همه ما «سوشی» هستیم

عباس جوادی – در عراق سال گذشته میلادی بیش ار 6000 نفر قربانی جنگ و ترور شیعه و سنی شده اند. میتوانید تصور کنید؟ شش هزار تا آدم، انسان، مثل من و شما. یکی سنی و دیگری شیعه. جای دیگر یکی کُرد و دیگری ترک. یکی مسلمان و دیگری ارمنی…

این عکس جزو بهترین عکس هائی است که من در طول عمرم دیده ام. حاصل ازدواج یک سنی و یک شیعه… اولین حرف های مذهب  هر کدام: «سوشی» (1)، سوشی بامزه، سوشی نیمش سنّی و نیمش شیعه… سوشی بی خبر از 6000 کشته در یک سال… یک انسان، هنوز خالی از آن کشاکش سنی و شیعه، ترک و کُرد، عرب و عجم… ارمنی و ترک… اما پر از شادی و خوشبینی و امید وآینده.. سوشی که برایش سنی و شیعه مهم نیست. یعنی مهم هست چونکه به هر کدامش، هم به مادر سنی اش و هم به پدر شیعه اش احساس نزدیکی مشابهی میکند و با هیچکدام پدر کشتگی ندارد.

همه ما «سوشی» هستیم. مخلوط سنی و شیعه… ارمنی و ترک، ترک و فارس، عرب و عجم… یونانی و کُرد… یکی خیلی بیشتر… یکی کمی کمتر.. اما همه ما هم مسئول این جنایات هم هستیم. شما نیستید؟ من هستم. شما هم هستید. چرا که فراموش میکنیم که «سوشی» هستیم. چرا که فریب غرور های حقیر قومی، مذهبی و فرهنگی بسته و محدود خود را میخوریم… گذشته و تاریخ و اختلاط و آمیزش آباء و اجدادمان را فراموش میکنیم و بالاخره خودمان را فراموش میکنیم و نسبت به خودمان و گروه اجتماعی مان، نسبت به ملیت مان، دینمان، مذهبمان، قوممان، زبانمان و باصطلاح «نژاد» و «تیره» مان که «سوشی» تر از این «سوشی» ناز و هنوز معصوم است غرّه میشویم، پدر و یا مادر، جد و آباء پدری و یا مادری مان و حتی آفریقا را فراموش میکنیم که همه از آنجا میائیم – و بالاخره این «سوشی» معصوم و از همه جا بی خبر را هم آلوده غرور ها و تکبر ها، نفرت ها و توحش های خودمان میکنیم… و بر ضد دین و مذهب، یا زبان و قومیت مادرش و یا پدرش و یا اجدادش میشورانیم.

میتوان این جنون را درک کرد؟

—————————

1. «سوشی» در اصل یکی از غذا های مشهور ژاپنی است. نگاه کنید به این لینکادامه خواندن

خاطرات 20 و 21 آذر 1325، تبریز

عباس جوادی –  آنچه در زیر میاید برگی از کتاب “بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی” پسر عموی پدرمن است که من شخصا او را بعنوان انسانی شریف، عالم و معتدل میشناختم. “حاج میرزا عبدالله آقا”، طوری که ما اورا می نامیدیم، از فضلا و روحانیون معروف و معتبر تبریز بود. او در سال 1355 در مشهد فوت کرد.  این کتاب خاطرات به کوشش رسول جعفریان در سال 1381 در تهران چاپ شده است. توضیح اینکه «میرزا محمد جوادی» که در این خاطرات نامش ذکر میشود مرحوم ابوی بنده و پسر عموی مرحوم آیت الله میرزا عبدالله آقا مجتهدی است.

چهارشنبه، 20 آذر 1325

امروز هم در شهر نگرانی میان مردم حکمفرما بود. روابط بین تبریز و تهران همان طور مقطوع بود. سیم تلگراف کار نمیکند. رادیوی تبریز با رادیوی طهران بشدت داخل جنگ شده است.

طیاره های طهران بالای تبریز پرواز نموده، اوراقی فرو ریخته اند که در آن اهالی را دعوت به ترک مقاومت کرده اند. مامورین حکومت و آژانها مردم را نمیگذارند که آن اوراق را بخوانند اما مردم محرمانه آن اوراق را دست به دست به همدیگر میرسانند.

هر روز عده ای فدائی و نظامی به جبهه های جنگ میانه و میاندوآب فرستاده میشود. برای رساندن قشون و مهمات هرچه ممکن است از وسائل نقلیه از دست صاحبان آنها منتزع میشود و برای حمل و نقل قشونی به کار برده میشود. حتی الاغ آسیابان را هم آژان توقیف نموده و می برده است، در حالی که آردهائی که بار الاغ بود در توی جوال در کوچه مانده بوده است. حتی دوچرخه ها را میگرفتند.

تمام آژان های نظمیه را عوض نموده اند. به جای آژان های قدیم که غالبا اهل شهر بودند به دهاتی ها و مهاجر ها لباس آژانی پوشانده و حفظ شهر را به عهده ایشان واگذار نموده اند.از وضع و سیر جنگ اطلاع قطعی در دست نیست. همین قدر مسلم است که هم در نزدیک میانه و هم در جبهه افشار و میاندوآب تصادماتی فیمابین واقع گردیده است. رادیوی طهران اطلاع داده است که قوای دولتی ارتفاعات قافلانکوه را متصرف گردیده اند.

کسان جوانانی که به عنوان نظام وظیفه به جبهه ها ارسال شده اند خیلی پریشان هستند و غالبا وسیله ارتباط و خبر گرفتن را هم ندارند. از سران دمکرات پیشه وری و بی ریا را طرفدار مقاومت و جنگ میگویند. بنا به اطلاعی که دارم الهامی هم به شدت طرفدار جنگ، آقای شبستری و دکتر جاوید را مردم طرفدار ملایمت و سازش تشخیص داده اند.

تا حال آقای قوام السلطنه چندین تلگراف به دکتر جاوید استاندار مخابره نموده و درخواست کرده است که برای ورود قوای دولت به آذربایجان که برای حفظ انتظامات در موقع انتخابات ارسال گردیده اند، ممانعت به عمل نیاید.

چند نفر را که در این اواخر توقیف نموده بودند، هنوز آزاد ننموده اند. از جمله آنها حاجی محمد علی حیدر زاده که از تجار و متمولین تبریز و آدم زرنگ و حرافی میباشد. یکی هم سیف الله باغمیشه ای معروف که از یادگار های انقلابات گذشته است ودر قضایای تروریستی سال انقلاب و مجاعه 1336 ق دست داشت. عباس عابدی از اهل اهر و شقاقی (موفق الملک قپچاقی) را هم در جزو توقیف شدگان نام میبرند.

نزدیک غروب معلوم شد که در شهر حکومت نظامی اعلام شد. همان وقت ها خبری هم منتشر شد که سازش حاصل گردیده است. تشویش و نگرانی مردم به منتهی درجه رسیده است. یک عده برای استماع گزارش دعوت … (در اصل سفید). ساعت پنج بعد از ظهر رادیوی تبریز اول شروع خود، خبر داد که قرار شده است ممانعتی از ورود قوای دولتی به عمل نیاید. دو تلگراف از آقای شبستری که یکی به شاه و دیگری به نخست وزیر مخابره شده بود، در رادیو به زبان فارسی خوانده گردید. یک تلگراف هم از دکتر جاوید خطاب به نخست وزیر خوانده شد. تلگراف ها محترمانه بود. در تلگراف دکتر جاوید این هم بود که تلگراف نخست وزیر یازده ساعت دیر تر از موقع رسیده است.

از لحن تلگراف آقای شبستری معلوم بود که سعی دارد حسن خدمت خود را در حل قضیه و وادار نمودن همکاران خود به اطاعت و تسلیم بلا شرط در ضمن همین تلگراف ها مورد توجه قرار بدهد. تنها نکته ای که در تلگراف آقای شبستری غیر خاضعانه به نظر میاید این جمله بود که از قوام السلطنه درخواست نموده بود که قوای دولتی به غیر از نظارت در حسن جریان انتخابات به کار های دیگر مداخله نکنند.

از این خبر غیر منتظره خیلی خوشوقت شدیم. از بس خبر خوش و باور نکردنی بود تا مدتی در اطراف نمی توانستیم درست فکر بکنیم. همین قدر متوجه بودیم که نام پیشه وری در این جریان به میان نیامد. ما آن را اینطور تعلیل نمودیم که برای تسهیل امر سازش قدری عقب کشیده و میدان را به آقای شبستری و دکتر جاوید که میانه شان با طهران به آن درجه بد نبود و به اصطلاح هر دو طرف دیوار را خراب نکرده بودند، واگذار نموده است.

مهدی مجتهدی که در دعوت (… در اصل سفید) حاضر بود، مراجعت کرد. در آن اجتماع که بیشتر از صد نفر حاضر بودند، آقای شبستری حضار را از (… در اصل سفید) خودشان راجع به ترک مقاومت مطلع نموده و تلگراف ها را برایشان قرائت کرده بود و مورد پسند و تحسین حضار گردیده بود.

پیشه وری در آن مجمع حاضر نبوده و نامی هم از وی برده نشده بود، اما الهامی را یکی از حضار در میان جمعیت دیده بود که خیلی متغیر به نظر می آمده است. رادیوی طهران در قسمت اخیر نشر اخبار خود تلگراف های تبریز را نقل نمود. رادیوی ترکیه هم خبر تسلیم شدن آذربایجان را نشر کرد. شام خورده و شب را با این اعتقاد که فردا حوادث غیر منتظره ممکن است ظهور نماید، به روز میخواستم برسانیم و خوابیدیم.

دو سه ساعت از نصف شب گذشته، من به صدای تیرهائی که خالی می شد از خواب بیدار شدم. صدای حرکت اوتوموبیل هم می آمد. من با خودم گفتم که چون سران کار می خواهند شهر را قبل از ورود قشون، مثل زنجان تخلیه نمایند، تیر ها را خالی میکنند که مردم ترسیده از خانه های خود خارج نشوند تا با فراغ خاطر هر چه را می خواهند ببرند.

پنجشنبه 21 آذر

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند. پیشه وری فرار کرده است. نظمیه به تصرف اهل شهر در آمده است و مهاجر هائی که در خانه های مصادره شده اسکان (داده) شده بودند، بیرون ریخته شده اند. از هر طرف صدای تیر، تفنگ و مسلسل که به خوبی از همدیگر متمایز بودند، شنیده می شد.

————————————

در ضمن بخوانید:

سند فرمان حزب کمونیست شوروی در باره تاسیس فرقه دمکرات و اعلان خودمختاری آذربایجان ایران
—————————————————–

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Catادامه خواندن

خاطرات حمله روس ها و اوایل فرقه دمکرات

این خاطره را پسرعموی فاضل و متواضع بنده، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جرج واشنگتن دکتر حسن جوادی نوشته است. «سرگرد محمد جوادی» که نامش در این نوشته ذکر میشود ابوی مرحوم بنده است. در زمان حمله روس ها به آذربایجان من هنوز متولد نشده بودم.

حسن جوادی – قدیم ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارم از شهریور 1320 و بمباران و اشغال تبریز توسط روسها می باشد. کمی بیشتراز سه سال داشتم و بسیاری از جزئیات حوادث را بعد ها از بزرگتر ها یاد گرفتم ولی طرح اصلی وقایع بصورت زنده ای در ذهن من است. بمباران خانه و اطاقی که شب قبل در آن خوابیده بودیم چیزی نیست که فراموش شود. عموی من سرگرد محمد جوادی، رئیس مخابرات ارتش بود، و شب قبل به پدر و مادرم خبر داده بود که ممکن است روسها حمله کنند، و خودش یک دست لباس شخصی برداشته بود که اگر ارتش از هم پاشید آنرا بپوشد. یادم می آید پیرزن مهربانی داشتیم بنام مسمه خاله که برای ما بچه ها از گذشته ها و از انقلاب زمان مشروطه داستانهای جالبی می گفت. عمویم با عجله ایکه در رفتن داشت دم پایی های مسمه خاله را هم محض احتیاط برداشته بود. بعداً در حیص و بیص فرار مسمه خاله دنبال کفش هایش می گشت و کسی را که آنها را برداشته بود نفرین می کرد.

دم دمه های صبح بود با صدای غرش هواپیما ها از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. هواپیما های روسی در آسمان بودند و اعلامیه می ریختند. بمباران هنوز شروع نشده بود که همگی خانه را ترک گفتیم. به گمانم پدرم قبلا فکرش را کرده بود و درشکه ای گرفتیم و به باغ بزرگی که در خارج شهر، نزدیک راه تهران در پیکریه داشتیم رفتیم. “باغ وزیر” پر بود از آدم که از تبریز فرار کرده بودند و می خواستند زیر درختان پنهان شوند. یادم می آید که چند نفر آلمانی هم بودند که می خواستند خودشان را پنهان کنند و از افتادن بدست روسها سخت واهمه داشتند. مردم هم خیلی به آنها محبت می کردند و گویا عده ای را هم فرار داده بودند. من البته در آن وقت از آلمان و آلمانی ها چیزی نمی دانستم. فقط می دانستم رادیو صبایی که داریم ساخت آلمان است، و پدرم مرتب به رادیو آلمان گوش می داد که بفارسی بود و من چیزی نمی فهمیدم. بعدها این جزئیات را از پدرم شنیدم. پدرم که چندی پیش شروع به یاد گرفتن آلمانی کرده بود تمام کتابهای آلمانی اش را پنهان کرده بود. ما فکر نمی کردیم که خانه ما را بمباران بکنند، ولی بعد فهمیدیم که بمباران خانه مت هم بنوعی مربوط به آلمانی ها بود. پشت خانه ما که نزدیک بازار امیر بود اطاق تجارت آلمان  قرار داشت. ظاهرا روسها دقیقاً از نقشه تبریز خبر داشتند، و خانه ما را هم بخاطر مجاورت با همین اطاق بازرگانی آلمان بمباران کردند.

تعداد مردم در باغ وزیر مرتباً زیاد می شد. یادم می آید که میان یکی از کرت های انگور، که به ترکی قانا می گویند، نشسته بودیم و پدرم سفره را که مقداری نان و قابلمه ای پر از گوشت در آن بود بر روی زمین گسترده بود و بما می گفت بخورید ولی بمحض این که سر و صدایی بلند می شد آنها را جمع می کرد و به زیر درختی یا کرتی دیگر می رفتیم. گوشتها اصلا نپخته بودند ولی پدرم اصرار داشت که آنها را بخوریم. بعد از آن یادم نیست چی شد ولی صحنه دیگری که بخاطرم مانده این است که ما باغ وزیر را ترک کرده و از زیر درختان دو دهکده خارج تبریز باریش و باسمنج میرفتیم. گاه گاهی هواپیما های روسی درآسمان دیده می شدند و ما از ترس به زیر درختها پناه می بردیم. در آن حیص و بیص دختر عموی من منیژه که اندکی از من بزرگتر بود روی دوش مصدر عموی من نقدعلی نشسته بود و مرتب کلاه او را برداشته کجکی می گذاشت که مد جدید کلاه خانمها این طور است. حالا که فکر می کنم من هرگز مادر و خاله ام را که زن عمویم می شد با کلاه و مانتو ندیده بودم. هفت سال از کشف حجاب توسط رضا شاه می گذشت و مادر من فقط در مراسمی که بخاطر پدرم دعوت می شد و مجبور بود برود و نمی توانست از آنها اجتناب نماید می رفت و الا در خانه میماند. از یکی از این مراسم رسمی که زنان کارمندان دولتی مجبور بودند بدون حجاب شرکت کنند عکسی داریم که مادرم در صف جلو در حالی که ماتنوئی به تن کرده و کلاهی بسر دارد در صف جلو ایستاده است. برای این که دستهایش هم دیده نشوند دستکش دست کرده است و انگشترالماسش را هم روی دستکش به انگشت دارد.

چند روز ما در دهات اطراف تبریز اطراق کردیم تا به تبریز برگشتیم ولی جرات نمی کردیم به خانه خودمان برگردیم. پدرم به خانه مان رفته بود و دیده بود که یک طرف خانه را بمب انداخته اند. برای مدتی در یکی از محلات دور تبریز خانه ای اجاره کردند و ما مدتی در آنجا ماندیم ولی گاه گاهی به خانه خودمان سری می زدیم. خانه ما در خیابان دارایی امروز و یا حرمخانه آن زمان ونزدیک بازار امیر بود. حیاط وسیعی داشت با حوضی مستطیلی بسیار بزرگ و دو ردیف ساختمان دو طبقه در طرف شمال و غرب خانه قرار داشت، و پشت ساختمان اصلی هم یک حیاط خلوت با اطاق خدمه و غیره بود. پشت خانه ما در طرف غرب بطرف بازار امیر موسسه ای آلمانی بود که بعد ها دانستم که اطاق تجارت آلمانها بوده است. بمبی که انداخته بودند درست اطاق خواب ما را مثل یک قالب پنیر بریده و تا زیر زمین رفته بود. جالب این که رادیو صبای ما روی میز کوچکی کنار یکی یکی از تختخوابها دست نخورده مانده بود در صورتی که بقیه اثاث اطاق در زیر زمین خورد و پخش شده بودند. در رابطه با اطلاع روسها از نقشه شهر تبریز باید بگویم که زنی گدا با بچه کوچکی جلوی در خانه ما می نشست که ما می گفتیم “مهاجر” است یعنی از آذربایجان شوروی آن زمان آمده بود. پدرم که آدم بسیار خیّری بود خیلی باو می رسید و لباسهای مرا به بچه اش می داد. بعد از آمدن روسها این زن لباس افسران روسی را به تن کرده بود. یک مورد دیگر این بود که روزی دو سرباز روس بخانه عموی من آمدند، و البته عموی من در آن وقت به تهران فرار کرده بود، و آنها دنبال عموی من بودند. اهل خانه گفتند که اینجا خانه یک تاجر است و افسری در اینجا نیست. سربازان به دفتری که در دست داشتند نگاه کرده گفتند: «چنین نیست. و اینجا خانه افسری نسبتا کوتاه قد و چاق.» از قرار معلوم تعداد مامورین اطلاعاتی روسیه در ایران در آن زمان خیلی زیاد بود. سالها بعد هنگامی که من در واشنگتون کار می کردم و چند سال بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1990 اتفاق افتاده و آذربایجان شوروی هم جمهوری مستقلی شده بود، حیدر علی یف بعنوان رئیس جمهور آذربایجان در واشنگتون در دیدار رسمی بود. من هم او را می شناختم و چند بار با او مصاحبه کرده بودم. یک شب در یک میهمانی دیدم که حیدر علی یف با یک ایرانی مقیم آمریکا فارسی صحبت می کند، وبا تعجب از حیدر علی یف پرسیدم: «جناب پرزیدنت شما فارسی را کجا یاد گرفته اید؟» او خندیده گفت:«در شهر شما» . من مدتها فکر می کردم این در زمان جنگ بوده است بعداً حساب کردم که حیدر علی یف متولد 1923 بود و در 2003 فوت می کند، و در 1941 هیجده سال داشته است و نمی توانست سمتی در ارتش روس داشته باشد. چهارسال بعد در زمان پیشه وری این احتمال بیشتر است. بعلاوه در زمان پیشه وری پدر زن حیدر علی یف دکتر عزیز علی یف مامور ارشد تبلیغات روسها در تبریز بوده و بیمارستان شوروی را هم در تبریز تاسیس می کند. احتمال دارد که حیدر علی یف همراه او در تبریز بوده است.

ما مدتی هم به تهران رفتیم و خانه ای در خیابان شاهرضای سابق در کوچه فتوحی روبروی کالج اجاره کردیم. آنوقت آن سوی خیابان شاهرضا تا مجسمه فردوسی بندرت ساختمانی دیده می شد یا در خاطر من چنین تصوری مانده است. مادر من برای من لباسهایی به شیوه لباسهای سربازان متفقین دوخته بود. یادم می آید یک روز سوار اتوبوس شدیم که تازه در تهران راه افتاده بود. چند نفر سرباز هندی با عمامه های مخصوصشان، با سبیل های پر پشت با اونیفرم های کرم رنگشان در اتوبوس بودند. لباس من هم خیلی شبیه لباس آنها بود. یکی از آنها مرا از دست مادرم گرفت و بغل خودش نشاند و با من صحبت می کرد. ولی من چنان مرعوب سبیل های او شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. خوشبختانه گویا هندی ها نزدیک سفارت انگلیس پیاده شدند و من به دامن مادرم پناه بردم.

از شهریور 1320 تا پائیز 1324 که ما برای بار دوم به تهران رفتیم و یا فرار کردیم سالهای پر حوادثی بود و من نسبت به سنم آگاهی زیادی پیدا کرده بودم. پس از برگشتن از تهران سال 1322 خیلی خوبی بود. پدر و عمویم که هر دو کار دولتی را ول کرده بودند به کارهای یکی دودهی که به مادر و خاله ام رسیده بودند میرسیدند. سیستم قدیم ارباب رعیتی برقرار بود و با وجود سربازان روسی حرفی ازسیستم اشتراکی و ندادن حق مالک و غیره در میان نبود. دهی داشتیم بنام “چشمه کلان” در طرفهای رضائیه که می گفتند ساکنان آن همه کُرد هستند و نمی خواهند سهم غله ارباب را بدهند ولی در عوض میوه خشک شده، کشمش، دوشاب، بادام و گردو وغیره می دادند که برای ما بچه ها خیلی خوب بود. در ضمن گندم هم از دهات دیگر می آمد و آنرا آرد می کردند و هر از چند وقت زنان نانوا از صبح زود می آمدند و نان می پختند. نان پزی در تنوری که دریک گوشه حیاط و آشپزخانه بزرگ آنجا قرار داشت برای من خیلی جالب بود. دو نوع نان می پختند: لواش را با چسباندن به دیواره تنور می پختند، و یوخا را روی ساج روی تنور می پختند. بیشتر لواش را خشک کرده روی هم می چیدند، و به تدریج می آوردند و رویش مختصری آب می زدند و می خوردیم. قورمه کردن گوشت گوسفند، قوره کشیدن، خشک کردن گل سرخ هر کدام مراسم و زمان مخصوصی داشت. همان سال 1322 که سال پر برکتی برای ما بود، خواهرم زحل متولد شد که پنج سال از من کوچکتر بود.

ما نوکری داشتیم بنام صمد که مرا به خانه فوکس روسها می برد. روسها دو تا جا برای تبلیغات داشتند. یکی در باغ گلستان بود که گاه گاه در آنجا نمایش هم می دادند، و دیگری در خیابان پهلوی نزدیک سینما هما. در اینجا عکس های جنگ، پیشرفت سربازان روس وهمچنین فیلم های جنگ را نشان می دادند. در خیابان تربیت هم مرکزی بود برای تبلیغات انگلیسی ها و آنجا هم مجله شیپور و روزگار نو را می فروختند. عمویم پس از فروختن خانه سابقش ، خانه ای با باغی بزرگ اول خیابان منصور خریده بود که همسایه دیوار به دیوار آن اقامتگاه سربازان روسی بود. در حیاط آنجا نیز گاهی فیلم های روسی نشان می دادند و ما از پنجره طبقه دوم نگاه می کردیم . پدرم گاهی از این مجلات می خرید ولی اکثرا روزنامه های فرانسه می خرید که من در این وقت نه فارسی می توانستم بخوانم و نه فرانسه. وقتی که در 1323 در مدرسه رشدیه به کلاس تهیه رفتم کم کم یاد گرفتم بخوانم و البته زیاد چیزی نمی فهمیدم. سال بعد ، یعنی پائیز 1324 وضع خیلی عوض شده بود. پیشه وری به تبریز آمده بود و فرقه دموکرات تشکیل شده بود. مجله “آذربایجان” چاپ باکو، که هنوز هم بوی مرکب چاپ آن را بیاد می آورم، به ترکی بود جلوی مدرسه می فروختند. قیمتش دو قران بود. جالب این که ما بچه های کلاس اول آنرا می خواندیم. هنوز زبان تدریس ترکی نشد ه بود.

سال 1324 برای ما که نسبتا ثروتی داشتیم سال پر هراسی بود. هر روز می شنیدیم که فلان افسر و یا فلان مامور دولت را ترور کردند . یک بار خبر آمد که حاجی احتشام مالک ده لیقوان، که پنیرش آنقدر معروف است، بدست دهاتی ها کشته شده است. می گفتند حاجی احتشام مالک سخت گیری بود و گویا گوشش هم سنگین بود، و خانه قلعه مانندی هم برای خودش بالای کوه ساخته بود. دهاتی ها بخاطر شکایتی که داشته اند بخانه اش می ریزند و او می گوید حرف شما را خوب نمی شنوم. می گویند:«گوشت را وا می کنیم.» و با فرو کردن میله ای در گوشش مرد بدبخت را می کشند. مادر و پدر من سخت هراسان شده بودند. دو دل بودند که به تهران بروند یا نه؟ یادم می آید جواهرات مادرم و پولهایشان را در کیسه ای گذاشته بودند، و هر روز یک کاشی بخصوص از راهروی خانه را در می آوردند و زیر آن چال می کردند. باز چند روز دیگر آنرا در می آوردند و جای دیگری چال می کردند.

بالاخره قرار شد که ما به تهران برویم. فکر می کنم آبان 1324 بود هنوز ثلث اول تما م نشده بود که ما از فرودگاه تازه تاسیس تبریز با یک هواپیمای روسی عازم تهران شدیم. فرودگاه تبریز را برای مقاصد نظامی ساخته بودند ولی روسها از آنجا خط هوایی راه انداخته بودند. این اولین باری بود که ما سوار هواپیما می شدیم. هواپیما یک هواپیمای نظامی بود و دو ردیف سکو مانند برای نشستن در دو سو داشت. از توالتش هم بهتر از پنجره ها زمین دیده می شد. من مرتب به توالت می رفتم و زمین را نگاه می کردم. در تهران به هتلی بنام گیلان نو رفتیم که نزدیک میدان توپخانه بود. پس از چندی پدرم خانه ای در طرفهای دروازه دولت اجاره کرد، و پس از این که در اطاقها گوگرد سوزانیدند تا اگر حشراتی بود کشته شوند، خانه را مفروش کردند. یادم می آید پدر و مادرم ده هزار تومان داشتند و این تمام مایملک شان بود. می خواستند با آن کاری را شروع کنند ولی کاری هم بلد نبودند. یکی بار دور کرسی نشسته بودیم و پدر و مادرم سخت مشغول صحبت بودند که چنین و چنان بکنیم. یک باره من در امده پیشنهادی کردم. پدرم بمن نگاهی کرد و گفت: «این بچه اینجا چکار می کند؟». یادشان رفته بود که مرا بمدرسه ای بگذارند.
———————————————–

از فیس بوک:

AM
من از پدرم شنیدم که یک کارگر کارخانه برنج کوبی شهسوار نیز پس از ورود ارتش سرخ لباس افسری پوشیده بود

KH
آقای جوادی این نوشته ادامه دارد یا همین‌جا تمام شد؟ مثل سریالهای جذاب در میانه ماجرا تمام شد و سئوال «بعدش چی شد؟» برای ما ماند!

Abbas Djavadi
🙂 جذابیت این قبیل فیلم ها هم در همین است که نیمه کاره تمام میشود.

Abbas Djavadi
راستش نمیدانم. میدانم که ایشان یادداشت هائی دارند اما نمیدانم کی منتشر میشود و اصولا برای انتشار تهیه خواهند کرد یا نه

KH
امیدوارم خاطراتشان را به شکل کتاب منتشر کنند. یا دستکم هرازگاهی در همین وب سایت شما بنویسند.

Hasan Javadi
آقاى حسينى عزيز، خیلی ممنون از اظهار لطف تان. من اکنون گرفتار تصحیح دو تا از کتابهایم هستم و بمحض فراغت از آنها به نوشتن خاطرات خود ادامه ميدهم. شاید دوره پیشه وری هم جالب باشد.

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Catادامه خواندن

حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی رهبر نهضت تنباکو در آذربایجان

یادداشت عباس جوادی – مدت ها بود میخواستم مقاله ای از مرحوم دکتر صمد سرداری نیا را که من ایشان را  بیشتر از طریق مقالاتشان در مجله «وارلیق» میشناختم در «چشم انداز» باز نشر کنم اما مقاله ای یصورت «دیجیتال» پیدا نمیکردم چونکه مقالات ایشان و دیگر مقالات «وارلیق» هیچکدام «دیجیتال» نبود. بالاخره آنروز دوستی این مقاله ایشان را بمن فرستاد که دیدم از تصادف روزگار در باره جد پدری بنده  مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی است. در باره حاج میرزا جواد آقا مجتهد که نام خانوادگی ما از ایشان است در مقاله «در باره اجداد من» بطور مختصر صحبت کرده ام. اما میخواهم حتما این مقاله را هم مخصوصا بدین جهت که از طرف استاد سردارى نيا نوشته شده است  در «چشم انداز»  باز نشر کنم. 

صمد سرداری نیا – سال ها بود که زعامت روحانیّت آذربایجان را خاندان میرزااحمد مجتهد به عهده داشت که آنان را آل احمد تبریز می نامیدند. در دوران سلطنت ناصرالدین شاه، این وظیفه را ابتدا حاج میرزا باقر مجتهد و سپس برادرش حاج میرزا جواد مجتهد به عهده داشتند. مهدی بامداد می نویسد:

«حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی، پسر میرزااحمد تبریزی که از شاگردان سید حسین کوه کمری و محقّق ایروانی بوده و در تمام آذربایجان، به ریاست کلیّه و مطاعیّت عامّه ممتاز بوده است. پس از بازگشت از نجف به تبریز، به موجب دستخط ناصرالدین شاه، در سال 1288 هـ . ق، امام جمعه آذربایجان شد.»(1)

نادر میرزا که خود همعصر صاحب ترجمه بود درباره وی می نویسد:
«حاج میرزا جواد مجتهد، فرزند چهارم میرزا احمد بود. عالم و فقیه و در علم اصول فقه در این شهر بی نظیر و مطاع، و جواد و کریم است و مطلقاً «مجتهد» مخاطبه دارد. ثروت و مکنت این عالم، بسیار، ارتفاع ضیاع و عقار او نزدیک شانزده هزار تومان باشد. مخارج زندگی او قریب به تبذیر و اسراف بود. از مال او سائل و محروم را حقّی باشد. کریم النفس و ابی الضّیم است. اکنون به تبریز مطاع تر از او نباشد و سزاوار است به هر بزرگی. نماز جمعه به جماعت این عالم گزارد. تولد او به سال یک هزار و دویست و(؟) از هجرت است. تحصیل علوم ادیان به مشهد عزّی کرده، اصول فقه از حضرت شیخ جلیل مرتضی الانصاری دزفولی رحمه الله علیه فراگرفته که او فرید و وحید بود و چنوئی از دانشمندان این علم نه آمده. این عالم نبیل را حلقه ]ای [ باشد انبوه از طلبه علوم. من چند نوبت بدان دوره حاضر شدم و فایدتی چند بردم.»(2)

علامه محمدعلی مدرس تبریزی نیز در ریحانه الادب می نویسد:
«حاج میرزا جواد بن میرزا احمد، از اعاظم علمای امامیّه آذربایجان، اوایل قرن چهاردهم هجرت، علاوه بر مراتب علمیّه، در اصول سیاست هم نابغه عصر خود بود. در فطانت و ذکاوت و سخاوت و شهامت وی نوادر بسیاری منقول است. بعد از وفات برادر والاگهر خود حاج میرزا باقر مجتهد، ریاست مطلقه علمیّه که توأم با نفوذ و اقتدار بی نهایت بوده، بدو منتهی شد و لفظ مجتهد در صورت اطلاق و نبودن قرینه بدون متصرف می باشد. سالیان دراز با نفوذ تمام، حامل لوای ریاست تامّه بوده و کارهای مهم بسیاری را با کمال شهامت و موفقیت از پیش برده است. در نزد امرا و حکام و درباریان و طبقات متنوعّه ملّت با تمام احترام و عزّت زیسته، بلکه در اثر وجهه ملی فوق العاده که داشته امرا و حکام وقت از وی ترسناک و اندیشناک بودند، اوامر و احکام او را با کمال تذّلل قبول و اجرا می کردند و اصلاً قدرت ردّ آن ها را نداشتند. در تنفیذ حکم میرزای شیرازی که در حرمت استعمال دخانیات صادر بوده، شهامت بی نهایت به خرج داد.»(3)

حاج میرزا جوادآقا نه تنها در بین مردم و در نزد دولت از وجهه و اعتبار فراوانی برخوردار بود، بلکه در خارج از کشور نیز نفوذ کلام داشت. چنان که کسروی می نویسد: «جوانی از تبریز به قفقاز رفته و در آنجا کار می کرد. و چنین رو داده که کسی را کشته و یا گناه دیگری نزدیک به آن کرده و این بوده او را گرفته و به سیبریا فرستاده بوده اند. مادر جوان، به حاج میرزا جواد پناهیده و از او رهایی پسرش را می خواهد. حاج میرزا جواد تلگرافی به امپراطور روس فرستاده، رهایی آن جوان را درخواست می نماید (و دانسته نیست این به رهنمایی که بوده) و پس از چند روز، پاسخ می رسد که امپراطور درخواست او را پذیرفت و دستور داد که جوان را از سیبریا خواسته، روانه ایرانش گردانند و به مادرش رسانند.»(4)

مرحوم دکتر مهدی مجتهدی که یکی از اعقاب حاج میرزا باقر مجتهد برادر صاحب ترجمه بوده، درباره عموی بزرگش، این اطلاعات را به دست می دهد: «حاج میرزا جواد آقا مجتهد فرزند چهارم میرزا احمد مجتهد، از شاگردان شیخ انصاری و از رفقای میرزای شیرازی بود. مردی کریم النّفس، ذی نفوذ، شجاع و بی باک بود و از تعدّیات دولت جلوگیری می کرد. از طرف زنش با میرزا تقی خان امیرکبیر نسبت داشت…»(5)

وی در زمینه نفوذ کلام مجتهد می نویسد: «جهانشاه خان امیرافشار، از مالکین بزرگ زنجان، حاکم آن سامان را به کلّی مغلوب و منکوب نمود، ولی از غضب ناصرالدین شاه ترسید به روسیّه فرار کرد. مدّتی آنجا بود تا به تبریز آمد به مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد معروف تبریز ملتجی شد. در اثر وساطت مجتهد، شاه از تقصیرات او چشم پوشید و اجازه داد به زنجان برگردد.»(6)

«حاج میرزا جواد آقا مجتهد در وجهه و نفوذ به آنجا رسید که به ناصرالدین شاه گزارش دادند که چندین اصلاح طلب، او را نامزد سلطنت کردند.»(7)

میرزا حسین خان سپهسالار، صدر اعظم وقت که میرزا فتحعلی خان صاحب دیوان پیشکار آذربایجان را بر اثر بدکرداری بیش از حد، از سمتش معزول نمود، طیّ تلگرافی، زمام امور آذربایجان را تا رسیدن مظفرالدین میرزا ولیعهد به تبریز، به حاج میرزا جواد آقا مجتهد می سپارد. تلگراف مزبور بدین شرح است:

«جناب شریعت مآب، حاج میرزا جوادآقا مجتهد سلّمه الله تعالی، انشاءالله مزاج شریف قرین اعتدال است و رفع عارضه شده است. جناب صاحب دیوان، از مأموریت آذربایجان خلع شده، حضرت اشرف ارفع والا ولیعهد ادام الله اقباله عنقریب با اجزای تازه تشریف فرما می شوند. تا ورود موکب مسعود والا لازم است که از طرف جناب سامی کمال مراقبت در انتظام امور عامّه و آسایش خلق معمول شود و به نصایح لازمه و مواعظ شافیه، موجبات تأمین و آرامش خلق را فراهم فرموده از مراقبات وافیه، اخلاصمند را قرین اطمینان دارید.
حسین 28 ربیع الاول»(8)

صاحب ترجمه، همیشه از نفوذ خود در مبارزه با سیطره بیگانگان به ویژه روس های تزاری استفاده می کرد. چنان که طاهرزاده بهزاد می نویسد: «در این ایام، جاسوسان روسیه تزاری، دربار ولیعهد را در اختیار خود گرفته و مانع این بودند که مردم بیدار و مطلّع آذربایجان، او را ملاقات و از خواب غفلت بیدار کنند. اکثر خانه های تجار تبعه روس، مرکز جاسوسی بود. راپورت ها مثل سیل، به طرف کنسولگری روسیه ارسال می گردید. ولی آذربایجان بیدار، از نفوذ روسیه باخبر بود و همه وقت علیه آن می کوشید. باید دانست که بعضی از علمای برجسته آذربایجان مثل حاج میرزا جواد و پسرش حاج میرزا آقا به شدت علیه این نفوذ می کوشیدند و مردم طبقه دوم و سوم هم به شدت از تجری روسیه در آذربایجان متنفر بودند و کسانی که تبعه روس شده بودند، در میان جامعه منفور و مغضوب بودند.»(9)
در زمینه مخالفت مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد با سیاست استعماری روسیه تزاری، ابوالحسن احتشامی، داستان جالبی نقل می کند. وی می نویسد:

«حاج میرزا جواد از علما و فقها و مجتهدین طراز اول آذربایجان به شمار می رفت که مدت ها با اجرای قانون «رژی» مبارزه کرد و در سراسر آذربایجان، استعمال توتون و تنباکو را تحریم نمود و چون در شهر تبریز و سایر نقاط آذربایجان شهرت و نفوذ بسزائی داشت ناصرالدین شاه او را به تهران احضار کرد تا بلکه او را راضی کند که از در دوستی درآید و از مخالفت با اجرای قانون «رژی» چشم بپوشد، ولی حاج میرزا جواد به این امر تن در نمی داد، تا این که روزی ژنرال قونسول روسیّه تزاری در تبریز از او ملاقات کرد و مخالفت و مقاومت او را درباره قانون رژی ستود و گفت امپراطور روس تلگرافی مخابره نموده و متذکّر شده که با علمای ایران در راه مخالفت با رژی از هر نوع کمک و همکاری مضایقه نخواهد کرد.

حاج میرزا جواد، پس از شنیدن این پیام، سخت آشفته حال و عصبانی گردید و فردای آن روز مردم شهر را به مسجد خوانده و در بالای منبر گفت:
«من تا امروز، تکلیف شرعی خود را در این می دیدم که با شاه از در موافقت نیایم و با قانون «رژی» مخالفت نمایم، ولی از دیشب، رأی و عقیده ام عوض شد، زیرا می بینم که اجنبی ها می خواهند در کار ما دخالت نموده و از این وضع به نفع خود استفاده کنند از این رو من بر خود واجب می دانم که امر شاه را اطاعت کنم ولو آن که به عقیده من شاه مرد جابر و ظالمی باشد. از این جهت فردا به طرف تهران حرکت می کنم و با ناصرالدین شاه هماهنگی می نمایم.»

حاج میرزا جواد بنا به گفته خویش، صبح روز بعد به طرف تهران حرکت نموده، در تهران در منزل مرحوم حاج کاظم ملک، پدر آقای حاج حسین آقا ملک اقامت گزید. نقل می کنند که مردم تهران از او استقبال شایان نموده و از وی خواستند که در یکی از مساجد تهران، نماز جماعت بگذارد و چون او قبول نکرد، از آن نظر که بتوانند به او اقتدا کنند، تمام دیوارهای خانه های بین منزل او و مسجد شاه را که تعداد زیادی خانه می شد سوراخ کردند تا بتوانند بنا به دستور مذهب، با چشم به او اقتدا کنند.»(10)

چنان که گفته شد، حاج میرزا جواد آقا مجتهد، در خارج از مرزهای ایران نیز نفوذ داشت و در واقعه رژی، نه تنها در آذربایجان، بلکه در ممالک همجوار نیز دخالت می کرد، چنان که در ماجرای درگیری بازرگانان ایرانی مقیم استانبول با شرکت تنبک، از نفوذ خود بر علیه بیگانگان استفاده نمود. دکتر هما ناطق، بخشی از کتاب خود را تحت عنوان «درگیری با استانبول» به این رخداد اختصاص داده است. وی می نویسد:

«این درست که رژی تنباکو را برداشتند و تاوان را هم مشخص کردند، امّا هنوز قرارنامه شرکت تنبک را سر راه داشتند و تجّار ایرانی استانبول را در کمین. به ویژه که در این شهر، نزدیک پانصد بازرگان ایرانی دست اندرکار تنباکو فروشی بودند و به آسانی نمی شد آنان را بیکار کرد…
در آوریل 1892، شرکت قرارنامه نوینی با ایران بست و بر عهده شناخت که تا 25 سال، انحصار تنباکوی صادراتی ایران را در خاک ترکیّه به دست گیرد. بدین سان، کار از دست تنباکوفروشان ایرانی به در آمد. حتّی گزارشگران انگلیسی هم خود گواه بودند که این انحصار، داد و ستد بازرگانان تنباکوفروش را به کسادی کشاند…

ناگفته پیداست که کنار آمدن دولت ایران با شرکت تنباکو، بسیاری از بازرگانان را ناگوار آمد. اکنون ترکان زیر فشار امتیاز داران، بیش از پیش ایستادگی می نمودند و می خواستند که تنباکو فروشان ایرانی مال خود را به آن شرکت وانهند. به گفته میرزا آقاخان کرمانی، که در آن سال ها هنوز در تبعید عثمانی به سر می برد، رژی نوین که به کار افتاد از طرف دولت عثمانی رسماً اعلان شد که معاملات خرید و فروش تنباکوی خارجه در ممالک عثمانی با اراده سلطانی منحصر به قومپانیه رژی باشد. بدین سان دست شرکت آزاد بود که یا با تجّار و یا با دولت کنار بیاید. بعدها حاج محمّد حسین جواهری زاده، بازرگان مقیم استانبول از زیان و پی آمدهای ناگوار شرکت تنباکو برای ایرانیان به تفصیل یاد کرد و نوشت: سه چهار سال پیش، یعنی در 1892 قومپانیه رژی با انحصاری که از دولت عثمانی گرفت، برای ایرانی ها موجب خسارت و مضرّت بسیار شد، زیرا که کار از دست ایرانی بیرون آورد و از این راه تجارت تنباکو را در واقع لغو کرد.

از میان بازرگانان، یکی میرزا حبیب سلماسی بود که رفت و عقل جناب سفارتپناهی را دزدید، 1400 لیره باج و رشوه داد و امضای این کار را گرفت. یعنی میانجی خرید تنباکوی بازرگانان ایران برای شرکت شد. بدیهی است این سازش، مخالفان را خوش نیامد و مجتهد تبریز حکم ارتداد میرزا حبیب را داد.»(11)

استفتای مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی و پاسخ روانشاد میرزای شیرازی، زینت بخش بولتنی است که از سوی مدیریت اسناد ملی شمال غرب کشور (به صورت زیراکس) منتشر گردیده است. دراین سند که توسط آقای سید جمال ترابی طباطبائی به این مدیریت اهداء گردیده، آمده است:

بسم الله الرحمن الرحیم
حجّت الاسلاما ادام الله تعالی ظلکّم العالی
در باب دخانیّه حکمی از حضرت مستطاب عالی انتشار یافت که تصریح به حرمت آن فرموده بودید، ولی ترخیص آن را معلّق به رفع امتیاز فرموده اید. چون مقصود از رفع مشتبه بود و فعلاً به جهت انتشار بعض اخبار به رفع و وصول پاره ای تلگرافات و غیرها در اطراف تکلیف و امر متشابه است مستدعی چنان است که تکلیف فعلی عموم مکلّفین را معیّن و مناط رخصت را مقرّر فرمایند تا اطاعت شود و بر تقدیر بقاء حکم منع آیا استعمال دخانیاتی که ملک خود شخص است و در دست فرهنگی نیامده جایز است یا خیر، با شرایط رفع امر عالی مطاع مطاع مطاع.

حاشیه:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بلی حکم به حرمت کرده ام، چنان که انتشار یافته و مراد از رفع امتیاز که معلّق علیه رخصت است رفع ید فرنگی است از دخانیّات بالمرّه در داخله و خارجه و چون اعتماد از تلگرافات مرتفع شده، مادام که به نحو مذکور بر خود حقیر رفع محض نشود و مطمئن نشوم و خود اخبار ننمایم به رفع حکم منع موجود و اجتناب لازم و رخصت نیست، هر چند مأخوذ از فرهنگی نباشد.

حرره الاحقر محمّد حسین الحسینی

بسم الله الرحمن الرحیم سواد مطابق اصل به خط و مُهر احقر محمد حسن الحسینی است.
اثر مهر: عبده محمد حسن الحسینی(12)
حاج میرزا جواد آقا مجتهد تا پایان عمرش، امامت مسجد جامع، در مدرسه طالبیّه را که به مسجد جمعه معروف است به عهده داشت.(13)
تعدادی از شعرای نام آور آن روزگار، از جمله لعلی و شکوهی، مجتهد را مدح گفته اند. میرزا علی لعلی، منظومه های متعددی در وصفش سروده است از جمله:
جناب مجتهد العصر متقّی و جواد سلیل سلسله احمدی ز نسل گهر
توئی که شرع مبین از تو در جهان مجری است چنان که دین نبی از کننده خیبر
فضیلت و ادب و علم و حلم و زهد و ورع به دیگران چو عَرَض باشد و ترا جوهر
جواهری که در اعراض تست در یک دم بیان علم الهی کند دو صد دفتر
از آن تفوق لعلی بود بر امثالش که جز ثنای تواش نیست گفته دیگر
چو عید باد مبارک جمال میمونت خدای عید شریفت کند مبارک تر
مدار ملّت و دولت بر آشیان تو باد الامدار کند تا که قطب در محور(14)
این روحانی جلیل القدر، با آن قدرت و اعتبار، در تبریز زعامت روحانی داشت و به قول دکتر مجتهدی: «در همه چیز مداخله می نمود، از ملت پشتیبانی را دریغ نمی داشت. استبداد حکّام را محدود می ساخت.»(15)
با مظفرالدین میرزا ولیعهد و اطرافیانش نیز برخورد داشت، چنان که امین السلطان، صدر اعظم ناصرالدین شاه، با مخابره تلگرافی، مجتهد را به همراهی با ولیعهد دعوت می کند. متن تلگراف بدین شرح است: «خدمت جناب مستطاب حاج میرزا جواد مجتهد سلّمه الله، هر دو تلگراف محترم جنابعالی رسید. این نکته نباید از نظر دقیق و فکر عمیق جناب عالی مخفی باشد که الآن حضرت مستطاب اشرف ارفع اقدس والا ولیعهد روحی فداه، در نظم دادن مملکت و مرفّه داشتن عموم رعیّت و ملّت مسئول می باشند و چنانچه رطوبت از آب منفکّ نمی شود اختیار هم از شخصی که در… هر عمل مسئول است انفکاک نخواهد داشت و طریقه نظم و حفظ مدارج مدنیّت این خواهد بود که هر کس هر عرض و ادعائی دارد به حاکم و فرمانروایی مثل حضرت مستطاب اشرف ارفع اقدس والا ولیعهد دامت شوکته که در علم و بصیرت امور آنجا و علم به قواعد مردم داری و رعیت داری در این سی و چهل سال کامل و منفرد شده اند عرض نماید، بدیهی است که چنین شخصی که قریب چهل سال است در آذربایجان است و بصیرت کامل دارد و تمام مردم آنجا را تبعه به خود و مثل اقربای خود می داند و هرگز راضی به بی نظمی نخواهند شد و نمی گذارد ولایت هم به هم بخورد و احقاق حق عارضین را کاملاً خواهد کرد و ظالم و متعدّی را تنبیه خواهد نمود و تکالیف شرعیّه و عرفیّه هم همین اقتضا را دارد لاغیر. در این صورت یقین حاصل است که جناب مستطاب عالی با چنین شخص همراه و موافق و معاون ظاهری و باطنی خواهید بود و رفع تمام این تصوّرات می شود. هرگز خدای نکرده تصوّری غیر از این به خود راه ندهید. ـ صدراعظم»

حاج میرزا جوادآقا با این که طبق دستخط ناصرالدین شاه، از سوی او به امامت جمعه آذربایجان منصوب گردیده بود، ولی در نهضت تنباکو، جانب ملّت را گرفت و با شرکت رژی و دربار به مبارزه برخاست. و به همین علت هم هست که ناصرالدین شاه، طی نامه ای خطاب به میرزا حسن آشتیانی رهبر نهضت در تهران، او را متهم می کند که راه حاج میرزا جواد تبریزی و آقانجفی اصفهانی را ادامه می دهد.

شاه می گوید: «من شما را آدم فقیر و شخص مُلای بی غرض و دولتخواه می دانستم، حالا بر ضدّ آن می بینم که اقتباس به مجتهد تبریز و آقانجفی اصفهانی و غیره می کنید.»(16)

امین السلطان نیز گفته است: «حالا ثابت شده است که مجتهد ]منظور میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی است [ نقش فتنه آمیز بزرگی در تمام آشوب های اخیر مربوط به رژی ایفاء کرده است.»(17)

شیخ حسن کربلائی که خود در آن روزها ناظر رخدادهای تاریخی بود، درباره نقش حاج میرزا جواد آقا می نویسد: «بلی خبر مملکت آذربایجان که عموم مردم، خاصّه علمای اعلام و مخصوصاً جناب مستطاب شریعتمدار آقای حاج میرزا جواد آقا مجتهد مسلّم القول تبریز، الحق بر حسب وظیفه و منصب بزرگ خودشان در مقام خیرخواهی ملّت و دولت اسلام، از هیچ رو خودداری نفرموده، از آغاز تا انجام در مقام امتناع از پذیرفتن این گونه تکلیفی که منافی مقاصد دین و دولت بود، به پای مردانگی مقاومت و ثبات ورزیده و هر چند که دولت در این خصوص اقدام و اهتمام نمود، ایشان زیاده از آن، بر اصرار و امتناع خود افزودند: تا بالاخره به ملاحظات چندی بنابراین شد که عجالتاً آذربایجان را از این تکالیف معاف دارند. حاج میرزا جواد… در فطانت و ذکاوت بی بدیل و بر اوضاع محل، کاملاً مسلّط و حکام محل و حتّی دولت های مجاور هم از او حساب می بردند. در موضوع حرمت دخانیات، شهامتی بزرگ به کار برده و در سال 1313 هـ . ق در تبریز وفات و در مقبره سید حمزه امانت و بالاخره جنازه او به نجف اشرف نقل و در مقبره خانوادگی مدفون گردید رحمه الله علیه.»(18)
«موقع وفات او چند روز تعطیل عمومی شد و در تمامی بلاد ایران، مجالس ترحیم منعقد گردید و هنگام ورود جنازه به نجف نیز مرثیه های بسیاری گفته شد و از آن جمله است:

دفنوک فی ارض الغری موسدا بحمی الوصی وسوف تلتقیان
جاورت سلطانا و روحک لم تزل قبل الممات بحضره السلطان»(19)
شادروان حاج محمد آقا نخجوانی، در ثنای این روحانی جلیل القدر، شعری سروده و ماده تاریخ درگذشت او را این چنین بیان داشته است:
جواد زمانه که هرگز نبودی به علم و فضیلت نظیر و مثالش
به سوی جنان رفت از این دار فانی خرد گفت با من به روز وصالش
بدو شکل اگر سال تاریخ خواهی دو تا سیزده گو رقم زن به سالش(20)
گفتنی است که این روحانی متنفّذ، بارها از نفوذ خود برای رهائی ستّارخان سردار ملی از زندان مظفرالدین میرزا ولیعهد وقت در تبریز، استفاده کرده بود. در دوران پیش از مشروطیت، در سال هائی که ستارخان در سنین جوانی، با دیدن ظلم و بی عدالتی دولتیان، خونش به جوش می آمد و به مخالفت با عمال قاجار بر می خاست و با مأموران ولیعهد درگیر می شد، آن مرد غیرتمند، سال ها در راه دفاع از ستمدیدگان در مقابل درباریان، عمر خود را به مبارزه گذرانده و در نتیجه بارها طعم تلخ زندان های مخوف آن روزگار را چشیده بود. لکن بار اول که جوان 17 ـ 18 ساله ای بیش نبود و دو تن از خوانین قره داغ، به نام های صمدخان و احمدخان را در باغ «حاج محسن» تبریز پناه داده بود و هنگام درگیری قاطرچیان ولیعهد با آن دو برادر، با پای زخمی دستگیر شده بود، پس از مدتی با وساطت حاج میرزا جوادآقا مجتهد از زندان رهائی یافته بود. حاج اسماعیل امیرخیزی از قول حسین آقا فشنگچی می نویسد: «حاج میرزا جواد مرحوم، به ولیعهد نوشته بود که ستار صغیر است و حبس صغیر در شرع جایز نیست.»(21)

به اعتقاد امیرخیزی: «زندانی شدن ستّارخان با وجود حداثت سن در وقعه کشته شدن صمدخان و احمدخان که مدتی در آن تاریکخانه گرفتار زجر و شکنجه بود و اگر وساطت مرحوم حاج میرزا جواد در بین نبود به احتمال قریب به یقین، بدرود زندگی می کرد.»(22)

————————————————————————-
1-مهدی بامداد ـ شرح حال رجال ایران (ج 1) ـ ص 295.
2-نادر میرزا ـ تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز ـ به تصحیح و تحشیه طباطبائی مجد ـ ص 162.
3-محمد علی مدرس ـ ریحانه الادب ـ (ج 5) ـ ص 180.
4-کسروی ـ تاریخ مشروطه ایران ـ ص 130.
5-دکتر مهدی مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیبت ـ ص 68.
6-دکتر مهدی مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیبت ـ ص 185.
7-مجتهدی ـ نشریه کتابخانه ملی تبریز ـ آبان 1355 ـ ص 2.
8-تلگرافات عصر سپهسالار ـ به کوشش محمود طاهر احمدی ـ ص 367.
9-طاهرزاده بهزاد ـ قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران ـ ص 117.
10-باقر عاقلی ـ مشاهیر رجال ـ ص 347.
11-دکتر هما ناطق ـ بازرگانان در دادوستد با بانک شاهی و رژی تنباکو ـ ص 210.
12-گزیده اسناد ـ سازمان اسناد ملی ایران، مدیریت شمال غرب کشور ـ بولتن شماره 1 ـ بهمن 1373.
13-محمد علی صفوت ـ تاریخ فرهنگ آذربایجان ـ ص 198.
14-دیوان لعلی ـ ص 36.
15-دکتر مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیت ـ ص 104.
16-س. لمبتون ـ سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام ـ ص 284.
17-دکتر علی اکبر ولایتی ـ تاریخ روابط خارجی ایران، دوران ناصرالدین شاه ـ ص 420.
18-کربلائی ـ قرارداد رژی ـ ص 35.
19-ریحانه الادب ـ (ج 5) ـ ص 181.
20-حاج حسین نخجوانی ـ نشریه مخصوص کتابخانه ملی تبریز به یاد مرحوم حاج محمد نخجوانی ـ 1341 ـ ص 53.
21و22- امیرخیزی ـ قیام آذربایجان و ستارخان ـ ص 10 و 26

منبع : فصلنامه تاريخ و فرهنگ معاصر شماره 23 و 24
————————————————————-

منبع مقاله دکتر صمد سرداری نیا: مرکز بررسی های اسلامی
در ضمن بخوانید:
عباس جوادی: در باره اجداد منادامه خواندن

تاریخ نویسی در جمهوری آذربایجان

عباس جوادی – وقتی تاریخ نویس در قید و بند سیاست و ایدئولوژی باشد، نتیجه همین طور میشود، حالا فرقي نميكند كدام سياست و ايدئولوژی. تناقض گوئی، بطور خنده آوری از خود تعریف کردن و دیگران را تلعین نمودن از عوارض این نوع تاریخ نویسی هاست. در گذشته هم چنین بود، حالا هم چنین است. در گذشته هدف این تاریخ نویسی خوش خدمتی به شاهان و حکمرانان و خان های محلی بود. حالا اسم آنها شاید دیگر «شاه» و «سلطان» و «خان» نیست اما نقش آنها همانست. همه آنها از این نوع بادمجان دور قاب چين ها خوششان میاید.

تاريخ نويسی در جمهوری آذربايجان بايد كار مشكلی باشد. مورخين شمال 70 سال در حاكميت شوروی ناچار بودند روند تاريخ را به نفع روسيه تفسير كنند. با سقوط شوروی و اعلام استقلال نگرش به تاریخ هم به سرعت عوض شد.

آن روز ها مشرق زمین و بویژه ایران و عثمانی نماد «ارتجاع و فئودالیزم» و روسیه به عنوان کشوری «صنعتی و پیشرفته» «سرمشق بهتری» برای آذربایجان بود. امروزه میگویند ایران و روسیه «آذربایجان مستقل و واحد» را بین خود تفسیم کردند.

آنروز ها میگفتند قبل از عهدنامه های گلستان و ترکمن چای در قرن نوزدهم خان نشین های «فئودال و ارتجاعی» آذربایجان یا در مقابل روسیه «پیشرفته» مقاومت «ارتجاعی» نشان داده و بالاخره شکست خوردند و یا «داوطلب اتحاد» با روسیه شدند. امروزه میگویند آن خان نشین ها «دولت های محلی آذربایجان بودند که تشنه آزادی و استقلال بودند

آنروزها «زحمتکشان» بودند که محرک تاریخ بودند تا بالاخره همه چیز با انقلاب اکتبر به هدف نهائی خود رسید. امروزه میگویند همه آن امپراتوری ها با قوم و نژاد و فرهنگ و امپراتور های ترک به اوج خود رسیدند واز صفوی و نادر شاه تا قاجارهمه آذربابجانی بودند که خاور نزدیک و میانه را گرفته بودند.

