In Turkey, Tear Gas Instead Of Dialogue

By Abbas Djavadi – It started all too typically, with a rather minor event. Last week, a few thousand people protested against plans to allow construction of a shopping mall in a park near Istanbul’s central Taksim Square. An unexpectedly harsh crackdown by police armed with tear gas provoked tens of thousands more to pour into the area. Soon the protests spread to other districts of Istanbul and on to the major Turkish cities of Ankara and Izmir.

By the second and third days of unrest, the protests began to focus more on the government of Prime Minister Recep Tayyip Erdogan and less on the plans to raze the park near Istanbul’s Taksim Square. The protests, though largely limited to Turkey’s three largest cities, seemed to have united young and old, secular and conservative-religious, and rich and poor.

Right after the first crackdown, the ruling Justice and Development (AK) party’s leading figures — such as Deputy Prime Minister Bulent Arinc and Istanbul Mayor Kadir Topbas — were conciliatory and apologetic. “Protesting is the people’s right,” said Arinc. “We should have convinced the people instead of using tear gas.”

But his boss, Prime Minister Erdogan, took the tough approach, as he increasingly has during his decade-long tenure. He called the protesters a “bunch of hooligans” being used by the opposition. “We won’t yield to a few looters coming to that square and provoking our people,” Erdogan said.

Many people, including leading political scientists in Turkey, have noted that Erdogan’s personal style has grown alarmingly authoritarian since the AK party came to power in 2003. Comfortably ruling with a majority of 40- to 50-plus percent of the nation’s votes — an exception to crisis-driven governments of recent decades — the AK party has undertaken economic and political reforms that no other party has been able to pull off. Turkey is now the 16th-largest economy in the world, boasting high single-digit growth that might be envied in many developed countries.

WHAT’S REALLY Fueling The Turkish Protests?

Amid the outpouring of comments from Turks found on social networks and mass media in recent days, not many expressed concern about the economy. “Thank you for the flourishing economy, Sir!” read a tweet addressing Erdogan from an angry protester in Ankara. “But we have enough of your strong-arm way of treating people like slaves.” And one very short commentary by Gulse Birsel, one of Turkey’s most prominent writers and artists, quickly went viral. She summarized the feeling of the protesters in one striking title: “Ohhhh! Enough is enough!”

In the last 10 years, the AK party and Erdogan — overconfident of the success of their political and economic reforms, as well as the rising share of national votes that has let them rule without any need to be in coalition with other parties — have generally ignored concerns and criticisms of their policies towards the military, the new constitution, and Ankara’s foreign policy toward Syria.

Many political scientists, such as Martin Lipset and Giovani Sartori, note that the longer a government rules, the more its rulers tend to use its powers in an authoritarian way. Incidentally, Kemal Dervis, a former Turkish economy minister and a former director of the United Nations Development Program (UNDP), in a recent interview with CNN Turk warned the government that too much self-confidence and disregard for public opinion and criticism could provoke a dangerous political crisis even in good economic times.

It seems that Turkish developments over the next weeks and months will depend largely on Erdogan’s decision to be cohesive or not. He might listen to those who are critical of him and his government’s policies. Or he might simply continue following a confrontational policy, as he did in the first days of the recent unrest by referring to protesters as “extremist elements.”

On the fourth day of demonstrations, Kadir Gursel, a prominent commentator, wrote in the “Milliyet” daily: “Nobody should misunderstand occasional calls in the demonstration for the government to resign. It’s about discontent and protest, not about overthrowing a government that has received 50 percent of the popular vote. In the next few days we will see if the message has been received.”

Meanwhile, the conservative “Zaman” daily quoted President Abdullah Gul — also from the ruling AK party but rumored to be a more cohesive personality than the prime minister — calling for calm and saying “the messages of goodwill have been received.”
———————————
First published on RFE/RL website.… ادامه خواندن

Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış

آنچه خواهید خواند اصل ترکی رساله مرحوم پروفسور فاروق سومر استاد سابق دانشگاه آنکارا با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» است که در سال 1976 در مجله «موسسه تاریخ ترکی» چاپ آنکارا منتشر شد. این رساله متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم ترجمه کامل نشده است. در «چشم انداز» خلاصه نسبتا وسیعی از این مقاله داده شده است (در این لینک).
برای مطالعه اصل ترکی این مقاله کلیک کنید:
Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarühüne Umumi Bir Bakışادامه خواندن

قومیت ایرانی و تشیع

 

Analysis 2

عباس جوادی – تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم قویترین عنصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به اینسو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه رانده میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، میتواند منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور باشد. بنظرم مثلا در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا عثمانی و صفوی مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در 200-300 سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی مهم داشته و دارند.

در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت و یا قوم را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و »آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اكثريت بزرگ ایرانیان، حدود 500 سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و قومیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را بهمدیگر نزدیک تر نموده اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد ترکرده است.

شايد بيان اين تشخیص تاريخي تا حدي تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بي اعتبار نشده و خيلي ها هم اصلا آن را نميدانند: 500 سال پيش وقتي شاه اسماعيل صفوي بر سر کار آمد، يک اتفاق تاريخي براي سرنوشت ايران رخ داد که نقطه عطف در تاريخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقريبا ٩٠٠ سال از ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان و توسعه آن از جمله به ايران، فراز و فرود امپراتوري هاي بني اميه و سپس بني عباس که ايران کنوني هم جزو آن بود، زوال حکمراني و کنترل خلفاي شام و سپس بغداد، خيزش سلسله هاي محلي منطقوي مانند سامانيان، کوچ انبوه قبايل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکميت و در نهايت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفويان در ايران اين سرزمين را بعد از آن همه توفان هاي ٩٠٠ ساله به صورت دولت- ملت در آورد که در مقابل ديگر کشور هاي همسايه و منطقه از جمله ترکيه عثماني دوباره صاحب هويت و شخصيت خود شد. شايد مهمترين کارصفوی، دادن انسجام و هويت به مفهومي از «ايران» بود که از سقوط ساساني به اين سو، براي صد ها سال از بين رفته و يا بي اهميت شده بود.

شاه اسماعيل و دیگر شاهان صفوی با گسترش و حفظ دولت صفوي، هم از نظر سرزمين و حيطه حاکميت و روحيه وابستگي اتباع اين سرزمين به يک مرز و بوم «قوميت ايرانی» را احياء و تقويت کردند و هم براي اين کار فقط به فتح سرزمين و حکمراني بر آن بسنده ننمودند. تند روی ها و خشونت هاي بي شماري به وقوع پيوست، اما با تبديل تشيع به مذهب رسمي ايران هويت و قوميت ايراني به غير از سرزمين، صاحب ايدئولوژي و شخصيتي هم شد که ايران و ايراني بتواند از آن پس خود را از محيط و همسايگان خود علي الخصوص عثمانيان و اوزبکان سنَی در غرب و شرق متمايز و جدا کند. با اين ترتيب بيرقی که قيزيلباشان صفوي وعساکر عثماني زير آن برضد همديگر مي جنگيدند اگر چه فقط رنگ شيعه و سني نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.

صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حدت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید. برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با رنگی گرفته از قرن بیستم بود.

در زمان صفوی صد ها هزار نفر از علویان آناتولی به ایران شیعه و صفوی کوچ کرده و در مقابل صد ها هزار نفر از کرد ها و ترک های سنی ایران به عثمانی مهاجرت کرده و به ترکیب قومی و مذهبی این دو کشور مهری ماندنی زدند. در ایران قرن بیست و یکم تقریبا 90 در صد جمعیت شیعه مذهب و اکثریت بزرگ آنان محافظه کار ومذهبی است اگرچه لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیست. این عامل ورای خواست حکومت و یا مخالفین همجنان و مانند 500 سال گذشته باعث نزدیکی و انسجام ملی اکثریت شیعه ایران و ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران در عین حال انسجام و همبستگی اقلیت غیر شیعه جمعیت را خدشه دار کرده احساس همگانی قومیت ایرانی را تضعیف میکند.

 … ادامه خواندن

رضاه شاه و موضوع تحصیل زبان مادری

دورهٔ رضا شاه از هر نگاه دورهٔ فروکش التهاب ها بود…

و دورهٔ نظم و آرامش، مرکزیت و «ملت شوی»، البته همه اش به صورت نسبی، در مقایسه با پیش از رضا شاه.

بیست-سی سال پس ازناآرامی های انقلابی، کشاکش های سیاسی، محلی و عشایری، دورهٔ رضاشاه پهلوی سرآغاز فصل جدید و تا آن دوره تجربه نشده ای در تاریخ ملت ایران بود. با وجود همهٔ کاستی ها، تاخیر ها و کارشکنی ها، با وجود باقیمانده های قدرتمند خرافات، فساد، عقب ماندگی، فقر و پراکندگی در سازماندهی سیاسی و اجتماعی، رسیدن به این مرحلهٔ تاریخی نه یک تصادف بود و نه در یک شخص یعنی رضا شاه خلاصه میشد.

دنیا و بخصوص اروپا که ایرانیان سرنوشتشان را تا حد زیادی با آن قطب نما معین میکردند، راه را کم وبیش نشان داده بود. احتمالا بلاغت ایرانیان همچون یک ملت در آن بود که با وجود ضعف های بی شمارخود، در ضمن به شکرانهٔ وضع بحرانی داخل روسیه و ضعیف شدن بریتانیا در اثر جنگ، خودشان را جمع و جور کردند و پراکنده نشدند. آنها به هر دلیل و بهانه ای، با همهٔ گناهان و ثواب هایشان، آنچه را که می توانستند از زندگی گذشتهٔ خود به قرن بیستم منتقل کردند و تا حدی به تعمیر و نظم و ترتیب خانهٔ خود پرداختند تا مانند برخی ملت های دیگر آنچنان هم از قافله پس نمانند.

در سال ۱۹۲۵ که رضا شاه بر سر کار آمد، ایران، انقلاب مشروطه را با همهٔ فراز و نشیب هایش پشت سر گذاشته بود.

پیش از ۱۹۲۵ جنگ نخست جهانی در گرفته بود. در جریان این جنگ، ایران از سوی نیروهای روسیه، عثمانی و بریتانیا اشغال شده بود. به دنبال جنگ، دو امپراتوری روسیه تزاری و عثمانی متلاشی شده بود و آثار آن مانند ناآرامی، کمبود مواد غذائی و پسرفت در تجارت منطقه ای و بین المللی شدید تر شده بود. در ترکیه پان ترکیسم و کوشش های «اتحاد بین ترک های ترکیه، ایران و قفقاز» صورت فعال به خود گرفته بود و در شمال ارس حکومتی ناسیونالیستی و پان ترکیستی در باکو تشکیل شده بود. نقشه های پنهانی تقسیم ایران بین بریتانیا و روسیه برملا شده بود و بالاخره در شمال ارس و کلا روسیه، موج انقلابی و کمونیستی بلند شده بود که چه در قفقاز و چه در ایران نفوذ پیداکرده بود، اگرچه بسیاری از هواداران این جریان نو و چپ از کم و کیف و عواقب آن خبر چندانی نداشتند. این ها چالش هائی جدی برای آرامش و پیشرفت اجتماعی و سیاسی ایران بودند.

اما پس از ۱۹۲۵ کلا در دنیا و ضمنا در منطقهٔ ما یک مرحلهٔ آرامش نسبی برقرار شد. احتمالا به دلیل اوضاع پسا جنگی، نقشه های پنهانی تقسیم ایران بین بریتانیا و روسیه به نتیجه نرسید. حتی در روسیهٔ تزاری بلشویک ها بر سرکار آمدند و نیروهایشان را از ایران بیرون کشیدند. حکومت ناسیونالیستی «مساوات» در باکو برچیده شد و یک جمهوری شوروی آذربایجان در آنجا تاسیس گردید. روس ها از عثمانی هم رفتند. یکی دو سال بعد روی خرابه های دولت عثمانی، یک جمهوری رو به غرب ترکیه تحت رهبری مصطفی کمال آتاترک نشست که رویاهای پان ترکیستی و پان اسلامیستی دهه های پیش از خود را به بایگانی گذاشته بود. اما بریتانیا نیز با وجود پیروزی در جنگ، ضعیف شده بود و به ثبات در ایران و ترکیه نیاز داشت. از نظر بین المللی و منطقه ای، اوضاع برای آرامش و ثبات داخلی ایران و منطقه هم ضروری و هم مناسب شده بود.

آرامش نسبی و صلح پیوسته بطور متناوب در تاریخ ایران مشاهده شده بود. اما در این دورهٔ کوتاه ۱۶ ساله شاهد یک ویژگی هستیم: مرکز گرائی و انسجام ملی و دولتی که شاخص های مهم آن را میتوان به این ترتیب شمرد: تمامیت ارضی، ارتش واحد و متمرکز، نظام آموزشی سرتاسری و متمرکز، تقسیم بندی نوین اداری، دستگاه متمرکز و واحد دادگستری برپایهٔ حقوق مدنی و نه شرعی، تفکیک قابل توجه امور دین و دولت، و بالاخره یک زبان مشترک ملی بعنوان عنصری که همهٔ ملت را به هم وصل میکند و از طریق شفاهی و کتبی زمینه ای مشترک برای ارتباط بین آحاد این ملت را ممکن می سازد. جان گرفتن واقعی رسانه ها، مطبوعات، حتی رادیو، صنعت چاپ و تاسیس مدارس ابتدائی، متوسطه و عالی یعنی دانشگاه ها اگر چه چند دهه پیش شروع شده بود، اما با عهد پهلوی منظم تر شد و مرتبا تقویت یافت.

بعضی ها این مرحله را آغاز تاسیس یک «دولت-ملت» ایران به معنای مدرن کلمه می شمارند. شاید در مفهوم مدرن و متناسب با تعاریفی که در اروپای قرن نوزدهم در رابطه با ملت و دولت انجام شده، این درست باشد، اگر چه بسیاری ها میگویند مردم ایران از هنگامی که خود را بعنوان «ملت» شناختند و خود را «ما» و دیگران را «آنها» نامیدند، ملت شدند، یعنی حتی از زمان هخامنشیان و یا ساسانیان، دستکم از زمان شاه اسماعیل صفوی.

اغلب وقتی در جامعه ای حالت اجتماعی پر التهاب، مثلا جنگ و انقلاب پایان می یابد و یک نوع ثبات و آرامش سیاسی و اجتماعی پدید می آید، رفتار اجتماعی و سیاسی مردم محافظه کار تر میشود، چرا که خاطرهٔ جنگ و آشوب و ضعف حکومت هنوز زنده است و مردم عادی نمی خواهند به آن دوره برگردند. البته حکومتی هم که به دنبال چنین اوضاع پرآشوب می آید برای پایان دادن به ناآرامی و تامین آرامش و اجرای قانون های جدید، نیازمند آن میشود که بیش از حکومت های قبلی دست به اقدامات خود سرانه و حتی زوربزند، که البته این هم زمینه را برای سوء استفاده و محدودیت های اجتماعی و سیاسی مساعدتر میکند، اما این بحث جداگانه ای است.

پادشاهی رضا شاه که در سال ۱۳۰۴(۱۹۲۵) برسرکار آمد، حدودا ۱۶ سال طول کشید. او در جریان حنگ دوم جهانی، پس از اشغال ایران از سوی بریتانیا و اتحاد شوروی در سال ۱۹۴۱ مجبور به استعفا و ترک ایران گردید.

از مشخصات اصلی سیاست های سلطنت رضا شاه، طوری که در پیش گفتیم، سازماندهی جدید اجتماعی و سیاسی جامعه در همه سطوح از دستگاه امنیتی-نظامی تا قضائی، اداری و تحصیلی بود. قانون ها هم مطابق با این نوآوری ها تغییر یافتند. یک نکتهٔ دیگر این است که ملاحظه کاری رژیم جدید نسبت به قواعد دینی و مذهبی و نظریات و احکام روحانیون به مراتب کمتر از دوره قاجار بود. در مجموع میتوان گفت که با وجود همهٔ کاستی ها، تمایل به قبول و اجرای قوانین مدنی نوع اروپائی از جمله تحصیل و انتشارات و ارتش و دادگاه و غیره بسیار قوی تر از دورهٔ قاجار و به اهداف مشروطه خواهان بسیار نزدیک بود و بسیاری از اهداف دولت در این سمت هم عملی شدند. در همین چهارچوب است که ایران صاحب یک نظام واحد قضائی، تحصیلی، اداری و نظامی و امنیتی گشت و جلوی خودسری و شورش های محلی و عشایری مختلف گرفته شد.

باید این را هم در نظر گرفت که مشکلات و نگرانی های دولت در این دوره و بویژه در چند سال نخست آن هنوز ازبین نرفته بود. هنوز دو سه نگرانی اصلی یعنی سوء استفاده های خارجی از جریان های کمونیستی و یا پان ترکیستی داخلی و یا شورش های محلی که گاه حتی با عنوان کردن حقوق و آزادی های مدنی و اجتماعی مطرح میشد، قادر بودند دولت جدید را بطور جدی ضعیف کنند.

در این شرایط بود که رسانه های رنگارنگ و تا حد زیاد سیاسی سال های مشروطه و حتی جنگ نخست جهانی، در دورهٔ رضا شاه آرام تر و محافظه کار تر شد. در شعر و ادبیات، نوآوری کم فروغ تر شد و توجه به ادبیات کلاسیک و بالاتر از همه زبان فارسی قدرتمندتر از پیش گردید.

آذربایجان مانند همیشه در این دوره هم صاحب شخصیت های مهمی بود که از سیاست گرفته تا فرهنگ، ادبیات و زبان در زمینه های گوناگون و در سطح کل ایران جزو سرآمدان و نخبگان ملی بشمار میرفتند. آنها هر کدام به نوعی، در روند اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه موثر بودند. از نگاه سیاسی آنها اگرچه دارای نظریات مختلفی بودند و در حوزه های گوناگونی نام و نفوذ داشتند، اما اکثر آنها در سمت گیری کلی خود به نفع تحکیم دولتداری نوین ایرانی، تمدن اجتماعی غربی با حفظ و تقویت فرهنگ ایرانی و زبان فارسی متفق القول بودند.

شاید بتوان سید حسن تقی زاده را نمونهٔ شاخص روشنفکر تجددخواه ایرانی و آذربایجانی این دوره نامید. او که در سال های مشروطه خواهی، مرام اصلی گروه خود یعنی حزب دمکرات ایران را «انفکاک کامل قوهٔ سیاسی از قوهٔ روحانی، ایجاد نظام اجباری، تعلیم اجباری مجانی، ترجیح مالیات مستقیم بر غیرمستقیم، تقسیم املاک میان رعایا، آزادی تجمع و تحزب و برابری در مقابل قانون صرف‌نظر از نژاد و قومیت و مذهب…» (۱) نامیده بود، دوازده سال بعد، در ژانویهٔ سال ۱۹۲۰ در مجلهٔ «کاوه» چاپ برلین می نوشت: «امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همهٔ وطن‌دوستان ایران با تمام قوا باید در راه آن بکوشند، سه چیز است (…): نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا (جز از زبان) و کنار گذاشتن هر نوع خودپسندی و ایرادات بی‌معنی که از معنی غلط وطن‌پرستی ناشی می‌شود و آن را وطن‌پرستی کاذب توان خواند. دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تأسیس مدارس… این است عقیده نگارنده این سطور در خط خدمت به ایران و همچنین برای آنان که به واسطه تجارت علمی و سیاسی زیاد با نویسنده هم‌عقیده‌اند که ایران باید ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگی‌مآب شود و بس» (۲).

چهار-پنج سال پیش از بر سر کار آمدن رضا شاه، جو حاکم بر نخبگان و سرآمدان ایران، چه آذربایجانی و چه غیر آذربایجانی، همین بود و اکثر آنها با وجود اختلافات دیگرسیاسی و سلیقه ای، در مورد این سمت گیری کلی توافق نظر داشتند. در اینجا کافی است به زندگی و فعالیت کسانی مانند حسین کاظم زاده ایرانشهر، محمد علی تربیت، محمود غنی زاده، احمد کسروی، دکتر تقی ارانی، اسماعیل امیرخیزی، محمد علی جمال زاده، ایراهیم پور داود و یا علی اکبر دهخد اشاره نمود. همهٔ آنها در مورد فرهنگ ایرانی و زبان فارسی نگرانی ها و اندیشه های مشابهی داشتند.

با این ترتیب، به گفتهٔ دکتر تورج اتابکی، «زمینه برای شکل‌گیری یک گروه جدید از روشنفکران اصلاح‌طلب فراهم آمد که مبنای فکری و رویکرد آنها نسبت به تحولات ایران بیشتر در اندیشه‌های سیاسی ـ اجتماعی اروپای غربی ریشه داشت (…) این گروه بر این باور بودند که تنها یک دولت متمرکز و قوی می‌توانست ضمن حفظ تمامیت ارضی ایران از عهدهٔ اصلاحات لازم در کشور برآید. به همین ترتیب آنها بر این باور بودند که دولت سازی و مدرنیزاسیون ایران مستلزم یک دستی هر چه بیشتر فرهنگی و تجانس هر چه گسترده‌تر قومی است» (۳). در این رهگذر، در حالیکه تقی زاده در «کاوه» می نوشت و مجلهٔ «ایرانشهر» و مشخصا خود حسین کاظم زاده ایرانشهر از ضرورت «ایرانی گردانی تمامی ایرانیان به صورت یک ملت واحدو یکپارچه» سخن میراند (۴)، دکتر محمود افشار در «آینده» می نوشت که «…منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود و ملوک الطوایفی کاملا از بین برود» (۵).

دانستن این نکته ها از آن جهت مهم است که درک کنیم سیاست هائی که از ۱۹۲۵ به بعد یعنی در دورهٔ رضاشاه در رابطه با زبان، انتشارات و یا رسانه ها در پیش گرفته شد، حتی از پیش از رضا شاه همچون برنامه ای ملی و همگانی مطرح شده و مورد توافق کلی اکثریت نخبگان جامعه و همهٔ مناطق ایران بود.

انعکاس وضع سیاسی و اجتماعی دورهٔ رضا شاه در وضع زبان و ادبیات آذربایجان چه بود؟

در سطح ملی، یعنی در کلیت ایران، تاریخ و فرهنگ باستان اهمیت بسیار بیشتری یافت. بررسی زبان و پارسی باستان و میانه یعنی پهلوی رایج شد. این، نوعی تمایل بازگشت به «گذشتهٔ درخشان» بود. مطالعهٔ ادبیات کلاسیک و شعرائی مانند فردوسی، حافظ، سعدی، نظامی و غیره مهم تر از گذشته شد. حسن تقی زاده می نوشت بعد از آنهمه خرابی و عقب ماندگی و جنگ جهانی، «ایران امروز به شکرانهٔ شعرای بزرگ گذشتهٔ ما زنده است» (۶). بعضی ها مانند تقی رفعت و یا حتی احمد کسروی بنای ضدیت با شعرای کلاسیک متصوف مانند سعدی و حافظ را گذاشتند، اما این ها تاثیر چندانی به روند عمومی نداشت. زبان فارسی و ادبیات کلاسیک مانند زمینهٔ اشتراک و وحدت و آمیزش ملی و تقویت «ایرانیگری معاصر» تلقی میشد و از این جهت از انتشارات و موسسه ها گرفته تا مدارس متوسطه و عالی، همه چیز در راه تحکیم و فراگیر شوی فرهنگ ملی و زبان فارسی بکار گرفته میشد. جالب است که این «گذشته گرائی» در تعارض و مخالفت با آینده نگری و مدل قراردادن راه پیشرفت غربی نبود، بلکه برعکس، گویا همچون راهی ویژه و ایرانی برای نیل به آن هدف قبول میشد. همهٔ این تحولات هم با در نظرداشت آن زمینهٔ سیاسی و جوّ عمومی در مورد تحکیم یک دولت معاصر، متمرکز و واحد که قبلا بحث آن را کردیم، بسیار طبیعی بود.

در زمینهٔ نثر میتوان گفت که در دورهٔ رضا شاه آذربایجانیان تقریبا بطور مطلق به فارسی نوشته اند، و بسیار زیاد هم نوشته اند. در این دورهٔ کوتاه آثار زیادی در حوزه های تاریخ، ادبیات، زبانشناسی، علوم و فلسفه بدست آذربایجانیان نوشته شده است. آثار دانشمندان و نویسندگانی مانند حسن تقی زاده، احمد کسروی، محمد علی تربیت، اسماعیل امیرخیزی، حسین کاظم زادهٔ ایرانشهر، صادق رضازاده شفق و دیگران شایان دقت هستند.

احمد کسروی بعنوان تاریخ نویس و زبانشناس جای ویژه ای در این میان دارد، برخی تند گوئی های کسروی و نوشته های بعدی او در باره ادیان و مذاهب، موجب اعتراض هائی شد. اما بیشک کسروی از افراد انگشت شماری بود که تاریخ مشروطه را بصورتی دقیق و مفصل شرح داده است. شاید مهم تر از حتی تاریخنویسی کسروی، جنبهٔ زبانشناسی اوست که برای اولین بار بعد از سفر های طولانی در داخل ایران و بررسی های میدانی و مطالعات تاریخی کشف کرده است که زبان آذربایجانیان تا آمدن سلجوقیان ترکی نبوده، بلکه گویشی از لهجه و یا لهجه های پهلوی (و یا فهلوی دورهٔ اسلامی) بوده که برخی تاریخنویسان آن را آذری نامیده اند. بعد از کسروی است که زبانشناسان غربی، روسی و ترک به چند و چون تاریخی و زبانشناختی دگرگشت زبان آذربایجانیان در این هزار سال گذشته پرداخته اند.

در زمینهٔ ادبیات در سطح ایران نشانه های نثر ادبی به معنی داستان های کوتاه جمال زاده و بعد صادق هدایت را مشاهده میکنیم. اما جالب است که آذربایجانیان به نثر ادبی و داستان نویسی میل نشان نمیدهند. در زمینهٔ نظم هم در ایران و هم در آذربایجان می بینیم که اکثر شاعران ما برعکس دورهٔ مشروطه رغبت چندانی به تجربه نمودن قالب های نو نشان نمیدهند، بلکه به سبک شعرای کلاسیک و با همان فرم های غزل و مثنوی و غیره شعر می نویسند. بعضی از شعرای آذربایجانی آن دوره مانند علی رعدی، علی اصغر حریری و یا کاظم رجوی را امروز کمتر کسی می شناسد.

از شاعران آذربایجان که مشهور هستند، طبیعتا پروین اعتصامی و محمد حسین شهریار را میتوان نام برد. البته پروین اعتصامی فقط زادهٔ تبریز بود، چونکه پدرش در تبریز کار میکرد، اما بعد آنها به تهران کوچ کردند و پروین در تهران بود که بزرگ شد و به شهرت شاعری رسید. پروین که امروزه جزو مشهور ترین شاعران زن ایران است، اشعار کلاسیک در قالب های غزل، قصیده و قطعه میسرود و از نگاه مضمون، توصیف کننده، ناصحانه و همراه با شکایت از ظلم و همدردی با مظلومان و فقرا بود.

شهریار نیز پیرو سبک کلاسیک شعرای ایران و بویژه حافظ است و در اکثر غزل های او میتوان تاثیر روشن خواجهٔ شیراز را حس نمود. حتی خود او میگوید:

شهریاریم و گدای درِ آن خواجه که گفت — خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

شهریار نیز در شعر کلاسیک فارسی در قالب های دیگری مانند قصیده و مثنوی نیز سروده و حتی مایه هائی از نوآوری در قالب شعر سنتی را نیز تجربه کرده است. بنظر برخی «همچنانکه ایرج بزرگ ترین شاعر دوره انقلاب مشروطه و از بسیاری جهات نمونهٔ شعرای این دوره بود، شهریار نیز بزرگترین شاعر دورهٔ رضا شاه بود» (۷). البته در حالیکه ایرج مطابق با روحیهٔ دورهٔ انقلابی خود موضوع پرداز، ، طنزآمیز و پر از شور روشنفکری است، شعر شهریار حدالامکان از موضوعات روز پرهیز میکند و اساسا آکنده از احساس عمیقش به عشق و طبیعت است.

یک بخش شهرت و محبوبیت شهریار هم مدیون منظومهٔ معروف او بنام «حیدربابایه سلام» (سلام بر حیدربابا) است. «حیدر بابا» نام کوهی است در روستای «خشکناب» در نزدیکی تبریز که شهریار کودکی خود را در دامنهٔ آن گذرانده و به کمک این منظومهٔ پراحساس، خاطرات شیرین کودکی و صافی و پاکی آن دوره و آن احساسات و روابط انسانی را به قلم می آورد. این اثر منظومه ای است مملو از حسرت به گذشته ای که دیگر دسترس نمی شود. «حیدربابایه سلام» که بعد از جنگ دوم جهانی به چاپ رسید، چندین بار به فارسی ترجمه شده است. برخی از این ترجمه ها بسیار موفق هم هستند. به غیر از اینکه اصل این اثر به ترکی آذری است، وزن منظومهٔ «حیدربایا» نیز برخلاف اکثر اشعار شهریار و دیگر شعرای آذربایجان نه عروضی، بلکه هجائی و در قالب «قوشما» است که قالبی ساده اما دلنشین است و اغلب مورد استفاده «عاشیق» ها یعنی خوانندگان دوره گرد روستاهای آذربایجان قرار میگیرد. بخش نخست «حیدربابا» عبارت از ۷۶ «بند» است. هر بند از پنج مصرع (در قافیهٔ الف-الف-الف-ب-ب، ج-ج-ج-د-د والخ) تشکیل میشود. هر مصرع عبارت از یازده هجا با تاکید (زده) روی هجا های چهار-چهار-سه هست. یک نمونه:

حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا‬
‫کوْل دیبینن دوْشان قالخوب قاچاندا‬
‫باخچالارون چیچکلنوْب آچاندا‬
بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله
‫آچیلمیان اوْرکلری شاد ائله

(ترجمهٔ بهروز ثروتیان)
حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روی خاک‬
خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک‬
‫باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک‬
‫ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن‬
‫دلهای غم گرفته ، بدان یاد شاد کن‬

نشر نخستین چاپ این منظومه در سال ۱۳۳۲ یعنی دوازده سال پس از رضاشاه بود. بنا بر این شهریار را میتوان شاعر هر دو دورهٔ رضاشاه و محمد رضا شاه شمرد.

و اما از دورهٔ رضا شاه تنها نمونهٔ شاعرِ صرفا ترکی سرای آذربایجان میرزا علی معجز بود که در دو فصل پیش صحبتش رفت. این یک استثنا بود و گرنه اکثر شعرای آذربایجان دویست سیصد سال پیش یا اکثرا به فارسی و یا دو زبانه نوشته اند. دیوان اشعار ترکی معجز بعد از مرگ او، پس از اشغال آذربایجان از سوی ارتش شوروی و سپس در زمان حکومت یکسالهٔ فرقهٔ دمکرات و بعد در زمان محمد رضا شاه چندین بار به چاپ رسید.

آیا در دورهٔ رضا شاه چاپ و نشر کتاب های ترکی آذری منع شده بود؟

مانند هر مورد دیگر، اینجا هم باید جانب احتیاط، دقت و انصاف را گرفت و تنها به تکرار نوشته ها و گفته های دیگران قناعت نکرد. من این موضوع منع زبان ترکی چه در مدارس و چه انتشارات در زمان رضا شاه را بطور دقیق بررسی کرده ام.

بله، در کلّ درست است که امکانات چاپ و پخش کتاب های ترکی آذری در دورهٔ رضاشاه در مقایسه با دورهٔ پیش از رضا شاه یعنی زمان انقلاب مشروطه و دورهٔ بعد از او یعنی زمان پهلوی دوم محدود تر بود. در کلّ، این گفته مجموعا درست است. اما این ادعا که این ممنوعیت مطلق و فراگیر بوده و فقط در مورد ترکی آذری اجرا شده، نادرست است و چندین «اما» دارد.

پیش از همه چیز به وضع عینی قبل از رضا شاه نگاه کنیم. در آذربایجان، پس از آغاز فروپاشی عثمانی، یک جریان پان ترکیستی تجاوزگرانه ایجاد میشود که حتی حکومت عثمانی را بدست می گیرد. آذربایجان از سوی روسیه و عثمانی اشغال میشود. درشمال ایران یعنی سابقا روسیهٔ تزاری ابتدا یک حکومت پان ترکیستی در باکو ایجاد میشود که در همکاری با پان ترکیست های عثمانی کار میکند. هر دو حکومت پان ترکیستی شمال و غرب در مورد آذربایجان ایران بطور آشکار سیاست تجزیه طلبانه پیش می برند، همهٔ ترک زبان های منطقه را «یک قوم و ملت» می نامند و خواهان اتحاد آنها و جدائی آذربایجان از ایران میشوند. آنها حتی برنامه ریزی میکنند که زبان آذربایجانی های ما هم باید مانند ترکی ترکیه شود (۸). با این ترتیب از سال های جنگ نخست جهانی به بعد میان ایرانیان و بویژه آذربایجانیان ایران نسبت به هرگونه آموزش و چاپ و انتشارات ترکی یک نوع حساسیت و آلرژی ایجاد میشود، در حالیکه تا آن موقع چنین موضوعی نبود و نه در چاپ و نه در انتشارات ترکی محدودیتی وجود نداشت. حتی برعکس، اولین کتاب درسی ترکی آذری برای مدارس قفقاز را میهن پرست معروف ایرانی، میرزا حسن تبریزی ملقب به رشدیه نوشت که اتفاقا چند سال در مدارسی مسلمانان قفقاز تدریس میشد. اما همزمان با جنگ جهانی و سوء استفاده های ترکیه و باکو از موضوع زبان مادری و تحصیل آن، در ایران و بخصوص بین آذربایجانیان حساسیت ایجاد شد. هر بار موضوع تحصیل و یا حتی انتشار کتاب و مطبوعات پیش می آمد اولا این موضوع بلافاصله با شک و تردید روبرو میشد که نیت اصلی از آن چیست و ثانیا دقت عمومی به آن متوجه میشد که مضمون کتاب، مطبوعات و یا درس چیست و اینکه آیا چیزی سیاسی و مخالف منافع ایران را تبلیغ میکند یا نه.

به همین جهت است که طوری که حتی منتقدین دورهٔ رضا شاه میگویند، در این دوره کتاب ها و جزوات دینی و مذهبی از قبیل نوحه و مرثیه ها و یا دیوان اشعار کسانی که اصولا اشعار مذهبی و یا تصوفی و نصیحت آمیز و غیره می نوشتند، مشکلی در چاپ نداشتند. مثلا به نوشتهٔ مرحوم تربیت در «دانشمندان آذربایجان» دیوان «حاجی رضا صراف مرکب از پارسی و ترکی در سنهٔ ۱۳۴۴ هجری (۱۹۲۵-۲۶ میلادی) در تبریزچاپ شده» (۹) و یا طبق اطلاعاتی که در کتاب «آثار ادبی آذری و فارسی قرن بیستم آذربایجان ایران» نوشتهٔ سکینه برنجیان آمده، چاپ نخست دیوان ترکی هیدجی در سال ۱۹۴۱ بوده (۱۰) که هردو مصادف با دورهٔ رضا شاه است.

از این نمونه ها میتوان نتیجه گیری کرد که اولا بله، یک حساسیت سیاسی نسبت به چاپ و نشر مطبوعات ترکی و بخصوص نشریات چپی و کمونیستی ترکی وجود داشته که در آن شرایط سیاسی منطقه از نقطهٔ نظر منافع ملی ایران قابل درک بوده است. با این ترتیب، بله، احتمالا وقتی ماموران نظمیه و امنیه از چاپ و نشر کتاب و جزوه ای به ترکی آذری خبر میگرفتند، بی آنکه حتی از مضمون آن با خبر شوند، بنا را بر شک و تردید میگذاشتند و موضوع را پیگیری می نمودند و مانع چاپ و پخش میشدند و به همین دلیل مردم هم از چاپ و نشر و خرید و مطالعهٔ این آثار پرهیز می نمودند. با اینهمه طوری که دیدیم، صرفا ترکی زبان بودن کتب و مطبوعات دلیل منع چاپ و انتشار نشده و این مدعا درست نیست که در دورهٔ رضا شاه مطلقا کتابی به ترکی چاپ نشده است. اما طبیعتا محدودیت ها به مراتب بیشتر از دورهٔ مشروطه و یا بعد از رضا شاه یعنی زمان حملهٔ ارتش سرخ به آذربایجان و کلا شمال ایران بود که اوضاع سیاسی کشور تماما عوض شد و فعالیت گروه ها و انتشارات چپ و مخالف آزاد شد و گسترش یافت تا اینکه شوروی «فرقهٔ دمکرات آذربایجان» به رهبری سید جعفرپیشه وری را مسئول تشکیل یک حکومت «ملی» و جدا از دولت مرکزی ایران نمود که موضوع بحث آن، جدا و طولانی است.

به غیر از انتشار و پخش کتب ترکی، خوب است نگاهی هم به کاربرد ترکی آذری در مدارس آذربایجان انداخت. باید در نظر داشت که در دورهٔ رضا شاه برای اولین بار در تاریخ ایران تحصیل و عموما سامان اجتماعی، اداری، نظامی و فرهنگی کشور، سرتاسری و مرکزی میشود. یعنی اگرچه این هدف از همان روز نخست عملی نمیشود، اما بزودی چنین میشود که از اردبیل تا زاهدان و از تهران تا شیراز و اهواز همهٔ کودکان کلاس اول و دوم تا بالا، عین کتاب ها را به فارسی میخوانند. دیگر مثل گذشته نبود که هر کسی که خواست کودکش تحصیل کند او را به ملائی بسپارد که به او هر کتاب شعرفارسی و صرف نحو عربی و یا فقه اسلامی و حد اکثر فلسفه و نجوم را که خواست به هر زبان محلی و با هر روشی که خواست تدریس کند. در زمینهٔ دولتداری ملی و ایجاد یک دولت-ملت واحد، سازمان یافته، متمرکز و متحد، درک اینکه دولت پهلوی بر اولویت کاربرد فارسی در مدارس اصرار و تاکید داشت، مشکل نیست و جای تعجب ندارد.

همین دقت و حساسیت در مورد محاکم، ارتش و دیگر مراجع و موسسات کشوری و دولتی هم نشان داده شده است. اما در همین جا هم جای یادآوری است که تاکید اصلی در این مورد بر کاربرد کتبی زبان در مدارس و موسسات دیگر بوده و نه لزوما کاربرد شفاهی و محاوره ای. مثلا در مدارس، آموزگاران هنگام درس به فارسی صحبت کرده و درس را توضیح داده، سوال کرده و جواب گرفته اند. کتاب ها به فارسی بودند و هستند. اما بعد از زنگ تفریح آموزگار و دانش آموز مشکلی در کاربرد زبان محلی و مادری بین خود نداشتند و ندارند. این در زمان رضا شاه هم همین طور بود، در زمان محمد رضا شاه هم و هنوز هم همین طور است. در موسسات دیگر مانند دادگاه ها، حتی شهربانی و طبیعتا موسسه های خصوصی و تجاری هر کس آزاد بود و هنوز آزاد است به هر زبانی که میخواهد و برای طرف مقابل قابل فهم است سخن بگوید، اما قراردادها، صورت جلسه ها و غیره طبیعتا به زبان مشترک و ملی یعنی فارسی بوده و هنوز هم هست. و این موضوع تنها محدود به مناسبت فارسی و ترکی ر آذربایجان هم نبود. در گیلان هم هم همین طور بود، در خوزستان و بلوچستان هم.

در این میان اکثریت حتی منتقدین اعتراف میکنند که محدودیت های زبانی در دورهٔ رضا شاه بیشتر از دورهٔ پهلوی دوم و یا دورهٔ کنونی اسلامی بود، اما حتی محدودیت های دورهٔ رضا شاه هم مطلق نبودند.

از سوی دیگر، اگر موضوع کاربرد زبان مادری در مدارس و موسسات و یا چاپ و انتشار کتاب و مطبوعات به زبان های محلی را در زمینهٔ منطقه و کشورهای همسایه مقایسه کنیم، نتایج واقع بینانه تری را به دست خواهیم آورد.

همین راه را جمهوری ترکیه به رهبری مصطفی کمال آتاترک نیز کم و بیش در همان دوره آغاز کرده بود. برای ترکیه هم موضوع «یک دولت، یک ملت و یک زبان مشترک» جزو اصول اولیهٔ ایجاد و تحکیم دولت-ملت نوین ترکیه بود و هنوز هم با وجود اصلاحات و تعدیلات زیاد، این سیاست کلی همچنان ادامه دارد، اگر چه نتیجه هایش با آنچه که در ایران انجام یافته، فرق میکند. با اینهمه، هم در ایران و هم در ترکیه، این سیاست «یک دولت، یک ملت، یک زبان مشترک» امروزه نسبت به مراحل نخستین آن که در دورهٔ رضا شاه و آتاترک دیده بودیم، معتدل تر شده است.

بعد از جنگ نخست جهانی، هم رضا شاه و هم آتاترک در کشور های نو تاسیس خود سیاست «یک دولت، یک زبان» را در پیش گرفتند…

کاملا، و این روندی بود که در بسیاری کشور های دیگر مانند مصر هم مشاهده میشد که میخواستند استقلال و دولت متجدد و معاصر خود را تحکیم بخشند. ثانیا این سیاست بعد از رضا شاه و آتاترک هم از سوی جانشینان آنها ادامه یافت.

بنظر میرسد در این رهگذر انگیزه اصلی هر دو حکومت آتاترک و رضا شاه تحکیم دولتی مرکزی و ملی و نگرانی از خطر انشعاب و تفرقه مملکت بوده است. این در حالیست که هر دو رژیم پس از جنگ جهانی اول خود را با خطر نظام خانخانی و ادامه مداخله خارجی مواجه دیده، میخواستند بنیاد «دولت–ملت» های معاصر خود رابگذارند. آنها با تمام نیرو و به هر قیمتی که شده، از قوه نظامی و تعلیم و تربیت گرفته تا قوه قضائیه و اقتصاد و سیاست خارجی، کوشش کرده اند در کوتاه ترین مدت به این هدف خود برسند و یکی از وسایل رسیدن به این هدف در نظر آنها داشتن «زبانی واحد برای ملتی واحد» بوده است.

بعد از جنگ اول جهانی امپراتوری عثمانی به بخش بسیار کوچکی از سرزمین های سابق خود محدود شد. حتی حاکمیت بر همین سرزمین هم از سوی بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و روسیه از سوئی و یونانی ها و ارمنی ها از سوی دیگربا خطر جدی مواجه بود تا جائیکه اگر مبارزه در راه استقلال ملی و برقراری جمهوری به رهبری آتاترک نمی بود، احتمالا امروزه چیزی بنام ترکیه طوری که ما آنرا می شناسیم هم نبود. ملل بالکان، شمال آفریقا، خاورمیانه و کریمه، با جدائی از عثمانی یا به کمک دولتهای بزرگ غالب در جنگ اول مستقل شده و یا تحت قیمومیت آن کشور ها در آمده بودند.اعتماد بنفس مردم امپراتوری عثمانی از بین رفته و خطر تسلیم و شکست کامل وجود داشت. در این شرایط بود که با وجود دربار ناتوان عثمانی در استانبول،آتاترک با تهییج مردم و تزریق اعتماد بنفس و غرور ملی به آنها توانست اکثریت را در راه مبارزه بر ضد اشغال خارجی و در پیش گرفتن راه استقلال وپیشرفت دنیوی بسیج کرده به پایه گذاری جمهوری ترکیه در سال ۱۹۲۳ رهنمون شود.

هنگامیکه تقریبا همزمان با تاسیس جمهوری ترکیه، رضا شاه در تهران تاجگذاری میکرد،ایران دوره پر تلاطمی را پشت سر گذاشته بود. سلسله قاجار مستاصل، مفلس و ناکارآمد شده، اندیشه اصلاحات که از دوره ناصری شروع شده بود با ناکامی های انقلاب مشروطه در عمل دچار وقفه گشته بود. اگرچه شرکت جمهور مردم در زندگی سیاسی از دوران انقلاب کمتر بود اما ایده های اساسی انقلاب یعنی قانون مداری، اصلاحات و ایجاد یک حکومت مرکزی و قدرتمند همچنان باقی بود. از سوی دیگرایران سال ها بود تحت فشار و تاثیر مستقیم دو قدرت استعماری منطقه، بریتانیا و روسیه، قرار گرفته بود. حتی عثمانی که در غرب دچار شکست های سهمگینی شده بود، بطور بی نتیجه ای تلاش میکرد با دست اندازی در آذربایجان ایران، قفقاز و آسیای مرکزی سرنوشت خود را تغییر دهد. در این شرایط اجماع نخبگان و سرآمدان جامعه ایران، بطور مشابه با آخرین سال های عثمانی، بر سر کار آمدن یک حکومت مرکزی و مقتدر با ریاست کسی با مشتی آهنین بود تا یکپارچگی مملکت را تامین کند و اصلاحاتی را که طلب زمانه بود، اجرا نماید.

تکیه گاه اساسی چنین دولتی بناچار ارتشی متمرکز بعنوان قوی ترین موسسه کشور، در هم کوبیدن ساختار های عشایری وملوک الطوایفی، ایجاد یک نظام تحصیلی و بالاخره سیستم قضائی مرکزی و واحد بود. آنچه که قرار بود همه اینها را به همدیگر «بچسباند» و مانع از جدائی و تفرقه آنان شود «زبانی مشترک» بود که در این دو کشور که مردمانشان زبان های گوناگون محلی داشتند، به حاکمیت جبری یک زبان و منع تدریس و تحصیل به زبانی غیر از زبان رسمی منجر شد.

در ایران روشنفکرانی از قبیل حسن تقی زاده، احمد کسروی ، حسین کاظم زاده ایرانشهر و محمود افشار «سرآمدان» جامعه در توضیح جنبه فرهنگی–سیاسی این هدف بودند. دکتر محمود افشار مینوشت: «… منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود، و ملوک‌الطوایفی کاملا از میان برود، کرد و لر و قشقایی و عرب و ترک و ترکمن و غیره با هم فرقی نداشته، هر یک به لباسی ملبس و به زبانی متکلم نباشند… به عقیده ما تا در ایران وحدت ملی از حیث زبان، اخلاق، لباس و غیره حاصل نشود، هر لحظه برای استقلال سیاسی و تمامیت ارضی ما احتمال خطر می‌باشد.»

جالب است که در هر دو کشور کوشش ایجاد دولت–ملت مدرن و متمرکز در عین حال همراه با زیاده روی های عجیب و غریبی در مورد تاریخ، هویت، قومیت و یا زبان و فرهنگ دو ملت ترک و ایران بود که گاه حتی آهنگی نژاد پرستانه داشت، اما اکنون بسیاری از جوانب آن بعد از گذشت ۸۰ و اندی سال در هر دو کشور یا به دست فراموشی سپرده شده و یا تعدیل گشته است.

برای مثال در مورد ترکیه میتوان شعار «یک ترک برابر با یک دنیاست» («بیر تورک دنیایا بدلدیر!») و یا «تز تاریخ ترکی» را یادآورشد که میگوید فرهنگ و مدنیت اروپا در اصل از طرف قبایلی پدید آمده است که از آسیای مرکزی به اروپا رفته اند. نمونه دیگر باصطلاح «تئوری آفتاب زبان» بود که مدعی بود ترکی کهن ترین زبان «اصلی» و اولیه بشریت است و ریشه بسیاری از کلمات زبان های دنیا ترکی است.

در ایران جریانی تبلیغاتی و مبالغه آمیز در رابطه با تاریخ و فرهنگ ایران قبل از اسلام، «برتری قوم آریائی» و در تاریخ نگاری «پست و کم ارزش» نشان دادن اقوام و قبایلی مانند اعراب و ترکان و زبان و فرهنگ آنها مشخصات بارز این تمایلات افراطی بوده اند.

هم در ترکیه و هم در ایران معاصر بعضی ها با اشاره به این زیاده روی ها و با اساس قرار دادن معیار های کنونی قرن بیست و یکم تلاش دارند حد اقل دوره نخستین جمهوری ترکیه و یا پادشاهی رضاشاه را بعنوان «نظامی نژادپرستانه» قلمداد کنند. این در حالیست که دولت عثمانی مرکب از طیف های گوناگون اقوام و ادیان بوده که حتی بیشتر از ایران سنت تسامح و تساهل را در آن تقویت کرده است. از سوی دیگر در ایران نیروی اساسی که بخصوص از صفویه به بعد و در زمان مشروطه، ایران نوین را احیا و حراست کرده و حتی اکثر نخبگانی که در زمان انقلاب مشروطه و بعد از آن نظریه فرهنگی و زبانی برای ایجاد و تقویت دولت ملی و متمرکز را مطرح و دفاع نموده اند، ترک زبان و آذربایجانی بودند. از این جهت «نژادپرست» نامیدن آتاترک و یا رضا شاه دور از واقعیت تاریخی و جدیت است چرا که نژاد پرستی نه در ترکیه، نه در ایران و نه در کل خاور میانه تاریخ و سنتی بعنوان نظامی سیاسی و اجتماعی نداشته است، اگرچه بعضی تمایلات اشخاص و یا موسسه های علیحده احتمالا میتوانند رنگ و بوئی نژادپرستانه داشته باشند.

بسیاری از پژوهشگران (۱۱) سیاست هائی از قبیل «تز تاریخ ترکی» و یا غلو در نقش ایران باستان و «فرهنگ و مدنیت آریائی» را با کوشش های نوعی «ناسیونالیسم تدافعی» برخاسته از نگرانی از حفظ حاکمیت ملی توضیح میدهند که گفته میشود امروزه بعد از گذشت ۸۰-۹۰ سال در کشور های نو استقلال آسیای مرکزی و یا قفقاز هم مشاهده میشود.

اگر با خونسردی فکر کنیم و گذشته را با خط کش قرن بیست و یکم نسنجیم، میتوانیم ممنوعیت کاربرد رسمی ترکی و دیگر زبان های اقلیت های ایران بعد از رضا شاه و یا ممنوعیت کُردی و زبان های دیگر اقلیت های ترکیه بعد از اعلان جمهوری در سال ۱۹۲۳ را درک کنیم. اما دیگر بنظر میرسد که حالا در قرن بیست و یکم زمان این گونه ممنوعیت ها گذشته و هم ترکیه و هم ایران اتفاقا بخاطر حفط آن وحدت و برابری که ۸۰-۹۰ سال پیش مایهٔ نگرانی اصلی آنها بود، امروزه نیاز دارند در مورد محدودیت های تحصیل زبان های محلی ملت های خود آمادهٔ تجدید نظرهائی باشند.

منابع

(۱) به نقل از افتخاری روزبهانی، ع.: سیاست و روشنفکری؛ از افراط تا اعتدال/ گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده، در تارنمای «تاریخ ایرانی،» دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱

(۲) بهنام، ج.: تقی زاده و مسئله تجدد، بنیاد مطالعات ایران، به نقل از روزبهانی، ع.: همانجا

(۳) اتابکی، ت.: ناسیونالیسم ایرانی و آذربایجان، در تارنمای «چشم انداز»، هشتم مارس 2016

(۴) اتابکی، ت.: همانجا

(۵) اتابکی، ت.: همانجا

(6) Berengian, S.: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century, Iranian Azerbaijan, Berlin 1988, p. 108

(7) Berengian, S.: ibid, p. 127

(۸) اتابکی، ت.: همانجا

(۹) تربیت، م. ع.: دانشمندان آذربایجان، چاپ دوم، تبریز (بی تاریخ)، ص ۲۳۰

(10) Berengian, S.: ibid, p. 105

(۱۱) اتابکی، ت.: همانجا

(12) Atabaki, T. and Zurcher, E.: Men of Order: Authoritarian Modernization Under Ataturk and Reza Shah, New York 2004… ادامه خواندن

جایگاه ویژه بهائی ها در مظلومیت

عباس جوادی – بنظر بنده ظلم و اجحافاتی که به هموطنان بهائى ما در این 200 سال گذشته و بخصوص در دوره جمهوری اسلامی بدست خود دستگاه دولت شده چیزی است که هیچ گروه و طبقه اجتماعی، هیچ قوم و مذهب دیگری تجربه نکرده و نمیکند. این وضع همه و تک تک ایرانیانی را که قدری انسانیت و انصاف وعطش عدالت و برابری حقوق همه انسانها را صرفنظر از قومیت و نژاد و زبان و فرهنگ و دین و مذهب دارند مکلف میکند بطور آشکار و بدون «اما و اگر» به دفاع از این هموطنان مظلوم برخیزند.

در اینجا موضوع بر سر آئین و دین بهائی نیست. این، اختيار هر كس هست که به چه چیزی باور دارد. موضوع بر سر اجحافاتی است که به یک گروه از انسان ها و شهروندان این مملکت میشود – آن هم نه بخاطر اینکه آنها کاری علیه دولت و مملکت انجام داده و میدهند، نه بخاطر مخالفت و مبارزه آنها علیه دولت، نه بخاطر اینکه آنها با این یا آن حکومت و رهبر و وزیر و وکیل و حزب و گروه و ایدئولوژی مخالفت میورزند، نه بخاطر اینکه میخواهند نظام حکومتی مملکت را تغییر داده نظام مورد علاقه خود را جایگزین آن کنند، بلکه صرفا و صرفا بخاطر آئین و دینشان، فقط بخاطر اینکه این دین و آئین مورد قبول حکومت و اندیشه مطلقیت گرای حاکم نیست. اینهمه ظلم صرفا بخاطر اینست که رژیم این دین را بعنوان دین و آئین قبول ندارد و آنرا مطرود میشمارد، چیزی که باید از صحنه عالم پاک کرد. اینهمه ظلم بخاطر آنست که حکومتداران نمیتوانند بپذیرند که اگر شخص و یا گروهی طبق قانون دست به خشونت و فعالیتی ضد قانونی علیه نظام یک کشور و دولتی نمیزند و فقط به چیزی غیر از دین و مذهب حاکم باور دارد، تائید حکومت و دولت نمیتواند معیاری برای جواز زندگی و مرگ، کار، استخدام، امرار معاش، تحصیل، ازدواج، گرفتن حقوق در مقابل کار، بازنشستگی و حتی دفن معمولی هم آئین های خود در آرامگاه های خود باشد.

هموطنان بهائی ما در هر کدام و تک تک این موارد مورد فشار و اجحاف و ظلم هستند. از حق تحصیل، استخدام، گرفتن حقوق و بازنشستگی و اجرای آئین خود و حتی دفن اموات خود محرومند. هیچ گروه دیگری در ایران با این درجه مظاعف محرومیت و مظلومیت مواجه نیست: نه مسیحیان و یهودیان بخاطر دینشان، نه کُرد ها و تُرک ها بخاطر قومیت و زبانشان، نه بلوچ ها و ترکمن ها بخاطر مذهبشان و نه زنان جامعه بخاطر جنسیتشان.

خانم مهوش ثابت و شش نفر دیگر از نمایندگان آئین بهائی که در سال 2008 دستگیر و حبس گردیدند نه تظاهراتی علیه حکومت انجام داده بودند و نه بر علیه حکومت چیزی گفته و نوشته و نه کوچکترین جنایتی مرتکب شده بودند. تنها گناه و اتهام آنها بهائی بودنشان بود و هست. این هفت نفر و عده دیگری که در این بین به «جرم» بهائی بودن بازداشت و حبس شده اند هنوز در زندانند و زندگی ما در بیرون از زندان های ایران، در بیرون از کشور ایران همچنان به روال همیشگی خود ادامه دارد.

آیا احساس شرم و غضب نمیکنیم؟… ادامه خواندن

Türki Meseller تورکی مثللر

Amsal-o Hekam

Türki Meseller تورکی مثللر

چند سال پیش با این نام سایتی باز کردم که مانند یک فرهنگ لغات، ضرب المثل ها و اصطلاحات الفبائی ترکی آذری ایران است. در این سایت برای هر حرف یک «دسته» یا کاتگوری ایجاد شده است. هر لغت، اصطلاح یا ضرب المثلی را که جستجو میکنید یا مستقیما آن را در جعبه «جستجو» بنویسید و جستجو کنید و یا طبق اولین حرف اولین کلمه آن در دسته مربوطه آن حرف نخست  جستجو کنید. مثلا اگر ضرب المثلی را با لغت نخست «یاواش» جستجو میکنید، به حرف «ی» یعنی دسته مربوطه در «الفبا» بروید و آن ضرب المثل را جستجو کنید.  اگر دیدید لغت جالب یا اصطلاح و ضرب المثل جالب و ناشنیده ای میدانید که در این سایت نیست، به صورت «کامنت» یا در «تماس» با سایت با ایمیل به ما بفرستید. ممنونم.

در عین حال در فیس بوک هم صفحه مخصوصی برای سایت «تورکی مثل لر» باز شده. آدرس آن این است:

سایت «تورکی مثللر» در فیس بوک

در آنجا هم میتوانید ورودی های جدید سایت را مشاهده کنید یا نظر و پیشنهادتان را بدهید. حتما همه نظرها و پیشنهادهای وارده را در نظر خواهیم گرفت.

این سایت از دو دسته عبارت است: ضرب المثل ها و اصطلاحات ترکی آذری ایران که در مجموعه «همه امثال و اصطلاحات» جمع شده و دسته «همه لغات» که در آنجا تا جایی که از دستمان بر می آید، لغات «ناب» ترکی آذری ایران را که معمولا در فرهنگ لغات استاندارد ترکی آذری نمی توان یافت، به تدریج جمع آوری می کنیم.

