حرفه ای های مذهبی شیعه

آنچه خواهید خواند فصل های بعدی پژوهش دکتر ویلم فلور، دانشمند تاریخ ایران، در باره نقش روحانیان شیعه و بخصوص نمایندگان برجسته آنان یعنی مراجع تقلید و عُلما در اقتصاد قرن نوزدهم ایران یعنی در دوره قاجاراست.*

قشر بالا و یا رهبران حرفه ای های مذهبی عبارت بودند از مجتهد ها، شیخ الاسلام ها، بیوک آخوند ها، امام جمعه ها، متولی باشی ها، قاضی ها، ملا باشی ها و مدرس ها. به استثنای مجتهد ها، همه این گروه ها مقام های مهمی داشتند که مورد حمایت حکومت بود. به جز دو  مقام آخر که ذکر شد، یعنی ملاباشی ها و مدرس ها، اکثر مقام های دیگر پر درآمد و  در عین حال غالبا موروثی بودند و در داخل یک خانواده میماندند. همه این مقام ها و وظیفه ها در میان جامعه مومنان مورد احترام عمیق بودند.[13]

مالکلم مینویسد: « روحانیان ایران … کم و بیش همگی از سیودها (سید ها، م.) عبارت هستند[14]». پولاک حتی میگوید تنها زمانی میتوانید مجتهد، شیخ الاسلام یا امام جمعه شوید که سید باشید.[15] براستی هم بنظر میرسد که در دوره قاجار سیدها (35%) آن دسته از مقام ها و همچنین مقام علما در آرامگاه های مذهبی نجف و کربلا را در اختیار خود داشتند. ظاهرا در تمامی قرن نوزدهم این وضع ادامه یافته است.[16] احتمالا شمار سیدها در خود ایران بیشتر بوده، زیرا جامعه مذهبی در اماکن مقدس شیعه، نظام باز تری داشت. «سادات عالی» یعنی رده بالای سیدها مقام های بلند پایه مذهبی را گرفته بودند. این بخصوص در مورد ساداتی صدق میکرد که مواجب خود را از حکومت میگرفتند یا اینکه وظایف پر درآمد اماکن مقدس را در اختیار داشتند. سادات درجه پائین می بایستی در بازار به فکر خود می بودند و به کارهایی رو می آوردند که ذکر خواهد شد.

هر شهر دارای چند خانواده بود که وظایف مذهبی محل را به انحصار خود در آورده بودند. آنان که تحت نظارت حکومت بودند، در موقعیت بهتری قرار داشتند.[17] این خانواده ها نه تنها مسئولان مذهبی محل را تامین میکردند، بلکه از نظر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی صاحب نفوذ بودند. حاکم آن ولایت و حتی خود شاه نیز از آنها حساب می برد. در عین حال خانواده های با نفوذ مشابهی نیز وجود داشت که وظیفه ای مذهبی نداشتند، اما از نظر اداری و اقتصادی صاحب نفوذ بودند. اعضای همه این خانواده ها از راه ازدواج با یکدیگر کوشش میکردند قدرت و نفوذ خود را تحکیم کنند و موقعیت خانواده خود را  ترفیع بخشند.[18]

با اینهمه، علما گروهی را تشکیل میدادند که باز تر از گروه های دیگر جامعه بود. آنها همچنین بیشتر از تکیه بر روابط خانوادگی، اهل تقوا بودند و از کارهای برجسته علمی حمایت مینمودند. «لیتواک» مینویسد علمائی که از خارج به اماکن مقدس شیعه مهاجرت کرده بودند، غالبا منشاء غیر مذهبی داشتند، در حالیکه متولّدان این اماکن از نظر خانوادگی متعلق به طبقه مذهبی همان اماکن بودند. از طرف دیگر بسیاری از کسانی که مقام های مذهبی «موروثی» داشتند، غالبا نه در اماکن مقدس عراق، بلکه در خود ایران تحصیل کرده بودند و بدین جهت نظام و روابط بسته تری داشتند.[19]

به دنبال مجتهد ها و دیگر صاحبان مقام های مهم مذهبی که اغلب سید بودند و به طور موروثی از درون خانواده های مذهبی می آمدند، شاهد اقشار متوسط و پائین مذهبی هستیم. آنها از آخوند ها و ملا ها عبارت بودند که به کار تدریس و وعظ مشغول بودند و غالبا بین مردم اعتبار داشتند. این گروه متوسط عبارت بود از حرفه ای های مذهبی با تحصیل کمتر، در خدمت گروه نخست و بلند پایه مذهبی و همچنین در آرزو و تلاش رسیدن به مقام آنها. علاوه بر این، این گروه شامل معلمان در سطح متوسط مدارس محلی، منشیان در محاکم شرعی، و نیز مذهبی های مختلف طبقه متوسط در شهرهای کوچک بود.[20]

در شهرستان های کوچک تعداد حرفه ای های مذهبی متوسط محدود بود. اما آنها نیز همانند بلند پایه های مذهبی شهر ها، شماری از ملاهای تابع خود را داشتند که مسئول اجرای مراسم مذهبی از جمله ختنه، نکاح و دفن بودند. آخوند ها به فعالیت این دسته از ملاها نظارت میکردند و در عین حال همان وظایف را برای طبقات اشراف انجام میدادند و مواجب سالانه از آنها دریافت میکردند.[21] ملا ها «در مساجد موعظه میخواندند، به تدریس و قرائت قران می پرداختند، به عیادت بیماران میرفتند و از طرف مردم بیسواد نامه مینوشتند. در روستاها مواجب ملاها با محصولات کشاورزی پرداخت میشد».[22]

گروهی از حرفه ای های طبقه مذهبی که با کارگران و طبقه پائین شهر ها در تماس بود، عبارت بود از ملاهای روستاها، مسئولان زیارتگاه های کوچک، مساجد و مدرسه ها و همچنین معلمان پائین رتبه مدرسه ها و مکتب های تعلیم قران، واعظان منبر و مداحان، طلاب و سید های درجه سوم. آنها از نظر مالی و جنبه های دیگر وابسته به اربابان خود بودند و در عین حال مانند چشم و گوش اربابان خود خدمت مینمودند، به تبلیغات بین مردم عادی می پرداختند و گاه حتی در دعوا با گروه های مذهبی مخالف، نقش لوطی های ضربتی را ایفا مینمودند. علمای بلندپایه پیوسته در تلاش بودند که گروه های گوناگونی شامل افراد مذهبی و غیر مذهبی را جزو هواداران خود داشته باشند.[23] آنها در روستاها اغلب کسی جز یک ملای دون پایه نداشتند و این ملا گاه در عین حال وظیفه مامور حکومت در آن روستا را نیز بر عهده داشت. 

4 – هر ملائی ملا نبود

و لیکن همه ملا ها یا سید ها امور مذهبی را تبدیل به کار و منبع درآمد خود نکرده بودند. سید هائی که برادرانشان مقام های مهم مذهبی داشتند و یا خود عضو خانواده های مذهبی پرنفوذ بودند، به تجارت یا دیگر کارهای اقتصادی می پرداختند، در حالیکه به کسانی که جزو صنعتگران بودند، به خاطر تعلیمات مذهبی یا ادبی آنها عنوان «ملا» داده میشد.[24]

اما هر کسی که به مدرسه میرفت، لزوما نمی خواست ملا شود. مالکلم مینویسد: «در ایران بعضی ها هستند که به تحصیل رو می آورند و از این طریق، شایسته عنوان «ملا» و تمامی مزایای ادب ایرانی شمرده میشوند، بدون آنکه خود را جزو طبقه مذهبی به حساب بیاورند».[25] در نتیجه بسیاری از طلبه ها در زندگی خود برخورد و رفتاری چندان مذهبی نداشتند. در اصفهان سال های 1870، پیشوای مذهبی شیعیان، نیمی از طلاب مدرسه های شهر را بی دین می شمرد.[26] به نظر مالکلم دلیل این امر «ناشی از آن است که هر ایرانی امکان دارد در مدارس شهر های بزرگ تحصیلات معینی را کسب نماید و این فراوانی مدارس و امکان تحصیلات مذهبی باعث ایجاد تعداد کثیری از طلبه هائی میشود که زندگی خود را با رخوت و فقر سپری میکنند».[27]  در واقع در مناطق روستائی و بخصوص در میان ایلات و عشایر، هر کسی را که قادر به خواندن و نوشتن قران بود، «ملا» می نامیدند.[28]

5 – سید ها و یا اولاد پیغمبر

سید ها (سادات) بخشی از طبقه مذهبی بودند که گروه مخصوص و جداگانه خود را تشکیل میدادند. آنها اعیان موروثی بودند که خود را از نوادگان پیامبر اسلام از طریق دختر او فاطمه به حساب می آوردند. انواع مختلف سید ها وجود داشت. مهم ترین آنها کسانی بودند که میگفتند نوادگان فاطمه و همسرش علی بن ابی طالب، پسر عموی پیغمبر هستند. این شاخه سید های حسنی و حسینی بودند که میگفتند ریشه آنها به یکی از فرزندان ذکور علی و فاطمه یعنی حسن یا حسین میرسد. «رضوی» ها یعنی نوادگان امام رضا در مشهد امتیازات مختلفی دارا بودند و به نظر میرسد «در مقام مقایسه با دیگر افراد طبقه مذهبی، تنها عده کمی از آنان برای تامین گذران خود ناچار به کار بودند».[29] نوادگان علی از همسران دیگر او به جز فاطمه «سید علوی» نامیده میشدند. همه این موضوع سید ها و موقعیت خاص آنان با فاطمه شروع شده است، اما با این وجود، سید هائی که اجدادشان سادات ذکور بودند، «شریف» نامیده میشدند و مقام والا تری از کسانی را داشتند که گفته میشد جد مادری آنان یک «سیده» (سید زن) بوده است. این گروه نوادگان سیده ها «میرزا» نامیده میشدند.

سید ها بخاطر ریشه های تباری و خانوادگی خود از احترام عمومی مردم برخوردار بودند و از قواعد و احکام دولتی مستثنی شمرده میشدند. برخی از سید ها که پیش تر «نقیب الاشراف» یا «نقیب الممالک» و در دوره قاجار «رئیس سادات» نامیده میشدند، مسئول و مراقب اعمال و رفتار سید ها بودند، زیرا فقط یک سید میتوانست در باره اعمال و رفتار سید ها قضاوت کند. ضمنا نقیب بر همه گروه های درویشی نیز نظارت میکرد.[30]

در سطح بقیه جامعه، برخی خانواده های سید ها (مانند طباطبائی ها) دارای اعتبار بزرگ اجتماعی و مورد احترام مردم بودند. اما این نیز رازی پنهان نبود که بسیاری سید ها هیچ گونه دلیلی در باره سید بودن خود نداشتند. این سید های دروغین با ادعای سیادت راستین به سراغ مردمی نا آشنا میرفتند که این «اولاد پیغمبر» را نمی شناختند و از احترام و نقدینگی آنها استفاده میکردند. کافی بود که آنها یک کمربند و دستار سبز رنگ میداشتند، زیرا در این صورت حتی شک کردن در مورد سیادت آنها کفر شمرده میشد. طباطبائی ها شجره نامه معتبری را دارا بودند، اما سادات دروغین در اماکن مقدس عراق و مخصوصا سامره شجره ای جعلی تهیه کرده بودند و از این جهت آنها را «سید های سامره» می نامیدند.[31] در واقع، به نظر «دیولافوا» در ایران آن دوره تنها چهار خانواده به عنوان بازماندگان ثابت شده علی بن ابی طالب شمرده میشدند، اگرچه حتی سیادت این چهار خانواده نیز کاملا عاری از شک و تردید نبود.[32] این را میتوان در مورد تعداد فراوان امامزاده ها هم مدعی شد که گفته میشد بازماندگان امامان شیعه بوده اند. مثلا مجتهد اعظم مدرسه قم به دیولافوا گفته بود که او مطمئن بوده که تنها در ایران بیش از بیست امامزاده وجود دارد که گویا همگی آرامگاه یک شخص سید بوده اند. علاوه بر این، به نقل از دیولافوا، در ایران گفته میشود آرامگاه امامزاده ها یا سید هائی وجود دارد که اصولا معلوم نیست که وجود خارجی داشته اند یا نه. با اینهمه، به نظر همین عالم شیعه یعنی مجتهد قم، مسئله اصلی چیز دیگری است و آن اینکه اصولا لازم نیست واقعا پیکر امامزاده ای در آرامگاهی قرار گرفته باشد تا این آرامگاه مورد زیارت قرار گیرد و به آن امامزاده دعا شود.[33]

نتیجه این شده بود که تعداد سادات بسیار زیاد بود. بنا به نوشته «یِیت»، «ایران مملو از سید هاست. قاعدتا آنها مجموعه ای از مردان تنبل و بی فایده هستند که کار نمیکنند، ولی انتظار دارند که دیگران به آنها خورد و خوراک بدهند. خواجه ترکمن (ترکمان خوجا) نیز چنین است.»[34] دیگر شاهدان معاصر اروپائی نیز با ییت هم نظر هستند و حتی ارقام بیشتری را تخمین میزنند. برای نمونه پولاک (قرن نوزدهم) گمانه زنی کرده که 20% جمعیت شهری ایران عبارت از سادات بوده است.[35] این رقم نمیتواند درست بوده باشد، اما نشان دهنده این احساس آن دوره است که سادات حضور چشمگیری در جامعه داشته و عنصر مهمی در جمعیت شهری بوده اند.[36] در برخی مناطق روستائی سید ها گاه اکثریت جمعیت روستاها را تشکیل میدادند. [37] یک نمونه آن خوابوجان خراسان بوده است.[38]

(ادامه دارد. در فصل بعد: وابستگی مالی ملا ها)


*The Most Learned of the Shiʿa: The Institution of the Marjaʿ Taqlid 

یعنی «علمای شیعه: موسسه مرجع تقلید» است که در سال 2021 از طرف موسسه «آکادمی آکسفورد» به انگلیسی منتشر شده است. فصلی که ترجمه اش در چند بخش تقدیم خواهد شد، مربوط به نقش اقتصادی طبقه مذهبی و بخصوص مراجع تقلید در دوره قاجار است.

ٌWillem Floor: The Economic Role of the `Ulama in Qajar Persia

زیرنویس ها:

[13] Malcolm, Sir John. The History of Persia from the early period to the present time. 2 vols. (London 1815 [1976]), vol. 2, pp. 443, 444-5, 574; M.L. Sheil, Glimpses of life and manners in Persia. (London 1856), p.170; H. Southgate, Narrative of a Tour through Armenia, Kurdistan, Persia and Mesopotamia. 2 vols. (New York 1840), vol. 2, p. 23; Gaspard Drouville, Voyage en Perse pendant les années 1812 et 1813. 2 vols. (Paris 1819), vol.1, pp. 117-8; Hoeltzer, Ernst. Persien vor 113 Jahren, ed. Mohammad Assemi. (Tehran, 1975), p. 19; Polak vol. 1, p. 325; Afzal al-Mulk Kermani, pp. 65-7.

و همچنین: فریدون آدمیت، اندیشه ترقی و حکومت قانون عصر سپهسالار (تهران 1385/1972 )، صص. 60-1.

[14] Malcolm, vol. 2, p. 573.

[15] Polak vol.1, p. 325.

[16] Meir Litvak, “Continuity and Change in the Ulama Population of Najaf and Karbala, 1791-1904: A Socio-Demographic Study,” Iranian Studies 23 (1990), pp. 45-6.

[17] Greenfield, p. 130.

[18] Abbas Amanat, Resurrection and Renewal (Ithaca 1989), pp. 38-9 with references for various towns.

[19] Litvak, pp. 43, 58.

[20] J.B. Fraser, Historical and Descriptive Account of Persia (New York 1842) p. 256; Hoeltzer, p. 19

[21] Drouville vol.1, p.118.

[22] Ella Sykes, Persia and Its People (London 1910), pp. 135-6; J. Adams, Persia as seen by a Persian (London 1906), p. 386; Malcolm vol. 2, p. 445;

همچنین: رمضان علی شاکری، جغرافیای تاریخی قوچان (مشهد 1346/1967)، ص. 133.

[23] H. Brugsch, Reise der kgl. Preussische Gesandschaft nach Persien 1860-61. 2 vols. (Berlin 1862-63), vol. 2, 95; J. Ussher, A Journey from London to Persepolis (London 1865), p. 591.

[24] برای نمونه ن.:

Amanat, p. 356; J.B. Fraser, Travels and Adventures in the Persian Provinces and the Southern Banks of the Caspian Sea (London, 1826), p. 119; Ferrier, J.P. Caravan Journeys and Wanderings in Persia, Afghanistan etc. (London, 1857), p. 121, note; Willem Floor, “The Bankers (sarraf) in Qajar Iran,” ZDMG 129 (1979), p. 268 [263-81].

[25] Malcolm vol. 2, p. 575. Many merchants, e.g., had studied at the religious seminaries. Vaziri, p. 67; `Abdallah Mustawfi, Sharh-i Zindigani-yi Man. 3 vols. (Tihran, n.d.) vol. 2, p. 238, which was in line with the religiosity of that group. See Willem Floor, “ The Merchants (tujjar) in Qajar Iran,” ZDMG 126 (1976), pp. 101-135.

[26] Hoeltzer, p. 19.

[27] Malcolm vol. 2, p. 580.

[28] Isabelle Bird, Journeys in Persia and Kurdistan. 2 vols. (London 1891) vol. 1, p. 345; vol. 2, p. 7;  C.G. Feilberg, Les Papis (Copenhagen 1952), p. 146; Layard, pp. 165, 167, n. 3.

[29] Yate, pp. 333-4.

ضمنا ن. ویلم فلور (ترجمه عباس جوادی): مقام سید ها در تاریخ ایران، نشر «چشم انداز» (پی دی اف)

[30] .Greenfield, p. 121

[31] Greenfield, p. 121; Polak vol. 1, p. 38.

[32] Jane Dieulafoy, La Perse, la Chaldee et la Susiane (Paris 1887), p. 77.

[33] Dieulofoy, La Perse, p. 116.

[34] Yate, p. 267.

[35] Polak, vol. 1, p. 38

[36] Greenfield, p. 121

[37] Greenfield, p. 121

[38] اعتماد السلطنه، مطلع، ج. یکم، ص. 159؛ افضل الملوک کرمانی، صص. 242، 244؛ همچنین:

Greenfield, p. 121; Polak vol. 1, p. 38;

 افضل الملک کرمانی، صص. 242،  244

منتشر شد: تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان

کتاب جدید عباس جوادی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» به صورت کتاب چاپی (کاغذی) از طرف انتشارات «آیدین» در تبریز مننتشر شد. (برای تماس با انتشارات روی تصویر بالا کلیک کنید).

فهرست مندرجات:

پیشگفتار. 7

چند توضیح. 19

فصل اول: تا اسلام  21

بستر تاریخی. 23

26 هسیونگ نو و نخستین دولت ترکی

فصل دوم: همسایگی و همگرایی   33

35 دولت های ترکیک

سغدیان و ترکان. 39

اویغورها 42

خزرها 46

فصل سوم: از اسلام تا صفویان   51

اسلام عربی- ایرانی. 53

ز ایران و ترکان و از تازیان. 57

‎سال های 800 پ.م. تا 1000 م. 62

هزارسال پیش… 71

75 مغول ها می آیند

تیمور و دورۀ تیموری. 80

میان دورۀ ترکمنی. 86

قراقویونلوها 89

آق ‏قویونلوها 90

تغییر زبان. 91

«ترک و تاجیک». 94

برآمدن صفویه 95

صفحۀ جدید تاریخ: صفویان. 103

تقسیم شیرینی پیروزی. 104

ایلات دخیل در تأسیس پادشاهی صفویان. 105

فهرست قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی». 107

تنش ترک و ایرانی. 113

118 درس های چالدرانن

شوخی تاریخ. 120

فصل چهارم: پیوست ‏ها  125

تداوم تاریخی هویت ایرانی در دورۀ ترکان   127

پیش از اسلام 130

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان. 135

پیچ و خم دورۀ سلجوقی. 139

هویت ایرانی در عهد سلجوقی. 143

دورۀ ایلخانی و تیموری. 147

صفویان و هویت مشخص‌ترایرانی. 152

اختلاط زبان ایرانیان و ترکان   162

168 زبان های کتبی و ادبی

173 زبان ها و لهجه های شفاهی

تاثیر فارسی بر ترکی. 176

تاثیر ترکی بر فارسی. 179

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان   184

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه) 190

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه 195

منابع اصلی. 206

این کتاب، تاریخ طولانی آشنایی، همگرایی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی می‌کند. بیش از هزار سال است که ایرانی‌زبانان و ترک‌زبانان از آسیای مرکزی، از مرزهای چین گرفته تا ایران، آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی می‌کنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده، تا جایی که از صفویه به بعد زیان مادری به تنها وجه تمایز فارسی زبانان و ترکی زبانان تبدیل شده، اگر چه حتی در زمینه زبان مادری نیز آمیزشی عمیق و تاریخی به وجود آمده است.

آشنایی علمی با تاریخ امتزاج همه جانبه و عمیق ایرانی زبانان و ترکی زبانان، سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد. همچنین افزایش دانش مردم در این زمینه به سود زندگی آرام و مسالمت‌آمیز در همه جوامع منطقه خواهد بود.

پول، ثروت و طبقه مذهبی دوره قاجار

موضوع اصلی این مقاله (*) نقش روحانیان شیعه و بخصوص نمایندگان برجسته آنان یعنی عُلما (جمع عالم) در اقتصاد قرن نوزدهم ایران است. در مقدمه (درآمد)، چارچوب فعالیت طبقه مذهبی و همچنین وسعت تخمینی آن به بحث گذاشته خواهد شد. در  بخش دوم گروه های تشکیل دهنده این طبقه معین و تحلیل خواهد گردید. در بخش سوم آنچه که به عنوان استقلال اقتصادی این طبقه ادعا شده و در بخش چهارم منابع اصلی درآمد طبقه مزبور بررسی خواهد شد و بالاخره در بخش پایانی به نقش اقتصادی این طبقه پرداخته و از این بحث نتیجه خواهیم گرفت.

درآمد

برای درک نقش اقتصادی و دیگر نقش های طبقه مذهبی در ایران قاجار،  لازم است طبیعت و ماهیت جامعه ای را دریابیم که این طبقه بخشی از آن بود. درست است که نقش این قشر به عنوان حافظان و پاسداران ارزش های مذهبی روشن  بود، اما طرز استفاده عملی آنان از این نقش تا اندازه زیادی از سوی جامعه ایرانی آن دوره تعریف و معین شده بود که روحانیان نیز اعضای مهم آن بودند.  از آنجا که روحانیان در جامعه ای متدین میزیستند، اکثر آنان، متناسب با طبیعت فعالیت خود، مورد احترام مردم بودند. آنها به طور شخصی و نه به عنوان اعضای یک سلسله مراتب رسمی مذهبی از این احترام مردم استفاده میکردند و آن را در راه امور مذهبی و در عین حال  منافع شخصی خویش به کار می بستند (اگرچه سازماندهی روحانیان شیعه نیز چیزی از نظام حکومت روحانیان کم نداشت.)

دامنه فعالیت طبقه مذهبی شیعه در عین حال وابسته به شرایط آن دوره ایران قاجاری بود که یک جامعه پیشا صنعتی منقسم با خطوط منطقه ای، قومی و زبانی بود. در چنین جامعه ای قدرت در دست قشر کوچکی از نخبگان بود که اکثر رهبران سیاسی، اداری، نظامی و مذهبی جامعه را تامین میکرد. نقش روحانیان حرفه ای نه تنها تبلیغ و ترویج اسلام شیعه، بلکه در عین حال مشروعیت بخشیدن به نظام سیاسی بود. به دلیل مشروعیت یافتن  قدرت سیاسی از طریق مذهب، ارزش ها و معیار های مذهبی، از جمله در زمینه اقتصادی، منعکس کننده ارزش ها و معیارهای کل بدنه جامعه شامل دولت، جوامع مردم و طبعا خود مذهب بود.  حتی میتوان گفت که مذهب بخش اعظم ساختار حقوقی قوانین جامعه را تامین میکرد. این در عین حال بدان معنا می آمد که نمایندگان روحانیان به کمک صلاحیت های بزرگی که در زمینه های حقوقی، اجتماعی و آموزشی داشتند، توان تاثیر گذاری بر قدرت و نفوذ دولتی را داشتند. از این جهت هرگونه مخالفت با نظام سیاسی موجود، مخالفت با نظام مذهبی به شمار می آمد. اختلافاتی که میان نمایندگان سیاسی و مذهبی پیش می آمد، هرگز مربوط به تغییرات اساسی در پایه های سیاسی و اقتصادی نظام موجود یا چگونگی مدیریت آن نمیشد، بلکه بر سر این موضوع بود که چه کسانی می بایست آن را مدیریت نمایند.

ادامه خواندن “پول، ثروت و طبقه مذهبی دوره قاجار”

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

فاروق سومر (1924-1995)

مقدمه، ترجمه و تلخیص: عباس جوادی

پروفسور فاروق سومر یکی از استادان تاریخ در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا»ی ما در آنکارا بود. اما او یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل غُز (اغوز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص به آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس سرازیر میشدند که در نتیجه بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق هم رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین ها و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: مقاله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف یک تاریخدان و زبانشناس دیگر و معروف ترک، پیش کسوت پروفسور سومر، استاد احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (انگلیسی) و مقالات متعدد دیگر او مطرح شد و بعد از فاروق سومر از طرف تاریخنویس معروف ایران رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان»، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان»، ۱۹۸۹، پاریس، به زبان فرانسوی) مورد بحث قرار گرفت که این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم به فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره مقالات استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این مقالات را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت، آن را به فارسی ترجمه هم کرده و در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله پروفسور سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبعا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا»ی ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی – پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات لغوی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز می پردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک است، یا ترکی شدن زبان نخست مردم پس از چند نسل. اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، سومر با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او دگرگشت زبان است و نه تیره و به اصطاح «نژاد». به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند، معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی، بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن آنان است است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده و میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

و اما چکیده رساله فاروق سومر:

مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود

نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

نوشته: پروفسور فاروق سومر

خلاصه و ترجمه: عباس جوادى

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها به عنوان بانیان امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه مهاجرت کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و جداگانه ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های سلجوقیان آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملوک و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی های خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. استان فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود، اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم، قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» (قبچاق، م) بودند، اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله کرده و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند، اما موفق نشده و برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده و در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچ نشین ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده و به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود).

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب میکند، زیاد بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها مربوط به دوره قبل از مغول هم هستند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا میبینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند و بر این پایه میتوان گفت که حاکمین ایلخانی بعضی مغول بودند و بعضی دیگر ترک. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده و به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب «بَی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران می نوشتند و هنوز هم می نویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنها اویغور بودند که امیر سونج اقا هم در راس آنها قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند، اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط، زبان ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد، اما به تدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید، از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول به قتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده و سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند از خود نموده و حتی رو به سوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند و وارد تبریز هم شدند.  اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله قبایل ترکمن بسیاری از ترکیه به آذربایجان بازگشته و در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا به صورت ترکی آن قید کرده اند.

سوم: دوره بعد از مغول(دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

1. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده و در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده و امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. به دنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نشد.

2. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته و به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی به نام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی به نام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار – افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

3. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر مهاجرت که از ترکیه به ایران شده، در زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده و برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچ نشین نبودند. روستائیان ترک هم ار شرق آناتولی رخت بر بسته، رفتند و این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یابد. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است، مینویسد که زبان ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را به صورتی کامل فراگرفته و به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

آنگونه که از خاطرات سیاحان هم بر می آید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آ ن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر اینطور نمی بود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده، آن را قبول کنند. به همین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان ترکی هم نمیدانستند اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، ترکی را می آموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

(نشر نخست در: عباس جوادی: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، اچ اند اس، لندن 2015)

لینک اصل رساله فاروق سومربه ترکی ترکیه: ترک زبان شدن آذربایجان

فرهنگ یونانی در دولت یونانی بلخ

مرگ اسکندر در تختش. نقاشی در کدکس 51 انستیتوی هِلنی. شخصی که در وسط قرار دارد، پردیکاس است که در حال گرفتن وصیت نامه اسکندر است. (ویکی پدیا)

به دنبال مرگ اسکندر در 323 پ.م. همان رخ داد که در آن شرایط می بایستی رخ میداد. دولتی که  اسکندر به تنهایی در مدت کوتاهی کمتر از ده سال سراسیمه وار زیر حاکمیت خود در آورده بود، البته به اندازه امپراتوری هخامنشی نبود. در مقایسه با هخامنشیان که پهناور ترین امپراتوری عهد خود را ایجاد و کم و بیش حفظ نموده بودند، اسکندر سرزمین های کمتری را در آفریقا، سواحل دریای سیاه، آسیای مرکزی و هند به زیر فرمان خود درآورده بود. با اینهمه، امپراتوری اسکندر نیز بسیار پهناور بود.

بدون شک بلند پروازی اسکندر کمتر از کورش و داریوش نبود. اما او تنها یک نفر بود و نه نماینده دودمانی مانند هخامنشیان که با همه فراز و نشیب خود حدود 220 سال حکومت کردند. اسکندر بعد از تنها ده سال در سنّ 32 سالگی ناگهان به علت یک بیماری نامعلوم در بابل، جنوب بغداد کنونی، درگذشت. شاید هم این از نخستین درس های بزرگ تاریخ مکتوب بود که نشان میداد تاریخ نظام ندارد و قانون و قانونمندی نمی شناسد.

هر آنچه که تاریخ نگاران یونانی در باره پادشاه مقدونی نوشته اند نشان میدهد که اسکندر شیفته شاهنشاهان و اشراف ایرانی، منش، رفتار و طرز دولتداری آنان و طالب تخت و تاج ایران بوده است. ویل دورانت می نویسد در چند سالی که اسکندر در آسیا لشکر کشی میکرد، «بیشتر از آنکه او آسیا را تغییر دهد، آسیا او را تغییر داده بود.»[1] آموزگار اسکندر، ارسطو به او گفته بود که با یونانیان چون «انسان های آزاده» و با «بدوی ها» چون بردگان رفتار کند. اما اسکندر که شیفته رفتار دولتداری شاهان ایرانی شده بود، نمیدانست چگونه اداره ساتراپی های ایران را از آنان گرفته و به فرماندهان خشن مقدونی خود تسلیم کند. به قول دورانت، اسکندر به این نتیجه رسیده بود که راه حل این مشکل شاید در اختلاط ایرانیان و یونانیان و به عبارت دیگر اروپا و آسیا باشد. ازدواج خود او و چندی از فرماندهانش با شاهدخت ها و دیگر بانوان اشراف ایرانی را میتوان از این نقطه نظر نیز بررسی نمود.[2] به نقل از آریان یا آریانوس، تاریخ نگار دوره اسکندر، آتروپات، ساتراپ ماد کوچک یا آتروپاتن، دختر خود را به همسری پِردیکاس داد[3] که از برجسته ترین فرماندهان اسکندر بود و بعد ازاسکندر نیابت سلطنت بر تمامی امپراتوری را داشت که در نتیجه مقاومت فرماندهان دیگر تقسیم امپرتوری انجامید.

پس از مرگ اسکندر امپراتوری او که بخش اعظم آن عبارت از امپراتوری پیشین هخامنشی بود، دچار ناآرامی و کشاکش های سخت بین فرماندهان اسکندر شد. کوشش پردیکاس، فرمانده ارشد اسکندر، برای حفظ امپراتوری نتیجه نداد. خود اسکندر فرزند ذکوری نداشت که بتواند جانشین او گردد.  یک برادر ناتنی و یک فرزند او که هنگام مرگش هنوز زاده نشده بود، مشترکا سلطنت مقدونیه کوچک را صاحب گشتند. در باقیمانده امپراتوری، هرکدام از فرماندهان اسکندر بر قطعه ای از دولت پهناور او حاکم شدند و در آنجا سلطنت یافتند. آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند، تا حیطه قدرت خود را گسترش دهند یا حفظ نمایند. در سال 304 پ.م. پنج دولت جداگانه میراث خوار امپراتوری اسکندر شده بود. مصر به بطلیموس و بخش بزرگی از آسیای کوچک (اساسا آناتولی) به آنتی گونوس رسید. نام بسیاری از شهرهای کنونی ترکیه مانند اسکندرون و آنتاکیا به این دوره باستان برمیگردد. باقیمانده امپراتوری سابق هخامنشی از ماوراء النهر تا هند به سلوکوس رسید. دودمان سلوکوس و جانشینان او را « سلوکیان» می نامند. پایتخت سلوکوس بابل در جنوب بغداد کنونی بود. مرزهای این دولت ها که همگی جانشینان اسکندر بودند، در اثر رقابت های بین آنها پیوسته تغییر می یافت.

عمر اسکندر کوتاه بود. بسیاری از فرماندهان وسپاهیان او با اشراف محلی و ایرانی ازدواج کرده بودند. برخلاف حمله های 900 سال بعد اعراب و ترک ها که متعاقبا زمینه مهاجرت های وسیع آنها به ایران را فراهم آورد، در دوره حاکمیت اسکندر و جانشینان سلوکی و یونانیِ آنان چنین اتفاقی نیفتاد. ما در عرض نُه سال سلطنت اسکندر و کم و بیش 150-200 سال حکومت سلوکیان در ایران (تا پیروزی اشکانیان در سال 141 پ.م.) درسرزمین های ایرانی شاهد مهاجرت گسترده یونانیان، مقدونیان یا دیگر اقوامی که در لشکراسکندر شرکت کرده بودند، نبودیم. 

بدون شک ازدواج های مختلط، تاسیس شهرهایی طبق مدل شهرهای یونانی در بعضی نقاط ایران و همچنین شرکت مشترک مقدونیان و یونانیان با ایرانیان بومی در اداره امور دولتی نشانه های مشخص تاثیر معین فرهنگ یونانی یا به اصطلاح «یونانیّت» (هلنیسم) در ولایات معینی از ایران بوده است. همچنین نمیتوان تردیدی داشت که همان عوامل تا حد احتمالا کمی باعث آمیزش ژنتیک و «دی ان ای» میان آن افراد و خانواده های مختلط شده است. احتمالا امروزه هم پس از گذشت 2200 سال میتوان آثاری جزئی و پراکنده در «دی ان ای» این یا آن افراد و گروه های ایرانی، عراقی یا افغانی تشخیص داد. اما آیا تاثیر فرهنگی یونان یا مقدونیه بر ایران با وجود دوام 200 ساله مقدونیان و یونانیان بر قشر بالای دولت داری ساتراپی های ایرانی ردّ پای مهمی به فرهنگ ایرانیان هم گذاشته است؟

بعضی از تاریخ نگاران و باستان شناسان مانند کان لیف[4] بر آنند که این تاثیر قابل توجه بوده است. آنان مثلا به تعداد زیاد شهرهایی مانند قندهار، هرات، پیشاور و حتی سغد اشاره میکنند که نام آنها گویا در آن دوره با نام اسکندر مرتبط بوده است. بخصوص روستای «آی خانم» (یا ماه بانو) در ولایت تخار افغانستان از این جهت اهمیت ویژه ای دارد. فرماندهان مقدونی در ولایات بلخ و تخار افعانستان کنونی که قبلا شامل ساتراپی «باختر» هخامنشی بوده، پادشاهی ابتدا کوچکی طبق مدل شهر های یونانی تاسیس میکنند که بعدها تا بلخ، قندهار و فراتر از آن گسترش می یابد. آی خانم یکی از مراکز مهم این «پادشاهی یونانی بلخ» (به یونانی: باکتریا) محسوب میشده است. این شهر که بر یک زمین هموار در تقاطع رودهای آمو دریا و کوکچه در شمال افغانستان قرار داشته، از مراکز فرهنگ یونانی در منطقه به شمار میرفته و از جمله یک تئاتر یونانی و سالن ورزشی داشته است. زبان اداری و خط رسمی (از جمله روی سکه هایی که ظاهرا در خود آی خانم ضرب میشده اند) یونانی بوده است. مثلا کان لیف یکی از سنگ قبرهای کشف شده در آی خانم را ذکر میکند که روی آن به یونانی این سخنان از پندهای کاهنانه «دِلفی» باستان یونان نوشته شده که: «در ایام کودکی آداب معاشرت را فراگیر، در جوانی حرص و طمع خود را رام کن، در میانسالی عدالت را پیشه نما، در پیری پند نیک بده و هنگام مرگ از پشیمانی پرهیز کن.»[5]   

دولت یونانی بلخ عمری طولانی نداشت. ابتدا در سال های 145/144 پ.م. قبایلی چادر نشین که احتمالا از سکاها بودند، از شمال حمله کرده و آن را ویران نمودند. پسان تر، در سال 130 پ.م. قبایلی با هویت های مختلط دیگر باز از شمال حمله کرده و آخرین ضربه ها را بر دولت یونانی بلخ فرود آوردند. کوچ نشینان جدید که احتمالا گروه هایی از اتحادیه قبیله ای «یوه چی» در غرب مغولستان بعدی بودند، کوچ نشینان قبلی را پس زدند و یا با آنان در آمیختند. هیچکدام از آنان نه با فرهنگ یونانی مشکلی داشتند و نه سودای امپراتوری جدیدی را در سر می پروراندند. آنها در زیر فشار امواج جدید کوچ های قومی از شمال در حال فرار و دنبال سرزمین های جدیدی برای زیستن بودند. هزاران کیلومتر دورتر از تخت جمشید، بابل، اکباتان، اسپارتا و آتن، در کوهستان های دوردست فرارود، رویای «بهار یونانی» بسیار کوتاه مدت بود. ویل دورانت در باره فتوحات اسکندر در دولت هخامنشی، از جمله آناتولی و ایران، می نویسد که به مدت یک قرن «آسیا به اروپا تعلق یافت… اما شرق تصرف نشده بود. شرق عمیق تر و پیر تر از آن بود که شرق بودن خود را ترک کند.  توده های مردم همچنان زبان های خود را حرف میزدند، راه های همیشگی خود را میرفتند و خدایانِ اجداد خود را پرستش میکردند…»[6]

مدتی بعد، در سال 141 پ.م.، دور، دورِ اشکانیان بود که سلوکیان مقدونی و یونانی را به عقب رانده و با سودای احیای عظمت امپراتوری هخامنشی، هویت جدیدی به دولتداری ایرانی ببخشند…


[1] Will Durant, The Story of Civilization, vol. II, p. 547-548

[2] Ibid.

[3] Arianus; Anabasis, 7, 4, 5.

[4] Cunliffe, ibid., pp. 244-247

[5] Ibid.

[6] Will Durant, ibid.

ضمنا ن. عباس جوادی: 200 سال پیش از میلاد تا 200 میلادی، در تارنمای «چشم انداز»

منتشر شد: از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان

۱,۷۵۰,۰۰۰ریال

تولید کننده: انتشارات مروارید

تهران، ایران

کد محصول: ۳۳۸

مولفان: عباس جوادی (نویسنده)

چاپ: اول

شابک: ۹۷۸۶۲۲۳۲۴۱۳۳۸

صفحات: ۱۷۰

جلد: شومیز

قطع: رقعی

زبان: فارسی

تاریخ انتشار: ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳

موجودی  موجود در انبار

توضیح کوتاه

«آتروپاتن»، که ریشۀ نام آذربایجان است، ۲۲۰۰ سال پیش در سلسلۀ ماد به نام منطقه‌ای شامل ناحیه‌های آذربایجان و کردستان اطلاق می‌شد که پس از استقرار سلسلۀ هخامنشی همچنان به‌عنوان یک ساتراپ مهم به همین نام باقی ماند. این منطقه در استمرار خود تا زمان ساسانیان مانند دیگ درهمجوشی از طایفه‌ها، زبان‌ها و آیین‌های پیشاایرانی و سپس ایرانی، و نیز برخی اقوام همسایه به‌نظر می‌رسید و ایرانیان آذری و ایرانیان کرد، از مهم‌ترین ساکنان آن محسوب می‌شدند.
در کتاب حاضر، مؤلف پس از سال‌ها پژوهش در تاریخ این منطقه و با بهره‌یابی از مهم‌ترین منابع علمی به زبان‌های مختلف نشان می‌دهد که نیاکان منطقۀ آذربایجان و کردستان در طی قرن‌های متوالی در کنار هم زیسته‌اند و ترکیبِ به‌اصطلاح «قومیِ» آن‌ها در هر دورۀ تاریخی مختلط‌تر از پیش شده، و با وجود برخی تغییرات، اصل و گوهرشان یکی بوده است.

اسکندرمقدونی از کجا پیدا شد؟

ایران هخامنشی (سده های پنجم و چهارم پ.م.) در جنگ با مقدونیه و یونان (ویکی پدیا)

(از کورش تا اسکندر، بخش سوم)

لیدیا، میلِت، ایکونیوم… امروزه این نام های جغرافیایی آناتولی برای ما آشنا نیستند.اما اگر میخواهیم گذشته را بیاموزیم و بدانیم که چه شد که اسکندر مقدونی با لشکر مقدونی و یونانی خود از مقدونیه یعنی آن سوی تنگه بوسفور  و یونان آمده و امپراتوری پهناور هخامنشی را شکست داد، باید به این نام ها نیز عادت کنیم.

اسکندر از کجا پیدا شد؟ مگر یونان یا مقدونیه در انتهای متصرفات ایران در آناتولی و میانرودان نیروی قابل توجهی بودند؟ پانصد سال پیش از میلاد مسیح یعنی در عهد کورش بزرگ، هنوز دولت واحد و مستقلی به نام یونان نداشتیم. دولت نسبتا کوچک مقدونیه هم تازه تازه اهمیت یافته بود.

باید حدود 300 سال به عقب تر از دوره کورش برویم.

حدود 800 تا 750 سال پیش از میلاد یعنی کم و بیش زمانی که در ایران، مادها نخستین دولت ایرانی را بنا نهادند، یونانی زبان هایی که در یونان، بالکان و ترکیه کنونی میزیستند، به طور روز افزونی شهر های خود را ترک کرده و در سرزمین های دور و نزدیک به اصطلاح «کُلونی» های یونانی خود را با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم یونانی ایجاد کردند. رشد جمعیت یونانی زبان، مصرف روزافزون چوب درختان برای ساختن کشتی ها و کمبود کشت و کارغلات و مواد غذایی آنها را وادار به کوچ به سرزمین های دور و نزدیک میکرد.

تا آن زمان یونانی ها در چند شهر مهم و نسبتا بزرگ میزیستند. آنها عبارت از زمینداران، تاجران، صنعتکاران، هنرمندان و نویسندگان بودند. این شهرها را «پُلیس» یعنی به یونانی «شهر» می نامیدند. نیروی انضباطی و شهربانی مدرن امروزی که ما «پلیس» می نامیم و همچنین واژه اروپایی «پُلیتیک» به معنای «سیاست» و «سیاسی» نیز از همین نام «پلیس» یعنی دولتشهر های یونان باستان گرفته شده است. در گِرد و اطراف این دولتشهر ها، روستا های یونانی وجود داشتند که گوشت، غلات و میوه مردم شهری را تامین میکردند. این دولتشهر ها مطیع شهرهای دیگر و دولت و غیره نبودند. آنها به صورت خود مختار و مستقل می زیستند و همه امور خود را خود ضمن بحث و مشاوره بین آزاد مردان یونانی شهر (نه زنان و نه غلامان) حل و فصل مینمودند. به همین جهت به این نظام اداری باستانی «دمکراسی ابتدایی یونانی» گفته میشود. مهم ترین دولتشهر آن دوره، آتن بود. بعضی از این دولتشهر ها در داخل یونان امروزی و برخی دیگر مانند ساردیس، اسمیرنا (ازمیر کنونی)، اسپارتا، میلِت و اِفِسوس در ترکیه کنونی قرار داشتند.

با افزایش جمعیت یونانی زبان و مهاجرت روزافزون بخشی از آنها به سرزمین های دور و نزدیک مانند بخش بزرگی از آناتولی، ایتالیا، مصر، شمال دریای سیاه و حتی مصر و لیبی، زبان و فرهنگ یونانی هم در تمام منطقه رواج یافت. اما هنوز دولتی به نام یونان وجود نداشت. با اینهمه، دولتشهر های یونانی وجود داشتند. آنها با یکدیگر روابط نزدیک انسانی، فرهنگی و اقتصادی داشتند، اما گاه با دیگر اقوام یکی شده و برضد یکدیگر جنگ هم میکردند.

لیدیا، مانیسا و ازمیر

وقتی ماد ها آشور و بابل را شکست دادند، در آناتولی تا سرزمین های مرکزی آنجا پیش رفتند. قبل از مادها در آناتولی دولتی باستانی به نام «هیتیت» وجود داشت و سپس دولت های کوچک و بزرگ دیگری در این سرزمین برسر کار آمدند که چندین قرن حکومت کردند. یکی از آنها هم «لیدیا» نام داشت که از سال 1200 پ.م. بر اکثر نیمه غربی آناتولی حکمفرما بود. زبان لیدیایی هم مانند هیتیتی یک زبان هند و اروپایی بود. اما این زبان با گسترش زبان دولتشهرها و «کُلنی» های یونانی زبان که شرح آن رفت، به تدریج پس زده شد و از بین رفت. یونانی و فرهنگ یونانیان جایگزین لیدیایی شد. تاریخ نگار یونانی استرابو (یک قرن پیش از میلاد) مینویسد که در دوره او زبان لیدیایی  دیگر عملا از بین رفته و تنها در بین گروه های کوچکی از مردم کاربرد داشته است.

بعد از ماد ها که ظاهرا تا نصف آناتولی را تصرف کرده بودند، کورش به تصرف مناطق بیشتری از آناتولی پرداخت و تا شهرساردیس (پایتخت لیدیا ، ولایت کنونی مانیسای ترکیه) و سواحل دریای اژه در مدیترانه پیش رفت. شکست لیدیا در برابر کورش بزرگ در سال 546 پ.م. بود. با این شکست، لیدیا تبدیل به یکی دیگر از ساتراپی های ایران هخامنشی شد. مانند هر مورد مشابه دیگر در تاریخ، بحث در مورد «چرا» های پیروزی ها و شکست های بزرگ بسیار و تمام نشدنی است. به هر حال توازن قوا و تحولات منطقه چنان شد که تقریبا 120 سال بعد، نیروهای اسکندر مقدونی جبهه های دفاعی هخامنشیان در آناتولی و خود ایران را یکی پس از دیگری درهم شکسته و تمامی سرزمین های هخامنشی را تصرف نمودند.

شکست لیدیا در مقابل ایران و تبدیل آن به یک استان هخامنشی، همزمان با تکمیل روند پسرفت زبان لیدیایی (و دیگر زبان ها و پادشاهی های کوچک تر آناتولیایی) و رواج زبان و فرهنگ یونانی ابتدا در سواحل مدیترانه و دریای سیاه و سپس در درون آناتولی بود. مراکز این تحول زبانی و فرهنگی که در عین حال اختلاطی قومی و تباری بود، در دولتشهرها و کُلنی های یونانی قرار داشت.

از نظر تاریخ ایران باستان و حمله اسکندر به ایران هخامنشی، اشاره به دو پادشاهی کوچک تر در شمال و شمال شرقی سرزمین های یونانی یعنی مقدونیه و تراکیا (بلغارستان کنونی) لازم است. این دو پادشاهی در گذشته، نسبتا کوچک بودند و در منطقه اهمیت چشمگیری نداشتند. زبان هر دوی آنها، مانند لیدیایی که از بین رفته و در یونانی مستحیل شده بود، مانند خود یونانی و فارسی، هند و اروپایی بود، اما هر کدام شکل و گویش دیگری را تشکیل میداد. زبان تراکیایی که امروزه از بین رفته، با زبان اسلاوهای مهاجر از سوی غرب اختلاط یافته و تبدیل به بلغاری بعدی شد. زبان مقدونی نیز یک زبان اسلاوی جنوب شرقی است. هر دوی این زبان ها و فرهنگ ها پس از تاسیس امپراتوری روم مدتی پیش از میلاد مسیح و سپس شکست و تجزیه آن و سیصد سال بعد تاسیس بیزانس یا روم شرقی با مرکزیت قسطنطنیه یا استانبول بعدی، تا حد زیادی تحت تاثیر زبان و فرهنگ مختلط یونانی-لاتین این دو امپراتوری قرار گرفتند.

با این پس منظر تاریخی میتوانیم به موضوع برآمدن اسکنر مقدونی و حمله او به ایران هخامنشی برگردیم.

به دنبال تصرف پایتخت لیدیا، کورش طبعا بر بسیاری از سواحل جنوب غربی آناتولی نیز حاکم شد. گفتیم، این زمانی بود که تمامی سرزمین های ساحلی آناتولی و بخصوص دریای اژه در اوج روند یونانی زبان و یونانی فرهنگ شدن بودند. این نیز احساس رویارویی و خصومت میان یونانیان و ایرانیان را تحریک میکرد. این جوّ رقابت و خصومت زمانی افزایش بیشتری یافت که داریوش بزرگ در سال 513 پ.م. بخشی از سرزمین های پادشاهی تراکیا را اشغال نمود و اکثر سواحل و جزایر یونانی در شمال در یای اژه را تصرف کرد. در این شرایط تنها منطقه حائل میان امپراتوری ایران و دولتشهرهای یونانی عبارت از دریای اژه و مقدونیه مانده بود. تا آن زمان مردم دولتشهرهای یونانی، مقدونیه را سرزمینی با به اصطلاح «مردمانی بدوی» میان یونانیان شمال و تراکیا میشمردند.

در سال 499 پ.م. یعنی زمان داریوش بزرگ، مردم یونانی شهرهای «ایونی» از جمله منطقه «اسمیرنا» یا ازمیر کنونی برضد حاکمیت ایرانیان قیام نمودند. (نام امروزی کشور و دولت «یونان» در زبان فارسی با همین نام منطقه باستانی «ایونیا» در جنوب غربی ترکیه مرتبط است. ایرانیان در زبان خود نام این منطقه را به تدریج به تمام سرزمین یونان و زبان و فرهنگ آنان تعمیم داده اند.) در مقابلِ شورش یونانیان، داریوش به جای مصالحه با آنان، ابتدا مقدونیه را به امپراتوری ایران الحاق کرد و سپس با ناوگان دریایی خود به استان «آتیکا» که دولتشهر آتن در آن قرار داشت، حمله نمود. جنگ های دریاییِ بعدی با وجود اُفت و خیز بسیار، در نهایت به شکست و پراکندگی نیروی ایرانیان انجامید. ده سال بعد جانشین داریوش، خشایارشای یکم با نیروهای تازه نفس زمینی و دریایی از طریق تراکیا و مقدونیه و همچنین دریای اژه حمله فراگیرتری به مواضع کلیدی یونان نمود. در کتاب های مختلف تاریخ که اغلب از طرف یونانی ها نگاشته شده، تفصیلات مفصلی در باره این جنگ ها وجود دارد که در اینجا لازم به تکرار آن نیست.  بعد از شکست بزرگ ایران در سواحل جزیره «سالامیس» (در نزدیکی آتن) خشایارشا نصف نیروهای خود را به ایران عقب کشید. نصف باقیمانده نیز یک سال بعد از طرف یونانیان سرکوب و پراکنده گردید.

جنگ های ایران و یونان تا حدی به متحد شدن دولتشهرهای گوناگون یونانی در برابر ایران کمک نمود. احتمالا تعداد زیاد جزایر یونانی و دیگر شرایط جغرافیائی سرزمین های آنان مانع همبستگی قدرتمند و پایدار آنان در مقابل نیروهای مهاجم ایرانی میشد. حتی بعضی از آنان به طرفداری از ایرانیان برخاسته بودند. اما با گسترش جنگ و احتمالا نقش مهمی که نخبگان و ناوگان دریایی آتن در این نبردها ایفا نمودند، همیاری و همبستگی نسبی دولتشهر ها میسر شد و سرنوشت جنگ به نفع یونانیان خاتمه یافت. در سال 475 پ.م. ایرانیان از سرزمین های اروپایی رانده شدند، تنگه بوسفور (در استانبول کنونی) دوباره به روی کشتی ها یونانی گشوده شد و چند سال بعد باقیمانده لشکریان ایران نیز ازسرزمین های ساحلی دریای اژه بیرون رانده شدند و یا با مردم محلی درآمیختند.

مقدونیه در قرن پنجم پ.م. نقش چندانی در منطقه برعهده نداشت، جزاینکه ابتدا از سوی لشکریان داریوش اشغال شد و مدتی بعد خشایارشا از آن به عنوان پُلی برای حمله به آتن استفاده نمود. انزوای نسبی و محاط بودن مقدونیه با کوه ها باعث شده بود که این پادشاهی نسبتا کوچک، ثبات سیاسی و آرامشی نسبی به دست بیاورد که به حکمرانی مطلق و یکه تازانه پادشاه مقدونی تکیه میکرد. این وضع درست نقطه مقابل وضع سیاسی و حاکمیت در دولتشهرهای یونانی در جنوب مقدونیه بود. در آنجا دولتشهرهای یونانی با یکدیگر در حال رقابت و حتی کشاکش و گاه جنگ بودند. آنها با گروهی از دولتشهران بر ضد گروهی دیگر متحد میشدند. ضمنا آنها اکثر تصمیم های اداری و نظامی دولتشهر را در شوراهای شهری حل و فصل مینمودند.

قشر حاکم مقدونیه نیز در داخل خود دچار رقابت و ستیز بود. رقیبان سیاسی با دسیسه های حکومتداران از گردونه خارج میشدند و یا سر به نیست میگردیدند. جامعه مقدونی به شهامت، جنگجویی و قهرمانی افراد و نظام مطلق فرمانبرداری و مردسالاری مبتنی بود. به قول کان لیف[1]، جامعه مقدونی «دنیای عنان گسیخته مردسالاری مبالغه آمیزی بود که هر رهبر کاریزماتیکی که جسارت کافی داشت، میتوانست آن را به آتش بکشد». در سال 359 پ.م. چنین فردی به نام فیلیپ دوم در سن 22 سالگی به تخت پادشاهی این کشور نسبتا کوچک و کم اهمیت نشست. در طول 23 سال حکومت فیلیپ، مقدونیه از کشوری در حاشیه تحولات منطقه ای، به قدرتی بزرگ در منطقه تبدیل شد. فیلیپ مانند همه فرماندهان بزرگ نظامی، با سرعتِ تمام، ابتدا در داخل کشور رقیبان خود را حذف کرد و سپس به جنگ و ستیز با همسایگان خود پرداخت. فیلیپ در طول سلطنت خود، سرزمین های متعددی را از شمال یونان، تراکیا و جنوب غربی آناتولی تصرف نمود. در این دوره آتن کوشش نمود دولتهشر های یونانی زبان را بر ضد مقدونیه متحد کند. اما فیلیپ با درهم کوفتن دولتشهر اسپارتا (در ترکیه کنونی) مانع از این اتحاد ضد مقدونی گردید. شاید هم پیروزی مقدونیان بر اسپارتا، شرایط آرزوی بعدی فیلیپ را فراهم آورده است: حمله به ایران هخامنشی… 

اکثر تاریخ نگاران برآنند که هدف اصلی فیلیپ مقدونی پیوسته تصرف امپراتوری ایران بوده است. در این مورد نظریه های زیادی از سوی تاریخ نگاران به پیش کشیده شده است. بدون شک به دست آوردن ثروت و قدرتی که «امپراتوری هفت اقلیم» ایران داشت، نقش مهمی در این آرزوی فیلیپ داشته است. شاید هم او چنین حساب کرده که ویرانی هایی که داریوش و خشایارشا در آناتولی و سرزمین های یونانی به بار آورده و دشمنی یونانیان را برانگیخته، میتوانست زمینه مساعدی برای جذب یونانیان به حمله به ایران باشد. با این ترتیب فیلیپ میتوانست به عنوان رهبر یونانیان جلوه کرده و انتقام آنان را از ایرانیان بگیرد. اما ظاهرا انگیزه مهم دیگری نیز که شخص فیلیپ داشته و احتمالا انگیزه اصلی گسترش نظامی مقدونیان بوده، آن غریضه و خصلت جنگجویانه و میلیتاریستی دولت مقدونی بوده است که بدون آن، بدون دشمنی و نبرد نظامی با رقیبان داخلی وهمسایگان خارجی، ساختار موجود سیاسی آن جامعه محکوم به فروپاشی میبود.  

در سال 336 پ.م. همه چیز برای حمله به ایران هخامنشی آماده و برنامه ریزی شده بود. اما در همان سال ضمنا قرار بوده که برای یکی از دختران فیلیپ مراسم عروسی برگزار شود.

اکثر سرآمدان نظامی و سیاسی یونانی در این مراسم حاضر بودند. درست در همین مراسم فیلیپ قربانی یک ترورشده و از پا در آمد. این، نقطه پایان پر سر و صدایی بود که به صعود پر سر و صدای فیلیپ دوم مقدونی بر نردبان قدرت گذاشته شد.

جانشینی فیلیپ کاری ساده بود. پسر 19 ساله او، اسکندر، بزودی رهبری دولت را بر عهده گرفت. او جوانی جسور، با ابتکار و بیرحم بود. اسکندر ابتدا مخالفان داخلی خود در تراکیا و یونان را از پا در آورد، هزاران نفر را به قتل رسانید و یا اسیر گرفت و هنگامیکه قدرت خود را محکم کرد، رو به سوی تحقق آرمان پدرش، فیلیپ، نهاد: تصرف ایران…


[1] Cunlifee, p. 240

(ادامه دارد: اسکندر، «شاهنشاه ایران»)

ضرب المثل های ترکی آذری با صدای سهند و فرزانه

بسته فایل های صوتی زیرحاوی بخش بزرگی از نُه (9)  کاست با صدای شاعر آذربایجانی ایران بولوت قاراچورلو (سهند) و پژوهشگر شناخته  محمد علی فرزانه است. آنها در سال های 1350 ضرب المثل های ترکی آذری را که خود جمع آوری کرده بودند، در شکل «کاست» خوانده و ضبط کرده بودند. از این کاست های دوطرفه (الف و ب) آنچه را که به لطف آقای دکتر حسن جوادی در دسترس من قرار گرفته، در اینجا معرفی میکنم. مجموعه کاست ها حدودا برابر با یازده ساعت ضبط است. آقایان فرزانه و سهند حدود چهار هزار ضرب المثل را جمع کرده بودند. آنها متاسفانه امکان چاپ و نشر این ضرب المثل ها را نیافتند، اما با امکانات اولیه ای که پنجاه سال پیش داشتند، حدود چهار هزار ضرب المثل را آنگونه که در آن سال ها رایج بود، روی کاست ضبط کردند. ضبط صدا در آن شرایط چندان خوب نبوده و از این جهت تشخیص برخی از ضرب المثل ها میتواند مشکل باشد.نسخه ای از این کاست ها در اینجا به علاقمندان زبان و فولکلور ترکی آذربایجان ایران تقدیم میشود. بدون شک انتشارتمام ضبط ها به صورت کتاب کاغذی نیز میتواند کمک دیگری به ثبت ادبیات ترکی آذری باشد.

وب سایت «تورکی مثل لر»

بخشی از این امثال که در کاست های آقایان فرزانه و سهند خوانده شده، در کتاب معروف «امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثل لر» اثر مرحوم علی اصغر مجتهدی پسر عموی پدری بنده هم هست که در سال 1334 شمسی در تبریز چاپ شده بود. من سعی کرده ام برای ثبت همه امثال و ضرب المثل های ترکی آذری از هر دو منبع یعنی کتاب علی اصغر مجتهدی و کاست های آقایان فرزانه و سهند استفاده کرده، آنها را در سایت «تورکی مثل لر- ضرب المثل های ترکی آذری» جمع کنم (در این لینک). تا کنون بیش از 6000 ضرب المثل در این سایت جمع آوری شده است که هم از طریق الفبا و هم به کمک جستجوی کلید واژه آنها را میتوان یافت. علاوه براین، در سایت «تورکی مثللر» برخی اصطلاحات و واژه های ناب و نایاب در منابع کنونی نیز جمع آوری میشود و این کار نیزدر حد امکانات محدود ما ادامه دارد. اگر اولین واژه ضرب المثل یا اصطلاحی را که جستجو میکنید، میدانید، حرف نخست و اولین کلمه آن را جستجو کنید و اگر آن را نمیدانید، چند واژه مرتبط را جستجو کنید تا آن ضرب المثل را پیدا کنید (البته اگر جزو 6000 ضرب المثل ما باشد).

این ضرب المثل ها، اصطلاحات و لغات ترکی آذری، تا حد امکان همراه با معادل و یا ترجمه فارسی و حتی گاه مثال هائی از کاربرد روزانه ثبت شده اند.

تورکی مثل لر: ضرب المثل های ترکی آذری

با معادل و یا ترجمه فارسی این ضرب المثل ها 

به کوشش: عباس جوادی

================================================================

محمد علی فرزانه

کاست نخست حدودا 28 دقیقه است و با صدای آقای فرزانه شروع شده و با صدای آقای سهند ادامه مییابد. آنها این کار را به طور متوالی انجام میدهند. کاست های مزبور را درزیر همین صفحه در اختیار علاقمندان قرار میدهم.  


امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 1؟ شروع با ب

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 2 روی الف

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 2 روی ب

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 4 روی الف

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 4 روی ب

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 6 روی الف

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 6 روی ب

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 7 روی الف

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 7 روی ب

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 8 روی الف

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 8 روی ب

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 9 روی الف

امثال ترکی آذری با صدای فرزانه و سهند کاست 9 روی ب

سرگذشت زبان ها

همان طور که بسیاری از زبان های باستانی مُرده و جای خود را به زبان های دیگر داده اند، روزی هم خواهد رسید که بسیاری از زبان های زنده کنونی از بین رفته و جای خود را به زبان های دیگری خواهند سپرد.

در این دفترچه به آغاز و نطفه‌های اولیه زبان‌ها یعنی خانواده‌های زبان‌ها و آنگاه شکل‌گیری خود زبان‌ها و تحول آن‌ها خواهیم پرداخت. در این سفر سریع السیرخواهیم دید که بسیاری از زبان‌های باستانی، حتی آن‌ها که از اولین زبان‌های مکتوب بودند از بین رفته‌اند و زبان‌هایی مانند انگلیسی و یا فرانسه و روسی که امروزه از سوی صدها میلیون نفر تکلم می‌شوند، بیش از ۱۰۰۰-۲۰۰۰ سال عمر ندارند.

زبان بی‌شک از ابتدای پیدایش «انسان خردمند» یا «هومو ساپینس» به نوعی وجود داشته و به تدریج به عنوان یکی از وسایل اصلی برای زندگی اجتماعی پیشرفت کرده، شکل گرفته و بصورت گروه‌های دور و نزدیک به یکدیگر و زبان‌ها و لهجه‌های کنونی درآمده است که بعضی‌ها به هم‌دیگر نزدیک‌تر و برخی از یکدیگر دورتر هستند.

منظور از این بررسی فقط تصویر تاریخ یک زبان معین نیست. می‌خواهیم زبان‌ها را در چهارچوب تاریخی آن‌ها و در رابطه‌شان با یکدیگر، در داخل یک چهارچوبِ تا حدی معین جغرافیایی مطالعه کنیم.

از نظر بُعد زمانی از ۹۰۰۰ سال پیش از میلاد، یعنی یازده هزار سال پیش شروع خواهیم کرد – زمانیکه اولین آثار خانواده‌های زبانی ایجاد شد. آخرین ایستگاه سفر ما اواخر هزاره دوم میلادی خواهد بود، یعنی قرن بیستم.

مکانی که شکل گیری و تحول زبان‌ها را بررسی خواهیم کرد، همانجاست که نوع بشر بدنبال کوچ بزرگش از آفریقا که تقریبا ۶۰-۷۰ هزار سال پیش بود، به آسیا و اروپا رفت و ابتدا در میانرودان (بین‌النهرین) و مصر اولین نوشتارها و تمدن‌های شهری خود را بوجود آورد.

بعد از اینهمه سال، امروزه زبان‌های گوناگونی در ایران کنونی تکلم می‌شوند. پرسش این است: فارسی، کردی، لری و بلوچی، تاتی و تالشی و ارمنی، از سوی دیگر ترکی آذری و ترکمنی، از طرف دیگرعربی و یا مثلا آسوری وغیره در کدام مراحل تاریخی در ایران کنونی رواج یافته‌اند؟

سوال این نیست که گویش‌وران این زبان‌ها چه وقت به ایران کنونی آمده‌اند. ایرانیان امروز و اجداد آنها دستکم هزار سال است که در ایران بودند و هستند.

اما درست است. اجداد هرکس در دنیا پانصد، هزار، دو هزار، پنج هزار، پنجاه هزار سال پیش، از جایی به جایی کوچ کرده، با اجداد دیگران آمیخته و نوادگان آن‌ها با یکدیگر آمیزش یافته اند، تا ما همه امروز به اینجا رسیده‌ایم که هستیم. اجداد ایرانیان هم سرگذشت مشابهی داشتند.

قومیت و تبار و به اصطلاح «نژاد»، خمیره مختلط فیزیولوژیکی است که در جریان همه این مهاجرت‌ها و آمیزش‌ها به وجود آمده است. زبان چیز دیگری است و لزوما به تبار و «نژاد» ربط چندانی ندارد.

هر کس که انگلیسی زبان باشد لزوما از «نژاد» آنگلوساکسون نیست. تازه بعدا خواهیم دید که اساسا خود «نژاد آنگلو ساکسون» و یا «آریایی» و «ترک» هم یکرنگ نیست بلکه معجونی از مشخصات گوناگون قبایل و طوایف مختلف انسانی است که در طول تاریخ مرتبا در حال تغییر و تحول بوده است.

ممکن است کسی مصری است و عربی حرف میزند ولی اصلیت تباری او مخلوطی از مصریان باستان، یونانیان و اعراب، حتی ایرانیان و ترکان است.

بعد از دست‌کم ده هزار سال اختلاط و آمیزش، امروزه در ایران هر کس که زبان مادری‌اش فارسی است لزوما آریایی نیست و در ترکیه هر کس که ترک زبان است حتما اجدادش از آسیای میانه نیامده است. آزمایش‌های دی‌ان‌ای میان شهروندان ترکیه و ایران نشان می‌دهند که اکثریت آنان در درجه اول (یعنی ۸۰-۹۰ در صد مشخصات دی‌ان‌ای آن‌ها) مخلوط ژنتیکی از مردم آسیای جنوب غربی و حوزه مدیترانه هستند.

زبان تعیین کننده تبار ونژاد نیست. زبان چیزی مشخص ونژاد چیزی مبهم و مخلوط است. تازه زبان هم پدیده ای مخلوط و در حال تحول است.

این بخصوص در مورد ایرانیان و ملل کشورهای دیگری که «سر راه» تمدن‌ها، مهاجرت‌ها، جنگ‌ها و حملات همسایگان بوده اند، صدق می‌کند.

در تاریخ ایران هر چقدر عقب برویم، خواهیم دید که ابتدا عیلامی (ایلامی)، دو سه هزار سال بعد زبان‌های ایرانی و گونه‌های آن، باز دو هزار سال بعد ترکی و عربی در مراحل مختلف تاریخ از طریق اقوامی که به این یا آن منطقه ایران آمده‌اند، در این سرزمین رواج پیدا کرده‌اند.

درست است که احتمالا در ابتدا، اگر بتوان اصولا ابتدایی را نقطه حرکت قرار داد، زبان افراد و قبیله‌ها تا حدی نشانه تعلقات معین قومی آن‌ها هم بوده است. اما بعد از گذشت چند نسل و آمیزش های قومی، دیگر زبان مادری از حالت مشخصه قومی افراد بیرون می‌آید.

از این رو در بررسی ابتدای زبان‌ها بررسی تاریخی و زبان‌شناختی به موازات یکدیگر پیش می‌رود. وقتی در منطقه‌ای مثلا چندین نمونه بطور غیر تصادفی از زبان سُغدی یافت می‌شود که یک زبان ایرانی در آسیای میانه بوده، گمان بر آن می‌رود که احتمالا سغدیان، یعنی شاخه شمال شرقی ایرانیان در آنجا زندگی نموده‌اند. برعکس: وقتی در تاریخ می‌خوانیم که در فلان جا ترک‌ها زندگی می‌کردند، حدس غالب بر آن است که اگر این مثال‌ها بیش از یکی دو مورد و سیستماتیک باشند، احتمالا در آن منطقه زبان ترکی در آن محل رواج داشته است.

اما بعد از گذشت قرن‌ها و پخش شدن آن قوم و زبان به نقاط دیگر، زبان و داده‌های زبانی برای پیگیری تاریخ زبان‌ها و اقوامی که به آن زبان تکلم میکردند، به سختی تکفی می‌کند.

از این جهت برای بررسی ابتدای زبان‌ها، ما هم به ابتدای حرکات قبایل و طوایف مختلف اشاره خواهیم کرد، اما نیت اصلی در این رهگذر، پیگیری پیدایش و تحول زبان هاست.

همه انسان‌ها ابتدا در آفریقا به وجود آمده‌اند. تعداد کمی بودند و از شرق آفریقا به تمام دنیا مهاجرت کردند. با یکدیگر آمیخته، جنگیده، صلح کرده، به مهاجرت‌ها و جنگ و صلح و اختلاط خود ادامه دادند.

زبان‌های آن‌ها در طول این روند پر پیچ و خم و پر فراز و نشیب پیدا شده، با هم آمیخته، بزرگ‌تر و کوچک‌تر شده، از بین رفته و یا زبان‌های نویی ایجاد شده‌اند.

عمر بشر به عنوان فرد کوتاه است. اما جوامع بشری در هر مرحله از تاریخ، فرهنگ، زبان و حتی رنگ و اخلاق دیگری را به خود می‌گیرند. حالا دیگر آزمایش‌های دی‌ان‌ای به دقت نشان می‌دهند که از نظر اصلیت، تبار و به اصطلاح «نژاد» همه انسان‌ها به درجات مختلف با یکدیگر مخلوط شده‌اند و می‌شوند و همین «درجات مختلف» هستند که فرق‌های ظاهری و فیزیولوژیک انسان‌ها را معین می‌کنند.

دفتر «سرگذشت زبان ها» که لینک دانلود و مطالعه آن را در زیر می بینید، در سال 2014 تالیف شد و ده سال بعد یعنی در مارس 2024 با اصلاحات جزئی «به روز» و ویراست شد. این دفتر هنوز چاپ کاغذی نشده است. دانلود آن برای کاربرد صرفا غیر انتفاعی آزاد و رایگان و همه حقوق دیگر محفوظ است. در زیر ابتدا فهرست مندرجات کتاب و بعدا لینک نسخه پی دی اف آن را خواهید دید.

در این دفتر …

  • ۱       پرسشی از روی کنجکاوی  ۸
  • ۲       منابع و تعاریف  ۱۲
  • ۳       مهاجرت و جغرافیا  ۱۵
  • ۴      هند و اروپائی ها و دیگران  ۱۹
  • ۵      ۹۰۰۰ سال قبل از میلاد   ۲۴
  • ۶      ۲۷۵۰ تا ۲۲۵۰ قبل از میلاد  ۲۷
  • ۷       اولین آریائی ها، اولین ترک ها  ۳۲
  • ۸       آغاز ایران و زبان های ایرانی  ۳۶  
  • ۹       نوشتار باستان ایرانیان و مردم خاورمیانه  ۳۹
  • ۱۰     دوره ۱۱۰۰ ساله ایران، یونان و روم  ۴۷
  • ۱۱     آثار زبان ایرانیان ۵۱ 
  • ۱۲     مراحل تاریخی زبان فارسی  ۵۴
  • ۱۳     خواندن و نوشتن ۴۰۰ سال قبل از میلاد  ۵۶
  • ۱۴     تا ظهور اسلام  ۵۹
  • ۱۵     زبان های سه گانه شرق مسلمان  ۶۷
  • ۱۶     سرگذشت فارسی  ۷۱
  • ۱۷     فارسی بعد از اسلام   ۷۵
  • ۱۸    عربی و گسترش آن  ۷۹
  • ۱۹     ترک ها در صحنه  ۸۵
  • ۲۰    آذربایجان و بیزانس ترک زبان می‌شوند  ۹۰
  • ۲۱    سال هاى ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰  ۹۹
  • ۲۲   ۵۰۰ سال پیش تاکنون  ۱۰۹
  • ۲۳    زبان های کوچک و بزرگ   ۱۱۵
  • ۲۴    گاهشمار تاریخ زبان ها   ۱۲۵
  • ۲۵    منابع  ۱۳۰  

لینک دانلود «سرگذشت زبان ها» در فرمت پی دی اف در اینجا

زبان های کوچک و بزرگ

این نوشته فصلی از کتابچه «سرگذشت زبان ها» است که در سال 2014 به صورت مقاله های جداگانه و سپس مجموعه ای در فرمت پی دی اف در «چشم انداز» منتشر شده بود. اکنون که کتاب مزبور برای انتشارچاپی آماده میشود، تمامی کتاب به صورت جزئی «به روز» و بازنگری شده است. امید که بتوانیم در مدتی نه چندان طولانی به انتشار چاپی این کتابچه موفق شویم.

  • عباس جوادی

روند پیدایش و تثبیت زبان ها معمولا (اگرچه نه همیشه) از درون لهجه های موجود زبان ها بر می آید. یعنی یک یادو لهجه با تاثیرات متقابل با دیگر لهجه ها طی مدتی طولانی تبدیل به زبان استاندارد یا معیار میشود. در این رهگذر برخی از لهجه های دیگر در سطح محلی و محاوره ای مانده، تضعیف شده و حتی از بین رفته، برخی هم مدت بیشتری دوام می آورند. بعضی زبان ها هم در شرایط دیگری به عمل می آیند. مثلا بعضی ها مانند اردو و یا ترکی عثمانی ابتدا زبان ارتش، دربار و طبقه ای روشنفکر و ممتاز بوده که بعدا گسترش یافته اند. اما این عده زبان ها درصد کمتری از کل زبان های دنیا را به خود اختصاص میدهند و مورد بحث ما نیستند.

تا شش–هفت هزار سال پیش هیچ زبانی «بزرگ» و صاحب میلیون ها گویشور نبود. هنوز زبان های استاندارد، معیار و مشترک بوجود نیامده و تثبیت نشده بودند. انسان ها اصولا بصورت طایفه ها و قبیله ها زندگی میکردند و به لهجه های محلی خود صحبت مینمودند. نوشتار چندانی نبود و ارتباطات زبانی بصورت شفاهی انجام میگرفت. قبل از همه چیز جمعیت کره زمین با معیارهای امروزی «ناچیز» بشمار میرفت. جمعیت کل بزرگترین گروه لهجه هائی که بعدها «خانواده هند و اروپائی» نام گرفت حدود نُه تا ده هزار سال قبل بیشتر از تخمینا ۵۰ هزار نفر نبود، گروه آفریقائی- آسیائی هم حدودا همین تعداد و گروه های اورالی و یا نیلی- صحرائی حتی هرکدام مجموعا ۱۰ هزار نفر بود (مک اودی، ۲۰۰۲، ص ۲۲.) تصور کنید که مثلا از درون این ۵۰ هزار نفر اقوام مختلط هند و اروپائی، بعد از گذشت ده هزار سال حدودا ۴۴۵ زبان شامل انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی، ایتالیائی، اسپانیائی، فارسی، هندی یونانی و غیره بیرون می آیند که هرکدام زبانی بسیار بزرگ یا متوسط با ده ها و صد ها لهجه محلی خود است. آن خانواده کوچک زبان های هند و اروپائی ده هزار سال پیش، امروزه شامل بیش از دو و نیم میلیارد نفر میشود. چیزی شبیه این مدعا را میتوان در مورد گروه های زبانی دیگر مانند آفریقائی- آسیائی، اورالی و یا آلتائی هم مطرح کرد.

۲۵۰۰ سال پیش جمعیت کل دنیا نسبت به هفت هشت هزار سال پیش از آن افزایش یافته تخمینا به ۴۰ میلیون نفر رسیده بود (مک اودی، همانجا، ص ۱۰۸.) امروز درمقایسه با فقط دو قرن پیش، جمعیت کل جهان از ۱٫۸ میلیارد نفر چهار برابر شده و به بیش از ۷٫۳ میلیارد نفر رسیده است.

هم جمعیت کره زمین به مراتب بیشتر شده و هم انسان ها مجموعا طولانی تر، سالم تر و بهتر از ۵۰۰ و یا ۲۰۰۰ سال پیش زندگی میکنند.

از ده هزار سال پیش به تدریج هرچه زندگی اجتماعی و کشاورزی بهبود یافت، تعداد انسان ها بیشتر شد و همچنین طوایف و اقوام با یکدیگر آمیزش بیشتری  یافتند. با این ترتیب گروه های بزرگتر اجتماعی و قومی پیدا شدند و بالاخره طی چند هزارسال نخستین، گونه های ابتدائی ملت ها و دولت ها به وجود آمدند. زبان ها هم متناسب با این رشد و آمیزش انسان ها به صورت نظام های مرتبط با هم و در عین حال متمایز از یکدیگر مانند شاخه ها، ساقه ها و برگ های یک درخت عرض اندام نمودند.

مرگ زبان های کوچک

در اینجا ظاهرا شاهد رشد معکوس دو جریان هستیم: از یک سو تعداد جمعیت کل جهان افزایش می یابد و از سوی دیگر تعداد زبان ها و لهجه ها کمتر و کمتر میشود. بسیاری از زبان ها و یا لهجه ها از بین میروند، اما برخی زبان ها بزرگتر و پرجمعیت تر میشوند. بنظر میرسد روند قدرتمند شدن برخی زبان ها از ابتدا موجود بوده، اما زبان های کوچک یا کم جمعیت قرن های طولانی در کنار زبان های بزرگتر ادامه حیات داده اند. بخصوص از ۵۰۰ سال پیش تاکنون این روند شدت بیشتری یافته است. یعنی از سوئی آهنگ بزرگ شدن بعضی زبان ها و خانواده های زبانی بمراتب بیشتر شده و از سوی دیگر تعداد زبان های کوچک نسبت به قبل بیشتر کاهش یافته است. زبان ها چندان هم بی شباهت به موجودات زنده نیستند. بعضی زبان ها جوان تر و برخی پیر ترند. اما صرفنظر از پیری و جوانی، بعضی زبان ها قدرتمند ترند، یعنی میلیون ها گویشور دارند و برخی ضعیف ترند، یعنی فقط چند هزار گویشور دارند. باز صرفنظر از پیری و جوانی، یک رشته زبان ها بزرگتر و پر جمعیت تر میشوند اما تعداد بیشتری از زبان های بسیار کوچک و کوچک از بین میروند و مانند موجودات زنده می میرند. اتفاقا تعداد زبان هائی که میمیرند بمراتب بیشتر از اندک زبان های نوی هست که به دنیا می آیند.

در ۵۰۰ سال گذشته نصف کل زبان های جهان از بین رفته است. در آغاز این دفتر هم گفتیم که امروزه بطور میانگین در دنیا حدود ۷۰۰۰ زبان وجود دارد. تخمینا ۵۷۰۰ زبان یعنی بیش از ۸۰ درصد زبان های دنیا هرکدام کمتر از ۱۰۰ هزار گویشور دارند و به گفته زبان شناسان متاسفانه «آینده ای ندارند.» بطور قراردادی این ۵۷۰۰ زبان که کمتر از ۱۰۰ هزار گویشور دارند «زبان های کوچک» محسوب میشوند. اقلا ۱۰۰۰ زبان بسیارکوچک که بین یک تا هزار گویشور دارند، در عرض چند نسل از بین خواهد رفت و اگر این وضع ادامه یابد، در صد سال آینده نصف همه زبان های کوچک مرده به حساب خواهند آمد (جانسون، ص ۲۱۲ و تارنمای موسسه «اتنولوگ».)

در عوض، ۵۰ در صد مردم جهان به یکی از این ده زبان پرجمعیت دنیا سخن میگوید که هرکدام بیش از ۱۰۰ میلیون گویشور دارد: ماندارین (چینی)، اسپانیائی، انگلیسی، هندی، عربی، پرتغالی، بنگالی، روسی، ژاپنی و پنجابی. اینها پر جمعیت ترین زبان های دنیا هستند. یک عده زبان ها هم هستند که هر کدام تا ۱۰۰ میلیون نفر گویشور دارد. آنها هم «زبان بزرگ» محسوب میشوند. مجموع این گروه زبان های بزرگ جهان عبارت از ۸۵ زبان است. به غیر از زبان های بسیار بزرگ مانند ماندارین و یا انگلیسی، هندی، بنگالی، ژاپنی، اسپانیائی و عربی، زبان هائی مانند سوئدی، ایتالیائی، آلمانی، اوکراینی، فارسی و ترکی نیز جزو این گروه هستند. ۸۰ در صد مردم دنیا به یکی از این گروه زبان های بزرگ تکلم میکنند.

با حساب ساده: اکثریت بزرگ مردم دنیا به حد اکثر ۱۰۰-۱۲۰ زبان صحبت میکنند. کار بقیه زبان ها یعنی حدودا ۶۹۰۰ زبان مشکل است و تعداد قابل توجهی از آنها از بین خواهند رفت.

این دگرگشت در جمعیت و مقام اجتماعی زبان های کوچک و از بین رفتن آنان اساسا ویژگی ۵۰۰ سال اخیر است. این هم بی علت نیست.

۵۷۰۰ زبان کوچک با خطر زوال روبروست. تراکم این زبان های کوچک اصولا در کشور ها و سرزمین هائی است که رشد چندانی نکرده اند، نظام تحصیلی در آن کشورها مستحکم نشده و نظام حکومتی، تجارت و ارتباطات زیاد قدرتمند نیست. دراین شرایط است که فشار «همگون سازنده» نظام دولتی، تحصیل، رسانه ها و ارتباطات کمتر حس میشود. در محیط شهری و جمعیت هائی که نظام تحصیلی شان منظم و منسجم است، زبان و لهجه های کوچک زیاد دوام نمی آورند و خود را به زبان و یا لهجه مشترک یا معیار آن کشور منطبق میکنند. میتوان حدس زد که اگر روند شهری شدن، تعمیم زبان های استاندارد و مشترک، تحکیم نظام تحصیلی و قدرت های سیاسی منسجم مانند یکی دو قرن گذشته ادامه یابد، امید چندانی به بقای طولانی مدت زبان های کوچک نخواهد ماند.

اکثر زبان های کوچک در آسیا، آفریقا و اقیانوسیه هستند. کشور پاپوا گینه نو (در شمال استرالیا) با شش میلیون نفر جمعیت و بیش از هزار زبان مختلف نمونه جالبی از تراکم تعداد زیادی زبان در مساحتی نسبتا کوچک و با جمعیتی نسبتا کم است. مارک پیگل از دانشگاه ردینگ انگلستان میگوید در پاپوا گینه نو که سرزمینی کوهستانی است، تقریبا مردم هر دهکده زبان دیگری صحبت میکنند (پیگل، ویدئو.)

بنظر پیگل روند از بین رفتن زبان های کوچک «عمل گرایانه و اقتصادی» است، چرا که پیشرفت بشری بر بستر راحت تر کردن زندگی استوار است و نه پیچیده کردن آن، درست مثل آنکه در اندازه گیری وزن، درجه حرارت و یا مسافت، داشتن یکی دو معیار و استاندارد برای زندگی انسان ها به مراتب راحت تر و راهگشاتر از ده ها استاندارد متناقض است. به نظر پیگل اینهمه گوناگونی زبان های کوچک با چنین ارقام پائین متکلمین هم، خلاف اصل پیشرفت و راحتی زندگی است. هیچ والدینی نمیخواهد کودکانش به زبان های کوچکی صحبت کنند که عملا مشکلی در راه تحصیل، اشتغال و آمیزش با مردم دیگر بشمار میرود (پیگل، همانجا.) اما البته هر کس به زبان مادری خود علاقه دارد و نمیخواهد شاهد از بین رفتن آن شود. دولت ها علاقه ای به حفظ زبان های کوچک و غیر رسمی ندارند، چرا که تصور میکنند ترغیب این زبان ها به تحکیم حاکمیت ملی آنها و زبان مشترک و رسمی کشور کمکی نمیکند. از سوی دیگر موضوع زبان بخصوص در کشورهای در حال رشد بهانه اختلافات سیاسی و موضوع اتهامات و حتی مداخله های بین المللی میشود. اما به قول جانسون اقلا پژوهشگران و روشنفکران میتوانند قبل از آنکه این زبان ها کاملا از بین بروند آنچه را که مانند واژگان و دستور زبان آنها قابل ثبت است، ثبت و حفظ نمایند. «کمتر کسی هست که خواهان از بین رفتن زبان ها باشد. اما مرگ آنها ادامه خواهد یافت چرا که ترک کردن زبانی کوچک و انتخاب زبانی بزرگتر آنقدر برتری دارد که بسیاری ها خود زبانشان را عوض میکنند و یا کودکانشان را به آن تشویق می نمایند» (جانسون، ص ۲۱۷).

در پاپوا گینه نو اکثر مردم به انگلیسی رو آورده اند که اکنون زبان رسمی این سرزمین است. در قفقاز شمالی و گرجستان که موزائیکی از زبان های کوچک و بزرگ رنگارنگ است، روسی تبدیل به زبان ارتباطاتی بین زبان های قفقازی شده است و در آمریکای مرکزی و جنوبی بومیان آمریکائی امروزه بیشتر اسپانیائی و یا پرتغالی حرف میزنند. جمعیت زبان های اصلی این گروه ها بسیار کم است. آنها اغلب نوشتار چندانی ندارند و یا سنت نوشتاری شان بسیار جدید است.

زبان های بزرگ

در نقطه مقابل این ۵۷۰۰ زبان کوچک دنیا که اکثریت زبان ها را تشکیل میدهند و در معرض خطر فوری زوال هستند، حدودا ۱۰۰-۱۲۰ زبان بزرگ قراردارند که تعداد گویشوران هرکدام بیشتر ازیک میلیون نفر است. حتی طوری که قبلا گفتیم، ۸۰ درصد مردم دنیا به ۸۵ زبان بزرگ، رسمی و مشترک دنیا تکلم میکنند.

در مقابل گروه کثیر زبان های کوچک، وضع زبان های رسمی و مشترک با حجم متوسط و بزرگ کشور هائی مانند ایتالیا، نروژ، مجارستان، روسیه، فرانسه، یونان،ایران، ترکیه و یا برمه و ویتنام جای نگرانی چندانی ندارد، به شرط آنکه در وضع کلی سیاسی و اجتماعی این کشور ها (و کلا دنیا) چیز فوق العاده زیانبخشی اتفاق نیافتد و روند ۱۰۰ سال گذشته مجموعا ادامه پیدا کند.

این زبان ها که برخی از آنها زبان هائی قدیمی هم هستند، بطور کلی توانسته اند بخصوص در صد سال گذشته تحکیم یابند، واژگان خود را مدرن تر کنند و استاندارد تر شوند. در این مدت گونه های معیار این زبان ها لهجه های غیر معیار را با خود همگون تر کرده و موقعیت خود را در نزد زبان های دیگر خود این کشور ها تقویت نموده اند. البته این کار با انتشار آثار و رسانه های گوناگون و در درجه اول تحصیل این زبان ها در مدارس کشور میسر شده است.

تحصیل و اشتغال به زبانی مشترک باعث رواج و تحکیم آن زبان میشود و این هم در مجموع به پیشرفت، شهری شدن و تمدن، بالا رفتن سواد و معاشرت، اشتغال و مناسبت های بیشتر با عالم بیرونی کمک میکند. البته از نقطه نظر لهجه های غیر معیار و زبان های غیر رسمی هر کشور، موضوع تحصیل زبان مشترک «تیغی دو لبه» است. لبه دوم این تیغ آن است که زبان های محلی و لهجه های غیر معیار را به حاشیه می راند. اما حتی اگر چنین وضعی موجود هم نباشد، بخصوص در کشور های عقب مانده و فقیر که سازماندهی جامعه آنان چندان قوی نیست، معمولا نظام تحصیلی دچار ضعف است و سامان اداری ثبات چندانی ندارد.

صد سال پیش تحصیل تابع نظامی مرکزی و دولتی نبود. اکثر کودکان و جوانان به مدرسه نمیرفتند و درصد بسیار بزرگی از جامعه اصولا خواندن و نوشتن نمیدانست. امروزه، در اکثریت بزرگ کشور ها کودکان و جوانان به مدرسه میروند و اقلا خواندن و نوشتن یک زبان را یاد میگیرند. دویست سال پیش کشوری نبود که اکثریت جمعیت اش خواندن و نوشتن بداند. به گزارش سازمان علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) امروز ۸۰ درصد جمعیت دنیا قادر به خواندن و نوشتن هستند و این رقم احتمالا در چند دهه آینده به ۱۰۰ در صد خواهد رسید. طبیعی است که در این شرایط زبان های مشترک و رسمی تقویت می یابند و زبان های کوچک تر یا لهجه های محلی تضعیف میشوند.

در تقریبا هیچ کدام از کشور ها زبان مشترک و رسمی تنها زبان موجودی نیست که تکلم میشود. مثلا در فرانسه که زبان فرانسه زبان مشترک همه، زبان تحصیلی و دولتی و زبان اکثریت بزرگ مردم است، اقلا ده زبان دیگرموجودند که برخی از آنها مانند پرووانسی به فرانسه بسیار نزدیک اند و برخی مانند باسک اصلا زبان هند و اروپائی نیستند. اما نسبت تعداد گویشوران این زبان ها به فرانسه زبانان به مراتب کمتر است. از طرف دیگر کاربرد زبان فرانسه، هم عنصر و معیار مشترک همه فرانسوی ها بشمار می آید و هم وسیله ای درجه اول برای اشتغال، کار و رفاه شخصی و خانوادگی افراد است.

ولی در بعضی از این کشور ها زبان های به نسبت پرجمعیت تری هم هستند، صرفنظر از اینکه دولت های متبوعشان آنها را به رسمیت میشناسند و این زبان ها در مدارس تدریس میشوند یا نه. این دسته زبان ها متکلمین زیادی دارند و مانند ترکی آذری در ایران، کردی در ترکیه و یا تاتاری در روسیه زبان های دوم و سوم مردم کشور خود بشمار میایند. این زبان ها که به هردلیلی در گذشته در مدارس کشورهایشان بصورتی جدی و متمادی تحصیل و تدریس نشده اند طبعا جزو آن زبان های کوچک نیستند که با خطر فوری زوال روبرو باشند. اما این زبان ها در طول قرن های گذشته تحت تاثیر مستقیم و روند استحاله از سوی زبان مشترک و کتبی کشورها قرار گرفته اند. به همین دلیل مثلا با وجود مقاومت های سیاسی، امروزه برای بسیاری کردهای ترکیه خواندن و نوشتن به ترکی روان تر و کار گشاتر از کردی است که اکثر کردهای این کشور نمیتوانند بخوبی بنویسند و بخوانند. همین را میتوان در مورد ترک زبانان ایران و یا تاتاری زبانان روسیه هم گفت. برای اکثر آنها این دگرگشت زبانی که با تحصیل شروع میشود، با اشتغال، ازدواج های مختلط و آمیزش در زندگی اجتماعی ادامه و تحکیم می یابد. غالبا در این گونه موارد، هم دولت ها میخواهند همه به زبان مشترک و رسمی این کشور ها تحصیل کنند و هم خود والدین دانش آموزان  نمیخواهند کودکان آنان به زبانی تحصیل کنند که از نظر آینده و اشتغال در مقایسه با آموزش زبان مشترک کشور شانس کمتری دارد.

زبان های بین المللی

از میان گروه زبان های بزرگ بعضی ها «زبان بین المللی» شده اند. هر جا که بروید، احتمال اینکه کسی را بیابید که به این زبان ها با شما صحبت کند بیشتر از زبان های دیگر است. قبل از همه انگلیسی، با فاصله زیادی فرانسه، آلمانی، و تا حدی اسپانیائی و روسی را میتوان جزو این زبان ها شمرد.

آغاز نقش «زبان بین المللی» بیشک با کشورگشائی ها و نفوذ استعماری اروپائیان درقرن های هفدهم تا بیستم همراه بوده است. بدنبال آن، عواملی چون کوچ های گسترده و رشد و توسعه نفوذ اقتصادی، نظامی، سیاسی و علمی-تکنولوژی بعضی از این کشور ها باعث ترفیع زبان هایشان به این مقام بین المللی شده است. اما نه کشورگشائی و نفوذ استعماری یک کشور به تنهائی میتواند زبان آن کشور را تبدیل به زبان بین المللی کند و نه فقط کثرت جمعیت متکلم آن زبان قادر به این کار است. امروزه نه فارسی با وجود وسعت گذشته امپراتوری های ایرانی زبان بین المللی است، نه یونانی، نه ترکی و نه پرتغالی. از ده- پانزده کشور پرجمعیت دنیا نیز خیلی زبان ها مانند ماندارین (چینی)، هندی، بنگالی، عربی و یا ژاپنی را نمیتوان از این جهت «بین المللی» خواند.

کثرت جمعیت بومی یک زبان مهم است، اما خود آن جمعیت باید از نظر استاندارد شدن زبان به مرحله رشد و انسجام کافی رسیده باشد، ادبیات و آثار معاصر و غنی در همه زمینه های علمی و اجتماعی داشته باشد و گویشوران دیگر زبان ها بخاطر تحصیل، اشتغال، روابط مالی و تجارت، تخصص و یا روابط بین المللی، خود را نیازمند آموزش و کاربرد آن زبان حس کنند. پشتوانه چنین زبانی هم طبعا دولت و یا دولت هائی مستحکم و پیشرفته هستند.

در گذشته های دور مانند هزار یا دوهزار سال پیش هم در نتیجه کشور گشائی ها و یا صرفا روابط تجاری و یا همسایگی و سیاسی، آشنائی برخی از اتباع یک دولت و کشور با زبان کشور ها و اقوام دیگر وجود داشت. اما این هنوز به معنی «زبان بین المللی» نبود. حتی صد سال پیش فرد گردشگری که به یکی از کشور های اروپائی می آمد، به سختی میتوانست در جائی جز هتل های خارجیان، مکان های تفریحی معروف و یا محافل افراد تحصیلکرده و روشنفکر با کسی روبرو شود که زبان خارجی میداند.

در ۵۰۰ سال گذشته در این زمینه تغییرات بزرگی رخ داده است. شاید همه چیز از قرن پانزدهم با اکتشافات دریائی اسپانیائی ها، پرتغالی ها، فرانسوی ها، بریتانیائی ها و حتی هلندی ها شروع شد. در طول دو سه قرن سرتاسر قاره جدید آمریکا، استرالیا و بقیه اقیانوسیه و همچنین بخش اعظم آفریقا جزو متصرفات اروپائیان شد و همزمان با کوچ های بزرگ بخصوص به آمریکا و اقیانوسیه، زبان اکثر این سرزمین ها عوض شده و تبدیل به انگلیسی، فرانسه، اسپانیائی و پرتغالی گردید. این وضع بیش از همه به نفع زبان انگلیسی تمام شد.  از طریق این متصرفات، زبان انگلیسی در اغلب سرزمین های جدید که قبلا جمعیت زیادی هم نداشتند، ریشه دواند و در نتیجه اسکان انگلیسی زبان های بریتانیائی و برتری اقتصادی و علمی-تکنیکی آنها، موقعیت زبان انگلیسی هم مستحکم ترشد.

قرن هفدهم در ضمن دوره شروع رواج بین المللی زبان و فرهنگ فرانسه بود. این پدیده مربوط به قدرت سیاسی وفرهنگی فرانسه میشود که تا اوایل قرن بیستم ادامه داشت. در ایران هنوز تا سال های ۱۳۳۰ زبان و ادبیات فرانسه از انگلیسی رایج تر و معتبرتر به حساب می آمد. در ابتدا آلمانی هم یک رقیب جدی فرانسه بود. اما اعتبار بین المللی زبان آلمانی که بیشتر مربوط به پیشرفت علوم و تکنولوژی آلمانی ها بود، در اثر دو جنگ جهانی تا حد زیادی ضربه خورد. از سوی دیگر روسیه با فتوحات خود در قرن نوزدهم، در آسیای میانه و قفقاز ریشه دواند و این فتوحات زمینه ای برای گسترش نفوذ زبان روسی شد. اما تقویت اصلی زبان روسی در قرن بیستم در دوره «شراکت و رقابت» شوروی و ایالات متحده در زمینه نظامی و استراتژیک پیش آمد و به این زبان نقش قابل توجهی در صحنه بین المللی و دیپلماتیک بخشید.

با اینهمه انگلیسی از نیمه دوم قرن بیستم به بعد تبدیل به اولین زبان بین المللی شد که امروزه بدون آن در واقع عرض اندام و حل و فصل امور در سطح بین المللی عملا غیر ممکن شده است. از بانکداری و تکنولوژی، دیپلماسی، هوانوردی و علوم تا ارتباطات تلفنی و نوآوری های پزشکی و اقیانوس شناسی، اسلحه سازی و دارو سازی، موزیک، فیلم و اینترنت هیچ زمینه اجتماعی، اقتصادی، اجتماعی و علمی نیست که در آن زمینه بتوان بدون گرفتن یاری از زبان انگلیسی، آخرین و بیشترین معلومات را بدست آورد. پیدایش و ادامه چنین موقعیت ممتاز زبان انگلیسی به گفته بعضی زبانشناسان (جانسون، ص ۲۲۹) به غیر از گستردگی انگلیسی به عنوان زبان نخست در چندین کشورپیشرفته، به سه عامل اصلی مربوط است. یکم: پیدایش و تحکیم امپراتوری صنعتی و سیاسی – اقتصادی بریتانیا بین سده های هفدهم تا بیستم، دوم: نقش رهبری کننده ایالات متحده در تکنولوژی، اقتصاد و سیاست از قرن بیستم تا کنون و سوم: نیاز روزافزون به زبانی مشترک در رابطه با صنایع، ارتباطات و روابط بین المللی در ۶۰-۷۰ سال اخیر که بهترین فرصت برای زبان انگلیسی بود تا نفوذ بین المللی خود را بیشتر هم بکند. بعضی زبانشناسان در این زمینه از «زبان درجه اول بین المللی» یعنی انگلیسی و «دیگر زبان های بین المللی» سخن میگویند.

بعضی ها نگران آن هستند که زبان های بزرگ و بخصوص بین المللی آن قدر با واژگان و اصطلاحات خود به زبان های دیگر و حتی دیگر زبان های بزرگ نفوذ کرده اند که آنها را «از خود بیخود کرده» و هویتشان را خالی نموده اند.

وضع زبان های کوچک که گویشوران کمی دارند و صاحب چندان سنت نوشتاری نیستند فرق میکند اما زبان های بزرگتر ظاهرا دلیل چندانی برای نگرانی جدی ندارند. از گذشته نمونه های بسیاری موجود است. بیش از دو هزار سال است که زبان های لاتینی و یونانی تاثیری عمیق، همه جانبه و ماندنی بر همه زبان های اروپائی گذاشته اند. به همین ترتیب بعد از اسلام عربی بر فارسی و فارسی بر ترکی تاثیر عمیقی در همه زمینه های واژگان، اصطلاحات و طرز فکر و بیان گذاشته و طبعا این تاثیرات متقابل هم بوده است. مورخ معروف ترک ایلبر اورتایلی در باره تاثیر زبان فارسی بر ترکی میگوید: «شکی نیست که تماس با فرهنگ هائی مانند فرهنگ ایران زبان ما را غنی تر میکند. اگر لاتینی نبود انگلیسی هم معنائی نمیداشت. در مورد فارسی و ترکی هم وضع مشابهی وجود دارد» (اورتایلی، ص ۹۵).