من در سال 1988 در مقاله ای با تيتر «مشكلات شمالي ها با تاريخ خود» (به ترکی آذری، با لهجه شمال) سعي كرده بودم اين تناقض گوئی ها و تحريفات دوران شوروی را بر اساس یک کتاب درسی تاریخ چاپ دوران شوروی (تمام نقل قول هاي اين بخش در زير نويس 1) يادآوری كنم:

  • ماد ها دولتی آذربايجانی اما هخامنشیان دولت متجاوز و اشغالگر ایرانی بوده اند زيرا آنها دولت آذربايجاني ماد ها را سرنگون كرده اند. اين نظريه كه حتي در كتاب های استاندارد شوروی مانند تاريخ ايران پتروشفسكی هم یافت نمیشود ريشه ايرانی مادها و وسعت سرزمين آنها و محدود نشدن آن به سرزمين كنونی آذربايجان را ناديده ميگيرد. (برای مشاهده نقشه های ایران و قفقاز، اینجا را کلیک کنید ).
  • 850 سال حاکمیت خلفای اموی و عباسی هم دوران اشغال آذربایجان بود. سلجوقیان و آغ قویونلوها و قره قویونلوها هم متجاوز بودند. با شاه اسماعیل صفوی و «امپراتوری صفوی آذربایجان»(!) سرزمین آذربایجان صاحب اولین «دولت ملی» خود شد که در ضمن آذربایجان شمالی و جنوبی را متحد کرد. اما بعد ها بخصوص در زمان شاه عباس و با انتقال پایتخت به اصقهان دولت صفوی ماهیت تجاوزکارانه و استعماری گرفت (!).
  • «خلق زحمتکش آذربایجان» بر ضد تجاوزگران ایرانی و خان های محلی فئودال مبارزه کرد و از فرصت جنگ های ایران و روس استفاده کرده به ترکیب روسیه وارد شد و خان ها هم ناچار به قبول «اتحاد» با روسیه شدند (!).
  • و غیره. بعد از فروپاشی شوروی به جای آن نگرش منحصر به فرد، نگرشی جدید و از نقطه نظر ديگری منحصر بفرد نشست. طبق اين نگرش «خلق آذربايجان صاحب تقريبا پنج هزار سال تاريخ دولتداری است» ( تمام نقل قول هاي اين بخش در زير نويس 2). اين نگرش جدید بر اين فرض استوار است كه از 5000 قبل به اينسو چيزی به نام «آذربايجان» و «خلق آذربايجان» موجود بوده كه مرکز و محور همه تحولات قفقاز و سرتاسر منطقه بوده و «همسايگانش» ايران و بعد ها روسيه مستمرا به آن حمله و تجاوز ميكردند. این نگرش فرقی بین شمال و جنوب رود ارس نمیگذارد و اساس فرض اش بر آنست که این دو قسمت شمال و جنوب همیشه و پیوسته «آذربایجانی واحد» را نشکیل میدادند که اصولا بغیر از دوره های «اشغال» مربوط به ایران نبود مگر اینکه مانند دوره صفوی حاکمین آذربایجانی بوده باشند. طبق این نگرش، بعد از سقوط شوروی ایران همچنان دشمن باقی ماند اما روسیه هم به جمع دشمنان اضافه شد. ایده آل «زحمتکشان» تبدیل به «اقوام، زبان و فرهنگ ترکی» شد که «همراه با دین اسلام تشکل و وحدت خلق آذربایجان را تحکیم بخشیدند.» . مثلا به سه مورد این نگرش جدید دوران بعد از شوروی نگاهی بکنیم:

    1. «آذربایجان در قرن سوم تحت اشغال امپراتوری ساسانی ایران و در قرن هفتم زیر اشغال خلافت عربی درآمد.» ولی: «در قرن های نخست بعد از میلاد اتنوس ها (قبایل) ترک که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل میدادند و از نظر نظامی و سیاسی متشکل تر و قدرتمند تر بودند در تشکل خلق واحد نقش مهمی بازی کردند.» فرض اساسی همچنان بر آن است که آذربایجان «برای خودش» کشور و خلقی متمایز و مستقل بوده که مورد اشغال ساسانی و سپس خلفای اسلام قرار گرفته.
    2. با تضعیف خلافت اسلامی در چهار گوشه این امپراتوری، از جمله ایران، نظام ملوک الطوایفی گسترش می یابد و در همه جا از جمله شمال و جنوب ارس سلسله ها و خان های محلی قدرت می یابند. تاریخ نویسی جدید آذربایجان این مرحله را «دوران بیداری سیاسی» در تاریخ آذربایجان مینامد: ««از اواسط قرن نهم به بعد سنت های کهن دولتداری آذربایجان احیا شد. در آذربایجان یک رستاخیز جدید سیاسی آغاز گردید. در سرزمین های آذربایجان که دین اسلام گسترش یافته بود، دولت های ساجیان، شیروانشاهیان، روادیان و شدادیان به وجود آمدند.» طبق این تئوری، این سلسله ها و همچنین خان نشین شکی، سلجوقیان، ایلدنیز ها، مغول ها، ایلخانیان، هلاکوئیان، چوپانیان، جلایریان، تیموریان، عثمانی ها، قره قویونلو ها، آغ قویونلو ها، صفویان، افشاریان، قاجاریه» همراه با «دیگر سلسله های ترکی و مسلمان» نه فقط در تاریخ دولتداری آذربایجان، بلکه در تمام خاور نزدیک و میانه تاثیری عمیق گذاشتند.
    3. از قرن پانزدهم تا هجدهم «فرهنگ دولتداری آذربایجان غنی تر شد.» در این مدت «امپراتوری های قره قویونلو، آغ قویونلو، صفوی افشار و قاجار که سرزمین های وسیع مشرق زمین را در بر میگرفتند مستقیما از طرف سلسله های آذربایجانی اداره میشدند.» و بالاخره «در پایان قرن پانزدهم دولتداری آذربایجان به مرحله نوینی قدم گذاشت» و «سیاستمدار برجسته شاه اسماعیل ختائی … کار جدش اوزون حسن را به پایان رسانیده از شمال تا جنوب تمام سرزمین های آذربایجان را تحت حاکمیت خود متحد کرد.» (!) … بعد از سقوط صفویان «سرکرده برجسته آذربایجان نادر شاه افشار» بر سر کار آمد. اما «بعد از مرگ نادر شاه امپراتوری وسیع او دچار سقوط شد. لیکن حتی در طول زندگی نادر شاه در سرزمین های آذربایجان دولت های محلی ایجاد شدند که دست به میارزه آزادیخواهانه زدند و سر در راه استقلال گذاشته بودند.» این «دولت های محلی» همان خان نشین هائی بودند که در نقاط مختلف آذربایجان از جمله گنجه، شکی، نخجوان وباکو ایجاد شده بودند (توضیح: این خان های محلی تقریبا در تمام مدت خلافت اسلامی و سلسله های بعدی از جمله صفویان و افشاریان و قاجاریان در تمام ایران از جمله آذربایجان و قفقاز موجود بود. در زمان قاجاریه اکثر این خان ها و حاکمین محلی ازجمله جواد خان گنجه فرستاده های تهران و از خود قاجاریان بودند. هروقت حکومت مرکزی ضعیف میشد خان نشین ها و بخصوص آنهائی که در حاشیه و دور از پایتخت بودند شورش میکردند و اگر توانشان میرسید تا حدی و یا کاملا مستقل میشدند که البته دول خارجی هم آنها را تشویق و تحریک میکردند. این روند را در قفقاز و در شرق در ولایات هرات و مرو و قندهار نیز میتوان دید). بعد مینویسند که قاجاریان که «سلسله ای آذربایجانی بودند در ایران بر سر کار آمدند» و بین قاجاریان و روسیه که میخواست قفقاز جنوبی را اشغال کند جنگ های طولانی رخ داد و طبق دو عهدنامه گلستان (1813) و ترکمن چای (1828) «آذربایجان بین دو امپراتوری تقسیم شد».
    4. وقتی تاریخ نویس در قید و بند سیاست و ایدئولوژی باشد، نتیجه دیگری حاصل نمیگردد، حالا فرقي نميكند كدام سياست و ايدئولوژي.

      ————————————————————-

      منابع:

      1. ا.ن. قلی یف: تاریخ آذربایجان: از پیدایش انسان های اولیه تا جنبش های کارگری اوایل قرن بیستم. انتشارات شورا 1359.

      2. Azerbaycan Portalı – Tarix , Heyder Aliyev Foundu

      در ضمن بخوانید:

      تاریخ صد سال تبریز در گذار

    ادامه خواندن

    «قاتل آیت‌الله بهبهانی نه با تقی‌زاده بلکه با حیدر عمواوغلی رابطه داشت»

    تاریخ ایرانی: حسن جوادی متولد ۱۳۱۷ است و در سن ۲۸ سالگی دکترای ادبیات انگلیسی خود را از دانشگاه کمبریج دریافت کرد. در سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴ مشغول به تحصیل در کمبریج بود؛ جایی که سال‌هایی پیش‌تر حسن تقی‌زاده نیز البته در مدرسه علوم شرقی و آفریقایی لندن درس می‌داد. او استادیار دانشگاه تهران، دانشیار دانشگاه کمبریج و استاد دانشگاه برکلی بود و در سال ۱۹۹۰ بازنشسته شد. «تاریخ طنز در ادبیات فارسی»، «تاثیر ادبیات فارسی بر ادب انگلیسی» و «ایران از دیده سیاحان اروپایی» از جمله آثار تالیفی دکتر جوادی است. «گذری به هند» نوشته ‌ای.‌ام. فوستر، «نامه‌هایی از تبریز» نوشته ادوارد براون، «وحی و عقل» نوشته آربری، «تاریخ ادبیات آمریکا» نوشته ویلیس ویگر، نمایشنامه «مده» نوشته ژان آنوی نیز از جمله آثاری است که او به فارسی ترجمه کرده است. او ترجمه «تولدی دیگر» و دیگر اشعار فروغ فرخزاد، رساله «اخلاق الاشراف» عبید زاکانی و دیگر آثار طنز او و «معایب‌الرجال بی‌بی خانم استرآبادی» و «تادیب‌النسوان» از مولفی نا‌شناس به انگلیسی را نیز در کارنامه خود دارد. حسن جوادی در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی» به برخی شبهات درباره زندگی طوفانی سید حسن تقی‌زاده پاسخ داده است.

    ***

    کمی از ملاقات‌های خودتان با حسن تقی‌زاده بگویید. آخرین ملاقاتتان با تقی‌زاده در کجا انجام شد؟ گمانم در آن دوران شما در کمبریج تدریس می‌کردید. بیشتر حول چه مباحثی صحبت می‌کردید؟

    سید حسن تقی‌زاده را دوبار دیدم. بار اول در زمان مصدق بود، در جلسه‌ای در خانه یکی از اقوام، حاجی محمدحسین آقای مجتهدی. در آن زمان کلاس هشتم یا نهم بودم، پسربچه‌ای که کسی به او اعتنایی نداشت. جو سیاسی پرتنش بود و دسته‌های چپ و راست مقابل هم صف‌آرایی می‌کردند. از آن جلسه تنها چیزی که به یاد دارم تلاش حاضران برای تفاهم میان تقی‌زاده و مخالفانش بود. بار دوم تقی‌زاده را سال ۱۳۴۷ در انجمن ایران‌شناسی بریتانیا در تهران دیدم، در پیری بر روی ویلچر. در آن زمان «نامه‌هایی از تبریز» ادوارد براون را از انگلیسی ترجمه کرده بودم. این تنها کتابی بود که براون موفق به چاپ آن نشده بود و من اجازه ترجمه و نشرش را از پسر براون گرفته بودم. در جستجوی اصل نامه‌ها به فارسی بودم. تقی‌زاده می‌گفت که چیز زیادی از آن نامه‌ها به یاد ندارد. او این نامه‌ها را با امضای مستعار خطاب به براون می‌فرستاد. بعداً این نامه‌ها را در خانه نوه براون در دهکده‌ای اطراف کمبریج پیدا کردم و مقاله تقی‌زاده دربارۀ ثقةالاسلام را که در حبل‌المتین چاپ شده بود نیز در کتابخانه دانشگاه کمبریج در لابه‌لای اسناد براون پیدا کردم. در آن دیدار بیشتر صحبت ما درباره پروفسور مینورسکی بود. من مدتی با مینورسکی کار کرده بودم و از همین‌رو در آن دیدار تقی‌زاده از کارهای او می‌پرسید. تقی‌زاده خیلی به تحقیقات او احترام می‌گذاشت و در مطالعات ایرانشناسی‌اش خود را مدیون او می‌دانست. این دیدار تقریباً یک سال پیش از مرگش بود و متوجه شدم که نظرات او نسبت به سابق خیلی عوض شده‌ است. سید حسن تقی‌زاده در دوران پیری به غلامحسین صدیقی گفته بود که پا‌فشاری‌اش بر خلع محمدعلی شاه، درست وقتی که او خواستار سازش و آشتی بوده، کاری نادرست بوده و عمیقا نسبت به آن پشیمان است. شاید تقی‌زاده در اواخر عمر فکر می‌کرد که مسالمت بیشتر، نتیجه بهتری می‌داد و در آن صورت روس‌ها و انگلیس‌ها آن اندازه کارشکنی نمی‌کردند که بعداً کردند. شاید منظور تقی‌زاده این بود که در اوایل مشروطه شور و هیجان انقلابی او بیش از حد بوده است. به هر حال در آن دیدار آخرین، تقی‌زاده را بسیار اهل اعتدال و تا حدی محافظه‌کار دیدم.

    یکی از اتهاماتی که به تقی‌زاده زده می‌شد، جاسوسی برای بریتانیا مخصوصا به دلیل امضای قرارداد ۱۹۳۳ بود. او در مجلس پانزدهم توضیح داد که با تمدید دوره امتیاز نفت مخالف بوده ولی چاره‌ای جز امضای قرارداد نداشته و اگر آن قرارداد را امضا نمی‌کرد، فرد دیگری امضا می‌کرد ولی جان او به خطر می‌افتاد. آیا این صرفا یک توجیه بود و او یک وابسته انگلیس بود؟

    این از آن اتهاماتی است که بعضی ایرانیان بدون دلیل و منطق به افراد می‌زنند. چند تن از مخالفان تقی‌زاده (از جمله عباس اسکندری در موقع بحث درباره اعتبارنامۀ تقی‌زاده در مجلس) گفته بودند که انگلیسی‌ها از بدو مشروطیت، تقی‌زاده را ترویج و تبلیغ کرده‌اند و به ناحق از او قهرمانی ساخته‌اند. مهدی مجتهدی در کتاب «تقی‌زاده و روشنگری‌ها» نکات جالبی از وطن‌پرستی و روشنفکری تقی‌زاده به نقل از گزارش‌های سر اسپرینگ رایس، وزیر مختار انگلیس به سر ادوارد‌ گری، وزیر امور خارجه انگلیس می‌آورد و می‌گوید: «در مقابل این ادعا باید گفت که ممکن است انگلیسی‌ها برای منظوری از یک فرد عادی حمایت کنند و او را تقویت نمایند. اما در گزارش محرمانه‌ای که به وزیر خارجه خود می‌دهند از جاده حقیقت منحرف نمی‌شوند و وزیر خارجه خود را فریب نمی‌دهند.» یعنی اگر او جاسوس بود در این گزارش‌ها به گونه دیگری از او یاد می‌شد. گزارش اسپرینگ رایس و همچنین اسمارت، یکی دیگر از کارکنان وزیر مختاری، خیلی جالب است. او می‌گوید که «از یکسو افکار ترقی‌خواهانه تقی‌زاده شباهت به افکار اروپایی دارد و از سوی دیگر عقاید او شباهت به عقاید سوسیالیستی دارد، اما از نوع مردان انقلابی خیال‌پرور نیست و ناطقی زبردست است.» از نوشته‌ها و نامه‌های تقی‌زاده حتی می‌توان برداشت کرد که او نسبت به سیاستمداران انگلیسی و خصوصاً سیاست آن‌ها نسبت به ایران نظری فوق‌العاده منفی داشته است. این البته در اوایل مشروطه بود و تقریباً ۲۰ سال بعد در ۱۹۳۳ وقتی که تقی‌زاده به دستور رضاشاه قرارداد نفت را امضا می‌کرد شرایط متفاوت بود. اما همه می‌دانیم کسانی که با رضاشاه مخالفت می‌کردند چه سرنوشتی داشتند و تقی‌زاده یک بار در زمان رضاشاه مغضوب او شده بود و فقط با ماندن در اروپا توانسته بود جان سالم بدر برد. بنابراین از امضای آن قرارداد نمی‌توان جاسوسی او برای انگلیس را نتیجه گرفت. از نامه‌های تقی‌زاده بر می‌آید که او نسبت به مفاد قرارداد نفت نظر موافقی نداشت ولی از دستور رضاشاه هم نمی‌توانست سرپیچی کند. از ۱۳۰۳ تا ۱۳۱۱ تیمورتاش، وزیر دربار مقتدر رضاشاه با روسای شرکت نفت در مذاکره بود و حتی نامه‌ای از تقی‌زاده به تیمورتاش در دست است که نشان می‌دهد او در حالی که سفیر ایران در انگلیس بوده از این سیاست استتار و مذاکره پنهانی تیمورتاش گله کرده است. از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلیس درباره بحران نفت ایران که دکتر شیخ‌الاسلامی منتشر کرده نیز می‌توان واقعیت ماجرا را دریافت. لغو قرارداد دارسی از سوی ایران در ۲۷ نوامبر ۱۹۳۲ به جکسن، رئیس شرکت نفت در ایران ابلاغ می‌شود و او در نامه‌ای به مشاور سر جان کدمن رئیس کل شرکت نفت می‌نویسد که «دولت ایران مرتکب خبطی بزرگ شده است و از این می‌توان به نفع شرکت بهره‌برداری کرد.» این اقدام شرکت نفت، فروغی و تقی‌زاده را تکان داد و به گفته جکسن غیر از وزیر دربار هیچ یک از اعضای کابینه از مکنون خاطر ملوکانه مطلع نبودند و هیچ کس هم جرات ابراز عقیده نداشتند: «با این وصف به قراری که اطلاع یافته‌ام میان وزراء باز تقی‌زاده جرات داشت تا اعلیحضرت را متوجه عواقب سوء این تصمیم ناگهانی سازد و اجازه گیرد… راه شروع مذاکرات مسالمت‌آمیز قضیه یکباره مسدود نگردد.»

    (FO 371,16933)

    از قرار معلوم تقی‌زاده چند روز پس از این تاریخ برخورد شدیدی با رضاشاه داشته و می‌خواسته از پست خود به عنوان وزیر دارایی استعفا بدهد، ولی رضاشاه می‌گوید که در ایران «وزراء آزاد نیستند که از پست خود استعفا بدهند.» یکی از مشاوران وزیر خارجه انگلیس نیز در گزارشی از وزیر مختاری به وزارت خارجه انگلیس در خصوص استعفای تقی‌زاده که‌‌ همان زمان نامزد نخست‌وزیری نیز بود، می‌نویسد: «فکر می‌کنم که اگر تقی‌زاده نخست‌وزیر بشود برای ما جای بسی تاسف و پشیمانی خواهد بود، زیرا این مرد سیاستمداری است ناسیونالیست که حس ملی‌گرایی‌اش در این اواخر حدت و شدت یافته است.»

    (E.5400/47,34)

    دست داشتن یا آگاهی از نقشه ترور اتابک و همچنین آیت‌الله بهبهانی از دیگر اتهاماتی است که به تقی‌زاده زده‌ شده است. پس از گلوله‌باران آیت‌الله بهبهانی در منزلش و بازداشت حیدر عمواوغلی، با نفوذی که دموکرات‌ها در مجلس داشتند متهمان جان سالم به در بردند و همین ظن‌ها را نسبت به رضایت تقی‌زاده از ترور‌ها افزایش داد. نقش تقی‌زاده در این ترور‌ها چه بود و آیا این ترور‌ها با دیدگاه‌هایش در مجلس اول منطبق بود؟

    این اتهام با اینکه بار‌ها تکرار شده اما درست نیست. در مجلس دوم هیجان‌های شدید سیاسی در جریان بود و اختلافات اعتدالیون و انقلابیون به ترور شخصیت‌های سیاسی منجر شد. تقی‌زاده در خاطرات خود به ملاقاتی با آیت‌الله طباطبایی در خانه سردار اسعد اشاره می‌کند که طی آن تلگراف آخوند ملا کاظم خراسانی می‌رسد و آیت‌الله طباطبایی او را تشویق می‌کند که «شما وارد شوید به آخوند. این کار صاف می‌شود و خیلی با احترام برمی‌گردید.» تقی‌زاده هم به تندی جواب می‌دهد که او کاری خلاف اسلام نکرده است. در این بین قتل سید عبدالله [بهبهانی] اتفاق افتاد و همه چیز خراب شد. در شب نهم رجب ۱۳۲۸ (۱۵ جولای ۱۹۱۰) چهار تن از مجاهدین قفقازی به خانه سید عبدالله بهبهانی ریختند و او را کشتند. کسروی که دشمنی‌اش با تقی‌زاده کاملاً آشکار است حیدر عمواوغلی را «دست‌افزار» تقی‌زاده می‌خواند و او را در قتل بهبهانی مقصر می‌داند. در صورتی که عباس اقبال می‌نویسد: «یک عده از هنگامه‌جویان و روسای حزب اعتدال که با دموکرات‌ها دشمنی داشتند، این قتل را به تحریک دموکرات‌ها و آقای تقی‌زاده که لیدر ایشان بود دانستند.» اندکی بعد چند تن از مجاهدان دسته معزالسلطان در چهارراه مخبرالسلطنه بر سر علی‌محمدخان تربیت ریختند و او را نیز با یک تن از رفقایش کشتند. این هم با دستور اعتدالیون به کینه‌خواهی دموکرات‌ها بود. رجب، قاتل آیت‌الله بهبهانی نه با تقی‌زاده بلکه با حیدر عمواوغلی رابطه داشت، با این همه این شعر در تهران بسیار مشهور شده بود: «فقیهی که اسلام را بود پشت/ تقی‌زاده گفت و شقی‌زاده کشت».

    کسروی که همیشه با قاطعیت زیادی حکم می‌کند بدون اینکه دلیلی نشان دهد تقی‌زاده را در قتل بهبهانی دخالت می‌دهد، در صورتی که اسماعیل امیرخیزی که یکی از بی‌طرف‌ترین مورخین مشروطیت است در مقابل اتهامات کسروی از تقی‌زاده دفاع می‌کند و می‌گوید: «من قریب پنجاه سال است که تقی‌زاده را می‌شناسم و به او ارادت دارم و از عقیده سیاسی وی مطلع هستم و به طور قطع می‌دانم که وی مخالف تروریسم است. تقی‌زاده مرد پاکدامنی است که هرگز گرد اینگونه کارهای زشت بر دامن عصمتش نه نشسته است و ساحت قدرش از این قبیل آلایش‌های ناشایست مبری است و منزه است.» جالب آنکه پیش از واقعه قتل بهبهانی، تقی‌زاده به خاطر دشمنی‌هایی که با او می‌شد به جان خود ترسیده بود و از مجلس تقاضای مرخصی کرده و آماده سفر بود که از ایران برود. در چنین موقعیتی هیچ دلیلی نداشت با درگیر شدن در قتل شخصیتی چون بهبهانی جان خود را به خطر اندازد. به‌علاوه نوشته‌های تقی‌زاده نشان می‌دهد که او با وجود مخالفت‌هایی که با بهبهانی داشت احترام فوق‌العاده‌ای نسبت به وی داشت.

    علت دشمنی کسروی با تقی‌زاده معلوم نیست. کسروی با اینکه مورخ خوبی بود، در انتقاد از کسانی که با آن‌ها خوب نبود افراط می‌کرد و سندی هم ارائه نمی‌داد. کسروی هر جا که فرصتی می‌یابد خصوصا به تقی‌زاده و تربیت می‌تازد بی‌آنکه سندی ارائه کند. از تقی‌زاده انتقاد می‌کند که در استانبول نشسته و به قربانیان فجایع روس در تبریز کمک نمی‌کند.

    نمونه‌ای دیگر از انتقادات کسروی به نامه‌ای برمی‌گردد که براون از شاگردش والتر اسمارت، کنسول انگلیس در تبریز و بعدا شیراز، دریافت کرده و در آن از بعضی کارهای ستارخان انتقاد شده بود، با اینکه اسمارت متذکر کارهای بزرگ ستارخان هم شده بود. براون نام نویسنده را نداشت و این نامه را بدون ذکر نام نویسنده در مجموعه نامه‌های تبریز آورده بود. کسروی بی‌آنکه تحقیقی کرده باشد این نامه را به محمدعلی تربیت و تقی‌زاده نسبت می‌دهد و در تاریخ مشروطه خود می‌نویسد: «بد‌تر از همۀ این‌ها آنکه میرزا محمدعلی‌خان تربیت که از خویشان تقی‌زاده و از افزارهای دست او می‌بود، او نیز همچون تقی‌زاده به لندن و کانون‌های سیاسی آنجا راه می‌داشت و به تازگی از آنجا بازگشته در تبریز می‌زیست، او هم با ستارخان دشمنی می‌کرد و ما می‌بینیم نامه‌ای به پروفسور براون نوشته که نکوهش بسیار از ستارخان و کار‌هایش کرده و او را «لوتی» و «تاراجگر» و «قره‌داغی» خوانده و از براون خواهش کرده که چیزی در ستایش او ننویسد و در پایان نامه تقی‌زاده را گواه گفته‌های خود نشان داده که پیداست با دستور او نوشته و براون ترجمۀ این نامه را در آخرهای کتاب خود آورده است.» و اضافه می‌کند: «آن نامه بی‌نام چاپ شده، ولی ما می‌دانیم که نویسنده‌اش تربیت بوده.» اینکه کسروی می‌گوید این نامه ترجمه نامه تربیت است اصلاً درست نیست، بلکه همچنان که اشاره شد این نامه از والتر اسمارت است که مدتی در تبریز کنسول انگلیس بوده است. این‌ها همه نشان می‌دهد که همه سخنان کسروی درباره تقی‌زاده مستند و قابل اتکا نیست.

    تقی‌زاده در سال ۱۹۱۴ راهی آلمان می‌شود. او می‌گوید: «ما شوق زیادی به آلمان داشتیم. ایرانی‌ها آلمان را مثل حضرت داوود می‌دانستند که آمده آن‌ها را نجات بدهد. ما همه برای آلمان سینه می‌زدیم.» این رویکرد تقی‌زاده چه نسبتی با برخی روایت‌ها درباره تمایل او به انگلیس دارد؟

    تقی‌زاده پس از خروج از ایران متهم به فساد سیاسی بود و رفتنش مصادف بود با قتل سید عبدالله بهبهانی. از این‌رو مدتی در اروپا آواره بود. بعدا به دعوت نبیل‌الدوله به آمریکا رفت و در نیویورک از طریق هندی‌هایی که علیه استعمار انگلیس می‌جنگیدند و از آلمان کمک می‌گرفتند با آلمانی‌ها رابطه برقرار کرد و همچون برخی ایرانیان آن زمان سعی کرد از طریق آلمانی‌ها به ایران کمک کند. پس از آن به آلمان رفت، در زمانی که وضع ایران اسفناک است. انتخابات مجلس سوم در ساعات تاریک تاریخ ایران آغاز می‌شود و تقی‌زاده که در آمریکا بود، از طرف مردم تهران به نمایندگی انتخاب می‌شود. این در نوامبر ۱۹۱۴ بود و اندکی بعد عده‌ای از وکلا پایتخت را ترک می‌کنند و در غرب کشور حکومتی بنام حکومت مهاجر برای مبارزه با انگلیس و روس تشکیل می‌دهند. تقی‌زاده هم تصمیم می‌گیرد که در برلین کمیته مبارزه را تشکیل دهد و با وطن‌پرستانی که یا در تهران بودند یا در غرب کشور، با حکومت مهاجر همکاری کند.

    تقی‌زاده کمیته ایرانیان مقیم برلین را به وجود آورد و مجله کاوه را منتشر کرد. تصمیم گرفت که ایرانیان وطن‌پرست را که در اطراف اروپا و یا استانبول پراکنده بودند در برلین جمع کند. بدین ترتیب علاوه بر رضا افشار، کاظم‌زاده ایرانشهر از کمبریج، ‌پورداوود و اشرف‌زاده و علامه قزوینی از پاریس، جمالزاده و نصرالله خان جهانگیر و سعدالله‌خان درویش راوندی از سوئیس، میرزا اسماعیل نوبری و حاجی اسماعیل آقا امیرخیزی و میرزا آقا ناله‌ملت و میرزا اسماعیل یکانی و محمود غنی‌زاده از استانبول به آلمان می‌روند. در ضمن تصمیم گرفته می‌شود که عده‌ای برای فعالیت و نشر روزنامه به نواحی مختلف ایران و بغداد فرستاده شوند. کاظم‌زاده و میرزا رضاخان به تهران، اشرف‌زاده به شیراز، جمالزاده، امیرخیزی، پورداوود و نوبری به کرمانشاه و بغداد می‌روند. به گفته جمالزاده، «کمیته در کارهای خود دارای استقلال بود. کمک مالی دولت آلمان بسیار محدود بود. تقی‌زاده هم مانند دیگران به زندگی بسیار ساده قانع بود.»

    «کشف تبلیس یا دورویی و نیرنگ انگلیس» و «جنایت روس و انگلیس نسبت به ایران» از مقالاتی است که در کاوه منتشر می‌شود و نشان از عدم تمایل این حلقه به سوی انگلیس و شوروی دارد. از جمله مقالات متعددی که تقی‌زاده در کاوه منتشر می‌سازد یکی هم مقاله‌ای‌ است درباره مقاله ادوارد براون در منچستر گاردین (۲۶ ژانویه ۱۹۱۸) تحت عنوان «امید برای ایران، سیاست تازه انگلیس» که در آن دولت انگلیس را در مسلک دوستی به ایران ترغیب کرده بود. تقی‌زاده با پنج اصلی که براون ارائه داده بود کاملاً موافقت داشت ولی در عین حال به براون هشدار می‌داد که زیاد به تغییر سیاست انگلیس دل نبندد و در ضمن از سیاست آلمان هم دفاع می‌کرد: «بدبختانه فشارهای دائمی حکومت تزار سابق روس به خصوص پس از حصول ائتلاف در میان حکومت روس و آلمان در پوتسدام در ۵ نوامبر ۱۹۱۰ (۲ ذی‌القعده ۱۳۲۸) به ائتلاف روس و انگلیس یک شکل دیگری داد که به کلی مغایر با شکل اصلی بالنسبه بی‌غرضانه‌تر آن بود و کم کم نه تنها به تقسیم اقتصادی بلکه به تقسیم سیاسی ایران منجر گردید. در حین آغاز جنگ بین‌المللی و مخصوصاً پس از دخول عثمانی به جنگ در پهلوی دول مرکزی اروپا، دولت آلمان به سرعت خواست از نارضایی ایرانیان از سیاست روس و انگلیس استفاده نموده و یک تحریکات ماهرانه و دوراندیشانه در ایران به عمل بیاورد تا ایرانیان را به طرف خود بکشد و اگرچه ایران بالاخره بی‌طرفی خود را اعلان کرد ولی چیزی نمانده بود که بدین تحریکات فریفته بشود. با وجود این و با آنکه بی‌طرف ماند آنقدر خسارت و صدمه به ایران وارد شد که اگر داخل جنگ شده بود بیش از آن نمی‌شد و تمام ایالات غربی ایران به خصوص از تبریز تا همدان و کرمانشاه و تا قم و کاشان و اصفهان و شیراز به واسطۀ قشون‌های رقیب به نسبت مد و جزر اردوهای آن‌ها در رفت‌ و‌ برگشت، خراب و تباه گردید. حالا ما می‌توانیم امیدوار بشویم و باور بکنیم که وقت آن رسیده است که ایران تلافی این خسارت‌ها را ببیند.» (کاوه شماره ۲۷، ص۶)

    تقی‌زاده با ایده رضاخان مبنی بر تغییر سلطنت مخالف بوده و در نطق مشهور خود در مجلس پنجم هم می‌گوید:«خدا را شاهد می‌گیرم که این حرف که می‌گویم محض خیرخواهی مملکت و خیرخواهی‌‌ همان شخص است که زمام امور مملکت را در دست دارد و من خیر او را می‌خواهم و از جان خود بیشتر می‌خواهم… ولی ترجیح می‌دادم که (موضوع تغییر سلطنت) رجوع شود به کمیسیون، چون ممکن است راه حل بهتر و قانونی‌تری پیدا شود که هیچ خدشه و سوسه در کار پیدا نباشد… اگر این را اجازه ندهند گفته شود، سوسه در کار پیدا می‌شود و مطابق صلاح خودشان نیست.» چرا تقی‌زاده با این ایده رضاخان مخالف بود؟

    تقی‌زاده در «زندگی طوفانی» (صفحات ۲۰۵‌ـ‌۱۹۷) می‌گوید که او، مصدق، مستوفی‌الممالک، مشیرالدوله، حسین علاء، دولت‌آبادی و چند تن دیگر در خانه سردار سپه جلساتی تشکیل می‌دهند. سردار سپه با محمدحسن میرزای ولیعهد خیلی بد بود و اینطور نشان می‌داد که اگر ایران جمهوری شود دیگر شاه نمی‌تواند او را از مقام خود بردارد. بعدا سردار سپه تسلط روزافزونی بر وکلای مجلس پیدا می‌کند و به فکر برانداختن احمدشاه می‌افتد. تقی‌زاده، مصدق، مدرس و چند تن دیگر در مخالفت خود با تغییر سلطنت باقی می‌مانند. بنابراین تنها تقی‌زاده نبود که می‌خواست سردار سپه را از خلع سلطنت از قاجاریه منصرف سازد، مستوفی‌الممالک هم می‌خواست راه‌حل بهتری پیدا کند. مشهور است که سردار سپه، مستوفی‌الممالک را برای مشاوره دعوت می‌کند و او را آنقدر نگه می‌دارد که طرح موضوع در مجلس تمام بشود. تقی‌زاده آدم اصولی و دموکراتی بود. از طرفی احساس می‌کرد که سردار سپه تبدیل به یک دیکتاتور خواهد شد و از سوی دیگر می‌دید که ایران محتاج حکومت شخصی قدرتمند است. مخالفین بعد از خلع سلطنت قاجار دیگر به مجلس نمی‌روند. مدرس عاقبت کشته می‌شود و رضاشاه به مصدق و تقی‌زاده منصبی نمی‌دهد. تقی‌زاده نامزد وکالت مجلس ششم شده و از حوزهٔ انتخابیهٔ تهران وارد مجلس می‌شود. اما پیش از افتتاح مجلس، توسط هیات وزرا به عنوان مسوول غرفهٔ ایران در نمایشگاه فیلادلفیا رهسپار آمریکا می‌شود و در نوروز ۱۳۰۶ به تهران بر می‌گردد و در مجلس ششم حضور می‌یابد. بعداً رضاشاه تصمیم می‌گیرد که افرادی چون مصدق و تقی‌زاده و مدرس به مجلس نروند. تقی‌زاده مدتی در عسرت و فقر زندگی می‌کند و یک بار هم که با مصدق در یک دعوی حقوقی همکاری دارد پولی گیرش نمی‌آید تا اینکه والی خراسان می‌شود.

    تقی‌زاده بعد‌ها نسبت به نخست‌وزیری محمد مصدق هم انتقاداتی وارد می‌دانست. با اینکه خودش طرفدار ملی شدن نفت بود اما ایرج افشار از قول تقی‌زاده گفته است: «به نظر من آنچه باید عین حقیقت بگویم این است که خودش آدم درستکار و امین و وطن‌پرستی است. گفتم این آدم کارهایی که بر ضد کمپانی نفت و فلان و فلان کرد، این‌ها ناحق نبود. برای اینکه آن‌ها خیلی ناحق رفتار می‌کردند… گفتم دکتر مصدق در آن کار که کرد ناحق نبود. عیب کار مصدق این بود که خیلی افراط می‌کرد، به اصطلاح ایران هوچی‌گری می‌کرد. جنجال برپا می‌کرد.» کدام مواضع مصدق از سوی تقی‌زاده هوچی‌گری یا جنجالی به حساب می‌آمد؟

    نسبت دادن هوچی‌گری به دکتر مصدق درست نیست ولی در عین حال عناد و لجاجتی که گاهی دکتر مصدق نشان می‌داد هم درست نبود. البته در نظر بگیریم که پس از برکناری رضاشاه، مصدق عجولانه و بدون مطالعه، جمله مشهور خود را درباره تقی‌زاده می‌گوید: «مادر روزگار نزاید فرزندی که به بیگانه چنین خدمتی کرده است.» شاید این گفته مصدق علت حرف و انتقاد تقی‌زاده بوده باشد. مصطفی فاتح می‌گوید: «روزی از دکتر مصدق پرسیدم که بی‌انصافی نبود که تقی‌زاده را بی‌جهت متهم به تمدید قرارداد کردید که خودتان بهتر از همه می‌دانید که تصمیم‌گیرنده حقیقی آن ایام کی بود؟ جواب داد که خودم نیز کاملا از این موضوع خبر دارم. منظورم تقی‌زاده نبود و کس دیگر بود و به احترام اعلیحضرت شاهنشاه فعلی نخواستم که مکنون ضمیر خود را صریح‌تر بیان کنم.»

    ——————————————–

    همچنین بخوانید:
    چند مقاله حسن جوادی
    حسن جوادی: یاد مانده های من از غلامحسین ساعدی
    کتاب های حسن جوادی به انگلیسیادامه خواندن

    ادبیات عاشورائی به ترکی آذری

    عباس جوادی – اغلب نویسندگان و روشنفکران ما که در باره تاریخ و مسائل زبان و ادبیات ترکی آذری در ایران نوشته اند این نکته را از قلم انداخته اند که چه تا زمان رضا شاه و چه بعد از رضا شاه که نشر و پخش آثار ترکی آذری منع گردید، ادبیات دینی شیعه نه فقط ادامه یافت بلکه بدین صورت به حفظ زبان ترکی در سطح کتبى و بیشتر شفاهی کمک بزرگی نمود.

    شاید این نوع کتابچه ها و اشعار بیشتر از آنکه در کتابفروشی ها بفروش برسد و در مجلات ادبی مورد بحث قرار بگیرد در میان مردم عادی و در سطحی بین ادبیات کتبی و شفاهی زنده و فعال بوده است. بهر حال آن انواع ادبی که زبان ترکی را در روزهای سخت زنده نگهداشته بیشتر از شعر کلاسیک و یا مدرن، داستان، مقاله، رمان و یا روزنامه نگاری ادبیات و بخصوص اشعاری بوده که در سطح «ادبیات شناسی» چندان جدی گرفته نمیشده و این، مربوط به ادبیات عاشورائی و موضوعات دیگری از جمله شاهنامه خوانی و بازخوانی داستانها و قصه های مردمی در مجالس و مراسم دینی و یا اجتماعی و یا قهوه خانه ها بوده است.

    حتی میدانیم که قبل از دوران رضاشاه، با وجود عدم وجود ممنوعیت رسمی انتشار آثار ترکى، تعداد آثار ترکی آذری نسبت به فارسی و عربی بمراتب کمتر بودند. اما در همین حجم کم هم موضوعات مربوط به ادبیات دینی و بخصوص عاشورا و شرح مصیبت کربلا بخش قابل توجهی از آثار منتشر شده را در بر میگیرد.

    اصولا ترکی آذری دارای ادبیات بسیار غنی در مورد عاشورا ست. شاید اولین و مهمترین کسی که در این زمینه درخشیده است محمد فضولی بغدادی است که خود شیعه مذهب مومن بوده و بخش مهمی از عمرش را در حرم امام سوم شیعیان گذرانیده است. کتاب «حدیقه السعدا»ی فضولی احتمالا مهمترین اثر عاشورائی به ترکی آذری است. ولی بعد از فضولی هم بسیاری از شعرای آذربایجانی مانند صراف تبریزی، حکیم لعلی تبریزی، خورشید بانو ناتوان، عباسقلی آقا باکیخانوف و محمد حسین شهریار که به ترکی شعر گفته اند نوحه ها و مصیبت نامه های بسیاری در باره واقعه کربلا نوشته اند. شاعران درجه دوم و سوم هم این کار را کرده اند. اما ظاهرا نقش اساسی را درکمک به بقای ادبیات ترکی آذری این واقعیت بازی کرده که این اشعار صرفنظر از کیفیت ادبی و هنری شان، در میان مردم رواج یافته، زنده مانده و هر سال از طریق عزاداران و نوحه سرایان تکرار شده اند. اگر چه بعضى ها به كيفيت زبان تركى كه در ادبيات دينى بكار ميرود و درجه تاثير فارسى و عربى در آن خرده ميگيرند، اما بهر حال استفاده بلا مانع از تركى در مساجد و در وعظ ها، مرثيه ها و تعزيه هاى عمومى هم طبيعتا به حفظ و تقويت كاربرد تركى در ملاء عام كمك زيادى كرده است.

    در زیر دو نمونه از نوحه ها و مصیبت نامه های عاشورائی تقدیم میشود:

    فضولی

    تدبیر قتل آل عبا قیلدین ای فلک!
    فکر غلط، خیال خطا قیلدین ای فلک!
    برق سحاب حادثه دن تیغلر چکیب
    بیر بیر حواله ی شهدا قیلدین ای فلک!
    بیر رحم قیلما دین جگری قان اولانلارا
    غربتده روزگاری پریشان اولانلارا!

    و الخ.

    صراف تبریزی:

    گل گلزار رسالت بو گئجه
    شمردن ایسته دی مهلت بو گئجه
    یا تماییب آل علی صبحه کیمی
    شیعه یا تسین نئجه راحت بوگئجه

    والخ.

    من خودم هنوز بخوبی بخاطر دارم که زمان پهلوی این شعر در روزهای عزاداری در تبریز محبوب تر از همه بود و از طرف عزاداران تکرار میشد:

    نئجه قان آغلاماسین داش بوگون
    کسیلیب یئتمیش ایکی باش بوگون!
    – چرا سنگ به گریه نیاید امروز؟!
    در چنین روزی که هفتاد و دو سر بریده شده است!

    جزوه های حاوی این ادبیات و اشعار هميشه در تبریز قابل دسترسی بود. احتمالا «سیاسی نبودن» این ادبیات و رواج طبیعی اش بین مردم که آنرا فقط برای عزاداری بکار میبردند مانع از ممنوعیت  ادبیات عاشورائی و پیشگیری از آن شده و بهمین ترتیب هم به حفظ ادبیات و شعر ترکی آذری کمک کرده است.

    ———————-

    یک منبع جالب:

    نوحه و مرثیه ترکیادامه خواندن

    خاطرات دانشگاه تهران

    حسن جوادی – تابستان 1965 بود یعنی چند سال پس از حوادث تیرماه 1342 که چتربازان به خوابگاه دانشجویان ریخته بودند و قریب ششصد نفر مضروب شده بودند. دانشگاه شلوغ بود و ورود به دانشگاه مشکل بود. شاید هم بعد از آمدن نیکسون به تهران بود. من تازه از انگلستان برگشته بودم و می خواستم در دانشگاه تهران استخدام بشوم. راستش را بخواهید تاحدی هم از آمدن به ایران پشیمان بودم. چون در کیمبریج من کاری داشتم و می توانستم تا پنج سال آن شغل تدریس را ادامه بدهم، و فقط دو سال از این فرصت استفاده کرده بودم. در انگلستان حقوق من زیاد نبود ولی کسی هم بامن کاری نداشت، ولی در ایران پیش از هر چیزی مسئلۀ نظام وظیفه در میان بود و بعلاوه برای استخدام شدن اصولاً می بایست کسی را بشناسی. با این که در آن زمان کسانی که دکترای ادبیات انگلیسی، مخصوصاً اگر از یک دانشگاه انگلیسی یا آمریکایی گرفته بودند، خیلی کم بود، باز هم ، چنانچه رسم ایران است می بایست کسی را داشته باشی. پدرم همیشه می گفت اگر بخواهی کاری خوبی در این مملکت بگیری باید پارتی داشته باشی. یک دفعه بفکرم رسید که من یک بار از طرف استادم آربری به دیدن دکتر صفا رئیس دانشکدۀ ادبیات تهران رفته بودم تا کتابی را برای آربری از او بگیرم. بعلاوه دکتر صفا دو قصل درباره ادبیات دوره های تیموری و صفوی برای “تاریخ ایران کیمبریج ” نوشته بود که آنها را من به انگلیسی ترجمه کرده بودم. آربری و سفیر وقت ایران در انگلیس فکر تاریخ ایران کیمبریج را در هشت جلد بوجود آورده بودند و خود آربری هم ویراستاری یک جلد و نوشتن بعضی از فصول آنرا بعهده گرفته بود. من ضمن ترجمۀ این دو فصل آنها را با بعضی منابع دیگر و خصوصا با تاریخ ادبیات براون مقایسه کرده بودم. البته نوشته های صفا جالب بودند ولی بعضی اشتباهاتی از لحاظ تاریخ کتابها وجود داشت و یکی دو مورد هم اشتباهاتی در مورد شعرایی چون امیر علیشیر نوایی که به ترکی جغتایی و فارسی نوشته بودند وجود داشت. من هم اینها را در ترجمه درست کرده بودم و در ضمن نامه ای که به دکتر نوشته بودم گفته بودم که جناب استاد در این دو فصل “تایپیست” خطا هایی کرده بود که من دیگر مزاحم شما نشدم و آنها را تصحیح کردم. دکتر صفا خیلی از من تشکر کرده در ضمن از من خواسته بود اگر به ایران برگردم حتماً پیش او بروم.

    خلاصه من هم پس از مدتی ماندن در تبریز پیش مادرم به تهران آمدم و روزی برای دیدن دکتر صفا به دانشگاه رفتم. برای من که جوان بودم و قیافه دانشجویی داشتم ورود بدانشگاه مسئله ای بود. کارت دانشجویی هم نداشتم که موقع ورود نشان بدهم. پس از این که به نحوی از در وروردی دانشگاه گذشتم خواستم از در استادان دانشکده ادبیات که دفتر دکتر صفا هم بغل آن بود وارد شوم یکی از فراشان چنان در بزرگ آهنین را بر رویم بست که نزدیک بود انگشتان یک دستم میان در بماند. در این میان دوست دیرینم رضا براهنی که در دانشگاه تبریز یکی دو کلاس جلوتر از من بود سر رسیده بادی به غبغب انداخت که “آقای فلان، این دکتر جوادی دوست ماست. چرا این طور می کنی؟” دکتر براهنی شاید یک سال پیش از من در بخش انگلیسی استخدام شده بود. او و پرویز آموزگار پیش از من دردانشکده ادبیات بودند و بعد سه نفر ما بصورت “نوچه” های دکتر لطفعلی صورتگر رئیس گروه زبانهای خارجی دانشکده ادبیات و اولین فرد ایرانی که از دانشگاه کمبریج دکترای ادبیات انگلیسی گرفته بود در آمدیم.

    دکتر صفا باکمال لطف و محبت مرا پذیرفت و مرا به طبقۀ بالا پیش دکتر صورتگر برد و سفارش مرا به او کرد. در آن زمان دکتر صورتگر و خانمش الیو صورتگر هردو استاد ادبیات انگلیسی بودند و مشهور بود که کسی را به بخش انگلیسی راه نمی دهند. ولی واقعیت این طور نبود و تعداد ایرانیانی که دکترای ادبیات انگلیسی داشتند خیلی کم بود ورقابت زیادی هم برای استخدام آنها بین دانشگاه های مختلف ایران وجود داشت. من بیشتر می خواستم در دانشگاه تهران استخدام شوم و اگر نشد دانشگاه شیراز زیرا دانشگاه های درجه اول ایران بودند، و با تجربه ای که خودم بعد از دانشگاه تبریز و قبول شدن در کیمبریج و مشکلاتی داشتم می خواستم در جای خوبی استخدام شوم. دکتر صورتگر را بخاطر شهرتی که داشت می شناختم. می دانستم که او فرزند نقاش مشهور میرزا آقا خان شیرازی بود که در سال 1900 متولد شده و بعد از تحصیلات در ایران و هند در1927 از طرف دولت به انگلستان رفته بود. گذشته از اشعار صورتگر که در مجلات خوانده بودم کتاب “تاریخ ادبیات انگلیس ” (1) او را هم خوانده بودم و می دانستم که آن در واقع تقریریست از یک کتاب تاریخ ادبیات انگلیس ولی نمی دانستم آن کتاب کدام است. تز دکتری صورتگر را نیز در مدرسۀ السنه شرقی و آفریقایی لندن خوانده بودم، که فکر می کنم در سال 1937 قبول شده بود.موضوع رسالۀ صورتگر لغات عربی و فارسی در آثار چوسر بود. خانم صورتگر دکترا نداشت ولی چون انگلیسی تحصیل کرده ای بود در زمان رضا شاه که همراه صورتگر به ایران آمده بود بعد از تاسیس بخش انگلیسی در دانشگاه تهران استاد انگلیسی شده بود. تنها کتابی که الیو صورتگر نوشته بود خاطراتی بود که در سال 1951 تحت عنوان ” من در بیابانی می خوانم: خاطراتی صمیمانه از ایران و ایرانیان ” (2). خانم صورتگر از همان اول چون من درانگستان درس خوانده بودم مرا تحت حمایت خود گرفت و در موارد زیادی هم بمن کمک کرد. مثلاً بعد از این که بعدها مسئول امور ارتباطات دانشکده شدم و گاه گاهی به فرانسه مکاتبه می کردم او نامه های مرا تصحیح می کرد و انصافاً فرانسه اش خیلی خوب بود.

    خانم صورتگر متولد 1906 بود و از شوهرش پنج سال کوچکتر بود. نمی دانم هروقت که راجع به او فکر می کنم چرا بیاد زن حکمروای هند در رمان “گذری به هند” اثر ای.ام. فورستر میفتم زیرا وقتی که می خواست به زبان اردو حرف بزند فقط فعل امر را بکار می برد. چون بیشتر با خدمتکاران به اردو حرف زده بود و غیر از فعل امر فعل دیگری بلد نبود. خانم صورتگر بهتر از این بود چون چهل و چند سال در ایران مانده بود و صرف نظر از لهجه غلیظ انگلیسی اش فارسیش بدک نبود، ولی یک سطر فارسی نمی توانست درست بنویسد و اغلب کلماتی را که حروف “غ” و “ق” داشتند اشتباه می کرد. خانم صورتگر استاد بسیار خوب و سختگیری بود، و با این که ایران را خیلی دوست داشت حالتی متفراعانه نسبت به ایرانیان داشت. خلاصه من بعد از معرفی شدن به دکتر صورتگر و خانمش قرار شد طبق مقرارت امتحانی از من بکنند تا بعنوان استادیار استخدام بشوم. قرار شد من یک سخنرانی راجع به همین رمان “گذری به هند” بکنم که در آن زمان مشغول ترجمۀ آن بودم، و خانم صورتگر بعنوان استاد ناظر یا مسئول تعین شد، و بعد از سخنرانی من گزارشی خوبی نوشت.

    من هرروز می آمدم و در دفتر صورتگر و یا اطاق استادان می نشستم و گاه گاهی کلاس می رفتم و بجای یکی از استادان درس می دادم ولی از استخدام من خبری نبود و همه چیز در گرو گرفتن ورقۀ معافیت بود. بالاخره تصمیم گرفتم به دانشگاه پهلوی شیراز بروم که می گفتند معافیت استادانش را به نحوی می تواند درست کند. درشیراز یکی از دوستان دانشگاه تبریز مسعود فرزان رئیس بخش بود و می خواست به آمریکا برود و قرار بود با من مصاحبه بکند. فرزان گفت –”مصاحبه لازم نیست . من تورا خوب می شناسم. تو می آیی جای من و منهم میروم آمریکا. فعلا پا شو بریم شامی بخوریم.”

    مسئله معافیت را هم قرارشد کارگزینی اقدام کند. بدین ترتیب وضعیت استخدامی من با حقوق پنج هزار تومان درماه، که دو برابر حقوق یک استادیار در تهران بود، تقریباً درست شد. من آمدم تهران که همسر و پسرم را بر دارم برویم به شیراز.

    خانه ما در امیریه کوچه شیبانی بود. روز بعد طرفهای عصر بود که دیدم دکتر صورتگر همراه شوفرش یوسف خانه ما را پیدا کرده آمدند خانه ما. من خیلی تعجب کردم و تعارف کردیم آمدند خانه. دکتر صورتگر گفت:”کاکو شنیدم رفتی شیراز و استخدام شدی. من خودم می گم بیرونت بکنند. تو باید همین جا پیش ما بمانی.”

    من گفتم:”آقای دکتر، من که نمی توانم همین طور بلا تکلیف بمانم. من زن و بچه دارم باید بالاخره وضع من روشن بشود.” دکتر صورتگر گفت :” فکرش را نکن. من خودم میروم پیش اعلیحضرت و برایت معافی می گیرم.”

    همین طور هم شد. در آن زمان قرار بود قانونی بگذرانند و فارغ التحصیلانی که دردانشگاه ها استخدام می شدند و مورد نیاز بودند فقط سه ماه تابستان را خدمت می کردند و به آنها معافی می دادند. هنوز این لایحه قانون نشده بود و دکتر صورتگر نامه ای خطاب به ادارۀ نظام وظیفه بامضای شاه گرفت که من فقط سه ماه تابستان خدمت بکنم. با این که گفته می شد اعلیحضرت در حق من “تفقدی فوق العاده” کرده است، من راستش زیاد دلخوش نبودم، و در واقع آن سه ماه را نیز نمی خواستم خدمت کنم. نزدیکی های عید بود که جریان استخدام من در دانشگاه تهران درست شد و من شروع به درس دادن کردم، و قرار بود سه ماه تابستان را به نظام وظیفه بروم. حدود اردیبهشت بود که شنیدم برای مشمولین تا سال 1320 قرعه کشی خواهد شد.من هم فکر کردم بهتر است در قرعه کشی شرکت کنم و شاید از شّر سه ماه خدمت راحت بشوم.

    درجه دکتری از کیمبریج فقط می گوید که فلان شخص با مشخصات معین از دانشگاه کیمبریج درجه
    (Doctor of Philosophy )
    گرفته است که همان
    (Ph.D.)
    است و برای این که بهتر معلوم باشد چکار کرده ای و این درجه است باید ورقه دیگری بگیری که در آن شرح رشته و غیره را می نویسند.من هم مدارک خود را داده بودم ترجمه کرده بودند و آنها را بردم اداره نظام وظیفه. مسئول اسم نویسی سر گروهبانی بود و از من پرسید :
    – مدرکت چیست؟
    – گفتم: دکترا.
    پرسید: چه نوع دکتری هستی. اطفال، قلب یا چی؟
    گفتم: سرکار، من دکتر ادبیات هستم.
    نگاهی بمن کرد و در حاشیه مدرکم نوشت: “دکتر از لیسانس”!
    با همان مدرک “دکتر از لیسانس” رفتم قرعه کشی که استادیوم بزرگی بود نزدیک تئاتر شهر و پر بود از جمعیت. آنهایی را که از بیست و دو یا بیست و سه سال بیشتر بودند از دم معاف کردند و میان جوان تر ها قرعه کشیدند. یادم می آید اولین کسی که قرعه سربازی بنامش افتاد طلبه خوش سیمای و سرخ رویی بود. همه کف زدند و ابراز احساسات کردند مخصوصاً عده کثیری که معاف شده بودند. مرد بیچاره نزدیک بود اشکش در آید و در عین حال نمی توانست چیزی بگوید.

    بخش انگلیسی دانشگاه تهران در آن زمان نسبتاً بزرگ بود، و شعبه ای هم برای دو سال اول لیسانس در ساختمان موسسه دهخدا جنب بهارستان داشت که مدیر آن دکتر آراکلیان بود. او پیر مرد خوبی بود و تخصصش زبانشناسی بود ولی فقط گرامر انگلیسی درس می داد. ما استادیاران جوان برای این که اضافه معاشی داشته باشیم در این بخش کلاسهای شبانه درس می دادیم. فی الواقع این برای کسانی بود که روز کار می کردند و شبها اینجا درس می خواندند و بعد گذراندن امتحاناتی به سال دوم رشته مختلف دانشکده میرفتند. دکتر صورتگر هر جا درسی پیدا می شد مارا میفرستاد. یکی از اینها کلاسی بود برای روزنامه نگارانی که کار می کردند و در ضمن می خواستند مدرکی هم گرفته باشند. کلاس بزرگی بود از روزنامه نگاران کارکشته که بیشترشان علاقه ای بیاد گرفتن زبان نداشتند. من ساده دل هم از روزنامه مختلف بزرگ دنیا قطعاتی برگزیده بودم و نزدیک صد نسخه فراهم کرده بودم. در آن زمان ماشین کپی وجود نداشت یا لااقل در دسترس ما نبود. خلاصه کسی هم به این ابتکار من توجهی نکرد زیرا که سطح انگلیسی حضرات بحدی نبود که بتوانند آن متون را بخوانند. رئیس گروه آقایی بود مرعشی نام که می توانست به تنهایی از عهده این عده کثیر بیاد. یادم می آید هنگامی که همراه می آمد تا مرا برای اولین بار معرفی کند، از من پرسید:”کجا درس خوانده ای؟” من هم گفتم که دردانشگاه کیمبریج درس خوانده ام. جناب مرعشی شرح کشافی در اوصاف من گفت و اضافه کرد: “آقای دکتر جوادی در دانشگاه کیمبریج لندن درس خوانده اند و در دانشگاه آکسفورد لندن هم درس داده اند”!

    گرفتن حق التدریس مدرسه روزنامه نگاری هم خود مسئله ای شد. مدتها بود که حق التدریس ما سه نفر استادیار یعنی من و براهنی و آموزگار در کارگزینی دانشگاه به تعویق افتاده بود. هردفعه دکتر صورتگر یکی از ما سه نفر را می فرستاد که برید پولتان را بگیرید. یک بار هم مرا فرستاد. من هم رفتم کارگزینی پیش مدیر دفتری که اسمش، فکر کنم، فیروز بود یا اسمی شبیه این. ایشان هم گفتند: “بروید به آقای دکتر بگوئید انشاالله یک پولی به آقایان می دهیم تا بروند و جوجه کبابی میل کنند.” منهم برگشتم و همین را بدکتر صورتگر گفتم. صورتگر تلفن را برداشت و نمره مدیر دفتر را از من پرسید و تلفن کرد. پرسید شما آقای فلانی هستید. طرف گفت :” بلی.” گفت: “شما باین بچه ها گفته اید که پولی میدهید تا برند جوجه کبابی بخورند؟” طرف گفت :”بلی.” صورتگر گفت: ” بگذار آن جوجه بزرگ بشه بشه مرغ، مرغ بزرگ بشه بشه خروس، خروس بزرگ بشه بشه گوسفند، گوسفند بشه گاو، گاو بشه شتر، شتر… (که این جمله را بافحش آبداری به آن مامور کارگزینی ادامه داد که در اینجا از نقل قولش معذورم). مردکه مگر صدقه میدی. اینها کار کرده اند پولشان را می خواهند.” نشان به این نشان که یکساعت نگذشته بود که پول را آوردند و بما دادند.

    ——————————-

    پانویس ها:
    (1) – این کتاب که مرحوم دکتر صورتگر از آن استفاده کرده است ” تاریخ مصور ادبیات انگلیسی از چوسر تا آخر قرن نوزدهم” نوشتۀ جان بوکان است که صورتگر تا قرن هیجدهم آمده است.
    John Buchan, A History of English Literature from Chaucer to the end of the Nineteenth Century, 1st ed., London 1923.
    (2) Suratgar, Olive Hepburn, I sing in the wilderness; an intimate account of Persia and the Persians. London, E. Stanford, 1951.… ادامه خواندن

    زبان ترکی و دارالانشاء

     

    آنچه میخوانید بخش کوچکی است از مقدمه فرهنگ ترکی – فارسی نصیری که حدود 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. فرهنگ ترکی فارسی نصیری که یکی از اولین فرهنگ ها در نوع خود است در حدود سال 1095 هجری نوشته شده و شامل پنج بخش است: ترکی جغتایی (اوزبکی کنونی)، رومی (ترکی ترکیه کنونی)، قزلباشی (ترکی آذری کنونی)، روسی (احتمالا ترکی قپچاق) و زبان مغولی کالموک. 

    آنچه که در زیر خواهید خواند بخش کوچکی ازمقدمه تهیه کنندگان چاپ معاصر این فرهنگ، ویلم فلور و حسن جوادی در باره «دارالانشاء» و یا دفترخانه های دربارهای ایرانی است که در آن فرامین، نامه ها و مدارک رسمی از طرف پادشاه و دولت نوشته میشد. امید است این توضیحات به موضوع مکاتبات و زبان های مورد استفاده در این مکاتبات تا حدی روشنی بیافکند. ترتیب و تهیه فرهنگ لغات، از جمله همین فرهنگ نصیری، و فعالیت مترجمین، دبیران و منشی های دربار را هم باید در همین چهارچوب بررسی کرد. در پایان این نوشته عناوین مطالب دیگری را هم خواهید دید که تا کنون در رابطه با فرهنگ نصیری در «چشم انداز» منتشر شده است.

    حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است برای چاپ تهیه و تنظیم کرده و به آن توضبحات و حواشی علاوه نموده اند. بگفته ایشان این کار تمام شده و فرهنگ مزبوربزودی در تهران به بازار میاید:

    ویلم فلور و حسن جوادی – (در دربار های ایرانی) دانستن زبان های دیگر برای دبیران امری تازه نبود . در دربار ساسانی دبیران دو زبانه نیز بودند که بعنوان مترجم خدمت می کردند. مثلاً یک دبیر هندی در دربار خسروی دوم زندگی می کرد (1)، و همین پادشاه دبیری عربی نیز داشت. این شخص عّدی زید عبادی بود ، که پدرش در خدمت همین خسرو و پدر او هرمز چهارم بوده است (2).

    بعد از استیلای اعراب نیز همین سنت ادامه می یابد. در زمان غزنویان منشیان دیوانی می بایست ترکی بدانند تا بتوانند با امرای سلجوقی مکاتبه نمایند، و یا مراسلات را برای پادشاهان غزنوی به ترکی ترجمه نمایند. بیهقی در تاریخ خود موردی ذکر می کند که سلطان مسعود متوجه گفتار امیری نمی شود و می خواهد آنرا به ترکی ترجمه کنند. این امر در زمان ایلخانان، جلایریان و تیموریان بصورت مدوّنی در می آید. در دربار این سلسله ها علاوه بر دیوان مرکزی یا “دیوان اعلا” دیوان فرعی دیگری بود که به امور نظامی و کارهای مغولان و ترکان رسیدگی می کرد. در دوران ایلخانان و جلایریان اداره ای بود که “کاتب احکام مغولی” نامیده می شد، و رسم بر این بود که احکام رسمی هر گروه زبانی بدان زبان نوشته شود، مثلاً به مغولی و یا ترکی جغتایی تا بهتر فهمیده شوند. نخجوانی در دستور اکاتب می نویسد:  «بهر طایفه کتبت احکام به زبان ایشان انفاذ و اصدار یابد تا مضمون آنرا به سهولت فهم کنند. از آن جملت به مدینة السلام بغداد و سایر بلاد عراق عرب احکام به زبان عربی صدور می یافت و به طوایف اعاجم و بلاد جبال و بغاع فرس به زبان فارسی واجب آمد ، به طوایف مغولان و اتراک نیز بالسنه و خطوط ایشان احکام ارسال کردن تا فهم آن به آسانی کنند….. اگر بعضی از مغولان و متغلبان او را به تکلیف و الزام بر کتابتی دارند که از منهج معدلت و یاسا و یاساق مستعبد باشد او بدان التفات نکند.» با این همه این دبیر جزوء اردو حساب می شد نه جزوء منشیان دیوانی (3). در زمان تیموریان علاوه بر دیوان اعلا دیوان فرعی ای وجود داشت به نام “دیوان بزرگ” که تابع دیوان اعلا بود و وظیفۀ آن بررسی موارد خیانت و دادرسی به امور بزرگان جغتایی بود (4). بنظر میرسد که این دیوان بزرگ تکالیف دیگری نیز داشت.. در اواخر دوران تیموری ریاست دیوان بزرگ بر عهدۀ یک دیوان بیگی بود که به امور نظامی وکارهای ترکان می رسید، و زیر نظر او “دیوان تواجی” و یا هیات مشاوران نظامی بود که تحت نام “ترک دیوانی” نیز شناخته می شد. برای ایرانیان و یا غیر ترکان یک دیوان فرعی دیگری بود زیردیوان اعلا انجام وظیفه می کرد و «نویسندگان تاجیک» (یعنی فارس زبان ) در آن بخدمت مشغول بودند و«دیوان مال» تابع آن بود (5). نظام اداریی شبیه این در زمان آق قویونلوها هم وجود داشت (6).

