استرابو در باره آذربایجان

استرابو مورخ یونانی متولد سال 63 و یا 64 در آماصیه (امروزه در ترکیه)
استرابو مورخ یونانی متولد سال 63 و یا 64 ق م در آماصیه، امروزه در ترکیه

از کتاب «جغرافیا» اثر مورخ معروف یونانی استرابو (متولد سال 63 قبل از میلاد) در باره آذربایجان (ماد آتروپاتن)، مرزها، مردم ، حکمرانان آن و دریای ارومیه و آب آن:

«ماد به دو بخش تقسیم میشود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان (همدان) است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتی ها (اشکانیان) است (…) بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپاتن گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه (ماد آتروپاتن) شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز (به حکومت) ادامه میدهند و در زمان های گوناگون با (خانواده های) پادشاهان ارمنستان، سوریه (آشور) و پارت (اشکانی) وصلت نموده اند. (…)

«ماد آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد (بزرگ) هم مرز است.

به گفته آپولونیدس نیروی آتروپاتن را نمیتوان نادیده گرفت چرا که میتواند لشکری عبارت از ده هزار سواره و چهل هزار پیاده داشته باشد. در آن دریاچه ای است بنام اسپائوتا (کاپائوتا) (کبودان، ارومیه؟) در روی آب آن نمک می بندد و آن آب مایه خارش و درد شود و روغن درمان هر دو باشد و آب شیرین رنگ پوشاک را به آن باز گرداند که اگر آدمان بیخبر در آن (آب شور) پوشاک بشویند، چون پوشاک سوخته نماید.

ارمنیان و پارتی ها همسایگان قدرتمند آتروپاتنی ها هستند که آنان (آتروپاتنیان) را پیوسته غارت کنند اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس (پسر بارداس) را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را (ارمنیان را)  شکست دادند و آنها (ارمنیان) هم دوستان سزار شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند.

کاخ تابستانی آنها (آتروپاتنی ها) در دشتی در گازاگ قرار دارد و کاخ زمستانی آنان در ورا (؟ اردبیل؟) و این همان جائی است که آنتونیوس هنگام جنگ با پارتی ها محاصره کرده بود و این آخرین محل (ورا) از ارس دور است و ارس ارمنستان و آتروپاتن را ازهمدیگر جدا میکند…»

( متن کامل این شرح دولت ماد و آتروپاتن در: استرابو، جغرفیا، 11.13 بند یک تا چهار)

CHAPTER XIII.11.13.1

MEDIA is divided into two parts, one of which is called the Greater Media. Its capital is Ecbatana, [Note] a large city containing the royal seat of the Median empire. This palace the Parthians continue to occupy even at this time. Here their kings pass the summer, for the air of Media is cool. Their winter residence is at Seleucia, on the Tigris, near Babylon.

The other division is Atropatian Media. It had its name from Atropatus, a chief who prevented this country, which is a part of Greater Media, from being subjected to the dominion of the Macedonians. When he was made king he established the independence of this country; his successors continue to the present day, and have at different times contracted marriages with the kings of Armenia, Syria, and Parthia.11.13.2

Atropatian Media borders upon Armenia and Matiane [Note] towards the east, towards the west on the Greater Media, and on both towards the north; towards the south it is contiguous to the people living about the recess of the Hyrcanian Sea, and to Matiane.

According to Apollonides its strength is not inconsiderable, since it can furnish 10,000 cavalry and 40,000 infantry.

It contains a lake called Spauta, [Note] (Kapauta,) in which salt effloresces, and is consolidated. The salt occasions itching and pain, but oil is a cure for both, and sweet water restores the colour of clothes, which have the appearance of being burnt, [Note] when they have been immersed in the lake by ignorant persons for the purpose of washing them.

— 263 –They have powerful neighbours in the Armenians and Parthians, by whom they are frequently plundered; they resist however, and recover what has been taken away, as they recovered Symbace [Note] from the Armenians, who were defeated by the Romans, and they themselves became the friends of Cæsar. They at the same time endeavour to conciliate the Parthians.11.13.3

The summer palace is at Gazaka, situated in a plain; the winter palace [Note] is in Vera, a strong fortress which Antony besieged in his expedition against the Parthians. The last is distant from the Araxes, which separates Armenia and Atropatene, 2400 stadia, according to Dellius, the friend of Antony, who wrote an account of the expedition of Antony against the Parthians, which he himself accompanied, and in which he held a command.

—————–

منبع:

Perseus Under Philologic: Str. 11.13.5.

تُرک ها – نژاد یا زبان؟

Roux_Turcs«… از جنگل های سیبری آمدند. جسور، پراکنده، باهنر و هنوز در آغاز راهشان بودند. ابتدا به فلات ها، آنگاه به داخل چین و بالاخره مثل سیلی بی انتها به غرب روی نهادند و در همه جا پهن شدند…»

ژان پل رو: تاریخ ترکان

غزنویان غلامان ترک بودند… سلجوقیان که آناتولی را هم گرفتند – آنها هم ترک بودند… آق قویونلو و قراقویونلو‌ها حتی اسمشان هم ترکی است… قبایل ترک در قدرت یابی صفویان و شاه اسماعیل نقشی اساسی داشتند… خود شاه اسماعیل هم ترک زبان بود، اگر چه اجدادش فارسی زبان بودند. پس نادر شاه وطایفه «قیرخلو»ی او از قبیله افشار؟ البته قاجار‌ها هم ترک بودند – و یا درست ترش: ترک زبان. مظفرالدین شاه، عباس میرزا، محمد علی شاه، بعدا ستارخان، ملکه تاج الملوک آیرملو همسر رضاشاه، ارانی، ثقه الاسلام، کسروی، ایرج میرزا، محمد علی خان تربیت، معجز، ملکه فرح دیبا همسر محمد رضا شاه، پیشه وری، آیت الله شریعتمداری، شهریار، غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی…

آذربایجانی‌های ایران ترک هستند؟

آتاترک و اردوغان هم ترک هستند. سلطان سلیمان محتشم، سلطان سلیم که با شاه اسماعیل جنگ کرد هم ترک بود، نبود؟

پس ترکمن ها؟

اوزبک‌ها و قزاق‌ها چطور؟

اویغور‌های چین؟

ترک‌های سلانیک یونان؟

«اویغور‌های زرد» چین که بیشترشان بودائی هستند چطور؟

چوواش‌های شامانیست سیبری؟

خزرهای هزار تا دو هزار سال پیش را که دین یهود را پذیرفتند واقعا می‌توان ترک حساب کرد؟

پس قاقاوزهای مولدووا چطور که اصلیتشان ترک است اما دین شان مسیحی ارتدکس و زبان کنونی اکثریتشان روسی؟

آیا همه اینها را در مجموع می‌توان «ترک» نامید؟

نقاط مشترک ترک‌ها چیست؟ نژاد؟ ظاهر فیزیکی؟ زبان و درجه ارتباط و تفاهم زبانی؟ دین؟ مذهب؟ سرزمین مشترک؟ تاریخ مشترک؟ عادات و رسوم؟ غذا‌های ملی؟ موسیقی؟ شعر و ادبیات؟

اسم و یا صفت «ترک» و «ترکی» می‌تواند آدم را به سادگی دچار اشتباه کند.

یعنی چه «ترک»؟

در ایران به شهروندان ترکیه «ترک» می‌گویند.

به آذربایجانیان ترک زبان هم «ترک» می‌گویند.

یعنی همه شهروند‌های امپراتوری عثمانی و جمهوری ترکیه  از نظر نژادی «ترک» بودند و یا هستند؟ یعنی آذربایجانیان ترک زبان هم از نظر قومیت و نژاد «ترک» هستند؟ یعنی منشاء ژنتیک و شجره آنها به قبایل ترک زبان آسیای میانه و منطقه آلتای و مغولستان برمیگردد؟ یعنی مثلا اردوغان و یا ناظم حکمت و یا ستارخان و شاه اسماعیل از نوادگان اوغوزخان و آلپ ارسلان سلجوقی هستند؟

در اینجا ظاهرا بیشتر شهروندی و یا زبان رسمی امپراتوری عثمانی و بعد‌ها جمهوری ترکیه  و ایران و زبان مادری این افراد است که در نظر گرفته می‌شود و نه قومیت و نژاد. اردوغان را نمیدانم، اما بعید است که آتاترک و ناظم حکمت چشم آبی و مو بور از نظر تباری با ترک زبانان تاریخی آسیای میانه مانند طغرل بیگ و سلطان آلپ ارسلان سلجوقی یکی باشد. هم آتاترک و هم ناظم حکمت متولد سلانیک در یونان امروزه بودند. مثلا مادر ناظم حکت بقولی مخلوط چرکزی، صربی، آلمانی، فرانسوی و لهستانی بود.

از اینطرف، یعنی ایران، ستارخان را نمیدانم. اما در اینکه خاندان شیخ صفی اصالتا کرد بوده‌اند که پیشتر به آذربایجان و گیلان کوچیده‌اند خیلی‌ها نوشته‌اند. دیگران به اشعار فارسی شیخ صفی با لهجه آذری اشاره می‌کنند. علاوه بر این مادر شاه اسماعیل مارتای مسیحی دختر سلطان اوزون حسن است و مادر مارتا یعنی زن اوزون حسن هم تئودورا دسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی طرابوزان است که یونانی زبان بود. با این ترتیب شاه طهماسب فرزند متعصب  شاه اسماعیل هم مثل پدرش، مرشد بزرگ و اولی الامر صوفیان و سایه خدا، نیمه  یونانی الاصل بوده است. اما شاه اسماعیل اگرچه دو زبانه یعنی فارسی زبان و ترکی زبان بود ظاهرا زبان نخست اش ترکی بود و هم به فارسی و هم به ترکی شعر می‌گفت.

همچنین به جز دو سه نفر، همه سلاطین عثمانی مادر و همسر مسیحی داشتند  که  اصلشان از سرزمین‌های غیر ترک مانند صربستان، یونان، و حتی اوکرائین بود. آنها قبل از آنکه به حرم سلطان عثمانی آورده شوند به اسلام می‌گرویدند و نامشان را عوض می‌کردند.

امروز وقتی در خیابان‌های استانبول و یا آنکارا پرسه می‌زنید، ظاهر فیزیکی اکثریت مردمی که می‌بینید هیچ هم یاد آور خیابان‌های بیشکک، آلماتی و یا حتی تاشکند در قرقیزستان، قزاقستان و یا اوزبکستان نیست.

کند و کاو شجره‌ها در تواریخ و تذکره‌ها چندان نتیجه‌ای نمی‌دهد و اکثرا با احساسات و پیشداوری‌های سیاسی مخلوط می‌شود.

احتمالا هر گونه بررسی می‌تواند مورد تردید قرار گیرد و باعث مباحثات بی نتیجه ملت گرایانه و یا قوم پرستانه  شود. تنها استثنائی که نتیجه‌ای قطعی بدست می‌دهد بررسی هاپلوگروه‌ها با هدف تشخیص کُد «دی ان ای» انسان هاست که اغلب از آب دهان و یا هر کوچکترین نمونه بدن، یعنی مثلا خون، پوست، استخوان و یا موی آنها بدست میاید.  تنها چیزقابل تامل در این تست‌ها این سوال است که آیااین تست‌ها در مورد چند هزار و یا صد هزار نفر و در کدام مناطق جغرافیائی یک کشور و یا منطقه انجام گرفته و آیا نتایج این تست‌ها را می‌توان به تمامی و یا اکثریت آن قوم و یا ملت تعمیم داد یا نه. از این جهت است که بررسی چند تحلیل مختلف برای درک وضعیت واقعی سودمند تر از تکیه فقط به یک تحلیل است.  البته اعتبار و تجربه علمی موسسه‌ای که این تحلیل را انجام می‌دهد هم نقشی کلیدی بازی می‌کند.

حوض هاپلوگروپ های مردم آناتولی بنا به جیننی اوغلو 2004: 94.1% اوروپا، مدیترانه و خاورمیانه، 3.4% آسیای میانه، 2% بقیه
حوض هاپلوگروه های مردم آناتولی بنا به جیننی اوغلو 2004: 94.1% اوروپا، مدیترانه و خاورمیانه، 3.4% آسیای میانه و 2.5% بقیه

تقریبا همه تست‌های ژنتیکی «دی ان ای» که هرکدام با چند هزار نفر از چهار گوشه ترکیه انجام گرفته، نشان می‌دهند که سهم مشخصات ژنتیک منطقه آسیای میانه در حوض ژنتیک اکثریت مردم ترکیه  کم است: حدود ۳-۵ درصد، در حالیکه ۷۰-۸۰ و به گفته بعضی منابع ۹۴ درصد کُد ژنتیک مردم آناتولی مربوط به خاورمیانه، اروپا و حوزه دریای مدیترانه می‌شود (جیننی اوغلو و دیگران، ۲۰۰۴ و هودوغلوگیل و دیگران، ۲۰۱۲).

حوض دی ان ای مردم آناتولی (استانبول، قیصری، آیدین) بنا به هودوغلوگیل، 2012: سبز: خاورمیانه، آبی: مدیترانه و اروپا، آبی تند: آسیای جنوب غربی، سرخ: آسیای میانه
حوض دی ان ای مردم آناتولی (استانبول، قیصری، آیدین) بنا به هودوغلوگیل و دیگران، 2012: سبز: خاورمیانه، آبی: مدیترانه و اروپا، آبی تند: آسیای جنوب غربی، سرخ: آسیای میانه

در ضمن: حوض ژنتیک اکثریت ایرانیان هم بی شباهت به مشخصات ترکیه نیست: ۸۴ درصد متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوب غربی (ایران و خاورمیانه) هشت در صد اروپای شمالی و تنها پنج درصد آسیای شمال شرقی (و آسیای میانه.)

ترکیب هاپلوگروپ های اکثریت ایرانیان بنا به موسسه جنو گرافیک،
ترکیب هاپلوگروپ های اکثریت ایرانیان بنا به موسسه جنو گرافیک، موسسه نشنل جئوگرافیک

برای مقایسه نگاهی هم به ترکیب هاپلوگروه‌های مردم «آلتائی» بیاندازیم که شامل سیبری جنوبی و غربی، مغولستان، چین شمالی، قزاقستان و قرقیزستان می‌شود که منشاء نخستین قبایل ترک زبان است:

ترکیب هاپلوگروپ های اکثریت گروه آلتائی بنا به موسسه جنو گرافیک، موسسه نشنل جئوگرافیک
ترکیب هاپلوگروه های اکثریت گروه آلتائی بنا به موسسه جنو گرافیک، موسسه نشنل جئوگرافیک

هیچ تاریخ و یا مورخی جدی که با تاریخ هزار سال پیش منطقه  آشناست، شکی نمی‌کند که قبل از تصرفات و حاکمیت تدریجی ترکان  و پیدایش اسلام در بیزانس یعنی حدودا ترکیه کنونی (از قرن یازدهم تا فتح استانبول در سال ۱۴۵۳)، اکثریت قومی این امپراتوری قدرتمند، از یونانی و ارمنی و ایرانی و آسوری، به هر حال هر چه بود ترکی نبود و دین اکثریت هم اسلام نبود.

در ایران هم کوچ قبایل ترک از قرن دهم و یازدهم به بعد بطور مستمر وجود داشته و آنها از غزنویان و سلجوقیان به بعد حاکمیت ایران را دراکثر دوره‌های حکومت‌های قبیله‌ای یعنی تا صفویان دردست خود داشتند و بخاطر تمرکز بیشتر در آذربایجان حتی زبان اکثر مردم این ولایت هم ترکی شده اما کُد ژنتیک مردم بومی در اساس و جوهر خود چندان تغییر نیافته است. این هم دلیل دیگری است که اکثر دانشمندان که در این مورد خاص تحقیق کرده‌اند می‌گویند تعداد کوچندگان از مردم بومی و یکجا نشین کمتر بوده است.

اگر به ترکیه برگردیم، مردم قبلی بیزانس قتل عا م نشده و به صورت سرتاسری به کشور دیگری مهاجرت نکرده‌اند. ترکان مهاجر هم اگرچه اقلا پنج قرن بطور منظم بصورت قبایل چند صد نفره و یا چند هزار نفره اکثرا از راه آذربایجان ایران و شمال عراق به بیزانس می‌رفتند اما در مجموع تعدادشان کمتر از مردم محلی بود. آنچه که باعث تغییر زبان و حتی دین اکثریت مردم آناتولی و استانبول شد چیز دیگری جز حکومتداری ترکان نمی‌تواند باشد. بسیاری از “یورگو”‌ها و “ماریا”‌ها طولی نکشید که “محمد” و “خدیجه” نام گرفتند. ترکی در عمل زبان رسمی و مشترک امپراتوری عثمانی شد. اما در مقابل، طولی نکشید که حکام ترک اصول دولتداری، کشاورزی، عادات خورد و خوراک و یا جمع آوری مالیات بومیان غیر مسلمان را قبول نمودند.

انها اکثرا “ترک” شده بودند. در حقیقت این هم درست نبود. آنها عثمانی شده بودند – تبعه عثمانی، زبان نخست اکثریتشان ترکی و دین تعداد روز افزونی از آنان تبدیل به اسلام شده بود ولی همه شان عثمانی بودند.

لفظ “ترکیه”  هم در ابتدا نا روشن بود. در واقع اسم ترکیه را ابتدا غربی‌ها ایجاد کرده‌اند. اصلش به لاتین و ایتالیائی (تورکیا Turcia) بوده که آن هم به معانی مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.  مثلا مارکو پولو از سرزمین‌های آسیای میانه در حیطه دولت چین که مسکن قبایل ترک زبان بوده همچون «تورکیای بزرگ» و از آسیای صغیر یعنی آناتولی که در زمان او هدف کوچ و اسکان قبایل ترک قرار گرفته بود بعنوان «تورکمنستان» (ترکمنستان) نام می‌برد. ابن بطوطه آناتولی را گاه «التورکیه» و گاه «کشور رومیان» (یعنی یونانیان) می‌نامید که تحت نظارت «ترکمن‌ها» قرار دارد. مورخین و جغرافیادانان عرب نیز تا سال ۱۹۱۷  از مصر و سوریه همچون ««دولت الترکیه» و «دولت الاتراک» سخن گفته‌اند اگر چه اقلا در این تصرفات عثمانی تعداد ترکان اندک بوده است (رو، ۲۷-۳۵).

به سوال نخستینمان برگردیم: تعریف واژه «ترک» چیست؟ عنصر مشترک همه کسانی که «ترک» نامیده می‌شوند چیست؟

طوری که دیدیم نژاد و باصطلاح «خون» نیست که شخصی را همچون «ترک» تعریف می‌کند و یا نمی‌کند. دین و مذهب هم نیست چرا که «ترک»‌های یهودی، مسیحی، بودائی شامانی هم اگرچه دیگر زیاد نیستند، اما هستند. سرزمین مشترک و تاریخ و فرهنگ هم نیست. حتما موسیقی و افسانه‌ها و غذاهای و لباس‌های ملی هم برای ترک بودن کافی نیست.

پس اشتراک یک ترک ترکیه و یک آذری ترک زبان  ایران اگر در تاریخ و فرهنگ مشترک، در مذهب، در خون و نژاد نیست، پس در چیست که به آن هم «ترک» میگویند، به این هم؟ زبان و شباهت زیاد زبان است که به هر دو «ترک» گفته میشود، مثل آنکه  اتریشی و آلمانی هم زبانشان یکی است، همسایه هم هستند، اما تاریخ، شهروندی و فرهنگشان از همدیگر متمایز است. حتی از نگاه فرق های زبان و لهجه هم فرق بین ترکی ترکیه و ترکی آذری ایران به مراتب بیشتر از آلمانی آلمان و اتریش و یا فرانسوی فرانسه و کاناداست.

اکثر دانشمندان و بخصوص مردم شناسان و زبانشناسان، عامل زبان را تنها عنصر مشترک «ترک‌ها» از سیبری تا بالکان میدانند که در طی دو هزار سال گذشته از نقطه‌ای به نقطه دیگری از اوراسیا شتافته و در این نقاط رحل اقامت افکنده‌اند. هندریک بوشوتن در کتاب مهم مرجع با تیتر «زبان‌های ترکی» (۲۰۰۶، ص ۱) می‌گوید: «مثلا برعکس فرق‌های چشمگیری که بین زیر گروه‌های مختلف خانواده وسیع زبان‌های هند و اروپائی دیده می‌شود، این فرق‌های بزرگ بین اعضای گروه زبان‌های ترکی دیده نمی‌شود» (اما) بغیر از گذشته مشترک زبانی عامل دومی نیست که اعضای گروه (زبانی) ترکی را بهم پیوند دهد» (همانجا)  و تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در کتاب «تاریخ ترکان» که به ترکی هم ترجمه شده می‌نویسد: «تنها تعریفی که می‌توان در مورد ترک‌ها قبول نمود، عامل زبانشناختی است. ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید. هر تعریف دیگری نقص خواهد داشت» (رو، ص ۲۸.)

از این جهت است که در تاریخ وقتی زبان یک گروه اجتماعی عوض شده مثلا ترکی می‌شود از «ترک شدن» و یا «ترکی شدن» Turkification آن گروه سخن می‌رود، چیزی که مثلا در آناتولی و یا آذربایجان شاهدش بوده‌ایم. مثلا مورخ معروف ترک فاروق سومر در قرن چهاردهم از «ترک شدن مغول‌ها» در ایران سخن می‌گوید که منظورش «ترک زبان شدن» آنهاست (نگاه کنید به این مقاله). بهمین ترتیب وقتی مثلا «بلغار»‌های باستان اوراسیا که ابتدا زبانی آلتائی و نزدیک به ترکی باستان صحبت می‌کردند به بالکان کوچ کرده مسکون شدند و در آمیزش با اسلاو‌های محلی زبان اسلاوی «بلغاری» را پذیرفتند، از «اسلاوی شدن» آنها سخن می‌رود در حالیکه هویت نژادی بلغار‌های امروزه اساسا آسیای میانه‌ای و یا ترکی – مغولی نیست.

اما در پایان به سه نکته هم باید اشاره کرد که هر سه به یک درجه حائز اهمیت اند.

یکم: «ترک بودن» در ابتدای تشکل و پیدایش ترک‌ها بعنوان یک یا چند قوم با زبان و لهجه‌های رنگارنگ البته احتمالا جنبه‌ای نژادی و قبیله‌ای (یعنی ژنتیک) مخصوص خود را هم داشته است. از نظر تاریخی این دوره مربوط به مثلا حوالی سده‌های پنجم و ششم قبل از میلاد تا هزار سال بعد از آن می‌شود یعنی زمانیکه ترک‌ها هنوز جزو اتحادیه بزرگ قبیله‌ای هون‌ها و دیگر گروه‌ها بودند  اگرچه در آن دوره هم ترک‌ها نیز مانند  قبایل آلتائی دیگر و یا هند  و اروپائی پیوسته  در حال آمیزش با دیگر قبایل بودند. اما قبایل ترک هرچه کوچ مبکردند و با مردم و قبایل دیگر می‌آمیختند هویت نژادی و ژنتیک مخلوط تری پیدا می‌نمودند. در نمونه ایران و آناتولی و خاورمیانه هم ما از برآمدن غزنویان و کوچ سلجوقیان تا آمدن صفویان می‌بینیم که هر وقت کتاب‌های تاریخ و ادبیات و تذکره‌ها از «ترک» و «ترک‌ها» سخن می‌گویند اغلب منظورشان قبایل ترک است که اکثرا بصورتی بارز و مشخص، یعنی جدا از توده مردم بومی زندگی می‌کرده‌اند. اما در عرض چند قرن این قبایل با مردم بومی «بُر می‌خورند» و میامیزند.  در این مرحله، احتمالا حدودا از صفویان به بعد است که اگرچه هنوز بعضی قبایل، طوایف و ایلات ترک زبان به زندگی چادرنشینی خود ادامه می‌دهند، زندگی اکثر آنها رو به یکجا نشینی و شهری شدن میاورد. در این مرحله دیگر نه مشخصات نژادی و ظاهر فیزیکی بلکه فقط زبان است که آنها را از مردم دیگر محیط خودشان مشخص می‌کند. در این دوره است که «ترک» در ایران و بخصوص آذربایجان دیگر نه بمعنای قبیله و تبار بلکه فقط گویشور زبان ترکی است. ترک بمعنی ترک زبان. مشابه این روند را در آناتولی هم شاهد هشتیم.

دوم: وقتی از تعبیر کلی «زبان» بعنوان عنصر مشترک بین «ترک‌ها» سخن میگوئیم و علاوه می‌کنیم «ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید،» باید کمی احتیاط کنیم. کدام «ترکی»؟ آیا مثلا قزاقی و یا اویغوری و یا قاقاوزی و چوواشی هم – اگر چه  آنها هم مربوط به  خانواده زبانهای آلتائی می‌شوند، همه یک زبان و آن هم ترکی هستند؟ همان ترکی که ما ترکی امروزه ترکیه و یا آذربایجان را می‌نامیم؟ در آن صورت آیا انگلیسی‌ها و یا سوئدی‌ها هم که زبانشان از زیر گروه «ژرمنی» خانواده زبان‌های هند و اروپائی است می‌توانند امروزه بعد از گذشت ۱۵۰۰-۲۰۰۰ سال از آغاز تفکیک این زبانها، زبان خود را بجای انگلیسی و سوئدی فقط بطور کلی «ژرمنی» بنامند؟ واقعیت این است که تعبیر «ترکی» فقط به زبانهای ترکی رایج در ترکیه و آذربایجان ایران گفته می‌شود. حتی در جمهوری آذربایجان دولت و اکثر مردم به زبان ترکی خود «آذربایجانی» می‌گویند (اگرچه بنظر من این تعبیر نادرست است). در قزاقستان و یا اوزبکستان و ترکمنستان هم اگر از مردم، حتی از تحصیلکردگان بپرسید آنها هم زبان خود را نه ترکی بلکه مثلا قزاقی، اوزبکی و یا ترکمنی می‌نامند اگر چه همه میدانند که زبان آنها هم جزو زیر گروه زبان‌های ترکی (تورکیک) در خانواده زبانهای آلتائی است.

و بالاخره سوم، و اینجا دیگر نه علم و تاریخ و تست و غیره بلکه سیاست وارد میدان می‌شود: صرفنظر از هر بررسی و تحلیل علمی، هر شخص می‌تواند.خود و گروه زبانی خود  را هر طور که بخواهد تصور کند و این برای بعضی‌ها موضوع دانستن و ندانستن هم نیست – مسئله ایمان و نظر است اگر چه ربطی به واقعیت عینی و یا علمی نداشته باشد. اینکه انسان‌ها گروه زبانی خود را جدا، مستقل و حتی برتر از دیگران میدانند یانه و اینکه آنها با وجود شباهت کامل مشخصات ژنتیکی شان، فقط بدلیل زبانشان  که زبان ملی و مشترک یک کشور نیست، خود را قوم و ملت دیگری می‌شمارند یانه، مربوط به تمایلی سیاسی و شاید هم گذرا می‌شود که به هزار و یک دلیل در ذهن آنها جا افتاده است. در اینجا سیاست رایج، اشتباهات دولت، خانواده‌ها، رسانه‌ها، گروه‌های سیاسی، قدرت و ضعف کشور مربوطه، رفاه و آزادی و یا فقر و عقب ماندگی کشورهای دیگر و بخصوص همسایه و مناسبات آنها در دوره معینی با کشور و ملت مورد بحث نقش مهمی بازی می‌کند. مثلا در حالیکه بعضی گروه‌های اقلیت ترک زبان یونان و بلغارستان مدتها بر ضد حکومت‌های خود و به نفع حکومت ترکیه فعالیت می‌کردند، این قبیل فعالیت‌ها بعد از پیوستن یونان و بلغارستان به اتحادیه اروپا کاملا فروکش کرد چرا که دیگر کسی حتی بخاطر همزبانی با ترک‌های ترکیه نمی‌خواست ضدیتی با کشور آباء و اجداد خود یعنی یونان و بلغارستان داشته باشد.

—————————

برای مراجعه به منابع و مطالعه بیشتر:

Boeschoten, Hendrik: The Speakers of Turkic Languages; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

Cinnioğlu, Cengiz, et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 2004

Hodoğlugil, Uğur and Mahley, Robert W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

National Geographic: Your Regional Ancestry: Reference Populations

Roux, Jean-Paul: Histoire des Turcs. Deux mille ans du Pacifique a la Mediterranee, Paris 2000
ترجمه ترکی:
Roux, Jean-Paul: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013

عباس جوادی: تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

عباس جوادی:  ترکی ترکیه و «ترکی» های دیگر

عباس جوادی (ترجمه و حواشی): تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان از نگاه فاروق سومر

کردستان «مستقل»؟

620x349
مدتی است سعودی ها و اسرائیلی ها در حال مذاکره بوده اند – در باره ایران و راهکار های رویاروئی با این «حامی تروریسم و سیاست های مداخله گرانه و تجاوزکارانه» آن در منطقه. دو راهکار مهم مورد بحث گویا تغییر رژیم و پشتیبانی از کردستان «مستقل» بوده است، استقلالی متکی بر سرزمین های کرد نشین ترکیه، ایران و عراق.

سایت «بلومبرگ ویو» مربوط به موسسه بین المللی بلومبرگ آمریکا مینویسد: اسرائیلی ها و سعودی ها مدتی است مشغول مذاکرات سری در مورد ایران و راهکار رویاروئی مشترک با ایران بوده اند. ناظران خاورمیانه اغلب این نزدیکی سعودی و اسرائیل بر ضد ایران را میدانستند و یا حدس میزدند اما چهارم ژوئن برای اولین بار این موضوع در نشستی در شورای روابط خارجی در واشنگتن علنی شد. انور ماجد اشکی، یک کارمند سابق عالیرتبه از سعودی و یک کارمند عالیرتبه وزارت خارجه اسرائیل بنام دوره گولد در باره این گفتگو ها معلومات دادند اما در پایان جلسه سوال و جواب نشد. سخنگوی سعودی گفته پادشاه سعودی دستورداده است درباره هفت موضوع بررسی و باطرف اسرائیل بطور جدی مذاکره شود. از جمله این موضوعات راه های همکاری با اسرائیل در مقابله با ایران از جمله تغییر رژیم در ایران و تاسیس یک دولت مستقل کردستان عبارت از سرزمین هائی از ترکیه؛ ایران و عراق و در عین حال بررسی یک پیمان جدید صلح و دوستی بین اعراب و اسرائیل بوده است. دوره گولد، شخصیت اسرائیلی ای که در این نشست شرکت داشت به اندازه سخنگوی سعودی صریح گفتار نبوده اما با تائید مذاکرات دو جانبه اظهار امیدواری کرده که اسرائیل و عربستان سعودی در سال های آینده بتوانند همه مسائل دوجانبه را به بحث بگذارند. هر دو طرف در استدلالات خود به نقش ایران در منطقه بعنوان «حامی تروریسم» و گروه های تروریستی و «عامل ناامنی» و مداخله در امور کشور های دیگر اشاره کرده اند.

متن انگلیسی اصل خبر در این لینک:
Israelis and Saudis Reveal Secret Talks to Thwart Iran – Bloomberg View.

زبان مادری، زبان نخست

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori
یکی از دوستان ایرانی مقیم آلمان از دخترش صاحب یک نوه شد. مبارک است! دخترش هم متولد آلمان است و طبیعتا آلمانی اش بهتر از فارسی اش هست. در نورنبرگ با جوانی که مدتی است از ترکیه آمده ازدواج کرده است. آن روز دیدم با بچه نوزادش آلمانی صحبت میکند. گفتم چرا آلمانی؟ فارسی چرا نه؟ «گفت من فارسی ام چندان خوب نیست. من آلمانی صحبت میکنم. شوهرم (یعنی پدر نوزاد) با او به ترکی صحبت میکند که برایش راحت تر است.» یک چیز دیگر هم گفت که جالب بود. گفت: «با متخصص علوم تربیتی صحبت کردیم، گفت مهم نیست با دو زبان صحبت کنید. لازم نیست فقط یک زبان باشد، منتها قاطی نکنید تا بچه گیج نشود. باید بداند که با مادر به زبان الف و با پدر به زبان ب صحبت میکنند. با این ترتیب دو زبانه بار میاید و این دو زبانه بودن هم سرمایه ای است که نصیب هر بچه ای نمیشود.»

فکر میکردم که این بچه بهر حال با در نظر گرفتن محیط زندگی اش، کودکستان و تحصیل و رسانه ها و تلویزیون و دوستانش و در آینده، اشتغالش آلمانی زبان بار خواهد آمد و اتفاقا این خیلی خوب هم هست چونکه آنچه که در محیط طبیعی اش در آلمان در درجه اول لازم دارد آلمانی است. ترکی را هم از پدرش خواهد آموخت و احتمالا یک کمی هم فارسی از خانواده مادرش… این دو زبان ترکی و فارسی هر قدر ضعیف باشد هم بد نیست. بالاخره زمینه ای خواهد شد تا اگر در آینده خواست تکمیلش کند.

————————

زبان مادری؟ زبان پدری؟ زبان محیط؟ زبانی که عملا یاد میگیریم و بیشتر به دردمان میخورد؟ زبان محیط و رسانه ها و کار؟ زبان اکثریت دور و بر زندگی مان؟

فکر کنم بتدریج وقت آن رسیده که غلطی را که مرتبا تکرار میکنیم تصحیح نمائیم. باید کم کم عادت کنیم که بجای تعبیر «زبان مادری» از تعبیر «زبان نخست» استفاده کنیم. چرا؟

«زبان مادری» زبانی است که مادر شما تکلم میکند، زبانی که اولین بار از مادرتان میشنوید. زبانی که احتمالا زبان پدرتان و خانواده و شهرتان هم هست.

البته این میتواند فرق کند. ممکن است زبان مادر و  پدر شما يكى نباشد. ممكن است زبان مادری مادر شما چیزی باشد و زبانی که او با شما صحبت میکند چیز دیگری. ممکن است زبان مادر و پدر شما از زبان خانواده شما و بیرون از خانه، از زبان شهر و کشور شما و یا از زبانی که شما میخواهید و یا خانواده تان میخواهد بهترین زبانی که شما میدانید باشد، فرق کند – یعنی از «زبان نخست» شما.

پس «زبان نخست» یعنی چه؟ مدتی میگفتند زبان نخست همان زبانی است که کودک اولین بار میشنود و بکار می برد که البته این، تا حد زیادی با زبان مادری (و پدری) هم معنی میشود به شرط آنکه در محیط خانواده چند زبان مختلف موجود نباشند. از این جهت، در بسیاری موارد زبان نخست همان زبان مادری و یا زبان پدر و مادر و یا خانواده خود شخص است. پس عموما درست است كه زبان نخست اولين زبان و يا زبانهائى است كه كودك ميشنود و به بهترين وجه ميفهمد و بكار ميبرد.

اما اين ميتواند بيش از يك زبان باشد و ممكن هم هست كه بعد از ده بيست سال زبانى كه شما بهتر از همه ميدانيد همان زبانى نباشد كه از مادر و يا پدرتان شنيده ايد.

پس تعریف مدرن زبان نخست چیز دیگری است.

طبق این تعریف «زبان نخست» یعنی زبانی که هر فرد بیشتر از همه زبانهای دیگر، بهتر از همه زبانهای دیگردر خواندن و نوشتن، کار، ارتباط با دیگران، مصرف رسانه ها و تحصیل استفاده میکند.

یعنی زبانی که مورد ترجیح فرد است چرا که بهتر از زبان های دیگر میداند و یا یادگرفته است.

زبانی که شما بهتر از هر زبان دیگری میدانید و میتوانید به آن زبان بهتر و دقیق تر و راحت تر از همه نیت و فکر خود را بیان کنید و بنویسید. و اما این زبانی که بهتر از همه میدانید و بیشتر از همه و در درجه اول بکار میبرید ممکن است همان زبان مادری شما باشد. ممکن هم هست نباشد و زبان کاملا متفاوتی از زبان مادری شما باشد.

روشن است کسی که لهجه بایری آلمانی زبان مادری اش است وقتی به محیط بزرگتر آلمان و اتریش و سوئیس می آید لهجه استاندارد و معیار آلمانی را صحبت میکند. کسی که در فلنسبورگ در شمال آلمان است اما زبان مادری اش دانمارکی است هم به تبعیت از اکثریت، آلمانی استاندارد را بکار میبرد. شاید مجبور هم نیست. میتواند به دانمارک برود و آنجا دانمارکی بکار ببرد. اما آلمانی برایش عملی تر و مفید تر است. مخاطب بیشتری دارد – اقلا در آلمان.

زبان نخست اکثر خانواده های قزاق زبان قزاقستان قزاقی نیست، روسی است. بین تاتار های تاتارستان هم همینطور. آنها در تحصیل، اشتغال، رسانه ها و حتی مراوده با همدیگر روسی را ترجیح میدهند.

بخصوص با این همه کوچ و مهاجرت، این همه ازدواج های مخلوط، زندگی در شهر ها و کشور های دیگر، در نتیجه ترجیح شخصی و خانوادگی یک زبان به زبان «مادری» و یا «پدری» ممکن است زبان مادری شما چیز دیگری باشد و زبان نخست شما چیز دیگری.

این هم چیز عجیبی نیست و لازم هم نیست در این مورد حتما زور و سیاست دولت در کار باشد. ممکن است ترجیح خودتان و یا خانواده تان باشد. ممکن است در زبان مادری و یا پدری تان آن قدر کتاب و مطبوعات و رسانه نیست. و یا اصطلاحات کافی نیست. و یا ممکن است زبان مادری شما لهجه ای غیر استاندارد از زبان نخست کشور است. و یا زبان دیگری است که کمتر کتاب و وسایل تحصیل در آن وجود دارد. و یا به نسبت تعداد کمی از مردم آن زبان را میفهمند و بکار میبرند.

از جمعیت 318 میلیون نفری ایالات متحده احتمالا زبان «مادری» و یا «پدری» 18-20 میلیون نفر آنها اسپانیولی، چینی و یا دیگر زبانهاست اما زبان نخست بیش از 98 درصد آنها انگلیسی است.

در هندوستان انگلیسی زبان مادری اقلیت ناچیزی از جمعیت 1.3 میلیاردی کشور است که در کنار هندی اقلا 122 «زبان اصلی» (یعنی هرکدام با بیش از 10 هزار متکلم) دارد، اما انگلیسی یکی از دو زبان رسمی دولت مرکزی فدرال کشور انگلیسی و مهمترین زبان نخست اکثریت مردم هندوستان است. زبان دوم هندی است.

کم و بیش مشابه این وضع در آفریقای جنوبی هم هست. در اینجا کمتر کسی کتاب، مطبوعات و دیگر رسانه ها را در زبان های محلی و قومی  و یا در مدرسه و دانشگاه بعنوان زبان نخست دروس مختلف بکار میبرد. زبان رسمی و اداری هم در درجه نخست انگلیسی است.

آیا زبان مادری به تدریج اهمیت خود را از دست میدهد؟ نه. البته زبان مادری همچنان اهمیت و اعتبار خود را دارد و خواهد داشت. مخصوصا در مناطق و یا کشور های اساسا تک ملیتی (میگویم اساسا چونکه حتی کشور های جزیره مانند ژاپن هم کاملا یک زبانه نیستند)، محیط های کوچکتر و بسته و یا غیر مخلوط، جاهائی که مهاجرت، آمیزش قومی و زبانی کمتر است، خواهیم دید که زبان و حتی گونه زبانی نخست بسیاری از مردم همان زبان مادری شان است.

اما احتمالا تعداد کسانی که زبان و یا اقلا لهجه شان از زبان نخستشان فرق میکند بمراتب بیشتر است.

کسی که در هوستون آمریکاست و زبان مادری اش اسپانیولی، بیشک زبان نخستش انگلیسی است. حتی نه انگلیسی تکزاسی، بلکه انگلیسی استاندارد آمریکائی!

فقط به فکر این نباشید که زبان مادری  شما چیست. زبان نخست شما، زبانی که بهتر از دیگرزبانها میدانید و بکار میبرید برای شما اقلا بهمان درجه مهم است!

زبان نخست نوه دوست بنده كه متولد آلمان و مادرش ايرانى الاصل و پدرش ترك است فارسى نيست، تركى هم نيست – آلمانى است.

این چیز عجیب و یا بدی نیست. فقط و فقط روند و پدیده ای طبیعی است.

70 سال پیش، دانشکده ادبیات تبریز

pjگفتم شاید بعضی ها علاقه داشته باشند بدانند. سالیان سال است که دفتر های یادداشت پدرم مرحوم حاج میرزا محمد جوادی تبریزی را از سال های دانشکده ادبیات تبریزآن مرحوم (1327-1331) دارم. هر سال تحصیلی البته دروس دانشکده فرق میکرد: فارسی، عربی، فرانسه، علوم تربیتی، فلسفه، تاریخ ادبیات، تحول، عروض و قافیه، منطق، زبان پهلوی، سبک شناسی، روانشناسی و غیره. بعضی از استادان دانشکده هم که اسامی شان در این دفتر ها درج شده عبارتند از: مرحوم عبدالرسول خیام پور، مرحوم محمد جواد مشکور، مرحوم عبدالعلی کارنگ، مرحوم سید حسن قاضی طباطبائی، مرحوم محمد امین ادیب طوسی، مرحوم (؟) تعلیمی، مرحوم (؟) بامداد و دیگران. ابتدا برنامه هفتگی سال دوم و بعد چند برگ از دفاتر مختلف را ببینیم:

FullSizeRender (14)

تاریخ آموزش و پرورش در ایران – از پیش از اسلام!FullSizeRender (1)فردوسی، سامانیان و غزنویان…

FullSizeRender (6)

تحول فارسی از پارسی باستان و اوستائی به پهلوی و فارسی – تغییرات صوتی:FullSizeRender (8)FullSizeRender (7)

قصیده چیست؟ حتما باید اقلا 15 بیت داشته باشد…FullSizeRender (5)

کتیبه خشایارشاه در وان (ترکیه امروز) از دوره هخامنشیان:FullSizeRender (2)

زبان فارسی، تعریف و کلیات…FullSizeRender (11)

در باره زبان، لهجه ها و آثار آسیای میانه دوره  افشین (خلیفه معتصم عباسی):  FullSizeRender (15)آثار پهلوی اشکانی – دو قباله ملکی

FullSizeRender (13)جالب است: در باره زبان مادی میگوید مادی همان زبان پارسی (یعنی گویش معیار پارس) بوده است با «لهجه های محلی» که هر کدام خصوصیت های دیگری داشته اند…

rrاز درس عربی مرحوم قاضی: وجه تسمیه:

arو کمی هم زبان فرانسه: تکیه کلام مرحوم ابوی به شوخى اين بود كه ميگفت: «لو پردن ذاتدان ایدی دا!» یعنی «این درس هم در واقع فقط کمی لو پر و لا مر و غیره بود! كه البته بيشتر از كم لطفى، شوخى مزاجى مزمن يك تبريزى بود و بس!

LePereLaMere

خدا همه شان را رحمت کند… همه آموزگاران و دانشجویان و فارغ التحصیلان فوت شده را… با آرزو های خوب برای همه استادان و کارمندان و دانش آموزان فعلی و فارغ التحصیلانی که در قید حیات هستند … موسسه خوبی بود و هست این دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز…

(به روز شده: 25.05.2020)

یغنابی و سُغدی

Jagobsko-Cesky

خیلی جالب و واقعیتش عجیب است: شرقشناس چکی لوبومیر نوواک از دانشگاه پراگ یک لغت یَغنابی – چکی نوشته و این کتاب اخیرا برنده جایزه «انجمن مترجمین جمهوری چک» شده است. این فرهنگ لغات (در این لینک) که دارای 7500 عنوان است در سال 2010 از سوی دانشکده زبانشناسی دانشگاه پراگ منتشر شده بود. آقای نوواک، دانشمند جوان چک که در دانشگاه شهر پیلسن زبانشناسی خوانده است اکنون در موزه باستانشناسی پراگ کار میکند.

یغنابی شکل معاصر و باقیمانده سُغدی است که دیگر زبانی مرده به شمار میرود و جزو زبانهای باستان ایران شرقی است. زبان سغدی حدود هزار سال پیش از دایره استفاده عمومی مردم خارج شد. این زبان خانواده زبان های ایرانی در مناطق سمرقند، بخارا، پنجه کنت و ناحیه «فرغانه» اوزبکستان و تاجیکستان کنونی مورد استفاده بود. باقیمانده سغدی یعنی زبان یغنابی هم دیگر عملا از بین رفته اگر چه احتمالا از سویحدودا 13 هزار نفر در مناطق کوهستانی تاجیکستان کنونی (بیشتر در منطقه «زرافشان» و همراه با تاثیر شدید تاجیکی معاصر و تاحدی هم اوزبکی) کاربرد محدودی دارد. دولت تاجیکستان کوشش میکند حدالامکان زبان و آثار یغنابی را از طریق انتشارات و تدریس زبان حفظ کند.

دکتر نوواک در ضمن در همین امسال یعنی 2015 پژوهش فوق العاده جالبی با تیتر «واجشناسی تاریخی یغنابی و سغدی» منتشر کرده است که به زبان انگلیسی است و در سایت «آکادمیا» بطور رایگان قابل مطالعه است (در این لینک). بحث های این پژوهش البته بسیار اختصاصی هستند و احتمالا میتوانند بیشتر مورد علاقه زبانشناسان باشند که میخواهند فرق های آوائی و واج شناختی بین سغدی و یغنابی و دوری و نزدیکی آن ها را نسبت به دیگر زبان های ایرانی (چه معاصر و چه باستان) درک کنند.

یغنابی یعنی گونه معاصر سغدی که در ولایت «سغد» تاجیکستان کنونی مورد استفاده بود، تا حد زیادی از استفاده روز مره مردم خارج شد. یک علت و شاید علت اصلی از بین رفتن سغدی (و بعد یغنابی) بعنوان «زبان فعال» بیشک نفوذ و کاربر ترکی در آسیای میانه بدنبال گسترش حاکمیت و اسکان قبایل ترک از شمال و شرق و سپس حاکمیت مغول و تیمور بود که سمرقند را تبدیل به پایتخت خود کردند. علت دیگر زوال سغدی و پسرفت شدید یغنابی، تحکیم فارسی معاصر دری (فارسی ایران، دری افغانستان و تاجیکی) است که در سده های پایانی هزاره اول میلادی تبدیل به گونه مشترک و دولتی فارسی زبانان و دولت های متعاقب ایرانی شد.

در ویدئوی زیر میتوانید گزارشی را در باره وضع باقیمانده زبان یغنابی در تاجیکستان تماشا کرده به نمونه هائی از این زبان گوش کنید:

——————————————————————————-

بعد التحریر: 

بعد از نشر این مقاله یکی از خوانندگان در پيامى خصوصى به يكى از مقالات بنده با تيتر “زوال زبان هاچيزى طبيعى است” اشاره كرد(این لینک). کاملا درست است. من در آنجا و چند مقاله دیگر به وضع و سرنوشت زبان هائی مانند ترکی خلجی، ترکی قشقائی، ترکی قاقائوزی (مولدووا)، همچنین زبان های ایرانی آذری باستان، تاتی، تالشی، مازنی، حتی لری و زازائی اشاره کرده ام. مثلا بعضی ها معتقدند زازائی اگر چه همراه با کردی گونه ای از زبان های ایران غربی است و نزدیک به کردی است اما از کردی فرق میکند و از سوی کردی کرمانجی و سورانی نوعی «مستحیل» می شود. مازنی تقریبا از بین رفته و فارسی معاصر و استاندارد ایران جایگزین آن شده است. آذری باستان هم که مانند خوارزمى و سغدی 500-1000 سال پیش از بین رفته و تاتی و تالشی هم شانس چندانی برای بقا ندارند.

قبایل هند و ایرانی سکا ها و آلان ها از سوئی و قبایل اورال آلتای (یعنی نزدیک به ترکی) هون ها، آوار ها و  خزر ها بخاطر زندگی قبیله ای و چادرنشینی خود چیزی مکتوب از خود بجا نگذاشته اند و فقط باید بر پایه منابع مرجع  که در باره این اقوام و زبان ها نوشته اند گمانه زنی کرد و نتیجه گیری نمود. از آذری باستان  و یا حتی لری و کردی و پشتو و بلوچ هم چندان چیز مکتوبی که مربوط به دوره باستان (یعنی حدود 2000 سال پیش) باشد باقی نمانده است. ده ها زبان و گویش دیگر مانند شغنانی (بدخشان) هم فقط از سوی عده محدودی تکلم میشوند و در خطر اضمحلال قرار دارند. این نه فقط شامل زبان های خاورمیانه و آسیای میانه است. صد ها زبان و گویش در آفریقا، آسیا، استرالیا و حتی اروپا در این وضع قرار دارند.

ما میتوانیم در رابطه با این روند کلی اظهار تاسف کنیم. حق هم داریم در مورد همه این زبان ها و گویش ها و زوال آنها اظهار تاسف کنیم. بعضی از ما ها  زحمت کشیده این زبان ها و گویش ها را بصورت علمی میاموزند و آن را بطور کتبی، صوتی و یا تصویری نگهداری میکنند. همه این ها در خور تقدیر است.

وقتی میدانیم که به سختی میتوان مانع اضمحلال بسیاری از این زبان ها شد، امید بر آن است که حد اقل افراد و بخصوص موسسات و دولت ها، یعنی همه کوشش کنیم که آنچه را که میتوان حفظ و نگهداری کرد، حفظ و نگهداری کنیم – از همه زبان ها و گویش ها، صرف نظر از اینکه متعلق به کدام دولت، ملت و فرهنگ هستند.

چند نقشه تاریخى ایران و منطقه

آنچه که می آید چندین نقشه تاریخی جالب ایران و منطقه است که میتوانند به درک بهتر تحولات تاریخی کمک کنند.  در اینجا  فقط به ذکر منبع و یا تهیه کننده (کارتوگراف) و در صورت امکان به سال تهیه و محل نگهداری نقشه ها اکتفا خواهم کرد. برخی از نقشه ها از «ویکی پدیا» برداشته شده اند اگرچه تهیه کننده آنها «ویکی پدیا» نیست. در همه موارد به رعایت حق «کپی رایت» دقت شده است. قدمت بسیاری از نقشه ها اقلا 75 سال است و بدین جهت این دسته از نقشه ها شامل «کپی رایت» نمیشوند. بقیه نقشه ها یا مشمول «حوزه اجتماعی-عمومی» (پابلیک دومین) میشوند و بنا بر این از کپی رایت مستثنی هستند و یا تهیه کنندگان آنان این تولیدات خود را در اختیار عامه قرار داده اند (اگر روی اکثر نقشه ها کلیک کنید تصویر بزرگتری خواهید دید).

هلال حاصلخیز
هلال حاصلخیز

هلال حاصلخیز شامل اولین تمدن های بشری و شهر نشینی در بین النهرین، لوانت و مصر باستان (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

شرق باستان
شرق باستان: امپراتوری آکاد ها

امپراتوری آکاد (اکد) ها (خط منقطع سرخ) و دیگر مناطق هلال حاصلخیز، حدودا 2000 سال قبل از میلاد (پ.م.)، (تهیه کننده در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری عیلام
امپراتوری عیلام

امپراتوری عیلام (ایلام)،  حدودا 2700-539 پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری آسور
امپراتوری آشور

امپراتوری آشوری (سبز تند: آشوری قدیم، سبز روشن: آشوری نو) بین قرون نهم و هفتم پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری اورارتو
امپراتوری اورارتو

امپراتوری اورارتو در اوج قدرت خود، سال 743 پ.م.، (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری ماد
امپراتوری ماد

امپراتوری ماد ها، 728-550 پ.م. (زرد رنگ) همراه با نقشه امپراتوری های لیدی، کلدانی و مصر (تهیه کننده: ویلیام ر. شپرد از «اطلس تاریخی»، انگلیسی، سال 1923)
——————————————————————————————-

امپراتوری هخامنشی
امپراتوری هخامنشی

امپراتوری هخامنشی، 550-330 پ. م. (تهیه کننده: ویلیام ر. شپرد از «اطلس تاریخی»، انگلیسی، سال 1923)
——————————————————————————————-

Map-alexander-empireامپراتوری اسکندر مقدونی بعد از تسخیر ایران، 334-323 پ.م. (تهیه کننده جورج ویلیس بوتسفورد، «تاریخ دنیای باستان»، 1913)
——————————————————————————————-

تسخیرات اسکندر
تسخیرات اسکندر

تسخیرات اسکندر، نفشه ای از سال 1760 م.، انگلیسی، تهیه کننده دانویل، کارتوگراف پادشاه فرانسه (در این لینک)                                       —————————————————————————————–

پادشاهی های جانشین اسکندر
پادشاهی های جانشین اسکندر

پادشاهی هائی که جایگزین امپراتوری اسکندر شدند:  پادشاهی سلوکیان (زرد)، پادشاهی پتولمی (آبی بنفش)، پادشاهی کاساندر (سبز)، پادشاهی لیسیماک (قهوه ای)، پادشاهی اپیروس (سرخ صورتی)، حدودا 300 پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

http://www.emersonkent.com/map_archive/macedonian_empire_from_301_bc.htm
دولت سلوکیان و و دیگر جانشینان اسکندر در ۳۰۱ پ. م. (ویلیام روبرت شپرد: اطلس تاریخی 1911)

———————————————-

امپراتوری اشکانیان
امپراتوری اشکانیان

امپراتوری اشکانیان (پارت ها)، 250-226 پ.م. همراه با نقشه سکا ها (اسکیت ها) در سرتاسر شمال، سارماتی ها در شمال غربی، سغد و خوارزم در شمال و شرق، و قبایل ترک در شمال شرقی (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-

امپراتوری ساسانی
امپراتوری ساسانی

امپراتوری ساسانی 226-650 (تهیه کننده در این لینک)
—————————————————————————-نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)


نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)

 

دوران خلافت اسلامی
دوران خلافت اسلامی

دوران خلافت اسلامی 622-750: تسخیرات دوره پیامبر اسلام (قهوه ای تند، خرمائی)، دوره خلفای راشدین (آجری) و دوره امویان (قهوه ای روشن)
—————————————————————————————–

ایران حدودا 400 سال بعد از اسلام
ایران حدودا 400 سال بعد از اسلام

 ایران حدودا در سال 1000 (دوره خلافت عباسیان) شامل پادشاهی های محلی آل بویه، سامانیان ، سالاریان، شیروانشاهان، زیاریان، دیلمیان، صفاریان (تهیه کننده نقشه در این لینک)


kashgari_map
نقشه معروف محمود کاشغری از قرن یازدهم، منبع ویکی پدیا

نقشه معروف محمود کاشغری از قرن یازدهم، منبع ویکی پدیا. محمود بن حسین بن محمد کاشغری (۱۰۲۸ م. در حوالی ساحل دریاچه ایسیک گول، بارسغان، قرقیزستان تا۱۱۰۲ م. اوپال در ۵۰ کیلومتری کاشغر) زبانشناس، محقق و گردآورنده کامل ترین فرهنگ لغت تُرکی، کتاب دیوان لغات الترک می‌باشد. نقشه فوق بخشی از همین لغتنامه است که در بغداد برای خلفای عباسی تهیه شده است.——–

————————————————————————-

امپراتوری سلجوقی
امپراتوری سلجوقی

امپراتوری سلجوقی (1040-1194) در اوج قدرت خود در زمان ملک شاه، اصفهان پایتحت امپراتوری، جنگ دندانقان برای فتح خراسان و ایران و  ملازکرت در روم برای گشایش بیزانس نشانه گذاری شده اند.  بخش رومی بعدا عملا از سلجوقیان ایران مستقل شد. منطقه صورتی روشن در شمال شرق امیرنشین قراخانیان است که خراج گذار سلجوقیان بود (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/e/ea/Mongol_Empire_map.gif

قدرت گیری و گسترش امپراتوری مغول  و تجزیه آن بین فرزندان چنگیز (1206-1294)، امپراتوری بزرگ مغول تحت چنگیز (سرخ)، خان نشین آلتین اوردا (زرد)، خان نشین چاغاتای (سبز تند)، خان نشین ایلخانان (سبز روشن) و خان نشین یووان (بنفش)، (تهیه کننده در این لینک)
—————————————————————————————–

مغول و تیموریان
مغول و تیموریان

امپراتوری مغول (1300) و امپراتوری متعاقب تیموریان (تند تر مایل به بنفش) (1405)  نقشه ای از ویلیام ر. شپرد (1923) در اطلس جهان
—————————————————————————————–

Persici Sive Sophorum 1579نقشه ایران از 1579 چاپ آنتورپن (توضیحات به زبان لاتین که در آن دوره زبان علم و ادبیات در اروپا بود، مثلا «سینوس پرسیکوس» به معنی خلیج فارس)

نقشه ابراهیم متفرقه افندی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی، استانبول
نقشه ابراهیم متفرقه افندی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی، استانبول

صفویان (1501-1722)، (تهیه کننده نقشه نخست: آبراهام اورتلیوس، ،1579 شهر آنتورپن، تهیه کننده نقشه دوم ابراهیم متفرقه، ، حدودا سال  1700 میلادی، استانبول)
—————————————————————————————–

Mamaleke Iran
شرح «ممالک ایران» از نقشه عثمانی ابراهیم متفرقه از ایران، حدود سال 1700 م (تصویر پیشین، گوشه پائین دست چپ)

———————————————————————————————————–

ایران سال 1721، اواخر صفوی
ایران سال 1721، اواخر صفوی

نقشه معروف ایران در اواخر صفویه (1721): پرساروم ایمپریوم (تهیه کننده نقشه: پیر مولار سانسون، پاریس 1721)
——————————————————————————————-

ایران در سال 1808، اوایل جنگ با روسیه
ایران در سال 1808، اوایل جنگ با روسیه

ایران در دوره قاجار (1785-1925)، اوایل جنگ ها با روسیه، نقشه کتابخانه پری کاستاندای دانشگاه تکزاس
——————————————————————————————

خسارات ارضی ایران در پی عهدنامه 1813 گلستان و 1828 عهدنامه ترکمنچای This image is a copy or a derivative work of caucasus_region_1994.jpg, from the map collection of the Perry-Castañeda Library (PCL) of the University of Texas at Austin. Office of the Geographer and Global Issues, Bureau of Intelligence and Research, US Department of State
ایران در پی عهدنامه 1813 گلستان و 1828 عهدنامه ترکمنچای
This image is a copy or a derivative work of caucasus_region_1994.jpg, from the map collection of the Perry-Castañeda Library (PCL) of the University of Texas at Austin. Office of the Geographer and Global Issues, Bureau of Intelligence and Research, US Department of State

ایران قاجار (1813-1828) بدنبال شکست های قرن نوزدهم از روسیه و از دست دادن قفقاز و مناطقی در شرق و غرب (تهیه کننده: دفتر اطلاعات و پژوهش وزارت خارجه آمریکا، 1994)
——————————————————————————————-

نقشه ایران کنونی
نقشه ایران کنونی

واکنش ها به اسناد روسی ۲۱ آذر

NovayaIstoriya

بدون شک تاریخ، موضوع آب و نان نیست و اکثریت مردم علاقه چندانی به جزئیات حوادث تاریخی ندارند. در عین حال این حوادث هر چه قدیمی تر باشند، علاقه اکثریت مردم عادی به دانستن جزئیات آن هم کمتر و کمتر میشود. قضیه ۲۱ آذر هم از این واکنش عمومی مردم مستثنی نیست. اما این هم جالب است: سه سند مهم تاریخی در باره ۲۱ آذر یعنی فرمان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی (ششم ژوئیه ۱۹۴۵)،  دستور جلسه همان دفتر سیاسی از شش ماه بعد (۲۹ دسامبر ۱۹۴۵) و نامه تاریخی استالین به پیشه وری بعد از عقد قرارداد قوام سادچیکوف در مورد تخلیه ایران از سوی قوای شوروی و بررسی اعطای حق استخراج نفت در شمال ایران به شوروی مورخه هشتم مه ۱۹۴۶ که اخیرا در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. استقبال خوانندگان از این مقالات «چشم انداز» و شبکه های اجتماعی زیاد هم حیرت انگیز نبود اما موجب خرسندی من شد. اين استقبال براى يك تارنمای كوچك، شخصى و غير انتفاعى نتيجه خوبى است و من از اين بابت متشكرم.

