عباس جوادی – موسسه بین المللی گالوپ لیست کشور هائی را منتشر کرده که مردمش میگویند با مشقت زندگی میکنند، رنج میکشند و یا «می پلکند.» در دنیا کمی بیشتر از یک نفر از ده نفر میگوید که زندگی اش «مشقت بار» است. 39در صد بلغار ها و 37 درصد ارامنه گفته اند که زندگیشان رنج بار است. در هندوستان یک چهارم مردم از زندگیشان احساس رنج میکنند. در 17 کشور از جمله تایلند، ونزوئلا، نیجریه و لیبی فقط دو درصد مردم گفته اند که رنج میکشند. ظاهرا در این کشور ها تعداد بیشتری از مردم احساس خوشی و خوشبختی در زندگی میکنند.
موسسه بین المللی آمار گیری گالوپ این پرسمان را در 143 کشور دنیا انجام داده است.
در این رده بندی ایران مقام هفتم در احساس مشقت از زندگی را دارد. بعد از بلغارستان، ارمنستان، کامبوج، هائیتی، مجارستان، مالاگازی و مقدونیه، ایران با 31 درصد نهمین کشور با بالاترین تعداد کسانی است که گفته اند از زندگی خود رنج میبرند. سال گذشته ایندرصد کمتر بود: 31 در صد.
البته احتمالا سهم بزرگ این احساس رنج و مشقت از زندگی مربوط به عوامل مادی و عینی مانند درآمد، هزینه زندگی، بیکاری، خرج خدمات طبی و تحصیل کودکان، امنیت اجتماعی و یا آزادی های اجتماعی و سیاسی است. اما فرهنگ و سنت هم مهم است. معلوم است که بعضی ملل با فرهنگ و خصوصیات سنتی خود کمتر از دیگران اهل کشیدن رنج و مشقت از زندگی اند اگرچه وضع زندگی آنها خیلی بهتر از اکثریت مردم دیگر نیست. میگویند مردم آمریکای مرکزی و لاتین جزو این دسته اند.
در رابطه با ایران بنظر بعضی ها از کربلا تا امروز رنج و مشقت، بخشی از فرهنگ و «مشغولیت» ما ایرانی ها هم شده است. شاید حوادث روزگار و تجربه های تاریخی، عقب ماندگی اقتصادی و نظام سیاسی و فرهنگی – اجتماعی و یا فلسفه های حاکم بر جامعه مانند صوفی منشی و قبول تقدیر الهی و یا ریشه دار بودن باورهای مذهبی مانند فاجعه کربلا ایرانی ها را به نارضایتی، بد بینی، رنج کشیدن و احساس فاجعه بجای خوشبینی، امید و انرژی برای زندگی و آینده عادت داده است. در عین حال هم ایرانی ها اغلب فکر میکنند کشور ها و ملل دیگر مدام از پی آزار و اذیت آنهاهستند (البته نه اینکه کسی هرگز مانع پیشرفت ایرانی ها نشده است، اما این چیزی مخصوص ایرانی ها نیست). آنها در عین حال اغلب گناه عقب ماندگی و فقر، بدبختی و جهالت خود را عادت دارند بگردن دیگران بیاندازند با این تصور خود فریبانه که «و گر نه اگر ما را آزاد میگذاشتند حالا مثل آلمان و سوئد میشدیم.» جواب سوال روزمره «حال شما چطور است؟» را در کشور های مختلف تصور کنید: در ایران معمولا میگویند: ای آقا.. این که نشد زندگی! و یا: می پلکیم! و یا: هر چه پیش آید خوش آید! در بعضی کشور ها جواب های مشابه و یا دیگری به این سوال میشنوید. شاید این هم نشانه جالبی از روحیه اجتماعی مردم است.
این پاراگراف آحر نظر و نتیجه گیری شخصی بنده بود و ربطی به بررسی گالوپ ندارد.
حاصل ازدواج یک سنی و یک شیعه : «سوشی» – عکس از سایت مرد روز
عباس جوادی – در عراق سال گذشته میلادی بیش ار 6000 نفر قربانی جنگ و ترور شیعه و سنی شده اند. میتوانید تصور کنید؟ شش هزار تا آدم، انسان، مثل من و شما. یکی سنی و دیگری شیعه. جای دیگر یکی کُرد و دیگری ترک. یکی مسلمان و دیگری ارمنی…
این عکس جزو بهترین عکس هائی است که من در طول عمرم دیده ام. حاصل ازدواج یک سنی و یک شیعه… اولین حرف های مذهب هر کدام: «سوشی» (1)، سوشی بامزه، سوشی نیمش سنّی و نیمش شیعه… سوشی بی خبر از 6000 کشته در یک سال… یک انسان، هنوز خالی از آن کشاکش سنی و شیعه، ترک و کُرد، عرب و عجم… ارمنی و ترک… اما پر از شادی و خوشبینی و امید وآینده.. سوشی که برایش سنی و شیعه مهم نیست. یعنی مهم هست چونکه به هر کدامش، هم به مادر سنی اش و هم به پدر شیعه اش احساس نزدیکی مشابهی میکند و با هیچکدام پدر کشتگی ندارد.
همه ما «سوشی» هستیم. مخلوط سنی و شیعه… ارمنی و ترک، ترک و فارس، عرب و عجم… یونانی و کُرد… یکی خیلی بیشتر… یکی کمی کمتر.. اما همه ما هم مسئول این جنایات هم هستیم. شما نیستید؟ من هستم. شما هم هستید. چرا که فراموش میکنیم که «سوشی» هستیم. چرا که فریب غرور های حقیر قومی، مذهبی و فرهنگی بسته و محدود خود را میخوریم… گذشته و تاریخ و اختلاط و آمیزش آباء و اجدادمان را فراموش میکنیم و بالاخره خودمان را فراموش میکنیم و نسبت به خودمان و گروه اجتماعی مان، نسبت به ملیت مان، دینمان، مذهبمان، قوممان، زبانمان و باصطلاح «نژاد» و «تیره» مان که «سوشی» تر از این «سوشی» ناز و هنوز معصوم است غرّه میشویم، پدر و یا مادر، جد و آباء پدری و یا مادری مان و حتی آفریقا را فراموش میکنیم که همه از آنجا میائیم – و بالاخره این «سوشی» معصوم و از همه جا بی خبر را هم آلوده غرور ها و تکبر ها، نفرت ها و توحش های خودمان میکنیم… و بر ضد دین و مذهب، یا زبان و قومیت مادرش و یا پدرش و یا اجدادش میشورانیم.
مرحوم صمد سردارینیا (1326-1387) تاریخنگار و پژوهشگر
یادداشت عباس جوادی – مدت ها بود میخواستم مقاله ای از مرحوم دکتر صمد سرداری نیا را که من ایشان را بیشتر از طریق مقالاتشان در مجله «وارلیق» میشناختم در «چشم انداز» باز نشر کنم اما مقاله ای یصورت «دیجیتال» پیدا نمیکردم چونکه مقالات ایشان و دیگر مقالات «وارلیق» هیچکدام «دیجیتال» نبود. بالاخره آنروز دوستی این مقاله ایشان را بمن فرستاد که دیدم از تصادف روزگار در باره جد پدری بنده مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی است. در باره حاج میرزا جواد آقا مجتهد که نام خانوادگی ما از ایشان است در مقاله «در باره اجداد من» بطور مختصر صحبت کرده ام. اما میخواهم حتما این مقاله را هم مخصوصا بدین جهت که از طرف استاد سردارى نيا نوشته شده است در «چشم انداز» باز نشر کنم.
صمد سرداری نیا – سال ها بود که زعامت روحانیّت آذربایجان را خاندان میرزااحمد مجتهد به عهده داشت که آنان را آل احمد تبریز می نامیدند. در دوران سلطنت ناصرالدین شاه، این وظیفه را ابتدا حاج میرزا باقر مجتهد و سپس برادرش حاج میرزا جواد مجتهد به عهده داشتند. مهدی بامداد می نویسد:
«حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی، پسر میرزااحمد تبریزی که از شاگردان سید حسین کوه کمری و محقّق ایروانی بوده و در تمام آذربایجان، به ریاست کلیّه و مطاعیّت عامّه ممتاز بوده است. پس از بازگشت از نجف به تبریز، به موجب دستخط ناصرالدین شاه، در سال 1288 هـ . ق، امام جمعه آذربایجان شد.»(1)
نادر میرزا که خود همعصر صاحب ترجمه بود درباره وی می نویسد:
«حاج میرزا جواد مجتهد، فرزند چهارم میرزا احمد بود. عالم و فقیه و در علم اصول فقه در این شهر بی نظیر و مطاع، و جواد و کریم است و مطلقاً «مجتهد» مخاطبه دارد. ثروت و مکنت این عالم، بسیار، ارتفاع ضیاع و عقار او نزدیک شانزده هزار تومان باشد. مخارج زندگی او قریب به تبذیر و اسراف بود. از مال او سائل و محروم را حقّی باشد. کریم النفس و ابی الضّیم است. اکنون به تبریز مطاع تر از او نباشد و سزاوار است به هر بزرگی. نماز جمعه به جماعت این عالم گزارد. تولد او به سال یک هزار و دویست و(؟) از هجرت است. تحصیل علوم ادیان به مشهد عزّی کرده، اصول فقه از حضرت شیخ جلیل مرتضی الانصاری دزفولی رحمه الله علیه فراگرفته که او فرید و وحید بود و چنوئی از دانشمندان این علم نه آمده. این عالم نبیل را حلقه ]ای [ باشد انبوه از طلبه علوم. من چند نوبت بدان دوره حاضر شدم و فایدتی چند بردم.»(2)
علامه محمدعلی مدرس تبریزی نیز در ریحانه الادب می نویسد:
«حاج میرزا جواد بن میرزا احمد، از اعاظم علمای امامیّه آذربایجان، اوایل قرن چهاردهم هجرت، علاوه بر مراتب علمیّه، در اصول سیاست هم نابغه عصر خود بود. در فطانت و ذکاوت و سخاوت و شهامت وی نوادر بسیاری منقول است. بعد از وفات برادر والاگهر خود حاج میرزا باقر مجتهد، ریاست مطلقه علمیّه که توأم با نفوذ و اقتدار بی نهایت بوده، بدو منتهی شد و لفظ مجتهد در صورت اطلاق و نبودن قرینه بدون متصرف می باشد. سالیان دراز با نفوذ تمام، حامل لوای ریاست تامّه بوده و کارهای مهم بسیاری را با کمال شهامت و موفقیت از پیش برده است. در نزد امرا و حکام و درباریان و طبقات متنوعّه ملّت با تمام احترام و عزّت زیسته، بلکه در اثر وجهه ملی فوق العاده که داشته امرا و حکام وقت از وی ترسناک و اندیشناک بودند، اوامر و احکام او را با کمال تذّلل قبول و اجرا می کردند و اصلاً قدرت ردّ آن ها را نداشتند. در تنفیذ حکم میرزای شیرازی که در حرمت استعمال دخانیات صادر بوده، شهامت بی نهایت به خرج داد.»(3)
حاج میرزا جوادآقا نه تنها در بین مردم و در نزد دولت از وجهه و اعتبار فراوانی برخوردار بود، بلکه در خارج از کشور نیز نفوذ کلام داشت. چنان که کسروی می نویسد: «جوانی از تبریز به قفقاز رفته و در آنجا کار می کرد. و چنین رو داده که کسی را کشته و یا گناه دیگری نزدیک به آن کرده و این بوده او را گرفته و به سیبریا فرستاده بوده اند. مادر جوان، به حاج میرزا جواد پناهیده و از او رهایی پسرش را می خواهد. حاج میرزا جواد تلگرافی به امپراطور روس فرستاده، رهایی آن جوان را درخواست می نماید (و دانسته نیست این به رهنمایی که بوده) و پس از چند روز، پاسخ می رسد که امپراطور درخواست او را پذیرفت و دستور داد که جوان را از سیبریا خواسته، روانه ایرانش گردانند و به مادرش رسانند.»(4)
مرحوم دکتر مهدی مجتهدی که یکی از اعقاب حاج میرزا باقر مجتهد برادر صاحب ترجمه بوده، درباره عموی بزرگش، این اطلاعات را به دست می دهد: «حاج میرزا جواد آقا مجتهد فرزند چهارم میرزا احمد مجتهد، از شاگردان شیخ انصاری و از رفقای میرزای شیرازی بود. مردی کریم النّفس، ذی نفوذ، شجاع و بی باک بود و از تعدّیات دولت جلوگیری می کرد. از طرف زنش با میرزا تقی خان امیرکبیر نسبت داشت…»(5)
وی در زمینه نفوذ کلام مجتهد می نویسد: «جهانشاه خان امیرافشار، از مالکین بزرگ زنجان، حاکم آن سامان را به کلّی مغلوب و منکوب نمود، ولی از غضب ناصرالدین شاه ترسید به روسیّه فرار کرد. مدّتی آنجا بود تا به تبریز آمد به مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد معروف تبریز ملتجی شد. در اثر وساطت مجتهد، شاه از تقصیرات او چشم پوشید و اجازه داد به زنجان برگردد.»(6)
«حاج میرزا جواد آقا مجتهد در وجهه و نفوذ به آنجا رسید که به ناصرالدین شاه گزارش دادند که چندین اصلاح طلب، او را نامزد سلطنت کردند.»(7)
میرزا حسین خان سپهسالار، صدر اعظم وقت که میرزا فتحعلی خان صاحب دیوان پیشکار آذربایجان را بر اثر بدکرداری بیش از حد، از سمتش معزول نمود، طیّ تلگرافی، زمام امور آذربایجان را تا رسیدن مظفرالدین میرزا ولیعهد به تبریز، به حاج میرزا جواد آقا مجتهد می سپارد. تلگراف مزبور بدین شرح است:
«جناب شریعت مآب، حاج میرزا جوادآقا مجتهد سلّمه الله تعالی، انشاءالله مزاج شریف قرین اعتدال است و رفع عارضه شده است. جناب صاحب دیوان، از مأموریت آذربایجان خلع شده، حضرت اشرف ارفع والا ولیعهد ادام الله اقباله عنقریب با اجزای تازه تشریف فرما می شوند. تا ورود موکب مسعود والا لازم است که از طرف جناب سامی کمال مراقبت در انتظام امور عامّه و آسایش خلق معمول شود و به نصایح لازمه و مواعظ شافیه، موجبات تأمین و آرامش خلق را فراهم فرموده از مراقبات وافیه، اخلاصمند را قرین اطمینان دارید.
حسین 28 ربیع الاول»(8)
صاحب ترجمه، همیشه از نفوذ خود در مبارزه با سیطره بیگانگان به ویژه روس های تزاری استفاده می کرد. چنان که طاهرزاده بهزاد می نویسد: «در این ایام، جاسوسان روسیه تزاری، دربار ولیعهد را در اختیار خود گرفته و مانع این بودند که مردم بیدار و مطلّع آذربایجان، او را ملاقات و از خواب غفلت بیدار کنند. اکثر خانه های تجار تبعه روس، مرکز جاسوسی بود. راپورت ها مثل سیل، به طرف کنسولگری روسیه ارسال می گردید. ولی آذربایجان بیدار، از نفوذ روسیه باخبر بود و همه وقت علیه آن می کوشید. باید دانست که بعضی از علمای برجسته آذربایجان مثل حاج میرزا جواد و پسرش حاج میرزا آقا به شدت علیه این نفوذ می کوشیدند و مردم طبقه دوم و سوم هم به شدت از تجری روسیه در آذربایجان متنفر بودند و کسانی که تبعه روس شده بودند، در میان جامعه منفور و مغضوب بودند.»(9)
در زمینه مخالفت مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد با سیاست استعماری روسیه تزاری، ابوالحسن احتشامی، داستان جالبی نقل می کند. وی می نویسد:
«حاج میرزا جواد از علما و فقها و مجتهدین طراز اول آذربایجان به شمار می رفت که مدت ها با اجرای قانون «رژی» مبارزه کرد و در سراسر آذربایجان، استعمال توتون و تنباکو را تحریم نمود و چون در شهر تبریز و سایر نقاط آذربایجان شهرت و نفوذ بسزائی داشت ناصرالدین شاه او را به تهران احضار کرد تا بلکه او را راضی کند که از در دوستی درآید و از مخالفت با اجرای قانون «رژی» چشم بپوشد، ولی حاج میرزا جواد به این امر تن در نمی داد، تا این که روزی ژنرال قونسول روسیّه تزاری در تبریز از او ملاقات کرد و مخالفت و مقاومت او را درباره قانون رژی ستود و گفت امپراطور روس تلگرافی مخابره نموده و متذکّر شده که با علمای ایران در راه مخالفت با رژی از هر نوع کمک و همکاری مضایقه نخواهد کرد.
حاج میرزا جواد، پس از شنیدن این پیام، سخت آشفته حال و عصبانی گردید و فردای آن روز مردم شهر را به مسجد خوانده و در بالای منبر گفت:
«من تا امروز، تکلیف شرعی خود را در این می دیدم که با شاه از در موافقت نیایم و با قانون «رژی» مخالفت نمایم، ولی از دیشب، رأی و عقیده ام عوض شد، زیرا می بینم که اجنبی ها می خواهند در کار ما دخالت نموده و از این وضع به نفع خود استفاده کنند از این رو من بر خود واجب می دانم که امر شاه را اطاعت کنم ولو آن که به عقیده من شاه مرد جابر و ظالمی باشد. از این جهت فردا به طرف تهران حرکت می کنم و با ناصرالدین شاه هماهنگی می نمایم.»
حاج میرزا جواد بنا به گفته خویش، صبح روز بعد به طرف تهران حرکت نموده، در تهران در منزل مرحوم حاج کاظم ملک، پدر آقای حاج حسین آقا ملک اقامت گزید. نقل می کنند که مردم تهران از او استقبال شایان نموده و از وی خواستند که در یکی از مساجد تهران، نماز جماعت بگذارد و چون او قبول نکرد، از آن نظر که بتوانند به او اقتدا کنند، تمام دیوارهای خانه های بین منزل او و مسجد شاه را که تعداد زیادی خانه می شد سوراخ کردند تا بتوانند بنا به دستور مذهب، با چشم به او اقتدا کنند.»(10)
چنان که گفته شد، حاج میرزا جواد آقا مجتهد، در خارج از مرزهای ایران نیز نفوذ داشت و در واقعه رژی، نه تنها در آذربایجان، بلکه در ممالک همجوار نیز دخالت می کرد، چنان که در ماجرای درگیری بازرگانان ایرانی مقیم استانبول با شرکت تنبک، از نفوذ خود بر علیه بیگانگان استفاده نمود. دکتر هما ناطق، بخشی از کتاب خود را تحت عنوان «درگیری با استانبول» به این رخداد اختصاص داده است. وی می نویسد:
«این درست که رژی تنباکو را برداشتند و تاوان را هم مشخص کردند، امّا هنوز قرارنامه شرکت تنبک را سر راه داشتند و تجّار ایرانی استانبول را در کمین. به ویژه که در این شهر، نزدیک پانصد بازرگان ایرانی دست اندرکار تنباکو فروشی بودند و به آسانی نمی شد آنان را بیکار کرد…
در آوریل 1892، شرکت قرارنامه نوینی با ایران بست و بر عهده شناخت که تا 25 سال، انحصار تنباکوی صادراتی ایران را در خاک ترکیّه به دست گیرد. بدین سان، کار از دست تنباکوفروشان ایرانی به در آمد. حتّی گزارشگران انگلیسی هم خود گواه بودند که این انحصار، داد و ستد بازرگانان تنباکوفروش را به کسادی کشاند…
ناگفته پیداست که کنار آمدن دولت ایران با شرکت تنباکو، بسیاری از بازرگانان را ناگوار آمد. اکنون ترکان زیر فشار امتیاز داران، بیش از پیش ایستادگی می نمودند و می خواستند که تنباکو فروشان ایرانی مال خود را به آن شرکت وانهند. به گفته میرزا آقاخان کرمانی، که در آن سال ها هنوز در تبعید عثمانی به سر می برد، رژی نوین که به کار افتاد از طرف دولت عثمانی رسماً اعلان شد که معاملات خرید و فروش تنباکوی خارجه در ممالک عثمانی با اراده سلطانی منحصر به قومپانیه رژی باشد. بدین سان دست شرکت آزاد بود که یا با تجّار و یا با دولت کنار بیاید. بعدها حاج محمّد حسین جواهری زاده، بازرگان مقیم استانبول از زیان و پی آمدهای ناگوار شرکت تنباکو برای ایرانیان به تفصیل یاد کرد و نوشت: سه چهار سال پیش، یعنی در 1892 قومپانیه رژی با انحصاری که از دولت عثمانی گرفت، برای ایرانی ها موجب خسارت و مضرّت بسیار شد، زیرا که کار از دست ایرانی بیرون آورد و از این راه تجارت تنباکو را در واقع لغو کرد.
از میان بازرگانان، یکی میرزا حبیب سلماسی بود که رفت و عقل جناب سفارتپناهی را دزدید، 1400 لیره باج و رشوه داد و امضای این کار را گرفت. یعنی میانجی خرید تنباکوی بازرگانان ایران برای شرکت شد. بدیهی است این سازش، مخالفان را خوش نیامد و مجتهد تبریز حکم ارتداد میرزا حبیب را داد.»(11)
استفتای مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی و پاسخ روانشاد میرزای شیرازی، زینت بخش بولتنی است که از سوی مدیریت اسناد ملی شمال غرب کشور (به صورت زیراکس) منتشر گردیده است. دراین سند که توسط آقای سید جمال ترابی طباطبائی به این مدیریت اهداء گردیده، آمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
حجّت الاسلاما ادام الله تعالی ظلکّم العالی
در باب دخانیّه حکمی از حضرت مستطاب عالی انتشار یافت که تصریح به حرمت آن فرموده بودید، ولی ترخیص آن را معلّق به رفع امتیاز فرموده اید. چون مقصود از رفع مشتبه بود و فعلاً به جهت انتشار بعض اخبار به رفع و وصول پاره ای تلگرافات و غیرها در اطراف تکلیف و امر متشابه است مستدعی چنان است که تکلیف فعلی عموم مکلّفین را معیّن و مناط رخصت را مقرّر فرمایند تا اطاعت شود و بر تقدیر بقاء حکم منع آیا استعمال دخانیاتی که ملک خود شخص است و در دست فرهنگی نیامده جایز است یا خیر، با شرایط رفع امر عالی مطاع مطاع مطاع.
حاشیه:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بلی حکم به حرمت کرده ام، چنان که انتشار یافته و مراد از رفع امتیاز که معلّق علیه رخصت است رفع ید فرنگی است از دخانیّات بالمرّه در داخله و خارجه و چون اعتماد از تلگرافات مرتفع شده، مادام که به نحو مذکور بر خود حقیر رفع محض نشود و مطمئن نشوم و خود اخبار ننمایم به رفع حکم منع موجود و اجتناب لازم و رخصت نیست، هر چند مأخوذ از فرهنگی نباشد.
حرره الاحقر محمّد حسین الحسینی
بسم الله الرحمن الرحیم سواد مطابق اصل به خط و مُهر احقر محمد حسن الحسینی است.
اثر مهر: عبده محمد حسن الحسینی(12)
حاج میرزا جواد آقا مجتهد تا پایان عمرش، امامت مسجد جامع، در مدرسه طالبیّه را که به مسجد جمعه معروف است به عهده داشت.(13)
تعدادی از شعرای نام آور آن روزگار، از جمله لعلی و شکوهی، مجتهد را مدح گفته اند. میرزا علی لعلی، منظومه های متعددی در وصفش سروده است از جمله:
جناب مجتهد العصر متقّی و جواد سلیل سلسله احمدی ز نسل گهر
توئی که شرع مبین از تو در جهان مجری است چنان که دین نبی از کننده خیبر
فضیلت و ادب و علم و حلم و زهد و ورع به دیگران چو عَرَض باشد و ترا جوهر
جواهری که در اعراض تست در یک دم بیان علم الهی کند دو صد دفتر
از آن تفوق لعلی بود بر امثالش که جز ثنای تواش نیست گفته دیگر
چو عید باد مبارک جمال میمونت خدای عید شریفت کند مبارک تر
مدار ملّت و دولت بر آشیان تو باد الامدار کند تا که قطب در محور(14)
این روحانی جلیل القدر، با آن قدرت و اعتبار، در تبریز زعامت روحانی داشت و به قول دکتر مجتهدی: «در همه چیز مداخله می نمود، از ملت پشتیبانی را دریغ نمی داشت. استبداد حکّام را محدود می ساخت.»(15)
با مظفرالدین میرزا ولیعهد و اطرافیانش نیز برخورد داشت، چنان که امین السلطان، صدر اعظم ناصرالدین شاه، با مخابره تلگرافی، مجتهد را به همراهی با ولیعهد دعوت می کند. متن تلگراف بدین شرح است: «خدمت جناب مستطاب حاج میرزا جواد مجتهد سلّمه الله، هر دو تلگراف محترم جنابعالی رسید. این نکته نباید از نظر دقیق و فکر عمیق جناب عالی مخفی باشد که الآن حضرت مستطاب اشرف ارفع اقدس والا ولیعهد روحی فداه، در نظم دادن مملکت و مرفّه داشتن عموم رعیّت و ملّت مسئول می باشند و چنانچه رطوبت از آب منفکّ نمی شود اختیار هم از شخصی که در… هر عمل مسئول است انفکاک نخواهد داشت و طریقه نظم و حفظ مدارج مدنیّت این خواهد بود که هر کس هر عرض و ادعائی دارد به حاکم و فرمانروایی مثل حضرت مستطاب اشرف ارفع اقدس والا ولیعهد دامت شوکته که در علم و بصیرت امور آنجا و علم به قواعد مردم داری و رعیت داری در این سی و چهل سال کامل و منفرد شده اند عرض نماید، بدیهی است که چنین شخصی که قریب چهل سال است در آذربایجان است و بصیرت کامل دارد و تمام مردم آنجا را تبعه به خود و مثل اقربای خود می داند و هرگز راضی به بی نظمی نخواهند شد و نمی گذارد ولایت هم به هم بخورد و احقاق حق عارضین را کاملاً خواهد کرد و ظالم و متعدّی را تنبیه خواهد نمود و تکالیف شرعیّه و عرفیّه هم همین اقتضا را دارد لاغیر. در این صورت یقین حاصل است که جناب مستطاب عالی با چنین شخص همراه و موافق و معاون ظاهری و باطنی خواهید بود و رفع تمام این تصوّرات می شود. هرگز خدای نکرده تصوّری غیر از این به خود راه ندهید. ـ صدراعظم»
حاج میرزا جوادآقا با این که طبق دستخط ناصرالدین شاه، از سوی او به امامت جمعه آذربایجان منصوب گردیده بود، ولی در نهضت تنباکو، جانب ملّت را گرفت و با شرکت رژی و دربار به مبارزه برخاست. و به همین علت هم هست که ناصرالدین شاه، طی نامه ای خطاب به میرزا حسن آشتیانی رهبر نهضت در تهران، او را متهم می کند که راه حاج میرزا جواد تبریزی و آقانجفی اصفهانی را ادامه می دهد.
شاه می گوید: «من شما را آدم فقیر و شخص مُلای بی غرض و دولتخواه می دانستم، حالا بر ضدّ آن می بینم که اقتباس به مجتهد تبریز و آقانجفی اصفهانی و غیره می کنید.»(16)
امین السلطان نیز گفته است: «حالا ثابت شده است که مجتهد ]منظور میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی است [ نقش فتنه آمیز بزرگی در تمام آشوب های اخیر مربوط به رژی ایفاء کرده است.»(17)
شیخ حسن کربلائی که خود در آن روزها ناظر رخدادهای تاریخی بود، درباره نقش حاج میرزا جواد آقا می نویسد: «بلی خبر مملکت آذربایجان که عموم مردم، خاصّه علمای اعلام و مخصوصاً جناب مستطاب شریعتمدار آقای حاج میرزا جواد آقا مجتهد مسلّم القول تبریز، الحق بر حسب وظیفه و منصب بزرگ خودشان در مقام خیرخواهی ملّت و دولت اسلام، از هیچ رو خودداری نفرموده، از آغاز تا انجام در مقام امتناع از پذیرفتن این گونه تکلیفی که منافی مقاصد دین و دولت بود، به پای مردانگی مقاومت و ثبات ورزیده و هر چند که دولت در این خصوص اقدام و اهتمام نمود، ایشان زیاده از آن، بر اصرار و امتناع خود افزودند: تا بالاخره به ملاحظات چندی بنابراین شد که عجالتاً آذربایجان را از این تکالیف معاف دارند. حاج میرزا جواد… در فطانت و ذکاوت بی بدیل و بر اوضاع محل، کاملاً مسلّط و حکام محل و حتّی دولت های مجاور هم از او حساب می بردند. در موضوع حرمت دخانیات، شهامتی بزرگ به کار برده و در سال 1313 هـ . ق در تبریز وفات و در مقبره سید حمزه امانت و بالاخره جنازه او به نجف اشرف نقل و در مقبره خانوادگی مدفون گردید رحمه الله علیه.»(18)
«موقع وفات او چند روز تعطیل عمومی شد و در تمامی بلاد ایران، مجالس ترحیم منعقد گردید و هنگام ورود جنازه به نجف نیز مرثیه های بسیاری گفته شد و از آن جمله است:
دفنوک فی ارض الغری موسدا بحمی الوصی وسوف تلتقیان
جاورت سلطانا و روحک لم تزل قبل الممات بحضره السلطان»(19)
شادروان حاج محمد آقا نخجوانی، در ثنای این روحانی جلیل القدر، شعری سروده و ماده تاریخ درگذشت او را این چنین بیان داشته است:
جواد زمانه که هرگز نبودی به علم و فضیلت نظیر و مثالش
به سوی جنان رفت از این دار فانی خرد گفت با من به روز وصالش
بدو شکل اگر سال تاریخ خواهی دو تا سیزده گو رقم زن به سالش(20)
گفتنی است که این روحانی متنفّذ، بارها از نفوذ خود برای رهائی ستّارخان سردار ملی از زندان مظفرالدین میرزا ولیعهد وقت در تبریز، استفاده کرده بود. در دوران پیش از مشروطیت، در سال هائی که ستارخان در سنین جوانی، با دیدن ظلم و بی عدالتی دولتیان، خونش به جوش می آمد و به مخالفت با عمال قاجار بر می خاست و با مأموران ولیعهد درگیر می شد، آن مرد غیرتمند، سال ها در راه دفاع از ستمدیدگان در مقابل درباریان، عمر خود را به مبارزه گذرانده و در نتیجه بارها طعم تلخ زندان های مخوف آن روزگار را چشیده بود. لکن بار اول که جوان 17 ـ 18 ساله ای بیش نبود و دو تن از خوانین قره داغ، به نام های صمدخان و احمدخان را در باغ «حاج محسن» تبریز پناه داده بود و هنگام درگیری قاطرچیان ولیعهد با آن دو برادر، با پای زخمی دستگیر شده بود، پس از مدتی با وساطت حاج میرزا جوادآقا مجتهد از زندان رهائی یافته بود. حاج اسماعیل امیرخیزی از قول حسین آقا فشنگچی می نویسد: «حاج میرزا جواد مرحوم، به ولیعهد نوشته بود که ستار صغیر است و حبس صغیر در شرع جایز نیست.»(21)
به اعتقاد امیرخیزی: «زندانی شدن ستّارخان با وجود حداثت سن در وقعه کشته شدن صمدخان و احمدخان که مدتی در آن تاریکخانه گرفتار زجر و شکنجه بود و اگر وساطت مرحوم حاج میرزا جواد در بین نبود به احتمال قریب به یقین، بدرود زندگی می کرد.»(22)
————————————————————————-
1-مهدی بامداد ـ شرح حال رجال ایران (ج 1) ـ ص 295.
2-نادر میرزا ـ تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز ـ به تصحیح و تحشیه طباطبائی مجد ـ ص 162.
3-محمد علی مدرس ـ ریحانه الادب ـ (ج 5) ـ ص 180.
4-کسروی ـ تاریخ مشروطه ایران ـ ص 130.
5-دکتر مهدی مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیبت ـ ص 68.
6-دکتر مهدی مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیبت ـ ص 185.
7-مجتهدی ـ نشریه کتابخانه ملی تبریز ـ آبان 1355 ـ ص 2.
8-تلگرافات عصر سپهسالار ـ به کوشش محمود طاهر احمدی ـ ص 367.
9-طاهرزاده بهزاد ـ قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران ـ ص 117.
10-باقر عاقلی ـ مشاهیر رجال ـ ص 347.
11-دکتر هما ناطق ـ بازرگانان در دادوستد با بانک شاهی و رژی تنباکو ـ ص 210.
12-گزیده اسناد ـ سازمان اسناد ملی ایران، مدیریت شمال غرب کشور ـ بولتن شماره 1 ـ بهمن 1373.
13-محمد علی صفوت ـ تاریخ فرهنگ آذربایجان ـ ص 198.
14-دیوان لعلی ـ ص 36.
15-دکتر مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیت ـ ص 104.
16-س. لمبتون ـ سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام ـ ص 284.
17-دکتر علی اکبر ولایتی ـ تاریخ روابط خارجی ایران، دوران ناصرالدین شاه ـ ص 420.
18-کربلائی ـ قرارداد رژی ـ ص 35.
19-ریحانه الادب ـ (ج 5) ـ ص 181.
20-حاج حسین نخجوانی ـ نشریه مخصوص کتابخانه ملی تبریز به یاد مرحوم حاج محمد نخجوانی ـ 1341 ـ ص 53.
21و22- امیرخیزی ـ قیام آذربایجان و ستارخان ـ ص 10 و 26
منبع : فصلنامه تاريخ و فرهنگ معاصر شماره 23 و 24
————————————————————-
عباس جوادی – وقتی تاریخ نویس در قید و بند سیاست و ایدئولوژی باشد، نتیجه همین طور میشود، حالا فرقي نميكند كدام سياست و ايدئولوژی. تناقض گوئی، بطور خنده آوری از خود تعریف کردن و دیگران را تلعین نمودن از عوارض این نوع تاریخ نویسی هاست. در گذشته هم چنین بود، حالا هم چنین است. در گذشته هدف این تاریخ نویسی خوش خدمتی به شاهان و حکمرانان و خان های محلی بود. حالا اسم آنها شاید دیگر «شاه» و «سلطان» و «خان» نیست اما نقش آنها همانست. همه آنها از این نوع بادمجان دور قاب چين ها خوششان میاید.
تاريخ نويسی در جمهوری آذربايجان بايد كار مشكلی باشد. مورخين شمال 70 سال در حاكميت شوروی ناچار بودند روند تاريخ را به نفع روسيه تفسير كنند. با سقوط شوروی و اعلام استقلال نگرش به تاریخ هم به سرعت عوض شد.
آن روز ها مشرق زمین و بویژه ایران و عثمانی نماد «ارتجاع و فئودالیزم» و روسیه به عنوان کشوری «صنعتی و پیشرفته» «سرمشق بهتری» برای آذربایجان بود. امروزه میگویند ایران و روسیه «آذربایجان مستقل و واحد» را بین خود تفسیم کردند.
آنروز ها میگفتند قبل از عهدنامه های گلستان و ترکمن چای در قرن نوزدهم خان نشین های «فئودال و ارتجاعی» آذربایجان یا در مقابل روسیه «پیشرفته» مقاومت «ارتجاعی» نشان داده و بالاخره شکست خوردند و یا «داوطلب اتحاد» با روسیه شدند. امروزه میگویند آن خان نشین ها «دولت های محلی آذربایجان بودند که تشنه آزادی و استقلال بودند.»
آنروزها «زحمتکشان» بودند که محرک تاریخ بودند تا بالاخره همه چیز با انقلاب اکتبر به هدف نهائی خود رسید. امروزه میگویند همه آن امپراتوری ها با قوم و نژاد و فرهنگ و امپراتور های ترک به اوج خود رسیدند واز صفوی و نادر شاه تا قاجارهمه آذربابجانی بودند که خاور نزدیک و میانه را گرفته بودند.
من در سال 1988 در مقاله ای با تيتر «مشكلات شمالي ها با تاريخ خود» (به ترکی آذری، با لهجه شمال) سعي كرده بودم اين تناقض گوئی ها و تحريفات دوران شوروی را بر اساس یک کتاب درسی تاریخ چاپ دوران شوروی (تمام نقل قول هاي اين بخش در زير نويس 1) يادآوری كنم:
ماد ها دولتی آذربايجانی اما هخامنشیان دولت متجاوز و اشغالگر ایرانی بوده اند زيرا آنها دولت آذربايجاني ماد ها را سرنگون كرده اند. اين نظريه كه حتي در كتاب های استاندارد شوروی مانند تاريخ ايران پتروشفسكی هم یافت نمیشود ريشه ايرانی مادها و وسعت سرزمين آنها و محدود نشدن آن به سرزمين كنونی آذربايجان را ناديده ميگيرد. (برای مشاهده نقشه های ایران و قفقاز، اینجا را کلیک کنید ).
850 سال حاکمیت خلفای اموی و عباسی هم دوران اشغال آذربایجان بود. سلجوقیان و آغ قویونلوها و قره قویونلوها هم متجاوز بودند. با شاه اسماعیل صفوی و «امپراتوری صفوی آذربایجان»(!) سرزمین آذربایجان صاحب اولین «دولت ملی» خود شد که در ضمن آذربایجان شمالی و جنوبی را متحد کرد. اما بعد ها بخصوص در زمان شاه عباس و با انتقال پایتخت به اصقهان دولت صفوی ماهیت تجاوزکارانه و استعماری گرفت (!).
«خلق زحمتکش آذربایجان» بر ضد تجاوزگران ایرانی و خان های محلی فئودال مبارزه کرد و از فرصت جنگ های ایران و روس استفاده کرده به ترکیب روسیه وارد شد و خان ها هم ناچار به قبول «اتحاد» با روسیه شدند (!).
و غیره. بعد از فروپاشی شوروی به جای آن نگرش منحصر به فرد، نگرشی جدید و از نقطه نظر ديگری منحصر بفرد نشست. طبق اين نگرش «خلق آذربايجان صاحب تقريبا پنج هزار سال تاريخ دولتداری است» ( تمام نقل قول هاي اين بخش در زير نويس 2). اين نگرش جدید بر اين فرض استوار است كه از 5000 قبل به اينسو چيزی به نام «آذربايجان» و «خلق آذربايجان» موجود بوده كه مرکز و محور همه تحولات قفقاز و سرتاسر منطقه بوده و «همسايگانش» ايران و بعد ها روسيه مستمرا به آن حمله و تجاوز ميكردند. این نگرش فرقی بین شمال و جنوب رود ارس نمیگذارد و اساس فرض اش بر آنست که این دو قسمت شمال و جنوب همیشه و پیوسته «آذربایجانی واحد» را نشکیل میدادند که اصولا بغیر از دوره های «اشغال» مربوط به ایران نبود مگر اینکه مانند دوره صفوی حاکمین آذربایجانی بوده باشند. طبق این نگرش، بعد از سقوط شوروی ایران همچنان دشمن باقی ماند اما روسیه هم به جمع دشمنان اضافه شد. ایده آل «زحمتکشان» تبدیل به «اقوام، زبان و فرهنگ ترکی» شد که «همراه با دین اسلام تشکل و وحدت خلق آذربایجان را تحکیم بخشیدند.» . مثلا به سه مورد این نگرش جدید دوران بعد از شوروی نگاهی بکنیم:
«آذربایجان در قرن سوم تحت اشغال امپراتوری ساسانی ایران و در قرن هفتم زیر اشغال خلافت عربی درآمد.» ولی: «در قرن های نخست بعد از میلاد اتنوس ها (قبایل) ترک که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل میدادند و از نظر نظامی و سیاسی متشکل تر و قدرتمند تر بودند در تشکل خلق واحد نقش مهمی بازی کردند.» فرض اساسی همچنان بر آن است که آذربایجان «برای خودش» کشور و خلقی متمایز و مستقل بوده که مورد اشغال ساسانی و سپس خلفای اسلام قرار گرفته.
با تضعیف خلافت اسلامی در چهار گوشه این امپراتوری، از جمله ایران، نظام ملوک الطوایفی گسترش می یابد و در همه جا از جمله شمال و جنوب ارس سلسله ها و خان های محلی قدرت می یابند. تاریخ نویسی جدید آذربایجان این مرحله را «دوران بیداری سیاسی» در تاریخ آذربایجان مینامد: ««از اواسط قرن نهم به بعد سنت های کهن دولتداری آذربایجان احیا شد. در آذربایجان یک رستاخیز جدید سیاسی آغاز گردید. در سرزمین های آذربایجان که دین اسلام گسترش یافته بود، دولت های ساجیان، شیروانشاهیان، روادیان و شدادیان به وجود آمدند.» طبق این تئوری، این سلسله ها و همچنین خان نشین شکی، سلجوقیان، ایلدنیز ها، مغول ها، ایلخانیان، هلاکوئیان، چوپانیان، جلایریان، تیموریان، عثمانی ها، قره قویونلو ها، آغ قویونلو ها، صفویان، افشاریان، قاجاریه» همراه با «دیگر سلسله های ترکی و مسلمان» نه فقط در تاریخ دولتداری آذربایجان، بلکه در تمام خاور نزدیک و میانه تاثیری عمیق گذاشتند.
از قرن پانزدهم تا هجدهم «فرهنگ دولتداری آذربایجان غنی تر شد.» در این مدت «امپراتوری های قره قویونلو، آغ قویونلو، صفوی افشار و قاجار که سرزمین های وسیع مشرق زمین را در بر میگرفتند مستقیما از طرف سلسله های آذربایجانی اداره میشدند.» و بالاخره «در پایان قرن پانزدهم دولتداری آذربایجان به مرحله نوینی قدم گذاشت» و «سیاستمدار برجسته شاه اسماعیل ختائی … کار جدش اوزون حسن را به پایان رسانیده از شمال تا جنوب تمام سرزمین های آذربایجان را تحت حاکمیت خود متحد کرد.» (!) … بعد از سقوط صفویان «سرکرده برجسته آذربایجان نادر شاه افشار» بر سر کار آمد. اما «بعد از مرگ نادر شاه امپراتوری وسیع او دچار سقوط شد. لیکن حتی در طول زندگی نادر شاه در سرزمین های آذربایجان دولت های محلی ایجاد شدند که دست به میارزه آزادیخواهانه زدند و سر در راه استقلال گذاشته بودند.» این «دولت های محلی» همان خان نشین هائی بودند که در نقاط مختلف آذربایجان از جمله گنجه، شکی، نخجوان وباکو ایجاد شده بودند (توضیح: این خان های محلی تقریبا در تمام مدت خلافت اسلامی و سلسله های بعدی از جمله صفویان و افشاریان و قاجاریان در تمام ایران از جمله آذربایجان و قفقاز موجود بود. در زمان قاجاریه اکثر این خان ها و حاکمین محلی ازجمله جواد خان گنجه فرستاده های تهران و از خود قاجاریان بودند. هروقت حکومت مرکزی ضعیف میشد خان نشین ها و بخصوص آنهائی که در حاشیه و دور از پایتخت بودند شورش میکردند و اگر توانشان میرسید تا حدی و یا کاملا مستقل میشدند که البته دول خارجی هم آنها را تشویق و تحریک میکردند. این روند را در قفقاز و در شرق در ولایات هرات و مرو و قندهار نیز میتوان دید). بعد مینویسند که قاجاریان که «سلسله ای آذربایجانی بودند در ایران بر سر کار آمدند» و بین قاجاریان و روسیه که میخواست قفقاز جنوبی را اشغال کند جنگ های طولانی رخ داد و طبق دو عهدنامه گلستان (1813) و ترکمن چای (1828) «آذربایجان بین دو امپراتوری تقسیم شد».
وقتی تاریخ نویس در قید و بند سیاست و ایدئولوژی باشد، نتیجه دیگری حاصل نمیگردد، حالا فرقي نميكند كدام سياست و ايدئولوژي.
————————————————————-
منابع:
1. ا.ن. قلی یف: تاریخ آذربایجان: از پیدایش انسان های اولیه تا جنبش های کارگری اوایل قرن بیستم. انتشارات شورا 1359.
عباس جوادی – کتاب”بلواى تبريز” اثر مرحوم حاجى محمد باقر ويجويه را در اولين نشر چاپى اش يعنى بعد از نشر اصلى چاپ سنگى اش ميخوانم كه توسط آقاى على كاتبى در سال ١٣٤٨ در تبريز اصلاح و چاپ شده است. كتاب خاطرات مولف از مجاهدت هاى آزاديخواهان تبريز در جريان انقلاب مشروطه است و مورد ذكر و تقدير مرحوم احمد كسروى هم قرار گرفته حتى ظاهرا كسروى در ثبت تاريخ مشروطه از اين خاطرات هم استفاده كرده است.
