معجزات و آیات آسمانی صحبت می کرد. آنها تمام اینها را نوشتند و بصورت کتابی در آوردند، که آنرا انجیل می خوانند.
سیه ها بمن گفتند که قبول دارند که انجیل راست است و بدان اعتقاد دارند، و بدین ترتیب آنها کاملاً آگاه بودند و گفتند که مرا می توانند به حق “موالی” بخوانند که به معنی “محبوب علی” است، و کشتن یک ونیزی جرمی است بزرگتر از کشتن یک هزار نفر عثمانی.

غذای آنها مثل غذای ترکان است ولی ایرانیان گشاد دستی و صمیمت زیادتری دارند، و بیشتر از عثمانیان مردم را برای غذا خوردن بخانه شان دعوت می کنند.

هنگامی که یکی از آنها میمیرد عده زیادی برای تشیع جنازه میروند در حالی که علم های سیاه بدون نقش در دست دارند و کنار علم ها با بوته های زرین و منگوله تزئین شد اند. بر روی نیزه ای شاخه های زیادی چون درخت می گذارند و بر روی آنها نارنج های سرخ گذاشته اند، و همراه با زدن تنبک حرکت می کنند. تابوتی از از چوب می سازند که کوچک است و چهار مرد می تواند آنرا حمل کنند، و بر روی آن پسر کوچکی که می تواند قرآن بخواند می گذارند. مرده را کسان زیادی بدرقه می کنند. اگر او سرباز پادشاه بوده باشد اسب او را نیز با یراق و سلاح کامل یدک می کشند. آنگاه تابوت را در مسجد خودشان می گذارند. اگر مرده مردی مورد عنایت شاه بوده باشد شاه دستور میدهد که او را در شهر اردبیل، در فاصله سه روزه تبریز، به خاک سپارند. من این را می دانم زیرا که در آن زمان برادر تک یااتان منصور که یکی از قورچیان شاه بود فوت کرد و دستور آمد که او را در اردبیل خاک کنند. در آن روز تمام امرا به خانه منصور مذکور رفتند تا او را تسلی بخشند، و من نیز رفتم. خانه او بطرف جنوب شرق است یعنی اگر بخواهید از خانه قره خلیفه و از میدانی که نقاره خانه دارد به خانه او روید از خیابانی می گذرید که مستقیماً بطرف شرق میرود و نزدیک خانه یکی از سیدهاست. این سید در کوچه می نشیند و برای مردم نامه و عریضه می نویسد. در کنار او طرف چپ دریچه کوچکی است و چون از آن بگذرید به این خیابان مستقیم می رسید. خانه مردی که فوت کرد آنجا بود. من همراه قره خلیفه رفتم تا منصور را که دوست من هم بود تسلیت گویم.

در آن روزها امری محتشمی از گیلان آمد که اسمش سوپرسی و او از زمین های خود ش توسط امیری دیگر رانده شده بود. او به تبریز آمده بود تا از شاه کمک بخواهد. شاه تمام امرای خود را از شهر به استقبال او فرستاد، و دستور داد تا به او تاج، لباس و هدیه دهند. شاه میهمانی بزرگی داد و قول داد که لشکری گران همراهش بکند تا زمین های خود را گرفته و دشمن را نابود سازد. هنگامی که این امیر داخل شهر شد تبرائیان پیش پای او فریاد زنده باد شاه و لعنت بر عثمانیان را می زدند.

شاه تاج خود را با عمامه ای دور آن بسر می کند، و پارچه عمامه تا آخر آن میرسد. تمام کسانی که مورد عنایت قرار می گیرند پارچه عمامه را بطرزی که شاه دور تاج خود دارد می پیچند بمدت سه تا چهار روز دارند و سپس به طرزی دیگر می پیچند. این طرز پیچیدن عمامه تاج را “شاه دستوری” می خوانند. سید های اسکو، قاضی جهان ، برادران شاه و قورچیان بطرز شاه دستوری عمامه را می پیچند. هیچکس تاج مخملی نمی تواند بسر کند مگر این که شاه آنرا به او داده باشد، و همچنین است کمربند و جام زرین یا پرهایی که بسر می زنند و یا شمشیری که غلافی زرین دارد. شاه همیشه این اشیا را بک کسانی می دهد مورد مرحمت او قرار می گیرند. در آن زمان یکی از ترکان آناطولی را دیدم که به دربار شاه آمده بود و طالب عمامه شاهی بود، که معمولا شاه به قیمتی زیادمی دهد. گیرنده عمامه معمولا برای آن یک اسب پیشکش می کند، و این کار مخفیانه اتفاق میفتد. من از این قضیه این طور آگاه شدم زیرا که مردی از آدنه به خانه شاه قلی خلیفه آمده بود و من در این خانه میهمان بودم. این شخص بعنوان هدیه کیسه ای از انجیر خشک خوب آورده بود و از او خواهش کرد که یکی از پارچه های عمامه اش را بدو بدهد. او بعنوان پیشکش اسبی به شاه می داد. شاه قلی خلیفه با دشواری زیاد توانست این پارچه را بدست آورد و او بود که اسب را تقدیم کرد. هنگامی که این ترک پارچه را دید دستها را به آسمان بلند کرده شکر خدا را بجای آورد. سرش را بر زمین گذشته گفت: شاه، شاه، و از خوشحالی در پوست نمی گنجید. آنگاه پارچه را برداشته و رفت. من پرسیدم که فایده این پارچه چیست. ترک مذکور گفت که آن متبرک است. زیرا که پدرش مریض است و در خوابی شاه را دیده بود و این پارچه را برای شفای پدر می خواست. هر سالی مردم زیادی از این قبیل می آیند ولی مخفیانه می آیند و هیچکس نمی داند مگر این که یک نفر از دربار باشد.
مرد دیگری دیدم که از خراسان آمده بود و با اصرار زیاد یکی از لنگه های کفش شاه را می خواست. او نیز بخانه شاه قلی خلیفه آمد و یک ماه در آنجا بود تا توانست آن کفش را بگیرد. جلوی من او آنرا میان پنبه گذاشت و صدبار انرا بوسید و بر چشمش نهاد و خیلی خوشحال بود. شاه قلی خلیفه بمن گفت که این مرد با لنگه کفش شاه امرار معاش می کند، و آنرا به ترکمانان نشان داده و آنها از روی اعتقاد آنچه برای آن مرد لازم است می دهند.اگر یکی از آنها مریض باشد از او می خواهند که کفش را به مریض نشان دهد و به او پول می دهند. این ترتیب مرد خراسانی لنگه کفش را گرفته رفت. پسر بزرگ قره خلیفه مریض شد و در حضور من او کسی را به دربار فرستاد تا کمی از آبی که شاه دست خود را می شوید بیاورد. آبی را که بعد از شستن دستها باقی میماند ، و ما بیرون می ریزیم شاه نگاه می دارد. مقداری از این آب باقیمانده را در ظرفی سیمین بدو دادند و پسر آنرا خورد تا شفا یابد، زیرا که می گویند که آن آب مقدسی است، و آنرا به رجال مهم می دهند.

هنگامی که صوفیان سوگند می خورند می گویند :”شاه باشی سی” یعنی بسر شاه. هنگامی که می خواهند از کسی سپاس گزاری کنند می گویند :”شاه مرادین ورسین” یعنی شاه مراد اور را بر آورد. هنگامی که سوار می شوند می گویند: “شاه” و زمانی که پیاده می شوند می گویند :”اِن ، شاه”[ پیاده شو، به اذن شاه]. در آن نواحی چیزی دیگر جز لفظ “شاه” شنیده نمی شود. می گویند طهماسب فرزند علی است هرچند که علی 900 سالست که فوت کرده است. تمام امرا که می خواهند سپاس شاه را بگویند، خواه در ححضور و خواه در غیاب او، سرشان را بسوی زمین خم کرده و می گویند: “شاه مرتضی علی”.

من اغلب به جشن های عروسی انها رفته ام. اولین کاری که می کنند به صف از یک سر تا سر دیگر اطاق روی فرش های اعلا می نشینند. آنگاه ستایش خدا و بعد ستایش شاه طهماسب را می کنند. خلیفه اول شروع می کند و همه می گویند: لاالله الاالله و فقط این جمله را یک ساعت تکرار می کنند. آنگاه شروع به خواندن اشعار می کنند که در مدح شاه توسط شاه طهماسب و شاه اسمعیل سروده شده اند. این اشعار را ختایی می خوانند. بعد از این کسی با تنبور شروع به خواندن اسامی یک بیک حظار می کند، و هرکسی که نامش خوانده می شود می گوید “شاه باش” یعنی “شاه سر است” (45). تمام کسانی اسمشان خوانده می شود به طنبورچی پول مطابق شانشان پول می دهند. پس از آن خلیفه چماق چوبی کلفتی در دست گرفته بهر کسی ضربه ای می زند. بخاطر عشق شاه همه یک بیک بمیان اطاق آمده خود را روی زمین انداخته و خلیفه مذکور ضربه چماق محکمی به نشیمنگاه هریک می زند. آنگاه خلیفه سر و پای کسی را که زده است می بوسید ، و آنگاه آن مرد برخاسته و چماق را می بوسد. بدین ترتیب همه یک بیک عمل می کنند. وقتی که من در آنجا نشسته بودم نوبت منهم رسید، و مردکه نابکاری که شلواری از پارچه پنبه ای به پای داشت چنان ضربه ای به کفل من زد که هنوز هم درد می کند. این کار را برای آن می کنند چون شاه دستور داده است، بعلاوه هیچ یک از قورچیان شاه نمی تواند بدون اجازه او نمی تواند ازدواج کند زیرا که او رسوم و آداب عروسی را معین می کند. می گویند ضربه چماق به معنی اولین حرف الفبای آنهاست، که آنها می گویند الف، با، تا، و ثا که این طور می نویسند: ا،ب، ت، ث. هنگامی که اجرای این رسم تمام می شود طنبور و آلات دیگر موسیقی نواخته می شوند و اشعاری در ذم عثمانیان می خوانند، و این که چگونه آنها به تبریز آمده تمام توپخانه خود را از دست دادند و داستانهای زیادی شبیه این، و این که چگونه شاه به سرزمین عثمانیان حمله خواهد کرد و جنگ خواهد کرد، و بسیاری از چیزهای دوست داشتنی دیگر. آنگاه همه ، در دسته های دوتایی، سه تایی و چهارتایی می رقصند، مردان در یک اطاق و زنان در اطاقی دیگر. زیرا که مردان و زنان در یک جا جمع نمی شوند. سپس آنها غذا می خورند و بخانه های خود میروند و بدین ترتیب عروسی انجام می گیرد.
در ماه مه ایرانیان تعزیه پسر علی را می گیرند که امام حسین خوانده می شود. او با قومی که [آل] یزید خوانده می شود و سرش را بریدند. برای شهادت او مراسم تعزیه بمدت ده روز آنجام می گیرد، و همه عمامه سیاه و لباس سیاه می پوشند. در این ده روز شاه از دربار خود بیرون نمی آید. از سرشب تا یک ساعت از شب رفته دسته ها در خیابانها و مساجد می گردند و بفارسی مرثیه امام حسین مذکور را می خوانند. این را عاشورا می خوانند که اول ماه مه شروع شد و در دهم آن ماه به پایان رسید. من مردان جوانی را دیدم که تن خود را سیاه کرده بودند و برهنه راه میرفتند. من در میدان بیگم مردی دیدم کهدر زمین گودالی قبر مانند کنده و برهنه در آن ایستاده بود و تا گلوی او با خاک پر شده بود، و این هم از مراسم تعزیه بود. این من بچشم خودم دیدم. شب همه زنان به مساجد میروند و واعظی روضۀ پسرعلی را می خواند و خانمها شدیداً گریه می کنند.

پس از این که عاشورا تمام گشت شاه طهماسب دستور داد که کارخانه های او یعنی چارپایان بار شده بار اسباب درباری بطرف شرق بسوی اوجان بروند در راهی که به سلطانیه میرود و مراتع سبز و خوبی دارد. هنگامی که امرا دیدند که دربار آماده حرکت است آنها هم شتران خود را با صندوق هایشان فرستادند. بدین ترتیب تعداد بی شماری از شتران و قاطران باری دایماً در حرکت بودند. در بیستم مه 1540 شاه بسوی اوجان حرکت کرد که قبلاً دربار خود را فرستاده بود. پس از دو روز دو امیر کم رتبه کرد آمده و از شاه طلب تاج کردند زیرا که می خواستند طوق اطاعت او را بگردن کشند. شاه هدایای زیادی به آنها داد و سه روز جشن گرفته شد و نقاره ها را می نواختند.

———————————-

بخش اول سیاحتنامه ممبره:

1539: سفر از گرجستان به سوی تبریز

بخش دوم سیاحتنامه ممبره: حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

———————————–

زیرنویس ها:
38 – به نظر میرسد که این ساختمان همان ایوان ارک علیشاهی یا مسجد علیشاه است.
39 – مترجم انگلیسی مورتن می گوید شاید این عید فطر باشد که در سال 1540 به هشتم فوریه افتاده بود، ولی ذکری از روزه گرفتن نیست.
40 – Monzangigo
یک لیره نقره ای ونیزی است بوزن 3و52 گرم.
41 – چند سال پیش از این تاریخ توطئه ای برای مسموم ساختن شراب طهماسب شده بود و او در این تاریخ دگر شراب نمی خورد. مترجم انگلیسی.
42 – در اصل
Techerech
ویراستار ایتالیایی فکر می کند که مراد از این کلمه “بیسراک” فارسی است به معنی “شتر قوی و جوان”.
43 – مورتن مترجم انگلیسی می گوید: در آن وقت شاه طهماسب در تبریز نبود و از برادر شاه خوارزم در اردوی همایونی می بایست پذیرایی شده باشد.
44 – امیر سلطان حاکم قزوین در گذشته بود و او پدر بزرگ حسن روملو بود که در مورد این قورچی به نام پیر سلطان خلیفه در تاریخ احسن التواریخ می نویسد : “که در بلاهت از اقران خود مستثنی بود.”
45 – در اصل ممبره چنین است ولی مورتون (مترجم انگلیسی) حدس میزند که مراد “شاد باش” فارسی است که در ترکی “شا باش” گردیده است.… ادامه خواندن

1539: حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

توضیح: آنچه میخوانید ادامه بخشی از سیاحتنامه  «میکله ممبره»

Michele Membre

از  سال های 1539-40 است که از سوی جمهوری ونیز به ایران صفوی فرستاده شده و نامه خصوصی حکومت ونیز را به شاه طهماسب رسانیده بود تا دولت صفوی را به اتحاد علیه عثمانی تشویق کند. ممبره  در سال 1539 از طریق آناطولی و کریمه به گرجستان و از آنجا به ایران سفر کرد. تا جائیکه میدانم، سیاحتنامه ای که «ممبره» در سال 1542 بچاپ رسانید و «بهترین گزارش اروپائی از ایران قرن شانزدهم» نامیده شده، هنوز بطور کامل در ایران ترجمه و منتشر نشده است. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. «چشم انداز» در اینجا سه بخش این سفرنامه را که مربوط به آذربایجان میشود منتشر میکند (برای مطالعه بخش نخست اینجا را کلیک کنید) – عباس جوادی

فصل چهارم
اردو در حرکت  –  حرکت به مراغه و رفتن به تبریز

پس از دو یا سه روز شاه از مرند بسوی مراغه حرکت کرد و من در مصاحبت شاه علی سلطان چپنی در اردو بودم. او مردیست شصت ساله، تنومند با ریشی که بیش از نیم آن سفید است. او سه پسردارد. یکی محمد خلیفه و دیگری ده ده بیگ نام دارند. نام سومی را نمی دانم زیرا با پدر نبوده و با مادرش در ورامین زندگی می کند.

هنگامی که اردو می خواهد بجایی دیگر حرکت کند، در وسط شب شتران و قاطرهای شاه را بار می کنند در نور مشعل ها که ایشک می نامند و چوبیست به ضخامت سه انگشت ، به درازای دو متر و نیم و بر سر آن صفحه آهنی گردیست به اندازه یک کف دست در میان تور آهنین و بر سر آن حلقه ای قرار دارد، و و میان آن تکه های پارچه های کهنه که با روغنی بنام نفت آغشته است و نفت را از چاهی در شیروان می آورند. به تکه های پارچه آتش می زنند و با حدت و شدت برای سه تا چهار ساعت می سوزد. هنگامی که مشعل را می بینند همه فوراً مشغول فعالیت می شوند و دنبال شعله ها براه میفتند، و پشت سر هم راه میروند. در جایی که خیمه شاه افراشته است، خیمه ها را بر حسب مقام صاحبان آنها برپای می دارند، بعضی نزدیک دیوانخانه و برخی دور از آنها. در انتهای اردو بازاریست که در چادرهای مختلف پیشه وران، امتعه مختلف و آشپزخانه ها قرار دارند.

شاه و همراهان نصف شب حرکت می کنند و افراد لشکر یکی پس از دیگری مثل یک کاروان حرکت کرده به مسافت چهار یا پنج فرسخ طی طریق می کنند. در خیمه گاه های همایونی همه چیز بجای مخصوص خود گذاشته شده است، با این ترتیب در حالی که یک خیمه را بار می کنند دیگری را در منزلی دیگر دارند می افراشند (33). شاه فراش باشی ای دارد که مسئول انتخاب و تعیین محل برای چادر ها می باشد. او می داند که کجا مناسب برای اردوگاه است و وظایف فراشان را نیزمعین می کند. هر جا که بگوید خیمه شاه را برپای می دارند. بدین ترتیب شاه سه دستگاه خیمه و اسباب آنها را همراه دارد، یعنی آنچه در مرند بود آنجا ماند در حالی که خیمه دوم بار شتران و قاطران بوده بسوی مراغه در حرکت بود. شاه تا ساعت اول و یا دوم روز می خوابد و سپس تمام اردو برخاسته دنبال شتران شاه براه می افتند. آنگاه امرا با اسلحه خود و قورچیان سوار شده بیرون خیمه گاه شاه می ایستند و منتظر می شوند که او بیرون آمده سوار شود. هنگامی که او از خیمه بیرون می آید شیپورها را بسان روز جنگ بصدا در می آورند، و تبرائیان که لعن عثمانیان می کنند فریاد کشان پیش پای او پیاده راه میروند، و تا وقتی که او به خیمه هایی که در اردوگاه جدید زده شده اند میرسد آنها به نوبه فریاد می زنند. آنگاه خیمه های سوم را که عقب مانده بودند بار کرده به تدریج براه افتاده شب به اردوگاه جدید میرسند. بدین طریق اردو با دربار حرکت می کند.

هر روز تعداد افراد در اردو زیادتر می شود زیرا که از تمام ایالات مردم می آیند، و این افراد با زنان و بچه ها و اسباب و اثاثیه می آیند. آنها صاحب شتران خود هستند وبر روی آنها بارآرد گندم و جو و کره و اسباب آشپزی، آلات خیمه، فرش، پرده و اسلحه حمل می کنند. آنها همه چیز را با خود می برند و خانه خود را بکلی خالی می گذارند. هر امیری از پنجاه تا شصت شتر و بیست تا سی عدد قاطر دارد، بعضی کمتر و بعضی بیشتر دارند. فقیرترین قورچی ها که سواره نظام هستند چهار یا بیشتر شتر دارند و سه یا چهار قاطر و یا اسب. بدین جهت در این اردو تعداد بیشماری چارپا و خدمتکار است.

هنگامی که شاه میرسد ده شاطر جاوی او میروند و هریک لباس سفیدی بر تن دارد، که تا زانو میرسد. آنها شلوار بر پای دارند و بر سر شان پرهایی است و جلوی کمربندشان زنگوله هایی هستند. این افراد همیشه همراه قاضی جهان، وزیر شاه و سید های اسکویی و قورچی باشی و بعضی اوقات بهرام میرزا برادرش هستند. در پیش آنها پرچم هایی است که علم نامیده می شوند و اینها نیزه هایی هستندکه بر سرشان ماهوت سرخ دوشاخه زده اند و در سر نیزه حلقه ایست که میان آن با حروفی مسی بریده و مذهب شده این کلمات منقوش است: “علی ولی الله، لا الله الا الله، علی ولی الله و الله اکبر.” این علم ها را سواران در دست دارند، و تما مردم دنبال آنها میروند. به تعداد قلمروها علم ها هستند، و زیر این حروف پارچه های سرخ ابریشمی هستند که دو شاخه یا دو سر دارند. پشت سر علم ها شاطران حرکت می کنند و آنگاه شاه بهمراه کسانی که ذکرشان رفت می آید و سپس امرا و قورچیان، و بدین ترتیب اردو حرکت می کند.

هنگامی که اردو می آید مردم برای گذشتن آن راه را باز میکنند، زیرا که یساولان وظیفه باز کردن راه برای شاه را دارند، و تمام کسانی که او را می بینند تعظیم غرایی می کنند. و هنگامی که از دهی رد می شود اهل ده با اهل و عیال به تعداد صد یا دویست نفر با آلات موسیقی شان برای دیدار شاه می آیند و لا الله الا الله گویان به ستایش شاه می پردازند. آنها مراسم دیگربا خلیفۀ شان (34) یعنی کدخدا و کشیش نیز انجام میدهند.

وقتیکه بیش از نصف اردو گذشت، زنان شاه در حالی که مثل مردان لباس پوشیده و سوار بر اسبان عالی پیش می آیند. همراه این زنان ده یا داوزده پیرمرد که ایشک آغاسی (ائشیک آغاسی) خوانده می شوند همراه آنها هستند. من چهارده یا پانزده تن از آن زنان را دیده ام و هرچند که صورتشان را کاملاً نمی توان دید همه زیبا بودند. گاهی آنها اسب می تاختند و با اسبان خود کارهای شگرفی می کردند. با اسباب خود می پریدند و یا کارهای بسیار ماهرانه ای می کردند. بدین ترتیب آنها به پشت دیوانخانه جایی که چادر سلطنتی برپای شده بود میرفتند.

بعضی از امرا خود را با باز های شکاری مشغول می داشتند و آنها را خیلی دوست دارند. خصوصاً برادران شاه، بهرام و سام میرزا باز های زیادی دارند. شاه طهماسب شکار با باز و یا سگ را دوست ندارد. او دوست دارد به کوهستانی برود که چشمه سارانی دارد و در آنجا ماهی بخصوصی که کوچک و سرخ و سیاه رنگ است و بزرگترین آن باندازه یک و نیم وجب است می گیرد. بدین جهت هم شاه باز شکاری ندارد. برادرش بهرام مرد با شکوهی است که از زندگی خیلی لذت می برد و همیشه میهمانی های بزرگ می دهد. او مقدار زیادی عرق و مشروبات الکلی پر ادویه مثل دارچین و غیره می خورد. او غلامان زیبای بسیاری دارد که همه خیلی خوب لباس پوشیده اند. یکی از آنان بنام عالیجان آنقدر جواهر دور عمامۀ دور کلاهش دارد که قیمت نهادن بر انها غیر ممکن است. برادر دیگر سام میرزا نیز از شکار با باز لذت می برد، زیرا که شاه بدو اختیارات زیادی نمی دهد. او فقط لقبی دارد و او را امپراطور قسطنطنیه می نامند. او مردیست بیست و هشت ساله، تنومند، کوتاه قد و بی ریش. شاه برادر دیگری دارد بنام القاص میرزا که او را پادشاه شیروان ساخته است، شهری که به تازگی تسخیر شده است (35). شاه خواهری دارد که در اندرون نگه می دارد زیرا که نمی خواهد او را بزنی به کسی بدهد زیرا که می گوید می خواهد او را به زنی به مهدی بدهد. این مهدی از احفاد علی و محمد است، و شاه می گوید که این مهدی “دربار و جای محمد” می باشد، و اسب سفیدی هم دارد که همیشه برای مهدی آماده است، و پوششی از مخلمل ارغوانی و نعل سیمین و حتی بعضاً از طلای خالص دارد. هیچکس سوار بر این اسب نمی شود و همیشه پیش اسبان دیگر او حرکت می کند و هیچکس سوار آن نمی شود.

رئیس طویله میرآخور خوانده می شود و بر سرش کلاهی مخملی دارد با عمامه ای که دور آن پیچیده شده است. او تمام اسبان شاه را با فاصله ای کم پشت خیمه های شاهی به صف می کند، و خدمتکارانی که مراقب اسبان هستند در آنجا می باشند. اسبان بخوبی تیمار شده و با چولها یی پوشانیده اند. غذای آنها را در توبره ای می دهند و هنگامی که جوشان را می خورند توبره را از سرشان برداشته و لگام بر آنها می زنند. بر لگام آنها طنابی بسته و آنرا به چول اسب می بندند و بدین ترتیب اسب سرش را بالا می گیرد. تا جایی که من شمردم تعداد اسبان شاه در آن زمان هشتاد و نه بود.

در آن زمان شاه زنی [عقدی] نداشت ولی دو پسر داشت. یکی در خراسان بود و دیگری در شیراز یا یزد. او یکی از خواهرانش را به شاهی که نزدیک شیروان در شمال جایی که چرکزستان قرار دارد نزدیک لاوند بیک شاه گرجستان در شهر زگم داده است. اگر درست یادم باشد، این امیر “بیگ شکی” خوانده می شود. خواهر دیگر ش را به عبدالله خان، که در مرز بغداد است داده است. یک خواهر دیگر و یا خواهرزاده را به شاهقلی خلیفه مذکور داده است.

تمام صوفیان ، یعنی مردان شاه، در روز تاجی دوازده ترک بر سر دارند ، و در شب کلاه سلطان حیدری بسر می گذارند که پدر بزرگ شاه بر سر می گذاشت. سپس شاه اسمعیل کلاه را عوض کرده بدان شکل دیگری داد چنانچه شکل آن ذیلاً داده می شود:

این تاج طوماریست از پارچه ای ارغوانی به درازای بیش از نیم ذرع و با دوازده ترک. – کلاه سلطان حیدری با دوازه ترک که به رنگ های مختلف می باشد، ولی تاج تنها باید سرخ رنگ باشد.

کسانی که به شاه نزدیکند و یا کسانی که بخصوص مورد محبت او هستند، که او اغلب در مصاحبت آنها است و با آنها عیش و عشرت می کند، کلاه های مخمل سیاه یا سرخ و یا سبز بر سر دارند. لباس آنان به تنگی لباس عثمانیان نیستند، و گشاد می باشند و مثل پیژامه می باشند (36). تمام قورچیان شاه شمشیر با غلاف های زرین دارند، یعنی قورچیانی که شجاعت بخصوص کرده اند، و دشنه که “خنجر” نامیده می شود نیز از طلا می باشد با نگین های فیروزه و تمام امرا نیز خنجر های زرین دارند. کمربند آنها زرین با با نگین های فیروزه و یاقوت می باشد. آنها لباس های مخمل و زر دوزی بر تن دارند که در شهر یزد بافته شده اند، و من بسیاری از آنها را دیده ام. این افراد دور عمامه های خود نواری زرین با فیروزه و یاقوت دارند، و کسانی نیز هستند که سه یا چهار نوار زرین دارند، و بر آنها پرهایی نیز دارند که در ته آنها تکمه زرین با نگین های گرانبها می باشد. هنگامی که شاه بزمی ترتیب می دهد همه بدین سان لباس می پوشند. هنگامی که شاه طهماسب به مراغه رفت به ظن من مسافت بین آنجا و مرند داوزده تا شانزده فرسخ می باشد. در تمام راه به اسبان جو نمی دادند زیرا که در تمام راه از چمنزارها عبور می کردند. شاه تمام راه را سواری می کرد مثل این که در میدان جنگ بود و در دستش چوبی [یا جریدی] بود (37). از آنچه من دیده ام شاه سوارکار خوبی بود. اگر اشتباه نکنم تمام اینها در سپتامبر 1539 بود.

پس از چند روز او دوباره ما را در دیوانخانه بحضور خواند. سلطان های مذکور در حضور شاه بودند و شاه از من خواست تا به او بگویم که نتیجه اتحادی که حکومت ونیز تشکیل داده بود چه بود و قدرتش چقدر بود ودرباره تمام اتفاقاتی که در کشور های فرنگ اتفاق میفتاد زیرا که خیلی مشتاق شنیدن آنها بود. من باو هرچه مناسب بود گفتم مطابق آنچه به شماعالیجاهان نوشته ام. مضمون جواب او چنان بود که من در نامه های خود در این باره نوشته ام. او مرا تا شب در حضور میداشت، و آنگاه بمن اجازه مرخص شدن را داد و من به خیمه خود برگشتم.

شاه خودش به بعضی از کوه های مراغه رفت که در قله یکی از آنها چشمه های آب شیرین هستند و در آنها ماهی های زیاد هستند. شاه در آنها به صید ماهی پرداخت. رئیس ماهی گیران حسین بیک چپنی نام دارد. صبح شاه بر می خیزد و لباسی ارغوانی به تن میکند که لباسی کوتاه است و بر سر ش کلاه سلطان حیدری دارد. او همراه بیست یا سی از محبوب ترین درباریانش می باشد و هریک از آنان در دست چوبی نازک مانند چوب ماهیگیری دارد، و با قلاب ماهی می گیرند و تمام روز تفریح می کنند. بعداً هرکسی که ماهی گرفته است آنرا به شاه تقدیم می کند، و تلی از ماهی ها می سازند و او تعدادی از ماهی ها را میان آنها تقسیم می کند، و بقیه را به آشپزخانه می فرستد. این ماهی ها استخوان ندارند، و آنها را در روغن اعلا یعنی کره سرخ کرده می خورند، و خیلی خوشمزه است. شاه در تمام این کوه ها به صید ماهی می پردازد. گاهی جلوی جریان آب را می بندند و آنرا بسوی دیگر میرانند. وقتی که کانال اول خشکیده است ماهی ها را با دست می گیرند. تمام ماه اکتبر 1539 را او در تمام این مناطق به صید ماهی پرداخت.
سپس شاه از کوهها به دشت آمد که در آنجا اسبان و کرّه اسبان او نگهداری می شدند، و از میان تمام دهاتی که اسبان او بودند با اردو گذشت. در هر دهی دو یا سه روز در دشت بیرون ده اقامت می گزید. او دستور داد که تمام کرّه هایی را که در آنجا می بودند پیش او بیاورند، و همین کار را نیز کردند. او یک بیک آنها را بررسی کرد، و تمام آنها را میان امرا تقسیم کرد. در حالی که به هریک یک کرّه می داد می گفت که او می بایست هر اسبی را بعنوان ودیعه ای از شاه داشته و بزرگش نماید. او بدین ترتیب تا چهاردهم نوامبر مشغول بود.