آنچه كه در اين نوشته ميخوانيد مختصرى از واكنش ها در فضاى اينترنت به انتشار اين اسناد و بخصوص يكى از آنها يعنى نامه استالين به پيشه ورى است.

اصولا خوانندگانى كه در اين اسناد تائيد دانسته ها و نظريات خود را يافتند، طبعا خوشحال شده و از آن استقبال نمودند. واكنش كتبى اين دوستان زياد نبود اما بنظرم بعضى از این دسته هم با خواندن اين اسناد چنين باورشان تقويت شد كه  تنها و تنها ارتش سرخ و حكومت شوروى محرك قضيه ۲۱ آذر بود و گرنه در داخل آذربايجان (و كردستان) هيچ دليل و بهانه اى براى چنين تحولاتى وجود نداشت. بنظرم شكى نيست كه عامل اصلى جريان ۲۱ آذر، اشغال شمال ايران از سوى ارتش سرخ و هدايت سازمانى و اجرائى فرقه از طرف شوروى بود.اما نميتوان انكار كرد كه عوامل داخلى مانند فساد ادارى، بيسوادى و عقب ماندگى، بى توجهى به رشد استان ها و شایذ به درجه کمتری حتی فقدان تحصيل زبان مادرى زمينه و بهانه سوء استفاده مسكو و باكو را از آن اوضاع بحران و جنگ بوجود آورده است.

عده ديگرى از خوانندگان«چشم انداز» كه بنظرم احساسات مثبتى نسبت به فرقه، حزب و نظام شوروى سابق و يا انديشه استقلال و يا خودمختارى آذربايجان  دارند، از انتشار اين اسناد و ترجمه آنها هيچ هم خرسند نشدند. آنها مرتبا می پرسیدند «منظور اصلی» از ترجمه و انتشار این اسناد چیست. عكس العمل بيشتر آنان اين بود كه پيشه ورى ميدانست که او بدون كمك شوروى نميتواند كارى انجام دهد اما او هم از شوروى استفاده ميكرد و نائل شدن به خودمختارى و استقلال آذربايجان حتى بكمك يك دولت خارجى و اشغالگر بر ضد ايران نيز چيز حيرت آور و نادرستى نيست.

اما كسى از اين خوانندگان نبود كه اصولا خود اين اسناد تاريخى شوروى را زير سوال برده و آنها را “جعلى” بخواند – جز يك نفر: آقاى سيروس مددى كه بنده نامشان را شنيده ام اما متاسفانه شخصا ايشان را نميشناسم. در اينجا بنده نام ايشان را بدون كسب اجازه از خودشان مي برم چراكه ايشان همين بحث را با نام خود دربخش نظريات خوانندگان در زير مقاله «نامه تاريخى استالين به پيشه ورى» با صراحت نوشته اند.

آقاى مددى ابتدا اعتراض خود را با اين شروع كردند كه سند نخست يعنى فرمان دفتر سياسى كميته مركزى حزب كمونيست شوروى يكی ديگر از «جعليات» آقاى جميل حسنلى (حسنوف) از تاريخ نويسان و سياستمداران باكو است. كه نوشتم اين سند در دو نسخه و در دو آرشيو، يكى در مسكو و ديگرى در باكو است و ربطى به آقاى حسنلى و شخص بخصوص ديگرى ندارد و نميتواند «مجعول» كسى باشد. سند دوم يعنى «صورت جلسه» همان دفتر سياسى هم كه دستور ميداد فرقه از تجزيه طلبى بسوى خودمختارى تغيير جهت دهد و همچنین ترجمه هاى آنان همه «جعلى» خوانده شد و من دقيق نفهميدم كى در كجاى كدام نسخه و يا ترجمه آنها چه چيزى را جعل كرده است.

جعلى خواندن دو سند كه نسخه هاى مشابه آنها هنوز در آرشيو رسمى دو كشورو مقامات رسمی آنان است، بايد كار مشكلى باشد.

آنگاه در ادامه مناظره، آقاى مددى مركز بررسى هاى تاريخ جنگ سرد «موسسه ويلسون» در آمريكا را هم متهم به جعل اين اسناد نمودند – يعنى اين اسناد هم يكى ديگر از «توطئه» هاى بين المللى بر ضد «حكومت ملی»  و «دولت شوراها» بود! عرض كردم اينها ابتدا در روسيه به زبان روسى منتشر شده اند و مركز ويلسون بعد از سالها اين اسناد را گرفته و به انگليسى ترجمه كرده است – «توطئه جعل» اين است؟ اين هم روشن نشد.

تازه تعداد کسانی که این اسناد را دیده، خوانده و بررسی کرده اند که محدود به آقای حسنلی نمیشود. اقلا من دکتر تورج اتابکی، دکتر فرناد شاید راینه و دکتر ناتالیا ایگورووا را میشناسم که خود این و صدها سند دیگر مربوط به روابط ایران و شوروی در آن سال ها و حکومت فرقه را شخصا دیده و خوانده اند. خود بنده از مسکو فتوکپی برخی از این اسناد را دسترس کرده و دیده ام.

اعتراض بعدى به نامه استالين خطاب به پيشه ورى بود. گفتند متن اصلى و روسى اين نامه آورده نشده و فقط ترجمه اش وجود دارد. بنده گشتم و متن روسی و اصلی را نشان دادم و لینکش را هم در «چشم انداز» گذاشتم. گفتند فتوکپی اصل  نامه استالین از ۱۹۴۶ در اینجا نیست، فقط متن پیاده شده روسی آن هست. اصلا از کجا معلوم که چنین نامه ای از طرف استالین نوشته شده؟ اصولا استالین چرا باید به پیشه وری نامه نوشته باشد؟ البته من به یقین نمیدانم چرا استالین مبتواند به پیشه وری نامه ای نوشته باشد. گمان من این است که این نامه را بلافاصله پس از عقد قرارداد تهران-مسکو معروف به قرارداد قوام-سادچیکوف نوشته تا نگرانی ها و دلهره های پیشه وری را تسکین ببخشد. عرض کردم حالا اینکه اصل فتوکپی نامه استالین را بنده نمیتوانم نشان بدهم، پس یعنی چنین نامه ای موجود نیست؟ یعنی چه ؟ بنده اصل دستنویس نمایشنامه هاملت توسط شکسپیر را هم نمیتوانم نشان دهم، اما این آیا دال بر آن است که هاملت اثری جعلی است؟ من شنیده بودم که دسترسی به اکثر اسناد قبلا سرّی حزب کمونیست کار حضرت فیل است و «سفارش از مقام های بخصوص» لازم دارد. بعد خود آقای مددی بعنوان یک دلیل دیگر بر باصطلاح «جعلی بودن» این نامه نوشتند که در جلد 16 «کلیات استالین» هم این نامه وجود دارد اما (این سوال ایشان است) چطور میشود متن دو نامه در آنچه که بنده و مرکز ویلسون به انگلیسی و فارسی ترجمه کرده ایم و متن «کلیات استالین» فرق میکند؟ باخود گفتم اگر دو منبع این نامه را نقل کرده اند، حتما چنین نامه ای (حالا با هر محتوی) نوشته شده است.

اما آیا واقعا محتوای دو نامه فرق میکند؟ قول دادم موضوع را بررسی کرده به اطلاع آقای مددی میرسانم چونکه برای خودم هم موضوع جالبی بود.

بنده در رابطه با نامه استالین به پیشه وری از دو نفر در مسکو (یکی در انستیتوی تاریخ آکادمی علوم فدراسیون روسیه) و یک نفر در موسسه وودرو ویلسون آمریکا سوال کردم و با یک نفر نشسته روسی و ترجمه انگلیسی مرکز ویلسون و ترجمه فارسی بنده را مقایسه کردیم.

خلاصه بررسى من اين است: ظاهرا كسى فتوكپى اصل نامه استالين به پيشه ورى را ندارد. اصل نامه در «آرشيو سياست خارجى فدراسيون روسيه» در مسكو است. حداقل من نميدانم که آیا نسخه دوم از اصل اين نامه كه به پيشه ورى يعنى به باكو ارسال شده، هنوز در آنجا هست يا نه. ولى شكى نيست كه چنين نامه اى نوشته شده و اصلش هم هنوز در آرشيو مسكو هست اما اجازه فتو كپى برداشتن از آن را به هر كسى نميدهند. يك دليل وجود اين نامه آن است كه متن آن را براى اولين بار خانم ناتاليا ايگورووا، دكتر علم تاريخ و عضو انستيتوى تاريخ عمومى آكادمى علوم روسيه خود در آرشيو ديده، عينا رونويسى كرده و براى اولين بار متن كامل اين نامه را در سال 1994 در مجله همين انستيتو جزو مقاله اى با تيتر «بحران ايران 1945-1946» بچاپ رسانيده است که فتوکپی آن را در زیر میگذارم. همين متن كامل است كه چند سال بعد به انگليسى و سپس از جانب بنده به فارسى ترجمه شده است. آیا خانم دکتر ایگورووا و انستیتوی تاریخ معاصر فدراسیون روسیه هم اینها را جعل کرده اند؟

دليل دوم هم اين است: همين نامه با همان تاريخ، همان امضا و 80 در صد همان محتوى به عنوان يكى از آثار استالين در جلد 16، بخش نخست «كليات استالين» كه سالها بعد، در 2011، از طرف دو دكتر علم تاريخ روسيه در مسكو بچاپ رسیده  و از سوى گروه هاى مختلف سیاسی تجديد چاپ و در اينترنت گذاشته شده است. در اين متن دوم بعضى جملات متن نخست و كامل نامه موجود نيستند و ما علت آن را نميدانيم. اما اصل و جوهر پيام استالين به پيشه ورى در هر دو متن يكى است و آن اينكه پيشه ورى بايد درك كند كه سياست عقب نشينى شوروى و كوشش براى گرفتن امتياز از قوام السلطنه درست بوده است. وجود اين دو متن موجوديت اين نامه را نه اينكه زير علامت سوال نمی برد، بلكه برعكس آن را تائيد ميكند.

و در نهايت دليل سوم، شاهدى غير مستقيم در تائيد محتوى نامه استالين يعنى نارضايتى پيشه ورى از سياست مسكو، كوشش استالین براى گرفتن امتياز نفت از تهران و وابستگى مستقيم حكومت فرقه به مسكو است. اين سند نامه اى است كه پيشه ورى و ديگر رهبران فرقه در آخرين روز هاى حكومت فرقه نوشته از طريق كنسول روسيه در تبريز به رهبرى شوروى فرستاده و از روس ها براى آخرين بار درخواست كمك كرده اند. اين نامه هم در آرشيو سياست خارجى روسيه نگهدارى ميشود و كسى هنوز اصلش را نديده و آن را اتفاقا خود آقاى سيروس مددى ترجمه كرده اند، نامه پيشه ورى و دوستانش را در آخرين روزهاى حكومت فرقه با اين جملات خود نامه ميتوان خلاصه كرد:

ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما (…) با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم (…) مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند (…) این نهضت حامی مستقیم دولت شوروی و پشتیبان سیاست شوروی در ایران است (…) مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود (…) ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود (…) اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم. سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم. (منبع در این لینک)

باز تکرار کنم که این نامه را خود آقای مددی زحمت کشیده ترجمه کرده و در سایت «اخبار روز» البته با مقدمه ای در وصف فرقه دمکرات منتشر کرده اند. این نامه هم از همان «آرشیو سیاست خارجی روسیه» است و از این آرشیو هم فتوکپی اصل نامه که به روسی نوشته شده نشان داده نمیشود. و این نامه هم در تکمیل و ادامه همان سه سند مهم روسی، بنظر بنده جزو اسناد اساسی و مهمی است که حوادث واقعی 21 آذر را قدم به قدم توضیح میدهند.

و اما اگر خوانندگان عزیز در باره نامه استالین به پیشه وری حوصله خواندن اطلاعات بیشتری را دارند جزئیات بررسی خود را بیشتر باز کنم:

جزئیات مسئله نامه استالین به پیشه وری

اولا آن سند اصل روسی که ترجمه انگلیسی موسسه ویلسون از آن است و ترجمه فارسی بنده هم از آن است از کجاست؟ .

این سند را خانم ناتالیا یگورووا (ایگورووا) از «آکادمی علوم فدراسیون روسیه» در سال 1994 در شماره سوم مجله «تاریخ معاصرانستیتوی تاریخ عمومی» همان آکادمی در مقاله ای با تیتر «بحران ایران 1945-1946» منتشر کرده است.  متن کامل نامه استالین در مقاله ای است  در این لینک (ص 40-42). در فتوکپی زیر فهرست مجله نامبرده همراه با متن کامل نامه استالین  نشان داده میشود که من آن نامه را با رنگ زرد مشخص کرده ام.

این نامه را آکادمیک یگورووا بعنوان کارمند علمی انستیتوی تاریخ آکادمی علوم روسیه (قبلا شوروی) در آغاز سالهای 1990 شخصا در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» دیده و چون گرفتن فتوکپی از اسناد آرشیو دولتی روسیه به گفته خودش بسیار مشکل بوده عینا و کلمه به کلمه رونویسی کرده است. همین متن کامل بعدا در این مقاله در مجله «تاریخ معاصر و اخیر» انستیتوی تاریخ عمومی آکادمی علوم روسیه (طوریکه در عکس زیر میبینید (ش 3، مه و ژوئن 1994) عینا اقتباس شده است.

اصل ترجمه انگلیسی موسسه معتبر ویلسون و ترجمه فارسی بنده از آن ترجمه (با مقایسه با اصل روسی) که در «چشم انداز» چاپ شده، از همین اصل روسی است و اعتبارش هم همین است.

NE1NE2

NE3

NE4

خانم دکتر یگورووا بعنوان منبع، این نشانی آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه را (با حروف روسی) نشان میدهد:

AВР РФ, Ф. 06, оп. 7,  п. 34, д. 544, л. 8, 9

نا مه با عبارت «به رفیق پیشه وری» شروع میشود و با امضای «ی. استالین» خاتمه مییابد. دقت بفرمائید: تنها و تنها جملاتی که با رنگ چهره ای مشخص شده اند در چاپی که دوست گرامی آقای مددی بعنوان دلیل نشان داده، موجود نیست. بقیه نامه در هر دو چاپ عینا همخوان است.

این ترجمه ای است که بنده از متن خانم یگورووا کرده ام:

Farsi1

Farsi2

باز، در این ترجمه فارسی خودم هم فقط جمله هائی که در چاپ 1994 آکادمی علوم بودند ولی در چاپ فردی و یا گروهی سال 2011 حذف شده اند با رنگ چهره ای نمایان شده اند.

برای مقایسه، این متن نامه ای است که آقای مددی میگویند با متن قبلی فرق میکند اما طوریکه میبینید تنها فرق در آن است که جمله هائی که در بالا با رنگ چهره ای مشخص شده اند در متنی که آقای مددی بعنوان دلیل نشان میدهد نیستند:

2011aa

2011bb

2011cc این کتاب هم که مورد رجوع آقای مددی است بعنوان منبع همان نشانی را میدهد: آرشیو دولتی فدراسیون روسیه (با مشخصاتی که در بالا میبینید).

و اما چند نکته در باره منبع دومی که آقای مددی میدهد یعنی «کلیات استالین» جلد 16.

اولا  بعد از مرگ استالین چاپ آثار او دیگر ادامه نیافته است. یعنی کلیات او تا سال 1951  فقط تا جلد 14 (یعنی آثار او در فاصله 1934-1940) پیش رفته است. بعد از مرگ استالین یک جلد 15 هم منتشر شده است با زیر تیتر «تاریخ حزب کمونیست شوروی (بلشویک) – دوره مختصر» که بعدا حزب کمونیست این را از لیست «کلیات» استالین در آورده چونکه نوشته دیگران بوده و استالین گویا فقط جزو «هیئت تحریریه» آن بوده است.

و اما باصطلاح «جلد 16» کلیات استالین (آن هم در دوبخش) و یکی دو جلد بعد در سال های 2010 از طرف اشخاص و گروه های مختلف جمع آوری شده و به طبع رسیده است و بین این مجلد ها از نظر تیتر مطالب و مضمون آنها اختلافاتی هست و دقیقا معلوم نیست افراد  و  گروه های ناشر مطالب مورد استفاده خود را دقیقا از کجا گرفته اند، معیار انتخابشان چه بوده و آیا در مضمون این مطالب دست برده اند یا نه؟

جلد 16 (بخش اول) که آقای مددی با اشاره به آن صحت و اعتبار اصل روسی ترجمه بنده ازاین نامه را تحت شک و سوال قرار داده اند هم جزو جلد های 16-18  همین رشته انتشارات باصطلاح شخصی و یا گروهی است. اگر به لینکی که خودشان داده اند نگاه کنید می بینید که  این جلد  در سال 2011 ابتدا از سوی گروهی ظاهرا استالینیست و با انگیزه های سیاسی از طرف دو دکترفلسفه ( ر.کاسولاپووا و م. گراچوف) در مسکو منتشر شده است. نسخه دیجیتالی که ایشان آن را همچون مرجع نشان میدهند ازهمان سلسله است که از سوی گروهی که مدعی است «عقاید استالینیستی در گرجستان را رواج میدهد» برای ترویج اندیشه های «مارکس، انگلس، لنین، استالین و انورخوجه» بصورت پی دی اف در اینترنت منتشر شده است.

بطور خلاصه:

1. اولا اظهار شک به اینکه اصولا چنین نامه ای از طرف استالین به پیشه وری نوشته شده بیمورد است. همه منابع و کلیات استالین که موجودند، از همان نامه نوشته شده در یک تاریخ (هشتم مه 1946) توسط استالین به پیشه وری صحبت میکنند.

2. 80 در صد دو متن نامه عینا و کلمه به کلمه همخوان هستند. تنها و تنها بعضی جملات هستند (مشخص شده با رنگ چهره ای) که در متن پیشتر خانم یگورووا (ترجمه بنده) از آکادمی علوم روسیه از سال 1994 وجود دارند ولی در چاپ های گروه های مختلف در سال 2011 حذف شده اند. این جمله های حذف شده بطور بی پرده تری سیاست شوروی و استالین در مورد ایران، قوام و جریان فرقه دمکرات و شخص پیشه وری را روشن میکنند. مثلا در این جمله های حذف شده به پیشه وری گفته میشود که این تصور او که شوروی ابتدا او را به عرش اعلی برده و حمایت نموده ولی بعد به گوشه ای انداخته است درست نیست. اما استالین حتی در همین نامه ای که آقای مددی هم بعنوان دلیل میاورند چند نکته را بطور روشن ذکر میکند و میگوید که «پیشه وری در بررسی اوضاع ایران اشتباه میکند، قوام را باید در مقابل نیروهای انگلیسی حمایت کرد، تا زمانیکه نیروهای شوروی در ایران بودند فرقه دمکرات قدرتمند بود اما شوروی نا چار شد نیروهایش را عقب بکشد و بالاخره اینکه پیشه وری بهتر است افکارش را درست کند.»

3. تا جائیکه میدانم این نامه نه در آرشیو های آذربایجان شوروی دیده شده و نه به آن ارجاع گشته است. این نامه به گفته همه در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» بود و هنوز هم هست و بنا بر این به هیچ شخص بخصوصی از جمله آقای جمیل حسنلی در باکو محدود و مربوط نیست.

ولی طوری که عرض کردم، حتی اگر آن چند جمله را هم بگیرید فرق چندانی در ماهیت و مضمون سیاسی نامه نمیکند و در اینکه استالین چنین نامه ای به پیشه وری نوشته و همه این و یا آن متن این نامه را نقل میکنند دور از شک و تردید است.

ورای این همه بحث و مناظره و نشان دادن منابع و گفته های دانشمندان و اهل نظر در هر مورد، حد اقل تجربه شخصی بنده ثابت کرده است که دانش و اعتقاد، دو مقوله کاملا از همدیگرکاملا متفاوت است. من در اینجا بهیچ وجه قصد ندارم و حق آن را هم بخود نمیدهم که یکی را بد و دیگری را خوب، یکی را والا و دیگری را پست وانمود کنم. اما چه خوشمان بیاید و چه نیاید، دانش سرتاسر بر سر سوال، شک و بررسی هست اما در ایمان و اعتقاد شک و سوال نیست، محبت و دلبستگی هست و این احساس با شک و سوال این و آن و یا بحث و مطالعه متزلزل نمیشود – و یا بسادگی متزلزل نمیشود. این، مثل محبت و ایمان اشخاص به فرزندان، خانواده، دین و مذهب و یا حتی قوم و گروه و ملت است که برای اکثریت مردم سوال و شک قبول نمیکند. شما میتوانید هزار دلیل و شاهد و نقل قول در موردی بیاورید اما کسی را که به چیزی اعتقاد دارد نمیتوان براحتی قانع کرد که در اعتقاداتش حتی کمی تجدید نظر کند.

اگر کسی در مورد آقای پیشه وری، فرقه دمکرات و یا استالین، حزب کمونیست شوروی و یا اتحاد شوروی سابق چنین احساساتی  دارد، طبیعتا دیگر جای بحث و نشان دادن سند و مدرک باقی نمیماند.

more-e1497357658356

روابط دینی ترکیه و ایران

Ahmet Yaşar OcakŞ İslam'ın Ayak İzleri
Ahmet Yaşar Ocak: İslam’ın Ayak İzleri, 2011

این نوشته مقدمه مقاله ای است با تیتر «روابط دینی بین ایران و ترکیه» (*) از کتاب«رد پای اسلام در آناتولی دوره معاصر» بقلم پروفسور احمد یاشار اوجاق (2011) استاد دانشگاه «حاجت تپه» آنکارا (ترجمه از عباس جوادی). اصل مقاله مفصل تر و فراگیر تر است. این کتاب جلد دوم پژوهش استاد اوجاق با نام «رد پای اسلام» است. جلد اول همین کتاب از همین مولف «رد پای اسلام در آناتولی سده های میانه» نام دارد.

——————————————

احمد یاشار اوجاق – از زمانی که ترک ها در قرن یازدهم میلادی  برای اولین بار در سرزمین آناتولی (آناطولی) سکنی گزیده و به تهیه مقدمات تاسیس ترکیه کنونی شروع کردند، ایران شاید یکی از مهمترین همسایگانی بوده است که  ترکیه از همان قرن یازدهم تا اواخر قرن بیستم با آنها نزدیکترین روابط سیاسی، اجتماعی و بخصوص فرهنگی داشته است. اگرچه این مناسبات از اوایل قرن شانزدهم تا تقریبا اواسط قرن هفدهم گاه حتی با مناقشات جنگی همراه بوده، اما با اینهمه روابط دینی قطع نشده است.

در واقع روابط تاریخی ترکان و ایرانیان قبل از آمدن ترک ها به آناتولی، در آسیای میانه و حتی قبل از اسلام شروع شده است. میدانیم که بعضی جوامع ترکان آسیای میانه قبل از قبول اسلام، در مراحل تاریخی و مناطق گوناگون آئین های زرتشت، مزدا، مانی و مزدک را پذیرفته، چند قرن با این اعتقادات زیسته و حتی بعد از اسلام نیز تحت تاثیر این ادیان بوده اند. منابع عربی و قارسی سده های 10-13 در این مورد اطلاعات مهمی بدست میدهند. بیشک روابط دینی در دوره اسلام بیشتر و فشرده تر هم شده و در حوزه های مذاهب و تصوف متمرکز شده اند. این روابط دینی بخصوص در قرون 13-14 بعلت برخی کوچ های بعضی نخبگان ایرانی به ترکیه تشدید هم شده است.

باید تاکید کرد که ترک ها وقتی هنوز در آسیای میانه بودند، بیشتر از اعراب، تحت تاثیر تجار و صوفیان ایرانی قرار گرفته از آن طریق اسلام را آموخته اند. یکی از نشانه های روشن این تاثیر، لغات دینی اسلامی است که ترک ها از فارسی (و نه عربی، -م) گرفته و هنوز هم در ترکی ترکیه بکار میبرند. از آن جمله اند لغاتی مانند «پیغمبر» (بجای «الرسول» و یا «النبی» عربی)، «نماز» (بجای  «الصلوه» عربی)، «آبدست» (بجای «الوضو» ی عربی)، «اوروج» (شکل تغییر یافته «روزه» بجای «الصوم» عربی)، «فرشته» (بجای «الملک» عربی) و غیره. یک سند تاریخی که نشان میدهد ترکان اسلام را از طریق ایرانیان قبول کرده اند، اثر نیمه افسانه و نیمه منقبت نامه ای بنام «تذکره ساتوق بغرا خان» است که احتمالا در قرن یازدهم نوشته شده است. این اثر شرحی است بر اینکه حکمران دولت  قراخانیان، ساتوق بغرا خان، چگونه با تعلیمات سلسله ایرانی سامانیان اسلام را پذیرفته است.

تاثیر ایران بر طوایف  ترک چنان قوی بود که حتی در شورش های مهدوی استاد سیس، المقنع و بابک خرمدین که ایرانیان در قرن نهم و دهم در ماوراالنهر، خراسان و آذربایجان بپا کردند، درکنار ایرانیان، طوایف تازه مسلمان شده ترک هم شرکت نمودند.

از اواسط سده دهم به بعد، تفسیر اسلام که رنگ فرهنگ تصوف ایرانی داشت در قبول اسلام از سوی جمعیت های ترک زبان نقش تشویق کننده ای بازی کرد. متصوفین ترک که در حلقه های تصوف ایرانی تربیت یافته بودند نیز در این رهگذر تاثیر مهمی گذاشتند. صوفی معروف آسیای میانه احمد یسوی (وفات در سال 1167؟) که دانشمند ترک فواد کوپرولو در اوایل قرن بیستم به دنیای علم معرفی کرد، یکی از معروف ترین چهره های این گروه از متصوفین ترک بود.

احمد یسوی در شهر ترکستان (نام سابقش: یسی) که در قزاقستان کنونی قرار دارد بدنیا آمد و اولین دروس تصوف را از صوفی بزرگ یوسف همدانی (وفات: 1140) گرفت. همدانی که به میان ایلات کوچنده ترک در دشت های آسیای مرکزی میرفت، تفسیر ایرانی مکتب تصوف اسلام را بدون ایجاد تناقضی با عادات و سنن فرهنگی آنان و با استفاده از قالب های اساطیری که بر فرهنگ این ترکان حاکم بود، به آنان عرضه میکرد. جوامع ترکی که در دشت های آسیا از جائی به جائی کوچ میکردند، عموما اسلام را از متصوفینی مانند احمد یسوی آموختند. این وضع در زمان قراخانیان، خوارزمشاهیان و سلجوقیان ایران نیز ادامه یافت. اما صوفیان شهری ترکان بیشتر در حلقه های متصوفین ایرانی جمع آمدند و وارد طریقت های آنان شدند. ترک ها که بعد از جنگ ملازگرت در سال 1071 (که دروازه های آناتولی را به روی ترکان باز کرد، -م) و بخصوص در زمان استیلای مغول شروع به اسکان در سرزمین های ترکیه کردند، این جو و محیط دینی را نیز (از آسیای میانه و ایران، -م) با خود بهمراه آورده بودند.

————————————–

(*) Ahmet Yaşar Ocak: Türkiye-İran Dini İlişkileri (279-298); Yeniçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri; Osmanlı Dönemi , İstanbul 2011

مقایسه خط لاتین و عربی برای نگارش ترکی

Cheshmandaz Logo

آنچه که میخوانید کم و بیش «پروتوکولی» است از یک مناطره در فیس بوک که اساسا بین بنده، عباس جوادی و دوست فاضل و محترمم آقای فتح الله ذوقی در باره خط و الفبای فارسی – عربی (حروف عربی با حروف اضافی فارسی) در باره کمبودی ها و برتری های الفبای لاتین (خط ترکی ترکیه معاصر و یا جمهوری آذربایجان) و الفبای عربی (خط فارسی معاصر) در نگارش زبان و به ویژه زبان ترکی در فیس بوک انجام شد و هر دو طرف قبول نمودند که این مناظره بصورتی که ملاحظه میکنید در سایت «چشم انداز» منتشر شود.

شروع صحبت با یادداشتی بود که بنده در فیس بوک نوشتم که خود ادامه مقاله اى در «چشم انداز» راجع به نقشه حکومت ترکیه مبنی بر تدریس ترکی عثمانی در مدارس این کشور منتشر شد. حرف من در آن مقاله این بود (و هنوز هست) که این ابتکار رئیس جمهوری ترکیه، رجب طیب اردوغان، درست و بجاست و شاید کمک کند تا گسست فرهنگی و زبانی که بعد از تغییر الفبا در سال های 1930 که همگام با «پاکسازی» لغوی و دستور زبان ترکی انجام گرفت، تا حدی ترمیم شود.

در آن بحث که در پی انتشار آن مقاله صورت گرفت، بعضی هموطنان ایرانی که نمیدانند «ترکی عثمانی» دقیقا چیست، خواسته بودند که بنده نمونه هائی از آن نشان دهم. من این کار را کردم و مثلا فتوکپی برگی از سیاحتنامه اولیا چلبی راا از 350 سال پیش که اوایل قرن بیستم در استانبول چاپ شده، نشان دادم. بعد از مدتی، یک نمونه دیگر نشان دادم: شعری از مرحوم رجائی زاده از شعرای بنام قبل از دوره جمهوری ترکیه. و بحث این چنین شروع شد و ادامه یافت:

براى دوستانى كه در بحث اخير تركى عثمانى يك نمونه از اين زبان تركى كه “ضيائيان” عثمانى (اگرچه نه قاطبه مردم) تا همين ٧٠-٨٠ سال پيش مينوشتند و ميخواندند را ميخواستند: آنچه در اينجا تقديم ميكنم تكه اى از شعر بلندى است از مرحوم رجائى زاده محمود اكرم ( سال فوتش ١٩١٤، يعنى فقط ١٠٠ سال پيش) كه حالا صدى ٩٩ تحصيلكرده هاى تركيه آنرا نميفهمند!!
وقتا که صباحه قارشی نا گاه ——– بر زورق ایچنده تک بر انسان
حسرتله چکوب بر آتشین آه ——– تیتره ک سس ایله اولورغزلخوان
اول آه حزین عاشقانـــه ——– اول غملی ترانه تحســـر
بی شبهه ایدنجه قلب و جانه ———— ایجاب تاءثرو تـــکدر
یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت !
تمام شعر و مناسبت و شباهتش با يك شعر مرحوم دهخدا و يا شاعر فرانسوى آلفرد دو موسه در اين مقاله دكتر حسن جوادى:

 شعر «ای مرغ سحر» دهخدا و «بیاد آر» آلفرد دو موسه»

AM
استاد ارجمند؛ بحث گسترده تغییر خط با ارائه مثال فهمیدن یا نفهمیدن شعر یک یا دهها “شاعر” نمیتواند به نتیجه منطقی برسد. درباره سود و زیان نوشتن زبان ترکی (و شاید روزی زبان فارسی) به خط لاتین باید همه جنبه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و حتی تکنیکی (منظورم تکنولوژی پیشرفته است) را مد نظر قرار داد. من خود را در این زمینه صاحب نظر نمیدانم. اکنون که شما بحث را آغاز کرده اید، امیدوارم کارشناسان و صاحب نظران از ترکیه، جمهوری آذربایجان و تاجیکستان که در این مورد تجربه عملی دارند و بویژه کردها که هم اکنون زبانشان را به دو خط عربی و لاتین مینویسند، در بحث شرکت کنند تا من و امثال من هم بتوانیم چیزی بیاموزیم. سپاس

Abbas Djavadi
فهميدن و استفاده از متون ١٠٠ ويا ٥٠٠ سال پيش زبان و فرهنگ، بنظرم از سوال هاى بنيادى در اين قبيل بحث هاست كه (باز بنظر بنده) در بحث بين افرادى كه يا بى خبر و يا بيغم و يا بيش از حد در قيد ايدئولوژى و سياست و شعار هستند لوث شده است. يك نتيجه اش را در تركيه ميبينيم. مشكل من اين است كه خط و املا ماشين ظرفشوئى نيست كه ده سال يكبار عوض كنيم. مسئله تسلسل و تداوم نوشتار و فرهنگ است كه كسى نميتواند هر ١٠٠ سال و ٢٠٠ سال يكبار عوض كند. درست است كه جوانب مختلف دارد. اما فقط دو مثال: به صرف اينكه س-ص-ث همه در فارسى يك صدا ميدهند يك رهبر و يا حزب با انگيزه هاى سياسى نميتواند مقرر كند كه از فردا همه نثر و نصر را نسر بنويسند و يا نميتوان دستور داد كه بعد از اين “كتاب” را “كه تاب” بنويسيد. تغيير الفباء بجاى خود كه بنظر بنده زلزله ايست سهمناك براى هر زبان و فرهنگ كه ادبيات مكتوب دارد و اين ادبيات هم گذشته اى دارد. اگر ميخواستيم براى يك زبان كه تا حالا خط و املائى نداشته چيزى كاملا نو بسازيم بحث ديگرى ميبود. من در مورد تجربه وخيم تركيه در سال هاى ١٩٣٠ يكرشته اسناد جمع كرده ام كه اگر قسمت شد مينويسم. نقدا اين را تقديم كنم:

الفبا و املای ترکی آذری

MN
به نظر من تغيير دوباره خط تركي فاجعه بارتر خواهد شد. و ليكن يادگيري الفباي قديم بسيار مثبت است. ادبيات نو تركي و كساني مانند عزيز نسين، ياشار كمال، ناظم حكمت و البته اورهان پاموك و ديگر بزرگان ادب و ادبيات و هنر مهر خود را با همين خط لاتين زده اند و بر تارك ادبات جهان مي درخشند. با الفباي قديم شايد به اين قله ها دست نمي يافتند. البته نمي توان ثابت كرد. من مخالف تغيير الفباي تركيه به عربي سابق هستم! و موافق الفباي لاتين براي تركي خودمان…

Fathollah Zoughi
آقای جوادی بزرگوار، شما بسیاری از مباحث تخصصی را به صورت سطحی مطرح می‌کنید و با بررسی نقطه‌ای و موردی، نتایجی کلی می‌گیرید. طبیعی است که وقتی بررسی جامع و روشمند نباشد، نتایج بسیط و ساده آن نیز از خطا دور نخواهد بود. بسیاری از فرهیختگان دو قرن اخیر، در باب ضرورت تغییر الفبا و مباحث نظری آن به‌ویژه برای زبان ترکی سخن رانده‌اند؛ لابد مشکلاتی اساسی وجود داشته است که اینهمه به این موضوع پرداخته شده است؛ مشهورترین این افراد فتحعلی آخوندزاه است، و پیشنهاد الفبای لاتین جهت استفاده برای زبان ترکی از هموست؛ از این رو، چند سال زودتر از ترکیه، ترکهای روسیه خط خود را به لاتین تغییر دادند. بارتولد در یکی از آثار خود مینویسد که خط نخستین ترکان با زبان التصاقی آنان سازگارتر بود تا خط اویغوری که نوشتاری چسبانکی دارد. همین نکته در رابطه با خط عربی و لاتین نیز وجود دارد.

باید توجه داشت که عموم مردم به نسخ خطی و چاپهای کهن مراجعه نمی‌کنند؛ در ایران ما مگر چند درصد مردم نسخه خطی و یا کهنه چاپ میخوانند؟ و چند درصد تحصیل‌کردگان غیر ادیب ما، منشآت قجریه و صفویه را متوجه می‌شوند؟ کار احیاء و تصحیح نسخ به عهده مصححان است؛ با وجود تغییر الفبا، ترکیه در احیاء نسخ خطی و بازچاپ آثار کلاسیک با الفبای جدید بسیار موفق عمل کرده است.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، سلام، باعرض ادب و احترام در اين مورد با جنابعالى همفكر نيستم. اين قصه سر دراز دارد. بنده حدود سى سال پيش وقتى باكو ميخواست الفبايش را باز عوض كند يك رشته مقاله در مجله “وارليق” نوشتم كه بعدا در “چشم انداز” هم گذاشتم. بنظرم انجا انگيزه اصلى سياسى بود هر چند از نظر شعار ميگفتند طرفدار احياى الفباى “دده بابا” هستند. تركيه و “انقلاب زبان” اتاترك داستان ديگرى است و اين بنظر من اشتباهى سهمگين بود. فقط كه الفبا نيست. اول گفتند همه لغات غير تركى را بيرون ميريزند، بعد ديدند نشد گفتند همه و يا اكثر واژگان غير تركى در اصل تركى بوده. مثال هاى خنده دار هم زيادند. اين را بايد نوشت اگرچه ترك ها از اين موضوع خوششان نمى آيد. بعد همه الفبا را عوض كردند، آن هم نه بخاطرمصوت ها و خود زبان و تسهيل آموزش و غيره، بلكه با اميد خلاصى از فرهنگ شرقى و اسلامى. كه ديديم نشد. اين كار ها حافظه تاريخى يك ملت را خالى ميكند بعد ميگويند حالا از نو پرش كنيم! از اين جهت عرض ميكنم. شما نميدانم تا چه حد با مردم تركيه تماس داريد. همين رجائى زاده را بدهيد بخوانند. كى اين را حالا ميفهمد؟ اين فاجعه است. در باكو هم همان آخوند زاده و حتى صابر را بدهيد يك آذرى تحصيلكرده بخواند ببينيد اصلا ميفهمد يا نه. نميفهمد. اكثرشان نميفهمند چون نه فقط الفبا بلكه واژگان را عوض كرده اند. خط رونى كتيبه هاى اورخون را فرموديد و بنده متوجه نشدم منظور چه بود؟ تازه قرار نيست هر املا و الفبا كاملا اوائى باشد. در آن صورت تقريبا هر كس كه تاريخ و گذشته اى مكتوب دارد بايد الفبا و حد اقل املايش را عوض كند چونكه هر خطى كه كمى گذشته و سنت داشته باشد نارسائى هم دارد. پس بايد عوضش كرد؟ با فرهنك مردم نميشود اينطور تجربه اموزى و بازى كرد. جاى ديگرى گفته بودم نميدانم چرا زور آخوند زاده و ملكم خان به تغيير روسى و ارمنى نرسيد و بند كردند به تركى و فارسى!

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، دو موضوع کلی را مورد بحث قرار داده‌اید؛ یکی خط و دیگری زبان. اجازه میخواهم این دو بحث را جداگانه بحث کنیم. زبان وجودی مستقل از خط دارد و مانند لباس که آدمی می‌پوشد، زبان هم می‌تواند در خطوط مختلف نگارش یابد. البته طبیعتا هر خطی برای هر زبانی مناسب و سازگار نیست. مثلا با توجه به ویژگی‌های ساختاری و آوایی، خط عربی کاملا به بالای زبان عربی دوخته شده است؛ ولی همین خط در زبان فارسی به اندکی مشکلات می‌خورد و در زبان ترکی این ناسازگاریها دو چندان می‌شود. به یاددارم دانشجویانی که از کشورهای مختلف برای آموزش فارسی به ایران می‌آمدند، بزرگترین مشکلشان در آموزش فارسی، املای فارسی بود. یکی از این مشکلات حروفی بودند که در عربی، تلفظهای متفاوت داشتند و در زبان فارسی برای یک تلفظ چند نوع حرف (مثلا: ز، ذ، ض، ظ) می‌نوشتند. علاوه بر آن 32 حرف زبان فارسی، 120 نوع (در آغاز و انجام و وسط و تنها) نوشته می‌شود. فکر می‌کنید چه شباهتی بین «ی» تنها با «ـيـ» وسطی است. در کنار اینها نمودن نداشتن اعراب در خط، و نیز جدا و چسبان نوشتن واژگان خود، اختلاف سلیقه‌های زیادی را به خط تحمیل می‌کند. به ویژه در زبان ترکی که التصاقی است مسئله فاصله جامد (نیم فاصله) خود مشکل جداگانه‌ای است. علاوه بر اعرابی (ــَـِـُ) که در خط معمولن نگارش نمی‌یابد و به صورت حفظی و بر اثر مرور و تکرار و در پاره‌ای موارد با توجه به محتوای عبارت قابل تشخیص است و باعث شیوع تلفظهای نادرست اعلام و غیره در زبان فارسی می‌گردد، در زبان ترکی علاوه بر آن، سه حرف صدادار بیشتر
(ÖÜI)
را نیز باید افزود که هیچ حرف ویژه‌ای ندارند. وقتی ما می‌نویسیم «دوز» چگونه باید تشخیص داد که منظور
düz döz
یا
duz
به معانی صبرکن، مستقیم و نمک است. به دلیل همین مشکلات مسخره نگارشی، در گذشته شهرت یافته بود که «ترکی هنر است» یعنی خواندن و نوشتن آن خیلی دشوار است، این دشواری در روزگاری است که شیوه مشخص جغتایی برای نگارش ترکی رایج بوده است و به همین دلیل آخوندوف نوشت که «هنر بسیاری از ملاها این است و افتخار می‌کنند عبارت را از روی متن درست می‌خوانند»! او می‌گوید خط توانمندی نمایش درست زبان را داشته باشد. این مسائل دیگر سیاسی یا برآمده از تئوری توطئه نیست.

و اما به علت عدم تغییر الفبای روسی اشاره کرده‌اید، علت اصلی عدم تغییر آن مخالفت کلیسای ارتدوکس با کلیسای کاتولیک بود و با اعمال قدرت، اجازه این تغییر را ندادند و البته که یکی از ابتدایی‌ترین مشکلات زبان روسی هم الفبای سیرلیک است که گونه‌ای مسخ شده از تئوری خط لاتین است که توسط برادران کیریل و مفودی ابداع شده است. و اما خط گرجی و ارمنی را نیز روسها به دلیل اینکه آنها مسیحی بودند و خط‌شان ویژه زبانشان بود و خود مردم و مذهب هم از آن طرفداری کردند در دوره شورائی تغییر داده نشد.

درباره خط چینی و ژاپنی هم باید عرض کنم که نسبت به اصلاح آن چندین بار اقدام شده است و از تعداد الفبای آن کاسته شده است با این وجود اکنون نیز چندین سال صرفا صرف آموزش خط پیچیده چینی به دانش آموزان می‌شود این مشکل برای زبان آموزان خارجی نیز وجود دارد. البته فونت لاتین برای چینی نیز طراحی گردیده و مورد بررسی قرار گرفته که نهایتا به دلایل مختلف از جمله تشخص و میراث داری تاریخی با آن مخالفت شده است. این موضوع نسبت به ترکان و الفبای عربی تقریبا منتفی است چرا که عربی نه تنها نخستین الفبای ترکان نیست که الفبای ویژه و ملی آنان نیست. الفبای باستانی ترکان اورخون است که می‌توانست نشانگر هویت ملی و تشخص فرهنگی ترکان باشد که اکنون در پی احیا و کاربرد نمادین آن هستند.

بارتولد به گمانم در ترکستان‌نامه می‌نویسد که تغییر خط رونیک اورخونی که الفبای آن به صورت مجزا نوشته می‌شد به الفبای اویغوری، اقدامی غیر مثبت بود چرا که نگارش زبان ترکی که ساختاری پیوندی و اینجینی دارد، برای نگارش با یک خطی که حروف آن به هم می‌چسبد مناسب نیست؛ همین نکته در رابطه با خط لاتین که به صورت حروف جدا از هم نوشته می‌شود و خط عربی که حروف آن به هم می‌چسبد صادق است یعنی خط لاتین بسیار بهتر زبان ترکی را می‌نمایاند تا خط عربی. چون «اک»ها و پسوندهای متعددی که پس از بن‌های واژگان جایگزین می‌گردند قابل تشخیص و نمود واضحی با الفبای لاتین هستند ولی این مسئله در خط عربی اولا به دلیل عدم نگارش حروف آوایی، خوب نمایش داده نمی‌شود. از نظر دور نداریم که خط عربی اصلاح افراطی در جهت آوانگاری را بر‌نمی‌تابد چرا که هم به لحاظ زیباشناختی و هم به لحاظ اجازه به ورود املاهای متعدد، به هرج و مرج می‌انجامد. مثلا الفبای عربی اصلاح شده اویغورها و کردها که دیگر نگارش هیچ نسخ و نستعلیقی، زیبایی خود را با این املا نمی‌نمایاند.

حافظه تاریخی یک ملت با «زبان» آن ملت انتقال می‌یابد، و خط در این میان سهم حداکثری ندارد. وقتی اصلاح خط در راستای تقویت زبان و پالایش آن صورت گیرد، نه تنها حافظه تاریخی یک ملت را حذف نمی‌کند که باعث تقویت هویت ملی و خودآگاهی تاریخی نیز خواهد بود. اصل در تغییر و حفظ یک خط، میزان توان خط در حفظ زبان اصلی است و نه واژگان دخیل زبان. چون واژگان دخیل بالاخره با آموزش زبان اصلی، قابل فهمیدن و خواندن هستند اما اگر خط برای نمایاندن خود زبان نارسا باشد نتیجه‌اش ملغمه‌ای مانند “عثمانی” خواهد بود که نه می‌شد گفت که ترکی است؛ بلکه مانند زبان اردو ملغمه‌ای از ترکی، عربی و فارسی و غیره بود. بدیهی است که امروزه پس از تقویت فوق العاده زبان ترکی در دوره جمهوریت، هیچ عاقل و فرهیخته‌ای در حسرت رجعت به شیوه و زبان عثمانی نیست؛ چرا که زبان عثمانی از هضم رابع زمان گذشته است و امروزه تنها به عنوان میراث دوره‌ای خاص و البته طولانی و باشکوه از تاریخ فرهنگی ترکان پاسداشته خواهد شد.

Abbas Djavadi
آقای ذوقی گرامی، اولا بسیار تشکر میکنم که این بحث را به این صورت مستدل ادامه میدهید. ثانیا اگر اجازه بدهید این صحبت را دو نفری ادامه دهیم. شاید برای کسانیکه آنرا پیگیری میکنند آموزنده و جالب باشد. ثالثا برای اینکه این صحبت در فیس بوک گم و گور نشود اجازه میخواهم آن را عینا در چشم انداز بگذارم و اگر اجازه بدهید گفته های شما را باسم خودتان منتشر کنم (ویا با اولین حروف نام جنابعالی، هر طور که بفرمائید). فعلا آن نسیه ادامه بحث را به یکی دو ساعت آینده حواله کنم و لینک آن سلسله مقالات مجله وارلیق (سال 1367-1988) را که عرض کرده بودم در اینجا بگذارم (مرحوم دکتر هیئت این را از بنده خواستند و من هم اجابت کردم. اما بنظرم زمان تبدیل به سبک و املائی که وارلیق درپیش گرفته بود معنی هم در بعضی جا ها کمی فرق کرده است):

تغییر الفبا در جمهوری آذربایجان

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، من این کامنتها را عجالتا نوشته‌ام و علاوه بر اجمال، پرا ز خطاهای دستوری و املایی است. به هر حال اگر صلاح میدانید، اختیار دارید و میتوانید در چشم انداز نیز درج بفرمایید. بسته به مجال و توفیق، به هر صورت که بفرمایید بنده حاضرم این گفتگو را ادامه دهم. به ویژه آنکه بحث شیوه املایی ترکی آذربایجانی با خط عربی ـ فارسی، و نیز بحث خود زبان ناگفته مانده است. البته بحث مناسب و ارجح بودن، خط تراثی عربی ویا خط جدید لاتین برای زبان ترکی، ابتدا باید به انجام برسد. فکر میکنم نوشته‌ها با حرف اول نام بنده درج گردد کافی باشد. با احترام!

Abbas Djavadi
بسيار متشكرم. موافقم. ابتدا موضوع اصلاح و يا تغيير خط و املاى كنونى فارسى (حروف عربى فارسى) را به بحث بگذاريم. پيشنهاد ميكنم مثلا ده يا بيست سوال مشخص مطرح كنيم و به اين سوال ها هركدام جوابى مشخص بدهيم. تجربه تركيه و جمهورى آذربايجان را بنظرم ناچاريم در اين مجموعه بحث كنيم. من سوال هائى را كه بنظرم مهم جلوه ميكنند مطرح خواهم كرد. شما هم اگر اين كار را بكنيد جالب ميشود.

Abbas Djavadi
١- رسائى و نارسائى الفباء و املاى رايج ايران (حروف و الفباى عربى با حروف علاوه شده فارسى و املاء رايج عربى و فارسى) در چيست؟

٢- يعنى چه الفبا و املاى آوائى و واجى (فونتيك و فونميك)؟ ايا الفبا و املاى زبان هاى ديگر آوائى است و تا كدام درجه؟

٣- الفبا و املاى هزار سال گذشته تركى چطور بوده؟ تجربه تركيه و آذربايجان (ابتدا مشتركا قفقاز و ايران و سپس جمهورى شوروى و بعد جمهورى آذربايجان در شمال و آذربايجان ايران) چه بوده؟

٤- آيا الفباى آوائى و يا واجى باعث افزايش باسوادى، سرعت و سهولت آموزش، پيشرفت اجتماعى و همگامى با رشد بين المللى تكنولوژى ميشود؟

٥- آيا تغيير الفباى تركى در تركيه و آذربايجان قفقاز باعث گسست در فرهنگ و دانش زبانى و لغوى مردم شده است؟

٦- اصلاح و يا تغيير الفبا و املاى تركى آذرى چه تاثيراتى بر مناسبات زبانى و فرهنگى با ديگر ايرانيان از يكسو و مردم تركيه و جمهورى قفقاز از سوى ديگر ميتواند بگذارد؟

٧- بنظرم بسيار بجاست كه تجربه تغيير و اصلاح الفبا و املا را در جمهوريهاى آسياى ميانه (تركمنستان، اوزبكستان كه بعد از قبول اجبارى روسى، چند سال پيش لاتين را قبول كردند و بقيه كه بعد از يك دوره كوتاه لاتين در سالهاى بيست با همان روسى سالهاى سى قرن گذشته مانده اند) را هم مرور كنيم.

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، پرسشهایتان همه بجاست. اما ابتدا باید چند موضوع به عنوان مقدمة البحث، مورد مداقه قرار گیرد. 1. آیا خط لاتین و عربی به لحاظ تئوریک چه ویژگی‌های و پوئن‌هایی نسبت به هم دارند؟ با چشم پوشی از هر زبانی که بخواهد به این خطوط نگارش یابد، جهات مثبت و منفی این خطوط بررسی گردد. 3. آیا آموزش و فراگیری همه خطوط به یک میزان راحت یا دشوار است؟ و آیا این نکته درباره خط و لاتین نیز تطبیق می‌شود؟ 3. آیا خط لاتین و عربی، به لحاظ اعتقادی دارای قدسیت و بار ارزشی است؛ یعنی دارای بار فرهنگی و معنوی است؟ و آیا تغییر آن به معنای مخالفت و مبارزه با دین و ملیت خاصی است؟ 4. ابتداءا اگر قرار بر انتخاب خط باشد، کدام یک از این خطوط برای ساختار زبان ترکی مناسبتر است؟ که در ذیل آن به پرسشهای مطروحه حضرتعالی می‌پردازیم و بعد از آن نیز پرسشهای دیگری مطرح است، که به وضعیت نوشتاری ترکان و جایگاه و بایسته‌های اصلاح خط ترکی در ایران نیز مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

برای پرهیز از حواشی و دیگر مسائل، خواهشمند است این بحث‌ها به صورت مکتوب و از طریق ایمیل انجام پذیرد و به ترتیب مستقیما در وبسایت درج گردد. و الامر الیکم!

Abbas Djavadi
هر طور صلاح ميدانيد. فقط با عرض معذرت من اين نكته آخر و قيد ابتدا از طريق ايميل را متوجه نشدم.

Fathollah Zoughi
منظور بنده این است که چون بحث در فیس بوک دارای محدودیتهایی است، میتوانیم بحث را از طریق مکاتبه ایمیلی انجام دهیم. باز هم فرق چندانی ندارد. اگر مایل بودید همینجا بحث را پی میگیریم.

Abbas Djavadi
فرقى ندارد. هر طور صلاح ميدانيد. بفرمائيد با همين سوالى كه شما مطرح كرديد.

Fathollah Zoughi
سلام آقای م.. عزیز، به یمن کامنت حضرتعالی بحث را همینجا پی‌میگیریم که هم به روز ملاحظه گردد و وفای به صفای فیس بوک باشد که این گفتگو را از آغاز میزبانی کرده است. امید می‌برم حواشی ناخواسته، خللی در روند بحث ایجاد نکند.