من خودم در خاطر دارم كه مرحوم صمد بهرنگى اولين بار به انتشار تدريجى اين كتاب در مجله “آدينه” پرداخت اما بعد از توقف انتشار “آدينه” انتشار “بلواى تبريز” هم متوقف شد تا اينكه آقاى كاتبى كه خود از نوادگان مرحوم ويجويه هستند اين كتاب را منتشر كردند.
ديدن دوباره اين كتاب براى من ياد آور دوره جوانى خودم و سال هاى ١٣٤٠ و كوشش هاى صمد بهرنگى و دوستانش بود كه از ما ها يك نسل جلو تر بودند. اگر اشتباه نكنم تهيه كننده كتاب آقاى كاتبى هم از اين گروه بودند چونكه باز اگر اشتباه نكنم ايشان معلمى ميكردند و من ايشان را بنظرم يكى دو بار هم ديده بودم. بعد ها اين كتاب چند بار از جمله از طرف انتشارات اميركبير بچاپ رسيد.
آنچه میخوانید پیاده شده گفته های یکی از دوستان تبریزی است که اخیرا برای دید و بازدید به اروپا آمده بود. ایشان استاد دانشگاه هستند و در کارخود بسیار موفق اند. هیچگونه تمایلات بخصوص سیاسی و عقیدتی ندارند. من بعد از اینکه گفته های ایشان را پیاده کردم به خودشان هم نشان دادم و گفت همین نوشته منعکس کننده نظر ایشان است.
——————————————
من واقعا نمیدانم این از روی جهالت است یا تعمد. خیلی از سریال های تلویزیون جمهوری اسلامی را ببینید. رادیو هم همین طور. مثل «جمعه ایرانی». این برنامه هم گهگاه پر از شوخی هاو تحقیر های قومی است که در تبریز و کلا آذربایجان همه از دستش دلخورند. قدیم ها هم که اسمش «صبح جمعه با شما» بود هم همین طور بود. مد شده و مثل اینکه بیننده ها را بیشتر میکند. همیشه یک سپور و غیره که مقامی پائین در جامعه دارد را میاورند. او هم با لهجه ترکی یک فارسی شکسته بسته حرف میزند و بیننده های فارسی زبان میخندند. شاید بعضی ها از خود ما ها هم میخندند. اما واقعا نمی فهمم اینها چرا این کار ها را میکنند. من که حالا بعضا حتی شک میکنم که شاید با قصد و غرض به این قبیل تحقیر ها و توهین ها اجازه میدهند تا بین مردم اختلاف بیافتد اگر چه میدانم این تصور اصلا منطقی نیست.
واقعا هم مشکل اصلی ما ترک ها، زبان است. در واقع فارسی بعضی ها واقعا خیلی ضعیف است. اما فارسی خیلی ها هم فوق العاده خوبست و حتی از فارسی زبانها بهتر است اما ما اغلب وقتی فارسی حرف میزنیم لهجه ترکی داریم. لهجه مان هم اکثزا غلیظ است. یعنی به ندرت از ما ها کسی فارسی را بدون لهجه حرف میزند. تحصیل کرده های ما شاید فارسی و حتی ادبیات فارسی را از خود فارس ها بهتر بلدند اما خجالت میکشند با لهجه و «من و من» کردنشان حرف بزنند. این هم باعث میشود ما ها زیاد بین فارس ها صحبت نکنیم. یک دوست دانشگاهی میگفت برای سخنرانی به تهران رفته بود. موضوع را خیلی بهتر از همکاران فارسش میدانست اما در کل مدت جلسه ترجیح داده زیاد حرف نزند چونکه هم در مقایسه با ترکی حرف زدن، فارسی صحبت کردن برایش اذیت دارد و هم خجالت میکشد. آخرش هم آدم میگوید بابا ولش کن. و بعد دیگر زیاد حرف نمیزند اما وقتی محیط ، ترک زبان شد شروع میکند مثل بلبل حرف میزند.
یادم هست در آن جریان کاریکاتور سوسک در تبریز از شهرداری تا آبرسان سیل مردم بیرون آمده بودند. هیچ ایدئولوژی و غیره هم نبود. موضوع بیشتر بر سر دفاع از حیثیت خودمان در مقابل توهین و تحقیر بود، بر سر زبان و فرهنگ ما. آن کاریکاتور به مردم برخورده بود. بعدا گروه های مختلف و حتی حکومت سعی کردند از این جریان استفاده کنند. حالا دیگر از آن تظاهرات ها و غیره خبری نیست. نه اینکه مردم نظرشان برگشته. ولی اوضاع فعلا خوابیده و مردم مشغول زندگی روزمره خودشان هستند. یعنی همیشه هم البته اولویت مردم زندگی خودشان بوده. اما آن احساسات هنوز در دلشان هست. اما خوب، ترس غالب است. میترسند. از طرف دیگر مردم آذربایجان و یا حد اقل کسانی که جرات بیرون آمدن و اعتراض کردن را دارند نميخواهند با جریان های سبز و غیره همصدا بشوند. و گرنه به نظر من آگاهی هویتی مردم بیشتر و قوی تر از قبل شده.
حالا مردم نمیخواهند خجالت بکشند. تعداد آنهائی که به زبان و فرهنگ و لهجه ترکی خودشان افتخار میکنند و هیچ هم نیازی حس نمیکنند که بايد لهجه خالص تهرانی داشته باشند تا مورد قبول قرار بگیرند خیلی بیشتر از قبل شده است. آنها میگویند حالا که از زبان و یا لهجه ما خوشتان نمی آید به جهنم، هر كسي راه خودش ، چاه خودش. نه اینکه کسی بخواهد از ایران جدا شود. این برای اکثریت بزرگ مردم اصلا قابل تصور هم نیست. کسی به این چیز ها فکر نمیکند اما هر وقت فیلمی، برنامه ای تلویزیونی و غیره که تحقیر ترک ها و زبان و لهجه ما را داشته باشد نشان داده شود مردم عصبانی میشوند و آنوقت است که وقتی با دانشجویان و بعضی روشنفکران صحبت میکنی میگویند وقتی به زبان و لهجه و هویت و فرهنگ شما احترام نگذارند دیگر چطور میشود با همدیگر و زیر یک سقف زندگی کرد. البته انصافا اکثریت این حرف را نمیزنند اما اگر در گذشته این قبیل حرف ها بسیار کم شنیده میشد حالا بمراتب بیشتر شده است اگر چه حال و هوای غالب مردم در تبریز و شهرستان های دیگر آذربایجان که من میشناسم، هنوز اینطور نیست.
البته ما وقتی این را میگوئیم و از این قبیل شوخی ها و جوک های تحقیر آمیز دلخور میشویم، خیلی هم حق داریم. اما خوب، ما که به دیگران جوال دوز میزنیم یک سوزن کوچکی هم به خودمان نمیزنیم که آخر ما خودمان هم بیگناه نیستیم. ما تبریزی ها مثلا چقدر در باره لهجه «دهاتی» شهر های دور و بر مثل اسکوئی ها و اهری ها و سرابی ها و یا اردبیلی ها حرف میزنیم و میخندیم؟ و یا مرتب شکایت میکنیم که تبریز پر از دهاتی ها یعنی مردم دور و بر تبریز شده و زبانش (یعنی لهجه ترکی تبریزی) هم عوض شده و مردم مثل «دهاتی ها» صحبت میکنند. از قزوینی و رشتی و تهرانی مردم هر شهری یک شهرت منفی دارد در پیش ما، مثل همان که ما هم در بین آنها شهرت منفی خودمان را داریم.
در خود شهر های دیگر ایران که من میشناسم هم همینطور. از کُرد های مهاباد یک دسته چشم دیدن دسته دیگررا ندارد و متقابلا هم همینطور. اصفهانی به یزدی چیزی میگوید و غیره. ترکیه و اروپا هم هست از این حرف ها. اما آنها توهین نمیکنند. بیشتر شوخی است اگرچه مرز شوخی و توهین اکثرا معلوم نیست.
ولی انصافا بخصوص ما تبریزی ها آدمهای «دبنگی» هستیم و همه چیز را مسخره میکنیم و اسمش را هم شوخی میگذاریم. بین خود محله های تبریز هم این قبیل شوخی های توهین آمیز زیاد است. به آدم ها مگر مرتبا یک لقب نمیبندیم و نمیگوئیم مثلا: «اؤکوز احمد» («احمد گاو») و یا «نخود ماحمود»(«محمود نخود»)؟ حتی لیست این لقب ها هم در اینترنت منتشر شده است. اینها در خارج هم هست. اما ما ایرانی ها مثل همیشه شورش را در میاوریم.
ایران همین است. سطح فرهنگ ما همین است. حالا «نخود ماحمود» گفتن و به لهجه اسکوئی ها خندیدن را مردم توهین فارس به ترک نمیشمارند ولی وقتی که کلا لهجه ترک ها را مسخره میکنند همه ترک زبان ها عصبانی میشوند و این وسط یک عده که یا پان ایرانیست هستند این قبیل توهین ها را تشویق میکنند و یا پان ترکیست ها خوشحال میشوند که از این قبیل تحریکات زیاد شود تا آنها علیه ایران و فارس ها تبلیغ کنند. این هم البته فعلا مشکل جدی جامعه نیست اما هر لحظه میتواند بهانه ای برای یک انفجار اجتماعی شود.
عباس جوادی – منابع رسمی «جمهوری داغستان» که سرزمینی وابسته به روسیه است خبر میدهند که روز 24 اکتبر در مرکز جمهوری داغستان یعنی شهر «ماخاچکالا» با مراسم مفصلی 200 سالگی امضای عهدنامه «گلستان» که شامل قبول رسمی حاکمیت روسیه بر این سرزمین از طرف ایران است، جشن گرفته خواهد شد. در این باره اکثر خبرگزاری های روسیه و در عین حال «ریا نووستی» و «داغستانسکایا پراودا» گزارش داده اند.
در روز امضای قرارداد «گلستان» یک «سمینار علمی تاریخی» در «ماخاچکالا» مرکز داغستان معاصربرگزار خواهد شد و مردم با اتوموبیل های خود پرچم های داغستان را به حرکت در آورده در شهر جشن و شادی خواهند کرد. نام این مراسم «تا ابد با روسیه» گذاشته شده است.
200 سال پیش، در 29 شوال 1228 هجری قمری برابر با 24 اکتبر 1813 میلادی نمایندگان ایران و روسیه در قریه «گلستان» (بین گنجه و قره باغ) عهدنامه معروف «گلستان» را امضا کردند. 15 سال بعد از آن هم جنگ بین دو کشور، یکی برتر و دیگری فرسوده و درمانده، ادامه یافت تا اینکه دو طرف در قریه ترکمنچای (آذربایجان شرقی) عهدنامه جدید «ترکمنچای» را امضا کردند. با این دو عهدنامه ایران تمام سرزمین های خود درشمال ارس یعنی جمهوری آذربایجان کنونی، ارمنستان و بخشی از گرجستان را از دست داد.
توضیح اینکه شهر تاریخی دربند که در گذشته مرکر داغستان بود، از زمان ساسانیان شهر مرزی ایران با همسایگان شمالی خود بود و این شهر حتی صحنه جنگ های خونینی بین ایرانیان و «خزری ها» شده بود.
صد ها سال بعد در ادامه افزایش قدرت روسیه تزاری بعد از قرن 16 میلادی، در جنگ های بین قوای نادر شاه افشار و ارتش تزاری در سال های 1730 روس ها که بخاطر زوال صفویه حتی تا باکو پیش روی کرده بودند عقب نشستند اما از آن تاریخ عملا حاکمیت بر داغستان و دربند را در دست خود داشتند. یعنی برخلاف خان نشین های شیروان و گنجه و غیره که اسما و رسما تابع ایران بودند، داغستان حدودا 80 سال قیل از عهد نامه گلستان زیر حاکمیت روس رفته بود. متن عهدنامه گلستان در این مورد تا حد زیادی غیر دقیق است اما چنین بر میاید که در حالیکه ایران «ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است» را به روسیه وا گذار میکند «تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند» که در عمل صحه گذاشتن بر حاکمیت فی الفعل روسیه بر داغستان بود.
ترجمه آزاد یک مقاله از مفسر روزنامه «حریت» (استانبول) طه آکیول:
دیروز همین جا نوشته بودم که آموزش زبان مادری درست، اما مدارس جداگانه برای ترکی و کُردی جدائی را تحریک میکند. در مقابل، هم از ترک ها و هم از کُرد ها چنین کامنت ها آمد که «ما مگر مجبوریم با همدیگر زندگی کنیم؟» اینها تصاویر جدائی روحی است… روند حوادث هم نشان میدهند که فرهنگ «زندگی مشترک» ما ضربه خورده است.
هدف نهائی
ناسیونالیسم کُردی بطور مرتب خواست های خود را بیشتر میکند. در سال 1999 عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگزان کردستان ترکیه (پ ک ک) در دفاعیه خود، خودمحتاری را رد کرده میگفت این «باعث تقویت بقایای فئودالی و عشیرتی» میشود و «چون بیشتر از نصف کُرد ها در غرب ترکیه زندگی میکنند، خودمختاری زمینه عینی هم ندارد.» امروز اما رهبران کُرد از چیز مبهمی مانند «خودمختاری دمکراتیک» دفاع میکنند که از فدراسیون هم شل و ول تر است و در عین حال ساختاری استبدادی دارد. هرچه دمکراسی پیشرفت میکند ناسونالیسم کُردی معتدل تر نمیشود بلکه رادیکالیزم سیاسی افزایش می یابد. ناسیونالیسم کُردی هرچه از نظر سیاسی قوی تر میشود ضمن احساس قوت قلب بیشتری از حوادث خاورمیانه، زبان روشن تری در مورد اهداف سیاسی خود هم بکار میبرد. آنچه که آنها «کنفدرالیسم دمکراتیک» مینامند بطور روشن پان کردیسم است. جای تعجب هم نیست، این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. هدف نهائی آنها تاسیس دولت خود در سرزمینی است که در ذهن خود ایده آلیزه میکنند. به نشریات صد سال قبل بالکان نگاه کنید. هر ناسیونالیسمی برای خودش یک «نقشه خیالی» داشت که با نقشه های خیالی ناسیونالیسم های دیگر در ضدیت بود.
کاتالون ها و اسکاچ ها
گفته بودم که این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. کاتالون های اسپانیا از هیچ نظر کم ندارند، نه از نظر اقتصادی، نه از نظر دمکراسی و یا تحصیل زبان مادری… با وجود این میخواهند برای تغییر قانون اساسی حق برگزاری رفراندوم داشته باشند. سال آینده اسکاچ ها هم برای استقلال اسکاتلند رفراندوم برگزار خواهند کرد. مرز های اسکاتلند معین است. طبیعتا این نمونه ها باعث تقویت احساسات هم میشود.
اما اولا مرزهای اسکاتلند و کاتالونیا معین است. ثانیا ناسیونالیست های اسکاچ و کاتالون یک اسلحه اسباب بازی هم بدستشان نمیگیرند، ساختار داخلی شان هم کاملا دمکراتیک است.
بله، ناسیونالیسم قبل از همه چیز موضوعی احساسی است، عقلانی نیست. زیاد هم فکر نمیکنند که جداشدن چه میاورد و چه می برد.
اگر در این دو رفراندوم نتیجه رای مردم استقلال کاتالونیا و اسکاتلند شود یکی دو روز جشن و پایکوبی میکنند و بعد همه چیز تمام میشود و زندگی بحالت عادی برمیگردد. هیچ چیز در زندگی مردم تغییر پیدا نمیکند. چک ها و اسلوواک ها هم همین طور از همدیگر جدا شدند.
مثل دو شقه کردن بدن
اگر وضع ما هم اینطور می بود به کسانی که میگویند «مگر مجبوریم با همدیگر زندگی بکنیم؟» حق میدادم. ما حتی مرزهای داخلی نداشتیم و نداریم. در حالیکه نه فقط برای استقلال بلکه حتی برای خودمختاری نوع اروپائی (لیبرال) هم مرزهای داخلی باید معلوم باشند. ما این مرز ها را از کجا خواهیم کشید؟
ثانیا احساسات مردمی را که در دو طرف این مرز خواهند ماندچطور میشود کنترل کرد؟ وقتی مرز معلوم نباشد و یک جامعه دو پارچه شود نتیجه همیشه فاجعه بار بوده است. کافی است به مثال هندوستان و پاکستان نگاه کنید.
ثالثا ماهیت «پ ک ک» معلوم است. حتی در داخل خودشان هرگونه محالفت را سرکوب میکنند.
بنظر من برای پرهیز از منازعات قومی باید دنبال راه حل هائی باشیم که «دمکراسی» و «زندگی مشترک» را اساس قرار دهند. لازمه این هم آنست که «پ ک ک» در مرحله معینی دست از اسلحه بکشد – همان کاری که «آی آر ای » ایرلند و «اتا»ی باسک ها هم کرده اند.
عباس جوادی – آیا دولت دکتر روحانی راه حلی برای معضلات قومی، مذهبی و زبانی موجود در ایران خواهد آورد؟ این موضوع بحثی بود که سه شنبه گذشته (16 مهر 1392) در «صفحه دو»ی بی بی سی فارسی با آقایان کوروش زعیم، عضو شورای مرکزی «جبهه ملی ایران» (تهران)، عبدالستار دوشوکی، مدیر «مرکز مطالعات بلوچستان» (لندن) و بنده اجرا گردید. مجری ماهر برنامه آقای مهدی پرپنچی بود.
یک مهارت دیگر آقای پرپنچی بغیر از تسلط بر موضوع و اخبار مربوط به آن، کوشش ایشان برای مختصر و مفید نگهداشتن صحبت هر یک از ما سه نفر بود تا اینکه برنامه در مجموع بیش از 25-26 دقیقه طول نکشد. بهمین جهت اجازه میخواهم بعضی چیز ها را که ناتمام گفته شد و یا ناگفته ماند اینجا بطور مختصر یاد آوری کنم:
یکم:
نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن امکان برابری کامل و یا نزدیک به کامل حقوق فردی و شهروندی همه در مقابل قانون را نمیدهد. این تبعیض ها را میتوان در دو زمینه طبقه بندی کرد: الف: نابرابری بین اقوام و زبان ها، از جمله عدم وجود تحصیل به زبان مادری در مدارس و ب: فقدان آزادی باور های دینی و حقوق برابر در مقابل قانون از جمله: طرد آئین بهائی و بهائیان از خدمات آموزشی ( از جمله اخراج از دانشگاه) و حقوق اجتماعی، فرق میان مسلمان و غیر مسلمان در نحوه اجرای قوانین از جمله در تعیین حدود در حالت اتهام به زنا و یا تغییر دین (احتمال قتل در صورتی که مسلمان دینش را عوض کند و برعکس تشویق در حال قبول اسلام از سوی غیر مسلمان).
از این جهت اصولا انتظار اینکه برابری حقوقی مشابه با کشور های دمکراتیک جهان از قبیل کانادا و یا هندوستان در ایران میسر شود واقع بینانه نیست و فقط باید دید که در چارچوب قوانین و واقعیت های موجود جمهوری اسلامی کدام اصلاحات و تغیرات نسبی ممکن و برای حاکمین وقت قابل قبول و اجرا پذیر هستند. اگر چه حدود قانون و قابل اجرا بودن بعضی خواست ها در چهارچوب قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی محدود است اما این حدود و ثغور در شرایط حکومت اصلاح طلبان، اعتدالیون و یا اصولگرایان ممکن است فرق کنند.
دوم:
حتی در چارچوب خود همان حدود و ثغور قانون اساسی وتمایلات کلیت نظام، بسیاری از مواردی که یا در قانون اساسی (اگر چه بطور ناروشن) ذکر شده اند و یا علی الاصول منافاتی با اصول مذهبی، عرفی و سنتی اسلام و مذهب تشیع ندارند (مانند ماده 15 قانون اساسی و قبول و اجرای تحصیل زبان مادری بصورت واحد اختیاری در مدارس) عملا در عرض 35 سال حاکمیت نظام جمهوری اسلامی اجرا نشده اند. بر عکس هر بار که موضوعی مرتبط با این زمینه و حتی اجرای مواد مربوطه قانون اساسی مطرح میشود بحثی در این مورد درمیگیرد اما در عمل اتفاقی نمی افتد.
برای نمونه بحث تحصیل زبان مادری در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی هم مطرح شد اما گویا اجرائی شدن آن از طرف «شورای عالی انقلاب فرهنگی» متوقف گردید. در زمان آقای احمدی نژاد هم این موضوع چند بار از سوی بعضی مقامات مطرح شد بدون آنکه از طرف دولت پیگیری شود. آقای روحانی قبل از انتخابات قول داد که در این مورد و کلّا در مورد مسئله اقوام و ادیان و مذاهب کاری خواهد کرد که هر ایرانی خود را صاحب حقوق برابر حس کند. ایشان حتی حجت الاسلام علی یونسی را بعنوان «دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام و اقلیت های دینی و مذهبی» برگزید. از سوی دیگر آقای علی رضا فانی سرپرست آموزش و پرورش گفت: «تدریس زبان قومیت ها در مدارس اولویتم است.» اما این بیانات و بحث ها در تاریخ 35 ساله جمهوری اسلامی بارها و ازسوی افراد مختلف مطرح شده بدون آنکه نتیجه مشخصی بدهد. اگرچه از دوره ریاست جمهوری آقای روحانی فقط پنجاه و چند روزگذشته و طبیعتا امکان اجرای چنین برنامه هائی در این مدت کوتاه ممکن نیست ولی تجربه مردم منتظر در این 35 سال امکان زیادی برای خوشبین بودن نمیدهد. با این وجود هفته ها و ماه های آینده نشان خواهند داد که از دست این حکومت عملا چه بر میاید.
سوم:
در عین حال که محدودیت ها و فشار های نظام و قانون اساسی را میشماریم، باید حق را به حق دار هم سپرد. در واقعیت تاریخی ما در این 70-80 سال گذشته موضوع اقوام در ایران، چه در زمان پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامی دو جنبه داشته: هم جنبه حقوق و آزادیهای فردی که هر دو رژیم نسبت به آن بی اعتنائی و کم لطفی زیادی نشان داده اند و هم جنبه امنیتی. جنبه امنیتی از این جهت که در داخل، بعضی افراد و گروه ها و در خارج و بخصوص همسایگان و یا از طریق همسایگان، گروه ها و دول خارجی تلاش کرده اند از مسئله اقوام در راه امیال و منافع خود و بر علیه منافع و حتی تمامیت ارضی و یا اتحاد داخلی و ملی ایران استفاده کنند. مهمترین نمونه این سوء استفاده ها در تاریخ معاصر ایران تجارب حکومت یکساله پیشه وری در آذربایجان و محمد قاضی در کردستان در سالهای 1324-25 و تحمت حمایت ارتش اشغالگر شوروی بود که بعد از ترک ایران از طرف این ارتش هر دوی این حکومت ها سقوط کردند . این حوادث در خاطره نه فقط حکومت ها بلکه اکثر مردم هم بعنوان نماد «سوء استفاده دول بیگانه و اشغالگراز خواست های اقوام» ایران باقی ماند.
نمونه های بیست سی سال اخیر از قبیل حوادث تروریستی و بمب گذاری در کردستان و یا بلوچستان هم از نظر بسیاری ها (و نه فقط در حکومت) موید این شک و شبهه بوده اند که اگرچه این و یا آن خواست قومی و فرهنگی درست و بحق است اما احتمال سوء استفاده خارجی از آن علیه ایران هم خطری است فی القوه و گاه فی الفعل که باید آن را هم به محاسبات خود داخل کرد. اینکه کدامیک از این دو، حق کشی و تبعیض نظام و دولت های ایران نسبت به اقوام و مناطق مسکونی آنها باعث تشدید ضدیت و سوء استفاده نیرو های خارجی و تجزیه طلب میشود و یا بر عکس بحثی است مانند مرغ و تخم مرغ که کدام ابتدا وجود داشت و جوابش احتمالا همان است که برای مرغ و تخم مرغ میتوان گفت و آن اینکه هر کدام از این ها منشاء دیگری است. اما آنچه روشن است اینکه در کنار بی توجهی، حق کشی و و تبعیض دراز مدت نسبت به اقوام، زبان ها، ادیان و مذاهب دیگر که از طرف هر دو رژیم کنونی و سابق روا شده است، مسئله اقوام تبدیل به مسئله ای امنیتی هم شده است. ایدآل آن میبود که چنین نمیشد و حتی مسئله اقوام و زبان ها وادیان و مذاهب کاملا از این مسئله منزه و در واقع بدور از سیاست و سیاست بازی میبود ولی عملا و در زندگی واقعی این طور نیست. نه حکومت ها و رژیم های ما آنقدر دمکرات و عدالتخواه بوده اند که دست اندازی ها و سوء استفاده های خارجی را عقیم کنند و نه ایران بدور از همسایگان و دنیای خارج از خود زندگی کرده که منافع متضاد با منافع ایران نداشته باشند.
********
اما بالاخره تمام کار در حکومت ها تمام میشود. تامین حقوق و یا ادامه سیاست تبعیض وابسته به انتخاب آنهاست و ما شهروندان در گزینش کلان راه سیاسی و ملی کشور و دولت تاثیر مستقیم و چندانی نداریم. تا کنون بنظر میرسد که دولت آقای روحانی بخصوص با فشار های اقتصادی، انزوای سیاسی كشور و وضع توفانی منطقه و با در نظر داشت اوضاع عراق، افغانستان و سوریه نگران آینده است و جدیت و فوریت مسئله را حتی از نقطه نظر مسئله اقوام و اقلیت ها هم درک میکند و بقیه نظام هم در این مورد حد اقل مخالف دولت نیست. اما این را در یک سال آینده خواهیم دید که این بار بصیرت، عملگرائی و اراده اصلاح و تغییر موفق خواهد شد و یا باز عناد، تعصب و نگرانی بر اراده فائق خواهد آمد.
بعد از 35 سال واقعیت این است که بخش اعظمی از سرمایه اعتماد مردم صرف شده و بخصوص اگر به اوضاع اقتصادی کشور و اجاق های شعله ور آشوب در منطقه نگاه کنیم، وقت زیادی برای نظام نمانده است که بین این دو راه یکی را انتخاب کند.
عباس جوادی – در ترکی ما مثلی داریم میگوئیم «آرا قاریشیپ مصّب (مذهب) ایتیپ» (یعنی بلبشو افتاده و مذهب گم شده) و یا «ایت ییه سین تانیمیر» (یعنی سگ صاحبش را نمیشناسد) که هر دو به اوضاعی اطلاق میشود که نظم و آرامش بهم خورده و کسی به کس دیگری گوش نمیکند و همه در حال دعوا و جنگ و سود بردن شخصی و یا گروهی از این هرج و مرج هستند. راستش از نظر روایط قومی در ایران، من شدیدا نگران پیش آمدن چنین اوضاعی هستم.
اخیرا صحبتی داشتیم در شبکه های اجتماعی و بطور شفاهی با کسانی که از نزدیک میشناسم. بنظرم این نگرانی جدی است.
درواقع فتح الباب بحث مقاله ای بود بقلم يكى از دوستان كه از روى نگرانى صميمى نسبت به خطر تجزيه كشور نوشته شده و برنامه اى از نظر مولف اجرا پذير پيشنهاد كرده بود كه منظور از آن تامين حقوق فرهنگى و قومى اقوام در عين حفظ وحدت ملى و تماميت ارضى ايران بود.
اصل فکری ان برنامه بر این نگرانی مبتنی است که از سوئی رژیم ایران بر تبعیض قومی و فرهنگی پافشاری میکند و باعث تعمیق بیعدالتی در جامعه و در ضمن ایجاد خصومت های قومی میشود و از طرف دیگر این سیاست دولت باعث ایجاد «ناسیونالیسم های قومی» مختلفی در بین ملت میشود که در همراهی با سیاست های تبعیض آمیز دولت میتواند برای سلامت و صلح و پیشرفت همه ملت خانمانسوز باشد.
راه حلی كه اين برنامه پیشنهاد میکرد بر تقسیمات اداری سنتی ایران (در سال های سی و یا چهل) استوار بود که مرز بندى استانها کم و بیش بر اساس جمعیت های قومی (آذربایجان، کردستان، خوزستان، بلوچستان) معین شده بود.
البته در این بین تقسیمات کشوری بیشتر شده و از طرف دیگر کوچ ها و اسکان های جدید باعث اختلاط بیشتر مردم از همه اقوام و فرهنگ ها گشته است (که از نظر من شخصا چیز بدی نیست). بنظر مولف برنامه، بازگشت به آن تقسیمات و تقلیل تمرکز اداری ضمن حفظ مرکزیت بعضی قوه ها و اختیارات مانند ارتش و سیاست خارجی میتواند راه حل معقولی برای دمکراتیزه کردن مناسبات قومی در عین حفظ وحدت ملی باشد.
من خودم شخصا اگرچه فکر میکنم نیت و انگیزه این پیشنهاد مثبت است، اما مرزبندی بر اساس حضور اقوام را اتفاقا و بخصوص بخاطر اینکه در گذشته ما در ایران چنین مرز های مشخصی نداشتیم و در عین حال بخاطر آنکه در این 40-50 سال گذشته اختلاط قومی مانند همه جای دنیا در ایران هم سرعت بالائی داشته، اصل «هر استان (ویا منطقه و یا شهر) مال یک قوم» را فوق العاده خطرناک میدانم.
مدتى است بعضى تعابير مانند “خود مختارى” و فدراليسم” در كشور هائى نظير ايران و تركيه كه اقوام مختلفى تركيب ملى شان را تشكيل ميدهد مُد شده است. همه هم به نمونه هاى تاحد زياد موفق كانادا و سوئيس اشاره ميكنند. اين نمونه ها همه خوب و درست، اما آيا مدل سوئيس و يا كانادا را ميتوان در كشورى مانند ايران و يا تركيه و عراق با ويژگيهاى تاريخى، قومى، عشيره اى، دينى و مذهبى، فرهنگى و زبانى پياده كرد؟
بنظر من اگر واقع بين هستيم آن اسم ها و القاب از قبيل فدراسيون و كنفدراسيون را يك لحظه فراموش كنيم و جواب اين سوال را بجوئيم: آیا راه حلی نیست که دمکراتیزه و غیر متمرکز کردن جامعه را بدون جداکردن انسان ها بر اساس قومیت، زبان و یا مذهبشان در نظر بگیرد؟ از نقطه نظر بنده اگر نتیجه کار طوری باشد که دعوا بر سر آن درگیرد که کدام ده، شهر، منطقه و یا استان «مال» کیست، اگر یک کُرد در آذربایجان غربی، یک ترک در کردستان و یا یک فارسی زبان دربلوچستان نتواند با خوشی زندگی کند، نتواند بخاطر«همزبان نبودن با محیطش» احساس راحت برابری رفتار وحقوق کند و اگرترجیح بدهد که از آنجا به شهر و منطقه «خودش» کوچ کند، در آنصورت ما در سرتاسر ایران، از آذربایجان و کردستان تا خراسان و بلوچستان بحرانی جدی و قوم- بنیاد خواهیم داشت که آن سرش نا پیداست و میتواند به سرعت با شعله کوچکی در نقده و یا زاهدان تمام خرمن ایران را به شعله آتش تسلیم کند.
احساس خطر اصلی بنظر میرسد از ناحیه آذربایجان غربی و ادعای «مالکیت» ترک ها و یا کُرد ها بر تقریبا تمام نواحی و شهر ها و دهات این استان و از جمله نقده / سولدوز، بوکان و حتی خود ارومیه و ده ها روستای استان است. بیش از هزار سال است که بخصوص در آذربایجان غربی، کُرد ها، ترک ها، آسوری ها و ارامنه و از سوی دیگر اهل تشیع و تسنن و دیگر مذاهب و طریقت های ادیان مختلف زندگی میکنند. این زندگی طوری که همه میدانیم هیچوقت آسان نبوده است. در همین اواخر هم اخبار مناقشات حتی بین روستائیان و یا اینکه کدام پاسدار و یا شهردار«کجائی» هست کم نبوده اند. بنظر بنده یک محرک عملی اوضاع تحولات مربوط به کردستان عراق و ترکیه است که به احساسات مردم استان تاثیر مستقیم میگذارد. اگر مردم کُرد استان در مقابل عملیات تروریستی و قوم گرایانه این و یا آن گروه آشکارا نایستند، اگربحث در این باره برخیزد که فلان جا «مال» کدام گروه است و اکثریت جمعیت فلان شهر متعلق به کدام گروه است و در تاریخ چطور بوده و چطور عوض شده و یا فلان شهردار «کجائی» هست و اگر پیش زمینه این بحث ها آن باشد که هر قوم و گروهی باید در محدوده جغرافیائی و در داخل «مرز»های این یا آن استان زندگی کنند (که در تاریخ ما چنین «مرز» های قومی بر خلاف اروپا هیچ وقت وجود نداشته)، در آن صورت میتوان گفت کسانی که نقشه انتقال مجادلات کرکوک و کردستان عراق و ترکیه را به ایران دارند اولین قدم ها ی خود را در این راه برداشته و موفق هم شده اند.
که در آن صورت یقین من بر اینست که هیچ قوم و گروهی از این مهلکه همچون «برنده» و «پیروز» بیرون نخواهد آمد، نه گروهی که «حق» کمتر گرفته و نه گروهی که ظاهرا «حق» بیشتری را از آن خود کرده. همه در آنصورت خدانکرده در باتلاق نزاع های قومی و محلی و منطقه ای و بعد سرتاسری فرو خواهند رفت که نمونه هایش در منطقه را هر روز اخبار به ما خاطر نشان ميكند.
اگر به نمونه عراق نگاه كنيم و آينده مبهم افغانستان ، سوريه و حتی تركيه را در نظر بگيريم بفكر يك چاره جوئى مشترك، ملى و عملى خواهيم افتاد كه هم منافع منطقى همه اقوام ملت را تامين كند و هم منافع ملت و كشور را.
بنده كه خودم شخصا نه سر پيازم و نه ته پياز كه تاثيرى در روند حوادث بگذارم. اما آرزوى صميمى و شخصى بنده اينست كه چه حكومت ها و چه گروه هاى مختلف هر كارى هم كه بكنند و روى هر نقشه و برنامه اى هم كه كاركنند فقط طورى بكنند كه مردم اين مملكت بخاطر زبان، فرهنگ، قوميت، دين و مذهب و يا باور ها و ترجيح هاى زندگى شخصى شان نسبت به همديگر احساس تبعيض، خصومت و جدائى نكنند و خود را باين خاطر از ديگر شهروندان اين ملت جدا نكنند.
اگر هر كس بخاطر زبان و يا مذهب و يا قوميت خود بخواهد حساب خود را از بقيه شهروندان اين مملكت جداكند ماهم به روز عراق و يا سوريه خواهيم افتاد.
در نهايت سوال اينست كه آيا ما، چه دولت و چه تك تك ما، بالاخره قادر خواهيم بود طورى كنيم كه شهروندان اين مملكت. صرفنظر از زبان مذهب و قوميت خود بطور دوستانه اى در يك اداره كار كنند و در يك شهر، يك بخش و روستا همسايگان خوب ديوار به ديوار همديگر بمانند يا نه؟
عباس جوادی – مدتی پیش آقای مجید محمدی در تحلیل مفصلی با تیتر «ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه» در سایت بی بی سی فارسی از جمله نوشته بود:
بزرگی کشورهایی که حکومت آنها ظرفیت حکومت فدرال و واگذاری قدرت به مردم را ندارند (مثل ایران، روسیه و چین) هم به حال مردم آن کشورها مضر است و هم به حال همسایگان و مردم دیگر کشورها. هند، آلمان، و ایالات متحده نیز کشورهای بزرگی هستند، اما مردمان این کشورها به تجربه یاد گرفتهاند که با یک سیستم فدرال قدرت را میان مردم تقسیم کنند. امروز از جهت ازدواج همجنسگرایان، اعدام، سقط جنین، مالیات، نظام انتخاباتی، احزاب و گروههای سیاسی، ساختار اقتصادی و دهها موضوع دیگر ایالات گرد آمده در کشور ایالات متحده شرایط و قوانین متفاوتی دارند و افراد مجبور نیستند شرایط یک ایالت را تحمل کنند و دولت فدرال قادر نیست یک قانون را بر همه اعمال کند. همین موضوع است که پنجاه ایالت را در کنار هم نگاه داشته است.
اما تبتیها یا اویغورها در چین، چچنها و اینگوشها در روسیه یا کردها، ترکمنها، بلوچها و عربها در ایران از چنین موقعیتی برخوردار نیستند. اگر مردم و نخبگان سیاسی چین و روسیه و ایران نتوانند فدرالیسم را در چارچوب ملتی بزرگ پذیرا شوند راه حلی که برای بسیاری باقی می ماند تجزیه است. کشورهایی که مانند کانادا و بریتانیا و اسپانیا و بلژیک ظرفیت سیاسی آزمونهای فیصله بخش مثل همه پرسی (در کِبِک و اسکاتلند و کاتالونیا و فلاندرز) را ندارند، به تدریج به چند واحد سیاسی مستقل تقسیم می شوند، البته با هزینه بسیار زیاد.
مانع تجزیه در نظامهای اقتدارگرا و متمرکز نیز نه عرق ملی یا میراث فرهنگی بلکه زور قوای قهریه بوده است: ارتش سرخ و حزب کمونیست در چین، ارتش شاهنشاهی و سپاه پاسداران در ایران، و ارتش روسیه. زور نمی تواند توجیه خوبی برای مشروعیت وضعیت موجود ایران، روسیه یا چین باشد. تمامیت ارضیای که مستلزم اعدام های دسته جمعی و ریختن خون جوانان تبتی، ایغور، چچنی، کرد، ترکمن، ترک، عرب و بلوچ باشد چه ارزشی دارد؟
لبّ مطلب این تحلیل آنست که اگر کشور های بزرگی مانند ایران، روسیه و چین که دمکراتیک نیستند نظام اداری فدرالیستی را نپذیرند تجزیه خواهند شد.
حرف آخر را از اول بگوئیم: این را به یقین نمیتوان ادعا کرد زیرا تجربه همین کشور ها تا کنون نشان داده که کشوری که بزرگ باشد ولی دمکراتیک نباشد و حقوق اجزا قومی خود راچندان احترام نگذارد لزوما تجزیه نمیشود (و یا تا حالا همه آنها تجزیه نشده اند). اینکه در دهه های آینده چین روسیه و یا ایران تجزیه خواهند شد یا نه چیزی است که باید دید. اما مشکل اینست که در شرایط عدم دمکراسی و لیبرالیسم، احتمالا فدرالیسم هم منتج به تجزیه این کشور ها خواهد شد زیرا کشور هائی مانند چین و ایران و روسیه بخاطر نداشتن تجربه دمکراتیک قادر به برقراری فدرالیسم بر پایه تعامل و رعایت حقوق یکدیگر نیستند.
ما چند مدل داریم: یکم: بزرگ و فدرال – دمکراتیک و مرفه و پیشرفته (و یا در حال پیشرفت و رفاه) مانند ایالات متحده، کانادا و یا هندوستان. دوم: بزرگ و غیر دمکراتیک اما نه چندان دیکتاتوری و در عین حال نه زیاد پیشرفته اما در حال پیشرفت مانند روسیه و چین. سوم: کوچک و جهان سومی یعنی فقیر، عقب مانده و غیر دمکراتیک مانند سومالی، تاجیکستان، یمن و چهارم: «کوچک و زیبا» یعنی هم دمکراتیک و هم مرفه مانند سوئیس، مجارستان و يا اتريش.
کشور هائی که هم کوچک و هم دمکراتیک و مرفه هستند از سوئى زياد نيستند و از سوى ديگر اغلب یا در بدنه کشور های غربی هستند (بلژیک، سوئیس) و یا متحد نزدیک سیاسی و نظامی غرب هستند (کره جنوبی، تایوان). بر عکس تعداد کشور های کوچک، فقیر و غیر دمکراتیک خیلی زیاد است. در عین حال تعداد کشور های پهناور مانند کانادا و یا روسیه زیاد نیست اما آنها که از این دسته كشور هاى پهناور هستند اما دمکراتیک نیستند ناچارند نیروی نظامی قدرتمندی داشته باشند تا از تلاشی خود پیشگیری کنند.
ایران اولا کشوری است متوسط و نسبتا بزرگ و ثانیا غیر دمکراتیک.
اکثر کشورها از نظر حجم متوسط اند. از میان این دسته تعداد بسیار کمی هستند که در مجموعه کشور های پیشرفته بودند و تجزیه شده اند (مانند چکسلواکی سابق) که حالا هر کدام از این اجزاء (چک و اسلوواکی) هر دو زندگی آزاد و خوبی دارند. اما کشور های متوسط و نسبتا بزرگ عقب مانده و غیر دمکراتیک که تجزیه شده اند (سودان، اندونزی) اجزاء جدا شده و حتی همه اجزا آن کشور ها بعد از جدائی زندگی اغلب بدتری دارند اگرچه وضع بعضی ها مانند کردستان عراق با وجود اینکه هنوز به مرحله روشن و نهائی نرسیده اما عملا از دوران قبل یعنی از زمان عراق صدام بمراتب بهتر است.
نمونه تجزیه دمکراتیک و مسالمت آمیز (چکسلواکی سابق) فوق العاده نادر و کاملا محدود به کشور های غربی و دمکراتیک است. اما در همه موارد تجزیه در کشور های غیر دمکراتیک، روند تجزیه با جنگ، جنگ شهروندی، قتل و خرابی همراه بوده است (یوگسلاوی، کردستان عراق، آذربایجان – ارمنستان).
البته در نهايت سوال اینست که ایا ایران میتواند تمامیت ارضی و وحدت سیاسی خود را حفظ کند و تبدیل به یک نظام فدرالی شود که مثلا مانند کانادا و یا هندوستان تقسيمات قومى – ايالتى و يا زبانى داشته باشد و بدرجات گوناگون حقوق داخلی ایالت ها را حفظ کند اما در مقابل دیگر کشور ها بعنوان یک کشور واحد و متفق عمل کند و نه مثل «اقلیم کردستان عراق» شود که در ظاهر عضو فدرالی عراق است ولی عملا مستقل است و ارتش و پرچم و غیره خودش را دارد و معلوم نیست تا کی این ظاهر را حفظ خواهد کرد؟
خیلی ها به این شک دارند. در آن صورت سوالی که مطرح میشود اینست که شانس های تجزیه چقدر هستند؟ آیا تجزیه کشور به اجزاء مختلف باعث آزادی و رفاه آن اجزاء میشود؟ در شرایط بين المللى ايران، با اين همسايگان و اوضاعى كه در كشور هاى همسايه و منطقه در جريان است و این فقدان تعامل و دمکراسی در تاریخ ما، آیا مثلا لُرستان و يا آذربايجان و يا كردستان هر كدام ميتواند با جدائى از ايران تبديل به كشور هاى “كوچك و زيبا” و در عين حال آرام، مرفه وصلحجوئى شود كه وضع اقتصادی اش خيلى بهتر از زمان ماندن در چارچوب ايران باشد، حقوق ، آزادى و برابر حقوقى همه شهروندان خود را صرف نظر از مذهب و قوميت و زبان تامين كند و با همسايگان خود و ديگر كشور هاى منطقه و جهان در صلح و صفا زندگى كند؟
اولا آيا در صورت تجزيه شانس اين روند و پيشرفت حدودا چقدر است و این احتمال تا چه حد بر آرزو و شعار و تا چه درجه بر داده های تاریخی و سیاسی – اقتصادی و اجتماعی مبتنی است؟
ثانيا بهائى كه هر كدام از خود مردمى كه قرار است جداشوند، براى احتمال رسيدن به آن هدف بپردازند چقدر است و چه مدتى لازم دارد ؟
ثالثا – و این چیزی است که احتمالا از همه عوامل دیگر مهم تر است – صرفنظر از شعار ها و تحلیل های افراد و تحلیل گران و گروه ها آیا مردمی که گویا در آن صورت قرار است از بدنه کشور متبوع و بزرگتر خود جدا شوند واقعا با درنظر گرفتن همه احتمالات و سیاست ها و تجارب و تاریخ و مهمتر از همه زندگی خود و خانواده خودشان و مردم شهر و منطقه خود میخواهند و یا خواهند خواست از بدنه کشور خود جدا شده کشور کوچکتراما مستقلی ایجاد کنند یا نه؟
دو سوال نهائی شاید اینست: (1) آیا ایران میتواند کشوری نسبتا بزرگ بماند اما مثل کانادا فدرالی، دمکراتیک و مرفه شود؟ (2) ایا لرستان، بلوچستان و یا آذربایجان میتواند از ایران جدا شده مثل جمهوری چک کشوری کوچک، اما مستقل، دمکراتیک و مرفه شود؟
عباس جوادی – خیلی خوشحالم که سایت «تورکی مثللر – امثالل ترکی آذری» که خرداد ماه گذشته راه اندازی کرده و به نوشتنش شروع نمودم تقریبا تکمیل شده است. تا کنون بیش از 4600 ضرب المثل در این سایت جمع آوری شده. در اینترنت جستجو کردم چنین منبعی برای امثال و حکم ترکی آذری که آنلاین و قابل جستجو از طریق دادن یک کلمه ضرب المثل و یا معادل فارسی آن باشد واقعا وجود ندارد. 90 درصد امثال این سایت از کتاب مرحوم علی اصغر مجتهدی و بقیه از منابع دیگر است. نقشه بعدی برای تکمیل حتی بیشتر این مجموعه اضافه کردن امثال و حکمی است که مرحوم بولود قرا چورلو (سهند) و مرحوم محمد علی فرزانه در 10 کاست صوتی جمع کرده بودند. نُه تای این کاست ها را دسترس کرده ام اما اینها باید پیاده شوند، معادل و یا ترجمه آنها به فارسی در جلوی هر مثل نوشته و به سایت گذرانیده شود. یکی از دوستان که بر پایه همین کاست ها کتاب امثال ترکی آقایان قراچورلو و فرزانه را تهیه میکند قول داده که تایپ شده آنها را بمن بفرستد. در آنصورت من هم بندریج شروع به گذرانیدن آنها به سایت و درج ترجمه و یا معادل آنها خواهم کرد. در آن صورت بنظرم این سایت واقعا تکمیل تکمیل خواهد شد. کتاب های چاپ شده را عرض نمیکنم اما در اینترنت همین شکل فعلی این سایت هم بی نظیر است زیرا سایت دیگری نیست که اولا اینقدر ضرب المثل داشته باشد و ثانیا هم بصورت الفبائی و هم بصورت جستجوئی قابل استفاده باشد. هدف اینست که مجموعا حدود 10-12 هزار ضرب المثل ترکی آذری در این سایت جمع آوری شود. این، هم ادای احترامی نسبت به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو خواهد بود و هم یادگاری از خود بنده برای آینده.