از تبریز خبر می آمد که در آنجا طاعون آمده است و بدین جهت او در برگشتن به تبریز تاخیر کرد. بخاطر این مرض او دستور داد که تمام سگان را بکشند. آنگاه خبر رسید که طاعون رفع شده است. در شانزدهم نوامبر برادر شاه بهرام از برادرش اجازه شکار خواست و اجازه داده شد. بهرام در معیت سیدان اسکو حرکت کرد. پس از عزیمت او شاه در صحبت با امرا در دیوانخانه گفت:” ایکاش خدا این لطف را در حق من می کرد که فردا بقدری برف می بارید و بحدی سرد می شد که بهرام نمی توانست شکار کند.” در واقع هم این طور شد و چنان سرد شد و طوری برف آمد که نزدیک بود بهرام یخ ببندد و او بدون شکار برگشت. برف و سرما بمدت سه روز ادامه داشت.

شاه به اردو اجازه رفتن به تبریز را داد. هوا چنان سرد بود که من در چادر باوجود خز و دستکش نمی توانستم طاقت آورم. فراشان به زحمت می تواتستند خیمه ها را برچینند چون همه چیز یخ زده بود. و من تعجب می کردم که چطور آنها می توانند چادر ها را پیچیده و بار کنند. با این که سخت برف می آمد من نیز مجبور بودم با آنها سفر کنم. من همراه خانواده شاه علی سلطان و شاهقلی خلیفه سوار بر شتر رفتم. بچه های کوچک را روی شتران گذاشتند و من نمی دانم چطور آنها در این سرما یخ نبسته و چون مومیایی نشدند. ما از رودی گذشتیم و من دیدم که خادمان برهنه شده درون آب رفتند تا به شترهای بارشده کمک بکنند. بعضی دیگر با لباس بدرون رود رفته و چون بر آمدند لباس آنها جلوی باد یخ بسته ماند. در این وضعیت سخت من فقط دو یا سه مرد را دیدم که مردند.

————————————————————–

زیرنویس ها:

33 – الساندر مورتون، مترجم انگلیسی کتاب، متذکر می شود که بزرگان عهد صفوی معمولا دو دست خیمه داشتند بنام “پیش گاه” و “پس گاه”. هنگامی که می خواستند بجایی بروند خیمه پیش گاه قبلا برده میشد تا وقتی که آنجا برسند خیمه گاه حاضر باشند.
34 – ؟
35 – ؟؟
36 – در اصل
yaigani
است و ویراستار ایتالیایی فکر کرده است که این کلمه شاید “پای جامه” که در اساس اصل “پِیژامه” فرنگی است می باشد. اگر فرضیه درست باشد این اولین باریست که کلمۀ “پای جامه” در یک زبان اروپایی بکار میرود. جالب این که این کلمه در ایران بکار نمی رفته است و از طریق هند در حدود 1800 به انگلیسی رفته است. ممبره به نحوی که این کلمه را استعمال می کند ( مثل این که آنها پای جامه پوشیده اند) میرساند که ایرانیان معمولاً پیژامه نمی پوشیدند، و شاید هم ممبره این کلمه را از پرتقالیان در هرمز یا گوآ شنیده است. شاید این کلمه “یای گانی” واژه ای ترکی است بصورت “یای دونی ” یا “یای تونی” که به معنی “لباس تابستانی” است.
37 – جرید چوبی بود باندازه یک نیزه که سوران در حال سفر با یکدیگر بازی می کردند. نگاه کنید به ویلیم فلور “بازی های ایرانی”، چاپ میج، واشنگتون، 2011.

——————————————————————–

بخش قبلی سیاحتنامه ممبره:

سفر از گرجستان به سوی تبریز

بخش بعدی و پایانی سیاحتنامه ممبره:

تبریز: آداب و رسوم ایرانی

ادامه خواندن

1539: سفر از گرجستان به سوی تبریز

توضیح: در زمان شاه طهماسب اول (1523-76)، فرزند شاه اسماعیل صفوی، «جمهوری دریائی» ونیز (ایتالیا) برای مقابله بهتر با دولت عثمانی خواهان روابط نزدیک با ایران صفوی بود. از این جهت جمهوری ونیز «میکله ممبره»

Michele Membre

را در سال های 1539-40 به ایران فرستاد. در پایان سفر، ممبره بعد از ملاقات با شاه طهماسب، دو نامه خصوصی او را به دوک ونیز «آندریا دوره آ» و سنای این شهر برد. این دو نامه که هنوز در آرشیو ملی ونیز نگهداری میشود در ایران باز نشر شده ولی تا جائیکه میدانم، سیاحتنامه ای که «ممبره» در سال 1542 بچاپ رسانید و «بهترین گزارش اروپائی از ایران قرن شانزدهم» نامیده شده، هنوز بطور کامل در ایران ترجمه و منتشر نشده است. استادان ویلم فلور و حسن جوادی از آمریکا این سفرنامه را ترجمه کرده اند که بزودی به چاپ میرود. «چشم انداز» در اینجا سه بخش این سفرنامه را که مربوط به آذربایجان میشود منتشر میکند (برای اطلاعات بیشتر در باره این کتاب و یا خرید آنلاین ترجمه انگلیسی آن روی عکس بالا کلیک کنید) – عباس جوادی

فصل سوم

ایران: اردوی همایونی و دربار شاه طهماسب
و رسیدن ممبره به حضور شاه

روز دیگر در معیت پنج ارمنی دیگر که به لوری میرفتند حرکت کردیم که اولین شهر در قلمروی ایران و هم مرز با گرجستان است. از تفلیس ما بمدت هفت روز همیشه بسوی جنوب یا جنوب شرق سفر کردیم، در راهی پر از راهزن، و کوه ها و تپه های زیاد پر از جنگل. پادشاه لوارساپ (25) بعنوان خراج سالی یک هزار به دولت صفوى می دهد. شهر لوری مانند حصاریست سنگی و در کنار حصار رودی از غرب به شرق جاریست، و اطراف شهر پر است از دهات ارمنی نشین که بعضی رعیت صوفی و برخی رعیت پادشاه لوارساب هستند. هنگامی که به حصار لوری رسیدم خود را به کوتوال آنجا موسوم به محمد خلیفه پسر شاه علی سلطان چپنی معرفی کرده و از او کمک خواستم تا مرا هرچه زودتر به خداوندکار ش ، یعنی صوفی، برساند که نتایج مهمی خواهد داشت. محمد خلیفه چون این را شنید بلافاصه به هفت نفر دستور داد که همراه ما به دربار صوفی بیایند. او اسبی نیز بمن داد چون اسب خیلی خسته بود و قادر به حمل من نبود.

آن شب سرکرده مزبور مرا بیش از حدّ عزیز داشت و میهمانی نوازی بیحدی کرد، و صبح دیگر بشرحی که گفتم مرا روانه ساخت. ما بمدت سه روز بر کوهایی بلند پر از جنگل سفر کردیم و آنگاه وارد راهی دیگر گشته و دو روز از تپه و چهار روز دیگر از دشت هایی مسطح گذشتیم. در راه از شهری بنام نخچوان گذشتیم، و در آن زمان خانه های جدیدی در آنجا برای سلطا ن منتشا (29) ، که در ایروان است ، می ساختند. سپس از نخجوان به شهری بسیار کوچک بنام مرند رسیدیم که باغات زیادی دارد. از لوری تا مرند ساکنان تمام دهات ارمنی مسیحی بودند و رعیت صوفی.

ما در دو فرسخی آن سوی مرند به شاه رسیدیم که با اردوی خود (یعنی قشون با چادرهای آن) در چمنزاری اطراق کرده بودند. کسانی که همراه من بودند مرا به اقامتگاه شاه علی سلطان، پدر محمد خلیفه سرکرده شهر لوری، بردند. شاه علی سلطان خیلی از دیدار من خوشحال و مسرور گشت، و فوراً سوار گشته و به حضور شاه طهماسب صوفی رفت تا او را از آمدن من آگاه سازد. صوفی از شنیدناین خبر بسیار خوشحال شد، و به شاه علی سلطان گفت که باید سه روز میزبان من باشد و سپس او را با نامه دولت ونیز به حضور من بیارید، و چنانکه رسم است در میهمانوازی کوتاهی نکند. این در ماه اوت 1539 بود.

روز بعد از آناطولی یعنی از ایالت ارزنجان ترکمانان علی (27) با عیال و احشام خود، کلاً هشتصد خانوار بودند و برای دیدن شاه آمده بودند، رسیدند. ششصد سوار از این ترکمانان با اسلحه و نیزه در فاصله ای از بارگاه شاه سوار بر اسب دور می گشتند و فریاد می زدند “الله الله.” این یک روز بعد از رسیدن من به اردوی صوفی بود. آنها همان طور فریاد می زدند “الله الله” تا این که شاه از بارگاه خود بیرون آمد. سپس صوفی دستور داد که بزرگان آنها بحضور او بیایند، و آنان یک بیک آمده پای شاه را بوسیدند. شاه به هریک پارچه ای جهت لباس و کلاهی که تاج خواند می شود داد. آنگاه ترکمانان مذکور هریک بقدر وسع خود، تعدادی چهارپا، بعضی اسب، بعضی شتر و برخی قوچ های اخته، به شاه پیشکش کردند. شاه آنها را به قسمت از قلمروی خود فرستاد، یعنی گروهی به ایالت خراسان، دیگری به ایالت شیروان و سومی به ایالت عراق.

تعداد چادر ها در اردوی شاه طهماسب بسیار زیاد بود، و مطابق آنچه من خود توانستم بشمارم تعداد آنها احتمالاً حدود پنج هزار بود. بنظر اگر خدمه را حساب نکنیم او چهارده هزار سوار داشت . تعداد اسبان و قاطران بحدی زیاد بود که نمی شد حساب کرد و تمام دشت پر از چارپایان بود.

چنانچه گفتم چون روز سوم گذشت مطابق دستور شاه، شاه علی سلطان مذکور مرا به حضور صوفی برد، و من نامۀ حکومت ونیز را بدست صوفی دادم، و این را من مفصلاً در نامه اول خود به عالیجاه هان از شهر لیسبون گزارش دادم. سپس شاه طهماسب با اردوی خود یعنی قشونش از جای مذکور بسوی مراغه حرکت کرد. با این همه برای این که عالیجاه هان محترم اطلاعات مفصل تری درباره آداب و رسوم دربار صوفی داشته باشند به شرح بیشتری مبادرت می ورزم. دربار صوفی با طنابی به ضخامت یک انگشت که دایره کاملی را تشکیل می داد احاطه شده بود مثل حیاطی که اطرافش دیواری بود با دو دروازه. هر سه گامی تیری چوبین با نوکی آهنین بر زمین نشانده بودند و بر سر آن حلقه آهنینی بود که طناب مذکور از آن می گذشت. بلندی هر تیر دو متر و نیم بود. دربار او بدین ترتیب بود: در میان دایره بارگاه های او بودند. در قسمت مقدم هنگامی که از دروازۀ دایره وارد می شدید و مقابل آن دروازه قصری است که سلام رسمی در آن برگزار می شودو آنرا دیوانخانه می خوانند و ازسه چادر بزرگ پشت سرهم تشکیل می شود. چادر وسطی خیلی بزرگ است، و در توی آن اطاقیست ساخته شده از تیر های مذهّب به شکل یک گنبد و با پارچه ای ارغوانی گل دوزی با ابریشم شده پوشانیده شده است. در کف اطاق نمد سرخی بود که آستری از کرباس پشمی داشت، و روی این نمد فرشهای گرانبها و ابریشمی با نقوش حیانات و درختان بودند. در یک سوم این چادر هنگامی که هوا سرد نیست صوفی می خوابد. پشت خیمه سوم آبریزگاه اوست که بشکل اطاقی دراز با چوب و پارچه ساخته شده است. دربار صوفی چنین بود.

اولین چادر یا بارگاه برای بار عام است که او با امیران خود می نشیند. در چهارسوی این خیمه سلطان های بسیار محتشم بصف می نشینند، و در پشت آنان بفاصله ای کم سلطانهای دیگر که مقامی پائین تر دارند می نشینند و پشت آنان قورچیان یا سواران صف اندر صف می نشینند، چنان که محل سلام احاطه گشته است از مردانی که روی زمین نشسته اند. مهم ترین اشخاص چتری بسر دارند که سایه بان خوانده می شود و آنها را از آفتاب نگه می دارد. دیگران تما روز روی زمین نشسته اند تا این که شاه به اندرون برود. خارج از خیمه دیوانخانه خدمه و حاجبان ایستاده اند و یساول خوانده می شوند و هر یک چماقی بطول دو ذراع یا بیشتر و بضخامت یک انگشت در دست دارند، که یک سر آن نقره با تکمه ای کوچک مذّهب یا رنگ آمیزی شده است. از میان آنان من شش یا هفت یساول را من می شناسم که از دیگرحاجبان به شاه نزدیکترند.، و هنگامی که شاه می خواهد با کسی صحبت بکند، او را فرا می خوانند تا به درون آمده سخن بگوید. بدین جهت این شش یا هفت نفر “مصاحب” یعنی محبوب و دوست شاه خوانده می شوند. اسامی آنها چنین است:

قرا خلیفه شاملو، که ریش سیاه دارد، و او نه سفید اندام و نه سیه چرده است، و سوارکار خوبیست. او شجاع است و شاه او را عزیز می دارد. این قره خلیفه دو برادر دارد که در خدمت بهرام میرزا، برادر شاه هستند. یکی از برادران عمامه ای بر سردارد که تیر از آن می گذرد، و او یساقی بهرام میرزا است و برادر دیگر قورچی اوست. قرا خلیفه مذکور دو زن دارد یکی از تبریز و دیگری از شیروان. از زن تبریزی او دو پسر و یک دختر دارد، که او را به پسر یک قورچی و یا یساول به زنی اده است. یکیاز پسران جوانیست نوزده بنام احمد که شاه او را قورچی خود ساخته است. پسر دیگر بنام “هان موکسل” کوچک است و دارد الفبا را یاد می گیرد. از زن شیروانی پسری دیگر دارد که در آن زمان یک ساله بود. قبلا قره خلیفه زن دیگری داشت که اکنون ترکش کرده است، و از او پسری دارد که هفت ساله است. خانه او در میدان تبریز واقع است نزدیک جایی که بغرا می فروشند. نزدیک بغرا فروش دروازه ای است که به کوچه تنگی در سمت غرب باز می شود ، و مقابل آن و نزدیک خانه او قورچی ای بنام حسین ابراهیم آقا زندگی. در حیاط خانه قره خلیفه، هنگامی که از دروازه وارد می شوید، عمارتی است که او مردم را در آن می پذیرد، و پشت آن آشپزخانه است و پشت آن دیواری قرار دارد که آنسوی آن کاروانسرایی است. در سمت چپ طویله اسبان است. حیاط این خانه کوچک است و باغی کوچک دارد که در سوی دیگر اطاقی است برای قیلوله نیم روز.

چنانچه گفتم این یساولان در دیوانخانه ایستاده اند. بیست و پنج یا سی گام پشت سه خیمه بارگاه اطاقهایی هستند که در آنها صوفی می خوابد. این اطاقها شبیه یکدیگرند فقط یکی از آنها حمامی گنبد دار دارد، و این یکی از گنبدهایی است که من قبلا حرفش را زدم. پوشش این گنبد از نمد سفید که بعضی از قسمت های آن به سرخی می زند. بیرون اندرونی پنج حاجب پیر می ایستند. بطرف غرب گنبدی دیگر است که پوشیده است از پارچه ارغوانی، مثل گنبد دیگر که شرح دادم، و در زیر آن نقاشان کار می کنند. بیرون دربار شاهی آشپزخانه سلطنتی قرار دارد و در کنار آن خیمه های دیگر برای مواد غذایی و آذوقه قرار دارند. در کنار اینها خیمه های محبوب ترین افراد یعنی بهرام میرزا، سام میرزا و سید های اسکویی و دیگران قرار دارند. بدین ترتیب تا جایی که چشم کار می کرد خیمه ها بودند با نظم زیاد و خیابان هایی بین آنها.

در دربار هنگامی که شاه می نشیند همه می نشینند و هنگامی که بر می خیزد همه بر می خیزند. صبح وقتی که از اندرون در می آید تا به دیوانخانه برود، دو مرد که هریکی طبلی فولادی در دست دارند پیش او راه میروند و فریاد الله اکبر می زنند و می گویند صد هزار لعنت بر عمر، عثمان و ابوبکر باد، و به این کار ادامه می دهند تا وقتی شاه می نشیند و آنگاه ساکت می شوند.هنگامی که می خواهد به اندرون برگردد همین کار را از سر می گیرند. برادر او نیز هنگامی که به قصر میرود یکی از این افراد که تبرائی خوانده می شوند همراه دارد، و او تا زمانی که می نشیند به همین صورت فریاد می زند. همین روش را نیز سید اسکویی، قاضی جهان، وزیر اعظم و خلیفه، و شاهقلی خلیفه مهردار، کسی که تمام اسناد شاه را مهر می کند، دارند. این مهمر دار مرد چاقی است و یک چشمش هم معیوب است و ریش کوتاهی دارد. او پسری دارد که پروانه چی (28) شاهست. خانه او در تبریز به طرف شرق نزدیک گرمابه ای که مقابل رودخانه است. قورچی باشی نیز مردی با ریش سفید نیز یک تبرایی دارد. خانه او در تبریز در سمت غرب شهر است کنار گرمابه ای و حیاط خانه اش باغ زیبایی است. تمام این امراء بزرگ هریک یک یا دو تبرایی داردند که لعنت بر عثمانیان می کنند.

بر گردیم به شرح حوادث خودم. هنگامی که سه روز معهود گذشت شاه علی سلطان مذکور ما را به حضور شاه برد. شاه در دیوانخانه بود با بارگاه های زیبا که پر از نقش و نگار گل بودند و مفروش با فرشهای گرانبها. شاه بر تکیه ای نمدی نشسته بود که از نمد خراسان و بسیار گرانبها بود، و در کنار او شمشیرش بود که غلافی با نقش های پوست ببر داشت (29)، و کمان او با چهار یا پنج تیر. در یک سوی او بزرگترین امرا بودند، و در سوی دیگر، اگر درست بخاطر داشته باشم، برادرش بهرام میرزا، سید های اسکویی، قاضی جهان، گوکچه سلطان، شاهقلی خلیفه، قورچی باشی و دیگران که بیادم نمانده اند. بعنوان یساولان تک یاتان منصور (30)، قره خلیفه و سلیمان چلبی در خدمت بودند. تک یاتان منصور مردیست تنومند با ریشی کوتاه و حدوداً سی و پنج سال دارد. یساول دیگری بود بنام “کوپک قیران” یعنی ” سگ کش”، و او مردی است بسیار ستبر و کوتاه قامت با ریشی کوتاه و شکمی بزرگ. یساولان دیگری بودند بنام کچل شاه وردی، فرخزاد بیک، که یساول باشی می باشد، و مردیست تنومند با ریشی نیمه سفید،. یکی دیگر بود بنام نارنجی سلطان، مردی با ریشی کوتاه و سیاه، و چهره ای سیه چرده و او کردیست که لباسی نارنجی می پوشد، و نوازنده خوبیست و صدایی خوش دارد. او پسری دارد نوزده ساله بنام شاه خرم(31)، که در خدمت بهرام میرزا بود ولی بعداً شاه او را بخدمت گرفته و پروانه چی خود ساخته است. نارنجی سلطان سلطا یساولی است و خواهری دارد با یک پسر و یک دختر. پسر که بیست وساله است نامش شاهقلی بیک است و پروانه چی بهرام میرزاست. شوهر خواهر نارنجی سلطان در خدمت منتشا سلطان در ایروان است ولی خواهر با نارنجی سلطان زندگی می کند. نه فقط لباس های نارنجی سلطان نارنجی رنگ هستند بلکه چادر، شتران، شمشیر، چماق، وحتی کاغذی که بر آن می نویسد نارنجی رنگ هستند. یساولی دیگر بنام حسین بیک قورقچی مصاحب شاه طهماسب است. دیگری با ریشی دراز و سفید بنام شاهقلی می باشد که خانه اش نزدیک خانه سید اسکویی می باشد و قره خلیفه داماد اوست. یکی دیگر بنام شاه وردی بیک داروغه شهر تبریز است، و من اسامی یاساولان دیگر را بیاد ندارم.

همراه سلطان شاه علی چپنی من به خیمه گاه شاه وترد گشتم و ادای احترامات لازمه را کردم. دستور داد که بنشینم که همه نشسته بودند.پس از اندکی از من سبب آمدنم را جویا شد. گفتم که عالیجاهان هیات حاکمۀ ونیز، که بسیار وفادار و دوستار ند و طالب دوستی اعلیحضرت می باشند، او را بعنوان یگانه و امپراطور واقعی می شناسند، و بدین جهت است که مرا بحضور فرستاده اند تا این نامه را تقدیم کنم که مضمون آن به نفع او و تار و مار ساختن دشمنان او یعنی عثمانیان می باشد، چنان که به تفصیل در نامه مذکور آمده است. هنگامی که صوفی سخنان مرا شنید او بسیار خوشحال شد، و من فوراً کتابی را که نامه در جلد آن مخفی کرده شده بود نشانش داده گفتم که نامه در این کتابست. قره خلیفه مذکور کاردی کوچک در آورده چرم بیرونی جلد را برید. چون دیدند که نامه با سریشم خوب چسبیده شده بود همه خیلی خوشحال شدند و نامه را از کتاب بیرون کشیدند. او قسمتی از جلد دیگر را نیز باز کرد چون فکر می کرد نامه دیگری در آن بود، و البته جز چوب چیزی نیافت. او کتاب را بمن داد و نامه پیش او ماند. در این وقت قورچی باشی گفت: “راست است که می گویند که تمام ملل یک چشم دارند و فرنگیان دو.” (32)

آنگاه صوفی از من پرسید از راهی که آمده بودم چون به نظر او که کار بزرگی بود که از خطرات زیاد رسته و توانسته بودم به آنجا برسم، خصوصاً وقتی که شنید ترکان چقدر از گذشتن از مرز سختگیری می نمایند. من شرح سفر خود را دادم و او بسیار مشعوف شد. او از من پرسید که اهل کجا هستم. جواب دادم که از شهر ونیزم. او از پدر و مادر، خواهر و برادر و از سن و مقام من پرسید. با و گفتم که من مادر، پدر و برادری دارم و من نجیب زاده ای اهل ونیز می باشم و چنان که از قیافه ام هویداست سن من سی سال است. هنگامی که این سئوالات به پایان رسید او مرا مرخص کرد تا بخانه رفته و استراحت نمایم، و مرا به شاه علی سلطان سپرد. او دستور داد که خلعتی بمن داده شود با مبلغی تقریباً هشتاد دوکات و یک اسب.
————————————–
زیرنویس ها:
25 – لوارساب اول، پادشاه کارتلی، 1535-1558.
26 – سلطان منتشاء از قبیله شیخلوی استاجلو بود و نخجوان اولکای او بود و او در سال 1545 در آن شهر در می گذرد.
27 – معلوم نیست مراد از “ترکمانان علی” چیست؟ احتمالاً نام ایلی است و شاید که مراد ایل تکلو باشد.
28 – پروانه چی ماموری بوده است در خدمت شاه برای رسانیدن اوامر شفاهی او به کسان مربوط و این که ببیند که دستورات شاه اجرا می گردد.
29 – در متن پوست شیر است که نقشی ندارد و مترجم انگلیسی می گوید احتمالاً مراد نقش پوست ببر است.
30 – در اصل
Tachiatan Masur
به نظر میرسد که اسم این شخص “تک یاتان منصور” باشد.
31 – در اصل
Chiach cherm
است که شاید “شاه کرم” باشد..
32 – مترجم انگلیسی اضاف می کند: مقایسه کنید با گفته اوزن حسن آق قویونلو به سفیر ونیزی بنام باربارو که می گوید: “دنیا سه چشم دارد و ختائیان دو و فرنگان یکی”.

بخش بعدی:

اردو در حرکت – حرکت به مراغه و رفتن به تبریزادامه خواندن

زبان نخجوان و تبریز 400 سال پیش

عباس جوادی – سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی  (1611-1682) که دیده های خود را در ده ها کشور جهان دوره عثمانی و صفوی در ده جلد بقلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران و قفقاز، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنها دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان بدور مانده است.

در رابطه با دوره صفوی متاسفانه تاریخ نویسی ایرانی و کلا شرقی اصولا به سیاحتنامه ها و تواریخ غربی تکیه میکند و این موضوع بحق مایه انتقاد بسیاری ها شده است. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامه ها و دیگرمنابع به زبان های خاور میانه است در حالیکه  تعداد این گونه آثار به زبانهای غربی بیشتر است. اما جای تعجب و تاسف است که شرقی ها مثلا حتی از آن تعداد محدود آثار شرقی که در مورد کشور های دیگرشرق نوشته شده هم چندان استفاده نکرده اند.

یک نمونه این بی اعتنائی نسبت به استفاده از سیاحتنامه معروف عثمانی اولیا چلبی است که یکی از پر کار ترین و فعال ترین سیاحان شرق مسلمان بود که به «هفت اقلیم» جهان سفر کرده و یادداشت های بسیار و فوق العاده دقیق و جالبی در مورد زندگی سیاسی، اجتماعی، انسان ها، تجارت و کشاورزی، علم و ادبیات، تولیدات کشاورزی، معماری، خوردنی ها، زبان، فرهنگ و عادات مردم محل نوشته است.

بعد از فوت اولیا چلبی در قاهره سیاحتنامه او در ده جلد به استانبول منتقل شد اما ظاهرا دو جلد آخر این اثر بطور کلی گم شده است. بقیه جلد ها در «قصر سلطنتی بغداد» استانبول محافظت شد اما  نه در غرب و نه در شرق و حتی خود عثمانی توجه چندانی به این سیاحتنامه بی نظیر نشان داده نشد. اروپائی ها در اوایل قرن نوزدهم این اثر را کشف کرده خلاصه های نسبتا خوبی از آن به انگلیسی چاپ کردند. در خود عثمانی حدود 80-90 سال بعد بود که این اثر در 1314 هجری قمری به صورت اصلی اش یعنی به ترکی عثمانی در استانبول منتشر شد. بعد از تاسیس جمهوری ترکیه و تغییر الفبا سیاحتنامه مزبور با حروف جدید لاتینی و اغلب با ساده کردن لغات عثمانی به چاپ رسید.

نه به فارسی و نه به انگلیسی متاسفانه ترجمه کامل، تحلیلی و مقایسه ای که بر اساس چاپ های مختلف این اثر منتشر شده باشد وجود ندارد. نشر تحلیلی و مقایسه ای این اثر به زبان ترکی هم موجود نیست.

اولین بار ویلم فلور و حسن جوادی، دو استاد تاریخ از آمریکا، در سال 2010 بخش های مربوط به ایران و قفقاز این سیاحتنامه را جدا کرده، با مقایسه با چاپ های مختلف سیاحتنامه و توضیحات مفصل به انگلیسی چاپ کردند:

Travels in Iran

Travels in Iran and the Caucasus, 1647 & 165

این اثر که فقط بخش های مربوط به ایران و قفقاز سیاحتنامه را در برمیگیرد از ایروان و تفلیس و نخجوان شروع شده تا تبریز، اردبیل، همدان و بصره ادامه مییابد. ما در اینجا فقط بخش های مربوط به زبان مردم نخجوان و تبریز را عینا به نقل از نشر ترکی عثمانی سیاحتنامه میدهیم تا وضع زبان آذربایجانی ها حدود 400 سال پیش تا حدی در پیش چشمان خوانندگان ترسیم گردد.

ابتدا بعد از شرح قلعه نخجوان این اطلاعات مختصر در مورد زبان مردم این ولایت داده میشد:

ترجمه: (بخش «در توصیف قلعه نخجوان»):

«رعایا و برایای این شهر به زبان دهقانی سخن میگویند اما شاعران عارف و ظریفان ندیم با ظرافت و نزاکت به زبان پهلوی و مغولی سخن میگویند که زبان هائی باستانی هستند. اهالی شهر هم چنین سخن گویند: اولا زبان دهقانی، دری، فارسی و پارسی، غازی و زبان پهلوی. زبان هاى آنها همراه با نام محل هايشان ذكر خواهد شد.» در مورد زبان فارسی مرحوم کمال پاشازاده در اثر خود موسوم به (دقایق الحقایق) چنین میفرماید: «قال فی تفسیر الدیلمی سال رسول الله صلی الله علیه و سلم عن میکائیل علیه السلام هل یقول الله تعالی شیا بالفارسیه؟ قال نعم یا رسول الله فی صحف ابراهیم (علیه السلام) «چه کنم با این مشت خاک ستمکاران جز آنکه پیام آرم. قال النبی علیه السلام من طعن حرکه الغازی فهوه کافر بالله و قال النبی علیه السلام لسان اهل الجنه العربیه و الفارسیه الدریه).