همانند آمیزش زبان های اروپایی با لاتین و یونانی، سه زبان اصلی شرق مسلمان یعنی عربی، فارسی و ترکی هم نه تنها از نگاه واژگان، دستور زبان و تلفظ، بلکه اصطلاحات و فرهنگ هم به‌قدری در هم تنیده‌اند که امروزه تفکیک آنها از یکدیگر امکان‌پذیر نیست.

«تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان»

مصطفی کمال آتاترک و آفت اینان، 1937

در سال های ۲۰ و ۳۰ قرن بیستم هم در ترکیه، هم در ایران و مصرشاهد تاسیس رژیم های جدید با زیاده روی ها و گزافگوئی های بسیاری در مورد زبان و تاریخ این کشور ها بودیم. دررابطه با ترکیه میتوان شعار «یک ترک برابر با یک دنیاست» («بیر تورک دنیایا بدلدیر!») و یا «تز تاریخ ترکی» را یادآورشد که میگوید فرهنگ و تمدن اروپا، بین النهرین یعنی سومر و حتی مصر و یونان و ایران در اصل از طرف قبایل ترک پدید آمده است که از آسیای مرکزی به سوی غرب رفته اند. نمونه دیگر باصطلاح «تئوری آفتاب زبان» بود که مدعی بود ترکی کهن ترین زبان «اصلی» و اولیه بشریت است و ریشه اکثر زبانهای دنیا ترکی است.

در ایران جریانی تبلیغاتی و مبالغه آمیز در رابطه با تاریخ و فرهنگ ایران قبل از اسلام، «برتری قوم آریائی» و در تاریخ نگاری «پست و کم ارزش» نشان دادن اقوام و قبایلی مانند اعراب و ترکان و زبان و فرهنگ آنها مشخصات بارز این تمایلات افراطی بوده است.

من این را چند وقت پیش در مقاله ای راجع به این موضوع نوشته بودم که چطور شد در ایران و ترکیهِ اوایل قرن بیستم، یعنی همزمان با رضاشاه و آتاترک و شکل گیری «دولت-ملت» های معاصر ایران و ترکیه، روحیه ملی گرائی و حتی ناسیونالیسم افراطی اوج گرفت و بعنوان یکی از تظاهرات احتمالا طبیعی این جریان، یک زبان رسمی، مشترک و ملی، در ایران فارسی و در ترکیه ترکی، قبول و اعمال گردید، که بنظرم صرفنظر از افراطگری های خنده دار، در زمینه زبان چیزی لازم و اجتناب ناپذیر بود، چرا که برای هر دو دولت جوان قرن بیستم، زبان و ارتش، دادگستری و دولتداری واحد ومشترک ضامن وحدت سیاسی، استقلال ملی و تمامیت ارضی محسوب میشد.

در چند صحبت دیگر وعده داده بودم که در باره «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» که در سال های ۱۹۳۰ تحت نظارت شخصی آتا ترک و رهبری اجرائی یکی از دخترخوانده هایش، خانم آفت اینان، انجام گرفت، تاریخچه مفصل تری خواهم داد. اما نمیخواهم این نوشته به عنوان کوششی برای «تقبیح» آتا ترک و تاسیس جمهوری جوان ترکیه و یا هیچ شخص، گروه و یا دولت دیگری درک شود. از نوشته های دیگرم بیش از حد لازم عیان است که نسبت به مصطفی کمال بخصوص بعنوان رهبر، فرمانده و ناجی ملت ترکیه بعد از شکست بزرگ امپراتوری عثمانی، تا چه اندازه احترام عمیقی قائل هستم. اما بنظرم در عین حال باید آنچه را که براستی اتفاق افتاده، با صراحت دید و گفت و بخاطر این و یا آن ملاحظات سیاسی کتمان نکرد.

زیاده روی های ناسیونالیستی در حوزه های زبان و تاریخ چیزی است که میتوان استدلال نمود که در شرایط بعد از جنگ و تکه پاره شدن یک امپراتوری و کوشش رژیمی جدید و انقلابی برای استحکام آنچه که این رژیم توانسته از آنهمه جنگ و قتل و بحران خلاص کند، لازم بود. اما در عین حال بحث منصفانه و بیغرضانه در طرز نگرش به زبان و تاریخ میتواند امروزه چشم و ذهن همه ما یعنی تحصیلکرده های هم ایران و هم ترکیه را بازکند و ما را در مقابل کج اندیشی های مدرن تر قرن بیست و یکم کمی مصون نگه دارد. در مورد زیاده روی های ناسیونالیستی در ایران ۲۰-۳۰ سال نخست قرن بیستم حد اقل ایرانیان تحصیلکرده کم و بیش میدانند (ترک های ترکیه در این مورد اطلاعات بمراتب کمتری دارند که این، شاید چیزی طبیعی است). در مورد زیاده روی های همان دوره در ترکیه هم ترک ها اطلاعات کمی داشتند، اما بخصوص در سال های اخیر با افزایش امکانات یک محیط باز برای رسانه ها و بحث در ترکیه، این بحث ها عمیق تر و آشکار ترشده اند (و البته ایرانیان هم بنوبه خود در مورد این مرحله تاریخ ترکیه چندان اطلاعاتی ندارند که این هم شاید طبیعی است).

خیزش از زیر آوار یک امپراتوری

وقتی امپراتوری عثمانی رسما فرو ریخت این احتمال هم زیاد دور نبود که اثری از آن بعنوان یک دولت ترکی نمانَد. در شرایط جنگ جهانی اول، حد اقل قسمت قابل توجهی از آنچه که هنوز از امپراتوری باقی مانده بود، اقلا برای مدتی تحت اشغال نیرو های انگلیس، فرانسه، روسیه، یونان و ارمنی قرار گرفته بود.

جنگ برای «استقلال ملی ترکیه» به رهبری مصطفی کمال پاشا (آتاترک) از ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۳ طول کشید و در نهایت جمهوری نو بنیادی بنام ترکیه ایجاد شد که وارث عثمانی شمرده میشد.

اما برخلاف عثمانی که برای ۶۰۰ سال سرزمینی پهناور با ملل، ادیان، زبانها و فرهنگ های گوناگونی را شامل میشد، جمهوری ترکیه کوچکتر شده بود. در نتیجه شکست ها، جنگ و مبادلات قومی و دینی با کشور های همسایه، ترکیه «ترک تر» و مسلمان تر و کشور های همسایه، مثلا یونان «مسیحی تر» و یونانی تر و یا سوریه و عراق «عرب تر» گشته بود.

وارث عثمانی، یعنی ترکیه، یک کشور زخمی که میخواست روی پای خود بایستد، هویت ملی جدیدی لازم داشت.

برای مصطفی کمال آتاترک، رهبر کاریزماتیک و متمایل به فرهنگ غربی ترکیه نو، این هویت دو شاخص اصلی داشت: قومیت ترکی و فرهنگ، هنر، صنعت و راه رشد غرب و زبان ترکی که برخلاف گذشته «خالص» و باصطلاح«تمیز» باشد یعنی واژگان فارسی و عربی از آن زدوده شود.

«بیر تورک دنیایا بدلدیر» (یک ترک هم وزن با تمام دنیاست) و «غربلی لشمک» – (غربی شدن)…

بنظر بسیاری از تحلیلگران (از جمله لوئیس ۱۹۶۱)، خود این دوگانگی در سمت گیری، شروع بحران هویت در ترکیه نوپا بود: چطور ممکن بود جامعه سنتی و غالبا شرقی، عقب مانده و مسلمان ترک را با اروپای مسیحی و لائیک ادغام کرد؟ از سوی دیگر: طبقه حاکم امپراتوری عثمانی اگرچه برای تمام مدت حکمرانی این سلسله یعنی ۶۰۰ سال غالبا ترک تبار بوده، اما هویت «خالص» ترکی نداشته و بخاطر حضور انواع ملل و ادیان و مذاهب در امپراتوری، این نظام بمراتب پر رنگ تر از فقط یک دین و مذهب و یا زبان و فرهنگ بوده است. حتی خود سلاطین عثمانی اغلب از مادری غیر ترک و نودین بوده اند.

اما برای استحکام دولت نو بنیاد و ضعیف که میخواست غربی شود، هویت ملی جدیدی لازم بود و همه چیز باید از نو تعریف میشد: موضع رژیم در باره دین و مناسبتش با دولت، زبان و مذهب، تعطیلی روزهای هفته و سال، نام ماه ها، حتی نام شهروندان جدید جمهوری جدید، حتی طرز پوشاک و فُرم کلاهی که شهروندان میبایست بر سر می نهادند.

 دولت و ملت جدید نیاز به هویتی قوی و مستحکم داشت – با اعتماد به نفسی فوق العاده قوی. این دولت می بایست مانند باستانی ترین، فرهنگی ترین، از هر نظر غنی ترین ملت، فرهنگ، تاریخ، زبان، جلوه میکرد و شهروندان می بایست به آن باور کنند، اگر چه بعنوان اعضای یک امپراتوری فرتوت از انگلیس، فرانسه، روسیه و متحدین کوچکتر آنها شکست خورده، مناطق بسیاری از دست داده و نزدیک به سقوط بود.

آنها موفق به این کار شدند. اما به بهائی که بعد ها بسیاری از خود پرسیدند که چه نیازی به پرداخت قیمتی اینهمه بلند بود؟

در این گزارش فقط موضع جمهوری نو بنیاد ترکیه در مورد زبان و تاریخ را بررسی خواهیم کرد، چیزی که از همان نخست صاحبنظران جمهوری با هدایت مستقیم آتاترک و تحت نظارت خانم آفت اینان «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» نامیدند – همانند یک ایدئولوژی که قرار بود تمام برنامه، کار و آمال دولت و ملت و رفتار، کردارو پندارهر فرد این جامعه را در بر میگرفت و آنها را بسوی «آینده درخشان ملتی کبیر» رهنمون میشد – مُدلی در خور رشک و تقلید برای بقیه بشریت…

متناسب با این «ایدئولوژی» جدید، الفبای جدیدی لازم بود که با گذشته قطع رابطه کند، و زبانی که ترکی، خالصا مخلص ترکی باشد و یا اینچنین قبول شود – بدون تاثیر زبان و فرهنگ شرقی، عربی و یا فارسی، و تاریخی که با ترک ها شروع میشود – ملتی که منشا همه فرهنگ های بشری بود، ملتی که از آسیای مرکزی آمد و تمام تمدن های سومر، مصر، اورارتو، یونان و ایران را بنیاد نهاد و در نهایت جمهوری خود را ایجاد نمود

اولین قوم متمدن

جمهوری ترکیه در سال ۱۹۲۳ تاسیس یافت. چند سالی با التیام زخم های جنگ و تحکیم قدرت دولت جدید سپری شد. اما از سال ۱۹۳۰ ایدئولوژی جدیدی رسمیت یافت که آثارش از دوره فروپاشی امپراتوری شروع شده، ولی هنوز به این درجه فراگیر و رسمی نشده بود که در همه سطوح جامعه و دولت اعمال گردد: «ئوزلشدیرمه» (خودی کردنِ) تاریخ و «تورکجه لشدیرمه» (ترکی کردنِ) زبان.

سازمان ناسیونالیستی «تورک اوجاغی» (اجاق ترکی) در سال ۱۹۱۱، در بحبوحه جنگ تاسیس شده بود. اما در کنگره سال ۱۹۳۰ همین سازمان، کار ها جدی تر و متمرکز تر شد. گروهی بنام «کمیسیون تورک اوجاغی برای بررسی تاریخ ترکی» تاسیس شد. ولی از سخنرانی های همان کنگره نیز معلوم بود که وظیفه این کمیسیون چیست: توصیف نژادی و فرهنگی ترکان بعنوان آغاز و نقطه اوج بشریت. همین نگرش تاریخی و فرهنگی هم میبایست زمینه اصلی سیاست زبان جمهوری جوان ترکیه را تشکیل دهد.

وظیفه اصلی تعریف و اجرای این سیاست یعنی «تعریف جدید تاریخ ملی» به خانم آفت اینان سپرده شد که در همان کنگره میگفت: «اولین و والاترین قوم متمدن، ترک ها هستند که موطن (اصلی) آنها، کوه های آلتای و آسیای مرکزی است. ترک ها بودند که تمدن چین را پایه گذاری کردند. ترک ها بودند که با نام های سومر، عیلام و آکاد اقلا ۷۰۰۰ سال قبل از میلاد در بین النهرین و ایران اولین تمدن بشری را ایجاد کردند و اولین دوره تاریخ بشریت را آغاز نمودند.» (اینان، ۱۹۶۹).

خانم اینان مدتی بعد رئیس «انستیتوی تاریخ ترکی» («تورک تاریخ قورومو») و استاد تاریخ در دانشگاه آنکارا شد. او در «بررسی علمی» تاریخ ترکان از همه امکانات دولت، مجلس و حتی ارتش استفاده میکرد. اما او تنها نبود. اولا رهنمود های اصلی خود را از آتاترک میگرفت و ثانیا بتدریج تاریخنویسان و زبانشناسانی در دور و بر این «انستیتوی تاریخ ترکی» و موسسه نوبنیاد «تورک دیل قورومو» (موسسه زبان ترکی) پیدا شدند که حد اقل به اندازه خانم اینان زیاده روی میکردند. یکی از آنان بنام رشید غالب که بعد ها وزیر فرهنگ شد، در همان کنگره با اشاره ای مبهم به «دانشمندان اروپائی» تائید میکرد که تمدن های بین النهرین و چین محصول کار و تلاش ترک ها بوده است.

اصولا از همان سال ها تئوریسین های این سیاست دولتی بدون آنکه نیاز چندانی به استدلال و تحلیل علمی و آکادمیک حس کنند، با اشاره های مبهم به اینکه «حتی دانشمندان اروپائی هم میگویند…» دلیل ادعا های خود را در دانشگاهیان غربی جستجو میکردند و در این راه حتی گفته ها و نوشته های بسیاری از آنها را هم متناسب با اندیشه های خود تعبیر و تفسیر مینمودند. اما در سال های ۱۹۳۰ اروپا و بخصوص آلمان که هنوز «متحد ترکیه» بشمار میرفت، «دانشمندانی» که طبق خوشایند آنکارا بگویند و بنویسند هم کم نبود. برخی تورکولوگ ها (مثلا اشترومایر، ۱۹۸۴، به نقل از لاوت، ۲۰۰۰ ) بر آنند که اینهمه بی دقتی در کار تحلیلی و آکادمیک همزمان با تاکید و مراجعه به دانشمندان غربی، نشانه ای از «بحران هویت ملی» بود که تا آن وقت مبتنی بر دولت کثیرالمله عثمانی بود و اکنون میبایست فقط متکی بر «تورکلوک» (ترک بودن) میشد.

شاید فشار زمان هم مهم بود. بعد از فروپاشی امپراتوری، دولت آتاترک میخواست در اسرع وقت یک هویت قوی ملی مبتنی بر «ترک بودن» ایجاد کند و متناسب با این هدف، زبان ترکی یعنی عثمانی را هم به «ترکی خالص» («ئوز تورکجه») تبدیل نماید. اما این شتابزدگی ها به افراطگری و اندیشه هائی هم منجر میشد که حتی در آن سال های اروپا یکجانبه گری و نژادپرستانه تلقی میشد.

در کتاب «اصول تاریخ ترکی» (۱۹۳۰) که از طرف «موسسه (دولتی) تدقیق تاریخ ترکی» تالیف شده و در واقع مقدمه ای تئوریک بر «تز تاریخ ترکی» بود، بنیاد نظریه زبان ترکی بعنوان «زبانِ مادری بشریت» گذاشته میشد: «از قدیم ترین ادوار تاریخ تا کنون، به سبب خشکسالی و دلایل اقتصادی، کوچ های عظیمی از آسیای مرکزی بسوی شرق، غرب و جنوب بوقوع پیوسته است. این مهاجران انسان هائی بودند با قیافه و ظاهری براکیسفال و آلپین که ترکی سخن میگفتند. آنها به هر کجا که کوچ کردند، تمدنی پیشرفته با خود بهمراه آوردند. کسانی که تمدن های بین النهرین، مصر، آناتولی، چین، کرتا، هندوستان، سواحل دریای اژه و روم را ساختند، همین انسان ها بودند. ترک ها بودند. سهم قابل توجه شکل گیری تمدن های جهانی و گسترش آن به دیگر نقاط دنیا متعلق به همین انسان هاست که ترکی سخن میگفتند» (بشیکچی،۱۹۹۱، به نقل از لاوت ۲۰۰۰). طبق روایاتی، بزودی حتی قبر معمار معروف عثمانی «سینان» را شکافته کاسه سرش را اندازه گیری و معاینه کردند تا با احساس خرسندی اعلام کنند که او بر خلاف روایات دیگر سابقا مسیحی و نودین نبوده، بلکه اصالتا ترک بوده است (عایشه حُر، ۲۰۱۰).

«مادر همه زبان ها»

متناسب با این تز که ترک ها را «بنیانگذار تمدن های اولیه» از جمله سومر ها مینامید، زبان ترکی هم «مادر همه زبان های بشریت» نامیده شد. در این رهگذر، مرجع اصلی، باز «دانشمندان اروپائی» و در درجه نخست یک مستشرق صرب تبار اتریشی بنام «دکترهرمان کِورگیچ» بود که سابقه تدریس در دانشگاه نداشت، اما دکترایش را در باره کتاب پهلوی «بُندَهِش» تهیه کرده، بغیر از فارسی میانه، کمی ترکی هم آموخته و رساله کوچکی با تیتر «روانشناسی بعضی عناصر در زبانهای ترکی» نوشته بود. او در این رساله به شباهت های صوتی برخی کلمات در ترکی معاصر ترکیه و سومری اشاره کرده و از آن چنین نتیجه میگرفت که ترکی «منبع اصلی سومری» هم بوده است.

نویسنده معروف ترک یعقوب قدری قارا عثمان اوغلو که خود در آن دوره عضو برجسته «موسسه زبان ترکی» بود تعریف میکند که کورگیج رساله خود را ابتدا به او میفرستد، اما او آن را رد میکند. آنگاه این به اصطلاح «مستشرق اتریشی» رساله اش را مستقیما به آتاترک میفرستد و آتاترک شیفته آن شده و میگوید: «این درست چیزی بود که در جستجویش بودم» (قاراعثمان اوغلو، ۱۹۶۶، به نقل از لاوت ۲۰۰۰).

روزنامه «اولوس» که ارگان حزب حاکم و منحصر به فرد کشور، «حزب جمهوری خلق» و سخنگوی دولت بود، بدنبال چاپ یک نامه دکتر کورگیج، می نوشت: «این سخنان این دکتر اتریشی، تنها نشاندهنده بخشی از نفوذ و تاثیر تئوری آفتاب زبان در دنیای علم است زیرا هدف نهائی این تئوری آن است که ثابت کند که زبان ترکی سرچشمه اصلی تمام زبان های دنیاست» (به نقل از لاوت، ۲۰۰۰، ص ۲۵۸).

تحت رهبری «انستیتوی تاریخ ترکی» و «موسسه زبان ترکی» همه روزنامه ها، مدارس و دانشگاه ها، ادارات دولتی، نشریات و کتاب های دولتی و حتی موسسات خصوصی شروع به تبلیغ و ترویج ایدئولوژی جدید هویت ملی ترک و زبان خالص ترکی کرده بودند.

به موازات این تئوری ها و حتی چند سال قبل از شروع این جریانات تعلیماتی و تبلیغاتی، الفبای عربی ترکی عثمانی در سال ۱۹۲۸ لغو و الفبای لاتین (با چند اشاره مخصوص برای ترکی) پذیرفته شد. الفبای جدید بتدریج اما موکدا در همه سطوح مدارس و ادارات تدریس میشد. این همان الفبائی است که امروزه در ترکیه بکار میرود.

آموزش الفبای عثمانی و زبان های عربی و فارسی در مدارس قطع شد.

در ترکیه نو همه این تغییرات در زمینه زبان را «دیل انقلابی» (انقلاب زبان) نامیده آن را جزو «انقلاب های آتاترک» میشمردند که قرار بود به تمام دنیا نشان دهد که ترکیه جدید با گذشته شرقی و اسلامی خود قطع رابطه کرده و خود را به بخشی از جامعه متجدد وغربی جهان در آورده است.

جلوه دیگری از این «انقلاب زبان» کوششی شبانه روزی برای جایگزین کردن کلمات و تعابیر فارسی و عربی با لغات «اصیل» ترکی بود. در سال ۱۹۲۹ آتاترک در مقدمه معروفی به یک کتاب زبانشناسی ترکی می نوشت: «رابطه قدرتمندی بین احساسات ملی و زبان وجود دارد… ملی و غنی بودن زبان تاثیری کلیدی بر رشد احساسات ملی دارد. ملت ترک که توانست استقلال مقدس خود را بدست آورد، باید زبان ترکی را نیز از یوغ زبان های خارجی آزاد کند» (لاوت ۲۰۰۳، در این لینک). عثمانی نه فقط بعنوان یک نظام بلکه حتی زبان و فرهنگ «مخلوط» و «واپس گرا» که مردم عادی آن را نمی فهمند، دیگر «مردود» و «مطرود» شمرده میشد. ترکی جدید دوره جمهوری را که هر چه زودتر واژگان عربی و فارسی عثمانی را با مترادف های ترکی جایگزین میکرد، «ئوز تورکجه» (ترکی اصیل و یا سَرِه) می نامیدند.

بین ۱۹۳۲ و ۱۹۳۴ حد اکثر لغات فارسی و عربی با کلمات ترکی از روستاهای کشور و یا با مراجعه به زبان های ترکی آسیای میانه و آثار ادبی ترکی جایگزین شدند. چه از طریق مطبوعات و چه مدارس و ادارات دولتی از مردم و معلمین روستا ها سوال شد که برای کلمات عربی و یا فارسی کدام لغات، واژگان اصیل ترکی را میتوانند پیشنهاد کنند. در واقع بسیاری از واژگان ترکی جدید مانند «اولوس» و یا «اوکول» (بجای «ملت» و «مکتب») که امروزه در ترکی معاصر میشناسیم، در همین دورهَ «پاکسازی» زبان وارد ترکی شده اند. اما کوشش پاکسازی در مورد بسیاری لغات دیگر با مشکلات روبرو گشت چرا که برای بعضی مفاهیم یا لغات مترادف ترکی یافت نمیشد و یا لغت سازی «موسسه زبان ترکی» مورد قبول عامه قرار نمیگرفت.

توجیهی که در این گونه موارد آورده میشد متناسب با اصل تقویت «هویت جدید ترکی» بود اما گاه آهنگی غیر جدی میگرفت. برای بسیاری کلمات خارجی و از جمله عربی، فارسی و حتی کلمات دخیل از زبانهای اروپائی که در عمل نمیشد آنها را پاکسازی کرد، ادعا میشد که در واقع اصل آنها از ترکی بوده و این زبان ها این واژگان را در دوره های باستان از ترکی به عاریت گرفته اند. مثلا در سال ۱۹۳۲ روزنامه دولتی «جمهوریت» مینوشت که خود آتاترک مشغول بررسی های زبانشناسی است و بعنوان مثال به این نتیجه رسیده است که کلمه «کولتور» (لاتینی به معنی «فرهنگ») در واقع از زبان ترکی چاغاتائی (اوزبکی قدیم) و از فعل «کول-تورماق»)

kül-türmaq

 می آید.

عاقبت کوشش ها

البته هیچ آشی را به آن داغی که می پزند، نمیخورند. در این مورد هم بعد از فوت آتا ترک در سال ۱۹۳۸ استادان دانشگاه مدتی به دروس خود در باره «هویت جدید ملی» و «انقلاب زبان» ادامه دادند. به هر حال این راهی بود که «پدر همه ترکان»، آتاترک، به عنوان وصیت به آنها سپرده بود. اما دروس «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» بدون اعلام دلیلی قطع شد و افراطگرائی های سال های ۱۹۳۰ بتدریج فرو کش کرد. کسی دیگر از آن تندروی ها سخنی بمیان نیاورد و حتی نقش شخص آتاترک در این زمینه نیز غالبا مسکوت گذاشته شد.

طبیعی است که زبان معاصر ترکی ترکیه بسیاری از واژگان و تعابیر، رشد آموزش، نشریات، رسانه ها و آثار ترکی را به قرن بیستم و از آن جمله کوشش های بنیانگذاران جمهوری و قبل از همه شخص آتاترک مدیون است، اگر چه در این راه تقریبا همه رهبران دولتی و اداری ۲۰-۳۰ سال نخست جمهوری و اساسا خود آتاترک هم مسئول کاستی ها و کجروی ها بوده اند.

می توان امروزه آنها را متهم کرد. در عین حال میتوان از آنها برای خدمات مهمترشان قدردانی نمود. اما تند روی ها و افراطگری های ناسیونالیستی آنان را هم که بنظر بعضی ها ناگزیر بودند، میتوان مورد انتقاد قرار داد.

از سال های ۱۹۷۰ به بعد تب و تاب «پاکسازی» زبان و آن تئوریهای «سومر ها هم ترک بودند» بدون سرو صدا مسکوت گذاشته شد. بخصوص در عرض مدتی بعد از قدرت گرفتن حزب محافظه کار اسلامی «عدالت و توسعه» برهبری رجب طیب اردوغان در استفاده از واژگان، روشی معتدل تر در پیش گرفته شد و میل به آموزش الفبا و زبان ترکی عثمانی بیشتر شد.

برخورد انتقادی به «تئوری آفتاب زبان» و «تئوری تاریخ ترکی» دیگر مذموم شمرده نمیشود. اکثراستادان و دانشگاهیان به آن باور ندارند و در نوشته های خود به این ایدئولوژی سالهای آتاترک بی اعتنائی میکنند، اگرچه ترجیح میدهند در این مورد چیز روشن و مشخصی ننویسند.

اما چون خود دولت و مقامات رسمی و دانشگاهی بصورتی باز و صمیمی با جوانب تاریک تر این گذشته «تصفیه حسابی» منصفانه و علمی نکرده اند، این موضوع در عمل چندان هم مسکوت گذاشته نشد. اگرچه «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» دیگر سیاست رسمی دولت نیست، اما آثار این ایدئولوژی از اذهان همه مردم و اهل علم رخت بر نبسته است.

از جمله این آثار، کتاب یکی از استادان معاصر، عثمان ندیم تونا با تیتر «رابطه سومری و زبان های ترکی» را میتوان نشان داد که مولف در آنجا چهار نتیجه گیری میکند: (۱) ثابت شده است که از نظر زبان بین سومر ها و ترک ها رابطه ای باستانی موجود بوده، (۲) ثابت شده است که ترک ها اقلا از ۳۵۰۰ سال پیش به این سو در شرق ترکیه کنونی حضور داشته اند، (۳) ثابت شده است که زبان ترکی از ۵۵۰۰ سال پیش به عنوان زبانی مستقل وجود داشته و (۴) ثابت شده است که امروزه در بین زبان های زنده جهان، ترکی صاحب قدیمی ترین آثار مکتوب است (تونا ۱۹۹۰).

منابع:

Bernard Lewis: The Emergence of Modern Turkey, Oxford University Press, London 1961
Afet İnan, Medeni Bilgiler ve M. Kemal Atatürk’ün El Yazıları, TTK Yayınları, ۱۹۶۹
Jens P. Laut: Das Türkische Als Ursprache? Sprachwissenschaftliche Theorien in der Zeit des Erwachsenden Türkischen Nationalismus, Leiden, 2000
Jens Peter Laut: Chronologie der Türkischen Sprachreform, 2003 , PDF
Ayşe Hür: ‹Türk Kanı› Taşımayanlar, Radikal, 11 Temmuz 2010
Osman Nedim Tuna: Sümer ve Türk Dillerinin Tarihî İlgisi ve Türk Dilinin Yaşı Meselesi, TDK Yayınları, Ankara 1990

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

زبان مادری، زبان نخست

A Design by Abol Bahadori

زبان مادری؟ زبان پدری؟ زبان محیط؟ زبانی که عملا یاد میگیریم و بیشتر به دردمان میخورد؟ زبان محیط و رسانه ها و کار؟ زبان اکثریت دور و بر زندگی مان؟

بتدریج وقت آن رسیده که غلطی را که مرتبا تکرار میکنیم تصحیح نمائیم. باید کم کم عادت کنیم که بجای تعبیر «زبان مادری» از تعبیر «زبان نخست» استفاده کنیم. چرا؟

«زبان مادری» زبانی است که مادر شما تکلم میکند، زبانی که اولین بار از مادرتان میشنوید. زبانی که احتمالا زبان پدرتان، خانواده و شاید شهرتان هم هست.

شاید هم نیست. ممکن است زبان مادر و پدر شما یکی نباشد. ممکن است زبان مادری مادر شما چیزی باشد و زبانی که او با شما صحبت میکند چیز دیگری. ممکن است زبان مادر و پدر شما از زبان خانواده شما و بیرون از خانه، از زبان شهر و کشور شما و یا از زبانی که شما میخواهید و یا خانواده تان میخواهد بهترین زبانی که شما میدانید باشد، فرق کند – یعنی از «زبان نخست» شما.

پس «زبان نخست» یعنی چه؟ مدتی میگفتند زبان نخست همان زبانی است که کودک اولین بار میشنود و بکار می برد – که البته این، تا حد زیادی با زبان مادری (و پدری) هم معنی میشود، به شرط آنکه در محیط خانواده چند زبان مختلف موجود نباشد. از این جهت، در بسیاری موارد زبان نخست همان زبان مادری و یا زبان پدر و مادر و یا خانواده خود شخص است. پس عموما درست است که زبان نخست اولین زبان و یا زبانهائی است که کودک میشنود و به بهترین وجه میفهمد و بکار میبرد.

اما این میتواند بیش از یک زبان باشد و ممکن هم هست که بعد از ده بیست سال زبانی که شما بهتر از همه میدانید همان زبانی نباشد که از مادر و یا پدرتان شنیده اید.

پس تعریف مدرن زبان نخست چیز دیگری است.

طبق این تعریف «زبان نخست» یعنی زبانی که هر فرد بیشتر از همه زبانهای دیگر، بهتر از همه زبانهای دیگردر خواندن و نوشتن، کار، ارتباط با دیگران، کاربرد رسانه ها و تحصیل استفاده میکند.

یعنی زبانی که مورد ترجیح فرد است، چرا که بهتر از زبان های دیگر میداند و یا یادگرفته است.

زبانی که شما بهتر از هر زبان دیگری میدانید و میتوانید به آن زبان بهتر و دقیق تر و راحت تر از همه نیت و فکر خود را بیان کنید و بنویسید. و اما این زبانی که بهتر از همه میدانید و بیشتر از همه و در درجه اول بکار میبرید ممکن است همان زبان مادری شما باشد. ممکن هم هست نباشد و زبان کاملا متفاوتی از زبان مادری شما باشد.

روشن است کسی که لهجه بایری آلمانی زبان مادری اش است، وقتی به محیط بزرگتر آلمان و اتریش و سوئیس می آید،سعی میکند لهجه استاندارد و معیار آلمانی را صحبت کند. کسی که در فلنسبورگ در شمال آلمان است اما زبان مادری اش دانمارکی است هم به تبعیت از اکثریت، آلمانی استاندارد را بکار میبرد. شاید مجبور هم نیست. میتواند به دانمارک برود و آنجا دانمارکی بکار ببرد. اما آلمانی برایش عملی تر و مفید تر است. مخاطب بیشتری دارد – اقلا در آلمان.

زبان نخست اکثر خانواده های قزاق زبان قزاقستان قزاقی نیست، روسی است. بین اغلب تاتار های تاتارستان هم همینطور. آنها در تحصیل، اشتغال، رسانه ها و حتی مراوده با همدیگر روسی را ترجیح میدهند.

بخصوص با این همه کوچ و مهاجرت، این همه ازدواج های مختلط و زندگی در شهر ها و کشور های دیگر ممکن است ترجیح شخصی یا خانوادگی شما از نظر انتخاب یک زبان نخست، زبان «مادری» و یا «پدری» شما نباشد.

این هم چیز عجیبی نیست و لازم هم نیست در این مورد حتما زور و سیاست دولت در کار باشد. ممکن است در زبان مادری و یا پدری تان آن قدر کتاب و مطبوعات و رسانه نیست. و یا تعداد لغات و اصطلاحات کافی نیست. و یا ممکن است زبان مادری شما لهجه ای غیر استاندارد از زبان نخست کشور است. و یا زبان دیگری است که کمتر کتاب و وسایل تحصیل در آن وجود دارد. و یا به نسبت تعداد کمی از مردم آن زبان را میفهمند و بکار میبرند.

چند سال پیش، از جمعیت ۳۱۸ میلیون نفری ایالات متحده احتمالا زبان «مادری» و یا «پدری» ۱۸-۲۰ میلیون نفر آنها اسپانیولی، چینی و یا دیگر زبانها بود، اما زبان نخست بیش از ۹۸ درصد آنها انگلیسی بود و هنوز هم چنین است.

در هندوستان، انگلیسی زبان مادری اقلیت ناچیزی از جمعیت ۱٫۳ میلیاردی کشور است که در کنار هندی اقلا ۱۲۲ «زبان اصلی» (یعنی هرکدام با بیش از ۱۰ هزار متکلم) دارد، اما انگلیسی یکی از دو زبان رسمی دولت مرکزی فدرال کشور و مهمترین زبان نخست اکثریت مردم هندوستان است. زبان دوم هندی است.

کم و بیش مشابه این وضع در آفریقای جنوبی هم هست. در اینجا کمتر کسی کتاب، مطبوعات و دیگر رسانه ها را در زبان های محلی و قومی و یا در مدرسه و دانشگاه بعنوان زبان نخست دروس مختلف بکار میبرد. زبان رسمی و اداری هم در درجه نخست انگلیسی است.

آیا زبان مادری به تدریج اهمیت خود را از دست میدهد؟ نه. البته زبان مادری همچنان اهمیت و اعتبار خود را دارد و خواهد داشت. مخصوصا در مناطق و یا کشور های اساسا تک زبانه (میگویم اساسا چونکه حتی کشور های جزیره مانند ژاپن هم کاملا یک زبانه نیستند)، محیط های کوچکتر و بسته و یا غیر مختلط، سرزمین هائی که مهاجرت، آمیزش قومی و زبانی کمتر است، زبان و حتی گونه زبانی نخست بسیاری از مردم همان زبان مادری شان است.

اما احتمالا تعداد کسانی که زبان و یا اقلا لهجه شان از زبان نخستشان فرق میکند، بمراتب بیشتر است.

کسی که در ایالت هوستون آمریکاست و زبان مادری اش اسپانیولی، مخصوصا اگر از فرزندان و نوادگان مهاجران آمریکای لاتین باشد، بدون شک زبان نخستش (مدارس، رسانه ها، ادارات، اسناد و مکاتبات رسمی) انگلیسی است. حتی نه انگلیسی تکزاسی، بلکه انگلیسی استاندارد آمریکائی!

فقط به فکر این نباشید که زبان مادری شما چیست. زبان نخست شما، زبانی که بهتر از دیگرزبانها میدانید و بکار میبرید، برای شما اقلا به همان درجه مهم است!

این چیز عجیب و یا بدی نیست. فقط و فقط روند و پدیده ای طبیعی است.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

آموزش «به» زبان مادری یا آموزش زبان مادری؟

بالاخره «تحصیل به زبان مادری» از ابتدائی تا دانشگاه یا حق «تحصیل زبان مادری» (یا پدری یا هر زبان دیگر) با حفظ و ادامه زبان فارسی به عنوان زبان مشترک، رسمی و دولتی سرتاسر ایران؟

یادداشت شخصی من در باره این بخش بحث: بنظرم (1) در صحبت، یکی دو نکته مرتبا تکرار شده؛ (2) من به قدر کافی نتوانستم روشن کنم که این موضوع با امضا جمع کردن (بین حتی چند میلیون نفر) یا بحث های گروهی و قهوه خانه ای ممکن و منطقی نیست، بلکه برای آن یک قانون گذاری در یک مجلس موسسان برآمده از یک انتخابات کاملا آزاد و دمکراتیک در سرتاسر ایران لازم است، این از رای گیری اول. (3) در سطح استان ها یک رای گیری دوم لازم است. نه بین ترکی زبان ها یا کرد زبان ها و عربی زبان های ایران، بلکه در محدوده کنونی استان های ایران. برای دمکراتیک بودن هرگونه اصلاحات در باره آموزش زبان اصلی یا برتر تحصیل، یک رای گیری کاملا آزاد دوم لازم است. این رای گیری دوم باید نه بین گروه های سیاسی، قومی، مذهبی یا زبانی فرا استانی، بلکه در محدوده کنونی استان های موجود ایران و صرف نظر از وابستگی های مردم ساکن این استان ها انجام گیرد، زیرا در هر استان کنونی ایران تنها یک گروه زبانی، قومی یا مذهبی نه، بلکه گروه های مختلف مردم زندگی میکنند و همه آنها به طور مساوی حق بیان نظر خود را در این رای گیری دوم دارند. در غیر این صورت مثلا تکلیف ترکی زبان های تهران یا کردی زبان های آذربایجان یا لری زبان های کردستان معلوم نمیشود و کار به بحران و اختلافات شدید داخلی می انجامد؛ (3) در شرایط کنونی ایران چنین انتخابات آزاد و دمکراتیکی برای یک مجلس موسسان که لازمه حتمی چنین اصلاحات در نظام آموزشی است، نه در نظر است و نه حتی عملی است و بنا براین این بحث از اساس فرضی و رویائی است؛ و بالاخره (4) همچنین در شرایط عینی و سیاسی کنونی ایران و خانواده های ایرانی، از استان مرکزی و تهران تا خوزستان و زاهدان و یا از گیلان تا آذربایجان و کردستان، جایگزین کردن تحصیل اصلی به فارسی با تحصیل به زبان مادری دیگر هر گروه زبانی ایرانی اصولا دغدغه اصلی مردم ایران از نظر تحصیل کودکانشان نیست.

بخش دوم گفتگو بین اکبر کرمی و عباس جوادی در این لینک «یوتیوب»:

نوشتن ترکی:از نظم به نثر

A Design by Abol Bahadori

نگارنده در کتاب «آذربایجان و زبان آن» که در سال ۱۳۶۷ در کالیفرنیا چاپ شده بود اظهار نگرانی کرده بود که ترکی آذری ایران بخاطر نبودن تحصیل و تدریس بتدریج تبدیل به «فولکلور» میشود و نمیتواند ازحیطه خانه و محیط خصوصی بیرون بیاید. امروز بعد از گذشت تقریبا چهل سال ظاهرا هیچ تغییری در وضعیت و مقام اجتماعی ترکی در جامعه ایران بوجود نیامده و شاید هم برعکس: اولا همزمان با رشد مهاجرت ها و گسترش تحصیل و رسانه ها، روند «فارسی» شدن ترکی شدید تر گشته و از آن جهت که هنوز اجازه تحصیل ترکی آذری داده نمیشود، این زبان که زبان مادری میلیونها ایرانی است بیشتر و بیشتر به «فولکلور» تبدیل میشود. ثانیا بخاطر تحصیل و اقامت صدها هزار و شاید میلیونها ایرانی آدربایجانی در ترکیه (و اخیرا تا حدی در جمهوری آذربایجان) استاندارد ترکی این دو کشور زبان نوشتار و حتی گفتار (از جمله واژگان، جمله سازی و حتی تلفظ) این هموطنان را تحت تاثیر خود قرار داده و زبان آنها همان مقدار از زبانی که مردم در اردبیل و تبریز و ارومیه صحبت میکنند دور تر شده است.

در اینچنین محیطی و بخصوص با در نظر داشت بحث های اخیر راجع به لزوم ارائه تحصیل و تدریس ترکی آذری در مدارس آذربایجان توصیه نگارنده به دوستانی که علاقه دارند به ترکی آذری بنویسند این است که بیشتر سعی کنند نثر ترکی بنویسند. شعر ترکی هم البته جالب است، ولی چیزی که امروزه مورد نیاز بمراتب بیشتر است نثر است و نه چندان شعر.

نوشتن و جمع آوری شعر، بایاتی، ضرب المثل، اصطلاحات و غیره (که خود من هم از طریق سایت های «تورکی مثللر» انجام میدهم) و یا نوشتن شعر، طبعا مفید است. در همین ۷۰-۸۰ صد سال گذشته این، یکی از راه های موثرحفظ و پاسداری ترکی آذری بوده که بسیاری از شاعران و نویسندگان آذربایجان ایران در پیش گرفته اند. اما «دانستن» واقعی یک زبان از این فرا تر میرود. بخصوص وقتی تحصیل زبان مادری بعنوان مسئله روز مطرح است، سوال این است که آیا ما میتوانیم یک مطلب اجتماعی، علمی، سیاسی و یا اقتصادی را به زبانی روان و درست بنویسیم که مردم ترک زبان آذربایجان بتوانند آن را حد الامکان به راحتی بخوانند و بفهمند؟ این در نثر ممکن است و لیکن شعر وسیله این کار نیست.

وقتی کتاب فوق العاده جالب و خواندنی «بیداری گمگشته آسیای مرکزی» (نوشته فردریک س. استار، انگلیسی، چاپ ۲۰۱۴) را میخواندم، به یک «دوره طلائی» حدودا ۳۰۰ ساله شرق مسلمان و  آسیای مرکزی فکر میکردم که با مرکزیت خوارزم و بخارا علما، متصوفین و شعرای بسیاری را گرد هم آورده بود که حتی بر پیشرفت علم و ادب در غرب تاثیری بسزا گذاشتند. همان موقع دوستی به من کمی ایراد گرفت که شاعر و فقیه ومتصوف بلی، اما همه علمای این دوره مانند خوارزمی و بیرونی و ابن سینا و رازی را اگر جمع بزنی بیشتر از ۷-۸ نفر نمیشود. حرف ایشان البته درست است. بعد از این دوره که عملا با پیروزی «وحی بر عقل» (مخصوصا به دست امام غزالی، فوت ۱۱۱۱ م.) و حمله مغول به پایان رسید، علم و پژوهش هم کلا در مشرق زمین خاموش شد. شعر و شاعری ادامه یافت ولی بعد از صفویان حد اقل تا قرن بیستم حتی شعر و شاعری هم به درجه دوره فردوسی و نظامی یا سعدی و حافط نداشتیم.

این درست است. متاسفانه درست است و حتما علل زیادی دارد.

ما ایرانی ها اصولا شاعر و یا اقلا شاعر مسلک و به هر حال حتما شعر دوستیم. بقول فروغ فرخ زاد به هر ایرانی سلام بدهی، از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعارش» را در میاورد که به شما نشان بدهد. این بد است؟ بد نیست. حتی خوب است، چونکه به غنای زبان گفتار و نوشتار کمک میکند. زبان و ادب فارسی در سایه همین شعر و ادبیات است که حتی در دوران فترت سیاسی و اقتصادی غنی شده و غنی مانده است.

ولی شعر و ادبیات به پیشرفت اقتصادی و علمی ما کمک نکرده و نمیتوانسته کمکی بکند. رشد جامعه در زمینه علم، تفکر فلسفی و علمی، اقتصاد و مناسبات اجتماعی در زمینه زبان با نثر مرتبط است نه با شعر. در زبان و ادبیات، شاخص رشد، نثر است که پیشرفت جامعه را در سطوح اقتصادی و علمی نشان میدهد. با شعر کار درست نمیشود. شاید برای همین است که در مشرق زمین روزنامه نگاری، داستان نویسی، تئاتر، رمان، گزارش های علمی و یا بیشتر: مقالات و کتب علمی مثلا پزشکی، فنون یا نبوده و در قرن بیستم شروع شده و یا در مورد فلسفه، نجوم، ریاضیات و طبعا فقه بیشتر به عربی بوده است.

فارسی خوشبختانه با امکانات و پشتیبانی دولت و ملت در این صد سال گذشته نسبتا خوب پیشرفت کرده است. اما تالیف و نشر آثار ترکی در تاریخ ایران یعنی حتی قبل از دوره پهلوی، نسبت به عربی و فارسی بسیار کمتر بوده است. البته این سیاست «یک دولت، یک ملت» که از اوایل قرن بیستم در ایران، ترکیه و کشور های عربی برقرار شده، به عدم تولید اثر و کتاب به ترکی آذری هم نوعی حالت رسمی داده، اما در حقیقت این، چیزی آن قدر جدید در تاریخ ایران هم نبوده است، بلکه با تاسیس دولت واحد و مرکزی بصورت «سیاستی» رسمی و دولتی درآمده است.

حالا اگر ما میخواهیم این فرصت های ازدست رفته در مورد ترکی آذری را تلافی کنیم، باید کمی از محدوده فقط شعر و ضرب المثل بیرون بیائیم. کسانی که خواهان حفظ و ترویج زبان مادری خود (یعنی در این مورد، ترکی آذری) هستند، نمیتوانند بنشینند و منتظر باشند که اول دولت تحصیل ترکی آذری را در مدارس راه اندازی کند، تا بعد. آیا کسانی که به حق مدافع زبان مادری خود هستند، خودشان میتوانند مطلبی با نثری روان و درست به ترکی آذری بنویسند؟ اگر هم مدارس هنوز تدریس و تحصیل ترکی آذری را ارائه نمیکنند، کسی مانع تحصیل شخصی و خصوصی، آموزش و تمرین خواندن و نوشتن هیچ زبانی نمیشود. این کوشش های شخصی را نمیتوان دست کم گرفت. البته یک گروه هموطنان دلسوز که هم به حفظ و گسترش زبان مادری علاقمندند و هم خودشان در این راه تقبل کار و زحمت میکنند، این کار را انجام میدهند. اما این کوشش ها، هم محدود است و هم زمینه های نثر یعنی مطالب علمی ، اجتماعی و رسانه ای را زیاد در برنمیگیرد.

در این میان یک کمبود که کار را پیچیده تر هم میکند اینست که بعضی ها ترکی ترکیه یا آذربایجان قفقاز را تا حد زیادی در نوشتار و حتی گفتار، تلفظ و واژگان خود بکار میبرند و انتظار هم دارند که مردم از این کار استقبال کنند – که این انتظار به نتیجه چندانی نمیرسد، چونکه مردم عادی که در زندگی خود تجربه ای با ترکی ترکیه نداشتند، آن را نمیفهمند و در درک و خواندن آن دچار مشکل و دلسردی میشوند، چه رسد در نوشتن آن.

بنا بر این بنظر نگارنده کار مهم و قدم نخست دوستداران زبان ترکی آذری ایران و طرفداران تحصیل و تدریس آن است که بتدریج رو به نوشتن متون نثر به ترکی آذری بیاورند و در این رهگذر تلاش کنند که نوشته هایشان مطابق با استاندارد زبان ترکی آذری خودمان یعنی ایران باشد، یعنی از نظر دستوری غلط و یا لهجه شهر و ده بخصوصی نباشد، بیش از حد فارسی زده و در عین حال بیش از حد متاثر از ترکی ترکیه و یا ترکی باکو نباشد، تا اینکه فهم و کاربرد آن برای مردم ترک زبان آذربایجان ایران مشکل و دلسرد کننده نباشد!

هنوز صحبت های خانگی و گپ های دوستانه به ترکی است اما به محض اینکه یک بحث جدی و کمی علمی، فنی و اجتماعی میشود، یا مستقیما به سراغ فارسی میرویم و یا ترکی مان را به معجونی نیمه فارسی و نیمه «استانبولی» تبدیل میکنیم. سوال اینست که آیا میتوانیم به زبان روان و درست ترکی خودمان مثلا یک خبر، یک گزارش فنی و یا علمی، یک مقاله در باره زیست شناسی، جامعه شناسی، اینترنت، تاریخ و فلسفه… بنویسیم؟ این ها باعث خواهند شد قدرت بیان زبان بتدریج بیشتر و فراگیر تر و در عین حال غنی تر شود.

نه اینکه تا کنون چنین کوشش هائی نشده است. اما این قبیل کوشش ها هنوز کافی نیستند. مشکلات راه هم بسیار زیادند. اما فکر میکنم هنوز دوستداران ترکی آذری ما راه درازی در پیش دارند که اگر میخواهند که این زبان فقط به صحبت خانه و شعر و ضرب المثل محدود نشود، باید جدیت و هم و غم بیشتری در این زمینه نشان دهند و خود پیشقدم شوند.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

روز جهانی زبان مادری و ایران

روز جهانی زبان مادری در گفت‌وگوی «صدای آمریکا» با عباس جوادی، کارشناس زبان و تاریخ

افزایش اهمیت و دقت به حقوق همه شهروندان همه کشورهای جهان به زبان های گروه های زبانی کوچک تر ملی؛ خواست و فشار گروه های سیاسی اقلیت های زبانی و مذهبی؛نگاهی به نمونه های مشخص ایران و منطقه؛ موضوع زبان«رسمی» یا مشترک و دولتی در کشور؛ صد سال گذشته، تاسیس دولت های سرتاسری (رضا شاه در ایران و آتاترک در ترکیه) با نظام های واحد و سرتاسری دولتداری، دفاعی، اقتصاد و مالیالت، دادگستری و آموزش و پرورش و غیره بر خلاف دوران گذشته؛ محدودیت آموزش زبان های مادری غیر رسمی گروه های مردم بومی؛ دوره معاصر دمکراسی خواهی و طلب آزادی های بیشتر برای آموزش زبان مادری ایرانیان غیر فارسی زبان؛ دو جریان مختلف و مخالف یکدیگر: (1) ادامه آموزش زبان مشترک و رسمی معمول در ایران یعنی فارسی و قبول آموزش همزمان زبان مادری در مددارس و دانشگاه ها در صورت وجود امکانات لازم مانند بودجه، پرسنل، کتاب و مدیا؛ آموزگاران مسلط به این زبان ها و خواست دانش آموزان و خانواده های آنان، و (2) آموزش به زبان مادری یعنی از ابتدا تا پایان تحصیل هر فرد؛ بحث نتایج و تبعات احتمالی هر کدام از این گزینه های مورد بحث؛ این گزینه ها در چه شرایطی میتوانند عملی و محتمل شمرده شوند و چرا این بحث در شرایط فعلی غیر عملی و تنها یک «خیال پردازی» روشنفکری به نظر میرسد که ظاهرا جزو اولویت های اصلی بسیاری ازمردم ایران نیست؟

کلیک کنید:

ایرانی، آذری، ترکی زبان، و ماجرای پیشه وری

باز نشر یک گفتگوی «شبچراغون» محمود فرجامی با عباس جوادی.

در این ویدئوی یوتیوب:

حمام خزینه سی

نمونه یک حمام خزینه

من خودم حمام های خزینه را ندیده ام. این حمام ها زمان رضا شاه در تهران و شهرهای بزرگ رسما ممنوع شد، اما مردم در شهر های کوچکتر و روستا ها تا مدتی هنوز از آن استفاده میکردند، تا اینکه همین ۴۰-۵۰ سال قبل دیگر اثری از حمام خزینه نماند . منظور از «خزینه» چیزی بود مثل حوض بزرگ که پر ازآب گرم میکردند و مردم میرفتند و آنجا خودشان را می شستند. البته آب اصولا همیشه کثیف بود و منبع پخش انواع و اقسام میکرب ها و شیوع بیماری ها به همه شهر. میتوان به راحتی تصور کرد که هرکس که به اصطلاح برای نظافت وارد آن آب میشد، اولا خودش چقدر کثیف و ناپاک و احتمالا مبتلا به امراض پوستی و غیره بود و ثانیا در آن آب چه کار ها که نمیکرد و جمع همه آن کثافات آن همه آدم چه هنگامه ای میشد!

شاعر معروف شبستری میرزا علی معجز (۱۲۵۲-۱۳۱۳) که همیشه کمبودی های اجتماعی و خرافات دینی و فرهنگی را به تازیانه شعر طنز آمیز خود میگرفت، شعر مفصلی با عنوان «حمام خزینه سی» و با مطلع:

خوروزلار بانلادی ، بورقی چالیندی ، وقت حاجت دور !
گؤزون آچ دلبریم ، ایت لر هورور ، گؤر نه قیامت دور

نوشت که در آن به سبکی انتقادی اما در عین حال خوش آیند و خنده آور به مشکلات فوری و جدی بهداشتی استحمام در خزینه اشاره کرده در ضمن از روحانیون انتقاد نموده بود که میگفتند در آن آب «کرّ» باید غسل نمود و در عین حال پولداران را بخاطر اینکه حاضر نیستند پولی خرج کنند و حمام های «مدرن» یعنی دوش های جداگانه درست کنند به باد انتقاد گرفته بود.

متن کامل شعر و ترجمه فارسی آن را که خودم کرده ام، میتوانید در آخر این نوشته بخوانید. ترجمه بدون رعایت وزن و قافیه است که شیرینی و لذت خواندن شعر را لطمه دار میکند، ولی برای درک معنی آن بد نیست.

در زمان رضاشاه شروع به ممنوع کردن خزینه ها نمودند. اما بعضی از مجتهد ها و آیات عظام فتوا دادند که منع خزینه «غیرشرعی» است چونکه به هر حال آب خزینه بخاطر حجمش کُرّ به شمار میرود و برای غسل لازم است. روشن است که موضوع کرّ بودن آب مسئله ای مذهبی است و ربطی به تمیز بودن و بهداشتی بودن آن ندارد. اما آقایان مراجع میگفتند که با آبی که از شیر آب و یا دوش حمام میریزد نمیتوان غسل کرد چونکه کُر نیست و بنا براین ممنوع کردن خزینه «خلاف شرع» است.

مانند اکثر نمونه های قبل و بعد از موضوع خزینه حمام، از دوره مشروطه به بعد، کشاکش بین یک قشر روشنفکر، تجدد طلب، «رو به غرب» و اصلاح طلب از طرفی و روحانیونی بود که بسیاری از این قدم های اصلاحات طلبانه و مدرنیزاسیون جامعه را مخالف شرع میشمردند. از آن جمله هم بود اصل رفتن دختران به مدرسه، رانندگی ماشین و دوچرخه از طرف دختران و بانوان، استفاده از توالت فرنگی بجای مستراح سنتی و حتی گوش کردن به رادیو و یا رفتن به سینما و تماشای تلویزیون. هر بار مبارزه ای طولانی لازم میشد تا این اصلاحات و پیشرفت های کوچک اجتماعی با وجود مخالفت متعصبین مذهبی مورد قبول و اجرا در جامعه قرار گیرد. عموما مردم طبقات متوسط و بالا و بخصوص تحصیل کرده شهر ها اکثرا از اصلاحات و تجدد استقبال میکردند اما مردم طبقات متوسط رو به به پائین شهر ها و بخصوص شهر های کوچک اصولا از ملای محله و مرجع تقلید خود پیروی میکردند. هر چه آنها میگفتند حرف آخر به حساب می آمد.

در مورد خزینه حمام و «جنگ بر ضد دوش» هم همین کشاکش وجود داشت. شعر معجز تبلور جالبی از آن کشاکش است. به نوشته سام قندچی «بالاخره فتوا دادند که دوش در حمام عیبی ندارد به شرط آنکه بعد از آن در خزینه حمام غسل کنیم و بعد از حمام خارج شویم».

این موضوع را دکتر ویلم فلور، پژوهشگر تاریخ ایران، به تفصیل در کتاب خود موسوم به «سلامت مردم در دوره قاجار» توضیح داده است.

من وقتی به دبستان میرفتم هنوز در خانه ما حمام نبود. ما در کوی مقصودیه (درب نوبر، نوبار قاپی سی) تبریز به «گرمابه نوبر» میرفتیم که اطاقک های جداگانه ای داشت با یک دوش و جائی برای تعویض لباس که ما به این اطاقک ها «نمره» («نومره») میگفتیم، چر اکه هر کدام از آنها یک نمره داشت و بنظرم در «گرمابه نوبر» ۱۰-۱۲ تا از این «نمره» ها بود. (حتی استاد شهریار هم که با ما هم محله بود به این گرمابه میامد و هر وقت میامد، کسی که نوبتش بود نوبتش را به استاد میداد.)

حمام خزینه سی (میرزا علی معجز)

خوروزلار بانلادی ، بورقی چالیندی ، وقت حاجت دور !
گوزون آچ دلبریم ، ایت لر هورور ، گورنه قیامت دور
قولاخ وئر بوی گندابه ! آچیلدی باب گرمابه
دئمه وقت اولمیوب حالا ، بو پیس ائی بیر علامت دور !
بو سن سن دلبریم یا آیدی یاتمیش رختخوابیمده
تعال الله بدن دور بو و یا شکل نظافت دور
بو آق چاق پیکره وئر شستشو آب گلابیله
سنه ای گل بدن کندوده غسل ائتمک خیانت دور
مرکب دور نجسدن تار و پودی آب حمامون
بو سوز بهتان دی حاشا ، چرک شهوت دن عبارت دور
یقینا بو سودا غسل ائلین بیچاره پاک اولماز
خلاص اولماز جنابتدن ، گئنه مطلق جنابت دور
طبیعت صاحبی بورنون دوتار بوی کثافت دن
اثر یوخدور نظافتدن ، عجب جای طهارت دور
یوزونده بیر قاریش قالین لیقیندا روغن دنبه
روایت ائلیری راوی ، ایچی یکسر نجاست دور
ز بس که قیل فراوان دور تکینده ، ایپ توخور بیت لر !!
اگر آلماق خیالین وار ، بویور گل نرخی بابت دور !
صحیح و ناسلامت ، نیک و بد ، سودالی سوداسوز
هامی بیر یرده ییتقانسون ، یوونسون گورنه حالت دور
عفونت نشر ائدیر اطرافنه پوسیده جندک لر
کچل باشلار ، حقیقت معدن چرک و کثاقتدور!
کچللر باشینی یاغلار ، گیرنده خزنیه آغلار
توکنده سو باشین داغلار ، نچون ؟ چون کی جراحت دور
ایکی اللی قاشیر باشین ، گوزین قیرپار ایر قاشین
خمیر ائتمک ایاق داشین ، عمو ظن ائتمه راحت دور !
گیرنده خزنیه ، بی حال اولور اسهال اولان ناخوش !
بو سوز شرح ایسته مز ، هوشیاره بیر ایما کفایت دور !
دییور واعظ : بو آبه مزمزه ائت غسل ائدن وقتده !!
مزاجون چکمه سه ، قوس ، قوسماسان عین سعادت دور !
عجب تکلیف ائدیرسن بندگان حقه ای واعظ
مگر آب مضافی آغزا دولدورماق ظرافت دور ؟
مبالغ خرج ائدیر دولتلیلر بیهوده یرلرده
نظافت باره سینده ، پوللی لار اهل قناعت دور
قیزی ، اوغلانی محبوب ائلین ، زلف مسلسل دور
بو نعمت دن باشی محروم اولان ، دائم خجالت دور
هله کهنه قفا چوخدور شبسترده ، عجول اولما !
ئوزون بیهوده یورما ، معجز ایام جهالت دور !!!

خزینه حمام (میرزا علی معجز)

(ترجمه بدون رعایت وزن و قافیه)

بانگ خروس ها آغاز شد، بوق را زدند، وقت حاجت است،
چشمانت را باز کن دلبرم، ببین چه قیامتی است!
به بوی گنداب کمی دقت کن، باب گرمابه باز شد،
نگو که وقتش هنوز نرسیده، خود این بوی بد علامتش است!
این توئی دلبرم، یا اینکه ماه است که در رختخوابم خوابیده؟!
تعال الله، این آیا یک بدن است یا اینکه شکل نظافت است؟!
به این پیکر سفید و چاق با اب گلاب شستشوئی بده،
ای گل بدن! برای تو غسل در کندوی عسل خیانت است!
تار و پود آب حمام مرکب است از نجاست،
حاشا، این سخن بهتان است، چرا که این آب عبارت از چرک شهوت است!
یقینا بیچاره ای که در این آب غسل کند پاک نخواهد شد،
و از جنابت خلاص نخواهد شد و هنوز جنابت مطلق خواهد بود!
صاحب طبیعت از بوی کثافت بینی اش را میگیرد،
اثری از نظافت نیست، عجب جای طهارتی است!
در سطع آب روغن دنبه میبینی به ضخامت یک وجب،
راوی روایت کند که داخلش یکسره نجاست است!
از بس که در ته اب مو فراوان است شپش ها طناب میبافند،
اگر خیال خریدن داری بفرما و بیا، نرخش بابت است!
صحیح و ناسلامت، نیک و بد، با سودا و بی سودا،
همه در یکجا حمام میکنند و خود را میشویند، ببین چه قیامتی است!
مانند یک لاشه پوسیده به دور و برش عفونت پخش میکند،
سرهای کچل در حقیقت معدن چرک و کثافت هستند!
کچل ها سرشان را روغن میمالند، وقتی وارد خزینه میشوند گریه میکنند،
و هنگامیکه به سرشان آب میریزند سرشان میسوزد، چرا که سرشان جراحت است!
با دو دست سرش را میخارد، چشمانش را می بندد و ابروهایش را خم میکند،
عمو، تصور نکن که خمیر کردن سنگ پا آسان است!
وقتی کسی که اسهال دارد وارد خزینه میشود بی حال میشود،
این حرف نیازی به شرح ندارد، یک اشاره برای آدم هشیار کافی است!
واعظ گوید وقت غسل این آب را مزمزه کن،
اگر مزاجت این را قبول نکرد، استفراغ کن، اما اگر استفراغ نکنی، عین سعادت خواهد بود!
عجب تکلیفی میکنی برای بندگان حق، ای واعظ!
مگر پر کردن دهان با آب مضاف ظرافت است؟!
دولتمندان مبالغ هنگفتی در موارد بیهوده خرج میکنند،
در باره نظافت، پولدار ها اهل قناعت اند!
آنچه که دختر و پسر را محبوب میکند زلف مسلسل است،
کسی که از این نعمت محروم است دائم خجالت زده است!
در شبستر هنوز کهنه اندیشان زیادند، عجول نباش،
ای معجز، خودت را خسته نکن، ایام جهالت است

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

موضوع زبان در آینده ایران

گفتگوی دکتر اکبر کرمی (ایالات متحده) با دکتر عباس جوادی (آلمان) در باره آینده زبان های غیر فارسی گروه های زبانی مردم ایران (ترکی زبان ها، کردی زبان ها وغیره) در سیر تحولات ایران در سال های آینده…

مقام زبان فارسی و زبان های دیگر در تاریخ ایران، فارسی پس از انقلاب مشروطه و پادشاهی رضا شاه در شرایط نظام واحد و سرتاسری آموزش و پرورش؛ زبان های «مادری» یا «پدری» گروه های غیر فارسی زبان مردم، «لهجه داشتن» مگر عیب است؟ شوخی یا تبعیض؟ دوزبانه یا حتی سه زبانه بودن در ایران امروزشانس و فرصت است یا مانعی در راه تحصیل و پیشرفت؟ آیا در آینده، کودکان ونو جوانان این گروه ها میتوانند به شرط وجود زمینه وامکانات مساعد، زبان نخست خود را نیز در مدارس بیاموزند؟

بخش اول یک گفتگوی جامعه شاختی، تاریخی و کمی هم سیاسی، دراین ویدئو:

صابر و معجز

دربارهٔ نقش اجتماعی و سیاسی فرهنگ، شعر و ادبیات ضد خرافاتی سال های ۱۸۸۰-۱۹۳۰ در شمال و جنوب رود ارس (و علاوه بر آن در ادبیات مشروطه ایران) در ایران مطالب نسبتا زیادی نوشته شده است. اما بعضی جنبه های این دوره هنوز بقدر کافی مورد بررسی قرار نگرفته است.

مهم ترین شخصیت های ادبی این دوره در آذربایجان و شمال ارس (هم تفلیس و هم باکو) میرزا فتحعلی آخوندزاده، جلیل محمدقلی زاده، علی اکبر صابر و اصولا مجله «ملا نصرالدین» و «هوپ هوپ نامه» و بالاخره میرزا علی معجز شبستری بود. و البته در ضمن شعرای دیگر مانند لعلی و اگر به شاعران و نویسندگان صرفا فارسی گو هم اشاره ای بکنیم، سید اشرف الدین گیلانی و «نسیم شمال» اش و علی اکبر دهخدا و «چرند و پرند» او را هم باید فراموش نکرد.

درک اساسی من این است که این، دوره ای واقعا پر محصول و باصطلاح «پیشرو» و حتی از یک جهت انقلابی در «تنویر افکار» مسلمانان قفقاز و در ضمن آذربایجانیان و غیر آذربایجانیان ایران بوده – دوره به چالش کشیدن فوق العاده جدی تصوراتی خرافاتی مخلوط به باور های مذهبی مانند حرام شمردن علم و تکنولوژی، کثرت همسر، داستان پاک و نجس، سپردن همه چیز به تقدیر الهی، نفی اندیشه علمی و به سوال کشیدن و شک در باور ها، تحریم مدارس «اصول جدید»، منع دختران از تحصیل، حجاب سختگیرانه و اجباری و غیره. این چیزی است که همه میدانند.

اما سوال من این است که این جریان «روشنگرانه» که بدون شک بجا، بموقع و سودمند بوده، آیا ضمنا تندروی هم نکرده و بجای هدف قرار دادن فقط خرافات، تعصب و عقب ماندگی، آیا به جوهر باور های فرهنگی، زبانی و تاریخی مردم هم ضربه نزده؟ و همین مسئله آیا به تجانس فرهنگی و ملی در بین مسلمانان قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی ضرر نرسانیده؟ یا اینکه این، اساسا تقصیر اصلاح ناپذیری و تعصبات روحانیون و ملاهای آن دوره بوده؟ چرا در حالیکه مسلمانان قفقاز از این جریان ادبی و فرهنگی نتیجه های تند روانه ای در مورد سنت های دینی، فرهنگی، تاریخی و زبانی خود گرفتند و مدت بسیار کوتاهی بعد بلشویک ها تا مدت ها از این جریان سوء استفاده کردند، ارامنه و یا گرجی های قفقاز فقط به مبارزه با خرافات و تعصب اکتفا نموده، اما به نفس و بنیاد های سنتی و فرهنگی-تاریخی خود لطمه چندانی وارد نکردند؟ چطور شد که تغییرات تندروانه ای مانند آنچه که آذری های قفقاز و ترک ها در زمینه زبان، سنت های ادبی و فرهنگی، الفبا و نگرش به گذشته خود از سرگذراندند، برای ارامنه و گرجی ها مطرح نشد؟ این موضوع بحثی طولانی می طلبد که این مختصر گنجایش آن را ندارد.

در صحبتی که با یکی از دوستان باکوئی در این باره داشتم، گفتم «آن بحر طویل معروف صابر که آخرش به پسرش میگوید تو هم بالاخره میروی به بلاد کفر و یک زن زیبای روس به اسم «سونیا» هم میگیری و اسمت را هم عوض کرده خودت را «ایوان» مینامی… چطور بود؟» یادش نبود. هر دو رفتیم تا هوپ هوپ نامه را بیاوریم و آن «بحر طویل» را که صابر به آن با کمی شوخی «اوزون دریا» یعنی «بحر طویل» هم گفته، بخوانیم و در موردش بحث کنیم.

که باز و بدون تعجب چندانی دیدم که این دوست باکوئی ام هم که خودش تحصیلکرده و با کتابدوست است حتی صابر را نمیتواند با حروف لاتینی رایج در شمال و یا روسی سابق درست و حسابی یعنی با وزن و قافیه و آهنگ دلنشین و اصلی آن بخواند و بطور کامل درک کند و لذت ببرد. بی پرده به خودش هم این احساسم را بیان کردم.

تصویر متن بخشی از آن بحر طویل صابر را در بالا گذاشته ام تا اینکه صحبت کمی روشن تر شود.

گفت اینجا (یعنی در باکو) اکثرا اشعار و آثار صابر و محمد قلی زاده و یا فضولی را درست نمی فهمند و این هم به گفته او «بخاطر وفور لغات فارسی و عربی است».

بنظر من صرفا موضوع لغت نیست. به اصطلاح «پاکسازی» لغت و واژگان ترکی آذری (و ترکی ترکیه) در این ۸۰-۹۰ سال بدون شک به بیسوادی مردم در موضوع ادبیات کلاسیک و حتی معاصر، یعنی حتی صابر و آخوند زاده دامن زده، اما فقط آن نیست. تلفظ کلاسیک هم عوض شده، یعنی تلفظ و بخصوص شعر خوانی به اصطلاح «فولکلوریک» و «مردمی» شده. به خصوص در شعر کلاسیک (یعنی نه هجائی، بلکه عروضی)، مثلا فضولی و یا حتی واحد و صابر را طوری میخوانند مثل اینکه نامه برادرشان را که از فلان ده نوشته، قرائت میکنند.

در مورد همین نمونه که آوردم، من حتی املای آن دوره را که مدتها هم در ترکی رایج بود و مثلا «اولارسک» و «قالارسک» مینوشتند و «اولارسان» و «قالارسان» میخواندند را نمیگویم. اینها را پس از قبول الفبا و املای لاتین و یا روسی همانطور مینویسند که تلفظ میکنند. اما در همین جا اگر از اول شروع کنیم ۵۰-۶۰ درصد لغات را متوجه نمیشوند مانند: خَلف، مایه عز و شرف، روح روان، مونس جان، تاب و توان… و غیره. تازه اگر هم بفهمند، سوال مهم بعدی این است که اینها را درمتن موزونی اینچنین چطور باید تلفظ کرد تا لازمه «شعریت» و موسیقی، یعنی وزن و قافیه شعر را بخوبی ادا کرد؟ در «عزیزیم» یا-ی نخست طولانی و یا-ی دوم کوتاه است، الفِ «مایه» هم طولانی است، در «عز و شرفیم» «ز» تشدید دارد و «و» در اینجا و اکثر ترکیبات دیگر متصل با لغت قبل و بعد خود «او» خوانده میشود و نه «وَ»، و یا مثلا در «کوچه ده بازارده»، «کوچه» در اینجا باید با «او»ی بلند خوانده شود kuuçə یعنی «او»ی طولانی و نه طوری که معمولا در ترکی آذری یعنی بصورت «او»ی با «اوملاوت» و کوتاه küçə تلفظ میکنیم. به همین ترتیب اگر در اینجا در تلفظ «بازارده» هر دو الف و بخصوص الف دوم را آ-ی طولانی نخوانیم و اگر «ده» را به سبک ترکی محاوره ای «دا» (یعنی «بازاردا») و بصورت کوتاه تلفظ کنیم، اصلا آن شعر و یا «بحر طویل» دیگر شعر و بحر طویل نیست و قافیه و وزنش زیر و رو میشود.

آیا این موضوعات مهم نیستند؟ در آن صورت اصولا زبان نوشتاری و ادبیا ت و شعر و تاریخ هم مهم نیست. در آن صورت بیسوادی مردم هم چیزی عادی و مورد قبول شمرده میشود.

در دوره دانشگاه در ترکیه یک دانشجوی دکترا که تزش در باره معجز بود آمد که به او در خواندن و درک اشعار معجز کمک کنم. معجز که شاعر ۵۰۰ سال پیش نیست، ۸۰ سال پیش فوت کرده است. شهریار متاخر تر است، اما در درک اشعار ترکی شهریار هم اکثر دوستان ترکیه و جمهوری آذربایجان مشکل دارند. بگذریم.

مدتها سعی کردم به آن دوستم در درک لغات کمک کنم. طرز تلفط و بخصوص تلفظ مصوت ها (با صدا ها) و اینکه کدامش کشیده و یا کوتاه، کدامش با تشدید و غیره باید خوانده شود، همیشه مسئله پیش می آمد. یادم هست بخصوص روی شعر «یا رب» معجز که دربارهٔ روزه گیری در ماه رمضان است، بحث کرده و خندیده بودیم. در اینجا یکی دو بیت از آن شعر را نقل میکنم:

(…)

بوینو یوغون آلمانلی نی دا ایله مکلّف
تا توتسون اوروج ، بیلسین اوباشدان نه دی ، یارب !

لاغر بدن ایرانلی یا لطفون نیه چوخدور ؟!
بیر مشت عجمه بو قَدَر احسان نه دی ، بارب ؟!

بالونیله افلاکه چیخار، یاندیری چرخین
آلمان بیله گر روزه و رمضان ندی، یارب!

(در خطاب به خداوند، معجز میگوید آلمانی های گردن کلفت را هم مکلف به گرفتن روزه میکردی تا روزه بگیرند و ببینند سحور چه معنائی دارد. چرا به ایرانی لاغر بدن اینهمه لطف داری، این قدر احسان در مورد یک مشت عجم چه معنائی دارد؟ اگر آلمانی میدانست که روزه و رمضان یعنی چه، با هواپیما به افلاک بر میخاست و چرخ فلکت را آتش می زد!)

و الی آخر.

من زمان دانشگاه مطلبی در این مورد نوشته بودم. این چند تا علت دارد. یکم واژگان است که هر کس میخواهد به ظن خودش زبان را به اصطلاح صاف و تمیز کند. هم در ترکیه و هم جمهوری آذربایجان در این ۸۰-۹۰ سال اخیر با انگیزه های صرفا سیاسی حمله برده اند به لغات فارسی و عربی که میخواهیم ترکی «سره» بکار ببریم. دوم جمله سازی را هم پاک کاری کرده اند. در ترکیه جملات مرکب با حرف ربط «که» را بد میبینند که آن به اصطلاح تاثیر جملات فارسی است و غیره. در جمهوری آذربایجان بخصوص از سال های ۱۹۹۰ به این طرف تقلید ترکی ترکیه مد شده است، چه در حوزه واژگان، چه جمله سازی و چه حتی تلفظ. سوم هم از وقتی اینها ناسیونالیست بازی در آورده اند، تمام درک و مزه شعر و وزن و قافیه را گم کرده اند. در ترکیه و جمهوری آذربایجان شاید بیشتر از یکی دو درصد مردم نباشد که حتی شعر فضولی را با آب و تاب لازم یعنی آهنگ وزنی و قافیه ای اش، با زده های درست و کشش های بجا بخواند. در هر دو کشور تغییر الفبا هم البته به این روند کمک کرده است.

اینها هم مهم نیستند؟ آیا میخواهید اینها را هم مثل نامه برادرتان بخوانید؟

خوب، در آن صورت اصولا کتاب و ادبیات و نوشتار هم مهم نیست. فقط حرف بزنیم، بس است. هر کس هم با لهجه و گویش خودش حرف بزند و بنویسد.

بعد بمن ایراد میگیرند که میخواهید بزور بگوئید که ترکی ما از ترکی ترکیه و باکو فرق میکند. خُب، فرق میکند، مگر فرق نمیکند؟ که گناهش بگردن ما نیست. آنها راهشان را با این الفبای لاتین و پاک کاریها و سیاست بازی ها جدا کرده اند، ما نه.

حالا بیا و بگو «بالون» یعنی چه، «افلاک» یعنی چه، «گر» و «روزه» و «لاغر بدن» و «بیر مشت» یعنی چه؟ و ثانیا اینکه وقت خواندن لطفا آ – ی بالونیله و او-ی روزه و غیره را بکش و رمضان را رم-ضان بخوان و نه ره -مه -ضان وگرنه وزن و قافیه اش را به هم میزنی!

اینها را واقعا چطور میشود به ترکی ترکیه حتی نه، به ترکی باکو «ترجمه» کرد؟ یعنی به «زبان» سابق خودشان؟ وقت کمک به آن دوستم من هربار زور میزدم معجز را برایش ترجمه کنم و یاد بدهم که چطور بخواند. آخرش دیدم فقط خودم میخندم و او با تعجبی احترام آمیز به من نگاه میکند. در نگاهش میدیدم که بعد از اینهمه داستان «لیلی و مجنون» هنوزخوب نفهمیده که بالاخره لیلی مرد بود یا زن!

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

ادبیات آذربایجان ایران در قرن بیستم

پروین اعتصامی، چهره برجسته شعر ایران در قرن بیستم، زاده تبریز و بزرگ شده در تهران است و اشعارش را به فارسی نوشته. مولف نامدار اثر معروف «حیدر بابایه سلام»، محمد حسین شهریار، هم به فارسی و هم به ترکی شعر گفته. قلم شاعر طنز، میرزا علی معجزشبستری، فقط زبان مادری شاعر یعنی ترکی آذری را شناخته. شعرا و نویسندگان آذربایجان ایران را چطور باید طبقه بندی و بررسی کرد؟

اکثر آثار ادبیات شناسی فارسی که در ایران چاپ شده اند و میشوند، تنها و تنها به آن دسته از شعرا و نویسندگان آذربایجانی اشاره میکنند که به فارسی نوشته اند. کسی از معجز و یا سهند قاراچورلو، شاعر منظومه «دده قورقود» حرفی نمیزند (هم نمی شناسند و هم شاید آثار غیر فارسی را جدی نمیگیرند). در آذربایجان قفقاز، یعنی جمهوری آذربایجان، برعکس، ازهر شاعر و نویسنده آذربایجان ایران که به ترکی نوشته باشد در منابع مختلف به نیکی و با تعریف و توصیف یاد میشود، اما کسی سخنی از پروین اعتصامی و یا غلامحسین ساعدی نمیگوید. برای آنها، ادبیات آذربایجان ایران، فقط عبارت از آثاری هست که به ترکی آذری نوشته شده اند. حتی شعرا و نویسندگان آذربایجانی ایران که به ترکی نوشته اند اما باب طبع نگاه ملی گرایانه رسمی آنها نیستند، جزو ادبیات آذربایجان حساب نمی شوند – از قبیل لعلی و یا کسانی که ادبیات صرفا مذهبی (نوحه و مرثیه) نوشته اند.

اما اینها نگاه های سیاسی مغرضانه و گمراه کننده هستند. مهم آن است که تمامی ادبیات آذربایجان ایران هم به ترکی و هم به فارسی، در کلیت خود، بدون غرض و فیلتر سیاسی بررسی شود، مراحل مختلف ادبی و اجتماعی این ادبیات، تمایلات سبکی و مضمونی آنها و تاثیر پذیری مختلف آنها (مثلا از ادبیات فارسی و یا قفقاز و ترکیه) تحلیل شود. این طرز نگاه علمی و منصفانه را من در کمتر اثر و کتابی دیده ام که در ایران و یا جمهوری آذربایجان نوشته شده باشد. غالبا سیاست و بی خبری، تصویری را که بسیاری از کتابها و مقالات ادبیات شناسی آذربایجان ایران به دست میدهند، تار و یک طرفه میکنند.

واقعیت این است که آثار ادبی آذربایجان ایران به هر دو زبان فارسی و ترکی نوشته شده (و احتمالا در آذربایجان غربی آثار کردی هم نوشته شده که من چندان اطلاع ندارم). ادبیات ترکی زبان ما شدیدا از زبان و ادبیات فارسی تاثیر پذیرفته، همچنانکه آثار فارسی نویسندگان و شعرای ما هم به درجه ای کمتر تحت تاثیر ترکی بوده اند. اما ادبیات ترکی ترکیه و آذربایجان قفقازو حتی اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی این کشور ها هم مستقیما آثار ادبی ما را تحت تاثیر قرار داده اند و برعکس. چنانکه درک آثاری از قبیل «هوپ هوپ نامه» میرزا علی اکبر صابر بدون درک این تاثیر پذیری اجتماعی، زبانی و فرهنگی ایران و زبان فارسی غیر ممکن است. ویا اصولا درک درست ادبیات دوران مشروطه ایران بدون آشنائی با شرایط و ادبیات آذربایجان قفقاز و حتی ترکیه عثمانی نیمه دوم قرن نوزدم و دو دهه نحست قرن بیستم امکان پذیر نیست. نقد ادبی، تئاتر، داستان کوتاه، رمان و مطبوعات و اساسا طرز تفکر «معاصر» یعنی غربی از اوروپا آمده و از طریق باکو، تفلیس و استانبول در ایران رواج پیدا کرده. در مقابل، ادبیات ترکی آذربایجانی قفقاز، بدون نقش اساسی اشخاصی مانند عبدالرحیم طالبوف تبریزی و یا میرزا فتحعلی آخوندزاده (آخوندوف) که پدرش از خامنه به قفقاز مهاجرت کرده بود، قابل تصور نیست.

  • اصل این مطلب را البته بصورتی مفصل تر در سال ۱۹۹۳ در بررسی کتاب سکینه برنجیان («آثار ادبی آذری و فارسی آذربایجان ایران در قرن بیستم») به زبان آلمانی نوشته بودم که در مجله «دنیای اسلام» در انتشارات بریل لندن به چاپ رسیده بود. اصل کتاب خانم برنجیان به آلمانی نوشته شده و نمیدانم که به فارسی ترجمه شده یا نه. اصل متن مقاله به آلمانی;
  • Abbas Djavadi: Book Review, Sakina Berenjian: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan, in Die Welt des Islams, 33/1993, Brill, London

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

فردوسی و آذربایجان

ابوالقاسم فردوسی (940-1020)

ترجمه ترکی آذری شاهنامه فردوسی را میخوانم. مترجم معروف و دانشمند محمد مبارز علی زاده ۲۷ سال زندگی خودرا به ترجمه شاهنامه وقف کرده است. اصل و شکل کامل ترجمه در باکو چاپ شده ولی منتخبی از آن هم در تهران با تیتر «فردوسی نین شاهنامه سی» به کوشش آقای عبدالکریم منظوری خامنه منتشر شده است.

ابتدای «فردوسی نین شاهنامه سی» و اصل شروع شاهنامه را اینجا تقدیم میکنم تا دقت و مهارت مبارز علیزاده را مشاهده فرمائید:

او خالق کی وئرمیش بیزه عقل و جان،
اونون قدرتی وصفه گلمز، اینان.
اودور خلقه، شهرت، شرف، شان وئره ن،
او روزی وئره ن دیر، او یول گؤستره ن.
یئری، گؤیلری خلق ائده ن ده اودور،
اونون وارلیغیندان گونش آلدی نور.
زماندا، مکاندا اونو گزمه سن!
زمانی، مکانی اودور جمع ائده ن!
گؤره ن اولماییب خالقی بیر نفر،
اونو گؤرمه یه جهد قیلما هدر!
اونو درک قیلماز تفکر، خیال،
خیالا سیغارمی مگر بو جلال؟!…

و اصل فارسی:

بنام خداوند جان و خرد،
کز این برتر اندیشه بر نگذرد.
خداوند نام و خداوند جای،
خداوند روزی ده رهنمای.
خداوند کیوان و گردان سپهر،
فروزنده ماه و ناهید و مهر.
ز نام و نشان و گمان برتر است،
نگارنده برشده پیکر است.
به بینندگان آفریننده را
نبینی، مرنجان دو بیننده را.
نیابد بدو نیز اندیشه راه،
که او برتر از نام و از جایگاه…

در عین حال کتابی در دستم است به ترکی آذری و با الفبای «اصلاح شده» لاتینی متعلق به ۱۹۳۴ – بله، ۱۹۳۴ یعنی حدود ۹۰ سال پیش – با تیتر «شاهنامه». چند مقدمه و توضیحات بسیار طولانی و جالب دارد همراه با ترجمه های مختلف از داستان های شاهنامه بسیاری از نخبگان و سرآمدان آن موقع آذربایجان مانند شاعر معروف میرزاعلی اکبر صابر شاعر «هوپ هوپ نامه»، میکائیل مشفق، ابراهیم طاهر و میرزه ابراهیموف. اولین ترجمه ترکی آذری شاهنامه را «رشید افندی زاده» در سال ۱۹۰۶ از «داستان سهراب و رستم» کرده است. ظاهرا تا آن موقع کسی نیاز چندانی به ترجمه شاهنامه به ترکی آذری ندیده است و احتمالا علت اصلی این وضع رواج فارسی در این منطقه قفقاز بوده است.

سنت شاهنامه خوانی در آذربایجان قفقاز تاریخی طولانی دارد که حتی بعد از الحاق این منطقه به روسیه در قرن نوزدهم هم ادامه یافته است. از این طریق است که شاهنامه و داستانهای اساطیری آن به فرهنگ عامه رسوخ کرده است. بخصوص در اواخر قرن نوزدهم دعوت شاهنامه خوان ها به سرا و اقامتگاه خان ها و اشراف باکو و شهر های دیگر بسیار رایج بوده است. برای مثال میتوان از معروف ترین شاهنامه خوان آن دوره «میرزا تقی» لنکرانی نام برد که برای شاهنامه خوانی به باکو، قره باغ و گنجه دعوت میشد. اخیرا خاطرات حمیده خانم جوانشیر همسر جلیل محمد قلی زاده را میخواندم که از تصاویر شاهنامه خوانی در خانه خودشان در قره باغ مینویسد. این خاطرات مربوط به دوره قبل از انقلاب اکتبر و بحبوحه انقلاب مشروطه ایران است. در خود آذربایجان یعنی طرف ما من خودم یادم هست که کتابچه های «رستم نامه» و دیگر داستان های شاهنامه به ترکی آذری (البته با زبانی عامیانه و مناسب برای آواز خوانی و نقالی) در دسترس بود و ما نیز میخریدیم و میخواندیم. آن وقت ها یعنی در سال های ۱۳۴۰ شمسی هنوز در «عاشیقلار قهوه خاناسی» تبریز شاهنامه خوانی به ترکی میکردند.

محبوبیت و منزلت شاهنامه در آذربایجان قفقاز گذشته ای طولانی دارد. نمایشنامه نویس و متفکر یزرگ آذربایجان میرزا فتحعلی آخوندزاده (آخوندوف) (۱۸۱۲-۱۸۷۸) که خود ایرانی الاصل بود شدیدا تحت تاثیر شاهنامه قرار داشت. اوکه دین را منشا و منبع عقب ماندگی نه فقط عالم اسلام بلکه همه مردم دنیا می پنداشت، در اشعار فردوسی راه برگشت از اسلام بعنوان «دین اعراب» را میدید و اشعار فردوسی را نیز چنین تفسیر میکرد (در حالیکه میدانیم که خود فردوسی مسلمان بود). آخوند زاده رهائی از تعصب و خرافات دینی و حتی الفباء و املای عربی و اسلامی را از طریق باز گشت به «گذشته درخشان» ایران باستان ممکن میپنداشت و در «مکتوبات» خود (مکتوب اول کمال الدوله) مینوشت: «ای ایران، بیچاره فردوسی علیه الرحمه هشتصد سال قبل از این، این روز ترا به الهام دانسته، از زبان رستم، پور هرمزد شاه خبر داده است» و سپس آن شعر معروف منتسب به فردوسی را نقل میکند که مطلعش چنین است:

چو بخت عرب بر عجم چیره شد،
همی بخت ساسانیان تیره شد…
در قرن نوزدهم حتی نظیره هائی برای شاهنامه مینوشتند. مثلا مسیح شیروانی در سرای خان «قوبا» شاهنامه خود را به فارسی نوشت و حتی اینچنین سرود:
از آن شاه، شاه مرا کم مخوان،
و شهنامه ام را از آن کم مدان…

شاعر معروف آذربایجان میرزا علی اکبر صابر سودابه و سیاوش را به ترکی آذری ترجمه کرد که در روزنامه رهبر چاپ شد:

بو احوالدن گئچدی بیر روزگار
که ایدی هر حالده شهریار
اوتورموش بیر گون سیاوخش ایله شاه
که سودابه وارد اولدی نابگاه…

صابر حتی به تقلید از سبک فردوسی شعر معروف خود را در رابطه با مبارزه ستارخان در مقابل نیرو های محمد علی شاه چنین نوشت:

شهیم، تاجداریم، قوی شوکتیم،
ملک احتشامیم، فلک رفعتیم!…

در ابتدای قرن بیستم روشنفکر برجسته آذربایجان فریدون کوچرلی بود که دوست معروف خود و بزرگترین موسیقی سرای آذربایجان اوزییر بیگ حاجی بیگوف را تشویق کرد و او هم «لیبرتوی» معروف رستم و سهراب خود را در سال ۱۹۱۰ نوشت که بلافاصله در باکو، تفلیس و ایروان به صحنه آمد.

میتوان حدس زد که حالا علاقه به فردوسی و شاهنامه در آذربایجان قفقاز کمتر از گذشته است. ورای مشکلات اقتصادی، یک محیط مسموم سیاسی روابط بین دو کشور را آلوده کرده است. از جدائی آذربایجان قفقاز از ایران حالا درست ۲۰۰ سال میگذرد. در این مدت تاثیر زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی در جمهوری آذربایجان و دیگر کشور های همسایه که قبلا سرنوشت مشترکی با ایرانیان داشتند، به مراتب کمرنگ تر شده است.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم

در «تاریخ سیستان» می خوانیم وقتی یعقوب لیث منشور حکومت سیستان و بلوچستان و کابل و هرات گرفت، شاعران در وصف او به تازی شعر سرودند. «… پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت. محمد وصیف (دبیر رسائل، -م.) پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.»

این حدودا هزار و دویست سال پیش بود.

شاهرخ مسکوب در کتاب«ملیت و زبان» که پیاده شده برخی سخنرانیهای استاد است، میگوید که بعد از حمله اعراب، ایرانیان دویست سال دچار کرختی و بهت بودند تا اینکه با دو وسیله خود را «باز یافتند»: کشف دوباره تاریخ خود – و زبان، یعنی استفاده از زبان فارسی.

حدود ۴۰۰ سال بعد خان ایل «قارامان اوغول لاری» در شهر قونیه ترکیه کنونی، قارامان اوغلو محمد بیگ، این حکم را داد: «شیمدن گروهیچ گیمسنه دیواندا، درگاهدا، برگاهدا و دخی هر یئرده تورک دیلیندن ئوزگه سؤز سؤیله مییه» یعنی «پس از این کسی در دیوان، درگاه، بارگاه و هیچ جای دیگری جز بزبان ترکی سخن نگوید.»

حدود ۶۰۰ سال بعد در جمهوری ترکیه روز صدور حکم محمد بیگ قارامان اوغلو به عنوان «عید زبان» اعلام شد.

بعد از طاهریان و صفاریان و سامانیان که فارسی را ارج گذاشتند و تشویق و ترغیب نمودند، حکومت های ایران برای مدتی نزدیک به هزار سال تقریبا به طور لاینقطع به دست سلسله های ترک زبان از قبیل غزنویان، سلجوقیان، آق قویونلو ها، صفویان، افشاریان و قاجاریان افتاد. آنها که اقلا بخشی ازاجداد اکثرشان ده ها و شاید صد ها سال قبل از خودشان با کوچ های مستمر از آسیای مرکزی به ایران آمده بودند، کاملا با مردم بومی آمیختند و ایرانی شدند و از سوی دیگر در عین سلطنت و رهبری نظام و ارتش، کار دیوان و حکومت و هنر و ادبیات را به فارسی زبانان گذاشتند. دوران ۵۰۰ ساله شکوفائی شعر فارسی از فردوسی گرفته تا خیام و حافظ و سعدی و نظامی همزمان است با حکومت غزنویان، سلجوقیان، اتابکان و حکومت های محلی تا استقرار سلسله صفویه که سر آغاز ایران معاصر بعد از اعراب بود. در واقع نه کوچ های ۵۰۰ ساله اقوام ترک زبان و نه دوره کوتاه مدت تر حمله مغول و حکومت ایلخانان در روند استحکام زبان فارسی وقفه ای ایجاد نکرد، بلکه آنرا بطور پیوسته قوام هم بخشید.

زبان علم و دین اساسا عربی، زبان ادب و فرهنگ و دولت فارسی، زبان دربار و ارتش اساسا ترکی بود و این «السنه ثلاثه» مشرق زمین بخصوص در شرایط عدم آموزش و پرورش و رسانه ها و دولتداری مرکزی بخوبی و بدون مشکل بزرگی به همزیستی مسالمت آمیز با همدیگر میپرداختند. در ابتدا بعضی شاهان ترک زبان مانند سلطان محمود غزنوی که مشوق پر و پا قرص فردوسی و بسیاری شاعران دیگری بودند، احتمالا تسلط چندانی بر فارسی نداشتند. اما بعد از مدتی پادشاهان ایرانی ترک زبان خود آنقدر فارسی را نیکو آموختند که بعضی ها خود صاحب اثر شدند.

گروه های کثیری از همان اقوام ترک زبانی که از آسیای مرکزی به ایران آمده اسکان یافته بودند، به «بلاد روم» یعنی ترکیه کنونی رفتند و در آن سرزمین ها ساکن شدند. اینها همان سلجوقیان، همان افشاریان و غیره با همان زبان و فرهنگ اصلی خود بودند. و لیکن بعد از گذشت سالها و بخصوص پس از استقرار عثمانی در ترکیه و صفوی در ایران، ملل جدید این دو کشور که محصول آمیزش های کاملا متفاوت قومی بود، دو هویت مختلف و اغلب متضاد ملی را بوجود آوردند: هویت جدید ایرانی و هویت جدیدعثمانی.

برای تقریبا هزار سال سلاطین و درباریان هر دو طرف زبان همدیگر یعنی ترکی را بخوبی میفهمیدند اما زبان مکاتبات بین آنها غالبا فارسی و گاه ترکی بود. موضوع زبان «رسمی» به صورتی که امروزه سیاسی و تبدیل به «ماده منفجره» شده، اصولا مطرح نبود. زبان اصلی ایران فارسی و زبان اصلی عثمانی ترکی بود، اما حتی شاه اسماعیل صفوی که شعر به فارسی و ترکی میگفت، با سلطان سلیمی میجنگید که شعر به فارسی میگفت و حتی دیوان شعر فارسی هم داشت.

با اینهمه، فرق مهمی بین سلجوقیان بزرگ (ایرانی) و سلجوقیان روم و متعاقبین آنها وجود داشت. در حالیکه سلجوقیان ایران به محیطی مسلمان و فارسی زبان آمده بودند و قبول و آمیزش با زبان و فرهنگ فارسی برای اقوام ترک زبان و پادشاهان آنان در ایران مشکل بزرگی جلوه نمیکرد، آمیزش سلجوقیان روم (روم شرقی) با زبان و فرهنگ حاکم یونانی و لاتین بیزانس («بلاد روم») سخت مینمود و از طرف دیگر چون محیط ایرانی و عربی هم نبود، آموزش فارسی و عربی هم برای سلجوقیان ترکیه بسیار دشوار بود. به نظرپروفسور ایلبر اورتایلی، به همین دلیل فرمان «قارامان اوغلی محمد بیگ» در سال ۱۲۷۷ مبنی بر استفاده رسمی از زبان ترکی «رجعتی ناگزیر» به زبان ترکی بود. استاد اورتایلی میگوید، با اینهمه، «ترک ها تا قرن نوزدهم «ملی گرائی چندانی دربارهٔ زبان خود نشان ندادند».

زبان «ترکی عثمانی» که تحت تاثیر شدید بخصوص فارسی و عربی بود در دربار عثمانی و ادبیات «دیوان» چیزی تا حد زیاد از مردم جدا و برای آنها سخت فهم بود، درحالیکه شعر و ادبیات مردمی دایره نسبتا محدودی را در ادبیات مکتوب در برمیگرفت. فارسی کتابی هم بنوبه خود تا حد زیاد تحت تاثیر عربی و بمراتب کمتر ترکی بود. تالیف آثار به ترکی عثمانی بسیار کمتر از فارسی بود. در ایران زبان فارسی بخصوص در شعر و ادبیات رشد کرد در حالیکه تقریبا همه آثار دینی و بسیاری آثار علمی و فلسفی به عربی بود. آثار ترکی آذری بسیار کم نوشته میشد.

مجموعا، بعد از قبول اسلام، فارسی زبانها و ترکی زبانها با اختلاف چند قرن، ابتدا ایرانیان در قرن نهم میلادی و ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد ترکان سلجوقی به نوشتن آثار فارسی معاصر و ترکی شروع کردند (فارسی پهلوی و باستان آثار قدیمی تری هم دارد). از بین مجموعه کتابها و آثاری که از دوره غزنویان تا پایان قاجاریه در ایران و عثمانی منتشر گردید، از نظر تعداد، فارسی در درجه اول و ترکی در درجه دوم قرارداشت. مهمترین آثار ادبی فارسی (بخصوص شعر) در ۵۰۰ سال بین غزنویان و صفویان بوجود آمده است. اما شاعران ترک زبان مانند فضولی و نسیمی نیز مقام کمتری از شاعران پارسی گوی نداشتند. در مورد هر سه زبان، تعداد تالیف و پخش کتب و آثار بعد از متداول شدن چاپ و آمدن چاپخانه ها از غرب به ایران و عثمانی در قرن هجدهم و بخصوص قرن نوزدهم میلادی به تدریج اوج گرفت. از قرن بیستم به بعد متناسب با رشد تکنیک چاپ و گسترش سواد و نظام آموزشی، تولید آثار ادبی و علمی از نظر تعداد و وسعت پخش این آثار در هردو زبان بمراتب بیشتر شد.

چند منبع:

نامعلوم، تاریخ سیستان، تهران، ۱۳۸۱، صص. ۲۱۵-۲۱۶

شاهرخ مسکوب: ملیت و زبان، پاریس ۱۳۶۸، ص. ۱۵
Zeynep Korkmaz ,1984: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri
Mecdut Mansuroğlu, 1946: Anadolu’da Türk Dili ve Edebiyyatının İlk Mahsulleri
İlber Ortaylı: Dil Konusunda Yaya Kaldık; Milliyet, 26 September 201

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

ترکمنچای – پایان حاکمیت ایران برقفقاز

مرز های ایران قبل از عهدنامه گلستان 1813 (سرخ) و ترکمن چای 1828(سیاه) منبع: ویکیپدیا

دوم اسفند برابر با ۲۱ فوریه سالگرد امضای قرارداد «ترکمنچای» بین ایران و روسیه است. در زمستان سال ۱۸۲۸ متن عهدنامه را از طرف «اعلیحضرت قضا قدرت، پادشاه اعظم والاجاه، امپراطور اکرم شوکت دستگاه، مالک بالاستحقاق کل ممالک روسیه» ژنرال ایوان پاسکویچ و از سوی «اعلیحضرت کیوان رفعت خورشید رایت، خسرو نامدار پادشاه اعظم با اقتدار ممالک ایران» شاهزاده عباس میرزا امضاء کردند.

ورای این تعارفات، بعد از سال ۱۸۰۰ روسیه کوشش میکرد تک تک خانیگری های قفقاز را که با وجود خودمختاری عملی تحت حاکمیت ایران بودند، با مذاکره، تطمیع و یا تهدید به طرف خود بکشد. این در حالی بود که ایران در شرایط بی ثباتی، فساد، ضعف همه جانبه اقتصادی، سیاسی و نظامی به سر میبرد. در عین حال به دنبال کشتار هائی که محمدخان قاجار در این منطقه به راه انداخته بود، اعتبار حکومت ایران در قفقاز لطمه ای جدی خورده بود. در بعضی خانیگری ها مانند ولایات تفلیس و قوبا که از نظر حقوقی هنوز تحت حاکمیت ایران بودند، نیروهای نظامی روسیه مستقر شده بودند. جنگ و شکست جوادخان گنجه هنوز در پیش بود، اما خان قره باغ، ابراهیم خلیل خان با سرکشی نسبت به ایران، به روسیه عریضه نوشته، حاکمیت تزار روس بر قره باغ را قبول کرده بود. این، البته از نظر حقوق بین المللی نمیتوانست اعتباری داشته باشد. در عین حال، در سیمای جواد خان گنجه، چهره مقاومت در مقابل روسیه نیز نمایان بود. با اینهمه، روند جدائی خانیگری های قفقاز شروع شده بود – بعضی ها با زور و دیگران با زر و یا بخاطر تنزل شدید وجهه دولت ایران. قرار بود جنگ های ایران و روسیه و امضای دو عهد نامه گلستان و ترکمنچای در سال های ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸ به جدائی قفقاز از ایران رسمیت ببخشد. با «عهدنامه گلستان» و ۱۵ سال بعد «عهدنامه ترکمنچای» دفتر ایران در قفقاز که اقلا از زمان ساسانیان شهر «دربندِ» آن مرز ایران و اقوام شمال قفقاز بود، کاملا بسته شد.