جناب آقای جوادی بزرگوار، در پاسخ به پرسش اول، مقدمتا عرض کنم که بنده هیچ یک از خطوط عربی و لاتین را ایده‌آل نمی‌دانم و تنها در مقام مقایسه تئوریک بین این دو خط هستم و معتقدم پاره‌ای از خطوط به ویژه لاتین و عربی، در یک محیط فراملی و بیشتر در حوزه خاورمیانه شکل گرفته است و جزو میراثهای مشترک بشری است.
در پاسخ به سؤال نخست، بنده به چند ویژگی قابل مقایسه بین خط عربی و لاتین اشاره می‌کنم.

1. الفبای عربی در مقایسه با لاتین، از تنوع تصویری بسیار کمی برخوردار است و فونتها و شکل‌های ویژه حدود نصف حروف الفبای عربی است؛ اما در الفبای لاتین بیشتر حروف شکل‌های ویژه دارند. بدیهی است که این شکلهای ویژه تأثیر بسیاری در زودآموزی، عدم اشتباه حروف با یکدیگر دارد.
توضیح از میان 33 حرف فارسی، تنها 15 حرف (ا، ب، ج، د، ر، س، ص، ط، ع، ف، ک، ل، م، و، ه) شکل ویژه دارند و بقیه حروف با افزودن نقطه و سرکش و غیره بقیه صداها نمایندگی می‌کنند: شباهت بین «ب، پ، ت، ث، نـ»، «ج، چ، ح، خ»، «د، ذ»، «ر، ز، ژ»، «س، ش»، «ص، ض»، «ط، ظ»، «ع، غ»، «ف، قـ»، «ک، گ» واضح است و با کمک نقطه حروف ویژه ساخته شده است. عیب این شباهت پرروشن است؛ این شباهتها موجب راه یافتن راحتتر اشتباهات املایی به نوشتار بوده است.
در الفبای لاتین اما، اکثر کاراکترهای الفبا، شکل ویژه خود را دارند که بیشتر در یک چهارچوب دایره‌ای ـ مربعی تغییر و تبدیل می‌یابند.
A، B، C، D، E، F، G، H، I، K، L، M، N، O، P، R، S، T، U، V، X، Y، Z
. این تنوع و تمیز به خوانش راحت الفبا، حتی با فونت‌های ریزتر کمک می‌کند.

2. اصل در خط عربی کتابت به صورت حروف چسبیده کلمات به یکدیگر است. هر نوع اصلاحی که موجب گسستگی بیشتر بین حروف شود (مثلا به منظور وارد کردن اعراب و حروف صدادار در خط مانند: په‌روه‌ردئگار به جای پرودگار، و که‌په‌نه‌ک به جای کپنک)، و در راستای استقلال حروف باشد، حرکتی در خلاف تئوری این خط است و موجب به هم ریختن هارمونی خط و نازیبایی نوشتار می‌شود.

3. خط لاتین دارای حروف بزرگ و کوچک است. کاربردهای سودمند حروف بزرگ و کوچک نیازی به توضیح ندارد. تنها تفاوت نوشتاری برخی حروف بزرگ و کوچک را می‌توان از مشکلات آموزشی این خط دانست که البته آن هم دلایل خاص خود را در گذشته داشته است.

4. علیرغم خط لاتین، در خط عربی هیچ شکل ویژه‌ای از بین حروف، حروف صدادار را نمایندگی نمی‌کند. شکل الف مشترک بین آ و همزه و فتحه است. صدای «او U» و «ای İ» با عاریت حرف «و» و «ی» و ترکیب آن با «الف» صورت میگیرد. صداهای
Ə E O
با اعراب نشان داده می‌شود که خارج از متن اصلی نوشتار است و جزو علائم جانبی است. اصولا خط عربی، فونتیک نیست و بالطبع برای زبانهایی که (مانند ترکی) حروف صدادار بیشتری دارند مناسب نیست.

5. ادامه دارد…

در پاسخ به سؤال سوم، الفبا و خط به خودی خود هیچ قداستی ندارد؛ اما ما کتابهای مقدس و نامقدس (دینی و ضددینی)، به هر خطی می‌توانیم داشته باشیم و داریم. بنابراین ترجیح یک خط بر دیگری نه بر اساس معیار قداست و دینی بودن، که باید بر اساس توانمندی در نمودن زبان انتخاب گردد.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى با عرض تشكر: براى سلامت ادامه بحث يكى دو پيشنهاد تكنيكى دارم. اولا اين بحث محدود به فقط ما دو نفر باشد. دوستان ديگر به دل نگيرند. فقط اگر ده نفر ديگر هم وارد سوال و جواب شوند سرنخ بحث طبق معمول روش فيس بوك از دست ميرود. ثانيا به سوال ها تك تك جواب بدهيم و بعد به سوال بعدى بپردازيم تا بحث متمركز به پيش برود. مثلا اجازه بدهيد همين سوال نخست جنابعالى كاملا پاسخ داده شود بعد سوال سوم كه فوقا اشاره فرموده ايد به بحث گذاشته شود. و بالاخره اگر اجازه بدهيد بنده بخاطراينكه اينهمه سوال و جواب در چارچوب نامناسب فيس بوك متراكم و نتيجتا گم نشود بتدريج اينها را در سايت بگذارم آن هم به اين صورت: يك مقدمه كه كلا اين بحث چطور شروع شد (كه بعد از يكى دو خط همان كامنت هاى تا سوال ها خواهد بود) و سپس سوال يكم و الخ به ترتيب با جوابهاى هر دوى ما. طبعا و صد البته هر جا كه شما خواستيد گفته هاى خودتان را ميتوانيد اصلاح كنيد و بنده هم متناسبا همان متن اصلاح شده جنابعالى را همراه با جوابهاى خودم در چشم انداز درج خواهم كرد.

Fathollah Zoughi
بله، موافقم. تمرکز بحث، و ادامه آن به صورت دیالوگ مهم است.

از سری ویژگی‌های قابل مقایسه خط لاتین عربی این است که: 5. هر دو الفبا بر محور خط کرسی نگارش می‌یابند اما برخلاف حروف لاتین که عموما در یک چهارچوب مشخص دایره‌ای ـ مربعی تغییر و تبدیل می‌یابند، حروف عربی از هیچ چارچوب خاصی پیروی نمی‌کند. در کنار شکل جمع و جور حروف دندانه‌ای «نـ، ب، پ، و »، سرکش کاف، قوس برگدان ع و ح و قوس ی، س و ل و ن و نهایتا م، به گونه‌ای در مسیرهای متفاوت شکل میگیرند که معمولا بین دوسطر باید فاصله مشخص بیشتری نسبت به الفبای لاتین درنظر گرفته شود. امروزه هرچند در فونت سازی چاپی و کامپیوتری، سعی شده است که حروف منسجم تر در کنار هم قرار گیرند با این حال باز وقتی بین دو صفحه معمولی کتاب لاتین با فارسی و عربی (با فونت هم اندازه) مقایسه گردد، تعداد سطرهای یک صفحه فونت لاتین، حدود دو برابر و یا یک سوم بیشتر از تعداد سطرهای خط عربی یا فارسی است. من این مقایسه را در دایرة المعارفهای مختلف انگلیسی و ترکی با دایرة المعارفهای عربی و فارسی انجام داده‌ام، و به این نتیجه رسیده ام که خط لاتین در عین خوش‌خوان بودن، به مراتب کم‌جاگیرتر و «اقتصادی‌تر» از خط عربی است. این نکته را می‌توان در حجم کتابهای انگلیسی و ترکی و حجم ترجمه عربی و فارسی آنها نیز دید.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى عزيز باسلام و احترام دوباره: اگر موافق باشيد سوال نخست شما و دو سوال نخست بنده (١-٢) را ميتوان در اين سوال جمع كرد: نقاط ضعف و قدرت الفباى عربي-فارسى و لاتين چيست؟ از نظر راحتى خواندن و نوشتن، متناسب با نياز هاى زبان تركى بودن، چه فرق هائى دارند؟ از اين مقايسه ها چه نتايجى ميتوان گرفت؟قبول ميفرمائيد؟

Fathollah Zoughi
بله این مقایسه های محض بود، برای تطبیق با زبان ترکی، موارد و نکات بیشتری به قابل ذکر است.

Fathollah Zoughi
6. شباهت تلفظ و تفاوت املایی حروف دخیل عربی مانند «ذ، ز، ض، ظ»، «ث، س، ص» و غیره نیز از موارد مشهور مشکلات خط عربی، برای غیر زبان عربی مانند فارسی و ترکی است که مستغنی از توضیح بیشتر است. مشکل جایی بیشتر می‌شود که برخی ترجیح می‌دهند با انتقال قواعد دستوری زبان عربی، املای برخی واژگان فارسی، ترکی و یا دخیل از دیگر زبانها را با استفاده از حروف متفاوت یک صدا بنویسند. مانند «صابون، صو، و غیره..».

موارد دیگری نیز در مقایسه دو خط عربی و فارسی وجود دارد. آیا شما این بررسی در رابطه با نقاط قوت و ضعف دو خط را می‌پذیرید؟

Abbas Djavadi
البته، اينها كه شما نوشته ايد در اين بحث ها پيوسته بعنوان نقاط قوت لاتين و ضعف الفباى فارسى مطرح ميشود كه البته بنظر من درست است اما دليلى براى تغيير خط نيست، اما بيشك، همه اينها جزو استدلالات طرفداران لاتين بوده و هست. بنظر من كاملا جايش در جواب سوال نخست است. متشكرم

Fathollah Zoughi
در یکی از موارد بالا ذکر شده است که در خط عربی، هیچ حرف ویژه‌ای برای حروف صدادار وجود ندارد. شما می‌دانید که در زبان ترکی 9 حرف صدادار وجود دارد. اهمیت حروف صدادار در اینجا است که هم اندازه حروف بی‌صدا کاربرد دارند و از اهمیت بسیار بالایی در ساخت واژگان نو دارند، و اگر در نوشتار نشان داده نشوند اشتباهات فراوانی به زبان راه خواهد یافت. و نیز افزودم که خط عربی به دلیل شالوده غیر فونوتیک و نوشتار چسبان آن، اصلاحات افراطی در خط را بر نمی‌تابد. شما بدون هیچ بحثی در این باره، می‌فرمایید که این دلیلی برای تغییر خط نمی‌شود. پس بفرمایید چه چیزی می‌تواند دلیلی برای تغییر خط باشد؟ انکار شما به این می‌ماند که کسی بخواهد با لباس استوایی، در سیبری بگردد و هرچه بگویند که هوا سرد است و غیره، بگوید که نه، این دلیلی برای تغییر لباس نمی‌شود.

AM
من از پیوند زبانهای ژاپنی و چینی با الفبایشان و نیز از پیوند زبان/زبانهای ترکی با خطوط رونیک و اویغوری کمترین اطلاعی ندارم اما این را میدانم که ایرانیان، در بیشترین بخش از تاریخ، خط دیگران را، هرچند با تغییرات فراوان، برای نوشتن زبان فارسی به کار میبردند. بنابراین گمان نمیکنم در حفظ خط عربی کنونی برای نوشتن فارسی “تعصب ملی” وجود داشته باشد. این مورد هم مانند هر مسئله دیگری، باید به بحث کارشناسان واگذار و سود و زیان آن سنجیده شود. از آقایان جوادی و ذوقی خواهش میکنم هر یک درباره سود و زیان تغییر خط فارسی از عربی به لاتین نیز روشنگری کنند.

Abbas Djavadi
آقای ذوقی عزیز، اجازه بدهید با تشبیه تغییر لباس در سرما و گرما وارد «پلمیک» و مشاجره نشویم. من هم اتفاقا در مقاله ای کهنه تر («دنبال الفبای جدید میگردید؟») مقایسه هائی در جهت مخالف داده بودم و عرض کرده بودم نمیتوانیم چون فرزند و یا خانم همسایه خوش تیپ تر و یا قشنگتر است پسر و یا همسر خودمان را با پسر و زن همسایه عوض کنیم! اما فکر کنم طبق نقشه متقابل که توافق کردیم عمل کنیم. یعنی وارد سوال و جواب در داخل جواب های خود نشویم و گرنه مثل دختر کلاه قرمزی در جنگل این مباحث و استدلالات گم میشویم. سوال نخست روشن است. اگر شما جوابتان تمام شد اجازه بدهید بنده هم به این سوال نخست جواب خودم را بدهم بعد به نوبت (2-3-4 وغیره) به سوال های بعدی بپردازیم تا شاید بحث را به نتیجه ای برسانیم. حالا مهم هم نیست که در نهایت با همدیگر توافق کامل خواهیم کرد یا نه. بنده برای این سوال اول یک کمی بیشتر وقت میخواهم چونکه بخاطر تعطیلات اروپا کمی سرم بند است…

AyM
شاعران دوران عثمانی که شما گفتید شاعران دوران تنظیمات بماند شاعران دوران جمهوریت را هم بخوانید تغییرات نجومی قابل درک است. تنها چیزی که اردوغان نمی داند غیرقابل بازگشت بودن این تغییرات است. اگر بفهمند.

Abbas Djavadi
جواب بنده به سوال نخست:

نقاط ضعف و قدرت الفباى عربي-فارسى و لاتين چيست؟ از نظر راحتى خواندن و نوشتن، متناسب با نياز هاى زبان تركى بودن، چه فرق هائى دارند؟ از اين مقايسه ها چه نتايجى ميتوان گرفت؟

جواب:

یکم: این بحث در زمینه بحث گذار به الفبای لاتین و یا ادامه خط و الفبا و املای فعلی فارسی (حروف عربی بعلاوه چهار حرف برای آواهای فارسی که در الفبای عربی نیست) مطرح است و نه بصورت انتزاعی. از این جهت نمیخواهیم در اینجا روی الفبای پهلوی (سغدی، پارسی، اشکانی، اسکیت و ختن) و یا القبای دیر تر اورخون ینی سئی ترکی باستان (اورخون، گوک تورک، اویغور باستان) تامل کنیم که دیگر الفبا های «آرکائیک» و بی بازگشت هستند. هم فارسی و هم ترکی (عثمانی) بعد از اسلام الفبای عربی را قبول کرده اند. این الفبا در هر دو زبان 1000 و خُرده ای سال است که مورد استفاده قرار میگیرد. اکثریت قریب به اتفاق آثار هر دو زبان تا قرن بیستم با همین الفبا نوشته شده است اگر چه در قواعد املا، هم بین فارسی و عثمانی و هم در داخل هر کدام از آنها در جریان تحولات  تاریخی تغییرات و اصلاحات جزئی هم بوقوع پیوسته است.

بیشک الفبای عربی قبل از همه چیز آوا های «مصوت» (باصدا) (در ترکی مانند
a, e, i, ı, o, ö, u, ü
و در ترکی آذریə)

را نمیتواند بخوبی منعکس کند. از طرف دیگر در فارسی و ترکی برای گروه های حرفی مانند ز-ذ-ظ و یا س-ث-ص و یا ت-ط یک آوا (واج) داریم (در حالیکه در عربی این آوا ها فرق میکنند اما این اختلافات در ترکی و فارسی نیستند). این دو مسئله مهمترین کمبودی است که منتقدین الفبای عربی – فارسی مطرح میکنند. این نقطه ضعف مهمی برای الفبای فارسی – عربی است. (ادامه دارد)

AM
آقای جوادی؛ تشبیه الفبا به همسر و فرزند همسایه یک قدری اغراق آمیز به نظر میآید. روزی روزگاری اجداد ما تصمیم گرفتند زبانشان را با خط میخی ایلامی (البته با تغییرات فراوان) بنویسند. روز دیگر، از الفبای یونانی استفاده کردند. در موزه قلعه فلک الافلاک خرم آباد، در سال 1355 یک سنگ قبر وجود داشت که روی آن فارسی را به خط عبری نوشته بودند. یک روز هم باز به هر دلیل، فارسی را به خط عربی نوشتند. در تکمیل و تغییر خط کوفی به خط عربی کنونی شاید ایرانیها هم سهیم بوده اند اما این خط در هر حال یک خط خارجیست. بنابر این، فکر میکنم تشبیه آقای ذوقی درمورد رابطه خط و زبان رساتر است.

Abbas Djavadi
مسئله يكى دو دهه و اينها نيست موضوع – حداقل در مورد خط فارسى كنونى ما – بر سر حدودا ١٢٠٠ سال است. موضوع اتوموبيل هم نيست كه هر ١٠-١٥ سال عوض كنيد و مدرنترش را بخريد. ميخواستم اين را در یکی دو پاراگراف بعد عرض كنم. برعكس فرزند و همسر اينجا موضوع اصلا بر سر غيرت و شرف و الفباى “ملى” نيست. نه خط ژرمن ها و بريتون ها و اسلاو ها و یونانی ها كاملا و از دوران نخست “مال” انها بود و نه خط ترك ها و ايرانيها و یهودی ها – همه اينها الفبايشان را از فنيقى ها  گرفته و عوض كرده اند. قدوسيت الفبا هم بى معناست. صرفا الفباى قران كريم بودن عربى هم دليل نيست…

اين را جاهاى ديگر هم عرض كرده ام. اگر ما تاحالا اصلا الفبائى و اثر مكتوبى نميداشتيم، مينشستيم و فكر ميكرديم كدام دستگاه خطى را پيشه كنيم كه مناسب تر از همه باشد، چه از نظر انعكاس آوا ها و چه موافق بودن و استفاده راحت از آن در تكنولوژى مدرن – مثلا اينترنت و یا چاپ مدرن، چونکه از اين جهت هم خط فارسى مشكلات بيشترى نسبت به لاتين دارد. ولى ما حدود ١٢٠٠ و تركها از آسياى مركزى حدودا ١٠٠٠ سال سابقه استفاده از اين الفبا را دارند. يك دليل بنده كه مثال فرزند خودتان و فرزند همسايه را زدم همين است. شما سنت طولانى و مكتوب با اين الفبا را داريد – خوب يا بد، ممكن است مال همسايه حالا بهتر باشد. خوب، باشد. مگر ارمنى و چينى و يهودى الفبايش را عوض ميكند و به لاتين ميگذرد؟ نكته اساسى از اين دليل كه آوردم تسلسل حافظه تاريخى در فرهنگ و ادبيات مكتوب ماست كه بنظرم اهميتى اساسى دارد و هربار كه الفبا را عوض ميكنند، تاثير آن مانند زلزله اى بزرگ و فرهنگى آموزشى است. اين تغيير هميشه با تغييرات و “پاكسازى” واژگان و حتى دستور و تلفظ همراه است و نتيجه هايش را در جمهورى آذربايجان، تركيه، و اخيرا اوزبكستان و تركمنستان ديده ايم و در نتیجه همین تغییرات شاهد گسست دهشتناک آنان با گذشته  شان هستيم. مردم از گذشته و ذخيره ادبيات مكتوبشان محروم ميشوند،. خلاصه: تغییر الفبای ترکی ایران قبل از همه در حافظه زبانی، فرهنگی و تاریخی خود مردم ترک زبان ایران گسستی نابخشودنی بوجود خواهد آورد همچنانکه در ترکیه و جمهوری آذربایجان بعد از گذشت 80 و اندی سال از لغو الفبای فارسی – عربی و “پاکسازی” های لغوی و دستوری که همیشه با تغییر الفبا و با انگیزه های ناسیونالیستی همراه است، امروزه حتی تحصیلکرده ها زبان آثار ادبی و علمی 100 سال پیش پیش این ملت ها را هم نمیتوانند درک کنند. علاوه بر این، تغییر القبا از فارسی به لاتین باعث گسستگی در رابطه زبانی، فرهنگی و تاریخی با بقیه مردم ایران خواهد شد که احتمالا با همان الفبا و خط 1200 سال و یا بیشتر گذشته به راه خود ادامه خواهند داد.

دوم اينكه هروقت اين مسئله آن هم در كشور هاى عقب مانده مطرح  شده، این اساسا از روى ملاحظات سياسى و عقده هاى عقب ماندگى بوده است و نه دغدغه انعكاس مصوت ها و يا آموزش راحت تر و سريعتر. در تركيه و آذربايجان قفقاز كه در قرن بيستم الفباى بيش از هزار ساله عربى را عوض كردند يا زور بلشويك ها بود و در ترکیه اصولا بخاطر شيفتگى سياسى نسبت به غرب با اين خواب و خيال كه از اين طريق مدرن و مرفه ميشويم و خودمان را از قيد خرافات و دين و شرق مسلمان خلاص مينمائيم. كه ديديم نشد.

سوم اينكه هيچ الفبائى حتى لاتين كاملا آوا هاى حقيقى در گفتار متكلمين يك گروه زبانى را منعكس نميكند. در فرانسه و انگليسى يك حرف و يا تركيب چند حرف در محيط هاى الفبائى و معنائى گوناگون تلفظ و معنا هاى مختلف دارد. حالا مال عربى و فارسى پيچيده تر است. چينى پيچيده تر است. البته خطی که کمی قدیمی تر باشد نسبت به الفبا ها و خطوط بعدا ساخته شده، کمتر آوائی است. از این جهت است که در آن بحث بنده مطرح کردم که این ماشین ظرفشوئی نیست که بعد از چند سال مدل جدیدش را بگیرید که مثلا صدای کمتر داشته باشد و مصرف آب و برقش هم کمتر باشد و بهتر ظرف بشوید.

چهارم اينكه نه الفباى فارسى و عربى بخودى خود مردم را عقب نگه ميدارد و نه هر ملتى كه الفباى لاتين دارد مدرن و مرفه و آزاد است و گرنه ژاپنى ها با آن الفبا و خطشان بايد اول خط لاتينى را قبول ميكردند.

پنجم: موضوع تاثير خوب يا بد تغيير الفبا بر آموزش البته با نكته مسئله گسست فرهنگى و حافظه اى و سواد آموزى هم مربوط است ولى اين را بايد بيشتر شرح دهيم. متون زبان را هيچ متكلم آن زبان با نگاه به تك تك حرف ها و حجى كردن نميخواند. خارجى هائى كه تازه زبانى را ياد ميگيرند چرا، اما بنده مثلا وقتى كلمه “نورافكن” را به فارسى ميخوانم تك تك حروف ن-و-ر-ا-ف-ك-ن را نميخوانم بلكه بعنوان آدم تحصيل كرده به اين كلمه عادت كرده ام و ميدانم كه مثلا «نارافكان» نيست. بمحض اينكه آن را ميبينم تشخيصش ميدهم. از اين جهت آوا ها را هم تشخيص ميدهم و لازم نيست حتما هميشه دانه دانه هر اوا مشخص سده باشد. اين اصل كه با تحصيل و خواندن و نوشتن بدست ميايد در خط مصرباستان و رونى هم صادق بود، در الفباى قديمى و اصلاح شده نوين چينى هم هست و در خط فارسى و لاتين هم اعتبار دارد. بنده وقتى به انگليسى كلمه
daughter
را ميبينم ميدانم «داوگ-تر» نيست و يا آن را حرف به حرف نميخوانم بلكه يكجا كه ميبينم ميدانم چطور بايد خواند. بهمين ترتيب ميدانم كه تركيب لاتين
ch
در اول
china
تلفظ “چ” دارد و در اول
chemistry
“ك” صدا ميدهد.

ششم (در رابطه با نكته پنجم) اينكه آدم اگر تحصيل كند و تمرين نمايد در زبان و الفباى چينى هم ميخواند و مينويسد در زبان و الفباى هندى هم، عربى و آلمانى هم. ادم بيسواد در محيط الفباى لاتين هم خالصا مخلص بيسواد ميماند چونكه كلمه ها را نمى شناسد و بايد حرف ها را تك به تك حجى كند. علت بيسوادى مردم در دوره قاجار الفباى فارسى نبود. ٢٠ برابر همان جمعيت در ٤٠-٥٠ سال اخير به بيش از ٨٥ -٩٠ درصد باسوادى رسيده است. بهمين ترتيب علت باسوادى آلمانى ها الفباى لاتين نيست. بيش از نصف مردم كلمبيا در آمريكاى جنوبى با وجود الفباى لاتين و حتى زبان بين المللى اسپانيولى هنوز بيسواد
است.

و بالاخره نکته هفتم نیز خیلی مهم است و چیزی است که باید در باره آن مقاله مفصلی نوشت. و آن اینکه با الفبای فارسی، ما تا اوایل قرن بیستم از کاشغر تا استانبول ترکی و فارسی را هم با الفبای فارسی مینوشتیم و هم کلمات و لغات و تعابیر را طوری مینوشتیم که در همه جا مینویسند. همان طویکه در کشور های مختلف عربی هم که تلفظ عربی شان از همدیگر بسیار فرق میکند همه مثلا «محبت» («محبه») را یکجور مینویسند اما هرکس به لهجه خودش میخواند. این، نوعی نزدیکی و اتحاد زبانی و فرهنگی درست میکرد. بعد از اینکه شوروی ها و بعد آتاترک الفبا را عوض کرد این پیوستگی و تفاهم گسست پیدا کرد. حتی اصلاحات فقط املائی که مثلا در ترکیه «محبت» را «مو-حابت» و «کتاب» را «کیتاپ» یعنی برپایه تلفظ محلی و مخصوص خودشان مینویسند، این گسست را بیشتر میکند. متاسفانه. دلیلی هم که مطرح میشود همان موضوع یعنی این است که نوشتار باید حدالامکان آوائی باشد و خط فارسی – عربی همه تلفظ دقیق و آوائی را نشان نمیدهد در حالیکه شاید این، از یک نقطه نظر اتفاقا یک جهت مثبت و «وصل دهنده» است و نه «فصل دهنده.»

نتیجه گیری بنده این است که زبان نخست اكثر آذربايجانيان ايران تركى آذرى است. علت اينكه آنها بزبان مادرى خود نميتوانند بخوانند و بنويسند، مشكل انعكاس نُه مصوت تركى و يا سه صورت مختلف ذ-ز-ظ براى يك آوا در الفباى فارسى نيست، مشکل آوائی نبودن الفبای فارسی نیست، این نیست که برای یک حرف مثلا «ز» ما سه حرف «ز»، «ذ» و «ظ» داریم، بلكه اين است كه آذربایجانی های ترک زبان در مدرسه زبان تركى را تحصيل نميكنند.

Fathollah Zoughi
مثالی که بنده آورده‌ام، کاملا درباره‌اش فکر کرده‌ام. اگر مثال بنده عیب و ایرادی داشت بفرمایید. بنده ضمن مثال خواستم این مطلب را برسانم که، خط عربی بر بالای زبان ترکی راست نیست، چون برای حروف صدادار هیچ الفبای ویژه‌ای ندارد. و به همین دلیل نمی‌تواند از سلامت و استقلال زبان ترکی به درستی محافظت کند. بنده مقالات شما در زمینه الفبا و خط را خوانده‌ام. مثالی که در آن مقاله آورده‌اید اصولا نادرست است، چرا که انتساب نسبی، به هیچ وجه قابل تغییر نیست؛ اما لباس و ماشین و خط و تابعیت یک کشور، قابل تغییر و تعویض هستند و پس از آن جزو تاریخ محسوب می‌گردند. در ضمن از اینکه وقت گذاشته و به بحث پرداختند سپاسگزارم و نقد و نظر خویش را یک به یک معروض می‌دارم.

با این همه سنت بحث و نظریه‌پردازی درباره خط و ضرورت تغییر آن، جفاست که بیاییم و کل ماجرا را در «زور بلشویک» و «شیفتگی سیاسی نسبت به غرب»، و «خلاصی از قید خرافات، و دین و شرق» خلاصه کنیم. همانگونه که مستحضرید آغاز قرن بیستم، دوره رنسانس آموزشی در عثمانی، قفقاز و آسیای میانه و ایران است. نهضت جدیدیه و مدارس رشدیه از طریق آموزش صوتی الفبا (اصول صوتیه)، که شیوه‌ای کاملا غربی بود، آموزش طولانی مدت الفبا در سیستم مکتبی را به شش ماه مدارس جدید کاهش دادند. نهضت جدیده تلاش فوق‌العاده‌ای در جهت آموزش عمومی خواندن و نوشتن و شیوه‌های آن برداشت. تلاش فرهیختگانی چون: عين‌الدين احمرف، شهيد عوني، احمد جواد امره، محي‌الدين قربانعلي، ملا صابرجان، فتحعلی آخوندف، شاه تختینسکی، سلطان مجيد غني‌زاده، يعقوب خليلي، میرزا حسن رشدیه، عبدالقادر خوقندي، زفر قاسمي، م. شناسي، اسماعيل حقي بالطه‌جي اوغلي، حسن علي، ع. بيکتاوي، ش. الطاهري، محمودبگ‌اوف و دیگران در تاتارستان و آسیای میانه و قفقاز و عثمانی و ایران در جهت اصلاح الفبای عربی و آموزش آسان‌تر آن نباید نادیده گرفت.

با همه تلاشی که نهضت جدیدیه در جهت اصلاح الفبای عربی ـ فارسی، به کار بست موفق به ارائه راه حلی قابل قبول نشد چرا که از سویی سنتگرایان مخالف اصلاح خط بودند چرا که اصولا خط عربی تلاش آنها در جهت اصلاح را برنتابید و دیری نپایید که، نهایتا طرفداران تغییر الفبا، شیوه آسان را در تغییر خط دانستند. آخوندزاده خود پس از 15 سال تلاش بر روی اصلاح خط عربی، پیشنهاد تغییر را داد، درست نیست که با نادیده گرفتن این تلاشها، تغییر خط را صرفا به زور بلشویسم و غیره نسبت دهیم. به نظر بنده مسئله اصلاح خط، دغدغه‌ای اصیل بوده است و با مطالعه آثار ادله آن روشن می گردد.

آقای جوادی بزرگوار، البته که باتمرین و آموزش، خط چینی که سهل است، می‌توان هیروگیلیف هم نوشت و آموخت، اما دلیل اصرار بر ادامه شیوه دشوارتر، مشخص نیست. با آوردن نام جوامعی که عوامل و متغیرهای مختلفی در باسوادی و بی‌سوادی آنها تأثیرگزارند نمی‌توان تأثیر آسانی و دشواری عامل خط و الفبا را نفی کرد و نادیده گرفت.

مشکلات و پیچیدگی‌های الفبای فرانسه، دلیل نمی‌شود که ما در جهت اصلاح الفبای خود اقدام نکنیم. بسیاری از این پیچیدگی‌ها در زبانهای اروپایی دلیل‌های تاریخی خود (از قبیل تغییر تلفظ، ریشه کلمات و غیره) را دارد. اتفاقا یکی از مشکلات آموزش زبان فرانسه نیز همین مشکل املا و عدم مطابقت تلفظ و نویسه است. در حالی که این مشکل در زبان روسی به مراتب کمتر است. يعنی علیرغم داشتن الفبای ویژه نسبتا دشوار سیرلیک، تلفظ و املای روسی بسیار به هم نزدیک است و از مشکلات آموختن آن می‌کاهد.

نگارش زبان فارسی با خط فارسی، به مراتب آسان‌تر از نگارش زبان ترکی با این خط است. دلیل اصلی آن مسئله حروف مصوت است. اجازه میخواهم یک مثالی بیاورم تا بحث ملموستر باشد؛ ما در زبان ترکی، چهار حرف
O، U، Ö و Ü
را داریم که در خط فارسی همه را با یک حرف «و» می‌نویسیم. وقتی ما می‌خواهیم با خط فارسی بنویسیم
Ovuldu
آنرا چگونه باید بنویسیم. اگر بنویسیم بنویسیم «اولدو» یا «اووولدو»؟ بالاخره کسی که اصرار بر نگارش ترکی با الفبای عربی دارد، باید پاسخگوی مشکلات آن هم باشد. من منتظرم پیشنهاد و راهکار شما در حل این مسئله را بشنوم.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، با وفادارى به قرارى كه باهم بستيم، در باره جزئيات جوابهاى شما وارد بحث نميشووم تا از مسير اصلى سوال و جوابهائى كه مشتركا معبن كرديم منحرف نشويم و اميدوارم شما هم چنين كنيد. اگر امكان دارد ميتوانيم به سوال دوم برويم. باعرض احترام

Fathollah Zoughi
اختیار دارید بزرگوارا! درباره سؤال اول، مسائل دیگری مانند فاصله جامد و جدانویسی و غیره نیز هست، که نابسامانی سرسام‌آوری را به املای خط عربی زبان ترکی وارد می‌کند که به اجابت فرمایش حضرتعالی، دیگر به آن نمی‌پردازیم ولی به هر حال اینها مسائل کمی در مسئله خط نیست و بدون پاسخگویی به آنها، نمی‌توان تغییر خط را کاری صرفا سیاسی و دستوری قلمداد کرد. با عرض احترام!

در کامنتها به موضوع گسست نسلی و غیره نیز اشاره فرموده‌اید که عجالتا عرض می‌کنم:
علت گسست نسلی جوامعی مثل ترکیه و قفقاز را صرفا نمی‌توان تقصیر تغییر الفبا دانست. گسست نسلی به مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، اجتماعی و مناسبات اقتصادی و غیره و سایر اتفاقات قرن بیستم دارد. پس از به مشکل خوردن سیستم حکومت سنتی عثمانی و اسلاوی، و پاسخ ندادن جریان پان اسلامیسم و پان اسلاویسم، نهایتا لائیکها و کمونیستها بر سر کار آمدند. توجه داشته باشیم که این گسست نسلی، در روسیه بدون آنکه کمونیست‌ها خط خود را تغییر داده باشند اتفاق افتاد.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، با عرض سلام و اداى احترام: تصور ميكنم آن قرارى كه نخست گذاشتيم كه ابتدا سوال ها را معين كنيم و بعد هر كدام به هر سوال يك جواب بدهيم و تمام كنيم (يعنى وارد جر و بحث نشويم) و به سوال بعدى بپردازيم و ثانيا اين بحث فقط بين ما دو نفر باشد عملى نشد و شايد هم در اين چارچوب فيس بوك عملى شدنش ممكن هم نبود. نيت بنده از آن قرار اين بود كه از اين شاخه به آن شاخه نپريم و بحث ابتدا منشعب و سپس گم نشود. حالا ديگر اختيار شماست و بنده تابع تصميم شما هستنم كه ادامه دهيم يا نه و اگر ادامه ميدهيم، چطور.

بنده (١) شروع بحث و (٢) نكاتى را كه خودم عرض كردم اولى را بصورت “پروتوكول” (طورى كه فرموديد با حروف نخست نام شما و نه نام كامل شما) و دومى را بصورت مقاله در چشم انداز منتشر خواهم كرد اما اگر لطف كرديد و مطالب و استدلالات خودتان را مانند يك مقاله يكجا گذاشتيد و به بنده فرستاديد، با كمال ميل و اداى تشكر آنرا هم منتشر خواهم كرد. ويا اگر ترجيح ميدهيد دومى را هم بصورت “پروتوكول” بحث دو نفر منتشر كنيم.

اكر مايليد ميتوانيم به سوال دوم بپردازيم.

Fathollah Zoughi
جناب آقای جوادی بزرگوار، اولا این نکته‌‌ی اخیری که در رابطه با خط فارسی گفته‌اید کاملا درست و متین است. به گمانم آقای اسماعیل هادی، در کتاب «ترکی هنر است» به این ظرفیت خط عربی پرداخته است. در رابطه با روند بحث نیز عرض کنم که، بنده به دلیل همین حواشی که ذکر فرمودید در آغاز بحث فرمودید، پیشنهاد دادم که اگر مایل باشید گفتگو از طریق ایمیل انجام پذیرد. به هر حال الخیر فی ما وقع. در رابطه با نحوه مناظره نیز، بنده فکر می‌کنم حداقل دو سه سری نقد متوالی در یک موضوع لازم و مفید است. والا بنده ابتداء در مورد موضوعی، اظهار نظر کنم، بعد هم دیدگاهها مورد نقد قرار گیرد، و اجازه پاسخ داده نشود، هم مطلب شهید خواهد شد و بحث به انجامی نخواهد رسید و هم اینکه اصولا دیالوگی صورت نخواهد بست. در رابطه با ادامه بحث نیز عرض کنم که موضوعاتی مطرح است که بنده بیشتر مایلم از وسعت اطلاعات زنده شما استفاده ببرم و بیشتر بشنوم. برای بنده همین که مشخص شد، مسئله تغییر الفبا آنقدر هم صرفا سیاسی و فرمایشی نبوده است کافی است. به هر حال، از دیدگاههایتان استفاده خواهم برد. با عرض ارادت و احترام.

Abbas Djavadi
اختيار داريد. بنظرم همه ما از اطلاعات و نظريات همه دوستان مطلع بهره مند ميشويم.

JZ
اصولا اگر كارگزاران يك ملتي تصميم بگيرد الفباي خود را تغيير دهند ، اين تصميم نمي تواند سياسي باشد و اصولا سياسي ديدن اين بحث ذاتا درست نخواهد بود. ولي اگر دولت غريبه اي ( يا رژيم غالب غير خودي ) بخواهد الفباي ملتي را تغيير دهد نبايد خيلي دنبال نيات خيرخواهانه بود . در باره الفباي تركي هم از سالهاي اوايل قرن بيستم كه در تمامي تركستان و آذربايجان بحث تغيير الفباي تركي به لاتين پيش آمد و عملي گرديد ، اين تصميم يك كار فرهنگي و گسترده اي بود كه كه متاسفانه بعد از ده سال تغيير ناخواسته و سياسي كه دولت استالين انجام داد و الفبا را از لاتين به كريل برگرداند ، سياسي بودن تغيير الفباي تركي مطرح مي شود ولي در تركيه تماماً يك كار فرهنگي و جسورانه به پشتوانه حداقل 50 سال بحث نظري بود .( نگاه كنيد به كتاب ايران و عثماني در آستانه قرن بيستم تاليف رحيم رئيس نيا. در اين كتاب به صورت مبسوط و جذاب بحث فرايند تغيير خط تركي آمده است. و نيز نگاه كنيد به كتاب فعالان تغيير الفبا / نشر علم ).

GG
در این شعر چیزی برای فهمیدن نیست که. بهتر است که نمی فهمند. در عرض این مدت 80 سال همه آثار فلسفی شرق و غرب به ترکی مدرن ترجمه شده است. اینا رو بخونند بهتر از این هذیانهای بی معنی است. هر چیر یک اصالت باید داشته باشد. زبان عثمانی بی اصالت و بی گرامر بود. خداوند هر زبان را با قوانین خاص خود آفریده بدین دلیل زبان عثمانی شرک آمیز بود و هر چیز که اصالت نداشته باشد محکوم به مرگ است. سبب مرگ زبان عثمانی این بی اصالتی بود.

Fathollah Zoughi
با سپاس از توضیح فلسفه تاریخی آقای گنجالپ و توضیحات آقای زنگانلی، باید عرض کنم که: جناب آقای جوادی بزرگوار، اولا بابت اینکه از نفی کامل مشکل الفبا، «مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست.» (رک. مقاله: الفبای و املای ترکی آذری)، قائل به درجه بندی سیاسی و زبانشناختی شده‌اید، سپاسگزارم. در کلیت این درجه‌بندی با شما موافقم. اصولا موضوع بحث بنده با شما درباره جنبه‌های سیاسی و غیره تغییر الفبا نبوده است. بلکه اثبات اینکه مدعیان لزوم تغییر الفبا، از روی بی‌سوادی و نفهمی این حرفها را نزده‌اند مد نظر بود. حال اینکه انگیزه‌های سیاسی با این پشتوانه تئوریک، چه مقدار در تغییر خط سهیم بوده‌اند موضوع دیگری است.

Abbas Djavadi
از نظر اينكه عرض كردم تصميم تغيير خط فارسى در سالهاى بيستم قرن بيستم به لاتين اصلاح شده و بعد از قريب ده سال به روسى در آذربايجان قفقاز و آسياى مركزى در درجه اول سياسى بوده و نه زبانشناختى، بنظرم نميتوان شك كرد چرا كه در همين تغيير از لاتين به روسى معلوم است كه نيت نزديك كردن ان به زبان و مردم روس و حزب كمونيست بوده و گرنه از نظر انعكاس اوائى و واجى بين لاتين و سيريل (روسى) فرقى نيست. در تركيه هم اگر روند تحولات “ديل انقلابى” را بعد از اعلان جمهوريت و بخصوص دو تئورى عجولانه سرهم بند شده “تئورى آفتاب زبان” (“گونش ديل تئوريسى”) و “تورك تاريخ تزی” (“تز تاريخ ترك”) كه با همان سراسيمگى كه امده بود بعداز وفات اتاترك بتدريج مسكوت گذاشته شد نگاه كنيم همين شعارى و سياسى بودن ماجرا مشهود ميشود – كه در اين دو مورد هم ادبيات تخصصى كم نيست.

Fathollah Zoughi
بابت اینکه از نفی کامل مشکل الفبا، «مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست.» (رک. مقاله: الفبای و املای ترکی آذری)، قائل به درجه بندی سیاسی و زبانشناختی شده‌اید، سپاسگزارم. در کلیت این درجه‌بندی با شما موافقم. اصولا موضوع بحث بنده با شما درباره جنبه‌های سیاسی و غیره تغییر الفبا نبوده است. بلکه اثبات اینکه مدعیان لزوم تغییر الفبا، از روی بی‌سوادی و نفهمی این حرفها را نزده‌اند مد نظر بود. حال اینکه انگیزه‌های سیاسی با این پشتوانه تئوریک، چه مقدار در تغییر خط سهیم بوده‌اند موضوع دیگری است.

Abbas Djavadi
اقاى ذوقى گرامى، ان اتهام جهالت از من و در همين مقاله اى است كه فرموديد و فقط از روى عصبانيت هم نبود. واقعا اينطور است و در گذشته هم بوده. سالهاى ٩٠ ميلادى كه در باكو ميخواستند بعد از انهمه باصطلاح اعتراض به استالين در مورد تغيير الفباى ده ده بابا به لاتين بگذرند يكى از همين مشاهير شمال كه نامش مهم نيست و احتمالا در عمرش دستگاه فاكس هم نديده بود نوشته بود اگر به ” الفباي عرب” بگذريم تميتوانيم بزبان مادرى مان فاكس بفرستيم! خوب، ميخواهيد بخنديد يا گريه كنيد؟ سياستمدار هم كه دنبال شعار و نرخ روز ميرود نه كه دغدغه اش سياست است و نه علم و تاريخ، همينطور. اين را بنده عرض كردم. هم در تركيه در سالهاى ٣٠ و هم در آذربايجان قفقاز بعد از بلشويكها و هم بدنبال سقوط شوروى، انگيزه انها در تغيير خط و الفبا دغدغه تاريخ و ادبيات ملى نبود، دغدغه فرهنگ و سواد اموزى و انعكاس مصوت ها و يك اوا يك حرف نبود، روابط زبانى و فرهنگى با اذرى هاى ايران و ترك زبانهاى همسايگر نبود. برعكس، انگيزه اصلى انها دورى هرچه بيشتر از تاريخ و فرهنگ و سنت و دين و ادبيات و شعر و بنابراين زبان و الفبا و خط گذشته بود – نه بخاطر زبان، بلكه به جهت سياست، كه هر كدام انگيزه ديگرى در ان داشت. . من نميدانم كه در باكوى سالهاى ٢٠ و يا ق ٩٠ يك بحث معقول و منطقى و علمى درباره تغيير الفبا شده باشد. در سالهاى ١٩٣٠ تركيه هم همينطور.

Abbas Djavadi
و بنظر شخصى بنده جهالت امروز ان است كه كسى بگويد اگر خط فارسى را ترك كنيم و لاتين را درپيش بگيريم پيشرفت خواهيم كرد، ازاد و مرفه خواهيم شد و عضو جامعه هاى دمكراتيك غرب خواهيم شد. لطف كنند به تركمنستان و ازبكستان و اذربايجان نگاهى بكنند و قبل از دهان گشادن، كمى تامل نمايند.

اتحاد تركان هم كه با عوامفريبى بهانه ديگرى براى لغو خط فارسى و عربى و قبول لاتين است بهمان درجه حاصل خواهد شد كه بين تركيه و تركمنستان، بين آذربايجان و اوزبكستان حاصل شده است. و ما خواهيم ماند با يك مشت ادم بى خبر از گذشته و زبان و تاريخ پيشين اش، از اينجا رانده و از انجا مانده

Fathollah Zoughi
بزرگوارا! وقتی یک اقدامی توجیه تئوریک و پشتوانه علمی دارد، نمی‌توان به دلیل عدم اطلاع فردی یا جمعی از مدافعان آن، خود اقدام را محکوم کرد. در بحث تئوریک، ملاحظه شد که در رابطه با زبان ترکی، خط عربی حداقل دو ایراد اساسی دارد. اینجا دیگر ما حداقل بر اساس اطلاع خودمان، نباید دفاع از تغییر خط را صرفا سیاسی‌کاری قلمداد کنیم. و اما نسبت زبان فارسی با الفبای عربی، یکسان با زبان ترکی نیست. هم به دلیل ساختار زبانی متفاوت، و هم به دلیل تفاوت آوایی. در رابطه با خط فارسی باید صاحب‌نظران زبان فارسی رأی دهند اما بنده فکر می‌کنم که نه تنها باید خط فارسی را حفظ کرد، که باید خط اج وجغ سیریلی را در تاجیکستان کنار گذاشت و به با خط فارسی نوشت. این یکسانی خط، برای ارتباط فرهنگی بیشتر تاجیکان و حفظ هویت فرهنگی آنان در برابر روسیه، و استفاده از محصولات فارسی مفید و لازم است و تاجیکستان را از پیله تنگ خط ویژه می‌رهاند.

درباره اتحاد ترکان نیز، همانگونه که بالا اشاره فرمودید خط عربی مناسبتر می‌بود و افرادی چون گاسپیرالی که گرایشهای پان‌ترکیستی داشتند زبان ترکی را با این خط، تا حد مشترک بود و قابل فهم بودن برای اکثریت ترکان درآوردند اما به دلیل کارشکنی عثمانی و انقلاب بلشویکی، پروژه ناتمام ماند. بنده معقدم استفاده از الفبای سازگار با زبان، اهمیت بیشتری دارد و بهتر از آن است که اقوام مختلف با الفبای مشترک، نادرست بنویسند و دشوار بخوانند.

Abbas Djavadi
با كمال احترام اين را قبول ندارم دوست فاضل و ارجمند، اقاى ذوقى گرامى، ما ميدانيم خط فارسى نه دو بلكه يك دوجين نقطه ضعف دارد. فكر ميكنيد علما و زبانشناسان المان و فرانسه و انگلستان نقاط ضحف خط المانى و انگليسى و فرانسه را كه مبتنى بر لاتين هستند نميدانند؟ نميدانند يك حرف و يا تركيب دو حرف در موارد مختلف ميتواند دو، سه تلفظ و يا بيشتر داشته باشد و يا يك اوا را ميتوان به پنج شش نوع مختلف نوشت؟ المانى ها تازه بعد از ١٠٠٠ سال تصميم گرفتند اصلاحاتى در املا بكنند و مثلا بجاى “سين موكد” كه املاى غريب و قديمى داشت دو تا سين بنويسند. الفبا و خط كى بى عيب است؟ بخصوص كدام زبان كه تاريخ و گذشته طولانى كتابت دارد؟ براى يك ملت بى الفبا و بى خط كه نميخواهيم الفبائى اختراع كنيم.

بيسوادى از الفبا و خط نيست، از نظام سياسى و اموزشى است. از فقر است. از كمبود عمل گرائى و برجستگى شعار و سياست ورزى است.

Abbas Djavadi
كت و شلوار و ميز و صندلى راحت تر است ولى هر كس به صرف اينكه بجاى جمعه يكشنبه را تعطيل ميكند، كراوات ميبندد و بجاى الفبا اى بى سى مينويسد مدرن و صنعتى، ازاد و مرفه و پلوراليست نميشود. مشكل در ظواهر نيست. در الفبا نيست، در فكل و ماشين و آيفون نيست. اقاى ذوقى، خيلى عذر ميخواهم، مخاطب اين عرايض بنده حاشا جنابعالى نيستيد. درد دلى عمومى است و نه تنها مربوط به الفبا..

Fathollah Zoughi
همه عوامل برشمرده، در بیسوادی تأثیرگذارند. اما بدون داشتن یک شیوه کتابت درست و رسا، باسواد کردن ملتی بسی دشوار است. گویند سنگ لعل شود در مقام صبر * آری شود، ولیک بخون جگر شود. این دیگر بدیهی است که باسواد کردن یک جامعه با الفبای آسان، راحتتر از باسواد نمودن با الفبای نارسا، دشوار، اشتباه‌پذیر است. در نوشته اخیرتان عبارت «ظبط استاد» آمده است که منظورتان «ضبط اسناد» است؛ اگر الفبا آسان بود، چنین اشتباهی را در هیچ شرایطی از شما نمی‌دیدیدم. این یک شاهد کوچکی از مشکلات خطی است که با آن می‌نویسیم.

Abbas Djavadi
يك نگاهكى به كامنت هاى برادران ترك (و آذرى شمال) بفرمائيد، بعدا ادامه ميدهيم…

Abbas Djavadi
نه، نه، حتما اين داستان اشتباه «استاد» و «اسناد» كه فرموديد جدى نبود، بود؟ من هر روز ١٢٤ بار از اين اشتباهات در ايميل هاى انگليسى ميبينم

Fathollah Zoughi
من فکر میکنم شباهت دو حرف «ـنـ» و «ـتـ» و نیز یکسان بودن تلفظ «ضـ» و «ظـ» در این اشتباه تأثیر داشته است. بالاخره چشم هم تا حدی می‌تواند روی نقطه زوم کند و دقت خرج دهد. اما دو حرف کاملا بی‌شباهت به یکدیگر کمتر با هم اشتباه می‌گردند. این اشتباه تایپی از حضرتعالی بعید است و من آن را بگردن خط می‌اندازم. و اما افرادی که در هر نوشتاری اشتباه زیادی کنند، بسیارند.

Abbas Djavadi
اقاى ذوقى، برادرانه و صادقانه عرض ميكنم، استدعا ميكنم، نگاهى به ژاپن و اسرائيل و چين بكنيد و درجه بيسوادى و سواد انها را با صد سال پيششان مقايسه فرمائيد. در مورد الفبا و بيسوادى، با عرض معذرت و تقديم احترام، اشتباه ميكنيد. خود ايران امروز و ايران قاجار را مقايسه بفرمائيد. سواد و بيسوادى را مقايسه كنيد در ايران قاجار ٧-٨ ميليونى و ايران هفتاد و چند ميليونى امروز – با همان خط و الفبا

Fathollah Zoughi
بنده پیشنهاد میکنم از این بحث بگذریم. چون از حل جزئیات پرسش اول چشم پوشیدیم و بحث را در بزنگاه ناتمام گذاشتیم و به مقایسه‌های کلی روی آوردیم و طبیعی است که این نوع بحث به سرانجام مشکل‌گشایی نرسد. بنده در صفا و صداقت شما شکی ندارم.

بنده متأسفانه فرصت سرهمبندی کامنتهایم را ندارم، اگر صلاح دیدید به قولی که دادید عمل کنید و کامنتهای مناظره را به صورتی که هست در منظر دیده‌ی مخاطبان چشم‌انداز بگذارید؛ باشد که آنان بی‌طرف‌تر و منصفانه‌تر به قضاوت بنشینند. اگر وقتی فرصت و حوصله بیشتر داشتید، بحث را از همان مقطع مقایسه تئوریک الفبای لاتین و عربی پی‌میگیریم تا بحثی تخصصی و به دور از داوری‌های کلی داشته باشیم. با عرض احترام!

Abbas Djavadi
چشم، حتما. هم همه كامنت هاى ما دو نفر بصورت پروتوكول بحث بطور جداگانه وهم باز بطور جداگانه “دفاعيه” ٧-٨ ماده اى خودم بعنوان نوشته اى مستقل…

Fathollah Zoughi
دستمریزاد بزرگوارا!

Abbas Djavadi
ولى من اگر اجازه بدهيد قبل از پايان اين بحث دو پيشنهاد داشتم: يكم اينكه، اقاى ذوقى، شما براى كليت اين مناظره يك سرلوحه / تيتر پيشنهاد بفرمائيد كه هردو بتوانيم خود را در آن تيتر «بيابيم» و هم هر كدام از ما در يك پاراگراف (هر كدام حد اكثر در ٧-٨ سطر) نقطه نظر خود را خلاصه كنيم. قبول؟

JZ
جناب اقای ذوقي و جناب دكتر جوادي نازنين ! از مباحث و مناظره زيبا و متينتان بسيار استفاده كردم .خواهشمندم اگر فرصتي كرديد – هر چند كوتاه- به اين سوال بنده هم جواب دهيد آيا مي توان مزيت خط عربي به لاتين را در راحتي نوشتار به دليل چسبيدگي حروف دانست ؟ من گمان مي كنم در نوشتن با خط لاتين دست سريعتر خسته مي شود. آيا واقعا چنين است ؟ يا اينكه به دليل عادت نكردن دست ما به خط لاتين مي باشد ؟ اين مزيت براي سريع خواني متون هم مي تواند باشد ؟ يعني اينكه خط عربي سريعتر در ذهن حك ميشود در نتيجه با يك نگاه مختصر به متن مي توان تمام كلمه را حدس زد ولي در لاتين اين عادت اندكي ديرتر حاصل ميشود.

نتیجه گیری عباس جوادی:
تصور اینکه الفبا و خط فارسی آموزش زبان وبخصوص ترکی آذری در ایران را دشوار میکند غلط است. الفبا و املای فارسی چندین کمبود جدی دارد اما علت بیسوادی مردم ترکی زبان ایران عدم تحصیل زبان ترکی آذری در مدارس است و نه مثلا کمبود حروف لازم برای مصوت ها و غیره. قبل از طرح موضوع تغییر الفبا، مسئله اصلی که باید حل شود آموزش ترکی در مدارس است. با اینهمه بعضی ها هوس تغییر الفبای ترکی برای ترکی زبانان ایران میکنند. اگر این کار عملی شود باعث گسست بزرگ در حافظه فرهنگی وزبانی مردم ترک زبان ایران با زبان، فرهنگ و تاریخ خود آذربایجان و حتی بقیه ایران خواهد شد. تجربه لغو الفبای فارسی – عربی در ترکیه، آذزبایجان قفقاز، اوزبکستان و ترکمنستان در مجموع منفی بوده و مردم این کشور ها را از گذشته زبان و فرهنگ خود بیگانه کرده است. این تغییرات بیشتر با انگیزه های سیاسی انجام پذیرفته و نه علل آموزشی و علمی. تجربه نشان داده که قبول الفبای لاتین ترکیه حتی به نزدیکی سیاسی و یا فرهنگی ترکیه، آذربایجان و یا ترکمنستان هم کمک نکرده است. تغییر الفبا و خط فارسی در ایران از این جهت اشتباهی سهمگین با عواقبی وخیم خواهد بود.

Fathollah Zoughi
آقای جوادی بزرگوار، بحث ما در مقایسه بین تئوری خط لاتین و عربی ناقص ماند، شما نتیجه‌گیری‌ های مفصلی از این بحث نگاشته‌اید. بنده اصولا درباره تغییر خط ترکان ایران نظری اظهار نکرده‌ام. درباره تجربه تغییر الفبا نیز بحثی صورت نگرفت و الی آخر. نیازی نیست که بنده نیز نتیجه گیری بنویسم. شما لطف کنید یک عنوان مناسب مانند «مقایسه بین تئوری خط لاتین و عربی برای نگارش ترکی» انتخاب بفرمایید و با مقدمه‌ای کوتاه و به دور از پیشداوری در موضوع و ماجرای بحث، گفتگو را در معرض دید مخاطبان بگذارید. دربحث می‌توانید فامیلی بنده را نیز درج بفرمایید. با عرض احترام!

الفبا و املای ترکی آذری

Torki Azari

بنده از نظر کاربرد الفبا و املای ترکی آذری در ایران نگران دو موضوع هستم، یکم: استفاده بی رویه از الفبای لاتین (چه ترکی ترکیه و ترکی جمهوری آذربایجان و چه صرفا انگلیسی) و دوم: املاهای بی بند و بار به سلیقه شخصی و گروهی که سنت املای ما در هزار سال گذشته را زیر پا میگذارد مانند املاهائی از قبیل «کیتاب» («کتاب») و یا «عؤمور» («عمر»).

ما نزدیک به هزار سال است که ترکی ایران را با الفبای فعلی ایران مینویسیم یعنی الفبای عربی با چند حرف مخصوص فارسی مانند «ژ» که در ترکی هم هستند. بیش از هزار سال است که ما چه در فارسی و عربی و چه در ترکی «کتاب» را «کتاب» (و نه «کیتاب») و «عمر» را «عمر» (و نه «عؤمور») و یا نام کشور «مصر» را «مصر» (و نه «میصیر») نوشته ایم. قواعد املا البته طی سالیان دراز در هر زبان کم و بیش تغییر مییابد و در فارسی و ترکی هم تغییر یافته است. در ترکیه و آذربایجان قفقاز هم همینطور بود. ولی در آنجا بعد از هزارسال الفبا را در اوایل قرن گذشته عوض کرده و الفبای لاتینی را در پیش گرفتند که حروف بخصوص و جدیدی به آن اضافه شده است.