بخش کوچکتر این سایت عبارت از لغات «ناب» ترکی آذری ایرانیان است، یعنی واژگانی که محلی و منطقه ای است، احتمالا شاید هم کهنه شده و از چرخه کاربرد بیرون آمده و یا ویژگی اش این است که در شهرها و شهرستان های دیگر آذربایجان هیچ و یا به این صورت کاربرد ندارد. آشکار است که تکیه ما در اینجا بر واژگانی است که در آذربایجان ایران کاربرد داشته و یا هنوز دارد و نه ترکی آذربایجان قفقاز و ترکیه. بنا بر این بعید است که این واژه ها را در فرهنگ لغات و یا سایت های این دو کشور پیدا کنید. خوانندگان علاقمندی که از روستا و یا شهر محل اقامت کنونی و یا کودکی خود لغات جالبی به یاد دارند و یا هنوز در زندگی روزانه به کار می برند می توانند با ارسال این لغات به نشانی این سایت و یا ذکر آن در صفحه مخصوص «فیس بوک» در غنی تر کردن این بخش کمک شایانی بکنند.

و اما بخش بزرگ تر و دوم این سایت عبارت از امثال یعنی ضرب المثل ها و در ضمن تا حدی اصطلاحات رایج در ترکی آذری ایران است. اکثر امثال این سایت از کتاب شادروان علی اصغر مجتهدی و بقیه امثال وهمچنین اصطلاحات از منابع دیگر است.

کتاب «امثال و حکم آذربایجان – ترکی دیلینده مثللر» اثرشادروان  علی اصغر مجتهدی با کوشش جناب سیروس قمری در سال 1334 شمسی در تبریز چاپ شده بود. این کتاب عبارت از حدود 2000 مثل وسخنان و اشعار حکیمانه به ترکی آذری ایران است. بخش بزرگی از این امثال را با کمی آسانتر کردن املا، در اینجا پیاده کرده ایم. بقیه را دوستان و علاقمندان بطور شخصی، از طریق همین سایت و یا فیس بوک فرستاده اند که در اینجا ثبت شده است.

خواهش من آن است که دوستان و علاقمندان به فرهنگ ترکی آذری مثل ها، اصطلاخات و یا لغات نابی را که میدانند و اینجا نیست به این سایت بفرستند و یا خودشان در صفحه فیس بوک درج کنند تا ما از آنجا گرفته به این سایت وارد کنیم.

شادروانان  بولود قرا چورلو (سهند) و محمد علی فرزانه نیز چند صد ضرب المثل ترکی آذری را با صدای خود در چند کاست صوتی جمع کرده بودند. اکثر این ضرب المثل ها در مجموعه شادروان مجتهدی موجود بودند. اما کوشش کرده ایم بخش اعظم ضرب المثل های این کاست ها را که در منابع دیگر نبودند نیز به این مجموعه علاوه کنیم.

این سایت در عین حال ادای احترامی است به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو.

جناب حاج علی اصغر آقای مجتهدی، پسر عموى پدر من که ما «میرزا علی عسگر عموغلی» می نامیدیم، سال های طولانی برای جمع آوری این امثال زحمت کشید. ایشان در سال 1284 در تبریز متولد شده، بعد از تحصیل در فرانسه به موطن خود برگشته و در بانک ملی تبریز مشغول به کار گشتند. سال فوت شادروان 1351 در تبریز بود.

شادروان محمد علی فرزانه نویسنده یکی از اولین گرامر های ترکی آذری در ایران بنام «مبانی دستور زبان کنونی آذربایجان» بود که در سال های 1340 منتشر شد.

شادروان بولود قاراچورلو متخلص به سهند شاعر منظومه معروف «سازیمین سؤزی» بود که در سال 1358 ش فوت نمود.

با احترام

عباس جوادی

در ضمن این فایل پی دی اف کتاب «امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثل لر» است. یکی از دوستان با نام «بیگ هادی» زحمت کشیده آن را بصورت فایل پی دی اف در آورده است. حجم فایل زیاد است (73 کیلو بایت) و داونلود کردنش کمی طول میکشد، اما به هر حال شاید بعضی ها علاقمند باشند:

علی اصغر مجتهدی: امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثلل لر

——————————————-

در ضمن بخوانید:

خوب و بدّ «فرهنگ مردمی»

ضرب المثل های ترکی آذری با صدای سهند و فرزانهادامه خواندن

تبریز و بغداد در کشاکش عثمانی و صفوی

عباس جوادی – در سال 1534، بیست سال بعد از جنگ چالدران بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی که به شکست تاریخی ایران در صحرای چالدران (آذربایجان غربی) منتهی شد، پسران اسماعیل و سلیم، طهماسب و سلیمان، که اکنون هردو جای پدران خود بر تخت سلطنت ایران و عثمانی نشسته بودند، روبروی هم قرار گرفتند. فتیله ای که این بار جنگ ایران و عثمانی را شعله ور کرد فتح شهر کُرد نشین بیتلیس در جنوب شرق عثمانی از طرف شمس الدین از تبار شرف خان های بیتلیس یکی از روسای ایلات کُرد منطقه بود که از عثمانی به ایران پناه برده بود. حمله به بیتلیس وضبط این شهر، از نظر عثمانی اعلان جنگ ایران علیه عثمانی تلقی شد و بنا بر این سلطان سلیمان که نیرو هایش در اروپا سرمست از فتوحات پی در پی شده بود از دست دادن بیتلیس را تحقیر تلقی کرده به ایران لشکر کشی نمود.

در آن روزگار بعضی ولایات مرزى با وجود شکست ایران در چالدران هنوز دست به دست میگشت. مثلا وان، ارجیس و حتی بغداد تحت نظارت صفویه بود. اما طبق معمول، وابستگی این یا آن ولایت سرحدی به ایران و یا همسایگان، تا حد زیادی مربوط به تمایلات فرد و یا افراد قدرتمند آن ولایات، رقابت بین آنان، رقابت بین ایران و همسایگان در راه تحت تاثیر قرار دادن والیان مربوطه و طرز رفتار (مثلا اخذ مالیات، باج و زورگوئی) ماموران ایران و یا دول همسایه در آن ولایات بود.

وقتی ارتش عثمانی ابتدا به فرماندهی داماد ابراهیم پاشا وان و ارجیس را ضبط کرده و سپس وارد تبریز شد سلطان طهماسب در شرق ایران علیه اشغال هرات و مشهد از طرف اوزبکان میجنگید. اما بنظر میرسد او برخلاف پدرش شاه اسماعیل نیت جنگ مستقیم با سلطان عثمانی را نداشت. زیرا حتی وقتیکه بعد از مدت کوتاهی خود سلطان سلیمان وارد تبریز شد مقاومت چندانی از سوی قیزیلباش های صفوی و ایلات طرفدار او دیده نشد اگر چه طبق بسیاری از تواریخ، سلطان عثمانی تبریز را خالی یافت چرا که مردم از خانه هایشان بیرون نمیامدند. بعد از فتح آسان تبریز سلطان عثمانی از طریق راه تبریز – قزوین راهی همدان شد و بعد از غصب همدان رو به بغداد گذاشت که در سال 1508 بدست ایرانیان افتاده بود. بغداد هم به سادگی بدست سلطان سلیمان افتاد چرا که والی آنجا ذولفقار خان که روابطش با پادشاه ایران خراب شده بود دستور داده بود خطبه بنام سلطان سلیمان بخوانند. او در سال 1529 یعنی سه سال قبل از آمدن سلطان عثمانی عریضه به سلطان نوشته خواسته بود که بغداد تحت الحمایه عثمانی قرار گیرد.

دانستن این هم جالب است: سلطان سلیمان در همین سفر بغداد بود که مورد استقبال بزرگترین غزلسرای زبان ترکی یعنی محد فضولی بغدادی قرار گرفت اگر چه فضولی خود شیعه مذهب بود. شاعر بزرگ ترک مقدم سلطان عثمانی را با قصیده ای طولانی خوش آمد گفت و با حساب ابجد این مصرع همان قصیده یعنی «گلدی برج اولیایا پادشاه نامدار» تاریخ آمدن سلطان سلیمان را دقیقا ثبت نمود: سال 941 هجری (یعنی 1534 میلادی). سلطان سلیمان در این سفر روزانه 9 آقچه معاش برای فضولی مقرر نمود اما میگویند فضولی با نوشتن «شکایت نامه» معروف خود از قبول این معاش عذر خواست.

ظاهرا در رقابت ایران شیعه و عثمانی سنّی، کار ایران در برقراری و حفظ نفوذ بین همسایگان شیعه از عثمانی های سنّی راحت تر بوده است و برعکس. در مورد عراق کنونی هم علی الظاهر کّرد ها و اعراب سنّی نسبت به نفوذعثمانی سنّی پذیرا تر بودند در حالیکه شیعیان مرکز تا جنوب عراق کنونی غالبا مشکلی با نفوذ ایران نداشتند. اما بنظر میرسد نمونه فضولی اثناء عشری و استقبال گرم او از سلطان عثمانی و فرماندهان نزدیکش استثنائی در این «سنت» تاریخی بشمار میرود.

در مدت کوتاهی که سلطان عثمانی در بغداد بود خبر رسید که شاه طهماسب دوباره آذربایجان را ضبط کرده است. بدین ترتیب سلطان سلیمان هنگام مراجعت از بغداد 17 هزار نفر از عشایرمسلح منطقه را با خود همراه کرده دوباره وارد تبریز شد و دوباره شهر را خالی یافت. اگر چه اين بار هم مقاومت چندانی از سوی ایرانیان انجام نگرفت اما مردم تبریز باز از خانه های خود بیرون نیامدند. قوای عثمانی کوشش کردند در خارج از تبریز نیروهای قیزیلباش را پيگرد و سرکوب کنند. بعد از چهل روز سلطان سلیمان تبريز را ترک کرد.

لشکر کشی بعدى سلطان سلیمان به تبریز در سال 1548 و با این القاء اطرافیانش صورت گرفت که اگر سلطان عثمانی به آذربایجان لشکر کشی کند اغلب سپاهیان و فرماندهان صفوی به او خوشامد گفته به سپاه عثمانی خواهند پیوست. وقتی قوای سلطان از راه ارجیس که نقطه مرزی بود وارد ایران شد و از طریق مرند بسوی تبریز رفت با مختصر مقاومتی از سوی قیزیلباش ها روبرو شد اما کسی هم به پیشوازش نیامد و به قشون او ملحق نشد . به نوشته لطفی پاشا در «تواریخ آل عثمان»: «در این زمان شاه طهماسب به قراجه داغ رفته بود. سلطان سلیمان چهار روز در تبریز ماند. به لشکر روم بلای آسمانی نازل شد. اسبان تلف شدند و کسی را مرکب مناسب و رهوار باقی نماند. بروز قطحی و کمبود خواربار هم مشکل دیگر بود. پادشاه به ناچار تبريز را واگذاشت».

———————————

منابع:

لطفی پاشا: تواریخ آل عثمان، استانبول 1341 ه.ق

فیروز منصوری: جنگ های عثمانی علیه ایران در قفقاز و آذربایجان

Mehmet HALEOĞLU: Kanunî Sultan Süleyman’ın Bağdat’ı Fethi

«تاریخ ایران کمبریج» (به قلم 56 نویسنده و با ویراستاری آرتور آربری و دیگران). جديد ترين ترجمه فارسى: تيمور قادرى (٢٠ جلد). تهران ١٣٩١. نشر «مهتاب».

همچنین بخوانید:

چند درس از جنگ چالدران

قبیله گرائی در تاریخ ایران

تاریخ نگاری رسمی جمهوری اسلامی در باره جنگ چالدرانادامه خواندن

کشک و یا قوروت

Qurut
کشک که ما در آذربایجان به ترکی «قوروت» می‌گوئیم (اوزبکی، تاجیکی، تاتاری هم «قوروت» قزاقی و قیرغیزی «قورت») مغولی: «آاروول»… در همه آسیای مرکزی، افغانستان، ایران، قفقاز و ترکیه رایج است.. این عکس یک سبد کشک از اوزبکستان است. دانه های کشک مثل خشکبار و یا آجیل خورده می‌شود. کشک همان ماست خشک شده است. می‌گویند مخصوصا در آسیای مرکزی رایج شده چونکه در قدیم الایام قبایل ترک زبان که بیشتر از نصف عمرشان روی اسب می‌گذشت، از این نوع دانه های کشک بعنوان غذای مایحتاج (که پروتئین زیادی دارد) در حال اسب سواری و کوچ استفاده می‌کردند تا ناچار به استراحت های طولانی برای پختن غذا نشوند.… ادامه خواندن

حلال و حرام شعرا

Yaddasht
میگویند روزی یکی از مریدان مولانا جلال الدین بلخی (رومی) از او پرسید: یا شیخنا، شمس شراب میخورد. شُرب می حلال است یا حرام؟ مولانا میگوید اگر شمس خورَد حلال است، اگر تو خوری حرام!

از سعدی و حافظ و نظامی و دیگران هم در این مورد مثال ها زیاد است:

سعدی:
من آن نیَم که حرام از حلال نشناسم

که باده با تو حلال است و آب بی تو حرام

و حافظ:
در مذهب ما باده حلال است و لیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام، حرام است… ادامه خواندن

زبان هزار سال پیش آذربایجان

Safineye Tabriz Cover

عباس جوادی – هر از گاهی بعضی ها بحثی به راه میاندازند و یک عده را دنبال نخود سیاه میفرستند: هزار سال پیش، قبل از آمدن قبایل ترکمن و اوغوز به آذربایجان کنونی، زبان مردم این منطقه ترکی نبود، «آذری باستان» بود، و یا تاتی که حالا عملا مرده است و فقط در بعضی روستا ها بطور تغییر یافته ای و با نام های گوناگون (مثل لهجه مراقی – مراغی) صحبت میشود و یا در نام روستاهائی مانند انرجان و لیقوان مشهود است. چیزی شبیه تالشی امروز؟ شاید شبیه آن، بهر حال زبانی فارسی – ایرانی و غیر ترکی.

خوب، این که درست است. زبان اکثریت مردم آذربایجان عوض شده. قبلا تاتی بود و یا هرچیز دیگری که اسمش را بگذارید. همانی که در کتاب «سفینه تبریز» مربوط به قرن هشتم هجری نمونه سخت فهمش را میتوان دید و یا در اشعار همام تبریزی از قرن هفتم – هشتم هجری و دیگران میتوان خواند.

زبان خیلی ها و خیلی کشور ها در دنیا عوض شده. زبان ترکیه ترکی نبود ترکی شده، زبان مصر عربی نبود عربی شده، زبان آمریکا انگلیسی نبود انگلیسی شده.این تاریخ است. اما مگر این چیز بدی است؟

اما منظور اصلی دوستانی که هر ازگاهی این «نخود سیاه» را میاندازند و مردم را مشغول بحث و استدلال و جنگ و گریز میکنند کنجکاوی علمی و تاریخی نیست. این هم نیست که دانش همگان از تاریخ و گذشتگان بیشتر شود و در آخر همه بگویند چه گذشته رنگارنگ و جالبی داشتیم. به زبان کنونی اکثریت آذربایجانی ها یعنی ترکی آذری احترام بگذاریم و زبان گذشته شان را با علاقه و کنجکاوی بررسی کنیم. نخیر. این حضرات برای کوبیدن زبان و فرهنگ چندین ملیون ترک زبان آذربایجان است که اینهمه هیجان زده میشوند چونکه در نهایت – اگر چه رویائی بیش نیست – میخواهند زبان ترکی و تمام لهجه های آن از این مرز و بوم رخت بر بندد و همه فارسی گو شوند.

در مقابل یک عده از هموطنان آذری ما هم خونشان میجوشد و برای دفاع از زبان و فرهنگ خود شروع به این داستان ها میکنند که نخیر، زبان این مردم همیشه (و یا حداقل ۲-۳ هزار سال است) ترکی بوده و هیچ وقت ربطی به زبانهای ایرانی نداشته(!) یعنی آنها هم برخلاف همه تواریخ و شواهد و عقل سلیم به آن طرف افراط یعنی تکذیب کامل گذشته میافتند تا از زبان و فرهنگ کنونی خود دفاع نمایند.

حالا انتظار دارید این مردم بیچاره در این گیر و دار امرار معاش و گرانی و یارانه و تحصیل بچه ها از سوئی و فشار های سیاسی و ولایت فقیه و تحریم ها و احتمال جنگ و ظهور ظهوری ها و قدرت یابی رمال ها طرف «نژاد پاک آریا» و یا «اقوام ترک خالص» را بگیرند؟

آقا، این ها تاریخ است. به زندگی امروز من و شما چه ربطی دارد؟

وقتی این بحث ها را نه بخاطر درک بهتر تاریخ و گذشتگانمان، بلکه برای این میکنیم که بگوئیم یکی «خودی» و دیگری «غیر خودی» است، این کار نتیجه ای بجز کدورت و دشمنی بین مردم این مملکت نمی دهد.

مردم ایالات متحده و کانادا و آمریکای جنوبی مگر بیشتر از ۵۰۰ سال است که انگلیسی، فرانسه و یا اسپانیولی حرف میزنند؟ حالا همه آنها برگردند و زبانهای مختلف و مهجور سرخپوستان را حرف بزنند؟ زبان عراق و سوریه و اردن امروزی مگر قبل از اسلام عربی بود؟ حالا آنها چکار کنند؟ تازه زبان تاتى و پهلوی و آذری قدیم که فارسی «تهرونی» امروز نبود. اصلا قبل ازپهلوی که فارسی میانه است و حتی قبل از فارسی باستان و آمدن آریائی ها به جلگه ایران، زبان بقول شاهنامه «دیو» های بومی که بهر حال «ایرانی»، یعنی پهلوی و حتی فارسی کهن هم نبود، چه بود؟ زبان ۳-۴ هزار سال پیش اورارتو ها که آریائی نبودند و آثار دیرین شناسی مربوط به این دوره در نزدیکی های تبریز (قریه حسنلو) یافت شده چه ربطی به فارسی امروزی و پهلوی و پارسی باستان دارد؟شاید برگردیم و زبان اورارتو را در آذربایجان احیاء کنیم؟ حالا ما هم با وجود اینکه اصلا هم تاریخ دان و دیرین شناس نیستیم، دنبال همان «نخود سیاه» افتادیم.

ناراحت نباشید. همه ما از سفید و سیاه گرفته تا ترک و فارس و ارمنی و کُردو آمریکائی و روسی از آفریقا میائیم. اینهمه مردم رنگارنگ هم که در خاورمیانه و قفقاز و آسیای جنوبی و مرکزی و روسیه میبینید همه 15000 سال پیش بعد از پایان دوره یخبندان ازجائی در ترکیه و عراق کنونی که کوچ بزرگ آنها شروع شد به اقصی نقاط این منطقه وسیع پخش شده اند و گرنه حتی زبان همه اینها هم در زمان آن کوچ گویا بسیار مشابه هم بود.

در این دنیا هر قومی در برهه ای از تاریخ از جائی به جائی رفته، مسکون شده، شاید ازبین رفته و شاید مانده، زبان و ترکیب نژادی اش در اختلاط با دیگران کم و یا زیاد تغییر یافته. نتیجه اش آن است که امروز می بینیم و این روند هنوز هم در جریان است.

من شخصا همیشه به تاریخ علاقه داشتم اما از وقتی پا به سن گذاشتم این علاقه ام حتی بیشتر شد. طوریکه در یک مقاله هم عرض کردم ظاهرا اجداد 200-220 سال پیش بنده از مغان (قره داغ و یا ارسباران کنونی) به تبریز آمده اند. ظاهرا آنها از «ایل مغانلو» وابسته به ابلات شاهسون بودند. بعضی منابع میگویند ایل مغانلو از اولین ایلات ترک زبان بود که هزار سال پیش همراه با سلجوقیان از آسیای مرکزی و خراسان به ایران آمدند و در مغان سکنی گزیدند و بعدا نام ایل مغانلو گرفتند. (نیاکان مادری هم گویا از شمال قفقاز بوده اند. اصولاً من نمیفهمم چرا در پیگیری اجداد و نیاکان همه دنبال ریشه پدری خود میروند و از ریشه های مادری خود یا حرفی نمیزنند یا خیلی کمتر از ریشه پدری میدانند.) دانستن این برای بنده بسیار جالب و هیجان انگیز است و من دلم میخواست تفصیلات بیشتری در این مورد داشته باشم. اما همین. من خوشم میاید که گذشته رنگارنگی داشتم. هم از اعقاب و اجدادم خوشم میاید و به آنها احترام میگذارم و هم نسبت به اقوام و فرهنگ ها و زبانهائی که در این هزار سال و 200 سال هم خودم و هم خانواده و بزرگانم و اعقاب و اجدادم با آنها آمیخته اند احترام قائلم و مهمتر از همه: با کسی خصومت و جنگ ندارم ومیخواهم با همه در صلح و صفا زندگی کنم. از این تاریخ هزارساله و شجره نامه دویست ساله و غیره نتایج سیاسی و قومی و ضد این و بنفع آن گرفتن کودکانه و خنده دار و حتی و حتی بسیار خطرناک است.

درک و فهم روند های تاریخی، جابجائی اقوام و تغییرات زبانی و فرهنگی فوق العاده جالب و هیجان انگیز است. اما سوء استفاده سیاسی و ناسیونالیستی از این تاریخ برای زندگی و گفتار و کردار امروز من و شما خطرناک و برای همزیستی و تفاهم ملی و بین المللی زهر آگین است.

اگر نقطه حرکت را احترام و قبول زبان و نژاد و قومیت و رنگ پوست و دین و مذهب همه افراد و آحاد این کشور و تمام دنیا قرار دهیم، از تاریخ هم لذت خواهیم برد.

———————-

در ضمن بخوانید:

«ترکی و فارسی از یک ریشه اند»

در باره اجداد من

افسانه «نژاد پاک» آریائی و ترکادامه خواندن

یک پیشداوری در باره ترکی و فارسی

عباس جوادی – در گذشته برای ترویج فارسی بعنوان زبان رسمی و دولتی کشور از راه های زشت و ابتدائی مانند تحقیر و سیاه کردن زبان اقوام ایران هم استفاده میکردند. من هنوز یادم است که در دوران پهلوی در بعضی کتابها و روزنامه جات میخواندیم که زبان ترکی که ما در آذربایجان صحبت میکنیم «معجونی از فارسی، ترکی و عربی» است و در واقع به ادعای آنها زبان جداگانه ای نیست. بهمین خاطر هنگام نام بردن از زبانهای اقوام بجای تعبیر «زبان ترکی» فقط «لهجه محلی تبریز» میگفتند که این هم ما جوانها را فوق العاده دلگیر و عصبانی میکرد. ما که حرفی در مورد فارسی و زیبائی آن نداشتیم و با کمال میل فارسی را یاد میگرفتیم. اما چطور ممکن است که به زبان مادری و بومی ما که ترکی است مُهر «معجونی از این و آن زبان» میزنند؟

یکی از دلایلی که گاه و بیگاه هنگام صحبت و یا در نوشته های مطبوعات مطرح میشد این بود که نصف لغات ترکی ما یا عربی است یا فارسی. خوب، این که کم و بیش درست است. آن وقت ها صدای ما بجائی نمیرسید وقتی میگفتیم که فارسی هم همین طور، نصف لغات فارسی که ما امروز مینویسیم و صحبت میکنیم هم عربی است.من حتی یادم هست که یک روز از فرط حرص و جوش، آمده و در خانه یک صفحه گلستان سعدی و یک صفحه «هوپ هوپ نامه» صابر را از نظر سهم لغات عربی و فارسی با هم مقایسه کرده و اتفاقا  به این نتیجه رسیده بودم که هم فارسی و هم ترکی پر از لغات عربی هستند.

از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما طرز «نگرش رسمی» به مقام زبان فارسی نسبت به زبان های مادری غیر فارسی ایران در عمل تغییر چندانی نیافته است.

البته واقعا من ندیده ام که کسی یک متن مفصل ترکی و یک متن مفصل (و همزمان) فارسی را بگیرد و در صد لغات خارجی را محاسبه کند. این کار هم بسیار مشکل است و هم وابسته به عوامل بسیاری است مانند منبعی که انتخاب میکنید، دوره ای که آن متن نوشته شده و اینکه آن متن اصولا آیا میتواند مدل آن زبان باشد یا نه. شاید مراجعه به فرهنگ لغات از این جهت بهتر باشد.

اما اصولا چرا زبان  مشترک یک دولت  باید حدالامکان از کلمات و تعابیر «غیر» آن زبان عاری باشد و بیشتر از «کلمات خودی» استفاده کند؟ البته  اصل کلمه «کتاب» عربی است. اما چرا بعد از هزارو خرده ای سال این کلمه را «اجنبی» و «غیر خودی» حساب کنیم؟ ادامه استفاده از کلمه «کتاب» مگر چه عیبی دارد؟

ریشه سهم بزرگی از کلمات مورد استفاده در انگلیسی و فرانسه و آلمانی هم لاتین و یا یونانی است. این مگر چیز بدی هست؟ هر زبانی که از دیگران منزوی نبوده مگر اینطور نیست؟ تازه چرا این حس وجود دارد که یک زبان هر چقدر از کلمات زبانهای دیگر عاری تر باشد زبان بهتر و غنی تر و قدیمی تر و غیره است؟

 خیلی ها نمیدانند. این تمایلات «پاک کردن» زبان از کلمات خارجی   پدیده مخصوص قرن بیستم است چونکه این در قرن بیستم به یکی از عوامل «غرور» و «پُز دادن ملی» تبدیل شد که بگویند ما اصلا محتاج زبان های خارجی نیستیم. و این مسابقه شروع شد که کدام زبان از زبان های دیگر کلمات بیشتری گرفته است، گویا زشت است که کلمات زبانهای خارجی را گرفت.

تا قرن بیستم چنین چیزی نبود. صد ها سال لاتین و یونانی  به زبان های اروپائی تاثیر زیادی داشتند (و هنوز هم دارند). در شرق مسلمان «السنه ثلاثه» (زبانهای سه گانه) یعنی عربی، فارسی و ترکی درخاور میانه، آسیای مرکزی و جنوبی و همچنین اروپای جنوبی و آفریقای شمالی نفوذ داشت و بین خود آنها  هم فارسی و هم ترکی به شدت تحت تاثیر لغوی و حتی دستوری عربی بودند (و هنوز هم هستند) در حالیکه نفوذ فارسی و یا ترکی به عربی خیلی کمتر بود. این هم اصلا مسئله ای نبود و کسی در استانبول و یا تبریز و اصفهان احساس «عقده حقارت» نمیکرد  که ترکی و یا فارسی که مینویسند و میخوانند و صحبت میکنند بیشتر از نصفش عبارت از کلمات و ترکیبات عربی است.

اما در قرن بیستم با بالا آمدن ناسیونالیسم و دولت های ملی تمایل به «پاک کردن» زبان ملی از کلمات «غیر خودی» تقویت یافت. این را بخصوص در دوره رضا شاه و بعد ار تاسیس فرهنگستان در ایران میبینیم. اما در دوره محمد رضا شاه هم این جریان مجموعا ادامه یافت. در ترکیه بعد از تشکیل جمهوری ترکیه برهبری آتاترک و تاسیس «تورک دیل کورومو» (مرکز زبان ترکی) جریان تصفیه لغات و ایجاد لغات ترکی بجای لغات عربی و فارسی شروع شد. البته ایجاد و جا انداختن کلمات و تعابیر جدید (مانند تلگراف) چیزی طبیعی بود و حتی تعویض کلمات عربی با مترادف های فارسی (دادگستری بجای عدلیه) مورد قبول عامه قرار گرفت. اما این کار با زیاده رویهائی هم همراه بود. در ایران زبان بعضی ها مانند مرحوم احمد کسروی نشان از کوششی مصنوعی در راه پرهیز از کلمات غیر فارسی دارد. در ترکیه (بخصوص همراه با تغییر الفبا از عربی به لاتین)  مدتی کوشش شد هر چه زودتر هر چه بیشتر کلمات عربی و فارسی را از تداول استفاده بیرون کرده آنانرا با کلمات نوساخته ترکی عوض کنند. این کوشش تا حدی هم موفق شد اما تا حدی پیش رفت که امروزه یک جوان 20-25 ساله و تحصیلکرده ترک  اشعار صد سال پیش شاعرانی مشهور مانند توفیق فکرت و یا یحیی کمال و یا حتی سخنرانی های خود آتاترک را نمی فهمد.

در اروپا  بجز یکی دو مورد کوتاه مدت و گذرا مانند فاشیسم هیتلری در آلمان که کوشش کردند بجای کلمات لاتین و یونانی  لغات «ناب» آلمانی بکار ببرند  چنین تمایلی موجود نبود.

در خود ایران و ترکیه هم بعد از اینکه تب و تاب جنگ و تحکیم دولت های ملی خوابید این تمایلات فروکش کردند. بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت  و در ترکیه هم پس از آمدن حزب محافظه  کار – اسلامی آ ک پ  بر سر قدرت  استفاده از لغات عربی و یا فارسی از حالت «عیب و توهین ملی» خارج شد.

 تاثیر پذیری لغوی،  دستوری و حتی آوائی بین عربی، فارسی و ترکی بیش از هزار سال چیزی عادی بوده باعث غنای این زبانها . شده است. اما حتی در قرن بیستم هم اعراب چنین مشکلی نداشتند چرا که زبانشان چندان تحت تاثیر فارسی و ترکی نبوده. اما فارسی زبان ها و ترکی زبان ها هم واقعا لازم نیست دچار «عقده حقارت» شوند و کوشش کنند زبان خود را بطور مصنوعی از عربی و یا فارسی و ترکی «پاکسازی» کنند. این تاثیر پذیری باعث غنای این هر سه زبان شده و اگر تند روی نشود وآلوده سیاست نگردد چیز بدی نیست. روند طبیعی اش هم همین است.

———————-

از فیس بوک:

S:زبان هم مثل فرهنگ ها متاثر از یکدیگر بوده اند و هستند و هر دولتی یا حکومتی بخواد گسست ایجاد کند به نظر من کار بیهودهای است چرا که اقوام مختلف وام دار یکدیگر هستند

H: جناب آقای دکتر جوادی،بنده کلیت نوشته جنابعالی را قبول دارم.ولی استفاده(شاید عامدانه) افعالی با زمان گذشته در نوشته تان “در گذشته!! برای ترویج فارسی بعنوان زبان رسمی و دولتی کشور از راه های زشت و ابتدائی مانند تحقیر و سیاه کردن زبان اقوام ایران هم استفاده میکردند!—— بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت!!” ذهن مخاطب بی طرف نکته سنج را کمی اذیت می کند.

Abbas Djavadi سلام آقای م. از این بایت عذر میخواهم. البته سوء تفاهم شده است. از نوشته های دیگرم بقدر کافی روشن است که در مورد دوره بعد از پهلوی و مقام زبان ترکی و دیگر زبانهای ملی چه فکر میکنم. منظور من صرفا شرح دوره جوانی ام بود. فاما این مگر حقیقت نیست که در منصبداران جمهوری اسلامی مانند دوره پهلوی دیگرحساسیتی نسبت به استفاده از کلمات و تعابیر عربی نیست؟ اینجا منظور فقط مخالفت با تاثیر غربی است نه ترکی و نه حقوق و مقام زبان های غیر فارسی مانند ترکی.فکر کنم این موضوع در مورد دوره آ ک پ در ترکیه هم بهمان طریق صدق میکند. در هردو کشور برعکس حالا استفاده از کلمات و تعابیر غلیط عربی مُد شده.

Abbas Djavadi خوب، برای پیشگیری از حساسیت هائی که هست و با استفاده از نظر جنابعالی یک جمله اضاف کردم که: «از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما طرز «نگرش رسمی» به مقام زبان فارسی نسبت به زبان های مادری غیر فارسی ایران در عمل تغییر چندانی نیافته است.» با تشکر از تذکرتان.

H: استغفرالله!!
1.شما بهتراز بنده میدانید که در دوران حاضر نیز تحقیر دیگر زبان جهت اعتلای جایگاه زبان فارسی ادامه دارد.البته با توجه تغییر بعضی ارزشها و نهادینه شدن استفاده شعاری از مفاهیمی چون پلورالیسم و… شیوه پرده درانه تحقیر که در دوران پهلوی عادت مألوف حاکمیت و روشنفکران گاها اپوزیسیون!! نیز گردیده بود،تغییر یافته و امروزه به طور نامحسوس تر عمل میکند.مصداق های بسیاری از این تحقیر نامحسوس فوق الذکر قابل شناسایی است.
2.استفاده از فعلی با بار معرفتی مطلق انگارانه ” بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت!!” خود محل یک مناقشه جدی میتواند باشد.آیا به واقع شما معتقید در حال حاضر هیچ گونه اراده و تلاشی از سوی حاکمیت برای تنزیه زبان فارسی و سره نویسی این زبان مشاهده نمی شود؟!

Abbas Djavadi اگر در دوره جمهوری اسلامی کوشش پاک سازی زبان از لغات و ترکیبات عربی (عربی – نه ترکی و غیره) وجود داشته و یا دارد بفرمائید آن جمله را هم عوض کنم. واقعا عرض میکنم. بنظر من چنین چیزی نبوده. یعنی در مورد عربی نبوده.

H: مروری بر تولیدات اکثرا ثقیل الهضم فرهنگستان زبان و ادب فارسی خود اثبات این ادعا است.فی المثل،اصطلاح “کنش” که معادل پارسی “فعل” و به تبع آن “کنشگر” که معادل پارسی “فعال” که از سوی فرهنگستان تشخیص داده شده،در نوشته جات و ترجمه های متأخر دوران حاکمیت ج.اسلامی قابل شناسایی است.از ذکر دیگر مصادیق به جهت اطاله کلام بی مورد اجتناب می کنم.

Abbas Djavadi میفهمم. اما بنظرم مثال هائی نظیر «کنش» در مقابل آنهائی مانند تبدیل «دادگستری» به «قوه قضائیه» و یا عدم حساسیت منفی نسبت به استعمال کلمات عربی (و حتی بقول جنابعالی ثقیل الهضم) آنچنان زیاد است که این تشخیص را تغییر نمیدهد. بهر تقدیر ممنون از این صحبت آنلاین (در ضمن فارسی «آنلاین» را هم نمیدانم و مهم هم نیست!!) تنها نیت بنده این بود که بگویم این حساسیت ها در مورد پاک کردن زبان و استعمال بی رویه کلمات و تعابیر «خودی» از هر جانب و در هر کشوری که باشد بی مورد و حتی زیان آور است. و اینکه سهم بزرگ لغات «نه کاملا خودی خودی» در زبان خود آدم چیز بدی نیست که تصفیه اش کرد. دلیل هم نیست که آدم احساس عقده حقارت کند و به مسابقه شروع کند که زبان کی «تمیز تر» است.

H: به خاطر همین نیت جنابعالی بود که بنده عرض کردم با کلیت نوشته شما موافقم.

Abbas Djavadi چونکه آن لغات «غیر خودی» هم به تدریج خودی شده اند و میشوند مانند «کتاب» و «تلفن» و غیره. متشکرم.… ادامه خواندن

هویت و گِردی گردو

Diversity in Harmony

عباس جوادی – آیا میتوان گفت همه طرفداران فلان تیم فوتبال و یا همه آمریکائی ها، و یا همه مسلمانان، و یا همه کاتولیک ها، و یا همه ایرانیان و یا همه ترک ها فلان و یا بهمان طورند؟

مرحوم پدر من  در دانشگاه تبریز فلسفه و ادبیات خوانده بود و حتما میخواست بعضی چیز ها را به من هم یاد دهد. چیزی که او مرتبا بعنوان یک اصل فلسفی به من میگفت و به تفصیل توضیح میداد  این بود: هر گردوئی گِرد است اما هر گِردی گردو نیست. بعد ها در دانشگاه در مورد هویت انسان ها دو مطلب را بعنوان دو اصل اولیه به ما آموختند.

یکم

یکم: هویت اجتماعی انسان ها چیزی یک لایه نیست. ده ها لایه و شاخص هویت هر فرد را معین میکند که در نتیجه در عین حال که یک شخص با هزاران و صدها هزار انسان دیگر شاخص ها و گروه های مشترک اجتماعی دارد با همان اشخاص ده ها نقاط جدائی و تمایز هم دارد در حالیکه آن نقاط مورد اختلاف را با گروهی دیگر تقسیم میکند. یعنی هر انسان هرگز فقط یک هویت اجتماعی ندارد بلکه در عین حال صاحب ده ها هویت اجتماعی است.

به این ترتیب هیچ کس مثلا فقط ایرانی، فقط مسلمان و یا فقط تُرک زبان، و یا فقط معلم وغیره نیست. ده ها شاخص دیگر مانند کشور و محل زندگی، جنسیت، خانواده، فرهنگ محیط، سطح تحصیل و درآمد و یا روحیات فردی و مشخصات جسمی و عوامل ژنتیک در تعیین هویت هرکس اثر میگذارد. اینست که بلا استثناء بین مثلا  دو آلمانی، دو مسلمان، و یا دو فارسی زبان همیشه یک رشته فرق های مهمی وجود دارد که که در نتیجه هر انسان روی زمین  در عین حال که متعلق به این یا آن گروه است، در عین حال  شخصی منحصر بفرد است. از این جهت یک نفر هم عضو یک گروه قومی و ملی است، هم عضو ده ها گروه دیگر اجتماعی است و هم در عین حال شخصی منحصر به فرد هم هست و شبیه مطلق هیچ کس دیگر در جهان نیست.

آیا معنای این اصل رد گروه های متمایز اجتماعی مانند ملت ها، اقوام، مومنان این یا آن دین و مذهب، اعضای این یا آن شغل و پیشه و یا این و یا آن عقیده و حزب سیاسی و طرفداران این یا آن تیم فوتبال است؟ البته نه. البته همه این گروه ها و صد ها گروه دیگر اجتماعی وجود دارند.

جای دیگری هم عرض کرده بودم. مثلا بنده خودم تبریزی، آذربایجانی، ایرانی و ترک زبان هستم. اما فقط تبریزی، آذربایجانی، ایرانی و ترک زبان نیستم. دین، جنسیت، سن، تحصیل، درآمد، محل اقامت، تجربه زندگی، خانواده، روحیه و خلق و خو، و ده ها عامل دیگر باعث میشوند من، هم خود را عضو یک جامعه هفتاد میلیونی ایرانیان حس کنم و هم جزو جامعه ترک زبانان آذربایجان، هم مسلمانان دنیا، هم شیعه ها، ولی در عین حال بخاطر اشتراک درمحل زندگی، خانواده و یا تحصیل و تجربه گذشته و یا تمایلات فکری و عادات اجتماعی خود را از جهاتی به یک ترک ترکیه  و از جهاتی دیگر به اروپائی ها و یا آمریکائی ها نزدیک تر از ایرانی ها حس کنم.

هویتی که من خود را متعلق به آن حس میکنم مخلوط و مجموعه همه آن ده ها و صد ها عامل و شاخص است. هویت چیزی یک بُعدی  و یا «یک حزبی» نیست بلکه ده ها و صد ها لایه دارد. من مانند هر فرد دیگر، عضو ده ها گروه اجتماعی بزرگ و کوچک هستم اما درعین حال درست بخاطر ویژگی بخصوصم در ترکیب اینهمه عامل و شاخص که در هیچ کس دیگری در جامعه بشری نیست، مانند هر فرد دیگر این جامعه چند میلیاردی، من هم مختص به خود و منحصر به فرد هستم.

بدین ترتیب تصور «ما» ایرانی ها در مقابل غیر ایرانی ها، «ما» تُرک ها در مقابل دنیای غیر تُرک، «ما» مسلمانان در مقابل دنیای غیر مسلمان و غیره در عین حال که هر کدام تا اندازه ای درست است زیرا هر کدام از ما یا ایرانی است یا نیست، یا ترک زبان است یا نیست، یا مسلمان است و یا نیست، اما این تصویر کامل نیست و فقط گوشه ای از واقعیت است در حالیکه واقعیت هویت ما موزائیکی از هویت های گوناگون و مکمل یکدیگر است.

تصوراتی که مبتنی بر «ما»ی خالص و صد در صد تک هویتی بر ضد «آنها»ی خالص و صد در صد تک هویتی هستند ناشی از فرهنگ محدود خود برتر بینی است که بعضی ایدئولوژی ها، سیاست ها، احزاب و متاسفانه حتی ادیان مختلف تبلیغ کرده و میکنند و تا حد زیادی در مخیله نسل های جامعه بشری اثری پایدار گذاشته است. همین تفکیک های مطلق قومی، فرهنگی، نژادی، زبانی و یا دینی هم با واقعیت پیچیده تر و بمراتب رنگارنگ هویت اجتماعی انسانها منطبق نیست و هم زمینه ساز خصومت و نزاع بین بلوک های باصطلاح «خالص» و تک هویتی گروه های اجتماعی میشود.

اکثر پیشداوری های قومی و فرهنگی، زبانی و مذهبی ناشی از همین طرز تفکر است. اگر هویت انسانها را نه یکرنگ بلکه مطابق با واقعیت چند بُعدی و رنگارنگ ببینیم «همه مسلمانان فلان طورند» و یا «همه آمریکائی ها فلان جورند» نخواهیم گفت و فریب تبلیغاتی ابتدائی و هولناک مانند «نژاد پاک آریائی» و یا «فقط تُرک ها دوست تُرک ها هستند» را نخواهیم خورد.

نکته دوم

نکته دوم و بهمان درجه مهمی که در دانشگاه به ما یاد داده اند اینست که هویت هر فرد چیزی شخصی است و کاملا وابسته به تشخیص آزادانه آن فرد. نمیتوان و نباید به زور تبلیغات، دولت و یا قانون هیچ فرد جامعه را مجبور کرد که خود را عضو و یا تابع این یا آن هویت گروهی و اجتماعی حس کند.

اگر کسی، گروهی، رسانه ای، حزبی و یا حکومتی با تبلیغ و تشویق خواست انسانها را وادار کند که خود را فقط عضو یک گروه اجتماعی، یک قوم، یک ملت، یک دین و مذهب، یک نژاد، یک گروه زبانی و غیره حس کنند یعنی مشترکات انسانها با گروه های دیگر را نادیده گیرند و در عمل افراد گروه های دیگر را «بیگانه» و «غیر خودی» محسوب نمایند در ذهن بنده فورا یک زنگ خطر بصدا در خواهد آمد که ته این فرهنگ و تبلیغات، دانسته یا نادانسته، نقشه ای برای تفرقه و دشمنی بین انسانها خوابیده است.

گذاشتن مصنوعی و زورکی انسانها در قوطی های مجزا از هم  و تک هویتی مانند این ملت در مقابل آن ملت، این قوم در مقابل آن قوم و این مذهب در مقابل آن مذهب، هم خلاف طبیعت و واقعیت است و هم ایجاد تفرقه و خصومت میکند.… ادامه خواندن

فرق میان قوم گرائی کُردی و تُرکی آذری

Notebook1

عباس جوادی – بنظرم بين قوم گرائى (*) كُردى چهاركشور عراق، ترکیه، ایران و سوریه از طرفی و قوم گرائى تُرکی آذرى دو كشور ايران و جمهوری آذربايجان از طرف دیگر چندين فرق اساسى و بزرگ هست :

١- قوم گرائى كُردى در يك كشور (عراق) در حكومت است و پشتيبانى بين المللى دارد، در يك كشور (تركيه) بیش از سی سال در گير جنگ مسلحانه و تروريستى بوده و از حمايت قابل توجه مردمى برخوردار است، در يك كشور (سوريه) كه در بحران جنگ داخلى است توانسته خودش را در منطقه خودش تثبيت كند و به نيروى سياسى تعيين كننده تبديل شود. درمقابل قوم گرائى آذربايجانى در جمهورى آذربايجان کنونی برای مدتی طولانی بخاطر حاكميت روسیه و سپس شوروی اصولا موجود و یا نظر رس نبوده و در بیست و چند سال اخیر جمهوری آذربایجان محدود به چند شخصيت و گروه کوچک عليحده بوده است. در ایران، صرفنظر از دوره اشغال ارتش شوروی و حکومت پیشه وری، تظاهر و تبلور قوم گرائی نه بصورت گسترده و سازمان یافته، بلکه به شکل کار محدود مطبوعاتی و ادبی و یا فعالیت های محدود به چند شخص و گروه كوچك بوده که پیوستگی نشان نداده است. از نظرعرض اندام سیاسی، نیرو های قوم گرای ترکی آذری در ایران برای مدت کوتاهی کوشش به استفاده از مخالفت آیت الله شریعتمداری با تاسیس نظام ولایت فقیه نمودند اما آن کوشش ها نتیجه ای نداد. بعضی تظاهرات ها و اقدامات بر علیه توهین های قومی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه تا کنون تداوم نشان نداده و از هدایت و سازماندهی مستمر بدور بوده اند.

٢- قوم گرائى كُردى در ٤٠-٥٠ سال اخير اقلا در عراق و تركيه تداوم فعال نشان داده و و اگر چه مردم این دو کشور را بین دو «جبهه» طرفدار و مخالف تقسیم کرده اما اولا حمایت عملی ویا ضمنی اکثر افراد «قوم خودی» را جلب کرده و ثانیا در حیات سیاسی این دو کشور همیشه مطرح بوده است. قوم گرائى كردى در ايران بعد از جريان قاضى محمد كه بيشتر متكى به حضور و حمايت شوروى بود بيشتر به شكل فعاليت مستقل دو و يا سه سازمان سياسى كردى بوده كه مستقل از سازمان هاى ايرانى ديگر عمل ميكنند، با سازمانهاى فرامرزى كردى در تماس هستند اما با وجود ظاهرا حمايت مردم منطقه، فعاليت هايشان بخاطر فشار و پيگرد محدود است. قوم گرائى كردى سوريه بيشتر به بركت نا آرامى سياسى دو سال اخير اهميت پيدا كرد. یعنی قوم گرائی کُردی وسیع و عموما مورد حمایت مردم خودی آنها بوده وآدرس و مخاطب شخصیتی و سازمانی داشته است. اين در حاليست كه قوم گرائى تركى آذرى در شمال ارس تنها بعد از فروپاشى شوروى و در شخصيت رئيس جمهور سابق جمهورى آذربايجان ابوالفضل ائلچى بيگ و چند نفر ديگر ظهور و مدت كوتاهى بعد بدون داشتن طنينى جدى در آذربايجان ايران بدليل مشكلات داخلى جمهورى آذربايجان خاموش گرديد. اما قوم گرائی در مورد آذربايجان ايران هیچ وقت حالت مردمی و وسیع پیدا نکرده و تنها بصورت اقدامات بيشتر فرهنگى و شخصی چند فرد و گروه کوچک و یا حرکات و تظاهرات های علیحده ای که وابستگی سیاسی و سازمانیش نامعلوم بود به چشم خو

٣ – آذربایجانیان ایران فعالیت سیاسی و حزبی خود را (بجز در دوران فرقه دمکرات آذربایجان) در گروه ها و یا احزاب صرفا آذربایجانی انجام نداده بلکه عموما در سازمان ها و احزاب ایرانی و سرتاسری متشکل و فعال بوده اند. تنها مدت كوتاهى بعد از انقلاب اسلامى عده اى سعى كردند به “حزب جمهورى خلق مسلمان” به رهبرى معنوى آيت الله شريعتمدارى رنگ قومى و آذربايجانى بدهند كه در نتيجه خود آيت الله شريعتمدارى از آن فاصله گرفت. بر عكس سازمان دهى سياسى كرد ها غالبا در تشكيلات هاى قومی، یعنی گُردی (و نه ایرانی – سرتاسری) است.

٤ – آذربايجانيان ايران حد اقل از پانصد سال به این سو یعنی از زمان صفويه به بعد چه در حاكم و رسمى كردن تشيع در سرتاسر كشوربعنوان عامل مهم وحدت ملی – ایدئولوژیک درمقابل تعرض همسایگان و چه در احيا و حراست ايران نو و معاصر بعد از اعراب نقش رهبرى كننده و پیشقدم داشتند. آنها، هم بخاطر نقششان در رهبری و مدیریت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تمام ايران و هم از جهت کثرت تعدادشان هرگز خود را همچون اقلیتی حس نکرده اند که صاحب اختیار خودشان نباشند و اين باعث عدم رشد نيروى مركز گريز در میان آذربايجانیان ايران شده، چيزى كه در مور د كُرد هاى هيچ كدام از كشور هاى چهارگانه صدق نميكند.

٥ – تجربه یکساله حکومت پیشه وری که در درجه اول نتیجه تجاوز ارتش شوروی و طرح ریزی مشخص حزب کمونیست اتحاد شوروی بود در ذهن مردم ایران و حتی اکثریت مردم آذربایجان این سوء ظن را بوجود آورد که انگیزه اصلی طرح حقوق قومی و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری اصولا باید بهانه و بازیچه ای برای تجزیه و تجاوز خارجی باشد. میتوان به جرات گفت که در آن دوره حتى روشنفکرانی مانند احمد کسروی اصولا با زبان ترکی مخالفت و دشمنی نداشتند بلکه در شرایط اشغال ایران از طرف روس ها و مدت کوتاهتری از سوی عثمانی نگرانیشان این بود که روس ها و عثمانی ها موضوع زبان را بهانه ای برای تجزیه، تجاوز و دست اندازی خود در ایران خواهند کرد (و واقعا چنین هم شد). با این ترتیب موضوع سوء استفاده سیاسی از مسئله زبان و حق تحصیل بزبان مادری در پس منظر عوامل فوق الذکر ظهور جنبشی مبتنی بر مطالبات محلی و قومی مانند زبان مادری در آذربایجان را مشکل تر کرد.

٦ – سرعت شهرى شدن و امتزاج آذربايجانيان ايران بمراتب بيشتر از همه بخش هاى كردى چهار كشور بوده كه هنوز داراى ساختار هاى قوى جامعه عشايرى هستند. اين عامل در شانس موفقيت طرح مسئله قومى در جامعه نقش بسزائی بازى ميكند و بالاخره:

٧ – شمال ارس (اکنون جمهورى آذربايجان) ٢٠٠ سال تاريخ جدائى از آذربايجان ايران داشته، چيزى كه شمالى ها را بيشتر به روسيه و ملل شوروى سابق نزديك تر كرده. در این مدت امتزاج مردم و اقوام ايرانى بخصوص از قرن بيستم به بعد سرعت فزاينده اى يافته. علاوه بر این، در همین 200 سال مرز های آذربایجان ایران و قفقاز (بخصوص در زمان شوروی) کاملا مسدود بوده و مناسبات خصمانه ای بین دو طرف روسیه (شوروی) و ایران حكمفرما بوده در حالیکه مرزهای چهار منطقه کردنشین هم عملا باز (و يا نيمه باز) بوده و باعث رفت و آمد لاینقطع و فرامرزی کُرد ها شده . این موضوع هم احتمالا باعث امتزاج کمترو رشد ضعیف تر روحیه «برابری قومی» بین دو طرف آذربایجانی رود ارس شده در حاليكه در مورد كرد ها، همراه با عوامل ديگر، امتزاج و نزديكى روحى، خانوادگى و اقتصادى آنها را حفظ كرده است .

——————————————

* بنظرم باید در مورد کاربرد تعبیر «قوم گرا» و یا «قوم گرائی» توضیحی بدهم تا سوء تفاهم بعضی دوستان رفع شود.

تعبیر «قوم گرا» ویا «ملی گرای قومی» در اینجا  به معنی

ethnic nationalist

استفاده میشود. «قوم گرا»  جایگزین «ملی گرا» (و یا «ناسیونالیست») در مورد افرادی است که نه مانند «ملی گرایان» از حقوق یک ملت در کل (مثلا ترکیه، ایران، عراق) بلکه فقط  یکی از اقوام و گروه های اتنیکی آن ملت دفاع میکنند. میتوان بجای قوم گرا «ملت گرای قومی» و یا «ناسیونالیست قومی» هم گفت. در اینجا منظور از کاربرد تعبیر «قوم گرا» تفکیک بین طرفداری از چیزی است که منافع و آرمان های یک ملت (همه آحاد یک کشور صاحب دولت – ملت) تصور میشود (ملی گرا، ناسیونالیست) و آنچه که طرفداری از منافع و آرمان های یک گروه قومی – اتنیکی در درون آن ملت (قوم گرا) در نظر گرفته میشود.… ادامه خواندن

وسوسه «اعلام موضع»

عباس جوادی – در تُرکی، ما یک مثلی در باره شرط احتیاط و دانستن و اطمینان داریم که در باره اندازه گرفتن دقیق قبل از بُریدن پارچه و كلا احتياط در گفتار و كردار میگوید: «یوز دفعه ئولچ، بیر دفعه بیچ!» یعنی «صد بار اندازه بگیر تا بالاخره یک بار ببُری!»

از وقتی فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی جزء لاینفک زندگی روزمره من و شما شد هر کس فکر میکند مسئولیت دارد در باره هر چیزی که در اینترنت میبیند، چه آنرا واقعا بخواند و چه فقط تیترش را ببیند، چه بداند و چه نداند، چپ و راست نظر بدهد، لایک بزند، آنلایک کند، و بالاخره به حساب «زنده باد» ها و «مرده باد» های مرسوم ما جماعت مشرق زمین، کسی را و چیزی را حتما یا محکوم کند و یا از آن دفاع نماید. آخر بهر حال باید «اعلام موضع» کرد!!

حالا موضوع سیاست را فهمیدیم. در شرایطی که آخوند سر کوچه سیاست خارجی و یا نظام بانکی کشور را هدایت میکند نظر دادن هر کس و همه و همیشه در سیاست چیز عجیبی نیست. اما میکروبیولوژی؟ بیو شیمی؟ پزشکی؟ تاریخ خلافت امویان؟ ادبیات دوران ایلخانیان؟ حتما باید در این موارد هم چیزی را محکوم کنیم وبرای کسی هورا بکشیم، آن هم با اهداف سياسى امروز واغراض شخصى خودمان در باره چيزى كه دقيقا نميدانيم و يا ٧٠٠سال پيش اتفاق افتاده است؟

یک گوشه ای سه چهار نفر دعوا میکنند که فردوسی ضد زن بود یا نه. چرا؟ چونکه جائی تصادفا این شعرش را خوانده اند:

زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هردو ناپاک به

… وغیره.

«محکوم میکنیم..»

«انتقاد وارد است…» (!!)

«انتقاد وارد است»؟ اصلا شما کی هستید؟

آقا، شما اصلا فردوسی را خوانده اید؟ میدانید کی زندگی کرده و محیط اجتماعی، سیاسی و ادبی آن موقع چه بوده؟ میدانید واقعا این شعر را گفته یا اینکه شاید این را فقط به او نسبت میدهند؟ و اگر واقعا گفته منظورش چه بوده؟

اصلا شاید واقعا این شعر را گفته (و از آن بد ترش را هم گفته). اما میتوانیم اول کمی زحمت بکشیم و کمی فردوسی را بخوانیم، بعد ببینیم کسانی که صاحب نظرند چه میگویند؟

تازه به فرض شخص بنده و شما این و چند شعر دیگر فردوسی و دیگران را «منفی» ارزیابی کردیم. یعنی از چند شعر و اثر این و یا آن نویسنده و شاعر خوشمان نیامد. خوب، نیاید. بگوئیم خوشمان نیامد. حالا میخواهیم«شاهنامه» فردوسی و دیوان حافظ و «ریش نامه» عبید زاکانی و «دیوان مدائن» نظامی را به سبک «فیس بوک» «لایک» و یا «آنلایک» کنیم؟

مگر شكسپير و دانته و واگنر از اين قبيل آثار مورد مباحثه نداشتند؟

میخواهیم با معیار های امروزی علم و تاریخ و سیاست و یا حقوق بشر و برابری زن و مرد و اقوام و مذاهب که خود شخص بنده و شما هنوز هم آن را رعايت نمیکنیم فردوسی و سعدی و حافظ و نظامی و خاقانی را بسنجیم؟ «محکوم میکنیم»؟ «انتقاد وارد است»؟ اصلا ما کی هستیم؟ مگر قاضی شرع و امام جمعه و نماینده ولی فقیه هستیم؟

یک عده زاهد بند کرده اند که خیام «بی دین» بود و یا ایرج میرزا «بی اخلاق» بود وکتاب هایشان را جمع میکنند. یک عده دیگر به سعدی و حافظ و اشعارشان در باره «شاهد بازی» گیر میدهند. وقت چاپ کتاب های اینها آن شعر ها را در میاورند. دیگران به نظامی و عبید زاکانی و سنائی و خاقانی ایراد میگیرند که «ضد ترک» بودند. از آن طرف بعضی ها به فضولی ایراد میگیرند که «این دیگر کی هست که فارسی نمیداند؟» در حاليكه بيشتر از دو بيت فضولى را نميشناسند. یک گوشه دیگر شش نفر مشغول جنگ مغلوبه ای هستند که بالاخره منظور حافظ از «شراب» واقعا شراب الکلی نوشیدنی بود یا یک «شراب معنوی» و یا مولانا جلال الدین افغانی بود، ایرانی بود با تُرک؟ (!!) آنها هم فقط به این زورشان میرسد که در فیس بوک «انتقاد» و «محکوم» کنند.