نقشه های زیر از «کتاب درسی تاریخ روسیه» اثر سرگی ف. پلاتونوف چاپ ۱۹۲۴ در پراگ

(Sergej F. Platonov: Учебник Русской истории)

 گرفته شده اند.

توضیح

تاریخ میلادی عهدنامه ها منطبق با هردو تقویم میلادی گرگوریان و ژولیان است و از این جهت دو روز مختلف با دوهفته فرق ذکر شده است. ضمنا متاسفانه از نظر تکنیکی میسر نشد که نام ولایات و شهر ها را که با حروف روسی روی نقشه ها چاپ شده بودند به فارسی برگردانیم. در اصل نقشه، زیر بسیاری از این ولایات و شهر ها تاریخ الحاق آنها به روسیه نوشته شده است. ما شهر ها و مناظق معروف را شماره بندی کرده و در آخر این مقاله فهرست آنها را دادیم تا خواننده از روند تدریجی الحاق قفقاز از سوی روسیه تصوری کلی بدست آورد.

دولت عثمانی در این نقشه ها با رنگ قهوه ای معین شده است. خواننده خواهد دید که بعضی از نواحی غربی قفقاز و بخشی از شیار ساحلی دریای سیاه نیز که تحت حاکمیت عثمانی بوده (از جمله باتومی، پوتی و آبخازی)، کم و بیش در همین دوره به روسیه ملحق شده اند.

مناطق سفید رنگی که روی نقشه ها می بینید (چچنستان، قاراچای، آدی گی) در آن دوره خارج از حاکمیت ایران و یا روسیه بودند.

(متن مقاله: عباس جوادی، تنظیم نقشه ها: ناطق زینالوف.)

عهدنامه گلستان

مرزهای ایران و روسیه بعد از عهد نامه گلستان 1813

طبق عهدنامه گلستان ۱۲/۲۵ اکتبر ۱۸۱۳ برابر با سوم آبان ۱۱۹۲ در روستای گلستان بین گنجه و شوشا، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات گنجه، شیروان (باکو)، قره باغ، شکی، قوبا و همچنین داغستان و گرجستان را قبول نمود. خانیگری تالش اگرچه عملا تحت نظارت روس ها بود اما این موضوع هنوز بین ایران و روسیه حل و فصل نشده بود.

عهدنامه ترکمنچای

مرزهای ایران و روسیه بعد از عهدنامه ترکمنچای 1828

تلاش دیگر نظامی ایران برای بازگردانیدن مناطق ازدست رفته قفقاز به شکست های سنگین تری در مقابل قوای روسیه انجامید. طبق عهدنامه ترکمنچای، دوم اسفند ۱۲۰۶ برابر با ۱۰/۲۱ فوریه ۱۸۲۸ امضاء شده در قریه ترکمنچای در نزدیکی میانه، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات ارمنستان و نخجوان و همچنین تالش را هم رسما پذیرفت و با این ترتیب تقریبا سرتاسر شمال رودخانه ارس از حاکمیت ایران خارج و رسما جزو روسیه تزاری شد.

توضیحات

نام و شماره (روی نقشه) شهر ها و ولایات و تاریخ الحاق آنان به روسیه: ۱. تفلیس ۱۸۰۱،
۲. گنجه ۱۸۰۴،
۳. خانیگری شکی ۱۸۰۵،
۴. خانیگری شیروان ۱۸۰۵،
۵. خانیگری قره باغ ۱۸۰۵،
۶. شوشا (قره باغ) ۱۸۰۵،
۷. قریه گلستان،
۸. دربند ۱۸۰۶،
۹. قوبا ۱۸۰۶،
۱۰. باکو ۱۸۰۶،
۱۱. خانیگری تالش ۱۸۱۳،
۱۲. ایروان و خانیگری ایروان ۱۸۲۸.
۱۳. نخجوان،اردوباد و خانیگری نخجوان ۱۸۲۸

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

۲۰۰سال بعد از «گلستان»

ایوان پاسکویچ و عباس میرزای قاجار در مجلس امضای قرار داد ترکمنچای پس از پایان جنگ های ایران و روس (1826-28)، منبع: ویکی پدیا

رنگ باختن گذشته

در سال های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ که ما در کوی مقصودیه (شهرداری) تبریز زندگی میکردیم چندین خانواده محترم با نام های فامیلی گنجه ای، گنجوی وگنجویان هم آنجا زندگی میکردند. از آنها دو خانواده همسایه دیوار به دیوار ما بود. دو خانواده دیگر عبارت بودند از دکتر جعفر گنجه ای پزشک کودکان که خود مرا هم وقتی بچه بودم پیش ایشان میبردند و یک آقای دکتر گنجه ای ( ویا گنجوی) دیگر که اسم کوچکشان را فراموش کرده ام و متخصص پوست بود. آن وقت ها شنیده بودم که این خانواده ها مدت ها پیش از «گنجه واقع در قفقاز» آمده اند. از خانواده بزرگ گنجه ای بعضی ها هم به تهران رفتند. دو نفرشان، آقایان رضا گنجه ای که مجله معروف «باباشمل» را راه انداخت و جواد گنجه ای که وارد سیاست شد جزو آنها بودند. میدانم که فرزندان بعضی از خانواده های گنجه ای (گنجوی و گنجویان) هم به خارج (بخصوص انگلستان و آمریکا) رفته اند.

آنوقت ها ما جوان ها بخاطر بی تجربگی و ندانستن تاریخ، تصورات مبهمی از شهر های قفقاز مانند گنجه، باکو، نخجوان و یا اردوباد داشتیم. فقط میدانستیم که مردم این شهر ها هم مسلمان و ترک زبان اند و آن سرزمین ها هم زمانی جزو ایران بودند، اما ایران در جنگ با روسیه این سرزمین ها را ازدست داده است.

من از بزرگان و دوستان همسایه که از خانواده های گنجه ای بودند شنیده بودم که اجداد آنها پس از شکست ایران و کشته شدن آخرین حکمران ایران در گنجه یعنی جواد خان زیاد اوغلی قاجار به ایران آمده و اکثرشان در تبریز و یا تهران ساکن شده اند.

بعد ها که به تاریخ علاقه پیدا کردم فهمیدم که جواد خان در همان ابتدای جنگ های ایران و روس در سال ۱۲۱۸ قمری یعنی ۱۸۰۴ م بعد از مقاومتی مصرانه و قهرمانانه کشته شده و بدین ترتیب شهر و ولایت گنجه بدست روسها افتاده است. داستان های بسیاری در مورد رشادت و مقاومت جواد خان، نیرو های او و حتی همسر و فرزندان و اعضای خانواده بزرگترش وجود دارد. بعد از شکست خونین جواد خان و قتل اوست که برخی از اعضای خانواده او که از جنگ جان سالم بدر برده بودند، به ایران می آیند و برخی دیگر در ولایات قفقاز و روسیه پخش و پلا میشوند.

طایفه زیاد اوغلی ها

قتل جواد خان به بیش از ۳۰۰ سال حاکمیت سلسله محلی زیاداوغلی ها در ولایت گنجه پایان داد. اولین کسی از اجداد جواد خان که به تاریخ مکتوب وارد شده، جد بزرگ او خضربیگ قاری­میش قاجاربود که طبق روایات، حوالی سال ۹۰۰ ق. یعنی ۱۴۹۵ م. با طایفه خود از شام و یا آناتولی به ایران آمد و جزو پیروان مسلک صفویه و دسته های ایلاتی شد که به شاه اسماعیل در رسیدن به قدرت کمک کردند. به نوشته محمد علی بهمنی (۱) «امت­ بیگ فرزند خضربیگ قاری­میش نزدیک به سال ۹۰۷ق. به حضور شاه اسماعیل رسید و لقب زیاداوغلی گرفت؛ فرزند امت بیگ، شاهوردی سلطان، زیاداوغلی جد جوادخان و جد خاندان سلطنتی قاجاریه بود که نامدارترین شخصیت در دودمان زیاد اوغلی است.» شاه طهماسب حکومت (بیگلربیگی) گنجه و قراباغ (قره باغ) را به خاندان زیاداوغلی داد.

ایلات و عشایر ایران تا زمان رضا شاه در تاریخ ایران صاحب تاثیر بسیاری بر دولت و حکومتداری بوده اند. بخصوص از صفویه به بعد همه حکومت ها یا خود به نوعی نماینده یک ایل و یا اتحاد چندین ایل بوده اند. در عین حال حکومت ها با جابجائی ایلات و عشایر و مستقر نمودن آنان، از مرزهای ایران حراست کرده اند، اما در مقابل، ناچار به سازش و قبول شرایط ایلات هم گشته اند. طایفه های مختلف دو ایل ترک زبان قاجار و افشار در مرزبانی ایران بخصوص بعد از صفویه نقش ویژه ای بازی کرده اند.

از طرف دیگر روشن است که ایلات و عشایری که در حواشی کشور مستقر بوده اند، برای حفظ قدرت خود، هم با نیروهای محلی و دولت مرکزی در حال تبانی و در عین حال رقابت بوده اند و هم در صورت احساس خطر با قوا و دول خارجی همکاری کرده اند. هنگام حملات و دست اندازی های روسیه در قفقاز نیروهای ارمنی و گرجی غالبا (اگر چه نه همه و نه همیشه) در مقابل ایران و عثمانی جانب روسیه را گرفتند و مسلمانان بیشتر بر پایه احساس نزدیکی دینی و مذهبی (شیعه) و تاریخ و قومیت مشترک، بطور سنتی طرفدار ایران و بخشی از مسلمانان سنی در غرب قفقاز جانبدار عثمانی بودند. اما بخاطر زوال و فساد دولتداری ایران و برآمدن و قدرت یابی روسیه، بسیاری از خوانین محلی بتدریج چاره را در مصالحه و یا تسلیم به روسیه دیدند. از میان خوانین، ایلات و عشایری که وظیفه «مرزداری» ایران در نواحی قفقاز و غرب را داشتند، طایفه زیاد اوغلی بطور آشکار پایدار ترین و مقاوم ترین آنها در مقابل روس ها بود که در تاریخ به نماد مرزبانی ایران تبدیل شده است.

در ساختار اجتماعی- سیاسی ایلاتی که تا دوره پهلوی در ایران نقشی برجسته داشت، حکومت ولایات به افراد معتمد پادشاه و یا خویشان او داده میشد و بعضا این حکومت بطور موروثی در آن خاندان میماند، مگر اینکه در اثر رقابت و جنگ های محلی و یا بهم خوردن مناسبات حاکم محل و پادشاه و صلاحدید های جدید پادشاه و یا امیران لشکری در این حکومت موروثی تغییراتی صورت بگیرد. با این ترتیب زیاداوغلی ها برای بیش از سه قرن در عین اینکه بتدریج خودشان کاملا محلی و«گنجه ای» شده بودند نمایندگی حکومت ایران در گنجه و قره باغ را برعهده داشتند و در چنین نقشی «مرزبانی ایران» را هم بعهده گرفته، شورش های محلی و یا دست اندازیهای عثمانی و یا روسیه را نیز میخواباندند. به غیر از مذهب و حافظه تاریخی – فرهنگی، روابط ایلاتی و خانوادگی هم به این بستگی ها و نزدیکی ها میافزود، چنانکه جواد خان زیاد اوغلی قاجار وعباس میرزای قاجار فرمانده کل قوا و ولیعهد ایران از یک تبار بودند.

صد سال قبل از سقوط گنجه و مابقی سرزمین های ایرانی قفقاز، زوال صفویه و سقوط اصفهان به دست افغان های ایل پشتوی غلزای باعث شد دولت عثمانی دست اندازیهای خود در غرب کشور (قفقاز، آذربایجان و کردستان) را بیشتر کند. این دوره در عین حال همزمان بود با صعود روسیه تزاری به عنوان یک امپراتوری و کوشش های آن برای گسترش حیطه قدرت و رقابت با عثمانی و انگلیس و از سوی دیگر زوال ایران بعنوان قدرت بزرگ منطقه ای. در واقع تا این مرحله است که شاید هنوز میتوان از ایران بعنوان یک «امپراتوری» یاد کرد، در حالیکه جنگهای ایران و روس در دو دهه نخست قرن نوزدهم نقطه پایان «امپراتوری» ایران و شروع تبعیت آن از قوای استعماری جدید، انگلیس و روسیه، گشت.

۱۵ سال بعد ایران قاجار در شکست دیگری در موج دوم جنگهای ایران و روس ولایات ایروان و نخجوان را هم از دست داد و و حاکمیت روسیه بر خانیگری تالش را هم که در جریان قرارداد گلستان قطعی نشده بود، قبول نمود. ایران در واقع مجبور به امضای عهد نامه دوم در قریه ترکمنچای در نزدیکی میانه شد. روایت است که فرمانده قوای روسیه که تبریز و اردبیل را هم اشغال کرده بودند، تهدید میکرد که در صورت امتناع ایران از امضاء قرارداد، روس ها «تا تهران پیش خواهند رفت.» با این ترتیب قفقاز طبق قرارداد جدیدی بنام «عهد نامه ترکمنچای» کاملا بدست روسیه تزاری افتاد.

منابع:

1) محمدعلی بهمنی فاجار: تبار و دودمان جوادخان زیاد اوغلی قاجار، تهران، پاییز 1386
2) عباسقلی آقا باکیخانوف: گلستان ارم : تاریخ شیروان و داغستان از آغاز تا جنگهای ایران و روس، تهران، انتشارات ققنوس 1383

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

تاریخ صد سالِ تبریز در گذار

حدودا بیست سال پبش پژوهشگر آلمانی کریستوف ورنر کتابی جامع و ۴۱۹ صفحه ای نوشت با تیتر «شهری ایرانی در گذار: تاریخ اجتماعی و اقتصادی نخبگان شهر تبریز» نشر «هاراسوویتس»، شهر ویسبادن آلمان (سال ۲۰۰۰):

Christoph Werner: An Iranian Town in Transition: A Social and Economic History of the Elites of Tabriz, 1747-1848, Harrasowitz Verlag. Wiesbaden 2000, 419 pp.

در اینترنت میتوان صفحات منتخبی از کتاب را به انگلیسی خواند. بعضی بخش های کتاب از جمله بخش مربوط به اوقاف و اهمیت آن در شکل گیری روابط اقتصادی و اجتماعی تبریز و عموما ایالت آذربایجان از پایان دوره نادر شاه تا ابتدای سلسله قاجاریان در ایران به فارسی تلخیص و ترجمه شده (وقف، آیینه تحولات اجتماعی. ترجمه و تلخیص کیومرث ایراندوست*) اما جای تعجب است که تا جائی که من اطلاع دارم تمام کتاب تاکنون به فارسی ترجمه نشده، اگرچه منابع ایرانی پیوسته از این کتاب بعنوان اثری مهم و مستند و از نویسنده آن همچون محققی کوشا و ارزنده نام میبرند.

خوانندگانی که بیشتر از پی تاریخ صرفا سیاسی، آن هم در سطح ملی و کشوری و نه تنها شهری هستند، از اینکه این کتاب نسبتا قطور مثلا موضوع اوقاف را با تحلیل اسناد و قباله ها و قرارداد ها بررسی میکند، کتاب را نخوانده از آن دلزده نشوند. تحلیل های علمی – تاریخی در باره شهرهای ایران بطور کل و دربارهٔ این دوره صد ساله بالاخص بسیار نادرند. ثانیا بررسی تیز بینانه روند های اجتماعی و اقتصادی شهر های مهم ایران از جمله تبریز  میتواندگره گشای درک بمراتب روشنتر زندگی و محیط اجتماعی کلا ایران و و تحول تاریخی آن باشد. برای مثال کند و کاو موسسه هائی مانند بیگلر بیگی، کلانتر، مجتهد، امام جمعه و میرزا، مستوفی، مالک و خرده مالک، و بالاخره در دوره قاجار ولیعهد نشین شدن تبریز اهمیت درجه اولی در درک این موضوعات دارد که بفهمیم ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال پیش در تبریز بعنوان نمونه مهمی از شهر های ایران کدام خانواده ها و طبقات و اقشار اجتماعی چطور بالا آمدند و تبدیل به نخبگان شهر و جامعه شدند، مناسبات آنان با اقشار و نخبگان در مثلا شهر های کوچکتر آذربایجان چطور بود، تا اینکه هم روند این تحول را درک کنیم، هم از اوضاع کلا ایالت آذربایجان اطلاع روشنتری داشته باشیم و هم عموما گذشته و حال اقشار و نخبگان شهر و ایالت و تاثیر آنها بر ایران را بهتر دریابیم.

و اما چرا تبریز و نه شهری دیگر؟ کریستوف ورنر به تاریخ تبریز بعنوان پایتخت کشور در زمان ایلخانان مغول، قراقویونلو ها و ابتدای صفویه اشاره میکند و میگوید که بعد از انتقال پایتخت ابتدا به قزوین و سپس اصفهان که بیشتر بخاطر تجاوزات و فشار عثمانی ها انجام گرفت، تبریز اهمیت درجه اول قبلی خود را از دست داد و در واقع بعد از سقوط صفویان و در دوره نادرشاه و سپس کریم خان زند و بخصوص قاجار و شخص عباس میرزا بود که باز به مرکزیت و اهمیت سابق خود برگشت. نیت نویسنده از انتخاب تبریز برای این بررسی، کمکی به درک ما از چگونگی این اوج و ترقی دوباره است که اقشار حاکم و نخبگان خود را بوجود آورده است.

ولی کریستوف ورنر میگوید او در انتخاب شهر تبریز برای تحقیق خود انگیزه شخصی هم داشته است: «برخلاف تصور نسبتا منفی که بعضی از ایرانیان فارسی زبان از تبریز دارند من تبریز و تبریزی ها را فوق العاده خوش رفتار، مهربان و آماده کمک به دیگران یافتم. در این زمینه شاید لازم به تاکید است که بنظر من تبریز در درجه اول شهری ایرانی است، با وجود آنکه زبان مادری کثریت اهالی آن ترکی آذری بود و هنوز هم هست.» ورنر ادامه میدهد: «من در منابعی که در رابطه با دوره مورد بررسی مطالعه کردم هیچ نشانه ای جدی در این شهر در باره هویت دیگری بخاطر قومیت و زبان مردم آن ندیدم. از این جهت من از هرگونه بحث مسئله ملی گرائی (ناسیونالیسم) که در قرن بیستم چنان اهمیت زیادی پیدا کرد خودداری کردم».

ایران شناس معروف هلندی – آمریکائی ویلم فلور نقذ بسیار جالبی در باره کتاب ورنر نوشته که در ایران هم ترجمه و چاپ شده است. فلور مینویسد: «ورنر با نگاهی باریک بین، تاریخ اجتماعی و اقتصادی یک شهر در حال تغییر ایران (تبریز) را توصیف میکند و برای انجام چنین کاری از اسناد منتشر نشده، قرارداد های خرید و فروش، اسناد وقف و دیگر اسناد قانونی و همچنین از یک نسخه خطی منتشر نشده مربوط به تاریخ محلی، به علاوه آثار و منابع فارسی و غربی استفاده کرده است (.. .) ورنر برای تثبیت روش جدید خود، مطالعاتش را بر نقش سرشناسان شهر تبریز در طول سال های ۱۷۴۷-۱۸۴۸ متمرکز میکند زیرا دوره یاد شده اساسا یک گسست عمیق در تاریخ ایران محسوب میشود».

این «گسست عمیق در تاریخ ایران» از نظر داخلی اساسا مربوط به نا امنی و هرج و مرج در پی قتل نادر شاه، دوره کمی آرام تر کریم خان زند، مرحله ملوک الطوایفی و خانخانی، استقرار سلسله قاجاریان و از نظر خارجی مربوط به شورش خان های محلی بخصوص در مناطق حاشیه ای کشور (قفقاز، هرات، قندهار)، دست اندازی ترک های عثمانی در غرب و اوزبک ها در شرق و بخصوص جنگ های ایران و روسیه در اوایل قاجاریه است که منتج به از دست رفتن مناطق شمال ارس و بعضی از مناطق در شمال شرق و شرق کشور گردید. جالب است که تاریخ نویسی رسمی جمهوری آذربایجان با انگیزه های ناسیونالیستی، این دوران هرج و مرج و ملوک الطوایفی در ایران و شورش خان های محلی بخاطر ضعف حکومت مرکزی را «قیام های ملی مردم آذربایجان» و «شروع جنبش های استقلال طلبانه» از حاکمیت ایران مینامد.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

«ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» به عربی منتشر شد

بعضی از دوستان در باره ترجمه عربی کتابچه «ترکان چگونه مسلمان شدند؟» پرسیده اند که جناب دکتر عبدالکریم جرادات زحمت ترجمه اش را کشیده اند. در عمان اردن چاپ شده و مشخصاتش درتصویر زیر هست. بقیه اطلاعات مربوطه را میتوان در فیس بوک از دکتر جرادات گرفت.

«تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» به صورت کتاب صوتی منتشر شد

کتاب جدید عباس جوادی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» به صورت کتاب صوتی با صدای سید ابراهیم تقوی مننتشر شد. این کتاب صوتی روی چند پلاتفرم برای خرید در دسترس قرار دارد. کتاب به مرور روی پلاتفرم‌های بیشتری هم عرضه میشود که لینک آنها روی صفحه‌ی کتاب در سایت «آزادنامگان» قرار خواهد گرفت. اطلاعات بیشتر در این لینک:
https://azadnamagan.com/book/a-history-of-irano-turkic-assimilation/

کتاب کاغذی نیز بزودی منتشر خواهد شد.

فهرست مندرجات:

پیشگفتار. 7

چند توضیح. 19

فصل اول: تا اسلام  21

بستر تاریخی. 23

26 هسیونگ نو و نخستین دولت ترکی

فصل دوم: همسایگی و همگرایی   33

35 دولت های ترکیک

سغدیان و ترکان. 39

اویغورها 42

خزرها 46

فصل سوم: از اسلام تا صفویان   51

اسلام عربی- ایرانی. 53

ز ایران و ترکان و از تازیان. 57

‎سال های 800 پ.م. تا 1000 م. 62

هزارسال پیش… 71

75 مغول ها می آیند

تیمور و دورۀ تیموری. 80

میان دورۀ ترکمنی. 86

قراقویونلوها 89

آق ‏قویونلوها 90

تغییر زبان. 91

«ترک و تاجیک». 94

برآمدن صفویه 95

صفحۀ جدید تاریخ: صفویان. 103

تقسیم شیرینی پیروزی. 104

ایلات دخیل در تأسیس پادشاهی صفویان. 105

فهرست قبایل قزلباش بنا به «دون ژوان ایرانی». 107

تنش ترک و ایرانی. 113

118 درس های چالدرانن

شوخی تاریخ. 120

فصل چهارم: پیوست ‏ها  125

تداوم تاریخی هویت ایرانی در دورۀ ترکان   127

پیش از اسلام 130

نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان. 135

پیچ و خم دورۀ سلجوقی. 139

هویت ایرانی در عهد سلجوقی. 143

دورۀ ایلخانی و تیموری. 147

صفویان و هویت مشخص‌ترایرانی. 152

اختلاط زبان ایرانیان و ترکان   162

168 زبان های کتبی و ادبی

173 زبان ها و لهجه های شفاهی

تاثیر فارسی بر ترکی. 176

تاثیر ترکی بر فارسی. 179

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان   184

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه) 190

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه 195

منابع اصلی. 206

این کتاب، تاریخ طولانی آشنایی، همگرایی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی می‌کند. بیش از هزار سال است که ایرانی‌زبانان و ترک‌زبانان از آسیای مرکزی از مرزهای چین گرفته تا ایران، آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی می‌کنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنایی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد. همچنین افزایش دانش مردم در این زمینه به سود زندگی آرام و مسالمت‌آمیز در همه جوامع منطقه خواهد بود.

کوچ های ارامنه در زمان شاه عباس

دختر ارمنی اهل اصفهان، دوره قاجار

موضوع بر سر نقل مکان و کوچ های ارامنه از زمان شاه عباس کبیر به بعد و علی الخصوص تا حدودا دوران جنگ های ایران و روس در نیمه اول قرن نوزدهم م (۱۸۰۰-۱۸۳۰) است که به ترکیب قومی آذربایجان و قفقاز مُهری ماندنی زده است.

اولا باید این را در نظر گرفت که قفقاز جنوبی (متشکل ازجمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان کنونی) تا جنگ های ایران و روس در قرن نوزدهم کم و یا زیاد، به نوعی تحت تسلط و یا نفوذ ایران بود (بجز بخشی از مناطق غربی قفقاز جنوبی که بعضا به اشغال عثمانی در میامد). هنگامی که ایران امپراتوری متحدی بود قویتر میشد و وقتی در داخل ایران بحران حکومتی و جنگ رخ میداد یعنی دولت مرکزی ضعیف میشد، نفوذ ایران در این منطقه هم مانند دیگر مناطق پیرامون (مانند هرات، مرو و یا قندهار) کمتر میگردید و در این مناطق شورش رخ میداد. در چنین مواردی، این مناطق اگر زورشان میرسید، اعلان استقلال میکردند و یا با کمک همسایگان از تابعیت ایران سرپیچی مینمودند.

سرنوشت سلسله محلی زیاداوغلی ها که یک طایفه قاجار بودند و از طرف شاه اسماعیل به حکومت گنجه منتصب شده بودند و همچنین سرگذشت آخرین خان گنجه جوادخان زیاداوغلی که تا آخرین لحظه به ایران وفادار ماند و بالاخره از طرف روس ها به قتل رسید و خانواده اش به ایران گریختند، از این جهت بسیار آموزنده است.

و اما همزمان با فراز و سپس فرود نفوذ ایران در قفقاز، تناسب سهم ارامنه در جمعیت ایران (و بخصوص آذربایجان ایران وجلفای اصفهان) از طرفی و قفقاز از طرف دیگر تغییر یافت.

شاه عباس صفوی در قرن هفدهم (حوالی ۱۶۳۳ م) در بحبوحه جنگهایش با عثمانی، حدودا ۶۰ هزار خانواده ارمنی (تقریبا ۳۰۰-۳۵۰ هزار نفر) را از قفقاز جنوبی به حوالی اصفهان (که بعدا «جلفای اصفهان» نام گرفت) و دیگر مناطق ایران فرستاد، تا آنها را از حملات عثمانی ها دور کند و از سوی دیگر در حکومت خود از آنها همچون وزنه ای در مقابل ایلات شاهسون که قدرتشان بسختی قابل کنترل شده بود، استفاده نماید. به هر تقدیر ظاهرا در زمان شاه عباس اول تا شاید سال ها بعد، از جمله در زمان عباس میرزای قاجار، ارامنه از وضع نسبتا مناسبی در ایران برخوردار بودند، در حالیکه در زمان پادشاهان متعصب وضع آنان نا مناسب ترمیشد، اما ظاهرا وضع و حقوق آنها در ایران نسبت به موقعیتشان در سرزمین عثمانی بهتر بوده است (گرگوریان). در نتیجه این مهاجرت تعداد ارامنه ایران در مدت کوتاهی به سرعت افزایش یافت، در حالیکه جمعیت ارامنه قفقاز تقلیل پیدا کرد.

اما دویست سال بعد با قدرت یابی روسیه مسیحی و ارتدکس در مقابل ایران مسلمانی که فوق العاده ضعیف شده و در هرج و مرج فرورفته بود، اوضاع جمعیتی ایران و همچنین قفقاز جنوبی تغییر یافت. ایران قاجاریه در دو جنگ با روسیه مجبور به امضای دو قرار داد گلستان (۱۸۱۳) و ترکمنچای (۱۸۲۸) گشته، طبق این دو قرار داد تقریبا حاکمیت تمام قفقاز جنوبی را به روسیه داد.

در این مناقشات، دین هم در تعیین موضع اقوام نقشی مهمی داشت، اگرچه ظاهرا تعیین کننده اصلی سمت و سوی جنگ نبود. در حالیکه ارامنه در کلّ از هم مذهبان مسیحی – ارتدکس خود یعنی روس ها حمایت کردند که به یک امپراتوری در حال پیشرفت تبدیل شده بود، مسلمانان قفقاز تا جائیکه میتوانستند، جانب هم کیشان مسلمان و شیعه مذهب خود یعنی ایرانی را گرفتند که دیگر یک امپراتوری در حال زوال بود. بعد از مدتی مقاومت مسلمانان قفقاز هم خاتمه یافت و روسیه حاکم تمام قفقاز شد.

بعد از جنگ های ایران و روس از مجموع ۴۰۰ هزار نفر ارامنه ایران فقط ۱۰۰ هزار نفر در ایران ماند. ۳۰۰ هزار ارمنی باقیمانده به قفقاز یعنی ولایات قره باغ، ایروان، نخجوان، گنجه، شیروان و تفلیس کوچیدند و بدین ترتیب تعداد کل ارامنه قفقاز به حدود ۵۰۰ هزار نفر رسید (بورنوتیان). اکثریت بزرگ مردم مسلمان قفقاز جنوب-شرقی ترک زبان بود. در آن دوره آنها در مجموع «مسلمان» و «تاتار» نامیده میشدند (امروزه به آنها آذری و یا آذربایجانی گفته میشود)، اما اقلیتی عبارت از کُرد ها و فارسی زبان ها هم جزو مسلمانان منطقه بودند.

موج دوم و بزرگ کوچ ارامنه به قفقاز در زمان جنگ اول جهانی و بعد از شکست کوشش های تشکیل یک دولت ارمنی در جنوب شرق ترکیه امروز و علی الخصوص پس از فاجعه کشتار ارامنه درسال ۱۹۱۵ در باقیمانده امپراتوری عثمانی صورت گرفت. در نتیجه این دو مهاجرت بزرگ تعداد ارامنه در قفقاز جنوبی جهش پیدا کرد وتغییرات جدیدی در تناسب جمعیتی منطقه ایجاد کرد.

منابع
Rezvani, B.: The Irano-Russian Wars’ Ethno-Demographic Consequences in The South Caucasus. University of Amsterdam, 2011
Bournoutian, G.: Armenians in Nineteenth-Century Iran. In: Chakeri, C. (ed.): The Armenians of Iran; Cambridge MA, 1998
Gregorian, V.: Minorities of Isfahan: The Armenian Community of Isfahan. In: Chakeri, C. (same)

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

قبیله گرایی در تاریخ ایران

سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، یکی از سران ایل ترکمن «تکه لو» در زمان کشاکش صفوی و عثمانی بسیار آموزنده و عبرت آمیز است. طایفه اولاما خان هنگام کوچ و اسکان ایلات و قبایل ترکمن از آسیای میانه به سوی غرب، در آناتولی شرقی سکونت گزیده بود. عثمانی به اولاما خان و قبیله اش مقدار معینی زمین داده بود و در مقابل، اولاما خان با عنوان «سپاهی» یکی از فرماندهان اردوی عثمانی در شرق آناتولی بود و هر وقت لازم می آمد، با افراد قوم و قبیله اش در صفوف اردوی عثمانی و در مقابل لشکریان کشور همسایه یعنی ایران صفوی می جنگید. زمانیکه سلطان عثمانی این زمین ها را به دلایلی که نمیدانیم از دست اولاما خان گرفت، اولاماخان به قیام معروف «شاه قلی» بر ضد عثمانی پیوست، اما به دلیل شکست، به ایران پناه برد. شاه اسماعیل صفوی از اولاما خان استقبال نموده، او را به مقام والی و یا فرماندار آذربایجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوی باز شورش کرد و همراه با ایل و تبارش به عثمانی پناه برد. این بار سلطان سلیمان قانونی در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والی ولایت کُردنشین بیتلیس در جنوب شرق ترکیه تعیین کرد. این همان اولاما خان است که بیست سال بعد در زمان سلطان سلیمان قانونی در صدر قشون های عثمانی که آذربایجان و تبریز را اشغال کردند، وارد تبریز شد.

این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمانی به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال ۱۵۳۴ م. ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود، استفاده کرده، وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود. شمس الدین خان حاکم بیتلیس شد، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف ایران تعیین شده بود، در نهایت با عثمانی توافق کرده، به بیتلیس بازگشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.

جالب نیست؟ خان های قبایل ترکمن و کُرد صرفنظر از اینکه سنی یا شیعه بودند، در کشاکش صفوی و عثمانی وابسته به اینکه از کدام طرف امتیازی دریافت میکنند، صف و وفاداری های خود را عوض میکردند. اکثرا حتی معلوم نبود که آیا در این تغییر و تحولات در صف بندی آنها، مذهب اعضای قبیله ها هم متناسب با اینکه رئیسان قبیله در طرف ایران یا عثمانی ایستاده اند، عوض میشده یانه.

عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قرا قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند، به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی درآمدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند. (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری های متغیر آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان، لرستان، بلوچستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.

امپراتوری بزرگ ایران قبل از اسلام هم با رقابت و جنگ در داخل و هم به کمک توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها میسر بود. بعد از قبول اسلام، ایران برای چندین قرن متوالی تحت حاکمیت خلافت امویان و عباسیان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ایلات و قبایل مختلف سرزمین ایران برای تثبیت حاکمیت محلی خود، هم بین همدیگر و هم با دیگر قدرت های محلی رقابت میکردند و در عین حال کوشش مینمودند با حاکمین اصلی در دمشق و بغداد رابطه خوبی داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمین و حکومت های محلی با حکومت خلفا و نمایندگان محلی آنان به جنگ و گریز میکشید.

۵۰۰ سال پیش یعنی در قرن شانزدهم میلادی کسانی که سلسله صفوی را بر سر کار آوردند، اساسا قبایل ترکمن مانند شاملو، تکلو، ذوالقدر، استاجلو، وارساق، افشار، قاجار و دیگر قبایل بودند که نیروی رزمنده و نظامی صفوی و بدنه اصلی «قزلباشان» را تشکیل میدادند. آنها با جنگجوئی ملهم از تشیع به عنوان مذهب رسمی دولت نوین ایران، باعث تثبیت صفویان در مقابل ترک های عثمانی در غرب و اوزبک ها در شرق و احیای دولت – ملت ایران شدند. اما این خدمت آن ها قیمتی هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» دیدیم، زمانی که دولت مرکزی خواست های یک رئیس قبیله و یا فرمانده نظامی مهم را برآورد نمیکرد و یا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداری و صف آن شخص و همراه با او قبیله اش عوض میشد.

اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند، اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود، نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قرا گؤزلو، فارس و عرب زیاد بود. اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند، نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری، بلکه ظاهرا با نیت بهره گیری از مقام و جمع کردن ثروت بود.

با این ترتیب عنصر ایلات و قبایل و شرکت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکیم میکرد، اما از سوی دیگر قدرت دولت مرکزی را تضعیف مینمود و آن را به اراده و سیاست قبیله ها و روسای آنان وابسته میکرد. ثبات و آرامش سیاسی کشور همیشه شکننده بود و از سوی دیگر غالبا بخاطر همین نقش مهم قبیله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از یک دولت مرکزی و کشور منسجم مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روسای قبایل محلی را مسئول این منطقه ها میکرد (و اگر نمیکرد و یا آنها را کنار میگذاشت، با عصیان قبیله ها روبرو میشد و میبایستی آن ها را سرکوب مینمود). از سوی دیگر در این شرایط، دولت مرکزی مثلا در فلان منطقه فلان ولایت کردستان و یا آذربایجان که فلان خان در آنجا حکمرانی میکرد، نفوذ چندانی نداشت که برخلاف خواست آن خان کاری انجام دهد.

رابطه اصلی خان و رئیس ایل و قبیله با دولت مرکزی آن بود که دولت مرکزی خان را آزاد میگذاشت که در منطقه خود حکومت کند و از مردم خراج و مالیات بگیرد. در مقابل او بخش معینی از این در آمد خود را به عنوان مالیات به دولت مرکزی میپرداخت و سالانه در فرصت های گوناگون مانند سال نو پیشکشی به پادشاه و دولتمداران مرکز میفرستاد و در صورتی که لازم میشد، تعداد معینی از افراد مسلح خود را به لشکریان دولت مرکزی «قرض میداد».

با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و لشکری در کشور، بسیاری از سران ایلات، عشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند، سرکوب شدند، اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. افسانه محبوبیت «اسماعیل خان سمیتقو» در کردستان و ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شلیل» که از آن طریق ایلات به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی تشویق میگردیدند، از همین دوره رضاشاه باقی مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند، بهره جویی سیاسی مینمودند.

گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت در داخل و به خارج کشور، وزنه عشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته، اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.

منابع

Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

بستر تاریخی حکومت «ملی» و«فرقه دموکرات» آذربایجان

«الوداع، دوستان محترم ما!»، از مقاله ای در روزنامه «آذربایجان»، ارگان «فرقه دمکرات» در جریان خروج
نیروهای شوروی از ایران

بستر تحولات

امروزه 82 سال پس از تجربه اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ شوروی، تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان» به دستور حزب کمونیست شوروی، ابتکارات پر پیچ و خم دیپلماسی ایران و فشار قدرت های غربی، در نهایت خروج قوای شوروی از ایران و در فاصله کوتاهی فروپاشی به اصطلاح «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» و بیش از سی سال پس از افشای اسرار نهان حزب کمونیست شوروی چه چیز مهم دیگری مانده که درباره این بُرش از تاریخ ایران گفته نشده باشد؟

بررسی جزئیات بیشتر تاریخی و سیاسی این موضوع پیوسته جالب بوده و جالب خواهد ماند. اما بستر اصلی این تحولات، امروزه دیگر بر همگان روشن است، یا باید روشن باشد، حتی اگر بعضی ها با پافشاری بر معتقدات قبلی خود و یا احساساتی برانگیخته از شرایط امروز (که بستر سیاسی و اجتماعی مختلفی نسبت به 82 سال پیش دارند)، موضوعاتی مانند آموزش زبان مادری یا درک بلشویستی از به اصطلاح «ستم ملی» را با توسل به اشغال خارجی و تجربه تلخ «فرقه دمکرات» برای شرایط کنونی ایران نسخه برداری کنند.

تاریخ، تجربه اتحاد شوروی و «فرقه دمکرات آذربایجان» را تکرار نخواهد کرد. یقینا هیچ کدام از تجربه های دیگر تاریخ معاصر و قدیمی تر ایران نیز عینا تکرار نخواهد شد، در حالی که هم از تجربه «فرقه»، هم از انقلاب مشروطه و تجربه های پیش تر از آنِ ایران و منطقه و جهان میتوان و باید آموخت. اما این آموزش برای گرفتن عبرت و درس از گذشته است، نه کپی برداری از آن.

آیا بدون شرایط جنگ جهانی دوم و اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ جریانی مانند «فرقه دموکرات» می توانست به وجود بیاید؟ «فرقه» چه زمانی واز طرف چه کسانی دقیقا طرح ریزی گردید و به کارزار فرستاده شد و در چه زمانی و به دنبال کدام تحولات فروپاشید؟ آیا این، آنگونه که خود «فرقه» ادعا می کرد، جریانی «ملی» برای زبان مادری و «دموکراسی» برای مردم آذربایجان در مقابل حکومت مرکزی تهران بود یا این که «فرقه» با ارتش سرخ آمد و به دنبال خروج نیروهای شوروی به ناچار در اسرع وقت متلاشی گردید؟ آموزش زبان ملی یا خودمختاری در بستر این تحولات کدام نقش ابزاری را برعهده داشتند؟

هر که اسیر جزء شود و کل را نادیده بگیرد، درخت را ببیند و از دیدن جنگل پرهیز نماید، به ناچار تجربه های تلخ تری را از سر خواهد گذراند. هر کس بخواهد در رابطه با تجربه «فرقه دموکرات» تاملی کند و از آن برای امروز خود درسی بگیرد، به ناچار باید با رئوس اصلی این بُرش تاریخ ایران و آذربایجان یعنی یک «گاهشمارِ» دست کم کوتاه این دوره آشنا باشد و، نه فقط آشنا باشد، بلکه مسائل مربوط به این موضوع را در آن چارچوب در نظر بگیرد.

از این جهت هرگونه بحث در مورد تجربه و جزئیات مربوط به تجربه تاریخی «فرقه دمکرات آذربایجان»، صرف نظر از اینکه تمایل و عقیده شخصی هر شخص یا گروه چیست، چیزی جز کجراهه و زمینه سازی برای تکرار تجارب تلخ گذشته نخواهد بود،

و از این جهت لازم است قبل از هرگونه اندیشه و بحث در مورد «فرقه دمکرات آذربایجان» رئوس اصلی این بستر را دانست و چیزی را به صورت انتزاعی و مستقل از این چارچوب بررسی ننمود.

گاهشمار یا بستر تاریخی حکومت و «فرقه دموکرات آذربایجان»

3 شهریور 1320 / 25 اوت 1941 /// اشغال شمال و جنوب ایران از طرف قوای شوروی و بریتانیا؛ آذربایجان زیر اشغال ارتش سرخ؛ استعفای اجباری رضا شاه پهلوی؛ آغاز سلطنت محمد رضا شاه پهلوی.


(حدود چهار سال بعد) 15 تیر 1324 / 6 ژوئیه 1945 /// فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی با امضای استالین در باره تاسیس «فرقه دموکرات» در آذربایجان و جزئیات کار آن.


(حدود سه ماه بعد) 12 شهریور 1324 / 3 سپتامبر 1345 /// تاسیس «فرقه دموکرات آذربایجان».


(حدود سه ماه بعد) 21 آذر 1324 / 12 دسامبر 1945 /// تاسیس حکومت فرقه در تبریز به رهبری «باش وزیر» (نخست وزیر) جعفر پیشه وری.


(حدود سه ماه بعد) 15 فروردین 1325 / 4 آوریل 1946 /// امضای قرارداد قوام-سادچیکوف مبنی بر خروج نیروهای شوروی از ایران، تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی و مسئله داخلی ایران بودن موضوع فرقه.


(حدود یک ماه بعد) 17 اردیبهشت 1325 / 7 مه 1946 /// نامه استالین به پیشه وری مبنی براینکه نیروهای شوروی ناچار به ترک ایران هستند.


(یک روز بعد) 18 اردیبهشت 1325 / 8 مه 1946 /// تکمیل خروج همه نیروهای شوروی از ایران.
آغاز فروپاشی «حکومت ملی» و «فرقه دموکرات آذربایجان» (تا 21 آذر 1325)


(حدود هفت ماه پس از خروج قوای شوروی) 17 آذر 1325 / 8 دسامبر 1946 /// نامه پیشه وری و رهبری فرقه به رهبری شوروی به عنوان آخرین تقلا و درخواست کمک از مسکو.


(سه روز بعد) 20 آذر 1325 / 11 دسامبر 1946 /// گریختن پیشه وری و رهبری «فرقه دموکرات» به باکو.


(یک روز بعد) 21 آذر 1325 / 12 دسامبر 1946 /// سقوط حکومت «فرقه دموکرات» پس از یک سال.


(یک روز بعد) 22 آذر 1325 / 13 دسامبر 1346 /// نیروهای ارتش ایران وارد تبریز می شوند. احیای دولت داری ایران در آذربایجان (و کردستان ایران).


در عرض یک سال بعد انتخابات مجلس شورای ملی ایران تشکیل می شود. مجلس با ابتکار و پشتیبانی قوام و رای اکثریت نمایندگان، قرارداد قوام-سادچیکوف را «بلا اثر و کان لم یکن» اعلام میکند.

۲۱ آذر: آفتاب آمد دلیل آفتاب

سربازان شوروی در خیابان های تبریز، تابستان 1941، 1320

آیا تاسیس حکومت فرقه دموکرات در ۲۱ آذر ۱۳۲۴  چیزی «خودجوش» و نتیجه «خواست» و «مبارزه» مردم آذربایجان بود و یا اینکه این حکومت توسط  شوروی طرح ریزی و سازماندهی شد و با تکیه بر ارتش شوروی که شمال ایران را در شرایط جنگ جهانی دوم اشغال کرده بود تاسیس یافت و یک سال بعد به دنبال تخلیه ایران از سوی ارتش شوروی، حکومت فرقه نیز سقوط کرد؟

جواب این سوال تا سی سال پیش اغلب با تفسیر و گمانه زنی همراه بود. اما امروزه با بررسی اسناد سابقا سرّی اتحاد شوروی جای شک و شبهه ای نمی ماند. دیگر جای بحثی باقی نمانده است.

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری در آذربایجان (و قاضی محمد در کردستان) چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

اسنادی که  ۵۰ سال با مُهر «فوق العاده سرّی» در صندوق های حزب کمونیست و وزارت خارجه شوروی در مسکو و باکو خاک می خوردند، به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال حزب کمونیست در دسترس مطالعه عموم قرار گرفتند. صد ها سند مربوط به فرقه و حکومت یکساله پیشه وری هم در میان همین اسناد  بود.

با تکیه بر همین اسناد، امروزه با اطمینان میتوان گفت: بله میدانیم که چه شد و چگونه شد. میدانیم که فرقه دموکرات آذربایجان  و حکومت آن با برنامه ریزی، مدیریت و بودجه حزب کمونیست شوروی بوجود آمد، با تکیه به آن و ارتش شوروی در آذربایجان ایران یکسال حکومت کرد و بدنبال فشار آمریکا و بریتانیا بر شوروی برای تخلیه ایران و ثانیا توافق تهران و مسکو برای قرارداد مشروط نفت شمال، قوای شوروی از ایران خارج شدند، حکومت فرقه فروریخت و رهبران و کادر های آن به شوروی پناه بردند. این دیگر ادعا نیست. واقعیتی ثابت شده است.

حالا دیگر میتوان اینها را از زبان رهبری حزب کمونیست و خود استالین هم شنید.

از میان صد ها سند مربوط به روابط ایران و شوروی در زمان جنگ جهانی دوم، اشغال ایران و  حکومت یکساله فرقه دمکرات در آذربایجان، سه سند به روسی و یک سند به ترکی آذری احتمالا مهمتر  و گویا تر از دیگران هستند.

اسناد روسی عبارتند از: (۱) فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی یعنی رهبری عالی شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)، (۲) دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و (۳) نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد معروف قوام–سادچیکوف در تهران (چهارم آوریل ۱۹۴۶) که  تخلیه  آذربایجان از سوی ارتش شوروی در مقابل امتیاز مشروط نفت آذربایجان ایران به مسکو را تایید میکرد (هشتم مه ۱۹۴۶).

سند چهارم که به ترکی آذری است، عبارت از نامه سید جعفر پیشه وری رئیس فرقه دموکرات آذربایجان و «نخست وزیر» حکومت یکساله فرقه و برخی رهبران دیگر فرقه به استالین و رهبری شوروی است که در هفدهم آذر ۱۳۲۵ یعنی چهار روز مانده به سقوط حکومت فرقه، از رهبر شوروی کسب تکلیف می کند و در  واقع شکوائیه ای است همراه با درخواست اسلحه و حتی طرح اینکه فرقه می تواند استقلال آذربایجان از ایران را اعلام کند.

فرمان استالین در باره ۲۱ آذر

متن زیر بخشی از قرار «فوق العاده سرّی» دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میرجعفر باقروف با تیتر «دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی» (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) است که در پایان از سوی استالین امضاء شده است (۱).

این فرمان در دو نسخه اصلی تهیه و صادر شده است:

نسخه اصلی یکم («نسخه مسکو»)  به مولوتوف، بریا، باقروف فرستاده شده و صورت آن به بولگانین، میکویان، یودین، کروتیکوف و زوروف (همگی از اعضای کمیته مرکزی حزب) ارسال گشته است. این نامه در آرشیو حزب کمونیست در مسکو مانده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه»

RGASPI

شامل شده که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کومسومول را در بر می‌گیرد. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-148

نسخه دوم («نسخه باکو») مستقیماً و فقط به میر جعفر باقروف دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان فرستاده شده است. محل نگهداری کنونی این سند «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی آذربایجان» در باکو

Azerbaijan State Archive of Political Parties and Social Movements, GAPPOD

و شماره و مشخصات این سند در آنجا این است:

GAPPOD AzR, f. 1, op. 89, d. 90, ll. 4-5

همین سند است که از سوی گاری گلدبرگ برای «مرکز مطالعات جنگ سرد موسسه وودرو ویلسون» (واشنگتن) به انگلیسی و توسط عباس جوادی (با کسب اجازه از «مرکز ویلسون») از انگلیسی (با مقایسه با روسی) به فارسی ترجمه شده است که ملاحظه می‌کنید.

هر دو نسخه را پژوهشگران دیگر از جمله فرناند شاید راینه نیز مستقلا مشاهده و بررسی کرده اند. بدنه اصلی هر دو سند یکی است اما متن مختصر پیش از تیتر و نام‌های توزیع در دو سند تا حدی فرق دارند.

و اما بخش هایی از این سند:

«دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی»

فوق‌العاده سرّی

به: رفیق باقروف

اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی

۱. در نظر بگیرید که توصیه می‌شود به کارهای مقدماتی برای تشکیل یک ولایت («اوبلاست») خودمختار ملی آذربایجان در چارچوب دولت ایران شروع شود که صاحب اختیارات وسیع باشد. در عین حال در استان‌های گیلان، مازندران، گرگان و خراسان هم یک جنبش تجزیه طلبانه سازماندهی شود.

۲. در آذربایجان جنوبی فرقه‌ای دمکرات با نام «فرقه («حزب») دمکرات آذربایجان» با هدف رهبری جنبش تجزیه طلبانه ایجاد شود. ایجاد فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی باید همزمان با تجدید سازماندهی شاخه آذربایجان حزب توده ایران باشد و طرفداران جنبش تجزیه طلبانه از تمام طبقات مردم را به آن جلب کند.

۳. فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدایی طلبانه و ایجاد یک ولایت خودمختار ملی کُرد انجام شود.

۴. درتبریز گروهی از کارگران مسئول برای رهبری جنبش تجزیه طلبانه را تشکیل داده به آنها وظیفه هماهنگ کردن («برقراری تماس») کارشان با سرکنسولگری اتحاد شوروی در تبریز را بدهید. سرپرستی عمومی این گروه به عهده باقروف و یعقوبوف است.

۵. طرح ریزی کار مقدماتی در رابطه با برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم ایران در آذربایجان جنوبی و همچنین انتخاب نمایندگان طرفدار جنبش تجزیه طلبانه به کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) (باقروف و ابراهیموف) سپرده شود. کار مزبور تحت این شعارها انجام خواهد شد:

الف – تقسیم اراضی دولت و مالکان بزرگ به دهقانان و دادن وام‌های دراز مدت به دهقانان،

ب – از بین بردن بیکاری از طریق احیا و گسترش کار در موسسات و در عین حال از طریق ساختن راه‌ها و دیگر کارهای اجتماعی،

ج – بهبود خدمات اجتماعی و تأمین آب از طریق لوله کشی،

د – بهبود بهداشت اجتماعی،

ه – استفاده حداقل ۵۰ درصد مالیات دولتی برای نیازهای محلی،

و – حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خودگردان محلی،

ز – بهبود چشمگیر روابط شوروی و ایران.

(و الخ…)

ششم ژوئیه ۱۹۴۵

دفتر سیاسی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی

(امضاء) استالین

میدانیم که طبق برنامه، در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری در تبریز تاسیس یافت و در ۲۱ آذر همان سال به اصطلاح «مجلس ملی» آذربایجان تشکیل شد و «حکومت ملی» آذربایجان با رهبری پیشه وری شروع به کار کرد. استاندار حکومت مرکزی سلب وظیفه گردید و پادگان های ارتش و ژاندارمری از سوی «فدائیان» فرقه خلع سلاح شدند. دولت و ارتش ایران در شرایط اشغال شوروی قادر به مداخله نبود.

من در عین حال به سند دومی نیز دسترسی پیدا کرده ام که نشان می‌دهد سه تا شش ماه بعد از همین فرمان استالین مبنی بر ایجاد یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران از تاریخ ششم ژوئیه ۱۹۴۵، همان مرکز رهبری حزب کمونیست شوروی باز به دستور استالین در این فرمان تغییرات «کوچکی» داده و در تاریخ هشتم اکتبر همان سال با ارسال «ضمیمه» ای به آن فرمان تأکید کرده است که از آن تاریخ به بعد «وظیفه اصلی» فرقه دمکرات آذربایجان ایران باید نه «تجزیه طلبی» بلکه «خودمختاری ملی» آذربایجان در «چارچوب دولت ایران» باشد. ترجمه بخش مورد نظر آن ضمیمه به فرمان ششم ژوئیه چنین است:

«وظیفه اصلی فرقه دمکرات آذربایجان ایران، تاسیس خودمختاری ملی آذربایجان از طریق مؤسسه‌های خود مدیریتی دموکراتیک در چارچوب دولت ایران تعیین شود. در قرار کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی مورخه ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ تغییرات معینی داده شود و به تصویب برسد که جنبش‌های تجزیه طلبانه در ایالت‌های آذربایجان ایران، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و کردستان شمالی صلاح نیست.»

در پایان این «ضمیمه» کلمات «کاتب (دبیر کل حزب، م) ژوزف استالین» با دست نوشته شده است. مشخصات این سند در مرکز نامبرده مسكو چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-1 [52-183]

از همان آغاز

در واقع مشکلات فرقه از همان تشکیل حکومت فرقه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۴ شروع شده بود. طی دو سه ماه بعد از فرمان ژوئيه، هم حکومت ایران و هم واشنگتن و لندن دچار اضطرابی فزاینده در باره ادامه حضور قوای شوروی در آذربایجان ایران گشته  چندین بار به شوروی ها خاطر نشان کرده بودند که آن ها باید به عهدنامه متفقین از سال ۱۹۴۱ عمل کرده نیروهای خود را از ایران خارج نمایند. آنها ارتش اشغالگر همسایه را تکیه گاه اصلی فرقه دمکرات می شمردند. و لیکن مسکو بطور حیرت انگیزی ضمن رد این قبیل اتهامات مدعی میشد که «نمایندگان شوروی و مقامات نظامی شوروی در حیات سیاسی داخلی استان های شمالی (ایران) کوچکترین مداخله ای نداشته و ندارند» (۲).  این درحالی بود که هاری ترومن رئیس جمهوری آمریکا در بهار سال ۱۹۴۵ به دنبال آن همه هشدارهای  غرب، در باره مسکو می گفت: «گمان نمی کنم بیش از این به بازی مصالحه ادامه داده شود… باید تا زمانی که با خواسته های ما همراهی نکرده اند از شناسائی رومانی و بلغارستان خودداری کنیم. باید مواضع خود را در قبال ایران به صورتی کاملا غیر مبهم آشکار سازیم… از این بازی کودکانه شوروی ها خسته شده ام (۳).

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز در حالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور می نمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورد.  در مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه رفتاری مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

و چنین هم شد.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمی توانست تحت اشغال باشد و بنابراین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک می کردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا میکرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارند.  تا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بیخبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکواز «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

فرمان استالین از ششم ژوئیه 1945، ص یکم، نسخه مسکو
صفحه دوم و پایانی فرمان استالین با امضای او

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) یعنی یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح مي دهد. تا آن زمان باور عمومى بر آن بود كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروی بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ایران قدرت ایستادگی را از دست داده و متلاشي شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار میرود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» موسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد.

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند در آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

AVP RF, AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

پشت جلد مجله نوایا ای نویشایا ایستوریا چاپ مسکو
آغاز نامه استالین به پیشه وری
نامه استالین به پیشه وری، ادامه
پایان نامه استالین به پیشه وری با امضای استالین.

و اما بخش هائی از نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما در بررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

(…)

مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقی مي ماندند شما مي توانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نمي توانستيم نيروهاى شوروى را در ايران نگه داريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكايي ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آن صورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيروهای آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروها را از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيايي ها و آمريكايي ها بگيريم (…)

(…) تا مدتي كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهي يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما مي بايست ايران را ترك مي كردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه برای حفظ خود و حكومتش بعضی اصلاحات دموكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهای دموكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطي چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوی نمائيم و زمينه اى براى ادامه دموكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم (…)

(…)

ى. استالين

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، سلام الله جاوید و غلام یحیی دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود در مقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظر داشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما به راحتی قادریم این اسلحه ها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آن را شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی به حساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:

АВПРФ, ф.

۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱–۷

Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵)  می گوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨– ۲٣۰) وجود دارد:

AR SPIHMDA

f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨–۲

پرده آخر

به دنبال خروج نیروهای شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب می شدند. نیروهای فدائی» هم می بایست به تدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بود – چه از طریق تحویل مسالمت آمیز قدرت فدائیان و چه  زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم می شد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری می داشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلام استقلال کنند.

حکومت فرقه دموکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دموکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» می خواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایران!» خاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

اکثر رهبران بلندپایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۷).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ می رسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن می گفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۸) در حالی که یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دموکرات ها» خبر می داد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بی مورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته می شود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری در یازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتومبیل در آذربایجان شوروی کشته شد. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده می کرده است.

قضاوت درباره اینکه اتحاد شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان خوب و یا بد کرد،  می تواند بسته به جایگاه سیاسی و عقیدتی هر کس فرق کند. اما برخلاف بیست سال پیش، در مورد چند و چون تاسیس فرقه و حکومت یکساله آن در آذربایجان دیگر نمی توان شک و شبهه کرد، مگر اینکه از روی عناد و یا تعصبی غیر جدی، وجود و یا اعتبارده ها و صد ها سندی را که دیگر در دسترس عموم قرار گرفته اند، مورد تردید قرار داد. این اسناد به روشنی ثابت می کنند که که حکومت یکساله فرقه دمکرات آذربایجان زیر بال دولت و ارتش شوروی بر سر کار آمد و وقتی نیروهای شوروی ایران را ترک کردند، حکومت فرقه نیز متلاشی شد. با این ترتیب حکومت فرقه هر چه بود، به هرحال طوری که خود این حکومت و حامیان آن در باکو و مسکو ادعا می کردند، «حکومت ملی» نبود.

————————–

زیرنویس ها

(۱) برای مطالعه متن کامل اسناد و بررسی منابع مربوطه لطفا به همین تارنمای «چشم انداز»، دفتر «از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر» مراجعه کنید.

(۲) شاید راینه، فرناند: استالین و تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان، در: گفتگو، 1386. این، ترجمه بسیار کوتاهی از اصل انگلیسی این اثر («استالین،باقروف و سیاست های شوروی در ایران در سال های 1939-46»، سال 2000، دانشگاه ییل آمریکا) است که در واقع تز دکترای خانم شاید راینه است و هنوز بصورت کتاب کامل چاپ نشده است. این نوشته که عبارت از تقریبا 400 صفحه است، بنظرم کامل ترین و دقیق ترین بررسی ماجرای «فرقه دمکرات آذربایجان» بشمار میرود.

(۳) شاید راینه، همانجا.

(۴) مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملی–دموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نویافته)، تارنمای «اخبار روز».

(۵) حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383.

(۶) اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184.

(۷) ۱۸۴–۱۸۶ اتابکی، همانجا.

(۸) اتابکی، همانجا.more-e1497357658356

این غربتِ آمال…

یحیی کمال بیاتلی (1930؟-1984)

Bu emel gurbetinin yoktur ucu

Daimâ yollar uzar, kalp üzülür.

Ömrü oldukça yürür her yolcu,

Varmadan menzile  bir yerde ölür.

— Yahya Kemal Beyatlı

این غربتِ آمال ندارد مرزی،

دائم

راه ها بی پایان،

دل پر از حسرت و غم.

هر مسافر، رهرو

تا نفس دارد،

راه می پیماید

تا که بی آنکه به منزل برسد،

جائی،

وقت واپس نفسش می آید.

(یحیی کمال بیاتلی، از شعر «سلطان مه لقا»، ترجمه ع. جوادی)

معجز شبستری و شعر «عمه» او

میرزا علی معجز شبستری

در چهار فایل صوتی (اُدیو): زندگی و دوره تاریخی میرزا علی معجز شبستری در سال های 1873 تا 1934 و شعر «عمه»ی او در حکایت اوضاع فقر و کساد اقتصادی و وضع زنان…

افشارها و قاجارها، آئینه ملت ایران

دختری از ایل افشار

در باره چند شخص و خانواده شنیده و خوانده ایم که نام خانوادگیشان افشار، بیات، قاجار، بهارلو، جهانشاهلو، شاملو، قاسملو، قشقائی، دوللو، مقدم، بیگدلی، آینالو و یا قره چورلو باشد؟ تصور میکنید چند هزار خانواده آنها هستند که شما اسمشان را نشنیده اید و چند صد هزار و یا چند ملیون نفر از آنها با افراد دیگر ازدواج کرده و یا همینطور نام خانوادگیشان را عوض کرده اند؟

احتمالا نه همه، بلکه تنها یکی دو نفر از اجداد پیشینگان آنها، روزی روزگاری، حدود هزار تا پانصد سال پیش، از ایلات و عشایر ترک زبانی بودند که از آسیای مرکزی بتدریج به افغانستان، ایران، قفقاز، ترکیه و عراق و حتی سوریه و مصر کنونی رفته اند. اکثریت بسیار بزرگ آنان در همان سرزمین ها اسکان یافته و با مردم محلی آمیخته اند، در حالیکه تعداد بسیار کمترشان هنوز زندگی ایلاتی و عشایری دارند.

احتمالا در پوست و گوشت و خون همه ما، اثری، رد پائی از آن قبایل، ایلات و عشایر هست – بین کسانی که در شهر ها و شهرستانها و حتی روستا ها زندگی میکنند کمی بیشتر و بین کسانی که بصورت گروه های منزوی در کوهستان و مناطق بسیار دور افتاده زندگی میکنند کمی کمتر.

آیا کسی که نامش «افشار» است میتواند امروز بعد از هزار سال بگوید «من از آسیای مرکزی هستم»؟ واقعیت اینست که نه چندان. شاید بعد از این همه اختلاط و آمیزش، تنها مشخصه بسیار کوچکی از نیاکان مزیور هنوز در ترکیب ژنتیک او باقی مانده است. اما در این چندین و چند صد سال، او چیز دیگری شده است: «میکس» جدیدی که نتیجه اختلاط اعقاب و اجدادش با صد ها و هزاران نفر از اقوام و مردم بومی و یا غیر بومی دیگر است. بنا براین او و ملیونها انسان دیگر مانند او در شرایط و محیط جدید زندگی به چیز جدیدی تبدیل شده اند، رنگ و ساخت سر و چشم و بدنشان شاید عوض شده، شاید هم نشده است. شاید امروزه زبانشان فارسی یا کُردی یا ترکی است، شاید مذهبشان شیعه و یا سنی، بهائی یا مسیحی است. اما همه آنها مشخصاتی دارند که همه آنها را بصورت یک انسان، یک فرد و عضو جامعه جهانی و در عین حال عضو یک گروه بزرگ «ملی» و سیاسی در می آورد که به آن «ایرانی» میگویند.

این، سرگذشتی هزار ساله است. سرگذشت هرکدام از این ایلات از جمله افشار ها و قاجاریان چکیده دیگری از سرگذشت بزرگ تر یک ملت، ملت ایران است. تاریخ ایران تاریخ مهاجرت، اسکان و آمیزش ایلات و عشایر مختلف با مردم بومی است، در حالیکه خود مردم «بومی» هم هیچوقت «خالص» و از «نژاد پاک» نبوده، بلکه محصول کوچ، اسکان و آمیزش اعقاب و اجداد خود بوده اند.

کمی تاریخ

در ایران وقتی «افشار» میگویند، اولین چیزی که به ذهن آدمی خطور میکند، نادر شاه افشار است. شاید کسانی که با قلم و کتاب سر و کار دارند، دانشمند و تاریخدان معروف دکتر محمود افشار و فرزند ایشان دکتر ایرج افشار را نیز به یاد بیاورند. در ترکیه کسانی که به هنر و آواز و «شو بیزنس» علاقه دارند، حتما نام خانم «حولیا افشار» را هم ذکر خواهند کرد.

افشار، آوشار، آفشار و یا اووشار نام یکی از قبایل ترک زبان اغوز (ترکمان) است که اولین بار نامشان در «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری (قرن یازدهم م) ذکر شده است. در باره کوچ قبایل ترک از آسیای مرکزی به خراسان و تمام ایران و از آنجا به عراق و ترکیه کنونی اطلاعات مختلف و گاه متناقضی در تاریخ وجود دارد. از آن ناروشن تر تاریخ و تعداد کوچ قبیله های جداگانه ترک زبان است. در باره افشار ها هم بعضی منابع گفته اند که آنها در زمان سلجوقیان جزو قبایلی بودند که به خراسان، سیستان و بلوچستان، کرمان و خوزستان و همچنین آذربایجان و شمال عراق و شرق ترکیه کنونی رفتند. گویا یک موج دیگر افشار ها همزمان با هجوم مغول ها به آسیای مرکزی، به ایران آمده اند.

افشار ها مانند دیگر قبایل ترک زبان زیر فشار جابجائی سیاسی و قومی در آسیای مرکزی، هجوم مغول ها و همچنین از فرط کمبود مراتع برای چراندن گله های خود رو به جنوب و غرب گذاشتند. آنها در عین حال جنگجویان ماهر و نترسی بودند که هرحکومتی از پادشاهان سامانی و غزنوی و بعد سلجوقی گرفته تا مغول ها آنها را به خدمت میگرفت. هر وقت زور ترک ها میرسید، قدرت نظامی و سیاسی محل و منطقه خود را بدست خود میگرفتند – درست مانند خود سلجوقیان که بعنوان سربازان و فرماندهان اردو های دیگر شروع کردند و بزودی خود امپراتوری وسیعی را پایه گذاری نمودند. مانند دیگر قبایل ترک زبان، افشار ها هم گروه گروه، هرگروه دو سه هزار و یا بیشتر خانوار با گله ها و چادر های خود کوچ کرده و همه جا را در نوردیدند تا بالاخره در جائی مسکن گزیدند. از این جهت آنها همیشه آماده تحرک و کوچ بوده اند و پادشاهان مختلف از آنها بعنوان نیروی نظامی، بخصوص در مناطق مرزی استفاده کرده اند.

از زمان سلجوقیان و سپس مغول ها به بعد خبر چندانی از افشار ها در تاریخ نیست اما تا حد زیادی روشن است که آنها در تاسیس دولت صفوی به شاه اسماعیل کمک بسیاری کرده و از سوی او مورد حمایت و تلطیف قرار گرفته اند. شاه اسماعیل عده کثیری از افشار ها را که به تشیع گرویده بودند، در مقابل عثمانی ها در غرب و اُزبک ها در شرق در مناطق مرزی مسکون کرده بود.

از زمان صفویه به بعد در تاریخ اشاره های بیشتری به افشار ها هست. احتمالا از این وقت به بعد است که آنها به صورت فشرده تری به مناطق مرکزی ایران، اصفهان، یزد و ری میروند و مسکون میشوند.

در اواخر صفویه نادر شاه که از طایفه قیرقلوی (قیرخلو) افشار بود پادشاه ایران میشود و مانند اوایل صفویه (و برخلاف آخرین پادشاهان صفوی) تقریبا تمام عمرش در دفاع و تحکیم مرزهای ایران میگذرد و در تاریخ ایران تبدیل به نماد میهن پرستی ایرانی میشود.

یک عده بزرگ از قوم افشار هم به عثمانی میروند. به همان درجه که افشار ها در ایران، ایرانی و مدافع سرسخت مرز و بوم ایران و ملیت ایرانی میشوند، به همان درجه قوم و خویش آنها در عثمانی ترک، عثمانی و مدافع صادق سلطان میشوند.

هر دو هم در افكار و احساسات ملى خود صميمى بودند – و هنوز هم صميمى هستند.

نقش استحاله در روند «ملت شدن»

جالب اينكه چه قبل از نادر شاه، مثلا شاه اسماعيل و شاه عباس، چه خود نادر شاه و چه بعد از او، مثلا عباس ميرزاى قاجار، ستارخان، خيابانى و يا خود دكتر مصدق كه از خانواده قاجار و از نوادگان عباس میرزا بود، بسیاری از شخصیت های تاریخی ایران كه در برهه هاى حساس و خطرناك تاريخ در راه وحدت و قدرت ايران از خود قهرمانى تاريخى نشان داده اند، هركدام به نوعى، چه مستقيم و چه غير مستقيم، چه كم و چه زياد با ايلات و عشاير ترك زبان ايران مرتبط بوده اند.

نکته دیگر اینکه مثلا طغرل بیگ سلجوقی رئیس قبیله سلجوقی و در عین حال سلطان سلجوقی ایران بود، حتی نادر شاه هم رئیس طایفه قیرقلوی افشار و هم پادشاه ایران بود. اما هر چه به عصر کنونی و معاصر نزدیک تر میشویم، می بینیم که ایلات و عشایر از زندگی ایلاتی دوری جسته، اسکان یافته اند و در این جریان، اهمیت مناسبات و عادات و رسوم ایلاتی – قبیله ای کم رنگ تر شده و اعضای سابق ایلات و قبایل، در زندگی و منش اجتماعی خود کمتر بعنوان عضو قبیله، بلکه بیشتر به عنوان «شهروند»، عضو یک ملت، به عنوان یک فرد، تاجر، کسبه، نظامی، دانشمند، روحانی، سیاستمدار و غیره زندگی و رفتار نموده اند. این، در عین حال روند «ملت شدن» تدریجی ایرانیان بعد از صفویه به معنای معاصر آن است. به نظر نمیرسد که این روند امروزه در مجموع به پایان رسیده باشد. با اینهمه می بینیم که مثلا در قرن نوزدهم و بیستم، دیگر عباس میرزا، ایرج میرزا، ستار خان و یا دکتر مصدق در نقش ملی خود اثری از ریشه های ایلاتی و عشیره ای نداشتند و نه به عنوان عضو این یا آن قبیله، بلکه همچون «ایرانی» عمل میکردند.

نادرشاه که با سرکوب دست اندازیهای عثمانی ها و روس ها در غرب و افغانها و ازبک ها در شرق ایران عنوان «ناپلئون شرق» را در اروپا گرفته بود، در زمان تاجگذاری خود دستور ضرب این شعر را بر سکه ها داد:

سکّه بر زر کرد نام سلطنت را در جهان
نادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان

این، جنبه سیاسی مسئله است. اما از نظر اجتماعی این روند را میتوان آشکار تر مشاهده کرد. تقریبا همه قبایل و عشایر ترک زبان و بخش مهمی از عشایر کُرد و یا لُر هم در جریان تدریجی یکجا نشین شدن از مشخصات ایلی خود دور شده و با دیگر اعضای ملت جوش خورده، آمیزش یافته اند.

معلوم نیست مثلا تعداد کل طایفه های افشار که به ایران کوچ کرده اند، در اصل چند نفر بوده است. در نظر داشته باشیم که مثلا در دوره صفویان جمعیت ایران تخمینا بیشتر از سه تا چهار ملیون نفر نبود. در چند کتاب تاریخ تعداد کل اولین گروه های افشار که ابتدا به کرمان و یا خوزستان کوچ کرده اند، هر کدام حدود 30 تا 50 هزار نفر ذکر میشود. در اوایل قرن بیستم م. میدانیم که از جمعیت کل ایران (حدود پنج ملیون نفر) حدود 30-50 در صدشان جزو ایلات و عشایر بودند (بعضی منابع رقم کمتری داده اند). این در حالی است که سهم ایلات و عشایر در جمعیت کل ایران در صد و چند سال اخیر به تقریبا 14-15 در صد (آمار سال 1365) رسیده است. همین آمار سال 1365 تعداد کل ایل افشار در کرمان، غرب و شرق کشور را 90 هزار یعنی 0.2% کل جمعیت ایران محاسبه کرده است. اینها افرادی هستند که هنوز در ترکیب ایلات و عشایر زندگی میکنند، در حالیکه بخش اعظم جمعیت پر ازدحام افشارها در روستا ها و شهر های ایران ساکن شده اند و مثل دیگران و بدون چندان تفکیک و تمایز قومی و ایلاتی مانند هر شهروند دیگری زندگی میکنند.

در این میان ویژگی قاجار ها و افشار ها در آنست که آنان به همه مناطق ایران پخش شده و با همه اقشار و اقوام ملت آمیخته اند. یک جنبه دیگر آنان اینست که این هر دو ایل از خود استعداد و قابلیت بی نظیری در انطباق به شرایط جدید زندگی از قبیل زندگی شهری، علم، سیاست، دین، تجارت، فنون نظامی و انطباق به زبان و فرهنگ محیط جدید، و به ویژه پیشتاز بودن در دفاع از «زندگی جدید ملی» و «میهن» به دور ازطرز قکر و محدودیت های قومی و قبیله ای نشان داده اند. در واقع در این میان این دو ایل چنان در جمعیت کل کشور استحاله شده اند که دیگر از قاجاریان بعنوان «ایل» نمیتوان سخن گفت، در حالیکه در تمام ایران تنها 90 و یا 100 هزار افشار به صورت ایلاتی زندگی میکنند. باقیمانده و انبوه اصلی قاجاریان در بدنه ملت مستحیل شده اند و به سختی به عنوان قاجار، افشار و ایل و تبار مخصوص به خود، قابل تمایز هستند.

این هم جالب است: در اردبیل وآذربایجان شرقی دیگر کسی در بدنه عشایری افشاریان نمانده (باقیمانده های آنان در ایل شاهسون ادغام شده اند) در حالیکه بخش مهمی از ایل افشار آذربایجان غربی کُرد زبان و سنی شده است. در مقابل، مثلا ایل شقاقی که اصلا کُرد تبار بودند، بعد از آنکه در زمان صفویان بخاطر شیعه بودنشان از ترکیه به آذربایجان شرقی کوچیدند، تُرک زبان شدند. شاید یک علت این «گشاده فکری»، انعطاف پذیری، انطباق، آمیزش و پیشگامی قاجار ها و افشارها در آن بوده که هر دو ایل 500 سال است که با همه ثواب ها و گناه های خود، در نظام، دیوان و اداره ایران و فرهنگ و ادبیات آن نقش برجسته و حتی تعیین کننده ای داشته اند.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

این نوشته را هم ببینید:

دو افشار یزدی: محمود و ایرج افشار

چند درس از جنگ چالدران

وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چند فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، شمال غربی ایران یعنی آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. به دنبال جنگ چالدران اردوی عثمانی حتی پایتخت صفویان یعنی شهر تبریز را هم اشغال کرد، اما به دلیل کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردید. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.

دو عامل اصلی شکست

چیزی که اهمیت بیشتری دارد اکثرا در کتاب های تاریخ مورد توجه قرار نمیگیرد: شاه اسماعیل و فرماندهان و سربازانش اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از قبایل مختلف و اساسا ترکمن بودند و به طرفداری از شیعه اثناء عشری و طیق عادت طریقت صفویه کلاه های سرخ بر سر می گذاشتند، اولین پادشاه صفوی نه فقط سرکرده و شاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شاید حتی بیشتر از آن، شخصیتی مقدس با الوهیتی فراانسانی بود که در مبارزه با «کافران سنّی» و دیگر کفار شکست ناپذیر و روئین تن بود. از این جهت آنان به پیروزی قطعی خویش بر لشکر عثمانی اعتقاد و اعتماد مطلق داشتند. خود شاه اسماعیل هم به این تصورات باور مطلق داشت و با رفتار و اشعار خود هم به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان ایرانی به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد زیرا رسالتی که از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای ارتش ایران تقریبا همگی عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل شده بودند، تیر و کمان گرفته به جنگ میرفتند. قزلباش ها هم که افراد برگزیده و زبده جنگنده از داخل همین قبیله ها بودند، بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظامی و تکنیک جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و در بد ترین حالت «جنت مکان» خواهند شد. در مقابل آنها، اردوی عثمانی قرار داشت که آن هم از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، اما رهبری ارتش و عملیات نظامی را بر عهده «یئنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و یا قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران می جنگیدند، یئنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند. آنها اگر چه مطابق با باور های دینی جدیدشان میگفتند که در راه خدا و پیامبر اسلام میجنگند، اما چندان به کمک دست غیب و الوهیت سلطان فکر نمیکردند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم که غالبا منسوب به قبایل ترکمن قزلباش بودند، مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که به جز ۸۵ نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند به روایت دیگری  ۴۰ هزار نفر بود. افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزل باش و رقابت و دشمنی  داخلی و در عین حال خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزل باش ها در جای قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل صفوی نشستند. در عین حال آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمین رژیم صفوی از محور و نقطه ثقل قدرت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، این، به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ هم بود. در هر دو سوی مرز، قبایل همزبان و هم قوم ترکمن، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند. اکثر آنان دو سه قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به این مناطق کوچ کرده بودند. بعضی ها در جائی سکنی گزیده بودند. اما هنوز بسیاری از آنها از منطقه ای به منطقه ای کوچ میکردند. وفاداری متغیر رؤسای قبیله و یا انتخاب راه بر سر تشیع و یا تسنن هم در تعیین سمت کوچ آنها تاثیر زیادی داشت. هنوز مرز های قومی و مذهبی سیّال بود. اما در دوره جنگ و بعد از آن، انبوه مردمان بسیاری که شیعه و علوی آناتولی بودند به ایران کوچ کردند و برعکس، سنّی ها و بخصوص بسیاری از کُرد ها به آناتولی مهاجرت نمودند.

ایران نو را در واقع ترک زبان ها ایجاد کرده بودند و حراست مینمودند.

اولین شوخی بزرگ تاریخ که با جنگ چالدران شروع شد این بود که ۹۰۰ سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از خراسان و آسیای مرکزی و سپس حملات ویرانگر مغول و تیمور، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که حالا نام «عثمانی» گرفته بودند با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و تا ۵۰۰ سال بعد، چه بدست شاه عباس و چه نادر شاه و عباس میرزا، از آن حراست نمودند. یعنی «ایران کنونی»، کم و بیش با مرز و بوم و سنت و تاریخ و مذهب و فرهنگ و سیاستی که امروزه می شناسیم، تا حد زیادی محصول دسترنج ترک زبانان و بخصوص آذربایجانیان بود – عاملی که در هویت ملی و خود شناسی ایرانی آذربایجانیان پیوسته نقشی اساسی بازی کرده و بعد ها در مبارزات آذربایجان در انقلاب مشروطه بار دیگر تبلور یافته است.

شوخی دیگر تاریخ این بود که تقریبا ۹۰۰ سال بعد از قبول اسلام، این اولین دولت قدرتمند و سرتاسری ایرانی بود که با هویتی ایرانی عرض اندام میکرد، اما اصل وجودی این دولت و «چسب»ی که آن را یکجا نگه میداشت، احتمالا بیشتر از این «ایرانیت» و «غیر عثمانی بودن» اندیشه تشیع بود (که بعد ها «ایرانیت» هم بطور بمراتب قوی تری به آن علاوه شد). این وضع در عین آنکه از یک سو تجانس و وحدت ملی، ایرانی و شیعه را در مقابل «بیگانگان» تقویت میکرد و به آن شکل و شمایلی مذهبی و سیاسی میداد، در عین حال ایرانیان غیر مسلمان و بخصوص غیر شیعه (مثلا کُرد ها و اقلیتی از ترکمن ها را که سنی باقی مانده بودند) از آن دور مینمود،  وحدت ملی کشور را دچار مخاطره میکرد و در عین حال ایران شیعه را در جهان اسلام تبدیل به کشور «اقلیت مذهبی» مینمود و آن را از اکثریت بمراتب بزرگتر سنی جهان اسلام جدا میکرد.

این در حالی بود که اگرچه سلاطین عثمانی ادعای خلافت کل عالم اسلام را داشتند، اما حکومت خود را بر تقدس و الوهیت شخص سلطان استوار نمیکردند و در عین اینکه حکومت دنیوی خود را میکردند، کار دین را به شیخ الاسلام ها حواله مینمودند. این فرق، همراه با نزدیکی بیشتر عثمانی به غرب، دوری بیشتر و سریعتر آن از ساختار های قبیله ای و پذیرش و تحمل بیشتر آن نسبت به گروه های دینی و قومی امپراتوری، عثمانی را از نظر پیشرفت اجتماعی و سیاسی پیوسته از ایران جلو تر انداخت. در حالیکه سلسله صفوی ۲۰۰ سال پا بر جا ماند، عثمانی گسترش یافت و مجموعا ۶۰۰ سال دوام آورد.

اما صرفنظر از طول حکمرانی سلسله ها و باوجود ضعف و عقب ماندگی های نسبی ایران نسبت به عثمانی، در هر دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز، سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام میبریم.

احتمالا وضع کنونی ایران و ترکیه به نوعی یاد آور روند گذشته این دو سرزمین است – دو روند گوناگونی که ۵۰۰ سال پیش در دشت چالدران شروع شده بود…

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع

Bilge, Sadık M.: Osmanlı Devleti ve Kafkasya. İstanbul 2005

تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کمبریج. ترجمه احمد آرام، تهران ۱۳۸۱

جوادی، حسن: ایران از دیده سیاحان اروپائی، تهران ۱۳۷۸

Said Amir Arjomand Said Amir: Religion, Political Action, and Legitimate

Domination in Shi’ite Iran. European Journal of Sociology, XX, 1991

قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی

پانصد و اندی سال پیش بین دو امپراتوری بزرگ شرق مسلمان، ایران صفوی و دولت عثمانی جنگ سردی در گرفته بود که هیچ چیز از جنگ سرد قرن بیستم بین بلوک غرب کاپیتالیستی و بلوک شرق کمونیستی کم نداشت. این رویاروئی، هم با مناقشات نظامی شدید مانند جنگ چالدران همراه بود و هم این دشمنی به عقیده و ایدئولوژی پیچیده شده بود: در یک طرف اسلام شیعه و در طرف دیگر اسلام سنی قرار داشت. تبلیغات متقابل خصمانه اغلب حد و مرزی رعایت نمیکرد. بستر اصلی این تخاصم در هر دو سو، حفظ و گسترش حاکمیت دولتی، سرزمینی، فرمانروائی، نفوذ، قدرت، ثروت و تا حدی هم عقیده – یعنی مذهب بود.

اولين پادشاه صفوى، شاه اسماعيل اول در سال ١٥٠١ ميلادى در تبريز تاجگذارى كرد، اما طريقت صفويه تحت رهبرى بنيانگذارش شيخ صفى الدين حدودا ٢٠٠ سال قبل از آن در اردبيل بصورت يك حركت جدى صوفى در آمده بود كه رفته رفته، بخصوص در هرج و مرج پس از حملات مغول و تيمور، سياسى تر و در زمان شيخ جنيد و پدر اسماعيل، شيخ حيدر، تندروتر و در اهداف سياسى و عمليات نظامى خویش  قاطع تر ميشد. دیگر معلوم بود که هدف اصلی خاندان و طریقت نه تنها اشاعه اصول مذهبی طریقت، بلکه تاسیس یک حکومت است. از همان ابتدا قبايل ترك كه از آسياى مركزى آمده، به آناتولى (آناطولى) و سوريه رفته و بعضى هايشان هم در آذربايجان مانده بودند، طرفداران اصلى طريقت صفويه را تشكيل ميدادند.

در باره باورهاى مذهبى شيخ صفى مريدان بعدى طريقت، مُصرانه او را شيعه دوازده امامى ناميده اند، اما شواهد زیادی نشان ميدهند كه او سنى مذهب بوده است. البته شيوخ طريقت بخصوص بعد از نوه شیخ صفی، خواجه علی، به تشيع گرويده اند. ظاهرا در اين تغيير، انديشه هاى دوازده امامى و غُلات (غلو در باره صفات دوازده امام) پيروان اصلى آنها يعنى قبايل ترك آناتولى و سوريه كه با شمن باوری آسياى ميانه هم مخلوط بود، بى تاثير نبوده است. اما احتمال قوى آن است كه ادعاى سيد بودن شيخ صفى كه مشخصا از زمان شيخ حيدر مطرح شد، انگیزه ای مصلحتى و سياسى داشته كه بخصوص بعد از آغاز سلطنت اسماعيل كه تشيع را مذهب رسمى دولت اعلام کرد، مورد قبول رسمى تاريخ نويسان صفوی قرارگرفته است.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و خاندان صفوی و با کمک یکی از فرزندان او نوشته شده، «صفوه الصفا»ی ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نَسب  جد بزرگ او «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود (١ و ۲).  بنظر استاد احسان یارشاطر، شیخ صفی فارسی زبان بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده اند و دوزبانه بوده اند (۳). شاه اسماعیل فرزند شیخ حیدر و مادرش مارتا یا عالم شاه بیگم، دختر سلطان اوزون حسن آق قویونلو و تئودورا (دسپینا خاتون) دختر شاه مسیحی – بیزانس طرابوزان (ترابوزان) (۴) و يونانى زبان بود.

درسال ١٥٠١ رؤسای چندین ایل (روملو، استاجلو، تکلو، شاملو، ذوالقدر)  و دیگر طوایف بزرگ و کوچک ترکمن که از شاه اسماعیل پیروی میکردند، از چهار گوشه آناتولی و سوریه در ارزنجان (شرق آناتولی) جمع شده، با مرشد خود پیمان وفا بستند. بلافاصله بعد از ملاقات ارزنجان، نیروهای اسماعیل به باکو حمله کرده، به خونخواهی قتل پدرش، فرخ یسار، حاکم شیروان را به قتل رسانیدند. سپس آنها اكثر قفقاز را تصرف كردند. اسماعیل در همان سال تبریز را فتح کرده، تاج بر سر گذاشت و تشیع را مذهب رسمی دولت جدید التاسیس خود اعلام نمود.

۸۵۰ سال بعد از خلافت اسلام، به دنبال سلسله های محلی و امپراتوری های گسترده غزنوی و سلجوقی و همچنین کوچ های ترکان و حملات مغول و تیمور و حکومت های خانخانی، ایران نوین  با اندیشه و هویت نوین دولتی یعنی تشیع ایجاد شده بود. بعد از فتح شیروان، آذربایجان و بخش هائی از قفقاز و آناتولی شرقی، جنگ و پیروزی شاه اسماعیل با سلطان مراد آق قویونلو حاکم عراقین (عراق عجم و عراق عرب) در سال ۳ ١٥٠  بخش بزرگی از ایران تاریخی را در دولت صفوی متحد کرد، اتحادی که بعد ها، اگرچه در پی شکست چالدران در آناتولی سرزمین هائی را از دست داد، اما در شرق و بخصوص خراسان و در مقابل اُزبکان تحکیم یافت.

این، آغاز ایران معاصر بود.

قیام و هجرت به ایران

مدت کوتاهی پس از آن که صوفیان صفویه شروع به «بسیج» قبایل ترک آناتولی و آوردن آنها به ایران کردند، مسئولان حکومت عثمانی متوجه این موضوع شدند که در ایران و بخصوص آذربایجان «توطئه ای نظامی و مذهبی» علیه عثمانی در جریان است که ممکن است باعث ریزش های حمایت مردمی و سیاسی در نظام عثمانی گردد. اما ظاهرا در ابتدا این مسئله در نظر آنها زیاد نگران کننده نبوده است. خود شیخ حیدر چند سال در آناتولی سفر کرده و مشغول تبلیغ و تربیت مریدان خود بوده است. این مریدان بعد از گذراندن یک دوره و تکمیل اطلاعات لقب «خلیفه» میگرفتند. خليفه ها از اركان اصلى صفويه براى تبليغ و بسيج سياسى و نظامى بودند. قبل از اينكه عثمانى به جديت موضوع پى ببرد، خود  شاه اسماعیل در یک نامه به سلطان بایزید اجازه خروج شاخه ای از قبیله اُستاجلو را از محدوده عثمانی  درخواست کرد. بایزید هم در جواب خود مهاجرت اتباع عثمانی به ایران را بلا مانع نامید، به شرط آنکه دوباره به عثمانی باز گردند. اما با شدت گرفتن تبلیغات سیاسی و مذهبی بین قبایل و شروع مهاجرت به ایران و زد و خورد ها و قیام های آنان علیه عثمانی، لحن بسیار خصمانه ای نسبت به صفویان و شاه اسماعیل در محافل دیوانی و لشکری عثمانی به گوش رسید و این لحن رفته رفته تند تر شد.

این همان دوره ای است که پیر سلطان اَبدال، شاعر معروف علوی از شهر سیواس در شرق آناتولی که خود مدرسه مذهبی اردبیل را ختم کرده بود، مردم محیط خود را با اشعار مذهبی و تبلیغاتی به قیام بر ضد به اصطلاح «کفار» سنی و رفتن «به سوی شاه» دعوت میکرد. او بالاخره از طرف «خضر پاشا» فرمانده لشکر عثمانی بازداشت و اعدام میشود:

گلین جانلار، بیر اولالیم
منکره قیلیچ چالالیم
حسین ین قانین آلالیم
توکلت تعالی الله

مروان سویونو وورالیم
حسین ین قانین سورالیم
پادشاهین اؤلدورلیم
توکلت تعالی الله
الخ.

ترجمه:
رفیقان، بیائید یکی شویم
بر منکران خنجر بکشیم
انتقام خون حسین را بگیریم
توکلت تعالی الله

نسل مروان را از پا در آوريم
انتقام خون حسین را بگیریم
پادشاهشان را هلاك كنيم
توکلت تعالی الله

و یا:
خضر پاشا بیزی بردار ائتمه دن
آچیلین قاپیلار، شاها گیده لیم
سیاست گونلری گلیپ چاتمادان
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم

گؤنول چیخماق ایسته ر شاهین کؤشکونه
جان بویانماق ایستر علی مشکونه
پیریم علی اون ایکی امام عشقینه
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم
الخ.

ترجمه:
پیش از آنکه خضر پاشا ما را به دار بکشد
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
پیش از آنکه روزهای سیاست سربرسند
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم

دل میخواهد به قصر شاه در آیم
جان میخواهد به مُشک علی معطر شوم
به عشق پیر من علی و دوازده امام
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
الخ.

فاروق سومر مینویسد هزاران خانوار از قبایل بزرگ و کوچک ترکمن به هواداری از صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کرد و این کوچ «بیش از صد سال طول کشید» (٥). کمال پاشازاده، مورخ عثمانی در «تاریخ آل عثمان» در مورد رفتن شاهزاده قورقود از «تکه» (آنطالیه، آنتالیای کنونی) به نزد سارو خان مینویسد: «مردانی گستاخ و بی باک از دیار تکه که سر دسته اعوان و انصار شاه اسماعیل بودند، از آشفتگی زمان استفاده کرده و با ۲٠٠ الی ۳٠٠ نفر از یاران خود خروج کردند. آنان که در دیار خود رعیت بودند، به شاه اسماعیل پیوسته و شوکت او را افزون کرده و خود نیز صاحب خدم و حشم شدند. افراد دیگر نیز مردگان را بر زندگان بار کرده و دیار خود را ترک کردند. مولف گوید:
ترکلر ترک ایدیب دیارلرین
ساتدیلر یوق بهایه داوارلرین.»
یعنی: «ترکان احشام خود را به بهائی نا یز فروختند و دیار خود را ترک کردند».(۶)

مورخ مشهور عثمانی خواجه سعد الدین در باره کوچ قبایل ترک به ایران مینویسد:
باشینا تاج آلدی، چیخدی اول پلید
ایتدی بی ادراک ترکلری مرید
یعنی «آن پلید (شاه اسماعیل) تاج (منظور کلاه مخصوص قزلباشان) را بر سر نهاد و ترکان بی ادراک را مرید خود ساخت» (۷). در این دوره ظاهرا اکثر مورخین عثمانی، ترکان علوى آناتولی را طرفدار دولت صفوی ایران میدانستند. مثلا علی بن عبدالله در عریضه ای به سلطان سلیم نوشت: «روزگاری میرسد که اکثر اهالی روم اردبیلی شده و کافر خواهند گردید.» (۸)

دیگر در مقابله با شاه اسماعیل و طرفداران او در آناتولی تعابیری مانند «کافر»، «ملحد» و «بی ادراک» بکار برده میشد. این ابتدای جنگ سرد بين عثمانى سنى و ایران شیعه بود.

آن دسته از قبایل ترکمن آناتولی که سنی نشده بودند و همه بخاطر طرفداری از صفویه و ایران «صوفی» و «خلیفه» نامیده میشدند، تبدیل به «دشمن داخلی» و نوعی «ستون پنجم» کشور همسایه، مخاصم و «ملحد» یعنی ایران شده بودند که  میبایست برطرف میشدند.

بعد از اینکه هزاران خانوار یعنی احتمالا ده ها هزار نفر از ترکان شیعه و علوی از آناتولی به ایران مهاجرت کردند، لشکر عثمانی به قلع و قمع باقیماندگان قبایل ترک علوی پرداخت که با صفوی همبستگی کرده بودند. بعضی از قبایل ترکمن مانند تکلو، ذوالقدر و استاجلو در عمل از صحن آناتولی ناپدید شدند.

متقابلا شاه اسماعیل با کمک همان قزلباشان که از آناتولی آمده بودند، مذهب تشیع را این بار با «قوه قهریه» در آذربایجان و بسیاری نقاط دیگر ایران حاکم کرد. در خود تبریز که تا دوره صفویه اکثریت مردمش سنى مذهب بود، به قول يك سياح ونيزى، بیست هزار نفر کشته شد. بنا به «تاریخ شاه اسماعیل» (به نقل از ادوارد براون) روحانیون که از تحمیل مذهب شیعه بر مردم نگران شده بودند، از شاه اسماعیل میپرسند: «قربانت شویم، دویست سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن سنی اند… میترسیم که مردم بگویند پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ بالله اگر رعیت برگردند، چه تدارک در این باب توان کرد؟ پادشاه فرمود که مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم با حضرات ائمه معصومین همراه من اند و من از هیچ کس باک ندارم، به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.» (۹)

اما کوچ فقط یک جانبه یعنی فقط از آناتولی به ایران نبود. متقابلا چندین هزار خانوار کُرد سنی در همین دوره از ایران شیعه به عثمانی سنی کوچ کردند. بنظر برخی مورخین ترکیه، با همین کوچ های کُرد های ایران به عثمانی بود که در جنوب شرق آناتولی، کُرد ها تبدیل به قوم اکثریت شدند.

جنگ داغ

همزمان با تاجگذاری شاه اسماعیل  در تبریز، سلطان بایزید دوم عثمانی به والیان ولایات شرقی آناتولی فرمان داده بود که فشار بر «صوفیان» ترکمن را که از صفویه حمایت میکردند، افزایش دهند. بایزید دستور داد که هر کس از صوفیان در حال سفر به ایران رویت شد، کشته شود («سیاستا سلب اولونا») و اموالش به کسی داده شود که او را یافته است. والیان همچنین موظف شدند که به «خلیفه» ها یعنی مبلغین سیاسی و مذهبی صوفیان که بعد از گذرانیدن دوره های تعلیم در اردبیل به آناتولی برمیگشتند، اجازه ورود به آناتولی ندهند. در تقریبا همه اسناد رسمی «دیوان همایونی عثمانی» از جمله فرامینی که به والیان مختلف فرستاده میشدند و همچنین وعظ ها و نوشته های خطیبان و روحانیون در مساجد از صوفیان ترکمن آناتولی که به طرفداری از صفویه و ایران معروف شده بودند، به عنوان «اشرار»، «اشقیاء»، «چاپولجی» (راهزن)، از نظر دینی «ملحد» و از جهت اخلاقی «منحرف» نام برده میشد. در ولایات قارامان  (آدانا) و یا تكه (آنطاليه)   که شاه اسماعیل بیشتر داوطلبان صوفی خود را از آنجا به صفوف خود جلب میکرد، اقدامات جدی برای قطع فعالیت صوفیان و مسافرت آنان به ایران انجام گرفت. در چند مورد مانند قیام های قارامان (١٥٠٠)  و ذوالقدر (۱۵۰۷) كار منتج به سرکوب های خونین گشت و در نهایت در این مناطق قبایل تکه و ذوالقدر عملا از بین رفتند و باقی مانده های آنان با طوایف و یا مردم دیگر آمیختند. (١٠)

از سوی دیگر اهالی بسیاری از قصباتی را که از صوفیان ایران حمایت میکردند، به زور به «روم ائلی» یعنی آن سوی تنگه بوسفور و سرحدات غربی امپراتوری تبعید کردند تا آنها را حدالامکان از ایران دور نگهدارند و با مسیحیان و «کفار» مشغول کنند. بعضی تذکره ها نوشته اند که برخی قصبه ها در نتیجه همین تبعید ها از سکنه خالی شده بودند. (١١)

همزمان، چند مفتی و فقیه معروف عثمانی مانند عاشق پاشازاده فتاوی مختلفی صادر کرده، صوفیان ایرانی و پیروان ترکمن آنان در آناتولی را «ملحد» و «خارج از شریعت» نامیدند، تا پیگرد آنان ظاهری مشروع پیدا کند و اعتراضی نشود. تا آن وقت تصوف، با وجود برخی رنگ های سیاسی خود،  از احترام زیادی بین اهالی مسلمان عثمانی برخوردار بود  و  طریقت هائی مانند بکتاشیه و دیگران که بخش بزرگی از آنان اسلام را با عادات و باور های شمنی و ادیان طبیعی آسیای مرکزی آمیخته بودند، در اشاعه اسلام بین غیر مسلمین آناتولی و بالکان نقش مهمی بازی کرده بود.