به نظرم ترك ها سنّت پختن نان لذيذ را ندارند و یا در گذشته داشتند و حالا گم کرده اند.
صبح شد و، ايام تعطيل است و كنار دريا، مي خواهى با زن و بچه يك صبحانه خوب با نانى گرم و تازه پخت و لذيذ بخورى. رمضان تمام شد و حتى آن نان هاى بربری مانندى را كه ما در تبريز “كوكه” و ترك ها خودشان “پيده” مي نامند هم نمي توان پيدا كرد. باز همان نان هميشگى سفيد كه نود در صدش خمير مانند است و يا نان هاى به اصطلاح “بهداشتى” سياه و مخلوط كه بايد وقت خوردن فقط به فكر سلامتى ات باشى و به موضوع مزه و لذت خوردن فكر نكنى.
پراگ ما هم كم و بيش همينطور است. با حسرت به ياد سنگك هاى گرم و تازه پخت آذربايجان خودمان مي افتم و يا « زمل» ها و حتى نان هاى سياه و مخلوط فوق العاده خوشمزه آلمان و باگت ها و كرواسان هاى گرم و تازه فرانسه كه سالها برايم هم معنى با آغاز روزى خوش بوده است.
یک پارچه از فیلم معروف «او اولماسین بو اولسون»، اثر اوزییر حاجی بیگوف از سال 1910 (تهبه فبلم از سال 1956) که زندگی همان دور باکو را نشان میدهد بسیار آموزنده است – حتی برای امروز ما. توليد اين فيلم كه به كودكى همه نسل من و بعد از من مُهر خود را زده بنظرم به سال 1956 يعنى هشت سال بعد از وفات حاجى بيگوف مربوط ميشود.
از فیلم «او اولماسین بو اولسون» (مشهدی عباد). ضیافت. سر میز غذا. «غزه ته چی رضا» (روزنامه نگار) که تحصیل کرده استانبول است هم جزو مدعوعین است. سر میز طبق عادت هر کس صحبتی میکند. «غزه ته چی رضا» هم با لهجه ترکی استانبولی شروع به سخن میکند و در ابتدا از حضار اجازه میخواهد که صحبت کند. اما کسی حرفهایش را بخاطر لهجه استانبولی اش نمی فهمد. بنا براین جواب نمیدهند. «غزه ته چی رضا» که نمیداند مردم لهجه او را نمیفهمند عصبانی میشود و میخواهد مجلس را ترک کند. حضار جلوی او را میگیرند. مشهدی عباد میگوید «آنقدر غلیظ حرف میزنی که من که کتاب «تاریخ نادری» را تا نصفش خوانده ام نمیفهمم. این بیسواد ها از کجا بفهمند»؟ بعد «غزه ته چی رضا» به لهجه معمولی ترکی آذری شروع به صحبت میکند و مردم میفهمند و همه آشتی میکنند.
متن صحبت:
«(غزه ته چی رضا): افندیلر، مساعده نیزله بیر قاچ کلمه سؤز افاده سینه اشد احتیاجم وار… (سکوت) افندیلر؟ سکوت ایدیورسونوز؟ عجبا مساعده وئرمک ایستمییورسونوزمو؟ هه؟ افندیلر، بیرده جواب وئرمییه جک اولورسانیزسا، بو مبهم سکوتونوزی کندیم اوچون بویوک بیر حقارت عد ائده جگم.
— (جماعت) بارک الله، بارک الله، یاخشی دانیشیرسان…
— بکلیوروم افندیلر… (سکوت) رستم بيگ؟
(یک نفر) — اده، دلی اولموسان؟
— رستم بیگ، بنده نیزی تحقیر ائتمک فکرینیز واردیرسا، نه اوچون بونو کندی خانه نیزده اجرا ائدیورسونوز؟ باشقا بیر یئرده ادا ائتمک قابل دگیلدی می؟ هه؟
(رستم بیگ نمی فهمد): چوخ ساغ اول، چوخ راضی یم…
— آرتیق بو حقارتدیر. من بوردا اوتورمام (دستمال را به میز میزند ومیخواهد برود. یکچند نفر مانعش میشوند و میگویند بیا و بنشین. این بار بازبان معمولی ترکی آذری میگوید:) اده، سحر دن من سیزینن دانیشماق اوچون سیزدن جواب ایستییرم سیز هئچ جواب وئرمک ایستمیرسوز.
(مشهدی عباد): آ کیشی، او قدر غلیظ دانیشیرسان که بیلمک اولمور که نه دییرسن. من ئوزوم تاریخ نادری کتابی نی یاریسینا قدر اوخوموشام اما سنون دئدیگووی آنلامیرام بو بیسوادلار هاردان باشا دوشسون؟!!»
عباس جوادى – در تركى، ما مثلى داريم و ميگوئيم كور توتدوغون بوراخماز – كور كسى را كه يافته رها نميكند. خيلى چيز ها مربوط به كمى آگاهى نيست. خيلى ها مخصوصا در اين “دوران فيس بوك” در مورد مسائل اجتماعى، فلسفى و يا سياسى اطلاعاتى ندارند. آنها در همه بحث ها شركت ميكنند ولى منظور واقعيشان گوش كردن به استدلال طرفها و بعد تصميم گرفتن نيست. آنها تصميم خود را گرفته اند و از موضوعى اطلاع داشته باشند يا نه فرقى نميكند نظرشان را داده اند در بحث هم براى تائيد يافتن براى نظرشان شركت ميكنند و نه كشف حقيقت. وقتى چيزى ميخوانند (اگر واقعا بخوانند) هم همچنين. اگر احساس كنند چيزى بوى انتقاد و يا مخالفت با نظريات آنها را دارد يا نميخوانند و گوش نميكنند و يا اگر حوصله اش را داشته باشند و فعال هم باشند ميايند تا حرف خود را ثابت كنند و جر و بحث نمايند.
يك نويسنده كُرد تركيه اخيرا ميگفت من هرچه مينويسم تركيه هرچه باشد پيشرفته تر از جامعه اقليم كردستان عراق است كُرد هاى تركيه ميپرسند درست اما حالا بگو بالاخره دولت مستقل ما تشكيل ميشود يا نه.
در تاريخ هميشه اينطور بوده است. مخصوصا در مورد مسائل اعتقادى و دينى و تا حد زيادى هم سياسى و گرنه اعتقاد كسى ثابت و مستحكم نميبود. اما دوره تقسيم و دسترسى همه به هرگونه اطلاعات و امكان نظر دادن همه در باره همه چيز دنيا ظاهرا به اين جريان شدت بخشيده است.
البته موضوع رواج يافتن و مُد روز شدن نظرى، حزبى، عقيده اى، جريانى و دين و مذهبى در دوره هاى معين تاريخ هم نقشى در اين كار بازى كرده است.
در اين شرايط است كه هر كس فكر ميكند در راه “حقيقت” تلاش ميكند و احساس تاسف ميكند كه ديگر انديشان و “كجراهه رفتگان” به اين سادگى ها به “صراط مستقيم” نميايند.
عباس جوادی – 17-18ساله که بودم کله ام دیگر از نظر سیاسی داغ کرده بود. زمان شاه بود، سال های 1340. به دبیرستان فردوسی تبریز میرفتم. بحث های سیاسی و فلسفی مد روز بود. مرتب و با حرص و جوش بحث میکردیم – گویا همه و هرکدام ما 17-18 ساله ها خیلی از سیاست، اوضاع بین المللی، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و تاریخ جهان خبر داریم!
در کلاس ما و کلاس های دیگر همه رقم آدم پیدا میشد، از توده ای و جبهه ای گرفته تا نیروی سومی، اسلامی و یا طرفداران کسروی. شاه پرست هم بود. بعد ها درک کردم که این گروه بچه ها واقعا نه میدانستند توده ای و جبهه ای یعنی چه و نه میفهمیدند که اگر در این طرز فکر خود پافشاری کنند در اوضاع آن سال ها و بعدا چه عواقبی برای آنها خواهد داشت. وقتی خانواده ها و بزرگ تر ها کمی گوششان را میکشیدند آنها فکر میکردند که نگرانی از «منافع شخصی» و خانوادگی چیزی حقیر و شرم آور است چونکه «حقیقت» و «منافع بشریت» مهم تر از منافع شخصی است.
این بچه ها اغلب در عین حال روشنفکرمنش، رمانتیک و شعر دوست هم بودند. من هم جزو این دسته بودم. اما بنظرم ما بیشتر تحت تاثیرخانواده ها و دوستان خود و یا مد روشنفکری روز بودیم و با یک احساس تمیز و بدون توقعی میخواستیم مثل اکثریت نباشیم بلکه اهرم تغییر شویم و «جامعه و دنیا را عوض کنیم.». اما همه ما ها را اگر جمع میزدی بنظرم بیشتر از 20-25 در صد سیکل دوم دبیرستان نمیشدیم. اکثریت بزرگ بچه ها کاری به این کار ها نداشتند اما با همه رفیق و دوست بودند.
اکثریت بسیاربزرگ بچه های کلاس ما و کلاس های دیگر اهل تبریز و دورویر آن بودند. یک چند نفر هم فارسی زبان و کرد و آسوری و ارمنی و بهائی هم میشناختم که یا در کلاس ما بودند یا در کلاس های دیگر. اما هیچ مشکل و اختلافی بین ما ها نبود. فقط یادم هست که بچه های بهائی احتمالا بخاطر پیش داوری هائی که آن وقت ها هم در مورد این آئین بود زیاد با دیگران قاطی نمیشدند. ما در کلاس یعنی وقتی معلم بطور رسمی درس میداد و سوال و جواب میکرد فارسی حرف میزدیم اما در خود کلاس و بیرون ازآن بین خودمان و یا حتی بیرون از کلاس با معلم ها ترکی حرف میزدیم.
ما ها صرف نظر از طرز فکر خود، همگی خودمان را «متعهد» و «مسئول» حس میکردیم و تا حد زیادی هم فکر میکردیم از اکثریت که علاقه ای به این موضوعات نداشتند یک سر و گردن بالاترو بهتریم در حالیکه اکثریت مردم «حقیقت» را نمی فهمند و باید آنها را «روشن» کرد.
وابسته به طرز فکر خود، دغدغه ها، موضوعات بحث و مطالبی که میخواندیم فرق میکرد. از نویسنده ها و شعرا مثلا آل احمد، شاملو و فروغ فرخزاد را میخواندیم و از قدیمی تر ها صادق هدایت، کسروی، دهخدا و نیما را. از ادبیات خارجی مخصوصا نویسنده های روسی، فرانسوی و تا حدی انگلیسی رایج تر بودند از قبیل تولستوی، داستویفسکی، گورکی، بالزاک، هوگو، سارتر، کاموو یا شاعر ترکیه ناظم حکمت . ادبیات ترکی آذری هم مد بود مخصوصا آنچه که مربوط به مرحله «روشنگری» ادبیات آذربایحان یعنی مثلا آخوند زاده، محمد قلی زاده، صابر و بعد تر معجز و شهریار میشد. اکثر آثار این نویسندگان چاپ شده بود و آزاد بود. بعضی ها را هم که عملا آزاد نبود میتوانستیم بدست بیاوریم، حالا یا از طریق دوستان و کتاب های قدیمی در خانه آشنایان و یا از کتابفروش هائی که به شما اعتماد داشتند.
آن روزها شعر خواندن و شعر گفتن خیلی رایج بود. به قول فروغ به هرکس سلام میگفتید از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعار»ش را در آورده به شما نشان میداد. ما ها احتمالا بخاطر فشار سیاسی و سانسور، بیشتر به سمبولیزم (مانند «شب» و «روز» بعنوان اوضاع بد و یا خوب اجتماعی) و عشق رمانتیک و یک جانبه علاقه داشتیم.
آن سال ها صمد بهرنگی تازه تازه معروف شده بود. من صمد و بهروز دهقانی را چند بار در کتابفروشی شمس در خیابان پهلوی سابق (خمینی کنونی) دیده بودم.
خدا رحمتش کند پدرم هم اهل کتاب و ادبیات بود. در دانشگاه ادبیات و فلسفه خوانده بود و به من عربی درس میداد و شعر های حافظ، سعدی، فردوسی و خاقانی را میخواند و معنایش را توضیح میداد. ما در خانه کتابهای زیاد تاریخى هم داشتیم.
پدرم محض چاشنی گهگاهی در باره مسائل سیاسی هم حرف میزد و وقتی میدید کسی خارح از فامیل در مجلس نیست با احتیاط شاه را به باد انتقاد و تمسخر میگرفت اما اصلا اهل آن نبود که پیش فردی غیر خودی حرف سیاسی بزند و خود و خانواده اش را زیر کوچکترین شک و شبهه ای بیاندازد.
من هم که تشنه بحث سیاسی و اجتماعی و فلسفی بودم در خانه وقتی دیگر کسی برای بحث نبود به پدرم رو میاوردم. مبدانستم هزار بار بیشتر از من میداند اما خودم را خیلی «مدرن» تر و «اجتماعی تر» حساب میکردم. اما وقتی او از طول این نوع بحث ها خسته میشد و در عین حال چون از عواقب «سیاسی» شدن من میترسید برای دلسرد کردن من میگفت «از این بحث ها هیچ چیز عاید آدم نمیشود. حالا تو برو به بقالی سر کوچه و برای خریدن نیم کیلو ماست عوض دادن پول از این بحث ها بکن. مگر بقال این را قبول میکند؟ آدم برای زندگی پول و تحصیل لازم دازد.» مرتب به من میگفت «بو سوُز لردن چوُرک چیخماز» یعنی از این حرف ها نان در نمی آید.
من بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم. میدانم که ده ها و صد ها هزار نفر از فارغ التحصیلان دبیرستان فردوسی که واقعا یکی از بهترین دبیرستان های تبریز بود و هنوز هم هست، در ایران و خارج از کشور صاحب شغل و تخصص مهم و قابل توجهی شدند و هم برای خانواده های خود و هم برای ملت ومملکت مثمر ثمر قرار گرفتند اغلب آنها از همان اکثریتی بودند و هستند که ما در ایام جوانی تصور میکردیم از آنها دانا تریم و آنها به «روشنگری» ما نیاز دارند. از گروه ما دانش آموزان و بعدا دانشجویان «متعهد» هم بسیاری ها صاحب کار و حرفه و تخصص خوبی شدند. اما عده کمی سیاست را پیشه کردند و «فول تایم» مشغول فعالیت سیاسی بودند که از این عده بعضی ها بعدا به کار و زندگی عادی پرداختند اما عده ای دیگر حیف شدند یعنی به زندان افتادند و یا بخاطر عقیده هایشان کشته شدند.
یاد همه شان بخیر. هم آنهائی که رفتند و هم آنهائی که ماندند. هم آنهائی که به اهداف خود در زندگی رسیدند و هم کسانی که بعدا فکر کردند که میتوانستند موفق تر از این باشند. یاد دبیرستان فردوسی و مدیران و آموزگاران سابقش هم بخیر. حتما حالا هم دانش آموزان و معلمین بسیار خوبی دارد. شاید هم یکی خاطرات دبیرستان را از این سال های جاری بنویسد.
پروفسور «خلیل اینالجیق» (اینالجیک) به گواهی اکثر دانشمندان و تاریخشناسان ترکیه و خارج از آن، بزرگترین تاریخشناس معاصر ترکیه است. تخصص استاد اینالجیک در زمینه تاریخ عثمانی است. آنچه که ترجمه اش را در زیر تقدیم میکنیم بخش فوق العاده کوچکی است از صحبت مفصل تاریخشناس ترک «مراد بارداکچی» و روزنامه نگار و مدیر شبکه رسانه ای «خبر تورک» «فاتح آلتایلی» با استاد اینالجیک که بخصوص به موضوعات شعر و موسیقی و کلّا هنر در دوران عثمانی میپردازد. بخشی که ترجمه آن در زیر تقدیم میشود از ساعت 1:13:10 (یعنی یکساعت و13 دقیقه و 10 ثانیه) با یک تصنیف کلاسیک عثمانی شروع میشود که آن هم اصلش «عجم» و ایرانی است و تا ساعت 1:21:25 ادامه می یابد اما اگر ترکی ترکیه را حتی کم و بیش میفهمید اگر تمام این صحبت را تماشا کرده به آن گوش کنید نکات بمراتب بيشترى را خواهید یافت که بی ارتباط با ایران نیستند. و اما آنچه که استاد اینالجیک در باره موسیقی کلاسیک عثمانی و ترکیه میگوید:
اصل موسیقی کلاسیک ما یعنی موسیقی دربار (عثمانی) از ایران و دقیق ترش از آذربایجان است. استاد اعظم عبدالقادر مراغی که در دوره تیمور زندگی کرده استاد موسیقی کلاسیک اسلامی است که از دوره قدیم یونانی هم متاثر است . مراغی در مورد موسیقی اسلامی آثار و نوشته های نظری دارد. آنوقت ها عثمانی ها از این موسیقی و شعر ممتاز بی خبر بودند. اما بخصوص در زمان سلطان مراد (قرن پانزدهم م) عثمانیها بسیار خواهان جذب این موسیقی ممتاز به دربار عثمانی میشوند و بعدها فرزند عبدالقادر مراغی یعنی عبدالعزیز را به استانبول دعوت میکنند. همراه با او موسیقی شناسان دیگر هم میایند. تئوری این موسیقی ممتاز را بعد ها در زمان سلطان مراد دوم کسی بنام شکرالله چلبی نوشت که اولین کتاب «ادوار» یعنی تئوری های موسیقی به زبان ترکی است اما استاد اصلی این نظریه ها عبدالقادر مراغی است. دوستان آذری ما سلامت باشند. به ما (ترکیه) شعر ممتاز از نظامی و موسیقی ممتاز از آذربایجان آمده که آنها هم این را از ایران گرفته اند. یعنی چون آنها ترکی صحبت میکردند و ترک بودند، در داخل حدود و مرزهای عثمانی غازی ها ی ما شعر و موسیقی ممتاز را از آنها و بکمک آنها گرفته اند. حقیقت این است. من اینها را در کتاب «خاص باغچه»
All seven Bahá’ís who have been arrested, six of them in early-morning raids on 14 May 2008. Seated from left, Behrouz Tavakkoli and Saeid Rezaie, and, standing, Fariba Kamalabadi, Vahid Tizfahm, Jamaloddin Khanjani, Afif Naeimi, and Mahvash Sabet.
عباس جوادی – بنظر بنده ظلم و اجحافاتی که به هموطنان بهائى ما در این 200 سال گذشته و بخصوص در دوره جمهوری اسلامی بدست خود دستگاه دولت شده چیزی است که هیچ گروه و طبقه اجتماعی، هیچ قوم و مذهب دیگری تجربه نکرده و نمیکند. این وضع همه و تک تک ایرانیانی را که قدری انسانیت و انصاف وعطش عدالت و برابری حقوق همه انسانها را صرفنظر از قومیت و نژاد و زبان و فرهنگ و دین و مذهب دارند مکلف میکند بطور آشکار و بدون «اما و اگر» به دفاع از این هموطنان مظلوم برخیزند.
در اینجا موضوع بر سر آئین و دین بهائی نیست. این، اختيار هر كس هست که به چه چیزی باور دارد. موضوع بر سر اجحافاتی است که به یک گروه از انسان ها و شهروندان این مملکت میشود – آن هم نه بخاطر اینکه آنها کاری علیه دولت و مملکت انجام داده و میدهند، نه بخاطر مخالفت و مبارزه آنها علیه دولت، نه بخاطر اینکه آنها با این یا آن حکومت و رهبر و وزیر و وکیل و حزب و گروه و ایدئولوژی مخالفت میورزند، نه بخاطر اینکه میخواهند نظام حکومتی مملکت را تغییر داده نظام مورد علاقه خود را جایگزین آن کنند، بلکه صرفا و صرفا بخاطر آئین و دینشان، فقط بخاطر اینکه این دین و آئین مورد قبول حکومت و اندیشه مطلقیت گرای حاکم نیست. اینهمه ظلم صرفا بخاطر اینست که رژیم این دین را بعنوان دین و آئین قبول ندارد و آنرا مطرود میشمارد، چیزی که باید از صحنه عالم پاک کرد. اینهمه ظلم بخاطر آنست که حکومتداران نمیتوانند بپذیرند که اگر شخص و یا گروهی طبق قانون دست به خشونت و فعالیتی ضد قانونی علیه نظام یک کشور و دولتی نمیزند و فقط به چیزی غیر از دین و مذهب حاکم باور دارد، تائید حکومت و دولت نمیتواند معیاری برای جواز زندگی و مرگ، کار، استخدام، امرار معاش، تحصیل، ازدواج، گرفتن حقوق در مقابل کار، بازنشستگی و حتی دفن معمولی هم آئین های خود در آرامگاه های خود باشد.
هموطنان بهائی ما در هر کدام و تک تک این موارد مورد فشار و اجحاف و ظلم هستند. از حق تحصیل، استخدام، گرفتن حقوق و بازنشستگی و اجرای آئین خود و حتی دفن اموات خود محرومند. هیچ گروه دیگری در ایران با این درجه مظاعف محرومیت و مظلومیت مواجه نیست: نه مسیحیان و یهودیان بخاطر دینشان، نه کُرد ها و تُرک ها بخاطر قومیت و زبانشان، نه بلوچ ها و ترکمن ها بخاطر مذهبشان و نه زنان جامعه بخاطر جنسیتشان.
خانم مهوش ثابت و شش نفر دیگر از نمایندگان آئین بهائی که در سال 2008 دستگیر و حبس گردیدند نه تظاهراتی علیه حکومت انجام داده بودند و نه بر علیه حکومت چیزی گفته و نوشته و نه کوچکترین جنایتی مرتکب شده بودند. تنها گناه و اتهام آنها بهائی بودنشان بود و هست. این هفت نفر و عده دیگری که در این بین به «جرم» بهائی بودن بازداشت و حبس شده اند هنوز در زندانند و زندگی ما در بیرون از زندان های ایران، در بیرون از کشور ایران همچنان به روال همیشگی خود ادامه دارد.
چند سال پیش با این نام سایتی باز کردم که مانند یک فرهنگ لغات، ضرب المثل ها و اصطلاحات الفبائی ترکی آذری ایران است. در این سایت برای هر حرف یک «دسته» یا کاتگوری ایجاد شده است. هر لغت، اصطلاح یا ضرب المثلی را که جستجو میکنید یا مستقیما آن را در جعبه «جستجو» بنویسید و جستجو کنید و یا طبق اولین حرف اولین کلمه آن در دسته مربوطه آن حرف نخست جستجو کنید. مثلا اگر ضرب المثلی را با لغت نخست «یاواش» جستجو میکنید، به حرف «ی» یعنی دسته مربوطه در «الفبا» بروید و آن ضرب المثل را جستجو کنید. اگر دیدید لغت جالب یا اصطلاح و ضرب المثل جالب و ناشنیده ای میدانید که در این سایت نیست، به صورت «کامنت» یا در «تماس» با سایت با ایمیل به ما بفرستید. ممنونم.
در عین حال در فیس بوک هم صفحه مخصوصی برای سایت «تورکی مثل لر» باز شده. آدرس آن این است:
در آنجا هم میتوانید ورودی های جدید سایت را مشاهده کنید یا نظر و پیشنهادتان را بدهید. حتما همه نظرها و پیشنهادهای وارده را در نظر خواهیم گرفت.
این سایت از دو دسته عبارت است: ضرب المثل ها و اصطلاحات ترکی آذری ایران که در مجموعه «همه امثال و اصطلاحات» جمع شده و دسته «همه لغات» که در آنجا تا جایی که از دستمان بر می آید، لغات «ناب» ترکی آذری ایران را که معمولا در فرهنگ لغات استاندارد ترکی آذری نمی توان یافت، به تدریج جمع آوری می کنیم.
بخش کوچکتر این سایت عبارت از لغات «ناب» ترکی آذری ایرانیان است، یعنی واژگانی که محلی و منطقه ای است، احتمالا شاید هم کهنه شده و از چرخه کاربرد بیرون آمده و یا ویژگی اش این است که در شهرها و شهرستان های دیگر آذربایجان هیچ و یا به این صورت کاربرد ندارد. آشکار است که تکیه ما در اینجا بر واژگانی است که در آذربایجان ایران کاربرد داشته و یا هنوز دارد و نه ترکی آذربایجان قفقاز و ترکیه. بنا بر این بعید است که این واژه ها را در فرهنگ لغات و یا سایت های این دو کشور پیدا کنید. خوانندگان علاقمندی که از روستا و یا شهر محل اقامت کنونی و یا کودکی خود لغات جالبی به یاد دارند و یا هنوز در زندگی روزانه به کار می برند می توانند با ارسال این لغات به نشانی این سایت و یا ذکر آن در صفحه مخصوص «فیس بوک» در غنی تر کردن این بخش کمک شایانی بکنند.
و اما بخش بزرگ تر و دوم این سایت عبارت از امثال یعنی ضرب المثل ها و در ضمن تا حدی اصطلاحات رایج در ترکی آذری ایران است. اکثر امثال این سایت از کتاب شادروان علی اصغر مجتهدی و بقیه امثال وهمچنین اصطلاحات از منابع دیگر است.
کتاب «امثال و حکم آذربایجان – ترکی دیلینده مثللر» اثرشادروان علی اصغر مجتهدی با کوشش جناب سیروس قمری در سال 1334 شمسی در تبریز چاپ شده بود. این کتاب عبارت از حدود 2000 مثل وسخنان و اشعار حکیمانه به ترکی آذری ایران است. بخش بزرگی از این امثال را با کمی آسانتر کردن املا، در اینجا پیاده کرده ایم. بقیه را دوستان و علاقمندان بطور شخصی، از طریق همین سایت و یا فیس بوک فرستاده اند که در اینجا ثبت شده است.
خواهش من آن است که دوستان و علاقمندان به فرهنگ ترکی آذری مثل ها، اصطلاخات و یا لغات نابی را که میدانند و اینجا نیست به این سایت بفرستند و یا خودشان در صفحه فیس بوک درج کنند تا ما از آنجا گرفته به این سایت وارد کنیم.
شادروانان بولود قرا چورلو (سهند) و محمد علی فرزانه نیز چند صد ضرب المثل ترکی آذری را با صدای خود در چند کاست صوتی جمع کرده بودند. اکثر این ضرب المثل ها در مجموعه شادروان مجتهدی موجود بودند. اما کوشش کرده ایم بخش اعظم ضرب المثل های این کاست ها را که در منابع دیگر نبودند نیز به این مجموعه علاوه کنیم.
این سایت در عین حال ادای احترامی است به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو.
جناب حاج علی اصغر آقای مجتهدی، پسر عموى پدر من که ما «میرزا علی عسگر عموغلی» می نامیدیم، سال های طولانی برای جمع آوری این امثال زحمت کشید. ایشان در سال 1284 در تبریز متولد شده، بعد از تحصیل در فرانسه به موطن خود برگشته و در بانک ملی تبریز مشغول به کار گشتند. سال فوت شادروان 1351 در تبریز بود.
شادروان محمد علی فرزانه نویسنده یکی از اولین گرامر های ترکی آذری در ایران بنام «مبانی دستور زبان کنونی آذربایجان» بود که در سال های 1340 منتشر شد.
شادروان بولود قاراچورلو متخلص به سهند شاعر منظومه معروف «سازیمین سؤزی» بود که در سال 1358 ش فوت نمود.
با احترام
عباس جوادی
جلد فایل پی دی اف کتاب «امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثل لر» چاپ 1334 تبریز
در ضمن این فایل پی دی اف کتاب «امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثل لر» است. یکی از دوستان با نام «بیگ هادی» زحمت کشیده آن را بصورت فایل پی دی اف در آورده است. حجم فایل زیاد است (73 کیلو بایت) و داونلود کردنش کمی طول میکشد، اما به هر حال شاید بعضی ها علاقمند باشند:
عباس جوادی – در سال 1534، بیست سال بعد از جنگ چالدران بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی که به شکست تاریخی ایران در صحرای چالدران (آذربایجان غربی) منتهی شد، پسران اسماعیل و سلیم، طهماسب و سلیمان، که اکنون هردو جای پدران خود بر تخت سلطنت ایران و عثمانی نشسته بودند، روبروی هم قرار گرفتند. فتیله ای که این بار جنگ ایران و عثمانی را شعله ور کرد فتح شهر کُرد نشین بیتلیس در جنوب شرق عثمانی از طرف شمس الدین از تبار شرف خان های بیتلیس یکی از روسای ایلات کُرد منطقه بود که از عثمانی به ایران پناه برده بود. حمله به بیتلیس وضبط این شهر، از نظر عثمانی اعلان جنگ ایران علیه عثمانی تلقی شد و بنا بر این سلطان سلیمان که نیرو هایش در اروپا سرمست از فتوحات پی در پی شده بود از دست دادن بیتلیس را تحقیر تلقی کرده به ایران لشکر کشی نمود.
در آن روزگار بعضی ولایات مرزى با وجود شکست ایران در چالدران هنوز دست به دست میگشت. مثلا وان، ارجیس و حتی بغداد تحت نظارت صفویه بود. اما طبق معمول، وابستگی این یا آن ولایت سرحدی به ایران و یا همسایگان، تا حد زیادی مربوط به تمایلات فرد و یا افراد قدرتمند آن ولایات، رقابت بین آنان، رقابت بین ایران و همسایگان در راه تحت تاثیر قرار دادن والیان مربوطه و طرز رفتار (مثلا اخذ مالیات، باج و زورگوئی) ماموران ایران و یا دول همسایه در آن ولایات بود.
وقتی ارتش عثمانی ابتدا به فرماندهی داماد ابراهیم پاشا وان و ارجیس را ضبط کرده و سپس وارد تبریز شد سلطان طهماسب در شرق ایران علیه اشغال هرات و مشهد از طرف اوزبکان میجنگید. اما بنظر میرسد او برخلاف پدرش شاه اسماعیل نیت جنگ مستقیم با سلطان عثمانی را نداشت. زیرا حتی وقتیکه بعد از مدت کوتاهی خود سلطان سلیمان وارد تبریز شد مقاومت چندانی از سوی قیزیلباش های صفوی و ایلات طرفدار او دیده نشد اگر چه طبق بسیاری از تواریخ، سلطان عثمانی تبریز را خالی یافت چرا که مردم از خانه هایشان بیرون نمیامدند. بعد از فتح آسان تبریز سلطان عثمانی از طریق راه تبریز – قزوین راهی همدان شد و بعد از غصب همدان رو به بغداد گذاشت که در سال 1508 بدست ایرانیان افتاده بود. بغداد هم به سادگی بدست سلطان سلیمان افتاد چرا که والی آنجا ذولفقار خان که روابطش با پادشاه ایران خراب شده بود دستور داده بود خطبه بنام سلطان سلیمان بخوانند. او در سال 1529 یعنی سه سال قبل از آمدن سلطان عثمانی عریضه به سلطان نوشته خواسته بود که بغداد تحت الحمایه عثمانی قرار گیرد.
دانستن این هم جالب است: سلطان سلیمان در همین سفر بغداد بود که مورد استقبال بزرگترین غزلسرای زبان ترکی یعنی محد فضولی بغدادی قرار گرفت اگر چه فضولی خود شیعه مذهب بود. شاعر بزرگ ترک مقدم سلطان عثمانی را با قصیده ای طولانی خوش آمد گفت و با حساب ابجد این مصرع همان قصیده یعنی «گلدی برج اولیایا پادشاه نامدار» تاریخ آمدن سلطان سلیمان را دقیقا ثبت نمود: سال 941 هجری (یعنی 1534 میلادی). سلطان سلیمان در این سفر روزانه 9 آقچه معاش برای فضولی مقرر نمود اما میگویند فضولی با نوشتن «شکایت نامه» معروف خود از قبول این معاش عذر خواست.
ظاهرا در رقابت ایران شیعه و عثمانی سنّی، کار ایران در برقراری و حفظ نفوذ بین همسایگان شیعه از عثمانی های سنّی راحت تر بوده است و برعکس. در مورد عراق کنونی هم علی الظاهر کّرد ها و اعراب سنّی نسبت به نفوذعثمانی سنّی پذیرا تر بودند در حالیکه شیعیان مرکز تا جنوب عراق کنونی غالبا مشکلی با نفوذ ایران نداشتند. اما بنظر میرسد نمونه فضولی اثناء عشری و استقبال گرم او از سلطان عثمانی و فرماندهان نزدیکش استثنائی در این «سنت» تاریخی بشمار میرود.
در مدت کوتاهی که سلطان عثمانی در بغداد بود خبر رسید که شاه طهماسب دوباره آذربایجان را ضبط کرده است. بدین ترتیب سلطان سلیمان هنگام مراجعت از بغداد 17 هزار نفر از عشایرمسلح منطقه را با خود همراه کرده دوباره وارد تبریز شد و دوباره شهر را خالی یافت. اگر چه اين بار هم مقاومت چندانی از سوی ایرانیان انجام نگرفت اما مردم تبریز باز از خانه های خود بیرون نیامدند. قوای عثمانی کوشش کردند در خارج از تبریز نیروهای قیزیلباش را پيگرد و سرکوب کنند. بعد از چهل روز سلطان سلیمان تبريز را ترک کرد.
لشکر کشی بعدى سلطان سلیمان به تبریز در سال 1548 و با این القاء اطرافیانش صورت گرفت که اگر سلطان عثمانی به آذربایجان لشکر کشی کند اغلب سپاهیان و فرماندهان صفوی به او خوشامد گفته به سپاه عثمانی خواهند پیوست. وقتی قوای سلطان از راه ارجیس که نقطه مرزی بود وارد ایران شد و از طریق مرند بسوی تبریز رفت با مختصر مقاومتی از سوی قیزیلباش ها روبرو شد اما کسی هم به پیشوازش نیامد و به قشون او ملحق نشد . به نوشته لطفی پاشا در «تواریخ آل عثمان»: «در این زمان شاه طهماسب به قراجه داغ رفته بود. سلطان سلیمان چهار روز در تبریز ماند. به لشکر روم بلای آسمانی نازل شد. اسبان تلف شدند و کسی را مرکب مناسب و رهوار باقی نماند. بروز قطحی و کمبود خواربار هم مشکل دیگر بود. پادشاه به ناچار تبريز را واگذاشت».
کشک که ما در آذربایجان به ترکی «قوروت» میگوئیم (اوزبکی، تاجیکی، تاتاری هم «قوروت» قزاقی و قیرغیزی «قورت») مغولی: «آاروول»… در همه آسیای مرکزی، افغانستان، ایران، قفقاز و ترکیه رایج است.. این عکس یک سبد کشک از اوزبکستان است. دانه های کشک مثل خشکبار و یا آجیل خورده میشود. کشک همان ماست خشک شده است. میگویند مخصوصا در آسیای مرکزی رایج شده چونکه در قدیم الایام قبایل ترک زبان که بیشتر از نصف عمرشان روی اسب میگذشت، از این نوع دانه های کشک بعنوان غذای مایحتاج (که پروتئین زیادی دارد) در حال اسب سواری و کوچ استفاده میکردند تا ناچار به استراحت های طولانی برای پختن غذا نشوند.
میگویند روزی یکی از مریدان مولانا جلال الدین بلخی (رومی) از او پرسید: یا شیخنا، شمس شراب میخورد. شُرب می حلال است یا حرام؟ مولانا میگوید اگر شمس خورَد حلال است، اگر تو خوری حرام!
از سعدی و حافظ و نظامی و دیگران هم در این مورد مثال ها زیاد است:
عباس جوادی – هر از گاهی بعضی ها بحثی به راه میاندازند و یک عده را دنبال نخود سیاه میفرستند: هزار سال پیش، قبل از آمدن قبایل ترکمن و اوغوز به آذربایجان کنونی، زبان مردم این منطقه ترکی نبود، «آذری باستان» بود، و یا تاتی که حالا عملا مرده است و فقط در بعضی روستا ها بطور تغییر یافته ای و با نام های گوناگون (مثل لهجه مراقی – مراغی) صحبت میشود و یا در نام روستاهائی مانند انرجان و لیقوان مشهود است. چیزی شبیه تالشی امروز؟ شاید شبیه آن، بهر حال زبانی فارسی – ایرانی و غیر ترکی.
خوب، این که درست است. زبان اکثریت مردم آذربایجان عوض شده. قبلا تاتی بود و یا هرچیز دیگری که اسمش را بگذارید. همانی که در کتاب «سفینه تبریز» مربوط به قرن هشتم هجری نمونه سخت فهمش را میتوان دید و یا در اشعار همام تبریزی از قرن هفتم – هشتم هجری و دیگران میتوان خواند.
زبان خیلی ها و خیلی کشور ها در دنیا عوض شده. زبان ترکیه ترکی نبود ترکی شده، زبان مصر عربی نبود عربی شده، زبان آمریکا انگلیسی نبود انگلیسی شده.این تاریخ است. اما مگر این چیز بدی است؟
اما منظور اصلی دوستانی که هر ازگاهی این «نخود سیاه» را میاندازند و مردم را مشغول بحث و استدلال و جنگ و گریز میکنند کنجکاوی علمی و تاریخی نیست. این هم نیست که دانش همگان از تاریخ و گذشتگان بیشتر شود و در آخر همه بگویند چه گذشته رنگارنگ و جالبی داشتیم. به زبان کنونی اکثریت آذربایجانی ها یعنی ترکی آذری احترام بگذاریم و زبان گذشته شان را با علاقه و کنجکاوی بررسی کنیم. نخیر. این حضرات برای کوبیدن زبان و فرهنگ چندین ملیون ترک زبان آذربایجان است که اینهمه هیجان زده میشوند چونکه در نهایت – اگر چه رویائی بیش نیست – میخواهند زبان ترکی و تمام لهجه های آن از این مرز و بوم رخت بر بندد و همه فارسی گو شوند.
در مقابل یک عده از هموطنان آذری ما هم خونشان میجوشد و برای دفاع از زبان و فرهنگ خود شروع به این داستان ها میکنند که نخیر، زبان این مردم همیشه (و یا حداقل ۲-۳ هزار سال است) ترکی بوده و هیچ وقت ربطی به زبانهای ایرانی نداشته(!) یعنی آنها هم برخلاف همه تواریخ و شواهد و عقل سلیم به آن طرف افراط یعنی تکذیب کامل گذشته میافتند تا از زبان و فرهنگ کنونی خود دفاع نمایند.
حالا انتظار دارید این مردم بیچاره در این گیر و دار امرار معاش و گرانی و یارانه و تحصیل بچه ها از سوئی و فشار های سیاسی و ولایت فقیه و تحریم ها و احتمال جنگ و ظهور ظهوری ها و قدرت یابی رمال ها طرف «نژاد پاک آریا» و یا «اقوام ترک خالص» را بگیرند؟
آقا، این ها تاریخ است. به زندگی امروز من و شما چه ربطی دارد؟
وقتی این بحث ها را نه بخاطر درک بهتر تاریخ و گذشتگانمان، بلکه برای این میکنیم که بگوئیم یکی «خودی» و دیگری «غیر خودی» است، این کار نتیجه ای بجز کدورت و دشمنی بین مردم این مملکت نمی دهد.
مردم ایالات متحده و کانادا و آمریکای جنوبی مگر بیشتر از ۵۰۰ سال است که انگلیسی، فرانسه و یا اسپانیولی حرف میزنند؟ حالا همه آنها برگردند و زبانهای مختلف و مهجور سرخپوستان را حرف بزنند؟ زبان عراق و سوریه و اردن امروزی مگر قبل از اسلام عربی بود؟ حالا آنها چکار کنند؟ تازه زبان تاتى و پهلوی و آذری قدیم که فارسی «تهرونی» امروز نبود. اصلا قبل ازپهلوی که فارسی میانه است و حتی قبل از فارسی باستان و آمدن آریائی ها به جلگه ایران، زبان بقول شاهنامه «دیو» های بومی که بهر حال «ایرانی»، یعنی پهلوی و حتی فارسی کهن هم نبود، چه بود؟ زبان ۳-۴ هزار سال پیش اورارتو ها که آریائی نبودند و آثار دیرین شناسی مربوط به این دوره در نزدیکی های تبریز (قریه حسنلو) یافت شده چه ربطی به فارسی امروزی و پهلوی و پارسی باستان دارد؟شاید برگردیم و زبان اورارتو را در آذربایجان احیاء کنیم؟ حالا ما هم با وجود اینکه اصلا هم تاریخ دان و دیرین شناس نیستیم، دنبال همان «نخود سیاه» افتادیم.
ناراحت نباشید. همه ما از سفید و سیاه گرفته تا ترک و فارس و ارمنی و کُردو آمریکائی و روسی از آفریقا میائیم. اینهمه مردم رنگارنگ هم که در خاورمیانه و قفقاز و آسیای جنوبی و مرکزی و روسیه میبینید همه 15000 سال پیش بعد از پایان دوره یخبندان ازجائی در ترکیه و عراق کنونی که کوچ بزرگ آنها شروع شد به اقصی نقاط این منطقه وسیع پخش شده اند و گرنه حتی زبان همه اینها هم در زمان آن کوچ گویا بسیار مشابه هم بود.
در این دنیا هر قومی در برهه ای از تاریخ از جائی به جائی رفته، مسکون شده، شاید ازبین رفته و شاید مانده، زبان و ترکیب نژادی اش در اختلاط با دیگران کم و یا زیاد تغییر یافته. نتیجه اش آن است که امروز می بینیم و این روند هنوز هم در جریان است.