یک جائی یک استاد مجرب دانشکاه چیزی در باره تاریخ و یا یک موضوع دیگر تخصصی مینویسد. یک بابائی که حتی نامش هم مستعار است و معلوم نیست کیست و چه کاره است برمیدارد و در شبکه های اجتماعی در باره نوشته آن دانشمند «اظهار نظر» میکند، آن استاد بیچاره را به توپ و تشر میگیرد و بدون اینکه در باره خود موضوع حرف بزند با کنایه و حتی توهین به آن استاد دانشگاه مُهر میزند که «نژادپرست» و یا «ضد فلان» و یا «طرفدار فلان» است.

قدیم ها که اینترنت و فیس بوک نبود خاموش ماندن و گوش کردن و خواندن و فهمیدن و بعد کمی حرف زدن و شاید کمترک نوشتن آسان تر از امروز بود.

قدیم ها سکوت و تامل، گوش کردن و یاد گرفتن فضیلتی بود. امروز ها همه در باره همه چیز صاحب نظر شده اند و میخواهند این نظرشان حتما و همه جا «شئر» کنند.

حالا، در روزگاری که همه تصور میکنند در باره همه چیز میدانند و میخواهند درباره همه چیز فورا «اعلام موضع» کنند، آیا میتوانیم کمی خودمان را از این وسوسه حفظ کنیم، کمی نفس عمیق بکشیم، کنار بکشیم، بخوانیم، فکر کنیم، سوال کنیم و دوباره فکر کنیم که آیا میخواهیم حتما در این باره چیزی بگوئیم یا نه؟

مطمئن باشیم که فکرکردن، شک کردن، سوال نمودن و جستجو کردن بهتر از «اعلام موضع» كردن است…

و دانستن بهتر از حدس زدن.… ادامه خواندن

تاریخچه فرهنگ نویسی ترکی – فارسی و فرهنگ نصیری عهد صفوی

Kashgari

عباس جوادی – حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در بریتیش میوزیوم است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.

بیشتر فرهنگ های منثوردر مقدمه فصلی را به شرح نکات دستوری ، تلفظ و نکات املایی تخصیص می دهند و سپس به دادن معانی لغات می پردازند. آقای علی صبّاغ که مقاله ای  در این زمینه نوشته اند این نوع فرهنگ ها را از لحاظ مقدمه بر دونوع تقسیم می نماید: گروه اول فرهنگ های منثور با مقدمۀ بلند پس از گفتگو از منابع مورد استفاده، از شیوه تدوین و تنظیم سخن می گویند و در طی فصل هایی به قواعد دستوری و گاهی به طرز املای لغات می پردازند، و بعد از اینها لغات را بصورت الفبایی می آورند. گاهی مقدمه به حدی بلند است که می تواند کتابی جداگانه باشد مثلاً در “مبانی الغه” در آغاز فرهنگ سنگلاخ. نوع دوم فرهنگ هایی است که مولف مقدمه زیادی ندارد و بیشتر به اصل مطلب یعنی شرح لغات می پردازد. از نوع دوم می توان مقدمه دیوان لغات ترکی کاشغری را مثال آورد که مقدمه مفصلی نیست. گاهی نیز مقدمه خیلی کوتاهست مثلاً “فرهنگ فارسی به ترکی” خطیب رستم مولوی مقدمه فقط چهارده سطر است. مقدمۀ کتاب حاضر نسبتاً دراز است و در دوازده ورق از نسخۀ خطی عبدالجمیل نصیری عمدة راجع به نکات دستوری و نحوۀ املا ی لغات جغتایی گفتگو می کند.
نصیری در مقدمۀ کتاب خود چندین صفحه به خصوصیات دستور زبان ترکی تخصیص می دهد و مقدمه را بر دو باب تقسیم می نماید: اول دربارۀ املا حروف در جغتایی و مقایسۀ آن با رومی (ترکیه امروز) و قزلباشی (آذربایجان). در این قسمت مثلاً نحوه نوشته شدن الف و حمزه داده می شود که در چه مواردی نوشته شده و یا نمی شود. باز مثلاً در مورد نوشته شدن حرف قاف می گوید: مثلاً حروف اول و آخر لفظ “قوروق ” را که امر و بمعنی بترس است بقاف باید کتابت نمود زیرا که در اول و آخر کلمه واقع شده و چون مرکب ساخته مثلاً “قورقامین” گویند یعنی که می ترسم که هرچند که قاف ثانی در میان کلمه واقع شده می باید که تغییر نداده باز بقاف قلمی نمایند.
فصل دوم مقدمه در بارۀ قواعد سخنوری است ، و در آن نصیری حروف الف، ب، ج، دال، ر، سین، شین، غین، میم، نون و واو را گرفته حالات مختلف دستوری را در جغتایی، رومی و قزلباشی بیان می کند، و اشعاری هم جهت استشهاد از جغتایی می آورد. تقسیماتی که برای هر حرفی داده می شود یکسان نیستند و از دو تا هفت قسمت می تواند باشد. برای نمونه دربارۀ حروف “دال” می نویسد: د ابجد بر شش قسم باشد، اول دالی که در ترکی رومی و قزلباشی و جغتایی با یاء افاده معنی ماضی غایب کند چون “ایلدی” و “قیلدی” یعنی کرد و دال مکسور و مضموم که با میم ساکن در لغت رومی و قزلباشی و جغتایی افادۀ متکلم کند مثال قزلباشی [9 الف] و رومی “ایلدوم” و مثال جغتایی “ایلدیم” یعنی کردم. سیم دالی که با قاف یا کاف در لغت رومی و قزلباشی افادۀ متکلم مع الغیر کند، چون “گلدوق” و “گلدوک” به معنی آمدیم. چهارم دالی که افادۀ مصدر کند و آن مضموم و در ترکی رومی و قزلباشی با کاف عجمی و در ترکی جغتایی با قاف استعمال شود و آن مشروط بود باین که بعد از کاف و قاف ضمیر باشد چون “گلدوکی” و “گیلدوقی” یعنی آمدن او و”دگلدوکونک” و “گلدوکیم” یعنی آمدن تو و آمدن من. پنجم دال مفتوحی که در ترکی جغتایی افادۀ معنی وقت می کند چون ” ایتاردا” یعنی وقتی که می کند و در قزلباشی و رومی نیز همان افاده نماید. ششم دالی که با نون ساکن بمعنی از باشد و دال مزبور در در ترکی رومی و قزلباشی مفتوح بود، چون “گتمکدن” یعنی از رفتن و در جغتایی مکسور باشد.

زبان ترکی در روزگار صفویان
صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد دارای اهمیت زیادی بود، و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند. زبان ترکی آذری معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان “ترکی” نامیده می شد. شعرایی که در این زمان و حتی پیش از صقویان که به این زبان شعر گفتند مانند فضولی بغدادی، از آن بعنوان “ترکی” نام بردند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعریست که اصطلاح “متکلمین قزلباشی” را بکار می برد، وباید گفت که زبان مادری او قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را “ترکی قزلباشی” می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان “ترکی” نام بردند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را “ترکمانی” نام داده اند.
در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش بشمار میرفت. [شاه عباس زبان اردو]. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تاحدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت انتزاعی باقی ماند.
روند گسترش زبان ترکی آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که “آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.” اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی(؟؟)) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود. هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که ” در لار ترکی حرف میزنند.” بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارس زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند.، و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که “زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.” در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین “زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند” ، به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان “کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی” بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارس زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند ، و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند . ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 ” در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند ایرانیان این نواحی را “فرنگی”

(ّFrankish)

می خواندند.” حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا

(Elatamedia)

، که بین خوی و مرند واقعست، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارس زبان کم بود. در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد:” مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبانهای قدیمی هستند، حرف می زنند.” باز بقول چلبی در مراغه ” بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و «فصیح اللسان و بدیع البیان» هستند.” دربارۀ تبریز می گوید” مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند” و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد، اما “ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.”
به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارس زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری ” اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد متنابعی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.” بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف میزدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.

باز به نظر میرسد که در قرن هفدهم زبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان  پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.
چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشیده بود و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که “در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست” شاه عباس اول گفته است: “…….” مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند گفت:” سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار کردند.” باز بگفتۀ اولئاریوس ” ایرانیان غیر از زبان خود زیان ترکی را به اولاد خود یاد می دهند مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. در دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فقط فارسی حرف می زنند.” در جایی دیگر اولئاریوس می گوید:” شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی “پول” شعری می نویسند برای هرکسی که خواست،” و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ – بیز داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ

وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از “سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره”. در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که “ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.” خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان “قزلباش ” می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد:”در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.” به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 :” ترکی که زبان مادری صفویه می باشد زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند.استعمال ترکی از دربار به راجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.” سانسون فرانسوی که بین سالهای 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند:” قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.” ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب “یاخشی دیر ” می دهند بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت “یاخشی دیر.” رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش ” آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.” جالب این که هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.
نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان اداری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانی که بفارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: “بخدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشه که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است”.
اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید :”خوش گلدین، صفا گلدین”. دلاوله می گوید:” شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را (به ترکی) به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.” دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد.میرزا نقی نصیری در “القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه “(سال 1731) دراین باره می نویسد:” صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و بهر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.”
علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید:” از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.”
نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد:” چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.” و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود :”اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.” طرخان گنجه ای می گوید: “زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.” آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس “ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان باشد ولی به خط تاتاری.”
ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد حادثه ایست که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است.حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند وشاه دستور مجازات آنها را می دهد:

نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگی را لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق

وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر ترکی آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحاظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتابهای دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگی به فرانسوی ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی “قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی” تالیف کرد ، و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفونست، و شاها ن صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. در ضمن جدولهایی هم ترتیب داده است که بطور کلی شمائی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری م که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور به فرانسوی نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری به فرانسوی که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.

شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادی است .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که بفارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).

برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان شاهان صفوی حامی شعرا بودند ، و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسمعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که “مخزن” شاعر چغتائی حیدررا به فارسی ترجمه بکنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا بمناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.

مولف کتاب و خاندان او
عبدالجمیل نصیری و پدر او محمد رضا نصیری، که هردو از منشیان دربارصفوی بودند، مولف نسخه حاضر هستند. پدر این فرهنگ را تقریباً بیست سال پیشتر از مرگ خود شروع کرده اما نتوانست آنرا به پایان برساند، و پسرش عبدالجمیل نصیری که عنوان الطوسی را نیز بنامش اضافه کرده بود که خود را به خواجه نصیرالدین طوسی نسبت دهد، این کار را به اتمام رساند. پدر و پسر به خانواده با نفوذ نصیری ارودبادی تعلق داشتند که تقریباً نسل به نسل عهده دار مناصب مهم در دربار صفوی بودند. هرچند که این خانواده ادعای نسبت به نصیرالدین طوسی داشته است اما سندی یا دلیلی بر این ادعا نیست. اولین شخصی که از این خاندان در تاریخ ذکری از او رفته است ملک بهرام اردوبادی که در خدمت شاهان آق قویونلو بود و هنگام جلوس شاه اسمعیل اول مجبور به استعفاء گردید. او مثل بیشتر صاحبان منصب این زمان در خارج از کشور پناه جست. هنگامی که شاه اسمعیل چند سال پس از بر تخت نشستن از اردوباد دیدن کرد از ویرانی خانه های زیبای آنجا تعجب کرد، و یکی از ملازمین شاه خاطر نشان ساخت که این وضع بخاطر رفتن بزرگانی چون ملک بهرام بوجود آمده است. این شخص یکی از اقربای خواجه عتیق منشی شاه بود وخواجه عتیق کسی است که برای بار اول مهرشرا در فرامین شاه اسمعیل می بینیم. به همین خاطر بود که شاه اسمعیل ملک بهرام را به ایران دعوت کرد. بازگشت ملک بهرام بحدی درآبادانی اردوباد موثر بود که شاه اسمعیل او را کلانتر اردوباد ساخت. هنگامی که شاه به شکار و ماهیگیری بدین شهر می آمد ملک بهرام میهماندار او می بود.
خاندان نصیری یا اردوبادی همیشه شامل الطاف همایونی بود. میرزا کافی(متوفی 1561-1562) از اقربای ملک بهرام منشی الممالک شاه طهماسب اول بود. ملک بهرام که در راه مکه در حدود 1550 فوت کرده بود پنج پسر داشت: میرک بیک پسر ارشدش منشی و لشکر نویس معصوم بیک صفوی وزیر اعظم شاه طهماسب اول از 1553 تا 1568 بود. پسر دوم ادهم بیک مستوفی و سپس وزیر سلطان مصطفی میرزا بود. پس از کشته شدن این شاهزاده در 1576 بدت دو سال شغلی نداشت تا این که در 1578 شاه محمد خدابنده او را کلانتر تبریز ساخت. ولی چون او با حاکم تبریز نتوانست بسازد استفعاء داده به اردوباد برگشت. در سال 1584 حاکم جدید تبریز از او خواست که دوباره کلانتری تبربز را بعهده گیرد و او به تبریز برگشت و بعداً وزیر همین حاکم گردید.
مدتی بعد ادهم بیک وزیر مهردار شاه عباس شد، ولی عاقبت او از کار ادرای خسته شده درمزار شیخ صفی در اردبیل عزلت گزید، و عاقبت در شیراز بسال 1608 درگذشت. پسر سوم حاتم بیک که پس از پدرش کلانتر اردوباد شد، بعلت اختلافات محلی استعفاء کرده به دربار صفوی روی آورد و از آنجا به وزارت حاکم خوی منصوب شد. در زمان شاه عباس وزیر حاکم کرمان و سپس شاه او را مستوفی الممالک ساخت.، و پس از شش ماه وزیر اعظم شد. او تا مرگش در سال 1610 در این مقام باقی ماند. پسر چهارم ابو تراب بیک اول مستوفی و سپس وزیر حاکم مشهد بود. پسر پنجم ابو طالب بیک، اول مستوفی و بعد وزیر حاکم هرات بود، و در زمان محاصره هرات در 1587-1588 حاکم او را بعنوان ایلچی به عبدالله خان اوزبک فرستاد. سرنوشت شومی در انتظار ابو طالب بیک بودو عبدالله خان برای این که نشان دهد اهمیتی به مذاکرات نمی داد، اوطالب نگون بخت را دم دهانه توپ گذاشت. شاه عباس به سبب این اتفاق بود که برادر سوم حاتم بیک را وزیر اعظم ساخت، و بخاطر خدمات خاندان نصیری پسر ده ساله حاتم بیک ، میرزا ابو طالب را بجای پدر نشاند و تا سال 1621 در این مقام بود. ولی بقول اسکندر بیک منشی “بجهت بعضی امور که لازمۀ نشاء [نشاط؟] جوانی و غرور جاه و منصب است از این عطیۀ والا مهجور گشت” . بنظر میرسید که دوران اداری او سر آمده است ولی شاه صفی اول او را مجلس نویس خود ساخت، و او دوباره در 1632 وزیر اعظم گشت. میرزا ابوطالب تا 1634 در این مقام میماند و در این سال شاه صفی بعلتی نامعلوم او را می کشد.
این بدبختی تاثیری در بقیه افراد خاندان نصیری ندارد. ادهم بیک پسری داشت بنام میرزا عبدالحسین که منشی الممالک شاه صفی می شود و او مولف کتاب منشاتی است بنام تحفۀ شاهی. ادهم بیک دو پسر داشت یکی محمد رضا که مجلس نویس می شود و دیگری میرزا زین العابدین که منشی الممالک می شود. میرزا محمد رضا مولف کتاب کشف الایات قرآن کریم و فرهنگ ترکی حاضر است، و او خودش این کتاب را منشآت سلیمانی می نامد. او دو پسر داشت:عبدالجمیل ، که تالیف پدر را تکمیل می کند، و دیگری محمد تقی.
دربارۀ مولفات محمد رضا نصیری که دو عدد از آنها را پسرانش تکمیل کردند باید گفت که او در اساس مولف سه کتاب بوده است: اول “کشف الایات قرآن کریم ” که نسخۀ آن در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران است ؛ دوم منشات سلیمانی که راهنمایی است برای منشیان و نامه نویسی و در دهۀ 1670 میلادی بفرمان شاه سلیمان تالیف گشته است. و در سال 1388 توسط کتابخانه و موزه مرکز اسناد مجلس شورای ملی منتشر شده است؛ سومین تالیف “فرهنگ ترکی” حاضر است که عنوان خاصی ندارد و احتمالاً عنوان آن توسط مرحوم محمد تقی دانش پژوه که آنرا فهرست کرده است داده شده است.
عبدالجمیل در آغاز “فرهنگ ترکی ” می گوید که مولف بخش “متعلقات زبان ترکی ” را از کتاب “منشآت سلیمانی ” برداشته است. آقای رسول جعفریان ، که اخیراً “منشآت سلیمانی ” را تصحیح کرده اند می گوید که مولف آن شنخته نیست و عده ای از منشیان دربار شاه سلیمان به امر این پادشاه این کتاب را نوشته اند. اما از گفتۀ عبدالجمیل کاملاً معلوم است که در اساس پدرش این کتاب را نوشته است، عبدالجمیل می نویسد: ” … آنرا از کتاب منشات سلیمانی بیرون و این نسخه را مشتمل ساخت بر مقدمه و چهار کتاب و خاتمه که هر یک مشتمل است بر چند باب …” و لی آن را به انجام نرسانیده است . در شرحی که مرحوم دانش پژوه دربارۀ “فرهنگ ترکی” نوشته مقدمۀ عبدالجمیل را چنین خلاصه کرده است : ” پدرم بیست مجلد لغات ترکی و رومی و جغتایی و قزلباشی و خطایی می کرد و می خواست آنها را در کتابی بنام منشآت سلیمانی بگنجاند” (محمد تقی دانش پژوه، فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، جلد 16 (تهران 1357) ص 86. هنگامی که ما متن بخش “متعلقات زبان ترکی” در “منشآت سلیمانی” [ص 217] را با مقدمه “فرهنگ ترکی ” مقایسه می کنیم می بینیم که تقریباً یکی هستند. خلاصه این که محمد رضا نصیری دوکتاب نوشته است که هیچ یک را نتوانست به اتمام برساند. یکی “فرهنگ ترکی” بود که پسرش عبدالجمیل آنرا به اتمام رسانید. دیگری منشآت سلیمانی است که پسر دیگر ابوالقاسم آنرا تمام کرد.
نسخه ای دیگر شبیه “منشآت سلیمانی” به شماره (Add. 7691) در بریتیش میوزیوم وجود دارد که زیر اسم ابوالقاسم بن محمد رضا نصیری می باشد. در این نسخه نیز دو بخش “متعلقات زبان ترکی” و “سخنوری” عیناً همان بخش هایی هستند که هم در “فرهنگ ترکی” و هم در “منشآت سلیمانی” آمده اند. ابوالقاسم نسخۀ موجود در بریتیش میوزیوم را دربارۀ املا، قواعد سخنوری و منشی گری تدوین نمود. در یادداشتی که او به تاریخ 1117 قمری بر روی ورق اول کتاب گذاشته است آنرا رسالۀ دَوّران نامیده است. معنی کلمۀ اخیر معلوم نیست و ریو حدس می زند که مقصود از آن “دبیران” باشد چون مولف امیدوار است که کتابش برای “دَوّران نمایان عرصۀ روزگار” مفید باشد.
از اعضای دیگر از خاندان نصیری که صاحب تالیفات بوده اند می توان محمد ابراهیم نصیری مولف دستور شهریاران ، معاصر شاه سلطان حسین، میرزا نقی نصیری مجلس نویس شاه طهماسب دوم و مولف القاب و مواجب سلاطین صفویه را ذکر کرد. آخرین فرد مهم این خاندان میرزا کافی که خلیفه خلفای شاه اسمعیل دوم بود و بعدها بعنوان سفیر نادر شاه به روسیه می رود.
نسخۀ فرهنگ ترکی
نسخۀ “فرهنگ ترکی” نسخۀ منحصر بفردی است که در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران محفوظ است. از گذشتگان میرزا محمد مهدی خان استرآبادی منشی نادر شاه و مؤلف فرهنگ “سنگلخ” و “عالم آرای نادری” ذکری از این کتاب می کند هرچند که بدان اهمیت زیادی نمی دهد. ناشر انگلیسی “سنگلخ” سر جرالد کلاوسون نیز دسترسی به این نسخه نداشته و به تبعییت از میرزا مهدی خان ذکر آنرا به اجمال برگذار می کند. مرحوم محمدتقی دانش پژوه در “فهرست نسخه های خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران” (جلد 16، ص 86) تهران1357 شرح کوتاهی از این نسخه کرده می گوید که محمد رضا نصیری کتاب دیگری بنام “منشآت سلیمانی” دارد. مرحوم تورخان گنجه ای در مقاله ای که در مجلۀ تورکیکا (1991، جلد 21، صص 311-318) دربارۀ “زبان ترکی دربار صفویه در اصفهان” نوشته این نسخه را بیشتر معرفی کرده است. دو سال پیش از طریق دوست عزیز آقای محمد علی تاج احمدی (پاریس) ویکی دیگر از دوستان محترم بود که این نسخه بدست ما رسید و هردو دررفع اشکالات این فرهنگ سهم بزرگی داشته اند .
نسخه ایکه در دسترس ماست بنظر میرسد که نسخه منحصر بفردیست، و 193 ورق دارد. آخر نسخه ، یعنی بخش خاتمه که مربوطست به زبان قلماقیه (کلموکی) پنج ورق افتادگی دارد.بطور کلی نسخه بخطی نسخ خوانا نوشته شده است. لغات ترکی بخطی متفاوت نوشته شده و بالای هرکلمه خطی کشیده شده است. مطابق روش نسخه های قدیم فرقی بین “ب” و “پ”، “ج”و”چ”و “ک”و “گ” گذاشته نشده است و فرق آنها با ذکر “با”، “جیم” و “کاف” عجمی و عربی مشخص می شود. در بعضی مواقع کاف با سه نقطه (ڭ) که در ترکی عثمانی مرسوم بوده بکار برده شده است. عبدالجمیل در بسیاری از موارد نظر پدرش را در مورد معانی بعضی لغات در حاشیه می آورد و در آخر همیشه حرف “ص” و گاهی ” ص 12″ را ذکر می کند . بعنوان مثال می گوید :” والد فقیر گوید که این لغت در نسخه صحیح نبود ص” که اشاره است به یکی از منابعی که در مقدمه ذکر می شود. در جایی دیگر می گوید: ” اونداماق فریاد کردن ” و در حاشیه اضافه می کند: والد فقیر گوید که یا بمعنی طلبیدن است. ص ” در جایی دیگر می نویسد: ” مَشَیِسْتَان بیشه، والد فقیر گوید مشه مترّک بیشه و ستان فارسی است . چون اول آنرا مترّک و اسم کرده اند نوشته شد.” در بعضی موارد نیز وجه اشتقاق و یا اصل کلمه را توضیح می دهد، مثلاً : “مُشْنُلُق مژده، والد فقیر گوید که اصل آن مژده لق فارسی است لیکن چون مترّک و بکلمۀ دیگر ضم و اسم و اصطلاح کرده اند نوشته شد.”
مولف بطور کلی معادل کلمات ترکی را بفارسی و گاهی بعربی می دهد. ولی درمورد بعضی از کلمات مانند اسامی پرندگان، میوه ها، اصطلاحات مربوط به جنگ و شکار و احیاناَ آداب و رسوم معادل های محلی آنها را نیز می دهد. مثلاً زیر عنوان ” طاغ اَرُکی ” می گوید : “سیب صحرایی است که به یونانی زعرور و بعربی ذو ثلث حبّات و بشیرازی کیل و در خراسان علف شیران خوانند.” از لحاظ کلمات فارسی هم “فرهنگ ترکی” جالب است. مثلاً برای “اولاغ” یا “اولاق” معنی قدیمی آن را می دهد که گویا به اسب هم اطلاق میشده است. یا در مورد کلمۀ “آوداز” قزلباشی می گوید: ” آبی که جهت استنجا باشد و منقول از فارسی است یعنی آبدست ، گویند آوداز آلور یعنی استنجا می کند.”
در مورد آداب و رسوم نیز نکات جالبی دارد. مثلاً در مورد هَفْدانَه می گوید : “آش عاشورا. والد حقیر گوید که فارسی غلط است و چون متّرک و اسم کرده اند نوشته شد.” در مورد عدد نه می گوید:

توقوز عدد نه و عادت جغتای است که در مجلس شراب اگر از قدح یک قطرۀ بریزد نه قدح میخورند واگر قدح بریزد سی قدح میخورند و معنی دیگر اینکه اگر از قدح کسی قطرۀ بچکد نه قدح همانکس میخورد و اگر بریزد سی، مثال:
غم غذاسی آراسیله قانی ترکانه ایاق ؛ تور آیلی بیله تامسا توقوز اِقسه اورتوز.

در مورد رسمی دیگر می گوید : جینکه و چِنْکَه بکاف عجمی بازی که به عادت جغتای در عروسی مرد و زن دست برداشته به نوای مخصوص و با آهنگ رقص می کنند.

مؤلف دربارۀ بعضی از لغات ترکی که با فارسی مشترکند نکات جالبی دارد، و گاهی نیز کلماتی از فارسی می آورد که دیگر مصطلح نیستند. بعنوان نمونه چند مثال از این دو نوع لغات داده می شود:

رَجه ریسمان معماران با فارسی مشترک است.
زَنْدَ بی نوعی ثیاب است و بفارسی نیز مصطلح و بعربی زندبیجی گویند
سایقور با فارسی مشترک و نوعی حریری است سفید.
قبتورغا کیسۀ بزرگ بفارسی نیز مستعمل است.
قُربان موضع کمان به فارسی نیز مستعمل است.
کَتْ بکاف عربی تخت پادشاهان هند و صندلی با فارسی مشترک است.
کَچَّه بکاف عربی نادان با فارسی مشترک.
گََزَک کاف اول عجمی و ثانی عربی مزۀ شراب و با فارسی مشترک است.
کیش بکاف عربی بفارسی مستعمل و بعربی کنانه گویند و خز و سمور.
یکران بفارسی مصطلح و بعربی قَلا است.

منابع مورد استفادۀ مؤلف

به گفته عبدالجمیل پدر او محمد رضا النصیری، منشی الممالک شاه عباس دوم، به مدت بیست سال “لغات مشکل ترکی را با قسامها از رومی و جغتایی و روسی و لغات غریبه و خطایی جمع می کرد و کتابی به ابواب و فصول قرار داده بوده که بتدریج هرگاه لغتی یا کتابی روی می داد در آن درج می نمود و آنچه رومی بود یا قزلباشی ” جمع می کرد. باز به گفتۀ عبدالجمیل منابع مورد استفاده عبارت بودند از دو قسم: اول کتابهایی که به جغتایی، ترکی رومی، قزلباشی و روسی نوشته شده بودند، دوم استفاده از منابع شفاهی. از قسم اول مؤلف کتابهای زیر را نام می برد:
الف- کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال 1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.
ب- تحفۀ شاهدی که تحفۀ حسامی نیز خوانده می شود تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.
ج- مؤلف باز می گوید که ” و از دو کتاب لغت جغتایی که برومی ترجمه کرده اند، و بعد از این شرح آن مذکور خواهد شد، استفاده شده است. ولی بعداً شرح این دو کتاب را نمی دهد. پیش از نسخۀ حاضر فقط سه کتاب در زمینۀ لغات جغتایی به ترکی عثمانی موجود است و می توان گفت دو کتابی که عبدالجمیل بدانها اشاره می کند از آنها باشد. یکی از آنها لغت مشهور به “ابوشقا” است که در قرن شانزدهم بعنوان لغت نامه جغتایی به ترکی عثمانی به لهجۀ آناطولی تصنیف شده است و در نوع خود یکی از قدیم ترین من جغتایی بشمار میرود. دیگری بدایع اللغت ازایمانی طالع هروی که پنجهه سال پیش بچاپ رسیده است.
از میان منابع احتمالی مورد استفاده نصیری بدایع اللغت از طالع امامی هروی ، که تعریف لغات مشکل آثار نوایی بفارسی می باشد، می توان نام برد. کتاب دیگری که احتمالاً مورد استفاده او بوده است نصاب ترکی در لغتاست که فرهنگی است منظوم بفارسی و در سال 1627 تالیف شده است. کتابی دیگر کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتای به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی. بنظر می رسد که نصیری از فرهنگ چند زبانۀ زبان گویا و جهان پویا که از قرن چهاردهم میلادی می باشد استفاده نکرده است.

نحوۀ تنظیم فرهنگ

نصیری کتاب خود را به نحوی تنظیم کرده است که با فرهنگ نویسان دیگر زمان خود فرق دارد . او انواع زبان ترکی را معین کرده برای هر یک از آنان فصلی جداگانه ترتیب داده است و خصوصیات هریک را در آنجا ذکر می کند. فرهنگ او لغاتی از جغتایی، رومی ، قزلباشی، “ترکی روسی”، و قالموقی بدست می دهد، و جغتایی بخش عمده آنرا تشکیل می دهد. در قسمت اخیر اشعار زیادی از امیر علیشیر نوایی و بعضی از شعرای دیگر آورده است.

بطور کلی در آسیای میانه سه نوع ترکی متداول بود: اولاً ترکی شرقی (جغتایی /اویغور)، ثانیاً ترکی اوغوز (ترکی رومی، آذری، و ترکمن)، ثالثاً ترکی قبچاق. سیر تحول زبان ترکی شرقی به سه مرحله تقسیم می شود: ترکی خوارزمی و جغتایی قدیم (از قرن هفتم تا چهاردهم )، سپس جغتایی کلاسیک (از قرن پانزدهم تا نوزدهم)، و آخرین مرحله زبان اوزبکی معاصر می باشد. در روزگار صفویان زبان جغتایی برای ایران اهمیت سیاسی زیادی داشت زیرا که دولت شیبانی در آسیای میانه قرار داشت، و با ایران مرز مشترک طولانی ای داشت. علیرغم جنگ های مختلف در آغاز قرن شانزدهم، روابط سیاسی صمیمانه ای بین دولتین در قرن هفدهم بوجود می آید. چند تن از خانهای اوزبک در سفر خود به مکه از ایران نیز دیدن می نمایند. گاهی میشد که شاهزادگانی که دعوی تخت و تاج دولت شیبانی را داشتند به دربار ایران پناه می جستند. تمام این فعالیت ها مراسلات و تبادل نظر بین دولتین را ضروری می ساخت. نصیری هم این نکته را بعنوان یکی از دلایل نوشتن کتاب ذکر می کند.

رومی اصطلاحی است که برای ترکی عثمانی بکار میرفت. ایران و عثمانی که مرز مشترک طولانیی داشتند، پس از جنگ های طولانی در سال 1639 صلح بین آنها برقرار می گردد. نا گفته نماند که سپاه عثمانی بین 1585 و 1607 آذربایجان را تحت تصرف خود داشته است. روابط تجاری و فرهنگی مهم بین آن دو وجود داشت. در نتیجه مبادلات زیادی بین دو کشور وجود داشت. بطور کلی می توان گفت که ادب فارسی نقش مهمی در زندگی درباریان و فضلای عثمانی داشته است. چنانچه مثلاً هنگامی که سلطان محمد فاتح استانبول را می گیرد و وارد قصر کنستانتین می شود شعری بفارسی مرتجلاً می سراید، و سلطان سلیم قانونی دیوانی به فارسی دارد.
ترکی قزلباشی که توسط قبایل قزلباش که بیشتر در شمال غربی ایران ساکن بودند بکار میرفت و در ضمن زبان دربار صفوی بود، چنان که در بالا در مورد وضع ترکی آذربایجانی یا قزلباشی گفته شد این زبان در مناطق مختلف ایران و مخصوصاً در نواحی شمالغربی به تدریج گسترش می یافت ، و بعلاوه در همین دوره زبان رایج اردوی همایونی بود.

عبدالجمیل زبان “ترکی روسی” را به فرهنگش اضافه کرده است زیرا که روابط تجارتی و سیاسی بین ایران و روسیه وجود داشت و مبادله نامه ها بین فرمانروایان این دو کشور به خواهش تسار روسی به زبان ترکی انجام می گرفت. در این زمینه عبد الجمیل مینویسد: “آنچه روسی بوده که از کتاب روس بیرون نوشته شده و اگر چه آن جماعت را لغتی علیحده غیر ترکی است، اما در میان ایشان جمعی از ترکمانان هستند که در آنجا متولد شده بترکی تکلم می کنند و می نویسند و بالجمله آنرا نیز بابی کرده بود.” در این بخش علاوه بر کلمات ترکی قبچاق تعداد زیادی اسامی جغرافیایی نیز آمده است که همۀ مربوط به نواحی روسیه می باشند.
بخش آخرین کتاب اختصاص به زبان قلماقیه دارد که عبدالجمیل آن را چنین معرفی می کند: ” فی اللغات الغریبه و هی اللغات القلماقیه والد حقیر گوید که حروف این لغت منحصر است برهیجده حرف،” . در حقیقت قلماقی جزوء گروه زبانهای ترکی نیست و به دستۀ زبنهای مغولی و خاصه به شاخۀ اویرات تعلق دارد، و قلماقی مهم ترین نمایندۀ این شاخه می باشد. آوردن این زبان در این کتاب عجیب می نماید ولی باید در نظر داشت که گروه های فلماق مرتباً در زمان شاه عباس دوم به قصد چپاول به نواحی گرگان حمله می کردند. شاه سلیمان صفوی نیز روابط زیادی با این قبایل داشت.

بدین ترتیب نحوه تنظیم این فرهنگ جنبه ای کاملاً عملی داشته است. محمد رضا نصیری در دارالانشاء همایونی سمت منشی داشت ، و چنانچه پیشتر گفته شد، پدرش منشی الممالک بود. شغل آنها ایجاب می کرد که مراسلات و مکاتبات به پادشاهان کشورهای خارجه را اداره کنند، و اگر احتیاجی بود نامه های رسیده را ترجمه کنند و به آنها جواب تهیه کنند. بدین جهت کسانی که در دارالانشاء مقام منشی داشتند می بایست دانش خوبی از زبانهای مختلف مخصوصاً عربی، فارسی و ترکی داشته باشند. به گفتۀ عبدالجمیل در فرهنگ ترکی :” و از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد. . مدت بیست سال بود که لغات مشکل ترکی را باقسامها از رومی و جغتایی و روسی و لغات غریبه و خطایی جمع می کرد و کتابی به ابواب و فصول قرار داده بوده.”
اهمیت فرهنگ ترکی
میرزا مهدی خان استرآبادی، که فرهنگ سنگلاخ را تالیف کرده و تاکنون آنرا بعنوان بهترین فرهنگ جغتایی- فارسی شمرده اند بر این عقیده است که فرهنگ ترکی تالیف نصیری زیاد اعتباری ندارد، زیرا که در مورد یک کلمه سه اشتباه کرده است. او در مورد یک شعر که نصیری نقل می کند (ورق 72 ب) زیر کلمه “ایشتیکاج ” می گوید که نصیری دراین لفظ یک غلط و در معنی دو غلط کرده اما در معنی سه غلط در یک لفظ کرده است.
کلاوسن ویراستار سنگلخ می گوید ” بهرحال ما می توانیم از بین رفتن منابع قبلی را – اگر جبران ناپذیر هم باشند- با شکیبایی  تحمل نماییم . بهر حال اگر با این قضاوت موافق باشیم و یا نه، زبانشناسان ترکی و همچنین پژوهشگران دورۀ صفوی مواد زیادی در این فرهنگ نصیری خواهند یافت.

————————-

در ضمن بخوانید:

نمونه لغات ترکی رومی، قزیلباشی و چغتائی 350 سال پیشادامه خواندن

نظامی تُرک بود؟

Nizami

مدتی پیش دوستی نسخه رساله ای را به من فرستاد با تیتر

ON THE MODERN POLITICIZATION OF THE PERSIAN POET NEZAMI GANJAVI

به قلم سیاوش لُرنژاد و علی دوست زاده که از طرف «واحد مطالعات ایرانی مرکز بررسی های قفقاز» در ایروان (ارمنستان) چاپ شده است. با همان اولین نگاه به این اثر معلوم میشود که هر دو مولف خیلی کار کرده و زحمت کشیده اند اما ظاهرا هم وغم اصلی نویسندگان و حتما ناشرین این بوده که نشان دهند نظامی و دیگر شاعران پارسی گوی جمهوری آذربایجان امروز چقدر نسبت به ترکان آن زمان بدبین بوده و آنها را نکوهش کرده اند. بهمین ترتیب مولفین این رساله میخواهند ثابت کنند که نظامی و یا خاقانی ترک زبان نبودند.

این در حالی است که در جمهوری آذربایجان نظامی را «شاعر ترک آذربایجان» می پندارند. مردم عوام آن سرزمین نمیدانند و نمیتوانند باور کنند که نظامی اصلا شعر به ترکی نگفته و تنها پارسی گو بوده اگرچه اکثر اشعارش به ترکی آذری و بصورت شعر ترجمه شده است.

«شاعر ترک» نامیدن نظامی بیشک ادعای بی اساسی است اما «شاعر آذربایجان» نامیدن او چه عیبی دارد؟ بهمان درجه که مولانا جلال الدین بلخی اهل بلخ بود که امروز در افقانستان است و بهمین جهت اکثر افغان ها او را افغانی میدانند، نظامی هم اهل گنجه بود که امروزه در جمهوری آذربایجان است و آذربایجانی های شمال هم میتوانند او را آذربایجانی بدانند اگر چه هم مولانا و هم نظامی را، صرفنظر از هر چیز دیگر، صرفا بخاطر فارسی نوشتن شان، بیشک و براحتی میتوان فارسی زبان، ایرانی و متعلق به «فضای فرهنگی» ایرانی و فارسی شمرد اگر چه آن وقت ها «ایران» به معنای باستان آن و یا دوره بعد از صفویان وجود نداشت و شروانشاهان، نسلی که در اصل عرب بودند و بعد ها ایرانی شده بودند، در عمل استقلال منطقه ای خود را داشتند.

شکی نیست که نظامی و خاقانی در محیط فرهنگی فارسی زندگی کرده و آثار خود را نوشته اند و گرنه آثارشان را به فارسی نمی نوشتند. اکثر منابع (و نه فقط منابع ایرانی) میگویند که اشعار ترکی که به نظامی نسبت داده میشود متعلق به یک نظامی دیگر از قونیه در ترکیه است و تا جائی که شنیده ام این را در محافل علمی باکو هم قبول دارند.

کتاب «نزهه المجالس» اثر جمال الدین خلیل شروانی است که در قرن سیزدهم یعنی دوره نظامی و خاقانی نوشته شده و مجموعه ای از ۴۱۰۰ رباعی شاعران اران و آذربایجان است. این اشعار همگی به فارسی نوشته شده اند. جمال الدین شروانی این اثر را به علاء الدین شروانشاه فریبرز سوم اهداء نموده است.

از سوی دیگر هیچ دلیل موثقی نیست که نشان دهد نظامی و یا خاقانی شعری به ترکی گفته باشند. به یقین گفتن این هم تقریبا ناممکن است که نظامی ترکی میدانست یا نه.

یک عده میگویند نظامی ترکی میدانست و حتی ترک زبان بود. دیگران میگویند هم نمیدانست و هم با این شعر «ترکانه سخن گفتن» را بر خود عیب شمرده است:

ترکی صفت وفای ما نیست — ترکانه سخن سزای ما نیست

و اما یک طرف از این شعر نتیجه گرفته که نظامی سرودن شعر به زبان ترکی را «سزاوار» خود ندانسته و گروه دوم گفته است که نظامی در اصل میتوانسته و میخواسته این مثنوی را به ترکی بسراید اما بخاطر فشار حاکمین آن دوره که ایرانی عرب تبار بودند اين کار را نکرده و این بیت را سروده است. طبعا این قبیل تلاش ها برای ترکی زبان بودن نظامی دور از جدیت به نظر میرسد و نشانه ناآگاهی از تاریخ و دوران و محل زندگی نظامی است.

در این میان بعضی از افراد مطلع از ادبیات در جمهوری آذربایجان بصورت بدور از منطق سعی میکنند با اشاره به بعضی لغات ترکی در شعر نظامی و یا بعضی ابیات مانند
پدر بر پدر مر مرا ترک بود — به فرزانگی هر یکی گرگ بود
که منابع زیادی میگویند منسوبیتش به نظامی شدیدا مورد شک است. پس و پیش این بیت معلوم نیست چیست، از کدام منظومه است و در کدام نسخه نوشته شده است. در عین حال تُرک با گرگ هم وزن نیست و بعید است نظامی که استاد بلاشک شعر فارسی بود، چنین بیتی را سروده باشد.در نهایت باید گفت در ادبیات ایران «گرگ» هرگز نماد «فرزانگی» نبوده بلکه اصولا نشاندهنده درنده خوئی بشمار رفته است و این تشبیه «گرگ فرزانه» بیشتر یاد آور ادبیات ترک گرای قرن بیستم است.

خود نظامی در اول منظومه «لیلی و مجنون» می نویسد که مادرش «رئسه» نام داشته و «کُرد» بوده است:

گر مادر من رئیسه کرد     مادر صفتانه پیش من مرد

بعضی اشعار نظامی در هجو بیرحمی و خشونت ترک ها و دیگر اشعارش در تحسین شجاعت و جنگاوری آنهاست. اما در این شکی نیست که هم نظامی و هم خاقانی اشعار بسیاری در مدح ایران و فرهنگ و سنن ایرانیان دارند.

زمان زندگی نظامی، ترکی بعنوان زبان و فرهنگ در شمال ارس یعنی قفقاز شرقی موجود بود، اگرچه هنوز زبان و فرهنگ اکثریت بزرگ مردم نشده بود. ترکی شدن زبان مردم اساسا با کوچ های قبایل ترک  و در دوره سلجوقیان شروع شد. در دوره نظامی این روند تحول زبان مردم که چندین قرن طول کشید، تازه شروع شده بود. اصل آذربایجان یعنی آذربایجان ایران که روشن است از ابتدا پارچه ای از ایران ماد و هخامنشی و متعاقبین آنها بوده است. اما منطقه قفقاز شرقی یعنی جمهوری آذربایجان کنونی یا از زمان هخامنشیان و بخصوص ساسانیان مجموعا بخشی از ایران باستان بود و یا جزو مناطق حائل و مورد مشاجره در شمال ایران به شمار میرفت. این منطقه در زمان نظامی (قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجری) باوجود نفوذ ترکی تحت تاثیر و نفوذ ایران و فرهنگ فارسی و ایرانی بود، در حالیکه بعد از افزایش مهاجرت ترک ها و بخصوص دوره ایلخانیان و بعد ها آق قویونلو ها و صفویان، نفوذ زبان و فرهنگ ترکی بمراتب بیشتر شد.… ادامه خواندن

جنگ لفظی و فصلی بین باکو و تهران

Notebook 2

اخيرا باز يك جنگ لفظى بين ایران و جمهوری آذربایجان بر سر تاریخ در گرفت. هنوز یادتان هست؟ خوب، البته، فراموش شد و رفت.

بعد از آنکه یک عده از آذربایجانیان تجزیه طلب  ایرانی در باکو جمع شده بر ضد ایران و به نفع جدائی آذربایجان از ایران سخن گفتند وزارت خارجه ایران با فراخواندن سفیر جمهوری اسلامی در این مورد به دولت باکو اعتراض کرد. یک چند نفر از مجلس شورای اسلامی که همیشه هم دقت میشود خودشان هم آذربایجانی باشند به باکو اعتراض کردند که آن مناطق قفقاز از نظر تاریخی خاک ایران است. یعنی بود. و یکی دو نفر هم حتی گفتند باکو باید با یک همه پرسی در جمهوری آذربایجان موافقت کند که مردم رای بدهند که میخواهند هنوز مستقل بمانند یا میخواهند به ایران بپیوندند.

بله؟ به ایران بپیوندند؟ چرا، مگر چه مرضی دارند؟ ایران خیلی گل سر سبد دنیاست که باکو در راه پیوستن به این بهشت موعود سر از پا نشناسد؟ ثانیا میدانید آن طرف ارس جوّعمومی نسبت به جمهوری اسلامی چطور است؟

از این طرف هم آقایان نمایدگان «واقعی» مردم جمهوری آذربایجان درست مانند آن نمایندگان «واقعی» مردم ایران جمع شدند و داد وبیداد که ما با آذربایجان ایران برادریم و فلان و الّا و بلّا باید «جنوب» از ایران جدا شود و ما متحد شویم. چرا؟ چونکه ما یک خلقیم چونکه زبانمان یکی است و فقط فارس ها و روس ها و ارمنی ها نمیگذارند ما متحد شویم.

خُب، عجب، حالا شما که ان قدر خوب اسب سواری بلدید، قاچ زینو میتونید بگیرید؟

البته که بظاهر حکومت های دو طرف از این کار ها «خبر ندارند» اگر چه از پشت صحنه آتش بیار معرکه هستند. تلویزیون ها و دیگر رسانه های دو طرف این خبر ها را گُنده میکنند و با آب و تاب انعکاس میدهند. اما، البته، اگر بپرسید هر دو میگویند طرفدار «روابط خوب همسایگی» هستند.

در نهایت همه اش دود است و از کباب خبری نیست. کباب هم که تازه اگر میشد چه کبابی میبود! گوشت اسبی، خری، چیزی که بعنوان گوشت بره بهاری بسته بندی شده.

این وسط آن حضراتی که چه در باکو و چه در تبریز و یا تهران متقابلا جیغ و داد راه انداختند و جلسه گذاشتند و حرف زدند و شعار دادند و تاریخ را هرکدام به سبک خود ورق زدند خاموش شدند. مردم هم آنها را فراموش کردند. دولتین طرفین هم که فعلا دیگر احتیاجی به آنها ندارند. تا اطلاع ثانوی!

یعنی همه آن کنفرانس ها و نشست های مطبوعاتی و مصاحبه های تلویزیونی و کامنت های قیس بوکی کشک بود.

همیشه همینطور بوده. شاید هم خوب که همین طور بوده و جدی نبوده و الا برای هر دو کار به جاهای باریک میکشید. البته از هیچکدام نپرسید که خوب، چه مرضی دارید؟ چرا مردم را علاف میکنید؟ جای خودتان بنشینید و مثل دو همسایه زندگی کنید دیگر! خوب، حکمت این کار حتما باید در سنن و عادات ما دو ملت غیورمشرق زمین باشد که وقتی دردسری نداریم حتما فلان کار را کرده کار دست خودمان میدهیم و گرنه راحت نمینشینیم.… ادامه خواندن

مقالات عباس جوادی تا سال 2000 میلادی

Abbas Djavadiنوشته های عباس جوادی تا سال 2000 میلادی
Abbas Djavadi’s List of Publications – Until 2000

1972

Küçük Kara Balık (Samed Behrengi, Gözlem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
Bir Şeftali, Bin Şeftali (Samed Behrengi, Gözlem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
1973

Sevgi Masalı (Samed Behrengi, Cem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
Kargalar (Samed Behrengi, Cem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
1974

Kargalar ve Konuşan Bebek (Samed Behrengi, Cem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
1978

Sadece Ses (Forugh Farrokhzad), Seçilmiş Şiirler – Unpublished
1984

Phonologie des Persischen, Albany Press, Emeryville, California
1987

Azerbaycan Türkçesinin Adlandırılması Hakkında Bazı Notlar (in Türk Dünyası Tarih Dergisi, No. 6, June 1987, Istanbul). In Turkish
“Acala Elamak, Talasmak” (in Varlıq, No. 63-2, 1366, Tehran). In Azerbaijani
“Gedirsan? Gedirsanmi?” (in Varlıq, No. 65-4, 1366, Tehran). In Azerbaijani
“Dayşdi Min Ilik Alifbamızı” (in Varlıq, No. 71-5, 1367, Tehran). In Azerbaijani
1989

Dilda Takamül Prosesinin Üç Cahati (in Aydınlıq, No. 6-7, London). In Azerbaijani
Azerbaycan Adabiyyatı (Ahmed Caferoglu, in Varlıq, No. 72-1, 1368, Tehran); translated from German into Azerbaijani
Şimallıların Öz Tarixlariyle Çatinliklari (in Aydınlıq, No. 10-11, London). In Azerbaijani
Anar Rzayevle Müsahibe (in Aydınlıq, No. 10-11, London). In Azerbaijani
Der Konflikt um Berg-Karabakh; in Frankfurter Allgemeine Zeitung, 7 October
Azerbaijan va Zaban-e an (Jahan Books, Berkeley, California). In Persian
1988

Glasnost and Soviet Azerbaijani Literature; in Central Asian Survey, vol. 9, No. 1, Pergamon Press, Oxford
Azerbaycancanın Ses Qurulshu ve Fonolojik Yazı (in Savalan, No. 4, Berlin). In Azerbaijani
1991

Situation und Probleme des aserbeidschanischen Türkisch im heutigen Iran; in Türkische Sprachen und Literaturen, Materialien der ersten Deutschen Türkologen-Konferenz, Bamberg, 3.-6. Juli 1987, Otto Harrasowitz Verlag, Wiesbaden
Alifba Meselesi Barede Qeydlar (in three parts in Varlıq, No. 79-4, 81-2, and 82-3, 369-1370, Tehran). In Azerbaijani.
Sakina Berenjian: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan; book review in Die Welt des Islams, 33/1993, Brill, London
1996

Tajikistan: Time for Peace, or Else; in RFE/RL Newswire
1997

Tajikistan Government, Opposition Launch New Experiment in Cooperation; in RFE/RL Newswire
1998

UNESCO Moves to Avert Tajik-Uzbek Tension over Historic Anniversary; in RFE/RL Newswire
1999

Nowrooz: the Celebration of Life; in RFE/RL Newswire
1999

Turkish Media Shows Bias Ahead of Ocalan Trial; in RFE/RL Newswire
2000

Turkey Prepares for Trial of PKK’s Ocalan; in RFE/RL Newswire
1999

Fairness Discussion May Postpone Ocalan Trial; in RFE/RL Newswire
2000

“The Truth Is Not Just White Or Black”; Interview with Tajik Newspaper ‘Javononi Tojikiston’… ادامه خواندن

افسانه «نژاد پاک» آریا و تُرک

DNA

عباس جوادی – برخلاف افسانه هائی که صد سال است در گوش ما خوانده اند و میخوانند، احتمالا نه هموطنان فارسی زبان ما از «نژاد پاک آریائی» هستند،  نه ما تُرک زبانان ایران از «نژاد تُرکان آسیای میانه» هستیم و نه نژاد ما ها از دیگرهموطنانمان فرق چندانی میکند. ولی موضوع این هم نیست: اینست که حتی اگر هم فرق کند بهیچ صورت اهمیتی ندارد. ما همه انسانیم، عضو یک جامعه بشریت هستیم، شهروند یک کشور و یک دنیائیم و باید به همدیگر بعنوان هموطن و مهمتر از آن: همنوع بنگریم – با زبان ها و فرهنگ های رنگارنگ و نه نژاد هائی که یکی برتر و دیگری پست تراست، یکی بالای تاقچه و دیگری پائین تاقچه، یکی قدیمی تر و یکی «بی تاریخ»، یکی صاحب فرهنگ غنی تر و یکی «در اصل بی فرهنگ»، یکی شریف و نجیب و قهرمان و معصوم از هر گونه گناه و دیگری تاریخا ظالم و قاتل و مستبد و «نژاد پرست.»

مدتی است ما خوشمان می آید با این کلمه «نژاد» بازی کنیم. از روی نادانی، نژاد را با زبان و دین و قوم و ملت و غیره قاطی میکنیم. حالا هم مد شده بعنوان فحش سیاسی بهمدیگر میگویند «نژاد پرست.» و یا به تازگی در شبکه های اجتماعی میپرسند «لطفا نژاد خود را انتخاب کنید.»

بعد از رضا شاه در مغزمان کوبیدند که ایرانی ها «نژاد آریائی» هستند. راستی؟ شاید بودند. شاید اصل همه «ما» از ترک و فارس و غیره، طوری که میگویند 4-5 هزار سال پیش از آسیای مرکزی و قفقاز به فلات ایران و هندوستان کنونی کوچیده، با مردم محلی و بومی مخلوط شده، با یونانی و عرب و ترک هائی که بعد تر کوچ کرده اند و مغول و ارمنی و هزار و یک قوم دیگر مرتبا مخلوط شده و نتیجه اش آن شده که حالا داریم، در حالیکه همینش هم مرتبا در حال تغییر و دگرگونی است. حالا كه با تحليل ساده دى. ان. ا. اين مطلب روشن میشود مطمئنم در آب دهان دو آتشه ترین آريا پرست ها و ترك پرست ها و همه نژاد پرست های دیگر دى. ان. ا. ى همه چیز از آريائى و ترك و ارمنى و کُرد و عرب و مغول و یونانی یافت میشود با فقط نیم پُرس از «نژادی» که هرکدام ادعا میکنند متعلق به آنند.

برای اطلاع همگان عرض میکنم. خیلی موسسه های غربی از جمله موسسه معروف «نشنل جئوگرافیک»

National Geographic

در ازای مبلغی بین 150 تا 200 دلار د. ان. ا. شما را تحلیل کرده به شما میفرستند و میگویند که شما مخلوط کدام اقوام و باصطلاح «نژاد» ها هستید. شاید شما هم علاقه داشته باشید. اگر خواستید مثلا به این لینک بروید:

ولی مگر ما دیرین شناس و مردم شناس و متخصص علم ژنتیک از دانشگاه هاروارد هستیم و مگر اصلا لازم است اینها را بدانیم تا نفس راحتی بکشیم که «خوب شد فهمیدیم، نژاد ما فلان است»؟ مگر اینها برای زندگی واقعی و عملی و روزمره من و شما چه اهمیتی دارند و به ما چه کمکی میکنند؟

یادم هست بیست سال پیش که در اداره مهاجرت آمریکا فرم پر میکردم در مقابل سوال «نژاد» نوشتم: «آسیائی». گفتند آسیائی به چینی ها و همه مردمان آسیای شرقی و جنوب شرقی میگویند و ما اعم از ایرانی و عرب و ترک و هندو و ارمنی و گرجی از «نژاد قفقازی» هستیم. گفتیم، خوب، باشیم، چه فرق میکند؟

در آمریکا درک از کلمه نژاد چیز دیگری است: پنج طبقه و گروه را بیشتر میشناسند: سیاه، سفید، بومی آمریکا، قفقازی و آسیائی. در آلمان و اصولا در اروپا حرف زدن از نژاد بد است چونکه خاطرات دوران فاشیسم هیتلری را بیاد میاورد و میتواند به معنای تبعییض و تحقیر غیر بومی های یک مملکت تفسیرشود. ما در کشور های شرق مسلمان از این تعبیر استفاده نمیکردیم. در مقابل تعابیر ملت و قوم بین ما رایج بود که حتی مثلا ملت را برای افراد یک گروه دینی هم به کار میبردیم مانند «ملت یهود» و یا «ملت مسلمان.» با این کوچ و ها و مهاجرت ها و لشکر کشی ها و اشغال ها و غیره ای که در تمام سرزمین های خاورمیانه و آسیای مرکزی و جنوبی و آسیای صغیر شده، حالا اصلا معلوم نیست اصل و نسب کی از کجاست. مگر مردم ترکیه کنونی نژادشان «ترک» است؟ ترک های ترکیه در مجموع – بغیر از زبانشان – به ایرانی ها و یونانی ها و قفقازی ها و کرد ها و اعراب شبیه ترند یا به قزاق ها و قیرغیز ها؟ من باشم، میگویم مردم ترکیه مخلوطی از همه آن قوم هاست که در این سرزمین بوده اند و هستند با زبان اکثریت که ترکی است که حود را ترک می نامند و اقلیت های دیگر از جمله کُرد ها که زبانشان کردی است و خود را کُرد مینامند.دین و مذهب اکثر ترک ها و کرد ها یکی است. اما ویژگی قومی مثلا ارمنی ها هم دینشان و هم زبانشان است.

ایران هم مگر همین طور نیست؟ فرق من تبریزی با دوست بسیار عزیز شیرازی ام مهدی بجز زبان مادری ما چیست؟ «نژاد» که میگوئید اینست؟

 آیا نژاد اصلا وجود ندارد؟ یعنی بین آفریقائی و سوئدی چینی فرقی نیست؟ هست. اما همان ها هم «نژاد پاک» نیستند. آنجا هم سوئدی با نروژی و چینی با  و و ویتنامی وآفریقائی با عرب بیشتر مخلوط شده. من ایرانی و قفقازی هم بیشتر با مدیترانه ای و ترک و عرب مخلوط شده ام و بخاطر آن ظاهرم بیشتر شبیه ایرانی ها و ترک ها و یونانی ها و اعراب و قفقازی هاست تا سوئدی ها و ژاپنی ها و چینی ها.

آقا، اصلا بنده «نژاد» خودم را نمیدانم. حتما معجونی از چهل و یک عنصر قومی و نژادی است. اما علاقه ای هم به این موضوع ندارم. اهمیتی هم برایم ندارد.