معلوم میشد که دولت عثمانی که تا آن موقع بخاطر جاذبه غزوات و جهاد و فتوحات در بلاد «کفر» یعنی بالکان و بقیه اروپا بیشتر متوجه غرب بود، دچار نگرانی شدیدی در شرق امپراتوری و از ناحیه قبایل ترکمن خود شده بود که نطفه های اولیه و اصلی حاکمیت ترکان را در آناتولی تشکیل داده بودند. اما از تاجگذاری شاه اسماعیل تا جنگ چالدران، یعنی حدودا برای مدتی عبارت از ۱۲-۱۳ سال سرکوب، پیگرد، تبعید و تبلیغات ظاهرا نتیجه خود را داده و حتی قبل از جنگ چالدران روابط شاه اسماعیل و نزدیکان او با ترکمن های پیرو آنان در آناتولی عملا قطع شده بود. آنان به عنوان جامعه «صوفی» و غیر سنی اما ترک زبان آناتولی، منزوی، پراکنده، مرعوب، فقیر و محروم از جرات ابراز وجود شدند، طوری که شاعر معروف آن دوره  پیر سلطان ابدال که خود در قیامی برضد عثمانی سهیم بود قیل از به دار کشیده شدن خود چنین سروده است:

Kani benim ile lokma yiyenler
Baş ü canı dost yoluna koyanlar
Sen ölmeden ben ölürüm diyenler
Dostlar da geriye kaçtı bulunmaz

یعنی:
کجا هستند کسانی که با من نان میخوردند
همان کسانی که میگفتند سر و جان را فدای دوست خود میکنند
همان هائی که میگفتند من قبل از تو خود را به مرگ خواهم سپرد
دوستان هم گریخته و از دیده دور شدند

زمان تاجگذاری شاه اسماعیل هنوز شعله خصومت  بین ایران و عثمانی آنقدر آشکار بیرون نزده بود. طوری که قبلا هم گفته شد، هنگامیکه شاه اسماعیل به سلطان بایزید دوم نامه ای نوشته، از او خواهش کرده بود که به مهاجرت یک طایفه ترکمن از آناتولی به ایران اجازه دهد، سلطان عثمانی با یک نامه این خواهش را پذیرفت، به شرط آنکه اتباع عثمانی دوباره به موطن خود بازگردند. اما سلطان، نامه دومی را هم به چاوش خود داده و به تبریز فرستاده  بود و به او سپرده بود که اگر دید اوضاع واقعا به همان صورت که میگویند برای اهل سنت نامناسب است، در آن صورت نامه دوم را هم به شاه اسماعیل بدهد. و چاوش هم همین کار را کرد. نامه دوم بسیار تند تر بود و از جمله میگفت:

«اولاًـ در اکثار و اسراف در قتل که باعث کوتاهی عمر و سبب بدنامی ابدی و در شرع و عقل غیر ممدوح است، تابع هوای نفس جوانی نشده اجتناب فرمایند، البته شنیده اید که نام حجاج و چنگیز و تیمور را اعالی و ادانی به چه عنوان به زبان آورده و می آورند.
ثانیاًـ لازم نیست که ترویج و تعمیم یک طریقه مخالف عامه مسلمین را از برای پیشرفت امور سلطنت سه روزه دنیا آلت قرار داده در میان امت خیرالبشر تفرقه بیندازند.
ثالثاًـ قبور و مساجد و تکایا و زوایا و سایر آثار سلاطین و امرا وعلمای سالفین و سابقین را نگذارند که بعضی نادان های صوفیه به اغوا و اغرای انبوهی از مغرضین، که می خواهند موقوفات آن ها را ملک قرار داده غصب کنند، خراب نمایند…» (١۲)

اما بنظر میرسد دوران بایزید دوم در روابط عثمانی با ایران صفوی هنوز دوره ای ملایم و نسبتا قابل تحمل بوده است. یازده سال بعد از تاجگذاری شاه اسماعیل، یکی از شاهزادگان عثمانی بنام سلیم سلطان جدید  (و اولین خلیفه عثمانی) میشود. او در کنار گسترش سرزمین امپراتوری در غرب، مصمم بود که باصطلاح «فتنه قزلباش» را (طوریکه عثمانی ها جنبش قزلباشان را مینامیدند) در شرق و جنوب آناتولی ریشه کن کند. نامه هائی که او به شاه اسماعیل نوشته مملو از تهدید و تحقیربودند و او را ترغیب و تحریک میکردند که از جنگ نگریزد. دو نقل قول از دو نامه:

«… از طریق تعدی، امارت بلاد شرقی را متصدی گشتی و از کنج مذلت فرمانبری به صفوه با حشمت فرمانفرمایی قدم نهادی ابواب ظلم و بیداد را بر روی مسلمانان باز کرده، زندقه و الحاد را به یک دیگر ازدواج و امتزاج دادی و اشاعت فتنه و فساد را شعار و رثار خود ساخته علم های ستمکاری بر افراشتی وفرمانروایی را بر حسب دواعی هوای نفس و رغبات طبیعت حل قیود شریعت و اطلاق از نوامیس ملت پنداشتی… (١۳)» و:

«… ان شاءالله تعالی الاعز عرصه آن مملکت که از روی تغلب به دست تصرف افتاده است عن قریب مخیم اردوی عساکر نصرت مآثر خواهد شد. مدتی است از غایت سبکساری، سودای سرداری در سر داری و از فرط خود رایی دعوای جهانگیری و کشور گشایی بر زبان آری. چون مردی به میدان مردان درآی . که هر چه نهاده پرده تقدیر است، به ظهور آید… (١۴)

اما شاه اسماعیل در دادن جواب به سلطان شتابی نمیکرد و افراد قزلباش حدالامکان از رویاروئی با عساکر عثمانی پرهیز مینمودند. بالاخره نامه شاه اسماعیل به سلطان سلیم ضمن دعوت به خونسردی و احتیاط میگفت که اگر قرار بر جنگ باشد، او نیز به این آماده است:

«… اما کلمات نامناسب وجهی ندارد و همانا آن قول و افکار منشیان بَرَشی (برش: معجونی مخدر – چشم انداز) و محرومان تریاکی که از قلت نشاه از سر دماغ خشکی نوشته فرستادند و این همه توقف نیز خالی از ضرورتی نبوده می پنداریم. بنابر آن حقه ذهبی مملو از کیفیت خاصه مختوم به مهر همایون مصحوب دارند، قدوه المقربین شاه قولی آقای بوی نوکر رزقت سلاقته ارسال رفت تا اگر لازم باشد به کار داشته به زودی در رسند تا به عون الهی آن چه در پرده ی تقدیر مکنون است صورت پذیر گردد. فاما فکری بر اصل کرده و به سخن هر کسی مقید نشده اندیشه بر اصل نمایند که پشیمانی آخر مفید نمی شود.
و ما در وقت تحریر این نامه به شکار حدود صفاهان بودیم. در حال به تدارک مقابله مشغول گشته از سر دوستی جواب فرستادیم به هر نوع که می خواهند عمل کنند.
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات  — با آل علی هر که در افتاد بر افتاد
و مزبور را نرنجانیده راه دهند که «ولاتزر وازره وزر اخری» و چون کار به جنگ انجامد، تاخیر و تراخی را جایز ندارند. اما از راه عاقبت اندیشی در آیند والسلام.» (۱۵)

در پیام دیگری قرار رویاروئی در دشت «چالدران» (آذربایجان غربی) گذاشته میشود. در یکی از روزهای تابستان سال ۹۲۰ هجری ( ۱۵۱۴) به روایتی صد هزار نیروی عثمانی در مقابل فقط ۴۰ هزار قزلباش قرار گرفته بودند – نبردی که به شکست سنگین ایران منتج شد. تقریبا یک سال بعد شورش های باقیمانده قبایل ترکمن هم سرکوب گردید و با فتح دیاربکر، بخش کنونی آناتولی شرقی و جنوب شرقی و همچنین  ارومیه از سوی عثمانی، مرز های کنونی ایران و عثمانی  معین شد که به جز دست بدست گشتن ارومیه و بعد ها بغداد و بخش هائی از عراق شمالی، تا حدود زیادی منعکس کننده مرز های کنونی دو کشور است. این مرز ها حدود ۱۱۵  سال بعد در معاهده صلح قصر شیرین (۱۶۳۹) تثبیت یافته و در مجموع تغییر زیادی پیدا نکرده اند.

با این ترتیب قزلباشان اقوام و قبایل ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد از آسیای میانه به ایران و بخصوص آناتولی آمدند، تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی طریقت صفویه سازماندهی شدند و نوع جدیدی از یک جنبش مذهبى، فکری، سیاسی و نظامی را بوجود آوردند که در ایران صفویه را بر سر کار آورد .

آنها در آناتولی، یعنی سرزمینی که اکثر این ترکمن ها وقتی از آسیای مرکزی آمدند به آنجا رفته و به ترک و مسلمان شدن این منطقه ثروتمند کمک نموده بودند، از نگاه دولت عثمانی که از درون خود آنها برخاسته بود، هم از نظر مذهبی و هم بخصوص سیاسی و امنیتی تبدیل به «ملحد» و حتی اگر با زبان سیاسی معاصر بگوئیم «دست نشانده» یک دولت خارجی یعنی ایران گشتند. آنها با این ترتیب یا به ایران کوچ کردند و یا درکشور جدید خود، عثمانی، ماندند و سرکوب، منزوی و پراکنده شدند – وضعی که بعد ها هم ادامه یافت.

قبایل ترکمن چه در آناتولی و چه در ایران به دنبال یک موطن جدید برای خود بودند – به قول دکتر رضا ییلدیریم: در «جستجوی یک بهشت بین دو امپراتوری» (۹). آنها سرنوشت هر كدام از دو کشور ایران و عثمانی را به نوعی دیگر رقم زدند. در ایران به قدرت گرفتن دولت صفوی کمکی کلیدی کردند و  تا زمانی که این دولت بتدریج  دستگاه بوروکراتیک خود را سازماندهی میکرد، آن را سر پا نگهداشتند.

در آناتولی قبایل ترکمن که این «بلاد روم» را گرفته به حاکمیت سلجوقیان داده بودند، ابتدا با شرکت همین قبایل، خان نشین ها (بیگلیک)  و حکومت های محلی بجای رومیان مسیحی بیزانس بر سریر حکومت آمد. خود عثمانی هم یکی از همین حکومت های محلی در غرب آناتولی بود.  همین خان نشین عثمانی بود که بزرگتر و بزرگتر شد و تبدیل به آخرین و بزرگترین امپراتوری اسلامی تاریخ گشت.

در امپراتوری عثمانی نقش «قزلباشان» ایران را ارتشی زبده و ضربتی بازی میکرد که «یئنی چری» نامیده ميشد. آنها فرزندان نابالغ مسیحی امپراتوری بودند که بعد از قبول اسلام به عنوان نیروی خاص نظامی عثمانی تربیت میشدند و چون مانند قزلباشان علایق و وابستگی های  قومی و قبیله ای نداشتند، وفادار ترین نیروی مدافع عثمانی به شمار میرفتند. مانند قزلباشان، یئنی چری ها هم در روند تاریخ عثمانی بتدریج خود سر و یکه تاز و بدین ترتیب تبدیل به «درد سررژیم» گشتند، چیزی که در دوره صفوی هم با قزلباشان دوره  طهماسب اول و شاه عباس بزرگ هم مشاهده شد.

زمانی که در هر دو سرزمین، دولت بتدریج بصورت اداری و بوروکراتیک درمی آمد، همین ترکمن ها که بصورت قبیله ها و طوایف رنگارنگ از آسیای مرکزی آمده بودند و هنوز بصورت قبیله و با فرهنگ کوچندگی و صحرا گردی حکومت میکردند، در ایران و یئنی چری ها در دولت عثمانی کنار گذاشته شدند. دیگر نیازی به آنها نمانده  نبود.

روند پیشرفت جامعه هر دو نظام را ملزم میداشت که روابط و ضوابط قبیله ای کنارگذاشته شود، اداره دولت برپایه دفتر و قلم، قانون مکتوب و حساب و کتاب انجام گیرد و نه سنت شفاهی و قومی، لشکری منظم و سرتاسری و نه قبیله ای با نقش اول روسای قبایل، و فرهنگی که مکتوب باشد و بالاخره مذهبی که متکی به نظام و بوروکراسی دینی باشد و نه درویشان و صوفیان. از نظر دینی در یک سو یعنی ایران، شاهد روحانيون و بوروکراسی شیعه بودیم که بخصوص بعد از مرگ شاه اسماعیل و بر سر کار آمدن شاه طهماسب و به ویژه از شاه عباس اول به بعد بر زندگی دینی حاکم شد و فرقه هاى صوفى، درویشی و غیر رسمی را کنار زد  و در سوی دیگر یعنی عثمانی میدیدیم که  تسنن با روحانیون و شیخ الاسلام های خود که تابع سلطان عثمانی  بعنوان «خلیفه عالم اسلام» بودند، دیگر جریان ها و طرق مذهبی را عملا برکنار میکرد و یا به حاشیه میراند.

شاید از یک نقطه نظر این، نوعی فاجعه و یا شوخی تاریخ بود. در این طرف همان کسانی که صفوی و ایران معاصر را تاسیس کرده بودند و در آن سو، همان کسانی که سرزمین مسیحی بیزانس را مسلمان و ترک زبان نموده بودند به حاشیه رانده میشدند.

ولی چیزی به غیر از این هم غیر عادی میبود. نه ایران و نه عثمانی نمیتوانست در مرحله اى كه مبتنى بر زندگی اجتماعی، سياسى و فرهنگی قبیله ای است، در جا بزند.  قبایل ترکمن رسالت خود را در هر دو طرف انجام داده بودند و قافله باید به هر حال پیش میرفت، اگرچه احتمالا درد ورنج اين بركنارى میتوانست کمتر باشد.

روند برکناری یئنی چری ها  از قدرت و ترکمن های علوی از نفوذ و اعتبار در عثمانی حد اقل پنجاه تا صد سال زود تر ازبه حاشیه رانده شدن قزلباشان و قبایل ترکمن از حاکمیت ایران شروع شد.

شاید هم همین پیش افتادن عثمانی در تصفيه حكومت از قبیله گرائی، درشکل تحولات بعدی این دوکشور بی تاثیر نبوده است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع و برای مطالعه بیشتر

 (١) اردبیلی، ابن بزاز: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران ۸۳ ١۳، ص ۷٠
(۲) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۷١ ١۳، ص ٥
(3) Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976
 )Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopædia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245
(4) Rudi Matthee: Safavid Dynasty, in: Encyclopaedia Iranica, updated 28 July 2008
(٥) فاروق سومر، ص ۲۷- ۳۸
 (۶) فاروق سومر، همانجا
(۷) فاروق سومر، همانجا
 (۸) فاروق سومر، همانجا
(9) Edward Brown: A Literary History of Iran, Vol. 4, Cambridge 2009, p. 53
(١٠) :همه اطلاعات و آمار این پاراگراف از منبع زیر است
Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia (1447-1514)
(١١) ییلدیریم، همانجا.
(١۲) مجیر شیبانی: سیاست صلح و دوستی شاه اسماعیل با امپراتور عثمانی، در: بررسی های تاریخی، تهران شماره ١۷، ١۳۴۷
(١۳) دائره المعارف شبکه اسلامی، مدخل «مکاتبات سلاطين عثماني با شاه اسماعيل صفوی»، دریافت آنلاین 10.04.2016
(١۴) دائره المعارف شبکه اسلامی، همانجا.
(15) H. R. Roemer: The Safavid Period, in: The Cambridge History of Iran, Cambridge 2008
(16) Ahmet Akgündüz: Yavuz Sultan Selim ve Kürtler, in: Osmanlı Araştırmaları Vakfı
(17) Selahattin Tansel: Yavuz Sultan Selim, Ankara 1969

لشکرو دولت در دوره آق قویونلوها

گستره حکومت آق قویونلو ها حدود 1478، منبع: ویکی پدیا

«عرض نامه» یا شرح سان ارتش سلطان اوزون حسن آق قویونلو سند تاریخی بسیار جالب و مهمی است که احتمالا در سال ۸۸۱ هجری برابر با ۱۴۷۶ میلادی یعنی تقریبا ۵۵۰ سال قبل به فارسی نوشته شده است. نویسنده این اثر، جلال الدین دوانی (اهل روستای دوان در نزدیکی کازرون استان فارس) زمان سان ارتش، خود در محل سان که در «بند امیر» واقع درجنوب تخت جمشید بوده، حضور داشته و این «عرض نامه» را به امر سلطان خلیل یکی از پسران اوزون حسن نوشته است.

کتاب کم حجم ولی پر ارزش «عرض نامه» را محقق معروف عثمانی «کیلیس لی رفعت» (رفعت کلیسی) یافته است. از سه نسخه اصلی این کتابچه، نسخه کیلیس لی رفعت همراه با چندین اثر دیگر جلال الدین دوانی در کتابخانه حمیدیه استانبول محفوظ است. در ایران کتابچه «عرض نامه» اولین بار توسط ایرج افشار از روی هر سه نسخه مختلف در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به چاپ رسید و ولادیمیر مینورسکی حواشی و توضیحات فوق العاده جالبی در مورد موضوعات مطروحه در «عرض نامه» نوشت که در «مجله بررسی های تاریخی» (شماره ۶ سال سوم، دی ماه ۱۳۴۷) با ترجمه دکتر حسن جوادی منتشر شد.

این اثر از چه نظر جالب و پر اهمیت است؟ اکثر کتابهای تاریخ ما، در باره حکام و سلسله ها و حیطه حکمرانی شان و درضمن خصوصیات این حکام همراه با تعریف و تمجید مبالغه آمیزآنهاست. «عرض نامه» جزو آن دسته از آثار تاریخی است که وضع اداری و اقتصادی یک مرحله مهم از تاریخ ایران را به دست میدهد، چیزی که در تاریخ های دیگر به ندرت یافت میشود. بدین ترتیب از این کتابچه میتوان به مقامات لشکر و دیوان، تعداد آنها، روابطشان با دستگاه سلطنت و روحانیت از سوئی و تا حدی مردم عادی از سوی دیگر، لغات و اسامی مورد استفاده در دولت و ارتش، و حتی تا حدی ترکیب قومی و مردم شناسی لشکر و دیوان و بعضی جزئیات دیگر اجتماعی پی برد.

زمینه

اهمیت دیگر این کتابچه بخاطر روشنی انداختن به دوره آق قویونلو در تاریخ ایران و منطقه است که مرحله حساس گذار بوده است، مرحله شکل گیری و رویاروئی ایران و عثمانی و در عین حال مرحله آخرین کوچ بزرگ انبوهی از قبایل ترکمان از آناتولی به ایران و تعداد پرشماری از قبایل کُرد و سُنی ایران به عثمانی. طوری که میدانیم، اگرچه حکمرانان آق قویونلو مسلمان سنّی بودند، اما رویاروئی آنها با عثمانی کمتر از رویاروئی بعدی صفوی و عثمانی نبود. رقابت و مبارزه اصلی آق قویونلو و عثمانی نیز اساسا بر سر حاکمیت بر شرق آناتولی و پادشاهی رومی – مسیحی ترابوزان (طرابزون) بود. به همین ترتیب احتمالا انگیزه اصلی ازدواج اوزون حسن و شاهزاده های سنی آق قویونلو و بعدا شیخ حیدر شیعه (پدر اسماعیل صفوی) با شاهدخت های مسیحی ترابوزان مربوط به تلاش آنان برای نزدیکی به اروپائیان و مقاومت در مقابل عثمانی بود. عثمانی که بر گسترش حاکمیت خود در اروپا متمرکز بود، کوشش میکرد در شرق ترابوزان را نیز تصرف کند، اما در عین حال با شورش و نارضایتی از طرف علویان ترک زبان آناتولی روبرو بود که به جریانات شیعه در ایران تمایل نشان میدادند و از نظر امنیت داخلی خطری جدی برای عثمانی بودند. اما آق قویونلو ها که قبیله ای ترکمان بودند، در شرق آناتولی پخش شده بودند. حتی پایتخت آق قویونلو ها ابتدا «آمد» (دیاربکر) بود ولی در اثر فشار بیش از حد عثمانی و حمایت برخی از قبایل کُرد از عثمانی و مخالفتشان با ایران، اوزون حسن پایتخت خود را از دیاربکر به تبریز انتقال داد و انبوهی از قبایل ترکمان خود را به آذربایجان و قفقاز منتقل کرد که ظاهرا ترکیب قومی و زبانی آذربایجان ایران و قفقاز را بطور تعیین کننده ای تغییر داد. در همین مدت و در بحبوحه بر سر کار آمدن صفویه در ایران و رسمیت مذهب شیعه، انبوه بزرگی از قبایل کُرد ایران به آناتولی شرقی کوچ کردند که به گفته تاریخ شناسان ترک باعث تقویت عنصر کُردی در این منطقه عثمانی شد. در شرق آناتولی نیز ده ها هزار نفر ازقبایل ترک زبان و علوی که با اداره عثمانی و مذهب رسمی تسنن موافق نبودند، به ایران مهاجرت کردند.

البته «عرض دوانی» اشاره ای به این کوچ ها و اوضاع استراتژیک منطقه، ترکیب قومی شرق آناتولی و یا کلا آذربایجان نمیکند بلکه تنها وضع ایالت فارس و بخصوص ترکیب ارتش و حکومت و تا حدی جمعیت آنجا را بررسی مینماید. اما این ترسیم جالب ایالتی بنظر میرسد از نقطه نظر درک اوضاع ایران در آن شرایط فوق العاده جالب و مهم است. و اما قبل از بررسی مختصر «عرض دوانی» اشاره کوتاهی به حکومت آق قویونلو ها، مهمترین سلطان این سلسله یعنی اوزون حسن و پسرش سلطان خلیل کنیم که پدرش اوزون حسن حکومت فارس را که در سطح دولت آق قویونلو اهمیت به سزائی داشت، به رسم ترکمانان و بعنوان شاهزاده به او محول کرده بود.

به گفته مینورسکی، صفویان از بسیاری جهات از جمله از نظر امور اداری و مالی ادامه دهنده سنّت آق قویونلو بودند. در عین حال اکثر تاریخ شناسان بر آنند که بعد از آق قویونلو ها، هم در ایران صفوی و هم در عثمانی ساختار قبیله ای دولت ضعیف تر شد و دستگاه دولتی و از آن جمله ارتش مرکزی تر گردید.

آق قویونلو ها یک «اتحادیه قبیله ای» ترک زبانانِ سنّی مذهب بودند که برای مدتی حدود ۱۳۰ سال از ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ میلادی در سرزمین های کنونی ایران، جمهوری آذربایجان، شرق آناتولی، ارمنستان و شمال عراق حکومت کردند و مهمترین سلطانشان اوزون حسن بود که با جنگ و گریز با رقیبان خود یعنی قراقویونلوهای غالبا شیعه مذهب، صاحب امپراتوری به مراتب بزرگتری از آنها شدند و بالاخره کاملا بجای آنها نشستند.

آق قویونلو ها از بسیاری جهات زمینه ساز سلسله صفوی بودند. اگرچه بعد ها بین آنها بر سر حاکمیت نهائی اختلاف و جنگ درافتاد، اما روابط خانوادگی نیز صفوی ها و آق قویونلو ها را به همدیگر وصل میکرد. اوزون حسن همچنانکه دختر پادشاه رومی مسیحی ترابوزان را به زنی گرفته بود، خواهرش خدیجه بگم را به عقد شیخ جنید صفوی در اردبیل درآورد و بعدا دخترش حلیمه (مارتا) را که از مادر مسیحی بود به عقد حیدر (پسر جنید وپدر اسماعیل) در آورد که یک حاصل این ازدواج، اسماعیل اولین پادشاه صفوی بود.

اما همسر نخست اوزون حسن که به گفته مینورسکی به خاطر ترک بودنش «مقام ارجمندی» داشت، «سلجوق شاه بیگم» بود که سلطان خلیل، پسر ارشد اوزون حسن هم از او بود. و اما اوزون حسن پسر دیگری بنام «اغورلو محمد» داشت که مادرش «ام ولد کُردی» زن دیگر اوزون حسن بود. ازمیان پسران اوزون حسن، سلطان خلیل که از طرف سلطان مورد محبت زیادی بود و مثلا حکومت فارس که اهمیت زیادی داشت، به او داده شده بود. سلطان خلیل بعد از مرگ پدر تنها مدت کوتاهی بجای پدر نشست و بعد از او یعقوب، برادر جوانترش بر سر قدرت آمد و حدودا دوازده سال حکومت نمود. در مدت حکومت سلاطین آق قویونلو همیشه بین فرزندان سلطان ها رقابت و دشمنی و جنگ وجود داشته که به قتل و خونریزی هم کشیده و در نهایت قدرت دولت را تضعیف کرده و از بین برده است.

سلطان و شاهزادگان

نکته اول که باید درنظر داشت این است که سلطان و یا پادشاه (یعنی در رابطه با این دوره مشخص: سلطان اوزون حسن) شخص اول و قدر قدرت است که بخصوص در امور نظامی و فعالیت های حربی تصمیم نهائی را میگیرد و همه ناچار به اطاعت از او هستند و گرنه نزاع و جنگ میخیزد. شاهزادگان در درجه دوم قدرت و صلاحیت قرار دارند. سلطان طبیعتا فقط یک زن ندارد بلکه از چند زن چندین فرزند دارد. فرزندان برادران و خواهران سلطان هم نفوذ و قدرتی دارند، اما نه به درجه فرزندان بلا واسطه خود سلطان. بین فرزندان سلطان هم اصل قدرت اولا با فرزندان ذکور است و نه با دختران. ثانیا پسر ارشد از طرفی و از سوی دیگر، فرزندان همسری که بیشتر از دیگران محبوب سلطان است، نقش و نفوذ و قدرت بیشتری دارند.

اصل موضوع بر سر آنست که کدام درجه از نفوذ و قدرت و ثروت به دست کدام یک از پسران سلطان میرسد. ظاهرا در سلسله آق قویونلو ها عادت بوده که سلطان حکومت هر ایالت، ولایت و یا شهر را در صورت امکان یعنی نبودن رقیب مهمتری در محل، به یکی از شاهزادگان بسپارد. این سنت از زمان سلجوقیان وجود داشته است. اما شاید سلاطین آق قویونلو این را بیشتر محدود به فرزندان خود کرده اند، در حالیکه سلجوقیان افراد بیشتری را از طایفه وسیعتر خود حاکم اینجا و آنجا میکردند. یک علت این وضع هم شاید این بوده باشد که امپراتوری سلجوقیان وسیعتر از آق قویونلو بوده و نتیجتا آنها مقام های بیشتری داشته اند که بین فرزندان و اقوام خود تقسیم کنند.

شاهزاگان حق نداشتند خود جنگی را شروع کنند و یا به جنگی فرماندهی کنند، مگر اینکه سلطان آنها را مامور جنگ معینی کرده باشد. در عین حال سلطان میتوانسته وظیفه فرماندهی بخشی از لشکر در این یا آن جنگ را به یک یا چند شاهزاده بسپارد. سلاطین آق قویونلو معمولا خود شخصا در صف اول جنگ میجنگیدند و فرماندهی میکردند. آنهاجناح «منقلای» (وسط) را برعهده میگرفتند.لشکر معمولا به سبک سنتی ترکی – مغولی یک جناح «ساغ» (راست) و یک جناح«سول» (چپ) هم داشت.

در تقسیم قدرت و حاکمیت طبیعتا بین شاهزادگان اختلاف و نزاع پیش می آمده است. علاقه های شخصی سلاطین به فرزندان و نقش و توطئه های همسران سلاطین هم در این رهگذر نقش بزرگی داشته است. در رابطه با فرزندان اوزون حسن هم از تواریخ دیگر میدانیم که بین آنها و حتی برادران و پسر عمو ها رقابت، حسادت، نفرت و جنگ بسیار بر سر قدرت رخ داده که چه بسا منتج به حبس و حتی قتل هم گشته است. درصورت کهولت و بیماری سلاطین با در نظر داشتن احتمال جایگزین کردن سلطان، رقابت و کشاکش شاهزاده ها بیشتر میشده است.

امیران

بعد از سلطان و شاهزادگان، امیران ستون سوم دولت آق قویونلو ها بودند. در زمان آق قویونلو ها و قبل از آنان و همچنین حتی تا مدتی بعد از بر سرکار آمدن صفویه، امیران اردو معمولا روسای قبایل و عشایر محلی بودند که در رقابت های سیاسی و نظامی از سلطان حمایت میکردند. آنها در زمان صلح در ایالات و ولایات بعنوان نماینده سلطان حکومت میکردند. سلطان آنها را در جمع کردن مالیات و خراج از مردم آزاد میگذاشت اما آنها هم سهم سلطان را میپرداختند. از سوی دیگر وقتی کسی به این امیران حمله میکرد، انتظار آن بود که سلطان با نیروی بزرگتر خود از حکومت محلی این امیران دفاع کند. در مقابل در زمان جنگ این امیران افراد مسلح و «سپاهیان قبیله ای» و یا محلی خود را برای دفاع از سلطان بسیج میکردند و خود شخصا زیر فرمان سلطان میجنگیدند. البته این حمایت هم مشروط و متغیر بوده است و گاه وفاداری های یک امیر و رئیس قبیله از یک سلطان به سوی سلطان رقیب تغییر یافته و یا یک امیر قدرتمند طغیان کرده و خواستار استقلال عمل و حفظ درآمد محلی برای خود و عدم تقسیم آن با سلطان میشد.

امیران لشکرمعمولا با نام قبیله خود شناخته میشدند. آنچه که در «عرض نامه» دوانی در باره اردو هائی که در محل سان جمع شده بودند میخوانیم، اینست که آنها از قبایلی مانند بایندیر (قبیله اصلی آق قویونلو ها)، پرناک، اعمالو (اغمالو؟)، افشار، موصللو (و یا موسی لو) بودند که اینها ترک بودند و ظاهرا اکثریت لشکر را تشکیل میدادند. اما از نام بعضی قبایل و یا امیران دیگر چنین برمیاید که قبایل کُرد چامیشقزاق، ماماش و منتشا و در عین حال افراد یک قبیله ظاهرا لُر بنام «شول» نیز جزو لشکر آق قویونلو در فارس بودند.

بعضا اعضای خانواده خود سلطان هم امیر حاکم یک محل، ولایت و یا ایالت میشد. این نظام حکومتداری که از زمان سلجوقیان شروع شد، بعد از صفویه کمی تضعیف گردید، اما ساختار اصلی اش تا قاجاریان ادامه داشت، طوری که هر دولت محصول مصالحه ها، اتحاد ها و یا خصومت های محلی و متغیر بود و این تغییر موضع و صف بخصوص در مناطق حاشیه ای مثلا در قفقاز، مرزهای عثمانی و مرزهای شرقی و شمال شرقی با اوزبکان بیشتر بچشم میخورد.

یک ویژگی اردوهای قبیله ای که به نفع سلطان آق قویونلو و یا قبل از آنها سلجوقی به عملیات جنگی می پیوستند این بود که آنها مستقلا و تحت فرمان امیر خود یعنی رئیس قبیله عمل میکردند و مستقیما زیر فرمان سلطان و یا تحت یک فرماندهی واحد نبودند. این وضع هم باعث میشد که تابعیت سپاهیان قبیله ای به لشکر دولتی، امری نامعین و شکننده باشد، چرا که سپاهیان مزبور مستقیما تابع اراده امیر و یا رئیس قبیله خود بودند و نه سلطان و پادشاه. این وضع هم سلطان را (بخصوص اگر سلطانی ضعیف میبود) تا حد زیادی تابع اراده امیران و روسای قبایل میکرد. آن گونه که در فصل «تواچی ها» خواهیم دید از دوره آق قویونلو ها به بعد این وضع شروع به تغییر کرد و بخصوص از زمان صفویه به بعد ارتش دولتی بتدریج مرکزی تر شد، اگرچه حتی تا اواخر قاجار و بخصوص در مناطق مرزی و حاشیه ای ایران، خصلت قبیله ای و عشایری نیروهای نظامی هنوز موجود بود.

در زمان آق قویونلو ها و حتی بعد از آنها اکثر قبایلی که با امیران و سربازان خود در اردوی دولتی شرکت میکردند، ترک زبان بودند. چند قبیله ای را که در استان فارس پشتوانه نظامی آق قویونلو بودند، قبلا یاد آوری کردیم. این قبایل نسبت به هر ایالت فرق میکردند اما اکثر آنان در اقصی نقاط ایران بیشترترک زبان بودند. در عین حال قبایل کُرد، لُر و حتی در یکی دو مورد گرجی هم (در صفوف اوزون حسن بر ضد عثمانی) در اردوی دولتی شرکت کرده اند.

تواچیان، پوشن پوشان و دیگران

گروه بعدی لشکر آق قویونلو «تواچی» ها بودند که مینورسکی آنها را «افسران ستاد مرکزی» مینامد و رئیس آنها هم از قبیله بایندر بود. «تواچی» کلمه ای ترکی است و مینورسکی در باره اهمیت این شغل در زمان تیموری از «ظفرنامه» چنین نقل میکند که گوید: «تواچیگری… تالی منصب سلطنت است.» مثلا قبل از این سان لشکر در ایالت فارس به تواچی ها دستور داده شده بود که لشکر را در این منطقه جای دهند، مکان هر فوج و قبیله را معین کنند، شرایط «لوژیستیکی» لشکر از قبیل خورد و خوراک را تامین نمایند و فرمان های شاهزاده یعنی سلطان خلیل و فرماندهان دیگر را از طریق جار زدن به سپاهیان اعلام کنند. تعداد هر فوج و گروه در دفتر مخصوص تواچی ثبت میشد. اصولا «موسسه» تواچیگری ظاهرا زمان آق قویونلو ها در ارتش ایران رایج شده است. به من معلوم نیست که چنین موسسه ای قبل از اسلام در ارتش ایران بود یا نه، اما بنظرم حد اقل در زمان غزنویان و یا سلجوقیان چنین تشکیلاتی نبود، بلکه اکثر عملیات نظامی بدون آمادگی متمرکز و تهیه دقیق مقدمات انجام میشد. از این جهت ظاهرا تاسیس تواچیگری در زمان آق قویونلو ها قدمی در راه تمرکز و سازماندهی لشکر به شمار میرفت. تواچیان خود نیروی جنگنده نبودند بلکه به بخش نیر وهای جنگنده خدمت و کار آنها را سازماندهی میکردند.

و اما بدنه نظامی لشکر فارس از سه گروه تشکیل میشد: پوش داران ( ویا: پوشن داران)، ترکش بند ها و «قلغ چیان» که همان «قوللوقچیان» و یا خدمه امروز باشد. دو گروه نخست افراد جنگنده لشکر بودند و هر دو گروه را «نوکران» ( به معنی رزمجویان لشکر) و هر طبقه بخصوص سربازان یعنی «نوکران» را «بوی نوکران» مینامیدند. «بوی» کلمه ای ترکی و به معنی شاخه، خانواده و طایفه است. «نوکر» کلمه ای مغولی است و معنی اصلی اش دوست و مصاحب است. در لشکر آق قویونلو «نوکر» بمعنی امروز آن (یعنی خدمتکار، خدمه) نبود و به طبقه خدمه «قلیغچی» (قوللوقچی) گفته میشد.

طبق گزارش «عرض نامه» تعداد کل لشکر آق قویونلو در ایالت فارس ۲۳۰۷۶ نفر بود که از آنها ۵۲۵۵ نفر پوشن پوش، ۱۰۴۸۷ نفر ترکش بند و ۷۳۳۴ نفر خدمه بودند. دوانی میگوید خود پادشاه (اوزون حسن) هم لشکری به همین اندازه داشت که قشون مخصوص خود اوزون حسن بود. البته حکمرانان دیگر ایالات و ولایات (مانند اصفهان، کرمان، قزوین، دیار بکر، بغداد) به گفته مینورسکی سپاهیان کمتری داشتند. ولی هم مینورسکی و هم برخی تاریخ نویسان و سیاحان غربی نوشته اند که مجموع کل قوای آق قویونلو ها به شمول سوار نظام (اکثرا ترک و کرد) و پیاده نظام (افراد محلی) حدود ۱۰۰ هزار نفر بوده است که معنایش این است که حدود یک چهارم آن ثابت و مستقیما وابسته به پادشاه بود و سه چهارم باقی مانده هنگام وقوع جنگ از قبایل و مردم محلی تامین میشد.

و بالاخره در سان لشکر ایالت فارس امیران غیر نظامی هم حضور داشتند که مقام بعضی از آنها از این قرار است: ۱ – صدر: نماینده شرع اسلامی که رئیس تشکیلات ایالتی هم بود و «مولانا» هم خوانده میشد یعنی در عین حال مقامی روحانی داشت.) ۲ – وزیری: احتمالا همه امور مدنی و ایالتی تحت نظر او بود. ۳ – صاحب دیوان: مسئول مالیات ها بوده و لقب «خواجه» داشته است. «خواجه» عنوانی قدیمی و ایرانی است. در دستگاه های دولتی بعد از غزنویان که اکثرا پادشاه ترک داشتند، «خواجه» ها غالبا ایرانی بودند. مترادف مقام خواجه در بلاد روم و عثمانی «چلبی» بود. ۴ – حکیم مخصوص شاهزاده که او هم لقب مولانا داشت یعنی در عین پزشک بودن روحانی هم بود. ۵ – مُهردار که جزو ملازمین شاهزاده بوده است. ۶ – ایناق ها. «ایناق» کلمه ای ترکی است که در «عرض نامه» به معنی اصلی آن یعنی «ندیم» بکار برده شده است. مقام «ایناق» در دربار های تا آق قویونلو ها و بعد از آنها حتی در سطح «مُهردار» مهم بوده است. ۷ – یساول و بکاول. یساول کلمه ای مغولی است منشعب از «یاسا» یعنی قانون که کارش پرده داری و حاجبی بوده و بکاول (ظاهرا آن هم مغولی و یا تاتاری) که چشنده و یا چاشنی گیرغذای شاهزاده بوده است.

از متن «عرض نامه» معلوم میشود که به غیر از مقامات و مناصب فوق، منشیان (در جریان سان ۳۰۰ نفر)، چاوشان، طبقه مختلف ماموران و خدمتکاران، شبانان و شیربانان هم در جریان سان حاضر بوده اند. مینورسکی میگوید در دربار شیراز «لذایذ معنوی نیز فراموش نگشته بود و آنجا کتابخانه ای با پنجاه کارمند داشت.»

و در پایان این نوشته اجازه دهید به نکته جالبی اشاره کنم که در واقع در ابتدای «عرض نامه» از سوی جلال الدین دوانی مولف آن نوشته شده است. مقدمه «عرض نامه» طبق معمول با آیاتی از قران کریم و تعریف و تمجید سلطان خلیل شروع میشود که در آن جلال الدین دوانی سلطان خلیل را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» مینامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان مینویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است.» مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را میدهد: «ظاهرا مقصود این است که او (سلطان خلیل) هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود و نسب اش به تور پسر فریدون میرسید. مطابق عقاید عامه، این شاهزادگان با پیشدادیان (جمشید و غیره) مربوط میشوند.» طبق اساطیر ایرانی که شاهنامه فردوسی هم بر آن تاکید کرده، تور یکی از شاهزادگان ایرانی بود که به «توران» در آنسوی رود آمو رفته پادشاهی مجزای خود را تاسیس نمود.

اصولا از زمان غزنویان و بخصوص در دوره سلجوقیان و حتی اتابکان که همه ترک و منشاشان آسیای مرکزی بود، کوشش تاریخ نویسان و خواجگان دربار که غالبشان ایرانی بودند بر این بود که برای مدح و ثنای سلاطین خود که همگی ترک بودند، آنها را به نسل بومی و باستانی ایرانی مانند جمشید و انوشیروان وصل کنند و این کوشش احتمالا به آن خاطر بکار میرفت که مورد خوشایند این سلاطین بود. به همین ترتیب می بینیم که مثلا اتابکان و یا شیروانشاهان به فرزندان خود یعنی سلاطین بعدی کمتر نام های عربی و اسلامی بلکه بیشتر نام های ایرانی و فارسی (مانند جمشید و خسرو، منوچهر، رستم) میدادند. در دوره صفویه این سنت تا حدی ادامه یافت، اما در رابطه با رسمیت مذهب شیعه در ایران ویژگی صفویه این بود که تاریخ نویسان درباری شاهان صفوی را بعنوان سادات یعنی نوادگان حضرت پیغمبر معرفی میکردند، در حالیکه بسیاری مورخین گفته اند که شیخ صفی اردبیلی و فرزندان و نوادگانش سید نبوده اند.

و بالاخره از نظر ترکیب قومی لشکر آق قویونلو مینورسکی مینویسد: «مشکل است از لحاظ نژادی در باره افراد این لشکر بحث کرد. مسلما بوی نوکران ترکمن بودند و قسمت اعظم جنگجویان از این نژاد بودند گرچه حتما عناصر دیگری نیز وجود داشته است. پدر زن سلطان خلیل امیر سهراب که فرمانده اکراد چامیشقزاق بود، به احتمال زیاد افراد قبیله خود را به همراه داشت. خدمه را بیشک از میان رعایا انتخاب میکردند. دوانی بطرز جداگانه ذکر ۳۴۰ امیر کُرد و ۳۵۰ سرکرده قبیله (لُر) شول را میکند.» البته این ارقام مربوط به لشکر ایالتی آق قویونلو ها در ایالت فارس است. اما بنظر میرسد در ایالات دیگر هم وضعی مشابه با این تصویر وجود داشته، یعنی اکثر سپاهیان، ترک و بخشی از آنها کُرد بوده اند. مناصب کلیدی نظامی در دربار آق قویونلو و دستگاه لشکری اساسا از قبیله اصلی آق قویونلو یعنی بایندیر بودند و منشیان، خواجه ها، بخشی از مستوفیان ایرانی بودند.

در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «تات» یعنی مردم بومی) تفکیک میشد. همزمان با آق قویونلو ها و شاید بیشتر صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی دیگر تمایز بین «ترک» به معنای قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین میرود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که قبایل ترک زبان دیگر با مردم بومی ایران اختلاط می یابند و خودشان «ایرانی» میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار دارد. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم میخورد. در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا بعد ها دکتر مصدق را از نظر قومی ترک ننامیده و از بقیه ایرانیان تفکیک نمیکرد.

در آناتولی یعنی امپراتوری بیزانس شرقی (روم) سابق هم وضعی مشابه مشاهده میشود اما در اینجا بیشتر از آق قویونلو های آناتولی، شاید «بیگ لیک» ها و یا خان نشین های آناتولی و خود سلسله عثمانی هست که بین بیزانس سابق و عثمانی نقش پُل و مرحله گذار را بازی میکند. در آنجا هم اقوام و قبایل کوچ نشین ترک زبان با مردم بومی آناتولی امتزاج یافته «ملت جدید» «ترک – عثمانی» را بوجود میاورند که اگرچه زبان رسمی اش ترکی عثمانی است، ولی ترکیب قومی و «نژادی» اش مختلط است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع:

پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس» اثر ولادیمیر مینورسکی ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی » بهمن و اسفند ۱۳۴۷ – شماره ۱۸: بخش یکم.

پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس» اثر ولادیمیر مینورسکی ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی » فروردین و اردیبهشت ۱۳۴۸ – شماره ۱۹: بخش دوم.

فضل الله بن روزبهان خنجی: تاریخ عالم آرای امینی، شرح حکمرانی سلاطین آق قویونلو و ظهور صفویان جلد: ۱

حسن بیگ روملو: احسن التواریخ ، نشر اساطیر، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۹

Ilhan Erdem: Akkoyunlu Ordusunu Oluşturan İnsan Unsuru, Ankara Üniversitesi Yayınları, Ankara 2012

How did the Turks become Muslim

This is an English translation of the introduction of my book “HOW DID THE TURKS BECOME MUSLIM?” The original is in Persian. It includes a starting chapter by Prof. Peter B. Golden. Please beware that THIS BOOK HAS NOT BEEN COMPLETELY TRANSLATED INTO ENGLISH: THIS IS JUST ITS INTRODUCTION TRANSLATED INTO ENGLISH. THE FULL TEXT IN PERSIAN IS AVAILABLE AS A PDF DOC.

(Apologies for LTR and RTL formatting issues between Persian and English. Unlike MS Word and Google, WordPress makes your life not that easy).

This is a concise book on how the Turks historically became Muslim. The question looks short and easy but needs a more detailed answer. It will be necessary to look at the emergence of the Turks in history and their political, social, and cultural developments as well as their dealings with their neighbors. Finally, we will have to briefly check the period of early Islam in the Arabian Peninsula and its acceptance by the Iranians and then the Turks – and how this process developed.

The main geographical origin of the Turks is in Central Asia, in a wide area between China, Mongolia, Russia, and present-day Kazakhstan, called ‘Altai’. At the time of the appearance of the Turks on the stage of history (first half of the first millennium CE), a large majority of them lived in the steppes between the three empires of China, Iran, and Byzantium as nomadic tribes. A smaller part of them had settled along the ‘Silk Road’ routes.

From the advent of Islam in Arabia (620 CE onwards) to the beginning of the Abbasid Caliphate (750 CE), the Arabs first conquered Arabia itself, then the Middle East, Iran, North Africa, a part of southwest Europe, and established their rule in this empire.

At the time of the rise of Islam in the early 7th century, most Turks believed in shamans, individuals who were believed to have heavenly powers through trance or ecstatic religious experience. Most of the Turks lived in the plains of Eurasia. They were at least five to six thousand kilometers away from the Arabs and Islam. Some Turks and other tribes close to them, such as the Volga Bulgars, though, had migrated to the northern plains of the Black Sea, the Balkans, and Eastern Europe. Some others had penetrated the lands bordering Iran and Byzantium as separate groups and had even settled in these areas. But they still did not have a significant presence in these lands.

.This was around 650 CE

In the following years, Arabs conquered Iran. In the province of Khorasan, they reached the borders of today’s Central Asia, the river Jeyhun or Amu Darya, which Arabs called ‘Mavara-un Nahr,’  or “beyond the river”.  That includes today’s Turkmenistan, Uzbekistan, Tajikistan, and parts of Kazakhstan and Kyrgyzstan. The Arab conquest of Sassanid Iran lasted ten to twenty years, but it took almost a hundred years for the Muslims to conquer Central Asia.

.This was around 750 CE

It was in these one hundred years and especially the next two or even three centuries that most of the Turks of Central Asia and its steppes became Muslim. The conversion was gradual and lasted two or three centuries. It went through different ways, following dozens of developments such as attacks of the Arabs and new Iranian converts, even incursions of the newly converted Turkish groups into the neighboring steppes, intermarriage, trade, and the mystic propaganda of Sufi sects. In some cases, thousands of nomadic Turks converted once their chiefs decided to adhere to the new religion. Also, following the downfall of two tribal Turkic states in Central Asia, tens of thousands of Turkic slaves entered the Islamic world. They became soldiers of local kingdoms or even the caliphate in Baghdad. It was self-evident that they became Muslim once they left their nomadic life to join the Islamic society.

The Turks came to acquaint themselves with the Arabs around 650 CE.  The latter had conquered most of Iran and reached the oasis city of Marv in Khorasan, once an outpost of Persian empires, neighboring Central Asia. From there Arabs started to punch Central Asian local fiefdoms, with overwhelmingly Iranian populations and local kings. Those kings, too weak to protect themselves against the Arabs, frequently turned to their northern and eastern Turkic neighbors who were known for being excellent and fearless archers and horsemen. They usually welcomed the invitation, though not without a reward.

There were mutual and often hostile and bloody wars between the Turks and the Arabs for sovereignty over Central Asia. At this stage, the fighting Turks, with the support of the native and Iranian people and the kings of Central Asia, frequently tried to repel the Arabs from the region.

This phase lasted for almost a hundred years. Around 750, the Western Turkic Khanate fell due to internal tribal differences and Arab victories over the Chinese from the east. The remaining but weakening anti-Arab Turkic resistance was accompanied by an increasing conversion of the Iranians across Central Asia. It was finally followed by the Turks’ conversion to Islam.

We can consider the mid-8th century, around 750, as the approximate date when the Turks began converting in large numbers to Islam. Iranians in Central Asia, especially the Iranian Samanid dynasty (819-1000), were the main force in attracting Turks to Islam. The Samanids were followed by emerging Turkic Sultans and dynasties.

The Turks’ conversion to Islam took around 300 years, starting from the first Arab attacks in Central Asia as the original habitat of the Turks. Around 950 CE most of the Turks had become Muslim.

This period of Islamization of the Turks coincided with:

1.     The arrival of the Abbasid caliphate instead of the Umayyads. They moved the Arab empire’s capital from Damascus, Syria, closer to the ancient Iranian empire’s capital, to Baghdad in today’s Iraq.

2.     The establishment of local, powerful, and practically independent regional Iranian powers – the Tahirids, Saffarids, Samanids, Ghaznavids, and Karakhanids.

3.      The increasing role of the newly Muslim Turks in the form of war slaves, later powerful local warlords, and finally the establishment of the Turkic-Iranian empires of the Ghaznavids, the Seljuks, and the Turkic Khwarazmshahs. Formally, they remained subordinate to the Abbasid caliphs but gained increasing independence in practice. And finally

4.     Migrations and settlement of Turks in Khorasan and the rest of Iran and later Anatolia, eastern Caucasus, Northern Iraq, and Syria, ruling in these lands and mixing up with local populations throughout this region.

These historical developments were extremely important for the formation of today’s Iran, Turkey, and the entire Middle East. It is necessary to be aware of these developments to answer our topical question, “How did the Turks become Muslim?”

I am honored that Professor Peter B. Golden, an emeritus professor at Rutgers University in the United States of America, and one of the most prominent Turkologists in the world today, accepted that a large part of his famous treatise on the origin and emergence of Turks in history be translated into Persian and used as the starting chapter of the current writing.

Finally, a few ‘scene-setting’ notes:

The term ‘Turks‘ applies to all individuals and peoples who spoke or still speak any form of the Turkic language family, regardless of geographical or historical boundaries. ‘Turkic’ is an adjective of the terms ‘Turk’ and ‘Turks’. This is an accepted practice among contemporary sources. Likewise, ‘Iranian’ does not only apply to individuals and languages of present-day Iran but all individuals and peoples, past and present, who spoke or still speak any form of the Iranian language family.

In this little research, the dates are Gregorian, unless the Hijri calendar (H) is specifically mentioned. Also, the author, unlike many Western sources, does not differentiate between the terms ‘Inner Asia’  and ‘Central Asia,’  but uses both in the same sense. The definitions of these geographical terms may vary across cultures and traditions. From a historical perspective, both expressions encompass the lands of various nomadic peoples within the civilizations of ancient China, Iran, and Byzantium. But some contemporary authors have chosen to distinguish between the eastern part of these lands, i.e., the borderlands of China, Russia, and Korea, such as Kashgar, Tula, Mongolia, and Tibet, as ‘Inner Asia,’ on the one hand, and Kazakhstan, Kyrgyzstan, Uzbekistan, Tajikistan, and present-day Turkmenistan, on the other, as ‘Central Asia’. They have also proposed the toponym ‘Central Eurasia’, which they consider to be more precise and correct.  In the historiography of Iran, Turkey, and the Islamic world in general, there was no such separation of those terms. All those lands were called ‘Central Asia’ (Persian: Asiya-ye Markazi, Arabic: Asiya al-Vusta, Turkish: Orta Asya). Still, some contemporary Oriental scholars have followed their Western colleagues in distinguishing the two geographical subgroups.

I am not aware of a separate book that specifically focuses on the acceptance of Islam by the Turks. Still, some historians and researchers in this field have addressed this issue on the sidelines of their works.

A few words about my sources: First, referring to the works of early Muslim historians and geographers such as Ibn Athir, Jahiz, Tabari, Ibn Hawqal, and Maqdisi is fundamental to understanding our subject. When quoting these works, the name of the author and the relevant page will be mentioned. Notwithstanding, the importance of the works of contemporary Western researchers cannot be stressed enough. They are key to examining the works of early Muslim scholars, comparing them, summarizing them, and analyzing the issue from a scientific and contemporary angle. It is not surprising that some 100 years ago, Vassili Barthold provided the most important and detailed information about the Turks of historical times in both of his famous works, “Turkistan to the Mongol Period ” and “Twelve Lessons about the Turks of Central Asia”. Barthold’s first work has also been translated into Persian. Golden’s famous and newer book, “An Introduction to the History of the Turkic Peoples,” is also of fundamental importance.  In several places, he describes an abstract of the spread of Islam among the Turks. There is also a modern Turkish translation of Golden‘s book titled “History of the Turks.  The writing of Jean-Paul Roux is also among works that devote a few pages to the acceptance of Islam by the Turks, although (at least in its Turkish translation) the sourcing is not always precise.

The author of this book has used all the important academic works mentioned at the end of this book. At the same time, he has not expanded the description of the subject to details that would tire the non-academic reader. In the case of sources that have been used more than once or twice, I will give the name of the author, the year of publication, and the relevant page number within the text of this book. To check the complete information of these sources, please refer to ‘Sources’ at the end of this book. Information about the sources that have been used only once or twice is given in full in the text itself.

Finally, I am aware that in Turkey, one of Claude Cahen’s books was translated, published, and wrongly entitled “How did the Turks become Muslim?” This was probably due to the popularity of the topic in Turkey while having no specific focus on its title.

Prague, fall 2019, and Munich, fall 2023

Abbas Djavadi


 

“HOW DID THE TURKS BECOME MUSLIM?” By Abbas Djavadi; original in Persian, 2023, in PDF format HERE) INTRODUCTION in ENGLISH HERE)

برده داری در ایران

دستکم روی کاغذ، همه مسلمانان از نظر شرعی مساوی هستند. در گذشته نیز همین طور بود.، تبعیض قومی و ملی بین مسلمین نبود و از این جهت اینکه آنها عرب، ایرانی، ترک و غیره بودند، فرق چندانی نمیکرد. البته تفاخر فرهنگی بین بعضی قبایل عرب بود و متقابلا ایرانی ها این را در اوایل اسلام تحمل نمیکردند. اما اینها تبعیض حقوقی و شرعی بین دو مسلمان جلوه نمیکرد و بنظر میرسید که آن هم با برکناری بنی امیه و آمدن بنی عباس تا حد زیادی رفع هم شده بود.

اما ما در تاریخ دوره اسلامی ایران و منطقه دو تبعیض بزرگ داشتیم: نسبت به غیر مسلمین (اولا خراج و مالیات اضافی، باصطلاح «جزیه» و ثانیا قتل در حال خروج از دین اسلام و غیره که بحثش جداست) – و نسبت به بردگان. موضوع این مقاله برده داری در اسلام و بخصوص ایران دوره اسلامی و بطور مشخص در رابطه با اقوام ترک زبانی است که عمدتا از قرن دهم و یازدهم میلادی به بعد از طریق آسیای مرکزی و خراسان به ایران و بلاد روم مهاجرت کرده، ساکن این مناطق شدند و در طی چند قرن ضمن سکنی و حکومت در این مناطق و آمیزش با مردم بومی، تبدیل به بخشی از مردم این کشور ها گشتند.

زمینه تاریخی

هم مسیحیت و هم اسلام آزاد کردن برده را تشویق نموده و طلب میکنند که باید با بردگان خوش رفتاری شود. هر دو دین عملا اسیر گرفتن همکیشان را منع میکنند. حتی در اسلام توصیه میشود که بخشی از زکات برای آزاد نمودن بردگان صرف گردد. اما هیچکدام از این دو دین بزرگ جهانی برده داری را منع و تحریم نکرده است. هم این و هم احتمالا عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی- سیاسی عالم اسلام از غرب میتواند عاملی شده باشد که برده داری در اروپای مسیحی خیلی زود تر ازکشورهای مسلمان خاتمه یافت. در خاورمیانه و شمال آفریقا برده داری رسما تا اوایل قرن بیستم وجود داشت و حتی هنوز هم در بعضی جا ها بطور غیر رسمی هست.

در ایران وقتی قاجار ۲۰۰ سال پیش در قفقاز از روسیه تزاری شکست خورد و قرار داد های گلستان و ترکمن چای بسته شد، عملا ورود برده ها به ایران از قفقاز که یکی از راه های مهم واردات برده بود، قطع گردید. اما از نظر رسمی برده داری در ایران درسال ۱۳۰۷ خورشیدی با قانون منع برده داری خاتمه یافت. در بقیه خاورمیانه و اکثر آفریقای شمالی هم بیشتر با فشار انگلیس و فرانسه برده داری رسما منع شد، اگر چه قبل از آن کشور های غربی در آفریقا خود محرک و مجری اصلی برده داری بودند.

به غیر از قفقاز دو راه اصلی واردات برده سواحل جنوبی خلیج فارس (از کشور های آفریقائی) و اگر کمی عقب تر برویم مناطق ترک نشین آسیای میانه و برای مدتی که غزنویان به هند لشکر کشی میکردند سند و پنجاب و هندوستان بود. برای مثال روایت است که یک بار سلطان محمود غزنوی حدود هزار سال پیش (سال ۴۰۸ هجری) از هند ۵۳۰۰۰ اسیر آورده بود، طوری که این وضع باعث سقوط قیمت برده در بازار برده فروشان غزنه در افغانستان کنونی گشت.

بازارهای اصلی برده فروشی در ایران عبارت بودند از دربند در قفقاز، بخارا و سمرقند در شرق و شمال، شهر ها و جزایر جنوب از قبیل کیش و شهر های مرکزی تر مانند شیراز و ری.

برده داری در مناطق خاورمیانه از جمله در ایران باستان موجود و رایج بوده و چیزی خاص اسلام نیست. اما ظهور اسلام و جنگ های لشکر عربی – اسلامی در آسیای مرکزی، آسیای جنوبی، قفقاز و روم از آنجا که برضد غیر مسلمین و «کفار» (از جمله قبایل هنوز غیر مسلمان ترک) بوده، مشوق بزرگی برای برده گیری، برده فروشی و نظام برده داری در این منطقه بوده است. نظر به اینکه تقریبا در هر دینی از جمله زرتشتی، مسیحیت و اسلام، برده گرفتن همکیشان اصولا منع شده، برای قشونهای اسلام و در ضمن قبایل ترک که مسلمان شده بودند، اسیر گرفتن ترک های غیر مسلمان آسان تر بوده است.

در تاریخ اسلام هدف بسیاری از لشکرکشی ها به غیر از گسترش دین، به دست آوردن امتیازات مادی کوتاه مدت و طولانی مدت مانند یغما و تالان و غارت، وابسته کردن انسانها و مناطق به خراجات و مالیاتهای مستمر و در عین حال گرفتن اسیر برای استفاده و یا فروش بوده است.

حدود یک قرن بعد از ظهور اسلام که لشکر خلافت بعد از فتح ایران در شرق و شمال شرقی کشور به مرزهای آسیای مرکزی رسیده بود، هنوز قبایل ترک زبان که در همسایگی «ایران باستان» زندگی میکردند کاملا مسلمان نشده بودند. از این جهت لشکر کشی به دشت های آسیای مرکزی، فتح روز افزون آنها و گرفتن هزاران اسیر و انتقال آنها به بازار های برده فروشی بخارا و غزنه هم چیزی مناسب با تکلیف گسترش دینی و هم منبع خوبی برای درآمد بود.

دو عامل دیگری که مشوق برده داری بوده و در همه جا ازجمله تقریبا تمام مناطق ایران و خاورمیانه شاهدش بوده ایم، اشکال و راه های دیگر تبدیل انسان ها به برده بوده: رقابت های داخلی مثلا بین قبیله ها و طوایف گوناگون که در نتیجه طایفه غالب مغلوبین را به بهانه «کافر» بودنشان اسیر گرفته و به عنوان برده میفروختند و یا فقر که در نتیجه آن، شخصی خود و یا اعضای خانواده خود را برای همیشه و یا بطور مشروط و برای مدتی محدود و قابل بازخرید به عنوان برده به کسی میفروخت.

برده امروز و سلطان فردا

به تصدیق تقریبا همه تاریخ نگاران، غلامان یعنی بردگان ذکور ترک بخاطر زندگی چادرنشینی، مهارت در تیراندازی و اسب سواری، جسارت، مبارزه و تلاش برای بقا در شرایط سخت دشت ها و در رقابت و نبرد مدام با طوایف و قبایل دیگرو حتی افراد قبیله خود، افراد مناسبی به عنوان سرباز و جنگجو برای خان ها، سلاطین و والیان بودند. آنها که در بازار های برده فروشی خریداری میشدند در صورت نمایش توان و مهارت و کسب موفقیت میتوانستند اعتماد ارباب خود را جلب کنند. ارباب ها هم در صورت اعتماد و نیاز، برخی از صلاحیت ها و اختیارات خود را به آنها میسپردند و بدین ترتیب بردگان دیروز اگر هم کاملا آزاد نمیشدند، صاحب اختیارات و ثروت زیادی گشته و حتی در صورت موفقیت چشمگیر و سرکوب و کنار گذاشتن رقبا و شاید هم اربابان خود، به مقام های امیر و سلطان هم میرسیدند. از آن زمان تا صد ها سال بعد جنگجویان ترک مورد رغبت اغلب امیران و سلاطین بودند و از پادشاهان کوچک محلی تا سلاطین و حتی خلیفه بغداد، هر کس کوشش میکرد بهترین سربازان ترک تبار را به صفوف لشکر خود جلب کند. اما این، تیغی دو لبه بود و وقتی سربازان ترک به قدر کافی قدرت مییافتند، مستقل شده و خود اعلام امارت و سلطنت میکردند.

نمونه جالب این تحول اجتماعی و سیاسی بر سر کار آمدن غزنویان در سال ۳۴۴ هجری (۹۷۵ میلادی) است که اولین سلسله ترک بعد از اسلام هستند که به مدت بیش از ۱۰۰ سال در بخش بزرگی از آسیای مرکزی، افغانستان و ایران کنونی و حتی هندوستان حکومت کردند و بعد از شکست های متوالی از سلجوقیان، حاکمیتشان برای ۱۰۰ سال دیگر در پاکستان و هندوستان کنونی ادامه یافت.

بنیانگذار اصلی غزنویان یکی از سرداران ترک سلسله سامانیان بنام آلپ تگین بود که سامانیان او را بعنوان برده خریداری کرده بودند. او هم در مراتب نشان دادن توان و وفاداری خود به مقام سردار مهم سامانیان ارتقا یافته بود. اما در اثر اختلاف بین شاهزادگان سامانی بر سر جانشینی تخت، آلپ تگین از شاهزاده ای حمایت کرد که در جدال قدرت مغلوب شد و شاهزاده دیگری سلطان جدید سامانی گشت و آلپ تگین را از مقام خود عزل نمود. آلپ تگین نیز به ولایت غزنه رفت و حکومت محلی آنجا را بدست خود گرفت.

هنگامیکه آلپ تگین در خدمت سلطان سامانی بود از بازار بخارا غلامی خریداری کرده بود بنام سبکتگین که او هم ترک تبار بود و در سن ۱۲ سالگی درجنگهای قبیله ای اسیر افتاده بود. سبکتگین در نزد آلپ تگین به مناصب بالا ارتقا یافت و حتی دختر او را به زنی گرفت. بعد از درگذشت آلپ تگین اختلاف بین پسران او بر سر جانشینی در گرفت، تا جائیکه بعد از مدتی سبکتگین آنها را کنار زده و خود بر تخت سلطنت غزنه نشست. از زمان او و بخصوص پسرش سلطان محمود بود که غزنویان با پس زدن سامانیان، منطقه بسیار وسیعی از آسیای مرکزی وایران و افغانستان و حتی هندوستان کنونی را گرفتند تا اینکه خود از طرف سلجوقیان به رهبری طغرل بیگ که آنها هم از جنگجویان ترک تبار بوده و مدتی برای سامانیان کار کرده بودند، شکست خورده و به هندوستان عقب نشینی نمودند. سلجوقیان برده نبودند. طغرل بیگ از تبار یکی از خانهای قبیله مسلمان شده سلجوق بود که برای قبیله خود سرزمین جدیدی برای سکونت و حکومت می جست.

سلجوقیان در مدت نسبتا کوتاهی اکثر آسیای مرکزی، افغانستان، ایران، عراق، قفقاز و ترکیه کنونی را فتح نمودند و امپراتوری وسیعی را ایجاد کردند که بعدا به ناچار بین گروه های مختلفی بنام سلجوقیان ایران، سلجوقیان روم و غیره تقسیم شد.

با سامانیان و متعاقبین ترک زبان آنها، مهمترین و بهترین آثار ادبی و علمی فارسی و عربی آن دوره متعلق به سرآمدانی از قبیل رودکی، فردوسی، نظامی، خاقانی، خیام، عطار، حافظ و یا سعدی و مولانا جلال الدین و دانشمندانی مانند ابن سینا و ابوریحان بیرونی و خیام در مدت زمانی نزدیک به ۵۰۰ سال پا به مرحله ای ازتاریخ گذاشته اند که «دوران طلائی عصر میانه» در فرهنگ و ادب ایرانی نامیده میشود و شامل حکومت های غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، اتابکان و حتی مغول ها و ایلخانان میگردد. مانند سامانیان، غزنویان و سلجوقیان نیز با نشان شیر و خورشید سکه میزدند و تاریخ نویسان شجره آنها را به اردشیر ساسانی میرساندند، در حالیکه تاریخ نویسان بلاد روم (بیزانس) شجره حاکمان نورس سلجوقی روم را به امپراتور های بیزانس مسیحی وصل مینمودند و در ابتدا حتی نشان صلیب بر سکه های سلجوقی ضرب میکردند.

از بین این سلسله ها، اتابکان آذربایجان که بر اران، آذربایجان، عراق عجم، ری و حتی گاه اصفهان و شیراز حکم راندند نیز در اصل غلامان ترک تبار بودند که سلجوقیان خریداری کرده و به خدمت خود گرفته بودند. این دوره افول قدرت سلجوقیان، حملات خوارزمشاهان ترک و در آستانه موج خرابگر مغول بود. در این دوره بود که اتابکان که چنانکه از نامشان بر میاید به نیابت از سلجوقیان حکمرانی میکردند، مانند غزنویان قدرت را بالاخره بدست خود گرفتند و برای مدتی نزدیک به صد سال حکومت نمودند.

«تُرک شیرازی»

برده ها با کدام کار ها مشغول بودند؟ در ایران آنها عموما درسه زمینه به کار گرفته میشدند: امور نظامی، کار های خانگی مانند کلفتی و نوکری و روابط جنسی و خدمات عیش و عشرت مانند ساقیگری. فعالیت های اقتصادی مانند تولید کشاورزی در ایران کمتر به بردگان سپرده میشد.

اکثر برده ها در سنین کودکی و یا جوانی به اسارت می افتادند. «بازار» طلبی برای افراد مسن تر نداشت. از سوی دیگر میانگین سنّی بردگان هم بسیار پائین بود زیرا آنان  اغلب به امراض گوناگون دچار شده و به سن پیری نمیرسیدند. در آن قرن ها میانگین عمر مردم عادی هم بمراتب پائین تر از امروز بود.

اغلب مردان جوان ترک به شرط سالم و قوی بودن شانس خوبی در بازار برده فروشان داشتند و طوری که دیدیم بین حکومت های محلی و ولایتی و حتی دربار خلیفه بغداد رقابت بر سر جذب بهترین غلامان ترک به عنوان سرباز و فی القوه امیران آینده وجود داشت که قرن ها طول کشید.

اما کنیزان ترک در وضع دیگری قرار داشتند. در ایران، روم و کشور های عربی دختران جوان ترک عموما مشهور به زیبائی بودند و بخاطر رنگ سفید صورت و بدن و چشمان باریک مقبول شمرده میشدند. این «شهرت» در مورد بسیاری پسر بچگان نیز که بین کودکی و جوانی «امرد» نامیده میشدند، صدق میکرد و باعث میشد که اربابان، آنها را در هر زمینه، یا در محوطه شخصی خانه و یا بعنوان «ساقی» و غیره بکار گیرند و حتی مورد سوء استفاده جنسی قرار دهند و یا از این طریق کسب در آمد کنند.

آنچه که در شعر و ادبیات فارسی بعنوان «ترک ماه چهره» و تعابیری مشابه آن معروف شده، اغلب از همین جاست و متاسفانه اغلب فراموش میشود که در شرایط محدودیت ارتباط بین زن و مرد و وسایل و امکنه عیش و عشرت در جامعه، مدح «یار» و «ساقی» در عمل زمینه فحشاء و برده داری هم داشته است. این قبیل ادبیات و موضوعات از شعر گرفته تا پندنامه ها و سیاحت نامه ها در آثاربرخی از ادیبان و شاعران حتی معروف مشرق زمین، چه فارسی زبان و چه ترکی زبان، موجود است.

ارتباط برده داری با فحشاء و باصطلاح «شاهدبازی» (که گویا تعبیری قابل تحمل تر برای «بچه بازی» و یا «پدوفیلی» است) بخصوص در آنست که اولا طوریکه گفتیم برده داری در اسلام منع نشده است و ثانیا طبق اکثر تفاسیر اسلامی برده کاملا و مطلقا «مال» اربابش است و ارباب میتواند برده را «طوری که آرزو میکند تصاحب کند» و طبق دلخواه خود هرکاری که میخواهد بکند، بدون آنکه برده حق اعتراض داشته باشد، مگر کُشتن او که میتوانست باعث مسئولیتی جدی برای مالک برده شود. نکته دیگر اینکه در تاریخ ما حتی تا این اواخر مرز بین برده و خدمتکار خانگی (کلفت و نوکر) تا حد زیادی ناروشن بود، تا جائیکه احتمال اینکه این قشر مردم نیز دچار تجاوز و آزار جنسی صاحبان خانه شوند کم نبود.

از اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی گرفته تا دربار صفویان و قاجاریان، وجود انبوهی از کنیزان و امردان زرخرید و ساقیان و مطربانی که وسایل عیش و نوش پادشاه و اطرافیان او را مهیا میکردند در تاریخ ها ثبت شده است. حتی در میان پادشاهان کوچک محلی و خان ها و امیران نیز  کم نبودند کسانی که به نسبت توان مالی خود سعی میکردند از این گونه «نعمات» برده داری استفاده کنند.

اما بتدریج برده گیری دچار مشکلات جدی شد. هم فتوحات در «دارالکفر» و اسیر گرفتن «کفار» به پایان خود رسیده بود، هم امکان و اجازه برده کردن هم کیشان مسلمان نبود و هم روسیه و کشور های غربی که ستاره بختشان در اثر پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی در حال درخشیدن بود، راه های برده گیری و برده فروشی را بر مشرقیان می بستند.

در اوایل قرن بیستم وقتی واقعا دیگر چندان اثری از برده داری رسمی نمانده بود، در اکثر کشور های منطقه برده داری قانونا ممنوع شد، اما رنگی پریده از آثار تلخ برده داری در زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی همه مردم شرق در اذهان و کتابها باقی ماند.

اکثریت: مردم عادی

طبیعتا آنچه در بالا گذشت تنها گوشه کوچکی از واقعیت است و نه تمام آن. نه همه اسیران جنگی برده میشدند، نه همه کنیزان نقش «ترک ماه چهره» و «ساقی» را در مجالس صوفیانه و شاعرانه شرابخوری بازی میکردند و نه اکثر آثار و اشعار فارسی و ترکی مبتنی بر فحشاء و برده داری بود. تعداد همه این موارد و انسان ها به احتمال قوی در مقایسه با اکثریت مردم بسیار اندک بود.

از نقطه نظر قبایل ترک زبان اکثریت آنها ابتدا به روال گذشته در کنار شهر ها و مناطق کوهستانی زندگی مناسب با دامداری را برای خود انتخاب میکردند و حتی بتدریج به کار های کشاورزی میپرداختند. آنها بعد از مدتی به شهر ها آمده با مردم بومی موطن جدید خود آمیزش تدریجی یافتند. با گذشت زمان آنها به غیر از امور دامداری که با آن آشنا بودند، به تولید کشاورزی، امور اداری، علمی، فقهی، قضائی و تجاری هم رو آوردند و همرنگ با دیگران و حتی گاه مشخص تر از دیگران شدند. صرف نظر از سلطنت که تقریبا برای هزار سال در دست ترک زبانان ایران بود، حراست از ایرانی که بعد از فروپاشی خلافت اسلامی ایجاد شده بود و ایجاد بدنه اصلی نیروی لشکری از جمله حفظ مرزهای کشور در درجه اول بر عهده آنها بود.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

نظام ملوک الطوایفی در تاریخ ایران

ایران در اوج نظام ملوک الطوایفی حدود 750 هجری قمری

شکایت بسیاری از ما ایرانی ها از تاریخشان این است که دوره «ملوک الطوایفی» در تاریخ ما باصطلاح «بیش از حد» طول کشیده و بنا بر این تشکیل یک دولت و نطام قدرتمند مرکزی تازه در اوایل قرن بیستم با تاسیس سلسله پهلوی میسر شده  و این هم به نوبه خود رشد اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت را به عقب انداخته است.

البته ما لازم نیست در این مورد زیاد هم دچار عقده حقارت شویم. خود آلمان تا زمان صدارت اوتو فون بیسمارک یعنی حوالی ۱۸۷۰ میلادی عبارت از حکومت ها و پادشاهان محلی استان های مختلف مانند بایرن و پروس بود که معمولا بر سر یک پادشاه سرتاسری و بیشتر تشریفاتی بدون قدرت واختیارات عملی و اداری توافق میکردند و گرنه دولتداری را هر کس خود در محل خود با تمام قدرت و استقلال عمل به پیش میبرد. البته در مقابل نمونه آلمان نمونه های دیگری مانند فرانسه هم موجود بوده که دولت و نظام متمرکز و ملی، تاریخی کهن تر از آلمان دارد.

درخود منطقه ما نیز تا تاسیس دو دولت اصلی منطقه بعد از سال های ۱۴۰۰-۱۵۰۰ یعنی عثمانی و ایران صفوی، اکثر دولت ها و از جمله سلجوقیان و خوارزمشاهیان، ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو و قراقویونلو (و در عثمانی دوره ملوک الطوایفی «بیگلیک» ها) هویتی ملوک الطوایفی و قبیله ای داشتند. بعد از سال ۱۵۰۰ این نظام در هردو مملکت به نفع یک دولت مرکزی ضعیف تر میشود، اما به نوعی ادامه هم مییابد، اگرچه تمرکز دولتداری و نظام اداری در عثمانی بیشتر و در ایران کمتر بوده و بهمین ترتیب ملوک الطوایفی در ایران تاثیری بیشتر و در عثمانی تاثیری به نسبت کمتر داشته است.

یعنی چه «ملوک الطوایفی»؟

«ملوک الطوایفی» یعنی نظامی که در آن هر «طایفه»، قوم، ایالت و منطقه زیر تسلط یک «مَلِک»، یا شاه محلی، خان، امیر و سلطان کوچک باشد. البته معمولا در یک نظام ملوک الطوایفی هم ممکن است یک دولت به اصطلاح «مرکزی» وجود داشته باشد که دولت های خُرد و بزرگ محلی به درجه های گوناگون، حد اقل بظاهر تابع آن باشند. اما این تابعیت وابسته به آن است که قدرت و نفوذ آن دولت و خان محلی و در مقابل آن، قدرت و نفوذ دولت مرکزی و حاکم و پادشاه سرتاسری چقدر است. این مناسبات هم طی زمان های مختلف ممکن است فرق کند. ممکن است مثلا در دوره شاه عباس اول صفوی که حکمران قدرتمندی بود، کسی در لار و یا مرو نتواند عَلم استقلال و خودنمائی چندانی بلند کند اما بعد از فوت شاه عباس ممکن است در همان محل ها شاهد شورش های ضد حکومت مرکزی شویم چنانکه در عمل هم همینطور بوده و بعد از شاه عباس، یعنی از همان دوره شاه سلطان حسین و بخصوص طهماسب دوم در سرتاسر ایران شعله های شورش و سرپیچی و استقلال طلبی مشاهده شده و تمام کشور دچار هرج و مرج و ویرانی گشته است تا اینکه نادر شاه بالاخره سر و سامانی به مملکت داده و بعد از مرگ او ایران باز دچار بی سر و سامانی شده و هر کس در هر ایالت و ولایتی دست به نمایش قدرت و سرپیچی از دولت واحد و مرکزی زده است.

تاریخ و دوره معاصر

در تاریخ ایران باستان حضور دولت ها و قدرت های محلی پیوسته بچشم میخورده و تنها با برآمدن پادشاهات قدرتمند مانند کورش و داریوش است که قدرت دولت مرکزی بیشتر و توان و نفوذ پادشاهان محلی کمتر شده است. بیشترین قدرت «ملوک طوایف» مختلف ایران ظاهرا در دوران اشغال اعراب و مغول ها و به ویژه دوره حاکمیت ایلخانان یعنی خاقان های مغول بوده که حتی یک حکومت علی الظاهر مرکزی هم وجود نداشته اشت.

اکثر تاریخنویسان ایرانی و خارجیانی که تاریخ ایران را نوشته اند معتقدند که ایران حدود ۸۵۰ سال بعد از اسلام با سلسله صفویان دوباره به یک دولت سرتاسری و مرکزی ایرانی دست یافت. از یک نظر این، درست است. طاهریان، صفاریان و سامانیان و حتی غزنویان تُرک را که از بطن حکومت سامانیان برآمدند میتوان حکومت های محلی و یا مننطقه ای شمرد، اگر چه در دوره دو سلطان قدرتمند این سلسله ها یعنی اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی، این حکومت ها نسبتا قوی و شورش های محلی متناسبا کم بودند. سلجوقیان که در دوره آنها وسعت امپراتوری حدودا به اندازه ساسانیان بود و شاید بیشتر از آن هم گسترش یافت، اساسا یک سلسله قبیله ای بودند. سلسله های قبیله ای معمولا جنبه نظامی قوی دارند. کارو زندگی بیشتر سلاطین سلجوقی در فتوحات و لشکرکشی های مختلف گذشته است. آنها برای اداره ایالات و ولایات بیشماری که فتح کردند پیوسته شاهزادگان سلجوقی را میفرستادند و چون اغلب این شاهزادگان در کشور داری بی تجربه و حتی غالبا صغیر و نوجوان بودند امیری با عنوان «اتابک» همراه آنها به ایالات و ولایات فرستاده میشد که در محل، کار ها را از طرف شاهزادگان و سلطان اعظم سلجوقی اداره کند. این اتابکان هم اغلب یکه تاز میدان میشدند و اگر کنترل سلطان اعظم به هر دلیلی مانند کهولت، فوت و یا ضعف شخصیت و رقابت های خانوادگی کم میشد، همان اتابکان که بکمک «نظام اقطاع» در محل های خود تبدیل به زمین داران بزرگ هم شده و لشکر محلی خود را بوجود می آوردند، عملا مانند پادشاهان محلی رفتار میکردند و گردن کشی مینمودند.

این وضع بعد از سلجوقیان هم ادامه یافت و با اتابکان مناطق گوناگون (از جمله آذربایجان) و سپس در دوره خوارزمشاهان ادامه یافت و با ایلخانان و تیموریان حتی تشدید هم پیدا کرد. در دوره قراقویونلو ها و آق قویونلو ها نظام اداری دولت و لشکر اگرچه تا حدی مرکزی بود اما اساسا به کمک قبایل و نیرو های جنگنده آنها میسر میشد که با دولت «مرکزی» متحد شده بودند و بخاطر شکنندگی این دولت ها هر لحظه میتوانستند وفاداری خود را به دولت مرکزی بنفع گروه دیگری عوض کنند و یا اعلام استقلال نمایند.

در روند شکل گیری دو دولت صفوی و عثمانی حضور یک دولت سرتاسری و بمراتب قوی تر از پیش در هر دو طرف یعنی ایران و عثمانی نمایان بود، اما قدرت و نفوذ هر کدام از این دولت ها  هنوز تا حد نسبتا زیادی وابسته به حمایت و همراهی قبیله های مختلف و روسای این قبایل و امیران و خان های محلی بود. بخصوص در ایران و بخش شرقی و جنوبی عثمانی (و نه طرف غربی و اروپائی آن) لشکر کشی ها بدون حمایت و شرکت نیروهای قبایل عملی نبود و وفاداری گاه تغییر یابنده این قبایل و روسای آنان اغلب سرنوشت سلسله های ایران و یا جنگ های ایران و عثمانی را معین میکرد..

این وضع در تاریخ ایران کم و بیش تا انقراض قاجاریان ادامه داشته است. احتمالا علت اصلی این وضع آن بوده که خود قبیله ها در ایران دوام طولانی تری از عثمانی داشته اند. در قرن نوزدهم در حالیکه هنوز در ایران نزدیک به نصف جمعیت در ساختار های عشایری و قبیله ای زندگی میکرد، در عثمانی این ساختار ها بیشتر در نواحی جنوب و جنوب شرقی امپراتوری یعنی بین کُرد ها، اعراب و بعضی قبایل تُرکمن شرق و جنوب عثمانی موجود بود.

تنها در قرن بیستم و با سلسله پهلوی در ایران و نظام جمهوری در ترکیه بود که نظام قبیله ای و عشایری و همراه با آن ملوک الطوایفی بطور رسمی برچیده شد و حتی در دوره رضا شاه و آتا ترک بسیاری از حرکات قبایل و عشایر سرکوب گردید. این هم البته کاملا به وجود قبایل و تاثیر آنها در زندگی سیاسی و اداری این دو کشور خاتمه نداد. اما از قرن بیستم به بعد بود که در ایران (و همچنین ترکیه) حس و فرهنگ دولتداری «ملی» و سرتاسری که مبتنی بر اعضای یک «ملت» (و نه قبیله، قوم و یا مذهب) است نضج گرفت و همراه با مرکزی شدن اداره دولت، فرهنگ، آموزش و پرورش، رسانه ها، ارتش و قوه قضائیه تبدیل به سیاست کلی و ملی دولت ها شد، اگر چه با توجه به روند بعدی حوادث در ایران و همچنین ترکیه (و در ضمن عراق و سوریه کنونی) میبینیم که بعضی تمایلات گریز از مرکز و حرکات قومی – استقلال طلبانه که نه مبتنی بر شهروندی، بلکه مشترکات قومی، زبانی و یا مذهبی گروه های مختلف مردم این منطقه (بخصوص در مناطق مرزی) بوده و هنوز هم هست، مانند ابتدای قرن بیستم هنوزهم آتش افروزی میکنند و هنوز هم معلوم نیست که این حرکات تا کی طول خواهند کشید و چه عواقبی خواهند داشت.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

بقای دولتداری در عصر بی ثباتی تیموری

حکومت های ۵۰۰-۶۰۰ سال پیش، مثلا ایلخانان و تیموریان سرزمینی به وسعت یک امپراتوری را با آنهمه امکانات محدود چگونه کنترل و اداره کردند؟ بخصوص بین سلجوقیان و صفویان، حکومت های مرکزی به ندرت انحصار حاکمیت را در دست داشتند و اگر میخواستید از مرکز پیامی به یک والی حکومت فلان ایالت بفرستید هفته ها طول میکشید تا آن پیام به دست آن والی برسد. مردم به زبان ها و لهجه های گوناگونی تکلم میکردند و اکثر آنها بیشتر از حکومت مرکزی، تابع اشراف، حاکمین و روحانیون محلی بودند. جمع آوری مالیات مشکلی جدی بود، چرا که هم صاحبان زمین و هم دهقانان به سادگی زیر این بار نمیرفتند. این وضع بخصوص در سده های میانه (ویا قرون وسطای) خاورمیانه، یعنی از قرن هفتم تا شانزدهم میلادی (اول تا دهم هجری) آشکار تر به چشم میخورد. موسسات معین قانونی که مناسبات دستگاه های حکومتی را تعریف و تعیین کند زیاد نبود. یک نکته دیگر: اهالی این جوامع هم شامل شهری ها و روستائی ها و هم شامل مردمانی بودند که در کوه ها و بصورت عشایر و قبایل زندگی میکردند و اغلب از دسترس مستقیم حکومت ها بدور بودند.

با همه این مشکلات، عجیب است که حکومت ها و جوامع سده های میانه خاورمیانه در طول حکومت سلسله های بسیار و متغیری که حتی به علت کثرت حاکمیت های محلی به مراحلی از آن «دوره ملوک الطوایفی» هم میگویند، در مجموع متشکل و «با دوام» بوده اند.

کتاب «قدرت، سیاست و دین در ایران دوره تیموری» (*) دکتر بئاتریس مانتس از دانشگاه تافتس آمریکا همین نکته را بررسی میکند که در این بلبشو، نظام اجتماعی و سیاسی چگونه به کارکرد خود ادامه داده است، چگونه و تا چه حد حکومت مرکزی توانسته است جامعه را کنترل کند و چگونه جامعه متلاشی نشده بلکه یکجا مانده است. این مطالعه در مورد ایران یک دوره مشخص، دوره تیموریان، یعنی فرزندان تیمورلنگ (۱۳۷۰-۱۴۰۵) در نیمه نخست قرن پانزدهم میلادی انجام میگیرد. توجه بخصوص کتاب به دوره سلطنت شاهرخ ، پسر تیمور است که از سال ۱۴۰۹ تا ۱۴۴۷ در خراسان، فرارود و بخش مهمی از ایران کنونی حکومت کرده است.

دوره شاهرخ بخصوص از این جهت مهم و برای مطالعه جالب است که خود شاهرخ برعکس پدرش انسانی نرمخو و حامی علم و فرهنگ بود و ظاهرا میخواست خرابی های دوره تیمور و پیشینیان او را ترمیم و بازسازی کند. شاید شخصیت شاهرخ نیز به بقا و ثبات دولتداری در این دوره کمک کرده است.

تیمور و سلسله ترک – مغول او و همچنین فرماندهان و سردارانش از آسیای میانه آمده بودند، زبانی جز مردم بومی صحبت میکردند و به حکمرانان و اردوئی تکیه مینمودند که از «رعیت ایرانی» خود بطور آشکاری فرق میکردند. اما در عین حال آنها اغلب مسلمان بودند، خواندن و نوشتن میدانستند و اکثرا زبان فارسی را بصورت روان تکلم میکردند. بسیاری از آنها با استفاده از تصرفات و فتوحاتشان زمینداران بزرگی شده بودند، از فرهنگ و ادبیات حمایت مینمودند و مشترکات بسیاری با «رعایا» و بخصوص اشراف و نخبگان ایرانی شهرها داشتند. تکیه گاه اصلی حکومت تیموریان قدر قدرت بودن اردوهای ایلاتی و عشایری آنها بود اما مانند همه حکمرانان دیگر، تیموریان نیز ناچار بودند مردم را تابع و مطیع خود کنند تا باعث آشوب و قیام آنها نشوند.

مناسبات حکومت و جامعه در سده های میانه خاورمیانه موضوع پیچیده ای است. مانند نمونه های دیگر، در اینجا هم سلطان مرکز ثقل و محور اصلی حاکمیت بود، اگرچه هیچگاه توان آن را نداشت که حاکمیت را به انحصار مطلق خود درآورد. او وضع دوگانه ای داشت: از یک سو فراتر از پیروان و رعایای خود بود و از سوی دیگر به پشتیبانی آنها نیازمند بود. از آنجا که نظام معینی برای جانشینی موجود نبود، مرگ سلطان اغلب باعث شروع یک مبارزه و کشاکش سخت بر سر حاکمیت و جانشینی او میشد. اگر سلطان بطور جدی مریض میشد، معمولا نظام اردوی دولتی و وفاداری سربازان مختل میگردید و در صورت فوت سلطان همه چیز و تمام مناسبات بهم میخورد، جنگ و زدوخورد ها میتوانست روستاها و شهرهای زیادی را ویران کند و باعث مرگ هزاران نفر و ازبین رفتن محصولات و وضع مالیات ها و خراج های طاقت فرسا شود، تا اینکه همه چیز از نو و تحت حاکمیت سلطان جدیدی که در جنگ جانشینی پیروز شده است، شروع شود و تا کشاکش بعدی ادامه یابد. فوت سلطان، مردم را دچار نگرانی شدید و سراسیمگی مینمود، اما وقتی سلطان «قدر قدرت» فوت میکرد احترام به حکومت مرکزی، به املاک و ثروت و حتی جسد سلطان هم از بین میرفت. هرکس تلاش میکرد همه چیز را از نو تقسیم کند و از این کشاکش سهم بیشتری بگیرد. در این میان در حالیکه مردم نگران جان و مال خود بودند، سلطان فقید، فرزندان و فرماندهان سلطان و نظام و حکومت او از حمله و تجاوز مصون نبودند. رقابت ها و جنگ های جدید جانشین سلطان را معین میکرد و اگر در زمان پیری و یا بیماری سلطان کسی، مثلا یکی از فرزندان و یا فرماندهان او قدرت را تا حدی از آن خود کرده بود، این کشاکش زود تر به نتیجه میرسید.

و لیکن با وجود شکنندگی و ضربه پذیری حکومت مرکزی، خاورمیانه در دوره سده های میانه مورد بحث، محل جوامع نسبتا با ثباتی بود که مدام در حال تجدید حیات و قوای خود بودند. در این رهگذر این جوامع نه چندان به ساختار های رسمی بلکه بیشتر به مناسبات شخصی اتکاء مینمودند. جمعیت های شهری که بیشتر از دیگران متکی به حکومت مرکزی بودند شامل این گروه های علیحده و خودآگاه میشد: طبقات روحانی، صنعتکاران، پیشه وران و بازرگانان. هیچکدام از این اصناف و طبقات در گروه های رسمی صنف خود متشکل نبودند که مناسبات معین و مشخصی با حاکمین محل، شهر و یا مرکز داشته باشند.

شهر های بزرگ معمولا دارای حاکمین و والیانی بودند که از سوی حکومت مرکزی تعیین شده بودند. در ضمن شهر ها صاحب اردوهای محلی خود نیز بودند، اما این قوای نظامی آن قدر از نظر تعداد قوی نبودند که بر تمام منطقه نظارت داشته باشند. شهر هائی که تیموریان از آنجا بر بقیه مملکت حکمرانی میکردند بیشتر مانند جزایر کوچکی بودند در دریای مناطق نیمه مستقلی که کنترل آنها فقط وابسته به یک رشته ائتلاف ها، رقابت ها و جنگ ها، لشکرکشی های تنبیهی و کمی هم خوش شانسی بود. بعضی شهر های بزرگ تحت فرمان رهبران محلی خود باقی میماندند که بصورت عمال حکام بالاتر در آمده بودند. همه حکام محلی شهر ها، مناطق کوهستانی و ایلات و عشایر صاحب اهداف و برنامه های سیاسی خود بودند. با اینهمه، نظام اقتصادی تا حدی قوی بود که در نتیجه آن خاورمیانه از نظر اقتصادی جزو مناطق با ثبات دنیا بشمار میرفت.

کتاب پروفسور مانتس تنها اثری نیست که به توضیح این معما میکوشد. دانشمندان دیگری نیزدر باره اهمیت بستگی ها و وفاداری های اجتماعی، دینی و عقیدتی در راه حفظ و تحکیم ثبات در ایران ابتدای قرون میانه توضیح داده اند. آنها مثلا نشان میدهند که مردم صداقت خود را در سلسله مراتب آمر و مامور و ارتش از طریق روابط خانوادگی، مذهبی ، قبیله ای و یا چیز هائی مانند سوگند و عهد وفاداری بوجود می آوردند. این وفاداری ها طبعا دائمی نبودند، اما باعث این درک میشدند که وفاداری در ضمن از نقطه نظر اقتصادی، گروهی، خانوادگی، قبیله ای و غیره به نفع افراد است. دانشمندان دیگر به اهمیت نقش شهری ها بخصوص روحانیون بعنوان عامل پیوند دهنده مرکز و اکثریت روستائی و یا ایلاتی جمعیت اشاره میکنند. اما بیشک درعرض حدودا پانصد سال از سده های میانه ایران (۱۰۰۰-۱۵۰۰ م)، هر سلسله و حتی شخصیت هر سلطان و حکمران در تعیین و تغییرات این وفاداری ها و طبیعتا در ثبات و نظم اجتماعی ناشی از آن نقش خود را بازی میکرد. موضوعی که مورد توجه خاص کتاب خانم مانتس است، طوری که گفته شد، دوره تیموریان و بخصوص ۳۸ سال حکومت شاهرخ، پسر تیمور لنگ در ایران است.

احتمالا بعضی از مشخصات را میتوان به اغلب مراحل سده های میانه ایران و از جمله پیشینیان تیموریان مانند غزنویان و سلجوقیان هم شامل کرد. مثلا تیموریان نیز این سیستم اداری سلجوقیان را که اداره همه ایالات را ترجیحا تحت کنترل فرزندان سلطان و خویشان درجه اول او قرار دهند، ادامه داده اند. آنها هم مانند پیشینیان خود در مناطقی که تحت کنترل و حاکمیت خان، رئیس ایل و طایفه ای معین و یا یک روحانی بانفوذ بوده، قدرت را با او تقسیم کرده و یا با او به جنگ پرداخته اند. همچنین چون نظام سازمان یافته ای برای جمع آوری مالیات و ارسال آن به سلطان نبوده، حاکمین تیموری تا حد زیادی ایالات و والیان محلی را که تا درجه معینی فرزندان و یا قوم و خویش خودشان و یا روسای قبایل بودند، در کار جمع آوری مالیات آزاد گذاشته ولی بطور غیر مستقیم از آن والیان خراج و مالیات غیر مستقیم میگرفتند. البته این وضع ناشی از عدم توان کنترل مناطق توسط مرکز بوده و کمتر به «آزادی» و «خود مختاری» مناطق ربط داشته که امروزه بعضی ها در مورد نظام دوره پیشا معاصر تاریخ ایران ادعا میکنند. اما به هر حال این ضعف کنترل و فقدان سازمان دهی خود تا حدی دست و پای مناطق را در سازماندهی زندگی اجتماعی و اقتصادی خودشان آزاد گذاشته است، آزادی که از آن نه فقط مردم و حاکمین محلی بلکه خود حکومت مرکزی تا حد قابل توجهی بهره مند شده است، چرا که والیان و حکمرانان ایالات و ولایا ت بزرگ و نسبتا بزرگ عبارت از خویشان نزدیک سلطان و متفقین او بودند. این هم به نوبه خود به آمیزش و اختلاط تدریجی سلسله های حکومتی و بانفوذ با مردم بومی تمام ایالات ایران کمک کرده است. اینکه تقریبا دویست سال بعد از تیموریان مثلا می بینیم که اکثریت بزرگ ایلات و قبایل قبلا مجزائی مانند سلجوقیان، افشار ها، قاجار ها و یا اتحادیه ایلات شاهسون با مردم محل زیست خود نسبتا به خوبی آمیزش یافته اند نتیجه همین روند امتزاج است که یکی از عوامل نگهدارنده جامعه ایران در طول دوره های نابسامانی، تغییرات مدام حکومت، ملوک الطوایفی، هجوم های بیگانه و کوچ و مهاجرت های بزرگ سده های میانه بوده است. در مقاله های دیگری در نمونه ایل افشار ایران که یکی از ایلات ترک زبان اوغوز («غُز») بود که اصلا از آسیای میانه به ایران کوچ کرده بود، به اختلاط این قوم با ایرانیان و نقش برجسته آن در تشکل ملیت ایرانی معاصر اشاره کرده ام.

منابع دیگر به نقش دین و مذهب در حفظ انسجام ملی جامعه در شرایط نابسامانی قرون وسطا اشاره بخصوصی میکنند. اغلب مردم بومی ایران و مهاجران ترک اوغوزیا ترکمان (شامل قشر رهبری کننده آنان یعنی خاندان سلجوقیان) در دوره پانصد ساله ۱۰۰۰-۱۵۰۰ مسلمان و اکثرشان سنی مذهب بوده اند. قابل توجه است که در حالیکه خود چنگیز خان و تیمور مسلمان نبودند، اکثریت فرزندان و جانشینان آنان از جمله ایلخانان و تیموریان در ایران تبدیل به مسلمانان متدین و گاه متعصبی شدند. از جمله اولجایتوایلخان ایرانی مغول که ابتدا مسیحی بود، سپس بودائی و آنگاه پس از قبول اسلام و تبدیل نام خود به سلطان محمد خدابنده ابتدا سنی حنفی و بالاخره شیعه شد و به ترویج پیگیرانه شیعه پرداخت. احتمالا درسده های میانه ایران که سازماندهی اجتماع دچار نابسامانی و حتی هرج و مرج شده بود، دین و مذهب بعنوان یکی از عوامل نادر «متحد کننده» مردم، نقش بخصوصی در تقویت بیشتر حس «ما» و انسجام خانواده و جامعه بازی کرده است. در پایان سده های میانه، در سال ۱۵۰۱، این عامل با آمدن صفویان که شیعه را تبدیل به نوعی «ایدئولوژی» دولتی ایران نوین در مقابل خارجیان و بخصوص عثمانی و اوزبکان سنی کردند، به اوج خود رسیده است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منبع

(*) Beatrice Manz: Power, Politics and Religion in Timurid Iran, Cambridge University Press, Cambridge (UK), 2007

شهر دربند در تاریخ

شهر قدیمی دربند و استحکامات و دژ اطراف آن از طرف یونسکو بعنوان بخشی از «میراث تاریخی بشریت» اعلام شده است. از هزاره نخست پیش از میلاد به بعد «دژ دربند» نقشی بزگ و استراتژیک در کنترل مرز بین شمال و جنوب قفقاز یعنی غرب دریای خزر بازی کرده و نام «دروازه قفقاز» را بخود گرفته است.

در دوران هخامنشیان این منطقه که هنوز شهر سازی چندانی در آن نشده بود، تحت حاکمیت ایران هخامنشی بود. بعد از لشکر کشی اسکندر مقدونی و ایجاد «ساتراپی» های جداگانه در دوره سلوکیان و بدنبال آنان در دوره اشکانیان، کم و بیش منطقه کنونی جمهوری آذربایجان «آلبانیای قفقاز» ( به فارسی: «اران» و یا «آران») نامیده شد. در کشاکش نظامی و سیاسی بین ساسانیان و بیزانس، قفقاز بین این دو تقسیم شد. آران تحت حاکمیت ایران قرار گرفت و مناطق غربی آن (ارمنستان و ایبری یعنی گرجستان کنونی) غالبا خراجگذار بیزانس شدند.

در دوره ساسانیان حاکمیت ایران بر منطقه آران و داغستان کنونی تحکیم یافت. دیوار های دوگانه این حصار در قرن پنجم میلادی از سوی خسرو انوشیروان ساسانی برای ممانعت از تاخت و تاز خزری های شمال قفقاز و دیگر قبایل چادرنشین ساخته شد. بخش قابل توجهی از شهر باستانی دربند بین این دو دیوار قرار دارد. این دیوار ها تا بیش از ۱۵ متر ارتفاع دارند که با تخته سنگ های بزرگ بنا شده اند.

معروف است که در زمان ساسانیان همین دژ و حصار مانع حمله ایستمی خان (یا ایشتمی خان) ترک از شمال قفقاز به ایران شده است.

چند سال پیش یونسکو نوشته بود که بخش بزرگ این دیوار ها در اثر گذشت زمان و بی توجهی و در عین حال دزدی سنگ های تاریخی که حدود ۱۵۰۰ سال پیش در ساختمان آن بکار رفته، در حال بدی قرار دارد.

اهمیت استراتژیک این دژ و حصار در آنست که در دامنه های کوه های تباساران (رشته کوه های قفقاز) قرار دارند و تنها نقطه نفوذی بین دریا و کوه ها را تشکیل میدهند. دژ و حصار دربند حدود ۱۵ قرن از سوی دولت های گوناگون جهت مقاصد دفاعی مورد استفاده قرار گرفته است. در آخرین سال های ساسانی که ایران با حملات بیزانس و بعد ها اعراب مواجه شده بود قبایل ترک ماوراالنهر و شمال قفقاز تحت فرماندهی «تون جبغو خان» هم از شرق و هم از غرب دریای خزر به ایران حمله میکردند. آنها در سال ۶۲۶ که خسرو پرویز با هراکلیوس بیزانس مشغول جنگ بود، توانستند دژ دربند را شکسته به قفقاز سرازیر شوند. در سال های بعد از اسلام دربند تحت حاکمیت خلافت اسلامی (امویان و عباسیان)، مغول، تیمور و شیروان خانان بود.

از دوره صفویان به بعد حاکمیت نسبی ایران بر دربند دوباره تامین گردید، اما بدنبال تضعیف ایران بعنوان قدرت منطقه ای و اغتشاشات و فساد داخلی، قدرت نو خاسته شمال یعنی روسیه که تا ۳۰۰-۴۰۰ سال پیش نقش چندانی در منطقه نداشت، بتدریج حاکمیت دربند و داغستان را بدست گرفت. این منطقه و شهر عملا در سال ۱۸۰۶ بدست روسیه افتاد و با قرارداد گلستان در سال ۱۸۱۳ حاکمیت روسیه بر دربند و داغستان رسما از طرف ایران پذیرفته شد.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

امپراتوری ایران و چند سوال

عباس جوادی (2005) – حداقل در همین منطقه خودمان چند امپراتوری داشتیم؟ هخامنشی، ساسانی، بیزانس، امویان، عباسیان، صفویه، عثمانی، روسیه… آیا در دوره نادرشاه، و قاجاریه هم ایران «امپراتوری» بود؟ کتاب های تاریخ را که بخوانیم معمولا تا زمان پهلوی (ویا حد اقل تا آخرین جنگ های ایران و روس و ایران و عثمانی و از دست رفتن ولایات قفقاز، بخشی از کردستان و عراق در غرب و ولایات مرو وهرات در شرق) از ایران به نام «امپراتوری ایران» نام میبرند – یعنی تا زمانی که در دوره قاجار ایران هم آن مناطق را از دست داد و هم خود صحنه رقابت و اعمال نفوذ امپراتوری های انگلیس و روس شد.