    این تفاوت اداری بین ترکان و ایرانیان در زمان صفویه از میان رفته بود، ولی سنت منشی گری دو یا سه زبانه هنوز وجود داشت. بدین جهت است که عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید: «از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.» نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد: «چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.» و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود : «اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن(7).»

    طرخان گنجه ای می گوید: «زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.» آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد (8). در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس «ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به [ آن] زبان باشد ولی بخط تاتاری (9).»

    نا گفته نماند که دربار تزاری در قرن شانزدهم و هفدهم برای ترجمه مکاتبات سیاسی از اروپا و آسیای میانه و آسیای صغیر عده زیادی مترجم داشت. در سال 1789 بیست و دو مترجم در دربار روس بودند که هشت نفر از آنان به زبان تاتاری مسلط بودند، و بعضی از آنان «زبان ترکی» (احتمالاً عثمانی) آشنا بودند. ایلچیان و سفرای روس که به ایران میرفتند با خود نامه های رسمی به زبان روسی و نیز ترجمۀ آنها به زبان قدیم تاتاری را همراه داشتند. در مقابل دربار صفوی جواب های خود را یا بفارسی و یا «به زبان قدیم آذربایجانی» می دادند (10). در قرون شانزده و هفده دربار روس بیش از پنجاه و پنج نامه از شاهان «قزلباش» به زبانهای «فارسی و ترکی آذربایجانی» دریافت کرد. اولین بار که دربار روسیه نامه ای به زبان تاتاری به دربار صفوی فرستاد در سال 1588 بود (11).

    ———————————

    پانویس ها: 

    [1] طبری، جلد اول ، ص1053.

    [2]  نگاه کنید به ماده “دبیر” در ایرنیکا.

    [3] محمد بن هندو شاه نخجوانی، دستور الکاتب فی تعیین المراتب، به اهتمام عبدالکریم علی اوغلی علیزاده، 3 جلد، مسکو 1976، قسمت دوم ، صص 40-41.

    [4]؛ نطنزی، منتخب التواریخ معینی ، چاپ ژان اوبن، ص 411. یزدی، ظفرنامه، چاپ محمدلوی عباسی، جلد دوم، صص 165-166

    [5] Roemer, Sraatsschreiben, pp. 169-171.

    [6] J. E. Woods, The Aqquyunlu: Clan, Confederation, Empire. A Study in 15th/9th Century Turko-Iranian Politics, Minneapolis and Chicago, 1976, p.13.

    [7] محمد یوسف واله قزوینی اصفهانی، ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم. باهتمام محمد رضا نصیری. تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1370، ص621،  همچنین نگاه کنید به محمد رضا نصیری، “چند سند تاریخی “، بررسی های تاریخی شماره 5، سال یازدهم،2535، ص223. (حاشیۀ ترکی نامه اعتماد الدوله ایران به صدر اعظم عثمانی.

    [8] تورخان گنجه ای، “زبان ترکی در دربار صفویه در اصفهان”، در صائب تبریزی: شاعر وسیع مشرب، مجموعۀ مقالات به اهتمام محمد علی حسینی، تهران ، دنیای نو، 1388،صص 87-88.

    [9]تزار روسیه همچنین با اوررنگ زیب به زبان ترکی [ شاید به ترکی جغتایی و یا نو گایی] مکاتبه داشته است.

    Gopal, p. 57, 85, n. 1.

    [10] Mirkasym Usmanov, “Documents of Russian  ―Eastern Correspondence in Turkic languages  And Their Significance in the Science of Sources” International Journal of Central Asian Studies 1/1996 [http://www.iacd.or.kr/pdf/journal/01/1-02.pdf]

    [11] Bushev  P.  P.  Istorija posolstv i diplomaticheskikh otnoshenij Russkogo i Iranskogo gosudarstv v 1586-1612 gg. – M., 1976. – p.82)

    ——————————————-

    در ضمن بخوانید:

    فرهنگ ترکی – فارسی نصیری: فارسی و ترکی قیزیلباشی (آذری) در ایران عهد صفوی

    زبان ترکی در روزگار صفویان

    تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

    نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیش

    ادامه خواندن

    ترک و فارس و آذری

    Commentary

    عباس جوادی – همانطور كه يك عده بند كرده اند كه آذربايجانى هاى ترك زبان ترك نيستند بلكه آذرى اند، يك عده هم چسبيده اند كه نخير، ما آذرى و يا آذربايجانى نيستيم بلكه فقط و فقط ترك هستيم. هركس هم اين را با انگيزه هاى سياسى خود ميگويد و ميخواهد ما خودمان را طورى كه آنها ميگويند حس كنيم و نه طورى كه خودمان ميخواهيم.

    ساليان قبل وقتى هنوز اين قبيل بحث هاى هدفمند مُد نشده بود در خانواده سنتى، غير سياسى و معمولى ما در تبريز از پدر و مادر و فاميل گرفته تا همسايه ها و كفاش سر كوچه و ملاى مسجد محله هركس و همه ما به فارسى زبان ها “فارس” و به خودمان كه زبانمان تركى بود “ترك” (به تركى “تورك”) ميگفتيم.  «فارس» و «ترك” معناى بد و يا خوبى نداشت و فقط براى معين كردن گروه هاى زبانى جامعه بكار برده ميشد و نه «قوم» و «نژاد» و «خلق» و «ملت» که بعد ها مُد شد و ورد زبان ها گشت . ما تا مدت ها نمیفهمیدیم که این تعابیر قوم و خلق و ملت فارس و ترک دیگر چه صیغه ایست.

    یعنی آنوقت ها ترک و فارس به معنای «مای ترک زبان» بود و مثلا تهرانی های فارسی زبان. بر خلاف اسامى “ارمنى” و يا “كُرد” كه بغير از زبان، شاخص دين و يا مذهب ديگررا هم داشت، تفكيك ما بين ترك و فارس جنبه مذهبى و دينى نداشت، هنوز هم ندارد چونكه از اين جهت بين ما و فارس ها فرقى نبود و نيست. آن وقت ها نه غرض و پیامی زیر کاربرد تعابیر «ترک» و یا «آذری» و «آذربایجانی» بود و نه در باره استفاده از این یا آن تعبیر مجادله و بگو مگو میشد. فیس بوک هم که هنوز نبود که هر کس، چه بداند و چه نداند، با یک اسم ساختگی در باره تمامی علوم بشری و فوق بشری جهان نظری بدهد.

    حالاست که هرکس این تعبیر ها را به یک طرف میکشد.

    این تعابیر در تاریخ تغییر یافته اند

    ترک و ترکی تعابیری هستند که در طول تاریخ معنا و بارشان تغییر کرده چنانکه تعابیر دیگری مانند «فرنگی» و «تاجیک» و «ارمنی» هم تغییر کرده است.

    «رساله عرض نامه» مولانا جلال الدین دوانی را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را دقیقا و طوری که مولانا جلال الدین دوانی تقریبا 600 سال پیش در استان شیراز دیده، شرح میدهد که تا حد زیادی نمونه بُرش های اجتماعی ایران آن تاریخ هاست. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامیدند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»…

    ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. و یا اینکه در همین ایران، حد اقل در تبریز ما به هرکسی که مسلمان نبود و مسیحی بود میگفتیم ارمنی. با آن معیار آمریکائی و بلژیکی و برزیلی هم ارمنی بود!

    منظور من این است که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته را که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده، تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

    ترک و آذری و آذربایجانی

    اما بنظرم (1) «ترک» که ما ترک زبانان آذربایجان خودمان را مینامیم نشان زبان است و نه قومیت و یا ملیت. (2)  آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان آریائی آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (3) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (4) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (5) آلرژى بعضی از قوم گرایان نسبت به زبان آذری باستان را فهمیدن بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم بر زبانتان جاری نکنید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش بجای ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

    «فارس» یعنی چه؟

    از طرف دیگر یکم: تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظرعامه آذربایجانی ها، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللی) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپنداريم. يعنى ميپنداشتيم. دوستی میگفت، برعکس، بلوچ های ایران هر ایرانی را که بلوچ نباشد «قجر» مینامند (و یا مینامیدند). عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصا هم سنى و هم كرد زبان بود و مثلا فکر نمیکردیم که کُرد شیعه هم هست) و يا ارمنى كه همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. بهمین ترتیب در تاریخ آذربایجان قفقاز در همه اسناد ابتدا «مسلمانان قفقاز» و یا «تاتار ها» و زبان «تاتاری» گفته میشد و «آذربایجانی» نمیگفتند. از منازعات ارامنه و مسلمانان هم بعنوان «جنگ مسلمان و ارمنی» و یا «ترک و ارمنی» یاد میشد و نه آذربایجانی و ارمنی. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند اهل استان فارس را ميگوئيم.

    و بالاخره: شهروندی و ملیت

    اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. از نظر بنده شهروندى يعنى ايرانى بودن یعنی «ایرانیت» بايد مشخصه درجه اول باشد. شهروندى چيزى مشخص يعنى شهروندى و يا “مليت” ايرانى است چرا که همه شهروندان ايران صرفنظر از رنگ و جنسيت و مذهب و زبان و فرهنگ و لباس و غذا و غيره “ملت ايران” را تشكيل ميدهند. زير اين مشخصه وجه تمايز زبان وجود دارد: ایرانیانی که زبانشان فارسى، تركى، كردى، گيلكى، بلوچى و غیره است. يك وجه مشخصه ديگر هم هست كه دين و مذهب است: مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره. اما در داخل مجموعه «شهروندی»، «ملت» و «ملیت» وجه مشخصه قوميت نيست و یا در طول تاریخ کمرنگ شده – و خدا را شکر که کمرنگ شده. یعنی بخصوص امروزه با این همه آمیزش و مهاجرت و روند دوری از محل گرائی و زندگی قبیله ای و عشایری، “قوميت” شهروندان ايران نسبت به گذشته چيزى بسیار مجرد تر و ناروشن تر است چرا كه اكثريت “اقوام ايرانى”در طول چند هزار سال گذشته آميخته و اختلاط يافته اند – گروه هاى كوچكتر و منزوى تر شايد كمتر اختلاط يافته اند، اما بخصوص ما آذربايجانيها بدرجه خيلى شديد ترى با ديگران آميخته ايم. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم بلکه تصور میکنم ما همه اعضای یک ملت هستیم که زبان ها و دین و مذهب احتمالا متفاوتی از همدیگر داریم.

    البته چون اين مسئله در نهایت حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند.  شهروندى چيزى مشخص است: يا ايرانى و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى. اما با وجود این حتی شهروندی هم بسته به احساس و نظر آزاد شماست. ممکن است کسی که دو شهروندی دارد احساس ایرانی نکند بلکه خودش را بیشتر آمریکائی حس کند. و یا کسی که مادرش ترک و پدرش کُرد است و در آلمان بزرگ شده و زنش هم پاکستانی است خودش را 250 گرم از هرکدام از این شهروندی ها حس کند!! این عیب نیست و در دوره آمیزش و مهاجرت و اختلاط اقوام و ملل چیز عجیبی هم نیست.

    در یک مقاله قبلی (دل درد ناشی از زبان ترکی) عرض کردم که وقتی ما آذربایجانی های ترک زبان خود را «ترک» و زبانمان را «ترکی» مینامیم بعضی ها آلرژیک میشوند و شروع به بحث میکنند که نه، شما ترک نیستید آذری و یا آذربایجانی هستید. من آنجا هم گفته بودم که این حساسیت گذشته ای دارد که 90 سال قبل شاید میشد آن را فهمید اما امروزه دیگر واقعا هم کودکانه و خنده دار است و هم بصورتی که بیان میشود غالبا بوی نژادپرستی میدهد.

    اما یک عده ای هم هستند که از نظر تعداد بمراتب کمترند و در تاریخ ما هم چنین تمایلاتی هم نبوده و یا تاثیری نداشته که میگویند ما آذربایجانی ها اصلا آذربایجانی و یا آذری نیستیم بلکه فقط و فقط ترکیم. این عده که تمایلات پان ترکیستی دارند همه ترک زبان ها را یک قوم، یک نژاد و یک ملت میدانند. برای آنها ظاهرا نه منطقه و تاریخ بلکه چیز مجرُدی بنام «ملت ترک» اولویت دارد که اجزای جغرافیائی آن مهم نیست کجا زندگی میکنند، در تاریخ از چه مراحلی گذشته، با چه اقوامی آمیزش یافته، کدام دین و یا مذهب را قبول کرده، چه مشخصات فرهنگی از قبیل باورها و غذا ها و پوشش و غیره داشته و حتی زبان فعلی ترکی شان به چه صورت در طی این هزار و چند صد سال عوض شده است.

    تعبیر «آذری» آنها را عصبانى و برآشفته میکند چرا که در آن نشانه ای از ترک بودن نیست در حالیکه برای آنها تعابیر «ترک» و «ترکی» به راحتی همه و تمامی مشخصات زبانی و اجتماعی و قومی و ملی مثلا بنده را معین و مشخص میکند و دیگر به تعابیری مانند ایرانی و آذربایجانی نیازی نیست.

    درست است که بنده ترک زبانم و بهمین جهت خودم را «ترک» مینامم . اما آخر من در عین حال که ترک زبانم، ایرانی و آذربایجانی هم هستم. زبان من ترکی است اما از ترکی ترکیه فرق دارد. چرا به زبانم «ترکی آذری» و یا «ترکی آذربایجانی» نگویم؟

    برای این هموطنان ترک گرا، بنده تبریزی با یک ترک زبان استانبولی و یا باکوئی و یا یک قزاق و اویغور و ترکمن و اوزبک، همه متعلق به یک قوم و ملت هستیم اما یک اصفهانی و شیرازی و تهرانی فارسی زبان از یک «ملت جدا»ست. ما ایرانی نیستیم بلکه ترکیم، اما فارسی زبان ها ایرانی هستند.

    قبول دارم که مشکل است این را بفهمید.

    در اینجا موضوع بر سر تاریخ و سرزمین و مذهب و فرهنگ مشترک نیست. حتی بر سر زبان هم نیست. شاید قرغیز ها یکی از مللی هستند که بنده شخصا در این دنیا بیشتر از همه به آنها احساس محبت میکنم. اما قرابت زبانی بین من ترک زبان تبریزی و یک دوست قیرغیز زبان بیشککی چیز بیشتری از نزدیکی بین یک هندی زبان و فارسی زبان  نیست که به هیچ وجه همدیگر را نمی فهمند. هم بین ترکی آذری و قیرغیزی و هم بین هندی و فارسی قرابت ها و شباهت هائی هست اما اینها ملت ها و زبان هائی کاملا متمایز از همدیگرهستند با تاریخ هائی متمایز.

    با همه علاقه و محبتی که بنده به قیرغیز ها و دیگر ملت ها دارم که زبانشان در ریشه از خانواده بزرگ زبان های ترکی است، من و یک دوست قیرغیز از یک ملت با زبان و تاریخ و فرهنگ و عادات و رسوم مشترک نیستیم بهمان صورت که زبان و تاریخ و ملیت یک  فارسی زبان و یک هندی زبان هم یکی نیست.

    ظاهرا پان ترکیست ها دلبسته معشوقه ای خیالی بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ترک» شده اند درست مانند آریا گرایان ما که همه ایرانیان و تاجیک ها و پشتو ها و کُرد ها را جزو چیزی خیالی و مجرُد بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ایران» میدانند.

    آنچه که هر دوی این افراط گری ها را هدایت میکند «خون» است و «نژاد» – مفاهیم مجرُدی که بخصوص در آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای صغیر در طول صد ها و هزاران سال مخلوط شده، بهم آمیخته و ملت های علیحده و متمایزی را به وجود آورده که ما و همسایگان دور و نزدیک امروز ما را تشکیل میدهند.

    یک عده هم در بند خاک هستند. سرزمین هائی که در تاریخ، قوم و دولتی گرفته بود که امروز «پان» های معاصر آن را از «آن خود» میپندارند.

    در حالی که کشور ها و ملت های پیشرفته بسوی ارتباطات، تجانس و آمیزش و همکاری بیشتری حرکت میکنند که هم رفاه و هم آزادیهای آنها را توسعه حتی بیشتری خواهد داد جریان ها و گروه های افراطی، تقسیم گرا، دشمن تراش و ستیزه جو در کشور های ما، همه منطقه را به ورطه خود ویرانگری بیشتری میکشند.

    واقعا چرایش را نمیفهمم.

    ——————————————————–

    از فیس بوک:

    Abbas Djavadi:
    كتاب “نقش تركان آناطولى در تشكيل و توسعه دولت صفوى” اثر مرحوم استاد فاروق سومر را ميخوانم. مرحوم “فاروق خوجا” را از زمان آنكارا ميشناسم. اگر كتاب را يا به تركى و يا با ترجمه فارسى (دكتر احسان اشراقى و دكتر محمد تقى امامى) يافتيد حتما بخوانيد. بنظرم در كمتر كتابى تا اين درجه به تفصيل ميتوان خواند كه نقش قبايل تركمن كه قبل و مدتى بعد از صفوى در حال كوچ و رجعت و باز كوچ و رجعت بين ايران و عثمانى و داخل خود ايران از نقطه اى به نقطه اى بودند و با همديگر و حكومت هاى محلى و مركزى پيوسته در حال تبانى و در عين حال زد و خورد هم بودند، چه بوده و چه تاثير عميقى بر سرنوشت سياسى، اجتماعى و زبانى-فرهنگى ايران (و عثمانى) كرده است. (البته بنظر من نگرش استاد در يكى دو مورد خالى از ترديد و پرسش نيست بخصوص اينكه اين قبايل را “تركان آناطولى” ميخواند و نه قبايلى كه تا مدتها معلوم نبود به كجا تعلق دارند و بتدريج اسكان يافتند و اينطرفى يا آن طرفى شدند.

    M:
    جناب جوادی تصور من این است که در پژوهشهای تاریخی معاصر، خلطی بین دو کلمه ترکمن و ترکمان صورت گرفته که خیلیها را به اشتباه انداخته. در متون تاریخی مراد از ترکمانان، قبایل و عشایر ترک بوده، فارغ از اینکه از کدامیک از قومیتهای ترک باشند. همین کلمه در متون معاصر فرنگی و ترکی استانبولی به شکل ترکمن
    (Turkmen)
    نوشته شده و باعث القای این تصور شده که قبایلی که در متون قدیم تاریخی از آنها با عنوان ترکمان یاد شده همگی به قوم ترکمن تعلق داشتند. در حالی که چنین نیست. امروز مثلا به برخی از ترکهای مناطق شرقی و مرکزی آناطولی که هنوز بقایای فرهنگ عشایری و قبایلی در آنها مانده و همچنین به ترکهای عراق ترکمن می گویند در حالی که اینها هیچ رابطه قومی یا زبانی با ترکمنها ندارند.

    MB:
    دکتر مشخصات را به ترکی لاتین هم می گذارید برای یافتن اصل کتاب؟

    Abbas Djavadi:
    سلام آقاى…، مشخصات اصلى كتاب اينست:
    Prof. Dr. Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976
    كه من مطمئنم تجديد چاپ شده است.

    Abbas Djavadi:
    روملو، شاملو، تكلو، قاجار، افشار، استاجلو، ذوالقدر، تركمان… از اين قبايل بزرگ بگيريد تا قبايل كوچكتر مانند ورساق، چپنى، عربگيرلو، تورغوتلو، برجلو، اجيرلو، حسنلو، سعدلو، آلپائوت، بيات، قرامانلو، بايبورتلو، بهارلو، اسپيرلو… و غيره. و طايفه هاى مختلف اينها را در نظر بگيريد…. كه از هرات تا كهگيلويه و يزد و اصفهان و رى و شيراز و كرمان تا همدان و زنجان و خوى و نخجوان و گنجه تا ارضروم و ديگر بلاد روم همه اش در حركت و جنگ و گريز و اسكان و كوچ و دوباره اسكان و كوچ بودند. با همدديگر و با مردم محلى جنگ و صلح و در نهايت زندگى و آميزش ميكردند. در تاسيس حكومت هاى محلى و مركزى شركت ميكردند، بيرون انداخته ميشدند، حمله ميكردند و ميگرفتند و ميكشتند و يا مورد حمله قرار ميگرفتند و كشته ميشدند تا اينكه بالاخره حدودا اواسط قاجار تا حدى آبها از آسياب افتاد و مهره هاى اجتماعى تا حد زيادى جا بجا شدند. جنبه سياسى و تاثير اينها در حكومت هاى محلى و مركزى يك موضوع است و تاثير اين روند ها در جامعه يعنى مثلا مالكيت بر زمين، كشاورزى و دامدارى و يا زبان و فرهنگ يك موضوع ديگر و فوق العاده هيجان انگيز….

    B @ M:
    جناب … به عنوان یک سوال: آیا افرادی که در کردستان عراق ساکن هستند ترکمن نیستند؟ راهنمایی بفرمایید ممنون میشم.

    M:
    خانواده خود ما اصالتاً از همین ترکمانهای عراق است. نه از لحاظ زبانی و نه از لحاظ قومی این ترکمانها هیچ ارتباطی به ترکمنها ندارند. در عراق همیشه به آنها ترکمان گفته می شده و اما نویسندگان معاصر به اشتباه نام آنها را در زبانهای فرنگی ترکمن ثبت کرده اند و باعث شده امروز در ترجمه های فارسی هم به آنها ترکمن بگویند. البته آقای جوادی می بخشند که در صفحه شان پامنبری کرده ام.

    B:
    نکته خوبی یاد گرفتم. خیلی ممنونم

    Abbas Djavadi @M:
    سلام آقای… کاملا درست است البته منظور مثلا همین قوم و مردم ترکمن نیست که در ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان هستند. اقوام ترکمن یعنی اقوام ترک زبان. ترکمان و ترکمن بنظرم یک ریشه دارد و زمانی این تعبیر رایج شد که حتی قبل از کوچ سلجوقیان از آسیای مرکزی به هرات و نیشابور ترک ها دین اسلام را قبول کردند. آنوقت به همه ترک زبانان ترکمن گفته میشد که در فارسی و یا عربی بیشتر ترکمان گفتند و اروپائی ها هم چنین گفتند. ولی در زبان و تلفظ ما نرک زبان ها ترکمن درست تر و راخت تر از ترکمان است البته. بنظرم ترکمان (!) های عراق باید مخلوط باشند مانند قرامانلو و بیات و غیره.

    M:
    صبح شما بخیر جناب جوادی. بله منظور من هم خلط در زبان فارسی بود وگرنه در ترکی تکلیف مشخص است. این خلط و سوءتفاهمهایی که پیش آورد از ده سال پیش برجسته شد که آمریکا به عراق حمله کرد و رسانه ها هر روز به ترکیب قومیتی عراق اشاره می کردند و نام ترکمن به رسانه های جهانی راه پیدا کرد. همه تصور می کردند که اینها از همان ترکمنهای جمهوری ترکمنستان و ترکمن صحرا هستند و البته هنوز هم این اشتباه رواج دارد.

    Abbas Djavadi:
    بعد بنظرم دو مطلب خیلی جالب است. یکی اینکه در جریان آمیزش با مردم محلی اکثریت بزرگی از این اقوام مثلا فارسی زبان (یزد، کرمان، سیستان و بلوچستان، شیراز و اصفهان و غیره) و یا بعضی هایشان کُرد زبان (آذربایجان غربی و ترکیه شرقی) شده اند… و یا تصور کنید که شقاقی های کرد زبان و شیعه مذهب زمان صفوی به ایران میایند و در آذربایجان مسکون میشوند و بتدریج اکثرشان ترک زبان میشوند… قاسملو را در نظر بگیرید که یکی از طوایف افشار هستند. آن عده که در آذربایجان غربی بودند بعضی هایشان کرد زبان شدند. مرحوم قاسملو هم از همین ناحیه بوده ولی شنیده ام که اصل ایشان کُرد بوده اما چون میان طایفه قاسملو متولد و بزرگ شده بودند نام فامیلی قاسملو گرفته اند… این همه آمیزش قومی و مذهبی و زبانی فوق العاده جالب است و در عین حال نشان میدهد که چقدر این دعوا های قومی مسخره و کودکانه اند.

    Abbas Djavadi:
    خود ترکمن های ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان میگویند که آنها ترکیبی از طوایف تکلو (تکه)، یوموت، ارساری، عالي ايلي، چاودار، يمرلي،سالور، ساريق، و گوكلان هستند.

    B:
    اما فکر میکنم شقاقی ها به کردی صحبت میکندد و سنی هم هستند. آیا به خاطر سنی بودن زبانشان راحفظ کرده اند ؟ یا بومی منطقه بوده و انها آمیزش کرده اند؟

    B:
    اینکه آنها با شکاک متمایز هستند فکر میکنم درست نیست

    Abbas Djavadi:
    بنظرم احتمالا تصویر مخلوطی ایجاد شده. من در تبریز یک همکلاسی داشتم که شقاقی بود. فامیلش هم شقاقی بود کمی کردی میداتسن ولی ترکی اش بهتر بود و شیعه بود…

    Abbas Djavadi:
    نمیدانم. احتمالا شکاکی و شقاقی یکی است.

    B:
    آذربایجان غربی فکر کنم یکی از بیشترین آمیزش بین اقوام و زبانها رو تو منطقه داشته باشه.

    M:
    شاید شقاقیها آن بخش از شکاکهایی باشند که شیعه مذهب شده و زبانشان ترکی شده است. مثل کردهایی که به خراسان کوچانده شدند و مذهبشان از سنی به شیعه تغییر پیدا کرد اما زبانشان را حفظ کردند.

    B:
    در روستاهای اطراف ارومیه عده ای ترک زبان هستند که سنی مذهب هستند( معدود ترک زبان های که شیعه نیستند).(در کردی به این دسته (چوره سوننی یا کور سنی گفته میشود) .اینها هم احتمالاً حالت برعکس هستند و دین خود را حفظ کرده اند و لی زبانشان شاید کردی بوده . به ویژه به در مرز روستاهای کرد نشین واقع شده اند. ببخشید در محضر بزرگواران زیاد روره درازی کردم.

    M:
    ترکهای ارومیه که سنی مذهبند از طایفه قره پاپاق هستند. برخی از آداب و رسومشان هم مثل کردهاست. من در جایی خوانده ام که خوانین قره پاپاق شیعه و رعایایشان سنی بوده اند. شاید رعایا در اصل کردهای سنی مذهب بوده اند که خوانینشان ترکهای شیعه بوده اند و زبان رعایا هم بتدریج ترکی شده. قره پاپاقهای در گرجستان هم هستند و حتی بعد از جنگ جهانی اول که گرجستان مدتی مستقل شد برای خودشان جمهوری خودمختاری به نام قره پاپاق برپا کردند که بیشتر از چهل روز دوام نیاورد. من بین قره پاپاقهای گرجستان رفته ام. عمدتا در شهر کوچکی به نام مارنولی در شرق تفلیس و اطراف آن زندگی می کنند.

    B:
    بله دقیقاً قره پاپاق هستند. چه نکات ظریفی یاد گرفتم من امروز . از هر دو بزرگوار سپاسگزارم.

    Abbas Djavadi:
    اطلاعات خیلی جالبی بود بخدا. خیلی ممنون. حیف که در این فیس بوک گم و گور خواهند شد. کاشکی یکی اینها را مینوشت و منتشر میکردیم. مثلا در «چشم انداز» و یا هر جای دیگر…

    M:
    در مورد شقاقیها، میرزا مهدی خان ممتحن الدوله که در زمان قاجار معاون وزارت خارجه و خودش از خوانین شقاقی بوده در کتاب مآثر مهدیه این طور نوشته: طايفه شقاقی جماعتی هستند كه از خاك عثمانی مهاجرت نموده و در ولايات ثلاثه سراب، گرم رود، هشت رود سكني دارند و خوانين و امرای اين طايفه در اعصار پادشاهان سلف و در زمان سعادت اقتران سلاطين با فر و تمكين قاجاريه خلدالله ايام سلطنتهم مصدر خدمات بزرگ و عمده بوده اند و حقير نيز از احفاد اين طايفه ميباشد.

    Abbas Djavadi:
    میدانید. یک حرف من هم همین بود که یک نفر که به این موضوع علاقه دارد یکی از قبایل و یا حتی طایفه ها را بگیرد و دنبال کند و سرنوشتش را مثل داستان تعریف کند تا در نمونه آن طایفه آدم ببیند که سرنوشت منطقه چه بوده و چگونه بوده…

    M:
    حق با شماست جناب جوادی. با مطالعه میدانی در مورد قبایل خیلی از گره های تاریخی گشوده می شود اما متاسفانه محققان ما علاقه ای به کار میدانی ندارند.

    Abbas Djavadi:
    شعار دادن و نظر پراکنی آسان است. این کار ها هستند که جالبند و – البته سخت هم هستند….

    M:
    در لغتنامه دهخدا هم در مورد شاطرانلوها که بخشی از ایل شقاقی اند این طور نوشته: نام یکی از ایلات ساکن اطراف خلخال است که هزار خانوار دارد، ییلاق و قشلاق ندارد. زبان افراد ایل، کردی است . عده ای از آنان مهاجرت کرده در اطراف قوچان سکنی گزیده اند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 108).

    B:
    در مورد مسایل مربوط به تاریخ و زبان منطقه مکریان آقای عبداله صمدی نامی است که مورخ و پزوهشگر زبر دستی می باشد. برای مسایل ین منطقه میشود به او مراجعه کرد.

    B:
    https://www.facebook.com/abdullah.samadi.7?fref=ts

    S:
    عزیزان من؛ راقم این سطور یعنی بنده … اهل شهر نقده هستم. نقده شهریست در جنوب ارومیه و شمال مهاباد و اهالی اش ترک و کرد است. ترکهای نقده از ایل قره پاپاق هستند و همگی ترکزبان و شیعه اند. من هم از ایل قره پاپاق هستم و قره پاپاق ها در دوره ی قاجار و پس از سقوط قفقاز و اشغال آن توسط روسها مجبور به مهاجرت و اسکان در دشت سولدوز شدند. قره پاپاق های از قفقاز امده همگی ترک و شیعه بوده و هستند و ارتباطی به ترکهای سنی مذهب “کوره سونلی” ندارند. ادعای سنی مذهب یا کرد بودن قره پاپاق ها غلط است وگرنه چطور ممکن است که ایلی چون قره پاپاق ها ، سنی و کرد باشند و انوقت در منطقه ای که چهارطرفش کرد و سنی است یکهو شیعه و ترک شوند ؟

    M:
    آقای س … من تعداد زیادی قره پاپاق را در ارومیه شخصا می شناسم که سنی مذهبند و خود را سنی معرفی می کنند.

    B:
    البته چهار طرفش هم کرد و سنی نیستند. در شرق به میادوآب و ملکان و از شمال به ارومیه میرسد. یعنی نصف مرزشون ترک زبان و شیعه هستند.

    B:
    نون هایی با مغر گردو در داخلش دارن که بی نظیره.

    B:
    در ضمن تا انجا که میدانم تبریز به عنوان مرکز ترک ها در زمان صفویه شیعه شدند.

    Abbas Djavadi:
    درست است… به زور.. در اين مورد روايات زياد است

    MB:
    آقای م… عزیز، قره پاپاق ها هیچ ربطی به کوره سنی ها ندارند. قره پاپاقها همه شیعه هستند.
    اما مذهب در ارومیه مهمترین عامل تفکیک است. به کوره سنی هم کرد می گویند که کاملاً غلط است چون ترک و سنی هستند. به شیعه عجم می گویند. به پادشاه عربستان هم کُرد می گویند چون سنی است. به نوری مالکی هم عجم می گویند چون شیعه است. این موضوع فرد غریبه را به اشتباه می اندازد.
    در ضمن پیوند کوره سنی ها با کردها بعضاً بیشتر از ترکهاست. و این دلیل مذهبی دارد.
    مثلاً به کردهای منطقه چاردل شاهین دژ هم عجم می گویند چون شیعه هستند.
    اما قره پاپاق کلهم اجمعین ترک و شیعه است.

    یک مثال دیگر. دوستی اهل ارومیه دارم که سی و پنج سال است ساکن استانبول است. به من می گفت اردوغان کُرد است و … گفتم کُرد؟ بلافاصله متوجه شدم منظورش مذهب سنی اوست. خلاصه موضوع خیلی پیچیده است

    S:
    آقای م… راستش من چیزی از قره پاپاق های سنی نمی دانم. البته قره پاپاق هایی هستند که به مرور کردیزه شده اند؛ مثلا یکی از ایلات قره پاپاق به نام “سارال” پس از مجاورت با کردها امروز تماما کرد و سنی شده اند. همچنین ما در سولدوز روستایی داریم به نام “داش دؤرگه” که تا چند نسل قبل ترک بودند اما الان کرد شده اند. همچنین روستایی داریم به نام “بالخچی” که امروز همه ی اهالی اش کردند حال آنکه قبلا اهالی اش ترکیبی از ترک و کرد بوده است. اما در مورد موسیقی باید عرض کنم که اهالی قره پاپاق سولدوز به مانند کردها علاقه زیادی به موسیقی کردی دارند و حتی در عروسی هایشان موسیقی کردی غالب است. حتی از این گذشته شلوار کردی تا چند دهه ی قبل ، هم توسط قره پاپاق ها و هم توسط کردها مشترکا پوشیده می شد. اما بعد از انقلاب و حوادث تلخ قارنا آنچنان شکافی بین دو قوم پیش آمد که قره پاپاق ها تا انجا که توانستند سعی کردند از کردها و هرآنچه که به کردها تعلق دارد دوری کنند.

    S @ B:
    آقای ب… در فاصله ی بین نقده و میاندوآب تمامی روستاها کرد نشین اند. همچنین در مسیر بین نقده و ارومیه به غیر از معدودی روستا و بخش های حاشیه ی دریاچه ی ارومیه که ترکنشین هستند بقیه ی روستاها و مناطق ، غالبا کردنشین هستند

    S:
    من سه سال در ارومیه زندگی کرده ام و اتفاقا در دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوستی داشتم به نام “مسعود ثریابند” که وی اهل بخش “بند” بود و ترکی سنی مذهب بود و هیچ خویشاوندی بین او و من قره پاپاق نبود.

    N @ B, S:
    سلام به همگی باید بگم که فکر کنم آقای م… دو موضوع رو با هم اشتباه کردن. “درسته بخشی از خانواده من از معدود ترکهای سنی هستن و زمانی ملاک بودن و هنوز بعضیشون هستن در ارومیه و اطرافش اما قره پاپاق نیستن. اما دوستان نزدیک فراوانی از قره پاپاقها داریم و من در واقع بین اونها بزرگ شدم و در هر جشن و عروسیشون و مراسمشون بودم که اونها هم همه شیعه هستن و فکر می کنم آقای افشانی هم بشناسه اونها رو چون از خانهای نقده بودن که بعد از وقایع نقده به ارومیه کوچ کردن. جهت مطمئن شدن هم الان با پنج تا از اونها در فیس بوک صحبت کردم تا یقین کنم طایفه قره پاپاق ها شیعه هستن و ارتباطی هم با کردها ندارن و همونطور که سالار گفت از قفقاز اومدن. خوشبختانه چون این خانواده هایی که باهاشون صحبت کردم زنجیره بزرگی از قره پاپاقها رو تشکیل می دن شکی برام نموند و گفتم اینجا هم بنویسم

    F @ Abbas Djavadi:
    بر مبنای آن اثر (فاروق سومر)، جنگ چالدران، جنگی بین ترکهای آناطولی و امپراطوری عثمانی بوده است و نه جنگی که امثال نصرالله فلسفی آن را «جنگ میهنی ایرانیان» می نامد.
    این اثر را سالها قبل خوانده ام.

    MB:
    دکتر جوادی عزیز، کامنتی که در خصوص دکتر قاسملو نوشتید را پیدا نکردم ولی جائی راجع به مرحوم دکتر قاسملو نوشتید. به همین نام قاسملو در ارومیه روستای کردنشین هم هست. ظاهراً خانواده دکتر قاسملو ارباب این روستا و منطقه بوده اند. دره قاسملو هم از گردشگاههای ارومیه است. جالب اینجاست که تا بیس سی سال پیش اهالی قاسملو بیشتر به ترکی صحبت می کردند. یعنی در قاسملو می شد کردی را پیدا کرد که کردی نمی دانست. اما نمی شد کردی را پیدا کرد که ترکی را نه با لهجه کردی، بلکه بدون لهجه حرف بزند. در ضمن به جز دو خانواده که از مراغه به آنجا مهاجرت کرده اند، بقیه همه سافعی مذهب هستند.

    یک نکته دیگر. در ارومیه یکی از قدیمی ترین رادیولوژی ها (شاید هم از همه قدیمی تر) رادیولوژی دکتر قاسملو بود. یادم نیست که برادر و یا عموزاده آقای قاسملو معروف بود. این رادیولوژی تا زمانی که دکتر آن در قید حیات بود، دایر بود. بعد از حوادث تلخ، خوشبختانه کسی متعرض این خانواده نشد.

    MB:
    آقای دکتر جوادی، بیایئد یک بحث جدید راه بیندازیم. ملاحظه بفرمائید تقریباً تمام این نامگذاری های رسمی فعلی در گذتشه وجود نداشته است. من سعی کردم از جاهائی که دید هام سالها پیش گزارشی بنویسم.
    حالا با این بحثهای خوبی که شد، شاید بتوان در چشم انداز آن را توسعه داد. این که اهالی ایران در نقاط مختلف همدیگر را چه می نامیدند بحث بسیار جالبی است.
    شاید کمتر کسی در ایران بداند که بلوچها به غیر بلوچ قجر می گویند. یا مازندرانی ها در همین بیخ گوش تهران به زبان خودشان گیلکی بگویند.
    این هم نوشته چند سال پیش من
    http://mohammadbb.blogspot.com/2011/05/blog-post_10.html

    Abbas Djavadi:
    آقای م ب… عزیز من صد در صد وارام بوندا… خیلی فکر جالبی هست. فقط یک لیست میدهیم. بحث هم لازم ندارد. اگر واقعا برای درک آن خیلی لازم بود یک جمله هم توضیح میدهیم. من اول مقاله شما را بخوانم بعد. ولی یکی از ما یک استاتوس بنویسد بعد هر کس از تجزبه خودش بنویسد که چه کسی چه کسانی را کجا چه میخواند (ویا در گذشته چه میخواند). همین بالا نمونه هائی که شما و آاقای م… و دیگران داده اند بسیار جالب اند. کافی است اینها را بگذاریم جمع شود و بصورت یک لیست در بیاید و منتشر کنیم. بدون شرح و نظر.

    Abbas Djavadi:
    از دوستانی هم که خیلی کشته و مرده نظر دادن و پشتیبانی و محکوم کردن هستند التجاء کنیم ما را یک بار هم شده از موضعگیری شخصی شان محفوظ دارند! فقط اگر مثالی دارند بنویسند.!!!

    AB:
    در حاشیه‌ی بحث آقای م ب..، کنجکاوم بدانم کاربرد واژه‌ی «فارس» به عنوان قومیت از کی و کجا شروع شده. محصول شرایط تهران است یا مثلا آیا در زمان قاجار هم کسی در تبریز مردم اصفهان را «فارس» می‌نامیده؟ فارسی زبانان ایران آنقدر که حافظه‌ام یاری می‌کند بیشتر خود را به شهر/منطقه‌شان می‌شناسند. در افغانستان هم تاجیک و هزاره رایج است.

    Abbas Djavadi:
    تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظر عامه ما، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللو) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپندداريم. يعنى ميپنداشتيم. عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصه هم سنى و هم كرد زبان بود) و يا ارمنى – مسلمان كه در آنصورت همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند منظور اهل استان فارس را ميگوئيم. ششم: اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. براى ما شهروندى مشخصه درجه اول بايد باشد (ايرانى) و يا زبان (فارسى، تركى، كردى، گيلكى، تركى تركيه، بلوچى) و يا دين و مذهب (مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره) و نه قوميت كه در كنار شهروندى كه مشخص است، چيزى مجرد تر و ناروشن تر است. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم و البته چون اين مسئله حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند در حاليكه شهروندى چيزى مشخص است يا ايرانى (و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى.

    MB:
    آقای دکتر جوادی عزیز، من با شما همداستان هستم که خیلی از نامگذاریها اشتباه است. اما پشت این نامگذاری ها، حکمت عامیانه مشخص و قابل دفاعی وجود دارد. و به شدت هم می تواند جای بررسی داشته باشد. مثلا به هر چه مسیحی است ارمنی می گوئیم و حتی آشوری ها را هم قاطی ارمنی ها می کنیم. این در حالی است که ارمنی ها هم به مسلمان ترک می گویند. این هر دو نشانه است و من نمی دانم چرا با تعبیر عوامانه باید از کنار آن گذشت.

    تمام این تعابیر هر چقدر هم اشتباه باشند، به اندازه آذری نامیدن ملتی که صدها سال است خود و زبانش را ترکی می ماند ساختگی نیست. میلیونها آذربایجانی زبان خودشان را صدها سال است ترکی می گویند و در روز روش تعبیر آذری به کار می برد و با اهداف خاص هم به کار می رود.

    امروز اوضاع بلوچستان را می بینیم. اینکه بلوچها به کل ایران قجر می گفته اند خیلی معنا دارد. برای آنها فارس و ترک معنی نداشته است. حکمت عامیانه به نظر من خیلی هم جدی است. فقط کافی است زبان و حکمت عامیانه بلوچها بررسی شود تا اهداف داستانسرایان که معتقدند از عهد کوروش این کشور همین بوده و باید همان می ماند، بهتر مشخص شود.

    ME:
    استاد جوادی گرامی. وقتی کسی به من می گوید، “فارس” هستی، گویی به من اهانتی بزرگ کرده است! همچنانکه اگر آذری بودم و مرا “ترک” می خواندند
    این اصطلاحات زاده ی مغزهایی است که توانایی تشخیص تفاوت ها را ندارند. اصولاً فارسی زبانان اهل یک قوم نیستند. آیا هزاره ها و تاجیک ها اهل یک قوم اند؟! آیا عبدالعلی مزاری با احمدشاه مسعود زیر یک پرچم قومی گرد آمدند؟
    آیا پشتون های شمال افغانستان با تاجیک ها اهل یک قوم اند؟
    آیا بندری ها حاضر اند با اصفهانی ها خود را اهل قومی به نام فارس بدانند؟

    S:
    “من خودم و آذری های ترکزبان دیگر را هرگز قوم و ملت و تیره دیگری از مثلا گیلک زبان ها و فارس زبانها نمی دانم” از نظر اقای جوادی ما در ایران هیچ قوم و تیره ای نداریم. چیزی به نام فارس هم نداریم. ترک هم نداریم. ما در ایران یک ملت یکپارچه داریم که تنها تفاوتشان در زبان است. یعنی از این به بعد اقوام ساکن در ایران باید خود را به شکل ایرانی ترکزبان، ایرانی بلوچ زبان و … معرفی کنند. اما آقای جوادی درک نمی کنند که تفاوتی بسیار زیاد بین یک کرد سنی مذهب از هرحیث و جهت با یک فارس کرمانی شیعه مدهب است.این تفاوت از موسیقی و پوشش و آداب و رسوم گرفته تا زبان و مذهب و احساسات قومی وجود دارد.

    AB:
    ممنونم از توضیحاتتان. من تصورم این بود که این واژه متاخر و محصول شرایط تهران است که ترک و فارس در مقیاس بزرگ در کنار هم زندگی می‌کنند. ظاهرا این‌طور نیست. می‌ماند این که ۱۰۰ سال پیش هم از واژه‌ی فارس استفاده می‌شده یا نه؟ (مثلا عجم می‌گفته اند یا اصلا آنقدر به زبان حساس نبوده‌اند و تبریزی‌ها و اصفهانی‌ها و غیره بیشتر خودشان را شهری و در مقابل روستایی و ایلاتی تعریف می‌کرده اند؟)

    Abbas Djavadi @ MB:
    «عرض دوانی» را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را شرح میدهد. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»… ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. منظور من این بود که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده را تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

    به نظر می رسد در زمانه ی مدرن، اصطلاح «فارس» را در ادبیات سیاسی، نخست بار گروه های مارکسیستی-لنینیستی مطرح کردند. همان ها که گمان می بردند، هرجا تفاوتی هست، لزوماً ملیتی نیز هست.

    AB:
    جناب م ب… واژه‌ی آذری البته گاهی با اهداف خاص و باستان‌گرایانه به کار می‌رود، اما مساله به‌نظرم محدود به این نیست. فهرست وار به چند شاهد دیگر اشاره می‌کنم:
    – آذری از نگاه خیلی از غیرترک ها -درست یا غلط- لفظ احترام آمیزی است و صادقانه و بی‌غرض به کار می‌رود. دوستان آذری/ترک/آذربایجانی من یا به حالشان بی‌تفاوت است یا ترجیحاتی دارند که بیشتر متاثر از نگاه سیاسی اجتماعی خودشان است.
    -هیچ ایرانی مطلعی ندیده‌ام که آذری موجود را زبانی «غیرترکی» بداند.
    -ترکی اسمی کلی برای همه‌ی گویش‌های یک خانواده‌ی زبانی است اما در صد سال گذشته به صورت «رسمی» بیشتر و بیشتر به ترکی استانبولی اطلاق شده. می‌دانید که امروز در ترکیه و جمهوری آذربایجان زبان ترکیه را ترکی و زبان آذربایجان را آذری می‌نامند. ترکی آذربایجان به صورت بین‌المللی هم به عنوان زبان آذربایجانی/آذری و نه ترکی شناخته می‌شود. این روندها البته قابل تغییرند و ..

    خلاصه موضوع البته سیاسی یا به گفته‌ی شما ساختگی‌ است و محصول مناسبات صدسال اخیر منطقه است، اما به نظرم آنقدر مربوط و محدود به داخل ایران نیست. هدف هم بیشتر ایجاد تمایز بین ترکی ترکیه و آذربایجان است تا وصل کردن ترکی آذری به آذری باستان. به نظرم ما رفتارهای آمیخته به غرض و مرض در ایران کم نداریم اما این یک قلم قابل تقلیل به سو نیت آن جماعت پاک آریایی (یا رفقای آریایی مخفی!) نیست.

    AB @ ME:
    ممنون. نمونه‌ای از این مورد سراغ دارید؟ اشاره‌تان به چه دوره ایست؟ فرقه‌ی دموکرات یا حزب توده یا مثلا فداییان؟

    AّF:
    بحثهای بسیار جالب است با تشکر. اما من باید حرف دکتر جوادی رو تایید کنم که ما تبریزی ها به کسی که ترکی صحبت نمی کنه فارس می گیم. عموی پیر من که فقط ترکی بلده صحبت کنه به عروسش که لرستانی هست می گیه من عروس فارس دارم. فکر کنم بیشتر واژه ای عامیانه هست. م نفهمیدم به قول آقای بابایی پشت این قضیه چی باشه. هرچه بوده به نظرم دشمنی و کینه توزی نبوده. الله اعلم.

    Abbas Djavadi @ AB:
    بنظرم درست است. آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان ایرانیست آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (2) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (3) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (4) آلرژی منفی بعضی از قوم گرایان نسبت به آذری باستان و یا فهلوی را فهمیدن بسیار بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم نبرید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش با ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

    ME @ AB:
    گرامی. متن نوشته ای در دست ندارم که دقیقاً بگویم کی و کجا. اما چه در گفتار استاد حمید احمدی و جناب کاوه بیات و احسان هوشمند، و چه از نزدیکان خانوادگی خود که وابستگان قدیمی احزاب چپ هستند، بارها با این موضوع روبرو شده ام.

    NS:
    دکتر جوادی نازنین، تردید ندارم که منظورتان از «فهلوی» همان عربیزه شدۀ واژۀ «پهلوی» است، حالا چرا به این شکل استفاده کرده اید، نمی دانم! در ضمن اشاره به پژوهش های زنده یاد کسروی در مورد زبان آذری هم بجا خواهد بود. با تجدید ارادت.

    Abbas Djavadi:
    سلام آقای ن ص… عزیز… فهلوی احتمالا همان معرب پهلوی است. منابع عربی بعد از اسلام همه آثار و زبان ها و لهجه های ایرانی را که از فارسی معاصر آن وقت (که فارسی خراسان و یا دری بود) فرق میکرد فهلوی و فهلویات میگفتند. در وا قع هر چه به سادگی مفهوم نبود فهلوی و فهلویات نامیده میشد و این، لهجه ها و گویش های ایرانی بخصوص ایرانی غربی، مرکزی و شمالی بود که آذری باستان هم شامل آن بود. ابن مقفع ری، اصفهان، همدان و آذربایجان را جزو حیطه «فهله» (پهله») و فهلوی (پهلوی) میداند. مینورسکی هم اعتقاد داشت که پهلوی به همه گونه های غربی ایران گفته میشد و بعد مشمول گونه گیلان هم شده است.

    Abbas Djavadi @ F:
    آقای ف… عزیز، با عر ض سلام و ادای احترام، استاد فاروق سومر و بسیاری از استادان تورکولوژی و تاریخ آن سال ها که من در آنکارا میخواندم پان ترکیست های مومنی بودند… این نگاه را که میگوید وای ما ترک ها (یعنی همه مان، چه ایرانی و چه عثمانی) چه اشتباهی کردیم و ضد هم جنگیدیم و متحد نشدیم و غیره !!! را من از پان ترک های معاصر هم میشناسم اگرچه به گواه آثار آن زمان هم عثمانی و هم ایرانی و خارجی موضوع اصلا بر سر قومیت و نژاد نبود و هنوز هم نیست بلکه بر سر شیعه و سنی و ایران و عثمانی بود… این داستان های نژاد و قوم و خون و غیره محصول دوران بعد از قرن بیستم است…

    B:
    آقای جوادی برای پذیرش ملیت و هویت ملی لزومی به نفی قومیت نمی باشد و اساساً نیازی هم به این امر نیست. مرزهای سیاسی و داخل کشوری به هیچ وجه در مردم شناخت زبان و تاریج انسان ها پرامتر غالب نیست. اینکه کردها به عنوان مثال به هر دلیلی بخ چهار قسمت در مرزهای سیاسی تقسیم شده اند دلیل نمیشود که کرد ایرانی ، خود را ایرانی کرد زبان بداند و دیگری را عراقی کرد زبان. من با تمام علاقه ای که به مردم آذربایجان دارم هیچگومه مشترکات فرهنگی و یا هویتی پیدا نمیکنم. اما زبان کرد های کرکوک را که بدون هیچ تلاشی بصورت عالی میفهم . مثال هویتی دیگری سال نو در میان کردهای ترکیه است که با وجود اینکه عثمانی ها و ملی ها سعی در نادیده انگاشتن نوروز باستانی داشتند کماکان این سنت زیبا را با اعتقاد فراوان جشن میگیرند.

    F:
    بزرگوارا سپاس. به نظر میرسد تشیع و تسنن و غیره بیشتر بهانه‌هایی برای نزاع بر سر قدرت بوده است و نقش ایدئولوژی را بازی میکرده است. رابطه اوزون حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر و نهایتا خود شاه اسماعیل با دربار طرابوزن و تأثیری که از سیاستگزاری آن دربار گرفتند بسیار مشکوک است. نقش زنانی چون دسپینا و مارتا (یا ماریا) نه به عنوان یک عروس، که با مجموعه همراهان خود به عنوان سفرای سیاسی، همچنان برای من معمای بزرگی است. درست همانسالی که استانبول فتح میشود اوزون حسن به سودای خودسری می‌افتد و نهایتا فرزندان شیخ صفی، به همان راه می‌روند.

    B:
    اینکه شیخ صفی سنی بوده است درست است آقای ف..؟

    Abbas Djavadi @ F:
    نزاع برسرقدرت بايد تا حد زيادى درست باشد، از قضيه نسوان روم و مسيحى آنقدر مطمئن نيستم چون مشابه دسپينا و ماريا را در دربار عثمانى شايد بيشتر هم داشتيم!

    این مرزبندیها در آن دوره، به روشنی قابل تشخیص نیست. درست است که در دوره ای از ایلخانی تشیع مذهب رسمی آن امپراطوری شد ولی گرایشهای متفاوتی از دینداری در خانقاهها رواج داشت که بیشتر بر مبنای فقه اهل سنت و ارادت نسبت به امامان شیعه همراه بود. بر اساس آرائی که از شیخ صفی در عقائد اولیاء سبعه آمده است می‌توان وی را شیعی دانست، اما بسیاری از آموزه های صفوة الصفای ابن بزاز بر تسنن وی صحه میگذارند. اثر مستقلی به قلم خود شیخ صفی در باب اعتقادات در دست نیست که بتوان مذهب او را تشیخص داد.

    B:
    اما گویا یر مزار او اسامی خلفا هستش؟

    F:
    قصه زنانی که عثمانیها از روم ائلی و سایر ممالک مفتوحه به عنوان همسر برای خود برمی‌گزیدند کلا با داستان زنان دربار صفوی متفاوت است. جزو اصول همسرگزینی شاهزادگان عثمانی این بود که زنانی بدون موقعیت قومی ایلی و خاندانی در خاک عثمانی برگزینند تا دست‌اندازی طائفه‌ای در حکومت پیش نیاید، این بلایی بود که معمولا حکومتهای موروثی شرقی بدان مبتلا بودند ولی عثمانیها با فطانتی خاص، این مسئله را حل نمودند. اما زنانی که همسر اوزن حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر از خاندان سلطنتی شناخته شده طرابوزان و کینه‌توز نسبت به عثمانی‌ها بود. این مسئله کوچک و کم‌اهمیتی نیست. عروسان دربار عثمانی عملا تأثیری در سیاستگزاریهای سلطنتی نداشتند اما صفویه به همان راهی رفت که دلخواه سلسله ارتدوکس طرابوزان بود.

    من تابستان در گنبد الله الله بودم اما متوجه اسامی خلفای اربعه نشدم، البته این مزار پس از فوت وی، ساخته شده است. و اگر در بدایت امر چنین چیزی وجود می‌داشت حتما نواده شیعه دوآتشه‌ی او، یعنی اسماعیل آنرا تغییر می‌داد.

    B:
    اینکه تبریز به زور تیغ و درفش شیعه شده اند چقدر واقعیت داره؟ (با ذکر این مطلب که بنده به لحاظ تاریخی برای من مهمه و شخصاً عاری از تعصبات مذهبی هستم)

    F:
    در این باره من اطلاع قابل عرضی ندارم. ما نمی‌توانیم تاریخ تشیع در آذربایجان را خیلی پیش ببریم. آنچه مسلم است دوره ایلخانی از تأثیرگذارترین دوره‌ها در گرایش آذربایجان به تشیع بوده است. چون همراه سلطان محمد اولجایتو بسیاری از ترکها و ارکان نظامی و سیاسی سلسله ایلخانی به تشیع گرویدند. حالا در آستانه ظهور صفویه با توجه به جنبش حروفیه و نیز سلطه امپراتوری تیموری، چند درصد از تبریز شیعه و چه درصدی سنی بوده است اندکی مشکل است.

    B:
    بسیار سپاسگزارم از توضیحاتتون

    F:
    خواهش میکنم آقای ب…… ادامه خواندن

    زبان و لهجه – ترکی و فارسی

    (بخش اول این مقاله در این لینک است: لهجه، گونه و زبان)

    گونه های «خانواده زبان های ترکی»

    عباس جوادی – از نظر زبان شناسی میدانیم که بین فارسی، ترکی و عربی فرق های بنیادین و ساختاری وجود دارد که در نتیجه ما در این مورد از زبان های مختلف صحبت میکنیم. البته اشتراک واژگان بین ترکی و فارسی و عربی آنقدر زیاد است که بعضی خارجی ها گاه تصور میکنند ترکی شاخه ای از فارسی و یا فارسی لهجه ای از عربی است. در این مورد موضوع تا حد زیادی روشن است که در اینجا صحبت بر سر زبان های گوناگون است که با هم تشابهات و مشترکات لغوی و حتی شاید دستوری دارند و نه لهجه های یک زبان.

    اینکه در گذشته و حتی هنوز هم گاه کسانی مثلا ترکی آذری را «لهجه محلی» مینامیدند و مینامند بیشتر انگیزه ای سیاسی داشته و دارد که نشان دهند که زبان ترکی آذری را بعنوان زبان قبول ندارند که این هم فراتر از ادعائی بی اساس و غیر جدی نمیرود.

    اما عربی، ترکی و یا فارسی هر کدام به تنهائی یک گروه و یا خانواده زبان ها و لهجه ها و یا دقیقتر بگویم: گونه های مختلفی هست که با همدیگر قرابت دارند. مثلا ترکی آذری، ترکی قشقائی، ترکی خراسانی، ترکی خلجی، ترکی ترکیه، اوزبکی، ترکمنی، قیرغیزی، قزاقی، اویغوری و یا تاتاری شاخه های مختاف گروهی بزرگتر هستند که به آن «خانواده زبان های ترکی» میگوئیم. این شاخه ها را به چند طبقه تقسیم میکنند که مثلا ترکی آذری، ترکمنی و ترکی ترکیه جزو شاخه زبانهای «ترکی غربی» و یا «ترکی اوغوزی» است.

    دقیقا نمیدانیم که تاریخ، یعنی زمان و نحوه تشکل هر کدام ازاین گونه ها چگونه بوده است. بررسی این موضوع علم است – علم مشکلی هم هست.

    هرکدام از این گونه ها یعنی مثلا ترکی آذری و یا ترکی هم «زیر گونه» ها ی خود را دارند که معمولا «لهجه» خوانده میشوند مانند اردبیلی، تبریزی، باکوئی (برای ترکی آذری) و استانبولی، ارضرومی (برای ترکی ترکیه).

    توافقی همگانی وجود ندارد که کدام یک از این گونه ها و یا زیرگونه ها را میتوان «لهجه» ویا «زبان» نامید. معمولا گفته میشود که مثلا اوزبکی یک زبان است. حد اقل خود اوزبک ها و یا قزاق ها زبان خود را  اوزبکی (اوزبکچه) و یا قزاقی  (کازاکجا) مینامند. ترکمن ها و دیگران هم همینطور. اما آنها در عین حال قبول دارند که زبانشان از حانواده زبان های ترکی است.

    در اینجا باید یک نکته را روشن کرد. نه از نظر علمی و نه از دیدگاه ملل ترک زبان آسیای مرکزی زبان ترکی ترکیه زبان «مادر» و اصلی آنها نیست. توافق اکثریت ظاهرا بر آنست که زبان استاندارد ترکیه فقط گونه ای از زبان های ترکی یعنی از خانواده ای است که زبان های گوناگونش اگرچه با هم قرابت دارند اما هرکدام برای خود یک زبان است ودر ترکمنستان، اوزبکستان، قزاقستان و قیرغیزستان، آذربایجان قفقاز و ترکیه زبان رسمی یک دولت مستقل است. بنا براین مثلا یک قیرغیز زبان خود را قیرغیزی مینامد و نه ترکی، اگر چه میداند که زبان او و ترکی ترکیه از یک خانواده اند.

    البته بخصوص در ترکیه بعضی ها هستند که بیشتر با انگیزه های احساسی و ناسیونالیستی همه این زبان ها را بطور عمومی «ترکی» مینامند و حدا کثر برای تفکیک آنها میگویند «ترکی اوزبکی»، ترکی قیرغیزی» و غیره. اما روشن است که خود اوزبک ها و یا قیرغیز ها این تعابیر را قبول ندارند و بکار نمیبرند و استفاده از این گونه تعابیرمحدود به گروه های کوچکی میشود که فقط انگیزه سیاسی و ناسیونالیستی دارند.