تبعیض ها و حق کشی ها و بخصوص جهالت است که نفاق و دشمنی بین ما افکنده. به زبان مادری یکی حق تحصیل و تدریس داده نمیشود، مذهب یکی را درجه دوم حساب میکنند، به دیگری اصلا اجازه نمیدهند که فلان دین و آئین را داشته باشد، زن و مرد حق متساوی ندارد. اجازه تنقید و مخالفت به کسی داده نمیشود. مردم بیکارند و درآمدشان تکفی زندگی خانواده شان را نمیکند.

بیائید در این باره حرف بزنیم که حالا چه کنیم که زندگی همه ما راحت تر، مرفه تر و آزاد تر شود.

———————————

همجنین بخوانید:

داستان من و اجدادم

دهقان و ترک و تازیادامه خواندن

دو اشتباه فاحش قومگرایان آذربایجانی ما

بنده از سال ۱۹۷۰ تا کنون ابتدا شش سال در دانشگاه آنکارا و سپس ده سال در دانشگاه کلن آلمان با زبانشناسی و شرق شناسی از جمله زبان و تاریخ فارسی، ترکی، آلمانی و انگلیسی (و تا حدی عربی) مستقیما سر و کار داشته ام. حتی بعد از آنکه از کار دانشگاهی به کار رسانه ای گذشتم، در جنب کار روزمره هیچ وقت از خواندن و نوشتن و تحقیق در مورد زبان و ادبیات و تاریخ دست نکشیدم. اما باید اعتراف کنم که تا کنون نمی دانستم انگیزۀ اصلی بعضی از هموطنان قومگرای ما چیست که هر از گاهی می گویند آذربایجان بیش از ۷-۸ هزار سال است که تُرک و تُرک زبان است.

البته در ترکیه و مخصوصا اگر زبان، ادبیات و تاریخ خوانده باشید، می دانید که در دورۀ آتاترک یعنی بعد از شکست و سقوط عثمانی و اعلام جمهوری ترکیه، تئوری های عجیب و غریبی بصورت سیاست رسمی در آمده بود. طبق آن تئوری ها ادعا می شد که منشاء همه زبان های دنیا ترکی است و فرهنگ ترکی که از آسیای میانه آمده، غنی ترین، بهترین و قدیمی ترین فرهنگ تاریخ بشریت است و غیره. البته ما آن وقت ها می دانستیم که این تصورات اگرچه جدی نیست ولی به هر حال بین مردم ریشه دوانده، اما دیگر بطور رسمی فراموش شده است،

اما تا ۱۹۳۶ و فوت آتاترک اینها که حالا شوخی و مسخره بنظر می رسد، به راستی سیاست فرهنگی جمهوری جوان ترکیه بود. ما تا حدی می فهمیدیم که ترکیۀ جوان برای تشویق روحیۀ شکسته مردم که در جنگ با بریتانیا و دیگر متحدین شکست خورده بودند، نیاز به تقویت جدی روحیه داشته و باید به گذشته اش افتخار می کرد و به آینده اش امیدوار می بود.

بنا بر این تا این اواخر تصور من همیشه این بود که دیگر اینها از رواج افتاده و حالا از آن صحبت هائی شده است که مدعیان و شنوندگان خودشان هم می دانند نیمه خیالبافی و نیمه شوخی است. تا اینکه اخیرا با اصرار یکی از همین هموطنان کتابی موسوم به «تاریخ قدیم ترکان ایران» به قلم محمد تقی زهتابی را خواندم که تا همین یکی دو ماه قبل برایم نا آشنا بود. حالا تصور کنم تا حدی می فهمم که پایۀ باصطلاح «تئوریک» آن تصورات مربوط به ۷-۸ هزار سال قدمت ترکی در آذربایجان از کجاست و تصورات پان ترکیست های ما چرا و در چه مواردی حتی با تصورات پان ترکیست های معاصر تر ترکیه هم فرق می کند، چونکه در ترکیه دیگر کسی این تئوری ها را مطرح هم نمی کند.

شما چه در منابع و ماخذ دانشگاهی اروپائی، آمریکائی و روسی نگاه کنید و چه محققین جدی و دانشگاهی ترکیه را بخوانید خواهید دید که در بارۀ اقوام ترک زبان و کوچ آنها از آسیای مرکزی به ایران، ترکیه و شمال عراق کنونی اتفاق نظرکامل بر آن است که یکم: مسکن اصلی و اولیه اقوام ترک زبان در آسیای مرکزی یعنی شمال شرق ایران تا مرز های چین و مغولستان و حتی رو به شمال یعنی سیبری بوده و دوم: این اقوام که تقریبا همگی بصورت کوچنده و عمدتا از طریق گله داری زندگی می کرده اند، پیوسته و بخاطر شرایط طبیعی و یا سیاسی (یعنی زدو خورد، پیروزی و مغلوبیت هر قوم در مقابل قوم دیگر) در حال حرکت و کوچ از یک منطقه به منطقۀ دیگر بوده اند. بخش بزرگی از آنها یعنی اوغوز ها که سلجوقیان و افشاریان شاخه های مهمی از آنها بودند، از قرن دهم م. به بعد از آسیای مرکزی به طرف افغانستان و خراسان کنونی و از آنجا به تمام ایران، قفقاز، شمال عراق و ترکیۀ کنونی کوچ کرده و در عرض چندین صد سال بعد در این مناطق سکنی گزیده اند. در نتیجۀ این جابجائی قومی ۵۰۰ ساله، ترکیب اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تمام این کشور ها یعنی افغانستان، ایران، قفقاز و ترکیه رنگ و جهت دیگری گرفته و در عین حال زبان بخشی از افغانستان و خراسان، تقریبا تمام آذربایجان، تکه هائی از شمال عراق و اکثریت ترکیۀ کنونی تبدیل به ترکی شده است.

البته قبل از اسلام و در دورۀ ساسانیان، بخصوص در اثر حملات و نفوذ خزریان از ناحیۀ شمال دریای خزر و قفقاز شمالی تماس هائی بین ایرانیان و اقوام خزر (که احتمال می رود به اقوام هون نزدیک بوده اند) وجود داشته و بدین ترتیب زبان و فرهنگ «پیشاترکی» به نواحی مرزی ساسانی در قفقاز هم نفوذ کرده است. اما ظاهرا این نفوذ به درجه ای نبوده که زبان و فرهنگ اکثریت مردم را در قفقاز تحت تاثیر خود قرار دهد. این در حالیست که خزر ها از آذربایجان یعنی جنوب رود ارس خیلی دور تر بوده اصولا در این منطقه چندان نفوذی نذاشته اند.

در محافل دانشگاهی و حتی سیاسی غرب و روسیه وحتی ترکیۀ کنونی من کسی را ندیده ام و کتابی جدی نخوانده ام که خلاف این را بگوید و مثلا، مانند آنچه که آقای زهتابی بر پایه گمانه زنی و آرزوی خود نوشته اند، ادعا نماید که تاریخ ترکان ایران تا هشت هزار سال قدمت دارد. حال چرا آقای زهتابی چنین باور می کنند؟ چونکه بنظر آقای زهتابی ازعیلامیان و سومریان گرفته تا اورارتو و ماد ها وهوریان، همه و همه تُرک و یا دستکم با ترک ها خویشاوند بوده اند.

البته من نمی خواهم مانند بعضی ها کار آکادمیک آقای زهتابی را صرفا به این جهت مشکوک بشمارم که ایشان از فعالین سابق «فرقۀ دمکرات آذربایجان» بودند و در دهۀ ۵۰ شمسی از باکو همراه محمود پناهیان از فعالین فرقه با دعوت صدام حسین به بغداد رفته بودند تا ضمن تاسیس یک باصطلاح «جبهۀ خلق های ایران» به فعالیت تجزیه طلبانه علیه ایران زمان شاه پرداخته و درضمن یک عنوان «پروفسوری» هم از دانشگا بغداد بگیرند. ولی واقعا فکر کنم بهتر است کسی هم نداند که این باصطلاح «نظریۀ» جدید چیست و صاحبش کیست، تا مایۀ شرمندگی بیشتر ایشان و ما آذربایجانی ها نشود.

تعجب من از کسانی است که دنبال این قبیل تخیلات فرضی که همچون «تاریخ» به خورد مردم داده می شود، افتاده و بر پایۀ همین تخیلات نتیجه گیری هائی کرده، طرز فکر و رفتار اجتماعی و سیاسی خود را طبق آن تنظیم می کنند.

آیا ما واقعا این قدر دچار فقر و عقب ماندگی فکری و علمی شده ایم؟

اینکه از زمان رضا شاه به بعد انتشارات به زبان ترکی آذربایجان دچار محدودیت هائی شد، مسئله ای است مهم که لازمه اش مطالعۀ جدی و علمی و راه حلی عملی و مشترک است، بدون مبالغه، بدون نفاق ملی، و بدون افراط و تفریط وخیال پردازی های افسانه ای که لعابی «علمی» به آن زده شده باشد.

چه نیازی هست که مثل کودکان که برای قوی نشان دادن خودشان، در مورد هیکل و قدرت و ثروت پدر خود بطور مبالغه آمیز صحبت می کنند، برای اثبات قدمت تاریخ حضور ترک ها در سرزمین آذربایجان، سومریان و اورارتو ها و اشکانیان و ماد ها را تُرک قلمداد کنید؟ چه عیبی دارد که واقعیت را طوری که هست، قبول کنیم که زبان اکثریت مردم آذربایجان و ترکیه هزار و یا دو هزار سال قبل هر چه بود، بهر حال ترکی نبود؟ این که عیب نیست.

مگر زبان مردم مصر همیشه عربی، زبان مردم آمریکا همیشه انگلیسی و یا زبان خود مردم فارسی زبان ایران همیشه فارسی بوده؟

مگر خود ترک های ترکیه بر خلاف همۀ دلایل و شواهد ادعا میکنند که قبل از کوچ ترک ها به بیزانس در قرن یازدهم م. همۀ ساکنین ترکیۀ کنونی اعم از روم و کُرد و ارمنی و خیلی قبل از آنها، مثلا هیتیت ها و غیره تُرک و یا تُرک زبان بودند؟

آخر به ریش آدم می خندند! و می خندند هم!

در اوائل تاسیس جمهوری ترکیه شرایط سیاسی طوری بود که دولت ترکیه بعد از سقوط عثمانی نیاز به یک ایدئولوژی ملی داشت تا همسانی و حتی برتری فرهنگی و سیاسی–تاریخی خود را نسبت به قوای قدرتمند تر از خود یعنی غرب «تئوریزه» کند. با همین انگیزه بود که تئوری های باصطلاح «تورک تاریخ تزی» («تز تاریخ ترکی») و «گونش دیل تئوری سی» («تئوری آفتاب زبان») در آمد و به همه زمینه های فرهنگی کشور جوان رسوخ پیدا کرد. اصل حرف پان ترکیست های آن دوره این بود که همۀ فرهنگ و زبان های دنیا از جمله قدیمی ترین آنها مانند سومری و هیتیتی و اتروسکی از آسیای مرکزی و زبان ترکی نشاءت گرفته اند. در این رهگذر آنها از آثار برخی باستانشناسان آلمانی و انگلیسی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم استفاده می کردند که خدمات بسیاری به زمینه های مختلف باستانشناسی از قبیل سومرولوژی و بابل شناسی کرده اند، اما آثارشان بخصوص در آلمان از سوی نظریه پردازان ناسیونالیستی و بعد ها ناسیونال–سوسیالیستی مورد سوء تعبیر و استفاده قرار گرفت.

در اوایل جمهوری ترکیه «نظریه پرداز» اصلی این دو تئوری جعلی خانم آفت اینان دختر خواندۀ آتا ترک بود که در کنگرۀ «تورک اوجاغی» در سال ۱۹۳۰ می گفت: « «بشریتین ان یوکسک قومی، وطنی آلتای لار و اورتا آسیا اولان تورکلردیر» («والاترین قوم بشریت ترک ها هستند که موطن اصلی شان کوهستان های آلتای و آسیای مرکزی است.») (*)

این باصطلاح «تئوری» ها بعد از فوت آتاترک که گویا خود به اشاعه آنها نظارت می کرد، به بوتۀ فراموشی سپرده شد و کسی دیگر با صراحت از آن دفاع نکرد. اما این جریان در شکل «پالایش» özleştirme ترکی از واژگان عربی و فارسی و جایگزینی آن با لغات «خودی ترکی» تا همین چند سال پیش ادامه داشت.

آنچه آقای زهتابی در کتاب دوجلدی و سخت فهمش «ایران تورکلری نین اسکی تاریخی» («تاریخ باستان ترکان ایران») به ترکی آذری باکو نوشته، ظاهرا با الهام از آن تئوری های آغاز جمهوری ترکیه است که با کمی تاخیر در آذربایجان ما مطرح شده و از سوی قوم گرایان وطنی ما مصرانه مورد دفاع قرار می گیرد. اما همانگونه که در ترکیه این تخیلات خنده دار را بی سر و صدا مسکوت گذاشتند، در ایران هم من مطمئن هستم این گونه حرف ها حتی مایۀ شرمندگی هویت طلبان صمیمی آذربایجانی شده در نهایت به اهدافی قابل تامل مانند حق تحصیل زبان مادری، ضرر هم می زند.

این یک اشتباه فاحش بعضی قومگرایان آذربایجانی ما.

اشتباه فاحش دوم این است. اگر چه این هموطنان مرتبا می گویند و تکرار می کنند که معیارآنها در فکر و رفتارشان مشخصات بیولوژیک و «نژادی» انسان ها نیست، اما همیشه وقتی «تُرک» می گویند منظورشان فقط زبان و فرهنگ نیست، ملیت، قومیت و «نژادی» است که به هر حال از اطرافیان خود از قبیل ایرانی ها، کُرد ها، اعراب، ارمنی ها و غیره متفاوت و متمایزند، آن هم نه تنها بخاطر زبان و فرهنگشان.

آنها با این تصور زندگی می کنند که گویا در یک برهۀ تاریخی، چه هزار و چه هشت هزار سال پیش، کسی و نیروئی تمام سرزمین آذربایجان را از مردم و جمعیت قبلی آن که تُرک نبوده کاملا خالی کرده و ملتی تُرک با مشخصات قومی و نژادی کاملا متفاوت و زبان و فرهنگی مطلقا دیگر جای آنها را گرفته که با ملل و اقوام دور و بر خود هیچ رابطه و همزیستی و آمیزشی نداشته و ندارد بلکه با همه آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ و جدل است!

الانصاف! آخر کسی در آذربایجان قتل عام و نسل کشی نکرده است. مردم باستانی این سرزمین همگی جمع شده به جای دیگری کوچ هم نکرده اند. این همان مردم و قوم است، با همان مشخصات و ویژگی های باستانی مادی و ایرانی که هزار سال پیش با اقوام تازه نفس ترک زبان آمیخته اند و نتیجه اش، چه از نظر قد و قواره و قیافه و صورت و رنگ چشم و مو و چه زبان و فرهنگ همین است که امروز بعد از هزار سال می بینید و می بینیم. اصلا اهمیتی هم ندارد، اما به مشخصات بیولوژیک و نژادی خودتان و مردم آسیای مرکزی نگاهی بکنید. آیا خراسانی ها، آذربایجانی ها ویا شهروندان «تیپیک» ترکیۀ کنونی بعد از اینهمه کوچ و اختلاط شبیه مثلا قزاق ها و قرقیز ها هستند؟ حتی زبان ترکی ما در این هزار سال فرق کرده و از زبان دیگر ترک زبانان متمایز شده است.

«تُرک» در قاموس ما آذربایجانیان یعنی تُرک زبان، که درست است. ما «تُرک» هستیم یعنی زبان ما ترکی است، یک ترکی مخصوص به این سرزمین، مخصوص به آذربایجان، با گذشته و تاریخ و تغییر وتحولات مخصوص خودش، زبان و فرهنگی که به آن افتخار می کنیم و می خواهیم آنرا ارج نهیم. تبار ما تبار دیرین ماست، مخلوطی از پیشا ماد و ماد و پارس و ده ها قوم و قومیت دیگر است که در طول چهار پنج هزار سال گذشته به این مناطق آمده و هرکدام اثری ژنتیک از خود باقی گذاشته اند، درست مانند دیگر مناطق ایران. اما ملیت ما آذربایجانیان از دیگر ایرانیان فرقی نمی کند. ملیت ما ایرانی است چرا که ما همه شهروندان ایران هستیم، چرا که ما همه یک کشور و یک تاریخ داشتیم و داریم.

حد اقل شما بعنوان آذربایجانیان ایران این ادعا را نکنید، زیرا این ادعا هم به همان درجه بی اساس است که اشتباه فاحش نخست غلط است: این که خوب شد یا بد شد، خود قضاوت کنید، اما از شاه اسماعیل صفوی که بعد از خلافت عربی و اسلامی بنیاد ایران معاصر را گذاشت، گرفته تا شاه عباس صفوی و عباس میرزای قاجار و ستار خان و خیابانی و دکتر مصدق قاجار، آذربایجانی ها و ترک زبان ها پیوسته از هر ایرانی دیگر ایرانی تر بوده اند. از نظر «ملیت» و «ایرانیت» بین بندۀ تبریزی و فلان دوست تهرانی و یا شیرازی بنده فرقی نیست. فقط زبان مادری مان فرق میکند. اختلاف بر سر «این ملت و آن ملت» نیست.

دوگانگی و دو دستگی «ما» و «آنها»، «ما معصومین» و «آنها ظالمین»، «ما متضررین» و «آنها متنفعین» و بالاخره «ما ملت تُرک» و «آنها ملت فارس» نه تنها از پایه غلط است بلکه باعث تفرقه، خصومت و نزاعی می شود که نه فقط برای یک طرف، بلکه برای همۀ طرف ها خانمانسوز است. من در عجبم که قومگرایان ما، حتی در چهارچوب اندیشۀ قوم گرائی، چگونه قبول می کنند که این جفا را در حق مردم خود یعنی اهل آذربایجان بکنند؟

این هم اشتباه فاحش دوم.

(*) Jens P. Laut: Das Türkische als Ursprache? Sprcahwissenschaftlıche Theorien in der Zeit des erwachsenden türkischen Nationalismus. Harrassowitz, 2000

(*) Jens P. Laut: Das Türkische als Ursprache? Sprcahwissenschaftlıche Theorien in der Zeit des erwachsenden türkischen Nationalismus. Harrassowitz, 2000

———————–

در همین مورد:

ترکی: مادر همه زبان ها؟

ادامه خواندن

«شیرینی» درجمهوری آذربایجان

عباس جوادی – مدتی پیش رادیوی آزادی  گزارشی تحقیقی منتشر کرد که میگوید خانواده الهام علی یف رئیس جمهوری آذربایجان در ساختمان «هال کریستال» باکو که مخصوص یوروویژن ساخته شده ذینفع بوده است. قبلا هم گزارش هائی منتشر شده بود که گویا علی یف ها صاحبان اصلی یکی از مهم ترین شرکت های تلفن موبایل جمهوری اسلامی و معدن طلای این کشور هستند.

جای تعجب نیست.

چند سال پیش در باکو با یاشار 35 ساله صحبت میکردم که “آکادمی پلیس” را تمام کرده و حالا برای یک شرکت خارجی رانندگی میکند. “چه عجب پلیس نشدی؟” تبسم میکند. “پولش را نداشتم. برای وارد شدن به اداره پلیس در باکو 11 هزار دلار میخواهند. برای محله های مرکزی و شلوغ شهر بیشتر. از کجا بیاورم این پول را؟ وقتی هم که پلیس شدی، وابسته به اینکه کجای شهر کار میکنی، هر ماه باید بین هزار تا دو هزار دلار به رئیست بدهی.” نام این پول ها هم رشوه نیست، “شیرینی” (!!) است.این پولها را کی میگیرد؟ البته، رئیس میگیرد. “آن پول های ماهانه را باید از مردم راننده جمع کنیم و به بالا بدهیم. اگر نکنیم، باید از جیب خودمان بدهیم و گرنه اخراج میشویم.” شاید رشوه در اغلب کشور ها هست و بخصوص در بعضی کشور های آسیا و آفریقا بمراتب بیشتر از کشور های دیگر است.

تصادف جالبی بود که پنج شش ماه پیش دیدم باز رادیوی  آزادی ویدئوئی از اخاذی و رشوه گرفتن منظم پلیس راه باکو آن هم درست روبروی مقر وزارت آموزش و پرورش کشور را منتشر نمود که میتوانید آن را در ابتدای همین مقاله تماشا کنید.

میدانم که رشوه بخشی از زندگی مردم در کشور های شوروی سابق هم هست. اما تا جائی که من شاهدش بوده ام، در هیچکدام از این کشور ها رشوه به درجه جمهوری آذربایجان رایج و “نفس گیر” نیست. در آذربایجان یک “نظام” دقیق و کنترل شده ای برای رشوه دادن و رشوه گرفتن درست شده. از گرفتن نمره و دیپلم دانشگاه و رفتن به بیمارستان و دادگاه واداره دولتی تا گرفتن کار و منصب و باز کردن یک مغازه و شرکت و کارهای ساختمانی و هرگونه صادرات و واردات، هر 100 دلاری که به کسی میدهی رو به بالا تقسیم میشود و، طوری که همه میدانند ولی کسی نمیتواند با دلیل و سندثابت کند، این هرم تقسیم پول تا بالای بالا و بالاترین ها میرود. این نظام و فرهنگ “پیشرفته” ارتشاء در آذربایجان آنقدر زندگی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را فاسد و مفلس کرده که سالهاست صدای سازمان های بین المللی از جمله “سازمان بین المللی شفافیت” هم درآمده و جمهوری آذربایجان مدت هاست در رده بالای فاسد ترین کشور ها قرار گرفته است.

در آذربایجان حقوق سیاسی مردم برای انتخابات آزاد و تغییر حکومت شدیدا ضایع و محدود شده است. در زمان بیماری رئیس جمهوری سابق حیدر علی یف و با علم به وفات قریب الوقوع او، قانون اساسی را عوض کردند تا پسرش الهام علی یف که آن وقت ها معاون شرکت نفت آذربایجان بود بعنوان رئیس جمهور جای پدرش بنشیند. تمام تصمیم های سیاسی و اقتصادی و غیره را رئیس جمهوری و اعضای خانواده و محفل نزدیکان و دوستان او میگیرد. انتخابات و پارلمان چیزی جز دکوراسیون نیست و هستی و فعالیت اغلب رسانه ها ی مهم و سرمایه داران و غیره وابسته به روابط “حسنه” شما با “عائله” است.

در این شرایط چه کسی به نظام سیاسی مملکتش، به پارلمان، رئیس جمهوری، وزیر و وکیلش، به پلیس و نیروهای مسلح و پزشک و رئیس دادگاه واستاد دانشگاهش، به قوانین و رسانه هایش اعتماد میکند؟

به این ها یک عامل دیگررا اضافه کنید: بیش از بیست سال است که نیرو های ارمنی، منطقه قره باغ آذربایجان و شش ولایت دیگر این کشور را اشغال کرده اند و هیچ هم بنظر نمیرسد که این مشکل بزرگ ملی و اجتماعی، با وجود مذاکرات و بیانیه ها و تهدید های پایان ناپذیر، به این زودی ها حل شود.

بر پایه همین عوامل است که آن عده از سازمان ها و موسسه های بین المللی که هر سال لیستی از کشور های “ور شکسته” دنیا را تهیه میکنند، آذربایجان را هم در بالای این لیست قرار میدهند. “ورشکسته” نه به خاطر بی پولی و بی درآمد بودن، بلکه به جهت وسعت رشوه و ارتشاء حاکمین، سقوط بخش خدمات، عدم آزادی و حقوق بشر، عدم استقلال دادگاه ها، بی اعتمادی مردم به دولت و موسسات آن و یاعدم کنترل تمام مملکت از طرف دولت … یک نمونه این تحقیقات از طرف مجله آمریکائی “سیاست خارجی” و “بنیاد صلح” انجام گرفته که طبق آن، بعد از سومالی و چاد و سودان که “ورشکسته” ترین ها هستند، آذربایجان، بین 70 کشور، مقام 55 ام را گرفته است.

درآمد هنگفت نفت آذربایجان، البته روی کاغذ، تولید ناخالص ملی و آهنگ رشد اقتصادی کشور را بالا میبرد. اما تا زمانی که این درآمد از طرف دولتی دمکراتیک و متحد و در شرایط آزادی و عدالت اجتماعی اداره نشود، هر کشور نفت خیز و فی القوه ثروتمند میتواند تبدیل به نیجریه دیگری شود در حالی که میتواند به سوی مدل نروژ هم حرکت کند.

—————————–

:از فیس بوک

 دوست یکم:  این سیستم در دوره شوروی نهادینه شده است و در حال حاضر روسیه مهد این شیرینی‌هاست.

عباس جوادی: البته. ولی فکر نمیکنم روسیه به درجه آذربایجان در نظام رشوه و فساد پیشرفته باشد. شاید نزدیکترین کشور ها ارمنستان، تاجیکستان، قیرغیزستان و اوزبکستان هستند. و مولدووا. اما بالای لیست بدون شک آذربایجان قرار دارد. بی دلیل نیست که پان ترکیست های آذربایجانی ما وقتی از ایران مهاجرت میکنند هرگز با انتخاب خود به جمهوری آذربایجان نمیروند مگر اینکه مجبور شوند بعنوان اولین ایستگاه به آنجا بروند. اما حتما از همان اولش سعی میکنند راهی پیدا کنند و به اروپا و یا آمریکا بروند.

 دوست دوم: شما آمار دقیق از میزان فساد اداری در کشورهای مذکور دارید یا صرفا به لحاظ خصومت با آذربایجان، این کشور را در راس فساد اداری قرار دادید!؟

دوست سوم: BBCPersian.com
www.bbc.co.uk
در بزرگترين قبرستان پايتخت (تهران) پيش فروش قبر ممنوع است، اما اگر کسی پارتی داشته باشد يا کمی سر کيسه را شل کند، حتما می تواند مطمئن باشد که بعد از مرگ در کنار همسر يا ديگر بستگانش به خاک سپرده می شود.

عباس جوادی: نمیدانم ایران تا چه درجه به آذربایجان نزدیک و یا دور است اما میدانم که آذربایجان قابل تحمل نیست چونکه خودم و دوستان نزدیکم 1001 تجربه شخصی در این مورد داشتیم. ایران را نمیتوانم بگویم چونکه سی و چند سال است آنجا نبودم..

دوست دوم: زمانی که بدون در دست داشتن آمار تطبیقی دقیق، آذربایجان را در راس فهرست رشوه و فساد اداری ، قرار می دهید، نشان از چیست؟ از میزان رشوه در ارمنستان و قرقیزستان، اطلاع وافی دارید؟

عباس جوادی: درجه بندی بین کشور ها بنا به موسسه «ترانسپارنسی» (ردیف بالاتر یعنی بدتر): گرجستان 51، ترکیه 54، ارمنستان 105، ایران، روسیه و قزاقستان 133، آذربایجان 139، عراق 169، ترکمنستان و اوزبکستان 170 http://cpi.transparency.org/cpi2012/results/

دوست چهارم: khabari ham Az ma dar taide shomaha ke vatan parast hastid, tamamiye peymankarani ke dar maskan mehr ba vezarete maskan garadad darand, beraye har metr2 bayed 35000 toman reshve pardakht konand, ke albatte dasti ve gabl Az emzaye gardad pardakht mishavad. khastin khabare badi ham khedmate shoma badan arz mishe. Hala shoma chera dar fekre khodeton nistin? sohbat az Azerbaycan mikonid?

Abbas Djavadi این هم روی دیگر سکه… و طرف «نقد» مسئله… ادامه خواندن

سلام، بنده افشارم…

ایمیل وارده – سلام. بنده افشارم. نام خانوادگی ام اینست و اهل خراسانم. اسم کوچکم مهم نیست چون نمیخوام با کسی بحث کنم. بنده ترک نیستم. احتمالا اجدادم از همان افشار هائی هستند که میگویند یکی از ایل های غز است یا طوری که شما میگوئید اوغوز. خواستم عرض کنم که بندده هم سنی ازم گذشته و بنا بر این به تاریخ علاقمندم.  اما این را نباید اینطور فهمید که حالا چون بنده اسمم افشار است و خراسانی هم هستم دو ماه قبل از آسیای مرکزی به مشهد آمده ام. اینها تاریخ است. نسل ما ها 500 مرتبه عوض شده. هزار ساله خون همه ما با همدیکه قاطی شده. حالا نه من خالصا مخلص اونجائی هستم و نه خون برادران و خواهران دیگر خراسانی و ایران کاملا یکدست هستش. تازه نژاد یکی استثناا یکدست باشه چی؟ زیاد هم جدی اش  نگیرید. مثل داستان است و اگر اینطوری نگاه کنید تاریخ شیرین است و گرنه باعث دلخوری و دشمنی میشه..

اگر هم درست است که اجداد دور و دراز بنده و فک و فامیلم هزار سال قبل از آن طرف ها به ایران آمدن این کار دیگه تموم شده. بنده کانادا زندگی میکنم. مردم میرن شجره شونو پیدامیکنن و اینو برای خودشون یه نوع  دلخوشی کردن. ما میریم اینو پیدا میکنیم که یا بگیم ما از اونجا اومدیم و اینقدر آدم مهم و یا قهرمانی هستیم و یا بگیم ما اصلا از جائی نیومدیم و اینجائی هستیم و هر کی آمده بده و متجاوزه و عقبه و فلان و یا اینکه بگیم ما خوبیم و فلان کسک ها بدند. اونوقت فراموش هم میکنیم که این مربوط به هزار سال پیشه. چرا اینقدر جدیش میگیرین؟ حالا بنده افشارم، نوه نادر شاه که نیستم. ترک نیستم اما هزار تا رفیق ترک دارم. تازه باشم چی؟ خوبم یا بدم؟  این حرف ها بیخوده. ببخشید.تاریخ شیرینه. من هم میخونم. اما از این حرف ها لطفا نتیجه گیری برای زندگی امروزی نکنیم چونکه در اون صورت هم صد در صد اشتباه میکنیم و هم به جون همدیگر می افتیم. خوندن تاریخ هم شیرینه و هم میتونه باعث ایجاد تفاهم و دوستی بین مردم بشه.

این کانادا که من زندگی میکنم مردم هم این مشغولیت ها رو دارن. میخونن و اینو برای خودشون یه مشغولیت کردن. کار و زندگی خودشونو هم میکنن و به فردا فکر میکنن. این کانادا من ندیدم کسی پز بده و دیگرانو کوچک ببینه که نژاد بنده و یا زبون بنده بهتره و مال شما اخه. ! بنده 30 سال قبل به کانادا اومدم. بعضی ها 100 سال قبل اومن. احتمالا بعضی ها هم هزار سال قبل اومدن. که چی؟ ما ایرونی ها همیشه به فکر دیروز و پریروز هستیم. ببینیم حالا برای خیر و صلاح آینده چی کار کنیم… مرسی.

————————————

از فیس بوک:

Ghadir Golkarian Kadir Güldiken آقای جوادی نویسنده این نامه موضوع قابل تأملی را مطرح کرده است که در سالهای قبل مشابه آن را از زبان یکی از دوستانمان که در بخش آذربایجانی رادیو و تلویزیون ترکیه مشغول است، بیان داشته بود. گویا فردی از اندیشمک برایشان ایی میلی زده بود به این مضمون: “که من زاده شهر اندیشمک هستم و پدرم آذربایجانی و مادرم خوزستانی و اهل دزفول است. با اینکه زبان به وسیله مادر آموزش داده میشود ولی من از پدرم زبان ترکی را یاد گرفته و از مادرم عربی را آموخته ام. با توجه به اینکه برای ادامه تحصیل به آنکارا آمده ام، برایم گفتند که اگر اجدادت ترک آذربایجانی باشند می توانی از انجمن فرهنگی … در آنکارا برای خودت نامه ای بگیری و از تخفیف شهریه دانشگاه برخوردار شوی. برای گرفتن این نامه زمانی که به آنجا رفتم با دوستان ایرانی و بالاخص آذربایجانی آشنا شدم و مدام از جدایی و وحدت دو آذربایجان برایم صحبت کردند. با اینکه نامه را نگرفتم و برگشتم ولی از رفتنم نیز پشیمان شدم و خوشحالم که برگشتم. زیرا در آنجا سئوالی برایم مطرح شد و حتی به دوستان نیز بیان کردم. اینکه من از پدری ترک و از مادری عرب زاده شده ام. اگر شعاری که این آقایان می دهند روزی محقق شود، تکلیف من و امثال من چه خواهد بود؟ جغرافیای سیاسی و موطنم را کجا باید انتخاب کنم. آیا زادگاهم و تمامی اقوام مادریم را رها کرده به خطه آذربایجان و ارومیه بروم یا اینکه اقوام پدریم را انکار کرده و ساکن همیشگی خوزستان گردم؟ یکی از دوستان سخنی گفت که دلم به درد آمد. او گفت که مثل آذریها و ارامنه در حادثه قره باغ یا باید پدر و مادرت از هم جدا شوند و جایی که بدان تعلق دارند زدگی کنند و تو نیز در تکفل آنها یکی را انتخاب کنی و یا اینکه کشور سومی را انتخاب کنید. همانگونه که بسیاری از آنها روسیه را برگزیدند. من از این صراحت قساوتمندانه یکه خورده و دیدم که در این موضوع انسانیت مطرح نیست و افکار شوونیستی – تاریخی نهفته است و عاقبت آن را از همینک درک کردم.” این دوستمان که در تی آر تی ترکیه خدمت میکند، گفت که با خواندن این ایی میل حقیقتاً متحیر ماندم. واقعاً ما داریم با تغییر واقعیات تاریخی می خواهیم چه بکنیم؟ راهی که در پیش گرفته ایم، عاقبتش به کجاست؟ من به ایشان گفتم که ناکجا آباد! و حالا می بینم که این دوست افشاری من هم همین عقیده را دارد. موفق باشید.

 … ادامه خواندن

آلرژی نسبت به لفظ «آذری»

 

Commentary

عباس جوادی – همانطور كه يك عده بند كرده اند كه أذربايجانى هاى ترك زبان ترك نيستند بلكه آذرى اند، يك عده هم چسبيده اند كه نخير، ما آذرى و يا آذربايجانى نيستيم بلكه فقط و فقط ترك هستيم. هركس هم اين را با انگيزه هاى سياسى خود ميگويد و ميخواهد ما خودمان را طورى كه آنها ميگويند حس كنيم و نه طورى كه خودمان ميخواهيم.

ساليان قبل وقتى هنوز اين قبيل بحث هاى هدفمند مُد نشده بود در خانواده سنتى، غير سياسى و معمولى ما در تبريز از پدر و مادر و فاميل گرفته تا همسايه ها و كفاش سر كوچه و ملاى مسجد محله هركس و همه ما به فارسى زبان ها “فارس” و به خودمان كه زبانمان تركى بود “ترك” (به تركى “تورك”) ميگفتيم.  “فارس” و «ترك” معناى بد و يا خوبى نداشت و فقط براى معين كردن گروه هاى زبانى جامعه بكار برده ميشد و نه «قوم» و «نژاد» و «خلق» و «ملت» که بعد ها مُد شد و ورد زبان ها گشت . ما تا مدت ها نمیفهمیدیم که این تعابیر قوم و خلق و ملت فارس و ترک دیگر چه صیغه ایست.

یعنی آنوقت ها ترک و فارس به معنای «مای ترک زبان» بود و مثلا تهرانی های فارسی زبان. بر خلاف اسامى “ارمنى” و يا “كُرد” كه بغير از زبان، شاخص دين و يا مذهب ديگررا هم داشت، تفكيك ما بين ترك و فارس جنبه مذهبى و دينى نداشت، هنوز هم ندارد چونكه از اين جهت بين ما و فارس ها فرقى نبود و نيست. آن وقت ها نه غرض و پیامی زیر کاربرد تعابیر «ترک» و یا «آذری» و «آذربایجانی» بود و نه در باره استفاده از این یا آن تعبیر مجادله و بگو مگو میشد. فیس بوک هم که هنوز نبود که هر کس، چه بداند و چه نداند، با یک اسم ساختگی در باره تمامی علوم بشری و فوق بشری جهان نظری بدهد.

حالاست که هرکس این تعبیر ها را به یک طرف میکشد.

در مقاله قبلی (دل درد ناشی از زبان ترکی) عرض کردم که وقتی ما آذربایجانی های ترک زبان خود را «ترک» و زبانمان را «ترکی» مینامیم بعضی ها آلرژیک میشوند و شروع به بحث میکنند که نه، شما ترک نیستید آذری و یا آذربایجانی هستید. من آنجا هم گفته بودم که این حساسیت گذشته ای دارد که 90 سال قبل شاید میشد آن را فهمید اما امروزه دیگر واقعا هم کودکانه و خنده دار است و هم بصورتی که بیان میشود غالبا بوی نژادپرستی میدهد.

اما یک عده ای هم هستند که از نظر تعداد بمراتب کمترند و در تاریخ ما هم چنین تمایلاتی هم نبوده و یا تاثیری نداشته که میگویند ما آذربایجانی ها اصلا آذربایجانی و یا آذری نیستیم بلکه فقط و فقط ترکیم. این عده که تمایلات شدید پان ترکیستی دارند همه ترک زبان ها را یک قوم، یک نژاد و یک ملت میدانند. برای آنها ظاهرا نه منطقه و تاریخ بلکه چیز مجرُدی بنام «ملت ترک» اولویت دارد که اجزای جغرافیائی آن مهم نیست کجا زندگی میکنند، در تاریخ از چه مراحلی گذشته، با چه اقوامی آمیزش یافته، کدام دین و یا مذهب را قبول کرده، چه مشخصات فرهنگی از قبیل باورها و غذا ها و پوشش و غیره داشته و حتی زبان فعلی ترکی شان به چه صورت در طی این هزار و چند صد سال عوض شده است.

تعبیر «آذری» آنها را عصبی و مغضوب میکند چرا که در آن نشانه ای از ترک بودن نیست در حالیکه برای آنها تعابیر «ترک» و «ترکی» به راحتی همه و تمامی مشخصات زبانی و اجتماعی و قومی و ملی مثلا بنده را معین و مشخص میکند و دیگر به تعابیری مانند ایرانی و آذربایجانی نیازی نیست.

درست است که بنده ترک زبانم و بهمین جهت خودم را «ترک» مینامم . اما آخر من در عین حال که ترک زبانم، ایرانی و آذربایجانی هم هستم. زبان من ترکی است اما از ترکی ترکیه فرق دارد. چرا به زبانم «ترکی آذری» و یا «ترکی آذربایجانی» نگویم؟

برای این هموطنان ترک گرا، بنده تبریزی با یک ترک زبان استانبولی و یا باکوئی و یا یک قزاق و اویغور و ترکمن و اوزبک، همه متعلق به یک قوم و ملت هستیم اما یک اصفهانی و شیرازی و تهرانی فارسی زبان از یک «ملت جدا»ست. ما ایرانی نیستیم بلکه ترکیم، اما فارسی زبان ها ایرانی هستند.

قبول دارم که مشکل است این را بفهمید.

در اینجا موضوع بر سر تاریخ و سرزمین و مذهب و فرهنگ مشترک نیست. حتی بر سر زبان هم نیست. شاید قیرغیز ها یکی از مللی هستند که بنده شخصا در این دنیا بیشتر از همه به آنها احساس محبت میکنم. اماقرابت زبانی بین من ترک زبان تبریزی و یک دوست قیرغیز زبان بیشککی چیز بیشتری از نزدیکی بین یک هندی زبان و فارسی زبان  نیست که به هیچ وجه همدیگر را نمیقهمند. هم بین ترکی آذری و قیرغیزی و هم بین هندی و فارسی قرابت ها و شباهت هائی هست اما اینها زبان هائی کاملا جدا هستند با تاریخ هائی جدا.

با همه علاقه و محبتی که بنده به قیرغیز ها و دیگر ملت ها دارم که زبانشان در ریشه از خانواده بزرگ زبان های ترکی است، من و یک دوست قیرغیز از یک ملت با زبان و تاریخ و فرهنگ و عادات و رسوم مشترک نیستیم بهمان صورت که زبان و تاریخ و ملیت یک  فارسی زبان و یک هندی زبان هم یکی نیست.

ظاهرا پان ترکیست ها دلبسته معشوقه ای خیالی بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ترک» شده اند درست مانند آریا گرایان ما که همه ایرانیان و تاجیک ها و پشتو ها و کُرد ها را جزو چیزی خیالی و مجرُد بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ایران» میدانند.

آنچه که هر دوی این افراط گری ها را هدایت میکند «خون» است و «نژاد» – مفاهیم مجرُدی که بخصوص در آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای صغیر در طول صد ها و هزاران سال مخلوط شده، بهم آمیخته و ملت های علیحده و متمایزی را به وجود آورده که ما و همسایگان دور و نزدیک امروز ما را تشکیل میدهند.

یک عده هم در بند خاک هستند. سرزمین هائی که در تاریخ، قوم و دولتی گرفته بود که امروز «پان» های معاصر آن را از «آن خود» میپندارند.

در حالی که کشور ها و ملت های پیشرفته بسوی ارتباطات، تجانس و آمیزش و همکاری بیشتری حرکت میکنند که هم رفاه و هم آزادیهای آنها را توسعه حتی بیشتری خواهد داد جریان ها و گروه های افراطی، تقسیم گرا، دشمن تراش و ستیزه جو در کشور های ما، همه منطقه را به ورطه خود ویرانگری بیشتری میکشند.

واقعا چرایش را نمیفهمم.… ادامه خواندن

نام «آذربایجان جنوبی» چه بدی دارد؟

Commentary2عباس جوادى – در اتریش منطقه ای هست به نام «تیرول». آن طرف مرز، در ایتالیا هم منطقه ای هست به تام «تیرول». به آن اولی فقط «تیرول»، «تیرول اتریش» و یا «تیرول شمالی» و به دومی «تیرول ایتالیا» و یا «تیرول جنوبی» میگویند چونکه واقعا از نظر جغرافیائی، دو منطقه همنام و همزبان (مردم هر دو منطقه به زبان آلمانی اتریشی صحبت میکنند) ، یکی در شمال و دیگری در جنوب واقع است. حالا بعضی ناسیونالیست های تیرول این تعبیر را با این هدف به کار میبرند که گویا این دو باید در ترکیب اتریش و یا حتی به صورت یک کشور مستقل متحد شوند. اما هم تعداد این قبیل آدم ها بسیار قلیل است و هم بخاطر آنها که نمیشود اسامی جغرافیائی را نجس و حرام اعلام کرد.

بعد از تاسیس و موفقیت اتحادیه اروپا درآمیزش سیاسی، اقتصادی و فرهنگی همه کشور ها و ملل اروپائی، سرو صدای آن ناسیونالیست ها هم خوابید.

داستان تعبیر «آذربایجان جنوبی» هم در واقع همین طور است. ناسیونالیست های ایرانی ما، وقتی «آذربایجان جنوبی» بگوئی،عصبی میشوند که «این، ادبیات تجزیه طلبان است و منظورشان آنست که ان دو بخش جنوب و شمال باید متحد شوند.» احتمالا هم منظور ناسیونابیست های ترک آذری همین است. آنها هم به نوبه خود از تعابیری مینند «آذربایجان ایران» دوری میجویند.

مثل اینکه همه ما در یک کودکستان هستیم!

ولی شما برای یک لحظه آنها را فراموش کرده و پیش خودتان فکر کنید.

خوب، ما، در شمال و جنوب رود ارس دو منطقه همزبان داریم که نام هر دو آذربایجان است. در شمال، به این منطقه «آذربایجان» و یا به طور رسمی «جمهوری آذربایجان» میگوئیم. در ایران هم دو استان به نام آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی، یک استان بنام اردبیل و یکی دیگر به نام زنجان داریم. همه این ها آذربایجان و همه مردم این استان ها آذربایجانی هستند. پس هنگام ذکر نام و در مقام تفکیک و تمایز بین شمال و جنوب ارس قرار دارد و به چهار استان آذربایجانی ایران اگر «آذربایجان ایران» و یا «آذربایجان جنوبی» نگوئیم، پس چه بگوئیم؟ این، مثل خراسان است که به سه استان شمالی، رضوی و جنوبی تقسیم شده. تازه ، قدیم ها، بعضی منابع به افغانستان کنونی هم «خراسان شرقی» گفته اند.

حالا بعضی ها گیر میدهند که نام آذربایجان شمالی (ویا قفقاز) در گذشته «آذربایجان » نبود، «آران» بود. گیرم که آذری های شمال، 100 سال است که به مملکت خودشان «آذربایجان» میگویند. که چی؟ چرا به جای آنکه حتی خوشحال شوید، عصبی هم میشوید؟ بگذارید ناسیونالیست ها از هر نام و لغتی هر تعبیرو تفسیری را که میخواهند بکنند. آلرژی بعضی ها نسبت به نام ها و تعبیر های جغرافیائی حتی ذوق و شوق افراطی ها را برای استفاده از این تعابیر و تفاسیر بیشتر هم خواهد کرد.

ا
من خودم حساسيتى نسبت به تعابير «آذربايجان شمالى» و «آذربايجان جنوبى» ندارم اما بخاطر حساسيت هاى موجود ديگران اغلب از تعابير «آذربايجان ايران» و «آذربايجان قفقاز» (ويا «جمهورى آذربايجان») استفاده ميكنم.… ادامه خواندن

زبان ما: ترکی آذربایجان

TDTD

عباس جوادی – در فیس بوک بحثی در مورد مفاله دیگر من «ترکی آذری ایران» درگرفته بود که اینجا فقط خلاصه اش میکنم. فکر کنم این موضوع که زبان ترکی ما را چگونه بنامیم و یا ما خودمان را بغیر ازایرانی دیگر چه بنامیم، ترک و آذری و آذربایجانی و غیره  در داخل ایران  اصلا و یا برای اکثریت مطرح نیست. در ایران اگر بگوئید ترک و یا تبریزی و یا اردبیلی هستید کافی است. آذری و آذربایجانی و غیره مهم نیست. یعنی لازم نیست و معلوم است. درترکیه و باکو تا بیائید ترکی حرف بزنید میفهمند از کجائید. ترکیه به ما ها «ایرانلی»، «آذری» میگویند و باکوئی ها اصرار دارند ما را «آذربایجانلی» بگویند. اکثرا از «ایرانلی» خوششان نمیاید. فکر میکنند ما نباید بخودمان ایرانی بگوئیم. سیاسی هایشان هم «آذربایجان تورکو» میگویند. خوب حالا يك عرب و يا آلمانى و یا ژاپنی ميپرسد «کجائی هستنید؟». برای آنها بهیچ صورت مهم نيست ترك و يا آذربايجانى و يا آذرى هستيد و و پيشينه و تكوين هويت و غيره تان چى بود. و یا زبان رسمی ایران چیست و زبان مادری شما چیست و چطور اینها فرق میکنند و غیره. ترك بگوئيد فكر ميكند ميگوئيد تركيه… آذرى بگوئىد معمولا نمیفهمند و یا اگر با سواد باشند فكر ميكنند منظورتان جمهورى آذربايجان است. البنه اگر اصلا اين جمهورى را بشناسد و بتواند اسمش را تلفظ كند. میگوئید: ايران. همين. فوقش هم اهل تبريز. تبریز؟ تبریز کجاست؟ و غیره. معمولا خارجيها به بقيه داستان كه من از فلان جا هستم و زبان رسمى اينست اما زبان مادرى من وغيره علاقه ندارند مگر اينكه كرم اين بحث ها را داشته باشند. يا نه؟ اصولا این، نوعی بحث تمایز و تفکیک است. بخث خصومت و دشمنی و اینها هم نیست. بحث تفکیک است. تفکیک را هم وقتی میکنند که به آن نیاز و یا علاقه ای باشد. من فکر کنم در داخل ایران به این بحث های سیاسی و یا روشنفکری فقط قشر خیلی محدودی علاقه دارند.برای اکثریت بزرگ این بحث ها اصلا مطرخ نیست. در آن بحث هم عرض کرده بودم. یک خواهر زاده ام آنروز میگفت «دائی شما را بخدا این نوشته های شما را کی ها میخوانند؟» خوب، این صحبت ها کمک میکنند تا پایم به زمین واقعیت بخورد.

26 سال پیش در یک مجله چاپ استانبول* مقاله ای در باره نام زبان ترکی آذربایجان نوشته بودم. اجازه دهید کم و بیش همان حرف ها را بطور خلاصه تکرار کنم:

یکم: زبانی که ما در آذربایجان بکار میبریم، زبانی ترکی است. ما هم آنرا «تورکی» مینامیم.

دوم: «ترکی» عموما به زبان استانداردی گفته میشود که زبان رسمی اکثریت مردم ترکیه است.

سوم: آن یکی، «ترکی ترکیه» است یعنی گونه ای از ترکی که در ترکیه صحبت میکنند. این یکی، «ترکی آذربایجان» است یعنی گونه ای از ترکی که در آذربایجان صحبت میکنند.

چهارم: بین مردم عادی خیلی ها هستند که بخاطر مرکزیت این شهر ها، به آن یکی «ترکی استانبولی» و به این یکی «ترکی تبریز» میگویند. اما وصل کردن نام یک زبان به یک شهر احتمالا کار درست و دقیقی نیست.

پنجم: زبان ها و لهجه های ترکی به درجه های مختلف بهمدیگر نزدیک و یا از همدیگر دورند. نزدیکترین ها به زبان ما آذربایجانیان ترکی ترکیه و تا حدی ترکمنی است. اوزبکی را هم تا حدی میفهمیم. اما فهمیدن قزاقی و قیرغیزی برای ما ها کار آسانی نیست.

ششم: بعضى از این گونه های ترکی بهمدیگر نزدیک تر و بعضی از همدیگر دور هستند. بخصوص با تشکل دولت های مستقلی مانند قزاقستان، ترکمنستان اوزبکستان و غیره امروزه نمیتوان به همه و تک تک این گونه های خانواده بزرگ زبان های ترکی فقط نام «ترکی» را داد. در ایران 300-400 سال پیش به ترکی ما «ترکی صفوی» و یا «ترکی قیزیلباشی» هم میگفتند. تا اوایل قرن بیستم در قفقازو روسیه به زبان ترکی آذربایجانیان عموما «ترکی» و حتی«تاتاری» میگفتند.

هفتم: ترکی ما به ترکی ترکیه از همه نزدیکتر است. اما بین این دو هم فرق های زیاد لغوی و دستوری و تلفظی هست. بعضی ها این بحث را سیاسی و ایدئولوژیک کرده اند. بعضی ها میگویند همه اینها از ترکی ترکیه گرفته تا قزاقی و اویغوری عموما «ترکی» هستند با «لهجه» های گوناگون. این بحث ها این جنبه درست را دارند که بهر حال همه اینها یک ساختار کلی دارند و از یک سرچشمه آب میخورند : از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ترکی. مثل فارسی ایران، کردی، بلوچی، گیلکی، و مازندرانی و بدخشی و غیره که خانواده بزرگ زبان های ایرانی را تشکیل میدهند. اما وقتی این بحث غیر عملی میشود و به درد نمیخورد که بخواهید معین کنید منظور کدام ترکی است؟ ترکی آذربایجان یا ترکی ترکیه؟ نام «ترکی» و یا «تورکی» معین نمیکند که منظور کدام ترکی است همانگونه که درست و کافی نیست به فارسی تاجیکی، فارسی دری افغانستان و فارسی ایران و همچنین گیلکی و یا کُردی و تالشی فقط یکجا «فارسی» گفت.

هشتم: علاوه کردن یک پسوند به نام یک کشور و یا منطقه برای نامیدن یک زبان شاید بعضا رایج است اما اصولا درست نیست: مثلا «کانادائی» یعنی چه؟ انگلیسی کانادائی یا فرانسوی کانادائی؟ از زمان شوروی به بعد در جمهوری آذربایجان زبان ترکی آنجا را فقط «آذربایجانی» نامیدند و احتمالا این کار و اصرار در این نامگذاری دلیلی سیاسی داشت تا به ترکی بودن زبان اکثریت مردم آذربایجان سایه بیاندازند و مانع احساس نزدیکی مردم با ترک زبان های ترکیه شوند. از آن زمان ببعد در باکو به زبان ما «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند و هنوز هم در جمهوری آذربایجان اکثریت مردم زبان مادری خود را «آذربایجانجا» مینامند و نه «تورکجه» و یا «تورکی».

و اما تعبیر «آذربایجانجا» هم در ایران رایج نیست و هم اساسا مثل تعابیر«کانادائی» و یا «استرالیائی» درست نیست. در آذربایجان ترکی هم حرف میزنند، بعضی ها کردی و تالشی و یا ارمنی و آسوری هم حرف میزنند. نام «آذربایجانی» معین نمیکند که منظور ترکی آذربایجانی است.

نهم: بنظر من، ما، بین خودمان که «تورکی» میگوئیم و خوب است. اما وقتی میخواهیم تفکیک کنیم که منظور ما کدام ترکی: ترکی آذربایجان و یا ترکی ترکیه است بهتر است بگوئیم «ترکی ترکیه» ودر مقابل: «ترکی آذربایجان»، «ترکی آذربایجانی» و یا «ترکی آذری» که معین شود منظور آن نوع ترکی است که در آذربایجان استفاده میکنند. در ترکیه و غرب هم اصولا به زبان ما فقط «آذری» میگویند که تعبیری کوتاه تر است و تلفظش راحت تراز «آذربایجانی» و «ترکی آذربایجانی» و غیره. برخلاف تعصب و اصرار بعضی ها این تعبیر «ترکی آذری» هم غلط نیست.

دهم: از این تعبیر ها دو جناح با دو نگرش کاملا متفاوت و متضاد در مورد لفظ «آذری» حساسیت دارند. یک جناح ترک های ناسیونالیست که میگویند وقتی «آذری» میگوئیم حتما اشاره ای به زبان قدیم آذربایجان میکنیم و میخواهیم ترکی بودن زبان کنونی را نادیده بگیریم. بنظرم این حساسیت موردی ندارد. در ترکیه هم غالبا به زبان ترکی ما «آذری» و یا«آذری جه» میگویند وغربی ها هم «آذری» میگویند. اگر این تعبیر به معنای ترکی آذربایجانی کنونی تا این حد مورد استفاده قرار میگیرد بنا براین بدی ندارد و غلط نیست. امروز وقتی فلان کس اهل ترکیه و یا آمریکا «آذری» میگوید منظورش زبان فارسی هزار سال پیش که در آذربایجان و قفقاز بکار میرفت، نیست، ترکی آذربایجانی و یا ترکی آذری است.

بعضی ناسیونالیست های ایرانی هم به جنبه ترکی زبان ما ایراد میگیرند که گویا این، در تضاد با ایرانی بودن ماست که اصلا ربطی ندارد و این حساسیت ها ظاهرا بدان جهت است که این افراد تصور میکنند که هرکس ایرانی باشد باید حتما زبان مادری اش فارسی باشد و اگر زبان مادری بعضی از ایرانیها را ترکی بنامیم وحدت ملی ایرانیان متزلزل حواهد شد! در حالیکه در ایران ده ها زبان و لهجه رایج است، یکی هم ترکی. ترکی ترکمنی و قشقائی هم هست. ربان ها و لهجه های دیگری هم هستند مانند کُردی، عربی، بلوچی و غیره. همیشه هم بوده و ایران هم تجزیه نشده. بالاخره نمیشود که نام یک زبان را صرفا با حساسیت ها و نگرانیهای سیاسی و ایدئولوژیک اینطرف و آن طرف کشید.

یازدهم و نتیجه: اگر از این بحث ها جنبه ایدئولوژیک و ناسیونالیستی را بگیریم خیلی بهتر و درست تر خواهد شد. عملی تر و راحت ترش هم همین است.

————————-

*Türk Dünyası Tarih Dergisi, Istanbul, Haziran 1987ادامه خواندن

راستی «کردستان» که میگویند کجاست؟

KM4عباس جوادى – توافق اصولى كه بين حکومت ترکیه و حزب کارگران کردستان (پ. ک. ک.) حاصل شده، هم همه را به آینده ترکیه و منطقه کمی و بطور مشروط امیدوار کرده و هم بحث «خوب، اگر کاسه ای زیر نیم کاسه بود، چی؟» را دامن زده. اگر در نهایت کُرد ها جدا شوند، چی؟ من خودم را مستثنی نمیکنم. برای همه ما آسان است که در مهمانی ها و یا در اینترنت و فیس بوک از جدائی و تجزیه ترکیه، ایران، عراق و سوریه صحبت کنیم، چه موافق و چه مخالف آن. بهایش را که ما، بخصوص کسانی که خارج از کشور نشسته اند، نمیپردازیم. اما یک نگاهی بکنید به نقشه های تولیدی گروه های کُرد، از ایران و ترکیه تا عراق و سوریه، تا ببینید «کردستانی» که اکثر آنها در نظر دارند کجاست. آذربایجان غربی و کردستان ایران که هیچ! بخش هائی از کرمانشاه و همدان و زنجان را هم اضافه كنيد…با این ترتیب ایران گویا دیگر مرزی با ترکیه نخواهد داشت. در ترکیه هم در بخش شرقی این کشور فقط کمی سواحل دریای سیاه میماند. در عراق کرکوک بجای خود. بخش مهمی از شمال و غرب عراق، و شیار هائی از شمال سوریه. اسم اینها هم هست: کردستان مرکزی، کردستان شرقی (بخش ایران)، شمالی (بخش ترکیه)، جنوبی (بخش عراق) و غربی (بخش سوریه). از هر چمن گلی.از خير نخجوان آذربایجان و ارمنستان هم نمیگذرند.