من شخصا همیشه به تاریخ علاقه داشتم اما از وقتی پا به سن گذاشتم این علاقه ام حتی بیشتر شد. طوریکه در یک مقاله هم عرض کردم ظاهرا اجداد 200-220 سال پیش بنده از مغان (قره داغ و یا ارسباران کنونی) به تبریز آمده اند. ظاهرا آنها از «ایل مغانلو» وابسته به ابلات شاهسون بودند. بعضی منابع میگویند ایل مغانلو از اولین ایلات ترک زبان بود که هزار سال پیش همراه با سلجوقیان از آسیای مرکزی و خراسان به ایران آمدند و در مغان سکنی گزیدند و بعدا نام ایل مغانلو گرفتند. (نیاکان مادری هم گویا از شمال قفقاز بوده اند. اصولاً من نمیفهمم چرا در پیگیری اجداد و نیاکان همه دنبال ریشه پدری خود میروند و از ریشه های مادری خود یا حرفی نمیزنند یا خیلی کمتر از ریشه پدری میدانند.) دانستن این برای بنده بسیار جالب و هیجان انگیز است و من دلم میخواست تفصیلات بیشتری در این مورد داشته باشم. اما همین. من خوشم میاید که گذشته رنگارنگی داشتم. هم از اعقاب و اجدادم خوشم میاید و به آنها احترام میگذارم و هم نسبت به اقوام و فرهنگ ها و زبانهائی که در این هزار سال و 200 سال هم خودم و هم خانواده و بزرگانم و اعقاب و اجدادم با آنها آمیخته اند احترام قائلم و مهمتر از همه: با کسی خصومت و جنگ ندارم ومیخواهم با همه در صلح و صفا زندگی کنم. از این تاریخ هزارساله و شجره نامه دویست ساله و غیره نتایج سیاسی و قومی و ضد این و بنفع آن گرفتن کودکانه و خنده دار و حتی و حتی بسیار خطرناک است.
درک و فهم روند های تاریخی، جابجائی اقوام و تغییرات زبانی و فرهنگی فوق العاده جالب و هیجان انگیز است. اما سوء استفاده سیاسی و ناسیونالیستی از این تاریخ برای زندگی و گفتار و کردار امروز من و شما خطرناک و برای همزیستی و تفاهم ملی و بین المللی زهر آگین است.
اگر نقطه حرکت را احترام و قبول زبان و نژاد و قومیت و رنگ پوست و دین و مذهب همه افراد و آحاد این کشور و تمام دنیا قرار دهیم، از تاریخ هم لذت خواهیم برد.
عباس جوادی – در گذشته برای ترویج فارسی بعنوان زبان رسمی و دولتی کشور از راه های زشت و ابتدائی مانند تحقیر و سیاه کردن زبان اقوام ایران هم استفاده میکردند. من هنوز یادم است که در دوران پهلوی در بعضی کتابها و روزنامه جات میخواندیم که زبان ترکی که ما در آذربایجان صحبت میکنیم «معجونی از فارسی، ترکی و عربی» است و در واقع به ادعای آنها زبان جداگانه ای نیست. بهمین خاطر هنگام نام بردن از زبانهای اقوام بجای تعبیر «زبان ترکی» فقط «لهجه محلی تبریز» میگفتند که این هم ما جوانها را فوق العاده دلگیر و عصبانی میکرد. ما که حرفی در مورد فارسی و زیبائی آن نداشتیم و با کمال میل فارسی را یاد میگرفتیم. اما چطور ممکن است که به زبان مادری و بومی ما که ترکی است مُهر «معجونی از این و آن زبان» میزنند؟
یکی از دلایلی که گاه و بیگاه هنگام صحبت و یا در نوشته های مطبوعات مطرح میشد این بود که نصف لغات ترکی ما یا عربی است یا فارسی. خوب، این که کم و بیش درست است. آن وقت ها صدای ما بجائی نمیرسید وقتی میگفتیم که فارسی هم همین طور، نصف لغات فارسی که ما امروز مینویسیم و صحبت میکنیم هم عربی است.من حتی یادم هست که یک روز از فرط حرص و جوش، آمده و در خانه یک صفحه گلستان سعدی و یک صفحه «هوپ هوپ نامه» صابر را از نظر سهم لغات عربی و فارسی با هم مقایسه کرده و اتفاقا به این نتیجه رسیده بودم که هم فارسی و هم ترکی پر از لغات عربی هستند.
از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما طرز «نگرش رسمی» به مقام زبان فارسی نسبت به زبان های مادری غیر فارسی ایران در عمل تغییر چندانی نیافته است.
البته واقعا من ندیده ام که کسی یک متن مفصل ترکی و یک متن مفصل (و همزمان) فارسی را بگیرد و در صد لغات خارجی را محاسبه کند. این کار هم بسیار مشکل است و هم وابسته به عوامل بسیاری است مانند منبعی که انتخاب میکنید، دوره ای که آن متن نوشته شده و اینکه آن متن اصولا آیا میتواند مدل آن زبان باشد یا نه. شاید مراجعه به فرهنگ لغات از این جهت بهتر باشد.
اما اصولا چرا زبان مشترک یک دولت باید حدالامکان از کلمات و تعابیر «غیر» آن زبان عاری باشد و بیشتر از «کلمات خودی» استفاده کند؟ البته اصل کلمه «کتاب» عربی است. اما چرا بعد از هزارو خرده ای سال این کلمه را «اجنبی» و «غیر خودی» حساب کنیم؟ ادامه استفاده از کلمه «کتاب» مگر چه عیبی دارد؟
ریشه سهم بزرگی از کلمات مورد استفاده در انگلیسی و فرانسه و آلمانی هم لاتین و یا یونانی است. این مگر چیز بدی هست؟ هر زبانی که از دیگران منزوی نبوده مگر اینطور نیست؟ تازه چرا این حس وجود دارد که یک زبان هر چقدر از کلمات زبانهای دیگر عاری تر باشد زبان بهتر و غنی تر و قدیمی تر و غیره است؟
خیلی ها نمیدانند. این تمایلات «پاک کردن» زبان از کلمات خارجی پدیده مخصوص قرن بیستم است چونکه این در قرن بیستم به یکی از عوامل «غرور» و «پُز دادن ملی» تبدیل شد که بگویند ما اصلا محتاج زبان های خارجی نیستیم. و این مسابقه شروع شد که کدام زبان از زبان های دیگر کلمات بیشتری گرفته است، گویا زشت است که کلمات زبانهای خارجی را گرفت.
تا قرن بیستم چنین چیزی نبود. صد ها سال لاتین و یونانی به زبان های اروپائی تاثیر زیادی داشتند (و هنوز هم دارند). در شرق مسلمان «السنه ثلاثه» (زبانهای سه گانه) یعنی عربی، فارسی و ترکی درخاور میانه، آسیای مرکزی و جنوبی و همچنین اروپای جنوبی و آفریقای شمالی نفوذ داشت و بین خود آنها هم فارسی و هم ترکی به شدت تحت تاثیر لغوی و حتی دستوری عربی بودند (و هنوز هم هستند) در حالیکه نفوذ فارسی و یا ترکی به عربی خیلی کمتر بود. این هم اصلا مسئله ای نبود و کسی در استانبول و یا تبریز و اصفهان احساس «عقده حقارت» نمیکرد که ترکی و یا فارسی که مینویسند و میخوانند و صحبت میکنند بیشتر از نصفش عبارت از کلمات و ترکیبات عربی است.
اما در قرن بیستم با بالا آمدن ناسیونالیسم و دولت های ملی تمایل به «پاک کردن» زبان ملی از کلمات «غیر خودی» تقویت یافت. این را بخصوص در دوره رضا شاه و بعد ار تاسیس فرهنگستان در ایران میبینیم. اما در دوره محمد رضا شاه هم این جریان مجموعا ادامه یافت. در ترکیه بعد از تشکیل جمهوری ترکیه برهبری آتاترک و تاسیس «تورک دیل کورومو» (مرکز زبان ترکی) جریان تصفیه لغات و ایجاد لغات ترکی بجای لغات عربی و فارسی شروع شد. البته ایجاد و جا انداختن کلمات و تعابیر جدید (مانند تلگراف) چیزی طبیعی بود و حتی تعویض کلمات عربی با مترادف های فارسی (دادگستری بجای عدلیه) مورد قبول عامه قرار گرفت. اما این کار با زیاده رویهائی هم همراه بود. در ایران زبان بعضی ها مانند مرحوم احمد کسروی نشان از کوششی مصنوعی در راه پرهیز از کلمات غیر فارسی دارد. در ترکیه (بخصوص همراه با تغییر الفبا از عربی به لاتین) مدتی کوشش شد هر چه زودتر هر چه بیشتر کلمات عربی و فارسی را از تداول استفاده بیرون کرده آنانرا با کلمات نوساخته ترکی عوض کنند. این کوشش تا حدی هم موفق شد اما تا حدی پیش رفت که امروزه یک جوان 20-25 ساله و تحصیلکرده ترک اشعار صد سال پیش شاعرانی مشهور مانند توفیق فکرت و یا یحیی کمال و یا حتی سخنرانی های خود آتاترک را نمی فهمد.
در اروپا بجز یکی دو مورد کوتاه مدت و گذرا مانند فاشیسم هیتلری در آلمان که کوشش کردند بجای کلمات لاتین و یونانی لغات «ناب» آلمانی بکار ببرند چنین تمایلی موجود نبود.
در خود ایران و ترکیه هم بعد از اینکه تب و تاب جنگ و تحکیم دولت های ملی خوابید این تمایلات فروکش کردند. بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت و در ترکیه هم پس از آمدن حزب محافظه کار – اسلامی آ ک پ بر سر قدرت استفاده از لغات عربی و یا فارسی از حالت «عیب و توهین ملی» خارج شد.
تاثیر پذیری لغوی، دستوری و حتی آوائی بین عربی، فارسی و ترکی بیش از هزار سال چیزی عادی بوده باعث غنای این زبانها . شده است. اما حتی در قرن بیستم هم اعراب چنین مشکلی نداشتند چرا که زبانشان چندان تحت تاثیر فارسی و ترکی نبوده. اما فارسی زبان ها و ترکی زبان ها هم واقعا لازم نیست دچار «عقده حقارت» شوند و کوشش کنند زبان خود را بطور مصنوعی از عربی و یا فارسی و ترکی «پاکسازی» کنند. این تاثیر پذیری باعث غنای این هر سه زبان شده و اگر تند روی نشود وآلوده سیاست نگردد چیز بدی نیست. روند طبیعی اش هم همین است.
———————-
از فیس بوک:
S:زبان هم مثل فرهنگ ها متاثر از یکدیگر بوده اند و هستند و هر دولتی یا حکومتی بخواد گسست ایجاد کند به نظر من کار بیهودهای است چرا که اقوام مختلف وام دار یکدیگر هستند
H: جناب آقای دکتر جوادی،بنده کلیت نوشته جنابعالی را قبول دارم.ولی استفاده(شاید عامدانه) افعالی با زمان گذشته در نوشته تان “در گذشته!! برای ترویج فارسی بعنوان زبان رسمی و دولتی کشور از راه های زشت و ابتدائی مانند تحقیر و سیاه کردن زبان اقوام ایران هم استفاده میکردند!—— بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت!!” ذهن مخاطب بی طرف نکته سنج را کمی اذیت می کند.
Abbas Djavadi سلام آقای م. از این بایت عذر میخواهم. البته سوء تفاهم شده است. از نوشته های دیگرم بقدر کافی روشن است که در مورد دوره بعد از پهلوی و مقام زبان ترکی و دیگر زبانهای ملی چه فکر میکنم. منظور من صرفا شرح دوره جوانی ام بود. فاما این مگر حقیقت نیست که در منصبداران جمهوری اسلامی مانند دوره پهلوی دیگرحساسیتی نسبت به استفاده از کلمات و تعابیر عربی نیست؟ اینجا منظور فقط مخالفت با تاثیر غربی است نه ترکی و نه حقوق و مقام زبان های غیر فارسی مانند ترکی.فکر کنم این موضوع در مورد دوره آ ک پ در ترکیه هم بهمان طریق صدق میکند. در هردو کشور برعکس حالا استفاده از کلمات و تعابیر غلیط عربی مُد شده.
Abbas Djavadi خوب، برای پیشگیری از حساسیت هائی که هست و با استفاده از نظر جنابعالی یک جمله اضاف کردم که: «از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما طرز «نگرش رسمی» به مقام زبان فارسی نسبت به زبان های مادری غیر فارسی ایران در عمل تغییر چندانی نیافته است.» با تشکر از تذکرتان.
H: استغفرالله!!
1.شما بهتراز بنده میدانید که در دوران حاضر نیز تحقیر دیگر زبان جهت اعتلای جایگاه زبان فارسی ادامه دارد.البته با توجه تغییر بعضی ارزشها و نهادینه شدن استفاده شعاری از مفاهیمی چون پلورالیسم و… شیوه پرده درانه تحقیر که در دوران پهلوی عادت مألوف حاکمیت و روشنفکران گاها اپوزیسیون!! نیز گردیده بود،تغییر یافته و امروزه به طور نامحسوس تر عمل میکند.مصداق های بسیاری از این تحقیر نامحسوس فوق الذکر قابل شناسایی است.
2.استفاده از فعلی با بار معرفتی مطلق انگارانه ” بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت!!” خود محل یک مناقشه جدی میتواند باشد.آیا به واقع شما معتقید در حال حاضر هیچ گونه اراده و تلاشی از سوی حاکمیت برای تنزیه زبان فارسی و سره نویسی این زبان مشاهده نمی شود؟!
Abbas Djavadi اگر در دوره جمهوری اسلامی کوشش پاک سازی زبان از لغات و ترکیبات عربی (عربی – نه ترکی و غیره) وجود داشته و یا دارد بفرمائید آن جمله را هم عوض کنم. واقعا عرض میکنم. بنظر من چنین چیزی نبوده. یعنی در مورد عربی نبوده.
H: مروری بر تولیدات اکثرا ثقیل الهضم فرهنگستان زبان و ادب فارسی خود اثبات این ادعا است.فی المثل،اصطلاح “کنش” که معادل پارسی “فعل” و به تبع آن “کنشگر” که معادل پارسی “فعال” که از سوی فرهنگستان تشخیص داده شده،در نوشته جات و ترجمه های متأخر دوران حاکمیت ج.اسلامی قابل شناسایی است.از ذکر دیگر مصادیق به جهت اطاله کلام بی مورد اجتناب می کنم.
Abbas Djavadi میفهمم. اما بنظرم مثال هائی نظیر «کنش» در مقابل آنهائی مانند تبدیل «دادگستری» به «قوه قضائیه» و یا عدم حساسیت منفی نسبت به استعمال کلمات عربی (و حتی بقول جنابعالی ثقیل الهضم) آنچنان زیاد است که این تشخیص را تغییر نمیدهد. بهر تقدیر ممنون از این صحبت آنلاین (در ضمن فارسی «آنلاین» را هم نمیدانم و مهم هم نیست!!) تنها نیت بنده این بود که بگویم این حساسیت ها در مورد پاک کردن زبان و استعمال بی رویه کلمات و تعابیر «خودی» از هر جانب و در هر کشوری که باشد بی مورد و حتی زیان آور است. و اینکه سهم بزرگ لغات «نه کاملا خودی خودی» در زبان خود آدم چیز بدی نیست که تصفیه اش کرد. دلیل هم نیست که آدم احساس عقده حقارت کند و به مسابقه شروع کند که زبان کی «تمیز تر» است.
H: به خاطر همین نیت جنابعالی بود که بنده عرض کردم با کلیت نوشته شما موافقم.
Abbas Djavadi چونکه آن لغات «غیر خودی» هم به تدریج خودی شده اند و میشوند مانند «کتاب» و «تلفن» و غیره. متشکرم.
عباس جوادی – بنظرم بين قوم گرائى (*) كُردى چهاركشور عراق، ترکیه، ایران و سوریه از طرفی و قوم گرائى تُرکی آذرى دو كشور ايران و جمهوری آذربايجان از طرف دیگر چندين فرق اساسى و بزرگ هست :
١- قوم گرائى كُردى در يك كشور (عراق) در حكومت است و پشتيبانى بين المللى دارد، در يك كشور (تركيه) بیش از سی سال در گير جنگ مسلحانه و تروريستى بوده و از حمايت قابل توجه مردمى برخوردار است، در يك كشور (سوريه) كه در بحران جنگ داخلى است توانسته خودش را در منطقه خودش تثبيت كند و به نيروى سياسى تعيين كننده تبديل شود. درمقابل قوم گرائى آذربايجانى در جمهورى آذربايجان کنونی برای مدتی طولانی بخاطر حاكميت روسیه و سپس شوروی اصولا موجود و یا نظر رس نبوده و در بیست و چند سال اخیر جمهوری آذربایجان محدود به چند شخصيت و گروه کوچک عليحده بوده است. در ایران، صرفنظر از دوره اشغال ارتش شوروی و حکومت پیشه وری، تظاهر و تبلور قوم گرائی نه بصورت گسترده و سازمان یافته، بلکه به شکل کار محدود مطبوعاتی و ادبی و یا فعالیت های محدود به چند شخص و گروه كوچك بوده که پیوستگی نشان نداده است. از نظرعرض اندام سیاسی، نیرو های قوم گرای ترکی آذری در ایران برای مدت کوتاهی کوشش به استفاده از مخالفت آیت الله شریعتمداری با تاسیس نظام ولایت فقیه نمودند اما آن کوشش ها نتیجه ای نداد. بعضی تظاهرات ها و اقدامات بر علیه توهین های قومی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه تا کنون تداوم نشان نداده و از هدایت و سازماندهی مستمر بدور بوده اند.
٢- قوم گرائى كُردى در ٤٠-٥٠ سال اخير اقلا در عراق و تركيه تداوم فعال نشان داده و و اگر چه مردم این دو کشور را بین دو «جبهه» طرفدار و مخالف تقسیم کرده اما اولا حمایت عملی ویا ضمنی اکثر افراد «قوم خودی» را جلب کرده و ثانیا در حیات سیاسی این دو کشور همیشه مطرح بوده است. قوم گرائى كردى در ايران بعد از جريان قاضى محمد كه بيشتر متكى به حضور و حمايت شوروى بود بيشتر به شكل فعاليت مستقل دو و يا سه سازمان سياسى كردى بوده كه مستقل از سازمان هاى ايرانى ديگر عمل ميكنند، با سازمانهاى فرامرزى كردى در تماس هستند اما با وجود ظاهرا حمايت مردم منطقه، فعاليت هايشان بخاطر فشار و پيگرد محدود است. قوم گرائى كردى سوريه بيشتر به بركت نا آرامى سياسى دو سال اخير اهميت پيدا كرد. یعنی قوم گرائی کُردی وسیع و عموما مورد حمایت مردم خودی آنها بوده وآدرس و مخاطب شخصیتی و سازمانی داشته است. اين در حاليست كه قوم گرائى تركى آذرى در شمال ارس تنها بعد از فروپاشى شوروى و در شخصيت رئيس جمهور سابق جمهورى آذربايجان ابوالفضل ائلچى بيگ و چند نفر ديگر ظهور و مدت كوتاهى بعد بدون داشتن طنينى جدى در آذربايجان ايران بدليل مشكلات داخلى جمهورى آذربايجان خاموش گرديد. اما قوم گرائی در مورد آذربايجان ايران هیچ وقت حالت مردمی و وسیع پیدا نکرده و تنها بصورت اقدامات بيشتر فرهنگى و شخصی چند فرد و گروه کوچک و یا حرکات و تظاهرات های علیحده ای که وابستگی سیاسی و سازمانیش نامعلوم بود به چشم خو
٣ – آذربایجانیان ایران فعالیت سیاسی و حزبی خود را (بجز در دوران فرقه دمکرات آذربایجان) در گروه ها و یا احزاب صرفا آذربایجانی انجام نداده بلکه عموما در سازمان ها و احزاب ایرانی و سرتاسری متشکل و فعال بوده اند. تنها مدت كوتاهى بعد از انقلاب اسلامى عده اى سعى كردند به “حزب جمهورى خلق مسلمان” به رهبرى معنوى آيت الله شريعتمدارى رنگ قومى و آذربايجانى بدهند كه در نتيجه خود آيت الله شريعتمدارى از آن فاصله گرفت. بر عكس سازمان دهى سياسى كرد ها غالبا در تشكيلات هاى قومی، یعنی گُردی (و نه ایرانی – سرتاسری) است.
٤ – آذربايجانيان ايران حد اقل از پانصد سال به این سو یعنی از زمان صفويه به بعد چه در حاكم و رسمى كردن تشيع در سرتاسر كشوربعنوان عامل مهم وحدت ملی – ایدئولوژیک درمقابل تعرض همسایگان و چه در احيا و حراست ايران نو و معاصر بعد از اعراب نقش رهبرى كننده و پیشقدم داشتند. آنها، هم بخاطر نقششان در رهبری و مدیریت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تمام ايران و هم از جهت کثرت تعدادشان هرگز خود را همچون اقلیتی حس نکرده اند که صاحب اختیار خودشان نباشند و اين باعث عدم رشد نيروى مركز گريز در میان آذربايجانیان ايران شده، چيزى كه در مور د كُرد هاى هيچ كدام از كشور هاى چهارگانه صدق نميكند.
٥ – تجربه یکساله حکومت پیشه وری که در درجه اول نتیجه تجاوز ارتش شوروی و طرح ریزی مشخص حزب کمونیست اتحاد شوروی بود در ذهن مردم ایران و حتی اکثریت مردم آذربایجان این سوء ظن را بوجود آورد که انگیزه اصلی طرح حقوق قومی و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری اصولا باید بهانه و بازیچه ای برای تجزیه و تجاوز خارجی باشد. میتوان به جرات گفت که در آن دوره حتى روشنفکرانی مانند احمد کسروی اصولا با زبان ترکی مخالفت و دشمنی نداشتند بلکه در شرایط اشغال ایران از طرف روس ها و مدت کوتاهتری از سوی عثمانی نگرانیشان این بود که روس ها و عثمانی ها موضوع زبان را بهانه ای برای تجزیه، تجاوز و دست اندازی خود در ایران خواهند کرد (و واقعا چنین هم شد). با این ترتیب موضوع سوء استفاده سیاسی از مسئله زبان و حق تحصیل بزبان مادری در پس منظر عوامل فوق الذکر ظهور جنبشی مبتنی بر مطالبات محلی و قومی مانند زبان مادری در آذربایجان را مشکل تر کرد.
٦ – سرعت شهرى شدن و امتزاج آذربايجانيان ايران بمراتب بيشتر از همه بخش هاى كردى چهار كشور بوده كه هنوز داراى ساختار هاى قوى جامعه عشايرى هستند. اين عامل در شانس موفقيت طرح مسئله قومى در جامعه نقش بسزائی بازى ميكند و بالاخره:
٧ – شمال ارس (اکنون جمهورى آذربايجان) ٢٠٠ سال تاريخ جدائى از آذربايجان ايران داشته، چيزى كه شمالى ها را بيشتر به روسيه و ملل شوروى سابق نزديك تر كرده. در این مدت امتزاج مردم و اقوام ايرانى بخصوص از قرن بيستم به بعد سرعت فزاينده اى يافته. علاوه بر این، در همین 200 سال مرز های آذربایجان ایران و قفقاز (بخصوص در زمان شوروی) کاملا مسدود بوده و مناسبات خصمانه ای بین دو طرف روسیه (شوروی) و ایران حكمفرما بوده در حالیکه مرزهای چهار منطقه کردنشین هم عملا باز (و يا نيمه باز) بوده و باعث رفت و آمد لاینقطع و فرامرزی کُرد ها شده . این موضوع هم احتمالا باعث امتزاج کمترو رشد ضعیف تر روحیه «برابری قومی» بین دو طرف آذربایجانی رود ارس شده در حاليكه در مورد كرد ها، همراه با عوامل ديگر، امتزاج و نزديكى روحى، خانوادگى و اقتصادى آنها را حفظ كرده است .
——————————————
* بنظرم باید در مورد کاربرد تعبیر «قوم گرا» و یا «قوم گرائی» توضیحی بدهم تا سوء تفاهم بعضی دوستان رفع شود.
تعبیر «قوم گرا» ویا «ملی گرای قومی» در اینجا به معنی
ethnic nationalist
استفاده میشود. «قوم گرا» جایگزین «ملی گرا» (و یا «ناسیونالیست») در مورد افرادی است که نه مانند «ملی گرایان» از حقوق یک ملت در کل (مثلا ترکیه، ایران، عراق) بلکه فقط یکی از اقوام و گروه های اتنیکی آن ملت دفاع میکنند. میتوان بجای قوم گرا «ملت گرای قومی» و یا «ناسیونالیست قومی» هم گفت. در اینجا منظور از کاربرد تعبیر «قوم گرا» تفکیک بین طرفداری از چیزی است که منافع و آرمان های یک ملت (همه آحاد یک کشور صاحب دولت – ملت) تصور میشود (ملی گرا، ناسیونالیست) و آنچه که طرفداری از منافع و آرمان های یک گروه قومی – اتنیکی در درون آن ملت (قوم گرا) در نظر گرفته میشود.
عباس جوادی – در تُرکی، ما یک مثلی در باره شرط احتیاط و دانستن و اطمینان داریم که در باره اندازه گرفتن دقیق قبل از بُریدن پارچه و كلا احتياط در گفتار و كردار میگوید: «یوز دفعه ئولچ، بیر دفعه بیچ!» یعنی «صد بار اندازه بگیر تا بالاخره یک بار ببُری!»
از وقتی فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی جزء لاینفک زندگی روزمره من و شما شد هر کس فکر میکند مسئولیت دارد در باره هر چیزی که در اینترنت میبیند، چه آنرا واقعا بخواند و چه فقط تیترش را ببیند، چه بداند و چه نداند، چپ و راست نظر بدهد، لایک بزند، آنلایک کند، و بالاخره به حساب «زنده باد» ها و «مرده باد» های مرسوم ما جماعت مشرق زمین، کسی را و چیزی را حتما یا محکوم کند و یا از آن دفاع نماید. آخر بهر حال باید «اعلام موضع» کرد!!
حالا موضوع سیاست را فهمیدیم. در شرایطی که آخوند سر کوچه سیاست خارجی و یا نظام بانکی کشور را هدایت میکند نظر دادن هر کس و همه و همیشه در سیاست چیز عجیبی نیست. اما میکروبیولوژی؟ بیو شیمی؟ پزشکی؟ تاریخ خلافت امویان؟ ادبیات دوران ایلخانیان؟ حتما باید در این موارد هم چیزی را محکوم کنیم وبرای کسی هورا بکشیم، آن هم با اهداف سياسى امروز واغراض شخصى خودمان در باره چيزى كه دقيقا نميدانيم و يا ٧٠٠سال پيش اتفاق افتاده است؟
یک گوشه ای سه چهار نفر دعوا میکنند که فردوسی ضد زن بود یا نه. چرا؟ چونکه جائی تصادفا این شعرش را خوانده اند:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هردو ناپاک به
… وغیره.
«محکوم میکنیم..»
«انتقاد وارد است…» (!!)
«انتقاد وارد است»؟ اصلا شما کی هستید؟
آقا، شما اصلا فردوسی را خوانده اید؟ میدانید کی زندگی کرده و محیط اجتماعی، سیاسی و ادبی آن موقع چه بوده؟ میدانید واقعا این شعر را گفته یا اینکه شاید این را فقط به او نسبت میدهند؟ و اگر واقعا گفته منظورش چه بوده؟
اصلا شاید واقعا این شعر را گفته (و از آن بد ترش را هم گفته). اما میتوانیم اول کمی زحمت بکشیم و کمی فردوسی را بخوانیم، بعد ببینیم کسانی که صاحب نظرند چه میگویند؟
تازه به فرض شخص بنده و شما این و چند شعر دیگر فردوسی و دیگران را «منفی» ارزیابی کردیم. یعنی از چند شعر و اثر این و یا آن نویسنده و شاعر خوشمان نیامد. خوب، نیاید. بگوئیم خوشمان نیامد. حالا میخواهیم«شاهنامه» فردوسی و دیوان حافظ و «ریش نامه» عبید زاکانی و «دیوان مدائن» نظامی را به سبک «فیس بوک» «لایک» و یا «آنلایک» کنیم؟
مگر شكسپير و دانته و واگنر از اين قبيل آثار مورد مباحثه نداشتند؟
میخواهیم با معیار های امروزی علم و تاریخ و سیاست و یا حقوق بشر و برابری زن و مرد و اقوام و مذاهب که خود شخص بنده و شما هنوز هم آن را رعايت نمیکنیم فردوسی و سعدی و حافظ و نظامی و خاقانی را بسنجیم؟ «محکوم میکنیم»؟ «انتقاد وارد است»؟ اصلا ما کی هستیم؟ مگر قاضی شرع و امام جمعه و نماینده ولی فقیه هستیم؟
یک عده زاهد بند کرده اند که خیام «بی دین» بود و یا ایرج میرزا «بی اخلاق» بود وکتاب هایشان را جمع میکنند. یک عده دیگر به سعدی و حافظ و اشعارشان در باره «شاهد بازی» گیر میدهند. وقت چاپ کتاب های اینها آن شعر ها را در میاورند. دیگران به نظامی و عبید زاکانی و سنائی و خاقانی ایراد میگیرند که «ضد ترک» بودند. از آن طرف بعضی ها به فضولی ایراد میگیرند که «این دیگر کی هست که فارسی نمیداند؟» در حاليكه بيشتر از دو بيت فضولى را نميشناسند. یک گوشه دیگر شش نفر مشغول جنگ مغلوبه ای هستند که بالاخره منظور حافظ از «شراب» واقعا شراب الکلی نوشیدنی بود یا یک «شراب معنوی» و یا مولانا جلال الدین افغانی بود، ایرانی بود با تُرک؟ (!!) آنها هم فقط به این زورشان میرسد که در فیس بوک «انتقاد» و «محکوم» کنند.
یک جائی یک استاد مجرب دانشکاه چیزی در باره تاریخ و یا یک موضوع دیگر تخصصی مینویسد. یک بابائی که حتی نامش هم مستعار است و معلوم نیست کیست و چه کاره است برمیدارد و در شبکه های اجتماعی در باره نوشته آن دانشمند «اظهار نظر» میکند، آن استاد بیچاره را به توپ و تشر میگیرد و بدون اینکه در باره خود موضوع حرف بزند با کنایه و حتی توهین به آن استاد دانشگاه مُهر میزند که «نژادپرست» و یا «ضد فلان» و یا «طرفدار فلان» است.
قدیم ها که اینترنت و فیس بوک نبود خاموش ماندن و گوش کردن و خواندن و فهمیدن و بعد کمی حرف زدن و شاید کمترک نوشتن آسان تر از امروز بود.
قدیم ها سکوت و تامل، گوش کردن و یاد گرفتن فضیلتی بود. امروز ها همه در باره همه چیز صاحب نظر شده اند و میخواهند این نظرشان حتما و همه جا «شئر» کنند.
حالا، در روزگاری که همه تصور میکنند در باره همه چیز میدانند و میخواهند درباره همه چیز فورا «اعلام موضع» کنند، آیا میتوانیم کمی خودمان را از این وسوسه حفظ کنیم، کمی نفس عمیق بکشیم، کنار بکشیم، بخوانیم، فکر کنیم، سوال کنیم و دوباره فکر کنیم که آیا میخواهیم حتما در این باره چیزی بگوئیم یا نه؟
مطمئن باشیم که فکرکردن، شک کردن، سوال نمودن و جستجو کردن بهتر از «اعلام موضع» كردن است…
مدتی پیش دوستی نسخه رساله ای را به من فرستاد با تیتر
ON THE MODERN POLITICIZATION OF THE PERSIAN POET NEZAMI GANJAVI
به قلم سیاوش لُرنژاد و علی دوست زاده که از طرف «واحد مطالعات ایرانی مرکز بررسی های قفقاز» در ایروان (ارمنستان) چاپ شده است. با همان اولین نگاه به این اثر معلوم میشود که هر دو مولف خیلی کار کرده و زحمت کشیده اند اما ظاهرا هم وغم اصلی نویسندگان و حتما ناشرین این بوده که نشان دهند نظامی و دیگر شاعران پارسی گوی جمهوری آذربایجان امروز چقدر نسبت به ترکان آن زمان بدبین بوده و آنها را نکوهش کرده اند. بهمین ترتیب مولفین این رساله میخواهند ثابت کنند که نظامی و یا خاقانی ترک زبان نبودند.
این در حالی است که در جمهوری آذربایجان نظامی را «شاعر ترک آذربایجان» می پندارند. مردم عوام آن سرزمین نمیدانند و نمیتوانند باور کنند که نظامی اصلا شعر به ترکی نگفته و تنها پارسی گو بوده اگرچه اکثر اشعارش به ترکی آذری و بصورت شعر ترجمه شده است.
«شاعر ترک» نامیدن نظامی بیشک ادعای بی اساسی است اما «شاعر آذربایجان» نامیدن او چه عیبی دارد؟ بهمان درجه که مولانا جلال الدین بلخی اهل بلخ بود که امروز در افقانستان است و بهمین جهت اکثر افغان ها او را افغانی میدانند، نظامی هم اهل گنجه بود که امروزه در جمهوری آذربایجان است و آذربایجانی های شمال هم میتوانند او را آذربایجانی بدانند اگر چه هم مولانا و هم نظامی را، صرفنظر از هر چیز دیگر، صرفا بخاطر فارسی نوشتن شان، بیشک و براحتی میتوان فارسی زبان، ایرانی و متعلق به «فضای فرهنگی» ایرانی و فارسی شمرد اگر چه آن وقت ها «ایران» به معنای باستان آن و یا دوره بعد از صفویان وجود نداشت و شروانشاهان، نسلی که در اصل عرب بودند و بعد ها ایرانی شده بودند، در عمل استقلال منطقه ای خود را داشتند.
شکی نیست که نظامی و خاقانی در محیط فرهنگی فارسی زندگی کرده و آثار خود را نوشته اند و گرنه آثارشان را به فارسی نمی نوشتند. اکثر منابع (و نه فقط منابع ایرانی) میگویند که اشعار ترکی که به نظامی نسبت داده میشود متعلق به یک نظامی دیگر از قونیه در ترکیه است و تا جائی که شنیده ام این را در محافل علمی باکو هم قبول دارند.
کتاب «نزهه المجالس» اثر جمال الدین خلیل شروانی است که در قرن سیزدهم یعنی دوره نظامی و خاقانی نوشته شده و مجموعه ای از ۴۱۰۰ رباعی شاعران اران و آذربایجان است. این اشعار همگی به فارسی نوشته شده اند. جمال الدین شروانی این اثر را به علاء الدین شروانشاه فریبرز سوم اهداء نموده است.
از سوی دیگر هیچ دلیل موثقی نیست که نشان دهد نظامی و یا خاقانی شعری به ترکی گفته باشند. به یقین گفتن این هم تقریبا ناممکن است که نظامی ترکی میدانست یا نه.
یک عده میگویند نظامی ترکی میدانست و حتی ترک زبان بود. دیگران میگویند هم نمیدانست و هم با این شعر «ترکانه سخن گفتن» را بر خود عیب شمرده است:
ترکی صفت وفای ما نیست — ترکانه سخن سزای ما نیست
و اما یک طرف از این شعر نتیجه گرفته که نظامی سرودن شعر به زبان ترکی را «سزاوار» خود ندانسته و گروه دوم گفته است که نظامی در اصل میتوانسته و میخواسته این مثنوی را به ترکی بسراید اما بخاطر فشار حاکمین آن دوره که ایرانی عرب تبار بودند اين کار را نکرده و این بیت را سروده است. طبعا این قبیل تلاش ها برای ترکی زبان بودن نظامی دور از جدیت به نظر میرسد و نشانه ناآگاهی از تاریخ و دوران و محل زندگی نظامی است.
در این میان بعضی از افراد مطلع از ادبیات در جمهوری آذربایجان بصورت بدور از منطق سعی میکنند با اشاره به بعضی لغات ترکی در شعر نظامی و یا بعضی ابیات مانند پدر بر پدر مر مرا ترک بود — به فرزانگی هر یکی گرگ بود
که منابع زیادی میگویند منسوبیتش به نظامی شدیدا مورد شک است. پس و پیش این بیت معلوم نیست چیست، از کدام منظومه است و در کدام نسخه نوشته شده است. در عین حال تُرک با گرگ هم وزن نیست و بعید است نظامی که استاد بلاشک شعر فارسی بود، چنین بیتی را سروده باشد.در نهایت باید گفت در ادبیات ایران «گرگ» هرگز نماد «فرزانگی» نبوده بلکه اصولا نشاندهنده درنده خوئی بشمار رفته است و این تشبیه «گرگ فرزانه» بیشتر یاد آور ادبیات ترک گرای قرن بیستم است.
خود نظامی در اول منظومه «لیلی و مجنون» می نویسد که مادرش «رئسه» نام داشته و «کُرد» بوده است:
گر مادر من رئیسه کرد مادر صفتانه پیش من مرد
بعضی اشعار نظامی در هجو بیرحمی و خشونت ترک ها و دیگر اشعارش در تحسین شجاعت و جنگاوری آنهاست. اما در این شکی نیست که هم نظامی و هم خاقانی اشعار بسیاری در مدح ایران و فرهنگ و سنن ایرانیان دارند.
زمان زندگی نظامی، ترکی بعنوان زبان و فرهنگ در شمال ارس یعنی قفقاز شرقی موجود بود، اگرچه هنوز زبان و فرهنگ اکثریت بزرگ مردم نشده بود. ترکی شدن زبان مردم اساسا با کوچ های قبایل ترک و در دوره سلجوقیان شروع شد. در دوره نظامی این روند تحول زبان مردم که چندین قرن طول کشید، تازه شروع شده بود. اصل آذربایجان یعنی آذربایجان ایران که روشن است از ابتدا پارچه ای از ایران ماد و هخامنشی و متعاقبین آنها بوده است. اما منطقه قفقاز شرقی یعنی جمهوری آذربایجان کنونی یا از زمان هخامنشیان و بخصوص ساسانیان مجموعا بخشی از ایران باستان بود و یا جزو مناطق حائل و مورد مشاجره در شمال ایران به شمار میرفت. این منطقه در زمان نظامی (قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجری) باوجود نفوذ ترکی تحت تاثیر و نفوذ ایران و فرهنگ فارسی و ایرانی بود، در حالیکه بعد از افزایش مهاجرت ترک ها و بخصوص دوره ایلخانیان و بعد ها آق قویونلو ها و صفویان، نفوذ زبان و فرهنگ ترکی بمراتب بیشتر شد.
عباس جوادی – برخلاف افسانه هائی که صد سال است در گوش ما خوانده اند و میخوانند، احتمالا نه هموطنان فارسی زبان ما از «نژاد پاک آریائی» هستند، نه ما تُرک زبانان ایران از «نژاد تُرکان آسیای میانه» هستیم و نه نژاد ما ها از دیگرهموطنانمان فرق چندانی میکند. ولی موضوع این هم نیست: اینست که حتی اگر هم فرق کند بهیچ صورت اهمیتی ندارد. ما همه انسانیم، عضو یک جامعه بشریت هستیم، شهروند یک کشور و یک دنیائیم و باید به همدیگر بعنوان هموطن و مهمتر از آن: همنوع بنگریم – با زبان ها و فرهنگ های رنگارنگ و نه نژاد هائی که یکی برتر و دیگری پست تراست، یکی بالای تاقچه و دیگری پائین تاقچه، یکی قدیمی تر و یکی «بی تاریخ»، یکی صاحب فرهنگ غنی تر و یکی «در اصل بی فرهنگ»، یکی شریف و نجیب و قهرمان و معصوم از هر گونه گناه و دیگری تاریخا ظالم و قاتل و مستبد و «نژاد پرست.»
مدتی است ما خوشمان می آید با این کلمه «نژاد» بازی کنیم. از روی نادانی، نژاد را با زبان و دین و قوم و ملت و غیره قاطی میکنیم. حالا هم مد شده بعنوان فحش سیاسی بهمدیگر میگویند «نژاد پرست.» و یا به تازگی در شبکه های اجتماعی میپرسند «لطفا نژاد خود را انتخاب کنید.»
بعد از رضا شاه در مغزمان کوبیدند که ایرانی ها «نژاد آریائی» هستند. راستی؟ شاید بودند. شاید اصل همه «ما» از ترک و فارس و غیره، طوری که میگویند 4-5 هزار سال پیش از آسیای مرکزی و قفقاز به فلات ایران و هندوستان کنونی کوچیده، با مردم محلی و بومی مخلوط شده، با یونانی و عرب و ترک هائی که بعد تر کوچ کرده اند و مغول و ارمنی و هزار و یک قوم دیگر مرتبا مخلوط شده و نتیجه اش آن شده که حالا داریم، در حالیکه همینش هم مرتبا در حال تغییر و دگرگونی است. حالا كه با تحليل ساده دى. ان. ا. اين مطلب روشن میشود مطمئنم در آب دهان دو آتشه ترین آريا پرست ها و ترك پرست ها و همه نژاد پرست های دیگر دى. ان. ا. ى همه چیز از آريائى و ترك و ارمنى و کُرد و عرب و مغول و یونانی یافت میشود با فقط نیم پُرس از «نژادی» که هرکدام ادعا میکنند متعلق به آنند.
برای اطلاع همگان عرض میکنم. خیلی موسسه های غربی از جمله موسسه معروف «نشنل جئوگرافیک»
در ازای مبلغی بین 150 تا 200 دلار د. ان. ا. شما را تحلیل کرده به شما میفرستند و میگویند که شما مخلوط کدام اقوام و باصطلاح «نژاد» ها هستید. شاید شما هم علاقه داشته باشید. اگر خواستید مثلا به این لینک بروید:
ولی مگر ما دیرین شناس و مردم شناس و متخصص علم ژنتیک از دانشگاه هاروارد هستیم و مگر اصلا لازم است اینها را بدانیم تا نفس راحتی بکشیم که «خوب شد فهمیدیم، نژاد ما فلان است»؟ مگر اینها برای زندگی واقعی و عملی و روزمره من و شما چه اهمیتی دارند و به ما چه کمکی میکنند؟
یادم هست بیست سال پیش که در اداره مهاجرت آمریکا فرم پر میکردم در مقابل سوال «نژاد» نوشتم: «آسیائی». گفتند آسیائی به چینی ها و همه مردمان آسیای شرقی و جنوب شرقی میگویند و ما اعم از ایرانی و عرب و ترک و هندو و ارمنی و گرجی از «نژاد قفقازی» هستیم. گفتیم، خوب، باشیم، چه فرق میکند؟
در آمریکا درک از کلمه نژاد چیز دیگری است: پنج طبقه و گروه را بیشتر میشناسند: سیاه، سفید، بومی آمریکا، قفقازی و آسیائی. در آلمان و اصولا در اروپا حرف زدن از نژاد بد است چونکه خاطرات دوران فاشیسم هیتلری را بیاد میاورد و میتواند به معنای تبعییض و تحقیر غیر بومی های یک مملکت تفسیرشود. ما در کشور های شرق مسلمان از این تعبیر استفاده نمیکردیم. در مقابل تعابیر ملت و قوم بین ما رایج بود که حتی مثلا ملت را برای افراد یک گروه دینی هم به کار میبردیم مانند «ملت یهود» و یا «ملت مسلمان.» با این کوچ و ها و مهاجرت ها و لشکر کشی ها و اشغال ها و غیره ای که در تمام سرزمین های خاورمیانه و آسیای مرکزی و جنوبی و آسیای صغیر شده، حالا اصلا معلوم نیست اصل و نسب کی از کجاست. مگر مردم ترکیه کنونی نژادشان «ترک» است؟ ترک های ترکیه در مجموع – بغیر از زبانشان – به ایرانی ها و یونانی ها و قفقازی ها و کرد ها و اعراب شبیه ترند یا به قزاق ها و قیرغیز ها؟ من باشم، میگویم مردم ترکیه مخلوطی از همه آن قوم هاست که در این سرزمین بوده اند و هستند با زبان اکثریت که ترکی است که حود را ترک می نامند و اقلیت های دیگر از جمله کُرد ها که زبانشان کردی است و خود را کُرد مینامند.دین و مذهب اکثر ترک ها و کرد ها یکی است. اما ویژگی قومی مثلا ارمنی ها هم دینشان و هم زبانشان است.
ایران هم مگر همین طور نیست؟ فرق من تبریزی با دوست بسیار عزیز شیرازی ام مهدی بجز زبان مادری ما چیست؟ «نژاد» که میگوئید اینست؟
آیا نژاد اصلا وجود ندارد؟ یعنی بین آفریقائی و سوئدی چینی فرقی نیست؟ هست. اما همان ها هم «نژاد پاک» نیستند. آنجا هم سوئدی با نروژی و چینی با و و ویتنامی وآفریقائی با عرب بیشتر مخلوط شده. من ایرانی و قفقازی هم بیشتر با مدیترانه ای و ترک و عرب مخلوط شده ام و بخاطر آن ظاهرم بیشتر شبیه ایرانی ها و ترک ها و یونانی ها و اعراب و قفقازی هاست تا سوئدی ها و ژاپنی ها و چینی ها.