تعریف «امپراتوری» میتواند مختلف باشد و هر موردی با مورد دیگر فرق کند. مثلا معلوم نیست آیا میتوان به دولت های پهناور آتیلای هون و یا چنگیز خان مغول که مبتنی بر نظامی ایلاتی و تسخیرات موقتی و متکی بر یک فرد بود نام «امپراتوری» را داد یا نه زیرا اگرچه فتوحات آتیلا و چنگیز بسیار سریع و گسترده بودند اما فقط بر حمله و غارت متکی بودند که علتش هم هویت نظام ایلاتی و کوچنده بود که نظام ثابت و یکجا نشین نداشت و حتی اغلب دارای پایتخت ثابتی هم نبود. این حکومت ها در سرزمین ها ئی که فتح کرده بر آن حکمرانی میکردند چندان «بومی» نشدند و ادامه نیافتند بلکه بزودی پس از مرگ «خان» های کلیدی یعنی آتیلا و چنگیز و چند وارث آنان متلاشی گشتند. یعنی به نظر میرسد تداوم و بقای حداقل نسبی، یکجا نشین بودن اکثریت مردم یک سرزمین و داشتن معیار های حد اقل یک «دولت» عمل کننده، از شروط اولیه «امپراتوری» است.

هسته مرکزی و قومی دولت های غُز (اُغوز) و ترکمان ایران مانند سلجوقیان و آق قویونلو ها هم اساسا همان ترکیب ایلاتی را داشت. آن خان ها و سلطان ها هم در درجه نخست به قبایل و ایلات خود (سلجوقیان، بایندر) متکی بودند. اما اینجا فرق بزرگ با حکمرانی آتیلا در آن بود که سلجوقیان و یا دیگر سلسله ها تا صفویان به دولتداری و بوروکراسی بومی ایرانی تکیه میکردند. ثانیا آنها با وجود آنکه خود از زندگی کوچنده میامدند، با صنف بزرگ خواجگان و مدیران اداری، دولتی، فرهنگی و دینی بومی یعنی ایرانی می آمیختند تا جائیکه بعد از چند صد سال یعنی تا صفویان نخبگان و رهبران و حتی اکثریت توده این ایلات دیگر یکجا نشین، بومی و ایرانی شده بودند. احتمالا بدون این دو عامل یعنی یاری گرفتن از بوروکراسی محلی که در زمینه دولتداری تجربه امپراتوری جهانی داشت و ثانیا بدون آمیزش و بومی شدن خود این قبایل، سرنوشتی مانند آتیلا و یا چنگیز در انتظارشان می بود. در موارد دیگر هم این را میتوان دید. جوامع یونان و روم هزار سال پیش از آن، هجوم ها و مداخلات اغلب ویرانگر قبایل واندال، ویزی گوت و یا هون را با موفقیت در خود مستحیل کردند. اما این روند در اکثر اوراسیای روسیه کنونی که صاحب تجربه دولتداری نبوده اند دیده نمیشود.

سؤال دیگری که تاریخ نویسان در جستجوی جواب آن هستند این است که چه عواملی باعث پیدایش و بعدا سقوط امپراتوری ها شده است؟ چرا بعضی ها مانند ایران صفوی فقط ۲۰۰ سال و بعضی دیگر مانند ترکیه عثمانی ۶۰۰ سال پا بر جا بوده اند؟ چه عواملی باعث شده اند که همچون تصادفی جالب درست زمانی که سلسله صفوی دچار انحطاط و سقوط کامل شد، ستاره امپراتوری روسیه تزاری درخشیدن گرفت، تا حدی که نه فقط ایران صفوی و تا حد قابل توجهی ترکیه عثمانی را شکست داد، بلکه با امپراتوری بریتانیا هم شروع به رقابت نمود.

تاریخ شناس فرانسوی آگوست بیلی در تحلیل علل فروپاشی امپراتوری بیزانس یک دلیل اصلی را در نظام وراثت سلطنت می بیند که در صورت بر سرکار آمدن آدمی بی کفایت، خونخوار، فاسد و یا بی تدبیر باعث فروپاشی امپراتوری و یا تضعیف جدی آن میشد.این موضوع البته در تمام سلسله های ایرانی هم صادق بود.

بی شک این نکته مهمی است، اما نظام وراثتی در تقریبا همه امپراتوری های گذشته وجود داشته و نمیتواند تنها توضیح زوال آن نظام ها و یا کوتاهی عمرشان باشد.

سازمان دهی امور اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت هم بنظر میرسد عامل دیگری در حفظ وسلطنت موروثی  یا متلاشی شدن کشور های بزرگ و امپراتوری ها بوده است. در ایران (و بسیاری از امپراتوری های دیگر) شکل مناسبات مرکز و مناطق (یا حاشیه)  غالبا بر زور و گاه جنگ استوار بوده است. مناطق به مرکز مالیات و باج میسپردند و اگر نمی سپردند مرکز به آن مناطق لشکر کشی میکرد. از سوی دیگر مرکز، مناطق و رؤسای قبایل و اشراف آن منطقه را در کار های حکومت محلی آزاد میگذاشت. در هنگام جنگ، مناطق به مرکز سرباز و مالیات اضافی میدادند و وقتی خود مناطق مورد حمله قرار میگرفتند مرکزمسئول دفاع از آنها بود، اگرچه این کار را بیشتر نه بخاطر خود آنها بلکه ادامه باج گیری از آنها میکرد.

وضع جغرافیائی ایران، صحرا و غیر قابل کشت بودن دستکم نصف آن، طول راه ها و دوری آبادی ها از یکدیگر که از جمله باعث کم و دیر رشد کردن ارتباطات و خرید و فروش و در ضمن صنایع شده است، عامل دیگر فروپاشی سلسله های ایرانی بوده و در عین حال پراکندگی و نه انسجام ملی را تشویق کرده است.

خودکامگی پادشاه عامل دیگر و مهمی در سلسله های ایرانی بود. هیچ کس بدون رضایت شاه نمی توانست در نردبان ترقی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه بالا رود. شاه هر لحظه میتوانست بدون هیچگونه دلیلی هر کسی را که خواست از کار برکنار کند، او را به زندان بیاندازد و یا حکم قتلش را بدهد. حکمرانان و والیان محلی هم که مطلقا هست و نیستشان وابسته به شاه بود در برابر زیر دستان خود نقش شاه های محلی را بازی میکردند و تمام این نظام باعث آشوب و بی حسابی در اجتماع، ترس از آینده، بی اعتنائی به قانون و خرید و فروش «عنایت» و «لطف» پادشاهان، والیان، وزیران، وکیلان، قضات و روحانیان میشد.

این بی بند و باری حکومت بخصوص با بر سر کار آمدن صفویان به شدت بدتر شد زیرا پادشاهان صفوی حکومت را با دین و مذهب هم معنا کردند و خود را نه فقط پادشاه بلکه سایه خدا و نایب امام زمان هم نامیدند، طوریکه کوچکترین مخالفت و اعتراض به آنها و حکومتشان «محاربه با خدا و ائمه اطهار» شناخته میشد و خون آدمی را حلال میکرد. در عین حال بنظر میرسد بنائی که در زمان صفویه با رسمی کردن تشیع به عنوان مذهب دولتی، به زور قبولاندن آن به مردم و محروم کردن غیر شیعه از بعضی مزایای کلیدی اجتماعی و سیاسی گذاشته شده، در عین حال که ایران را در مقابل هجوم های عثمانی و اُزبک های سنّی، متحد و مقاوم کرده، بخش های غیر مسلمان و غیر شیعه ایرانیان را از دولت دور کرده و باعث افتراق و شکنندگی وحدت ملی و دولتی گشته است. یک مثل ترکی هست که میگوید «تفنگ ایجاد اولدی، مردلیک پوزولدی» یعنی «از وقتی تفنگ ایجاد شد، مردانگی از رواج افتاد.» میگویند این مثل زمانی به زبان مردم افتاد که در جنگ چالدران نیروهای شاه اسماعیل که نه اسلحه گرم داشتند و (با تکیه بر اینکه پیر و مرشدشان شاه اسماعیل شکست ناپذیر است) نه به آن اعتقادی داشتند، با تفنگ ها و آتش توپ های اردوی عثمانی روبرو گشتند که سلطان سلیم از غرب گرفته بود و این هم به نوبه خود نقش مهمی در شکست ایران صفوی بازی کرد. البته قبل از «دوران تفنگ» هم به سختی میتوان از «مردانگی» در جبهه های جنگ سخن گفت. اما به هر حال بعد از شروع انقلاب صنعتی و اصلاحات در غرب و عقب افتادن شرق دیگر دوران فتوحات سنتی مبتنی بر شمشیر و اسب گذشته بود و دنیا میرفت تا دیگر نشانی از هیچکدام از آن امپراتوری های سنتی نماند. آخرین آنها امپراتوری عثمانی بود.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

ترک ها چگونه مسلمان شدند؟

عباس جوادی: ترک ها چگونه مسلمان شدند؟

با دیباچه ای از پروفسور پیتر ب گلدن

نشر دیجیتالی (پی دی اف) 1402/2023

دانلود آزاد برای کاربرد غیر انتفاعی

همه حقوق دیگر محفوظ است.

تماس:

Djavadi.Abbas@gmail.com

فهرست

درآمد. 1

پیدایش ترک ها در اوراسیای سده های میانه. 5

باورهای پیشا اسلامی ترک‌ها 11

نخستین دولت های ترک.. 14

در کشاکش ترک و عرب.. 16

پس از پیروزی اسلام. 19

اسلام، سامانیان و ترک‌ها 24

سامانیان ایرانی.. 25

«هم زیارت، هم تجارت». 26

تحول در وجهه ترک‌ها 27

راه دراز مسلمان شدن ترک‌ها 30

تقریبا 150 سال ایرانیان، 250 سال ترک‌ها 30

غلامان و کنیزان. 32

به زوری، به زاری، به زر. 34

اسلام ریشه می‌گیرد. 36

نه تنها شمشیر.. 36

اسلام ایرانیان، اسلام ترکان. 38

شریعت و تصوف.. 40

منابع. 45

برای مطالعه یا دانلود رایگان اینجا را کلیک کنید

اسلام، سامانیان و ترک ها

می‌دانیم که ایرانیان، مدت‌ها پیش از ظهور اسلام، یعنی از دوره ساسانیان آشنائی دیرینی با همسایگان شمال‌شرقی خود ترک‌ها داشتند که در دشت های آن سوی رود «سیردریا» (سیحون) می زیستند. آنها حتی با دولت ترک که 70-80 سال پیش از اسلام در همین دشت‌ها ایجاد شده بود، روابطی گاه دوستانه و گاه خصمانه برقرار نموده بودند. اما اعراب که دستکم پنج هزار کیلومتر از مراکز دشت‌های اوراسیا دور بودند و هیچ همسایگی با ترک‌ها نداشتند، تا حمله اعراب به ایران و پیشروی آنان تا خراسان و ماوراءالنهر چیز مشخص و دقیقی در باره ترک‌ها نمی‌دانستند.

نخستین نمونه‌هایی که اعراب در آن از ترک‌ها بحث کرده‌اند، مربوط به اشعار دوران «جاهلیت» و قرن اول قمری است. حتی حدیث ضعیف و تایید نشده‌ای هم به پیامبر اسلام نسبت داده می‌شود که گویا گفته است «تا زمانی که ترک‌ها شما را به حال خود بگذارند، شما هم آنها را به حال خود بگذارید.»[1] صرفنظر از این نمونه‌های عمومی و غالبا غیر مستند، نخستین ذکر روشن نام ترک‌ها توسط مورخین عرب و ایرانی در قرن نهم میلادی است، یعنی زمانی که ماوراءالنهر پس از مقاومتی یکصد ساله در برابر حکومت اسلامی تسلیم شده و اکثریت مردم بومی و ایرانی تبار آن به اسلام گرویدند. از یکسو حملات مسلمانان به ترک‌های دشت های شمال و اسیر گرفتن آنان و از سوی دیگر حمله، کوچ و سکونت طایفه‌های ترک و ورود آنها به لشکرهای عالم اسلام از همین دوره شروع می‌شود. آغاز اسلام آوردن تدریجی ترک‌ها هم در همین دوره است – حدودا سال های 750 تا 850 میلادی.

مسلمان شدن اکثر مردم خراسان و ماوراءالنهر تقریبا تا این سال‌ها تمام شده بود. مسلمان شدن ترک‌ها از اواخر این دوره یعنی در زمان سامانیان شروع شده، تا 150-200 سال بعد یعنی اوایل هزاره یکم میلادی ادامه یافته است.

سامانیان ایرانی

این، دوره امیران سامانی در شرق ایران و از جمله خراسان و همچنین ماوراءالنهر بود. آنها مانند اکثریت مردم بومی این دیار، ایرانی زبان بودند، خود را نایب و امیر خلفای عباسی می‌شمردند، اما در خراسان و ماوراءالنهر عملا به صورت پادشاهان مستقل حکم می راندند و در دربار عباسی نفوذ بسیاری داشتند.

یک علت بزرگ نفوذ سامانیان در دربار عباسی این بود که جد این دودمان «سامان خُدات» که اصلا اهل بلخ و زرتشتی بود، با تشویق یکی از والیان عرب در خراسان به اسلام گرویده بود و مخصوصا خلیفه عباسی، مامون، بی دریغ از حاکمیت سامانیان در شرق امپراتوری حمایت می نمود. علت دیگر نیز طبعا حملات مداوم لشکریان سامانی به دشت های آسیای مرکزی و اسیر گرفتن ترکان چادرنشین بود که بعد از تعلیمات بخصوص به دستگاه خلیفه بغداد فرستاده میشدند.

در دوره تقریبا دویست ساله سامانیان (819-1005) تعداد بیشتری از ترک‌های دشت‌های شمال به‌خصوص به‌خاطر مهارت و بی‌باکی در صحنه جنگ که از خود نشان می‌دادند، وارد ماوراءالنهر و خراسان شده به خدمت اردوی سامانیان و خلیفه عباسی در می آمدند. هنگامی که سامانیان به قدرت رسیدند، دولت غربی ترکان در دشت های شمال فروپاشیده و قبایل و طایفه های رنگارنگ ترک، از جمله اغوزها (به عربی «غُزها») در آنسوی خوارزم و قارلوق ها (به عربی «خرلیخان») در آنسوی چاچ (تاشکند) و فرغانه که نسبت به دیگر قبایل ترک به مرزهای دولت اسلامی نزدیک‌تر بودند، پراکنده و پریشان شده، درگیر کشاکش های قبیله‌ای با یکدیگر بودند. خدمت در لشکر سامانیان فرصت خوبی برای آنان بود و به همین جهت تعداد آنها در ماوراءالنهر رفته رفته بیشتر می‌شد.

مردم بومی و ایرانی زبان ماوراءالنهر تا اوایل قرن نهم (800 م.) مسلمان شده بود. چند وچون این روند را در فصل های گذشته شرح داده بودیم. اما اسلام آوردن ترک‌ها قرار بود 200 سال بعد تکمیل شود.

سامانیان نقش بسیار بزرگی هم در تشویق و رواج زبان و فرهنگ فارسی و هم در تحکیم اسلام در ماوراءالنهر و خراسان و گسترش آن در دشت های آن سوی رود سیحون و خوارزم یعنی قزاقستان و قرقیزستان کنونی داشتند که مردمشان هنوز به صورت قبایل کوچ نشین زندگی می کردند و غالبا شمن‌باور بودند.

طوری که پیش تر هم گفتیم، مردم و پادشاهان بومی ماوراءالنهر دولتی مرکزی و مقتدر با نیروی نظامی قدرتمند و متشکل نداشتند و چه قبل از پیروزی اسلام و چه پس از آن، برای دفاع از خود ناچار به جلب نیروهای جنگجوی ترک از دشت‌های شمال می‌شدند. از این جهت نفوذ سربازان و فرماندهان ترک در دربار سامانیان تقریبا در تمام مدت حکومت این دودمان موجود بود و  پیوسته افزایش می‌یافت، تا جائی که 50-60 سال پیش از فروپاشی دولت سامانی، قدرت دولت عملا نه در دست امیران سامانی، بلکه فرماندهان و سربازان ترک آنان بود، چیزی که در نهایت باعث سقوط سامانیان به دست همان نظامیان ترک شد.

نکته مهم دوم این است که در اوایل قرن نهم یعنی همزمان با برآمدن سامانیان، بازار تجارت برده رواج بی مانندی در دنیای اسلام یافته بود. در آسیای میانه، طاهریان و بخصوص سامانیان که طولانی‌تر حکومت کردند، نقش درجه اولی در این تجارت داشتند و بخش بزرگ این بردگان از قبیله های ترک دشت‌های شمال بود. سرچشمه دوم بردگانی بودند که به سرزمین های اسلامی آورده می‌شدند. در این کار به جز دولت سامانیان، دولت قبیله‌ای خزرها (از قرن هفتم تا اواسط قرن دهم) در شرق، شمال و غرب دریای خزر نقش فعالی داشت. خزرها که اتحادیه‌ای از قبایل مختلف بودند، پس از فروپاشی دولت غربی ترک، خود را مستقل نمودند. درآمد اصلی آنها اساسا از طریق کنترل راه‌های تجارت اروپای شمالی با جهان اسلام و تامین برده برای دستگاه خلافت عباسی بود. بردگانی که خرید و فروش می‌شدند، اکثرا کوچ نشینان ترک دشت‌ها و اسلاو‌های جنگل‌های اروپای شرقی بودند. اما در این زمینه بیشک سامانیان نسبت به خزرها نقش فعال‌تری داشتند.

«هم زیارت، هم تجارت»

امیران سامانی حمله به دشت‌های آسیای میانه و اسیرگرفتن بردگان ترک را تبدیل به تجارت پردرآمدی نموده بودند. از جمله در سال 893 در نتیجه لشکرکشی امیراسماعیل سامانی به سواحل رود تالاس (و یا طراز در قزاقستان و قرقیزستان کنونی) که مرکز ترک‌های قارلوق بود، 10 تا 15 هزار اسیر به دست سامانیان افتاد. بخش قابل توجهی از ثروت سامانیان نیز از همین هجوم ها و فروش بردگان ترک حاصل می گردید. وقتی گروه های جداگانه، ترک ها را دردشت های شمال اسیر گرفته و برای فروش به ماوراءالنهر می آوردند، از بابت ورود به سرحدات دولت سامانی برای هر برده باجی برابر با هفتاد تا یکصد درهم و همچنین برای ورود بردگان مرد و جوان ترک «حق جواز» اضافی گرفته می شد. قیمت هر برده ترک از 300 تا 3000 درهم بود. در دوره عباسیان، امیران خراسان و ماوراءالنهر بخشی از بدهی خراج و مالیات ولایات خود را با ارسال گروه های بزرگ غلامان و کنیزان به دربار عباسی می پرداختند[2]. مقدسی نوشته است که «سامانیان امور عبور مرزی و فروش اسیران را به دست خود گرفته بودند و خراسان سالانه از بابت عبور 12000 برده از آمودریا درآمد به دست می آورد» (همانجا).

اکثریت بردگان ترک یا در دستگاه نظامی سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان می ماندند و یا به دربار خلفای عباسی فروخته می شدند. حتی معروف است که در زمان خلافت مامون، برادرش معتصم (خلیفه بعدی) که فرمانده معروفی هم بود، کسی را مامور کرده‌بود که هرسال به سمرقند پیش نوح بن اسد می‌رفت و از او تعداد کثیری غلام ترک می‌خرید، تا جائی که به گفته یعقوبی[3] تعداد این گروه غلامان که اکثرا آزاد شده، به خدمت اردوی خلیفه در می آمدند، به سه هزار نفر می‌رسید.

خرید بردگان از شمال و شرق آفریقا هم در دستگاه دولت عباسیان رایج بود، اما ظاهرا هیچکدام از آنها از نگاه رشادت جوانان در فنون جنگاوری و زیبائی کنیزان یارای رقابت با زرخریدان ترک‌ را نداشتند. اعراب از یکسو نمی‌خواستند خود به جنگ و گسترش دین و ثروت دولت اسلامی بپردازند و ترجیح می‌دادند این کار را دیگران برای آنها انجام دهند و از سوی دیگر هراس از اختلافات داخلی و قبیله‌ای اعراب، آنها را بیشتر و بیشتر به استفاده از بردگان، مخصوصا در امور نظامی و کارهای خانه سوق می‌داد. دقت می‌شد که غلامان و کنیزان با اعراب و عربی زبانان نزدیک نشوند و آمیزش نیابند، تا خطر توطئه چینی برضد اربابانشان ایجاد نشود. به همین منظور غلامان جنگی جدا از بغداد در شهر «سامرا» که مخصوصا برای غلامان غیر عرب ساخته شده بود، اسکان یافته بودند. آنها حق داشتند فقط با زنانی ازدواج کنند که خلیفه و یا نماینده او برای آنان انتخاب می‌کرد.

اعراب، بردگان مرد و بخصوص کسانی را که در امور نظامی به‌کار گرفته می‌شدند، «غلام» و یا «مملوک» (یعنی خریداری شده) می‌نامیدند.  اکثریت بزرگ غلامانی که از شرق دولت عباسی (خراسان و ماوراءالنهر)  آورده شده بودند، ترک بودند، اما ایرانیان (عجم، اعاجم) و افراد اقوام دیگر نیز در میان غلامان موجود بودند. همه غلامانی که از مشرق زمین یعنی خراسان و ماوراءالنهر آمده بودند، بدون تفکیک قومیت آنان، «ترک» نامیده میشدند. اکثر بردگانی که خزرها اسیرگرفته به دولت عباسی می‌فروختند نیز ترک‌های چادرنشین و یا بلغارهای حوزه رود ولگا بودند که در حملات خزرها به دشت‌های همسایه اسیر افتاده بودند. اما در میان آنها نیز اسیرانی از خود خزرها و دیگر قبایل دشت‌ها دیده‌می‌شدو

بردگان زن، چه جوان و چه مسن، «کنیز» و به عربی خادمه و جاریه نامیده می شدند که در امور خانگی مورد استفاده قرار می گرفتند. با ارجاع به «اصول شرعی» هرگونه رابطه با کنیزان برای صاحبان آنان «مشروع» شمرده میشد. کنیزان جوان ترک به زیبائی و درعین‌حال تندخوئی و بی‌وفائی معروف بودند، تا جائی که این موضوع تا قرن‌ها بعد در ادبیات فارسی به کار برده شده است.

حمله به دشت‌ها و اسیرگرفتن بردگان ترک، «هم تجارت و هم زیارت» خوبی بود. از نگاه اعراب و ایرانیان، این عملیات که یکی دو قرن طول کشید، «جهاد» بزرگی برای اشاعه و گسترش اسلام در میان «کفار بدوی» و چادرنشینان شمن‌باور و همچنین تقویت مالی و نظامی دستگاه خلافت و حکومت‌های محلی مانند سامانیان به‌شمار می‌رفت. از طرف دیگر می‌دانیم که اسیر گرفتن «کفار» و حتی قتل و یا خرید و فروش آنان به عنوان برده در اسلام جایز بود.  این وضع در سده های نخستین اسلام شرایط لازم را برای رواج برده‌داری و خرید و فروش اسیران فراهم می آورد.

مورخین اسلامی، دوره سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان را همچون مرحله پرشکوه و پیروزمند «جهاد علیه کفار» یعنی ترک‌های شمن‌باور دشت‌ها و «موفق ترین جبهه جنگ» برای حفظ و گسترش «حدود و ثغور» دولت اسلامی توصیف کرده‌اند. مثلا ابن حوقل (قرن دهم) در وصف ماوراءالنهر می نویسد: «و اما نیرومندی آنان (مردم ماوراءالنهر) چنان است که در بلاد اسلام مردمی جنگاورتر از آنان نیست، چه سراسر حدود ماوراءالنهر به جنگ‌گاه‌ها نزدیک است (…) برای مسلمانان جنگ‌گاهی دشوار‌تر و مهمتر از جنگ‌گاه ترک نیست و مردم ماوراءالنهر در برابر ایشانند و بلاد اسلام را از خطر تجاوز آنان حفظ می‌کنند. سراسر ماوراءالنهر مرزهای ترکان است که آماده جنگند و مردم آنجا را صبح و شام تهدید می‌کنند.»[4] مقدسی «مشرق» یعنی خراسان و ماوراءالنهر را «پایگاه اسلام و دژ استوار آن» و «سد راه ترک‌ها و سپر غزها»[5] می نامد و یعقوبی در «البلدان» هنگام شمردن «ثغور» (حاشیه‌های مرزی) دولت عباسی، از سمرقند، فرغانه، چاچ  (تاشکند) و اِسبیشاب به عنوان «گلوگاه ترک» سخن می‌گوید که «ماورای آن بلاد شرک است و عموم بلاد ترک که خراسان و سیستان را احاطه دارد.»[6]. یعقوبی حتی گروه‌بندی‌های قبیله‌ای ترکان و طرز زندگی کوچ‌نشینی آنان را به گونه‌ای نسبتا دقیق توصیف می‌کند و می‌نویسد: «ترکستان و ترک‌ها را چندین صنف و چندین مملکت است، از جمله خرلخیه (قارلوقستان)، و تُغوزغُز (نُه اغوز) و تُرکش (تورگش) و کیماق (قیمیق) و غُز و هر صنفی از ترک را مملکتی جداگانه است و برخی از ایشان با برخی دیگر می‌جنگند و آنها را منزل‌ها و قلعه‌هائی نیست، بلکه در خیمه‌های چند ضلعی ترکی منزل دارند (…)  اینان به سرزمین خراسان (شامل ماوراءالنهر) احاطه دارند و از هر ناحیه ای می‌جنگند و با آنها جنگ می‌شود، چنانکه ولایتی از ولایات خراسان نیست، مگر آنکه آنان با ترک‌ها می جنگند و ترکان از هرصنفی نیز با آنان می جنگند» (همانجا).

تحول در وجهه ترک‌ها

پر واضح است که ترک‌هائی که در اینجا با لحن منفی و به عنوان «کافر» و «دشمن دین» توصیف می‌شوند، قبیله های چادرنشین ترک بودند که یا مسلمانان به سرزمین های آنان یعنی آن‌سوی مرزهای دولت اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر هجوم نموده، با آنان می‌جنگیدند و یا آنان به مرزهای دولت اسلامی دست‌اندازی کرده، به مسلمانان حمله ور می‌شدند.

این تخمینا در سال های 800-1000 یعنی تا اوایل هزاره دوم میلادی و یا مدتی پس از آن بوده است. آثار تاریخی و جغرافیائی هم که از آنها نقل قول آوردیم، از همین دوره هستند. اگر از دوره آغازین اسلام که بیشتر آثار آن یا از میان رفته‌اند و یا هنوز به شرح اقالیم و سرزمین های دوران گسترش اسلام اشاره نمی‌کنند، صرف‌نظر کنیم، می توان گفت که مجموعا حدود پانزده اثر تاریخی-جغرافیائی از نویسندگان عرب و ایرانی و یا اقوام دیگر وجود دارند که در این دوره در باره سرزمین‌ها و اقوام رنگارنگ خلافت و از جمله مناطق ترک نشین و قبایل ترک زبان آسیای میانه در آن دوره گزارش داده‌اند.  تقریبا در همه این آثار تاریخی-جغرافیائی با این تصویر کلی روبرو می‌شویم که در چند نمونه فوق یادآوری کردیم.

این درست دوره‌ای است که سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر و عموما شرق ایران امروز حکومت می‌کردند.

طبعا اکثر اعتبار و «ثمره» مادی و معنوی این «جهاد بزرگ» در شرق قلمرو اسلام به حساب امیران سامانی نوشته شده است. اما می‌دانیم که از آغاز دولت سامانیان در سال 819 م. و به‌ویژه در دوره اوج قدرت آنان، اکثریت فزاینده‌ای از سربازان و فرماندهان لشکریان سامانی و دیرتر خود خلیفه عباسی را همان ترک‌های دشت‌های شمال تشکیل می‌دادند. آنها یا به صورت داوطلبانه و یا پس از جنگ و اسارت، به صف لشکر سامانیان پیوسته بودند و در اواخر هزاره یکم میلادی حتی اربابان سامانی خود را کنار زده، برجای آنها نشستند.

به یاد بیاوریم: پس از سقوط دولت ساسانیان و بخصوص گسترش اسلام میان ایرانی‌تباران بومی ماوراءالنهر، هم نفوذ و هم نفوس یعنی تعداد ترک‌ها در ماوراءالنهر رو به افزایش گذاشت. در جنگ معروف تالاس میان مسلمانان و لشکر چین که در سال 751 م. در دشت‌های قزاقستان و قرقیزستان کنونی درگرفت، عامل مهمی که گفته می‌شود باعث پیروزی لشکر اسلام گردید، این بود که انبوه سربازان ترک که در جانب چین و برضد مسلمانان می‌جنگیدند، در وسط جنگ جبهه عوض کرده، به مسلمانان پیوستند و شروع به جنگ بر ضد چین و متحدین آن نمودند. اطلاعات دقیقی موجود نیست که آیا ترک‌های چادرنشین و اغلب شمن‌باور که طبق روایت‌ها قراردادی و بخاطر مزد می جنگیدند، همزمان با تغییر جبهه به سود لشکر اسلام خود نیز مسلمان شدند، یا نه؟ در باره بیش از ده هزارجنگجوی ترک در دشت‌های قزاقستان و قرقیزستان کنونی که گویا در جنگ معروف تالاس به اسارت امیر اسماعیل سامانی درآمدند نیز احتمالا میتوان سوال مشابهی را مطرح نمود.

در اینجا دو موضوع را می‌توان به راحتی ادعا نمود.

اولا احتمال قوی بر آن است که در همه این موارد، جنگجویان ترک‌ که چه دواطلبانه و در شرایط صلح (از جمله خرید به عنوان برده و غلام) و چه در نتیجه جنگ، شکست و اسارت به دولت اسلامی پیوسته‌ بودند، دستکم با ادای یک «کلمه شهادت» و قبول فرمانروائی خلیفه و «امیر المومنین» به عنوان «مسلمان» پذیرفته شده بودند[7].  به هر تقدیر، «اسیرانی که مسلمان نبودند، نمی توانستند به لشکریان خلافت بپیوندند» (همانجا). طبیعتا پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها از راه‌های دیگر، مانند فشار محیط و نیاز به هم‌رنگی با اکثریت، تجارت و یا تبلیغات دینی (بخصوص از سوی صوفیان ایرانی تبار) نیز تحقق یافته است.

ثانیا پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها که در زمان ظهور اسلام اکثریت بزرگشان چادرنشین و شمن‌باور بودند، به موازات روند یکجا نشین شدن آنان انجام گرفته‌است. پذیرش و گسترش اسلام در جوامع قبیله‌ای و پراکنده ترک‌ها در آسیای میانه به سادگی و سرعتی که حتی در جامعه قبیله‌ای و چادرنشین اعراب عربستان در اوایل اسلام روایت شده است، نبود. مورخین اسلامی بارها در باره برخی قبایل دشت‌های آسیای میانه و جنوب روسیه (از جمله بلغارهای وُلگا) خبرداده اند که گویا به اسلام گرویده، اما در باره این دین نو چیزی نمی دانسته اند.

در آغاز چنین بوده که در حالیکه اکثر تر‌ک‌های کوچ‌نشین شمن‌باور مانده‌ و حتی بر ضد مسلمانان جنگیده‌اند، آنان که در امتداد «راه ابریشم» و واحه‌های آسیای میانه یکجا نشین شده و یا ابتدا در ماوراءالنهر و خراسان به زندگی ثابت‌تر شهری و یا روستائی شروع کرده‌اند، در بستر تحولات اجتماعی و سیاسی محیط خود، بودائی، مانوی، مسیحی و دیرتر اکثرا مسلمان شده‌اند.

همزمان با پذیرش اسلام از سوی ترک‌هائی که زندگی کوچ نشینی آسیای میانه را به هر صورت و دلیلی ترک کرده، در ماوراءالنهر، خراسان، مابقی ایران و خاورمیانه وارد جهان اسلام شده‌اند، برخورد تاریخنویسی اسلامی نیز به تدریج تحول پیدا می‌کند. تا قرن‌های دهم و یازدهم در حالیکه همان نگاه «جهاد بزرگ» سامانیان خراسان و ماوراءالنهر بر ضد «اتراک کافر» دشت‌ها ادامه می‌یابد، ترک‌های نومسلمان و یکجا نشین شده در داخل خلافت اسلامی به عنوان جنگجویان، امیران و دیرتر حتی فرماندهان و سلاطین این دولت‌های اسلامی صاحب اعتبار و احترام اجتماعی و سیاسی فزاینده‌ای می‌گردند. پایه این اعتبار که همزمان با قدرت گرفتن ترک‌ها در داخل نیروهای نظامی دولت افزایش می‌یابد، توان و مهارت نظامی و جنگجوئی آنان بوده است.

از سوی دیگر، ترک ها مورد اعتماد اعراب قرار داشتند، چرا که آنها بومی خاورمیانه نبودند، روابط قومی و فرهنگی با مردم خاورمیانه نداشتند و می توانستند فارغ از کشاکش های داخلی و قومی اعراب، با وفاداری به خلفای عباسی و امیران سامانی خدمت کنند. جاحظ البصری، مورخ اوایل عباسیان، در رساله خود موسوم به «مناقب الترک» در باره مهارت جنگی ترک‌ها می‌نوشت که آنها بیشتر عمرشان را نه در روی زمین، بلکه در حال اسب سواری می‌گذرانند. «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولتمداری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[8].

همزمان با یکجانشین شدن تدریجی، کسب شهرت جنگاوری و فرماندهی ترک‌ها در لشکرهای اسلامی بیشک به اعتبار اجتماعی آنان در جهان اسلام افزوده است. اما در این هم نمی‌توان شک نمود که بدون پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها و انطباق آنان با محیط اجتماعی جدید در وطن هائی نویافته، ترقی و تحکیم موقعیت سیاسی و اجتماعی آنان در جامعه اسلامی اصولا قابل تصور نمی بود.


(از مجموعه «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟»)


[1] عثمان، 261-262

[2] باسورث 2007 الف، 197

[3] البلدان 29

[4] ابن حوقل 196-197

[5] مقدسی، 159-160

[6] یعقوبی 70-71

[7] عثمان 268

[8] جاحظ، مناقب 67

سه فصل از رمان تاجیکی «فرشته در دوزخ»

یک رُمان فوق العاده جالب از نویسنده و روزنامه نگار شناخته شده تاجیک ساجده میرزا با عنوان «فرشته در دوزخ» در دست دارم.  نویسنده اش که دوست و همکار سابق من هم هست، آن را به من داده تا از نظر املا، سبک و واژگان به فارسی ایرانی متناسبش کنم، یعنی آن واژه ها و تعبیر های زیبا و دلنشینی را که فارسی تاجیکی دارد و برای ما ایرانیان سخت فهم هستند، (متاسفانه) به فارسی رایج تر ایران تبدیل کنم، تا خواندن آن برای ایرانیان علاقمند نه تنها بخاطر املا و الفبای سیریلیک تاجیکی، بلکه در ضمن به جهت آن تعابیر و واژه های زیبا و دلنشین مخصوص تاجیکی مانند پرتافتن (پرت کردن)، آفتاب نشین (به معنی غروب) و صد ها لغت دیگر، به قول تاجیکان «دل بزن» نشود.

این کتاب اخیرا در دو هزار نسخه به تاجیکی با الفبا و املای سیریلیک در دوشنبه (تاجیکستان) چاپ شده است. این رمان توصیفی و فوق العاده تصویری در باره سر نوشت تراژیک یک دختر تاجیک در جامعه سنتی تاجیکستان در سال های پس از فروپاشی کمونیسم است که در ضمن نشان میدهد که سنت های فرهنگی و اجتماعی صرفنظر از سیستم سیاسی ادامه داشته و هنوز مصرانه پا برجا هستند. 

من در حال باز نگری رمان هستم وچهل-پنجاه صفحه اولش را در تارنمای «چشم انداز» منتشر میکنم. امید وارم مورد توجه و عنایت ایرانیان علاقمند به کتاب، زبان و فرهنگ تاجیکستان و زندکی اجتماعی مردم در آسیای مرکزی قرار گیرد. ضمنا می توان رمان «فرشته در دوزخ» را به راحتی به عنوان بدنه و هسته اصلی یک فیلمنامه جالب ایرانی تاجیکی یا افغانی تصور نمود.

سه فصل نخست از

«فرشته در دوزخ»، مولف: ساجده میرزا

ویراستاران: بحرالدین علوی، شهاب فرخیار

دوشنبه، 2022

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، در یک زمان، در یک مکان پادشاهی بود که پنج دختر داشت. یک رویشان آفتاب بود و یک رویشان ماهتاب و آوازه حُسنشان به هفت اقلیم می‌رسید.

یکی بود، یکی نبود

پادشاه پسر نداشت و غم بی پسری روزگارش را تیره و اوقاتش را تلخ می‌کرد. سالها گذشت و دخترها بزرگ شدند. پادشاه چهار دخترش را به شاهزاده‌های مملکت های همسایه به شوهر داد، الاّ بزرگ ترین دخترش را که در حُسن و عقل و خِرَد از خواهرانش برتر بود و نامزدهای مورد نظر پدر را رد می‌کرد. شاهزاده‌ها با امید بسیار از دروازه شهر وارد می‌شدند و نا امید برمیگشتند. شاهدختر آن قدر نامزد رد کرد که نامش از زبانها افتاد و دیگر کسی به سراغش نیامد. پادشاه از ناز و نوز دخترش خشمگین شد و سوگند خورد که روز یکشنبه اول ماه هر که اول از دروازه شهر وارد شود، همان را به دامادی می‌پذیرد. دختر دیگر علاجی نداشت، مگر به طلب پدر سر فرود آرد. او چین در جبین و ترس در دل انتظار اول ماه شد. صبح یکشنبه خود را آراست و پیش از دیگران به بلندترین برج قصر رفت، تا شوهر آینده‌اش را ببیند. واویلا، کسی که اول از دروازه شهر وارد شد، پیرمرد موسفیدی بود، با قامتی خمیده، دهانی بی‌دندان و آب بینی از نوک دماغش آویزان…

دختر افسانه‌گو برای تأثیربخشی داستانش لب گزید و “وای وای” کرد و سر تکان داد و بعد گویا راه حلّ مشکل دختر شاه را می‌جسته باشد، به طور ساختگی به دورهای دور نگاه کرد. خواهرزاده‌اش که تا این دم با مرجان گردن خاله ‌بازی می‌کرد و با دهان باز قصّه دختر پادشاه را می‌شنید، از هیجان آب دهانش را فرو برد و با دستان کوچکش دهان خاله را بست.

-چرا؟ نمی‌خواهی ادامه افسانه را بشنوی؟ ادامه اش جالب است! من گویم و تو بشنو!

-قصّه «بزک جِنگِله پا» را بگو! – دلتنگی کرد کودک.

-باز هم «بزک جنگله پا»؟ دیشب بزک را گفتم، پری شب بزک را گفتم، بیا ادامه قصّه دختر پادشاه را بگویم.

-نه، نگو، پادشاه بد خُلق است، مثل بابا بزرگم، دخترش را دوست نمی‌دارد، بزک مهربان است…

خاله خنده‌اش را سر داد و کودک را بغل کرد و هر دو در روی گلیم غلت زدند.

او هر شب برای خواهرزاده پنج‌ساله‌اش که از دِه همسایه به مهمانی آمده بود، قصه میگفت، تا کودک برای مادرش بی تاب نشود و فغانش خواب را از چشم مردم محله نپراند. مادر کودک آبستن بود و دلش به هم میخورد. او دخترش را به خانه پدری‌اش فرستاده بود تا “عق و عق” حالت استفراغ او را نشنود.

-چرا بابا بزرگ را خشمگین می‌گویی؟ مگر دوستش نمی‌داری؟- دختر از دهان کودک گپ می کشید و در عین حال حوض چشمان از اشک و خنده لبریزش را با لب دامنش خشک میکرد.  

-این بابا بزرگ را می‌گویی یا آن بابا بزرگ را؟- کودک لبانش را غنچه کرد و حیله‌گرانه به خاله‌اش چشم دوخت. منظورش بابا بزرگ پدری و بابا بزرگ مادری‌اش بود.

-هر دو را.

-آن بابا بزرگ خوب است، مرا کول می‌کند، بر شانه اش می‌بردارد که از درخت گیلاس بچینم. کودک جمله‌اش را دوام نداد.

-این بابا بزرگ چه؟

کودک به پنجره نگریست و به خاله‌اش اشاره‌ کرد که گوشش را نزدیکتر بیارد.

-این بابا بزرگ مرا دوست نمی‌دارد، هر بار بیایم “هه، باز آمدی؟” می‌گوید، مرا بغل نمی‌کند، اسباب بازی هم نمی‌خرد. آن بابا بزرگ برایم دو عروسک خرید!

دختر یاد نداشت که بار آخر چه وقت به این ‌اندازه از ته دل خندیده بود. خنده خاله به کودک گذشت، هر دو خیلی شادی کردند. کودک از خنده سیر شد و به تخت خواب پرید و چار زانو نشست و افسانه بزک را طلب کرد.

-باشد، بزک را می‌گویم، چشمانت را بپوش، تا افسانه را خوبتر بشنوی. یکی بود، یکی  نبود، روزگاری بود…

دختر افسانه بزک را آن قدر کش داد که خواب خرگوشی خواهرزاده‌اش از راه رسید و او با چشمان نیم باز به خواب ناز رفت. دختر خود را با احتیاط از خواهرزاده‌اش کنار کشید، تا او را بیدار نکند. چشمان خودش غرق خواب بودند، امّا کاسه‌های تلمبارشدۀ ناشسته آشپزخانه را به یاد آورد و نا خواسته از جای بلند شد.

اهل خانواده در این حیاط بزرگ که شش در اطاق و یک مهمانخانه وسیع داشت، همه در بسترهای نرم خوابیده بودند. از در ‌باز مهمانخانه صدای خرناس خویش دور پدرش به گوش می‌رسید که در آستانۀ عید قربان از دِه، به مال بازار گوسفند آورده بود و برای کوتاه کردن راه، شب را در خانه آنها روز می‌کرد. مهمان شکمش را سیر کرد و خوابید، امّا گوسفندهایش از گرسنگی در گرد درخت زردآلو سُم می‌زدند و دمبه‌های چون بالشت آفتاب خورده و ورم کرده خود را به چپ و راست تاب می‌دادند.

-مردک بی‌انصاف، خودش دو کاسه شوربا را با یک نان فطیر نوش جان کرد و این بیچاره‌ها را از همان نیمه روز به درخت زردآلو بسته، دیگر سراغ نکرد! – دختر مهمان را سرزنش کرد و از کاهدان پهلوی طویله کیسۀ علف تر را که پدرش عصری از صحرا آورده بود، برداشت و طشت لب‌ شکسته را از علف پُر کرد. بوی علف تازه موج ‌زنان به اطراف پهن شد و گوسفندها را که شکم های خالیشان در پشتشان چسپیده بود، بی‌طاقت کرد. ماده‌ گاو خانواده هم که تا حال چارزانو زده نشخوار می‌کرد، از جای برخاست و سرش را از شکاف هواکش طویله‌ بیرون برآورده هوا را حریصانه بوی کشید. ماده‌ گاو هفته ای پیش زائیده بود و حالا شکم خالی شده‌اش را با علف پُر میکرد. دختر از ترسی که گاو مبادا صدا بلند نکند، یک بند علف را با عجله به پیشش پرتاب کرد.

-عجب اشتهایی داری، دهانت بیست و چار ساعت می‌جنبد! – گفت او و علف باقیمانده را به نزد گوسفندها برد. با نزدیک شدن طشت سفالین علف چهار گوسفند مثل سربازهای جنگی به پیش دویدند و اگر دختر شتاب نمی‌کرد، درخت زردآلو ریشه‌کن می‌شد.

-آهسته، آمدم، محله را زیر و رو نکنید آخر! گوسفندها یکدیگر را هُل داده، خود را به طشت زدند. دل دختر به حال این حیوان ها سوخت. او سر پا نشست و به آنها چشم دوخت. “بیچاره‌ها حس می‌کرده باشند که فردا یا پس‌فردا کُشته می‌شوند؟” ساکنه – پیرزن باتجربه محله می‌گفت مال، ده روز پیش از ذبح به درد سر گرفتار می‌شود و تا روز کارد به گلویش رسیدن، گیج و پکر می‌گردد. ساکنه به زور تا کلاس چهار خوانده بود و رسید بازنشستگی اش را به جای او عروسش امضا می‌کرد، ولی به همۀ سؤال ها جواب داشت، ‌انگار دو دانشگاه ختم کرده است. نصف مرد و زن های ده بر روی دستان او به دنیا آمده‌ بودند و چانۀ ده ها ساکن به رحمت خدا رفته را هم همین ساکنه بسته بود. مگر به گپ او می‌شد باور نکرد؟ دختر خم شد و در روشنایی چراغ روی حیاط به چشمان گوسفندان نگاه کرد. اما در آن چشمان عسلی مهربان از گیجی و پکری خبری نبود! گوسفندها با اشتها علف می‌جویدند و با لقمه نیم‌ جویده در دهان، پوزه هایشان را دوباره به طشت سفالین لب‌شکسته که سالها باز در خدمت گاو و مال خانواده  بود، فرو می کردند.

-پایان عمرشان را احساس نمی‌کنند، وگرنه باید علف در گلویشان درمی ماند. – دختر با خود اندیشید و از حوض برای آنها آب آورد. خیلی تشنه بودند، آب را بی‌ایست دم کشیدند، مثل این که ماه ها روی آب را ندیده‌اند. شکم گوسفندها از آب و علف باد کرد تا آرام گرفتند. این دم در راهرو تاریک دو جفت چشم مثل کرم شب‌چراغ درخشید.

سگ سیاه از گوشه تاریک حیاط جنبان جنبان چون از پرده شب بیرون آمد. جفت چشمان فروزانش گاه در یک طرف می درخشید، گاه دو قدم دورتر. ده سال زندگی با این خانواده او را رمز فهم کرده بود، می‌کوشید به بیل و بند و کلنگ که صاحبخانه هر جا دلش خواست پرت می کرد، برنخورد و از خشم او ایمن بماند. سگ به در آشپزخانه رسید و تملّق کارانه دم جنبانی کرد.

-تو چرا نمی‌خوابی؟ گرسنه‌ای؟ سگ سیاه در جواب لب لیسید.

دختر از انبوه ظرف های خالی و نیم‌خالی پاره‌های گوشت و چربی را جدا کرد و به کاسه آهنی انداخت که سگ شکم‌چران آن را از لیسیدن چون الماس سفته و درخشان کرده بود. آب دهان سگ از گوشه لبانش به زمین ریخت، امّا نزدیک نیامد، انتظار شد که دختر کاسه را هر چه بیشتر پُر کند. چند دقیقه‌ای که دختر در آشپزخانه برایش خوراک پسمانده جمع می‌کرد، شاید در نظر سگ مثل سال نمود.

-بیا، بگیر رزقت را- و کاسه پُر غذا را به زمین گذاشت، امّا هنوز پشت به سگ نکرده بود که کاسه خالی شد.

-گویی از درو آمده‌ای! عصری خودم شکمت را سیر کردم. سگ لبانش را لیسید و با امید به سوی بشقاب های آشپزخانه نگاه کرد.

-نگاه نکن، دیگر چیزی نیست، برو بخواب. سگ چون گدای خیره و پرتمنا به دختر نگاه کرد و دُم جنباند، امّا چون دید که بوی امیدی نیست، با بی میلی، جنبان – جنبان در تاریکی شب غیب زد.

دختر کاسه‌ها را شست و جا به جا کرد. دستانش را صابون زد و می‌خواست به تخت خوابش برگردد که از اطاق کناری صدای پدرش را شنید. او دختر کنجکاوی نبود، بانزاکت و تربیت دیده بود، امّا از صحبت پدر و مادر که بریده بریده به گوش می‌رسید، احساس کرد که آنها در باره او بحث می‌کنند.

پدر با غرور خاص خود که طرف مقابل بحث را جای آدم نمیگذارد، می‌گفت:

-این دختر چند سال دیگر تک و تنها و بدون شوهر خواهد ماند؟ در پیش دوست و دشمن زبان کوتاه شدیم.

مادرش با صدایی که به زور شنیده می‌شد، پدر را تسلّی می‌داد:

-صبور باشید آقا، میگویند «دختر پیر و بختش میر»، این هم روزی جفتش را پیدا می‌کند، غم نخورید.

-خر میر راهش را گم کرده است که به خانه تو بیاید؟ کی پیر دختر لازم دارد؟ یک سال بعد سگ هم طرفش پارس نمیکند! – با قهر جواب داد پدر و از پست و بلند شدن صدایش معلوم می‌شد که پشتش را به طرف زنش گرداند. زن طعنه شوهرش را بی‌جواب گذاشت، یا شاید مثل همیشه “دعوا نشود” گفت و خود را به خواب زد.

دل دختر سیاه شد، او بی‌صدا به اطاق خواب برگشت و پهلوی خواهرزاده‌اش دراز کشید. خواب از دیدگانش پرید، آهی سرد از دلی پردرد کشید و به سرنوشت خود نفرین خواند. او دختر بزرگ این خانواده بود و اکنون به 29 سالگی قدم می‌گذاشت. همسالانش مثل تیر فلاخن مدت ها بود که از خانه پدرهایشان بیرون جهیده بودند. تنها پای او در گل این خاندان درمانده بود. هژده‌ساله بود که اورا با جوانی از ده همسایه نامزد کردند. جوان زیبای قامت ‌بلندی بود، دل دختر به او می‌کشید. شبانه روی تخت خواب به پشت می‌زد و در بال رؤیاها به کجاه که نمی‌پرید! شب عروسیش را تصوّر می‌کرد و از هیجان نفس در گلویش می‌پیچید. آن جوان را با تمام وجودش می‌خواست. برای او دستمال دامادی می‌دوخت و آن را با لاله‌های ارغوانی می آراست، به لحاف و بالشت گلدوزی شده پنبه پُر می‌کرد و کاسه و بشقاب می‌خرید. تا روز جشن کمی دیگر مانده بود که ماشین داماد به دره افتاد و دلداده اش جوانمرگ شد. دختر اندوه گرفت، دلش شکست، آرزوهایش برباد رفت. امّا از ترسی که نگویند دختر بی‌حیایی بوده است، در ظاهر میخندید و اشکهایش را فرو می‌برد، ولی در تنهایی سر زیر لحاف می‌کرد و مویه‌ می‌کشید. بعد مراسم گور و دفن، مادر دختر جهازی را که خانواده مرحوم آورده بود، در یک ماشین بار کرد و به خانه‌ داماد برد. مادر داماد جهاز را دید و فغانش به آسمان پیچید.

-دختر بی پای و قدمت پسرم را جوانمرگ کرد.-گفت و با همین درِ بخت به روی دختر بسته شد.

چند سال کسی به خواستگاری‌اش نیامد، بعدها یکی دو نفر پیدا شدند که یا زن مرده بودند یا هوسران. پدرش از ازدواج دختر بزرگش امیدش را کند و خواهرهای او را پس از ختم دبیرستان عجولانه پشت سر هم به شوهر داد. با آن چهره چون گل نازک، چشمان آهوی رمیده، قامت رسا و گیسوان به قدش برابر، دختر بزرگ خاندان، خار چشم پدر و باعث زبان کوتاهی مادر شد.

روزهای زندگی‌اش طولانی و یکرنگ شدند، شبش به کُندی روز می‌شد و روزش به سختی شب، نه عشقی بود، نه عاشقی. امیدش را از ازدواج کند و خواست کسب و کاری آموزد که لااقل محتاج دیگران نشود. امّا جرأت نداشت با پدر بد اخلاقش مصلحت کند. بالاخره خاله اش را که اهل شهر دوشنبه بود، میانجی کرد. پدرش خواهرزن تحصیل کرده‌اش را با احترام “معلمه” می‌گفت، امّا روزی که خاله پشت فرمان ماشین “Jeep” از دروازه دو لنگه خانه وارد شد و با شوخی “دخترم را با خودم به شهر می‌برم” گفت، مرد مثل سگ از زنجیر رهیده دیوانه شد و با او درافتاد. کاسه و بشقاب را به سر زنش زد، از آستین مهمان کشید و او را از در بیرون انداخت. خاله‌اش از آن روز دیگر پای به پاشنه در خواهرش نگذاشت. به عروسی خواهرزاده‌ هایش هم دعوتی بود، امّا نیامد.

-تا آن سگ دیوانه زنده است، من پایم را به آن خانه نمی‌گذارم! – می گفت.

دختر اکنون خانه‌نشین شده بود، برای جمع جوانها او پیر بود، برای پیرها میانسال. او نام زیبایی داشت – فرشته. امّا همسایه‌‌ها او را پشت سرش “پیردخترِ صفر” می‌گفتند. این را بارها با گوش خود شنیده بود. از آدمها می‌گریخت و ساعت های بیکاری اش را در بالاخانه پُر از کتاب بابای خدا بیامرزش سپری می‌کند و از واقعیت تلخ به افسانه‌ها پناه می‌برد. آن قدر کتاب افسانه خواند که حساب ندارد!

خانۀ پدر

حیاط آنها با باغ بزرگ و پنج اطاق قدیمی و یک اطاق پذیرایی نوساخت که همه روی یک زیرزمین بلند بنیاد شده بود، در ورودی راه بازار ناحیه قرار داشت. خویش و تبار و شناس و ناشناس در راه رفت و بازگشت از بازار “یک پیاله چای بگیریم” میگفتند و بی‌خبر “میهمانی” می‌آمدند و این “میهمانی” بعضاً روزها طول می‌کشید. خواهران فرشته در روستاهای اطراف مسکون شده‌ بودند. آنها بسیار وقتها از غر غر مادرشوهر و ناز و نوز خواهرشوهرهای خود به خانه پدر پناه می‌بردند و بعضاً هفته‌ها همانجا ماندگار می‌شدند، گویا اصلاً ازدواج نکرده‌اند. از این رو، دیگ شوربا در این خانه از سحر می‌جوشید و آتش تنور خاموش نمی‌شد. فرشته هر سحر پیش از دیگران از خواب بر میخاست، گاو می‌دوشید، حیاط می‌روبید، برای پدرش صبحانه آماده می‌کرد و در اطاق بزرگ برای مهمانهای ناگهانی دسترخوان[1] می‌گُشود. گاها فراموش می‌کرد که خودش آب در دهان نگرفته است. دلش غم داشت، شکمش به یادش نمی‌رسید.

آن سحر از فریاد خروس همسایه با خاطر آشفته و دل گرفته بیدار شد. خروس پیر چندی بود که حساب وقت را گم کرده بود، گاها وقت غروب فریاد می‌زد، گاها در نیمه روز. امّا، آن سحر روی لبه دیواری که خانه آنها را از حیاط همسایه جدا می‌کرد، با وقار قدم می‌زد و با صدای گرفته جیغ می‌کشید. فرشته به نزد پنجره آمد.

ته نشین حرفهای شب گذشته پدرش، در قلبش سنگینی می‌کرد، گویا سنگ سیاهی در سینه داشت. از حیاط سرفه پدرش بلند شد که ظاهراً حال و هوای خوبی نداشت، زیر لب غُر- غُر می‌کرد. خروس را بر سر دیوار دید و بیشتر عصبانی شد. از زمین سنگی را برداشت و با غضب به طرف خروس پرت کرد، ولی تیرش به نشان نرسید و “هی، مادر ترا…” گفت و سنگ بزرگ تری را برداشت. امّا خروس هم آن قدر نادان نبود که از سنگ همسایۀ بدخو بترسد. او خود را ماهرانه به حیاط صاحبش پرتاب کرد و از آن سوی دیوار قصدا یک “قو قو قولو”ی دیگر زد. مرد به خروس و صاحب خروس زیر لب دشنام داد و غُرغُرکنان به طرف تخت زیر سایه انگور قدم برداشت. “زود بیدار شده است، کاش مادرم صبحانه‌اش را می‌برد.”- از دل گذراند دختر و از پنجره به چهار گوشه حیاط نگاه کرد، مادرش پیدا نبود، با بی میلی به آشپزخانه رفت و در مشغول آماده کردن صبحانه شد.

پدرش از آن مردان شکم‌ چرا نبود که که هر غذا را بپذیرد. اگر صبحانه یا شام طبع دلش نبود، روز همه را سیاه می‌کرد. برای همین مادر و دختر به اصطلاح گلِ خوراک را به پیشش می‌گذاشتند و در گِردش پروانه می‌شدند که مبادا دماغش نسوزد. حالا هم دختر قوری گرم را با پیاله‌ها روی سینی چید و کاسه چینی را با خامه شیر عصری دوشیده‌اش پُر کرد، روی شیر مثل لایه سفتی بود. دهانش آب گشاد. این دَم آواز شیم شیم گاودوشی مادرش از طویله‌ به گوش رسید. دختر حالا راضی شده بود که یک گله گاو را بدوشد، امّا با پدرش رو به رو نشود.علاج دیگری نداشت. پایهایش را بزور کشیده، به سمت تخت قدم برداشت.

سینی را در گوشه تخت گذاشت و نان ریزه‌های سفره از شب مانده را روی علفهای آفتاب خورده که از گرمای سخت به زمین خوابیده بودند، پاشید و برای پدرش سفره باز کرد. اوّل کاسه خامه را در پیش او گذاشت. خامه روی شیر را هر سحر پدر می‌خورد، همیشه همین طور بود. در کودکی خواهران بعد از رفتن پدر، خود را به سر سفره می‌زدند و کاسه خالی خامه را با نوبت می‌لیسیدند. مادرش سرشیر را همیشه برای صاحب خانه نگاه می‌داشت و به کودکانش شیر و روغن می‌داد. امّا کودکان فرق مزه خامه و شیر را می فهمیدند.

فرشته چای را سه دفعه گردانید[2] و دست روی سینه پیاله چای داغ را که از گرمی هوا بخارش نمی‌برآمد، به نزد پدر گذاشت. نان کلوچه را پاره کرد و کاسه عسل را به پیاله نزدیک آورد.

پدر مثل آدمان قهری از دخترش رو یگردان بود، دختر وقتی به طرف چپ تخت میرفت، او رویش را به سمت راست می‌گرداند، به طرف راست که میگذشت، رویش را به سمت چپ تاب می‌داد. نهایت نگاهش به دسته گنجشک های گرسنه درماند که برای نان ریزه‌های تکیده دختر به سر هم منقار می‌زدند. او از سینی پاره قندی را برداشت و غضب ‌آلود به سر گنجشکها زد. پرنده‌ها با هراس به شاخه‌های انگور نشسته، از آن بلندی به سوی مغزهای نان چیر چیر می‌کردند.

– چیز دیگری بیارم؟ – پرسید فرشته با صدای پست، مثل این که با خودش حرف می‌زد.

-هیچ چیز لازم نیست! پدر با قهر دست ‌افشاند و گویا فرشته گناهی کرده باشد، از او روی تافت. دختر برای خود چای نریخت، وقت های اخیر چای سحر با پدر مثل شکنجه شده بود. بی هیچ دلیلی مثل بادکنک پف می‌کرد، سرخ و سفید می‌شد، پشت به زن و فرزند می‌گرداند و کاری می‌کرد که آنها گنهکارانه سر خم کنند.

این صبح هم پف کرده بود، ابروانش از خشم سر به سر زده، هاله سنگینش هوا را می‌سوزاند. خوشبختانه، مادرش با سینی گوشت از آشپزخانه بیرون شد و فرشته آه سبکی کشید.

همزمان با به روی تشک نشستن مادر، فرشته عزم رفتن کرد.

کجا، دخترم؟ بشین صبحانه خور. مادر بالاتر نشست و لب تخت را برای دختر خالی کرد.

-مشکلی نیست، احتمال پروینه بیدار شده است، اگر مرا نبیند، گریه می‌کند. دختر با بهانه خواهرزاده‌اش با قدمهایی که صدا نداشتند، از نزد پدر و مادرش دور شد. مرد از دسترخوان رو برگرداند و با اخمهای گرفته از پشت دخترش نگاه کرد، دور و دراز نگاه کرد. چشمان در زیر ابروان پرپشت نهانش گرمی نداشتند. شاید اگر کمان می‌داشت، او را سر یک تیر می‌کرد. از سفره پُر ناز و نعمت صبحانه هم تنفّر داشت. نگاه بی‌حرکتش دور و دراز در یک نقطه مات می ماند و آهسته به نقطه دیگر می‌لغزید. نهایت چه فکری کرد که با عجله خامه را پیش کشید و یک پاره کلوچه را به کاسه انداخت. گریبان پیراهن راه راهش از کوتاهی گردن تا گوشش می‌رسید و هر بار به سوی سفره گردن می‌یازانید، شبیه سنگ‌پشتی می‌شد که در چمن زار سر از خانه پشتش بیرون می‌کند.

اورا نمی‌شد، مرد بدریختی نامید، چشم و بینی و دهانش گویا به هم متناسب بودند، اما نگاهش یک سردی داشت که مو را در پشت زن و فرزندانش راست می‌کرد. از ظاهر، سن و سالش را نمی‌شد حدس زد، نه پیر بود و نه جوان. عکسهای زمان جوانی‌اش از عکسهای حاضره‌اش زیاد فرق نمی‌کردند، گویا از مادر با همین شکل به دنیا آمده بود. سگرمه های همیشه گرفته‌اش، جویهای آژنگ را در پیشانی‌اش عمیق تر می‌کردند.

زن با آستین وسیع پیراهن چیتش یک زنبور خیره را که ویز ویز می‌کرد و هر زمان به کاسه عسل نوک می‌زد، از سر سفره می‌راند و گاه گاه دزدیده به شوهرش می‌نگریست، حال و هوای او را با نگاه لمس می‌کرد. تبسم مرموزی در لبانش دیده میشد، مثل آدمی که حرف عجیبی دارد و اگر آن حرف را بگوید، هم صحبتش از حیرت انگشت می‌گزد. حرفی هم نداشت، تنها می‌خواست به این صبحانه بغض کرده کمی صفا دهد.

او زن میان سال و خوش‌اندامی بود که نشانه‌های حُسن ازلی هنوز از چهره‌اش نرفته بود و هر که چشمان بادامی، چهره چون برف سفید و کمان ابروان و رده مژگانهای خم ‌گشته‌اش را می دید، به خود می‌گفت که این زن در جوانی چه دل هایی را شکسته باشد! امّا او به جز این مرد بد اخم که نه حُسنش را می‌دید و نه خودش را و عمری، او را، به اصطلاح، در پوست پسته جای داده بود، مرد دیگری را نمی‌شناخت. آنها هر سحر مثل جفت هایی که ده‌ساله‌ها در یک بالین با هم سر نهاده‌اند، یکجا صبحانه می‌خوردند، گویا با هم حرف می‌زدند، امّا در اصل این صحبت از سلسله سؤالهای زن عبارت بود که مرد، اگر خوشش می آمد، به آنها پاسخ می‌داد، و اگر خوشش نیامد روی ترش می‌کرد.

این مرد قدش از میانه‌ پست، که خود را بیشتر از آنچه که بود با صلابت و سیاست نشان می‌داد، میراب کلان کالخوز بود و در زیر دستش ده ها کارگر داشت. در فصل کشت و کار صاحبان مزرعه های خصوصی دست بر سینه او را “ آقا صفر” صدا می‌کردند، تملّق می‌کردند و حتّی رشوه می‌دادند، امّا در پایان موسم آبیاری او باز “صفر کوتوله” میشد. از بنیاد، خلق و خوی خوبی نداشت و از بس مردم احترامش نمی‌کردند، بیشتر عقده‌ای شده بود.

نه خودش دوستی داشت، نه کسی را دوست می‌داشت.

زندگی‌اش سیر و پُر بود. پدرش باغداری نامی بود، حتّی وزیرها به پیشوازش از ماشین پیاده می‌شدند. صلابت داشت. می‌گفتی، رئیس کالخوز است. همسر باغدار، زن رنجوری بود که در میانسالی برای او یک پسر تولد کرد و دیگر از زاییدن بازماند. دختر خاله‌اش که بود، دل باغدار نشد که به بالایش زن بیارد و با همین یک فرزند قناعت کرد. چون همۀ تک فرزندها نازدانه بزرگ شد. این پسر، بدخو بود و از همه ناراضی، سازش با کسی جور نمی‌شد.

به سن بیست قدم گذاشته بود که پیرمرد در پی جستجوی عروس شد. گفت، شاید زن بگیرد و آدم شود. برای او زیباترین دختر، همین زن حالا در رو به رویش نشسته را زیر چشم کرد که آن زمان هفده‌ساله بود و دل ده ها جوان دیگر در غمش کباب. دختر نامزد گهواره ‌بخش داشت و دلش برای او گم می‌زد. آواز جوان را می‌شنید و می‌خواست این صدای گوش‌نواز هیچ گاه خاموش نشود، برایش نامه می‌نوشت و در سوراخ دیوار می‌گذاشت و برای گرفتن جواب نامه ساعت ها چشم از دیوار نمی‌کند. اما روزی که باغدار به خواستگاری آمد، پدر و مادر دختر کم مانده بود از شادی غش کنند. مادرش با شتاب تحفه و پارچه متاعی را که زن همسایه هفده سال پیش با نیت پایبند کردن دختر از سر دیوار آنها پرت کرده بود، برگردانید.

-خواهر جان، از ما نرنج، نصیب و قسمت همین بودست، -گفت.

دختر از غم تپید و پرپر زد، امّا کسی را پروای درد او نبود. دختر ماه پیکر که قامتش سرو روان را می‌ماند، به تقدیر تن داد و زن صفر کوتوله شد.

باغدار یک زمین کلان و تمام دار و ندارش را به پسر یگانه‌اش میراث گذاشت. روز مُردنش پسر و عروسش را به سر بالینش خواند، به پسرش نگاه نکرد، از دامن عروسش گرفت. -این بچه بد فعل را آدم کن، من نتوانستم، شاید تو توانی، باغم را به پسرم و پسرم را به تو سپردم، – گفت و غروب همان روز جان داد.

مرد عقده‌ای نه هوس باغ داشت نه راغ. او می‌خواست فرمانفرما باشد. باغ را به دو سه کارگر سپرد و خودش بعد از ختم دانشگاه کشاورزی میراب کلان کالخوز شد. باغ، شکوه پیشینش را گم کرد، امّا حالا هم خانواده‌اش از محصول زحمت های باغدار پیر روز می‌گذرانید. خریداران عمده ‌فروش، گیلاس و سیب و انار و خرمالویش را از سر شاخ می‌بردند. طویله‌ مرد پُر گاو و مال بود و دسترخوانش پر گوشت و شیر و روغن. امّا چیزی که اوقات اورا تلخ می‌کرد، نداشتن یک پسر بود.

همسرش برای او پنج دختر تولد کرد، ولی یک پسر هم به بار نیاورد. مردهای محله در مراسم و مهمانی‌ها به یکدیگر چشمک زده، بی پسری اش را به رویش می‌کشیدند و می‌گفتند:

-‌ آقا صفر زرگرِ خوب است، زنش فقط دختر می‌زاید.

مرد از قهر سرخ و سفید می‌شد، امّا گوش به کری می‌زد و شوخی های نیشدار مردم را ناشنیده می‌گرفت. سالهای اوّل زنش را گویا دوست می‌داشت، با او شوخی می‌کرد، میخندید. امّا وقتی پشت سر هم پنج دختر تولد کرد، دلش از او ماند. شبهایی که هوای شهوت بر او غالب می‌شد، زنش را بی بوس و کنار “زین می‌زد” و خمار خود را مثل خرگوش در دو ثانیه می‌شکست. سپس پشت به زن می‌کرد و حیاط از خرناس رضایتمندانه اش پُر می‌شد.

زن هم تدریجاً به بدفعلی شوهرش عادت کرد، با تند خویی اش کنار آمد. همزیستی اش با او مثل همزیستی رام کنندۀ پلنگ با پلنگ شد. زن برای سر نخ مسئله‌ای را باز کردن فرصتی مناسب می‌کافت، حال و هوای شوهرش را می‌آموخت، چاپلوسی می کرد و سپس حرفش را می‌قبولاند و برای قبولاندن حرف‌ خود گاه هفته‌ها فرصت می‌جست.

از زندگی‌اش شکایت نداشت، خوردگی‌اش در پیشش، نخورده‌اش در انبار، صد کس از لب سفره اش نان می‌خورد. امّا عشق زیبایی که به پسر همسایه داشت، چون جنین رشد نکرده در بطنش استخوان شد و حالا گاه گاه وقتی تنها گاو می‌دوشید یا دوغ می‌کشید، آن عشق از ته قلبش در شکل رباعی های پرالم بیرون میخزید و اشکهایش دانه دانه به دامانش می‌ریخت.

ساکنۀ پیرزن گاه-گاه می‌گفت:

-هزار آفرینت، زن، کس دیگر به جای تو می‌بود، با این مردک کوتولۀ بدخو، سبزه خاکش یک وجب می‌شد[3]، ترا یک تار مو هم سفید نشده ست!

زن به گپ های ساکنه میخندید. قد کوتاه شوهرش تا گوش های زن می‌رسید و گاه گاه که همراه به بازار یا مراسمی می‌رفتند، مثل شکارچی با سگش، مرد پیش پیش و زنش دورتر از او قدم می‌زد.

آن سحر نیز زن حرفی برای گفتن داشت، امّا گفتگوی شب گذشته را به یاد آورد و از فکرش برگشت.

– خوب شد امروز هوا خنک تر شد، وگرنه می‌پختیم، عجب گرم آمد این تابستان، -گفت زن، در حالی که زنبوری را که مدتها پیش پریده و رفته بود، هنوز هم با آستین وسیعش از دسترخوان “دور” می‌کرد.

مرد به حرف زنش محل نگذاشت، او کاسه نیم‌خالی خامه را یک سو گذاشت و سینی کوچک گوشت را پیش کشید. تکه ای را برداشت و یک گاز کلان گرفت. روغن از گوشه لبانش به ریش ناتراشیده‌اش و از بین انگشتانش به پشت دستش پاشید. گوش های خمیده سگ سیاه که دو سه قدم دورتر در زیر درخت سیب چرت میزد، سیخ شدند و زبانش چون نان لواش از تنور دهانش بیرون برآمد. سگ از استخوان و لبان روغن آلود صاحبش چشم نمی‌کند، ولی مرد استخوان را آن قدر جُوید که در آن یک فتیله گوشت هم نماند و نهایت “مه، بگیر!” گفت و استخوان را به سوی سگ پرتاب کرد. سگ به مثل بازیگران سیرک، استخوان را در هوا قاپید و شتابان به گوشه‌ دیگر حیاط دوید تا لقمه لذیذ را در خلوت نوش جان کند. مرد از چالاکی سگ ذوق کرد و به نیم لب خندید. زنش از این تبسمِ نیم لبی فال نیک برداشت و خواست عروس طلبان[4] دختر کوچکش را با شوهرش در میان گذارد، امّا نمی‌دانست گپ را از کجا شروع کند. دختر خردی نیم سال پیش ازدواج کرده بود و اکنون هر روز به مادرش زنگ می‌زد که کی اورا با داماد به خانه پدر “می‌طلبند”. معرکه “طلبان” خرج دارد، مثل یک جشن خرد است، مرد در اوج کشت و کار به گفته خودش برای این “نغمه ها” وقت ندارد.

-فاطمه تلفن کرد، گفت بابامو یاد کردم، هر شب به خوابم می‌درآید. …گفتم کار پدرت بسیار است، کمی سبکتر شود، ترا با داماد دعوت می‌کنیم. شاید آخر همین ماه دعوت کنیم دخترم را، چه میگویید، آقا؟- بیچاره‌ حالانه التماس کرد او.

مرد گویا سؤال اورا نشنید. به بالشت کج پهلو تکیه زده، گوشتهای در بین دندانهایش درمانده را با خلال دندان بیرون می‌کشید. تا گوشه‌های دندانهای آسیاب بزرگش را جستجو کرد. نهایت خلال خون‌آلود دندانش را در لب دسترخوان گذاشت و دهانش را با یک جرعه چای نیمه‌سرد آبگردان کرده به پشت  تُف کرد.

زن حس کرد که امروز هم گپش به این مرد خشن نمی‌‌گذرد و رشته صحبت را به طرف دیگر تاب داد.

-امروز در زمین نزدِ خرمنگاه کار می‌کنید؟ -پرسید او با احتیاط.

-زمین نزد خرمنگاه را دیروز تمام کردیم، – نهایت گفت مرد و از جای برخاست. همسرش کفشهایش را پیش پایش گذاشت.

-لباسهای کاریتان را در کیف انداختم. وقت رفتن از یادتان نرود. امروز زودتر تر می‌آیید؟-پرسید زن.

مرد چیزی نگفت، کیفش را برداشت و با تکبّر از حیاط بیرون شد. سؤال زن در هوا ماند، او به این مکالمه‌های یک‌جانبه عادت کرده بود. بر گشته به لب تخت نشست و چای سرد را به کنجی پرتافت و برای خودش چای گرم ریخت. گشنه بود، امّا دندان خلال خون‌آلود را دید و دلش بی‌حضور شد. “فعل بدت در گور!” گفت و دندان خلال را با دُم قاشق از دسترخوان بیرون پرتافت.

-بچم، بیا یک پیاله چای بگیر بعد دسترخوان را بردار که مگس جمع نشود، – زن با آواز بلند دخترش را به سر سفره صبحانه دعوت کرد.

دختر در پشت در حجره‌اش منتظر رفتن پدر و معطل اشاره‌ مادر بود که زود حاضر شد.

-چای سرد شده است، تو بشین من خودم چای را می‌آرم، – گفت زن غمخوارانه و در تردد از جای برخاستن شد.

-اشتها ندارم، شما چایتان را نوشید، من سفره را جمع می‌کنم. او از مادرش چشم نمی‌کند. زن خود را به کری زده، نان و عسل می‌خورد.

نهایت دل دختر تنگ شد و خودش سر نخ گپ را گشاد.

-پدرم از من ناراحت است، به رویم نگاه نمی‌کند، گپ نمی‌زند، نمی‌دانید چرا؟

زن به خاطر آرامش دختر خود را فارغ از نگرانی وانمود کرد و ناخوداگاه به چای نیمه ‌سردش دو قند پرتافت.

-به دل نگیر، کارش بسیار است، موسم آبیاری مزرعه ها، جنگ و جنجال، دعوا، مثل سالهای پیش، -گفت او و قندها را که در چای سرد به سختی آب می‌شدند، با نوک قاشق خرد کرد.

-دیشب که کاسه‌ها را می‌شستم، حرفهایش را شنیدم، نه این که مخصوص گوش کردم، تصادفاً شنیدم، حیاط آرام بود، صداهای شما شنیده می‌شد…

زن اشتهای چای نوشی نداشت، امّا این صحبت هم برایش خوشایند نبود، بهانه می‌کافت که ذهن دخترش را از این حرفها دور کند. او اوّل کلوچه ‌ها را یک یک تک و رو کرد و بالای هم چید، پاره‌های نان را روی کلوچه ‌ها گذاشت و با یک گوشه سفره پوشاند. بعد با حوصله نان ریزه‌ها را با انگشتانش در لب سفره گرد آورد و  گویا از برنج شالی می‌جسته باشد، دوباره پریشان کرد.

-مادر… -شنیده باشی، دیگر چه بگویم؟ – گفت او با بی میلی. دلش می سوخت که عمرش در این خانه خزان می‌شود، مردم هم گپ می‌زنند، از این خجل بود… کاش خواستگاری می‌آمد و از این حرفها خلاص می‌شدیم.

اشک در چشمان محزون فرشته حلقه زد، چانه‌اش از بغض و الم لرزید.

-این قدر در نظر شما شوم شدم؟ اگر سرباری باشم، به خانه خاله‌ام می‌روم، چند دفعه دعوت کرد که بیایم، -گفت او و اشکهایش را با پشت دستش روفت.

-گریه نکن، در این دنیا یگان زن بی‌شوهر نمانده ست که تو دومش باشی، «دختر پیر و بختش میر» گفته‌اند.

دختر که تاب شنیدن مَتَل زبانزده مادر را نداشت، آهسته از سر سفره بلند شد.

-خواهش میکنم دیگر شما برایش صبحانه بیارید، نمی‌خواهم مرا بیند و عصبی شود، – گفت او و بی‌تابانه به سوی اطاق خوابش رفت.

مادر به قامت بالا و گیسوان به قد برابر دخترش با حسرت نگاه کرد.

-چشم مردها کور شده ست که این زیبایی را نمی‌بینند؟ – گفت و پیش از جمع کردن سفره یک فاتحه دور و دراز خواند که بخت دخترش گشاده شود.

دختر همیشه این گونه ناامید نبود. پیشتر، حتی بعد از مُردن نامزدش آرزو می‌کرد که روزی از خانه پدر با کرنا و سرنا به خانه شوهر می‌رود و بعد با کودکانش با عزّت به مهمانی «عروس طلبان» می‌آید. صندوق را باز می‌کرد و جهیز عروسی اش را پخش و پلا می کرد و با این بهانه در خانه خلوت زر و زیور می‌پوشید، شال زر به سر می‌انداخت، خود را در آیینه برابر به قد تماشا می‌کرد، رخساره‌هایش سرخ می‌شدند و او به حُسن خود خیره می‌شد. در باره رابطه زن و مرد از خواهرانش شنیده بود که بعد ازدواج بی‌شرم شده اند و بین هم بی‌پرده حرف می‌زنند. او گوش به کری می‌زد و وانمود می‌کرد که به این گفتگوها شوق ندارد، امّا در خلوت دست به لبانش که تا حال مزه بوسه مرد را نچشیده‌ بودند، می‌برد، سینه‌های دست ناخورده‌اش را لمس می‌کرد و دلش گم می‌زد، ران های چون اسب تیزرو ماهیچه دار و رسیده و پرآبش از هیجان می‌لرزیدند. نیازهای جنسی بر شرم و حیا بالا می‌گرفت… با گذشت سالها این خواهشهای درونی در جسمش یخ بستند. حالا دلش به کودک گم می‌زند، دخترانِ مژگان درازِ خواهرانش را می‌بیند و آب می‌شود، خیالش که آنها را ساعتها بغل کند و به رویشان بوسه زند. در چنین حالتها سینه‌هایش از شوق مادری به درد می‌آیند.

او بالاپوش افتادۀ خواهرزاده‌اش را از زمین برداشت. کودک بی‌غمانه، با دهان باز یک پهلو می‌خوابید، گوشه‌های لبان گلابی‌اش گاه گاه با هوای لبخند می‌پریدند. شاید افسانه‌ای را خواب می‌دید. آهسته از جبینش بوسید. دلش نشد بیدارش کند.

-هوا گرم است، – گفت و لحاف را کنار گذاشت و پتوی نازک را به روی کودک انداخت.

-بگذار بخوابد و خوابهای شیرین بیند، خدا کند مثل خاله‌اش پرشکسته و به درد نخور نشود.

روز درازی بود آن روز، نه به کار کوتاه می‌شد، نه به فکر و خیال. دختر هر قدر خود را با کار مشغول می‌کرد، امّا روز بیگاه نمی‌شد.

پدرش از کار زود برگشت، ساعت چهار بود. فرشته آمدنش را از پنجره آشپزخانه دید. هیجانی و سراسیمه می‌نمود.

-زنک! – از دم در فریاد زد او. همسرش “بله” گویان با عجله از خانه بیرون دوید.

-بیگاه مهمان می‌آید، یگان غذای درست آماده کنید.

-که می‌آید؟ مهمان خودی یا بیگانه؟-کنجکاوی کرد زن.

-مهمان، مهمان است، خودی و بیگانه ندارد! – گفت او و پاچه‌های شلوارش را بر زده به سوی حمام رفت.

-لباسهای مهمانی مرا به حمام ببر!

مرد اصلاً پروای مهمان نداشت، نه مهمان دوستدار بود و نه مهمان بدبین. خویشان دور و نزدیک، حتّی بیگانه‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. او با مهمانها طوری سلام و علیک می‌کرد که ‌انگار آنها را نه در خانه خود، بلکه در سر بازار دیده است. اگر خوشش نمی آمد، طرف مهمانخانه برگشته، نگاه نمیکرد. مهمانها هم فعل او را می‌دانستند و زیاد پرس و پاس نمی‌کردند، “نغز[5]، صفر خان”، می‌گویند و در روی تشک‌های نرم کج ‌پهلو می‌زدند. خیلی کم اتّفاق می‌افتاد که او برای خوراک پزی دستور دهد یا آمدن مهمانی را پیشکی[6] اعلان کند. فرشته از در آشپزخانه سؤال‌آمیز به مادرش نگاه کرد و با اشاره‌ سر پرسید که “کی می‌آید؟” مادرش کتف درهم کشید.

-چه آماده کنم؟

-شوربا داریم، یک دو پیاله برنج تازه کن آش پلو می‌پزیم. – جواب داد زن و به اطاق پذیرایی رفت تا دسترخوان را عوض کند و شیرینی و گردو و کشمش سیاه بیارد.

مهمانها تقریبا طرف شام آمدند.

صاحبخانه!- صدا کرد یکی از آنها که از سگ سیاه بد هیبت چشم نمی‌کَند. سگ که در  وسط حیاط دراز کشیده بود، شاید ندای “صاحب خانه”-را بسیار شنیده بود که به مهمانها یک نگاه بی‌پروایانه انداخت و باز سر به سکوت رفت.

مهمانها مطمئن شدند که سگ بی‌خطر است و با جرأت به حیاط وارد شدند. آنها سه نفر بودند، یک پیرمرد چون صوفی ها سراپا سفیدپوش و دو مرد میانسال، یکی مغرور و خوش‌لباس و دیگری خجالتی و اخمو. آنی که خوش‌لباس و مغرور بود، دست در میان، بَر و درازی حیاط بزرگ را مثل خریدار با نگاه اندازه گیری می‌کرد. چهره ای باز داشت و صدایی آمرانه، با کفشهای واکس ‌زده‌اش قدم می‌زد، مثل مردم پولدار کرّ و فر داشت، گویا در زمین نه، در آسمان می‌گشت. مرد دوّم چهره ای به یاد ماندنی نداشت، مثل آدمی که ده بار ببینی هم، دفعه یازدهم می‌پرسی که “این آدم که بود؟” او با سر خم و چهره گرفته دورتر از پیرمرد صوفی نما می‌ایستاد، سر و لباسش هم مناسب مهمانی نبود، متناسب با سنّ و سالش هم نبود، یک پیراهن ورزشی که رویش عکس و نوشته‌جات داشت و شلوار گشاد ورزشی. شبیه کوهنوردها بود و طوری می‌نمود که اورا از کوه اجباراً به این گروه همراه کرده اند.

در این دم صاحب خانه از در اطاق پایینی سراسیمه وار سر برآورد و “بیایید، بیایید، خوش آمدید”-گفت و به مهمانان علامت داد که آدمان این خانه از آمدن آنها باخبرند. می‌خواست زود به نزد مهمانها برآید، امّا از هیجان زیاد پای چپ و راست کفشهایش را اشتباه گرفت و کمی درماند. پیش از خودش بوی عطر ارزانش که آن را در حالتهای خاص به سر و رویش می‌پاشید، به پیش مهمانها رسید. او بهترین لباسش را به بر کرده بود، طاقی[7] بلند آهاری قدش را از بودش بلندتر نشان می‌داد. مرد مغرور به سر و لباس همه پوش صاحبخانه یک نگاه کوتاه ‌افکند و لبخند تمسخرآمیزی در چهره‌اش سِیر کرد. مادر و دختر از پنجره آشپزخانه به مهمانها زل زدند، مثل این که ناشناس بودند. یا از شهر آمده بودند، یا از پایتخت. فرشته هیچ گاه پدرش را به این ‌اندازه خوش‌معامله و مهماندوست ندیده بود. او “ دولا” شده به مهمانها سلام کرد.

-از این طرف گذرید، -گفت او و آنها را به سوی پله های اطاق پذبرایی ره بلدی کرد. مرد مغرور و خوش‌لباس چالاکانه از پلّه‌ها بلند شد و از آن بلندی به باغ کلان چشم دوخت. مردِ نظرناگیر انتظار شد، تا پیرمرد صوفی نما که از سالمندی زینه‌ها را شمرده راه می‌رفت، پیش گذرد.

صحبت مهمانها طول کشید. آنها اوّل یک کاسه شوربا خوردند و بعد بشقاب پلو نیز خالی شد. قوری چای در راه بین آشپزخانه و مهمانخانه پُر می‌رفت و خالی برمی گشت و صاحبخانه باوقار شبیه جوانی هژده‌ساله چالاکانه از پله ها بالا و پایان می‌شد. هر زمان “زود باشید، میوه‌ها را پوست بگیرید، چای را زودتر دم کنید” – می‌گفت و بی‌طاقت می‌شد که چرا آب دیر می‌جوشد. مادر و دختر از لحظه آمدن مهمانها آشپزخانه را ترک نکردند. کودک بیچاره که شبهای گذشته تا این دم از افسانه‌های شیرین خاله‌اش لذت می‌برد، از تنهایی دلتنگ شده به گریه درآمد که او را پیش مادرش ببرند.

-برو به بچّه برس، کاسه‌ها را شسته‌ای، باقی اش را سحر می‌شویی.

فرشته با کمال میل پیش بند را کشید و از آشپزخانه بیرون رفت، امّا در راه اطاق خوابش بود که در مهمانخانه باز شد و پدرش دو دوان از پله ها پایان آمد.

-دخترم چای را تو بیار، – گفت او و قوری خالی را به دستش داد.

او این دفعه به روی دخترش نگاه کرد، چشمان همیشه در زیر ابروان پر پشت پنهانش باز و شاد بودند. بند دل دختر لرزید، قوری را گرفت و سراسیمه به طرف آشپزخانه دوید.

-چه شد؟ چرا برگشتی؟-پرسید مادر با نگرانی.

-می‌گوید که چای را من به نزد مهمانها درآرم، – آواز دختر می‌لرزید. مادر به روی او چشم دوخت، پریشان شد، امّا لو نداد.

-باشد خوب، پدرت خواسته باشد، ببر چای را، -گفت او و قوری پُر از چای را به دست دخترش داد.

-برو دخترم…

از در ‌باز مهمانخانه صدای صحبت مهمانها به گوش می‌رسید. فرشته در دالان ایستاد.

-پدر چای را بگیرید…

-بیا دخترم، بیا، قوری را روی میز گذار.

فرشته دست پیش بر به مهمانها سلام داد. پیرمرد صوفی نما که از بر بالا نشسته بود و با سر خم تسبیح می‌گرداند، سر از تسبیح برداشت و “علیکت بر سلام، دخترم” گفت. مرد متکبر از دختر چشم نمی‌کند، از سر تا پایش را می‌آموخت. چشمانش از شادی ‌بازی می‌کردند. مهمان خجالتی که گنهکارانه به زانوهایش چشم دوخته بود، با بی میلی به فرشته نگاه کرد. دختر قوری را با احتیاط در گوشه میز گذاشت و خواست برگردد، امّا صدای پدرش اورا بازداشت.

-چای را گردان و بعد برو دخترم.

آن قدر نرم و با مهربانی گفت این حرفها را که فرشته را عرق سرد پخش کرد. پایهایش لرزیدند، او چای را به یک حالی گرداند و آهسته از در برآمد. به اطاق خوابش نرفت، به آشپزخانه برگشت، رنگ در رو نداشت.

زن که کارد در دست هندوانه و خربزه قاچ میکرد، دخترش را رنگ پریده دید و از جای برخاست.

-چرا می‌لرزی؟ مگر چیزی گفتند مهمانها؟

-مادر، این آدمها خواستگارند؟- پرسید دختر با اضطراب.

-نمی‌دانم، هر قدر کنجکاوی کردم، پدرت نگفت که اینها کیستند، از کجا آمدند. خواستگار می‌بودند، ما را خبر می‌کرد، اقلاً لباست را عوض می‌کردی…

-شاید، به نظرم نمود، امّا حس کردم که سه جفت چشم از سر تا پایم را اندازه گرفتند…

-یگان نفرش به داماد مانند بود؟

-مردهای کلان سالند، از پنجاه به بالا…گفت دختر که لحظه به لحظه بیشتر آشفته می‌شد.

-نمی‌دانم، …به خدا، از دهان این مردک مگر گپ گرفته می‌شود؟

مهمانها وقتی رفتند که همه جک و جانور در شکافهای امن آرمیده بودند و از کوچه به جز پارس سگهای ولگرد صدایی به گوش نمی‌رسید. صاحب خانه آنها را تا نزد ماشین ره بلدی کرد، زود برنگشت، گویا حرفشان در چهار پنج ساعت تمام نشده بود. بالاخره صدای قفل در آهنی بلند شد و سایه پدرش از راهرو تاریک به روشنایی بروز کرد. سایه‌اش در پرتو چراغ دو برابر از خودش بزرگتر می‌نمود. او یک دم به سایه قد بلندش خیره شد. طاقی باره‌هایش بلند در گردن باریکش مثل گنبد می‌نمود. طاقی را با کراهت از سرش کشید و به شاخ انگور آویخت. در بین حیاط خیلی راست ایستاد، فکرهایی ذهنش را بند می‌کردند. سپس دستانش را در لوله آب سرد شست و راست به اطاق خوابش گذشت.

فرشته از نزد پنجره دور شد، دلش می‌خواست به حیاط برآید و به صحبت پدر و مادرش گوش دهد، اما چشمش به خواهرزاده‌اش افتاد که در انتظار افسانه بزک، قند نیم جویده ای در دهان روی گلیم خوابش برده بود. اشکهایش در نوک مژگانهای درازش می‌درخشیدند و شیره قند از دهانش به زمین می‌چکید. از پیشانی کودک بوسید و قند را از دهانش بیرون آورد، لبان چسبناکش را با دستمال تر تازه کرد و خواست او را به تخت خواب ببرد، امّا کودک بیدار شد و مادرش را صدا کرد. خاله‌اش دست‌ پاچه شد و کودک را به آغوش کشید و خیلی “لالایی” گفت تا خوابش ببرد. تا کودک را خواب برد که خرناس پدرش در حیاط طنین انداخت.

از بس که دیر خوابش برد، سحر دیر بیدار شد. از فخ فخ دوغ کشی مادرش بیدار شد که دوغ می‌کشید و ترانه می‌خواند و چخ چوب با آهنگ رباعی های پرالم او چرخ می‌زد و موج کف های طلا رنگ را در کوزه سفالی بلند می‌کرد.

فرشته دست و رویش را شست و از حوض آب برداشت و حیاط را کمی آب پاشید تا گرد و غبار نشود. ساعت هشت سحر بود، پدرش حالا باید به کار می‌رفت، امّا غُر-غُرش از اطاق خواب به گوش می‌رسید. وقتش خوش بود، کدام ترانه معروف را که نه متنش را درست می‌دانست و نه موسیقی اش را، به روش خود، چپّه و راسته می‌خواند و جایی متنهای ندانسته‌اش را با هی هی و سوت پُر می‌کرد.

جاروب را از کنج حیاط برداشت و خواست پاک‌کاری را از نزد دروازه شروع کند، امّا از فکرش بر گشت. جاروب زدن آن حیاط کلان که به اندازه حیاط مدرسه روستا بزرگ بود، وقت می‌گرفت، او تحمل یک و نیم ساعت را نداشت، دلش بی‌قرار بود. جاروب را پرتافت و شتابان به آشپزخانه رفت. مادرش اکنون کارش را انجام داده، چخچوب را از کوزه بیرون می‌آورد. روغن با طراوتی چون ابرهای بهاری در سر دوغ سفید توپ زده، بوی خوشِ ‌آلوده به ترشی را به اطراف پهن می‌کرد. زن کره را با کفگیر کلان چوبین که از کهنگی سنّ و سالش معلوم نبود، برداشت و طبق را پُر کرد. از بهر تکه‌های خرد روغن که در روی دوغ شنا می‌کردند، گذشت و رو به دخترش آورد.

-بیا، کمک کن، دوغ را به کیسه بریزم.

فرشته می‌خواست در باره مهمانهای شب گذشته از مادر سؤال کند، امّا فضولی نشود گفته، از دو گوش کوزه سفالی گرفت.

-پدرم امروز سر کار نمی‌رود؟-پرسید او که همزمان سر کیسه سفید را می‌بست و وانمود می‌کرد که این سؤال را فقط از روی کنجکاوی می‌پرسد.

-کار می‌کند، گفت دیرتر می‌رود.

-صبحانه‌اش را آماده کنم؟ -تو خامه را بردار و چای را دم کن، نان و تخم را خودم می‌برم. زن سفرۀ شب مانده را در بیخ درخت زردآلو ‌افشاند. دستۀ گنجشکهای گرسنه که انتظار نان ریزه‌ها بودند، به زمین نشستند و یکدیگر را زده و کوفته “صبحانه” می‌خوردند. سگ سیاه جنبان-جنبان و خمیازه‌کشان از راهرو به طرف تخت رفت و در حسرت استخوان دو قدم دورتر کج ‌پهلو زد.

مرد خانه صبحانه را به طور معمول ازخامه آغاز کرد، دخترش چای را سه دفعه گرداند و دست پیش سینه در نزد پدر گذاشت و با گوشۀ چشم به او نظر انداخت. ابروان پرپشت مرد به مکان همیشگی خود برگشته، چهره‌اش را نرمتر نشان می‌دادند. با نان و دسترخوان مهربان بود. فرشته صحنه صبحانه پدرش را دقیقه به دقیقه از یاد می‌داند. مثل نمایشنامه قدیمی که هنرمندان تئاتر هر موسم تکرار به تکرار اجرا می‌کنند. نقش دختر در این نمایشنامه با رسیدن پای مادرش به لب تخت تمام می‌شد، او آه سبک می‌کشید و با قدمهای ناشنوا به آشپزخانه برمی‌گشت. همین هم شد، مادرش سینی چینی در دست از دور نمایان شد. تخم ‌بریان را در نزد شوهرش گذاشت و هنوز پایش به لب تشک نرسیده، آواز شوهرش بلند شد.

-گوشت نبود؟ – پرسید او ناراضیانه.

-گوشت هست و گفتم که برای تنوع امروز تخم بخوریم.

-من تخم نمی‌خورم، در این گرمی که تخم می‌خورد؟!

پیشانی زن یک لحظه چین شد، در دل شوهرش را دشنام داد. امّا با لبخند مجبوری رو به دخترش آورد.

-رو بچه م از یخچال یک دو بریده گوشت بیار،- گفت.

-خودت بیار، من به دخترم کار دارم، گفت مرد و تبسم مرموزی در لبانش گل کرد. از این جمله در تن دختر مور مور شد.

-بشین دخترم، -گفت او و به چهره رنگ پریده دخترش چشم دوخت.

فرشته از این مهربانیها خوبی را چشم‌دار نبود و آهسته در کنج تخت نشست.

زن دو – دوان به آشپزخانه رفت و آن قدر زود برگشت که هنوز یک کلمه هم از دهان شوهرش بیرون نشده بود. معلوم بود که شوهرش در باره مهمانی شب گذشته به او چیزی نگفته ست. از بر بالا گذشت و با لب آستین خود را باد زد، هش هش نفس کشیدنش پست نمی‌شد. مرد با گوشه چشم به زنش ناراضیانه نگاه کرد. خیلی فاضلانه سکوت کرد، با انگشتانش نوک سبیلش را تاب داد، آن قدر که سبیلش مثل دُم موش باریک شد.

-مهمانهای شب گذشته خواستگار بودند، – نهایت لب به سخن باز کرد او. آهسته گپ می‌زد، ‌انگار، می‌خواست هر جمله‌اش نشان‌رس باشد و کسی نتواند حرفش را رد کند.

-یکی از آنها، همانی که کم‌گپ بود، خاطرخواهت شده است، می‌گویند آدم خوبی است، از پنج پنجه‌اش هنر می‌ریزد. چندین سال در طرفهای روسیه بوده است. همین روزها برگشته است، خانواده ثروتمند است، می‌خواهند برایش جفت بگیرند. من راضیگی دادم… تو هم سنّ و سالت به جایی رسیده است، اگر حالا شوهر نکنی، یک عمر تنها می‌مانی، – مرد نطق کوتاهش را به اتمام رساند و سرش را به روی بشقاب گوشت خم کرد.

فرشته سرخم و خاموش بود. خاموشی را کیسه چکیده خلل‌دار می‌کرد که زرداب از شکم دمیده‌اش قطره قطره به طشت خالی می‌چکید و “تق تق” صدا می‌برآورد. اشکهای دختر بی‌صدا به دامنش چکیدند. اگر اشکهایش نباشند، گمان می‌کردی که او از حرفهای پدر متأثّر شده است و از حیا سر خم کرده است.

-تو به این گپ چه می‌گویی؟-پرسید نهایت مرد و استخوان عریان بی‌گوشت را به طرف سگ سیاه هوا داد. سگ این بار فریفته نشد، استخوان را این طرف و آن طرف تاب داد و دید که گوشتی ندارد، ناامیدانه به جایش نشست و رویش را طرف دروازه گردانید.

-چرا حرف نمیزنی؟ بگو فکرت را بشنویم!؟

فرشته از غصّه بغض کرد، چشمان از گریه سرخ شده‌اش را با گوشه آستین پاک کرد و رو به پدر آورد.

-پدر، من 29 ساله‌ام، از روی انصاف است که شما مرا به مرد شصت‌ساله جفت می‌کنید؟

-که گفت که شصت‌ساله است؟ ممکن به پنجاه نرسیده باشد، تو هم آن قدر جوان نیستی که ناز و نوز کنی. همسالانت دو سال بعد بچه زن می‌دهند، تو نه شوهر داری، نه کودک نه خانه و در!

-نکند من این قدر درمانده و پسمانده باشم که مرا با هر که پیش آمد و خوشامد به شوهر می‌دهید؟

چهره مرد از خشم تیره شد. او دندان به دندان می‌سایید و جمله مناسب می‌کافت که دم دخترش را به تمام ببندد.

-من به این خواستگارها راضیگی دادم و حرفم را پس نمی‌گیرم، می‌خواهی همین، نمی‌خواهی چار طرفت قبله از بهرت می‌گذرم، پای و قدمت دیگر این خانه را نمی‌بیند. آمادگی ات را بین، همین هفته برای مصلحت جشن عروسی می‌آیند.

او با قهر از حیاط برآمد و دروازه آهنین را چنان سخت پوشید که دیوارها لرزیدند.

-شما چرا خاموشید؟ چرا طرف مرا نمی‌گیرید؟- دختر بعد از دروازه بیرون شدن پدر به سر مادرش تاخت.

-آخر این گورسوخته تا همین ساعت به من چیزی نگفت، اقلاً تحقیق می‌کردم که داماد چه طور آدمی هست.

-شما باید می‌گفتید که من دخترم را از کوچه نیافته‌ام که به مرد پیر به زنی دهم، بگذار یک ‌عمر در خانه بی شوهر ماند، ولی با مرد پیر ازدواج نمی‌کند!

-مگر می‌شود با پدر تو با این لحن گپ زد، سنگ و سفال را در سرم می‌شکند، فعلش را کو بهتر از من می‌دانی.

-شما یک دفعه هم در رو به روی او مادروار از ما حمایت نکردید، سرنوشت خواهرهایم را به خواست خودش حل کرد، شما خاموش بودید. حالا نوبت من رسید، شما باز هم گوش به کری زده‌اید. خدایا، چرا من در این خانواده به دنیا آمدم؟!-دختر این را گفت و گریه کنان به طرف اطاقش دوید.

زن خیلی فکر کرد. اعتراض دخترش کمی او را به خود آورد، امّا پیامد این بحث را از قبل می‌دانست. وقتی برای دختر دوّمش خواستگار آمد، دخترک مکتب را با بهای اعلی ختم کرده بود و می‌خواست به دانشگاه درخواست بدهد. خواستگار از رفیقان شوهرش بود که برای پسرش عروس می‌کافت و راضیگی پدر عروس را در سرِ زمینِ کشت گرفت.