خواستن و نقشه درست کردن که کاری ندارد. مالیات هم نمیخواهد. یکی دو تا از نقشه های قدیمی را هم شاهد میگیرید كه ظاهر حرفهايتان يك كمى هم “علمى” باشد. مثلا به چند نقشه کردستان که مثل اینکه دیگر برای همه بدیهی شده است توجه کنید:

KM3KM1
اینها میدانید یعنی چه؟ این طرف و یا آن طرف شدن این همه سرزمین نه، حتی دو سه روستا معنایش مداخله ارتش های کشور های ذیدخل و رقابت و کشاکش و زد و خورد بین مردم آن مناطق است. کشور ها و ارتش ها بجای خود، جنگ کُرد و آذربایجانی، ارمنی و کُرد، تُرک و ارمنی، کُرد و تُرک را هم که پیش بینی نکرده اید، بله؟ متوجه هستید با چه آتشی بازی میکنید؟

حالا حتما آب دهان دیگران هم که چشم به این یا آن منطقه یکی از این کشور ها دوخته اند سرازیر شده است.

گروه های ارمنی هم مدعی بخش اعظم همین «کردستان بزرگ» هستند. نقشه های آنها را هم نگاه کنید این را بخوبی متوجه میشوید. آذربایجانی های ناسیونالیست و جدائی خواه ما هم یک سری نقشه درست کرده اند که البته به درجه کُرد ها و ارمنی ها «دقیق» نیست و «ظاهر علمی» ندارد اما کمتر از آنها هم پر مدعا نیست:
AZM1
خدا عاقبت همه مردمی را که در این مناطق زندگی میکنند خیر کند و به کسانی که در اطاق هایشان نشسته نقشه سازی میکنند کمی بصیرت و عقل سلیم بدهد.… ادامه خواندن

طلاق معنوی بعضی از آذربایجانی ها از ایران

عباس جوادی — آنروز در یکی از بحث های مربوط به جنبش مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی، بعضی از جوانان آذربایجانی چنین بیانات و تعبیر هائی را بکار میبردند: “ما به مسائل داخلی کشور همسایه مان ایران مداخله نمیکنیم.” یکی دیگر از ایران بعنوان “فارسستان” نام میبرد و دیگری از “کشوری که خود را ایران مینامد” صحبت میکرد.

شما احساس نگرانی نمیکنید؟ در یک کشور هفتاد و چند میلیونی هر نوع فکر و نظری ممکن است وجود داشته باشد. اگر بیست سال پیش از من میپرسیدید، میگفتم این ها را نمیتوان جدی گرفت. دوستی قوم گرا میگفت شما نمیدانید که اوضاع و روحیه آذربایجانیها در این ده سا ل چقدر عوض شده و بقول خودش به آرمان آذربایجان گرائی نزدیک تر شده است. “ما از این اصولگرایان و آن اصلاح طلبان جز سرکوب و در بهترین حالت بی اعتنائی به خواستهای ملی و قومی آذربایحان ندیده ایم و حالا خیلی ها میگویند پس هر کس براه خودش برود.”

آن روز هم دوستی از تبریز که برای گردش به اروپا آمده میگفت «در ایران ما آذربایجانی ها نفوذ زیادی داریم و .ازاقتصاد گرفته تا رشته های تخصصی دانشگاهی در همه چیز قدرتمندیم. اما هنوز هم به ما با دیده تحقیر نگاه میکنند.» این دوست قدیمی که به کار تدریس مشغول است میگوید «احساسات جدائی طلبی هنوز بین جوانان خیلی ضعیف است اما در این ده سال گذشته رشد زیادی کرده است.»

طلاق حق طبیعی هر زوجی است حتی اگر ازدواج سالهای سال طول کشیده باشد. ممکن است بعد از مدتی کدورت و دشمنی، یک طرف حس کند که بهتر است به زندگی مشترک پایان داده شود. حرف یک دوست سالمند آلمانی را فراموش نمیکنم که میگفت طلاق از نظر برنامه ریزی اقتصادی و مالی بیخردانه ترین اقدام است زیرا هردو طرف را فقیر تر میکند. اما همه میدانیم که بعضی وقت ها آدمی کنترل احساسات و حساب و کتاب را از دست میدهد و میخواهد به چیزی که همان روز و همان ساعت زجرش میدهد بهر قیمتی که شده پایان دهد.

از طرف دیگر نه در دنیا و نه تاریخ، مرزها هیچوقت ثابت نمانده اند. بعضی از جدائی های ملی و جغرافیائی مسالمت آمیز و برادرانه، اما اکثریت بزرگشان خونین و ویرانگر بوده اند. حد اقل من در جهان سوم و كشورهائى كه هم عقب مانده و هم متعصب هستند،جدائى مسالمت آميز و برادرانه اى سراغ ندارم.

شاید عامل اصلی که این احساسات گریز از مرکز را تحریک کرده و میکند آن احساس انکار و تبعیضی است که بعضى ها از پهلوى گرفته تا جمهورى اسلامى  نسبت به تحصيل و پرورش زبان و فرهنگ ترکی آذری حس كرده اند و ميكنند. هنوز با وجود چندين میلیون آذربایجانی ایران در این کشور تحصیل و تدریس زبان مادری ممنوع است و در سرتاسر کشور حتی یک کلاس و کورس جدی زبان مادری ترکی آذری موجود نیست.

20-30 سال پیش موج اعتراض به این وضع و اقلا احساس تبعیض به این درجه قوی و قابل رویت نبود. امروز اوضاع دنیا عوض شده. شاید عوامل دیگر، قوت گرفتن ترکیه همسایه بعنوان کشوری ترک زبان و در عین حال استقلال جمهوری آذر بایجان در شمال است. در ضمن شرایط بین المللی از نظر اهمیت روزافزون حقوق شهروندی و سهولت و سرعت ارتباطات است که به روحیه ملی گرائی قومی در بین آذربایجانیان ایران قوت میبخشد.

آیا مسئولان سیاسی مملکت از حکومت گرفته تا مخالفین و میانه رو ها و اهل علم و قلم و سخن این وضع را نمی بینند که در فکر چاره اندیشی نیستند قبل از آنکه کار از کار بگذرد؟ در حالیکه یک بمب ساعتی با نیروی مخرب نامعلوم ولی فزاینده ای بکار افتاده چندان کسی بخود زحمت نمیدهد که در این باره کاری کند و قدمی در راه حمایت از یکی از ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی آموزش زبان مادری مردم آذربایجان بردارد. آیا مشکل کردهای ترکیه و 30 سال جنگ داخلی در این کشور همسایه و یا نمونه کردستان عراق کسی را در ایران به تشویش نسبت به وضع خودمان نمیاندازد؟

————————-

کامنت ها از فیس بوک:

دوست یکم:

 حؤرمتلی آقای جوادی، این اصطلاح «قومگرا» که شما به کرات در نوشته هایتان به جای ترکیبی مثل

(Ethnic rights activist)

استفاده می کنید هم ماهیت برچسب-زنانه دارد هم برای یک بحث جدی و سیاسی نامأنوس است.

عباس جوادی:

با سلام و احترام. منظور واقعا بر چسب نبود. “قوم گرا” مترادف

ethnic nationalist

است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. «ملت» به همه و کلیت شهروندان ایران میگوئیم، چه ترک و فارس و کرد، چه شیعه و سنی و چه مسلمان و بهائی و غیره. اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یا فارسی زبانان ایران تلاش میکنند صرفا «ملی گرا» و یا «ناسيوناليست» نميشود گفت چونکه گروه های اتنيكى هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند (و یا هنوز “ملت” نشده اند و خيلى ها ملت هاى جدا هم نخواهند شد چونكه وضع كلى صرفنظر از دارفور و اسكاتلند ظاهرا بيشتر بسوى آميزش قومى و ملى است و نه جدائى.)

دوست دوم:

تلاش برای جای دادن تمام مبارزات ترک‌ها در قالب ناسیونالیسم، تلاشی از نوع تقلیل‌گرایی است. استفاده از لفظ (دراینجا: مارک) “قومگرایی” به جای ملی‌گرایی غیر فارسی هم از سوی انکار کنندگان وجود تبعیض و با هدف شانتاژ و وارونه جلوه دادن واقعیات صورت می‌گیرد. برای همین به نظر من استفاده از این ترمینولوژی تطابق چندانی با محتوای تفکرات آقای جوادی ندارد.

ولی من یک سوال از آقای جوادی دارم:
برای “ملی‌گرایی فارسی” هم از اصطلاح “قوم‌گرایی” استفاده می‌کنید؟

عباس جوادی:
نه، در آن مورد بنظرم ما یک ناسیونالیسم ایرانی داریم که تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به فارس ها نیست. یکی هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و موضوعی جداست. «فارس» چیزی است که غیر فارس ها به فارس ها میگویند و معیارش زبان است و نه نژاد و قومیت. بنظرم تعبیر «فارس» از این جهت درست است اگر چه آریا گرایان از آن خوششان نمیاید. بهمین ترتیب «ترک» (که ما خودمان «تورک» میگوئیم) مشخصه و وجه تمایز زبانی ما نسبت به فارس و کُرد و غیره است و گرنه مشخصه ای نژادی و یا قومی نیست. من تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت همه ما مخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما فرقی ماهوی با قومیت و نژاد فارس ها نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد.

دوست دوم:
درست است. دو مقوله “ترک” و “فارس” هر دو مقولاتی فرهنگی-هویتی هستند نه نژادی. ولی من دقیقا جواب سوالم را نگرفتم.
تا جایی که من سراغ دارم، ملی‌گرایی ایرانی‌ که وجود و حقوق ملی تمام ملیّت‌ها، جوامع و فرهنگهای موجود در ایران را به رسمیت بشناسد، به صورت جریانی وجود ندارد. چیزی هم که باشد، تک و توک است.
نوع غالب ملی‌گرایی ایرانی، چیزی جز “ملی‌گرایی فارسی” نیست. تفاوت ملی‌گرایی ترکی و ملی‌گرایی فارسی در این است که این اعتقادی به تمامیت ارضی ایران ندارد، ولی تمامیت ارضی برای آن یکی خط قرمز است. این می‌خواهد فقط برای خودش تصمیم می‌گیرد، ولی آن خود را قیِّم جغرافیای ایران می‌داند. در واقع ملی‌گرایی فارسی تحت نام و عنوان “ملی‌گرایی ایرانی” قایم شده است.
منطقی نیست که “ملی‌گرایی فارسی تحت عنوان ایران” را “ملی‌گرایی” ولی “ملی‌گرایی ترکی” را “قوم‌گرایی” بنامیم.

عباس جوادی:
بحث جالبيست، متشكرم. بنظر من بر عكس، ملى گرائى ايرانى بمعناى “دلبستگى به ميهن مشترك ايران” جنبه غالب بين اكثريت بزرگ ايرانيان و بخصوص آذربايجانيان است و اين فقط در تاريخ اينطور نبود. بگذریم از شاه اسماعيل صفوى كه بانى ايران معاصر بود . اما ازعباس ميرزا و دكتر مصدق كه نوه او بود و ستار خان و خيابانى تا مهندس بازرگان و صمد بهرنگى و غلامحسين ساعدى همه ميهن پرست ايرانى بودند نه «قوم گراى فارسى». نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.

دوست سوم:
اقای جوادی عزیز، با این مقاله باز با مهارت به نکته ای بسیار مهم اشاره کرده اید. پیام نهایی  شما در پاراگراف آخر مرا به اندیشه واداشت. به یاد سخن یکی از دوستانی که قبلاً در وزارت خارجه بودند و اکنون در خارج از کشور بعد از بازنشستگی به تدریس مشغولند، افتادم که افزودند از دوره قبل ریاست جمهوری احمدی نژاد دو دیدگاه در رآس سیاستگذاری کلان کشور حاکم است. گروهی که اصلاً اعتقادی به قومیتهای ساکن در ایران ندارند و آنها را به فکر تمامیت خواهی محض نادیده گرفته و حتی کنشها و واکنشهای انجام گرفته را مد نظر ندارند و گروهی که واقعیات را درک کرده و در عصر ارتباطات به همان چیزی که شما به عنوان بشکه باروت اشاره کرده اید، توجه نموده و باورشان بر این است که باید راه چاره ای قبل از مرگ سهراب شود. به گفته ایشان، گویا در برنامه های بعد از احمدی نژاد بیشتر کاندیداهای ریاست جمهوری این موضوع را مد نظر قرار داده و حتی کار به جایی رسیده است که برنامه های تدوینی برای فدرالیته کردن ایران در رئوس کارشان است. حتی نمونه بارز این را در رقابتهای انتخاباتی سال 88 در اظهارت محس رضایی مشاهده کردیم. امیدارم کار به جای باریک نکشیده و قبل از بروز هر مصیبتی اندیشه خردمندانه ای صورت پذیرد.

دوست دوم:

در ترکیه نوع فراگیر و غالبی از ترکیه‌گرایی (به معنای تمایل به حفظ تمامیت ترکیه و اراده و تلاش برای پیشرفت کشور) در میان اکثر نخبگان و سیاسیون این کشور وجود دارد. این ترکیه‌گرایی را به معنای سیاسی نمی‌توان ملی‌گرایی نامید. البته این حس امروزه در این کشور به شکل عمومی و پایدار در آمده و در توده‌ها نیز غالب است (به استثنای بعضی مناطق کوچک). از سوی دیگر در این کشور یک حزب ناسیونالیستی -آنهم در بسیاری از موارد با رویکرد افراطی و ترک‌گرایانه- وجود دارد. این حزب نمایندگی ناسیونالیسم سیاسی در ترکیه را بر عهده دارد.
در ایران هم به شکل سنتی در تاریخ معاصر، نخبگان و سیاستمداران نوعی از ایران‌گرایی را داشته‌اند. انقلاب مشروطیت را می‌توان تبلور این حس ایران‌گرایی دانست. ولی نه ستارخان، نه خیابانی و نه متاخرین، ملی‌گرا شناخته نمی‌شوند. البته در ایران هیچگاه حس ایران‌گرایی عمومی (توده‌ای) به صورت پایدار وجود نداشته است. آنچه بوده به صورت دوره‌ای و تحت تاثیر پوپولیسم و ایدئولوژی‌های زودگذر بوده است.
امروزه به جز چند حزب و تشکل کوچک ملی‌گرا (=فارس‌گرا)، هیچ حزب و جریان متحد و بزرگ نمایندگی ملی‌گرایی سیاسی در ایران را بر عهده ندارد. ولی ملی‌گرایی فارسی به شدت در میان نخبگان و سیاستمداران رخنه کرده است. اکثر نخبگان و نویسندگان و سیاستمداران ایران محور، این ملی‌گرایی را تا حد شوونیسم پرورش داده‌اند. به عنوان مثال جنبش دانشجویی ایران به عنوان منتقد و مخالف حاکمیت (آنهم دموکرات تر از بقیه منتقدین و مخالفین) در گذر زمان عملا به جنبش دانشجویی فارس تبدیل شده است. به همین دلیل شاهد مشارکت بسیار کم دانشجویان غیرفارس در این جنبش هستیم.
اگر حس عمومی ایران‌گرایی را ملی گرایی خطاب نکنیم و نگاهی سیاسی‌تر به ملی‌گرایی داشته باشیم، عملا ملی‌گرایی ایرانی همان ملی‌گرایی فارسی است.

این رویکرد در مورد آذربایجان هم صدق می‌کند. یک حس عمومی آذربایجان‌گرایی وجود دارد و یک ملی‌گرایی ترکی. ملی‌گرایان ترکی، تنها بخشی از کنش‌گران جنبش آذربایجان‌مرکز هستند.

عباس جوادی:
بخدا هنوز هم نفهميدم – خوب يا بد، قوى و يا ضعيف – اين “ملى گرائى فارسى” يعنى چه؟ “فارس” كه ملت نيست. “ملت” ملت ايران است شامل همه ما. يك گروه فارسى زبان است، يك گروه تركى زبان. اگر ميخواهيم حتما اينها را تفكيك كنيم بگذاريد بگوئیم “قوم” تركى زبان و فارسى زبان و كسى را كه فقط مدافع يك گروه باشد بناميم “قوم گرا”. ولى “ملى گراى” فارس و ترك واقعا هيچ معنائى نميدهد.

دوست دوم:
هر کس نگاه مخصوص به خود را در تعریف از مفهوم “ملت” دارد. در این مورد بحث را صلاح نمی‌دانم. ولی خلاصه اینکه بر اساس تعریف مورد قبول شما، بسیاری از این ملی‌گرایان ایرانی را باید در زمره‌ی قوم‌گرایان فارسی قرار داد.… ادامه خواندن

ثقة الاسلام تبریزی: «ملت چه میخواهد؟»

عباس جوادی – میرزا علی‌آقا تبریزی (۱۲۹۰-۱۲۳۹ خورشیدی) مشهور به ثقةالاسلام تبریزی از علمای آذربایجان و یکی از شهدای جنبش مشروطیت ایران بود كه در تبریز به دست روس‌ها به دار آویخته شد. نوشته زیر بخشی ازرساله ایست که مرحوم ثقة الاسلام در دوران «استبداد صغیر» یعنی دوره یکساله از به توب بستن مجلس تا حمله مشروطه خواهان به تهران (1277-1288) به علمای نجف نوشته و به «رساله لالان» (١) معروف شده است. متن کامل این رساله در سایت رضا همراز چاپ شده است. البته بايد اين رساله مرحوم ثقه الاسلام را در چهارچوب شرايط انقلاب مشروطه مطالعه كرد. اما من شخصا هر بار كه اين را خواندم احساس كردم كه انگار شرايط امروز ما را توصيف ميكند.

ثقة‏الاسلام تبريزى – ملت چه مى‏خواهد؟ ملت دو چيز مى‏خواهد: يكى حفظ سلطنت و شوكت اسلام و مذهب جعفرى و ديگرى بقاى ملك ايران برايرانيان، يعنى سلطنت ايران دو جنبه دارد: يكى جنبه سلطنت اسلاميت و مذهب، ديگرى جنبه تاجدارى ملك كيان.

اولى به لحاظ روحانيت و داخل معنويات است. دويمى به ملاحظه جسمانيت و داخل ماديات و فعلا اين هر دو عنوان در يك هيكل جمع است كه آن را سلطنت اسلام و ايران نامند.

[وحدت خواسته تمام مسلمانان جهان و لزوم اتحاد آنان]

در عنوان اولى كافه مسلمين عموما و شيعه مذهب خصوصا متحد الراى و متفق الفكر، و در اين مساله فرقى ميان مسلمين ايران و ساير ممالك روى زمين نيست و به عبارت اخرى سيصد ميليان مسلم همه طالب تشييد سلطنت اسلام و اجراى احكام آن است (دل هر ذره را كه بشكافى – آفتابيش در ميان بينى) و همه اين ملت واحده كه تابع يك قبله و افراد يك قبيله هستند (الا آن‏كه يا غافل است‏يا متجاهل) در اين امر، اتفاق و اتحاد دارند و اختلاف مذهب و كثرت فرق مسلمين در اين مساله سرمويى اسباب اختلاف نمى‏تواند بشود، و آن گونه اختلافات هر چه باشد، نزاع خصوصى است و مانع از اتحاد حقيقى مركزى نيست و نبايد بشود.

پيغمبر واجب التكريم صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: «المؤمنون اخوة تتكافى دمائهم وهم يد على من سواهم، يعنى تمامى مؤمنين با هم برادرند و در خون برابر; يعنى قيمت‏خون همه يكى است و در قاتل و مقتول از هر طبقه باشند ولو يكى پادشاه باشد و ديگرى گدا، حكم قصاص على السويه است، و تمام مؤمنين دست همديگرند در دفع دشمنان خود، و در اين عنوان تعدد سلاطين مضرتى ندارد و منافى اين مسلك نيست، در صورتى كه در حفظ مركز حقيقى كه حفظ نوع اسلاميت است اتحاد پولتيك داشته و چنان‏چه پيغمبر فرموده در دفع ضرر و جلب منفعت متحد و متفق باشند. بلى اسلام بلكه اهالى تمام روى زمين، وقتى در زير بيرق سلطان واحد جمع خواهد شد و جز يك تن در بسيط زمين سلطنت نخواهد كرد و جز يك قانون، معمول و مجرى نخواهد شد و شرع و عقل اين نويد را داده و روزگار ضامن همچو روزى است، ولى عجالتا تا آن روز نيامده، تكليف فعلى كافه مسلمين و همه سلاطين آن همين است كه گفتيم; اگر چه هر مملكت‏سلطانى و هر سلطان، مشرب خاصى داشته باشد تا وقت موعود برسد و سلطان معهود ظاهر شود.

«يك نكته در اين معنا گفتيم و همين باشد.»

[حفظ كيان ايران]

در امر دويم – كه سلطنت‏خاك ايران و تاجدارى مملكت كيان است – تمامى ايرانى‏نژاد، هر جا باشد و هر مذهب داشته باشد، به حكم اين كه فرزند اين مادر است، سعيش در حراست وطن و استقلال عزت و ثروت وطن است، و هميشه در صدد اين است كه بيرق پادشاه مملكتش بالاى همه بيرق‏ها و حكمش ما فوق حكم‏ها باشد و رعيت، خود را چنان نگهدارى كند كه محسود ديگران باشد و درخت همايون سلطنت چنان تناور و بارور گردد كه همه مظلومين و ملهوفين و دلسوختگان از اقطار عالم پناه به درگاهش آورند، و هر كسى كه تاريخ خوانده مى‏داند كه ايرانى، وقتى ضعيف شده و تمكين از ديگرى كرده يا هر وقت كه قوت گرفته، بيگانه را دور كرده است، جز به سلطنت ايران نژادان تن در نداده است.

اين هر دو مسلك و اين هر دو، چون شارع عام و شاهراهى است كه ملت را راهنمايى مى‏كند به مقصد واحد كه كعبه آمال همه است و آن عبارت است از سعى در پايدارى سلطنت اسلام و ايران، و علاج آن نيز منحصر است‏به مشروطه بودن دولت كه علت تامه بقاى سلطنت و شوكت اسلاميت و ايرانيت مى‏باشد.

[علت عقب‏ماندگى ايران و بيدارى ايرانيان]

حجج الاسلام به ملاحظه مقتضيات عصر و حفظ جنبه روحانيت، حكم بر وجوب مشروطيت دادند و آن را مقدمه عقليه بقاى شوكت اسلاميت دانستند و وجوب عقلى و پولتيكى آن هم بر همه (الابرغبى נيا متغابى) واضح و لايح [است]

و تجربيات بر ما ثابت كرده كه مادام كه رشته امورات در دست‏يك نفر است و آن يك نفر فعال مايشاء است و سلطنت را براى وجود خود مى‏خواهد، نه وجود خود را براى سلطنت – چنان‏چه حكيم سعدى گويد: (گوسفند از براى چوپان نيست – بلكه چوپان براى خدمت او است) – جز خرابى مملكت و پريشانى ملت را چشم داشتن، تخم بيهوده در شوره‏زار كاشتن است.

ايران هشتاد و چهار سال قبل قدرت آن را داشت و جرات آن را كرد كه با دولت روس جنگ نمود، اگرچه از خيانت رؤساى لشكر مغلوب شد [و] محمد شاه بر سر هرات لشكر كشيد، اگرچه كارى نكرد; اما باز حشمت‏سلطنت تا اين درجه بود كه دو سال مركز ايران خالى ماند و دولت اگر منفعتى نبرد، مملكت نيز اختلال نيافت و ناصر الدين شاه هرات را فتح كرد، اگر چه در مرو شكست ‏خورد. بعد از آن اگرچه مملكت‏دارى يك مرتبه به عيش‏رانى مبدل شد، اما باز صورت ظاهرى حفظ مى‏شد و لااقل دولت‏يا خود ملت قرضى نداشت. تاريخ بعد آن را نمى‏گويم; زيرا كه همه مى‏دانند.

حال از عقلا مى‏پرسيم و انصاف را به داورى مى‏طلبيم كه دولت ايران و روس هر دو سلطنت استبدادى بود و حكومت افغان در عداد دول محسوب نمى‏شد; پس چه شد كه در عرض هشتاد و چند سال دولت روس اين همه پيش آمد و دولت ايران اين همه عقب رفت و افغانستان ادعاى استقلال نمود؟ آيا معاذالله اسلام مانع ترقى است چنان‏چه دشمنان ما مى‏گويند. آيا رشادت ايرانى كم‏تر است؟

مشروطه را پيشكش كرديم و اسمش را هم نبرديم. آيا شريعت و ملت‏حق ندارد سئوال نمايد كه چرا (دو كشتى متساوى اساس در يك بحر – يكى رسيد به ساحل دگر به طوفان رفت) بلى نود سال به خواب رفتيم; يعنى خواب خرگوشى‏مان دادند و ما را لالاى گفتند و گهواره‏ جنبانى كردند و گفتند كه هنوز شب است تا آن كه يك دفعه خواب‏هاى موحش و كابوس‏هاى مدحش ما را از خواب بيدار كرد. ديديم آفتاب از وسط السماء نيز گذشته و خوان نعمت را مهمان‏هاى ناخوانده يغما كرده‏اند و جز ته سفره چيزى نمانده، و مانند شكار جرگه‏اى، دور ما را با حربه‏هاى آتشين گرفته‏اند.

حالا كه ملت نيمه بيدار شده و چشم خود را مى‏مالد، مانند طفلى كه از خواب بيدار شود و در دست ديگر نعمت‏هاى خوشگوار ببيند و در سفره خود جز نان جوين چيزى نيابد و بناى جزع بگذارد، معلوم است كه ديگر به خواب نخواهد رفت و لقمه نان جوين را سخت نگهدارى خواهد كرد تا آن لقمه مختصر را قوت خود كرده، بتواند در پى تحصيل اغذيه لطيفه ديگر برود، خانه خود را كه ديگران تصاحب كرده‏اند، تمالك نمايد. اين است كه ملت، علاج حفظ اين نعمت‏باقيمانده را در مشروطه كردن دولت و آزادى خود مى‏داند و ديگر به خواب نخواهد رفت تا به حد بلوغ برسد.

[تحريف معناى مشروطه و آزادى]

معناى مشروطه را در رساله اولى و در همين عريضه لالان گفته‏ايم. حاجتى به تكرار نيست; ولى مستبدان مشروطه را موافق صرفه خود معنا كردند و آزادى را كه ملت مى‏خواهد، اسمش را لامذهبى و خروج از قيد شريعت گذاشتند و انكار دين شمردند.

آن چه همه ملل مى‏خواهد، آزادى از فشار استبداد است و عرصه جنگ در اين مقام است. دين جدا است. دولت جدا است هر صاحب مذهب، احكام مذهب خود را قبول كرده و آن توشه آخرت او است. سبحان الله! اين همه هيجان عالم و عامى كه بساط سبزه لگدكوب شد به پاى نشاط، براى خروج از دين است؟

بلى غير متدين در اين ميدان جولان خواهد كرد; مانند عهود سالفه تك و پوى خواهد نمود; اما للحق دوله وللبطل جوله. (2)

و اگر مراد از آزادى همان باشد كه مستبدان مى‏گويند، ملت‏حق دارد بگويد كه مروج اين مسلك نيز شماييد كه فتح باب منكرات را كرده، نشر فضايح كرديد (نه در انديشه فردا و نه در حسرت دوش) . ثمره عشرت‏هاى نامشروع و طلسم‏هاى ناگوار و هتاكى حرمات الهيه را از درخت آزادى كه در باغ استبداد كاشته بوديد، چيديد و ثروت ملت را به زور عدم مسؤوليت جمع كرده، صرف مخارج فرنگستان و ترويج مذهب مزدكيان كه اباحه خروج و اموال است نموديد.

اين آزادى همان است كه خالق منان بر بنى‏اسرائيل عطا فرمود و ايشان را از استبداد فرعون آزادى بخشود و در حق فرعون مى‏فرمايند: «ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابناءهم و يستحيى نساءهم انه كان من المفسدين‏» . مى‏فرمايند: فرعون برترى جست‏بر مردم در روى زمين و اهل آن را فرقه فرقه كرد و ضعيف شمرد. طايفه‏اى از آن‏ها را، پسرانشان را مى‏كشت و زنانشان را زنده مى‏گذاشت (براى كنيزى و خدمتكارى) و فرعون از مفسدين بود.

و آزادى‏طلبان همان‏اند كه خداوند در حق آن‏ها مى‏فرمايد «تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين‏» . مى‏فرمايد: خانه آخرت (يعنى بهشت جاويدان) را قرار مى‏دهيم براى اشخاصى كه نمى‏خواهند زبردستى و فساد نمايند در روى زمين و نيك انجامى براى پرهيزكاران است.

بلى همه عبد رق حضرت پروردگار است و اين خداوند براى بندگان خود آزادى بخشيد و جز در احكام قانون شريعت كه نظم دنيا و آخرت با او است و احكام سياسيه، كسى را چيره دستى نداده و يكى را محكوم به حكم ديگرى نكرده و اين است معناى آزادى به آن چه كه اصحابنا مى‏فرمايند و تفسير بما لا يرضى صاحبه مى‏كنند.

حضرت امير مؤمنان عليه السلام در موقع خلافت‏خود در كوچه و بازار ميان مردم راه مى‏رفت و به ايشان مى‏فرمود: راه بدهيد امير خودتان را. نه فراش داشت و نه دور باش و كورشو مى‏گفتند. دهقانان كه ادب ايام سلاطين فرس داشتند وقتى آن حضرت بغتتا براى آنان ظاهر مى‏شد، ايشان به پاخاستند و به ركاب آن حضرت افتاده، پياده راه رفتند. آن حضرت ايشان را منع فرمود.

آزادى طلبان مى‏خواهند دور باش، كور باش گويان، لال شوند تا گوش ديگران را كر نكنند. مشروطه‏طلب، آزادى قلم و آزادى زبان مى‏خواهد يعنى قدرت امر به معروف و نهى از منكر، نه اين كه صفت استبداد را از شما سلب كرده، خود مالك شوند و دروغ و افترا هر چه بتوانند بگويند و آن چه در اين مدت بر خلاف اين مسلك و مسلك مشروطه حقيقى اتفاق افتاده، همه مى‏دانند كه علتش چيست و كسى نمى‏تواند منكر قبح آن بشود و مسلم است كه حكم ايام جنگ، غير از حكم ايام صلح است. هر وقت مشروطه استحكام گرفت، بالبداهه حق به مركز خود قرار مى‏گيرد و هيچ عاقلى نگويد كه آن چه فعلا در دست است مشروطه است «سبحانك هذا بهتان عظيم‏» .

فصل دويم: دولت چه مى‏گويد؟

دولت اول عنوان كرد كه چند نفر لامذهب در دار الشورا هست‏بايد تنبيه شود و كرد آن‏چه كرد، كه همه مى‏دانند و دارالشورا را سه ماهه تعطيل نمود و وعده داد كه در 23 شعبان باز افتتاح دارالشورا شود. در اين بين آن مقدمات فجيعه تبريز فراهم آمد و جمعى كه در اول جز هشت تن نبودند، در پى حفظ و ناموس و جان و مال برخاستند، و اسم مشروطه بالمره از ميان رفته بود. بعد خدا بركت‏بدهد زور استبداد را، كه هر چه او به هتاكى و بى‏باكى افزود، كار مشروطه بالا گرفت. دولتيان، اهل تبريز را ياغى و شرير قلم دادند و بهانه كرده، گفتند تا تبريزيان تنبيه نشوند، دولت، مشروطه نخواهد داد، و در آخر شعبان به سپهدار تلگراف كرد «دولت مجلس مشروعه كه مطابق با مزاج مملكت و مطابق با شريعت نبوى صلى الله عليه و آله باشد، خواهد داد و وفا بر اين وعده را نيز موكول بر تنبيه تبريزيان كرد و آن‏ها را اشرار خواند» . در 27 شعبان هزار و سيصد و بيست و شش (3) به صدر اعظم دستخط فرمودند كه «مجلسى كه قوانين آن موافق مزاج مملكت و موافق قانون شريعت‏حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و حافظ قوانين عدالت و نشر عدل و داد باشد، منعقد نمى‏نماييم‏» و باز مى‏فرمايند: «به آن جناب اشرف مقرر مى‏فرماييم انعقاد مجلس مزبور را با شرايط و حدود معين كه موافق مزاج مملكت و قانون موافق شريعت مطهره و مانع توليد هرج و مرج باشد، 19 ماه شوال، اول انعقاد آن است مرحمت‏خواهيم فرمود» و مى‏فرمايند: «از حالا مقرر مى‏فرماييم كه نظامنامه انتخابات و قوانين مملكتى كه مطابق با قانون شرح انور باشد، نوشته مرتب داريد الخ‏» و مى‏فرمايند: «چون اشرار در تبريز به قدرى هرزگى و شرارت و خونريزى كرده و شهر را مغشوش‏» تا اين كه مى‏فرمايند: «تا شهر تبريز منظم نشود، آن شهر از اين مستثنا خواهد بود» . بعد در 12 شوال در تهران مجلسى كردند و افتتاح دارالشورا را عنوان كردند. يك‏دفعه جمعى عرض داشتند كه «مجلس شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام است و ممكن الجمع نيست‏» و در 24 ماه مزبور عريضه دادند شاه در صدر آن دستخط كرد «حال كه مكشوف داشتيد تاسيس مجلس با قواعد اسلاميه منافى است و حكم به حرمت داديد و علما ممالك هم به همين نحو كتبا و تلگرافا حكم بر حرمت نموده‏اند، در اين صورت ما هم از اين خيال بالمره منصرف و ديگر عنوان همچو مجلسى نخواهد شد الخ‏» در غره ذى قعده 1326 نظامنامه دارالشورايى كه موافق مزاج مملكت و مطابق شريعت طاهره است، از صحه همايونى گذشت و در 21 ماه مزبور طبع شد و مجلس نيز منعقد گرديد و بند 3 – 7 – 16 – 17 – 19 تماما موافق (4) مزاج مملكت و مطابق شريعت مطهره است!!!

چرا كه اراده عليه ملوكانه در همه آن‏ها قيد و مقدم بر همه احكام است و از اين مقدمات و نتايج معلوم است كه نيت دولت چيست و تلگرافاتى كه در اين مدت به حجح الاسلام نجف شده، و خطاباتى كه از ايشان صادر شده، لازم نيست ذكر نماييم و مقصود ما تاريخ‏نويسى نيست و مى‏رويم سر اصل مطلب و مى‏گوييم:

[ضديت دولت‏با مشروطه و موضع علماى عتبات]

دولت، مشروطه نمى‏خواهد و نمى‏خواهد از قدرت استبدادى خود تنزل كند و نقد قليل موقتى را، با نسيه كثير المنفعه دائمى خوش ندارد مبادله نمايد و امروز تخم پاشيدن و بعد از مدتى بهره برداشتن را دوست ندارد، و دو چيز را بهانه كرده:

يكى اختلال دارالشورا و پاره حركات عاميانه عموم بر ضد آسايش كه خود را بى‏لگام تصور كردند و از حدودى كه مشروطه تخطى از آن را جايز نمى‏داند، گذشتند.

ديگرى مخالف بودن مشروطه با شرع مطهر.

جواب اولى را همه گفته‏اند و ما هم در عريض لالان حاضر، اشارتى كرديم و اين جا نيز مى‏گوييم جنبش عوام را چاره نبود، مگر مداخله عقلا و با آن‏ها همزبان شدن و با زبان كودكى آن‏ها را از صرافت اختلال و خودسرى انداختن; ولى جمعى تكليف شرعى خود ندانستند. جمعى ذاتا كم‏جرات بودند. جمعى هم از خوف استبداد دم نياوردند و دولتيان نيز متصل دامن‏زن اشتعال اين نايره بودند; چنان‏چه اختلال حدود اردبيل و قره داغ و ماكو همه منشاش معلوم است و اطاله نمى‏كنم.

اما مخالف شرع بودن در صورتى كه حجج الاسلام عتبات كه امروز مرجع و ملجا كافه شيعه مذهب هستند، فتاوى صريحه بر وجوب آن بدهند و غير از قول، فعليات نمايان نيز از ايشان ظاهر شود و بقاى شوكت اسلام را در آن ببيند، مخالفت ديگران خلاف است.

اما اين كه مشروطه موافق مزاج مملكت نيست، بلى هرج و مرج در هيچ مذهبى و ملتى صحيح و روا نيست. [ولى] علما مشروطه را واجب شمرده‏اند، نه هرج و مرج را. اگر مشروطه را دادندى و رفع غوائل (5) را نمودندى، يعنى بر هرج و مرج نيفزودندى و مشروطه رواج يافته و به طور صحيح و متقن مردم آسوده شده بودند.

شما را به خدا! از اصول سياسيه شريعت طاهره، چرا بايد غفلت‏يا تغافل كرد؟ نبى اكرم‏9 كه اظهار نبوت در ميان عرب فرمود و با وجود جهالت فوق العاده كه عرب را بود، خداوند امر به شور فرمود. عرب با آن جهالت را شور كردن موافق مزاج مى‏شود، و ليكن پس از هزار و سيصد سال تربيت و تهذيب ايرانيان موافق مزاج مملكت نمى‏شود. «تلك اذا قسمه ضينرى‏» .

[مشروعيت مشروطه و استبعاد مخالفت علماى تهران با آن]

و اين كه از قول علماى تهران يا ممالك اطراف شهرت دادند ونوشتند «كه مجلس شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام است و ممكن الجمع نيست‏» ، ما ابدا باور نداريم كه صاحب علمى تفوه بر اين عبارت نمايد.

اولا، اگر مقصود اين است كه چون احكام سلطنت‏شرعى نيست، مشورت در اين نيز شرعى نيست، در اين حال از اصل سكوت كردن و به فرع آن چسبيدن، خيلى مضحك است و مثل اين است كه عوض اين كه بگويند شراب خوردن حرام است، بگويند در جام طلا شراب خوردن حرام است و همان است كه وقتى در تبريز از ساده‏لوحى حكم شرعى گرفتند بر اين كه تيماج گمرك ندارد و گرفتنش بدعت است.

ثانيا، باز مى‏پرسم آيا سلطنت مستبده را سر خود گذاشتن و آن را تحت قانون نياوردن – كه اعقابش نيز نتواند آن قانون را به هم زند و رجوع بر خودسرى نمايد – جايز است‏يا نيست؟ و اين عمل موقوف به مشورت عامه، يعنى واداشتن تمام ملت است‏بر ادعاى اين حق كه هر وقت پادشاه خواهد نكول نمايد، ملت نيز حاضر به دافعه باشد، هست‏يا نيست؟

ثالثا، در صورتى كه دولت از قديم نيز اسم دارالشورايى جعل و مجلسى نيز براى آن معين كرده بود و ابدا گفته نمى‏شد منافى با قواعد اسلام است. پس حالا به چه مناسبت لواى تكفير برافراشته مى‏شود و شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام مى‏شود و بعد از صدور اين حكم از آقايان، مجلسى (6) كه در سيم ذى قعده 1326 در تهران به اسم دارالشورا منعقد شد و چهل و چهار نفر اعضا بر حسب انتخاب دولت‏براى آن منتخب و قانونش نيز نوشته شد به چه عنوان مشروع گرديد؟!

بلى چون در اغلب مواد آن چنان‏چه سابقا گفتيم، اراده ملوكانه، حق ابطال و فسخ همه را داشت، موافق مزاج مملكت و مطابق شريعت طاهر شد.

رابعا، گوييم چنان‏چه در عريضه نيز شرح داديم كه بقاى سلطنت اسلام و مذهب اثنا عشرى و ثبات سلطنت ايران موقف بر سلب استبداد يعنى خودرايى است و اين شرط محال است صورت بگيرد الا با نظارت عامه عقلا و در صورتى كه پيغمبر معصوم مامور بر مشورت باشد (يعنى در موضوعات) و حال آن كه عقل كل و مؤيد من عند الله است، امثال ماها جاهل غير عادل را چه عذرى در استبداد خواهد بود.

و ما خيلى تعجب داريم قانونى كه دارالشوراى ملى، مدلول آن را تصديق كرد و به نظر شريف حجج‏الاسلام عتبات نيز رسيد و تكذيب نفرمودند مخالف شريعت طاهره مى‏شود; اما قانونى كه مشير السلطنه بيچاره و امثال او كه در پس آينه طوطى‏صفتش داشته‏اند – و خيلى مناسب است‏شعر جمال الدين:

زشت‏بود روز عيد، چون كه زبيمايگى

پير زن خر سوار گوى زميدان برد

– مى‏فرمايد: چون اشرار تبريز به قدرى هرزگى كرده‏اند… و تا شهر منظم نشود، شهر تبريز از اين حكم مستثنا خواهد بود.

اهالى تبريز مطالبه حقوق مى‏كردند و مى‏كنند، و مطالبه حقوق در هيچ لغتى جز در ميل استبداد شرارت ناميده نشود و علت اين انقلاب هم نيست، مگر ندادن حقوق مورد درخواست; البته مشروطه‏طلبان خود را معصوم نمى‏دانند و در ميانه خودشان دائما اين زد و خورد هست و مى‏خواهند داوطلبان را به حق گويى وخوشرفتارى و عدالت‏پرورى عادت بدهند تا در سايه آن، سايرين را دعوت به راه استقامت نمايند.

فصل سوم: تكليف چيست؟

تكليف، اطاعت امر خداوندى است كه مى‏فرمايد: «فاستقم كما امرت‏» تكليف، استقامت مزاج و عدم انحراف از جاده صواب است. تكليف، حكمت آموختن است; يعنى آن چه مستبدان پيش خود كرده و همه را به ناله آورده بودند ترك كردن است. تكليف، اين است كه بزرگ و كوچك و وضيع و شريف به قانون شريعت طاهره عمل كرده، عدالت را پيشه خود سازيم و امر به معروف و نهى از منكر را كه آزادى زبان و قلم عبارت از او است، از دست ندهيم و طورى نماييم كه ديگران از آتش ظلم فرار كرده و بر سايه استراحت گرد آيند و كارى را كه شمشير نكند، با قوه حكمت عمليه به جا آريم.

عزيزان وطن! اين است صيحه آسمانى با لسان قرآن كه مى‏فرماييد: «و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها» . خرابى آبادى‏ها، بسته بر تعدى صاحبان نفوذ آن آبادى است، حدود حقه و مملكت ما از تعدى صاحبان نفوذ قديمه خراب شده بود و در اين كشاكش حاليه به حالت‏سكرات افتاده بايد با اهليت جامعه جهاد شرفى نمايد و مشتى ودايع الهيه را مستخلص كند.

مشروطه‏طلبان را بابى و طبيعى و مزدكى مذهب گفتند و نوشتند. تكليف آن است كه ما تكذيب اقوال مدعيان را نماييم و تنها به گفتن قناعت نكنيم و تا به مقام فعل بياوريم و كوس عدالت نزنيم و تنها به گفتن قناعت نكنيم و تا به مقام فعل بياوريم و كوس عدالت نزنيم از پاى ننشينيم.

عزيزان وطن! ملت‏بى علم است و تابع قوت و طالب امنيت، مشروطه‏طلبان بايد حسن مشروطه را براى ايشان حسى نمايند و براى شخص بى‏اطلاع و بى‏علم دليل و برهان معنوى آوردن بى‏جا است; چنان‏چه پيش نظر ما است و همه ملتفت هستيم كه هر تاجرى كه متاعش بهتر و ارزان‏تر و سهل البيع و خوشرفتار و خوش‏طلب، است عموم به دورش جمع شوند، كساد كردن بازار خصم با قوه جبريه نيست. حكمت عملى لازم است. ما كه جاهليم جهالت عيب نيست. همه از شكم مادر در لباس جهل متولد شده‏ايم. عيب عدم التفات بر جهالت و خود را عالم شمردن است و مادام كه در جهل مركب هستيم; يعنى بر بى‏علمى خود واقف نيستيم، كار ما همين خواهد بود. قواى ثلاثه علم و قدرت و ثروت، با سه خصم خود كه جهل و ضعف و فقر است، هميشه مشغول جنگ است، وغلبه هميشه با آن سه قوه اوليه است. مستبدين فقط در پى تحصيل قوت و ثروت بوده‏اند. مشروطه فقط طالب علم است و عمل، و مى‏گويد علم، آن دو قوه ديگر را نيز تحصيل مى‏كند و مزيت علم و عمل را بر ثروت صاحب شريعت طاهره فرموده‏اند و فضيلتش حسى است. حالا كه تبريزى لواى مشروطه برافراشته اگر علوم عاليه را ندارد، لااقل علوم بديهيه را كه دارا است. ما اگر به همان علمى كه داريم، عمل نماييم، مسلما پيش خواهيم افتاد، چرا كه علم استبداديان بيش‏تر از ما نيست;

پس بياييد دست‏به هم بدهيم و هم آواز شويم و آن علم عدالت را كه همه مى‏دانيم و مركوز طباع ما است و شريعت اسلاميه به ما ياد داده، معمول داريم تا خود را به ساحل نجات برسانيم و از طرف خصم ايمن شويم و بر او غلبه جوييم. مملكت ما فقير بود، مستاصل شد. جنگ‏جو و صلح‏طلب بايد قناعت نموده و وجهه همت‏خود را اجراى مقاصد عامه كنيم نه اجراى مقاصد خاصه.

در مصطبه عشق تنعم نتوان كرد

گر بالش زر نيست‏بسازيم به خشتى

اينك به اخبار رجوع نماييد:

پيغمبر ما صلى الله عليه و آله در دعواهاى بزرگ، چند شب و روز گرسنه به سر مى‏برد. اصحاب گرامش تبعيت مى‏كردند. غلبه اصحاب آن حضرت بر اثر عدالت و تقوا و اطاعت رئيس عالم و معصوم بود. فعلا اگر همه را نداريم، لااقل بعضى را كه داريم چرا بايد همه را ترك كنيم؟

(فصل چهارم): عاقبت كار چيست؟

اگر دولت، مشروطه را ندهد و امنيت و ائتلاف ميان دولت و ملت‏حاصل نشود و طرفين از همديگر مطمئن نشوند، رفته رفته دايره فساد وسعت گرفته و تمامى ممالك پامال تاخت و تاز و عدم امنيت‏شده، نه سر ماند و نه دستار، و اگر ما تبريزيان نيز به تكاليف فصل سوم عمل ننماييم و خود را از همه چيز معاف شمريم، اولين جام خذلان را از دست‏ساقى عدوان ما خواهيم نوشيد.

پايان
———————
زير نوشت هاى رضا همراز:

1) اين رساله به علماى نجف نوشته شده است. تاريخ نگارش آن بنابر وقايعى كه در رساله منعكس گشته، زمان استبداد صغير (احتمالا اوايل سال 1327) مى‏باشد؛در نتيجه تاريخ ربيع‏الاول 1326 – كه ظاهرا مرحوم نصرت‏الله فتحى نوشته‏اند – نمى‏تواند صحيح باشد؛ زيرا در آن تاريخ، هنوز مجلس به توپ بسته نشده بود.

2) به معناى عنكبوت و كارهاى او.

3) سه ماه پس از به توپ بستن مجلس كه تبريز در مقابلش ايستاد، اين وعده‏ها را مى‏داد.

4) مربوط به دوران استبداد صغير از طرف محمد على شاه است.

5) جمع غائله.

6) اين مجلس در زمان استبداد صغير در تهران تشكيل شده بود.

—————–

در ضمن بخوانید: عباس جوادی: در باره اجداد من

رساله لالان شاهكار انديشه سياسى ثقة‏الاسلام تبريزى… ادامه خواندن

یکی دو درس از پیام اوجالان

عباس جوادی – بنظرم بايد ايرانبان، چه فارس و چه ترك و چه دیگران، با متن كامل پيام تاريخى رهبر کرد های ترکیه عبدالله اوجالان و نكات جداگانه آن دقيقا آشنا شوند و با آن زمينه به فكر ايران باشند. توافقی که بین حکومت ترکیه و کرد های این کشور شده و پیام اوجالان منعکس کننده آنست، شروع یک مرحله تاریخی کاملا نو برای ترکیه و منطقه – از جمله ایران – بشمار میرود.

نکات اصلی این پیام را بنظرم میتوان باین صورت خلاصه کرد: بعد از سی سال مبارزه مسلحانه علیه دولت و ارتش ترکیه، پ. کا. کا. که حزبی کُردی و بنظر بسیاری از ترک ها تجزیه طلب است دست از مبارزه مسلحانه میکشد و تمامیت ارضی جمهوری ترکیه را قبول میکند. طبق توافقی با حکومت آنکارا، قانون اساسی جدیدی تصویب میشود که حقوق برابرهمه شهروندان و گروه های اجتماعی از جمله اقلیت ها، اقوام و پیروان مذاهب و ادیان مختلف را در کشوری واحد و متحد اما همراه با حقوق برابر و نظام اداره محلی و غیر مرکزی تامین میکند.

آقای اوجالان در سال 1999 از طرف نیرو های ویژه ترکیه دستگیر شده به ترکیه آوذرده شد و در دادگاهی به حبس ابد محکوم گردید. از آن سال تا کنون اوجالان در زندانی ویژه و انفرادی در جزیره ایمرالی ترکیه بسر میبرد. مذاکرات غیر مستقیم و یا مستقیم دولت ترکیه با او در همین زندان صورت گرفته و میگیرد.

البته ایران ترکیه نیست و بعضی ها باز خواهند گفت که این «قیاس مع الفارق» است.من هم فكر ميكنم بين دو مسئله فارس – ترك در ايران و ترك – كرد در تركيه فرق های زیادی هست اما با وجود همه این فرق ها احتمالا راه حل منطقی و مسالمت آمیزمسئله اقوام و اقلیت ها برای ایران هم ظاهرا چیزی شبیه این اقدام مشترک حکومت ترکیه و پ. کا. کا. خواهد بود.

یک فرق بزرگ حاكميت دراز مدت یعنی هزار ساله (از سلجوقیان به بعد) و حد اقل 500 ساله (از صفوی به بعد) ترک زبان ها در ایران است. برخلاف وضع ترک ها در ایران که پیوسته در حاکمیت مرکزی کشوربودند، در ترکیه و عثمانی کرد ها برای 1000 سال چندان شرکتی در حاکمیت مرکزی نداشتند اگرچه اداره ولابات محلی اصولا بخودشان سپرده میشد و مسئله زبان هم بخاطر نبودن یک نظام مرکزی آموزش و پرورش و یا مطبوعات اصولا مطرح نبود. اما در قرن بیستم ترك ها و کرد ها مشترکا انقلاب ملی و ضد استخماری برهبری آتاترک را انجام دادند ولی بعدا با دست خالی به خانه هایشان برگشتند و حتی با سرکوب خواست های قومی و انکار هویت شان روبرو گشتند. در ایران وضع ترک زبان ها کاملا متفاوت بوده و مثلا آنها با انکار هویت روبرو نبودند اگر چه در زمان رضا شاه و پهلوی دوم توهین و تحقیرقومی و زبانی وجود داشت و تحصیل بزبان مادری منع شده بود (و هنوز هم ممکن نیست). بنظرم يك فرق بزرگ ديگر هم هست و آن اينكه از نظر تاريخى همزيستى ترك ها و فارس ها در يك جغرافيا خيلى از تاريخ همزيستى ترك ها و كرد ها بيشتر است در عین حال تشيع ترك ها و فارس ها را در ايران بهمديگر «ميچسباند» و تسنن ترك ها و كرد ها را در تركيه.

با وجود همه این ها، یخاطر شرایط داخلی ایران و منطقه اگرحکومت های ایران در زمانی نه چندان دورراهی شبیه توافق ترک ها و کرد های ترکیه را در پیش نگیرند شاید دیگر حفظ نظام و برابری کشوری و ارضی – ملی ایران میسر نشود. در اینجا هم لزوم تامین حقوق اولیه مردم و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری مطرح است که نقش کلیدی بازی میکند، هم فشار عمومی بر رژیم ایران از داخل بخاطر سیاست های استبدادی و هم اوضاع منطقه.

این وضع را بخصوص باید در رابطه با مسئله کرد ها مطالعه کرد. بنظر میرسد در عراق کرد ها به این نتیجه گیری نزدیک ترمیشوند که مناسبات آنها با حکومت شیعه بنیاد بغداد به جائی نخواهد رسید. این هم میتواند یک مشوق پشتیبانی ضمنی حکومت اقلیم کردستان عراق از توافق حکومت ترکیه و پ. کا. کا بوده باشد. چونکه آنها نمیخواهند و نمیتوانند در جنوب با اعراب و در شمال با ترک ها در حال نزاع باشند. عامل دوم که تقویت کننده شانس توافق ترک ها و کرد هاست موضع چپ و مارکسیستی پ. کا. کا. و شخص اوجالان است. آنها نمیخواهند کاملا خود را به موج ناسیونالیسم افراطی که در بعضی مناطق خاور میانه و دنیا «مُد شده» بسپارند بلکه ترجیح میدهند به اهداف ملی و قومی خود نه از طریق مبارزه مسلحانه بر ضد اقوام دیگر هم وطن و یا همسایه، بلکه از طریق دمکراسی برای همه و پیشرفت اقتصادی اجتماعی برسند بدون اینکه مرز ها را بهم بزنند.

شاید این آزمایش «بگیرد.» اگر بگیرد، برای ترکیه – هم ترک ها و هم کرد های ترکیه  و برای صلح و آرامش بجای خصومت و دشمنی و جنگ های داخلی و منطقه ای خوب و خیر خواهد بود.

اما اگر نگرفت؟

شخصا بنظر من از نقطه نظر ایران: چه برنامه ترکیه بگیرد و چه نگیرد ایران ناچار است برنامه ای شبیه ترک ها و کرد ها را در داخل ایران پیاده کند و گر نه تمامیت ارضی و بقای کشوری – ملی ایران با خطر جدی روبرو خواهد شد.

و اما از نقطه نظر ترکیه: اگر این نقشه «بگیرد» ترکیه در مجموع یمراتب قوی تر از گذشته خواهد شد و هم ترک ها و هم کرد ها از این موج دمکراسی و رشد رفاه و پیشرفت اقتصادی بهره مند خواهد شد. اما اگر «نگرفت» ترکیه به وضع گذشته اش یعنی انکار و سرکوب بزرگترین اقلیت قومی خود بر خواهد گشت و این – بخصوص در شرایط کنونی – به جدائی کرد ها (که شرایط این جدائی برای آنها امروزه بسیار مناسب است) و بهم خوردن تمامیت ارضی ترکیه منجر خواهد شد.

—————————-

در ضمن بخوانید:

فرق میان قوم گرائی کُردی و تُرکی آذری

—————————-

22 مارس  2013 در 20:25
از فیس بوک:

دوست یکم:
نوشته «فرق ميان قوم گرائي كردي و تركي آذري» به نظر من به لحاظ مفهومي مساله دار است.
اولا به مليت گرائي تركي كه بين انقلاب مشروطيت-حكومت ملي آزربايجان در ميان تركان شمال غرب ايران ظهور كرده و نهايتا به تشكيل حاكميت اتحاد به رهبري جمشيدخان افشار اورومي-تقي رفعت و با حمايت عثماني منجر شده است، اصلا اشاره اي نشده است.
در اين نوشته مفاهيمي كه بينشان فرقهاي ماهوي وجود دارند، يعني آزري و آزربايجاني و تركي و … با بي دقتي بكار رفته اند.
تركي هويتي قومي و به نظر ما اكنون ملي در ايران است. اين همان است كه تركان خود را تاريخا آنگونه مي شناسند و تعريف مي كنند
آزربايجاني هويتي ملي ايجاد شده در دوره استالين در شوروي است و هم عرض هويت ملي مولدون ايجاد شده توسط آن رژيم است و بخشي از يك ايدئولوژي استعماري به نام آزربايجانيسم و يا آزربايجانگرائي استالينستي است، عينا مانند ايدئولوژي مولدونيسم. در ايران همچو هويت قومي و يا ملي ايجاد نشده است. اين هويت صرفا در دوره حكومت ملي توسط سران كمونيست اين تشكل به ايران وارد شده و در ميان توده ترك – به جز عده اي فعال سياسي اكثرا كمونيست- هرگز به عنوان هويتي ملي قبول نشده است.
آزري، هويتي قومي استعماري است كه از سوي ديگران و در راس آنها دولت ايران و روشنفكران تركيه به بخشي از تركهاي ايران اسناد داده مي شود و از سوي برخي از تركهاي ايرانگرا و يا پان ايرانيست نيز بكار مي رود؛ اما مانند آزربايجاني هرگز هويت ملي توده اي در ميان تركان ايران نبوده است.