آقا، اصلا بنده «نژاد» خودم را نمیدانم. حتما معجونی از چهل و یک عنصر قومی و نژادی است. اما علاقه ای هم به این موضوع ندارم. اهمیتی هم برایم ندارد.
تبعیض ها و حق کشی ها و بخصوص جهالت است که نفاق و دشمنی بین ما افکنده. به زبان مادری یکی حق تحصیل و تدریس داده نمیشود، مذهب یکی را درجه دوم حساب میکنند، به دیگری اصلا اجازه نمیدهند که فلان دین و آئین را داشته باشد، زن و مرد حق متساوی ندارد. اجازه تنقید و مخالفت به کسی داده نمیشود. مردم بیکارند و درآمدشان تکفی زندگی خانواده شان را نمیکند.
بیائید در این باره حرف بزنیم که حالا چه کنیم که زندگی همه ما راحت تر، مرفه تر و آزاد تر شود.
ایمیل وارده – سلام. بنده افشارم. نام خانوادگی ام اینست و اهل خراسانم. اسم کوچکم مهم نیست چون نمیخوام با کسی بحث کنم. بنده ترک نیستم. احتمالا اجدادم از همان افشار هائی هستند که میگویند یکی از ایل های غز است یا طوری که شما میگوئید اوغوز. خواستم عرض کنم که بندده هم سنی ازم گذشته و بنا بر این به تاریخ علاقمندم. اما این را نباید اینطور فهمید که حالا چون بنده اسمم افشار است و خراسانی هم هستم دو ماه قبل از آسیای مرکزی به مشهد آمده ام. اینها تاریخ است. نسل ما ها 500 مرتبه عوض شده. هزار ساله خون همه ما با همدیکه قاطی شده. حالا نه من خالصا مخلص اونجائی هستم و نه خون برادران و خواهران دیگر خراسانی و ایران کاملا یکدست هستش. تازه نژاد یکی استثناا یکدست باشه چی؟ زیاد هم جدی اش نگیرید. مثل داستان است و اگر اینطوری نگاه کنید تاریخ شیرین است و گرنه باعث دلخوری و دشمنی میشه..
اگر هم درست است که اجداد دور و دراز بنده و فک و فامیلم هزار سال قبل از آن طرف ها به ایران آمدن این کار دیگه تموم شده. بنده کانادا زندگی میکنم. مردم میرن شجره شونو پیدامیکنن و اینو برای خودشون یه نوع دلخوشی کردن. ما میریم اینو پیدا میکنیم که یا بگیم ما از اونجا اومدیم و اینقدر آدم مهم و یا قهرمانی هستیم و یا بگیم ما اصلا از جائی نیومدیم و اینجائی هستیم و هر کی آمده بده و متجاوزه و عقبه و فلان و یا اینکه بگیم ما خوبیم و فلان کسک ها بدند. اونوقت فراموش هم میکنیم که این مربوط به هزار سال پیشه. چرا اینقدر جدیش میگیرین؟ حالا بنده افشارم، نوه نادر شاه که نیستم. ترک نیستم اما هزار تا رفیق ترک دارم. تازه باشم چی؟ خوبم یا بدم؟ این حرف ها بیخوده. ببخشید.تاریخ شیرینه. من هم میخونم. اما از این حرف ها لطفا نتیجه گیری برای زندگی امروزی نکنیم چونکه در اون صورت هم صد در صد اشتباه میکنیم و هم به جون همدیگر می افتیم. خوندن تاریخ هم شیرینه و هم میتونه باعث ایجاد تفاهم و دوستی بین مردم بشه.
این کانادا که من زندگی میکنم مردم هم این مشغولیت ها رو دارن. میخونن و اینو برای خودشون یه مشغولیت کردن. کار و زندگی خودشونو هم میکنن و به فردا فکر میکنن. این کانادا من ندیدم کسی پز بده و دیگرانو کوچک ببینه که نژاد بنده و یا زبون بنده بهتره و مال شما اخه. ! بنده 30 سال قبل به کانادا اومدم. بعضی ها 100 سال قبل اومن. احتمالا بعضی ها هم هزار سال قبل اومدن. که چی؟ ما ایرونی ها همیشه به فکر دیروز و پریروز هستیم. ببینیم حالا برای خیر و صلاح آینده چی کار کنیم… مرسی.
————————————
از فیس بوک:
Ghadir Golkarian Kadir Güldiken آقای جوادی نویسنده این نامه موضوع قابل تأملی را مطرح کرده است که در سالهای قبل مشابه آن را از زبان یکی از دوستانمان که در بخش آذربایجانی رادیو و تلویزیون ترکیه مشغول است، بیان داشته بود. گویا فردی از اندیشمک برایشان ایی میلی زده بود به این مضمون: “که من زاده شهر اندیشمک هستم و پدرم آذربایجانی و مادرم خوزستانی و اهل دزفول است. با اینکه زبان به وسیله مادر آموزش داده میشود ولی من از پدرم زبان ترکی را یاد گرفته و از مادرم عربی را آموخته ام. با توجه به اینکه برای ادامه تحصیل به آنکارا آمده ام، برایم گفتند که اگر اجدادت ترک آذربایجانی باشند می توانی از انجمن فرهنگی … در آنکارا برای خودت نامه ای بگیری و از تخفیف شهریه دانشگاه برخوردار شوی. برای گرفتن این نامه زمانی که به آنجا رفتم با دوستان ایرانی و بالاخص آذربایجانی آشنا شدم و مدام از جدایی و وحدت دو آذربایجان برایم صحبت کردند. با اینکه نامه را نگرفتم و برگشتم ولی از رفتنم نیز پشیمان شدم و خوشحالم که برگشتم. زیرا در آنجا سئوالی برایم مطرح شد و حتی به دوستان نیز بیان کردم. اینکه من از پدری ترک و از مادری عرب زاده شده ام. اگر شعاری که این آقایان می دهند روزی محقق شود، تکلیف من و امثال من چه خواهد بود؟ جغرافیای سیاسی و موطنم را کجا باید انتخاب کنم. آیا زادگاهم و تمامی اقوام مادریم را رها کرده به خطه آذربایجان و ارومیه بروم یا اینکه اقوام پدریم را انکار کرده و ساکن همیشگی خوزستان گردم؟ یکی از دوستان سخنی گفت که دلم به درد آمد. او گفت که مثل آذریها و ارامنه در حادثه قره باغ یا باید پدر و مادرت از هم جدا شوند و جایی که بدان تعلق دارند زدگی کنند و تو نیز در تکفل آنها یکی را انتخاب کنی و یا اینکه کشور سومی را انتخاب کنید. همانگونه که بسیاری از آنها روسیه را برگزیدند. من از این صراحت قساوتمندانه یکه خورده و دیدم که در این موضوع انسانیت مطرح نیست و افکار شوونیستی – تاریخی نهفته است و عاقبت آن را از همینک درک کردم.” این دوستمان که در تی آر تی ترکیه خدمت میکند، گفت که با خواندن این ایی میل حقیقتاً متحیر ماندم. واقعاً ما داریم با تغییر واقعیات تاریخی می خواهیم چه بکنیم؟ راهی که در پیش گرفته ایم، عاقبتش به کجاست؟ من به ایشان گفتم که ناکجا آباد! و حالا می بینم که این دوست افشاری من هم همین عقیده را دارد. موفق باشید.
عباس جوادی – همانطور كه يك عده بند كرده اند كه أذربايجانى هاى ترك زبان ترك نيستند بلكه آذرى اند، يك عده هم چسبيده اند كه نخير، ما آذرى و يا آذربايجانى نيستيم بلكه فقط و فقط ترك هستيم. هركس هم اين را با انگيزه هاى سياسى خود ميگويد و ميخواهد ما خودمان را طورى كه آنها ميگويند حس كنيم و نه طورى كه خودمان ميخواهيم.
ساليان قبل وقتى هنوز اين قبيل بحث هاى هدفمند مُد نشده بود در خانواده سنتى، غير سياسى و معمولى ما در تبريز از پدر و مادر و فاميل گرفته تا همسايه ها و كفاش سر كوچه و ملاى مسجد محله هركس و همه ما به فارسى زبان ها “فارس” و به خودمان كه زبانمان تركى بود “ترك” (به تركى “تورك”) ميگفتيم. “فارس” و «ترك” معناى بد و يا خوبى نداشت و فقط براى معين كردن گروه هاى زبانى جامعه بكار برده ميشد و نه «قوم» و «نژاد» و «خلق» و «ملت» که بعد ها مُد شد و ورد زبان ها گشت . ما تا مدت ها نمیفهمیدیم که این تعابیر قوم و خلق و ملت فارس و ترک دیگر چه صیغه ایست.
یعنی آنوقت ها ترک و فارس به معنای «مای ترک زبان» بود و مثلا تهرانی های فارسی زبان. بر خلاف اسامى “ارمنى” و يا “كُرد” كه بغير از زبان، شاخص دين و يا مذهب ديگررا هم داشت، تفكيك ما بين ترك و فارس جنبه مذهبى و دينى نداشت، هنوز هم ندارد چونكه از اين جهت بين ما و فارس ها فرقى نبود و نيست. آن وقت ها نه غرض و پیامی زیر کاربرد تعابیر «ترک» و یا «آذری» و «آذربایجانی» بود و نه در باره استفاده از این یا آن تعبیر مجادله و بگو مگو میشد. فیس بوک هم که هنوز نبود که هر کس، چه بداند و چه نداند، با یک اسم ساختگی در باره تمامی علوم بشری و فوق بشری جهان نظری بدهد.
حالاست که هرکس این تعبیر ها را به یک طرف میکشد.
در مقاله قبلی (دل درد ناشی از زبان ترکی) عرض کردم که وقتی ما آذربایجانی های ترک زبان خود را «ترک» و زبانمان را «ترکی» مینامیم بعضی ها آلرژیک میشوند و شروع به بحث میکنند که نه، شما ترک نیستید آذری و یا آذربایجانی هستید. من آنجا هم گفته بودم که این حساسیت گذشته ای دارد که 90 سال قبل شاید میشد آن را فهمید اما امروزه دیگر واقعا هم کودکانه و خنده دار است و هم بصورتی که بیان میشود غالبا بوی نژادپرستی میدهد.
اما یک عده ای هم هستند که از نظر تعداد بمراتب کمترند و در تاریخ ما هم چنین تمایلاتی هم نبوده و یا تاثیری نداشته که میگویند ما آذربایجانی ها اصلا آذربایجانی و یا آذری نیستیم بلکه فقط و فقط ترکیم. این عده که تمایلات شدید پان ترکیستی دارند همه ترک زبان ها را یک قوم، یک نژاد و یک ملت میدانند. برای آنها ظاهرا نه منطقه و تاریخ بلکه چیز مجرُدی بنام «ملت ترک» اولویت دارد که اجزای جغرافیائی آن مهم نیست کجا زندگی میکنند، در تاریخ از چه مراحلی گذشته، با چه اقوامی آمیزش یافته، کدام دین و یا مذهب را قبول کرده، چه مشخصات فرهنگی از قبیل باورها و غذا ها و پوشش و غیره داشته و حتی زبان فعلی ترکی شان به چه صورت در طی این هزار و چند صد سال عوض شده است.
تعبیر «آذری» آنها را عصبی و مغضوب میکند چرا که در آن نشانه ای از ترک بودن نیست در حالیکه برای آنها تعابیر «ترک» و «ترکی» به راحتی همه و تمامی مشخصات زبانی و اجتماعی و قومی و ملی مثلا بنده را معین و مشخص میکند و دیگر به تعابیری مانند ایرانی و آذربایجانی نیازی نیست.
درست است که بنده ترک زبانم و بهمین جهت خودم را «ترک» مینامم . اما آخر من در عین حال که ترک زبانم، ایرانی و آذربایجانی هم هستم. زبان من ترکی است اما از ترکی ترکیه فرق دارد. چرا به زبانم «ترکی آذری» و یا «ترکی آذربایجانی» نگویم؟
برای این هموطنان ترک گرا، بنده تبریزی با یک ترک زبان استانبولی و یا باکوئی و یا یک قزاق و اویغور و ترکمن و اوزبک، همه متعلق به یک قوم و ملت هستیم اما یک اصفهانی و شیرازی و تهرانی فارسی زبان از یک «ملت جدا»ست. ما ایرانی نیستیم بلکه ترکیم، اما فارسی زبان ها ایرانی هستند.
قبول دارم که مشکل است این را بفهمید.
در اینجا موضوع بر سر تاریخ و سرزمین و مذهب و فرهنگ مشترک نیست. حتی بر سر زبان هم نیست. شاید قیرغیز ها یکی از مللی هستند که بنده شخصا در این دنیا بیشتر از همه به آنها احساس محبت میکنم. اماقرابت زبانی بین من ترک زبان تبریزی و یک دوست قیرغیز زبان بیشککی چیز بیشتری از نزدیکی بین یک هندی زبان و فارسی زبان نیست که به هیچ وجه همدیگر را نمیقهمند. هم بین ترکی آذری و قیرغیزی و هم بین هندی و فارسی قرابت ها و شباهت هائی هست اما اینها زبان هائی کاملا جدا هستند با تاریخ هائی جدا.
با همه علاقه و محبتی که بنده به قیرغیز ها و دیگر ملت ها دارم که زبانشان در ریشه از خانواده بزرگ زبان های ترکی است، من و یک دوست قیرغیز از یک ملت با زبان و تاریخ و فرهنگ و عادات و رسوم مشترک نیستیم بهمان صورت که زبان و تاریخ و ملیت یک فارسی زبان و یک هندی زبان هم یکی نیست.
ظاهرا پان ترکیست ها دلبسته معشوقه ای خیالی بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ترک» شده اند درست مانند آریا گرایان ما که همه ایرانیان و تاجیک ها و پشتو ها و کُرد ها را جزو چیزی خیالی و مجرُد بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ایران» میدانند.
آنچه که هر دوی این افراط گری ها را هدایت میکند «خون» است و «نژاد» – مفاهیم مجرُدی که بخصوص در آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای صغیر در طول صد ها و هزاران سال مخلوط شده، بهم آمیخته و ملت های علیحده و متمایزی را به وجود آورده که ما و همسایگان دور و نزدیک امروز ما را تشکیل میدهند.
یک عده هم در بند خاک هستند. سرزمین هائی که در تاریخ، قوم و دولتی گرفته بود که امروز «پان» های معاصر آن را از «آن خود» میپندارند.
در حالی که کشور ها و ملت های پیشرفته بسوی ارتباطات، تجانس و آمیزش و همکاری بیشتری حرکت میکنند که هم رفاه و هم آزادیهای آنها را توسعه حتی بیشتری خواهد داد جریان ها و گروه های افراطی، تقسیم گرا، دشمن تراش و ستیزه جو در کشور های ما، همه منطقه را به ورطه خود ویرانگری بیشتری میکشند.
عباس جوادى – در اتریش منطقه ای هست به نام «تیرول». آن طرف مرز، در ایتالیا هم منطقه ای هست به تام «تیرول». به آن اولی فقط «تیرول»، «تیرول اتریش» و یا «تیرول شمالی» و به دومی «تیرول ایتالیا» و یا «تیرول جنوبی» میگویند چونکه واقعا از نظر جغرافیائی، دو منطقه همنام و همزبان (مردم هر دو منطقه به زبان آلمانی اتریشی صحبت میکنند) ، یکی در شمال و دیگری در جنوب واقع است. حالا بعضی ناسیونالیست های تیرول این تعبیر را با این هدف به کار میبرند که گویا این دو باید در ترکیب اتریش و یا حتی به صورت یک کشور مستقل متحد شوند. اما هم تعداد این قبیل آدم ها بسیار قلیل است و هم بخاطر آنها که نمیشود اسامی جغرافیائی را نجس و حرام اعلام کرد.
بعد از تاسیس و موفقیت اتحادیه اروپا درآمیزش سیاسی، اقتصادی و فرهنگی همه کشور ها و ملل اروپائی، سرو صدای آن ناسیونالیست ها هم خوابید.
داستان تعبیر «آذربایجان جنوبی» هم در واقع همین طور است. ناسیونالیست های ایرانی ما، وقتی «آذربایجان جنوبی» بگوئی،عصبی میشوند که «این، ادبیات تجزیه طلبان است و منظورشان آنست که ان دو بخش جنوب و شمال باید متحد شوند.» احتمالا هم منظور ناسیونابیست های ترک آذری همین است. آنها هم به نوبه خود از تعابیری مینند «آذربایجان ایران» دوری میجویند.
مثل اینکه همه ما در یک کودکستان هستیم!
ولی شما برای یک لحظه آنها را فراموش کرده و پیش خودتان فکر کنید.
خوب، ما، در شمال و جنوب رود ارس دو منطقه همزبان داریم که نام هر دو آذربایجان است. در شمال، به این منطقه «آذربایجان» و یا به طور رسمی «جمهوری آذربایجان» میگوئیم. در ایران هم دو استان به نام آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی، یک استان بنام اردبیل و یکی دیگر به نام زنجان داریم. همه این ها آذربایجان و همه مردم این استان ها آذربایجانی هستند. پس هنگام ذکر نام و در مقام تفکیک و تمایز بین شمال و جنوب ارس قرار دارد و به چهار استان آذربایجانی ایران اگر «آذربایجان ایران» و یا «آذربایجان جنوبی» نگوئیم، پس چه بگوئیم؟ این، مثل خراسان است که به سه استان شمالی، رضوی و جنوبی تقسیم شده. تازه ، قدیم ها، بعضی منابع به افغانستان کنونی هم «خراسان شرقی» گفته اند.
حالا بعضی ها گیر میدهند که نام آذربایجان شمالی (ویا قفقاز) در گذشته «آذربایجان » نبود، «آران» بود. گیرم که آذری های شمال، 100 سال است که به مملکت خودشان «آذربایجان» میگویند. که چی؟ چرا به جای آنکه حتی خوشحال شوید، عصبی هم میشوید؟ بگذارید ناسیونالیست ها از هر نام و لغتی هر تعبیرو تفسیری را که میخواهند بکنند. آلرژی بعضی ها نسبت به نام ها و تعبیر های جغرافیائی حتی ذوق و شوق افراطی ها را برای استفاده از این تعابیر و تفاسیر بیشتر هم خواهد کرد.
ا
من خودم حساسيتى نسبت به تعابير «آذربايجان شمالى» و «آذربايجان جنوبى» ندارم اما بخاطر حساسيت هاى موجود ديگران اغلب از تعابير «آذربايجان ايران» و «آذربايجان قفقاز» (ويا «جمهورى آذربايجان») استفاده ميكنم.
عباس جوادى – توافق اصولى كه بين حکومت ترکیه و حزب کارگران کردستان (پ. ک. ک.) حاصل شده، هم همه را به آینده ترکیه و منطقه کمی و بطور مشروط امیدوار کرده و هم بحث «خوب، اگر کاسه ای زیر نیم کاسه بود، چی؟» را دامن زده. اگر در نهایت کُرد ها جدا شوند، چی؟ من خودم را مستثنی نمیکنم. برای همه ما آسان است که در مهمانی ها و یا در اینترنت و فیس بوک از جدائی و تجزیه ترکیه، ایران، عراق و سوریه صحبت کنیم، چه موافق و چه مخالف آن. بهایش را که ما، بخصوص کسانی که خارج از کشور نشسته اند، نمیپردازیم. اما یک نگاهی بکنید به نقشه های تولیدی گروه های کُرد، از ایران و ترکیه تا عراق و سوریه، تا ببینید «کردستانی» که اکثر آنها در نظر دارند کجاست. آذربایجان غربی و کردستان ایران که هیچ! بخش هائی از کرمانشاه و همدان و زنجان را هم اضافه كنيد…با این ترتیب ایران گویا دیگر مرزی با ترکیه نخواهد داشت. در ترکیه هم در بخش شرقی این کشور فقط کمی سواحل دریای سیاه میماند. در عراق کرکوک بجای خود. بخش مهمی از شمال و غرب عراق، و شیار هائی از شمال سوریه. اسم اینها هم هست: کردستان مرکزی، کردستان شرقی (بخش ایران)، شمالی (بخش ترکیه)، جنوبی (بخش عراق) و غربی (بخش سوریه). از هر چمن گلی.از خير نخجوان آذربایجان و ارمنستان هم نمیگذرند.
خواستن و نقشه درست کردن که کاری ندارد. مالیات هم نمیخواهد. یکی دو تا از نقشه های قدیمی را هم شاهد میگیرید كه ظاهر حرفهايتان يك كمى هم “علمى” باشد. مثلا به چند نقشه کردستان که مثل اینکه دیگر برای همه بدیهی شده است توجه کنید:
اینها میدانید یعنی چه؟ این طرف و یا آن طرف شدن این همه سرزمین نه، حتی دو سه روستا معنایش مداخله ارتش های کشور های ذیدخل و رقابت و کشاکش و زد و خورد بین مردم آن مناطق است. کشور ها و ارتش ها بجای خود، جنگ کُرد و آذربایجانی، ارمنی و کُرد، تُرک و ارمنی، کُرد و تُرک را هم که پیش بینی نکرده اید، بله؟ متوجه هستید با چه آتشی بازی میکنید؟
حالا حتما آب دهان دیگران هم که چشم به این یا آن منطقه یکی از این کشور ها دوخته اند سرازیر شده است.
گروه های ارمنی هم مدعی بخش اعظم همین «کردستان بزرگ» هستند. نقشه های آنها را هم نگاه کنید این را بخوبی متوجه میشوید. آذربایجانی های ناسیونالیست و جدائی خواه ما هم یک سری نقشه درست کرده اند که البته به درجه کُرد ها و ارمنی ها «دقیق» نیست و «ظاهر علمی» ندارد اما کمتر از آنها هم پر مدعا نیست:
خدا عاقبت همه مردمی را که در این مناطق زندگی میکنند خیر کند و به کسانی که در اطاق هایشان نشسته نقشه سازی میکنند کمی بصیرت و عقل سلیم بدهد.
عباس جوادی — آنروز در یکی از بحث های مربوط به جنبش مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی، بعضی از جوانان آذربایجانی چنین بیانات و تعبیر هائی را بکار میبردند: “ما به مسائل داخلی کشور همسایه مان ایران مداخله نمیکنیم.” یکی دیگر از ایران بعنوان “فارسستان” نام میبرد و دیگری از “کشوری که خود را ایران مینامد” صحبت میکرد.
شما احساس نگرانی نمیکنید؟ در یک کشور هفتاد و چند میلیونی هر نوع فکر و نظری ممکن است وجود داشته باشد. اگر بیست سال پیش از من میپرسیدید، میگفتم این ها را نمیتوان جدی گرفت. دوستی قوم گرا میگفت شما نمیدانید که اوضاع و روحیه آذربایجانیها در این ده سا ل چقدر عوض شده و بقول خودش به آرمان آذربایجان گرائی نزدیک تر شده است. “ما از این اصولگرایان و آن اصلاح طلبان جز سرکوب و در بهترین حالت بی اعتنائی به خواستهای ملی و قومی آذربایحان ندیده ایم و حالا خیلی ها میگویند پس هر کس براه خودش برود.”
آن روز هم دوستی از تبریز که برای گردش به اروپا آمده میگفت «در ایران ما آذربایجانی ها نفوذ زیادی داریم و .ازاقتصاد گرفته تا رشته های تخصصی دانشگاهی در همه چیز قدرتمندیم. اما هنوز هم به ما با دیده تحقیر نگاه میکنند.» این دوست قدیمی که به کار تدریس مشغول است میگوید «احساسات جدائی طلبی هنوز بین جوانان خیلی ضعیف است اما در این ده سال گذشته رشد زیادی کرده است.»
طلاق حق طبیعی هر زوجی است حتی اگر ازدواج سالهای سال طول کشیده باشد. ممکن است بعد از مدتی کدورت و دشمنی، یک طرف حس کند که بهتر است به زندگی مشترک پایان داده شود. حرف یک دوست سالمند آلمانی را فراموش نمیکنم که میگفت طلاق از نظر برنامه ریزی اقتصادی و مالی بیخردانه ترین اقدام است زیرا هردو طرف را فقیر تر میکند. اما همه میدانیم که بعضی وقت ها آدمی کنترل احساسات و حساب و کتاب را از دست میدهد و میخواهد به چیزی که همان روز و همان ساعت زجرش میدهد بهر قیمتی که شده پایان دهد.
از طرف دیگر نه در دنیا و نه تاریخ، مرزها هیچوقت ثابت نمانده اند. بعضی از جدائی های ملی و جغرافیائی مسالمت آمیز و برادرانه، اما اکثریت بزرگشان خونین و ویرانگر بوده اند. حد اقل من در جهان سوم و كشورهائى كه هم عقب مانده و هم متعصب هستند،جدائى مسالمت آميز و برادرانه اى سراغ ندارم.
شاید عامل اصلی که این احساسات گریز از مرکز را تحریک کرده و میکند آن احساس انکار و تبعیضی است که بعضى ها از پهلوى گرفته تا جمهورى اسلامى نسبت به تحصيل و پرورش زبان و فرهنگ ترکی آذری حس كرده اند و ميكنند. هنوز با وجود چندين میلیون آذربایجانی ایران در این کشور تحصیل و تدریس زبان مادری ممنوع است و در سرتاسر کشور حتی یک کلاس و کورس جدی زبان مادری ترکی آذری موجود نیست.
20-30 سال پیش موج اعتراض به این وضع و اقلا احساس تبعیض به این درجه قوی و قابل رویت نبود. امروز اوضاع دنیا عوض شده. شاید عوامل دیگر، قوت گرفتن ترکیه همسایه بعنوان کشوری ترک زبان و در عین حال استقلال جمهوری آذر بایجان در شمال است. در ضمن شرایط بین المللی از نظر اهمیت روزافزون حقوق شهروندی و سهولت و سرعت ارتباطات است که به روحیه ملی گرائی قومی در بین آذربایجانیان ایران قوت میبخشد.
آیا مسئولان سیاسی مملکت از حکومت گرفته تا مخالفین و میانه رو ها و اهل علم و قلم و سخن این وضع را نمی بینند که در فکر چاره اندیشی نیستند قبل از آنکه کار از کار بگذرد؟ در حالیکه یک بمب ساعتی با نیروی مخرب نامعلوم ولی فزاینده ای بکار افتاده چندان کسی بخود زحمت نمیدهد که در این باره کاری کند و قدمی در راه حمایت از یکی از ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی آموزش زبان مادری مردم آذربایجان بردارد. آیا مشکل کردهای ترکیه و 30 سال جنگ داخلی در این کشور همسایه و یا نمونه کردستان عراق کسی را در ایران به تشویش نسبت به وضع خودمان نمیاندازد؟
————————-
کامنت ها از فیس بوک:
دوست یکم:
حؤرمتلی آقای جوادی، این اصطلاح «قومگرا» که شما به کرات در نوشته هایتان به جای ترکیبی مثل
(Ethnic rights activist)
استفاده می کنید هم ماهیت برچسب-زنانه دارد هم برای یک بحث جدی و سیاسی نامأنوس است.
عباس جوادی:
با سلام و احترام. منظور واقعا بر چسب نبود. “قوم گرا” مترادف
ethnic nationalist
است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. «ملت» به همه و کلیت شهروندان ایران میگوئیم، چه ترک و فارس و کرد، چه شیعه و سنی و چه مسلمان و بهائی و غیره. اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یا فارسی زبانان ایران تلاش میکنند صرفا «ملی گرا» و یا «ناسيوناليست» نميشود گفت چونکه گروه های اتنيكى هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند (و یا هنوز “ملت” نشده اند و خيلى ها ملت هاى جدا هم نخواهند شد چونكه وضع كلى صرفنظر از دارفور و اسكاتلند ظاهرا بيشتر بسوى آميزش قومى و ملى است و نه جدائى.)
دوست دوم:
تلاش برای جای دادن تمام مبارزات ترکها در قالب ناسیونالیسم، تلاشی از نوع تقلیلگرایی است. استفاده از لفظ (دراینجا: مارک) “قومگرایی” به جای ملیگرایی غیر فارسی هم از سوی انکار کنندگان وجود تبعیض و با هدف شانتاژ و وارونه جلوه دادن واقعیات صورت میگیرد. برای همین به نظر من استفاده از این ترمینولوژی تطابق چندانی با محتوای تفکرات آقای جوادی ندارد.
ولی من یک سوال از آقای جوادی دارم:
برای “ملیگرایی فارسی” هم از اصطلاح “قومگرایی” استفاده میکنید؟
عباس جوادی:
نه، در آن مورد بنظرم ما یک ناسیونالیسم ایرانی داریم که تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به فارس ها نیست. یکی هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و موضوعی جداست. «فارس» چیزی است که غیر فارس ها به فارس ها میگویند و معیارش زبان است و نه نژاد و قومیت. بنظرم تعبیر «فارس» از این جهت درست است اگر چه آریا گرایان از آن خوششان نمیاید. بهمین ترتیب «ترک» (که ما خودمان «تورک» میگوئیم) مشخصه و وجه تمایز زبانی ما نسبت به فارس و کُرد و غیره است و گرنه مشخصه ای نژادی و یا قومی نیست. من تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت همه ما مخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما فرقی ماهوی با قومیت و نژاد فارس ها نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد.
دوست دوم:
درست است. دو مقوله “ترک” و “فارس” هر دو مقولاتی فرهنگی-هویتی هستند نه نژادی. ولی من دقیقا جواب سوالم را نگرفتم.
تا جایی که من سراغ دارم، ملیگرایی ایرانی که وجود و حقوق ملی تمام ملیّتها، جوامع و فرهنگهای موجود در ایران را به رسمیت بشناسد، به صورت جریانی وجود ندارد. چیزی هم که باشد، تک و توک است.
نوع غالب ملیگرایی ایرانی، چیزی جز “ملیگرایی فارسی” نیست. تفاوت ملیگرایی ترکی و ملیگرایی فارسی در این است که این اعتقادی به تمامیت ارضی ایران ندارد، ولی تمامیت ارضی برای آن یکی خط قرمز است. این میخواهد فقط برای خودش تصمیم میگیرد، ولی آن خود را قیِّم جغرافیای ایران میداند. در واقع ملیگرایی فارسی تحت نام و عنوان “ملیگرایی ایرانی” قایم شده است.
منطقی نیست که “ملیگرایی فارسی تحت عنوان ایران” را “ملیگرایی” ولی “ملیگرایی ترکی” را “قومگرایی” بنامیم.
عباس جوادی:
بحث جالبيست، متشكرم. بنظر من بر عكس، ملى گرائى ايرانى بمعناى “دلبستگى به ميهن مشترك ايران” جنبه غالب بين اكثريت بزرگ ايرانيان و بخصوص آذربايجانيان است و اين فقط در تاريخ اينطور نبود. بگذریم از شاه اسماعيل صفوى كه بانى ايران معاصر بود . اما ازعباس ميرزا و دكتر مصدق كه نوه او بود و ستار خان و خيابانى تا مهندس بازرگان و صمد بهرنگى و غلامحسين ساعدى همه ميهن پرست ايرانى بودند نه «قوم گراى فارسى». نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.
دوست سوم:
اقای جوادی عزیز، با این مقاله باز با مهارت به نکته ای بسیار مهم اشاره کرده اید. پیام نهایی شما در پاراگراف آخر مرا به اندیشه واداشت. به یاد سخن یکی از دوستانی که قبلاً در وزارت خارجه بودند و اکنون در خارج از کشور بعد از بازنشستگی به تدریس مشغولند، افتادم که افزودند از دوره قبل ریاست جمهوری احمدی نژاد دو دیدگاه در رآس سیاستگذاری کلان کشور حاکم است. گروهی که اصلاً اعتقادی به قومیتهای ساکن در ایران ندارند و آنها را به فکر تمامیت خواهی محض نادیده گرفته و حتی کنشها و واکنشهای انجام گرفته را مد نظر ندارند و گروهی که واقعیات را درک کرده و در عصر ارتباطات به همان چیزی که شما به عنوان بشکه باروت اشاره کرده اید، توجه نموده و باورشان بر این است که باید راه چاره ای قبل از مرگ سهراب شود. به گفته ایشان، گویا در برنامه های بعد از احمدی نژاد بیشتر کاندیداهای ریاست جمهوری این موضوع را مد نظر قرار داده و حتی کار به جایی رسیده است که برنامه های تدوینی برای فدرالیته کردن ایران در رئوس کارشان است. حتی نمونه بارز این را در رقابتهای انتخاباتی سال 88 در اظهارت محس رضایی مشاهده کردیم. امیدارم کار به جای باریک نکشیده و قبل از بروز هر مصیبتی اندیشه خردمندانه ای صورت پذیرد.
دوست دوم:
در ترکیه نوع فراگیر و غالبی از ترکیهگرایی (به معنای تمایل به حفظ تمامیت ترکیه و اراده و تلاش برای پیشرفت کشور) در میان اکثر نخبگان و سیاسیون این کشور وجود دارد. این ترکیهگرایی را به معنای سیاسی نمیتوان ملیگرایی نامید. البته این حس امروزه در این کشور به شکل عمومی و پایدار در آمده و در تودهها نیز غالب است (به استثنای بعضی مناطق کوچک). از سوی دیگر در این کشور یک حزب ناسیونالیستی -آنهم در بسیاری از موارد با رویکرد افراطی و ترکگرایانه- وجود دارد. این حزب نمایندگی ناسیونالیسم سیاسی در ترکیه را بر عهده دارد.
در ایران هم به شکل سنتی در تاریخ معاصر، نخبگان و سیاستمداران نوعی از ایرانگرایی را داشتهاند. انقلاب مشروطیت را میتوان تبلور این حس ایرانگرایی دانست. ولی نه ستارخان، نه خیابانی و نه متاخرین، ملیگرا شناخته نمیشوند. البته در ایران هیچگاه حس ایرانگرایی عمومی (تودهای) به صورت پایدار وجود نداشته است. آنچه بوده به صورت دورهای و تحت تاثیر پوپولیسم و ایدئولوژیهای زودگذر بوده است.
امروزه به جز چند حزب و تشکل کوچک ملیگرا (=فارسگرا)، هیچ حزب و جریان متحد و بزرگ نمایندگی ملیگرایی سیاسی در ایران را بر عهده ندارد. ولی ملیگرایی فارسی به شدت در میان نخبگان و سیاستمداران رخنه کرده است. اکثر نخبگان و نویسندگان و سیاستمداران ایران محور، این ملیگرایی را تا حد شوونیسم پرورش دادهاند. به عنوان مثال جنبش دانشجویی ایران به عنوان منتقد و مخالف حاکمیت (آنهم دموکرات تر از بقیه منتقدین و مخالفین) در گذر زمان عملا به جنبش دانشجویی فارس تبدیل شده است. به همین دلیل شاهد مشارکت بسیار کم دانشجویان غیرفارس در این جنبش هستیم.
اگر حس عمومی ایرانگرایی را ملی گرایی خطاب نکنیم و نگاهی سیاسیتر به ملیگرایی داشته باشیم، عملا ملیگرایی ایرانی همان ملیگرایی فارسی است.
این رویکرد در مورد آذربایجان هم صدق میکند. یک حس عمومی آذربایجانگرایی وجود دارد و یک ملیگرایی ترکی. ملیگرایان ترکی، تنها بخشی از کنشگران جنبش آذربایجانمرکز هستند.
عباس جوادی:
بخدا هنوز هم نفهميدم – خوب يا بد، قوى و يا ضعيف – اين “ملى گرائى فارسى” يعنى چه؟ “فارس” كه ملت نيست. “ملت” ملت ايران است شامل همه ما. يك گروه فارسى زبان است، يك گروه تركى زبان. اگر ميخواهيم حتما اينها را تفكيك كنيم بگذاريد بگوئیم “قوم” تركى زبان و فارسى زبان و كسى را كه فقط مدافع يك گروه باشد بناميم “قوم گرا”. ولى “ملى گراى” فارس و ترك واقعا هيچ معنائى نميدهد.
دوست دوم:
هر کس نگاه مخصوص به خود را در تعریف از مفهوم “ملت” دارد. در این مورد بحث را صلاح نمیدانم. ولی خلاصه اینکه بر اساس تعریف مورد قبول شما، بسیاری از این ملیگرایان ایرانی را باید در زمرهی قومگرایان فارسی قرار داد.
عباس جوادی – میرزا علیآقا تبریزی (۱۲۹۰-۱۲۳۹ خورشیدی) مشهور به ثقةالاسلام تبریزی از علمای آذربایجان و یکی از شهدای جنبش مشروطیت ایران بود كه در تبریز به دست روسها به دار آویخته شد. نوشته زیر بخشی ازرساله ایست که مرحوم ثقة الاسلام در دوران «استبداد صغیر» یعنی دوره یکساله از به توب بستن مجلس تا حمله مشروطه خواهان به تهران (1277-1288) به علمای نجف نوشته و به «رساله لالان» (١) معروف شده است. متن کامل این رساله در سایت رضا همراز چاپ شده است. البته بايد اين رساله مرحوم ثقه الاسلام را در چهارچوب شرايط انقلاب مشروطه مطالعه كرد. اما من شخصا هر بار كه اين را خواندم احساس كردم كه انگار شرايط امروز ما را توصيف ميكند.
ثقةالاسلام تبريزى – ملت چه مىخواهد؟ ملت دو چيز مىخواهد: يكى حفظ سلطنت و شوكت اسلام و مذهب جعفرى و ديگرى بقاى ملك ايران برايرانيان، يعنى سلطنت ايران دو جنبه دارد: يكى جنبه سلطنت اسلاميت و مذهب، ديگرى جنبه تاجدارى ملك كيان.
اولى به لحاظ روحانيت و داخل معنويات است. دويمى به ملاحظه جسمانيت و داخل ماديات و فعلا اين هر دو عنوان در يك هيكل جمع است كه آن را سلطنت اسلام و ايران نامند.
[وحدت خواسته تمام مسلمانان جهان و لزوم اتحاد آنان]
در عنوان اولى كافه مسلمين عموما و شيعه مذهب خصوصا متحد الراى و متفق الفكر، و در اين مساله فرقى ميان مسلمين ايران و ساير ممالك روى زمين نيست و به عبارت اخرى سيصد ميليان مسلم همه طالب تشييد سلطنت اسلام و اجراى احكام آن است (دل هر ذره را كه بشكافى – آفتابيش در ميان بينى) و همه اين ملت واحده كه تابع يك قبله و افراد يك قبيله هستند (الا آنكه يا غافل استيا متجاهل) در اين امر، اتفاق و اتحاد دارند و اختلاف مذهب و كثرت فرق مسلمين در اين مساله سرمويى اسباب اختلاف نمىتواند بشود، و آن گونه اختلافات هر چه باشد، نزاع خصوصى است و مانع از اتحاد حقيقى مركزى نيست و نبايد بشود.
پيغمبر واجب التكريم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «المؤمنون اخوة تتكافى دمائهم وهم يد على من سواهم، يعنى تمامى مؤمنين با هم برادرند و در خون برابر; يعنى قيمتخون همه يكى است و در قاتل و مقتول از هر طبقه باشند ولو يكى پادشاه باشد و ديگرى گدا، حكم قصاص على السويه است، و تمام مؤمنين دست همديگرند در دفع دشمنان خود، و در اين عنوان تعدد سلاطين مضرتى ندارد و منافى اين مسلك نيست، در صورتى كه در حفظ مركز حقيقى كه حفظ نوع اسلاميت است اتحاد پولتيك داشته و چنانچه پيغمبر فرموده در دفع ضرر و جلب منفعت متحد و متفق باشند. بلى اسلام بلكه اهالى تمام روى زمين، وقتى در زير بيرق سلطان واحد جمع خواهد شد و جز يك تن در بسيط زمين سلطنت نخواهد كرد و جز يك قانون، معمول و مجرى نخواهد شد و شرع و عقل اين نويد را داده و روزگار ضامن همچو روزى است، ولى عجالتا تا آن روز نيامده، تكليف فعلى كافه مسلمين و همه سلاطين آن همين است كه گفتيم; اگر چه هر مملكتسلطانى و هر سلطان، مشرب خاصى داشته باشد تا وقت موعود برسد و سلطان معهود ظاهر شود.
«يك نكته در اين معنا گفتيم و همين باشد.»
[حفظ كيان ايران]
در امر دويم – كه سلطنتخاك ايران و تاجدارى مملكت كيان است – تمامى ايرانىنژاد، هر جا باشد و هر مذهب داشته باشد، به حكم اين كه فرزند اين مادر است، سعيش در حراست وطن و استقلال عزت و ثروت وطن است، و هميشه در صدد اين است كه بيرق پادشاه مملكتش بالاى همه بيرقها و حكمش ما فوق حكمها باشد و رعيت، خود را چنان نگهدارى كند كه محسود ديگران باشد و درخت همايون سلطنت چنان تناور و بارور گردد كه همه مظلومين و ملهوفين و دلسوختگان از اقطار عالم پناه به درگاهش آورند، و هر كسى كه تاريخ خوانده مىداند كه ايرانى، وقتى ضعيف شده و تمكين از ديگرى كرده يا هر وقت كه قوت گرفته، بيگانه را دور كرده است، جز به سلطنت ايران نژادان تن در نداده است.
اين هر دو مسلك و اين هر دو، چون شارع عام و شاهراهى است كه ملت را راهنمايى مىكند به مقصد واحد كه كعبه آمال همه است و آن عبارت است از سعى در پايدارى سلطنت اسلام و ايران، و علاج آن نيز منحصر استبه مشروطه بودن دولت كه علت تامه بقاى سلطنت و شوكت اسلاميت و ايرانيت مىباشد.
[علت عقبماندگى ايران و بيدارى ايرانيان]
حجج الاسلام به ملاحظه مقتضيات عصر و حفظ جنبه روحانيت، حكم بر وجوب مشروطيت دادند و آن را مقدمه عقليه بقاى شوكت اسلاميت دانستند و وجوب عقلى و پولتيكى آن هم بر همه (الابرغبى נيا متغابى) واضح و لايح [است]
و تجربيات بر ما ثابت كرده كه مادام كه رشته امورات در دستيك نفر است و آن يك نفر فعال مايشاء است و سلطنت را براى وجود خود مىخواهد، نه وجود خود را براى سلطنت – چنانچه حكيم سعدى گويد: (گوسفند از براى چوپان نيست – بلكه چوپان براى خدمت او است) – جز خرابى مملكت و پريشانى ملت را چشم داشتن، تخم بيهوده در شورهزار كاشتن است.
ايران هشتاد و چهار سال قبل قدرت آن را داشت و جرات آن را كرد كه با دولت روس جنگ نمود، اگرچه از خيانت رؤساى لشكر مغلوب شد [و] محمد شاه بر سر هرات لشكر كشيد، اگرچه كارى نكرد; اما باز حشمتسلطنت تا اين درجه بود كه دو سال مركز ايران خالى ماند و دولت اگر منفعتى نبرد، مملكت نيز اختلال نيافت و ناصر الدين شاه هرات را فتح كرد، اگر چه در مرو شكست خورد. بعد از آن اگرچه مملكتدارى يك مرتبه به عيشرانى مبدل شد، اما باز صورت ظاهرى حفظ مىشد و لااقل دولتيا خود ملت قرضى نداشت. تاريخ بعد آن را نمىگويم; زيرا كه همه مىدانند.
حال از عقلا مىپرسيم و انصاف را به داورى مىطلبيم كه دولت ايران و روس هر دو سلطنت استبدادى بود و حكومت افغان در عداد دول محسوب نمىشد; پس چه شد كه در عرض هشتاد و چند سال دولت روس اين همه پيش آمد و دولت ايران اين همه عقب رفت و افغانستان ادعاى استقلال نمود؟ آيا معاذالله اسلام مانع ترقى است چنانچه دشمنان ما مىگويند. آيا رشادت ايرانى كمتر است؟
مشروطه را پيشكش كرديم و اسمش را هم نبرديم. آيا شريعت و ملتحق ندارد سئوال نمايد كه چرا (دو كشتى متساوى اساس در يك بحر – يكى رسيد به ساحل دگر به طوفان رفت) بلى نود سال به خواب رفتيم; يعنى خواب خرگوشىمان دادند و ما را لالاى گفتند و گهواره جنبانى كردند و گفتند كه هنوز شب است تا آن كه يك دفعه خوابهاى موحش و كابوسهاى مدحش ما را از خواب بيدار كرد. ديديم آفتاب از وسط السماء نيز گذشته و خوان نعمت را مهمانهاى ناخوانده يغما كردهاند و جز ته سفره چيزى نمانده، و مانند شكار جرگهاى، دور ما را با حربههاى آتشين گرفتهاند.