توضيح مترجمين انگليسى در مورد زبان هاى مذكور چنين است: “دهقانى” بخودى خود زبان نيست، منظور از “دهقانى” احتمالا زبان و طرز مكالمه مردم عادى و عوام است (ميدانيم كه مثلا منظور فردوسى هم از تعبير “دهقان” در تعابير ترك و تازى و دهقان مردم بومى زمان خود در خراسان بوده است). منظور از فارسى و پارسى و درى احتمالا همان فارسى درى خراسان است. منظور از”پهلوى” احتمالا تاتى است كه از زبانهاى ايران شرقى است. و زبان “غازى” به ما معلوم نيست.

بعدا چلبى به نقل از كمال پاشازاده، تاريخنويس و سياستمدار عثمانى متقدم چلبى نقل قولى از يك حديث مياورد كه در آن حضرت پیغمبر در مکالمه ای با میکائیل (ع.م.) میگوید: «زبان اهل بهشت عربی و فارسی دری است.» حالا صحت و سقم این حدیث اصلا موضوع بحث نیست، اما طبیعتا طرح این حدیث توسط اولیا چلبی جالب است.

سپس بعد از شرح قلعه تبریز، زیبائی های شهر، شاعران و نویسندگان، باغ ها، حمام ها، کوه ها و چشمه ها و قنات های تبریز در یک چند جمله به زبان مردم تبریز میپردازد:

زبان مردم تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650): از سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی چاپ 1314 هجری قمری، استانبول– ترجمه:

«زبان اهالی اش (تبریز): ارباب فرهنگ و معارف شهر به فارسی تکلم کنند، اما تره (احتمالا ترکمان)، افشار و گوک دولاق هایش لهجه مخصوصی دارند که چند نمونه تقدیم می شود: هزه تانمه میشم (هنوز ندیده ام)، منمچون خاطرمانده اولوپدر (از من رنجیده است)، دارجنحمشم (رنجیده خاطر شدم)، پارونجشم (دشمن شدم)، آپارکیلن چاقری (شراب را بیاور).

——————————————

 متن کامل (عثمانی) «سیاحتنامه» اولیا چلبی را با خط اصلی عربی – فارسی آن

ادامه خواندن

مرض دشمنی با دیگران

Commentary

دوستی نوشته بود: گر نیک بنگریم از همه مردم دنیا متنفریم! ملتی هستیم همواره در حال “مرده باد” و “مرگ بر”. از اعراب متنفریم، غربی ها را نفرین می کنیم. از شرق دور بدمان می آید و به غرب دور فحش می دهیم. اعراب را بی فرهنگ می دانیم و فرهنگ غرب را مبتذل می شماریم. چشم بادومی ها سگشان را می خورند و افریقایی ها پول نفت مارا! (…) این تنفر ریشه دوانده در گوشت و پوست ما، این علاقه مفرط به وحشی گری از کجا می آید؟ مارا چه می شود؟

بنظر بنده دور از انصاف است اگر بگوئیم همه ما، همه ملت ما اینطور است همچنانکه طبق پیش داوری های عمومی همه آمریکائی ها ساده لوح و یا همه آلمانی ها دقیق نیستند. ولی کاملا راست میگوئید این یک مرض و یا ویروس است که در ایران خیلی شایع است. حتی بین خود گروه های جامعه هم هست. مثلا شیعه ها سنی ها را مسلمان «درست و حسابی» بحساب نمیاورند اما مثلا تبریزی هم تهرانی را «مسلمان خوب» محسوب نمیکند. اردبیلی پشت سر تبریزی حرف میزند و در داخل تبریز هم کسی که سالهاست جد اندر جد تبریزی است میگوید «تبریز خراب شد» چون «کر – کتدی» یعنی «دهاتی ها» از روستا های دور و بر تبریز به شهر آمدند و مثلا «زبانش را خراب کردند» که این را اصفهانى ها هم برای شهر خودشان میگویند. تهرانى ها طبقه كاملا ديگرى هستند و اگرچه كمتر كسى تهرانى اصيل اصيل است، تهرانى ها خود را تافته جدابافته اى نسبت به ديگران ميپندارند و با اين تصور خوش اند. باز هم عرض کنم که همه ما اینطور نیستیم. اما من این مرض را بصورت شدید بغیر از ایران در جمهوری آذربایجان، در تاجیکستان و تا حدی در ترکیه هم دیده ام و شنیده ام که در کشور های عربی هم هست. البته بنظرم به یک نسبت و در سطحی دیگر در کشور های غربی هم هست. آلمانی ها در باره فرانسوی ها پیش داوری دارند اما هر دو فکر میکنند مثلا ایتالیائی ها فقط اهل خوشگذرانی اند بدون آنکه بخواهند برای این خوشگذرانی کار هم بکنند. البته این بی ضرر است و حالت افراطی و یا جدی هم ندارد.

در ما این موضوع نوعی «مرض» است و مزمن هم هست. بنظر من فرهنگ و تاریخ هم مهم است و اینکه جامعه ها هر قدر روی فرد و تلاش و خوشبختی فرد و خانواده خود متمرکز باشند کمتر سر به سر دیگران و همسایه و روستای دور و بر و شهر دیگر و ملت همسایه و کشور بیگانه میگذارند. عقب ماندگی هم هست. شما که خیلی مشکلات داشته باشید راحت ترش آنست که همه گناهان را بیاندازید به گردن دیگران تا خودتان را بیگناه و معصوم نشان دهید. و طبیعتا تعصب هم هست. تعصب و خرافات خانوادگی، شهری، ملی، قومی و یا مذهبی – که اگر فلان طور میشد و مثلا اگر اسلام نبود و یا اگرغرب جلوی ما را نمیگرفت  و یا اگر در تاریخ فلان اتفاق نمیافتاد حالا ما مثل سوئیس میشدیم و غیره. این یک مرض است و یک حالت مالیخولیائی و یا باصطلاح «پارانویا». بیشتر هم معطوف گذشته است تا آینده. یعنی میگویند وای، چه بد شد که اعراب آمدند و یا مغول حمله کرد و گر نه…. و گرنه چی؟ و گرنه ایران مثل سوئد میشد؟ و یا دیوانه وار در تاریخ گذشته های دور میجویند و گرچه اکثرشان هم اطلاعاتی در این مورد ندارند میخواهند یا یکی دو چیز عجیب باشکوه پیدا کنند که بتوانند  به آن افتخار کنند و به دیگر ملل و اقوام پُز بدهند و یا اینکه در این تاریخ خاک خورده بعضی ها را پیدا کنند که همه کاسه ها و کوزه ها را سرش بشکنند و خودشان را مبرّی و معصوم و بیگناه جلوه دهند. و نمیگویند که حالا که بهر حال هر چه شده، شده، فلان کار های مشخص را بکنیم که فردایمان از امروزمان بهتر باشد.

شاید هم اشتباه میکنم.… ادامه خواندن

بحث خطرناک «تغییر نام استان آذربایجان غربی»

عباس جوادی – ظاهر امر چیزی بی خطر و معصومانه است. وزیر کشور چیزی به فکرش میرسد و میگوید که شاید هم بهتر باشد ده استان جدید به تقسیمات اداری کشور اضافه کنیم. نماینده شهر مهاباد جناب «عثمان احمدی» از این خوشش میاید و میگوید البته، آذربایجان غربی یا قسمتی از آن را بگیریم و با مرکزیت مهاباد بنامیمش استان «کردستان شمالی». نماینده سابق سنندج در مجلس شورای اسلامی جناب جلال جلالی زاده هم این نظر را حمایت میکند. و نه فقط حمایت میکند بلکه میزند به تاریخ که اصلا آذربایجان غربی در تاریخ استان کُرد نشین بوده و حتی «صائب تبریزی» – تبریزی – اشعارش کُردی است و همه تاریخ آذربایجان باستان کُرد و یا آذری قدیم بوده و آن وقت ها از تُرک خبری نبوده و تُرک ها از آسیای مرکزی آمده اند (خوب؟ یعنی اینجائی نیستند):

اولین دلیلی که می توان به آن استناد کرد حقایق تاریخی ومتون موجود وشخصیت های کرد وآذری وورود ترکها از مناطق آسیای میانه به این خطه است،وجود ایوبیان ،صفویه ،صائب ،خاقانی ،چارپردی ،ارموی ها وهزاران نفر دانشمند وشاعر ونویسنده کرد زبان در این منطقه ووجود نامهای تاریخی ووجود روستاهای اطراف شهرها که اکثرا کردنشین می باشند.دومین دلیل مطالب مورخینی مانند مرحوم کسروی ودیگران است که ثابت می کند این مناطق از روزگاران دوردست سکونت گاه چه ملت های بوده است جالب اینجاست لهجه صائب تبریزی کردی اورامی بوده است.ومی توان در این مورد چندها دلیل را ذکر کرد. (از صفحه فیس بوک جناب جلالی زاده)

در یک کشور معمولی در شرایطی معمولی و روابط «بین القومی» معمولی و کشوری دمکراتیک با سنت تعامل و تحمل افکار همدیگر و در عین حال حفظ و رعایت اصل حد نگهداری و احترام به دیگران، این بحث در همین جا تما م میشد و یا چند روزنامه آزاد یکی دو مطلب هم در این باره مینوشتند و یکی دو کانال آزاد تلویزیون در این مورد بحث راه میانداختند و بقیه کار میماند به حکومت و مخالفت. و یا اصلا جدی نمیگرفتند و بحث بین همان چند نفر میشد و تمام میشد.

در ایران ما، چه داخلش و چه خارج از آن، چه حکومتش و چه اپوزیسیون اش، چه کُردش و چه تُرک و فارسش، از همان اولش داستان را میکشند به تاریخ – همانگونه که آقای جلالی زاده هم به «کُردی ارومیائی تبریز» اشاره میفرمایند تا اسناد خاک خورده هزار سال  پیش را درآورده باصطلاح ثابت کنند که «کُرد های ایشان» هزار سال قبل هم در تبریز و ارومیه و مهاباد بودند ولی تُرک ها نبودند. یعنی حالا هم این سرزمین ها در حقیقت «مال» ماست و «مال» آنها نیست – پس بما بدهید. در حقیقت پس بدهید. بدنبال آن، تظلم های همیشگی و گاه بحق هم می شنوید مانند حق کُشی مضاعف نسبت به اهل تسنن که با وجود صحت در اصول هیچ ربطی به اصل موضوع ندارند ولی نقششان این است که استدلال «به ما یک استان دیگر بدهید» را گویا معصومانه، محق، و دمکراتیک جلوه دهند.

موضوع اینجا تمام نمی شود. یک جریانی در فیس بوک ایجاد می شود بنام «جنبش تغییر نام استان آذربایجان غربی» به «کردستان  شمالی» که محور تبلیغاتی اش نژاد پرستانه است: اینجا سرزمین تاریخی ترک ها نیست. ترک ها باید برگردند و به جائی که از آنجا آمده اند «یعنی مغولستان» (!!) حالا مغولستان چرا، خدا می داند! این درجه جهالت و غرض بجای خود، اما تا این حد تحریکات نژاد پرستانه، دشمنی و نفرت بین اقوام نه موسسین آن گونه صفحه های شبکه های اجتماعی را ناراحت می کند و نه چهار هزار و خرده ای اعضای آن را. این هم «نقشه» همان «جنبش تغییر نام آذربایجان غربی» از به اصطلاح استان ها و ولایات کُرد (!) شامل اولا اراضی ایران و ترکیه و جمهوری آذربایجان و ارمنستان و عراق و سوریه و در داخل ایران شامل استان های آذربایجان غربی و شرقی و کردستان و استان های دیگر). هیچ کس هم چیزی نمی گوید. تکذیب و محکوم نمی کند. هشدار نمی دهد.

Kurdish Provinces

تمام نشد. در مقابل، نمایندگان ارومیه در مجلس بیانات می دهند که «به تجزیه استان آذربایجان غربی اجازه نخواهیم داد». همزمان، یک جریان متقابلا نژادپرستانه از سوی تُرک زبانان آذری  براه می افتد که می گویند همه استان آذربایجان غربی ترک است و باید هیچ کُردی را به آذربایجان غربی راه نداد (!!) با چنین تصاویر و با نام «جنبش اخراج کُرد ها از آذربایجان»:

Ekhraje Kordha

«اخراج» کُرد ها از آذربایجان؟ آقا شما اصلا کی هستید که کسی را از یک استان اخراج کنید؟

تعداد به اصطلاح «طرفدار»: گویا 2700 نفر.

باز، نه صدای اعتراض بلندی، نه دقتی، نه چیزی.

انتظار دارید تمام این باصطلاح «بحث» (!) بین کُرد ها و تُرک ها، اقلیت های دیگر، بین تهران و نبریز و اردبیل و ارومیه و مهاباد، بعد اربیل و دیاربکر و آنکارا چطور پیش رود و چه نتایجی بدهد؟

اگر خدای نکرده با بهانه و تحریکی بین ده پانزده روستای کُرد نشین و تُرک نشین زد و خورد و قتل عامی شد چه کسی این شعله را خاموش خواهد کرد؟

در ترکی ما مثلی داریم میگوئیم «آرا قاریشیپ مصّب (مذهب) ایتیپ» (یعنی بلبشو افتاده و مذهب گم شده) و یا «ایت ییه سین تانیمیر» (یعنی سگ صاحبش را نمیشناسد) که هر دو به اوضاعی اطلاق میشود که نظم و آرامش بهم خورده و کسی به کس دیگری گوش نمیکند و همه در حال دعوا و جنگ و سود بردن شخصی و یا گروهی از این هرج و مرج هستند. راستش از نظر روایط قومی در ایران، من شدیدا نگران پیش آمدن چنین اوضاعی هستم.

بنظر من آذربایجان غربی پیوسته یکی از این مراکز فی القوه خطرناک اختلافات قومی بوده و این خطر در چند سال اخیر حتی حاد ترهم شده است. جنبه خوب کار این است که مردم آذربایجان غربی شامل تعداد قابل توجهی از هموطنان ترک و کرد و در ضمن آسوری و تا حدی ارمنی و دیگران است. اگر در کلیت موضوع بگیریم و اختلافات دوران پیشه وری – قاضى محمد را در نظر نگیریم از دوران جنگ اول جهانی نزاعی جدی بین اقوام و گروه های زبانی و یا مذهبی در این منطقه شعله ور نشده است. اما هر کس در این منطقه میداند و به شما خواهد گفت که آتش زیر خاکستر پیوسته در زیر خاکستر باقی مانده و با تحریک گروه های افراطی و بخصوص مسلح هر لحظه میتواند به این یا آن بهانه شعله ور شود و خرمن زندگی مشترک و مسالمت آمیز همسایگان ترک و کرد و غیره را بهم بزند و زندگی همه شان را یکجا بر باد دهد.

این موضوع بخصوص در بستر تحولات منطقه (عراق، ترکیه و سوریه) حالتی خطرناک تر میگیرد زیرا ظاهرا گروه های افراطی کُرد از این تحولات دل و جرات میگیرند و گروه های دیگر و بخصوص دو کشور ایران و ترکیه از این اوضاع دچار نگرانی سراسیمه واری میگردند.

مدتی طولانی است که همزمان با فعالیت های مسلحانه و تروریستی در نوار های مرزی ایران، ترکیه و عراق، مُد شده است که  این فعالیت ها  تحت لوای شعار هائی مانند «حق تعیین سرنوشت»،  “خود مختارى” و “فدراليسم” در كشور هائى نظير ايران و تركيه انجام بگیرد. خیلی ها، حتی کسانی که دست به اسلحه در کوه ها هستند، به نمونه هاى تاحد زياد موفق قومی مانند كانادا و سوئيس اشاره ميكنند. اين نمونه ها همه خوب و درست، اما آيا مدل سوئيس و يا كانادا را ميتوان در كشورى مانند ايران و يا تركيه و عراق با ويژگيهاى تاريخى، قومى، عشيره اى، دينى و مذهبى، فرهنگى و زبانى پياده كرد؟ در شرایط تحریک دشمنی و نفرت و فعالیت های مسلحانه و تروریستی؟

در منطقه هزار و یک معضل قومی، زبانی و مذهبی وجود دارد. تبعیض و حق کشی میشود و این تاریخ و گذشته دارد و حتی در قانون ها منعکس شده است. اما راه حل در چیست؟ در دامن زدن اختلافات و نفرت؟ در جدائى و افتراق؟ در تغییر نام استانها و مراجعت به هزار سال قبل؟ در اینکه یکی سعی کند دیگری را به مغولستان بفرستد و دیگری آن یکی را به استان «خودش» (!!) راه ندهد؟

بقیه این مقاله را من از یک مقاله دیگر که تقریبا نُه ما پیش نوشته بودم عینا کپی میکنم که در باره همین موضوع یعنی باصطلاح موضوع تُرک و کُرد در آذربایجان غربی بود. آن وقت ها موضوع تغییر نام این استان هنوز مطرح نشده بود اما این بحث بخصوص از طرف گروه های ناسیونالیست کُرد که هر روز با یک نقشه سیاسی و جغرافیائی فرامرزی بحث ها را داغ میکردند  و گروه های قوم گرای تُرک که به آنها جواب میدادند میشد. متاسفانه انگیزه این مقاله جدید عوض شده اما ماهیت آن همان است که نُه ماه پیش بود و همان بحثی است که نزدیک به 60 سال پیش بین پیشه وری و قاضی محمد بود.

بنظر من اگر واقع بين هستيم آن اسم ها و القاب و شعار ها را يك لحظه فراموش كنيم و جواب اين سوال را بجوئيم: آیا راه حلی نیست که دمکراتیزه و غیر متمرکز کردن جامعه را بدون جداکردن انسان ها بر اساس قومیت، زبان و یا مذهبشان در نظر بگیرد؟ از نقطه نظر بنده اگر نتیجه کار طوری باشد که دعوا بر سر آن درگیرد که کدام ده، شهر، منطقه و یا استان «مال» کیست، اگر یک کُرد در آذربایجان غربی، یک ترک در کردستان و یا یک فارسی زبان دربلوچستان نتواند با خوشی زندگی کند، نتواند بخاطر«همزبان نبودن با محیطش» احساس راحت برابری رفتار وحقوق کند و اگرترجیح بدهد که از آنجا به شهر و منطقه «خودش» کوچ کند، در آنصورت ما در سرتاسر ایران، از آذربایجان و کردستان تا خراسان و بلوچستان بحرانی جدی و قوم- بنیاد خواهیم داشت که آن سرش نا پیداست و میتواند به سرعت با شعله کوچکی در نقده و یا زاهدان تمام خرمن ایران را به شعله آتش تسلیم کند.

احساس خطر اصلی بنظر میرسد از ناحیه آذربایجان غربی و ادعای «مالکیت» ترک ها و یا کُرد ها بر تقریبا تمام نواحی و شهر ها و دهات این استان و از جمله نقده / سولدوز، بوکان و حتی خود ارومیه و ده ها روستای استان است. بیش از هزار سال است که بخصوص در آذربایجان غربی، کُرد ها، ترک ها، آسوری ها و ارامنه و از سوی دیگر اهل تشیع و تسنن و دیگر مذاهب و طریقت های ادیان مختلف زندگی میکنند. این زندگی طوری که همه میدانیم هیچوقت آسان نبوده است. در همین اواخر هم  اخبار مناقشات حتی بین روستائیان و یا اینکه کدام پاسدار و یا شهردار«کجائی» هست کم نبوده اند. بنظر بنده یک محرک عملی اوضاع تحولات مربوط به کردستان عراق و ترکیه است که به احساسات مردم استان تاثیر مستقیم میگذارد. اگر مردم کُرد استان در مقابل عملیات تروریستی و قوم گرایانه این و یا آن گروه آشکارا نایستند، اگربحث در این باره برخیزد که فلان جا «مال» کدام گروه است و اکثریت جمعیت فلان شهر متعلق به کدام گروه است و در تاریخ چطور بوده و چطور عوض شده و یا  فلان شهردار «کجائی» هست و اگر پیش زمینه این بحث ها آن باشد که هر قوم و گروهی باید در محدوده جغرافیائی و در داخل «مرز»های این یا آن استان زندگی کنند (که در تاریخ ما چنین «مرز» های قومی بر خلاف اروپا هیچ وقت وجود نداشته)، در آن صورت میتوان گفت کسانی که نقشه انتقال مجادلات کرکوک و کردستان عراق و ترکیه را به ایران دارند اولین قدم ها ی خود را در این راه برداشته و موفق هم شده اند.

که در آن صورت یقین من بر اینست که هیچ قوم و گروهی از این مهلکه همچون «برنده» و «پیروز» بیرون نخواهد آمد، نه گروهی که «حق» کمتر گرفته و نه گروهی که ظاهرا «حق» بیشتری را از آن خود کرده. همه در آنصورت خدانکرده در باتلاق نزاع های قومی و محلی و منطقه ای و بعد سرتاسری فرو خواهند رفت که نمونه هایش در منطقه را هر روز اخبار به ما خاطر نشان ميكند.

اگر به نمونه عراق نگاه كنيم و آينده مبهم افغانستان ، سوريه و حتی تركيه را در نظر بگيريم بفكر يك چاره جوئى مشترك، ملى و عملى خواهيم افتاد كه هم منافع منطقى همه اقوام ملت را تامين كند و هم منافع ملت و كشور را.

بنده كه خودم شخصا نه سر پيازم و نه ته پياز كه تاثيرى در روند حوادث بگذارم. اما آرزوى صميمى و شخصى بنده اينست كه چه حكومت ها و چه گروه هاى مختلف هر كارى هم كه بكنند و روى هر نقشه و برنامه اى هم كه كاركنند فقط طورى بكنند كه مردم اين مملكت بخاطر زبان، فرهنگ، قوميت، دين و مذهب و يا باور ها و ترجيح هاى زندگى شخصى شان نسبت به همديگر احساس تبعيض، خصومت و جدائى نكنند و خود را باين خاطر از ديگر شهروندان اين ملت جدا نكنند.

اگر هر كس بخاطر زبان و يا مذهب و يا قوميت خود بخواهد حساب خود را از بقيه شهروندان اين مملكت جداكند ماهم به روز عراق و يا سوريه خواهيم افتاد.

در نهايت سوال اينست كه آيا ما، چه دولت و چه تك تك ما، بالاخره قادر خواهيم بود طورى كنيم كه شهروندان اين مملكت، صرفنظر از زبان مذهب و قوميت خود بطور دوستانه اى در يك اداره كار كنند و در يك شهر، يك بخش و روستا همسايگان خوب ديوار به ديوار همديگر بمانند يا نه؟

(باز نشر با تغییرات از 26 آوریل 2013)ادامه خواندن

آناطولی قبل از عثمانی ها

cahen2در دستم باز دوباره ترجمه ترکی «آناطولی قبل از عثمانی ها» نوشته استاد کلود کاهن را دارم. تابستان گذشته شروع به خواندنش کرده و تا نیمه هایش آمده بودم. در عرض دو سه ماه تمام کردم. همراه با یادداشت ها و قید حاشیه ها. حالا مثل یک کتاب مرجع ادامه میدهم و گهگاهی به آن مراجعه میکنم. مثل خیلی کتاب های دیگر.

من در باره دوره 500 سال آخر بیزانس یعنی سلجوقیان روم (آناتولی) و خان نشین های آنها و بالاخره اوایل عثمانی (قبل از فتح قسطنطنیه) چند اثر خوانده ام اما بنظرم کتاب کاهن مرجع اصلی یک مطالعه دقیق است. البته بخاطر پرداختن به جزئیات کوچک اما بسیار مهم مانند دین و زبان و آمیزش نژادی و سیستم مالکیت و مالیات، و در عین حال ترجمه گاه پیچیده، این کتاب ممکن است برای کسانی که به آن قدر جزئیات علاقه ای ندارند کمی خسته کننده باشد.

برای من دوران غزنویان و سلجوقیان ایران و بالاخره مغولها، قراقویونلو ها و آق قویونلو ها در ایران و در عین حال بیزانس و سلجوقیان و ابتدای عثمانیها در آناطولی ارزش فوق العاده ای از نظر مطالعه دارد.

ترکان مسلمانی که به آناطولی آمدند نسبت به مردم محلی (چه یونانی و ارمنی و آسورى و ایرانی زبان و غیره) هنوز در اقلیت قرار داشتند. اما قدرت حکومتی، ارتش، مالیات، و قانونگذاری و نظام اداری و قضائی در دست آنان بود. در500 سال آخر بیزانس، در نظامی که از هم پاشیده، نورسیدگان مسلمان و ترک حاکمیت را بدست میگیرند، بسیاری از اصول اداری و اقتصادی و فرهنگی محلی بیزانس را قبول کرده ادامه میدهند، با مردم محلی از نظر قومی و نژادی کاملا می آمیزند، اکثریت بسیار بزرگ غیر مسلمانان که بومی آناطولی بودند بدلایل گوناگون به اسلام میگروند و بعد از چند صد سال ابتدا یک امپراتوری عثمانی و سپس یک جمهوری ترکیه بوجود میاید که دینش اسلام است، چیزی که هزار سال پیش نبود و زبان اکثریت مردمش بر عکس گذشته ترکی است.

با این ترتیب اکثریت مردمی که امروز در ترکیه می بینیم از نظر قومی و نژادی «موزائیک» نیستند که هر کدام مجزا و در کنار هم زندگی کنند. بعضی گروه ها شاید هنوز هم چنین باشند. اما اکثریت مردم «ملغمه ای قومی» هستند که هزار سال با همدیگر جوشیده و «آش شله قلمکار» فعلی را بوجود آورده اند که زبان اکثریتش ترکی (زبان دومش کُردی) و دین اکثریت بزرگش اسلام است، اما از نظر قومی نه آن ویژگی آسیای مرکزی را دارد، نه آن یونانی و ارمنی و آسورى و کُرد هزار سال پیش است بلکه قومیت جدیدی است که به آن «ترک ترکیه» میگوئیم – درست ترش: «شهروند ترکیه».

پاراگراف آخر «نتیجه گیری» خودم از کتاب کلود کاهن است. مرتبا هم بفکر مقایسه با دوره سلجوقیان تا آق قویونلو ها در  ایران هستم. اختلاط و آمیزش قومی در ایران و «بلاد روم» و تشکل دو ملت جدید، ایران و عثمانی (و بعد ها ترکیه) و دگرگشت زبان و دین / مذهب این دو ملت چیزی است که با مطالعه تمام شدنی نیست – و فوق العتده هیجان آمیز است.

اگر علاقه دارید حتما بخوانید. ترجمه ترکی اش (365 ص، حدودا 25 لیره) کمی پیچیده است. اصلش البته فرانسوی است اما اکثریت احتمالا ترجمه انگلیسی اش را  ساده تر خواهد فهمید.… ادامه خواندن

آذربایجانی چطور ترک زبان شد؟

  عباس جوادی – بعید میدانم مثلا در مصرو یا برزیل و یا انگلستان کسی بجز چند دانشگاه و چند نفر دانشگاهی و یا روزنامه نگار بطور جدی وارد این قبیل بحث ها شود که در تاریخ، زبان مصر چطور عربی، زبان برزیل پرتغالی و یا زبان انگلستان انگلیسی شد. تازه اگر هم این بحث به سطح مردم عادی برسد احتمالا آنها این را موضوعی جالب، تاریخی, علمی و حتی تفریحی خواهند شمرد. یک سری فیلم های مستند و یا «انیمیشن» در باره دوران قبل از زبان فعلی درست خواهند کرد. فرهنگ لغات زبان کهن خود را چاپ خواهند کرد و مراکز پژوهش آن زبان ها را دایر خواهند نمود.

راستش فکر نمیکنم در ایران هم این موضوع آن قدر برای توده مردم مهم باشد که مثلا زبان آذربایجان چطور ترکی شد. اما این مسئله از دیر باز تبدیل به نوعی «توپ سیاسی» بین کسانی شده که از نظر انديشه های قومی و نژادی در جبهه های متقابل افراطی قرار دارند. این بحث ها در ایران هم زیاد مردم پسند نیستند. اما وقتی در میگیرند بین گروه های تند رو سیاسی در میگیرند. در این باصطلاح «بحث ها» میل واقعی به دانستن تاریخ و پژوهش و تولید فیلم و چاپ فرهنگ لغات و غیره هم مشاهده نمیشود. فقط میخواهند طرف مقابل را بکوبند. یک طرف مدعی میشود که ترکی زبانی است که هنگام حمله و استیلای «مهاجمین صحرا گرد مغول» و «به زور شمشیر» به مردم آذربایجان تحمیل شد و طرف مقابل در مقام دفاع برای اینکه از صفات «مغول» و «مهاجم» و «صحراگرد» خلاصی یابد ادعا میکند که ترک ها اصلا «چهار پنج هزار سال» یعنی خیلی پیش تر از فارسى زبان ها  در آذربایجان حضور داشتند!»

این کشاکش تاریخ دارد. تاریخی حدود 100 ساله.

بعضی ها شاید بدانند. در سال 1324 یعنی در بحبوحه ماجرای پیشه وری نمایشنامه ای موسوم به «مهر و میهن: آذربایگانی چطور ترک زبان شد» بقلم «رسام ارژنگی تبریزی» در تهران چاپ شد. در این کتابچه از تاریخ و غیره البته خبری نیست. تمام حرفش اين است که مغول ها در زمان حاکمیت غازان خان ایلخانی (اوایل قرن چهاردهم میلادی) زبان بومی و پهلوی – آذری مردم آذربایجان را «به زور شمشیر» به ترکی تبدیل کرده اند! پیام اش هم اینست که ترکی زبان تحمیلی «صحرا نشینان وحشی» است و آذربایجانی ها بهتر است به زبان اصلی خود یعنی پهلوی، آذری باستان یا تاتی و هرچه که میتوان آن را نامید باز گردند.