عباس جوادی:
ميفهمم كه در نگاه ما فرق هاى بنيادين هست بعبارت ديگر «رنگ عينك» هاى ما فرق ميكند. اما من «آذرى» را نه بعنوان قوم و نژاد بلكه مشخصه منطقه اى و جغرافيائى ميدانم نه ملت و قوم و غيره. از تعابير تركى آذرى و يا تركى آذربايجانى هم براى معين كردن گونه زبان تركى استفاده میکنم مانند ترکی ترکیه، ترکی آذربایجان، ترکی خراسان و غیره و لا غير. ميفهمم كه شما همه و هر كس را كه تركى زبان اول و يا مادريش باشد از قوم، ملت و يا نژاد ترك ميپنداريد صرفنظر از مرزها و شهروندی افراد و صرفنظر از تاريخ مشترک و آميزش هاى قومى و غيره در حاليكه من دو معيار اصلى دارم: «ملت» بعنوان مجموعه كل شهروندان صرفنظر از زبان و قوميت و نژاد و مذهب و شامل فارس و ترك و عرب و مسلمان و بهائى و غيره كه البته بين همديگر بايد صاحب حقوق برابر در مقابل قانونى بى تبعيض باشند و ثانیا زبان که فرق من ترک زبان آذربایجانی و دوست فارسی زبان شیرازی ام هست اما دلیل خصومت ما نیست بلکه فقط ملت و ملیت ایرانی ما را رنگین تر و جالب تر میکند.

دوست دوم:
جناب عباس جوادی،
مقاله مفیدی بود ولی چند نکته غیردقیق وجود داره توی مقاله تون:
-اوجالان رهبر کردهای ترکیه نیست. اوجالان رهبر پ کا کاست. حزب ب د پ که به نوعی شاخه سیاسی پ کا کا محسوب میشه دو الی سه میلیون رای از مجموع حداقل هفت هشت میلیون رای کردها رو توی انتخابات مجلس ترکیه به دست آورد و پیش بینی هم نمیشه خیلی بتونه رایشون افزایش بده. بنابراین اطلاق عنوان رهبر کردها به اوجالان چندان دقیق نیست.
-تشکیل جمهوری ترکیه تنها به دست ترکها و کردها نبوده. لازها، چرکزها و تمام اقوام ترکیه در تشکیل جمهوری ترکیه نقش داشتند.
-نوشتید ترکها در ایران با انکار هویتی مواجه نبوده اند که تثبیتی کاملا نادرسته. در ترکیه به کردها ترکهای کوهستان گفته میشد ولی در ایران ایدئولوژی رسمی ترکها رو آذری، آذری زبان، فارسهایی که زبانشون بعدا به ترکی تغییر پیدا کرده و .. معرفی میکنه. در ترکیه حتی حزب حرکت ملی هم هویت کردها رو به رسمیت میشناسه. جالبه خود کردها به خودشون کرمانج و به زبانشون کرمانجی میکن ولی به دلایل کاملا سیاسی نام ملی خودشون رو کرد و نام زبانشون رو کردی جا انداختن. من حتی ندیدم جایی که به زازاها که زبان کاملا متفاوتی با کردی دارند به طوری که تفاهم بین کردها و زازاها بسیار سخت و حتی غیرممکنه گفته بشه شما کرد نیستید و هویت شما با اونها متفاوته و … . بنابراین ترکها در ایران با انکار سیستماتیک هویتی مواجه اند که بسیار نرمتر و هوشمندانه تر از انکار هویت کردی در ترکیه کار میکنه.

عباس جوادی:
باعرض سلام: متشكرم، از توضيحاتتان بهره مند شدم.
درباره اوجالان بعنوان “رهبر كرد هاى تركيه” خيلى فكر و بحث كردم بعد نوشتم. شايد يك سال قبل اين را نمينوشتم چون بين اكثريت بزرگ كرد هاى تركيه تا اين درجه محبوب و بلا منازع بودنش را نميدانستم. البته كه نه همه كرد ها او را رهبر خود ميدانند. اما اكثريت بسيار بزرگيا او را رهبر ميداند يا اعتراضى نميكند.
فكر كنم اصل كار را در تشكيل جمهورى تركيه تركها و كردها كرده اند. اينها بزرگترين ها بودند. ارمنى ها هم كه ديگر نبودند. لاز ها و چركز ها اولا از نظر تعداد كم بودند و ثانيا تا حد زيادى استحاله شده بودند و حالا ديگر واقعا اثبات موجوديت قوميشان كار آسانى نيست.
تصور ميكنم وضع كرد هاى تركيه و ما آذربايجانى هاى ترك زمين تا آسمان فرق دارد. “انكار سيستماتيك” كه ميفرمائيد در هر دو كشور فقط در قرن بيستم بود نه قبل از آن چونكه قبل از آن چنين مسائلى مثل زبان رسمى و تحصيل و قوه قضائىه مركزى و يا رسانه ها باين صورت اصلا مطرح نبود. البته در دوره جمهورى آنها و پهلوى اول ما وضع ما مشابه تر بود ولى ما حداقل ٥٠٠ سال بر ايران حكمرانى كرده ايم، كرد ها اين موقعيت را نداشته اند.
در تاریخ 500 سال اخیر بیشتر از همه ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) تا حدی نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.
نه، من فكر كنم در اين ٩٠ و يا صد سال وضع ما بمراتب از كردهاى تركيه بهتر بود. اما حالا سال هاست كه تركيه دمكراتيك تر ميشود و ايران بيشتر به قهقرا ميرود.

 … ادامه خواندن

بیزیم تورکی – ترکی ما

عباس جوادی

زبان ما

در سال 1342 صمد بهرنگی نقدی بر «دستور زبان کنونی آذربایجان» عبدالعلی کارنگ نوشت. این اثر مرحوم کارنگ احتمالا اولین دستور زبان ترکی آذری است که در ایران دوران پهلوی چاپ شده بود. در آن نقد مرحوم بهرنگی ضمن تحسین از کتاب آقای کارنگ میگوید کتاب های زبان ترکی ما باید منعکس کننده واقعی طرزی باشد که ما صحبت میکنیم نه آنچه در کتابها مینویسند. مثلا در جائی بهرنگی مینویسد: «در زبان کنونی آذربایجان ما “با اسب” را “آت ایله” نمیگوئیم بلکه “آتینان” میگوئیم. “آت ایله” را میتوان در نوشته های مانده از دیگران پیدا کرد.»

این، بحث درازی است. هر زبان البته نوعی برای کتابت و نوشتار و انواع مختلفی برای گفتار و محاوره دارد. خود همین ها هم به انواع مختلف از نظر محل و زمان تقسیم میشوند. 40 سال پیش در ایران لغت ترکی آذری اصلا پیدا نمیشد. حالا هم خود ایرانی ها چندین لغت نوشته اند، هم لغت های چاپ کشور های دیگر در دسترس است و هم در اینترنت میتوان لغت های مختلف را دانلود کرد (اگر چه لغت های اینترنتی مجانی اکثرا ناقص هستند). اکثریت قریب به اتفاق این لغت ها مبتنی بر ترکی آذری «استاندارد» هستند که بیشتر نوع نوشتاری زبان، آن هم متاثر از ترکی جمهوری آذربایجان و ترکیه است در حالیکه همه ما میدانیم که مثلا در تبریز و یا اورمیه و اردبیل مردم در صحبت روزمره و واقعی خود طور دیگری حرف میزنند و مثلا «آت ایله» نمیگویند.

در بسیاری کشور ها ما لغت های زیادی برای زبان استاندارد داریم. در بعضی مملکت ها در عین حال برای لهجه های مختلف محلی (مثلا شهر ها و منطقه های مختلف) لغت های جداگانه نوشته و منتشر کرده اند و یا فرق های آن لهجه با نوع استاندارد را تحلیل نموده اند که از نظر ثبت و حفظ آن لهجه ها جالب و مهم است. من شاید اشتباه میکنم. اما من هیچ حائی ندیده ام که لغت لهجه تبریزی و یا اردبیلی ترکی بطوری جدی و فراگیر تهیه و منتشر شده باشد در حالیکه مثلا ترکی نبریز واقعا ویژگی های لغوی، دستوری و آوائی خود را دارد.

در ایام جوانی من دفترچه ای درست کرده بودم شامل لغاتی که مخصوص تبریز و دور و بر آن هستند و یا کلا در آذربایجان ایران بکار برده میشوند و در شمال و یا ترکیه این لغات را اصلا نمیشناسند و یا در خو د آذربا یجان ما به آن معنی رایج رایج نیستند اما وجود دارند ولی کاربردشان بتدریج کمتر و محدودتر میشود و احتمال کاملا ازبین رفتنشان هستند ویا لغاتی که ما بکار میبریم و در ترکی ترکیه و یا ترکی باکو هم بکار برده میشود اما ما در تلفظ آنها را تابع قوانین کاملا دیگری میکنیم که ویژگی های خود را دارند.

من مدتی پیش در یک مقاله از این موضوع نوشتم و از خوانندگان «چشم انداز» دعوت کردم که هرچه از این قبیل لغات میدانند بنویسند و بفرستند تا جمع کنیم چونکه بنظرم حیف است اینها گم و گور شوند. اما استقبال چندانی از این دعوت نشد. حتی مدتی بعد یک سایت مخصوصی به نام «تبریز تورکوسی» باز کردم که امکان آن را میداد که کاربران خود لغاتی را که میدانند و میخواهند مستقیما در آنجا وارد کنند. آن هم باصطلاح «نگرفت». حیف.

بنظرم فقط با «حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشود» و حفظ و تقویت زبان مادری فقط با شعار و یا انتقاد از حکومت عملی نیست. البته آن جنبه و لزوم تحصیل  زبان مادری نقش مهمی بازی میکند و کلید اصلی این کار هم در اراده سیاسی و اجرائی حکومت هاست – صرفنظر از اینکه این حکومت ها به چه گروه و سیاستی وابسته باشند. اما ما نمیتوانیم و نباید منتظر این تغییر و تبدیل تمایل حکومت بنشینیم بدون اینکه کاری عملی و مفید انجام دهیم.

مشکلات راه

کسانی که خواهان حفظ و تقویت زبان مادری هستند باید خود نمونه خوب دانش زبان و نوشتن و خواندن درست و روان باشند. شعار دادن و قربان صدقه زبان مادرى رفتن آسان است. اما نشانه نخست علاقه به زبان مادرى اين است كه آدم آن را ياد بگيرد – آن هم زبان و لهجه ای که خواهر و برادر و دوست و همسایه و همشهری و هموطن ترک زبان و آذربایجانی ما میفهمد و بکار میبرد و به قول مرحوم بهرنگی «مانده از دیگران» نیست. متاسفانه بعضى ها كه بيشتر از همه داد و بيداد ميكنند يا نميتوانند بطور درستى به ترکی خودمان بنويسند و بخوانند و يا تركى تركيه و يا باكو را تقليد ميكنند. در این زمینه، طوری که بعدا خواهیم دید، اگر در نوشتن و خواندن زبان ترکی آذربایجان ایران بیش از حد تحت تاثیر لغات، جمله سازی و تلفظ (1) فارسی (2) و یا ترکی ترکیه (3) و یا ترکی رایج جمهوری آذربایجان قرار بگیریم، در عمل آن هرج و مرجی که فعلا در این زمینه مشاهده میکنیم، بیشتر هم خواهد شد.

اگر به سایت ها و بخصوص شبکه های اجتماعی و فوروم ها و حتی روزنامه های ترکی آذری نظری بیاندازید چند تمایل مختلف و حتی ضد هم خواهید دید که:
١ – زبان نوشتاری بعضی ها از نظر واژگان و جمله سازی تقریبا سراسر فارسی است با یکی دو کلمه به ترکی، مثلا «وقتی که من وارد استادیوم اولدوم…».

٢ – از سوى ديگر بعضى ها که احتمالا مدت زیادی در ترکیه مانده اند بعضی واژگان و جمله سازی های مخصوص این کشور را بکار میبرند که برای آذربایجانیان ایران نامانوس و غریبه است. در ضمن این هموطنان اغلب از الفبای لاتین هم استفاده میکنند که کار را برای اکثریت بزرگ آذربایجانیان ایران حتی مشکل ترهم میکند، مانند:

Azerbaycan’lı gazeteci ve eylemci Erdebil istixbaratına çağırıldı.

٣ – و بالاخره مشكل ديگر استفاده بی مورد از واژگان و تعابیر مخصوص جمهوری آذربایجان است که در آذربایجان ایران رایج نیستند و اگر شما از آن ها استفاده کنید مخاطب آذربایجانی – ایرانی، شما را نخواهد فهمید و یا احساس خواهد کرد که این، لهجه ای «غیر خودی» است مانند: «زنجان شهرینده بین الخلق آنا دیلی گونو ایله باغلی آکسیا کئچیریلمیشدیر.» و یا: «نوروز بايرامی بيزيم ان اسکي و ان طنطنه‌ لي بايراميميزدير».

حالا شما تصور كنيد كه اگر اكثريت بزرگ آذربايجانيان ترك زبان كه در تركيه و يا باكو نبودند چنين جملاتى را از شما بشنوند حتى اگر با حدس و گمانه زنى اين جملات را بفهمند در مورد كسى كه اين جور صحبت ميكند چه فكرى خواهند كرد و بقول مرحوم بهرنگى چقدر او را “خودى” حساب خواهد نمود؟

٤ – یک عده دیگر به لهجه های غیر استاندارد شهر های مختلف مثلا تبریز و یا اردبیل مینویسند (مانند: «اوننان سورا گئددوخ گؤراخ نا وار نه یوخ…»). این طرز نوشتن در مقایسه با مدل های قبلی بیشتر منعکس کننده «زبان خود ما»ست و خیلی ها هم هستند که علاقه دارند ببه لهجه محلی شهر و روستای خود بنویسند اما مشکل این طرز نوشتن در آنست که استاندارد نیست یعنی طرزی نیست که لزوما همه ترک زبان های آذربایجان ایران آن را «زبان خودشان» بدانند.

حالا برای مقایسه مثلا یک نگاهی بکنید به یک نمونه ای از «حیدر بابایا سبلام» مرحوم استاد شهریار:

شال ایسته دیم من ده ائوده آغلادیم
بیر شال آلیب ، تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله قاشدیم ، شالى ساللادیم
فاطمه خالا منه جوراب باغلادى
خان ننه مى یادا سالیب ، آغلادى

احتمالا همگی قبول خواهیم کرد که این، یک نمونه استاندارد، روان، قابل فهم برای ما و«زبان خودی ما» با واژگان و جمله سازی ترکی آذری ایران است.

اما خواندن و نوشتن ترکی آذربایجان ایران نمیتواند محدود به فولکلور و ادبیات روستا باشد. در این زمینه به کار جدی، مطالعه و خواندن و نوشتن، ثبت، و کار نشریاتی احتیاج مبرم است، آن هم نه (ویا نه فقط) محاوره روزمره، شعر و ادبیات بلکه در باره زبان، ادبیات، سیاست، تاریخ، علوم مدرن و غیره. یک مطلب مهم دیگراینست که برای ما که زبان مادری خود را هیچ تحصیل نکرده ایم نوشتن و خواندن شعر و ادبیات سنتی و فولکلوریک به درجه نوشتن، ترجمه کردن و یا خواندن و فهمیدن مطالب علمی و تخصصی مشکل نیست و همه ما میدانیم که وقتی مثلا در باره تاریخ و سیاست و یا پزشکی و مهندسی صحبت میکنیم بیشتر کلمات و جمله سازی های فارسی بکار میبریم چون مترادف های اغلب لغات فنی و تخصصی را به ترکی آذری ایران نداریم و بنا براین از تعابیر فارسی استفاده میکنیم و یا اگر خیلی علاقه داشته باشیم که لغات ترکی بکار بریم به سراغ لغات و تعابیر جمهوری آذربایجان و ترکیه میرویم (مانند «حجیره» بمعنای «سلول» در بیولوژی، «گراماتیکا» بمعنای دستور زبان و یا «اوخول» به معنای مدرسه) که برای مردم خود ما نا آشناست.

سه معیار اصلی

من هنوز مانند 25 سال پیش فکر میکنم سه معیار اصلی برای پیشرفت و استحکام وضع اجتماعی یک زبان وجود دارد: (1) الفبا، (2) استانداردیزاسیون و (3) مدرنیزاسیون. تمام مشکلاتی که در بالا ذکرگردید هر کدام به نوعی مشمول یکی از این سه گروهبندی میشود. طوری که در مقالات دیگری هم سعی کرده ام توضیح بدهم ریشه اصلی این مشکلات البته و بیشک در آنست که زبان ترکی آذربایجان در مدارس ایران تدریس نمیشود. این، مربوط به سیاست حکومت هاست و معلوم نیست کدام حکومت ایران و کِی به این نتیجه خواهد رسید که تحصیل بزبان مادری برخلاف تصور حاکم، نه باعث جدائی و تفرقه بلکه وحدت و برابری بیشتر مردم یک کشور خواهد شد.

شور و شوقی که بسیاری از روشنفکران ترک زبان آذربایجان ایران امروزه در حفظ و تقویت زبان مادری خود نشان میدهند بخصوص اگر مشکلات و محدودیت های سیاسی در نظر گرفته شود، بسیار تقدیر آمیز است. اما نگرانی من آنست که اگر این کوشش ها (بخصوص در عصر اینترنت که هیچ کنترل و هماهنگی در آن موجود نیست) مشکلاتی را که در بالا ذکر شد در نظر نگیرند در نهایت در شرایط عدم امکان تحصیل به زبان مادری، میتوانند حتی به هرج و مرج بیشتر در استفاده از زبان ترکی آذربایجان در ایران منجر شوند.… ادامه خواندن

اوجالان: سیاست بجای اسلحه

 

امروز اولین روز سال نو و بمناسبت عید نوروز پیام بسیار مهم عبدالله اوجالان رهبر «حزب کارگران کرد» ترکیه (پ. کا. کا.) در شهر دیاربکر در حضور جمعیتی چند صد هزار نفره خوانده شد. در این پیام رهبر زندانی کرد های ترکیه که به حبس ابد محکوم شده و در جزیره ایمرالی دریای مرمره بسر میبرد تمامیت ارضی ترکیه را قبول کرده از نیروهای مسله پ. ک. ک. میخواهد ترکیه را (به قصد عراق) ترک کنند. «امروز همزمان با این عید باستانی و ملی خاورمیانه و آسیای مرکزی مرحله حدیدی شروع میشود: گذار از مرحله مقاومت مسلحانه به مرحله ساست دمکراتیک،مرحله ای که حقوق دمکراتیک و آزادی ها در آن اساس (زندگی اجتماعی) را تشکیل خواهد داد. مرحله برادری و مبارزه مشترک بین ترک ها و کرد ها، درست مانند آنچه که در زمان جنگ استقلال ملی (زمان آتاترک) شاهدش بودیم.»

گزیدەایی از پیام عبدالله اوجالان:

در ابتدا به مردم دیاربکر، زنان، مردم ترکیه و همەی مظلومان سلام می فرستم.
مبارزەی ما بر علیه بی عدالتی، ستم و هرگونه تبعیض است.
ما از امروز برای ترکیە و خاورمیانەایی دمکراتیک مبارزه می کنم.
توافقی که بر اساس راهکارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حاصل می شود.
از این پس سلاح ها خاموش شوند و راهکارهای سیاسی در پیش گرفته شود.
من امروز در حضور میلیون ها نفر می گویم: سلاح نه، سیاست در پیش گرفته شود.
این به معنای دست برداشتن از مبارزه نیست، به معنای درپیش گرفتن روش های سیاسی مبارزه است.
دولت ترکیه سیاست انکار و امحا را باید کنار بگذارد. دوران اختلاف و جنگ نیست، بلکه باید توافق، همکاری و بخشودن را در دستور کار خود قرار داد.
از کردها و ترک ها می خواهم در چارچوب میثاق ملی (قبول مرز های جمهوری ترکیه) به چارەیابی صلحجویانه مسائل بپردازند.
سلام بر تمام مظلومان و تمام آنهایی که در تلاش برای رسیدن به حقوق دمکراتیک هستند. سلام بر زاگروس و خاک بین النهرین و تمام ملت هایی که در آنجا زندگی می کنند. سلام بر خلق کرد.
از دویست سال گذشته، دول امپریالیستی با دخالت های خود خواستار برهم زدن همگرایی میان خلق هایی بودند که در این جغرافیا زندگی می کنند. اما مردم این منطقه که آتش نوروز را در سینەی خود نهان کردەاند خواستار برادری و آشتی هستند.
امروز می بینم که مبارزەی ما به جایی رسیده است که باید روش های سیاسی را در پیش گرفت. مبارزەی ما بر علیه هیچ نژاد و مذهب و ملتی نبوده است. مبارزه ما بر علیه بی عدالتی و برای احقاق حقوق مظلومان بوده است و به این مسیر ادامه خواهیم داد.
ای جوانان و ای زنانی که به پیام من گوش فرا می دهید. از امروز از مرحلەی جنگ به دوران مبازرەی سیاسی گام خواهیم نهاد.
ما دهها سال  برای این خلق مبارزه کردیم. سلام بر شما. این مبازات به هیچ وجه به هدر نرفت، هویت کردها احیا شد.
به شهادت میلیون ها نفر می گویم که از این پس مرحلەی جدیدی آغاز خواهد شد. به جایی رسیدەایم که از این پس باید سلاح ها خاموش شوند و به روش های سیاسی اهمیت داد.
امروز ما به مرحلەایی رسیدەایم که نیروهای مسلح به بیرون مرزها عقب نشینی کنند.
این به معنای پایان یافتن مبارزه نیست، بلکه آغاز شیوەایی نو از مبارزه است. باید پذیرفت که حقوق همەی مردم و دمکراسی تحقق یابد.
خطاب به مردم ترکیه: کردها و ترک ها نزدیک به هزار سال در آناتولی با همدیگر زندگی کردەاند. دولت های کاپیتالیستی که سرزمین های ما را تقسیم کردند به هدف و خواست خود دست نیافتند. از این پس باید ستمی که بر مردم رفته است به یکسانی مبدل شود. با حفظ تفاوت ها باید حقوق مردم تحقق یابد.
دوران جنگ تمام شده، دورانی فرا رسیده که باید به صلح رسید و همدیگر را بخشید.
دمکراسی نو و راهکارهای نو برای از بین بردن تبعیض باید در دستور کار قرار داده شود.
ما خواهان آنیم که در قبال تمام قدرت هایی که خواهان سرکوب مردم هستند خود را سازماندهی کنیم. مردم باید باردیگر و باهمدگیر به پا برخیزند.
این نوروز برای همەی ما مژدە ای نو است. ما منکر هیچ جریان و هیچ کسی نیستم. خواهان رسیدن به حقوق همەی مردم منطقه هستیم.
زمینەسازی برای مبارزەی سیاسی گفتگو ضروری است.
سلام بر تمام آنهایی که چنین مسئولیتی را قبول می کنند.

بژیت نوروز

21 مارس 2013

عبدالله اوجالان، زندان ایمرالی

طبق توافقی بین حکومت آنکارا و رهبر زندانی پ. ک. ک. پارلمان ترکیه قانون اساسی جدیدی را تا آخر تابستان 2013 تصویب خواهد کرد که طبق آن تمامیت ارضی جمهوری ترکیه برسمیت شناخته میشود، برابری حقوق همه گروه های اجتماعی و قومی تامین میشود و به مردم اجازه طرز اداره محلی داده میشود. اگر این توافق با موفقیت عملی گردد مبارزه مسلحانه ای که پ. کا. کا. و عبدالله اوجالان برای مدتی بیشتر از 30 سال علیه ارتش ترکیه به پیش برده است به پایان خواهد رسید و در مناسبات اقوام مختلف ساکن ترکیه و حقوق دمکراتیک آنان تغییری بنیادین روی خواهد داد.… ادامه خواندن

به کار بردن تعبیر«ترکی آذری» غلط نیست

TDTD

عباس جوادی – 26 سال پیش در یک مجله چاپ استانبول* مقاله ای در باره نام زبان ترکی آذربایجان نوشته بودم. اجازه دهید کم و بیش همان حرف ها را بطور خلاصه تکرار کنم:

یکم: زبانی که ما در آذربایجان بکار میبریم، زبانی ترکی است. ما هم آنرا «تورکی» مینامیم.

دوم: «ترکی» عموما به زبان استانداردی گفته میشود که زبان رسمی اکثریت مردم ترکیه است.

سوم: آن یکی، «ترکی ترکیه» است یعنی گونه ای از ترکی که در ترکیه صحبت میکنند. این یکی، «ترکی آذربایجان» است یعنی گونه ای از ترکی که در آذربایجان صحبت میکنند.

چهارم: بین مردم عادی خیلی ها هستند که بخاطر مرکزیت این شهر ها، به آن یکی «ترکی استانبولی» و به این یکی «ترکی تبریز» میگویند. اما وصل کردن نام یک زبان به یک شهر احتمالا کار درست و دقیقی نیست.

پنجم: زبان ها و لهجه های ترکی به درجه های مختلف بهمدیگر نزدیک و یا از همدیگر دورند. نزدیکترین ها به زبان ما آذربایجانیان ترکی ترکیه و تا حدی ترکمنی است. اوزبکی را هم تا حدی میفهمیم. اما فهمیدن قزاقی و قیرغیزی برای ما ها کار آسانی نیست.

ششم: بعضى از این گونه های ترکی بهمدیگر نزدیک تر و بعضی از همدیگر دور هستند. بخصوص با تشکل دولت های مستقلی مانند قزاقستان، ترکمنستان اوزبکستان و غیره امروزه نمیتوان به همه و تک تک این گونه های خانواده بزرگ زبان های ترکی فقط نام «ترکی» را داد. در ایران 300-400 سال پیش به ترکی ما «ترکی صفوی» و یا «ترکی قیزیلباشی» هم میگفتند. تا اوایل قرن بیستم در قفقازو روسیه به زبان ترکی آذربایجانیان عموما «ترکی» و حتی«تاتاری» میگفتند.

هفتم: ترکی ما به ترکی ترکیه از همه نزدیکتر است. اما بین این دو هم فرق های زیاد لغوی و دستوری و تلفظی هست. بعضی ها این بحث را سیاسی و ایدئولوژیک کرده اند. بعضی ها میگویند همه اینها از ترکی ترکیه گرفته تا قزاقی و اویغوری عموما «ترکی» هستند با «لهجه» های گوناگون. این بحث ها این جنبه درست را دارند که بهر حال همه اینها یک ساختار کلی دارند و از یک سرچشمه آب میخورند : از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ترکی. مثل فارسی ایران، کردی، بلوچی، گیلکی، و مازندرانی و بدخشی و غیره که خانواده بزرگ زبان های ایرانی را تشکیل میدهند. اما وقتی این بحث غیر عملی میشود و به درد نمیخورد که بخواهید معین کنید منظور کدام ترکی است؟ ترکی آذربایجان یا ترکی ترکیه؟ نام «ترکی» و یا «تورکی» معین نمیکند که منظور کدام ترکی است همانگونه که درست و کافی نیست به فارسی تاجیکی، فارسی دری افغانستان و فارسی ایران و همچنین گیلکی و یا کُردی و تالشی فقط یکجا «فارسی» گفت.

هشتم: علاوه کردن یک پسوند به نام یک کشور و یا منطقه برای نامیدن یک زبان شاید بعضا رایج است اما اصولا درست نیست: مثلا «کانادائی» یعنی چه؟ انگلیسی کانادائی یا فرانسوی کانادائی؟ از زمان شوروی به بعد در جمهوری آذربایجان زبان ترکی آنجا را فقط «آذربایجانی» نامیدند و احتمالا این کار و اصرار در این نامگذاری دلیلی سیاسی داشت تا به ترکی بودن زبان اکثریت مردم آذربایجان سایه بیاندازند و مانع احساس نزدیکی مردم با ترک زبان های ترکیه شوند. از آن زمان ببعد در باکو به زبان ما «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند و هنوز هم در جمهوری آذربایجان اکثریت مردم زبان مادری خود را «آذربایجانجا» مینامند و نه «تورکجه» و یا «تورکی».

و اما تعبیر «آذربایجانجا» هم در ایران رایج نیست و هم اساسا مثل تعابیر«کانادائی» و یا «استرالیائی» درست نیست. در آذربایجان ترکی هم حرف میزنند، بعضی ها کردی و تالشی و یا ارمنی و آسوری هم حرف میزنند. نام «آذربایجانی» معین نمیکند که منظور ترکی آذربایجانی است.

نهم: بنظر من، ما، بین خودمان که «تورکی» میگوئیم و خوب است. اما وقتی میخواهیم تفکیک کنیم که منظور ما کدام ترکی: ترکی آذربایجان و یا ترکی ترکیه است بهتر است بگوئیم «ترکی ترکیه» ودر مقابل: «ترکی آذربایجان»، «ترکی آذربایجانی» و یا «ترکی آذری» که معین شود منظور آن نوع ترکی است که در آذربایجان استفاده میکنند. در ترکیه و غرب هم اصولا به زبان ما فقط «آذری» میگویند که تعبیری کوتاه تر است و تلفظش راحت تراز «آذربایجانی» و «ترکی آذربایجانی» و غیره. برخلاف تعصب و اصرار بعضی ها این تعبیر «ترکی آذری» هم غلط نیست.

دهم: از این تعبیر ها دو جناح با دو نگرش کاملا متفاوت و متضاد در مورد لفظ «آذری» حساسیت دارند. یک جناح ترک های ناسیونالیست که میگویند وقتی «آذری» میگوئیم حتما اشاره ای به زبان قدیم آذربایجان میکنیم و میخواهیم ترکی بودن زبان کنونی را نادیده بگیریم. بنظرم این حساسیت موردی ندارد. در ترکیه هم غالبا به زبان ترکی ما «آذری» و یا«آذری جه» میگویند وغربی ها هم «آذری» میگویند. اگر این تعبیر به معنای ترکی آذربایجانی کنونی تا این حد مورد استفاده قرار میگیرد بنا براین بدی ندارد و غلط نیست. امروز وقتی فلان کس اهل ترکیه و یا آمریکا «آذری» میگوید منظورش زبان فارسی هزار سال پیش که در آذربایجان و قفقاز بکار میرفت، نیست، ترکی آذربایجانی و یا ترکی آذری است.

بعضی ناسیونالیست های ایرانی هم به جنبه ترکی زبان ما ایراد میگیرند که گویا این، در تضاد با ایرانی بودن ماست که اصلا ربطی ندارد و این حساسیت ها ظاهرا بدان جهت است که این افراد تصور میکنند که هرکس ایرانی باشد باید حتما زبان مادری اش فارسی باشد و اگر زبان مادری بعضی از ایرانیها را ترکی بنامیم وحدت ملی ایرانیان متزلزل حواهد شد! در حالیکه در ایران ده ها زبان و لهجه رایج است، یکی هم ترکی. ترکی ترکمنی و قشقائی هم هست. ربان ها و لهجه های دیگری هم هستند مانند کُردی، عربی، بلوچی و غیره. همیشه هم بوده و ایران هم تجزیه نشده. بالاخره نمیشود که نام یک زبان را صرفا با حساسیت ها و نگرانیهای سیاسی و ایدئولوژیک اینطرف و آن طرف کشید.

یازدهم و نتیجه: اگر از این بحث ها جنبه ایدئولوژیک و ناسیونالیستی را بگیریم خیلی بهتر و درست تر خواهد شد. عملی تر و راحت ترش هم همین است.

————————-

*Türk Dünyası Tarih Dergisi, Istanbul, Haziran 1987… ادامه خواندن

سوء استفاده تبلیغاتی از بازی های فوتبال

Azerbaijan Is Not Iranدر بازی اخیر «تراکتورسازی» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. خبرگزاری های ایران گفتند شش نفر در این رابطه بازداشت شده است. اما تعداد کسانی که این اقدام تبلیغاتی را کرده اند علی الاصول باید بیشتر از شش نفر باشد زیرا باید عده ای هرکدام پارچه کوچکی را در زیر پیراهن و زیر شلواری خود قاچاقی وارد استادیوم کرده، با هم نشسته و در استادیوم این پارچه ها را بهم متصل کرده و آنها را بصورت یک پلاکارد گرفته باشند تا چنین تصویری بوجود بیاید قبل از اینکه ماموران انتظامی آنرا جمع کنند. بعضی سایت های آذربایجانی حدس زده اند که برای تمام این کار تبلیغاتی از جمله سازماندهی آن قبل از بازی و مرحله اجرائی آن اصولا و حد اقل بین 30-50 نفر لازم بوده است.

طبیعتا این، یک کار تبلیغاتی بود. در حالیکه رسانه های حکومتی ایران ابتدا در این مورد اصلا گزارش ندادند، کسانی که طرفدار جدائی آذربایجان از ایران بودند فورا از این اقدام استفاده کرده در رسانه های خود (بخصوص در اینترنت) کوشش کردند وانمود کنند که همه جمعیت 70 یا 80 هزار نفری استادیوم «سهند» تبریز طرفدار این شعار بودند!!

یک نمونه دیگر هفته گذشته بازی «تراکتور سازی» و استقلال در ورزشگاه «آزادی» تهران بود:

همچنانکه در ویدئو میبینید یک عده زیادی، شاید ده هزار نفر و شاید حتی بیشتر شعار هاو ترانه های مختلف در طرفداری از آذربایجان مانند شعار «یاشاسین آذربایجان» سر میدادند. خوب، این طبیعی است. مگر همه ما حاضر نیستیم بگوئیم «یاشاسین آذربایجان!» حتی اگر سرسختانه مخالف جدائی آذربایجان از ایران باشیم؟

اما در این ویدئو فقط عده قلیلی، حدود 10-15 نفر بودند که انگشتانشان را به علامت «گرگ خاکستری» (دست شاخدار) ناسیونالیست ها و پان ترکیست های افراطی ترکیه بلند کرده بودند (این کار را احمدی نژاد هم در آذربایجان کرده بود بدون اینکه معنایش را بداند!). بعضی ها باز فورا تلاش کردند با سوء استفاده از این بازی (و حتی بعضا دستکاری ویدئو) چنین جلوه دهند که تمام آن جمعیت و یا حد اقل تمام طرفداران آذربایجانی «تراکتور سازی» در این ورزشگاه با نشان دادن انگشتشان به علامت «گرگ حاکستری» از اندیشه های پان ترکیستی دفاع کرده اند.

02

یک بابائی هم آنجا در محل اجتماع طرفداران «استقلال» پرچم ارمنستان را بلند کرده بود.همان پان ترکیست های افراطی باز هو کردندو چنین وانمود نمودند که همه «فارس ها» و طرفداران «استقلال» به نشان مخالفت با آذربایجانی ها پرچم ارمنستان را بلند کرده اند!! آخی نه ربطی وار؟

حتی بد تر: در هر دو طرف یک عده واقعا انگشت شمار ولی لات و شلوغ کن بودند که فحش های رکیک به تیم مقابل داده و حتی این فحش های ناموسی و رکیک را به «مسئله ترک و فارس» مربوط کردند. یک نمونه مشخصش « …. هرچی ترکه» بود که یک گروه کوچک داد میزد و گروه کوچک طرف مقابل به ترکی جواب میداد «هاردا گوردون فارس… ». بی سانسورش را حتما نمیخواهید. حتی ویدئوش هم در یوتیوب هست. این گروه ویدئوی آن گروه را در یوتیوب گذاشت و آن گروه ویدئوی این گروه را تا که نشان بدهند که طرف مقابل بی تربیت است اما «ما معصومیم»!!

بعد هم اسم این را میگذارند «مبارزه» در راه ملت و یا ورزش!

خوب، این ها همه از آن کلک های تبلیغاتی است که همه ما با آن آشنا هستیم. یا نیستیم؟… ادامه خواندن

ایران ۳۷۰ سال پیش از نگاه سیاح عثمانی (6): قزوین، نهاوند و همدان

سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی (۱۶۱۱-۱۶۸۲) که حدودا ۳۷۰ سال پیش دیده‌های خود را از ده‌ها مملکت و سرزمین جهان آن دوره در یازده جلد به قلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران آن زمان، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنان دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان به دور مانده‌است.

در رابطه با دوره صفوی، تاریخ‌نویسی ایرانی از قرن بیستم به بعد به خوبی از تواریخ و سیاحتنامه‌های اروپایی استفاده کرده، اما سفرنامه‌های شرقی مورد توجه چندانی قرار نگرفته اند. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامه‌ها به زبان‌های اصلی خاورمیانه یعنی عربی، فارسی و ترکی است، در حالی که در باره همین دوره می‌توان آثار فراوانی به زبان‌های اروپایی یافت.

​چلبی از سیاحان معدودی است که از عثمانی برخاسته، در کشور‌های دیگر و همسایه سفرکرده و خاطرات سفر خود را به زبان خود، یعنی ترکی عثمانی ثبت کرده‌است. این در عثمانی مصادف است با زمان سلطان مراد چهارم و در ایران زمان سلطنت شاه صفی. یعنی مدت کوتاهی پس از عقد قرارداد صلح بین ایران شیعه و صفوی، و عثمانی سنی.

چلبی دو بار (۱۶۴۷ و ۱۶۵۴) به ایران رفته و دیده‌ها و یا گاه شنیده‌های خود را از شهرها و ولایات گوناگون شمال غرب ایران آن دوران از قبیل تبریز، اردبیل، ارومیه، مراغه، همدان، نخجوان، گنجه، ایروان، تفلیس، دربند و باکو به قلم آورده‌است. در آن دوران هنوز شرق مسلمان تحت حاکمیت دو امپراتوری بزرگ عثمانی و صفوی بود وهنوز قفقاز از ایران جدا نشده بود.

از این خاطرات تنها شرح مختصر سفر تبریز همراه با توصیف بسیارمختصری در باره مراغه، اردبیل و ایروان در سال ۱۳۳۸ از سوی مرحوم حسین نخجوانی به فارسی ترجمه و در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز به چاپ رسید، اما باقیمانده این بخش نسبتا بزرگ هنوز به فارسی ترجمه و چاپ نشده‌است. ترجمه کامل و مقایسه‌ای انگلیسی مجموعه بخش ایران صفوی از سیاحتنامه اولیا چلبی در سال ۲۰۱۰ توسط حسن جوادی و ویلم فلور انجام شد و از سوی انتشارات «میج» در آمریکا به چاپ رسید.

رادیو فردا در سلسله مقالات هفتگی، چکیده مهم‌ترین جنبه‌های بخش ایران این خاطرات را به خوانندگان خود تقدیم می‌کند. تلخیص و ترجمه از اصل ترکی عثمانی به فارسی و از سوی عباس جوادی انجام گرفته‌است. آنچه در زیر خواهید خواند، بخش ششم و پایانی این سلسله است.

جا دارد تاکید کنیم که مطالعه پانویس‌ها به درک بهتر متن و شرایط آن دوره تاریخی کمک خواهد کرد. تصویرهای این نوشته از سفرنامه‌های سیاحان اروپایی تا اواخر قرن نوزدهم است. آنچه که در داخل پرانتز خواهید خواند، توضیحات مترجم است.

اوصاف قلعه و شهر قزوین – خان نشینی است وسیع و پراهمیت که در عراق عجم و سرحد ایالت بغداد قرار دارد. خان آن شاه صفی قلی جیغالی علی خان نام دارد که از خاک هرمز آمده و خانی است بنام و صاحب کلام. دوازده حاکم زیر حکم او هستند که آنها نیز به نوبه خود حکومت می کنند و قانون ایران زمین چنین است. سیصد و چهل و پنج روستای بزرگ تحت حکومت اوست که هرکدام از آنها خود چون شهری وسیع است. قزوین دارای ملا، مفتی و نقیب الاشراف خود است و دویست مسجد دارد. مسجد و محراب هست، اما جماعتی نیست که به این مساجد برود. چندین و چند مدرسه، تکیه و مکتب دارد. چشمه های بسیار هم دارد، اما مردم اکثرا به کمک گاو از چاه آب می کشند. در داخل شهر جویبارهای آب موجود نیست، اما درنزدیکی بازار و مسجد بای طمور خان چشمه و جویباری هست که نشان از آب کوثر دارد، اما به خلق شهر کفایت نمی کند. قزوین حدود سیصد قصر دارد که مشهورترینشان عبارتند از قصر مخصوص خان ها، قصر ملاجاء، قصر منشی، شاه بندر و «سرای آقا». به گفته آقای کلانتر دو هزار و هفتاد دکان دارد. برخی از آنان کارگاه هستند. بازار سرپوشیده ندارد. قهوه خانه ها و دکان های سلمانی اش بسیار تمیز هستند. به غیر از این، هفده هزار چاه در باغ و بوستانش دارد که همه عمارت های شهر از همین چاه ها آب می گیرند. در قزوین استادان برجسته طبابت و جراحی از دیار های گوناگون جمع آمده اند که از میان آنان گنجعلی حقا که جراحی بی بدیل است.  اقوامی که در داخل شهر گردآمده اند کُرد های شاهی و و قوم دیلمی است. هنگامیکه حقیر از این شهر دیدن کرد، بیست و دو شاعر صاحب دیوان در شهر بود، از جمله همایی، کاشایی و پنجاهی.

لباس و نام و زبان مردم قزوین: مردان شهر سربند رنگارنگ و دستار سفید بر سر بندند و پیراهن و جامه چند رنگ پوشند. زنانش پیراهن سفید بر تن کنند، پیچه و روبند بندند، چادر و برقع پوشند و پای افزار چند رنگ بر پا کنند. اکثر القاب مردان چنین است: علی بشنو، قلی سنجه، میرزا جلی، حیدر قلی، هرمز آقا. القاب زنان هم چنین است: ثمه خانم، هویدا، ماهیه، هما خانم. نام غلامان: فراج غلام، سرند غلام، الوند غلام، بوداق غلام. نام کنیزها و جاریه ها: زبیده، دمساز، چاره ساز، مه پاره، عشوه باز و شهناز. اکثر اهالی قزوین عارف و ظریف، فصیح و بلیغ هستند و از این رو با همدیگر به فارسی نازک (ظریف) سخن گویند، اما عربی نیز می دانند. زبان و اصطلاحاتشان: جمله خلق قزوین کُردی، ترکمانی یقه، فارسی، عربی و پهلوی می دانند، اما نوکرانش (سربازان و خدمتکارانش) به لهجه مغولی سخن گویند. از آنجا که هوای قزوین معتدل است، اهالی آن اکثرا سپید رو، قوی بدن و گاه گندم گون هستند و قد و قامتشان میانه حال است. جوانان قزوین در عراق عجم، کاشغر و خراسان با حسن جمال و لطف اعتدالشان مشهورند.

محصولات، خوردنی ها و گردشگاه های قزوین: هفت گونه گندم دارد و جوی آن دانه دار است. لوبیای دانه دار و فراوان دارد. نان «چاغل» اش مانند گل پنبه سفید است. نان لواش، کعک همدانی، شوربا و آشوره اش در دیار دیگر یافت نمی شود. چهل گونه گلابی دارد. انگور آبدار، آلوی خوشخوار، بادام و شفتالو، خربزه و هندوانه اش معروف است. هر سوی قزوین گردشگاهی است همانند روضه رضوان،  لیکن شناخته ترین آنان عبارتند از: هزارباغ، چارباغ شاهان، قویاخ باغ شاهان و باغ های خیابان و مندی ماه.

اوصاف شهر نهاوند – سخندانان عجم این شهر را «نهراوند» نامند. به زبان مغولی نامش «ساره سوری» یعنی قلعه «ساره» است. داخل قلعه حدود یکهزار باغ و خانه هست. خان نشینی جداگانه است.در گذشته، خان شهر یک گرجی صاحب کرم به نام «بوری خان» بود. چهار مسجد دارد، از جمله مساجد عمر، ساریه وهارون الرشید. چندین بار دچار حمله و قتل وغارت شده و به دست تیمور و آل عثمان خراب گشته، اما دوباره معمور شده است. شهری است باستانی در عراق عجم و نزدیکی همدان که از پایتخت های پادشاهان قدیم است. محیطش برابر با یکهزار قدم است. خان شهر سه هزار نوکر برگزیده دارد. مردمش کُردها و شیعه ها هستند (38) . اشراف و اعیان، جراح و طبیبان بسیار دارد. مردمش جامه های رنگی پوشند و زنانش تاج سیم و زر بر سر نهند. نقاب بر رخسار زنند و کفش های سبز آسمانی پوشند. نام زنانش از جمله چنین است: گل دمیده، گل دمدم، گل اندام، گلچین، گل شاخ، گل بوی، عطر شاه، نومه خان، نومیکه خان، هما خان، النجه خان، گلرخ، پری پیکر. نام غلامانشان چنین است: ترمد، جان بولاد، های های، وای وای، های قلی، وای قلی، قرجفا، حرم، کندیرلی، قره قای، بای اولان، سنده ی، سوندل، غلام شاد، شادی. برخی نام های کنیزان و کنیزان آزادشده چنین است: جکه جان، جدارلی، زنبقه، سنبله،، سنبله، فدنه، خناسه، سنّته، یمانه، پیمانه، کندیده، خرّمه، سراه بان، سروقد، درخشان، شهناز و جان جهان. هفت حمام دارد که حمام های پیر بوداق خان، سنان پاشا و منشی آقا معروف ترینشان است. یکصد و سی حمام خصوصی در قصرها و اقامتگاه های شخصی مردم هست. آنها که این را (به من) گفته اند از این جهت احساس غرور می کنند ومن می دانم که آنها حقیقت را می گویند. ولایت نهاوند یکصد و پنجاه روستا دارد که هرکدام به اندازه یک شهر بزرگ است و مسجد و کاروانسرای خود را داراست.

اوصاف شهر همدان – به گفته مورخین عجم، عرب و هندوستان و همچنین «تاریخ ینوان یونان» (39) بانی این شهر جمشید ابن شداد بود که در کوه بیستون گنجی عظیم یافت و همین ثروت را صرف ساختن این شهر نمود. در تاریخ مقدیسی ارمنی، از این شهر همچون «مردجواز» نام برده می شود. در زبان مغولی به این شهر «قالجاق» می گویند و در زبان یونانی نام آن «دارینه» (دارانیا) است، زیرا همدان یکی از پایتخت های پادشاه دارا بود. کردها این شهر را «هم اودان» می نامند که معنی ««شهر پرآب» می دهد. اما نام فارسی این شهر همدان است. قلعه شهر به شکل مثلث و محیط آن برابر با چهار هزار قدم است. خندق دور و بر این قلعه عمیق نیست، زیرا دیوار های قلعه بلند نیستند. چهار دروازه با نام های قم، بیستون، درگزین و بغداد دارد. در داخل قلعه حدودا دوهزار حجره کوچک هست. این قلعه ضمنا دارای حمام، مسجد، خان و دکان های خود است. به اندازه کافی اسلحه و توپ هم دارد و یکهزار سرباز در آنجا مستقر هستند. ایالت همدان شامل حدودا پانصد روستای آباد است. خان نشینی جداگانه است. «جان آپای» که خان شهر است، سه هزار غلام، زنده خوار و حدود سه هزار اسب سوار جنگاور و دلاور دارد. یک ملا، خواجه انام (40) سید السادات (نقیب السادات، رییس سید ها)، دیز چوکن آقاسی (رییس غلامان)، یساول آقاسی (رییس نگهبانان)، کلانتر، منشی، داروا (41) و شهبندر (رییس ماموران گمرک و بازرگانان) دارد. نُه عدد مدرسه دارد که حجره هایش خالی هستند (شاگردی ندارند). چهل مکتب کودکان دارد که مشهورترینشان خرم آباد، جهانشاه، گنج یار و هماوران هستند. یازده تکیه صوفیان دارد که معروف ترینشان تکیه های گنج یار، امام تقی، عرب جباران و شاهرخ نام دارند. همه آنها درویشان بکتاشی هستند. یکصد و پنجاه چشمه و تعداد زیادی «سبیل» (چشمه های عمومی برای استفاده مردم) در کوچه و بازار دارد. محله های کنار شهر که در دامنه کوه بیستون قرار دارند، شامل سه هزار خانه هستند. این خانه ها حصار و دیوار ندارند و به همین جهت خلقش از دست کُردها تحت آزارند. شاهراه ها و کوچه و بازارهای همدان پاک و تمیزند، زیرا از آنجا که شهر در دامنه های کوه بیستون قرار دارد، بیش از سیصد جویبار به آرامی به شهر جاری است. حبوبات و گیاهانش فراوان، اما میوه اش اندک است.

ستایش کوه بیستون عبرت نمون – کوه بیستون چندان بلند نیست، لیکن بخاطر عبرت نما بودنش، مشهور آفاق است، زیر این کوه را تراشیده و کنده اند. در محوطه زیر کوه اگر چند  هزار سرباز نیز جمع شود، جایشان تنگ نمی شود. زیر صخره ها همانند صحرای وسیعی است با حوض و آشیانه های وحوش و پرنگان گوناگون. اما این صحرا بدون هیچ ستونی زیربیستون قرار گرفته و با اینهمه کوه فرو نمی ریزد. از این جهت به آن «بیستون» گویند. کردها، ترکمانان افشار و ترکمانان یقامان (یقه) همراه با هزاران راس احشام خود شش ماه گرم تر سال را در آنجا استراحت می کنند.

شهر همدان و مردم آن – در بازارهای شهر بسیاری فواره ها و شیرهای عمومی آب هست که در ماه تابستان آب زلالی به سردی یخ در اختیار مردم می گذارد. مجموعا هشت هزار ساختمان دارد. مشهورترین این ساختمان ها حمزه سلطان، پیر بوداق و الم شاه خان نام دارند. در سه منطقه شهر مهمانسراهای رعنا دارد. کاروانسرای فرهاد پاشا و مهمانخانه لوند خان معروف ترینشان است. یازده خان و بازارچه دارد که بازرگانان هند، سند، روم، عرب و عجم در آن دکان ها مال خود را به فروش می رسانند. در های آن از فولاد نخجوان است. بازار اصلی اش دوهزار دکانچه دارد و پاک و تمیز است. اما بنای این دکان ها به خوبی دکان های حلب، شام و بورسا (در غرب آناطولی) نیست. کوچه ها و جاده های همدان چوب فرش است. هفت حمام عمومی و تخمینا دویست حمام در قصرها و اقامتگاه های شخصی وجود دارد. رنگ و روی مردم: جمله مردمش سیاه وش و گندم گون، قدبالا و تواناهستند. مردان همدان پیراهن چند رنگ می پوشند و سربند و تاج چند رنگ صفوی بر سر می کنند. شلوارشان به پایپوششان بند است. جامه سبز و یا چند رنگ و کفش سبز، سورمه ای و یا نارنجی به پا می کنند. زنانش کلاه نمدین (عراقی) طلایی و یا نقره ای و عرق چین دیبا بر سر می کنند و چهره خود را با برقع حریر و پیکر خود را با چادری از کتان مرغوب می پوشانند و به این طرز در کوچه و بازار رفت و آمد می نمایند. برخی از نام های مردان همدان: قره خان، قره جان، قره قول خان، قره یبره، سیف الدین، شمسی، خرم قای، صونقور قای، شاه لوند قای، کیجه بای، الوند آقا. برخی از نام های زنان همدان: مرجنه خانم، هنگوله خانم، شادباد خانم، مرحبا خانم، گلبن خانم، انزله، تنزیله، گلچهره، ملک روح، جاندلان و شاهبان.غلامانش اکثرا گرجی هستند و نامشان چنین است: قلی، یشار (یاشار)، شاه بنده، خدابنده، گل گیت، چاراپار، الاتلی، پرویز، بهرمان، یارعلی، قوتلی، قلندر و صیامی. جاریه ها و کنیزانش گرجی ها و روس هایی هستند که از گیلان آمده اند و نامشان اغلب چنین است: شلغه، هله جه، کله جه، کندی بال، هنسه، سودایه، مهریه، تابنده، گلچین، مه چین، کنسه، امته.

طبیبان  توانائی همچون جان قلی شیرازی، یارعلی بدخشانی، خواجه نقی ترمیذی، خوی حسن میمندی، جناروت همدانی دارد. اما در همدان خبری از جراح و فلان نیست. حتی هنگامیکه یکی از غلامان من از اسب افتاد و به طور سطحی زخمی شد، به سختی توانستیم جراحی بیابیم، اما معلوم شد که او هم اهل عمادیه (در شمال عراق کنونی) است.

از مشایخ و صوفیان معروفش می توان نام ملا برزنجی، ملا خرامی، شیخ سرخ بیدی را نام برد که اهل عزلت و انزوا هستند.

زبان و مذهب مردم همدان – تعداد مصنفین و شاعران همدان حد و حساب ندارد، چرا که این شهر در دیار فارسی (زبان) قرار دارد. با اینهمه از نگاه فصاحت و بلاغت در کلام عربی نیزماهرند. زبان های دیگر مردم: به زبان ترکمانی سخن گویند، مثلا: «هارده ایدین، پس من نیلرم، من دیله دیگیم ایدر من. هزه تلیسه من» (کجا بودی؟ پس من چه کنم؟ من آنچه بخواهم می کنم، عجله نکن.)  سوگند هایشان: «گوزلجه شاه باشیچون، علی مرتضی حقیچون، دوازده اماملر ارواحیچون» (به خاطر سر شاه عزیز، به خاطر حق علی مرتضی، به ارواح دوازدهامام). کردی و ارمنی هم می دانند. از نگاه مذهب: شیعه، رافضی و یا معتزلی مذهب هستند، کسانی هم به طور پنهانی سنی هستند. در همدان هفت عدد کلیسا از جمله کلیسای خوش ساخت انوشیروان به نام «بهتک دیری» وجود دارد، روم (یونانی و لاتین)، فرنگی و قبطی وجود ندارد، اما یهودی همدان، هم بسیار است و هم مشهور. کوه معروف الوند در جنوب شهر همدان و به صورت حایل به آن قرار دارد که دشت های ارتفاعات آن زبانزد عجم و عرب و روم است. قبایل کرد و ترکمان هر سال در فصل گرما صدها هزار از گوسفندان و گله های خود را به آنجا برده ییلاق می کنند. حتی در این باره شعری کردی نیز هست که می گوید (42):

الوند ما، لوند ما
پاداش یار غار ما
یک جام بده این باده را
فرزند کوه الوند ما

در همین کوه ها و تپه های نزدیک به آن غار های عظیمی وجود دارند که به قلعه هایی محکم می مانند. هر بار یاغیان به همدان هجوم آورند، اهالی در این غار ها پناه می جویند. شعر (43):

سهند، ساواه لان، کوه الوند
هر سه شکوه کنند پیش خداوند
سهند، ساولان تو لاف مزن
هزاران چشمه دارد کوه الوند


(38) بر اساس اصل ترکی عثمانی «خلقی کورد و شیعیلردیر» می تواند دو معنای گوناگون بدهد: هم اینکه مردم نهاوند در آن دوره اکثرا کردهای شیعه  بودند و هم اینکه مردم نهاوند از دو گروه بزرگ تشکیل می شدند: کردها (احتمالا سنی) و شیعه ها.

(39) منبعی با چنین نام به ما معلوم نیست.

(40) معنی تعبیر «خواجه انام» به ما معلوم نیست. شاید منظور «پیش نماز» است.

(41) معنی دقیق تعبیر «داروا» به ما معلوم نیست.  احتمالا منظور «داروغه» است.

(42-43) این قطعه شعر عینا به همین صورت، یعنی  به فارسی در سیاحتنامه درج شده است.

 

(پایان ترجمه و تلخیص بخش های مربوط به ایران صفوی از سیاحتنامه جهانگرد عثمانی اولیاء چلبی از سال های  ۱۶۴۷ و ۱۶۵۴ یعنی حدودا ۳۷۰ سال پیش)

 

 

 

 

 … ادامه خواندن

مگر آذربایجان کاتالونیا ست؟

Azerbaijan Is Not Iran

عباس جوادی – در بازی اخیرتیم های «تراکتور» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در «ورزشگاه یادگار امام» تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. این شعار به تقلید از شعاری تهیه شده بود که جدائی خواهان منطقه «کاتالونیا»ی اسپانیا میدهند و با این ترتیب میخواهند طرفداری خود را از جدائی منطقه «کاتالونیا» از اسپانیا بیان کنند.

رسانه های ایرانی کوشش کردند در باره این صحنه اصلا خبر و گزارشی ندهند. حتی در میان رسانه های آزادتر خارج از کشور میل چندانی به گزارش در این مورد مشاهده نشد. بعد از چند روز اما بعضی سایت های آذربایجان ایران ادعا کردند که «شش نفر که دست به این اقدام زده بودند بازداشت شده اند.» بنا به همین منابع، آنها «تکه های پلاکارد را به شکل دستمال های کوچک در زیر پیراهن خود پنهان کرده هنگام بازی با وصل کردن این تکه ها بهم پلاکارد مزبور را تهیه کرده بودند.»

اما گروه های قوم گرای آذربایجانی و عربی ایران بخصوص در شبکه های اجتماعی این موضوع را با آب و تاب گزارش داده سعی نمودند وانمود کنند که این شعار «از طرف جمعیت 50-60 هزار نفری استادیوم داده شد». آنها با این نوع گزارش دهی خود میخواستند نتیجه ای عمومی در مورد طرز فکر «اکثریت مردم آذربایجان» در باره ایران و تعلق به کشور ایران بگیرند.

من نمیتوانم قضاوت کنم که کدام یک از این ادعا ها و یا طرز گزارش ها درست است. کسی چه میداند که بین آن 50-60 هزار نفر چند نفر قوم گرا و خواهان جدائی آذربایجان از ایران بودند اگر چه میتوان حدس زد که آنها تعداد قابل توجهی نبودند چون این تنها پلاکارد بود و در دیگر بخش های تماشاگران استادیوم خبر چنین حرکات، پلاکارد و شعار دهی نرسیده است اگر چه از نظر تکنیکی احتمالا بیشتر از شش نفر برای طرح ریزی و اجرای چنین برنامه ای لازم است.