حالا كه ملت نيمه بيدار شده و چشم خود را مىمالد، مانند طفلى كه از خواب بيدار شود و در دست ديگر نعمتهاى خوشگوار ببيند و در سفره خود جز نان جوين چيزى نيابد و بناى جزع بگذارد، معلوم است كه ديگر به خواب نخواهد رفت و لقمه نان جوين را سخت نگهدارى خواهد كرد تا آن لقمه مختصر را قوت خود كرده، بتواند در پى تحصيل اغذيه لطيفه ديگر برود، خانه خود را كه ديگران تصاحب كردهاند، تمالك نمايد. اين است كه ملت، علاج حفظ اين نعمتباقيمانده را در مشروطه كردن دولت و آزادى خود مىداند و ديگر به خواب نخواهد رفت تا به حد بلوغ برسد.
[تحريف معناى مشروطه و آزادى]
معناى مشروطه را در رساله اولى و در همين عريضه لالان گفتهايم. حاجتى به تكرار نيست; ولى مستبدان مشروطه را موافق صرفه خود معنا كردند و آزادى را كه ملت مىخواهد، اسمش را لامذهبى و خروج از قيد شريعت گذاشتند و انكار دين شمردند.
آن چه همه ملل مىخواهد، آزادى از فشار استبداد است و عرصه جنگ در اين مقام است. دين جدا است. دولت جدا است هر صاحب مذهب، احكام مذهب خود را قبول كرده و آن توشه آخرت او است. سبحان الله! اين همه هيجان عالم و عامى كه بساط سبزه لگدكوب شد به پاى نشاط، براى خروج از دين است؟
بلى غير متدين در اين ميدان جولان خواهد كرد; مانند عهود سالفه تك و پوى خواهد نمود; اما للحق دوله وللبطل جوله. (2)
و اگر مراد از آزادى همان باشد كه مستبدان مىگويند، ملتحق دارد بگويد كه مروج اين مسلك نيز شماييد كه فتح باب منكرات را كرده، نشر فضايح كرديد (نه در انديشه فردا و نه در حسرت دوش) . ثمره عشرتهاى نامشروع و طلسمهاى ناگوار و هتاكى حرمات الهيه را از درخت آزادى كه در باغ استبداد كاشته بوديد، چيديد و ثروت ملت را به زور عدم مسؤوليت جمع كرده، صرف مخارج فرنگستان و ترويج مذهب مزدكيان كه اباحه خروج و اموال است نموديد.
اين آزادى همان است كه خالق منان بر بنىاسرائيل عطا فرمود و ايشان را از استبداد فرعون آزادى بخشود و در حق فرعون مىفرمايند: «ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابناءهم و يستحيى نساءهم انه كان من المفسدين» . مىفرمايند: فرعون برترى جستبر مردم در روى زمين و اهل آن را فرقه فرقه كرد و ضعيف شمرد. طايفهاى از آنها را، پسرانشان را مىكشت و زنانشان را زنده مىگذاشت (براى كنيزى و خدمتكارى) و فرعون از مفسدين بود.
و آزادىطلبان هماناند كه خداوند در حق آنها مىفرمايد «تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين» . مىفرمايد: خانه آخرت (يعنى بهشت جاويدان) را قرار مىدهيم براى اشخاصى كه نمىخواهند زبردستى و فساد نمايند در روى زمين و نيك انجامى براى پرهيزكاران است.
بلى همه عبد رق حضرت پروردگار است و اين خداوند براى بندگان خود آزادى بخشيد و جز در احكام قانون شريعت كه نظم دنيا و آخرت با او است و احكام سياسيه، كسى را چيره دستى نداده و يكى را محكوم به حكم ديگرى نكرده و اين است معناى آزادى به آن چه كه اصحابنا مىفرمايند و تفسير بما لا يرضى صاحبه مىكنند.
حضرت امير مؤمنان عليه السلام در موقع خلافتخود در كوچه و بازار ميان مردم راه مىرفت و به ايشان مىفرمود: راه بدهيد امير خودتان را. نه فراش داشت و نه دور باش و كورشو مىگفتند. دهقانان كه ادب ايام سلاطين فرس داشتند وقتى آن حضرت بغتتا براى آنان ظاهر مىشد، ايشان به پاخاستند و به ركاب آن حضرت افتاده، پياده راه رفتند. آن حضرت ايشان را منع فرمود.
آزادى طلبان مىخواهند دور باش، كور باش گويان، لال شوند تا گوش ديگران را كر نكنند. مشروطهطلب، آزادى قلم و آزادى زبان مىخواهد يعنى قدرت امر به معروف و نهى از منكر، نه اين كه صفت استبداد را از شما سلب كرده، خود مالك شوند و دروغ و افترا هر چه بتوانند بگويند و آن چه در اين مدت بر خلاف اين مسلك و مسلك مشروطه حقيقى اتفاق افتاده، همه مىدانند كه علتش چيست و كسى نمىتواند منكر قبح آن بشود و مسلم است كه حكم ايام جنگ، غير از حكم ايام صلح است. هر وقت مشروطه استحكام گرفت، بالبداهه حق به مركز خود قرار مىگيرد و هيچ عاقلى نگويد كه آن چه فعلا در دست است مشروطه است «سبحانك هذا بهتان عظيم» .
فصل دويم: دولت چه مىگويد؟
دولت اول عنوان كرد كه چند نفر لامذهب در دار الشورا هستبايد تنبيه شود و كرد آنچه كرد، كه همه مىدانند و دارالشورا را سه ماهه تعطيل نمود و وعده داد كه در 23 شعبان باز افتتاح دارالشورا شود. در اين بين آن مقدمات فجيعه تبريز فراهم آمد و جمعى كه در اول جز هشت تن نبودند، در پى حفظ و ناموس و جان و مال برخاستند، و اسم مشروطه بالمره از ميان رفته بود. بعد خدا بركتبدهد زور استبداد را، كه هر چه او به هتاكى و بىباكى افزود، كار مشروطه بالا گرفت. دولتيان، اهل تبريز را ياغى و شرير قلم دادند و بهانه كرده، گفتند تا تبريزيان تنبيه نشوند، دولت، مشروطه نخواهد داد، و در آخر شعبان به سپهدار تلگراف كرد «دولت مجلس مشروعه كه مطابق با مزاج مملكت و مطابق با شريعت نبوى صلى الله عليه و آله باشد، خواهد داد و وفا بر اين وعده را نيز موكول بر تنبيه تبريزيان كرد و آنها را اشرار خواند» . در 27 شعبان هزار و سيصد و بيست و شش (3) به صدر اعظم دستخط فرمودند كه «مجلسى كه قوانين آن موافق مزاج مملكت و موافق قانون شريعتحضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و حافظ قوانين عدالت و نشر عدل و داد باشد، منعقد نمىنماييم» و باز مىفرمايند: «به آن جناب اشرف مقرر مىفرماييم انعقاد مجلس مزبور را با شرايط و حدود معين كه موافق مزاج مملكت و قانون موافق شريعت مطهره و مانع توليد هرج و مرج باشد، 19 ماه شوال، اول انعقاد آن است مرحمتخواهيم فرمود» و مىفرمايند: «از حالا مقرر مىفرماييم كه نظامنامه انتخابات و قوانين مملكتى كه مطابق با قانون شرح انور باشد، نوشته مرتب داريد الخ» و مىفرمايند: «چون اشرار در تبريز به قدرى هرزگى و شرارت و خونريزى كرده و شهر را مغشوش» تا اين كه مىفرمايند: «تا شهر تبريز منظم نشود، آن شهر از اين مستثنا خواهد بود» . بعد در 12 شوال در تهران مجلسى كردند و افتتاح دارالشورا را عنوان كردند. يكدفعه جمعى عرض داشتند كه «مجلس شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام است و ممكن الجمع نيست» و در 24 ماه مزبور عريضه دادند شاه در صدر آن دستخط كرد «حال كه مكشوف داشتيد تاسيس مجلس با قواعد اسلاميه منافى است و حكم به حرمت داديد و علما ممالك هم به همين نحو كتبا و تلگرافا حكم بر حرمت نمودهاند، در اين صورت ما هم از اين خيال بالمره منصرف و ديگر عنوان همچو مجلسى نخواهد شد الخ» در غره ذى قعده 1326 نظامنامه دارالشورايى كه موافق مزاج مملكت و مطابق شريعت طاهره است، از صحه همايونى گذشت و در 21 ماه مزبور طبع شد و مجلس نيز منعقد گرديد و بند 3 – 7 – 16 – 17 – 19 تماما موافق (4) مزاج مملكت و مطابق شريعت مطهره است!!!
چرا كه اراده عليه ملوكانه در همه آنها قيد و مقدم بر همه احكام است و از اين مقدمات و نتايج معلوم است كه نيت دولت چيست و تلگرافاتى كه در اين مدت به حجح الاسلام نجف شده، و خطاباتى كه از ايشان صادر شده، لازم نيست ذكر نماييم و مقصود ما تاريخنويسى نيست و مىرويم سر اصل مطلب و مىگوييم:
[ضديت دولتبا مشروطه و موضع علماى عتبات]
دولت، مشروطه نمىخواهد و نمىخواهد از قدرت استبدادى خود تنزل كند و نقد قليل موقتى را، با نسيه كثير المنفعه دائمى خوش ندارد مبادله نمايد و امروز تخم پاشيدن و بعد از مدتى بهره برداشتن را دوست ندارد، و دو چيز را بهانه كرده:
يكى اختلال دارالشورا و پاره حركات عاميانه عموم بر ضد آسايش كه خود را بىلگام تصور كردند و از حدودى كه مشروطه تخطى از آن را جايز نمىداند، گذشتند.
ديگرى مخالف بودن مشروطه با شرع مطهر.
جواب اولى را همه گفتهاند و ما هم در عريض لالان حاضر، اشارتى كرديم و اين جا نيز مىگوييم جنبش عوام را چاره نبود، مگر مداخله عقلا و با آنها همزبان شدن و با زبان كودكى آنها را از صرافت اختلال و خودسرى انداختن; ولى جمعى تكليف شرعى خود ندانستند. جمعى ذاتا كمجرات بودند. جمعى هم از خوف استبداد دم نياوردند و دولتيان نيز متصل دامنزن اشتعال اين نايره بودند; چنانچه اختلال حدود اردبيل و قره داغ و ماكو همه منشاش معلوم است و اطاله نمىكنم.
اما مخالف شرع بودن در صورتى كه حجج الاسلام عتبات كه امروز مرجع و ملجا كافه شيعه مذهب هستند، فتاوى صريحه بر وجوب آن بدهند و غير از قول، فعليات نمايان نيز از ايشان ظاهر شود و بقاى شوكت اسلام را در آن ببيند، مخالفت ديگران خلاف است.
اما اين كه مشروطه موافق مزاج مملكت نيست، بلى هرج و مرج در هيچ مذهبى و ملتى صحيح و روا نيست. [ولى] علما مشروطه را واجب شمردهاند، نه هرج و مرج را. اگر مشروطه را دادندى و رفع غوائل (5) را نمودندى، يعنى بر هرج و مرج نيفزودندى و مشروطه رواج يافته و به طور صحيح و متقن مردم آسوده شده بودند.
شما را به خدا! از اصول سياسيه شريعت طاهره، چرا بايد غفلتيا تغافل كرد؟ نبى اكرم9 كه اظهار نبوت در ميان عرب فرمود و با وجود جهالت فوق العاده كه عرب را بود، خداوند امر به شور فرمود. عرب با آن جهالت را شور كردن موافق مزاج مىشود، و ليكن پس از هزار و سيصد سال تربيت و تهذيب ايرانيان موافق مزاج مملكت نمىشود. «تلك اذا قسمه ضينرى» .
[مشروعيت مشروطه و استبعاد مخالفت علماى تهران با آن]
و اين كه از قول علماى تهران يا ممالك اطراف شهرت دادند ونوشتند «كه مجلس شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام است و ممكن الجمع نيست» ، ما ابدا باور نداريم كه صاحب علمى تفوه بر اين عبارت نمايد.
اولا، اگر مقصود اين است كه چون احكام سلطنتشرعى نيست، مشورت در اين نيز شرعى نيست، در اين حال از اصل سكوت كردن و به فرع آن چسبيدن، خيلى مضحك است و مثل اين است كه عوض اين كه بگويند شراب خوردن حرام است، بگويند در جام طلا شراب خوردن حرام است و همان است كه وقتى در تبريز از سادهلوحى حكم شرعى گرفتند بر اين كه تيماج گمرك ندارد و گرفتنش بدعت است.
ثانيا، باز مىپرسم آيا سلطنت مستبده را سر خود گذاشتن و آن را تحت قانون نياوردن – كه اعقابش نيز نتواند آن قانون را به هم زند و رجوع بر خودسرى نمايد – جايز استيا نيست؟ و اين عمل موقوف به مشورت عامه، يعنى واداشتن تمام ملت استبر ادعاى اين حق كه هر وقت پادشاه خواهد نكول نمايد، ملت نيز حاضر به دافعه باشد، هستيا نيست؟
ثالثا، در صورتى كه دولت از قديم نيز اسم دارالشورايى جعل و مجلسى نيز براى آن معين كرده بود و ابدا گفته نمىشد منافى با قواعد اسلام است. پس حالا به چه مناسبت لواى تكفير برافراشته مىشود و شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام مىشود و بعد از صدور اين حكم از آقايان، مجلسى (6) كه در سيم ذى قعده 1326 در تهران به اسم دارالشورا منعقد شد و چهل و چهار نفر اعضا بر حسب انتخاب دولتبراى آن منتخب و قانونش نيز نوشته شد به چه عنوان مشروع گرديد؟!
بلى چون در اغلب مواد آن چنانچه سابقا گفتيم، اراده ملوكانه، حق ابطال و فسخ همه را داشت، موافق مزاج مملكت و مطابق شريعت طاهر شد.
رابعا، گوييم چنانچه در عريضه نيز شرح داديم كه بقاى سلطنت اسلام و مذهب اثنا عشرى و ثبات سلطنت ايران موقف بر سلب استبداد يعنى خودرايى است و اين شرط محال است صورت بگيرد الا با نظارت عامه عقلا و در صورتى كه پيغمبر معصوم مامور بر مشورت باشد (يعنى در موضوعات) و حال آن كه عقل كل و مؤيد من عند الله است، امثال ماها جاهل غير عادل را چه عذرى در استبداد خواهد بود.
و ما خيلى تعجب داريم قانونى كه دارالشوراى ملى، مدلول آن را تصديق كرد و به نظر شريف حججالاسلام عتبات نيز رسيد و تكذيب نفرمودند مخالف شريعت طاهره مىشود; اما قانونى كه مشير السلطنه بيچاره و امثال او كه در پس آينه طوطىصفتش داشتهاند – و خيلى مناسب استشعر جمال الدين:
زشتبود روز عيد، چون كه زبيمايگى
پير زن خر سوار گوى زميدان برد
– مىفرمايد: چون اشرار تبريز به قدرى هرزگى كردهاند… و تا شهر منظم نشود، شهر تبريز از اين حكم مستثنا خواهد بود.
اهالى تبريز مطالبه حقوق مىكردند و مىكنند، و مطالبه حقوق در هيچ لغتى جز در ميل استبداد شرارت ناميده نشود و علت اين انقلاب هم نيست، مگر ندادن حقوق مورد درخواست; البته مشروطهطلبان خود را معصوم نمىدانند و در ميانه خودشان دائما اين زد و خورد هست و مىخواهند داوطلبان را به حق گويى وخوشرفتارى و عدالتپرورى عادت بدهند تا در سايه آن، سايرين را دعوت به راه استقامت نمايند.
فصل سوم: تكليف چيست؟
تكليف، اطاعت امر خداوندى است كه مىفرمايد: «فاستقم كما امرت» تكليف، استقامت مزاج و عدم انحراف از جاده صواب است. تكليف، حكمت آموختن است; يعنى آن چه مستبدان پيش خود كرده و همه را به ناله آورده بودند ترك كردن است. تكليف، اين است كه بزرگ و كوچك و وضيع و شريف به قانون شريعت طاهره عمل كرده، عدالت را پيشه خود سازيم و امر به معروف و نهى از منكر را كه آزادى زبان و قلم عبارت از او است، از دست ندهيم و طورى نماييم كه ديگران از آتش ظلم فرار كرده و بر سايه استراحت گرد آيند و كارى را كه شمشير نكند، با قوه حكمت عمليه به جا آريم.
عزيزان وطن! اين است صيحه آسمانى با لسان قرآن كه مىفرماييد: «و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها» . خرابى آبادىها، بسته بر تعدى صاحبان نفوذ آن آبادى است، حدود حقه و مملكت ما از تعدى صاحبان نفوذ قديمه خراب شده بود و در اين كشاكش حاليه به حالتسكرات افتاده بايد با اهليت جامعه جهاد شرفى نمايد و مشتى ودايع الهيه را مستخلص كند.
مشروطهطلبان را بابى و طبيعى و مزدكى مذهب گفتند و نوشتند. تكليف آن است كه ما تكذيب اقوال مدعيان را نماييم و تنها به گفتن قناعت نكنيم و تا به مقام فعل بياوريم و كوس عدالت نزنيم و تنها به گفتن قناعت نكنيم و تا به مقام فعل بياوريم و كوس عدالت نزنيم از پاى ننشينيم.
عزيزان وطن! ملتبى علم است و تابع قوت و طالب امنيت، مشروطهطلبان بايد حسن مشروطه را براى ايشان حسى نمايند و براى شخص بىاطلاع و بىعلم دليل و برهان معنوى آوردن بىجا است; چنانچه پيش نظر ما است و همه ملتفت هستيم كه هر تاجرى كه متاعش بهتر و ارزانتر و سهل البيع و خوشرفتار و خوشطلب، است عموم به دورش جمع شوند، كساد كردن بازار خصم با قوه جبريه نيست. حكمت عملى لازم است. ما كه جاهليم جهالت عيب نيست. همه از شكم مادر در لباس جهل متولد شدهايم. عيب عدم التفات بر جهالت و خود را عالم شمردن است و مادام كه در جهل مركب هستيم; يعنى بر بىعلمى خود واقف نيستيم، كار ما همين خواهد بود. قواى ثلاثه علم و قدرت و ثروت، با سه خصم خود كه جهل و ضعف و فقر است، هميشه مشغول جنگ است، وغلبه هميشه با آن سه قوه اوليه است. مستبدين فقط در پى تحصيل قوت و ثروت بودهاند. مشروطه فقط طالب علم است و عمل، و مىگويد علم، آن دو قوه ديگر را نيز تحصيل مىكند و مزيت علم و عمل را بر ثروت صاحب شريعت طاهره فرمودهاند و فضيلتش حسى است. حالا كه تبريزى لواى مشروطه برافراشته اگر علوم عاليه را ندارد، لااقل علوم بديهيه را كه دارا است. ما اگر به همان علمى كه داريم، عمل نماييم، مسلما پيش خواهيم افتاد، چرا كه علم استبداديان بيشتر از ما نيست;
پس بياييد دستبه هم بدهيم و هم آواز شويم و آن علم عدالت را كه همه مىدانيم و مركوز طباع ما است و شريعت اسلاميه به ما ياد داده، معمول داريم تا خود را به ساحل نجات برسانيم و از طرف خصم ايمن شويم و بر او غلبه جوييم. مملكت ما فقير بود، مستاصل شد. جنگجو و صلحطلب بايد قناعت نموده و وجهه همتخود را اجراى مقاصد عامه كنيم نه اجراى مقاصد خاصه.
در مصطبه عشق تنعم نتوان كرد
گر بالش زر نيستبسازيم به خشتى
اينك به اخبار رجوع نماييد:
پيغمبر ما صلى الله عليه و آله در دعواهاى بزرگ، چند شب و روز گرسنه به سر مىبرد. اصحاب گرامش تبعيت مىكردند. غلبه اصحاب آن حضرت بر اثر عدالت و تقوا و اطاعت رئيس عالم و معصوم بود. فعلا اگر همه را نداريم، لااقل بعضى را كه داريم چرا بايد همه را ترك كنيم؟
(فصل چهارم): عاقبت كار چيست؟
اگر دولت، مشروطه را ندهد و امنيت و ائتلاف ميان دولت و ملتحاصل نشود و طرفين از همديگر مطمئن نشوند، رفته رفته دايره فساد وسعت گرفته و تمامى ممالك پامال تاخت و تاز و عدم امنيتشده، نه سر ماند و نه دستار، و اگر ما تبريزيان نيز به تكاليف فصل سوم عمل ننماييم و خود را از همه چيز معاف شمريم، اولين جام خذلان را از دستساقى عدوان ما خواهيم نوشيد.
پايان
———————
زير نوشت هاى رضا همراز:
1) اين رساله به علماى نجف نوشته شده است. تاريخ نگارش آن بنابر وقايعى كه در رساله منعكس گشته، زمان استبداد صغير (احتمالا اوايل سال 1327) مىباشد؛در نتيجه تاريخ ربيعالاول 1326 – كه ظاهرا مرحوم نصرتالله فتحى نوشتهاند – نمىتواند صحيح باشد؛ زيرا در آن تاريخ، هنوز مجلس به توپ بسته نشده بود.
2) به معناى عنكبوت و كارهاى او.
3) سه ماه پس از به توپ بستن مجلس كه تبريز در مقابلش ايستاد، اين وعدهها را مىداد.
4) مربوط به دوران استبداد صغير از طرف محمد على شاه است.
5) جمع غائله.
6) اين مجلس در زمان استبداد صغير در تهران تشكيل شده بود.
عباس جوادی – بنظرم بايد ايرانبان، چه فارس و چه ترك و چه دیگران، با متن كامل پيام تاريخى رهبر کرد های ترکیه عبدالله اوجالان و نكات جداگانه آن دقيقا آشنا شوند و با آن زمينه به فكر ايران باشند. توافقی که بین حکومت ترکیه و کرد های این کشور شده و پیام اوجالان منعکس کننده آنست، شروع یک مرحله تاریخی کاملا نو برای ترکیه و منطقه – از جمله ایران – بشمار میرود.
نکات اصلی این پیام را بنظرم میتوان باین صورت خلاصه کرد: بعد از سی سال مبارزه مسلحانه علیه دولت و ارتش ترکیه، پ. کا. کا. که حزبی کُردی و بنظر بسیاری از ترک ها تجزیه طلب است دست از مبارزه مسلحانه میکشد و تمامیت ارضی جمهوری ترکیه را قبول میکند. طبق توافقی با حکومت آنکارا، قانون اساسی جدیدی تصویب میشود که حقوق برابرهمه شهروندان و گروه های اجتماعی از جمله اقلیت ها، اقوام و پیروان مذاهب و ادیان مختلف را در کشوری واحد و متحد اما همراه با حقوق برابر و نظام اداره محلی و غیر مرکزی تامین میکند.
آقای اوجالان در سال 1999 از طرف نیرو های ویژه ترکیه دستگیر شده به ترکیه آوذرده شد و در دادگاهی به حبس ابد محکوم گردید. از آن سال تا کنون اوجالان در زندانی ویژه و انفرادی در جزیره ایمرالی ترکیه بسر میبرد. مذاکرات غیر مستقیم و یا مستقیم دولت ترکیه با او در همین زندان صورت گرفته و میگیرد.
البته ایران ترکیه نیست و بعضی ها باز خواهند گفت که این «قیاس مع الفارق» است.من هم فكر ميكنم بين دو مسئله فارس – ترك در ايران و ترك – كرد در تركيه فرق های زیادی هست اما با وجود همه این فرق ها احتمالا راه حل منطقی و مسالمت آمیزمسئله اقوام و اقلیت ها برای ایران هم ظاهرا چیزی شبیه این اقدام مشترک حکومت ترکیه و پ. کا. کا. خواهد بود.
یک فرق بزرگ حاكميت دراز مدت یعنی هزار ساله (از سلجوقیان به بعد) و حد اقل 500 ساله (از صفوی به بعد) ترک زبان ها در ایران است. برخلاف وضع ترک ها در ایران که پیوسته در حاکمیت مرکزی کشوربودند، در ترکیه و عثمانی کرد ها برای 1000 سال چندان شرکتی در حاکمیت مرکزی نداشتند اگرچه اداره ولابات محلی اصولا بخودشان سپرده میشد و مسئله زبان هم بخاطر نبودن یک نظام مرکزی آموزش و پرورش و یا مطبوعات اصولا مطرح نبود. اما در قرن بیستم ترك ها و کرد ها مشترکا انقلاب ملی و ضد استخماری برهبری آتاترک را انجام دادند ولی بعدا با دست خالی به خانه هایشان برگشتند و حتی با سرکوب خواست های قومی و انکار هویت شان روبرو گشتند. در ایران وضع ترک زبان ها کاملا متفاوت بوده و مثلا آنها با انکار هویت روبرو نبودند اگر چه در زمان رضا شاه و پهلوی دوم توهین و تحقیرقومی و زبانی وجود داشت و تحصیل بزبان مادری منع شده بود (و هنوز هم ممکن نیست). بنظرم يك فرق بزرگ ديگر هم هست و آن اينكه از نظر تاريخى همزيستى ترك ها و فارس ها در يك جغرافيا خيلى از تاريخ همزيستى ترك ها و كرد ها بيشتر است در عین حال تشيع ترك ها و فارس ها را در ايران بهمديگر «ميچسباند» و تسنن ترك ها و كرد ها را در تركيه.
با وجود همه این ها، یخاطر شرایط داخلی ایران و منطقه اگرحکومت های ایران در زمانی نه چندان دورراهی شبیه توافق ترک ها و کرد های ترکیه را در پیش نگیرند شاید دیگر حفظ نظام و برابری کشوری و ارضی – ملی ایران میسر نشود. در اینجا هم لزوم تامین حقوق اولیه مردم و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری مطرح است که نقش کلیدی بازی میکند، هم فشار عمومی بر رژیم ایران از داخل بخاطر سیاست های استبدادی و هم اوضاع منطقه.
این وضع را بخصوص باید در رابطه با مسئله کرد ها مطالعه کرد. بنظر میرسد در عراق کرد ها به این نتیجه گیری نزدیک ترمیشوند که مناسبات آنها با حکومت شیعه بنیاد بغداد به جائی نخواهد رسید. این هم میتواند یک مشوق پشتیبانی ضمنی حکومت اقلیم کردستان عراق از توافق حکومت ترکیه و پ. کا. کا بوده باشد. چونکه آنها نمیخواهند و نمیتوانند در جنوب با اعراب و در شمال با ترک ها در حال نزاع باشند. عامل دوم که تقویت کننده شانس توافق ترک ها و کرد هاست موضع چپ و مارکسیستی پ. کا. کا. و شخص اوجالان است. آنها نمیخواهند کاملا خود را به موج ناسیونالیسم افراطی که در بعضی مناطق خاور میانه و دنیا «مُد شده» بسپارند بلکه ترجیح میدهند به اهداف ملی و قومی خود نه از طریق مبارزه مسلحانه بر ضد اقوام دیگر هم وطن و یا همسایه، بلکه از طریق دمکراسی برای همه و پیشرفت اقتصادی اجتماعی برسند بدون اینکه مرز ها را بهم بزنند.
شاید این آزمایش «بگیرد.» اگر بگیرد، برای ترکیه – هم ترک ها و هم کرد های ترکیه و برای صلح و آرامش بجای خصومت و دشمنی و جنگ های داخلی و منطقه ای خوب و خیر خواهد بود.
اما اگر نگرفت؟
شخصا بنظر من از نقطه نظر ایران: چه برنامه ترکیه بگیرد و چه نگیرد ایران ناچار است برنامه ای شبیه ترک ها و کرد ها را در داخل ایران پیاده کند و گر نه تمامیت ارضی و بقای کشوری – ملی ایران با خطر جدی روبرو خواهد شد.
و اما از نقطه نظر ترکیه: اگر این نقشه «بگیرد» ترکیه در مجموع یمراتب قوی تر از گذشته خواهد شد و هم ترک ها و هم کرد ها از این موج دمکراسی و رشد رفاه و پیشرفت اقتصادی بهره مند خواهد شد. اما اگر «نگرفت» ترکیه به وضع گذشته اش یعنی انکار و سرکوب بزرگترین اقلیت قومی خود بر خواهد گشت و این – بخصوص در شرایط کنونی – به جدائی کرد ها (که شرایط این جدائی برای آنها امروزه بسیار مناسب است) و بهم خوردن تمامیت ارضی ترکیه منجر خواهد شد.
دوست یکم:
نوشته «فرق ميان قوم گرائي كردي و تركي آذري» به نظر من به لحاظ مفهومي مساله دار است.
اولا به مليت گرائي تركي كه بين انقلاب مشروطيت-حكومت ملي آزربايجان در ميان تركان شمال غرب ايران ظهور كرده و نهايتا به تشكيل حاكميت اتحاد به رهبري جمشيدخان افشار اورومي-تقي رفعت و با حمايت عثماني منجر شده است، اصلا اشاره اي نشده است.
در اين نوشته مفاهيمي كه بينشان فرقهاي ماهوي وجود دارند، يعني آزري و آزربايجاني و تركي و … با بي دقتي بكار رفته اند.
تركي هويتي قومي و به نظر ما اكنون ملي در ايران است. اين همان است كه تركان خود را تاريخا آنگونه مي شناسند و تعريف مي كنند
آزربايجاني هويتي ملي ايجاد شده در دوره استالين در شوروي است و هم عرض هويت ملي مولدون ايجاد شده توسط آن رژيم است و بخشي از يك ايدئولوژي استعماري به نام آزربايجانيسم و يا آزربايجانگرائي استالينستي است، عينا مانند ايدئولوژي مولدونيسم. در ايران همچو هويت قومي و يا ملي ايجاد نشده است. اين هويت صرفا در دوره حكومت ملي توسط سران كمونيست اين تشكل به ايران وارد شده و در ميان توده ترك – به جز عده اي فعال سياسي اكثرا كمونيست- هرگز به عنوان هويتي ملي قبول نشده است.
آزري، هويتي قومي استعماري است كه از سوي ديگران و در راس آنها دولت ايران و روشنفكران تركيه به بخشي از تركهاي ايران اسناد داده مي شود و از سوي برخي از تركهاي ايرانگرا و يا پان ايرانيست نيز بكار مي رود؛ اما مانند آزربايجاني هرگز هويت ملي توده اي در ميان تركان ايران نبوده است.
عباس جوادی:
ميفهمم كه در نگاه ما فرق هاى بنيادين هست بعبارت ديگر «رنگ عينك» هاى ما فرق ميكند. اما من «آذرى» را نه بعنوان قوم و نژاد بلكه مشخصه منطقه اى و جغرافيائى ميدانم نه ملت و قوم و غيره. از تعابير تركى آذرى و يا تركى آذربايجانى هم براى معين كردن گونه زبان تركى استفاده میکنم مانند ترکی ترکیه، ترکی آذربایجان، ترکی خراسان و غیره و لا غير. ميفهمم كه شما همه و هر كس را كه تركى زبان اول و يا مادريش باشد از قوم، ملت و يا نژاد ترك ميپنداريد صرفنظر از مرزها و شهروندی افراد و صرفنظر از تاريخ مشترک و آميزش هاى قومى و غيره در حاليكه من دو معيار اصلى دارم: «ملت» بعنوان مجموعه كل شهروندان صرفنظر از زبان و قوميت و نژاد و مذهب و شامل فارس و ترك و عرب و مسلمان و بهائى و غيره كه البته بين همديگر بايد صاحب حقوق برابر در مقابل قانونى بى تبعيض باشند و ثانیا زبان که فرق من ترک زبان آذربایجانی و دوست فارسی زبان شیرازی ام هست اما دلیل خصومت ما نیست بلکه فقط ملت و ملیت ایرانی ما را رنگین تر و جالب تر میکند.
دوست دوم:
جناب عباس جوادی،
مقاله مفیدی بود ولی چند نکته غیردقیق وجود داره توی مقاله تون:
-اوجالان رهبر کردهای ترکیه نیست. اوجالان رهبر پ کا کاست. حزب ب د پ که به نوعی شاخه سیاسی پ کا کا محسوب میشه دو الی سه میلیون رای از مجموع حداقل هفت هشت میلیون رای کردها رو توی انتخابات مجلس ترکیه به دست آورد و پیش بینی هم نمیشه خیلی بتونه رایشون افزایش بده. بنابراین اطلاق عنوان رهبر کردها به اوجالان چندان دقیق نیست.
-تشکیل جمهوری ترکیه تنها به دست ترکها و کردها نبوده. لازها، چرکزها و تمام اقوام ترکیه در تشکیل جمهوری ترکیه نقش داشتند.
-نوشتید ترکها در ایران با انکار هویتی مواجه نبوده اند که تثبیتی کاملا نادرسته. در ترکیه به کردها ترکهای کوهستان گفته میشد ولی در ایران ایدئولوژی رسمی ترکها رو آذری، آذری زبان، فارسهایی که زبانشون بعدا به ترکی تغییر پیدا کرده و .. معرفی میکنه. در ترکیه حتی حزب حرکت ملی هم هویت کردها رو به رسمیت میشناسه. جالبه خود کردها به خودشون کرمانج و به زبانشون کرمانجی میکن ولی به دلایل کاملا سیاسی نام ملی خودشون رو کرد و نام زبانشون رو کردی جا انداختن. من حتی ندیدم جایی که به زازاها که زبان کاملا متفاوتی با کردی دارند به طوری که تفاهم بین کردها و زازاها بسیار سخت و حتی غیرممکنه گفته بشه شما کرد نیستید و هویت شما با اونها متفاوته و … . بنابراین ترکها در ایران با انکار سیستماتیک هویتی مواجه اند که بسیار نرمتر و هوشمندانه تر از انکار هویت کردی در ترکیه کار میکنه.
عباس جوادی:
باعرض سلام: متشكرم، از توضيحاتتان بهره مند شدم.
درباره اوجالان بعنوان “رهبر كرد هاى تركيه” خيلى فكر و بحث كردم بعد نوشتم. شايد يك سال قبل اين را نمينوشتم چون بين اكثريت بزرگ كرد هاى تركيه تا اين درجه محبوب و بلا منازع بودنش را نميدانستم. البته كه نه همه كرد ها او را رهبر خود ميدانند. اما اكثريت بسيار بزرگيا او را رهبر ميداند يا اعتراضى نميكند.
فكر كنم اصل كار را در تشكيل جمهورى تركيه تركها و كردها كرده اند. اينها بزرگترين ها بودند. ارمنى ها هم كه ديگر نبودند. لاز ها و چركز ها اولا از نظر تعداد كم بودند و ثانيا تا حد زيادى استحاله شده بودند و حالا ديگر واقعا اثبات موجوديت قوميشان كار آسانى نيست.
تصور ميكنم وضع كرد هاى تركيه و ما آذربايجانى هاى ترك زمين تا آسمان فرق دارد. “انكار سيستماتيك” كه ميفرمائيد در هر دو كشور فقط در قرن بيستم بود نه قبل از آن چونكه قبل از آن چنين مسائلى مثل زبان رسمى و تحصيل و قوه قضائىه مركزى و يا رسانه ها باين صورت اصلا مطرح نبود. البته در دوره جمهورى آنها و پهلوى اول ما وضع ما مشابه تر بود ولى ما حداقل ٥٠٠ سال بر ايران حكمرانى كرده ايم، كرد ها اين موقعيت را نداشته اند.
در تاریخ 500 سال اخیر بیشتر از همه ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) تا حدی نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.
نه، من فكر كنم در اين ٩٠ و يا صد سال وضع ما بمراتب از كردهاى تركيه بهتر بود. اما حالا سال هاست كه تركيه دمكراتيك تر ميشود و ايران بيشتر به قهقرا ميرود.
امروز اولین روز سال نو و بمناسبت عید نوروز پیام بسیار مهم عبدالله اوجالان رهبر «حزب کارگران کرد» ترکیه (پ. کا. کا.) در شهر دیاربکر در حضور جمعیتی چند صد هزار نفره خوانده شد. در این پیام رهبر زندانی کرد های ترکیه که به حبس ابد محکوم شده و در جزیره ایمرالی دریای مرمره بسر میبرد تمامیت ارضی ترکیه را قبول کرده از نیروهای مسله پ. ک. ک. میخواهد ترکیه را (به قصد عراق) ترک کنند. «امروز همزمان با این عید باستانی و ملی خاورمیانه و آسیای مرکزی مرحله حدیدی شروع میشود: گذار از مرحله مقاومت مسلحانه به مرحله ساست دمکراتیک،مرحله ای که حقوق دمکراتیک و آزادی ها در آن اساس (زندگی اجتماعی) را تشکیل خواهد داد. مرحله برادری و مبارزه مشترک بین ترک ها و کرد ها، درست مانند آنچه که در زمان جنگ استقلال ملی (زمان آتاترک) شاهدش بودیم.»
گزیدەایی از پیام عبدالله اوجالان:
در ابتدا به مردم دیاربکر، زنان، مردم ترکیه و همەی مظلومان سلام می فرستم. مبارزەی ما بر علیه بی عدالتی، ستم و هرگونه تبعیض است. ما از امروز برای ترکیە و خاورمیانەایی دمکراتیک مبارزه می کنم. توافقی که بر اساس راهکارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حاصل می شود. از این پس سلاح ها خاموش شوند و راهکارهای سیاسی در پیش گرفته شود. من امروز در حضور میلیون ها نفر می گویم: سلاح نه، سیاست در پیش گرفته شود. این به معنای دست برداشتن از مبارزه نیست، به معنای درپیش گرفتن روش های سیاسی مبارزه است. دولت ترکیه سیاست انکار و امحا را باید کنار بگذارد. دوران اختلاف و جنگ نیست، بلکه باید توافق، همکاری و بخشودن را در دستور کار خود قرار داد. از کردها و ترک ها می خواهم در چارچوب میثاق ملی (قبول مرز های جمهوری ترکیه) به چارەیابی صلحجویانه مسائل بپردازند. سلام بر تمام مظلومان و تمام آنهایی که در تلاش برای رسیدن به حقوق دمکراتیک هستند. سلام بر زاگروس و خاک بین النهرین و تمام ملت هایی که در آنجا زندگی می کنند. سلام بر خلق کرد. از دویست سال گذشته، دول امپریالیستی با دخالت های خود خواستار برهم زدن همگرایی میان خلق هایی بودند که در این جغرافیا زندگی می کنند. اما مردم این منطقه که آتش نوروز را در سینەی خود نهان کردەاند خواستار برادری و آشتی هستند. امروز می بینم که مبارزەی ما به جایی رسیده است که باید روش های سیاسی را در پیش گرفت. مبارزەی ما بر علیه هیچ نژاد و مذهب و ملتی نبوده است. مبارزه ما بر علیه بی عدالتی و برای احقاق حقوق مظلومان بوده است و به این مسیر ادامه خواهیم داد. ای جوانان و ای زنانی که به پیام من گوش فرا می دهید. از امروز از مرحلەی جنگ به دوران مبازرەی سیاسی گام خواهیم نهاد. ما دهها سال برای این خلق مبارزه کردیم. سلام بر شما. این مبازات به هیچ وجه به هدر نرفت، هویت کردها احیا شد. به شهادت میلیون ها نفر می گویم که از این پس مرحلەی جدیدی آغاز خواهد شد. به جایی رسیدەایم که از این پس باید سلاح ها خاموش شوند و به روش های سیاسی اهمیت داد. امروز ما به مرحلەایی رسیدەایم که نیروهای مسلح به بیرون مرزها عقب نشینی کنند. این به معنای پایان یافتن مبارزه نیست، بلکه آغاز شیوەایی نو از مبارزه است. باید پذیرفت که حقوق همەی مردم و دمکراسی تحقق یابد. خطاب به مردم ترکیه: کردها و ترک ها نزدیک به هزار سال در آناتولی با همدیگر زندگی کردەاند. دولت های کاپیتالیستی که سرزمین های ما را تقسیم کردند به هدف و خواست خود دست نیافتند. از این پس باید ستمی که بر مردم رفته است به یکسانی مبدل شود. با حفظ تفاوت ها باید حقوق مردم تحقق یابد. دوران جنگ تمام شده، دورانی فرا رسیده که باید به صلح رسید و همدیگر را بخشید. دمکراسی نو و راهکارهای نو برای از بین بردن تبعیض باید در دستور کار قرار داده شود. ما خواهان آنیم که در قبال تمام قدرت هایی که خواهان سرکوب مردم هستند خود را سازماندهی کنیم. مردم باید باردیگر و باهمدگیر به پا برخیزند. این نوروز برای همەی ما مژدە ای نو است. ما منکر هیچ جریان و هیچ کسی نیستم. خواهان رسیدن به حقوق همەی مردم منطقه هستیم. زمینەسازی برای مبارزەی سیاسی گفتگو ضروری است. سلام بر تمام آنهایی که چنین مسئولیتی را قبول می کنند.
بژیت نوروز
21 مارس 2013
عبدالله اوجالان، زندان ایمرالی
طبق توافقی بین حکومت آنکارا و رهبر زندانی پ. ک. ک. پارلمان ترکیه قانون اساسی جدیدی را تا آخر تابستان 2013 تصویب خواهد کرد که طبق آن تمامیت ارضی جمهوری ترکیه برسمیت شناخته میشود، برابری حقوق همه گروه های اجتماعی و قومی تامین میشود و به مردم اجازه طرز اداره محلی داده میشود. اگر این توافق با موفقیت عملی گردد مبارزه مسلحانه ای که پ. کا. کا. و عبدالله اوجالان برای مدتی بیشتر از 30 سال علیه ارتش ترکیه به پیش برده است به پایان خواهد رسید و در مناسبات اقوام مختلف ساکن ترکیه و حقوق دمکراتیک آنان تغییری بنیادین روی خواهد داد.
در بازی اخیر «تراکتورسازی» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. خبرگزاری های ایران گفتند شش نفر در این رابطه بازداشت شده است. اما تعداد کسانی که این اقدام تبلیغاتی را کرده اند علی الاصول باید بیشتر از شش نفر باشد زیرا باید عده ای هرکدام پارچه کوچکی را در زیر پیراهن و زیر شلواری خود قاچاقی وارد استادیوم کرده، با هم نشسته و در استادیوم این پارچه ها را بهم متصل کرده و آنها را بصورت یک پلاکارد گرفته باشند تا چنین تصویری بوجود بیاید قبل از اینکه ماموران انتظامی آنرا جمع کنند. بعضی سایت های آذربایجانی حدس زده اند که برای تمام این کار تبلیغاتی از جمله سازماندهی آن قبل از بازی و مرحله اجرائی آن اصولا و حد اقل بین 30-50 نفر لازم بوده است.
طبیعتا این، یک کار تبلیغاتی بود. در حالیکه رسانه های حکومتی ایران ابتدا در این مورد اصلا گزارش ندادند، کسانی که طرفدار جدائی آذربایجان از ایران بودند فورا از این اقدام استفاده کرده در رسانه های خود (بخصوص در اینترنت) کوشش کردند وانمود کنند که همه جمعیت 70 یا 80 هزار نفری استادیوم «سهند» تبریز طرفدار این شعار بودند!!
یک نمونه دیگر هفته گذشته بازی «تراکتور سازی» و استقلال در ورزشگاه «آزادی» تهران بود:
همچنانکه در ویدئو میبینید یک عده زیادی، شاید ده هزار نفر و شاید حتی بیشتر شعار هاو ترانه های مختلف در طرفداری از آذربایجان مانند شعار «یاشاسین آذربایجان» سر میدادند. خوب، این طبیعی است. مگر همه ما حاضر نیستیم بگوئیم «یاشاسین آذربایجان!» حتی اگر سرسختانه مخالف جدائی آذربایجان از ایران باشیم؟
اما در این ویدئو فقط عده قلیلی، حدود 10-15 نفر بودند که انگشتانشان را به علامت «گرگ خاکستری» (دست شاخدار) ناسیونالیست ها و پان ترکیست های افراطی ترکیه بلند کرده بودند (این کار را احمدی نژاد هم در آذربایجان کرده بود بدون اینکه معنایش را بداند!). بعضی ها باز فورا تلاش کردند با سوء استفاده از این بازی (و حتی بعضا دستکاری ویدئو) چنین جلوه دهند که تمام آن جمعیت و یا حد اقل تمام طرفداران آذربایجانی «تراکتور سازی» در این ورزشگاه با نشان دادن انگشتشان به علامت «گرگ حاکستری» از اندیشه های پان ترکیستی دفاع کرده اند.
