
تاریخ ایرانی: وی. اِس. نایپل، برندۀ جایزهٔ نوبلِ ادبیات، چندین بار به ایران سفر کرده است. اولین بارش سالِ ۱۳۵۸ بود، چند ماه پس از انقلاب، و حاصلش سفرنامهٔ مفصلی شد. از جملهٔ دیدارهای آن سفر یکی هم با شیخ صادق خلخالی بود، در اوجِ شهرت و خبرسازی، که ترجمهٔ روایتِ نویسندهٔ ترینیدادی از ماجراهایش پیشتر در همین سایت «تاریخ ایرانی» منتشر شد. شانزده سال بعد در بهار ۱۳۷۴ و در سفری دیگر به ایران، نایپل باز راهیِ قم شد تا با قاضیِ عزلتنشین دیدار تازه کند. این روایتِ اوست از این احوالپرسیِ دوباره.
ترجمه: بهرنگ رجبی
آیتالله سفیدپوش بود و تاس و خیلی قدکوتاه، روحانی ریزهمیزهای با لباسِ نامرتب. شاید بهخاطر جثهٔ کوچکش بود که دوست داشت شوخی کند. شوخیهایش در موردِ اعدام بود و بعدِ هر شوخی هم جمع دوروبرش خودشان را از خنده روی زمین پرت میکردند. ضمناً این را هم دوست داشت که ناگهان و بیدلیل شوخی را قطع کند و چهره در هم بکِشد و جدی و خشن شود ــ اخلاقی که شاید از کارِ اعدام کردنش میآمد.
اهلِ آذربایجان بود در شمالِ غربِ ایران. گفت پسرِ یک کشاورز است و بچه که بوده چوپانی میکرده. بنابراین، بر اساسِ آنچه علی گفته بود، خلخالی احتمالاً از آن جور بچه دهاتیهایی بوده که پنجاه سال یا در همین حدود پیشتر، برایشان مدارس دینی تنها راهِ بیرون زدن از روستا بوده: یک اتاق، غذا، و کمی پول. اما خلخالی در موردِ دورانِ زندگیاش تا جوانی تقریباً هیچ چیز نگفت. تنها چیزی که ــ با خندهای شدید و از تهِ گلو ــ گفت این بود که بلد بوده چهطور باید سرِ گوسفند برید؛ و این را هم جوری گفت انگار شوخیِ دیگری دربارهٔ اعدام و خطاب به جمع کوچکِ دوروبرش باشد. شاید چون هیچوقت یاد نگرفته بود زندگیاش را بالا و پایین کند یا به آن فکر کند، هیچ وقت به آن اندازۀ لازم چیزِ به دردبخور نخوانده بود یا جدی فکر نکرده بود، تجاربِ زندگیاش همینطور خیلی راحت رد شده و رفته بود، جوری که حتی بخش اعظم آن از خاطرش هم پاک شده بود. شاید (بهگفتهٔ خودش) سی و پنج سال تحصیلاتِ دینی در قم فقط برایش احکام را گذاشته بود، و حالا با انقلاب غرقِ احساس حقانیت و غرور بود. فقط به زمانِ حال علاقه داشت، به قدرت و شهرتِ الانش، و به کارش.
گفت: «حالا دیگر قرار است روحانیها حکومت کنند. قرار است ده هزار سال جمهوریِ اسلامی داشته باشیم. مارکسیستها همان راهِ لنینشان را بروند. ما هم راه خمینی را میرویم.» انقلاب در معنای خون و جزا، مذهب در معنای خون و جزا: به نظر میآمد در ذهنِ خلخالی این دو مفهوم یکی شدهاند
via تمام مقاله: تاریخ ایرانی – گفتوگوی منتشرنشده وی. اِس. نایپل با صادق خلخالی: از نهرو آموختم.