Arjangi

البته در آن شرایط و جوَ حاکم آن دوره میتوان درک کرد که انگیزه چنین ادبیاتی احتمالا مخالفت با جریان تجزیه طلبی بوده است چنانکه این را پیشتر در کوشش های کسروی و کاظم زاده ایرانشهر هم میتوان دید. شبیه چنین حرکت ها را که گاه کار را به افراط هم میکشانید، میتوان در ترکیه زمان آتاترک هم دید که بعد همگی فروکش کردند.

من عکس العمل مردم نسبت به انتشار این کتاب در آن سال ها را نمیدانم. اما اگرهمین امروز هم به هر آذربایجانی ترک زبان بگوئید که زبان مادری او را مغول ها به زور شمشیر به ایرانیان آذربایجان تحمیل کرده اند و باید این زبان «تحمیلی» را برچید و جای آن فارسی دری را جایگزین کرد، احتمالا آن را توهین و تحقیر حساب میکند.

اما واقعیت چیست؟ واقعیت هر چه هست ابتدا باید آن را جستجو کرد، یافت وقبول کرد چه از آن واقعیت خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید. سپس باید از بدگوئی نسبت به آنچه که در تاریخ اتفاق افتاده  دوری جست، به زبان و فرهنگ و دین و مذهب هر کس و هر گروه اجتماعی احترام گذاشت و به این تصورات باطل میدان نداد که میتوان چیزی را که صد ها سال پیش اتفاق افتاده عوض نمود. ونهایتا باید موضوع را از حالت جدل و توهین و تحقیر در آورد. نهايتا اگر هم بخواهیم اين موضوع را اصولا به «موضوع بحثی» تبدیل کنیم بهتر است به آن از نظر تاریخی نگاه کنیم، با یک نگرش علمی، پژوهشی، و حتی خوش آیند… با بررسی زبان باستان، تهیه فرهنگ لغات، فیلم و نقشه و غیره. مگر این میراث مشترک همه ایرانی ها نیست؟

اما قبل از همه و مهمتر از همه: واقعیت چیست؟

یکم:

اولا ایلخانان مغول بودند و ترک نبودند. زبان مغولی در آسیای مرکزی همسایه زبان های ترکی بوده و هنوز هم هست، این دو زبان به همدیگر تاثیر بسیاری کرده اند و حتی به همدیگر نزدیک هستند اما دو زبان گوناگون هستند.  کوچ قبایل ترک زبان به ایران و آسیای صغیر حوالی سال 1000 میلادی شروع شد. شروع حملات مغول تقریبا 200 سال بعد در سال 1206 (تا 1324) بود.  یعنی وقتی مغول ها به ایران و آناطولی و بین النهرین آمدند زبان ترکی 200-300 سال بود که در این منطقه ریشه انداخته بود. زبان بخشی از مردم ایران مغولی نشد، اما ترکی شد چونکه تعداد ترک ها ئی که بخصوص بعد از قرن یازدهم میلادی – یعنی 200 سال قبل از هجوم مغول – به ایران آمدند و کوچشان تا 200-300 سال بعد از مغول هم ادامه داشت به مراتب  بیشتر از مغول ها بود.

نکته جالب توجه دیگر این است که «شمشیر» و زور و حکومت هم همیشه کافی نیست تا یک قوم زبان مادری خود را ترک کرده زبان دیگری را اختیار کند. در دوره ایلخانان که اتفاقا مرکزشان آذربایجان و پایتختشان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود زبان مردم آذربایجان مغولی نشده، ترکی شده است. حتی حاکمین ایلخان که به ایران آمده بودند بتدریج زبان خود را رها کرده در آذربایجان ترک زبان شدند و در مناطق دیگر ایران  فارسی زبان، کُرد زبان و یا عربی زبان شدند درحالیکه این هم بر کسی پوشیده نیست که «شمشیر» مغول ها برنده تر از دیگران بوده است. حتی در افغانستان هم اصلیت قوم هزاره که هنوز هم بخش قابل توجه مردم افغانستان را تشکیل میدهند مغول است اما زبان آنها فارسی دری شده است. اگر با «شمشیر» بود میبایست زبان همه منطقه مغولی میشد و یا حتی زبان استانهای فارس و اصفهان و ری هم ترکی میشد جونکه این ولایات هم صد ها سال زیر حاکمیت ترک زبانان بوده اند.

یعنی کوچ و اسکان ترک ها در ایران و ترکیه کنونی 500 سال ادامه داشته و محدود به دوره  124   ساله مغول نبوده است.

اقوام ترک زبان دو و حتی سه موج بزرگ کوچ به ایران و ترکیه کنونی داشتند: اولا در زمان سلجوقیان، ثانیا در زمان مغول ها و تیموریان و ثالثا قبل و بعد از تاسیس دودمان صفویان از طریق کوچ قبایل شیعه – علوی ترکمن از آناطولی (ترکیه) شرقی به ایران و در مقابل مهاجرت قبایل کرد سنّی از ایران به ترکیه عثمانی.

علت اصلی که بعضی ها ترک زبان شدن آذربایجان را با حمله و استیلای مغول مربوط میدانند اين است که بیش از نصف ارتش مغول عبارت از ترک ها (بیشتر اویغور ها و قپچاق ها) بودند. در دوره تیمور نیز اغلب سربازان ارتش تیمور و جانشینان او ترک های جغتای (چاغاتای یعنی اوزبک امروزه) بودند. منطقه تمرکز مغول ها و ارتش آنها (از جمله سربازان ترک) و سپس تیموریان و حتی مرکز سیاسی و پایتخت آنها در آذربایجان و تا حدی همدان بوده است. بخصوص اردوی مغول که بخودی خود جمعیت بزرگی نبود طبق عادت آن سده ها جوانان مناطق فتح شده را اسیر  کرده به لشکر خود اضافه میکرد. آنها یا کشته میشدند و یا ناچار بودند با وعده زنده ماندن و حتی غارت و یغما به اردوی مغول بپیوندند. بیشتر ترکانی که به این صورت به ارتش مغول پیوسته اند  ترک های جنوبی و غربی اوغوز و ترکمن نبودند که آذربایجانیان زبان آنها را گرفته باشند. نیروهای ترک زبان مغول و تیمور بیشتر ترک های شرقی (قپچاق، اویغور و تا حدی جغتائی) بودند. از این نظر هم این استدلال که لشکر مغول زبان ترکی را در آذربایجان رایج نمود چندان منطقی بنظر نمیرسد.

اسکان ترک زبان ها اعم از قبایل کوچنده زمان سلجوقیان و بعد و یا سربازان مغول و یا تیموراساسا در آذربایجان (هم جنوب و هم شمال ارس)، تا حدی همدان،  آناتولی (آناطولی، بخش آسیائی ترکیه کنونی) و شمال عراق امروزی بوده است. بخشی ازاقوام ترک زبان و بخصوص ترکان اوغوز («غز») نیز تحت فشار حملات مغولها و با فرار از دست آنها رو بسوی ایران و آسیای صغیر گذاشته اند یعنی خود آنها مورد تاخت و تازمغولها بوده اند. بقیه قبایل و یا سربازان ترک که در مناطق مختلف ایران (از جمله کرمان و سیستان، اصفهان، شیراز وخوزستان) پراکنده شده اند یا با مردم محلی و زبان و فرهنگ آنان آمیخته استحاله شده اند و یا به زندگی منفرد و قبیله ای – عشایری خود (مثلا قشقائی ها) ادامه داده اند.

ثانیا ما میدانیم که مثلا در زمان شاه اسماعیل صفوی مردم سنی مذهب تبریز و بغداد را کوشش کردند به زورناچار به قبول مذهب شیعه کنند اما هیچ گونه شواهد و روایات معتبر تاریخی در دست نیست که زبان مردم هم به زور شمشیر تغییر یافته باشد. حتی بر عکس، از غزنویان تا صفویان و بعد، همه سلسله ها و حتی خود سلاطین ترک زبان شخصا در ترویج و تشویق زبان و فرهنگ فارسی پیشقدم بوده اند. از این جهت این ادعا که ترکی به زور به مردم آذربایجان تحمیل شده مدلل جلوه نمیکند.

از این جهت این ادعای شعار گونه که «مغول ها به زور شمشیر ترکی را به مردم آذربایجان تحمیل کردند» درست نیست.

سربازان ترک از شاه اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی گرفته تا  ایلخانیان در خدمت هر گونه پادشاه از هر قوم و نسب بوده اندو سپس خود در ماوراءالنهر، ایران، آسیای صغیر،عراق؛ سوریه و مصر حاکمیت های خود را بر پا کرده اند. اما تغییر زبان آذربایجان و آسیای صغیر اساسا نه مربوط به سربازان و ارتش و حملات نظامی بلکه کوچ و اسکان مردم عادی یعنی قبایل ترک زبان و در عین حال منسوبین ترک تبار لشکر های مغول و تیمور بوده است که با مردم بومی جوش خورده به علت کثرت تعداد، زبان این مناطق را تغییر داده اند و گرنه از زمان سلجوقیان تا قاجاریان، نزدیک به 700-800 سال، اکثریت قریب به اتفاق حکام و سلسله های ایران ترک تبار و ترک زبان بوده اند اما زبان مثلا اصفهان و یا تهران و مشهد و هرات عوض نشده. بر عکس، هویت ایرانی و زبان و فرهنگ فارسی از خود فردوسی گرفته تا بعد پیوسته به دست و با کمک و تشویق حکام و پادشاهان ترک زبان تحکیم و تقویت یافته است.

دوم:

 کوچ های اقوام غالبا درد آورند و باعث تغییرات بنیادی جوامع میشوند. کوچ اقوام در اروپا چند قرن قبل از کوچ ترک های آسیای مرکزی شروع شده بود اما شباهت های بسیاری بین این دو از نظر تغییرات در ساختار ملی، قومی و زبانی کشور هائی مثل بریتانیا ، آلمان و فرانسه از طرفی و ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) از طرف دیگر وجود دارد (به این مقاله نگاه کنید).

اسکان قبایل ترک هم – البته در مقیاسی بمراتب کمتر از مغول ها – با قتل و غارت و خرابی همراه بود. مثلا از مقاله ژان اوبن («گزارش ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» 1989) که مبتنی بر «صفوه الصفا»ی ابن بزاز (حدود 1350 میلادی) نوشته شده به روشنی بر میاید که قبایل ترک زبان و سربازان لشکر ایلخانان نیز مشغول تاراج و ضبط اموال و زمین مردم بومی بوده اند. اوبن از نظر جغرافیائی بر مثلث اردبیل – میانه – سلطانیه تاکید میکند. دو نکته مهمی که از مقاله اوبن (و فی الواقع از بررسی «صفه الصفا») بر میاید این ها هستند: یکم: در آن زمان یعنی حدود 1350 میلادی یعنی 660 سال پیش هنوز زبان مردم آذربایجان کاملا ترکی نشده بود اما تاثیر روزافزون واژگان و تعابیر ترکی و مغولی بر زبان مردم بومی بارز بود و اکثر طبقات مردم بخصوص در شهر ها دو زبانه بودند. دوم: منسوبین لشکر ایلخانان (چه مغول و چه ترک) بعنوان نیروی نظامی حاکم مشغول تاراج دهات و شهر ها و استملاک اراضی و در عین حال تا حدی سکنی گزیدن در این منطقه بوده اند. (بخوانید: چند نقل قول از ژان اوبن: اردبیل، میانه، سلطانیه)

نظر دو پژوهشگر ترک اسماعیل توکالاک و عمر لطفی بارکان در مورد اختلاط قومی و تغییر زبان و مذهب در آناطولی این است که جمعیت اناطولی در اوایل قرن یازدهم که آلپ ارسلان سلجوقی اولین فتح خود را در آناطولی به ثبت تاریخ رساند تقریبا 4-5 میلیون نفر بود. اما تعداد اقوام ترک که میامدند در مقایسه با بومی ها زیاد نیود. ولی مثلا بنظر بارکان چون ترک ها حکومت و دولت و ارگان های اجرائی و جمع آوری مالیات را در دست خود داشتند، «رومی های بیزانس و اهالی دیگر بالکان فقط با تغییرنام و دین خود بعنوان نژاد و ملتی جدید وارد صحنه تاریخ شدند و با رنگ اسلامی بیزانس سابق را احیا کرده ادامه دادند.» خوب، این هم یک نظر است که البته اگر هم در مورد آناطولی صادق باشد لازم نیست حتما شامل حال ایران بشود اما اگر اين تشخيص كلا درست و در مورد آذربايجان هم صادق باشد بايد حدس زد كه در اينجا هم مردم بومى خود را با شرايط جديد يعنى حكام پى در پى ترك منطبق كرده بخصوص با در نظر گرفتن كثرت نسبى كوچيان در مقايسه با ديگر نقاط ايران زبانشان را به تركى تغيير داده اند. يعنى در صورت صحت اين نظريه مردم بومى از نظر تبار و تيره و نژاد با قبايل ترك كه در مقايسه زياد هم نبودند آميخته و امتزاج يافته اند اما اساسا زبان بومى ها (و در آناطولى در ضمن دين آنها) عوض شده و نه چندان نژاد و قوميت و تبار آنها، چيزى كه مثلا در عراق و مصر و سوريه و لبنان هم شاهدش بوده ايم.

اما برخلاف مغول ها، ترک ها آمده بودند تا بمانند، و ماندند و بخاطر همین هم با وجود تاراج و قتل و غارت و استملاک ها، آنها در نهایت با مردم محلی درآمیختند و در اكثر موارد با قبول زبان و فرهنگ مردم بومى به بخش لاينفك همين مردم تبديل شدند. آنها در خوزستان و فارس و یا کرمان زبان و فرهنگ محلی مردم را در مقیاس وسیع پذیرفته با آنها «یکی شدند»، در آذربایجان و خراسان هم با مردم محلی درآمیختند و با آنها «یکی شدند» اما بخاطر کثرت تعداد، زبان آذربایجان و بخشی از خراسان کنونی را عوض کردند. آنها حکومت های ایران را تشکیل دادند ، ایران معاصر بعد از اسلام را بنیان نهادند و از آن حراست کردند وحکومت هایشان از غزنویان و سلجوقیان تا صفویه و قاجار نه تنها از همان 100-200 سال اولش «ایرانی شد» بلکه همان «ایران»ی شد که امروز همه از آن نام میبریم، همان «ایران» که از طغرل بیگ سلجوقی تا ناصرالدین شاه قاجار بنامش سکه میزدند، همان «ایران»ی که در مقابل عثمانی و اوزبک ها و بعد انگلیس و روس ایستاد. این همان کشور و ملت آمیخته و جدید و معاصر «ایران» با تمام رنگارنگی قومی و مذهبی و زبانی و ملی اش بود و هست.

سوم:

بعد از این آمیزش نژادی و قومی و زبانی و فرهنگی و تاریخی و ملی هزار ساله، همه اجزاء این آمیزش ، همه اقوام و مذاهب و زبان ها و فرهنگ ها، همه لباس ها و غذا ها و عادات قومی و محلی «مال» همین کشور، همین ملت شد. هیچکدام از نظرکلیت این کشور و ملت بیگانه و غریبه نیست. هیچکدام غیر خودی نیست. همه خودی و «مال ما» هستند. اما یکی اش فارسی زبان است، دیگری اش ترکی زبان و کردی زبان. یکی اش مسلمان شیعه است و دیگری اش مسلمان سنی و سومی اش اصلا مسلمان نیست.

زبان آذربایجان پانصد تا هزار سال قبل عوض شده. زبان عراق و سوریه و ترکیه هم در 1000-1400 سال گذشته عوض شده. زبان ایالات متحده و تمام قاره آمریکا و استرالیا هم عوض شده، آن هم نه هزار سال پیش بلکه بمراتب مدت کوتاه تری قبل. زبان ایران کنونی هم سه یا چهارهزار سال پیش فارسی نبود. میگویند آریائی ها (ویا هر چه که اجداد چند هزار سال پیش ایرانیان کنونی را بشود نامید) چند هزار سال پیش از قفقاز و آسیای مرکزی به جنوب آمده و گروهی در جلگه ایران کنونی و عده دیگری در شبه قاره هند مسکون شده اند. احتمالا آنها  هم چندان با صلح و صفا در جلگه ایران جایگزین نشده اند.

حالا مردم آذربایجان برگردند و بعد از 500 سال و یا بیشتر زبان باستانی پهلوی یا تاتی را زبان مادری خود کنند؟

ویا انگلیسی ها خود را از تاثیر 1500 ساله آنگلو ساکسون ها خلاص کنند، یا مصری ها به زبان مصری باستان و قبطی و یونانی برگردند و یا آمریکائی ها برگردند و زبان سرخ پوستان را صحبت کنند؟

 زبان مصریان چطور عربی شد و یا زبان آمریکائیان چطور انگلیسی و یا اسپانیولی شد؟ البته از نظر تاریخی دانستن اینها جالب است. اما نیت بعضی ها از طرح تحریک آمیز این سوال کشف و درک تاریخ نیست، ایجاد خصومت و نزاع بین اقوام یک ملت و مملکت است.

در مقابل اتهامات و توهین و تحقیر نسبت به زبان و فرهنگ ترکی آذربایجان، عکس العمل قوم گرایان ترک آذربایجانی هم روشن و قابل پیش بینی است. آنها هم با خشم و خروش بی اساس و کودکانه ای نسبت به این قبیل «ادبیات توهین» و براى خلاصی از اتهامات «زور شمشیر» و «حمله مغول» بطور خنده داری ادعا میکنند که مردم این سرزمین همیشه و 4-5 هزار سال است که ترک زبان بوده اند (!) آنها هم ایران را با همه زبان و فرهنگ و تاریخش انکار و رد میکنند و خواهان جدائی ازخانه و کاشانه ای میشوند که اجداد مشترکشان هزار سال برای بنایش کار کرده اند.

تاریخ چیز دیگری است، این قبیل نتیجه گیری های سیاسی که ناشی از نادانی و گاه غرض است چیز دیگری است.

در اروپا و آمریکای لاتین و حتی مصر گفتیم مردم چگونه به دگرگشت زبان های باستانی خود مینگرند. در ایران هم بنظر نمیرسد که اندیشه ها و گروه های افراطی نژاد پرست آریائی و یا قومگرای ترک نمایانگر اولویت های روشنفکری، ذهنی و سیاسی ملت و یا دولت ایران باشد. اما بهر حال این قبیل هیاهو ها نه فقط آب را گل آلود میکنند بلکه این توان فی القوه را بخصوص در شرایط منطقه ای مانند خاورمیانه دارند که «سر موعد» به صلح و همزیستی مردم لطمه ای جدی بزنند

——————————

در ضمن بخوانید:

در حاشیه نوشته «آذربایجانی چطور ترک زبان شد»

 ترک زبان شدن ایران طبق روایت فاروق سومر

خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز

افشار ها، آئینه ملت ایران

ترکان 1000 سال پیش و حالا

چگونه «انگلستان» انگلستان شد؟

دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان

ژان اوبن محقق فرانسوی روند «ترک شدن آذربایجان» در دوره مغول را بطور فشرده و جالبی در این مقاله شرح داده است:

Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989

Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 429-447

رحیم رئیس نیا: دگرکشت زبان در آذربایجان

İsmail Tokalak, Bizans-Osmanlı Sentezi, Istanbul 2006

Ömer Lütfi Barkan, Bir İskân ve Kolonizasyon Metodu Olarak Sürgünler, Vakiflar Dergisi, 1942ادامه خواندن

آذربایجان و تقسیمات اداری ایران تا آخر دوره ایلخانان

عباس جوادی – در باره تقسیمات اداری ایران در دوره قبل از اسلام اطلاعات محدودی موجود است. اما بعد از اسلام دو بخش شرق و غرب ایران با نام های خراسان و عراق (عراق عجم و بخشی از عراق عرب)  معروف میشوند. این دو گانگی شرق و غرب بخصوص با حکمرانی سلسله های غالبا سنی در شرق (طاهریان، صفاریان، سامانیان) و دودمان های غالبا شیعه در غرب (آل زیار و آل بویه) مشخص تر شد. در دوره سلجوقیان حتی به نوشته محسن جعفری مذهب (آذربایجان در دوران مغولان، تهران 1384 ) خواجه نظام الملک فقط به خراسانیان اعتماد میکرد و ایرانیان غربی را به حکومت راه نمیداد. در زمان ایلخانان مغول هم این تقسیم دوگانه ادامه یافت. ایلخانان در شمال غرب ایران یعنی آذربایجان و تا حدی همدان متمرکز شده بودند، پایتختشان به نوبت مراغه، تبریز و سلطانیه بود. هم از این جهت و در عین حال بخاطر تمرکز اقوام ترک زبان در این ناحیه ایران و حضور متراکم ترکان در ارتش مغول، آذربایجان در کنار تقسیم اداری شرق و غرب ایران، ناحیه سوم و مهم دیگری را در تقسیمات اداری بوجود آورد.

به نوشته واقف ضیاء الدین اوغلو پیری یف (آذربایجان 13 و 14-جو عصرلرده، باکو 2003) در زمان مغولان، از نظر اخذ مالیات، آذربایجان به چند «تومان» تقسیم شده بود (تومان لفظی مغولی است به معنای «ده هزار» که در تقسیم بندی نظامی سرزمین ها به یک واحد ارضی اطلاق میشود که شامل ده هزار سرباز باشد). این تومان ها عبارت بودند از: مشکین، خوی، سراب، مرند، تبریز، اردبیل، مراغه و نخجوان که از اینها فقط نخجوان در شمال رود ارس قرار داشت.

در دوره فترت بین ایلخانان و دوره تیموریان، سلسله های محلی مختلفی از جمله چوپانیان (آذربایجان)،  جلایریان (همدان و بغداد)،  و یا سربداران (خراسان) به مدت کوتاهی بربخش هائی از ایران حکمرانی کردند. «چوپانیان» آذربایجان در این مرحله «گذر» 22 ساله خود (1335-1357) هم برآذربایجان سنتی یعنی جنوب ارس و هم بخشی از شمال آن حکومت کردند طوری که در این دوره منظور از نام «آذربایجان» هم جنوب و هم شمال رود ارس (شامل آذربایجان تاریخی و در عین حال ارّان، توغان، شیروان و شماخی) بود. اما در دوره تیموری و بعد از آن «آذربایجان» دوباره به مناطق «آذربایجان تاریخی» یعنی جنوب ارس اطلاق شد در حالیکه دیگر مناطق شمال ارس با نام های تاریخی خود مانند شیروان و شماخی یاد میشدند تا اینکه یک «جمهوری دمکراتیک» که در سال 1920 بعد از سقوط دولت تزاری روسیه در باکو تاسیس گردید نام «آذربایجان» را بر خود نهاد و این نام از آن تاریخ به بعد همزمان با منطقه تاریخی آذربایجان یعنی جنوب ارس پا بر جا ماند.… ادامه خواندن

از بیشکک تا باکو: تحصیل به زبان مادری

Bishkekعباس جوادی – در بیشکک بعد از صرف «شورپو»ی قیرغیزی که چیزی تا حدی  شبیه آبگوشت خودمان است همکارم «ونرا» از تحصیل به زبان مادری در دوره شوروی و شرایط فعلی میگوید.

– آن وقت ها در بیشکک فقط یک یا دو مدرسه به زبان قیرغیزی بود. همه مدارس روسی زبان بودند. منتهی حتی آن تک و توک مدارس قیرغیزی زبان هم کتاب کافی بزبان قیرغیزی نداشتند. به غیر ازکتاب های ادبیات و زبان که  به قیرغیزی بود تقریبا همه کتب درسی مثلا فیزیک و شیمی و ریاضی و غیره حتی در مدارس قیرغیزی روسی بود. مردم هم میدانستند که اگر بچه شان خوب روسی بلد نباشد کار درست و حسابی پیدا نخواهد کرد. بنا بر این اکثریت بچه هایشان را به مدرسه روسی میفرستادند. من هم به مدرسه روسی رفتم. ونرا میگوید: «البته فقط مسئله فرصت های اجتماعی اشتغال و غیره نبود. ما لغات تخصصی برای علوم مدرن مانند فیزیک و شیمی و بیولوژی نداشتیم. حالا بعد از اینهمه سال که از استقلالمان میگذرد هنوزهم نداریم. »

بعد از استقلال از شوروی در سال 1991 است که زبان قیرغیزی بیشتر «مُد» میشود و حتی بتدریج زبان روسی را عقب میزند. اما هنوز هم که هنوز است یا در هر رشته ای بقدر کافی کتاب به قیرغیزی نیست و یا اینکه بخشی از آنها چاپ دوره شوروی است و از نظر محتوی خیلی کهنه شده و یا مورد قبول نیست اما چون کتاب دیگری در دسترس نیست هنوز از این کتاب های کهنه استفاده میشود.

«بعد از استقلال همه از نظر سیاسی و روحی و تبلیغاتی رو به زبان مادری آوردند. قیرغیزی زبان رسمی شد. ولی هنوز وضع کتب درسی خیلی بد است. من خودم پسرم «یرمک» را اول در مدرسه قیرغیزی گذاشتم. بعد دیدم اصلا تکلیف برای خانه نمیدهند. کتاب هم ندارند. دیدم عقب میماند. بنابر این«یرمک» را از مدرسه قیرغیزی گرفتم و فرستادمش به مدرسه روسی.»

در باره مدارس جمهوری آذربایجان قبل و بعد از استقلال هم چیزی شبیه این شنیده ام. فکر کنم وضع کتب درسی ترکمنستان و اوزبکستان هم بی شباهت به این نیست اما تا جائی که میدانم در قزاقستان کتب درسی بزبان قزاقی بیشتر بود اگر چه اينجا هم اکثریت بزرگ مدارس روسی زبان بودند.

به طور کلی آنچه که مشاهده میشود این است که وضع تحصیل زبان مادری در اکثراین جمهوری ها در گذشته هم خوب نبود. بعد از استقلال یافتن این کشور ها در اوایل 1990 یک موج ملی گرائی در زمینه زبان به وجود آمد. اما این زبان ها هنوز هم نتوانسته اند از نظر واژگان، کتاب، انتشارات، منابع مرجع و یا آشنائی با ادبیات تخصصی بین المللی جای روسی و یا طبیعتا انگلیسی را بگیرند.  دوست روزنامه نگارم «ناطق» از باکو میگوید از حدود ده سال پیش به این طرف کسانی که قدرت مالی اش را دارند بچه هایشان را به مدارس انگلیسی (و یا حتی ترکی زبان که انگلیسی را جدی میگیرند) میگذارند ویا باز مانند گذشته به مدارس روسی زبان میفرستند. «استخدام، شانس اشتغال و سطح درآمد از همه بهتر برای کسانی است که انگلیسی بلدند. روسی در درجه دوم است. آذربایجانی زبان پایه است – برای رفع احتیاجات اولیه. اما فقط با زبان ملی کار چندانی نمیشود کرد.»

بهر حال هنوز هم وقتی در این جمهوری ها پای یک صحبتی بنشینید که فراتر از صحبت عادی میرود یعنی مثلا اگر ،بخواهید در باره موضوعاتی مانند حسابداری و مدیریت، بانکداری، اقتصاد، فلسفه، تاریخ، فیزیک، پزشکی و غیره حرف بزنید برای مردم راحت تر است که به روسی صحبت کنند. اگر نه، حتما بیشتر از نصف کل لغاتی که به کار میبرند و اکثریت بزرگ لغات تخصصی که میشنوید روسی است. بعضی ها هم کمی لغات انگلیسی به بحث های تخصصی مخلوط میکنند که از نظر اجتماعی «اعتبار» ظاهرا بالاتری از روسی دارد.… ادامه خواندن

خلیل اینالجیق: تاثیر فرهنگ ایران بر امپراتوری عثمانی

پروفسور ایلبر اورتایلی، یکی از استادان مسلم تاریخ در ترکیه در باره استاد خود پروفسور خلیل اینالجیق (اینالجیک) میگوید: «استاد اینالجیق معتبر ترین شخصیت تاریخ نگاری در مورد دوره عثمانی در ترکیه و تمام دنیاست. اگر استاد اینالجیق در این مورد چیزی میگوید، درست میگوید زیرا حتما همه جوانب و اسناد مربوط به آن را دقیقا خوانده و میداند که چه میگوید.» استاد اینالجیق بعد از سالیان طولانی تدریس در ترکیه، هاروارد، کلمبیا و دیگر دانشگاه های دنیا اکنون بطور افتخاری رئیس رشته تاریخ در دانشگاه «بیلکنت» آنکارا است. آنچه که میخوانید ترجمه یکی از صحبت های استاد اینالجیق با تلویزیون دولتی ترکیه (ت ر ت) در مورد ایران و عثمانی و اهمیت تاثیر فرهنگ و سنن ایرانی بر امپراتوری عثمانی و کلا عالم اسلام است (ترجمه از عباس جوادی – توضیحات مختصر در داخل پرانتز متعلق به مترجم است).

پروفسور خلیل اینالجیق – تاریخ ایران گذشته ای چند هزار ساله دارد. عثمانی از نظر فرهنگی و حتی از جهت سازمان حکومتی ادامه این سنت ایرانی است. نظر من در باره (اين موضوع) تاريخ این است. از این سبب من در اینجا ابتدا از تاریخ تشکیل دولت و فرهنگ و امپراتوری ایران صحبت خواهم کرد، نه به تفصیل اما بطور خلاصه.