یک بابائی هم آنجا در محل اجتماع طرفداران «استقلال» پرچم ارمنستان را بلند کرده بود.همان پان ترکیست های افراطی باز هو کردندو چنین وانمود نمودند که همه «فارس ها» و طرفداران «استقلال» به نشان مخالفت با آذربایجانی ها پرچم ارمنستان را بلند کرده اند!! آخی نه ربطی وار؟
حتی بد تر: در هر دو طرف یک عده واقعا انگشت شمار ولی لات و شلوغ کن بودند که فحش های رکیک به تیم مقابل داده و حتی این فحش های ناموسی و رکیک را به «مسئله ترک و فارس» مربوط کردند. یک نمونه مشخصش « …. هرچی ترکه» بود که یک گروه کوچک داد میزد و گروه کوچک طرف مقابل به ترکی جواب میداد «هاردا گوردون فارس… ». بی سانسورش را حتما نمیخواهید. حتی ویدئوش هم در یوتیوب هست. این گروه ویدئوی آن گروه را در یوتیوب گذاشت و آن گروه ویدئوی این گروه را تا که نشان بدهند که طرف مقابل بی تربیت است اما «ما معصومیم»!!
بعد هم اسم این را میگذارند «مبارزه» در راه ملت و یا ورزش!
خوب، این ها همه از آن کلک های تبلیغاتی است که همه ما با آن آشنا هستیم. یا نیستیم؟
نقشه ابراهیم متفرقه عثمانی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی (تقریبا هفتاد سال پس از اولیاء چلبی)، استانبول
سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی (۱۶۱۱-۱۶۸۲) که حدودا ۳۷۰ سال پیش دیدههای خود را از دهها مملکت و سرزمین جهان آن دوره در یازده جلد به قلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران آن زمان، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنان دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان به دور ماندهاست.
در رابطه با دوره صفوی، تاریخنویسی ایرانی از قرن بیستم به بعد به خوبی از تواریخ و سیاحتنامههای اروپایی استفاده کرده، اما سفرنامههای شرقی مورد توجه چندانی قرار نگرفته اند. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامهها به زبانهای اصلی خاورمیانه یعنی عربی، فارسی و ترکی است، در حالی که در باره همین دوره میتوان آثار فراوانی به زبانهای اروپایی یافت.
چلبی از سیاحان معدودی است که از عثمانی برخاسته، در کشورهای دیگر و همسایه سفرکرده و خاطرات سفر خود را به زبان خود، یعنی ترکی عثمانی ثبت کردهاست. این در عثمانی مصادف است با زمان سلطان مراد چهارم و در ایران زمان سلطنت شاه صفی. یعنی مدت کوتاهی پس از عقد قرارداد صلح بین ایران شیعه و صفوی، و عثمانی سنی.
چلبی دو بار (۱۶۴۷ و ۱۶۵۴) به ایران رفته و دیدهها و یا گاه شنیدههای خود را از شهرها و ولایات گوناگون شمال غرب ایران آن دوران از قبیل تبریز، اردبیل، ارومیه، مراغه، همدان، نخجوان، گنجه، ایروان، تفلیس، دربند و باکو به قلم آوردهاست. در آن دوران هنوز شرق مسلمان تحت حاکمیت دو امپراتوری بزرگ عثمانی و صفوی بود وهنوز قفقاز از ایران جدا نشده بود.
از این خاطرات تنها شرح مختصر سفر تبریز همراه با توصیف بسیارمختصری در باره مراغه، اردبیل و ایروان در سال ۱۳۳۸ از سوی مرحوم حسین نخجوانی به فارسی ترجمه و در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز به چاپ رسید، اما باقیمانده این بخش نسبتا بزرگ هنوز به فارسی ترجمه و چاپ نشدهاست. ترجمه کامل و مقایسهای انگلیسی مجموعه بخش ایران صفوی از سیاحتنامه اولیا چلبی در سال ۲۰۱۰ توسط حسن جوادی و ویلم فلور انجام شد و از سوی انتشارات «میج» در آمریکا به چاپ رسید.
رادیو فردا در سلسله مقالات هفتگی، چکیده مهمترین جنبههای بخش ایران این خاطرات را به خوانندگان خود تقدیم میکند. تلخیص و ترجمه از اصل ترکی عثمانی به فارسی و از سوی عباس جوادی انجام گرفتهاست. آنچه در زیر خواهید خواند، بخش ششم و پایانی این سلسله است.
جا دارد تاکید کنیم که مطالعه پانویسها به درک بهتر متن و شرایط آن دوره تاریخی کمک خواهد کرد. تصویرهای این نوشته از سفرنامههای سیاحان اروپایی تا اواخر قرن نوزدهم است. آنچه که در داخل پرانتز خواهید خواند، توضیحات مترجم است.
سیاحتنامه اولیاء چلبی، ج. چهارم: اوصاف شهر قزوین
اوصاف قلعه و شهر قزوین – خان نشینی است وسیع و پراهمیت که در عراق عجم و سرحد ایالت بغداد قرار دارد. خان آن شاه صفی قلی جیغالی علی خان نام دارد که از خاک هرمز آمده و خانی است بنام و صاحب کلام. دوازده حاکم زیر حکم او هستند که آنها نیز به نوبه خود حکومت می کنند و قانون ایران زمین چنین است. سیصد و چهل و پنج روستای بزرگ تحت حکومت اوست که هرکدام از آنها خود چون شهری وسیع است. قزوین دارای ملا، مفتی و نقیب الاشراف خود است و دویست مسجد دارد. مسجد و محراب هست، اما جماعتی نیست که به این مساجد برود. چندین و چند مدرسه، تکیه و مکتب دارد. چشمه های بسیار هم دارد، اما مردم اکثرا به کمک گاو از چاه آب می کشند. در داخل شهر جویبارهای آب موجود نیست، اما درنزدیکی بازار و مسجد بای طمور خان چشمه و جویباری هست که نشان از آب کوثر دارد، اما به خلق شهر کفایت نمی کند. قزوین حدود سیصد قصر دارد که مشهورترینشان عبارتند از قصر مخصوص خان ها، قصر ملاجاء، قصر منشی، شاه بندر و «سرای آقا». به گفته آقای کلانتر دو هزار و هفتاد دکان دارد. برخی از آنان کارگاه هستند. بازار سرپوشیده ندارد. قهوه خانه ها و دکان های سلمانی اش بسیار تمیز هستند. به غیر از این، هفده هزار چاه در باغ و بوستانش دارد که همه عمارت های شهر از همین چاه ها آب می گیرند. در قزوین استادان برجسته طبابت و جراحی از دیار های گوناگون جمع آمده اند که از میان آنان گنجعلی حقا که جراحی بی بدیل است. اقوامی که در داخل شهر گردآمده اند کُرد های شاهی و و قوم دیلمی است. هنگامیکه حقیر از این شهر دیدن کرد، بیست و دو شاعر صاحب دیوان در شهر بود، از جمله همایی، کاشایی و پنجاهی.
لباس و نام و زبان مردم قزوین: مردان شهر سربند رنگارنگ و دستار سفید بر سر بندند و پیراهن و جامه چند رنگ پوشند. زنانش پیراهن سفید بر تن کنند، پیچه و روبند بندند، چادر و برقع پوشند و پای افزار چند رنگ بر پا کنند. اکثر القاب مردان چنین است: علی بشنو، قلی سنجه، میرزا جلی، حیدر قلی، هرمز آقا. القاب زنان هم چنین است: ثمه خانم، هویدا، ماهیه، هما خانم. نام غلامان: فراج غلام، سرند غلام، الوند غلام، بوداق غلام. نام کنیزها و جاریه ها: زبیده، دمساز، چاره ساز، مه پاره، عشوه باز و شهناز. اکثر اهالی قزوین عارف و ظریف، فصیح و بلیغ هستند و از این رو با همدیگر به فارسی نازک (ظریف) سخن گویند، اما عربی نیز می دانند. زبان و اصطلاحاتشان: جمله خلق قزوین کُردی، ترکمانی یقه، فارسی، عربی و پهلوی می دانند، اما نوکرانش (سربازان و خدمتکارانش) به لهجه مغولی سخن گویند. از آنجا که هوای قزوین معتدل است، اهالی آن اکثرا سپید رو، قوی بدن و گاه گندم گون هستند و قد و قامتشان میانه حال است. جوانان قزوین در عراق عجم، کاشغر و خراسان با حسن جمال و لطف اعتدالشان مشهورند.
محصولات، خوردنی ها و گردشگاه های قزوین: هفت گونه گندم دارد و جوی آن دانه دار است. لوبیای دانه دار و فراوان دارد. نان «چاغل» اش مانند گل پنبه سفید است. نان لواش، کعک همدانی، شوربا و آشوره اش در دیار دیگر یافت نمی شود. چهل گونه گلابی دارد. انگور آبدار، آلوی خوشخوار، بادام و شفتالو، خربزه و هندوانه اش معروف است. هر سوی قزوین گردشگاهی است همانند روضه رضوان، لیکن شناخته ترین آنان عبارتند از: هزارباغ، چارباغ شاهان، قویاخ باغ شاهان و باغ های خیابان و مندی ماه.
اوصاف شهر نهاوند – سخندانان عجم این شهر را «نهراوند» نامند. به زبان مغولی نامش «ساره سوری» یعنی قلعه «ساره» است. داخل قلعه حدود یکهزار باغ و خانه هست. خان نشینی جداگانه است.در گذشته، خان شهر یک گرجی صاحب کرم به نام «بوری خان» بود. چهار مسجد دارد، از جمله مساجد عمر، ساریه وهارون الرشید. چندین بار دچار حمله و قتل وغارت شده و به دست تیمور و آل عثمان خراب گشته، اما دوباره معمور شده است. شهری است باستانی در عراق عجم و نزدیکی همدان که از پایتخت های پادشاهان قدیم است. محیطش برابر با یکهزار قدم است. خان شهر سه هزار نوکر برگزیده دارد. مردمش کُردها و شیعه ها هستند (38) . اشراف و اعیان، جراح و طبیبان بسیار دارد. مردمش جامه های رنگی پوشند و زنانش تاج سیم و زر بر سر نهند. نقاب بر رخسار زنند و کفش های سبز آسمانی پوشند. نام زنانش از جمله چنین است: گل دمیده، گل دمدم، گل اندام، گلچین، گل شاخ، گل بوی، عطر شاه، نومه خان، نومیکه خان، هما خان، النجه خان، گلرخ، پری پیکر. نام غلامانشان چنین است: ترمد، جان بولاد، های های، وای وای، های قلی، وای قلی، قرجفا، حرم، کندیرلی، قره قای، بای اولان، سنده ی، سوندل، غلام شاد، شادی. برخی نام های کنیزان و کنیزان آزادشده چنین است: جکه جان، جدارلی، زنبقه، سنبله،، سنبله، فدنه، خناسه، سنّته، یمانه، پیمانه، کندیده، خرّمه، سراه بان، سروقد، درخشان، شهناز و جان جهان. هفت حمام دارد که حمام های پیر بوداق خان، سنان پاشا و منشی آقا معروف ترینشان است. یکصد و سی حمام خصوصی در قصرها و اقامتگاه های شخصی مردم هست. آنها که این را (به من) گفته اند از این جهت احساس غرور می کنند ومن می دانم که آنها حقیقت را می گویند. ولایت نهاوند یکصد و پنجاه روستا دارد که هرکدام به اندازه یک شهر بزرگ است و مسجد و کاروانسرای خود را داراست.
منظره شهر همدان
اوصاف شهر همدان – به گفته مورخین عجم، عرب و هندوستان و همچنین «تاریخ ینوان یونان» (39) بانی این شهر جمشید ابن شداد بود که در کوه بیستون گنجی عظیم یافت و همین ثروت را صرف ساختن این شهر نمود. در تاریخ مقدیسی ارمنی، از این شهر همچون «مردجواز» نام برده می شود. در زبان مغولی به این شهر «قالجاق» می گویند و در زبان یونانی نام آن «دارینه» (دارانیا) است، زیرا همدان یکی از پایتخت های پادشاه دارا بود. کردها این شهر را «هم اودان» می نامند که معنی ««شهر پرآب» می دهد. اما نام فارسی این شهر همدان است. قلعه شهر به شکل مثلث و محیط آن برابر با چهار هزار قدم است. خندق دور و بر این قلعه عمیق نیست، زیرا دیوار های قلعه بلند نیستند. چهار دروازه با نام های قم، بیستون، درگزین و بغداد دارد. در داخل قلعه حدودا دوهزار حجره کوچک هست. این قلعه ضمنا دارای حمام، مسجد، خان و دکان های خود است. به اندازه کافی اسلحه و توپ هم دارد و یکهزار سرباز در آنجا مستقر هستند. ایالت همدان شامل حدودا پانصد روستای آباد است. خان نشینی جداگانه است. «جان آپای» که خان شهر است، سه هزار غلام، زنده خوار و حدود سه هزار اسب سوار جنگاور و دلاور دارد. یک ملا، خواجه انام (40) سید السادات (نقیب السادات، رییس سید ها)، دیز چوکن آقاسی (رییس غلامان)، یساول آقاسی (رییس نگهبانان)، کلانتر، منشی، داروا (41) و شهبندر (رییس ماموران گمرک و بازرگانان) دارد. نُه عدد مدرسه دارد که حجره هایش خالی هستند (شاگردی ندارند). چهل مکتب کودکان دارد که مشهورترینشان خرم آباد، جهانشاه، گنج یار و هماوران هستند. یازده تکیه صوفیان دارد که معروف ترینشان تکیه های گنج یار، امام تقی، عرب جباران و شاهرخ نام دارند. همه آنها درویشان بکتاشی هستند. یکصد و پنجاه چشمه و تعداد زیادی «سبیل» (چشمه های عمومی برای استفاده مردم) در کوچه و بازار دارد. محله های کنار شهر که در دامنه کوه بیستون قرار دارند، شامل سه هزار خانه هستند. این خانه ها حصار و دیوار ندارند و به همین جهت خلقش از دست کُردها تحت آزارند. شاهراه ها و کوچه و بازارهای همدان پاک و تمیزند، زیرا از آنجا که شهر در دامنه های کوه بیستون قرار دارد، بیش از سیصد جویبار به آرامی به شهر جاری است. حبوبات و گیاهانش فراوان، اما میوه اش اندک است.
ستایش کوه بیستون عبرت نمون – کوه بیستون چندان بلند نیست، لیکن بخاطر عبرت نما بودنش، مشهور آفاق است، زیر این کوه را تراشیده و کنده اند. در محوطه زیر کوه اگر چند هزار سرباز نیز جمع شود، جایشان تنگ نمی شود. زیر صخره ها همانند صحرای وسیعی است با حوض و آشیانه های وحوش و پرنگان گوناگون. اما این صحرا بدون هیچ ستونی زیربیستون قرار گرفته و با اینهمه کوه فرو نمی ریزد. از این جهت به آن «بیستون» گویند. کردها، ترکمانان افشار و ترکمانان یقامان (یقه) همراه با هزاران راس احشام خود شش ماه گرم تر سال را در آنجا استراحت می کنند.
شهر همدان و مردم آن – در بازارهای شهر بسیاری فواره ها و شیرهای عمومی آب هست که در ماه تابستان آب زلالی به سردی یخ در اختیار مردم می گذارد. مجموعا هشت هزار ساختمان دارد. مشهورترین این ساختمان ها حمزه سلطان، پیر بوداق و الم شاه خان نام دارند. در سه منطقه شهر مهمانسراهای رعنا دارد. کاروانسرای فرهاد پاشا و مهمانخانه لوند خان معروف ترینشان است. یازده خان و بازارچه دارد که بازرگانان هند، سند، روم، عرب و عجم در آن دکان ها مال خود را به فروش می رسانند. در های آن از فولاد نخجوان است. بازار اصلی اش دوهزار دکانچه دارد و پاک و تمیز است. اما بنای این دکان ها به خوبی دکان های حلب، شام و بورسا (در غرب آناطولی) نیست. کوچه ها و جاده های همدان چوب فرش است. هفت حمام عمومی و تخمینا دویست حمام در قصرها و اقامتگاه های شخصی وجود دارد. رنگ و روی مردم: جمله مردمش سیاه وش و گندم گون، قدبالا و تواناهستند. مردان همدان پیراهن چند رنگ می پوشند و سربند و تاج چند رنگ صفوی بر سر می کنند. شلوارشان به پایپوششان بند است. جامه سبز و یا چند رنگ و کفش سبز، سورمه ای و یا نارنجی به پا می کنند. زنانش کلاه نمدین (عراقی) طلایی و یا نقره ای و عرق چین دیبا بر سر می کنند و چهره خود را با برقع حریر و پیکر خود را با چادری از کتان مرغوب می پوشانند و به این طرز در کوچه و بازار رفت و آمد می نمایند. برخی از نام های مردان همدان: قره خان، قره جان، قره قول خان، قره یبره، سیف الدین، شمسی، خرم قای، صونقور قای، شاه لوند قای، کیجه بای، الوند آقا. برخی از نام های زنان همدان: مرجنه خانم، هنگوله خانم، شادباد خانم، مرحبا خانم، گلبن خانم، انزله، تنزیله، گلچهره، ملک روح، جاندلان و شاهبان.غلامانش اکثرا گرجی هستند و نامشان چنین است: قلی، یشار (یاشار)، شاه بنده، خدابنده، گل گیت، چاراپار، الاتلی، پرویز، بهرمان، یارعلی، قوتلی، قلندر و صیامی. جاریه ها و کنیزانش گرجی ها و روس هایی هستند که از گیلان آمده اند و نامشان اغلب چنین است: شلغه، هله جه، کله جه، کندی بال، هنسه، سودایه، مهریه، تابنده، گلچین، مه چین، کنسه، امته.
طبیبان توانائی همچون جان قلی شیرازی، یارعلی بدخشانی، خواجه نقی ترمیذی، خوی حسن میمندی، جناروت همدانی دارد. اما در همدان خبری از جراح و فلان نیست. حتی هنگامیکه یکی از غلامان من از اسب افتاد و به طور سطحی زخمی شد، به سختی توانستیم جراحی بیابیم، اما معلوم شد که او هم اهل عمادیه (در شمال عراق کنونی) است.
از مشایخ و صوفیان معروفش می توان نام ملا برزنجی، ملا خرامی، شیخ سرخ بیدی را نام برد که اهل عزلت و انزوا هستند.
زبان و مذهب مردم همدان – تعداد مصنفین و شاعران همدان حد و حساب ندارد، چرا که این شهر در دیار فارسی (زبان) قرار دارد. با اینهمه از نگاه فصاحت و بلاغت در کلام عربی نیزماهرند. زبان های دیگر مردم: به زبان ترکمانی سخن گویند، مثلا: «هارده ایدین، پس من نیلرم، من دیله دیگیم ایدر من. هزه تلیسه من» (کجا بودی؟ پس من چه کنم؟ من آنچه بخواهم می کنم، عجله نکن.) سوگند هایشان: «گوزلجه شاه باشیچون، علی مرتضی حقیچون، دوازده اماملر ارواحیچون» (به خاطر سر شاه عزیز، به خاطر حق علی مرتضی، به ارواح دوازدهامام). کردی و ارمنی هم می دانند. از نگاه مذهب: شیعه، رافضی و یا معتزلی مذهب هستند، کسانی هم به طور پنهانی سنی هستند. در همدان هفت عدد کلیسا از جمله کلیسای خوش ساخت انوشیروان به نام «بهتک دیری» وجود دارد، روم (یونانی و لاتین)، فرنگی و قبطی وجود ندارد، اما یهودی همدان، هم بسیار است و هم مشهور. کوه معروف الوند در جنوب شهر همدان و به صورت حایل به آن قرار دارد که دشت های ارتفاعات آن زبانزد عجم و عرب و روم است. قبایل کرد و ترکمان هر سال در فصل گرما صدها هزار از گوسفندان و گله های خود را به آنجا برده ییلاق می کنند. حتی در این باره شعری کردی نیز هست که می گوید (42):
الوند ما، لوند ما
پاداش یار غار ما
یک جام بده این باده را
فرزند کوه الوند ما
در همین کوه ها و تپه های نزدیک به آن غار های عظیمی وجود دارند که به قلعه هایی محکم می مانند. هر بار یاغیان به همدان هجوم آورند، اهالی در این غار ها پناه می جویند. شعر (43):
سهند، ساواه لان، کوه الوند
هر سه شکوه کنند پیش خداوند
سهند، ساولان تو لاف مزن
هزاران چشمه دارد کوه الوند
(38) بر اساس اصل ترکی عثمانی «خلقی کورد و شیعیلردیر» می تواند دو معنای گوناگون بدهد: هم اینکه مردم نهاوند در آن دوره اکثرا کردهای شیعه بودند و هم اینکه مردم نهاوند از دو گروه بزرگ تشکیل می شدند: کردها (احتمالا سنی) و شیعه ها.
(39) منبعی با چنین نام به ما معلوم نیست.
(40) معنی تعبیر «خواجه انام» به ما معلوم نیست. شاید منظور «پیش نماز» است.
(41) معنی دقیق تعبیر «داروا» به ما معلوم نیست. احتمالا منظور «داروغه» است.
(42-43) این قطعه شعر عینا به همین صورت، یعنی به فارسی در سیاحتنامه درج شده است.
(پایان ترجمه و تلخیص بخش های مربوط به ایران صفوی از سیاحتنامه جهانگرد عثمانی اولیاء چلبی از سال های ۱۶۴۷ و ۱۶۵۴ یعنی حدودا ۳۷۰ سال پیش)
عباس جوادی – در بازی اخیرتیم های «تراکتور» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در «ورزشگاه یادگار امام» تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. این شعار به تقلید از شعاری تهیه شده بود که جدائی خواهان منطقه «کاتالونیا»ی اسپانیا میدهند و با این ترتیب میخواهند طرفداری خود را از جدائی منطقه «کاتالونیا» از اسپانیا بیان کنند.
رسانه های ایرانی کوشش کردند در باره این صحنه اصلا خبر و گزارشی ندهند. حتی در میان رسانه های آزادتر خارج از کشور میل چندانی به گزارش در این مورد مشاهده نشد. بعد از چند روز اما بعضی سایت های آذربایجان ایران ادعا کردند که «شش نفر که دست به این اقدام زده بودند بازداشت شده اند.» بنا به همین منابع، آنها «تکه های پلاکارد را به شکل دستمال های کوچک در زیر پیراهن خود پنهان کرده هنگام بازی با وصل کردن این تکه ها بهم پلاکارد مزبور را تهیه کرده بودند.»
اما گروه های قوم گرای آذربایجانی و عربی ایران بخصوص در شبکه های اجتماعی این موضوع را با آب و تاب گزارش داده سعی نمودند وانمود کنند که این شعار «از طرف جمعیت 50-60 هزار نفری استادیوم داده شد». آنها با این نوع گزارش دهی خود میخواستند نتیجه ای عمومی در مورد طرز فکر «اکثریت مردم آذربایجان» در باره ایران و تعلق به کشور ایران بگیرند.
من نمیتوانم قضاوت کنم که کدام یک از این ادعا ها و یا طرز گزارش ها درست است. کسی چه میداند که بین آن 50-60 هزار نفر چند نفر قوم گرا و خواهان جدائی آذربایجان از ایران بودند اگر چه میتوان حدس زد که آنها تعداد قابل توجهی نبودند چون این تنها پلاکارد بود و در دیگر بخش های تماشاگران استادیوم خبر چنین حرکات، پلاکارد و شعار دهی نرسیده است اگر چه از نظر تکنیکی احتمالا بیشتر از شش نفر برای طرح ریزی و اجرای چنین برنامه ای لازم است.
نمیدانم شما در بارسلونا (بارسلون)، مرکز (و یا پایتخت) «کاتالونیا» ی اسپانیا بودید یا نه. جنبش تجزیه طلبانه کاتالونیا یک حزب رسمی دراین ایالت اسپانیا دارد و در یکی دو حزب دیگر این منطقه هم فراکسیون های تجزیه طلب کاتالان هستند. اما فعالیت آنها بسیار علنی است. شعار «کاتالونیا اسپانیا نیست» را هم از کسی مخفی نمیکنند و حتی در طرح های گوناگون مانند اشیاء توریستی میفروشند. کسی چنین پلاکاردی را زیر پیراهنش قاچاقی وارد جائی نمیکند تا پلیس هم بریزد و پلاکارد را جمع کند و افرادی را هم که دست باین اقدام زده اند حبس نماید.
اما خوب، تجزیه طلبان کاتالان هم میدانند که نباید از چارچوب قوانین پا فراتر بگذارند، که باید به دیگران از جمله به اکثریت کاتالان ها که طرفدار ماندن در چارچوب اسپانیا هستند و یا نسبت به بقیه اسپانیائی ها و کشور و ملت اسپانیا احترام بگذارند و نمیتوانند نظر خود را مثل نظر اکثریت جلوه دهند و دیگران را وادار به قبول آن بکنند.
از این جهت بیائید فکر کنیم که آیا سوال های مرتبط زیر بجا هستند یا نه:
Fernande Scheid Raine: Stalin and the Creation of the Azerbaijan Democratic Party in Iran, 1945
که مقاله ایست در مجله:
Cold War History, Vol. 2, No. 1, October 2001 (pp. 1-38)
که در اصل خلاصه ای از تز دکترای نویسنده با این عنوان است:
Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946, Yale University, 2000.
در این بررسی نویسنده نشان میدهد که تاسیس فرقه دمکرات برنامه مشخصی بود که با طرح استالین بدست میرجعفر باقروف طرح ریزی و و از طرف سید جعفر پیشه وری که در اصل انسان ملی گرائی بود اجرا شد و وقتی این طرح دیگر «کار خود را کرده و به نتیجه ای نرسیده بود» مشابه آنچه که مثلا بریتانیائی ها با اعراب کردند «در نیمه راه رها شد.»
——————————————-
مطلب دوم مقاله ایست از محمد حسین خسرو پناه با تیتر:
که تلاش میکند نشان دهد پیشه وری در زمان رضا شاه و بعد از جنگ دوم جهانی چهره فعال و مهمی درصحنه سیاست داخلی ایران بود اما از سوی هم محافظه کاران دست راستی و هم چپی های توده ای منزوی شد تا اینکه شوروی و استالین از او برای اجرای طرح خودشان استفاده کردند.
این مرد، عبدالله اوجالان، رهبر «حزب کارگران کردستان» (پ کا کا) ترکیه که بیش از 14 سال است در زندانی در جزیره ایمرالی ترکیه به سر میبرد، همراه با حکومت نخست وزیر رجب طیب اردوغان، در مذاکراتى که در روز های اخیر سرعت و جدیتی «نفس گیر» بخود گرفته، سرنوشت ترکیه مدرن قرن بیست و یکم را تعیین میکنند.
دو طرف اصلا لازم نبود که بر سر تجزیه، جدائی، فدراسیونی شامل ترک ها و کرد ها و یا کنفدراسیونی عبارت از مناطق کردنشین چهار کشور منطقه بحث کنند. اوجالان در انتهای سی و چند سال مبارزه مسلحانه پیشنهادی میکند که استخوان بندی اش «دولت و ملتی مدرن» با شهروندانی برابر حقوق و حكومت های محلی و دمکرانیک است: نه همراه با مناطق خود مختار کرد نشین عراق و سوریه و ایران بلکه در چارچوب آنچه که امروزه «ترکیه» نامیده میشود. نه خودمختاری و نه فدراسیون و یا کنفدراسیون بلکه ترکیه ای دمکراتیک و ملتى مدرن متشكل نه از اقوام و گروه هاى اتنيكى جدا از هم و رقيب بلكه شهروندان برابر حقوق، مبتنى بر تعريف جديدى از ملت و دولت که حقوق قومی و اتنیکی گروه های مردم صرفنظر از زبان و مذهب آنها در چارچوب حقوق شهروندی و نظام اداره محلی حل و فصل میشود.
فعلا نما یندگان حزب «وحدت و دمکراسی» (یعنی شاخه قانونی و سیاسی پ کا کا) برای توضیح مواضع اوجالان رهسپار کردستان عراق و اروپا شده اند. بزرگترین حزب مخالفت ترکیه (جمهوریخواه خلق) و حزب ناسیونالیست های ترکیه (م ح پ) از حالا بنای مخالفت را سرکرده اند. اما اولین عکس العمل های دیگر از ترکیه، چه از سوی تحلیل گران و مطبوعات و چه مردم عادی، چه تُرک و چه کُرد، مثبت به نظر میرسد.
حالا نگرانی از عکس العمل منفی و حتی خرابکارانه ناسیونالیست های کرد و ترک است که هرکدام به دلیل دیگری با این راه حل مخالفت میکند.
جالب است. در ایران کسی این تحولات بنیادی ترکیه را که تاثیر مستقیم به ایران خواهد داشت چندان پیگیری نمیکند. احتمالا اکثریت نمیدانند و بیشتر آنهائی هم که باید بدانند احتمالا هرکدام به دلیل دیگری نمیخواهند مسئله را «بزرگ» کنند تا زمانیکه مسئله یقه جامعه ایران را هم بگیرد.
یحیی آرینپور گویا نخستین کسی که معایب الفبای ملل شرقی را دریافته و رسالاتی در این باب نوشته و نمونههایی از خط جدید را ارایه داده و در پیشرفت آن کوششها کرده، میرزا فتح علی آخوندزاده، نویسندهٔ شهیر آذزبایجان است.
آخوندزاده که به زبانهای شرقی آشنایی و با فرهنگ جهان آشنایی به سزا داشت، جدا معتقد بود که الفبای مرسوم و متداول عربی، با آن سختیها و دشواریها و نقایص و معایبی که دارد، یکی از بزرگ ترین علل نادانی و عقب ماندگی ملل اسلامی است، و با این عقیده و ایمان راسخ بود که در صدد برآمد که الفبای عربی را اصلاح و آن را برای احتیاجات مردم ترکی و فارسی زبان مناسب سازد.
آخوندزاده در سال ١٢٣۶ شمسی از تنظیم نخستین الفبای اختراعی خود که یک الفبای بدون نقطه با حروف متصل بود فراغت یافت و رسالهای نیز برای پیشنهاد کردن این الفبا به جای الفبای عربی فراهم آورد.
در این رساله که به فارسی نوشته شده بود، نویسنده پس از ذکر نقش مهم الفبا در ترقی و پیشرفت فرهنگ و تمدن ملل و اقوام، از تاریخ خطوط و معایب ملل اسلامی و لزوم تغییر خط عربی و مزایای الفبای پیشنهادی خود به تفصیل سخن رانده و راههای رفع این معایب را نیز نشان داده بود.
آخوندزاده در سال ١٢۴٢ ش با اجازه و کمک مالی شاهزاده میخاییل نیکلایوویچ، فرزند امپراتور روس که در آن زمان در قفقاز حکومت میکرد، برای تقدیم طرح الفبای جدید و دفاع از رسالهٔ خود به استانبول رفت. وی رسالهٔ خود را که در بیست صفحه پرداخته بود، به وسیلهٔ مترجم سفارت روس به صدراعظم عثمانی، فواد پاشا تقدیم کرد. صدر اعظم عثمانی شخصا او را به انجمن دانش یا «جمعیت علمیه عثمانیه» راهنمایی کرد و آخوندزاده طرح الفبای خود را به انجمن عرضه داشت. اما مهمان نوازی پاشایان و روحانیان ترک که در انجمن گرد آمده بودند از حد تشریفات و تعارف تجاوز نکرد و اگر چه همگی آن را پسندیدند، ولی ظاهرا به این دلیل که در خط مزبور هم مانند سابق حروف چسبیده و درهم آمیحته است و در ترتیب کلمات اشکالاتی ایجاد میکند، آن را رد کردند و در عوض وی را با نشان مجیدیه و فرمان سلطان بنواختند.
در مقابل ایرادات رجال و دانشمندان ترک، پاسخ آخوندزاده این بود که در این صورت باید الفبای موجود را از بیخ و بن برانداخت و به جای آن اصول خط لاتین را پذیرفت، یعنی از چپ به راست نوشت و حروف صدادار را در کنار حروف بی صدا قرار داد و نقطهها را نیز به کلی مرخص کرد.
پیداست که پیشنهاد یک انقلاب بنیادی در زمینهٔ خط ملل اسلامی در آن روزگار به آسانی قابل قبول نبود. بنابراین آخوندزاده بدون گرفتن نتیجه از استانبول به قفقاز بازگشت و چندی بعد کار و کوشش خود را از سر گرفت و طرحهای تازه ریخت. او این بار رسالهٔ خط اختراعی خود را با دو رسالهٔ دیگر با خط و امضای خود در سال ١٢۴٧ ش نزد وزیر علوم ناصرالدین شاه فرستاد. ( روزنامهٔ کشکول، شمارههای ۴٣ تا ۴۵ باکو ١٩۶٣)
پاسخ اولیای دولت ایران به آخوندزاده چنین بود :
« الیق و انسب آن است که میرزا فتح علی آخوندزاده در باب تغییر الفبای اسلام خیالات خود را به اولیای دولت عثمانیه معروض دارد، چون که در ابتدا ملاحظهٔ این خیال در آن سلطنت شده است.
ما ملت ایران اصلن به تغییر الفبای خودمان محتاج نیستیم، به علت این که ما سه رقم خط داریم: نستعلیق، شکسته و نسخ که در حسن و رعنایی بالاتر از خطوط جمع ملل روی زمین است و ما هرگز این خطوط خودمان را متروک و خط جدید میرزا فتح علی آخوندزاده و یا ملکم خان را معمول نمیکنیم و نخواهیم کرد.»
آخوندزاده پس از این شکست و نامرادی باز مایوس نشد و رسالهٔ سوم خود را نوشت و برای علی پاشا صدراعظم دولت عثمانی فرستاد و مقالهای را نیز که «سعاوی پاشا» از دانشمندان عثمانی در انتقاد از الفبای عربی نوشته بود ضمیمهٔ آن کرد . لیکن این بار نیز کوشش او به هدر رفت.
آخوندزاده پس از این آزمایشها و شکستهای پیاپی، سرانجام از اندیشهٔ اصلاح خط عربی منصرف شد و چهارمین خط جدید ملل اسلامی را تنظیم کرد. این طرح بر پایهٔ الفبای روسی نهاده شده و از ٢۴ حرف بی صدا و ١٠ حرف صدادار ترکیب یافته بود و ٨ حرف هم برای ادای آواها و مخارج وبژهٔ عربی در آن در نظر گرفته شده بود که با این ۴٢ حرف همهٔ ملل اسلامی از عرب و عجم و ترک و تاجیک بتوانند بی زحمت و اشکال مقاصد خود را بیان کنند. (مجلهٔ فرهنگ و خط شرق، دفتر دوم، برگ ۵٩، به روسی، باکو ١٩٢٨)
آخوندزاده به درستی راهی که در پیش گرفته بود ایمان داشت و در این راه با سختیها و دشواریهای فراوان رو به رو شد، اما هرگز از پای ننشست. او صدها نامه و رسالهای که به رجال دولتهای ایران و عثمانی و روس و به دوستان خود (مانند میرزا ملکم خان، علی خان، اعتضادالسلطنه، جلال الدین میرزا، مانکجی نویسندهٔ هندی و پروفسور کاظم بیگ) فرستاد از نقص الفبای عربی و اشکالاتی که این خط در تدریس و نحصیل علوم فراهم میکند، سخن گفت و ضرورت تغییر آن را با دلایل و مثالها و شواهد بیان نمود.
او در نامهای در سال ١٢۵٣ ش به شاهزاده اعتضادالسلطنه وزیر علوم نوشت:
«باز مینویسم و مادام که زندهام خواهم نوشت تا این که خیال تجدید الفبا فیمابین کل ملت پراکنده شود. چنان که قریب پانزده سال است تخم این خیال را در خاک ایران و روم میپاشم. بی شبهه این تخم در عصر اخلاف ما خواهد رویید». (مجموعهٔ الفبای حدید و مکتوبات، برگ ٣١٧، باکو ١٩۶٣)
اهمیت کار آخوندزاده (و پس از او ملکم خان) در این بود که برای نخستین بار دانشمندان شرق اسلامی را به این امر مهم متوجه کرد و همهٔ کسانی که بعدها دربارهٔ الفبا و معایب آن سخن گفتهاند از نظر آن دو بهرهمند گردیدهاند.
میرزا ملکم خان ناظم الدوله
پس از آخوندزاده، گروهی از شرقیان در این راه به کوشش برخاستند و در نارسایی خط کنونی ملل اسلامی مطالبی گفتند و رسالاتی نوشتند و بعضی از آنها خود الفبایی نیز اختراع کردند.
ولی نه محیط آن روزگار برای پذیرش این گونه نظرات آمادگی داشت و نه آن خطوط پیشنهادی میتوانست معایب خط کنونی را رفع کند. افزون بر آن، هیچ یک از آن خطوط با اشکالات آموزشی و صنعت چاپ آن دوره قابل اجرا و رواج نبود. مشهورترین این کسان میرزا ملکم خان ناظم الدوله بود.
ملکم خان هم مانند آخوندزاده اعتقاد داشت که : «وضع خطوط ملل اسلام زیاد از حد معیوب است و با چنان خط محال خواهد بود که ملل اسلام بتوانند به درجهٔ حالیهٔ فرنگستان ترقی نماید». (از مقدمهٔ کتاب روشنایی، لندن ١٣٠٣ ق)
ملکم تغییر الفبای فارسی و گرفتن الفبای اروپایی را پیشنهاد نمیکرد، بلکه از ترکیب حروف الفبای فارسی، خط دیگری ساخته بود که به نظرش سادهتر و مفیدتر مینمود.
او شرح خط اختراعی خود را در رسالهای به نام «نمونهٔ خط آدمیت» در سال ١٣٠٣ ق به ضمیمهٔ رسالهٔ روشنایی، در لندن منتشر کرد و در اینباره دو رساله نیز با نامهای «مبدا ترقی» و «شیخ و وزیر» نوشت و با دستیاری میرزا محمد علی خان فریدالملک همدانی، منشی سفارت ایران در لندن، چند حکایت از گلستان سعدی و نیز کلمات قصار حضرت علی امیرالمومنین را با خط موسوم به «ملکمی» در آورد و در سال ١٣٠٢ ق در لندن به چاپ رسانید.
ملکم همان گونه که خود در مقدمهٔ گلستان اشاره کرده است، بیست و پنج سال در این راه زحمت کشید، ولی الفبای جدید او نیز به علت همان اشکالات و موانعی که برای آخوندزاده هم وجود داشت و هم به علت نواقصی که در آن بود، رواج نیافت و نمیتوانست رواج یابد.
میرزا یوسف خان مستشارالدوله
میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی نیز از پیروان جدی این فکر جدید بود و زحمات زیادی در این راه کشید. از جمله در سال ١٢٩٧ ق که در مشهد بود، مسالهٔ تغییر الفبا را از علمای معروف آن شهر پرسید و از میرزا نصرالله مجتهد چون این فتوا گرفت:
«تغییر در خط کتب یا اختراع خط جدید مطلقا جایز است بلا اشکال، بلکه هرگاه موجب تسهیل تعلیم و تعلم و نصحیح قرائت بشود راجح خواهد بود. اگر کسی توهم کند که این تغییر تشبه به اهل خارجه است و جایز نیست، این توهم ضعیف است که این گونه تشبیهات حرام نیست و الا استعمال سماور هم باید جایز نباشد». (شرح این مذاکرات و نظر علما در شمارهٔ ٢٢ روزنامهٔ اختر، سال ١٢٩٧ ق درج شده است)
مستشارالدوله در سال ١٣٠٣ ق رسالهٔ بسیار مفیدی هم با عنوان «اصلاح خط اسلام» نوشت و در تهران چاپ کرد.
این درست است که همهٔ این خطوط کمابیش معایبی داشت و هیچ کدام از آنها قابل اجرا نبود، اما مطلب این جا است که مسوولان دولتها ابدن توجهی به آنها نداشتند و همه را به دور میافکندند.
علاوه بر کسانی که مستقیمن و مشروحن دربارهٔ الفبا اظهارنظر کرده اند، بیشتر دانشمندان و نویسندگانی که نوشتههای آنان در پیدایش اندیشهٔ آزادی و مشروطیت موثر بوده است به معایب و مفاسد خط فارسی اشاره و از فکر اصلاح آن حمایت کردهاند.
از جمله عبدالرحیم طالبوف نویسندهٔ مشهور آن دوران در نوشتههای خود در چند جا از گرفتاری ملت ایران در دست این «الفبای مندرس و بی مصرف» صحبت میکند و اظهار امیدواری میکند که «سایر معایب تدریس اطفال یحتمل وقتی الفبای ما را تغییر دادند، اصلاح گردد». ( کتاب احمد، برگهای ١٠، ١١ و ٣٢ و مسالک المحسنین، برگ ٢۴٨)
پس از جنگ بینالملل اول و انقلاب بزرگ اکتبر، مسالهٔ تغییر الفبا و به وجود آوردن خطی که پیشرفت و تعمیم علم و دانش را در میان تودهٔ وسیع مردم تسهیل کند، در کشورهای شرقی (یعنی کشورهایی که در تحت لوای فرهنگ و خط اسلامی به سر میبردند) مطرح گردید و در بیشتر این کشورها درک گردید که الفبای عربی یکی از مهمترین عواملی است که از بسط و توسعهٔ دانش و فرهنگ جلوگیری میکند.
کوششهای دیگر دربارهٔ تغییر الفبای فارسی
پس از جنگ جهانی اول، باز کسانی در ایران به کوشش برخاستند و رسالههایی نوشتند که از آن میان میرزا علی اصغر خان طالقانی (پدر مهندس خلیل طالقانی، که از اعضای حزب دموکرات بود و در روزنامهٔ «زبان آزاد»، ارگان این حزب مقاله مینوشت)، سعید نفیسی، رشید یاسمی، سید حسن تقیزاده و میرزا ابوالقاسم آزاد مراغهای را میتوان نام برد.
همهٔ این کسان و کسانی که بعد از آنان در این باره بحث کردهاند، جز عدهٔ معدودی مانند کاظم ایرانشهر و احمد کسروی، اصلاح خط کنونی را کوششی بیفایده و ناصواب میدانستند و همگی اعتقاد داشتند که الفبای آیندهٔ زبان فارسی جز الفبای لاتینی نمیتواند باشد، زیرا حروف لاتین که اکنون در زبانهای اروپایی به کار میرود زیباترین و مناسبترین اشکال خط است. از لحاظ خواندن و نوشتن کاملترین و غنیترین همهٔ خطهاست. این الفبا از حروف منفصل تشکیل یافته و اکثر مردم با سواد جهان با آن آشنا هستند و همین خط است که در مراکز دنیای متمدن رایج است.
دکتر سعید نفیسی از هواداران معتقد و سرسخت تغییر الفبا بود. او خیلی زود به معایب خط کنونی پیبرد و تا پایان عمر به عقیدهٔ خود وفادار ماند. پروفسور ژیرکوف روسی که در سال ١٩٢٨ م با نفیسی در تهران ملاقات کرد، در مقالهای که با عنوان «الفبای لاتین برای زبان فارسی» در مجلهٔ «فرهنگ و خط شرقی» (شمارهٔ ١، مسکو ١٩٢٨) نوشته است میگوید:
«نفیسی پس از گفت و گو با من و اطلاع یافتن بر اقداماتی که ما برای الفبای زبانهای شرقی در اتحاد جماهیر شوروی انجام دادهایم، در صدد بود که یک الفبای عملی بر اساس حروف لاتین برای زبان فارسی به وجود آورد. او میدانست که تغییر الفبای فارسی به لاتین به این زودیها میسر نخواهد شد و کوششهای وی در این زمینه به نتیحهٔ آنی نخواهد رسید و عقیده داشت که فعلا باید راهنمایی جهت آموختن لهجههای محلی ایرانی به بیگانگان تهیه کرد. نفیسی به این نکته توجه داشت که حروفی که برای الفبای فارسی اختیار خواهد شد، باید از میان حروف لاتین رایج و موجود در چاپ خانههای دنیا انتخاب شود و حروف مرکب و دارای علامات، حتی الامکان در آن نیاید و نیز همهٔ حروفی که هم صدا هستند تنها با یک حرف نشان داده شود.»
رشید یاسمی، شاعر، ادیب، محقق و عضو فرهنگستان ایران، علاوه بر هواداری جدی از عقیدهٔ تغییر الفبا اشعاری دارد که در آنها عیوب خط فارسی را یکایک برشمرده است.