بنظر بنده تغییر کلی الفبا زمین لرزه بزرگی در تاریخ و ادبیات مکتوب یک زبان است و باعث سکته ای جدی در حافظه تاریخی و فرهنگی متکلمین آن زبان شده و بین مردم و گذشته فرهنگی و تاریخی اش جدائی خطرناکی ایجاد میکند. تغییر الفبای ترکی در ترکیه و آذربایجان قفقاز جای بحث داردو شخصا بنظر من ناشی ازشرایط سیاسی اوایل قرن بیستم و بطور مشخص فشار سیاسی مسکو در مورد آذربایجان و سیاست زدگی در مورد ترکیه بوده بدون آنکه مسئولین امور به تاریخ و سنت فرهنگ و زبان خود و تاثیرات کمی دراز مدت تر این تغییرات فکرچندانی بکنند. اما، خوب، این کار خود آنهاست و به ما بعنوان آذربایجانیان ایران حداقل مستقیما مربوط نیست.

و لیکن ما در ایران تغییر الفبائی نداشتیم و چنین چیزی را نه در مورد فارسی و نه ترکی آذربایجان ایران تجربه نکرده ایم. هر چه نوشته ایم با همین الفبا و خط عربی – فارسی ایران بوده. این امر در مورد فارسی حدالامکان خوب کار کرده و اجرا شده. اما بعد از رضا شاه هم تحصیل بزبانی جز فارسی اصولا ممنوع شده و هم چاپ و انتشارات ترکی آذری و یا کُردی و غیره شدیدا محدود گشته است.

یعنی در همین مدت 90 سال اخیر که همزمان با رشد کار چاپ و انتشار، مرکزی شدن و گسترش تحصیل و آموزش و مطبوعات و رسانه ها بوده ما ازجهت فارسی و استاندارد شدن آن پیشرفت خوبی کرده ایم اما از نظر ترکی آذری ایران از این امکانات محروم بوده و فقط متکی به کوشش شخصی و یا گروهی چند نفر بوده ایم. این وضع هم در عمل هرج و مرج شدیدی در نوشتن و خواندن ترکی آذری ایران بوجود آورده است چرا که بخاطر نبودن یک استاندارد در ایران، معیار روشنی برای واژگان، املا و یا دستور زبان و تلفظی نبوده است که همه ملزم به رعایت آن باشند.

امروزه املای ترکی آذری ایران در هرج و مرج است. املا های سنتی شعرکلاسیک مانند فضولی و یا مثلا دوران مشروطه و «هوپ هوپ نامه» و یا بعد تر یعنی معجز و شهریار و دهه 1340 را میدانیم. اما 30-40 سال است که بخصوص با تحصیل و زندگی صد ها هزار نفر در ترکیه و بعد تر سقوط شوروی، استقلال جمهوری آذربایجان و افزایش رفت و آمد به آذربایجان قفقاز تاثیر الفبای لاتین این دو کشور و املا و حتی واژگان و دستور زبان و تلفظ مخصوص بخود آنها در نوشتن و املا و حتی الفبای ترکی آذری ایران بیشتر شد و بی نظمی در این زمینه بُعد بمراتب گسترده تری یافت. حتی در داخل کشور بعضی ها بصورت شخصی و یا گروهی قواعدی برای املا ساختند، «کتاب» را «کیتاب» نوشتند، به «عکس» به سبک باکو «شکیل» گفتند و یا «مدرسه» خودمان را به سبک باکو «مکتب» و یا به تبعیت از ترکیه «اوخول» نامیدند – و نه فقط این: حتی بعضی ها بصورت شخصی و یا گروهی الفبا را یکسره عوض کرده شروع به نوشتن به لاتین (غالبا هر کس به سبکی و اکثرا مخلوطی از ترکی ترکیه و باکو) نمودند.

دلیل اصلی که برای تغییر الفبا و یا حتی تغییرات اساسی در املای سنتی کلمات آورده میشود این بوده و هست که چون الفبای فارسی «آوائی» (یعنی «فونتیک») نیست و مثلا آواهای باصدا (یعنی مصوت ها) را خوب منعکس نمیکند و یا برای یک آوا مانند «ز» چند حرف هم آوا (ز-ض-ظ-ذ) دارد نوشتن و خواندن مشکل میشود و این گویا باعث بیسوادی شده و مانع پیشرفت جامعه میگردد!!

خیلی معذرت میخواهم. این دیگر بیسوادی مدعیان اين قبيل حرف ها هست و نه بیسوادی مردم. ریشه بیسوادی در سیاست و عوامل اجتماعی مانند نبودن تحصیل، مدارس، کتاب و آموزگار است و نه الفبا و یا املا. بااین حساب باید ژاپنی ها و چینی ها و روس ها اول الفبای لاتین را قبول ميكردند تا پیشرفت کنند و يا بايد مردم همه کشور هائی که الفبای لاتین دارند پیشرفته و یا کاملا باسواد میبودند که چنین نیست.

تازه همه میدانیم که در موضوع املا هم این ادعا صحیح نیست. زبانهای فرانسوی، انگلیسی و یا حتی آلمانی هم که از الفبای لاتین استفاده میکنند املاهای کاملا آوائی («فونتیک») ندارند. مثلا در فرانسه انواع صرف یک فعل ممکن است یک نوع تلفظ شود اما چهار پنج نوع مختلف نوشته شود و يا در آلمانى حرف

S

بعضى جا ها «س» و در بعضى محيط هاى املائى «ز» صدا ميدهد.

این تصورات و ادعا ها که اگر الفبا را عوض کنیم و یا املا را بطور رادیکال تغییر دهیم زود و بطور ساده زبان را خواهیم آموخت و مملکت به سرعت پیشرفت خواهد کرد از روی بی اطلاعی و نادانی است که اگرچه احتمالا نیت خوبی انگیزه آنست اما در صورت اجرائی شدن عواقب وخیمی دارد.

خود نمونه ایران نشان میدهد که باوجود اینکه الفبای فارسی چندان آوائی نیست اما درجه باسوادی در زبان فارسی در 40-50 سال اخیر به سرعت بالا رفته در حالیکه ترک زبان های آذربایجان همچنان در زبان مادری خود بیسواد باقی مانده اند. روشن است که علت این امر نه الفبا و املا بلکه سیاست دولت ها در مورد زبان و آموزش و پرورش بوده است.

در سال های 1920 تغییر الفبای ترکی در آذربایجان قفقاز (مانند همه سرزمین های مسلمان روسیه مثل تاجیکستان و اوزبکستان و ترکمنستان) اول به لاتین و بعد به روسی بنظر بنده فاجعه بود. 70 سال بعد در بحبوحه سقوط شوروی یعنی در اواخر سالهای 1980 من یادم هست در باکو بحث قبول لاتین درگرفته بود و من نامه ای به آقای بختیار وهابزاده شاعر معروف آنجا نوشتم و به شعر خودش که چند سال قبل از آن و با تیتر «دگیشدی مین ایللیک الفبامیزی» («الفباى هزار ساله ما را تغيير داد») نوشته بود اشاره کردم. اين، شعری بود خطاب به استالین درست وقتی که دیگر انتقاد استالین چیز جدیدی نبود. حرفش این بود که با تغییر الفبای «دده بابا» یعنی فارسی – عربی استالین رابطه ما را با گذشته و تاریخ و فرهنگمان قطع کرد. گفتم آ بختیار معلم، چه شد که حالا طرفدار لاتین شدید؟ مگر لاتین رابطه ما را با «مین ایللیک الفبامیز» قطع نمیکند؟

زمان مشروطه و حتی قبل  از آن در ایران و قفقاز بعضی روشنفکران مانند میرزا فتحعلی آخوند زاده و میرزا ملکم خان کوشش میکردند در ایران الفبای فارسی و در ترکیه عثمانی الفبای ترکی عثمانی را عوض کرده به لاتین تبدیل کنند. آخوند زاده و ملکم خان به دربار ایران و عثمانی در این مورد نامه نوشته بودند. جواب مقامات ایران به آخوند زاده جالب است (به نقل از یحیی آرین پور در کتاب «از صبا تا نیما»): « الیق و انسب آن است که میرزا فتح علی آخوندزاده در باب تغییر الفبای اسلام خیالات خود را به اولیای دولت عثمانیه معروض دارد، چون که در ابتدا ملاحظهٔ این خیال در آن سلطنت شده است. ما ملت ایران اصلن به تغییر الفبای خودمان محتاج نیستیم، به علت این که ما سه رقم خط داریم: نستعلیق، شکسته و نسخ که در حسن و رعنایی بالاتر از خطوط جمع ملل روی زمین است و ما هرگز این خطوط خودمان را متروک و خط جدید میرزا فتح علی آخوندزاده و یا ملکم خان را معمول نمی‌کنیم و نخواهیم کرد.»

اصلا تصور کرده اید که آیا احتمال دارد مثلا چینی ها، یا یونانی ها، یا یهودیان، یا اعراب که در طول هزاران سال آثار ادبی و فرهنگی خود را بوجود آورده اند از خط سنتی شان انصراف کرده مثلا الفبای لاتین را قبول کنند؟ البته همه آنها املایشان را آسان تر کرده اند. اما چرا کلا الفبا را عوض نکرده اند؟ هیچ فکر کرده اید چرا نه؟

ظاهرا برای یک گروه و قوم و ملتی که سابقه آتار مکتوب ادبی و فرهنگی اش کم و کوتاه مدت است تعیین یک الفبا با حروف مشخص برای آوا های زبان آن قوم چیز عجیبی نیست. برای رشد زبان و فرهنگ آن قوم و ثبت آثارش اتفاقا خوب هم هست. بخاطر همین است که يك عده اقوام آفریقائى که آثار مکتوب نداشتند و یا خیلی کم داشتند در قرن نوزدهم و بیستم الفبای لاتین را قبول کردند. حتی زبانشناسان برای آنها این الفبا ها را درست کردند.

اما چرا ترکیه هزار و چند سال بعد از قبول اسلام و استفاده از خط عربی – فارسی از طرف اقوام ترک زبان، در سالهای بعد از اعلان جمهوری ترکیه الفبایش را تغییر داد؟ بنظرم چونکه نسبت به غرب یک شیفتگی سیاسی داشت که احتمالا از نظر سیاسی درست بود. اما الفبا چرا؟ اینها زیاده روی هائی بودند که هر نسل جدید ترکیه این را با بهای نفهمیدن آثار ادبی گذشته میپردازد. چرا آذربایجان قفقاز که هزار سال از الفبای عربی – فارسی استفاده میکرد ابتدا با موج ناسیونالیسم سالهای 1920 یک القبای مخصوص لاتین را قبول کرد، بعد بزور شمشیر کمونیسم ابتدا همان لاتین را ادامه داد، بعد بزور روسی را قبول کرد و بالاخره 25 سال پیش به لاتین گذشت؟ البته آثار ادبی ترکی آذربایجان باندازه عربی و یا فارسی نیست اما یک لحظه فکر کنید. آیا دلتان میخواست فضولی و یا حافظ را به ترکی و یا فارسی اما با الفبای لاتین بخوانید؟ آیا میتوانستید هنگام خواندن، به این اشعار همان لحن و جاذبه سنتی و کلاسیک آنها را بدهید؟ بر عکس، آيا میخواستید مثلا شعر «پرومته» گوته را به آلمانی اما با حروف فارسی – عربی بخوانید؟

من همیشه پیش خودم این فکر را کرده ام: زمانیکه روس ها ولایات شیروان و تفلیس و ایروان و دیگر ولایات قفقاز را در نیمه اول قرن نوزدهم از آن خود کردند و سپس در دوره شوروی حاکمیت مطلق خود را در قفقاز و آسیای میانه برقرار نمودند چطور شد که مسلمانان قفقاز و آسیای میانه هر بار که دیگران گفتند به این یا آن الفبا باید گذشت، قبول کردند اما چطور شد که ارامنه و گرجی ها به الفبای سنتی و اجدادی خود پیوسته صادق ماندند؟

چرا میرزا فتحعلی آخوند زاده ایرانی تبار و روشنفکر که كارمند دولت روس بود و به زبان روسی و فارسی و ترکی آذری تسلط کامل داشت به ایران و عثمانی مراجعه میکرد که الفبا را تغییر دهید اما در باره تغییر خط روسی صحبتی نمیکرد؟ و یا چرا میرزا ملکم خان ايرانى که اصلش ارمنی بود در ابتدای سالهای 1300 قمری اصرار داشت خط فارسی ایران و خط ترکی ترکیه عوض شود اما با خط ارمنی کاری نداشت؟

مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست. عجیب است. در واقع موضوع زبان به سیاست ربطی ندارد و راه حلش هم آسان و در عین حال عملی است. هر کس میتواند پیش خودش چیز هائی در باره زبان یاد بگیرد – حالا چه درست و چه غلط. اما وقتی مسئله به تحصیل و تدریس میرسد دولت ها تصمیم نهائی را میگیرند. قبلا این موضوع اینطور نبوده. از وقتی آموزش و پرورش، دولتی و مرکزی شده اینطور است. ظاهرا حکومت های ایران فکر میکنند که تا وضعی حاد و بحرانی پیش نیاید نیازی به هیچ اقدامی جدی نیست و اوضاع را میتوان با وعده های مبهم و کلی آرام کرد. اما تا دولت اقدامی نکند هرج و مرج و بیسوادی بین ترک زبانان آذربایجان ادامه خواهد یافت و هیچ ضمانتی نیست که این وضع به اوضاعی بحرانی منجرنخواهد شد.

باز نشر از 25 اوت 2013

 

«سه کاف و دو چ» روزنامه نگاری

Victorinus

در روزنامه نگاری، آموزش و پرورش و همچنین تحقیقات امنیتی و پلیسی پنج سوال نقش اساسی دارند که چون در زبان انگلیسی با حرف دابلیو شروع میشوند بطور مختصر به آنها«پنج دابلیو» میگویند:

What? Who? When? Where? Why?

کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟ – که ما برای سهولت ترجمه به فارسی آنها را «سه کاف و دو چ» مینامیم. بعضی ها هم یک «چ» دیگر به این اضافه میکنند: چگونه؟

و يك سوال ديگر: آيا مطمئن هستيد كه خبرى كه ميدهيد حتما درست است؟ خودتان ديديد؟ آدمى كه به او اعتماد داريد اين را ديد؟ اگر نه، از كجا ميدانيد راوى خبر درست ميگويد؟ آيا كسان بيطرفى هستند كه وقوع اين خبر را تائيد كنند؟

اگر روايت،  گزارش، خبر و یا استدلالی به این سوا لها جواب مشخص نداد در آنصورت به آن خبر و گزارش عیب میگیرند که کامل نیست. مثلا تصور کنید که یکی مینویسد فلان کس  به قتل رسید بدون اینکه بگوید کجا، وقت این حادثه کی بود و یا چرا اتفاق افتاد و یا بدون اینکه حد اقل برای گمانه زنی های مختلف شرایط رخداد این حادثه و گذشته آن و یا حوادث مربوط و یا مشابه را خاطر نشان کند.

این طرز فکر در غرب گذشته ای کهن دارد و میگویند اصل این «پنج دابلیو» (و یا «سه کاف و دو چ») به خطیب معروف یونان قدیم هرماگور (هرماگوراس) از شهر تمنوس یونان قدیم (نزدیکی دولتشهر افس در ترکیه کنونی) برمیگردد که «هفت شرط» را برای تعریف یک موضوع معین کرده بود که بدون آن هرگونه خطابت و استدلال نا کامل جلوه میکرد:

Quis, quid, quando, ubi, cur, quem ad modum, quibus adminiculis

یعنی: کی؟ چه؟  کِی؟ کجا؟  چرا؟ چگونه؟ و: به کمک چه چیزی؟

هرماگور در قرن نخست میلادی در روم معلم خطابت بود و در این باره گویا آثار زیادی نوشته که اکثرا گم شده اند. همدوره او، سزار روم «چیچرو» هم گویا شرایط مشابهی برای یک سخنرانی، خطابت و استدلال گذاشته است. میگویند سزار چیچرو که خود لکنت زبان داشت بکمک معلمانی چون هرماگور سخنران برجسته ای شده است.

آیا ما امروزه بعد از گذشت دو هزار سال وقتی چیزی مینویسیم، گزارشی میدهیم و نطقی میکنیم به این اصول رعایت میکنیم؟

دو هزار سال قبلِ ایران، خاورمیانه، قفقاز و اسیای مرکزی را تجسم میکنم. 40-50 سال بعد از میلاد حضرت عیسی. دوران پیامبران… در شرق: وارثان هخامنشیان و اسکندر: ماد کوچک، آتورپاتن و ماد بزرگ، سلوکی ها و اشكانيان… امپراتوری های ایرانی- یونانی. از حاکمینی با نام های آتورپات، داریوش و وونن تا آرساسس و آرتابانوس.. و در غرب امپراتوری روم در حال قبول مسیحیت، دوره آمیزش فرهنگ یونان و روم که خود محصول فرهنگ ها و کشورداری حوزه دریای مدیترانه بود – از فنیقی تا مصر…

آیا مفهوم تقابل شرق و غرب آن وقت ایجاد شد؟ همان وقت که شرق و غرب نه فقط تقابل بلکه تداخل داشتند و روشن ترین شاخص  این آمیزش ها هم در ماجرائی است که شاید نظامی بهتر از همه در «اسکندرنامه» اش سروده که در آن اسکندر مقدونی هم جزو پادشاهان ایران محسوب میشود؟

باید آثار فرهنگی، فلسفی و ادبی – علمی این «شرق» و «غرب» را پیش چشم خود آورد و آثار هنری معماری، مجسمه تراشی، در هر سو را – تا جائیکه چیزی از این آثار باقی مانده.

پس چطور شد که  در طرز فکر، استدلال، خطابت و نوشتن خبر، تاریخ و ماوقع، آنها با وجود نشیب هایشان به  «هفت شرط» هرماگور و «پنج دابلیو» ى معاصر غرب وفادار ماندند و ما با وجود فراز های گذرايمان كه مثلا در دوره خوارزم و مکتب رازی داشتيم،  در جا زدیم و عاشق پایدار گزافه گوئی و مبالغه، افراط و تفریط، زنده باد و مرده باد شدیم و این باصطلاح «فرهنگ» را تا امروز ادامه دادیم؟

کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟

چرا هروقت چیزی میخوانیم، میشنویم و می بینیم از خودمان این سوال ها را نمیکنیم؟

چرا زود باوریم و هر چه بخوانیم و بشنویم نمیگوئیم کجا نوشته و یا گفته اند؟ کی گفته و یا نوشته؟ چه وقتی این ماجرا اتفاق افتاده؟ چگونه اتفاق افتاده و در چه شرایطی؟ افراد و منابع دیگر در این باره چه میگویند؟

آیا علت العلل همه چیز در آنست که رازی 800 سال بعد از هرماگور آمد؟

بسیاری شواهد و نمونه ها نشان میدهند که این تصور و احساس «عقب ماندگی جاودانی» دور از واقعیت است.

جواب دقیق را نمیدانیم. شاید هم جواب در آنست که حتی در یافتن این جواب هم ما هنوز بعد از گذشت 800 سال، زیاد هم بدنبال آن سوال های کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟ نیستیم.

آتاترك «آرام نميخوابد»

 

Anıtkabir, Ankara, 2014
Anıtkabir, Ankara, 2014

آنكارا، آرامگاه مصطفى كمال پاشا، معروف به آتاترك، يكى از شب هاى زمستان ٢٠١٤.

در تركيه بسيارى ها معتقدند كه او مضطرب است و “آرام نميخوابد”، هم بخاطر اوضاع داخلى تركيه و هم محيط و جو سياسى و امنيتى منطقه. بى شك آنچه كه اكثريت بر آن اجماع دارند اين است كه اگر او نبود، امروز تركيه اى هم به آن معنى، بزرگى و قدرت و تكاملى كه خوب يا بد، كم و يا زياد، امروزه مى بينيم، وجود نداشت. آنچه كه دوست و دشمن بر آن اجماع دارند اين است كه آتا ترك نابغه بود و نه فقط نابغه اى نظامى كه عثمانى فرو ريخته را بعنوان جمهورى مدرن تركيه از زير آوار جنگ اول نجات داد، بلكه از بالا  و آمرانه كوشش كرد به اين كشور نو پا هويت نوين ملى و تركى ببخشد كه در مجموع، با همه گناهان و ثواب هايش رو به غرب است – يكى از معدود كشور هاى شرق مسلمان كه  هنوز هم آزاد تر، دمكراتيك تر و مرفه تر از اكثر كشور هاى ديگر دور و برش است. بنظرم اين، تا حد زيادى مربوط به ريشه اروپائى و طرز فكر ملى و در عين حال غربى آتا ترك با زمينه كودكى و جوانى او از شهرسلانيك (يونان كنونى) و خدمت در ارتش عثمانى و همچنين قهرمانى هايش در جنگ ملی در راه استقلال و تاسيس دولتى نوين، قدرتمند و جديد مربوط ميشود. اين هم احتمالا رابطه مستقيمى با پرهيز و در واقع بى نيازى آتاترك از سوء استفاده شخصى و خانوادگى او از دولت جديدى دارد كه تا آخر عمرش همه كاره آن بود.
———————–

دو كتاب جالب را كه در همين سفر خريده ام بموازات همديگر ميخوانم: “ديكتاتور نابغه” نوشته استاد جلال شن گؤر (٢٠١٤) و “و ليكن كدام آتاترك؟” نوشته روزنامه نگار-تاريخ نويس سرشناس تركيه طهه آق يول (چاپ هفتم، ٢٠١٤).

اما فكر كنم اين تصوير فقط با دو كتاب دوست دانشمندم استاد تورج اتابكى كه تجدد در تركيه و ايرانِ آتا ترك و رضا شاه را در مقايسه با همديگر بحث ميكند، كامل جلوه خواهد كرد: “مردان نظام، تجدد آمرانه در تركيه و ايران عصر آتاترك و رضا شاه” (انگليسى، ٢٠٠٤ ، ترکی و فارسى) و “دولت و فرودستان، فراز و فرود تجدد آمرانه در تركيه و ايران” (انگليسى ٢٠٠٧، ، ترکی و فارسى).

Atatürk ‘Rahat Uyuyamıyor’ – Ankara, Anıtkabir, 2014 kışının bir gecesi. Türkiye’de çoğu kimse O’nun muztarip olduğunu, ‘rahat uyuyamadığını’ söylüyor, hem ülke içindeki durumdan, hem de genel olarak bölgeye hakim olan gerginliklerin buraya da sirayet etmesi endişesinden. Erdoğan’ın otoriter hükümet stili ve de kürt konusunun bir türlü barışçıl, konuşarak, güven ve kardeşlik havasında çözülmeğe başlanamaması için. Ama dost, düşman, kimse, her şeye rağmen, günahıyla sevabıyla Atatürk olmadan bugün bildiğimiz Türkiye’nin var olamayacağını da kabul ediyor. Her kes söylenerek ‘ülkenin hali’ hakkında eleştiri dolu bir şeyler söylüyor, ya haklı olarak, ya da genel olarak havada duyulan ve herkesin simasını buruşturan bedbinlik ve gerginlikden dolayı. Ama çoğunluk, ülkede emniyyetin var olduğunu, haklı haksız paranın döndüğünü, Türkiye’nin her şeye rağmen O’nun sayesinde bölgenin en güçlü ve hala en sebatli ülkeleri arasında oldğunu O’nun hesabına yazıyor.

290620

681845

 

Atabaki1

atabaki2

 

 

رفيق خالد: اوچ نسل، اوچ حيات

Refik Halid

رفيق خالد: سه نسل، سه زندگى، استانبول ٢٠٠٩ – توصيه من به كسانى كه تركى ادبى ميخوانند و ميفهمند – دقيقترش: به لذت زبان و ريزه كاريهاى آن و هنر استادانه نويسندگى پى ميبرند. حتما اين كتاب (بررسى، خاطره، تحليل) نويسنده معروف عثمانى – تركى رفيق خالد قاراى را بخوانيد.

اين اثر بنظرم حوالى ١٩٤٠ نوشته شده. محيط استانبول پيش از اعلام جمهوريت و مدت كوتاهى، يعنى ٢٥ سال بعد از آن، طبقات مردم، طرز فكر و زندگى و رفتار هايشان را با زبانى براستى استادانه تعريف ميكند… تصويرى صدبرگ و هزار رنگ از اواخر عثمانى پير و استانبول هفت تپه آن دوره… اشراف و روشنفكران، طبقه روحانى و محافظه كار، تلاش مملكت و ملت براى مقاومت در برابر سقوط كامل، بيسوادى و جهل از سوئى و سواد و تمدن از سوى ديگر … و روال زندگى عادى و محافظه كارانه اكثريت… مسلمانان و اقليت هاى دينى…

زندگى پر فراز و نشيب رفيق خالد هم جالب است. در سال ١٨٨٨ در خانواده يك كارمند مرفه دولت در استانبول به دنيا آمد. اين، دوره زوال عثمانى و جدائى سرزمين هاى شرق و غرب از امپراتورى بود. بعد از اعلام مشروطيت دوم وارد زندگى نويسندگى و روزنامه نگارى شد. در زمان “جنگ رهائى بخش” برهبرى آتاترك با آن مخالفت ورزيد و همراه با “گروه ١٥٠” با اتهام “خيانت به وطن” تبعيد شد. بعد از نوشتن نامه اى به آتاترك همراه با عده زيادى از “گروه ١٥٠” مشمول عفو شد و به تركيه جديد، جمهورى تركيه بازگشت. به آموزگارى و نويسندگى ادامه داد و در سن ٧٧ سالگى، در سال ١٩٦٥ در استانبول چشم از جهان فروبست.

زبانش كه ميتوان آن را “عثمانى متاخر” ناميد براى آن دسته از ايرانيان آذرى كه تركى تركيه را ميتوانند بخوانند و به ادبيات و تاريخ هم علاقه دارند نه فقط قابل درك بلكه فوق العاده لذت بخش است. حتى برترى ما ها هم در آن است كه برخلاف اكثر ترك هاى تحصيلكرده و جوانتر از ٧٠ سال كه حتى اين زبان سالهاى آخر عثمانى را نميفهمند، ما ميتوانيم به زيبائى و دلنشينى هاى آن پى ببريم. حتى زبان اين كتاب رفيق خالد كه تاليفش متعلق به دوره جمهورى است براى بيشتر ترك ها آنقدر هم غير قابل فهم نيست اگرچه آنها بسيارى از لغات و تعابير را احتمالا نخواهند فهميد. از اين سالها كمى، ٣٠-٤٠ سال عقب تر برويد، حتى زبان و شعر رجائى زاده و يا توفيق فكرت براى آنها مثل زبانى خارجى است.

در مورد اين مشكل طبقه جوان تر مردم تركيه كه بنظر من در نتيجه يك شيفتگى كوركورانه سياسى به تغيير و باصطلاح اصلاح شتابكارانه خط و زبان در آغاز جمهوريت، از سنت زبان و ادبيات خود بيگانه شده اند در بعضى مقالات “چشم انداز” به اختصار توضيحاتى داده ام.

——————————

توضيح:

دو نفر از دوستانى كه تركى تركيه ميخوانند و خوب ميفهمند و ذوق ادبيات هم دارند ميپرسند كدام كتاب رفيق خالد را توصيه ميكنم بخوانند و يكى گفته شايد اگر خوشش بيايد به فارسى ترجمه اش هم بكند. من همين “سه نسل، سه زندگى”  ويا كتاب “تانيديقلاريم” (آنهائى كه ميشناسم) را توصيه ميكنم. اگر ميخواهيد همتى كرده ترجمه اى هم آزمايش كنيد مثلا با اين داستان كتاب شروع كنيد: “گوهر ندرت بيگ” – كسى كه ميخواست طبقه اجتماعى خود را عوض كند، و عوض هم كرد و بر حسب اتفاق وارد جامعه اشراف و صاحبان ذوق و سليقه و سواد شد اما وقتى از ميان آن جماعت رانده شد ديگر واقعا صاحب ذوق و آداب معاشرت و طرز پوشاك شهرى و غيره شده بود و لباس سابق اجتماعى اش او را شكنجه ميداد…اگر كسى غيرتى كرد و خواست شروع به ترجمه كند بنده آماده كمك هستم!

ترکی آذری، زبان دوم ایران

 

second-languages-map-Asia2
وبسایت مووهاب.کام منبع اطلاعاتی جالبی برای کسانی است که به کشور های دیگر مهاجرت میکنند و یا اهل گردشگری هستند. این سایت اخیرا اینفوگرافیک جالبی در باره زبان دوم کشور ها و منطقه های مختلف دنیا منتشر کرده است که نشان میدهد در کجا زبان دوم اکثر مردم چیست. 

مهمترین زبانهای دوم بین المللی به ترتیب انگلیسی، فرانسه، اسپانیولی، روسی و زبان های کرئول هستند (زبان های کرئول به آن زبان های مختلطی میگویند که تبدیل به زبان طبیعی مردم شده اند).

تعریف «زبان دوم» برای این نقشه ها نه زبان دوم رسمی و یا تحصیل، و نه زبانی خارجی، بلکه زبانی  از خود همان کشور و منطقه است که اکثر مردم آن کشور و منطقه  بعنوان زبان دوم در زندگی روزمره خود بکار می برند.

طبق این نقشه ها:
زبان دوم ایران ترکی آذری ،
زبان دوم ترکیه کُردی،
زبان دوم عراق کُردی،
زبان دوم جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، قزاقستان، تاجیکستان، اوزبکستان و ترکمنستان روسی،
زبان دوم قرقیزستان اوزبکی،
زبان دوم روسیه تاتاری،
زبان دوم مغولستان (زبانهای) ترکی،
زبان دوم ایالات متحده اسپانیولی،
زبان دوم کانادا فرانسه،
زبان دوم آلمان ترکی (ترکیه)
و زبان دوم استرالیا ماندارین (استاندارد چینی) است.

Babək və Afşinin Müharibələri

عباس جوادی – جنگ های بابک و افشین طبق منبع  کلاسیک «الکامل فی التاریخ» اثر ابن اثیر (حدود 200 سال بعد از قیام بابک خرم دین)… این داستان تاریخی جنگ های بابک را من همراه با دوست و همکارم روشن قنبروف خلاصه کردیم. برای این کار ترجمه فارسی «الکامل» را برداشتیم و گاه برای اطمینان خاطر به اصل عربی آن نگاه کردیم. من خلاصه اش را به ترکی آذری گفتم و روشن آن را با زبان و املاء خودش نوشت. این سلسله مقالات ابتدا در سایت «رادیوآزادی» در سه بخش منتشر شد.

Əli ibn əl-Əsirin yazdığı “Əl-Kamil fi-t Tarix” İslam tarixçiliyində ən mühüm əsərlərdən sayılır.

Onüçüncü əsrdə yazılmış bu çoxcildlik əsərdə Azərbaycan sərkərdəsi Babək Xürrəmi haqda da yetərincə məlumat verilir.

******************

Bəzz qalasının necə alındığını detallarıyla təsvir edən ibn əl-Əsir yazır ki, İslam xəlifəsi Mötəsim Azin ləqəbli Babək Xürrəmi ilə müharibəyə 30 milyon dirhəm ayırır.

Bu işi İslamı qəbul etmiş zərdüşti sərkərdəsi Afşinə həvalə edir.

Yazının metni (Birinci Hisse):
Babək Afşinə göndərdiyi qarpızla nə demək istəyirdi? (İbn əl-Əsir yazır).

Yazının İkinci Hissesi:
Babək öz oğlu haqda: «O fahişə oğluna deyin ki…» (Ərəb tarixçisi yazır)

Yazının Son Hissesi:
Babəkin çarmıxa çəkilməsi (Ərəb tarixçisi yazır)

تب منطقه پائین میرود؟

عراق، تقسیم بر سه
عراق، تقسیم بر سه

حدود سه هفته یا بیشتر است که پیشروی داعش در عراق و سوریه کم و بیش متوقف شده است. البته در اینجا سهم کمک های نظامی غربی ها به حکومت عراق و اقلیم کردستان عراق و در عین حال کمک به نیروهای معتدل تر مخالفین سوری بشار اسد کم نبوده است اگرچه بسیاری از گروه های کرُد ترجیح میدهند این توقف حملات داعش را اساسا به حساب پیشمرگه های کرد بنویسند.

آقای رضا ویسی که من شخصا به تحلیل های ایشان از اوضاع منطقه اهمیت و جدیت خاصی قائل هستم در صفحه فیس بوک خود در مورد وضع یکی دو هفته اخیر عراق میگویند: «به نظر می رسد نوعی توازن قوا در عراق برقرار شده است….هیچ طرفی قدرت پیروزی کامل ندارد ولی شکست هم نمی خورد .18 استان عراق بین سه قدرت رقیب تقسیم شده است.داعش عمده مناطق سنی نشین را تصرف کرده اما از تصرف مناطق شیعه نشین و کردنشین عاجز است…شیعیان بر مناطق جمعیتی خود که شامل ۹ استان جنوبی است مسلط هستند و البته بر بغداد اما نه قدرت بیرون راندن داعش از مناطق سنی نشین را دارند و نه سلطه و نفوذی بر مناطق کردنشین…کردها نیز که در مناطق کردنشین سیطره ای تقریبا کامل دارند در مناطق سنی نشین و شیعه نشین کمترین نفوذی ندارند.»

آیا میتوان از یک مرحله جدید «آرامش نسبی» صحبت کرد؟

اگر آن تئوری های توطئه مبنی بر تقسیم دوباره خاورمیانه موردی داشته، میتوان گفت که یک یا دو صحنه آن تقریبا به پایان خود نزدیک شده: عراق عملا به سه قسمت و سوریه به سه و یا چهار قسمت تقسیم شده. اگر چه هنوز هم همه  با همه در حال نزاع  و یا اقلا مبادله اتهامات واقعی و خیالی است و این نزاع گاه بصورت مسلحانه در میاید، اما شدت رویاروئی نظامی ظاهرا کمتر شده است.

حتی اگر این ارزیابی درست هم باشد، نتیجه «نقدی» که فعلا در دست داریم این است که تقریبا همه مردم، کشور ها و ملل منطقه در حال تشنج و خصومت با همدیگر هستند. روابط تجاری و برنامه های عمران و پیشرفت اقتصادی عملا پیش نمیروند و همه در یک هاله تعصب ملی، مذهبی و یا قومی فرورفته اند و نسبت به همسایگان خود با دیده دشمنی و یا حد اقل سوء ظن نگاه میکنند.

ترکیه از نظر داخلی دو محرک بحران دارد: موضوع اقلیت بزرگ کرد ها در کوتاه مدت و علویان این کشور در میان مدت. اگرچه رهبر پ ک ک عبدالله اوجالان ظاهرا طرفدار راه حل مسالمت آمیز حقوق اقلیت کرد در چارچوب یک ترکیه متحد و دمکراتیک است، ظاهرا رهبری نظامی پ ک ک که در شمال عراق مستقر است و احتمالا بعضی نیرو های خارجی مایل به برقراری صلح داخلی در ترکیه نیستند و میخواهند رویاروئی ترک و کرد در ترکیه ادامه یابد و بحران داخلی ترکیه تشدید شود. موضوع محاصره اخیر شهر مرزی کوبانی از سوی داعش و تردید آنکارا در رسانیدن کمک نظامی به پیشمرگه های متحد با پ ک ک در این شهر، زمینه تبلیغاتی وسیعی بر ضد ترکیه شد. بسیاری از گروه های کرد، چه عراقی و سوری و چه ترکی و ایرانی به این تبلیغات دامن زدند و در ایران هم ظاهرا با تسامح قابل توجه مقامات حکومتی، تظاهرات، تبلیغات و جو ضد ترکی پا گرفت و افزایش یافت.

در ایران همچنین بسیاری از گروه های کردی ظاهرا دل به «موج رایج کُردی» منطقه سپرده اند و کوشش میکنند بعنوان بخشی از یک نیروی واحد و قومی منطقه ای با برنامه ای هماهنگ شده و «فرامرزی کردی» عرض اندام کنند – بدون توجه به تعلقات و تمایز های ملی و مرزی.

خیالات و رویا ها بسیارند و ترس ها و کابوس ها هم  همچنین.

فکر میکنید با تقسیم عملی (اگر چه نه رسمی) عراق و سوریه، تشنج داخلی این دوکشور اگر هم به  این یا آن شکل ادامه یابد، به باقیمانده منطقه، علی الخصوص ترکیه و ایران صدمه بیشتری وارد نخواهد کرد؟

دقت: هنوز دفتر تقسیمات عراق و سوریه بسته نشده و این تقسیمات رسمی و نهائی نشده اند.

تکروی ها و مستبد خوئی ها، فشار ها و محدودیت ها، خرافات و تعصب، فرهنگ باور به شایعه و مبالغه، عدم تعامل و تسامح با دیگران، محروم کردن دیگران از حقی که برای خود قائل میشویم، خود برتر بینی، فقدان رفاه و آزادی ها و همچنین رشوه و فساد را هم که واگیر منطقه است به همه اینها اضافه کنید که همگی و هرکدام به سهم خود احتمال گشایش و حل عملگرایانه و واقع بینانه مشکلات را حتی دشوار تر هم میکند…

حتی در مورد  ایران و ترکیه اش هم که تا حال نسبتا از رویاروئی های مستقیم و خشونت هائی از نوع عراق و سوریه در امان مانده اند، تصور اینکه بلائی رسیده بود اما بخیر گذشت، ممکن است به شما احساس دلپذیری ببخشد، اما این احساس، بی شک زودهنگام و باورکردنش بسیار سخت است.

هنوز باید از این رودخانه آب ها (و میترسم خون های) بسیاری جاری شوند و خرابی های بیشتری بار بیاید تا مهره های گوناگون بر سر جای خود بنشینند.

در این میان حیف مردم این منطقه – چه عرب و چه کرد، چه ترک و چه ایرانی، چه سنی و چه شیعه و چه مسیحی.

حیف مردم بیگناهی که بی خانمان میشوند، ثبات و آرامش زندگیشان زیر و رو میشود، آواره و سرگردان میشوند.

حیف کودکان که از تحصیل و تغذیه و بهداشت لازم محروم میمانند.

و صرفنظر از اینکه در کوتاه مدت چقدر تهران و آنکار برد و باخت داشت و خواهد داشت و کرد ها و عراقی های سنی و یا طرفداران بشار اسد پیشروی و پسروی کردند – حیف سال ها و دهه هائی که همه این خاورمیانه  پدر مرده در داشتن یک زندگی آرام و صلحجویانه داخلی و منطقه ای از دست داده و میدهد…

و ما هنوز هم تمام گناهان کبیره و صغیره این را در دیگران جستجو میکنیم، در حالیکه هیچکداممان معصوم و بری از گناه نیستیم.

 

 

 

اوجالان و پ ک ک – یک منشاء بحران بین ایران و ترکیه

عبدالله اوجالان، رهبر پ ک ک
عبدالله اوجالان، رهبر پ ک ک

برای مدتی طولانی در تاریخ قرن بیستم، تصور عمومی چنین بود که هر وقت موضوع شورش های کردها در ایران و یا ترکیه حاد شود و یا در مورد حرکات و فعالیت های غیر قانونی در نواحی مرزی، دولت های آنکارا و تهران غالبا با همدیگر همکاری و همدستی میکنند و حد اقل تبادل اطلاعات مینمایند چونکه هر دوی این دولت ها در این رابطه «نگرانی های مشترک» دارند. امروزه با تغییرات در اوضاع داخلی عراق و سوریه و در ضمن ادامه بیش از 35 سال شورش و مقاومت مسلحانه کردهای ترکیه که بیشتر تحت لوای پ ک ک (حزب کارگران کردستان) انجام میگیرد، این وضع هم ظاهرا در حال تغییر است.

در یکی دو سال اخیر روابط ایران و ترکیه رو به سردی گذاشت. اگرچه این سردی در واقع به خصومت متقابل تبدیل شده، اما این خصومت هرگز از سوی مسئولان جمهوری اسلامی و یا حکومت آقای رجب طیب اردوغان آشکارا بزبان آورده نمیشود.

بی شک یکی از محرک های سردی مناسبات این دو کشور همسایه، موضع درست متضاد آنها نسبت به رژیم بشار اسد است. در حالیکه ایران از پشتیبانان اصلی رژیم دمشق (شام) بحساب میاید، آنکارا از همان ابتدا سیاست خود را بر محور سرنگونی بشار اسد متمرکز کرده و در این رهگذر از همه گروه های مخالف و مسلح ضد اسد و حتی گروه های نزدیک به القاعده و تندروهای اسلامی بطور فعال پشتیبانی کرده است.

اما ظاهرا موضوع جریان ها و گروه ها و حتی شخصیت های کردی منطقه هم تبدیل به موضوع جدی اختلاف بین آنکارا و تهران شده است.

در گذشته آنکارا نسبت به حکومت اقلیم کردستان عراق برهبری آقای مسعود بارزانی پیوسته با سوء ظن نگاه میکرد چرا که این حکومتِ عملا مستقل را متحد پ ک ک میشمرد. مدتی است که حکومت ترکیه روابط بسیار نزدیک و صمیمانه ای با دولت آقای بارزانی برقرار کرده است.  تصور آنکارا بر این بوده است که این، برای آرام تر کردن شورش کرد ها در داخل ترکیه سیاستی مفید است و در عین حال منفعت تجاری هم دارد و از سوی دیگر عامل مناسبی برای فشار بر دولت بغداد است که هم بیشتر اعضایش شیعه هستند و هم با ایران مناسبات نزدیکی دارند.

در عین حال آنکارا تصور میکند که از سال 1999، یعنی زمانیکه آقای عبدالله اوجالان، رهبر کاریزماتیک پ ک ک توسط ماموران ترکیه بازداشت و در جزیره «ایمرالی» این کشور زندانی شد، گسست بین او و بدنه رهبری پ ک ک که اغلبشان در کوه های «قندیل» نواحی مرزی عراق-ایران و ترکیه مستقر هستند، بیشتر شده است و در حالیکه اوجالان پیوسته طرفدار راه حلی مبتنی بر مذاکره و خاتمه دادن به برخوردهای نظامی است، باصطلاح «قندیل» میخواهد سیاست رویاروئی با حکومت ترکیه را ادامه دهد و بدین ترتیب از سیاست اوجالان در عمل سرپیچی کند.

یک مورد دیگر سوء ظن آنکارا آن است که ایران هم در این رهگذر نمیخواهد برنامه نخست وزیر سابق و رئیس جمهوری کنونی ترکیه اردوغان مبنی بر «آشتی ملی» با کرد های کشور به نتیجه برسد و بین حکومت آنکارا و پ ک ک صلح برقرار شود و به همین جهت، بنظر آنکارا، ایران از «رهبری ستیزه جوی  پ ک ک در قندیل» دفاع میکند و در عمل میخواهد اوجالان را از اعتبار و نفوذ خود در میان کرد ها بیاندازد.

منابع و رسانه های ترکی اخیرا در چند مورد گفته اند که مضمون «مخابرات رمزى» بین دستگاه های امنیتی ایران و آلمان با «قندیل» را بدست آورده اند که گویا نشان میدهند «قندیل» موضوع محاصره شهر مرزی «کوبانی» از سوی داعش را بهانه کرده سعی کرده اند آن را بغیر از جنبه سوری مسئله، به وسیله ای برای برافروختن آتش شورش و اعتراضات کرد ها در داخل ترکیه تبدیل کنند و گویا  در حالیکه خود اوجالان، رهبر زندانی پ ک ک، مخالف این «جریان سازی» بوده، اما ایران این قبیل کوشش ها را حمایت کرده است.

نتیجه گیری منابع دولتی و امنیتی آنکارا ( طوری که در رسانه ها منعکس میشود) آن است که ایران مستقیما در تحریک کرد های ترکیه و سوریه، استفاده از موضوع کوبانی برای تحریک ناسیونالیسم کردی و تضعیف موضع ترکیه در منطقه و بخصوص متزلزل کردن حاکمیت دولت اردوغان در داخل ترکیه ذینفع است و در این جهت بطور سرپوشیده، اما فعالانه کار میکند.

منابع ترکی علت ایجاد یک جریان طرفداری از دفاع پیشمرگه های کرد از شهر کوبانی را در افکار عمومی ایران و حتی برگزاری بعضی تظاهرات ها در شهر های مختلف ایران در حمایت از کوبانی را  در همین سیاست «ضد ترکی» ایران میشمارند.

رسانه های ترکیه در این مورد دلیل روشنی ارائه نکرده اند. در این میان معلوم نیست ادراه اطلاعات آلمان چرا و چگونه متهم به دخالت در امور داخلی ترکیه و دیگر کشور های منطقه میشود.

————————————

یک مقاله منبع: ینی شفق (استانبول):
Kandil’in Kobani provokasyonlarının hemen öncesinde, İran ve Alman istihbarat birimleri ile yoğun bir temas kurduğu belirlendi. İran istihbaratının dış operasyonlarını yürüten Kasım Süleymani, geçen hafta Kuzey Irak’ta Kandil yönetimi ile bir araya geldi. İstihbarat birimleri, BDP’lilerin sokağa dökülmesi için kurulan ekipteki 11 kişiyi tespit etti.
İran’ın Öcalan’ı tasfiye planı – Yenisafak.com.tr.

«ابو خطاب» كُردی، فرمانده داعش در عملیات کوبانی 

چندین منبع عربی از جمله «القدس العربی» نوشته اند که فرمانده عملیات نظامی و کشتار های اخیر گروه تروریستی «داعش» («دولت اسلامی عراق و شام») «ابوخطاب» الکُردی نام دارد که خودش کُرد است. طبق همین معلومات او اصلا از روستای معروف حلبچه در نزدیکی سلیمانیه در کردستان عراق است که در زمان صدام مورد حملات وحشتبار با سلاح های شیمیائی شده بود. به گفته بعضی از این منابع، ابو خطاب خود از گروه تروریستی «حزب الله  کردستان» است. «القدس العربی» به نقل از «منابعی درمنبج و جرابلس» در نزدیکی شهر کوبانی مینویسد که اخیرا از همین دو شهرستان منبج و جرابلس «رزمندگان تازه نفس» عبارت از چندین جوان کُرد به نیروهای داعش که به کوبانی حمله کردند اضافه شدند. این منابع میگویند تعداد این گروه های کُرد در  داخل داعش زیاد نیست اما آنها بسیار فعال اند. «القدس العربی» ادعا میکند که دشمنی ابو خطاب با «پ ی د» («حزب اتحاد دمکراتیک کردستان») که ابتکار عملیات نظامی کرد های سوریه را در دست دارد و شاخه ای از «پ ک ک» («حزب کارگران کردستان ترکیه») بشمار میرود، «فقط ایدئولوژیک نیست» بلکه یک علتش هم آن است که برادر ابوخطاب چند ماه پیش در زدو خورد بین «پ ی د» و حزب الله کردستان در نزدیکی شهرستان «حسکی» کشته شده است. خبرگزاری ایسنا (ایران) از قول «مقامات سیاسی و امنیتی اقلیم کردستان» مینویسد که «تاکنون 400 کُرد ساکن این اقلیم به داعش پیوسته‌اند.»

————————

بعد از نشر: به گفته منابع كردى به نقل از يك تويت گروه داعش: «ابو خطاب كردى یکی از فرماندهان ارشد داعش  که اصالتا کرد می باشد  در کوبانی کشته شده است». اعضای گروه داعش با انتشار تصاویر این فرمانده در شبکه اجتماعی تویتر اعلام کردند که “ابو خطاب الکردی در جبهه جنوبی کوبانی” كشته شده است (سایت خبری تحلیلی «روژ»)

——————-
منبع:

«أبو خطاب» جهادي كردي من حلبجة يقود هجوم «الدولة الاسلامية» على كوباني .

فرمانده کرد داعش در کوبانی؟!

«توریست های تروریست» آسیای میانه در سوریه

نصب شبانه و چند شاعته بیرق سیاه گروه «دولت اسلامی» تابستان 2014 در تاشکنت، اوزبکستان از سوی افراد ناشناس
نصب شبانه و چند ساعته بیرق سیاه گروه «دولت اسلامی» تابستان 2014 در تاشکنت، اوزبکستان از سوی افراد ناشناس

آسیای میانه یکی از منابع انسانی «داعش» و دیگر گروه های تروریستی در خاورمییانه و پاکستان است. پاکستان را که گروه های «نهضت اسلامی اوزبکستان» و غیره در ولایات هم مرز با افغانستان آن فعال بودند و هستند، میدانستیم. اما یکی دو سال است عراق و بخصوص سوریه هم تبدیل به هدف این «توریست های تروریست» شده است. بخش بزرگی از آنها از طریق روسیه که این افراد برای کار به آنجا میروند وارد شبکه های بنیادگرایان و افراطیون اسلامی میشوند، بعضی ها هم از کشور های خودشان. اکثر آنها از طریق ترکیه وارد سوریه میشوند.

یک پدر بیچاره تاجیک میگوید آنها خبر نداشتند که پسرشان که در روسیه کار میکرد به سوریه رفته است. «یک دفعه زنگ زد که «پدر جان، من رفتم در راه اسلام مبارزه کنم، برایم دعا کنید. هر چه گریه و زاری کردیم که نرو، اثر نکرد.»

یک تروریست دیگر بنیادگرا که اهل اوزبکستان است با شبکه اجتماعی «واتس اپ» پیام و ویدئو میفرستد و با افتخار و ایمان تائید میکند که در سلاخی های داعش شخصا شرکت کرده است.

یکی که از قرقیزستان به سوریه رفته حتی به دوست دخترش اس ام اس میفرستد و او را هم به سوریه دعوت میکند. یکی هم که اهل تاجیکستان است افتخار میکند که «داعش» او را «امیر» یک دهکده در فلان جای سوریه کرده است… «امیر ابو فلانی»…

آن روز صرفا بخاطر کنجکاوی خودم یک پرس و جو و تحقیق سرپائی کردم. داعشی ها نفری چند پول میگیرند؟ نیویورک تایمز نوشته جنگجویان داعش ماهانه 300 دلار میگیرند. دوستان اوزبک میگویند اوزبک هائی که سوریه رفته اند روزانه – بله: روزانه گویا 300-350 دلار میگیرند، بعضی ها هم گفته اند روزانه 600-650 دلار. از همکاران عراقی پرس و جو کردم طبق اطلاعات آنها گویا ماهانه حدود 250 دلار. اینش دیگر خبر رسمی است اما چقدر درست است این را هم نمیشود گفت: بنا به خبرسازمان نیمه رسمی «آژانس خبری قرقیزستان» رئیس کمیته امنیت ملی جمهوری قرقیزستان بوسورمانقول تابالدیف گفته شهروندان این کشور که در عملیات نظامی سوریه (یعنی در صف مخالفین رژیم اسد) شرکت میکنند برای این کار روزانه — روزانه — هزار دلار دریافت میکنند. بنظر بعید میرسد. اما عین خبر همین است.

بعلاوه “غنیمت های جنگی”.. عینا مثل دوران قدیم.. خودشان را هم مثل لشکر های هزار سال پیش حس میکنند مثل اینکه. هر جا که زدند و وارد شدند هرچه پیداکردند از مال و ثروت مال آنهاست.. زن و بچه هم که غلام و کنیز میشوند، یا تصاحبشان میکنند و یا میفروشندشان. مگر هزار سال پیش هم همین طور نبود؟ همه اش هم بنام اسلام و مسلمانان…

یا خاور میانه کلا مریض شده و به سرش زده و آدم ها و جمعیت های خودش را اینقدر مسموم و پر از نفرت و جهالت کرده و یا برعکس، خود مردم این جغراقیا را تا این درجه نفرین شده کرده اند…

این ویدئو را ببینید. به انگللیسی است اما مطالب درجه اول و اختصاصی در باره آن دسته از تروریست های سوریه دارد که از آسیای مرکزی آمده اند… بعضی های دیگر از مسلمانان و یا نودینان اروپا هستند… دیگران و اکثریت هم از خود سوریه و عراق و خلیج فارس…

کلیک کنید: گروه هائی از شهروندان آسیای میانه به داعش میپیوندند

«نقش ترکیه در روزهای آینده روشن تر میشود»

فیلیپ هاموند وزیر خارجه بریتانیا میگوید ترکیه میخواست و میخواهد در جریان مبارزه بارزه با گروه «دولت اسلامی» نقش فعالی داشته باشد و در این جریان نقش نیروهای زمینی ترکیه هم بزرگ است. بنظر هاموند حالا که گروگان های ترکیه که در دست داعش بودند آزاد شده انداین کار آسان تر عملی خواهد شد. هاموند گفت نقش ترکیه «بزودی روشن تر خواهد شد.» جان آلن فرمانده نظامی عملیات ضد داعش که از طرف پرزیدنت اوباما به این مقام تعیین شده در روزهای آینده به ترکیه میرود. بنظر میرسد این روز ها ترکیه مشغول مذاکره با نیروهای «ائتلاف» برای مبارزه با داعش است و احتمالا موضوع اصلی مذاکرات هم نقش ترکیه در این فعالیت های نظامی است. اما ترکیه مصرانه گفته است که مبارزه بر ضد داعش نمیتواند بدون مبارزه همزمان با رژیم بشار اسد انجام گیرد. نخست وزیر ترکیه داود اوغلو اخیرا گفت ارتش ترکیه زمانی حاضر خواهد بود وارد عملیات نظامی شود که دولت اسد هم هدف این عملیات باشد.

ترکیه تا کنون به گفته خودش بیش از 180 هزار پناهنده اکثرا کُرد را از شهر کوبانی در مرز سوریه پذیرفته است اما کرد های ترکیه در روزهای اخیر اعتراضات خود را بر علیه دولت ترکیه افزایش داده «بی عملی» آنکار و بخصوص وارد عملیات نشدن تانک های ترکیه را که بر فراز تپه های مرزی ناظر بر حملات داعش به کوبانی بودند،ا را به آتش انتقاد گرفتند. در اعتراضات کرد های ترکیه تاکنون 22 نفر کشته شده اند.

منبع:

‘Türkiye’nin İŞİD rolü netleşmek üzere’ – Dünya- ntvmsnbc.com.

هویت، قومیت و ملیت

A Design By Abol Bahadori
A Design By Abol Bahadori

دراین مقاله کوشش خواهم کرد با استفاده از منابع مختلف دانشگاهی و مرجع، تعاریف و توضیحات پایه ای در مورد سه واژه: هویت، ملیت، قومیت و همچنین یکی دو تعبیر مرتبط بدهم.

در ادوار مختلف تاریخ و آثار سه زبان مهم شرق مسلمان یعنی عربی، فارسی و ترکی این تعابیر با معانی مختلفی بکار برده شده اند. مثلا کم نیستند مواردی که در هر سه زبان کلمه «ملت» به معنای «گروه دینی» به کار برده شده است، مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود»… اما آنچه که ما در اين مقاله در نظر داریم، کاربرد معاصر و کنونی این تعابیر است که اگر چه نه کاملا، اما تا حد زیادی در اکثر کشور ها از قرن بیستم به اینسو کم و بیش به یک معنای معین و یا مشابهی بکار برده می شوند.

اولا تعبیر «هویت» identity یعنی هویت یک گروه اجتماعی را بگیریم. توافق عمومی بر آنست که هویت یک گروه اجتماعی مثلا یک قوم فقط در تمایز و فرق آن گروه با گروه و یا گروه های دیگر است که می تواند مطرح شود. مثلا برای یک گروه مردم روس که در یک گوشه شرق دور روسیه زندگی می کنند و با گروه های دیگر و غیر روس هم سر و کاری ندارند، موضوع «هویت» احتمالا اصلا مطرح نیست، یعنی آنها آگاه نیستند که چه عواملی آنها را بعنوان «روس» معین و تعریف می کنند. برای آنها زبانی که حرف می زنند، غذائی که می خورند، قصه هائی که برای کودکانشان تعریف می کنند و غیره چیزی بدیهی است. این در حالیست که زندگی آنها مثلا از نگاه مردم دری زبان شمال افغانستان که زبان و عادات و رسوم و فرهنگ دیگری دارند، عجیب و غریب است و برعکس. تنها در مقايسه گروهى و واقعى و يا حداقل از طريق رسانه ها و مسافرت و غيره است كه هر گروهى در باره مشخصات «هويت گروهى» خود و ديگران آگاهى معينى پيدا ميكند كه آن هم متاثر از ده ها عامل است كه ميتواند واقعى و يا ذهنى باشد. مجموعه اين مشخصات هويتى هستند كه يك گروه اجتماعى را بعنوان يك «قوم» و يا «گروه قومى» ethnicity, ethnic group تعريف ميكنند.