پیش از اسلام

بعد از فرهنگ بین النهرین، بابل و آسور، قبایل هند و آریائی که به جلگه ایران آمده بودند این فرهنگ بین النهرین را از طریق عیلام (ایلام) گرفتند و آن را از نظر سیاسی صاحب یک اهمیت بین المللی کردند. در تاریخ جهانی احتمالا بعد از چینی ها، ایرانی ها هستند که یک امپراتوری جهانشمول بنیاد کرده اند و این سنت تا عثمانی ها ادامه یافته است.

فرهنگ ایران با فتوحات اسکندر کبیر وارد یک قالب و شکل جدیدی شد و ماهیتی ایرانی – یونانی پیدا کرد یعنی دست آوردهای بزرگ فرهنگی یونان با هیبت بزرگ امپراتوری و سیاسی ایران تلفیق یافت و یک فرهنگ ایرانی و یونانی، فرهنگ هلنیستی به وجود آمد. ما این را در «اسکندر نامه» نظامی میبینیم. در «اسکندر نامه» اسکندر کبیر جزو حکمرانان ایران به حساب آمده است و خود کتاب هم نام «اسکندر نامه» گرفته است. در این اثر نظامی تمام تاریخ ایران را با شامل کردن یونان و اسکندر تا قرن چهاردهم میلادی شرح میدهد.

بعد از اسلام

وقتی ترک ها در آناطولی دولت خود را بنیاد نهادند در این دولت یک «بیگ لیک» و یا خان نشین بنام «گرمیان ها» بود. آنجا شاعری بنام احمدی «اسکندر نامه» را به ترکی ترجمه کرد. (ترجمه) «اسکندر نامه» جزو اولین نمونه های ادبیات کلاسیک ترک به شمار میرود.

امپراتوری ایران بعد از سقوط ساسانی ها (به دست) مستولیانی (افتاد) که از نیم جزیره عرب آمده بودند و بجای اکباتان در بغداد متمرکز شدند. البته قبل از آنها امویان بر سر کار آمده بودند. اما بخصوص در زمان عباسیان که در مقابل اکباتان در عراق و بین النهرین بغداد را ساختند، فرهنگ باستان ایرانی، فرهنگ ایرانی و یونانی به زیر بنای فرهنگی (دولت) اسلامی اعراب تبدیل شد. اولین بوروکرات بزرگ عباسیان یعنی (ابن) قتيبه یک ایرانی بود. برمکی ها هم ایرانی بودند و حتی در ابتدا مسلمان هم نبودند. یعنی میخواهم بگویم که فرهنگ بزرگ و باستانی ایران با خلافت آمیزش یافت. یعنی دولت اسلامی البته از نظر دینی و شرعی آمد و مستقر شد اما اداره دولتی، بوروکراسی، دفترداری و غیره را کاتب های ایرانی، برمکیان، قتيبه و غیره راه انداختند و فرهنگ ایرانی و سنت امپراتوری ایرانی بود که خلافت عباسی را ساخت

همزمان با عباسیان، در شرق ایران همراه با صفاریان، سامانیان و طبیعتا غزنویان، فرهنگ باستانی امپراتوری ایران دوباره احیاء شد. «سیاست نامه» (نظام الملک) تبلور این جریان است. «سیاست نامه» و «شاهنامه» (فردوسی) دو اثر ادبی است که فرهنگ باستانی ایران را احیاء کردند. در «سیاست نامه» سنت باستانی ایرانی – هندی دولتداری به زبان میاید. در آنجا میگوید «یک دولت فقط به یاری عدالت است که میتواند پا بر جا باشد. عدالت مهمترین صفت یک حکمران باید باشد.» این، نه از سنت اسلامی بلکه از سنت هندی – ایرانی نشاءت میگیرد. این یک تئوری دولت است که در زمان انوشیروان از هندی ترجمه شده است. این سنت تا زمان عثمانی ها ادامه یافته است. در دوره عثمانی هم مهم ترین صفت یک حکمران این است که عادل باشد.

این اصل عدالت را ترک ها در قرن یازدهم قبول کردند. بعد از استیلای ایران توسط سلجوقیان، بوروکراسی ایرانی بود و ارتش و لشکر ترک بود. از عباسیان به بعد چون ترک ها در امور نظامی ماهر بودند، لشکر، رهبری دولت، حکمرانی و سلسله های پادشاهی همه ترکی شد.  یعنی از زمان سلجوقیان در سال 1040 به بعد ایرانیان رهبری سیاسی و اداری را از دست دادند و از آن به بعد سلسله های ترک بر سر قدرت بودند اما از بوروکرات های ایرانی استفاده کردند. وزیر اعظم سلطان سلجوقی و مولف «سیاست نامه»  نظام الملک یک ایرانی بود.  از خاندان های ترک، قراخانیان در آسیای مرکزی حکم میراندند و سلجوقیان در ایران و سوریه و بعدا در آناطولی. دولت سلجوقی از نظر فرهنگی و دولتداری امپراتوری، ایرانی است. نمونه ها و مدل های ادبیات کلاسیک ترک با سرمشق گرفتن از شعرای ایرانی ایجاد شده است.

ادبیات ایران و آناطولی

در عثمانی این تاثیر ادبیات ایرانی ادامه یافت. ولی الدین احمد پاشا برپایه خواندن دیوان های فارسی، بنیاد ادبیات کلاسیک عثمانی را گذاشته است. از این جهت آذری ها چون هم ترکی و هم فارسی میدانستند نقش بزرگی در این رهگذر داشتند. آذری ها  در انتقال فرهنگ و ادبیات ایرانی به آناطولی نقش بزرگی بازی کردند. در زمان سلجوقیان بزرگ (سلجوقیان ایران) در شعر و ادبیات، قانعی، ابن بی بی، به فارسی نوشتند. حتی سلاطین سلجوقی اشعار فارسی میسرودند و در «مجلس عشرت» شعرای مهم آنها شعرای ایرانی و فارسی گو بودند. مولانا جلال الدین رومی در قونیه (کونیا) مستقر شد اما به فارسی نوشت. من از بررسی هایم میدانم که در غرب (آناطولی)، مثلا در شهر بورسا بعنوان نمونه وقتی ابن بطوطه به این شهر آمده روستائیان آتجا عربی نمیدانستند. ابن بطوطه میگوید اینجا کسی هست که عربی بداند؟ پاسخ میدهند که بله، یکی هست. (ملای ده را) میاورندش پیش ابن بطوطه. آن شخص هم فارسی حرف میزند. ابن بطوطه هم تعجب میکند و میگوید این که عربی نیست! و آن شخص هم برای تبرئه خود میگوید این که من حرف میزنم «فارسی قدیم» است!! یعنی در آناطولی هر کس (خیلی ها)  فارسی میدانست یعنی حتی ملای ده هم فارسی میدانست.

بعد از 1453 که عثمانی ها امپراتوری خود را به رهبری فاتح (سلطان محمد) تاسیس میکنند از نظر فرهنگی کلا متوجه ایران میشوند. یک نمونه بدهم. شاعر و متصوف بزرگ جامی وقتی از مکه برمیگشت در حلب خبری از فاتح سلطان محمد میاید که با ارسال 5000 سکه طلا به جامی او را به استانبول دعوت میکند. ولی جامی که در زمان تیمور در منطقه ای شامل مراکز مهم فرهنگ ایرانی مانند هرات، مرو و سمرقند زندگی میکرد به فرهنگ نوپای ترکی در استانبول التفاتی نکرد و به هرات بازگشت.

ترک های سرزمین های اسلام و  اداره دولتی

بعد از سال 1040 ترک ها بودند که بر دنیای اسلام و از آن جمله ایران حکومت کردند. آنچه که ترک ها با خود آوردند اداره دولت و برتری قانون، قوانین و موارد ممنوعیت بود. یعنی در اداره دولتی آنچه که ترک ها در زمان سلاطین ترک آوردند و از سنت دولتداری ایرانی فراتر میرفت اصل برتری حکمران و اتوریته دولت بود. عثمانی ها نماینده این اصل هستند. فاتح سلطان محمد قبل از همه چیز سلطان و حکمران مستقلی است که ورای قوانین اسلامی قوانین عرفی خود را وضع کرده است. این در خلافت اسلامی وجود نداشت. یعنی نوآوری ترک ها در اداره دولتی حاکمیت اتوریته دولت و قوانین بود. این هم سهم ترک ها در ادبیات و فرهنگ ایرانی بود. عثمانی نماینده این است.

فرهنگ ایرانی و اروپا

هم در دوره خلافت و هم کلا در دوره اسلامی، اسلام، آثار قدیم و کلاسیک از جمله دوره باستان هلنیستی (و علوم) و آثار آن دوره مانند مکتب افلاطون، تصوف، کلام، فلسفه، فلسفه اسلامی را از طریق فرهنگ ایرانی – یونانی ادامه داد. در آن دوره اروپا در جهالت به سر میبرد. در زمان عباسیان یک سنتزی از فرهنگ های ایرانی، یونانی و اسلامی بوجود آمد. این را مثلا هانری پلن (؟) در کتاب معروف «هارون الرشید و کارل بزرگ» هم مینویسد. آن وقت ها سلطنت کارل بزرگ (شارلمان) در مقایسه با امپراتوری هارون الرشید بسیار کوچکتر و محقر تر بود. در اروپا اولین اسکولاستیک ها، اسکات، و دیگران… مثلا تا قرن پانزدهم در بولونیا فلسفه ابن رشد تدریس میشد. در علم نجوم آثار اولوغ بیگ و قبل از او رازی ترجمه میشد. راهبان اسکولاستیک اروپا برای آموختن فلسفه به اسپانیا میامدند. آثار ابن رشد وابن سینا مانند «قانون» ترجمه میشد. یعنی فرهنگ اروپا قبل از اینکه در قرون 14 و 15 مستقیما به منابع یونانی مراجعه کند و به مدنیت مدرن دست یابد کاملا نمایانگر فرهنگ اسلامی و ایرانی است. آمدند و از ما، از اسلام آموختند اما در این موضوع نباید غلو کرد. زمانی که دانشمندان بیزانس بعد از فتح استانبول به ایتالیا رفتند و زبان یونانی را آنجا درس دادند، آنجا، ابتدا در فلورانس یک جریان هومانیستی شروع شد و آنها دیگر مستقیما افلاطون، ارسطوو عموما کلاسیک های یونانی را مستقیما از منابع اصلی و یونانی آن مطالعه کردند و بدین ترتیب یک فرهنگ نوین ایجاد شد که عبارت از رنسانس و هومانیسم بود. این را اسلام ایجاد نکرد، ایران ایجاد نکرد. ایران تا قرن چهاردهم زمینه را فراهم کرد اما از قرن 14 و 15 به بعد اروپا مستقیما با مراجعه به منابع یونانی فرهنگ معاصر اروپائی را بوجود آورد.

—————————————–

همچنین بخوانید:

اورتایلی: «فرهنگ خمیر مایه پایداری ایران است»

اورتایلی: «البته که من یک ملی گرای فرهنگی هستم»

اورتایلی: «تفکیک دنیای ترک و ایران قابل تصور نیست»

عباس جوادی: سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی: لشکر و دولت در دوره آق قویونلوادامه خواندن

زوال زبان ها چیزی طبیعی است

Languages

عباس جوادی – این احتمال وجود دارد که بیش از نصف تقریبا 7000 زبانى که در حال حاضر در دنیا وجود دارد تا سال 2100 از بین برود (1). گروه های مختلفی کوشش میکنند از روند زوال این زبان ها جلوگیری کنند. در بعضی موارد اگرتلاش روشنفکران و نویسندگان این یا آن زبان با حمایت دولت متبوع آنها همراه باشد میتوان شاهد «نجات» و بقای این زبان ها و احیای کاربرد شفاهی و شاید کتبی آنها بود اما ظاهرا روند کلی و تاریخی این است که زبان های «قدرتمند» که در سطحی بین المللی و یا منطقه ای در زمینه های علمی، تکنولوژیک، تجارت، توریسم و غیره رواج دارند (انگلیسی، روسی، چینی، آلمانی، فرانسوی و غیره) و یا زبان رسمی یک دولت هستند شانس بیشتری برای بقا و حتی پیشرفت دارند در حالیکه زبان ها و لهجه هائى که نه چنان قدرتی دارند و نه رسمی هستند در سطح «زبان زندگی خصوصی» باقی مانده و بخصوص اگر تعداد متکلمین آنها زیاد نباشد بتدریج از بین خواهند رفت.

در ایران و منطقه، تاریخ نمونه های بسیاری از ناپدید شدن زبان ها دارد. حتی بعضی زبان ها که در منطقه ای وسیع از طرف جمعیتی نسبتا بزرگ تکلم میشدند هم از بین رفته و جای خود را به زبان و یا زبانهای جدید تری داده اند. زبان ماد ها یکی از این زبان هاست وما اطلاعات فوق العاده کمی در این مورد داریم و دقیقا نمیدانیم که شرایط و علت از بین رفتنش چه بوده است. زبان های خوارزمی، تخارى و یا سغدی که از زبان های شمال شرقی و ایرانی هستند نیزاز آن جمله اند. اما عموما میتوان حدس زد که این زبان ها اولا یکشبه از بین نمیروند و ثانیا کاملا از بین نمیروند بلکه با استحاله و یا تبدیل به زبان ها و لهجه های دیگر به نوعی به حیات خود ادامه میدهند. مثلا گمان کلی این است که زبان «مادی» در زبان های ایرانی-شمال غربی تاتی، کُردی و تالشی و حتی گیلکی و مازندرانی مستحیل شده است.

از این شاخه های زبان های ایرانی شمال غربی کُردی هنوز پا برجاست و حتی بخاطر تحولات سیاسی صد سال اخیر پیشرفت هم کرده است. اما مثلا مازندرانی دیگر عملا جای خود را به فارسی معاصر داده است در حالیکه تاتی اگرچه از اکثر نقاط آذربایجان رخت بربسته و جای خود را به ترکی آذری داده، اما هنوز در بعضی نقاط آذربایجان و استان مرکزی مورد استفاده شفاهی بعضی گروه های مردم است. البته یک علت زوال زبان تاتی (و یا در مجموع “فهلوى”) که قبل از گسترش ترکی درآذربایجان زبان گروه بزرگی از مردم بود کوچ و اسکان اقوام و قبایل ترک زبان از آسیای مرکزی به آذربایجان، قفقاز و آسیای صغیر (آناتولی) بوده است اما با نگاه به سرنوشت مازندرانی و یا تا حدی لُری بعید است که این عامل تنها دلیل زوال تاتی باشد.

ظاهرا بقا، احیا و پیشرفت و یا زوال تدریجی و از بین رفتن زبانها چیزی نیست که فقط وابسته به چند دلیل مشخص و یا شرایط سیاسی و تاریخی باشد.یعنی نمیتوان بطور دقیق و با اطمینان گفت که اگر فلان شرایط موجود باشد فلان زبان با بهمان ویژگی ها از بین میرود و یا زنده مانده و پیشرفت میکند. زبان بلاروس («روسیه سفید») طوریکه میگویند فرق چندانی با روسی ندارد و لهجه ای از روسی است که تا استقلال بلاروس پس از فروپاشی شوروی فقط در حوزه خصوصی انسانها و بخصوص در روستا ها صحبت میشد. بعد از استقلال روشنفکران بلاروس کوشش زیادی نمودند که آن را بصورت زبانی مستقل از روسی در آورند اما با وجود یک دولت بلاروس که زبان «رسمی» اش هم بلاروسی است، عملا هنوز هم زبان اول که دربلاروس استفاده میشود روسی است.

سرزمین چک و اسلواکی را اگر در نظر بگیرید در این سرزمین ها که تا اویل قرن بیستم بخشی از امپراتوری هابسبورگ بودند زبان رسمی عملا آلمانی بود اما با کوشش و تبلیغات روشنفکران، ایجاد حکومت چکسلواکی در اوایل قرن بیستم زبان چکی – اسلواکی شروع به رشد چشمگیری نمود. این دو «زبان» به همدیگر فوق العاده نزدیک اند و بگفته کسانیکه به هردو اشنا هستند شاید فرقشان مانند فرق انگلیسی آمریکا و بریتانیا باشد اما بعد از جدائی جمهوری های چک و اسلوواکی هر کدام بعنوان زبان مستقل و رسمی یکی از این کشور ها در آمدند. در مقابل، آلمانی چه در آلمان و چه در اتریش و سوئیس آلمانی است اگرچه بین لهجه های مثلا برلین و زوریخ فرق بسیاری هست و حتی زبان آلمانی سوئیسی ها برای آلمانی ها تقریبا غیر قابل فهم است. از طرف دیگر در بریتانیا هم دولت و هم رسانه ها از قبیل بی بی سی سعی به حفظ و احیای زبانهای اسکاتلند و ویلز (اسکاتیش، ولش) میکنند اما این هر دو زبان که در مقابل انگلیسی پیوسته در حال عقب نشینی بوده اند احتمالا با وجود تقویتی نسبی هرگز به سطح نفوذ و توان زبان انگلیسی نخواهند رسید.

با وجود گوناگونی مثال ها و مشکل بودن نتیجه گیری کلی احتمالا میتوان یکی دو تشخیص را عمومی و بین المللی خواند. یکم: زبان های بین المللی ظاهرا طول عمر بمراتب بیشتری نسبت به دیگر زبان ها دارند. دوم: زبان های رسمی کشور ها نسبت به زبان های غیر رسمی پا برجا ترو با نفوذ تر و در زندگی عملی در آن اجتماع «بدرد بخور ترند». سوم: زبان هائی که از طرف تعداد قلیلی از مردم کشور و منطقه متبوع خود استفاده میشوند نسبت به زبان هائی که متکلمین پر جمعیتی دارند درموقعیت ضعیف تری هستند. و چهارم: احتمال استحاله زبان های کوچک اقلیت ها در زبان رسمی یک کشور در شهر ها بیشتراز روستا ها و نقاط کوهستانی است. بهمین ترتیب هر چه رشد شهری شدن، مهاجرت، پیشرفت اقتصادی، ادغام اقتصادی – اجتماعی و ارتباطاتی متکلمین یک لهجه و یا زبان اقلیت با بقیه مردم کشور متبوع خود بالا رود امکان آمیزش زبانی با زبان و یا لهجه اکثریت و یا رسمی و در نهایت پسرفت زبان و لهجه اقلیت و زوال آن بیشتر است. اما نمونه هائی هم هستند که نشان میدهند که این روند لزوما در همه جا نتایج کاملا مشابهی نمیدهد.

البته طوری که ذکر شد هیچکدام از این نتیجه گیری ها در هر شرایطی صد در صد صادق نیست و تحول هر زبان معین میتواند نسبت به شرایط مشخص خود از روند عمومی و احتمالی فرق کند.

اما در نهایت، در دنیای معاصر، نیاز های اقتصادی، اشتغال و ارتباط با دیگران عامل مهمی در تصمیم افراد درمورد اولویت های زبانی شان است. بخصوص در عصر کنونی ارتباطات و بین المللی شدن معلومات، تحصیل، اقتصاد، تجارت، تکنولوژی، توریسم، سیاست و علم و فرهنگ زبان و یا زبان های مورد ترجیح افراد نه بر پایه عقیده و تمایلات ملی و گروهی بلکه بر پایه زندگی عملی و نیاز های اجتماعی افراد و خانواده ها مانند اشتغال و امتیازهای عملی و مادی معین میشوند.

پروفسور مارک پیگل استاد زبانشناسی و زیست شناسی تکاملی دانشگاه ردینگ انگلستان میگوید (2) تکثر بیش از حد زبان ها موافق با نیاز زمان دایر بر تسهیل ارتباطات و تفاهم بین انسان ها نیست و روند کلی اصولا باید رو به استاندارد شدن و تقلیل تعداد زبان هاى مورد استفاده مردم در سطحی وسیع تر از فقط خانواده و محیط شخصی باشد همچنانکه در اندازه گیری زمان، مسافت و یا حرارت هم داشتن چندین معیار مختلف متناسب با نیاز های عملی مردم دنیا نیست.

این البته به معنای لزوم زوال همه زبان ها و يا لهجه های کوچک دنیا نیست. اگر طرفداران حفظ زبان هائی که تحت خطر زوال قرار دارند موفق شوند، میتوان این زبان ها را که بخشی از فرهنگ رنگارنگ بشریت است اقلا تاحدى حفظ کرد و حتی شاید تبدیل به زبان مورد استفاده در محاوره و مکاتبه های رسمی نمود ولی به سختی میتوان آنها را تبدیل به رقیب زبان های «قدرتمند» و با نفوذ بین المللی و یا رسمی کشور ها کرد.

——————————

1. Enduring Voices, A project by National Geographic

2. Marc Pagel: How Language Transformed Humanity – video

———————————

از فیس بوک

ف.: آقای جوادی ؛ وضعیت زبان ترکی آذربایجانی را در ایران و جمهوری آذربایجان چگونه ارزیابی می کنید؟ در مقاله اشاره ای نکرده بودید.

عباس جوادی: سلام علیکم آقای ف.، نه، این مقاله بیشتر عمومی بود. در نظر دارم در آینده از همین زاویه به تحول ترکی آذری نگاهی بیاندازم. البته تا حالا در فرصت های متعددی در این باره نوشته ام که اگر به آرشیو نگاه کنید خواهید دید. اما عجالتا عرض کنم که یک موضوع مربوط به حقوق شخصی و گروهی انسان ها میشود که در این مورد تعریفش حق اجتماعی و سیاسی تحصیل بزبان مادری است. نکته ای که موضوع محوری این مقاله است اگرچه با آن مسئله حقوق و عدالت اجتماعی مربوط است اما بیشتر به وضع و تحولات عینی بر پایه نیاز های افراد (اشتغال، تحصیل، کار، علم، ارتباطات و غیره) مربوط میشود. از این زاویه فرق چندانی بین ترکی آذری ایران و مثلا گیلکی نیست مگر اینکه ترکی آذری جزو زبانهای فارسی نیست و از طرف دیگر تعداد ترکی زبانان آذری در ایران از مثلا مازندرانیها و یا لُر ها خیلی بیشتر است. دو نکته دیگر که ویژگی ترکی آذری است نقش ترکی زبانان و بخصوص آذربایجانی ها در تاریخ ایران است که بنظرم خد اقل در 500 سال اخیر ایران معاصر بعد از از اسلام را ساخته و با چنگ و دندان از آن حراست کرده اند و ثانیا وجود جمهوری آذربایجان و ترکیه در همسایگی آذربایجان ایران است که از طرفی باعث تقویت ترکی در آذربایجان ایران شده اند و از طرف دیگر بخاطر مداخلات و دست اندازیهای روسیه (و بعد شوروی) و عثمانی عکس العمل و خاطره ای منفی بین ایرانیان و حتی آذربایجانیان نسبت به خواست های تحصیل بزبان مادری ایجاد کرده است.اعتراف میکنم که این موضوع بسیار پیچیده ای است و در یک مقاله نمیگنجد اما من کوشش خودم را خواهم کرد.… ادامه خواندن

گزارش رمزی سفارت شوری (1325) در باره «جنبش» گیلان

یک گزارش «فوق العاده سرّی» از سفارت شوروی در تهران (آذر 1325) بلافاصله بعد از تشکیل حکومت فرقه دمکرات در تبریز، نشان میدهد که مقامات شوروی و پیشه وری کوشش میکرده اند که همزمان با آذربایجان و کردستان در گیلان نیز هرچه زودتر یک «جنبش» تجزیه طلبانه و یا طرفدار خود مختاری وسیع آغاز شود اما این کوشش ها با تردید و بی میلی کمیته مرکزی حزب توده روبرو شده است.

در این سند شرایط مربوط به «جنبش گیلان» توصیف شده در باره تردید های حزب توده و تاکید مقامات جمهوری شوروی آذربایجان و خود پیشه وری برای شروع هرچه زودتر «اقدامات عملی» توضیح داده میشود.

سند را فرول رومانوویچ کوزلوف که آن زمان ظاهرا کارمند سفارت شوروی در تهران بوده آماده کرده بصورت رمز به مسکو فرستاده است. این سند تا سقوط شوروی در سال 1989 بصورت «فوق العاده سرّی» باقی ماند اما بعد از سقوط شوروی همراه با اسناد دیگر به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شد و در دسترس عموم قرار گرفت. این سند که با مشخصات

RGASPI, f. 82, op. 2, d. 1221, ll. 29-30

در آرشیو همین وزارت است از طرف جمیل حسنلی (باكو) دسترس شده، از طرف گری گلد برگ (مرکز مطالعات جنگ سرد در موسسه وودرو ویلسون) به انگلیسی ترجمه شده و سپس با کسب اجازه از مرکز مطالعات جنگ سرد از طرف الناز افروزی فر به فارسی ترجمه و از طرف عباس جوادی ویرایش شده است که اینک برای اولین بار در «چشم انداز» منتشر میشود. برای مطالعه اصل روسی سند و ترجمه انگلیسی اینجا را کلیک کنید.

حدود شش ماه قبل ار این تاریخ، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی فرمانی با امضای استالین امضاء کرده دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی میر جعفر باقروف را مسئول رهبری، طراحی و اجرای «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» نموده بود. چند ماه بعد از اين فرمان بود كه فرقه دمكرات آذربايجان و حكومت پيشه ورى با طراحى و مديريت رهبران حزب كمونيست آذربايجان شوروى تشكيل شد. آذربایجان، کردستان، گیلان و حتی خراسان جزو استان هائی بودند که قرار بود شوروی در آن ها یک جریان تجزیه طلبانه و یا خودمحتاری یراه بیاندازد و رهبری کند (برای مطالعه این سند تاریخی اینجا را کلیک کنید).

از میان دیگر نام هائی که در سند ذکر میشوند، میرزا ابراهیموف (آکادمیک) و میرزا حسن اوف دو معتمد نزدیک میرجعفر باقروف و نمایندگان شخصی او در تبریز بودند که کار های فرقه دمکرات را از پشت صحنه اداره میکردند. نام میرزا ابراهیموف بعنوان یکی از مسئولان اجرای طرح تجزیه طلبی در آذربایجان ایران در فرمان سرّی استالین هم ذکر شده بود. رضا روستا، عبدالصمد کامبخش و بزرگ علوی از رهبران حزب توده بودند.

و اما متن «گزارش رمزی» سفارت شوروی در تهران به مسکو در مورد «جنبش گیلان»، مورخه اول ژانویه 1946:

{سربرگ : دایره اطلاعات بین المللی در نزد کمیته مرکزی حزب کمونیست سرتاسر اتحاد (بلشویک)}
تلگرام رمزگشایی شده
از ایران
فرستاده شده در تاریخ یکم ژانویه 1946 ، شماره 2140/4
دریافت شده توسط دایره رمز
( دراصل :29م دسامبر 1945 ) 1 ژانویه 1946
رمزگشایی شده توسط دایره رمز، 1 ام ژانویه 1946
( تایپ شده در بالای صفحه ، دست نویس در نسخه ظاهرا قدیمی تر : ” خطاب به سیلین.  چه کاری باید انجام داد؟ 3 ژانویه 1946 ، و . مولوتوف)
در پایین صفحه نخست نسخه جدید تر : “عضو (یادداشت دست نویس در پایین صفحه نخست نسخه قدیمی تر : “رفیق  سیلین دیدگاه ما نسبت به این سوال را به رفیق باقروف فرستاد. ” در پائین صفحه نخسن نسخه جدید تر: “عضو کمیته مرکزی. اولین نسخه همراه با یادداشت رفیق مولوتوف به رفیق س (سیلین) فرستاده شد.)
(نسخه اصلی : شش رونوشت چاپ شد، نسخه جدیدتر : سه رونوشت چاپ شد)
( دست نوشته به  رفیق استالین)

1- به  رفیق مولوتوف
2- به رفیق  بریا
3- به  رفیق مالنکوف
4- به  رفیق دکانوزوف {به صورت دست نویس در نسخه جدید تر}
5- به رفیق پانیوشکین {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
6- او/اس  {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
7- دستنوشته ) به رفیق میکویان)
8- دستنوشته ) به رفیق ژدانوف)

به فیلیپوف(استالین)

در تاریخ 22 دسامبر ، مصوبه جلسه نمایندگان اقشار مختلف مردم گیلان از رشت دریافت شد که به امضای نمایندگان رعایا و دهقانان ، ملاکین ، طبقه روشنفکر و سازمان محلی حزب توده رسیده بود. اغلب روزنامه های چپگرا این مصوبه را در تاریخ 24 ، 25 و 26 دسامبر منتشر کردند. این مصوبه مطالبات زیر را در بر می گرفت : تبعید سید ضیاء ، تاسیس یک رژیم دموکراتیک ، تحت پیگرد قرار گرفتن دزدان و رشوه گیرندگان از دستگاه دولتی ، ایجاد انجمن های ایالتی و ولایتی و اختصاص 50 درصد از مالیات جمع اوری شده در استان (گیلان – مترجم) به موسسات و نهادهای محلی. مصوبه به شاه ، مجلس و دولت تلگراف شد. درتلگراف به این مسئله اشاره شده بود که در صورت عدم پاسخ به مطالبات طی 10 روز،  (آنها خود – مترجم) اقدام عملی را آغاز خواهند کرد. کمیته ای هشت نفره برای رهبری جنبش انتخاب شد. تردیدهایی در کمیته مرکزی حزب توده در رابطه با گسترش جنبش در گیلان بروز می کند. یک ماه پیش با دستور کمیته مرکزی رضا روستا به تبریز رفته بود و در آن جا میرزا ابراهیموف و پیشه وری به وی پیشنهاد دادند که فورا اقدامات عملی را در گیلان آغاز کند و نقشه و برنامه فعالیت را نیز طراحی کردند. هنگامی که روستا مرا از این مسئله مطلع نمود ، من پيشنهاد دادم که فورا همه چیز را به رفقای ما در هیئت نمایندگی (سفارت شوروی – مترجم) گزارش کند. درآن جا آنها به او (روستا – مترجم) گفتند هیچ دستورالعملی درموردچنین عملیاتی در گیلان وجود ندارد و برعکس ، چند روز بعد این رفقا پیشنهاد دادند که حزب توده افراد خود را به مازندران و گیلان بفرستد تا مانع فعالیت های زودهنگام کارگران محلی شوند. روستا و کامبخش رفتند. ماموریت انجام شد. چند روز بعد در بازگشتشان جلسه ای باحضور نمایندگان اقشارمختلف مردم در گیلان برگزار شد ، اولتیماتومی به تصویب رسیده و به دولت ارسال شد و هم چنین کمیته ای ایجاد شد. اگرچه اولتیماتوم به امضای مسئولان محلی حزب  توده رسید ،  اما کمیته مرکزی حزب توده از تدارک این جلسه مطلع نبود.