ابوالقاسم آزاد در سال ١٣٢۴ش به فکر تبدیل الفبا افتاد و در مهرماه آن سال «الفبای آسان» را چاپ کرد و در همان سال انجمنی به نام «گروه طرفداران الفبای آسان» تاسیس نمود و خود دبیری آن جمعیت را به عهده گرفت و در صدد برآمد که با تقدیم طرحی قانونی به مجلس شورای ملی در دورهٔ پانزدهم به این امر رسمیت دهد و آن را در سراسر کشوز معمول سازد، اما عمرش وفا نکرد و پیش از گشوده شدن مجلس در تاریخ پنجم خرداد ماه ١٣٢۵در گذشت.
اما احمد کسروی، اگر چه تغیبر الفبا را لازم میدانست، ولی از قرار نظر وی نه آن بوده که الفبای جدید از میان حروف لاتین انتخاب شود، بلکه قصد داشته است که الفبایی بسازد به قول خود او درست و رسا و آن را به جای الفبای کنونی بگذارد.
در سال ١٣٣٨ش انجمنی به نام «انجمن اصلاح خط» از جمعی از دانشمندان (از جمله دکتر نصرالله شیفته، مسعود رجبنیا، ابراهیم گرانفر، منوچهر امیری، یدالله رویایی، یحیی ذکا، سهیل آذری و چند تن دیگر) به ریاست استاد سعید نفیسی در تهران تشکیل یافت و الفبایی پیشنهاد کرد و در جراید و رادیو توضیحاتی دربارهٔ نقص الفبای کنونی فارسی و لزوم تغییر آن داد. این انجمن اصلاح خط فارسی را مهمترین اصلاح اجتماعی در ایران میدانست، ولی معتقد بود که این قبیل اصلاحات مهم و جاودانی را نباید با قوهٔ قهریه عملی کرد، زیرا در آن صورت واکنش مردم شدیدتر میشود و نتیجهٔ مطلوب به دست نمیآید، بلکه باید فکر مردم را با منطق قوی و دلایل محکم حاضر کرد و هر روز بر عدهٔ هواخواهان آن افزود تا همهٔ افراد ملت پشتیبان آن گردند.
در سال ١٣۴٣ ش انجمنی به نام «انجمن ترویج زبان فارسی» در تهران دایر شد و مجلهای به نام «بنیاد فرهنگ» انتشار داد و الفبایی به نام «الفبای فارسی به خط جهانی» پیشنهاد کرد و از خوانندگان خود خواست تا هرگونه نظری دربارهٔ این الفبا دارند به انجمن بنویسند.
در سال ١٣۴۴ موضوع تغییر خط فارسی در دو مجلهٔ پایتخت، یعنی «روشنفکر» و «سپید و سیاه» مطرح شد و به مجلات دیگر هم سرایت کرد و هر کس از موافق و مخالف دربارهٔ آن اظهار نظر کرد. در این زمینه مقالات دکتر رحمت مصطفوی، مدیر مجلهٔ روشنفکر، به ویژه بسیار چشمگیر بود. او الفبای فعلی را «مردار» نامید و گفت:
«این خط مثل بختک روی زبان ما، روی روح و فکر نوآموزان ما و روی روح و فکر همهٔ کسانی که حرفهشان نویسندگی یا ادبیات نیست و خط را برای احتیاجات روزانه و شغلی میخواهند افتاده است.»
و در پایان مقاله افزود که:
«اگر عرب زبانش را به طور مخصوصی در دهانش میچرخاند و صدایی مانند ص یا ض درمیآورد و ما نمیتوانیم این صدا را دربیاوریم، نباید لج کنیم و حرفی را که علامت آن صدا است در رسم الخط خود نگاه داریم. به دیوانگی ماند این داوری. (روشنفکر، شمارههای ۶٢٨ و ۶٢٩ در ٢٩ مهر و ۶ آبان ١٣۴۴)
وی در شمارهٔ بعدی این مجله ادامه میدهد:
«در ترکیه، تیراژ روزنامههای درجه اول از ٢٠٠ هزار بیشتر است. در ایران تیراژ بزرگترین روزنامهها به یک سوم این تعداد هم نمیرسد، چرا؟ برای این که یک ترک با سواد خیلی عادی، در حدود شش ابتدایی ما، که روزنامهٔ ترکی در دستش میگیرد، تردید ندارد که روزنامه را میتواند بخواند، اسامی نا آشنا را، اعم از داخلی و خارجی، میتواند درست تلفظ کند و میتواند آن را با صدای بلند برای دیگران بخواند. چند درصد از باسوادهای ایرانی میتوانند روزنامهای را با صدای بلند بخوانند و ده بار و بیست بار بر سر تلفظ کلمهای، اعم از ایرانی و بیگانه، گیر نکنند؟» ( روشنفکر، شمارهٔ ۶٣٠، در ١٣ آبان ١٣۴۴)
—————–
برگرفته از : کتاب از نیما تا روزگار ما، جلد سوم – یحیی آرینپور
نویسنده جمهوری آذربایجان اکرم ایلیسلی اخیرا بخاطر لحن آشتی جویانه اش نسبت به ارمنی ها در آخرین داستانش موسوم به«خواب های سنگی» از طرف رئیس جمهوری و حکومت و سپس قشر مهمی از باصطلاح روشنفکران و نویسندگان آذربایجان قفقاز محکوم و تلعین و حتی کتابهایش سوزانیده شد، آقای ایلیسلی در این داستان با اعتراف به اینکه آذری ها هم ارمنیها را بقتل رسانده اند آنان را هم به اعتراف جنایت های خود دعوت کرده است. این نوع لحن در محیط تبلیغاتی و سیاسی جمهوری آذربایجان موافق با سیاست رسمی دولت که مبتنی بر دشمنی و تبلیغات متقابل بین آذربایجان و ارمنستان است مورد خشم رئیس جمهوری و از پی او گروه قابل توجهی ازباصطلاح روشنفکران و نویسندگان شده است.
ابتدا با دستور رئیس جمهوری على یف حقوق ماهانه نویسنده داستان، اکرم ایلیسلی قطع و عنوان «نویسنده خلقی» (چیزهائی که از دوره شوروی مانده و نویسنده ها را مستقیما روزی خور حکومت میکند) از او گرفته شده است. سپس فرزند و عروس آقای ایلیسلی از کار رانده شدند. بعد گروهی از باصطلاح روشنفکران » در شهر گنجه کتاب های اکرم ایلیسلی را در ملا عام سوزاندند و رئیس «کمیته فرهنگ مجلس نمایندگان» جمهوری آذربایجان نظامی جعفروف هم قبول کرد که «کتاب های ابلیسلی باید سوزانده شوند.»
در این میان بحث ها در مورد اینکه آیا روشنفکران و نویسندگان میتوانند بخود اجازه دهند که کتاب های دیگر نویسندگان را در ملاء عام بسوزانند بحث های داغی در گرفته است:
و بالاخره روز گذشته یکی از سیاستمداران باکو بنام حافظ حاجی یف که رهبر حزب کوچک و بی اهمیتی است اعلام کرد به هر کس که گوش این نویسنده را ببُرد ده هزار مانات (تقریبا 12 هزار دلار) جایزه خواهد داد. متوجه هستید؟ 12 هزار دار جایزه برای کسی که گوش کسی را ببُرد! آن هم یک اعلام علنی – در حالیکه وزارت داخله کشور در عین تقبیح این بیانیه کوچکترین اقدامی برای پیگرد آقای حاجی یف نکرده است.
عباس جوادى – در گنجه، دومین شهر جمهوری آذربایجان مردم جمع شده کتاب های نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را بخاطر داستان اخیری که نوشته است سوزاندند. چرا؟ بخاطر اینکه آقای ایلیسلی در آن داستان موسوم به «خواب های سنگی» که به روسی نوشته، گفته است در جریانات عملیات مسلحانه و اشغال قره باغ (اواخر سال های 1980) از طرف نیروهای مسلح ارمنی، آذربایجانی ها هم در باکو و شهر سومقاییت دست به کشتار ارمنه زده اند.
از پی انتشار این داستان در یک مجله روسی موج انتقادات نسبت به ایلیسلی در جمهوری آذربایجان قطع نمیشود. همه نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را محکوم میکنند اما ظاهرا کسی نه آن داستان را خوانده و نه دقیقا میداند که ایلیسلی در آن داستان چه نوشته است. حقوق ماهانه ایلیسلی هم قطع شده و عنوان «نویسنده خلق» هم به دستور رئیس جمهوری الهام علییف از او گرفته شده است.
در محیط متعصب جمهوری آذربایجان و ارمنستان صحبت از جنایات «خودی» قابل تحمل نیست. از این جهت آقای ایلیسلی جسارت بزرگ شهروندی نشان داده گفته است که گروه های مهاجم آذربایجانی در جریان مناقشات سال های پایانی 1980 در باکو و سومقاییت عده ای از ارمنی ها را به قتل رسانیده اند. از آقای ایلیسلی پرسیده اند چرا در باره قتل آذربایجانی ها مثلا در خوجالی و قره باغ صحبتی نکرده است؟ او هم گفته این جسارت را هم باید نویسنده های ارمنی نشان دهند. حق هم دارد. گفتن و تکرار چیزی که همه از جمله حکومت و موسسات مدام میگویند و تکرار میکنند هنر چندانی نیست. (البته من هنوز نشنیده ام که یک نویسنده ارمنی زبان به تنقید جنایات گره های مسلح ارمنی گشوده باشد. متاسفانه. حداقل از طرف آذربایجان یک نفر هم که شده این کار را کرده است. این را من بعدا فهمیدم: لطفا بخوانید: اکرم ایلیسلی ارمنستان: کتاب های او را چرا سوزاندند؟ به ترکی آذری. )
اما در جمهوری آذربایجان کار به کتاب سوزی رسیده است. به ویدئو که نگاه کنید خواهید دید و خواهید شنید که کتابسوزان طبق دستور از بالا انجام میگیرد. درست مانند محروم کردن ایلیسلی از حقوق و عنوان نویسندگی که با «سرانجام» (یعنی دستور) رئیس جمهور انجام گرفته است. و در این قرن بیست و یکم، در کشور هائی که همه مردم به میان دو لب رهبر و رئیس جمهوری قدر قدرت و مطلق العنان نگاه میکنند و همه مقدرات ملت و مملکت را همان ها هستند که خود سرانه تعیین میکنند، کسانی که داوطلب کتابسوزان میشوند و در اجرای منویات «رهبر» کشور جان فشانی میکنند باصطلاح «روشنفکران» و بخشی از خود نویسندگان هستند.
عباس جوادی – شما هم دقت کرده اید؟ هموطنان تُرک زبان ما که متولد و یا بزرگ شده تهران هستند اکثرا وقتی ترکی صحبت میکنند لهجه فارسی دارند. حتی بعضی از آنها و بخصوص هموطنان نسل دوم و سوم مهاجر به تهران و دیگر شهر های فارسی زبان نمیتوانند خوب ترکی حرف بزنند. اینها که به تبریز و اردبیل و اورمیه میایند بعضی از ما ها از لهجه متاثر از فارسی این هموطنان ترکی زبان خوشمان می آید و فکر میکنیم که این، طرز صحبتی «شیرین»است. اما بعضی از ما ها هم که کمی تعصب حراست از لهجه اصیل ترکی (حالا یا تبریزی یا اردبیلی و غیره) را داریم ناراحت میشویم و حتی این هموطنانمان را تقبیح میکنیم که چرا ترکی را باهمان لهجه پدر و مادرشان، جد و آبائشان صحبت نمیکنند.
خوب. جوابش روشن است. چونکه آنها بزرگ شده شهر پدر و مادر و جد و آبائشان نیستند.
همین هموطنانی که از شنیدن لهجه «فارسی زده» هموطنان در اصل تُرکی زبان تهرانی واصفهانی ما دلخور میشوند اگر صحبت یک هموطن فارسی زبان را که تِرکی یاد گرفته بشنوند که چطور با یک لهجه فارسی ترکی صحبت میکند، برعکس خوشحال خواهند شد. این هم واقعا انصاف نیست. اگر این شیرین است و اگر این خودش هنر است که یک فارسی زبان ترکی یاد گرفته، آن هم شیرین و هنر است. مطمئنا اگر یک نفر در اصل فارسی زبان هم متولد و بزرگ شده تبریز و اورمیه باشد، فارسی او هم مثل فارسی پدر و مادر و جد و آباء فارسی زبانش نخواهد بود بلکه لهجه «ترکی زده» فارسی خواهد داشت.
تغییر لهجه و کلا زبان اول آدم برای کسانی که متولد و یا بزرگ شده محلی هستند که زبان اکثریت با زبان اول آن شخص فرق میکند چیز عجیبی نیست. حتی در مورد کسانی که نسل دوم و یا سوم مهاجر به آن شهر(ویا کشور) هستند طبیعی ترش اینست که زبان مادری پدر و مادر و جد و آباء مهاجران بتدریج به نفع زبان اول محیط جدید کنار میرود.
شنیده اید که کسانی که مدت زیادی در ترکیه و یا آمریکا مانده اند، حتی آنجا متولد و بزرگ شده اند چطور فارسی یا ترکی(آذری) حرف میزنند؟ یا فارسی و یا تُرکی شان تحت تاثیر انگلیسی و یا ترکی ترکیه است و یا اصلا کلا نمیتوانند فارسی و یا ترکی آذری صحبت کنند.
این بد است؟ و یا خوب است؟
شخصا بنظر من خيلى خوب است كه زبان پدر و مادرشان را خوب بدانند. “خيلى خوب” هم ندانند به هرحال قابل تقدیر است اگر کمی زبان والدین و اجدادشان را بفهمند . اگر کمی هم صحبت کنند، بهتر و اگر حتی بتوانند بنویسند نور علی نور. اگر هم هیچکدام نشد چه مانعی دارد؟
این نه بد است و نه خوب. فقط طبیعی هست. مخصوص ایرانی ها هم نیست. همه دنیا همین طور است و حتما شما هم مثال های بسیاری در این مورد از محیط دور و بر خود میشناسید: از اردبیلی های بزرگ شده تهران و تهرانی های متولد هامبورگ تا چینی الاصل های سان فرانسیسکو و فلسطینی های بزرگ شده تورنتو…
عباس جوادی – در سی و چند سال گذشتهِ جمهوری اسلامی مگر نبود؟ اما اینها تازه ترین ها هستند: اجرای احکام اعدام در ملاء عام در پارک خانه هنرمندان (!) تهران و ورزشگاهی (!) در سبزوار، و بعد: قطع انگشتان یک متهم به سرقت در شیراز در ملا عام. تصویر جلادانی با صورتهای پوشیده با نقاب، و گروه هائی از مردم، مردم عادی – تماشاگر و کرخت، اما ظاهرا مثل کسانی که تئاتر درام تماشا میکنند.
که این هم نه در تاریخ ایران و نه در دنیا چیز جدیدی نیست.
اعدام علنی مجید کاوسی فر، تهران 1387تماشاچیان صحنه علنی اعدام عکس و فیلم میگیرند. تهران 1387
زمان هر دو شاه هم بود. اعدام در ملاء عام بود. و همین بود که فروغ فرخزاد میگفت:
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
(از: آیه های زمینی)
این زمان شاه بود. اما قطع انگشتان و یا سنگسار نبود که بعد ها به برکت انقلاب اسلامی به لیست مجازات هاى علنی اضافه شد.
در تاریخ قبل از پهلوی هم بود. هم متهمین به جنایت و سرقت سنگین و مکرر را در ملاء عام دار میزدند و هم دیگر اندیشان بخصوص مذهبی و یا سیاسی را. و یا روسبی ها را. در ارک تبریز مجرمین به جنایت و یا فحوش را به یک گونی گذاشته، گونی را بسته از بالای ارک به پائین میانداختند. نسیمی شاعر را به جرم شرک و الحاد در ملاء عام پوست کندند و زجر کُش کردند. همه در ملاء عام و با شرکت مردم، از جمله کودکان.
زمان شاه اعدام بود، اعدام علنی هم تا مدت ها بود. شکنجه هم بود ولی علنی نبود. ولی قطع ید و سنگسار و گونی کُشی و پوست کندن نبود.
در عربستان سعودی همه رقم مجازات اسلامی هست، از دار و سر زدن تا قطع دست با شمشیر. در افغانستان طالبان روش های جدیدی را به همه این ها اضافه کردند مانند واژگون کردن یک دیوار گِلی بر سر متهم. علنی. با شرکت بقول فروغ «جانیان کوچک.»
ایران از دوران شاه به دوره ظلمت سعودی و طالبان فرو رفت.
در ترکیه و عراق و مصر هم اعدام متهمین در ملاء عام تا 50-60 سال پيش بود. مردم با زن و بچه میرفتند و تماشا میکردند. اما در این کشور ها مدت هاست كه دست نمی بُرند. از سنگسار هم خبری نیست. در اکثرشان چند سال است که اصولا دیگر اعدام هم نیست و یا عملا انجام نمیشود.
در اروپا 200 سال پیش در زمان انقلاب فرانسه وُلتر اعدام های علنی با گيوتين را «ترور دولتی» نامید. قبلا در غرب هم مانند «شرق مستبد» همه رقم اعدام و شکنجه علنی بود. مثل همین امروز جمهوری اسلامی گویا با نیت ترساندن و منصرف کردن مردم از اتهامات وارده به محکومین. اما در غرب و ژاپن و استرالیا و کشور های «پیشرفته» يا ديگر اصلا اعدام لغو شده ويا 200 سال است که اعدام های علنی انجام نمیگیرد – در تاریخ همین 200 ساله غرب هم همین طور، بجز مواردی استثنائی که مربوط به جنایات جنگی از قبیل اعمال نازی های هیتلری میشود.
ایران با این توحش نه در دنیای کنونی استثنا است و نه در تاریح منطقه و جهان. فقط جمهوری اسلامی یک کار کرده است: ایران را نسبت به کشور های منطقه 50-60 سال و نسبت به غرب 200 سال عقب تر برده است.
معلوم نیست برای جبران صدمات روحی به تماشاگران این جنایت ها چند سال و یا چند نسل باید صبر کرد.
عباس جوادى – اين بخشنامه ایست از اداره فرهنگ استان آذربایجان از سال 1331. اول لطف کنید بخوانید:
وزارت فرهنگ
اداره فرهنگ آذربایجان
بازرسی
-م ١٣٣١- ٠٩- ٢٠ محرمانه آقاي رئيس دبيرستان بر طبق اطلاع واصله مدتي است كه در تركيه اقدام به نشر كتابهائي براي نشان دادن نژادهاي مختلف ترك شده و با دلايلي خلاف حقيقت نژاد مردم آذربايجان را ترك قلمداد و خواسته اند از اين راه در افكار مردم اين سامان رخنه نموده و با اشاعه ي پان تركيسم نتايج مطلوبي بگيرند. مقتضي است: اولا- مراقبت نمائيد كه از پخش و انتشار اين قبيل نشريات مخل در بين دانش آموزان جدا جلوگيري شود. ثانيا- تحقيق نمائيد كه در صورت انتشار اين قبيل نشريات نسخي از آنرا بدست آورده به اداره ارسال داريد. ثالثا- به آقايان دبيران تاريخ و جغرافيا دستور دهيد كه من غيرمستقيم و ضمن درس نسبت به ريشه زبان آذري و مبارزه با اين قبيل افكار مسموم كننده و اينكه زبان آذربايجان ترك نبوده و آذري است سخنرانيهاي مستدل به دانش آموزان بنمايند. رابعا- در صورت امكان مقدمات تهيه سخنرانيهاي عمومي در اين مورد به عمل آيد. رئيس فرهنگ استان ٣ رونوشت عطف به مرقومه ٥٦٣١- ٣١-٩-١٦ محرمانه جناب آقاي استاندار آذربايجان تقديم و اضافه مي نمايد كه در اين مورد تعليمات لازم به نمايندگان فرهنگ نيز صادر شده است. رئيس فرهنگ استان ٣ رونوشت در پاسخ به نامه ي شماره ي ١٢٧٥٧-س-١١٦٤٤-٣١-٩-٤ جهت استظهار وزارت كشور ايفاد مي شود استاندار آذربايجان، دكتر سجادي
سند مدعی میشود که در ترکیه نژاد آذربایجانی های ایران را تُرک گفته اند (که این، البته هنوز هم باور رایج در ترکیه است). پس باید بر ضد آن برخاست، “حقيقت نژاد مردم آذربايجان” را گفت و تبلیغ کرد که نژاد آنها ایرانی و آذری است.
این قبیل اسناد هر از گاهی در فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی چرخ میخورد و هر کسی چیزی در این باره می نویسد. مثلا در باره این سند هم یک عده می گویند:
آیا می توانید تصور کنید که واقعیت نه آنست و نه این؟
می توانید تصور کنید که ما آذربایجانیها هم «تُرک» به معنای تُرک زبان هستیم (و نه از «نژاد ترک» که چیزی خیالی است) و هم آذری و آذربایجانی چونکه ایرانی و اهل آذربایجان هستیم (و نه آریایی «خالص» که آن هم دیگر با اینهمه اختلاط های قومی چیزی خیالی است…)
می توانید تصور کنید که هیچکدام از اینها، چه زبان و چه متولد و پرورش یافته یک منطقه بودن لزوما به یک نژاد «خالص» و بخصوصی مربوط نیست؟ و اصلا احتمالا «نژاد خالصی» هم وجود ندارد؟ که در اصل همه ما مردم ایران و ترکیه و کلا منطقه از نظر خون و نژادو «دی ان ای» DNA مخلوط و مشابه هستیم و فقط زبان، فرهنگ، مذهب و عادات و رسوم و لباسهای ملی و احتمالا کمی غذاهایمان فرق میکند؟
آیا همه اقوام فارس و تُرک و عرب و غیره روزی، روزگاری، یکی جلوتر و دیگری بعدتر به مناطق مسکونی کنونی شان نیامده اند؟ آیا هنوز همه ما در حال حرکت و کوچ و آمیزش با دیگران نیستیم؟
آیا همه ما، همه بشریت 60 هزار سال قبل از آفریقا به سرتاسر جهان پخش نشدهاند؟ و بعد هر گروه از آنان به گوشه ای از جهان نرفته و از آنجا به دیگر سرزمینها نرفته و همه با هم نیامیختهاند؟
آیا دی. ان. ای. یک قطره آب دهان صدها هزار انسان از دهها كشور جهان 15 سال نیست که بتدریج ما را از شجره مشترک نوع بشر آگاه میکند؟
همه ما از مامِ آفريقا هستيم، از جمعى احتمالا فقط چند هزار نفره كه به تدريج پرشمار شده احتمالا بخاطر خشكسالى ها و قحطى از آفريقا به چهار گوشه جهان پخش شده، با هم در آميخته، از همديگر دور افتاده و انسان هاى كوچك و بزرگ، سياه وش و سپيد تن، چشم باريك و قد بلند، مو سياه و بلوند – انسان هاى رنگارنگ كنونى را بوجود آورده اند كه همگى يك ريشه، يك شجره دارند و گذشته همگى به مامِ آفريقا بر ميگردد.
من با اجازه این را نوشتم تا خالصانه و برادرانه هشدار دهم که این بحث «نژاد» واقعا و بخصوص زمانی که با سیاست ورزی و طرفگیری و احساسات و ناسیونالیسم قاطی میشود فوقالعاده خطرناک و تبدیل به ماده منفجره میشود. چه این به اصطلاح «استدلالها» از این طرف باشد چه از طرف دیگر. چه تُرکها این را ادعا کنند و چه ایرانیها، چه اعراب و روسها و چه آلمانیها و آمریکائیها.
بیش از 99.5 در صد شاخص های د ان ای تمام انسانها، آفریقائی و اروپائی و آسیائی و غیره یکی است. مطرح کردن برتری و یا کم ارزش تری این یا آن قوم و نژاد هم بی اساس و از نظر علمی مردود است وهم از نظر زندگی اجتماعی و مسالمت آمیز همه با هم فوقالعاده خطرناک. اما بحث زبان و فرهنگ موضوع دیگری است. بهنطر من زبانها هم (بهخصوص عربی و فارسی و ترکی) آمیختهاند، ولی آمیختگی فرهنگی اقوام (و یا گروه های اجتماعی) نزدیک بههم و همسایه بمراتب بیشتر است و از قرن بیستم به بعد سرعت بهمراتب بیشتری پیدا کرده. فرهنگ اما فقط فولکلور و رقص محلی نیست که مدتهاست در سطح بینالمللی بهتدریج اهمیتش را از دست میدهد. فرهنگ شامل همه چیز از موسیقی و طرز آشپزی و درک از شوخی و ادب و تعارفات و اتیکت رفتار اجتماعی و مناسبات بزرگ و کوچک و مقام زن و کودک و مرد و پیر و جوان در جامعه است، چیزهائی است که مردم از آن خوششان میآید و با آن افتخار میکنند و یا بر عکس، درجه مراعات همدیگر و احترام بههمدیگر است و برعکس و هزاران عامل دیگر. اینها خیلی آمیخته تر از زبانند و در این صد سال گذشته در سطح بینالمللی بهمراتب آمیخته تر شدهاند. در سیاست بین ترک و کرد و ارمنی و ترک ضدیت بسیاری است اما فرهنگ این سه گروه اجتماعی بههمدیگر بمراتب و صد بار نزدیک تر است تا فرهنگ مثلا یک ترک و یک ژاپنی و برزیلی. این یک جنبه عینی مسئله است. جنبه دیگر استفاده و سوء استفاده های سیاسی است که از این فرق ها و تمایز ها می شود و بعضیها بین بسیاری از ملل و اقوام سعی میکنند القا کنند که همان طور که گویا یک تیره و نژاد برتر و متمدن تر و دیگران پست تر و عقب مانده ترند در زمینه زبان و فرهنگ هم اینطور است. که این هم بنظر من فوق العاده هم غلط و هم خطرناک است و طوری که دیدهایم و میبینیم باعث خصومت و خشونت های قومی و ملی میشود. من فکر میکنم ماها مسئولیت داریم علم و دانش را ترویج کنیم که اگر این کار را بدون تعصب و غرض انجام دهیم هم به تامین حقوق همه و برابری بیشتر اجتماعی کمک خواهد کرد و هم به صلح و آرامش و همزیستی و پیشرفت – بهجای تبعیض و اجحاف و خشونت و جنگ.
معلوم است که سند بالا هم از آن گاف های بیربط رژیم گذشته است که احتمالا در مقابل گاف های بی ربط کتابها و مطبوعات ترکیه بوجود آمده در حالیکه ما همه از نسل و نژاد مخلوط هستیم. هم ما یعنی فارس و تُرک و کُرد و غیره در ایران و هم تُرک و کُرد و غیره در ترکیه. همه مان رگ تُرکی هم داریم، رگ فارسی و کُردی و عربی هم داریم. اگر احساسات و شعار و کینه به یک طرف و سینه زدن برای یک طرف دیگر را پیشه نکنیم و کمی واقعا منابع علمی و بیطرف تاریخی و جامعه شناسی را بخوانیم درک خواهیم کرد که موضوع بر سر فرق زبان و فرهنگ و يا مذهب و لباس و غذا و اینهاست و نه نژاد و تبار.
این فرقها جامعه بشری را رنگارنگ و غنی میکند. اما در عین حال بعضی حکومت ها و جوامع بعضى گروه های مردم را با استدلالها و یا بهانه های گوناگون از بعضی حقوق اصلی و اساسی شان مانند زبان و مذهب محروم میکنند. سال هاست در ايران اجازه نمیدهند كسى كه فارسى زبان نيست، زبان مادرى اش را هم تحصيل كند. كسى كه شيعه اثنا عشرى نيست، حق ندارد وزير و نخست وزير و رهبر مملكت شود. اين حق كشى ها هم احساس نابرابرى، كدورت و دشمنى ايجاد ميكند و هر دولتى كه بيايد، در راه تامين حقوق همه مردم صرفنظر از قوميت و زبان و مذهب، بايد اين نابرابرى ها را رفع كند. اين درست و كاملا بحق است.
ولی موضوع اختلاف نژاد و خون و غیره افسانه است.. افسانه ای که بوی خون میدهد و به چيزى جز شوراندن کشور ها و ملت ها علیه همدیگر و اقوام و گروه های اجتماعى یک کشور بر ضد همدیگر خدمت نمیکند.
آیا ممکن است درک کنیم که تازه اگر هم بعضی خصوصیات بیولوژیک مانند رنگ پوست و مو و فُرم چشم و قد و قواره من و همسایهام و یا هموطنم و یا انسان های سرزمین های دوردست فرق هم بکند، هیچکدام از این خصوصیتها بهتر و یا بد تر، برتر و یا پست تر نیستند؟
آیا ممکن است بحث زبان و فرهنگ و مذهب و یا غذا و لباس و غیره را از افسانه های نژاد و خون تفکیک کرد؟
عباس جوادی – در ترکیه ای که تا 10 سال قبل حتی موجودیت گروهی اجتماعی و قومی بنام «کُردها» را قبول هم نمیکردند و صحبت به کُردی در ادارات و ملاء عام ممنوع بود بالاخره حکومت رجب طیب اردوغان در چهارچوب برنامه «ابتکار دمکراتیک» از کلاس پنجم به بعد زبان و ادبیات کُردی را بعنوان یک درس انتخابی جزو برنامه دروس مدارس خواهد کرد – یعنی اگر تمایل از طرف شاگردان و اولیا ی آنها باشد، هم تراز با انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی، درس کُردی هم هفته ای 4-6 ساعت از کلاس پنجم تا دوازدهم (طبق نظام جدید تحصیلی ترکیه) تدریس خواهد شد. نظر به اینکه بقدر کافی آموزگار و متخصص زبان و ادبیات کُردی در ترکیه موجود نیست، شورای عالی آموزش و پرورش وزارت فرهنگ ترکیه جزئیات راه حل این مشکل را بررسی میکند تا معین شود که فارغ التحصیلان کدام رشته ها با کدام معلومات و مدارک میتوانند کدام درس ها را تدریس کنند.
در سال 2011 در دو دانشگاه «ماردین آرتوكلو» و «موش» شعبات «زبان و ادبیات کُردی» را افتتاح کردند. اولین فارغ التحصیلان لیسانس این دو دانشگاه در سال 2015 دانشگاه را ترک کرده آماده تدریس خواهند بود. طبق اطلاعاتی که در روزنامه «رادیکال» چاپ استانبول درج گردید برای تدریس زبان و ادبیات کُردی علاوه بر کتاب ها، از سی دی و دی وی دی هم استفاده خواهد شد. «منظور کلی» از درس
– درک و انجام گفتگو با سرعت معمولی،
– درک آنچه که شاگرد به آن گوش میکند،
– گفتگو با سرعت، معمولی و تلفظ و جمله سازی درست،
– درک میراث فرهنگی کشور هائی که در آن کُردی صحبت میشود،
– بیان درست و قابل فهم کتبی افکار، اندیشه ها،
– آگاهی به فرهنگ خود
– و کسب قابلیت توضیح افکار و انقلاب های آتاترک
است.
در گفتگوهای بین حکومت و حزب کارگران کردستان ترکیه (پ کا کا) عموما این موضوع مورد بحث است که در قانون اساسی جدید ترکیه «حق هر شهر وند برای تحصیل در زبان مادری خود» تضمین شود که در آن صورت لازم نیست نام هر زبان علیحده ای قید گردد.
رسیدن به این مرحله که تحصیل زبان مادری حق طبیعی و مسلم هر فرداست در جمهوری ترکیه از سال 1923 تا کنون تقریبا 90 سال طول کشید و از جمله یکی از انگیزه های جنگ ارتش ترکیه با شورشیان کُرد شد که درنتیجه آن بیش از 30 هزار نفر از هر دو طرف به قتل رسید و به گفته مسئولان حکومتی برای دولت ترکیه بیش از 300 میلیارد دلار تمام شد.
مبارک است. در ترکیه بالاخره تحصیل «درسا کوردی» شروع شد. پس در ایران؟ در ایران از «تورکی درسی» خبری نیست. هر کس هم که از حق طبیعی و مسلم هرشهروند برای تحصیل در زبان مادری صحبت کند درست مانند تركيه تا ده سال قبل مُهر «تجزیه طلب» میخورد. ببينيم ايران چند سال از تركيه عقب است؟
آیا حتما ایران هم باید مانند ترکیه از تجربه خونینی بگذرد؟ یا اینکه ایران یک استثنای واقعا نادر در منطقه و جهان است که میتوان حق ابتدائی و اولیه مردم را خورد ولی بعد از 100 سال هم با عواقب آن روبرو نشد؟
به گزارش کردپرس به نقل از روزنامه صباح، غروب دیروز مهمت اوجالان، پس از بازگشت از جزیره ایمره آلی در بندر گملیک و در برابر خبرنگاران حاضر شده و به سوالات آنان پاسخ داد. وی در خصوص مواضع عبدالله اوجالان در خصوص قتل سران پ.ک.ک در پاریس گفت: “برادرم از این رویداد به شدت متاثر شده و اعلام کرد که این حمله و این اقدام تروریستی، پیش از هر چیز یک نشانه و یک پیام آشکار برای ممانعت از ادامه دیدارهاست و بدون تردید باید هر چه زودتر عوامل آن پیدا شوند.” وی افزود: “برادرم خواهان برقراری ارتباط با سران پ.ک.ک در قندیل است. وی به من گفت که حتما باید مطالبات و انتظارات سران پ.ک.ک برای دولت روشن شود. من از همین جا به دولت و به نمایندگان حزب صلح و دموکراسی هشدار می دهم که هوشایارانه عمل کنند چرا که حمله چوکورجا می تواند یک اقدام خرابکارانه برای پایان دادن به گفتگوها باشد.” مهمت اوجالان در خصوص مواضع برادرش درباره غایت نهایی مبارزه و مطالبه ای به نام دولت مستقل کُردی گفت: “برادرم در این خصوص مواضع کاملا شفاف و قاطعانه ای دارد. او از من خواست تا به رسانه ها و افکار عمومی ترکیه اعلام کنم که کردها خواهان دولت مستقل نیستند و به اصل برادری و همراهی با ترک ها باور دارند و اگر دیگران هم بخواهند اقدام تجزیه طلبانه ای صورت دهند ما مانع از فعالیت آنان خواهیم شد.” مهمت اوجالان در پایان اضافه کرد که برادر او درباره روند پیشبرد مذاکره با دولت سخنان دیگری نیز دارد که فقط با سران حزب صلح و دموکراسی و کنگره جامعه دموکراتیک در میان خواهد نهاد.
در ترکیه دیگر کمتر کسی شک میکند که حکومت آقای اردوغان برای یافتن یک را ه حل به «مسئله کُرد ها» از طرفی با رهبر پ. ک. ک. عبدالله اوجالان که در زندان ویژه جزیره «ایمرالی» به سر مپیبرد و از طرف د یگر با حزب کُردی «وحدت و دمکراسی» ترکیه «ب. د. پ.» که یکی از چهار حزب حاضر در پارلمان ترکیه است مذاکره میکند. «بنیاد مطالعات قفقاز» نقل قول های جالبی از طرف ها و شخصیت های مختلف این بحث ها را داده است:
نخست وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان: حبس خانگی اوجالان در دستور کار نیست به گزارش آناتولی رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه امروز پیش از ترک کشورش به منظور دیدار با دولتمردان چند کشور آفریقایی، در فرودگاه به سوالات خبرنگاران پاسخ داد. اردوغان در خصوص امکان تغییر شرایط حبس اوجالان گفت: “نه آزادی و نه تغییر شرایط حبس اوجالان در دستور کار ما قرار ندارد و تمام دیدارهای ایمره آلی هدف واحد و مهمی به نام پایان دادن به جنگ و ترور دارد. تصمیم و خواست ما در این زمینه جدی و قطعی بوده و حاضریم برای رسیدن به امنیت کامل و پایان دادن به ترور به صورت شبانه روزی فعالیت کنیم.” وی همچنین در خصوص اظهارات کمال قلچداراوغلو و حمایت وی از مذاکرات ایمره آلی گفت: “رهبر حزب جمهوری خلق اعلام کرده که برای پایان دادن به ترور از ما حمایت کرده و با حمایت و همراهی خود به ما اعتبار می بخشد. این در حالی است که وی و حزب متبوع او بیش ازدیگران نیاز به اعتبار داشته و در شرایطی نیستند که چنین ادعاهای سنگینی بر زبان بیاورند. با این وجود اگر در اعلام حمایت خود صادق هستند، همین امروز سه تن از اعضای خود را معرفی کنند تا در کنار سه تن از معاونین من کمیته شش نفره بررسی راهکارهای توافق و مذاکره را تشکیل داده اند.”
عبدالرحیم آک داغ نماينده کُرد طرفدار اردوغان: به برادرکشی پایان دهیم به گزارش خبرگزاری دوغان عبدالرحیم آک داغ نماینده شهر کردنشین ماردین و از اعضای برجسته حزب عدالت و توسعه درباره دیدارهای ایمره آلی گفت: “کُردها و ترک ها در چاناک قلعه در برابر دشمنان ایستادند و در اوج برادری و رفاقت با همدیگر از خاک این سرزمین دفاع کردند و متسفانه فرزندان آنان در کوهستان جودی و سایر کوه های مناطق کردنشین ترکیه به روی هم اسلحه کشیدند. اما هم اکنون زمان پایان دادن به همه این درگیری ها و برادر کشی ها است و امیدواریم با اقدامات اخیر دولت، جناب احمد ترک و سایر افراد، این معضل هر چه زودتر ختم به خیر شود.” وی درادامه افزود: “قطعا کسانی در کمین نشسته اند و برای به ین بست رساندن گفتگوها دست به هر اقدامی خواهند زد و به همین خاطر باید هوشیار باشیم و به کسی اجازه سوءاستفاده ندهیم.”
بشیر آتالای معاون نخست وزیر: باید پیش از بهار به نتیجه برسیم به گزارش روزنامه طرف بشیر آتالای معاون نخست وزیر و رییس ستاد فرماندهی مبارزه با ترور ترکیه گفت:” باید پیش از فرا رسیدن فصل بهار اصلی ترین مراحل توافق برای پایان دادن به ترور را به پایان برسانیم و همزمان با آغاز بهار، اندک اندک مرحله خلع سلاح تکمیل شود. اگر در این مرحله دچار وقفه و کم کاری شویم ممکن است برخی گروه های پراکنده پ.ک.ک، به صورت خارج از سازمان چند حمله ترتیب داده و این مرحله را به سوی بن بست ببرند.”
ادریس نعیم شاهین وزیر کشور: اجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود به گزارش شبکه تلویزیونی TRThaber ادریس نعیم شاهین وزیر کشور ترکیه گفت:” متاسفانه برخی از افرادی که همواره قصد جنگ طلبی و ترویج خشونت را دارند علیه حزب عدالت و توسعه و دولت ما شایعاتی را منتشر کرده و اعلام کرده اند که قرار است دیدارهای ایمره آلی منجر به تشکیل کردستان و اعلام خودمختاری کردها شود. ما در پاسخ به چنین شایعاتی قاطعانه می گوییم به هیچ وجهاجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود و همه مراحل دیدارهای ما هدف مهم و اولویت فوق العاده ای به نام پایان دادن به ترور و خشونت دارد.”
کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و منتقد پ.ک.ک: امیدوارم هر دو طرف مصمم باشند به گزارش روزنامه رادیکال کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و رهبر حزب حق و آزادی گفت:” بدون شک دیدارهای نمایندگان حکومت با اوجالان و نیز سفر هیات نمایندگان کُرد به ایمره آلی نویدبخش رویدادهای ارزشمندی است. من می خواهم به دو نکته مهم اشاره کنم: اول این که به اعتقاد من باید نخستین و مهم ترین خواسته اوجالان، خطاب به پ.ک.ک و تلاش برای بر زمین گذاشتن سلاح ها باشد. دوم این که هم حکومت و هم حزب صلح و دموکراسی باید برای رسیدن به نتایج مطلوب مصمم باشند. ما قبلا در برخی اقدامات دولت اردوغان شاهد تردید و گسست بوده ایم و به موازات آن شاهد این نیز بوده ایم که حزب صلح و دموکراسی در بسیاری از حوزه ها با جدیت لازم عمل نکرده و به عنوان یک جبهه صلح طلب مصمم و راسخ به میدان نیامده است.”
زبیر آیدار از سران پ.ک.ک: از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم به گزارش شبکه تلویزیونی CNNturk زبیر آیدار از سران پ.ک.کو مسئول فعالیت های سیاسی وسازمانی این حزب در اروپا اعلام کرد:” ما از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم و پشت سر وی ایستاده ایم. متاسفانه برخی می خواهند چنین وانمود کنند که اوجالان از حمایت پ.ک.ک برخوردار نیست اما چنین ادعاهایی فقط یک جنگ روانی است و ما تصممیات وی را ارزشمند و راهگشا می دانیم.”
بازتاب وسیع اظهارات بارزانی اعلام حمایت مسعود بارزانی رییس اقلیم کردستان عراق از دیدارهای ایمره آلی در اغلب رسانه های ترکیه بازتاب گسترده ای پیدا کرده و نه تنها روزنامه ها، بلکه شبکه های تلویزیونی این کشور نیز به اهمیت حمایت بارزانی از روند مذاکرات پرداخته و تحلیل گر شبکه NTVmsnbc اعلام کرد که بر اساس برآیند کلی اظهارات هاکان فیدان و احمد داوداوغلو در نشست های سفرای ترکیه در آنکارا و ازمیر، بارزانی در مرحله خلع سلاح و اقناع پ.ک.ک به پایان دادن به فعالیت مسلحانه نقش مهمی بر عهده خواهد داشت.”
پروین بولدان از نمایندگان کُرد: اسم این دیدارها مذاکره نیست به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۷ ترکیه، پروین بولدان از نمایندگان حزب صلح و دموکراسی (وابسته به پ.ک.ک) در یالووا و در کنگره حزب خود گفت: “نمی توانیم اسم دیدارهای اخیر را مذاکره بگذاریم. در واقع این گفتگوها فعلا فقط در حد تبادل آرا و تلاش برای رسیدن به همفکری است و با این حال در همین مرحله نیز امید بزرگی نزد کردها به وجود آمده و مردم به فرجام این دیدارها خوشبین هستند.” وی در ادامه افزود: “در گام های بعدی باید غیر از اوجالان، نمایندگان حزب صلح و دموکراسی در مجلس و نیز سران پ.ک.ک در قندیل به عنوان دو ضلع دیگر دیدارها مورد خطاب حکومت قرار گرفته و نظرات ما را نیز جویا شوند.”
آیسل توغلوک از نمایندگان کُرد: بدون قندیل نمی توان به نتیجه رسید به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۲۴T ترکیه از نمایندگان کُرد و از سران کنگره جامعه دموکراتیک که قرار است طی روزهای آینده همراه با دمیرتاش، کشاناک و ترک به دیدار اوجالان برود، درباره مراحل بعدی دیدارهای ایمره آلی گفت: “قطعا این دیدارها بدون حضور سران پ.ک.ک در قندیل به نتیجه نخواهد رسید و فقط در شرایطی می توانیم از توافقات جدی و قاطعانه سخن به میان بیاوریم که خط ارتباطی ایمره الی به قندیل ایجاد شده و تماس برقرار شود.” وی در ادامه افزود: “ما به عنوان کنگره جامعه دموکراتیک همه توان و تلاش خود را به کار می گیریم تا گفتگوها با ظرافت و جدیت پیش برود و در عین حال بر این موضوع اصرار می کنیم که حکومت باید طی روزهای آتی به طور رسمی و شفاف راهی برای دخیل ساختن قندیل در این گفتگوها پیدا کند.”
ابراهیم تاتلیسَس خواننده کُردتبار: نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم امروز نیز در شبکه های اجتماعی مجازی ترکیه، کردها و ترک ها مطالب فراوانی در خصوص دیدارهای ایمره آلی منتشر کردند. در این میان بسیاری از هنرمندان، بازیگران، خوانندگان و فعالان عرصه های فرهنگی و رسانه ای نیز با اعلام حمایت از دیدارهای ایمره آلی تلاش برای رسیدن به آشتی و برادری را ارزشمند دانستند. ابراهیم تاتلیسس خواننده کُردتبار موسیقی ترکیه در صفحه تویتر خود درباره دیدارهای ایمره آلی ۴ پیام منتشر کرد که جمعا یک صد و هشتاد هزار نفر بازدید کننده داشت. وی در یکی از پیام های خود نوشت: “چهل سال از عمر هنری من در حسرت آشتی و برادری گذشت. احساس می کنم عمر زیادی برای من باقی نمانده. پس نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم و کاری کنید که چشمان ما روی آرامش و صلح و برادری را ببیند.”