    از سوی دیگرمثلا در مورد ترکی اردبیلی، تبریزی، نخجوانی و یا باکوئی معمولا ما از لهجه های مختلف ترکی آذری صحبت میکنیم. در عین حال بخاطر تحولات گوناگونی که دو گونه ترکی آذری ایران و قفقاز داشته اند بسیاری در تفکیک این دو از ترکی آذری ایران و ترکی قفقاز سخن میگویند.

    خانواده «زبان های ایرانی»

    و اما در رابطه با خانواده «زبان های ایرانی» مثلا بلوچی، بدخشی، کردی، پشتو و فارسی شاخه ها و یا گونه های یک زبان «مادر» هستند که در علم زبانشناسی به این «خانواده» نام «زبان های ایرانی» داده میشود.

    عینا مانند آنچه که در مورد ترکی گفتیم، اینطور نیست که تصور شود همه این زبان های ایرانی از فارسی معاصر ایران جداشده اند و بنا براین فارسی ایران باصطلاح «اصل» و بقیه منشعب و شاخه های فارسی ایران اند. این تصور که بعضی ها دارند نه واقعیت دارد و نه علمی است. فارسی معاصر ایران گونه ای است که تقریبا از هزار تا هزار و دویست سال قبل یعنی بعد از اسلام در ایران بصورت «استاندارد» در آمده و بر خلاف فارسی «میانه» که مبتنی بر پهلوی (یعنی شاخه گونه های فارسی قدیم جنوب و غرب و مرکز ایران کنونی) بوده، فارسی کنونی ایران بر اساس فارسی خراسان و یا فارسی دری تکامل و تشکل یافته و بصورت زبان استاندارد کنونی ایران در آمده است.

    فرق مثلا تاتی و یا تالشی که امروزه تعداد متکلمین و وسعت گسترشش تا حد بسیار زیادی تقلیل یافته با خراسانی و دری که اگرچه فارسی استاندارد معاصر جای آنها را هم گرفته در اینست که تاتی و تالشی و کُردی معاصرمنشعب از شاخه زبانهای ایرانی غربی و خراسانی و دری و یا بدخشی و خوارزمی از شاخه زبانهای ایرانی شرقی بودند (و یا هستند) – درست مانند  ترکی ترکمنی، آذری و ترکیه که از شاخه زبانهای ترکی غربی و قزاقی، قیرغیزی و غیره که از شاخه زبان های ترکی غربی در خانواده زبان های ترکی هستند.

    در عین حال مثلا اصفهانی، گیلکی، سمنانی، مازندرانی و غیره «زیرگونه» هائی از فارسی ایران هستند که معمولا «لهجه» های فارسی نامیده میشوند که در مقایسه با کُردی و یا بلوچی و بدخشی بهمدیگر نزدیکترند.

    طوری که قبلا هم ذکر شد، از نظر زبانشناسی بسیار مشکل و تا حدی هم اختیاری است که معین کنیم از بین لهجه ها و گونه های یک زبان «مادر» کدام یک فقط «لهجه» یک خانواده بزرگ زبان ها ست و کدام یک آنقدر از گونه های دیگر جدا شده است که به صورت زبانی مستقل در آمده است.

    ظاهرا کسی بحثی جدی در این مورد ندارد که کُردی، بدخشی و یا بلوچی دیگر هرکدام زبانی مستقل هستند اگرچه ریشه آنها مشترک است. اما آیا مثلا گیلکی و مازندرانی و یا سمنانی هرکدام لهجه فارسی هستند و یا اینکه زبان مستقلی را تشکیل میدهند؟ در مورد تائید و یا رد هر دو ادعا میتوان دلایلی آورد.تعیین کننده در این رهگذر آنست که معیار ها و هدف کسی که این قضاوت را میکند چیست.

    البته در طی قرن های گذشته بعضی از این گونه ها مانند تاتی و یا مازندرانی از نظر تعداد متکلمین فعال و تمایز از فارسی استاندارد بسیار تقلیل یافته اند و  فارسی معاصر (و یا ترکی)  تبدیل به گونه اکثریت متکلمین تاتی و مازندرانی شده اند. اما در عین حال این بحث که از این گونه ها کدام یک لهجه و یا زبان است امروزه اکثرا از حالت کنجکاوی علمی بیرون رفته و بصورت مباحثاتی با اهداف سیاسی در آمده است. مثلا کسانی که خواهان تحکیم و گسترش گونه استاندارد فارسی معاصر هستند گیلکی و یا سمنانی را «لهجه های محلی» فارسی میشمارند تا نشان دهند فارسی زبان اکثریت نسبی مردم ایران است در حالیکه کسانی که میخواهند استدلال کنند که فارسی استاندارد زبان در واقع اقلیتی در ایران است گیلکی و مازندرانی و سمنانی و حتی شاید اصفهانی را «زبانی» مستقل از فارسی میشمارند.… ادامه خواندن

    لهجه، گونه و زبان

    Safineye Tabriz

    مثلا: بلاروسی

    عباس جوادی – اخیرا در مجلسی صحبت بر سر کشور و  مردم بلاروس و زبان بلاروسی بود. «بلاروس» همان کشورکوچکی است بین روسیه، اوکرائین، لهستان، لتونی و لیتوانی که سرزمین کنونی اش ده ها بار بین روسیه و دیگر پادشاهی ها و دوک نشین های مختلف همسایه  تقسیم شده بود و بعد از انقلاب روسیه تبدیل به «جمهوری سوسیالیستی شوروی بلاروس» گردید که ما در فارسی آنرا همیشه «روسیه سفید» میگفتیم که در واقع ترجمه فارسی «بلا» (به روسی یعنی سفید) و «راسیا» (یعنی روسیه) بود.

    در سال 1995 یعنی پنج سال بعد از اینکه بلاروس بعد از فروپاشی شوروی مستقل شد پارلمان کشور دو زبان روسی و بلاروسی را بعنوان زبان های رسمی کشور اعلام کرد. واقعیت اینست که زبان بلاروسی که خیلی ها آن را یک لهجه بسیار نزدیک به روسی میشمارند، امروزه فقط از طرف حدودا سه تا پنج درصد جمعیت بلاروس تکلم میشود در حالیکه زبان 95 تا 97 درصد مردم روسی است. طوری که عرض کردم اتفاق نظر بر آنست که بلاروسی به روسی بسیار نزدیک است و بنظر بعضی ها اصلا یک لهجه روسی هست.

    از میان این قبیل لهجه ها و  یا بقول بعضی ها زبان هائی که به لهجه و زبان دیگری بسیار نزدیک اند اما رسما «زبان» مستقل و جداگانه شمرده میشوند می توان مثلا به چکی و اسلوواکی و یا صربی و کرواتی اشاره کرد. در این موارد بیشتر تمایل و تصمیم مردم و یک تصمیم سیاسی است که مثلا بلاروس را بصورت زبان مستقل در آورده است. این تصمیم میتوانست طور دیگری باشد و به سمت این تمایل برود که بلاروس شاخه بسیار نزدیک و لهجه ای از خانواده زبان روسی است.

    در بلاروس و یا صربستان مسئله زبان و لهجه به موضوع سیاسی تبدیل شده است. اینکه بلاروسی و یا صربی زبان و یا لهجه یک زبان بزرگتر است تصمیم مردم از طریق بیان سیاسی این تصمیم بوده است.

    و در مقابل: بایری و شویتسر دوچ

    در مقابل ما مثلا در خانواده بزرگ زبان آلمانی لهجه های اتریشی، بایری وغیره داریم که بعضی لغات و بخصوص تلفظ هرکدام از آلمانی استاندارد فرق میکند و حتی مثلا «شویتسر دوچ» یعنی آلمانی سوئیس را خود آلمانی ها بسختی میفهمند و فیلم های سوئیسی را با زیر نویس آلمانی استاندارد تماشا میکنند اما همه، از جمله اتریشی ها، بایری ها، و یا سوئیسی های بازل و زوریخ زبان خود را عضو و لهجه یک خانواده بزرگ یعنی آلمانی میدانند. کسی هم هراس ندارد که لهجه محلی شان از طرف آلمانی استاندارد بلعیده خواهد شد چونکه براحتی هنگام مکالمه به لهجه خود حرف میزنند اما در مدارس و ادارات و غیره آلمانی استاندارد میخوانند و بکار میبرند و در مواقع غیر رسمی مثلا در تولید فیلم های سوئیس به میل خود یا آلمانی استاندارد و یا «شویتسر دویچ» بکار میبرند.

    در اینجا هم نمونه های بسیاری داریم. انگلیسی انگلستان، اسکاتلند، ایالات متحده، آفریقای جنوبی و یا استرالیا به درجات گوناگونی از همدیگر متفاوتند. بعضی ها برای مشخص شدن گونه و لهجه از تعابیر «انگلیسی بریتانیائی»، «انگلیسی آمریکائی» و یا «استرالیائی» استفاده میکنند و بعضی ها مثلا زبان انگلیسی آمریکا را فقط «آمریکائی» مینامند. اما همه در مجموع به تمام این گونه ها و لهجه ها «انگلیسی» میگویند. در واقع این هم یک تمایل وترجیح سیاسی این ملت هاست و گرنه البته مردم آفزیقای جنوبی میتوانستند به زبان اصلی این کشور نام دیگری بجز انگلیسی بدهند.

    لهجه، گونه و زبان

    هر زبانی ده ها و یا حتی صد ها لهجه و گونه محلی خود را دارد که مدتی است بعضی ها «گویش» نیز مینامند. در واقع تعبیر گونه در این مورد درست تر از لهجه و یا گویش است چرا که وقتی «لهجه» و یا «گویش» میگوئیم به غلط تصور میشود که این، نوع جنبی، غیر اصلی و حتی نادرست یک زبان فرضی اصلی و استاندارد است در حالیکه زبان استاندارد هم یکی از آن ده ها «گونه» خانواده بزرگ آن زبان بوده که بتدریج و به دلایل گوناگون تبدیل به زبان همگانی، مشترک و استاندارد شده است.

    یعنی اینجا بحث بهیچ وجه در مورد درست و غلط، خوب و بد نیست. ما در این موارد یک استاندارد باصطلاح «اصلی» و یا «واقعی» و «درست» نداریم که بقیه لهجه ها انواع جنبی و یا «غیر اصلی» آن باشند. آلمانی بایری و یا سوئیسی نوع «فرعی» و یا «نادرست» آلمانی نیست. فقط آلمانی شمال آلمان بتدریج و در طول تاریخ و بخاطر استفاده در ادارات و ادبیات و غیره بصورت استاندارد درآمده و دیگر لهجه ها امروزه از آن تبعیت میکنند.

    نکته دیگر اینکه همیشه لازم نیست گونه «استاندارد» شده یک زبان حتما مورد تکلم اکثریت متکلمین کلی آن زبان باشد. زبان استاندارد آلمانی که مبتنی بر گونه شمال این کشور است گونه و یا لهجه اکثریت مطلق و یا حتی شاید نسبی آلمانی زبان ها نیست و گونه شمالی آلمانی بدلایلی تاریخی و اجتماعی فرهنگی که بحث اش خارج از حوصله این مقاله است بتدریج تبدیل به گونه استاندارد آلمانی شده است.

    از سوی دیگر درجه دوری و نزدیکی هر گونه و لهجه نسبت به گونه ای که استاندارد شده فرق میکند. مثلا آلمانی «کلش» شهر کلن و حوالی آن به گونه استاندارد آلمانی که مبتنی بر گونه شمال آلمان است نزدیک تر است تا به گونه سوئیسی و یا اتریشی. در بعضی موارد گونه ها بخاطر شرایط سیاسی، تاریخی و اجتماعی چنان از لهجه های دیگر خانواده اصلی خود دور میشوند كه راحت تر میتوان از زبانی دیگر (و نه فقط یک گونه و یا لهجه) صحبت کرد. مثلا شکی نیست که آلمانی و داچ («هلندی») و یا اسپانیولی و پرتغالی به همدیگر بسيار نزدیک اند اما با وجود قرابت نزدیک، آنها را لهجه های  يك زبان نميشمارند.

    ولی طوری که گفته شد این هم میتواند نوعی تصمیم سیاسی و يا فرهنگى هر ملتی تلقی شود که آن ملت بر پایه تحولات تاریخی خود میگیرد، طوری که از سوئی «شویتسر دوچ» یعنی آلمانی سوئیس زبان مستقل و رسمی آلمانی زبان های سوئیس نمیشود اما «داچ» هلندو بلژیک زبان مستقل (و حتی در هلند زبان رسمی) میشود.

    در نهايت از نظر علمى بسيار مشكل و شايد هم غير ممكن است كه درداخل لهجه ها و يا گونه هاى يك زبان بطور دقيق و قطعى معين كرد كه فلان گونه فلان زبان و يا خانواده زبانهالهجه است اما فلان گونه ديگر تبديل به زبانى مستقل شده است . مانند هویت ملی، قومی و مذهبی اشخاض و افراد که به زور و حکم قانون قابل تعیین نیست و هرکس میتواند آنرا آزادانه برای خود تعریف کند، اینکه مثلا بایری و یا شویتسر دوچ لهجه ای از آلمانی است و یا تبدیل به زبانی مستقل شده چیزی است که متکلمین همان زبان و اجماع دانشمندان و نخبگان آن جامعه تعیین میکنند و زیاد هم حد و مرز و معیار دقیق، علمی و مشخصی ندارد.

    اینکه بعضی ها میگویند «اگر لهجه و گونه مورد بحث برای متکلمین زبان مادر قابل فهم باشد، لهجه و اگر قابل فهم نباشد زبان مستقل است» هم ظاهرا درست نیست، و یا همیشه درست نیست. طوری که گفته شد، مثلا صربی و کروواتی بسیار نزدیک و برای متکلمین یکدیگر قابل فهم اند اما زبان های جداگانه محسوب مبشوند ولی شویتسر دوچ نسبت به آلمانی استاندارد اگر چه به سختی قابل فهم است گونه حساب میشد.… ادامه خواندن

    روايت و راوى

    عباس جوادی – یکی از استادان دانشگاه که در هم آوازی با سیاست های اعلان شده رئیس جمهوری ایران آقای دکتر روحانی مقالات بسیاری در تائید تحلیلی روش اعتدال، تعامل و گفتگو با دنیای غرب مینویسد از طرف مخالفین تندرو و افراطی که تا دیروز حق نفس کشیدن به دیگر اندیشان را نمیدادند تحت حملات شخصی و شخصیتی قرار میگیرد. بحث آرام و متمدنانه یعنی بدون توهین و مبتنی بر استدلال در مقابل استدلال در مورد خود موضوع عملا به کنار رفته و بجای آن بحث شخصیت و گذشته و حال و تحصیل و مدارک و دوستی ها و آشنائی ها و در آمد و سفر های استاد بتدریج جایگزین بحث در باره خود مسئله یعنی اعتدال در سیاست خارجی میشود.

    در گذشته حکومت ها، سلاطین، والیان، امیران و یا خان های محلی بغیر از جرایم سرقت و قتل و غیره، حتی اگرسخنان و اندیشه های کسی را مخالف دین و دولت میپنداشتند او را به فلک میبستند، لب هایش را میدوختند، به دهانش قیر سوزان میریختند و یا پوستش را میکندند. کسی سوال نمیکرد که راستی فلانی چه گفته بود و حرف طرف مقابل چه بود و اگر کسی بخود چنین جراتی را میداد احتمالا دچار سرنوشتی مشابه میگردید.

    این درست مثل برآشفتن به یک نامه و آزار و شکنجه نامه رسان، مانند کُشتن راوی برای خلاصی از روایت است. در ترکی آذری مثلی هست که میگویند «ائلچی یه زوال یوخدور» یعنی فرستاده را زوال و یا مجازات روا نیست.

    اما این سبک اندیشه و کردار بنظر میرسد مدتهاست که از مرزهای حکومت و حاکمین گذشته و تبدیل به فرهنگ بخشی از تحصیلکردگان غیر حکومتی هم شده است.

    بار ها شاهد آن بوده ام که  وقتى كسى در مورد حقوق زبان و فرهنگ يك هموطن ترُك زبان و يا كُردزبان و يا حتى مثلا در باره غناى زبان تركى در فعل سازى بكمك تركيبات و پس وندها صحبت ميكند، بعضى مخاطبين بدون آنكه توجهى به آنچه كه گفته ميشود بكنند و در آن مورد نظر و دانسته خود را بگويند و حتى بدون آنكه در اين مورد چيزى بدانند طرف مقابل خود را با انواع صفات از قبيل “قوم گرا” و “تجزيه طلب” متهم كرده با اين ترتيب بطور ابتدا به ساكن امكان صحبت و تبادل نظر را ازبين ميبرند.

    به همین ترتیب اخیرا یكى از “دوستان مجازى” اينترنت كه بعد از مهاجرت از ايران و چند سال اقامت در باكو خود را به آمريكا رسانده به من در مورد يك اطلاعات براي تهيه يك مقاله كمك كرد. تشكر كردم و پاراگرافى را كه متكى به اطلاعات او بود قبل از انتشار براى كنترل بخودش فرستادم تا بعدا سوء تفاهم نشود. زياد خوشش نيامد. از طريق پيام فيس بوك نوشت كه “اين موضوع كوچ قبايل ترك زبان به ايران و آناطولى و تغيير زبان مردم آذربايجان با نظر ‘دوستان آذربايجانچى’ زياد همخوان نيست چونكه خيلى از آنها ميگويند آذربايجان اقلا چهار پنج هزار سال است كه ترك زبان است.” گفتم، خوب اين نظر كه ماد ها و اورارتو را ترك ميپندارد از دانسته هاى علمى دانشمندان غربى و روسيه و حتى تركيه بدور است وچيزى بيشتر از شعار نيست. پس نظر شما چيست؟” گفت “حرف شما را ميفهمم ولى آخر دوستان هو ميكنند. پس اقلا اسم مرا ندهيد.”

    اين حالات عجيب كه دوستان دانشگاهى من هم به کرّات تجربه كرده اند بنظر بنده اگرچه چيز آنقدر جديدى هم نیست اما تائيد  ديگرى است بر وضع اسفناك روشنفكرى بخشى از تحصيلكرده هاى ما.

    از زندگى شخصى و خانوادگى گرفته تا محيط كار، محله، شهر و يا سياست، تاريخ و جامعه، ما دچار يك مرض مزمن و آشنائى شده ايم كه حتى قبل از انقلاب اسلامى شروع شده است. وقتى كسى حرفى ميزند، تشخيصى ميدهد، چيزى ميگويد و يا مينويسد ما زياد گوش نميكنيم و يا نميخوانيم، بلكه قبل از اينكه بدانيم ودقيق شويم كه موضوع بر سر چيست، فورا خود آن شخص را مورد قضاوت قرار ميدهيم: اين آدم كه فلان حرف را ميگويد كيست، چكاره است، در گذشته چكار كرده، طرفدار كى هست، اين حرفش فى القوه ميتواند به چه چيزى و چه كسى خدمت كند و آيا اين گفته و نوشته موافق طبع و نظر ما هست يا نه؟ اگر جواب مثبت باشد كه فبها! چه از خود موضوع خبرى داشته باشيم و چه كاملا بيخبر باشيم، از او پشتيبانى ميكنيم. اگر نه مخالفت ميكنيم حتى اگرباز از خود موضوع اصلا اطلاعى هم نداشته باشيم.

    اين بدجورى سياسى شدن و شعارى شدن همه چيز است كه لزوما مربوط به سياست هم نيست. مقايسه توليد و مصرف كاغذ در پنج كشور خاورميانه ازجمله ايران تركيه و عربستان سعودى چه نتيجه اى بدست ميدهد؟ امنيت جانى، حمايت از مادر و نوزاد بعد از زايمان، نسبت كرايه خانه و در آمد و يا آزادى رسانه ها در كدام كشور هاى منطقه بهتر و يا بدتر از ديگران ست؟ مثلا بنده وضع حمايت از مادر و نوزاد در كشور هاى منطقه را واقعا نميدانم ولى وقتى بررسى كسى را ميخوانم وابسته به اينكه آن شخص در مورد كدام كشور تا چه درجه مثبت و يا منفى صحبت كند و بسته به تمايلات شخصى و عقيدتى خودم نظر خواهم داد كه آن آدم چطور آدمى است و آيا من با او موافقم يا نه!

    يك ويژگى اين افراد اگر نداشتن معلومات حداقل عمومى و مشخص باشد، ويژگى ديگرشان هم اين است كه عاشق اظهارنظر هستند و فورا و بى مهابا هم اظهار نظر ميكنند. لازم ندارند اول بروند به چند منبع نگاه كنند و با چند نفر مصلحت كنند و بپرسند. احساس كلى شان اينست كه مسابقه اى هست و آنها نميتوانند در بيان نظر نهائى و قطعى خود ترددى بخرج دهند.

    ثانيا بهمان درجه كه نميدانند، شك و سوال هم نميكنند در حاليكه همه عقل و علم اين دنيا فقط به كمك اين دو محرك به پيش رفته است: شك و سوال.

    علتش هم آنست كه قدرت ايمان و اعتقاد و فشار اظهار نظر در اذهان آنان از علم به ندانستنشان و هوس آموختنشان بمراتب بيشتر است. از همين جهت هم هست كه اين افراد فكر ميكنند همه منتظرند كه آنها از الف تا ياء در مورد هرچيز اين دنيا نظر خود را بدهند و فكر ميكنند براى ديگران بسيار مهم است كه نظر آنها چيست و چگونه است، مثبت يا منفى.

    فرهنگ هاى چپى، ناسيوناليستى و اسلامي – سياسى موجود در ايران هم همينطور است چرا كه اين فرهنگ ها غالبا بر ايمان و اعتقاد استوار اند و نه شك و سوال، بر “ايدآل” مبتنى هستند و نه “شدنى و قابل دسترس”، بر “مبارزه” تكيه ميكنند و نه بر “مكالمه و مصالحه”.

    نامه مهم نيست. نامه رسان مهم است. نميدانيم در نامه چه نوشته شده. يا نامه رسان و انديشه هايش را ميپسنديم و يا از آن نفرت داريم. اگر به نامه رسان ایمان کامل داريم، نميگذاريم كسى به او كج نگاه كند. اما اگر از او و افکارش نفرت داريم نامه را نخوانده نامه رسان را ميكوبيم تا مضمون نامه هم خلط شود.

    درست به سبك فلك بستن و لب دوختن دوران گذشته كه ظاهرا چندان هم “گذشته” نيست. در حاليكه حقيقت در روبروئى دانش ها و ديدگاه ها نهفته است و اگر اين روبروئى آزاد و بدون فشارنباشد شكوفائى، كشف حقيقت وپيشرف ميسر نميشود.

    همه مشكل ما در نادانى مان نهفته است و قبل از همه در اين نادانى مان كه نادانيم و درغرضى از روى راحت طلبى: پناه بردن به فلك كردن و به چوب بستن راوى بجاى كار پرزحمت  بررسى روايتى كه از آن بدمان ميايد.… ادامه خواندن

    شعر “ای مرغ سحر” دهخدا و “بیاد آر” آلفرد دوموسه

    حسن جوادی – شعر “ای مرغ سحر ” دهخدا را همه بخاطر داریم که چگونه شبی در ایوردون سوئیس دوست از دست رفته اش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را درخواب می بیند که به اومی گوید «چرا نگفتی او جوان افتاد؟” دهخدا می گوید: «من از این عبارت چنان فهمیدم که می گوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته ای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطرم آمد “یاد آر زشمع مرده یاد آر!” در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم وتا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم و فردا گفته های شب را تصحیح کرده و دوقطعه دیگر بر آن افزودم ودر شماره اول صور اسرافیل منطبعه ایوردن سویس چاپ شد.”

    ای مرغ سحر، چو این شب تار——- بگذاشت ز سر سیاهکاری
    وز نفحــــه روح بخش اسحار—— رفت از سر خفتگان خماری
    بگشود گره ز زلف زر تــــار——- محبوبه نیلگون عماری
    یزدان به کمـــال شـــد پدیدار——- واهریمن زشتخو حصاری

    یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

    ای مونس یوسف اندر این بند ——- تعبیر عیان چو شد تو را خواب
    دل پر ز شعف، لب از شکر خند ——–  محسود عدو به کام اصحاب
    رفتی بر یار خویش و پیوند ——- آزاد تر از نسیم و مهتاب
    زان کو همه شام با تو یک چند ——– در آرزوی وصال احباب

    اختر به سحر شمرده یاد آر

    چون باغ شود دوباره خرم —— ای بلبل مستمند مسکین
    وز سنبل و سوری و سپرغم —— آفاق نگارخانه ی چین
    گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم —— تو داده ز کف قرار و تمکین
    زان نوگل پیش رس که در غم —— ناداده به نار شوق تسکین

    از سردی دی، فسرده یاد آر

    ای همره تیه پور عمران —— بگذشت چو این سنین معدود
    وان شاهد نغز بزم عرفان —— بنمود چو وعد خویش مشهود
    وز مذبح زر چو شد به کیوان —— هر صبح شميم عنبر و عود
    زان كو به گناه قوم نادان —— در حسرت روي ارض موعود

    برباديه جان سپرده ، يادآر

    چون گشت زنو زمانه آباد —— ای کودك دوره طلايي
    وز طاعت بندگان خود شاد —— بگرفت ز سر خدا، خدايي
    نه رسم ارم ،نه اسم شداد —— گل بست زبان ژاژخايي
    زان كس كه ز نوك تيغ جلاد —— ماخوذ بجرم حق ستايي

    تسنیم وصال خورده ، يادآر

    در مورد این مسمط غم انگیزکه نشان دهنده غم و اندوه ودر عین حال انزجاردهخدا از رژیم بیدادگر محمدعلیشاه و قاتلان دوست و همکارش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل است، زیاد بحث شده، و عده ای از ادیبان آ ن را نخستين نمونه شعرنو فارسی بشمار مي آورند. یحیی آرین پور می گوید دهخدا در این شعر ” از لحاظ سبک و قالب بندی، در ادبیات ایران بدعت تازه ای گذاشت و پای از چهار دیوار افکار و انواع مرسوم شعر قدیم بیرون نهاد.” منوچهر آتشی گفته است: ” این مسمط به لحاظ نظر گاه عاطفی زنده و ملموس اش و به لحاظ نوع بیانش ( اگر پیش از افسانه نیما سروده شده باشد) گواه زنده ای است بر پیشگامی دهخدا در شعر معاصر، و البته بیشتر از جهت دید شاعرانهء غیر متکلف ، نه قالب.” منیب الرحمن در کتاب “شعر فارسی بعد از انقلاب” می گوید : “دهخدا اولین کسی بود که در مرثیه ای که بیاد دوستش میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل در 1909 نوشت، علیه قالب های سنتی طغیان کرد”، و آن گاه وزن و قافیه شعر را شرح داده می گوید که این نوع شعر از طرف تعدادی زیاد از شاعران همزمان دهخدا مورد تقلید قرار گرفت، و نمونه هایی هم نقل می کند (ص 97). منیب الرحمن باز در جای دیگر این شعررا ، که در شماره سوم صور اسرافیل (8 مارس 1909 ) چاپ شد، اولین شعر فارسی می داند که در آن نفوذ شعر اروپایی مشهود است، و می گوید: ” این شعر نه تنها نوعی جدید و محبوب را به خوانندگان ایرانی معرفی کرد بلکه بخاطر سمبولیسم عمیق و احساسات شخصی تکان دهنده آن قابل توجه است.”

    معلوم نیست که خود دهخدا از لحاظ سبک و قالب شعری متوجه این نوع آوری بوده است یا نه، زیرا هنگامی که می گوید ” این مسمط را نوشتم” بنظر می رسد که بیشتر توجه اش به محتوای شعر و زنده ساختن خاطر دوست شهیدش بوده است.

    آرین پور و همچنین رحیم رئیس نیا ذکر کرده اند که احتمالاً دهخدا این شعر را تحت تاثیر شعر ” وقتا که گلوب بهار یکسر” از رجایی زاده اکرم (1846-1914) ، سروده است، که می توان گفت از اولین طرفدارن شعر نو در ترکیه بوده است. رجایی زاده یکی از مهم ترین شاعرانی بود که در اطراف مجله مشهور ثروت فنون (1891-1901) جمع شده و جریان ادبیات جدید ترک را به وجود آوردند. رجایی زاده اولین شاعر ترک است که روی مبانی زیبایی شناسی شعرغرب را مطالعه کرده و از جریانات شعری فرانسه قرن نوزدهم و خاصه رمانتیک ها تاثیر زیادی پذیرفته است. بسیاری از شعرای آن دوره ترک چون توفیق فکرت، عبدالحق حامد و نامق کمال او را از استادان مسلم شعر جدید ترک دانسته اند. استعبادی ندارد که دهخدا شعر او را در نظر داشته است.

    شعر رجایی زاده در مجموعه “پژمرده ” ، که از مجموعه های اواخر عمر اوست ، چاپ شده است ، چنین است :

    وقتا که گلوب بهار یکسر —— اشیا ده عیان اولور تغیّر
    وقتا که هزارِ عشق پرور——- یاپراقلار ایله ایدوب تزهّر
    بیلمم کیمه قارشی حسرتندن؟ ——- باشلار نَـَوَحاته بی تاخّر
    قیل گؤک یوزینین لطافتندن ——- صافیتّ عشقیمی تخطّر

    یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

    برلیل سکون نماده تنها —— اولدقده نشیمنک سر آب
    قیل چشمکی عطف سمت بالا —— سودالرایچنده نور مهتاب
    اولدوقجه درونکه غم افزا ——-  ایله اوکچن دمی تذکر
    پیش نظرکده سطح دریا ——– ایتدیکجه تموّج و تنّور

    یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

    وقتا که صباحه قارشی نا گاه ——– بر زورق ایچنده تک بر انسان
    حسرتله چکوب بر آتشین آه ——– تیتره ک سس ایله اولورغزلخوان
    اول آه حزین عاشقانـــه ——– اول غملی ترانه تحســـر
    بی شبهه ایدنجه قلب و جانه  ———— ایجاب تاءثرو تـــکدر

    یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

    وقتا که طوروب شو قلب غمناک ———– طوپراقده نهان اولور وجودم
    وقتا که طولوب دهانمه خاک ———- شوقکله تمام اولورسرودم
    تنها کیجه لرده بر خیالت ————– منظورک اولونجه بالتحیر
    یوم چشمکی با کمال رقت  ———– بدبختیِ عشقم ایت تصّور

    یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت!

    این شعر در ترجمه آقای دکتر عزت الله رزّاقی چنین است:

    آنگه که رسد بهار از ره ————- گیتی همه می شود منزّه
    آنگه که ز شورعشق بلبل —————–هر برگ شکوفه کند نا گه
    بنگر ز غم کدام لیلی————– قمری شده نوحه خوان ومجنون
    در پهنه صاف آسمانها ————– خوانند سرود قلب پر خون

    یاد آر از این غریبه یاد آر

    تنها ز شب سیاه بی تاب ———— غم یار گزیده بر لب آب
    بفکن نظری بسوی بالا ————— این جلوه موج نور مهتاب
    هر خار غمی که از گذشته ————— در دل خلدت فکن به تالاب

    دریا نگر و تموّج نور————- وانگاه یکی شکفته لبلاب

    یاد آر از این غریبه یاد آر

    باشد که سحر دم سپیده ————- زآن خسته زورق آرمیده
    بینی ز زلال عاشقا نه ————— تر کرده یکی غمین ترانه
    سوزان جگروخراب و دلخون ————— آهی بدل، اشک بر دو دیده
    نالان و حزین، غمین و گریان —————- دلخسته و زار، اشک ریزان

    یاد آر از این غریبه یاد آر

    وقتی دلی از طپش فتاده ————— در خاک و گل آشیان بجوید
    وقتی دهنی پر از خس و خاک ————- دم بســـته ره عدم بپوید
    نا خوانده سرود آخرین شوق ——————- خواهد زجهان وداع گوید
    اشکی بفشان ز چشم نمناک ————- کان اشک عیان چو من بموید

    یاد آر از این غریبه یاد آر

    دهخدا ترکی را خوب می دانسته و اشعاری به ترکی در جواب شاعر بزرگ آذربایجانی صابر که در مجله مشهور ملا نصرالدین می نوشته، گفته است. یکی از شعر های ترکی دهخدا در شماره 23 صوراسرافیل (17 محرم 1327 ه.ق.) چاپ شده است که به طنز مرگ یکی از روحانی نمایان قشری مذهب قفقاز را به ملانصرالدین تسلیت می گوید. جالب این که در 1907 صابر نظیره ای به شعر رجایی زاده منتهی به طنز با مطلع “وقتا که قوپور بیر ائو ده ماتم …..” ساخته است که در آن می گوید : “وقتی که در خانه ای ماتمی اتفاق میفتد و انواع غذا ها پخته می شود، در آن مجلس مرا هم بیاد آر.” یک سال بعد صابر شعر دیگری در جواب شعر طنز آمیزی از مشهدی حبیب زینال اوف ، که «قیزدیر مالی» تخلص می کرد ، نوشت که باز نظیره ایست بر شعر رجایی زاده :

    مادام که حامیان ظلمت
    خوشلار که ، دوام ایده جهالت :
    هیهات بیلورمی اوندا ملت،
    توحید نه در و یا نبوت؟
    مکتب ایدیر اقتضا زمانه،
    بی خار اولا تا گل فراست،
    ای سیر آرایان او گلستانه!
    اصلی یوقی بکلمک نه حاجت ؟
    خواب ایت هله ، غافلانه خواب ایت!

    این شعر در ترجمه خوب احمد شفایی چنین است:

    مادام که حامیان ظلمت — خواهند ادامه جهالت،
    فهمد مگر این گروه ملّت،
    توحید چه باشد و نبوت؟
    مکتب کند اقتضا زمانه،
    بی خار شود گل فراست،
    کم جوی صفا در این زمانه
    چون نیست، بجستجوچه حاجت ؟
    ای خفته من ، بخواب غافل!

    توفیر سفید با سیه چیست؟
    البته ز هوش رفته بیمار
    قادر بدوای درد خود نیست.
    لاکن فقط اول جناب دلّاک

    گاهی کندش عجب طبابت،
    بیمار، بخواب ، بی خبر پاک!
    خونت بمکد اگر حجامت،
    هی غلت نزن ، بخواب غافل!

    باور ننما که لفظ کافر
    خارج شود از همه لغت ها،
    مادام که هست میرزا قنبر،
    کس نیست مصون زملعنت ها،
    امکان ندهد چو جسم واحد
    این خلق بسر برد معیشت،
    افسانه کفرو شرک و ملحد
    کی ترک شود، که گشته عادت:
    فهمیدی اگر، بخواب غافل!

    شعر رجایی زاده تقلیدیست از شعر شاعر بزرگ رمانتیک فرانسه آلفرد دو موسه (1810-1857) بنام “بیاد آر”، که در زمان عشق او به رمان نویس و نویسنده مشهور فرانسوی ژرژ ساند (1804-1876) نوشته شده است. اشعار موسه در دومجموعه جمع آوری شده است: اولی اشعار اولیه او را تا سال 1835 در بر می گیرد، ومجموعه دوم، که «اشعار تازه» نام دارد، شعر های او از 1835 تا 1857 را در بر می گیرد. عشق موسه و ساند در سال 1833 شروع می شود و از عشق های مشهور دوره خود می باشد ، و آن دو پس از گذراندن یک زمستان در ونیز از هم جدا می شوند و زیباترین اشعار موسه تحت تاثیر عشق ژوژ ساند سروده شده است. شعر “بیاد آر” شهرت زیادی داشته است و موزارت آنرا به موسیقی در آورده است . بگذارید اول ترجمه آزاد و زیبای این شعر را از استاد فقید دکتر مهدی روشن ضمیر، که حق استادی بر من داشت ، برایتان نقل کنم:

    هنگام سحر که نرم نرمک      تاریکی شب رسد به پایان
    قندیل ستاره ها بمیرد           سر بر زند آفتاب رخشان
    از خواب خوشی شوی چوبیدار

    زین دیده شب نخفــته یاد آر

    آن دم که ترا فرا بگیرد      احلام و تخیلات شیرین
    آن دم که طپد دلت به سینه       از لذت خاطرات دیرین

    گر نغمه دلکشی کنی گوش
    ما را بخدا مکن فراموش

    آن گاه که در دل تو غوغاست    از عطر لطیف یاسمن ها
    آنگه که گذر کنی خرامان    بر صفحه سبز این چمن ها
    یک دم نظری بکن، خدا را
    آن سبزه و رّد پای ما را
    وقتی که کمند گیسوانت      افشان شده است دوش تا دوش
    وقتی که به یک نگاه گیرا      شوریده دلان شوند مدهوش

    ای گل چه بجا بود که گاهی
    بر جانب ما کنی نگاهی

    آنگاه که سرنوشت شومی      افکند میان ما جدایی
    آنگه که خزان رسید و پژمرد      این تازه نهال آشنایی

    از خاطر خود مبر، خدا را
    لبخند و نگاه آشنا را

    تا آن دم واپسین که ما را      این توده خاک هست منزل
    تا با شعف و ز استواری      در گوشه دل  طپد همی دل
    در بند تو باد جسم و جانم
    نام تو همیشه بر زبانم
    وقتیکه دل شکسته من      آرام شود به سینه خاک
    وین روح لطیف آسمانی      پرواز کند به اوج افلاک

    هر خاطره ای رَوَد چو بر باد
    باور نکنم روی تو از یاد

    دم در کش و ناله کم کن ای دل      از سوز فراق و درد دوری
    ماتم زده را علاج نبود      الاّ که تحمل و صبوری

    گر هست وفا ومهر بر دل
    هرگز نبوَد فراق مشکل
    شاید صنما من و تو باشیم      از گردش روزگار غافل
    ره طی شود و نگفته مانَد      آن درد و غم نهفته بر دل
    بگذار از این خانه باری
    بر دفتر دهر یادگاری

    Rappelle-toi

    Rappelle-toi, quand l’Aurore craintive
    Ouvre au Soleil son palais enchanté ;
    Rappelle-toi, lorsque la nuit pensive
    Passe en rêvant sous son voile argenté ;
    A l’appel du plaisir lorsque ton sein palpite,
    Aux doux songes du soir lorsque l’ombre t’invite,
    Ecoute au fond des bois
    Murmurer une voix :
    Rappelle-toi.

    Rappelle-toi, lorsque les destinées
    M’auront de toi pour jamais séparé,
    Quand le chagrin, l’exil et les années
    Auront flétri ce coeur désespéré ;
    Songe à mon triste amour, songe à l’adieu suprême !
    L’absence ni le temps ne sont rien quand on aime.
    Tant que mon coeur battra,
    Toujours il te dira
    Rappelle-toi.

    Rappelle-toi, quand sous la froide terre
    Mon coeur brisé pour toujours dormira ;
    Rappelle-toi, quand la fleur solitaire
    Sur mon tombeau doucement s’ouvrira.
    Je ne te verrai plus ; mais mon âme immortelle
    Reviendra près de toi comme une soeur fidèle.
    Ecoute, dans la nuit,
    Une voix qui gémit :
    Raاppelle-toi.

    هنگام نوشتن شعر “ای مرغ سحر” دهخدا سی ساله بوده و آشنایی نسبتاً خوبی با ادبیات فرانسه می توانسته داشته باشد. او در مدرسه علوم سیاسی تحصیل کرده، در سفارت ایران در بالکان به عنوان منشی معاون الدوله غفاری خدمت کرده ، در وین اقامت کرده ، و به پاریس و رم سفر کرده بود. شعر “بیاد آر” آلفرد دو موسه یکی از مشهورترین اشعار رمانتیک فرانسه بوده و در اغلب مجموعه های شعر آورده میشد و احتمال این که دهخدا آنرا خوانده بود زیاد است.از سوی دیگر رجایی زاده اکرم نیز از شعرای مشهور ترک همزمان دهخدا بوده است، و سبک شعر ، کلماتی که بکار می برد چون “تسنیم وصال خورده” ، و هم چنین قوافی آن یاد آور سبک شعر شاعر ترک است. از این ها گذشته دهخدا مسلماً با دو نظیره ای که صابر از شعر رجایی زاده ساخته آشنا بوده است. بدین ترتیب می توان گفت که تمام این عوامل در ذهن او بوده و زمینه شعری را فراهم آورده اند که پس بخواب دیدن دوست از دست رفته اش شعر زیبای “ای مرغ سحر”را با حال و هوایی خاص و مناسب با دل دغدار او بوجود آورده اند.
    ————————–

    1- از صبا تا نیما ،چاپ زوار ، تهران 1375 ، ج دوم ، ص 97 . آریان پور اضافه می کند: چون این قطعه هم از لحاظ شکل و هم از حیث مضمون و طرز بیان در ادبیات ایران بیسابقه بود ، در آن هنگام بسیار پسندیده افتاد و بعد ها نظایر زیاد بر آن ساختند که از آن جمله است قطعات:
    ای مرغ سحر چو لیله تار انداخت ز رخ نقاب ظلمت (احمد خرم)
    آنگاه که کوکب سعادت گردد ز پس افق نمایان (یحیی دانش )
    صبح آمد و مرغ صبحگاهی زد نغمه بیاد عهد دیرین (پروین اعتصامی)
    ای دل ز جفای دیده یاد آر زآن اشک به ره چکیده یاد آر (ملک الشعراء بهار)
    هر سال چو نوبهار خرم بیدار شود ز خواب نوشین (اسدالله مبشری)
    ای مرغ سحر چو باد شبگیر بر خاست ز جانب خراسان (عبدالرحمن فرامرزی)
    ای دختر کاخ و کشور جم تاکی به خلاف ره سپاری (حیدر کمالی)

    “2 – دهخدای شاعر” در “معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا ” به اهتمام شهناز مرادی کوچی و فتح الله اسماعیلی گلهرانی ، نشر قطره ،1382 ، 414.
    3 – Munibur Rahaman, Post-Revolution Persian Verse, Institute of Islamic Studies, Muslim University, Aligarth, 1955, p.166.

    4 – متن شعر از کتاب “تورک تجدد ادبیاتی تاریخی ” نوشته اسماعیل حبیب ، چاپ اول ، استانبول ، 1340 ، ص 192-193.
    5- میرزا علی اکبر صابر ، هوپ هوپ نامه ، باکو ، 1962 ، ص 74-75.
    6- رحیم رئیس نیا ، ایران و عثمانی در آستانه قرن بیستم ،تهران ، نشر مبنا ، 1385 ،ج دوم ، ص 78 .
    7- هوپ هوپ نامه ، ص 115.
    8- هوپ هوپ نامه ترجمه احمد شفایی ، باکو 1965، 160-161.
    9 – (Vergiss mein nicht)… ادامه خواندن

    “بلواى تبريز”

    aee

    عباس جوادی – کتاب”بلواى تبريز” اثر مرحوم حاجى محمد باقر ويجويه را در اولين نشر چاپى اش يعنى بعد از نشر اصلى چاپ سنگى اش ميخوانم كه توسط آقاى على كاتبى در سال ١٣٤٨ در تبريز اصلاح و چاپ شده است. كتاب خاطرات مولف از مجاهدت هاى آزاديخواهان تبريز در جريان انقلاب مشروطه است و مورد ذكر و تقدير مرحوم احمد كسروى هم قرار گرفته حتى ظاهرا كسروى در ثبت تاريخ مشروطه از اين خاطرات هم استفاده كرده است.

    من خودم در خاطر دارم كه مرحوم صمد بهرنگى اولين بار به انتشار تدريجى اين كتاب در مجله “آدينه” پرداخت اما بعد از توقف انتشار “آدينه” انتشار “بلواى تبريز” هم متوقف شد تا اينكه آقاى كاتبى كه خود از نوادگان مرحوم ويجويه هستند اين كتاب را منتشر كردند.

    ديدن دوباره اين كتاب براى من ياد آور دوره جوانى خودم و سال هاى ١٣٤٠ و كوشش هاى صمد بهرنگى و دوستانش بود كه از ما ها يك نسل جلو تر بودند. اگر اشتباه نكنم تهيه كننده كتاب آقاى كاتبى هم از اين گروه بودند چونكه باز اگر اشتباه نكنم ايشان معلمى ميكردند و من ايشان را بنظرم يكى دو بار هم ديده بودم. بعد ها اين كتاب چند بار از جمله از طرف انتشارات اميركبير بچاپ رسيد.… ادامه خواندن

    اهميت زبان ها چيزى نسبى است

    هر وقت به بلژيك و يا هلند ميروم به اين زبان “داچ” فكر ميكنم كه در بلژيك (در كنار فرانسوى و آلمانى) يكى از زبانهاى رسمى و در هلند تنها زبان رسمى است. در واقع قانون اساسى بلژيك صحبتى از “زبان رسمى” نميكند ولى ميگويد اسناد رسمى و زبان مورد استفاده نظام قضائى بايد به يكى از اين سه زبان باشد. اما تحصيل و كاربرد مطبوعاتى هر زبان دنيا آزاد است. تنها شرطش آنست كه بقدر كافى خواستار وجود داشته باشد، كسى خرجش را بدهد و كار خلاف قانون انجام نشود.

    در بروكسل دوزبانه يا فرانسوى به گوش آدم ميخورد، يا داچ و يا انگليسى. آلمانى را هم كه زبان سوم اين كشور است بسيارى از بلژيكى ها ميدانند. انگليسى زبان بومى مردم نيست اما زبان دوم و يا سوم بلژيك است و اگر آدم داچ و يا فرانسوى و يا آلمانى نداند خنده دار است كه بپرسد “دو يو اسپيك اينگليش؟” چونكه ظاهرا همه انگليسى صحبت ميكنند و روان هم صحبت ميكنند.

    هيچ زبانى “خرده ريزه” نيست

    داچ البته زبان “خرده ريزه” اى نيست اگر چه متكلمينش در تمام دنيا شايد بیست و چد میلیون نفر باشند. هر زبان صرفنظر از تعداد متكلمين، گسترش جفرافيائى و وضع سياسى و اقتصادى آنها، در داخل خود سيستمى است با ساختارى پيچيده كه طى ساليان دراز به عمل آمده و صرفنظر از غناى واژگان و لغات تخصصى اش بخشى از فرهنگ كلّ بشريت است.

    دوست من “ميشل” البته شوخى ميكرد و اين شوخى را خود داچ ها هم ميكنند. “خرده ريزه” ناميدن هر زبان و لهجه اى ولو كوچك و پرت، اگر سخت گير باشيم، ميتواند توهين آميز تلقى شود.

    با اينهمه من كه در بلژيك زندگى نميكنم كودكانم و يا نوه هايم را در مدرسه اى كه زبان اولش داچ (ويا بهمين ترتيب چكى و يا لهستانى) باشد نميگذارم. نه بخاطر اينكه مشكلى با اين زبان ها دارم. من همه اين زبان ها را دوست هم دارم. ولى به چه درد مثلا من و يا كودكان من ميخورد كه داچ زبان نيستيم؟ البته كسى كه داچ زبان است اين زبان را ياد خواهدگرفت اگرچه ممكن است ترجيح دهد در مدرسه و دانشگاه زبان اصلى تحصيلى اش انگليسى باشد. اما كمتر كسى است كه اهل بلژيك و يا هلند نباشد و با وجود اين به مدرسه داچ زبان برود و يا اصلا داچ ياد بگيرد.

    كم اهميت تر؟ با اهميت تر؟

    با اين ترتيب آيا داچ كم اهميت تر از انگليسى است؟ “اهميت” چيزى نسبى است. براى كسى كه خودش داچ زبان است اين سوال اصولا مطرح نيست چونكه فرد داچ زبان اين زبان را ميداند و اگر بخواهد ميتواند آنرا در مدرسه و دانشگاه هم بياموزد و در ادارات و محاكم بكار برد. براى يك غير داچ زبان در بروكسل دانستن داچ بدرد ميخورد اگرچه واجب هم نيست چونكه در بلژيك بدون دانستن داچ هم ميتوان زندگى كرد و احساس هيچ كمبودى هم ننمود.

    اما در خارج از بلژيك و هلند دانستن و يا ندانستن داچ اهميت عملى چندانى ندارد در حاليكه به جرات ميتوان گفت بدون انگليسى و يا يك زبان ديگر رايج تر در اروپا و حتى تمام دنيا كار ارتباط با غير همزبانان بسيار مشكل است. اسپانيولى، فرانسوى و يا آلمانى و حتى چينى و روسى هم تا حدى يك نقش بين المللى و يا اقلا منطقه اى دارند و از اين جهت “اهميت كاربردى” شان مثلا بيشتر از داچ و “ليمبورگى” است.

    ليمبورگى يكى از ده ها لهجه داچ است كه در بخشى از بلژيك، در قسمت هم مرز با آلمان، مورد استفاده است و حتى بعضى ها ميخواهند ليمبورگى در كنار زبان مادرِ اين لهجه يعنى داچ، ليمبورگى بعنوان چهارمين زبان رسمى بلژيك شناخته شود.

    طبيعتا براى كودكان و نوه هاى من رفتن به مدرسه و دانشگاه ليمبورگى زبان هم كه بى شك مطرح نيست.

    لهجه ويا بقول بعضى ها زبان ليمبورگى تقریبا یک و نیم میلیون نفر متكلم دارد. در بلژيك روزنامه و كتاب به ليمبورگى كم نيست. حتى ميتوانيد به اين لهجه تحصيل هم بكنيد و ليكن كتابهاى تخصصى اكثرا داچ، فرانسوى، آلمانى و يا انگليسى هستند.

    پائين ليست

    بعضى لهجه ها و زبان ها هم هستند كه اصلا الفبا ندارند، املايشان استاندارد نشده، متكلمينش كم اند، واژگانشان محدود است، فقط مقدار كمى آثار مكتوب دارند در حاليكه هنوز اكثر آثارشان شفاهى است. اين زبان ها “بى اهميت” نيستند. حتى احتمالا آنها زبانهاى بسيارمهمى هستند زيرا ادبيات شفاهى شان غنى است. اين زبان ها براى متكلمينشان و فرهنگ بشرى مهم اند واتفاقا شايد يك اهميتشان هم در آنست كه تحت خطر اضمحلال هستند.اما با اينهمه، از نظر عينى و عملى، اين زبان ها اهميت كاربردى چندانى ندارند و نميتوانند درمقابل زبان هاى قدرتمند تر و با نفوذتر ايستادگى كنند.

    چنين بر ميايد كه زبان با اهميت تر و كم اهميت تر داريم – چطور نداريم؟! اما اين اهميت اولا نسبى است و وابسته به سطح يك شهرو روستا، يك كشور، يك منطقه و كلا جهان فرق ميكند. تعابير “با اهميت تر” و “كم اهميت تر” در مورد زبان دوم و سوم است كه مطرح ميشود و الّا زبان خود هر فرد كه براى خود آن فرد اصولا بايد با اهميت باشد.در عين حال براى هر شخص و گروهى تعابير “با اهميت تر” و “كم اهميت تر” معنى ديگرى دارد. چيزى كه در يك شهر و كشور اهميت دارد لزوما در منطقه آن كشور و دنيا اهميت ندارد. از طرف ديگر كم اهميت بودن آموزش يك زبان براى من دليل كم اهميت بودن آن زبان و يا لهجه نيست.

    انگليسى در اكثر كشور هاى دنيا مشكل گشاست. اگر سفر نكنيد و در كشور خودتان بمانيد هم دانستن انگليسى مهم است. زبان معاصر علم و تكنولوژى، تجارت بين المللى، توريسم و ديپلماسى بدون انگليسى قابل تصور نيست. روسى در كشور هاى سابق شوروى و بلوك شرق بدرد ميخورد، عربى در كشور هاى عربى و تا حدى ديگر كشور هاى مسلمان، فارسى در ايران، افغانستان و تاجيكستان، تركى در تركيه، آذربايجان و تا حدى در اوزبكستان وديگر كشور هاى ترك زبان (خيلى كم در قزاقستان و قيرغيزستان) و بهمين ترتيب اسپانيولى، فرانسه و ديگر زبان ها هركدام دايره “اهميت” و نفوذ خود را دارد، بعضى ها كمتر و كوچكتر، بعضى ها بيشتر و بزرگتر.

    اين نفوذ و تاثير هم از نظر تاريخى در حال تغيير است طوريكه شايد صد سال بعد شاهد تصوير ديگرى در دنيا باشيم اگرچه بعيد است اين، تغييرى بنيادين و سريع باشد.

    احتمالا در كنار تعداد جمعيت كه عامل اساسى نيست اما بسيار مهم است، درجه پيشرفت آن جمعيت، غناى واژگان زبان در بيان مفاهيم جديد و دائما تغيير يابنده، تعدّد و رنگارنگى توليد و مصرف آثار جديد، همگامى آن جامعه و زبان با پيشرفت علمى و اجتماعى و در عين حال سنت و تاريخ توليد به آن زبان داراى اهميت فراوانى است.… ادامه خواندن

    «حالا مردم نمیخواهند خجالت بکشند»

    آنچه میخوانید پیاده شده گفته های یکی از دوستان تبریزی است که اخیرا برای دید و بازدید به اروپا آمده بود. ایشان استاد دانشگاه هستند و در کارخود بسیار موفق اند. هیچگونه تمایلات بخصوص سیاسی و عقیدتی ندارند. من بعد از اینکه گفته های ایشان را پیاده کردم به خودشان هم نشان دادم و گفت همین نوشته منعکس کننده نظر ایشان است.

    ——————————————

    من واقعا نمیدانم این از روی جهالت است یا تعمد. خیلی از سریال های تلویزیون جمهوری اسلامی را ببینید. رادیو هم همین طور. مثل «جمعه ایرانی». این برنامه هم گهگاه پر از شوخی هاو تحقیر های قومی است که در تبریز و کلا آذربایجان همه از دستش دلخورند. قدیم ها هم که اسمش «صبح جمعه با شما» بود هم همین طور بود. مد شده و مثل اینکه بیننده ها را بیشتر میکند. همیشه یک سپور و غیره که مقامی پائین در جامعه دارد را میاورند. او هم با لهجه ترکی یک فارسی شکسته بسته حرف میزند و بیننده های فارسی زبان میخندند. شاید بعضی ها از خود ما ها هم میخندند. اما واقعا نمی فهمم اینها چرا این کار ها را میکنند. من که حالا بعضا حتی شک میکنم که شاید با قصد و غرض به این قبیل تحقیر ها و توهین ها اجازه میدهند تا بین مردم اختلاف بیافتد اگر چه میدانم این تصور اصلا منطقی نیست.

    واقعا هم مشکل اصلی ما ترک ها، زبان است. در واقع فارسی بعضی ها واقعا خیلی ضعیف است. اما فارسی خیلی ها هم فوق العاده خوبست و حتی از فارسی زبانها بهتر است اما ما اغلب وقتی فارسی حرف میزنیم لهجه ترکی داریم. لهجه مان هم اکثزا غلیظ است. یعنی به ندرت از ما ها کسی فارسی را بدون لهجه حرف میزند. تحصیل کرده های ما شاید فارسی و حتی ادبیات فارسی را از خود فارس ها بهتر بلدند اما خجالت میکشند با لهجه و «من و من» کردنشان حرف بزنند. این هم باعث میشود ما ها زیاد بین فارس ها صحبت نکنیم. یک دوست دانشگاهی میگفت برای سخنرانی به تهران رفته بود. موضوع را خیلی بهتر از همکاران فارسش میدانست اما در کل مدت جلسه ترجیح داده زیاد حرف نزند چونکه هم در مقایسه با ترکی حرف زدن، فارسی صحبت کردن برایش اذیت دارد و هم خجالت میکشد. آخرش هم آدم میگوید بابا ولش کن. و بعد دیگر زیاد حرف نمیزند اما وقتی محیط ، ترک زبان شد شروع میکند مثل بلبل حرف میزند.

    یادم هست در آن جریان کاریکاتور سوسک در تبریز از شهرداری تا آبرسان سیل مردم بیرون آمده بودند. هیچ ایدئولوژی و غیره هم نبود. موضوع بیشتر بر سر دفاع از حیثیت خودمان در مقابل توهین و تحقیر بود، بر سر زبان و فرهنگ ما. آن کاریکاتور به مردم برخورده بود. بعدا گروه های مختلف و حتی حکومت سعی کردند از این جریان استفاده کنند. حالا دیگر از آن تظاهرات ها و غیره خبری نیست. نه اینکه مردم نظرشان برگشته. ولی اوضاع فعلا خوابیده و مردم مشغول زندگی روزمره خودشان هستند. یعنی همیشه هم البته اولویت مردم زندگی خودشان بوده. اما آن احساسات هنوز در دلشان هست. اما خوب، ترس غالب است. میترسند. از طرف دیگر مردم آذربایجان و یا حد اقل کسانی که جرات بیرون آمدن و اعتراض کردن را دارند نميخواهند با جریان های سبز و غیره همصدا بشوند. و گرنه به نظر من آگاهی هویتی مردم بیشتر و قوی تر از قبل شده.

    حالا مردم نمیخواهند خجالت بکشند. تعداد آنهائی که به زبان و فرهنگ و لهجه ترکی خودشان افتخار میکنند و هیچ هم نیازی حس نمیکنند که بايد لهجه خالص تهرانی داشته باشند تا مورد قبول قرار بگیرند خیلی بیشتر از قبل شده است. آنها میگویند حالا که از زبان و یا لهجه ما خوشتان نمی آید به جهنم، هر كسي راه خودش ، چاه خودش. نه اینکه کسی بخواهد از ایران جدا شود. این برای اکثریت بزرگ مردم اصلا قابل تصور هم نیست. کسی به این چیز ها فکر نمیکند اما هر وقت فیلمی، برنامه ای تلویزیونی و غیره که تحقیر ترک ها و زبان و لهجه ما را داشته باشد نشان داده شود مردم عصبانی میشوند و آنوقت است که وقتی با دانشجویان و بعضی روشنفکران صحبت میکنی میگویند وقتی به زبان و لهجه و هویت و فرهنگ شما احترام نگذارند دیگر چطور میشود با همدیگر و زیر یک سقف زندگی کرد. البته انصافا اکثریت این حرف را نمیزنند اما اگر در گذشته این قبیل حرف ها بسیار کم شنیده میشد حالا بمراتب بیشتر شده است اگر چه حال و هوای غالب مردم در تبریز و شهرستان های دیگر آذربایجان که من میشناسم، هنوز اینطور نیست.

    البته ما وقتی این را میگوئیم و از این قبیل شوخی ها و جوک های تحقیر آمیز دلخور میشویم، خیلی هم حق داریم. اما خوب، ما که  به دیگران جوال دوز میزنیم یک سوزن کوچکی هم به خودمان نمیزنیم که آخر ما خودمان هم بیگناه نیستیم. ما تبریزی ها مثلا چقدر در باره لهجه «دهاتی» شهر های دور و بر مثل اسکوئی ها و اهری ها و سرابی ها و یا اردبیلی ها حرف میزنیم و میخندیم؟ و یا مرتب شکایت میکنیم که تبریز پر از دهاتی ها یعنی مردم دور و بر تبریز شده و زبانش (یعنی لهجه ترکی تبریزی) هم عوض شده و مردم مثل «دهاتی ها» صحبت میکنند. از قزوینی و رشتی و تهرانی مردم هر شهری یک شهرت منفی دارد در پیش ما، مثل همان که ما هم در بین آنها شهرت منفی خودمان را داریم.

    در خود شهر های دیگر ایران که من میشناسم هم همینطور. از کُرد های مهاباد یک دسته چشم دیدن دسته دیگررا ندارد و متقابلا هم همینطور. اصفهانی به یزدی چیزی میگوید و غیره. ترکیه و اروپا هم هست از این حرف ها. اما آنها توهین نمیکنند. بیشتر شوخی است اگرچه مرز شوخی و توهین اکثرا معلوم نیست.

    ولی انصافا بخصوص ما تبریزی ها آدمهای «دبنگی» هستیم و همه چیز را مسخره میکنیم و اسمش را هم شوخی میگذاریم. بین خود محله های تبریز هم این قبیل شوخی های توهین آمیز زیاد است. به آدم ها مگر مرتبا یک لقب نمیبندیم و نمیگوئیم مثلا: «اؤکوز احمد» («احمد گاو») و یا «نخود ماحمود»(«محمود نخود»)؟ حتی لیست این لقب ها هم در اینترنت منتشر شده است. اینها در خارج هم هست. اما ما ایرانی ها مثل همیشه شورش را در میاوریم.