بزرگ علوی در همان زمان بازگشت ، میرزا حسن اوف و پیشه وری به او گفتند که (آغاز – مترجم) فعالیت در گیلان ضروری است و این که آنها این کار را به روستا سپرده بودند اما او در خواب بود. علوی پاسخ داد که می داند که هیئت نمایندگی پیشنهاد فعالیت درگیلان را نداده اند. سپس میرزا حسن اوف گفت که خود او دست به کار میشود اما باید ابتدا اجازه گرفت. هر دواین مسائل دوباره باعث سردرگمی در کمیته مرکزی حزب توده شد. مسئولان کمیته مرکزی  می گویند که اگر قرار است عملیات در گیلان اغاز شود و کمیته ای تشکیل شود و به آنها حتی در باره این مسئله اطلاعاتی داده نشده ، پس واضح است که  آنها (کمیته مرکزی حزب توده – مترجم) مورد اعتماد نیستند. آنها نمی دانند باید چه نقشی در این جنبش بازی کنند. من رفقایمان در هیئت نمایندگی را از این مسئله آگاه کردم. نفر دوم قول داد همه تردیدهای اعضای کمیته مرکزی را برطرف کند و اظهار داشت که جنبش در گیلان تحت کنترل ماست و هیچ گونه سوء تفاهمی با کمیته مرکزی وجود ندارد.

کوزلوف

ادامه خواندن

۲۱ آذر: روی دیگر سکه

W.Douglas
عباس جوادى – هر سکه دو رو دارد. اسناد و مقالاتی که در چند روز گذشته در رابطه با 21 آذر و حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان در «چشم انداز» منتشر شد با صراحت تردید ناپذیری نشان میدهند که فرقه دمکرات در شرایط اشغال شمال ایران از طرف شوروی و با طرح دقیق، رهبری گام به گام پشت صحنه عملیات از طرف شوروی ها انجام شد. در عین حال همین اسناد نشان میدهند که مسکو به جریان پیشه وری بعنوان وسیله ای جهت گرفتن امتیاز از دولت ایران نگاه میکرده و اگر هم در ابتدا شکی میکرده که شاید آذربایجان و کردستان کاملا از ایران جدا شده به شوروی ملحق شوند، دیر تر تحت فشار متفقین در سطح بین المللی از این تصور دست کشیده است (نگاه کنید به مقاله: 21 آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب).  نقش و اهداف خود پیشه وری و یا حتی فرقه دمکرات در این ماجرا ظاهرا ثانوی بوده و حکومت فرقه بهمان ترتیب که با ارتش شوروی آمده بود بعد از عقب نشینی ارتش سرخ که با توافق تهران و مسکو انجام گرفت متلاشی شد.

این یک روی «سکه 21 آذر» است، روئی که اکثر طرفداران فرقه و یا شوروی سابق نمیخواهند بپذیرند و یا به آن اهمیت لازم را بدهند. آنها نقش و فعالیت های فرقه و شخص پیشه وری را بطرز غلو آمیزی بزرگ کرده این جریان و حکومت یکساله آنرا همچون حکومتی «دمکراتیک» و «ملی» (به معنای حافظ منافع مردم آذربایجان) نشان میدهند و در عین اینکه سعی میکنند نشان دهند که فرقه و حکومت آن اساسا با کوشش و برنامه خود مردم آذربایجان بر سر کار آمده و اصلاحات «عمیقی» انجام داده، بعد از خروج ارتش شوروی و بازگشت آذربایجان به ایران، تعداد کشته شدگان را بصورت حیرت انگیزی بزرگ میکنند و حتی آن را بعنوان «نسل کشی» قلمداد میکنند.

آنچه که ميخوانيد «روی دیگر سکه» است، روئی که  فقر و فساد، ظلم و ستم ماموران و ملاکین را به عنوان عامل یاری رسان به برانگیزاندن مداخله شوروی نادیده می‌گیرد.

آنچه میخوانید ترجمه ای است از فصل “آذربايجان” كتاب “سرزمين هاى شگفت انگيز و مردمى مهربان” اثر قاضى سابق آمريكا ويليام داگلاس كه در سال ١٩٥١ در نيويورك چاپ شد و در ١٣٧٧ شمسى ترجمه فارسى آن در موسسه گوتنبرگ تهران منتشر شد. داگلاس قاضی عالیرتبه دادگستری آمریکا بود که برای آشنائی با دنیای شرق در سالهای 1949-1951 به ایران، لبنان، اسرائیل و سپس هندوستان سفر کرد و خاطرات خود را از این سفر ها نوشت. این دوره درست مصادف با زمان بعد از جنگ و شروع جنگ سرد بود. بار اول داگلاس در سال 1949 به ایران آمد که مصادف بود با مدت كوتاهى بعد از پایان دوره حکومت پیشه وری.

محصول سفر های داگلاس به ایران، لبنان و اسرائیل کتابی بود بنام «سرزمین های شگفت انگیز و مردمی مهربان». بخش مهمی از این کتاب مربوط به ایران است. داگلاس در ایران و کشور های دیگر سعی کرده است از شهر های بزرگ دوری کند و به ولایات برود و با مردم جوش بخورد. در ایران او از آذربایجان، کردستان و لرستان دیدن کرده و در عین حال در باره زندگی بختیاری ها و قشقائی ها نوشته است.

فصل آذربایجان کتاب او (ص 38-50) 12 صفحه است که اساسا مربوط به حکومت یکساله پیشه وری، وضع مردم، رفتار و فساد ماموران، و باز پس گرفتن آذربایجان از قوای ارتش سرخ و سپس حکومت فرقه دمکرات از طرف حکومت مرکزی میشود. برخی که ظاهرا کتاب را نخوانده اند به داگلاس و کتابش نسبت هائی داده اند که در نوشته های او دیده نمیشود. اما بنظرم داگلاس درنوشتن سفرنامه خود «سرزمین های شگفت انگیز و مردمی مهربان» مانند یک قاضی بیطرف و منصف عمل کرده، حد اکثر کوشش خود را در نگرش منصفانه و بیغرضانه کرده و جوانب مختلفی را که دیده و شنیده در نظر گرفته که خیلی قابل تقدیر است.

نقل این فصل کتاب ویلیام داگلاس اساسا از ترجمه فارسی چاپ تهران (1377، موسسه گوتننبرگ) است. در مجموع ترجمه خوبی است. ولی من خودم آن را با اصل انگلیسی اش مقایسه و در بعضی جاها تصحیحاتی کردم و تغییرات جزئی دادم. من در پایان این مقاله اصل متن انگلیسی دوازده صفحه ای در باره آذربایجان را برای اطلاع شما تقدیم میکنم. اصولا کتاب که مانند خاطرات است ، از یونان و قبرس شروع میشود و با خاطرات ارمنستان، آذربایجان، قشقائی ها و کردستان و لرستان ادامه مییابد. شما هم میتوانید اصل انگلیسی تمام کتاب را در لینک زیر ببینید:

FULL TEXT of Strange Lands And Friendly People by William O. Douglas, 1980

در این کتاب داگلاس از مظالم ملاکین و بیرحمی و قساوت سربازان و ماموران محلی هنگام بازگشت ارتش مرکزی به آذربایجان، غارت روستا ها و حتی تجاوز به ناموس زنان میگوید و اضافه میکند ارتشی که آمده بود  آذربایجان را از دست اشغال ارتش خارجی برهاند خود همچون ارتش اشغالگر عمل میکرد. داگلاس به شیوع دزدی و فساد در سطح محلی اشاره میکند و حتی میگوید کمک های غذائی که حکومت مرکزی و یا شوروی در زمستان سخت 1949 فرستاده بودند را ماموران محلی در بازار میفروختند و مردم را به مرگ بخاطر قحطی و گرسنگی محکوم میکردند.

داگلاس در ضمن میگوید که تقسیم اراضی و منع رشوه خوری ماموران دو دلیل مهم محبوبیت پیشه وری بودند (در آن سال ها اسناد سرّی حزب کمونیست شوروی فاش نشده بود که دقیقا نشان میدهند برنامه «اصلاحات» قبل از تاسیس حکومت پیشه وری از طرف حزب کمونیست شوروی در باکو طرح ریزی شده بود. به این سند مراجعه کنید). اما کمونیست های آذریایجان حتی به 1000 نفر هم نمیرسیدند. او میگوید پیشه وری و حکومتش در آذربایجان محبوب بوده اند، اگرچه بنظر او بسیاری فکر میکردند که اگر پیشه وری میماند آذربایجان (ایران) راه شوروی را در پیش میگرفت. شیوه تبلیغاتی شوروی در آذربایجان (ایران) «نرمتر» از همه جای دیگر بود. آنها به دهات پخش شده با وعده های دروغین دادن خانه های وزیران و وکیلانی که به  تهرانگریخته بودند، اعطای زمین و غیره برای خود تبلیغ میکردند. با این وجود بنظر داگلاس علت اصلی محبوبیت پیشه وری اصلاحات مختلفی از قبیل تقسیم اراضی و ظلم و فساد ماموران و ملاکان محلی بوده است.

داگلاس در ضمن میگوید که پیشه وری كه با اشغال شوروی آمده بود خواهان جدائی از ایران نبود، اما اختیارات محلی میخواست و از جمله طلب میکرد که نصف مالیاتی که آذربایجان میدهد برای خود آذربایجان صرف شود. اما او میگوید پیشه وری و نزدیکانش 45 دقیقه قبل از ورود ارتش ایران به تبریز از ایران خارج شده بودند. در مجموع بنظر میرسد داگلاس نظر کلّا مثبتی نسبت به حکومت مرکزی ایران داشته و در باره نیات شوروی و ارتش سرخ آگاه بوده است. خود او درمقدمه کتاب از سپهبد رزم آرا نخست وزیر که بعدا ترور شد همچون «دوست» خود نام میبرد اما از مظالم و تعدیات ماموران محلی و ملاکین شکایات بسیاری میکند و این را (در نمونه کریم گدا و زنش فاطمه) دلیل محبوبیت پیشه وری میخواند.

در زیر فصل «آذربایجان» کتاب ویلیام داگلاس را تقدیم میکنم. 

آذربایجان

آذربایجان، استان شمال غربی ایران در امتداد مرزهای ترکیه و روسیه غنوده است. کوه پرآوازه آرارات با يك قله ۱۷ هزار فوتی، که پوشیده از برف و هرمی شکل است، از فراز آسمان‌ها بر مرز و بوم آذربایجان نظاره گر است. رود ارس که به دریای خزر می‌رسد، در قسمت شمالی، مرزی به طول بیش از سیصد کیلومتر را تشكيل ميدهد. در غرب آذربایجان، دریاچه ارومیه واقع است که به اندازه دریاچه خودمان «سالت لیک» در ایالت یوتا است. ماهی نمی‌تواند در این دریاچه زندگی کند. این دریاچه آبش به قدری شور است که تکه‌های نمک بر پوست آدمی نقش می‌بندد. رشته کوه زاگرس، که تا ترکیه و قفقاز روسیه و تا خلیج فارس کشیده شده، رشته کوهی تنومند و سنگ‌های آهکی است که سرتاسر مرز غربی آذربایجان کشیده شده است. گردنه‌های این کوه تا ۸ هزار پا و قله‌های آن تا ۱۵ هزار پا ارتفاع دارند. رشته کوه البرز در شرق حتی مرتفع‌تر و عظیم‌تر است. هر دو رشته کوه که به آذربایجان مشرف هستند خالی از پوشش درختی و گیاهی‌اند.

آذربایجان همانند یوتا و نوادا سیمای خشک و صحرایی دارد، هرچند که میزان بارندگی سالانه ان حدود ۳۰ تا ۳۵ اینچ است.، بیشتر آب حاصله از زمستان تولید می‌شود. از برف‌هایی که حتی در مناطق دره‌ای به ارتفاع ۸ تا ۱۰ پا می‌رسد و بیشتر آب در چشمه‌ها و سیلاب‌های دیوانه و سرکشی جاری می‌گردد که دل کوه‌ها و صخره‌ها را می‌خراشد، مسیرهایی که مدت‌ها قبل پر از درخت‌های انبوه بودند.

در زمستان آذربایجان زیر شلاق‌ بادهای سرد قرار می‌گیرد که از شمال می‌رسند و تا روستاهای گلی زوزه می‌کشند. تابستان این مرز و بوم گرم و خشک و سوزناک است. گردباد‌هایی از گرد و خاک در آسمان این منطقه به رقص در می‌آیند و تونل‌هایی قیف شکل و عجیب و غریب به ارتفاع صدها پا به آسمان می‌فرستند. سقف خانه‌های گلی و کاه گلی زیر آفتاب سوزان شکاف می‌خورند و گرد و خاکی نرم چون آرد لباس‌های مردم را می‌پوشاند.

اینجا محل رشد و بهشت سوسمارها و مارمولک‌ها است و این موقع سال زمانی است که تنها خاربته‌ها و گل‌های زيبا به نظر می‌رسد که رونق پیدا می‌کنند.

اما در هرکجای این سرزمین که آب داشته باشد، باغی شکل گرفته است، دره‌هایی چون خوی، در دامن تپه‌های قهوه‌ای و سوخته مملو از محصولات و سرمست از زیبایی‌هاست. رضاییه، در لبه‌ی دریاچه نمک، چون واهه‌ای غنی و عمیق نشسته در سایه است. در قسمت شمالی، مزارع وسیع غلات طلایی در مسیر بادهای داغی که از جنوب می‌وزند، موج می‌خورند و می‌رقصند. آب و هوای آذربایجان برای مردم و برای محصولات خوب است. روزها گرمند، اما دره هایی که در ارتفاعات سه تا چهار هزار پایی کشیده شده‌اند، شب ها به برکت نسیم‌هایی که از کوه‌ها می‌رسند، خنک‌ترند.

آذربایجان سرزمینی است تاریخی، در اینجاست که زرتشت حدود شش سده قبل از میلاد مسیح زیسته است و آموزه‌های او در مورد جدال ناتمام بین خیر و شر بوده است. اینجا سرزمین مادهاست. کسانی که اگر چه بر ایران غلبه کردند، اما خودشان و تمدنشان را در یک روند باختند. این پروسه طوری عمیق بوده که فقط یک لغت به نام «سگ» از مجموعه واژه‌های آنان مانده است. اعراب قرن هفتم به این منطقه آمدند و تمام سرزمین پارس را به مذهب اسلام برگرداندند و آن هم به زور شمشیر، در اوایل قرن سیزدهم مغول‌ها آذربایجان را در نوردیدند و هرچه دستشان می‌رسید سوختند و کشتند و بردند. آنها مراغه را پایتخت خود ساختند و سپس به تبریز نقل مکان کردند و دویست سال در تبریز حکم راندند. سپس ترکان عثمانی حمله‌ور شدند، آذربایجان، این استان مرزی، همواره در مسیر مهمانان مهاجم بوده است.

آذربایجان همچنین سرزمین برخیزاننده و برپا دارنده انقلابات بوده است و نوعی شیپور برای همه مرز و بوم ایران. این خصیصه آذربایجان در طول اعصار و قرون عوض نشده است. در قرن نوزدهم، روسیه دوبار به آذربایجان هجوم آورد و در قرن اخیر نیز چندین بار این خاک مورد تهاجم واقع شده و آخرین بار در سال ۱۹۴۱.

موقعیت آذربایجان پیامدهای تجاری بازرگانی مهمی هم داشته است. شهر تبریز در عرصه تجارت، واصل و رابط اروپا با آسیاست. تبریز نقطه کلیدی در جاده‌های کاروان رو باستانی بوده است. تجارت در تبریز بازارهای دوردست‌ها را به خود جلب کرده است. حدود هشتصد سال در بازارهای شهر تبریز ادویه‌جات و کالاهایی از هندوستان و البسه از فلاندر به فروش می‌رسیدند. تاریخ موقعیت استراتژیک خود را در این نقطه تغییر نداده است.، راه قطار منتهی به قفقاز هنوز بقایای خود را در تبریز به یادگار دارد. آن یک جاده گسترده‌ای است که به سوی شمال تا روسیه کشانده شده و سپس با اتصال‌های گوناگونی به اروپای شرقی وصل می‌شود. در حال حاضر این جاده در مرز روسیه مسدود شده است و خط آهن‌هایش در آذربایجان خاک می‌خورند. روسیه تنها در شرایطی مرزهای تجاری خود را می‌گشاید که نیازهای داخلی اش مرتفع شود. یک بار این واقعه در زمستان ۱۹۵۰_۱۹۴۹ رخ داد زمانی که مردم در آذربایجان نیاز مبرم به مواد غذایی داشتند. روسیه در آن مقطع سود کلانی نصیب خود کرد، روسیه انبوهی از گندم را از طریق کانتینرهای خط آهن صادر کرد و به قیمت گزافی فروخت.

آذربایجان، که از انظار جامعه جهانی دور مانده است، محل تلاقی نژادهای مختلفی بوده است آنها ایرانی مانده‌اند اما از بقیه ایرانی ها متفاوتند. آنها به لهجه ای از زبان ترکی صحبت می‌کنند، زبانی که خیلی واژه‌های فارسی را به خود گرفته است. آنها مردمانی سخت کوش و جدی هستند که زود برانگیخته شده به هجوم میپردازند، آنها شجاع و در روابط خود دل‌گشا و باز هستند.  قلب‌های مردم آذربایجان گرم و سخاوتمند است. دوستی با یک آذربایجانی یک دوستی اصیل، پویا و همیشگی است، دوستی آنها دوستی ایام سخت و تلخ و ایام شاد هم هست. آذربایجانی‌ها نسبت به روس ها همیشه با دوستی مراوده کرده‌اند، چرا که همسایه بوده و به عنوان فرد این دو ملت با هم خوب کنار می‌آیند. اما مردم آذربایجان نه کمونیست هستند و نه به کمونیسم تمایل دارند. حتی یک ده درصد آنها به کمونیسم و مارکسیسم نگرویده‌اند.

آذربایجان از نظر کمیت زیستی فقط ۷ درصد ایران را تشکیل می‌دهد اما جمعیت آن حدود ۱۸ درصد مردم ایران است یعنی از ۱۶ میلیون سه میلیون آذربایجانی هستند. اما از نظر اقتصادی موقعیت مهم‌ تری دارند. حدود یک چهارم پشم، گوسفند، فرش، گندم، و حبوبات ایران در آذربایجان تولید می‌شود. حدود یک سوم بادام، تنباکو، و روغن و یک پنجم سبزه و خشکبار و شکر را تولید می‌کند. حتی در عرصه تولید پنبه ۱۵ درصد محصول ایران را تولید می‌کند. بنابراین آذربایجان نقش مهمی برای ایران دارد. به این جهت روسیه چشم طمع در این خاک دوخته است.

وقتی که روسیه و انگلیس در سال ۱۹۴۱ متحد شدند آنها به ایران حمله کردند. هدف از این تهاجم دوگانه بود نخست منافع شوروی را از خطر آلمان‌ها که از سوی قفقاز تهدید می‌شد حفظ می‌کند و ضمنا راه تدارکاتی مواد غذایی را به روسیه فراهم می‌کند. در ۲۶ اوت ۱۹۴۱ نیروهای ارتش بریتانیا جنوب ایران را اشغال کردند. ارتش روسیه نیز آذربایجان را اشغال کرد، در دوران این اشغال نظامی، فرماندهی امریکایی منطقه خلیج از این کریدور آذربایجان عبور حدود پنج میلیون تن مواد غذایی به روسیه را فراهم ساخت. در پایان جنگ نیروهای ارتش انگلیس و امریکا منطقه را ترک کردند اما نیروهای روسیه ماندند و به اشغال نظامی خود ادامه دادند. به نظر می‌رسید که نیروهای روسی قصد دارند در آنجا رحل اقامت افکنده و بمانند. ایران به این اشغال اعتراض کرد و موضوع را به شورای امنیت سازمان ملل آورد. قدرت افکار عمومی سبب شد که روسیه عقب نشینی کند و بالاخره در ماه مه ۱۹۴۹ روسیه نیروهای خود را از آذربایجان فراخواند.

اما قبل و بعد از این واقعه، روسیه وقایعی را در این منطقه کاشت که هنوز این استان باستانی را در می‌نوردد. ارتش اشغالگر روسیه و نیروهای نظامی آن خیلی بیرحم هستند اما نیرویی که آذربایجان را اشغال کرده بود مدل و نمونه یک نیروی مردم و انسانگرا بود. من در رضاییه با یک نفر صحبت کردم که شاهد زنده‌ای بود و تعریف کرد که چه بلایی برسر یک معترض آورده شد. حتی شدیدترین مخالفان شوروی نیز مجبور بودند به این نکته اعتراف کنند. شوروی‌ها طوری عمل کردند و اثر گذاشتند که در اذهان مردم بازتاب مثبتی داشت. هر نیروی روسی که با مردم برخورد غیر مودبانه و تهاجمی داشت فوری فراخوانده می‌شد. ارتش شوروی در تمام جنبه‌ها احترام مردم را به خود جلب کردند. دیسیپلین نظامی فوق العاده خشن بود. اگر یک سرباز شوروی دست روی شانه یک زن آذربایجانی می‌گذاشت همانجا تیرباران می‌شد.

روسیه در این جا شانس منحصر به فردی داشت تا میزان انضباط نظامی و وفاداری خود را به نمایش بگذارد. دولت روس تا آخرین حد از این فرصت استفاده کرد. ارتش شوروی گردانی داشت که از مسلمانان قفقاز تشکیل می‌شد. آنها را در خوی مستقر کرده بودند. یک روز آنها تصمیم می‌گیرند که فرار کنند. در یک فرصت مناسبی آنها خوی را ترک می‌کنند و خود را به مرز ترکیه، که حدود ۲۵ مایل فاصله دارد می‌رسانند، این راز پنهان نمی‌ماند. ارتش شوروی آنها را تعقیب می‌کند و دستگیرشان می‌کند. تمام این افراد ارتشی مسلمان را به خوی باز می‌گردانند و همه را می‌کشند.

ارتش شوروی این سربازان را به زنجیر می‌بندد و آنها را چون ساردین در زیر زمین‌های سربازخانه در خوی جا می‌دهد. سپس آب قوی به ارتفاع چند اینچ به زیرزمین روانه می‌کند و آنها را به حال خود رها می‌کند. سربازان به مرور از فرط سرما و گرسنگی می‌میرند. بعد از چند هفته که همه مردند، اجساد را بیرون می‌ریزند و این بود درسی که ارتش روس در مورد دیسیپلین نظامی ارایه کرد.

روس‌ها به همان اندازه نیز نسبت به مخالفین محلی با اشغال نظامی شدت عمل نشان می‌دادند. البته آنها کسانی را که عقایدشان را در پستوی خانه پنهان می‌کردند و یا اصلا ابراز نمی‌کردند تنبیه نمی‌کردند. اما در مواقعی برخی از فرزندان آذربایجان جرات کرده و بنا به سنت مبارزاتی خویش ابراز عقیده می‌کرده و یا علیه سیاست‌های روسی اعتراض می‌کردند. در مواقعی برخی از این فرزندان نسبت به اشغال سرزمین خویش صدای خود را بلند می‌نمودند. من در رضاییه با یک نفر صحبت کردم که شاهد زنده‌ای بود و تعریف کرد که چه بلایی برسر یک معترض آورده شد؛ این مرد در رضاییه یک سخنرانی کرده بود و علیه اشغال آذربایجان سخن گفته بود. اشاره کرده بود که چطور ایران تحت قیمومیت بیگانه قرار گرفته و خواهان رهایی آذربایجان (از این یوغ) شده بود. او را به سرعت سربازان شوروی دستگیر کرده و با اسکورت نظامی به بیرون آورده بودند. به او یک بیلچه می‌دهند تا یک قبری بکند. وقتی قبر کنده شده و حاضر می‌شود، اول او را تیرباران نمی‌کنند، او را دست و پا بسته رو به زمین در گور قرار می‌دهند و او را زنده زنده دفن می‌کنند. وقتی که دیگران با بیلچه خاک بروی او می‌ریزند، او فریاد می‌زند یا علی یا محمد، ای امام اول شیعیان. علی علی‌… او فریاد می‌زند. یا علی، علی هرگز مرا تنها نمی‌گذارد. سپس از زیر خاک با صدای خفه شده مرد فریاد می‌زند: «زنده باد آذربایجان». سپس بیلچه‌ها به حرکت سریع درمی‌آیند و خاک‌ها فرو می‌ریزند و خاک از حرکت باز می‌ماند. هنوز هم از آن خاک و گل فریاد یک مخالف اشغال آذربایجان بلند است.

بهرحال شوروی‌ها از روش‌های ظریف‌تر از ترور سود بردند تا توده‌های مردم را موافق خود سازند. آنها به تمام نقاط استان افرادی را ارسال داشتند تا با مردم از نزدیک سخن گویند، اینان دو نفری کار می کردند، یکی به عنوان سخنگو نقش ایفا می‌کرد و دیگری چنین وانمود می‌کرد که منشی است. آنها به روستاها می‌آمدند و با روستاییان یک به یک مصاحبه می‌کردند. مصاحبه‌ها نمونه وار به این شیوه صورت می‌گرفت:

اسم شما چیست؟
احمد
در خانواده چند نفرید؟
زنم و ۷ فرزندم
خانه شما کجاست؟
این خانه (اشاره می‌کند)

نگاه کن به خانه مخروبه‌ای که این پیرمرد باید آنجا زندگی کند (سخنگو خطاب به منشی‌اش می‌گوید)
آیا ما خانه بهتری از این را برای این خانواده نداریم؟ به فهرست خانه‌هایت نگاه کن.
منشی لیست خانه‌های موجود را در کتابش مرور می‌کند و می‌گوید: بلی، در تهران خانه فلان معاون وزیر موجود است. ایشان می‌توانند آن را داشته باشند.
«این عائله را به آنجا ارسال کن.» سخنگو به منشی می‌گوید. سپس خطاب به روستایی بیان می‌دارد که «زمانی که انقلاب فرا رسد و ما تهران را بگیریم، آنجا خانه شما خواهد بود.».
سپس می‌پرسد «چندتا فرش در خانه دارید؟»

هر ایرانی در خانه فرشی دارد. ممکن است کثیف و زهوار در رفته باشد، اما داشتن فرش نشانه تملک خوبی محسوب می‌شود. آن مرد می رود تا تکه پاره فرشی که رویش نماز می‌خواند _یک متر در دو متر_ را بیاورد. سخنگو خطاب به منشی‌اش در حالی که به تکه فرش دهاتی نگاه می‌کند، می‌گوید «برای او شش قطعه در نظر بگیر، از فرش‌های بافت تبریز، بهترین فرش بافت کورش.»

و این ماجرا همچنان از خانه به فرش، از فرش به گوشت، از گوشت به نوع مدرسه ادامه پیدا می‌کند. این رشته کمپین از هر روستایی به روستایی، از ده به ده ادامه می‌یابد. این حرکت نوعی مائده آسمانی را می‌ماند که به روستاهای فقر زده و روستاییان به خاک نشسته نازل می‌شود. به روستاییان قول داده می‌شود که گیرنده امکانات و جوایز عینی خواهند بود، مثل اینکه یک کدخدای محلی صمیمانه به آنها تحفه می‌دهد. این شیوه بود که کمونیست‌ها به درون مردم روستایی رفتند و تلاش در پخش نارضایتی کردند. در همین دوره روس‌ها گام‌های سیاسی موثر دیگری نیز برداشتند. آنها متعهد شدند که در آذربایجان دولتی را به وجود آورند تا حتی وقتی ارتش روس از منطقه رفت، آن دولت بتواند بر سرکار بماند.

دانیال کمیسارف، آتاشه فرهنگی شوروی سنگ بنای امور آذربایجان بود، و مغز شوروی‌ها در پشت گروه‌های مختلف کمونیستی در ایران. او آشنایی فوق العاده‌ای از زبان فارسی داشت. او در قهوه‌خانه‌ها می‌نشست و با فرد فرد مردم عادی سخن می‌گفت و مردم او را به جهت روراستی و فروتنی و خلوص ظاهری دوست داشند. او مدل اخلاق و احساس خاصی به شیوه شوروی‌ها بود.