اين مشخصات قومى عبارتند از زبان، دين و عوامل ديگر مانند بیولوژی («نژاد») تاريخ ، فرهنگ و جغرافياى مشترك. در مورد هر قوم يك ويا چند تا از اين مشخصات مي تواند نقش مهم و اساسى بازى كنند، در حاليكه بعضى از اين عوامل ممكن است اساسا اهميتى نداشته باشند.

مثلا زبان احتمالا یکی ازمشخصات اصلی و تعیین کننده «آلمانی بودن» است اما برای آلمانی بودن فرق نمی کند که شما کاتولیک و یا پروتستان هستید. احتمالا تاریخ و خاطره مشترک تاریخی، ادبیات، و یا عادات و رسوم و حتی خوراک های آلمانی هم جزو این مشخصات است. از سوی دیگر فقط زبان هم برای تعیین هویت یک قوم کافی نیست، همانطور که اتریشی ها و یا آلمانی زبان های سوئیس هم آلمانی زبان هستند اما خود را آلمانی نمی دانند، بلکه اتریشی و یا سوئیسی می دانند، یعنی اتریشی و سوئیسی آلمانی زبان. هیتلر و فاشیست ها زیاد کوشش کردند همه آلمانی ها، اتریشی ها و آلمانی زبان های سوئیس را به بهانه اشتراک زبان به زور «آلمانی» بنامد، اما این تلاش ها به جنگی فاجعه بار منتهی شد ولی باز نتیجه نداد.

از نظر اصل و نسب، ظاهر بیولوژیک و به اصطلاح نژاد هم نقش بازی می کند. مثلا اگر چه آلمانی ها مخصوصا با اقوام همسایه بسیار آمیخته اند، اما وقتی ازیک فرد «آلمانی» صحبت می شود، معمولا انسانی «آسیائی» مانند چینی ها در نظر گرفته نمی شود. اما این مشخصات ظاهری آلمانی بودن مخصوصا در این صد سال اخیر بیشتر از پیش عوض شده و مثلا بخش معینی از آلمانی ها در اثر مهاجرت های بعد از جنگ جهانی دوم، ظاهر و ریخت آسیائی و یا حتی آفریقائی دارند.

در مورد یهودیان بنظر میرسد مشخصه اصلی قومیت یهود نه زبان، بلکه دین و حافظه تاریخی و دینی آنهاست.

غالبا ویژگی و مشخصات بیولوژیک و نژادی (ساخت بدن و سر، رنگ مو، چشم و غیره) مشخصه اصلی و یا تعیین کننده هیچ قومی نیست، اما این ویژگی همراه با مشخصات دیگر در تعریف هویت اقوام نقش بازی می کند. امروزه جامعه شناسان اصولا خود مسئله نژاد را زیر علامت سوال قرار می دهند. آیا اصولا چیزی بنام «نژاد» وجود دارد؟ طبیعتا میان یک سوئدی مو طلائی و چشم آبی با یک آفریقائی سیاه پوست فرق هست. اما بین خود مردم اسکاندیناوی و یا آفریقا نیز آن قدر فرق هست که به سختی میتوان انسان ها را به گروه های نژادی مجزا تقسیم کرد.

عوامل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی نیز در تعیین «هویت» قومی و ملی هر فرد و گروه اجتماعی اهمیت بزرگی دارند.

خاطره و ذهن تاریخی و گذشته مشترک هم می تواند در تعریف قومیت نقش اساسی بازی کند. آلمانی ها، اتریشی ها و سوئیسی های آلمانی زبان مشترکات بسیاری از نظر زبان و دین دارند اما بخاطر فرهنگ و تاریخی متفاوت، هرکدام خود را قوم  دیگری می شمارند.

بنا بر این تعریف، هویت هر قوم بر پایه ترکیب بخصوص آن قوم از مشخصات قومی است و نمی توان برای تمام اقوام دنیا یک نسخه واحد با لیست واحد ویژگی ها و مشخصات داد.

لغات مرتبط: درک امروزه از تعبير «قومیت» ethnicity به معنای اسم صفت قوم است، یعنی آنچه که مربوط به آن قوم است. تعبیر «قومیت» از اسم «قوم» است. اگر گروهی را «قوم» بنامیم، به مجموعه مشخصات قومی آن گروه «قومیت» می گوئیم، مثلا قومیت کُردی.

تعبیر«قوم گرا» ethnic nationalist, ethnicist به کسی اطلاق می شود که ادعای دفاع از منافع قوم بخصوصی را می کند (در ضمن: «قوم گرائی» و یا »ناسیونالیسم قومی»).

«ملت» موضوع دیگری است. قبلا گفتیم که این تعبیر و همچنین تعابیر دیگر و مرتبط در تاریخ به معنا های مختلف و حتی متضاد بکار برده شده. اما آنچه که امروز و از قرن بیستم به این سو از تعبیر «ملت» در نظر گرفته می شود، بر عنصر «شهروندی» یک کشور مبتنی است. با این ترتیب «ملت» کلیت و تمامی اعضا و شهروندان یک کشور صرفنظر از مشخصات قومی (یعنی زبانی، نژادی، دینی و غیره) است. مثلا «ملت آمریکا» شامل همه شهروندان ایات متحده آمریکا از جمله سفید پوستان آنگلو ساکسون، بومیان آمریکائی، آمریکائیان سیاه پوست، هیسپانیک ها، شهروندان در اصل مهاجر از آسیای شرقی و جنوب شرقی و غیره و در ضمن مسیحی، بودائی، مسلمان، بیدین و غیره می شود.

مجموعه مشخصات و ویژگیهائی را که یک ملت را تشکیل میدهد و همه آن شهروندان در آن شریک هستند «ملیت» و در انگلیسی و زبانهای نزدیک به آن nationality می نامیم که معنایش به فارسی «شهروندی» میشود (نه قومیت و تبار)، مانند «ملیت آمریکائی».

لغات مرتبط: امروزه «ملت گرائی» nationalism که در فارسی هم گاهی «ناسیونالیسم» گفته می شود به معنای طرفداری از کلیت یک ملت و کشور (صرفنظر از مشخصات قومی عناصرتشکیل دهنده آن ملت) است.

در ضمن: «ملت گرا» و یا «ناسیونالیست» به کسی گفته می شود که ادعای دفاع از منافع کل مردم و شهروندان یک کشور را می کند.

در کاربرد زبان فارسی تعبیر «مردم» به  یک گروه (بزرگ و یا کوچک)  صرفنظر از هویت، قومیت، ملیت، دین و زبان اطلاق می شود. ولی تعبیر «خلق» در قرن بیستم از طرف کمونیست ها رایج شد و معنای «بخش زحمتکش یک ملت منهای ستمگران آن ملت» را گرفت که تا آن وقت اصلا به این صورت رایج نبود (مثلا «خلق ترکمن ایران» و یا «خلق های ایران»). امروزه این تعبیر با این کاربرد دیگر از رواج افتاده است.

——————————————–

بعضی منابع:

Joshua FISHMAN et al: Handbook of Language and Ethnic Identity, Oxford 1999.

درس های سازمان ملل متحد در باره اقوام و تبعیض قومی

قومیت و نژاد

-ستان ها

Stans
اخیرا یکی از سیاستمداران قرقیزستان (قیرغیزستان) بنام «فلیکس کولوف» که عضو پارلمان این کشور و رئیس یک حزب نسبتا کوچک مخالف حکومت است به مجلس پبشنهاد کرد قانونی در مورد تغییر نام کشور از قرقیزستان به «قرقیز ائلی» (کشور و یا ملت قرقیز) قبول کند. دغدغه این سیاستمدار، طوریکه روایت میکنند، «خلاص شدن از پسوند -ستان در آخر نام کشورش است» و تا حدی هم شاید یک قدم فراتر در این راه که مفهوم شود که این کشور مخصوص و یا در درجه اول متعلق به یک قوم است: قرقیزها! و نه قومی دیگر!

البته بنظر نمیرسد این «ابتکار» سیاسی- پارلمانی در مجلس قرقیزستان شانسی داشته باشد اما سالهاست که نسبت به این پسوند – ستان در نام کشور ها حساسیتی بوجود آمده که بیشتر از محافل و رسانه های غربی نشات میگیرد. چرا که در نظر افکار عمومی آنها اکثر این کشور ها (افغانستان، پاکستان، تاجیکستان، اوزبکستان، قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان و غیره) یا گهواره تروریسم بودند و هستند و یا عقب مانده و صاحب دولت های خود کامه و  قرون وسطائی.

من هر بار با دوستان غیر شرقی اعم از مسلمان و غیر مسلمان حرف میزنم احساس مشکل میکنم که توضیحاتی در این مورد بدهم و اشتباه هائی را که حد اقل دوستان من میکنند تا حدی تصحیح کنم. صرفنظر از اینکه این تصور ناقص و یکطرفه است، تاثیری در اصل تحقیر آمیز همراه با یک تبسم حاکی از تمسخر هم دارد.

و اما این دوستان نمیدانند که ریشه این پسوند فارسی و اگر کمی عقب تر برویم هندی – فارسی و حتی هند و اروپائی است و معنای «جا، مکان، سرزمین» دارد (سانسکریت و پروتو هند و اروپائی: ستهانا) و حتی در زبان هائی مانند روسی، آلمانی و یا یونانی هم نوع در اصل همریشه آن را میشود یافت. البته این دوستان از این هم بی اطلاع هستند که ما امروزه در فارسی و هندی ها  در زبان معاصر هندی به بسیاری کشور ها از جمله کشور های غربی نامهائی با همین پسوند داده ایم مانند لهستان، انگلستان، مجارستان، ارمنستان، گرجستان، هندوستان و بالاخره اینکه این پسوند فقط بمعنی کشور نیست بلکه در مثال هائی مانند اسامی مرکب گلستان و کوهستان هم معنى جا را دارد.

———————————–

از فیس بوک:

AA
آقای دکتر، علت این که “قیرغیز” می نویسید چیست؟ در متون تاریخی این طور نوشته می شده؟

MB
دکتر لطفاً اگر زحمتی نبست از ترکی حرف زدن با قیرقزها هم بنویسید. چقدر مفاهمه صورت می گرفت؟ و اینکه آیا عدم مفاهمه به علت پدیده های جدیدی است که ترکی ایران تحت تاثیر فارسی و ترکی آنها تحت تاثیر روسی است؟
با سپاس

Abbas Djavadi
با عرض سلام واحترام، فكر كنم هر دو نوع املاى قيرقيز و قيرغيز در فارسى هست (نيست؟) اما بنظرم “قيرغيز” املاى از همه نزديكتر به تلفظ اين كلمه در ميان خود قيرغيز ها و قزاقها (كه زبانشان مثل تركى تبريز و باكو بسيار بهمديگر نزديك است) و يا اوزبكها و اويغورها و تاتارها همان املاى “قيرغيز” است (قاف نخست مثل كاف پسين حلقومى و هر دو ياء مثل قير ماق خودمان بمعنى كندن و غ با همان تلفظ غ خود ما). و اما تفاهم براى ما آذريها و يا تركهاى تركيه با قيرغيز وقزاق فوق العاده مشكل است و تنها راه اين است كه هر دو طرف مكالمه از هر نوع زبان و گويش تركى كه ميدانند و فارسى و روسى استفاده كنند تا بزحمت همديگر را بفهمند مگر اينكه زبان همديگر را كمى آموخته باشند (من شخصا از هر دو ویا سه راه استفاده ميكنم!! اگر تركى تركيه بلد بودند ميزنيم به آن زبان، نشد مخلوطى از هر كدام – بعلاوه اينكه من از هر كدام كمى ياد گرفته ام كه كار را سلده تر ميكند! البته خود اين دوستان بين همديگر اكثرا روسى صحبت ميكنند. فقط قزاقها و قيرغيز ها چون فرق بين اين دو بسيار كم است هر كدام به زبان خودشان حرف ميزنند و بين اين دو مشكلى در تفاهم ايجاد نميشود). تركمنى از نظر تاريخى و علمى البته به ما نزديكتر است اما در محاوره صدا هاى (س) و (ز) كه تركمن ها مثل انگليسى در
think, that
“زبان دندانی” تلفظ ميكنند و طبيعتا نا آشنائى بعضى واژگان مشكلاتى ايجاد ميكند كه البته بدرجه قزاقى و قيرغيزى نيست. فكر كنم اوزبكى نظر به كثرت لغات عربى و فارسى براى ما آسان ترين است.

AA
ممنون از توضیحتون. البته من در فارسی قرقیز و قیرغیز ندیده بودم. بیشتر همان قرقیز بوده.

MN
دیروز رفتم برای سرتراشی. قزاق های قزاقستان به جای سلمانی می گویند سرتراش خانا. سر تراش من بانوئی ترک زبان از ترکان یونانستان! خیلی شبیه ما صحبت می کرد. ائی نمی گفت یاخچی می گفت. عچیب بود برای من که اصلا شبیه ترکان ترکیه صحبت نمی کرد….

MP
با اینکه ستان فارسی است ولی ظاهرا ترک ها علاقه بیشتری به استفاده از آن دارند و مثلا به یونان هم یونانستان میگن و تعبیر فارسستان هم از ساخته های ترک هاست.

Abbas Djavadi
براستى هم تعبير فارسستان ساختگى و ناشى از يك پيش داورى دشمنانه نسبت به تعبير و مفهوم ايران است

CZ
استاد احتمالا تا کمتر از 100 سال پیش به تمامی این مناطق “ترکستان” می گفتند . درسته ؟ من نقشه ای در کتابخانه هلال احمر زنجان دیدم که نام ترکستان را داشت . اگر چنین است بسیار برای من جای تعجب و تاسف است که چرا حداقل 4 کشور مستقل و جدا شده از شوروی سابق قرقیزستان ، قزاقستان ، ازبکستان و ترکمنستان نام تاریخی “ترکستان ” را رها کرده اند؟
همچنین می خواستم نظر و دیدگاه مسئولین ، روشنفکران و مردم این کشورها را نسبت به نام “ترکستان” بدانم.
همچنین در جزوه ای که 2 سال پیش در نمایشگاه کتاب از غرفه قزاقستان گرفتم در چشم اندازی که رئیس جمهور آنجا آورده بود ، قرار شده بود رسم الخط قزاقی به لاتین تبدیل شود ، آیا در قرقیزستان هم چنین طرحی وجود دارد ؟
سپاسگزارم.

Abbas Djavadi
سلام موضوع الفباى لاتين براى قزاقى بعنوان بحث هست اما جدى نيست چونكه اكثريت كه خيلى “روسو فيل” است اين را نميخواهد. و اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه در تاریخ بعد ها ديگران بخصوص ایرانیان به به سرزمین هائی داده شده که موطن ترک زبانان است. در بحبوحه انقلاب كمونيستى روسیه هم مدتى به بخشى آسياى مركزى اين نام را دادند و بعد، از ان دست كشيدند چون گفتند اينجا كه همه ترك زبان نيستند. البته يك شهرى در قزاقستان هست بنام تركستان. و اما در تركيه فكر ميكنند همه اينها ترك هستند منتهى لهجه ديگرى دارند. من هرچه ميگويم والله مردم مثلا قزاق و قرقيز و اويغور زبانشان را از نظر تاريخى از خانواده زبانهاى تركى ميدانند اما خودشان را ترك و زبانشان را تركى نميدانند، كسى در تركيه نميفهمد چرا. نه، يك اوزبك زبان خودش را اوزبكى ميخواند و يك قزاق قزاقى – و نه تركى. مثل اينكه يك فارسى زبان اگر باسواد باشد زبانش را جزو زبانهاى هند و اروپائى ميخواند اما نميگويد زبان من هندى است!

CZ
پس با این حساب به نظر شما کسی الان نمی بایست وارث نام “ترکستان ” باشد. در آن صورت تکلیف این مصرع سعدی که ” این ره که تو می روی به ترکستان است ” چه می شود ؟

Abbas Djavadi
آن را بايد از سعدى بپرسيد! 🙂

Abbas Djavadi
نه، چرا، مردم آسياى ميانه. اقلا تركمن ها و اوزبك ها، قرقيز ها و قزاقها و اويغور ها ميتوانند خودشان را وارث تركستان تاريخى حساب كنند – اگر البته چيزى عملى و نقد از اين حق وراثت عائدشان بشود!

CZ
سپاسگزارم استاد عزیز. هر چند به شدت باور دارم که نام ترکستان بایستی به آن مناطق اعاده شود و اگر نمی شود از بی همتی ( نمی گویم بی غیرتی) ما ترکان هست. و از شنیدن این جمله شما که ” اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه بعد ها ديگران به آن دادند” تنم لرزید.
سلامت باشید.

Abbas Djavadi
زنده باشيد، ساغ اولون، سالم قالين

طه آق یول: در زمینه علوم، ایران از ترکیه جلو زده

نویسنده، تاریخدان و روزنامه نگار معروف ترک طه آق یول (آکیول)
Taha Akyol
اخیرا در روزنامه پر تیراژ «حریت» چاپ استانبول مقاله ای با همین عنوان به چاپ داده نوشت:

بلی، از نظر فهرست انتشارات علمی، ایران در سال 2011 ترکیه را پشت سر گذاشت در حالیکه در نتیجه انقلاب اسلامی و آشوب، فشار و سیاسی شدن بیش از حد متعاقب آن، علوم در ایران از بین رفته بود. در سال 2001 ایرانیان خودشان را جمع و جور کردند. درمقاله علمی «سند درخور نقل قول» در سایت «رتبه بندی انتشارات علمی» (این لینک) گرافیکی بچاپ رسیده که نشان میدهد ایران چگونه در این زمینه رشد داشته است.  (طبق این گرافیک در سال 1966 ایران کمی بیش از هزار و ترکیه کمی بیش از 5000 یعنی پنج برابر ایران مقاله علمی منتشر کرده بود. این فرق در سال های 2010 و 2011 از بین میرود و از آن به بعد ایران در اين زمينه از ترکیه جلو میافتد – توضیح مترجم).

نقطه عطف سال 2011 بوده است. هنوز بخاطر پیش دستی سال های 1996-2012، از نظر مجموع کل آثار، ترکیه هنوز جلو تر از ایران است. ترک ها در مجموع 291814  و ایرانیان  197571 اثرعلمی درخور نقل قول نوشته اند. اما در سال 2011 در حالیکه آثار درخور نقل قول ایرانیان به 37310 رسید، ترک ها فقط 31681 اثر نوشتند و در سال 2012 این فرق بیشتر هم شد. در زمینه هائی مانند پزشکی، اقتصاد و مدیریت ترکیه بطور روشن در پیش است. اما دقت کنید: در سال 2012 در زمینه ریاضیات ایران 2356 و ترکیه تنها 1557  اثر منتشر کرده، در زمینه کامپیوتر هم ایران با 2354 اثر جلوتر از ترکیه با 1354 اثر است. زمینه هائی مانند علوم مربوط به نفت را که ایران در آنجا پیشرفت آشکارتری دارد به حساب نمیاورم.

فقط ایران بخاطر تندروی های سیاسی خود است که نمیتواند از این پیشرفت علمی استفاده کامل کند. مثلا ایران قادر نیست نفت خام خودش را خودش و بصورت کامل تصفیه کند.

در اینجا طه آق یول نقل قولی از پروفسور جلال شن گؤر
Celal Şengör
استاد معروف ترک در حوزه  زمین شناسی و تاریخ علوم میاورد که گفته است: «ایرانی ها هم در زمینه خدمات زمین شناسی و هم کار های زمین شناسی شرکت نفتشان، پیوسته از موسسه های زمین شناسی و نفت ترکیه جلوتر بوده اند و علت این هم در آن است که ایرانیان به این زمینه ها از زاویه  نیاز های خود نگاه میکنند و ما در ترکیه این موضوع را سیاسی کرده ایم.»

متن کامل مقاله آقای طه آق یول (بزبان ترکی ترکیه) در این لینک است:

Taha Akyol | Bilimde İran Türkiye’yi geçti.

——————————————————-
از فیس بوک:

AM
آغا قبول،تورکیه هرنمه‌نه‌ده ایران‌دان گئری قالمیش‌دی! تورکیه ،تاریخی نی ایران‌دان آلیب، ایران اولماسایدی تورکیه اولمازدی! دوکتور بی، یامان “پان”سیزهااا

AA
گؤزونوز آیدین عاباس بی…

Abbas Djavadi
خواهش ميكنم مقاله را دقيقتر بخوانيد. مطلقا اينطور نيست كه طرفدار يا بر ضد ايرانيان و يا ترك هاى تركيه است. من آقاى آق يول را ميشناسم. اهل شعار بازى نيست و ميهن پرستى واقع بين است. در اينجا هم مقايسه ميكند. كدام كشور و كدام دوره ها جلو افتاده است – اين را ميخواهد با ارقام يك شاخص (انتشارات علمى) نشان دهد و تا حد امكان دلايلش را توضيح دهد.

شیخ حسن تبریزی مشهور به کیمبریجی

فتوای مرحوم ملا کاظم خراسانی در باره زرتشتیان
فتوای مرحوم ملا کاظم خراسانی در حمایت از زرتشتیان

توضیح «چشم انداز»: این مطلب از «پیوست» کتابی با تیتر «ادوارد براون و ایران» گرفته شده و در اینجا چاپ میشود. نویسنده این کتاب دکتر حسن جوادی استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی (کالیفرنیا) و جورج واشنگتن (واشنگتن) هستند. این کتاب که هنوز در زیر چاپ در تهران است هنوز نه به بازار آمده و نه نسخه ای از آن در اینترنت قابل دسترسی است. دکتر حسن جوادی در این اثر به زندگی و فعالیت های ادوارد گرانویل براون  (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) شرقشناس معروف انگلیسی در بریتانیا، آثار تاریخی و ادبی او در باره تاریخ و ادبیات ایران، روابط و مناسبات او با ایرانیان، نامه ها و اندیشه هایش میپردازد و در پایان شرح حال چند تن از شاگردان براون را میاورد که آن هم بسیار جالب است. بخشی که در این نوشته میاید مربوط به شیخ حسن تبریزی است.

حسن جوادی – شیخ حسن تبریزی اولین دستیارایرانی براون برخلاف دیگر دستیاران ایرانی براون از او در حدود بیست سالی مسن تر از او بود و در خانواده ای تجارت پیشه و اهل فضل در تبریز در اواخر ربع اول قرن سیزدهم هجری شمسی متولد شد.تحصیلات را در نزد پدر و سپس محضر سایر بزرگان روحانیت شیعه چون شیخ مرتضی انصاری به‏ پایان برد. بعداً به استانبول رفت و تجارتخانه در آن شهر باز کرد، پسرش حسین یگانه که بعد ها نامش حسین یگانه گشت، به مکتب حربیه عثمانی رفت ولی مدتی بعد با اتهامات سیاسی به زندان افتاد. شیخ حسن به ناچار تابعیت روسیه تزاری را قبول کرد تا فرزند خود را از زندان رهایی بخشد و او را با خود به اروپا برد. و خود پس از مدتی در لندن و سپس کمبریج اقامت گزید. به گفته خودش یازده سال در کمبریج اقامت داشت و قسمت اعظم این مدت را به تدریس‏ زبان و ادبیات فارسی و عرب در دانشگاه کمبریج اشتغال و طبعا با براون همکاری و دوستی داشت . شیخ حسن هنگامی که در استانبول اقامت داشت با مستشرق مشهور فرانسوی شارل شفر مربوط بود و نسخه ای از کتاب خطای نامه، تالیف علی اکبر خطایی ، که سفرنامه ایست به چین برای او استنساخ کرد.

آمدن شیخ حسن به لندن باید در حدود 1905 باشد زیرا که او با همکاری نجیب هندیه، یکی از آزادیخواهان فراری مصری، نشریه ای دوهفتگی بنام “خلافت” در این شهرشروع کرد که بعربی، ترکی و فارسی چاپ می شد. اولین شمارۀ عربی آن در 1906 بود. براون می گوید:” من تعداد زیادی ازشماره های ترکی، عربی و فارسی این نشریه را دارم، زیرا که من با هر دو مدیر این نشریه آشنا بودم، و شیخ حسن مدتی (حدود 1907-1909) معلم فارسی در کیمبریج بود. قدیم ترین نسخۀ ترکی که من دارم شماره 43 سال دوم (5 آوریل 1901) و قدیم ترین شمارۀ عربی 163 از سال هفتم، بتاریخ اول نوامبر 1906 است. بدین ترتیب نشریه باید در اوایل سال 1900 شروع شده باشد.از نسخۀ فارسی من از یک تا سیزده را دارم، که اولی 1 جولای 106 و آخری 15 فوریه 1907 می باشد.” براون اضافه می کند که در بیشتر شماره های فارسی شیخ حسن به پرنس ارفع الدوله، سفیر ایران دراستانبول، حمله میکرده است. در نشریۀ “خلافت” قصیده ای هم خطاب به مظفرالدین شاه سروده بود که در واقع نصیحت نامه ایست .

در استبداد صغیر که تقی زاده و دیگر آزادیخواهان به انگلستان می آیند ، شیخ حسن پا بپای براون با آنها همگامی می کرد، و هنگامی که تقی زاده برای بار اول در اگوست 1908 به لندن می آید براون چون به کنگرۀ مستشرقین به دانمارک میرود شیخ حسن را به استقبال او می فرستد، و او را بعنوان معلّم فارسی کیمبریج و آدمی “خیلی صادق مجرّب وطن پرست” معرفی می کند. شیخ حسن مقالات چندی در روزنامه های عثمانی (مثل سروش) و هندوستان (مثل حبل المتین) در دفاع از مشروطه می نویسد، و براون در مقدمۀ کتاب انقلاب ایران از همکاری او و قزوینی تشکر می کند. از جملۀ مقالات او در حبل المتین “مکتوب از کمبریج ” خطاب به محمد علی شاه (سال 16، ش 3، ص 8-9، 5 رجب 1326) “ترجمۀ از روزنامۀ شورای امت منطبعۀ مصر” دربارۀ بمباردمان مجلس و اوضاع سیاسی ایران (سال 16، ش 7، ص 13-16، جمادی الاولی 1327)، و “وکیل و موکل” (سال 16، ش 46، صص 9-11، 25 جمادی الاولی 1327)، و در روزنامۀ سروش (شماره 7، 1327) تحت عنوان “مکتوب شیخ حسن تبریزی از کیمبریج” را می توان ذکر کرد.

از کارهای دیگر شیخ حسن در رابطه با همکاری با براون و مشروطه خواهان ترجمۀ چهار گزارش و نامۀ محرمانه لیاخف به ارکان حزب قفقاز بود که روزنامه دیلی تلگراف توسط پانف روس بدست آورده بود و در اختیار براون قرار گرفته بود، و او آنها را در انقلاب ایران همراه با متن روسی آورده است. شیخ حسن این اسناد را بفارسی ترجمه وبه همان صورت دستنویس خود تکثیر و توزیع کرده است.

سعید یگانه که گویا از احفاد شیخ حسن می باشد در مقاله ای در حق او (آینده ، سال سیزدهم، آبان تا اسفند 1366 – شماره 8-12، صص706 -705) می نویسد:

“در کتاب تاریخ مشروطه براون اشارات متعددی به آن مرحوم هست.حین تدریس‏ با مشروطه‏خواهان همکاری نزدیک و مؤثر داشت.نمیدانم بچه دلیل،مرحوم سید حسن‏ تقی‏زاده با آن مرحوم عمیقا خصومت داشت و بهر مناسبتی غیرمستقیم او را میآزارد. روزگاری که دولت ایران از دول روسیه تزاری و انگلستان وام میخواست و امپراطوری معظم شرایط سخت پیشنهاد میکردند،با استفتائی از مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی در حمایت از زرتشتیان(عکس استفتاء و فتوای مرحوم آخوند در کتاب تاریخ مشروطه ادوران براون هست) به هند رفت که شاید وام موردنظر را از پارسیان هند برای دولت ایران دریافت کند.این تلاش به سائقه حب وطن و یا زیارت‏ شه عبد العظیم و دیدن یار،صورت میگرفت که ناکام ماند.در مسافرت‏های بین هند و تهران بدعوت مرحوم ناصر الملک قرا گوزلو که در دوران اقامت فرنگ دوستی داشتند، بخدمت دولت درآمد و با شوستر همکاری داشت و سپس در وزارت دارائی بخدمت‏ مشغول بود.در دوران وزارت مالیه نصرت الدوله فیروز بازنشسته شد و بقیه عمر را در قزوین، با حقوق بازنشستگی و عایدات املاک بسر کرد.مردی آزاد اندیش، صریح- اللهجه و تا حدودی تندخو بود.بسیار تشنه دانش و مطالعه بود.بخاطر دارم که همیشه‏ بمنازل روحانیون قزوین آمد و شد داشت.در محضر مرحوم آیت الله آقا سید ابو الحسن‏ رفیعی فلسفه میآموخت و بایشان زبان انگلیسی درس میداد.در این اوان،حدود صد سالگی در 23 بهمن 1329 فوت می کند.”

در مورد رفتن به هند جهت گرفتن وام من اطلاعی ندارم و نمی دانم شیخ حسن به هند رفته است یا نه؟ از طرف دیگر براون می خواست از پارسیان هند برای مشروطه خواهان کمک بگیرد و شاید هم می خواست از فوندی که در بمبی برای “بهبود بخشیدن وضع زردشتیان ایران” وجود داشت کمک بگیرد. در رابطه با این که تقی زاده حسن ظنی نسبت به شیخ حسن نداشت شاید این فکر بدین جهت باشد که در مورد “تند روی “های تقی زاده و نواب شیخ حسن نامه ای به براون نوشته است و براون در جواب می گوید در مورد تقی زاده این مطلب “از جاهای دیگر معلوم و مبرهن شد. ولی در حق نواب تا گمان بد مکنید.” ولی در اوایل اقامت تقی زاده و دوستانش در لندن و کمبریج شیخ حسن میهماندار خوبی بوده و به همه جا آنها را همراهی میکرده است.

پس از رفتن به ایران مکاتبۀ شیخ حسن و براون ادامه داشته است، و او اغلب از وضع ایران ناامید است. در 29 آوریل 1912 براون به تقی زاده می نویسد: از شیخ حسن تبریزی هم امروز از طهران کاغذی داشتم. او را هم از منصبی در خزانه که شوشتر به او داده بود بیرون کرده اند و به نقد بیکارست. او هم از وضع حالی ایران خیلی مایوس است.” شیخ حسن کتابهای خود را پیش براون گذاشته بود و در یکی از نامه های خود براون راجع به آنها می نویسد و در ضمن وضع تدریس فارسی را نیز در کیمبریج شرح می دهد که فقط او و نیکلسون مانده اند:

نصیحت مخلص این است که اگر خیال برگشتن را داشته باشید سایر کتابها را نفروشید که به ثمن قلیل به فروخت میرود، خصوصاً کتابهای انگلیسی ولی اگر می خواهید بعضی از کتابهای فارسی را بفروشید ممکن است. ولی آنها هم درینجا خیلی پول نمی آرد. اگرچه در آن میان بعضی کتابها مرغوب است.

سجاده ای که بطریق ارمغان می خواستید به مخلص مرحمت فرمائید آن را هم پیدا کرده اند ولی هنوز ندیده ام.

مطبعه ای هم که مال خودم بود که به توسط آن “کوپیه” می کردیم آن را هم پس می گیرم.
باقی منتظر اشارات جنابعالی بوده و می باشم.
بنقد هیچ معلم فارسی نداریم بغیر از خودم و نیکلسون، و به جهت قلت پول ممکن نیست کسی را بیاورم از لندن.

خالد دیروز رفت تا به مصر و اسلامبول برود و شخصی علی رضا افندی نام [را] نائب و قائم مقام خود ساخته است از برای تعلیم زبان عثمانی.

دلبستگی به سرزمین، دلبستگی به قوم

anadoludailkgunler
این بار که در ترکیه بودم چندین کتاب ترکی «تاریخ برای کودکان» از چند انتشارات گرفتم. برایم جالب بود ببینم تاریخ را چطور به کودکان تعریف می کنند. بنظرم اکثرشان یک نگرش «قوم بنیاد» دارند که روی «ترک ها بعنوان یک قوم و گروه نژادی» متمرکز شده  است. «ما» اول در آسیای مرکزی بودیم. «ما» که آن وقت اوغوزها بودیم، از کناره های دریای آرال به سمرقند و بعد به نیشابور مهاجرت کردیم و بعد بعنوان سلجوقیان «ما» به ایران و آناطولی آمدیم و دولت ترکیه را تشکیل دادیم… یعنی «ما» یک گروه قومی و نژادی بودیم و هنوز هم همان هستیم. این چند هزار کیلومتر را در عرض هزار سال آمدیم. ما با اقوام یونانی و آرامی و ارمنی و ایرانی بیزانس مخلوط نشدیم. ما همان هستیم که قبلا یعنی هزار سال پیش بودیم. سرزمین و وطن ما قبلا آسیای میانه بود، بعد خراسان و ایران و حالا ترکیه…

يعنى اينجا وطن اصلى ما نيست. يعنى هست، اما فقط هزار سال است كه وطن ماست. ما هزار سال پيش همان هائى بوديم كه در آسياى ميانه بوديم و حالا در تركيه هستيم. تركيه قبلا وطن ما نبود و نامش آناتولى بود. بعد ما آمديم و اينجا وطن ما شد. ما تغيير نكرديم. مكان زندگى ما تغيير كرد. قبل از ما ترك ها و اسلام، اينجا وطن ما نبود. و از اين جهت قبل از دوره ترك ها و اسلام، اين سرزمين براى ما اهميتى ندارد

معلوم نیست، پس آن مردم بومی اینجا چه شد؟

یعنی تا هزار سال پیش اینجا وطن شما نبود؟

«وطن» که می گویند کجاست؟

در آمریکا وقتی «ما» می گویند، منظورشان همه شهروندان آمریکاست – صرفنظر از اصلیت ها، چه آنگلوساکسون باشد، چه «هیسپانیک»، چه چینی، چه ایتالیائی و ویتنامی… وقتی شهروند آمریکا شدید، آمریکائی هستید… متعلق به «ما» هستید.

وقتی شهروند آمریکا هستید، همه جای آمریکا موطن شماست. هم مینسوتا و هم تکزاس، هم نیویورک و هم کالیفرنیا. نمی گویند آنجا کاتولیک ها هستند و بما مربوط نیست و اینجا ایتالیائی تبار ها هستند و نزدیک به «خودمان»…

آیا تاریخ آمریکا با آمدن آنگلوساکسون ها از بریتانیا به آمریکا شروع می شود؟ کسانی که از فرانسه، اسپانیا، پرتغال، هلند، آفریقا، چین و غیره آمدند «ما» نیستند؟ قبل از همه اینها، تاریخ بشری آمریکائیان هزاران سال قبل از همه اینها با بومیان باصطلاح «سرخپوست» آمریکا شروع نشده؟

وقتی نمونه ایالات متحده آورده می شود، بعضی ها این را «طبیعی» جلوه داده می گویند علتش آن است که آمریکا کشور مهاجر ها بوده و هنوز است. البته این در احساس مردم موثر است. در واقع یا حالا و یا در گذشته هر کشوری زمانی و به نوعی صحنه مهاجرت اقوام مختلف شده – جزایر و اعماق جنگل ها و مناطق قطبی و کوهستان های بلند کمتر و بقیه بیشتر.

ملت فرانسه ترکیبی از اقوام فرانک ژرمن، گل، کلت، لاتین، اتروسک و حتی یونان و در زمان های بعد تر اقوام شمال آفریقاست.

یک دوست فرانسوی می گوید در فرانسه «وطن» سرزمین جمهوری فرانسه است و «ما» همه کسانی هستند که شهروند فرانسه هستند و فرانسه حرف مي زنند – صرفنظر از اصلیت و رنگ پوست ومذهب، صرفنظر از کوچ ها و حوادث تاریخی  که امروز میتوانند برای ما خوش آیند باشند یا نباشند.

در فرانسه فرانسوی ها می گویند «ما» یعنی فرانسوی ها جدا و شهروندان باسک و یا کورسی و نرماندیایی فرانسه جدا؟

عجیب است. در ترکیه، سرزمین تاریخی بیزانس سابق و پادشاهی های مختلف اقوام رنگارنگ،هیچ دانشگاهی رشته پژوهش های بیزانس ندارد، کمتر دانشمند تاریخ ترکیه بخود زحمت میدهد که یونانی، ارمنی، آسوری و یا کُردی یاد بگیرد.

البته در بسیاری کشور ها  طبقه عوام گروه اکثریت (قومی، زبانی و یا مذهبی) خودش را «مالک» واقعی و اصلی و بقیه را «مهمان» تصور میکند.  اما تمدن هر کشور و ملت هم ضمنا به آن مربوط می شود که تا چه حد در رفتار، فرهنگ، منش، مقام قانونی و عملی  در زندگی اجتماعی ، بین گروه های مختلف جامعه فرق و تبعیض قائل می شوند و چقدر عالم بر این تبعیض ها هستند و می خواهند آن را بر طرف کنند  و یا اینکه حتی بدست حکومت آن را اجرا می کنند.

بیزانس یعنی «روم شرقی»، طوری که ترکیه تا دوره اسلام خوانده می شد به شما «مربوط» نیست؟ «وطن» شما نیست؟ تاریخ و زبانش، مردمش برای شما اهمیتی ندارد؟ به درد آموختنش نمی خورد؟ اکثریت ترک ها فکر می کنند از آسیای میانه آمده اند. نمی دانند که یک گروه بزرگ از آنجا آمده با مردم بومی اینجا آمیخته و این شده که امروز آنها هستند و همه می بینند – چیزی غیر از آنچه در آسیای میانه می بینید، اما با زبانی نزدیک به آنها… یونانی ها و ارامنه و آسوری ها و کرد ها هم نمی دانند خود آنها در «کُد ژنتیک» خود به اصطلاح «اصلیت ترکی» هم دارند و چند بار «هویت عوض کرده اند»…
رئیس جمهوری (سابق نخست وزیر) ترکیه آقای اردوغان در يكى از همين نشست هاى داوس سوئیس برای جلب نظر ارامنه دنیا با چنان لحنی در باره تعمیر اخیر کلیسای مخروبه ارمنی در جزیره آختامار در دریاچه وان ترکیه صحبت کرد که مثل اینکه با این کار منتی بر ارامنه ترکیه و دنیا !! گذاشته است. «من آنجا را دادم برای هموطنان ارمنی خودم تعمیر کردند (!) و در ضمن ارامنه دیگر هم بیایند و از آن دیدن کنند»!!
یعنی اگر یک مسجد در خاک ترکیه باشد «مال» ترک ها و مسلمان هاست و اگر موضوع بر سر یک کلیسای ارمنی باشد آنجا «مال» ارمنی ها؟ آنجا دیگر «مربوط» به شما و مسلمانان ترکیه نیست؟ منطق شهروندی که آقای اردوغان می گوید به دنبال آن است و بهمین خاطر خواهان عضویت در اتحادیه اروپاست، در کجای این طرز فکر است؟ حتی در دوران عثمانی نگرش ترک های ترکیه یعنی دولت عثمانی به موضوع میهن و وطن تا این درجه محدود به یک دین و قوم نبود.

نه اینکه ما در ایران از این طرز تفکر ها نداشتیم و نداریم. در ایران هم بعضی ها در گذشته چنان رفتار می کردند که همه چیزاین کشور و ملت «مال» مسلمانان، آنهم مسلمانان شیعه است و بقیه مهمانانی هستند که باید منت دار باشند که کسی به آنها چیزی نمی گوید. بعد جای مسلمانان شیعه را «نژاد پاک آریا» گرفت، بعد هم باز دوباره «اسلام ناب محمدی»… ولی بنظرم ایرانیان از این نقطه نظر تا این درجه پسرفت نداشته اند. این موضوع هم بماند برای یک صحبت دیگر.

کلمات خارجی در فارسی و ترکی و سیاست «پاکسازی» زبان

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

عباس جوادی – من هنوز یادم است که در دوران پهلوی در بعضی کتابها و روزنامه جات میخواندیم که زبان ترکی که ما در آذربایجان صحبت میکنیم «معجونی از فارسی، ترکی و عربی» است و در واقع به ادعای آنها زبان جداگانه ای نیست. بعضی ها از هر فرصتی استفاده کرده نسبت به زبان ترکی آذری توهینی میکردند. بهمین خاطر هنگام نام بردن از زبانهای اقوام بجای تعبیر «زبان ترکی» فقط «لهجه محلی تبریز» میگفتند که این هم ما جوانها را فوق العاده دلگیر و عصبانی میکرد. ما که حرفی در مورد فارسی و زیبائی آن نداشتیم و با کمال میل فارسی را یاد میگرفتیم. اما چطور ممکن است که به زبان مادری و ملی ما که ترکی است مُهر «معجونی از این و آن زبان» میزنند؟

یکی از دلایلی که گاه و بیگاه هنگام صحبت و یا در نوشته های مطبوعات مطرح میشد این بود که نصف لغات ترکی ما یا عربی است یا فارسی. خوب، این که کم و بیش درست است. آن وقت ها صدای ما بجائی نمیرسید وقتی میگفتیم که فارسی هم همین طور، نصف لغات فارسی که ما امروز مینویسیم و صحبت میکنیم هم عربی است.من حتی یادم هست که یک روز از فرط حرص و جوش، آمده و در خانه یک صفحه گلستان سعدی و یک صفحه «هوپ هوپ نامه» صابر را از نظر سهم لغات عربی و فارسی با هم مقایسه کرده و اتفاقا  به این نتیجه رسیده بودم که هم فارسی و هم ترکی پر از لغات عربی هستند.

از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما این نگرش عوامانه و ناسیونالیستی نسبت به کلمات باصطلاح «غیر خودی» در عمل تغییر چندانی نیافته است. این را هم در فارسی و هم در ترکی می بینیم – چه در ترکیه و چه اخیرا در جمهوری آذربایجان.

البته واقعا من ندیده ام که کسی یک متن مفصل ترکی و یک متن مفصل (و همزمان) فارسی را بگیرد و در صد لغات خارجی را محاسبه کند. این کار هم بسیار مشکل است و هم وابسته به عوامل بسیاری است مانند مولف و منبعی که انتخاب میکنید، دوره ای که آن متن نوشته شده و اینکه آن متن اصولا آیا میتواند مدل آن زبان باشد یا نه. شاید مراجعه به فرهنگ لغات از این جهت بهتر باشد.

من یک بار کوششی کردم و سعی نمودم در نمونه یک مقاله خبری-اطلاعاتی از سه منبع معاصر ایرانی، ترکی ترکیه  و ترکی آذری (باکو)، درصد کلمات «غیر خودی» در این متن ها را محاسبه کنم. نتیجه این بود که در هر سه زبان در صد کلمات در اصل «غیر خودی» (عربی و زبانهای اروپائی و کمی هم ترکی در فارسی و فارسی، عربی و کلمات اروپائی در ترکی) تقریبا مشابه و حدود 36-43 در صد است. عربی لغات زیادی از فارسی و ترکی نگرفته است و بحث اش جداست. (این مقاله را در این لینک میتوانید بخوانید).

اما اصولا چرا زبان  مشترک یک ملت و دولت  باید حدالامکان از کلمات و تعابیر «غیر»  زبان ملی و مشترک آن ملت عاری باشد؟ چرا وقتی فارسی حرف میزنیم احساس بعضی ها این است که فلان کلمه در اصل فارسی نیست و باید کلمه ای فارسی بجای آن بکار برد؟ این جریان از دوره رضا شاه و تاسیس فرهنگستان مُد شده بود اما بعدا از رواج افتاد. در ترکیه هم شاهد چنین جریان رسمی بودیم و حتی در ترکیه این تمایل شدید تر بود و تاثیراتش بخصوص بخاطر تغییر الفبا شدید تر.

هزار سال است ایرانی ها و ترک ها به کتاب «کتاب» میگویند.

ادامه استفاده از کلمه «کتاب» مگر چه عیبی دارد؟

چرا مثلا همین کلمه «کتاب» را که اصلش عربی است و هم در فارسی و هم در ترکی از آن استفاده میکنیم «کلمه خارجی» و یا «غیر خودی» بنامیم؟ چه عیبی دارد که کلمات فارسی و عربی را که در طی صد ها سال بکار برده و به آن عادت کرده ایم بحال خود بگذاریم و بخاطر ملاحظات سیاسی آنها را «پاکسازی» کرده با لغات جدید ولی نامانوس باصطلاح «خودی» عوض نکنیم؟

ریشه سهم بزرگی از کلمات مورد استفاده در انگلیسی و فرانسه و آلمانی هم لاتین و یا یونانی است. این مگر چیز بدی هست؟ هر زبانی که از دیگران منزوی نبوده مگر اینطور نیست؟تازه چرا این حس وجود دارد که یک زبان هر چقدر از کلمات زبانهای دیگر عاری تر باشد زبان بهتر و غنی تر و قدیمی تر و غیره است؟

 خیلی ها نمیدانند. این تمایلات «پاک کردن» زبان از کلمات خارجی   پدیده مخصوص قرن بیستم است چونکه این در قرن بیستم به یکی از عوامل «غرور» و «پُز دادن ملی» تبدیل شد که بگویند ما اصلا محتاج زبان های خارجی نیستیم. و این مسابقه شروع شد که کدام زبان از زبان های دیگر کلمات بیشتری گرفته است، گویا زشت است که کلمات زبانهای خارجی را گرفت.

تا قرن بیستم چنین چیزی نبود. صد ها سال لاتین و یونانی  به زبان های اروپائی تاثیر زیادی داشتند (و هنوز هم دارند). در شرق مسلمان «السنه ثلاثه» (زبانهای سه گانه) یعنی عربی، فارسی و ترکی درخاور میانه، آسیای مرکزی و جنوبی و همچنین اروپای جنوبی و آفریقای شمالی نفوذ داشت و بین خود آنها  هم فارسی و هم ترکی به شدت تحت تاثیر لغوی و حتی دستوری عربی بودند (و هنوز هم هستند) در حالیکه نفوذ فارسی و یا ترکی به عربی خیلی کمتر بود. این هم اصلا مسئله ای نبود و کسی در استانبول و یا تبریز و اصفهان احساس «عقده حقارت» نمیکرد  که ترکی و یا فارسی که مینویسند و میخوانند و صحبت میکنند بیشتر از نصفش عبارت از کلمات و ترکیبات عربی است.

اما در قرن بیستم با بالا آمدن ناسیونالیسم و دولت های ملی تمایل به «پاک کردن» زبان ملی از کلمات «غیر خودی» تقویت یافت. این را بخصوص در دوره رضا شاه و بعد ار تاسیس فرهنگستان در ایران میبینیم. اما در دوره محمد رضا شاه هم این جریان مجموعا ادامه یافت. در ترکیه بعد از تشکیل جمهوری ترکیه برهبری آتاترک و تاسیس «تورک دیل کورومو» (مرکز زبان ترکی) جریان تصفیه لغات و ایجاد لغات ترکی بجای لغات عربی و فارسی شروع شد. البته ایجاد و جا انداختن کلمات و تعابیر جدید (مانند تلگراف) چیزی طبیعی بود و حتی تعویض کلمات عربی با مترادف های فارسی (دادگستری بجای عدلیه) مورد قبول عامه قرار گرفت. اما این کار با زیاده رویهائی هم همراه بود. در ایران زبان بعضی ها مانند مرحوم احمد کسروی نشان از کوششی مصنوعی در راه پرهیز از کلمات غیر فارسی دارد. در ترکیه (بخصوص همراه با تغییر الفبا از عربی به لاتین)  مدتی کوشش شد هر چه زودتر هر چه بیشتر کلمات عربی و فارسی را از تداول استفاده بیرون کرده آنانرا با کلمات نوساخته ترکی عوض کنند. این کوشش تا حدی هم موفق شد اما تا حدی پیش رفت که امروزه یک جوان 20-25 ساله و تحصیلکرده ترک  اشعار صد سال پیش شاعرانی مشهور مانند توفیق فکرت و یا یحیی کمال و یا حتی سخنرانی های خود آتاترک را نمی فهمد.

در اروپا  بجز یکی دو مورد کوتاه مدت و گذرا مانند فاشیسم هیتلری در آلمان که کوشش کردند بجای کلمات لاتین و یونانی  لغات «ناب» آلمانی بکار ببرند  چنین تمایلی موجود نبود.

در خود ایران و ترکیه هم بعد از اینکه تب و تاب جنگ و تحکیم دولت های ملی خوابید این تمایلات فروکش کردند. بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت  و در ترکیه هم پس از آمدن حزب محافظه  کار – اسلامی آ ک پ  بر سر قدرت  استفاده از لغات عربی و یا فارسی از حالت «عیب و توهین ملی» خارج شد.

 تاثیر پذیری لغوی،  دستوری و حتی آوائی بین عربی، فارسی و ترکی بیش از هزار سال چیزی عادی بوده باعث غنای این زبانها شده است. اما حتی در قرن بیستم هم اعراب چنین مشکلی نداشتند چرا که زبانشان چندان تحت تاثیر فارسی و ترکی نبوده. اما فارسی زبان ها و ترکی زبان ها هم واقعا لازم نیست دچار «عقده حقارت» شوند و کوشش کنند زبان خود را بطور مصنوعی از عربی و یا فارسی و ترکی «پاکسازی» کنند. این تاثیر پذیری باعث غنای این هر سه زبان شده و اگر تند روی نشود وآلوده سیاست نگردد چیز بدی نیست. روند طبیعی اش هم همین است.

چند نقل قول از مرحوم دکتر جواد هیئت

جواد هیئت ۱۳۹۳ - ۱۳۰۴
جواد هیئت
۱۳۹۳ – ۱۳۰۴

گزیده ای از کتاب «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی»، مقاله «در باره مقاله آذربایجان کجاست؟ نوشته دکتر جلال متینی» و مقاله «ترک شدن آذربایجان و تشکل ترکی آذربایجان»، سه اثر جداگانه استاد دکتر جواد هیئت (لینک اصل منابع در آخر این نوشته داده میشود):

1. در باره هدف استاد از تالیف کتاب مهم و مرجع «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» و دیگر فعالیت های ادبی، تاریخی و علمی در زمینه زبان، ادبیات و تاریخ  ترکان، آذربایجان و ایران:

دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ... ص 7
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ… ص 7

2. در باره گذشته ترکان در آسیای میانه و روسیه کنونی، قبل از مهاجرت به ایران و آناتولی:

دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ... ص 3-4
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ… ص 3-4
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ... ص 5
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ… ص 5

3. مهاجرت ترکان اوغوز به ایران و آسیای صغیر (آناطولی) در قرن یازدهم میلادی:

دکتر جوتد هیئت: سیری در تاریخ... ص 170-171
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ… ص 170-171
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ... ص 4
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ… ص 4

4. در باره تاریخ زبان ترکی در ایران:

دکتر جوتد هیئت: سیری در تاریخ... ص 168-169
دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ… ص 168-169
دکتر جواد هیئت: ترک زبان شدن آذربایجان و تشکل ترکی آذربایجان، مجله بررسی های ترکی مدرن، نوامبر 2004
دکتر جواد هیئت: ترک شدن آذربایجان و تشکل ترکی آذربایجان، مجله بررسی های ترکی مدرن، نوامبر 2004

ترجمه: باین ترتیب نویسندگان آذربایجان شمالی و روس با در نظر گرفتن این حوادث تاریخی میگویند که آذربایجان در قرن هفتم میلادی کاملا ترک شده و ترکی آذربایجان در قرن هشتم بصورت زبانی واحد شکل گرفته است. اما طوریکه ذیلا خواهیم دید، میتوان پذیرفت که فقط آذربایجان شمالی در در این سده ها ترک شده است. زیرا طوریکه اسناد تاریخی نشان میدهند، در آذربایجان جنوبی زمانی که سلجوقیان سر رسیدند و حتی زمان مغول ها در مناطق گوناگون زبان و لهجه های مختلف تکلم میشد. بنا به نوشته مورخین اسلامی، هنگامیکه آذربایجان تحت تصرف لشکر اسلام در آمد، در این سرزمین وحدت دین و زبان نبود و در بسیاری شهر ها لهجه های آذری ، تاتی رایج بود. به نوشته مقدسی، مردمی که در اواخر قرن دهم در منطقه دور و بر اردبیل و کوه سبلان میزیستند به بیش از 70 زبان تکلم میکردند.

5. در باره اتهامات تجزیه طلبی و اقدام به اتحاد با جمهوری آذربایجان که از سوی بعضی ها نسبت به فعالین حفظ و ترویج زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی مطرح میشود:

دکتر جواد هیئت: در باره مقاله «آذربایجان کجا است؟ نوشته دکتر جلال متینی، وارلیق 78-3، مهر-آبان 1369
دکتر جواد هیئت: در باره مقاله «آذربایجان کجا است؟ نوشته دکتر جلال متینی، وارلیق 78-3، مهر-آبان 1369

6. در باره پان ترکیسم:

دکتر جواد هیئت: در باره مقاله آذربایجان کجا است... وارلیق 78-3 1369، ص 32-33
دکتر جواد هیئت: در باره مقاله آذربایجان کجا است… وارلیق 78-3 1369، ص 32-33

7. درباره ترک و ایرانی، قوم و ملت، قومیت و ملیت آذربایجانی ها:

دکتر جواد هیئت: در باره مقاله آذربیجان کجا است... ص 37
دکتر جواد هیئت: در باره مقاله آذربایجان کجا است… ص 37

————————-
لینک منابع:

دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، چاپ سوم، تهران 1380

دکتر جواد هیئت: در باره مقاله آذربایجان کجاست؟ نوشته آقای جلال متینی، مجله وارلیق، 78-3، تهران، مهر-آبان 1369

Cevat Heyet: Azerbaycan’ın Türkleşmesi ve Azerbaycan Türkçesinin Teşekkülü, Modern Türk Araştırmaları Dergisi, Ankara 2004

Turkish presidential elections: FC Barcelona Wins انتخابات ترکیه – شکی نیست

TRCandidates

تصادفا و براى امور شخصى در آنكارا هستم. هيچ نيت گزارشگرى نداشتم. اما چيزى نوشتم به انگليسى كه منتشر ميكنم. سه حرف براى من جالب بود.

يك بقال: كى ميبره؟ “آقا اين مثل بازى (فوتبال) بارسلونا و يوزقات اسپوره (يوزقات شهر نسبتا كوچكى در آناطولى است)… بخواهند پنج تا ميزنند، بخواهند شش تا ميزنند…اينها (تيم اردوغان) همه امكاناتو دارن و كار كشته اند… اكمل الدين (كانديداى مخالفين اكمل الدين احسان اوغلو) را مردم عادی نميشناسند. حتى اسمش را هم نميدانند.”

يك دندانپزشك جوان و تحصيلكرده آمريكا: “فاجعه اردوغان دو دليل دارد: يكى اينكه اردوغان و تيم اش شديدا كار ميكنند و بازده نشان ميدهند و در مقابل، مخالفت فقط غر ميزند، برنامه ندارد و تنبل هم هست. دوم اينكه ملت آنهمه اتهامات رشوه خورى و فساد مالى عين خيالش نيست.”

يك خانم ميانسال: «اردوغان آدم ملت است، آدم ماست، كسى مثل من و شما. تركيه با او موفق شده. اردوغان اعتبار بين المللى تركيه را بالا برده و با وجود اتهامات دروغ مخالفت؛ باز بعد از ١٢ سال با اكثريت بزرگ انتخابات را خواهد برد.”

اين آخرى ظاهرا (طبق بررسى افكار عمومى از سوى موسسات مختلف) حدود ٤٥-٥٥ در صد آرا را بدست خواهد اورد. احساس من هم اين است. مخالفان خودشان هم اميد پيروزى ندارند. نماينده كرد ها هم يك كانديداى قومى است و فقط بخشى از كرد ها به او راى خواهند داد.