    ایران همین است. سطح فرهنگ ما همین است. حالا «نخود ماحمود» گفتن و به لهجه اسکوئی ها خندیدن را مردم توهین فارس به ترک نمیشمارند ولی وقتی که کلا لهجه ترک ها را مسخره میکنند همه ترک زبان ها عصبانی میشوند و این وسط یک عده که یا پان ایرانیست هستند این قبیل توهین ها را تشویق میکنند و یا پان ترکیست ها خوشحال میشوند که از این قبیل تحریکات زیاد شود تا آنها علیه ایران و فارس ها تبلیغ کنند. این هم البته فعلا مشکل جدی جامعه نیست اما هر لحظه میتواند بهانه ای برای یک انفجار اجتماعی شود.… ادامه خواندن

    «ممالک محروسه» و سوء استفاده از نادانی

    عباس جوادی- تصادف غریبی شد. چند روز بود در باره اصطلاح «ممالک محروسه» میخواندم. خوب، میدانم که در گذشته یعنی تا همین صد سال پیش «مملکت» معنی جا و محل و منطقه و شهر و ولایت هم داشت. در نقشه های عثمانی به کرّات نوشته اند «ممالک ایران» و یا «ممالک آناطولی» و یا در «عهدنامه گلستان» بین ایران و روسیه از «ممالک روسیه» و «ممالک ایران» صحبت میشود یعنی تمام ولایات و شهر ها و روستا ها و سرزمین هائی که تابع دولت روسیه و ایران هستند

    «محروسه» هم به معنای ««حراست شده» یعنی مناطق و سرزمین هائی که مورد حراست یک دولت است که اسم مرکبش میشود «ممالک محروسه».

    تعبیر «ممالک محروسه» بمعنای سرزمین هائی که تحت نظارت و مورد حراست یک دولت مرکزی و رسمی است و نه مجموعه ای از مملکت های جداگانه و مستقل از هم. این تعبیر چیزی است که در ایران، هند وعثمانی مرتبا و بخصوص در اسناد و نامه های رسمی بکار میرفته و حتی تا این صد سال پیش هم رایج بوده است. روزنامه «اختر» چاپ استانبول (سال 1881) بهای سالانه این روزنامه را در مناطق مختلف چنین مینوشته است: «استانبول و دیگر ممالک محروسه عثمانیه… » و سپس: «ممالک محروسه ایران»…

    تعبیر «ممالک محروسه» ظاهرا از دوره مغول تا اواخر قرن نوزدهم میلادی از هند و آسیای میانه تا عثمانی برای این دولت ها بکار میرفته است.

    حالا بعضی ها که کوچکترین اطلاعاتی در باره تاریخ ندارند به این تعبیر «ممالک محروسه ایران» گیر داده اند و در عین حال که خود چیزی نمیدانند در دیگران چنین تصوری ایجاد کرده اند که:

    اولا این تعبیر «ممالک» مخصوص فقط ایران بوده و معنی آن هم این است که ایران همیشه از مملکت های مختلف مانند آذربایجان و خراسان و ری و طبرستان تشکیل یافته یعنی هیچوقت چیزی بنام ایران عملا وجود نداشته است!!

    ثانیا: تعبیر «ممالک محروسه» یعنی اینکه این سرزمین ها با زور یکجا نگهداشته شده (که البته غالبا درست هم هست! اما آن موضوع به تعبیر «ممالک محروسه» هیچ ربطی ندارد!!)

    و ثالثا اینکه تعبیر «ممالک محروسه ایران» هم صرفا مخصوص ایران در گذشته بوده یعنی یک ترکیب و اتحاد زورکی ممالک و کشور های در اصل مجزا و مستقل.

    پس بر ما دانش آموزان عزیز واضح و مبرهن است که آذربایجان در گذشته بعنوان یکی از این ممالک مستقل و جدا از ایران بوده!!!

    جلّ الخالق!!

    یک عده هم بر اساس همین تعبیر های عجیب و غریب تصور میکنند فکر «ممالک محروسه» میتواند زمینه محتملی برای یک نظام فدرالی آینده در ایران شود در حالیکه «ممالک محروسه» چه در مورد ایران و چه عثمانی و دیگر کشور ها مربوط به دوره ای است که این کشور ها هنوز صاحب نظام مرکزی با تجارت، مالیات، تحصیل، دادگستری و یا ارتش مرکزی نبودند.

    درست مشغول مطالعه این موضوع در تاریخ بودم تا چیزی در این مورد بنویسم – نه در مورد خود موضوع «ممالک محروسه» چونکه بنظرم در این مورد خیلی گفته شده و منابع خوبی هم موجود است (از جمله دو منبعی که در زیر آورده ام). منظور من این بود که بنویسم چرا کسانی که از اطلاعات اولیه تاریخ بیخبرند و نمیخواهند هم مطالعه کنند و باخبر شوند حتما میخواهند برپایه چیزی که خود به یقین نمیدانند و نخوانده و مطالعه نکرده و نپرسیده اند قضاوت کنند و چپ و راست نظر هم بدهند؟

    درست در همین یکی دو روز بود که دیدم یک «دوست مجازی» در فیس بوک این لینک را از نشریه و یا سایت «آزوح» گذاشته با یک کامنتی از خودش با این متن:

    آذوح: در اقدامی کم سابقه، که به خوبی از نیت و سیاست اصلی رژیم ایران خبر می دهد، رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ایران در نامه‌ای به مدیرکل یونسکو نسبت به سیاست پارسی‌زدایی کشور جمهوری آذربایجان اعتراض کرد!.

    به گزارش آذوح، محمدعلی نجفی – معاون رییس‌جمهور – در نامه‌ای به ایرنا بوکوا – مدیرکل یونسکو -، آورده است: «سیاست پارسی‌زدایی کشور آذربایجان چند سالی است که گریبان تاریخ ادبیات و مشاهیر به نام ایرانی را گرفته است و جدیدترین نمونه‌ی آن هم حذف اشعار فارسی نظامی گنجوی از مقبره‌ی او در آذربایجان است.»

    رییس سازمان میراث فرهنگی در ادامه ی نامه ی خویش با اظهار سخنانی مجعول و اشاره به آنچه که \”از بین بردن کاشی‌های چندصد ساله به زبان پارسی مقبره‌ی نظامی\” نام نهاده است این عمل را اقدامی غیرقابل درک توصیف و تصریح کرده است: «این اقدام به مثابه رویکردی غیرفرهنگی و بدون توجه به تقارب فرهنگی است.»

    (منبع:  اعتراض دولت ایران به پارسی‌زدایی در جمهوری آذربایجان)

    و کامنت تائیدی آن «دوست مجازی» فیس بوک:

    آيا تغيير نام مناطق ترك نشين ممالك محروصه ، تركي زدايي نيست ؟!
    جلوگيري از تحصيل به زبان مادري، تركي زدايي نيست؟!
    ممانعت از نامگذاري فرزندان با نام هاي اصيل ،تركي زدايي نيست؟!
    حال من پانِ تجزيه طلبم يا تو؟!

    اینجا بود که بنده باید اعتراف کنم کمی عنان از کفم رفت چونکه درست چیزی بود که میخواستم با خوانندگان «چشم انداز» در میان بگذارم. بنا براین اجازه میخواهم آن «گفتگو» را همین جا بدون تفاسیر اضافی و بدون ذکر نام آن «دوست مجازی» عیتا نقل کنم:

    از فیس بوک

    Abbas Djavadi:

    آقا میبخشید ها، اولا «محروصه» نه «محروسه»… ثانیا این ممالک محروسه به تغییر جاینام های باستانی چه مربوط؟

    جاینام های آذربایجان
    cheshmandaz.org

    Abbas Djavadi:

    در ضمن بنده آن را خواندم. مربوط به کندن کاشی های حاوی اشعار نظامی است که اصلشان همه فارسی هستند. جایش میخواهند ترجمه ترکی اش را بگذارند. این تعصب را فهمیدن خیلی مشکل است واقعا.

    B:

    شما ببخشيد بنده سواد فارسي ندارم

    B:

    هر چند ضعف حروف الفباي فارسي (عربي ) به سواد من ربطي ندارد

    Abbas Djavadi:

    خیلی عذر میخواهم. واقعا نیت توهین به کسی را نداشتم. معذرت. درست زمانی بود و هست که در حال خواندن و نوشتن یک مطلب درباره باصطلاح «ممالک محروسه» هستم و اینکه جقدر خیلی ها از روی تعصب و نادانی چپ و راست در این باره نظر میدهند بدون اینکه کوچکترین معلوماتی در این باره داشته باشند. این مسئله «ممالک» در همه جای مشرق زمین بود. آناتولی و روسیه هم همینطور. به قرارداد های ایران و روسیه و نقشه های عثمانی نگاه کنید. محروسه هم معنائی دارد که 800 سال مورد استفاده بود و تا همین 100 سال پیش بکار برده میشد. امیدوارم عرضم را درک میفرمائید.

    B:

    مرضي كه تو اين مملكت افتاده خيلي حادتر از اين است كه با يك اصطلاح (ممالك محروصه) مشكلي باشد

    Abbas Djavadi:

    منظور املای سین و صاد بطور مجرد نبود. منظور اینست که بنده مثلا بگویم هورمون «سوماناتران» باعث زخم معده فلان کس شده بدون اینکه پزشک متخصص باشم و اصلا بدانم که هورمون چیست، که هورمون «سوماتاتران» نداریم، یک هورمون «سوماتوتروپین» یعنی همان هورمون رشد هست  که تا آخر سنین رشد مسئول رشد بدن انسان است و ربطی به زخم معده ندارد. آخر زور دارد اینها را شنیدن. صمیمی عرض میکنم وقتی آدم چیزی را نمیداند خوب در آن مورد صحبت نمیکند. بخدا به پیغمبر «ممالک محروسه» آن چیزی که شما فکر میکنید نیست حالا این را بهانه حمله به ایران نکنید اما اگر چیز دیگری هست که میدانید و مطالعه کرده اید بفرمائید. توصیه من اینست که اول دو سه تا منبع در این مورد مطالعه بفرمائید. امیدوارم منظورم روشن باشد. درست مثل اینست که بنده بلند شوم در باره فیزیک هسته ای صحبت کنم. آخر تاریخ هم علم است. این نیست که بدون مطالعه میشود چپ و راست نظر داد.

    Abbas Djavadi:

    مثلا این منبع جالب و صرفا علمی – اطلاعاتی است: باقر صدری نیا: پژوهشی در باب اصطلاح ممالک محروسه ایران، نشریه «ایران شناخت»، شماره 1، زمستان 1374

    B

    ولي شما نظر ميدهيد و مقالاتي مي نويسيد . به نظر شما تفكر من در مورد ممالك محروصه چيست؟

    B:

    جناب جوادي نه من با اين مقالات به جايي ميرسم نه شما. چون هيچ يك از اين مقالات منصفانه و بي طرف نيست . شما صفصته (اگر درست نوشته باشم) نفرمائيد من نه به تاريخ نوشته هاي ديگري و نه به مقالات معاصر اعتقاد دارم من به جايي كه زندگي ميكنم ازربايجان و تورك بودن ان ايمان دارم و اگر شما سر سوزني به حقوق بشر و قوانين مدني معتقد باشيد بايد احترام بگزاريد

    Abbas Djavadi:

    نه، سفسطه را غلط نوشته ايد، “بگزاريد” هم بايد “بگذاريد” ميبود. وقتى فارسى مينويسيد “تورك” نه “ترك”، آزربايجان” نه “آذربايجان” بايد نوشت. تركى مينوشتيد خوب كمى فرق ميكرد. ايرانى ها و اعراب و ترك ها هزار و چهار صد سال است اينها را اينطور مينويسند. حالا اينها كه چيزى نيست آدم ميخواند و ياد ميگيرد. نخواند و ياد نگيرد هم آسمان به زمين نميايد. اما در آن صورت است كه عرض ميكنم بهتر است چپ و راست در باره چيزى كه نميدانيد و اصلا نميخواهيد هم بدانيد نظر ندهيد. آن هم اختيار خودتان است مثل آن ميشود كه بنده بيخبر از علم طب بنشينم و درباره نقل و یا ترانسپلانتاسيون كليه نظر بدهم.

    ———————————

    بحث در فیس بوک

    T
    این ترمین “ممالک محروسه قاجار” بوده نه «ممالک محروسه ایران»! بهتر است نادانی را همیشه در دیگران نبینیم.

    M
    اقاي دكتر علمي تر مي نوشتيد بهتر بود. اگر تحقيق مفصلي در اين خصوص داريد لطفا منتشر كنيد. بيش از نصف اين نوشته شما با يك مخاطب تو فيس بوك هست كه شماي دانا و متين را در مقابل بي سواد متعصب به تصوير كشيده!

    Abbas Djavadi
    من از آن دوستمان هم عذر خواستم. اصل مسئله من اصلا بر سر تاریخ کاربرد این تعبیر سیاسی نبود بلکه در باره سوء تفاهم و سوء استفاده ای بود که مبتنی بر فقدان معلومات و ثانیا پیشداوری هائی سیاسی است که بهر حال تغییر پذیر نیستند و احتیاجی به مطالعه ندارند.

    E
    (تورکجه یازمادیغیم اوچون دیلداشلاردان عؤذور ایستییرم)
    تا جایی که بنده اطلاع دارم حکومتها منطقه اختیارات بسیار وسیعی در آن زمانها داشته اند که البته ناشی از دشواریهای موجود در ارتباطات بوده ولیکن نوع حکومت شباهت بسیار زیادی با حکومتهای خودگردان داشت. حال این موضوع چه در در واژه “ممالک محروسه” مورد توجه بوده باشد چه نه نوع حکومتها تفاوت بسیار زیادی با حکومت مرکزگرای موجود داشته.

    Abbas Djavadi @T
    من راستش دقیق نفهمیدم. این تعبیر «ممالک محروسه» یا بدون اضافه و یا بصورت «ممالک محروسه شاهی»، «ممالک محروسه همایونی» و غیره و در ضمن «ممالک محروسه ایران» بکار برده شده… البته صفوی و قاجار هم گفته شده چونکه همه هر سرزمینی را «ملک» شخصی سلسله حاکم میپنداشت. تیتر نقشه کاتب چلبی عثمانی از ایران صفوی (1620) از این نظر جالب است: «شاهان صفویانین مالک اولدوقلاری ایرانین رسم اجمالیسی دیر»…

    T @Abbas Djavadi
    منظور از “ممالک” همان مملکتهای آذربایجان، کرمان، خراسان و سیستان می باشد که تحت یک دولت مرکزی بر فرض قاجار بود. لفظ “ایران” در آنزمان به صورت امروزی معمول نبود. تصرفات محدوده جغرافیایی یک دولت را مشخص می کردند ولی این مملکتهای چهارگانه همواره در ترکیب دولت قاجار بودند. همچنانکه در زمان امپراتوری عثمانی ترکیه ای در کار نبود، در دولت قاجار هم ایرانی بصورت فعلی وجود نداشت که از آن به قول شما به عنوان “ممالک محروسه ایران” یاد نمایند. لفظ بکار برده شده “ایران” در مطالب جدید صرفا برای توضیح بیشتر می باشد. همچنانکه از قسطنطنیه به عنوان استانبول کنونی نام می برند. در زمان صفویان و قاجار هم اراضی تحت سلطه این دولتها به فراتر بیشتر از اراضی کنونی بود. بهتر است توضیحات را با اصل مسئله اشتباه نگیریم. این ایران از مسخره ترین کشورهای روی زمین است که تاریخش مثل الانش نیازی به مفتخر بودن ندارد. ولی به هر حال اخلاق حکم می کند که ازتحریف حقیقت دوری کنیم.

    A
    آقای دکتر عزیز از قدیم گفتن اونی که خواب رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودشو به خواب زده نه.
    حالا داستان بعضی از هم زبانان و هموطنان عزیز ماست. آقای دکتر اگر امکان داشت بعد از پایان تحقیقتون مقاله ای در این زمینه بنویسید. حتما مفید خواهد بود.
    این دو سند هم شاید کمک کند. یکی به ترکی عثمانی به نام
    İran risalesi, . Münif Paşa, 1830.
    منيف باشا محمد طاهر
    و دیگری به فارسی به نام حقایق الخبار ناصری 1883
    or 1884
    که می بینید در همین صفحه 9 از ممالک محروسه ایران نام می برد. و برای آذربایجان و سایراز واژه امارات (به معنی ولایت ها. – فرمانفرمایی ها،سرداری ها. فرهنگ معین ) استفاده می کند.
    البته اصل سایت هم پر است از کتابهای قدیمی.

    Catalog Record: Jild-i ʾavval-i tārīk͡h-i musammá… | Hathi Trust Digital Library
    catalog.hathitrust.org
    Catalog Search Bibliographic search (Title, Author, Subject, ISBN/ISSN

    A

    حال نمی دانم چرا بعضی ها اصرار دارن بگن ایرانی نبوده یا “ممالک محروسه ایران” رو یاد نمی کردند. شاید این ها هم خوابند؟!

    Abbas Djavadi

    لفظ ایران به درجه امروز طبیعتا بکار برده نمیشد چون مناسبات و ارتباطات به این درجه نبودند. اما فرق بنیادین است بین نام ایران و مثلا ترکیه که جای عثمانی در عصر جدید آمده . ایران صفوی را عثمانی ایران میدانست و سیاحتنامه ها و نقشه ها هم این را نشان میدهند. یعنی چه «در دولت قاجار هم ایرانی بصورت فعلی وجود نداشت»؟ بعد از اسلام و در دوره خلافت اسلامی امویان و عباسیان ایران بعنوان دولت رسمی و سنتی یعنی آنچه که قبل از اسلام بود وجود نداشت اما ایده ایران بود، همان چیزی که سلجوقی و اتابکان به آن تکیه میکردند و سکه با شیر و خورشید میزدند و اجداد خود را بدست تاریخ نویسانشان به ایران باستان وصل میکردند. این «اندیشه ایران» اما بخصوص با شاه اسماعیل و صفویان بالاخره رسمیت یافت.

    Abbas Djavadi

    من واقعا – واقعا و نه برای جدل عرض میکنم – نفهمیدم یعنی چه که «در دولت قاجار هم ایران به معنای امروزی نبود». واقعا به این حرف باور دارید؟ قرارداد های گلستان و ترکمنچای را روسیه پس با کی بسته است؟ فصل سوم قرار داد گلستان: «اعلیحضرت قدر قدرت، پادشاه اعظم مالک بالاستقلال کل ممالک ایران به جهت ثبوت دوستی و وفاقی که به اعلیحضرت خورشید رتبت، امپراطور کل ممالک روسیه دارند به این صلحنامه به عوض خود و ولیعهدان عظام تخت شاهانه ایران ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است و تمامی داغستان، گرجستان، محال شوره گل، آچوق باش، کورنه، مینگرلی، آبخازی و تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند.»

    Abbas Djavadi

    البته دولتی مرکزی و قدرتمند با یک ارتش و نظام تحصیلی و قضائی و مالیاتی و رسانه ای مرکزی و منظم نبود. هیچ جا نبود. در عثمانی هم نبود. ولی این چه ربطی دارد به این نتیجه گیری که «ایران بمعنای امروزی نبود»؟

    S

    پس از اسلام در عصر خلافت -از فتح عربی- اسلامی تا سقوط خلافت عباسی در بغداد- طبق سنت یونانی ها از ایران بیشتر با تعبیر “مملکه فرس: سرزمین پارسیان/ ایرانیان” یاد می شود. پس از برآمدن ایلخانان نام “ایران” احیا می شود:http://www.ensani.ir/fa/content/132647/default.aspx

    www.noormags.com

    S

    قابل توجه بعضی از هموطنان که نخوانده و ندیده اصرار دارند که بگویند ایرانی نیستند و اصلا “ایران “ی وجود نداشته و ندارد. دستکم کمی به خود زحمت بدهید و حداقل یه سری به همین ویکی پدیای دم دستی بزنید. صفحه فارسی را هم قبول ندارید نخونید صفحه های ترکی، عربی و ….بخونید: http://az.wikipedia.org/wiki/B%C3%B6y%C3%BCk_%C4%B0ran

    Böyük İran – Vikipediya
    az.wikipedia.org
    Antik İran və ya Böyük İran (Fars: ایران بزرگ İran-e Bozorg, və ya ایرانزمین Irā…

    S

    http://tr.wikipedia.org/wiki/Antik_%C4%B0ran

    Antik İran – Vikipedi
    tr.wikipedia.org
    Antik İran ya da Büyük İran (Farsça: ایران بزرگIrān-e Bozorg, veya ایرانزمینIrān…

    S

    http://ar.wikipedia.org/…

    إيران الكبرى – ويكيبيديا، الموسوعة الحرة
    ar.wikipedia.org
    ‫إيران الكبرى (بالفارسية: ایران بُزُرگ “إيران الكبرى”، وایران ‌زمین أي “أرض إيرا…

    S
    http://en.wikipedia.org/wiki/Greater_Iran

    Greater Iran – Wikipedia, the free encyclopedia
    en.wikipedia.org
    Greater Iran (in Persian: ایرانِ بُزُرگ‎ Irān-e Bozorg, or ایران زَمینIrānzamīn …

    ———————————

    دو منبع:

    باقر صدری نیا: پژوهشی در باب اصطلاح ممالک محروسه ایران، نشریه «ایران شناخت»، شماره 1، زمستان 1374

    محمد امینی: سفر از ممالک محروسه به فدرالیسم قومی، عصر نو… ادامه خواندن

    200 سالگی عهدنامه گلستان را در داغستان جشن میگیرند

    dagestan
    عباس جوادی – منابع رسمی «جمهوری داغستان» که سرزمینی وابسته به روسیه است خبر میدهند که روز 24 اکتبر در مرکز جمهوری داغستان یعنی شهر «ماخاچکالا» با مراسم مفصلی 200 سالگی امضای عهدنامه «گلستان» که شامل قبول رسمی حاکمیت روسیه بر این سرزمین از طرف ایران است، جشن گرفته خواهد شد. در این باره اکثر خبرگزاری های روسیه و در عین حال «ریا نووستی» و «داغستانسکایا پراودا» گزارش داده اند.
    Pravda Daghestan
    در روز امضای قرارداد «گلستان» یک «سمینار علمی تاریخی» در «ماخاچکالا» مرکز داغستان معاصربرگزار خواهد شد و مردم با اتوموبیل های خود پرچم های داغستان را به حرکت در آورده در شهر جشن و شادی خواهند کرد. نام این مراسم «تا ابد با روسیه» گذاشته شده است.

    200 سال پیش، در 29 شوال 1228 هجری قمری برابر با 24 اکتبر 1813 میلادی نمایندگان ایران و روسیه  در قریه «گلستان» (بین گنجه و قره باغ)  عهدنامه معروف «گلستان» را امضا کردند. 15 سال بعد از آن هم جنگ بین دو کشور، یکی برتر و دیگری فرسوده و درمانده،  ادامه یافت تا اینکه دو طرف در قریه ترکمنچای (آذربایجان شرقی) عهدنامه جدید «ترکمنچای» را امضا کردند. با این دو عهدنامه ایران تمام سرزمین های خود درشمال ارس یعنی جمهوری آذربایجان کنونی، ارمنستان و بخشی از گرجستان را از دست داد.

    توضیح اینکه شهر تاریخی دربند که در گذشته مرکر داغستان بود، از زمان ساسانیان شهر مرزی ایران با همسایگان شمالی خود بود و این شهر حتی صحنه جنگ های خونینی بین ایرانیان و «خزری ها» شده بود.

    صد ها سال بعد در ادامه افزایش قدرت روسیه تزاری بعد از قرن 16 میلادی، در جنگ های بین قوای نادر شاه افشار و ارتش تزاری در سال های 1730 روس ها که بخاطر زوال صفویه حتی تا باکو پیش روی کرده بودند عقب نشستند اما از آن تاریخ عملا حاکمیت بر داغستان و دربند را در دست خود داشتند. یعنی برخلاف خان نشین های شیروان و گنجه و غیره که اسما و رسما تابع ایران بودند، داغستان حدودا 80 سال قیل از عهد نامه گلستان زیر حاکمیت روس رفته بود.  متن عهدنامه گلستان در این مورد تا حد زیادی غیر دقیق است اما چنین بر میاید که در حالیکه  ایران «ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است» را به روسیه وا گذار میکند «تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند» که در عمل صحه گذاشتن بر حاکمیت فی الفعل روسیه بر داغستان بود.

    ———————————————-

    در ضمن بخوانید:

    200 سال بعد از «گلستان»: گذشته ها گذشته

    عهدنامه گلستان (همراه با متن کامل عهدنامه)ادامه خواندن

    «مگر مجبوریم با هم زندگی کنیم؟»

    Akyol ترجمه آزاد یک مقاله از مفسر روزنامه «حریت» (استانبول) طه آکیول:

    دیروز همین جا نوشته بودم که آموزش زبان مادری درست، اما مدارس جداگانه برای ترکی و کُردی جدائی را تحریک میکند. در مقابل، هم از ترک ها و هم از کُرد ها چنین کامنت ها آمد که «ما مگر مجبوریم با همدیگر زندگی کنیم؟» اینها تصاویر جدائی روحی است… روند حوادث هم نشان میدهند که فرهنگ «زندگی مشترک» ما ضربه خورده است.

    هدف نهائی

    ناسیونالیسم کُردی بطور مرتب خواست های خود را بیشتر میکند. در سال 1999 عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگزان کردستان ترکیه (پ ک ک) در دفاعیه خود، خودمحتاری را رد کرده میگفت این «باعث تقویت بقایای فئودالی و عشیرتی» میشود و «چون بیشتر از نصف کُرد ها در غرب ترکیه زندگی میکنند، خودمختاری زمینه عینی هم ندارد.» امروز اما رهبران کُرد از چیز مبهمی مانند «خودمختاری دمکراتیک» دفاع میکنند که از فدراسیون هم شل و ول تر است و در عین حال ساختاری استبدادی دارد. هرچه دمکراسی پیشرفت میکند ناسونالیسم کُردی معتدل تر نمیشود بلکه رادیکالیزم سیاسی افزایش می یابد. ناسیونالیسم کُردی هرچه از نظر سیاسی قوی تر میشود ضمن احساس قوت قلب بیشتری از حوادث خاورمیانه، زبان روشن تری در مورد اهداف سیاسی خود هم بکار میبرد. آنچه که آنها «کنفدرالیسم دمکراتیک» مینامند بطور روشن پان کردیسم است. جای تعجب هم نیست، این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. هدف نهائی آنها تاسیس دولت خود در سرزمینی است که در ذهن خود ایده آلیزه میکنند. به نشریات صد سال قبل بالکان نگاه کنید. هر ناسیونالیسمی برای خودش یک «نقشه خیالی» داشت که با نقشه های خیالی ناسیونالیسم های دیگر در ضدیت بود.

    کاتالون ها و اسکاچ ها

    گفته بودم که این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. کاتالون های اسپانیا از هیچ نظر کم ندارند، نه از نظر اقتصادی، نه از نظر دمکراسی و یا تحصیل زبان مادری… با وجود این میخواهند برای تغییر قانون اساسی حق برگزاری رفراندوم داشته باشند. سال آینده اسکاچ ها هم برای استقلال اسکاتلند رفراندوم برگزار خواهند کرد. مرز های اسکاتلند معین است. طبیعتا این نمونه ها باعث تقویت احساسات هم میشود.

    اما اولا مرزهای اسکاتلند و کاتالونیا معین است. ثانیا ناسیونالیست های اسکاچ و کاتالون یک اسلحه اسباب بازی هم بدستشان نمیگیرند، ساختار داخلی شان هم کاملا دمکراتیک است.

    بله، ناسیونالیسم قبل از همه چیز موضوعی احساسی است، عقلانی نیست. زیاد هم فکر نمیکنند که جداشدن چه میاورد و چه می برد.

    اگر در این دو رفراندوم نتیجه رای مردم استقلال کاتالونیا و اسکاتلند شود یکی دو روز جشن و پایکوبی میکنند و بعد همه چیز تمام میشود و زندگی بحالت عادی برمیگردد. هیچ چیز در زندگی مردم تغییر پیدا نمیکند. چک ها و اسلوواک ها هم همین طور از همدیگر جدا شدند.

    مثل دو شقه کردن بدن

    اگر وضع ما هم اینطور می بود به کسانی که میگویند «مگر مجبوریم با همدیگر زندگی بکنیم؟» حق میدادم. ما حتی مرزهای داخلی نداشتیم و نداریم. در حالیکه نه فقط برای استقلال بلکه حتی برای خودمختاری نوع اروپائی (لیبرال) هم مرزهای داخلی باید معلوم باشند. ما این مرز ها را از کجا خواهیم کشید؟

    ثانیا احساسات مردمی را که در دو طرف این مرز خواهند ماندچطور میشود کنترل کرد؟ وقتی مرز معلوم نباشد و یک جامعه دو پارچه شود نتیجه همیشه فاجعه بار بوده است. کافی است به مثال هندوستان و پاکستان نگاه کنید.

    ثالثا ماهیت «پ ک ک» معلوم است. حتی در داخل خودشان هرگونه محالفت را سرکوب میکنند.

    بنظر من برای پرهیز از منازعات قومی باید دنبال راه حل هائی باشیم که «دمکراسی» و «زندگی مشترک» را اساس قرار دهند. لازمه این هم آنست که «پ ک ک» در مرحله معینی دست از اسلحه بکشد – همان کاری که «آی آر ای » ایرلند و «اتا»ی باسک ها هم کرده اند.

    via Beraber yaþamaya mecbur muyuz?! – Taha AKYOL – Hürriyet.… ادامه خواندن

    در حاشیه بحث دولت جدید و مشکلات اقوام

    عباس جوادی – آیا دولت دکتر روحانی راه حلی برای معضلات قومی، مذهبی و زبانی موجود در ایران خواهد آورد؟ این موضوع بحثی بود که سه شنبه گذشته (16 مهر 1392) در «صفحه دو»ی بی بی سی فارسی با آقایان کوروش زعیم، عضو شورای مرکزی «جبهه ملی ایران» (تهران)، عبدالستار دوشوکی، مدیر «مرکز مطالعات بلوچستان» (لندن) و بنده اجرا گردید. مجری ماهر برنامه آقای مهدی پرپنچی بود.

    ویدئوی بحث مسئله اقوام و دولت آقای روحانی در برنامه «صفحه دو» بی بی سی فارسی

    یک مهارت دیگر آقای پرپنچی بغیر از تسلط بر موضوع و اخبار مربوط به آن، کوشش ایشان برای مختصر و مفید نگهداشتن صحبت هر یک از ما سه نفر بود تا اینکه برنامه در مجموع بیش از 25-26 دقیقه طول نکشد. بهمین جهت اجازه میخواهم بعضی چیز ها را که ناتمام گفته شد و یا ناگفته ماند اینجا بطور مختصر یاد آوری کنم:

    یکم:

    نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن امکان برابری کامل و یا نزدیک به کامل حقوق فردی و شهروندی همه در مقابل قانون را نمیدهد. این تبعیض ها را میتوان در دو زمینه طبقه بندی کرد: الف: نابرابری بین اقوام و زبان ها، از جمله عدم وجود تحصیل به زبان مادری در مدارس و ب: فقدان آزادی باور های دینی و حقوق برابر در مقابل قانون از جمله: طرد آئین بهائی و بهائیان از خدمات آموزشی ( از جمله اخراج از دانشگاه) و حقوق اجتماعی، فرق میان مسلمان و غیر مسلمان در نحوه اجرای قوانین از جمله در تعیین حدود در حالت اتهام به زنا و یا تغییر دین (احتمال قتل در صورتی که مسلمان دینش را عوض کند و برعکس تشویق در حال قبول اسلام از سوی غیر مسلمان).

    از این جهت اصولا انتظار اینکه برابری حقوقی مشابه با کشور های دمکراتیک جهان از قبیل کانادا و یا هندوستان در ایران میسر شود واقع بینانه نیست و فقط باید دید که در چارچوب قوانین و واقعیت های موجود جمهوری اسلامی کدام اصلاحات و تغیرات نسبی ممکن و برای حاکمین وقت قابل قبول و اجرا پذیر هستند. اگر چه حدود قانون و قابل اجرا بودن بعضی خواست ها در چهارچوب قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی محدود است اما این حدود و ثغور در شرایط حکومت اصلاح طلبان، اعتدالیون و یا اصولگرایان ممکن است فرق کنند.

    دوم:

    حتی در چارچوب خود همان حدود و ثغور قانون اساسی وتمایلات کلیت نظام، بسیاری از مواردی که یا در قانون اساسی (اگر چه بطور ناروشن) ذکر شده اند و یا علی الاصول منافاتی با اصول مذهبی، عرفی و سنتی اسلام و مذهب تشیع ندارند (مانند ماده 15 قانون اساسی و قبول و اجرای تحصیل زبان مادری بصورت واحد اختیاری در مدارس) عملا در عرض 35 سال حاکمیت نظام جمهوری اسلامی اجرا نشده اند. بر عکس هر بار که موضوعی مرتبط با این زمینه و حتی اجرای مواد مربوطه قانون اساسی مطرح میشود بحثی در این مورد درمیگیرد اما در عمل اتفاقی نمی افتد.

    برای نمونه بحث تحصیل زبان مادری در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی هم مطرح شد اما گویا اجرائی شدن آن از طرف «شورای عالی انقلاب فرهنگی» متوقف گردید. در زمان آقای احمدی نژاد هم این موضوع چند بار از سوی بعضی مقامات مطرح شد بدون آنکه از طرف دولت پیگیری شود. آقای روحانی قبل از انتخابات قول داد که در این مورد و کلّا در مورد مسئله اقوام و ادیان و مذاهب کاری خواهد کرد که هر ایرانی خود را صاحب حقوق برابر حس کند. ایشان حتی حجت الاسلام علی یونسی را بعنوان «دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام و اقلیت های دینی و مذهبی» برگزید. از سوی دیگر آقای علی رضا فانی سرپرست آموزش و پرورش گفت: «تدریس زبان قومیت ها در مدارس اولویتم است.» اما این بیانات و بحث ها در تاریخ 35 ساله جمهوری اسلامی بارها و ازسوی افراد مختلف مطرح شده بدون آنکه نتیجه مشخصی بدهد. اگرچه از دوره ریاست جمهوری آقای روحانی فقط پنجاه و چند روزگذشته و طبیعتا امکان اجرای چنین برنامه هائی در این مدت کوتاه ممکن نیست ولی تجربه مردم منتظر در این 35 سال امکان زیادی برای خوشبین بودن نمیدهد. با این وجود هفته ها و ماه های آینده نشان خواهند داد که از دست این حکومت عملا چه بر میاید.

    سوم:

    در عین حال که محدودیت ها و فشار های نظام و قانون اساسی را میشماریم، باید حق را به حق دار هم سپرد. در واقعیت تاریخی ما در این 70-80 سال گذشته موضوع اقوام در ایران، چه در زمان پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامی دو جنبه داشته: هم جنبه حقوق و آزادیهای فردی که هر دو رژیم نسبت به آن بی اعتنائی و کم لطفی زیادی نشان داده اند و هم جنبه امنیتی. جنبه امنیتی از این جهت که در داخل، بعضی افراد و گروه ها و در خارج و بخصوص همسایگان و یا از طریق همسایگان، گروه ها و دول خارجی تلاش کرده اند از مسئله اقوام در راه امیال و منافع خود و بر علیه منافع و حتی تمامیت ارضی و یا اتحاد داخلی و ملی ایران استفاده کنند. مهمترین نمونه این سوء استفاده ها در تاریخ معاصر ایران تجارب حکومت یکساله پیشه وری در آذربایجان و محمد قاضی در کردستان در سالهای 1324-25 و تحمت حمایت ارتش اشغالگر شوروی بود که بعد از ترک ایران از طرف این ارتش هر دوی این حکومت ها سقوط کردند . این حوادث در خاطره نه فقط حکومت ها بلکه اکثر مردم هم بعنوان نماد «سوء استفاده دول بیگانه و اشغالگراز خواست های اقوام» ایران باقی ماند.

    نمونه های بیست سی سال اخیر از قبیل حوادث تروریستی و بمب گذاری در کردستان و یا بلوچستان هم از نظر بسیاری ها (و نه فقط در حکومت) موید این شک و شبهه بوده اند که اگرچه این و یا آن خواست قومی و فرهنگی درست و بحق است اما احتمال سوء استفاده خارجی از آن علیه ایران هم خطری است فی القوه و گاه فی الفعل که باید آن را هم به محاسبات خود داخل کرد. اینکه کدامیک از این دو، حق کشی و تبعیض نظام و دولت های ایران نسبت به اقوام و مناطق مسکونی آنها باعث تشدید ضدیت و سوء استفاده نیرو های خارجی و تجزیه طلب میشود و یا بر عکس بحثی است مانند مرغ و تخم مرغ که کدام ابتدا وجود داشت و جوابش احتمالا همان است که برای مرغ و تخم مرغ میتوان گفت و آن اینکه هر کدام از این ها منشاء دیگری است. اما آنچه روشن است اینکه در کنار بی توجهی، حق کشی و و تبعیض دراز مدت نسبت به اقوام، زبان ها، ادیان و مذاهب دیگر که از طرف هر دو رژیم کنونی و سابق روا شده است، مسئله اقوام تبدیل به مسئله ای امنیتی هم شده است. ایدآل آن میبود که چنین نمیشد و حتی مسئله اقوام و زبان ها وادیان و مذاهب کاملا از این مسئله منزه و در واقع بدور از سیاست و سیاست بازی میبود ولی عملا و در زندگی واقعی این طور نیست. نه حکومت ها و رژیم های ما آنقدر دمکرات و عدالتخواه بوده اند که دست اندازی ها و سوء استفاده های خارجی را عقیم کنند و نه ایران بدور از همسایگان و دنیای خارج از خود زندگی کرده که منافع متضاد با منافع ایران نداشته باشند.

    ********

    اما بالاخره تمام کار در حکومت ها تمام میشود. تامین حقوق و یا ادامه سیاست تبعیض وابسته به انتخاب آنهاست و ما شهروندان در گزینش کلان راه سیاسی و ملی کشور و دولت تاثیر مستقیم و چندانی نداریم. تا کنون بنظر میرسد که دولت آقای روحانی بخصوص با فشار های اقتصادی، انزوای سیاسی كشور و وضع توفانی منطقه و با در نظر داشت اوضاع عراق، افغانستان و سوریه نگران آینده است و جدیت و فوریت مسئله را حتی از نقطه نظر مسئله اقوام و اقلیت ها هم درک میکند و بقیه نظام هم در این مورد حد اقل مخالف دولت نیست. اما این را در یک سال آینده خواهیم دید که این بار بصیرت، عملگرائی و اراده اصلاح و تغییر موفق خواهد شد و یا باز عناد، تعصب و نگرانی بر اراده فائق خواهد آمد.

    بعد از 35 سال واقعیت این است که بخش اعظمی از سرمایه اعتماد مردم صرف شده و بخصوص اگر به اوضاع اقتصادی کشور و اجاق های شعله ور آشوب در منطقه نگاه کنیم، وقت زیادی برای نظام نمانده است که بین این دو راه یکی را انتخاب کند.… ادامه خواندن

    شعر سلطان سلیمان عثمانی در باره خرّم سلطان

    Suleiman The Magnificent
    سلطان سلیمان عثمانی (معروف به «قانونی» و یا «محتشم») (1494-1566) در حالی که هم در جبهه غرب و هم با شاهان صفوی در آذربایجان، عراق عجم و بغداد می جنگید، شعر هم می سرود و اتفاقا بسیاری از اشعارش به فارسی است و یک دیوان فارسی هم دارد. از این جهت او بی شباهت به شاه اسماعیل صفوی نبود که شاعر هم بود و «ختائی» تخلص می کرد. سلطان سلیمان که در سال 1534 بعد از اشغال بی نتیجه تبریز و همدان، بغداد را از دست ایران صفوی خارج کرد، به ملاقات شاعر معروف محمد فضولی بغدادی رفت و می گویند دستور داد به فضولی مواجب ماهانه پرداخت شود که البته روایت است که شاعر این را با عرض ادب رد کرده است. تخلص سلطان سلیمان در شعر «محبّی» بود. یکی از معروف ترین اشعار سلطان سلیمان شعری است که در وصف همسر محبوبش خرم سلطان سروده که اصلش اوکرائینی و نام اوکرائینی اش آلکساندرا آناستازیا بود. خرّم سلطان مادر سلطان سلیم دوم عثمانی است.

    جلیس خلوتیم، واریم، حبیبیم، ماه تابانیم،

    انیسیم، محرمیم، واریم، گؤزللر شاهی سلطانیم.

    حیاتیم، حاصل عمروم، شراب کوثریم، عدنیم

    بهاریم، بهجتیم، روزوم، نگاریم، ورد خندانیم.

    نشاطیم، عشرتیم، بزمیم، چراغیم، نّیریم، شمعیم،

    ترنج و نار و نارنجیم، بنیم شمع شبستانیم.

    نباتیم، شّکریم، گنجیم، جهان ایچینده بی رنجیم،

    عزیزیم، یوسفوم، واریم، گؤنول مصرینداکی خانیم.

    ستانبولوم، قارامانیم، دیار ملکت روموم،

    بدخشانیم و قیپچاقیم و بغدادیم، خراسانیم.

    ساچی ماریم، قاشی یاییم، گؤزو پر فتنه بیماریم،

    اؤلورسم بوینونا قانیم، مدد هی نامسلمانیم.

    قاپیندا چونکه مداحیم، سنی مدح ایلریم دائم،

    یورک پر غم، گؤزوم پر نم، محبّی یم، خوشا حالیم.

    محبّی (قانونی سلطان سلیمان)

    —————————————–

    از فیس بوک

    MM
    man buni seriyal da eshitmishdim okhumagim chokh yakhchi oldi,mersi

    M
    نه قدر بیزیم آذربایجان تورکجسینه یاخین دیر!

    Abbas Djavadi
    آقای دکتر، او وقت هله «آذربایجان تورکجه سی» و «عثمانلی تورکجه سی» ایریلمامیشدی. سونرا لار اولدی «ترکی قیزیلباشی» و «ترکی رومی»…

    Abbas Djavadi
    او جهت دن فضولی آذربایجان شاعری دیر دئمک ده چتیندیر. فضولی تورک شاعری دیر (چوخلی فارسی و عربی شعرلری ده وار البته) اما اونون ایچون فرق بو ایکی دیل آراسیندا دگیلدی منه گؤره، ایکی دولت آراسیندا ایدی و احتمالا شیعه سنی آراسیندا (فضولی اؤزو شیعه ایدی و عمرونون بیر قسمتی نی کربلادا حضرت امام حسین ین حرمینده گئچیردیب و چوخلی نوحه یازیب.)

    Abbas Djavadi
    ظاهرا همان طور که حافظ سمرقند و بخارا را به خال هندوی «ترک شیرازی» میبخشید سلطان سلیمان هم بغیر از استانبول و قارامان حتی بدخشان و خراسان را هم که مال او نبود به خرم سلطان اواکرائینی میبخشید…

    M
    چوخ جالیب دیر! فضولی نین نوحه لریندنده قویساز فیسبوکا فایدالانیریخ بیرده تورک دیلی تاریخینده گوزل کیتاب، فارسجا، انگلیزجه یادا تورکجه اونردیغینیز وار می دکتر؟

    Abbas Djavadi بو نئجه دی مثلا:

    تدبیر قتل آل عبا قیلدین ای فلک!

    فکر غلط، خیال خطا قیلدین ای فلک!

    بیر بیر حواله ی شهدا قیلدین ای فلک!

    بیر رحم قیلما دین جگری قان اولانلارا

    غربتده روزگاری پریشان اولانلارا!

    ای درد پرور الم کربلا حسین!

    وی کربلا بلالرینه مبتلا حسین!

    غم پاره پاره با غرینی یا ندیر دی داغ ایله

    ای لاله ی حدیقه ی آل عبا حسین!

    یاخدی و جودینی غم ظلمتسرای دهر

    ای شمع بزم بارگه کبریا، حسین!

    Abbas Djavadi اصولا ادبیات عاشورا در ترکی آذری بسیار غنی است و تا این اواخر شعرائی مانند صراف و لعلی و شهریار هم در این زمینه شعر و نوحه سروده اند. در اینترنت تا بخواهید مطلب هست. مثلا: http://cosar.persianblog.ir/page/ashora1

    نوحه و مرثیه ترکی
    cosar.persianblog.ir
    نوحه و مرثیه ترکی

    Abbas Djavadi حدیقه السعدای فضولی از بهترین آثار ادبیات عاشورا است. این هم مقاله حسین صدیق (دوزگون) در باره این اثر:

    http://oxsama.persianblog.ir/page/soada

    اوْخشاما
    oxsama.persianblog.ir
    تورکجه آغیت گؤرکسؤزو، ادبیات مرثیه ترکی، نوحه ترکی، متن نوحه های قدیمی ترکی، مرثیه ترکی، دانلود نوحه ترکی

    J
    در فیلم حریم سلطان میبینیم که وی با تخلص “محبی” شعر میگفته. نمیدانم که ایا به فارسی هم شعر میگفته؟

    Abbas Djavadi

    شعر فارسی هم زیاد دارد. مجموعه اش با عنوان «دیوان فارسی» سلطان سلیمان زمان عثمانی چاپ هم شده. البته همین شعر های ترکی اش هم زیاد فرقی با فارسی ندارد!

    J
    درسته، به اسانی قابل فهم بود!

    Abbas Djavadi

    اگر ترکی میخوانید این منبع مختصری در باره سلاطین پارسی گوی عثمانی و اشعار و کتب آنهاست:

    FARSÇA DİVAN SAHİBİ OSMANLI SULTANLARI
    VE DİVÂNLA¬RININ NÜSHALARI
    Şadi Aydın*
    که در آنجا ازجمله در باره سلطان سلیمان از او شعری با این مطلع نقل شده:

    دیده از آتش دل غرقه آبست مرا – کار این چشمه ز سر چشمه خراب است مرا

    و در ضمن نوشته:
    MUHİBBÎ (KANUNİ SULTAN SÜLEYMAN 1494-1566 )
    Osmanlı Devleti’nin onikinci padişahıdır. Yavuz Sultan Selim’in sancak beyliği sırasında 1494 yılında Trabzon’da doğdu. Karahisar , Bolu, Kefe, ve Saruhan’da sancak beyliği yaptı. 1520’de babası Yavuz Selim’in ölümü üze-rine tahta oturdu ve 46 yıl padişahlık yaptı.
    Kendisi aynı zamanda şair olan Kanunî, Muhibbî mahlasıyla şiirler yaz-mıştır. Bu şiirlerde bir sultandan çok herhangi sıradan bir insan gibi görünen Muhibbî, aşk iztırabı, kanaat, tevazu, felekten şikayet gibi, her şairde görülen konuları işlemiştir.
    Muhibbî çok şiir yazmış şairlerdendir. Koca bir ülkeyi yönetmek gibi ke¬sif bir çalışma içinde Zati’den sonra en çok gazel yazma rekorunu elinde tut¬ması hayli şaşırtıcıdır.16
    Eserleri: Türkçe divân17, Farsça divan; Farsça divanının tespit edilen dört nüshası bulunmaktadır.
    Birinci nüsha: Topkapı Sarayı kütüphanesi Revan nr.738 Vişne çürüğü bir cild içindedir. Serlevhalar tezhipli, sahife kenarları halkari tezyinatlı, yal¬dız çerçeve içinde, 6 satırlı, okunaklı çok güzel talik yazı ile olup, kağıdı aharlıdır. Divân Kanuni’nin hayatında, m.1565-1566 tarihinde Mehmet Şerif tarafından istinsah edilmiştir. 205 varaktır. ( 20 x12,5 ) ölçülerindedir.
    5b -37a varaklar arasında Farsça gazel, rübai, kıta ve müfredler bulun-maktadır. 39 – 205 varaklar arasında Türkçe divân bulunmaktadır. Farsça di-vanda 45 gazel, 22 rübai, 39 müfred bulunmaktadır. Eser üzerine Kasım Gelen bir yüksek lisans tezi hazırlamıştır.18
    Başı: Dide ez âteş dil garka-i âb est me râ
    Kâr-ı in çeşme zi ser-çeşme harab est me râ
    Sonu: Günahem râ be-bahş u destem gîr
    Af ferma ki kerde-em taksîr
    İkinci nüsha: Ali Emiri nr.323 Şemseli, köşebentli ve zencirekli, vişne rengi meşin bir cilt içindedir. Kağıdı aharlı, 17 satır talikyazı iledir. İstinsah kaydı yoktur. 22 varaktır. ( 19 x 12,4 ) ( 14,2 x 7,8 ) cm. ölçülerine sahiptir. Divanda 95 gazel, 5 rübai, 5 kıta, 34 müfred bulunmaktadır.
    Başı: Dide ez âteş dil garka-i âb est me râ
    Kâr-ı in çeşme zi ser-i kâr harab est me râ
    Sonu: Rakam-ı mihr u meh ez sine-i eflak reved
    Ne-reved nakş-i cemal-i tû ez ayine-i mâ
    Üçüncü nüsha: Üniversite Kütüphanesi, Türkçe yazmalar nr.5477 Sırtı mukavva bir cilt içindedir. Kağıdı aharlı, 13 satırlık yazı iledir, istinsah kaydı yoktur. 263 varaktır. ( 21,8 x 14 ) ( 16 x 10 )cm. ebadındadır.
    Türkçe divanı müteakip, 253b- 262b varakları arasında 38 adet Farsça gazel bulunmaktadır. 253b de, süslü yaldızlı bir çerçeve içerisinde: “Divân-ı farsi-i Sultan Süleyman aleyhi rahme ver- rıdvan” ibaresi vardır.
    Başı: Dide ez ateş dil garka-i âb est me râ
    Kâr-ı in çeşme zi ser-i kâr harab est me râ
    Sonu: Merdim ey Muhib cüda ez ân gül ez çe lik
    Hahed giyah türbet-i mâ dad bûy-i tû
    Dördüncü nüsha: Ali Emiri kütüphanesi nr. 322 Sırtı meşin, üzeri ebru kaplı mukavva bir cild içindedir. Kağıdı mavi renkte, incedir. Başlıklar kır-mızı, muhtelif satırlı , rika yazı iledir. İstinsah kaydı yoktur. ( 21 x 15,5 ) ( 18,5 x 11 ) ebadında olup, 17 varaktır. Divanda 92 gazel, 4 rübai, 35 müfred bulunmaktadır.
    Başı: Dide ez ateş dil garka-i âb est me râ
    Kâr-ı in çeşme zi ser-i kar harab est me râ
    Sonu: Menem aşk-et gariban çak kerde
    Gariban çist dil u can çak kerde

    Abbas Djavadi

    قانونی سلطان سلیمان: دیوان فارسی شامل 92 غزل، چهار رباعی و 35 شعر منفرد (نسخه نخست در قصر توپ قاپی).… ادامه خواندن

    جملات سوالی در ترکی

    این نوشته بر پایه مقاله ای تهیه شده است که در سال 1366 در مجله «وارلیق» چاپ تهران منتشر شده بود:

    در ترکی آذربایجان سه نوع جمله سوالی داریم:

    الف – جملاتی که با  ادات سوالی و لحن سوالی ساخته میشوند مانند:
    کیم بونو سنه دئدی؟ (این را کی به تو گفت؟)
    مگر بیلمیرسن؟ (مگر نمیدانی؟)
    گؤره سن هاردادیر؟ (تعجب میکنم که کجاست؟)
    هارا گئدیرسن؟ (کجا میروی؟)
    نه وقت گله جکسن؟ (کی بر میگردی؟)
    نئجه اولدو؟ (چطور شد؟)

    ب – جملاتی که فقط با لحن سوالی که در نوشتار با علامت سوال و در گفتار با لحن سوالی بودنشان معلوم میشود، مانند:
    گئدیرسن؟ (میروی؟)
    گله جکسن؟ (خواهی آمد؟)
    بونو سنه حسن دئدی؟ (این را به تو حسن گفت؟)
    (که این لحن سوال را در تلفظ میکشند و بالا میبرند و تبریزی ها در کشیدن طول این لحن سوالی معروفند!)

    ج – جملاتی که با ادات سوالی می – مو
    mi, mı, mu, mü
    که مخصوص زبان های ترکی است و لحن سوالی ساخته میشوند مانند:
    بازارا گئدیرسن می؟ (به بازار میروی؟)
    حسن بونو سنه دئدی می؟ (حسن این را به تو گفت؟)

    حتی در بعضی گویش های ترکی وابسته به اینکه ازادات می – مو در کجای کلمه و یا جمله استفاده میکنند به طرز سوال معنای دیگری میدهند که ظرافت جالبی در ترکی است و در تلفظ با تاکید روی آن کلمه معنی دقیق جمله معلوم میشود که منظور سوال در باره چیست، مانند:
    حسن می بونو سنه دئدی؟
    یعنی حسن بود و کس دیگری نبود که این را بتو گفت؟
    حسن بونومو سنه دئدی؟
    یعنی این را و نه چیز دیگری را حسن بتو گفت؟
    حسن بونو سنه می دئدی؟
    یعنی حسن این را به تو گفت و نه به کس دیگری؟
    حسن بونو سنه دئدی می؟
    یعنی این را حسن به تو گفت؟ (با تاکید و سوال روی اینکه گفت یا نه؟)

    در جمهوری آذربایجان و ترکیه چه در زبان گفتار و چه در نوشتار از ادات سوالی می – مو استفاده میشود. در ادبیات هم چنین است مثلا:

    اویالدیر خلقی افغانیم – قارا بختیم اویانمازمی؟ (فضولی)
    و یا:
    منه قارا دییه ن دلبر – قاش گؤزون قارا دگیل می؟ (کوراوغلو)

    در زبان گفتاری ترکی آذربایجان ایران و همچنین زبان نوشتاری که به زبان مردم ترک زبان ایران نزدیک است از ادات می – مو استفاده نمیشود. میان مردم بعید است که بشنوید کسی در طرح یک جمله سوالی از این ادات استفاده کند وبرای مثال «گئتدی می؟» «گلدی می؟» بگوید. اما در ادبیات، مخصوصا ادبیات کلاسیک که در آذربایجان ایران تولید شده موارد استفاده از می – مو فراوان است.

    Scan001
    ———————————————-
    از فیس بوک

    A
    چوخ جالیب نکته ایدی. هئچ بو ظرافته توجه ائله‌مه‌میشدیم.
    اما بو “می/ مو” نثرده همیشه استفاده اولوب جناب جوادی. چوخلو اؤرنکلر وئرمک اولار هم کلاسیک ادبیاتدان کی اؤزوز یازیبسیز هم ده مودئرن ادبیاتدان… متأسفانه چون آموزشی سیستئم بیزده یوخموش، خالقا چوخ عجیب گلیر بو “می/مو”. اما بیر مسأله ده وار بو کی اصولا استفهام اداتی چوخلو دیللرده، دانیشیق دیلینده ایشلنمیر. مثلا ائله بو فارس دیلینده ده دانیشیق دیلینده کیم “آیا” ایشله‌دیر. هامی جومله‌نی لحن ایله سؤالی ائلیرلر.
    ساغ اولون…

    A
    قومدا دیلچی استادلارین بیری دئییر بو “می/مو” استفهام اداتی “گویش فارسی بخارایی”ـه ده گیریب و اولار “آیا” یئرینه استفاده ائلیرلر و جومله‌نین آخرینده گلیر…

    Abbas Djavadi
    او بویوردوغوز می / مو بخارا، سمرقند و خجند تاجیکی سینه اوزبک دیلیندن گئچیب . جالب دیر. مثلا منیم بیر همکاریم وار سمرقنددن، دییه ر: «شما نغز می؟ سوغ (ساغ) سلامت هستید می؟» !! چوخ شیرین دیر بو سمرقند فارسی سی!.

    M
    جمهوری آذربایجاندا منه ائله گئلدی کی «می – مو» خلق دیلینده چوخ ایشلدیلمیر و ائله بیل بیر آز رسمی و شیک بیر زاد ساییلیر. من اوزوم اول دفعه کی باکی یا گئتمیشتیم دایما سوالی جمله لرده «مو – مو» ایشلدیردیم آما بیر آز سونرا باشا دوشدوم کی اولار دا بیزیم کیمی او قدر «مو – می» دئمزلر.… ادامه خواندن

    درد دل شخصی

    Facebook

    عباس جوادی – این «نوشته فیس بوکی» مطلبی است که در مقام جواب به گله دوست فاضل و محترمی از فیس بوک نوشتم که اسمش را نمیدهم چون اجازه اش را ندارم. دوست مزبور از من شکایت فرموده بود که بقدر کافی در غم زبان ترکی ایران که تحت فشار و محدودیت است و صد سال است منع شده نیستم و بجای آن دغدغه اساسی ام زبان فارسی و تمامیت ارضی ایران است. ایشان فرمودند که میخواهند آن بحث را خودشان بصورت مقاله مستقلی در آورند. من در اینجا خواستم فقط مطلب خودم را بعنوان درد دل شخصی خودم مطرح کنم اگر چه تا کنون به ندرت وارد بحث های شخصی شده ام.

    آقای (…) عزیز،

    آنچه را که در باره تبعیض زبانی در ایران و خندیدن به لهجه ما ترک زبانان و اینها نوشته اید کاملا و 120% میفهمم و به جناب شما و همه دوستان و همزبانان دیگر در این مورد حق میدهم. واقعا خوشم نمیاید در باره خودم و بعنوان خودم صحبت کنم. اما حالا که در صحبت باز شد مشکلی نیست.

    فکر کنم این اجازه را میتوانم بخودم بدهم که عرض کنم شاید از 15-16 سالگی اما مطمئنا از دوران دانشجوئی در دانشگاه پیوسته کوشش کرده ام چند کار را بکنم.

    اولا زبان ترکی را تا حد امکان خوب یاد بگیرم. و وقتی «زبان ترکی» عرض میکنم منظورم هر سه شاخه آن است یعنی ترکی خودمان یعنی ترکی آذربایجان ایران، ترکی باکو و ترکی ترکیه. تصور میکنم تا حد زیادی به این هدف نائل شده ام. اما هم و غم من در عین حال این بوده که حتی زمانیکه کار و بارم بیشتر با ترکی باکو و نوشتن و خواندن و صحبت کردن به آن لهجه و یا ترکی استانبولی بود آنرا در صحبت با مادر و همسایه و دوست ترک زبان تبریزی و یا اردبیلی ام به خورد آنان ندهم و اصلیت ترک زبانی و ایرانی خودم را از دست ندهم.

    ثانیا شما اگر لطف کنید و به آرشیو مطالب قدیمی «چشم انداز» نظری بکنید خواهید دید که حد اقل بطور مستند از سال های 1985-87 در اروپا و ترکیه و سال های 1365-70 در مجله «وارلیق» تهران و با یکی دو کتاب از قبیل «آذربایجان و زبان آن: مسائل و مشکلات ترکی آذری در ایران» (1985) سعی کرده ام بیشتر از نظر زبانشناسی و تاریخی اما در عین حال از جنبه اجتماعی – سیاسی معاصر مقام و مسائل و مشکلات ترکی آذری را در ایران مطرح و تحلیل کنم. کوشش من بیشتر روی خود زبان و چند و چون و پیچیدگی ها و تحول و رنگارنگی فرق ها و لهجه های آن از جهت الفبا و املا، استانداردیزاسیون و مدرنیزاسیون آن بوده و مشکلاتی که در این راه هستند و مناسبت ها با مثلا فارسی و عربی و زبان های اروپائی از سوئی و «ترکی های دیگر» از قبیل جمهوری آذربایجان و ترکیه از سوی دیگرمتمرکز بوده است.

    در عین حال کوشش کرده ام از نظر تاریخی و اجتماعی روی این موضوع تاکید نمایم که تا قرن بیستم اجحاف زبانی مطرح نبود زیرا جامعه ای متمرکز و سازمان یافته وجود نداشت. حتی هزارسال تقریبا بدون فاصله ترک زبان ها در ایران حکومت رانده اند و ایران را ساخته از آن حراست نموده اند و چنین موضوعی بنام تبعیض و اجحاف نبوده – نه بخاطر ایکه شاهان ترک زبان خوب و لیبرال بودند بلکه به سیاست «یک ملت – یک زبان» که در ایران رضا شاه و در عین حال ترکیه آتاترک شروع شد اساسا نیازی نبود. اما از قرن بیستم به بعد ما شاهد یک اجحاف و حق کشی جدی نسبت به اکثریت بزرگ زبان های اقلیت هستیم (در ترکیه هم همچنین) و این باید رفع شود چرا که اولا این یک حق طبیعی و مسلم هر فرد و انسان است که از حق تحصیل زبان مادری خود بهره مند شود و هم اگر سیاست محدودیت اگرچه زمانی شاید لازم هم بود ملغی نشود آرامش زندگی اجتماعی ما میتواند تحت خطر باشد چنانچه این وضع را در ترکیه مشاهده میکنیم.

    باید اذعان کنم که کار من در گذشته و بخصوص در دوره دانشگاهی بیشتر روی جنبه زبان و تاریخ متمرکز بود و کمتر روی جوانب اجتماعی سیاسی مسئله.