مردی که به رهبری دولت آذربایجان برگزیده شد یک مرد بومی آذربایجانی بود _فرزند یک فرد محترم و مقدس_ اسم او جعفر پیشه وری بود. پیشه وری کمونیستی بود که در باکو تحصیل کرده بود و در مدارس کمونیستی روسیه درس داده بود. در دهه سی به ایران رفت. یک اتحادیه‌ای سازمان داد و به انتشار روزنامه پرداخت. اول در رشت و سپس در تهران. رضاشاه پهلوی روزنامه‌های او را بست (رضاشاه پدر شاه فعلی). پیشه وری به زندان فرستاده شد، وقتی که روسیه و انگلیس در ۱۹۴۱ به ایران حمله کردند، پیشه وری و دیگر زندانیان سیاسی از زندان‌ها رها شدند. حزب توده، حزب کمونیستی ایران در سال ۱۹۴۲ تاسیس شد، حزبی که با ظرافت خاصی از اطلاق دایره کمونیست به خود امتناع می‌کرد. پیشه وری یکی از اعضای اولیه این حزب بود. پیشه وری از طریق روزنامه‌ای که بعد از رهایی از زندان نشر می‌کرد، خط و برنامه‌ حزب را تبلیغ می‌نمود.

در اواخر سال ۱۹۴۵ پیشه وری به تبریز رفت و فرقه دموکرات را بنیان نهاد، که همتای آذربایجانی حزب توده بود. این فرقه حرکتی را سازمان داد، ارتش روسیه نیروهای نظامی ایران را که در آذربایجان بودند خنثی کرد پیشه وری به قدرت رسید، کابینه‌ای تشکیل شد و پارلمان انتخاب گردید و یک برنامه سیاسی به عمل افتاد. دولت پیشه وری فقط از اواخر سال ۱۹۴۵ تا دسامبر ۱۹۴۶ عمر کرد. این دولت و دولت مرکزی ایران برسر نظارت بر انتخاباتی که شاه مقرر کرده بود، به جدال رسیدند. نیروهای ارتش دولتی به آذربایجان رسیدند، درگیری‌های چند رخ داد، دولت پیشه وری برافتاد و پیشه وری به روسیه رفت، حدود ۴۵ دقیقه قبل از اینکه نیروهای ارتشی به تبریز وارد شوند و ارتش روسیه که شش ماه پیش منطقه را ترک کرده بودند، به نجات دولت منطقه نیامدند.

من از طریق گزارشات روزنامه‌ها فکر می‌کردم که پیشه وری انسانی بی کفایت، غیر کارآمد و مامور شوروی بود، اما از مطالعات و از مسافرت‌هایم به آذربایجان در سال ۱۹۵۰ دریافتم که پیشه وری سیاستمداری موشکاف بود. او برنامه‌ای برای آذربایجان تهیه دید که هنوز امروزه هم به طور فزاینده‌ای مورد پشتیبانی مردم است.

کسی نمی‌داند که برنامه دراز مدت پیشه وری چه می‌شد. خیلی‌ها این سوظن را داشتند که او مدل روسیه را پیاده کند، بعضی‌ها براین باورند که پیشه وری دنبال برنامه‌ای بود که نیازهای ایرانیان را برآورده کند درحالی که چاشنی اندکی نیز از سوسیالیسم به همراه داشت. اما قسمت اعظم پروژه که پیشه وری برای آذربایجان داشت به نوعی رفرم مستقیم و خالص بود.

۱. قسمت مهم برنامه وی که بخش اعظم روستاییان از آن پشتیبانی می‌کردند، اصلاحات ارضی بود. این اصلاحات چاشنی اندکی از کمونیسم هم داشت. او زمین‌های مالکان بزرگ فراری را ضبط کرد و آن را بین روستاییان تقسیم کرد. اما پیشه وری هرگز به اموال و املاک مالکانی که در آذربایجان ماندند دست نزد، قانون جدید تنها سهم ساکنان املاک را از محصولات افزایش داد.

۲. پیشه وری همچنین چاشنی اندکی از سوسیالیسم به برنامه‌هایش داد و دولت او بانک‌های بزرگ را ملی کرد.

۳. کار بزرگ دیگری که پیشه وری بعد از اصلاحات ارضی، که مورد پشتیبانی کامل مردم قرار گرفت جلوگیری از هرگونه رشوه خواری کارمندان دولتی بود که رشوه را به عنوان جرم تلقی کرد. دو کارمند عالیرتبه و چند کارمند جز دولت وی به همین جرم رشوه گیری از مردم به دار آویخته شدند. این قانون اثر فوق العاده روشنی داشت. بازرگانان و تجار به من گفتند که در دوران پیشه وری حتی آنها به خود جرات می‌دادند که مغازه‌ها و حجره های خود را شبها هم باز بگذارند، بی آنکه ترسی از دزدها داشته باشند. مردم عادی به من گفتند برای اولین بار در دوران پیشه وری مردم می‌توانستند ماشین‌های خود را شبها در خیابانها نگه دارند بی آنکه کسی چراغ‌ها، لاستیک‌ها و یا دیگر قطعات مهم ماشین‌اش را از دست بدهد.

۴. کلینیک‌های پزشکی ایجاد شدند، برخی سیار بود و در خدمت روستاییان اطراف تبریز.

۵. قیمت کالاهای مایحتاج مردم به طور شدیدی کنترل می‌شد، احتکار مواد غذایی به شدت تنبیه می‌شد، نوعی سهمیه بندی غذایی به کار افتاد تا هریک از شهروندان بتوانند نیازهای حداقل خود را دریافت دارند. پیشه وری قول داده بود که هزینه زندگی چهل درصد کاهش یابد و او موفق به انجام این کار شد.

۶. حداقل دستمزد و حداکثر ساعات کار مشخص شد و سیستم چانه زنی جمعی مابین کارمندان و کارفرمایان برای اولین بار به راه افتاد.

۷. پروژه کارهای عام المنفعه برگزار شد و اکثر خیابان‌ها و جاده‌ها اسفالت شدند هرکس بیکار بود به کار گمارده شد.

۸. سیستم گسترده آموزشی برنامه ریزی و اجرا شد برای تمام روستاها مدرسه طرح ریزی شد و دانشگاه تبریز با دو کالج دیگر افتتاح شد، کالج پزشکی و دانشکده ادبیات (دانشگاه تبریز هنوز دایره است) عرصه‌های مربوط به فرهنگ آذربایجان مورد تاکید قرار گرفت. زبان تدریس در دوره ابتدایی به آذربایجانی تغییر یافت.

۹. پیشه وری مدافع خود مختاری برای آذربایجان بود. اما او جدایی از ایران را نمی‌خواست. او می‌خواست حداقل نصف مالیاتی که از آذربایجانی‌ها اخذ می‌شود در آذربایجان هزینه شود. او می‌خواست این استان به درجه بیشتری حق خودکفایی و خود گردانی داشته باشد و در پارلمان دولتی تهران نیز نمایندگان بیشتری داشته باشد.

برنامه دولت پیشه وری غیر از این موارد بخش‌های دیگری هم دارد، اما این موارد اصلی برنامه وی بود. از زمانی که گذر وقایع سبب برافتادن دولت پیشه وری شد مسایلی پیش آمد که برنامه‌های او را از دید و نظر مردم عادی جذاب‌تر و به طور فزاینده‌ای مقبول‌تر کرد.

زمانی که ارتش دولتی وارد آذربایجان شد سرو صدای دهشتناکی ایجاد کرد. سربازان دولتی تاراج را آغاز کردند، غارت می‌کردند و می‌بردند هرچه به دستشان می‌رسید و به آن هم رحم نمی‌کردند. (در مقام مقایسه) ارتش روس‌ها از رفتار و کردار بغایت بهتری برخوردار بودند. ارتش ایران که خود را نجات بخش می‌نامید، قشون درنده و اشغالگر بود. این ارتش زخمهای وحشتناکی در مردم به جای گذاشت. خرمن های دهقانان سوزانده شده نابود گشتند، زنان و دختران روستاییان آذربایجان مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند. خانه‌های مردم غارت و چپاول شدند. اغنام و احشام (چهارپایان) روستاییان به غارت رفتند و دزدیده شدند. ارتش خارج از کنترل بود. ماموریت ارتش آزادی و نجات بود، اما این ارتش مردم عادی را مورد شکار قرار داد و ویرانی، غارت و مرگ از خود بجای گذاشت.

هنوز ارتش شاهی در منطقه بود که مالکان فراری رسیدند. آنها نه تنها خواستار املاک و کرایه آنها شدند، بلکه خواستار کرایه‌هایی شدند که در دوران پیشه وری مردم صاحب زمین شده بودند. این پرداخت های اجباری گذشته سبب نابودی ذخیره غذایی دهقانان و به خاک سیه نشستن آنها گردید. غیر از اینها، وقتی یاران پیشه وری می‌رفتند با خود مقدار معتنابهی غله و تعداد قابل توجهی چهارپا هم بردند. این وقایع سبب شد که زمستان سال ۴۸_۱۹۴۷ نوعی قحط سالی برای مردم باشد. اثرات ایذایی آن در حال روستاییان شدید بود. برای اینکه روستاییان بتوانند زمستان را بگذرانند و زنده بمانند، مجبور بودند غله‌های روز مبادای خود را بیرون بکشند. در نتیجه این، روستاییان برای کاشتن زمین در بهار بعدی دیگر تخم نداشتند، بنابراین تابستان آتی محصول آنها خیلی ناچیز بود.

زمستان سال ۴۹_۱۹۴۸ شدیدا سرد بود. حدود بیش از هفت ماه برف روی زمین ماند و بیشتر چهارپایان هلاک شدند. گله‌های روستاییان دو سومشان از دست رفت. در دشت بادگیر مغان، در منطقه شمال شرقی آذربایجان نزدیک ۸۰ درصد چهارپایان نابود شدند و حدود ده هزار تن از ایلات و عشایر دچار قحطی و گرسنگی مفرط شدند. گوشت و غله کمیاب بود و قیمت‌ها بیداد می‌کرد.

ملاکین بزرگ آذربایجان سنگدل‌ترین انسان‌هایی که من شناخته‌ام، غلات خود را در بازارها به قیمت گزافی می‌فروختند حال آن که روستاییان آنها از گرسنگی جان می‌باختند. آنها حتی مبالغ هنگفتی تخم غلات را نیز فروختند و بنابراین ذخیره تخم کاشت محصول را برای بهار کاهش دادند. حدود صد تن گندم از سوی دولت مرکزی به تبریز ارسال شد تا جلوی گرسنگی مردم محروم گرفته شود اما این گندم‌ها هرگز به دست مردم نرسید. مسوولین دولتی حاکم هرچه گندم بود در بازار آزاد فروختند و درآمد حاصله را به جیب خود زدند.

بهار و تابستان آن سال دیر رسید و محصول ۱۹۴۹ خیلی ناچیز بود. روستاییان آذربایجان عملا علف درختان و ریشه گیاهان را می‌خوردند تا اینکه سهم محصول ۱۹۴۹ فرا برسد. مردم قبل از اینکه پاییز ۱۹۴۹ گذشته باشد، در گرسنگی مفرط به سر می‌برند و هیچ غذایی نداشتند. مردم به قدری به خاک سیاه نشسته بودند که ۹۹ درصد آنها در زمستان سرد ۵۰_۱۹۴۹ پوشش و لباس کافی نداشتند تا با سرما مقابله کنند.

زمستان سال ۵۰_۱۹۴۹ شدیدترین زمستان در تاریخ این استان بود. حدود دو متر برف در آذربایجان روی زمین بود، روستاهای بدون غذا به سبب برف راهشان بسته و تنها مانده بودند. روستاییان که امکان تغذیه چهارپایان را نداشتند احشام خود را از دست دادند. وقتی که چهارپایان تلف شدند، روستاییان گرسنه از آنها تغذیه می‌کردند. در روستای نوایی در نزدیک خوی، که من متوقف شدم، پنجاه نفر از سیصد نفر سکنه روستا از فرط سرما و گرسنگی جان باختند. در اکثر روستاها هرکه در خانه بود، مرد و تلف شد. بسیار معمول شده بود که همه اهل خانه‌ها از فرط گرسنگی برخاک افتاده بودند و نای حرکت و ایستادن نداشتند. این درحالی بود که انبارهای غله ملاکان و اربابان معمولا پر از غله بود. آنها غلات را احتکار می‌کردند تا به قیمت‌های گزاف بفروشند. یک روستایی بی سواد در ده نوایی نزدیک خوی، گاو آهن خود را نگه داشت تا برای من اندکی از جزییات غم انگیز و دردآور روستا بگوید.

دولت مرکزی غله را از خلیج فارس می‌فرستاد. تخمین زده می‌شود که فقط نیمی از آن به دست مردم می‌رسید، بقیه روانه بازار سیاه می‌شد و خیلی از این غله هم به عراق می‌رفت. سپس روس‌ها سر رسیدند و با قطار ماورای فققاز محموله گندم به شهر رسید. این بار به شیوه موثر گندم کافی در اختیار مردم گرسنه قرار گرفت. یک روستایی سالخورده و ریش سفید این طور به من گفت «زمستان گذشته روس‌ها دوست صمیمی ما بودند.»

داستان یک زن گمنام آذربایجانی

اما تراژدی و وضعیت دردآور و رنج و عذاب مردم را یک گدای کور و زنش برایم به طور خلاصه بیان کردند. آن گدای کور کریم و خانمش فاطمه بود. هر دو بیش از ۶۰ سال سن داشتند.

من آن دو را در جنوب تبریز، در نوار مرزی کردستان نزدیک ده کامیاران دیدم. همراه من یک نهار چرب و نرمی داشت. وقتی غذا را خوردیم، به طور مرسوم به خواب قیلوله فرو رفتیم. بعد برای فیلم برداری به بیرون رفتم. اما آفتاب سوزنده و پر تشعشع مرا به سایه یک درخت سنجد کشاند، جایی که این زن و مرد گدا نشسته بودند. آنجا ما حدود نیم ساعت یا بیشتر صحبت کردیم.

این دو نفر از گدایان رتبه پست بودند. مرد لباس‌های پاره و مندرسی داشت، کت او نه تنها بخیه داشت، در واقع کتش از کهنه پارچه‌ها تشکیل شده بود، از تکه‌های پتوی کهنه و کهنه‌های دیگر. من در وهله اول صورت و سیمای او را تر و تمیز یافتم، چرا که ریش خاکستری پرپشتش مانع می‌شدکه رگه‌های کثافت در صورتش دیده شود . دستان او دراز، لاغر و حساس بودند. یک کلاه نمونه وار آذربایجانی بدون لبه در پشت سر او نشسته بود، انگشتان کج و معوج پایش از لای دم پایی‌های کهنه چرمی هویدا بود. او و زنش مسیحی بودند. زن در برابر من بدون چادر ایستاده بود. تنها یک روسری پنبه‌ای رنگ و رو رفته دور سرش بسته بود. چهره او تکیده و فرتوت بود و دلیلش نداشتن دندان و نیز گرسنگی بود. پوست بدن زن خشک و همچون چرم شکاف خورده بود. دستان او چون چنگال لاغر و تکیده بود. آن زن با تن لرزانی صحبت می‌کرد، عصبی بود و هنگام صحبت ته شال گردنش را تاب می‌داد. داستان آنها این بود:

آنها مستاجر روستایی بودند که من نورآباد نام می‌دهم. در این ده آنها تمام عمر کار کرده بودند، حدود ۶۰ درصد محصولات تولیدی خود را به عنوان کرایه می‌دادند. به مرور کریم بینایی خود را از دست داد و به مرحله کوری رسید. او می‌توانست فقط شب و روز و تاریکی و روشنی را تشخیص دهد اما قادر به دیدن اشیا نبود. تمام بار و زحمت مزرعه بر گردن فاطمه بود. زمستان سال ۵۰_۱۹۴۹ سرد و طولانی بود. آنها هیچ غذایی در بساط نداشتند. در نتیجه از نماینده ارباب غله خریدند. درصد بهره قانونی در قرض‌های کشاورزی در ایران ۱۲ درصد است. ارباب آنان ۴۰ درصد از آنها بهره می‌گرفت. او غله را در خرمن بعدی دریافت می‌کرد.

زن با صدایی که بیشتر به جیغ کشیدن شبیه بود فریاد زد «گوش کن. ارباب برای ما غله را ۸۰ سنت حساب کرد، اما وقتی ما در سال بعد پول او را دوباره دادیم، قیمت همان غله چهل سنت بود. بنابراین ما می‌بایستی درست دو برابر آنچه که قرض کرده بودیم پرداخت کنیم. ما مجبور بودیم بهره هم بدهیم. ما تقریبا سه برابر پولی که قرض کردیم پرداختیم.»

سپس در حالیکه درست در چشمان ما می‌نگریست فریاد زد «فکر می‌کنی این عادلانه است؟»

پس از پرداخت سهم ارباب (مالکانه) فقط یک پنجم محصول برای گدای کور و همسرش باقی می‌ماند که این شامل علیق چهارپایان و حدود ۲۰۰ پوند (حدود ۹۰ کیلو) گندم و جو بود. این زن و مرد نه فقط می‌بایستی خودشان با این آذوقه سر کنند، بلکه دو گوسفند، یک بز و یک خر را نیز آذوقه دهند.

زمستان با سرعت فرا می‌رسد از اول روشن بود که اینها غذای کافی ندارند که بتوانند زمستان را تا بهار همراه چهارپاهای خود به سر آورند. انبارهای مالکان پر بود اما مباشر ارباب هم قیمت بیشتری می‌خواست و هم ۴۰ درصد بهره. این قرض آنها را از پای در می‌آورد. بدتر از آن سلامتی فاطمه هم به قهقرا می‌رفت و او دیگر فکر می‌کرد قادر به انجام کار کشاورزی در مزرعه نیست. بنابراین آنها تصمیم گرفتتند دارو ندار خود را بفروشند و هرچه بتوانند پول تهیه کنند و به تبریز بروند تا محلی برای زندگی و غذایی برای شکمشان دست و پا کنند. غیر از چهارپایان چیزی دیگر برای فروش نداشتند. یک پارچه فرش نماز، چند عدد ظرف، تمثالی از مسیح در قاب چوبی، آنها برای تمام دارو ندارد خود ۸۰ دلار تهیه کردند، پولی که فقط آنها را در زمستان می‌توانست کافی باشد، زمستان تبریز. بهرحال آنها چنین فکر می‌کردند.

آنها نورآباد را در یک روز سرد گزنده زمستانی ترک کردند، کریم بر دوش خود بسته پتوها را حمل می‌کرد و فاطمه مابقی غذا و مایحتاج خودشان را که شامل نانی بود که فاطمه شب آخر پخت با ته مانده گندمشان و نیز یک تکه پنیر بز به اندازه یک تخم مرغ.

حدود یک متر برف زمین را پوشانده بود. آنها چندین کیلومتر راه رفتند و میان بر از وسط راه‌ها عبور کردند و به جاده‌ای رسیدند که فایتون‌ها از آنجا رد می‌شدند. تا آنجا فاطمه زیر بازوی کریم را گرفته و راه می‌برد. زن کریم را در جاده‌ای انداخت و راه افتادند.

در این راه طولانی آرام و خسته کننده آنها حوالی شب به تبریز رسیدند. تا آنجا قسمت بیشتر نان و پنیر آنها تمام شده بود. آنها وارد بازاری شدند تا از ذخیره مالی خود برایشان غذا و مسکن تهیه کنند. وقتی که در برابر آخور بزرگ یا دکه‌ای که غله می‌فروخت ایستاده بودند، یک گروهبان از ژاندارمری سررسید و پرسید «آدرس خانه شما کجاست؟»

نور آباد، زن پاسخ داد.
«اینجا چه کار می‌کنید؟»
«آمده‌ایم اندکی غله بخریم.»

کریم و فاطمه خبر نداشتند که در تبریز فروش غله به کسانی که مقیم تبریز نبودند توسط دولت جرم اعلام شده است. چرا که در همه عرصه‌ها جیره بندی شدید اعلام شده بود. تبریز فقط غذای کافی برای ساکنان خود داشت، نه بیشتر.

«حالا باید به زندان بروید.» ژاندارم گفت.

مرد سرو صدا به پا کرد، فاطمه جیغ و داد نمود و هردو از جمله کریم اعتراض کردند. اما مخالفت‌های آنها چاره ساز نبود. آنها اجبارا شب را در زندان گذراندند و می‌بایستی چند روز دیگر نیز زندانی می‌شدند.

پرسیدم دیگر چه شد؟

فاطمه پس از مدتی مکث پاسخ داد، روزی گروهبان آمد و گفت «چقدر پول دارید؟» ما فقط چهار صدتومان (۸۰ دلار) پول داریم. او دفتری بیرون کشید و با مداد آن را نوشت. بعد از چند دقیقه سرش را بلند کرد و گفت «جریمه شما چهارصد تومان می‌شود. شما آن پول را بدهید و آزادید بروید».

کریم به سخن آمد «من به ژاندارم اعتراض کردم و فاطمه نیز گریه و زاری نمود. ژاندارم جلو آمد و از گلوی من گرفت و فشرد و مرا تکان داد و گفت «گوش کن ای پیرمرد خرفت، کور و شیطان. مردم را به جهت این کاری که تو کردی تیرباران می‌کنند. می‌خواهی تیرباران بشوی یا اینکه آن چهار صدتومان را بدهی آزاد شوی؟»

«ول را دادی؟»

«بلی دادیم.» کریم پاسخ داد «ما بیرون آمدیم، یک شاهی نداریم و هیچ چیز. ما در بیرون هستیم، کوچه‌ها سرد است نه کاری داریم، نه سرپناهی.»

پرسیدم: «بعدا چه کار کردید؟».

فاطمه چشم‌های قهوه‌ای خود را این بار کاملا باز کرد و پر از اشک شد و آنگاه آن زن بیچاره دست‌هایش را دراز کرد و در گوشی زمزمه کرد «ببین ما گدا شدیم.» سپس زن بدبخت از حال رفت و به هق هق گریه فرو رفت.

فاطمه و کریم در خیابان‌های تبریز راه افتادند و به گدایی پرداختند. ریالی می‌خواستند تا غذایی بخرند و نیز پارچه‌ای تا پاهای کریم را بپوشاند. آنها پشت دیواری، جان پناهی یافتند که با مقواهای بسته بندی درست شده بود. بالاخره یک زن پیر تبریزی به آنها اجازه داد تا در کف خانه آنها بخوابند. اما زن پیر غذایی برای مهمانان نداشت. آنها نتوانستند کاری پیدا کنند. این زن و مرد و سایر گدایان و سگ‌های ولگرد در خیابان‌های تبریز رقابت شدیدی برای پیدا کردن غذا می‌کردند.

در یک شب زمستانی سوزان و کشنده، واقعه‌ای رخ داد که نشان می‌دهد انقلاب‌ها مردم را گاهگاهی به نقطه جوش و خروش می‌رسانند. کریم و فاطمه در گوشه‌ای از خیابان‌های تبریز مشغول گدایی بودند که متوجه شدند که حدود یک دوجین از روستاییان را ژاندارم‌ها دوره کرده و با باتوم‌هایشان آنها را حرکت می‌دهند، آنها مرتکب همان جرمی شده بودند که کریم و فاطمه کرده بودند. آنها به تبریز آمده بودند تا کار و غذا پیدا بکنند. فاطمه به کریم گفت چه شده، و زیر گوشی زمزمه کرد «بیا، ما هم به این جمع بپیوندیم.»

زن کریم را همراهی کرد و راهنمایی نمود و آنها به وسط خیابان آمدند و به جمع دیگران پیوستند. هرچه زمان می‌گذشت افراد بیشتری به این جمع می‌پیوستند. تمام گدایان، ژنده پوشان و ژولیده‌ حال‌های تبریز آنجا بودند. فاطمه به خاطر می‌آورد که تا آن جمع را به زور باتوم به زندان آوردند چندصد نفر شده بودند. یکی از روستاییان تحت نظر خواست فرار کند، اما با ته تفنگ او را به زمین زدند.

«ما این وضعیت را دوست نداشتیم. علیه ژاندارم‌ها فریاد اعتراض بلند کردیم.» فاطمه می‌گوید. می‌گفتیم بس کنید جمعیت همه اعتراض و همهمه می‌کردند. مردی را که با تفنگ به زمین انداختند به داخل زندان بردند. بقیه زندانی‌ها را مثل چهارپایان به صف کردند، با زور هل دادند و در یک محل جمع کردند. همه ما ناراحت بودیم از آنچه برسر ما می‌آوردند. من «زن شجاع آذربایجانی» خطاب به زندانیان فریاد زدم. «اجازه ندهید ژاندارم‌ها شما را غارت کنند و سرکیسه نمایند.» من عصبانی بودم. همه عصبانی بودند. وقتی ماوقع را به کریم گفتم، او از جا پرید و فحش و ناسزا گفت. او هم عصبانی بود.

فاطمه ایستاد درست به چشمان من نگاه کرد و گفت «کریم و من کمونیست نیستیم. آیا شما مرا باور می‌کنی؟ آیا شما حرف شوهر مرا می‌پذیری؟ شما باید این را بپذیری قبل از اینکه بگویم بعدا چه اتفاق افتاد.»

«بلی هرچه گفتید باور می‌کنم.» پاسخ دادم.

فاطمه سینه‌اش را به جلو داد، سربلند کرد و با غرور خاص آذربایجانی‌اش که در سیمایش بود گفت «وحشتناک است وقایعی که برما و بر دیگر روستاییان رخ داد. برای اینکه سعی کنی غذا بخری، دستگیر شوی؟ پلیسی که قرار است حافظ و نگهبان تو باشد تو را سرکیسه کند و غارت نماید! تو را بیرون، در خیابان‌های سرد و تاریک بیندازد تا همچون سگ‌ها از سرما و گرسنگی جان بدهی! ما دیگر نمی‌توانیم این وضعیت را تحمل کنیم. تک تک افراد در آن جمع همین احساس را دارند. ما در برابر زندان می‌ایستیم و برروی ژاندارم فریاد برمی‌آوریم: “پیشه وری، پیشه وری، ما پیشه‌وری را می‌خواهیم. بیز پیشه ورینی ایستیریک.»

این گدای کور و زنش نمونه کسانی هستند که دیگ آذربایجان را گرم و سوزان نگه داشته‌اند. داستان آنها می‌تواند گویای نمونه وار وضعیتی باشد که در سراسر زمستان آذربایجان تکرار می‌شود. این داستان دلیل اینکه چرا توده مردم غیر کمونیست، به سوی کمونیسم می‌گرایند را نشان می‌دهد. اینجا کمونیسم تنها نیروهایش را از این قبیل مردم جذب می کند، نه اینکه واقعا مردم از نظر نظری به آن گرویده باشند.

اطلاعات شوروی‌ها در این نواحی فعال است. در شرایطی که کریم و فاطمه در خیابان‌های تبریز از گرسنگی هلاک می‌شدند، رادیو مسکو به فارسی این برنامه را پخش می‌کرد: “هزاران نفر در خیابان‌های تبریز بی هیچ کمک و حمایتی سرگردانند. آنها همه سرنوشتی جز مرگ از گرسنگی ندارند.”

آذربایجان به معنی محل نگهدارنده آتش است. کمونیست‌ها این آتش را تا مرحله شعله ور شدن باد زده‌اند.

برنامه‌های پیشه‌وری به قدری مردم پسند و توده گیر بود _به ویژه اصلاحات ارضی و نیز تنبیه شدید مامورانی که رشوه خواری کنند و نیز برنامه کنترل قیمت آذوقه_ اگر روزی در آذربایجان انتخابات واقعا آزادی به وقوع می‌پیوست، در تابستان ۱۹۵۰ پیشه وری بار دیگر با ۹۰ درصد آرای مردم به قدرت بازگردانده می‌شد. و این درحالی است که از سه میلیون آذربایجانی شاید فقط حدود هزار نفر کمونیست در این استان باشد.

——————————————————–

(باز نشر از 2012)

———————————————————

از فیس بوک:

Salar Seyf جناب جوادی عزیز، اسناد داخلی و خاطرات تاریخ شفاهی نشان می دهد که پیش از رسیدن ارتش کار فرقه تمام شده بود. من می توانم دهها نسخه از روزنامه های 23 و 24 تا 27 آذر را نشان بدهم که این ادعا را تایید میکند. همین طور گزارش های پایبوس و دوهر و… اتفاقا ارتش از کشتارهای بی رویه مردم بر علیه فرقه جلوگیری کرد.
حتی سران فرقه هم بسیاری در امان بودند و با حبس های کوتاه مدت آزاد شدند.

آماری که مجله فرقه بعد از فرار در باکو از کشته های خودش منتشر کرد را ملاحظه بفرمایید. بیش از 600 نفر نیست. و تازه بسیاری از این ها هم جزو نیروهای مهاجر یعنی قفقازی هایی بودند که به طمع چپاول به ایران آمده بودند و دل شان به حال مردم نمی سوخت و هر چه می توانستند غارت و جنایت می کردند.

اما هیچ جای جهان آنهم در سال های جنگ جهانی دوم به کسانی مانند تیمسار درخشانی که پادگان تبریز را دو دستی تقدیم فرقه کرد مدال شرف و افتخار نمی دهند. طبیعی است که اینها در دادسرای ارتش محاکمه شدند و بسیاری هم به اعدام محکوم شدند. البته ظاهرا شمارشان از 50 یا 60 فراتر نرفت. اگر همین اتفاق در جایی مثل ترکیه می افتاد حدس می زنید چند نفر قتل عام می شدند. مثلا واقعه درسیم را به بینید.
اما یک روی دیگر سکه ضربه ای است که مثلا غلام یحیی با دامداری منطقه زد. صدها راس گوسفند و گاو را به شوروی منتقل کرد. نتیجه اش آن شد که ما در 1326 در آذربایجان با قحطی روبرو شدیم. مذاکرات قوام با غلام یحیی را ملاحظه بفرمایید. قوام به ایشان می گوید لااقل دل تان به حال مردم خودتان بسوزد. که دارایی های آنها را به شوروی منتقل می کنید.