حتّی از دخترش نپرسید که داماد را می‌خواهد یا نی. خواستگارها بی‌خبر آمدند، آمدند و به عروس پیراهن پوشانیدند و صورت داماد را در بغلش گذاشتند. دختر بیچاره از گریه ورم کرد، زاری کرد که آینده‌اش را نسوزانند. امّا به که می‌گویی!

وقتی زن به میان درآمد، “دخترها را تو از راه می‌برآری” گفت و گیسوان او را کشید و روروی زمین از خانه تا بین حیاط برآورد. دختر از ترس به پای پدرش افتاد، زاری کرد که مادرش را نزند. دختری که اکنون قدم به هژده می‌گذاشت و در دل هزار آرزو و هوس داشت، ناچار به این ازدواج راضی شد. زن یک ماه دیگر نتوانست سر شانه کند، از سرش قبضه قبضه مو می‌ریخت. این حادثه زهر چشم سه دختر دیگر را سخت گرفت و آنها امر ازدواج را با سر خم و اشک در چشم پذیرفتند. دامادها آدمان بدی نبودند، امّا دخترها به آنها عشق و شوق نداشتند. هفته‌ها را در خانه پدر سپری می‌کردند و شوهر به یادشان نمی‌رسید.

زن خیلی در کنار سفره صبحانه نشست، آن قدر نشست که پنجه آفتاب به روی کت[8] رسید و دستۀ مگس ها را با خود آورد. مگس ها وقت سرکرده گاه در پیاله عسل در می ماندند، گاه در کاسه خامه. زن ولوله جانکنی آنها را می‌دید و نمی‌دید. سرش در فکر گم بود، دلش به حال دخترش می‌سوخت. “مگر دختر نازنین را به یک پیرکی به شوهر دهی؟ انصافت را خدا بگیرد!” می‌گفت. قرار کرد که هر چه بادا باد بیگاه با شوهرش صحبت می‌کند. “چی کارم می‌کند؟ یک قبضه موی دیگرم را می‌کند، نمی‌کُشد کو!” گفت به خود و دسترخوان را به مگس ها گذاشته به سراغ دخترش رفت.

فرشته آن روز از اطاق خوابش بیرون نرفت، چیزی هم نخورد، چند مهمان از بازار برگشته را که “صاحب خانه!”-گویان بدون اجازه وارد حیاط شدند، مادرش در اطاق بالا پذیرایی کرد و برایشان سفره گشاد. زنِ مهمان نوازی بود، امّا حالا دلش نه مهمان می‌خواست، نه کاسه و سفره. مهمانها هم که از چهره گرفته او این را فهمیده بودند، پلو از شب مانده را خوردند و آمین کردند.

بیگاه بعد از خوراک شام، وقتی شوهرش به دندان کاوی شروع کرد، به او گفت که از این وصلت منصرف شود.

-دخترم را از کوچه نیافتم که به آن پیرکی دهم. بگذار پیردختر باشد، ولی سیاه‌بخت نشود.

مرد سخنان زنش را خاموشانه گوش می‌کرد، ظاهرش آرام بود، ولی درونش از غضب می‌جوشید. آب را در دهانش گرداند و با کراهت به پشت تخت تُف کرد و پیاله چای را با شست به طرف زنش پرتافت. پیاله به پایه ستون انگور خورد و چند تکه شد و یک تیغه‌اش پیشانی زن را شکاف کرد. او اوّل درد را احساس نکرد، گمان کرد که چای گرم از پیشانی به رویش ریخت. کفیدن پیشانیش را وقتی درک کرد که دامن پیراهن سفیدش از خون گلگون شد.

-الهی، دستت بشکند، بی‌انصاف!

او پیشانی خونشارش را با گوشه روسری خود پوشانید و با فغان به سوی اطاق دخترش دوید. خون‌ریزی تا دیر بند نیامد و جای زخم ورم کرد. فرشته پشیمان شد که چرا مادرش را به گفتگو با پدر جاهلش تحریک داد و جان او را در خطر گذاشت.

آتش جنگ در خانه یک هفته خاموش نشد. مرد با هر بهانه زنش را تنبیه می‌داد، کاسه را به بشقاب می‌زد، عربده می‌کشید، جنگ می‌کافت. دختر و نبیره هایش را که دیدار بینی آمده بودند، روی راست از خانه بدر کرد:

-چه خبر است این جا، بشینید در خانه‌های خود، یک پایتان این جا و پای دیگرتان آن جا، زندگی ندارید شما؟!

نه صبحانه می‌خورد نه خوراک شام، با نان و سفره هم قهری بود. چنان کرد که فضای خانه برای همه تنگ شد، نه خودش روز داشت و نه می‌گذاشت که دیگران نفس آسوده بگیرند. زن از ترس به اطاق دخترش کوچید.

یک صبح دو دست در میان در بین حیاط ایستاد و چنان که سگ را صدا می‌کنند، همسرش را گفت:

-های، این جا بیا!

زن با تن لرزان از اطاق خواب دخترش به حیاط برآمد. مرد به او نزدیک شد و انگشت اشاره‌ش را تهدیدآمیز در زیر دماغ او تکان داد.

-دخترت را نصیحت نکنی، در میان مردم جوابت را می‌دهم، برو، با دخترت کجایی می‌روی، چار طرفت قبله! – گفت و با کر و فر از حیاط بیرون رفت.

زن از ناتوانی آهسته به زمین لغزید و بی‌خودانه زانوانش را بغل کرد. فرشته تهدید پدرش را شنید، فهمید که این آخر کار است و او به جز ازدواج علاج دیگر ندارد. در پهلوی مادرش به زمین نشست. چهره زن افسرده و پژمرده بود و چشمانش نور نداشتند. او در این یک هفته به اندازه ده سال پیر شد. مادر را بغل کرد و از پیشانی‌اش بوسید و بی‌صدا به اطاق درآمد. نه فغان کشید، نه اشک ریخت، گویا اشک هم دیگر بار غم سنگین او را نمی‌برداشت، این کوه بود و آن کاه.

مرد هنگام غروب به خانه برگشت، دست و رویش را شست و لباس عوض کرد و در اطاق پذیرایی دراز کشید. فرشته از سحر راه او را می‌پایید و برابر بسته شدن در اطاق پذیرایی با قدمهای استوار از پلّه‌ها بالا رفت.

پدرش در تکیۀ بالشت بلند پا روی پا به پشت خوابیده، به چیزی می‌‌اندیشید. طاقی چارگُلش را روی سینه‌اش گذاشته و سرش را که مثل پوستین فرسوده گاه جایش پشم داشت و گاه جایش از بی مویی جلا می داد ، بی‌خودانه می‌مالید. او حتّی آمدن دخترش را احساس نکرد. فرشته از او چشم نمی‌کند، گویا این مرد را بار اوّل می‌دید، مثل بیگانه‌ها بود، هر قدر جست، امّا در هیچ گوشه دلش نسبت به او احساس خوبی پیدا نکرد. به یاد آوردن نتوانست که در طول عمر قریب سی ساله باری هم دلش از محبّت پدر جوش زده باشد.

از زمانی که خود را به یاد داشت، همیشه از او می‌ترسید. وقتی پدر از در می‌درآمد، پنج خواهر مثل سرباز راست می‌شدند. نه سرمه‌ای نه وسمه‌ای نه رنگ و باری، همه اینها برای خواهران ممنوع بود. باری خواهر دومش پنهانی زلفانش را قیچی زد، خیلی به او می‌زیبید. در خانه زلفانش را در زیر روسری پنهان می‌کرد، در مکتب شانه می‌زد و پریشان می‌کرد. همان شب و روز شاخه‌های انگور از پرباری خم می‌زدند و پدرش امر کرد که دخترها خوشه‌های رسیده را بی‌آزار از شاخه بردارند. خواهرش از خوشه‌های کوچکترانگور را در سبد جا می‌کرد و با ریسمان به پایین می‌فرآورد. پدرش روی تخت یک پهلو زده چرت می زد. این دم پای خواهر سُر خورد و با سبد پُر انگور از بلندی به زمین افتاد. بی‌هوش بود و زلفهای پریشانش از زیر روسری بیرون شدند. به رویش یک کاسه آب سرد پاشیدند، رنگ در رو نداشت، دستش شکسته بود. امّا پدر را در بالای سر دید و با همان دست شکسته، هراسان روسری اش را پایان کشید و زلفانش را پنهان کرد.

ترس آنها از پدر به این ‌اندازه بزرگ بود.

اما حالا دختر بزرگ خانواده، آنی که از همه زیبا و باهوش بود، ولی از بخت بدش دور و دراز در خانه پدر ماندگار شد، چشم از او نمی‌کند و احساس می‌کرد که دیگر از این مرد نمی‌ترسد.

دختر گلو تازه کرد تا پدر را از آمدنش آگاه کند. مرد سراسیمه طاقی اش را به سر گذاشت و چار زانو زد و سؤال‌آمیز به او چشم دوخت. فرشته در مقابل پدر با سر بلند ایستاد، گردن همیشه خمیده‌اش شاید بار اوّل به این ‌اندازه مغرورانه بلند شده بود.

-شما برای من انتخاب دیگری نگذاشتید، برایم ناپدری کردید، باشد، با همان مرد پیر ازدواج می‌کنم. امّا یک شرط دارم. – فرشته این را گفت و کمی سکوت کرد. خاموشی اطاق را چلپ چلوپ دهان پدرش بر هم می زد که گردوی نیم‌پخته را با دندان می‌گزید و شیره‌اش را می‌مکید و تفاله‌اش را به لب سفره تُف می‌کرد.

-چه شرطی داری؟-پرسید او تمسخرآمیز.

دختر با تنفّر به پدرش نگاه کرد. می‌خواست به رویش چنگ زند، پای در حلقومش گذارد و تا خفه شدن سر ندهد. پدر موج نفرت را در چشمان دخترش دید و از ترسی که مبادا او از قولش نگردد، سینی گردو را یک طرف گذاشت.

-پرسیدم چه شرط داری؟

-جشن و مراسم نمی‌خواهم. بله برون جشن عروسی هم درکار نیست، هر وقت که خواست، مرا به خانه‌اش ببرد.

-چه گونه؟ مگر بی جشن و تماشا می‌شود؟ مردم چه می‌گویند؟

-من به مردم کاری ندارم، شرط مرا به آن پیرکی رسانید!

فرشته در خانه تاریک، روی گلیم، در پهلوی مادرش دراز کشید. با چشمان باز که تاریکی آنها را بازتر می‌کرد، به سقف خانه خیره شد. این سقف سالها آتش چشمان او را در جان خود احساس کرده است. چشمها اوّل شاد، پُر از شوق و شور، لبریز خواهش و مالامال رؤیاها بودند. امّا بعد بحر پرتلاطم شدند که امواج شور این گریه سر به ساحل می‌زد و از گوشه چشمانش به بالشت سرازیر می‌شد. امّا این چشمان اکنون مثل دو پاره یخ سرد و بی‌حس بودند. نالش مادرش نگاه فرشته را از سقف به پایین فروکشید. او از رخت خواب یک بالشت را کشید و به زیر سر مادرش گذاشت و رخسارۀ او را با احتیاط نوازش کرد. زن خواب‌آلود دست دخترش را بوسید. “بیچاره مادرم، در زندگی یک روز خوش ندید!”

این دم ماده‌ گاو نژاده که گوساله نوزاد داشت، با صدای گوش‌خراشی فریاد زد، به دنبال گاو صدای ضعیف گوساله‌اش بلند شد. ناگهان به یادش رسید که نه شام دیروز و نه امروز دست به پستان گاو نزده ست! پای برهنه به گوشه دیگر حیاط دوید و در تاریکی دیوار را لمس کرد و چراغ طویله‌ را روشن نمود. ماده‌گاو ذاتی که سحر و بیگاه دو سطل شیر می‌دهد، حال تباهی داشت. پستانش مثل کیسه دوغ ورم کرده، نوک پستانهای پرشیرش به چار طرف پریشان، تنش در شاش و سرگین تر و شکمش از گرسنگی در پشتش چسپیده بود. گوساله نیم‌جانش نیز از گرسنگی بزور آواز می‌برآورد. ماده‌گاو با چشمان خشم آلود به طرف دختر شاخ کشید.

-از ما نرنج، این جا دیوانه‌خانه است، شاید یگانه مخلوق هوشیار تو باشی که غم شکم گشنه فرزندت را میخوری، -گفت دختر و گاو را از طویله بیرون آورد و در گوشه خشک حیاط بست و گوساله را از بند رها کرد و به سوی مادرش هل داد.

-بخور شیر مادرت را، تو بیشتر از دیگران به این مستحَق هستی!

گوساله به پستان مادرش چسپیده، پوز می‌زد و شیر می‌خورد. از نوک ورمیده پستان های ماده‌گاو خون می‌چکید و بچه‌اش شیر و خون مادر را حریصانه می‌مکید. حیوان بی‌زبان نالش می‌کرد، امّا دلش نمی‌شد گوساله گرسنه را از پستانش دور کند.

-فرزند داری به تو حلال!-گفت دختر و توبرۀ علف را با سطل پرآب در پیش ماده ‌گاو گذاشت. گوساله شیرمست پوزه اش را به شکم مادرش می‌مالید، ‌انگار، از شیر سیر شده بود و دلش هوای نوازش داشت. فرشته پیشانی سفید ماده‌گاو را نوازش کرد.

-بخور سبزه تر را، آشت شود.

لب حوض نشست و پایهای سرگین آلودش را به آب دراز کرد و چشمانش را پوشید. هیچ گاه به این اندازه خواب را مشتاق نبود.

-ای کاش، بخوابم و دیگر برنخیزم!

باقی شب را با کرختی روز کرد، سحر هم از خانه‌اش نبرآمد. حیاط خالی بود، نه خواهر ماند نه خواهرزاده، همه قهر کردند و رفتند. دسته های مرغهای مینا حیاط را خلوت یافته خوشه‌های نیم ‌پخته انگور را می‌خوردند و با خود می‌بردند. فرشته روزی چند دفعه رشتۀ قوطیهای آهنی را که برای ترسانیدن مرغهای مینا در شاخ درخت آویزان بود، تکان می‌داد و پرنده‌ها را می‌ترسانید. اما امروز مرغهای مینا گویا جشن داشتند و خوشه های کوچکتر انگورهای خام و پخته را به حیاط پاش می‌دادند. فرشته ناگاه درک کرد که همه چیز برایش بی‌تفاوت شده است، مثل آدمانی که دردشان از مرز درد می‌گذرد و دیگر ناراحتی را احساس نمی‌کنند، نه اشک می‌ریزند و نه آه می‌کشند، گویا هیکل سنگ می‌شوند.

با همین، او بیگاه روز دیگر پدرش را دید.

-شرط ترا به داماد رسانیدم، راضی شد، روز شنبه برای بردنت می‌آید، چیز و چاره‌ات را جمع کن، یگان کمبودی باشد گپ زن از بازار می‌گیرم، پارچه ای ، طلاواری، گفت پدر و پشت سرش را خارید.

-من یگان چیز و چاره نمی‌برم، همین پیراهن تنم کافیست، بگویید شبانه بیاید، بعد از خواب مردم.

-می‌خواهی آبروی ما را در نزد آدمان آبرومند در زمین بزنی؟

-ما مگر آبرو داریم؟ فرشته می‌خواست هر کلامش تیروار به سینه پدر بزند و اورا زخمی کند.

پدر سخنهای دخترش را ناشنیده گرفت. او می‌خواست هر چه زودتر فرشته را به “خانه بخت” گسیل کند و جانش از طعنه مردم خلاص شود.

-در این خانه یگان آدم زنده هست که به ما یک دهن نان بدهد!؟-گفت او با صدای بلند و سوی آشپزخانه نگاه کرد. فرشته و مادرش هر دو گوش به کری زدند.

-امروز چند شنبه است؟ با هراس پرسید مادر که گفتگوی پدر و دختر را از پشت در می‌شنید

 -جمعه.

-واه! پگاه ترا می‌برند؟ او خود را به آغوش دخترش پرتافت و مثلی که مُرده را ناله می‌کنند، آواز انداخت.

-دختر بیچاره من، دختر بدبخت من، دختر روزنادیده من…

-نگران من نباشید، شاید حال و روزم از آن چه در این خانه کشیدم بدتر نشود. فرشته مادرش را بوسید، سر دردمندش را نوازش کرد.

به چهره افسرده و پیشانی دستمال بسته مادرش نگریست و دلش ریش شد.

-خدایا، به من هر درد و داغی بفرستی راضی‌ام، مادرم را در پناه رحمتت حفظ کن.

راه طولانی

داماد همان طور که دختر شرط گذاشته بود، نیم شب آمد، در تن لباس دامادی نداشت، چهره‌اش مثل سنگ سرد و درشت بود، گویا لبخند هیچ گاه از گرد و گوشه لبانش نگذشته بود. تنها نبود، دو همراه داشت، – یکی همان مرد مغرور که دفعه گذشته خواستگاری آمد و دیگرش جوان بیست و پنج سی ساله بالا بلند و خوش‌اندام که هنرمندان سینما را به خاطر می‌آورد. مهمانها بیرون آمدن عروس را در تخت روی حیاط انتظار شدند. کسی به آنها یک پیاله چای هم پیشکش نکرد. مادر در گرد دخترش پروانه بود و خواهش می‌کرد که صندوق عروسی اش را با خود بگیرد.

-خواهش می‌کنم، به خاطر من، به خاطر پدرت نه، همین پیراهن مخمل سبز را بپوش و این چادر سفید را به سرت بینداز، جانم فدایت نه نگو، دل مرا نشکن، زاری می‌کرد زن. فرشته خواهش مادر را به جا آورد. او را به آغوش گرفت و جامه‌دان را که یک دو پیراهن داشت، سبک از زمین برداشت.

-می‌روی؟ من هم با تو می‌آیم!

-مادر…

فرشته خود را بزور از آغوش مادر رها کرد و بی آن که به مهمانها نگاه کند، به کوچه برآمد.

-عمو جان، خیزید آخر، عروس رفت – شوخی کرد جوان خوش‌اندام و مهمانها با عجله به کوچه برآمدند.

-من با ماشین خودم از پی شما می‌آیم، – گفت پدر عروس و به سوی ماشینش قدم برداشت.

-لازم نیست! – فریاد زد دختر، – رفتن شما ضرور نیست!

مرد ناگهان خشکش زد، مهمانها با تعجّب‌ به یکدیگر نگاه کردند.

-خانم راست می‌گوید، در این نیم شب سرگردان نشوید، من اورا درک می‌کنم، -گفت جوان که می‌خواست پدر عروس را از حالت ناگوار بیرون آرد.

-این طور باشد، یک دعا دهید ما راهی شویم، -خواهش کردند مهمانها.

مرد آشفته ‌حالانه زیر لب غُر غُر زد و دست به رو کشید. مهمانها هم آمین کردند.

-خانم، شما همراه عمو جانم به این ماشین ‌نشینید، من رانندگی می‌کنم، – گفت جوان و ماشین سفید کنار راه را نشان داد.

او مثل جوانان تربیت دیده جامه‌دان را از دست دختر گرفت و در ماشین را برایش باز کرد.

داماد از در دیگر وارد شد و در کنج دیگر این ماشین بزرگ نشست، به عروس نگاه نکرد، ‌انگار اورا هم مجبور زن می‌دادند.

برابر تاب خوردن کلید ماشین صدای موسیقی بلند شد و آوازخوانی با صدای حزین “جانم به لب آمد، عجب صبری تو داری، من که مُردم، پیراهنم را پاره کن، من بویی از یوسف نبردم”- می‌خواند. جوان این ترانه را از یاد می‌دانست که گاه گاه با آوازخوان هم‌آواز می‌شد و با انگشت در فرمان ماشین دایره می‌زد. ماشینش بوی عطر و عشق و جوانی می‌داد. عروس و داماد مثل دو مسافر تصادفی ماشینِ راه از یکدیگر رو تافته، به پنجره تیره چشم می‌دوختند که در آن جز چهره خود آنها چیزی دیده نمیشد. جوان خوش‌اندام که از شیوه رفتار و طرز آزادانه گفتارش احتمالا پسر همان مرد مغرور بود، با سرعت بلند ماشین می‌راند و گاه گاه از آیینه به داماد و عروس نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. ماشین از ناحیه یی که دختر نزدیک به سی سال عمرش را در آن جا گذرانید، دور می‌شد، کوچه‌های شناس را رسته‌های ناشناس و خانه‌های پستک حومۀ شهر را ساختمانهای بلند مردم شهر‌نشین عوض می‌کرد. دختر در تمام عمر، به جز یک سفر کوتاه به خانه خاله‌اش که در پایتخت زندگی می‌کرد، از زادگاهش بیرون نرفته بود. خانه خواهرانش در دهکده‌های کنار ناحیه بود که اگر تنبلی نکنی پای پیاده هم به آنها می‌رسی. او حالا نمی‌دانست که داماد از کجا است و اورا به کجا می‌برند. مادر یادش آمد و دلش فشرده شد، آه با دردی کشید.

-خانم جان، آهنگهای من پسند نیامد؟ اگر آوازخوان دوستداشته ای دارید، بگویید، ترانه‌اش را از اینترنت پیدا کنم.

فرشته حوصله صحبت نداشت، امّا دلش نشد به جوان مهربان ناپسندی کند.

-تشکّر، موسیقی های شما خوبند -.

جوان به پشت سر نگاه کرد و خواست از عمویش چیزی پرسد، امّا چشمان او را بسته دید و از فکرش برگشت.

باقی راه را با ترانه‌های گاه غم‌انگیز و گاه شاد سپری کردند. راه درازی بود، ماشین گاه از موضع های چراغان و گاه از تاریکستان می‌گذشت. عقربک ساعت 12:59 را نشان می‌داد. نهایت به شهری رسیدند که کوچه‌هایش از روشنایی چراغها مثل صندوق جواهرات جلا می‌داد.

چند کوچه و پسکوچه را گذشتند و نهایت ماشین در نزد دروازه آهنی یک خانه بزرگ که تمام چراغهایش روشن بود و از داخل صدای پای و به هم زدن کاسه و طبق به گوش می‌رسید، ایستاد. راننده بوق نزد، با تلفن به کسی گفت:

-ما رسیدیم.

بعد چند لحظه درِ کلان باز شد و ماشین با داماد و عروس به راهرو بزرگ حیاط وسیع درآمد. حیاط به این بزرگی را دختر بار اوّل می‌دید، از دو طرف، خانه‌های بلند دو یا سه طبقه قد کشیده و در گوشه‌ای هم خانه‌های امروزی یک طبقه قرار داشت که شاید آشپزخانه و گنجورخانه بودند. منزل ظاهراً به همان مرد خوش‌لباس مغرور تعلّق داشت.

زن میان قد فربهی که در دست یک قواره پارچۀ گران بها داشت، چالاکانه از پله‌های بنای دست چپ پایین شد و در نزد ماشین، جایی که عروس و داماد نشسته بودند، پای ‌انداز[9] پرتافت. فرشته دست‌ پاچه شد، او می‌خواست به خانه‌ای برود که در آن جز داماد پیر کسی نباشد و قصّه پیردختر و داماد پیر بین هر دو بماند. امّا این خانه پُر از آدم بود، ده دوازده‌ نفر خدمتکار پیر و جوان داشتند. از پنجره باز صدای گریه کودک به گوش می‌رسید. زن میان قد که احتمال روسری بستن را بلد نبود و گیسوان کوتاهش را دم به دم به درون روسری کوچکش هل می‌داد، در ماشین را باز کرد و “خوش آمدی عروس، قدمهایت بالای دیده”- گفت و از دست فرشته گرفته، او را از ماشین بیرون آورد. قامت صاحبخانه تا کتف های فرشته می‌رسید و او با نوک پا بلند شده از جبین عروس بوسید. به دنبال او دو دختر جوان با نوبت عروس را به آغوش کشیدند. آنها لباسهای امروزی داشتند و بوی عطرشان آدم را مست می‌کرد. از همه آخر پیرزن سفیدپوش لاغرک به استقبال عروس آمد که چهره‌اش هم سفید بود و موهایش هم. مثل یک مشت پر قو، گویا راه نمی‌رفت، شنا می‌کرد.

-پشت فرزند مرا گرم می‌کنی، خدا پشتت را گرم کند، – گفت. پیرزن از هر دو بر روی فرشته بوسید.

عروس را به یک اطاق بزرگ مجلّل بردند که دسترخوان شاهانه داشت و از همه بالا روی هفت لا تشک همان پیرمرد صوفی نما می‌نشست. او با سر خم تسبیح می‌گرداند و لبانش بی‌صدا می‌جنبیدند. از طرف راست او، صاحبخانه، همان مرد خوش‌لباس و از طرف چپش داماد با سر خم می‌نشست.

– اوّل به مهمان خوراک می دادید، بعد دست به کار می شدید.- ناراضیانه گفت پیر مرد به صاحبخانه که فرشته را به بر گرفته به خانه درآورد.

-شب دراز است، عمو جان، گفتیم، اول کار خیر انجام شود بعد استراحت کنند. از کلمه استراحت که فعلش شکل جمع داشت، به بدن دختر رعشه دمید.- نترس جانم، هر چه تو بخواهی، همان می‌شود، – گفت مهربانانه زن صاحبخانه که لرزش تن فرشته را احساس می‌کرد.

-نزدیکتر بیا دخترم، آن جا بشین، – پیرمرد صوفی نما که احتمال در این خاندان یک حرف اورا کسی دو نمی‌کند، به پهلو داماد اشاره‌ کرد. فرشته از جای نجنبید، پایهایش کرخت شدند، بدنش را عرق سرد فراگرفت. صاحبخانه کمر او را آهسته فشار داده، با اشاره‌ سر“بالا نشینید” گفت.

-بیا بشین دخترم، آواز پیرکی صوفی نما این دفعه قاطعانه صدا داد. دختر در آغوش زن صاحبخانه پایش در تشک‌ها پیچیده و تاب خرده تا پهلوی داماد رسید. زن دامن پیراهن اورا پایان کشید و آمرانه گفت:

-بشین!

فرشته پشت به داماد روی تشک نشست. پیرزن سفیدپوش که این صحنه را از دور مشاهده می‌کرد، از جایش برخاست و با قدمهای چون پر قو سبک به نزد دختر آمد.

-عروس، شما جهاز نکاح را بیارید، من خودم در پهلوی عروسم می‌شینم، -گفت و آهسته و ملایم در پهلوی دختر نشست. دست اورا مادروار نوازش کرد و با صدای پست که تنها دختر می‌شنید گفت.

-دلت دور نرود، پسر من کمی آدم‌گریز است، امّا دل نرم و زیبا دارد، سرنوشتش به تو کشیده بوده ست، انشاءالله با هم خوشبخت می‌شوید.

این دم پیرمرد با صدای بلند به قرائت خطبه نکاح آغاز کرد و اوّل رو به جوان آورد.

-رشید پسر حامد در شاهدی دو نفر فرشته دختر صفر را به زنی قبول می‌کنی؟ داماد خاموش بود. پیرمرد سؤالش را باز تکرار کرد، داماد صدا نبرآورد. دختر نه آن روز در مهمانخانه پدرش و نه امروز، در راه سفر چند ساعته صدای اورا نشنید، داماد همیشه ساکت بود، گویا زبان نداشت. پیرمرد صوفی نما این دفعه با عصبانیت پرسید:

-پسرم این عروس را می‌خواهی یا نه، مجبوری نیست، نخواهی، از همین حالا بگو!-گفت او.

اطاق را خاموشی فرا گرفت. فرشته به خود گفت، اگر داماد نکاح را رد کند، او با ماشین راه خود را به خانه خاله‌اش می‌رساند و جانش خلاص می‌شود. خاله‌اش گفته بود که اورا در شرکت قنّادی‌اش به کار می‌گیرد و سندهایش را برای ادامۀ تحصیل در بخش غایبانه دانشگاه می‌سپارد.

-ای کاش “نه” می‌گفت!

–      پسرم، من حوصله تا سحر این جا نشستن ندارم…- پیرمرد جمله‌اش را تا آخر نرسانیده گفته بود که داماد “بلی قبول می‌کنم”-گفت.

پیرمرد قانع نشد.

-بگو خواستم و قبولش کردم. داماد حرف پیرمرد را تکرار کرد.

-بارک الله ، -گفت پیرکی صوفی نما.

بعد از رضایت داماد او یک لحظه هم نایستاد و رو به دختر آورد

 -فرشته دختر صفر تن و نفس خود را به رشید پسر حامد بخشیدی؟

پیرمرد این سؤال را سه دفعه تکرار کرد. حواس دختر پریشان شد، از درک حالتی که حالا یک خانه پُر آدم به او نگاه می‌کنند، نزدیک بود بی‌هوش شود.

-دخترم، تا این جا با پای خود آمدی، “بلی” را بگوی و کار را تمام کن!-گفت پیرمرد.

پیرزن ناراضیانه به پیرمرد اشاره‌ کرد که به عروس فشار نیارد و خودش کتفان دختر را نوازش می‌کرد، مثل اسب‌ باز ماهر که پیش از زین زدن اسب سرکش آن را نوازش می‌کند، اعتمادش را به دست می‌آرد و بعد غافلگیر می‌کند.

-بگو دخترم، بلند نگو، من شنوم کافی است، – می‌گفت او با آواز پست. آن قدر مهربانی و نوازش کرد که دختر لاعلاج با صدای پست “بخشیدم”- گفت. “بخشیدم”- گفت و ناگاه درک کرد که یک باب داستان زندگی‌اش در همین جا به پایان رسید.

“من پیردختر بیست و نه ساله‌ام که به گفته پدرم، اگر با همین پیرکی ازدواج نمی‌کردم، دیگر سگ به طرفم پارس نمی کرد. این مرد بیست سال از من بزرگ است، تقریبا همسال پدرم، ولی بدبختی را ببین که حتّی او هم مرا نمی‌خواهد، چه سرنوشت مسخره‌ای دارم!”

پیرزن چادر عروس را کمی بالا کرد و کاسه آب نکاح را به دستش داد. دختر یک جرعه نوشید و کاسه را به پیرزن برگردانید.

-کاسه را به شوهرت بده، بگذار او هم بنوشد. دختر اکنون به یاد آورد که پشت به داماد نشسته است. همه به او نگاه می‌کردند. با بی میلی از جای نشسته‌اش تاب خورد و پیاله را به داماد داد. داماد هم از آب نکاح نوشید. همه آمین کردند و زنها یک یک قوطی های خرد و بزرگ تحفه‌ها را که از روی حجم و ساخت احتمال جواهرات بودند، به دامن عروس گذاشتند. پیرزن به عروسش اشاره‌ی کرد و او “الان” گفت و بعد از چندی با همان جوان راننده صندوق پرنقش و نگاری را به اطاق آورد. پیرزن از جای برخاست و صندوق را گشاد.

-این تحفه من و پدر شوهرت به شما، گفت او و به طرف پیرمرد صوفی نما اشاره‌ کرد. صاحبخانه تحفه‌های عروس را هم به صندوق گذاشت، درش را پوشید و کلیدش را به فرشته دراز کرد. فرشته کلید را نگرفت. پیرزن به عروسش اشاره‌ کرد که به عروس فشار نیارد.

-عروس را خانه خودش ببر، کمی استراحت کند، – گفت او.

اطاقی که دختر با کمک صاحبخانه به آن وارد شد، با شکوه و تجمّل از اطاق پذیرایی که دیده بود، فرق نداشت، فقط تمام اشیا و اسباب آرایش این خانه، از پرده و گلیم تا مبل و قندیل و گلدان و ظرفهای روی میز همه رنگ قرمز داشت. تخت خواب با بدنۀ طلایی، بالشت و روتختی شاهی و دو شمعدانی بلند که سایه تصویر مرد و زن هم آغوش را به یاد می‌آورد، نیز قرمزی بودند. دختر، خانه به این زیبایی را بار اوّل می‌دید. اطاق او در خانه پدرش یک اطاق ساده‌ای بود که یک تخت خواب داشت و یک مبل. اما این اطاق با پنجره‌های از زمین تا سقف خانه افسانوی را می‌ماند. او با احتیاط به گوشه تخت خواب نشست. این دم کسی به در انگشت زد، دختر هراسان چادرش را پیش کشید. دختر لاغراندام بالابلند که شلوار تنگش پایهای نازکش را درازتر نشان می‌داد، در یک سینی غذا آورد. او سینی را روی میز گذاشت و نزدیک آمد و چادر عروس را از رویش برداشت. دور و دراز به چهره فرشته نگاه کرد، نگاهش کنجکاوانه بود.

-شما خیلی زیبایید، من همیشه می‌گفتم که عمویم آدم خوش شانسی است!- گفت نهایت دختر پاچه دراز.

-چیزی بخورید، گشنه مانده‌اید.

-تشکّر، گرسنه نیستم.

-شمارا درک می‌کنم، خانه ناشناس، آدمهای ناشناس، یکباره نکاح و ازدواج، من هم در جای شما می‌بودم شوک می‌شدم. پدر مرا می‌دانید، همراه بابا بزرگم به خانه شما خواستگاری رفته بود. بابا بزرگ، شوهر عمّه من است، عمّه‌ام را هم می‌دانید، در مراسم نکاح پهلوی شما نشسته بود. پدرم و عمویم را عمّه‌ام بزرگ کرده است، در خردی یتیم ماندند. عمّه‌ام فرزند ندارد. پدر مرا و عمو رشید را فرزند می‌داند. عمویم زن‌گیر نبود، اورا از روسیه مجبور آوردند، برگشتن نمی‌خواست، آوردند و زن دادند. برای همین عصبانی است، – دختر لبخند زد. او به مادرش مانند بود، شکل لاغر و بالابلند مادرش.

ناگاه در گشاده شد و دختر صاحبخانه صحبت را قطع کرد و از جای برخاست. پیرزن داماد را به نزد عروس آورد و به نوه‌اش اشاره‌ کرد که از خانه برآید. فرشته از جای برخاست و چادرش را دوباره پیش کشید.

– شب نکاح تنها ماندن عروس خوبی ندارد، دیو و جک و جانور در اطراف می‌گردند، – گفت و داماد را با عروس تنها گذاشته، به دنبال نوه اش بیرون برآمد.

همزمان با بیرون شدن پیرزن و نوه دختر باز پشت به داماد کرد. خیلی گرسنه بود، بوی غذاهای سینی اشتهایش را بیدار می‌کرد. او با دو دست شکمش را فشار داد که مبادا از گرسنگی صدا نبرآرد. حضور داماد او را نگران میکرد.  “اگر حالا این مرد در سنّ و سال برابر با پدرم به من دست دراز کند، چه کار کنم؟ فریاد زنم، خودم شرمنده می‌شوم، می‌گویند با پای خود آمدی، ما ترا مجبور نکردیم.”- دختر نقشه واکنش به دست‌درازی داماد را می‌کشید. امّا داماد را پروای عروس نبود.

او در گوشه دیگر تخت خواب نشسته، با تلفنش ‌بازی می‌کرد یا چیزی می‌نوشت. دختر آرام شد و از خستگی و عصبانیت در تکیۀ دیوار خوابش برد. یاد ندارد، چه قدر خوابید. یک زمان حس کرد که کسی کتفش را تکان می‌دهد، هراسان چشم گشاد.

-نترسید عروس، این منم، – گفت صاحبخانه خندان ‌رو، – آماده شوید، باید تا برآمدن آفتاب به راه برآیید. داماد در اطاق نبود، زن به رختخواب آهاردار که یک رشته‌اش هم چروک نشده بود نگریست.

-داماد را راه ندادید-ا؟-گفت او نیم شوخی و نیم‌جدّی. فرشته جواب نداد.

-خیزید، دستشویی آن جاست، به رویتان یک پنجه آب خنک زنید، خوابتان می‌پرد. او به دری که در پهلوی درآمدگاه بود اشاره‌ کرد. فرشته با عجله از جای بلند شد، چادر از سرش افتید. صاحبخانه از قامت بلند و گیسوان به قد برابر عروس که اکنون زن برادر شوهرش حساب می‌شد، چشم نمی‌کند. حُسن طبیعی دختر اورا مفتون می‌کرد.

-یک پیاله چای نوشیده، بعد روید، راه طولانی است، گرسنه می‌شوید.

فرشته نپرسید که این راه طولانی اورا کجا می‌برد. شال سفیدش را به سر کرد و به سمت درآمدگاه رفت. زن صاحبخانه با ترحّم به فرشته نگاه می‌کرد. او در خواستگاری و انتخاب عروس همراه نبود و گمان داشت، دختر شاید دختر مشکلی دارد که با مردی بیست سال از خودش بزرگتر ازدواج می‌کند. امّا حالا به قامت بلند، چهره نازک، ابروان دُم مار و مژگانهای خمیده دختر نگاه کرده و حیران شد که چرا پدر و مادرش به این وصلت راضی شدند.

تا از دستشویی برگشتن فرشته صاحبخانه صبحانه آورد، چای و شیر و پنیر و نان و عسل.

-گفتم این جا راحت تر است برایت، چایت را بنوش، تا برادر شوهرم ماشینش را آماده کند. زن از در برآمده بود که دختر به سفره چسپید آن قدر گرسنه بود که به گفت خودش گویا از درو آمده بود. ناگاه سگ سیاه همیشه گرسنه به یادش رسید و غم سنگینی سینه‌اش را فشار داد، گریه گلوگیرش کرد. نان را می‌گزید و اشک رویش را می‌شست، نان را با اشکهای تلخ فرو می‌برد. خانه پدر با مادر مظلوم، گاو نژادۀ چمبرشاخ، گوساله شیرخوار و مهمانهای رهگذر به یادش رسید. صبحانه در کامش زهر شد.

صاحبخانه با دخترانش آمد و با خود شانه و اسباب آرایش آورد، امّا اشکهای شش‌قطار عروس را دیده، خود را به آن راه زد. دختر لنگ دراز او را به آغوش کشید و کتفانش را نوازش کرد. غم فرشته از این مهربانی بیشتر شد. هر سه خاموش به هق هق او گوش می‌دادند، چهره دخترهای صاحبخانه محزون بود، دلشان به حال عروس می‌سوخت، امّا برای تسلّی حرفی نداشتند. چه هم می‌گفتند!

از بیرون کسی صدا کرد که ماشین آماده راه است و عروس در احاطه صاحبخانه و دخترانش به حیاط برآمد. در بیرون صدای ماشین بد هیبت شاسی بلند شنیده میشد. چنین ماشینها را دختر در تلویزیون دیده بود که موج خاک را در شنزارها به آسمان برداشته، مسابقه می دهند. صندوق هدیه ها و جامه‌دانش از خیلی پیش در داخل ماشین بود.

پیرزن در یک بارِ کیسه سنگین توشه راه آورد و آن را در صندلی عقب گذاشت. برای دختر در صندلی پیش راننده جا گذاشتند، امّا او تا دمی که در عقب را باز نکردند، به ماشین ننشست. زنها عروس را و مردها داماد را به آغوش گرفته «سفر به خیر!» گفتند. پیرمرد صوفی نما دست به دعا برداشت و به آنها فاتحه راه داد.

ماشین به راه افتاد و فرشته آه سبک کشید و سر به پنجره گذاشت. خسته و خواب‌آلود بود، امّا نگرانی و بلاتکلیفی بر خواب بالا می‌گرفت. چشمش خواب بود و دلش بیدار.

جاده‌ها خلوت و تاریک بودند، گاهگاه در روشنایی چراغ ماشین چشمان گربه‌های بی‌صاحب برق می‌زدند و سگهای ولگرد لب جاده‌ها تن از گرسنگی و خستگی سنگین خود را به کجایی می‌بردند. در وجود دختر از قاطعیت دو روز پیش که با غرور به روی پدرش دوید و شرط‌‌گذاری کرد، نشانی نماند. آشفتگی‌اش لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. در داخل ماشین تاریک او تنها طرح شوهرش را می‌دید که چون هیکل سنگی ناجنبان بود و چشم از راه نمی‌کند.

چند ساعت گذشت، شاید سه ساعت یا چار ساعت، بالاخره صبح دمید و فرشته، نیم‌خواب و نیم‌بیدار خود را در احاطه کوههای بلندی دید که تیغه قلّه‌هایشان به سینه آسمان می‌رسید. ابرهای سفید به تن خرسنگهای عریان تکیه زده، قسمی هم دور سر قلّه‌ها دستار می‌بستند.

ماشین در بلندی بود که می‌شد دُم ابر را گرفت و “پرواز” کرد. خودروهای پُر از مسافر این راه تنگ را که اگر احتیاط نکنی به پرتگاه می‌افتی، آهسته عبور می‌کردند و راننده‌ها با چراغهای فروزان به یکدیگر چه علامتهایی می‌دادند. از این بلندی دهکده‌های پایین مثل لانه زنبور و رودخانه‌ها مثل جویبار می‌نمود. ماشین آنها از راههای پست و بلند کوهستان باسرعت به همواری می‌فرآمد و دوباره مثل سنگ‌پشت به گردنه میخزید. فرشته کوههای به این بلندی را بار اوّل می‌دید. او با تحیّر به اطراف نگاه می‌کرد، امّا جرأت پرسیدن نداشت که این جا کجا است و داماد او را کجا می‌برد؟ سرش از بی‌خوابی و گرسنگی چرخ می‌زد. ناگاه ماشین سرعتش را کُند کرد و کوه و کمر در پس پرده ضخیم ناپدید شد. “مگر تا ابرها بلند شدیم؟”. نزدیکتر نشست و از پنجرۀ پیش ماشین که گاه تیره می‌شد و گاه روشن، بیرون را دید. گویا زمین کفیده و بز و گوسفند و گاو و خر بیرون آمده است. چوپانی اسب ‌سوار که سرخی چهره آفتاب خورده‌اش با دستار چوپانی‌اش همرنگ بود، گاو و مالش را از این جاده تنگ به کدام چراگاهی می‌برد. تازیانۀ درازش بالای سر حیوانهای خسته سوت زد و مهم نبود که ضربه کدامی را دریاب می‌کند. حیوانها یکدیگر را با دنبه و شاخهایشان هل داده، افتان و خیزان پیش می‌رفتند. گاه به یک ماشین برمیخوردند گاه به ماشین دیگر و راننده‌های غضب‌آلود تا هفت پشت چوپان و گاو و گوسفندش را دشنام می‌دادند. چوپان گوش به کری زده بود و سوار اسب گل بادام[10] چنان با افتخار می‌رفت که گویا صاحب راه و دره و کوهستان بود. شاید می‌دانست که آدم هوشیار تنها برای مجازات یک چوپان ابله خود را به سیل بز و گوسفند نمی‌زند، تا از ده جایش ضربه بخورد.

گاو و گوساله و بز و گوسفند و خر و خِنگلِ خاک آلود چون سیل بهاری به پیش میخزید و از هر جا که می‌گذشت، گرد و غبار به آسمان می‌خیست. رمه بدبختی بود، لاغر و سرخم و مضطر، لگد زن. چوپان بی‌انصاف آن قدر به پشت خرها بار زده بود که بیچاره‌ها با کمر خمیده بزور می‌جنبیدند. قوچهای خشمگین به کفلهای لاغر خرها شاخ می‌زدند و آنهارا مجبور می‌کردند که سریعتر حرکت کنند. خرها از درد عرعر  میکردند و هن هن کنان پیش می‌رفتند.

داماد شاید این موردها را بسیار دیده بود یا شاید دلیلی برای شتاب نداشت که سر به بالشت صندلی گذاشته بود و چرت می زد. شاید او هم بی‌خوابی کشیده بود. با فرشته حرف نمی‌زد، گویا نه همسر، بلکه از راه مسافر برداشته است. فرشته اوّل فکر می‌کرد که شاید داماد از تفاوت سنّ و سال شرم می‌دارد، امّا بعداً، در مراسم نکاح احساس کرد که این مرد حتما مشکل دیگری دارد.

“بلا به پسش، همان به که گپ نزند!”

بار اوّل چهره شوهرش را از نزدیک در آیینه دید. او در چشم عینک سیاه داشت و در سر کلاه لبه دار. لباسش به سنّ و سالش مطابقت نمی‌کرد، مثل جوانها لباس می‌پوشید، موهای دراز سیاه و سفیدش را مثل زنها در پشت سرش می‌بست. بی خیال رمه و عروس جوانش بود، در دنیای خود می‌زیست. نهایت رمه رفت و راه باز شد، یک دو گوسفند لنگ از صف مانده به دنبال پرده خاک می‌دویدند، تا رمه را گم نکنند. دل فرشته را حزن‌ فرا گرفت، برّه‌های قربانی خویشاوند پدرش را به یاد آورد که با شوق علف می‌خوردند و نمی‌دانستند که قصابی تیغش را مدت ها پیش برای آنها تیز کرده است. حالا کجا باشند؟ شاید کشتند و پوستشان را نمک زدند و کله و پاچه بی‌صاحب آنها در لب جویبار حیران مانده است؟ سگ سیاه من چه حال دارد؟ مرا یاد می‌کرده باشد؟

رمه رفت و کاروان ماشینهای پُر از گرد و خاک دوباره به حرکت درآمد. ماشین آنها نیز جهید و پیشانی فرشته به صندلی پیش راننده برخورد. داماد گشتِ ماشین را سست کرد و بار اوّل رو به عروس آورد. چیزی نگفت، تنها یک نگاه کوتاه انداخت، دوباره سرعت ماشین را افزود و رادیو را روشن کرد.

در رادیو برنامه ترانه‌های بامدادی جریان داشت. فرشته سالها تحت نواهای این برنامه حیاط می‌روفت و گاو می‌دوشید، گاها با آوازخوانها هم‌آوازی می‌کرد. امّا این همه اکنون برایش آن قدر دور و بیگانه بود که گویا آن روزگار را در یک زندگی دیگری از سر گذرانیده است. در آن زندگی او چهار خواهر چون پری زیبا داشت که یک رویشان آفتاب بود و یک رویشان ماهتاب، مادر مهربانی هم داشت که مضطر و دست‌نگر بود، از پدر نامسلمانش بسیار شلّاق می‌خورد، امّا روز دیگرش میخندید، گویا، چیزی نشده ست. در آن زندگی او دوست داشتۀ زیبایی داشت که از دیدن چشم و ابروان زیبایش دلش می‌لرزید و نفس در گلویش درمیماند. امّا او مُرد و رؤیاهای عروس نیمه ‌راه را با خود برد. در آن زندگی او برای خواهرزاده مژگان درازش افسانه دختر پادشاه را می‌گفت، همانی را که با پیرمرد گوژ پشت ازدواج کرد، بی‌خبر از این که داستان زندگی خود را پیشگویی می‌کند. او از بلندی گردنه ‌های ترسناک بیگانه‌وار به زندگی گذشته‌اش نظر ‌افکند. هرچند ذهنش را زیر و رو کرد، خاطرات خوشی نیافت. شاید در کودکی روزهای خوبی داشت، امّا آن هم در زیر گرد و غبار ناخوشی سالهای اخیر ناپدید شد. در آن زندگی روزهایش همه یکرنگ بودند، بلکه بی‌رنگ بودند، مثل ترانه یک آوازخوان از زبانها افتاده، یا مثل قطار راه آهن که راهِ رفت و برگشت در اختیارش نیست: -چه فرق دارد که این هیولا مرا کجا می‌برد و با من چه می‌کند، برای انسان محکوم به بدبختی چه فرق دارد، غصّه را در خانه پدر می‌خورد یا در خانه شوهر، – با این فکر و خیال دو گردنۀ یکی از دیگری بلندتر پشت سر شد و ماشین به آغوش دشت بزرگ خزان‌زده فرآمد. دشت بزرگی بود که سر و بر نداشت، شاید ماهِ پیش گندم زار بود. دروگرها زمین را چنان “لیسیده” بودند که در آن به جز آلاچیق های بی‌صاحب چیز دیگری نمی‌نمود. تنها باد سوزان بود که جولان می‌زد و از خار و خس توپ می‌ساخت و از این گوشه دشت به گوشه دیگر می غلتاند. بعضاً از دور خانه‌های پست لایی دیده میشد که اگر بند رخت و لباسهای آویزان نباشد، خیال می‌کردی که طویله‌ گاو است. دشت خشکیده دلگیری بود، دامنش به کجاها می‌رسید، آدم غمدار را بیشتر افسرده می‌کرد. در درازای راه این کویر تفتیده مسافران دیرمانده با اشاره‌ دست ماشین می گرفتند و در آرزوی راننده ثواب‌جو بودند. ماشینهای خالی با سرعت از کنار آدمان رد می‌شدند، ولی کسی در پی ثواب نبود، کسی در این دشت تفسان توقف کردن نمی‌خواست، مگر این که قضای حاجت مجبور کند.

یک ساعت گذشت یا شاید دو ساعت، ماشین نهایت آن دشت سوزان را پشت سر کرد و به چار راهه پرآدمی رسید که مثل بازاری به حال خود، هزار و یک خرده ریز به فروش گذاشته بود. یکی سیب و انجیر و سبزیجات می‌فروخت، دیگری لباس و پلاس و در و پنجره. خریداران نرخ می‌پرسیدند و مال را ارزان می‌کردند. میدان پر از کودک بود، آنها نیز مالی داشتند و در هر ماشین توقف کرده برای خود بازار و مشتری می‌کافتند. رشتۀ پسته و مغز در دست به طرف ماشینهای تازه‌رسیده می‌دویدند و زاری می‌کردند که مسافران حد اقل چیزی بخرند، تا سودایشان باز شود. هوای بازار بوی پیراشکی می‌داد. دهان فرشته آب گشاد، او نه شب و نه سحر غذای درست نخورده بود. داماد ماشین را در یک گوشه میدان نگه داشت و بی آن که به روی فرشته نگاه کند به سوی غرفه نیم‌شکسته که در یک طرفش حرف “م” و در طرف دیگرش “ژ “ نوشته بودند اشاره‌ کرد.

-دستشویی آن جاست، اگر خواهید… فرشته با کراهت رو ترش کرد.

داماد از رکاب بلند ماشین بیرون جهید و کمرش را راست کرد، پیراهن عرق‌آلود در پشتش چسپیده بود. هیکل او غش دختر را می‌آورد، از این خیال که با این آدم در یک بالین سر می‌گذارد، دلش سیاه شد. داماد سیگار روشن کرد و دودکنان به سوی رسته آرد ‌فروشها قدم برداشت که بازار گرم نداشت و سوداگرانش از بیکاری در گوشه‌ای توپ زده می‌گفتند و میخندیدند. او از آن رسته آرد و روغن خرید و به ارابه‌ای بار کرد و بعد در بین توده خریداران ناپدید شد. “ای کاش من جرأت می‌داشتم و با استفاده از این فرصت می‌گریختم، در یک گوشه این دیار گم می‌شدم یا با ماشین رهگذر خود را تا خانه خاله‌ام می‌رسانیدم. امّا منِ ترسو کجا و فرار کجا! یک عمر بی‌جرأت بودم، مرا حتّی سیل ببرد هم دست به شاخه‌ای نمی‌زنم که خود را خلاص کنم، سزای خودم است که کارم به این جا کشیده است!” فرشته کفشهایش را کشید و پایهای خواب ‌برده‌اش را به صندلی چسباند و به در ماشین تکیه زد. چشمانش بی‌اختیار پوشیده شدند، او را خوابی کوتاه برد. خانه پدری اش را خواب دید. خواب دید که سراسیمه و سرگردان با لباسهای ژنده به خانه پدرش برگشته ست، خواهرانش حیران حیران به او نگاه می‌کردند، “خواهر تو این همه وقت کجا بودی، ما از غم تو مریض شدیم”- می‌گفتند. او لال بود، جواب نمی‌داد. “خواهر، خواهر، خواهر – خواهر بزرگش شانه های اورا تکان می‌داد.

– خواهر، صندوق عقب ماشین را باز کنید من بار را مانم؟ فرشته با ترس بیدار شد. پسرک سیزده چهارده ساله که چشمان آبی و موی مثل خوشه گندم زرد داشت، با اشاره‌ به ارابه پر بار پنجرۀ ماشین را می‌کوفت.

-پدرتان گفت که بارها را در ماشین بگذارم، – گفت او با تبسم خجالت‌آمیز. فرشته پنجره را باز کرد. -من نمی‌دانم صندوق عقب ماشین چه طور باز می‌شود، بیا خودت بازش کن، اگر توانی، -گفت.

-کلید ماشین را بینید، تصویر صندوق عقب ماشین است، همان را فشار دهید.

فرشته نیم‌خواب و نیم‌بیدار در عقب را باز کرد. پسرک محصولات را چالاکانه به ماشین گذاشت، معلوم بود که کارش را بلد است. می‌خواست کیسه آرد را بردارد، امّا فرشته با اشاره‌ منعش کرد و از ماشین بیرون شد.

-می‌خواهی این کیسه 60 کیلویی را تنها برداری؟

-ها آبجی‌جان، من از این هم سنگینش را می‌بردارم.

-این طور نمی‌شود. فرشته از ماشین بیرون شد و از یک گوشه کیسه برداشت.

ارابه‌کش سراسیمه‌وار به اطراف نگریست، شاید نمی‌خواست که صاحب ماشین کیسه برداری دختر را ببیند و دستمزد او را کم کند.

-خواهر‌جان یه وقت پدرتان جنگ نکند، کیسه سنگین است.

-او پدرم نیست، شوهرم است…

گونه های پسرک ارابه‌کش از خجالت سرخ شدند و این سرخی چشمان آبی او را روشن تر و موهای گندم‌ رنگش را زردتر کرد. دونفری کیسه و بشکه روغن را در پشت ماشین جا کردند. شکم ماشین مثل دم اژدها بزرگ بود، حتّی تا نیمش پُر نشد.

-تشکر آبجی، – گفت پسرک و ارابه سبک شده اش را چالاکانه تاب داده، از نزد ماشین دور شد. ره به ره چند دفعه به عقب نگاه کرد، شاید در ذهنش چند ساله بودن دختر را حساب می‌کرد.

فرشته به ماشین برنگشت، دلش هوای تازه می‌خواست. آفتاب تابستان یک قدر بلند شده، چشمان خسته اورا تا اندازه ای باز می‌کرد. دستش را سایه ‌بان کرد و به اطراف نگریست، چشمش به شوهرش افتاد که دو سه قدم دورتر با مردی که تفنگ شکاری می‌فروخت قیمت تفنگ را سودا می‌کرد. ‌انگار از تفنگ خوشش آمده بود. وزنش را اندازه گرفت، چشمانش را به نوبت پوشید و دهانه هایش را سنجید، تفنگ را به هوا برداشت و ماشه را فشار داد.

فرشته را وَهم گرفت. “خانه این هیولا در کدام کنج گور باشد که آن جا نه آرد هست و نه روغن و باز تیر و تفنگ هم لازم بوده ست!؟”

-برادر، تفنگِ خوبی است، پول لازم است، وگرنه نمی‌فروختم، بگیرید، پشیمان نمی‌شوید، اگر پسند نیامد، برگردانید، مرا آخر هفته در همین بازار می‌یابید. مرد تفنگ ‌فروش که به جز همین تفنگ دیگر مال فروشی نداشت، خریدار را شیردل می‌کرد.

داماد زیاد چانه نزد، پول خواسته سوداگر را داد و تفنگ در کتف، با چهره شاد در ماشین را باز کرد، امّا چشمش به فرشته افتاد و تبسم از لبانش غیب زد.

فرشته این را واضح دید. تعجّب‌ کرد، امّا ناراحت نشد.

-درست گفته‌اند که داماد به پدرعروس می‌رود! پنج ساعت باز در راهیم، اقلاً نمی‌پرسد، گشنه‌ای، سیری، آب می‌خواهی، نان می‌خواهی، – با قهر از دل گذرانید دختر.

ماشین راهش را در چارراهه کج نکرد، مستقیم رفت و بعد تقریباً ده کیلومتر به طرف راست تاب خورد، به سمت یک کوه بلند که در چلۀ تابستان سفید و برف‌ پوش بود. زنهای زیادی به خرسنگهای سفید چسپیده، چکش می‌زدند. پایان تر، در دامن کوه که راهش به جاده کلان می‌رسید، زنهای دیگر سبدهای سنگین در بالای سر، مثل پرندگان درنا‌ به دنبال یکدیگر می‌رفتند. روسری های زرد و سرخ آنها از دور مثل گلهای رنگارنگ می‌نمود.

ماشین گشتش را سست کرد، تا زنها خاک و چنگ نخورند. یکی از زنها با اشارۀ دست ماشین را نگاه داشت و چیزی گفت. جوان و زیبا بود، رخساره‌های ارغوانی اش از شرمی که با مرد بیگانه گپ می‌زند، سرخ تر شدند. داماد پنجره را گشاد و سؤال‌آمیز به او نگاه کرد.

-عمو جان، نمک نمی‌خرین؟ نمک سنگی، برای کوفتن، شکراب[11] یا به گاو و مال می‌دهید، می‌لیسند، بیمار نمی‌شوند…

دختر اکنون فهمید، آن کوه سفید کوه نمک بوده ست.

-گاو نداریم.

-ییلاق رفتنی باشین، باور کنین، نمک درکارتان می‌شوه، زن جوان با هر راهی می‌خواست نمکش را فروشد. مرد زیاد فکر نکرد.

-باشد، بیار نمک را.

زن سرخ فام سبدِ سنگین را به زمین گذاشت و دو قلوه سنگ نمک را به نزد پنجره آورد.

داماد سنگها را گرفت و به زیر صندلی پهلویش گذاشت و یک اسکناس 50 سومه[12] را به نمک‌فروش دراز کرد.

بیچاره زن جوان گاه به پول نگاه می‌کرد گاه به خریدار، چهره خندانش محزون شد.

-عمو جان، من پول خرد ندارم، بقیه را داده نمی‌توانم، -گفت او گنهکارانه.

-مشکلی نیست، پیش خودت باشد، یک وقت دیگر برمی‌گردانی. او ماشین را روشن کرد. نمک‌فروش دودله شد.

-نه، این طور نمی‌شود، یک دقیقه ایستید، التماس.

-دخترها، کسی پول خرد دارد؟

زنها تقریبا به راه کلان رسیده بودند، امّا با شنیدن صدای همکار خود با سبدهای وزنین همزمان به طرف او تاب خوردند.

یکی از زنها سبدش را به زمین گذاشت و گره گوشه روسریش را گشود.

-من پول خرد دارم، بیا بگیر!

زن نمک‌فروش به طرف زن دیگر دوید، چنگ و خاک از پی کفشهایش به آسمان می‌خیست. ماشین معطل زن نمک‌فروش نایستاد، با شست به حرکت درآمد.

زن پشت سر آنها خیلی دوید، دست راستش را تکان می‌داد، می‌خواست ماشین بایستد. فرشته دویدن او را از پنجرۀ عقب می‌دید، خیلی دوید، بالاخره خسته شد و از راهش گشت. روسری سرخش در پس پرده چنگ و خاک که از زیر چرخ ماشین می‌خیست، از نظرها ناپدید شد.

“خوب شد که پول آن زن را نگرفت، کار ثواب کرد، آن بیچاره محتاج است، وگرنه تیشه در دست در بر کوه چه می‌کاود؟”

راه تنها تا دامن کوه هموار بود. از آن به بعد تپه بود و ماشین گاه در یک چاله می‌زد، گاه در چاله دیگر، امّا این تپه هم مثل آن دشت سوزان تمامی نداشت. قریب یک و نیم ساعت بالا برآمدند تا ماشین به همواری رسید و در نزد یک خانه گلی توقف کرد که ظاهراً فروشگاه بود و در گرد و پیشش دسته دسته کیسه‌های پیاز و سیب زمینی ردیف شده بود. حتّی دیوارهای رنگ کرده ساختمان نیز به آن شکل مناسب نبود. سه چهار مرد جوان که در چلّه تابستان در تن جامه داشتند، دستها در زیر بغل در نزد فروشگاه صحبت گرمی آراسته، گاه گاه با همدیگر شوخی کرده، بلند میخندیدند. آنها ماشین را دیدند و همزمان چشم به سوی جاده دوختند. یکی از آن مردها دستهایش را از زیر بغلش بیرون آورد و به طرف ماشین قدم برداشت.

-خوش آمدی رشید آقا! گفت آن مرد و به سوی داماد که برابر از ماشین فرآمدن، سیگار روشن می‌کرد، آغوش گشاد. مردهای دیگر با او دستکی سلام کردند. آنها همگی جوان و خوش‌اندام بودند.

-بالاخره، عروس خانم را آوردید؟-کنجکاوی کرد آن مرد که هنوز دست مهمان را تکان می‌داد. داماد با بی میلی “آوردیم” گفت و به سوی ماشین اشاره‌ کرد. فرشته روسریش را پیش کشید و سر خم کرد.

مردها دزدیده به او یک نگاه کوتاه انداختند، ولی سریع پشت گردانیده، دورتر رفتند.

-خوب کردید که خانم را آوردید، گفت آن مرد با صدای شنوا.

خانواده من ده بار پرسید که رشید آقا خانمش را کی می‌آرند که یک جا وقت گذرانند، بیچاره از تنهایی دل تنگ می‌شود، و لبخند زد و مهمان را دوباره بغل کرد، شاید در این موضع کم‌آدم تشنه مهمان بود.

-آقا‌ در وقتش آمدید، ما مرد ها هر روز جمع میشویم، آش تُپه[13] و شکراب، کیف می‌کنید. داماد با علامت خوشنودی به کتف مرد گپ دان تپ تپ زد و او را به سوی درِ مغازه هل داد. مردها صحبت کنان به “مغازه” درآمدند.

فرشته روسری اش را پس کشید و به دور و برش نظر انداخت، ولی به جز سه چهار حیاط و اطاق پستک گلی دیگر ساختمانی ندید.

-شاید تنها جایی تفریح باشندگان همین موضع تماشای همین فروشگاه باشد، از دل گذرانید او.

فروشگاه در بلندی قرار داشت و در پایان آن بیشه انبوه دامن پهن می‌کرد. همه جا پُر از دار و درخت بود، حتّی سینه خرسنگها. هر قدر به بیشه نگاه کرد، ولی جانداری را ندید، دار و درخت مثل گیسوان فرفری به هم پیچیده، سوزن، جایی برای افتیدن نداشت. از این بلندی بیشه‌زار مثل گلیم سبز می‌نمود که آن را برای آفتاب خوردن گسترده بودند. خیلی زیبا بود.

نهایت مردها از مغازه بیرون شدند. داماد ماشین را به نزد بشکه بزرگی برد که در بدنش با حرفهای کج و کلیب “بنزین” نوشته بودند. ده پانزده دقیقه بنزین گرفت و بعد با اهالی کوچک دهکده آغوش به آغوش خدا حافظی کرد و “خانه بیایید”- گفت.

-خانم قدم نیکی داشته است، شرکت موبایل در بلندی موجگیر نصب کرد، اکنون راحت از سحر تا بیگاه با تلفن گپ می‌زنیم و ویدیو می‌بینیم، -چشمک زد همان مرد گشادچهره.

مرد به منظور “عالی است” انگشت شست دستش را بلند کرد.

ماشین رو به بالا جاده‌ای را عبور می‌کرد که در دو سمت آن درختهای آلبالو و زردآلو از سیرباری خم زده، زمین از رنگهای زرد و سرخ و سبز قالی پوش بود. میوه‌های تر در زیر چرخهای بزرگ ماشین خرد شده، صدای حزین می‌برآوردند. در سمت راست جاده، کشته‌های خرد و بزرگ عدس و نخود دامن پهن می‌کرد که از این بلندی مثل جهیزیه عروسان رنگارنگ می‌نمود. نیمه اوّل روز برای دهقان بهترین وقت کار است، امّا در این کشته‌ها کسی کار نمی کرد. تنها مترسکهای بلند جامه‌پوش بودند که از این مزرعه‌ها پاسبانی می‌کردند. آنها با گردش باد به چپ و راست تاب خورده، با صدای قوطیهای دور گردن خود پرّنده‌هارا از کشته‌ها دور می‌کردند.

-رسیدیم، گفت نهایت داماد بعد نیم ساعت و ماشین را در رو به روی یک دروازه آهنین نگه داشت که رنگ آسمانی داشت. خانه احتمالا در بلندترین نقطه این موضع جایگیر بود و از این بلندی راه طی کرده آنها مثل پرتگاه وحشتناک می‌نمود. داماد چالاکانه از ماشین بیرون جهید و در را باز کرد و سوت زنان ماشین را به حیاط درآورد. چهره گرفته‌اش باز شد، انگار به اصل خود برگشت.

فرشته بی‌جرأتانه از صندلی پائین شد و در نزد چرخ ماشین ایستاد. آن چه از شب تا این لحظه از سرش گذشت باورنکردنی بود. زنی که شب گذشته با عجله از دهانش “بله” را بیرون کشیدند، صبح نادمیده از خانه بیرون کردند و به این گوشه بی‌آدم آوردند، گویا او نبود، کس دیگر بود.

-چه گونه من با این ماجراجویی موافقت کردم؟- از خود می‌پرسید او. گویا تا حال خواب بود و اکنون کسی به سرش یک سطل آب سرد پاشید و بیدارش کرد. -این جا کجا است؟ این آدم که است؟ من این جا چه کار می‌کنم!؟- این سؤالها گشته و برگشته در ذهنش چرخ می‌زدند. جایی که این مرد او را آورد حیاط نبود، آغاز یک جنگل بی سر و بر بود که دیدنش آدم را در روز هم به هراس می‌آورد.

با شگفتی به دور و برش نگاه کرد.

حیاط را از جنگل، نهرِ تیزجریانِ پهنایش حدوداً سه متر جدا می‌کرد که ساحل نداشت، به زمین برابر بود، آرام جاری می‌شد و سیل پرنده ‌ها چون جمع نماز گزاران در کنار آن صف کشیده، همزمان سر خم می‌کردند و به آب نوک می‌زدند و با هم در شاخه‌های انبوه درختان قدپست شدۀ مرجان می‌شدند. اطراف پُر از ترانه بود، پرنده‌ها با صد آهنگ آواز می‌خواندند.

داماد دزدیده به فرشته نگاه می‌کرد، احساس کرد که از دیدن این منظره گیج شده است، امّا حرفی نزد و سوت زنان صندوق او را از ماشین برآورد و در کنار ایوان گذاشت.

خانه بزرگ نبود، یک ایوان داشت و سه اطاق جداگانه، امّا با درهای آهنی امروزی ، دیوارهای سفید، پنجره‌های پلاستیکی و بام آهنینش در قالب تصویر این بیشه‌زار پُر از دار و درخت وحشی نمی‌گنجید. زیرزمین مستحکم بتونی زیر اطاق ها به نظر سه چهار متر بلندی داشت و مثل طبقه اول می‌نمود. داماد درِ هر سه اطاق را باز کرد و جهیزیۀ دختر را به حجره مابینی، بارکیسه خود را به اطاق سر راه و آرد و محصولات دیگر را در زیرزمین گذاشت. سریع کار می‌کرد، گویا عمری حمّال بود. چند دفعه از پهلوی فرشته رد شد که به ماشین تکیه زده به رفت و آمد او خلل می‌رساند، اما لب نگشاد.

نهایت پشت ماشین خالی شد و او به ستون ایوان تکیه زد و سیگار روشن کرد. دود اوّل را کشید و زود رها نکرد ، نظرش به دورها بود، سپس رو به آسمان آورد و دود را رها کرد. یکباره اندوهگین شد، مثل آدم غمدار. دختر خیال کرد که او حالا لب به نصیحت می‌گشاید و می‌گوید:

-کاری که باید نمی‌شد اتّفاق افتاد، با این واقعیت باید کنار آمد، بیایید امتحان کنیم، شاید با هم انس بگیریم و زندگی خوبی بنیاد کنیم. من به او باید چه جواب دهم؟ – دختر خود را به این صحبت ناخوش آماده می‌کرد. – شاید بگویم که یک به سن و سالت نگاه کن، همسال پدر منی! جوابم را بده، مرا تا سر راه کلان ببر، آن طرفش پناهمان بر خدا!

امّا او چیزی نگفت، پشت هم دو سیگار کشید و بعد به لب نهر رفت، به رویش دو پنجه آب زد و دو انگشتش را به دهان گذاشته سوت زد. صدای سوت او سیل پرنده‌ها را به آواز درآورد. یک جفت از آن خیل جدا شد و دو قدم دورتر به شاخه درخت لب نهر نشست. آن جفت رنگین بال بی‌هراس از شاخه ای به شاخه‌ای می‌پرید و چریق چریق چیزی می‌گفتند، گویا این مرد را می‌شناختند. او دستش را به سوی پرنده‌ها دراز کرد و آن جفت با نوبت به پشت دستش نشستند و به انگشتانش نوک زدند. خیلی با هم “عشق ورزی” کردند.

نهایت مرغهارا رها کرد و رو به ایوان آورد.

-بالا برآیید، اطاق را به شما نشان دهم، – گفت او با صدای خش دار خاص آدمان سیگاری. فرشته از جای نجنبید. داماد، شاید به اعتراضهای عروس عادت می‌کرد که دیگر چیزی نگفت، آرامانه به اطاقش درآمد و در را پوشید. از داخل صدای موسیقی بلند شد، ترانه تاجیکی نبود، کدام آوازخوان روس می‌آواز.

وضعیت تدریجاً برای فرشته روشن می‌شد:

-این آدم خاطرخواه من نیست، شاید نکاح شب گذشته برایش یک سازش مجبوری با خانواده‌اش بود. …پس این ازدواج احتمالا عمر طولانی ندارد.

فرشته نمی‌دانست در این شرایط چه گونه رفتار کند. خاموش ماند. شوهرش را نادیده بگیرد یا با او حرف بزند و درد دلش را بگوید؟ او از زمین بلند شد و دامنش را ‌افشاند و از پلّه‌ها به ایوانِ بلند برآمد. ایوان مانند یک دیدبانگاه بود. از این بلندی جنگل انبوه، با درختهای کوتاه و با گرگ و خرس شاید در زیر بتّه‌ها پنهان، با گلیمهای رنگارنگ میوه تر و با سیل پرنده‌های غزل‌خوان چون پای انداز در زیر پای می‌خوابید.

-مکان عزلت‌نشینی، پناهگاه آنهایی که دلشان از آدم و عالم خسته شده است. مگر برای گم شدن در این سرزمین و رفتن از یادها بهتر از این جایی هست؟ کاش این ازدواج احمقانه بهم می‌خورد و این خانه را به من می‌دادند، من اینجارا ‌‌آباد می‌کردم، بز و گوسفند می‌پروریدم، سبزیحات کشت می‌کردم، شیرینی می‌پختم و بعد مادرم و سگ سیاه را می‌آوردم. زندگی عجب شیرین می‌شد!

اطاق میانه‌ که داماد جهاز دختر را در آن گذاشت، هم اطاق خواب بود، هم نشیمنگاه. تخت خواب دونفره، گنجه کلان قرمزی و قالی نرمی داشت که پای آدم در آن فرو میرفت:

-عجب، این خانواده عاشق رنگ قرمز بوده است. این رنگ برایشان چه خاصیتی داشته باشد؟ – در این باره زیاد فکر نکرد، چون نمی‌توانست به این سؤال و دهها سؤال دیگر که از دیروز در ذهنش چرخ می‌زنند، پاسخ پیدا کند. از شب پیش خود را به مقاومت طولانی و طعنه و جنگ و جنجال آماده می‌کرد، امّا ‌انگار ضرورتی برای مقاومت نیست. داماد به او توجّه ندارد، اطاق خوابش را از حالا جدا کرد و علامت داد که “تا این جا یکجا آمدیم، از این به بعد تو خود ‌دانی که چه میکنی.

فرشته به صندوق تحفه‌های خانواده داماد دست نزد، جامه‌دان را باز کرد و خواست دو سه پیراهن با خود آورده‌اش را در گنجه گذارد. امّا در را باز کرد و حیران شد. گنجه خالی نبود، یک چند پیراهن زنانه داشت، پیراهنهای دوخت اروپایی و در رفهایش لباسهای زیر حریر زنان. لباسهای زیر را با احتیاط و محبّت طوری چیده بودند که گویا آنها را به فروش برآورده‌اند:

-شاید این همه، مال اجاره ‌نشینهای قبلی باشد، وگرنه کدام زن دهاتی لباس اروپایی می‌پوشد!

درِ گنجه را پوشید و لباسهایش را در تکیه‌گاه صندلی آویخت. دلش می‌خواست پیراهن مخمل سبز را که از دیشب چند دفعه در آب و عرق تر و خشک شد، از تنش دور ‌اندازد و شوری عرق و خاک و غبار راه را با صابون بشوید. او در جستجوی حمام به ایوان برآمد، در اطراف نه حمامی می‌نمود، نه حاجت خانه ای:

-مگر جای قضای حاجت بیشه و مکان سرشویی لب نهر باشد؟ – سراسیمه‌وار به اطراف نگاه کرد و چشمش به اطاق سوم افتید. روزهای اخیر هیچ چیزی به اندازه این اطاق سوم اورا شاد نکرده بود. این اطاق آشپزخانه مجهزی بود که میز و صندلیی و گنجه پُر از ظرف داشت و دو درِ دیگر که یکی به حمام می‌برد و دیگری به حاجتخانه. آبگرمکن هم داشت، پس آب گرم هم دارد. این کشفیات فرشته را خرسند کرد، می‌خواست هر چه زودتر دوش بگیرد و لقمه‌ای بخورد. نگاهش به کیسه روی میز افتاد که پیرزن نورانی به صندلی پیش ماشین گذاشته بود. او به کیسه دست نزد، شرم داشت:

-باز نگوید که غذاهای داده مادرم را تنها خوردی.

آبگرمکن را به برق وصل کرد و انتظار شد تا آب گرم شود. سرانجام گرسنگی بر شرم و حیا غالب آمد و دهان کیسه را باز کرد. چه خوردنیهایی بود! کلوچه و گوشت قورمه، پنیر، مرغ‌بریان، قندهای رنگارنگ، شربت، میوه‌های تر و تازه. دلش کلوچه و گوشت یخنی خواست، همان غذایی که هر صبح در خانه پدرش می‌خورد. یک تکّه گوشت و نیم پاره کلوچه را برداشت و غذاهای دیگر را به کیسه برگردانید. امّا سیر نشد دوباره بازش کرد و این دفعه کلوچه و پنیر و انگور برداشت و وزن کیسه را اندازه گرفت که مبادا سبک شده باشد.

آبگرمکن هنوز سرد بود، شاید آن را مدت هاست که استفاده نکرده‌اند. اطراف هم پُر از گرد و خاک بود.

-اوّلِ اوّل دور و برم را تازه کنم، بعد خاطر جمع می‌شویم، – گفت به خود. پاک‌کاری را آغاز کرد و حمام از یادش رفت. از زمانی که خود را یاد دارد، کار خانه همیشه بر دوشش بود. عادت ندارد که بیکار ول بگردد و تنبلی کند. بعدِ مرگ نامزدش کار و بار خانه ذهن او را بند می‌کرد و از غصّه نجات می‌داد. حالا هم می‌خواست تنها دور و بر خود را تمیز کند، امّا از اطاق خواب به آشپزخانه و از آشپزخانه به روب و چین حیاط گذشت. روی حیاط تا پله‌های دالان همه پُر از میوه‌های تر و خشک بود، معلوم بود، حیاط ماهها روی جاروب را ندیده است. زردآلو و گیلاسهای سالم را در یک سبد گذاشت و میوه‌های پوسیده را روفت و به نهر انداخت. دو سه ساعت وقتش در روب و چین حیاط گذشت. داماد دیگر از اطاقش بیرون نشد، شاید خوابش برده است.

حمام بزرگ نبود، دوش داشت و یک دستشویی، امّا رفهایش مثل دکان عطّار از صابون و شامپو و کرم و روغنهای خوشبوی پُر بود.

-صاحب این خوشبویها و آن لباسهای زیبا احتمال با عجله از این خانه رفته است، وگرنه این مالهای قیمت را جا نمی‌گذاشت، -خلاصه کرد. – خدا برکتت دهد، من با خود یک دانه صابون هم نگرفتم، اگر این همه مال عطّاری نمی‌بود، در این جنگل از چرک می‌پوسیدم!

یک ساعت شستشو کرد، موی به قدش برابر را شستن آسان نبود، تا یک طرفش را شانه می‌زد و هموار می‌کرد، طرف دیگرش به هم می‌پیچید. آب شیرگرم و صابون خوشبوی، خستگی راه را از بدنش برآورد، وقتش کمی خوش شد. سرش را با دستمال بست و به بیرون برآمد تا گیسوانش را در گرمی آفتاب خشک کند. خورشید رو به غروب آورده بود و با پنجه‌های نرمش گویا گیسوان پیچ در پیچ بیشه‌زار را شانه می‌زد و خرسنگهای عریان از شعاع آفتاب چون صندوق جواهرات می‌درخشیدند. این روز نهایت طولانی و عجیب و غریب که نه منطق داشت و نه معنی، بالاخره به پایان می‌رسید. دختر سر به بالین گذاشت و چشمانش را پوشید.

 خواب ناآرامی داشت. نصف شب از صدای شکستن شاخه‌ها بیدار شد، صدا از آن سوی نهر می‌آمد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و اوّل دو جفت چشم درخشان را دید و بعد دو حیوان بزرگ‌جثّه را که شاید خوک بودند یا خرس که به هم درافتاده خون یکدیگر را می‌ریختند. گاه دندان به گلوی هم زده تا لب نهر پرت می‌شدند و گاه خِر خِر آنها از بین درختها به گوش می‌رسید. از دور جغدی بی‌ایست فریاد می‌زد و محیط را وحشتناک تر می‌کرد. این دم درِ اطاق اوّل باز شد و داماد بیرون آمد و به سوی بیشه تیر گشاد. آن دو حیوان بزرگ‌جثّه گریختند، امّا جغد همانا فریاد می‌زد. خواب از دیدگان فرشته پرید. چند ساعت در بستر پیچ و تاب خورد، بالاخره حوالی سحر خوابش برد.

سحر از خواب با مخ گیج و درد سر بیدار شد، هنوز بیدار نبود، نیم‌خواب و نیم‌بیدار بود. با چشمان نیم باز که اطراف را خیره می‌دید، به سقف چشم دوخت و خیال کرد در خانه پدرش است. به صداهای اطراف گوش داد، امّا نه شیم شیم شیردوشی مادرش به گوش می‌رسید، نه پارس سگ سیاه و نه غُرغُر پدرِ از همه ناراضی. چند دفعه مژه به هم زد، نهایت پرده مه از چشمش دور شد و حوادث روزهای اخیر یک یک در ذهنش بروز کرد:

-وای بر من! زن مرد پیری شدم که مرا با خود به آن لب دنیا برد. خانه‌اش، ‌انگار، در پشت کوه قاف است که پرنده پر زند، پرش و درنده پا گذارد، پایش می‌سوزد. آوردن آورد، امّا نمی‌داند با من چه کار کند. شاید من برایش مثل “استری” بودم، یک مال کم خریدار که فروشنده آن را همچون سرباری کالای خوش خرید مجبور به مشتری می‌‌فروشد و تهدید می‌کند که “گر این را نگیری آن را نمی‌‌فروشم!” فقط نمی‌دانم که موضوع معاملات این مرد با خویشاوندانش چه بود. عجب، خار شدم، به کسی لازم نیستم، همه مرا فراموش کرده‌اند، گویا این همه سال در این دنیا نبودم!-دختر رو به بالشت گذاشت و خواست بغض گلویش را با اشک بیرون آورد. امّا کسی حلقه بر در زد.

– خانم، آهای خانم! – صدا کرد آواز زنانه‌ای.

فرشته از جای برخاست و تخت خواب را با روتختی پوشانید، موهای پریشانش را با قلمی که در روی میز می‌خوابید، در تپه سرش جمع کرد و به با خاطر مشوّش که پنهان کردنش دشوار بود، به ایوان برآمد. داماد گم بود، فرشته او را بار آخر نیمه‌شب زمانی دید که او به سوی بیشه شلّیک می‌کرد.

صاحب آواز زن جوان چهره‌خندان بود که در تن پیراهن شاهی رنگارنگ و در سر روسری سرخ داشت. با خنده به حیاط قدم گذاشت، ‌انگار، صد سال باز فرشته را می‌شناسد. در یک دست کودک یک و نیم دوساله و دست دیگرش یک بشقاب کلان داشت. کودک سر به کتف مادر گذاشته، با چشمان نیمباز پستانک می‌مکید.

-مهمانهای ناخوانده را قبول می‌کنین؟-گفت و بلند خندید.

فرشته با مهمانهای ناخوانده بزرگ شده بود، از یک خانه آدم هم مراقبت می‌کرد. ولی حالا دست‌پاچه شد، او بشقاب سنگین را از زیر بغل مهمان برداشت و در لب ایوان گذاشت.

-خانم، می‌بخشی که بی‌خبر آمدم، ما دهاتی ها دعوت را انتظار نمی‌شویم، مهمان که آمد، خودمان به دیدنش می‌رویم، – گفت زن جوان با خنده و رده دندانهای سفیدش در مقابل گونه های سرخش جلا دادند.

فرشته که خود را نه صاحبخانه می‌دانست و نه نگهبان آن منزل، با لبخند، زورکی به مهمان سحرگاهی “بیایید، خوش آمدید”- گفت.

-شیربرنجِ پرروغن کرده بودم، پدر کودکها همین طرف می‌آمد، التماس کردم که مرا با ماشین تا خانه شما ببرد، گفتم دیروز خسته بودی، شاید گشنه خواب رفتی …- زن همانا آمدنش را توجیه می‌کرد.

“پدر کودکها” احتمال همان مردیست که روز گذشته با شوهر او در نزد مغازه با آغوش باز سلام می‌کرد.

مهمان را به اطاق خودش برد و بشقاب شیربرنج را در روی میز آشپزخانه گذاشت و کتری برقی را روشن کرد. کمی هیجان داشت. “اگر مهمان فضولی کند و از داماد و جشن و ازدواج پرسد، در جواب چه بگویم؟” فرشته ساخته‌کاری و نقش بازی را از بنیاد بلد نبود، اهل چق چق و دوست‌بازی هم نبود. سالهای اخیر او بیشتر به تنهایی و گفتگو با خود انس گرفته بود. امّا حالا باید نقش عروس نو را بازی می کرد و آبروی خودش و شوهرش را می‌خرید.

مهمان در این اطاق احساس بیگانگی نمی‌کرد، گویا بخشی از این خاندان بود. او بچه‌اش را روی تخت خوابانید و در پهلویش دراز کشید و بی خجالت سینه مانند طالبی کلانش را از گریبان پیراهن بیرون آورد. بچه برابر دیدن سینه سفید مادرش دست و پاچک زد و “طالبی” را با دو دست محکم گرفته، پایش را در کمر مادر حلقه کرد. با سر و صدا و حریصانه پستان می‌مکید، نفسش از سراسیمگی در گلویش درمیماند، امّا پستان را سر نمی‌داد، گویا با جریان تیز شیر مادر سبقت می‌کرد.

فرشته سفره باز کرد و شیربرنج مهمان را یکجا با گوشت و کلوچه بارکیسه پیرزن در روی میز گذاشت و در صندلی کنار میز نشست. مهمان چند دفعه خواست پستانش را از دهان کودک بیرون بیارد، امّا بچه هر بار بیدار می‌شد و زوق زوق می‌کرد. نهایت کودک را خواب برد و خودش پستان مادر را رها کرد.

-خدا را شکر خوابش برد، کودکِ ناآرام نیست و لیکن یک ماه شد دندان می‌برآرد، نه شب خواب دارد، نه روز، -گفت زن خجالت‌آمیز و گریبان پیراهنش را که از شیر سینه چسپک شده بود، با سنجاق بست و به صندلی رو به روی دختر نشست.

-از شیربرنج بگیر، خنک شود مزّه‌اش می‌پرد، گفت او و سینی را به طرف فرشته هل داد. فرشته به لایۀ ضخیم روغن زرد که شیر و برنج را پنهان می‌کرد، یک دو دفعه قاشق زد و بشقاب را به طرف مهمان کشید.

-بسیار خوشمزّه است، شما هم بگیرید.

-ما سحر با پدر بچه ها و رشید آقا یک بشقاب شیربرنج خوردیم، این را برای خودت آوردم. آنها شکار رفتند، رشید آقا شب تور انداخته بود، شاید صید خوبی به دام افتد. پدر کودکها در راه بازگشت مرا با خود می‌گیرد. گفتم، شاید تنها دلتنگ می‌شوی…برای همین آمدم.

دختر چیزی نگفت، می‌خواست که مهمان لب از کلام نبندد، مهمان بی‌ایست صحبت کند و از زندگی او چیزی نپرسد. حس می‌کرد که این زن از شوهر او خبرهایی دارد و حالا می‌خواهد از زیر زبان عروس نو گپ بگیرد. این احساس اورا بیشتر آشفته می‌کرد.

مهمان از کم‌گپی صاحبخانه خجالت کشید. او گاه به روغن یخبسته روی شیربرنج نگاه می‌کرد و گاه به ساعت روی دیوار که عقربکش از جای نمی‌جنبید، خیالش که مهمان ناخوانده به صاحبخانه پسند نیامد.

-بیچاره زنک، از این قدر راه برای من خوراک آورده ست، مرا ببین که هنر دو دهن گپ زدن را ندارم!

مهمان، زن آدم دوستدار و سفره ‌دار می‌نمود. چاق نبود، استخوانهای پهن داشت، زن سخت کوشی به نظر می آمد، از قبیل زنهایی که با شوهرهای خود خشت می‌ریزند و دیوار می‌بردارند، در زمین بیل می‌زنند و هم گاو و مالداری می‌کنند. در تن پیراهن شاهی داشت و هر گاه ناخوداگاه دست به پیراهنش می‌زد، نخهای نازک شاهی در پنجه‌های خشنش می‌چسپیدند و نخکش می شدند.

-شما نمی‌دانید، پیشتر در این خانه که زندگی می‌کرد؟- پرسید فرشته و شاد شد که نهایت برای صحبت موضوع یافت.

مهمان انتظار این سؤال نبود که کمی دست‌پاچه شد، زبان خایید، به سقف چشم دوخت و وانمود کرد که خاطره‌اش را تگ و رو می‌کند.

-نه، نمی‌دانم، ما این طرفها بسیار نمی آییم، یک دو دفعه برای پیرمرد روغن سمور آوردم، با پیرزنش تنها بود، پایش درد می‌کرد. این جا سمور زیاد است، زمستان تا در خانه می‌آیند. مهمان گویا خودآگاه رشته صحبت را به سوی دیگر تاب داد.

بیشه پُر از خوک وحشی و گرگ و شغال بود، حتّی خرس هم داشت. یک زمستان خرس از تیر اندازی شکارچی ها بیدار شد و کم مانده بود همسایۀ مارا پاره کند، شُکر که همراهانش رسیده آمدند و آن خرس را کُشتند. ماده خرس بود، شوهرش تا چند سال دیگر به آدمها حمله می‌کرد، انتقام زنش را می‌گرفت. شکارچیها بارها دیده‌اند که آن خرس سرش را به درختها می‌زد و ناله می‌کرد.

-در گنجه لباس لباسهای زنانه را جا گذاشتند، گفتم شاید اجاره ‌نشینهای پیشینه فراموش کردند…

-نمی‌دانم… ما سه سال پیش به این جا کوچیدیم، پیشتر در شهر زندگی داشتیم، برادر شوهرم زن گرفت و ما زنهای برادران با هم ساز نیامدیم. گذشتگان شوهرم از همین دهکده‌ها بودند، آنها مُردند و خانه و زمینهایشان بی‌صاحب ماند، ما مجبور به اینجا کوچیدیم.

زن چای سردشده‌اش را سر کشید و مثل شاگردی که درس را از بر نکرده  و برای خاک پاشیدن به چشم معلم هر چه از دهانش آمد همان را گفت، خجالت‌آمیز به دختر نگاه کرد.

-شاید برای چیز و چاره‌اش برگردد، چون یک حمام پُر عطر و کرم و صابون است، -گفت دختر که از بی موضوعی گپ اجاره ‌نشین پیشین را گشته و برگشته در میان می‌گذاشت.

-نمی‌دانم، …شاید- با بی میلی گفت مهمان.

هر دو خاموش شدند. اگر صدای چلپ چلپ پستانک کودک نمی‌بود، خیال می‌کردی که در خانه کسی نیست.

-اینجا برای زندگی مکان خوب است، – بالاخره گفت مهمان، – زمین و میوه فراوان دارد، امّا آدمش کم است، مردم همه روستا‌ها را جمع کنی چار پنج خانواده بیش نیست. وقتی پدر کودکها گفت که رشید آقا زن گرفته ست و بزودی به خانه پدری‌اش می‌کوچد، من از خرسندی روز می‌شمردم. این جا کس از بی‌آدمی دلتنگ می‌شود. خدا را شکر که شما آمدید..

مهمان با شادی به فرشته چشم دوخت، گویا در انتظار یک حرف گرم و صمیمی بود. فرشته خجالت‌آمیز لبخند زد و با علامت تصدیق سرش را تکان داد.

فرشته، خودت چندساله‌ای؟- مهمان و بادقّت به روی فرشته نگاه کرد.

-شما نام مرا از کجا می‌دانید؟

-از رشید آقا پرسیدم، گفت که نامت فرشته است. من نگینه نام دارم، دختر کلانم تهمینه و این دخترکم صبرینه.

-نگفتی چند ساله‌ای.

-همین سال به بیست و نه قدم گذاشتم.

-همسال بوده‌ایم، …گفت زن معنی دارانه.- من در هژده‌ سالگی ازدواج کردم، شوهرم آن وقت 25 ساله بود. خاله‌اش در کوچه ما زندگی می‌کرد، گاه گاه مهمانی می‌آمد، مرا یک دو بار دید و عاشق شد، آدم فرستاد، پدرم “نه” نگفت. انسان خوب است، من بعدتر عاشقش شدم، – گفت نگینه با افتخار.

-خودت تا ازدواج با رشید آقا یک بار هم شوهر نکرده بودی؟- پرسید مهمان و کنجکاوانه به چهره دختر چشم دوخت.

-نه، دختر خانه بودم، -گفت فرشته با بی میلی و ابرو چین کرد. مهمان می‌خواست چیز دیگری هم پرسد، امّا قیافه دختر را دید و خودداری کرد.

-رشید آقا بسیار انسان خوبی است، بعضی آدمها در جیبشان یک پول سیاه پیدا شود، زمین را از آسمان فرق نمی‌کنند، امّا این مرد با این همه دولت و صولت بسیار خاکسار و دست‌گشاد است. زندگی شهر را مانده، آمده در یک کنج کوهستان مسکن گرفت. پدر رشید آقا هم آدم خوبی است، اورا در این موضعها بسیار احترام می‌کنند، “شیخ” می‌گویند، از برکت او به ده برق آمد، موجگیر تلفن نصب شد.

-دیروز در طول راه کشتزار‌های زیاد دیدم، در این زمینها که کار می‌کند؟- پرسید فرشته که می‌خواست ستایش “رشیدآقا” زودتر خاتمه یابد.

-شهریها هَوَسَکی در این جا زمین خریده اند و عدس و نخود کشت کرده‌اند، امّا دیر- دیر خبر می‌گیرند، تا می‌رسند که عدس و نخودشان طعمۀ گرازهای وحشی می‌شود.

-گرازها آدم را هم می‌خورند؟

-نمی‌دانم می‌خورند یا نه، امّا حمله می‌کنند، شبانه به خانه‌ها نزدیک می‌شوند، برای همین مردم درها را از شام قفل می‌زنند و شبانه تنها بیرون نمی‌برآیند. تو هم احتیاط کن، خانه‌ات در داخل بیشه است.

دختر حادثه شبانه را به یاد آورد، می‌خواست آن را به نگینه نقل کند، امّا کودک گریه کرد و مادرش سنجاق گریبانش را بازکنان به طرف بچه‌اش دوید. فرشته به دسترخوان نگاه کرد.

-شاید خوراکی آماده کنم؟- پرسید او از نگینه.

-خوراک لازم نیست، شکارچی ها همین ساعتها می‌رسند، یا کبک می‌آرند یا یک صید بزرگ، یکجا کباب می‌پزیم.

شوهر نگینه همراه با رشید و دو مرد دیگر که هر یکی در کتف کمان داشتند، از بیشه با لاشه مثل ماده گاوی جوان

برگشتند. لاشه را از دست و پایش در چوب ضخیمی بسته، جسد آویزانش را که از آن قطره قطره خون می‌چکید چارنفره به حیاط درآوردند.

-عروس، یک سفره بیارید، – ره به ره فریاد زد یکی از شکارچیها که دست و پای صید در زمین خوابیده را از چوب رها می‌کرد. دختر آسیمه‌سر در جستجوی دسترخوان به سوی آشپزخانه دوید، ولی چیزی نیافت.

-سفره هاشان به نظرم در زیرزمین است، – گفت نگینه که با بچه‌اش جنب و جوش شکارچی ها را از ایوان تماشا می‌کرد.

-از همه گور و بلا باخبر است این زن، – به خود گفت فرشته و از پی سفره به زیرزمین درآمد. زیرزمین به اندازه سه اطاق بالا بزرگ و خشک و آراسته بود، بوی نم نمی‌داد، چراغ کلان شبیه توپ زیرزمین را مثل روز روشن می‌کرد. در رف های چوبین به جز یک چند شیشه ترشی و مربّا که شاید از سال گذشته باقی مانده‌بودند و آرد و روغن دیروزه که شوهرش از بازار سر راه خرید، دیگر چیزی نبود. نگینه راست می‌گفت، دسته ای از سفره ها و دستمال ها روی کیسه هایی که معلوم نبود چه دارند، می‌خوابید. او یک سفره نیمه نو را برداشت و به نزد شکارچیها رفت که یک قدم دورتر از لاشه سیگار دود می‌دادند.

دسترخوان را در روی سبزه گذاشت و می‌خواست برگردد، امّا چشمش به لاشه افتید و به بدنش رعشه دمید. شکارچیها بز کوهی صید کرده بودند. نگاه بز کوهی سوی آسمان بود و اشکهایش هنوز در گوشه چشمان عسلی‌اش می‌درخشیدند. ‌انگار زنده بود، تنش بوی علف سبز می‌داد. شاخهای چپ گشته‌اش چون کاکل زنها در پشت سرش می‌خوابید و از پستانهای ورمیده‌اش قطره قطره شیر می‌چکید.

-بیهوده زدیمش، به فکرم باردار است، – گفت یکی از شکارچیها که شکم صید را لمس می‌کرد. گوشهای دختر از این حرف شکارچی قفل زدند، او در جایش کرخت شد، گاه به صید نگاه می‌کرد، گاه به شکارچی ها. بالاخره بی‌خود به پای هیکل زیبای بز کوهی افتاد.

پیشانی سیاه و تن گندم گونش را نوازش کرد. زور زد، تا چشمان لاشه را پوشاند، امّا نتوانست، آن چشمها همانا رو به آسمان باز می‌شدند. به فرشته حالتی رخ داد که زمان نورسی‌اش رخ داده بود. گوساله ای داشت با نام گُلان که از خردی بزرگش کرده بود و گُلان هم اورا شاید مادر می‌پنداشت که هر جا به دنبالش می‌رفت و شب تا صدایش را نشنود خوابش نمی‌برد. فرشته روزی از مکتب برگشت و جسم گلان را در شاخ درخت انجیر آویزان دید و سر زیبایش را در لب جو. چشمان ‌باز گلان نور نداشتند و پرده کبودی روی آن چشمها دامن ‌افکنده بود. جزوه دان اش از دستش افتاد و لب جوبارِ پُر از خون از هوش رفت. یک ماه به خود نیامد، از طبیب تا ملّای محله سر بالینش بودند. یاد ندارد، چه گونه صحت یافت، امّا از آن روز به بعد هر بار در حیاط حیوانی را ذبح کنند، او را تب لرزه می‌گیرد. حالا هم همان موج سرد از نوک پا تا به سرش بروز می‌کرد، انگشتانش کرخت می‌شدند، احساسی داشت که پوست از تنش جدا می‌شود. می‌خواست نفس بگیرد، امّا هوا از گلویش پایان نمی‌رفت. از شاخهای زیبای صید می‌کشید که “برخیز!”. شکارچی ها سیگارهای نیم کشیدۀ خود را به کنجی پرتافته، با حیرت به فرشته چشم دوختند.

-این بیچاره «غَشی» بوده است، – گفت یکی از آنها و به سوی آسمان دو دفعه تیر گشاد. کودک نگینه از ترس جیغ زد.

-هیچ مشکلی نیست، ترس را با ترس از بین می برند، حالا درست می‌شود، -گفت همان شکارچی که از کمان شلّیک کرده بود و با تأسّف به کتف رشید تپ تپ زد. فرشته سر به تن لاشه ‌گذاشته و گریه می‌کرد.

داماد سر خم کرد. شکارچی ها کمی عقب رفتند، تا رشید خجالت نکشد.

-نگینه، خانم را به خانه بیار، – ندا کرد بالاخره یکی از شکارچی ها. زن کودکش را به همان مرد داد و از کتف دختر گرفت که او را بردارد، امّا او گردن نمی‌داد، ‌انگار، به تن بز کوه سبزیده بود.

-عیب است، بیا خانه درآییم، – گفت نگینه و این دفعه با بازوان قوی اش تن نازک فرشته را برداشت و اورا به سوی خانه کشانید.

فرشته بی‌خود و بی یاد روی تخت می‌خوابید، تب داشت و هذیان می‌گفت، چند دفعه به هوش آمد و نگینه را دید که برایش دارو می‌داد، به پیشانی داغش لتّه تر می‌گذاشت و زیر لب دعا می‌خواند.

او تمام شب سر بالین فرشته بیمارداری کرد، گاه به به بچه‌اش می‌رسید، گاه به سر بالین فرشته می‌دوید. تا سحر هذیانش را گوش کرد، پراکنده حرف می‌زد، هرچند گوش فرا داد، امّا یک جمله درست هم نشنید. تنها همین را فهمید که دوستی با این دختر درون‌دار کار آسان نیست.

تب فرشته حوالی سحر پایین آمد، احساس کرد که زبانش از تشنگی در کامش چسپیده است و نفس تبدار گلویش را می‌سوزاند. خواست از جای برخیزد، امّا از بی‌حالی دوباره به بستر افتاد. نگینه زن هوشیارخواب بوده است، زود بیدار شد و بچه‌اش را از پستانش رها کرد و به سر بالین بیمار شتافت.

-چه می‌خواهی، فرشته، حالت بهتر شد؟

-آب…

نگینه از آشپزخانه یک کاسه آب آورد و در پهلوی بیمار نشست. فرشته آب را به یک دم نوشید، لبش را با آستینش تازه کرد و دوباره سر به بالین گذاشت.

-خدارا شکر، تب نداری، دیشب بی‌هوش بودی، همه را ترسانیدی. نگینه میخواست گپ را ادامه دهد، امّا فرشته رو به طرف دیوار گرداند. نه تاب دلبرداری داشت، نه توان سپاسگزاری. احساس پوچی می‌کرد، گویا سراپا یک خلاء بزرگ بود، حتّی وزن دل و جگر و گُرده و روده‌اش را احساس نمی‌کرد، مثلی که شکمش هم خالی بود.

تا ظهر خوابید و اگر نگینه بیدارش نمی‌کرد تا روز دیگر از جای بلند نمی‌شد.

-یک دو قاشق از این کاچی بخور، حالت بهتر می‌شود، – گفت نگینه و کاسه را به دهان او نزیک آورد. فرشته اشتها نداشت، امّا نمی‌خواست به این زن بیگانه که تمام شب بیماردارش بود بی‌احترامی کند.

او آهسته از تخت خواب بلند شد، تمام بدنش درد می‌کرد، گویا تا صبح زمین شخم زده بود. نگینه از او چشم نمی‌کند.