نتيجه اينكه به تخمين من در اين دور اول انتخابات آقاى اردوغان احتمالا چيزى در حول و حوش چهل در صد آرا را از آن خود خواهد كرد تا در آن صورت در دور دوم كه بين دو رقيب اصلى انتخاب خواهد شد، كار را تمام كند – شايد هم همه را يك بار ديگر دچار حيرت كرده در همين دور اول بيش از پنجاه در صد آرا را از آن خود كند. ولى چه خوشمان بیاید چه نه، در اينكه نام رئيس جمهورى آينده تركيه رجب طيب
اردوغان خواهد بود بنظرم جاى شكى نيست.

با اين انتخابات راه براى تغيير نظام سياسى تركيه از حكومت پارلمانى از نوع آلمان و ايتاليا به نظام رياست جمهورى از نوع ايالات متحده و فرانسه هم باز ميشود. اگر قبل و يا بعد از انتخابات پارلمانى سال بعد قانون اساسى در آن جهت تغيير كند، رئيس جمهورى برخلاف گذشته كه مقامى وراى قوه اجرائيه، ملى و تشريفاتى بود رئيس كل قوه اجرائيه ميشود. اينكه تركيه ديكتاتورى ميشود يا نه بحث ديگرى است كه مربوط ب اجراى نظام جديد در عمل است، يعنى قدرت و اختيارات قوه مقننه، بيطرفى محاكم، رسانه هاى آزاد و غيره.

Ankara, 8 August 2014 – Most of people I have talked to here in the Turkish capital city believe that it is almost a clear case that Prime Minister Recep Tayyip Erdogan will win in Sunday’s presidential election. It’s about him, the person, the leader Erdogan and his 12 years of service as PM. He is the front-runner candidate.

A female student from the Faculty of Law says “it seems people don’t care much about past allegations of corruption, authoritarian style and exclusion and intimidation of the opposition.” Indeed, nationalist and secular (pro army, pro Ataturk) opposition’s candidate Ekmeleddin Ihsanoglu does not seem to have much chances. Some don’t even know his complete name. The third contender, the main Kurdish party’s candidate is mainly popular among Kurdish population.

On Sunday, more than 50 million Turks will elect the country’s president – Turkey’s first direct presidential election since its founding in 1923. With this election, Turkey will switch to a presidential system as opposed to a formal presidency and a government led by a prime minister elected by parliamentary election. Turkey’s conservative Islamic leaning party of AKP led by Prime Minister Erdogan has been ruling Turkey without need for coalition partners for the last 12 years, winning consequent national and local elections, with simple majority.

In Ankara, Erdogan’s posters and ads are overwhelming. A middle class shop keeper told me “this is a match between FC Barcelona and (the little football club of) Yozgat Spor (Yozgat is a small Anatolian city). They will shoot as many goals as they wish.” A US-educated young dentist who strongly opposes Erdogan and his political party, admits: “The tragedy here has two legs,” he says. “One is that the opposition is not offering any options for doing things better than Erdogan – they just grouch while Erdogan and his team are producing results and reforms although they also enrich themselves.” And he adds: “the second issue is that people seem not to care about all those corruption allegations against the prime minister and his arrogant behavior.”

So, apparently no surprises on Sunday in Turkey’s presidential election. FC Barcelona will clearly win against Yozgat Spor. After 12 years, Turkey’s citizens are expected to honor once again performance over corruption allegations and a Putin-style authoritarianism for seven more years. Says an enthusiastic Erdogan supporter, a young businesswoman from eastern Anatolia: “He is the nation’s man, a man like me and others, and caring abot us – regardless of all those fake accusations.” This very much sounds like the trend of the majority of voters in Turkey, according to many opinion researchers around, if not more than 50% of the total voters.

My personal estimate is that on Sunday, Aug 10, Mr. Erdogan will receive around 40% of the votes – highest but still not enough. A week later, though, in the run-off between two finalists, he will definitely make it, receiving at least 50%+1 votes of the Turkish electorate. So, like it or hate it: the name of the Turkish president at least for the next seven years is: Recep Tayyip Erdogan.

نقشه هاى خاورميانه از ۵۵۰۰ سال پيش تا كنون

نقشه ها و متن های زیر در باره تاریخ خاورمیانه و ایران از «اطلس تاریخی جهان»، بخش خاورمیانه (در این لینک) ساخته سایت «تایم مپس» گرفته شده است.

سایت تایم مپس Time Maps World History Atlas

این اطلس کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای اینترنت است. در این مقاله «چشم انداز» ما فقط بخش ۵۵۰۰ ساله خاورمیانه را گرفته ایم. باز نشر این نقشه ها در ابنترنت به شرایطی وابسته است که می توانید در سایت ملاحظه کنید. موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید می کند.

سال 3500 قبل از میلاد
3500 قبل از میلاد

تا سال 3500 قبل از میلاد

هزاران سال است در خاورمیانه و سواحل رودخانه های بین النهرین کشاورزی وجود دارد. اولین تمدن واقعی نوع بشر یعنی سومرها ظهور می کند.

سومرها در جوامع بزرگ چند هزار نفری، در شهر ها زندگی می کنند. آنها بعنوان یکی از دستاوردهایشان، فن نوشتن را ایجاد می کنند که بخش اعظم پیشرفت بشریت در دوران بعدی به همین کشف مدیون است.

تمدن دومی هم در حال ظهور است: تمدن مصر در جلگه رود نیل.

ایران: در جلگه ایران کنونی طوایف بومی زندگی می کنند که از آنها اطلاعی در دست نیست

عراق: اولین تمدن شهری تاریخ در بین النهرین پیدا می شود

*****

سال 2500 قبل از میلاد
2500 قبل از میلاد

3500-2500 قبل از میلاد

در هزار سال قبل، تاثیر تمدن بین النهرین گسترش می یابد. حامل مهم این گسترش تجارتی است که از شهر های سومری سرچشمه میگیرد. شهر ها در دیگر مناطق خاورمیانه نیز  پیدا میشوند و آسیای صغیر و ایران به دایره تمدن و شهری شدن کشیده میشوند.

اکنون دیگر دومین تمدن بزرگ دنیا یعنی مصر مستحکم شده است. این تمدن نمونه های بارز و نایاب معماری تاریخ یعنی اهرام مصر را بوجود میاورد.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده. در شمال ایران کنونی قبایل هند و اروپائی زندگی میکنند که بتدریج به جنوب، به جلگه های ایران کنونی کوچ خواهند کرد

*****

سال 1500 قبل از میلاد
1500 قبل از میلاد

2500 تا 1500 قبل از میلاد

در هزار سال پیش در بین النهرین و مناطق دور و بر آن قیام ها و نزاع های گوناگون رخ داد. اقوام تمدن های باستان میخواهند دولت ها و امپراتوری های نوینی ایجاد کنند مانند امپراتوری های هیتیت ها، میتان ها و بابلی ها که تحت حاکمیت متکلمین زبان های هند و اروپائی از شمال و شرق هستند. همراه با مصر، این دولت ها قدرتمند ترین دول منطقه هستند.

این دولت های مرکزی صاحب یک زندگی پیشرفته تجاری، بوروکراسی و لشکر های مجهز به تکنولوژی زمان خود یعنی ارابه های جنگی هستند و مبارزه بین آنها مُهر خود را به تاریخ این دوره خاور میانه میزند.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل، کوچ اقوام هند و اروپائی از شمال و شرق

*****

سال 1000 قبل از میلاد
1000 قبل از میلاد

1500-1000 سال قبل از میلاد

در 500 سال گذشته تغییرات بزرگی خاورمیانه را به لرزه در آورد. دول بزرگ باستان: مصر، هیتیت، آسور و بابل همه از سوی متجاوزین خارجی منهدم شده اند. تحت تاثیر همین تغییرات، مللی مانند فنیقی ها و اسرائیلی ها بوجود میایند. دست آوردهای آنان تاثیرات پایداری بر تاریخ جهان میگذارد.

در این دوره چندین پیشرفت مهم در تمدن بشریت رخ میدهد. نخست، از آهن بطور وسیعتری استفاده میشود و این تحول احتمالا از آسیای صغیر شروع میشود. ثانیا، احتمالا باز در آسیای صغیر الفبا ایجاد میشود و از طریق تجار فنیقی در سرتاسر حوزه مدیترانه و خاورمیانه گسترش مییابد. سومین تحول بزرگ ظهور یکتاپرستی در میان اقوام اسرائیلی است.  و در نهایت شتر تبدیل به حیوان اهلی شده به رشد تجارت در صحرای عربستان تکانی جدی میدهد.

ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده

*****

سال 500 قبل از میلاد
500 قبل از میلاد

1000 تا 500 سال قبل از میلاد

تاریخ این 500 سال خاورمیانه شرح حال امپراتوری هائی است که پشت سر همدیگر ظهور میکنند و ناپدید میشوند: آسور ها، سپس بابل، بعد ماد ها و بالاخره امپراتوری هخامنشی ایران، یعنی بزرگترین امپراتوری دنیای باستان که تمام منطقه و فراتر از آن را در بر میگیرد. لیدیائی ها، فریگ ها و یونانیانِ ایون در آسیای صغیر، فنیقی ها و یهودیان سوریه و لوانت (که در همین دوره به موطن اصلی خود بازگردانده میشوند)، مصری ها، بابلی های بین النهرین و ملل گوناگون ایرانی اکنون همه تحت یک رژیم هستند.

این فراز و فرود امپراتوری ها (و ضمنا سیاست آسور و بابل مبنی بر جایگزین کردن ملل مغلوب در گروه های پراکنده در سرتاسر اراضی خود) باعث قیام جماعات بسیاری در سطح وسیع میشود. یک نتیجه این تحولات زوال زبان های باستان و تبدیل آرامی به زبان مشترک منطقه است که بکمک الفبای آسانش تجارت و مناسبات بین المللی و منطقه ای را تشویق میکند.

در این میان، تمدن خاورمیانه که در سرزمین های اولیه اش سه هزار سال عمر دارد، پیشرفت های جدیدی بدست آورده است.

ایران: مرکز امپراتوری وسیع هخامنشی ایران

*****

سال 200 قبل از میلاد
200 قبل از میلاد

500 تا 200 سال قبل از میلاد

چند قرن اخیر شاهد لشکرکشی های پیروزمندانه (323-333 قبل از میلاد) اسکندر مقدونی به امپراتوری وسیع ایران (پارس) بوده است. لشکریان اسکندر اغلب عبارت از سربازان شهر-دولت های یونان بود.

همزمان با مرگ زودهنگام اسکندر، امپراتوری او بین فرماندهانش و بعضی شاهزادگان محلی تقسیم شد. همین حاکمین و نوادگان آنان پتولمی های مصر، سلوکی های سوریه، بین النهرین و ایران و سلاله های مختلف در آسیای صغیر صد ها شهر به سبک یونان ایجاد میکنند که در سرتاسر منطقه پیدامیشوند. طبقات حاکم منطقه هم از میان همین اقشار بیرون میاید. در این شهر ها سنت های فرهنگی یونان با عناصر باستانی تر آمیزش یافته تمدن حیرت انگیزی ایجاد میکنند که دانشمندان معاصر آن را «تمدن هلنیستی» نامیده اند. در همین دوره است که برخی از مهمترین آثار هنری و ادبی یونانی ایجاد میشود.

ایران: «کشور هزار شهر»

*****

سال 30 قبل از میلاد
30 قبل از میلاد

200 تا 30 سال قبل از میلاد

در دو سده گذشته خاورمیانه بین دو دولت بزرگ تقسیم میشود: در غرب: روم که اکنون شامل آسیای صغیر، سوریه و یهودیه، و مصر و در شرق: دولت اشکانی (پارتیا) که بر بین النهرین و ایران حکم میراند. این تقسیم سیاسی برای قرن های بعد تاریخ منطقه را معین خواهد کرد.

اما مرزبندی اجتماعی و فرهنگی چندان روشن نیست. تمدن یونانی آثار خود را بر بین النهرین و دیگر بخش های خاورمیانه بر جا گذاشته  که با تمدن های حتی باستانی تر منطقه آمیزش یافته است. شهر های سبک یونان («هلنیستی») در هر دو دولت روم و اشکانی رشد میکنند و در هر دو امپراتوری هنر و معماری شدیدا تحت تاثیر تمدن یونانی است.

ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)

******

سال 200 بعد از میلاد
200 میلادی

30 سال قبل از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد

در دو قرن گذشته خاورمیانه همچنان بین دو امپراتوری روم و اشکانی منقسم بود. آسیای صغیر، سوریه، یهودیه و مصر تحت حکومت امپراتوری روم و بین النهرین و ایران زیر سلطه امپراتوری اشکانیان بود. پادشاهی ارمنستان منطقه حائلی بین دو امپراتوری است که گاه بر سرش جنگ در میگیرد. امپراتوری روم در مجموع از نظر جنگ موفق تر است و دو لشکر کشی پیروزمندانه به مراکز دولت اشکانی میکند.

بخش کوچکی از خاور میانه یعنی یهودیه شاهد ظهور  مسیحیت بعنوان یکی از ادیان مهم دنیا میشود. دیر تر، دو قیام بزرگ از سوی رومی ها سرکوب میشوند و یهودی ها از سرزمین های اجدادی خود رانده میشوند.

ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)

******

سال 500 بعد از میلاد
500 میلادی

200 تا 500 سال بعد از میلاد

خاورمیانه همچنان بین دو ابرقدرت تقسیم شده است. امپراتوری روم که حالا پایتختش قسطنطنیه است و مورخین نامش را امپراتوری روم شرقی نامیده اند، بر بخش های غربی منطقه یعنی آسیای صغیر، سوریه و مصر حاکم است درحالیکه در شرق  امپراتوری ساسانی جای امپراتوری اشکانی را گرفته است. پادشاهان ایرانی امپراتوری ساسانی در رویاروئی با رقبای رومی، از پیش کسوتان خود یعنی اشکانیان فعالتر و موفق تر هستند.

ایران: مرکز امپراتوری ساسانی ایران

*****

500 تا 750 سال بعد از میلاد

در 250 سال پیش نقشه خاورمیانه کاملا عوض میشود. در قرن هفتم قبایل عرب تحت لوای یک دین جدید: اسلام، لشکر کشی ها و فتوحات پیوسته ای کردند: عراق، ایران، سوریه، فلسطین، مصر، آفریقای شمالی، اسپانیا، همه تحت تسلط لشکر اسلام درآمدند. لشکریان عرب تا آسیای مرکزی، غرب هندوستان و برای مدت کوتاهی فرانسه هم پیش رفتند.

امپراتوری ایران (پارس) در نتیجه این فتوحات از بین رفت و امپراتوری روم (بیزانس) مهمترین ایالات خود را از دست داد. بجای آنها، اعراب نظام خلافت را برقرار کردند («خلیفه» به معنای جانشین پیغمبر اسلام). حلافت تاکنون از شام (دمشق) در سوریه اداره میشد اما پایتخت امپراتوری جدید بزودی به بغداد منتقل شد.

ایران: یکی از ایالات امپراتوری عربی – اسلامی و مرکز مخالفت با خلافت امویان

*****

سال 979 بعد از میلاد
979 میلادی

750 تا 979 سال بعد از میلاد

مدت کوتاهی بعد از سال 750 شام (دمشق) بعنوان مرکز ثقل خلافت و جهان اسلامی جای خود را به بغداد سپرد. مدت کوتاهی بعد امپراتوری رو به زوال گذاشت. اسپانیا، آقریقای شمالی، مصر، سوریه، هندوستان غربی و بخش اعظم ایران از کنترل بغداد خارج شد. دیگر خلفای بغداد چندان قدرت سیاسی نداشتند و حتی خود عراق نیز تحت حاکمیت کامل آنها نبود. نقش آنها بیشتر و بیشتر نمادین و ظاهری میشد.

دنیای اسلام شاهد شکوفائی زندگی فرهنگی شد. دانشمندان دنیای اسلام با پیشرفت های تکنوولوژیک  و علمی چین (کاغذ) و هندوستان (اعداد دودوئی) آشنا شده آن را به تفکر یونانی (فلسفه، طب و بسیاری علوم دیگر) افزودند و دانش خود را نیز به آن اضافه کردند (مثلا در جبر و نورشناسی) که این دانش غنی شده بعدا از سوی اروپائیان تحصیل و تکمیل گردید.

ایران: ایران از کنترل خلیفه خارج میشود.

*****

سال 1215 بعد از میلاد
1215  میلادی

979 تا 1215 سال بعد از میلاد

دو قرن نخست این دوره شاهد صعود و سقوط سلجوقیان بود. سلجوقیان ترک های مسلمان آسیای میانه بودند که از سرزمین های پدری خود رو بسوی ایران، عراق، سوریه و آسیای صغیر گذاشتند و در اینجا اکثر سرزمین های امپراتوری بیزانس را از آنِ خود گردند.

اما امپراتوری سلجوقی بزودی متلاشی شده جایش را به سلاطین جدیدی داد که آنها هم تُرک تبار بودند. سلطنت روم پایدارترین این حکومت ها بود.

سلاطین ترک در مصر هم بر سر کار آمدند اگرچه سلجوقیان هرگز مصر را نگرفتند. این حکمرانان عبارت از ایوبیان بودند که سوریه و حتی بخش هائی از نیم جزیره عربستان را فتح کردند.

فتوحات سلجوقی و شرایط سختی که آنان بر زوار مسیحی – اروپائی به بیت المقدس گذاشتند زمینه لشکرکشی های مدام از اروپا به منطقه شد که نام «جنگ های صلیبی» را گرفتند. این مسیحیان سعی به تاسیس چند دولت در سوریه نمودند. صلیبیان با مقاومت سختی روبرو شده شکست خوردند. در این دوره اروپائی ها فقط باریکه کوچکی از از سواحل مدیترانه را در دست داشتند که بزودی آن را هم از دست دادند.

ایران: ایران اکنون تحت حاکمین ترک است.

*****

1215 تا 1453 سال بعد از میلاد
1453 میلادی

1215 تا 1453 سال بعد از میلاد

امپراتوری وسیع مغول بین فرزندان چنگیز خان تقسیم شد و خاورمیانه از آنِ شاخه ای معروف به ایلخانان شد. آنها اسلام را پذیرفتند اما زوال دولت شروع شد و چندین دولت منطقه ای ایجاد گردید.

در دهه 1340 طاعون سیاه منطقه را فراگرفت.  در سال های 1340 فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور، اکثر خاورمیانه به استثنای بخش اعظم مصر و سوریه را که هنوز تحت حکومت مملوکیان بودند، فتح کرد.

پس از مرگ تیمور امپراتوری او به ایران محدود شد. عراق به دست گروه دیگری از آسیای مرکزی، یعنی قراقویونلو ها افتاد در حالیکه آق قویونلو ها قسمت های دیگری را از ایران و روم در دست خود داشتند.

در این میان آسیای میانه تحت تسلط امپراتوری عثمانی قرار گرفت. در سال 1453 عثمانی ها قسطنطنیه، پایتخت بیزانس را فتح کردند که نامش بعد ها به «استانبول» تغییر یافت.

ایران: ایران مرکز تمدن درخشان اسلامی شد.

*****

سال 1648 بعد از میلاد
1648  میلادی

 1453 تا 1648 سال بعد از میلاد

در این دو قرن اکثر خاورمیانه تحت تسلط دو امپراتوری عثمانی و صفوی بود. ارتش عثمانی ها از آسیای صغیر حرکت کرده سوریه را در 1516، مصر را در 1517، عربستان غربی (حجاز و یمن) را در سال های بعد و عراق را در 1534 فتح کردند. با این کار، عثمانی ها صلح، ثبات و پیشرفت معین اقتصادی را در این کشور ها بوجود آوردند. در شرق، دولت بزرگ دیگر خاورمیانه یعنی ایران صفوی حکمران بود. در دوره صفویان، ایران بویژه در معماری و دیگر زمینه های فرهنگی دستاورد های زیادی داشت.

ایران: ایران صفوی همچنان یکی از مراکز تمدن اسلامی است.

*****

1648 تا 1789 بعد از میلاد

  در این قرن فرماندهان لشکر های مستقر در سوریه، مصر و عراق که علی الاصول به سلطان در قسطنطنیه پاسخگو هستند عملا بر ایالات خود حکم میرانند و دولت های مستقل خود را تشکیل داده اند. بیرون از آسیای صغیر حاکمیت عثمانی بیشتر ظاهری است تا واقعی. خوش شانسی عثمانی در آن است که ایران در این دوره ضعیف تر هم شده است. صفویان برکنار شده اند و دولت های بعدی ثباتی ندارند. این، در عین حال دوره استحکام قدرت روحانیون شیعه در ایران است.
در عربستان، امیرنشین های خلیج فارس تاسیس مییابند و اولین پادشاهی سعود تشکیل میشود. منافع اقتصادی غرب در منطقه بتدریج احساس میشود. این منافع بزودی بیشتر هم خواهند
شد.
ایران: زوال سلسله صفوی
*****
1837 میلادی
1837 میلادی
1789 تا 1837 میلادی

در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم زوال امپراتوری عثمانی بارز تر از همیشه شد. مصر و سوریه زیر تسلط حکومت های عاصی قرار گرفتند و عراق عملا مستقل شده بود. اما اشاره هائی مبنی بر تجدید قوا نیز مشاهده شد. عراق و سوریه باز به تسلط عثمانی در آمدند اما مصر همچنان عملا خارج از کنترل قسطنطنیه بود و غرب با حکومت مصر مثل دولتی مستقل رفتار میکرد.

ایران همچنان ضعیف تر و بی ثبات تر میشد.

امیرنشین های کوچک خلیج بتدریج قدرت دریائی بریتانیا را حس میکردند. در عربستان اولین پادشاهی از بین رفت و دولت دوم پادشاهی تاسیس یافت.

 ایران: دوران تنزل اقتصادی و از دست رفتن برخی سرزمین ها.
*****
1871 میلادی
1871 میلادی
1837 تا 1871 میلادی
در حالیکه عثمانی سعی میکند حکومت مرکزی خود را تحکیم کند، مصر به دولت پادشاهی تبدیل میشود.
ایران ضعیف تر و نا آرام تر میشود اما استقلال خود را حفظ میکند اگرچه هرچه بیشتر تحت وابستگی اقتصادی بریتانیا قرار میگیرد. در واقع نفوذ اروپائیان و بویژه بریتانیا و فرانسه در تمام منطقه افزایش می یابد. گشایش کانال سوئز خاورمیانه را برای دول غربی تبدیل به منطقه استراتژیک کرده است. این کانال بغیر از اهمیت تجاری اش، به منافع نظامی غرب  در آفریقای شرقی، هندوستان، آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام هم کمک زیادی میکرد.
ایران: ایران به حوزه منافع بریتانیا کشیده میشود.
*****
1914 بعد از میلاد
1914 میلادی

از 1871 تا 1914

کانال سوئز بخاط اهمیت استراتژیک اش مایه نگرانی اصلی دول غربی هم میشود. بزرگترین قدرت جهانی یعنی بریتانیا بهتر از دیگران از منافع خود در منطقه دفاع میکند. مصر و امیرتشین های خلیج فارس و همچنین ایران و عراق (که هدف منافع روسیه هم هست) حافظ منافع بریتانیا هستند. منافع تجاری فرانسه بیش از همه در سوریه حفظ میشوند.

در این شرایط دولت عثمانی کنترل خود را بر آناطولی، سوریه و عراق محکم تر میکند. قسطنطنیه برای ایجاد تعادل در مقابل قدرت بریتانیا و فرانسه، روابط خود را با آلمان بهبود می بخشد.

در شبه جزیره عربستان سومین پادشاهی عرض اندام میکند ویل این بار پا برجا میماند. دو روند دیگر که اوضاع خاورمیانه را در سالهای بعد تحت تاثیر خود قرار خواهند داد مهاجرت امواج بزرگ یهودیان به فلسطین از سال های 1880 به بعد و کشف نفت در عربستان در سال 1901 است.

ایران: افزایش ممتد نفوذ بریتانیا که با کشف نفت در 1901 حتی تقویت هم می یابد. این وضع هم باعث رشد اقتصادی میشود و هم  نگرانی مردم منطقه در مورد امتیازات خارجی ها را بیشتر میکند.

*****

1960 میلادی
1960 میلادی
1914 تا 1960
دهه های بعد از 1914 برای خاورمیانه دوره تغییرات مهم بشمار میرود.
امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول (1914-8) متحد آلمان شد و بعد از جنگ به کشور های ترکیه، لبنان، سوریه, عراق و عربستان سعودی تقسیم گردید. همه آنها بجز ترکیه و عربستان سعودی ابتدا تحت نظاریت بریتانیا و یا فرانسه بودند. عراق در سال 1933 دولتی مستقل شد.
بعد از جنگ دوم جهانی سوریه، لبنان، مصر و اردن مستقل شند. در 1940 بریتانیائی ها که زیر آتش هم فلسطینی ها و هم یهودی ها بودند فلسطین را ترک کردند. آنگاه جنگ شدیدی بین اعراب و یهودیان بوقوع پیوست و موجودیت اسرائیل تثبیت شد.
سیاست اکثر دول خاورمیانه اتوکراتیک و فرد- بنیاد و غالبا بی ثبات بود. انها در ضمن در جنگ سرد به نوعی شرکت داشتند: در حالیکه بعضی کشور ها مانند سوریه و مصر بشتر به شوروی تمایل نشان میدادند، دیگران از قبیل پادشاهی های شبه جزیره عربستان، ترکیه، ایران و عراق طرفدار غرب بودند . اسرائیل در مجموع سیاستی طرفدار غرب و نظام پارلمانی نوع غربی داشت. ثروت نفت برای بسیاری کشور های منطقه و بخصوص ملل حوزه خلیج فارس ثروت غیر منتظره اسی را با خود بهمراه آورد.
ایران: ایران کشوری بسیار ثروتمند شد.
*****
2005 میلادی
2005 میلادی

1960 تا 2005

دهه های پرتلاطمی در خاورمیانه مشاهده شد که در آن دو موضوع توجه این کشور ها را بیش از همه بخود جلب کرد: نفت و نزاع عرب و اسرائیل. از آنجائیکه این مسائل استراتژیک برای بقیه دنیا هم مهم هستند، خاورمیانه در این دوره افکار جامعه بین المللی را زیاد بخود مشغول کرد و باعث مداخله های بسیار شد.

نفت به کشور های نفت خیز خلیج فارس ثروت و مدرنیته آورد. نزاع اعراب و اسرائیل باعث دو جنگ بزرگ، نا آرامی های خونین در داخل کشور ها  و مداخله مستقیم و یا غیر مستقیم کشور های منطقه شد.

عملا هر تغییر بزرگی که در منطقه رخ داده به نوعی به این دو مسئله مربوط بوده است. این عوامل تاثیرات صعود و سقوط صدام حسین در عراق و انقلاب اسلامی رد ایران را بیشتر کرد. اختلاف عرب و اسرائیل کار رهبران منطقه را که مواضع غربی را پشتیبانی میکنند مشکل تر کرد و باعث تقویت سازمان های تروریستی و ضد غربی گردید. ثروت نفتی ضمنا منجر به حمایت از تروریسم شده و گسترش دمکراسی در منطقه را مشکل تر کرده است. بغیر از اسرائیل، ترکیه تنها کشور منطقه است که نظام واقعی حکومت پارلمانی را قبول کرده است.

بغیر از این، در دهه های پایانی این دوره اتحاد شوروی فروپاشید و باعث ایجاد کشور های نو استقلال در منطقه و تعریف دوباره مرز این کشور ها گردید که هر کدام از آنها به تنهائی در محاسبات و مناسبات خاورمیانه موثر واقع شدند.

ایران: ایران جمهوری اسلامی  شد.

استدعا میکنیم، اجازه بفرمائید

قربانقلی بردی محمداوف
قربانقلی بردی محمداوف

روزنامه «نیترالنی ترکمنستان» (ترکمنستان بیطرف…) خبر میدهد که وزیر خارجه و یک عده کثیری از وزیران و وکلای «مجلس» کشور سر به آستان رهبر معظم ترکمنستان حضرت قربان قلی بردی محمد اوف گذاشتند که «اینهمه پیشرفت و دست آورد شگرف این مملکت همه با نام بردی محمدوف پیوسته است،” بنا براین استدعا میکنیم اجازه بفرمائید یک مجسمه رهبر معظم که لایق چنین شخصیتی تاریخی باشد در شهر عشق آباد نصب شود.» ایشان هم گفته «خواست مردم مقدس است… به حرف مردم گوش کنید و به آنچه که آنان میخواهند عمل کنید…»

مجسمه پدر هنوز زنده بردی محمدوف در جلوی قصر فرهنک قصبه باباراپ
مجسمه پدر هنوز زنده بردی محمدوف در جلوی «قصر فرهنک» قصبه باباراپ

قابل ذکر است که مردم قدر دان ترکمنستان برای سلف بردی محمد اوف، جناب نیازوف و مادر و پدر و برادرانش در هر شهر و روستائی مجسمه های بزرگ و گاه حتی طلائی گذاشته بودند  که حالا بتدریج شبانه نا پدید میشوند. آرزوی مردم حالا متوجه مجسمه های بردی محمد است… البته تا حالا چند جا برای پدر و پدربزرگ محترمشان مجسمه گذاشته اند و یکی دو جا هم برای خودشان مجسمه هائی نصب کرده اند که زیاد خیره کننده نبوده. ولی از این سر وصدا معلوم میشود که برای پر کردن جای مجسمه غول آسا و طلا پوش رهبر معظم سابق در «بنای بیطرفی» پایتخت، میخواهند مجسمه رهبر معظم جدید را بگذارند.

 

 

بنای بیطرفی, عشق اباد
بنای بیطرفی, عشق اباد

 “The high level of development of our country, its successes and achievements are inextricably linked to the name of Gurbanguly Berdymukhamedov,” Foreign Minister Rashid Meredov said.
“The desire of the people is sacred and the people must be consulted on this question,” Berdymukhamedov was quoted as saying. “So listen to the people and do as they want.” 

Turkmenistan plans first statue of current president.

خاطراتی از مینورسکی

ولادیمیر مینورسکی (1877-1966): برگ زرد
ولادیمیر مینورسکی (1877-1966): برگ زرد

 

حسن جوادی – اواخر تابستان 1959 بود. من که بتازگی از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفته بودم به پاریس رفته و در رشته دکترای انگلیسی ثبت نام کرده بودم. حالا چرا به پاریس رفته بودم بخاطر این که در اساس فکر می کردم که مرا در دانشگاه های انگلیس برای دکترای ادبیات انگلیسی قبول نمیکنند. بعلاوه پدر من که تحصیل کرده فرانسه بود خیلی درباره زندگی در پاریس و ادبیات فرانسه صحبت می کرد و مرتب روزنامه های فرانسه را می گرفت. من هم زبان فرانسه را اول از پدرم یاد گرفته و بعدا در دانشکده تبریز ادامه داده بودم طوری که در امتحان ورودی سوربن قبول شدم. بعد از مدتی که با کلاسهای دوره دکتری سپری شد قرار بود که ویزای دانشجویی خودم را تمدید کنم ولی پلیس موافقت نکرد و گفتند که ویزای دانشجویی تو برای انگلستان است.  شب ژانویه به لندن رفتم و چند شب پیش دوستان تبریزی که در آنجا بودند ماندم. به دانشگاه لندن مراجعه کردم گفتند که ما تا حال سابقه پذیرفتن دانشجو از دانشگاه تبریز را نداشتیم. فکر کردم به کیمبریج بروم شاید آنجا موفق شدم. مادر یکی از دوستان دبستانی من مهدیه ثاقب پالتویی به من داده بود که برایش ببرم بعلاوه توصیه نامه ای هم برای پروفسور ولادیمیر مینورسکی داشتم و این دو در کیمبریج بودند.

نامه ای که به مینورسکی داشتم از پسر عموی پدرم مرحوم حاجی میرزا عبدالله مجتهدی بود که یکی از مجتهدین بنام و بسیار فاضل روزگار خود بود، و این نامه را حاج میرزا عبدالله به انگلیسی بسیار خوبی نوشته بود. میرزا عبدالله آقا علاوه بر اجتهاد معلومات وسیعی در ادبیات عرب داشت و انگلیسی و فرانسه بخوبی و آلمانی را تا حدی که بتواند از آن استفاده کند آموخته بود. او مرا که جوانک بیست و چند ساله ای بودم به محافل ادبی تبریز می برد و با فضلایی چون آقایان چرندابی، قاضی طباطبایی، مهدی روشن ضمیر و برادران نخجوانی آشنا کرده بود، و آنها هم محض احترام به میرزا عبدالله به من توجه می کردند. خلاصه میرزا عبدالله آقا در نامه اش از من تعریف کرده و سفارش مرا به مینورسکی کرده بود.

یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی
یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی

اواسط ژانویه 1960 بود که قرار شد به همراه دوست عراقیم مصطفی کامل الشیبی، که بعدها دانشمند فرزانه ای شد، به دیدن مینورسکی برویم. خانه مینورسکی در خیابان
Bateman
بود جلوی باغ نباتات کیمبریج و او هر روز همراه زنش برای گردش به آنجا میرفت. زن مینورسکی مترجم کتابهای متعددی از روسی به انگلیسی بود و فرزندی هم نداشتند. خانه سه طبقه آنها از همان در ورودی تا طبقه آخر پر از کتاب بود. در وسط اطاق کار مینورسکی میزی بود که زنش هر وقت به ما چایی و شیرینی می داد کتابها را مرتب و یکسان می کرد و روی آنها یک رومیزی دومی می انداخت و بساط چایی را آنجا پهن می کرد.

روز اولی که با مینورسکی آشنا شدم خیلی از من راجع به تبریز سئوال کرد، و گفت چند سالی پیش از انقلاب اکتبرکنسول روسیه در آن شهر بود و روزهای خوشی در آنجا گذرانیده بود. استعداد زبان مینورسکی حیرت آور بود و دوازده زبان را بخوبی می دانست. در ضمن آن روز کتاب “حیدربابایه سلام” شهریار را برایش برده بودم. از من خواست که آنرا برایش بخوانم:

حیدر بابا ایلدریم لار شاخاندا – سئل لر سولار شاقیلدییب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلییب باخداندا – سلام اولسون شوکتوزه الوزه
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه…

من چون فکر می‌کردم شاید مینورسکی بعضی از اصطلاحات آذری را نداند آنها را عوض کرده با ترکی استانبولی جایگزین می‌کردم. مینورسکی رو بمن کرده گفت: “چرا این جوری می‌خوانی؟ به ترکی تبریزی خودمان بخوان تا کیف کنم”. منظورش ترکی آذربایجانی و لهجه تبریزی بود که آنرا فوق‌العاده خوب صحبت می‌کرد . تا جایی که یادم هست مینورسکی زبانهای روسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیولی، یونانی ، لاتینی، ترکی، فارسی، کردی، گرجی، ارمنی را بخوبی می دانست.

یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری
یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری

پنج سال بعد وقتی که دکترای خود را از دانشگاه کیمبریج می گرفتم برای جشن فارغ التحصیلی چند تن از استادان را نیز دعوت کرده بودم. مینورسکی یگانه استادی بود که با وجود کبر سن آمده بود و با همه خوش و بش و شوخی می کرد. دوستی دارم بنام خانم دکتر شمس آوری، که بعدها استاد دانشگاه تهران شد و اکنون در آمریکاست. آن وقت پری برای مدت کوتاهی به کیمبریج آمده بود و در میهمانی بغل دست مینورسکی نشسته بود . مینورسکی از او پرسید: پری پدر تو که کرد است به کدام یک از لهجه های کردی حرف می زند، کورمانچی، سورانی و زازا- گورانی؟ تو به کدام یک از اینها صحبت می کنی؟ پری یکی از اینها را نام برد و مینورسکی بلافاصله شروع کرد به همان زبان صحبت کردن. پری بحدی حیرت زده شده بود که برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد. پرسیدیم که این زبان را کی و کجا یاد گرفته است. مینورسکی می گفت وقتی که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی ایران و عثمانی بود مدت شش ماه در در سرحدات ایران بسر برده بود و کردی را هم آنجا یاد گرفته بود. نماینده روسیه مینورسکی و نماینده انگلیس در این کمیسیون آرنولد ویلسن بود، و زن مینورسکی هم در این سفر مدتی با او بوده است.

مینورسکی می گفت آن سال زمستان سختی بود و در جلوی غاری چادر زده بکارهای معین ساختن خط مرزی مشغول بودیم. بالاخره بهار شد و از یک گوشه تاریک غار خرس بزرگی که تا آنوقت در خواب زمستانی بود در آمد و نگاهی بما کرد و سپس راهش را کشید و رفت. معلوم شد که در تمام این مدت که ما در غار آتش روشن کرده بودیم آن خرس در گوشه ای خوابیده بود.

مینورسکی بسیاری از مناطق ایران را زیر پا گذاشته بود و بسیاری از شهرهای ایران را بخوبی می شناخت. یکی از خصوصیات زبان دانی مینورسکی توجه او به لهجه های زبانهایی بود که می‌دانست. باز نقل میکرد که یک بار به یکی از دهات اطراف سلطانیه رفته بود تا دربارۀ زبان ترکی خلجی تحقیق نماید. ولی هر جا که می رفت و با دهاتی ها صحبت که می کرد می گفتند که آنها این زبان را نمی شناسند و آن طور هم حرف نمی زنند. در ضمن هر بار که به دهات اطراف میرفت یک نفر ژاندارم همراه او بود. یک روز به تنهایی سراغ دهقانان میرود و این بار همه به خلجی با او صحبت می کنند. مینورسکی تعجب کرده می پرسد سبب چیست که شما آشنایی با این زبان را انکار می کردید؟ می گویند:” آخر شما با یک ژاندرام می آمدید. ما با ژاندارم جماعت کاری نداریم و نمی خواهیم به درد سر بیفتیم!”

ولادیمیر فدوروویچ مینورسکی (1877-1966) در روسیه متولد شده و در سال 1900 از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل شده بود و سپس در موسسه مشهور زبان های شرقی لازارف رشته شرقشناسی را به پایان رسانیده بود. او در 1903 به استخدام وزارت خارجه روسیه در آمده و از 1904 تا 1908 کنسول روس در تبریز بود، و بعد از مدتی مأموریت در ترکستان، سن پیترزبورگ و استانبول، در 1914 نماینده روسیه در کمیسیون تحدید مرزی ایران و عثمانی می‌شود. چنان که گفتم در این زمان بود که گویش های مختلف کردی را به ‏خوبی فرا می‌گیرد. بعداُ مینورسکی به‏ عنوان شارژه دافر روسیه در تهران تعیین می‌شود، و در زمان انقلاب اکتبربالشویکها از او می‌خواهند به ‏عنوان شارژه دافر روس در ایران بماند. جالب اینکه مینورسکی یکی از معدود مأمورینی بود که هم برای دولت تزاری و هم برای با لشویک‌ها خدمت کرده است. او در 1919 ایران را ترک می‌کند و استاد مدرسه السنه شرقی پاریس می‌شود. در این زمان ایرانیانی که در پاریس بودند به مینورسکی به دیده‏ سوء ظن می‌نگریستند و می‌گفتند او در خدمت دولت روس بوده است. ادوارد براون هم اول او را متهم به سوء نیت درباره ایران می‌کند، ولی بعداً که می‌بیند مینورسکی واقعاً طرفدار ایران بوده است نظرش را عوض می‌کند، چنانچه دیگران هم همین طور می‌کنند. علامه قزوینی خیلی از مینورسکی تعریف می‌کند و می‌گوید خیلی از متد‌های تحقیق به سبک اروپایی را مینورسکی به او یاد داده است. مجتبی مینوی می‌گوید که مینورسکی او را به کتابخانه ملی پاریس برد و سیستم فهرست‌های آنجا را به او یاد که اینجا به منزله یک شهر است و هر کتابی مثل یک خانه و یا شهروند این شهر می‌باشد و هریک از این فهرست‌ها به ‏منزله کارت شناسایی اوست. سپس او را بدیدن پرنس ایگور بارودین دراپرای پاریس می‌برد و مینوی را با موسیقی غربی آشنا می‌سازد.

در جریان نمایشگاه بین المللی ایران سر دنیسن راس، رئیس مدرسه زبانهای شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن مینورسکی را می‌بیند و به عنوان استاد ادبیات فارسی به لندن دعوت می‌کند. در رابطه با همین نمایشگاه که مینورسکی در 1930 منشی شرقی آن می‌شود ، به هنر ایران خصوصاً خطاطی و مینیاتور علاقه مند می‌شود و راجع به آنها سخنرایی می‌کند و هم کتاب‏هایی چاپ میکند. از آن جمله هستند ترجمه‏ “گلستان هنر” از قاضی احمد قمی در 1959 تحت عنوان “خطاطان و نقاشان ایران”. سال‏ها بعد نسخه‌های خطی ترکی کتابخانه چستر بیتی و خصوصاً مینیاتور‌های آنها را فهرست می‌کند. دو سال بعد بعلت جنگ و بمباران لندن مدرسه‏ السنه شرقی به کیمبریج منتقل می‌شود، و مینورسکی پس از بازنشستگی نیز تا آخر عمردر کیمبریج میماند، فقط یک سال در 1948 برای تدریس به دانشگاه فواد اول میرود.

مینورسکی سی و چهار سال پر بار‌ترین دوره عمر خود را در لندن و کیمبریج می‌گذراند و بیشتراز 209 کتاب و مقاله تحقیقی، که فهرست آ نها در کتابی که از طرف دانشگاه تهران به افتخار هشتادمین سال تولد او چاپ شده آمده است ، محصول این سالهاست. بیشتر این تعداد مقالاتی هستند که مینورسکی برای دایرة المعارف اسلامی و یا سایر نشریات علمی نوشته است. ترجمه بعضی از این مقالات در ایران به‏ صورت کتاب چاپ شده‌اند. مثلاً مقاله‌ای درباره تبریز در دایرة المعارف اسلامی که توسط عبدالعلی کارنگ ترجمه شده تحت عنوان “تاریخ تبریز” چاپ شده است . از میان این نشریات یازده عدد کتاب مستقل و یا تک نگاری درباره تاریخ ایران و یا فرهنگ ایران هستند.

مینورسکی، که دانشمندی استثنایی بود و درباره‏ موضوعات مختلف تحقیق کرده بود، در اکثر موارد مخاطب او ایرانشناس، مورخ و ادیب آشنا به امور ایران بود. او قصد نداشت که فرهنگ و ادبیات ایران را به عامه مردم انگلیسی زبان بشناساند، ولی دلبستگی فوق‌العاده‌ای به فرهنگ و تاریخ ایران داشت. کلیفورد بازورث، که خود از پژوهشگران به‏نام تاریخ ایران است، در دانشنامه‏ ایرانیکا درباره‏ مینورسکی می‌نویسد:” مینورسکی دانشمند بلند پایه تاریخ ایران، تاریخ و جغرافیا، ادبیات و فرهنگ است که در عرصه‏ وسیعی کار کرد و پژوهش‌های ارزشمندی درباره مطالعات ترکی، مغولی، قفقازی، ارمنی و بیزانسی، در مواردی که به تاریخ ایران مربوط می‌شد از خود بجای گذاشت. با دانستن زبانهای متعدد اروپایی و اسلامی، علاقه مندی مینورسکی او را قادر ساخت از شرق اروپا تا میانه آسیا تحقیقات خود را گسترش دهد، و از یافتن اصل روس‏ها گرفته تا نو آوری‌های اداری ومالی مغولان در اروپای شرقی تحقیق نماید—تحقیقاتی که همطراز پژوهش‌های بزرگانی پیش از او چون مارکورات و بارتولد بود، ولی این جهان ایرانی بود که با همه غنای فرهنگی و خصوصیات بارز خود بیش از همه در دل کوشش‌های چند جانبه‏ او باقی ماند.” خود مینورسکی در مقدمه‏ “بیست مقاله‏ مینورسکی ” که دانشگاه تهران چاپ کرد (1964)، هنگامی که به هشتاد و شش سال زندگی خود می‌نگرد، می‌گوید:” علیرغم تنوع مسائلی که علاقه‏ مرا بخود مشغول داشته اند، بی شک موضوعات ایرانی بیش از هرچیزی در مرکز توجه من بودند….ایران، تاریخ و ادبیات آن همیشه با زندگی ملل بسیاری، از دور و نزدیک، مربوط بوده است، و در من همیشه وسوسه‌ای وجود داشت که این رابطه‌ها و عکس العمل‌ها را بررسی کنم.”

مطالعات عمده مینورسکی درباره جغرافیای تاریخی، تاریخ قرون وسطی ایران و قفقاز، گویش‌های ترکی مانند خلجی، اهل حق، تاریخ کرد‌ها، ادبیات فارسی – خصوصاٌ فخرالدین گرگانی و خاقانی و بسیار مسائل مربوط به اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران می‌باشد. وسعت معلوما ت و امعان نظراو حیرت انگیز است. مثلاٌ متنی ناشناخته از قرن چهارم هجری یعنی حدود العالم را از روی نسخه منحصر بفرد و می‌توان گفت بسیار مغشوش آن با دقت عجیبی تصحیح می‌کند و هفت سال برسر آن زحمت می‌کشد. بسیاری از اسامی جاهایی را که در نقاط دور و خارج از حوزه تخصص او قرار داشته مثل چین و هند از متخصصین مربوطه می‌پرسد و پیدا می‌کند.همین نوع دقت نظررا در ترجمه، تصحیح و تحشیه دو سفرنامه ابی دّلف به دیار ترکان، خزر‌ها و روس‏ها، و خراسان و یا کتابی که درباره‏ شرح های شرف الزمان طاهر مروزی در حق اتراک، و چین و هند تألیف کرده می‌بینیم. مینورسکی در مورد مردم وسرزمین‌های ناشناخته‌ای که بیرون مرزهای ممالک اسامی قرار داشتند تحقیقات وسیعی کرده است، و متد او در این بررسی ها و همچنین در پژوهش‌های مربوط به تاریخ و ادب فارسی پیروی از روش “پوزتویسم” استاد خود بارتولد بود. او از کلی گرایی و دادن تئوری‌های وسیع و همه جانبه وحشت داشت، و می‌گفت پیش از دادن تحلیلی با معنی و تعمیم دادن مطلب، باید با دقت و حوصله اطراف و جوانب را در نظر گرفت و کار عملی و تحقیق زیاد کرد.

برای نشان دادن تنوع و وسعت پژوهش‌های مینورسکی فقط فهرستی از “بیست مقاله‏ مینورسکی: شامل مقالات تحقیقی مربوط بمطالعات ایرانی”(دانشگاه تهران 1964) را نقل می‌کنم، که بعضی به فرانسه و بعضی به انگلیسی هستند. “اسم خدایان در زبان ارمنی”، “حکومت دیالمه”، “جغرافیا نگاری ایرانی از سال 982 میلادی درباره جغرافیای آسیا”،”عوامل جغرافیایی در هنر ایران”، “نصرالدین طوسی درباره‏ی اقتصاد”، “لشکر کشی‌های رومی و یونانی درآتروپاتن”، “حماسه ملی ایران و ادبیات عامیانه روس”، “خاقانی و امپراتورآندرونیوس کومنوس”، “ویس ورامین یک داستان اشکانی”، “گردیزی درباره هند”، “جیهانی دروغین”، “بعضی ازمنابع بیرونی”، “اصلاحات ارضی آق قویونلو ها”، “تاریخ و مذهب در ایران”، “مقدمه‏ی قدیم شاهنامه”، “قصیده مغولیه پوربها”، “اشعار پوربها”، “اهل حق”، “ایران در قرن پانزدهم”، “ابن فرغون و حدودالعالم”.

واقعاً با نقل کردن عناوین چند مقاله نمی توان به وسعت و دقت مقالات و کتابهای مینورسکی پی برد، باید مقالات و کتابهای او را خواند و دید تحقیقات او چقدر دقیق و با ارزش اند. او در حالی که غرق در پژوهش های خود بود از زندگی سیاسی و اجتماعی کیمبریج بدور نبود. در همان روزهای اول آشنایی مان بمن گفت که هفته ای یک بار یا  هردو هفته یک بار پیشش بروم. در ضمن بمن گفت که “هر روز یک گاردین می گیری و تماماً می خوانی که هم انگلیسی ات بهتر می شود و هم روزنامه لیبرالی است.” مینورسکی فوق العاده شوخ طبع بود. مرا تشویق می کرد که روسی یاد بگیرم، که متاسفانه یاد نگرفتم. یک جلد منتخب اشعار پوشکین چاپ دو زبانه پنگوئین را برایم خریده بود رویش نوشته بود:
(A little Russian not a dangerous thing!)
این درست عکس گفتۀ مشهور آلکساندر پوپ بود که
(A little knowledge is a dangerous thing)
. هنگامی که در تابستان 1965 به ایران بر می گشتم نسخه ای از “بیست مقاله مینورسکی”، به عنوان یادگار بمن داد که جلد زردی داشت و او هم رویش نوشته بود:”برگ زردی است تحفۀ درویش.”

در سالهای آخر زندگی مینورسکی دولت شوروی از او دعوت کرد که سفری به زادگاه خود بکند و او هم این دعوت را قبول کرد. فکر می کنم سال 1965 بود که مینورسکی به این سفر رفت و هنگام بازگشت بصورت عجیبی هیجان زده شده بود و خاطرات سفر خود را و این که چقدر به احترام و محبت کرده اند تعریف می کرد. یادم می آید که می گفت:”حسن، نمی دانی چقدر روسیه پیشرفت کرده است. تا نبینی نمی توانی باور کنی.” دهکده ای که در کنار ولگا در حوالی مسکو بوده و زادگاه مینورسکی بود بکلی زیر آب رفته بود. دولت روسیه احترام زیادی نسبت به مینورسکی نشان داده بود. بعد از فوتش طبق وصیتی که کرده بود تمام کتابهایش را به کتابخانه سن پترزبورگ فرستادند و اکنون در تالاری بنام “تالار مینورسکی” گذاشته اند.

در آخر این مقاله چند یاد داشت و یک نامه از مینورسکی می آورم. این نامه که شاید یکی از آخرین نامه های او باشد در ژانویه 1966 نوشته است. وفاتش در 25 مارس همان سال بود. در سالهای آخر چشمش خوب نمی دید و علاوه بر عینکش ذره بین در دست می گرفت و می نوشت و بعضی از حرفها را جا می انداخت. من یک قرار داد پنج ساله برای تدریس در کیمبریج داشتم که دو سالش گذشته بود، و به دانشگاه تهران رفته بودم. در ضمن می خواستم به دانشگاه برکلی بروم و از مینورسکی خواسته بودم سفارشنامه ای بنویسد و محبت کرده نامه خوبی نوشت بود. قلمی هم که بدان اشاره می کند قلمی بود که پسرم مسعود که سه ساله بود به او داده بود:

دوست عزیزم از تبریکات سال نو متشکرم. حالا نوروز هم چندان دور نیست {ما} هم به ناهید و مسعود بهترین آرزوهای سلامتی و سعادت میفرستیم.
از ملفوفه خواهید دید که من آنچه ممکن بود کمال ارادت کردم. ولی از نتیجه مطمئن نیستم. حالیه خیلی انگلیزها در شیراز فارسی خوب یاد می گیرند با عیال های ایرانی بر می گردند… کساد است!
خیلی افسوس که شما به کالیفرنیا اطمینان کردید و از کمبریج ادامه تدریس نخواستید. این افسوس برای من هم خیلی اسباب { تاسف است} چون جای شما خیلی خالی است.
با تجدید بهترین آرزوهای ما
ارادتمند حقیقی
و. مینورسکی
خواهشمند م از کارهای خودتان مفصل تر بنویسید.
قلم مسعود هنوز کار می کند که با آن این نامه را می نویسم.

—————————————–

پیش بینی وضع هوای کردستان

یکی از هموطنان کُرد ایرانی (بگوئیم آقای میم) که از احتمال اعلام استقلال کردستان عراق ذوق زده شده است با همان خوشحالی، برنامه پیش بینی هوای «کردستان» را که در یکی از کانال های تلویزیونی «اقلیم» پخش شده در فیس بوک گذاشت. نگاه کردم. اولا که طبیعتا مرزهای «موجود» هر چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه به نوعی «بفهمی فهمی» معین شده اند اما رنگ زرد آنچه که در فرهنگ سیاسی معروف به باصطلاح «کردستان بزرگ» شده و هرکس وابسته به سخاوتش آن را بزرگتر و بزرگتر نشان میدهد، چشم شما را خیره میکند.

از ایران شروع میکند: ارومیه… (بله؟)… کردستان؟ کردستان از ارومیه شروع میشود. ادامه: مهاباد، کرمانشاه (کردستان)، سنه (سنندج؟)، ایلام…. !! به خلیج فارس هم سری میزند.

بعد نوبت عراق میرسد و همه شهر های اقلیم کردستان و غیر اقلیم مانند خانقین و کرکوک و موصل که نمیدانستم کردستان بشمار میرود. ترکیه را ببینید: دیاربکر و اینها که بقول خود ما «هئچ»… ارضروم و سیواس… ارضروم و سیواس… کمی هم قدم زنی بکنید میرسید به دریای سیاه در شمال. از این طرف هم که با احتساب اسکندرون و خلیج «حاتای» و شهر آدانای ترکیه (که نفت قفقاز و خود کردستان عراق از اینجا به تانکر ها زده میشود و به غرب صادر میشود!!) و چند شهر شمالی سوریه… با این ترتیب در جنوب این نقشه منتهی میشود به خلیج فارس، در شمال به دریای سیاه و در غرب به دریای مدیترانه… پیش خودم گفتم عجب، چرا به اقیانوس اطلس هم وصل نشده؟

یکی نوشت: هوای خاورمیانه پسه! 🙂

بعد ادامه صحبت:

آقای میم:
البته خود این شبکه ی کُردی ادعا می کنه که این یه نقشه ی سیاسی نیست بلکه می خواد اخبار هواشناسی مناطقی رو که در اونها کُردها زندگی می کنن اعلام کنه که البته منطق قابل قبولیه. بی بی سی فارسی هم در قسمت اعلام آب و هوا، علاوه بر شهرهای ایران ، افغانستان ، تاجیکستان و شهرهای مهم جهان، وضعیت آب و هوایی سمرقند و بخارا رو هم که الآن حزو ازبکستان هستن اعلام می کنه چون این دو شهر جمعیت قابل توجهی فارسی زبان دارن.

ر:
اصلا این طور نیست ، در بسیاری از مناطق نشان داده شده اصلا کردی زندگی نمی کنه مثل اهواز! اتفاقا این نقشه بر خلاف عرف دیپلماتیک در محافل سیاسی وجود داره ، در مدارس این نقشه نصب شده و ازش تحت عنوان کردستان بزرگ نام برده میشه

ب:
کردها جمعیت بزرگی در خراسان دارند. با این حساب باید آب و هوای خراسان را هم می گفت

میم:
آقای ب؛ من مثل شما به مساله نگاه نمی کنم. آذربایجان به آن مفهومی که در ذهن من و شماست دیگر وجود ندارد. هشتاد سال برای استحاله ی ما هر کار می توانستند کردند. باید از این سیاست یکسان سازی فرهنگی انتقام گرفت . امروز فقط جنبش کُرد این پتانسیل را دارد. باید با کُردها دیالوگ داشت. می توان به مرور مسایل را حل و فصل کرد. درگیری ترک و کُرد فقط یک برنده دارد که هر دو مان می دانیم کیست!

بنده:
آقای میم عزیز بنده هم درست نگران همین «انتقام» هستم که شما میفرائید. مشکل عراق در این است که کردستان عراق آرامترین شکوفا ترین و برای کرد ها (ولی نه دیگر اقوام) دمکراتیک ترین منطقه عراق و سوریه است. احتمالا اگر این جریان در داخل عراق بماند قابل حل است. اما همین دُم خروس «خدمت اجتماعی» پیش بینی هوا یک نشانه است که مسئله کرد ها برعکس قسم رهبرانش محدود به عراق نخواهد بود و در داخل مرز های عراق نخواهد ماند کما اینکه به سوریه هم سرایت کرده و بصورتی دیگر در ترکیه هم هست. اگر موضوع آرامش داخلی باشد که هنوز ترکیه و ایران باوجود همه مشکلات بمراتب «آرامتر» از کردستان عراق هستند. ثالثا کردستان عراق با وجود ثبات و پیشرفت اقتصادی نسبی (در نسبت عراق) که اساسا ساختار جامعه عشیرتی دارد برای یک ایرانی و یا ترکیه ای چه مدلی میتواند باشد نمیدانم. از این جهت میترسم این خدمان اجتماعی پیش بینی هوا و غیره کار دست همه ما مردم فلکزده خاورمیانه بدهد از جمله خود کرد ها را از کرده شان پشیمان کند. انشاالله که اشتباه میکنم اما نمیتوانم تصور کنم که یک تکه کوچک کشوری مثل عراق، بدون سنت دولتداری، با یک جامعه اساسا عشیرتی و بدون سرمایه داری پیشرفته و سنت دمکراسی چطور میتواند فقط بخاطر یک در آمد نسبی نفت و سیاستمداری کارکشته مانند آقای بارزانی و روابط خوب با دنیا «مدل رستگاری» همه ملل این منطقه شود.