Catalonia

نمیدانم شما در بارسلونا (بارسلون)، مرکز (و یا پایتخت) «کاتالونیا» ی اسپانیا بودید یا نه. جنبش تجزیه طلبانه کاتالونیا یک حزب رسمی دراین ایالت اسپانیا دارد و در یکی دو حزب دیگر این منطقه هم فراکسیون های تجزیه طلب کاتالان هستند. اما فعالیت آنها بسیار علنی است. شعار «کاتالونیا اسپانیا نیست» را هم از کسی مخفی نمیکنند و حتی در طرح های گوناگون مانند اشیاء توریستی میفروشند. کسی چنین پلاکاردی را زیر پیراهنش قاچاقی وارد جائی نمیکند تا پلیس هم بریزد و پلاکارد را جمع کند و افرادی را هم که دست باین اقدام زده اند حبس نماید.

اما خوب، تجزیه طلبان کاتالان هم میدانند که نباید از چارچوب قوانین پا فراتر بگذارند، که باید به دیگران از جمله به اکثریت کاتالان ها که طرفدار ماندن در چارچوب اسپانیا هستند و یا نسبت به بقیه اسپانیائی ها و کشور و ملت اسپانیا احترام بگذارند و نمیتوانند نظر خود را مثل نظر اکثریت جلوه دهند و دیگران را وادار به قبول آن بکنند.

از این جهت بیائید فکر کنیم که آیا سوال های مرتبط زیر بجا هستند یا نه:

مگرآذربایجان کاتالونیا ست؟

مگرایران اسپانیا ست؟

مگرآذربایجان ترکیه است؟

مگرآذربایجان ایران آذربایجان قفقاز است؟

آذربایجان ایران نیست؟ 

اگر آذربایجان ایران نیست، پس کجاست؟ادامه خواندن

دو اثر جالب دیگر در باره حکومت پیشه وری

Elvida Stalinدر رابطه با جریان 21 آذر و حکومت یکساله پیشه وری مطالعه دو منبع دیگر جالب و مفید است.

یکم: مقاله ای به قلم فرناند شاید راینه که فارسی آن را میتوانید در این لینک پیدا کنید:

«استالین و تاسیس فرقه دمکرات آذربایجان»

اصلش:

Fernande Scheid Raine: Stalin and the Creation of the Azerbaijan Democratic Party in Iran, 1945

که مقاله ایست در مجله:

Cold War History, Vol. 2, No. 1, October 2001 (pp. 1-38)

که در اصل خلاصه ای از تز دکترای نویسنده با این عنوان است:

Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946, Yale University, 2000.

در این بررسی نویسنده نشان میدهد که تاسیس فرقه دمکرات برنامه مشخصی بود که با طرح استالین بدست میرجعفر باقروف طرح ریزی و و از طرف سید جعفر پیشه وری که در اصل انسان ملی گرائی بود اجرا شد و وقتی این طرح دیگر «کار خود را کرده و به نتیجه ای نرسیده بود» مشابه آنچه که مثلا بریتانیائی ها با اعراب کردند «در نیمه راه رها شد.»

——————————————-

مطلب دوم مقاله ایست از محمد حسین خسرو پناه با تیتر:

«از پیشه وری ما تا پیشه وری دیگران»

از مجله گفتگو اردیبهشت 1386 شماره48

که تلاش میکند نشان دهد پیشه وری در زمان رضا شاه و بعد از جنگ دوم جهانی چهره فعال و مهمی درصحنه سیاست داخلی ایران بود اما از سوی هم محافظه کاران دست راستی و هم چپی های توده ای منزوی شد تا اینکه شوروی و استالین از او برای اجرای طرح خودشان استفاده کردند.

———————

(باز نشر از 2012)… ادامه خواندن

سرنوشت ترکیه مدرن تعیین میشود

این مرد، عبدالله اوجالان، رهبر «حزب کارگران کردستان» (پ کا کا) ترکیه که بیش از 14 سال است در زندانی در جزیره ایمرالی ترکیه به سر میبرد، همراه با حکومت نخست وزیر رجب طیب اردوغان، در مذاکراتى که در روز های اخیر سرعت و جدیتی «نفس گیر» بخود گرفته، سرنوشت ترکیه مدرن قرن بیست و یکم را تعیین میکنند.

دو طرف اصلا لازم نبود که بر سر تجزیه، جدائی، فدراسیونی شامل ترک ها و کرد ها و یا کنفدراسیونی عبارت از مناطق کردنشین چهار کشور منطقه بحث کنند. اوجالان در انتهای سی و چند سال مبارزه مسلحانه پیشنهادی میکند که استخوان بندی اش «دولت و ملتی مدرن» با شهروندانی برابر حقوق و حكومت های محلی و دمکرانیک است: نه همراه با مناطق خود مختار کرد نشین عراق و سوریه و ایران بلکه در چارچوب آنچه که امروزه «ترکیه» نامیده میشود. نه خودمختاری و نه فدراسیون و یا کنفدراسیون بلکه ترکیه ای دمکراتیک و ملتى مدرن متشكل نه از اقوام و گروه هاى اتنيكى جدا از هم و رقيب بلكه شهروندان برابر حقوق، مبتنى بر تعريف جديدى از ملت و دولت که حقوق قومی و اتنیکی گروه های مردم صرفنظر از زبان و مذهب آنها در چارچوب حقوق شهروندی و نظام اداره محلی حل و فصل میشود.

فعلا نما یندگان حزب «وحدت و دمکراسی» (یعنی شاخه قانونی و سیاسی پ کا کا) برای توضیح مواضع اوجالان رهسپار کردستان عراق و اروپا شده اند. بزرگترین حزب مخالفت ترکیه (جمهوریخواه خلق) و حزب ناسیونالیست های ترکیه (م ح پ) از حالا بنای مخالفت را سرکرده اند. اما اولین عکس العمل های دیگر از ترکیه، چه از سوی تحلیل گران و مطبوعات و چه مردم عادی، چه تُرک و چه کُرد، مثبت به نظر میرسد.

حالا نگرانی از عکس العمل منفی و حتی خرابکارانه ناسیونالیست های کرد و ترک است که هرکدام به دلیل دیگری با این راه حل مخالفت میکند.

جالب است. در ایران کسی این تحولات بنیادی ترکیه را که تاثیر مستقیم به ایران خواهد داشت چندان پیگیری نمیکند. احتمالا اکثریت نمیدانند و بیشتر آنهائی هم که باید بدانند احتمالا هرکدام به دلیل دیگری نمیخواهند مسئله را «بزرگ» کنند تا زمانیکه مسئله یقه جامعه ایران را هم بگیرد.

که البته آن وقت دیگر شاید خیلی دیر شده باشد.

در ضمن بخوانید:
ادامه خواندن

سرگذشت فکر تغییر خط فارسی

Aryanpur3

یحیی آرین‌پور
گویا نخستین کسی که معایب الفبای ملل شرقی را دریافته و رسالاتی در این باب نوشته و نمونه‌هایی از خط جدید را ارایه داده و در پیشرفت آن کوشش‌ها کرده، میرزا فتح علی آخوندزاده، نویسندهٔ شهیر آذزبایجان است.

آخوندزاده که به زبان‌های شرقی آشنایی و با فرهنگ جهان آشنایی به سزا داشت، جدا معتقد بود که الفبای مرسوم و متداول عربی، با آن سختی‌ها و دشواری‌ها و نقایص و معایبی که دارد، یکی از بزرگ ترین علل نادانی و عقب ماندگی ملل اسلامی است، و با این عقیده و ایمان راسخ بود که در صدد برآمد که الفبای عربی را اصلاح و آن را برای احتیاجات مردم ترکی و فارسی زبان مناسب سازد.

آخوندزاده در سال ١٢٣۶ شمسی از تنظیم نخستین الفبای اختراعی خود که یک الفبای بدون نقطه با حروف متصل بود فراغت یافت و رساله‌ای نیز برای پیشنهاد کردن این الفبا به جای الفبای عربی فراهم آورد.

در این رساله که به فارسی نوشته شده بود، نویسنده پس از ذکر نقش مهم الفبا در ترقی و پیشرفت فرهنگ و تمدن ملل و اقوام، از تاریخ خطوط و معایب ملل اسلامی و لزوم تغییر خط عربی و مزایای الفبای پیشنهادی خود به تفصیل سخن رانده و راه‌های رفع این معایب را نیز نشان داده بود.

آخوندزاده در سال ١٢۴٢ ش با اجازه و کمک مالی شاهزاده میخاییل نیکلایوویچ، فرزند امپراتور روس که در آن زمان در قفقاز حکومت می‌کرد، برای تقدیم طرح الفبای جدید و دفاع از رسالهٔ خود به استانبول رفت. وی رسالهٔ خود را که در بیست صفحه پرداخته بود، به وسیلهٔ مترجم سفارت روس به صدراعظم عثمانی، فواد پاشا تقدیم کرد. صدر اعظم عثمانی شخصا او را به انجمن دانش یا «جمعیت علمیه عثمانیه» راهنمایی کرد و آخوندزاده طرح الفبای خود را به انجمن عرضه داشت. اما مهمان نوازی پاشایان و روحانیان ترک که در انجمن گرد آمده بودند از حد تشریفات و تعارف تجاوز نکرد و اگر چه همگی آن را پسندیدند، ولی ظاهرا به این دلیل که در خط مزبور هم مانند سابق حروف چسبیده و درهم آمیحته است و در ترتیب کلمات اشکالاتی ایجاد می‌کند، آن را رد کردند و در عوض وی را با نشان مجیدیه و فرمان سلطان بنواختند.

در مقابل ایرادات رجال و دانشمندان ترک، پاسخ آخوندزاده این بود که در این صورت باید الفبای موجود را از بیخ و بن برانداخت و به جای آن اصول خط لاتین را پذیرفت، یعنی از چپ به راست نوشت و حروف صدادار را در کنار حروف بی صدا قرار داد و نقطه‌ها را نیز به کلی مرخص کرد.

پیداست که پیشنهاد یک انقلاب بنیادی در زمینهٔ خط ملل اسلامی در آن روزگار به آسانی قابل قبول نبود. بنابراین آخوندزاده بدون گرفتن نتیجه از استانبول به قفقاز بازگشت و چندی بعد کار و کوشش خود را از سر گرفت و طرح‌های تازه ریخت. او این بار رسالهٔ خط اختراعی خود را با دو رسالهٔ دیگر با خط و امضای خود در سال ١٢۴٧ ش نزد وزیر علوم ناصرالدین شاه فرستاد. ( روزنامهٔ کشکول، شماره‌های ۴٣ تا ۴۵ باکو ١٩۶٣)

پاسخ اولیای دولت ایران به آخوندزاده چنین بود :

« الیق و انسب آن است که میرزا فتح علی آخوندزاده در باب تغییر الفبای اسلام خیالات خود را به اولیای دولت عثمانیه معروض دارد، چون که در ابتدا ملاحظهٔ این خیال در آن سلطنت شده است.

ما ملت ایران اصلن به تغییر الفبای خودمان محتاج نیستیم، به علت این که ما سه رقم خط داریم: نستعلیق، شکسته و نسخ که در حسن و رعنایی بالاتر از خطوط جمع ملل روی زمین است و ما هرگز این خطوط خودمان را متروک و خط جدید میرزا فتح علی آخوندزاده و یا ملکم خان را معمول نمی‌کنیم و نخواهیم کرد.»

آخوندزاده پس از این شکست و نامرادی باز مایوس نشد و رسالهٔ سوم خود را نوشت و برای علی پاشا صدراعظم دولت عثمانی فرستاد و مقاله‌ای را نیز که «سعاوی پاشا» از دانشمندان عثمانی در انتقاد از الفبای عربی نوشته بود ضمیمهٔ آن کرد . لیکن این بار نیز کوشش او به هدر رفت.

آخوندزاده پس از این آزمایش‌ها و شکست‌های پیاپی، سرانجام از اندیشهٔ اصلاح خط عربی منصرف شد و چهارمین خط جدید ملل اسلامی را تنظیم کرد. این طرح بر پایهٔ الفبای روسی نهاده شده و از ٢۴ حرف بی صدا و ١٠ حرف صدادار ترکیب یافته بود و ٨ حرف هم برای ادای آواها و مخارج وبژهٔ عربی در آن در نظر گرفته شده بود که با این ۴٢ حرف همهٔ ملل اسلامی از عرب و عجم و ترک و تاجیک بتوانند بی زحمت و اشکال مقاصد خود را بیان کنند. (مجلهٔ فرهنگ و خط شرق، دفتر دوم، برگ ۵٩، به روسی، باکو ١٩٢٨)

آخوندزاده به درستی راهی که در پیش گرفته بود ایمان داشت و در این راه با سختی‌ها و دشواری‌های فراوان رو به رو شد، اما هرگز از پای ننشست. او صدها نامه و رساله‌ای که به رجال دولت‌های ایران و عثمانی و روس و به دوستان خود (مانند میرزا ملکم خان، علی خان، اعتضادالسلطنه، جلال الدین میرزا، مانکجی نویسندهٔ هندی و پروفسور کاظم بیگ) فرستاد از نقص الفبای عربی و اشکالاتی که این خط در تدریس و نحصیل علوم فراهم می‌کند، سخن گفت و ضرورت تغییر آن را با دلایل و مثال‌ها و شواهد بیان نمود.

او در نامه‌ای در سال ١٢۵٣ ش به شاهزاده اعتضادالسلطنه وزیر علوم نوشت:

«باز می‌نویسم و مادام که زنده‌ام خواهم نوشت تا این که خیال تجدید الفبا فیمابین کل ملت پراکنده شود. چنان که قریب پانزده سال است تخم این خیال را در خاک ایران و روم می‌پاشم. بی شبهه این تخم در عصر اخلاف ما خواهد رویید». (مجموعهٔ الفبای حدید و مکتوبات، برگ ٣١٧، باکو ١٩۶٣)

اهمیت کار آخوندزاده (و پس از او ملکم خان) در این بود که برای نخستین بار دانشمندان شرق اسلامی را به این امر مهم متوجه کرد و همهٔ کسانی که بعدها دربارهٔ الفبا و معایب آن سخن گفته‌اند از نظر آن دو بهره‌مند گردیده‌اند.

میرزا ملکم خان ناظم الدوله

پس از آخوندزاده، گروهی از شرقیان در این راه به کوشش برخاستند و در نارسایی خط کنونی ملل اسلامی مطالبی گفتند و رسالاتی نوشتند و بعضی از آن‌ها خود الفبایی نیز اختراع کردند.

ولی نه محیط آن روزگار برای پذیرش این گونه نظرات آمادگی داشت و نه آن خطوط پیشنهادی می‌توانست معایب خط کنونی را رفع کند. افزون بر آن، هیچ یک از آن خطوط با اشکالات آموزشی و صنعت چاپ آن دوره قابل اجرا و رواج نبود. مشهورترین این کسان میرزا ملکم خان ناظم الدوله بود.

ملکم خان هم مانند آخوندزاده اعتقاد داشت که : «وضع خطوط ملل اسلام زیاد از حد معیوب است و با چنان خط محال خواهد بود که ملل اسلام بتوانند به درجهٔ حالیهٔ فرنگستان ترقی نماید». (از مقدمهٔ کتاب روشنایی، لندن ١٣٠٣ ق)

ملکم تغییر الفبای فارسی و گرفتن الفبای اروپایی را پیشنهاد نمی‌کرد، بلکه از ترکیب حروف الفبای فارسی، خط دیگری ساخته بود که به نظرش ساده‌تر و مفیدتر می‌نمود.

او شرح خط اختراعی خود را در رساله‌ای به نام «نمونهٔ خط آدمیت» در سال ١٣٠٣ ق به ضمیمهٔ رسالهٔ روشنایی، در لندن منتشر کرد و در این‌باره دو رساله نیز با نام‌های «مبدا ترقی» و «شیخ و وزیر» نوشت و با دستیاری میرزا محمد علی خان فریدالملک همدانی، منشی سفارت ایران در لندن، چند حکایت از گلستان سعدی و نیز کلمات قصار حضرت علی امیرالمومنین را با خط موسوم به «ملکمی» در آورد و در سال ١٣٠٢ ق در لندن به چاپ رسانید.

ملکم همان گونه که خود در مقدمهٔ گلستان اشاره کرده است، بیست و پنج سال در این راه زحمت کشید، ولی الفبای جدید او نیز به علت همان اشکالات و موانعی که برای آخوندزاده هم وجود داشت و هم به علت نواقصی که در آن بود، رواج نیافت و نمی‌توانست رواج یابد.

میرزا یوسف خان مستشارالدوله

میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی نیز از پیروان جدی این فکر جدید بود و زحمات زیادی در این راه کشید. از جمله در سال ١٢٩٧ ق که در مشهد بود، مسالهٔ تغییر الفبا را از علمای معروف آن شهر پرسید و از میرزا نصرالله مجتهد چون این فتوا گرفت:

«تغییر در خط کتب یا اختراع خط جدید مطلقا جایز است بلا اشکال، بلکه هرگاه موجب تسهیل تعلیم و تعلم و نصحیح قرائت بشود راجح خواهد بود. اگر کسی توهم کند که این تغییر تشبه به اهل خارجه است و جایز نیست، این توهم ضعیف است که این گونه تشبیهات حرام نیست و الا استعمال سماور هم باید جایز نباشد». (شرح این مذاکرات و نظر علما در شمارهٔ ٢٢ روزنامهٔ اختر، سال ١٢٩٧ ق درج شده است)

مستشارالدوله در سال ١٣٠٣ ق رسالهٔ بسیار مفیدی هم با عنوان «اصلاح خط اسلام» نوشت و در تهران چاپ کرد.

این درست است که همهٔ این خطوط کمابیش معایبی داشت و هیچ کدام از آن‌ها قابل اجرا نبود، اما مطلب این جا است که مسوولان دولت‌ها ابدن توجهی به آن‌ها نداشتند و همه را به دور می‌افکندند.

علاوه بر کسانی که مستقیمن و مشروحن دربارهٔ الفبا اظهارنظر کرده اند، بیش‌تر دانشمندان و نویسندگانی که نوشته‌های آنان در پیدایش اندیشهٔ آزادی و مشروطیت موثر بوده است به معایب و مفاسد خط فارسی اشاره و از فکر اصلاح آن حمایت کرده‌اند.

از جمله عبدالرحیم طالبوف نویسندهٔ مشهور آن دوران در نوشته‌های خود در چند جا از گرفتاری ملت ایران در دست این «الفبای مندرس و بی مصرف» صحبت می‌کند و اظهار امیدواری می‌کند که «سایر معایب تدریس اطفال یحتمل وقتی الفبای ما را تغییر دادند، اصلاح گردد». ( کتاب احمد، برگ‌های ١٠، ١١ و ٣٢ و مسالک المحسنین، برگ ٢۴٨)

پس از جنگ بین‌الملل اول و انقلاب بزرگ اکتبر، مسالهٔ تغییر الفبا و به وجود آوردن خطی که پیشرفت و تعمیم علم و دانش را در میان تودهٔ وسیع مردم تسهیل کند، در کشورهای شرقی (یعنی کشورهایی که در تحت لوای فرهنگ و خط اسلامی به سر می‌بردند) مطرح گردید و در بیش‌تر این کشورها درک گردید که الفبای عربی یکی از مهمترین عواملی است که از بسط و توسعهٔ دانش و فرهنگ جلوگیری می‌کند.

کوشش‌های دیگر دربارهٔ تغییر الفبای فارسی

پس از جنگ جهانی اول، باز کسانی در ایران به کوشش برخاستند و رساله‌هایی نوشتند که از آن میان میرزا علی اصغر خان طالقانی (پدر مهندس خلیل طالقانی، که از اعضای حزب دموکرات بود و در روزنامهٔ «زبان آزاد»، ارگان این حزب مقاله می‌نوشت)، سعید نفیسی، رشید یاسمی، سید حسن تقی‌زاده و میرزا ابوالقاسم آزاد مراغه‌ای را می‌توان نام برد.

همهٔ این کسان و کسانی که بعد از آنان در این باره بحث کرده‌اند، جز عدهٔ معدودی مانند کاظم ایرانشهر و احمد کسروی، اصلاح خط کنونی را کوششی بی‌فایده و ناصواب می‌دانستند و همگی اعتقاد داشتند که الفبای آیندهٔ زبان فارسی جز الفبای لاتینی نمی‌تواند باشد، زیرا حروف لاتین که اکنون در زبان‌های اروپایی به کار می‌رود زیباترین و مناسب‌ترین اشکال خط است. از لحاظ خواندن و نوشتن کامل‌ترین و غنی‌ترین همهٔ خط‌هاست. این الفبا از حروف منفصل تشکیل یافته و اکثر مردم با سواد جهان با آن آشنا هستند و همین خط است که در مراکز دنیای متمدن رایج است.

دکتر سعید نفیسی از هواداران معتقد و سرسخت تغییر الفبا بود. او خیلی زود به معایب خط کنونی پی‌برد و تا پایان عمر به عقیدهٔ خود وفادار ماند. پروفسور ژیرکوف روسی که در سال ١٩٢٨ م با نفیسی در تهران ملاقات کرد، در مقاله‌ای که با عنوان «الفبای لاتین برای زبان فارسی» در مجلهٔ «فرهنگ و خط شرقی» (شمارهٔ ١، مسکو ١٩٢٨) نوشته است می‌گوید:

«نفیسی پس از گفت و گو با من و اطلاع یافتن بر اقداماتی که ما برای الفبای زبان‌های شرقی در اتحاد جماهیر شوروی انجام داده‌ایم، در صدد بود که یک الفبای عملی بر اساس حروف لاتین برای زبان فارسی به وجود آورد. او می‌دانست که تغییر الفبای فارسی به لاتین به این زودی‌ها میسر نخواهد شد و کوشش‌‌های وی در این زمینه به نتیحهٔ آنی نخواهد رسید و عقیده داشت که فعلا باید راهنمایی جهت آموختن لهجه‌های محلی ایرانی به بیگانگان تهیه کرد. نفیسی به این نکته توجه داشت که حروفی که برای الفبای فارسی اختیار خواهد شد، باید از میان حروف لاتین رایج و موجود در چاپ خانه‌های دنیا انتخاب شود و حروف مرکب و دارای علامات، حتی الامکان در آن نیاید و نیز همهٔ حروفی که هم صدا هستند تنها با یک حرف نشان داده شود.»

رشید یاسمی، شاعر، ادیب، محقق و عضو فرهنگستان ایران، علاوه بر هواداری جدی از عقیدهٔ تغییر الفبا اشعاری دارد که در آنها عیوب خط فارسی را یکایک برشمرده است.

ابوالقاسم آزاد در سال ١٣٢۴ش به فکر تبدیل الفبا افتاد و در مهرماه آن سال «الفبای آسان» را چاپ کرد و در همان سال انجمنی به نام «گروه طرفداران الفبای آسان» تاسیس نمود و خود دبیری آن جمعیت را به عهده گرفت و در صدد برآمد که با تقدیم طرحی قانونی به مجلس شورای ملی در دورهٔ پانزدهم به این امر رسمیت دهد و آن را در سراسر کشوز معمول سازد، اما عمرش وفا نکرد و پیش از گشوده شدن مجلس در تاریخ پنجم خرداد ماه ١٣٢۵در گذشت.

اما احمد کسروی، اگر چه تغیبر الفبا را لازم می‌دانست، ولی از قرار نظر وی نه آن بوده که الفبای جدید از میان حروف لاتین انتخاب شود، بلکه قصد داشته است که الفبایی بسازد به قول خود او درست و رسا و آن را به جای الفبای کنونی بگذارد.

در سال ١٣٣٨ش انجمنی به نام «انجمن اصلاح خط» از جمعی از دانشمندان (از جمله دکتر نصرالله شیفته، مسعود رجب‌‌نیا، ابراهیم گرانفر، منوچهر امیری، یدالله رویایی، یحیی ذکا، سهیل آذری و چند تن دیگر) به ریاست استاد سعید نفیسی در تهران تشکیل یافت و الفبایی پیشنهاد کرد و در جراید و رادیو توضیحاتی دربارهٔ نقص الفبای کنونی فارسی و لزوم تغییر آن داد. این انجمن اصلاح خط فارسی را مهمترین اصلاح اجتماعی در ایران می‌دانست، ولی معتقد بود که این قبیل اصلاحات مهم و جاودانی را نباید با قوهٔ قهریه عملی کرد، زیرا در آن صورت واکنش مردم شدیدتر می‌شود و نتیجهٔ مطلوب به دست نمی‌آید، بلکه باید فکر مردم را با منطق قوی و دلایل محکم حاضر کرد و هر روز بر عدهٔ هواخواهان آن افزود تا همهٔ افراد ملت پشتیبان آن گردند.

در سال ١٣۴٣ ش انجمنی به نام «انجمن ترویج زبان فارسی» در تهران دایر شد و مجله‌ای به نام «بنیاد فرهنگ» انتشار داد و الفبایی به نام «الفبای فارسی به خط جهانی» پیشنهاد کرد و از خوانندگان خود خواست تا هرگونه نظری دربارهٔ این الفبا دارند به انجمن بنویسند.

در سال ١٣۴۴ موضوع تغییر خط فارسی در دو مجلهٔ پایتخت، یعنی «روشنفکر» و «سپید و سیاه» مطرح شد و به مجلات دیگر هم سرایت کرد و هر کس از موافق و مخالف دربارهٔ آن اظهار نظر کرد. در این زمینه مقالات دکتر رحمت مصطفوی، مدیر مجلهٔ روشنفکر، به ویژه بسیار چشمگیر بود. او الفبای فعلی را «مردار» نامید و گفت:

«این خط مثل بختک روی زبان ما، روی روح و فکر نوآموزان ما و روی روح و فکر همهٔ کسانی که حرفه‌شان نویسندگی یا ادبیات نیست و خط را برای احتیاجات روزانه و شغلی می‌خواهند افتاده است.»

و در پایان مقاله افزود که:

«اگر عرب زبانش را به طور مخصوصی در دهانش می‌چرخاند و صدایی مانند ص یا ض درمی‌آورد و ما نمی‌توانیم این صدا را دربیاوریم، نباید لج کنیم و حرفی را که علامت آن صدا است در رسم الخط خود نگاه داریم. به دیوانگی ماند این داوری. (روشنفکر، شماره‌های ۶٢٨ و ۶٢٩ در ٢٩ مهر و ۶ آبان ١٣۴۴)

وی در شمارهٔ بعدی این مجله ادامه می‌دهد:

«در ترکیه، تیراژ روزنامه‌های درجه اول از ٢٠٠ هزار بیش‌تر است. در ایران تیراژ بزرگ‌ترین روزنامه‌ها به یک سوم این تعداد هم نمی‌رسد، چرا؟ برای این که یک ترک با سواد خیلی عادی، در حدود شش ابتدایی ما، که روزنامهٔ ترکی در دستش می‌گیرد، تردید ندارد که روزنامه را می‌تواند بخواند، اسامی نا آشنا را، اعم از داخلی و خارجی، می‌تواند درست تلفظ کند و می‌تواند آن را با صدای بلند برای دیگران بخواند. چند درصد از باسوادهای ایرانی می‌توانند روزنامه‌ای را با صدای بلند بخوانند و ده بار و بیست بار بر سر تلفظ کلمه‌ای، اعم از ایرانی و بیگانه، گیر نکنند؟» ( روشنفکر، شمارهٔ ۶٣٠، در ١٣ آبان ١٣۴۴)

—————–

برگرفته از : کتاب از نیما تا روزگار ما، جلد سوم – یحیی آرین‌پور

در ضمن بخوانید: میراث ادبی یحیی آرین پورادامه خواندن

روزبین المللی زبان مادری

عباس جوادی –  21 فوریه از طرف یونسکو روزبین المللی زبان مادری اعلام شده است. مثل اول مهر ماه هر سال که سال نو تحصیلی شروع میشود و بچه ها به مدرسه میروند، 21 فوریه هم باز بعضی ها به یاد تحصیل به زبان مادری می افتند، حتی هر از گاهی کسی، شخص مسئولی چیزی میگوید که برای تحصیل به زبان مادری اقوام مختلف فلان کار و فلان برنامه «در دست طرح ریزی است.»  و بعد دوباره همه چیز فراموش میشود. بعد بازهمان آش و همان کاسه.

بچه های ترک زبان از همان کلاس اول باید به زبانی بنویسند و بخوانند و صحبت کنند که اصلا نمیدانند. البته آنرا در رادیو و تلویزیون شنیده اند. اما این، زبان مادرشان، پدرشان، برادرشان، دختر خاله شان، همسایه هایشان، و زبان مردم کوچه و شهر شان نیست. نه اینکه زبان فارسی بد است و یا لازم نیست. برعکس. فارسی هم زیباست و هم زبان واحد و مشترک مملکت است. بدون فارسی چطور میشود وحدت این ملت و مملکت را حفظ کرد؟ چطور میشود حسن  اردبیلی فردا در تهران و شیراز کار و زندگی کند و حسین تهرانی مامور بانک برای کار به تبریز بیاید؟ فارسی البته لازم است.

اما زبان مادری آدم هم لازم است. حتی الزم است. در خانه و کوچه ترکی حرف میزنیم. در حیاط مدرسه ترکی حرف میزنیم. حرف دلمان را به ترکی میگوئیم. در اداره اگر مامور مربوطه آذربایجانی باشد ترکی حرف میزنیم. راحت تر و خودمانی تر است. در مسجد ملا به ترکی مرثیه میخواند. رادیو تبریز هم برنامه ترکی دارد. اما نمیتوانیم به ترکی بنویسیم و بخوانیم چونکه یاد نگرفته ایم. چونکه نخوانده ایم. چونکه ممنوع است.

90 سال است که ممنوع است. از زمان رضا شاه ممنوع است. ترکی در این 90 سال نوعی فولکلور شده است. هرکس به لهجه و شیوه و سلیقه خودش ترکی حرف میزند. آن هم با نفوذ روز افزون و مخرب فارسی در لغت و دستورترکی آذری. میتوانیم در زندگی خصوصی مان ترکی حرف بزنیم (خیلی ممنون!) اما نمیتوانیم بخوانیم و بنویسیم. این هم باعث مشکلات در زندگی عملی، کار و پیشرفت اجتماعی میشود. فارسی ما اکثرا چندان خوب نیست. بدون فارسی خوب هم رشد و ترقی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در ایران مشکل است، تقریبا نا ممکن است. ما ایرانی ها همه برادرو خواهریم. اما از نظر زبان و فرهنگ چه در قانون و چه در عمل برابر نیستیم. در این 90 سال هیچوقت برابر نبودیم.

هروقت هر کس مسئله زبان را مطرح کرد گفتند تجزیه طلبی نکنید. تجزیه را وقتی طلب میکنند که برابری نباشد. احساس جدائی و تحقیر باشد. وقتی زنی، شوهری خود را مدام مورد تحقیر و توهین حس میکند میخواهد به آن زندگی زناشوئی پایان دهد. طلاق به ندرت چیز خوبی هست. اکثرا هم با جنگ و جدال و خصومت همراه است. از نظر اقتصادی هم بد است و به ضرر هر دو طرف. چه نیازی به جنگ و جدائی است وقتی دو طرف میتوانند در صلح و آرامش و تامین حقوق و احترام هر دو طرف با هم زندگی کنند؟

در ترکیه، حتی در ترکیه که تا ده سال قبل بمراتب از ایران بد تر بود و حتی موجودیت زبان کُردی را بعنوان زبان مادری گروه بزرگی از مردم برسمیت نمی شناختند دیگر درس ها و کورس های کُردی شروع شده و در دو دانشگاه زبان و ادبیات کُردی تدریس میشود.

در ایران هنوز خبری نیست.

چند سال است که شما این خواست تحصیل به زبان مادری را میشنوید؟چند سال است مردم در تبریز و ارومیه به کوچه ها میریزند و شعار میدهند که «ئوُز دیلینده مدرسه، اولمالیدیر هر کسه»؟. خیلی ها دیگر از طرح و بحث این موضوع خسته شده اند. تا کی باید ثابت شود تا قبول کنند که تحصیل به زبان مادری حق طبیعی و بلا منازع هر فرد است؟

واقعا احتیاجی به این  نابرابری خصومت آفرین نیست.

هنوز باید چندین و چند بار دیگر مدارس بدون حقوق زبان مادری شروع شوندو بدون تاثیر و توحهی بگذرد. این روزها  و مقالات و بیانبه ها و شعار ها ظاهرا از نظر عملی بخودی خود انگیزه ای برای تغییرات و اصلاحات نیستند. ظاهرا باید یکی دو بار سرمان محکم به سنگ بخورد تا بفهمیم که اولا این فقط یک بحث لوکس و بیمورد نیست و ثانیا نه به تفرقه و جدائی، بلکه بر عکس به یگانگی و اتحاد مردم خدمت میکند.… ادامه خواندن

ده هزار مانات برای بُریدن گوش یک نویسنده!

عباس جوادى – يك سیاستمدار جمهوری آذربایجان گفته است به کسی که گوش نویسنده دیگر اندیش آذری اکرم ایلیسلی را ببُرد 10 هزار مانات (تقریبا 12 هزار دلار) جایزه خواهد داد.

نویسنده جمهوری آذربایجان اکرم ایلیسلی اخیرا بخاطر لحن آشتی جویانه اش نسبت به ارمنی ها در آخرین داستانش موسوم به«خواب های سنگی» از طرف رئیس جمهوری و حکومت و سپس قشر مهمی از باصطلاح روشنفکران و نویسندگان آذربایجان قفقاز محکوم و تلعین و حتی کتابهایش سوزانیده شد، آقای ایلیسلی در این داستان با اعتراف به اینکه آذری ها هم ارمنیها را بقتل رسانده اند آنان را هم به اعتراف جنایت های خود دعوت کرده است. این نوع لحن در محیط تبلیغاتی و سیاسی جمهوری آذربایجان موافق با سیاست رسمی دولت که مبتنی بر دشمنی و تبلیغات متقابل بین آذربایجان و ارمنستان است مورد خشم رئیس جمهوری و از پی او گروه قابل توجهی ازباصطلاح روشنفکران و نویسندگان شده است.

ابتدا با دستور رئیس جمهوری على یف حقوق ماهانه نویسنده داستان، اکرم ایلیسلی قطع و عنوان «نویسنده خلقی» (چیزهائی که از دوره شوروی مانده و نویسنده ها را مستقیما روزی خور حکومت میکند) از او گرفته شده است. سپس فرزند و عروس آقای ایلیسلی از کار رانده شدند. بعد گروهی از باصطلاح روشنفکران » در شهر گنجه کتاب های اکرم ایلیسلی را در ملا عام سوزاندند و رئیس «کمیته فرهنگ مجلس نمایندگان» جمهوری آذربایجان نظامی جعفروف هم قبول کرد که «کتاب های ابلیسلی باید سوزانده شوند.»

در این میان بحث ها در مورد اینکه آیا روشنفکران و نویسندگان میتوانند بخود اجازه دهند که کتاب های دیگر نویسندگان را در ملاء عام بسوزانند بحث های داغی در گرفته است:

و بالاخره روز گذشته یکی از سیاستمداران باکو بنام حافظ حاجی یف که رهبر حزب کوچک و بی اهمیتی است اعلام کرد به هر کس که گوش این نویسنده را ببُرد ده هزار مانات (تقریبا 12 هزار دلار) جایزه خواهد داد. متوجه هستید؟ 12 هزار دار جایزه برای کسی که گوش کسی را ببُرد! آن هم یک اعلام علنی – در حالیکه وزارت داخله کشور در عین تقبیح این بیانیه کوچکترین اقدامی برای پیگرد آقای حاجی یف نکرده است.… ادامه خواندن

کتابسوزان در جمهوری آذربایجان

عباس جوادى – در گنجه، دومین شهر جمهوری آذربایجان مردم جمع شده کتاب های نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را بخاطر داستان اخیری که نوشته است سوزاندند. چرا؟ بخاطر اینکه آقای ایلیسلی در آن داستان موسوم به «خواب های سنگی» که به روسی نوشته، گفته است در جریانات عملیات مسلحانه و اشغال قره باغ (اواخر سال های 1980) از طرف نیروهای مسلح ارمنی، آذربایجانی ها هم در باکو و شهر سومقاییت دست به کشتار ارمنه زده اند.

F99E51EA-733C-475E-B65B-EB103092A124_mw1024_n_s

از پی انتشار این داستان در یک مجله روسی موج انتقادات نسبت به ایلیسلی در جمهوری آذربایجان قطع نمیشود. همه نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را محکوم میکنند اما ظاهرا کسی نه آن داستان را خوانده و نه دقیقا میداند که ایلیسلی در آن داستان چه نوشته است. حقوق ماهانه ایلیسلی هم قطع شده و عنوان «نویسنده خلق» هم به دستور رئیس جمهوری الهام علییف از او گرفته شده است.

در محیط متعصب جمهوری آذربایجان و ارمنستان صحبت از جنایات «خودی» قابل تحمل نیست. از این جهت آقای ایلیسلی جسارت بزرگ شهروندی نشان داده گفته است که گروه های مهاجم آذربایجانی در جریان مناقشات سال های پایانی 1980 در باکو و سومقاییت عده ای از ارمنی ها را به قتل رسانیده اند. از آقای ایلیسلی پرسیده اند چرا در باره قتل آذربایجانی ها مثلا در خوجالی و قره باغ صحبتی نکرده است؟ او هم گفته این جسارت را هم باید نویسنده های ارمنی نشان دهند. حق هم دارد. گفتن و تکرار چیزی که همه از جمله حکومت و موسسات مدام میگویند و تکرار میکنند هنر چندانی نیست. (البته من هنوز نشنیده ام که یک نویسنده ارمنی زبان به تنقید جنایات گره های مسلح ارمنی گشوده باشد. متاسفانه. حداقل از طرف آذربایجان یک نفر هم که شده این کار را کرده است. این را من بعدا فهمیدم: لطفا بخوانید: اکرم ایلیسلی ارمنستان: کتاب های او را چرا سوزاندند؟ به ترکی آذری. )

اما در جمهوری آذربایجان کار به کتاب سوزی رسیده است. به ویدئو که نگاه کنید خواهید دید و خواهید شنید که کتابسوزان طبق دستور از بالا انجام میگیرد. درست مانند محروم کردن ایلیسلی از حقوق و عنوان نویسندگی که با «سرانجام» (یعنی دستور) رئیس جمهور انجام گرفته است. و در این قرن بیست و یکم، در کشور هائی که همه مردم به میان دو لب رهبر و رئیس جمهوری قدر قدرت و مطلق العنان نگاه میکنند و همه مقدرات ملت و مملکت را همان ها هستند که خود سرانه تعیین میکنند، کسانی که داوطلب کتابسوزان میشوند و در اجرای منویات «رهبر» کشور جان فشانی میکنند باصطلاح «روشنفکران» و بخشی از خود نویسندگان هستند.… ادامه خواندن

تغییر لهجه بد و یا خوب نیست

Language

عباس جوادی – شما هم دقت کرده اید؟ هموطنان تُرک زبان ما که متولد و یا بزرگ شده تهران هستند اکثرا وقتی ترکی صحبت میکنند لهجه فارسی دارند. حتی بعضی از آنها و بخصوص هموطنان نسل دوم و سوم مهاجر به تهران و دیگر شهر های فارسی زبان نمیتوانند خوب ترکی حرف بزنند. اینها که به تبریز و اردبیل و اورمیه میایند بعضی از ما ها از لهجه متاثر از فارسی این هموطنان ترکی زبان خوشمان می آید و فکر میکنیم که این، طرز صحبتی «شیرین»است. اما بعضی از ما ها هم که کمی تعصب حراست از لهجه اصیل ترکی (حالا یا تبریزی یا اردبیلی و غیره) را داریم ناراحت میشویم و حتی این هموطنانمان را تقبیح میکنیم که چرا ترکی را باهمان لهجه پدر و مادرشان، جد و آبائشان صحبت نمیکنند.

خوب. جوابش روشن است. چونکه آنها بزرگ شده شهر پدر و مادر و جد و آبائشان نیستند.

همین هموطنانی که از شنیدن لهجه «فارسی زده» هموطنان در اصل تُرکی زبان تهرانی واصفهانی ما دلخور میشوند اگر صحبت یک هموطن فارسی زبان را که تِرکی یاد گرفته بشنوند که چطور با یک لهجه فارسی ترکی صحبت میکند، برعکس خوشحال خواهند شد. این هم واقعا انصاف نیست. اگر این شیرین است و اگر این خودش هنر است که یک فارسی زبان ترکی یاد گرفته، آن هم شیرین و هنر است. مطمئنا اگر یک نفر در اصل فارسی زبان هم متولد و بزرگ شده تبریز و اورمیه باشد، فارسی او هم مثل فارسی پدر و مادر و جد و آباء فارسی زبانش نخواهد بود بلکه لهجه «ترکی زده» فارسی خواهد داشت.

تغییر لهجه و کلا زبان اول آدم برای کسانی که متولد و یا بزرگ شده محلی هستند که زبان اکثریت با زبان اول آن شخص فرق میکند چیز عجیبی نیست. حتی در مورد کسانی که نسل دوم و یا سوم مهاجر به آن شهر(ویا کشور) هستند طبیعی ترش اینست که زبان مادری پدر و مادر و جد و آباء مهاجران بتدریج به نفع زبان اول محیط جدید کنار میرود.

شنیده اید که کسانی که مدت زیادی در ترکیه و یا آمریکا مانده اند، حتی آنجا متولد و بزرگ شده اند چطور فارسی یا ترکی(آذری) حرف میزنند؟ یا فارسی و یا تُرکی شان تحت تاثیر انگلیسی و یا ترکی ترکیه است و یا اصلا کلا نمیتوانند فارسی و یا ترکی آذری صحبت کنند.

این بد است؟ و یا خوب است؟

شخصا بنظر من خيلى خوب است كه زبان پدر و مادرشان را خوب بدانند. “خيلى خوب” هم ندانند به هرحال قابل تقدیر است اگر کمی زبان والدین و اجدادشان را بفهمند . اگر کمی هم صحبت کنند، بهتر و اگر حتی بتوانند بنویسند نور علی نور. اگر هم هیچکدام نشد چه مانعی دارد؟

این نه بد است و نه خوب. فقط طبیعی هست. مخصوص ایرانی ها هم نیست. همه دنیا همین طور است و حتما شما هم مثال های بسیاری در این مورد از محیط دور و بر خود میشناسید: از اردبیلی های بزرگ شده تهران و تهرانی های متولد هامبورگ تا چینی الاصل های سان فرانسیسکو و فلسطینی های بزرگ شده تورنتو…… ادامه خواندن

جانیان بزرگ و جانیان کوچک

Iran 2013عباس جوادی – در سی و چند سال گذشتهِ جمهوری اسلامی مگر نبود؟ اما اینها تازه ترین ها هستند: اجرای احکام اعدام در ملاء عام در پارک خانه هنرمندان (!) تهران و ورزشگاهی (!) در سبزوار، و بعد: قطع انگشتان یک متهم به سرقت در شیراز در ملا عام. تصویر جلادانی با صورت‌های پوشیده با نقاب، و گروه هائی از مردم، مردم عادی – تماشاگر و کرخت، اما ظاهرا مثل کسانی که تئاتر درام تماشا میکنند.

که این هم نه در تاریخ ایران و نه در دنیا چیز جدیدی نیست.

زمان هر دو شاه هم بود. اعدام در ملاء عام بود. و همین بود که فروغ فرخزاد میگفت:

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پرتشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

(از: آیه های زمینی)

این زمان شاه بود. اما قطع انگشتان و یا سنگسار نبود که بعد ها به برکت انقلاب اسلامی به لیست مجازات هاى علنی اضافه شد.

در تاریخ قبل از پهلوی هم بود. هم متهمین به جنایت و سرقت سنگین و مکرر را در ملاء عام دار میزدند و هم دیگر اندیشان بخصوص مذهبی و یا سیاسی را. و یا روسبی ها را. در ارک تبریز مجرمین به جنایت و یا فحوش را به یک گونی گذاشته، گونی را بسته از بالای ارک به پائین میانداختند. نسیمی شاعر را به جرم شرک و الحاد در ملاء عام پوست کندند و زجر کُش کردند. همه در ملاء عام و با شرکت مردم، از جمله کودکان.

زمان شاه اعدام بود، اعدام علنی هم تا مدت ها بود. شکنجه هم بود ولی علنی نبود. ولی قطع ید و سنگسار و گونی کُشی و پوست کندن نبود.

در عربستان سعودی همه رقم مجازات اسلامی هست، از دار و سر زدن تا قطع دست با شمشیر. در افغانستان طالبان روش های جدیدی را به همه این ها اضافه کردند مانند واژگون کردن یک دیوار گِلی بر سر متهم. علنی. با شرکت بقول فروغ «جانیان کوچک.»

ایران از دوران شاه به دوره ظلمت سعودی و طالبان فرو رفت.

در ترکیه و عراق و مصر هم اعدام متهمین در ملاء عام تا 50-60 سال پيش بود. مردم با زن و بچه میرفتند و تماشا میکردند. اما در این کشور ها مدت هاست كه دست نمی بُرند. از سنگسار هم خبری نیست. در اکثرشان چند سال است که اصولا دیگر اعدام هم نیست و یا عملا انجام نمیشود.

در اروپا 200 سال پیش در زمان انقلاب فرانسه وُلتر اعدام های علنی با گيوتين را «ترور دولتی» نامید. قبلا در غرب هم مانند «شرق مستبد» همه رقم اعدام و شکنجه علنی بود. مثل همین امروز جمهوری اسلامی گویا با نیت ترساندن و منصرف کردن مردم از اتهامات وارده به محکومین. اما در غرب و ژاپن و استرالیا و کشور های «پیشرفته» يا ديگر اصلا اعدام لغو شده ويا 200 سال است که اعدام های علنی انجام نمیگیرد – در تاریخ همین 200 ساله غرب هم همین طور، بجز مواردی استثنائی که مربوط به جنایات جنگی از قبیل اعمال نازی های هیتلری میشود.

ایران با این توحش نه در دنیای کنونی استثنا است و نه در تاریح منطقه و جهان. فقط جمهوری اسلامی یک کار کرده است: ایران را نسبت به کشور های منطقه 50-60 سال و نسبت به غرب 200 سال عقب تر برده است.

معلوم نیست برای جبران صدمات روحی به تماشاگران این جنایت ها چند سال و یا چند نسل باید صبر کرد.

اگر فروغ فرخزاد بود میگفت:

و مردم محله کشتارگاه،

که خاک باغچه هاشان هم خونیست،

و آب حوض هاشان هم خونیست،

و تخت کفش هاشان هم خونیست،

چرا کاری نمیکنند؟

چرا کاری نمیکنند؟

(از: کسی که مثل هیچ کسی نیست)… ادامه خواندن

«حقيقت نژاد مردم آذربايجان»

Bakhshnameh
عباس جوادى – اين بخشنامه ایست از اداره فرهنگ استان آذربایجان از سال 1331. اول لطف کنید بخوانید:

وزارت فرهنگ

اداره فرهنگ آذربایجان

بازرسی

-م ١٣٣١- ٠٩- ٢٠ محرمانه
آقاي رئيس دبيرستان
بر طبق اطلاع واصله مدتي است كه در تركيه اقدام به نشر كتابهائي براي نشان دادن نژادهاي مختلف ترك شده و با دلايلي خلاف حقيقت نژاد مردم آذربايجان را ترك قلمداد و خواسته اند از اين راه در افكار مردم اين سامان رخنه نموده و با اشاعه ي پان تركيسم نتايج مطلوبي بگيرند. مقتضي است:
اولا- مراقبت نمائيد كه از پخش و انتشار اين قبيل نشريات مخل در بين دانش آموزان جدا جلوگيري شود.
ثانيا- تحقيق نمائيد كه در صورت انتشار اين قبيل نشريات نسخي از آنرا بدست آورده به اداره ارسال داريد.
ثالثا- به آقايان دبيران تاريخ و جغرافيا دستور دهيد كه من غيرمستقيم و ضمن درس نسبت به ريشه زبان آذري و مبارزه با اين قبيل افكار مسموم كننده و اينكه زبان آذربايجان ترك نبوده و آذري است سخنرانيهاي مستدل به دانش آموزان بنمايند.
رابعا- در صورت امكان مقدمات تهيه سخنرانيهاي عمومي در اين مورد به عمل آيد.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت عطف به مرقومه ٥٦٣١- ٣١-٩-١٦ محرمانه جناب آقاي استاندار آذربايجان تقديم و اضافه مي نمايد كه در اين مورد تعليمات لازم به نمايندگان فرهنگ نيز صادر شده است.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت در پاسخ به نامه ي شماره ي ١٢٧٥٧-س-١١٦٤٤-٣١-٩-٤ جهت استظهار وزارت كشور ايفاد مي شود
استاندار آذربايجان، دكتر سجادي

سند مدعی میشود که در ترکیه نژاد آذربایجانی های ایران را تُرک گفته اند (که این، البته هنوز هم باور رایج در ترکیه است). پس باید بر ضد آن برخاست، “حقيقت نژاد مردم آذربايجان” را گفت و تبلیغ کرد که نژاد آنها ایرانی و آذری است.

این قبیل اسناد هر از گاهی در فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی چرخ میخورد و هر کسی چیزی در این باره می نویسد. مثلا در باره این سند هم یک عده می گویند:

– دیدید؟ نژادپرستی فارسی از قدیم هم موجود بوده…

و دیگران می نویسند:

– البته، درست نوشتند. آذربایجانی ها تُرک نیستند، آذری هستند…

آیا می توانید تصور کنید که واقعیت نه آنست و نه این؟

می توانید تصور کنید که ما آذربایجانی‌ها هم «تُرک» به معنای تُرک زبان هستیم (و نه از «نژاد ترک» که چیزی خیالی است) و هم آذری و آذربایجانی چونکه ایرانی و اهل آذربایجان هستیم (و نه آریایی «خالص» که آن هم دیگر با اینهمه اختلاط های قومی چیزی خیالی است…)

می توانید تصور کنید که هیچکدام از اینها، چه زبان و چه متولد و پرورش یافته یک منطقه بودن لزوما به یک نژاد «خالص» و بخصوصی مربوط نیست؟ و اصلا احتمالا «نژاد خالصی» هم وجود ندارد؟ که در اصل همه ما مردم ایران و ترکیه و کلا منطقه از نظر خون و نژادو «دی ان ای» DNA مخلوط و مشابه هستیم و فقط زبان، فرهنگ، مذهب و عادات و رسوم و لباس‌های ملی و احتمالا کمی غذاهایمان فرق می‌کند؟

آیا همه اقوام فارس و تُرک و عرب و غیره روزی، روزگاری، یکی جلوتر و دیگری بعدتر به مناطق مسکونی کنونی شان نیامده اند؟ آیا هنوز همه ما در حال حرکت و کوچ و آمیزش با دیگران نیستیم؟

آیا همه ما، همه بشریت 60 هزار سال قبل از آفریقا به سرتاسر جهان پخش نشده‌اند؟ و بعد هر گروه از آنان به گوشه ای از جهان نرفته و از آنجا به دیگر سرزمین‌ها نرفته و همه با هم نیامیخته‌اند؟

آیا دی. ان. ای. یک قطره آب دهان صدها هزار انسان از ده‌ها كشور جهان 15 سال نیست که بتدریج ما را از شجره مشترک نوع بشر آگاه می‌کند؟

همه ما از مامِ آفريقا هستيم، از جمعى احتمالا فقط چند هزار نفره كه به‌ تدريج پرشمار شده احتمالا بخاطر خشكسالى ها و قحطى از آفريقا به چهار گوشه جهان پخش شده، با هم در آميخته، از همديگر دور افتاده و انسان هاى كوچك و بزرگ، سياه وش و سپيد تن، چشم باريك و قد بلند، مو سياه و بلوند – انسان هاى رنگارنگ كنونى را بوجود آورده اند كه همگى يك ريشه، يك شجره دارند و گذشته همگى به مامِ آفريقا بر مي‌گردد.

من با اجازه این را نوشتم تا خالصانه و برادرانه هشدار دهم که این بحث «نژاد» واقعا و بخصوص زمانی که با سیاست ورزی و طرف‌گیری و احساسات و ناسیونالیسم قاطی می‌شود فوق‌العاده خطرناک و تبدیل به ماده منفجره می‌شود. چه این به اصطلاح «استدلال‌ها» از این طرف باشد چه از طرف دیگر. چه تُرک‌ها این را ادعا کنند و چه ایرانی‌ها، چه اعراب و روس‌ها و چه آلمانی‌ها و آمریکائی‌ها.

بیش از  99.5 در صد شاخص های د ان ای تمام انسان‌ها، آفریقائی و اروپائی و آسیائی و غیره یکی است. مطرح کردن برتری و یا کم ارزش تری این یا آن قوم و نژاد هم بی اساس و از نظر علمی مردود است وهم از نظر زندگی اجتماعی و مسالمت آمیز همه با هم فوق‌العاده خطرناک. اما بحث زبان و فرهنگ موضوع دیگری است. به‌نطر من زبان‌ها هم (به‌خصوص عربی و فارسی و ترکی) آمیخته‌اند، ولی آمیختگی فرهنگی اقوام (و یا گروه های اجتماعی) نزدیک به‌هم و همسایه بمراتب بیشتر است و از قرن بیستم به بعد سرعت به‌مراتب بیشتری پیدا کرده. فرهنگ اما فقط فولکلور و رقص محلی نیست که مدتهاست در سطح بین‌المللی به‌تدریج اهمیتش را از دست می‌دهد. فرهنگ شامل همه چیز از موسیقی و طرز آشپزی و درک از شوخی و ادب و تعارفات و اتیکت رفتار اجتماعی و مناسبات بزرگ و کوچک و مقام زن و کودک و مرد و پیر و جوان در جامعه است، چیزهائی است که مردم از آن خوششان می‌آید و با آن افتخار می‌کنند و یا بر عکس، درجه مراعات همدیگر و احترام به‌همدیگر است و برعکس و هزاران عامل دیگر. اینها خیلی آمیخته تر از زبانند و در این صد سال گذشته در سطح بین‌المللی به‌‌مراتب آمیخته تر شده‌اند. در سیاست بین ترک و کرد و ارمنی و ترک ضدیت بسیاری است اما فرهنگ این سه گروه اجتماعی به‌همدیگر بمراتب و صد بار نزدیک تر است تا فرهنگ مثلا یک ترک و یک ژاپنی و برزیلی. این یک جنبه عینی مسئله است. جنبه دیگر استفاده و سوء استفاده های سیاسی است که از این فرق ها و تمایز ها می شود و بعضی‌ها بین بسیاری از ملل و اقوام سعی می‌کنند القا کنند که همان طور که گویا یک تیره و نژاد برتر و متمدن تر و دیگران پست تر و عقب مانده ترند در زمینه زبان و فرهنگ هم اینطور است. که این هم بنظر من فوق العاده هم غلط و هم خطرناک است و طوری که دیده‌ایم و می‌بینیم باعث خصومت و خشونت های قومی و ملی می‌شود. من فکر می‌کنم ما‌ها مسئولیت داریم علم و دانش را ترویج کنیم که اگر این کار را بدون تعصب و غرض انجام دهیم هم به تامین حقوق همه و برابری بیشتر اجتماعی کمک خواهد کرد و هم به صلح و آرامش و همزیستی و پیشرفت – به‌جای تبعیض و اجحاف و خشونت و جنگ.

معلوم است که سند بالا هم از آن گاف های بی‌ربط رژیم گذشته است که احتمالا در مقابل گاف های بی ربط کتابها و مطبوعات ترکیه بوجود آمده در حالیکه ما همه از نسل و نژاد مخلوط هستیم. هم ما یعنی فارس و تُرک و کُرد و غیره در ایران و هم تُرک و کُرد و غیره در ترکیه. همه مان رگ تُرکی هم داریم، رگ فارسی و کُردی و عربی هم داریم. اگر احساسات و شعار و کینه به یک طرف و سینه زدن برای یک طرف دیگر را پیشه نکنیم و کمی واقعا منابع علمی و بیطرف تاریخی و جامعه شناسی را بخوانیم درک خواهیم کرد که موضوع بر سر فرق زبان و فرهنگ و يا مذهب و لباس و غذا و اینهاست و نه نژاد و تبار.

این فرق‌ها جامعه بشری را رنگارنگ و غنی می‌کند. اما در عین حال بعضی حکومت ها و جوامع بعضى گروه های مردم را با استدلال‌ها و یا بهانه های گوناگون از بعضی حقوق اصلی و اساسی شان مانند زبان و مذهب محروم میکنند. سال هاست در ايران اجازه نمی‌دهند كسى كه فارسى زبان نيست،  زبان مادرى اش را هم تحصيل كند. كسى كه شيعه اثنا عشرى نيست، حق ندارد وزير و نخست وزير و رهبر مملكت شود. اين حق كشى ها هم احساس نابرابرى، كدورت و دشمنى ايجاد مي‌كند و هر دولتى كه بيايد، در راه تامين حقوق همه مردم صرفنظر از قوميت و زبان و مذهب، بايد اين نابرابرى ها را رفع كند. اين درست و كاملا بحق است.

ولی موضوع اختلاف نژاد و خون و غیره افسانه است.. افسانه ای که بوی خون می‌دهد و به چيزى جز شوراندن کشور ها و ملت ها علیه همدیگر و اقوام و گروه های اجتماعى یک کشور بر ضد همدیگر خدمت نمی‌کند.