    نگرانی از بابت زبان

    از نظر زبان آنچه که به عقل من رسیده و با قلم قاصر خود کوشش کرده ام حدالامکان به روشن شدنش کمک کنم این بوده که ما در ایران بخاطر محرومیت 90 و چند ساله از تحصیل زبان مادری سه مشکل اساسی داریم: (1) املای ما استاندارد نیست. هرکس طور دیگری مینویسد و برای خودش قواعدی وضع میکند. حتی بعضی ها با الفبای لاتین باکو و استانبول و یا مخلوطی از آن مینویسند. (2) ما هنوز نتوانسته ایم بر سر یک استاندارد در دستورزبان، واژگان و تلفظ توافق کنیم و (3) ما نیاز به مدرن کردن زبانمان داریم و نمیتوانیم مرتبا فقط بایاتی ها و ابیات «حیدر بابا» را مصرف کنیم بلکه باید بدانیم مثلا یک خبر، یک متن علمی، تاریخی و سیاسی را چطور به یک ترکی روان، رسا و همه فهم خودمان، یعنی ترکی آذربایجان ایران بیان کنیم نه ترکی ترکیه و یا ترکی باکو. بنظر من این مشکل اصلی ما در زمینه زبان است.

    گناهکار اصلی این وضع البته تک تک ما نیستیم. نبودن تحصیل زبان مادری است که مربوط به سیاست میشود که سیاست هم ظاهرا هنوز کاملا قانع نشده است و میترسد داستان پیشه وری به نوعی دیگر دوباره تکرار شود. حرف بنده اینست که ما در این بین نمیتوانیم ساکت بنشینیم و منتظر تغییر سیاست شویم و کاری نکنیم.

    اما آیا روشنفکران ما در این راه بقدر کافی کوشش میکنند؟ بنظر من نه. بخصوص در 30-40 سال اخیر با روابط تنگاتنگ با ترکیه و رفت و آمد و تحصیل دانشجویان (از جمله خود بنده برای شش سال!) و بعد استقلال جمهوری آذربایجان تمایل بسیاری (اگر چه نه همه) روشنفکران ترک ایرانی ما بجای انتخاب راه مشکل و پر زحمت ایجاد استاندارد خودمان در ایران، متاسفانه راه راحت تر کپیه برداری از زبان و ادبیات ترکیه و آذربایجان قفقاز شده – چه در واژگان و تعابیر، چه در دستور زبان، چه حتی در تلفظ و الفبا و املا. این تنبلی فکری و اجتماعی است. درست هم نیست چون از زبان ما دور است. و بنظر بنده مردم ما این را قبول نمیکنند چون بقول مرحوم بهرنگی برای آنان «خودی» نیست.

    این طرز بیان و نوشتار و استفاده از لغات (که من آن را با گفتار «غزه ته چی رضا»ی تحصیل کرده استانبول در کمدی «مشهدی عباد» مشابه میدانم) گاه واقعا بصورت خنده دار در میاید و تاسف آور است و بهمان درجه که آدمی را نسبت به این نظام محدود کننده خشمگین میکند، بهمان درجه هم حد اقل شخص مرا از دست کسانیکه اتفاقا با نیت خوب میخواهند چیزی بزبان مادری خود بنویسند و بخوانند اما زبان و لهجه دیگران را تقلید میکنند دلخور میکند.

    نگرانی از بابت تمامیت ارضی

    و اما آنچه که دلشوره بنده در مورد بهم خوردن تمامیت ارضی ایران مینامید تابش سیاسی نگرانیهای نه فقط بنده بلکه بسیاری ها در رابطه با احتمال تکرار حوادث عراق و سوریه و جنگ داخلی سی ساله ترکیه در ایران است. ایران البته نه سوریه است و نه ترکیه اما آتش نزاع های قومی و مذهبی چندین کشور منطقه را به آتش داده و ما با سیاست ادامه محدودیت و فشار های قومی و مذهبی و سیاسی که هنوز شاهدش هستیم در مقابل این خطرات بیمه نیستیم.

    این البته طوری که عرض کردم جنبه فوری و سیاسی مسئله قومی و زبانی است که بنظر من از داخل ایران و بخصوص از بابت ما آذربایجانیها ایجاد چنین خطری به نسبت کمتر است تا اینکه خدای نکرده  آتش اختلافات قومی کُرد و عرب عراق، ترک و کُرد ترکیه و یا سنی و شیعه منطقه به ایران هم سرایت کند. آنچنان که بعضی ها تصور میکنند این آن قدر هم دور از احتمال نیست.

    زیاده روی بعضی ها در ناسیونالیسم ترکی و احساسات ضد ایرانی از این جهت است که بنظر من نگرانی آور است. برای شخص بنده که در اروپا هستم و نه رفت و آمدی با ایران دارم و نه چنین برنامه ای دارم که فرقی نمیکند. اما موضوع شخصی من و شما نیست.

    من نگران همه مردم، همه ملل و اقوام، همه کشور ها و تمام منطقه ام. نه بعنوان سیاستمدار – که نیستم، بلکه بعنوان انسان، بعنوان یک شهروند.

    اگر قرار باشد لرستان و کردستان و آذربایجان و هر گوشه و استان و اقلیم هر کشور این منطقه از بدنه کشور خود جدا شده هرکدام تبدیل به یک سوئیس و لوکزامبورک شود که کسی حرفی نمیداشت!! متاسفانه بنظر من آینده این ها در صورت تفرقه و جنگ و جدائی نه مانند سوئیس بلکه شبیه سومالی خواهد بود. مشکل در اینست که آنچه در سرانجام این ناسیونالیسم ها و قومگرائی های منطقه دیده میشود خون و خرابی و دشمنی است و نه رفاه وآزادی و دوستی… بنظر شخص بنده از این نقطه نظر امروزه اکثر واکنش های ملی کشورهای منطقه  برای حفظ خود در مقابل این موج خطر است و بیشتر دفاعی است و نه تهاجمی. از این نظر است که میبینیم مثلا ترکیه میخواهد ولی مطمئن نیست تا چه حد میتواند به کُرد ها امتیاز بدهد طوریکه اوضاع از دستش خارج نشود اما پ ک ک با اعتماد بنفس روزافزونی هرچه بیشتر به طبل طلب ها و ناسیونالیسم خود میکوبد.

    من سال ها قبل هم بر آن بودم که موضوع زبان باید از سیاست و سیاست ورزی و ناسیونالیسم و قومگرائی جدا شود. این را در کتاب و مقالاتم هم نوشته بودم و علاوه کرده بودم که «اما متاسفانه سیاست از زبان دست بردار نیست و کار تحصیل در گرو سیاست است.» اما نگرانی شدید من آنست که موضوع زبان دارد بطور فوق العاده خطرناکی بازیچه دست کسانی میشود که میخواهند آب را گل آلود کنند، کسان و گروه هائی که در نهایت نه خدمتی به قوم و ملت خود میکنند بلکه نردبان ترقی کسانی میشوند که فردا میتوانند جزو متهمین ردیف یک نزاع ها و جنگ های داخلی، آشوب و خونریزی در سرتاسر منطقه باشند.

    با احترام – عباس جوادی

    ادامه خواندن

    وای به روزی که سگ صاحبش را نشناسد

    عباس جوادی – در ترکی ما مثلی داریم میگوئیم «آرا قاریشیپ مصّب (مذهب) ایتیپ» (یعنی بلبشو افتاده و مذهب گم شده) و یا «ایت ییه سین تانیمیر» (یعنی سگ صاحبش را نمیشناسد) که هر دو به اوضاعی اطلاق میشود که نظم و آرامش بهم خورده و کسی به کس دیگری گوش نمیکند و همه در حال دعوا و جنگ و سود بردن شخصی و یا گروهی از این هرج و مرج هستند. راستش از نظر روایط قومی در ایران، من شدیدا نگران پیش آمدن چنین اوضاعی هستم.

    اخیرا صحبتی داشتیم در شبکه های اجتماعی و بطور شفاهی با کسانی که از نزدیک میشناسم. بنظرم این نگرانی جدی است.

    درواقع فتح الباب بحث مقاله ای بود بقلم يكى از دوستان كه از روى نگرانى صميمى نسبت به خطر تجزيه كشور نوشته شده و برنامه اى از نظر مولف اجرا پذير پيشنهاد كرده بود كه منظور از آن تامين حقوق فرهنگى و قومى اقوام در عين حفظ وحدت ملى و تماميت ارضى ايران بود.

    اصل فکری ان برنامه بر این نگرانی مبتنی است که از سوئی رژیم ایران بر تبعیض قومی و فرهنگی پافشاری میکند و باعث تعمیق بیعدالتی در جامعه و در ضمن ایجاد خصومت های قومی میشود و از طرف دیگر این سیاست دولت باعث ایجاد «ناسیونالیسم های قومی» مختلفی در بین ملت میشود که در همراهی با سیاست های تبعیض آمیز دولت میتواند برای سلامت و صلح و پیشرفت همه ملت خانمانسوز باشد.

    راه حلی كه اين برنامه پیشنهاد میکرد بر تقسیمات اداری سنتی ایران (در سال های سی و یا چهل) استوار بود که مرز بندى استانها کم و بیش بر اساس جمعیت های قومی (آذربایجان، کردستان، خوزستان، بلوچستان) معین شده بود.

    البته در این بین تقسیمات کشوری بیشتر شده و از طرف دیگر کوچ ها و اسکان های جدید باعث اختلاط بیشتر مردم از همه اقوام و فرهنگ ها گشته است (که از نظر من شخصا چیز بدی نیست). بنظر مولف برنامه، بازگشت به آن تقسیمات و تقلیل تمرکز اداری ضمن حفظ مرکزیت بعضی قوه ها و اختیارات مانند ارتش و سیاست خارجی میتواند راه حل معقولی برای دمکراتیزه کردن مناسبات قومی در عین حفظ وحدت ملی باشد.

    من خودم شخصا اگرچه فکر میکنم نیت و انگیزه این پیشنهاد مثبت است، اما مرزبندی بر اساس حضور اقوام را اتفاقا و بخصوص بخاطر اینکه در گذشته ما در ایران چنین مرز های مشخصی نداشتیم و در عین حال بخاطر آنکه در این 40-50 سال گذشته اختلاط قومی مانند همه جای دنیا در ایران هم سرعت بالائی داشته، اصل «هر استان (ویا منطقه و یا شهر) مال یک قوم» را فوق العاده خطرناک میدانم.

    مدتى است بعضى تعابير مانند “خود مختارى” و فدراليسم” در كشور هائى نظير ايران و تركيه كه اقوام مختلفى تركيب ملى شان را تشكيل ميدهد مُد شده است. همه هم به نمونه هاى تاحد زياد موفق كانادا و سوئيس اشاره ميكنند. اين نمونه ها همه خوب و درست، اما آيا مدل سوئيس و يا كانادا را ميتوان در كشورى مانند ايران و يا تركيه و عراق با ويژگيهاى تاريخى، قومى، عشيره اى، دينى و مذهبى، فرهنگى و زبانى پياده كرد؟

    بنظر من اگر واقع بين هستيم آن اسم ها و القاب از قبيل فدراسيون و كنفدراسيون را يك لحظه فراموش كنيم و جواب اين سوال را بجوئيم: آیا راه حلی نیست که دمکراتیزه و غیر متمرکز کردن جامعه را بدون جداکردن انسان ها بر اساس قومیت، زبان و یا مذهبشان در نظر بگیرد؟ از نقطه نظر بنده اگر نتیجه کار طوری باشد که دعوا بر سر آن درگیرد که کدام ده، شهر، منطقه و یا استان «مال» کیست، اگر یک کُرد در آذربایجان غربی، یک ترک در کردستان و یا یک فارسی زبان دربلوچستان نتواند با خوشی زندگی کند، نتواند بخاطر«همزبان نبودن با محیطش» احساس راحت برابری رفتار وحقوق کند و اگرترجیح بدهد که از آنجا به شهر و منطقه «خودش» کوچ کند، در آنصورت ما در سرتاسر ایران، از آذربایجان و کردستان تا خراسان و بلوچستان بحرانی جدی و قوم- بنیاد خواهیم داشت که آن سرش نا پیداست و میتواند به سرعت با شعله کوچکی در نقده و یا زاهدان تمام خرمن ایران را به شعله آتش تسلیم کند.

    احساس خطر اصلی بنظر میرسد از ناحیه آذربایجان غربی و ادعای «مالکیت» ترک ها و یا کُرد ها بر تقریبا تمام نواحی و شهر ها و دهات این استان و از جمله نقده / سولدوز، بوکان و حتی خود ارومیه و ده ها روستای استان است. بیش از هزار سال است که بخصوص در آذربایجان غربی، کُرد ها، ترک ها، آسوری ها و ارامنه و از سوی دیگر اهل تشیع و تسنن و دیگر مذاهب و طریقت های ادیان مختلف زندگی میکنند. این زندگی طوری که همه میدانیم هیچوقت آسان نبوده است. در همین اواخر هم  اخبار مناقشات حتی بین روستائیان و یا اینکه کدام پاسدار و یا شهردار«کجائی» هست کم نبوده اند. بنظر بنده یک محرک عملی اوضاع تحولات مربوط به کردستان عراق و ترکیه است که به احساسات مردم استان تاثیر مستقیم میگذارد. اگر مردم کُرد استان در مقابل عملیات تروریستی و قوم گرایانه این و یا آن گروه آشکارا نایستند، اگربحث در این باره برخیزد که فلان جا «مال» کدام گروه است و اکثریت جمعیت فلان شهر متعلق به کدام گروه است و در تاریخ چطور بوده و چطور عوض شده و یا  فلان شهردار «کجائی» هست و اگر پیش زمینه این بحث ها آن باشد که هر قوم و گروهی باید در محدوده جغرافیائی و در داخل «مرز»های این یا آن استان زندگی کنند (که در تاریخ ما چنین «مرز» های قومی بر خلاف اروپا هیچ وقت وجود نداشته)، در آن صورت میتوان گفت کسانی که نقشه انتقال مجادلات کرکوک و کردستان عراق و ترکیه را به ایران دارند اولین قدم ها ی خود را در این راه برداشته و موفق هم شده اند.

    که در آن صورت یقین من بر اینست که هیچ قوم و گروهی از این مهلکه همچون «برنده» و «پیروز» بیرون نخواهد آمد، نه گروهی که «حق» کمتر گرفته و نه گروهی که ظاهرا «حق» بیشتری را از آن خود کرده. همه در آنصورت خدانکرده در باتلاق نزاع های قومی و محلی و منطقه ای و بعد سرتاسری فرو خواهند رفت که نمونه هایش در منطقه را هر روز اخبار به ما خاطر نشان ميكند.

    اگر به نمونه عراق نگاه كنيم و آينده مبهم افغانستان ، سوريه و حتی تركيه را در نظر بگيريم بفكر يك چاره جوئى مشترك، ملى و عملى خواهيم افتاد كه هم منافع منطقى همه اقوام ملت را تامين كند و هم منافع ملت و كشور را.

    بنده كه خودم شخصا نه سر پيازم و نه ته پياز كه تاثيرى در روند حوادث بگذارم. اما آرزوى صميمى و شخصى بنده اينست كه چه حكومت ها و چه گروه هاى مختلف هر كارى هم كه بكنند و روى هر نقشه و برنامه اى هم كه كاركنند فقط طورى بكنند كه مردم اين مملكت بخاطر زبان، فرهنگ، قوميت، دين و مذهب و يا باور ها و ترجيح هاى زندگى شخصى شان نسبت به همديگر احساس تبعيض، خصومت و جدائى نكنند و خود را باين خاطر از ديگر شهروندان اين ملت جدا نكنند.

    اگر هر كس بخاطر زبان و يا مذهب و يا قوميت خود بخواهد حساب خود را از بقيه شهروندان اين مملكت جداكند ماهم به روز عراق و يا سوريه خواهيم افتاد.

    در نهايت سوال اينست كه آيا ما، چه دولت و چه تك تك ما، بالاخره قادر خواهيم بود طورى كنيم كه شهروندان اين مملكت. صرفنظر از زبان مذهب و قوميت خود بطور دوستانه اى در يك اداره كار كنند و در يك شهر، يك بخش و روستا همسايگان خوب ديوار به ديوار همديگر بمانند يا نه؟

     

    (باز نشر از 26 آوریل 2013)… ادامه خواندن

    نفوذ و گسترش ترکی در آناتولی

    عباس جوادی – در آناتولی (آناطولی) یعنی بخش آسیائی ترکیه امروز نیز همانند ایران، زبان و ادبیات ترکی اساسا هزار سال پیش همراه با کوچ و اسکان ترکمنان اوغوز (غز) در زمان دولت سلجوقیان نفوذ کرده گسترش یافته است.

    بعد از مرگ طفرل بیگ اولین سلطان سلجوقیان ایران، فرزند برادر او چاغری بیگ یعنی آلپ ارسلان در سال 1064 میلادی با اردوی بزرگی از خراسان بسوی آذربایجان حرکت نمود. در آذربایجان و قفقازقبایل ترکمنی که قبل از آلپ ارسلان به آنجا کوچ کرده بودند به اردوی سلطان پیوستند و از آنجا بود که بعد از فتح تک تک مواضع و قلعه های گرجی و ارمنی، در سال 1071 شهر ارمنی ملازگرد (مالازگیرت) را که بین دریاچه وان و ارض الروم (ارضروم کنونی) واقع بود تصرف کرد و اولین ضربه قاطع اردوی سلجوقی اسلام را بر امپراتوری بیزانس وارد نمود. «فتح ملازگرد» که هنوز هم از سوی ترک های ترکیه جشن گرفته میشود سرآغاز ترک و مسلمان شدن آناتولی بود که بالاخره بعد از تاسیس و سقوط سلسله سلجوقیان آناتولی در سال 1243 بدست مغول ها، خان نشین های آناتولی (تا قرن پانزدهم میلادی)، دولت عثمانی (بعد از 1299) با فتح قسطنطنیه (استانبول کنونی) در سال 1453 میلادی به نقطه نمادین خود رسید و باعث چرخش عظیمی در تاریخ منطقه، اروپا و آسیا شد.

    همزمان با فتح تدریجی آناتولی امروز و همچنین پیشروی سلجوقیان به عراق و سوریه و بالکان کنونی، زبان و فرهنگ ترکی که تا قبل از فتح ملازگرد اصولا محدود به سرزمین های ایران و شرق آن یعنی آسیای میانه و ماورا النهر و همچنین شمال بحرخزر بود به آذربایجان، قفقاز و بالاخره سرتاسر ترکیه کنونی نفوذ کرد و گسترش یافت. همانند ایران، نفوذ و گسترش زبان و فرهنگ ترکی در این مناطق تازه فتح شده فقط بخاطر جنگجوئی و تصرف قدرت دولت از طرف فرماندهان و امیران ترکمن و سلجوقی نبود. همزمان، فوج های چند هزار نفری طوایف و قبایل ترکمن بطور مستمراز ماورا النهر و خراسان بسوی آذربایجان و بخصوص آناتولی در حرکت بودند. برای جنگجویان ترک فتح سرزمین های جدیدغیر مسلمان هم از نظر مذهبی و جهادی وظیفه شرعی حساب شده مورد رضایت خلیفه اسلامی قرار ميگرفت و هم به آنها فرصت تصاحب ثروتهاى بیزانس مسیحی را میداد. در عين حال قبایل غیرنظامی ترک هم که با زن و بچه و اسب و گوسفند و چادرشان آمده بودند و تا حدود 400 سال بعد از آن هم قرار بود بتدریج به کوچ و اسکان خود ادامه دهند ترکیب قومی، زبانی و فرهنگی محیط جدید زندگی خود را تغییر میدادند.

    باز همانند ایران، در آناتولی هم با نفوذ و تسلط نه فقط سیاسی بلکه در عین حال جمعیتی اقوام و قبایل ترک زبان با مردم بومی و تغییر تدریجی زبان، فرهنگ و دین این سرزمین وسیع، ملت جدید ترک تشکل مییافت.

    تبدلات زبان و فرهنگ

    با این ترتیب در قرن های 12 و 13 میلادی بخصوص در قسمت های شرقی و مرکزی آناتولی در کنار زبان های بومی آن زمان این مناطق از قبیل یونانی و ارمنی، ترکی هم نفوذ و بتدریج گسترش یافت و به جنوب و غرب آناتولی و از آنجا به اروپا ریشه دواند.

    ترکمن هائی که از ماورا النهر و خراسان آمده در آذربایجان، قفقاز و آناتولی ساکن شده بودند از نظر قومیت، زبان و فرهنگ فرق چندانی نداشتند. حتی آنها اغلب قوم و خویش همدیگر هم بودند باین معنی که مثلا بخشی از ایل افشار و یا بیات در ایران میماند و بخش دیگری به «بلاد روم» یعنی آناتولی میرفت. این حرکات کوچ و رفت و آمد و اسکان و تغییر سمت حرکت تا چند صد سال ادامه داشت تا اینکه در زمان صفویه یعنی حوالی سال 1500 میلادی بعلت شکل گیری دو دولت گوناگون ایران و عثمانی و جابجائی تقریبا نهائی قبایل،شدت و حدّتش کاسته شد.

    تا همین دوره یعنی زمان شاعر معروف ترک زبان فضولی بغدادی از ایل بیات است که تفکیک بین دو ترکی ایرانی و آناتولی بسیار مشکل است و بعد از تشکل دو دولت و جدا شدن را ه و رسم زندگی اجتماعی دو ملت جدید است که دو نوع ترکی جدید بوجود میاید: «ترکی قزیلباشی» ایران و «ترکی رومی» آناتولی و سپس عثمانی که بعد ها در یک سو «ترکی آذری» و یا «آذربایجانی» و در سوی دیگر «ترکی ترکیه» نام میگیرد.

    دانشمند معروف ترک استاد زینب کورکماز (قورخماز*) از نظر تحول زبان ترکی بعد از ورود سلجوقیان به آناتولی از سه مرحله «ترکی دوره سلجوقی آناتولی»، «دوره ترکی خانی گریهای (بیگلیك لر) آناتولی» و «دوره ترکی عثمانی» سخن میگوید.

    ترک های ایران بخاطر دین مشترک اسلام، آموزش تدریجی لغات و تعابیر عربی و قرانی و در عین حال مجاورت و آمیزش با ایرانیان و تبادلات زبانی و فرهنگی با آنان از نظر زبان و فرهنگ مشکل کمتری با زبان و فرهنگ موطن جدیدشان ایران داشتند اما برخلاف ترک های ایران، ترک های آناتولی عموما با زبانهائی کاملا بیگانه و جدید یعنی یونانی، ارمنی و یا آسوری و دینی غیراز اسلام روبرو شدند. در عین حال آنها زمانی به ایران و آناتولی آمده و مسکون شده بودند که گرد و خاک گله های اسب و گوسفندشان کاملا ننشسته بود و آنها فرصت چندانی برای تعمیق و گسترش زبان کتبی و کتابی خود یعنی ترکی را نیافته بودند.

    ترکی، فارسی، عربی

    با این ترتیب، در آناتولی، ترک های تازه رس در زندگی روزمره خود ترکی، در زمینه هائی از قبیل طب، دستور زبان و یا فقه و علوم دیگر عربی و در شعر و ادبیات بیشتر فارسی به کار میبردند.احتمالا علت اصلی استفاده نرک های آناتولی از عربی در درجه اول وابستگی به دنیای اسلام و رواج عربی بخصوص در امور دینی و علمی بود همچنانکه آن دوره از نظر ادبیات و هنر دوران شکوفائی بی نظیر زبان و ادب فارسی بود و همین عامل احتمالا باعث تاثیر قوی شعر و ادب فارسی بر ترکی شده است. به گواهی بسیاری از دانشمندان ترک، علت دیگر تاثیر فارسی بر ترکی احتمالا این بوده است که ترک ها اسلام را در درجه اول از ایرانیان و با زبان و آثار آنان آموخته اند.

    ظاهرا به علت عوامل فوق الذکر است که در ابتدای کار، آثار ادبی، دینی و علمی تولید شده در آناتولی زمان سلجوقیان یا فارسی و عربی و یا ترجمه آثار فارسی و عربی به ترکی بوده است همچنانکه مثنوی مولانا جلال الدین رومی (بلخی) كه به فارسی است و اشعار فرزند او «سلطان ولد» که برخی ابياتش به ترکی است جزو اولین کتاب هائی هستند که در زمان سلجوقیان آناتولی بطور خطی منتشر میشوند.

    در زمان سلجوقیان آناتولی، با ادامه سنت سلجوقیان ایران، زبان فارسی مقام و منزلت والائی در آناتولی داشت و همچون ایران، در فقه و علوم عربی و در شعر و ادب فارسی مورد ترجیح بود. اما با سقوط سلجوقیان در نتیجه حملات مغول، خان نشین های آناتولی از سلجوقیان مستقل میشوند و احتمالا چون امیران و سلاطین این خان نشین های محلی و منطقه ای چندان فارسی و طبیعتا عربی نمیدانستند نوشتن ترکی مورد تشویق بیشتری قرار میگیرد و حتى در سال 1277 در یکی از این خان نشین ها بنام «کارامان» (قارامان در حوالی قونیه) خان محل دستور میدهد که از این پس در امور اداری و دولتی فقط از ترکی استفاده شود (**) از همین مرحله ببعد است که آثار بمراتب بیشتری از فارسی و عربی به ترکی ترجمه و به تدریج آثار بیشتری به ترکی نوشته میشوند. این ترجمه ها غالبا ترجمه صرف نبوده مترجمین ترک با سبک و سلیقه خود ترجمه آزادی از این آثار بدست داده اند که خود این موضوع به نشو نمای ترکی کتبی و ادبی کمک بسیاری کرده است.

    —————————————————————————-

    چهار منبع:

    (*) Zeynep Korkmaz ,1984: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri

    Mecdut Mansuroğlu, 1946: Anadolu’da Türk Dili ve Edebiyyatının İlk Mahsulleri

    (**) İlber Ortaylı: Dil Konusunda Yaya Kaldık; Milliyet

    (**) عباس جوادی: مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم

    سلطان الپ ارسلان و جنگ ملازگرد، در: جستار های ادبی (دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد)، زمستان1347، شماره 16… ادامه خواندن

    نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیش

    اینها نمونه هائی هستند از فرهنگ ترکی – فارسی نصیری که حدود 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است برای چاپ تهیه و تنظیم کرده و به آن توضبحات و حواشی علاوه نموده اند. بگفته ایشان این کار تمام شده و فرهنگ مزبوربزودی در تهران به بازار میاید:

    نمونه لغات چغتائی (اوزبکی کنونی) در فرهنگ نصیری:

    تانلاغان شناسنده.
    تانلاغانلار شناسنده ها.
    تانيشماق يكديگر را شناختن.
    تانيشتي شناختند يكديگر را.
    اتانيمغه نشاسد.
    تنبول برگ خوش بوست در هند كه هنديان
    مي خورند.
    تَنقال به لشگر خبر كردن و گفتن كه در وعده گاه
    جمع شوند.
    تَنْقا شتر.
    تُنگُوز خوك.
    تانوق گواه.
    تانوغ آشنا.
    تُيناق و تويناغ سم و ناخن.
    تويناك خربزه.
    تونار آن باشد كه بچيز باريك يا به آفتاب بد قت
    نگاه كرده چشم خيره شود و تيرگي چشم و آتش
    شعله ور.
    توندي چشم خيره شد.
    تونگل بكاف عجمي بفراغت نوميد شو.
    تُنگُل نا اميد.
    تونگُلدي نا اميد شد.
    تونگولوب نوميد شده.
    تون قبا و جامه و ساير لباس و بامالة شب.

    نمونه لغات رومی(نرکی ترکیه کنونی) در فرهنگ نصیری:

    اوتاق خانه.
    اَتك دامن.
    آتلاشماق رديف سوار شدن.
    آتشمق بايكديگر اندختن تير و غير آن.
    آچرو به جيم عجمي وآچاجاق جيم اول عجمي و
    ثاني عربي كليد.
    اوجوز ارزان.
    ايچ طون زيرجامه.
    ايچ طون يقه سي گريبان زير جامه يعني جاي
    بستن بند زيرجامه.
    آجي به جيم عربي تلخ.
    ايچ ياغي پيه.
    ايچ به جيم عجمي بياشام شراب مايع را و ميان و
    اندرون چيزي.
    ايچي بوش ميان تهي.
    ايچرو به جيم عجمي اندرون و ميان.
    آچمق گشادن و زدودن، مثلاً پصدن آچمق يعني
    زدودن زنگ.
    آچلمش يارلوب شكافته.
    اوجاق و اوجغ به جيم عربي آتشدان كه
    بعربي كانون گويند.
    اوچماق بِهشت.
    اوچمق پريدن.
    اوج به جيم عربي سر چيزي و به جيم عجمي عدد
    سه و بپر اي مرغ به صيغة امر.

    نمونه لغات قزیلباشی (ترکی آذربایجان) در فرهنگ نصیری:

    آس به مد يعني بياويز بصيغه امر و به فتح الف
    يعني بوز اي باد بصيغة امر.
    آسماق آويختن.
    آسدي به مد الف آويخت و به فتح الف باد وزيد.
    آستي ايضاً به معني ثاني.
    آسن باد وزنده و باد ي كه مي وزد، گويند اسن يي ل
    به دو معني مزبور.
    آسه باد بوزد گويند ييل اسه به معني مذكور.
    ايس باظهار ياء حطي بدون مد بوي.
    ايسيت تب كن و گرم كن به صيغة امر.
    ايسيتميش تب كرده و گرم كرده.
    ايسيتمه تب و به صيغة نهي يعني تب مكن و گرم
    مكن.
    ايسيتي تب كرد و گرم كرد.
    ايسته باظهار ياء حطي ساكنه بدون مد بخواه
    بصيغة امر.
    ايستيوب بباء عربي خواسته.
    ايستر مي خواهد.
    ايستيلم بخواهيم.
    ايستيلي ايضاً به معني مذكور
    ايستمگ بكاف عجمي خواستن ، گويند ايستمك
    ايچون يعني براي خواستن.
    ايستين خواهنده.
    اَسروك مست و سرخوش.
    اسريمش مست شده.
    اَسيرگي يعني دريغ بدار بصيغه مصدر.
    اسيرگيماق دريغ داشتن.
    اَسكي كهنه و ديرينه.
    ايسلات نمناك بكن و بخيسان بصيغة امر متعدي.
    ايسلان نمناك بشو و بخيس بصيغة امر لازم.

    ———————————

    همچنین بخوانید:

    تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

    ادامه خواندن

    دو نقشه عثمانی از ایران

    عباس جوادی – کاتب چلبی که نام اصلی اش مصطفی بن عبدالله (1609-1657) بود از نامی ترین نویسندگان و سیاحان و جغرافی دانان عثمانی است. او که همدوره اولیا چلبی، سیاح دیگر و معروف عثمانی است با اروپا آشنائی زیادی داشت و از طریق یک سیاح و عالم اروپائی ریاضیات و جغرافیا را فراگرفت. او بغیر از ترکی به زبان های فارسی، عربی و تا حدی لاتینی نیز آشنا بود. یکی از کتاب های معروف کاتب چلبی «جهان نما» نام دارد که در دو نوبت بصورت خطی منتشر شده که نام «جهان نمای اول» و «جهان نمای دوم» را بخود گرفته اند و حاوی اطلاعات جالب در باره کشور های مختلف و در عین حال نقشه های جغرافبائی فوق العاده جالبی هستند. نقشه ایران در این کتاب با نام های ولایات مختلف مانند خوزستان، خراسان، عراق عجم و آذربایجان و غیره  فوق العاده جالب است. این نقشه احتمالا حوالی سال 1620 میلادی تهیه شده این است (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید):

    نقشه کاتب چلبی: «نقشه ایران که تحت مالکیت شاهان صفوی است»، 1620 م

    نقشه دیگری از ایران که تقریبا در همین دوره توسط عثمانی ها تهیه شده متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاست‌مدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانواده‌ای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانه‌ای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان ‌نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود  جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی»داده شده است. (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید).

    «ممالک ایران»، نقشه ابراهیم متفرقه افندی از ایران، حدود سال 1729

    متن گوشه دست چپ پائین نقشه بالا (به ترکی عثمانی) مشتمل بر نام های ولایات ایران

    (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید)

    (برای تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کنید)

     … ادامه خواندن

    یا فدرالیسم یا تجزیه؟

    عباس جوادی – مدتی پیش آقای مجید محمدی در تحلیل مفصلی با تیتر «ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه» در سایت بی بی سی فارسی از جمله نوشته بود:

    بزرگی کشورهایی که حکومت آنها ظرفیت حکومت فدرال و واگذاری قدرت به مردم را ندارند (مثل ایران، روسیه و چین) هم به حال مردم آن کشورها مضر است و هم به حال همسایگان و مردم دیگر کشورها. هند، آلمان، و ایالات متحده نیز کشورهای بزرگی هستند، اما مردمان این کشورها به تجربه یاد گرفته‌اند که با یک سیستم فدرال قدرت را میان مردم تقسیم کنند. امروز از جهت ازدواج همجنسگرایان، اعدام، سقط جنین، مالیات، نظام انتخاباتی، احزاب و گروه‌های سیاسی، ساختار اقتصادی و دهها موضوع دیگر ایالات گرد آمده در کشور ایالات متحده شرایط و قوانین متفاوتی دارند و افراد مجبور نیستند شرایط یک ایالت را تحمل کنند و دولت فدرال قادر نیست یک قانون را بر همه اعمال کند. همین موضوع است که پنجاه ایالت را در کنار هم نگاه داشته است.

    اما تبتی‌ها یا اویغورها در چین، چچن‌ها و اینگوش‌ها در روسیه یا کردها، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها و عرب‌ها در ایران از چنین موقعیتی برخوردار نیستند. اگر مردم و نخبگان سیاسی چین و روسیه و ایران نتوانند فدرالیسم را در چارچوب ملتی بزرگ پذیرا شوند راه حلی که برای بسیاری باقی می ماند تجزیه است. کشورهایی که مانند کانادا و بریتانیا و اسپانیا و بلژیک ظرفیت سیاسی آزمون‌های فیصله بخش مثل همه پرسی (در کِبِک و اسکاتلند و کاتالونیا و فلاندرز) را ندارند، به تدریج به چند واحد سیاسی مستقل تقسیم می شوند، البته با هزینه بسیار زیاد.

    مانع تجزیه در نظام‌های اقتدارگرا و متمرکز نیز نه عرق ملی یا میراث فرهنگی بلکه زور قوای قهریه بوده است: ارتش‌ سرخ و حزب کمونیست در چین، ارتش شاهنشاهی و سپاه پاسداران در ایران، و ارتش روسیه. زور نمی تواند توجیه خوبی برای مشروعیت وضعیت موجود ایران، روسیه یا چین باشد. تمامیت ارضی‌ای که مستلزم اعدام های دسته جمعی و ریختن خون جوانان تبتی، ایغور، چچنی، کرد، ترکمن، ترک، عرب و بلوچ باشد چه ارزشی دارد؟

    BBC Persian – ناظران می گویند – ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه.

    لبّ مطلب این تحلیل آنست که اگر کشور های بزرگی مانند ایران، روسیه و چین که دمکراتیک نیستند نظام اداری فدرالیستی را نپذیرند تجزیه خواهند شد.

    حرف آخر را از اول بگوئیم: این را به یقین نمیتوان ادعا کرد زیرا تجربه همین کشور ها تا کنون نشان داده که کشوری که بزرگ باشد ولی دمکراتیک نباشد و حقوق اجزا قومی خود راچندان احترام نگذارد لزوما تجزیه نمیشود (و یا تا حالا همه آنها تجزیه نشده اند). اینکه در دهه های آینده چین روسیه و یا ایران تجزیه خواهند شد یا نه چیزی است که باید دید. اما مشکل اینست که در شرایط عدم دمکراسی و لیبرالیسم، احتمالا فدرالیسم هم منتج به تجزیه این کشور ها خواهد شد زیرا کشور هائی مانند چین و ایران و روسیه بخاطر نداشتن تجربه دمکراتیک قادر به برقراری فدرالیسم بر پایه تعامل و رعایت حقوق یکدیگر نیستند.

    ما چند مدل داریم: یکم: بزرگ و فدرال – دمکراتیک و مرفه و پیشرفته (و یا در حال پیشرفت و رفاه) مانند ایالات متحده، کانادا و یا هندوستان. دوم: بزرگ و غیر دمکراتیک اما نه چندان دیکتاتوری و در عین حال نه زیاد پیشرفته اما در حال پیشرفت مانند روسیه و چین. سوم: کوچک و جهان سومی یعنی فقیر، عقب مانده و غیر دمکراتیک مانند سومالی، تاجیکستان، یمن و چهارم: «کوچک و زیبا» یعنی هم دمکراتیک و هم مرفه مانند سوئیس، مجارستان و يا اتريش.

    کشور هائی که هم کوچک و هم دمکراتیک و مرفه هستند از سوئى زياد نيستند و از سوى ديگر اغلب یا در بدنه کشور های غربی هستند (بلژیک، سوئیس) و یا متحد نزدیک سیاسی و نظامی غرب هستند (کره جنوبی، تایوان). بر عکس تعداد کشور های کوچک، فقیر و غیر دمکراتیک خیلی زیاد است. در عین حال تعداد کشور های پهناور مانند کانادا و یا روسیه زیاد نیست اما آنها که از این دسته كشور هاى پهناور هستند اما دمکراتیک نیستند ناچارند نیروی نظامی قدرتمندی داشته باشند تا از تلاشی خود پیشگیری کنند.

    ایران اولا کشوری است متوسط و نسبتا بزرگ و ثانیا غیر دمکراتیک.

    اکثر کشورها از نظر حجم متوسط اند. از میان این دسته تعداد بسیار کمی هستند که در مجموعه کشور های پیشرفته بودند و تجزیه شده اند (مانند چکسلواکی سابق) که حالا هر کدام از این اجزاء (چک و اسلوواکی) هر دو زندگی آزاد و خوبی دارند. اما کشور های متوسط و نسبتا بزرگ عقب مانده و غیر دمکراتیک که تجزیه شده اند (سودان، اندونزی) اجزاء جدا شده و حتی همه اجزا آن کشور ها بعد از جدائی زندگی اغلب بدتری دارند اگرچه وضع بعضی ها مانند کردستان عراق با وجود اینکه هنوز به مرحله روشن و نهائی نرسیده اما عملا از دوران قبل یعنی از زمان عراق صدام بمراتب بهتر است.

    نمونه تجزیه دمکراتیک و مسالمت آمیز (چکسلواکی سابق) فوق العاده نادر و کاملا محدود به کشور های غربی و دمکراتیک است. اما در همه موارد تجزیه در کشور های غیر دمکراتیک، روند تجزیه با جنگ، جنگ شهروندی، قتل و خرابی همراه بوده است (یوگسلاوی، کردستان عراق، آذربایجان – ارمنستان).

    البته در نهايت سوال اینست که ایا ایران میتواند تمامیت ارضی و وحدت سیاسی خود را حفظ کند و تبدیل به یک نظام فدرالی شود که مثلا مانند کانادا و یا هندوستان تقسيمات قومى – ايالتى و يا زبانى داشته باشد و بدرجات گوناگون حقوق داخلی ایالت ها را حفظ کند اما در مقابل دیگر کشور ها بعنوان یک کشور واحد و متفق عمل کند و نه مثل «اقلیم کردستان عراق» شود که در ظاهر عضو فدرالی عراق است ولی عملا مستقل است و ارتش و پرچم و غیره خودش را دارد و معلوم نیست تا کی این ظاهر را حفظ خواهد کرد؟

    خیلی ها به این شک دارند. در آن صورت سوالی که مطرح میشود اینست که شانس های تجزیه چقدر هستند؟ آیا تجزیه کشور به اجزاء مختلف باعث آزادی و رفاه آن اجزاء میشود؟ در شرایط بين المللى ايران، با اين همسايگان و اوضاعى كه در كشور هاى همسايه و منطقه در جريان است و این فقدان تعامل و دمکراسی در تاریخ ما، آیا مثلا لُرستان و يا آذربايجان و يا كردستان هر كدام ميتواند با جدائى از ايران تبديل به كشور هاى “كوچك و زيبا” و در عين حال آرام، مرفه وصلحجوئى شود كه وضع اقتصادی اش خيلى بهتر از زمان ماندن در چارچوب ايران باشد، حقوق ، آزادى و برابر حقوقى همه شهروندان خود را صرف نظر از مذهب و قوميت و زبان تامين كند و با همسايگان خود و ديگر كشور هاى منطقه و جهان در صلح و صفا زندگى كند؟

    اولا آيا در صورت تجزيه شانس اين روند و پيشرفت حدودا چقدر است و این احتمال تا چه حد بر آرزو و شعار و تا چه درجه بر داده های تاریخی و سیاسی – اقتصادی و اجتماعی مبتنی است؟

    ثانيا بهائى كه هر كدام از خود مردمى كه قرار است جداشوند، براى احتمال رسيدن به آن هدف بپردازند چقدر است و چه مدتى لازم دارد ؟

    ثالثا – و این چیزی است که احتمالا از همه عوامل دیگر مهم تر است – صرفنظر از شعار ها و تحلیل های افراد و تحلیل گران و گروه ها آیا مردمی که گویا در آن صورت قرار است از بدنه کشور متبوع و بزرگتر خود جدا شوند واقعا با درنظر گرفتن همه احتمالات و سیاست ها و تجارب و تاریخ و مهمتر از همه زندگی خود و خانواده خودشان و مردم شهر و منطقه خود میخواهند و یا خواهند خواست از بدنه کشور خود جدا شده کشور کوچکتراما مستقلی ایجاد کنند یا نه؟

    دو سوال نهائی شاید اینست: (1) آیا ایران میتواند کشوری نسبتا بزرگ بماند اما مثل کانادا فدرالی، دمکراتیک و مرفه شود؟ (2) ایا لرستان، بلوچستان و یا آذربایجان میتواند از ایران جدا شده مثل جمهوری چک کشوری کوچک، اما مستقل، دمکراتیک و مرفه شود؟

    ————————————

    باز نشر مقاله ای از 15 فوریه 2013… ادامه خواندن

    زبان مادری، زبان پدری، زبان محیط

    TCKعباس جوادی – حسن، یک ایرانی الاصل ازاردبیل را تصور کنید که مدتهاست مقیم آمریکاست و در آنجا با سیلویا، یک آمریکائی هیسپانیک مکزیکی الاصل ازدواج کرده است. زبان اصلی حسن ترکی آذربایجانی است که زبانی برای او محاوره ای است. زبان اولیه او از نظر نوشتن و خواندن، فارسی است. در آمریکا، البته در درجه اول از انگلیسی استفاده میکند و بعد از گذشت سالها تسلط او بر انگلیسی بمراتب بیشتر از هم ترکی آذری و هم حتی فارسی است. زبان و فرهنگ نخست سیلویا اسپانیولی است اما سیلویا هم که سالهاست در ایالات متحده زندگی میکند زبان و فرهنگ حاکمش انگلیسی است. فرزند آنها دنیس کمی ترکی، گاهی فارسی و از طریق مادرش اسپانیولی میشنود. اما در خانه و بیرون، در تلویزیون و کودکستان زبان مشترک، حاکم و مسلط دنیس انگلیسی است.

    خود ایران را در نظر بگیرید. یک زوج ترک زبان برای کار به مشهد میروند و مقیم آنجا میشوند. در خانه ترکی و در بیرون فارسی حرف میزنند. کودکان آنها با ترکی آشنائی دارند اما بیشتر فارسی زبان هستند. نوه های آنان دیگر فارسی زبان شده اند. ویا این مثال: یک مرد کُرد زبان با یک زن ترک زبان ازدواج میکند و هر دو به کرج مهاجرت کرده و آنجا زندگی میکنند. ترکی و کُردی برای کودکان آنها زبانهائی آشنا هستند اما اهمیت زبان و فرهنگ محیط یعنی زبان و فرهنگ سوم (در این مورد فارسی) بیشتر است. در نسل سوم کمتر اثری از زبان بابا بزرگ و مادر بزرگ باقی میماند.

    این مثال ها چیز جدیدی نیستند.

    اما ما هنوز هم همه اش از «زبان مادری» حرف میزنیم. در دنیای مدرن زبان مادری و«زبان پدری» ممکن است فرق کند. در خانه، زبان نخست پدر و مادر ممکن است با زبان و فرهنگ بیرون فرق کند. در یک خانواده فرانسوی ممکن است مادر فرانسوی تونسی الاصل، پدر فرانسوی ایرانی الاصل باشد در حالیکه زبان و فرهنگ حاکم دنیای بیرون از خانه نه عربی و نه فارسی، بلکه فرانسوی است. در دنیای جامعه شناسی و کتاب و مطبوعات امروزه، این کودکان را «کودکان فرهنگ سوم»

    Third Culture Kids, TCK

    میخوانند.

    اصلا این موضوع به «دنیای مدرن» و کوچ و مهاجرت های بین المللی هم محدود نمیشود که از قرن بیستم ببعد اینقدر فراگیر شده. حد اقل من خودم ده ها خانواده در ایران میشناسم. یک ترک زبان با یک کُرد زبان ازدواج کرده که در تبریز یا در مهاباد زندگی میکنند که محیط زبانی و فرهنگی اش محیط یکی از زوج هاست و یا اصلا در تهران و یا اصفهان زندگی میکنند و محیط زبانی و فرهنگی شان فارسی است.

    در این قبیل نمونه ها معمولا زبان مادر و پدر برای یک یا دو نسل به شکل و نوعی ادامه مییابد. طبیعتا قوت و نفوذ زبان محیط (در دو مثال بالا فرانسوی و یا فارسی) خواهی نخواهی بیشتر و قوی تر است. اما زبان مادر و پدر هم به نحوی در کودکان ادامه مییابد. اما کودکان آن کودکان یعنی نسل سوم معمولا دیگر زبان و فرهنگ پدر بزرگ و مادر بزرگشان را مانند خاطره خوشی نگهداری میکنند و لیکن آن زبان و فرهنگ حتی اگر پدر بزرگ و مادر بزرگ در ادامه استفاده زبان خود از طرف نوه ها اصرار کنند هم، بتدریج از استفاده فعال (محاوره، نوشتن، خواندن، رسانه ها…) خارج میشود.

    معمولا مقاومت در برابر این روند معنائی ندارد. درست هم نیست. خود بچه ها هم در صورت اصرار بزرگسالان یا میان آب و آتش میمانند و از محیط واقعی زندگی خود منزوی میشوند و یا در عمل به خواست بزرگ تر ها مبنی بر توجه خیلی بیشتر به زبان اجدادی خود توجهی نمیکنند.

    برای بعضی ها این، یعنی به درجه دوم و سوم افتادن زبان و فرهنگ زبان والدین و اجداد ممکن است فاجعه باشد اما برای کودکان این امر صدق نمیکند و اغلب حالت رنگارنگی فرهنگی و زبانی دارد و اگر کودکان در عین اینکه زبان و فرهنگ محیط خود را بعنوان زبان و فرهنگ نخست خود فرا میگیرند، آنرا «از خود میکنند» و با آن هم هویت میشوند، اگر زبان ها و فرهنگ های پدر و مادر و اجداد خود را هم تا حد امکان نگهداری کنند، در مقابل آنها امکانات فراختری نسبت به کودکان دیگر باز میشود زیرا هر زبان و فرهنگ وسعت دید و فرهنگ آنانرا بیشتر میکند و برای آنها امکانات وسیعتری برای موفقیت در دنیائی فراهم میاورد که روابط وآمیزش فرهنگی و زبانی بین مردم رفته رفته بیشتر و بیشتر شده تبدیل به عامل مهمی در موفقیت و پیشرفت انسانها میشود.

    به کسانی که باین موضوع علاقمندند توصیه میکنم کتاب «کودکان فرهنگ سوم» را که از طرف دیوید پولاک و روث وان ریکن نوشته شده، بخوانند. این در مورد کشور های غربی (و در ضمن روسیه و غیره) و از جمله ایرانیانی که در این کشور ها زندگی میکنند و فرزندان و نوه های آنها جالب است. اما اصول این بحث در عین حال درمورد ایرانیانی که در داخل ایران زندگی میکنند و با کسانی غیر از زبان و فرهنگ خود ازدواج کرده اند (فارسی زبان با ترک زبان، ترک زبان با کرد زبان و غیره) و در محیط خود (تبریز، مهاباد) و یا محیط زبانی و فرهنگی سومی در داخل خود ایران (تهران، اصفهان) زندگی میکنند میتواند فوق العاده جالب و مثمر ثمر باشد.… ادامه خواندن

    سایت «تورکی مثللر – امثال ترکی آذری»

    Meseller
    عباس جوادی – خیلی خوشحالم که سایت «تورکی مثللر – امثالل ترکی آذری» که خرداد ماه گذشته راه اندازی کرده و به نوشتنش شروع نمودم تقریبا تکمیل شده است. تا کنون بیش از 4600 ضرب المثل در این سایت جمع آوری شده. در اینترنت جستجو کردم چنین منبعی برای امثال و حکم ترکی آذری که آنلاین و قابل جستجو از طریق دادن یک کلمه ضرب المثل و یا معادل فارسی آن باشد واقعا وجود ندارد. 90 درصد امثال این سایت از کتاب مرحوم علی اصغر مجتهدی و بقیه از منابع دیگر است. نقشه بعدی برای تکمیل حتی بیشتر این مجموعه اضافه کردن امثال و حکمی است که مرحوم بولود قرا چورلو (سهند) و مرحوم محمد علی فرزانه در 10 کاست صوتی جمع کرده بودند. نُه تای این کاست ها را دسترس کرده ام اما اینها باید پیاده شوند، معادل و یا ترجمه آنها به فارسی در جلوی هر مثل نوشته و به سایت گذرانیده شود. یکی از دوستان که بر پایه همین کاست ها کتاب امثال ترکی آقایان قراچورلو و فرزانه را تهیه میکند قول داده که تایپ شده آنها را بمن بفرستد. در آنصورت من هم بندریج شروع به گذرانیدن آنها به سایت و درج ترجمه و یا معادل آنها خواهم کرد. در آن صورت بنظرم این سایت واقعا تکمیل تکمیل خواهد شد. کتاب های چاپ شده را عرض نمیکنم اما در اینترنت همین شکل فعلی این سایت هم بی نظیر است زیرا سایت دیگری نیست که اولا اینقدر ضرب المثل داشته باشد و ثانیا هم بصورت الفبائی و هم بصورت جستجوئی قابل استفاده باشد. هدف اینست که مجموعا حدود 10-12 هزار ضرب المثل ترکی آذری در این سایت جمع آوری شود. این، هم ادای احترامی نسبت به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو خواهد بود و هم یادگاری از خود بنده برای آینده.… ادامه خواندن

    من آنچه شرط بلاغ است به شما عرض میکنم

    این داستان یک «صحبت فیس بوکی» است. من بدون تفسیر (و بدون ذکر نام شرکت کنندگان صحبت، چونکه اجازه آن را ندارم) متن کامنت ها را در اینجا نقل میکنم. ابتدا من لینک این مقاله را که در سایت «رادیو آزادی» منتشر شده (و اصل فارسی اش در سایت «چشم انداز» چاپ شده) در فیس بوک گذاشتم با این یادداشت:

    http://www.azadliq.org/content/article/25100195.html
    ساختار مقاله فارسی «چشم انداز» مربوط به نظامی گنجوی را برای خوانندگان جمهوری آذربایجان کاملا عوض کرده ام.
    Mənim şəxsən çıxardığım ümumi nəticə budur ki, Nizami gəncəli, azərbaycanlı və iranlıdır. Onun əsərləri İran-fars ədəbiyyatına aiddir. O, dünya ədəbiyyatına və bəşəri mədəniyyətə aiddir və hər kəs, iranlı da, azərbaycanlı da, fars da, türk də, kürd də, erməni də. alman da onu oxuyub faydalansa yaxşı olar. Kim istəsə, Nizami ilə fəxr də edə bilər. Ancaq «Nizami kimindir?» sualından çox, onun əsərlərini oxumaq və yaşadığı dövrü kəşf etmək daha maraqlıdır

    بعد بحث به این صورت ادامه یافت:

    م.: فارسی اش را هم برای ما که از دانستن ترکی محروم ایم همخوان بفرمایید.

    عباس جوادی – کم و بیش همانست. کمی 1-2-3-4 کرده ام که آسانتر باشد – .منظور بطور خلاصه اینست که نظامی زاده گنجه بود و همانجا زندگی کرده گنجه در جمهوری آذربایجان کنونی است. اگرچه آنوقت کشوری بنام ایران نبود (و کشورمستقلی بنام آذربایجان هم اصلا نبود و «آذربایجان» نام یک ولایت آن هم در جنوب ارس بود) اما قفقاز و ایران کنونی که زیر فرمان سلجوقیان و بعد اتابکان بود از نظر سنت ادبی و تاریخ و فرهنگ حوزه فرهنگی ایران و زبان فارسی بود . قفقاز و آذربایجان و بلاد روم هنوز کاملا ترک زبان هم نشده بود و تمام آثار نظامی فارسی است (ادعای دیوان ترکی داشتن نظامی بی اساس جلوه میکند و ظاهرا به یک نظامی دیگر، نظامی قونوی از عثمانی 200 سال بعد مربوط است). از سوی دیگر بعد از صفویه قفقاز بطور رسمی به هیئت سیاسی و دولتی ایران برگشته و تا جنگ های ایران و روس در اوایل قرن نوزده م در ترکیب ایران بوده. بعلاوه اکثریت بزرگ شاعران و نویسندگان قفقاز (و ولایات دیگر این حوزه فرهنگی و سیاسی ایران) تا قرن بیستم غالبا به فارسی و کمتر به زبان های دیگر مانند کُردی یا ترکی نوشته اند. بنا بر این بله، نظامی گنجه ای و آذربایجانی هست و ایرانی هم هست و هر کس در دنیا اگر میخواهد میتواند با شخصیت نظامی افتخار کند اما مهمتر از آن اینست که چه ایرانی، چه فارس و ترک و کُرد و ارمنی بهتر است از آثار او فیض ببرند و محیط اجتماعی و سیاسی دوره ای را که او زندگی میکرد کشف کنند و این بهتر از دعوا بر سر «سند مالکیت» نظامی گنجوی است.

    و. – آقای جوادی، از نظامی میتوان بعنوان شاعر ادبیات فارسی یاد برد بخاطر شعرهایش که به این زبان سروده است ولی دیگر نمیتوان از او بعنوان یک ایرانی یاد برد. این دیگر میشود پان ایرانیسم ( این تمامیت خواهی و تفکری استعماری هستش که چون هر ناسیونالیسم و تفکر استعماری دیگری یکی از خصوصیاتهای ناسیونالیسم ایرانی و پان ایرانیسم میباشد.) نظامی اهل گنجه هستند و گنجه هم آذربایجان هستش و وی هم آذربایجانی میشود. در دنیا نویسندگان مختلفی به زبان انگلیسی اثر مینویسند. آنها را میتوان نویسندگان زبان و ادبیات انگلیسی خواند ولی دیگر نمیتوان یک نویسنده زبان انگلیسی در هند را آمریکایی، کانادایی و … خواند.

    عباس جوادی – این دیگر آلرژی است. یک آلمانی که به انگلیسی مینویسد نویسنده بریتانیا نیست ولی یک اسکاتلندی که انگلیسی مینویسد نویسنده بریتانیائی است. ما مگر از دو کشور مختلف سخن میگوئیم؟ ما کی کشور های مختلف بودیم؟ فقط در دوره خلافت عربی – اسلامی تک تک ولایات وابسته به بغداد بود اما اندیشه تاریخ و فرهنگ هنوز پا بر جا بود چنانکه تا آخر قرن نوزدهم در میان مسلمانان قفقاز هم بود. واقعا این دیگر سوپر آلرژی است بی آنکه متکی به تاریخ و واقعیت باشد.

    عباس جوادی – حالا یعنی بهرنگی، ساعدی، شهریار، کسروی، تقی زاده، ویا – دور تر برویم – خاقانی و نظامی و شاه اسماعیل شاعران و نویسندگان ایرانی نیستند؟ پس عثمانی هستند؟ این حرفها کدامست اخر؟ پیشنهاد میکنم بجای فورا نظر دادن اول مقاله را بخوانید.

    و. – بله آقای جوادی، ایران و آذربایجان کشورهای مختلفی هستند و نمیدانم چرا بعضیها در قبول این واقعیت سختی میکشند و برای انکار آن و اعمال تفکرات پان ایرانیستی همش میروند به گذشته و از نوستالژی دوران امپراطوریها حرف می زنند.

    عباس جوادی – اه… شورش را در نیاورید. حالا ایران و جمهوری آذربایجان دو کشور جدا هستند. تا قرن نوزدهم هم آذربایجان (یعنی جنوب ارس) و هم ولایات قفقاز مانند شیروان و گنجه همیشه بخشی از ایران بود ند و یا جزو مناطق ایرانی خلافت اسلامی مانند دوره سلجوقیان و اتابکان. بعد از صفویه باز همیشه جزو ایران بودند. این ایران که از آن خوشتان نمیاید بیشتر ساخته دست اجداد من و شمای آذربایجانیست و کمتر فارسی زبانها که نقش کمتری در احیا و حراست ایران معاصر بعد از اسلام داشتند. تا اینکه در قرن نوزدهم در جنگ ایران و روس قفقاز را گرفتند. واقعا در عجبم که تاریخ را کجا خوانده اید؟

    و. – بله آقای جوادی از بهرنگی، ساعدی، شهریار، کسروی، تقی زاده میتوانید نویسندگان ایرانی یاد ببرید چرا که تابعیت ایران را داشتند. در عین حال آذربایجانی هم هستند بخاطر اینکه از ایالت آذربایجان هستند. ولی اگر فرض کنید آذربایجان جنوبی چند سال دیگر خودش یک کشور مستقل شد و استقلال گرفت دیگر بطور تکنیکی نمیتوان آنها را نویسندگان ایرانی خظاب کرد (با این حال میتوان از آنها بعنوان نویسندگان زبان و ادبیات فارسی یاد برد) از آنها فقط میتوان بعنوان نویسندگان آذربایجانی یاد برد.

    عباس جوادی – از نظامی حرف میزنیم… از نظامی… و خاقانی … و دیگران… تا 1920. سلیمان رستم و بختیار وهابزاده و صمد وورغون درست، «مال» جمهوری آذربایجان اند…

    و. – بله آقای جوادی از نظامی حرف می زنیم و در آن زمان هم نه ایرانی بود، اگر هم بود امروز نیست و نظامی اهل گنجه و آذربایجانی هستند… و با منطق شما ازبکستانیها هم میتوانند بگویند که ایران مال ازبکستان بود چرا که در زمان امیر تیمور تحت سلطه آنها بود.

    عباس جوادی – ثانیا که از «تابعیت» حرف نمیزنیم. از تاریخ و فرهنگ و زبان حرف میزنیم. آنوقت ها پاسپورت و شناسنامه و ویزا که نبود. مگر شکسپیرگذرنامه پادشاهی انگلیس را داشت؟ تیمور؟ چنگیز؟ آخر واقعا به این حرف هائی که میزنید معتقدید؟ واقعا؟

    و. – آقای جوادی راستش من از تابعیت حرف می زنم. اینکه ایشان آذربایجانی هستند نه ایرانی. در مورد زبان که بحثی ندارم در کامنت اول هم نوشتم. ایرانی خواندن نظامی تفکری پان ایرانیستی- استعماری می باشد.

    عباس جوادی – طغرل بیگ سلجوقی و جانشینان او از آلپ ارسلان تا ملکشاه بنام ایران حکومت کرده اند و حتی وارثینشان که ترک زبان بودند نامهای ایرانی مانند کیخسرو گرفته اند و شیر و خورشید را آرم خود کرده اند و به تاریخنویسان خود گفته اند اعقاب خود را به ایران باستان وصل کنند. عین این کار را سلجوقیان روم کرده و در ابتدا صلیب بر سکه های خود گذاشته خود را از تبار قیصر های روم خوانده اند. فکر میکنید چرا؟

    عباس جوادی – آقا بنده تسلیم وقت شده با اجازه میروم. من آنچه شرط بلاغ است به شما عرض میکنم… بقیه اش کار خودتان است. هر اعتقادی هم داشته باشید برای من فرقی ندارد. دانش را میتوان تغییر داد اعتقاد را نه.

    و. – آقای جوادی، من خواستم نظر خودم را بنویسم ولی آنچنان که از جمله های شما ( مثلاً: اه… شورش را در نیاورید) بر می آید شما خودتاً شخصاً خیلی حساس هستیید به این مسئله و سریع عصبانی می شوید.

    ط. – کسی را که خواب است می توان بیدار کرد اما بیدار کردن کسی که خودش را به خواب زده آسات نیست

    م. – بسیار مقاله ارزنده و پرباری است. دست مریزاد.