-چه قدر دختر زیبا است، حتّی رنگ پریده و چهره خسته‌اش به او می‌زیبد، – به خود گفت او و قوطیهای دارو را که رشید آورده بود، از روی میز برداشت، تا فرشته نبیند. نگینه گویا از این ازدواج اجباری خبر داشت.

-عذر که به خاطر من به زحمت افتادید. فرشته با سر خم قاشق را در کاسه کاچی تاب می‌داد و از خجالت به روی مهمان نگاه نمی‌کرد.

-زحمت چه، ما اینجا همه مثل خویش و تباریم، – حاضرجوابی کرد نگینه و می‌خواست چیزی بگوید، امّا حرفش را جوید و خاموش شد. فرشته سؤال‌آمیز به او نگاه کرد.

-رشید آقا از گوشت بز کوهی یک تکه هم نگرفت، همه را به شکارچی ها داد، گفت زمینی را که خون صید ریخته بود، بشویم. گفت، نمی‌دانست که تو به شکار و لاشه حسّاسیت داری…

کودک در اطاق بعدی ونگ می‌زد، احتمالا لثه های ورمیده‌اش درد می‌کردند.

-نگینه، شما به کودک برسید، من خوبم، به خدا، کاچی را میخورم و باز بهتر می‌شوم…خواهش می‌کنم…

نگینه ناباورانه به او نگاه کرد.

– کاچی را بخور، من زود برمی‌گردم…

پستانهای پرشیر نگینه برای بچه‌اش بهترین دارو بود که کودک زود آرام شد. شوهر نگینه و رشید به ایوان برآمدند، تا مادر پستانش را راحت از گریبانش بیرون کند.

کاچی پخته نگینه واقعاً حال فرشته را بهتر کرد، او از جای برخاست و روی میز و رخت خوابش را به سامان آورد و کاسه‌های آشپزخانه را شست.

نگینه نیمه روز عزم رفتن کرد.

-بچه هارو به همسایه وا‌گذار کرده بودم، بروم که احتمالا خانه مستوره را به سر برداشته‌اند.

نگینه در یک دست کودک گریان که آب دهانش به کتف مادرش می‌ریخت و در دست دیگر بشقاب خالی شیربرنج دیروزه، به ماشین شوهرش نشست.

-آخر هفته خانه ما مهمانی بیایید، – گفت و درِ ماشین را با دستان باقوّتش سخت پوشید.

فرشته بعد رفتن مهمانها کمی در ایوان نشست و منظره‌های اطراف را تماشا کرد. افسرده بود و همه چیز در این موضع برایش بیگانه می‌نمود، آدمان، بیشه، نهر و پرنده‌ها…، چیزی به دلش نمی‌گنجید، خیالش که لحاف را به سر بکشد و دیگر برنخیزد. “پیرزن ساکنه می‌گفت هیچ چیزی به اندازه غصّه آدم را آسان و زیبا نمی‌کُشد، می‌سوزاند و آب می‌کند و جان با عطسه زدن از دماغ بیرون می‌شود. چون همیشه واهمه می‌کند، پیرزن، اگر راست می‌بود، من همان سالی که در زیر بار غم مرگ نامزدم له می‌شدم، باید از خیلی پیش مرده بودم. حالا دیگر با غصّه عادت کردم، غصّه در من سبزید و ریشه دواند، بودنش یک حالت معمولی من شده است، نبودنش غیر معمولی”. فرشته با این خیالهای تیره به خانه خوابش برگشت و بالاپوش را به سر کشید.

-اجازت هست؟- او صدای تق تق در و سپس آواز رشید را شنید و با هراس از جای بلند شد. در یک ثانیه صد فکر از سرش گذشت.

-خدایا، چه می‌خواسته باشد؟ مبادا بگوید، بس است ناز و نوز، تو زن شرعی من هستی و باید وظیفه‌ات را اجرا کنی… یا شاید بگوید که تو دیروز مرا در نزد مردها بی‌آبرو کردی، برو به امان خدا.

در را باز کرد و یک طرف ایستاد تا رشید به اطاق وارد شود.

-اجازت هست بشینم؟

فرشته اوّل دست‌پاچه شد، رنگ رویش کند، امّا بعد تمام جرأتش را جمع کرد و سرش را با اشاره‌ “بله” تکان داد.

رشید به یکی از صندلی های کنار میز نشست، خیلی به زمین نگریست، گویا نمی‌دانست صحبت را از کجا شروع کند، حال آدمی را داشت که داستان طولانی دارد و برای تأثیربخشی آن پیشگفتار می‌بافد. نهایت سر از زمین برداشت و آهسته به گپ درآمد.

–      فرشته، اگر خیال کرده باشید که شمارا برای یک زندگی زناشویی به این مکان خلوت آوردم، اشتباه می‌کنید. مسئله آن طوری نیست که شما می‌پندارید. آهسته و باتمکین صحبت می‌کرد، صدایش هیجان نداشت، مثل این که این متن را بارها تمرین کرده است.

-من بیست سال در روسیه زندگی کردم، دانشگاه خواندم، زندگی‌ام خوب بود، کار خوب داشتم، از همه مهم، زنی را دوست داشتم که برایم بسیار عزیز است و ندیدنش را بسختی تحمل می‌کنم. او هم مرا دوست می‌دارد، پزشک است، جای کار خوب داشت، امّا به همه شرط و شرایط راضی بود که با من بماند. نمیدانم پیرمرد پدرم، از کجا شنید که من با زن روس ازدواج می‌کنم… به روسیه آمد و مجبور کرد که برگردم. ارواح پدر و مادرم را به میان کشید، قسم خورد که اگر برنگردم از بهرم می‌گذرد، امّا در باره آن زن چیزی نپرسید. گویا چیزی نمی‌دانست. قول دادم که برمی‌گردم.

رشید خاموش شد، ‌انگار، این خاطرات دردش را تازه می‌کرد. او از جیبش بستۀ سیگار را برآورد.

-اجازت است سیگار بکشم؟

-من با سیگار شما مشکل ندارم…

مرد در جستجوی خاکستردان به چار طرف نگاه کرد، امّا چیزی نیافت و سینی کوچک و خالی روی میز را پیش کشید. سیگار را روشن کرد و یک دود عمیق گرفت و در حالی که فوّاره دود از دهانش بیرون می‌شد، داستانش را ادامه‌ داد.

-من بی‌خبر برگشتم و آن زن را هم با خود آوردم، به همین خانه. این خانه آرزوهای من است، از خردسالی عاشق طبیعت و شکار بودم و پدرم که ریشه‌هایش از همین منطقه بودند، برایم زمین خرید و من این خانه را با دستان خود ساختم، مثل خانه‌های شهری شرایط فراهم کردم. خواستم آنی را که دوستش می‌دارم به همین خانه بیارم. تابستان بود، مثل حالا همه جا سبز و خرّم. برابر رسیدن و دیدن این منظره‌های زیبا، به طبیعت این جا عاشق شد، گفت در همین جا می‌ماند. یک ماه زندگی شیرین داشتیم و من خوشبخت ترین انسان دنیا بودم. برایش جای کار پیدا کردیم، در ستاد نظامیهای مرزبان. گفت کار را آغاز می‌کند و ما در این جا برای خود زندگی زیبایی می‌سازیم. همه مشورتها را کردیم و می‌خواستم به شهر برگردم و برای ازدواج راضیگی خانواده را بگیرم. امّا پیرمرد یک بیگاه بی‌خبر آمد، مارا دید و داد و فریاد برداشت، زن را دشنام داد، تهدید کرد که اگر اورا پس نفرستم مرا عاق می‌کند. پیرمرد یک آدم مذهبی است، ازدواج با غیرمسلمان را قبول ندارد. مجبور شدیم شب را در خانه نگینه روز کنیم. فردای آن روز با دل خجل بلیت خریدم و زن دوست داشته‌ام را به روسیه فرستادم. خیلی گریه کرد، گفت دیگر برنمی گردد، امّا مرا در روسیه انتظار می‌شود. یک ماه بزور طاقت کردم و باز گریخته رفتم. قریب یک سال در روسیه بودم و عهد کردم که بی‌اجازت بزرگان ازدواج می‌کنم، شاید یک روز مارا ببخشند. امّا پیرمرد این دفعه برادرم را به سراغم فرستاد. برادرم پیش از آن که مرا ببیند با آن زن ملاقات کرد، نمی‌دانم به او چه گفت که بیگاه از کار برگشت و خودش مرا رد کرد، گفت با من ازدواج نمی‌کند و این عشق و عاشقی صرف بیهوده وقت است، از پی زندگی ام شوم. هر قدر تلاش کردم، نشد. او از من فرار می‌کرد. آغاز تابستان بود، یک ماه پکر و بی‌هدف در روسیه گشتم، ولی بالاخره به فشار پیرمرد تاب نیاوردم و به وطن برگشتم. رشید داستانش را در این جا قطع کرد و سیگار دوّم را از بسته برآورد. پنجه خورشید حریر دود را در فضای خانه پیچ و تاب می‌داد و دامن آن را به سوی پنجره باز می‌کشاند.

چهره آفتاب خورده رشید با هر سیگار تیره تر می‌شد و بار غم و اندوه شانه هایش را خم می‌کرد. او یک دود عمیق گرفت و به داستانش ادامه‌ داد.

-مرا از فرودگاه راست به خانه شما بردند. برادرم آدم امروزی است، حال مرا درک می‌کرد، امّا نمی‌توانست روی حرف پیرمرد که به ما حق پدری دارد، حرف بزند. در خلوت به من گفت که این ازدواج به احترام پدر و مادرمان است و بعد مرگ آنها من می توانم هر کاری خواستم بکنم. خیال کردم برایم همسری انتخاب کرده‌اند که بیوه است یا زن طلاق شده که اگر از او جدا شوم، برایش سخت نگذرد. امّا شما را دیدم و فهمیدم که اگر این ازدواج سر بگیرد، کارم پیچیده تر می‌شود. اعتراضم علیه شما نیست، از خانواده‌ام دلخورم که چنین وضعیت ناگوار را به میان آورد. من این حرفها را باید روز اوّل می‌گفتم، اشتباه کردم که نگفتم، دیروز شما دچار وحشت‌زدگی شدید، من ترسیدم، زیرا می‌دانم که از این حالت تا دیوانگی یک قدم راه است… می‌دانم که شما هم از این حالت ناراحت هستید، احساس بدبختی می‌کنید، امّا برایم هنوز سؤال است که چرا یک دختر جوان و زیبا راضی شد همسر یک مرد از خودش بیست سال بزرگ شود؟

او سر برداشت و راست به چشمان فرشته نگاه کرد.

-چرا؟

دختر خاموشانه سر به زیر ‌افکند، اشک در چشمانش حلقه زد و چانه اش از درد لرزید. او اشکهایش را با دستمال پای صندلی پاک کرد و آهسته به گپ درآمد.

-مگر از آدم محکوم به مرگ می‌پرسند که مردن می‌خواهد یا نه؟ حلقه دار را در گردنش می‌‌اندازند و صندلی را از زیر پایش می‌بردارند. شما می‌پرسید که چرا به این ازدواج راضی شدم؟ هرگز راضی نبودم! امّا کسی از من پرسید که چه می‌خواهم؟ من در هژده‌سالگی نامزد مرد جوانی بودم که خیلی دوستش می‌داشتم. او بی‌وفایی کرد و یک هفته پیش از جشن در صدمه‌ای جان به جان‌آفرین سپرد و مرا در نیمه‌ راه حیران و سرسان گذاشت. من ماندم و یک دل از غصّه صدپاره و یک دامن پر از اشکهای تلخ. در آتش سوگ او پنهان سوختم و پر پر زدم، ولی رو به مردم خندیدم، تا نگویند که دختر بی‌حیا بوده ست. مرگ آن جوان قدم نحس من تلقّی شد و دیگر کسی مرا نخواست، تا که بعد از یازده سال شما پیدا شدید. می‌پرسید چرا به ازدواج با مرد بیست سال از خودم بزرگ راضی شدم؟ شما در باره خانواده من چیزی را نمی‌دانید. این ازدواج تضمینی برای امنیت مادرم بود. اگر طلب پدرم را رد می‌کردم، مادر مظلومم در زیر لگدهای آن مرد جاهل می‌مُرد. طوری که می‌بینید، داستانهای ما با بعضی تفاوتها شبیه همند. دنیا خیلی ناعادل است، به من بیست و نه ساله می‌گویند پیردختر از دهان افتاده که سگ هم دیگر به سویش نمی‌آید، امّا به شمای پنجاه‌ ساله می‌گویند، که “مرد پیری ندارد”، می‌تواند زن جوان بگیرد! حالا من در رو به روی شما نشسته‌ام، امّا هوش و یادم در جای دیگری است، راه گُم کرده‌ام، نمی‌دانم این جا چه کار می‌کنم، نمی‌دانم به کجا روانه‌ام، نمی‌دانم فردایم چه می‌شود، حتّی نمی‌دانم امروزم چه گونه به پایان می‌رسد.

فرشته اشکهایش را با دستمال پاک کرد و در گلهای بی‌رنگ آن خیره شد. دستمال را لوله می‌کرد و تاب می‌داد و باز می‌کرد و دوباره لوله می‌ساخت. رشتۀ نخی را از آن بیرون آورد و در نوک انگشتش پیچاند و به مثل دعاخوانها پی در پی گره انداخت. تمام سرنوشتش دوباره از پیش نظرش می‌گذشت.

رشید داستان او را با سر خم و دود در گلو شنید. پشت سر هم سیگار کشید و سینی کوچک را از خاکستر و ته سیگاری پر کرد. خانه به حدّی دودآلود شد که آنها چهره یکدیگر را بسختی می‌دیدند. او ناگهان از جای برخاست و به ایوان برآمد و با قدمهای بی‌نظم این طرف و آن طرف گشت و مشت محکمی به ستون ایوان زد. آن قدر سخت زد که دختر از جایش پرید. بعد صدای قدمهایش از پلّه‌ها به گوش رسید که داشت پایین می‌شد. او بعد نیم ساعت برگشت. سر و رویش تر بود و قطره‌های آب از موهای تا کتف خمیده‌اش به پیراهنش می‌چکید.

-اگر گویم که داستان زندگی شما مرا متأثّر کرد، دروغ می‌بود. سرنوشت شما مرا تکان داد. خیلی افسوس می‌خورم که طعم بدبختی را بسیار زود چشیده‌اید. بسیار پشیمانم که نپرسیده و ندانسته روزگار شمارا از آنچه که بود، بدتر کردم، حتماً جبران می‌کنم، قول می‌دهم. این ازدواج احمقانه باید به یک شیوه‌ای خاتمه یابد. تا بهار این جا می‌مانیم، می‌دانم که دوستی مرا قبول ندارید، حد اقل می‌توانیم بدون هیچ تعهّدی، مثل دو همسایه زیر یک سقف زندگی کنیم. برای دیگران، مخصوصاً برای نگینه و شوهرش که با خانواده من رابطه دارند، ما نقش زن و شوهر خوب را ‌بازی میکنیم، برای همین خواهش در حضور آنها مرا “شما” صدا نکنید، بگذار به خانواده من گزارش دهند که ما با این ازدواج کنار آمدیم. بهار به دوشنبه می‌رویم، برای شما خانه میخرم و به خانواده‌ام می‌گویم که ستاره‌هایمان با هم موافق نیامد و جدا شدیم. باور دارم که در شهر راه زندگی خود را پیدا می‌کنید…

-من در شهر خاله دارم، او به من کمک می‌کند، صاحبکار است، گفته بود برایم جایی کار می‌یابد و به شعبه غایبانه دانشگاه می‌برد، – فرشته از خرسندی نمی‌دانست در کجای جمله‌اش نقطه گذارد.

-باز بهتر.

-شما مرا امیدوار کردید… فرشته از خوشحالی می‌خواست به پای شوهرش افتد.

-اگر همه کار از روی گفته شما عملی شود، من عمری دعای جانتان را خواهم کرد.

هر دو خاموش شدند، شاید روزی را تصوّر می‌کردند که این ازدواج بهم می‌خورد و آنها با هم خیر و خوش می‌کنند و هر یکی با راه خود می‌رود. “خدایا چه قدر طولانی است، رسیدن تا بهار!” خاموشی را فرشته ویران کرد.

-رشید آقا، یک سؤال دارم…-گفت او بی‌جرأتانه.

-بپرسید…

-چرا مرا به این جا آوردید؟ رشید محزونانه لبخند زد.

-اوّلاً، این یکی از شرط های پدرم بود، او می‌ترسید که اگر شما در شهر بمانید، من زن دوست داشته‌ام را پنهانی به این خانه می‌آرم و با او ازدواج می‌کنم. ثانیاً، خودم هم جانب دار آوازه شدن این ازدواج نبودم، می‌دانستم که این جفتگیری مجبوری عمر طولانی ندارد. خواهش کردم، دیگر “شما” نگویی، از حالا باید خیلی مواظب رفتار و گفتارت باشی، اگر خانواده من به واقعی بودن زناشویی ما ذره‌ای شبهه کنند، برنامه ما برباد می‌رود. حالا با من بیا، ترا با دوستانم آشنا می‌کنم، – گفت و دختر را به لب نهر دعوت کرد.

-تابستان گذشته یک جفت پرنده عاشق را رام کردم، آنها خیلی زیبا و دوست داشتنی اند، وفادار، مهربان، خوش‌گفتار. من این جفت را به تو هدیه می‌کنم. رشید سوت کشید و دو پرّنده رنگین بال که فرشته آنهارا روز اول به این خانه رسیدن، دیده بود، بال‌زنان از لابلای شاخه‌های پر از مرغکان وحشی به شاخ درخت کنار نهر نشستند. آنها با چند نغمه آواز می‌خواندند.

فرشته دودله شد، امّا قدم به پیش گذاشت.

-اینها با شما انس گرفته‌اند، شاید مرا نخواهند.

-نزدیکتر بیا و دستت را دراز کن، می‌بینی که می‌خواهند یا نه.

فرشته به درخت نزدیک شد و به سوی شاخه‌ای که در آن جفت عاشق می‌نشست، دست دراز کرد. مرغکان خوشبال که پرهایشان هزار رنگ داشت، رمیدند و به شاخه بلندتر نشستند.

-گفتم که مرا نمی‌خواهند…

-زود تسلیم نشو، دوباره به آنها دست بده، سخن شیرینی بگو.

-شیرین‌سخنی را بلد نیستم، رشید آقا، وگرنه حالا این جا نبودم، – گفت فرشته با لبخند و احساس کرد که دلش گشاده می‌شود. دوباره به سوی پرنده‌ها دست دراز کرد و پرسید که کدامی از اینها ماده است.

-همانی که منقارش سرخ است، ‌انگار، به لبانش رنگ سرخ مالیده است، – گفت او با هیجان.

-خوشگل خانم، بیا بشین به دست من، از نوککت ماچی کنم، از دُمکت قیچی کنم.- فرشته بلند خندید.

-این شعر را در سال اوّل دبستان از بر کرده بودم، امروز به کار آمد!

آنی که منقارش سرخ بود به شاخۀ پایین تر فرو آمد و کمی سوت کشید و سرود خواند و به کف دست دختر نشست. زود رام و آرام شد، اما جفت بی تاب او از یک شاخه به شاخۀ دیگر می‌پرید و بی‌ایست سر و صدا می کرد.

-نترس، من مورچه‌ را آزار نمی‌دهم، چه برسد به این خوشگل خانم شما، – گفت فرشته و کف دست بازش را به سوی پرنده دراز کرد و اورا از شاخه برداشت، هر دو را به چهره‌اش نزدیک آورد و به رخساره‌هایش مالید. جفت عاشق با شیرین ترین لحن برایش ترانه خواندند. گاه با یک آهنگ گاه با آهنگ دیگر.

-اینها بلبل های وحشی اند، – توضیح داد رشید و از دختر خواهش کرد که هر روز در لب ایوان برایشان دانه بگذارد، تا انس بگیرند.

-تابستان گذشته زن دلخواه من هر روز برایشان دانه می‌داد و این جفت عاشق از ایوان ما دور نمی‌شدند، بی‌ایست آواز می‌خواندند، به ایوان که برمی آمد به سر و شانه‌هایش می‌نشستند و گونه هایش را می‌بوسیدند…

او رفت و بلبل ها غصه خوردند، دیگر آوازشان ‌برنمی آمد، چند مدت طاقت کردند و بعد به بیشه برگشتند اکنون با تو انس می‌گیرند و به شانه‌های تو می‌‌نشینند. تو هم می‌روی و این بیچاره‌ها باز افسرده می‌ شوند.

آن روز برای فرشته یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش بود. می‌گویند آدم غرق ‌شونده از خس هم مدد می‌جوید، فرشته در سیمای این مرد یک تکیه گاه می‌دید که پشت خالی اش را پر می‌کرد.

زندگی‌اش تدریجاً رنگ دیگری می‌گرفت، منظره‌ها نیز برایش دلنشین می‌شدند، او خود را به کار می‌زد، می‌روفت و می‌شست، میوه خشک می‌کرد، شیرینی می‌پخت، خورش های زمستانی را در ظرفهای شیشه ای قطار می‌کرد.

-فرشته، چرا این همه شیرینی می‌پزی؟ کی می‌خورد این همه را؟-می‌پرسید رشید.

من این شیرینی ها را برای تو و زن دلخواهت می‌پزم، وقتی او را به این خانه برمی‌گردانی، می‌خواهم زحمت نکشد، از این خورش ها و شیرینی ها نوش جان کند. این حرفها برای رشید دلنشین بود و او خیال‌آمیز لبخند می‌زد.

جفت بلبل های وحشی دیگر از بالای سر فرشته دور نمی‌شدند. در لب ایوان برایش ترانه می‌خواندند و هر جا که رفت به دنبالش می‌رفتند. گاها با رشید یک جا در ایوان قهوه‌ نوشی می‌کردند. رشید استاد قهوه پزی بود، کف بالای قهوه‌اش چه مزّه‌ای داشت!

هر دو با هم تا دیر وقت صحبت می‌کردند. رشید از خاطره‌های زندگی‌اش در روسیه قصه‌های خنده دار نقل می‌کرد.

-رشید آقا، زن دلخواهت چه نام دارد؟

-اسمش ماریا است، من او را مریم صدا می‌کنم، خوشش می‌آید.

-این قدر سال با هم بودید، بچه ندارید؟

-مریم از ازدواج اولش یک پسر دارد، هفت ساله بود که من با مادرش آشنا شدم، حالا او پانزده ‌ساله است، من او را همچون فرزند دوست می‌دارم. آرزو داشتیم که یک دختر زرین کاکل به دنیا بیاریم، اما نشد، مریم دیگر تولد کردن نخواست، من هم مجبورش نکردم. مهم نیست فرزند از که تولد می‌شود، مهم این است که او را چه کسی بزرگ می‌کند. من در خردی یتیم ماندم، مرا شوهر عمه‌ام مثل فرزند خودش بزرگ کرد، تمام نازهایم را می خرید، بی من صبحانه نمی‌خورد. باری هم نشده است که من چیزی بخواهم و شوهر عمه ام “نه” بگوید. با او هرگز بی‌پدری را احساس نکردم. عمّه‌ام مادرم شد و شوهر عمه ام جای پدرم را گرفت. برای همین نمی‌خواهم آنها را آزرده کنم.

فرشته به داستان صداقت یک پدر به فرزند با تعجّب‌ گوش داد و به یاد پدر خودش افتاد که بد اخم و ترش رو و از همه ناراضی و بی‌رحم بود و دلسوزی را نمی‌دانست.

-انسان شریفی بوده است شوهر عمۀ شما، من از پدرم خاطرات خوبی ندارم. از سن پنج شش ‌سالگی ام بعضی صحنه‌های جالب در یادم مانده است، امّا پدرم در هیچ یکِ ازاین خاطره‌ها نیست. دوستی داشتم که پنج خواهر و سه برادر داشت، گاه گاه وقتی به خانۀ آنها می‌رفتم می‌دیدم که پدرش خواهرانش را سر زانویش می‌گرفت و “دختر بناز بابا” می‌گفت و آنها را بالای سرش ‌برمی داشت و برایشان آواز می‌خواند. هوسم می‌آمد، در خانه، خود را چون گربه به زانوی پدرم می‌مالیدم. او خشمگین می‌شد و همان طور که یک گربه را می‌رانند، مرا با پشت دست از خود دور می‌کرد. نمی‌دانم علّتش چه بود، شاید به این دلیل که مادرم فقط دختر به دنیا می‌آورد ولی پدرم در حسرت یک پسر بود؟

عوضش مادرم همة محبّتش را به ما پنج خواهر می‌داد، دوستداری می‌کرد، جانش را در جانمان می‌گذاشت. می‌گفت:

-به پدرتان گیر ندهید، از کار آمده است، خسته است- او با این حرفها به تند خویی پدرم نسبت به ما سرپوش می‌گذاشت.

-آدمها متفاوتند، برخی احساس خود را آزادانه ابراز می‌کنند، برخی دیگر یا شرم می‌دارند، یا باور دارند که لطف از حد بیش کودک را پررو می‌کند… به دل نگیر. در ضمن، ما خانۀ نگینه دعوت شده‌ایم، بعد از نیم ساعت به راه ‌برمی آییم، آماده شو.

خانۀ نگینه مثل صاحبش گرم و نرم و صمیمی بود. وسایل مدرن نداشت، اما محیط دلگشایی داشت.

– ما را عیب نکنی باز، خانۀ مجلل نداریم، گلیم و بالشت و تشکهایی که می‌بینی، از زمان عروسی‌ام باقی مانده‌اند. پدر کودکها مبل و تخت خواب سفارش داده است، اگر خدا خواهد، تا بهار می‌رسند. گونه های نگینه از خجالت سرخ شدند.

-خانۀ بسیار زیبا و بزرگی دارید، حال و هوای آدم را دیگر می‌کند. دلم برای نشستن روی تشک و تکیه زدن به بالشت تنگ شده بود، – گفت فرشته و از برِ بالا گذشت و روی تشک چارزانو زد.

-باور نداشتم که می‌آیی..- گفت نگینه و بالشت های نرم را به طرف فرشته دراز کرد.- آخر آن روز حالت خوب نبود… روز شکار بز کوهی را می‌گویم.

فرشته دید که نگینه دست برداشتنی نیست، گپ را به شوخی برد.

-مگر می‌توانستم نیایم، تو اولین آدمیزادی بودی که من در این پشت کوه قاف دیدم. نگینه شوخی را نفهمید.

-کدام پشت کوه قاف؟

-همان جایی که پرنده پر زند، پرش و درنده قدم گذارد، پایش می‌سوزد، – گفت فرشته که از سادگی نگینه ذوق می‌کرد.

-آها، اکنون فهمیدم، تو ما دهاتی ها را مسخره می‌کنی!- گفت نگینه و مثل زنهای جنگاور دستانش را در میان گذاشت و وانمود کرد که آزرده شده است. هر دو با آواز بلند خندیدند. بچۀ نگینه که در روی گلیم به شکم راه می‌رفت و برای خودش آواز می‌خواند، از خندۀ بلند زنها هیجانی شده، غل خوران به نزد مادرش آمد. خوشحال بود، شاید دندانهایش نیش می زدند. نگینه سفرۀ زیبایی آراست که به گفتۀ ساکنۀ پیر “هزار نوش و نعمت” داشت. میوة خشک و تر، مغز و مویز خورش های سبزی، خلاصه هر چه در این سفره بود، همه‌اش را طبیعت همین دیار رایگان به آنها می‌داد. دلشان گوشت بخواهد، به بیشۀ شکار می‌رفتند، میوه‌های خشک و تر را از درختها می‌گرفتند، عدس و نخود و سبزیجات را از کِشته‌ها بر میداشتند. همین بود که مغازۀ سر راه به جز لباس و پلاس چینی دیگر چیزی ندارد. نگینه می‌گفت که صاحبش دکان را میخواست ببندد، امّا بختش بلندی کرد و ماهوارۀ یک شرکت موبایل به کار شروع کرد و او پر کردن حساب مشتریهای این روستا و سه روستای اطراف را بر دوش گرفت.

صاحبخانه با گوشت کبک پلو آماده کرد، دست‌پختش حرف نداشت. گفت، زیاد نخوریم، آش رشته در راه است.

-نگینه، اگر هر دفعه برای ما چنین سفرۀ شاهانه باز کنی، من و فرشته مجبور می‌شویم دروازۀ خانه‌امان را بزرگتر کنیم، – شوخی کرد رشید و همه برابر خندیدند.

خندۀ فرشته از همه بلندتر صدا داد. نگینه و شوهرش از زمان رسیدن مهمانها چشم از آنها برنمی داشتند، گویا، امتحان می‌کردند که این دو نفر با هم چه طور مناسبت می‌کنند. برعکس چشم‌داشت آنها رشید و فرشته با هم مهربان بودند و می‌گفتند و می خندیدند. زن و شوهر معنی دارانه به هم نگاه کردند.

سر شب وقت بازگشت نگینه برای مهمانها در یک طبق پلو و در یک بسته گوشت کبک داد، مهمانها را جواب دادن نمی‌خواست، دلش می خواست شب را در خانۀ او روز کنند.

-برای آدم معاشرتی تنهایی واقعاً سخت است، از دل گذرانید فرشته و نگینه را صمیمانه بغل کرد.

او می‌خواست تاریک نشده به خانه برگردد.

روز در این منطقۀ افسانه ای به هزار رنگ جلوه می‌کند و با هزار لحن صدا میبر می آرد، اما شبش با درخشش چشمان گرازهای وحشی و زوزۀ گرگ و شغال وهم ‌انگیز است.

فرشته روزهای اول از صدای تیر به وحشت می‌افتاد، گوشهایش را با دستش می‌بست، اما تدریجاً عادت کرد. گاه گاه شکارچی های ناشناس که در پشت، کیسه‌های کلان داشتند، در می‌کوفتند و آب و نان می‌پرسیدند. کیسه‌های سنگین را به زمین می‌گذاشتند و نان و آب می‌خوردند. خون لاشه‌ها از کیسه ها به زمین می‌تراوید و زمین تشنه، خون گرم را سر می‌کشید.

فرشته به شکارچیها نزدیک نمی‌شد، نان و چای را در لب دالان می‌گذاشت و به اطاق خوابش میرفت، نفس عمیقی می‌گرفت و دستانش را به هم می مالید، تا دوباره وحشت‌زده نشود.

سر شبی که آنها از خانة نگینه برمی گشتند، در راه مرزبانهای مسلّح را دیدند که چهره‌هایشان مثل هیکل های سنگی سرد و گرفته بود. سه نفر در بالای زرهپوش نشسته بودند و چهرۀ یکی دو نفر دیگر از داخل ماشین دیده میشد. سرباز مو طلایی از بالای زرهپوش بیرون جهیده ماشین رشید را نگه داشت و دست به پیشانی برد و با شیوۀ نظامی سلام داد.

به کجا می روید؟ چه کسی با شماست؟- پرسید او به زبان روسی.

-ما به خانه می رویم، این همسر من است. ما در بالای تپه زندگی می کنیم، به خانۀ دوستان در روستای پایان مهمانی رفته بودیم،  گفت رشید و مدارکش را به طرف مرزبان دراز کرد. مرزبان از شنیدن کلمة “ژینا” (به روسی: زن) بار دیگر از پنجره به دختر نگاه کرد و در لبانش تبسمی تمسخرآمیز پیدا شد.

– شما در همان خانۀ سفید با دروازۀ آبی زندگی می کنید؟

– بله، این خانۀ ماست.

– مراقب باشید، اطلاعاتی رسیده که قاچاقچیان مواد مخدر افغانستان در روستاهای متروکه درازای مرز مخفی شده اند. آنها همۀ مسیرها را حفظ می دانند… بنابراین هوشیاری ضرری ندارد.

-گفت سرباز و سندهای رشید را برگردانید.

– ما چکار باید کنیم؟ ما در آنجا تنها زندگی می کنیم…. من تنها تفنگ شکاری دارم.

– یک دقیقه منتظر باشید.

-گفت سرباز و توسط دستگاه مخابرات به همراهانش در داخل زره پوش چیزی گفت و صحبت کنان به نزد آنها رفت. او بعد چندی در دست تپانچه برگشت.

-این سلاح جنگی نیست، یک تپانچه هشدار دهنده است. اگر چیزی یا کسی را پیدا کردید، سیگنال بدهید، ما به کمک می آییم.

سرباز دستش را به پیشانی‌اش برد و خداحافظی کرد و چالاکانه به بالای زره‌پوش جهید.

رشید تا دیرگاه از جایش نجنبید، تپانچه را تک و رو کرد، و بعد به فرشته داد.

-در دست تو باشد بهتر است، امیدوارم هیچ گاه لازم نشود،- گفت او و به فکر فرو رفت. دختر حرفهای سرباز را فهمید، چیزی نپرسید، همان روزی که نگینه گفت از دهکده‌های نزد مرز کشاورزان افغان را تماشا می‌کنند، از دلش گذشته بود که این منطقه چندان امن نیست.

دیدار تصادفی با مرزبانها خاطر فرشته را چند روز مشوش کرد، امّا بعد به کارهای خانه مشغول شد و آن روز از یادش رفت.

فرشته عاشق جفت بلبل های وحشی شد. با صدای آنها بیدار می‌شد و با خوانش آنها به خواب می‌رفت. مرغکان آن قدر به دختر رام شده بودند که دوری از او برایشان سختی می‌کرد.

آنها از خیل پرنده‌ها بُریده بودند و شب ها را در طاق ایوان روز می‌کردند.

-وقتی برگشتیم، من اینها را با خود می‌برم، – گفت روزی فرشته.

-اینها بلبل وحشی اند، در شرایط شهر زنده نمی‌مانند، -گفت با تأسّف رشید.

-پس حالِ اینها چه می‌شود؟

-یک مدت دلتنگ می‌شوند، افسردگی می‌گیرند، امّا بیشه به دردشان دوا می‌بخشد. بعداً اینها اول پاییز به کشورهای گرم می‌روند و فصل بهار برمی‌گردند. اگر نصیب دیدار باشد، بهاران آنها را باز می‌بینی.

چشمان فرشته پر اشک شد.

-کی می‌روند؟

-احتمالا بعد از ده پانزده روز. زیاد به آنها نچسپ، بگذار کمی با دسته خود باشند، از مهاجرت عقب نمانند.

پاییز هم فرا رسید و قالی سبز بیشه با گلیم زرد و جگری عوض شد. بلبل های فرشته یک هفته پیش از آن مهاجرت کردند. سحرگاه بود، آنها گرد سر فرشته چرخ زدند، روی شانه‌هایش نشستند، برایش آواز خواندند و بعد به سیل پرنده‌ها که در فراز بیشه چرخ می‌زدند، پیوستند. سیل مرغان در آسمان گاه به صورت حرف “ز” در می آمد، گاه حرف “و” گاه حرف “م” و نهایت به یک خط باریک تبدیل می یافت تا اینکه از نظرها ناپدید شد.

پاییز این منطقه مثل تابستانش زیبا، امّا پر از بادهای سرد بود. باد سرد کوهستان چون گرگهای گرسنه زوزه می‌کشید، درخت هارا عریان می‌کرد و برگ های طلایی را تا دامن کوه می‌کشانید. مردهای این روستای از دنیا بریده که بهار و تابستان انبارهای خود را با زحمت با عدس و نخود و گوشت کبک و بز کوهی پر کرده‌بودند، اکنون از بیکاری هر سحر با نوبت در منزل یکدیگر گشتک[14] قروتاب داشتند و شکارچیهای رهگذر را نیز ضیافت می‌دادند. رشید به معرکۀ قروتاب خوری همراه می‌شد، اما زیاد نمی‌خورد، با شوخی می‌گفت، مردم کوهستان به این غذا آن قدر روغن می‌ریزند که با این مواد سوخت تا شهر دوشنبه رسیدن ممکن است. در این دهکدۀ نه چندان بزرگ که تعداد ساکنانش با انگشتان یک دست تمام می‌شود قروتاب را تنها پاییز و زمستان می‌خورند. رسالت زنها با پختن فطیر و آب کردن کشک تمام می‌شود. بقیۀ کار بر دوش خود مرد هاست. آنها فطیرهای سنگکی را صبح نادمیده دسته ‌جمعی پاره می‌کنند، هم مهمان، هم شکارچی های رهگذر و هم صاحب خانه. آن قدر نان خرد می‌کردند که ‌انگار، یک ارتش به قروتاب خوری دعوت شده است. نان ها را به آب کشک می‌اندازند، از بالایش اوّل پیاز بنفش و سپس روغن زرد را بی حساب می‌ریزند. روغن هم چون نان داغ است که وقت ریختن به روی پیاز ابر و دودش به سقف خانه می‌رسد. زنها آن قدر قروتاب دوستدار نبودند و ساعتهایی که مردها بعد از خوردن غذای پر روغن تا نیم روز دهها قوری چای را با قند و کشمش و زردآلوی خشک خالی می‌کنند، نگینه و همسایه‌هایش از چاله و جویبارها سطل سطل گردو ‌برمی دارند. این ده آن قدر درخت گردو داشت که با چیدن تمام نمی‌شد. فرشته هم یک کیسه گردو جمع کرد. رشید گفت، بیهوده زحمت کشید، زیرزمین پر گردو است.

با این مهمانی روی ها و گشتک و مراسم‌ قروتاب و کاچی، زمستان بی‌خبر فرا رسید و گلیم زرد بیشه را لحاف سفید عوض کرد. بزهای کوهی از ترس شکارچیها و پلنگ برفی، در قلّه‌های کوه مسکن گرفتند و گرازهای وحشی بی باکانه شبها به انبارهای مردم حمله می‌کردند. فرشته درخشش چشمان وحشی آنها را از آن سوی نهر که جریانش رفته رفته کُند می‌شد، می‌دید و به بدنش رعشه می‌دمید. از خدا میخواست که تا بهار جان به سلامت ببرند.

اما بعد حادثه‌ای رخ داد که شبیه فیلم های هالیوودی بود و حیوانهای وحشی، در مقایسه‌ با آن بره های معصوم بودند.

شام بود و هوا سرد، پیاپی برف تر می‌بارید، فرشته در اطاق خود کتاب می‌خواند. کتابهایی که ماریا جا گذاشته بود. برخی کتابها مربوطِ به پزشکی بودند، برخی اثرهای هنری. فرشته اصطلاح های طبی نمی فهمید، اما از خواندن دست نمی‌کشید. یک آن، هوش او را صدایی پریشان کرد که از طرف دروازه بلند می‌شد، گویا کسی از سر دروازه به حیاط پرید. به دنبال این صدا در اطاق رشید هم باز شد. در این منطقه صداهای وحشتناک و فغان بومها در دل شب حادثه ای معمولی است. اما این صدا شبیه آهنگ بد یُمنی داشت، مقدمۀ حادثۀ ناخوشی که انسان آن را قبل از وقوعش احساس می‌کند. به تن فرشته رعشه دمید، او آهسته به پنجره نزدیک شد و آن چه در بیرون دید، اورا در جایش خشک کرد. سه مرد مسلح که چهره‌اشان در ریش و دستار[15] گم بود و تنها چشمان خشمگینشان در تاریکی برق می‌زد، میل تفنگ های خودرا به طرف رشید راست کرده، طلب داشتند که با آنها بیاید. رشید خاموشانه به آنها نگاه می‌کرد.

-ما با تو کاری نداریم، این فرماندهان شما برادر مارا اسیر گرفتند، همان را آزاد کنند، ما تورا به آنها تسلیم می‌کنیم.

-از کجا می‌دانی که فرماندهان، مرا با برادر تو عوض می‌کنند؟ هیچ گاه این کار را نمی‌کنند، – در صدای رشید ترس و هراس احساس نمی‌شد.

-آزاد نکنند، تو هم در دست ما اسیر می‌مانی، می‌بریمت به آن طرف دریا.

-در این خانه دیگر کسی نیست؟- ناگاه پرسید یکی از افراد مسلّح و راست به چهرۀ رشید نگاه کرد، احتمالا در چشمان او هراس را دید که به در بستۀ اطاق دختر یک لگد محکم زد و امر کرد که این دررا باز کند. فرشته بی‌صدا از نزد پنجره دور شد و فکری که چون برق در ذهنش روشن شد، تپانچة سرباز مرزبان بود. او در تاریکی تکیه‌گاه صندلیها را لمس کرد و جلیقه اش را یافت و تپانچه را با احتیاط بیرون آورد. طرز استفادۀ این سلاح را با رشید تمرین کرده بود.

-از تو پرسیدم در این خانه کسی نیست؟-

-کسی نیست، من خودم تنهایم، اگر مرا بخواهید ببرید، بیایید، -رشید می‌خواست افراد مسلح دختر را نبینند.

-دررا باز کن، بینم چطور تنهایی، – پافشاری کرد افغان مسلّح.

-کلید ندارم، کلیدش دست «مو‌سفید» پدرم است،

افغان میل کمانش را به سوراخ کلید گذاشت و خواست دررا با سلاح باز کند، امّا رشید اورا هل داد.

-چرا دررا می‌شکنی، گفتم، که تنهایم!

فرشته با تپانچه به نزد پنجرۀ طرف کوچه رفت، اما افغان دیگر را در نزد دروازه دید و تیر نگشاد. در ایوان افغان مسلّح با رشید درگیر بود، امر می‌کرد که در را باز کند. فرشته دیگر طاقت نکرد و دررا گشاد.

افغانها دختررا دیدند و از خرسندی چشمان خون‌گرفته ‌اشان برق زد.

-گفتی تنهایُم، پس این زنکه کیست؟- گفت افغان و از آستین دختر کشید.

-زنم است، شما مسلمان هستید، به زن بیگانه چه کار دارید؟

-چه رقم زنت است که از تو جدا خواب می‌کنه؟- گفت او با تمسخر.

-به زنم کاردار نشو، من بالاپوشم را می‌گیرم و با شما می‌روم، -گفت رشید و به سوی اطاقش قدم برداشت. هوش مردهای مسلّح به زیبایی دختر بند شد و آنها ندیدند که چه طور رشید به اطاق رفت. او از اطاق با کمان برگشت، افغانها دختررا گرد کرده بودند و ‌انگار می‌خواستند اورا زنده فرو برند.

-دست کثیفت را بردار وگرنه تیر می‌گشایم!

افغان دیگر که اوضاع بیرون را تحت نظارت داشت، خودرا به حیاط رسانید و میلۀ کالاشنیکوف را به سوی رشید بلند کرد.

-سلاحت را به زمین بگذار، پدرسگ، اگرنه زنکه را میکشم!- گفت او و دو قدم پیش گذاشت. رشید در حالی که از افغان چشم نمی‌کند، کمان را آهسته به زمین گذاشت.

قاچاقچی مثل ببر خیز زد و با قُنداق اتومات به سر رشید زد و اورا از پای افتاند. خون از پیشانة رشید فوّاره زد.

-حرامزاده‌ها، او را کُشتید!- فریاد زد فرشته و خود را از دست افغان سوم رها کرده به نزد رشید دوید و سر اورا به بغل گرفت. رویمالش را از سر کشید و پیشانی خونشار او را بست.

-شوهرم دکتر کار دارد، وگرنه می‌میرد، گفت او. چشمانش از ترس و هراس بزرگ شدند.

-هیچ بلاش نمی‌شه، اگر بمیرد یک سگ کافر کم، افغان مسلسل دار با چکمه هایش به پای رشید زد تا ببیند که مرده است یا زنده.

-در خانه دارو دارم، التماس میکنم بگذارید زخمش را دارو و درمان کنم، – به زاری درآمد دختر، این پسر آدم کلان است، اگر با او اتّفاقی افتد، خانواده‌اش دنیارا به پا می خیزاند.

افغان مسلّح به دو همراهش ناراضیانه نگاه کرد.

-چرا زود می پری؟ کار باید بی‌خون تمام می‌شد. این را چطور می‌بریم؟ نیم‌کشته کردی!

-برو بیار داروهایت را، – گفت او و فرشته زود به خانه برگشت و از قوطی داروها، پنبه و باند و مرهم ضد عفونت برداشت. افغانهای مسلّح هر چهار نفر در حیاط بودند. دختر پنجرۀ پشتی را باز کرد و بی‌تردید به هوا تیر گشاد. تپانچه را در جیب داخل جلیقه اش گذاشت و زود به ایوان برآمد. افغانها به هیجان افتادند، نفهمیدند تیر از کجا صدا داد. آنها گاه به دختر نگاه می‌کردند، گاه به رشید مجروح.

فرشته فهمید که باید عجله کند، او زخم رشیدرا با داروی ضد عفونت شست و مرهم مالید و باند‌پیچ کرد، رشید حالا هم بی‌هوش بود.

-مردک را ول کن، همین عورت را با خود می‌بریم، اگر آدم مارا آزاد کنند، اورا می‌دهیم، نکنند، به آقا صاحب تقدیمُش می‌کنیم، او بالای ما قرض داره.

-خانم قشنگ، برو لباسهای گرم خودرا بپوش، راه طولانی است، سردُت می‌شه.

فرشته گوش به کری می‌زد، وقت را طول می‌داد، تا مرزبانها برسند و آنها را از چنگ این خونخوارها نجات دهند.

-بلند شو!- افغان مسلّح این دفعه شانۀ دختررا با پاشنة تفنگ هل داد.

-التماس می‌کنم، مارا به حال خود گذارید، – به زاری درآمد دختر و سر رشید را سخت بغل کرد، گویا از او کمک می‌خواست.- ما به کسی نمی‌گوییم که شما در ده بودید.

صبر افغانها لبریز شد.

-بلند شو، مادرسگ، وگرنه این شوهر کافرت را سر یک تیر می‌کنم! گفت یکی از افغانها و از گیسوان دختر گرفت و اورا به سمت دروازه کشید.

از سربازها خبری نبود، شاید پاسبانی را که باید سیگنال را می‌شنید، خوابش برده است؟

-زاری و تولّا می‌کنم، مرا نبرید، آخر شما به یک زن چه کار دارید؟ شما خواهر و مادر ندارید؟

-نترس، ما تورا آزار نمی‌ دهیم، برادر مارا آزاد کنند، تورا به سربازها تسلیم می‌کنیم.

-اقلاً شوهرم را به خانه درآرید، در این سردی می‌میرد.

-هیچ بلاش نمی‌زنه، برو، برو!

-اقلاً مانید بالاپوشم را بگیرم!

سربازی که از موی دختر می‌کشید، سؤال‌آمیز به سرکردۀ خود نگریست.

-وقت نداریم، عجله کن همین حالا سربازها می‌رسند!

افغانها دختررا به صندلی پیش ماشین نیوا[16] که کمی دورتر از خانه ایستاده بود، هل دادند و هر چهار نفر خود را به صندلی عقب پرت کردند.

-به کدام طرف بروم، – پرسید راننده که در تاریکی سیمایش معلوم نبود، امّا از آهنگ گفتارش تاجیک بود.

-طرف نی زار، همین که از مرز عبور کنیم، بهتر می‌شه.

دختر از سرنوشت تلخ خود هر چیزی را انتظار بود، اما نه قاچاقچی و اسارت و عبور از مرز را. آن چه با او رخ داد، مثل خواب و خیال بود. نمی‌دانست اورا کجا می‌برند، سرنوشتش چه می‌شود، حتّی نمی دانست زنده می‌ماند، یا اورا می‌کُشند و مُرده اش را در این کوهستان بی‌آدم شغالها می‌خورند. از سربازها هم امیدش را برید، اگر می‌آمدند، در این نیم ساعت رسیده بودند.

با ماشین راه طولانی را طی کردند، این جاده در نظر دختر به اندازة سی سال عمرش دراز بود، سالهای عمرش، از زمانی که خود را یاد داشت، از پیش نظرش می‌گذشتند، مادرش، خواهرانش، «ساکنۀ» پیر، سگ سیاه خانواده و پدرش که او را به این روز گرفتار کرد و رشید که او را به آن روستای از دنیا بریده آورد. ناگهان احساس کرد از کسی چیزی نمی‌خواهد، کسی را نفرین نمی‌کند، از کسی یاری را انتظار نیست، ‌انگار کشتی عمرش را بدون بادبان و کشتی بان به دریای بیکران رها کرده بود و برایش مهم نبود که آن به بندری می‌رسد، یا در کام موجهای بزرگ گم می‌شود. ماشین که این همه راه را کورکورانه و بی چراغ طی می‌کرد، در پای تپه‌های کوچکی ایستاد.

-چرا ایستادی؟

-من شمارا تا همین جا به عهده گرفته بودم، آن طرف برای من بی‌خطر نیست، نورافکن ها ماشین را می‌بینند، تا نیزار دو قدم راه است، خودتان می‌روید،- گفت راننده و ماشین را عقب راند.

-پدرسگ ها، پول را می‌گیرند، کاررا تا آخر نمی‌رسانند!- افغان مسلّح که ظاهراً رهبر این دسته بود، به اولاد راننده فحش داد و رو به همراهانش آورد.

-سریعتر حرکت کنین، بی صدا شوین، صدا بلند نکنین!

هوا سرد بود و زمین پر از برف، آنها خزیده و سینه خیز پیش می‌رفتند. دختر حتّی در پا جوراب نداشت، اورا با هر چه در تنش بود، به داخل ماشین انداختند. او مطیعانه از دنبال گروگانها می‌رفت. فکر فرار را به سرعت از سر دور کرد، مگر می‌شد از این دستة مسلّح فرار کرد؟ مژگانش یخ بسته مثل خار چشمانش را آزار می‌دادند، آب دماغش در لبهایش یخ می‌بست.

-یک دقیقه صبر کن، -گفت به راه بلد یک افغانی که به دنبال فرشته می‌آمد، سر و دهنش را بپوشین که سرماش می‌زنه! آنی که سرکردۀ گروه بود، از کیسۀ پشتش یک رویمال پتو نما را بیرون آورد و به پشت هوا داد.

دستان دختر چیزی را حس نمی‌کردند، حتّی بلند نمی‌شدند. او مثل درخت تبرخورده آهسته به زمین افتاد.

-غلام صاحب، نگاه کن، به این زن چه شد؟

سرکرده ناراضیانه به پشت نگاه کرد.

-تا قایق دو قدم مانده، کمک کنید، بلند شود!

دو افغان از دو کتف دختر گرفته روی برف کشیدند. زمین یخ بسته لغزیدن او را آسانتر می‌کرد. بیهوش بود، زمانی دراز او را کشان-کشان بردند، یک زمان پایش به آب فرو رفت، آب ولرم بود، حرارت هوا را مچ پایش که در زیر پاچۀ شلوار سرما نخورده بود، حس کرد، پاهایش نه گرمی را احساس می‌کردند، نه سردی را.

اورا مثل کیسۀ آرد به قایق نه چندان بزرگی که شاید تا ده نفررا میگنجاند، بار کردند.

-سر خودرا خم کنین، نورافکنها شمارا نبینه، فرمان داد سرکردۀ گروه.

-با سر خم پارو بزنیم؟- گفت یکی از افغانها ناراضیانه،

-بله، اگر.. سرت در کتفت بار زیادی باشه.. سرت را بردار و و پارو بزن. دهان سرکرده از سردی قادر به گپ زدن نبود.

همه به قایق نشستند و سرهای خود را در بین زانوهایشان پنهان کردند. دو نفر به پشت خوابیده، پارو می‌زدند، قایق از بین نیستان پیش می‌رفت.

-عجب، آدم باید چند جان داشته باشد که این قدر اذیت بکشد و نمیرد؟- فرشته پاهای سرمازده اش را در زیر دامن ترش پنهان کرد و در یک گوشۀ قایق مثل کلاف به خود پیچید. خانۀ رشید، خنده‌های نگینه، گردوهای روی راه، آواز بلبل های عاشق اکنون در نظرش بهشت گمشده را می‌ماند. “افسوس که نمی‌توانم سر بردارم و بار آخر به آن ده پشت کوه قاف «خدا نگهدار!» بگویم… ساکنۀ پیر می‌گفت درد و غم را پروردگار به اندازة توان انسان می‌دهد، نه بیشتر از آن.

-شاید پروردگار توانایی های مرا بیش از حد ارزیابی کرده است.

نورافکن مرزبانها بر فراز رودخانه چرخ می‌زد و حلقه حلقه روشنایی می‌انداخت، اما نه تیری، نه صدایی، ‌انگار قایق را در این رود بزرگ نمی‌دید. سرما بود یا وحشت و خستگی که فرشته را خواب برد.

دیگر چیزی را احساس نمی‌کرد، نه سردی را نه درد را، بدن سنگینش مثل پر قو سبک شد و خواب شیرینی پردة چشمانش را به پایین می‌کشید، مثل خوابهایی که پهلوان را هم از پا می‌‌افکند.

بعد آواز زنی را شنید، صدا موج ‌زنان از دور می‌آمد و پژواک آن به گوشش  می رسید، معلوم نبود چه می‌گوید. صدا موج برمی داشت و بوی ناخوشی به دماغ دختر می‌رسید، بوی تخم مرغ و پیاز پوسیده. این بو پردة خواب شیرینش را می‌درید و دلش را آشوب می‌کرد، می‌خواست قی کند اما کسی چند سیلّی به رویش زد. از شکاف چشمهای نیمه باز چهرة سرکردة قاچاقچیان را دید.

-این را چه طور آوردی، برادرشوهر، این زن جان در بدن نداره؟- صدای زنانه واضح تر به گوش رسید.

-این خانم کیست؟ چرا سر و لباسش تر شده؟

-خانم تاجیکی است، اورا گروگان گرفتیم که با مرزبانان معامله کنیم، پدرسگها ویس الدین را گروگان گرفتند، اگر آزادی این خانم را بخواهند، برادر ما را آزاد کنند.

زن زیر شعاع چراغ نفتی چهرة دختر را معاینه می‌کرد، او با شنیدن کلمة تاجیکی چراغ را به روی مرد نزدیک آورد و ناراضیانه به طرف او غرّید.

-چرا اورا خانۀ خودُت نمی‌بری؟ پارسال به خاطر تو خانه ام را تیرباران کردند، اینک باز خانم تاجیکی را آوردی که بالای سرمان بمب پرتاب کنند؟

-وق وق نکن، ای زنکه اینجا بسیار نمی‌مانه، مرزبانهای تاجیک اورا می‌گیرن. تاجیکها غیرتی اند، نمی‌مانن زنهاشان دست به دست بشوه.

فرشته از سیلی هایی که به رویش می‌زدند چشمش را باز کرد.

-خدارا شکر، چشمشه باز کرد، یه رقم تب داره که در الاو (شعله آتش) می‌سوزه. همشیره چه حال داری؟ خوبی؟

فرشته با چشمان نیمه باز و با ذهنی که قادر به درک واقعیت نبود، به این زن ناشناس نگاه می‌کرد، چهرة اورا درست نمی‌دید، گویا، از پس پنجرة بخارکرده به او می‌نگریست.

-من اینجا هیچ دارو و درمان ندارم، این زن بی کمک دکتر تا صبح نمی‌رسه. برو فضل‌الدّین را بیار این را دارو و درمان کنه، باز مرده اش درد سر من نشود!

-فضل‌الدّین گپ را آوازه می‌کنه، اگر خبر به گوش مقامات برسه خودشان این را به تاجیکها می دهند، – گفت سرکردة قاچاقچیان اندیشمندانه، امّا از سکوتش معلوم می‌شد که چارۀ دیگر ندارد، مگر اینکه فضل‌الدّین را بیارد.

دختر چشمانش را دوباره پوشید. انگاربه غار تیره و تاری پرت شده بود، اما هر قدر می گذشت، تا آخر غار نمی‌رسید. غار از بوی تخم مرغ و پیاز پوسیده پر بود.

بار دوم از دردی در رگهای تنش بیدار شد. مرد ناشناسی سوزن سِرُم را به شریان او وارد می‌کرد، رگهایش را به آسانی نمی‌یافت و با عصبانیت سوزن را بیرون می‌کشید و دوباره وارد می‌کرد. نهایت رگش را پیدا کرد، درد هم رفع شد. فرشته دوباره به غار تیره و تار خواب فرو رفت.

آن غار ناگهان پر از صدا شد، صداهای آشنا، صدای مادرش را شنید که هش هش می‌گفت و گاو می دوشید و با صدای حزین دوبیتی می‌خواند، خنده‌های خواهرزاده‌اش را که می‌گفت افسانة بزک را بگو، پارس سگ سیاه را که آب دهانش آویزان با حسرت زوزه می‌کشید و صدای پیرمرد صوفی نما را که خطبۀ نکاح می‌خواند. صداها تدریجاً خاموش شدند و او در انتهای غار روشنایی را دید.

-خاله، مریض چشماشه واز کد، – فریاد زد کسی. صدا کودکانه بود و خبر به خود آمدن بیمار را به بیرون می‌رساند.

چشم گشاد و زن سیاه چرده‌ای را دید که با چشمان پر از سرمه و چهره ای پر از خالهای کبود با ترحّم به او نگاه می‌کرد.

-الحمد لله، خانم تاجیکی بیدار شدی، این چه رقم بی‌هوشی بود؟ شب و روز دعای جانت را می‌کردیم، – گفت او با لبخندی که دهان تقریباً بی‌دندانش را به نمایش می‌گذاشت. او زود دهانش را با لب رویمالش پوشاند و حرفش را مثل مردم بی‌دندان از زیر آستینش ادامه‌ داد.

-فضل‌الدّین، همین دکتر روستای ما گفت که التهاب شُش داشتی و زنده ماندنت یک معجزه بود. حالا باید غذا بخوری که جان بگیری. زن در واقع از بهتر شدن صحت این زن غریب از ته دل شادی می‌کرد.

فرشته با تحیر گاه به چهرة نا آشنای این زن خالدار نگاه می‌کرد و گاه به دم در که کودکی از آن کلّه می‌کشید و زود پنهان می‌شد.

نمی‌دانست که این جا کجا است و این آدمها که هستند. چشمانش را دوباره پوشید و به ذهنش فشار آورد، صحنه‌های گروگان گیری و عبور رودخانۀ بزرگ پاره پاره به یادش آمد. مثل خارپشت خود را درون کشید و سرش را زیر لحاف کرد.

صاحبخانه از او چشم برنمی داشت، شاید پی برد که دختر با واقعیت رو به رو شده است. خم شد و شانه های او را که در زیر لحاف از گریه می‌لرزیدند، نوازش کرد.

-خدا مهربان است، دختر، ناامید نشو، بلند شو، خدا و رسول بگو، انشاءالله گره مشکلت باز می‌شه. بلند شو، یک کمی غذا بخور، این رقمی حالت وخیم می‌شه.

فرشته در نزد بخاری نه چندان بزرگ می‌خوابید. کندة تر در بخاری آهسته می‌سوخت و ناله‌های حزین برمی آورد و کف زرد از مغز جانش بیرون می‌شد و از لب بخاری به زمین می‌ریخت…

-داوودجان، برو بچم از آشپزخانه هیزم خشک بیار که این چوبهای تر خوب نمی‌سوزند.

بچة تخمیناً   هفت هشت ساله که تا حال از پشت در دزدیده به فرشته نگاه می‌کرد، نزدیکتر آمد و در حالی که از فرشته چشم نمی گرفت، کیسة خالی را از پیش بخاری برداشت.

دستانش از سرما سرخ و درشت و پرآژنگ بود و در پایش جوراب نداشت. از بخار دهانش معلوم می‌شد که گرمی بخاری تنها به یک دو متر می‌رسید و آن طرف اطاق خبر ندارد که در این کنج بخاری هست. او دلسوزانه به فرشته چشم دوخت، ‌انگار، بدبختی اورا درک می‌کرد.

 این اطاق از اطاق خواب او در دهکدة رشید سه برابر بزرگ تر بود و گلیم یک تکه نداشت، زیراندازهای هرجوره داشت، نیم پلاس و نیم نمد آب شستة رنگش به هم آمیخته که فرش گلین این اطاق بزرگ را نمی‌پوشانید. رنگ سفید دیوارهای گچ ناخورده، مثل سفیدآب در چهرة پرآژنگ، ناهموار و خاکستری بود. سقف چوبین تخته‌های ناتراشیده و حایل های ناسفته داشت، گویا سازندگانش دو سه درخت سر راه را با عجله بریده، به گونۀ خیس به این سقف زدند.

-دیوار این خانه را خدابیامرز شوهرم همینطوری ساخت، اورا کشتند و خانه نیمکاره ماند، تابستان همسایه‌‌ها کمک کردند و بامش را پوشانیدیم، -گفت صاحبخانه خجالت‌آمیز.

-زن بی مرد حالش همین است.

فرشته سردش شد و دوباره به زیر لحاف درآمد، استخوانهایش از درد ذوق ذوق می‌کردند.

-خانم‌جان، پوست و استخوان شدی، نگاه کن کمی غذا بخوری، نیرو بگیری، جانت جور شوه، این رقم از پا می‌افتی، -گفت آن زن و لب دسترخوان را به بیمار نزدیک‌تر کشید. او کاسة سوزان غذا را از روی بخاری برداشت و در نزد بیمار گذاشت. دختر از گرسنگی بی‌حال بود، اما به کاسة پر از علفهای سبز نگریست و به آن دست نزد.

-این علفها همه اشان برای آدم سرمازده دارو و دوایند، دلت دور نروه، بخور، ما هم انسانیم، مگر به تو آسیب برسانیم.- گفت او با صمیمیت، امّا شاید وضعیت دختر به یادش آمد و زود خاموش شد.

فرشته با کمک زن از جای برخاست و کاسه را که قاشق نداشت، به دست گرفت و آبش را دم کشید. غذا مزۀ بدی نداشت، مثل آش رشته ماست داشت و تند و ترشک بود. اشتهایش باز شد.

هیزم های آوردة داوود خانه را زود گرم کرد و لرزۀ بدن فرشته هم رفع شد. صاحبخانه در یک سینی خاکۀ شبیه سبوس آورد و در کاسۀ دیگر روغن زرد. هر دورا به هم آمیخت و از آن لوله‌های کوچک ساخت.

-این تلقان است، بخور، جانت را جور می‌کنه، سردی را از تنت برمی آرد، و خودش یک لوله را گاز گرفت و خیلی به به و چه چه کرد و یکی را به دست فرشته داد. مزة ناشناس داشت، تلقان، امّا بدخور نبود، از خشکی در گلو درمی ماند.

داوودجان، بیا بچم، دم در ایستاد نشو، بیا تلقان بخور، بچم.

پسرک شرمیده پیش آمد و در پهلوی صاحبخانه چهارزانو زد. زن دو سه دانه تلقان را در یک سینی کوچک در پیش پسرک گذاشت و سر اورا مادروار نوازش کرد.

-این داوودجان دستیار من است، آب می‌آرد، هیزم می‌شکند، خدا عمرش را دراز کند، بچۀ خوب است، بخور بچم، کمی گرم می‌شوی. پدر نداره، یک خواهر و یک مادر داره، طفلک.

سر پسرک خم شد، گویا، از بی‌پدری‌اش خجالت کشید. او لولة تلقان را در کف دستان از سردی ترک خورده و پر آژنگش چند دفعه فشرد، امّا اشتهایش گریخت که آن را گشته به سینی کوچک گذاشت. چشمانش غرق آب شدند. این دم کسی از بیرون “داوود” صدا کرد و پسرک را از حالت ناهنجار بیرون برآورد و او چالاکانه از جای خیز زد به طرف در دوید.

-این بیچاره‌ها مثل ما بسیار فقیرند، خدا مدد کرد و خواهرش زرمینه در یک سازمان خارجی کار یافت، در کابل کار می‌کند، یک ماه یک بار می‌آید، پول می‌آرد، آرد و برنج می‌آرد. حال بیاید، من تو را با او آشنا می‌کنم، دختر خوبیست. بگیر، جانم، تلقانت را بخور، مادر.

فرشته یک تلقان را با چای خورد، عرق کرد، پیراهنش نم کشید.

صاحبخانه ناعیان از اطاق بیرون رفت و بعد ازچندی با یک دسته لباسهای آب‌شسته برگشت.

-این پیرهن نو نیست، اما تمیز است، لباسهایت را درآر، اینهارا بپوش، و پیراهن و طاقی و چادر شال را روی زانوهای فرشته گذاشته، کاسة خالی را از لب دسترخوان برداشت و از اطاق بیرون شد، تا مهمان راحت لباس عوض کند.

فرشته لباسها را به بر کرد و تکیه کنان به دیوار به دالان برآمد. در آیینۀ قدیمی دیوار دالان خود را دید و نشناخت، زنی که از آیینه به او نگاه می‌کرد، با پیراهن پنجابی میان تنگ شبیه پیراهن عروسکها، در نظرش ناآشنا بود. از آیینه به او زنی نگاه می‌کرد که چهره ای چون برگ زعفران زرد، استخوانهای صورتش برجسته و چشمان فرورفته داشت.

او از در دالان به بیرون نگاه کرد، صاحبخانه دیده نمیشد، امّا حیاط نه چندان بزرگ بوی آتش دیگدان و نان گرم می‌داد، شاید صاحبخانه نان می‌پخت. حیاط نه تاک داشت، نه دار و درخت و از حال و هوایش معلوم نبود که کدام فصل سال است، آخر زمستان است یا اوّل بهار. فرشته از هوای سرد سینه پر کرد، انگار می‌خواست فصل سال را از هوا لمس کند.

امّا نه بوی برف را احساس کرد نه بوی بهار را.

-ماشاء‌الله، خوب شد که از جایت بلند شدی، این یک ماه خوابیدی بس نیست مگه، خانم جان؟- صاحبخانه از چاردیواری که در نداشت و احتمالا آشپزخانه بود، با یک دسته نان گرم بیرون آمد، بیا خانۀ پایین گرمتر است، بیا این جا می‌شینیم،- گفت.

“یک ماه بی‌هوش و بی یاد بودم؟ او از پس صاحبخانه به اطاق پستک پهلوی آشپزخانه درآمد که یک ‌چراغ فیتیله یی داشت و آن را بخاری چدنی گرم می‌کرد. پنجرة کوچک اطاق که بیشتر به دودکش شباهت داشت، از بخار آب جوشان کتری های روی بخاری عرق کرده، خانه را تاریکتر می‌کرد.

-در این یک ماه کسی مرا سراغ نکرد؟- پرسید فرشته با صدایی که روح نداشت.

-نی والله، و دادرشوی (برادر شوهر) خونخوارم فهمید که حالت سنگین شده، خودرا گم و گور کرد. حال بشنود که خوب شده یی، باز حاضر می‌شود.

فرشته ناامید شد، نگاه با ترحّم صاحبخانه اندوهش را بیشتر کرد و او دامن گریه را سر داد. سر به زانوی غم گذاشت و های های گریست. دل صاحبخانه از این ناله و فغان آب شد، پهلوی فرشته نشست و سرش را نوازش کرد، برای تسکین او حرفی نمی‌یافت و “خانة بیدادگر بسوزد”، – می‌گفت.

-دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور – گفته شاعری، دلم روشن است که کارهات خوب می‌شوه. نگران نباش، بچم، مریض می‌شی.

-ببین، این آب را برای تو ماندم، بلند شو موهایت را بشوی، یک ماه شد آب به تنت نزدی.

-حمام کجاست؟-پرسید فرشته که هق هق گریه صدایش را می‌برید. می‌خواست کمی هم باشد تنها بماند. او به این زن مهربان احترام قائل بود، امّا حالا دلش نه تسلّی را ‌برمی داشت نه نصیحت را.

صاحبخانه شرم دهان بی‌دندانش را از یاد برد و لبخند زد.

-دخترجان، حمام کجا بود، یک پتورا به در آشپزخانه می‌زنم گرم تر می‌شه، همانجا جانته بشو، بَچِم.

-مرا می‌بخشید، نام شما را نمی‌دانم..

-نامم روگل، تو مرا عمّه یا خاله صدا کن، چیزی که دلت میخوایه.

-شما چند ساله‌اید؟

-همین بهار قدم به سی و هشت می‌مانم.

-از من هشت سال بزرگتر بوده‌اید، روگل.

-نی والله!

-بله، ما قریب همسالیم، نام من فرشته است.

-چقدر خوب ماندی فرشته‌جان، من بعد فوت شوهرم و پسرم، پیر فرتوت شدم، دندانم ریخت، دیگه مژه و ابرو نماند، مریض شدم.

فرشته با ترحّم به روگل نگاه کرد، امّا جرأت نکرد حادثه را بپرسد. روگل خودش سرنوشتش را نقل کرد.

هر چه کرد با ما همین گورسوختة غلام رسول کرد. هشت سال پیش همین برادرش شوهر مرا، پسرم را برد در همین قاچاق وارد کرد، هردورا هم در مرز کشتند. روگل اشکهایش را با لب رویمالش پاک کرد. خدا جزایش را بده!

-دیگر فرزند ندارید؟

-چرا، دارم، یک دختر دارم، خدا عمرش را بدهد، شوهر کرد و کابل رفت، سالی یک بار می آید، یا من پیشش می‌روم.

-میخوای کمکت کنم، سرت را بشویی؟ این رقمی زودتر می‌شود، می‌گم باز در آن سردی مریض نشوی. فرشته صاحبخانه را متقاعد کرد که خودش از عهدة شستشو ‌برمی آید.

روگل کتری ها را به آشپزخانه آورد و همراه با دو سطل آب گرم داخل تنور، به یک بشکۀ کلان ریخت.

-این صابون عراقی را بگیر، بوی خوش داره، آن بسنده است، راحت موهای خودرا بشوی، – گفت و پتوی ضخیم را به در آشپزخانه زد.

-کار داشتی، صدایم کن، پشت در می‌باشم.

آشپزخانه هوای سرد نداشت، شاید نفس گرم تنور هنوز فروکش نکرده بود. یک پردۀ پلاستیکی “حمّام” روگل را از آشپزخانه جدا می‌کرد. زمینش سیمانی بود و پساب از جوی باریک خودساختی به بیرون می‌ریخت. “بیچاره زن، برای خودش شرایطی ساخته است”. احترام و ترحّم فرشته به این زن بیشتر می‌شد و او از دل گذرانید که کاش تا به سراغش آمدن مرزبانها با روگل می‌ماند. فرشته باور داشت که اگر رشید زنده باشد، حتماً همه را به پا می خیزاند و او را پیدا می‌کند.”شاید من زیاد خوش‌بین هستم؟ شاید رشید گفته “مشکلم به این شیوه حل شد” و مدت ها پیش خود را به پیش ماریا رسانید؟ سرنوشت ناهموار فرشتة افسانه‌گو را به وجود معجزه ناباور می‌کرد.

سلامت او به کندی برقرار می‌شد و هنوز هم سرفه اذیتش می‌داد. نمی‌خواست از مهمان دوستی روگل سوء استفاده کند. دست به کارهای خانه می‌زد، امّا زود از حال می‌رفت و در پای دیوار به زمین می‌نشست. روگل می‌گفت این خانه آن قدر کار زیاد ندارد و مجبور می‌کرد که فرشته از بستر بلند نشود.

او فرشته را به همسایه‌‌های کنجکاوش که با هر بهانه سر زده که بودن مهمان را می‌پرسیدند، خواهر داماد کابلی‌اش معرفی کرد. گفت که از مهمان چیزی نپرسند و اورا خجالت‌زده نکنند، چون زبانش “لکنت” دارد. فرشته هم به همسایه‌‌ها خاموشانه سلام می‌کرد و در کنجی خاموش می‌نشست و به صحبت آنها گوش می‌داد.

همسایه‌‌های روگل همه فقیر و اکثراً بیوه‌های بی‌سرپرست بودند. همسران آنها یا در قاچاق مواد مخدر کُشته شده‌ بودند، یا در جنگهای طولانی این کشور. همسال روگل بودند و مثل او در دهان دندان نداشتند. نه شکمشان نان سیری را دیده بود، نه تنشان لباس خوب را.

با این حال می‌گفتنند و میخندیدند، گویا سطح بدبختی خود را احساس نمی‌کردند. روگل می‌گفت که این زنها در ده دوازده سالگی ازدواج کرده، از زایمان زودهنگام معیوب شده‌اند و بی‌شوهری برایشان بهترین مکافات بوده است.

روگل با یک ماده ‌گاو پرشیر که به گفتة خودش نسل به نسل در خدمت خانواده‌اش بوده و دو سه کیسه آرد که دخترش از کابل برایش می‌فرستاد، در مقایسه‌ با همسایه‌هایش شرایط بهتری داشت. زنی سخاوتمند و خداترس بود، پارة نان را در تنهایی نمی‌خورد. هفته‌ای یک بار نان می‌پخت و همسایه‌ها را با بچه‌هایشان صدا می‌کرد که به سیری نان و ماست بخورند.

بچه‌ها آن قدر گرسنه‌ بودند که یک لقمه را به دهان و پارۀ دیگر را زیر بغل می‌زدند و باز به دسترخوان چشم می‌دوختند. فرشته به این کودکان گرسنۀ نیم عریان نگاه می‌کرد و نان در گلویش درمی ماند.

شامگاهان روگل در پای بخاری در روشنایی چراغ فتیله ای چادر گلدوزی می‌کرد و زیر لب آواز می‌خواند. صدایش شیرین بود و ترانه‌هایش پرسوز.

بهار زندگی رنگ خزان است،

ز چشمم سیل اشک هر شب روان است.

خداجانی، به فریاد دلم رس،

که این بیچارة غمگین جوان است.

فرشته به صدای حزین روگل گوش می‌داد و به روزگار خود می‌‌اندیشید.“ از سرنوشت جای گریز نیست، امّا باید راه خلاصی را جست، وگرنه در این دوزخ نابود می‌شوم”- می‌گفت پیش خود. “یک راه فرار است، امّا فرار به کجا؟ این جا همه به دست یکدیگر آب می‌ریزند؟ و بعید است که کسی برای خلاصی جان یک زن غریبه با قاچاقچیان مسلّح سر به سر شود. از روی نقل های روگل از این جا تا مرز تاجیکستان دوسه ساعت راه است، چگونه پنهانی خود را تا مرز رسانم؟ مگر می‌شود؟ کو ضمانتی که مرزبانهای افغان مرا دوباره به دست قاچاقچیان نسپارند؟! ” فرشته راه فرار را از دفتر ذهنش خط می‌زد و راه دیگر می‌جست. مدتی بود که فکر دیگری ذهنش را مشغول میکرد و آن اینکه شاید به واسطة زرمینه، خواهر بزرگ داوود، به سفارت تاجیکستان نامه بفرستد و از آنها کمک بخواهد. “روگل گفت که زرمینه آخر هفته می‌ آید، ای کاش “نه” نگوید!”

زرمینه همان طور که روگل می‌گفت آخر هفته آمد. دخترک چاق خندان‌روی بوده است. دو چالِ رویش به او حُسن زیادی می‌داد. فرشته در نبودن روگل با زرمینه دیدار کرد. به روگل اعتماد داشت، امّا می‌ترسید که مبادا به فشار برادرشویش تاب نیارد.

زرمینه داستان فرشته را شنید و اندوهگین شد.

-خوب کردی که در نبودن خاله روگل پیشم آمدی، زن خوبی است، امّا از برادر شویش هراس داره. اگر قاچاقچیان فهمند که من نامة ترا به مقامات بردم، سرم را از تنم جدا می‌کنند.

فرشته دودله شد.

-اگر این کار خطرناک باشد، پس از بهرش می‌گذریم، – گفت او با صدای گرفته و از این که آخرین امیدش برباد می‌رود، به گرداب غم فرو رفت.

چهرة غمزدة فرشته دل زرمینه را ریش کرد و او بعد از لحظه‌ای قاطعانه گفت که نامه را به سفارت می‌رساند.

-فرشته‌جان، چرا زنگ نزنیم؟ کد کشورت را می‌دانی؟

-نی والله، من از زادگاهم بیرون نرفته بودم، کُد را از کجا بدانم.

-اشکال نداره، من به یک دوستم در کابل زنگ می‌زنم کُد را می‌یابد. نمرة تلفن را از یاد می‌دانی؟

فرشته به یاد آورد که رشید برایش تلفن همراه خرید و شماره  را در یک کاغذ نوشت، تنها همان شماره در خاطرش مانده است. او پیش این دختر هوشیار و زیرک از عقب ماندگی خود خجالت کشید.

-شمارۀ تلفن خودم را می‌دانم، تلفنم در خانه ماند، اگر با شوهرم اتّفاقی نیفتاده باشد، باید گوشی را بردارد.

زرمینه شمارۀ تلفن را یادداشت کرد.

-شوهرت چه نام داره؟

-رشید..

-اگر گوشی را بردارد چه بگم؟ جای بود و باشت را بگم و بگم که خود را زودتر برسانه؟

-آری، همین را بگو.

زرمینه بعد نیم ساعت برگشت، گفت که زنگ میزند ، امّا کسی گوشی را نمی‌بردارد.

-پس او زنده نیست، اگر زنده می‌بود گوشی را می‌برداشت، من اورا می‌دانم،- فرشته بی‌حالانه به دیوار تکیه کرد و چهره اش را با دستانش پوشانید.

-فکرهای بد نکن، دختر، ممکن است تلفن در ماشینش باشد، یا شاید صدایش را بسته باشد، یعنی صداشه مخصوص پست کرده. دیگه شماره نداری؟

-چیزی به یادم نمی‌آید.

-اشکال نداره، من یک نمرۀ تلفن را هم یاد ندارم، تو خوب از من بهتر بوده‌ای که نمرۀ تلفن خود را می‌دانی. تو خوب فکر کن، شاید چیزی پیدا کنی. اینک، قلم و کاغذ را بگیر و زود نامت را بنویس که خاله روگل همین حالا پیدا می‌شه.

فرشته حادثه را در سه جمله نوشت، نشانی مکان را زرمینه دیکته کرد. او از نمایندگان سفارت خواهش کرد، هر چه زودتر به دادش برسند.

زرمینه نامه را در داخل سینه‌بندش گذاشت.

-بعضاً در راه افراد مسلح کیف و کیسه‌ها را تفتیش می‌کنند، این جا امن تر است،- گفت او و طرف فرشته چشمک زد. او نامه را برد و گویا سنگ سنگینی را از سینۀ فرشته برداشت، او بار اوّل به نجات خود از این ورطه امیدوار شد.

روزهایش در خانة روگل به آهستگی می گذشتند. روزها را به سختی تا شب می‌رسانید، امّا وای از شبهای وهم‌انگیز و طولانی! بعضاً تا سحر خوابش نمی‌برد، گرگ تنهایی در سینه‌اش زوزه می‌کشید، از هر صدا به وحشت می افتاد و با هراس کتف روگل را تکان می‌داد.

-بخیز، در بیرون کسی هست. زن بیچاره هر بار برای آرامش خاطر فرشته حیاط را دور می‌زد.

-نگران نباش، گربۀ بی‌صاحب برای خود غذا می‌کافت.

فرشته از زمان به کابل برگشتن زرمینه روز می‌شمرد، چند دفعه از داوود پرسید که خواهرش کی می‌آید، پسرک هر بار شانه بالا می انداخت. روگل، سعی می‌کرد فرشته را مشغول کاری کند، تا ‌اندیشه‌های بد از ذهنش دور شوند.

-فرشته‌جان، از همین غذاهای خوشمزة تاجیکی برام بپز، مزه کنیم، چه گفتی بَچَم؟- می‌گفت و خودش همقطار او جنب و جوش می‌کرد.

فرشته اشتها نداشت، روگل می‌دید که این زن غریب روز تا روز در پیش چشمش آب می‌شود. با هر بهانه می‌خواست دل او را شاد کند، چادر گلدوزی را که شبها در روشنایی چراغ فیتیله یی می‌دوخت، به فرشته تقدیم کرد، از بازار برایش جوراب و یک جفت کفش ارزانک خرید. مهربانی های این زن بیگانه درد فرشته را تازه می‌کرد، خواری‌اش می‌آمد:

-کجایند پدر و مادر من تا دختر خوار و زار خود را ببینند، ببینند که به چه روز افتاده است، – می‌گفت و سر زیر لحاف می‌کرد و بی‌صدا می‌گریست.

گوش به آواز بود که از خانۀ زرمینه صدای خنده و “خوش آمدی بَچِم” را بشنود. امّا از زرمینه همانا خبر نبود.

شبی از صدای در بیدار شد، دلش از هراس به لرزه درآمد.

-غلام رسول آمد! -گفت و از ترس دامن روگل را گرفت.

-نترس، مادر، بگیر آب بخور، او خدازده، هیچ وقت در نمی‌زنه، مثل شغال از سر دیوار می‌پره. روگل چراغ را گرفت و بیرون برآمد. فرشته در خانۀ تاریک تنها ماند. این زن مهربان حالا در تمام دنیا یگانه تکیه‌گاهش بود. لحظه‌ای روگل را نمی دید، مثل کودکی که از گم کردن مادرش می‌ترسد، هیجان زده میشد. روگل دیر کرد، فرشته در خاموشی شب به صداهای کوچه گوش می‌داد، اما صدائی نشنید. تکیه به دیوار زد و انگشتهای از هیجان سردشده‌اش را زیر بغل گذاشت. از ترس پیشاب گرفت، امّا جرأت نداشت بیرون برود، جانش در عذاب بود. نهایت روگل برگشت، داوود همراهش بود. گفت که دفتر سازمان خارجی را در کابل ترور کردند، نصف کارگرها مردند، نیمی زخمی و نیمی گمنام.

مرده و زنده بودن زرمینه معلوم نیست، مادرش گریان و بریان به کابل رفت.

-آیا نامۀ مرا به سفارت رسانیده؟- از دل گذرانید فرشته که ذهنش این لحظه به جز ‌اندیشۀ رهایی و بازگشت به وطن دیگر چیز دیگری را قبول نمی‌کرد.- ای خدا، این دختر آخرین امید من بود!

-داوود را آوردم، طفلک تنها در آن خانه دلتنگی می‌کنه، بیا بچم، در بر من بخواب. روگل برای داوود در پهلوی خود تخت خواب پهن کرد. پسرک در نزد بخاری چارزانو زده، با سر خم می‌نشست، گویا بار غم دنیا بر دوشش بود که شانه‌هایش مانند شانه‌های پیرمردها خمیده، اشکهایش در روشنایی چراغ فیتیله ای می‌درخشیدند.

فرشته حالت غم‌انگیز پسر را دید و از خودخواهی خود خجالت کشید. به داوود نزدیک شد و او را بغل کرد. نوازش این زن بیگانه خواری پسرک را درآورد و او دامن گریه را سر داد. فرشته هم مویه‌ کشید، خانۀ روگل غمخانه شد، یکی از غم بی‌صاحبی و بیچارگی می‌نالید، دیگری برای مرگ عزیزی..

-غصه نخور بچم، انشا الله، بخیر است، بگیر یک کمی بخواب، سحر دیدی که خبر خوش می‌رسه. بخواب، حال بامداد نشده.

“نامة مرا به سفارت رسانیده است؟” فکر نامه از ذهن فرشته دور نمی‌شد. “اگر فرصت نیافته باشد، وای بر حالم! خدا کند که زرمینه زنده باشد.”

مادر زرمینه بعد از یک هفته برگشت.

-خدا را شکر، زرمینه جانم زنده مانده، تنها زخمی شده، دکتر گفته که طبابتش طول می‌کشه، من گفتم، همین که دخترم زنده ماند، برای من دولت بزرگ است، دیگه مهم نیست که طبابتش چقدر طول می‌کشه.

خبر زنده بودن زرمینه برادر کوچک او داوود را به حدّی شاد کرد که نمی‌توانست سیل اشکهایش را فرو نشاند. در پس مادرش پنهان بود و آب چشمش را با لب چادر او پاک می‌کرد، با دست دهانش را می‌پوشید، امّا هقهق گریه اش باز هم به گوش می رسید.

-آمدم که داوود را با خود به کابل ببرم، میخوام نزدیک دخترم باشم، – گفت مادر زرمینه که در این یک هفته چشمانش از غصّه فرو رفته، سرش سفید شده بود.

-در کابل در کجا توقف می کنی ؟- پرسید روگل که می‌خواست داوود و مادرش در خانۀ دختر او مهمان شوند.

-برادرشوهرم در  کابل زندگی می‌کنه، گفت هیچ جا نرو، راست خانۀ خودم بیا.

روگل در یک بقچه نان و تلقان[17] آورد، تا مسافرها در راه گشنه نمانند. خداحافظیشان طول کشید و نهایت داوود پیش پیش و مادرش از دنبال او به سوی راه کلان رهسپار شدند.

-خدا کند که یگان رانندة ثواب‌جو اینهارا تا کابل برسانه، -گفت روگل و رو به آسمان آورد که ابرهای سیاهش وعدۀ باران داشتند.

ساعتها روز شدند، روزها هفته و هفته‌ها ماه. امید فرشته برای بازگشت به وطن به ناامیدی تبدیل می‌شد و دل و جرات دادن روگل هم دیگر اورا روح‌بلند نمی‌کرد. دلش سیاه بود و هر شب کابوس می‌دید، کابوسهایش پر از مردهای ریش دار مسلّح و صدای گریۀ کودک شیرخوار بود. او کودک را به سینه خود میفشرد و افتان و خیزان می‌گریخت، اما هر بار خود را در همان مکان اوّلی می‌دید. با هراس بیدار می‌شد و تعبیر خوابش را می‌جست. روگل آن خوابهای وحشتناک را به سبک خود تعبیر می‌کرد و می‌گفت که خانه‌اش در گذرگاه لشکر دو پری است و وقتی سایۀ آن لشکر به روی کسی افتد کابوس می‌بیند.

غلام رسول سه ماه بعد، زمانی پیدا شد که باران سیل می‌بارید و صدای وحشتناک تندر زمین و زمان را می‌لرزانید. او ناگهان آمد، مثل پلنگ از سر دیوار به حیاط پرید. فرشته آمدن غلام رسول را با پوست و استخوانش احساس کرد.

-روگل، بلند شو غلام رسول آمد!- گفت و به کنج خانۀ نیمه‌تاریک خزید.

روگل این دفعه او را آرام نکرد، او سایۀ سنگین غلام رسول را از پنجره دید. “لا حول و لا قوّت الا بالله”- گفت و از جای برخاست.

-این چه رقم آمدن بود، مثل دزد از سر دیوار می‌پری؟- با قهر گفت او.

-برو گم شو، عجوزه، کجاست، آن زنکه، بگو بیرون برآیه! غلام رسول در را با لگد زد. گلوی فرشته از ترس خشک شد، نفسش پایان نمی‌رفت، خیال کرد که جان از بدنش بیرون می‌رود.

غلام رسول مثل دیوانه‌ها بود، کف از دهان می‌پرّاند و دادگاه تاجیکستان را دشنام می‌مداد، می‌گفت:

-پدرسگها پول را گرفتن و برادرم را پنج سال زندانی کردند.

انتظار نشد که فرشته از خانه بیرون شود، در را باز کرد و از گیسوانش گرفت و اورا به روی حیاط برآود. فرشته در روشنایی رعد و برق چهرة چون دیوانه‌ها کج و کوله شدۀ غلام رسول را دید و فهمید که کارش تمام است.

روگل به پای برادرشویش افتاد و به زاری درآمد.

-به روح برادرت قسم، غلام رسول، این دختررا بمان بایسته، من تنهایُم، دستیارم می‌شه، مرگ شوهر و پسرمه می‌بخشم، تو را به خدا، رحم کن، گناه نداره این دختر.

باران از سر و رویش می‌ریخت و زلفان سیاه و سفید تابدارش را هموار می‌کرد، عقدۀ بی‌دندانی از یادش رفته بود و بی‌ایست حرف می‌زد و زاری می‌کرد.

-برو گم شو، در همین سر قهرم پیش من پیدا نشو، باز یک تیر در پیشانیت خالی نکنم! روگل هم فهمید که التجا به این مرد خونخوار بیهوده است، او فرشته را از زمین برداشت.

-مرا ببخش فرشته‌جان، اگه می‌دانستم که این جوری می‌شه، خودم فراریت می‌دادم. فرشته هم گردن روگل را گرفت و گریه کرد.

-روگل، می‌دانم که روزی به سراغم می‌آیند، اگر از تو پرسند، خواهش می‌کنم نترس، راهبلدی کن، کمک کن، من به وطنم برگردم، – گفت او در گوش روگل. غلام رسول روگل را به کنجی هل داد و فرشته را به زمین خوابانیده دست و پایش را با ریسمان بست و دو مرد دیگر اورا مثل گوسفند قربانی به پشت ماشینی که پر از مردان ریشو ومسلّح بود، پرت کردند. آنها یک یک خم شده به دختر نگاه می‌کردند، چشمان خشمگین و خون‌گرفته‌ای داشتند، دندانهای بعضی اشان از شوق به هم برخورده صدا می‌برآورد و بوی دهان ناشسته‌اشان ماشین را پر می‌کرد.

-بیا یک پستانش را بگیرم، کم نمی‌شه خوب! – گفت یک ریشوی بدبوی دست به زیر دامن فرشته درآورد و پستان‌های اورا در مشتهای سنگینش فشار داد، گویا دیوانه شد که خود را از صندلی عقب به بالای فرشته پرتافت. مرد دوّم اورا یک طرف پرت کرد و با دو دست دنبۀ فرشته را مالش داد.

اگر غلام رسول نمی‌رسید، مردها فرشته را در داخل ماشین تجاوز می‌کردند.

-آرام، وحشی ها. این چه رقم کار بود؟ مگه نگفتم که این خانم را برای گل آقا می‌بریم؟

-گل آقا از کجا می‌فهمد، با این زن خواب کردیم، یک بار که اشکال نداره!

-نمی‌شه، برو پایین!

غلام رسول آن دو غول بنگ را که دستهایشان اکنون در داخل شلوارشان بود، بسختی به صندلی عقب نشانید.

او کیسه‌ای را به سر فرشته کشید و دهانش را با نوارچسب بست. مردان مسلّح با سلاح های آمادة شلّیک عده ای پشت به راه و دیگران رو به راه نشستند و ماشین به شدّت حرکت کرد. روگل به اشک و آب و لای آلوده، با کلبۀ گلین ولی قلب چون دریا بزرگش پشت سر ماند.

فرشته از جای نمی‌جنبید، حتّی تلاش نمی‌کرد که خود را از بند رها کند، مگر می‌توانست از چنگال این خونخوارها فرار کند؟ دیگر امید رهایی نداشت، امید بازگشت به وطن نیز چون افسانۀ دختر پادشاه که پیرمرد بی‌دندان را می‌بوسد و او تبدیل به یک شاهزاده ای زیبا می‌شود، دروغ برآمد. اکنون سرنوشتش در دست این ریشوهای مسلّح بود که شاید جای خلوتی می‌یافتند و او را به نوبت تجاوز می‌کردند و بعد تیری به پیشانیش می‌زدند و در کویر سوزان رها می کردند، تا خوراک زاغ و زغن شود.

یا تصویر این صحنه‌های وحشتناک بود یا نرسیدن هوا که فرشته از هوش رفت و به همان غار تاریک که اوّل داشت و انجام نه، سرازیر شد. غلت می خورد و دلش وهم می‌گرفت، از حول جان به دیوار غار چنگ می‌زد، امّا دیواری نبود، چنگال هایش در فضای خالی مشت می‌شد و ناخنهایش در گوشت نرم دستانش فرو می‌رفتند، دلش هوا می‌گرفت و آشوب می‌شد. ناگاه از جایی باران آمد و سر و روی اورا خیس کرد.

-دهانش را چرا بستی؟ معلوم است، چه می‌کنی؟ گل آقا بر جسد معامله نمی‌کنه! شش ساعت راه دیگه در پیش است! کسی این حرفها را می‌گفت و به رویش آب می‌پاشید.

-هیچیش نشده، این از ترس غش کرده. صدای اوّل ناشناس بود، یکی از ریشوهای مسلّح دعوا می‌کرد، امّا صدای دوم را شناخت، این صدای خش‌دار غلام رسول بود. فرشته این صدا را که تمام زندگی اش را به باد داده است، هیچ گاه از یاد نمی‌برد.

وقتی کیسه را از سرش و نوارچسب را از لبانش دور کردند در بالای سرش غلام رسول را دید، پیش از آن که اورا ببیند، همان نفس بدبو به دماغش خورد که بوی پیاز گندیده می‌داد.

-باز کن، دست و پای مرا، اگر می خواستم بگریزم، تا حال ده بار می‌گریختم. صدای فرشته به سختی از گلویش می‌برآمد.

غلام رسول ناباورانه به او نگاه کرد، امّا فوراً طناب را باز کرد و شیشۀ آب را در بغلش گذاشت.

-آرام، صدا در نیار، اگر در بیرون کسی را دیدی، سر خود را خم کن.

فرشته دست و پای از بی‌حرکتی خشک شده‌اش را مالش داد و سر به روی زانوهایش گذاشت، ماشین با سرعت از دشتهای چون کف دست هموار و دهکده‌های کم‌آدم بی دار و درخت عبور می‌کرد.         خانه‌های گلین پستک که نه منزل زیست، بلکه مکان کاوشهای آثار تاریخی را به یاد می‌آورد، گویا به خاطر نزدیکی زیاد در بغل یکدیگر خفته بودند و باران سیل بامهای هموار را دوباره کاهگل می‌کرد و لای آبۀ (پساب) یک خانه را به خانة دیگر می‌ریخت. همه جا رنگ خاکستری داشت و بوی فقر را به مشام می‌رسانید.

از پنجره های دودکش مانند بعضاً نور خیرۀ ‌چراغ های فیتیله ای چون ستاره ای دور چشمک می‌زد، ولی روشنایی نداشت. از تیر برق خبری نبود، راه را تنها چراغ ماشینها روشن می‌کرد. ماشین آن قدر راه رفت که فرشته خیال کرد او را به مملکت دیگری می برند. از فشار و خستگی خوابش برد.

نهایت ماشین سرعت را سست کرد و به سمت چپ، به سوی یک شهر نسبتاً چراغان تاب خورد. داخل ماشین از نور چراغهای جاده روشن شد و فرشته سر برداشت و از پنجره به بیرون نگاه کرد. زبان علامتهای راه فارسی بود و فرشته نمی‌دانست این کدام منطقه است. دو طرف جاده خانه‌های چراغان داشت، بعضی ساختمانها آباد و بلند و وسیع، ولی بعضی دیگر مثل خرابه‌زار ویران و مخروبه بودند. ماهواره‌های خرد و بزرگ چون قارچ های بهاری در بامهای پست و بلند شکفته، از پنجرۀ بعضی خانه‌ها صفحۀ تلویزیون چشمک می‌زد. به نظر جای آبادی بود.

ماشین چندین جاده را عبور کرد و نهایت در منطقه ای شبیه روستا، در نزد بنای بزرگی توقف کرد که دژ را می‌ماند و دیوارهای بلند داشت.

غلام رسول از ماشین بیرون جهید و به نزد دروازۀ دوطبقه رفت و اکنون می‌خواست در بزند که “کیست آن جا” پرسید کسی از داخل.

-غلام رسول هستم، با گل آقا صاحب کار دارم.

-آقا صاحب مصروف است (کار دارد)، برو فردا بیا.

-به آقا بگو غلام رسول آمده، خودش می‌فهمد، اصرار ورزید او.

بعد کمی توقف صدای پا از نزد در دور شد و غلام رسول به ماشین برگشت.

-چه می‌گه؟- پرسید مرد مسلّحی که در صندلی پهلوی راننده می‌نشست.

-پیش گل آقا رفت، باش بینیم، چه می‌گه.

-گفتی که چرا آمدیم؟

-گفتم، این قدر سئوال نکن دیگه!- غلام رسول عصبانی بود. فرشته از پنجرۀ ماشین به این ساختمان بلند که سایه‌اش اطراف را پوشیده بود، چشم دوخت. “اینجا کجا باشد؟ لانۀ تجمع قاچاقچیان یا مقر گروهی شبه نظامی؟ مگر غیر از این است؟ این ملعون تنها با عالم جنایی سر و کار دارد.” شکم فرشته از گرسنگی داغ می‌شد و تنش از سردی می‌لرزید. او خاموشانه به صدای شکم خالی‌اش گوش می‌داد و دهها فرضیۀ به این جا آوردنش را حدس می‌زد.

نگهبان، آدمان داخل ماشین را خیلی معطل کرد. ریشوهای مسلّح بیصبرانه زیر لب آقایی را دشنام می‌دادند.

نهایت نگهبان مسلّح، مردی سبیل چخماقی و چاق که شکم بزرگش از روی کمربند نظامی اش خمیده بود، با یک سرباز برگشت، اما درِ بزرگِ ماشین‌گذر را، باز نکرد.

-آقا گفت تنها غلام رسول داخل شود. ریشوهای مسلّح با غضب از ماشین بیرون جهیده به سر نگهبان تاختند.

-این آقا به ما یک پیاله چای هم نمی دهد؟ مسلمانی کجا شده؟!- فریاد زد همانی که در ماشین پهلوی غلام رسول می‌نشست.

-شما و مسلمانی!؟ ببین که دعوای مسلمانی می‌کند!- با تمسخر از دل گذرانید فرشته.

صدای ماشۀ سلاحها و چشمان خون‌گرفتۀ ریشوهای مسلّح که اگر آنها را بتراشند از پشم و پوستشان ده گلیم می‌شد بافت، چرت نگهبان را ویران نکرد.

-پشت در یک ارتش سرباز داریم، یک شلّیک بکنی، همۀ شما را می کُشند! همان طوری که آقا گفت، تنها یک نفر بیاید.

غلام رسول با عذر چرب زبانی همسفرهایش را به زور آرام کرد که اورا در بیرون حیاط انتظار شوند و از آستین فرشته کشید که از ماشین فرود آید.

مرد سبیل چخماقی به فرشته یک نگاه کوتاه ‌افکند، امّا از این که قاچاقچیان اورا با خود به این دژ آوردند، حیران نشد. او به همراهش امر داد که از نزد دروازه دور نشود.

– این قاچاقچیان را من خوب می‌دانم، هوشیار باشین. غلام رسول گپ نگهبان را ناشنیده گرفت و او پیش پیش و فرشته از پشت در پس دیوارهای بلند ناپدید شدند.

حیاط بزرگ سه ساختمان علیحده داشت که نه تنها ماشین شاه محمد، بلکه چندین چنین ماشین بزرگ را می گنجانید. ساختمانها در تاریکی شب و روشنایی چراغها از اندازۀ خود بزرگتر به نظر می‌رسیدند.

نگهبان آنها را به آخرین ساختمان این حیاط بزرگ برد که دهها چراغ فروزان داشت و شعاع نرم چراغها مثل بخار شیر نو دوشیده حیاط را پر می‌کرد. در دالان مجلّل ساختمان که شاید مکان استراحت صاحب خانه بود، نگهبان به گل خشکیدۀ دامان فرشته نگاه کرد.

-این را با این پیراهن کثیف پیش آقا می‌بری؟-گفت او ناراضیانه.

-باران بود دیگه…

-تو برو داخل، این خانم این جا می‌باشه، تا آقا صاحب امر کنه. از داخل صدای موسیقی و صحبت مردها به گوش می‌رسید. غلام رسول شانۀ خردی را از جیبش بیرون آورد و خواست ریش چون دستۀ جاروب پهن و پریشانش را در آیینۀ دالان به ترتیب بیارد. امّا شاید سر و رویش را دیرگاه نشسته بود که دندانه های شانه در ریش چَسب ناکش درمیماند. عصبانی شد و شانه را دوباره به جیب زد، ریشش را با پنجه‌اش مرتب کرد و از پس نگهبان به مهمانخانه درآمد.

فرشته روی صندلی نشست که نگهبان با اشاره‌ انگشت نشان داد. خون به پایهای کرختش سرازیر می‌شد و چون سوزن به ماهیچه هایش فرو می‌رفت. پایهای خواب‌ برده‌اش را مالش داد و به پیش دراز کرد، تا کرختی‌اش رفع شود. او با کفشهای کهنه، دامن پر از لای و سر و روی ناشسته در منظرۀ این دالان پرزرق و برق نمی‌گنجید.