اما در خصوص ویلیام داگلاس: شرایطی که داگلاس به ایران آمد مهم است.
همانطور که در کتاب کردها و فرقه دموکرات می توانید به بینید و من هم در آن مقاله توضیح داده ام ، دوهر سرکنسول امریکایی تلاش زیادی برای سقوط فرقه کرد و عمده تلاش شکاف انداختن بین قاضی محمد و پیشه وری بود. هدف جلوگیری از نفوذ بلشویکها به جنوب و تقویت ایران بود در این راستا بود.

دوهر نهایتا به این نتیجه رسید که در جنگ سرد در حوزه ایران در کنار ارتش باید از ظرفیت عشایر هم استفاده کرد. چون بین عشایر خیلی تحقیقات داشت. در نهایت به بحث نوعی بسیج عشایر در کنار ارتش رسید. طرح این بود که برای مقابله با شوروی و خط دفاعی ایران به زاگرس منتقل شود و در صورت حمله مجدد نیروهای بلشویک عشایر بتوانند ایفای نقش کنند. همین جا بگوییم که تا یکی دو سال بعد از 1325 هنوز وضعیت تثبیت نشده بود و ایران از تجاوز مجدد شوروی واهمه داشت. در مرزهای شمالی هم وضعیت آماده باش حاکم بود.

به هر حال دوهر طرح خود را به دولت امریکا داد و ویلیام داگلاس که فرد نسبتا با نفوذ در سیستم امریکا بود برای تحقیقات بیشتر یکی دو سال بعد از جریان فرقه به ایران آمد. این کتاب محصول آن دوران است.
در واقع کتاب برای جا انداختن طرح بسیج عشایری، نوشته شده و اغراق ها و بزرگ نمایی های زیادی دارد. هم از طرف کسانی که با داگلاس صحبت کرده اند و هم از طرف خود داگلاس. به این خاطر در مورد خیلی از روایت ها باید تردید کرد.

——————————————————–

AZERBAIJAN, the northwest province of Persia, lies snug against the
Turkish and Russian borders. Mount Ararat nearly seventeen
thousand feet high, conelike and flecked with snow looks down
on it from the Turkish corner. The Araxes River which empties
into the Caspian far to the north is the Persian-Russian border for
two hundred miles or more. On the west is Lake Urmia, about the
size of our own Great Salt Lake of Utah. Fish cannot live in it. It
is indeed so salty that it clings like slime to one s skin. The Zagros
Range heading up in Turkey and the Russian Caucasus and run
ning to the Persian Gulf is a rough and rugged limestone rampart
on the western border of Azerbaijan. Its passes are around eight
thousand feet, its peaks as high as fifteen thousand. The Elburz
Range on the east is both steeper and higher. Both are bare of trees
on the slopes that face Azerbaijan.

Azerbaijan has the barren appearance of Nevada and Utah, though
there are between twenty and thirty-five inches of rain a year. Most
of the water comes in wintertime snow that even in the valleys
often lies eight or ten feet deep. And most of the water leaves in
the spring in mad rushes that cut harsh gullies in the mountains,
which long ago were studded with trees.

In the winter Azerbaijan is whipped by cold winds that sweep
down from the north and whistle through mud-walled villages. In
the summer it is parched and blistered. Whirlpools of dust dance
across the basins, sending eerie-shaped funnels hundreds of feet into
the sky. The flat mud roofs of the houses crack under a scorching
sun; and dust as fine as flour sifts through one s clothing. This is
the heyday of the lizards; this is when only thistles and licorice
root seem to thrive.

But where there is water Azerbaijan is a garden. Valleys such
as Khoy lie lush with crops at the foot of brown and burned hills.
Rezaieh, on the edge of the desolate salt sea, Is a rich oasis deep in
shade. In the north vast fields of golden grain ripple in the hot wind
that sweeps up from the south. The climate of Azerbaijan is good
for crops and for people. The days are warm; but the valleys which
lie between four thousand and five thousand feet are cooled at
night by breezes that come off the mountains.

Azerbaijan is a historic place. Here Zoroaster lived in the sixth
century B.C. and taught the unending conflict between good and
evil. This was the home of the Medes who, though they conquered
Persia, were absorbed by it, losing themselves and their civilization
in the process. The absorption was indeed so great that only one
word of their language remains in the Persian vocabulary today
sag, the Medes* word for dog. The Arabs came in the seventh
century, converting all of Persia to the Moslem religion at the point
of the sword. In the middle thirteenth century the Mongols swept
through Azerbaijan burning and slaying as they went. They made
Maragheh their capital and later Tabriz and ruled two hundred
years. Then came the Turks. Azerbaijan, the border province, was
in the path of a host of invaders.

Azerbaijan was also the staging ground for revolt and a buffer
for the whole realm of Persia. Its character has not changed in the
intervening centuries. Twice in the nineteenth century Russia in
vaded Azerbaijan; and in this century several times the last time
in 1941.

The location of Azerbaijan has had important commercial con
sequences as well. Tabriz linked Asia and Europe in trade. It was
a key point on ancient caravan routes. Its trade tapped distant
markets. Eight hundred years ago its bazaars sold spices from India
and cloth from Flanders. History has not changed its strategic
location. The Transcaucasian Railroad has its terminus at Tabriz.
It is a broad-gauge road running north to Russia and then by various
links into eastern Europe. Now it is closed at the Russian border
and its rails in Azerbaijan are covered with rust. Russia permits
traffic over it only when Russia s needs are served. Once was during
the winter of 1949-1950 when people were starving in Azerbaijan.
Russia made capital out of that event. She sent carloads of wheat
by way of the railroad and dispensed it ostentatiously.

Azerbaijan, being from time out of mind an international high
way, has seen the crossing of many races. The product is a people
still Persian, but different from the rest. They speak a Turkish
dialect which has absorbed many Persian words. They are a hardy
lot vigorous, aggressive, easily aroused, hearty and open-faced in
their relations. And their hearts are warm and generous. An
Azerbaijan friendship is a sturdy thing robust and genuine a
commitment that carries through fair days and foul. The Azer-
baijanis are friendly to the Russian people, for the two are neighbors
and as individuals they get along well together. But the Azerbaijanis
are not Communist nor Communist inclined. Not one-tenth of i
per cent of them have been converted to Marxism or its Soviet
brand.

Azerbaijan in size is only 7 per cent of Persia. In population it
is only 18 per cent three million out of sixteen million. Economi
cally it is more important. It produces about a fourth of the wool,
sheep, rugs, wheat, and barley of Persia; a third of the almonds,
tobacco, and fats; a fifth of the raisins and sugar. Even in cotton
its production is 15 per cent of the total. Azerbaijan is therefore
important to Persia. It has long been coveted by Russia.

When England and Russia became allies in 1941 they invaded
Persia. The purpose was twofold to protect the Soviet rear from
a German drive through the Caucasus; to provide a supply route to
Russia. On August 26, 1941, British troops took over southern
Persia; the Russian Army occupied Azerbaijan. During the occupa
tion the Persian Gulf Command of the American Army managed
the movement of some five million tons of war materials to Russia
through this Persian corridor. At the end of the war the British and
American troops departed. But Russia refused to withdraw. Her
troops remained. It looked as if she was there to stay. Persia pro
tested and carried the case to the Security Council of the United
Nations. Public opinion forced Russia to retreat, and she at last
withdrew her troops from Azerbaijan on May 9, 1946.

But before and after that event Russia put in motion a tide of
events that still churns that ancient province.

Russian occupation armies are notoriously brutal. But the Russian
Army that occupied Azerbaijan was a model of rectitude. Every
one told me the same story; even the most bitter critics of the
Soviets conceded it. The Soviets put on an act which left a deep
imprint on the people. Russian troops were dealt with summarily if
they showed any discourtesy or offense to the civilian population.
They toed the line of propriety in all respects. Discipline was
severe. A Russian soldier would be shot for laying hands on a
woman in Azerbaijan.

Russia had one unique opportunity to show its discipline of
troops and the loyalty required of them. She exploited it to the
limit. The Soviet Army of Occupation had one battalion composed
of Moslems from the Caucasus. They were stationed at Khoy. One
day they decided to desert. So at an opportune moment they left
Khoy and headed for the Turkish border some twenty-five miles
distant. Their secret was not kept. Soviet troops went in pursuit
and captured the Moslems, brought them back to Khoy and killed
them in a cruel way.

They chained them together and stacked them like sardines in
the basement rooms of a garrison in Khoy. Then they flooded the
floors with several inches of water and left the Moslems to die of
cold and starvation. When a few weeks later the last man had died,
they carried out the bodies. Thus did the Soviets publicize a lesson
in discipline.

The Russians were equally severe on dissident elements among
the native population. They did not molest or harm those who kept
their thoughts to themselves. But occasionally a son of Azerbaijan
true to his tradition would speak his mind and protest against
some Russian policy. And once in a while he would raise his voice
against the Russian occupation. Every such person was dealt with
summarily. I talked with a man in Rezaieh who was a witness to
what happened to one dissenter.

This man had made a speech in Rezaieh, objecting to the Russian
occupation, pointing out how it subjugated Persia to a foreign rule,
and asking for the liberation of Azerbaijan. He was at once arrested
by Soviet soldiers and brought to the edge of town under military
escort. He was given a shovel and ordered to dig a grave. When it
was completed, the man was not shot; he was bound hand and foot
and placed in the grave on his back. Then he was buried alive. As
the shovels of dirt were thrown on him he prayed to All son-in-law
of Mohammed and first apostle of the Shiah faith. “Alee-AIee,” he
cried, “Alee, never fails.” And soon there came from under the dirt
the last mufHed words, “Long live Azerbaijan. Then all was still,
only the thump, thump, thump of dirt as shovels worked quickly
to fill the tomb with six feet of dirt and still forever the voice oi
a lone dissenter.

The Soviets however used means much subtler than terror to win
over the masses. They sent through the province agents working
in pairs. One would be the spokesman; the other would purport to
be his secretary. They would come to a village and interview
peasants one at a time. A typical conversation ran as follows:

What is your name?”

“Ahmad.”

“How many in your family?”

“My wife and seven children.”

“Which is your house?”

“This one here [pointing].”

“Look at the miserable place this good man has to live,” the agent
said to his secretary. “Haven t we got something better for him?
Look at your list.”

The secretary thumbed through a book and replied, “Yes, there
is the home of the deputy to the Prime Minister in Tehran. That
is unassigned.”

“Put him down for that,” the agent told his secretary. Turning
to the villager he said, “When the revolution comes and we take
Tehran, that will be your home.”

Then he asked, “How many rugs do you have?”

Every Persian has a rug. It may be dirty and moth-eaten; but it
is always a cherished possession. This man ran to get his shabby
prayer rug two feet wide and about four feet long. He held it up
to the agent, who turned to his secretary and said, “Put him down
for six rugs the nicest that Kurish, the rug man, has in Tabriz.”

And so the discussion went from houses to rugs, from rugs to
meat, from meat to schools for the children.

The campaign moved from peasant to peasant, from village to
village. This was pie-in-the-sky come to bedraggled, poverty-ridden
villagers. They received promises of rewards as tangible as any that
a precinct leader ever offered the faithful. Thus did the Com
munists go among the peasants, spreading discontent.

During this same period the Russians took more effective political
measures. They undertook to organize a government in Azerbaijan
which they could leave behind when their army withdrew.
Daniel Komisarov Soviet press attache was the bottomrock of
the Azerbaijan affair, the Soviet brain behind the various Com
munist parties in Iran. He had an excellent knowledge of the Persian
language. He sat in the coffee shops and talked man-to-man with
the Persians, who liked him for his seeming frankness and meekness.
He molded political sentiment the Soviet way.

The man selected to head the government was a native of Azer
baijan, the son of a holy man Jafar Pishevari. Pishevari is a Com
munist who was educated in Baku and who taught in Communist
schools in Russia. He went back to Persia in the 3o s, organizing a
union and publishing newspapers first at Resht and later at Tehran.
His paper was closed by Reza Shah Pahlavi, father of the present
Shah; and he was sent to jail. When Britain and Russia invaded
Persia in 1941, Pishevari and all other political prisoners were re
leased from jail. Tudeh party, the Persian Communist party that
always meticulously avoided using the Communist label, was formed
in 1942. Pishevari was one of its early members, promoting its
causes through a new paper which he founded after his release from
jail.

Late in 1945 Pishevari went to Tabriz and formed the Democrat
party, the Azerbaijan counterpart of Tudeh. That party led a
“revolt.” Soviet troops immobilized the Persian Army stationed in
Azerbaijan; and Pishevari came into power. A cabinet was formed,
a parliament elected, and a political program put into effect. The
Pishevari government lasted only from late 1945 to December, 1946.
It and the central Persian government quarreled over the super
vision of an election called by the Shah. Persian troops entered
Azerbaijan, there were a few skirmishes, the government of Pishe
vari collapsed, and Pishevari left for Russia forty-five minutes
before the Persian Army reached Tabriz. The Russian Army, which
had withdrawn from Persia six months earlier, did not come to
the rescue.

I had assumed from press reports that Pishevari was not only a
Soviet stooge but a bumbling and ineffective one as well. I learned
from my travels in Azerbaijan in 1950 that Pishevari was an astute
politician who forged a program for Azerbaijan that is still enor
mously popular.

What his long-range program would have been no one knows.
Many suspect it would have followed the Russian pattern; others
say It would have been tuned to Persian needs with a mild bram
of socialism. But the bulk of the program which Pishevari actual! 1
imposed on Azerbaijan was purely straight reform.

1. The part of his program which most impressed the peasant
was land reform. It had some communism in it. He confiscated th
land of all absentee landlords and distributed it to the peasants. Bu
he left untouched the land of resident landlords; a new law merel^
increased the tenants 7 share of the crop.

2. Pishevari also gave a socialistic flavor to his program. Hi
government nationalized the larger banks.

3. Second only to land reform in popular appeal was the la^
that made It a capital offense for a public official to take a bribe
Two top officials and a few lesser ones were hanged for this offense
The kw had an electrifying effect. Merchants told me that the^
could keep their stores unlocked all night and be safe from robbers
Natives told me that for the first time they could with safety kee]
their cars on the streets all night without losing wheels, headlights
or any other removable parts.

4. Health clinics were created, some being itinerant and serving
the villages from Tabriz.

5. The prices of basic commodities were rigidly controlled
hoarding of food was severely punished, a rationing system wa
adopted whereby everyone received the minimum requirements f o
living. Pishevari promised that the cost of living would be reduce<
40 per cent; and it was.

6. A minimum-wage and maximum-hours-of-work law was estab
lished and collective bargaining between employees and employer
was introduced.

7. A public-works program was undertaken and many streets an<
roads were paved. The unemployed were put to work.

8. A broad educational program was launched, schools beinj
planned for all the villages. The University of Tabriz was f oundec
with two colleges a medical school and a school of literature
(The University is still a going concern.) The cultural aspects o
Azerbaijan were emphasized. Instruction in the primary school
was in the Azerbaijan language.

9. Pishevari sponsored autonomy for Azerbaijan, but not sepa
ration from Iran. He wanted at least half the taxes collected ii
Azerbaijan to be spent there. He wanted the province to have \
greater degree of self-government and a larger representation in
the national parliament than it had ever enjoyed.

There were other parts to Pishevari s program; but these were
the basic ones. Events intervening since the Pishevari government
collapsed have made this program increasingly attractive to the
people as they view it in retrospect.

When the Persian Army returned to Azerbaijan it came with a
roar. Soldiers ran riot, looting and plundering, taking what they
wanted. The Russian Army had been on its best behavior. The
Persian Army the army of emancipation was a savage army of
occupation. It left a brutal mark on the people. The beards of
peasants were burned, their wives and daughters raped. Houses
were plundered; livestock was stolen. The Army was out of control.
Its mission had been liberation; but it preyed on the civilians, leav
ing death and destruction behind.

On the heels of the Army came the absentee landlords. They
demanded not only the current rentals; they also laid claim to the
rent which had not been paid while Pishevari was in power. These
back payments were a severe drain on the food supply of the
peasants. Moreover, the Pishevari crowd, when it left, took quite
a few cattle and considerable grain out of the country. The com
bination of events made the winter of 1947-1948 a harsh one. The
pinch on the peasants was acute. In order to survive the winter,
they had to draw on their reserves of grain. As a result they had
less seed for planting the following spring; and there was a skimpy
crop that summer.

The winter of 1948-1949 was bitter cold. There was snow on the
ground for seven months or more. Many livestock died, the shrink
age in many herds being as great as two-thirds. On the cold wind
swept Moghan steppe in northeast Azerbaijan close to 80 per cent
of the livestock was lost; and ten thousand tribesmen were on the
edge of famine and starvation before spring arrived. Grain and
meat were scarce; prices soared.

The landlords of Azerbaijan the most callous I have known
sold their grain at high prices on the market while their villagers
starved. They even sold a lot of seed grain, cutting down the supply
for planting in* the spring. One hundred tons of wheat sent by the
central government to Tabriz to relieve the hunger of the poor
never reached them. The local officials sold it on the market and
pocketed the proceeds.

The spring and summer were late- the crop of 1949 was slim.
Peasants actually were eating grass and roots before the 1949 crop
came in, and before the fall of 1949 had passed they were practically
out of food. They were so impoverished that not more than i per
cent of the people of Azerbaijan had enough warm clothes to face
the cold of 1949-1950.

The winter of 1949-1950 was the severest of recent record. There
were ten feet of snow or more in Azerbaijan. Villages without food
were isolated. Peasants dipped into the feed they had for their
livestock. Then the livestock died and they ate them. Then they
themselves died. Thousands upon thousands died. In the village of
Navaii near Khoy where I stopped, fifty out of three hundred
people died of cold and starvation. In many villages every person
in a household died. It was common to find whole families prostrate,
none able even to stand. And yet the granaries of the landlords
were often full, the grain being held for a higher price. An illiterate
peasant in Navaii stopped his thrashing to tell me some of the lurid
details.

The central government sent grain from the Persian Gulf. It is
estimated that only half reached the people. The rest was diverted
to the black market, much of it going to Iraq. Then came the
Russians with their wheat train down the Transcaucasian Railroad,
doling out food to the hungry people in an apparently efficient
manner. “Russia was a true friend last winter,” many a grizzled
peasant told me.

But the tragedy of the situation, the pathos and suffering were,
best summarized for me by a blind beggar and his wife. ^ Y r *

He was Karim and his wife was Fatiina. Both were well over
sixty.

I met them far below Tabriz on the western edge of Kurdistan
not far from the village of Kamyaran. My party had had a sump
tuous lunch and after eating lay down for the customary siesta. I
walked outside to take pictures. Finally the glaring sun drove me
to the shade of a senjid tree where the old couple were seated.
There we talked for a half hour or so.

These people were beggars of low estate. The man was dressed
in rags. His coat was not merely patched; it was made of patches,
pieces cut from old blankets, gunny sacks, and canvas. I did not at
first notice his finely chiseled features because of the heavy stubble
of his gray beard and the streaks of dirt on his face. His hands were
long, thin, and sensitive. A typical Azerbaijan felt hat without a
brim sat on the back of his head. Gnarled toes stuck out from a
pair of decrepit leather sandals.

He and his wife were Christians. She stood unveiled before me,
a grimy tan-colored cotton shawl draped over her head. Her face
was pinched and drawn, partly from a total absence of teeth, partly
from hunger. Her skin was parched and dry like leather, her hands
were as thin and skinny as talons. She talked in a shrill voice, nerv
ously twirling the ends of her shawl.

This was their story:

They had been tenants of a landlord in a village which I will call
Nourabad. There they had worked all their lives, paying as rent
60 per cent of the crop. Several years ago Karim had gradually lost
his sight until now he was blind. He could tell when it was light
or dark; but he could not see objects. The whole burden of the
farm fell on Fatima.

The winter of 1948-1949 was long and cold. Running out of food,
they bought grain from the local agent of the landlord The legal
rate of interest in Persia on agricultural loans is 1 2 per cent. Their
landlord charged them 40 per cent. He collected in grain at the
next harvesting.

“Listen,” cried the old lady in a voice so shrill that it was almost
a shriek. “He charged us eighty cents for grain, and when we
repaid him the next year the grain was only forty cents. So we had
to pay him back twice as much as we had borrowed. We had to
pay the interest too. We paid him almost three times the grain we
borrowed.” Then looking me in the eye she cried, “Do you think
that is just?”

After the landlord had been repaid there was only about a fifth
of the crop left for the blind man and his wife. This included
fodder and about two hundred pounds of wheat and barley. This
couple had not only themselves to feed; they had two sheep, a goat,
and a donkey.

Winter came in a rush. It was soon apparent that these people
did not have food to carry them and their stock until spring. The
landlord s granaries were full; but the agent wanted too high a
price and 40 per cent interest. The loan would impoverish them.
Further, Fatima s health was poor and she thought she no longer
could do the farming alone. So they decided to sell their belongings,
take what money they could raise, and go to Tabriz and find work
and food. Apart from the livestock there was not much to sell a
small prayer rug, a few dishes, a picture of Christ in a wooden
frame. All their belongings brought less than eighty dollars. But
with this they could live the winter out in Tabriz. Or so they
thought.

They left Nourabad on a bitter cold day, Karim carrying the
blankets in a roll on his shoulder. Fatima put in her pockets their
remaining food the thin, unleavened bread which she had baked
the night before with the last of their wheat, and a piece of goat-
milk cheese about the size of an egg.

Two feet of snow covered the road. They broke a path for
several miles and then came into a highway where sleds had passed.
Until then Fatima had been guiding Karim by the arm. Now she set
him in the broken path and he walked alone.

In this slow and plodding way they came to Tabriz at dusk.
Their cheese was gone and most of their bread. They entered a
bazaar to replenish their supply of food and inquire about work
and lodging. As they stood before a stall where grain was sold a
sergeant of the gendarmes stepped up and said, Where is your
home?”

“Nourabad,” Fatima replied.

“What are you doing here?”

*We came to buy some grain.”

Karim and Fatima did not know that it had been made a criminal
offense to sell grain to a nonresident of Tabriz. Rationing had been
decreed in all its rigors. Tabriz had enough food for its own popula
tion but no more.

“Now you will come to jail,” said the gendarme. He hustled them
off, Fatima shouting imprecations, Karim protesting. But their
objections were of no avail. They spent that night and several more
in jaiL

“What happened?” I asked.

Fatima took time to answer. “One day the sergeant came in and
said, How much money do you have?” I told him we had about
four hundred tomans [eighty dollars]. He pulled out a book and
wrote in it with a pencil. In a few minutes he looked up and said,
Your fine is four hundred tomans. You can pay me now and I will
let you go. “

Karim spoke up, “I protested to the gendarme. Fatima also argued
with him. The gendarme came over to me, took me by the throat,
and shook me, saying Listen, you blind old devil. People are shot
for doing what you did. Do you want to get shot or do you want
to pay me that four hundred tomans? “

“You paid?”

“Yes, we paid,” Karim answered. “Now we were penniless, we
had nothing. We were out on the streets in a blizzard, no work, no
home.”

“What did you do?” I asked.

Fatima opened wide her brown eyes now filled with tears and,
spreading open her hands, said in a whisper, “See we became
beggars.” Then she broke down and sobbed.

Karim and Fatima lived on the streets begging for rials, for food,
for pieces of cloth to wrap up Karim s feet. They sought shelter
at night behind walls, under packing boxes. Finally an old lady let
them sleep on her floor. But she had no food for them. They could
not find work. They lived on crusts of bread, on morsels of cast-off
food. They and the dogs and other beggars competed for their
very lives on the streets of Tabriz.

One night a cold blustering night in January something hap
pened which shows how revolutions are sometimes brought to a
boiling point.

Karim and Fatima were begging on a street corner of Tabriz
when they saw a group of about a dozen peasants being herded along
by gendarmes with drawn bayonets. They had committed the same
crime that she and Karim had; they had come to Tabriz to find
food. Fatima told Karim what was happening and whispered,
“Come, let us go with the crowd.”

She guided him to the middle of the street and the two of them
followed behind the crowd. More joined the procession, all the
ragamuffins and beggars of Tabriz. According to Fatima it was a
big crowd of several hundred by the time they reached the jail.
One of the peasants under arrest tried to escape and was laid low
by the butt of a gun.

“We didn t like it,” Fatima said. “We shouted at the gendarmes
to stop. A big growl went through the crowd. The man who was
knocked down was carried into the jail. The rest of the prisoners
were shoved and herded like cattle. None of us liked what we saw.
I shouted to the prisoners, Do not let the gendarmes rob you. I
was angry. Everyone was angry. When I told Karim what had
happened, he swore. He was angry too.”

Fatima stopped, looked me in the eye and said, “Karim and I
are not Communists. Will you believe me? Will you believe my
husband? You must believe me before I tell you what happened
next.”

“Yes, I believe you,” I answered.

Fatima straightened up, put out her chin, and with all the pride
of Azerbaijan on her face said, “It was awful what had happened
to us and to the other peasants. Arrested for trying to buy food!
Robbed of our money by the police who were supposed to protect
us! Thrown out in the streets to die like dogs of cold and starvation!

“We could not stand it any longer. Everyone in the crowd felt
the same way. We stood in front of the jail and shouted in the
faces of the gendarmes, Pishevari! Pishevari! We want Pishevari! “

This blind beggar and his wife are typical of those who today
make Azerbaijan boil. Their story could be duplicated over and
again throughout the length and breadth of that province. It explains
why non-Communists flock to Communist leadership in this border
area. Here communism gains merely by default, not by a swelling
crowd of converts to its cause.

Soviet intelligence in this region is alert. At the time Karim and
Fatima were starving in Tabriz the Moscow radio was speaking to
Azerbaijan in Persian as follows: “Thousands of the starving people
wander in the streets of Tabriz and no one helps them. They are
all condemned to death by starvation.”

Azerbaijan means the Place of the Keeping of the Fire. The
Communists have fanned that fire to the point of blazing.

Pishevari s program was so popular especially land reform, severe
punishment of public officials who took bribes, and price control
that if there had been a free election in Azerbaijan during the
summer of 1950, Pishevari would have been restored to power by
the vote of 90 per cent of the people. And yet not a thousand
people in Azerbaijan out of three million are Communists.
———————————————–

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Catادامه خواندن

اسناد بيشتر حزب كمونيست شوروى در باره فرقه دمكرات

عباس جوادی – دوستان مركز “مطالعات جنگ سرد” در موسسه “وودرو ويلسون” (واشنگتن) لطف كرده بمن نوشتند كه دیروز (دوشنبه 25 آذر / 16 دسامبر) ترجمه انگليسى اسناد بيشترى از حزب كمونيست شوروى در باره جريان بيست و يك آذر را بدست آورده آنها را به انگليسى ترجمه كرده اند كه همه ميتوانند مطالعه كنند. لینک همه این اسناد تاریخی در اینجاست )روی تیتر انگلیسی کلیک کنید):

SOVIET-IRAN RELATIONS

این، مجموعه ای از اسناد اتحاد شوروی (در درجه اول رهبری حزب کمونیست شوروی) در رابطه با روابط ایران و شوروی، منافع شوروی در ایران و خمایت مسکو (و باکو) از جریان تجزیه طلبانه فرقه دمکرات آذربایجان است. این مدارک که تا 1989 با مُهر «فوق العاده سّری» در آرشیو حزب کمونیست اتحاد شوروی محفوظ بود، پس از فروپاشی اتحاد شوروی به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شد و در اختیار مطالعه عموم قرار گرفت. اسنادی که در لینک بالا خواهید دید از طرف مترجمین مركز “مطالعات جنگ سرد” در موسسه “وودرو ويلسون” (واشنگتن) به انگلیسی ترجمه شده اند. اینها یک مجموعه عبارت از 36 سند هستند.

دو سند كه من با کسب اجازه از موسسه «وودرو ویلسون» به فارسى ترجمه كرده ام هم در اين ليست هستند (فرمان استالین در باره 21 آذر و نامه تاریخی استالین به پیشه وری). بنظرم همه اينها مهم اند بخصوص گزارش باقراوف به استالين در مورد جزئيات مجلس موسسان فرقه در تبريز، جزئيات فرمان فوق العاده محرمانه در باره اقدامات مربوط به تشكيل فرقه دمكرات، گزارش فوق العاده محرمانه درباره فعاليت هاى اكتشافى نفت در شمال ايران (بعد از اشغال شمال ايران توسط شوروى اما قبل از حكومت فرقه)، فرمان رمزى درباره لزوم شروع اقدامات در گيلان ، گزارش هاى روزانه از تبريز و چندين سند فوق العاده مهم و جالب ديگر.

از همه علاقمندان دعوت ميكنم اگر خواستند و توانستند هر كدام از اين اسناد را كه بخواهند عينا و بدون كم و كاست از انگليسى به فارسى ترجمه كنند و بمن بفرستند تا بعد از مقايسه و احتمالا ويراستارى در سايت “چشم انداز” منتشر شود.

اگر یک موسسه انتشاراتی در ایران یافت شود که انجام این مهم را به عهده گیر البته نور علی نور میشود به شرط آنکه آنرا در اینترنت هم در اختیار همگان قرار دهند.

فعلا اگر کسی علاقه و توان ترجمه حتی یکی از این اسناد را داشت لطفا اطلاع دهد. با کمال میل اجازه انتشار آن را کسب کرده میتوانیم آن را در «چشم اندار» منتشر کنیم.

بعد از انتشار این خبر در «فیس بوک» یکی از دوستان آمادگی خود را برای ترجمه سند مربوط به «جریان استقلال طلبانه در گیلان و چالش های تابعیت آن از فدائیان فرقه دمکرات» اعلام کرده است.

 … ادامه خواندن