آیا ممکن است درک کنیم که تازه اگر هم بعضی خصوصیات بیولوژیک مانند رنگ پوست و مو و فُرم چشم و قد و قواره من و همسایه‌ام و یا هموطنم و یا انسان های سرزمین های دوردست فرق هم بکند، هیچکدام از این خصوصیت‌ها بهتر و یا بد تر، برتر و یا پست تر نیستند؟

آیا ممکن است بحث زبان و فرهنگ و مذهب و یا غذا و لباس و غیره را از افسانه های نژاد و خون تفکیک کرد؟

ادامه خواندن

«درسا کوردی» در ترکیه، در ایران از «تورکی درسی» خبری نیست

Kurdiعباس جوادی – در ترکیه ای که تا 10 سال قبل حتی موجودیت گروهی اجتماعی و قومی بنام «کُردها» را قبول هم نمیکردند و صحبت به کُردی در ادارات و ملاء عام ممنوع بود بالاخره حکومت رجب طیب اردوغان در چهارچوب برنامه «ابتکار دمکراتیک» از کلاس پنجم به بعد زبان و ادبیات کُردی را بعنوان یک درس انتخابی جزو برنامه دروس مدارس خواهد کرد – یعنی اگر تمایل از طرف شاگردان و اولیا ی آنها باشد، هم تراز با انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی، درس کُردی هم هفته ای 4-6 ساعت از کلاس پنجم تا دوازدهم (طبق نظام جدید تحصیلی ترکیه) تدریس خواهد شد. نظر به اینکه بقدر کافی آموزگار و متخصص زبان و ادبیات کُردی در ترکیه موجود نیست، شورای عالی آموزش و پرورش وزارت فرهنگ ترکیه جزئیات راه حل این مشکل را بررسی میکند تا معین شود که فارغ التحصیلان کدام رشته ها با کدام معلومات و مدارک میتوانند کدام درس ها را تدریس کنند.

در سال 2011 در دو دانشگاه «ماردین آرتوكلو» و «موش» شعبات «زبان و ادبیات کُردی» را افتتاح کردند. اولین فارغ التحصیلان لیسانس این دو دانشگاه در سال 2015 دانشگاه را ترک کرده آماده تدریس خواهند بود. طبق اطلاعاتی که در روزنامه «رادیکال» چاپ استانبول درج گردید برای تدریس زبان و ادبیات کُردی علاوه بر کتاب ها، از سی دی و دی وی دی هم استفاده خواهد شد. «منظور کلی» از درس

– درک و انجام گفتگو با سرعت معمولی،

– درک آنچه که شاگرد به آن گوش میکند،

– گفتگو با سرعت، معمولی و تلفظ و جمله سازی درست،

– درک میراث فرهنگی کشور هائی که در آن کُردی صحبت میشود،

– بیان درست و قابل فهم کتبی افکار، اندیشه ها،

– آگاهی به فرهنگ خود

– و کسب قابلیت توضیح افکار و انقلاب های آتاترک

است.

در گفتگوهای بین حکومت و حزب کارگران کردستان ترکیه (پ کا کا) عموما این موضوع مورد بحث است که در قانون اساسی جدید ترکیه «حق هر شهر وند برای تحصیل در زبان مادری خود» تضمین شود که در آن صورت لازم نیست نام هر زبان علیحده ای قید گردد.

Ana Dilرسیدن به این مرحله که تحصیل زبان مادری حق طبیعی و مسلم هر فرداست در جمهوری ترکیه از سال 1923 تا کنون تقریبا 90 سال طول کشید و از جمله یکی از انگیزه های جنگ ارتش ترکیه با شورشیان کُرد شد که درنتیجه آن بیش از 30 هزار نفر از هر دو طرف به قتل رسید و به گفته مسئولان حکومتی برای دولت ترکیه بیش از 300 میلیارد دلار تمام شد.

مبارک است. در ترکیه بالاخره تحصیل «درسا کوردی» شروع شد. پس در ایران؟ در ایران از «تورکی درسی» خبری نیست. هر کس هم که از حق طبیعی و مسلم هرشهروند برای تحصیل در زبان مادری صحبت کند درست مانند تركيه تا ده سال قبل مُهر «تجزیه طلب» میخورد. ببينيم ايران چند سال از تركيه عقب است؟

آیا حتما ایران هم باید مانند ترکیه از تجربه خونینی بگذرد؟ یا اینکه ایران یک استثنای واقعا نادر در منطقه و جهان است که میتوان حق ابتدائی و اولیه مردم را خورد ولی بعد از 100 سال هم با عواقب آن روبرو نشد؟… ادامه خواندن

عبدالله اوجالان: مانع از تجزیه ترکیه می شویم

به گزارش کردپرس به نقل از روزنامه صباح، غروب دیروز مهمت اوجالان، پس از بازگشت از جزیره ایمره آلی در بندر گملیک و در برابر خبرنگاران حاضر شده و به سوالات آنان پاسخ داد. 
وی در خصوص مواضع عبدالله اوجالان در خصوص قتل سران پ.ک.ک در پاریس گفت: “برادرم از این رویداد به شدت متاثر شده و اعلام کرد که این حمله و این اقدام تروریستی، پیش از هر چیز یک نشانه و یک پیام آشکار برای ممانعت از ادامه دیدارهاست و بدون تردید باید هر چه زودتر عوامل آن پیدا شوند.” 
وی افزود: “برادرم خواهان برقراری ارتباط با سران پ.ک.ک در قندیل است. وی به من گفت که حتما باید مطالبات و انتظارات سران پ.ک.ک برای دولت روشن شود. من از همین جا به دولت و به نمایندگان حزب صلح و دموکراسی هشدار می دهم که هوشایارانه عمل کنند چرا که حمله چوکورجا می تواند یک اقدام خرابکارانه برای پایان دادن به گفتگوها باشد.” 
مهمت اوجالان در خصوص مواضع برادرش درباره غایت نهایی مبارزه و مطالبه ای به نام دولت مستقل کُردی گفت: “برادرم در این خصوص مواضع کاملا شفاف و قاطعانه ای دارد. او از من خواست تا به رسانه ها و افکار عمومی ترکیه اعلام کنم که کردها خواهان دولت مستقل نیستند و به اصل برادری و همراهی با ترک ها باور دارند و اگر دیگران هم بخواهند اقدام تجزیه طلبانه ای صورت دهند ما مانع از فعالیت آنان خواهیم شد.” 
مهمت اوجالان در پایان اضافه کرد که برادر او درباره روند پیشبرد مذاکره با دولت سخنان دیگری نیز دارد که فقط با سران حزب صلح و دموکراسی و کنگره جامعه دموکراتیک در میان خواهد نهاد. 

قفقاز – عبدالله اوجالان: مانع از تجزیه ترکیه می شویم.… ادامه خواندن

تُرکان ١٠٠٠ سال پیش و حالا

عباس جوادی – ابتدا میخواهم در اینجا مطلبی از ادبیات فارسی ایران نقل کنم:

در ترکان و اصحاب ایشان

الیأجوج و المأجوج: قوم ترکان که به ولایتی متوجه شوند.

القحط: نتیجهٔ ایشان.

المصادرات و القسمات: سوقات ایشان.

التالان: صنعت ایشان.

التراش: مال ایشان.

زلزله الساعة: آن زمان که فرود آیند.

النکیر و المنکر: دو چاوش ایشان که بر دو طرف در ایستاده و بر چماق تکیه زده.

عبید زاکانی: رساله دلگشا

مطمئنم بسیاری از ما با خواندن این مطلب آزرده خاطر و شاید غضبناک خواهند شد. بعضی ها خواهند گفت چاپ و پخش و نقل چنین مطالبی باعث تفرقه و دشمنی میشود و باید از آن جلوگیری نمود. یک دسته هم شاید این متن (و نویسنده اش) را «محکوم و تکفیر» کنند در حالیکه یک دسته دیگر هم شاید ذوق زده شوند و بخواهند آن را اینجا و آنجا پخش کنند.

ولی واقعیت چیست؟ واقعیت اینست که این مطلب بخشی از «رساله دلگشا»، اثر شاعر و نویسنده طنز و هزل نویس قزوینی نظام الدین عبید زاکانی است که مولف آثار گرانبهائی مانند «موش و گربه» هم هست. تخصص عبید به تازیانه انتقاد گرفتن تعصب و خرافات، ظلم و جهل است و در این راه او در مقابل ایرانی و عرب و ملا و قاضی هم ایست نمیکند. در عین حال عبید مطالبی دارد که از نظر عرف رایج آن دوران و امروز ایران میتوانند «مستهجن» خوانده شوند. عبید که هم دوره حافظ بوده در شیراز درس خوانده و کار کرده و در اواخر عمر خود به موطنش قزوین برگشته است. جالب اینکه خود عبید از نسل و تبار قبیله عرب «بنی خفاجه» بوده که به ایران آمده و در نواحی همدان و قزوین ساکن شده بودند.

واقعیت دیگر چیست؟ اینست که این نوشته مربوط به ۷۰۰ سال پیش است. عبید این و دیگر آثارش را در قرن هفتم واوایل قرن هشتم هجری (قرن چهاردهم میلادی) یعنی بدنبال دو جریان مهم در سرزمین ایران کنونی نوشته است: امواج لاینقطع کوچ قبایل و عشایر ترک از آسیای مرکزی به خراسان و بقیه مناطق ایران و مهمتر از همه به آناتولى و هجوم ویرانگر مغول در حالیکه بخش مهمی از قبایل ترک یا در جریان فرار از دست هجوم مغول و یا بعنوان سربازهمراه با مغول ها به ایران آمده بودند. جريان کوچ قبایل ترک بیش از صد سال بعد از قرن چهاردهم هم ادامه یافته است.

واقعیت دیگر اینست که «کوچ» و اسکان قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران همرا ه با خرابی، غارت و کشتار بسیاری بوده است که اگر چه با هجوم مغول قابل مقایسه نیست اما حمله مغول و دوره ایلخانان (یعنی جانشینان چنگیز) در ایران در مجموع ۸۰-۹۰ سال طول کشیده در حالیکه کوچ قبایل ترک تقریبا برای ۵۰۰ سال مستمر بوده است. فرق دیگر در اینکه مغول ها از نظر تعداد کمتر بودند و آمده بودند تا غارت كنند و بروند – و یا اینکه اکثر آنها در ابتدا چنين نقشه اى داشتد، اگرچه بعضی از آنها بعنوان اقشار حاکم و سلطان و خان ماندند و بتدریج با مردم محلی آمیختند و مستحیل شدند. اما قبایل ترک زبان پر شمار بودند و اغلب بصورت طایفه و یا ایلات هرکدام ۵۰۰ تا ۵-۶ هزار نفری آمدند که بمانند و صد ها سال از شرق به غرب کوچیدند تا بالاخره اکثریت آنان در وطن هاى جدیدشان ساکن شدند. اکثر مردم عادی این ایلات و عشایر در سرزمین های جدید به کار دامداری وکشاورزی رو آوردند. تعدادی از زن و مرد و کودک که در جنگ ها و زد و خورد ها اسیر افتاده و بی پول و بی پناه شده بودند بعنوان غلام و کنیز در بازار های برده فروشی همه ولایات به فروش میرفتند. آنها که پیش کسوت تر بودند و هنر جنگجوئی داشتند بعنوان سربازان مزدور و فرماندهان به خدمت پادشاهان محلی در آمدند و حتی در ارتش این پادشاهان بر علیه قبایل جدید ترک که میامدند جنگیدند و یا وقتی قدرت کافی یافتند خود بر تخت سلطنت نشستند و امپراتوری های اصلی منطقه را تاسیس و برای صد ها سال حفظ کردند.

یک نمونه اش سلطان محمود و پسرش سلطان مسعود غزنوی بود که پدرانشان از غلامان تُرک بودند که سامانیان آنها را خریده همچون سرباز و جنگنده بکار گرفتند اما هنگام ضعف سامانيان حکومت خراسان را بدست گرفتند و بعد از مدتی از سوی نیروئی قوی تر و بزرگ تر یعنی سلجوقیان (که آنها هم تُرک بودند) عقب رانده شدند.

در تاریخ سلجوقیان (۱) میخوانیم که قبل از فتوحات بزرگ اولین سلطان سلجوقی یعنی طغرل بیگ، برادرش چاغری بیگ برای یک «سفر اکتشافی» با سه هزار جنگجویش به خراسان، ری، آذربایجان، ارمنستان و وان میرود و با غنایم هنگفتی به آسیای مرکزی برمیگردد و به برادرانش توصیه میکند که راه به مشرق «پر برکت است».

اما مثل دیگران، بعد از اینکه سلجوقیان بر سریر قدرت نشستند، خودشان برای حفظ امنیت و آرامش کشور کوشش کردند از کوچ بیشتر قبایل ترکمن و یا حد اقل غصب و غارت آنان جلوگیری کنند اما کمتر در این رهگذر موفق شدند. در زمان سلجوقیان و سپس مغول ها بود که کوچ قبایل ترک به ایران و ترکیه کنونی افزایش پر شدتی یافت.

طبیعتا «کوچ» آن دوره ها هیچوقت با صلح و آرامش و رضایت طرفین و یا خرید زمین و یا خانه رخ نداده، بر عکس با حمله، غارت، غصب و کشتار همراه بوده است. علاوه بر این، ما در اینجا نه از يك كوچ عده محدودى در مدت زمانى كوتاه بلكه از کوچ صد ها هزار نفر و احتمالا چند میلیون نفر در عرض ۵۰۰ سال از آسیای مرکزی به خراسان، از آنجا به تمام ایران و از آنجا به ترکیه و عراق کنونی صحبت میکنیم.

این دوره ای ۵۰۰ ساله است که تقریبا از سال ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی یعنی از قبل از غزنویان شروع شده تا سلجوقیان و صفویان را در بر میگیرد. تصور قالبی از «ترک ها» و اقوام ترک بعنوان افرادی که جنگجو، جسور، خشن، غارتگر، بیرحم، سرباز، امیر و سلطان و در عین حال «زیبا»، «چشم باریک» و «دلربا» هستند مربوط به همین دوره و کوچ های آنان از شرق به غرب است. این دوره، مرحله طولانی تاخت و تاز ها و غارت و کشتار و در عین حال خرید و فروش بردگان از آسیای مرکزی است که اکثرشان را ترکان تشکیل میدادند و همه این عوامل منتهی به قالب های مبتنی بر رخداد های اجتماعی و یا پیشداوری های مذکور میشود که با وجود همه مبالغه ها در ميان مردم بومى، با واقعیات چندان هم بی ربط نبودند و به ادبیات و شعر هم رسوخ کرده اند.

این همان دوره آشوب، حملات قبایل، غصب خانه و مال و ثروت و همچنین زمین دامداری و کشت، تعیین شاهزاده ها و یا خویشان سلطان ها به مقامات پراهمیت و پر درآمد فرماندار و والی و قاضی و غیره است که ۵۰۰ سال، تا دوره صفویان با بعضی فاصله ها و استثنا ها حکمفرما بوده و حتی در دوره صفوی و بعدش هم به نوعی و شکلی ادامه داشته است. این همان دوره ای است که عبید زاکانی، و نه فقط او بلکه فردوسی، نظامی، خاقانی، سنائی و دیگران با کنایه و یا آشکارا از «ظلم و تعدی» قبایل کوچنده تُرک و رفتار و گفتار «تُرکانه» آنان شکایت کرده اند. این وضع چه در ایران و چه در «بلاد روم» یعنی ترکیه کنونی که یکی از اهداف اصلی کوچ قبایل ترک بود بسیار مشابه بود.

چند مثال
خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است

خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو

خاقانی: دیوان اشعار: غزلیات: غزل شمارهٔ۲۹۷
ویا
به نفرین تُرکان زبان برگشاد

که بی فتنه تُرکی ز مادر نزاد

زچینی بجز چین ابرو مخواه

ندارند پیمان مردم نگاه

اگر تُرک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی

نظامی گنجوی: شرف نامه: سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب سو
آب حیات تو گر از این بنده تیره شد
ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست
ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من
عشقت گرفت جمله اجزام مو به مو

مولانا جلال الدین رومی، دیوان شمس، غزلیات، ش ۲۲۳۳

توضیح اینکه در ادبیات آن دوره ها برای صد ها سال تعابیری مانند «تُرکانه»، «ترکتازی» و یا «تُرکی صفتی» به معنی «خشونت در گفتار و رفتار» رایج بوده که ظاهرا نوعی انعکاس همین کوچ های خشونت بار چند صد ساله است و از طرف دیگر در ادبیات همین دوره منظور از «چینی» و «تُرک چینی» (و یا «ختائی») اغلب افراد منسوب به قبایل تِرک زبان بود که از آسیای مرکزی و «چین و ماچین» به ایران کوچ میکردند زیرا ایرانیان بومی، تازه رس های ترک زبان، «سپید پوست و چشم باریک» را«شبیه چینی» ها تصور میکردند.

این گونه تعابیر و لغات، اشعار و حکایات در آن دوره ها وجود داشت. حتی در زبان و اشعار ترکی هم رگه هائی از این ذهنیت منفی نسبت به تُرک ها و زبان، گفتار و رفتار آنها را میتوان یافت. در جمهوری آذربایجان هنوز برای بیان خشن بودن طرز گفتار یک فرد از تعبیر«تورکون سؤزو» («به گفته ترک ها») استفاده میکنند. به این ضرب المثل ترکی آذری ایران دقت کنید: «تاتین گلیشی، تورکون گئدیشی – ترجمه: مهمان آمدن تات خوش آیند است و رفع مزاحمت ترک.» و یا مثلا محمد فضولی، شاعر معروف تُرک (از طایفه بیات اوغوز ها) که به هر سه زبان تُرکی و فارسی و عربی مینوشت و در قرن پانزدهم – شانزدهم میلادی (۱۴۸۳-۱۵۵۶) درعراق کنونی زندگی کرده مینویسد:

اول سببدن فارسی لفظیله چوخدور نظم کیم

نظم نازک ترک لفظیله ایکن دشوار اولور

منده توفیق اولسا بو دشواری آسان ایلرم

نوبهار اولقاج دیکندن برگ گل اظهار اولور

ترجمه
علت اینکه نظم به لفظ فارسی زیاد است اینست که – (نوشتن) نظم نازک (لطیف) به ترکی دشوار است – اگر توفیق دست دهد من این دشوار را آسان خواهم کرد – وقتی نوبهار شد برگ گل از خار ظهور میکند.

ظهور گلبرگ از خار
در مورد «نظم»، اگرچه رقابت نظم ترکی با فارسی هیچ هم آسان نبوده، اما نظم ترکی بعد از فضولی و در این ۵۰۰ سال اخیر پیشرفت بسیاری کرده و کسی نمیتواند انکار کند که امروزه ادبیات ترکی با داشتن شعرائی مانند یحیی کمال و ناظم حکمت و حتی اخذ جایزه نوبل در ادبیات، چیززیادی از ادبیات دو زبان بزرگ دیگر شرق یعنی عربی و فارسی کم ندارد.

و اما در این ۱۰۰۰ سال گذشته و حد اقل در این ۵۰۰ سال اخیر «از زیر این پل آب های بسیاری گذشته» و تحولات عمیقی در ایران، قفقاز، ترکیه و منطقه شده است. آنهائی که عبید زاکانی و نظامی و دیگران بعنوان «تُرک» و «چینی» توصیف میکردند در این مدت با مردم بومی منطقه در آمیخته در هر بخشی از آن یعنی ایران و ترکیه و غیره ملت های مستقلی بوجود آورده و از آن دفاع و حراست کرده اند. در ایران همان اقوام تُرک همراه با آمیزش با مردم بومی و تشکیل سلسله های ایرانی مدافعان اصلی ایران معاصر شده اند و در ترکیه به مدت ۶۰۰ سال آخرین امپراتوری اسلامی یعنی سلسله عثمانی را بنیاد کرده حفظ نموده اند که به جمهوری ترکیه کنونی منتج شده است.

یک نتیجه اینکه این آثار، اشعار، حکایات و امثال مربوط به هزار تا ۵۰۰ سال پیش، حوادث آن دوره و عواقب آن حوادث است و از نظر جامعه شناسی و تاریخ، ظهور چنین نگرش ها، واکنش ها، ذهنیت ها و تصورات در آن بستر تاریخی چیز عجیبی نیست. اما اینها را نمیتوان و نباید عینا به زمانه و اوضاع کنونی منتقل کرده از آن برای پندار ها و رفتار های امروزی مان نتیجه گیری کرد. جای تاسف در آنست که اکثریت بزرگ ما این قبیل اشعار، حکایات و ضرب المثل ها را طوطی وار تکرار میکنیم بدون آنکه بدانیم این آثار متعلق به کی هستند، در کدام جغرافیا، تحت چه شرایطی و در کدام دوره تاریخی – اجتماعی بوجود آمده اند.

نتیجه دوم اینکه به صرف اینکه این قبیل اشعار و آثار و مطالب آهنگ ضد یک قوم را دارند، خنده دار است اگر کسانی بخواهند امروز بعد از گذشت ۷۰۰-۸۰۰ سال این آثار و مطالب تاریخی و ادبی را یا کاملا نادیده بکیرند و یا این گونه مطالب، نویسندگان آن و یا کلا ادبیات فارسی را «تحریم» و یا «تلعین» کنند. این قبیل مطالب را در بسیاری از زبان ها و ادبیات ها، از جمله خود ترکی هم میتوان یافت. از طرف دیگر این قبیل آثار و ادبیات به فارسی در مورد اعراب و دیگران هم هست و میدانیم که اعراب و ترک ها وهندی ها هم در باره ایرانیان و تاجیک ها دارند که این آخری (یعنی هندی ها) بیشتر مربوط به دوره های لشکر کشی های غزنویان و نادر شاه به هند میشود.

و نتیجه سوم اینکه کسانی که یا از روی نادانی و یا مغرضانه از این قبیل ادبیات هزار سال پیش برای سیاست ورزی های امروزشان سوء استفاده میکنند آب ها را بطور خطرناکی گل آلود میکنند.

نه میتوان تاریخ را انکار کرد و ادعا نمود که چنین حوادثی در طول مدتی چند صد ساله نبوده و هرچه در تاریخ و ادبیات منعکس شده دروغ و مبالغه است و نه میتوان با نگاه و تصورات ۵۰۰-۱۰۰۰ سال قبل امروز به اقوام کوچنده دیروز نگاه کرد گویا اینها همان ها هستند که خانه ها و ثروت ایرانیان و رومیان بومی این سرزمین ها را با خشونت و قهر گرفته اند.

همه مردمانی که امروز درآسیای میانه، افغانستان، ایران، قفقاز، ترکیه و بخشی از عراق میبینیم آمیخته ای از مردم بومی پیش از اسلام، پیش از ترک و مغول و اقوام و قبایلی است که بعدا آمده در این سرزمین ها ساکن شده اند. نوادگان آن اقوام عرب و ترک و مغول هم نوادگان همان مردم بومی هستند که امروزه افغان، ایرانی و یا ترک (ترکیه) مینامیم.

خود مردمی که چه در ایران و روم و چه در سرزمین های دیگر دنیا در یک مقطع زمانی «بومی» خوانده میشدند خود از جائی به این سرزمین های «بومی» خود آمده اند، چرا که هیچ قوم و ملتی در جائیکه «بومی» خوانده میشود بطور ازلی و از ابتدای خلقت و تاریخ نزیسته و روزی و روزگاری، کمی پیشتر یا بعد تر، به آنجا آمده است.

درست مانند وایکینگ ها، فرانک ها، هون ها، ژرمن ها… عین آنگل ها و ساکسون ها که از آلمان و هلند و دانمارک کنونی به جزیره بریتانیا رفته با اختلاط قومی و زبانی با مردم بومی، ملت و مملکت کنونی انگلیس و بریتانیا را ایجاد کرده اند.

هم بی معناست کسی احساس عقده و کمبودی کند که چند قرن بعد تر از قومی دیگر به سرزمینی آمده و هم مسخره است کسی بخود و گروه اجتماعیش ببالد چرا که آنها کمی پیشتر از اقوام بعدی آنجا بوده اند.

مگر ریشه همه ما از آفریقا نیست؟

(نشر اول این مقاله در ژانویه 2013 بود)

————————-

بعضی منابع:

1) M. Halil Yinanç: Türkiye Tarihi Selçuklular Devri, s. 36

2) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, 1981

3) تاریخ اسلام. پژوهش دانشگاه کمبریج. تهران 1381

4) عباس جوادی: چگونه «انگلستان» انگلستان شدادامه خواندن

مذاکرات دولت و کُردهای ترکیه

در ترکیه دیگر کمتر کسی شک میکند که حکومت آقای اردوغان برای یافتن یک را ه حل به «مسئله کُرد ها» از طرفی با رهبر پ. ک. ک. عبدالله اوجالان که در زندان ویژه جزیره «ایمرالی» به سر مپیبرد و از طرف د یگر با حزب کُردی «وحدت و دمکراسی» ترکیه «ب. د. پ.» که یکی از چهار حزب حاضر در پارلمان ترکیه است مذاکره میکند. «بنیاد مطالعات قفقاز» نقل قول های جالبی از طرف ها و شخصیت های مختلف این بحث ها را داده است:

نخست وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان:
حبس خانگی اوجالان در دستور کار نیست
به گزارش آناتولی رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه امروز پیش از ترک کشورش به منظور دیدار با دولتمردان چند کشور آفریقایی، در فرودگاه به سوالات خبرنگاران پاسخ داد.
اردوغان در خصوص امکان تغییر شرایط حبس اوجالان گفت: “نه آزادی و نه تغییر شرایط حبس اوجالان در دستور کار ما قرار ندارد و تمام دیدارهای ایمره آلی هدف واحد و مهمی به نام پایان دادن به جنگ و ترور دارد. تصمیم و خواست ما در این زمینه جدی و قطعی بوده و حاضریم برای رسیدن به امنیت کامل و پایان دادن به ترور به صورت شبانه روزی فعالیت کنیم.”
وی همچنین در خصوص اظهارات کمال قلچداراوغلو و حمایت وی از مذاکرات ایمره آلی گفت: “رهبر حزب جمهوری خلق اعلام کرده که برای پایان دادن به ترور از ما حمایت کرده و با حمایت و همراهی خود به ما اعتبار می بخشد. این در حالی است که وی و حزب متبوع او بیش ازدیگران نیاز به اعتبار داشته و در شرایطی نیستند که چنین ادعاهای سنگینی بر زبان بیاورند. با این وجود اگر در اعلام حمایت خود صادق هستند، همین امروز سه تن از اعضای خود را معرفی کنند تا در کنار سه تن از معاونین من کمیته شش نفره بررسی راهکارهای توافق و مذاکره را تشکیل داده اند.”


عبدالرحیم آک داغ نماينده کُرد طرفدار اردوغان:
به برادرکشی پایان دهیم
به گزارش خبرگزاری دوغان عبدالرحیم آک داغ نماینده شهر کردنشین ماردین و از اعضای برجسته حزب عدالت و توسعه درباره دیدارهای ایمره آلی گفت: “کُردها و ترک ها در چاناک قلعه در برابر دشمنان ایستادند و در اوج برادری و رفاقت با همدیگر از خاک این سرزمین دفاع کردند و متسفانه فرزندان آنان در کوهستان جودی و سایر کوه های مناطق کردنشین ترکیه به روی هم اسلحه کشیدند. اما هم اکنون زمان پایان دادن به همه این درگیری ها و برادر کشی ها است و امیدواریم با اقدامات اخیر دولت، جناب احمد ترک و سایر افراد، این معضل هر چه زودتر ختم به خیر شود.”
وی درادامه افزود: “قطعا کسانی در کمین نشسته اند و برای به ین بست رساندن گفتگوها دست به هر اقدامی خواهند زد و به همین خاطر باید هوشیار باشیم و به کسی اجازه سوءاستفاده ندهیم.”

بشیر آتالای معاون نخست وزیر:
باید پیش از بهار به نتیجه برسیم
به گزارش روزنامه طرف بشیر آتالای معاون نخست وزیر و رییس ستاد فرماندهی مبارزه با ترور ترکیه گفت:” باید پیش از فرا رسیدن فصل بهار اصلی ترین مراحل توافق برای پایان دادن به ترور را به پایان برسانیم و همزمان با آغاز بهار، اندک اندک مرحله خلع سلاح تکمیل شود. اگر در این مرحله دچار وقفه و کم کاری شویم ممکن است برخی گروه های پراکنده پ.ک.ک، به صورت خارج از سازمان چند حمله ترتیب داده و این مرحله را به سوی بن بست ببرند.”

ادریس نعیم شاهین وزیر کشور:
اجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود
به گزارش شبکه تلویزیونی TRThaber ادریس نعیم شاهین وزیر کشور ترکیه گفت:” متاسفانه برخی از افرادی که همواره قصد جنگ طلبی و ترویج خشونت را دارند علیه حزب عدالت و توسعه و دولت ما شایعاتی را منتشر کرده و اعلام کرده اند که قرار است دیدارهای ایمره آلی منجر به تشکیل کردستان و اعلام خودمختاری کردها شود. ما در پاسخ به چنین شایعاتی قاطعانه می گوییم به هیچ وجهاجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود و همه مراحل دیدارهای ما هدف مهم و اولویت فوق العاده ای به نام پایان دادن به ترور و خشونت دارد.”

کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و منتقد پ.ک.ک:
امیدوارم هر دو طرف مصمم باشند
به گزارش روزنامه رادیکال کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و رهبر حزب حق و آزادی گفت:” بدون شک دیدارهای نمایندگان حکومت با اوجالان و نیز سفر هیات نمایندگان کُرد به ایمره آلی نویدبخش رویدادهای ارزشمندی است. من می خواهم به دو نکته مهم اشاره کنم: اول این که به اعتقاد من باید نخستین و مهم ترین خواسته اوجالان، خطاب به پ.ک.ک و تلاش برای بر زمین گذاشتن سلاح ها باشد. دوم این که هم حکومت و هم حزب صلح و دموکراسی باید برای رسیدن به نتایج مطلوب مصمم باشند. ما قبلا در برخی اقدامات دولت اردوغان شاهد تردید و گسست بوده ایم و به موازات آن شاهد این نیز بوده ایم که حزب صلح و دموکراسی در بسیاری از حوزه ها با جدیت لازم عمل نکرده و به عنوان یک جبهه صلح طلب مصمم و راسخ به میدان نیامده است.”

زبیر آیدار از سران پ.ک.ک:
از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم
به گزارش شبکه تلویزیونی CNNturk زبیر آیدار از سران پ.ک.کو مسئول فعالیت های سیاسی وسازمانی این حزب در اروپا اعلام کرد:” ما از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم و پشت سر وی ایستاده ایم. متاسفانه برخی می خواهند چنین وانمود کنند که اوجالان از حمایت پ.ک.ک برخوردار نیست اما چنین ادعاهایی فقط یک جنگ روانی است و ما تصممیات وی را ارزشمند و راهگشا می دانیم.”

بازتاب وسیع اظهارات بارزانی
اعلام حمایت مسعود بارزانی رییس اقلیم کردستان عراق از دیدارهای ایمره آلی در اغلب رسانه های ترکیه بازتاب گسترده ای پیدا کرده و نه تنها روزنامه ها، بلکه شبکه های تلویزیونی این کشور نیز به اهمیت حمایت بارزانی از روند مذاکرات پرداخته و تحلیل گر شبکه NTVmsnbc اعلام کرد که بر اساس برآیند کلی اظهارات هاکان فیدان و احمد داوداوغلو در نشست های سفرای ترکیه در آنکارا و ازمیر، بارزانی در مرحله خلع سلاح و اقناع پ.ک.ک به پایان دادن به فعالیت مسلحانه نقش مهمی بر عهده خواهد داشت.”

پروین بولدان از نمایندگان کُرد:
اسم این دیدارها مذاکره نیست
به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۷ ترکیه، پروین بولدان از نمایندگان حزب صلح و دموکراسی (وابسته به پ.ک.ک) در یالووا و در کنگره حزب خود گفت: “نمی توانیم اسم دیدارهای اخیر را مذاکره بگذاریم. در واقع این گفتگوها فعلا فقط در حد تبادل آرا و تلاش برای رسیدن به همفکری است و با این حال در همین مرحله نیز امید بزرگی نزد کردها به وجود آمده و مردم به فرجام این دیدارها خوشبین هستند.”
وی در ادامه افزود: “در گام های بعدی باید غیر از اوجالان، نمایندگان حزب صلح و دموکراسی در مجلس و نیز سران پ.ک.ک در قندیل به عنوان دو ضلع دیگر دیدارها مورد خطاب حکومت قرار گرفته و نظرات ما را نیز جویا شوند.”

آیسل توغلوک از نمایندگان کُرد:
بدون قندیل نمی توان به نتیجه رسید
به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۲۴T ترکیه از نمایندگان کُرد و از سران کنگره جامعه دموکراتیک که قرار است طی روزهای آینده همراه با دمیرتاش، کشاناک و ترک به دیدار اوجالان برود، درباره مراحل بعدی دیدارهای ایمره آلی گفت: “قطعا این دیدارها بدون حضور سران پ.ک.ک در قندیل به نتیجه نخواهد رسید و فقط در شرایطی می توانیم از توافقات جدی و قاطعانه سخن به میان بیاوریم که خط ارتباطی ایمره الی به قندیل ایجاد شده و تماس برقرار شود.”
وی در ادامه افزود: “ما به عنوان کنگره جامعه دموکراتیک همه توان و تلاش خود را به کار می گیریم تا گفتگوها با ظرافت و جدیت پیش برود و در عین حال بر این موضوع اصرار می کنیم که حکومت باید طی روزهای آتی به طور رسمی و شفاف راهی برای دخیل ساختن قندیل در این گفتگوها پیدا کند.”

ابراهیم تاتلیسَس خواننده کُردتبار:
نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم
امروز نیز در شبکه های اجتماعی مجازی ترکیه، کردها و ترک ها مطالب فراوانی در خصوص دیدارهای ایمره آلی منتشر کردند. در این میان بسیاری از هنرمندان، بازیگران، خوانندگان و فعالان عرصه های فرهنگی و رسانه ای نیز با اعلام حمایت از دیدارهای ایمره آلی تلاش برای رسیدن به آشتی و برادری را ارزشمند دانستند.
ابراهیم تاتلیسس خواننده کُردتبار موسیقی ترکیه در صفحه تویتر خود درباره دیدارهای ایمره آلی ۴ پیام منتشر کرد که جمعا یک صد و هشتاد هزار نفر بازدید کننده داشت. وی در یکی از پیام های خود نوشت: “چهل سال از عمر هنری من در حسرت آشتی و برادری گذشت. احساس می کنم عمر زیادی برای من باقی نمانده. پس نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم و کاری کنید که چشمان ما روی آرامش و صلح و برادری را ببیند.”

via قفقاز – جزییات مذاکرات دولت و کُردهای ترکیه (3).… ادامه خواندن

مربّعی با بوی خون و باروت

 عباس جوادی –  مربّع ایران، ترکیه، سوریه و عراق بوی خون و باروت میدهد:

1. سوریه در یک جنگ داخلی فرو رفته. سقوط بشار اسد به آن سادگی که تصور میشد نبود اما ظاهرا از عمر رژیم کنونی دمشق چیزی نمانده.

2. برنده سقوط رژیم اسد کشور های عربی – سنی منطقه خواهند بود (یعنی سعودی، امارات، حتی مصر ولی نه عراق مالکی و ظاهرا طرفدار ایران.) اگر کشور در یک جنگ داخلی فرو نرود – که هیچ قدرت منطقه ای و جهانی ظاهرا این را نمیخواهد – سوریه جدید دست بازیگران عرب منطقه، ترکیه و غرب را تقویت خواهد کرد.

3. چه رژیم جدید سوریه نسبتا به سرعت ثبات را احیا کند و چه شرایط جنگ داخلی ادامه یابد، منطقه کوچک کُردی کشور در حالت کنونی خودمختار و عملا مستقل باقی خواهد ماند.

4. این وضع دست دولت عملا مستقل کردستان عراق و در عین حال حزب کارگران کردستان ترکیه را تقویت خواهد کرد. این وضعیت میتواند بر کردستان ایران که تا کنون نسبتا آرام بوده تاثیر مستقیم داشته باشد یعنی ثبات کنونی ترکیه و ایران را بهم بزند.

5.  در عراق بین اکثریت شیعه عرب (حامل حکومت مرکزی بغداد) و کُرد ها که تا کنون اساسا متحدا عمل میکردند اختلافات جدی پیش آمده و مرکز ثقل اختلافات در تقسیم درآمد نفت است (نگاه کنید به مقاله اکونومیست). این اختلاف خطر جنگ بین حکومت بغداد و حکومت منطقه ای کردستان عراق را به مسئله روز تبدیل کرده. اگر چنین جنگی شعله ور شود و نتوان جلوی آن را گرفت، حدس غالب بر آن است که عراق به سه بخش تقسیم شود (شیعه عرب، کردستان و سنی عرب).

6. بعضی تحلیل گران غرب، ترک و عرب میگویند در آن صورت احتمال اینکه کُرد های سوریه، ترکیه و ایران بخواهند همراه با کردستان عراق یک کردستان واحد و بزرگتر را تشکیل دهند بیشتر خواهد شد (آیا این تصور و گمانه زنی درست است؟).

7. اگر این گمانه زنی درست باشد و در واقع چنین تحولاتی رخ دهد، بنظر همین تحلیل گران تمام نقشه و مرز های چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه عوض خواهد شد. همراه با عراق، ترکیه و ایران هم احتمال دارد به چند قسمت تبدیل شود. احتمالا بخاطر همین است که صدای برخی قومگرایان افراطی منطقه بلند تر شده است. آیا این تخمین درست است؟ اگر درست باشد احتمال قوی در آنست که دولت های قوی منطقه (ترکیه و ایران) این وضع را تحمل نکنند و کار به جنگ های داخلی و منطقه ای بکشد.

8. در این بین وضعیت واقعی روز پیچیده تر از این تصویر احتمالات خطرناک است: رژیم اسد هنوز پا بر جاست. کشاکش بین بغداد و کردستان عراق ادامه دارد و افزایش یافته است. روابط ترکیه و بغداد متشنج شده است. در مقابل آنکارا که قبلا بخاطر نگرانی از «کُرد های خودی» علاقه ای به روابط حسنه با حکومت کردستان عراق نشان نمیداد تبدیل به یکی از مهم ترین شریکان تجاری کُرد های عراق شده است ولی در مقابل میخواهد حکومت اقلیم کردستان عراق حزب کارگران کردستان ترکیه را مهار کند.و بالاخره در ایران وضع اقتصادی تحت تاثیر تحریم های بین المللی به سراشیبی افتاده که میتواند وضع دولت جمهوری اسلامی را با مخاطره ای جدی روبرو کند. در آنصورت اگر در رابطه با کردستان ایران هم اتفاقی در ارتباط با کُرد های سه کشور دیگر بیافتد، وضع داخلی ایران چه خواهد شد؟

این، مانند معادله ای چند مجهولی است. فعلا داده های معینی در دست است. یکی دو عامل که نسبتا روشن است اینست که ظاهرا رژیم اسد رفتنی است. احتمال تغییرات جدی در عراق شدید است. ترکیه از این تغییرات «بی نصیب» نخواهد ماند اما آنکارا کوشش خواهد کرد در مجموع در طرف «برندگان» باشد و یا حد اقل در رابطه با مسئله کُرد های خود ترکیه زیاد «نبازد». ایران بخاطر روابط منفی اش با کشور های عربی منطقه، ترکیه و غرب و اتحاد با کشور هائی نظیر سوریه و روسیه در پایان این «بازی» احتمالا جزو بازندگان اصلی خواهد بود. و بالاخره اینکه مسئله کُرد های چهار کشور، حد اقل در مراحل نخست تحولات جدید، در حل و یا حتی بحرانی تر شدن اوضاع این چهار کشور نقش کلیدی بازی خواهد کرد.

————————————-

 این گزارش «اکونومیست» را بخوانید. از نظر شرح اوضاع کنونی جالب و مهم است.

Iraq, Kurds, Turks and oil: A tortuous triangle | The Economist.

این گزارش ترکی مرات یتکین در «رادیکال» چاپ استانبول هم جالب است:

Irak’ta Petrol Savaşı Önlenebilir mi?ادامه خواندن

سادات ایران: (2) سید های دروغین

نوشته: ویلم فلور

ترجمه و تلخیص: عباس جوادی

نوشته زیر دومین بخش از چکیده رساله ای است به قلم ایرانشناس معروف هلندی-آمریکائی ویلم فلور در باره نقش اجتماعی و سیاسی سید ها در ایران دوره قاجار که در سال 2016 در مجله «مطالعات ایرانی» با این مشخصات منتشر شده است:

Willem Floor: Seyyeds in Qajar Iran According to European Sources; in: Studia Iranica, 45/2, 2016

چکیده فارسی این بررسی در چهار بخش به خوانندگان تارنمای «رادیو فردا» تقدیم می شود: (1) یعنی چه «سیّد»؟ راه تشخیص سید ها، (2) سید های دروغین، تعداد آنها (3) احترام همراه با ترس، و (4) اشتغال سید ها و منبع درآمد آنان.

همه کاریکاتور ها از مجله فکاهی-انتقادی «ملا نصرالدین» است که در سال های 1906 تا 1913 به زبان ترکی آذری در تفلیس (گرجستان کنونی) چاپ می شد. این مجله که ادبیات مشروطه ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود، بعد ها مدتی نیز در تبریز و سپس باکو چاپ شد و چند سال پس از تاسیس حکومت شوروی تعطیل گردید.

سیدهای دروغین

آن نظارت نسبی که دولت های ایران می خواستند در دوره صفویان و قاجاریان در مورد ادعاهای ساختگی سیادت برقرار شود، در عمل چندان رعایت نشد، تا جائی که خیلی ها که هیچ ربطی به تبار پیامبر اسلام نداشتند، مدعی شدند که «سید اولاد پیغمبر» هستند. یک نمونه بارز ادعاهای بی دلیل سیادت این بود که گویا پادشاهان سلسله صفویان از تبار پیغمبر هستند. پیش از بنیانگذار سلسله صفوی یعنی شاه اسماعیل یکم هیچکدام از سران آل صفی که همه صوفیان سنی مذهب بودند و از جمله خود شیخ صفی الدین اردبیلی ادعای سید بودن نکرده بودند. اما پس از آنکه شاه اسماعیل در سال 1501 در تبریز بر تخت سلطنت نشست و نظام جدید صفوی برقرار گردید، خود شاه اسماعیل و جانشینان او، تبار صفویان را به پیغمبر اسلام ربط دادند و مورخین صفوی، به تبعیت از سیاست حاکم، روایت های «تاریخی» لازم برای اثبات این ادعا را تهیه نمودند.

بیشک در این زمینه، دوره صفوی استثنائی تشکیل نمی داد. خیلی پیش تر و بعد تر از صفویان نیز بسیاری افراد و طایفه ها چنین ادعا هائی را طرح کرده بودند.

اما مخصوصا از دوره صفویان و قاجار به بعد تعداد مدعیان سیادت زیادتر از معمول شد و این، در جامعه ایرانی آن دوره رازی پنهانی نبود. به هرحال امتیازات مالی از قبیل پرداخت «مال امام» و خُمس که گاه «مال سید» هم نامیده می شد ودر عین حال اعتباری که سیدها از سوی مردم و دولت می دیدند، مشوق اصلی این قبیل ادعاهای روزافزون سیادت بود. با این ترتیب گروه-گروه افراد دغل کار به مناطقی می رفتند که کسی آنها را نمی شناخت و خود را به عنوان سادات «راستین» جا می زدند. معمولا هم کافی بود آنها عبائی بر تن، کمربند سبزی دور کمر و احتمالا عمامه سبزی بر سر داشته باشند، چرا که به گفته «هانری لایارد» حتی شک و سوال در باره صحت ادعای سیادت یک شخص «کُفر» شمرده می شد. (5)

 طبیعتا بسیاری خانواده ها هم که ادعای سیادت داشتند، براستی صاحب شجره نامه هائی بودند که اجداد آنها را دستکم تا 200 سال پیش از خود نشان می داد. این شجره نامه ها نسل به نسل از پدر به پسر منتقل می شد و اگر  شجره ای به هر دلیلی گم می شد و یا ازبین می رفت، رئیس خانواده کوشش می کرد آن را دوباره ثبت و احیاء کند. اما واقعیت این است که همه آن شجره نامه های دویست-سیصد ساله تبار آنهمه مدعی سیادت را تا به تبار محمد و یا امامان شیعه که بیش از هزار سال پیش زیسته اند، نمی رساند. شرقشناس معروف آرمینوس وامبری می نویسد که «حد اکثر ده در صد کسانی که با اتکاء به یک شجره نامه خود را سید می شمردند، دلیل کافی برای این ادعای خود داشتند» (6) و ژان دیولافوا در سال 1887 علاوه می کند که «در ایران همگی چهار خانواده وجود دارند که با دلایل کافی و مدارک قابل قبول، خود را از نوادگان علی بن ابیطالب می شمارند.» (7)  مثلا در حالیکه سیدهای طباطبائی شجره نامه قابل اعتمادی را دارا بودند، طایفه سادات محلات که همه به عنوان سید مورد قبول و احترام عام بودند، چنین شجره نامه ای نداشتند. خود سید محسن صدرالاشراف محلاتی که چندین بار وزیر عدلیه و نخست وزیر شده بود و یکی از سران طایفه سادات محل هم بود، در خاطراتش می نویسد (8) که او هیچگونه مدرکی در باره تبار طایفه خود ندیده بود و تنها عمویش نام هفت نفر از اجداد خود را می دانست، اگر چه خود خانواده ادعا می کرد که اجداد آنان در«زمان خلافت عباسیان به محلات آمده اند.»  پرسی سایکس نیز می نویسد که سادات شهرعقدا در نزدیکی یزد «پارسیان زرتشتی را اجداد خویش می شمردند و در واقع از دین زرتشتی به اسلام گرویده بودند.» (9)

بسیاری سید های دروغین هم برای خودشان شجره نامه تهیه کرده بودند. اکثر این شجره نامه ها در شهر سامره (یکی از شهر های مقدس شیعیان در عراق کنونی) جعل می شد و از این جهت بین مردم به این قبیل اشخاص «سید های سامره» می گفتند. (10)

نکته دیگری که یادآور وجود و فراوانی سیدهای دروغین است، تعداد زیاد و حتی روزافزون امامزاده ها در ایران است. ظاهرا همه این امامزاده ها عبارت از قبر های کسانی است که سید یعنی از نوادگان دوازده امام شیعیان بوده اند. به همین دلیل   مردم برای نذر، خیرات، دعا و نیاز به زیارت این مقبره ها می روند و با این ترتیب این امامزاده ها تبدیل به مراکز درآمد برای افراد ذینفع شده اند.  برای نمونه در سال 1885 دیولافوا به نقل از مدرس مکتب خانه ای در قزوین می نویسد که او خود بیش از بیست امامزاده را در ایران می شناسد که گویا سید معینی با همان نام و نشان در همه این امامزاده ها مدفون است و با این ترتیب معلوم می شود اقلا نوزده تای آنها و شاید هم همه آنها یا قبر کس دیگری هستند و یا اصولا در آنجا کسی دفن نشده است. یعنی به نظر آن مدرس اصلا لازم هم نیست قبری واقعا مدفن امامزاده ای باشد تا آن مکان به عنوان «امامزاده» اعلان و قبول شود و به محل زیارت، دعا و نذر و نیاز مردم تبدیل گردد. (11)

تعداد سید ها

چارلز ییت (12) تعداد سادات ایران را در حوالی سال 1900 چنین توصیف می کرد: «ایران پر از سید است که همه جا را فراگرفته اند. اینها علی الاصول قشری تنبل و بی فایده هستند که کار نمی کنند، اما انتظار دارند که دیگران زندگی آنان را تامین کنند. خواجه های ترکمن هم همین خاصیت ها را دارا هستند.»  دیگر سیاحان اروپائی مانند فاولر، ویلسون و بریکتو نیز مشاهدات مشابهی روایت کرده اند.  به گفته هوگو گروته، در سال 1907 در ایران تخمینا 100 هزار سید زندگی می کردند که این رقم تقریبا یک هزارم کل جمعیت تخمینی ایران آن دوره بود، در حالیکه یاکوب ادوارد پولاک، پزشک اتریشی که در ایران زندگی کرده و حتی کتاب های درسی به فارسی نوشته بود، می گوید (13) که در سال های 1850 سیدها حدود دو درصد جمعیت ایران را تشکیل می دادند. برخی سیاحان دیگر اروپائی قرن نوزدهم تعداد سید های ایران را حتی تا 20 در صد جمعیت شهری کشور تخمین زده اند که احتمالا مبالغه آمیز است، اما به هر حال این گمانه زنی نشان میدهد که فراوانی سادات در شهر ها باعث ایجاد چنین تصوری در میان سیاحان خارجی شده است. این تصور کمی هم به تمرکز تعداد سادات در شهرهائی از قبیل مشهد، قم، شوشترو دزفول مربوط می شود که دارای مقبره امام و یا امامزاده زاده های مهم و معروف هستند. فلویر می نویسد در بلوچستان تعداد سیدها در مقایسه با مثلا یزد و دیگر شهر های ایران زیاد نبود. او ادامه می دهد که «در کرمان از هر دو مرد و یا پسر بچه  یک نفرشان سید است و من هرگز در عمرم تا این اندازه از دست مدعیان تبار محمد به تنگ نیامده بودم.» (14) به همین ترتیب، به گفته ویلیام کنت لوفتوس در دزفول از هر سه نفر یک نفر یا از اولاد پیغمبر بود و یا جزو اشخاص معتبر مذهبی شهر به شمار می آمد. (15) همچنین جمعیت بعضی روستا ها از قبیل خابوجان در خراسان صرفا و یا عمدتا عبارت از سید ها بود.

عزت و احترام به سید ها

اگرچه در آن دوره هم همه مسلمانان قرار بود حقوق برابر داشته باشند، اما سید ها بخاطرتبارشان که می گفتند به پیامبر اسلام می رسد، «برابرتر» از دیگر مسلمانان بودند. طوری که دیدیم، سیدها در گذشته خود را خارج از محدودیت ها و مجبوریت های قانونی و حکومتی می شمردند و حکومتداران هم در مقایسه با مردم عادی، به سیدها اغماض بیشتری نشان می دادند. اما مردم هم ظاهرا با این عزت و احترام و یا مقام ویژه سیدها در جامعه مشکل چندانی نداشت. آدامز (همانجا) می نویسد «مردم وقتی نقیب السادات را می بینند، به او بیشتر از یک شاهزاده احترام می گذارند.» هرگاه سیدی وارد مجلسی شد، همه برخاسته جای خود را به او تعارف می نمودند. فون کوتسه بوه می نویسد: «سید ها خود را در مقامی حساب می کنند که هروقت خواستند می توانند پیش پادشاه رفته هرآنچه را که درست می شمارند، به او بگویند. یک سید می تواند وارد هرخانه ای که خواست، بشود و صاحب خانه مکلف است که از او به بهترین صورت پذیرائی بکند و حتی پیشکش هائی به او تقدیم نماید.» (16)

نه تنها ممکن نبود به یک سید خشونت و یا بی احترامی نشان داد، بلکه کسی هم که همراه و تحت محافظت یک سید بود «در امان» محسوب می شد. از این جهت سید ها مانند «راهنمای مسافرت،» زوار شیعه را به مشهد و یا عتبات عراق کنونی مشایعت می نمودند تا در راه اگر با حمله راهزنان مواجه شدند، سید راهنما آنان را از مهلکه بیرون آورد. زوارنیز متقابلا به او هدایا و پیشکش هائی تقدیم می کردند و این کار تبدیل به منبع درآمد دیگری برای سیدها شده بود.

تا اواخر قرن نوزدهم غیر مسلمینی که در ایران مسافرت می کردند و بخصوص می خواستند از مناطق خطرناک و ناامن بگذرند، سیدی را با خود به همراه داشتند تا خطر حمله و غارت در راه کمتر شود. لایارد زمانی که از لرستان و خوزستان می گذشت شخصی را بنام «سید ابوالحسن» به همراه داشت، چرا که به نوشته خود لایارد (همانجا) در این مناطق «قبایلی می زیستند که نسبت به هرخارجی و بخصوص اروپائی، هم متعصب و هم مشکوک بودند و در آن شرایط حضور یک سید در کنار من امتیاز مهمی بود.» به همین ترتیب زمانی که آرتور کونولی از استرآباد به خیوه و پیش ترکمن ها می رفت و یا هنگامی که پرسی سایکس به مکران سفر می کردند، از همراهی سید ها استفاده نمودند.

سیدها انسان های «مقدسی» شمرده می شدند و فرض بر آن بود که آنها مسلمانان خالصی هستند که دین و ایمانشان کامل است. از این جهت، هم احترام به سیدها بسیار زیاد بود و هم آنان را انسان هائی «مقدس» و قادر به انجام کار های خارق العاده مانند معالجه بیماران حساب می نمودند. بخصوص اگر کسی هم ملا و هم سید بود، بعنوان شخصی کاملا معصوم، قابل احترام و صاحب قدرتی غیر عادی شمرده می شد. در آن صورت مثلا زنان، آبی را که از وضوی سیدهای ملا می ریخت، در ظرفی جمع کرده نگهداری می نمودند تا در صورت وقوع هر بیماری، آن آب را جهت معالجه بنوشند. آب دهان سید ها هم «دوای هر درد» محسوب می شد. مادران تکه قندی آورده از سید خواهش میکردند که سید آن را با آب دهان خود خیس کند، سپس آن را بُرده به کودک بیمار خود می دادند. حتی زنانی که حاضر نبودند به هیچ عنوان صورت خود را حتی به حکیم ها نشان دهند، رضایت می دادند که یک سید روی قسمت های محرم بدن آنان دعائی بنویسد تا مثلا باردار شوند و یا محبت و وفاداری شوهرانشان را جلب نمایند.

بس آلن دونالدسون، یک زن آمریکائی و میسیونر که در سال 1910 به ایران آمده، چندین سال در تهران و مشهد آموزگاری نموده بود، در کتاب معروف خود بنام «جادو و فولکلور اسلامی در ایران» داستان کسی بنام «سید شاه» در مشهد را تعریف می کند (17) که مرد متمولی بود و از مردم پول جمع می کرد تا میان فقرا تقسیم کند. در روزهای مخصوص دینی، انبوه مردم رو به سوی خانه سید شاه می گذاشتند تا سکه پولی از او بگیرند. این سکه ها «تبرّک» محسوب می شد چرا که دست سید به آن خورده بود و مردم باور داشتند که این سکه ها خوش یُمن هستند. وقتی سید از خانه بیرون می رفت، مردم کوشش می کردند دست «مبارک» سید را فقط یک بار لمس کنند. سید در ضمن خودش را «معلم اخلاق» جماعت حس می کرد و به همین دلیل همیشه چوبدست های خُرد و کلانی با خود به همراه داشت. هنگامی که مردی را می دید که سرش را از ته نتراشیده و برعکس ریشش را تراشیده، با یک چوبدست کوچک به سر آن مرد می زد تا او را تنبیه کند و هرگاه  زنی را می دید که به نظر سید پوشش اش به قدر کافی رعایت اصول اسلامی را نمی کند، باز با یک چوبدست محکم بر سر آن زن می زد. یکی از همین زنان به نویسنده کتاب، بس دونالدسون، گفته بود که یک بار پس از خوردن ضربه های چوبدست سید شاه، سرش ساعت ها درد می کرد.

در بخش بعدی این نوشته در باره احترام و ترس نسبت به سید ها سخن خواهیم گفت.


منابع:

(5) Layard, A. H.: Early Adventures in Persia, Oxford University Press, 1969, p. 349
(6) Vambery, Arminius: Meine Wanderungen und Erlebnisse in Persien, Pesth, 1867, p. 426
(7) Dieulafoy, Jane: La Perse, la Chaladee et la Susiane, Paris, 1887, p. 77
(8) Sadr, Mohsen: Khaterat-e Sadr-ol Ashraf, Tehran 1346sh/1985, pp. 25-26
(9) Sykes, Percy M.: Ten Thousand Miles in Persiaor Eight Years in Iran, New York, 1902, p. 156
(10) Greenfield, J: Die Verfassung des persischen Staates, Berlin, 1904, p. 121
(11) Dieulafoy, ibid, p. 116
(12) Yate, Charles E.: Khurasan and Sistan, London-Edinburgh, 1900
(13) Polak, Jakob Eduard: Persien, das Land und seine Bewohner: 2 vol., Leipzig 1865, Hildesheim-New York, 1976, p. 1865
(14) Floyer, Ernest A.: Unexplored Baluchistan, Quetta, 1979, p. 34 and 352
(15) Loftus, William K.: Travels and Researches in Chaldaea and Susiana, London, 1857, p. 312
(16) Conolly, Arthur: Journey to the North of India overland from England through Russia, Persia and Afghanistan; 2 vol., London, 1834, p. 28; Sykes, Percey M.: “Through the Wilds of Persia, II,” in: The Wild World Magazine, no. 157, 1911, pp. 114-121
(17) Donaldson, Bess Allen: The Wild Rue. A Study of Mohammadan Magic and Folklore in Iran, London, 1938, pp. 57-58… ادامه خواندن