دالان با فرش چون ابریشم نرم، در و دیوار گچ‌ اندود، قابهای بزرگ عکس مردان و زنان خوش‌لباس و گلدانهای طلایی رنگ، شبیه موزه بود. از عکسهای بزرگ روی دیوار چهره‌های گرفتۀ به هم مانند با چشمان سرد پر از غرور به فرشته نگاه می‌کردند. از قابهای دیگر هنرمندان سینمای هند لبخند می‌زدند. رنگ در و پنجره و فرش و دیوار با همدیگر هماهنگ و نرم و آرام بخش بود. صندلی های بلند و میز نه چندان بزرگ که یکچند مجلّۀ رنگی داشت، از این گواهی می‌داد که مهمانها قبل از درآمدن به حضور صاحبخانه این جا منتظر میمانند و مجلّه ورق می‌زنند. فرشته احساس کرد که او در این دالان تنها نیست. گربۀ صاحبخانه که در یکی از صندلیهای راحت با ناز می‌خوابید، مهمان را دید و به زمین لغزید و با قدمهای برازنده به سمت او حرکت کرد. اوّل با چشمان آبی اش به چهرۀ فرشته خیره شد، بعد غلت زد و سرش را به کفشهای گل آلود او مالید.

-عزیزم، کفشهای من کثیف اند، دورتر برو، باز در بلای صاحبت نمانم، -گفت فرشته زیر لب و اورا با احتیاط از کفشهایش دور کرد. امّا گربۀ خیره که شاید به خار و مال عادت کرده است، گردن نداد، فرشته خم شد و پشم مخملین اورا نوازش کرد، امّا فکرش جای دیگر بود.

از حرفهای غلام رسول با آن ریشوهای مسلّح همین را دریافت که آنها می‌خواهند اورا به این آقای ثروتمند بفروشند.

“آخر این آدمان را با من چه کار؟ من پری افسانه ای نباشم که آقا برای من پول و مال خرج کند، دختر آدم ثروتمند نباشم که به عوض آزادی ام از پدرم باج بستاند، هنرمند نباشم که برایش ترانه بخوانم، دکتر نباشم که هر سحر ضربان قلبش را بسنجم، آخر من به چه درد اینها میخورم!؟”

گربه خمارش را شکست و به صندلی راحت برگشت. فرشته دو بر دامنش را به هم مالید و لای خشکیده را آرد کرد و به گوشة دالان که از تازگی می‌درخشید، ‌افشانید. “بیچاره روگل، پیراهن بهترینش را به من پوشانید و آرزو داشت چادر زرحلی اش را به سر کنم و مرا به تماشای بازار ببرد. یادت به خیر، زن بهشتی که از من غریب مراقبت کردی و برای خلاصی من با غلام رسول خونخوار دست به گریبان شدی”.

فرشته در پشت در اطاقی که در آن شاید فروشنده و خریدار نرخ او را پست و بلند می‌کردند، با سر خم می‌نشست.

“عجب سرنوشتی نصیبم شد. آخر من کجا و این جا کجا!؟ مثل خواب و خیال است، به خدا!‌ انگار، من فیلم می‌بینم، فیلمی که خودم قهرمان اصلی‌اش شده‌ام. هر روز یک ماجرای جدید. اگر پدرم مرا تحمل می‌کرد، حالا در گرد گاو و مال  خانه بودم. با رشید زبان یافتم و با هم نقشة آزادی را کشیدیم که گروگان شدم. زرمینه را راضی کردم که نامه‌ام را به سفارت ببرد، ادارۀ او را منفجر کردند و نامۀ من نارسیده ماند. با روگل تازه انس می‌گرفتم که مرا به خانۀ این ارباب آوردند. چه رنجهای دیگر را باید بکشم و چه تلخی هایی را تجربه کنم؟ این سرنوشت بدتر از نامادری مرا به کجا می‌برد؟

در این فکر و خیال بود که در باز شد و غلام رسول با دهان پر از خنده بیرون آمد، چشمانش از شادی می‌درخشیدند. از آستین فرشته کشید و اورا به داخل اطاق هل داد.

-یواش بی‌ادب! – چشمان نگهبان سبیل چخماقی از غضب تنگ شدند، – مثل بچۀ آدم رفتار کن!

فرشته از زبان روگل در بارۀ منحرف شدن خرپولهای این سرزمین قصّه‌های وحشتناک می‌شنید. می‌گفت که انصاف ندارند، برای قانع کردن شهوت خود نه به پسرکها رحم می‌کنند نه به دختربچه‌ها، چشمشان سیری ندارد.

در این اطاق بزرگ که بخشی از آن با سبک اروپایی و بخش دیگر با سبک شرقی تزئین شده بود، پنج شش مرد میانسال که در بر پیراهنهای دامندار و در سر عمامه‌های شطرنجی داشتند، به بالشت های ملایم زردوزی تکیه زده، قلیان می‌کشیدند و ابرهای دود از دماغ و دهانشان فوّاره می‌زد. هر بار به لوله پُک می زدند، سیاهی چمانشان در زیر پلکهای ورمیده ناپدید می‌شد و چهره‌های روغنین آنها در روشنایی قندیل بزرگ برق می‌زد. پردۀ ضخیم دود که در زیر سقف آویزان بود، با گشاده و پوشیده شدنِ در پیچ و تاب می‌خورد و دامنش می‌درید، امّا باز به هم می‌آمد و با دودی که آن مردها از دهان و دماغ سر می‌دادند، ضخیم تر می‌شد.

-خانمی که گفتی همین است؟- نهایت پرسید، مردی که از همه بالا می‌نشست و با پیراهن سفید و ریش کوتاه و مویهای تا کتف آویزان هنرمندان فیلم های هندی را به یاد می‌آورد. او دست روی زانو یک ‌پهلو می‌نشست و حلقۀ انگشت اشاره اش را با انگشت شست، چپ و راست تاب می‌داد.

-نزدیکتر بیا خانم، اسمت چیست؟

فرشته یک قدم پیش گذاشت و توقف کرد. مرد سفیدپوش از سر تا پای اورا می‌آموخت، ولی اصرار نکرد که باز هم نزدیکتر بیاید. مردهای دیگر نگاه چشمان خمار خود را از سینه‌های فرشته که پیراهن پنجابی تنگ آنها را بزرگتر نشان می‌داد، نمی‌کندند.

-گفتی این خانم از شوروی است؟ چه رقم اینجا آمده؟-پرسید یکی از نشسته‌ها.

-بله، آقا، این خانم از شوروی است، من این را گروگان گرفتم که برادرم را از زندان تاجیکستان خلاص کنم، کارم پیش نرفت. دیگر اینجا ماندگار شد.

-چرا او را برنمی‌گردانی، گناه داره.

-آن پدرسگها پول‌های مرا گرفتند و برادرم را پنج سال زندانی کردند، چرا من این را رها کنم، خسارتم را که جبران می‌کنه؟

-ای پدرسگ مکار، – شوخی کرد همان مرد و غلام رسول با ذوق خندید.

-اگه آقا صاحب این خانم را خوش نداشته باشد، من خودم می خرمش،- گفت یک مرد چاق که دم به دم خشتک شلوارش را لمس می‌کرد. حلقۀ سیاه اطراف چشمان بزرگش چهرة او را تیره تر و سفیدی چشمانش را روشنتر می‌کرد. تلو خوران از جای برخاست و به فرشته نزدیک شد. شکم دمیده‌اش از زیر پیراهنِ دامندار، او را به زنهای حامله مانند می‌کرد و قامت نه چندان بلندش را کوتاهتر نشان می‌داد. او با نوک انگشت شبیه سوسیس سر و برش برابر چانۀ فرشته را بالا برداشت و گویا، در بازار برده‌ فروشی کنیز می‌خریده باشد، سر تا پای اورا از نظر گذرانید. از دهانش بوی شراب می‌آمد. بی‌شرمانه دست به پیش بر فرشته زد و سینه‌اش را مثل انار در کفَش فشرد. فرشته “وای” گفت و خود را عقب کشید. رمیدن فرشته انگیزۀ اورا بیشتر کرد که دوباره به او نزدیک شد و خواست دامنش را بالا کند.

فرشته دست اورا هل داد و در پس ندیم سبیل چخماقی پنهان شد.

-شما مسلمان نیستید؟ مادر و خواهر ندارید؟ چرا این بداخلاقی را نسبت به من روا می‌بینید؟ او از ترس و شرم و غضب می‌لرزید. مرد چاق بیشتر شوقمند شد.

-برو شاپور، کیف مرا نپران، -گفت و ندیم سبیل چخماقی را که فرشته را از چنگ این مرد پنهان می‌کرد، به بیرونِ در هل داد.

-بس است دیگه، کاری به کارش نداشته باش،- آمرانه دستور داد مرد سفیدپوش که مویهای سیاه فرفری‌اش در روشنایی قندیل چلچراغ می‌درخشیدند. آقایی که غلام رسول برایش “بار” آورده بود، احتمال همین مرد بود.

-بچۀ کاکا، شوق مرا نگردان، والله دو برابر نرخش را پرداخت می‌کنم! مرد پشمین بد بوی پس نمی‌آمد.

-شاپور! – صدا کرد مرد سفیدپوش که ظاهراً از رفتار مهمان بداخلاق خوشش نیامد.

-بله صاحب، – مرد سبیل چخماقی گویا در پس فالگوش می‌ایستاد که با شنیدن اسم خود چون سرباز سریع حاضر شد.

– این خانمه به خاله نوروز بسپار، بگو، براش یگان کار پیدا کنه.

-چشم صاحب.

فرشته آه سبک کشید و به دنبال شاپور از اطاق بیرون شد. شاپور اورا به خانه‌ای برد که در آغاز بنا جای داشت و در نظر اوّل انبار را به خاطر می‌آورد، ولی از روی اسباب و انجامش ظاهراً آشپزخانة تازه و مرتّب بود که بوی برنج و زعفران می‌کرد. شکم فرشته دوباره گرم شد و دهانش آب گشاد.

-خانمها همه خوابن، امشب این جا باش، تا ببنیم فردا خدا چه می‌دهد.

شاپور عزم رفتن کرد، امّا چیزی به ذهنش رسید که رو به فرشته آورد.

-گرسنه‌ای؟

فرشته خاموشانه به کفشهای گل آلودش چشم دوخت.

-آشپزخانه بی غدا نمی‌شه این جا و آن جا را ببین، خجالت نکش، یک چیز بخور.

فرشته از گرسنگی می‌لرزید، نزدیک بود غش کند. برابر از در بیرون شدن شاپور به چهار طرف چشم دوخت. بوی برنج و زعفران اورا به سر دیگهای کلان آورد که یکی برنج و دیگری کباب داشت. کاسه را پر غذا کرد و قاشق پر را به دهان برد، دستانش می‌لرزیدند، کاسه را در یک آن خالی کرد و می‌خواست یک کفگیر برنج بگیرد. اما ترسید که مبادا صاحبخانه‌ها اورا برای این خودسری مجازات کنند.

در گوشۀ نزدیک به تنور که هنوز از آن گرمی می‌آمد، یک دستش را بالشت کرد و در روی تشک دراز کشید. یا از سیری شکمش بود یا از خستگی راه که فورا خوابش برد.

(باز نگری اصل رمان که به فارسی تاجیکی است و تهیه آن برای خوانندگان ایرانی ادامه دارد)


[1] سفره

[2] طریقۀ دم کردن چای در تاجیکستان بدین صورت است که چای را چند بار داخل پیاله ریخته دوباره برمی گردانند.

[3] مدت ها پیش مُرده بود

[4] مراسم مهمان آمدن نوعروس به خانه پدری شش ماه پس از عروسی

 [5] خوب

[6] از قبل

[7] کلاه چهارگوش تاجیکی

[8] چیزی چوبی مانند کرسی که در حیاط و باغ میگذارند و در تابستان روی آن می نشینند.

[9] رسمی است در ورارود که پیش پای مهمان عزیز، عروس و داماد و فرزند نوزاد قوارۀ پارچه ای پهن می کنند. پس از گذشتن آنها از روی پارچه هر کس زودتر آنرا برباید، از آن او می شود.

[10] اسب دارای طرحهای ویژه

[11] نوعی غذای تاجیکی متشکل از نان، چکیده و سبزیجات

[12] سوم (روبل) و بعد ها سامانی، واحد پول تاجیکستان

[13]  خوراک تاجیکی شبیه آش رشته.

[14] مهمانی نوبتی مردانه به صورت هلتگی یا ماهانی بنوبت در خانۀ یکی از افراد برگزار می شود. این گشتگها از پیش خوراکی مشخصی را می پزند یا آماده می کنند. در اینجا قروت آب غذای مورد نظر ترکیبی است از کشک، نان فطیر و پیاز و روغن داغ.

[15] شال دور سر، عمامه

[16] نوعی ماشین روسی جیپ

[17] متشکل از گندم بوداده و گاه مخلوطی با آرد گردو، بادام و مغزهای دیگر که قاوت و پست هم می گویند.

ریشه یابی نام «آذربایجان»

در این نوشته می خواهیم نشان دهیم که ریشه ی جاینام «آذربایجان» از کجا می آید، از نگاه تاریخی کهن ترین نشانه های کاربرد این نام کجا، به چه زبان و در کدام دوره ها هستند، و در طول تاریخ، املا و تلفظ این نام چگونه تحول یافته، تا اینکه به صورت کنونی خود درآمده است.

سه نکته مهم

طبیعی است که نام شهر و کشوری هرچه کهن تر باشد، آموزش ریشه ها و اصل آن هم مشکل تر است، چرا که در دوره طولانی گذشته ممکن است این نام تغییر یافته، و یا آن شهر و روستا کلا از بین رفته، و یا اصلا کسی در باره آن چیزی ننوشته،  وضع سیاسی، مردم شناختی و یا زبان آن شهر و کشور دچار تحول گشته و یا به جز زبان، املا و الفبای مورد استفاده برای درج آن جاینام نیز تغییر یافته باشد. برای ریشه یابی یک جاینام کهن چاره ای نیست جز اینکه تاریخ آن شهر، کشور و منطقه را بدانیم و در هر مرحله تاریخی این نام  را در همه منابع قابل دسترس، چه بومی و چه خارجی، ثبت کنیم، تا به قدیمی ترین کاربردهای این نام برسیم.

ریشه جاینام «آذربایجان» به حدودا 2300 سال پیش بر می گردد. این نام پس از سقوط  هخامنشیان به دست لشکر مقدونی-یونانی اسکندر رایج شده است، این را باید از نگاه تاریخی دانست. پیش از این دوره نه نام آذربایجان و نه شکل های باستانی آن وجود نداشت. اما با اینهمه قدمت، ریشه یابی نام «آذربایجان» مشکل چندان بزرگی نیست، چرا که در این باره منابع نوشتاری و تاریخی زیادی به زبانهای گوناگون موجود هستند که تحول و روند دگرگونی این جاینام را نشان می دهند.

نکته دوم این است که اگر بررسی خود را بر تحول تاریخی آن جاینام مبتنی نکنیم و تنها برپایه ی تجزیه وتحلیل اجزای نام کنونی این یا آن شهر، آن هم با تکیه بر زبان کنونی خود و خط و املای آن کوشش به یک به اصطلاح «تحلیل اشتقاقی» از آن نام نماییم، بدون شک به طور فاحشی دچار اشتباه خواهیم شد. این طریق کار، اگر چه آسان است و هر کسی از عهده آن بر می آید، اما بررسی علمی نیست، بلکه یک گمانه زنی و حتی اغلب خیالبافی است که ممکن است وابسته به تصور و یا آرزوی هرکس، نتیجه دیگری بدهد، بی آنکه دلیل و شاهدی به این گمانه زنی ها ارائه گردد. مثلا اگر بخواهیم در مورد نام «آذربایجان» بدون در نظرداشت نام های این منطقه در مراحل مختلف تاریخ و به زبانهای گوناگون، این نام  را به طور مصنوعی به اجزایی مانند آذر-بای-جان  تقسیم کنیم و به دنبال شباهت ظاهری بین این اجزای واژگانی و این یا آن واژه در زبان کنونی خود برویم، هم خودمان و هم دیگران را گمراه خواهیم کرد. دیر تر خواهیم دید که این جاینام شکل تاریخی جاینام هائی است که در طول بیش از 2300 سال در مرحله های مختلف تاریخ به فارسی، یونانی، ارمنی، سریانی و دیگر زبانها رایج شده و در آثار مختلف ثبت گردیده است.

و بالاخره نکته سوم هم این است که بررسی ما باید دانش موجود و نتیجه گیری های دانشمندان معتبر دنیا را که در حوزه های مربوطه یعنی تاریخ، زبانشناسی و جغرافیای ایران و خاورمیانه باستان متخصص هستند، در نظر گیرد و مجموعا با یافته های آنان همخوان باشد، مگر اینکه کسی بخواهد با ارایه دلایل و شواهد کافی علمی، دانش آکادمیک کنونی را تکمیل کند و یا حتی آن را به چالش بکشد.

 ریشه های نام آذربایجان

در دوران باستان، یعنی مثلا سه هزار سال پیش، سرزمینی به نام «آذربایجان» وجود نداشت. دولت ماد که آذربایجان و کردستان را در بر می‌گرفت و مرکزش اکباتان یعنی همدان کنونی بود، حدود 2700 سال پیش تاسیس یافت و بعد به سوی غرب و شرق، یعنی آشور و بابل از سویی و عیلام و اصفهان و طبرستان از سوی دیگر گسترش یافت. حدودا  150  سال بعد هخامنشیان بر سر قدرت آمدند و امپراتوری را حتی بزرگ تر هم کردند. اما نه در دوره ماد و نه بعدا در زمان هخامنشیان، آن گوشه شمال غربی ایران امروز هنوز نام آذربایجان را نداشت.  این سرزمین بخشی از یک ایالت و یا استان و به اصطلاح  آن دوره‌ها «ساتراپی» بزرگ و مهم به نام  ماد بود.

امپراتوری‌های ماد و هخامنشی از نگاه اداری به ایالت‌ها و یا «ساتراپی»ها تقسیم شده بودند. هر ساتراپی یک «ساتراپ» و یا حاکم و پادشاه محلی داشت که همه کاره و در واقع «مالک» آن ایالت به شمار می‌رفت، اما در عین حال تابع و خراج پرداز شاه شاهان و یا شاهنشاه ایران هم بود. طبعا شاهنشاه می‌توانست این ساتراپ‌ها را عزل کند و به جای آنها کس دیگری را بگذارد. گاه حتی میان آنان اختلاف و جنگ هم رخ می‌داد.

در آثار مربوط به تاریخ باستان، نام همه ساتراپ‌های محلی ماد و یا هخامنشی ذکر نشده است، اما نام بعضی‌ها که نقشی فراتر از محل حکومت خود داشتند، به ما معلوم است. مثلا از منابع و مورخین یونانی می دانیم که در آخرین سال‌های  دولت هخامنشی، ایالت ماد ساتراپ و یا پادشاهی محلی به نام آترپات، آتورپات و یا آذرباذ داشته که یونانی‌ها او را «آتروپاتس» و یا «آتروپات» می‌نامیدند.

این نام «آترپات» از کجا می‌آید؟

طوری که ایران شناس معروف آلمانی تئودور نولدکه در مقاله «آتروپاتن» (1880) می‌نویسد، «آترپات» که حتی به صورت «آترپاته» در اوستا هم آمده،[1] در ایران باستان نامی رایج بوده است. این نام معنی «نگهبان آتش و یا حفظ شده از سوی آتش» می‌دهد و ترکیبی است از واژه «آتر» (آدور، آذور، آذر یعنی آتش) و پسوند -پات/-باد به معنی نگهبان و یا حفظ شده از سوی کسی و یا چیزی. این نام بعدها در دوره اشکانیان و ساسانیان صورت «آذرباذ» («آذرباد») به معنی «نگهبان آتش» و یا «شخص حفظ شده از سوی آتش» را به خود گرفته است.

کعبه زرتشت در مجموعه ی باستانی نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید

آتروپات، ساتراپ ماد در اواخر هخامنشیان، که خود مادی بوده و از اشراف قدرتمند این سرزمین به شمار می‌رفته، حدودا بین سال‌های 370 و 321 پیش از میلاد زیسته است. آتروپات هنگام حمله اسکندر مقدونی به ایران هخامنشی، ابتدا در کنار داریوش سوم و بر ضد اسکندر جنگیده، اما پس از مشاهده زوال هخامنشیان، جزو فرماندهان اسکندر در آمده و پس از پیروزی اسکندر، حکومت خود را در این سرزمین حفظ کرده است. داستان ادامه ساتراپی آتروپات دراز است و روایت‌های مختلفی در این مورد هست. خلاصه اش این است که آتروپات در زمان داریوش سوم ساتراپ تمام سرزمین وسیع ساتراپی ماد بود که شامل آذربایجان، همدان، اصفهان و ری و غیره می‌شد. اسکندر بخاطر وفاداری و خدمات آتروپات، او را در ساتراپی ماد تایید و یا به اصطلاح «ابقا» می‌کند. اما پس از مرگ اسکندر، میان فرماندهان یونانی و مقدونی او رقابت و کشاکش برسر تقسیم امپراتوری راه می‌افتد و چون شمال شرق ایران یعنی آذربایجان و کردستان کنونی برخلاف اکباتان (همدان) مورد توجه چندان آن فرماندهان  نبوده، کسی با ادامه سلطنت آتروپات در آن کوشه شمال غربی ماد مخالفت نمی‌کند.

سلطنت و خودمختاری آتروپاتیان در آذربایجان چندان زیاد ادامه نمی‌یابد. مدتی بعد آنها با اشکانیان ایران و  اشکانیان ارمنستان آمیزش پیدا می‌کنند و جای خود را به حکمرانان دیگر می سپارند. اما حتی پس از سقوط این سلسله و حاکمیت دودمان اشکانیان نیز نام سردار ماد ایرانی، آترپات و یا آتروپات، به صورت‌های مختلف آن (آدوربادگان، آذوربادگان، آذرباذگان، آذربایگان) روی این سرزمین باقی می‌ماند.

ترجمه بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت: من مزدیسن، بغ شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه[است]. خداوندگار ایران شهرم و[این] شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…
«آدوربادگان» در حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل، Parthian Sources Online

با این ترتیب پس از مرگ اسکندر مورخین و جغرافیاشناسان یونانی از دو ماد سخن می‌گویند: یکم: ماد بزرگ (و یا فقط «ماد») و دوم: «ماد کوچک»، «ماد آتروپات» (آن  بخش از سرزمین ماد که تحت حاکمیت آتروپات است) و یا صرفا «آتروپاتن» به معنی «سرزمین تحت سلطنت آتروپات،» مرکب از نام آتروپات و پسوند یونانی-لاتین اِن/-اُن به معنی مکان و سرزمین. در نتیجه «آتروپاتن» نامی است که یونانیان و  رومیان به این سرزمین داده‌اند و معنی مکان و سرزمین مربوط و یا متعلق به آتروپات را می‌دهد.

این توضیح نام «آتروپاتن» و «آتروپاتکان» و توصیف حدود جغرافیائی آن در تاریخ برای اولین بار توسط مورخ یونانی استرابو (متولد سال 63 پیش از میلاد) در کتاب معروفش بنام «جغرافیا» داده شده که حدود «آتروپاتن» یا «ماد کوچک» را چنین تعریف کرده است:

«ماد به دو بخش تقسیم می‌شود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان {همدان} است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتی‌ها {اشکانیان} است {…} بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپات گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه {ماد آتروپاتن} شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز {به حکومت} ادامه می‌دهند و در زمان‌های گوناگون با {خانواده‌های} پادشاهان ارمنستان، سوریه {آشور} و پارتی {اشکانی} وصلت نموده‌اند. {…} آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم ‌مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد {بزرگ} هم‌مرز است. {…} ارمنیان و پارتی‌ها همسایگان قدرتمند آتروپاتنی‌ها هستند که آنان {آتروپاتنیان} را پیوسته غارت کنند، اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس {پسر بارداس} را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را {ارمنیان را} شکست دادند و آنها {ارمنیان} هم دوستان سزار {روم} شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند.»[2]

در قرن نوزدهم، ایران شناس سرشناس، جیمز دارمستتر فرانسوی و جغرافیاشناس جهان باستان، هاینریش کیپرت آلمانی، نوشتند که بدون شک نام آذربایجان با واژه آذر/آتور به معنی آتش رابطه دارد و احتمالا منظور از آن «سرزمین آتش» بوده است.  آنها با این استدلال چنین نظر دادند که شاید هم نامگذاری آتروپاتن مربوط به دوره پیش از حکومت ساتراپ ماد یعنی آتروپات بوده است. لیکن نولدکه و اکثر ایران شناسان دیگر گفته‌اند که اولا تعریف و ریشه شناسی استرابو، مورخ یونانی، جای شکی در ریشه این جاینام و ارتباط آن با ساتراپ ماد باقی نمی‌گذارد و ثانیا در هیچ اثر تاریخی دیده نمی‌شود که پیش از مرگ اسکندر نام مشخص و مشابه دیگری برای این سرزمین مطرح شده باشد.[3]

بعد از اسکندر نام این سرزمین چگونه تحول یافته؟

در سنگ نوشته معروف بیستون در نزدیکی کرمانشاه، داریوش یکم هخامنشی (520 پ. م.) هنگام برشمردن سرزمین‌های تحت حاکمیت خود، در کنار پارس، عیلام، آشور و غیره کلا از ماد («مادا/ماتا») نام می‌برد  و به سرزمین جداگانه و کوچکتری در شمال غرب آن که آذربایجان و کردستان کنونی باشد، اشاره‌ای نمی‌کند.

پس از شکست ایران از اسکندر، مدتی طولانی چندان اثری به فارسی، چه فارسی باستان و چه فارسی میانه نوشته نمی‌شود . تنها تا اندازه‌ای در دوره  اشکانیان و تا حد به مراتب بیشتری در دوره ساسانیان با آثار فارسی روبرو می‌شویم که اطلاعاتی در مورد جغرافیای ایران آن دوره به دست می‌دهد.

مثلا شاپور یکم  ساسانی (حدودا 260 م.) در سنگ نوشتهٔ معروفش در «کعبهٔ زرتشت» در نزدیکی تخت جمشید، منطقه کنونی آذربایجان را «آدوربادگان» می‌نامد. این سنگ  نوشته به سه زبان فارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده است. در دو اثر دیگر فارسی میانه، «کارنامه اردشیر بابکان»[4]  و«شهرستان‌های ایرانشهر»[5] هم همین نام «آدوربادگان» به کار برده می‌شود. این آثار مربوط به سال‌های 250 میلادی یعنی دوره ساسانیان هستند.

مینورسکی شکل «آتارپاتاکان/آترپاتکان» در فارسی میانه و «آذرباذگان» اوایل فارسی معاصر را جزو کاربردهای قدیمی فارسی این نام می‌شمارد.[6] در همین دورهٔ ساسانیان و اوایل اسلام به صورت‌های جدید تر این نام یعنی «آذوربادگان/آذرباذگان» و در نهایت «آذربایگان» نیز بر می‌خوریم و همین نام آذربایگان است که پس از اسلام و رسوخ زبان عربی صورت «آذربَیجان» و «آذربایجان» را به خود می‌گیرد، چرا که در تلفظ معیار عربی «گ» نیست و اغلب با «ج» جایگزین می‌شود. در زبان عربی معاصر هنوز همان شکل «آذربیجان» رایج است.

در این تحول تاریخی و زبانشناختی نام آتارپاتکان، آترپاتکان، آذرباذگان و آذربادگان تا آذربایگان، آذربَیجان و آذربایجان که تقریبا یکهزار سال طول می‌کشد، چند نکته از نگاه آواشناسی و آوانویسی و همچنین یکی دو دگرگشت آواشناختی بیش از همه مهم و جالب است.

اولا باید در نظر گرفت که در نوشتار متون فارسی میانه (به خط پهلوی که نوع اصلاح شده‌ای از خط آرامی است) تشخیص آواها بسیارمشکل است. یک دلیل این وضع در آن است که چه خود خط پهلوی و چه «خط مادر» آرامی مانند خط عربی و فارسی کنونی ما، ابجد بنیاد است و واکه‌ها یعنی مصوت‌ها را اصولا منعکس نمی‌کند. این هم طبیعتا دانشمندان و زبانشناسان را ناچار می‌کند برپایه دانسته‌ها و مقایسه‌های خود تا حدی گمانه زنی بکنند و راه استنتاج را در پیش بگیرند. ثانیا مانند برخی زبان‌های دیگر، بعضی آواها و حروف مانند د-ت و یا ب-پ جابجایی پذیر هستند و مثلا همه گونه‌های آدور/آتور/آثور/آذور و یا آدر/آذر/آتر/آثر محتمل و درست هستند و احتمالا در دوره‌ها و یا نقاط مختلف کشور رایج بوده و بعد دچار تحول شده‌اند.

ویس و رامین، 1349، ص 527، قرن پنجم ق.

از سوی دیگر به نوشتهٔ مک کنزی، نویسنده «فرهنگ فشرده زبان پهلوی»، به خصوص در گونه زبان‌های ایرانی غربی (آذربایجان، کردستان) آواهای واکدار (باصدای) انسدادی ب-د-گ وهمچنین همخوان انسدادی-سایشی ج که میان یک واکه (مصوت) و یک همخوان (صامت) قرار دارند، پیوسته به صورت سایشی و-ذ-غ-ژ تلفظ می‌شوند. با این ترتیب در نمونه نام «آدربادگان»، «د» نخست و دوم که هردو به دنبال «آ» می‌آید، «ذ» (مانند «ذیس» یعنی «این» انگلیسی تلفظی میان «د» و «ز») صدا می‌دهد.[7] از این جهت تبدیل آوای «د» به «ذ» در شکل باستانی «آدوربادگان» به «آذوربادگان/آذربادگان» چیزی روشن و قابل توضیح است. احتمالا تبدیل تدریجی آوای دوم «د» در «آذربادگان» به «ی» (که آن هم نوعی آوای سایشی است) یعنی «آذربایگان» نیزباید طبق همین قاعده  قابل توضیح باشد.

م. اشترک در مدخل «آذربایجان» نخستین چاپ «دانشنامه اسلام» می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که در قرن سوم م. تلفظ دقیق این نام آذُرباذگان بوده، اما در قرن چهارم م. آوای دوم «ذ» در سریانی (آرامی میانه) و همچنین یونانی بیزانسی به «ی» تبدیل شده، به صورت «آذُربایگان» در آمده و بعدها از سوی جغرافی دانان عرب به شکل آذربایجان و آذربَیجان نوشته شده است.[8]

در اولین منابع تاریخی دوره اسلامی مانند «المسالک والممالک» ابن خرداذبه (قرن سوم ق.) نام آذربایجان به همین صورت «آذربیجان» با «ذ» و حتی «ک» (بجای ج) یعنی به صورت «آذربادکان» نوشته شده است.[9]  در «مسالک و ممالک» اصطخری (قرن چهارم ق.) هر دو شکل «آذربیجان» و «آذربایگان»  به کار برده شده است.[10]  فردوسی در چند جای شاهنامه (قرن چهارم-پنجم ق.)  به طور حماسی از «آذرابادگان» سخن می‌گوید.[11] تقریبا به صورت همزمان در منظومه «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی (قرن پنجم ق.) با هردو شکل «آذربادگان» و «آذربایگان» روبرو می شویم.[12] اما عموما پس از قرن چهارم و پنجم  هجری (یازدهم و دوازدهم میلادی) شکل «آذربایجان» جا می‌افتد، اگرچه گهگاه و بخصوص در متون ادبی هنوز هم با تعابیر آذرابادگان و آذربایگان نیز روبرو می‌شویم.

اکثر آثار عربی نخستین قرن‌های پس از اسلام مانند «الکامل» ابن الاثیر، «التنبیه و الاشراف» مسعودی و یا «مسالک و ممالک» ابن حوقل شکل «اذربیجان» را به کار برده‌اند که هنوز هم املای معیار عربی معاصر برای نام «آذربایجان» است.

اولین کتاب فرهنگ ترکی یعنی «دیوان لغات الترک» اثر محمود کاشغری از قرن پنجم ق. نیز لفظ «آذربادکان» و «آذرابادکان» را به کار برده است.

کاشغری: «ارض آذربادکان» در دیوان لغات الترک، (کتابخانه ملی آثار خطی، موقوفات علی امیری، استانبول) کره زمین با تمرکز روی خاورزمین

همچنین به موازات تلفظ و املای فارسی میانه مشاهده می‌کنیم که منابع یونانی و کلا اروپایی نیز که در گذشته اساسا از تعبیرهای «ماد کوچک» و «آتروپاتن» استفاده می‌کردند، در دوره ساسانیان و اوایل اسلام این سرزمین را «آذربیگانون» می‌نامند که همان «آذربیگان» و «آذربایگان» فارسی پیش از اسلام بعلاوه پسوند یونانی-لاتین  اُن/اِن به معنی سرزمین و مکان است. این هم احتمالا اثر تحول نام آذربایجان در خود فارسی است که بعدا به صورت‌های گوناگون وارد زبان‌های دیگر از جمله یونانی می‌شود. یک مثال بارز «جنگ‌های ایران» نوشته مورخ یونانی پروکوپیوس (سال‌های 500 م.) است که در شرح جنگ‌های ایران ساسانی و یونان آذربایجان را «آدربیگانُن» نامیده است.[13]

امروزه در حالی که اکثر زبان‌های خارجی از جمله انگلیسی، فرانسه و روسی شکل «آذربایجان» را قبول کرده، تلفظ و املای آن را با قواعد املائی و آواشناختی خود سازگار نموده اند،  برخی از زبان‌های قدیمی که در دوره اسکندر و پس از او نیز این نام را به مناسبتی در ادبیات خود به کار برده‌اند، هنوز در شکل کنونی خود برای نامگذاری آذربایجان آثاری از نام باستانی آن را نگهداری کرده‌اند، مانند «آدرباداگان» به ارمنی معاصر و یا «آدربیگانیا» که تا مدتی پیش شکل رسمی و رایج این نام در زبان یونانی بود.

«آذربیگانون»، «آذربیگان» با پسوند یونانی -اُن به معنی سرزمین: بریده ای از کتاب «جنگ های ایران» اثر پروکوپیوس، ۵۰۰-۵۶۵ 

زیرنویس ها

[1] Nöldeke, Th.: Atropatene, ZDMG 34, 1880, pp. 692f

[2] Strabo: Geography, 1, 13, 11

[3] Shottky, M.: Media Atropatene und Gross-Armenien in hellenistischer Zeit, Bonn, 1989, pp. 4-5

[4] Kassock, Z. J. V.: Karnamag i Ardashir i Papagan, A Pahlavi Student’s 2013 Guide, Fredericksburg, VA, US, 2013, p. 28

[5] شهرستان‌های ایرانشهر، با آوانویسی، ترجمه فارسی و یادداشت‌ها از تورج دریایی، تهران 1388، ص 34-35

[6] Minorsky, V.: «Adharbaydjan», in: Encyclopaedia of Islam, New Edition, Volume 1, pp. 188-190, 1960, viewed online on 23.01.2016

[7] MacKenzie, D. N.: A Concise Pahlavi Dictionary, London, 1971, p. xv

[8] Streck, M. : Adharbaidjan, in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1936), viewed online 23. January 2017

[9] عبدالله ابن خرداذبه (احتمالا م. 300 ه.): المسالک و الممالک، چاپ لیدن، 1889، ص 119

[10] اصطخری، ا. ا.: مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران 1340، ص 155-161
زریاب خویی: همانجا

[11] برای نمونه: پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود:
نخستین خراسان ازو یاد کرد — دل نامداران بدو شاد کرد 
دگر بهره زان بد قم و اصفهان — نهاد بزرگان و جای مهان 
وزین بهره بود آذرابادگان — که بخشش نهادند آزادگان 

[12] گرگانی، ف. ا.: ویس و رامین، با تصحیح م. تودووا و آ. گواخاریا، تهران 1337 ص. 527

[13] Procopius: History of Wars, Vol. I and II: The Persian War, p. 47

مقدمه کتاب آینده «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»

آنچه میخوانید طرح مقدمه کتابی با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که امیدوارم در یکی دو ماه آینده منتشر شود. سپاسگزار خواهم بود اگر نظر یا پیشنهاد خود را در اینجا و یا در صفحه فیس بوک من به اشتراک بگذارید. بسیاری از فصل های کتاب مورد نظر در «چشم انداز: منتشر شده است..

این کتاب، تاریخ طولانی آشنائی و همگرائی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی میکند. بیش از هزار سال است که ایرانی زبانان و ترک زبانان[1] از آسیای مرکزی در مرزهای چین گرفته تا آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی میکنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنائی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، هم سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد و هم به سود زندگی آرام، پر تفاهم و سودمند برای همه جوامع این منطقه است.

در اینجا منظور از تعبیر «ایرانیان» تنها شهروندان ایران یا افغانستان و تاجیکستان کنونی نیست، بلکه همه مردمان در همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ایرانی سخن میگفتند. به همین ترتیب منظور از تعبیر «ترکان» همه مردمان همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از زبان ها و لهجه های ترکی سخن میگفتند. در علم زبان شناسی به گروه نخست، زبان ها و لهجه های «ایرانیک» و به گروه دوم، زبان ها و لهجه های ترکیک میگویند.

مناسبات، بده بستان و امتزاج پرفراز و نشیب ایرانیان و ترکان دستکم هزار سال پیشینه دارد – از فروپاشی سامانیان در اوایل هزاره دوم میلادی، تاسیس دولت های غزنویان، قراخانیان، خوارزمشاهیان ترک و سلجوقیان. این را دقیقا میدانیم. اما شاید آغاز این آشنائی و همگرائی حتی هزار سال پیش تر، یعنی مجموعا حدود دو هزار سال قبل در دشت های آسیای میانه و بخصوص مغولستان کنونی بوده است.  

چرا مغولستان کنونی؟ زیرا سرزمینی که امروزه مغولستان نامیده میشود، تا اوایل هزاره اول میلادی یعنی دو هزار سال پیش هنوز «مغولستان» یا مغولی زبان نشده بود. این سرزمین، همراه با ایالت های سین کیانگ و گانگ سو در چین کنونی، موطن اقوام و قبایل مختلفی مانند سکاها، تُخارها، اجداد ترک ها و اجداد مغول ها بود که هم بین خود رقابت و کشمکش داشتند و هم همسایگی و  معاشرت میکردند. این اقوام غالبا کوچ نشین بودند، در چادر ها میزیستند، دامپروری میکردند، و وابسته به وضع هوا از محلی به محل دیگر مهاجرت میکردند. در کنار دامپروری، آنها با همسایه های یکجا نشین خود به تجارت می پرداختند، پنیر و پشم میفروختند و کفش، لباس و نان میخریدند و بخصوص در دوره های خشکسالی و قحطی، جوانان تیرانداز و اسب سوارشان به سرزمین های مردمان یکجا نشین همسایه حمله ور میشدند.

در این جوامع قبیله ای «دولت» یا حکومت به معنای امروزی وجود نداشت. آنها به صورت طایفه ها و قبیله های متمایز اما مرتبط با یکدیگر در به اصطلاح «اتحادیه» های ایلاتی یا قبیله ای (همچنین موسوم به خان نشین با خاقانات) زندگی میکردند. در درون این اتحادیه ها، قبیله ای که پرجمعیت تر از دیگران بود و رئیس پر قدرتی داشت، همه آن اتحادیه را رهبری میکرد، تا اینکه بعد از مدتی بر اثر کشمکش داخلی یا مرگ رئیس قبیله، تقسیم قدرت از نو شروع می شد و حدود حکمرانی تغییر پیدا میکرد.

دو سه قرن قبل از میلاد مسیح تا یکی دو قرن بعد از آن، اوضاع دشت های آسیای میانه در شمال غربی چین چنین بود.

در  باره این اتحادیه ها و قبایل داخل آنها که دو هزار سال پیش می زیستند و از نظر قومی و فرهنگی پیوسته در حال تغییر و تحول بودند، اطلاعات دقیقی موجود نیست. از طرف دیگر اغلب این منابع به زبان چینی و برخی سکائی (از زبان های ایرانی شرقی در دشت های آسیای میانه در قرون وسطا) هستند که مدت ها برای پژوهشگران معاصر ناآشنا باقی مانده بودند، تا اینکه بعضی از آنها در همین صد سال اخیر رمز گشائی و به زبان های اروپائی ترجمه شدند. همین منابع نام های مختلفی به این اتحادیه ها و قبایل درون آنها داده اند. از میان این نام ها مثلا میتوان به قبایل سکا (یا اسکیت) و تُخار و اتحادیه های موسوم به «هسیونگ-نو»،  «روان-رو» و «هون» اشاره کرد.

برپایه اطلاعات منابع موجود، در باره حضور گسترده قبایل سکا و تُخار در منطقه وسیعی از تورپان (تورفان بعدی) و کاشغر (در چین کنونی) تا دشت های مغولستان در یکی دو قرن قبل و بعد از میلاد مسیح نمی توان تردید نمود. سکاها گویشوران یکی از زبان های ایرانی شرقی بودند و تُخارها نیز اگر ایرانی زبان نبودند، به هر حال می توان آنان را هند و اروپائی زبان شمرد. در باره اینکه این ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین در کدام دوره و چگونه به این مناطق آسیای میانه آمده اند، بخصوص در چهل، پنجاه سال اخیر پژوهش های با  ارزش و علمی بسیاری انجام گرفته که این نوشته جای بحث آن نیست. کافی است که بدانیم این گروه ها احتمالا چند هزار سال پیش از آن به دنبال پراکنده شدن گروه بسیار بزرگ تری به نام اقوام مختلف هند و اروپائی زبان (که هند و ایرانی زبانان تنها یک زیر گروه آنان بودند) راه خاور زمین را در پیش گرفته اند. گروه های دیگر هند و اروپائی زبانان به غرب، شمال یا جنوب رفته اند. اکثریت بزرگ زبان های اروپائی و در ضمن ایرانی، ارمنی، هندی و روسی وابسته به همین خانواده زبان های هند و اروپائی هستند.

در عین حال، طبق منابع چینی، احتمالا اجداد قبایل ترک و مغول بعدی نیز همراه با سکاها و تخارها در اتحایه قبیله ای هسیونگ-نو می زیستند. این اتحادیه، دشت های مغولستان و سرزمین های همسایه آن در چین، جنوب روسیه، قزاقستان و قرقیزستان کنونی را در بر میگرفت. اگرچه منابع قدیم چینی به روشنی از حضور ترک ها یا مغول ها  در این منطقه سخن نمیگویند و اگرچه در این مورد منابع نوشتاری ترکی یا مغولی قدیم نیز موجود نیست، اما این احتمال هیچ هم بعید نیست. به هر تقدیر میدانیم که ترک ها و مغول های بعدی از درون همین اتحادیه ها و در اثر فشارهای چین و همچنین پیشروی یا عقب نشینی قبایل دیگر پا به عرصه تاریخ گذاشته اند. ترک ها در این اتحادیه بزرگ زیر چتر اتحادیه کوچکتری به نام «آشینا» می زیستند. برپایه تحلیل نام و تاریخ اتحادیه آشینا (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») یعنی آخرین اتحادیه ای که ترک ها قبل از شورش و استقلال خود در قرن ششم م. در آن می زیستند،  میتوان تاریخ نخستین تماس ها، همسایگی و  همگرائی ترک ها و ایرانیان (اگر دقیق تر بگوئیم: ترکیک زبانان و ایرانیک زبانان شرقی) را در اوایل هزاره یکم میلادی یا حتی یکی دو قرن پیش از آن حدس زد.[2] با این ترتیب میتوان عجالتا نتیجه گرفت که نخستین تماس ها بین ایرانیان و ترک ها در دشت های آسیای میانه (مخصوصا مغواستان کنونی و کاشغر چین) انجام گرفته است. در آن دوره در ایران، هخامنشیان و پس از آنان لشکریان و فرماندهان «سلوکی» اسکندر مقدونی و سپس اشکانیان برسر کار بودند. ترک ها هم هنوز همراه با ایرانیان شرقی در اثر فشار چین و دیگر قبایل کوچ نشین از شمال و شرق، به طرف جنوب و جنوب غرب یعنی ماوراءالنهر و ایران مهاجرت نکرده بودند، یا اینکه این کوچ های بزرگ که بعد ها، در اوایل هزاره یکم میلادی به «کوچ هون ها» معروف شد، تازه تازه شروع شده بود.

عینا مانند نمونه ایرانیان شرقی، در باره خاستگاه اصلی ترک ها قبل از مهاجرتشان به دشت های مغولستان نیز اطلاعات دقیقی نداریم. اما گمانه زنی رایج کنونی دانشمندان مبنی بر آن است که اجداد اصلی ترک ها احتمالا از سرددشت ها یا «توندرا» های جنوب سیبری به مغولستان کوچ کرده اند. این کتاب جای آن بحث ها هم نیست. شاید عجالتا کافی است بدانیم که هم سکا ها و تخارها و هم ترک های نخستین اصالتا برخاسته از خود مغولستان نبودند، بلکه در نتیجه کوچ نشینی و مهاجرت به آنجا آمدند و در نتیجه کوچ ها و مهاجرت های بعدی به سرزمین های دیگر رفتند و با اقوام دیگر در آمیختند.

تقریبا پانصد سال بعد،  در قرن ششم میلادی و بخصوص پس از تاسیس نخستین دولت ترک موسوم به «گوک تورک» در سال 552 م.[3] منابع قدیم چینی و یونانی بیزانس از قبایل ترک در آن سوی مرزهای شمال غربی چین یعنی مغولستان و جنوب روسیه کنونی سخن میگویند.[4]

این دوره در ایران، افغانستان و ماوراءالنهر مقارن با دوره ساسانیان است، یعنی زمانی که از دوره مادها، هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بیش از هزار سال میگذشت. در این مدت اتحادیه های قبیله ای گذشته به هم خورده و اتحادیه های کوچک و بزرگ جدید مانند کوشانیان، هون ها و هپتالیان به وجود آمده بودند. سکا ها و تخارها نیز با نام های جدید ناچار به مهاجرت به غرب و یا ماوراءالنهر، افغانستان، سیستان («سکا-ستان») و پاکستان کنونی شده بودند. ترک ها از درون اختلاط قومی «هون ها» بیرون آمده و به تدریج مقام خود را به عنوان نیروئی پراکنده، اما جنگاور در منطقه تحکیم مینمودند.

حکمرانی ساسانیان ایران تا شمال چین و مغولستان کنونی نمی رسید، اما در آن دوره، سُغدیان ایرانی زبان که احتمالا از وارثان سکا ها بوده و در تجارت با چین مهارت یافته بودند، از سمرقند و بخارا آمده، از این مناطق گذشته و در امتداد «جاده ابریشم» کالاهای خود را به چین می بردند. سواران قبایل ترک کار نگهبانی قافله های تجارتی سغدیان را برعهده داشتند. بعضی از آنها نیز برای دیگر چادر نشینان کالاهای تولیدی شهرنشینان سمرقند و بخارا را می خریدند. نخستین شهرهای دشت های شمال مانند «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) بر سر راه «جاده ابریشم» تاسیس شده که جمعیت آن ابتدا ترکیبی از ترک ها و سغدیان بوده است. بزودی این مردمان با یکدیگر در آمیختند و غالبا ترک زبان شدند، با مشخصات ظاهری و فرهنگ، مذهب و زبانی متاثر از یکدیگر…

تاسیس نخستین دولت ترک تاریخ به نام گوک تورک (552 م.) مربوط به همین دوره است. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با اقوام ایرانی و دیگر گروه های غیر ترک مرتبط بوده است. قشر رهبری کننده آنان، آشینا، قبلا منسوب به سرزمین های تُخاری و سکانشین کاشغر، خُتن و تورفان در شمال غربی چین بودند که بعد ها نام «ترکستان شرقی» و سین کیانگ چین به خود گرفت. همین دولت گوک تورک بود که مدتی پس از تاسیس خود، در همدستی با خسرو انوشیروان ساسانی حکومت هپتالیان در آسیای مرکزی را شکست داد و متصرفات این پیروزی را با ایران ساسانی تقسیم کرد: بلخ و هرات به ایران، سمرقند و بخارا به ترکان رسید.  سغدیان در مناسبات این دولت ترک با ایران، بیزانس (روم شرقی) و چین نقش میانجی، فرستاده و مترجم را ایفا میکردند. در عین حال ترکی به عنوان زبان شفاهی مردم به تدریج رخنه بیشتری میان ایرانی زبانان ماوراءالنهر پیدا میکرد.

دولت گوک تورک در نتیجه اختلافات داخلی و حمله های چین و لشکریان اسلام شکست خورد و جای آن را دولت ایلاتی اویغور با مرکزیت کاشغر گرفت[5]. روابط این دولت با سغدیان حتی بهتر از دوره گوک تورک بود. پس از سقوط حکومت نامبرده، اویغورها به کاشغر، خُتن و تورفان کوچ کردند که اکثر مردم آن تخاریان و سکایان بودند. باز همه این مردمان با یکدیگر جوش خوردند و زبان غالب این منطقه ترکی شد. پس از فروپاشی دولت داری ترکی، در سرزمین های میان رود ولگا و حوزه پونتیک دریای سیاه دولت خزرها تاسیس یافت. مهم ترین نقاط رابطه این دولت با جهان اسلام عبارت از ایران و خوارزم بود.

این تحولات در بخش نخست کتاب حاضر («تا اسلام») با تفصیلات بیشتری شرح داده شده است.

بخش دوم کتاب («از اسلام تا صفویان»)، آنگونه که از نامش پیداست، از نظر زمانی به تحولات بعد از اسلام اختصاص یافته است. اما هنگام مطالعه کتاب که بر بستر سلسله مراتب رویدادهای تاریخی تنظیم شده است نیز میتوان به راحتی مشاهده کرد که سیر تاریخ، در مراحلی منقطع و بی ربط با یکدیگر جریان نمی یابد. هر مرحله در بطن خود حامل عناصر و خصوصیات، انسان ها، فرهنگ ها  و مناسبات مرحله گذشته خود است و همزمان، عناصر، خصوصیات، انسان ها و فرهنگ های آینده بعدی را در خود می پروراند. از این نگاه است که میگویند تاریخ، همانند خود «زمان»، آینده و گذشته قطعی ندارد. بررسی تاریخ را پیوسته باید از نقطه ای شرطی آغاز کرد، اگر چه همان نقطه نیز گذشته ای داشته، و این بررسی را باید در  نقطه ای شرطی پایان داد، اگر چه آن نقطه نیز آغاز و پایان خود را داشته است.

بدین ترتیب آنچه که بعد از اسلام در رابطه با موضوع اصلی این کتاب یعنی همگرائی و اختلاط ایرانیان و ترکان اتفاق افتاد، به گونه ای ادامه تحولات پیش از اسلام به صورتی دیگر و سرعتی بیشتر بود.

به گفته یوهانسون، «همه دولت های ایلاتی ترکیک که بعدا بر سر کار آمدند، متخصصان خود را از سرزمین های مردم یکجا نشین به کار گرفتند. ابتدا سغدیان و دیرتر دیگر ایرانیان در دولت های ترکیک آسیای مرکزی و شرق نزدیک وظایف اداری و  دولتی بر عهده گرفتند.»[6] همه سلسله های بزرگ ترک زبان مانند غزنویان، سلجوقیان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و دیگران طی چندین قرن همزیستی، همگرائی و اختلاط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زبانی با جهان ایرانی، دولت ها و ملت های معاصری را به وجود آوردند که امروزه، در کنار ایران، کشور های ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان چند نمونه بارز این روند پر پیچ و خم تاریخی را تشکیل میدهند.

در این روند، فرهنگ ها، سنن و زبان های ایرانی، ترکی و طبعا عربی (عمدتا از طریق اسلام) فرهنگ مختلط و جدیدی را ایجاد کردند. حتی قرن ها بعد هر کدام از اجزا و اعضای این پدیده، با وجود پیمودن راه های مستقل و ملی خود در سده های اخیر، چنان درهم تنیده اند که امروزه نه تنها زبان و طرز فکر، عادات و سنن آنان، بلکه حتی فرهنگ پخت و پز و درک این ملت ها از اخلاق و روابط خانوادگی نیز به سختی قابل تفکیک از یکدیگرهستند – کم و بیش شبیه آنچه که امروزه در اروپا میان فرهنگ ها و زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه در بستر زبان و فرهنگ یونانی-لاتین می بینیم. این همان اختلاط «ایران و ترکان و تازیان» است که فردوسیِ دلواپس از کمرنگ شدن صفات باستانی ایرانی را به نوشتن «شِکوه نامه» معروف «پادشاهی یزدگرد» در شاهنامه وادار کرده است.

بله، «ایران و ترکان و تازیان» اینگونه در هم تنیده و با همه فراز و نشیب های راه، ملت ها و کشورهای نوین معاصر را به وجود آورده اند. شاعر میهنی ایران در آن اثر خود از اختلاط ایرانیان، ترکان و اعراب که در دوره فردوسی (قرون دهم-یازدهم م.) در اوج خود بود، اظهار نگرانی کرده است که این آمیزش باعث به هم خوردن فرهنگ و تمدن ایرانیان میشود. به همین ترتیب، فرهنگ نویس معروف ترک، محمود کاشغری که تقریبا همزمان فردوسی بود، در شکایتی مشابه، از اختلاط ترکان چادرنشین با ایرانیان شهری و مختلط شدن زبان به اصطلاح «پاک» و سره آنان با زبان فارسی شکایت کرده است. البته به نظر نگارنده هر دوی این نگرانی ها، نه نشانه خصومت نسبت به قوم و فرهنگ طرف مقابل، بلکه ناشی از حس پاسداری نسبت به فرهنگ خودی بوده است. شاید نه فردوسی و نه کاشغری می دانستند که ایرانیان و ترکان آن دوره نیز خود محصول آمیزشی هزار ساله در گذشته دورتر بوده اند و در آن دوره نیز این آمیزش، بخصوص با در نظر گرفتن بحران های سیاسی و نظامی جامعه «روال قابل انتظار» خود را طی میکرد. (در نیم فصل جداگانه ای از این کتاب به این بخش شاهنامه هم پرداخته شده است.)

کتاب حاضر تنها برخی از جوانب مهم این روند طولانی را در بستر تاریخی و سیاسی تحولات منطقه بررسی میکند. موضوع مهمی که دقت مرا در این بررسی به خود جلب میکند، پیدایش، مناسبات، تاثیر متقابل و تغییرات زبان های گروه های مختلف مردم و دیگر جنبه های فرهنگی در طول تاریخ منطقه وسیعی از آسیای میانه تا ایران و آناتولی تاریخی خواهد بود. به باور من، بررسی تحول زبان های ایرانیک و ترکیک و تاثیر آنها به یکدیگر میتواند روشن تر از روش های دیگر نشان دهنده چند و چون همگرائی و اختلاط تاریخی ایرانیان و ترکان باشد.

از نظر سلسله مراتب تاریخی، مرحله بعد از اسلام این بررسی را در میانه های دوره صفویان و مدتی پس از فتح قسطنطنیه یا استانبول کنونی از سوی عثمانیان به پایان خواهیم رساند.

در پایان کتاب سه پیوست خواهیم داشت. یکم: موضوع تداوم هویت ایرانی بخصوص از ساسانیان تا سلسله های ایرانی بعد از اسلام و هزاره ای که با حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز  و با دوره صفویان وارد مرحله روشن تر و مشخص تر معاصر شد. دوم: بحث بیشتر و دقیق تری در رابطه با تاثیرات متقابل زبان های فارسی (ایرانی) و ترکی (ترکیک) در طول تاریخ، و سوم: در باره اختلاط ژنتیک ایرانیان و ترکان در طول تاریخ.

آنگونه که خواهیم دید، تاریخ آشنائی، معاشرت، همگرائی و در نهایت اختلاط تدریجی ایرانیان و ترکان 1000 تا 2000 سال سابقه دارد. اوج این مناسبات، بعد از اسلام، بعد از دوره سامانیان، یعنی حدود هزار سال پیش شروع شد. در این مدت طولانی، ایرانیان و ترکانی که اصالتا از آسیای میانه آمده بودند،  به مرور زمان از نظر اداره دولت، امور اجتماعی و فرهنگی، زبان و آداب و رسوم چنان با یکدیگر در آمیختند که بعد از حدود پنج قرن، یعنی احتمالا از صفویان به بعد دیگر تمایز «ترک و تاجیک» (طوری که پیش تر در برخی آثار تاریخی و ادبی دیده میشد) به تدریج از بین رفت و محدود به زبان نخست یا مادری فارسی زبانان و ترکی زبانان گردید. در همین پیوست سوم خواهیم دید که اختلاط ایرانیان و ترکان از نظر ترکیب ژنتیک و «دی ان ای» نیز همه این مردمان را مشابه یکدیگر کرده است، تا جائی که شاید برخی تحولات سیاسی آنان را به در پیش گرفتن راه های سیاسی جداگانه ای وادار کند، اما حتی در آن صورت نیز تاثیرات متقابل و عمیق آنان بر یکدیگر بازگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.

در پایان این پیشگفتار لازم میدانم سپاسگزاری خود را از دو  مورخ، ترک شناس  و زبانشناس برجسته، پیتر ب. گُلدن (دانشگاه راتگرس آمریکا) و  لارس یوهانسون  (دانشگاه های ماینتس آلمان و اوپسالای سوئد) ابراز کنم. بخصوص دو اثر این دانشمندان به من در تالیف کتاب حاضر کمک فراوانی نموده اند. عنوان و مشخصات این دو اثر را در زیرنویس[7] همین صفحه ذکر کرده ام. بخصوص از پروفسور گلدن و موسسه انتشاراتی «هاراسوویتس» (ویسبادن آلمان) متشکرم. من از آنها خواهش کردم و آنها بدون چشمداشتی به من اجازه دادند که مقاله مفصل گلدن در کتاب یوهانسون/بولوت با عنوان «ترک ها و ایرانیان، یک نگاه تاریخی» را به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اما من بعدا به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر است به جای ترجمه کامل و دقیق مطالب آن کتاب که میتوانست برای متخصصین حوزه بسیار مفید باشد، از نکات اصلی آن استفاده کنم و موضوع را آنگونه که خود (با لحاظ کردن آثار دیگر) درک کرده ام، بازگو نمایم، تا قشر وسیعتری از خوانندگان غیر متخصص مورد خطاب قرار گیرند.

در همین پیشگفتار بجاست مفاهیم ایرانیک/ایرانی و ترکیک/ترکی را از یکدیگر تمیز دهیم. هدف اصلی از این تفکیک تشخیص میان زبانهای ترکیک (ترکی ترکیه، ترکی آذری، ازبکی، ترکمنی، قزاقی و غیره) و زبانهای ایرانیک (فارسی، سُغدی، بلخی، پامیری، کُردی، پشتو، بلوچی، بدخشی و غیره) است، تا معلوم باشد که زبانهای ایرانیک (ایرانی) با فارسی یکی نیستند، همچنان که ترکیک (ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، ازبکی، قزاقی، قیرقزی و غیره) فقط شامل ترکی کنونی آذربایجان و ترکیه نیست، بلکه خانوادۀ بزرگی از زبان های اصالتا ترکی را در بر میگیرد. این نکته ای است که گاه باعث آشوب ذهنی و حتی سوء استفاده های سیاسی میشود. طبعاً وقتی از قبایل یا دودمانهای ایرانیک یا ترکیک نا م می بریم، منظورمان مردمان یا خاندان هائی هست که به شاخه های مختلف این دو زبان سخن میگفتند. البته در ادامۀ کتاب و پس از جا افتادن این تمایز سعی شده است جهت سادگی مطالعه، همان تعابیر آشنای «ایرانی» و «ترکی» به کار رود.

عباس جوادی

بهار 1402/2023


[1] نگارنده، هر دو تعبیر «ترک زبان» یا «ترکی زبان» را به یک معنا، آن هم به معنای همه انسان هائی به کار می برد که در گذشته به یکی از زبان ها یا لهجه های ترکیک سخن میگفتند یا امروزه سخن میگویند. در واقع تعبیر دقیق تر این معنا «ترکیک زبان» می بود که چند صفحه بعد توضیح داده خواهد شد.

[2] Golden: Introduction, pp. 117-124

[3] Golden: Ibid, p. 116

[4] مدتی بعد سنگ نوشته های مربوط به دولت دوم ترک ها در قرن هشتم م. مستقیما از ترک ها و دولت ترکی نام برده اند.

[5] یکی از مشخصات حکومت های قبیله ای این بود که این حکومت ها پایتخت ثابت و معینی نداشتند. خان یا خاقان پیوسته برای تاخت و تاز سوار بر اسب در سفر بود و مانند دیگر مردمان کوچ نشین در چادر می خوابید. مرکز حکومت همان جائی بود که خاقان در آنجا چادر میزد. خاقان های نخستین دولت ترک نیز مدتی در بالاساغون مستقر بودند.

[6] Johanson: Historical, Cultural and Linguistic Aspects of Turkic-Iranian Contiguity, in: Johanson and Bulut (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects. Harrassowitz, Wiesbaden, 2006, p. 1

[7] Golden, Peter B.: An Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, Wiesbaden, 1992

Johanson, Lars, and Bulut, Christiane (eds.): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects, Harrassowitz, 2006

ژنتیک آسیای مرکزی و میانه از منظر ایران و افغانستان

(Asian Development Bank) نقشه ماوراءالنهر (آسیای مرکزی) شامل گروه های ژنتیک کنونی

در آثار ایرانی معمولا فرقی بین «آسیای میانه» و آسیای مرکزی» گذاشته نمی شود. در این بررسی منظور از آسیای «میانه» عبارت از منطقه عموما خشک شرق دریای خزر شامل برخی واحه ها از جمله ترکمنستان و بخشی از ازبکستان کنونی است. حتی جنوبی ترین بخش آسیای میانه یعنی دهستان/داهستان و گرگان باستان زمانی بخشی از ایران محسوب میشد. از طرف دیگر تعبیر جغرافیائی آسیای مرکزی شامل ازبکستان، تاجیکستان، قرقیزستان و قزاقستان است. نظر به اینکه بین این دو منطقه همسایه پیوسته ارتباط وجود داشته، در این بررسی آنها را یکجا مورد بحث قرار میدهیم.

در آسیای میانه آثاری از انسان نئاندرتال و دوره نوسنگی یا «نئولیتیک» (حدود 10 تا 4.5 هزار سال پ.م.) وجود دارد. در هزاره سوم پ.م. تعداد جمعیت و آبادی ها افزایش می یافت، آبیاری مزرعه ها به چشم میخورد و ارتباط با ایران بیشتر میشد. بین سال های 2000 تا 1600 پ.م. در جنوب ترکمنستان کنونی روند شهری شدن آغاز شده است. اما پس از مدتی دوره زوال و فروپاشی غیر منتظره ای شروع میشود که دلایل آن روشن نیست. نشانی از فاجعه های بزرگ دیده نمیشود، اما شهر ها متروک میشوند و رو به خرابی میگذارند.

بخش های بزرگی از آسیای مرکزی و میانه عبارت از صحراها و کوه هاست که برای کشاورزی مناسب نیستند. احتمالا این هم یک عامل دیگر بوده که تعداد جمعیت این سرزمین ها چندان افزایش نیافته است. دشت های آسیای مرکزی در شمال ترکمنستان و فراتر از آن، بخصوص قزاقستان و مغولستان کنونی، در آن دوره ها نیز برای کشاورزی مناسب نبود، اما علفزارها امکان مناسبی برای دامداری عرضه میکردند. اولویت دامداری نسبت به کشاورزی به تدریج، اما به صورت متمادی ادامه یافته است. کوچ نشینی-دامداری همراه با پرورش بخصوص اسب (و در کنار آن گوسفند، بز، و در مناطق گرم تر جنوبی شتر) عامل مهمی در زندگی مردم و تحولات آسیای مرکزی بوده و نقشی اساسی در ادامه حیات، حمل و نقل و، حتی الامکان، عملیات نظامی  ایفاء نموده است.

به نظر میرسد که در هزاره دوم پیش از میلاد تعداد جمعیت در آسیای میانه و مرکزی رشد چشمگیری داشته که آن هم باعث ایجاد مهاجرت امواج مردم در سمت های مختلف شده است. ابتدا مردمانی هند و اروپائی زبان و  هزار و چند صد سال بعد، درست ترش: حدود سه قرن پیش از میلاد گروه هائی با ظاهری شرقی و زبان هائی آلتائی به حرکت در آمده اند.  در اغلب این حرکات، احتمالا تعداد نسبی مهاجمان فاتح کمتر از تعداد مردمی بوده که قبل از آنها در این سرزمین ها مسکون شده بودند، چرا که این مهاجرت ها و فتوحات از نظر ژنتیک تاثیر چندانی بر مردم نگذاشته اند.[1]  بعید نیست که مهاجرت گروه های هند و اروپائی زبان به ترکمنستان، پاکستان، هندوستان و ایران در هزاره دوم پیش از میلاد از نخستین امواج کوچ نشینان در آسیا بوده باشد.[2] در دوره های بعد نیز قبایل بسیاری از آسیای مرکزی به سوی غرب و در عین حال جنوب مهاجرت کردند که در فصل های گذشته این کتاب در رابطه با اتحادیه هسیونگ نو، سکا ها، تخاری ها، هپتالیان، هون ها، ترک ها و بالاخره مغول ها به آن اشاره شده است.

درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 21 گروه مردم آسیای مرکزی و شرقی، کاوالی-اسفورزا (1994)

به همین دلیل است که گفته میشود آسیای مرکزی حتی از دوره های پیشا تاریخی بر سر راه مهاجرت اقوام و انتقال زبان ها، فرهنگ ها و کالاهای تجارتی بوده است. اکثر پژوهش های ژنتیک مانند بررسی جهانی کاوالی-اسفورزا  و همکارانش که قبلا به آن اشاره شد، به طور کلی نوشته اند که اقوام کنونی آسیای مرکزی و میانه تصویر ژنتیک مختلطی دارند، اگر چه هر کدام از آنها به طور جداگانه (مانند تاجیک ها، ترکمن ها یا ازبک ها و قزاق ها) دارای ویژگی های ژنتیک به یکدیگر نزدیک تر از دیگران هستند.

با تاخیری نسبتا طولانی، تحلیل دقیق تر ژنتیک اقوام آسیای مرکزی و میانه در دهه های اخیر و به صورت پراکنده از سوی موسسه های دانشگاهی و علمی غربی، روسی و اخیرا بخصوص چینی آغاز شده است که همگی حاوی اطلاعاتی جالب و آموزنده هستند. اکثر این بررسی ها به راستی تائید میکنند که احتمالا به خاطر موقعیت آسیای مرکزی در تقاطع تمدن ها و سر راه مهاجرت های بزرگ، بسیاری از مردم این منطقه دارای اختلاط ژنتیک با همسایگان دور و نزدیک خود هستند. اما ظاهرا کوچ و زندگی چادرنشینی و در نتیجه تاخیر در یکجانشینی (از جمله کشاورزی) و شهر نشینی باعث اختلاط های نسبتا محدود تر ژنتیک آنان (مثلا در مقایسه با ترکی زبانان ایران و ترکیه) شده است. به نظر میرسد که تحلیل های دانشگاهی بیشتر و گسترده تری از ژنوم های انسان های کنونی و گذشته آسیای مرکزی میتوانند درک همگان را در این زمینه دقیق تر کنند. قابل توجه است که اغلب این بررسی های جدید مکمل یکدیگر هستند و یافته های یکی دو قرن اخیر باستان شناسان، زیست شناسان، مردم شناسان، زبان شناسان و مورخین (مثلا در باره کوچ بزرگ انسان هوشمند از آفریقا 50 تا 100 هزار سال پیش، مهاجرت های بزرگ هند و ایرانیان از اوراسیا به هند و ایران در نیمه اول هزاره دوم پ.م. و تقریبا دو هزار سال بعد ترک ها از شمال شرق به غرب و جنوب) را تائید می نمایند.

اما قبل از پرداختن به چند نمونه از بررسی های ژنتیک اخیر در باره مردم آسیای میانه و مرکزی، اجازه دهید به نکته ای اشاره کنم که به نظرم میتواند از برخی سوء تفاهم ها پیشگیری کند.

کاوالی-اسفورزا و همکارانش در کتاب «تاریخ و جغرافیای ژن های انسانی» میگویند: «تصور اشخاص غیر متخصص از مشخصات انسان های آسیائی بخصوص مبتنی بر ویژگی های چهره آنان است که هر قدر از غرب به شرق میروید، از ظاهری قفقازی نما («قفقازوئید») به مغولی نما («مغولوئید») تغییر می یابد. مخصوصا اگر این علائم و نشانه های ظاهری انسان ها بسیار چشمگیر باشند، تمایز بین این دو گروه آسان تر و حتی با مشاهده ظاهر آنان امکان پذیر است. همین امر هم نشان میدهد که مخصوصا در آسیای مرکزی درجات مختلفی از اختلاط این دو گروه وجود دارد».[3] سپس نویسندگان کتاب به ویژگی های ظاهری این دو گروه از قبیل پُر مو بودن صورت و سر گروه غربی «قفقازی نما» و از سوی دیگر چشمان باریک و پهن بودن سر و بینی گروه دوم «مغولی نما» اشاره میکنند.

آیا این نوع تصویر مشخصات انسان ها نیز متاثر از اندیشه های امروزه رد شده تقسیم انسان ها به «نژاد» های منسجم و مجزا نیست؟ به نظر نگارنده تشخیص فرق ها در ظاهر فیزیکی انسان ها و یا دیگر موجودات زنده چیزی بسیار طبیعی است و ربطی به نژاد پرستی ندارد. به همین ترتیب میتوانیم انواع مختلف اسب ها یا درختان بید را نیز مقایسه کنیم، بدون آنکه  با این مقایسه به گروهی از آنها نظری مثبت یا منفی داشته باشیم. اما نظر به اینکه تعبیر هائی مانند «قفقازوئید» یا «مغولوئید»  در گذشته به عنوان نام «نژاد» های مختلف همراه با برتر شمردن یکی و پست تر شمردن دیگری مورد استفاده قرار گرفته، حتی زمانی که کسی تنها فرق های ظاهری یک چینی و یک آفریقائی بومی را بر می شمرد، حساسیت برخی از ما  بر انگیخته میشود که شاید منظور اصلی در این تشخیص و مقایسه تحقیر یک گروه باشد، در حالی که اگر اینگونه مشاهدات و تشخیص ها بدون کوچک ترین ارزش دهی  «خوب و بد» انجام گیرد، نباید حساسیتی را برانگیزد.

هر کس که ساعتی در کوچه های شهرهای ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی بگردد، با صدها گونه از اختلاط دو ظاهر فیزیکی نامبرده روبرو خواهد شد، تا جائی که به راستی طبقه بندی این نشانه های ظاهر فیزیکی در دو یا سه گروه امکان پذیر نیست. در دیگر کشورهای مدرن و صنعتی یا حتی در حال رشد جهان مانند ایالات متحده، بریتانیا یا برزیل نیز که بیش از چند قرن از مهاجرت ها  و اختلاط های مردم آن نگذشته، به راحتی میتوان این پدیده را مشاهده نمود. احتمالا میانگین پانصد سال یا پنج قرن سکونت در یک سرزمین که مردم شناسان و دانشمندان ژنتیک از جمله کاوالی-اسفورزا برای بومی شدن مردم مهاجر گذاشته اند، محاسبه بجائی هست.

در مورد ایرانیان (که در نیم فصل پیش به آمیختگی ژنتیک آنان اشاره شد) و مردم آسیای مرکزی، سه نمونه چشمگیر آمیختگی ژنتیک، ترکمن ها، ازبک ها و اویغور ها هستند.  

درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 21 گروه مردم آسیای مرکزی و شرقی، کاوالی-اسفورزا (1994)

مثلا به تازگی (2022) پنج پژوهشگر از دانشگاه های فرانسه و سوئیس نتیجه تحلیل های خود را در میان گروه بزرگی عبارت از 16 جمعیت ساکن در منطقه شامل 1501 ژنوم کنونی از اوراسیا و آفریقا (تاجیک ها، یغنابی های تاجیکستان، ترکمن ها، ازبک ها، قرقیزها، قزاق ها، مغول ها و دیگر مردمان آلتائی زبان) منتشر نمودند. در این مقایسه ساخت ژنتیک نمونه های مزبورو همچنین 3109 ژنوم مردم عصر آهن آسیای مرکزی (هزار تا هفتصد سال پیش از میلاد) بررسی شده است.[4]  

در چند فصل گذشته گفته بودیم که در هزاره اول پیش از میلاد گروه های بزرگ هند و ایرانی زبانان (سکاها و تخاری ها) به آسیای مرکزی (بخصوص مغولستان و سین کیانگ چین) مهاجرت کرده و مسکون شده بودند، اما در نیمه نخست هزاره اول میلادی شاهد مهاجرت های جدید قبایل آلتائی (بخصوص ترک و مغول) و جایگزین شدن زبان های هند و ایرانی توسط زبان های مغولی و ترکی در این منطقه شده ایم. این را تحلیل های گذشته نیز نشان داده بودند.[5]  بررسی اخیر یک قدم جلوتر گذاشته و رابطه ژنتیک تاجیکان و یغنابیان با هند و ایرانی زبانان آسیای مرکزی یعنی سکاها و تخاری زبان ها را بررسی کرده و نتیجه ها را با نتایج منتشر شده ژنوم های قدیمی از همین دوره سکا ها و تخاری ها مقایسه نموده است. نتیجه های این بررسی نشان میدهند که «از نظر ژنتیک جمعیت های هند و ایرانی آسیای مرکزی نشان دهنده تداوم روشن نمونه های عصر آهن هستند که در ترکمنستان و تاجیکستان به دست آمده است.»[6] بنا به همین بررسی، تاجیک ها کمی بیشتر و یغنابی ها کمتر آمیختگی ژنتیک با مشخصات مردم آلتائی حوزه دریاچه بایکال را نشان میدهند. این نیز احتمالا چیزی قابل پیش بینی است، زیرا یغنابی ها  که گویش تاجیکی آنان باقیمانده ای از زبان ایرانی شرقی سغدی  (احتمالا اصالتا سکائی) شمرده میشود، مدتی طولانی به صورت منزوی از بقیه تاجیکان زیسته بودند.  به هر حال طبق همین بررسی نزدیکی روشن ژنتیک هر دوی این گروه های ایرانی زبان یعنی تاجیکان و یغنابی ها به گروه های غربی اوراسیا و ایران آشکار و بدون تردید است.

در این بررسی همچنین می خوانیم: «مطالعات مدرن دی ان ای نشان میدهند که گروه هند و ایرانی قبل از گروه ترک-مغول، شاید هم در اوایل دوره نوسنگی (نئولیتیک) در آسیای مرکزی حضور داشتند. گروه ترک-مغول دیرتر در نتیجه  اختلاط یک گروه جنوب سیبریائی یا مغولی (با سهم بزرگی از ریشه آسیای شرقی عبارت از 60 درصد) با یک گروه مرتبط با هند و ایرانیان به وجود آمده است. لیکن ترکمن ها از نظر ژنتیک از گروه ترک-مغول متمایز هستند، چرا که آنها  میان گروه ترک-مغول و هند و ایرانی قرار دارند. (…) ترکمن ها با وجود اینکه به یک زبان گروه ترکی-مغولی صحبت میکنند و مانند دیگر اعضای این گروه دارای عادات و سنن فرهنگی ترکی-مغولی هستند، اما از نظر ژنتیک به جمعیت های هند و ایرانی نزدیک تر از گروه ترک-مغول هستند.».[7]  در اینجا نویسندگان این تحلیل نتیجه بررسی ها  و نمودار های «تحلیل اجزاء اصلی ژنتیک» و همچنین «اختلاط ژن های آسیای مرکزی» را منتشر نموده و اضافه میکنند که مثلا همه جمعیت های ترک-مغول آسیای مرکزی به جز ترکمن ها دارای سهم بزرگی (میانگین 50 درصد) از مشخصات ژنتیک حوزه دریای بایکال هستند. حد اکثر این مشخصات در میان چینی های هان دیده میشود. اما نرخ این مشخصات در میان ترکمن ها (22 در صد) به نرخ تاجیک ها (15 در صد) نزدیک تر است. نویسندگان تحلیل نامبرده بر پایه این تحلیل ها و نمودارها به این نتیجه رسیده اند که «در واقع ترکمن ها از نظر تحلیل اجزاء اصلی ژنتیک و اختلاط ژن ها متعلق به گروه تاجیک ها هستند و نه گروه ترک-مغول».[8]

اگر معیارهای زبان و فرهنگ و همچنین طرز زندگی اقتصادی را در نظر بگیریم، حتی از دو هزار سال پیش به این سو، همگرائی و اختلاط سغدی ها (به عنوان نیاکان زبانی تاجیکان معاصر) با ترکان غربی (گوک تورک) و بعد از آنها با اویغورهای سین کیانگ و در سده های بعدی همگرائی تاجیکان با ازبکان (که خود آمیزه ای از ترکان شرقی و تا اندازه ای اغوزها به شمار میروند) قابل توجه است. در فصل های گذشته این کتاب به قدر کافی به این همگرائی و آمیختگی از جمله در زمینه های اقتصادی، زبان و فرهنگ پرداخته شده است. یک بررسی دانشمندان قزاقستان، ازبکستان و روسیه از 780 نمونه ژنوم کامل از 10 جمعیت منطقه ای آسیای مرکزی (قزاق، ازبک، ترکمن،  دونقان و قراقلپاق) در سال 2017 به این نتیجه رسیده است که «طبیعت و جغرافیای آسیای مرکزی با وجود همه پستی و بلندی ها، کوه ها، صحراها و رودخانه و فلات های خود تاثیر چندانی بر جغرافیای ژنتیک مردم آن نگذاشته است. عامل اصلی در تعیین حوض ژنتیک مردم این منطقه طرز زندگی آنها و دقیق ترش: در یک سو کشاورزی مردم یکجانشین و در سوی دیگر کوچ نشینی همراه با دامداری گروه دوم است.» [9] در یکی دیگر از نتیجه گیری های همین تحلیل گفته میشود که جمعیت های یکجا نشین تاجیک و ازبک که به کشاورزی مشغول هستند و همچنین قرقیزها از نظر ژنتیک از اغلب جمعیت های کوچ نشین مغول، قزاق  و هزاره دور هستند.[10]

بدون شک یکجا نشینی یا کوچ نشینی، طرز زندگی، عادات و رسوم، زندگی منفرد و دور از جمعیت زیاد و یا زندگی در شهرها تاثیر روشنی بر ترکیب ژنتیک گروه های مردم و نزدیکی یا دوری نسبی آنها از نظر ژنتیک دارد. اما به نظر میرسد نزدیکی فیزیکی و جغرافیائی و در نتیجه همسایگی و همگرائی گروه های مختلف مردم نیز جزو شرایط اولیه اختلاط ژنتیک آنان است. تصور همگرائی و آمیختگی دو گروه مردمی که هزاران کیلومتر از یکدیگر دور باشند و وجه اشتراک چندانی از نظر اجتماعی و فرهنگی نداشته باشند، سخت است، در حالیکه بین دو همسایه نردیک و دور بعید است که، در طول تاریخ، بخصوص در شرایط کنونی ارتباطات و تکنولوژی جهانی، روند همگرائی  و آمیختگی مشاهده نشود، حتی اگر بین آن دو  مشترکاتی نظیر زبان و مذهب موجود نباشد. دوری یا انزوای جغرافیائی یا سیاسی احتمالا نه در کوتاه مدت، بلکه دستکم در عرض چند قرن میتواند بر ترکیب ژنتیک گروه های مردم و دوری یا نزدیکی ژنتیک آنان تاثیر بگذارد. در فصل های گذشته دیدیم که دانشمندان ژنتیک مانند کاوالی-اسفورزا میانگین این دوره را حدود پانصد سال (20-25 نسل) برآورد کرده اند.

آسیای مرکزی به عنوان بخشی از اوراسیا در میان کوه های بلند هندوکش-پامیر-هیمالیا و تیان شان در شرق و جنوب و اورال در غرب قرار گرفته است. داخل آسیای مرکزی را میتوان، به استثنای چند صحرای قابل دور زدن، عموما به شکل صاف و بلا مانع برای رفت و آمد و مهاجرت گروه های مردم در نظر گرفت. بین آسیای مرکزی و افغانستان و ایران نیز موانعی جدی مانند کوه های بلند یا دریاهای عمیق وجود ندارد. از این جهات جغرافیائی نیز که روابط گروه های مردم را آسان تر میکنند، میتوان آنچه را که پژوهشگران در باره ترکیب ژنتیک مردم این منطقه میگویند، به راحتی درک کرد. به نظر آنها در تمامی منطقه پهناور اوراسیا، آسیای مرکزی از نگاه ترکیب ژنتیک، صاحب مختلط ترین مردمان است.

  آسیای مرکزی به جهت موقعیت جغرافیائی خود گذرگاه مهاجرت های بزرگ بوده است. هفتصد سال پیش از میلاد، سکاها (یا اسکیت ها) نخستین گروه مردمی از آسیای مرکزی بودند که اولین آثار تاریخی در باره آنها سخن گفته اند. به گفته منابع باستانی چین و  همچنین مورخ یونانی هرودوت (قرن پنجم پ.م.) سکا ها مشخصات اروپائی (هند و ایرانی، -م.) داشتند.[11] در عرض هزار سال بعد سکاها و تخاری های هند و اروپائی در اغلب این مناطق پراکنده شدند و به غرب و جنوب (ماوراءالنهر و افغانستان کنونی) یا شرق (کاشغر و سین کیانگ) مهاجرت نمودند و یا در محل زندگی خود  باقی ماندند و با مردم جدید ترک زبانی که می آمدند، در آمیختند. یکی از نتیجه های این آمیختگی ایرانی-ترکی که دستکم حدود دو هزار سال سابقه دارد، مردم اویغور هستند که امروزه غالبا در ایالت سین کیانگ در شمال غربی چین زندگی میکنند. بررسی های ژنتیک در باره اویغور ها احتمالا از تعداد انگشتان یک دست نیز تجاوز نمیکنند.  در یکی از این بررسی ها که از طرف دانشمندی چینی تهیه شده، گفته میشود که طبق تحلیل های او، مشخصات ژنتیک اویغور ها 60% غربی (هند و ایرانی، -م.) و 40% آسیای شرقی هستند.[12]

بدون شک در منطقه وسیع آسیای مرکزی و جنوبی هنوز قوم و قبیله گرایانی یافت میشوند که از نتیجه بالا بودن سهم دی ان ای هند و اروپائی در میان اویغور های ترک زبان چین احساس مباهات خواهند کرد و از طرف دیگر کسانی نیز افسوس خواهند خورد که چرا سهم ژنتیک آسیای شرقی در میان اویغور ها بیشتر نیست. امروزه بعد از گذشت دو هزار سال تصویر ژنتیک مردمانی که خود را ایرانیک یا ترکیک میشمارند، آنقدر در درون خود مختلط، به یکدیگر نزدیک و در عین حال از یکدیگر متمایز است که برای هیچ کس از هیچ قوم و قبیله و ملت دلیل و بهانه ای برای مباهات یا افسوس بخاطر دی ان ای، ظاهر بیولوژیک و گروه ژنتیک باقی نمی گذارد. امیدوارم از همین قدر که تاکنون در این کتاب گفته شده، روشن شده باشد که در دنیای مدرن کنونی، به ویژه با سرعت فزاینده مهاجرت ها و اختلاط اقوام دور و نزدیک، اصولا اهمیتی ندارد که چه کسی یا گروهی از نظر قومی تا چه حد خود را ایرانی یا ترک یا کرد یا عرب می شمارد. در دنیای مدرن کنونی دیگر همه چیز با این معیار اندازه گیری میشود که چه کسی یا گروهی «چقدر میداند و چقدر میتواند».

کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت، اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است». [13]

از این نقطه نظر که بنگریم، یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده  یک گوناگونی چشمگیرو، همزمان، تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو  تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[14]

این بخش، آخرین فصل کتاب حاضر بود. در فصل بعد کوشش خواهم کرد نوعی چکیده و نتیجه گیری خود را از موضوع همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان به خوانندگ.ان تقدیم کنم.


[1] Cavalli-Sforza et al. Pp. 200-201

[2] Idem

[3] Idem, p. 222

[4] Perle Guarino-Vignon, et al: Genetic continuity of Indo‑Iranian speakers since the Iron Age in southern Central Asia, in: Nature Journal Scientific Reports, 14.01.2022

[5] Idem

[6] Idem

[7] Idem

[8] Idem

[9] Maxat Zhabagin, et al: The Connection of the Genetic, Cultural and Geographic Landscapes of Transoxiana, Nature Journal Scientific Reports, 2017

[10] Idem

[11] David Comas, et al: Trading Genes along the Silk Road, 1998, reviewed on 20.03.2023.

[12] Shuhua Xu: Human Population Admixture in Asia, in: Genomics and Informatics, 2012, reviewed on 20.03.2023.

[13] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286

[14] Zohreh Mehrjoo (…) Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023

عامل ژنتیک در مناسبات ایرانیان و ترکان

در ابتدای این کتاب  گفته بودیم که هدف  از این نوشته، بررسی همسایگی، نزدیکی، معاشرت و امتزاج  و به عبارت دیگر  «آمیختگی» همه  جانبه ایرانیان و ترکان در متن تاریخ   است. منظور نگارنده از  تعبیر «همه جانبه»،  همه سطوح روابط انسانی و اجتماعی از جمله تجارت، وصلت، جنگ، صلح، دین و مذهب،  زبان، فرهنگ، سیاست و دولت داری  است.  از نظر زمانی این بررسی را از نخستین همسایگی و آشنائی ایرانی زبانان و ترک زبانان حدود دو هزار سال قبل در دشت ها و واحه های مغولستان و شمال غربی چین  شروع کردیم و تقریبا 500 سال بعد با مناسبات ترکان ماوراءالنهر و ایرانیان فلات ایران و بخصوص پس از ورود ترکان به ایران و دنیای اسلام (حدود 1300  سال پیش) ادامه دادیم.  مسیر زمانی این سرگذشت، سلسله مراتب تاریخی تحولات سیاسی و دودمانی  و توجه اصلی آن به موضوع تحول، همگرائی و  تاثیرات متقابل فرهنگی و بخصوص زبانی ایرانیان و ترکان بود.  بله، دقت اصلی ما در شرح این سرگذشت به تاریخ سیاسی و تحول زبان و فرهنگ های جمعیت های ایرانی و ترک بود.  اما آیا «قومیت»، تبار و به اصطلاح «نژاد» نقشی در این تحولات نداشتند؟ در این فصل پایانی میخواهیم کمی روی این سوال تامل کنیم.  

در طول تاریخ بسیاری از این تعبیرها و معنای آنها تغییر یافته است. علاوه بر این، از قرن نوزدهم به بعد بسیاری تعابیر جدید جامعه شناسی و سیاسی از زبان های اروپائی وارد کاربرد فارسی، ترکی و عربی شده اند. از این جهت، امروزه در باره اینگونه تعبیرها ممکن است درک های گوناگونی موجود باشد. قومیت، تبار و نژاد هم از آن دسته تعابیر هستند. «قوم» و «قومیت» را ما امروزه در ایران معمولا به معنای اروپائی «اتنی سیتی» و «گروه اتنیکی»[1] به کار می بریم و از آن هر گروه کوچک یا بزرگ اجتماعی را درک میکنیم که به دلایل مختلف از قبیل زبان، لهجه، مذهب و یا حتی ظاهر فیزیکی  از دیگر گروه های جامعه متفاوت و متمایز باشد.  اما این را هم میدانیم که این عوامل در زندگی ایلاتی و قبیله ای یا روستائی و محدود نقشی مهم تر و در زندگی یکجا نشینی و شهری    نقشی کم رنگ تر و بی اهمیت تر دارند. «تیره» و «تبار» یا «طایفه»  در کاربرد کنونی فارسی ایران  معنائی نزدیک به «خانواده»، اما فراگیرتر از آن  دارند و شامل چندین خانواده مرتبط با یکدیگر  میشوند. پس تعبیر «نژاد» چطور؟

تعبیر «نژاد» نیز مانند تعابیر مشابه دیگر در فارسی و زبان های دیگر دچار تحول معنائی شده است. در حالیکه مثلا هزار سال قبل در شاهنامه فردوسی «نژاد» ربطی به رنگ پوست یا دیگر مشخصات ظاهری و فیزیکی انسان ها نداشت و اساسا مربوط به صفات و خصایل انسانی بود، در اروپای قرون هجدهم تا بیستم یعنی دوره استعمار و خود برتر بینی استعمارگران در برابر مردم مستعمره ها، تعبیر انگلیسی «رِیس» و واژه های هم معنای آن اساسا به مجموعه ویژگی های ظاهری و بیولوژیک انسان ها اطلاق شد. حتی برخی از مردم شناسان و مورخین به تقسیم و طبقه بندی انسان ها (مانند نژاد سفید، سیاه، زرد و غیره) و همزمان، «برتر» انگاشتن «نژاد سفید» نسبت به دیگر «نژاد» ها برخاستند، گوئی همه انسان ها حتما باید در یکی از این «قوطی های نژادی» و ثابت قرار داشته باشند، گوئی هر گروه ژنتیک، ثابت، منسجم، یکسان  و یک رنگ است و اختلاط و  تحولی در درون این گروه ها یا بین آنها نبوده و نیست.

در فصل های پیش به دست آورد ها و کشفیات جدید دانشمندان سرشناس جهانی در رشته های ژنتیک، مردم شناسی، باستان شناسی و زبان شناسی بخصوص از نیمه های قرن گذشته تا کنون اشاره کرده بودیم. مثلا یکی از معروف ترین آنها دانشمند معروف ایتالیائی لوئیجی کاوالی-اسفورزا (1922-2018) از دانشگاه های پاویا (ایتالیا)، کمبریج (بریتانیا) و استانفورد (آمریکا) است. به نظر او «ژنوم» یا مجموعه ماده ژنتیک هر انسان (و هر موجود دیگر زنده) نه تنها کم و کیف فیزیکی و ژنتیک نسل های بعدی آن انسان را معین میکند، بلکه میتواند مشخصات سرتاسر گذشته او را نیز نشان دهد. کوچ و مهاجرت، فتح و اسکان در سرزمین های جدید و یا برعکس، انزوا و دور افتادگی جغرافیائی بخاطر موانع طبیعی مانند دریا ها، صحراها و کوه ها تاثیر خود را بر تصویر ژنتیک گروه های کنونی انسان ها گذاشته است، تصویرهائی که با به کار گرفتن اصول و دستگاه های مدرن علمی و هماهنگی با آخرین یافته های علوم مرتبط باستان شناسی، مردم شناسی و زبانشناسی قابل شناسائی هستند. با پیشرفت دانش و تکنولوژی های جدید، اکثر دانشمندان قبول میکنند که بررسی های مربوط به هر کدام از این علوم بدون در نظر گرفتن دست آورد های علوم مرتبط و مکمل دیگر درست و عملی نیست، مثلا در دوره ای که اطلاعاتی در باره زبان مردم در دست نیست، بایستی، در صورت امکان، به دانسته های باستانشناسی مانند کاربرد وسایل خانه و کشاورزی یا اهلی کردن حیوانات، یا حتی قبل از آن، تحلیل ژنتیک انسان های پیشا تاریخ مراجعه نمود. از این جهت بخاطر پیشرفت های مداوم تکنولوژی علم ژنتیک و علوم مرتبط با آن بخصوص در پنجاه سال اخیر دانش ما در باره گذشته های دور، حتی دوران پیشا تاریخ که هیچگونه اثر نوشتاری از آن وجود ندارد، روشن تر و دقیق تر شده است. مثلا کاوالی-اسفورزا در همکاری با شمار زیادی از دانشگاه ها و دانشمندان جهان کوشش کرده است که نقشه ژنتیک صد ها گروه مردم جهان و همچنین گذشته، مهاجرت، نزدیکی یا دوری و اختلاط ژنتیک آنها را به صورتی قابل سنجش تثبیت کند و رابطه این روند های ژنتیک با تاریخ و زبان گروه های مردم را توضیح دهد.

مثلا در سال های 1990 کاوالی-اسفورزا و تیم بزرگی از همکارانش برپایه تحلیل های دراز مدت آزمایشگاهی به یک کامپیوتر مجهز دستور دادند که مشخصات ژنتیک هزار نفر از چهار گوشه جهان را به پنج گروه تقسیم کند که دارای ویژگی های ژنتیک مشابهی هستند. نتیجه ای که برنامه کامپیوتر مزبور به آن رسید، با تصور خود آن انسان ها در باره گروه بندی خودشان همخوان بود: اوراسیائی غربی، آسیائی شرقی، آمریکائی بومی، گینه یائی نو و آفریقائی. اما این نام گذاری ها هنوز نشان دهنده «نژاد» آن پنج گروه انسان ها نبود که در درون هر گروه با یکدیگر شباهت دی ان ای داشتند. این در حالی است که «نژاد» با معنائی که در یکی دو سده اخیر جا افتاده، به مراتب گروه بزرگ تری از انسان ها را فرا میگیرد. با این ترتیب کاوالی-اسفورزا و همکارانش به این نتیجه رسیدند که «نژاد راهی معتبر و علمی برای دسته بندی انسان ها نیست. مثلا دو سوم اروپائی ها در ابتدا آسیائی و یک سوم آنان آفریقائی بودند، اما بعد از گذشت چند هزار سال و اختلاط و آمیزش آنان، چیزی به نام آسیائی و آفریقائی به اصطلاح «خالص» باقی نمانده است. رنگ پوست یا شکل بینی تنها و تنها عبارت از یک انطباق سطحی انسان ها به آب و هوا و محیط جغرافیائی است.»[2]

کاوالی-اسفورزا در تعریف «نژاد» میگوید: «نژاد به گروهی از افراد اطلاق میشود که بتوانیم از نظر بیولوژیک میان آن گروه و دیگر گروه های انسان ها فرق قائل شویم.»[3] اما نظر به اینکه با هر اختلاط و آمیزش، ترکیب ژن های انسان ها که به طور جداگانه از مادر و پدر به کودک آنان منتقل میشود، مرتبا در حال تغییر است، طبقه بندی تمامی مردم دنیا در چند گروه به نام «نژاد» نه علمی است و نه عملی. شاید جمعیت هائی که در جزایر کوچک و دور افتاده یا ارتفاعات کوه های بلند و به صورت منزوی زندگی میکنند، آمیختگی کمتری نسبت به مردم شهرها و حتی روستا ها نشان دهند. اما بعد از گذشت قرن ها و هزاره ها و بخصوص با پیشرفت تمدن و تکنولوژی  «در آزمایش های خود شاهد آن هستیم که  حتی جمعیت های روستا ها و شهرهای همسایه هم ممکن است با یکدیگر فرق های زیادی داشته باشند.»[4]

کاوالی-اسفورزا و همکارانش پائولو منوزی و آلبرتو پیاتسا تا جائی که نمونه های  ژنوم های جمع آوری شده امکان میداد، نتیجه بررسی های ژنتیک گروه های مختلف مردم جهان را در کتابی جمع آوری و منتشر کردند: «تاریخ و جغرافیای ژن های انسان» (1994).[5]  امروزه این مجموعه احتمالا از زبانزد ترین آثار فراگیر و جهانی در باره تاریخ و تصویر ژنتیک مردم سرتاسر دنیاست. در اینجا چکیده فوق العاده کوتاهی از مهم ترین نتایج این بررسی و تحقیقات دیگر دانشگاهی جهان در چهل، پنجاه سال اخیر داده خواهد شد که از نظر موضوع کتاب حاضر یعنی همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد.

ژنتیک آسیای غربی (ایران، ترکیه و خاورمیانه)

در اینجا منظور از «آسیای غربی» بخش مهمی از «خاور میانه» شامل ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و عربستان است.  

قدیمی ترین باقیمانده های انسان مدرن که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل «انسان هوشمند»[6] در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.

در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1992) «ماتریس» و «درخت ژنتیک» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و نزدیکی داخلی و نسبی ژنتیک آنها و همچنین نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد.  در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه  کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» (دست کم 500 سال اقامت) عربی زبان به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا ایران را داشته باشند. به همین دلیل است که گفته میشود ژنتیک، تاریخ، باستانشناسی، زبانشناسی و جغرافیا علوم مرتبط و مکمل همدیگر هستند.

نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت (مثلا ایران، ترکیه، پاتان-پشتو) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوتند و آن «همگنی» و شباهت گروهی چیزی اولا نسبی و ثانیا به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.

چند توضیح دیگر: نمونه های ترک ها و چند گروه دیگر مانند اردنی ها از خود این کشور ها (در این نمونه از ترکیه و اردن) است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی با فرق های کوچک، جداگانه (مثلا همراه با کردهای عراق یا با گروه  «سوانی» از گرجستان) مقایسه و گروهبندی شده اند. در ماتریس (تصویر یک) خطوط افقی نشانگر درجه نزدیکی (ارقام کوچک تر بخصوص پائین تر از 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) و خطوط عمودی نشان دهنده رابطه عمومی این گروه ها و موقعیت آنان در این طبقه بندی است.

در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود ترکیه است. گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی (ترکمن، ازبک، دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در نیم فصل بعد بررسی خواهد شد. در آنجا خواهیم دید که از نظر ترکیب ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند. البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر فیزیکی غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب فوق چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد (…) (تقریبا هزار سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ترک ها یک تعریف سیاسی است. آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[7]

تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به همدیگر هستند. ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد قبایل ترک در آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی و دین اسلام، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) باشد.[8]

ژنتیک 18 گروه مردم آسیای غربی، کاوالی-اسفورزا (1994) (کلیک روی تصویر آن را بزرگتر میکند)
تصویر دو: درخت نزدیکی یا دوری ژنتیک 18 گروه مردم آسیای غربی، کاوالی-اسفورزا (1994)

در کنار مردم ترکیه، به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک به مردم سواحل خزر، کُرد، هزاره-تاجیک، کویت، ارمنی،  قفقاز شمالی و گرجی، آسوری، اردنی، دروز و لبنانی نزدیک هستند. اما جالب است که ایرانیان مجموعا در کشور های همسایه و نزدیک خود از گروه های ژنتیک هیچ کشوری آنچنان دور نیستند. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر گروه های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد

عموما درخت ژنتیک آسیای غربی را میتوان به دو دسته کوچک و به مراتب بزرگتر تقسیم کرد. دسته کوچک (در آخر رسم درخت) شامل همه اعراب جنوب بعلاوه یمنی ها به استثنای کویتی هاست. کویتی ها از نظر ژنتیک به نوعی از دیگر اعراب متمایز هستند. بعید نیست که آنها از نظر ژنتیک تحت تاثیر گروه های باستانی بین النهرین قرار گرفته اند. بادیه نشینان عرب نیز گروه جداگانه ای هستند. آنها چادر نشین هستند و در اکثر کشورهای عربی یافت میشوند. دسته به مراتب بزرگ تر این درخت عبارت از تمام گروه های دیگر ژنتیک است که در بین خود دارای فاصله ژنتیک کمتری هستند.

وضع ژنتیک در آسیای مرکزی و میانه را در نیم فصل بعد بررسی خواهیم کرد.

(ادامه دارد)


[1] ethnicity/ethnie, ethnic group

[2] The Economist, 13.09.2018

[3] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 25

[4] Idem

[5] Luigi Luca Cavalli-Sforza, Paolo Menozzi, and Alberto Piazza. The History and Geography of Human Genes, Princeton, 1994

[6] Homo sapiens sapiens

[7] Cavalli-Sforza et al: Idem, p. 243

[8] Windfuhr: IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview; Eır online, viewed on 20.02.2023