ش:
جالبه که با وجود بسیاری از کرد‌های کرمانجی در خراسان، اثری از وضع هوای اونجا نیست. ولی‌ اهواز روی نقشه‌ی کردستان هست؛ یحتمل به خاطرنفت.

 

 

چالدران درسلری Çaldıran Dersleri

Chaldiran1آنچه میخوانید ترجمه ترکی آذری (املا و انشای جمهوی آذربایجان) بمناسبت  500 سالگی جنگ چالدران بین ایران صفوی و ترکیه عثمانی است که با شکست سنگین ایران پایان یافت اما با اینهمه سرآغاز «ایران نو» و متحد بعد از خلافت اسلامی شد. این ترجمه در سایت بخش آذری «رادیو آزادی» بچاپ رسید که لینکش در آخر مقاله داده میشود. اصل فارسی مقاله را در این لینک میتوانید ببینید:

Çaldıran Dersleri

Dr. Abbas Cavadi – Hicri 920-ci (1514) ilin yayında Qərbi Azərbaycan vilayətinin şimalında yerləşən Çaldıran düzənliyində Birinci Şah İsmayılın rəhbərliyində İran ordusu ilə Birinci Sultan Səlimin rəhbərlik etdiyi 100 min nəfərlik Osmanlı ordusu qarşılaşdıqda, ehtimal, bilmirdilər ki, onların bu döyüş və müharibəsi öz tarixi möhürünü İran, Türkiyə, Qafqaz və hətta İraqın bütün gələcəyinə vuracaq və bu bölgə əsrlər boyu bu qarşıdurmanın təsiri altında qalacaqdır.

İranın faciəvi məğlubiyyətinin əsas səbəbləri haqda tarix dərsliklərində kifayət qədər oxumuşuq: Osmanlı ordusundakı əsgərlərin sayı İranınkından iki qatından da çox idi (İran ordusunun bir hissəsi də şərqdə özbəklərin hücumlarına qarşı döyüşürdü).

Digər tərəfdən Osmanlı ordusu təzəcə Avropadan satın aldığı bir neçə top və onlarla tüfəngə malik idi.

Halbuki İran əsgərləri ənənəvi şəkildə ox və qılıncla döyüşürdü.

İranın ağır məğlubiyyəti nəticəsində ölkənin şimal-qərbi, Qərbi Azərbaycan, Kürdüstan və Həmədan İrandan qopardılıb alındı və Osmanlının əlinə keçdi.

Bu bölgənin çoxu illər boyu Osmanlının hakimiyyətində qaldı və ancaq 70 il sonra Birinci Şah Abbas Səfəvi bu məntəqələrin çoxu və Kürdüstanın bir hissəsini Osmanlıdan geri aldı.

Çaldıran müharibəsindən sonra Osmanlı hətta Səfəvi dövlətinin paytaxtı Təbrizi belə aldı, amma ordunun ərzaq təminatındakı çətinliklər və şəhər xalqının müqaviməti nəticəsində Osmanlılar Təbrizi tərk etdi.

Buna baxmayaraq bu müharibənin tarixi əhəmiyyəti, sadəcə, İranın qonşularıyla apardığı yüzlərcə müharibədən daha birində böyük məğlubiyyətə uğraması deyildi.

Məğlubiyyətin iki əsas səbəbi

​Daha əhəmiyyətli olan amillərə tarix dərsliklərində bir o qədər də diqqət yetirilmir: Şah İsmayıl və onun əsgərləri, komandirləri modern silahlara, müharibə planlaşdırmasına, strategiya və taktikaya bir o qədər də inanmırdı. Onun Qızılbaş adlı döyüşçü qüvvəsi əsasən türkmən qəbilələrindən ibarət idi.

Bu qəbilələrin ən mühümləri bunlar idi: Rumlu, Əfşar, Qacar, Zülqədir, Ustaclu, Şamlu, Təkəlu və Varsaqlar.

Şiə və ələvi olan həmin türkmən döyüşçülərin çoxu İran və Anadoludan Şah İsmayıla qoşulub sünni Sultan Səlimə qarşı savaşmağa hazır idilər. Onlar o tarixdən azı 100 il qabaqdan başlayaraq Şah İsmayılın atası və babası Heydər və Cüneyd tərəfindən dini və siyasi, hətta hərbi təlimdən keçirilmişdi.

Başlarındakı qırmızı “taclı” sarıq (əmmamə) səbəbinə görə onlara “Qızılbaş” adı verilmişdi. Bu Qızılbaşlar üçün Səfəvi padşahı ancaq sərkərdə yox, həm də “kamil mürşid”, “İmam Zamanın naibi” (nümayəndəsi), hətta bundan da çox, fövqəl-insan bir şəxsiyyət və “kafir sünnilərə” qarşı mübarizədə ölməz və məğlubolunmaz bir rəhbər idi. Onlar da belə bir rəhbər yolunda can verməyə hazır idilər. Ya qələbə çalacaq idilər, ki buna iman edirdilər, ya da ölüb Haqq, Əli və Şah (İsmayıl) yolunda cənnətə gedəcəkdilər.

İsmayılın özü də belə təsəvvürlərə inanmışdı və öz hərəkətləri, sözləri və şeirləri ilə belə təsəvvürləri daha da alovlandırırdı. İran əsgərlərinin “Zillullah” Şah İsmayıla imanları o qədər tam və kamil idi ki, Şahın Şamlu qəbiləsindən Durmuş Xan adlı bir sərkərdəsi, rəvayətə görə, Şaha məsləhət verib ki, qoy Sultan Səlim rahatlıqla müharibəyə hazırlaşsın – o, sonunda başa düşəcək ki, əsgər sayının və hərbi təlimin daha az olmasına baxmayaraq, Şah İsmayıl Səlimə qələbə çalacaq, çünki Şah İsmayıl “Qaib (gizli) İmam” və Hz. Əlidən aldığı vəzifə və qüdrətə əsaslanaraq, şübhəsiz, Osmanlıya qarşı qələbə əldə edəcəkdir. Şah İsmayıl da bunu qəbul edib.

Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan
Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan

İkinci mühüm faktor bu idi ki, İran ordusunun təqribən bütün əsgərləri heç bir hərbi təlim görməyən, hətta belə bir təlimə o qədər də inanmayan köçəri qəbilə insanlarıydı. Onlar sadəcə, xanlar və qəbilə ağsaqqalları kimi Şah İsmayıl və Hz.Əli yolunda oxlarını və qılınclarını götürüb “Ömərçi” osmanlılara qarşı Şah İsmayılın sıralarında döyüşməyə gəlmişdilər.

Onların qarşısında Osmanlı sultanı da imkanları daxilində Anadoludakı türkmən qəbilələrinin gənclərindən istifadə edirdi. Amma orduya rəhbərlik edən və sultana cavabdeh olan bu əsgərlər yox, “Yeniçəri” adlı xüsusi hərbi qüvvə idi. Onlar Osmanlının əksər halda Qafqaz, Balkan və elə Anadolunun özündən orduya cəlb etdiyi “yeni müsəlmanlar” (dönmələr) idi ki, İslamı qəbul etdikdən və xüsusi hərbi təlim keçdikdən sonra birbaşa sultana tabe edilmişdilər – nə qəbilə və el tanırdılar, nə də xan və ağsaqqal. Əlbəttə, onların da dini tam və kamil nəzərə gəlirdi. Onlar da Allah və Peyğəmbər yolunda döyüşdüklərini deyirdilər. Ancaq onlar qeybdən gələcək yardım əli və ya sultanın fövqəl-təbii gücünü bir o qədər də düşünmürdülər.

Deyilənə görə, Şah İsmayıl özü də Çaldıranda yüksək rəşadət göstərib bir qəhrəman kimi döyüşürdü. Ancaq olmadı. Rəvayətə görə, 85 nəfərdən başqa İran ordusunun tamamı həlak edildi – hətta şahın həyat yoldaşı və anası Osmanlıya əsir düşdü. Osmanlı tərəfdə isə ölənlərin sayı 40 min nəfər idi.

Şah İsmayılın məğlubedilməzliyi haqqında əfsanə puça çıxdı. Sağ qalan əsgərləri və müridləri xəyal qırıqlığına uğradılar. Bir tərəfdən Şahın mütləq və şəkgötürməz qüdrəti çatladı, digər tərəfdən isə qəbilə rəislərinin və Qızılbaş sərkərdələrinin gücü artdı, nəzarətdən çıxdı və onlar arasındakı rəqabət və ziddiyyətlər artdı. Şah İsmayılın özü də depressiyaya düçar oldu, inzivaya çəkildi, şəraba sığındı və ondan sonra da heç bir müharibəyə şəxsən rəhbərlik etmədi.

Tarixin zarafatı

İranın ağır məğlubiyyətinə baxmayaraq bu həm də tarixin tam bir zarafatı idi: sərhədin hər iki tərəfində də eyni dili danışan, eyni etnik kökdən olan qəbilə döyüşçüləri müxtəlif bayraqlar altında, bir tərəfdə şiə İran Səfəvi bayrağı və digər tərəfdə sünni Osmanlı bayrağı altında elə iki ölkənin müdafiəsinə qalxmışdılar ki, sonralar “İran” və “Osmanlı” adları ilə əsrlər boyu enişli-yoxuşlu qonşuluq həyatı sürəcəkdilər.

Shahidgahe Chaldiran Ardabil
Shahidgahe Chaldiran Ardabil

Əslində onların çoxu o tarixdən az bir müddət öncə Orta Asiyadan bu ərazilərə köçmüşdülər. Bəziləri bu və ya digər məntəqədə yerləşmişdi. Digərləri hələ də köçlərini bitirməmişdi və şərait dəyişdikcə, başqa yerlərə köçürdülər. Elə tayfa və qəbilələrin, qəbilə rəislərinin hansı tərəfə meyl etməsinə uyğun olaraq, həm də şiə-sünnü yolayrıcında hansı tərəfi seçdiklərinə görə köç istiqaməti və hökumətlərə sədaqətləri də dəyişə bilirdi. Bir qəbilənin yarısı bu tərəfdə, o biri yarısı o biri tərəfdə ola bilirdi.

Hələ də milli, məzhəb və etnik sərhədlər dəyişkən idi, hətta ondan əvvəl və ondan illərlə sonra da. Bilad-i Rumun, yəni Anadolunun çoxlu şiə-ələvi türkmən el və qəbiləsi İrana, İrandan da çoxlu sünnü kürd qəbilə və tayfası Anadoluya köçüb yerləşdi. Beləliklə, “yeni İranı” əslində türk dilli türkmən qəbilələri və türk dilli, əslində isə kökünün iranlı, kürd olduğu söylənən ərdəbilli Səfəvi sülaləsi qurdu.

Çaldıran müharibəsylə başlayan tarixin ilk zarafatı bu oldu ki, İran Sasani İmperiyasının süqutundan və ərəb hakimiyyətindən 900 il sonra, türkmən qəbilələrinin Orta Asiyadan İrana və Anadoluya yayılmasından və monqolların bu coğrafiyanı talan edib xarabaya çevirməsindən sonra İran türkdilliləri və ələlxüsus azərbaycanlıları sərhədin o tayında, çoxu eyni dili danışan və eyni qəbilədən olan, indi isə “Osmanlı” adı altında birləşən bir dövlətə qarşı döyüşdülər, öldülər və məğlubiyyətlərinə baxmayaraq İranı qurub 500 il sonraya kimi qorudular.

Səfəvilərin hakimiyyəti təxminən 220 il çəkdi. Ancaq İranı bütün tarixi enişi və yüksəlişləriylə, savabıyla, günahıyla 20-ci əsrə gətirən də, qoruyan da yenə Şah İsmayıl və onun nəvəsi Şah Abbas, Nadir Şah Əfşar və ya Qacar sülaləsindən olan Abbas Mirzə kimi türkdillilər və qismən də azərbaycanlılar olmuşdur. Bu da azərbaycanlıların milli kimlik anlayışına həkk edilmiş və 20-ci əsrin əvvəllərində Səttar xan rəhbərliyindəki İran Məşrutə İnqilabında özünü bir daha göstərmişdi.
Çaldıran dərsləri və Şah İsmayılın İran qarşısında xidmətləri (Azadlıq Radiosu)

بارزانی: قصد داریم درباره جدایی از عراق همه‌پرسی برگزار کنیم

در حالی که دولت ترکیه روز دوشنبه مخالفت خود را با جدایی اقلیم کردستان از عراق اعلام کرد، مسعود بارزانی، رهبر اقلیم کردستان عراق، روز سه‌شنبه، دهم تیر، از قصد خود برای برگزاری همه‌پرسی در مورد استقلال این منطقه خبر داد. وی که در این باره با شبکه جهانی بی‌بی‌سی سخن می‌گفت درباره این همه‌پرسی افزود که «در حال حاضر نمی‌توانم تاریخ دقیق آن را مشخص کنم، اما قطعاً طی چند ماه برگزار می‌شود». مسعود بارزانی با اشاره به پیشروی‌های گروه داعش (دولت اسلامی شام و عراق) در مناطق سنی‌نشین عراق گفت: «همه آن چه اخیراً رخ داده نشان می‌دهد که حق کردستان است که به استقلال برسد.» – رادیو فردا

این جنبه خبری استقلال کردستان عراق است که بنظر بسیاری قریب الوقوع است. من که اخیرا چند روزی در ترکیه بودم با عده زیادی از قشر روشنفکران بقول ترک ها «لائیک» یعنی منتقد حکومت اردوغان و طرفدار اتاترک و بقول خودشان «جمهوریت» و ارتش صحبت کردم که اکثرشان از نظر فکری یا سوسیال دمکرات و یا ناسیونالیست هستند و به گمان من حدود نصف رای دهندگان ترک ترکیه را تشکیل میدهند. من در همه اینها یک روحیه بدبینی و انفعال مشاهده کردم. بنظر آنها اردوغان با کُرد های عراق زد و بند کرده که بارزانی از یک طرف نفت عراق را بدون دخالت بغداد از طریق ترکیه به دنیای خارج بفروشد و در مقابل بارزانی بین پ ک ک و آنکارا وساطت کند که پ ک ک زیادتند روی نکند. بنظر آنها این جریان خیلی وقت است که شروع شده. آنها فکر میکنند که فاتجه تمامیت ارضی ترکیه عملا خوانده شده. نگرانی بیشتر آنها از بابت مناطق کُرد نشین در شرق و جنوب شرق ترکیه نیست. بنظر آنها این مناطق را دیگر میشود از «دفتر» پاک کرد اما به گفته یک مهندس 30 و چند ساله که از آمریکا  دکترا گرفته، «اگر بر سر مناطق ترک نشین ما از قبیل مرکز و غرب و شمال ترکیه و از جمله استانبول و ازمیر و آنکارا و آدانا و ارضروم و غیره بحث حق و شراکت در حاکمیت بکنند آن وقت است که من اولین کسی خواهم بود که داوطلبانه به ارتش خواهم رفت تا با این جدائی طلبان بجنگم.» یک خانم که کارمند دولت است هم میگفت: «حرفی ندارم. جنوب شرق را دیگر ظاهرا نمیتوانیم حفظ کنیم. جدا شوند اما در آن صورت کُرد های استانبول و ازمیر و آنکارا هم باید به مناطق تولدشان و یا محل تولد پدر و مادرشان که آن را کردستان مینامند برگردند. آنوقت هست که خواهند فهمید جدا کردن حق و حساب یعنی چه!»

 در ترکیه این قشر از نظر تعداد هیچ هم کم نیستند. البته همه اینطور فکر نمیکنند اما خیلی ها در حول و حوش این خط سیاسی فکر میکنند. در مجموع من مشاهده کردم که احساسات ناسیونالیستی «تدافعی» تُرک ها در مقابل جریان قوم گرایانه و ناسیونالیستی کُرد های مملکت بسیار قوی تر از مثلا یک سال پیش شده است.

بارزانی: قصد داریم درباره جدایی از عراق همه‌پرسی برگزار کنیم.

مسلمان ارمنی، ترک آسوری

DNA

چند درصد ترک ها اصلشان آسوری، یونانی، و یا ارمنی است؟ بر عكس، چند درصد ارمنى ها و يا كُرد ها اصلشان ترك است؟ این موضوع در ده بیست سال اخیر در شرایط محیط باز تر ترکیه که برای بحث و تبادل نظر ایجاد شده تبدیل به یکی از موضوعات مورد علاقه مردم و رسانه های ترکیه گشته است. یکی از خویشان ما در آنکارا همسایه ای داشت. یک خانم میانسال و بسیار متین و خوش صحبتی بود بنام «نوران» خانم که بعدا از همان فامیلمان شنیدم که آن خانم یک روز آمده و به او تعریف کرده که اصل او ارمنی بوده. پدر و مادر و جمیع خانواده اش در قتل عام بزرگ جنگ اول کشته شده اند و فقط او که آن وقت ها 3-4 ساله بوده نجات پیدا کرده چونکه یکی از همسایه های ترک او را بخانه اش برده و به فرزندی قبول کرده. اسم تا حدی ترک و مسلمانی هم به او داده اند و دین اش هم مسلمان شده و عادات و رسومش هم همینطور، تا جائیکه پدر و مادر و خانواده دیگری نمیشناخته و خودش هم چیزی نمیدانسته تا اینکه وقتی بزرگ شده  مادر جدید و مسلمانش همه چیز را به او تعریف کرده.

از این قبیل داستان ها البته همیشه بوده. مثلا میدانیم که «هاجر بولوش» خواننده معروف سال های 40 و 50 میلادی اصلا ارمنی بوده و بعد این خبر پخش شده. در ویدئوی زیر هم یک آقای ترک اصلا ارمنی را میبینید که به تازگی اصلیت واقعی اش را کشف کرده اما شکایت میکند که با این ترتیب خودش را «از اینجا رانده و از آنجا مانده» حس میکند چون هیچکدام از طرفین او را قبول نمیکنند.

اما در گذشته کسی اين قبیل داستان های اصل و نسب را یا نمیدانسته و یا شرایط آزاد برای پیگیری اصل و نسب خود را نداشته، یا اینکه به کسی تعریف نمیکرده و رسانه ها هم طبیعتا چیزی نمی نوشته اند چونکه چنین مطالبی مخالف سیاست دولت بوده.

شکی نیست که بعد از آمدن ترک ها به آناطولی و حاکمیت و اولویت دین اسلام، بخش اعظم مردم بومی، صرفنطر از اصلیت آسوری، یونانی،ارمنی ویا ایرانی – کردی، ترک زبان و مسلمان شده اند. طبق یک تئوری، بخشی از آنها هم بخاطر سهولت كار، علوی هم شده اند. طبق این نظریه ها، اصلیت بعضی از ترک ها و کرد های علوی احتمالا از مسیحیان (یونانی ها، آسوری ها و ارامنه) منطقه است که هم با قبول اسلام خود را به محیط جدید حاکم منطبق کرده اند و هم با قبول طریقت علوی که نسبت به مذاهب سنی و شیعه اثنا عشری «لیبرال» تر است  خود رااز سختی های روزمره شریعت مانند نماز و روزه و حج و حجاب کامل اسلامی معاف کرده اند.

فقط ارمنی نیست كه ترك شده. گذشته خود ارمنى را هم اگر دقيق پيگيرى كنيد ميبينيد با قوم ديگرى آميخته تا به اين آميزه جديد ارمنى گفته اند. اگر به قبل از اسلام، یعنی دوره قبل از کوچ قبایل ترک زبان از قرن یازدهم به بعد برگردید در آناطولی ده ها و شاید صد ها قوم و تبار و طایفه را خواهیم یافت که زبانهای هند و اروپائی و یا سامی (سمیتی) صحبت میکردند. به غیر از یونانی ها، آسوری ها، ارامنه، یهودیان و ایرانیان غربی (زازا ها، کُرد ها، تات ها  و دیگر گروه ها) تقریبا همه مستحیل شده اند. حتی یونانی و ارمنی و غیره هم خود محصول تغییر و تبدلات و استحاله های قومی مدامی بوده که قبل از آنها در آناطولی و منطقه «لوانت» یعنی سواحل شرقی مدیترانه به وقوع پیوسته و در نتیجه آن ده ها قوم و ملت از قبیل فنیقی ها و یا هیتیت ها و اورارتو ها مضمحل شده در اقوام جدید مستحیل شده اند.

از این جهت است که میگویند آناطولی نه فقط در این دو سه هزار سال پیش، بلکه از 10 تا 50 هزار سال پیش مرکز تقاطع و اختلاط انواع و اقسام قبایل و اقوام رنگارنگ بوده. بهمین جهت هم هست که طبق اکثر تحلیل های ژنتیک، تابلوی دی ان ای مردم این منطقه (مثل اکثر مناطق دیگر دنیا) بسیار مخلوط است – از هر چمن گلی. و این هم جالب است: در حالیکه بسیاری از ترک زبانان مسلمان تصور میکنند اصل آنها از آسیای میانه است، اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثریت تُرک های ترکیه چندان شباهت و قرابتی با مردم آسیای میانه ندارد و «حوض ژنتیک» آنان در درجه اول متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوبی است با یک اختلاط و آمیزه مخصوص این منطقه.

درست مثل خود ایران ما.

چه در آناطولی و چه در ایران گفته میشود تعداد مهاجران (یونانی، عرب، سپس ترک و مغول) بمراتب از مردم بومی کمتر بوده است. کلود کاهن که یکی از نامدار ترین  پژوهشگران تاریخ بیزانس و ترکان است از یک نسبت یک به چهار و یا پنج در مورد کوچ قبایل ترک زبان صحبت میکند یعنی در مقابل چهار تا پنج بومی، یک ترک زبان. اگر این را در مورد آناطولی بپذیریم، این تناسب در مورد ایران خیلی کمتر از آناطولی بوده  (ما در مورد علل  احتمالی این مسئله قبلا بحث کرده ایم.) از نظر  ژنتیک هم اختلاط اکثریت مردم ایران با کمی فرق شباهت زیادی با مردم آناطولی دارد: آسیای جنوب غربی، حوزه مدیترانه، اروپا، به درجه بمراتب کمتری هم آسیای مرکزی و غیره. البته در هر منطقه ظاهر مردم هم فرق میکند اما مثلا اگرچه یونانیان، اعراب و ترک ها مُهر ژنتیک خود را بر مردم ایران هم زده اند اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثر ایرانیان کاملا شبیه هیچکدام نیست و معجون مخصوص خودش است!

در منطقه پر اختلاط و آمیزش ما که هر که آمده «رد پائی از خود بجا گذاشته»، هر چه داستان های اصلیت و کشف گذشته و شجره و مراجعه به تاریخ قدیمی تر عمیق تر و محیط بحث آزاد تر و تعامل نسبت به اندیشه های گوناگون بیشتر میشود این تردید بیشتر از بین میرود که موضوع بیشتر از آنکه مربوط به نژاد و تبار و قومیت و رنگ پوست و دی ان ای باشد، عبارت از فرق های فرهنگی، زبانی و یا دینی و مذهبی است. حتی موضوع این هم نیست: بیشتر این است که هر شخص و گروه با این دانش و یا عدم دانش در این مورد چه شعور و آگاهی اجتماعی براى خودش بوجود میاورد و میخواهد با آن چه کند؟  و گرنه احتمالا اصل قومیت، تبار و ژنتیک هر کدام از ما ها، قبل از اینکه به 50-60 هزار سال پیش به آفریقا برسد، هر دوره ای چیزی بوده و بعد تغییر یافته است. نوران خانم ترک همسایه فامیل ما  هم که اصلا ارمنی بوده، شاید قبل از اینکه اجدادش ارمنی شود ایرانی و یا یونانی بوده و قبل از آن هیتیت و یا اورارتو و یا فنیقی بوده است.

خیلی ها به این موضوعات اهمیت نمیدهند و در واقع خیلی هم خوب است که اصلا اهمیت نمیدهند. آنها به زندگی و کار و بار خود و خانواده شان ادامه میدهند. اما برای کسانی که این موضوع  برایشان اهمیت دارد شعور و آگاهی است که تعیین کننده میشود و نه لزوما خود واقعیت. از نظر شعور و آگاهی بعضی ها به این نتیجه میرسند که اصل و نسب مهم نیست و این، فقط ما و جامعه ما را رنگارنگ و غنی میکند. دیگران از پی شعار های برابری مطلق گرایانه و یا حاکمیت بر دیگران راه جدل و دعوا و نزاع را درپیش میگیرند.

حالا دیدن و تاکید بر فرق ها چه در زبان و دین و چه در قومیت و ملیت نوعی مُد روز شده است و پافشاری بر مشترکات و لزوم اعتدال و همزیستی چندان خریداری ندارد. بنا به تصوری که امروزه رایج است، اکثریت اصولا ظالم و نا حق است و اقلیت حتی اگر راه تند خصومت، خشونت و نزاع را هم در پیش گیرد حتما و اصولا باید بحق باشد. این موج وقتی با جهالت یک عده فعال و شورشگر روبرو شود و شرایط مناسب اجتماعی برای انفجار را هم پیدا کند میتواند تبدیل به آتش خرمن همگان  بشود.

و گرنه مشکلی نیست و اینها همه حرف است که میزنیم.

هويت اجتماعى زور نميپذيرد

commentary10

عباس جوادی – بعضی رژیم های سیاسی، مذاهب و ادیان، ایدئولوژی ها و یا احزاب سیاسی و حتی اشخاص علیحده کوشش میکنند نوع بخصوصی از هویت اجتماعی و گروهی را به افراد تحمیل کنند. در گذشته رژیم شوروی به زور میخواست هر شهروند اتحاد شوروی خود را فارغ از ملیت و زبان و دین و عقیده همچون «انسان شوروی» تعریف و حس کند. اما بعد از هفتاد سال این سیاست ورشکسته شد. در ایران رژیم گذشته میخواست با تبلیغات و محدود کردن نظرهای مخالف به همه بقبولاند که همه ایرانی ها لزوما از نظر نژاد و تیره «آریائی» هستند و زبان فارسی هم باید جایگزین زبان های ملی دیگر شود در حالیکه رژیم کنونی همه را وادار به این حس میکند که هویت اسلامی مهم تر و فراتر از احساس ایرانی بودن است و حتی در همان هویت اسلامی هم اولویت به مذهب شیعه اثناء عشری داده میشود.

در این رهگذر رژیم گذشته موفق نشد و به احتمال قوی رژیم کنونی هم موفق نخواهد شد.

قانون را میتوان بر خلاف خواست مردم و تک تک افراد قبول و به زور اجرا کرد. میتوان همه را مجبور به رعایت پوشش و رفتار معینی در کوچه و خیابان کرد. میتوان شرايط معينى براى رهبر و وزیر و وکیل شدن را به جامعه تحمیل نمود. میتوان روزنامه ها و احزاب را ممنوع کرد و یا وب سایت ها را فیلتر کرد اما نمیتوان ترجیح های شخصی افراد را در حیطه زندگی خصوصی آنها منع و قدغن کرد.

به همان درجه که نمیتوانید فلان کس را مجبور کنید نه از آبگوشت بلکه از قورمه سبزی خوشش بیاید، نمیتوانید دین و باور معنوی، عقیده سیاسی و اجتماعی و یا محبت و یا نفرت به کسی و چیزی را به زور و یا با قانون و قوه قضائیه به کسی تحمیل کنید.

هویت اجتماعی، ملی و قومی هم از این قبیل است.

هويت يك فرد يا گروه اجتماعى اصولا در مقايسه با ديگران مطرح ميشود و قابل فهم است و نه به تنهائى. کسی که در یک دهکده دوردست ژاپن زندگی میکند وقتی «ما» میگوید احتمالا منظورش «ما» در مقایسه با کسانی است که فامیل «ما» نیستند و یا «ما» به معنای اهل دهکده «الف» در مقایسه با مردم دهکده «ب». احتمالا بین این ژاپنی بودائی اهل آن دهکده دوردست ژاپن و مثلا یک پاکستانی مسلمان و سنی مذهب و اردو زبان اهل کراچی اصولا احساس تمایز و «ما» و «آنها» مطرح نیست.

هر کس ممکن است خود را بعنوان عضو یک جامعه و گروه اجتماعی به شکل دیگری تعریف یعنی از دیگران متمایزکند. اینجاست که برای هرکس وجه تمایز او بر اساس جنسیت، خانواده، تحصیل، وضع مالی، زبان، سن، مذهب، قومیت، شهر و یا روستای سکونت، منطقه بزرگتر سکونت (استان و کشور)، دانش و تمایلات اجتماعی، سیاسی و مذهبی، تجربه شحصی(سفر، تماس، اقامت در مناطق مختلف) و یا مفاهیم مجرُد تر مانند قوم و ملت و میهن فرق کند.

درمقاله دیگری هم عرض کرده بودم. مثلا هر از گاهی آیات عظام و رهبران جمهوری اسلامی میگویند: «ایرانی، اول مسلمان است، بعد ایرانی».

آیا هر ایرانی مسلمان است؟ و یا باید مسلمان باشد؟ آیا هر ایرانی شیعه است؟ آیا حتما آن نوع مسلمان و یا شیعه ای باید باشد که حکومت میخواهد؟ آیا برای یک ایرانی در درجه اول ایرانی بودن مهم است یا مسلمان بودن، و یا آسوری بودن، و یا مرد بودن، و یا مادر بودن، و یا صاحب خانواده اش بودن، و یا هیچکدام اینها را درجه بندی نکردن و بالاتر و پائین تر نگذاشتن، و یا هیج چيزبخصوصی نبودن؟

آیا هر ایرانی میتواند هویت اجتماعی خودش را طوری که خودش میخواهد تعریف و معین کند؟

مثلا بنده اولا یک انسان و یک مرد هستم. متعلق به خانواده خودم هستم که اصلا اهل کوی مقصودیه شهر تبریز در استان آذربایجان شرقی ایران است. ما مسلمان شیعه مذهب هم هستیم. من میتوانم مشخصات دیگر هویتی هم بخودم بدهم از قبیل درآمد و سطح زندگی، سطح تحصیل و یا محیط های جغرافیائی و فرهنگی گذشته و حال که بر تشکل شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر گذار بوده اند. مثلا من علاوه بر همه اینها سال های سال در آلمان هم زندگی کرده ام و محیط و فرهنگ آلمان به شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر بسیاری کرده.

من دقیقا نمیدانم و شخصا برایم هیچ هم مهم نیست که قوم و نژاد یعنی چه. اما من تُرک هم هستم: تُرک به معنای تُرک زبان و نه قوم و نژاد و ملتی متمایز از دیگر ایرانیان.

من بعنوان یک تبریزی الاصل، با وجود ده ها سال اقامت در خارج، در تمایز از یک شیرازی و یا اردبیلی، تبریزی هستم، ،نسبت به یک «فارس» یعنی فارسی زبان تهرانی و یا اصفهانی، «تُرک» هستم، نسبت به یک تُرک ترکیه و یا یک روس، ایرانی هستم (و البته تصور میکنم بخاطر تجربه نزدیک و شخصی ام، نسبت به ترکیه، جمهوری آذربایجان، اروپا و آمریکا هم احساس نزدیکی دارم.)

من ترکیبی از مجموعه و همه این شاخص های هویت اجتماعی هستم.

ممكن است كسى خودش را بيشتر از همه چيز مسلمان ويا مسيحى ويا ايرانى و يا كُرد و يا كرمانى حس كند. ممكن است كسى كه مدتى در كانادا زندگى كرده با احساس ايرانيتش وداع كند و خود را اساسا كانادائى بنامد. ممكن است كسى خودش را اصلا چيز بخصوصى حس نكند. مگر ميشود مردم را از اين طور و يا آن طور حس كردن خودشان منع كرد؟ قانونا ميشود و ممكن است از بروز علنى آن جلو گيرى كنيد. ولى نميتوانيد مانع اين و يا آن طور حس كردن مردم شويد.

نمیدانم نظر ایرانیانی که در ایران هستند و همیشه هم در ایران مانده اند در مقابل این گفته رهبران حکومت که «همه ایرانی ها اول مسلمانند بعد ایرانی» چه میتواند باشد. بعضی از افراد و یا گروه های سیاسی هم با القا و یا با فشارمیخواهند ما زبان مادری خود یعنی تُرکی را ترک کنیم تا فارسی زبان مادری همه شود. بعضى هاى ديگر هم برعكس میخواهند ما بخاطر زبان مادری مان یعنی به علت ترک زبان بودنمان خود را از ایران وایرانیان جدا حس کنیم.

من نمیدانم احساس دیگران چطور است اما بهر حال میدانم که مثلا دراروپا کسی خوشش نمی آید و قبول نمیکند که کس دیگری بیاید و بجای شما معین کند که شما خودتان را چطور باید حس کنید و هویت اجتماعی شما چطور باید تعریف شود.

بنظرم هم دولت و هم آحاد ملت، چه اسلامی و چه ملی، چه چپ و چه راست، چه تبریزی و چه تهرانی، چه ترک و چه فارس و چه مسلمان و چه بهائی باید اجازه دهند که هرکس خود با آزادی هویت اجتماعی، قومی، ملی و مذهبی خود را تعیین و تعریف کند.

قانون ها ممكن است اين را قبول نکنند. اما مردم در زندگی شخصی خود زیر بار کسی نمیروند.

 

بیداری گم گشته آسیای میانه

Starr Central Asia
بيدارى گم گشته: عصر طلائى آسياى ميانه از فتح اعراب تا تيمور لنگ. اثر س. فردريك استار، انتشارات دانشگاه پرينستون. چاپ سال 2013. اين كتاب بخصوص براى ايرانيان كه اكثرا یا از آسياى ميانه كاملا بيخبرند و يا با تكبر مضحکی خود را فراتر از كوشش به درك اين منطقه ميپندارند فوق العاده لازم و مفيد است. البته به انگليسى، با اين اميد كه كسى در ايران پيدا شود و کتاب را ترجمه کند و انتشاراتی که حاضر به چاپ آن باشد.

بین سال های 900 تا 1200 میلادی، یعنی برای حد اقل 300 سال خراسان و آسیای میانه مرکز علم، صنعت، شعر و ادبیات، فلسفه جهان بود. دوره محمد خوارزمی، ابن سینا، ابو ريحان بيرونى، ابو نصر محمد فارابى،زکریای رازی، محمد البخارى، فريد الدين عطار، عمر خیام، احمد یسوی، فردوسی، نظام الملک… دوره ای که باوجود تبدلات دائم و التهابات سیاسی، فرهنگ و هنر، علم و فلسقه و علوم شرعی شکوفائی بی نظیری کرده و از آنجا به ما بقی ایران و خاورمیانه و آناطولی، به سرتاسر خلافت عباسی گسترش یافته است. دوره سامانيان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان…  دوره ابتدا علم و دانش و معماری و فلسفه و سپس بازگشت به خود، به نفس، انزوا و ریاضت برای درک خداوند و وحدت با پروردگار: دوره تصوف آسیای میانه، چیزی که بخصوص مناسب حال و روحیه ایرانیان نو مسلمان و قبایل ترک زبان نیمه مسلمان و نو مسلمان بود و بعد به بقیه دنیای اسلام پخش شد… سرزمین و دوره امتزاج ایران و توران… مرحله ای تاریخی که اگر ندانید نه ایران را میدانید و توران را، نه ترک و نه دهقان را.

تا اینکه قومى براى این طرف آسياى مركزى نه چندان آشنا و برای ایرانیان بسیار نا آشنا، مغولها ، چون توفانى مهيب سررسيدند و همه چيز و همه جا محكوم به خرابى و فنا شد…

با ماسک «فدرالیسم»

شبه جزیره کریمه
شبه جزیره کریمه

عباس جوادی – خیلی ها فکر میکنند موضوع کریمه، اوکرائین و روسیه به ما ایرانی ها، یا ترک ها، عرب ها، افغان ها و یا کُرد ها مربوط نیست. البته که مستقیما مربوط نیست. اما یک کمی دقیقتر نگاه کنید: کریمه با یک باصطلاح «همه پرسی» که در زیر سایه سربازان و تانک های روسی انجام گرفت خودش را اول از اوکرائین جدا کرد و بعد به روسیه الحاق نمود. خوب، این «حق تعیین سرنوشت» است  – طوری که میگویند،  و از زمان شوروی مُد شده است، جناب استالین این را مُد کرد، «هر کس میخواهد باید بتواند جدا شود»، البته این شعار فقط برای دیگران به کار گرفته میشد و نه برای ملت های خودی. ملت های کوچک و بزرگ خودی مانند تاتار ها را از یک نقطه به یک نقطه میفرستادند و فعالین اش را به سیبری تبعید میکردند.

آقای پوتین برنامه های بیشتری برای اوکرائین دارد، شاید هم در ضمن برای قزاقستان، مولدووا و، چه کسی میداند، شاید هم برای دیگر کشور های سابق شوروی و یا منطقه.

سفیران و نمایندگان ایشان همه جا تبلیغ میکنند که در بخش های دیگر اوکرائین هم باید  از آن «همه پرسی» ها انجام گیرند: هنوز میخواهید در اوکرائین بمانید؟ بهتر نیست اوکرائین تبدیل به یک «فدراسیون» شود؟ یعنی هر منطقه، هر قوم و گروه ملی یا زبانی یا مذهبی با زبان و لهجه محلی خودش، با وزارت های خودش، با نیروی پلیس خودش، مالیات را هم خودش جمع کند… یا اینکه اصلا میخواهید به روسیه ملحق شوید؟ به «مام روسیه»؟

دوما ی دولتی روسیه (مجلس نمایندگان این کشور) لایحه قانونی را بحث میکند که قرار است اخذ تابعیت روسیه را تسهیل کند. روسیه به اتباع قزاقستان، قیرغیزستان، تاجیکستان، آذربایجان، مولدووا، اوکرائین، بلاروس و غیره به سادگی شناسنامه و گذرنامه روسیه میدهد. فردا اگر این اتباع جدید روسیه مثلا در قزاقستان خواستار «خود مختاری» و سپس استقلال و بالاخره الحاق به روسیه شدند هیچ تعجب نکنید. سناریوی کریمه هنوز اولین آزمایش است.

در این رهگذر شعار های «خودمختاری» و «فدراسیون» مبلغین کرملین در همه جا طنین افکنده اند. اما در خود روسیه از خودمختاری و حقوق بیشتر برای تاتار ها و چچن ها خبری نیست. جواب آنها سرکوب است. درست مثل زمان لنین و استالین، همان زمانی که این شعار های «حق تعیین سرنوشت» را بخصوص در میان جنبش های چپ و کمونیستی  مُد کردند اما خودشان دست به کشتار جمعی تاتار ها و چچن ها زدند و میلیونها نفر از همه ملل و اقوام خود شوروی از جمله خود روس ها را تبعید کرده به سیبری و یا سرزمین های دیگر فرستادند و در سرما و گرسنگی به مرگ محکوم نمودند: اوزبک ها را به اوکرائین، آذری ها را به سیبری و روس ها را به قزاقستان. ما ها هم در کشور های عقب مانده ای مانند ایران از دهانمان آب حسرت جاری میشد که در سرزمین شورا ها همه ملل در انتخاب سرنوشت خویش آزادند.

حالا آیا همان سناریو تکرار میشود؟ در گذشته و حال ایران و همسایه هایش چند نمونه از این «خودمختاری» ها و «فدراسیون» ها داشتیم و داریم؟ فکر میکنید این به ما ایرانی ها مربوط نیست؟ یک کمی به دور و برتان نگاه کنید…

——————————————

در ضمن بخوانید:

Russia’s Plans to Partition Ukraine

آیا «سناریوی کریمه» میتواند در آسیای مرکزی تکرار شود؟ (ویدئو به زبان روسی)

آخرین تجربه «اردوغانیسم»

آقای اردوغان و خانواده اش (از جمله بپسرش بلال) بعد از اعلان خبر پیروزی حزب حاکم در بالکن این حزب
آقای اردوغان و خانواده اش (از جمله پسرش بلال) بعد از اعلان خبر پیروزی حزب حاکم در بالکن این حزب

بعد از دوازده سال حکومت، نامزد های حزب حاکم عدالت و ترقی ترکیه با 43 درصد کل آرا این بار هم اکثریت انتخابات شهرداری های این کشور را بردند.

برای من انتخابات 30 مارس ترکیه چند درس جالب داشت. این انتخابات اولا محلی بود، یعنی شوراهای شهر و شهردار ها انتخاب میشدند و نه نمایندگان مجلس. معمولا در ترکیه (و اکثر کشور های دمکراتیک) انتخابات محلی، نوعی «هواسنج» اوضاع و احوال سیاسی در کشور است که معلوم میکند مردم هنوز چقدر به حزب حاکم اعتماد دارند ویا در این میان چقدر به سوی احزاب مخالف میل کرده اند.

انتخابات محلی ترکیه مدت کوتاهی بعد از «افشاگری» های فوق العاده جنجالی در باره بعضی از وزیران و نزدیکان نخست وزیر اردوغان و حتی خانواده او از جمله پسرش بلال انجام گرفت. در این مورد حتی ضبط های صدا و ویدئو گویا نشان از رشوه خوریهای کلان میداد که در یکی دو تا از آنها – گویا، یعنی ادعا میشد که – بلال به پدرش آقای اردوغان گزارش میداد که از فلان مقدار میلیون دلار و یورو چقدرش را«آب کرده» و چقدرش هنوز در «دستش باد کرده» است. البته این ادعاها هیچکدام در دادگاهی باز و منصف مورد محاکمه قرار نگرفت. فعلا آنچه که شده این است که خود  بازجو ها و مسئولین امنیتی را که دنبال این ادعا ها بودند برکنار نموده اند.

بعد از اینکه معلوم شد اردوغان و حزب حاکم  با وجود بزرگترین جنجال های سیاسی و مالی تاریخ این کشوراکثریت شهرداری های کشور را باز هم از آن خود کرده است، منظره خانواده اردوغان در بالکن این حزب که مورد استقبال طرفداران خود قرار میگرفتند بسیار دیدنی بود. قیافه مبهوت بلال بخصوص جالب بود. حتما این جوان، تازه تازه درس های عملی سیاست را میاموزد که یکی از آنها طبق این آخرین «تجربه اردوغانیستی» ترکیه این است: «مهم نیست چقدر مورد اتهام هستی، اگر حکومت در دست تو باشد، بهترین دفاع هجوم است. میتوانی همه چیز را به گردن توطئه های داخلی و خارجی بیاندازی و از مهلکه جان به در ببری.» در واقع آقاى اردوغان اين را بصورت استاندارد “مبارزه سياسى” در آورده است، نوعى فرهنگ سياسى : زمان سخنرانى وقتى در باره رقيبانت صحبت ميكنى، در واقع صحبت نميكنى، داد ميزنى، همه را “تو” خطاب ميكنى و شخصيتشان را خورد ميكنى، هر كس طرفدار حزب و دولت حاکم نیست، هر کس با ما نيست دشمن ملت و اسلام است، اصلا مسلمان نيست و حتما جزو عوامل خارجيان و گماشته هاى آنان است، حتی تروریست و اقلا خائن است… مجموع آنها هم درست به اندازه طرفداران حکومت اردوغان و حزب حاکم است، اما همه آنها یا خائنند و یا گمراه و مرتد. نه اينكه قبل از آقاى اردوغان چنين فرهنگى در بين سياسيون تركيه نبود – بود. فقط ايشان اين را بصورت معيار در آوردند، طوريكه حالا موافق و مخالف، همه از اين سبك و رفتار و گفتار پيروى ميكنند. اگر خواستيد اسمش را بگذاريد “اردوغانيسم”…

اما در واقع “اردوغانيسم” كه يك تعبير من در آوردى اينجانب است محدود به اين قبيل تبليغات و هياهو نیست .. وضع اقتصادی باید رو به بهبود باشد. قیمت مواد مصرفی نباید رشد غیر متعارفی داشته باشند. ارزش دلار و یورو نباید بیش از حد و مدام بالا برود. خرج مسکن و تحصیل باید قابل قبول باشد. و در ضمن خدمات طبی و دیگر خدمات اجتماعی مانند ترافیک، راهسازی و غیره باید مردم را قانع کند که دولت نسبت به دولت های گذشته خوب کار میکند. از این جهت حزب حاکم عدالت و توسعه در 12 سال گذشته بسیار فعال و پر ثمر بوده، ترکیه را بطور چشمگیری به جلو برده  و یا اقلا اکثریت مردم ترکیه همین نظر را دارند. یک روزنامه ترکی این تیتر را زده بود که من شخصا از خیلی ها در ترکیه شنیده ام: «اینها نمیخورند؟ البته میخورند. خوب هم میخورند. اما کار هم میکنند. دیگران میخوردند اما کار هم نمیکردند.» شراکت در جرم همین را میگویند، اگر چه اساس این حرف ها چندان دور از واقعیت هم نیست.

انتظار معمولی و کلاسیک این میبود که دولت حزب حاکم بعد از 12 سال حکومت حتی صرفا بخاطر خسته شدن مردم رای کمتر بیاورد. نه. چنین نشد. اعتراضات هم شد. زدو خورد در اینجا و آنجا با پلیس، بستن یوتیوب و تویتر و غیره نظر قاطبه مردم را عوض نکرد. آنها به وضع خودشان و جیب خودشان نگاه میکنند. یوتیوب و تویتر و حجاب زنان و منع مشروبات الکلی در تعداد روزافزون رستوران ها دلیلی برای تغییر حکومت نبود. حد اقل در سطح اداره شهرداری ها این موضوعات دلیلی برای شکست حزب حاکم نشد. آنهمه جنجال های پر سر و صدای رشوه خوری هم باعث تزلزل در رای مردم نشد. اگر دو سال بعد در انتخابات جدید پارلمانی همین حزب برای بار پنجم پیروز شد و آقای اردوغان هم با تغییر قانون اساسی برای شش یا هفت سال به مسند تام الاختیار ریاست جمهوری نشست، هر کسی ازاد است تاسف بخورد، ولی اگر اوضاع و احوال  همین طور پیش برود، احتمالا آنوقت هم جای تعجب زیادی نخواهد بود.

هر كسى از ظن خود…

Notebook 2
يكى از دوستان قديمى تبريز لطف كرده ايميل پر محبتى فرستاده بود كه “خوب در مقابل قوم گرايان ايستاده اى” و غيره. تشكر كردم و گفتم بخدا نيت من مصاف و “مبارزه” با كسى نبود و نيست – من با كسى دعوائى ندارم، فقط نگران افتادن انسان هاى بيشتر و بيشتر به پرتگاه نفرت و نزاع از روى نادانى هستم و خرابى و خونريزى كه عاقبتش همه را در شعله خود ميسوزاند، همچنانكه اگر بيست سى سال پيش از لزوم تحصيل زبان مادرى مينوشتم مصاف و دعوائى نه با ايران و ايرانيت داشتم و نه با كس و چيز ديگرى، بلكه درست برعكس: ميگفتم شايد كمى انصاف و عدالت به خير همگان باشد.

وقتى شانزده هفده ساله بودم طبق معمول سنت ايرانى بخصوص آن سال ها شاعر مسلك هم بودم و از جمله با كمى تقليد از ديگران شعرى به تركى گفته بودم بر وزن آسان “قوشما” با اين مدخل كه بقيه اش را كامل به ياد ندارم:

كيمسه بيلمز منيم حال زاريمى
گؤرمز اوزوم گؤرمكله افكاريمى
گؤنلومده كى گونشيمى، قاريمى
دوداغيما باخيپ، دئمه كى گولدون!

ترجمه: كسى حال زار مرا نداند/ بانگاه به چهره ام افكارم را نخواند/ و نبيند آفتاب و همزمان برفى را كه در درون من است/ نگاه به لبانم كرده نگو كه خنديدم!

به زبان امروزى: چرا بايد هميشه يا اين بود يا آن، يا سفيد سفيد يا سياه سياه، يا عابد و يا بيدين، يا متعصب و يا بى بند و بار، يا اهل جهنم و يا اهل بهشت, يا برده قبيله و عقيده و يا اسير فرديتى عاصى، يا چپ چپ و يا راست راست، يا انقلابى يا ارتجاعى، يا پان اين يا پان آن؟

چرا هر جا كه باشم و باشيد سوال و ترديد جايز نيست؟ چرا هر كس كه شكى كند و چيزى بپرسد بايد صفش را تغيير دهد و اتيكت اش را؟

در اين چهل و چند سال كه در اروپا زندگى كرده ام بيمارى در ميانه ماندن، سايه روشن بودن و شك و ترديد من حتى مزمن تر و لاعلاج تر هم شده است.

مولانا جلال الدين كه قريب هشتصد سال پيش مانند خود ايران در آش شله قلمكارى قومى دينى و مردم شناسى بنام روم و يا آناطولى ميزيست گفته بود:

هر كسى از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من

اگر مولانا امروز در آش شله قلمكار كنونى ميزيست كه مدرنش كرده نام “دهكده جهانى” به آن داده اند و بظاهر همه چيزش بر رقابت و خصومت استوار است، شايد ميگفت:

هر كسى از ظن خود شد خصم من
زين خطوط من نجست آن رسم من…

سایت بیزیم تورکی – ترکی ما

Bizim Turki

در فیس بوک یک گروه بنام «بیزیم تورکی» و یک صفحه بنام «تبریز تورکوسی» هست. این ها بسیار فعال هم هستند. نیت از این گروه و صفحه فیس بوکی چیزی نیست جز ثبت و حفظ و بحث واژگان، اصطلاحات و ویژگی های زبان ترکی آذری که ما در ایران بکار میبریم. خوشبختانه بالاخره با کمک دوستان موفق شدیم بر پایه همین اطلاعاتی که آنجا جمع میشود یک سایت بنام «بیزیم تورکی – ترکی ما» راه اندازی کنیم که البته هنوز اولین قدم های خود را میپیماید و باید بهتر شود. این سایت در عین حال با سایت «تورکی مثللر – ضرب المثل های ترکی آذری» که تا کنون بیش از 5200 ضرب المثل ترکی آذری ایران را ثبت کرده،  مرتبط است.  با این ترتیب امید است که این زحماتی که دوستان میکشند و ضرب المثل، لغت و یا اصطلاحی و یادداشتی مینویسند در فیس بوک مانده و گم و گور نخواهد شد، بلکه ثبت خواهد شد. قابل محافظه و حتی جستجو خواهد بود (که در فیس بوک ممکن نیست).

در معرفی سایت «بیزیم تورکی – ترکی ما»

با این سایت ما میخواهیم لغات و اصطلاحاتی را که مخصوص ترکی آذربایجان ایران است درج و حفظ کنیم، محل و طرز کاربرد آنها را مورد بحث و مشورت قرار دهیم ومشکلات و مسائل مربوط به نوشتن، خواندن و گفتگوی استاندارد ترکی آذربایجان ایران را بین عده ای که علاقمند به این موضوع هستند مورد بحث و مذاکره قرار بدهیم. یعنی ثبت و حفظ واژگان و اصطلاحات ترکی آذری ایران و ویژگیهای آن وظیفه اصلی این سایت است.

نیت از این سایت چیز دیگری نیست. خواهش ما هم اینست که برای رسیدن به این هدف از جر و بحث منفی و مناقشات سیاسی و غیره پرهیز کنیم و صرفا تمرکزمان را بگذاریم روی موضوع زبان.

میخواهید شما هم در این کار مشارکت کنید؟

این اقدام ابتدا در فیس بوک با دو صفحه («پیج») شروع شد که آنها هنوز هم ادامه دارند: بیزیم تورکی و تبریز تورکوسی که اگر روی هرکدام از این دو تیتر کلیک کنید به صفحات مربوطف فیس بوک میروید. میتوانید اگر نوشتن و نظر دادن آنجا برایتان آسانتر است، از همان طریق با این صفحه همکاری کنید.

ميتوانيد لغات و اصطلاحات جالبى را كه ميدانيد يا مستقيما بما بفرستيد تا ما در سايت بگذاريم و يا از طريق فيس بوك (دو نشانى بالا) اين كار رابكنيد تا ما از آنجا بگيريم و در سايت بگذاريم. يا اينكه اگر يادداشت و مقاله اى در باره واژگان، دستور زبان، تلفظ و يا خط و املاى تركى آذرى ايران داريد و يا حتى نظر و سوال و بحثى در مورد مدخل ها و مطالب سايت داريد باز از طرق مذكور در بالا اين كار را بكنيد.

آنچه که در این سایت گرد آوری شده کاریک یا دو نفر نیست. همه کسانی است که در دو صفحه فوق الذکر فیس بوک نوشته و نظرداده اند و در عین حال کسانی که مستقیما با این سایت تماس میکیرند، مطلب میفرستند و «کامنت» میگذارند نویسندگان این سایت هستند. در مورد ذكر نام دوستانى كه مطلب مينويسند بعد از مشورت با يكى دو نفرتصميم گرفته شد كه نام دوستانى كه مطالب خود را در دو صفحه فوق الذكر فيس بوك مينويسند در اين سايت نوشته نشود چون اجازه آنها را نداريم امااگر كسى مطلبش را با نام خود به سايت فرستاد البته آن مطلب با همان نام در سايت منتشر خواهد شد.

با عرض تشكر،

عباس جوادی

————————

در ضمن بخوانید:

مقاله  بیزیم تورکی – ترکی ما

 

خوب و بد «فرهنگ مردمی»


عباس جوادى –  «دؤرد آروادین عقلی بیر قره تویوغون عقلیجان اولماز» («عقل چهار زن به اندازه عقل یک مرغ سیاه نیست.») اين ضرب المثلی است که در کتابها ثبت شده، یعنی مردم آنرا می گفته و تکرار می کرده اند و شاید هنوز هم بعضی ها تکرار می کنند. مطمئنم نظیر این قبیل ضرب المثل ها را در هرزبان به راحتی می توان پیدا کرد. اما تعداد كمى از ضرب المثل های هر زبان و فرهنگ از نوع ضرب المثل فوق تبعیض آمیز و خصومت انگیز هستند در حالیكه در صد بسيار بالاتر ضرب المثل ها و عموما «فرهنگ مردمی» همه زبانها و اقوام، فوق العاده آموزنده و جالب اند. از سوی دیگر اکثر آنچه که ما امروزه با فرهنگ بشری خود در قرن بیست و یکم «تبعیض آمیز» و «قبیح» می خوانیم، احتمالا صد سال پیش منفی جلوه نمی کرد.

سوال اینست: آیا وقتی ضرب المثل ها و عموما فرهنگ مردمی یک قوم و ملت را جمع آوری می کنیم، باید با وفاداری کامل یک راوی، همه آنها را صرفنظر از خوب و بد بودنشان عرضه کرد، یا اینکه آنچه را که امروز بعنوان بد، منفی، تبعیض آمیز و مضرّ میدانیم، اصلا از قلم انداخت و به اصطلاح «قیچی نمود»؟

از زمانی که تارنمای  صفحه فیس بوک «تورکی مثللر – امثال ترکی آذربایجان» در سال 2012 راه اندازی شد، ما سعی کردیم در درجه اول امثال و حکم کتاب مرحوم علی اصغر مجتهدی، پسر عموی پدری بنده را به تدریج در آن بگنجانیم و در ضمن دیگران هم هر ضرب المثلی را که به ذهنشان می رسد، در همانجا ثبت کنند. اخیرا هم با درنظر گرفتن نقاط ضعف فیس بوک از قبیل نبودن آرشیو و یا امکان جستجو وبسایت جداگانه ای بنام «تورکی مثللر» را باز کردیم تا همه امثال و حکمی را که در دست داریم بتدریج در آنجا هم وارد کنیم. این سایت به کاربران امکاناتی را می دهد که در فیس بوک مهیا نیستند: به اشتراک گذاشتن («شئر» کردن) امثال با دیگران، چاپ و با ایمیل فرستادن آنها، و جستجو از طریق کلید واژه و یا الفباء.