    عباس جوادی (به: و.) – من حساس هستم ولى باور كنيد نه به اينكه اعتقاد شما اين و يا آنست. اين كار خودتان است. بحث من بر سر اعتقاد نيست، بر سر دانسته هاى تاريخى است واين، موضوعات اوليه و ابتدائى درس تاريخ است كه بعد از اسلام چه شد، طاهريان و صفاريان و سامانيان و غزنويان كى بودند كى از كجا آمدند و چه كردند، سلجوقيان و اتابكان و مغول و آق قويونلو ها بهمين ترتيب. صفويه كى بودند و چطور شد آمدند و چرا آنها ابتداى ايران “معاصر” بعد از اسلام بودند و متعاقبينشان كه بودند و چه كردند. عذر ميخواهم، آخر اينها را كه ندانيد و بحث كنيد نميشود. در مقاله نظامی صحبت بر سر این هاست و نه نظر من و شما. در این باره اگر اشتباهی شده بفرمائید. اينجا صحبت بر سر نظر كه نيست، بر سر اينست كه چه شد و چگونه شد؟ نظر دادن بدون اطلاع كه ماشاالله زير سايه فيس بوك آسان شده آدمى را از مسئوليت دانستن و بعد حرف زدن معاف نميكند. اینجا که میدان تظاهرات و شعار سیاسی نیست. حساسيت من به اين است كه بدون اين دانش اوليه تاريخ كه در هر كورس دانشگاهى، آنهم نه فقط در ايران بلكه اروپا و حتى تركيه به هر جوان دانشجو ميدهند نميتوان چپ و راست نظر داد. اينكه نميشود. حتى استادان يك رشته وقتى بحث ميكنند سوال هم ميكنند كه اين چطور هست و آن بنظر شما چطور است؟ شما محض رضاى خدا يك سوال نميكنيد، شك نميكنيد، معذرت ميخواهم، ظاهرا آن پايه تاريخ را هم كه نداريد، اما بجاى اينكه بخوانيد و تحقيق كنيد و شك كنيد و بيشتر بخوانيد و واقعا بحث (و نه جدل) كنيد ميخواهيد فورا نظر بدهيد. براى بنده كه واقعا فرقى نميكند. اما از اين طريق باور كنيد چيز جديدى عايدتان نميشود. ببخشيد كه هر چه از دلم ميگذشت را گفتم و “آچديم سانديغى، تؤكدوم پامبيغى.”

    ز. – تعصب ، چشم های بینا را کور میکند و گوش های شنوا را کر می سازد و شخص را معتقد به اموری میکند که خرد و دانش آن را گواهی ندهد !!
    ابوریحان بیرونی
    شعرا و نویسندگان و فرهیختگان ا زمیان انسانها برخاسته اند و به تمامی بشریت تعلق دارند از مصادره کردن انها بپرهیزیم !!!… ادامه خواندن

    Nizami Gəncəvi Kimindir

    Abbas Cavadi – Hərdən bir hay küy qopur: Axırda Nizami Gəncəvi üzərində “mülkiyyət haqqı” kimə aiddir? İrana ya Azərbaycana? İranlıydı yoxsa azərbaycanlı? Türk idi ya fars?

    Bunlar elə söz söhbətlərdir ki, nə yazıq Nizaminin ondan xəbəri var idi, nə də onun Xaqani Şirvani ve ya Zülfiqar Şirvani kimi müasirləri ve digərlərinin.

    Əvvəla Dil

    Birincisi dil mövzusudur. Samanilerdən və Qəznəvilərdən ta 20-ci əsrə kimi bugünkü Orta Asiya, Afqanistan, İran və Qafqaz müsəlmanları arasında çıxan şairlərin böyük əksəriyyəti, hətta 15-ci, 16-cı əsrdən sonra türkləşənlərin çoxu da, ana dillərindən asılı olmayaraq, fars dilində şe’r yazıblar. Türk dilində isə çox az şer deyiblər. Şah İsmail Xətai və ya Mirzə Şəfi Vazeh kimi türkcə yazanlar da olub, amma onların sayı və yazdıqlarının həcmi çox olmayıb.

    Osmanlı və hətta Hindistandaki Baburi sultanları, o cümlədən Muhtəşəm və ya Qanuni Sultan Süleyman ve Əkbər Şahın fars dilində divanları olub. Bu məntəqədə təqribən min il fars dili, şer və ədəbiyyatda hakim dil idi. Qafqaz müsəlmanları arasında bu vəziyyət hətta 20-ci əsrə kimi davam edib. Elmi və dini əsərlərin çoxu isə ərəb dilində yazılırdı.

    Abbasqulu Ağa Bakıxanovun (1794-1847) özü Gülüstan-i İrəm kitabında Xaqani-i Şirvanini “Hisan-ül Əcem” adlandırır. Hisan Hz. Peyğəmbər zamanında ən məşhur ərəb şairi olub. Bakıxanovun demək istediyi odur ki, Xaqani iranlılar arasında Hisan səviyyəli şair idi. Son Bakı xanının övladı olan Bakıxanovun özünün 10 kitabı var. Onlardan sadəcə biri türkcə. başqa birisi ərəb, qalan sekkizi isə farscadir. Hətta Gülüstan-i İrəm də fars dilində yazılıb.

    Bəs Nizaminin türkcə şeri olmayıb? Xeyr, bildiyimiz qederiyle, Nizaminin türkcə şeri yoxdur. Nizami Gəncəviyə aid olduğu iddia edilən və 20-ci əsrdə Qahirə kitabxanalarından birində tapılan türkcə divanın Nizami Gəncəviyə yox, ondan 200 il sonra Quniyyə (Konya) şəhərində yaşayan osmanlı şairi Nizami Quniyəviyə aid olduğu təqribən dəqiqdir ve bu fərq həm şe’rlerin səbkindən həm də dilindən aydın olur.

    O cümlədən orada «Sultan Məhəmmed Xana» bir mədhiyyədə deyilir:

    «Rəzmi Bəhram ilə yunan təxtini fəth eyləyib // Qəsri Keyxosroda Dara beygi tutdi Cam-i Cəm«

    «Yunan fəthi» aydındır ki, Nizami Gəncəvi zamanında Atabəy Məhəmmed Cahan Pəhləvanla yox, 200 il sonra Nizami Quniyyəvi zamanı Osmanlı Fatih Sultan Məhəmmədlə bağlıdır.

    Yəni sadəcə dil meyarıyla baxsaq, Nizami şubhesiz fars dili və ədəbiyyatına aiddir.

    İranlı Ya Azərbaycanlı?

    Amma bu deməkdir mi ki, Nizami iranlı idi?

    O vaxt İran adında bir dövlət yox idi. Azərbaycan adlı bir dövlət ise hələ heç yox idi. Azərbaycan da, Xorasan, Rey, Təbəristan kimi bir vilayətin adıydı ancaq.

    Nizaminin yaşadığı dövr Azərbayan Atabəyləri dövrüdür ki, Böyük Səlcuqi (və ya İran Səlcuqilərinin) hakimiyyətinin sonunda Aran, Azərbaycan, Həmədan və hətta Rey ve gah da İsfahan ve Şiraza hökm ediblər. Atabəylər əslinde türk kölələri olublar. Səlcuqi padşahlar onları alıb əmir kimi tərbiyələndirib ordu və dövlət vəzifələrini onlara tapışırıblar. Onlar isə Səlcuqilerin zəvalı zamanı hakimiyyəti de fakto öz əllərine alıblar.

    Xususiyle Səlcuqilər hökuməti dağılandan sonra mərkəzi hakimiyyət dağılır və yerlərdə qısa ömurlu hökumətlər yaranır. İran adında rəsmi bir ölkə yoxdu, amma “mədəni fəza” kimi İran düşüncəsi var idi. Bu ideya İran tarixindən, mədəniyyətindən qalmışdı ve ələlxüsus Samanilərdən və Qəznəvilərdən sonra daha da güclənmişdi – necə ki, Nizaminin bu şe’rindən və Xaqaninin Eyvan-e Mədaen-indən də aydın olur:

    همه عالم تن است و ایران دل // نیست گوینده زاین قیاس خجل (هفت پیکر، بهرام نامه)

    “Bütün aləm bədəndir, İran isə ürək / Bunu deyən belə müqayisədən utanmaz” (Həft Peykər/Bəhram-Namə)

    Səlcuqilərin də, Atabəylərin də hökm sürdükləri ərazilər ümumilikdə bugünkü İran coğrafiyasıdır. Ələlxüsus Gəncə, Şirvan, Qarabağ kimi vilayətlər tarixən İran torpaqları olublar ve İslamdan sonra bütün bu ərazilər xəlifəliyə tabe edilsə də, Səfəvilərlə İran dirçəldikdən sonra yeniden İran sərhədlərinə qayıtmış və ancaq 19-cu əsrdə İran-rus müharibələrindən sonra ondan ayrılmışdır.

    Habelə, görünür Nizaminin Gəncəde doğulduğı ve orada yaşayıb vəfat etdiyi haqda şübhe yoxdur. Ancaq İqbalname-nin bezi elyazma nüsxelerinden bele çıxır ki, Nizami, öz əslinin Qum şəhərinin Qəhistan kəndindən olduğunu deyir:

    گرچه در بحر گنجه گمم // ولی از قهستان شهر قمم

    “Hər nə qədər də Gəncə dəryasında itmiş olsam da // Qum şəhərinin Qəhistanındanam”

    Ancaq bə’zi alimler deyirler ki. ehtimal bu beyt sonralar İqbalnameye əlavə edilmiş ola bilər. Onların fikrincə, Nizaminin əsli İraq-i Əcəmdəndir (Həmədan, Qəzvin, Rey, İsfahan).

    Belə çıxır ki, Nizaminin əsli barədə dəqiq və şübhəsiz məlumat yoxdur.

    Amma rahatlıqla demək olar ki, Nizami Gəncədə doğulduğuna və Gəncənin də bugün Azərbaycan Respublikasında olduğuna görə, azərbaycanlı, habelə dil, siyasi tarix və mədənəyyət tarixinə görə, eyni zamanda da iranlı sayıla bilər.

    Türk Ya Fars?

    Nizaminin bugünkü təbirlə desək etnik tabeiyyətini dəqiq olaraq demək imkansızdır. Ata-babasının da haradan, Gəncənin özündən ya da kənardan gəldiyini qəti demək olmur. Ancaq bəzi təxminlər irəli sürmək olar.

    Bir şerindən belə nəticə çıxarılır ki, anası kürd olub:

    گر مادر من رئیسه کُرد // مادر صفتانه پیش من مُرد (لیلی و مجنون)

    Mənim anam, kürd əşrafındansa // Mənim yanımda ana kimi öldü (Leyli ve Məcnun)

    Bu ancaq Nizaminin valideyninin bir tərəfi, yəni anası haqqında bir ehtimaldır.

    Bir də o dövrün tarixi əsasında bəzi təxminlər irəli sürülə bilər.

    O vaxtlar Arazın şimalı və cənubunda müsəlman xalqın əksəriyyeti hələ tam türkləşməmişdi. Orta Asiyadan köçüb gələn türk-dilli qəbilələrin köç və yerləşməsi prosesi hələ təzə, 200 il idi ki. başlamişdı. Rum məmləkətində, yə’ni Anadoluda da belə idi və oraların, habelə Azərbaycan, Gencə ve Şirvanın yerli xalqının gəlmə qəbilələrlə qaynayıb qarışması ve türkdilliləşməsi 15-ci, 16-cı əsrə kimi davam etməli idi.

    Nizaminin fars dilini gözəl bildiyi əsərlərindən aydındır. Türkcə bildiyini sübut edən hər hansı bir dəlil isə yoxdur. İki qrup arasında onun Leyli və Məcnun əsərindəki bir şeri haqqında fikir ayrılığı var:

    ترکی صفت وفای ما نیست // ترکانه سخن سزای ما نیست

    “Türki bizim vefamıza uyğun bir sifət deyil / Türklər kimi danışmaq bizə yaraşmaz”

    Bu şerə əsaslanaraq bir qrub Nizaminin türkce bilmədiyini, hətta bu dili xoşlamadığını deyir. Digər qrup ise, əksine, türkcə bildiyini amma Atabəylərə tabe olan yerli hakimlərin onu fars dilində yazmağa məcbur etdiyini söyləyir. Amma bu iddiaların heç birini sübut edecek dəlil yoxdur.

    Bəs Onda?

    O vaxtlar şe’r ve ədəbiyyat bir parça torpaq və ya hər hansı bir dil ve qövmə məxsus deyildi. Vətəndaşlıq, pasport, fars-türk davası da yox idi çünki hər kəs özünü birinci olaraq müsəlman kimi tanıyırdı.

    Menim şəxsən çıxardığım ümumi nəticə budur ki, Nizami gəncəli, azərbaycanlı və iranlıdır. Onun əsərləri İran-fars ədəbiyyatına aiddir. O dünya ədəbiyyatına və bəşəri mədəniyyətə aiddir və hərkəs, iranlı da, azərbaycanlı da, fars da, türk də, kürd də, erməni də. alman da onu oxuyub faydalansa yaxşı olar. Kim istəsə, Nizami ilə fəxr də edə bilər. Ancaq “Nizami kimindir?” sualından çox, onun əsərlərini oxumaq və yaşadığı dövrü keşf etmək daha maraqlıdır.

    ———————

    Həmin məqalə Azadlıq Radiosunun saytında

    Abbas Djavadi: Nizami Üzərində Mülkiyyət Haqqı Davası, farsca

    Bu barədə müzakirə

    Habelə:

    Abbas Djavadi: Nizami Türk İdi? farsca

    Mohammad Alı Hosseini: Nizami Gencevinin Türkce Şeri Vardımı? farsca. Nizami Quniyyəvinin əsəri haqqında məlumat bu mənbədən alınıb.… ادامه خواندن

    جدل بر سر «سند مالکیت» نظامی گنجوی

    Nizami

    عباس جوادی – بعضا بین ما و همسایگانمان سرو صدا و دعوا بگوش میرسد: بالاخره این «سند مالکیت» نظامی به اسم کی هست، به اسم ایران و یا آذربایجان؟ یعنی نظامی ترک زبان بود یا فارسی زبان؟ و بالاخره نظامی شعر ترکی داشت یا نه؟

    نظامی میان سال های 535-607 و یا 612 هجری قمری برابر با  1141-1209 میلادی زیسته است. او در گنجه متولد شد و اکثر عمرش را در همین شهر قفقاز به سر برد.

    بحث «نظامی متعلق به کی، کدام کشور، فرهنگ و زبان است؟» چیز جدیدی است که نه بیچاره نظامی از آن خبر داشت و نه معاصرانش از قبیل خاقانی شيروانى و یا ذوالفقار شیروانی و همه دیگران که اکثرا (بعضی ها فقط) به فارسی می سرودند. این بحث ها همه در قرن بیستم شروع شده است. زمان نظامی ایران بعنوان یک دولت و کشور موجود نبود. آذربایجان که اصلا دولت جداگانه ای نبود، بلکه مثل خراسان و ری و طبرستان نام یک منطقه، یک ولایت خلافت عباسی و سپس سلجوقیان و ایلخانان مغول بود . البته در همه تواریخ آن دوره که می بینیم، «آذربایجان» که در تاریخ ها می نوشتند، آذربایجان و یا آذربایگان دوره ساسانی یعنی سرزمین جنوب رودخانه ارس یود و نه شمال ارس. شمال شرق قفقاز در آن دوره «اران» (به تشدید ر) و یا «آران» نامیده می شد که از نظر اداری و جمع آوری مالیات گاه همراه با آذربایجان و گاه حتی همراه با آذربایجان و ارمنستان یکجا در نظر گرفته می شد.

    ایران به عنوان واحد سیاسی و دولتی آنگونه که در دوره ساسانیان یعنی پیش از اسلام وجود داشت و امپراتوری قدرتمند منطقه بود، دیگر پس از فتح اعراب موجود نبود. اما اندیشه ایران بعنوان فضای فرهنگی بود، اندیشه ای که از تاریخ و فرهنگ مانده و حتی بعد از سامانیان و غزنویان تقویت هم شده بود، چیزی که درست در شعر نظامی و «ایوان مدائن» خاقانی میبینیم.

    همه عالم تن است و ایران دل // نیست گوینده زاین قیاس خجل (هفت پیکر، بهرام نامه)

    و لیکن آن وقت ها شعر و ادب محدود به یک تکه خاک و یک زبان و قوم نبود. شهروندی و پاسپورت و جدل تُرک و فارس و کُرد هم نبود، چون همه مسلمان بودند. از آنوقت تا قرن بیستم اکثریت بزرگ شاعران مسلمان قفقاز که بعد از قرن شانزدهم غالبا ترک زبان هم شدند، صرفنظر از قومیت و زبان مادری شان به فارسی و خیلی کمتر به ترکی می سرودند و می نوشتند.

    عباسقلی آقا باکیخانوف خودش در کتاب «گلستان ارم» خاقانی را «حسان العجم» مینامد (حسان از معروف ترین شاعران عرب در دوره حضرت پیغمبر بود، یعنی «شاعری به درجه حسان بین ایرانیان»). خود باکیخانوف (1794-1847) که فرزند آخرین خان باکو بود، ده کتاب نوشته که از آنها یکی به ترکی، یکی به عربی و هشت تای باقیمانده از جمله «گلستان ارم» به فارسی نوشته شده است.

    ثانیا باید نگاه کنیم به دوره ای که نظامی در آن زندگی می کرد، یعنی دوره اتابکان آذربایجان که در اواخر سلجوقیان بر آذربایجان و اران و همدان و حتی ری و گاه اصفهان و شیراز حکم کرده اند. آنها که خودشان اصلا از غلامان ترک بودند و از طرف سلاطین سلجوقی به امارت رسیده بودند، ترک زبان بودند، اما مردم مسلمان شمال و جنوب ارس هنوز بطور کامل ترک زبان نشده بودند، چونکه روند کوچ و اسکان قبایل ترک زبان از آسیای مرکزی به ایران و روم و آمیزش آنها با مردم بومی هنوز ادامه داشت، همانطور که در روم (آناتولی) هم چنین بود و حدودا در قرن پانزدهم و شانزدهم بود که اکثریت آذربایجان و شیروان و گنجه ترک زبان شدند. آن هم نه همه، بلکه اکثریت آنان.

    ثالثا باید به اشعار و نظریات خود نظامی در این مورد نگاه کرد. طوری که ذکر شد، برای نظامی و دیگران قومیت و غیره مهم نبود. فرهنگ و شعر مهم بود و در آن دوره، حتی از رودکی و بخصوص فردوسی یعنی از سامانیان و غزنویان به بعد، فارسی برای همه زبان ادب و فرهنگ و شعر بود (چنانکه بعد از اسلام برای مدتی بیش از 200 سال زبان رسمی و ادبی و اداری ایران نه فارسی معاصر، بلکه عربی بود).

    با این وجود طبق بعضی نسخه های خطی خود نظامی در«اقبال نامه» اصلش را از «قهستان قم» می نامد:

    گرچه در بحر گنجه گمم // ولی از قهستان شهر قمم

    اما بعضی از دانشمندان میگویند این بیت احتمالا الحاقی است. بنظر آنها اصالت نظامی از عراق عجم است. اما بنظر می رسد که شکی نیست که مادر نظامی کُرد بوده:

    گر مادر من رئیسه کُرد // مادر صفتانه پیش من مُرد (لیلی و مجنون)

    ولی روشن است که نظامی این اطلاعات را نه بخاطر جدا کردن خودش از نظر قومی از کسی و قومی، بلکه فقط برای یاد آوری می گوید.

    این در حالیست که همه دانشمندان بر آنند که شعری که به او نسبت داده می شود مبنی بر اینکه:

    «پدر بر پدر مر مرا ترک بود // به فرزانگی هر یکی گرگ بود»

    در هیچ نسخه خطی یافت نشده، پس و پیش بیت هم روشن نیست و معلوم نیست مدعیان تعلق این بیت به نظامی آن را از کجا آورده اند و روشن است که قافیه و وزن شعر درست نیست (ترک و گرگ هم وزن نیستند). نکته دیگر اینکه در ادبیات ما گرگ هرگز نماد «فرزانگی» نبوده که وارد شعر هم شود، برعکس نمادی برای درندگی و خونریزی بوده است.

    و بالاخره نظامی بطور روشن (درست مانند خاقانی) شعری به ترکی نگفته و آنچه که در قرن بیستم در کتابخانه قاهره یافت شده منسوب به شاعری عثمانی از قونیه بنام «نظامی قونیوی» از قرن پانزدهم میلادی (حدود 200 سال بعد از نظامی گنجوی) است و مثلا می گوید:

    «رزم بهرام ایله یونان تختینی فتح ایله ییب // قصر کیخسرو دا دارا بیگی توتدی جام جم»

    که مدحیه ایست به حاکم وقت «سلطان محمد» که روشن است که زمان نظامی 200 سال پیش از «فتح تخت یونان» است که توسط فاتح سلطان محمد عثمانی بوده و بنا بر این، شاعر مزبور هم احتمالا همان نظامی قونیوی است و نه نظامی گنجوی. سبک و زبانش هم از سبک نظامی گنجوى و ترکی زمان او فرق میکند.

    فاما نكته مهم تر اينكه اين همه كافت و كاو در اشعار اين بزرگان در باره اينكه زبان مادرى شان و اصالت پدرى شان و قوميت همسرشان چه بوده، بى معناست زيرا آنوقت ها چنين موضوعى اهميت نداشته است، اگرچه اكثريت در اين “حوزه بزرگ فرهنگى” ايران شعر به فارسى مي سرودند، چنانكه اكثر آثار علمى و دينى را مانند طبرى، بيرونى و ابن سينا به عربى مي نوشتند.

    اصولا از زمان سامانیان و غزنویان تا سلجوقیان و اتابکان و خوارزمشاهیان و جلایریان و مغول ها تا حتی صفویه و بعد، شعرا و سرایندگان حوزه فرهنگ ایرانی از دهلی تا گنجه و حتی بغداد و قونیه خود را وابسته به عالم اسلام و فرهنگ و ادب ایران و فارسی می دانستند، بدون اینکه فرقی بین قومیت و زبان اصلی و مادری خود و دیگران بگذارند. بهمین دلیل هم هست که طوری که ذکر شد اکثر شعرای مسلمان قفقاز و آذربایجان هم تا اوایل قرن بیستم اکثرا به فارسی نوشته و شعر گفته اند، همچنانکه مولانا جلال الدین بلخی (رومی) هم به فارسی شعر گفته و حتی بابریان ترک زبان هند از قبیل خود بابر و اکبر شاه هم به فارسی شعر گفته اند و یا حتى سلطان سلیمان قانونی (محتشم سلیمان) عثمانی هم دیوان شعر به فارسی داشته است، در حالیکه سرایندگان ترکی مانند شاه اسماعیل ختائى هم بوده اند، اما تعدادشان کم بوده و بیشتر آثار آنها هم به فارسی بوده است.

    جای دعوا نیست. نظامی زاده گنجه است و گنجه در جمهوری آذربایجان کنونی قرار دارد. از این جهت نظامی گنجه ای و آذربایجانی است و از جهت تاریخ و زبان و فرهنگ و حافظه تاریخی مردم، ایرانی و متعلق به فرهنگ و ادب فارسی است. نظامی همانند خاقانی و دیگران كه در اين حوزه به فارسى سروده اند، همه متعلق به ایران، متعلق به آذربایجان، به همه مردم مشرق زمین، به مردم و فرهنگ جهانی و بشری هستند و هم گنجه ای ها، هم آذربایجانی ها، هم ترک ها، هم کُرد ها، هم همه ایرانیان، همه مسلمانان و هم غیر مسلمانان و همه انسان ها میتوانند او را «از آن خود» حساب کنند. هر کس هم بخواهد می تواند با نظامی احساس غرور و افتخار کند. اما بنظر شخصی من بهتر آنست که نظامی را بخواند و از او فیض ببرد، و نه اینکه وارد جدل «نظاامی مال کیست؟» بشود.

    ———————

    در ضمن بخوانید:

    همین موضوع و شبیه همین مقاله در سایت رادیو آزادی

    بحث میز گرد در «رادیوی آزادی»: نظامی مال کیست؟

    عباس جوادی: نظامی ترک بود؟

    محمد علی حسینی: آیا نظامی گنجوی اشعار ترکی داشت؟ادامه خواندن

    Gülüstan Müahidesi — Keçmiş Artıq Keçmişdir

    Abbas Cavadi – 1950, 1960-ci illərdə – biz Təbrizin Məqsudiyyə məhəlləsində yaşadığımız vaxtlar bu məhəllədə bir neçə hörmətli ailə də yaşayırdı ki, familiyaları Gəncəvi, Gəncei və ya Gəncəviyan idi.

    Onlardan iki ailə bizim divar-bir qonşmuz idi. Başqa iki ailə, uşaq həkimi (pediatrist) olan Dr. Cəfər Gəncei və dəri həkimi (dermatoloq) Dr. Gəncei və ya Gəncəviyan idi ki, kiçik adını unutmuşam.

    Mən uşaq ikən məni Dr. Cəfər Gəncəvinin yanına aparardılar. O vaxtlar eşitmişdim ki, bu ailələr ‹Qafqazda yerləşən Gəncə şəhərindən› gəliblər.

    Böyük Gəncei ailəsindən bəziləri sonralar Tehrana köçdülər. Onlardan Riza bəy Gəncei Tehranda ‹Baba Şəməl› adlı satirik jurnalı buraxırdı, Cavad Gəncei isə siyasət işinə girdi. Bunu da bilirəm ki, Gəncəvi, Gəncei və ya Gəncəviyan ailələrindən bəziləri xaricə (ələlxüsus Amerikaya və Britanyaya) köçüblər.

    O vaxtlar biz gənclər həm təcrübəsizlikdən, həm də tarixdən bixəbər olduğumuz üçün, Bakı, Gəncə, Naxçıvan və ya Ordubad şəhərlərindən son dərəcə dumanlı təsəvvürlərimiz var idi. Ancaq bunu bilirdik ki, bu şəhərlərin əhli də müsəlman və türkdürlər və o ərazilər də bir vaxtlar İrana daxil olub, ancaq İranın ruslarla müharibədə məğlubiyyətinə görə bu əraziləri Rusiyaya itirmişik.

    Mən böyüklərimizdən, həm də qonşu dostlarımdan eşitmişdim ki. bu ailələrin əcdadı İranın məğlubiyyətindən və Gəncədəki son İran hökmrani Cavad Xan Ziyadoğlu Qacar qətl ediləndən sonra İrana gəlib çoxu Təbrizə, bəziləri də Tehrana yerləşiblər.

    Sonralar tarixlə maraqlanandan sonra başa düşdüm ki, Cavad Xan elə İran-rus müharibələrinin əvvəllərində, 1804-cü ildə israrlı və qonşuların təbiriylə desək ‹qəhrəmanca› müqavimətdən sonra qətl edilib və beləcə Gəncə şəhər və vilayəti rusların əlinə düşüb. Cavad Xan və onun qüvvələrinin, hətta həyat yoldaşı, oğulları və digər ailə üzvlərinin rəşadət və müqaviməti haqqında çoxlu hekayələr var. Cavad Xanın qanlı məğlubiyyəti və qətlindən sonradır ki, canını qurtara bilən bəzi qohumları İrana gəlirlər, digərləri ısə Qafqaza və ya Rusiyaya qaçırlar.

    Ziyadoğlu Tayfası

    Cavad Xanın qətli Ziyadoğlu tayfasının Gəncə vilayətində 300 ildən çox sürən hakimiyyətinə son qoydu. Cavad Xanın əcdadından yazılı tarixə daxil edilən birinci şəxs onun böyük cəddi Xizir Bəy Qarımış Qacar idi. Rəvayətə görə, o, təxminən 1495 ilində öz tayfasıyla Şam və ya Rumdan (Anadoludan) İrana gəlib Səfəvi təriqətinin tərəfdarlarına qoşulub, sonra da öz tayfasıyla Şah İsmail Səfəvinin hakimiyyətə gəlməsinə kömək eləyən ellərə qatılıb.

    Mohammad Ali Bahmaninin yazdığına görə, ‹Xizir Bəy Qarımışın oğlu Əmət Bəy qəməri təqvimlə təxminən 907-ci ildə (yəni hər halda 1501 və ya 1502 ilində) Şah İsmail tərəfindən qəbul olunub və Şah ona Ziyadoğlu ləqəbini veribdir. Əmət Bəy Şahvərdi Sultan Ziyadoğlu, Cavad Xanın cəddi, Qacar sülaləsinin ulu babası və Ziyadoğlu xanədanının ən məşhur şəxsiyyəti olub› (1).

    Şah Təhmasib isə Gəncə və Qarabağ hökumətini (bəylərbəyiliyini) Ziyadoğlu xanədanına verib.

    İranın köçəri el və tayfaları 1920-ci illərə kimi dövlət və hökumət işləri üzərində mühüm təsir buraxıblar. Ələlxüsus Səvəfilər və onlardan sonraki hökumətlərin hamısı bir növ ya bir elin, ya da bir neçə elin yaratdiğı ittifaqın nümayəndəsi olub. Eyni zamanda, padşahlar bəzən onların yaşayış məntəqəsini dəyişdirib onları İranın sərhədlərinə göndərərək sərhədləri qorumaq işini onlara tapşırıblar, bunun müqabilində isə yerli hökumət və vergi kimi el və tayfa rəislərinin tələblərini də qəbul etməli olublar. Bu el və tayfalardan xüsusilə Qacar və Afşar elləri Səfəvilər zamanı və onlardan sonra İran sərhədlərini qorumaq baxımından çox mühüm rol oynayıblar.

    Digər tərəfdən, aydındır ki, İranın periferiyasında yerləşən ellər və tayfalar öz güclərini qorumaq üçün həm yerli qüvvələr və mərkəzi hökumətlərlə işləyib həm də təhlükə şəraitində və lazım olanda xarici və qonşu dövlətlərə yanaşıblar. Rusiyanın Qafqaza hücumları zamanı erməni və gürcü qüvvələrinin hamısı olmasa da, çoxu İran və Osmanlının qarşısında və Rusiyanın tərəfində mövqe alıblar. Eyni halda çoxu şiə olan müsəlmanlar dini və tarixi müştərəkliklərdən ötrü İranın tərəfini, Osmanlı sərhəddinə yaxın olan sünni müsəlmanlar da çox halda Osmanlının tərəfini tutublar.

    Ancaq İranda dövlətin ümumilikdə zəifləməsi, korrupsiya, geri qalmışlıq və eyni zamanda Rusiyanın imperiya kimi güclənməsi nəticəsində Qafqazda yerli xanların bir qismi müharibələrin gedişini və İranın zəfini gördükcə, çarəni Rusiyayla ‹yola getmək› və təslim olmaqda görüblər. Qafqaz və qərbdə İranın ‹sərhəd keşikçiliyi› işini görən el və tayfalar arasında Ziyadoğulları açıq və aşkar olaraq rusların qarşısında ən səbatlı və müqavim qüvvə olub və beləcə tarixdə İran sərhədçiliyinin simvoluna çevriliblər.

    Pəhləvi sülaləsinə kimi İranın qəbiləvi el-tayfa sistemində vilayətlərin yerli hakimiyyəti padşahın etimad etdiyi adamlara və ya onun qohumlarına verilirdi. Bu yerli hakimiyyətlər bəzən ailədə qalıb atadan oğula keçirdi və bu qayda ancaq yerli qüvvələr arasında mübarizə, padşahla münasibətlərin pozulması və ya Şahın qərar dəyişdirməsi nəticəsində yerlərdəki başqa sülalələrin və xanların əlinə keçirdi. Bələ bir şəraitdə Ziyadoğulları 300 ildən çox bir müddətdə bir tərəfdən “gəncəliləşdilər”, digər tərəfdən isə İranın sərhəd keşikçiliyini davam etdirib Osmanlı və ya Rusiyadan gələn hücumlara qarşı sərhəddi müdafiə etdilər.

    Bu yaxınlığı məzhəb və birgə tarixi təcrübə və yaddaşdan başqa, el-tayfa və ailəvi əlaqələr də möhkəmləndirirdi. Ən açıq nümunə kimi, Gəncəni ruslara qarşı müdafiə edən Cavad Xan Ziyadoğlu Qacar və rus ordusuna qarşı miharibə aparan İran ordusunun baş qumandanı və Qacar Şahının varisi Abbas Mirzə Qacar eyni tayfadandılar.

    Gəncənin və İranın Qafqazdaki digər ərazilərinin süqutundan 100 il əvvəl, Səfəvilərin işi qurtarmışdı və paytaxt İsfahan əfqan-paştu Qilzay atlılarının əlinə düşmüşdü. Nəticədə qərbdə və şimalda, yəni Qafqaz, Azərbaycan və Kürdüstanda Osmanlı ordusunun hücumları artmışdı.

    Eyni halda bu dövr bir tərəfdən Çar Rusiyasının yeni imperiya kimi yüksəlib Osmanlı ilə rəqabəti, İranın məntəqədə böyük dövlət kimi gücünü itirməsi, həm də Britaniyanın Hindistan və İranda müstəmləkəçi dövlət kimi güc qazanması dövrüdür. Başqa sözlə, həmin mərhələyə kimi İrandan bir ‹imperiya› kimi danışmaq olar, ancaq bu dövrün sonunda İran və Rusiya arasında 19-cu əsrin ilk iki onilliyındə baş verən müharibələrdən sonra İranın işi ‹imperiya› kimi qurtarmış, bu ölkə yüksələn, yəni müstəmləkəçi iki dövlət: Rusiya və Britaniyaya tabe ölkəyə çevrilmişdi.

    Buna oxşar bir müqəddərat təqribən 100 il sonra Osmanlı imperiyasının başına da gələcək idi.

    İran-Rus Müharibeleri

    Rusiyanın hücumu, Gəncənin işğalı və Cavad Xanın qətli demək olar ki, birinci İran-rus müharibəsinin başlanğıcıydı. Bu müharibə doqquz il sonra, 1813-cü ildə, yəni düz 200 il qabaq Gülüstan Müahidəsinin imzalanmasıyla qurtardı. İran Cavad Xan və ya Abbas Mirzə kimi qumandanların rəşadətinə baxmayaraq ağır məğlubiyyətə uğradı. Həmin müahidəyə görə, İran dövləti Gəncə, Bakı, Qarabağ, Şəki, Şirvan, Dərbənd, Quba və Tiflis vilayətlərini Rusiyaya itirdi.

    On beş il sonra, ikinci İran-rus müharibəsi nəticəsində Yerevan və Naxçıvan vilayətləri üzərində nəzarət də İranın əlindən çıxaraq Rusiyaya keçdi və beləliklə ikinci bir razılaşma, ‹Türkmənçay Müahidəsi› əsasında bütün Qafqaz Rusiyanın tərkib hissəsi oldu.

    Tarixin Tozu

    Bütün bunlar tarixdir, birine acı ve digerine şirin gelen hadiseler ve revayetlerdir. Bezileri, ehtimal, şexsi, ailevi ve ya ictimai ve siyasi sebeblere göre tarixin bele axarına bu ve ya diger şekilde baxa bilerler. Amma mence 200 ilden sonra bu hadiselerden bugünün real heyatı üçün siyasi, milli ve ya etnik neticeler çıxarmaq dehşetli bir sehv olardı.

    Bezileri tarixden sadece bir sıra ölkeler, milletler ve qövmlere qarşı çıxmağı, itirilen erazileri yeniden ‘fethetmeye’ çağırmağı başa düşürler. Qafqaz, Efqanıstan ve ya Türkmenistanı yeniden almaq kimi gülünç söhbetler heçbir İran hökumetinin resmi siyaseti olmasa da, İranda bezi şexsler ve qruplar arasında revacdadır. Bu hesabla hamı gerek hamıya qarşı seferber olsun, çünki qedim ve güclü keçmişi olan her ölke tarixin belli dövrlerinde indiki erazisinden daha geniş eraziye malik olmuşdur. Roma imperiyası Felestine kimi, Britaniya Hindistana kimi, Osmanlı Serbiya ve Liviyaya kimi erazini tutmuşdu. İranda Dariuş Yunanistana kimi, Nadir Şah Hindistana kimi getmişdi. İndi bunlar yeniden atlara minib o ölkeleri tutmaq isteyirler? Bunlar sadece cahillikden ireli gelen yuxular yox, tehlükeli hezeyanlardır.

    Diger, qarşı qrup ise ‘müdafie’ mövqeyinden hereket ederek bütün bu tarixi faktlar ve hadiseleri kökünden danır. Onlar öz iddialarına haq qazandırmaq üçün tarixi yeniden keşf edib deyirler ki, Gülüstan Mü’ahidesine kimi Azerbaycan ‘dörd-beş min illik dövletçiliyi olan müsteqil ölke’ olub, ancaq İran-Rus Müharibeleri neticesinde iki dövlet arasında ‘bölüşdürülüb’. Buna göre de, hemin xeyali tarixçilik Cavad Xan Ziyadoğlu Qacarı ‘Azerbaycanın müsteqilliyi uğrunda’ rus ve İran ‘işğalçılarına’ qarşı üsyan qaldıran ve bu yolda canını qoyan milli qehreman adlandırırlar.

    Elbette herkes istenilen adamı istediyi kimi göre biler. Amma meselen İstanbulun 600 il evvele kimi Bizansın paytaxı ve ortodoks yunan kilsesinin merkezi olduğu faktını etiraf elemek Türkiyenin bugün İstanbul üzerinde hakimiyyetine xelel getirecek? Ona göre de indi bu faktı inkar etmek gerekdir?

    Siyaset ve tarixi saxtalaşdırmaq başqa şeydir, tarixi reallıq başqa şey. Tarixi oxumaq, yazmaq ve müzakire elemek ne üçün adamların bezilerini mütleq irqçiliye, ifrat milletçiliye, boş ve tehlükeli xeyallara sövq edir?

    Britaniyalılar ölkelerinin keçmişde ne qeder güclü, ne qeder geniş olduğunu her kesden yaxşı bilirler. Amma Britaniya özünün bugünkü gücünü ve genişliyini de diger ölkelerden daha yaxşı bilir. Belçikalılar yaxşı bilirler ki, onların dövlet müsteqilliyinin 200 ilden çox ömrü yoxdur. Amma bu onlarda heçbir kompleks yaratmır. Eksine onlar keçmişde tabe olduqları Fransa ve Hollandiya ile çox gözel münasibetler besleyirler.

    Gence ve Cavad Xan heqiqetini görmek, Bakı, Qarabağ ve ya Naxcıvanın, Yerevan ve Tiflisin real keçmişini etiraf elemek bugün ne İranın etibarına bir şey elave eleyecek, ne de Azerbaycan, Ermenistan ve Gürcüstan respublikalarının bugünkü etibarından nese azaldacaq.

    Keçmiş keçmişde qalıb. O papkaları bağlayıb tarix reflerine qoyublar. Bugün Britaniya ve İrlanda sülh ve emekdaşlıq mühitinde rifah ve tereqqi elemeye çalışırlar. Belçikanın en yaxşı münasibetleri keçmişde tabe olduğu Fransa ve Hollandiyayladır.

    Bizde ise bezileri hele de tarixi öyrenmek ve zövq almaq üçün yox, düşmençilik yaymaq için oxumağa çalışırlar.

    —————————-

    Be’zi menbeler:

    Mohammad Ali Bahmani Qacar: Cavad Xan Ziyadoğlu Qacarın Xanedanı, farsca, Tehran 1386 (2007)

    Firuz Mansuri: Rusların Hücumu ve Gence Şeherini Alması (pdf), farsca

    Firuz Mansuri: Sefevi Dövletinin Zevalı ve Osmanlıların Azerbaycana Hücumu, Müasir İran Tarixinin Araşdırması Merkezi, farsca

    Abbaqqulu Ağa Bakıxanov: Gülüstan-ü İrem, Tehran 1383 (2005), farsca

    Gülüstan Müahidesi, tam metni ile

    Türkmençay Müahidesi, tam metni ile

    ————————————

    Bu meqalenin esli 4 iyul 2013 tarixinde fars dilinde Cheshmandaz.org saytında neşr olunub

    Azerbaycan türkcesinde olan bu tercüme azadlıq.org saytında yeniden neşr edilib… ادامه خواندن

    مثلث تلفظی تبریز-باکو-استانبول

    Triangle

    عباس جوادی – اگر علاقه ای به زبانشناسی کلا و بخصوص موضوعات مربوط به تلفظ ندارید این نوشته را اصلا نخوانید چونکه احتمالا از خواندنش خسته خوهید شد (!)

    =============================

    زمانی که من هنوزبیشتر با کار های علمی و دانشگاهی و خیلی کمتر با روزنامه نگاری مشغول بودم و بخصوص علاقه زیادی به موضوع آوا شناسی (1) و واجشناسی (2) داشتم بغیر از رساله ای که در باره واجشناسی فارسی نوشته ام (سال 1984م، به زبان آلمانی) در زمینه آواشناسی ترکی (ترکی ترکیه، ترکی آذری و همچنین اوزبکی) و در عین حال مقایسه تلفظی فارسی، انگلیسی و آلمانی کار هائی کرده بودم (از جمله: ویژگیهای تلفظی ایرانیان در زبان آلمانی،1972 م، و واجشناسی ترکی آذری، به ترکی آذری، 1369 ش).

    آن وقت ها فرق های تلفظی بین سه گونه ترکی که در تبریز، باکو و استانبول صحبت میشوند هم برای من جالب بود. من در اینجا از «گونه» و یا «لهجه» های شهر ها و نه آذربایجان ایران در یک طرف و جمهوری آذربایجان و ترکیه در طرف دیگر نام میبرم چونکه میدانم در خود آذربایجان ایران و در ضمن آذربایجان قفقاز و ترکیه قواعد و عادات تلفظی میتوانند فرق های زیادی داشته باشند مثلا قواعد تلفظ در تبریز و مغان فرق میکنندو از طرف دیگر لهجه باکو و نخجوان و از آن سوی دیگر لهجه استانبول و ارضروم فرق زیادی دارند.

    اما در مقایسه تلفظی سه لهجه تبریز، باکو و استانبول برخلاف انتظار مثلا این تشخیص ها را میتوان داد:

    الف) همخوانی مصوت ها (و یا باصدا ها) (3) که عموما بعنوان یک ویژگی زبان و یا حتی زبان های ترکی خوانده میشود در لهجه تبریز بسیار محدود تر است و تقریبا نمیتوان با قاطعیت از وجود چنین قاعده ای در لهجه تبریز سخن گفت (مثلا «گئتماخ / گئتدوخ» در تبریز و «گئتمک / گئتدیک» در باکو و «گیتمک / گیتتیک» دراستانبول). این فرق لهجه تبریز نسبت به باکو و استانبول را برخی ها به تاثیر فارسی بر ترکی آذری ایران نسبت داده اند اما بنظر من این درست نیست چونکه آن را در زبان اوزبکی و اویغوری هم مشاهده میکنیم. شاید هم علت این پدیده، طوری که دیگران میگویند، فرق بین لهجه های اقوام ترک زبان هست که حدود هزار تا پانصد سال پیش به ایران آمده و ساکن شده اند. از طرف دیگر در نخجوان و خود باکو هم در محاوره مردم این عدم رعایت کامل قاعده هم آوائی بعضا به گوش میخورد که البته در زبان کتبی و رسمی دیده نمیشود و بر عکس، در خود ایران لهجه بعضی از آذربایجانیها (مخصوصا در مناطق شمالی) به قاعده هم آوائی نژدیک تر است.

    ب) حروف «باصدا»ی «ب» و «د» در آخر کلمه ها در ترکی تبریز و استانبول «بیصدا» شده تبدیل به «پ» و «ت» میشوند اما وقتی پسوندی به آن کلمه علاوه شد باز بصورت قبلی باصدا برمیگردند (مانند کتاب=کیتاپ، کیتابی). در لهجه باکو اين قاعده فرق ميكند. در اينجا اين آواها بطور غیر متغیر باصدا میمانند طوریکه مثلا ما در تبریز میگوئیم «کیتاپ

    kitap

    اما «کیتابی»

    kitabı

    که البته با الفبای فارسی بدون آنکه این تغییرات تلفظی را منعکس کنیم مینویسیم «کتاب» و «کتابی» منتهی با این تغییرات آنرا تلفظ میکنیم ولی در باکو میگویند و مینویسند:

    kitab, kitabı

    و یا به این نمونه ها توجه فرمائيد که برای دقت بیشتر در تلفظ به حروف لاتین مینویسم:

    تبریز

    ağaŞ, ağacİ / OWlaT / dUvar / Geçi / Geçmek (Geşmax) / EşitDIXlArIm

    باکو

    ağaC, ağaCI / ÖVlaD / dİvar / Keçi / Keçmek / EşitDİKlErİm

    استانبول

    ağaÇ, ağaCI / EVlaT / dUvar / Geçi / Geçmek / İşitTİKlErİm

    و یا تعجب میکردم که از نظر واژگان هم در تبریز و هم در استانبول به «شیر» حیوانات «سوت» میگویند اما در باکو هم وقتی کلمه ریشه بکارمیرود و هم هنگامی که پسوندی به آن علاوه میشود «سود» میگویند و نه «سوت» («سود/سودو») و یا هم در تبریز و هم در ترکیه به آینه «آینه» (در تلفظ مردم «آینا») گفته میشود اما در باکو و زبان رسمی آنجا به «آینه» «گوزگو» میگویند که البته در ادبیات ترکی هست اما در تبریز بکار نمیرود.

    من این نمونه ها و بسیاری نمونه های دیگر را در آن سال ها یادداشت کرده بودم اما هرگز آن را بصورت یک مقاله مدلل در نیاوردم. ولی نتیجه گیری موقتی و هنوز خام من از این مقایسه ها در آن سال ها این بود که اگرچه درست است که لهجه های تبریز و باکو از نظر ساختار دستوری و قواعد تلفظ و واژگان به همدیگر خیلی نزدیک تر از تبریز- استانبول و یا باکو- استانبول است اما در موارد متعددی تلفظ و حتی قواعد و واژگان تبریز به استانبول نزدیک تر است تا به باکو

    ————————————————————————–

    1) phonetics

    2) phonology

    3) vowel harmony… ادامه خواندن

    بایاتلایان اوچ شعر

    عباس جوادی – سه شعراز دوران «هنوزجوانی» و شعر سرائی. سال های 1980…

    کهکشاندا آلما قوردونون سوداسی

    بیر کهکشان دوشون،

    کهکشاندا بیر دنیا،

    دنیادا بیر اؤلکه،

      اؤلکه ده بیر باغچه،

    باغچادا بیر آغاچ،

    آغاچدا بیر آلما،

    آلمادابیر قورت،

    قورتدا بیر سودا:

    اؤز آلمامی کشف ائتدیم

    ایندی ده آغاجا چیخاجاغام.

    سونرا دا اؤز علمیمله

    الّلهی تاپاجاغام!

    بئشینجی اون ایللیکده

    دؤرت دفعه دلیجه عاشق اولموشام.

    یعنی وورسان عمرومه،

    هر اون ایلده بیر دفعه

    قلبیم منی بیر هوسه ساتیبدیر.

    ایندی یاشیم قیرخ ایکی،

    دئمک کی،

    بئشینجی عشقیمین وقتی گلیب چاتیبدیر.

    صبرسیز

    بیر گوُن بوخ،

    «بیر گون» چوخ گئج

    ایندی

    ایندی ایستردیم سنی یانیمدا.

    نه آختارماغا طاقتیم قالیب،

    نه گوُزله مگه فرصتیم.

    بیر یاندان دا اولدوزلار،

    اولدوزلار آخیر

    آسمانیمدا…… ادامه خواندن

    تفکیک دنیای تُرک و ایران قابل تصور نیست

    Ortayli

    این مقاله پروفسور ایلبر اورتایلی، تاریخشناس و نویسنده سرشناس ترکیه در سال 2009 در روزنامه «ملیت» استانبول منتشر شد. تخصص استاد اورتایلی تاریخ و بویژه تاریخ عثمانی و منطقه است. او در دانشگاه های مهم ترکیه و غرب درس داده است. کتاب ها و مقالات بسیاری از آقای اورتایلی به ده ها زبان خارجی ترجمه شده و خود ایشان هم به زبانهای روسی، آلمانی، انگلیسی، فارسی و عربی مکالمه کرده و یا اثر میخوانند. آقای اورتایلی که تا چندی قبل رئیس کاخ موزه «توپ قاپی» هم بود این مقاله را در رابطه با یک نمایشگاه آثار تاریخی ایران در کاخ موزه «توپ قاپی» نوشته بود که ما در ترجمه این مقاله از اشاره هائی که به آن نمایشگاه شده بود انصراف کردیم.

    ایلبر اورتایلی – برای فرهنگ تُرک، ایران یکی از مهمترین حوزه هاست. قبل از همه چیز، زبان ما مقدار معتنابهی لغات از فارسی گرفته است. حتی بعد از گسترش اسلام نیز، لغات عربی از طریق فارسی وارد ترکی شده اند و از این جهت در دین ما لغاتی هستند که منشاء ایرانی دارند مانند «رمضان، اوروچ، پیغمبر، نماز.»

    هنر، اساطیر و عموما شعر فارسی تاثیر بسیار مهمی بر تشکل شعر، ادبیات و تصوف ترکی گذاشته است. البته این را هم باید گفت که لغات ترکی هم در زبان فارسی به همه زمینه های زندگی و حتی امور اداری و نظامی رسوخ کرده اند. دنیای ترک بدون ایران و ایران بدون دنیای ترک قابل تصور نیست.

    درعصر های میانه در مناطقی که امروزه آسیای مرکزی و ماوراءالنهر مینامیم زبان «دری» یعنی فارسی ادبی نوشته و صحبت میشد. بیشک بهمین جهت امروز هم در آسیای مرکزی تاثیر زبان فارسی در فرهنگ ترکی بسیار زیاد است و این تاثیرات فرهنگی هنوز هم پابرجا هستد. آثاری که از دوره پیش از اسلام کشف شده اند نشان دهنده رابطه نزدیک این دو جامعه با همدیگرند.

    معلوم است که حتی بسیاری از دانسته های ما در باره شامانیزم ترکی که تا همین اواخر آنرا تکرار میکردیم چندان درست و یا کامل نبوده اند. این موضوع را باید با ادیان کهن ایران مقایسه کنیم. روابط دینی ما به دوران پیش از اسلام هم برمیگردد.

    ترک ها ادبیات ایران را هم مورد استقبال قرار داده بودند. بیشک نمونه های روشن تاثیر امپراتوری های قدیمی ایران را میتوان روشن تر از همه در تعابیر نظام اداری دولتمان مشاهده کرد. در مقابل میتوان دید که در ساختارنظامی ایران هم تعابیر ترکی هنوز رایج اند. قبل از همه باید گفت که نام «ایران» چیزی است که بیشتر بکمک ترک ها به این کشور داده شده است. این نام قبل از سلجوقیان («ایرانشهر») برای نامیدن مردم و قوم ایرانی به آن درجه رایج نبود.

    ترک ها ادبیات ایران را هم قبول کرده اند

    شاعری که ادبیات ترکی را بمدت قرن ها در دوران اسلامی تحت تاثیر قرار داده فردوسی است. اما این را هم میتوان با غرور گفت که بیشترین تفاسیر حافظ هم در زبان ترکی منتشر شده است تا جائیکه در قرن پانزدهم میلادی در بوسنی که به جامعه عثمانی پیوسته بود فعالیت ادبی تفسیر حافظ بقدری وسعت یافته بود که اثر «سودی بوسنوی» پنج قرن است که پرخواننده ترین تفسیر حافظ برای بهترین درک او را تشکیل میدهد. امروزه فرهنگ و زبان ایران در آسیای میانه در جمهوری تاجیکستان و بین تاجیک های پامیر که در بدخشان کوهی زندگی میکنند و همچنین در افغانستان و ایران حاکم است.

    علاوه بر این در سمرقند، بخارا و حتی در جزیره بحرین و وادی «ایندوس» هندوستان جمعیت های فارسی زبان موجودند. طرفداران دین اصلی و تاریخی ایران یعنی دین زرتشت بغیر از اینکه در خود ایران و بخصوص شهر یزد و اطراف آن زندگی میکنند، در جنوب هندوستان هم اگرهم نه از نظر تعداد ولی یقینا از جهت اقتصادی و فرهنگی جماعت با نفوذی هستند. خانواده معروف اهل صنایع «تاتا» و رهبر معروف ارکستر «زوبین مهتا» جزو سرآمدان سرشناس زرتشتیان هندوستان هستند.

    شکوه و جلال سازمان دولتی، دستگاه نظامی و معماری

    میدانیم که در منطقه وسیع خاورمیانه، قبل و بلافاصله بعد از اسلام در منطقه ای که امروزه کشور عراق را تشکیل میدهد فارسی قدیم صحبت میشد و یکی از مراکز مهم ساسانیان هم همینجا بود. امروزه هم مهمترین گروه مردمی که نزدیکترین رابطه با زبان فارسی را داراست، ترک ها هستند.

    یک فصل مشترک تاریخی ما با ایران دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان ایران است. دولت سلجوقی نمونه تمام عیار آمیزش و «سنتز» فرهنگ ایرانی و ترکی است. از تشکیلات دولتی گرفته تا سازماندهی کارهای عدلیه، ارتش و معماری میتوان این شکوه و عظمت را مشاهده کرد. حتی در دیوار های مسجد جامع اصفهان هم آثار این ابهت را میتوان براحتی دید.

    آناتولی و روم منطقه ای هست که ترک ها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته و در قرن های 12 و 13 میلادی نظام و آثار خود را در این جغرافیا بنا کرده اند. هم در این دوره و هم بعد ها اجداد ما زبان فارسی و شعر ایرانی را پسندیده و بکمک متفکرینی مانند مولانا جلال الدین تصوف ایران و ماوراالنهر را قبول کرده اند.

    در ترکیه عثمانی پیوسته میتوان تاثیر فرهنگی ایران را مشاهده کرد. کتابخانه های ما پر از کتابهای ایران هستند. هنرمندان ما با هنرمندان تبریز و اصفهان آشنا شدند و زبان و شعر ما ادبیات ایران را با اعتنای تمام محافظت کرد. قرن های 18 و 19 میلادی دو قرنی هستند که در ترکیه ادبیات ایران بیشتر و بهتر از همه دوره های دیگر بررسی شده و جا افتاده است. بخصوص خانقاه های مولوی از نظر آموزش، گسترش و اشاعه فرهنگ و ادبیات ایران نقش بزرگی داشته اند.(…) (ترجمه: عباس جوادی)

    —————————-

    در ضمن بخوانید:

    خلیل ایناجیک: تاثیر فرهنگ ایران بر امپراتوری عثمانی

    ایلبر اورتایلی: فرهنگ خمير مایه پایداری ایران است

    ایلبر اورتایلی: «البته من ملی گرای فرهنگی هستم»

    عباس جوادی: سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

    عباس جوادی: لشکر و دولت در دوره آق قویونلوادامه خواندن

    چگونه «انگلستان» انگلستان شد

    عباس جوادی – از قرن سوم میلادی به بعد ده ها ایلات و قبایل بدوی از شرق به غرب و از شمال به جنوب اروپا در مهاجرت بودند. این قبایل شامل ژرمن ها از جمله فرانک ها، آلمان ها، آنگل ها، ساکسون ها از شمال و واندال ها، اوستروگوت ها و لومبارد ها از شرق اروپا وحتی هون ها از شرق آسیا بودند. آنها همه سرزمین هائی را که پیش چشم خود مییافتند در هم میکوبیدند، غارت و اشغال میکردند، مردم محلی را سرکوب مینمودند و اگر منطقه ای را مناسب اسکان مییافتند در آنجا ساکن میشدند، با مردم محلی می آمیحتند و آمیزه های قومی جدیدی را با مشخصات قومی، زبانی و مذهبی جدیدی در این سرزمین ها ایجاد مینمودند. در همین جریان و روند طولانی، پیچیده و برای ما اغلب غیر دقیق است که اقوام و ملت های اروپای معاصر شکل اولیه خود را یافته اند.

    حدود 100-150 سال بعد از آغاز این کوچ ها یعنی حدودا در سال های 400 میلادی قبایل مزبوربه رُم، پایتخت امپراتوری روم رسیده بودند. این آغازِ پایان بزرگترین امپراتوری تاریخ و شروع تدریجی تشکل ملل اروپائی بود.

    جزایر بریتانیا هم که حدود 350 سال زیر سلطه امپراتوری روم قرار داشت با اضمحلال این امپراتوری صحنه تاخت و تاز قبایل خود بریتانیا و قبایل دیگر از قاره اروپا گردید. سه قوم و قبیله شناخته شده در داخل بریتانیا: «بریتون» ها در آنچه که امروز «انگلستان» نامیده میشود، «پیکت» ها در اسکاتلند کنونی و «اسکوتی» ها در ایرلند امروزه بودند که در مجموع آنها را «کِلت ها» مینامیم. بعد از بیرون رفتن رومیان، موج هائی ازسه گروه بزرگ قومی از آلمان، دانمارک و هلند کنونی: آنگل ها، ساکسون ها و «جوت» ها به جزایر بریتانیا تاختند و بتدریج تبدیل به ساکنان جدید این جزایر شدند. آنها به بریتون ها کمک کردند تا «پیکت» ها و «اسکوتی» ها یعنی اجداد باستانی اسکاتلندی ها و ایرلندی های کنونی را از سرزمین هائی که امروزه «انگلستان» خوانده میشود عقب رانند. در مقابل، بریتون ها در طول حدودا شش قرن با آمیزش قومی و زبانی با آنگل ها و ساکسون ها بتدریج قومیت و ملیت کنونی «آنگلو – ساکسون» انگلیسی معاصر را بوجود آوردند. در قرن نهم همه این ملغمه قومی با حملات منظم «وایکینگ ها» از سرزمین های اسکاندیناوی و سکنای بعضی از آنها در بریتانیا و بالاخره آمدن «نورمان ها» حدود 200 سال بعد رنگین تر شد.

    امروزه قومیت اکثریت مردم انگلستان و یا ایالات متحده آمریکا را «آنگلو – ساکسون» مینامند. اما در واقع ریشه آنگل ها و ساکسون ها نه در انگلستان و آمریکا بلکه آلمان، دانمارک و هلند کنونی بود.

    آنچه که امروزه بعنوان «انگلستان» میشناسیم در ادامه این آمیزش قومی و زبانی، در سال 1066 و با فتح بریتانیا از سوی «نورمان» ها که از فرانسه کنونی میامدند شکل تقریبا نهائی خود را یافت.*

    بیش از 300 سال قبل، در جزایر بریتانیا دو پادشاهی بزرگ انگلستان و اسکاتلند متحد شدند و بعدا با پیوستن ایرلند شمالی «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر» را بوجود آوردند. اتفاقا درگذشته  دربار هر دو پادشاهی اساسا فرانسوی زبان بودند و در هر دو پادشاهی، هم انگلیسی ها واسکاتلندی ها و هم از مردم ویلز و ایرلند بودند.

    با این ترتیب با اختلاط بریتون ها با آنگل ها و ساکسون ها و سپس نورمان ها، از قرن یازدهم به بعد قومیت و ملیت جدیدی مو سوم به «انگلیس» و «انگلیسی» پیدا شد که در آن اقوام دیگر خود بریتانیا و قاره اروپا از جمله پیکت ها، اسکوتی ها، کلت ها و وایکینگ ها هم دخیل و تاثیر گذار بودند.

    همزمان با تشکل ملت ها و اقوام اروپای معاصر بود که ایلات و قبایل ترک تبار آسیای مرکزی و بخصوص اوغوز های ترکمن («غزها») دراواسط و اواخر قرن دهم میلادی (حوالی سال های 950-1000) از مسکن اصلی شان بین دریاچه های آرال و خزر ابتدا به طرف سمرقند و بخارا، از آنجا به خراسان و تمام ایران، سپس به ترکیه، عراق و مصر کنونی رفتند و تغییر و تحولاتی را سبب شدند که بی شباهت به حرکات ایلات و قبایل اروپا نبود. آنها در قالب دودمان ها و امپراتوری هائی ازقبیل سلجوقیان، صفویان و عثمانی ها طی 500 سال بعد مُهر خود را بر تحولات داخلی امپراتوری های عباسی و بیزانس زدند و در تشکل قومی، زبانی، ملی و سیاسی ملت ها و کشور های سرتاسر منطقه از جمله ایران و ترکیه نقش کلیدی بازی کردند.

    آنچه که امروز قومیت، ملیت، زبان و فرهنگ مردم بریتانیا وفرانسه از سوئی و یا ایران و ترکیه از سوی دیگررا تعیین میکند صد ها شاخص رنگارنگ و بغرنج تاریخی است که در فراز و نشیبی چندین صد ساله بر همدیگر تاثیر گذاشته، از همدیگر تاثیر پذیرفته و ملت های نوینی از جمله بریتانیا و فرانسه و یا ایران و ترکیه را بوجود آورده اند. هیچکدام از این ملت ها به تنهائی عینا عبارت از فقط همان یکی دو قومیت تشکیل دهنده 1000-1500 سال قبل خود نیستند بلکه نتیجه اختلاط و آمیزش ده ها عنصر قومی، زبانی، فرهنگی و مذهبی در طول صد ها سال هستند. اما در عین اینکه امروزه مثلا مردم بریتانیا و فرانسه از طرفی و ایران و ترکیه از طرف دیگر هرکدام کشور و ملتی علیحده و متمایزاند، با همدیگر خویش و هم تبار هم هستند.

    ———————————————

    از فیس بوک:

    NH

    میشه اشاره ای هم به منشا اقوام آنگل ،ساکسون،نورمان،بریتون کنید؟من میخوام بدونم این شباهتهایی که بین زبانهای اروپایی هست مربوط به بعد از این اختلاط اقوامی است که شما توضیح دادید و یا از قبل هم ارتباطاتی وجود داشته

    Abbas Djavadi
    سلام سوال جالبی است که جوابش سخت و تا حد زیادی ناروشن است. نزدیکی سانسکریت و پهلوی و یا کلا زبانهای ایرانی و دیگر زبانهای هند و اروپائی مانند آلمانی هر چقدر قابل تامل است این هم تا حد زیادی بهمان صورت. آنگل ها را بگیرید. هنوز در شمال آلمان نزدیک شهر کیل شبه جزیره ای بنام آنگل هست که احتمالا نامش از آنگل ها مانده. در نزدیکی دانمارک و هلند… بیشک نزدیکی بین آلمانی و انگلیسی و دانمارکی و داچ و سوئدی (فقط چند مثال) جای تردید نیست. این دایره اما هر چه فراخ تر میشود سوال هاا هم بیشتر و جواب ها مشکل تر میشوند – مثلا در باره نزدیکی نورمان ها با آنگل ها یعنی امروزه بین آلمانی و فرانسوی…

    ———————————————

    در ضمن بخوانید:

    سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

    خلاصه 500 سال

    *داستان تشکل انگلستان بصورتی بسیار جالب و خواندنی/دیدنی در مجله «نشنل جئوگرافیک»

    National Georgraphic

    تعریف شده است که در این مقاله از این مطلب هم استفاده کرده ام.… ادامه خواندن

    آه، ای سنگک عزیز…

    sangak2

    به نظرم ترك ها سنّت پختن نان لذيذ را ندارند و یا در گذشته داشتند و حالا گم کرده اند.

    صبح شد و، ايام تعطيل است و كنار دريا، مي خواهى با زن و بچه يك صبحانه خوب با نانى گرم و تازه پخت و لذيذ بخورى. رمضان تمام شد و حتى آن نان هاى بربری مانندى را كه ما در تبريز “كوكه” و ترك ها خودشان “پيده” مي نامند هم نمي توان پيدا كرد. باز همان نان هميشگى سفيد كه نود در صدش خمير مانند است و يا نان هاى به اصطلاح “بهداشتى” سياه و مخلوط كه بايد وقت خوردن فقط به فكر سلامتى ات باشى و به موضوع مزه و لذت خوردن فكر نكنى.

    پراگ ما هم كم و بيش همينطور است. با حسرت به ياد سنگك هاى گرم و تازه پخت آذربايجان خودمان مي افتم و يا « زمل» ها و حتى نان هاى سياه و مخلوط فوق العاده خوشمزه آلمان و باگت ها و كرواسان هاى گرم و تازه فرانسه كه سالها برايم هم معنى با آغاز روزى خوش بوده است.… ادامه خواندن

    اولين ترجمه هاى تركى صمد بهرنگى

    Ulduz
    عباس جوادى – تا جائيكه اطلاع دارم ترجمه هاى تركى من از معروفترين قصه هاى صمد بهرنگى در سالهاى ١٩٧٠ م اصولا اولين ترجمه هاى تركى مرحوم بهرنگى بودند. بعد ها ترجمه هاى مختلفى از اين قصه ها در تركيه چاپ شد.

    سال هاى ١٩٧٢-٧٣ ميلادى بود يعنى زمانيكه در “دانشكده زبان، تاريخ و جغرافيا”ى دانشگاه آنكارا دوره فوق ليسانس ميخواندم و در عين حال آماده رفتن به آلمان براى دوره دكترى ميشدم. صمد بهرنگى پنج سال قبل از آن فوت كرده بود و من هم جزو جوانانى بودم كه نقش و اهميت اجتماعى صمد و كسانى نظير او از قبيل غلامحسين ساعدى و يا جلال آل احمد را در عالم ايداليستى خود بسيار بزرگ كرده بودم و از جمله فكر ميكردم جامعه عقب مانده ايران با كوشش هاى اين قبيل انسانها حتما بجلو خواهد رفت. بخصوص كار بهرنگى بعنوان معلم براى ما بسيار قابل ستايش بود. جنبه جالب ديگرى كه بهرنگى داشت حمايت او از تحصيل، چاپ و پخش كتابهاى آموزشى تركى آذرى بود.

    وقتى بهرنگى در سال ١٣٤٧ در ارس غرق شد ما هنوز از چند و چون داستان خبرى نداشتيم و كسى در محيط چپى و ضد رژيم شاه كه آنوقتها بين روشنفكران حاكم بود نميتوانست چيزى بجز شايعه كشته شدن او را كه زود پخش شد و بدون سوال و ترديد مورد قبول قرار گرفت قبول كند. اينكه ممكن است كسى مثل صمد بهرنگى بخصوص بعلت شنا بلد نبودن واقعا خودش در ارس غرق شده باشد براى كسانيكه در روياروئى با رژيم شاه نيازمند خون و شهادت و حوادث دراماتيك بودند اگر هم واقعيت داشت قابل اعتراف نبود. خاطرات حمزه فراهتى دوست نزديك بهرنگى و از رهبران سابق “فدائيان خلق” كه همه سالها او را متهم به كشتن صمد از طرف حكومت ميكردند قرار بود بعد ها منتشر شود وآب سردى بر سر شهادت پرستان خواب آلود بريزد.

    اما در سالهاى ١٣٥٠ ش يعنى در اين آخرين دهه حاكميت پهلوى هنوز نام هائى مانند صمد بهرنگى اسطوره هائى نيمه مقدس بودند كه روشنفكران از آنان انتظار داشتند منجى ملت باشند. من يك نسل از صمد جوانتر بودم. در آن سالها براى ما جوانانى كه بتازگى به خارج از كشور آمده بوديم و تحت تاثير تشنج سياسى داخل بوديم ترجمه و پخش آثار كسانى مانند بهرنگى و يا فروغ فرخزاد جزو “وظايف ميهنى” براى تنوير افكار جهانى در مورد اوضاع ايران بشمار ميرفت.

    در سالهاى ١٩٧٢ و ١٩٧٣ مدت كوتاهى قبل از اينكه براى ادامه تحصيل به آلمان بروم ابتدا دو قصه “ماهى سياه كوچولو” و “يك هلو، هزار هلو” را به تركى ترجمه كردم و به دوستان ترك همدوره اى ام كه با موسسه انتشاراتى “گؤزلم” آشنا بودند دادم. ابتدا “ماهى سياه كوچولو” و سپس “يك هلو، هزار هلو” در سال 1972 با نام مستعار “ع. دوست”
    A. Dost
    كه بعنوان مترجم براى خود انتخاب كرده بودم منتشر شد. تا جائيكه بخاطر دارم “يك هلو، هزار هلو” چندان مورد استقبال قرار نگرفت اما “ماهى سياه كوچولو” موفقيت نسبتا بزرگى بود تا جائيكه مرحوم اردال اؤز
    Erdal Öz
    كه آنوقتها هم در آنكارا يك كتابفروشى داشت و هم جزو صاحبان موسسه معروف «جان»
    Can Yayınevi
    و مسئول سری كتابهاى كودكان بنام “آركاداش”
    Arkadaş Kitaplar
    در استانبول بود تماس گرفته پرسيد كه آيا ميتوانم قصه هاى ديگرى از بهرنگى ترجمه كنم يا نه. اؤز بعد ها نويسنده نسبتا معروفى شد.

    با اين ترتيب انتشارات “جان” در تركيه دومين موسسه اى شد كه قصه هاى صمد بهرنگى را به تركى منتشر نمود. نام مستعارى كه من اين بار بعنوان مترجم براى خود انتخاب كردم “شعله آك يوز”
    Şule Akyüz
    بود. راستش هنوز هم دقيقا نميدانم چرا مصرانه از نام مستعار استفاده ميكردم و نميخواستم نام حقيقى ام زير چاپ برود. تا جائيكه بخاطر دارم فكر ميكردم اگر در حكومت ايران اين را بفهمند براى من خوب نيست.

    سه قصه ديگر بنام هاى “اولدوز و کلاغها”، «اولدوز و عروسک سخنگو» و «افسانه محبت» با اين ترتيب در موسسه “جان” استانبول بچاپ رسيدند. سال ١٩٧٤ كه من به آلمان رفتم ادامه همكارى با موسسه “جان” و ترجمه بعضى قصه هاى ديگر بهرنگى را به يكى از دوستان خوب شمالى ام سپردم.

    فكر كنم بعد ها ترجمه هاى ديگرى بخصوص از “ماهى سياه كوچولو” در تركيه بچاپ رسيد. بنظرم ترجمه هاى دوست عزيزم دكتر هاشم خسروشاهى كه امروزه يكى از نويسندگان بنام تركيه است از بهترين ترجمه هاى بهرنگى بشمار ميروند.

    امروز كه برگشته به گذشته نگاه ميكنيم دركش آسانتر است كه نه بهرنگى و نه ديگران آن اسطوره ها و منجيان ملت نبودند كه ديگران از آنها ساخته بودند. آثار بهرنگى هم البته چيزى در سطح كلاسيك هاى دنيا نيستند. اما من هنوز باور دارم كه بهرنگى اولا انسانى پاك و شريف و معلمى با ايمان به كار آموزگارى، نوشتن و تحقيق بود كه هم وغم خود را صرف خدمت به مردم و بخصوص كودكان و جوانان عادى و بيسواد ميكرد و ثانيا آثار او و بخصوص قصه هايش، اگر چه بعضى از آنها نه قصه كودكان بمعناى سنتى كلمه بلكه داستانهائى براى تشويق كوشش، پويش و پيشرفت اجتماعى هستند، اكثرا ارزش خود را حفظ كرده و بخصوص در آن سال ها ترجمه و معرفى آنها بويژه در كشور هاى همسايه ايران كارى خير بوده و هنوز هم هست.… ادامه خواندن

    دل درد ناشی از زبان ترکی آذری

    commentary5

    عباس جوادی – کمتر ملتى ميشناسم كه تحصيلكرده هايش كه به تاريخ و جامعه شناسى و سياست كشور خود علاقه دارند، به درجه ما ايرانى ها با گذشته خود مشکل داشته باشند. یکی از این مشکلات جدى، ترکی شدن زبان اکثریت مردم آذربایجان بین 500 تا هزار سال پیش است که باعث «دل درد» بعضی از هموطنان میشود.

    این عده که مثل اکثریت مردم عادی،علاقه وافری به ایران و تمامیت ارضی این کشور و گذشته و فرهنگ و زبان فارسی دارند میخواهند حتما همه قبول کنند که در گذشته، یعنی تا 500-600 سال پیش زبان حاکم بر آذربایجان نه مثل امروز ترکی بلکه لهجه ای از زبان های فارسی بود (تاتى، چيزى شبیه تاتى امروز كه در حال زوال است و يا تالشی که نام «آذری باستان” گرفته است) اما همراه با کوچ قبایل ترک زبان از آسیای میانه و بخصوص از دوره سلجوقیان به بعد زبان آذربایجان و بخش هائی از خراسان از فارسی به ترکی تبدیل یافته است.

    در این مورد که از نظر علمی شکی نیست.

    ولی این دسته با این تشخیص تاریخی بسنده نمیکنند و «از این انشاء نتیجه میگیرند» که ترکی، زبان اصلی وتاریخی و یا «ملی» مردم آذربایجان نیست و باید با توسعه فارسی بعنوان زبان رسمی و مشترک کشور، زبان ترکی عملا عقب نشینی کرده از گردونه استفاده عمومی مردم خارج شود.

    از این جهت هر وقت کسی میگوید که زبان ملی و مادری اکثریت آذربایجانیان ترکی است و باید حقوق شهروندان آذربایجان در مورد تحصیل و ترویج زبان مادری شان تامین شود، این هموطنان «دل درد» میگیرند و ترجیح میدهند اصلا نام «ترکی» برده نشود تا نزدیکی بین زبان آذربایجانیان ایران با زبان ترکیه و جمهوری آذربایچان مورد تاکید قرار نگیرد. بنا براین آنها استفاده از تعبیر «آذری» بجای «ترکی» و یا «ترکی آذری» را ترجیح میدهند چونکه از نظر آنها هر چه که مربوط به ترک و ترکی باشد از نظر ایران و ایرانی و وحدت و تمامیت ارضی ایران بالقوه خطرناک است.

    بهمین ترتیب این هموطنان وقتی میشنوند که آذربایجانیان ترک زبان خود را «ترک» و هموطنان فارسی زبان خود را «فارس» مینامند ناراحت میشوند چرا که تصور میکنند منظور از «ترک» آنست که هموطنان آذربایجانی خود را از نژاد و قوم و ملتی جز ایران و نزدیک تر به ترکیه میشمارند و مینامند در حالیکه تعابیر «ترک» و «فارس» بین قاطبه مردم آذربایجان رایج است و منظور مردم از این تعابیر نه نژاد و قوم و ملت بلکه صرفا زبان است. «ترک» به معنای «ترک زبان» و «فارس» به معنای «فارسی زبان».

    این دسته از هموطنان از اینکه ایران هرارسال تحت حاکمیت تقریبا مستمر ترک زبانان بود در عذاب الیم به سر میبرند، از اینکه احتمالا خون همه آنها با خون ترک و عرب و مغول و ارمنی و غیره مخلوط شده است رنج میبرند و آنها که نام های خانوادگی شان از قبیل «بهارلو» و «افشار» و «شاملو» یاد آور کوچ قبایل ترکمن به ایران است احساس شرم میکنند.

    میتوان این را باور کرد؟

    میتوان تصور کرد که امروز یک انگلیسی بخواهد از ریشه های قومی ژرمن، آلمان و فرانک خود شرم کرده بخواهد زبان خود را از ریشه ژرمنی و فرانکی آن تصفیه کند؟

    در آمریکا هرکس بعنوان موضوعی جالب و دلیلی بر رنگارنگ بودن قومیتش و حتی با کمی احساس غرور میگوید که اجدادش از چین یا ایرلند و یاکنیا به آمریکا آمده اند.

    در ایران دعوای بعضی ها بر سر این است که زبان مادری چند ملیون از شهروندان این کشور اصلا خوب است که وجود داشته باشد یا نه!

    عرض کردم. اینکه زبان اکثریت آذربایجانیان مثلا هزار سال پیش ترکی نبود بنظرم مورد شک جدی هیچ کسی نیست که واقعیت تاریخی را با تصورات شخصی خود مخلوط نمیکند. فقط «نتیجه گیری» این هموطنان است که مشکل آفرین است.

    بر پایه این واقعیت تاریخی به این نتیجه سیاسی و شعاری رسیدن که «پس باید دامنه ترکی محدود شود و فارسی بتدریج تبدیل به زبان اول آذربایجانیان شود» رد واقعیت، هتک حقوق زبان مادری ملیونها نفر از هموطنان آذربایجانی و زورگوئی فرهنگی و زبانی است.

    خیالبافی کودکانه هم هست – درست مثل اینکه کسی بخواهد مردم عراق و یا مصر که حالا هزار و خرده ای سال است عرب زبان شده اند برگشته زبان های 1500 سال پیش خود را زبان مادری خود کنند و عربی را ترک نمایند.

    خود ترک ها در ترکیه انکار نمیکنند که زبان مردم ترکیه کنونی در دوران بیزانس و قبل از آمدن قبایل ترک زبان (تقریبا همزمان با کوچ ترک ها به ایران) یونانی، ارمنی و یا کُردی قدیمی بود و هر چه بود، بهر حال ترکی نبود. اما هیچ کُرد و یا یونانی جدی شعار نمیدهد که مردم ترکیه باید ترکی را رها کرده به زبان های قدیمی هزار سال پیش برگردند.

    این شعار ها که گاه رنگ نژاد پرستی هم میگرفت در پايان مشروطه و زمان رضاشاه داده شد و تا حدی تبدیل به سیاست دولت هم گردید كه اتفاقا متفكرين اصلى اش هم مانند کاظم زاده ایرانشهر و کسروی آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان و دست اندازیهای روس، انگلیس و عثمانی بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت.

    مشابه این افراط گریهای پان ایرانیستی، پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك و بعد از استقرار جمهوری ترکیه بود كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.

    آمیزش و رنگارنگی قومی و زبانی امروزه از آمریکا گرفته تا کانادا و هندوستان و آمریکای لاتین مایه غنای جوامع است و در صورت تامین فرصت های برابر برای شکوفائی همه این زبان ها و فرهنگ ها باعث پیشرفت بیشتر این جوامع در شرایط صلح و رفاه میشود.

    چه نیازی هست که از گذشته خود نتایج تبعیض آمیز و دشمنی انگیز بگیریم؟

    در بخش دوم این مقاله «دل درد» گروه دومی از هموطنان در رابطه با گذشته زبان آذربایجان ایران را مورد بحث قرار خواهم داد، گروهی که دچار افراط گری کاملا دیگری شده اند و میگویند که زبان آذری قدیم که گونه ای از زبان های فارسی بود افسانه است و در واقع چهار پنچ هزار سال است که زبان آذربایجانیان ترکی است!!

     … ادامه خواندن

    زبان «غزه ته چی رضا»

    O_olmasın,_bu_olsun_(film,_1956)

    دقیقه:

    39m50s

    یک پارچه از فیلم معروف «او اولماسین بو اولسون»، اثر اوزییر حاجی بیگوف از سال 1910 (تهبه فبلم از سال 1956) که زندگی همان دور باکو را نشان میدهد بسیار آموزنده است – حتی برای امروز ما. توليد اين فيلم كه به كودكى همه نسل من و بعد از من مُهر خود را زده بنظرم به سال 1956 يعنى هشت سال بعد از وفات حاجى بيگوف مربوط ميشود.

    از فیلم «او اولماسین بو اولسون» (مشهدی عباد). ضیافت. سر میز غذا. «غزه ته چی رضا» (روزنامه نگار) که تحصیل کرده استانبول است هم جزو مدعوعین است. سر میز طبق عادت هر کس صحبتی میکند. «غزه ته چی رضا» هم با لهجه ترکی استانبولی شروع به سخن میکند و در ابتدا از حضار اجازه میخواهد که صحبت کند. اما کسی حرفهایش را بخاطر لهجه استانبولی اش نمی فهمد. بنا براین جواب نمیدهند. «غزه ته چی رضا» که نمیداند مردم لهجه او را نمیفهمند عصبانی میشود و میخواهد مجلس را ترک کند. حضار جلوی او را میگیرند. مشهدی عباد میگوید «آنقدر غلیظ حرف میزنی که من که کتاب «تاریخ نادری» را تا نصفش خوانده ام نمیفهمم. این بیسواد ها از کجا بفهمند»؟ بعد «غزه ته چی رضا» به لهجه معمولی ترکی آذری شروع به صحبت میکند و مردم میفهمند و همه آشتی میکنند.

    متن صحبت:

    «(غزه ته چی رضا): افندیلر، مساعده نیزله بیر قاچ کلمه سؤز افاده سینه اشد احتیاجم وار… (سکوت) افندیلر؟ سکوت ایدیورسونوز؟ عجبا مساعده وئرمک ایستمییورسونوزمو؟ هه؟ افندیلر، بیرده جواب وئرمییه جک اولورسانیزسا، بو مبهم سکوتونوزی کندیم اوچون بویوک بیر حقارت عد ائده جگم.
    — (جماعت) بارک الله، بارک الله، یاخشی دانیشیرسان…
    — بکلیوروم افندیلر… (سکوت) رستم بيگ؟
    (یک نفر) — اده، دلی اولموسان؟
    — رستم بیگ، بنده نیزی تحقیر ائتمک فکرینیز واردیرسا، نه اوچون بونو کندی خانه نیزده اجرا ائدیورسونوز؟ باشقا بیر یئرده ادا ائتمک قابل دگیلدی می؟ هه؟
    (رستم بیگ نمی فهمد): چوخ ساغ اول، چوخ راضی یم…
    — آرتیق بو حقارتدیر. من بوردا اوتورمام (دستمال را به میز میزند ومیخواهد برود. یکچند نفر مانعش میشوند و میگویند بیا و بنشین. این بار بازبان معمولی ترکی آذری میگوید:) اده، سحر دن من سیزینن دانیشماق اوچون سیزدن جواب ایستییرم سیز هئچ جواب وئرمک ایستمیرسوز.
    (مشهدی عباد): آ کیشی، او قدر غلیظ دانیشیرسان که بیلمک اولمور که نه دییرسن. من ئوزوم تاریخ نادری کتابی نی یاریسینا قدر اوخوموشام اما سنون دئدیگووی آنلامیرام بو بیسوادلار هاردان باشا دوشسون؟!!»… ادامه خواندن

    سه معیار پیشرفت ترکی آذربایجانی ایران

    عباس جوادی –  از وقتی من در دانشگاه شروع به تحصیل زبان شناسی کردم، هم معلمین خود من و هم مولفین بین المللی و معروف کتب و مقالاتی که ما از آن استفاده میکردیم و در سطح بین المللی بعنوان «استاندارد» قبول میشد، دو اصل اساسی را به ما می آموختند: یکم: زبانهای دنیا، چه از طرف میلیارد ها نفر استفاده شوند و چه از طرف چند صد نفر، واژگان آنها چه میلیونها لغت باشد و چه سیصد – چهار صد کلمه، و مردمی که از آن زبانها استفاده میکنند چه فوق العاده «پیشرفته» باشند و چه «ابتدائی»، هیچکدام از این زبان ها «بد» و یا «خوب» نیستند وهر کدام برای خود ساختاری پیچیده و جالب دارند. دوم: به ما میگفتند سعی کنید در مورد واژگان، دستور زبان و تلفظ این زبان ها آنرا توصیف کنید و بررسی و تحقیقی توصیفی کنید و نه تجویزی، یعنی وضع و ساختار و قانونمندی های زبان ها را تصویر و توصیف کنید و از قضاوت هائی از قبیل اینکه فلان چیز درست و خوب است و بهمان چیز غلط و بد است پرهیز کنید.

    با این وجود شک نیست که زبان ها هم روند تکاملی خودرا میپیمایند. مثلا زبانی که الفبا دارد با آنی که ندارد از نظر تکاملی یکی نیست. نه اینکه زبانی که الفبا ندارد بد و پست است و میتوان فراموشش کرد تا از بین برود. شاید هم برعکس، زبانی که الفبا ندارد و فقط چند صد نفر با آن تکلم میکنند نیاز به دقت و توجه و همت بیشتری دارد تا مثلا انگلیسی و یا اسپانیولی. اما معیار های این «تکامل» و «پیشرفت» زبان ها چیستند؟

    حدود صد سال است که زبان شناس ها در این مورد بطور مشخص بحث میکنند و نظر میدهند. هر کدام آنها معیار های دیگری مطرح میکند. من شخصا در این مورد طرفدار چارلز فرگوسون (1968) هستم که نظراتش بسیار رایج است. اوحد اقل از سه معیار اصلی سخن میگوید: الفباء، استانداردیزاسیون و مدرنیزاسیون. من هرکدام از این سه معیار را در رابطه با زبان ترکی آذربایجانی مورد بحث قرار خواهم داد. در بخش اول این مقاله فقط در باره الفبا صحبت خواهم کرد و سپس به دو معیار دیگر یعنی استانداردیزاسیون و مدرنیزاسیون خواهم پرداخت.

    الفباء

    صرفنظر از الفباهای کهن و مهجور ترکی مانند یئنی سئی و غیره، همه ملت های ترک زبان پس از قبول اسلام از الفبای عربی و علامات و اشاراتی که بعدا (مثلا در فارسی) به آن علاوه شده استفاده کرده و میکنند. از اواخر قرن نوزدهم میلادی نظر تغییر الفبای بعضی زبان های ترکی (ترکی عثمانی و ترکی قفقاز – آذربایجان) به لاتین مطرح شد  و هوادارانی پیدا کرد. استدلال اکثر هواداران تغییر الفبا این بود که الفبای عربی – فارسی نمیتواند اکثر صداهای مصوت ترکی را مانند

    a, i, ı, e, ə, o, ö, u, ü

    منعکس کند که این ایراد، تا حد معینی درست هم هست. نکته مورد اعتراض دیگر طرفداران الفبای لاتین این بود که بعضا برای فقط یک صدا چندین حرف موجود است مانند ز، ذ، ض، ظ که کار خواندن و نوشتن را مشکل میکند. طبیعتا این ایراد هم اصولا درست است. انگیزه دیگر اصلاح طلبان الفباء نزدیک تر شدن به جوامع و فرهنگ های «پیش رفته» غربی و دور شدن از فرهنگ اسلامی و شرقی بود که این، البته بیشتر انگیزه ای سیاسی بود و آنها تصور میکردند با تغییر الفباء به تمدن و پیشرفت جوامع غربی نزدیک تر خواهند شد.

    همین جا اما باید یک پرانتز باز کرد: (1) هیچ الفبای موجود و یا قدیمی دنیا قادر نیست عین صدا های زبان ها را بطور کاملا دقیق منعکس کند و آنها را صد در صد از صدا های مشابه تفکیک نماید. (2) بسیاری از زبان های بزرگ و کوچک دنیا از قبیل انگلیسی، آلمانی و یا ارمنی و عبرانی بیش ازهزارسال است که الفباء های خود را تغییر کلی و اساسی نداده بلکه بعضی ها آنرا تا حدی اصلاح و ساده تر کرده اند در حالیکه در الفباء و املای کنونی این زبان ها هم هنوز هر حرفی منعکس کننده فقط یک صدا نیست. و (3) تغییر اساسی و سیستماتک الفبای یک زبان باعث گسستگی با گذشته آن زبان و ادبیات میشود و در عمل، مثلا آموزش و پرورش و کار های اداری و مکاتبات و ارتباط بین نسل های مختلف را دچار اشکال و تاخیر مینماید.

    با این وجود، بعد از استقرار جمهوری ترکیه الفبای عربی که بیش از هزار سال در میان سلجوقیان و در امپراتوری عثمانی به کار برده میشد فسخ شده الفبای لاتین کنونی را در پیش گرفتند. ترکیه بیش از 70 سال است که از همین الفبای لاتین استفاده میکند.

    در آذربایجان قفقار، نُه سال بعد از استقرار جمهوری شوروی آذربایجان یعنی در سال 1929 میلادی الفبای ترکی آذری را از عربی – فارسی به لاتین (با چند تغییرات و اصلاحات) تبدیل کردند و تنها بعد از 11 سال یعنی در 1940 باز آنرا عوض کرده روسی اش کردند، همان کاری که در مورد زبانهای آسیای مرکزی هم کرده بودند. زمانی که پایه های اتحاد شوروی متزلزل شد، روشنفکران و نویسندگان جمهوری آذربایجان مقالات بسیاری در انتقاد از تغییر الفبا از عربی – فارسی به روسی کرده و گفتند که کمونیستها این کار را «صرفا بخاطر جدا کردن آذربایجانیان جنوب از همزبانان قفقازی شان کرده اند.» در این مورد پر سر و صدا ترین اثر، شعر بختیار وهاب زاده با سرلوحه «دگیشدی مین ایللیک الفبامیزی» بود. اما مدت کوتاهی بعد از این انتقادات، «مین ایللیک الفبا» را باز تغییر داده با علاوه کردن دو حرف

    ə – x

    به الفبای موجود ترکی ترکیه، الفبای لاتین را قبول نمودند.

    دو کشور آسیای مرکزی، اوزبکستان و ترکمنستان هم الفبای روسی خود را به لاتین تغییر دادند. اما بخاطر تازگی نسبی این تغییر، انسان های بالای سن 25-30  در خواندن و نوشتن با این الفبا مشکلات دارند و هنوز کتاب های کافی با این الفبا منتشر نشده اند. تاجیکستان، قزاقستان و قیرغیزستان هنوز از الفبای روسی استفاده میکنند.

    اما در ایران که تحصیل و آموزش ترکی آذری ممکن و قانونی نبود (و هنوز هم نیست)، مسئله تغییر الفباء اساسا مطرح نبود و بطور جدی مطرح نشد. حتی در زمان حکومت یکساله پبشه وری هم برای نوشتن و خواندن ترکی آذری از الفبای رایج در ایران یعنی عربی – فارسی استفاده کردند. بعد ها، چه در زمان پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامی، نوشتن و خواندن ترکی آذری فقط با ابتکار (و ریسک) شخصی افراد، گروه ها و یا مجلات و موسسه های انتشاراتی انجام گرفت و میگیرد که آنها هم پیوسته مورد فشارو پیگرد و مجازات بودند و هنوز هم هستند.

    نتیجه آن شد که چون تحصیل ممکن نبود و مرکز دانشگاهی و آکادمیکی موجود نبود که استاندارد معینی از نظر الفباء و املا بگذارد، اشخاص و گروه ها برای نوشتن و خواندن ترکی آذری طبق سلیقه و باور خود راه های گوناگونی را در پیش گرفتند. در این 50-60 سال اخیر در حالیکه اکثریت قریب به اتفاق آذربایجانیهای ترک زبان خواندن و نوشتن زبان مادری خود را نمیدانستند و نمی دانند، آنهائی که به این کار علاقه و دلبستگی شخصی داشتند و دارند، با تقبل ریسک و خطر نوشته و خوانده اند اما در این راه به ناچار با سلیقه شخصی خود رفتار کرده اند. مثلا مجله «وارلیق» با مدیریت آقای دکتر جواد هیئت علامات و اشاراتی به الفباء و املای موجود عربی – فارسی اضافه و در خود مجله اجرا کرد که کاملا جدید بودند اما رایج نشدند. این در حالی بود که بعضی کسانی که در جمهوری آذربایجان و یا ترکیه اقامت و تحصیل کرده اند و یا ادبیات و مطبوعات این دو کشور را پیگیری میکنند علاقه بیشتری به خواندن و نوشتن با الفبای لاتین نشان میدهند که برای آنها راحت تر است اگرچه از نظر اکثریت آذربایجانیان ایران خواندن و نوشتن زبان مادری با الفبای لاتین هنوز ناآشنا و «غریبه» است.

    یعنی در نتیجه از نظر الفباء و املای ترکی آذری امروزه ما شاهد بی قاعدگی و بی نظامی یعنی عدم استاندارد قبول شده ای هستیم که بنظر میرسد تا زمان استقرار حق تحصیل و ایجاد استاندارد های الفباء و املا برای ترک زبانان آذربایجان ایران ادامه خواهد یافت.

    ————————————

    این مقاله و دو مقاله دیگر که در زیر ذکر میشود برگرفته از کتاب من با تیتر زیر است:

    آذربایجان و زبان آن (برکلی – کالیفرنیا 1988).

    در ضمن می توانید به سلسله مقالات من: «الفبا مسئله سی باره ده قیدلر»، مجله وارلیق، شماره های 79-4، و 369، سال 1370، چاپ تهران، که در بحبوحه تغییر الفبا در جمهوری آذربایجان نوشته شده بود، مراجعه فرمائید.… ادامه خواندن

    يك “درس تاريخ” براى تسكين خاطر همه

    Yaddasht

    عباس جوادى – در تركى، ما مثلى داريم و ميگوئيم كور توتدوغون بوراخماز – كور كسى را كه يافته رها نميكند. خيلى چيز ها مربوط به كمى آگاهى نيست. خيلى ها مخصوصا در اين “دوران فيس بوك” در مورد مسائل اجتماعى، فلسفى و يا سياسى اطلاعاتى ندارند. آنها در همه بحث ها شركت ميكنند ولى منظور واقعيشان گوش كردن به استدلال طرفها و بعد تصميم گرفتن نيست. آنها تصميم خود را گرفته اند و از موضوعى اطلاع داشته باشند يا نه فرقى نميكند نظرشان را داده اند در بحث هم براى تائيد يافتن براى نظرشان شركت ميكنند و نه كشف حقيقت. وقتى چيزى ميخوانند (اگر واقعا بخوانند) هم همچنين. اگر احساس كنند چيزى بوى انتقاد و يا مخالفت با نظريات آنها را دارد يا نميخوانند و گوش نميكنند و يا اگر حوصله اش را داشته باشند و فعال هم باشند ميايند تا حرف خود را ثابت كنند و جر و بحث نمايند.

    يك نويسنده كُرد تركيه اخيرا ميگفت من هرچه مينويسم تركيه هرچه باشد پيشرفته تر از جامعه اقليم كردستان عراق است كُرد هاى تركيه ميپرسند درست اما حالا بگو بالاخره دولت مستقل ما تشكيل ميشود يا نه.

    در تاريخ هميشه اينطور بوده است. مخصوصا در مورد مسائل اعتقادى و دينى و تا حد زيادى هم سياسى و گرنه اعتقاد كسى ثابت و مستحكم نميبود. اما دوره تقسيم و دسترسى همه به هرگونه اطلاعات و امكان نظر دادن همه در باره همه چيز دنيا ظاهرا به اين جريان شدت بخشيده است.

    البته موضوع رواج يافتن و مُد روز شدن نظرى، حزبى، عقيده اى، جريانى و دين و مذهبى در دوره هاى معين تاريخ هم نقشى در اين كار بازى كرده است.

    در اين شرايط است كه هر كس فكر ميكند در راه “حقيقت” تلاش ميكند و احساس تاسف ميكند كه ديگر انديشان و “كجراهه رفتگان” به اين سادگى ها به “صراط مستقيم” نميايند.… ادامه خواندن

    خاطرات دبیرستان فردوسی تبریز

    عباس جوادی – 17-18ساله که بودم کله ام دیگر از نظر سیاسی داغ کرده بود. زمان شاه بود، سال های 1340. به دبیرستان فردوسی تبریز میرفتم. بحث های سیاسی و فلسفی مد روز بود. مرتب و با حرص و جوش بحث میکردیم – گویا همه و هرکدام ما 17-18 ساله ها خیلی از سیاست، اوضاع بین المللی، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و تاریخ جهان خبر داریم!

    در کلاس ما و کلاس های دیگر همه رقم آدم پیدا میشد، از توده ای و جبهه ای گرفته تا نیروی سومی، اسلامی و یا طرفداران کسروی. شاه پرست هم بود. بعد ها درک کردم که این گروه بچه ها واقعا نه میدانستند توده ای و جبهه ای یعنی چه و نه میفهمیدند که اگر در این طرز فکر خود پافشاری کنند در اوضاع آن سال ها و بعدا چه عواقبی برای آنها خواهد داشت. وقتی خانواده ها و بزرگ تر ها کمی گوششان را میکشیدند آنها فکر میکردند که نگرانی از «منافع شخصی» و خانوادگی چیزی حقیر و شرم آور است چونکه «حقیقت» و «منافع بشریت» مهم تر از منافع شخصی است.

    این بچه ها اغلب در عین حال روشنفکرمنش، رمانتیک و شعر دوست هم بودند. من هم جزو این دسته بودم. اما بنظرم ما بیشتر تحت تاثیرخانواده ها و دوستان خود و یا مد روشنفکری روز بودیم و با یک احساس تمیز و بدون توقعی میخواستیم مثل اکثریت نباشیم بلکه اهرم تغییر شویم و «جامعه و دنیا را عوض کنیم.». اما همه ما ها را اگر جمع میزدی بنظرم بیشتر از 20-25 در صد سیکل دوم دبیرستان نمیشدیم. اکثریت بزرگ بچه ها کاری به این کار ها نداشتند اما با همه رفیق و دوست بودند.

    اکثریت بسیاربزرگ بچه های کلاس ما و کلاس های دیگر اهل تبریز و دورویر آن بودند. یک چند نفر هم فارسی زبان و کرد و آسوری و ارمنی و بهائی هم میشناختم که یا در کلاس ما بودند یا در کلاس های دیگر. اما هیچ مشکل و اختلافی بین ما ها نبود. فقط یادم هست که بچه های بهائی احتمالا بخاطر پیش داوری هائی که آن وقت ها هم در مورد این آئین بود زیاد با دیگران قاطی نمیشدند. ما در کلاس یعنی وقتی معلم بطور رسمی درس میداد و سوال و جواب میکرد فارسی حرف میزدیم اما در خود کلاس و بیرون ازآن بین خودمان و یا حتی بیرون از کلاس با معلم ها ترکی حرف میزدیم.

    ما ها صرف نظر از طرز فکر خود، همگی خودمان را «متعهد» و «مسئول» حس میکردیم و تا حد زیادی هم فکر میکردیم از اکثریت که علاقه ای به این موضوعات نداشتند یک سر و گردن بالاترو بهتریم در حالیکه اکثریت مردم «حقیقت» را نمی فهمند و باید آنها را «روشن» کرد.

    وابسته به طرز فکر خود، دغدغه ها، موضوعات بحث و مطالبی که میخواندیم فرق میکرد. از نویسنده ها و شعرا مثلا آل احمد، شاملو و فروغ فرخزاد را میخواندیم و از قدیمی تر ها صادق هدایت، کسروی، دهخدا و نیما را. از ادبیات خارجی مخصوصا نویسنده های روسی، فرانسوی و تا حدی انگلیسی رایج تر بودند از قبیل تولستوی، داستویفسکی، گورکی، بالزاک، هوگو، سارتر، کاموو یا شاعر ترکیه ناظم حکمت . ادبیات ترکی آذری هم مد بود مخصوصا آنچه که مربوط به مرحله «روشنگری» ادبیات آذربایحان یعنی مثلا آخوند زاده، محمد قلی زاده، صابر و بعد تر معجز و شهریار میشد. اکثر آثار این نویسندگان چاپ شده بود و آزاد بود. بعضی ها را هم که عملا آزاد نبود میتوانستیم بدست بیاوریم، حالا یا از طریق دوستان و کتاب های قدیمی در خانه آشنایان و یا از کتابفروش هائی که به شما اعتماد داشتند.

    آن روزها شعر خواندن و شعر گفتن خیلی رایج بود. به قول فروغ به هرکس سلام میگفتید از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعار»ش را در آورده به شما نشان میداد. ما ها احتمالا بخاطر فشار سیاسی و سانسور، بیشتر به سمبولیزم (مانند «شب» و «روز» بعنوان اوضاع بد و یا خوب اجتماعی) و عشق رمانتیک و یک جانبه علاقه داشتیم.

    آن سال ها صمد بهرنگی تازه تازه معروف شده بود. من صمد و بهروز دهقانی را چند بار در کتابفروشی شمس در خیابان پهلوی سابق (خمینی کنونی) دیده بودم.

    خدا رحمتش کند پدرم هم اهل کتاب و ادبیات بود. در دانشگاه ادبیات و فلسفه خوانده بود و به من عربی درس میداد و شعر های حافظ، سعدی، فردوسی و خاقانی را میخواند و معنایش را توضیح میداد. ما در خانه کتابهای زیاد تاریخى هم داشتیم.

    پدرم محض چاشنی گهگاهی در باره مسائل سیاسی هم حرف میزد و وقتی میدید کسی خارح از فامیل در مجلس نیست با احتیاط شاه را به باد انتقاد و تمسخر میگرفت اما اصلا اهل آن نبود که پیش فردی غیر خودی حرف سیاسی بزند و خود و خانواده اش را زیر کوچکترین شک و شبهه ای بیاندازد.

    من هم که تشنه بحث سیاسی و اجتماعی و فلسفی بودم در خانه وقتی دیگر کسی برای بحث نبود به پدرم رو میاوردم. مبدانستم هزار بار بیشتر از من میداند اما خودم را خیلی «مدرن» تر و «اجتماعی تر» حساب میکردم. اما وقتی او از طول این نوع بحث ها خسته میشد و در عین حال چون از عواقب «سیاسی» شدن من میترسید برای دلسرد کردن من میگفت «از این بحث ها هیچ چیز عاید آدم نمیشود. حالا تو برو به بقالی سر کوچه و برای خریدن نیم کیلو ماست عوض دادن پول از این بحث ها بکن. مگر بقال این را قبول میکند؟ آدم برای زندگی پول و تحصیل لازم دازد.» مرتب به من میگفت «بو سوُز لردن چوُرک چیخماز» یعنی از این حرف ها نان در نمی آید.

    من بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم. میدانم که ده ها و صد ها هزار نفر از فارغ التحصیلان دبیرستان فردوسی که واقعا یکی از بهترین دبیرستان های تبریز بود و هنوز هم هست، در ایران و خارج از کشور صاحب شغل و تخصص مهم و قابل توجهی شدند و هم برای خانواده های خود و هم برای ملت ومملکت مثمر ثمر قرار گرفتند اغلب آنها از همان اکثریتی بودند و هستند که ما در ایام جوانی تصور میکردیم از آنها دانا تریم و آنها به «روشنگری» ما نیاز دارند. از گروه ما دانش آموزان و بعدا دانشجویان «متعهد» هم بسیاری ها صاحب کار و حرفه و تخصص خوبی شدند. اما عده کمی سیاست را پیشه کردند و «فول تایم» مشغول فعالیت سیاسی بودند که از این عده بعضی ها بعدا به کار و زندگی عادی پرداختند اما عده ای دیگر حیف شدند یعنی به زندان افتادند و یا بخاطر عقیده هایشان کشته شدند.

    یاد همه شان بخیر. هم آنهائی که رفتند و هم آنهائی که ماندند. هم آنهائی که به اهداف خود در زندگی رسیدند و هم کسانی که بعدا فکر کردند که میتوانستند موفق تر از این باشند. یاد دبیرستان فردوسی و مدیران و آموزگاران سابقش هم بخیر. حتما حالا هم دانش آموزان و معلمین بسیار خوبی دارد. شاید هم یکی خاطرات دبیرستان را از این سال های جاری بنویسد.… ادامه خواندن

    زبان ما: ترکی آذربایجان

    TDTD

    عباس جوادی – در فیس بوک بحثی در مورد مفاله دیگر من «ترکی آذری ایران» درگرفته بود که اینجا فقط خلاصه اش میکنم. فکر کنم این موضوع که زبان ترکی ما را چگونه بنامیم و یا ما خودمان را بغیر ازایرانی دیگر چه بنامیم، ترک و آذری و آذربایجانی و غیره در داخل ایران اصلا و یا برای اکثریت مطرح نیست. در ایران اگر بگوئید ترک و یا تبریزی و یا اردبیلی هستید کافی است. آذری و آذربایجانی و غیره مهم نیست. یعنی همه اش درست است، غلط نیست، اما لازم هم نیست. معلوم است وقتی گفتید ترک یعنی ترک زبان هستید و معمولا (نه لزوما) آذربایجانی و یا بطور کوتاه و راحتترش آذری هستید. درترکیه و باکو تا بیائید ترکی حرف بزنید میفهمند از کجائید. ترکیه به ما ها «ایرانلی»، «آذری» میگویند و باکوئی ها اصرار دارند ما را «آذربایجانلی» بگویند. اکثرا از «ایرانلی» خوششان نمیاید. فکر میکنند ما نباید بخودمان ایرانی بگوئیم. سیاسی هایشان هم «آذربایجان تورکو» میگویند. خوب حالا يك عرب و يا آلمانى و یا ژاپنی ميپرسد «کجائی هستنید؟» برای آنها بهیچ صورت مهم نيست ترك و يا آذربايجانى و يا آذرى هستيد و و پيشينه و تكوين هويت و غيره تان چى بود. ترك بگوئيد فكر ميكنند ميگوئيد تركيه… آذرى بگوئىد معمولا نمیفهمند و یا اگر با سواد باشند فكر ميكنند منظورتان جمهورى آذربايجان است. البنه اگر اصلا اين جمهورى را بشناسد و بتواند اسمش را تلفظ كند. میگوئید: ايران. همين. فوقش هم اهل تبريز. تبریز؟ تبریز کجاست؟ و غیره. معمولا خارجيها به بقيه داستان كه من از فلان جا هستم و زبان رسمى اينست اما زبان مادرى من وغيره علاقه ندارند مگر اينكه كرم اين بحث ها را داشته باشند. يا نه؟ اصولا این، نوعی بحث تمایز و تفکیک است. بحث خصومت و دشمنی و اینها هم نیست. بحث تفکیک است. تفکیک را هم وقتی میکنند که به آن نیاز و یا علاقه ای باشد. من فکر کنم در داخل ایران به این بحث های سیاسی و یا روشنفکری فقط قشر خیلی محدودی علاقه دارند.برای اکثریت بزرگ این بحث ها اصلا مطرح نیست. در آن بحث هم عرض کرده بودم. یک خواهر زاده ام آنروز میگفت «دائی شما را بخدا این نوشته های شما را کی ها میخوانند؟» خوب، این يادآورى ها کمک میکنند تا پایم به زمین واقعیت بخورد.

    26 سال پیش در یک مجله چاپ استانبول* مقاله ای در باره نام زبان ترکی آذربایجان نوشته بودم. اجازه دهید کم و بیش همان حرف ها را بطور خلاصه تکرار کنم:

    یکم: زبانی که ما در آذربایجان بکار میبریم، زبانی ترکی است. ما هم آنرا «تورکی» مینامیم.

    دوم: «ترکی» عموما به زبان استانداردی گفته میشود که زبان رسمی اکثریت مردم ترکیه است.

    سوم: آن یکی، «ترکی ترکیه» است یعنی گونه ای از ترکی که در ترکیه صحبت میکنند. این یکی، «ترکی آذربایجان» است یعنی گونه ای از ترکی که در آذربایجان صحبت میکنند.

    چهارم: بین مردم عادی خیلی ها هستند که بخاطر مرکزیت این شهر ها، به آن یکی «ترکی استانبولی» و به این یکی «ترکی تبریز» میگویند. اما وصل کردن نام یک زبان به یک شهر احتمالا کار درست و دقیقی نیست.

    پنجم: زبان ها و لهجه های ترکی به درجه های مختلف بهمدیگر نزدیک و یا از همدیگر دورند. نزدیکترین ها به زبان ما آذربایجانیان ترکی ترکیه و تا حدی ترکمنی است. اوزبکی را هم تا حدی میفهمیم. اما فهمیدن قزاقی و قیرغیزی برای ما ها کار آسانی نیست.

    ششم: بعضى از این گونه های ترکی بهمدیگر نزدیک تر و بعضی از همدیگر دور هستند. بخصوص با تشکل دولت های مستقلی مانند قزاقستان، ترکمنستان اوزبکستان و غیره امروزه نمیتوان به همه و تک تک این گونه های خانواده بزرگ زبان های ترکی فقط نام «ترکی» را داد. در ایران 300-400 سال پیش به ترکی ما «ترکی صفوی» و یا «ترکی قیزیلباشی» هم میگفتند. تا اوایل قرن بیستم در قفقازو روسیه به زبان ترکی آذربایجانیان عموما «ترکی» و حتی«تاتاری» میگفتند.

    هفتم: ترکی ما به ترکی ترکیه از همه نزدیکتر است. اما بین این دو هم فرق های زیاد لغوی و دستوری و تلفظی هست. بعضی ها این بحث را سیاسی و ایدئولوژیک کرده اند. بعضی ها میگویند همه اینها از ترکی ترکیه گرفته تا قزاقی و اویغوری عموما «ترکی» هستند با «لهجه» های گوناگون. این بحث ها این جنبه درست را دارند که بهر حال همه اینها یک ساختار کلی دارند و از یک سرچشمه آب میخورند : از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ترکی. مثل فارسی ایران، کردی، بلوچی، گیلکی، و مازندرانی و بدخشی و غیره که خانواده بزرگ زبان های ایرانی را تشکیل میدهند. اما وقتی این بحث غیر عملی میشود و به درد نمیخورد که بخواهید معین کنید منظور کدام ترکی است؟ ترکی آذربایجان یا ترکی ترکیه؟ نام «ترکی» و یا «تورکی» معین نمیکند که منظور کدام ترکی است همانگونه که درست و کافی نیست به فارسی تاجیکی، فارسی دری افغانستان و فارسی ایران و همچنین گیلکی و یا کُردی و تالشی فقط یکجا «فارسی» گفت.

    هشتم: علاوه کردن یک پسوند به نام یک کشور و یا منطقه برای نامیدن یک زبان شاید بعضا رایج است اما اصولا درست نیست: مثلا «کانادائی» یعنی چه؟ انگلیسی کانادائی یا فرانسوی کانادائی؟ از زمان شوروی به بعد در جمهوری آذربایجان زبان ترکی آنجا را فقط «آذربایجانی» نامیدند و احتمالا این کار و اصرار در این نامگذاری دلیلی سیاسی داشت تا به ترکی بودن زبان اکثریت مردم آذربایجان سایه بیاندازند و مانع احساس نزدیکی مردم با ترک زبان های ترکیه شوند. از آن زمان ببعد در باکو به زبان ما «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند و هنوز هم در جمهوری آذربایجان اکثریت مردم زبان مادری خود را «آذربایجانجا» مینامند و نه «تورکجه» و یا «تورکی».

    و اما تعبیر «آذربایجانجا» هم در ایران رایج نیست و هم اساسا مثل تعابیر«کانادائی» و یا «استرالیائی» درست نیست. در آذربایجان ترکی هم حرف میزنند، بعضی ها کردی و تالشی و یا ارمنی و آسوری هم حرف میزنند. نام «آذربایجانی» معین نمیکند که منظور ترکی آذربایجانی است.

    نهم: بنظر من، ما، بین خودمان که «تورکی» میگوئیم و خوب است. اما وقتی میخواهیم تفکیک کنیم که منظور ما کدام ترکی: ترکی آذربایجان و یا ترکی ترکیه است بهتر است بگوئیم «ترکی ترکیه» ودر مقابل: «ترکی آذربایجان»، «ترکی آذربایجانی» و یا «ترکی آذری» که معین شود منظور آن نوع ترکی است که در آذربایجان استفاده میکنند. در ترکیه و غرب هم اصولا به زبان ما فقط «آذری» میگویند که تعبیری کوتاه تر است و تلفظش راحت تراز «آذربایجانی» و «ترکی آذربایجانی» و غیره. برخلاف تعصب و اصرار بعضی ها این تعبیر «ترکی آذری» هم غلط نیست.

    دهم: از این تعبیر ها دو جناح با دو نگرش کاملا متفاوت و متضاد در مورد لفظ «آذری» حساسیت دارند. یک جناح ترک های ناسیونالیست که میگویند وقتی «آذری» میگوئیم حتما اشاره ای به زبان قدیم آذربایجان میکنیم و میخواهیم ترکی بودن زبان کنونی را نادیده بگیریم. بنظرم این حساسیت موردی ندارد. در ترکیه هم غالبا به زبان ترکی ما «آذری» و یا«آذری جه» میگویند وغربی ها هم «آذری» میگویند. اگر این تعبیر به معنای ترکی آذربایجانی کنونی تا این حد مورد استفاده قرار میگیرد بنا براین بدی ندارد و غلط نیست. امروز وقتی فلان کس اهل ترکیه و یا آمریکا «آذری» میگوید منظورش زبان تاتى – فارسى هزار سال پیش که در آذربایجان و قفقاز بکار میرفت، نیست، ترکی آذربایجانی و یا ترکی آذری است.

    بعضی ناسیونالیست های ایرانی هم به جنبه ترکی زبان ما ایراد میگیرند که گویا این، در تضاد با ایرانی بودن ماست که اصلا ربطی ندارد و این حساسیت ها ظاهرا بدان جهت است که این افراد تصور میکنند که هرکس ایرانی باشد باید حتما زبان مادری اش فارسی باشد و اگر زبان مادری بعضی از ایرانیها را ترکی بنامیم وحدت ملی ایرانیان متزلزل حواهد شد! در حالیکه در ایران ده ها زبان و لهجه رایج است، یکی هم ترکی. ترکی ترکمنی و قشقائی هم هست. ربان ها و لهجه های دیگری هم هستند مانند کُردی، عربی، بلوچی و غیره. همیشه هم بوده و ایران هم تجزیه نشده. بالاخره نمیشود که نام یک زبان را صرفا با حساسیت ها و نگرانیهای سیاسی و ایدئولوژیک اینطرف و آن طرف کشید.

    یازدهم و نتیجه: اگر از این بحث ها جنبه ایدئولوژیک و ناسیونالیستی را بگیریم خیلی بهتر و درست تر خواهد شد. عملی تر و راحت ترش هم همین است.

    ————————-

    *Türk Dünyası Tarih Dergisi, Istanbul, Haziran 1987

     … ادامه خواندن

    دکتر هدایت خاقانی: مسائل و مشکلات آذربایجان

    Varliq2

    عباس جوادی – بیست و چند سال پیش آقای دکتر هدایت خاقانی در مجله «وارلیق» چاپ تهران مقاله مفصلی نوشته در رابطه با وضع زبان و ادبیات ترکی آذری در ایران به نوشته های سه نفر جواب دادند: یکم: به نوشته ای ازدکتر جواد شیخ الاسلامی دانشیار دانشگاه تهران در باره «بیمورد بودن آموزش ترکی» و نکاتی که در نقد سلسله های ترک ایران از جمله سلجوقیان مطرح کرده بودند، دوم: جواب به نوشته های استاد ذبیح الله صفا رئیس سابق دانشکده ادبیات دانشگاه  تهران در شکایت از آمیزش نژادی ایرانیان  با اعراب و ترک ها و بعضی نکات در مورد آن شعر معروف فردوسی («نامه رستم فرخ زاد») که بعضی ها میگویند جعلی بوده است و در عین حال موضوع اصل و نسب صائب تبریزی  و بالاخره سوم: جوابی به آقای دکتر جلال متینی استاد سابق دانشگاه مشهد که در رابطه با کتاب بنده موسوم به «آذربایجان و زبان آن: اوضاع و مشکلات ترکی آذری در ایران» (کالیفرنیا 1988) انتقاد بسیار حیرت آوری در مجله «ایران نامه» مرقوم فرموده و حتی بنده را به تاسی از «ادبیات دوران استالین» متهم کرده بودند. (آن کتاب دیگر تجدید چاپ نشد اما بنده چکیده آنرا در این مقاله آورده ام). آقای دکتر خاقانی این  لطف را در مورد کتابچه بنده بدنبال مقاله ای از دکتر جواد هیئت کرده بودند که ایشان هم در مجله «وارلیق» جواب جداگانه ای به آقای دکتر متینی در مورد همین مسئله و مطالب مرتبط نوشته بودند که از هر دو منت دارم. مقاله دکتر هیئت را در مقاله «خاطره ای از دکتر جواد هیئت و مجله وارلیق» منتشر کرده ام. در اینجا خواستم مقاله دکتر خاقانی را هم باز نشر کنم تا بماند و در ضمن ادای احترامی به آقای دکتر خاقانی شود که هفت هشت سال پیش در آمریکا فوت کردند.

    با وجود همه این بحث ها که هم طبیعی و هم لازم است و همگی به روشن شدن یک معضل بزرگ اجتماعی ما یعنی وضع و حقوق زبانهای غیر فارسی اقوام ایران کمک میکنند و باید در شرایط آزادی کامل و بدون فشار و توهین و تحقیر انجام بگیرند، فرصت را غنیمت شمرده به همه استادان ارجمند دکتر جواد هیئت، دکتر ذبیح الله صفا، دکتر جلال متینی، دکتر هدایت خاقانی و دکتر جواد شیخ الاسلامی ادای احترام مینمایم.

    برای مطالعه مقاله آقای دکتر هدایت خاقانی لطفا روی این فایل پی دی اف کلیک کنید.

    دکتر خاقانیادامه خواندن

    «اصل موسیقی ترکی عثمانی از ایران و آذربایجان است»

    پروفسور «خلیل اینالجیق» (اینالجیک) به گواهی اکثر دانشمندان و تاریخشناسان ترکیه و خارج از آن، بزرگترین تاریخشناس معاصر ترکیه است. تخصص استاد اینالجیک در زمینه تاریخ عثمانی است. آنچه که ترجمه اش را در زیر تقدیم میکنیم بخش فوق العاده کوچکی است از صحبت مفصل تاریخشناس ترک «مراد بارداکچی» و روزنامه نگار و مدیر شبکه رسانه ای «خبر تورک» «فاتح آلتایلی» با استاد اینالجیک که بخصوص به موضوعات شعر و موسیقی و کلّا هنر در دوران عثمانی میپردازد. بخشی که ترجمه آن در زیر تقدیم میشود از ساعت 1:13:10 (یعنی یکساعت و13 دقیقه و 10 ثانیه) با یک تصنیف کلاسیک عثمانی شروع میشود که آن هم اصلش «عجم» و ایرانی است و تا ساعت 1:21:25 ادامه می یابد اما اگر ترکی ترکیه را حتی کم و بیش میفهمید اگر تمام این صحبت را تماشا کرده به آن گوش کنید نکات بمراتب بيشترى را خواهید یافت که بی ارتباط با ایران نیستند. و اما آنچه که استاد اینالجیک در باره موسیقی کلاسیک عثمانی و ترکیه میگوید:

    اصل موسیقی کلاسیک ما یعنی موسیقی دربار (عثمانی) از ایران و دقیق ترش از آذربایجان است. استاد اعظم عبدالقادر مراغی که در دوره تیمور زندگی کرده استاد موسیقی کلاسیک اسلامی است که از دوره قدیم یونانی هم متاثر است . مراغی در مورد موسیقی اسلامی آثار و نوشته های نظری دارد. آنوقت ها عثمانی ها از این موسیقی و شعر ممتاز بی خبر بودند. اما بخصوص در زمان سلطان مراد (قرن پانزدهم م) عثمانیها بسیار خواهان جذب این موسیقی ممتاز به دربار عثمانی میشوند و بعدها فرزند عبدالقادر مراغی یعنی عبدالعزیز را به استانبول دعوت میکنند. همراه با او موسیقی شناسان دیگر هم میایند. تئوری این موسیقی ممتاز را بعد ها در زمان سلطان مراد دوم کسی بنام شکرالله چلبی نوشت که اولین کتاب «ادوار» یعنی تئوری های موسیقی به زبان ترکی است اما استاد اصلی این نظریه ها عبدالقادر مراغی است. دوستان آذری ما سلامت باشند. به ما (ترکیه) شعر ممتاز از نظامی و موسیقی ممتاز از آذربایجان آمده که آنها هم این را از ایران گرفته اند. یعنی چون آنها ترکی صحبت میکردند و ترک بودند، در داخل حدود و مرزهای عثمانی غازی ها ی ما شعر و موسیقی ممتاز را از آنها و بکمک آنها گرفته اند. حقیقت این است. من اینها را در کتاب «خاص باغچه»

    Has Bağçede Ayş u Tarab

    نوشته ام.

    Has Bahce

    Maraghi

    ———————–

    در ضمن بخوانید:

    Halil İnalcık, Has Bağçede Ayş u Tarab, İstanbul 2011.

    Murat Bardakçı, Ahmet Oğlu Şükrullah, Şükrullah’ın Risalesi ve 15. Yüzyıl Şark Musikisi Nazariyatı; İstanbul 2012.… ادامه خواندن

    جوشوا فیشمن: زبان و هویت قومی

    Fishman
    بعد از گذشت تقریبا 13 سال این کتاب مراجعه و فراگیر پروفسور جوشوا فیشمن در باره زبان و هویت قومی را دوباره میخوانم. مثل کتاب درسی باید روی تک تک فصل ها کار کرد و به سوال ها جواب داد و منابع پیشنهادی را مطالعه کرد. تا  جائی که میدانم فراگیر ترین کتابیست که تا حالا در باره روابط بغرنج زبان و هویت قومی (همه جوانب آن از جمله اقتصاد، تحصیل، روانشناسی و غیره) نوشته شده. فیشمن همه کتاب را ننوشته و بغیر از چند مقاله خود او، ده ها مقاله دانشمندان سرشناس دیگر شامل این کتاب شده است. نمونه های زبانها از آمریکا، اروپا، آفریقا و آسیای جنوب شرقی و اقیانوس ارام داده شده مورد بحث قرار میگیرند. به دنیای اسلام از جمله خاورمیانه، اعراب، ایران و زبان های ترکی ترکیه و آسیای میانه در این کتاب پرداخته نمیشود اما بنظر بنده مطالب و نتیجه گیری هایش برای همه جوامع و زبانها آموزنده است.

    اگر به موضوع علاقه دارید، انگلیسی میدانید، وقت و حوصله خواندن دارید و حاضرید 30-40 دلار برای این کار خرج کنید حتما پیدا کنید و بخوانید.
     … ادامه خواندن