در این مدت هر چند روز یک بار با این سوال روبرو می شویم که آیا صرفنظر از قضاوت شخصی خود، هر مثل را که در منبع مزبور و ديگر منابع هست و یا کسی از بیرون نوشته است، در این صفحه بگنجانیم یا نه. این امثالی که مورد شک و شبهه ما می شوند، مستقیما و یا بطور ضمنی معنائی توهین آمیز نسبت به بعضی گروه های مردم (زنان، اقوام مختلف، روستائی ها، ساکنین شهر های مختلف خود آذربایجان و یا دیگر شهر های ایران) دارند.

طبیعتا برخلاف تبلیغاتی که بعضی ها می کنند فرهنگ هیچ گروه قومی و ملی و مذهبی، صدر در صد پاک و نزیه نیست و نمی توان ادعا کرد فلان فرهنگ فلان مردم عاری از هرگونه تصورات باطل و یا توهین آمیز نسبت به دیگران است. اکثریت قریب به اتفاق ضرب المثل های همه اقوام و ملل عبارت از سخنان حکیمانه، نغز و پرمعنا و حد اقل «از نظر سیاسی بی ضرر» هستند. از این جهت شکی نیست که اصولا خوب است ادبیات فولکلور و «مردمی» هر زبان و فرهنگی از جمله ترکی آذری حفظ شود. اما آیا آن یکی دو در صدی که نشان دهنده پیشداوری ها و احساسات نه چندان دوستانه ی یک گروه نسبت به گروه های اجتماعی دیگر هست هم باید ثبت و پخش شود؟

من مطمئن نیستم که اصولا درست است این نمونه ها را عینا در اینجا داد یا نه. مثلا ضرب المثل های بسیاری بین امثال و حکمی که ده ها و صد ها سال است بین مردم رایج اند یافت میشوند که حالت تمسخر و توهین نسبت به کُرد ها، ارامنه، روسها و خود تُرک ها (مخصوصا عثمانی ها) و در عین حال خود مردم آذربایجان دارند. در عین حال بعضی ضرب المثل ها معنائی بر ضد مثلا افراد طاس و یا چاق و یا بعضی اصناف و اقشار مانند حمالان و غیره دارند.

اکثر این ضرب المثل ها (و ضرب المثل های جدید تر) بین مردم رایج اند و مثلا من خودم خیلی از آنها را شنیده بودم. یعنی جمع آوری کنندگان این قبیل امثال و حکم، خود نویسنده و مولف اینها نیستند. مسئله بر سرگناهکار خواندن نویسنده ای و یا مذموم نامیدن کتابی نیست. بعضی ها این راه را در پیش می گیرند. واقعیت دیگر اینست که من می دانم، مشابه این قبیل امثال و حکم و اشعار و داستانها در دیگر زبانها و فرهنگ ها هم نسبت به انواع و اقسام گروه های اجتماعی و شهری و قومی و مذهبی و غیره هست. از اینها نمی توان و نباید هیچ نتیجه گیری بر علیه کسی و گروهی اجتماعی و یا قومی کرد.

بعضی از شاعران و نویسندگان برجسته و معروف ما و یا کشور های دیگر منطقه و حتی غرب هم از این قبیل اشعار و مطالب و آثار دارند که حالا بطور قابل فهمی مورد تحلیل و نقد قرار میگیرند. مشاهیری مانند فردوسی، نظامی، سعدی، خاقانی و یا حتی شکسپیر و واگنر هم از این قاعده مستثنی نبوده اند.

اما سوال من اینست: آیا در انتخاب، جمع آوری و پخش دوباره این قبیل مطالب (امثال، حکم، اشعار و داستانها) باید این قبیل مطالب را که نسبت به این یا آن گروه اجتماعی توهین آمیز هستند، از قلم انداخت؟ می دانم که در ادبیات، مثلا اشعار و داستان هائی را که بطور روشن تحقیر آمیز هستند و یا قبح کلامشان شدید است حذف می کنند. آما آیا این کار درست است؟ آیا در این مورد صداقت به اصل و دیدن تمام تصویر (از جمله موارد توهین آمیز) درست تر است یا «پاک کاری» آثار فرهنگ به اصطلاح «مردمی» (مانند امثال و حکم) و یا حتی آثار شفاهی و یا مکتوب ادبی؟ ثانیا مرز کجاست؟ چرا که بعضی از اینگونه مطالب مورد مباحثه «نرم تر» از بقیه هستند و بعضی «تند تر». بعضی ها بنظر یکی مشکلی ندارند و بنظر دیگران تحقیر آمیزند. و بالاخره: معیار انتخاب و «سانسور» باید معیار کی و کدام مرجع باشد؟ دولت؟ اشخاص و گروه ها؟ موسسه های علمی؟ ایا اصولا بجاست و یا کسی و موسسه ای حق دارد چیزی را بخاطر نگرانی های حتی مورد قبول همه از یک مجموعه امثال و حکم و یا اشعار یک نفر پاک کند؟

خود مرحوم علی اصغر مجتهدی بنظر می رسد هیچ فرقی بین امثال و حکمی که جمع کرده است، نگذاشته و صرفنظر از اینکه ممکن است این طور یا آن طور درک و تفسیر شوند، هرچه را بین مردم رایج بوده و شنیده، قید کرده و به چاپ داده است. ایشان حتی در زیر حرف «ک» در صفحه یی که امثالی که با کلمه «کُرد» شروع میشوند، چون بعضی امثال لحنی تحقیر آمیز دارند این یادداشت را علاوه کرده اند: «امیدواریم که برادران کُرد ما در باره امثالی که فوقا اشاره رفته و متضمن کلمه “کرد” است، به مولف خرده گیری نفرمایند، زیرا اولا چنانکه میدانند در مثل مناقشه نیست وثانیا مقصود اصلی ما جمع آوری امثال سایره است و گر نه امروز از تعصبات جاهلانه که در قدیم مابین کرد و غیر کرد و ترک و تات وجود داشته، خوشبختانه اثری نیست…»

تاریخ انتشار این اثر سال 1334 شمسی است.

البته سبک فراگیر مرحوم مجتهدی هم طرز کاری است که همه با آن موافقت ندارند چرا که بنظر آنها صداقت به امانت و صدق به اصل اثر مهم است، اما اگر توهین و تحقیر نسبت به هر گروه اجتماعی، قومی، دینی، فرهنگی و جغرافیائی کند، باید با تبلیغ و ترویج از فرهنگ شفاهی و کتبی مردم تصفیه گردد.

حد اقل در مورد صفحه فیس بوکی امثال ترکی آذری («تورکی مثللر») سبک کار بنده این بوده است که امثالی را که حتی ممکن است در بین مردم رایج باشند اما بنظر عموم نسبت به این یا آن شخص و گروه های اجتماعی لحن توهین آمیزی دارند، در این صفحه وارد نکنیم.

البته می دانیم که مثلا بین تِرک ها و ارمنی ها بعضی امثال و باصطلاح «فکاهی» ها ئی رایج هستند که نسبت به همدیگر لحنی توهین آمیز دارند. اما چه نیازی هست که این قبیل مطالب پخش شوند و اشاعه یابند؟

ولی اگر نقل نکردن این قبیل امثال و حکایات و اشعار راه درستی نیست، راه بهتر کدام است؟

———————————————–

 

meseller1

مجموعه امثال و حکم ترکی آذری ایران

ملت آمریکا و زبان انگلیسی

US Oath
عباس جوادی – آمریکائی ها به آمریکائی بودنشان، به پرچمشان، به گذرنامه شان، به مارش ملی شان افتخار میکنند و در هر مراسم ملی و مسابقه ورزشی هنگام صدادادن سرود ملی ایالات متحده آمریکا، دست راستشان را روی سینه چپ یعنی قلبشان میگذارند و سرود ملی شان را میخوانند.

ملت آمریکا عبارت از ده ها قوم و تبار و نژاد است که حتی اکثرشان هنگام مهاجرت به اين كشور برای خود زبان مادری بجز انگلیسی داشتند و دارند. نسل اول مهاجرین به آمریکا شاید خوب انگلیسی نمیدانند اما سعی میکنند تا حدی که میتوانند خوب حرف بزنند. اما حتی آنها هم به محض اینکه شهروندی آمریکائی را میگیرند بعد از ادای «سوگند وفاداری» به قانون اساسى كشور (عکس بالا) خود را با غرور «آمریکائی» میخوانند. طبق آمار سال 2000 اصل و نسب 75 درصد آمریکائیان از اروپاست. اما بعضی ها هم هستند که ساکنین اصلی آمریکا هستند که در زبان قدیم به آنها «سرخ پوست» و حالا به انگلیسی

Native American

میگویند. بعضی ها اصلشان از آفریقا، ایرلند، بریتانیا و یا آلمان، فرانسه، روسیه، چین، ایران، ارمنستان و غیره است. اما همه آنها «آمریکائی» هستند و نه فقط دیگران آنها را «آمریکائی» میخوانند بلکه در وهله اول آنها خودشان را خود و با افتخار«آمریکائی» مینامند.

در آمریکا معمولا وقتی کسی از شما میپرسد «شما اهل کجا هستید؟» منظورش این است که اصلتان از کدام ایالت آمریکا ست و نه اینکه نژاد و تبارو مملکت ریشه و اصل شما کدامست. و اگر حتما لازم شد که اصل و نسبشان را هم معین کنند مثلا میگویند «آمریکائی ایرانی» و یا «آمریکائی چینی»

Iranian American, Chinese American

«ملت» در مفهوم مدرن این تعبیر به همه و کلیت شهروندان آمریکا اطلاق میشود صرفنظر از ریشه و اصل و نسب و تبار، صرفنظر از رنگ پوست، دین، مذهب، زبان و منشاء جغرافیائی و یا قومی این شهروندان. بنابراین «ملیت» همه «آمریکائی» است اگر چه ریشه یکی از ایرلند و دیگری از چین است.

خیلی از خارجی ها نمیدانند: در انگلیسی وقتی میگوئید «ایالات متحده دارای پنجاه ایالت است» بخاطر جمع بودن کلمه «ایالات» (جمع «ایالت»)، فعل را هم در حالت جمع نمیگوئید «هستند»: «ایالات متحده دارای 50 ایالت هستند» – این غلط است. بلکه میگوئید ««است / هست»: «ایالات متحده دارای 50 ایالت است.» این درست است. یعنی سوم شخص مجهول و مفرد، یعنی یک دولت، یک ملت و نه چند دولت و چند ملت…

و بنظر بسیاری ها مهمترین چیزی که این همه قوم و تبار و نسب و دین و مذهب را در یک «ملت» واحد آمریکا متحد میکند، یعنی چیزی که در درجه اول اینهمه گوناگونی و رنگارنگی را تبدیل به یک واحد و گروه متحد ملی میکند «اتحاد زبان» یعنی اشتراک در زبان انگلیسی است، زبانی که در ابتدای تاسیس ایالات متحده اگرچه زبان اکثریت نبود اما زبان رسمی انگلیسی ها بود که در ابتدا آمریکا را بصورت مستعمره اداره میکردند و بعد بصورت زبان مشترک سرتاسر مردم آمریکا ماند اگرچه هرکس حق داردموازات انگلیسی زبان مادری، یا پدری و یا هر زبانی را که آرزو دارد هم فراگیرد. از نظر رسمى هيچ زبانى زبان رسمى ايالات متحده نيست اما بعضى ايالت ها انگليسى را زبان رسمى خود اعلان كرده اند. با اينهمه، زبان نخست دولت و اكثريت ملت انگليسى است.

شرایط و تاریخ هر ملت و کشوری مخصوص به خودش است و از دیگر ملت ها و کشور ها فرق میکند. ایالات متحده 50 ایالت دارد. نظر شما چیست؟ آیا با 50 زبان رسمی گوناگون، ایالات متحده هنوز میتوانست ایالات متحده و تا اين درجه قدرتمند و با نفوذ باشد؟

«ما قبل از شما به این سرزمین آمدیم!»

race for land

عباس جوادی – فیلم آمریکائی «دور، دور از اینجا» (1992 با شرکت نیکول کیدمن و تام کروز) را دیده اید؟ ماجرائی است که ازایرلند شروع میشود و در شرق آمریکا به یک مسابقه رو به سوی ایالت اوکلاهوما برای گرفتن زمین مجانی و شروع یک زندگی نوین تبدیل میگردد. هر کسی که تند تر از دیگران  تاخت و با اسب و کالسکه و خانواده و بند و بساطش زود تربه اوکلاهوما رسید و آنجا یک تکه زمین را (حالا حتی با جنگ و دعوا) گرفت آن تکه زمین مال او میشود. فیلم ها معمولا مبالغه ميكنند اما موضوع مسابقه برای گرفتن زمین مجانى در تاریخ ایالات متحده حقیقت دارد.

در این فیلم مالکیت زمین بر پایه سوال «اول کی آمد و این زمین را تصاحب کرد؟» معین میشود. ظاهرا در تاریخ و زندگی معاصر سیاسی هم وقتی بر سر مالکیت سرزمینی بین دو قوم و یا ملت اختلاف بوجود می آید، طرفین بغیر از راه های سیاسی و نظامی به این جنگ تبلیغاتی و غالبا مبالغه آمیزهم دست میبرند که کدام قوم در این سرزمین تاریخ قدیمی تری دارد؟ کی پیشتر و کی بعد تر آمد؟

کوچ های گروهی، قومی و ملی  بمراتب در تاریخ رخ داده است. مهاجرت های بلغار های باستان و هون ها از اسیای مرکزی و قفقاز به اروپا و مهاجرت های گسترده قومی در اروپا تا قرن دهم و یا مهاجرت اقوام ترک زبان از اسیای مرکزی و چین کنونی به ایران، آسیای صغیر و بین النهرین بین قرون دهم و شانزدهم و یا مهاجرت گروهی ایرلندی ها، انگلیس ها، اسپانیائی ها، فرانسوی ها و پرتقالی ها به قاره آمریکا در قرن شانزدهم همه مُهر عمیق و پایدار خود را به تاریخ جهانی زده و زمینه تشکل کشور ها، دولت ها، ملل و اقوام جدید و از بین رفتن بسیاری از دول و حتی ملل و اقوام دیگر شده است.

اما کوچ و مهاجرت اولیه همه ما، همه بشریت حدود 60 هزار سال پیش از آفریقا به دیگر نقاط جهان بوده و 30 هزار سال از پی آن، اعقاب و اجداد مشترک ما خاور میانه ای ها، اروپائی ها، روس ها و غیره که از آفریقا آمده و جائی بین ترکیه و عراق کنونی زندگی میکردند بعد از دوران یخبندان به شرق و غرب پخش شده، بتدریج اقوام و ملل کنونی را بوجود آورده اند.

یعنی به یک معنا، ما همه مهاجریم. عده ای کمی زودتر، عده دیگری کمی دیر تر به جائی رفته اند که اکنون ساکن آن هستند.

در اکثریت این حرکات مهاجرت، کوچ و سکنی که اغلب هم با اختلاف، زد و خورد، جنگ و خونریزی هم همراه بوده، قانون اولیه و بسیار طبیعی «قاپیدن» زمین و منابع زندگی مانند آب، حیوانات و گیاهان برای تغذیه و ادامه بقا حکم رانده است. درست مانند آنچه که در «حیات وحش» بین جانوران و یا در کشاکش بین کودکان میبینیم: غریزه مالکیت. مالکیت اسباب بازی، مالکیت مواد خوراکی، مالکیت زمین و مالکیت نعمت های طبیعی. این غریزه ای است که بین کودکان با  جمله «این مال من است» و عدم قبول تقسیم آن با دیگران مشاهده میشود، چیزی که مسئولان تربیت و پرورش کودکان میخواهند تعدیل دهند و کودکان جامعه را به تقسیم بیشترو رفتار اجتماعی تری تشویق نمایند.

حیوانات معمولا وقتی به تکه زمینی میرسند اشاره ای از خود بر آن زمینی که تصاحب میکنند میگذارند. انسان ها در گذشته بیرق و پرچم میافراشتند و در اطراف شهر، منطقه و کشور حصار و بارو میکشیدند و یا دسته ها و ایلات و عشایر مسلح را مسئول این کار میکردند.

در حالات اختلاف بر سر مالکیت یک سرزمین، یک خصوصیت عمومی استدلال در رابطه با تقدم در تصاحب آن سرزمین است و این موضوع ظاهرا چه در مورد حیوانات و چه جوامع بشری صدق میکند. وقتی کسی و یا گروهی سرزمینی را تصاحب میکند که قبلا مالکی نداشته است تصاحب آن سرزمین و قانونی نشان دادن آن آسان تر است. اما وقتی بر سر مالکیت اختلاف بروز میکند، هرکس سعی میکند ثابت کند که قبل از دیگران آن زمین را تصاحب کرده است طوری که حتی قدمت حضور در جائی حق تقدم در مالکیت را تداعی میکند و کسی و یا گروهی که بعد تر آمده کمتر میتواند حقی بر آن سرزمین ادعا کند.

«تاریخ باستان»

بیشک اقوام و مللی هستند که در بعضی سرزمین ها تاریخ بمراتب کهن تری از اقوام و ملل «تازه واردتر» دارند. اما هدف اکثر ادبیات تاریخی – سیاسی و غالبا تبلیغاتی و گزافگویانه برای ثبوت تقدم حضور و گقتمان “باستان پرستانه» این یا آن قوم و ملت و تاکید بر «تازه وارد» بودن اقوام و ملل دیگردر آن سرزمین، توجیه این فرضیه است که قوم قدیمی تر در ادعای حق مالکیت بر یک سرزمین بحق است و قومی که از نظر تاریخی بعد تر به سرزمینی آمده است حقی «درجه دوم» و «فرعی» دارد. این در عین حال که میتواند در سیاست عملی تبلوری تجاوزکارانه داشته باشد در سطح تئوریک و تبلیغاتی غالبا نسبت به اقوام دیگرکه بعد تر به سرزمین مورد بحث آمده اند لحنی تحقیر آمیز پیدا میکند. اما در عین حال در اوضاع خطرناک و بحرانی که احتمال از دست دادن حاکمیت بر سرزمینی میرود، ادعای تقدم مالکیت نه عملا اما بهر حال از نظر تبلیغاتی میتواند موضع تدافعى يك قوم را محکمتر کند در حالیکه معمولا در عمل، قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و حتی فرهنگی و تاریخی یک قوم است که تعیین میکند که یک سرزمین مورد مباحثه به آن قوم تعلق میگیرد و یا همچنان در دست همان قوم میماند و یا دست بدست میشود.

در نمونه ایران زحمت زیادی لازم نیست تا تقدم حضوری و کثرت بیشتراقوام هند و اروپائی (ایرانی و یا «آریائی») بر اقوام سمیتیک (مثلا عرب) و یا اورال آلتائی (مثلا ترک) در سرزمین تاریخی ایران اثبات شود. اما جریان های «پان ایرانیستی» با در پیش گرفتن تبلیغاتی نژاد بنیاد و “باستان پرستانه” سعی کرده اند این واقعیت را که خود اقوام ایرانی هند و اروپائی شاید یک تا دو – سه هزار سال قبل از ترک ها به فلات ایران آمده اند و بنا بر این بطور ازلی در این منطقه نبوده اند انکار کنند و از سوی دیگر با تاکید بر مهاجرت اقوام ترک از آسیای مرکزی اثبات کنند که آنها فقط همچون غاصب و بیگانه آمده اند و ضمنا هنوز هم بعد از گذشت 500 الی هزار سال و آمیزش و اختلاط قومی و ملی همه اقوام ایران عنصر مجرد «آریائی» در ملیت ایرانی برتر و اصلی و عناصر قومی و فرهنگی دیگر «بیگانه» هستند.

در آناطولی (بیزانس شرقی) هم کوچ و مهاجرت اقوام ترک زبان باعث تغییر بنیادین ترکیب قومی و مشخصات سیاسی، دینی، فرهنگی و زبانی ترکیه کنونی شده است. در هردو کشور کنونی ایران و ترکیه دو ملت نوین ایران و ترکیه حاصل حدودا هزار سال آمیزش و استحاله قومی و فرهنگی اقوام و ملل قبلی تر و بعدی تر هستند.

در مقابل، در رابطه با ترکیه ما هنوز شاهد آن هستیم که بعضی جریان های سیاسی نژاد بنیاد یونانی، ارمنی و یا حتی کُردی با اشاره بر تقدم حضور اقوام خود در این منطقه در دوره قبل از ترک ها، ادعای حاکمیت بر مناطق وسیعی از ترکیه کنونی را میکنند. این ادعا ها که در میان ترک ها باعث نگرانی و واکنش های شدید و احساسی میشود، حتی بعضی ها را به آن واداشته است که با توسل به تئوری های تخیلی تاریخی و یا مقایسه چند لغت ترکی و سومری (!) کوشش به «اثبات» این فرضیه ها بنمایند که مثلا اورارتو ها و یا سومر ها هم در اصل ترک بوده اند (!) و بنا بر این قدمت حضور ترک ها در آناطولی بیشتر از رومی ها یونانی و یا ارامنه بوده است!

اما محدوده های سیاسی و جغرافیائی دولت ها و مرز های آنها پیوسته در حال تغییرند. قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی، حتی نفوذ معنوی، دینی و فرهنگی ملت ها و دولت ها در حال تغییر است و بسیاری دولت ها، ملل و اقوام در تاریخ از بین رفته، دول، ملل و اقوام نوی جانشین آنها شده اند. امروزه دولت ماد هاو یا سومر ها از بین رفته و سرزمین ها، مردم و فرهنگ و زبان آنها جای خود را به واحد های معاصردولتی، ملی و یا قومی داده است.

امروزه صرفنظر از آنکه 500 تا هزار سال پیش چه اتفاقاتی افتاده است، با واقعیت های کنونی و معاصر روبرو هستیم: با این واقعیات که مثلا برخلاف گذشته زبان اکثریت مردم آناطولی ترکی و زبان اکثریت عراقی ها، مصری ها و یا سوری ها عربی و یا زبان ایالات متحده آمریکا از 500 سال پیش به این سو انگلیسی شده است.

آیا کسی میتواند امروزه این واقعیت را تغییر دهد که استانبول و یا قسطنطنیه (کنستانتینوپل) باستان، یک کلان شهر اصلی جمهوری ترکیه و بخشی از حوزه زبانی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی این دولت معاصر است؟ آیا میتوان با استناد به گذشته خواهان «باز گرداندن» آن به یونان کنونی شد؟ و یا آیا انکار این واقعیت که استانبول در گذشته برای 1300 سال پایتخت امپراتوری یونانی روم شرقی بوده حتی خود مدعیان چنین خیالبافی ها را قانع خواهد کرد؟

ایران، دیگر قرن هاست که ایران دوره ساسانی و یا سلجوقی نیست. ترکیه هم بیزانس هزار سال پیش نیست. اقوام، ملل، زبان ها، فرهنگ ها، مرز ها، قوانین، تناسب قدرت ها، دنیا و زمان عوض شده است – و قبل از همه: در مقایسه با هزار سال پیش ما امروزه با ملل و کشور هائی روبرو هستیم که اگرچه در اجزاء تشکیل دهنده شان آثار گذشته را میبینیم، اما آنها پدیده های نوی هستند که در شرایطی کاملا دیگرگونه درعرصه ملی و بین المللی عمل میکنند. تقدم تصاحب زمین نقش چندانی در محاسبات و فعل و انفعالات ملی و جهانی کنونی بازی نمیکند.

تاریخ را باید همه جانبه و با همه فراز و فرود هايش آموخت اما خود فريبى است اگر اسیرافسانه های باستان پرستانه شويم و یا برعكس، واقعیات تاریخی را انکار نمائيم.

مرض دشمنی با دیگران

Commentary

دوستی نوشته بود: گر نیک بنگریم از همه مردم دنیا متنفریم! ملتی هستیم همواره در حال “مرده باد” و “مرگ بر”. از اعراب متنفریم، غربی ها را نفرین می کنیم. از شرق دور بدمان می آید و به غرب دور فحش می دهیم. اعراب را بی فرهنگ می دانیم و فرهنگ غرب را مبتذل می شماریم. چشم بادومی ها سگشان را می خورند و افریقایی ها پول نفت مارا! (…) این تنفر ریشه دوانده در گوشت و پوست ما، این علاقه مفرط به وحشی گری از کجا می آید؟ مارا چه می شود؟

بنظر بنده دور از انصاف است اگر بگوئیم همه ما، همه ملت ما اینطور است همچنانکه طبق پیش داوری های عمومی همه آمریکائی ها ساده لوح و یا همه آلمانی ها دقیق نیستند. ولی کاملا راست میگوئید این یک مرض و یا ویروس است که در ایران خیلی شایع است. حتی بین خود گروه های جامعه هم هست. مثلا شیعه ها سنی ها را مسلمان «درست و حسابی» بحساب نمیاورند اما مثلا تبریزی هم تهرانی را «مسلمان خوب» محسوب نمیکند. اردبیلی پشت سر تبریزی حرف میزند و در داخل تبریز هم کسی که سالهاست جد اندر جد تبریزی است میگوید «تبریز خراب شد» چون «کر – کتدی» یعنی «دهاتی ها» از روستا های دور و بر تبریز به شهر آمدند و مثلا «زبانش را خراب کردند» که این را اصفهانى ها هم برای شهر خودشان میگویند. تهرانى ها طبقه كاملا ديگرى هستند و اگرچه كمتر كسى تهرانى اصيل اصيل است، تهرانى ها خود را تافته جدابافته اى نسبت به ديگران ميپندارند و با اين تصور خوش اند. باز هم عرض کنم که همه ما اینطور نیستیم. اما من این مرض را بصورت شدید بغیر از ایران در جمهوری آذربایجان، در تاجیکستان و تا حدی در ترکیه هم دیده ام و شنیده ام که در کشور های عربی هم هست. البته بنظرم به یک نسبت و در سطحی دیگر در کشور های غربی هم هست. آلمانی ها در باره فرانسوی ها پیش داوری دارند اما هر دو فکر میکنند مثلا ایتالیائی ها فقط اهل خوشگذرانی اند بدون آنکه بخواهند برای این خوشگذرانی کار هم بکنند. البته این بی ضرر است و حالت افراطی و یا جدی هم ندارد.

در ما این موضوع نوعی «مرض» است و مزمن هم هست. بنظر من فرهنگ و تاریخ هم مهم است و اینکه جامعه ها هر قدر روی فرد و تلاش و خوشبختی فرد و خانواده خود متمرکز باشند کمتر سر به سر دیگران و همسایه و روستای دور و بر و شهر دیگر و ملت همسایه و کشور بیگانه میگذارند. عقب ماندگی هم هست. شما که خیلی مشکلات داشته باشید راحت ترش آنست که همه گناهان را بیاندازید به گردن دیگران تا خودتان را بیگناه و معصوم نشان دهید. و طبیعتا تعصب هم هست. تعصب و خرافات خانوادگی، شهری، ملی، قومی و یا مذهبی – که اگر فلان طور میشد و مثلا اگر اسلام نبود و یا اگرغرب جلوی ما را نمیگرفت  و یا اگر در تاریخ فلان اتفاق نمیافتاد حالا ما مثل سوئیس میشدیم و غیره. این یک مرض است و یک حالت مالیخولیائی و یا باصطلاح «پارانویا». بیشتر هم معطوف گذشته است تا آینده. یعنی میگویند وای، چه بد شد که اعراب آمدند و یا مغول حمله کرد و گر نه…. و گرنه چی؟ و گرنه ایران مثل سوئد میشد؟ و یا دیوانه وار در تاریخ گذشته های دور میجویند و گرچه اکثرشان هم اطلاعاتی در این مورد ندارند میخواهند یا یکی دو چیز عجیب باشکوه پیدا کنند که بتوانند  به آن افتخار کنند و به دیگر ملل و اقوام پُز بدهند و یا اینکه در این تاریخ خاک خورده بعضی ها را پیدا کنند که همه کاسه ها و کوزه ها را سرش بشکنند و خودشان را مبرّی و معصوم و بیگناه جلوه دهند. و نمیگویند که حالا که بهر حال هر چه شده، شده، فلان کار های مشخص را بکنیم که فردایمان از امروزمان بهتر باشد.

شاید هم اشتباه میکنم.

بحث خطرناک «تغییر نام استان آذربایجان غربی»

ولایات آذربایجان غربی با پرچم کردستان طبق تصور طرفداران تغییر نام استان آذربایجان غربی به کردستان شمالی
ولایات آذربایجان غربی با پرچم کردستان طبق تصور طرفداران تغییر نام استان آذربایجان غربی به کردستان شمالی

عباس جوادی – ظاهر امر چیزی بی خطر و معصومانه است. وزیر کشور چیزی به فکرش میرسد و میگوید که شاید هم بهتر باشد ده استان جدید به تقسیمات اداری کشور اضافه کنیم. نماینده شهر مهاباد جناب «عثمان احمدی» از این خوشش میاید و میگوید البته، آذربایجان غربی یا قسمتی از آن را بگیریم و با مرکزیت مهاباد بنامیمش استان «کردستان شمالی». نماینده سابق سنندج در مجلس شورای اسلامی جناب جلال جلالی زاده هم این نظر را حمایت میکند. و نه فقط حمایت میکند بلکه میزند به تاریخ که اصلا آذربایجان غربی در تاریخ استان کُرد نشین بوده و حتی «صائب تبریزی» – تبریزی – اشعارش کُردی است و همه تاریخ آذربایجان باستان کُرد و یا آذری قدیم بوده و آن وقت ها از تُرک خبری نبوده و تُرک ها از آسیای مرکزی آمده اند (خوب؟ یعنی اینجائی نیستند):

اولین دلیلی که می توان به آن استناد کرد حقایق تاریخی ومتون موجود وشخصیت های کرد وآذری وورود ترکها از مناطق آسیای میانه به این خطه است،وجود ایوبیان ،صفویه ،صائب ،خاقانی ،چارپردی ،ارموی ها وهزاران نفر دانشمند وشاعر ونویسنده کرد زبان در این منطقه ووجود نامهای تاریخی ووجود روستاهای اطراف شهرها که اکثرا کردنشین می باشند.دومین دلیل مطالب مورخینی مانند مرحوم کسروی ودیگران است که ثابت می کند این مناطق از روزگاران دوردست سکونت گاه چه ملت های بوده است جالب اینجاست لهجه صائب تبریزی کردی اورامی بوده است.ومی توان در این مورد چندها دلیل را ذکر کرد. (از صفحه فیس بوک جناب جلالی زاده)

در یک کشور معمولی در شرایطی معمولی و روابط «بین القومی» معمولی و کشوری دمکراتیک با سنت تعامل و تحمل افکار همدیگر و در عین حال حفظ و رعایت اصل حد نگهداری و احترام به دیگران، این بحث در همین جا تما م میشد و یا چند روزنامه آزاد یکی دو مطلب هم در این باره مینوشتند و یکی دو کانال آزاد تلویزیون در این مورد بحث راه میانداختند و بقیه کار میماند به حکومت و مخالفت. و یا اصلا جدی نمیگرفتند و بحث بین همان چند نفر میشد و تمام میشد.

در ایران ما، چه داخلش و چه خارج از آن، چه حکومتش و چه اپوزیسیون اش، چه کُردش و چه تُرک و فارسش، از همان اولش داستان را میکشند به تاریخ – همانگونه که آقای جلالی زاده هم به «کُردی ارومیائی تبریز» اشاره میفرمایند تا اسناد خاک خورده هزار سال  پیش را درآورده باصطلاح ثابت کنند که «کُرد های ایشان» هزار سال قبل هم در تبریز و ارومیه و مهاباد بودند ولی تُرک ها نبودند. یعنی حالا هم این سرزمین ها در حقیقت «مال» ماست و «مال» آنها نیست – پس بما بدهید. در حقیقت پس بدهید. بدنبال آن، تظلم های همیشگی و گاه بحق هم می شنوید مانند حق کُشی مضاعف نسبت به اهل تسنن که با وجود صحت در اصول هیچ ربطی به اصل موضوع ندارند ولی نقششان این است که استدلال «به ما یک استان دیگر بدهید» را گویا معصومانه، محق، و دمکراتیک جلوه دهند.

موضوع اینجا تمام نمی شود. یک جریانی در فیس بوک ایجاد می شود بنام «جنبش تغییر نام استان آذربایجان غربی» به «کردستان  شمالی» که محور تبلیغاتی اش نژاد پرستانه است: اینجا سرزمین تاریخی ترک ها نیست. ترک ها باید برگردند و به جائی که از آنجا آمده اند «یعنی مغولستان» (!!) حالا مغولستان چرا، خدا می داند! این درجه جهالت و غرض بجای خود، اما تا این حد تحریکات نژاد پرستانه، دشمنی و نفرت بین اقوام نه موسسین آن گونه صفحه های شبکه های اجتماعی را ناراحت می کند و نه چهار هزار و خرده ای اعضای آن را. این هم «نقشه» همان «جنبش تغییر نام آذربایجان غربی» از به اصطلاح استان ها و ولایات کُرد (!) شامل اولا اراضی ایران و ترکیه و جمهوری آذربایجان و ارمنستان و عراق و سوریه و در داخل ایران شامل استان های آذربایجان غربی و شرقی و کردستان و استان های دیگر). هیچ کس هم چیزی نمی گوید. تکذیب و محکوم نمی کند. هشدار نمی دهد.

Kurdish Provinces

تمام نشد. در مقابل، نمایندگان ارومیه در مجلس بیانات می دهند که «به تجزیه استان آذربایجان غربی اجازه نخواهیم داد». همزمان، یک جریان متقابلا نژادپرستانه از سوی تُرک زبانان آذری  براه می افتد که می گویند همه استان آذربایجان غربی ترک است و باید هیچ کُردی را به آذربایجان غربی راه نداد (!!) با چنین تصاویر و با نام «جنبش اخراج کُرد ها از آذربایجان»:

Ekhraje Kordha

«اخراج» کُرد ها از آذربایجان؟ آقا شما اصلا کی هستید که کسی را از یک استان اخراج کنید؟

تعداد به اصطلاح «طرفدار»: گویا 2700 نفر.

باز، نه صدای اعتراض بلندی، نه دقتی، نه چیزی.

انتظار دارید تمام این باصطلاح «بحث» (!) بین کُرد ها و تُرک ها، اقلیت های دیگر، بین تهران و نبریز و اردبیل و ارومیه و مهاباد، بعد اربیل و دیاربکر و آنکارا چطور پیش رود و چه نتایجی بدهد؟

اگر خدای نکرده با بهانه و تحریکی بین ده پانزده روستای کُرد نشین و تُرک نشین زد و خورد و قتل عامی شد چه کسی این شعله را خاموش خواهد کرد؟

در ترکی ما مثلی داریم میگوئیم «آرا قاریشیپ مصّب (مذهب) ایتیپ» (یعنی بلبشو افتاده و مذهب گم شده) و یا «ایت ییه سین تانیمیر» (یعنی سگ صاحبش را نمیشناسد) که هر دو به اوضاعی اطلاق میشود که نظم و آرامش بهم خورده و کسی به کس دیگری گوش نمیکند و همه در حال دعوا و جنگ و سود بردن شخصی و یا گروهی از این هرج و مرج هستند. راستش از نظر روایط قومی در ایران، من شدیدا نگران پیش آمدن چنین اوضاعی هستم.

بنظر من آذربایجان غربی پیوسته یکی از این مراکز فی القوه خطرناک اختلافات قومی بوده و این خطر در چند سال اخیر حتی حاد ترهم شده است. جنبه خوب کار این است که مردم آذربایجان غربی شامل تعداد قابل توجهی از هموطنان ترک و کرد و در ضمن آسوری و تا حدی ارمنی و دیگران است. اگر در کلیت موضوع بگیریم و اختلافات دوران پیشه وری – قاضى محمد را در نظر نگیریم از دوران جنگ اول جهانی نزاعی جدی بین اقوام و گروه های زبانی و یا مذهبی در این منطقه شعله ور نشده است. اما هر کس در این منطقه میداند و به شما خواهد گفت که آتش زیر خاکستر پیوسته در زیر خاکستر باقی مانده و با تحریک گروه های افراطی و بخصوص مسلح هر لحظه میتواند به این یا آن بهانه شعله ور شود و خرمن زندگی مشترک و مسالمت آمیز همسایگان ترک و کرد و غیره را بهم بزند و زندگی همه شان را یکجا بر باد دهد.

این موضوع بخصوص در بستر تحولات منطقه (عراق، ترکیه و سوریه) حالتی خطرناک تر میگیرد زیرا ظاهرا گروه های افراطی کُرد از این تحولات دل و جرات میگیرند و گروه های دیگر و بخصوص دو کشور ایران و ترکیه از این اوضاع دچار نگرانی سراسیمه واری میگردند.

مدتی طولانی است که همزمان با فعالیت های مسلحانه و تروریستی در نوار های مرزی ایران، ترکیه و عراق، مُد شده است که  این فعالیت ها  تحت لوای شعار هائی مانند «حق تعیین سرنوشت»،  “خود مختارى” و “فدراليسم” در كشور هائى نظير ايران و تركيه انجام بگیرد. خیلی ها، حتی کسانی که دست به اسلحه در کوه ها هستند، به نمونه هاى تاحد زياد موفق قومی مانند كانادا و سوئيس اشاره ميكنند. اين نمونه ها همه خوب و درست، اما آيا مدل سوئيس و يا كانادا را ميتوان در كشورى مانند ايران و يا تركيه و عراق با ويژگيهاى تاريخى، قومى، عشيره اى، دينى و مذهبى، فرهنگى و زبانى پياده كرد؟ در شرایط تحریک دشمنی و نفرت و فعالیت های مسلحانه و تروریستی؟

در منطقه هزار و یک معضل قومی، زبانی و مذهبی وجود دارد. تبعیض و حق کشی میشود و این تاریخ و گذشته دارد و حتی در قانون ها منعکس شده است. اما راه حل در چیست؟ در دامن زدن اختلافات و نفرت؟ در جدائى و افتراق؟ در تغییر نام استانها و مراجعت به هزار سال قبل؟ در اینکه یکی سعی کند دیگری را به مغولستان بفرستد و دیگری آن یکی را به استان «خودش» (!!) راه ندهد؟

بقیه این مقاله را من از یک مقاله دیگر که تقریبا نُه ما پیش نوشته بودم عینا کپی میکنم که در باره همین موضوع یعنی باصطلاح موضوع تُرک و کُرد در آذربایجان غربی بود. آن وقت ها موضوع تغییر نام این استان هنوز مطرح نشده بود اما این بحث بخصوص از طرف گروه های ناسیونالیست کُرد که هر روز با یک نقشه سیاسی و جغرافیائی فرامرزی بحث ها را داغ میکردند  و گروه های قوم گرای تُرک که به آنها جواب میدادند میشد. متاسفانه انگیزه این مقاله جدید عوض شده اما ماهیت آن همان است که نُه ماه پیش بود و همان بحثی است که نزدیک به 60 سال پیش بین پیشه وری و قاضی محمد بود.

بنظر من اگر واقع بين هستيم آن اسم ها و القاب و شعار ها را يك لحظه فراموش كنيم و جواب اين سوال را بجوئيم: آیا راه حلی نیست که دمکراتیزه و غیر متمرکز کردن جامعه را بدون جداکردن انسان ها بر اساس قومیت، زبان و یا مذهبشان در نظر بگیرد؟ از نقطه نظر بنده اگر نتیجه کار طوری باشد که دعوا بر سر آن درگیرد که کدام ده، شهر، منطقه و یا استان «مال» کیست، اگر یک کُرد در آذربایجان غربی، یک ترک در کردستان و یا یک فارسی زبان دربلوچستان نتواند با خوشی زندگی کند، نتواند بخاطر«همزبان نبودن با محیطش» احساس راحت برابری رفتار وحقوق کند و اگرترجیح بدهد که از آنجا به شهر و منطقه «خودش» کوچ کند، در آنصورت ما در سرتاسر ایران، از آذربایجان و کردستان تا خراسان و بلوچستان بحرانی جدی و قوم- بنیاد خواهیم داشت که آن سرش نا پیداست و میتواند به سرعت با شعله کوچکی در نقده و یا زاهدان تمام خرمن ایران را به شعله آتش تسلیم کند.

احساس خطر اصلی بنظر میرسد از ناحیه آذربایجان غربی و ادعای «مالکیت» ترک ها و یا کُرد ها بر تقریبا تمام نواحی و شهر ها و دهات این استان و از جمله نقده / سولدوز، بوکان و حتی خود ارومیه و ده ها روستای استان است. بیش از هزار سال است که بخصوص در آذربایجان غربی، کُرد ها، ترک ها، آسوری ها و ارامنه و از سوی دیگر اهل تشیع و تسنن و دیگر مذاهب و طریقت های ادیان مختلف زندگی میکنند. این زندگی طوری که همه میدانیم هیچوقت آسان نبوده است. در همین اواخر هم  اخبار مناقشات حتی بین روستائیان و یا اینکه کدام پاسدار و یا شهردار«کجائی» هست کم نبوده اند. بنظر بنده یک محرک عملی اوضاع تحولات مربوط به کردستان عراق و ترکیه است که به احساسات مردم استان تاثیر مستقیم میگذارد. اگر مردم کُرد استان در مقابل عملیات تروریستی و قوم گرایانه این و یا آن گروه آشکارا نایستند، اگربحث در این باره برخیزد که فلان جا «مال» کدام گروه است و اکثریت جمعیت فلان شهر متعلق به کدام گروه است و در تاریخ چطور بوده و چطور عوض شده و یا  فلان شهردار «کجائی» هست و اگر پیش زمینه این بحث ها آن باشد که هر قوم و گروهی باید در محدوده جغرافیائی و در داخل «مرز»های این یا آن استان زندگی کنند (که در تاریخ ما چنین «مرز» های قومی بر خلاف اروپا هیچ وقت وجود نداشته)، در آن صورت میتوان گفت کسانی که نقشه انتقال مجادلات کرکوک و کردستان عراق و ترکیه را به ایران دارند اولین قدم ها ی خود را در این راه برداشته و موفق هم شده اند.

که در آن صورت یقین من بر اینست که هیچ قوم و گروهی از این مهلکه همچون «برنده» و «پیروز» بیرون نخواهد آمد، نه گروهی که «حق» کمتر گرفته و نه گروهی که ظاهرا «حق» بیشتری را از آن خود کرده. همه در آنصورت خدانکرده در باتلاق نزاع های قومی و محلی و منطقه ای و بعد سرتاسری فرو خواهند رفت که نمونه هایش در منطقه را هر روز اخبار به ما خاطر نشان ميكند.

اگر به نمونه عراق نگاه كنيم و آينده مبهم افغانستان ، سوريه و حتی تركيه را در نظر بگيريم بفكر يك چاره جوئى مشترك، ملى و عملى خواهيم افتاد كه هم منافع منطقى همه اقوام ملت را تامين كند و هم منافع ملت و كشور را.

بنده كه خودم شخصا نه سر پيازم و نه ته پياز كه تاثيرى در روند حوادث بگذارم. اما آرزوى صميمى و شخصى بنده اينست كه چه حكومت ها و چه گروه هاى مختلف هر كارى هم كه بكنند و روى هر نقشه و برنامه اى هم كه كاركنند فقط طورى بكنند كه مردم اين مملكت بخاطر زبان، فرهنگ، قوميت، دين و مذهب و يا باور ها و ترجيح هاى زندگى شخصى شان نسبت به همديگر احساس تبعيض، خصومت و جدائى نكنند و خود را باين خاطر از ديگر شهروندان اين ملت جدا نكنند.

اگر هر كس بخاطر زبان و يا مذهب و يا قوميت خود بخواهد حساب خود را از بقيه شهروندان اين مملكت جداكند ماهم به روز عراق و يا سوريه خواهيم افتاد.

در نهايت سوال اينست كه آيا ما، چه دولت و چه تك تك ما، بالاخره قادر خواهيم بود طورى كنيم كه شهروندان اين مملكت، صرفنظر از زبان مذهب و قوميت خود بطور دوستانه اى در يك اداره كار كنند و در يك شهر، يك بخش و روستا همسايگان خوب ديوار به ديوار همديگر بمانند يا نه؟

(باز نشر با تغییرات از 26 آوریل 2013)

آذربایجان و تقسیمات اداری ایران تا آخر دوره ایلخانان

حکومت های محلی (1337-1432) بین ایلخانان و تیموریان
حکومت های محلی (1337-1432) بین ایلخانان و تیموریان

عباس جوادی – در باره تقسیمات اداری ایران در دوره قبل از اسلام اطلاعات محدودی موجود است. اما بعد از اسلام دو بخش شرق و غرب ایران با نام های خراسان و عراق (عراق عجم و بخشی از عراق عرب)  معروف میشوند. این دو گانگی شرق و غرب بخصوص با حکمرانی سلسله های غالبا سنی در شرق (طاهریان، صفاریان، سامانیان) و دودمان های غالبا شیعه در غرب (آل زیار و آل بویه) مشخص تر شد. در دوره سلجوقیان حتی به نوشته محسن جعفری مذهب (آذربایجان در دوران مغولان، تهران 1384 ) خواجه نظام الملک فقط به خراسانیان اعتماد میکرد و ایرانیان غربی را به حکومت راه نمیداد. در زمان ایلخانان مغول هم این تقسیم دوگانه ادامه یافت. ایلخانان در شمال غرب ایران یعنی آذربایجان و تا حدی همدان متمرکز شده بودند، پایتختشان به نوبت مراغه، تبریز و سلطانیه بود. هم از این جهت و در عین حال بخاطر تمرکز اقوام ترک زبان در این ناحیه ایران و حضور متراکم ترکان در ارتش مغول، آذربایجان در کنار تقسیم اداری شرق و غرب ایران، ناحیه سوم و مهم دیگری را در تقسیمات اداری بوجود آورد.

به نوشته واقف ضیاء الدین اوغلو پیری یف (آذربایجان 13 و 14-جو عصرلرده، باکو 2003) در زمان مغولان، از نظر اخذ مالیات، آذربایجان به چند «تومان» تقسیم شده بود (تومان لفظی مغولی است به معنای «ده هزار» که در تقسیم بندی نظامی سرزمین ها به یک واحد ارضی اطلاق میشود که شامل ده هزار سرباز باشد). این تومان ها عبارت بودند از: مشکین، خوی، سراب، مرند، تبریز، اردبیل، مراغه و نخجوان که از اینها فقط نخجوان در شمال رود ارس قرار داشت.

در دوره فترت بین ایلخانان و دوره تیموریان، سلسله های محلی مختلفی از جمله چوپانیان (آذربایجان)،  جلایریان (همدان و بغداد)،  و یا سربداران (خراسان) به مدت کوتاهی بربخش هائی از ایران حکمرانی کردند. «چوپانیان» آذربایجان در این مرحله «گذر» 22 ساله خود (1335-1357) هم برآذربایجان سنتی یعنی جنوب ارس و هم بخشی از شمال آن حکومت کردند طوری که در این دوره منظور از نام «آذربایجان» هم جنوب و هم شمال رود ارس (شامل آذربایجان تاریخی و در عین حال ارّان، توغان، شیروان و شماخی) بود. اما در دوره تیموری و بعد از آن «آذربایجان» دوباره به مناطق «آذربایجان تاریخی» یعنی جنوب ارس اطلاق شد در حالیکه دیگر مناطق شمال ارس با نام های تاریخی خود مانند شیروان و شماخی یاد میشدند تا اینکه یک «جمهوری دمکراتیک» که در سال 1920 بعد از سقوط دولت تزاری روسیه در باکو تاسیس گردید نام «آذربایجان» را بر خود نهاد و این نام از آن تاریخ به بعد همزمان با منطقه تاریخی آذربایجان یعنی جنوب ارس پا بر جا ماند.

گزارش رمزی سفارت شوری (1325) در باره «جنبش» گیلان

فرول ر. کوزلوف
فرول ر. کوزلوف

یک گزارش «فوق العاده سرّی» از سفارت شوروی در تهران (آذر 1325) بلافاصله بعد از تشکیل حکومت فرقه دمکرات در تبریز، نشان میدهد که مقامات شوروی و پیشه وری کوشش میکرده اند که همزمان با آذربایجان و کردستان در گیلان نیز هرچه زودتر یک «جنبش» تجزیه طلبانه و یا طرفدار خود مختاری وسیع آغاز شود اما این کوشش ها با تردید و بی میلی کمیته مرکزی حزب توده روبرو شده است.

در این سند شرایط مربوط به «جنبش گیلان» توصیف شده در باره تردید های حزب توده و تاکید مقامات جمهوری شوروی آذربایجان و خود پیشه وری برای شروع هرچه زودتر «اقدامات عملی» توضیح داده میشود.

سند را فرول رومانوویچ کوزلوف که آن زمان ظاهرا کارمند سفارت شوروی در تهران بوده آماده کرده بصورت رمز به مسکو فرستاده است. این سند تا سقوط شوروی در سال 1989 بصورت «فوق العاده سرّی» باقی ماند اما بعد از سقوط شوروی همراه با اسناد دیگر به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شد و در دسترس عموم قرار گرفت. این سند که با مشخصات

RGASPI, f. 82, op. 2, d. 1221, ll. 29-30

در آرشیو همین وزارت است از طرف جمیل حسنلی (باكو) دسترس شده، از طرف گری گلد برگ (مرکز مطالعات جنگ سرد در موسسه وودرو ویلسون) به انگلیسی ترجمه شده و سپس با کسب اجازه از مرکز مطالعات جنگ سرد از طرف الناز افروزی فر به فارسی ترجمه و از طرف عباس جوادی ویرایش شده است که اینک برای اولین بار در «چشم انداز» منتشر میشود. برای مطالعه اصل روسی سند و ترجمه انگلیسی اینجا را کلیک کنید.

حدود شش ماه قبل ار این تاریخ، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی فرمانی با امضای استالین امضاء کرده دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی میر جعفر باقروف را مسئول رهبری، طراحی و اجرای «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» نموده بود. چند ماه بعد از اين فرمان بود كه فرقه دمكرات آذربايجان و حكومت پيشه ورى با طراحى و مديريت رهبران حزب كمونيست آذربايجان شوروى تشكيل شد. آذربایجان، کردستان، گیلان و حتی خراسان جزو استان هائی بودند که قرار بود شوروی در آن ها یک جریان تجزیه طلبانه و یا خودمحتاری یراه بیاندازد و رهبری کند (برای مطالعه این سند تاریخی اینجا را کلیک کنید).

از میان دیگر نام هائی که در سند ذکر میشوند، میرزا ابراهیموف (آکادمیک) و میرزا حسن اوف دو معتمد نزدیک میرجعفر باقروف و نمایندگان شخصی او در تبریز بودند که کار های فرقه دمکرات را از پشت صحنه اداره میکردند. نام میرزا ابراهیموف بعنوان یکی از مسئولان اجرای طرح تجزیه طلبی در آذربایجان ایران در فرمان سرّی استالین هم ذکر شده بود. رضا روستا، عبدالصمد کامبخش و بزرگ علوی از رهبران حزب توده بودند.

و اما متن «گزارش رمزی» سفارت شوروی در تهران به مسکو در مورد «جنبش گیلان»، مورخه اول ژانویه 1946:

{سربرگ : دایره اطلاعات بین المللی در نزد کمیته مرکزی حزب کمونیست سرتاسر اتحاد (بلشویک)}
تلگرام رمزگشایی شده
از ایران
فرستاده شده در تاریخ یکم ژانویه 1946 ، شماره 2140/4
دریافت شده توسط دایره رمز
( دراصل :29م دسامبر 1945 ) 1 ژانویه 1946
رمزگشایی شده توسط دایره رمز، 1 ام ژانویه 1946
( تایپ شده در بالای صفحه ، دست نویس در نسخه ظاهرا قدیمی تر : ” خطاب به سیلین.  چه کاری باید انجام داد؟ 3 ژانویه 1946 ، و . مولوتوف)
در پایین صفحه نخست نسخه جدید تر : “عضو (یادداشت دست نویس در پایین صفحه نخست نسخه قدیمی تر : “رفیق  سیلین دیدگاه ما نسبت به این سوال را به رفیق باقروف فرستاد. ” در پائین صفحه نخسن نسخه جدید تر: “عضو کمیته مرکزی. اولین نسخه همراه با یادداشت رفیق مولوتوف به رفیق س (سیلین) فرستاده شد.)
(نسخه اصلی : شش رونوشت چاپ شد، نسخه جدیدتر : سه رونوشت چاپ شد)
( دست نوشته به  رفیق استالین)

1- به  رفیق مولوتوف
2- به رفیق  بریا
3- به  رفیق مالنکوف
4- به  رفیق دکانوزوف {به صورت دست نویس در نسخه جدید تر}
5- به رفیق پانیوشکین {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
6- او/اس  {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
7- دستنوشته ) به رفیق میکویان)
8- دستنوشته ) به رفیق ژدانوف)

به فیلیپوف(استالین)

در تاریخ 22 دسامبر ، مصوبه جلسه نمایندگان اقشار مختلف مردم گیلان از رشت دریافت شد که به امضای نمایندگان رعایا و دهقانان ، ملاکین ، طبقه روشنفکر و سازمان محلی حزب توده رسیده بود. اغلب روزنامه های چپگرا این مصوبه را در تاریخ 24 ، 25 و 26 دسامبر منتشر کردند. این مصوبه مطالبات زیر را در بر می گرفت : تبعید سید ضیاء ، تاسیس یک رژیم دموکراتیک ، تحت پیگرد قرار گرفتن دزدان و رشوه گیرندگان از دستگاه دولتی ، ایجاد انجمن های ایالتی و ولایتی و اختصاص 50 درصد از مالیات جمع اوری شده در استان (گیلان – مترجم) به موسسات و نهادهای محلی. مصوبه به شاه ، مجلس و دولت تلگراف شد. درتلگراف به این مسئله اشاره شده بود که در صورت عدم پاسخ به مطالبات طی 10 روز،  (آنها خود – مترجم) اقدام عملی را آغاز خواهند کرد. کمیته ای هشت نفره برای رهبری جنبش انتخاب شد. تردیدهایی در کمیته مرکزی حزب توده در رابطه با گسترش جنبش در گیلان بروز می کند. یک ماه پیش با دستور کمیته مرکزی رضا روستا به تبریز رفته بود و در آن جا میرزا ابراهیموف و پیشه وری به وی پیشنهاد دادند که فورا اقدامات عملی را در گیلان آغاز کند و نقشه و برنامه فعالیت را نیز طراحی کردند. هنگامی که روستا مرا از این مسئله مطلع نمود ، من پيشنهاد دادم که فورا همه چیز را به رفقای ما در هیئت نمایندگی (سفارت شوروی – مترجم) گزارش کند. درآن جا آنها به او (روستا – مترجم) گفتند هیچ دستورالعملی درموردچنین عملیاتی در گیلان وجود ندارد و برعکس ، چند روز بعد این رفقا پیشنهاد دادند که حزب توده افراد خود را به مازندران و گیلان بفرستد تا مانع فعالیت های زودهنگام کارگران محلی شوند. روستا و کامبخش رفتند. ماموریت انجام شد. چند روز بعد در بازگشتشان جلسه ای باحضور نمایندگان اقشارمختلف مردم در گیلان برگزار شد ، اولتیماتومی به تصویب رسیده و به دولت ارسال شد و هم چنین کمیته ای ایجاد شد. اگرچه اولتیماتوم به امضای مسئولان محلی حزب  توده رسید ،  اما کمیته مرکزی حزب توده از تدارک این جلسه مطلع نبود.

بزرگ علوی در همان زمان بازگشت ، میرزا حسن اوف و پیشه وری به او گفتند که (آغاز – مترجم) فعالیت در گیلان ضروری است و این که آنها این کار را به روستا سپرده بودند اما او در خواب بود. علوی پاسخ داد که می داند که هیئت نمایندگی پیشنهاد فعالیت درگیلان را نداده اند. سپس میرزا حسن اوف گفت که خود او دست به کار میشود اما باید ابتدا اجازه گرفت. هر دواین مسائل دوباره باعث سردرگمی در کمیته مرکزی حزب توده شد. مسئولان کمیته مرکزی  می گویند که اگر قرار است عملیات در گیلان اغاز شود و کمیته ای تشکیل شود و به آنها حتی در باره این مسئله اطلاعاتی داده نشده ، پس واضح است که  آنها (کمیته مرکزی حزب توده – مترجم) مورد اعتماد نیستند. آنها نمی دانند باید چه نقشی در این جنبش بازی کنند. من رفقایمان در هیئت نمایندگی را از این مسئله آگاه کردم. نفر دوم قول داد همه تردیدهای اعضای کمیته مرکزی را برطرف کند و اظهار داشت که جنبش در گیلان تحت کنترل ماست و هیچ گونه سوء تفاهمی با کمیته مرکزی وجود ندارد.

کوزلوف